<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Pedram</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Pedram"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Pedram"/>
	<updated>2026-07-11T03:20:15Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C_%D9%88_%D9%87%D9%86%D8%B1_%DB%B4&amp;diff=28096</id>
		<title>تبلیغ، ایدئولوژی و هنر ۴</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C_%D9%88_%D9%87%D9%86%D8%B1_%DB%B4&amp;diff=28096"/>
		<updated>2012-01-21T06:10:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:12-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاستگاه اجتماعی و معنا و اهمیت ایدئولوژیکی سبک‌های گوناگون، رابطهٔ میان سخت رائی شکل و محافطه‌کاری از سوئی و طبیعت‌گرائی و آزادیخواهی از سوی دیگر، در هر صورت، چیزی نیست که اخیراً به‌وسیلهٔ جامعه‌شناسی مارکسیستی کشف شده باشد. یونانیان خود ازاین پیوند آگاه بودند، هرچند که توانائی آن را نداشتند که اصول اساسی آن را ضابطه‌بندی کنند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آریستوفان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر سوگنامه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوریپید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵۹}} خرده گرفت، زیرا وی در این سوگنامه‌ها هم به‌دیدگاه اشراف‌سالارانهٔ کهن زندگی و هم به‌پندار گرائی هنری پیشین توهین میکرد. خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوفوکل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ بنا به گفتهٔ ارسطو ـ گفت که او [سوفوکل] آدمیان را جنان که باید باشند، نشان می‌دهد، در صورتی که اوریپید آنان را چنان که به‌راستی هستند، تصویر می‌کند. آنگاه ارسطو به‌گفتن ادامه می‌دهد که شخصیت های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پولیتیوتوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۶۰}} و هومر «از ما بهترند» (&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صناعت شعر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ۱۴۴۸a،‏ ۵-۱۵)، که تنها گونه‌ئی دیگر برای بیان همان مطلب است. در همه جا مفهوم هنر کلاسیک در مقام « هنری پندارگرا» در مقام بازنمائی از یک کمال مطلوب، جهانی کامل‌تر، و انواع والاتر و شریفتری از انسان، بخشی ازواکنش ایدئولوزیکی اشراف سالاری در برابر اقتصاد پولی توسعه یابندهٔ سرمایه‌داری که نظم کهن را تهدید می‌کرد، بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همانند این فرایند با هستی گرفتن نوشهسواری در هنگام تلاقی سده‌های دوازدهم و سیزدهم، و تأثیری که بر اشراف سالاری فئودال کهن‌تر گذاشت، رخ نمود. شهر نوشهسواران که از بندگی ریشه می‌گیرد، و دگرگونی منتج درنظم حماسی و غنائی درباری نه تنها در تاریخ ادبیات، بلکه در کُلّ ایدئولوژی نیز یکی از ژرف‌ترین شکاف‌ها را پدید آورد. تحول نهائی هنگامی روی داد که جنگاوران یک بار دیگر در ورود به [ حیطهٔ] اشراف سالاری که برای‌شان موقعیت رفیع به‌ارمغان آورده بود، با مانع روبه‌رو شدند، و البته، آن شهسوارانی که در گذشته وارد جرگهٔ اشراف سالاران شده بودند، پرشورترین مدافعان انحصارگری و وارد نشدن شهسواران تازه به‌جرگهٔ خود به‌شمار می‌آمدند. این یک پدیدهٔ شناخته شده و تکراری تاریخ اجتماعی است که اعضای اصلی و قدیمی هستند. « مردان تازه» تمایل دارند تا عقدهٔ کهتری خود را تا حد افراط خالی کنند و بر ارزش اخلاقی امتیازهای تازه به‌دست آمدهٔ خود بیش ازاندازه ارج نهند. شهد شهسواری بیان ایدئولوژیکی منافع طبقه‌ئی و سرشت ویژهٔ متناظر گروهی است که تنها تازه از جنگاور حرفه‌ئی بدل به‌اعضای طبقه‌ئی تن‌آسان شده‌اند. ترکیب غریب محافظه‌گری اجتماعی و نو‌آوری زیبائی شناسانه که به‌دوران شهسواری ویژگی بخشید و سرچشمهٔ شعر غنائی عاشقانهٔ نو، و نیز به‌دنبالش انگارهٔ تازه و دیرپائی از حساسیت بود؛ شبیه همان پدیده‌ئی است که انگلس گمان می‌کرد با نظریهٔ واقع‌پردازی خود آن در بالزاک کشف کرده است. زیرا هر چند دوران تازهٔ شهسواری از دیدگاه اجتماعی محافظه کار بود، شعر آن کم و بیش از صراحت عوامانه و آزادمنشی روحی‌ئی برخوردار بود که در گسترهٔ اشراف سالاری کهن تصورناپذیر می‌نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با به‌پایان رسیدن جامعه قرون وسطائی که بر پایهٔ طبقه‌های متنفذ و قدرتمند اجتماعی استوار بود، و با هستی یافتن جامعهٔ طبقه‌ئی تازه‌ئی که اساساً اقتصادی بود، اسناد ایدئولوژیکس شکل‌های فرهنگی روشن‌تر می‌شود. هرچند که، دگرباره با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اصلاح دینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۶۱}} و پیشرفت‌های ایدئولوژیکی و اجتماعی و سیاسی‌ئی که به‌همراه داشت، آن رابطهٔ پیچیده‌تر می‌شود. در این هنگام بود که فرهنگ آن منش متضادی را پذیرفت که بیان هنریش را در پیچیدگی سبک مَنِریسم یافت. این اصلاح دینی به‌عنوان یک نهضت دینی، از پیشینه‌ئی برخوردار بود. اما در همان زمان، به‌هرحال، محصول یک وضع اقتصادی انفجاری نیز بود و از ناآرامی اجتماعی گسترده ریشه می‌گرفت. اما هرچند که در بیرون از چنین زمینه‌ئی تصور پیدائی اصلاح دینی را نیز نمی‌توان کرد، با این حال، این که آن را فقط ریشه گرفته از کشاکش‌های اجتماعی و ستیزه‌های اجتماعی بدانیم ناممکن است، و این کار به‌آسانی اصلاح دینی را نتیجهٔ از هم گسیختگی اقتصاد زمینداری و گسترش سرمایه‌داری تازه می‌کند. جتی اگر این اصلاح دینی به‌عنوان روندی اجتماعی در جامهٔ مبدل دینی پدید آمده شود، این نکته بسیار در خور اهمیت است که قالبی که این روند خود را به‌بهترین وجهی در آن بیان می‌کرد، قالبی مذهبی بود. خواه آنچه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکس‌وبر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۶۲}} آن را اخلاق پروتستان «پیشه» نامید، از همان آغاز به‌عنوان ایدئولوژی طبقه‌های سرمایه‌دار تازهٔ هواخواه مال‌اندوزی و رقابت رخ نماید، و خواه تنها توجیهی پسین{{نشان|۶۳}} ازعمل مشترک آنان باشد، به‌هرحال می‌تواند تنها در موارد گوناگون متناسب با اوضاع و احوال تاریخی و محلی هستی گیرد. باری، به‌هرحال این نکته در خور ملاحظه است که طلب کردن آزادی دینی آگاهی، بامبارزه برای آزادی اقتصادی و علیه نیروی سرکوبی فئودالی همگامی و همخوانی یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که اهمیت این رابطه دریافته شود، ستایش پروتستانی کار یکی از آشکارترین نمونه‌های خاستگاه یک ایدئولوژی می‌شود. جامهٔ مبدل دینی و اخلاقی‌ئی که گرایشی اقتصادی به‌تن کند که سودش صرفاً دنیوی است یا، دست کم، به‌کلی نسبت به‌دین لاقید است، اخلاقی که در چارچوب آن تحصیل پول کاری پر افتخار و مقدس است، و کامیابی تجاری به‌عنوان نشانه‌ئی از شایستگی آسمانی به شمار می‌آید، تنها می‌توانند به‌عنوان روساختی ایدئولوژیکی که در خدمت توجیه و پنهان کردن شور و شوق سرمایه‌دارانه برای پیروزی و کامیابی است، تبیین شوند. نهضت پروتستان ممکن است به‌پیشرفت و گسترش سرمایه‌داری یاری کرده باشد. اما خود آن را فراهم نیاورد. به‌همین گونه عامل اقتصادی ممکن است دگرگونی دینی را تسریع و ممکن کرده باشد: اما نتوانست تجربهٔ دینی را پدید آورد. سرمایه‌داری پیش شرط‌های معینی داشت که بر پایهٔ نیروهای تولید قرار داشت. بدون این پیش شرط‌ها، هیج تمایل روشنفکرانه‌ئی توانائی خلق یک اقتصاد طمعکار را نداشت. هرچند که سرمایه‌داری جدا از شرط‌های صرفاً مادیش، آمادگی و توانائی به‌چنگ آوردن و بهره‌برداری از وسایل و امکاناتِ در دسترس، به‌دست آورد؛ ساخت آگاهی که به‌عنوان «روح سرمایه‌داری» شناخته شده، متعلق به‌پیش شرط‌ها و علت‌ها نیست، بلکه از آن تأثیرهای سرمایه‌داری به‌عنوان یک عمل اقتصادی است، و بیان محصول ایدئولوژیکی آن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وابستگی ایدئولوژی‌ها، به‌ویژه وابستگی سبک زیبائی شناسانه به‌اوضاع و احوال اجتماعی ـ اقتصادی در هیچ جا روشن‌تر از نقاشی هلندی و فلاندری سدهٔ هفدهم به‌تصویر در نیامده است. فقط یک نظریهٔ ایدئولوژی که بر پایهٔ ماده‌گرائی تاریخی قرار گرفته باشد، می‌تواند تبیینی کم و بیش قانع کننده از پدیداری کاملا همزمان و همگام دو سبک چنان متفاوت ـ به‌رغم سنت‌های فرهنگی عملاً همانند و تاریخ مشابه مثل سبک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باروک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۶۴}} فلاندری و طبعیت‌گرائی هلندی به‌دست دهد. در نگاه نخست، تفاوت شگفت‌آور می‌نماید، و این دقیقاً به سبب اوضاع متفاوت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است که برای تبیینش ماده‌گرائی تارخی شایسته‌ترین می‌نماید. البته، چنین دانشی دربارهٔ خاستگاه واقعی کیفیت هنری، استعداد و سبک و شیوهٔ شخصی [ هنرمند] چندان چیزی به‌ما نمی‌دهد. این‌ها پدیده‌هائی خُرد و نظام‌ناپذیرند که نمی‌توان آن‌ها را به‌اوضاع و احوال مادی بیرون از فرد اِسناد داد. باری، مطالعهٔ آنچه هنرمندان ملت‌های گوناگون در آن شریکند، امکان‌پذیر است، و در کوشش به‌انجام چنین کاری و کوشش به‌تبیین هدف‌ها و محدودیت‌های آن‌ها هیچ چیز نمی‌تواند روشنگرتر از در نظر داشتن آن اوضاع اجتماعی باشد که در چارچوب آن ناچار به‌کار کردنند. نهضت کاتولیک هم به‌همان شدتی که نهضت پروتستان با نظام سرمایه‌داری و بورژوائی و جمهوریخواهی هلند، و نیز با قراردادها و استانده‌های دربار فلاندرها، ـ یعنی جائی که بازگشت دینی کامل، و اتفاق میان کلیسا و دولت جامع بود ـ به‌هم بافته و آمیخته بود. در حالی که مذهب کاتولیک حاکمیت را مشتق از خدا می‌داند، بنا به‌اعتقاد کشیشان پیرو آیین‌های مقدس{{نشان|۶۵}} مذهب پروتستان ـ با آیین رابطهٔ پدر و فرزندی مستقیمش میان خدا و فرد مؤمن و معتقد ـ از همان آغاز مردم سالارانه بود و با سلطه‌جوئی ضدیت داشت. باری، مذهب عامل قاطع نبود: بلکه بیش‌تر اوقات سیاست، خط‌مشی آن را از پیش تعیین می‌کرد. بالافاصله پس از شورش{{نشان|۶۶}}، همانقدر کاتولیک در شمال بود که پروتستان بود. و تنها بعد‌ها آن‌ها مذهب فرمانرواهاشان را پذیرفتند. از این رو، تعارض مذهبی نمی‌تواند به‌عنوان تبیین واقعی تضاد فرهنگی میان آن دو پهنه به‌شمار آید، که فقط اندکی ‌می‌توان آن را به‌تفاوت‌های نژادی میان آن دو پهنه نسبت داد از سوی دیگر، عامل‌های اجتماعی و اقتصادی روشن و هویدا است. بدون کوششِ  در بررسی و ژرف‌تر کیفیت بیمانند کارهای روبنس{{نشان|۶۷}} و رامبران{{نشان|۶۸}} این حقیقت که اولی در جو{{نشان|۶۹}} درباری‌ئی که به‌شکلی نمونه‌وار اشرافی بود، کار می‌کرد، و دومی در جهانی بورژوائی که کم و بیش به‌درونگرائی، عاطفه و صمیمیت تمایل داشت، تنها تببین تکوینی را نداشت ـ گرچه فقط تکوینی و نه کیفی و شکلی‌ـ تمایلات هنری خاص آنان است. هلند دربار پرجلال و جبروت و کلیسای خودنمائی که سبب ساز [سبک] باروکِ روبنس بود، هلند تحت فرمانروائی سرمایه‌داری بورژوائی، و اصل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آزادی عمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷۰}} بود که بر هنرها نیز فرمانروائی داشت. تصویر پارسایانه در نهضت پروتستان جائی ندارد. حتی داستان‌های انجیلی هم، اگر مطرح باشد، فقط به‌رسم «ژانِر»{{نشان|۷۱}}ی به‌دیده می‌آید. آنچه بیش از همه مردم پسند است، ترسیم‌هائی از واقعیت هر روزی است: تصویرهای «ژانر»ی، منظره‌ها، طبیعت بیجان و تک نگاره‌ها، هرچه موضوعی بی‌پرده‌تر و روشن‌تر باشد، مناسب‌تر است. این‌، پدیدآورندهٔ برخوردهای صمیمانه و کاملاً واقع گرایانه با جهان است، چندان که جهان در گسترده‌ئی آشنا و شخصی و یکسره در تحت کنترل انسان به‌دیده می‌آید. اندرونی‌ها و بیرونی‌های خصوصی، شهرو روستا، سکونتگاه بورژوائی، خانواده، اجتماع و ملت پایه و اساس این طبعیت‌گرائی، و صراحت و پیشگوئی پذیریش هستند. این چیزها نه تنها آن [طبیعت گرایی] را از فلاندری بودن، بلکه از تأثیربرانگیزی و شکوه و جلال، افراط کاری و زیاده‌روی تمامی باروکِ اروپائی نیز متمایز می‌کند. جدی‌ترین ایراد به تفسیر ایدئولوژیکی هنر بر این حقیقت متکی است که اغلب صورت‌ها و ویژگی‌های سبکی یکسانی در هنرهای گوناگون در زمان‌های گوناگون و تحت اوضاع و احوال اجتماعی گوناگون پدیدار می‌شود؛ که یک سبک خاص در شاخه‌ئی از هنر زمان بیش‌تری دوام می‌آورد تا در شاخه‌ئی دیگر، و که شکل‌های هنری انعطاف‌ناپذیر و متنوع‌تر و تغییر پذیرنده‌تر گسترش پیدا کنند، از آن‌ها عقب می‌افتد. بدین ترتیب، برای نمونه، منریسم پایان می‌یابد و باروک در دروه‌های کاملاً متفاوت در هنرهای گوناگون آغاز می‌شود. درنقاشی ایتالیائی دگرگونی در پایان سدهٔ هفدهم به‌تأخیر می‌افتد. در دورهٔ بعد‌تفاوت‌های سبکی هنرهای گوناگون حتی بیش از این است. درست تا هنگام مرگ باخ در نیمهٔ قرن هژدهم، یعنی وقتی که&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روکوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷۲}} در هنرهای زیبا در اوج خود بود، موسیقی به‌گونه‌ئی چشمگیر پیرو سبکِ باروک بود. اما اگر عامل‌های تاریخی یکسان در همهٔ هنرها پیامدهای یکسان به‌دنبال نداشت، و اگر سبک‌های گوناگونی تحت اوضاع و احوال یکسان وجود داشت؛ به‌روشنی نمی‌توان گفت که هنر تابع جیر ایدئولوژیکی، و یا حتی قوانین جامعه شناسانهٔ اکید است. ازاین رو می‌توان چنین پنداشت که هنرها تا اندازهٔ زیادی با قوانین درونی خود، و مستقل از اوضاع و احوال اجتماعی گسترش یافته کمال می‌یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، پیش از آن که نتیجه‌گیری‌ئی از این دست را بپذیریم، باید در خاطر داشته باشیم که هنرهای گوناگون به‌اشکال جوراجور برای نقش های متفاوت اجتماعی، تبلیغی و اید‌ئولوژیکی مناسب‌اند. در این خصوص مهم‌تر از همه متامیز کردن ادبیات از دیگرهنرهاست. هرچند موسیقی و هنرهای زیبا، به‌عنوان وسیلهٔ  به‌نمایش گذاشتن کارآسائی و افراط کاری، شکوه و جلال و آداب و تشریفات، بی‌تردید، اگر بیش از ادبیات شایستگی نداشته باشد به‌اندازهٔ آن دارد. ادبیات به‌سبب داشتن وظیفه‌های خاص‌تر و به‌سبب بیان اندیشه‌های انتزاعی و ایدئولوژی‌های پیچیده، به‌روشنی بر هنرهای دیگر برتری دارد. با این همه، آشکار است که یک تبیین جامعه‌شناسانه و تفسیر ایدئولوژیکی تفاوت سبک موسیقی، مثلاً، باخ و هندل وجود دارد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورئیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷۳}} حتی برای آن نیز از پیوند آن با ناپلئون بی‌خبرند، نشانگر دوران انقلاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنرهای گوناگون با سرعت‌های گوناگون گسترش و کمال می‌یابند. امّا هر سبکی در هر هنری به‌گونه‌ئی اشتباه ناپذیر با شکل خاصی از جامعه پیوند دارد. حتی استقلال نسبی برخی از سبک‌ها از هنجار عمومی، انگیزش جامعه‌شناسانهٔ یکسانی دارد. برای نمونه، در زمانِ گذار از سبک منریسم به‌سبک باروک، ضد اصلاح دینی بیش‌تر علاقمند به‌عرضه کردن معماری کلیسائی مجلل و با شکوه و پرهیبتی بود که توده‌ها را تحت تأثیر قرار دهد، تا علاقمند به‌تثبیت همه دگرگونی‌های متناظر در ادبیات، که با پیام گیرندگان نسبتاً اندکش، تا آنجا که به‌کلیسا مربوط می‌شد، بی‌اهمیت ‌می‌نمود. از سوی دیگر، در سدهٔ هژدهم بورژوازی را می‌بینیم که دیگر یکی از مصرف‌کنندگان عمدهٔ ادبیات شده، در آن اِعمال نفوذی قاطع‌تر می‌کند تا در موسیقی، که تا نیمه قرن بستگی به‌سلیقهٔ دربار و به‌تقاضاهای کلیسا داشت. وانگهی، طبقات حامی کلیسا در کشورهای کاتولیک و پروتستان با یکدیگر متفاوت بودند: نفوذ پروتستانی، همواره سبکی پدید آورده بود که بیش‌تر به‌درون گرایش داشت. اما، مهم‌تر از هر چیز این است که کنسرت اشتراکی بورژوائی نیز همچون چاپ کتاب و نمایشگاه عمومی، در سدهٔ هژدهم هنوز در دوران نوپایی خود بود. در سراسر تاریخ فرهنگ غرب میان هنرهای زیبا و ادبیات همواره تشتت و کشاکش مشابهی در سبک آن‌ها وجود داشته است که از ترکیب اجتماعی متفاوت و نیازهای پیام‌گیرندگان آن‌ها آب می‌خورد... به‌دلیل‌های اقتصادی روشن و آشکار، شمار کم‌تری از مردم به‌نقاشی و مجسمه‌سازی علاقه دارند تا به‌ادبیات، تا چه رسد به‌معماری. این بی‌توازنی حتی هنگامی که بورژوازی به‌عنوان نیروی فرهنگی اصلی جایگزین اشراف سالاری شد، برجای ماند، و به‌شکل استیلای ادبیات بر هنرهای دیگر نمودار شد. ادبیات از نظر سبک بیش از هر زمان دیگری پیشرفت می‌کند، و در گروهی ازنامداران هنر می‌تواند بیش‌تر به‌مقام شامخ خود اطمینان کند تا در گذر سده‌هائی که خواندن محدود به‌مردان کلیسا و پژوهشگران بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایدئولوژی‌ها نخستین و مهم‌ترین پدیده‌های اجتماعی‌ئی‌اند که طبقه و پیشینه‌ٔ اجتماعی تعیین کننده آن‌ها بوده است و فقط تا حد بسیار کمتری جلوه‌های تاریخی عمومی‌اند روشن‌ترین دلیل وابستگی اید‌ئولوژیکی هنر این‌ها است: نقش‌های گوناگونی که هنرهای گوناگون در یک فرهنگ معین بازی می‌کنند اهمیت متفاوت سبک آن‌ها در دوران گوناگون، تغییر علاقه طبقهٔ فرهنگ دار از یک شکل هنری به‌شکل دیگر، سرعت‌های گوناگون پیشرفت هنرهای گوناگون. کار هنری یک فرد با دیگر فرآورده‌های هنری گروه اجتماعی او پیوندی درونی‌تر و نزدیک‌تر دارد تا با هر معنی و مفهوم و تصور کلی هنر یا تاریخ هنر به‌عنوان یک کل پیوسته. تصور یک هنر همگن یا تصور استمرار تاریخ هنر در قیاس با وحدت ایدئولوژیکی عینی یک طبقهٔ اجتماعی افسانه‌های محض است. آثار دوره‌های صاحب سبک و نسل‌های هنرمندان را تنها در مفهومی بسیار خاص و محدود می‌توان موفق‌تر از یکدیگر دانست. هر اثر هنری به‌گونه‌ئی نو و متفاوت از آثار گذشته پدید می‌آید و فقط به‌این سبب که اتفاقاً در مرحلهٔ دیرتری از سیر (تاریخی) به‌وجود آمده، بهتر یا موفق‌تر نیست. نهایت آن که یک کارهنری ایدئولوژی خود و بازتاب خاص خود را از واقعیت بهتر از کارهای هنری دیگر بیان می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتیجهٔ بی‌اعتباری مفهوم حقیقت عینی در هنر، برای هنرمندان امکان گریز از مشکل نسبی‌گرائی هست، هرچند که این کار در تاریخ هنر با همان دشواری‌ها روبه‌روست که در رشته‌های علمی دیگر. در حقیقت، بیش‌تر به‌این سبب که تاریخ هنری حتی آن کم‌ترین درجهٔ پیشرفت پیوسته‌ئی را هم که در شاخه‌های دیگر تاریخ آشکار می‌شود، نشان نمی‌دهد. تفسیرها و داوری‌های تاریخ هنری هر نسلی اغلب نه فقط برای نسل آینده بی‌ربط و بی‌معنی است بلکه نسل بعدی هم باید تا اندازه‌ئی آن‌ها را نادیده انگارد، زیرا آثار اصلی مورد بررسی بعدی هم باید تا اندازه‌ئی آن‌ها را نادیده انگارد، زیرا آثار اصلی مورد بررسی برای مطالعه و بررسی دوباره در دسترس‌اند. با این همه، برای دستیابی به‌آفرینش‌های هنری گذشته هر اندازه هم که یک دگرگونی در نگرش لازم باشد، باز زمانی فرا می‌رسد که باید داوری‌های گوناگونی را به‌ترازو سنجید. ممکن نیست که بشود به‌آسانی پذیرفت که عیار هنر دوران گذشته را مُدام باز به‌محک بزنیم، یعنی که هنرمندی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رافائل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روزی استاد عالیقدر کلاسیک به‌شمار آید، و روز دیگر تنها نقاشی پیش پا افتاده، یا این که سبک هنری، مثل سبک منریسم را، دیری نیست که آن را چون نمونهٔ تمام عیار سلیقه هنری هرز رفته، رد کرده‌اند، باید اکنون به‌عنوان یکی از جنبش‌های مهم و برانگیزانندهٔ هنری به‌شمار آورد. آیا چنین داوری‌هائی درست است یا نادرست؟ آیا یک تفسیر تاریخی بهتر از تفسیر تاریخی دیگر است؟ آیا آخرین تفسیر ضرورتاً بهترین تفسیر است؟ یا آیا توالی تفسیر‌ها و داوری‌ها از پیشرفت ـ یعنی کشف تدریجی حقیقت و سنجیدارهای[=معیارها] عموماً معتبر ـ بسیار دورافتاده است؟ آیا یک نسبی‌گرائی اجتناب‌ناپذیر و در غایت بی‌اهمین بر همهٔ تاریخ هنر سلطه دارد؟ یا آیا ذهن درگیر داروی‌هائی است که نمی‌توان آن‌ها را درست یا نادرست، اما باید با سنجیدارهای کاملاً تازه درک و تمیز داده شوند؟ نباید آیا دربارهٔ اهمیت مرجع‌ها و ژرف کردن و غنا بخشیدن به تجربه‌های هنری که هر تفسیر منطقی و پخته‌ئی روزنه‌های تازه‌ئی به‌سوی‌شان می‌گشاید، تحقیق کرد؟ آیا وظیفهٔ راستین ، احیاء آثار هنری و سبک‌های و سلیقه‌ها‌ئی نیست که اهمیت و ارزشش‌شان در معرض خطر از میان رفتن یا گم‌ شدن است؟ آیا مهم‌ترین کار این نیست که این آثار و سبک‌ها با [زمان] حالِ زنده پیوند زنیم، یا آن‌ها را به‌زندگی خود باز گردانیم و بخشی ازتجربهٔ هنری و مستقیم نسل خودمان کنیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر حال، تردیدی نیست که نه فقط خود پیشرفت و گسترش هنر، بلکه همچنین تاریخ هنر، به‌بیان دیگر، نه فقط عمل تولید خود هنر، بلکه تبیین دگرگونی‌ها و تفسیر گرایش‌هایش‌ ـ پیرو انگارهٔ معینی است که به‌خلاف تداوم فرایند شهرگیری، با تراکم دستاورهایش که در تاریخ علوم طبیعی و فن شناسی آشکار است؛ باید به‌عنوان نمونه‌ئی از «جنبش ادبی» [به‌مفهوم «آلفرد وِبر»ی این اصلاح] نامعقول، نامنظم، اما نه الزاماً مترقی، به‌دیده آیند. به‌عنوان بخشی از این جنبش، تعالیم تاریخ هنر نه‌می‌توانند کاملا عینی باشد و نه مطلقاً نهائی. اما چون ذاتاً تفسیر و داوری هستند، ربطی به هیچ دانش واقعی ندارند، لیکن ادعاهای ایدئولوژیکی خاص تمنا{{نشان|۷۵}}‌ها، آرزوها و آرمان‌هائی را بیان می‌کند که گمان می‌رود در گذشته درک شده و در آینده هم چنین می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستاوردها و گرایش‌های هنری گذشته بنا به‌شورها و استانده‌های زمان حال ارزشگذاری می‌شود، پیش از آنچه باید ارزش می‌یابد، و یا نادیده گرفته می‌شود. با معیار ارزش‌های زیبائی شناسانهٔ امروزی دربارهٔ‌شان داوری می‌شود و تنها هنگامی علاقهٔ تازه و درک تازه پدید می‌آورد که با مشکلات و هدف‌های معاصر مربوط باشد. این بورژوازی آزادیخواه سدهٔ گذشته بود که بار دیگر رنسانس را کشف و ارزیابی کرد؛ همین‌ طور عصر امپرسیونسیم نیز باروک را کشف و ارزیابی کرد؛ و مَنریسم نیز تنها در نتیجهٔ محرکِ اکسپرسیونیسم، سوررئالیسم، سینما و روانکاوی ( پسیکانالیز) کشف شد. آشکار است که همهٔ این ارزیابی‌ها و تفسیرها در نخستین مرحلهٔ عملی ایدئولوژیکی هستند، نه تجربی و منطقی. این‌ها به‌پژوهشی علمی و مترقی کم‌تر ارتباط دارند تا به‌عملی که اغلب به‌شکلی نامنظم متغییر است، و بر پایهٔ مفاهیم کلی و عینی حقیقت قرار ندارند، بلکه همواره مثل جنبش‌های هنری معاصر بر پایهٔ همان اوضاع و احوال موجود قرار دارد. کافی است دگرگونی‌هائی را یاد‌آور شویم که دوران باستان در جریان آگاه شدن تفکر غربی از بی‌ثباتی ایدئولوژیکی این داوری‌ها، پذیرفته است. این که دوران باستان چگونه به‌شکلی گوناگون در رنسانس آغازین و اوج رنسانس، در منریسم و باروک، در اشراف‌سالاری‌های درباری سده‌های هفدهم و هژدهم، در روشنگری و انقلاب، در فرهنگستان‌گرائی بورژوائی، و در ناهمنوائی پیشرو ناتورالیستی و امپرسیونیستی به‌دیده آمده، و چگونه در هیئت شدیداً شکل‌گرا و محافظه‌کار، و مترقی و آزادیخواه پدیدار گشته است. البته، تاریخ هنر، دارای رشته‌ئی از وظایف است که پایه و اساس به‌انجام رساندن آن‌ها پژوهش واقعی و سنجیدارهای حقیقت عینی است؛ مثلاً، تاریخ‌گذاری و اِسناد آثار هنری و نوآوری‌های فنی، و پیوند میان تولید و مصرف هنر ـ و همهٔ مسائلی که می‌تواند بدون سرسپردگی ایدئولوژیکی مطرح و حل شود. باری، این نکته‌ها متناسب با دیدگاه اجتماعی‌ئی که برای بررسی و مطالعهٔ آن‌ها به‌کار گرفته می‌آید، اهمیت کم و بیش می‌یابد، و به‌سوی روشنی و وضوح بیش‌تر یا کم‌تر سوق داده می‌شود. بدین گونه، عمل ارزیابی نقش بازار هنر در یک زمان خاص، و رابطهٔ هنرمندان و کارفرمایان‌شان، حامیان و مصرف‌کنندگان،‌ هرگز از منافع اقتصادی و شورهای اجتماعی آنای که دست‌اندرکار ارزیابی‌اند کاملاً جدا و مستقل نبوده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ترجمهٔ فرشتهٔ مولوی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس‌های مترجم==&lt;br /&gt;
#{{ پاورقی|۵۹}} Euripides: اوریپید یا ائوریپیدس، شاعر تراژدی سرای یونان در قرن پنجم پیش از میلاد ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۰}} Polygnotus: نقاش یونانی، ۵۰۰ـ۴۴۰ ق. م ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۱}} Reformation: انقلاب دینی در اروپای غربی در قرن شانزدهم که به‌عنوان نهضتی برای اصلاح مذهب کاتولیک آغاز شد و به‌نهضت پروتستان انجامید... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایرة‌المعارف فارسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۲}} Max Weber: جامعه‌شناس آلمانی که بنیانگذار تفکر جامعه‌شناسانهٔ نوین بود و مطالعات تاریخی و تطبیقی او دربارهٔ تمدن‌های بزرگ نقطهٔ عطفی در تاریخ جامعه‌شناسی است، ۱۸۶۴ـ ۱۹۲۰ ـ م&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۳}} apres-la-Lettre&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۴}} Baroque: سبکی درهنر و معماری که در سدهٔ هفدهم در سراسر اروپا رایج بود و حتی در برخی جاها تا ۱۷۵۰ نیز برجای ماند ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۵}} آیین‌های مقدس مراسمی است که عیسی مسیح در زمان حیات خود پدیدار آوردـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۶}} Revolt&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۷}} Rubens: پترپول روبنس، ۱۵۷۷ـ۱۶۴۰ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۸}} Rembradt: نقاش و حکاک بزرگ قرن هفدهم ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۹}} milieu&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۰}} Laissez faire: نظریهٔ «له‌سه‌فر» (به‌معنای لغوی «بگذارید بکنند») که نخستین بار در اقتصاد مطرح شد ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۱}} genre: نوعی نقاشی که موضوع آن مطالب و صحنه‌های عادی و غیر رسمی زندگانی روزانه است. در اروپا، نقاشی ژانر از قرن ۱۶ م آغاز شد، و از آن به بعد رونق و تکامل یافت، و می‌توان گفت که در قرن ۱۷م در هلند به‌اوج خود رسید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تربورخ ورمیو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یان ستن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از نقاشان درخشان ژانراند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایرة‌المعارف فارسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۲}} rococo: سبکی در هنر و تزئینات داخلی در قرن هژدهم، که به‌ویژه در زمان سلطنت لوئی پانزدهم در فرانسه رایج بود و واکنشی در برابر کلاسیسیم زمان لوئی چهاردهم بود ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۳}} Eroica: سمفونی اثر بتهوون ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۴}} Alfred Weber&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۵}} desiderata&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C_%D9%88_%D9%87%D9%86%D8%B1_%DB%B4&amp;diff=28095</id>
		<title>تبلیغ، ایدئولوژی و هنر ۴</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C_%D9%88_%D9%87%D9%86%D8%B1_%DB%B4&amp;diff=28095"/>
		<updated>2012-01-21T06:08:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:12-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاستگاه اجتماعی و معنا و اهمیت ایدئولوژیکی سبک‌های گوناگون، رابطهٔ میان سخت رائی شکل و محافطه‌کاری از سوئی و طبیعت‌گرائی و آزادیخواهی از سوی دیگر، در هر صورت، چیزی نیست که اخیراً به‌وسیلهٔ جامعه‌شناسی مارکسیستی کشف شده باشد. یونانیان خود ازاین پیوند آگاه بودند، هرچند که توانائی آن را نداشتند که اصول اساسی آن را ضابطه‌بندی کنند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آریستوفان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر سوگنامه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوریپید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵۹}} خرده گرفت، زیرا وی در این سوگنامه‌ها هم به‌دیدگاه اشراف‌سالارانهٔ کهن زندگی و هم به‌پندار گرائی هنری پیشین توهین میکرد. خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوفوکل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ بنا به گفتهٔ ارسطو ـ گفت که او [سوفوکل] آدمیان را جنان که باید باشند، نشان می‌دهد، در صورتی که اوریپید آنان را چنان که به‌راستی هستند، تصویر می‌کند. آنگاه ارسطو به‌گفتن ادامه می‌دهد که شخصیت های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پولیتیوتوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۶۰}} و هومر «از ما بهترند» (&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صناعت شعر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ۱۴۴۸a،‏ ۵-۱۵)، که تنها گونه‌ئی دیگر برای بیان همان مطلب است. در همه جا مفهوم هنر کلاسیک در مقام « هنری پندارگرا» در مقام بازنمائی از یک کمال مطلوب، جهانی کامل‌تر، و انواع والاتر و شریفتری از انسان، بخشی ازواکنش ایدئولوزیکی اشراف سالاری در برابر اقتصاد پولی توسعه یابندهٔ سرمایه‌داری که نظم کهن را تهدید می‌کرد، بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همانند این فرایند با هستی گرفتن نوشهسواری در هنگام تلاقی سده‌های دوازدهم و سیزدهم، و تأثیری که بر اشراف سالاری فئودال کهن‌تر گذاشت، رخ نمود. شهر نوشهسواران که از بندگی ریشه می‌گیرد، و دگرگونی منتج درنظم حماسی و غنائی درباری نه تنها در تاریخ ادبیات، بلکه در کُلّ ایدئولوژی نیز یکی از ژرف‌ترین شکاف‌ها را پدید آورد. تحول نهائی هنگامی روی داد که جنگاوران یک بار دیگر در ورود به [ حیطهٔ] اشراف سالاری که برای‌شان موقعیت رفیع به‌ارمغان آورده بود، با مانع روبه‌رو شدند، و البته، آن شهسوارانی که در گذشته وارد جرگهٔ اشراف سالاران شده بودند، پرشورترین مدافعان انحصارگری و وارد نشدن شهسواران تازه به‌جرگهٔ خود به‌شمار می‌آمدند. این یک پدیدهٔ شناخته شده و تکراری تاریخ اجتماعی است که اعضای اصلی و قدیمی هستند. « مردان تازه» تمایل دارند تا عقدهٔ کهتری خود را تا حد افراط خالی کنند و بر ارزش اخلاقی امتیازهای تازه به‌دست آمدهٔ خود بیش ازاندازه ارج نهند. شهد شهسواری بیان ایدئولوژیکی منافع طبقه‌ئی و سرشت ویژهٔ متناظر گروهی است که تنها تازه از جنگاور حرفه‌ئی بدل به‌اعضای طبقه‌ئی تن‌آسان شده‌اند. ترکیب غریب محافظه‌گری اجتماعی و نو‌آوری زیبائی شناسانه که به‌دوران شهسواری ویژگی بخشید و سرچشمهٔ شعر غنائی عاشقانهٔ نو، و نیز به‌دنبالش انگارهٔ تازه و دیرپائی از حساسیت بود؛ شبیه همان پدیده‌ئی است که انگلس گمان می‌کرد با نظریهٔ واقع‌پردازی خود آن در بالزاک کشف کرده است. زیرا هر چند دوران تازهٔ شهسواری از دیدگاه اجتماعی محافظه کار بود، شعر آن کم و بیش از صراحت عوامانه و آزادمنشی روحی‌ئی برخوردار بود که در گسترهٔ اشراف سالاری کهن تصورناپذیر می‌نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با به‌پایان رسیدن جامعه قرون وسطائی که بر پایهٔ طبقه‌های متنفذ و قدرتمند اجتماعی استوار بود، و با هستی یافتن جامعهٔ طبقه‌ئی تازه‌ئی که اساساً اقتصادی بود، اسناد ایدئولوژیکس شکل‌های فرهنگی روشن‌تر می‌شود. هرچند که، دگرباره با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اصلاح دینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۶۱}} و پیشرفت‌های ایدئولوژیکی و اجتماعی و سیاسی‌ئی که به‌همراه داشت، آن رابطهٔ پیچیده‌تر می‌شود. در این هنگام بود که فرهنگ آن منش متضادی را پذیرفت که بیان هنریش را در پیچیدگی سبک مَنِریسم یافت. این اصلاح دینی به‌عنوان یک نهضت دینی، از پیشینه‌ئی برخوردار بود. اما در همان زمان، به‌هرحال، محصول یک وضع اقتصادی انفجاری نیز بود و از ناآرامی اجتماعی گسترده ریشه می‌گرفت. اما هرچند که در بیرون از چنین زمینه‌ئی تصور پیدائی اصلاح دینی را نیز نمی‌توان کرد، با این حال، این که آن را فقط ریشه گرفته از کشاکش‌های اجتماعی و ستیزه‌های اجتماعی بدانیم ناممکن است، و این کار به‌آسانی اصلاح دینی را نتیجهٔ از هم گسیختگی اقتصاد زمینداری و گسترش سرمایه‌داری تازه می‌کند. جتی اگر این اصلاح دینی به‌عنوان روندی اجتماعی در جامهٔ مبدل دینی پدید آمده شود، این نکته بسیار در خور اهمیت است که قالبی که این روند خود را به‌بهترین وجهی در آن بیان می‌کرد، قالبی مذهبی بود. خواه آنچه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکس‌وبر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۶۲}} آن را اخلاق پروتستان «پیشه» نامید، از همان آغاز به‌عنوان ایدئولوژی طبقه‌های سرمایه‌دار تازهٔ هواخواه مال‌اندوزی و رقابت رخ نماید، و خواه تنها توجیهی پسین{{نشان|۶۳}} ازعمل مشترک آنان باشد، به‌هرحال می‌تواند تنها در موارد گوناگون متناسب با اوضاع و احوال تاریخی و محلی هستی گیرد. باری، به‌هرحال این نکته در خور ملاحظه است که طلب کردن آزادی دینی آگاهی، بامبارزه برای آزادی اقتصادی و علیه نیروی سرکوبی فئودالی همگامی و همخوانی یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که اهمیت این رابطه دریافته شود، ستایش پروتستانی کار یکی از آشکارترین نمونه‌های خاستگاه یک ایدئولوژی می‌شود. جامهٔ مبدل دینی و اخلاقی‌ئی که گرایشی اقتصادی به‌تن کند که سودش صرفاً دنیوی است یا، دست کم، به‌کلی نسبت به‌دین لاقید است، اخلاقی که در چارچوب آن تحصیل پول کاری پر افتخار و مقدس است، و کامیابی تجاری به‌عنوان نشانه‌ئی از شایستگی آسمانی به شمار می‌آید، تنها می‌توانند به‌عنوان روساختی ایدئولوژیکی که در خدمت توجیه و پنهان کردن شور و شوق سرمایه‌دارانه برای پیروزی و کامیابی است، تبیین شوند. نهضت پروتستان ممکن است به‌پیشرفت و گسترش سرمایه‌داری یاری کرده باشد. اما خود آن را فراهم نیاورد. به‌همین گونه عامل اقتصادی ممکن است دگرگونی دینی را تسریع و ممکن کرده باشد: اما نتوانست تجربهٔ دینی را پدید آورد. سرمایه‌داری پیش شرط‌های معینی داشت که بر پایهٔ نیروهای تولید قرار داشت. بدون این پیش شرط‌ها، هیج تمایل روشنفکرانه‌ئی توانائی خلق یک اقتصاد طمعکار را نداشت. هرچند که سرمایه‌داری جدا از شرط‌های صرفاً مادیش، آمادگی و توانائی به‌چنگ آوردن و بهره‌برداری از وسایل و امکاناتِ در دسترس، به‌دست آورد؛ ساخت آگاهی که به‌عنوان «روح سرمایه‌داری» شناخته شده، متعلق به‌پیش شرط‌ها و علت‌ها نیست، بلکه از آن تأثیرهای سرمایه‌داری به‌عنوان یک عمل اقتصادی است، و بیان محصول ایدئولوژیکی آن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وابستگی ایدئولوژی‌ها، به‌ویژه وابستگی سبک زیبائی شناسانه به‌اوضاع و احوال اجتماعی ـ اقتصادی در هیچ جا روشن‌تر از نقاشی هلندی و فلاندری سدهٔ هفدهم به‌تصویر در نیامده است. فقط یک نظریهٔ ایدئولوژی که بر پایهٔ ماده‌گرائی تاریخی قرار گرفته باشد، می‌تواند تبیینی کم و بیش قانع کننده از پدیداری کاملا همزمان و همگام دو سبک چنان متفاوت ـ به‌رغم سنت‌های فرهنگی عملاً همانند و تاریخ مشابه مثل سبک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باروک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۶۴}} فلاندری و طبعیت‌گرائی هلندی به‌دست دهد. در نگاه نخست، تفاوت شگفت‌آور می‌نماید، و این دقیقاً به سبب اوضاع متفاوت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است که برای تبیینش ماده‌گرائی تارخی شایسته‌ترین می‌نماید. البته، چنین دانشی دربارهٔ خاستگاه واقعی کیفیت هنری، استعداد و سبک و شیوهٔ شخصی [ هنرمند] چندان چیزی به‌ما نمی‌دهد. این‌ها پدیده‌هائی خُرد و نظام‌ناپذیرند که نمی‌توان آن‌ها را به‌اوضاع و احوال مادی بیرون از فرد اِسناد داد. باری، مطالعهٔ آنچه هنرمندان ملت‌های گوناگون در آن شریکند، امکان‌پذیر است، و در کوشش به‌انجام چنین کاری و کوشش به‌تبیین هدف‌ها و محدودیت‌های آن‌ها هیچ چیز نمی‌تواند روشنگرتر از در نظر داشتن آن اوضاع اجتماعی باشد که در چارچوب آن ناچار به‌کار کردنند. نهضت کاتولیک هم به‌همان شدتی که نهضت پروتستان با نظام سرمایه‌داری و بورژوائی و جمهوریخواهی هلند، و نیز با قراردادها و استانده‌های دربار فلاندرها، ـ یعنی جائی که بازگشت دینی کامل، و اتفاق میان کلیسا و دولت جامع بود ـ به‌هم بافته و آمیخته بود. در حالی که مذهب کاتولیک حاکمیت را مشتق از خدا می‌داند، بنا به‌اعتقاد کشیشان پیرو آیین‌های مقدس{{نشان|۶۵}} مذهب پروتستان ـ با آیین رابطهٔ پدر و فرزندی مستقیمش میان خدا و فرد مؤمن و معتقد ـ از همان آغاز مردم سالارانه بود و با سلطه‌جوئی ضدیت داشت. باری، مذهب عامل قاطع نبود: بلکه بیش‌تر اوقات سیاست، خط‌مشی آن را از پیش تعیین می‌کرد. بالافاصله پس از شورش{{نشان|۶۶}}، همانقدر کاتولیک در شمال بود که پروتستان بود. و تنها بعد‌ها آن‌ها مذهب فرمانرواهاشان را پذیرفتند. از این رو، تعارض مذهبی نمی‌تواند به‌عنوان تبیین واقعی تضاد فرهنگی میان آن دو پهنه به‌شمار آید، که فقط اندکی ‌می‌توان آن را به‌تفاوت‌های نژادی میان آن دو پهنه نسبت داد از سوی دیگر، عامل‌های اجتماعی و اقتصادی روشن و هویدا است. بدون کوششِ  در بررسی و ژرف‌تر کیفیت بیمانند کارهای روبنس{{نشان|۶۷}} و رامبران{{نشان|۶۸}} این حقیقت که اولی در جو{{نشان|۶۹}} درباری‌ئی که به‌شکلی نمونه‌وار اشرافی بود، کار می‌کرد، و دومی در جهانی بورژوائی که کم و بیش به‌درونگرائی، عاطفه و صمیمیت تمایل داشت، تنها تببین تکوینی را نداشت ـ گرچه فقط تکوینی و نه کیفی و شکلی‌ـ تمایلات هنری خاص آنان است. هلند دربار پرجلال و جبروت و کلیسای خودنمائی که سبب ساز [سبک] باروکِ روبنس بود، هلند تحت فرمانروائی سرمایه‌داری بورژوائی، و اصل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آزادی عمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷۰}} بود که بر هنرها نیز فرمانروائی داشت. تصویر پارسایانه در نهضت پروتستان جائی ندارد. حتی داستان‌های انجیلی هم، اگر مطرح باشد، فقط به‌رسم «ژانِر»{{نشان|۷۱}}ی به‌دیده می‌آید. آنچه بیش از همه مردم پسند است، ترسیم‌هائی از واقعیت هر روزی است: تصویرهای «ژانر»ی، منظره‌ها، طبیعت بیجان و تک نگاره‌ها، هرچه موضوعی بی‌پرده‌تر و روشن‌تر باشد، مناسب‌تر است. این‌، پدیدآورندهٔ برخوردهای صمیمانه و کاملاً واقع گرایانه با جهان است، چندان که جهان در گسترده‌ئی آشنا و شخصی و یکسره در تحت کنترل انسان به‌دیده می‌آید. اندرونی‌ها و بیرونی‌های خصوصی، شهرو روستا، سکونتگاه بورژوائی، خانواده، اجتماع و ملت پایه و اساس این طبعیت‌گرائی، و صراحت و پیشگوئی پذیریش هستند. این چیزها نه تنها آن [طبیعت گرایی] را از فلاندری بودن، بلکه از تأثیربرانگیزی و شکوه و جلال، افراط کاری و زیاده‌روی تمامی باروکِ اروپائی نیز متمایز می‌کند. جدی‌ترین ایراد به تفسیر ایدئولوژیکی هنر بر این حقیقت متکی است که اغلب صورت‌ها و ویژگی‌های سبکی یکسانی در هنرهای گوناگون در زمان‌های گوناگون و تحت اوضاع و احوال اجتماعی گوناگون پدیدار می‌شود؛ که یک سبک خاص در شاخه‌ئی از هنر زمان بیش‌تری دوام می‌آورد تا در شاخه‌ئی دیگر، و که شکل‌های هنری انعطاف‌ناپذیر و متنوع‌تر و تغییر پذیرنده‌تر گسترش پیدا کنند، از آن‌ها عقب می‌افتد. بدین ترتیب، برای نمونه، منریسم پایان می‌یابد و باروک در دروه‌های کاملاً متفاوت در هنرهای گوناگون آغاز می‌شود. درنقاشی ایتالیائی دگرگونی در پایان سدهٔ هفدهم به‌تأخیر می‌افتد. در دورهٔ بعد‌تفاوت‌های سبکی هنرهای گوناگون حتی بیش از این است. درست تا هنگام مرگ باخ در نیمهٔ قرن هژدهم، یعنی وقتی که&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روکوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷۲}} در هنرهای زیبا در اوج خود بود، موسیقی به‌گونه‌ئی چشمگیر پیرو سبکِ باروک بود. اما اگر عامل‌های تاریخی یکسان در همهٔ هنرها پیامدهای یکسان به‌دنبال نداشت، و اگر سبک‌های گوناگونی تحت اوضاع و احوال یکسان وجود داشت؛ به‌روشنی نمی‌توان گفت که هنر تابع جیر ایدئولوژیکی، و یا حتی قوانین جامعه شناسانهٔ اکید است. ازاین رو می‌توان چنین پنداشت که هنرها تا اندازهٔ زیادی با قوانین درونی خود، و مستقل از اوضاع و احوال اجتماعی گسترش یافته کمال می‌یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، پیش از آن که نتیجه‌گیری‌ئی از این دست را بپذیریم، باید در خاطر داشته باشیم که هنرهای گوناگون به‌اشکال جوراجور برای نقش های متفاوت اجتماعی، تبلیغی و اید‌ئولوژیکی مناسب‌اند. در این خصوص مهم‌تر از همه متامیز کردن ادبیات از دیگرهنرهاست. هرچند موسیقی و هنرهای زیبا، به‌عنوان وسیلهٔ  به‌نمایش گذاشتن کارآسائی و افراط کاری، شکوه و جلال و آداب و تشریفات، بی‌تردید، اگر بیش از ادبیات شایستگی نداشته باشد به‌اندازهٔ آن دارد. ادبیات به‌سبب داشتن وظیفه‌های خاص‌تر و به‌سبب بیان اندیشه‌های انتزاعی و ایدئولوژی‌های پیچیده، به‌روشنی بر هنرهای دیگر برتری دارد. با این همه، آشکار است که یک تبیین جامعه‌شناسانه و تفسیر ایدئولوژیکی تفاوت سبک موسیقی، مثلاً، باخ و هندل وجود دارد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورئیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷۳}} حتی برای آن نیز از پیوند آن با ناپلئون بی‌خبرند، نشانگر دوران انقلاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنرهای گوناگون با سرعت‌های گوناگون گسترش و کمال می‌یابند. امّا هر سبکی در هر هنری به‌گونه‌ئی اشتباه ناپذیر با شکل خاصی از جامعه پیوند دارد. حتی استقلال نسبی برخی از سبک‌ها از هنجار عمومی، انگیزش جامعه‌شناسانهٔ یکسانی دارد. برای نمونه، در زمانِ گذار از سبک منریسم به‌سبک باروک، ضد اصلاح دینی بیش‌تر علاقمند به‌عرضه کردن معماری کلیسائی مجلل و با شکوه و پرهیبتی بود که توده‌ها را تحت تأثیر قرار دهد، تا علاقمند به‌تثبیت همه دگرگونی‌های متناظر در ادبیات، که با پیام گیرندگان نسبتاً اندکش، تا آنجا که به‌کلیسا مربوط می‌شد، بی‌اهمیت ‌می‌نمود. از سوی دیگر، در سدهٔ هژدهم بورژوازی را می‌بینیم که دیگر یکی از مصرف‌کنندگان عمدهٔ ادبیات شده، در آن اِعمال نفوذی قاطع‌تر می‌کند تا در موسیقی، که تا نیمه قرن بستگی به‌سلیقهٔ دربار و به‌تقاضاهای کلیسا داشت. وانگهی، طبقات حامی کلیسا در کشورهای کاتولیک و پروتستان با یکدیگر متفاوت بودند: نفوذ پروتستانی، همواره سبکی پدید آورده بود که بیش‌تر به‌درون گرایش داشت. اما، مهم‌تر از هر چیز این است که کنسرت اشتراکی بورژوائی نیز همچون چاپ کتاب و نمایشگاه عمومی، در سدهٔ هژدهم هنوز در دوران نوپایی خود بود. در سراسر تاریخ فرهنگ غرب میان هنرهای زیبا و ادبیات همواره تشتت و کشاکش مشابهی در سبک آن‌ها وجود داشته است که از ترکیب اجتماعی متفاوت و نیازهای پیام‌گیرندگان آن‌ها آب می‌خورد... به‌دلیل‌های اقتصادی روشن و آشکار، شمار کم‌تری از مردم به‌نقاشی و مجسمه‌سازی علاقه دارند تا به‌ادبیات، تا چه رسد به‌معماری. این بی‌توازنی حتی هنگامی که بورژوازی به‌عنوان نیروی فرهنگی اصلی جایگزین اشراف سالاری شد، برجای ماند، و به‌شکل استیلای ادبیات بر هنرهای دیگر نمودار شد. ادبیات از نظر سبک بیش از هر زمان دیگری پیشرفت می‌کند، و در گروهی ازنامداران هنر می‌تواند بیش‌تر به‌مقام شامخ خود اطمینان کند تا در گذر سده‌هائی که خواندن محدود به‌مردان کلیسا و پژوهشگران بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایدئولوژی‌ها نخستین و مهم‌ترین پدیده‌های اجتماعی‌ئی‌اند که طبقه و پیشینه‌ٔ اجتماعی تعیین کننده آن‌ها بوده است و فقط تا حد بسیار کمتری جلوه‌های تاریخی عمومی‌اند روشن‌ترین دلیل وابستگی اید‌ئولوژیکی هنر این‌ها است: نقش‌های گوناگونی که هنرهای گوناگون در یک فرهنگ معین بازی می‌کنند اهمیت متفاوت سبک آن‌ها در دوران گوناگون، تغییر علاقه طبقهٔ فرهنگ دار از یک شکل هنری به‌شکل دیگر، سرعت‌های گوناگون پیشرفت هنرهای گوناگون. کار هنری یک فرد با دیگر فرآورده‌های هنری گروه اجتماعی او پیوندی درونی‌تر و نزدیک‌تر دارد تا با هر معنی و مفهوم و تصور کلی هنر یا تاریخ هنر به‌عنوان یک کل پیوسته. تصور یک هنر همگن یا تصور استمرار تاریخ هنر در قیاس با وحدت ایدئولوژیکی عینی یک طبقهٔ اجتماعی افسانه‌های محض است. آثار دوره‌های صاحب سبک و نسل‌های هنرمندان را تنها در مفهومی بسیار خاص و محدود می‌توان موفق‌تر از یکدیگر دانست. هر اثر هنری به‌گونه‌ئی نو و متفاوت از آثار گذشته پدید می‌آید و فقط به‌این سبب که اتفاقاً در مرحلهٔ دیرتری از سیر (تاریخی) به‌وجود آمده، بهتر یا موفق‌تر نیست. نهایت آن که یک کارهنری ایدئولوژی خود و بازتاب خاص خود را از واقعیت بهتر از کارهای هنری دیگر بیان می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتیجهٔ بی‌اعتباری مفهوم حقیقت عینی در هنر، برای هنرمندان امکان گریز از مشکل نسبی‌گرائی هست، هرچند که این کار در تاریخ هنر با همان دشواری‌ها روبه‌روست که در رشته‌های علمی دیگر. در حقیقت، بیش‌تر به‌این سبب که تاریخ هنری حتی آن کم‌ترین درجهٔ پیشرفت پیوسته‌ئی را هم که در شاخه‌های دیگر تاریخ آشکار می‌شود، نشان نمی‌دهد. تفسیرها و داوری‌های تاریخ هنری هر نسلی اغلب نه فقط برای نسل آینده بی‌ربط و بی‌معنی است بلکه نسل بعدی هم باید تا اندازه‌ئی آن‌ها را نادیده انگارد، زیرا آثار اصلی مورد بررسی بعدی هم باید تا اندازه‌ئی آن‌ها را نادیده انگارد، زیرا آثار اصلی مورد بررسی برای مطالعه و بررسی دوباره در دسترس‌اند. با این همه، برای دستیابی به‌آفرینش‌های هنری گذشته هر اندازه هم که یک دگرگونی در نگرش لازم باشد، باز زمانی فرا می‌رسد که باید داوری‌های گوناگونی را به‌ترازو سنجید. ممکن نیست که بشود به‌آسانی پذیرفت که عیار هنر دوران گذشته را مُدام باز به‌محک بزنیم، یعنی که هنرمندی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رافائل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روزی استاد عالیقدر کلاسیک به‌شمار آید، و روز دیگر تنها نقاشی پیش پا افتاده، یا این که سبک هنری، مثل سبک منریسم را، دیری نیست که آن را چون نمونهٔ تمام عیار سلیقه هنری هرز رفته، رد کرده‌اند، باید اکنون به‌عنوان یکی از جنبش‌های مهم و برانگیزانندهٔ هنری به‌شمار آورد. آیا چنین داوری‌هائی درست است یا نادرست؟ آیا یک تفسیر تاریخی بهتر از تفسیر تاریخی دیگر است؟ آیا آخرین تفسیر ضرورتاً بهترین تفسیر است؟ یا آیا توالی تفسیر‌ها و داوری‌ها از پیشرفت ـ یعنی کشف تدریجی حقیقت و سنجیدارهای[=معیارها] عموماً معتبر ـ بسیار دورافتاده است؟ آیا یک نسبی‌گرائی اجتناب‌ناپذیر و در غایت بی‌اهمین بر همهٔ تاریخ هنر سلطه دارد؟ یا آیا ذهن درگیر داروی‌هائی است که نمی‌توان آن‌ها را درست یا نادرست، اما باید با سنجیدارهای کاملاً تازه درک و تمیز داده شوند؟ نباید آیا دربارهٔ اهمیت مرجع‌ها و ژرف کردن و غنا بخشیدن به تجربه‌های هنری که هر تفسیر منطقی و پخته‌ئی روزنه‌های تازه‌ئی به‌سوی‌شان می‌گشاید، تحقیق کرد؟ آیا وظیفهٔ راستین ، احیاء آثار هنری و سبک‌های و سلیقه‌ها‌ئی نیست که اهمیت و ارزشش‌شان در معرض خطر از میان رفتن یا گم‌ شدن است؟ آیا مهم‌ترین کار این نیست که این آثار و سبک‌ها با [زمان] حالِ زنده پیوند زنیم، یا آن‌ها را به‌زندگی خود باز گردانیم و بخشی ازتجربهٔ هنری و مستقیم نسل خودمان کنیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر حال، تردیدی نیست که نه فقط خود پیشرفت و گسترش هنر، بلکه همچنین تاریخ هنر، به‌بیان دیگر، نه فقط عمل تولید خود هنر، بلکه تبیین دگرگونی‌ها و تفسیر گرایش‌هایش‌ ـ پیرو انگارهٔ معینی است که به‌خلاف تداوم فرایند شهرگیری، با تراکم دستاورهایش که در تاریخ علوم طبیعی و فن شناسی آشکار است؛ باید به‌عنوان نمونه‌ئی از «جنبش ادبی» [به‌مفهوم «آلفرد وِبر»ی این اصلاح] نامعقول، نامنظم، اما نه الزاماً مترقی، به‌دیده آیند. به‌عنوان بخشی از این جنبش، تعالیم تاریخ هنر نه‌می‌توانند کاملا عینی باشد و نه مطلقاً نهائی. اما چون ذاتاً تفسیر و داوری هستند، ربطی به هیچ دانش واقعی ندارند، لیکن ادعاهای ایدئولوژیکی خاص تمنا{{نشان|۷۵}}‌ها، آرزوها و آرمان‌هائی را بیان می‌کند که گمان می‌رود در گذشته درک شده و در آینده هم چنین می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستاوردها و گرایش‌های هنری گذشته بنا به‌شورها و استانده‌های زمان حال ارزشگذاری می‌شود، پیش از آنچه باید ارزش می‌یابد، و یا نادیده گرفته می‌شود. با معیار ارزش‌های زیبائی شناسانهٔ امروزی دربارهٔ‌شان داوری می‌شود و تنها هنگامی علاقهٔ تازه و درک تازه پدید می‌آورد که با مشکلات و هدف‌های معاصر مربوط باشد. این بورژوازی آزادیخواه سدهٔ گذشته بود که بار دیگر رنسانس را کشف و ارزیابی کرد؛ همین‌ طور عصر امپرسیونسیم نیز باروک را کشف و ارزیابی کرد؛ و مَنریسم نیز تنها در نتیجهٔ محرکِ اکسپرسیونیسم، سوررئالیسم، سینما و روانکاوی ( پسیکانالیز) کشف شد. آشکار است که همهٔ این ارزیابی‌ها و تفسیرها در نخستین مرحلهٔ عملی ایدئولوژیکی هستند، نه تجربی و منطقی. این‌ها به‌پژوهشی علمی و مترقی کم‌تر ارتباط دارند تا به‌عملی که اغلب به‌شکلی نامنظم متغییر است، و بر پایهٔ مفاهیم کلی و عینی حقیقت قرار ندارند، بلکه همواره مثل جنبش‌های هنری معاصر بر پایهٔ همان اوضاع و احوال موجود قرار دارد. کافی است دگرگونی‌هائی را یاد‌آور شویم که دوران باستان در جریان آگاه شدن تفکر غربی از بی‌ثباتی ایدئولوژیکی این داوری‌ها، پذیرفته است. این که دوران باستان چگونه به‌شکلی گوناگون در رنسانس آغازین و اوج رنسانس، در منریسم و باروک، در اشراف‌سالاری‌های درباری سده‌های هفدهم و هژدهم، در روشنگری و انقلاب، در فرهنگستان‌گرائی بورژوائی، و در ناهمنوائی پیشرو ناتورالیستی و امپرسیونیستی به‌دیده آمده، و چگونه در هیئت شدیداً شکل‌گرا و محافظه‌کار، و مترقی و آزادیخواه پدیدار گشته است. البته، تاریخ هنر، دارای رشته‌ئی از وظایف است که پایه و اساس به‌انجام رساندن آن‌ها پژوهش واقعی و سنجیدارهای حقیقت عینی است؛ مثلاً، تاریخ‌گذاری و اِسناد آثار هنری و نوآوری‌های فنی، و پیوند میان تولید و مصرف هنر ـ و همهٔ مسائلی که می‌تواند بدون سرسپردگی ایدئولوژیکی مطرح و حل شود. باری، این نکته‌ها متناسب با دیدگاه اجتماعی‌ئی که برای بررسی و مطالعهٔ آن‌ها به‌کار گرفته می‌آید، اهمیت کم و بیش می‌یابد، و به‌سوی روشنی و وضوح بیش‌تر یا کم‌تر سوق داده می‌شود. بدین گونه، عمل ارزیابی نقش بازار هنر در یک زمان خاص، و رابطهٔ هنرمندان و کارفرمایان‌شان، حامیان و مصرف‌کنندگان،‌ هرگز از منافع اقتصادی و شورهای اجتماعی آنای که دست‌اندرکار ارزیابی‌اند کاملاً جدا و مستقل نبوده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ترجمهٔ فرشتهٔ مولوی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس‌های مترجم==&lt;br /&gt;
#{{ پاورقی|۵۹}} Euripides: اوریپید یا ائوریپیدس، شاعر تراژدی سرای یونان در قرن پنجم پیش از میلاد ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۰}} Polygnotus: نقاش یونانی، ۵۰۰ـ۴۴۰ ق. م ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۱}} Reformation: انقلاب دینی در اروپای غربی در قرن شانزدهم که به‌عنوان نهضتی برای اصلاح مذهب کاتولیک آغاز شد و به‌نهضت پروتستان انجامید... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایرة‌المعارف فارسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} Max Weber: جامعه‌شناس آلمانی که بنیانگذار تفکر جامعه‌شناسانهٔ نوین بود و مطالعات تاریخی و تطبیقی او دربارهٔ تمدن‌های بزرگ نقطهٔ عطفی در تاریخ جامعه‌شناسی است، ۱۸۶۴ـ ۱۹۲۰ ـ م&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} apres-la-Lettre&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} Baroque: سبکی درهنر و معماری که در سدهٔ هفدهم در سراسر اروپا رایج بود و حتی در برخی جاها تا ۱۷۵۰ نیز برجای ماند ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} آیین‌های مقدس مراسمی است که عیسی مسیح در زمان حیات خود پدیدار آوردـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} Revolt&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}} Rubens: پترپول روبنس، ۱۵۷۷ـ۱۶۴۰ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}} Rembradt: نقاش و حکاک بزرگ قرن هفدهم ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}} milieu&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} Laissez faire: نظریهٔ «له‌سه‌فر» (به‌معنای لغوی «بگذارید بکنند») که نخستین بار در اقتصاد مطرح شد ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}} genre: نوعی نقاشی که موضوع آن مطالب و صحنه‌های عادی و غیر رسمی زندگانی روزانه است. در اروپا، نقاشی ژانر از قرن ۱۶ م آغاز شد، و از آن به بعد رونق و تکامل یافت، و می‌توان گفت که در قرن ۱۷م در هلند به‌اوج خود رسید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تربورخ ورمیو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یان ستن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از نقاشان درخشان ژانراند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایرة‌المعارف فارسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}} rococo: سبکی در هنر و تزئینات داخلی در قرن هژدهم، که به‌ویژه در زمان سلطنت لوئی پانزدهم در فرانسه رایج بود و واکنشی در برابر کلاسیسیم زمان لوئی چهاردهم بود ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}} Eroica: سمفونی اثر بتهوون ـ م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}} Alfred Weber&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}} desiderata&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C_%D9%88_%D9%87%D9%86%D8%B1_%DB%B4&amp;diff=27971</id>
		<title>تبلیغ، ایدئولوژی و هنر ۴</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C_%D9%88_%D9%87%D9%86%D8%B1_%DB%B4&amp;diff=27971"/>
		<updated>2012-01-19T02:53:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:12-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاستگاه اجتماعی و معنا و اهمیت ایدئولوژیکی سبک‌های گوناگون، رابطهٔ میان سخت رائی شکل و محافطه‌کاری از سوئی و طبیعت‌گرائی و آزادیخواهی از سوی دیگر، در هر صورت، چیزی نیست که اخیراً به‌وسیلهٔ جامعه‌شناسی مارکسیستی کشف شده باشد. یونانیان خود ازاین پیوند آگاه بودند، هرچند که توانائی آن را نداشتند که اصول اساسی آن را ضابطه‌بندی کنند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آریستوفان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر سوگنامه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوریپید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵۹}} خرده گرفت، زیرا وی در این سوگنامه‌ها هم به‌دیدگاه اشراف‌سالارانهٔ کهن زندگی و هم به‌پندار گرائی هنری پیشین توهین میکرد. خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوفوکل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ بنا به گفتهٔ ارسطو ـ گفت که او [سوفوکل] آدمیان را جنان که باید باشند، نشان می‌دهد، در صورتی که اوریپید آنان را چنان که به‌راستی هستند، تصویر می‌کند. آنگاه ارسطو به‌گفتن ادامه می‌دهد که شخصیت های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پولیتیوتوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۶۰}} و هومر « از ما بهترند» (&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صناعت شعر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ۱۴۴۸aـ ۱۵-۵) ، که تنها گونه‌ئی دیگر برای بیان همان مطلب است. در همه جا مفهوم هنر کلاسیک در مقام « هنری پندارگرا» در مقام بازنمائی از یک کمال مطلوب، جهانی کامل‌تر، و انواع والاتر و شریفتری از انسان، بخشی ازواکنش ایدئولوزیکی اشراف سالاری در برابر اقتصاد پولی توسعه یابندهٔ سرمایه‌داری که نظم کهن را تهدید می‌کرد، بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همانند این فرایند با هستی گرفتن نوشهسواری در هنگام تلاقی سده‌های دوازدهم و سیزدهم، و تأثیری که بر اشراف سالاری فئودال کهن‌تر گذاشت، رخ نمود. شهر نوشهسواران که از بندگی ریشه می‌گیرد، و دگرگونی منتج درنظم حماسی و غنائی درباری نه تنها در تاریخ ادبیات، بلکه در کُلّ ایدئولوژی نیز یکی از ژرف‌ترین شکاف‌ها را پدید آورد. تحول نهائی هنگامی روی داد که جنگاوران یک بار دیگر در ورود به [ حیطهٔ] اشراف سالاری که برای‌شان موقعیت رفیع به‌ارمغان آورده بود، با مانع روبه‌رو شدند، و البته، آن شهسوارانی که در گذشته وارد جرگهٔ اشراف سالاران شده بودند، پرشورترین مدافعان انحصارگری و وارد نشدن شهسواران تازه به‌جرگهٔ خود به‌شمار می‌آمدند. این یک پدیدهٔ شناخته شده و تکراری تاریخ اجتماعی است که اعضای اصلی و قدیمی هستند. « مردان تازه» تمایل دارند تا عقدهٔ کهتری خود را تا حد افراط خالی کنند و بر ارزش اخلاقی امتیازهای تازه به‌دست آمدهٔ خود بیش ازاندازه ارج نهند. شهد شهسواری بیان ایدئولوژیکی منافع طبقه‌ئی و سرشت ویژهٔ متناظر گروهی است که تنها تازه از جنگاور حرفه‌ئی بدل به‌اعضای طبقه‌ئی تن‌آسان شده‌اند. ترکیب غریب محافظه‌گری اجتماعی و نو‌آوری زیبائی شناسانه که به‌دوران شهسواری ویژگی بخشید و سرچشمهٔ شعر غنائی عاشقانهٔ نو، و نیز به‌دنبالش انگارهٔ تازه و دیرپائی از حساسیت بود؛ شبیه همان پدیده‌ئی است که انگلس گمان می‌کرد با نظریهٔ واقع‌پردازی خود آن در بالزاک کشف کرده است. زیرا هر چند دوران تازهٔ شهسواری از دیدگاه اجتماعی محافظه کار بود، شعر آن کم و بیش از صراحت عوامانه و آزادمنشی روحی‌ئی برخوردار بود که در گسترهٔ اشراف سالاری کهن تصورناپذیر می‌نمود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%87_%D9%88_%D8%B1%D8%A8%D8%A7_%DB%B3&amp;diff=27395</id>
		<title>بهره و ربا ۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%87_%D9%88_%D8%B1%D8%A8%D8%A7_%DB%B3&amp;diff=27395"/>
		<updated>2011-12-12T05:58:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:9-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقاله «بهره و ربا» که چاپ آن از شمارهٔ هفت کتاب جمعه آغاز شده، همچنان که در مقدمهٔ آن نوشته‌ایم، تحقیقی است که توسط یکی از کارشناسان سازمان برنامه و بودجه انجام گرفته و توسط آن سازمان در نسخ معدودی انتشار یافته است. اهمیت مطلب و لزوم آگاهی هر چه بیش‌تر هموطنان از این بررسی ما را بر آن داشت که بخش اصلی این پژوهش را طی چند شماره در کتاب جمعه بیاوریم. بار دیگر یادآوری می‌کنیم که آنچه در این مقاله عنوان شده لزوماً نظر سازمان برنامه و بودجه نیست بلکه نتیجهٔ مطالعهٔ یکی از کارشناسان این سازمان است.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۵- بهره در اقتصاد عقب‌مانده==&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های توسعهٔ اقتصادی - اجتماعی کشورهای عقب مانده در حال حاضر، از اینجا ناشی می‌شود که این کشورها دیگر نیازی به‌تکرار اشکال تحولی و واسطه‌ئی قبلی نهادهای پیشرفته فعلی در جامعه سرمایه‌داری، ندارند. آن‌ها می‌توانند - یا در حقیقت مجبورند - هر یک از این نهادها را، در پیشرفته‌ترین شکلش در هر زمان ایجاد و تمام مراحل واسطه‌ئی را حذف نمایند. بدین ترتیب، توسعه کشورهای عقب مانده الزاماً منجر به‌ترکیب ویژه‌ئی از مراحل مختلف تحول تاریخی می‌گردد و به‌عبارت دیگر، توسعه این کشورها به‌طور کلی خصوصیتی مرکب پیدا می‌کند. این رشد مرکب در واقع معجونی از اشکال قدیمی و مدرن می‌باشد{{نشان|۴۱}}. چنین خصوصیتی در روند توسعه اقتصادی ایران نیز به‌خوبی به‌چشم می‌خورد. شکل‌بندی اقتصادی - اجتماعی ایران از دو بخش تشکیل یافته است که در بخشی، روابط تولیدی ماقبل سرمایه‌داری حکمفرماست و در بخش دیگر، شیوهٔ تولید سرمایه‌داری مسلط پیشرفته‌ترین نهادهای اقتصادی به‌کار گرفته شده‌اند. اکثر تولیدکنندگان در بخش نخست و در تحت روابط ماقبل سرمایه‌داری، مشغول به‌کار می‌باشند. گزارش سازمان بین‌المللی کار در مورد وضع اشتغال در صنایع ایران، این مطلب را به‌خوبی نمایان می‌سازد.{{نشان|۴۲}} قریب ۸۰ درصد کارکنان صنعت در واحدهای کوچکی (کمتر از ۱۰ نفر شاغل) کار می‌کنند که به‌طور متوسط فقط ۳ نفر شاغل در هر واحد وجود دارد، در حالیکه تعداد افرادی که در واحدهای صنعتی بزرگ (بیش از ۵۰ نفر شاغل) کار می‌نمایند، کمتر از ۱۵ درصد کل کارکنان صنعت می‌باشد. در کشاورزی ایران نیز تقریباً چنین وضعیتی حکمفرماست. کشاورزان ایران اکثراً از تولیدکنندگانی تشکیل شده‌اند که در واحدهای بهره‌برداری کمتر از ۱۰ هکتار و با روش‌های سنتی به‌کار کشاورزی اشتغال دارند. لکن در جوار این تولیدکنندگان کوچک، واحدهای بزرگ کشاورزی مکانیزه و شرکت‌های کشت و صنعت نیز وجود دارند که با استفاده از کارگر مزدبگیر و تکنیک‌های پیشرفته (یعنی به‌طور خلاصه تحت شرائط تولیدی سرمایه‌داری مدرن) به‌فعالیت می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر یک از بخش‌های دوگانه فوق بهره و سرمایه پولی نیز شکل ویژه خود را پیدا می‌نمایند. بخش مدرن، اعتبارات مورد نیاز خود را عمدتاً از طریق سیستم اعتباری سازمان یافته یعنی بانک‌ها - اعم از دولتی و خصوصی - تامین می‌کند و بهره‌ئی نیز که در قبال این چنین وام‌ها می‌پردازد. در حقیقت قسمتی از مازاد تولیدی می‌باشد که بر طبق ضوابط تولیدی سرمایه‌داری، به‌دست آورده است. بخش سنتی، که روابط تولیدی ماقبل سرمایه‌داری بر آن حاکم است و در آن اکثر تولیدکنندگان مالک وسائل خویشند، به‌دلیل ویژگی‌های خود دسترسی به‌بازار سازمان‌ یافته اعتباری ندارد و بر طبق آنچه که قبلاً بیان گردید (قسمت ۴) - تحت استثمار - سرمایه ربائی قرار گرفته و بهره در آن ویژگی ربا را پیدا می‌کند. برای روشن شدن این مطلب، لازم است تحلیل مختصری از چگونگی شکل گرفتن ربا در جوامع کشاورزی سنتی در وضعیت فعلی، آورده شود. بدیهی است که این تحلیل، به‌طور عمده دیگر تولیدکنندگان کوچک را نیز در بر می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رباخواری با نرخ فوق‌العاده بالا، در کشاورزی سنتی کشورهای عقب مانده و از جمله ایران، مطلبی است که به‌کرات از آن یاد شده و بر هیچ کس پوشیده نیست. معهذا این نرخ ربائی فوق‌العاده بالا، احتیاج به‌توضیح  و تحلیل تئوریک دارد. نظریات اقتصاددانان نئوکلاسیک در این باره، چنانکه قبلاً نیز اشاره شد، بر مبنای عرضه و تقاضای منابع وامی (Loanable funds) پایه‌گذاری شده‌اند. برطبق این تئوری‌ها، علت بالا بودن نرخ بهره وام‌های خصوصی به‌تولیدکنندگان کوچک روستائی  در بازار سازمان نیافته، احتمال عدم بازپرداخت قسمتی از این وام‌ها و در نتیجه بالا بودن ریسک عدم بازپرداخت، از نرخ بهره بازار سازمان‌ یافته پول بیش‌تر است. در این دسته از تئوری‌ها، دو فرض مستتر است؛ اول اینکه «هزینهٔ فرصت از دست رفته» (opportunity cost) این وام‌ها برابر نرخ بهره‌ایست که بازار سازمان‌ یافته اعتبار رواج دارد، و دوم اینکه احتمال (درصد) عدم باپ وام بستگی به‌شرایط خارج از کنترل وام دهنده و وام گیرنده دارد و از قبل معلوم (exogenous) می‌باشد{{نشان|۴۳}}. هر دوی این فروض، در رابطه با بازار سازمان نیافته اعتبار در روستاها و با توجه به‌روابط تولیدی ماقبل سرمایه‌داری مسلط بر اینگونه جوامع، غیرعقلانی به‌نظر می‌رسند. فقط در صورتی می‌توان «هزینهٔ فرصت از دست رفته» این نوع وام‌ها را مساوی نرخ بهره بازار سازمان‌ یافته اعتبار قرار داد که این دو بازار کاملاً با همدیگر در ارتباط بوده و در واقع با یکدیگر ادغام شده باشند. لکن احتیاج به‌توضیح نیست که این دو بازار کاملاً از همدیگر مجزا بود و قرض گیرنده در بازار سازمان نیافته، به‌بازار سازمان‌ یافته اعتبار دسترسی ندارد. اعتبار یا استطاعت مالی وام گیرنده شرط اساسی دسترسی او به‌بازار سازمان‌ یافته پول است و این اعتبار، بر مبنای وثیقه‌ئی که از طرف وام گیرنده، به‌گرو گذاشته می‌شود، در بازار مزبور تعیین می‌گردد. وثائقی که از جانب وام گیرنده روستائی به‌کرات در بازار سازمان نیافته عرضه می‌شوند مانند محصول برداشت نشده، کارکردن برای وام دهنده در آینده، زمین کشاورزی و غیره. غالباً مورد قبول بازار سازمان‌ یافته اعتبار واقع نمی‌شوند. این امر سبب عمده جدائی وام گیرنده روستائی از بازار سازمان‌ یافته می‌شود که این هم به‌نوبهٔ خود، موجب رواج بهره‌های گزاف ربائی در جوامع مذکور می‌گردد. بنابراین اگر «هزینه‌ فرصت از دست رفته» چنانکه فوقاً اشاره شد، برابر نرخ بهره رایج بازار سازمان‌ یافته نباشد و بلکه وام دهنده در انتخاب نرخ بهره وام‌های پرداختی خود آزادی داشته باشد. دیگر نمی‌توان گفت که درصد عدم بازپرداخت وام نیز از قبل تعیین شده است زیر که تصمیم وام دهنده در مورد میزان نرخ بهره خود بر قدرت بازپرداخت وام از جانب وام گیرنده تاثیر می‌گذارد. به‌عبارت دیگر، بالا بودن نرخ بهره موجب کاهش توانائی وام گیرنده در بازپرداخت وام می‌شود و بدین‌ترتیب، درصد عدم بازپرداخت وام در رابطه با نرخ بهرهٔ آن تعیین می‌گردد و نه مستقل از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌آنچه که در سطور فوق بیان گردید. این مسئله اساسی مطرح می‌شود که: چگونه وام دهندهٔ خصوصی در جوامع سنتی قادر به‌قبول وثائقی است که به‌ظاهر غیر قابل عرضه در بازار می‌باشند؟ جواب این مسئله را باید در روابط اجتماعی مسلط بر تولید و توزیع در اینگونه جوامع جستجو کرد. در جوامع سنتی روستائی، پیله‌وران و واسطه‌ها که تولیدکنندگان کوچک فقط از طریق آن‌ها می‌توانند محصولشان را به‌بازار برسانند، و همچنین زمین‌داران بزرگ که به‌مستاجران خود (اجاره کاران) وام می‌دهند. مواضع مسلط را در روابط تولیدی موجود اشغال نموده‌اند، و به‌همین دلیل در موقعیت بهتری نسبت به‌وام دهندگان بازار سازمان‌ یافته، برای وصول وام‌هائی که وام گیرنده از پرداخت آن‌ها عاجز است، قرار دارند. اِعمال یک چنین قدرت انحصاری در محیط روستائی، به‌این گونه وام دهندگان خصوصی اجازه می‌دهد که چیزهائي از قبیل محصول برداشت نشده، نیروی کار وام گیرنده و غیره را - که در بازار عادی و به‌دور از روابط شخصی غیرقابل قبولند ۰ به‌عنوان وثیقه وام بپذیرند. به‌علاوه غیر قابل عرضه بودن این نوع وثیقه‌ها در بازار سازمان‌ یافته، به‌نوبه خود موقعیتی را فراهم می‌آورد که وام دهنده بتواند ارزش وثائق را به‌طور دلبخواه و معمولاً کمتر از بهای واقعی آن‌ها تعیین نماید{{نشان|۴۴}}. چنانکه پیداست، پرداخت وام خصوصی در بازار سازمان نیافته با نرخ بهره بسیار بالا، که سرانجام به‌افلاس وام گیرنده وتصاحب وثائق کم قیمت‌گذاری شدهٔ وی به‌وسیله وام دهنده منجر می‌شود، کاملاً به‌نفع وام دهنده خصوصی می‌باشد. این روند بالاخره به‌از دست رفتن وسائل تولید متعلق  به‌تولیدکنندگان کوچک، و انباشت آن‌ها به‌صورت ثروت در دست رباخوار، می‌انجامد. همانطور که قبلاً نیز ذکر شد، در صورت فراهم بودن دیگر شرایط اقتصادی - اجتماعی، این امر موجب تبدیل شیوهٔ تولید مربوط به‌تولیدکنندگان کوچک به‌شیوهٔ تولید سرمایه‌داری می‌گردد. در صورتی‌که این شرایط فراهم نباشد (چنانکه در ایران و دیگر کشورهای عقب مانده) نتیجه نهائی روند فوق، فقر و بدبختی تولیدکنندگان کوچک، تقلیل درآمد آن‌ها به‌حداقل معیشت و عقب‌ماندگی وسائل تولید خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا بحث درباره نقش بهره در بخش سنتی اقتصاد عقب‌مانده را به‌پایان آورده به‌بررسی بهره و سرمایه پولی در بخش مدرن آن می پردازیم. نتیجه کلی که از بحث فوق حاصل می‌شود این است که نرخ بهره ربائی رایج در بخش سنتی جوامع عقب مانده، دقیقاً به‌علت تسلط روابط تولیدی ماقبل سرمایه‌داری و تأثیر آن بر بازار کار، کالا و زمین در اینگونه جوامع شکل می‌گیرد و نه به‌علت بالا بودن ریسک عدم بازپرداخت وام. التبه منظور از روابط تولید در اینجا، فقط روابط تکنیکی تولید (مثلاً انداز زمین و نوع تکنیک) نیست بلکه به‌طور عمده روابط اجتماعی تولید می‌باشد. (برای اختصار کلام، ما در اینجا از تکرار بحثی که در قسمت قبل راجع به‌نقش پول به‌عنوان «وسیله مبادله» و نقش آن به‌عنوان «وسیله پرداخت» در رابطه با رباخواری در جوامع تولیدکنندگان کوچک آورده شد، خودداری می‌کنیم. این موضوع، مخصوصاً در ارتباط با تغییراتی که پس از اصلاحات ارضی در جامعه روستائی ایران رخ داده، می‌تواند مورد مطالعه قرار گیرد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخش مدرن اقتصاد ایران، همان‌طور که گفتیم، تولید بر طبق روابط سرمایه‌داری انجام شده و پیشرفته‌ترین نهادهای اقتصادی مورد استفاده قرار می‌گیرند. در این بخش، سرمایه پولی در بازار سازمان‌ یافته پول و از طریق نهاد اعتباری نظام سرمایه‌داری یعنی بانک‌ها به‌جریان می‌افتد. بهره در شکل متعالی (ideal form) نظام سرمایه‌داری و به‌بیان دیگر۷ در شیوهٔ تولید سرمایه‌داری، قسمتی از مازاد تولید می‌باشد که سرمایه‌دار تولیدی یا تجاری قبلاً به‌تصرف خویش درآورده  و اکنون، در ازای وامی که از سرمایه‌دار پولی گرفته است، به‌او تفویض می‌کند. تحت چنین شرایطی نرخ بهره به‌وسیله عرضه و تقاضای پول تعیین می‌گردد و با تغییرات عرضه و تقاضای پول نوسان می‌نماید. بدیهی است که نرخ بهره تحت این شرایط نمی‌تواند از نرخ متوسط سود در تولید و تجارت، بالاتر رود و بنابراین نرخ متوسط سود، مقدار حداکثر نرخ بهره را تعیین می‌کند. البته این مکانیسم تعیین نرخ بهره، چنانکه اشاره شد، مختص شکل متعالی نظام سرمایه‌داری است و باید دید در بخش مدرن اقتصاد ایران مکانیسم فوق چگونه می‌باشد. در هر شکل‌بندی اقتصادی - اجتماعی مشخص و در دوران‌های مختلف، نظام تولید سرمایه‌داری با حفظ محتوای خویش می‌تواند به‌اشکال گوناگون ظاهر شود. مثلاً شکل ویژه‌ئی که بخش مدرن در شکل‌بندی اقتصادی - اجتماعی ایران به‌خود می‌گیرد. از آنجا ناشی می‌شود که کشور ایران یک کشور سرمایه‌داری عقب‌‌مانده در کادر سیستم سرمایه‌داری جهانی است. چنین خصوصیتی موجب آن است که نهادهای اقتصادی مدرن غالباً به‌شکل انحصاری در آمده و روابط اقتصادی و سیاسی امپریالیستی در عملکرد مستقل این نهادها تأثیر عمده بگذارند. به‌علاوه این امر سبب تحریف مکانیسم‌های غیر شخصی نظام تولید سرمایه‌داری شده و روابط شخصی و سیاسی را در آن دخالت می‌دهد. باید متذکر شد که این ویژگی بخش مدرن اقتصاد ایران، عامل تعیین‌کننده در چگونگی رشد و جهت‌گیری تحولات آینده آن به‌حساب می‌آید، لیکن پرداختن بدان از موضوع این مقاله خارج می‌باشد. به‌هرحال بانک‌ها نیز که از جمله نهادهای بخش مدرن هستند، از این ویژگی مستثنی نبوده و تحت شرائط حاکم در این بخش عمل می‌نمایند. معهذا باید گفت که ماهیت بهره در این بخش، به‌شکل ویژه بخش مزبور بستگی ندارد و بلکه در رابطه با محتوای آن، که نظام تولید سرمایه‌داری می‌باشد تعیین می‌گردد. با در نظر گرفتن این واقعیت که تمام تولید و یا درآمد سالیانه در بخش سرمایه‌داری مدرن، به‌صورت مزد کارگران مولد به‌علاوهٔ مازاد تولید، ظاهر می‌شود و با توجه به‌این امر که مزد کارگران مولد در بخش سرمایه‌داری مدرن، به‌طور مستقل و در مکانیسمی جدا از عملکرد سرمایه پولی تعیین می‌گردد، می‌توان نتیجه گرفت که بهره در بخش مزبور قسمتی از مازاد تولید می‌باشد که قبلاً توسط سرمایه‌داران تولیدی و تجاری تصاحب گشته و سپس به‌سرمایه‌داران پولی پرداخت می‌شود. در رابطه با مکانیسم تعیین نرخ بهره در این بخش، باید اضافه نمود که صرف‌نظر از تأثیرات جنبی ناشی از اعمال قدرت شخصی - سیاسی، به‌طور عمده نرخ بهره به‌وسیله عرضه و تقاضای پول و در ارتباط با سیستم بانکی سرمایه‌داری جهانی تعیین می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صفحات قبل به‌تحلیل نقش بهره و عملکرد آن در نظام‌های مختلف اقتصادی پرداخته و کوشیدیم یک شناخت علمی از این مقوله، در ارتباط با دیگر مقولات اقتصادی عرضه بداریم. علاوه بر این، نقش بهره را در وضعیت فعلی اقتصاد ایران بررسی کرده و عملکرد متفاوت آن را در بخش‌های دوگانه اقتصاد کشور بیان نمودیم. اینک، با توجه به‌تحلیل فوق و با در نظر گرفتن شناخت کلی آن، بهتر می‌توانیم به‌داوری در مورد سیاست‌های گوناگون مربوط به‌بهره بپردازیم. آیا اصولاً امکان حذف بهره پول در اقتصاد وجود دارد؟ و یا اینکه امکان حذف آن در هر یک از بخش‌های دوگانه چگونه است؟ در صورتیکه این امر امکان‌پذیر باشد، عواقب آن چه خواهد بود؟ و آیا می‌توان ترتیبات دیگری را جایگزین عملکرد فعلی بهره ساخت؟ و … و بالاخره اجرای اینگونه سیاست‌ها در اقتصاد، تا کجا پیش‌رفته و در چه سطحی متوقف خواهد گشت؟ در صفحات بعدی این مقاله به‌بررسی پیشنهادها و نظریات مختلفی که در این باره عنوان شده‌اند، می پردازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۶- بررسی نظریات جاری درباره بهره و بانکداری==&lt;br /&gt;
با تجدید حیات اسلام «راستین و انقلابی» در جریان مبارزات آزادیخواهانه و ضد امپریالیستی اخیر ایران، یک بار دیگر بحث درباره اجرای دقیق قوانین اسلامی در ایران و اصلاح نهادهای اقتصادی - اجتماعی جامعه بر اساس ضوابط و احکام اسلامی، مطرح شده است. حذف بهره و ربا، چنانکه از گفته‌ها و نوشته‌های صاحبنظران و متفکرین اسلامی بر می‌آید، یکی از عمده‌ترین مسائل مورد بحث می‌باشد. مقالات فراوانی در نکوهش بهره و ربا و مفاسد اقتصادی و اجتماعی آن به‌رشته تحریر در آمده و پیشنهادهای گوناگونی برای حذف - و یا تعدیل - آن ارائه گردیده است. اینگونه مقالات بیشتر با این پرسش آغاز می‌شوند که اگر ربا در اسلام حرام است «پس چطور ممکن است که در جامعه اسلامی دولت و ملت رباخوار باشند». آنگاه در مورد سیستم بانکی موجود، چنین عنوان می‌شود که «مبنای بانک‌ها بر ریاست» و این «لانه‌های سرمایه سوزی مردم و دزدی و سرقت» و «استثماری‌ترین تأسیسات دنیای سرمایه‌داری» که نتیجه‌ئی جز «فقر و فساد، در یک طرف و تمرکز ثروت‌ها، در طرف دیگر» نداشته است، باید از میان برود. سپس با اشاره به‌تحولات سیاسی و اجتماعی اخیر ایران، لزوم، «ایجاد تحول در کار بانک‌ها» و «تأسیس بانک طبق موازین اسلامی» مطرح می‌گردد. نتیجه‌ئی که به‌طور کلی از این نوشته‌ها و اظهارنظر‌ها گرفته می‌شود اینست که بر مبنای احکام اسلام می‌توان «نظام بانکداری بدون بهره» ایجاد و «بانک‌های نزول‌ خوار» فعلی را به‌ «بانک‌های اسلامی» تبدیل نمود. بانکداری اسلامی (یا به‌قولی «بیت‌المال اعتباری») طبق این نوشته‌ها، مفهومی برتر از مفهوم سرمایه‌داری بانک دارد و «یکی از بهترین طرق پیشرفت اقتصادی یک ملت» محسوب می‌شود. علاوه بر نوشته‌های متفکرین اسلامی در مورد بهره و ربا، برخی از مراجع رسمی و کارگزاران دولتی نیز در ایام اخیر به‌اظهار نظر در این باره پرداخته‌اند. این عده نیز به‌حرمت ربا در اسلام اشاره کرده و بانکداری اسلامی را راه حال مسئله مورد بحث دانسته‌اند. اما به‌مقتضای الزامات اقتصادی موجود، از قبیل میسر نبودن «قطع ارتباط با نظام بانکی و مالی جهان» و لزوم توجه به‌«سیاست بانکی در دنیا» حل این مسئله را به‌آینده موکول ساخته‌اند تا در طول زمان «راه‌حل‌های شرعی برای پیاده کردن حقوق اسلامی در سیستم بانکی» پیدا شوند و «احکام الهی بتدریج در جامعه استوار گردند»{{نشان|۴۵}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه در بالا اشاره شد، پیشنهادها و نظریات متفکرین اسلامی پیشنهادها و نظریات متفکرین اسلامی در قالب نهادهای خاصی به‌نام بانک‌های اسلامی مطرح می‌شوند. دو شکل عمده این بانک‌ها، مضاربه و قرض‌الحسنه - و یا ترکیبی از این دو - می‌باشد. بانک‌ اسلامی که «محل تمرکز ثروت» است می‌تواند «با پول‌هائی که متمرکز شده، کارهای زراعی و تجاری انجام بدهد» که این امر در فقه اسلامی مضاربه نامیده می‌شود (درباره مضاربه و تعاریف مختلفی که از آن به‌عمل آمده، به‌توضیحات پاورقی در آخر این مقالبه رجوع شود){{نشان|۴۶}}. در بانکداری اسلامی که با استفاده از «اصل جاودانی مضاربه» تحقق می‌یابد، «سهامداران (صاحبان بانک)، سپرده گذارن (مردم)، سرمایه‌گذاری و وام گیرندگان» بر مبنای یک شرکت عمل می‌نمایند و سود (یا زیان) حاصل، به‌تناسب مقدار سرمایه و متوسط مدتی که در بانک نهاده شده است، تقسیم می‌گردد. به‌عبارت دیگر، بانکی که طبق اصول مضاربه عمل می‌کند. به‌جای پرداخت وام با بهره ثابت به‌مشتریان خود، در سرمایه‌گذاری آن‌ها شرکت می‌نماید و در آمد متغیری به‌صورت سود سهام به‌دست می‌آورد. این درآمد به‌نوبهٔ خود بین سپرده‌گذاران و صاحبان بانک به‌نسبت سرمایه هر کدام، توزیع می‌شود. بدین ترتیب بانک در مقابل سپرده گذاران، به‌عنوان «عامل» و در رابطه با وام گیرندگان، به‌مثابهٔ «سرمایه‌دار» عمل می‌نماید. بالاخره بر مبنای پیشنهادهای فوق شراکت «سرمایه‌دار» و «صنعتکار» در قالب بانک‌های مضاربه، منجر به‌«توسعه صنعتی بهتر» می‌گردد.{{نشان|۴۷}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع دوم از بانک‌های اسلامی پیشنهادی، بانک‌ها یا صندوق‌های قرض‌الحسنه می‌باشند. قرض‌الحسنه، چنانکه از نام آن پیداست وام بدون بهره است که اعطای آن بستگی به‌حس نیکوکاری و ایمان مذهبی وام دهنده دارد. بانک‌های قرض‌الحسنه به‌طور عمده برای «کارگشائی مشکلات اقتصادی مردم» و به‌منظور پرداخت وام‌های مصرفی و اضطراری بدون بهره، ایجاد می‌گردند. سرمایه این بانک‌ها به‌وسیله «جمعی از نیکوکاران» و یا از طریق «پس‌انداز مردم» تامین می‌شود. بدیهی است که بهره‌ئی به‌پس‌اندازهای مردم تعلق نمی‌گیرد بلکه جلب سرمایه‌های مردم به‌سوی این بانک‌ها، با تکیه بر ایمان و علاقه آنان و یا از راه عرضه خدمات بانکی مناسب، صورت می‌پذیرد. برای تامین هزینه‌های پرسنلی و اداری این نوع بانک‌ها، می‌توان «از وام‌گیرندگان مبلغ کمی به‌عنوان کارمزد دریافت داشت» و یا آنکه از «درآمدهای عمومی دولت» و منابع دیگر استفاده نمود.{{نشان|۴۸}}. بر طبق برخی از نظریات فوق، بانک‌های مضاربه و قرض‌الحسنه می‌توانند در یکدیگر ادغام  شوند به‌طوری‌که قسمتی از سرمایه آن‌ها به‌مضاربه و قسمت دیگر به‌پرداخت قرض‌الحسنه اختصاص یابد در این صورت دیگر نیازی به‌دریافت کارمرد از وام گیرندگان نیست. زیرا که هزینه‌های بانک می‌تواند از محل درآمد‌های مضاربه تأمین گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اساس پیشنهادهای مذکور در فوق، بانک‌های اسلامی می‌توانند دولتی و یا خصوصی باشند. ولی به‌طوری‌که از نظریات اکثر متفکرین اسلامی و همچنین کارگزاران دولتی مستفاد می‌شود، تمایل بیش‌تری به‌خصوصی بودن این بانک‌ها نشان داده شده است. چنانکه در حال حاضر اولین بانک اسلامی ایران با سرمایه خصوصی در شرف تأسیس می‌باشد.{{نشان|۴۹}}. به‌علاوه هم اکنون نیز تعدادی صندوق قرض‌الحسنه خصوصی در برخی از شهرهای ایران وجود دارند که طبق شواهد موجود با سرمایهٔ اندک و در سطح نسبتاً محدود به‌فعالیت می‌پردازند.{{نشان|۵۰}} این صندوق‌ها در وضعیت فعلی، خواستار آنند که از جانب دولت به‌«رسمیت» شناخته شده و کمک‌های بیشتری دریافت دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطور فوق رئوس کلی و نکات مشترک نظریات گوناگون متفکران اسلامی بیان گردید. بر اساس این نظریات، برای از بین بردن بهره و ربا در اقتصاد، بانک‌های اسلامی ایجاد می‌گردند. اینک شاید تصور شود که موقع مناسب، برای توضیح محاسن و اشکالات بانک‌های پیشنهادهای فوق، فرا رسیده است. اما باید گفت که هنوز مسئله اساسی‌تری در این رابطه وجود دارد که لازم است مورد بحث قرار گیرد. چنانکه از قسمت‌های قبلی این مقاله بر می‌آید، نقش ربا و بهره، به‌طور کلی در ارتباط مستقیم با روابط زیربنائی تولید، تعیین گشته و تحول می‌یابد. بنابراین بحث درباره بهره و ربا و صدور حکم در مورد حذف آن‌ها، نمی‌تواند - و نباید - بدون توجه به‌روابط تولیدی حاکم انجام گیرد. به‌علاوهٔ نهادهای اقتصادی (چنانکه دیدیم همه پیشنهادهای کنونی در قالب نهادهای اجتماعی می‌باشند و در جوامع مختلف با روابط تولیدی متفاوت، اینگونه نهادها ماهیتی دگرگون پیدا می‌نمایند. بنابراین بررسی ریشه‌های بنیادی مسئله بهره و ربا، بر مبنای روابط زیربنائی تولید، خود می‌تواند راهگشای تحلیلی عملی و غیر سطحی از عملکرد نهادهای پولی و اعتباری گردد. در پرتو چنین تحلیلی، به‌سادگی می‌توان خصوصیات پیشنهادهای فوق را بازگو کرده و سپس اثرات مترتب بر آن پیشنهادها را بررسی نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه ویژگی عمده پیشنهادهای تمام صاحبنظران فوق را تشکیل می‌دهد این است که هیچیک از آنان، به‌روابط تولیدی تولید حاکم بر جامعه توجه ننموده، و چنانکه گوئی نهادهای پیشنهادهای آنان در خلاء عمل می‌نمایند، آن‌ها را در هر شرایطی برای حذف بهره تجویز می‌کنند. عدم توجه به‌روابط تولیدی تولید، چنانکه قبلاً هم اشاره گردید، موجب برداشت نادرست از نقش بهره و ربا در جامعه شده و در نتیجه، اساس پیشنهادهای فوق را متزلزل می‌سازد. به‌طور مثال، در نوشته‌ٔ یکی از صاحبنظران مذکور آمده است که «رباخواری فرمول (کالا - پول - کالا) را تبدیل به‌(پول - کالا - پول) کرده و این یک تحریف زبان بخش در ماهیت پول است».{{نشان|۵۱}} باید دانست که رباخواری فرمول (کالا - پول - کالا) را تبدیل به‌(پول - کالا - پول) نمی‌نماید بلکه این دو فرمول، زائیده دو شیوهٔ تولید مجزا با روابط تولید متفاوت، می‌باشند. همانطور که قبلاً نیز گفتیم (قسمت ۴)، برخلاف نوشتهٔ فوق، سرمایه ربائی دقیقاً در جامعهٔ تولیدکنندگان کوچک و در رابطه با نقش پول به‌عنوان وسیله مبادله، یعنی برمبنای فرمول (کالا - پول - کالا) عمل می‌نماید. از طرف دیگر، فرمول (پول - کالا - پول) شکل عمومی عملکرد سرمایه تجاری و سرمایه تولیدی، یعنی شکل عمومی عملکرد سرمایه در شیوهٔ تولید سرمایه‌داری می باشد. همچنین، برعکس آنچه نوشتهٔ مزبور عنوان می‌نماید، دقیقاً در شیوهٔ تولید سرمایه‌داری یعنی در رابطه با فرمول (پول - کالا - پول) است که رباخوار به‌وسیله سیستم اعتباری مدرن از میدان بدر می‌رود. بنابراین، به‌طوری که ملاحظه می‌شود، در نتیجه عدم توجه به‌روابط تولیدی تولید، تفاوت این دو شیوه تولید در ذهن نویسندهٔ مطلب فوق، به‌صورت «تحریف زیان‌بخش ماهیت پول» و آنهم در اثر عمل رباخوار، منعکس می‌گردد (لازم به‌یادآوری است که سرمایه پولی در هر دو شیوه تولید و بر مبنای فرمول (پول - پول) عمل می نماید). معهذا باید گفت که عدم توجه به‌روابط اجتماعی تولید در نظریات فوق، موجب آن نمی‌شود که نظام اقتصادی مسلط نادیده گرفته شود. بلکه پیشنهادهای یاد شده، در چهارچوب نظام مسلط - و در واقع بدون تغییر بنیادی آن - و برای «اصلاح» و از بین بردن «زشتی‌های» آن عنوان می‌گردند. مثلاً در جائی می‌خوانیم که «اسلام از این جهت بهره را تحریم می‌کند که در تغییر حجم پس‌انداز تأثیر مثبتی ندارد، بحران اقتصادی را تشدید می‌کند، مشکل بیکاری را سخت‌تر می‌سازد و ...»{{نشان|۵۲}}. نویسندهٔ دیگری حذف بهره را درمان تمام دردهای جامعه سرمایه‌داری می‌انگارد و می‌گوید «سیستم سرمایه‌داری برای نجات خود از بحران‌ها و رکود‌ها و نوسانات تجاری... چاره‌ئی ندارد جز آنکه بهره را کنار بگذارد»{{نشان|۵۳}} بدین ترتیب، بر طبق پیشنهادهای فوق، حذف بهره موجبات اصلاح و از بین بردن معایب سرمایه‌داری را فراهم می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خصوصیات دیگر نظریات متفکرین اسلامی آن است که اغلب آن‌ها مسئله رباخواری را مورد بحث قرار نداده، بلکه توجه عمده خود را به‌بهره بانکی و سیستم بانکی مبذول داشته‌اند. در نظریاتی که از جانب این متفکران ارائه شده است، بانک‌های «رباگیر» کنونی مورد حمله قرار گرفته و ایجاد «نظام بانکداری بدون بهره» مطرح کردیده است. اما در این نظریات، از موضوع رباخواری در خارجی از سیستم بانکی - که قبلاً مورد بحث ما واقع شده - به‌ندرت مفاهیم ربا و بهره و نادیده گرفتن فرق میان ایندو (رجوع شود به‌قسمت ۴) ناشی شده باشد. از طرف دیگر، باید توجه داشته که مسئله رباخواری، موضوع تازه‌ئی نبوده و در سالیان بلکه قرن‌های متمادی به‌صورت آشکار و نهان (تحت پوشش حیل شرعی) در جامعه اسلامی ایران وجود داشته است. (قسمت ۲ این مقاله). در صورتی‌که نهادهای اعتباری مدرن یعنی سیستم بانکی فعلی، در پنجاه سال اخیر و تحت تأثیر عواملی که قبلاً بدان‌ها اشاره شده است، ایجاد گردیده و نقشی متفاوت با رباخواری، بر عهده داشته اشت. این نکته می‌تواند احتمالاً علت تمرکز حمله به‌سیستم بانکی موجود و عدم توجه به‌مسئله رباخواری در پیشنهادهای فوق را، آشکار نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید دانست که انتقاد از بانکداری مدرن و پیشنهاد جایگزین کردن آن به‌وسیله بانکداری بانک‌های اسلامی، اختصاص به‌کشور ایران و شرایط کنونی آن ندارد. در دیگر کشورهای اسلامی، در زمان‌های مختلف و تحت تأیر تحولات سیاسی و اجتماعی آن کشورها، اینگونه انتقاد مطرح شده و کوشش‌هائی نیز در جهت ایجاد نهادهای اعتباری بدون بهره به‌عمل آمده است. در این باره حتی نظریات گوناگونی ارائه شده، که به‌طور عمده مبتنی بر این اصل می‌باشند که کشورهای اسلامی نیازی به‌تقلید از روش‌ها و نهادهای غربی ندارند بلکه می‌توانند طبق موازین اسلامی، نهادهای خاص خود را پدید آورند. به‌هر حال، چنان که از شواهد موجود بر می‌آید، این کوشش‌ها در کشورهای مزبور عملاً موفقیت چندانی نداشته‌اند{{نشان|۵۴}} از اواخر قرن نوزده به‌بعد، در میان مسلمانان هندوستان، انجمن‌هائی به‌نام «انجمن تعاونی وام» به‌وجود آمده و به‌فعالیت پرداخته‌اند. این انجمن‌ها، همانند صندوق‌های قرض‌الحسنه، وام بدون بهره در اختیار اعضای خود قرار می‌دهند. توسعه انجمن‌های فوق تا کنون چشمگیر نبوده و در حال حاضر نیز، در مقایسه با نهادهای اعتباری مبتنی بر بهره، در سطح بسیار محدودی فعالیت می‌نمایند. در کشور اسلامی پاکستان نیز که از ابتدای تاسیس خویش، اجرای دقیق احکام دینی را از اهداف خود قرار داده است. تلاش‌هائی به‌منظور حذف بهره صورت گرفته است. در پیش‌نویس قانون اساسی این کشور که بعد از استقلال تهیه شده بود، حذف بهره به‌عنوان یکی از اصول پایه حکومت اسلامی جدید منظور گردیده بود. در آن هنگام پیشنهاد شده بود که حذف بهره، نه‌تنها به‌عنوان یک هدف کلی بلکه همچنین به‌صورت یک ضابطه قانونی مورد نظر قرار گرفته و به‌موقع اجرا گذاشته شود. معهذا، در قانون اساسی پاکستان که در سال ۱۹۵۶ به‌تصویب رسید، فقط به‌این نکته اشاره شده است که حذف بهره یکی از هدف‌های کلی مثل رفاه عمومی و غیره می‌باشد که دولت باید برای نیل بدان‌ها تلاش نمایند.{{نشان|۵۵}} در کشور اسلامی مصر نیز در محیط شبه سوسیالیستی سال‌های ۷۰-۱۹۶۰ اندیشهٔ ایجاد بانک بدون بهره پدید آمد. نخستین شعبه این بانک در سال ۱۹۶۳ افتتاح گردید و در سال‌های بعد هم، شعبات دیگری در نقاط مختلف تأسیس شدند. به‌هر حال، علی‌رغم گسترش اولیه آن، بانک مزبور هنوز هم با سرمایه نسبتاً اندک و در «مقیاس کوچک» فعالیت می‌نماید{{نشان|۵۶}} موارد فوق، نمونهٔ اقداماتی است که در جهت حذف بهره و ایجاد بانکداری بدون بهره، صورت گرفته است. البته در سایر کشورهای اسلامی هم تلاش‌های مشابهی صورت گرفته است. البته در سایر کشورهای اسلامی هم تلاش‌های مشابهی صورت گرفته و به‌کرات درباره تحریم و ربا و بهره بحث گردیده است. لیکن در همه این کشورها، الزامات اقتصادی و ملاحظات تجاری، مانع آن شده‌اند که تلاش‌های مزبور از حد نمونه‌های فوق فراتر رفته و یا آنکه تحریم بهره جنبهٔ عملی و قانونی پیدا نمایند. در حال حاضر، تنها کشور اسلامی که ممنوعیت بهره و ربا را صورت قانونی بخشیده است، عربستان سعودی باشد. هر چند که در قانون تجارت این کشور سخنی از بهره‌ به‌میان نیامده است، ولی در مقرراتی که از جانب «کمیته‌های امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر» وضع شده، منع بهره و ربا همواره مورد تاکید قرار گرفته است.{{نشان|۵۷}} با این حال باید افزود که ممنوعیت قانونی نیز موجب از بین رفتن بهره و ربا در عربستان سعودی نگردیده است چنانکه  مثلاً هم اکنون بانک‌های مبتنی بر بهره در جوار بانک‌های اسلامی در آنجا مشغول فعالیت می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قسمت از مقاله، رئوس کلی نظریات اخیر متفکران اسلامی را بیان داشته و متذکر شدیم که بر اساس این نظریات، ایجاد بانک‌های اسلامی به‌منظور از بین بردن بهره پیشنهاد می‌گردد. چنانکه گفته شد، نظریات فوق ارتباط ناگزیر مسئله بهره و روابط اجتماعی تولید را نادیده گرفته و در چهارچوب نظام مسلط - و برای اصلاح آن - پیشنهادهای حذف بهره را عنوان می‌نمایند. در سایر کشورهای اسلامی نیز پیشنهادهای مشابهی ارائه شده و بدون در نظر گرفتن روابط تولیدی حاکم، تلاش‌های چندی در جهت حذف بهره صورت گرفته است که میزان موفقیت آن‌ها، در نمونه‌های مذکور در فوق به‌خوبی مشهود می‌باشد. اینک باید دید که آیا با حفظ روابط تولیدی موجود، اصولاً امکان حذف بهره وجود دارد یا نه؟ به‌عبارت دیگر، لازم است که قبل از پرداختن به‌«راه‌های» از بین بردن بهره، به‌بررسی «امکان» آن مبادرت نمود. در قسمت بعدی، یعنی در آخرین قسمت این مقاله، در پرتو آنچه در قسمت‌های قبلی گفته شده است، به‌بررسی امکان حذف بهره و ربا و نتایج آن در اقتصاد کنونی ایران، تحت روابط تولیدی موجود می‌پردازیم. ولی به‌هرحال، ضمن بحث درباره امکان حذف بهره، پیشنهادهای مذکور در صفحات قبل را نیز، در جای خود، مورد نظر و سنجش قرار داده و نتایج حاصل از اجرای احتمالی آن‌ها را متذکر می‌شویم.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۱}} این به‌عمنی نفی تداخل و تأثیر متقابل این دو شکل اقتصادی - اجتماعی نیست بلکه این دو با هم ارتباط نزدیک دارند. در حقیقت از اتحاد این اشکال تولید است که شکل‌بندی اقتصادی - اجتماعی جامعه عقب‌مانده به‌وجود می‌آید. لیکن در رابطه با موضوع مورد بحث ما، این جداسازی مفید و ضروری به‌نظر می‌رسد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۲}} ILO: &amp;quot;Employment and Income Distribution in Iran&amp;quot; 1973&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۳}} حاصل این تئوری در یک رابطه جبری ساده نشان داده می‌شود. اگر (i) نرخ بهره رایج در بازار سازمان‌ یافته و ® نرخ بهره ربائی در بازار سازمان‌ نیافته و (q) احتمال (درصد) عدم بازپرداخت وام در بازار اخیر، در یک مدت معین باشد، داریم:&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۴}} Amir Bhaduri: &amp;quot;On the Formation of Usurous Interest Rates in Backward Agriculture&amp;quot; in Cambridge Journal of Economics, Vol. 1 No. 4, 1978&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۵}} رجوع شود به‌شماره‌های مختلف روزنامه‌های کیهان، اطلاعات و آیندگان در ماه‌های اسفند ۱۳۵۷ و فروردین و اردیبهشت ۱۳۵۸. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۶}} فقهای اسلامی، اقتصاددانان و علمای حقوق، تعاریف متفاوتی از «مضاربه» به‌دست داده‌اند. طبق یک تعریف، مضاربه: «عقد قرار عامل (کارگر) با سرمایه‌دار است. در این قرار داد، در سود حاصله با قرار و تراضی طرفین هر دو شریکند و خسارت متوجه سرمایه می‌باشد» (شماره ۶ توضیحات). تعریف دیگر مضاربه در فقه اسلامی «عقدی است میان سرمایه‌دار و عامل، سرمایه‌دار پولی را با مدت معینی در اختیار شخص دیگری که به‌او «عامل» می‌گویند می‌گذارد تا با آن کار کند، سود و زیان حاصل میان سرمایه‌دار و عامل به‌نسبت معینی که در قرارداد قید شده تقسیم می‌شود، اگر نوع کار در قرارداد معین شده باشد عامل موظف است تنها از آن راه به‌کوشش بپردازد، و اگر معین نشده باشد عامل می‌تواند هر نوع کوشش بازرگانی یا تولیدی را که صلاح و ثمربخش بداند انتخاب کند» (شماره ۳۸). طبق تعاریف فوق مضاربه، انضمام سرمایه و عمل (کار) می‌باشد. اما چنانکه از آثار نویسندگان اسلامی درباره بانکداری، مستفاد می‌شود مضاربه عملاً مفهوم «شرکت» را پیدا می‌نماید (شماره‌های ۱۴ و ۳۸). مثلاً در جائی گفته می‌شود که در بانکداری اسلامی که «از طریق به‌کار بستن اصل جاودانی مضاربه» تحقق می‌یابد، «سهامداران، سپرده‌گذاران و وام‌گیرندگان بر پایه یک شرکت عمل می‌کنند» و در جای دیگر از تشکیل «شرکت‌های کشاورزی، بازرگانی و صنعتی با کمک اصل مضاربه» سخن می‌رود. به‌علاوه هنگام برشمردن وظائف مؤسسه اعتباری اسلامی، چنین عنوان می‌شود که این مؤسسه «از طریق مضاربه با تولید‌کنندگان در سرمایه‌گذاری شراکت می‌کند و... این شراکت ممکن است به‌صورت خرید سهام واحد تولیدی یا اعطای وام به‌طور مستقیم باشد». به‌طوریکه ملاحظه می‌شود، چنین تعریفی از مضاربه، انواع فعالیت‌های اقتصادی را در بر می‌گیرد و عملاً آن را به‌صورت «شرکت» (به‌مفهوم جدید آن) در می‌آورد. علاوه بر تعاریف فوق، قانون مدنی ایران نیز تعریف خاصی از مضاربه به‌عمل می‌آورد. طبق ماده ۵۴۶ این قانون، «مضاربه عقدیست که به‌موجب آن احد متعاملین سرمایه می‌دهد با قید این که طرف دیگر با آن تجارت کرده و در سود آن شریک باشند». بر اساس ماده فوق و موارد دیگر قانون مدنی، مضاربه دارای شرایط و محدودیت‌های معینی می‌باشد، از جمله اینکه فعالیت مورد نظر در مضاربه تجارت بوده و عامل نمی‌تواند با آن سرمایه عمل غیرتجاری انجام دهد (شماره ۲۳). منظور از مضاربه، طبق این تعریف، فقط انضمام سرمایه و عمل در فعالیت‌های تجاری بوده و بنابراین شامل شراکت که امتزاج دو یا چند سرمایه می‌باشند، نمی‌شود. قانون مدنی برای شرکت (شرکت عقدی یا مدنی) مقررات دیگری وضع نموده است که از آن جمله، تقسیم سود و زیان حاصله به‌نسبت سرمایه بین شرکاء می‌باشد (این نوع شرکت را نباید با شرکت نسبی که طبق مقررات قانون تجارت تشکیل می‌شود و دارای شخصیت حقوقی است، اشتباه کرد). چنانکه دیده می‌شود، تعاریف فوق مفهوم واحدی از مضاربه به‌دست نمی‌دهند و موارد شمول عقد مضاربه و شرایط مربوط بدان، در هریک از آنها متفاوت است. اما از آنجا که در این مقاله، موضوع مضاربه در رابطه با بانکداری اسلامی مطرح گردیده و متفکرین اسلامی نیز در نوشته‌های اخیر خود تعریف جامع‌تری از مضاربه را مداخلهٔ نظر قرار داده‌اند، تعریف دوم از تعاریف فوق مورد استفاده واقع می‌شود. بنابراین منظور از مضاربه در موضوع مورد بحث ما، همان تعریف جامع مضاربه می‌باشد که مفهوم شرکت و نیز انواع فعالیت‌های اقتصادی را در بر می‌گیرد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۷}} منان: همان مقاله، ص ۷۹-۷۸، و توانایان فرد: «بیت‌المال اعتباری» ص، ۱۳۷.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۸}} رجوع شود به‌شماره ۴۵.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۹}} رجوع شود به‌شماره ۴۵. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۰}} توانایان فرد: «بیت‌المال اعتباری»، ص ۱۳۳-۱۲۹.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۱}} ناصر مکارم شیرازی (آیت‌الله): «نظام بانکداری استعماری و طرح بانک اسلامی»، روزنامه کیهان، شماره ۲۱ فروردین ۱۳۵۸، ص ۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۲}} منان: همان مقاله، ص ۸۱.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۳}} توانایان فرد: «پول نظریات پیشرفته» ص ۱۷۶-۱۷۵.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۴}} M. Rodinson, op. Cit. PP. 152-154&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۵}} Lbid, P. 154&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۶}} منان: همان مقاله، ص ۷۵-۷۴.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۷}} M. Rodinson, op, Cit, P. 155&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27098</id>
		<title>با خوانندگان ۱۸</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27098"/>
		<updated>2011-12-01T14:43:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:18-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:18-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== با خوانندگان ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم آزادۀ آ. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشتن به‌خاطر نوشتن، امری است که به‌نتیجۀ دلخواه نمی‌انجامد. نویسنده باید بداند که چه می‌خواهد بگوید و چرا. یعنی باید پیام لازمی را ابلاغ یا تبلیغ کند. وقتی که چنین شد نوشتن آسان می‌شود. نویسنده بر حسب اندیشۀ خود طرحی می‌ریزد، اجزا و اشخاص آن را در نظر می‌گیرد، فضای داستانش را انتخاب می‌کند، و با قاطعیت به‌پیاده کردن طرح آمادۀ ذهنی خود می‌پردازد. امّا باید توجه داشت که زبان، ابزار کار نویسنده است. و نویسنده تا هنگامی که به‌زبان متناسبی دست نیافته باشد هرگز به‌‌خلق اثری با کیفیت عالی موفق نخواهد شد. زبان متناسب را هم هنگامی انتخاب می‌توان کرد که مجموعۀ امکانات و ظرفیت‌های زبان دسترسی داشته باشیم. زبان را در کاربردهای مختلفش تجربه کرده باشیم و آن را همچون جیب‌های لباس خود بشناسیم. این شناخت تنها در طول زمان به‌دست می‌آید. به‌تدریج و در جریان کار و مطالعۀ مداوم. بسیاری تصور می‌کنند همان زبانی که در طول روز به‌کار می‌برند برای نوشتن هم کافی است، گیرم همین قدر که به‌جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌باشد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پدرم قهوه‌چی می‌باشد!)، به‌جای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌کند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌نماید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سر بنده درد می‌نماید!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌سازد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با یک عدد قمه هو را بی‌جان می‌سازد!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌دارد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (مطالب بی‌سروتهی بیان می‌دارد!)و غیره، فی‌الواقع ادبیات فرموده‌اند. امّا این، به‌عبارت صریح، پدر زبان را در آوردن است. در این حرفی نیست که نوشته باید مثل سخن گفتن معمولی، روان و دلنشین باشد و چون جویباری آرام بگذرد یا همچون رودخانه‌ئی پرخروش. لیکن به‌هیچ وجه معنی این سخن آن نیست که هر مفهوم می‌تواند با پیش پا افتاده‌ترین و دَمِ‌دست‌ترین . گاه تنها کلمه‌ئی که برای آن در ذهن داریم بیان شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستانی که فرستاده‌اید چیزکی هست؛ از این لحاظ که بیان سادۀ آن با سادگی موضوع متناسب است. امّا محتوی آن نادرست و نامعقول است؛ در این داستان، چیزی که دقیقاً طبیعی هر انسان سالم است و اگر جز آن باشد خلاف طبیعت و بیمارگونه و غیرقابل قبول است به‌ریشخند گرفته شده. آیا درست نیست که شخص در کودکی به‌سه‌چرخه علاقه داشته باشد، در نوجوانی دوچرخه، در سنین زیر بیست‌سالگی موتورسیکلت و در جوانی اتوموبیل؟ پسری را که جز این باشد در همان دو سه سالگی باید به‌پزشک امراض روانی نشان داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توفیق یارتان باد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پری ب. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ارومیه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجازه بدهید یادداشتی را که برای ما نوشته‌اید عیناً بیاوریم تا بعضی دیگر از خوانندگان عزیز ما نیز خودشناسی و انصاف را از شما بیاموزند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوستان عزیز، سلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار چند قطعه شعر برای‌تان فرستادم؛ صدایش را درنیاوردید. بسیار خوب کردید، ممنون، چون وقتی خودم دوباره آن‌ها را خواندم دیدم عجب جفنگیّاتی است. شعر را ازش دست کشیدم و حالا یک قطعۀ طنزآمیز برای‌تان می‌فرستم. باز هم اگر بی‌اعتنائی کردید به‌نظرم خوب خواهید کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما این یادداشت را می‌گذاریم در برابر بسیاری نامه‌های عریض و طویل که هر روز تعدادی از آن‌ها را دریافت می‌کنیم و گاه به‌راستی کلافه‌مان می‌کند. خوانندۀ عزیزی جملاتی زیر هم نوشته شده را برای ما می‌فرستد، و آن‌گاه نامه پشت نامه که «به‌ما کم محلی می‌کنید چون از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نامداران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیستیم»، «ما چون شاعر شهرستانی هستیم و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نداریم شعرمان را چاپ نمی‌کنید»و از این قبیل... این دوستان هرگز این حقیقت را باور نمی‌کنند که اشکال کار در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودمطلب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است و ارزشِ محتوائی یا محتویاتی آن به‌عنوان شاهکاری در اثر خود می‌نگرند و چون آن را در مجله نمی‌بینند ما را متهم به‌پارتی‌بازی (؟)می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای رازمیک آساتوری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) ممنون خواهم شد آن قسمت از مطالب میزگرد شماره‌های 7 و 8 مجله را که مورد نظرتان است برای من بفرستید. می‌توانید از آن‌ها فتوکپی بگیرید و زیر عبارات لازم خط بکشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در شعر، انگیزه مهم نیست. یعنی به‌هیچ وجه لزومی ندارد که برای دریافتن یا لذت بردن از شعری حتماً بدانیم که انگیزۀ سرودن آن چه بوده است. اگر آقای پاشائی به‌انگیزه‌های آن شعر پرداخته، قصدش فقط آن بوده است که صحّتِ برداشت‌های خود را اثبات کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) در شعر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضیافت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، حق با شماست. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن شعر باید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌شهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تغییر کند. این تغییر ظاهراً عجیب به‌خاطر فرار از سانسور رژیم گذشته در شعر داده شده بود، هرچند که باز هم به‌آن اجازۀ انتشار داده نشد! (البته امیدوارم شما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌معنای بدِ آن نگیرید).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) ایرادات کار ما را [که خود نیز بدان‌ها معترفیم]باید خوانندگان به‌ما ببخشند. ناگزیر باید فرصت داشته باشیم تا اندک‌اندک کار جا بیفتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5) ممنون همۀ محبت‌های‌تان هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مرید میرقاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدعا می‌کنیم چنین قضاوتی نفرمائید. هیچ صفحه‌ئی از کتاب جمعه «ویژۀ افراد خاصی»و به‌قول شما «ویژۀ بزرگان اهل تمیز»نیست. ما به «اسم و رسم»نویسندگان و شاعران کمترین توجهی نداریم و بارها اشعار و قصه‌هائی چاپ کرده‌ایم که نام نویسندگان‌شان را برای اولین بار بود که می‌شنیدیم. در مورد چاپ شعر در صفحۀ «از خوانندگان»حق با شماست. امّا در مورد «شعر عریان شاعران جوان»نه. ترجیح می‌دهیم که اصلاً شعری در مجله چاپ نکنیم و تا به‌چاپ «شعر عریان»بپردازیم اگر منظورتان از آن عبارت «شعر خامِ تمرینی»است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:با خوانندگان]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27097</id>
		<title>با خوانندگان ۱۸</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27097"/>
		<updated>2011-12-01T14:43:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:18-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:18-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== با خوانندگان ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم آزادۀ آ. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشتن به‌خاطر نوشتن، امری است که به‌نتیجۀ دلخواه نمی‌انجامد. نویسنده باید بداند که چه می‌خواهد بگوید و چرا. یعنی باید پیام لازمی را ابلاغ یا تبلیغ کند. وقتی که چنین شد نوشتن آسان می‌شود. نویسنده بر حسب اندیشۀ خود طرحی می‌ریزد، اجزا و اشخاص آن را در نظر می‌گیرد، فضای داستانش را انتخاب می‌کند، و با قاطعیت به‌پیاده کردن طرح آمادۀ ذهنی خود می‌پردازد. امّا باید توجه داشت که زبان، ابزار کار نویسنده است. و نویسنده تا هنگامی که به‌زبان متناسبی دست نیافته باشد هرگز به‌‌خلق اثری با کیفیت عالی موفق نخواهد شد. زبان متناسب را هم هنگامی انتخاب می‌توان کرد که مجموعۀ امکانات و ظرفیت‌های زبان دسترسی داشته باشیم. زبان را در کاربردهای مختلفش تجربه کرده باشیم و آن را همچون جیب‌های لباس خود بشناسیم. این شناخت تنها در طول زمان به‌دست می‌آید. به‌تدریج و در جریان کار و مطالعۀ مداوم. بسیاری تصور می‌کنند همان زبانی که در طول روز به‌کار می‌برند برای نوشتن هم کافی است، گیرم همین قدر که به‌جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌باشد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پدرم قهوه‌چی می‌باشد!)، به‌جای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌کند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌نماید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سر بنده درد می‌نماید!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌سازد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با یک عدد قمه هو را بی‌جان می‌سازد!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌دارد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (مطالب بی‌سروتهی بیان می‌دارد!)و غیره، فی‌الواقع ادبیات فرموده‌اند. امّا این، به‌عبارت صریح، پدر زبان را در آوردن است. در این حرفی نیست که نوشته باید مثل سخن گفتن معمولی، روان و دلنشین باشد و چون جویباری آرام بگذرد یا همچون رودخانه‌ئی پرخروش. لیکن به‌هیچ وجه معنی این سخن آن نیست که هر مفهوم می‌تواند با پیش پا افتاده‌ترین و دَمِ‌دست‌ترین . گاه تنها کلمه‌ئی که برای آن در ذهن داریم بیان شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستانی که فرستاده‌اید چیزکی هست؛ از این لحاظ که بیان سادۀ آن با سادگی موضوع متناسب است. امّا محتوی آن نادرست و نامعقول است؛ در این داستان، چیزی که دقیقاً طبیعی هر انسان سالم است و اگر جز آن باشد خلاف طبیعت و بیمارگونه و غیرقابل قبول است به‌ریشخند گرفته شده. آیا درست نیست که شخص در کودکی به‌سه‌چرخه علاقه داشته باشد، در نوجوانی دوچرخه، در سنین زیر بیست‌سالگی موتورسیکلت و در جوانی اتوموبیل؟ پسری را که جز این باشد در همان دو سه سالگی باید به‌پزشک امراض روانی نشان داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توفیق یارتان باد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پری ب. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ارومیه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجازه بدهید یادداشتی را که برای ما نوشته‌اید عیناً بیاوریم تا بعضی دیگر از خوانندگان عزیز ما نیز خودشناسی و انصاف را از شما بیاموزند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوستان عزیز، سلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار چند قطعه شعر برای‌تان فرستادم؛ صدایش را درنیاوردید. بسیار خوب کردید، ممنون، چون وقتی خودم دوباره آن‌ها را خواندم دیدم عجب جفنگیّاتی است. شعر را ازش دست کشیدم و حالا یک قطعۀ طنزآمیز برای‌تان می‌فرستم. باز هم اگر بی‌اعتنائی کردید به‌نظرم خوب خواهید کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما این یادداشت را می‌گذاریم در برابر بسیاری نامه‌های عریض و طویل که هر روز تعدادی از آن‌ها را دریافت می‌کنیم و گاه به‌راستی کلافه‌مان می‌کند. خوانندۀ عزیزی جملاتی زیر هم نوشته شده را برای ما می‌فرستد، و آن‌گاه نامه پشت نامه که «به‌ما کم محلی می‌کنید چون از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نامداران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیستیم»، «ما چون شاعر شهرستانی هستیم و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نداریم شعرمان را چاپ نمی‌کنید»و از این قبیل... این دوستان هرگز این حقیقت را باور نمی‌کنند که اشکال کار در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودمطلب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است و ارزشِ محتوائی یا محتویاتی آن به‌عنوان شاهکاری در اثر خود می‌نگرند و چون آن را در مجله نمی‌بینند ما را متهم به‌پارتی‌بازی (؟)می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای رازمیک آساتوری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) ممنون خواهم شد آن قسمت از مطالب میزگرد شماره‌های 7 و 8 مجله را که مورد نظرتان است برای من بفرستید. می‌توانید از آن‌ها فتوکپی بگیرید و زیر عبارات لازم خط بکشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در شعر، انگیزه مهم نیست. یعنی به‌هیچ وجه لزومی ندارد که برای دریافتن یا لذت بردن از شعری حتماً بدانیم که انگیزۀ سرودن آن چه بوده است. اگر آقای پاشائی به‌انگیزه‌های آن شعر پرداخته، قصدش فقط آن بوده است که صحّتِ برداشت‌های خود را اثبات کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) در شعر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضیافت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، حق با شماست. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن شعر باید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌شهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تغییر کند. این تغییر ظاهراً عجیب به‌خاطر فرار از سانسور رژیم گذشته در شعر داده شده بود، هرچند که باز هم به‌آن اجازۀ انتشار داده نشد! (البته امیدوارم شما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌معنای بدِ آن نگیرید).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) ایرادات کار ما را [که خود نیز بدان‌ها معترفیم]باید خوانندگان به‌ما ببخشند. ناگزیر باید فرصت داشته باشیم تا اندک‌اندک کار جا بیفتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5) ممنون همۀ محبت‌های‌تان هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;                              &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;                                   &lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مرید میرقاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدعا می‌کنیم چنین قضاوتی نفرمائید. هیچ صفحه‌ئی از کتاب جمعه «ویژۀ افراد خاصی»و به‌قول شما «ویژۀ بزرگان اهل تمیز»نیست. ما به «اسم و رسم»نویسندگان و شاعران کمترین توجهی نداریم و بارها اشعار و قصه‌هائی چاپ کرده‌ایم که نام نویسندگان‌شان را برای اولین بار بود که می‌شنیدیم. در مورد چاپ شعر در صفحۀ «از خوانندگان»حق با شماست. امّا در مورد «شعر عریان شاعران جوان»نه. ترجیح می‌دهیم که اصلاً شعری در مجله چاپ نکنیم و تا به‌چاپ «شعر عریان»بپردازیم اگر منظورتان از آن عبارت «شعر خامِ تمرینی»است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:با خوانندگان]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27096</id>
		<title>با خوانندگان ۱۸</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27096"/>
		<updated>2011-12-01T14:42:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:18-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:18-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== با خوانندگان ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم آزادۀ آ. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشتن به‌خاطر نوشتن، امری است که به‌نتیجۀ دلخواه نمی‌انجامد. نویسنده باید بداند که چه می‌خواهد بگوید و چرا. یعنی باید پیام لازمی را ابلاغ یا تبلیغ کند. وقتی که چنین شد نوشتن آسان می‌شود. نویسنده بر حسب اندیشۀ خود طرحی می‌ریزد، اجزا و اشخاص آن را در نظر می‌گیرد، فضای داستانش را انتخاب می‌کند، و با قاطعیت به‌پیاده کردن طرح آمادۀ ذهنی خود می‌پردازد. امّا باید توجه داشت که زبان، ابزار کار نویسنده است. و نویسنده تا هنگامی که به‌زبان متناسبی دست نیافته باشد هرگز به‌‌خلق اثری با کیفیت عالی موفق نخواهد شد. زبان متناسب را هم هنگامی انتخاب می‌توان کرد که مجموعۀ امکانات و ظرفیت‌های زبان دسترسی داشته باشیم. زبان را در کاربردهای مختلفش تجربه کرده باشیم و آن را همچون جیب‌های لباس خود بشناسیم. این شناخت تنها در طول زمان به‌دست می‌آید. به‌تدریج و در جریان کار و مطالعۀ مداوم. بسیاری تصور می‌کنند همان زبانی که در طول روز به‌کار می‌برند برای نوشتن هم کافی است، گیرم همین قدر که به‌جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌باشد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پدرم قهوه‌چی می‌باشد!)، به‌جای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌کند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌نماید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سر بنده درد می‌نماید!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌سازد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با یک عدد قمه هو را بی‌جان می‌سازد!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌دارد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (مطالب بی‌سروتهی بیان می‌دارد!)و غیره، فی‌الواقع ادبیات فرموده‌اند. امّا این، به‌عبارت صریح، پدر زبان را در آوردن است. در این حرفی نیست که نوشته باید مثل سخن گفتن معمولی، روان و دلنشین باشد و چون جویباری آرام بگذرد یا همچون رودخانه‌ئی پرخروش. لیکن به‌هیچ وجه معنی این سخن آن نیست که هر مفهوم می‌تواند با پیش پا افتاده‌ترین و دَمِ‌دست‌ترین . گاه تنها کلمه‌ئی که برای آن در ذهن داریم بیان شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستانی که فرستاده‌اید چیزکی هست؛ از این لحاظ که بیان سادۀ آن با سادگی موضوع متناسب است. امّا محتوی آن نادرست و نامعقول است؛ در این داستان، چیزی که دقیقاً طبیعی هر انسان سالم است و اگر جز آن باشد خلاف طبیعت و بیمارگونه و غیرقابل قبول است به‌ریشخند گرفته شده. آیا درست نیست که شخص در کودکی به‌سه‌چرخه علاقه داشته باشد، در نوجوانی دوچرخه، در سنین زیر بیست‌سالگی موتورسیکلت و در جوانی اتوموبیل؟ پسری را که جز این باشد در همان دو سه سالگی باید به‌پزشک امراض روانی نشان داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توفیق یارتان باد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پری ب. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ارومیه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجازه بدهید یادداشتی را که برای ما نوشته‌اید عیناً بیاوریم تا بعضی دیگر از خوانندگان عزیز ما نیز خودشناسی و انصاف را از شما بیاموزند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوستان عزیز، سلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار چند قطعه شعر برای‌تان فرستادم؛ صدایش را درنیاوردید. بسیار خوب کردید، ممنون، چون وقتی خودم دوباره آن‌ها را خواندم دیدم عجب جفنگیّاتی است. شعر را ازش دست کشیدم و حالا یک قطعۀ طنزآمیز برای‌تان می‌فرستم. باز هم اگر بی‌اعتنائی کردید به‌نظرم خوب خواهید کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما این یادداشت را می‌گذاریم در برابر بسیاری نامه‌های عریض و طویل که هر روز تعدادی از آن‌ها را دریافت می‌کنیم و گاه به‌راستی کلافه‌مان می‌کند. خوانندۀ عزیزی جملاتی زیر هم نوشته شده را برای ما می‌فرستد، و آن‌گاه نامه پشت نامه که «به‌ما کم محلی می‌کنید چون از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نامداران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیستیم»، «ما چون شاعر شهرستانی هستیم و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نداریم شعرمان را چاپ نمی‌کنید»و از این قبیل... این دوستان هرگز این حقیقت را باور نمی‌کنند که اشکال کار در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودمطلب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است و ارزشِ محتوائی یا محتویاتی آن به‌عنوان شاهکاری در اثر خود می‌نگرند و چون آن را در مجله نمی‌بینند ما را متهم به‌پارتی‌بازی (؟)می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای رازمیک آساتوری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) ممنون خواهم شد آن قسمت از مطالب میزگرد شماره‌های 7 و 8 مجله را که مورد نظرتان است برای من بفرستید. می‌توانید از آن‌ها فتوکپی بگیرید و زیر عبارات لازم خط بکشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در شعر، انگیزه مهم نیست. یعنی به‌هیچ وجه لزومی ندارد که برای دریافتن یا لذت بردن از شعری حتماً بدانیم که انگیزۀ سرودن آن چه بوده است. اگر آقای پاشائی به‌انگیزه‌های آن شعر پرداخته، قصدش فقط آن بوده است که صحّتِ برداشت‌های خود را اثبات کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) در شعر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضیافت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، حق با شماست. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن شعر باید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌شهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تغییر کند. این تغییر ظاهراً عجیب به‌خاطر فرار از سانسور رژیم گذشته در شعر داده شده بود، هرچند که باز هم به‌آن اجازۀ انتشار داده نشد! (البته امیدوارم شما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌معنای بدِ آن نگیرید).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) ایرادات کار ما را [که خود نیز بدان‌ها معترفیم]باید خوانندگان به‌ما ببخشند. ناگزیر باید فرصت داشته باشیم تا اندک‌اندک کار جا بیفتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5) ممنون همۀ محبت‌های‌تان هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
                                  &lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;                              &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مرید میرقاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدعا می‌کنیم چنین قضاوتی نفرمائید. هیچ صفحه‌ئی از کتاب جمعه «ویژۀ افراد خاصی»و به‌قول شما «ویژۀ بزرگان اهل تمیز»نیست. ما به «اسم و رسم»نویسندگان و شاعران کمترین توجهی نداریم و بارها اشعار و قصه‌هائی چاپ کرده‌ایم که نام نویسندگان‌شان را برای اولین بار بود که می‌شنیدیم. در مورد چاپ شعر در صفحۀ «از خوانندگان»حق با شماست. امّا در مورد «شعر عریان شاعران جوان»نه. ترجیح می‌دهیم که اصلاً شعری در مجله چاپ نکنیم و تا به‌چاپ «شعر عریان»بپردازیم اگر منظورتان از آن عبارت «شعر خامِ تمرینی»است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:با خوانندگان]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27095</id>
		<title>با خوانندگان ۱۸</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27095"/>
		<updated>2011-12-01T14:42:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:18-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:18-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== با خوانندگان ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم آزادۀ آ. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشتن به‌خاطر نوشتن، امری است که به‌نتیجۀ دلخواه نمی‌انجامد. نویسنده باید بداند که چه می‌خواهد بگوید و چرا. یعنی باید پیام لازمی را ابلاغ یا تبلیغ کند. وقتی که چنین شد نوشتن آسان می‌شود. نویسنده بر حسب اندیشۀ خود طرحی می‌ریزد، اجزا و اشخاص آن را در نظر می‌گیرد، فضای داستانش را انتخاب می‌کند، و با قاطعیت به‌پیاده کردن طرح آمادۀ ذهنی خود می‌پردازد. امّا باید توجه داشت که زبان، ابزار کار نویسنده است. و نویسنده تا هنگامی که به‌زبان متناسبی دست نیافته باشد هرگز به‌‌خلق اثری با کیفیت عالی موفق نخواهد شد. زبان متناسب را هم هنگامی انتخاب می‌توان کرد که مجموعۀ امکانات و ظرفیت‌های زبان دسترسی داشته باشیم. زبان را در کاربردهای مختلفش تجربه کرده باشیم و آن را همچون جیب‌های لباس خود بشناسیم. این شناخت تنها در طول زمان به‌دست می‌آید. به‌تدریج و در جریان کار و مطالعۀ مداوم. بسیاری تصور می‌کنند همان زبانی که در طول روز به‌کار می‌برند برای نوشتن هم کافی است، گیرم همین قدر که به‌جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌باشد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پدرم قهوه‌چی می‌باشد!)، به‌جای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌کند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌نماید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سر بنده درد می‌نماید!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌سازد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با یک عدد قمه هو را بی‌جان می‌سازد!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌دارد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (مطالب بی‌سروتهی بیان می‌دارد!)و غیره، فی‌الواقع ادبیات فرموده‌اند. امّا این، به‌عبارت صریح، پدر زبان را در آوردن است. در این حرفی نیست که نوشته باید مثل سخن گفتن معمولی، روان و دلنشین باشد و چون جویباری آرام بگذرد یا همچون رودخانه‌ئی پرخروش. لیکن به‌هیچ وجه معنی این سخن آن نیست که هر مفهوم می‌تواند با پیش پا افتاده‌ترین و دَمِ‌دست‌ترین . گاه تنها کلمه‌ئی که برای آن در ذهن داریم بیان شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستانی که فرستاده‌اید چیزکی هست؛ از این لحاظ که بیان سادۀ آن با سادگی موضوع متناسب است. امّا محتوی آن نادرست و نامعقول است؛ در این داستان، چیزی که دقیقاً طبیعی هر انسان سالم است و اگر جز آن باشد خلاف طبیعت و بیمارگونه و غیرقابل قبول است به‌ریشخند گرفته شده. آیا درست نیست که شخص در کودکی به‌سه‌چرخه علاقه داشته باشد، در نوجوانی دوچرخه، در سنین زیر بیست‌سالگی موتورسیکلت و در جوانی اتوموبیل؟ پسری را که جز این باشد در همان دو سه سالگی باید به‌پزشک امراض روانی نشان داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توفیق یارتان باد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پری ب. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ارومیه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجازه بدهید یادداشتی را که برای ما نوشته‌اید عیناً بیاوریم تا بعضی دیگر از خوانندگان عزیز ما نیز خودشناسی و انصاف را از شما بیاموزند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوستان عزیز، سلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار چند قطعه شعر برای‌تان فرستادم؛ صدایش را درنیاوردید. بسیار خوب کردید، ممنون، چون وقتی خودم دوباره آن‌ها را خواندم دیدم عجب جفنگیّاتی است. شعر را ازش دست کشیدم و حالا یک قطعۀ طنزآمیز برای‌تان می‌فرستم. باز هم اگر بی‌اعتنائی کردید به‌نظرم خوب خواهید کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما این یادداشت را می‌گذاریم در برابر بسیاری نامه‌های عریض و طویل که هر روز تعدادی از آن‌ها را دریافت می‌کنیم و گاه به‌راستی کلافه‌مان می‌کند. خوانندۀ عزیزی جملاتی زیر هم نوشته شده را برای ما می‌فرستد، و آن‌گاه نامه پشت نامه که «به‌ما کم محلی می‌کنید چون از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نامداران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیستیم»، «ما چون شاعر شهرستانی هستیم و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نداریم شعرمان را چاپ نمی‌کنید»و از این قبیل... این دوستان هرگز این حقیقت را باور نمی‌کنند که اشکال کار در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودمطلب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است و ارزشِ محتوائی یا محتویاتی آن به‌عنوان شاهکاری در اثر خود می‌نگرند و چون آن را در مجله نمی‌بینند ما را متهم به‌پارتی‌بازی (؟)می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای رازمیک آساتوری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) ممنون خواهم شد آن قسمت از مطالب میزگرد شماره‌های 7 و 8 مجله را که مورد نظرتان است برای من بفرستید. می‌توانید از آن‌ها فتوکپی بگیرید و زیر عبارات لازم خط بکشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در شعر، انگیزه مهم نیست. یعنی به‌هیچ وجه لزومی ندارد که برای دریافتن یا لذت بردن از شعری حتماً بدانیم که انگیزۀ سرودن آن چه بوده است. اگر آقای پاشائی به‌انگیزه‌های آن شعر پرداخته، قصدش فقط آن بوده است که صحّتِ برداشت‌های خود را اثبات کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) در شعر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضیافت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، حق با شماست. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن شعر باید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌شهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تغییر کند. این تغییر ظاهراً عجیب به‌خاطر فرار از سانسور رژیم گذشته در شعر داده شده بود، هرچند که باز هم به‌آن اجازۀ انتشار داده نشد! (البته امیدوارم شما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌معنای بدِ آن نگیرید).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) ایرادات کار ما را [که خود نیز بدان‌ها معترفیم]باید خوانندگان به‌ما ببخشند. ناگزیر باید فرصت داشته باشیم تا اندک‌اندک کار جا بیفتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5) ممنون همۀ محبت‌های‌تان هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
                                  &lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مرید میرقاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدعا می‌کنیم چنین قضاوتی نفرمائید. هیچ صفحه‌ئی از کتاب جمعه «ویژۀ افراد خاصی»و به‌قول شما «ویژۀ بزرگان اهل تمیز»نیست. ما به «اسم و رسم»نویسندگان و شاعران کمترین توجهی نداریم و بارها اشعار و قصه‌هائی چاپ کرده‌ایم که نام نویسندگان‌شان را برای اولین بار بود که می‌شنیدیم. در مورد چاپ شعر در صفحۀ «از خوانندگان»حق با شماست. امّا در مورد «شعر عریان شاعران جوان»نه. ترجیح می‌دهیم که اصلاً شعری در مجله چاپ نکنیم و تا به‌چاپ «شعر عریان»بپردازیم اگر منظورتان از آن عبارت «شعر خامِ تمرینی»است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:با خوانندگان]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27094</id>
		<title>با خوانندگان ۱۸</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27094"/>
		<updated>2011-12-01T14:23:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: خنثی‌سازی ویرایش 27093 توسط Pedram (بحث)&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:18-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:18-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== با خوانندگان ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم آزادۀ آ. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشتن به‌خاطر نوشتن، امری است که به‌نتیجۀ دلخواه نمی‌انجامد. نویسنده باید بداند که چه می‌خواهد بگوید و چرا. یعنی باید پیام لازمی را ابلاغ یا تبلیغ کند. وقتی که چنین شد نوشتن آسان می‌شود. نویسنده بر حسب اندیشۀ خود طرحی می‌ریزد، اجزا و اشخاص آن را در نظر می‌گیرد، فضای داستانش را انتخاب می‌کند، و با قاطعیت به‌پیاده کردن طرح آمادۀ ذهنی خود می‌پردازد. امّا باید توجه داشت که زبان، ابزار کار نویسنده است. و نویسنده تا هنگامی که به‌زبان متناسبی دست نیافته باشد هرگز به‌‌خلق اثری با کیفیت عالی موفق نخواهد شد. زبان متناسب را هم هنگامی انتخاب می‌توان کرد که مجموعۀ امکانات و ظرفیت‌های زبان دسترسی داشته باشیم. زبان را در کاربردهای مختلفش تجربه کرده باشیم و آن را همچون جیب‌های لباس خود بشناسیم. این شناخت تنها در طول زمان به‌دست می‌آید. به‌تدریج و در جریان کار و مطالعۀ مداوم. بسیاری تصور می‌کنند همان زبانی که در طول روز به‌کار می‌برند برای نوشتن هم کافی است، گیرم همین قدر که به‌جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌باشد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پدرم قهوه‌چی می‌باشد!)، به‌جای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌کند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌نماید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سر بنده درد می‌نماید!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌سازد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با یک عدد قمه هو را بی‌جان می‌سازد!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌دارد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (مطالب بی‌سروتهی بیان می‌دارد!)و غیره، فی‌الواقع ادبیات فرموده‌اند. امّا این، به‌عبارت صریح، پدر زبان را در آوردن است. در این حرفی نیست که نوشته باید مثل سخن گفتن معمولی، روان و دلنشین باشد و چون جویباری آرام بگذرد یا همچون رودخانه‌ئی پرخروش. لیکن به‌هیچ وجه معنی این سخن آن نیست که هر مفهوم می‌تواند با پیش پا افتاده‌ترین و دَمِ‌دست‌ترین . گاه تنها کلمه‌ئی که برای آن در ذهن داریم بیان شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستانی که فرستاده‌اید چیزکی هست؛ از این لحاظ که بیان سادۀ آن با سادگی موضوع متناسب است. امّا محتوی آن نادرست و نامعقول است؛ در این داستان، چیزی که دقیقاً طبیعی هر انسان سالم است و اگر جز آن باشد خلاف طبیعت و بیمارگونه و غیرقابل قبول است به‌ریشخند گرفته شده. آیا درست نیست که شخص در کودکی به‌سه‌چرخه علاقه داشته باشد، در نوجوانی دوچرخه، در سنین زیر بیست‌سالگی موتورسیکلت و در جوانی اتوموبیل؟ پسری را که جز این باشد در همان دو سه سالگی باید به‌پزشک امراض روانی نشان داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توفیق یارتان باد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پری ب. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ارومیه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجازه بدهید یادداشتی را که برای ما نوشته‌اید عیناً بیاوریم تا بعضی دیگر از خوانندگان عزیز ما نیز خودشناسی و انصاف را از شما بیاموزند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوستان عزیز، سلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار چند قطعه شعر برای‌تان فرستادم؛ صدایش را درنیاوردید. بسیار خوب کردید، ممنون، چون وقتی خودم دوباره آن‌ها را خواندم دیدم عجب جفنگیّاتی است. شعر را ازش دست کشیدم و حالا یک قطعۀ طنزآمیز برای‌تان می‌فرستم. باز هم اگر بی‌اعتنائی کردید به‌نظرم خوب خواهید کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما این یادداشت را می‌گذاریم در برابر بسیاری نامه‌های عریض و طویل که هر روز تعدادی از آن‌ها را دریافت می‌کنیم و گاه به‌راستی کلافه‌مان می‌کند. خوانندۀ عزیزی جملاتی زیر هم نوشته شده را برای ما می‌فرستد، و آن‌گاه نامه پشت نامه که «به‌ما کم محلی می‌کنید چون از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نامداران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیستیم»، «ما چون شاعر شهرستانی هستیم و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نداریم شعرمان را چاپ نمی‌کنید»و از این قبیل... این دوستان هرگز این حقیقت را باور نمی‌کنند که اشکال کار در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودمطلب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است و ارزشِ محتوائی یا محتویاتی آن به‌عنوان شاهکاری در اثر خود می‌نگرند و چون آن را در مجله نمی‌بینند ما را متهم به‌پارتی‌بازی (؟)می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای رازمیک آساتوری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) ممنون خواهم شد آن قسمت از مطالب میزگرد شماره‌های 7 و 8 مجله را که مورد نظرتان است برای من بفرستید. می‌توانید از آن‌ها فتوکپی بگیرید و زیر عبارات لازم خط بکشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در شعر، انگیزه مهم نیست. یعنی به‌هیچ وجه لزومی ندارد که برای دریافتن یا لذت بردن از شعری حتماً بدانیم که انگیزۀ سرودن آن چه بوده است. اگر آقای پاشائی به‌انگیزه‌های آن شعر پرداخته، قصدش فقط آن بوده است که صحّتِ برداشت‌های خود را اثبات کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) در شعر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضیافت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، حق با شماست. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن شعر باید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌شهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تغییر کند. این تغییر ظاهراً عجیب به‌خاطر فرار از سانسور رژیم گذشته در شعر داده شده بود، هرچند که باز هم به‌آن اجازۀ انتشار داده نشد! (البته امیدوارم شما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌معنای بدِ آن نگیرید).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) ایرادات کار ما را [که خود نیز بدان‌ها معترفیم]باید خوانندگان به‌ما ببخشند. ناگزیر باید فرصت داشته باشیم تا اندک‌اندک کار جا بیفتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5) ممنون همۀ محبت‌های‌تان هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مرید میرقاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدعا می‌کنیم چنین قضاوتی نفرمائید. هیچ صفحه‌ئی از کتاب جمعه «ویژۀ افراد خاصی»و به‌قول شما «ویژۀ بزرگان اهل تمیز»نیست. ما به «اسم و رسم»نویسندگان و شاعران کمترین توجهی نداریم و بارها اشعار و قصه‌هائی چاپ کرده‌ایم که نام نویسندگان‌شان را برای اولین بار بود که می‌شنیدیم. در مورد چاپ شعر در صفحۀ «از خوانندگان»حق با شماست. امّا در مورد «شعر عریان شاعران جوان»نه. ترجیح می‌دهیم که اصلاً شعری در مجله چاپ نکنیم و تا به‌چاپ «شعر عریان»بپردازیم اگر منظورتان از آن عبارت «شعر خامِ تمرینی»است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:با خوانندگان]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27093</id>
		<title>با خوانندگان ۱۸</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B8&amp;diff=27093"/>
		<updated>2011-12-01T14:22:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:18-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:18-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۸ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== با خوانندگان ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم آزادۀ آ. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشتن به‌خاطر نوشتن، امری است که به‌نتیجۀ دلخواه نمی‌انجامد. نویسنده باید بداند که چه می‌خواهد بگوید و چرا. یعنی باید پیام لازمی را ابلاغ یا تبلیغ کند. وقتی که چنین شد نوشتن آسان می‌شود. نویسنده بر حسب اندیشۀ خود طرحی می‌ریزد، اجزا و اشخاص آن را در نظر می‌گیرد، فضای داستانش را انتخاب می‌کند، و با قاطعیت به‌پیاده کردن طرح آمادۀ ذهنی خود می‌پردازد. امّا باید توجه داشت که زبان، ابزار کار نویسنده است. و نویسنده تا هنگامی که به‌زبان متناسبی دست نیافته باشد هرگز به‌‌خلق اثری با کیفیت عالی موفق نخواهد شد. زبان متناسب را هم هنگامی انتخاب می‌توان کرد که مجموعۀ امکانات و ظرفیت‌های زبان دسترسی داشته باشیم. زبان را در کاربردهای مختلفش تجربه کرده باشیم و آن را همچون جیب‌های لباس خود بشناسیم. این شناخت تنها در طول زمان به‌دست می‌آید. به‌تدریج و در جریان کار و مطالعۀ مداوم. بسیاری تصور می‌کنند همان زبانی که در طول روز به‌کار می‌برند برای نوشتن هم کافی است، گیرم همین قدر که به‌جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌باشد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پدرم قهوه‌چی می‌باشد!)، به‌جای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌کند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌نماید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سر بنده درد می‌نماید!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌سازد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با یک عدد قمه هو را بی‌جان می‌سازد!)یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌دارد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (مطالب بی‌سروتهی بیان می‌دارد!)و غیره، فی‌الواقع ادبیات فرموده‌اند. امّا این، به‌عبارت صریح، پدر زبان را در آوردن است. در این حرفی نیست که نوشته باید مثل سخن گفتن معمولی، روان و دلنشین باشد و چون جویباری آرام بگذرد یا همچون رودخانه‌ئی پرخروش. لیکن به‌هیچ وجه معنی این سخن آن نیست که هر مفهوم می‌تواند با پیش پا افتاده‌ترین و دَمِ‌دست‌ترین . گاه تنها کلمه‌ئی که برای آن در ذهن داریم بیان شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستانی که فرستاده‌اید چیزکی هست؛ از این لحاظ که بیان سادۀ آن با سادگی موضوع متناسب است. امّا محتوی آن نادرست و نامعقول است؛ در این داستان، چیزی که دقیقاً طبیعی هر انسان سالم است و اگر جز آن باشد خلاف طبیعت و بیمارگونه و غیرقابل قبول است به‌ریشخند گرفته شده. آیا درست نیست که شخص در کودکی به‌سه‌چرخه علاقه داشته باشد، در نوجوانی دوچرخه، در سنین زیر بیست‌سالگی موتورسیکلت و در جوانی اتوموبیل؟ پسری را که جز این باشد در همان دو سه سالگی باید به‌پزشک امراض روانی نشان داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توفیق یارتان باد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پری ب. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ارومیه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجازه بدهید یادداشتی را که برای ما نوشته‌اید عیناً بیاوریم تا بعضی دیگر از خوانندگان عزیز ما نیز خودشناسی و انصاف را از شما بیاموزند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوستان عزیز، سلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار چند قطعه شعر برای‌تان فرستادم؛ صدایش را درنیاوردید. بسیار خوب کردید، ممنون، چون وقتی خودم دوباره آن‌ها را خواندم دیدم عجب جفنگیّاتی است. شعر را ازش دست کشیدم و حالا یک قطعۀ طنزآمیز برای‌تان می‌فرستم. باز هم اگر بی‌اعتنائی کردید به‌نظرم خوب خواهید کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما این یادداشت را می‌گذاریم در برابر بسیاری نامه‌های عریض و طویل که هر روز تعدادی از آن‌ها را دریافت می‌کنیم و گاه به‌راستی کلافه‌مان می‌کند. خوانندۀ عزیزی جملاتی زیر هم نوشته شده را برای ما می‌فرستد، و آن‌گاه نامه پشت نامه که «به‌ما کم محلی می‌کنید چون از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نامداران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیستیم»، «ما چون شاعر شهرستانی هستیم و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نداریم شعرمان را چاپ نمی‌کنید»و از این قبیل... این دوستان هرگز این حقیقت را باور نمی‌کنند که اشکال کار در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودمطلب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است و ارزشِ محتوائی یا محتویاتی آن به‌عنوان شاهکاری در اثر خود می‌نگرند و چون آن را در مجله نمی‌بینند ما را متهم به‌پارتی‌بازی (؟)می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای رازمیک آساتوری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) ممنون خواهم شد آن قسمت از مطالب میزگرد شماره‌های 7 و 8 مجله را که مورد نظرتان است برای من بفرستید. می‌توانید از آن‌ها فتوکپی بگیرید و زیر عبارات لازم خط بکشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در شعر، انگیزه مهم نیست. یعنی به‌هیچ وجه لزومی ندارد که برای دریافتن یا لذت بردن از شعری حتماً بدانیم که انگیزۀ سرودن آن چه بوده است. اگر آقای پاشائی به‌انگیزه‌های آن شعر پرداخته، قصدش فقط آن بوده است که صحّتِ برداشت‌های خود را اثبات کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) در شعر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضیافت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، حق با شماست. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن شعر باید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌شهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تغییر کند. این تغییر ظاهراً عجیب به‌خاطر فرار از سانسور رژیم گذشته در شعر داده شده بود، هرچند که باز هم به‌آن اجازۀ انتشار داده نشد! (البته امیدوارم شما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلقک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌معنای بدِ آن نگیرید).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) ایرادات کار ما را [که خود نیز بدان‌ها معترفیم]باید خوانندگان به‌ما ببخشند. ناگزیر باید فرصت داشته باشیم تا اندک‌اندک کار جا بیفتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5) ممنون همۀ محبت‌های‌تان هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مرید میرقاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدعا می‌کنیم چنین قضاوتی نفرمائید. هیچ صفحه‌ئی از کتاب جمعه «ویژۀ افراد خاصی»و به‌قول شما «ویژۀ بزرگان اهل تمیز»نیست. ما به «اسم و رسم»نویسندگان و شاعران کمترین توجهی نداریم و بارها اشعار و قصه‌هائی چاپ کرده‌ایم که نام نویسندگان‌شان را برای اولین بار بود که می‌شنیدیم. در مورد چاپ شعر در صفحۀ «از خوانندگان»حق با شماست. امّا در مورد «شعر عریان شاعران جوان»نه. ترجیح می‌دهیم که اصلاً شعری در مجله چاپ نکنیم و تا به‌چاپ «شعر عریان»بپردازیم اگر منظورتان از آن عبارت «شعر خامِ تمرینی»است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:با خوانندگان]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%D9%94_%D9%81%D9%84%D8%B3%D8%B7%DB%8C%D9%86&amp;diff=27076</id>
		<title>دگرگونی‌های جامعهٔ فلسطین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%D9%94_%D9%81%D9%84%D8%B3%D8%B7%DB%8C%D9%86&amp;diff=27076"/>
		<updated>2011-11-30T21:21:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
یهودین گیل‌واریه فینکلستین&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جامعۀ غیربومی صهیونیست بر خرابه‌های جامعه فلسطین که صهیونیسم استعمارگر آن را از میان برده، بنا شده است. آن عده از فلسطینی‌ها که پس از سال 1948 در خاک اسرائیل و تحت حکومت صهیونیست باقی ماندند، از آن تاریخ تا امروز دستخوش تغییرات اجتماعی عمیقی شده است. مثلاً وقتی زمین‌های فلسطینی‌ها را گرفتند، دهقانان فلسطینی اجباراً دست از کشاورزی کشیدند و به‌کار روزمزدی روی آوردند. در این مقاله ما اهمیت دگرگونی‌ها و اثرات آن‌ها را بر ساخت جامعۀ روستائی فلسطین داخل اسرائیل و بالاخص در موقعیت زنان بررسی می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حموله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهادهای جامعه روستائی فلسطین از شرایط اقتصادی خاص مایه گرفته است رشد نهادهای اصلی روستائی یعنی حموله بر مبنای مالکیت زمین، اقتصاد زمین‌داری و ضعف تماس با مراکز شهری رشد یافته و فرهنگ، سنت و مذهب عرب آن را تقویت کرده است. حتی در قرن نوزدهم که نیروهای امپریالیست در منطقه حضور داشتند، فقط جامعه کوچک شهرنشین فلسطین با تمدن غربی و ارزش‌های آن تماس داشت و روستا تا قبل از تشدید فعالیت‌های استعمارگران اسرائیل از نفوذ [تمدن ]اروپائی برکنار ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهضت صهیونیستی بعد از شکست اعراب در جنگ 1949-1948 فلسطینی‌هائی که در اسرائیل مانده بودند زیر نفوذ سیاسی خود قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سیاست صهیونیسم در مورد فلسطینی‌های اسرائیل مخلوطی از رو تمایل متناقض است. صهیونیست‌ها از یک طرف برای آن که فلسطینی‌ها را آسان‌تر به‌زیر سلطه خود درآورند، به‌حفظ ساخت سنتی حموله توجه کردند و از طرف دیگر با سلب مالکیت ارضی از فلسطینی‌ها پایه اقتصادی این ساخت سنتی را که می‌خواهند نگه دارند، از بین برده‌اند. حموله بدون زمین بنیان اقتصادیش ا از دست داده است. اعضای آن به‌عنوان کارگر روزمزد در نظام اقتصادی اسرائیل پراکنده شده‌اند و بندهائی که آنان را به‌هم وصل می‌کرد بریده شده است. اما به‌رغم این‌ها حموله از هم نپاشیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ممالکی مانند انگلستان که انقلاب صنعتی را پشت سر گذاشته است سلب مالکیت ارضی از دهقانان سبب از بین رفتن جامعۀ روستائی قبلی شد. دهقانان در جستجوی منابع تازه معیشت به‌شهرها مهاجرت کردند و به‌طبقه کارگر صنعتی تبدیل شدند و متناسب با طبقه نوین خود چارچوب‌های اجتماعی جدیدی خلق کردند. اما در انگلستان هم آن‌هائی که زمین‌ها را تصرف کرده بودند و هم صاحبان اصلی این زمین‌ها انگلیسی بودند. ریشه این فرایند در ذات انکشاف اقتصادی انگلستان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عکس در فلسطین فرآیندی که طی آن زمین دهقانان تصرف شد ناشی از برخورد میان حرکت استعماری مهاجران و ساکنان محل بود. در نتیجه این فرایند نمی‌توانست معلول رشد اقتصادی این کشور باشد. گرچه در این جا هم مانند انگلستان، دهقانانی که زمین‌هایشان تصرف شده بود به‌طبقۀ کارگر تبدیل شدند. اما چارچوب سنتی جامعه روستائی فلسطینی به‌هم نریخت. چون این کارگران جدید به‌شهرها مهاجرت نکردند. اِعمال محدودیت‌های قانونی (یعنی حکومت نظامی که برای اعراب داخل اسرائیل وضع شده بود که از طریق یک نظام گذرنامه‌ئی عمل می‌کرد و فقط ده سال پیش لغو شد.) {{نشان|2}} و تبعیضات نژادیِ قدرتمندان و مردم کوچه و بازار این کارگران را از رفتن به‌شهرهای یهودی‌نشین نزدیک محل کارشان باز می‌داشت. دهکده‌ها به‌خوابگاه‌های طبقۀ کارگر تبدیل شد. اما ساخت پیشین حموله همچنان در این دهکده‌ها حفظ شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا؟ شکست 1948 فلسطینیان داخل اسرائیل را از هم متلاشی کرد. قسمت عمدۀ جمعیت شهرنشین و ساکنان بیش از 350 دهکده را از حیطۀ حکومت صهیونیستی بیرون راندند، و فقط سازمان اجتماعی حموله باقی ماند که آن هم بدل شد به‌هستۀ مرکزی احیاء و حفظ هویت فلسطینی‌های داخل اسرائیل. کوشش صهیونیست‌ها در ندیده گرفتن وامحای هویت ملی فلسطینی‌ها منجر به‌این شد که آنان به‌تقویت ساخت‌های سنتی خود رو کنند و این واکنش است که همه اقلیت‌های ستمدیده در چنین شرایطی از خود بروز می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ساخت‌های اجتماعی سنتی نمی‌توانست چارچوب مقاومت و مقابله با فشار باشد و به‌همین علت این ساخت‌ها اسباب دست صاحبان قدرت شد. کافی بود که مقامات اسرائیلی به‌منظور سلطه بر حداکثر اعضای حموله، شیخ قبیله را مهار کنند. هر حزبی که می‌توانست شیخ قبیله را بخرد اکثر اعضای حمولۀ او را به‌دست می‌آورد. به‌این طریق ساخت حموله به‌جای آنکه پایگاه مقاومت در برابر سیاست صهیونیستی باشد به‌چارچوب سازمان یافته‌ئی مبدل شد که صهیونیست‌ها از طریق آن تفوق خود را بر جامعۀ فلسطینی اعمال کردند. حتی آنجا هم که شیخ قبیله خود را به‌آنان نمی‌فروخت باز حموله پایگاه مقابله گسترده‌ئی به‌شمار نمی‌آمد. چون تقویت وحدت هر حموله فقط به‌اعضای همان حموله بستگی دارد نه به‌تمام تودۀ مردم. (یعنی به‌تمام حموله‌ها ارتباط ندارد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حفظ حیثیت و نفوذ حموله موجب حفظ ارزش‌ها و رسومی است که وجه مشخصۀ جامعه سنتی عرب به‌شمار می‌آید. و حفظ حموله بیش از همه به‌زن فلسطینی آسیب رسانده است. بدین گونه بر زن فلسطینی دو ستم می‌رود، یکی آن که او از مردم فلسطین است و از تبعیض رنج می‌برد و دیگر آن که زن است و در نتیجه محروم و فرودست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موقعیت زن در جامعۀ فلسطینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادی زن فلسطینی در چارچوب مفهوم «شرف خانوادگی»بیش از پیش محدود می‌شود. علی‌الخصوص با جدا نگه داشتن پسر و دختر از یکدیگر بیش از همه به‌آزادی زن فلسطینی آسیب می‌رسد. این جدائی مبتنی است بر ارزش‌های مذهبی و سنتی و قواعد عشیره‌ئی. زن مجرد حق ندارد که نه در خانه و نه در بیرون در فعالیت‌های اجتماعی-فرهنگی مردان شرکت کند. یعنی زن فلسطینی نه فقط حق ندارد به‌سینما یا کافه برود بلکه گاهی در خانه خود هم نمی‌تواند همنشین مهمان‌های مرد باشد. آزادی زن متاهل هم محدود است. او فقط همراه با شوهر خود می‌تواند در فعالیت‌های فرهنگی-اجتماعی مشارکت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جامعۀ فلسطینی بنا به‌عرف اجتماع، زن (و همین طور مرد)نمی‌تواند به‌انتخاب خود ازدواج کند. ازدواج در آن جا وسیله مهمی است برای حفظ موقعیت‌های اجتماعی و به‌طور کلی یک معامله اقتصادی است. دختر یا پسر خانواده ثروتمند حتماً باید با خانواده ثروتمند دیگری وصلت کند. برای حفظ این قاعده برای دختر قیمتی معین می‌کنند و به‌این ترتیب مردی که قادر به‌پرداختن این مبلغ گزاف نباشد نمی‌تواند با آن دختر ازدواج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتفاقاً میان یهودیان اسرائیل هم پدیده‌ئی مانند این دیده می‌شود. جامعۀ یهودی اسرائیل جامعه «باز»تری است و در آن دختر و پسر حق دارند که همسر خود‌را انتخاب کنند. اما غالباً قبل از ازدواج خانواده های دو طرف یک‌دیگر را می‌بینند و در این ملاقات معامله اقتصادی به انجام می‌رسد یعنی معلوم می‌شود که هر یک از دو طرف چه مبلغی باید بپردازد تا موقعیت اقتصادی خانواده حفظ شود. گاهی عروسی پیش از رسیدن به این مرحله به هم می‌خورد. یعنی مخالفت والدین به عشق و حق انتخاب غلبه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در جامعه فلسطینی شرایط به مرابت بدتر است. در خانواده فلسطینی نفوذ و قدرت پدر بیش‌تر از و فقط عده کمی از جوانان جرات می‌کنند به خانواده پشت کرده و به میل خود ازدواج کنند. جدائی تحمیلی دختر و پسر مانع به وجود آمدن روابط عاشقانه نباشد مقاومت دختر و پسر در برابر پدر کم‌تر می‌شود و او عقیده خود را آسان‌تر به آن‌ها تحمیل میکند. اما برابر پدر کم‌تر می‌شود و او عقیده خود را آسان‌تر به آن‌ها تحمیل می‌کند. اما این وضع مانند دیگر موارد اجتماعی به تدریج اصلاح می‌شود. هرچند این درگرگونی در حال حاضر بعلتی است اما به تدریج تسریع می‌شود. شکی نیست که تغییر این شرایط به خود دختران و پسران بستگی دارد.‌آن‌ها مایلند از سلطه این سنت حموله آزاد شوند تا برخوردی آزادتر میان خود، چه قبل از ازدواج و چه بعد از ‌آن، ایجاد کنند و حق داشته باشند که همسر خودرا انتخاب کنند. اولین قدم مهم در این راه مبارزه برای از بین بردن نهاد {تعیین} قیمت برای عروس است. طی تاریخ زنان حق‌ نداشتند در فرایند اجتماعی تولید مشارکت کنند. چون این کار برخلاف مفهوم «شرف خانوادگی» بود. و صهیونیست‌ها با سلب مالکیت ارضی از فلسطینی‌ها،‌ شرایط را برای زن فلسطینی دشوارتر کردند. در گذشته زنان در لوید خانوادگی یعنی در کشاورزی مشارکت می‌کردند. اما آنگاه که صهیونیستها زمین‌ها را تصرف کردند مردها برای کار به شهر رفتند و عواعد عشیره‌ئی زنان را خانه‌نشین کرد. واقعیت‌های خشن اقتصادی سالهای اخیر یعنی‌- افزایش سریع قیمت‌ها و افزایش ناچیز دستمزدها - فلسطینیان را مجبور کرد که برای جبرای کمبود  درآمد خانواده به زن اجازه دهند که از خانه بیرون برود و به عنوان کارگر روزمزد کار کند. اقتصاد اسرائیل به نیروی انسانی ارزان قیمت به خصوص در صنایع غذایی و نساجی احتیاج مبرم داشته و زنان فلسطینی این نیاز بازار کار را برآورده کردند. از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۲ قریب ۷۰۰۰ زن فلسطینی در  صنایع اسرائیل به کار مشغول شدند. هزاران زن در مزارع یهودیان استخدام شدند. به این ترتیب واقعیت «شرف خانوادگی» برملا شد و به وضوح معلوم شد که نقش آن حفظ مناسبات قدرتمندان است، یعنی آن مناسباتی که مبتنی بر یک موقعیت اقتصادی - اجتماعی  متعلق به گذشته است اما وقتی با شرایط اقتصادی - اجتماعی «شرف خانوادگی» دیگر نمی‌توانست زنان را در خانه نگه‌دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان کارگز در نظام سرمایه داری سیاه ذخیره کار ارزان به شمار می‌آیند و بنا به نیازهای اقتصادی جامعه به کار گرفته  می‌شوند. زن کارگر تنها نان‌آور خانواده نیست و صاحبان صنایع به همین بهانه به زنان دستمزد کمی می‌پردازند. یعنی در قبال یک کار معین به زن دستمزدی کمتر از مرد می‌دهند. اما در اسرائیل علاوه بر اختلاف دستمزد میان زن و مرد به دلیل تبعیضات نژادی میان دسمتمزد یهودیان و اعراب هم اختلاف وجود دارد. به این ترتیب زن فلسطینی در نظام اقتصادی اسرائیل بیش از همه استثمار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان کارگر فلسطینی بنا به مقتضایت خانواده پدرسالاری از مردان کارگر فلسطینی موقعیتی پائین‌تر دارند. و با این که در کار از زنان بهره‌کشی را می‌کنند اما برای آنان مبارزه، این استثمار بسیار مشکل است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی در جامعه سنتی روستائی زنان حق نداشته باشند که از خانه بیرون روند و کار کردن آنان غیرعادی و نامطلوب شمرده شود پس باید دید واکنش جامعه در مقابل تشکیلات پیدا کردن و مبارزه مستقل آنان چه خواهد بود؟ «شرف خانوادگی» مانع شکل‌گیری سیاسی زنان است و حتی آنان به همین خاطر حق ندارند در فعالیت‌های سیاسی با مردان همگام شوند. به طور کلی اگر زنان حق ندارند که با استثمار ملی که همهء فلسطینیان از آن در رنجند، مبارزه کنند. پس برای تشکیلات پیدا کردن در راه به دست آوردن آزادی زنان به مراتب محدود‌ترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌بینیم که منبع اصلی ضعف زن فلسطینی حموله است که حافظ «شرف خانوادگی» به‌شمار می‌آید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واقعیت متغیر در مقابل محافظه کاری سرسختانه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقعیت اقتصادی بالا جبار در جامعه محافظه کار روستائی تغییراتی به‌وجود می‌آورد. زنان فلسطینی هنوز هم نمی‌توانند در صنعت همراه با مردان کار‌کنند. در واقع پیش‌تر زنان فلسطینی جدا از مردان کار می‌کنند. اما این زنان به تدریج حق کارکردن به دست می‌آوردند و در مورد {نحوهء مصرف} درآمد خود اختیارات بیشتری پیدا‌ می‌کنند. امروزه زنان علی‌آلخصوص زنان مجرد همهء درآمدشان را به رئیس خانواده تحویل نمی‌دهند و بخشی از آن‌را برای خود نگه‌میدارند. درآمد تولید مشارکت میکنند و استقلال اقتصادی آنان ( اگرچه این امر نسبی است) رو به رشد است. مجموعهء این عوامل شرایط مناسبی برای موفقیت زنان در مبارزه با قیود محافظه کارانه حموله به وجود آورده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عوامل دیگری هم هست که قدرت محافظه کارانه حموله را تضعیت می‌کند. تائیر ارزش‌های اجتماعی غربی یکی از این عوامل است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جامعه فلسطین ارزش‌های بورژوازی غرب که استعمارگران صهیونیست آن را به فلسطین آوردند فاسد شمرده می‌شود. اما در واقع این ارز‌ش‌ها از نظر تاریخی نسبت به ارزش‌های مذهبی - فئودالی قدیم تکامل‌یافته‌تر است. عده زیادی از فلسطینی‌های این ارزش‌ها را با استثمار صهیونیسم یکی ‌می‌دانند و هم چنین فلسطینی‌های متعصب از این راه به مردم تلقین می‌کنند که دموکراسی و سوسیالیسم هم ارزش‌های صهیونیستی است و باید با آن‌ها مبازه کرد. در نتیجه وابستگی به ارزش‌های اجتماعی سنتی مانع رشد جامعه فلسطین است و سبب آن می‌شود که مبارزه با صهیونیسم چنان که باید پیش‌نرود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعتقاد به این که زن موجود فروست‌تری است و لیاقت آن را ندارد که در مبارزه اجتماعی مشارکت کند، به نهضت مقاومت فلسطین در مقابل صهیونیست،‌آسیب رسانده است. چون به این ترتیب نیمی از جمعیت {یعنی زنان} نمی‌توانند نیرو و کوشش خودر ا در راه مبارزه به کار‌ گیرند. (پدیده‌ئی نظیر این، در کشور‌های عربی دیگر‌هم وجود داشت. اما زنان در این کشورهائی که مبارزه برای رهائی ملی و اجتماعی در آن‌جا به ناگزیر با نیروهای ارتجاعی و محافظه کار برخورد کرد، در مبارزه نقش موءثری داشتند. چنین وضعی در مرحله خاصی از مبارزات الجزایر و یمن جنوبی پیش‌آمده است. و نیز زنان در سرزمین های اشغالی ساحل غربی و نوار غزه در مبارزه با اشغال منطقه نقش مهم و موءثری دارند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گذشت زمان روشن می‌شود که فلسطینی‌ها دیگر ارزش‌های دموکراتیک و سوسیالیستی را با صهیونیسم در یک ردیق قرار نمی‌دهند. (این موضوع هم اصول سیاسی و هم ارزش‌های اجتماعی-فرهنگی را در بر می‌گیرد) و به همین علت به کارگیری این ارزش‌ها با مقاومت کم‌تری روبه‌رو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان مثال از جمله قوانینی که حکومت انگلستان در فلسطین به وجود آورد و بعدها هم صهیونیست‌ها این قانون را به کار بردند، قانون منع تعدد زوجات است که در اسلام آزاد شناخته می‌شود. اما امروزه برای فلسطینیان منع تعدد زوجات، یک ارزش صهیونیستی به شمار نمی‌آید که با آن مبارزه کرده است. شکی نیست که هنوز مسائل زیادی وجود دارد که مبتنی بر عرف و محتوای این نهاد است. اما موقعیت زن فلسطینی از طریق قانون منع تعدد زوجات بهتر شده است) به همین علت هیچ فلسطینی به طور جدی خواستار گنجاندن قانون تعدد زوجات در برنامه رهائی بخش ملی فلسطین نیست.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرز فکر فلسطینیان در زمینه میزان کثرت موالید هم در حال تغییر است، از کثرت موالید گاه آگاهانه و گاه ناآگاهانه به‌عنوان سلاحی علیه صهیونیسم استفاده شده است. بیش‌تر بچه داشتن، در شرایطی که صهیونیست‌ها می‌خواستند جمعیت عرب زیاد نشود، یک وظیفه ملی شمرده شد. در میان فلسطینیان اسرائیل افزایش نسبی استانداردهای زندگی که غالباً بر کثرت موالید اثر معکوش دارد، چنین تأثیری نداشت. میزان موالید فلسطینی‌ها که معادل ۴/۶ درصد در سال است [یعنی تعداد کودکان فلسطینی که هر سال متولد می‌شوند معادل ۴/۶ درصد جمعیت فلسطین است] از بالاترین ارقام میزان موالید در سطح جهانی است. اگر چه به‌نظر می‌رسد که بیش‌تر بچه داشتن راهی است برای مبارزه و واکنشی است علیه استثمار صهیونیست، اما زنان هم از این طریق استثمار می‌شوند. آنان به‌خصوص در دهکده‌ها که فاقد برق، مرکز خدمات بهداشتی و مرکز نگهداری اطفال است مشکلات زیادی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خانواده‌هائی که بچه‌های زیادی دارند تأمین رفاه مادی و معنوی اطفال بسیار مشکل است. پای‌بند بودن زن به‌خانه نه فقط بر خود او بلکه بر بچه‌ها نیز تأثیر نامطلوبی می‌گذارد. اما زنان به‌تدریج به‌وسایل جلوگیری از بارداری روی آورده‌اند و عده زیادی از آنان دریافته‌اند که اختیار بدنشان در دست خود آنهاست. حموله، مذهب سنت در برابر این تغییر شرایط هم قد علم کرده‌اند. روستائی بنا به‌خاصیت محافظه‌کاری، هر نوع کوششی برای دگرگون کردن شرایط را توطئه‌ئی می‌پندارد که صهیونیست‌ها چیده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه آن‌چه که گفته شد می‌توان دریافت که برای زنان فلسطینی مبارزه در راه به‌دست آوردن آزادی تا چه حد دشوار است. به‌نظر می‌رسد که همه چیز و همه کس با هم دست به‌یکی کرده‌اند تا مانع آزادی زنان فلسطینی شوند و شکل‌گیری آنان را برای مبارزه مشکل‌تر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکی نیست که موانع بسیاری در راه رهائی زنان فلسطینی وجود دارد. یکی از بزرگ‌ترین موانع گذشته از مذهب، سنت و حموله، جنبه ذهنی مسئله است: یعنی بزرگ‌ترین مشکل آن است که زنان فلسطینی به‌موقعیت استثمارشونده خود، دور بودن از مردان و نداشتن تشکیلات وقوف کامل یابند. در شرایط فعلی هر زن «عصیانگر» که زیربار قیود قراردادی نرود تنها و از حقوق اجتماعی محروم می‌شود. بنابراین اولین هدف زن فلسطینی برای مبارزه باید اتحاد با زنان دیگر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه نهضت آزادی زنان در اسرائیل نشان می‌دهد که این نهضت چهرهٔ خاصی دارد که در کشورهای سرمایه‌داری دیگر دیده نمی‌شود. چون در حکومت صهیونیستی زن اسرائیلی - یهودی فقط در صورتی می‌تواند از آزادی سقط جنین دفاع کند که با طرز فکر صهیونیستی «مسئله جمعیت» مخالف باشد. زن اسرائیلی - یهودی نمی‌تواند در موضوعاتی نظیر ازدواج و طلاق{{نشان|۳}} زیر سلطه قدرت روحانیون نباشد مگر آن که تبعیض مبارزه کند. یعنی او باید در مقابل قدرت روحانیون برای تشخیص این که «چه کسی یهودی است» (که در این صورت در اسرائیل از موقعیت اجتماعی ممتاز برخوردار است) و «چه کسی یهودی نیست» قد علم کند. زن اسرائیلی فقط در صورتی می‌تواند خواهان برابری با مردان باشد که خود را در این مجادله که: «چون مردها در ارتش بار سنگین‌تری را به‌دوش دارند پس وظایف زن و مرد هم یکسان نیست» درگیر کند. او فقط در صورتی می‌تواند خواهان برابری زن و مرد باشد که برابری زنان اسرائیلی - یهودی و زنان فلسطینی - عرب را بخواهد. به‌سخن کوتاه زنان اسرائیلی برای به‌دست آوردن حقوق متساوی با مردان باید بسیاری از اصول اساسی صهیونیسم را مورد سوال قرار دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عللی که ذکر شد زنان یهودی و عرب می‌توانند در مبارزه برای رهائی زن با هم متحد شوند. توسعه نیروی نهضت آزادی زنان فلسطین باعث تشدید تناقضات موجود در نهضت آزادی زنان اسرائیل می‌شود و در نتیجه می‌تواند یک نهضت بین‌المللی و ضد صهیونیستی آزادی زنان را به‌وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صهیونیسم هم مانند همهٔ نیروهای استعمارگر برای حکومت کردن تفرقه می‌اندازد. از نظر ملی یهودیان را از اعراب جدا می‌کند. از نظر مذهبی مسلمانان، دروزیه{{نشان|۴}}، مسیحیان و یهودیان را از هم جدا می‌کند. میان مرد و زن تبعیض قائل می‌شود و در میان حموله‌ها جدائی می‌اندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توده‌های اسرائیل یعنی اعراب و یهودیان، مردان و زنان فقط از راه مبارزه‌ئی سرسختانه می‌توانند از استعمار ملی و تبعیضات نژادی رهائی یابند. آنان باید استثمارگران و متجاوزین یعنی صهیونیسم و ارتجاع عرب که هر دو در خدمت امپریالیسم‌اند، سرسختانه مبارزه کنند. و در این مبارزه باید دروغی را که این تقسیم‌بندی‌ها بر مبنای آن به‌وجود آمده است، فاش کنند و خواهان حقانیت منافع تمام کسانی باشند که استثمار شده‌اند یعنی؛ هم اعراب و هم یهودیان، هم زن و هم مرد پیروان همهٔ مذاهب و اعضای همهٔ حموله‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مبارزه توده‌های فلسطینی برای آزادی، حموله، مذهب، سنت و آداب و رسوم محافظه‌کارانه دشمن به‌شمار می‌آیند. این نهادها وسیلهٔ استثمار زنان و به‌طور کلی استثمار همهٔ مردم فلسطین است. بنابراین وظیفهٔ فلسطینی‌ها چه مرد و چه زن مبارزه با این نهادهاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن وقتی آزاد می‌شود که کل جامعه آزاد شود و کل جامعه فقط در صورتی می‌تواند آزاد شود که زنان آزاد شوند. مبارزه با همهٔ اشکال استثمار  و بهره‌کشی برای رسیدن به‌رهائی ملی و اجتماع مبارزه‌ئی همه‌گیر است. زنان باید در این مبارزه مشارکت کنند. و اگر زنان با مردان مساوی باشند، می‌توانند با هم در جبههٔ وسیع‌تری برای به‌دست آوردن مساوات اجتماعی مبارزه کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} حموله که جمع آن حمائیل است واحد سازمان اجتماعی است. حموله از قبیله کوچک‌تر است و چندین خانوادهٔ بزرگ را که از طرف پدری جد مشترکی دارند، در بر می‌گیرد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} این قانون فقط در آن قسمت‌هائی لغو شد که تا قبل از سال ۱۹۶۷ جزو خاک اسرائیل محسوب می‌شد. اما اعراب سرزمین‌های اشغالی سال ۱۹۶۷ هم‌چنان می‌بایست تابع حکومت نظامی باشند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در اسرائیل مذهب قدرت زیادی دارد. (مثلاً قضاوت دربارهٔ ازدواج و طلاق در انحصار روحانیون است) این وضع فقط گریبان یهودیان غیر مذهبی را که برخلاف خواست خود سرنوشت‌شان در دست روحانیون است نمی‌گیرد. چون در اسرائیل مثلاً اعراب کاتولیک مذهب هم نمی‌توانند طلاق بگیرند حال آن که در رم زیر گوش پاپ هم می‌شود طلاق گرفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} دروزیه فرقه‌ئی است اسماعیلی مذهب که میان اعراب خاورمیانه ۲۵۰،۰۰۰ پیرو دارد. پیروان این مذهب در سوریه، لبنان و اسرائیل زندگی می‌کنند. محمد بن اسماعیل درزی و حمزه بن‌ علی بن‌ احمد از بنیادگذاران این فرقه‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%D9%94_%D9%81%D9%84%D8%B3%D8%B7%DB%8C%D9%86&amp;diff=27075</id>
		<title>دگرگونی‌های جامعهٔ فلسطین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%D9%94_%D9%81%D9%84%D8%B3%D8%B7%DB%8C%D9%86&amp;diff=27075"/>
		<updated>2011-11-30T21:20:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
یهودین گیل‌واریه فینکلستین&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جامعۀ غیربومی صهیونیست بر خرابه‌های جامعه فلسطین که صهیونیسم استعمارگر آن را از میان برده، بنا شده است. آن عده از فلسطینی‌ها که پس از سال 1948 در خاک اسرائیل و تحت حکومت صهیونیست باقی ماندند، از آن تاریخ تا امروز دستخوش تغییرات اجتماعی عمیقی شده است. مثلاً وقتی زمین‌های فلسطینی‌ها را گرفتند، دهقانان فلسطینی اجباراً دست از کشاورزی کشیدند و به‌کار روزمزدی روی آوردند. در این مقاله ما اهمیت دگرگونی‌ها و اثرات آن‌ها را بر ساخت جامعۀ روستائی فلسطین داخل اسرائیل و بالاخص در موقعیت زنان بررسی می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حموله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهادهای جامعه روستائی فلسطین از شرایط اقتصادی خاص مایه گرفته است رشد نهادهای اصلی روستائی یعنی حموله بر مبنای مالکیت زمین، اقتصاد زمین‌داری و ضعف تماس با مراکز شهری رشد یافته و فرهنگ، سنت و مذهب عرب آن را تقویت کرده است. حتی در قرن نوزدهم که نیروهای امپریالیست در منطقه حضور داشتند، فقط جامعه کوچک شهرنشین فلسطین با تمدن غربی و ارزش‌های آن تماس داشت و روستا تا قبل از تشدید فعالیت‌های استعمارگران اسرائیل از نفوذ [تمدن ]اروپائی برکنار ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهضت صهیونیستی بعد از شکست اعراب در جنگ 1949-1948 فلسطینی‌هائی که در اسرائیل مانده بودند زیر نفوذ سیاسی خود قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سیاست صهیونیسم در مورد فلسطینی‌های اسرائیل مخلوطی از رو تمایل متناقض است. صهیونیست‌ها از یک طرف برای آن که فلسطینی‌ها را آسان‌تر به‌زیر سلطه خود درآورند، به‌حفظ ساخت سنتی حموله توجه کردند و از طرف دیگر با سلب مالکیت ارضی از فلسطینی‌ها پایه اقتصادی این ساخت سنتی را که می‌خواهند نگه دارند، از بین برده‌اند. حموله بدون زمین بنیان اقتصادیش ا از دست داده است. اعضای آن به‌عنوان کارگر روزمزد در نظام اقتصادی اسرائیل پراکنده شده‌اند و بندهائی که آنان را به‌هم وصل می‌کرد بریده شده است. اما به‌رغم این‌ها حموله از هم نپاشیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ممالکی مانند انگلستان که انقلاب صنعتی را پشت سر گذاشته است سلب مالکیت ارضی از دهقانان سبب از بین رفتن جامعۀ روستائی قبلی شد. دهقانان در جستجوی منابع تازه معیشت به‌شهرها مهاجرت کردند و به‌طبقه کارگر صنعتی تبدیل شدند و متناسب با طبقه نوین خود چارچوب‌های اجتماعی جدیدی خلق کردند. اما در انگلستان هم آن‌هائی که زمین‌ها را تصرف کرده بودند و هم صاحبان اصلی این زمین‌ها انگلیسی بودند. ریشه این فرایند در ذات انکشاف اقتصادی انگلستان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عکس در فلسطین فرآیندی که طی آن زمین دهقانان تصرف شد ناشی از برخورد میان حرکت استعماری مهاجران و ساکنان محل بود. در نتیجه این فرایند نمی‌توانست معلول رشد اقتصادی این کشور باشد. گرچه در این جا هم مانند انگلستان، دهقانانی که زمین‌هایشان تصرف شده بود به‌طبقۀ کارگر تبدیل شدند. اما چارچوب سنتی جامعه روستائی فلسطینی به‌هم نریخت. چون این کارگران جدید به‌شهرها مهاجرت نکردند. اِعمال محدودیت‌های قانونی (یعنی حکومت نظامی که برای اعراب داخل اسرائیل وضع شده بود که از طریق یک نظام گذرنامه‌ئی عمل می‌کرد و فقط ده سال پیش لغو شد.) {{نشان|2}} و تبعیضات نژادیِ قدرتمندان و مردم کوچه و بازار این کارگران را از رفتن به‌شهرهای یهودی‌نشین نزدیک محل کارشان باز می‌داشت. دهکده‌ها به‌خوابگاه‌های طبقۀ کارگر تبدیل شد. اما ساخت پیشین حموله همچنان در این دهکده‌ها حفظ شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا؟ شکست 1948 فلسطینیان داخل اسرائیل را از هم متلاشی کرد. قسمت عمدۀ جمعیت شهرنشین و ساکنان بیش از 350 دهکده را از حیطۀ حکومت صهیونیستی بیرون راندند، و فقط سازمان اجتماعی حموله باقی ماند که آن هم بدل شد به‌هستۀ مرکزی احیاء و حفظ هویت فلسطینی‌های داخل اسرائیل. کوشش صهیونیست‌ها در ندیده گرفتن وامحای هویت ملی فلسطینی‌ها منجر به‌این شد که آنان به‌تقویت ساخت‌های سنتی خود رو کنند و این واکنش است که همه اقلیت‌های ستمدیده در چنین شرایطی از خود بروز می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ساخت‌های اجتماعی سنتی نمی‌توانست چارچوب مقاومت و مقابله با فشار باشد و به‌همین علت این ساخت‌ها اسباب دست صاحبان قدرت شد. کافی بود که مقامات اسرائیلی به‌منظور سلطه بر حداکثر اعضای حموله، شیخ قبیله را مهار کنند. هر حزبی که می‌توانست شیخ قبیله را بخرد اکثر اعضای حمولۀ او را به‌دست می‌آورد. به‌این طریق ساخت حموله به‌جای آنکه پایگاه مقاومت در برابر سیاست صهیونیستی باشد به‌چارچوب سازمان یافته‌ئی مبدل شد که صهیونیست‌ها از طریق آن تفوق خود را بر جامعۀ فلسطینی اعمال کردند. حتی آنجا هم که شیخ قبیله خود را به‌آنان نمی‌فروخت باز حموله پایگاه مقابله گسترده‌ئی به‌شمار نمی‌آمد. چون تقویت وحدت هر حموله فقط به‌اعضای همان حموله بستگی دارد نه به‌تمام تودۀ مردم. (یعنی به‌تمام حموله‌ها ارتباط ندارد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حفظ حیثیت و نفوذ حموله موجب حفظ ارزش‌ها و رسومی است که وجه مشخصۀ جامعه سنتی عرب به‌شمار می‌آید. و حفظ حموله بیش از همه به‌زن فلسطینی آسیب رسانده است. بدین گونه بر زن فلسطینی دو ستم می‌رود، یکی آن که او از مردم فلسطین است و از تبعیض رنج می‌برد و دیگر آن که زن است و در نتیجه محروم و فرودست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موقعیت زن در جامعۀ فلسطینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادی زن فلسطینی در چارچوب مفهوم «شرف خانوادگی»بیش از پیش محدود می‌شود. علی‌الخصوص با جدا نگه داشتن پسر و دختر از یکدیگر بیش از همه به‌آزادی زن فلسطینی آسیب می‌رسد. این جدائی مبتنی است بر ارزش‌های مذهبی و سنتی و قواعد عشیره‌ئی. زن مجرد حق ندارد که نه در خانه و نه در بیرون در فعالیت‌های اجتماعی-فرهنگی مردان شرکت کند. یعنی زن فلسطینی نه فقط حق ندارد به‌سینما یا کافه برود بلکه گاهی در خانه خود هم نمی‌تواند همنشین مهمان‌های مرد باشد. آزادی زن متاهل هم محدود است. او فقط همراه با شوهر خود می‌تواند در فعالیت‌های فرهنگی-اجتماعی مشارکت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جامعۀ فلسطینی بنا به‌عرف اجتماع، زن (و همین طور مرد)نمی‌تواند به‌انتخاب خود ازدواج کند. ازدواج در آن جا وسیله مهمی است برای حفظ موقعیت‌های اجتماعی و به‌طور کلی یک معامله اقتصادی است. دختر یا پسر خانواده ثروتمند حتماً باید با خانواده ثروتمند دیگری وصلت کند. برای حفظ این قاعده برای دختر قیمتی معین می‌کنند و به‌این ترتیب مردی که قادر به‌پرداختن این مبلغ گزاف نباشد نمی‌تواند با آن دختر ازدواج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتفاقاً میان یهودیان اسرائیل هم پدیده‌ئی مانند این دیده می‌شود. جامعۀ یهودی اسرائیل جامعه «باز»تری است و در آن دختر و پسر حق دارند که همسر خود‌را انتخاب کنند. اما غالباً قبل از ازدواج خانواده های دو طرف یک‌دیگر را می‌بینند و در این ملاقات معامله اقتصادی به انجام می‌رسد یعنی معلوم می‌شود که هر یک از دو طرف چه مبلغی باید بپردازد تا موقعیت اقتصادی خانواده حفظ شود. گاهی عروسی پیش از رسیدن به این مرحله به هم می‌خورد. یعنی مخالفت والدین به عشق و حق انتخاب غلبه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در جامعه فلسطینی شرایط به مرابت بدتر است. در خانواده فلسطینی نفوذ و قدرت پدر بیش‌تر از و فقط عده کمی از جوانان جرات می‌کنند به خانواده پشت کرده و به میل خود ازدواج کنند. جدائی تحمیلی دختر و پسر مانع به وجود آمدن روابط عاشقانه نباشد مقاومت دختر و پسر در برابر پدر کم‌تر می‌شود و او عقیده خود را آسان‌تر به آن‌ها تحمیل میکند. اما برابر پدر کم‌تر می‌شود و او عقیده خود را آسان‌تر به آن‌ها تحمیل می‌کند. اما این وضع مانند دیگر موارد اجتماعی به تدریج اصلاح می‌شود. هرچند این درگرگونی در حال حاضر بعلتی است اما به تدریج تسریع می‌شود. شکی نیست که تغییر این شرایط به خود دختران و پسران بستگی دارد.‌آن‌ها مایلند از سلطه این سنت حموله آزاد شوند تا برخوردی آزادتر میان خود، چه قبل از ازدواج و چه بعد از ‌آن، ایجاد کنند و حق داشته باشند که همسر خودرا انتخاب کنند. اولین قدم مهم در این راه مبارزه برای از بین بردن نهاد {تعیین} قیمت برای عروس است. طی تاریخ زنان حق‌ نداشتند در فرایند اجتماعی تولید مشارکت کنند. چون این کار برخلاف مفهوم «شرف خانوادگی» بود. و صهیونیست‌ها با سلب مالکیت ارضی از فلسطینی‌ها،‌ شرایط را برای زن فلسطینی دشوارتر کردند. در گذشته زنان در لوید خانوادگی یعنی در کشاورزی مشارکت می‌کردند. اما آنگاه که صهیونیستها زمین‌ها را تصرف کردند مردها برای کار به شهر رفتند و عواعد عشیره‌ئی زنان را خانه‌نشین کرد. واقعیت‌های خشن اقتصادی سالهای اخیر یعنی‌- افزایش سریع قیمت‌ها و افزایش ناچیز دستمزدها - فلسطینیان را مجبور کرد که برای جبرای کمبود  درآمد خانواده به زن اجازه دهند که از خانه بیرون برود و به عنوان کارگر روزمزد کار کند. اقتصاد اسرائیل به نیروی انسانی ارزان قیمت به خصوص در صنایع غذایی و نساجی احتیاج مبرم داشته و زنان فلسطینی این نیاز بازار کار را برآورده کردند. از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۲ قریب ۷۰۰۰ زن فلسطینی در  صنایع اسرائیل به کار مشغول شدند. هزاران زن در مزارع یهودیان استخدام شدند. به این ترتیب واقعیت «شرف خانوادگی» برملا شد و به وضوح معلوم شد که نقش آن حفظ مناسبات قدرتمندان است، یعنی آن مناسباتی که مبتنی بر یک موقعیت اقتصادی - اجتماعی  متعلق به گذشته است اما وقتی با شرایط اقتصادی - اجتماعی «شرف خانوادگی» دیگر نمی‌توانست زنان را در خانه نگه‌دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان کارگز در نظام سرمایه داری سیاه ذخیره کار ارزان به شمار می‌آیند و بنا به نیازهای اقتصادی جامعه به کار گرفته  می‌شوند. زن کارگر تنها نان‌آور خانواده نیست و صاحبان صنایع به همین بهانه به زنان دستمزد کمی می‌پردازند. یعنی در قبال یک کار معین به زن دستمزدی کمتر از مرد می‌دهند. اما در اسرائیل علاوه بر اختلاف دستمزد میان زن و مرد به دلیل تبعیضات نژادی میان دسمتمزد یهودیان و اعراب هم اختلاف وجود دارد. به این ترتیب زن فلسطینی در نظام اقتصادی اسرائیل بیش از همه استثمار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان کارگر فلسطینی بنا به مقتضایت خانواده پدرسالاری از مردان کارگر فلسطینی موقعیتی پائین‌تر دارند. و با این که در کار از زنان بهره‌کشی را می‌کنند اما برای آنان مبارزه، این استثمار بسیار مشکل است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی در جامعه سنتی روستائی زنان حق نداشته باشند که از خانه بیرون روند و کار کردن آنان غیرعادی و نامطلوب شمرده شود پس باید دید واکنش جامعه در مقابل تشکیلات پیدا کردن و مبارزه مستقل آنان چه خواهد بود؟ «شرف خانوادگی» مانع شکل‌گیری سیاسی زنان است و حتی آنان به همین خاطر حق ندارند در فعالیت‌های سیاسی با مردان همگام شوند. به طور کلی اگر زنان حق ندارند که با استثمار ملی که همهء فلسطینیان از آن در رنجند، مبارزه کنند. پس برای تشکیلات پیدا کردن در راه به دست آوردن آزادی زنان به مراتب محدود‌ترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌بینیم که منبع اصلی ضعف زن فلسطینی حموله است که حافظ «شرف خانوادگی» به‌شمار می‌آید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واقعیت متغیر در مقابل محافظه کاری سرسختانه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/u&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقعیت اقتصادی بالا جبار در جامعه محافظه کار روستائی تغییراتی به‌وجود می‌آورد. زنان فلسطینی هنوز هم نمی‌توانند در صنعت همراه با مردان کار‌کنند. در واقع پیش‌تر زنان فلسطینی جدا از مردان کار می‌کنند. اما این زنان به تدریج حق کارکردن به دست می‌آوردند و در مورد {نحوهء مصرف} درآمد خود اختیارات بیشتری پیدا‌ می‌کنند. امروزه زنان علی‌آلخصوص زنان مجرد همهء درآمدشان را به رئیس خانواده تحویل نمی‌دهند و بخشی از آن‌را برای خود نگه‌میدارند. درآمد تولید مشارکت میکنند و استقلال اقتصادی آنان ( اگرچه این امر نسبی است) رو به رشد است. مجموعهء این عوامل شرایط مناسبی برای موفقیت زنان در مبارزه با قیود محافظه کارانه حموله به وجود آورده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عوامل دیگری هم هست که قدرت محافظه کارانه حموله را تضعیت می‌کند. تائیر ارزش‌های اجتماعی غربی یکی از این عوامل است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جامعه فلسطین ارزش‌های بورژوازی غرب که استعمارگران صهیونیست آن را به فلسطین آوردند فاسد شمرده می‌شود. اما در واقع این ارز‌ش‌ها از نظر تاریخی نسبت به ارزش‌های مذهبی - فئودالی قدیم تکامل‌یافته‌تر است. عده زیادی از فلسطینی‌های این ارزش‌ها را با استثمار صهیونیسم یکی ‌می‌دانند و هم چنین فلسطینی‌های متعصب از این راه به مردم تلقین می‌کنند که دموکراسی و سوسیالیسم هم ارزش‌های صهیونیستی است و باید با آن‌ها مبازه کرد. در نتیجه وابستگی به ارزش‌های اجتماعی سنتی مانع رشد جامعه فلسطین است و سبب آن می‌شود که مبارزه با صهیونیسم چنان که باید پیش‌نرود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعتقاد به این که زن موجود فروست‌تری است و لیاقت آن را ندارد که در مبارزه اجتماعی مشارکت کند، به نهضت مقاومت فلسطین در مقابل صهیونیست،‌آسیب رسانده است. چون به این ترتیب نیمی از جمعیت {یعنی زنان} نمی‌توانند نیرو و کوشش خودر ا در راه مبارزه به کار‌ گیرند. (پدیده‌ئی نظیر این، در کشور‌های عربی دیگر‌هم وجود داشت. اما زنان در این کشورهائی که مبارزه برای رهائی ملی و اجتماعی در آن‌جا به ناگزیر با نیروهای ارتجاعی و محافظه کار برخورد کرد، در مبارزه نقش موءثری داشتند. چنین وضعی در مرحله خاصی از مبارزات الجزایر و یمن جنوبی پیش‌آمده است. و نیز زنان در سرزمین های اشغالی ساحل غربی و نوار غزه در مبارزه با اشغال منطقه نقش مهم و موءثری دارند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گذشت زمان روشن می‌شود که فلسطینی‌ها دیگر ارزش‌های دموکراتیک و سوسیالیستی را با صهیونیسم در یک ردیق قرار نمی‌دهند. (این موضوع هم اصول سیاسی و هم ارزش‌های اجتماعی-فرهنگی را در بر می‌گیرد) و به همین علت به کارگیری این ارزش‌ها با مقاومت کم‌تری روبه‌رو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان مثال از جمله قوانینی که حکومت انگلستان در فلسطین به وجود آورد و بعدها هم صهیونیست‌ها این قانون را به کار بردند، قانون منع تعدد زوجات است که در اسلام آزاد شناخته می‌شود. اما امروزه برای فلسطینیان منع تعدد زوجات، یک ارزش صهیونیستی به شمار نمی‌آید که با آن مبارزه کرده است. شکی نیست که هنوز مسائل زیادی وجود دارد که مبتنی بر عرف و محتوای این نهاد است. اما موقعیت زن فلسطینی از طریق قانون منع تعدد زوجات بهتر شده است) به همین علت هیچ فلسطینی به طور جدی خواستار گنجاندن قانون تعدد زوجات در برنامه رهائی بخش ملی فلسطین نیست.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرز فکر فلسطینیان در زمینه میزان کثرت موالید هم در حال تغییر است، از کثرت موالید گاه آگاهانه و گاه ناآگاهانه به‌عنوان سلاحی علیه صهیونیسم استفاده شده است. بیش‌تر بچه داشتن، در شرایطی که صهیونیست‌ها می‌خواستند جمعیت عرب زیاد نشود، یک وظیفه ملی شمرده شد. در میان فلسطینیان اسرائیل افزایش نسبی استانداردهای زندگی که غالباً بر کثرت موالید اثر معکوش دارد، چنین تأثیری نداشت. میزان موالید فلسطینی‌ها که معادل ۴/۶ درصد در سال است [یعنی تعداد کودکان فلسطینی که هر سال متولد می‌شوند معادل ۴/۶ درصد جمعیت فلسطین است] از بالاترین ارقام میزان موالید در سطح جهانی است. اگر چه به‌نظر می‌رسد که بیش‌تر بچه داشتن راهی است برای مبارزه و واکنشی است علیه استثمار صهیونیست، اما زنان هم از این طریق استثمار می‌شوند. آنان به‌خصوص در دهکده‌ها که فاقد برق، مرکز خدمات بهداشتی و مرکز نگهداری اطفال است مشکلات زیادی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خانواده‌هائی که بچه‌های زیادی دارند تأمین رفاه مادی و معنوی اطفال بسیار مشکل است. پای‌بند بودن زن به‌خانه نه فقط بر خود او بلکه بر بچه‌ها نیز تأثیر نامطلوبی می‌گذارد. اما زنان به‌تدریج به‌وسایل جلوگیری از بارداری روی آورده‌اند و عده زیادی از آنان دریافته‌اند که اختیار بدنشان در دست خود آنهاست. حموله، مذهب سنت در برابر این تغییر شرایط هم قد علم کرده‌اند. روستائی بنا به‌خاصیت محافظه‌کاری، هر نوع کوششی برای دگرگون کردن شرایط را توطئه‌ئی می‌پندارد که صهیونیست‌ها چیده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه آن‌چه که گفته شد می‌توان دریافت که برای زنان فلسطینی مبارزه در راه به‌دست آوردن آزادی تا چه حد دشوار است. به‌نظر می‌رسد که همه چیز و همه کس با هم دست به‌یکی کرده‌اند تا مانع آزادی زنان فلسطینی شوند و شکل‌گیری آنان را برای مبارزه مشکل‌تر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکی نیست که موانع بسیاری در راه رهائی زنان فلسطینی وجود دارد. یکی از بزرگ‌ترین موانع گذشته از مذهب، سنت و حموله، جنبه ذهنی مسئله است: یعنی بزرگ‌ترین مشکل آن است که زنان فلسطینی به‌موقعیت استثمارشونده خود، دور بودن از مردان و نداشتن تشکیلات وقوف کامل یابند. در شرایط فعلی هر زن «عصیانگر» که زیربار قیود قراردادی نرود تنها و از حقوق اجتماعی محروم می‌شود. بنابراین اولین هدف زن فلسطینی برای مبارزه باید اتحاد با زنان دیگر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه نهضت آزادی زنان در اسرائیل نشان می‌دهد که این نهضت چهرهٔ خاصی دارد که در کشورهای سرمایه‌داری دیگر دیده نمی‌شود. چون در حکومت صهیونیستی زن اسرائیلی - یهودی فقط در صورتی می‌تواند از آزادی سقط جنین دفاع کند که با طرز فکر صهیونیستی «مسئله جمعیت» مخالف باشد. زن اسرائیلی - یهودی نمی‌تواند در موضوعاتی نظیر ازدواج و طلاق{{نشان|۳}} زیر سلطه قدرت روحانیون نباشد مگر آن که تبعیض مبارزه کند. یعنی او باید در مقابل قدرت روحانیون برای تشخیص این که «چه کسی یهودی است» (که در این صورت در اسرائیل از موقعیت اجتماعی ممتاز برخوردار است) و «چه کسی یهودی نیست» قد علم کند. زن اسرائیلی فقط در صورتی می‌تواند خواهان برابری با مردان باشد که خود را در این مجادله که: «چون مردها در ارتش بار سنگین‌تری را به‌دوش دارند پس وظایف زن و مرد هم یکسان نیست» درگیر کند. او فقط در صورتی می‌تواند خواهان برابری زن و مرد باشد که برابری زنان اسرائیلی - یهودی و زنان فلسطینی - عرب را بخواهد. به‌سخن کوتاه زنان اسرائیلی برای به‌دست آوردن حقوق متساوی با مردان باید بسیاری از اصول اساسی صهیونیسم را مورد سوال قرار دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عللی که ذکر شد زنان یهودی و عرب می‌توانند در مبارزه برای رهائی زن با هم متحد شوند. توسعه نیروی نهضت آزادی زنان فلسطین باعث تشدید تناقضات موجود در نهضت آزادی زنان اسرائیل می‌شود و در نتیجه می‌تواند یک نهضت بین‌المللی و ضد صهیونیستی آزادی زنان را به‌وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صهیونیسم هم مانند همهٔ نیروهای استعمارگر برای حکومت کردن تفرقه می‌اندازد. از نظر ملی یهودیان را از اعراب جدا می‌کند. از نظر مذهبی مسلمانان، دروزیه{{نشان|۴}}، مسیحیان و یهودیان را از هم جدا می‌کند. میان مرد و زن تبعیض قائل می‌شود و در میان حموله‌ها جدائی می‌اندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توده‌های اسرائیل یعنی اعراب و یهودیان، مردان و زنان فقط از راه مبارزه‌ئی سرسختانه می‌توانند از استعمار ملی و تبعیضات نژادی رهائی یابند. آنان باید استثمارگران و متجاوزین یعنی صهیونیسم و ارتجاع عرب که هر دو در خدمت امپریالیسم‌اند، سرسختانه مبارزه کنند. و در این مبارزه باید دروغی را که این تقسیم‌بندی‌ها بر مبنای آن به‌وجود آمده است، فاش کنند و خواهان حقانیت منافع تمام کسانی باشند که استثمار شده‌اند یعنی؛ هم اعراب و هم یهودیان، هم زن و هم مرد پیروان همهٔ مذاهب و اعضای همهٔ حموله‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مبارزه توده‌های فلسطینی برای آزادی، حموله، مذهب، سنت و آداب و رسوم محافظه‌کارانه دشمن به‌شمار می‌آیند. این نهادها وسیلهٔ استثمار زنان و به‌طور کلی استثمار همهٔ مردم فلسطین است. بنابراین وظیفهٔ فلسطینی‌ها چه مرد و چه زن مبارزه با این نهادهاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن وقتی آزاد می‌شود که کل جامعه آزاد شود و کل جامعه فقط در صورتی می‌تواند آزاد شود که زنان آزاد شوند. مبارزه با همهٔ اشکال استثمار  و بهره‌کشی برای رسیدن به‌رهائی ملی و اجتماع مبارزه‌ئی همه‌گیر است. زنان باید در این مبارزه مشارکت کنند. و اگر زنان با مردان مساوی باشند، می‌توانند با هم در جبههٔ وسیع‌تری برای به‌دست آوردن مساوات اجتماعی مبارزه کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} حموله که جمع آن حمائیل است واحد سازمان اجتماعی است. حموله از قبیله کوچک‌تر است و چندین خانوادهٔ بزرگ را که از طرف پدری جد مشترکی دارند، در بر می‌گیرد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} این قانون فقط در آن قسمت‌هائی لغو شد که تا قبل از سال ۱۹۶۷ جزو خاک اسرائیل محسوب می‌شد. اما اعراب سرزمین‌های اشغالی سال ۱۹۶۷ هم‌چنان می‌بایست تابع حکومت نظامی باشند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در اسرائیل مذهب قدرت زیادی دارد. (مثلاً قضاوت دربارهٔ ازدواج و طلاق در انحصار روحانیون است) این وضع فقط گریبان یهودیان غیر مذهبی را که برخلاف خواست خود سرنوشت‌شان در دست روحانیون است نمی‌گیرد. چون در اسرائیل مثلاً اعراب کاتولیک مذهب هم نمی‌توانند طلاق بگیرند حال آن که در رم زیر گوش پاپ هم می‌شود طلاق گرفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} دروزیه فرقه‌ئی است اسماعیلی مذهب که میان اعراب خاورمیانه ۲۵۰،۰۰۰ پیرو دارد. پیروان این مذهب در سوریه، لبنان و اسرائیل زندگی می‌کنند. محمد بن اسماعیل درزی و حمزه بن‌ علی بن‌ احمد از بنیادگذاران این فرقه‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%DB%B2&amp;diff=27073</id>
		<title>سینمای مستند سیاسی ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%DB%B2&amp;diff=27073"/>
		<updated>2011-11-30T20:40:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}}  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;این درگیری‌های شدید ایدئولوژیکی در «شیلی فیلمز» در متن مبارزه، چه‌گونه در سایر بخش‌های رسانه‌های ارتباط جمعی آن زمان تاثیر داشت؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} وقایعی که در سازمان اتفاق افتاد شباهت زیادی دارد با آن‌چه در تلویزیون، روزنامه  و ایستگاه‌های رادیوئی اتفاق افتاد. تفاوت فقط اینجا بود که ایستگاه‌های رادیو در دست مالکان خصوصی بود. اگر شما یک ایستگاه رادیوئی در اختیار داشته باشید می‌توانید آن نظرگاه ایدئولوژیکی را که نمایانگر این ایستگاه به خصوص است کنترل کنید. اگر این ایستگاه را حزب به خصوصی کنترل کند،‌باید پیرو همان خط به خصوص حزبی باشد و هیچ‌گونه درگیری داخلی وجود ندارد. همین نکته دربارهء مطبوعات هم صادق است. نظریات مختلف بیانگر آرا و نظرگاه‌های گوناگون منافع افرادی است که بر آن‌ها نظارت دارند. مبارزه در مدار تلویزیونی نیز مبارزهء بسیار شدیدی بود چون همهء خطوط سیاسی می‌بایست در یک کانال منحصر به فرد در کنار هم قرار‌ بگیرند. ولی لااقل تصویر جبههء مخالف در این رسانهء جمعی آشکارتر بود. در کشور شیلی هیچ‌گونه فیلمساز دست راستی وجود دنداشت. کارکنانی که بخشی از «شیلی‌فیلمز» را تشکیل می‌دادند همگی دست‌چپی بودند ولی بیش از نیمی از تلویزیون در دست تکنسین‌ها و کارگردان‌هائی بود که به احزاب راست‌گرا یا دمکرات مسیحی‌ها تعلق داشتند. کانال هتف دولتی بود که می‌بایست میان همهء نیروهای سیاسی موجود، مشتمل بر گروه‌های دست راستی مشترک باشد. امّا  کانال ۹ کاملاُ در دست افراد گروه‌های چپی بود. قانون {شیلی} تصریح داشت که هر ایستگاه تلویزیونی باید زمان معینی را در اختیار حزب ملی و یا حزب دمکرات مسیحی و جز آن بگذارد و به‌همین ترتیب وقت معین را در احتیار هر بخش جداگانه حزب ائتلافی چپ قرار دهد. کانال ۹ تنها کانالی بود که هدفش طبقهء کارگر بود. گرچه وسائل با ارزش و مفید فنی در اختیار نداشت و به همین دلیل آنتن آن بسیار ضعیف بود و فقط در پایتخت قابل استفاده بود نه در شهرستان‌ها. به طور کلی دست راستی‌ها دائما در مبارزات ایدئولوژیک پیروز می‌شند زیرا تسهیلات بیش‌تری در اختیار داشتند، منجمله هفتاد درصد ایستگاه‌های رادیو و هشتاد درصد مطبوعات را، در تیجه همواره به زیان ما بود. هیچ‌گونه راهی برای غلبه به این مشکل وجود نداشت و این خاطر وضع ناجوری بود که درگیر آن بودیم. ولی مساله به خاطر این واقعیت که ما دست چپی‌ها همیشه به حداقل دو   یا سه استراتژی رقابت‌آمیز تقسیم می‌شدیم، تشدید می‌شد. مثلاً یک گروه‌ احساس می‌کرد که تلویزیون باید آرام و محتاطانه و به‌صورت عینی فعالیت کند. زیرا اکثریت آن‌هائی که درمنزل‌شان تلویزیون دارند افراد خرده بورژوائی هستند که طبیعتا حامی دمکرات مسیحی‌ها هستند. بنابراین با یکدیگر بگومگوهائی داشتند که اگر بتوان به‌قصد به‌حرکت در آرودن مردم نوعی مبارزه و جنبش را برنامه‌ریزی کرد، در آن صورت با این گروه از جمعیت کشور به مخالفت برخاسته‌ایم. سپس آن‌ّا غوغا به‌راه انداخته اعتراض خواهند کرد که دولت سعی‌ داشته که مردم را با زیرکی خاصی وادار به انجام کاری کند و معهذا درگیری دیگری برای ما ایجاد شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه دیگری عقیده داشت که در کار برنامه‌ریزی محتاط یا آرام بودن اهمیتی ندارد زیرا همواره هدف آماج اتهام‌های طبقهء خرده بورژوا هستیم و چون همواره این قضیه به یان ما بوده است بهتر است از هرگونه امتیاز جشم‌پوشی کرده در عوض کلیهء نیروهای خود را در راه ایجاد نوعی برنامه‌رزیزی مبارزه‌جویانه  به نیّت به حرکت در آوردن کارگران و روستائیان در جهت تهاجمی به‌کار گیریم. رسانه‌ها مستقل یا منزوی نبوده بلکه بخشی از مبارزهء سیاسی محسوب می‌شدند. دو قطب مضاد، یعنی نیروی ملی و استراتژی جبههء ضد فاشیستی، بین خودشان به مبارزه پرداخته دائماً بحث می‌کردند تا بالاخره روز کودتا فرا رسید. گرچه این واقعیتی است که منافع امپریالیستی، بازتاب‌های بین‌المللی و بورژوای ملی در کودتا مسئولیتی مشترک دارند، ولی شکست به واسطهء فقدانرهبری سیاسی متحد در میان نیروهای چپ و حرکت نوسانی دائم بین دو استراتژی مخالف و بحث‌های ایدئولوژیکی دربارهء مسائلی بود که باید انجام گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} ‫ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیا کلیه فعالیت‌های شما با کودتای یازدهم سپتامبر ۱۹۷۳ متوقف شد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} ما در واقع پس از کودتا نیز تا آنجا که فیلم خام داشتیم به کار فیلمسازی ادامه دادیم ولی بیش‌تر از گوشهء امن اطاق‌های نشیمن خود و از صفحه تلویزیون بود. مثلا هیچ‌کس در دنیا از ما انتظار نداشت که از نخستین اعلامیهء حکومت نظامی در نخستین شب کودتا از تلویزیون فیلمبرداری کنیم. فیلم‌های دیگری نیز داشتیم مانند مراسم سوگند خوردن رهبران نظامی کودتا، بمباران کاخ «آلنده» از نظرگاه ارتش وغیره. در حال حاضر به نظر باور کردنی نمی‌رسد که آن‌ها چنین چیز‌هائی را از طریق تلویزیون نشان‌داده باشند این  مساله نشانهء نادرستی قضاوت آن‌ها و جهل آن‌ها از سرشت وسائل ارتباط جمعی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}}  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیا کودتا اعضای گروه سازندهء فیلم را در خطری حتمی قرار داد؟ چند نفر ازشما کشور را ترک گفتید؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}  پس از کودتا، همهء اعضای گروه سازندهء فیلم به استثنای یک نمونه وخیم و بسیار سخت شیلی را ترک‌ گفتند. ما در نظر داشتیم که منظماً به‌طور متناوب، بدون تقاضای پناهندگی از هر یک از سفارتخانه‌ها از این طریق از کشور خارج شویم،‌چون می‌دانستیم که افراد بسیاری مهم‌تر از ما نیز هستند، به نحوی خود را استتار کرده بودیم که هیچ کس نتواند بفهمد فیلمساز هستیم و به این ترتیب اجازه خروج از کشور را داشته باشیم. چنان که گفتم ما طی یک نظم و ترتیب از پیش سازمان یافته شیلی را ترک کردیم، دستایر کارگردان نخستین کسی بود که از شیلی بیرون آمد. او اسپانیائی بود که همچون سایر افراد خارجی به خاطر بیگانه‌ترسی دولت نظامی در معرض خطر بزرگی قرار داشت. دومین نفر من بودم و پس از من تهیه‌کننده و بعد صدابردار به ما پیوستند. قرار بر این شده بود که فیلمبردار ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یورگ مولر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  آخرین نفر باشد. او می‌خواست که در کارهای تبلیغاتی کاری به عنوان یک تکنیسین داشته باشد ولی در ماه نوامبر سال ۱۹۷۴ که بیش از یک سال از کودتا می‌گذشت او و دوستش «کارمن بوئینتو« دستگیر و زندانی شدند. این حرکت رژیم یک حرکت کاملا نامنتظره بود. هیچ‌ گونه دلیلی علیه آن‌ها وجود نداشت و تاکنون نیز اتهامی به آن‌ها زده نشده است. می‌توان گفت که آن دو نفر اساسا ناپدید شده‌اند. خانوادهء آن‌ها با همهء تلاش‌هائی که کردند هرگز نتیجه نگرفتند. دولست‌های سوئد و آلمان رسما آزادی «مولر» را تقاضا کرده‌اند ولی دولت ژنرال پینوشه همچنان جتی دستگیر شدن آن‌ها را هم تکذیب می‌کند. یقین ما در مورد «کارمن بوئینو» این است که در حقیقت رژیم نظامی او را کشته است ولی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مولر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  هیچ خبری در دست نیست. اقدامات اساسی برای آزادی او همچنان ادامه دارد و همین‌طور ادامه خواهد یافت تا رژیم «پینوشه: در این باره توضیحی بدهد.  {{نشان|۱}} من درست کمی پس از کودتا دستگیر شدم و مدت دو هفته در استادیوم ملی سانتیاگو زندانی بودم. یکی از همسایگانم مرا لو داده بود. آن‌ها منزل مرا پنج بار گشتند و به این نتیجه رسیدند که حرفهء من معلمی و تکنیسین ارتباطات ایت. چیز دیگری دستگیرشان نشد. هرگز نفهمیدند که یک فیلمسازم، در مدت بازداشتم، سایر اعضای گروه دور هم گرد آمده و خود را برای هرگونه اتفاقی د آینده آماده کرده بودند، [می پنداشتند] که به عنوان یک گروه دستگیرشان می‌کنند. گمان‌ می‌کردند که با دستگیر شدن من کار همه‌شان ساخته است. به هر حال با نقشه‌های زیرکانه‌ئی فیلم را قطعه قطعه از کشور خارج کردند و بعدها در کوبا ۶ ماه کشید تا آن‌ها را به یکدیگر متصل کردیم، از پنج نفر اعضای گروه چهارنفرشان تا مدتی پس از کودتا در زندان ماندند. منزل «فردریکو التون» مدیر تهیه فیلم، را گشته دوبار زیر و رو کردند. او را در زندان دانشکدهء افسری بازداشت کردند. زمانی که «برناردو منز» صدابردار،‌قسمتهای زیادی از فیلم را در اختیار داشت. آن‌ها ساختمانی که او در آن زندگی می‌کرد از بالا تا پایین گشتند، ولی آپارتمان او تصادفا مصون ماند. این خود یک تصادف محض و بازتابی از اوضاع نابسامان و استبدادی سراسری بود که در آن زمان تمام شیلی را فرا گرفته بود. دوران استبدادی فشار و اختناق تقریبا ۶ ماه طول کشید. مدتی بعد همهء سازمان‌های پلیسی و امنیتی تمرکز یافته تحت لوای‌«دینا» (سازمان اطلاعات و امنیت شیلی) گرد آمدند و با افزایش فشار و اختناق، خارج شدن از کشور از گذشته بسیار سخت‌تر شد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}} ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬آیا اعضای گروه خارج از کوبا هم در کنار هم بودند؟‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬گلوله}} گرچه بیش‌تر ما اساسا راهی کشورهای متفاوت اروپائی شده بودیم ولی مجددا در هاوانا دور هم جمع شدیم. در مدت تدوین قسمت اول و دوم فیلم همهء ما، به جز «یورگ مولر»، در کنار هم بودیم. دستیار من گرچه دیگر در کوبا نیست ولی هنوز با ما در تماس است. تهیه‌کنندهء فیلم که در حال حاضر مسئول پخش جهانی فیلم است. در پاریس زندگی می‌کند، صدابردار فیلم با ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ کارلوس سائورا‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ {{نشان|۲}} در اسپانیا همکاری دارد ولی تماس خود را همچنان با ما حفظ کرده است. «پدرو چاسکل» تدوینگر فیلم و «مارتا هارنکر» که جز مشاوران بود در کوبا هستند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}} ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬آیا قبل از آن که به کوبا بیائید هیچ تلاش کردید که برای پایان دادن به فیلم از کشورهای اروپائی کمک مالی بگیرید؟‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬گلوله}} بله. ما از «کریس مارکر» که به‌هر حال در جریان ساختن فیلم بود تقاضای کمک مالی کردیم. «کریس» با ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬سیمون سینیوره‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬، ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ایرمونتان‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ و ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬فردریک دوزیف‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ و دیگران صحبت کرد. ولی من به تدریج به این نکته پی بردم که این فیلم کار عظیمی است، و یک فیلم نیست بلکه چندین فیلم است. دیگر آن که برای این که تدوین فیلم با آرامش کامل صورت گیرد، نیاز به امنیت و آسودگی خاطر است. نمی‌بایست فیلم را درجریان برنامهء فیلمسازی رایج انداخت، به این معنی که مثلا سه ماه برای تدوین، سه ماه برای صدابرداری و غیره وقت صرف کرد، که به این طریق ناممکن بود و بنابراین به «کریس» گفتم که ما واقعا به خیلی پول نیاز داریم،‌زیرا باید زندگی اعضای گروه و خانوادهء آن‌ها را تامین کنیم. حتی باید با آدم‌های تازه‌ئی قرارداد ببندیم تا کارها به سرانجام برسد. از نظر ما زمان چندان مهم نبود چون ده سال دیگر هم این فیلم اهمیت خود را از دست نمی‌دهد. «کریس» این استدلال مرا درک کرد. مدت‌ها ملاقات‌ها و مذاکرات ما با افراد گوناگون بی‌نتیجه ماند. بعد زمانی فرا رسید که ما با ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬آلفردو گوئه وارا ‪ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ و  ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬سول یلین‪  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ {{نشان|۳}} از سازمان سینمایی کوبا ملاقات کردیم. آن ها به ما گفتند که مایلند از ما دعوت کنند که به هاوانا آمده فیلم را تمام کنیم و به‌این ترتیب همهء کارها مرتب شد. طی دوران فیلمبرداری از طریق مکاتبه از راهنمائی‌های مفید «کریس مارکر» استفاده کردیم.  «کریس مارکر» یکی از سالم‌ترین فیلمسازان فرانسوی است که از نظر دانش سیاسی و ایدئولوژیکی با ما همفکری داشت و از واقعیتگرایی سیاسی ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬خولیو گارسیا اسپینوزا‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬، با توجه به‌فیلمی که ساخته بود و مطلب او به‌نام «برای یک سینمای ناقص» بسیار بهره بردیم. وقتی به کوبا رسیدیم هنوز هم گیج و مات بودیم و از یکدیگر می‌پرسیدیم که این قضیه چگونه اتفاق افتاد؟ و این «خولیو» به ما کمک کرد تا خود را تئوری‌وار به آن‌چه در شیلی رخ داده بود همساز کرده با آرامش کافی کار کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬آیا از استقبال جهانی که از فیلم «نبرد شیلی» کردند،‌ تعجب کردید؟ ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬گلوله}} بله. چون فکر می‌کردم که فیلم سنگین و مشکلی است و با تماشاگر هیچ‌ گونه رابطه‌ئی برقرار نمی‌کند. فیلمی بود خشک و ظاهرا سرد،‌ ولی علی رغم همه این ها فیلم را به جشنواره های سینمائی اروپا خواستند که این استقبال برای یک فیلم مستند بیسابقه بود. در بعضی از کشورهای اروپائی که موازنه های سیاسی ویژه ئی با آن چه در شیلی می گذشت، مانند، فرانسه و ایتالیا یا اسپانیا و حتی پرتقال، کوجود بود، نمایش فیلم تاثیر فراوانی داشت. به طور کلی فیلم های مختلف براساس محتوائی که ارائه می دهند، بازتاب های متفاوتی دارند. یک فیلم بر اسا سطح به خصوص آگاهی طبقاتی موجود پذیرفته می شود یا نمی شود. مثلا در اسپانیا واکنش به این فیلم و هر کادر آن به قدری شدید بود که اگر به آنجا می رفتید آن واکنش را تقریبا به عنوان نوعی از خود بیگانه سازی می دیدید. وقتی که دیدم پنج هزار تماشاگر با احترامی باورنکردنی و تقریبا مذهبی به تماشای فیلم نشسته اند، همان احساسی به من دست داد که هنگام دیدن فیلمی از سانتیاگو آلوترز{{نشان|۴}} در شیلی داشتم، می دانید اصلا خوبی و بدی فیلم مطرح نبود این مهم بود که ما در دوره بسیار سختی از مبارزات طبقاتی زندگی می کردیم که ما را وادار می کرد به آن چه سخت بر پرده سینما در جریان بود پاسخ دهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واکنش مردم در فرانسه به این فیلم چه بود؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} در فرانسه فیلم یشتر در سطح توده مردم به نمایش درآمد، ولی روشنفکران که معمولا جزو بینندگان این گونه فیلم ها هستند بسیار بی علاقه اند. آن ها عادت دارند که آن چه فیلم می بینند مورد انتقاد قرار قرار داده آن را در بوته تجزیه و تحلیل روشنفکرانه سختی قرار می دهند. ولی بسیاری از منتقدان دست چپی فرانسوی پس از دیدن قسمت دوم فیلم سخت به تعجب افتادند. مثلا مارسل مارتن پنج بار این فیلم را دید. چیزی به من نگفت ولی وقتی از سینما بیرون می آمد ه من لبخند زد. لوئی مارکول چهار بار فیلم را دید. آن ها فهمیدند که این اثر فیلمی به مفهوم سنتی نیست زیرا هیچ گونه ساخت داستانی، تقطه اوج و نتیجه گیری ندارد و از تراکم اطلاعات برخوردار است که در کم تر اثر مستندی دیده شده است. ولی سایر منتقدان که عادت داشتند نوعی نقد نویسی آسان و فرمولی انجام دهند کاملا فلج شده بودند. به طور کلی نظرات شان در مورد فیلم ناقص بود. این قضیه تا حدی به نومیدی نیروهای انقلابی فرانسه بستگی دارد. حیات بیشتر گروه های دست چپی از میان رفته، مرام ضد شوروی آن ها، نداشتن نمونه های انقلابی، و شکست آن ها در همکاری نکردن واقعی با جوانان در یک جنبش مبارز، خود موجب بیعلاقگی روزافزون مردم شده است. روشی که مردم در فرانسه در مورد درک فیلم داشتند از روش برخورد و درک مردم ایتالیا متفاوت است. زیرا که در ایتالیا مردم به احزاب خود، جریان های سیاسی و امکان پیروزی نزدیک ترند. در پرتقال پس از تغییر رژیم دیدیم که پخش کنندگان فیلم به خاطر منافع خود نغییر جهت داده رفتار خوبی با ما نداشتند. بنابراین تمایلی به معامله، با آن ها نداشتیم. علاوه بر کشورهای اسکاندیناوی و سایر نقاط اروپا، کشورهائی چون اتیوپی نیز به فیلم اظهار کردند. ی می دانید در آن کشور و فقط جهت یک نوع تماشاگر به نمایش گذارده خواهد شد. آن هم ارتشی ها هستند و این نمونه دیگری است از این که چه گونه این فیلم در کشورهای متفاوت با نیاز های و براساس ارتباطات سیاسی ویژه ئی پذیرفته می شود. زیرا در ارتش اتیوپی همان دو جنبگی هائی دیده می شود که در نیروهای مسلح شیلی وجود داشت. و آن این است که یا باید جزو گروه توئطه گران بود و یا به مبارزه ملی پیوست. بنابراین فیلم ما برای آن ها روشن می کند که چه گونه نیروهای مسلح شیلی رهبری شده و آن چنان نقش بیشرمانه علیه ملت خود داشته اند. در بعضی کشورها تماشاگران فیلم فقط دانشجویان بودند. در سایر کشورها مانند ایتالیا و اسپانیا بیش تر طبقه کارگرند. در سوئد این فیلم در تلویزیون ملی نمایش داده شد، بنابراین مردم آن را به تنهائی در منازل خود دیدند. ممکن است بپرسید که آیا نوعی تخلف از پیام فیلم محسوب می شود یا نه. چون مردم آن را مانند هر برنامه تلویزیونی دیگری دیدند و ممکن بود پس ار آن یک شو تلویزیونی سرگرم کننده خالص به نمایش درآید اما در واقع مهم نبود. هرگاه در سال آینده، یا در سال ٣٠٠٠، دانش عمومی مردم سوئد به مرحله ئی برسد که چیزهائی چونطبقات کارگر، بوژوا و اولیگارشی در آنجا مطرح شود، آن همکاری های بین المللی به وجود می آید و در آن حال کشور سوئد نیز به صورت یک نیروی فرمان امپریالیست در می آید. اگر همه این ها در آنجا پیدا شود، مهم نیست که چند قرن طول بکشد، آن وقت است که فیلم &amp;quot;نبردشیلی&amp;quot; جزونخستین فیلم هائی خواهد بود که برپرده سینماها به نمایش در خواهد آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاثیر کلی فیلم را چگونه ارزیابی می کنید؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; از آن دسته فیلم هائی نیست که انگیزه نخستین آن تلاش برای همبستگی بوده یا فیلمی تحریک آمیز نیست که ارزش آن به مجموعه رویدادهای تاریخی وابسته باشد. اصلا جنبه احساساتی نداشته مخالف دسته جمعی از سوی دست راستی ها و توافق داخل بین چپ گرایان را آشکار می کرد. ضمنا موقعیت امر را نیز در هاله ئی از رمز و راز نمی پوشاند. فیلم همه چیز را آنچنان که بود نشان می داد. از این مفهموم تصور می شود که با خوشبینی به مسائل می پردازد زیرا که آن چه واقعا اتفاق افتاده نشان می دهد و ضمنا حاکی از آن است که مردم از آن چه ها آموخته و چه درس هائی گرفته اند تا به مبارزه ادامه دهند. &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; شخصیت های تاریخی خاصی مانند &amp;quot;ساوادور آلنده&amp;quot; را در هاله ئی از رمز و راز نپوشاندند و در تشخیص آن چه ارائه می دهد غفلت نمی ورزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارتباط دولت آلنده با جریان انقلابی در شیلی و سایر نقاط آمریکای لاتین را چه گونه برآورد می کنید؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} از نظر من دولت اتحاد مردمی آلنده موجب تشدید جریان های انقلابی آمریکای لاتین شد. امپریالیسم آمریکا برای حفظ منافع خود در این کشورها از کلیه نیروهای خود در شیلی استفاده کرد تا دولت &amp;quot;آلنده&amp;quot; را نابود کند. آن ها خوب می دانستند کهدر غیر این صورت همین قضیه در آرژانتین، اروگوئه، بولیوی و یا هر جای دیگری اتفاق می افتد. به همین دلیل بود که ما را کوبیدند و له کردند، لااقل موقتا که این طور بود، زیرا در آن زمان به خصوص ما پیشتاز سراسر قاره آمریکا بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; را چه گونه با سایر فیلم های درباره شیلی و نیز با سایر آثار مستند تاریخی مقایسه می کنید؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; فیلمی نیست که کار گروهی روزنامه نگار یا گزارشگر باشد که به شیلی رفته و فیلم ساخته و از کشور خارج شده اند. هر یک از ما تعهد شخصی به این کار داشتیم. سعی کردیم واقعیت را از طریق گفت و گو با اقشار متفاوت فیلمبرداری کنیم. مثلا ببینیم فلان وزیر چه می گوید، حرف های کارگران چیست، پاسخ آن وزیر چیست؟ باز ببینیم کارگران چه می گویند؟ آن زن که در کنار کارخانه زندگی می کند چه می گوید و غیره. ما می خواستیم که خط داستان متشکل از گفت وگوهائی متفاوت و مخالف باشد. به نظر من فیلم &amp;quot;قلب ها و مغزها&amp;quot; نمونه خوبی از این گونه تاکتیک است، زیرا از استفاده صدا بر روی گفتار فیلم خودداری کرده است. فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; فیلمی نیست که همچون نقشه راه های گوناگون طرح ریزی شده باشد، فقط کافی است که آن را از اول تا به آخر دنبال کنید و آن گاه خواهید دید که در شیلی چه اتفاق افتاده است. این همان فرمولی است که مثلا در مورد فیلم مارپیچ[۱] (فرانسه، ١٩٧٦) به کار گرفته شده است. اگر اشتباه نکنم، این فیلم که اثر بزرگی است، بهترین فیلمی است که درباره نفوذ امپریالیسم در شیلی دیده ایم. ولی روشی که در این فیلم به کار گرفته شده درست خلاف روش ما در کار فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; است. فیلم ما دیالکتیکی است زیرا به همین طریق ساخته شده است، در حالی که فیلم مارپیچ براساس فیلم های آرشیوی ساخته شده است. توضیح آن که این گونه فیلم ها لزوما باید شاخص معینی داشته باشند، یعنی نشانه ئی که به تماشاگر بفهماند که باید واقعیت را به این یا آن طریق خاص تغییر کند. این هم برداشت معتبری است ولی ما روش دیگر را که همان روش فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; باشد موثرتر میدانیم زیرا تلاش ما این بود که واقعیت را در همان لخظه اول وقوع ضبط کنیم نه بعدا. اما درباره فیلم ما، لازم است که تماشاگر در سطحی بالاتری قضاوت کند و از تماشاگر می خواهد که از آن چه می بیند، خود نتیجه گیری کند. آن چه ما در شیلی تجربه کردیم پیش بینی بزرگی از وقایعی بود که بعدا اتفاق افتاد. قسمت سوم فیلم کع تا کنون تکمیل نشده چندین پرسوناژ برجسته دارد که به آن ها تکیه می کند. تقریبا به مهفوم سنتی ار آن ها قهرمان هائی ساخته است. از موسیقی نیز استفاده بیش تری شده. به مسائلی چون زندگی روزمره مردم مناسبات دگرگون شده میان مردان و زنان، تجربه های جدید در رهائی مردم از چنگال سانسور پرداخته است. مردم شیلی در آن دو سه سال پیشرفت های جال توجهی داشتند، زن ها درگیر بسیاری از جریان های سیاسی بوده اند و غالبا حتی در مقام رهبری در طبقه کارگر و به همان نسبت هم درمیان جوامع بورژوا فعالیت می کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیا در مدت ساختن این فیلم دگرگونی شخصی خاصی در شما ایجاد شده؟ ممکن است آن را تفسیر کنید؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}	فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; به نحوی غیر قابل مقایسه ئی، تجربه ئی است برای همه کسانی که به نحوی در ساختن آن دست داشته اند، نه فقط به خاطر بعد تاریخی یا ارزش های سینمائی آن یا به خاطر این واقعیت که ما می خواستیم آن را از آشوب و نابودی پس از کودتا نجات دهیم، بلکه به این دلیل که فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; تجربه ئی خاطره انگیز و تاریخی درزندگانی هر یک از ما به شمار می رفت. خواست ما این نیست که در مدت تبعید بلافاصله فیلم دیگری را درباره آن چه درونمایه کارمان می دانیم، توجه به این که در کجا هستیم، یعنی فاشیسم، ا.مپریالیسم و مردم آمریکای لاتین، (بدون این که فکر کنیم در کجا هستیم) بسازیم. ما هیچ اجباری نداریم که در مفهوم فنی کلمه «حرفه‌ئی» باشیم، یعنی که منظماً فیلم بسازیم. هر فیلمی را فقط وقتی باید ساخت که از نظر سیاسی لازم باشد. بنابراین لازم نیست که سعی کنیم سابقه‌ئی به‌عنوان فیلمساز برای خودمان دست و پا کنیم، بلکه ترجیح می‌دهیم که برای جنبش مقاومت، در هر سطحی که مفید باشد، کار کنیم. فیلم «نبرد شیلی» این موضوع را نشان می‌دهد. در سراسر تجربه زنده‌ئی که از فیلم داشتیم فهمیدیم که زندگی طی یک جریان انقلابی چه مفهمومی دارد. مبارزهٔ ایدئولوژیکی چیست، فاشیسم به‌چه شباعت دارد. طغیان علیه کارگرها از سوی طبقهٔ متوسط به‌خشم آمده چه‌گونه مفهمومی دارد و امپریالیسم چه‌گونه می‌تواند به‌طور نامرئی فعالیت کند، زیرا در شیلی، مانند ویتنام، جت‌های فانتوم را نمی‌بینند که روی سر مردم بیگناه بمب ناپالم می‌ریزند، آن‌چه شاهد آن هستیم واکنش امپریالیسم در نظرگاه‌های طبقه متوسط است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگردان: پاتریشیو گازمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدیر تهیه: فردریکو التون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تدوینگر: پدروجاسکل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدیر فیلمبردار: یورگ مولر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستیار کارگردان: خوزه پینو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدابردار: برناردومنز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشاوران: خولیو گارسیا اسپینوزا - مارتاهارنکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیه شده در سالهای ۱۹۷۳ الی ۱۹۷۶ توسط گروه سینمائی جهان سوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(ETA) با همکاری سازمان سینمائی کوبا (ICAIC) و کیریس مارکر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جوائز و جشنواره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- برنده جایزه بزرگ در جشنواره بین‌المللی فیلم در گرونوبل ۱۹۷۵ و ۱۹۷۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- برنده جایزه انجمن منتقدین سینمای فرانسه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- نمایش داده شده در شب کارگردانها در جشنواره سینمائی کان ۱۹۷۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
     «      «   «  - جشنواره سینمائی برلن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
     «      «   «  - جشنواره سینمائی مسکو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
     «      «   «  - جشنواره سینمائی پیزارو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- برنده جایزه بزرگ جشنواره بین‌المللی سینمائی بنالمادنا ۱۹۷۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵- برنده جایزه بزرگ هیئت داوران بین‌المللی در جشنواره سینمائی لیپزیگ ۱۹۷۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} نگاه کنید به مطلب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«شکنجه و کشتار فیلمسازان در آمریکای لاتین»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شمارهٔ ۱۷ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارلوس سائو را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یکی از فیلمسازان بزرگ و اندیشمند اسپانیائی است که آخرین اثرش به نام Raise Ravens برندهٔ جایزهٔ ویژهٔ هیآت داوران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جشنواره سینمائی کان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال ۱۹۷۶ شد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلفردو گوئه‌وارا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یکی از سینماگران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان سینمایی کوبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از زمان پیدایش این مؤسسه در سال ۱۹۶۹ است. او اخیراً به‌َنوان معاون فرهنگی انجام وظیفه می‌کند. «سول یلین» رئیس توسعه و روابط بین‌المللی و نیروی عظیم رهبری در همین سازمان بود. او در فوریه سال ۱۹۷۷ بر اثر حملهٔٔ قلبی در گذشت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو آلوارز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، کارگردان مجموعهٔ فیلم‌های «اخبار هفتگی آمریکای لاتین» از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان سینمائی کوبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که به خاطر ساختن فیلم‌های مستند تجربیش شهرت بین‌المللی فراوانی کسب کرده است. در میان فیلم‌های مشهوری که او ساخته می‌توان از این فیلم‌ها یاد کرد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«حالا» (۱۹۶۳)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دربارهٔ تبعیضات نژادی آمریکا و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«هفتاد و نُه بهار هوشی مین» (۱۹۶۹)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که ستایشی شاعرانه از رهبر ویتنام است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«قلب‌ها و مغزها»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به کارگردانی «پیتر دیویس» از آثار جدیدی است که دربارهٔ ویتنام ساخته‌اند. این فیلم مستند رنگی در یک بررسی دقیق و شتابزده وضعیت تاریخی ویتنام را نشان می‌دهد. این فیلم تا کنون دوبار در تلویزیون جمهوری اسلامی به‌نمایش در آمده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«مارپیچ»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را «والری مایو» دستیار «کریس مارکر» در تدوین فیلم «نبرد ده میلیونی» و «آرمان ماتلار» و «میشل ماتلار» ساخته‌اند. دو نفر اخیر در بررسی امپریالیسم فرهنگی و رسانه‌های گروهی در جهان سوم نظریه‌پردازان معروف محسوب می‌شوند. این دو نفر قبل از آن که در اثر کودتا مجبور به‌ترک شیلی شوند بیش از ده سال در این کشور زندگی کرده و به‌مطالعات با ارزش خود ادامه داده‌اند. «کریس مارکر» نیز در ساختن فیلم «مارپیچ» با آن‌ها همکاری داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%DB%B2&amp;diff=27072</id>
		<title>سینمای مستند سیاسی ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%DB%B2&amp;diff=27072"/>
		<updated>2011-11-30T20:40:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}}  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;این درگیری‌های شدید ایدئولوژیکی در «شیلی فیلمز» در متن مبارزه، چه‌گونه در سایر بخش‌های رسانه‌های ارتباط جمعی آن زمان تاثیر داشت؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} وقایعی که در سازمان اتفاق افتاد شباهت زیادی دارد با آن‌چه در تلویزیون، روزنامه  و ایستگاه‌های رادیوئی اتفاق افتاد. تفاوت فقط اینجا بود که ایستگاه‌های رادیو در دست مالکان خصوصی بود. اگر شما یک ایستگاه رادیوئی در اختیار داشته باشید می‌توانید آن نظرگاه ایدئولوژیکی را که نمایانگر این ایستگاه به خصوص است کنترل کنید. اگر این ایستگاه را حزب به خصوصی کنترل کند،‌باید پیرو همان خط به خصوص حزبی باشد و هیچ‌گونه درگیری داخلی وجود ندارد. همین نکته دربارهء مطبوعات هم صادق است. نظریات مختلف بیانگر آرا و نظرگاه‌های گوناگون منافع افرادی است که بر آن‌ها نظارت دارند. مبارزه در مدار تلویزیونی نیز مبارزهء بسیار شدیدی بود چون همهء خطوط سیاسی می‌بایست در یک کانال منحصر به فرد در کنار هم قرار‌ بگیرند. ولی لااقل تصویر جبههء مخالف در این رسانهء جمعی آشکارتر بود. در کشور شیلی هیچ‌گونه فیلمساز دست راستی وجود دنداشت. کارکنانی که بخشی از «شیلی‌فیلمز» را تشکیل می‌دادند همگی دست‌چپی بودند ولی بیش از نیمی از تلویزیون در دست تکنسین‌ها و کارگردان‌هائی بود که به احزاب راست‌گرا یا دمکرات مسیحی‌ها تعلق داشتند. کانال هتف دولتی بود که می‌بایست میان همهء نیروهای سیاسی موجود، مشتمل بر گروه‌های دست راستی مشترک باشد. امّا  کانال ۹ کاملاُ در دست افراد گروه‌های چپی بود. قانون {شیلی} تصریح داشت که هر ایستگاه تلویزیونی باید زمان معینی را در اختیار حزب ملی و یا حزب دمکرات مسیحی و جز آن بگذارد و به‌همین ترتیب وقت معین را در احتیار هر بخش جداگانه حزب ائتلافی چپ قرار دهد. کانال ۹ تنها کانالی بود که هدفش طبقهء کارگر بود. گرچه وسائل با ارزش و مفید فنی در اختیار نداشت و به همین دلیل آنتن آن بسیار ضعیف بود و فقط در پایتخت قابل استفاده بود نه در شهرستان‌ها. به طور کلی دست راستی‌ها دائما در مبارزات ایدئولوژیک پیروز می‌شند زیرا تسهیلات بیش‌تری در اختیار داشتند، منجمله هفتاد درصد ایستگاه‌های رادیو و هشتاد درصد مطبوعات را، در تیجه همواره به زیان ما بود. هیچ‌گونه راهی برای غلبه به این مشکل وجود نداشت و این خاطر وضع ناجوری بود که درگیر آن بودیم. ولی مساله به خاطر این واقعیت که ما دست چپی‌ها همیشه به حداقل دو   یا سه استراتژی رقابت‌آمیز تقسیم می‌شدیم، تشدید می‌شد. مثلاً یک گروه‌ احساس می‌کرد که تلویزیون باید آرام و محتاطانه و به‌صورت عینی فعالیت کند. زیرا اکثریت آن‌هائی که درمنزل‌شان تلویزیون دارند افراد خرده بورژوائی هستند که طبیعتا حامی دمکرات مسیحی‌ها هستند. بنابراین با یکدیگر بگومگوهائی داشتند که اگر بتوان به‌قصد به‌حرکت در آرودن مردم نوعی مبارزه و جنبش را برنامه‌ریزی کرد، در آن صورت با این گروه از جمعیت کشور به مخالفت برخاسته‌ایم. سپس آن‌ّا غوغا به‌راه انداخته اعتراض خواهند کرد که دولت سعی‌ داشته که مردم را با زیرکی خاصی وادار به انجام کاری کند و معهذا درگیری دیگری برای ما ایجاد شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه دیگری عقیده داشت که در کار برنامه‌ریزی محتاط یا آرام بودن اهمیتی ندارد زیرا همواره هدف آماج اتهام‌های طبقهء خرده بورژوا هستیم و چون همواره این قضیه به یان ما بوده است بهتر است از هرگونه امتیاز جشم‌پوشی کرده در عوض کلیهء نیروهای خود را در راه ایجاد نوعی برنامه‌رزیزی مبارزه‌جویانه  به نیّت به حرکت در آوردن کارگران و روستائیان در جهت تهاجمی به‌کار گیریم. رسانه‌ها مستقل یا منزوی نبوده بلکه بخشی از مبارزهء سیاسی محسوب می‌شدند. دو قطب مضاد، یعنی نیروی ملی و استراتژی جبههء ضد فاشیستی، بین خودشان به مبارزه پرداخته دائماً بحث می‌کردند تا بالاخره روز کودتا فرا رسید. گرچه این واقعیتی است که منافع امپریالیستی، بازتاب‌های بین‌المللی و بورژوای ملی در کودتا مسئولیتی مشترک دارند، ولی شکست به واسطهء فقدانرهبری سیاسی متحد در میان نیروهای چپ و حرکت نوسانی دائم بین دو استراتژی مخالف و بحث‌های ایدئولوژیکی دربارهء مسائلی بود که باید انجام گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} ‫ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیا کلیه فعالیت‌های شما با کودتای یازدهم سپتامبر ۱۹۷۳ متوقف شد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} ما در واقع پس از کودتا نیز تا آنجا که فیلم خام داشتیم به کار فیلمسازی ادامه دادیم ولی بیش‌تر از گوشهء امن اطاق‌های نشیمن خود و از صفحه تلویزیون بود. مثلا هیچ‌کس در دنیا از ما انتظار نداشت که از نخستین اعلامیهء حکومت نظامی در نخستین شب کودتا از تلویزیون فیلمبرداری کنیم. فیلم‌های دیگری نیز داشتیم مانند مراسم سوگند خوردن رهبران نظامی کودتا، بمباران کاخ «آلنده» از نظرگاه ارتش وغیره. در حال حاضر به نظر باور کردنی نمی‌رسد که آن‌ها چنین چیز‌هائی را از طریق تلویزیون نشان‌داده باشند این  مساله نشانهء نادرستی قضاوت آن‌ها و جهل آن‌ها از سرشت وسائل ارتباط جمعی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}}  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیا کودتا اعضای گروه سازندهء فیلم را در خطری حتمی قرار داد؟ چند نفر ازشما کشور را ترک گفتید؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}  پس از کودتا، همهء اعضای گروه سازندهء فیلم به استثنای یک نمونه وخیم و بسیار سخت شیلی را ترک‌ گفتند. ما در نظر داشتیم که منظماً به‌طور متناوب، بدون تقاضای پناهندگی از هر یک از سفارتخانه‌ها از این طریق از کشور خارج شویم،‌چون می‌دانستیم که افراد بسیاری مهم‌تر از ما نیز هستند، به نحوی خود را استتار کرده بودیم که هیچ کس نتواند بفهمد فیلمساز هستیم و به این ترتیب اجازه خروج از کشور را داشته باشیم. چنان که گفتم ما طی یک نظم و ترتیب از پیش سازمان یافته شیلی را ترک کردیم، دستایر کارگردان نخستین کسی بود که از شیلی بیرون آمد. او اسپانیائی بود که همچون سایر افراد خارجی به خاطر بیگانه‌ترسی دولت نظامی در معرض خطر بزرگی قرار داشت. دومین نفر من بودم و پس از من تهیه‌کننده و بعد صدابردار به ما پیوستند. قرار بر این شده بود که فیلمبردار ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یورگ مولر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  آخرین نفر باشد. او می‌خواست که در کارهای تبلیغاتی کاری به عنوان یک تکنیسین داشته باشد ولی در ماه نوامبر سال ۱۹۷۴ که بیش از یک سال از کودتا می‌گذشت او و دوستش «کارمن بوئینتو« دستگیر و زندانی شدند. این حرکت رژیم یک حرکت کاملا نامنتظره بود. هیچ‌ گونه دلیلی علیه آن‌ها وجود نداشت و تاکنون نیز اتهامی به آن‌ها زده نشده است. می‌توان گفت که آن دو نفر اساسا ناپدید شده‌اند. خانوادهء آن‌ها با همهء تلاش‌هائی که کردند هرگز نتیجه نگرفتند. دولست‌های سوئد و آلمان رسما آزادی «مولر» را تقاضا کرده‌اند ولی دولت ژنرال پینوشه همچنان جتی دستگیر شدن آن‌ها را هم تکذیب می‌کند. یقین ما در مورد «کارمن بوئینو» این است که در حقیقت رژیم نظامی او را کشته است ولی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مولر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  هیچ خبری در دست نیست. اقدامات اساسی برای آزادی او همچنان ادامه دارد و همین‌طور ادامه خواهد یافت تا رژیم «پینوشه: در این باره توضیحی بدهد.  {{نشان|۱}} من درست کمی پس از کودتا دستگیر شدم و مدت دو هفته در استادیوم ملی سانتیاگو زندانی بودم. یکی از همسایگانم مرا لو داده بود. آن‌ها منزل مرا پنج بار گشتند و به این نتیجه رسیدند که حرفهء من معلمی و تکنیسین ارتباطات ایت. چیز دیگری دستگیرشان نشد. هرگز نفهمیدند که یک فیلمسازم، در مدت بازداشتم، سایر اعضای گروه دور هم گرد آمده و خود را برای هرگونه اتفاقی د آینده آماده کرده بودند، [می پنداشتند] که به عنوان یک گروه دستگیرشان می‌کنند. گمان‌ می‌کردند که با دستگیر شدن من کار همه‌شان ساخته است. به هر حال با نقشه‌های زیرکانه‌ئی فیلم را قطعه قطعه از کشور خارج کردند و بعدها در کوبا ۶ ماه کشید تا آن‌ها را به یکدیگر متصل کردیم، از پنج نفر اعضای گروه چهارنفرشان تا مدتی پس از کودتا در زندان ماندند. منزل «فردریکو التون» مدیر تهیه فیلم، را گشته دوبار زیر و رو کردند. او را در زندان دانشکدهء افسری بازداشت کردند. زمانی که «برناردو منز» صدابردار،‌قسمتهای زیادی از فیلم را در اختیار داشت. آن‌ها ساختمانی که او در آن زندگی می‌کرد از بالا تا پایین گشتند، ولی آپارتمان او تصادفا مصون ماند. این خود یک تصادف محض و بازتابی از اوضاع نابسامان و استبدادی سراسری بود که در آن زمان تمام شیلی را فرا گرفته بود. دوران استبدادی فشار و اختناق تقریبا ۶ ماه طول کشید. مدتی بعد همهء سازمان‌های پلیسی و امنیتی تمرکز یافته تحت لوای‌«دینا» (سازمان اطلاعات و امنیت شیلی) گرد آمدند و با افزایش فشار و اختناق، خارج شدن از کشور از گذشته بسیار سخت‌تر شد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}} ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬آیا اعضای گروه خارج از کوبا هم در کنار هم بودند؟‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬گلوله}} گرچه بیش‌تر ما اساسا راهی کشورهای متفاوت اروپائی شده بودیم ولی مجددا در هاوانا دور هم جمع شدیم. در مدت تدوین قسمت اول و دوم فیلم همهء ما، به جز «یورگ مولر»، در کنار هم بودیم. دستیار من گرچه دیگر در کوبا نیست ولی هنوز با ما در تماس است. تهیه‌کنندهء فیلم که در حال حاضر مسئول پخش جهانی فیلم است. در پاریس زندگی می‌کند، صدابردار فیلم با ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ کارلوس سائورا‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ {{نشان|۲}} در اسپانیا همکاری دارد ولی تماس خود را همچنان با ما حفظ کرده است. «پدرو چاسکل» تدوینگر فیلم و «مارتا هارنکر» که جز مشاوران بود در کوبا هستند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}} ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬آیا قبل از آن که به کوبا بیائید هیچ تلاش کردید که برای پایان دادن به فیلم از کشورهای اروپائی کمک مالی بگیرید؟‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬گلوله}} بله. ما از «کریس مارکر» که به‌هر حال در جریان ساختن فیلم بود تقاضای کمک مالی کردیم. «کریس» با ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬سیمون سینیوره‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬، ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ایرمونتان‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ و ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬فردریک دوزیف‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ و دیگران صحبت کرد. ولی من به تدریج به این نکته پی بردم که این فیلم کار عظیمی است، و یک فیلم نیست بلکه چندین فیلم است. دیگر آن که برای این که تدوین فیلم با آرامش کامل صورت گیرد، نیاز به امنیت و آسودگی خاطر است. نمی‌بایست فیلم را درجریان برنامهء فیلمسازی رایج انداخت، به این معنی که مثلا سه ماه برای تدوین، سه ماه برای صدابرداری و غیره وقت صرف کرد، که به این طریق ناممکن بود و بنابراین به «کریس» گفتم که ما واقعا به خیلی پول نیاز داریم،‌زیرا باید زندگی اعضای گروه و خانوادهء آن‌ها را تامین کنیم. حتی باید با آدم‌های تازه‌ئی قرارداد ببندیم تا کارها به سرانجام برسد. از نظر ما زمان چندان مهم نبود چون ده سال دیگر هم این فیلم اهمیت خود را از دست نمی‌دهد. «کریس» این استدلال مرا درک کرد. مدت‌ها ملاقات‌ها و مذاکرات ما با افراد گوناگون بی‌نتیجه ماند. بعد زمانی فرا رسید که ما با ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬آلفردو گوئه وارا ‪ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ و  ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬سول یلین‪  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬ {{نشان|۳}} از سازمان سینمایی کوبا ملاقات کردیم. آن ها به ما گفتند که مایلند از ما دعوت کنند که به هاوانا آمده فیلم را تمام کنیم و به‌این ترتیب همهء کارها مرتب شد. طی دوران فیلمبرداری از طریق مکاتبه از راهنمائی‌های مفید «کریس مارکر» استفاده کردیم.  «کریس مارکر» یکی از سالم‌ترین فیلمسازان فرانسوی است که از نظر دانش سیاسی و ایدئولوژیکی با ما همفکری داشت و از واقعیتگرایی سیاسی ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬خولیو گارسیا اسپینوزا‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬، با توجه به‌فیلمی که ساخته بود و مطلب او به‌نام «برای یک سینمای ناقص» بسیار بهره بردیم. وقتی به کوبا رسیدیم هنوز هم گیج و مات بودیم و از یکدیگر می‌پرسیدیم که این قضیه چگونه اتفاق افتاد؟ و این «خولیو» به ما کمک کرد تا خود را تئوری‌وار به آن‌چه در شیلی رخ داده بود همساز کرده با آرامش کافی کار کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬آیا از استقبال جهانی که از فیلم «نبرد شیلی» کردند،‌ تعجب کردید؟ ‪&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬گلوله}} بله. چون فکر می‌کردم که فیلم سنگین و مشکلی است و با تماشاگر هیچ‌ گونه رابطه‌ئی برقرار نمی‌کند. فیلمی بود خشک و ظاهرا سرد،‌ ولی علی رغم همه این ها فیلم را به جشنواره های سینمائی اروپا خواستند که این استقبال برای یک فیلم مستند بیسابقه بود. در بعضی از کشورهای اروپائی که موازنه های سیاسی ویژه ئی با آن چه در شیلی می گذشت، مانند، فرانسه و ایتالیا یا اسپانیا و حتی پرتقال، کوجود بود، نمایش فیلم تاثیر فراوانی داشت. به طور کلی فیلم های مختلف براساس محتوائی که ارائه می دهند، بازتاب های متفاوتی دارند. یک فیلم بر اسا سطح به خصوص آگاهی طبقاتی موجود پذیرفته می شود یا نمی شود. مثلا در اسپانیا واکنش به این فیلم و هر کادر آن به قدری شدید بود که اگر به آنجا می رفتید آن واکنش را تقریبا به عنوان نوعی از خود بیگانه سازی می دیدید. وقتی که دیدم پنج هزار تماشاگر با احترامی باورنکردنی و تقریبا مذهبی به تماشای فیلم نشسته اند، همان احساسی به من دست داد که هنگام دیدن فیلمی از سانتیاگو آلوترز{{نشان|۴}} در شیلی داشتم، می دانید اصلا خوبی و بدی فیلم مطرح نبود این مهم بود که ما در دوره بسیار سختی از مبارزات طبقاتی زندگی می کردیم که ما را وادار می کرد به آن چه سخت بر پرده سینما در جریان بود پاسخ دهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واکنش مردم در فرانسه به این فیلم چه بود؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} در فرانسه فیلم یشتر در سطح توده مردم به نمایش درآمد، ولی روشنفکران که معمولا جزو بینندگان این گونه فیلم ها هستند بسیار بی علاقه اند. آن ها عادت دارند که آن چه فیلم می بینند مورد انتقاد قرار قرار داده آن را در بوته تجزیه و تحلیل روشنفکرانه سختی قرار می دهند. ولی بسیاری از منتقدان دست چپی فرانسوی پس از دیدن قسمت دوم فیلم سخت به تعجب افتادند. مثلا مارسل مارتن پنج بار این فیلم را دید. چیزی به من نگفت ولی وقتی از سینما بیرون می آمد ه من لبخند زد. لوئی مارکول چهار بار فیلم را دید. آن ها فهمیدند که این اثر فیلمی به مفهوم سنتی نیست زیرا هیچ گونه ساخت داستانی، تقطه اوج و نتیجه گیری ندارد و از تراکم اطلاعات برخوردار است که در کم تر اثر مستندی دیده شده است. ولی سایر منتقدان که عادت داشتند نوعی نقد نویسی آسان و فرمولی انجام دهند کاملا فلج شده بودند. به طور کلی نظرات شان در مورد فیلم ناقص بود. این قضیه تا حدی به نومیدی نیروهای انقلابی فرانسه بستگی دارد. حیات بیشتر گروه های دست چپی از میان رفته، مرام ضد شوروی آن ها، نداشتن نمونه های انقلابی، و شکست آن ها در همکاری نکردن واقعی با جوانان در یک جنبش مبارز، خود موجب بیعلاقگی روزافزون مردم شده است. روشی که مردم در فرانسه در مورد درک فیلم داشتند از روش برخورد و درک مردم ایتالیا متفاوت است. زیرا که در ایتالیا مردم به احزاب خود، جریان های سیاسی و امکان پیروزی نزدیک ترند. در پرتقال پس از تغییر رژیم دیدیم که پخش کنندگان فیلم به خاطر منافع خود نغییر جهت داده رفتار خوبی با ما نداشتند. بنابراین تمایلی به معامله، با آن ها نداشتیم. علاوه بر کشورهای اسکاندیناوی و سایر نقاط اروپا، کشورهائی چون اتیوپی نیز به فیلم اظهار کردند. ی می دانید در آن کشور و فقط جهت یک نوع تماشاگر به نمایش گذارده خواهد شد. آن هم ارتشی ها هستند و این نمونه دیگری است از این که چه گونه این فیلم در کشورهای متفاوت با نیاز های و براساس ارتباطات سیاسی ویژه ئی پذیرفته می شود. زیرا در ارتش اتیوپی همان دو جنبگی هائی دیده می شود که در نیروهای مسلح شیلی وجود داشت. و آن این است که یا باید جزو گروه توئطه گران بود و یا به مبارزه ملی پیوست. بنابراین فیلم ما برای آن ها روشن می کند که چه گونه نیروهای مسلح شیلی رهبری شده و آن چنان نقش بیشرمانه علیه ملت خود داشته اند. در بعضی کشورها تماشاگران فیلم فقط دانشجویان بودند. در سایر کشورها مانند ایتالیا و اسپانیا بیش تر طبقه کارگرند. در سوئد این فیلم در تلویزیون ملی نمایش داده شد، بنابراین مردم آن را به تنهائی در منازل خود دیدند. ممکن است بپرسید که آیا نوعی تخلف از پیام فیلم محسوب می شود یا نه. چون مردم آن را مانند هر برنامه تلویزیونی دیگری دیدند و ممکن بود پس ار آن یک شو تلویزیونی سرگرم کننده خالص به نمایش درآید اما در واقع مهم نبود. هرگاه در سال آینده، یا در سال ٣٠٠٠، دانش عمومی مردم سوئد به مرحله ئی برسد که چیزهائی چونطبقات کارگر، بوژوا و اولیگارشی در آنجا مطرح شود، آن همکاری های بین المللی به وجود می آید و در آن حال کشور سوئد نیز به صورت یک نیروی فرمان امپریالیست در می آید. اگر همه این ها در آنجا پیدا شود، مهم نیست که چند قرن طول بکشد، آن وقت است که فیلم &amp;quot;نبردشیلی&amp;quot; جزونخستین فیلم هائی خواهد بود که برپرده سینماها به نمایش در خواهد آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاثیر کلی فیلم را چگونه ارزیابی می کنید؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; از آن دسته فیلم هائی نیست که انگیزه نخستین آن تلاش برای همبستگی بوده یا فیلمی تحریک آمیز نیست که ارزش آن به مجموعه رویدادهای تاریخی وابسته باشد. اصلا جنبه احساساتی نداشته مخالف دسته جمعی از سوی دست راستی ها و توافق داخل بین چپ گرایان را آشکار می کرد. ضمنا موقعیت امر را نیز در هاله ئی از رمز و راز نمی پوشاند. فیلم همه چیز را آنچنان که بود نشان می داد. از این مفهموم تصور می شود که با خوشبینی به مسائل می پردازد زیرا که آن چه واقعا اتفاق افتاده نشان می دهد و ضمنا حاکی از آن است که مردم از آن چه ها آموخته و چه درس هائی گرفته اند تا به مبارزه ادامه دهند. &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; شخصیت های تاریخی خاصی مانند &amp;quot;ساوادور آلنده&amp;quot; را در هاله ئی از رمز و راز نپوشاندند و در تشخیص آن چه ارائه می دهد غفلت نمی ورزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارتباط دولت آلنده با جریان انقلابی در شیلی و سایر نقاط آمریکای لاتین را چه گونه برآورد می کنید؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} از نظر من دولت اتحاد مردمی آلنده موجب تشدید جریان های انقلابی آمریکای لاتین شد. امپریالیسم آمریکا برای حفظ منافع خود در این کشورها از کلیه نیروهای خود در شیلی استفاده کرد تا دولت &amp;quot;آلنده&amp;quot; را نابود کند. آن ها خوب می دانستند کهدر غیر این صورت همین قضیه در آرژانتین، اروگوئه، بولیوی و یا هر جای دیگری اتفاق می افتد. به همین دلیل بود که ما را کوبیدند و له کردند، لااقل موقتا که این طور بود، زیرا در آن زمان به خصوص ما پیشتاز سراسر قاره آمریکا بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‫{{‬تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; را چه گونه با سایر فیلم های درباره شیلی و نیز با سایر آثار مستند تاریخی مقایسه می کنید؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; فیلمی نیست که کار گروهی روزنامه نگار یا گزارشگر باشد که به شیلی رفته و فیلم ساخته و از کشور خارج شده اند. هر یک از ما تعهد شخصی به این کار داشتیم. سعی کردیم واقعیت را از طریق گفت و گو با اقشار متفاوت فیلمبرداری کنیم. مثلا ببینیم فلان وزیر چه می گوید، حرف های کارگران چیست، پاسخ آن وزیر چیست؟ باز ببینیم کارگران چه می گویند؟ آن زن که در کنار کارخانه زندگی می کند چه می گوید و غیره. ما می خواستیم که خط داستان متشکل از گفت وگوهائی متفاوت و مخالف باشد. به نظر من فیلم &amp;quot;قلب ها و مغزها&amp;quot; نمونه خوبی از این گونه تاکتیک است، زیرا از استفاده صدا بر روی گفتار فیلم خودداری کرده است. فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; فیلمی نیست که همچون نقشه راه های گوناگون طرح ریزی شده باشد، فقط کافی است که آن را از اول تا به آخر دنبال کنید و آن گاه خواهید دید که در شیلی چه اتفاق افتاده است. این همان فرمولی است که مثلا در مورد فیلم مارپیچ[۱] (فرانسه، ١٩٧٦) به کار گرفته شده است. اگر اشتباه نکنم، این فیلم که اثر بزرگی است، بهترین فیلمی است که درباره نفوذ امپریالیسم در شیلی دیده ایم. ولی روشی که در این فیلم به کار گرفته شده درست خلاف روش ما در کار فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; است. فیلم ما دیالکتیکی است زیرا به همین طریق ساخته شده است، در حالی که فیلم مارپیچ براساس فیلم های آرشیوی ساخته شده است. توضیح آن که این گونه فیلم ها لزوما باید شاخص معینی داشته باشند، یعنی نشانه ئی که به تماشاگر بفهماند که باید واقعیت را به این یا آن طریق خاص تغییر کند. این هم برداشت معتبری است ولی ما روش دیگر را که همان روش فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; باشد موثرتر میدانیم زیرا تلاش ما این بود که واقعیت را در همان لخظه اول وقوع ضبط کنیم نه بعدا. اما درباره فیلم ما، لازم است که تماشاگر در سطحی بالاتری قضاوت کند و از تماشاگر می خواهد که از آن چه می بیند، خود نتیجه گیری کند. آن چه ما در شیلی تجربه کردیم پیش بینی بزرگی از وقایعی بود که بعدا اتفاق افتاد. قسمت سوم فیلم کع تا کنون تکمیل نشده چندین پرسوناژ برجسته دارد که به آن ها تکیه می کند. تقریبا به مهفوم سنتی ار آن ها قهرمان هائی ساخته است. از موسیقی نیز استفاده بیش تری شده. به مسائلی چون زندگی روزمره مردم مناسبات دگرگون شده میان مردان و زنان، تجربه های جدید در رهائی مردم از چنگال سانسور پرداخته است. مردم شیلی در آن دو سه سال پیشرفت های جال توجهی داشتند، زن ها درگیر بسیاری از جریان های سیاسی بوده اند و غالبا حتی در مقام رهبری در طبقه کارگر و به همان نسبت هم درمیان جوامع بورژوا فعالیت می کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیا در مدت ساختن این فیلم دگرگونی شخصی خاصی در شما ایجاد شده؟ ممکن است آن را تفسیر کنید؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}	فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; به نحوی غیر قابل مقایسه ئی، تجربه ئی است برای همه کسانی که به نحوی در ساختن آن دست داشته اند، نه فقط به خاطر بعد تاریخی یا ارزش های سینمائی آن یا به خاطر این واقعیت که ما می خواستیم آن را از آشوب و نابودی پس از کودتا نجات دهیم، بلکه به این دلیل که فیلم &amp;quot;نبرد شیلی&amp;quot; تجربه ئی خاطره انگیز و تاریخی درزندگانی هر یک از ما به شمار می رفت. خواست ما این نیست که در مدت تبعید بلافاصله فیلم دیگری را درباره آن چه درونمایه کارمان می دانیم، توجه به این که در کجا هستیم، یعنی فاشیسم، ا.مپریالیسم و مردم آمریکای لاتین، (بدون این که فکر کنیم در کجا هستیم) بسازیم. ما هیچ اجباری نداریم که در مفهوم فنی کلمه «حرفه‌ئی» باشیم، یعنی که منظماً فیلم بسازیم. هر فیلمی را فقط وقتی باید ساخت که از نظر سیاسی لازم باشد. بنابراین لازم نیست که سعی کنیم سابقه‌ئی به‌عنوان فیلمساز برای خودمان دست و پا کنیم، بلکه ترجیح می‌دهیم که برای جنبش مقاومت، در هر سطحی که مفید باشد، کار کنیم. فیلم «نبرد شیلی» این موضوع را نشان می‌دهد. در سراسر تجربه زنده‌ئی که از فیلم داشتیم فهمیدیم که زندگی طی یک جریان انقلابی چه مفهمومی دارد. مبارزهٔ ایدئولوژیکی چیست، فاشیسم به‌چه شباعت دارد. طغیان علیه کارگرها از سوی طبقهٔ متوسط به‌خشم آمده چه‌گونه مفهمومی دارد و امپریالیسم چه‌گونه می‌تواند به‌طور نامرئی فعالیت کند، زیرا در شیلی، مانند ویتنام، جت‌های فانتوم را نمی‌بینند که روی سر مردم بیگناه بمب ناپالم می‌ریزند، آن‌چه شاهد آن هستیم واکنش امپریالیسم در نظرگاه‌های طبقه متوسط است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگردان: پاتریشیو گازمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدیر تهیه: فردریکو التون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تدوینگر: پدروجاسکل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدیر فیلمبردار: یورگ مولر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستیار کارگردان: خوزه پینو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدابردار: برناردومنز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشاوران: خولیو گارسیا اسپینوزا - مارتاهارنکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیه شده در سالهای ۱۹۷۳ الی ۱۹۷۶ توسط گروه سینمائی جهان سوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(ETA) با همکاری سازمان سینمائی کوبا (ICAIC) و کیریس مارکر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جوائز و جشنواره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- برنده جایزه بزرگ در جشنواره بین‌المللی فیلم در گرونوبل ۱۹۷۵ و ۱۹۷۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- برنده جایزه انجمن منتقدین سینمای فرانسه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- نمایش داده شده در شب کارگردانها در جشنواره سینمائی کان ۱۹۷۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
     «      «   «  - جشنواره سینمائی برلن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
     «      «   «  - جشنواره سینمائی مسکو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
     «      «   «  - جشنواره سینمائی پیزارو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- برنده جایزه بزرگ جشنواره بین‌المللی سینمائی بنالمادنا ۱۹۷۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵- برنده جایزه بزرگ هیئت داوران بین‌المللی در جشنواره سینمائی لیپزیگ ۱۹۷۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} نگاه کنید به مطلب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«شکنجه و کشتار فیلمسازان در آمریکای لاتین»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شمارهٔ ۱۷ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارلوس سائو را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یکی از فیلمسازان بزرگ و اندیشمند اسپانیائی است که آخرین اثرش به نام Raise Ravens برندهٔ جایزهٔ ویژهٔ هیآت داوران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جشنواره سینمائی کان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال ۱۹۷۶ شد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلفردو گوئه‌وارا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یکی از سینماگران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان سینمایی کوبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از زمان پیدایش این مؤسسه در سال ۱۹۶۹ است. او اخیراً به‌َنوان معاون فرهنگی انجام وظیفه می‌کند. «سول یلین» رئیس توسعه و روابط بین‌المللی و نیروی عظیم رهبری در همین سازمان بود. او در فوریه سال ۱۹۷۷ بر اثر حملهٔٔ قلبی در گذشت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو آلوارز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، کارگردان مجموعهٔ فیلم‌های «اخبار هفتگی آمریکای لاتین» از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان سینمائی کوبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که به خاطر ساختن فیلم‌های مستند تجربیش شهرت بین‌المللی فراوانی کسب کرده است. در میان فیلم‌های مشهوری که او ساخته می‌توان از این فیلم‌ها یاد کرد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«حالا» (۱۹۶۳)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دربارهٔ تبعیضات نژادی آمریکا و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«هفتاد و نُه بهار هوشی مین» (۱۹۶۹)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که ستایشی شاعرانه از رهبر ویتنام است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«قلب‌ها و مغزها»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به کارگردانی «پیتر دیویس» از آثار جدیدی است که دربارهٔ ویتنام ساخته‌اند. این فیلم مستند رنگی در یک بررسی دقیق و شتابزده وضعیت تاریخی ویتنام را نشان می‌دهد. این فیلم تا کنون دوبار در تلویزیون جمهوری اسلامی به‌نمایش در آمده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«مارپیچ»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را «والری مایو» دستیار «کریس مارکر» در تدوین فیلم «نبرد ده میلیونی» و «آرمان ماتلار» و «میشل ماتلار» ساخته‌اند. دو نفر اخیر در بررسی امپریالیسم فرهنگی و رسانه‌های گروهی در جهان سوم نظریه‌پردازان معروف محسوب می‌شوند. این دو نفر قبل از آن که در اثر کودتا مجبور به‌ترک شیلی شوند بیش از ده سال در این کشور زندگی کرده و به‌مطالعات با ارزش خود ادامه داده‌اند. «کریس مارکر» نیز در ساختن فیلم «مارپیچ» با آن‌ها همکاری داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%87_%D9%88_%D8%B1%D8%A8%D8%A7_%DB%B2&amp;diff=27032</id>
		<title>بهره و ربا ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%87_%D9%88_%D8%B1%D8%A8%D8%A7_%DB%B2&amp;diff=27032"/>
		<updated>2011-11-28T17:35:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:8-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-118.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳- تئوری‌های اقتصادی بهره پول==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تئوری سرمایه‌، که تئوری بهره نیز در بعضی از مکاتب اقتصادی جزئی از آنرا تشکیل می‌دهد. یکی از پیچیده‌ترین و بحث‌انگیزترین مباحث علم اقتصاد است. منظور از علم اقتصاد در اینجا، آن چیزیست که در محافل آکادمیک جوامع سرمایه‌داری بدین مضمون شناخته شده و فقط در رابطه با تحولات خود نظام سرمایه‌داری  و انعکاس ذهنی آنها، در طی سالیان متمادی متحول گردیده است. تئوری‌های مطروحه در این علم از چهارچوب نظام حاکم (سرمایه‌داری) فراتر نرفته و در نهایت امر، به‌صورت توجیه کننده روابط حاکم بر جامعه در می‌آید. وانگهی چون در هر زمان نظام حاکم را لایتغیر و دائمی می‌پندارد، به‌تحلیل تاریخی پدیده‌های اقتصادی نمی‌پردازد. به‌هرحال، این علم اقتصاد در جوامع سرمایه‌داری مرسوم و آموخته شده و در تدوین سیاست‌های اقتصادی آن‌ها، مورد استفاده قرار می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحث و تحیل، جامع تئوری‌های مختلف بهره و سرمایه، از حوصله این مقاله خارج بوده و به‌فرصت بیشتر و مطالعه گسترده‌تری نیاز دارد{{نشان|۲۷}}. لیکن تمام تئوری‌های موجود را می‌توان در رابطه با روند تحولی نظام سرمایه‌داری، به‌سه گروه عمده تقسیم کرد. تئوری‌های که در هر گروه قرار می‌گیرند، دارای خطوط کلی مشترک بوده و مخصوصاً در مورد نقشی که برای نرخ بهره در اقتصاد سرمایه‌داری منظور می‌دارند، تفاوت کلی ندارند و اگر تفاوتی بین آن‌ها یافت می‌شود. در مدل‌های گاه ساده و گاه پیچیده‌تریست که به‌کار می‌گیرند. در سطور زیر به‌بررسی اجمالی نقش بهره در هر یک از سه گروه عمده تئوری‌های اقتصادی می‌پردازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه اول مشتمل بر اقتصاددانان کلاسیک انگلیسی، نئوکلاسیک و مکتب اطریشی است که جان مینارد کینز در کتاب خود به‌نام «تئوری عمومی اشتغال، بهره و پول» از همه آن‌ها به‌عنوان اقتصاددانان کلاسیک نام می‌برد. این مکتب‌های اقتصادی در دوران رونق و پویائی نظام سرمایه‌داری، که می‌توان آنرا دوران رقابت کامل یا دوران ماقبل انحصاری نیز نامید، پدیدار شدند. آنچه خطوط اصلی و خصوصیت عمده این گروه تئوری‌ها را تشکیل می‌دهد، رقابت آزاد و اشتغال کامل می باشد و نقش نرخ بهره نیز عیناً بر مبنای همین خصوصیت، و در رابطه با نظریه تعادل همراه با اشتغال کامل، بررسی می‌گردد. طبق این نظریه، نرخ بهره بر اساس عرضه و تقاضای منابع وامی (Loanable funds) یعنی پس‌انداز و سرمایه‌گذاری تعیین می‌شود. در این تئوری‌ها، مقولات (Category) اقتصادی به‌دو صورت واقعی و پولی ارائه می‌گردند. با فرض رقابت کامل و قابلیت تغییر قیمت‌ها، میل به‌تعادل و اشتغال کامل، تا آنجا که به‌جنبهٔ واقعی اقتصاد مربوط می‌شود. همیشه برقرار است. بنابراین نقطهٔ شروع تئوری بهره در این مکاتب، اشتغال کامل می‌باشد. به‌طوری که با ثابت شدن درآمد در سطح اشتغال کامل، افراد تصمیم می‌گیرند که درآمد خود را به‌چه نسبتی به‌مصرف یا سرمایه‌گذاری (مصرف در آینده) اختصاص دهند. در اینجا یک فرض دیگر به‌فروض بالا اضافه می‌شود و آن اینکه افراد، کاملاً قادر به‌پیش‌بینی درآمد خویش و چگونگی تغییر قیمت‌ها در آینده، می‌باشند. با این فرض و با توجه به‌حالات روانی متفاوت مردم، بازده سرمایه‌گذاری و امکانات دریافت و پرداخت وام، بعضی افراد وام‌دهنده و برخی دیگر وام‌گیرنده می‌شوند. بدین ترتیب، تلاقی عرضه و تقاضای منابع وامی، میزان نرخ بهره را تعیین می‌نماید{{نشان|۲۸}}. بنابراین بر حسب این تئوری، نرخ بهره نیز مانند قیمت نسبی کالاهای مختلف، جنبهٔ واقعی دارد و نه پولی، پول در این نوع تئوری، فقط وسیله مبادله کالا و پرداخت محسوب می‌شود و سرعت گردش پولی (V) نیز ثابت بوده و به‌عوامل تکنیکی و عادات مردم، بستگی دارد. تولید (T)  هم چنانکه اشاره شد، در سطح اشتغال کامل ثابت می‌باشد. بنابراین تغییر مقدار پول (M) اثر مستقیم بر سطح عمومی قیمت‌ها (P) می‌گذارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(MV = PT) گرچه افزایش مقدار پول در مرحله اول بر عرضهٔ منابع وامی اثر می‌کند و نرخ بهره را پائین می‌آورد ولی، طبق این تئوری، این تنزل زودگذر و سطحی بوده و با بالا رفتن قیمت‌ها، مقدار واقعی منابع وامی و در نتیجه نرخ بهره، مجدداً به‌سطح قبلی خود باز می‌گردند. با توجه به‌نکات فوق و نتایجی که از این تئوری‌ها گرفته می‌شود. آن‌ها را تئوری‌های غیرپولی بهره می‌نامند. چنانکه اشاره شد، بر طبق این تئوری‌ها نمی‌توان نرخ بهره را از آنچه که هست، پائین‌تر آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گسترش بحران عمومی سرمایه‌داری در سال‌های بین دو جنگ جهانی، اقتصاددانان آکادمیک جوامع سرمایه‌داری مجبور به‌رویاروئی با واقعیات اقتصادی نظام موجود گردیده و از برج عاج تعادل عمومی و اقتصاددانان کلاسیک، فرو کشیده شدند. فرض رقابت کامل مورد سئوال قرار گرفته و برای اولین بار تئوری‌های رقابت ناقص و کمپانی‌های انحصاری، در محیط‌های آکادمیک مطرح گردیدند. کینزو کالتسکی{{نشان|۲۹}} تئوری تعادل عمومی همراه با اشتغال کامل را مورد انتقادقرار داده و با معرفی تئوری تقاضای مؤثر (effective demand) موضوع تعادل عمومی همراه با بیکاری را وارد مباحث اقتصادی نمودند. اقتصاددانانی که از این جریان فکری تأثیر پذیرفتند، به‌اختصار اقتصاددانان کینزی نامیده می‌شوند. نظریات این دسته از اقتصاددانان، گروه دوم تئوری‌های مورد بحث ما را تشکیل می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تئوری نرخ بهره در مکتب اقتصادی کینز، خصوصیتی کاملاً متفاوت با تئوری‌های گروه اول دارد. برخلاف تئوری‌های قبلی، نرخ بهره در اینجا مطلقاً جنبه پولی دارد و سرمایه‌گذاری، منابع وامی مورد احتیاج خود را به‌صورت پس‌انداز در دست مردم، ایجاد می‌نماید. بنابراین دیگر نمی‌توان گفت که نرخ بهره بر اساس عرضه و تقاضای منابع وامی یعنی مقدار پس‌انداز و سرمایه‌گذاری تعیین می‌گردد. برای روشن شدن موضوع، لازم است به‌توضیح بیش‌تری در این باره به‌پردازیم. اگر کل مزد دریافت شده در جامعه را با W و کل سود را با P و مصرف و سرمایه‌گذاری را با C و I نشان دهیم. این تساوی همیشه برقرار است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
P +W = C + I&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف راست این تساوی تقاضای موثر را نشان می‌دهد. حالا اگر فرض کنیم که کارگران تمام مزد خود را مصرف می‌کنند، داریم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
P = Cc + I&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که در آن Cc مصرف سرمایه‌داران است. واضح است که مقدار سود سرمایه‌داران، بستگی به‌شرایط بازار دارد و آن‌ها کنترلی بر آن ندارند. لیکن سرمایه‌گذاری و مصرف سرمایه‌داران (طرف راست تساوی) تحت کنترل سرمایه‌داران قرار دارند، در نتیجه، تساوی فوق به‌صورت معادله زیر:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
P = Cc + I&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در می‌آید که در آن، سرمایه‌گذاری و مصرف سرمایه‌داران تعیین کنندهٔ سود آن‌هاست. بدین‌ترتیب اگر سرمایه‌داران تصمیم به‌افزایش سرمایه‌گذاری بگیرند و این کار را با دریافت اعتبار از بانک‌ها انجام دهند. این عمل سبب ایجاد سود در دست خود آن‌ها به‌همان مقدار خواهد شد (طبق معادله فوق، هر قدر طرف دوم (I) افزایش یابد، همان مقدار برطرف اول (P) افزوده خواهد گشت). به‌عبارت دیگر سرمایه‌گذاری منابع وامی و یا پس‌انداز لازمهٔ خود را ایجاد می‌کند. پس دیگر نمی‌توان گفت که نرخ بهره بر مبنای عرضه و تقاضای منابع وامی مشخص می‌شود.{{نشان|۳۰}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تئوری‌های گروه دوم، نرخ بهره صرفاً به‌وسیله مکانیسم‌های پولی، یعنی از طریق عرضه و تقاضای پول تعیین می‌گردد. پول در تئوری کینز فقط وسیله مبادله و پرداخت نیست بلکه وسیله‌ئی برای انباشت ثروت و دارائی نیز می‌باشد. در این صورت سرعت گردش پول (V) دیگر ثابت نبوده و در رابطه با نرخ بهره رایج و تصور مردم از «حالت عادی» این نرخ تغییر می‌کند. بالا بودن غیرعادی نرخ بهره بدین معناست که این نرخ در آینده سقوط خواهد کرد و قیمت اوراق بهادار افزایش خواهد یافت. این سبب می‌شود که مردم دارائی خود را کمتر به‌صورت پول، و بیش‌تر به‌صورت اوراق بهادار، نگاه دارند. بدین ترتیب نرخ بهره بالا، سرعت گردش پول (V) را افزایش می‌دهد، و بالعکس، با ثابت بودن تولید (T) در سطح تقاضای مؤثر، و تعیین سطح قیمت‌ها (P) به‌وسیله مزد پولی کارگران، در تئوری کینز معادله مقداری پول (PT = MV) تعیین‌کنندهٔ نرخ بهره می‌شود{{نشان|۳۱}} طبق این معادله، ازدیاد عرضه پول سبب کاهش سرعت گردش پول و بنابراین پائین رفتن نرخ بهره می‌گردد. بر اساس این تئوری دولت می‌تواند با دخالت در بازار پول، بر نرخ بهره تأثیر دائمی بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه با رونق نسبی اقتصاد سرمایه‌داری جهانی پس از جنگ دوم، یکبار دیگر عقاید اقتصاددانان کلاسیک و نئوکلاسیک، ولی این بار در قالب کینزی، بر محیط‌های آکادمیک مسلط گشت. با جانشین ساختن مقولات «ذخیره‌»‌ئی اقتصاد (stock) به‌جای «جریان»ها (flow) - مثلاً ثروت و درآمد دائم به‌جای درآمد جاری - این موج جدید موفق به‌ادغام تئوری کینز در تئوری نئوکلاسیک‌ها گردید. اقتصاددانان مکتب شیکاگو و از جمله معروف‌ترین آن‌ها میلتون فریدمن، در مرکز این موج جدید قرار درند.{{نشان|۳۲}} تئوری‌های عنوان شده از جانب این اقتصاددانان، گروه سوم تئوری‌های مورد بحث ما را تشکیل می‌دهند. تئوری‌های این گروه، بار دیگر بر این فرض استوار می‌باشند که در نظام سرمایه‌داری، مکانیسم خودبه‌خودی برای تامین اشتغال کامل و تعادل عمومی وجود دارد. بنابراین از آنجا که نیروهای درونی سیستم اقتصادی تمایل به‌حالت تعادل و اشتغال کامل دارند. دخالت دولت در بازار پول فقط می‌تواند نظم سیستم را برهم زند. بنا به‌نظر این اقتصاددانان، نرخ بهره «طبیعی» بلند مدتی در اقتصاد وجود دارد که دولت فقط می‌تواند به‌طور کوتاه‌مدت بر آن اثر بگذارد و در نهایت امر، نرخ بهره به‌سوی این نرخ «طبیعی» رجعت می‌نماید. بدین ترتیب در اینجا نیز، همانند تئوری‌های گروه اول، نرخ بهره به‌صورت مقوله‌ای خارج از کنترل دولت مطرح می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که از بررسی مجموع تئوری اقتصادی فوق بر می‌آید، این گونه تئوری‌ها در رابطه با عملکرد نظام سرمایه‌داری و در ارتباط مستقیم با تحولات آن در سالیان متمادی، ولی در صور و اشکال گوناگون، عرضه شده‌اند. به‌طوری که قبلاً نیز اشاره شد، این نظریات به‌طور کلی و در نهایت امر در خدمت توجیه نظام سرمایه‌داری موجود درآمده (تئوری‌های نئوکلاسیک و مکتب شیکاگو)، هر چند که گاهی نیز در صدد ارائه سیاست‌هائی برای تنظیم و اصلاح این نظام، برآمده است (نظریات کینز و پیروان او). بنابراین، به‌فرض آن که این تئوری‌ها بتوانند در جوامع سرمایه‌داری برای بررسی نرخ بهره، تا حددی مورد استفاده قرار گیرند، به‌کار گرفتن آن‌ها برای تعیین نقش بهره در اقتصاد‌های عقب‌مانده، نامعقول و گمراه‌کننده خواهد بود. از این گذشته، برخورد غیر تاریخی اقتصاددانان فوق با موضوع مورد بحث، یعنی مطلق و دائمی انگاشتن شیوهٔ تولید سرمایه‌داری در جوامع پیشرفته، کاربرد نظریات آنان را در تحلیل نرخ بهره مواجه با اشکال می‌سازد. در تمام جوامع به‌طور اعم، و در جامعه‌های عقب‌مانده (نظیر ایران) به‌طور اخص، شکل‌بندی (formation) اقتصادی - اجتماعی در هر زمان در برگیرندهٔ شیوه‌های مختلف تولید است که بعضی از آن‌ها بازماندهٔ نظام‌های قبلی و برخی دیگر مختص نظام مسلط فعلی می‌باشند. برای بررسی علمی بهره، لازم است به‌تحلیل تاریخی نقش آن در نظام‌های قبلی و در نظام مسلط کننی، بپردازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۴- نقش بهره در نظام‌های مختلف اقتصادی{{نشان|۳۳}}==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقولات پیچیده اقتصادی در هر شیوهٔ تولیدی تکامل یافته، در اثر تحول تاریخی اشکال ساده‌تر آن‌ها در شیوه‌های تولیدی قبلی، به‌وجود آمده‌اند. سرمایه پولی (interest - bearing capital) که در شکل باستانیش به‌صورت سرمایه ربائی (usurer&amp;#039;s capital) ظاهر می‌شود. و سرمایه تجاری (merchant&amp;#039;s capital) قدیمی‌ترین اشکال سرمایه هستند که خیلی قبل از ظهور شیوهٔ تولید سرمایه‌داری، در همه نظام‌های اقتصادی جامعه یافت می‌شوند. با تبدیل حداقل قسمتی از تولیدات اجتماعی به‌کالا، و رواج پول و تجارت، سرمایه ربائی نیز در جامعه پدیدار می‌شود. به‌عبارت دیگر، بعد از این که تعویض کالا در مقابل پول رواج می‌یابد، وام دادن پول فرا می‌رسد و ربا و رباخواری را به‌همراه می‌آورد{{نشان|۳۴}} با رواج پول، احتکار آن نیز لزوماً به‌میان می‌آید ولی محتکر حرفه‌ئی پول یا به‌عبارت مصطلح‌تر، خسیس تا وقتیت که تبدیل به‌رباخوار نشده از اهمیت چندانی برخوردار نیست. سرمایه ربائی در جوامع ماقبل سرمایه‌داری، می‌تواند به‌دو شکل ویژه وجود داشته باشد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول - رباخواری به‌وسیله قرض دادن به‌اعضای ولخرج طبقات بالا و به‌طور عمده به‌زمین‌داران بزرگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم - رباخواری از طریق قرض‌ دادن به‌تولیدکنندگان کوچکی که مالک وسائل تولید خویش هستند. اینگونه رباخواری غالباً در مورد کشاورزان و هم‌چنین پیشه‌وران صورت می‌گیرد زیرا در جوامع ماقبل سرمایه‌داری، کشاورزان اکثر تولیدکنندگان کوچک را تشکیل می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملکرد سرمایه ربائی در شکل اول، موجب فشار اقتصادی بر طبقات بالای جامعه می‌گردد و حتی در خیلی موارد باعث نابودی زمین‌داران بزرگ می‌شود. لیکن سرمایه ربائی به‌عنوان شکل ویژهٔ سرمایه پولی، بیشتر به‌جوامعی مربوط مربوط می‌شود که تولیدکنندگان کوچک یعنی کشاورزان مستقل خرده‌پا و پیشه‌وران شکل عمدهٔ تولیدی را تشکیل می‌دهند. در رابطه با این گونه جوامع، ربا اثر تخریبی فوق‌العاده‌ای دارد. ربا بخودی خود شیوهٔ تولید تولیدکنندگان کوچک را عوض نمی‌کند، ولی مانند انگلی به‌آن می‌چسبد و آن را به‌حالت اسفباری می‌افکند. تولید را به‌انحطاط می‌کشاند و وسائل تولیدی را به‌جای گسترش، فلج می‌نماید.{{نشان|۳۵}} این اثر تخریبی ربا، در رابطه با نقش پول به‌عنوان «وسیله مبادله» و نقش آن به‌عنوان «وسیله پرداخت» در جوامع تولیدکنندگان کوچک به‌تحقق می‌پیوندد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اقتصاد صنعتگران و کشاورزان خرده‌پا، پول به‌عنوان «وسیله‌ئی برای مبادله» مورد احتیاج است. این احتیاج مخصوصاً موقعی افزایش می‌یابد که وسائل تولید، بر حسب تصادف و یا به‌دلیل اتفاقات خارج از کنترل تولیدکننده، از دست او بیرون می‌رود و یا موقعی که در روند تجدید تولید، وسائل تولیدی تازه به‌اندازه کافی جایگزین وسائل تولید را تشکیل می‌دهند. اگر قیمت این احتیاجات بالا برود، درآمد فروش محصول دیگر نمی‌تواند کفاف جایگزین کردن آن‌ها را در تولید مجدد بنماید. همچنان که اگر در برداشت محصولی خللی پیش آید، کشاورز دیگر نمی‌تواند قسمتی از محصول جدید را برای دانه‌افشانی نگه دارد. از عوامل عام و کلی که بگذریم، در هر مورد انفرادی نیز هزاران عامل می‌توانند در از دست رفتن وسائل تولید متعلق به‌تولیدکنندگان کوچک، تأثیر بگذارند. هر عاملی که به‌از دست رفتن وسايل تولید کمک کند، به‌مثابهٔ شکافی‌ست که رباخوار از طریق آن به‌درون می‌خزد. مرگ گاو یک کشاورز خرده‌پا حتی می‌تواند به‌آنجا منتهی شود که او دیگر قادر به‌تجدید تولید در سطح قبلی آن نباشد. از آن پس وی طعمهٔ دندان مرگ‌آسای رباخوار می‌شود و همین که به‌دام رباخوار افتاد دیگر نمی‌تواند خود را رها سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مع‌هذا باید گفت که حیطهٔ عمل واقعاً مهم رباخوار، جامعه‌ئی است که از پول به‌عنوان «وسیله پرداخت» استفاده می‌کند. سررسید پرداخت مالیات، اجارهٔ زمین و غیره به‌شکل پول، احتیاج به‌پول را برای این منظور به‌وجود می‌آورد. با گسترش تجارت و عمومیت یافتن تولید کالائی، فاصله زمانی بین خرید کالا و پرداخت پول پدید می‌آید. پول می‌بایست در تاریخ معینی پرداخت شود و تنها کسی که به‌طور دائم صاحب مطلق‌العنان پول است، رباخوار می‌باشد. در عین حال خود رباخواری احتیاج به‌پول را، به‌عنوان وسیله پرداخت، افزون می‌کند. زیرا که با دریافت مداوم ربا، تولیدکننده را به‌افلاس و وسائل تولیدش را به‌نابودی می‌کشاند. ربا از بطن «احتیاج به‌پول به‌عنوان وسیله پرداخت» زائیده می‌شود و در عین حال، این نقش پول (وسیله پرداخت ) را به‌عنوان حیطهٔ سلطهٔ خویش گسترش می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطور فوق ویژگی‌های عام ربا در جوامع ماقبل سرمایه‌داری را به‌اختصار برشمردیم. اینک، با توجه به‌نکات مذکور در بالا، به‌بررسی عملکرد خاص آن در هر شیوهٔ تولیدی در این گونه جوامع می پردازیم. ربا، در جوامعی که وسائل تولید در دست تولیدکنندگان کوچک و متفرق می‌باشد، ثروت پولی را از طریق نابودی این تولیدکنندگان، متمرکز می‌نماید. بنابراین در تخریب جوامع قبیله‌ئی اولیه (متشکل از تولیدکنندگان کوچک) و تسریع استحاله آن به‌جامعه برده‌داری، ربا نقشی عمده بازی می‌کند. رواج پول و رونق رباخواری، پایه‌های زندگی سنتی و ساخت عشیره‌ئی این گونه جوامع را سست می‌گرداند. دریافت وام و بازپراخت اقساط آن، طبق خواستهٔ رباخواران و نه بر مبنای ملاحظات قبیله‌ئی، صورت می‌پذیرد. حکمرانی پولی رباخواران، قوانین جدیدی در جهت حمایت از وام‌دهنده در مقابل وام‌گیرنده پدید می آورد. طبق این قوانین، در صورت عدم پرداخت به‌موقع قسط یا ربای وام زمین بدهکار فروخته شده و به‌تصاحب وام‌دهنده در می‌آمد و اگر بهای زمین تکافوی مقدار بدهی را نمی‌کرد، فرزندان بدهکار و حتی خود او به‌بردگی فروخته می‌شدند تا طلب وام‌دهنده وصل گردد{{نشان|۳۶}} بدین‌ترتیب، مایملک تولیدکننده‌ی کوچک جامعه قبیله‌ئی، در تصرف رباخواران و خود او در جرگه بردگان در می‌آمد و جامعه برده‌داری گسترش می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جوامع برده‌داری و فئودالی از آنجا که دیگر وسائل تولید در مالکیت تولیدکنندگان مستقیم (بردگان و سرف‌ها) قرار ندارد، ربا شیوهٔ تولیدی را نابود نمی‌سازد بلکه فقط زندگی را بر تولیدکنندگان مشکل‌تر می‌سازد. برده‌دار یا خان فئودال مقروض، ستم بر تولیدکنندگان را افزایش می‌دهد زیرا که خود نیز تحت ستم رباخوار می‌باشد و یا اینکه بالاخره تمام هستی‌اش را به‌رباخوار وا می‌گذارد، که در این صورت رباخوار خود صاحب برده یا زمین‌دار می‌شود. بدین‌ترتیب جای استثمارگر قدیم را، که استثمارش کم و بیش جنبهٔ پدرسالاری داشت، یک تازه به‌دوران رسیدهٔ بیرحم و دیوانهٔ پول می‌گیرد، اما به‌هر حال شیوهٔ تولید عوض نمی‌شود. البته در جوامع فئودالی در مورد تلویزیونی کوچک (صنعتگران و اصناف مستقل شهری) ربا همان نقش تخریبی خود را بازی می‌کند ولی چون این اشکال تولید در خارج از روابط تولیدی فئودالی قرار دارند. این عمل مستقیماً به‌استحالهٔ شیوهٔ تولید فئودالی نمی‌انجامد{{نشان|۳۷}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طور کلی می‌توان گفت که در نظام‌های ماقبل سرمایه‌داری، نقش ربا تنها به‌تخریب و تجزیهٔ اشکال مالکیتی که مبنای سازمان سیاسی را تشکیل می‌دهند، محدود است. در نظام تولید آسیائی، ربا حتی می‌تواند برای دوران‌های طولانی ادامه یابد و تنها منجر به‌فساد سیاسی و اقتصادی شود ربا می‌تواند از طریق انهدام زمین‌دار و تولیدکنندهٔ کوچک و نیز با تمرکز ابزار تولید به‌صورت سرمایه، به‌عنوان یکی از عوامل ایجاد شیوهٔ تولید سرمایه‌داری به‌حساب آید اما فقط زمانی‌که، دیگر شرایط لازم نیز مهیا باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه دیدیم، ربا شکل ویژهٔ خود را عمدتاً در رابطه با تولیدکنندگان کوچک حاصل می‌نماید. رباخوار در جوامع مختلف تمام اشکال تولیدی را که در آن‌ها تولید‌کننده مالک وسائل تولیدی خویش است، به‌نابودی می‌کشاند، تمام مازاد تولید را به‌صورت ربا از تولیدکنندگان می‌گیرد و برای آن‌ها حداقل معیشت را باقی می‌گذارد (این حداقل معیشت بعدها تبدیل به‌مزد کارگری می‌شود). در شیوهٔ تولید سرمایه‌داری پیشرفته، کارگر مالک وسائل تولید خویش یعنی مزرعه‌ای که می‌کارد یا مواد اولیه‌ئی که به‌کار می‌گیرد و غیره، نیست. شیوهٔ تولید سرمایه‌داری به‌پراکندگی وسائل تولیدشان جدا سازد، زیرا که آن‌ها پیش از این جدا شده‌اند. به‌علاوه در شیوهٔ تولید سرمایه‌داری، کارگر مزدبگیر همهٔ مازاد تولید را که مرکب از بهره، اجاره و سود می‌باشد، برای سرمایه‌دار تولید می‌کند. بنابراین مقایسه ربا که تمام مازاد تولید را می‌مکد، با بهره بانکی مدرن که، حداقل در مواقع عادی، فقط قسمتی از مازاد را جذب می‌کند، نامعقول می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانیکه تفاوت بهره بانکی در جامعه سرمایه‌داری و ربا را تفاوتی کمی و از حیث مقدار می‌پندارند - تا چه رسد به‌کسانیکه آندو را یکسان می‌شمارند.{{نشان|۳۸}} - این نکته اساسی را نادیده می‌گیرند که، در حقیقت، این اختلاف بین دو شیوهٔ تولید - و روابط اجتماعی مربوط به‌آن‌ها - است که بهره را از ربا متمایز می‌گرداند. آنچه سرمایه پولی در نظام سرمایه‌داری را از سرمایه ربائی جدا می‌کند، به‌هیچ وجه ماهیت یا خصوصیت خود این سرمایه نیست. بلکه شرایط متفاوتی است که تحت آن عمل می‌نماید و خصوصیت کاملاً متفاوت وام‌گیرنده‌ایست که در مقابل وام‌دهنده قرار می‌گیرد. تاجر و کارخانه‌دار در نظام سرمایه‌داری، خود به‌عنوان سرمایه‌دار در برابر وام‌دهنده ظاهر می‌شوند و وام در دست آن‌ها به‌صورت سرمایه (وسائل تولید متمرکز در دست سرمایه‌دار برای جذب مازاد تولید) عمل می‌کند. پس به‌طور کلی می‌توان گفت که سرمایهٔ پولی تحت نظام سرمایه‌داری، با شرایط  شیوهٔ تولید سرمایه‌داری وفق داده می‌شود. البته این بدان معنی نیست که رباخواری در نظام سرمایه‌داری به‌کلی از میان می‌رود. در رابطه با طبقات و اشخاصی که نتوانند و همچنین در شرایطی که نشود بر طبق آنچه شیوهٔ تولدی سرمایه‌داری ایجاب می‌کند، وام گرفت. بهره در نظام سرمایه‌داری به‌شکل ربا ظاهر می‌شود. مثلاً وامی که نتیجه احتیاج شخصی است. وامی که شخص خرده پا که هنوز مالک وسائل تولید خویش است داده می‌شود. از جمله این موارد می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با پیدایش شیوهٔ تولید سرمایه‌داری در قرون ۱۷ و ۱۸ میلادی در اروپا، سرمایه ربائی دیگر نمی‌توانست جوابگوی الزامات جدید اقتصادی باشد. در این مرحله سیستم اعتباری به‌عنوان عکس‌العملی در مقابل رباخواری تحول می‌یابد. این دقیقاً بدان معناست که سرمایه پولی به‌تبعیت از الزامات و شرایط نظام سرمایه‌داری، واداشته می‌شود. بدین ترتیب تحت نظام سرمایه‌داری، در سرمایه ربائی تغییر کیفی حاصل می‌شود. یعنی در سیستم اعتباری جدیدی که در قرون فوق در اروپا شکل می‌گیرد، دیگر سرمایه پولی بر سرمایه صنعتی و تجاری مسلط نیست بلکه عکس آن صدق می‌کند{{نشان|۳۹}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایه‌گذاران سیستم اعتباری و بانک‌داری جدید، در مبارزه بر علیه تسلط رباخواران، نقطهٔ آغاز حملهٔ خود را ضدیت با بهره و سرمایه پولی قرار ندادند بلکه برعکس، شناخت حقوقی و عمومیت دادن آن را وسیلهٔ این مبارزه گردانیدند. سر جی. چایلد (Sir J. Child) پدر بانکداری انگلیس و یکی از پیشگامان این مبارزه چنین می‌نویسد «ااگر قبول کنیم که این تجارت است که کشور را ثروتمند می‌گرداند و اگر بپذیریم که کاهش نرخ بهره تجارت را گسترش می‌دهد پس بدون شک محدود کردن قدرت انحصاری رباخواران یکی از شروط عمدهٔ افزایش ثروت کشور است...» سیستم بانکداری جدید، برای مبارزه با انحصار رباخواران، به‌وجود آمده و گسترش یافت. این سیستم، از طرفی به‌وسیله جمع کردن ذخایر پولی راکد و روانه ساختن آن به‌بازار پول، و از طرف دیگر با محدود کردن انحصار پولی فلزات قیمتی از طریق ایجاد پول اعتباری، به‌قدرت انحصاری رباخواران خاتمه داده و سرمایه پولی را در خدمت سرمایه تولیدی به‌کار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صفحات قبل، نقش رباو بهره در نظام‌های مختلف اقتصادی تا ظهور و گسترش سرمایه‌داری، مورد بررسی و مقایسه قرار گرفت. از مجموع بررسی فوق چنین بر می‌آید که نقش بهره، همانند دیگر مقولات اقتصادی در هر جامعه بستگی به‌روابط تولیدی حاکم بر آن جامعه و روابط اجتماعی منطبق با آن دارد. بنابراین صدور یک حکم کلی راجع به‌نقش بهره و به‌طریق اولی، اظهار نظر دربارهٔ محاسن و معایب و حتی امکان حذف یا ابقاء، بدون در نظر گرفتن روابط تولیدی حاکم در بخش‌های مختلف اقتصادی، امکان‌پذیر نمی‌باشد. در قسمت بعدی این مقاله، با توجه به‌نکات مذکور در فوق، به‌بررسی نقش بهره در جوامع عقب مانده کنونی در به‌خصوص در جامعه فعلی ایران می‌پردازیم. اما در خاتمه این مبحث و در رابطه با آن، بهتر است نگاهی کوتاه به‌عملکرد بهره در نظام سوسیالیستی بیندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نظام سوسیالیستی  به‌واسطهٔ کنترل و مالکیت عمومی وسائل تولید، بهره به‌عنوان درآمد حاصل از سرمایه پولی، علت وجودی خویش را از دست می‌دهد. در این نظام، مالکیت خصوصی محدود و تخصیص منابع عملکرد از فیزیکی و مالی، به‌طور عمده توسط دولت انجام می‌شود. بدین ترتیب دریافت و پرداخت وام به‌طور کلی (وصرف نظر از موارد استثنائی) در انحصار دولت قرار می‌گیرد. بهره در نظام سوسیالیستی فاقد نقش خود در سایر نظام‌های اقتصادی (یعنی تخصیص تمام یا قسمتی از مازاد تولید به‌سرمایه پولی) می‌باشد. زیرا که در این نظام، دولت کنترل مستقیم بر وسائل تولید و در نتیجه بر مازاد تولید اعمال می‌نماید. به‌هرحال در کشورهای سوسیالیستی معاصر، بهره در تنظیم سیاست‌های پولی دولت و در برنامه‌ریزی اقتصادی، به‌درجات متفاوت، مورد استفاده قرار می‌گیرد. برای تشویق و جلب پس‌اندازهای خصوصی، بهره‌ئی - هر چند اندک - به‌این گونه پس‌اندازها پرداخت  می‌شود. پس‌اندازهای جمع‌آوری شده از طریق فوق، به‌تامین منابع مالی لازم جهت اجرای برنامه‌ریزی اقتصادی، کمک می‌نمایند. به‌علاوه کشورهای سوسیالیستی در مواردی به‌استقراض عمومی، از طریق صدور اوراق قرضه با بهره (و یا بدون بهره) و فروش آن به‌افراد و مؤسسات مختلف، مبادرت می‌نمایند، مثلاً در کشور شوروی بهره‌ئی بین ۲ تا ۵ درصد به‌پس‌اندازهای خصوصی نزد بانک‌های دولتی پس‌انداز، پرداخت می‌گردد. همچنین این کشور در سال‌های قبل از ۱۹۵۷، به‌دفعات به‌صدور اوراق قرضه دولتی با بهره، اقدام کرده است. بانک دولتی شوروی و نیز بانک تخصصی سرمایه‌گذاری آن وام‌های گوناگونی به‌مؤسسات تولیدی، دیگر سازمان‌های دولتی، مزارع اشتراکی و حتی به‌اشخاص حائز شرایط (مثلاً برای ساختن یک خانه) پرداخت می‌نمایند که معولاً نرخ بهره این وام‌ها بسیار پائین بوده و از ۱ یا ۲ درصد تجاوز نمی‌کند.{{نشان|۴۰}} نقش دیگر بهره در کشورهای شوت در رابطه با سرمایه‌گذاری و تخصیص اعتبارات دولتی مطرح می‌گردد. در این کشورها یک نرخ بهره صوری (shadow) یا نرخ تنزیل اجتماعی (social rate of discount) تعیین می‌شود که به‌صورت یکی از پارامترهای معادلات برنامه‌ریزی در می‌آید. این نرخ برای محاسبه بازدهی نسبی پروژه‌ها (که از لحاظ مدت زمان احداث و طول عمر متفاوت می‌باشند) و انتخاب بین آن‌ها، مورد استفاده واقع می‌شود. البته باید متذکر شد که نقش بهره در تخصیص اعتبارات، در کشورهای مختلف سوسیالیستی فوق می‌نماید. در کشورهائی که برنامه‌ریزی اقتصادی و تخصیص اعتبارات دولتی، به‌صورت مترکز و بر مبنای بازده طرح‌ها و یا عوامل سیاسی - اجتماعی  دیگر انجام می‌پذیرد. بهره اعتبارات پرداختی عملاً چندان اهمیتی ندارد (مثلاً کشور شوروی که در بالا اشاره شد). اما در مواردی که برنامه‌ریزی غیر متمرکز بوده و نیروهای بازار نیز تا حدودی در تخصیص اعتبارات تأثیر می‌گذارند (مثلاً یوگسلاوی)، نرخ بهرهٔ اینگونه اعتبارات اهمیت بیشتری می‌یابد.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}} اقتصاددانان در این باره تئوری‌های زیادی عرضه داشتند که برای مثال می‌توان به: بوم باورک، ویکسل، فیشر، والراس، کینز و فریدمن و … اشاره کرد که هر یک تئوری خاصی بر مبنای فرضیات معینی ساخته‌اند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}} این مختصری از تئوری بهره و سرمایه فیشر بود. تئوری‌های دیگر اقتصاددانان این گروه نیز در اینکه بهره در رابطه با عرضه و تقاضای منابع وامی تعیین می‌شود، با تئوری فوق تشابه دارند. وجه تمایز آن‌ها در چگونگی تحلیل این عرضه و تقاضا است. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۹}} M. Kalecki: &amp;quot;Theory of Economic Dynamics&amp;quot;, London, 1954. در این کتاب کالتسکی به‌تشریح تئوری‌های خود که امروزه به‌نظریات کینزی شناخته شده‌اند، می‌پردازد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۰}} Ibid, Part 2, PP. 45-67&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۱}} البته نرخ بهره بر سرمایه‌گذاری بلند مدت و در نتیجه بر تقاضای موثر و مقدار تولید اثر می‌گذارد ولی این تاثیر چندان قابل ملاحظه نیست.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۲}} M. Friedman: &amp;quot;Sutdies in the Quantity theory of Money&amp;quot;, 1956&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۳}} مطالب این قسمت از مقاله، به‌طور عمده از K. Marx: &amp;quot;Capital&amp;quot; Vol. III, Ch. 36, PP. 593-613 اقتباس شده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۴}} فردریک انگلس: «منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت»، ترجمه مسعود احمدزاده، ص ۲۳۴.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۵}} نابودی زمین‌داران بزرگ و فقر و بدبختی تولیدکنندگان کوچک توسط رباخواران سبب ایجاد مقادیر عظیمی از سرمایه پولی می‌شود. و لیکن تا چه حد این روند موجب از بین رفتن شیوه تولید قدیمی می‌گردد (چنانکه در اروپا اتفاق افتاد) و اینکه آیا نظام سرمایه‌داری جانشین آن می‌شود، بستگی به‌تحولات تاریخی و شرایط دیگر دارد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۶}} انگلس: همان کتاب، ص ۱۵۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۷}} در این رابطه به‌مباحثه موریس داب و پل سویزی درباره گذار از شیوه تولید فئودالی به‌سرمایه‌داری، در کتاب زیر مراجعه شود: R. Hilton, (ed.): &amp;quot;Transition from Feudalism to Capitalism&amp;quot; NLB, London, 1978, PP. 33-67&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۸}} برداشت یکسان از بهره و برا، توسط کسان زیادی صورت گرفته که از آن جمله‌اند: توانایان فرد: همان کتاب، ص ۱۷۶-۱۵۴ و همچنین کتاب: «بیت‌ِالمال اعتباری»، انتشارات میلاد، سال ۱۳۵۷، ص ۱۴۳-۱۲۲ و م. الف. منان: «اسلام و روش‌های نوین بانک‌داری»، در مجلهٔ Islamic Review شماره نوامبر ۱۹۶۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۹}} در این باره باید افزود که نظام سرمایه‌داری معاصر مواردی نیز مشاهده می‌شود که سرمایه‌های بانکی، سرمایه‌داری صنعتی را تحت سیطره خود قرار می‌دهند. اما به‌هر حال این امر چندان عمومیت ندارد، چنان‌که در موارد دیگر کمپانی‌های بزرگ بین‌المللی بانک‌های مخصوص خود را ایجاد و اداره می‌نمایند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۰}} W.N. Loucks % W.G. Whitney: &amp;quot;Comparative Economic Systems&amp;quot;, Ch.27 (The Soviet Financial and Marketing System), PP.444-455&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%90%D8%AA%D9%90%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85_%D9%88_%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C&amp;diff=27015</id>
		<title>بِتِلهایم و تجربهٔ شوروی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%90%D8%AA%D9%90%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85_%D9%88_%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C&amp;diff=27015"/>
		<updated>2011-11-27T16:33:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:9-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: رالف میلی‌باند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شارل بتلهایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کتابی دارد به‌نام «نبرد طبقات در اتحاد جماهیر شوروی» دورهٔ اول این کتاب (۲۳-۱۹۱۷) اخیراً به‌نام «مبارزهٔ طبقاتی در اتحاد شوروی» به‌فارسی ترجمه شده است. آن چه در اینجا می‌خوانید نقدی است از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رالف میلی‌باند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در سال ۱۹۷۵ بر متن فرانسوی این اثر نوشته است.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شارل بتلهایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در پیشگفتار کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد طبقات در شوروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۲۳-۱۹۱۷ اشاره می‌کند که مدت چهل سال در باب جامعهٔ شوروی تحقیق می‌کرده است و باز بنا به‌گفتهٔ خود او تا چند صباحی پس از کنگرهٔ بیستم سال ۱۹۵۶ هیچ دلیلی نداشته است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحاد شوروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌رغم تمامی «مشکلات و تناقضات» بنابر اعتقاد همیشگی بتلهایم، نتواند به‌سوی سوسیالیسم و کمونیسم حرکت کند. در واقع بتلهایم می‌اندیشید کنگرهٔ بیستم حزب خود نمایانگر این امر است که حزب کمونیست اتحاد شوروی قابلیت آن را دارد که هر گاه «اشتباهات» او نیاز به‌اصلاح داشته باشد به‌انتقاد از خود بپردازد. بتلهایم از آن زمان به‌بعد تغییر عقیده داده است. لیکن ارزش دارد که در همه جانبه بودن این تغییر بررسی عمیق‌تری صورت گیرد. زیرا اکنون بتلهایم معتقد است که اتحاد شوروی یک کشور سرمایه‌داری از نوع خاص آن است (هرچند که چندان خاص هم نیست، چرا که مثلاً می‌نویسد: «این قوانین انباشت سرمایه‌داری و در نتیجه قوانین سود است که استفاده از ابزار تولید را تعیین می‌کند.») و این کشور «سرمایه‌داری دولتی» توسط یک «بورژوازی دولتی» اداره می‌شود که هدفش سلطه‌گری در داخل کشور و امپریالیسم در خارج از کشور است. به‌هر حال، بتلهایم گمان نمی‌کند که چنین وضعی تاسی از نوعی تغییر تأسف‌بار ضدانقلابی باشد که در این بیست و چند سال اخیر به‌وقوع پیوسته است. بلکه این تغییرات را ناشی از تمرکز چندین گرایش می‌داند که از همان آغاز انقلاب شوروی وجود داشته است. بنابراین، او در صدد است که در چند کتاب - که کتاب حاضر نخستین جلد آن است- با توجه به‌ترتیب زمانی این فرآیند تاریخی را توضیح دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این نظر که تحولاتی که پس از نخستین سال‌های انقلاب در اتحاد شوروی حاصل شد نتیجهٔ منطقی و یا اجتناب‌ناپذیر گرایش‌های نخستین است ابداً دیدگاه تازه‌ئی نیست. یک چنین نظری اگر مضمون غالب نوشته‌های در این زمینه نباشد، امّا به‌شکل‌های متفاوتی مضمون خیلی از آن‌ها بوده است. به‌ویژه آثاری که نظری خصمانه به‌بلشویسم دارند و استالینیسم را با تمام دهشتبارش نتیجهٔ «اجتناب‌ناپذیر» لنینیسم و حتی مارکسیسم می‌دانند از همین دیدگاه سود جسته‌اند. بتلهایم به‌نوبهٔ خود از نقطهٔ مخالف این طیف در این باره می‌نویسد. یعنی از دیدگاهی که می‌توان آن را دورنمای مائوئی یا چینی توصیف کرد. مقولاتی نیز که او از آن‌ها سود می‌جوید مقولاتی است که رهبران کمونیست چین برای تحلیل اتحاد شوروی در زمان معاصر به‌کار می‌برند. بتلهایم آشکارا می‌گوید که نظریات فعلی وی درباره اتحاد شوروی و انکشاف آن در طی زمان، تا حد بسیار زیادی تحت تأثیر تجربهٔ چین - یا آن‌چه او از این تجربه می‌فهمید - شکل گرفته است. کار بتلهایم جاه‌طلبانه‌ترین و جامع‌ترین تلاش «غربی»، در به‌کارگیری مقولات مائوئی است به‌منظور روشن کردن تاریخ اتحاد شوروی - و این مجلد به‌روشنگری پنج سال نخستین تجربهٔ شوروی اختصاص یافت است. در واقع همین نکته این کتاب را جالب می‌کند. زیرا واقعاً چیز تازه‌ئی به‌واقعیت تاریخی آن سال‌ها نمی‌افزاید و بسیار سرسری از این مسایل می‌گذرد. حق این بود که در باب این کتاب، به‌عنوان نوعی نظریه و تفسیر سوسیالیستی، قضاوت کرده شود، و هم از آغاز باید بگویم که به‌نظر من گرچه این مجلد از کتاب به‌عنوان یک بخش بسیار بورژوازی دولتی مرا تکان داده است. امّا خالی از فایده نیست. چون بتلهایم نویسندهٔ سوسیالیست ارجمندی است، و این واقعیت که کتاب او ضعف‌های فلج‌کنندهٔ فراوانی دارد ما را به‌فهم مقولاتی می‌برد که او به‌کار می‌گیرد. یعنی مقولاتی که امروزه رواج عام دارد. وانگهی مسايلی که در اینجا مطرح شده امروزه از اهمیت خاصی برخوردار است، و از آن جا که بتلهایم در آن‌ها به‌بحث پرداخته، ایجاب می‌کند که به‌آن‌ها دقیقاً توجه کرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اکونومیسم (Economism)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بتلهایم تحلیلش را با حکمی که اکنون اشتهار عام یافته آغاز می‌کند. او می‌پندارد که بزرگ‌ترین اشتباهی که جنبش کارگری از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین‌الملل دوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین‌الملل سوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با آن درگیر بوده (و همین اشتباه تمامی تجربهٔ شوروی را نیز فرا گرفته)- «اکونومیسم» است. بتلهایم اگر چه این واژه را به‌شکلی دلبخواه و ولنگارانه به‌کار برده امّا از آن برای تفسیر سه مسألهٔ متفاوت سود جسته است. مسأله اول این اعتقاد است که مالکیت جمعی ابزار تولید با تغییر سوسیالیستی مناسبات تولیدی همزمان است. یا دست کم چنین تغییری را لزوماً به‌دنبال دارد. مسألهٔ دوم (که با مسألهٔ اوّل رابطه دارد) این اعتقاد است که توسعهٔ نیروهای تولیدی «اولویت» دارد. به‌عبارت دیگر، فرض است که مناسبات سوسیالیستی تولید به‌سطح معینی از توسعه نیروهای تولید وابسته است [و یا این که قبل از چنین مناسباتی باید چنین سطحی از توسعه وجود داشته باشد.م.] سومین خطای اکونومیسم، بنا بر یک چنین گزارشی، این باور است که: چون مالکیت خصوصی از میان برود و سرمایه‌داران نابود شوند، خصلت همهٔ ارگان‌های قدرت، به‌ویژه دولت، دیگرگون خواهد شد، و آن‌ها منعکس‌کننده و حتی مجسم‌کنندهٔ دیکتاتوری پرولتاریا خواهند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بتلهایم در این اعتقاد که این مسایل کژدیسی‌های بزرگ مارکسیسم است، مسلماً برحق است. در حقیقت این نکته را می‌توان به‌طور کلی‌تری مورد توجه قرار داد: به‌بیان ساده، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکونومیسم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شکلی از تقلیل‌گرائی تاریخی و جامعه‌شناسانه است که هرگونه توضیح و طرح را که بر آن استوار باشد به‌شکست محکوم می‌کند. با این همه، باید دو صفت به‌چیزی که بتلهایم از این امر ارائه می‌دهد، افزود. اوّل، این که شک است که کژدیسی اکونومیستی مارکسیسم به‌این شدت و حدّتی باشد که بتلهایم ارائه می‌کند. این کژدیسی حتی در آن فاصلهٔ زمانی که عمدتاً به‌خاطر هدف‌های سلطه‌جویانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین‌الملل سوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌رهبری یا فشار استالین، به‌شکل غالبش وجود داشت باز چنین ابعادی نداشت، اکونومیسم را نباید در زمینهٔ بورژوازی دولتی جلوه دادن پدیده‌هائی که نیاز به‌تعمق بیش‌تری دارد به‌کار برد، و نباید آن را تنها پاسخ موجود [آن مسأله] دانست. اگر چه در جنبش کارگری قبل از استالینیسم نیز کژدیسی اکونومیستی وجود داشت امّا به‌سادگی می‌توان دربارهٔ آن اغراق کرد. امّا، نکته دوم، که مهم‌تر است، این است که تقبیح اکونومیسم به‌شیوهٔ بتلهایم این خطر را دارد که عوامل اقتصادی را ناچیز جلوه دهیم (یعنی آن عواملی که هر برداشتی هم از آن‌ها بشود، هرگز «اقتصادی» صرف نیستند). مسلماً یکی از نتایج ناچیز جلوه دادن عوامل اقتصادی آن روی سکهٔ اکونومیسم است که گاهی «اراده‌گرائی» هم نامیده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در متن حاضر، این ناچیز جلوه دادن [عوامل اقتصادی] ناشی از خوش‌بینی زیاد به‌تجربهٔ چین است. به‌این ترتیب بتلهایم ادعا می‌کند: «نمونه چین نشان می‌دهد که لازم نیست (و در واقع خطرناک است) که ابتدا پایه‌های عینی یک جامعه سوسیالیستی را بسازیم و تغییر روابط اجتماعی متناسب با سطح بالاتر نیروهای تولیدی را به‌بعد موکول کنیم.» لیکن نمونهٔ چین نتیجهٔ مشابه آن‌چه را بتلهایم استنتاج می‌کند «نشان» نمی‌دهد. تجربهٔ چین نمایانگر این نکته است که میزان ابداعات بسیار بیش‌تر از آن چیزی است که تعصب استالینیستی توصیه می‌کرد، وانگهی چنین ابداعاتی در زمینه‌های متفاوت چین در شرایط اقتصادی نامساعدتر از آن چه چشم‌انداز خام اکونومیستی نشان می‌دهد امکان‌پذیر است. امّا خود چینی‌ها در ناچیز جلوه دادن وزنهٔ عوامل اقتصادی (تا چه برسد به‌نادیده گرفتن آن‌ها) کم‌تر دخیل بوده‌اند تا بسیاری از ستایشگران. و این خود امتیاز آن‌هاست. و واقعاً چه‌گونه می‌شد که در کشوری که هنوز هم از هر نظر عقب افتاده است چنین نباشد؟ بتلهایم خود کاملاً از معنای توسعه‌نیافتگی آگاه است و در نتیجه می‌کوشد که آن را در قالب خود بگنجاند، یعنی تکامل نیروهای تولیدی و تغییر سوسیالیستی مناسبات تولیدی باید به‌مثابهٔ «وظایف مشترک» به‌شمار آید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بتلهایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید این همان چیزی است که حزب کمونیست چین در قالب عبارت «انقلاب کنید و تولید را به‌پیش ببرید» بیان می‌کند. امّا چنین بیان و شعارهائی نه تنها مسایل عملی بلکه مسایل نظری را هم، که پائین بودن سطح نیروهای تولید در راه ایجاد جامعه سوسیالیستی به‌وجود می‌آورد، حل نمی‌کند. البته این را باید از این گونه ادعاهای لفظی که چنین جامعه‌ئی به‌وجود آمده است یا اینجا و آنجا در حال به‌وجود آمدن است متمایز کرد. بتلهایم با تأسف اشاره می‌کند که مارکس و لنین نیز هرگز به‌نحو همه‌جانبه‌ئی  از آن چه او آن را تفکر اکونومیستی می نامد مبرا نبوده‌اند. امّا اکونومیسم، به‌معنائی که مقصود بتلهایم است، این نیست که ما سطح انکشاف تولید را به‌مثابهٔ عامل اصلی محدود کننده به‌شمار آوریم! اکونومیسم یعنی تعیین حدودی آن‌چنان تنگ‌نظرانه که امکان ابداع سوسیالیستی را از میان می‌برد؛ و نیز معنای دقیق‌تری هم دارد که اشاره است به‌این عقیده که سطح عالی نیروهای تولیدی تحت ماهیت جمعی ضرورتاً و به‌طور خودکار مناسبات سوسیالیستی تولید را به‌وجود می‌آورد. ورای چنین تعاریفی «اکونومیسم» درمان بی‌خطر افسون‌خوانی و ظفرنمونی است، گردهمائی چه دیگر نمی‌توان آن را اکونومیسم خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌همین ترتیب، پافشاری بتلهایم در این مورد که استحالهٔ (Transformation) حقوقی مالکیت برای ایجاد استحالهٔ مناسبات تولید کافی نیست ما را در هوشمندی بتلهایم به‌شک می‌اندازد. این مسأله حقیق دارد امّا رو کردن معیار «صرف» ملی کردن که امروزه حتی در میان مارکسیست‌ها رایح شده است متضمن این خطر است که اصولاً اهمیت چنین معیارهائی را به‌مثابهٔ شرط لازم رسیدن به‌هر چیز دیگر بی‌ارزش کنند. ملی کردن به‌معنای اجتماعی کردن نیست. لیکن اجتماعی کردن - اگر اصلاً اقبالش را داشته باشیم - استحالهٔ حقوقی مالکیت را اقتضاء می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بتلهایم در تأکیدی که بر مناسبات سوسیالیستی تولید می‌کند برحق است، اما می‌توان پرسید که منظور واقعی او از این سخن چیست؟ یکی از ضعف‌های اصلی کتاب او دقیق نبودن در این زمینه است. او در جائی که مناسبات را چنین تعریف می‌کند: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«آن شکل از فرآیند اجتماعی تملک»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (احتمالاً این بدان معنی است که چه کس چه چیزی به‌دست می‌آورد) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«آن مقامی که شکل این فرآیند به‌کارگزاران تولید می‌دهد»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یعنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مناسباتی که در تولید اجتماعی آن‌ها ایجاد شده است»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (احتمالاً بدین معنی که چه کسی چه کاری را و تحت چه شرایطی انجام می‌دهد). لیکن این مسلماً فقط اشاره‌ئی است به‌پرسش‌هائی که می بایست مطرح شود. افزون بر این، بتلهایم این مناسبات تولید را در داخل جامعیت مناسبات اجتماعی قرار می‌دهد. مناسباتی که همه از درون به‌هم پیوسته‌اند و به‌منظور خلقِ جامعه سوسیالیستی می بایست «انقلابی» شوند. بتلهایم نیز اشاره می‌کند که خلق جامعه سوسیالیستی یعنی رسیدن به‌آن نظام اجتماعی که وجه تمایز اساسی آن محو تقسیم اجتماعی «کار مدیریت» و «کار اجرائی» است. یعنی، جدائی بین کار یدی و کار فکری، و تفاوت بین شهر و روستا و کارگران و دهقانان باید از میان برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیرم چنین باشد، امّا همان گونه که بتلهایم مکرراً و به‌درستی پافشاری کرده است، چنین نظامی باید در یک فرآیند طولانی و دشوار و دردناک پدید آید، (حتی اگر فرض کنیم که تحقق کامل آن امکان‌پذیر باشد). در این میان مشکل مناسبات سوسیالیستی تولید، که می‌بایست به‌مثابهٔ بخشی از این فرآیند طولانی دشوار و دردناک به‌شمار آید، همچنان باقی است. مشکل اساسی تعیین معیارهائی است که قضاوت در این زمینه را ممکن می‌سازد که آیا در این زمینه پیشرفت‌هائی صورت می‌گیرد یا نه؟ و هر چه معیارها دقیق‌تر، بهتر. لیکن بتلهایم اصلاً در تعیین چنین معیار‌هائی کمکی نمی‌رساند، و در واقع چیزی ندارد که به‌نام چنین معیارهائی ارائه دهد. بتلهایم به‌ما می گوید «پرولتاریا با استقرار قدرت طبقاتی خود و با ملی کردن چند کارخانه این امکان را - امّا فقط امکان را - به‌دست می‌آورد که فرآیند واقعی تولید را انقلابی کند. و در نتیجهٔ مناسبات نوین تولید، تقسیم اجتماعی توین کار و نیروهای تولیدی نوینی به‌وجود آورد. تا زمانی که چنین وظیفه‌ئی انجام نگرفته مناسبات قبلی تولید سرمایه‌داری و همچنین اَشکال تجلّی و اَشکال  ایدئولوژیکی‌ئی که این مناسبات در آن‌ها نمودار می‌شوند، پایدار می‌ماند. تا این وظیفه به‌تمامی انجام نگرفته باشد، یعنی اگر بخشی از آن مناسبات قبلی تغییر یافته باشد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گذار سوسیالیستی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در راه است. و می‌توان از «جامعه سوسیالیستی» سخن گفت.» چرا می‌توان از این «فرآیند گذار» به‌عنوان عامل تعیین‌کننده یک «جامعهٔ سوسیالیستی» سخن گفت روشن نیست. اما آشکار است که حتی با کمنار گذاشتن این مسأله به‌هیچ وجه به‌پرسشی که ابتدا مطرح شده بود پاسخی داده نشده است. یعنی که آیا این «فرآیند گذار» واقعاً متضمن چیزی که نهادی (یا به‌هر اصطلاح دیگر) خوانده می‌شود هست؟ چه کسی چه چیزی به‌دست می‌آورد؟ چه کسی اداره می‌کند؟ تحت چه شرایطی؟ بتلهایم پاسخ این پرسش‌ها را یا نمی‌داند یا نمی‌گوید. چیزی که او می‌گید این است که این فرآیند گذار «مبارزهٔ طبقاتی» نوینی را در بر دارد و بحثی که بتلهایم در این کتاب در زمینهٔ این مبارزه می‌کند نه فقط به‌پرسش‌هائی که به‌دلیل «مناسبات سوسیالیستی تولید» مطرح می شوند پاسخی نمی‌دهد بلکه خود نیز پرسش‌های دیگری هم مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بورژوازی دولتی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بتلهایم در اوایل کتابش اشاره می‌کند که: «برای انهدام» مناسبات تولید سرمایه‌داری و «محو» طبقات متخاصم، یعنی پرولتاریا و بورژوازی، وجود دیکتاتوری پرولتاریا و دولت یا اشکال جمعی مالکیت کافی نیست. بورژوازی می‌تواند اشکال متفاوتی، و عمدتاً شکل بورژوازی دولتی را به‌خود بگیرد.» به‌رغم این واقعیت که در تحلیل بتلهایم مفهوم بورژوازی دولتی به‌وضوح اهمیت بسیار دارد، وی آن را به‌تفصیل مورد بحث قرار نمی‌دهد. این به‌ویژه نمایانگر این نکته است که به‌دلیل روشن نبودن این مفهوم او نمی‌تواند آن را در کتابش «بپروراند». اما بتلهایم می گوید که این مفهوم «بیانگر این امر است که به‌سبب نظام موجود مناسبات اجتماعی و پراتیک اجتماعی مسلط، به‌جای آن که وسایل تولید و محصولات در اختیار تولیدکنندگان مستقیم باشد، در اختیار کامل کارگزاران باز تولید اجتماعی است، هر چند که این وسائل رسماً به‌دولت تعلق داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به جای آنکه وسائل تولید و محصولات در اختیار تولیدکنندگان مستقیم باشد، به‌سبب نظام موجود مناسبات اجتماعی و پراتیک اجتماعی مسلط در اختیار کامل کارگزاران بازتولید اجتماعی است. هر چند که این وسائل رسماً به‌دولت تعلق داردم» بتلهایم بعداً در زیرنویس شرح می‌دهد که چون بورژوازی دولتی انسجام یافت سپس از راه مناسباتی که با وسائل تولید دارد، از طریق نقش آن در تقسیم اجتماعی کارگران رو سهمی که از ثروت تولید شده می‌برد، و هم‌چنین از طریق «پراتیک طبقاتیش» مشخص می‌شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بتلهایم در این تدوین و بیان، چون بسیاری موارد دیگر، یک فرض را مسلم می‌پندارد. یعنی فرضی که باید روشن شود، یا لااقل به‌بحث گرفته شود، و آن وجود بالفعل یک «بورژوازی دولتی» است. این مفهمومی است که مستلزم شکل‌بندی کاملاً دقیق طبقاتی است و باید ماهیت دقیق آن را تعیین کرد. اما چنین خواستی بیهوده است. بتلهایم آشکارا به‌نسخهٔ افراطی تز «طبقهٔ جدید» اعتقاد آورده است. او تاریخ ظهور چنین  طبقه‌ئی را هم نخستین روزهای انقلاب بلشویکی می‌داند. به‌نظر می‌رسد بتلهایم معتقد باشد که بر اثر تقسیم کار، عده‌ئی در دستگاه دولتی یا حزب «کار مدیریت» را به‌عهده می‌گیرند و «بورژوازی دولتی» را به‌وجود می‌آورند و به «مبارزهٔ طبقاتی» یا «پرولتاریا» می‌پرازند. چنین برداشتی به‌سختی می‌تواند به‌مثابهٔ جامعه‌شناسی فرآیندهای پیچیدهٔ قشربندی و تسلط، که بخشی از فرآیند استقرار رژیم‌های جمعی و به‌خصوص اتحاد شوروی است، به‌کار رود- آن الگوئی که [در مورد بورژوازی دولتی] از طریق صفاتی که می‌توان از بخش‌های مختلف کتاب استنباط کرد چندان که باید پیشرفته نیست. آن صفات را می‌توان به‌شرح زیر خلاصه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست، بتلهایم می‌نویسد: «این تصور کاملاً غلط است که همه کسانی را که شغل مدیریت در صنعت یا در دستگاه‌های اقتصادی و اداری را (در سال‌های بعد از انقلاب) اشغال کردند جزء بورژوازی دولتی بدانیم.» چون برخی از این مشاغل «توسط کمونیست‌ها» اشغال شد و کمونیست‌ها تا جائی که این مشاغل به‌آن‌ها امکان می‌داد در راه گسترش آرمان پرولتاریائی کوشیدند و تا سرحد امکان به‌کارگران کمک کردند که خود را از روابط بورژوائی رها کنند، و به‌ابتکارات‌شان میدان عمل دادند.» این کادرها، که عموماً حقوق‌شان در حد همان حقوق کارگران بود، بخشی از بورژوازی دولتی به‌حساب نمی‌آیند بلکه جزء پرولتاریا هستند «و از نظر مادی و ایدئولوژیکی در آن ادغام شده‌اند یا اغلب خود پایگاه طبقاتی پرولتری دارند.» در کتاب روشن نشده است که پراتیک گسترش آرمان پرولتاریائی چیست؟ تصویر ارائه شده متضمن این است که؛ بعضی از کادرها رأس این یا آن دستگاه قدرت قرار دارند، جزء بورژوازی دولتی‌اند حال آن که هستند افرادی که در رأس همین دستگاه‌های قدرت دارند و جزء بورژوازی دولتی به‌ شمار نمی‌آیند. چنین تصویری آشکارا به‌بورژوازی دولتی دلبخواه‌ترین و ذهنی‌ترین محتوی را می‌دهد. به‌جز مسأله درآمد این کادرها که آن هم می‌تواند خیلی ساده از طریق عواید متفرقه و مداخله مختلف افزایش یابد، عضویت در بورژوازی دولتی بر معیاری کاملاً نامتشخص استوار است. این معیار ممکن است توسط قدرت بالاتری وضع گردد. در چنین صورتی مسلماً این امکان وجود دارد که این قدرت بالاتر امروز یک کمونیست، فردا یک عضو بورژوازی دولتی و یا هر وقت دیگری چیز دیگری باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأثیری که مشخصه ذهنی یا خارجی برجای می‌گذارد از طریق دومین صفتی که بتلهایم ذکر کرده است یعنی آن چه که توسط حزب انقلابی ایجاد می‌گردد تحکیم می‌شود. چون «خصلت پرولتری» حزب «فقط در صورتی می‌تواند تداوم یابد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وحدت ایدئولوژیک آن بر اساس اصول مارکسیسم انقلابی استوار باشد و بر طبق این اصول عمل کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در نتیجه یک پیشاهنگ انقلابی به‌وجود می‌آید که از پشتیبانی تودهٔ کارگران برخوردار خواهد بود. به‌هر حال چون بتلهایم زحمت روشن کردن محتوای این وحدت را به‌خود نمی‌دهد ما در فهم مطلب چندان موفق نیستیم. اما آن چه بتلهایم به‌ما می‌گوید این است که «تعریف خط مشی انقلابی پرولتری نمی‌تواند صرفاً وابسته به‌«رأی اکثریت» باشد خواه این رأی در مجلس عوام یا مجلس کارگران به‌دست آید، و خواه در کنگرهٔ حزب پرولتری مجرب هم هنگام بروز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک موقعیت کاملاً جدید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معمولاً فقط یک اقلیت راه صحیح را در می‌یابد.» با در نظر گرفتن این امر، تعجبی ندارد که بتلهایم برداشت تقریباً انعطاف‌پذیری از دیکتاتوری پرولتاریا داشته و  مشکلی در این باب نداشته باشد که دیکتاتوری پرولتاریا را با دیکتاتوری حزب، در سال‌های پس از انقلاب بلشویکی، یکی بداند و از انزوای روزافزون حزب و «خودمدار شدن» آن استفاده کند و یکسره خبر از ظهور بورژوازی دولتی بدهد. چون «راه صحیح» یافته و اقلیت به‌صورت مبشر آن قلمداد شد (اگر کسی به‌آن تعلق داشته باشد یا آن را تصدیق کند) همهٔ مشکلات آسان می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در واقع این اقلیت نیست که بتلهایم از آن به‌عنوان وسیلهٔ ضدیت با تشکل و استحکام بورژوازی دولتی سود می‌جوید. بلکه این وسیله رهبر بزرگ است - و این سومین صفت این «الگو» است. اگر چه این امر به‌وضوح بیان نشده اما این آن چیزی است که بتلهایم پس از ۱۹۱۷، به‌ساختن کیش شخصیت لنین می‌پردازد. او از لنین به‌مثابهٔ رهبر همه چیز دانی یاد می‌کند که به‌چنان مکانیسمی مجهز است که در مواقع نادری که ممکن است اشتباهی از او سر بزند خود را تصحیح می‌کند. باید افزود که اغلب این اشتباهات را افراد دیگر به‌دلیل کاربرد غلط سیاست‌ها و نظریات درست لنین، مرتکب شده‌اند. در این دورنما لنین کاملاً آگاهانه به‌عنوان نمونهٔ دقیق نخستین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدر مائو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قالب‌ریزی شده است و حتی با همان کلماتی که اغلب برای توصیف رهبری مائو به‌کار برده شده است توصیف می‌شود. بدبختانه، نیروهائی که لنین علیه آن‌ها می‌جنگید - مانند هر گرایش مخالف دیگر - بسیار قوی بوده‌اند و نتیجه‌اش این بود که بورژوازی دولتی انکشاف و استحکام یافت. قبل از این که این موضوع را بیش‌تر بشکافیم باید توجه کرد که بتلهایم از «نیروی مخالف» دیگری هم یاد می‌کند. او این نیرو را مقاومت کارگران می‌خواند که سدی در راه امکان استحکام بورژوازی دولتی می‌سازد. اما این مقاومت، شکل ابتدائی مبارزهٔ طبقاتی است که واقعاً نمی‌تواند اثری بگذارد. بسیار شایان توجه و روشنگر است که بتلهایم آنگاه که به‌این نوع از «مبارزهٔ طبقاتی» می‌رسد به‌سبب رجوع مکرر به‌پراتیک پرولتری و غیره دچار تردید و احتیاط می‌شود. وی همچنین در مورد راهی که ممکن است از طریق آن اجرای مسایل دموکراتیک نهادی شود - و این اهمیت اساسی دارد - چیزی برای گفتن ندارد. قالب کلی اندیشهٔ بتلهایم او را بر آن می‌دارد که در ارگان‌های قدرت بیش‌تر به‌«کمونیست‌ها» اعتماد کند. یعنی به‌اقلیتی که «راه صحیح» را می‌دانند و به‌قائد اعظمی اعتماد کند که قادر است «برخلاف جریان شنا کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از لنینیسم تا استالینیسم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بتلهایم هم، مانند هر نویسندهٔ دیگری که از موضع‌گیری دربارهٔ انقلاب شوروی می‌نویسد، اشاره می‌کند به‌این که پس از فروکش کردن شوق و شور انقلابی، حمایت [مردم از بلشویک‌ها] کاهش یافت. اما باید گفت که شیوهٔ ارائه بتلهایم نه فقط چیزی به‌دانش ما نمی‌افزاید بل‌که از بعضی نظرهای مهم نیز به‌ آن چه می‌دانیم آسیب می‌رساند. این شیوهٔ معرفی را می‌توان به‌ویژه در سه مورد مهم، به‌این ترتیب مشخص کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آغاز باید گفت که کیش شخصیت لنین چندان مورد تأکید قرار گرفته است که سایر رهبران بلشویک این دوران را در هاله عمیقی از تاریکی فرو می‌برد. مسأله این نیست که این نوشته یک تاریخ‌نگاری بورژوازی دولتی یا «دور از انصاف» است - اگر چه این دو صفت در موردش صادق است - اما مسألهٔ بسیار مهم‌تر این است که این نوشته تا حدود زیادی مباحثاتی را که در آن سال‌ها جریان داشت از قلم می‌اندازد. این واقعیت است که درست در زمان بحران عمیق انقلابی بحث‌هائی در زمینه مسائل مهم و حیاتی میان جناح‌های مخالف در می‌گرفت بالقوه به‌گوش می‌رسید. در نوشته بتلهایم فقدان اغلب این مباحث عظیم به‌چشم می‌خورد. بتلهایم درک درستی از نزندگی حزب بلشویک میان سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱ و حتی برای یک دوره کوتاه پس از ۱۹۲۱ ندارد. حال آن که برای فهم دوران بعدی به‌یاد داشتن این مناظرات اهمیت اساسی دارد. هم‌چنین باید به‌یاد داشت که محدودیت‌های شدید سال ۱۹۲۱ به‌عنوان یک معیار موقتی که تحت شرایط بحران‌های عظیم قابل توجیه بود در نظر گرفته شد نه به‌مثابه یک پیروزی بزرگ در راه وحدت حزب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نوشته بتلهایم فقدان این مناظرات و کمی علاقهٔ او به‌گرایشات مختلف درون حزب زیاد تعجب‌آور نیست. آخر اگر همیشه حق با لنین بود، پس هر کس که با لنین به‌مخالفت بر می‌خاست و از پشتیبانی قلبی و مبرم او خودداری می‌کرد همیشه باید اشتباه کرده باشد. چنین مخالفینی می‌باید به‌خاطر انحراف راست یا انحراف چپ یا انحراف چپ و راست یا به‌عنوان عناصر خرده بورژوا یا آنارشیست‌های سندیکالیست (Anarcho-Syndicalist) یا به‌اتهام داشتن گرایش‌های اکونومیستی یا در هر حال به‌هر دلیل که باشد باید گنه‌کار بوده باشند. پس چنین مخالفینی نمی‌توانند چندان جدی باشند. در فهرست اعلام کتاب بتلهایم از تروتسکی فقط پنج، شش بار و از بوخارین هم فقط در همین حدود نام برده شده است. عملاً هیچ چهرهٔ انقلابی دیگری صلاحیت‌های استالین را نداشته که ابداً در این فهرست گنجانیده شود. در حقیقت در این داستان هیچ چهره‌ئی جز لنین این‌قدر ظاهر نمی‌شود و اگر شخصیت دیگری وارد می‌شود فقط در نقش یکی از طرفداران (یا مخالفین) درامی است که لنین چهرهٔ متمایز آن است. اگر بگوئیم که برای نگارش تاریخ آن سال‌ها چنین شیوه‌ئی عبث و گمراه‌کننده است به‌هیچ وجه از بزرگی لنین نکاسته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثانیاً بتلهایم در رابطه با همین شیوهٔ نگارش، ویژگی‌های پدیدهٔ خودمداری قدرت بتلهایم بلشویک‌ها را که در سال‌های بعد از انقلاب پیدا شد بر می‌شمارد. او به‌ویرانی عظیم آن‌ سال‌ها، به‌قحطی، بیماری، خرابی، جنگ دولت و اشغال کشور اشاره می‌کند. در اثر آن هفت و نیم میلیون نفر مردند و چهار میلیون نفر هم در جنگ در اثر بیماری‌های مسری، گرسنگی و سرما جان خود را از دست دادند. چنین شرایطی مسلماً از هواداران بلشویک‌ها که اکنون در رأس قدرت بوند، می‌کاست و در نتیجه به‌دنبال خود تمرکز قدرت از طرف بلشویک‌ها را ایجاب می‌کرد. نتیجهٔ چنین تمرکز قدرتی محو نسبی یا انهدام ارگان‌های توده‌ئی، به‌ خصوص شوراها بود که در ۱۹۱۷ به‌ابتکار خود توده‌ها پدیدار گشته بودند. شگفتی‌آور نیست که چنین موقعیتی می‌باید تورم عظیم بوروکراسی را هم از نظر تعداد و هم از نظر قدرت پدید آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه این فرآیند اکنون به‌صورت کاملاً مستند وجود دارد. اما بتلهایم نسبت به‌آن نظر خاصی دارد. به‌نظر او تقریباً در همین زمان یک بورژوازی دولتی در جریان شکل گرفتن بود. بتلهایم در پایان کتابش اشاره می‌کند که اکثر بلشویک‌ها مفاهیمی چون بوروکراسی و کژدیسی بوروکراتیک را به‌جای آن‌چه او تحلیل طبقاتی می‌نامد به‌کار می‌بردند و به‌این ترتیب «مناسبات سیاسی و ایدئولوژیک بورژوائی» را، یعنی آن مناسباتی را که این پدیده «بوروکراتیک» تنها جلوهٔ ظاهری آن بود، پرده‌پوشی می‌کردند. در این جا دو نکته قابل توجه است. اولین نکته که معتبر است این است که؛ در تحلیل تجربه شوروی مفاهیم «بوروکراسی» و «کژدیسی بوروکراتیک» خیلی به‌کار رفته است و این در واقع مفری بوده است برای رهائی از یک [تحلیل] جامعه‌شناختی جدی از چنین تجربه‌ئی. اما نکته دوم چندان معتبر نیست، چون بتلهایم از ما می‌خواهد که مفاهیم بورژوازی دولتی و مبارزهٔ طبقاتی را به‌جای بوروکراسی و کژدیسی بوروکراتیک به‌کار بریم. بی آن که بتواند آن مفاهیم را ذره‌ئی توجیه کند. این امکان وجود دارد که ما ناچار از گزینش این «الگو» شویم. امّا در کتاب بتلهایم هیچ چیزی وجود ندارد که چنین گزینشی را توجیه کند و این مسأله به‌خصوص در رابطه با سال‌های اول انقلاب کاملاً توجیه‌ناپذیر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرا به‌سومین، و به‌جهاتی، به‌مهم‌ترین نکته می‌رساند. بتلهایم در دورهٔ اولیهٔ انقلاب یک دولت بورژوائی را در شرف تکوین می‌بیند. و به‌این وسیله میان تاریخ قبلی و تاریخ بعدی یک حلقهٔ رابط ایجاد می‌کند. تکاملی آرم و خطی ممتد که از ۱۹۱۷ به‌بعد کشیده می‌شود و لنینیسم و استالینیسم را به‌مثابه بخشی از یک فرآیند واحد و متمول در بر می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چنین دورنمائی موذیگرانه و گمراه‌کننده است. چون میان دوران لنین و استالین یک دنیا تفاوت وجود دارد. در تاریخ‌نگاری سوسیالیستی مسائلی وجود دارد که مهم‌تر از نشان دادن خیلی آشکار جدائی میان لنینیسم و استالینیسم است. نه به‌این دلیل که از نظر سیاسی راحت‌تر است بلکه به‌این دلیل که از نظر تاریخی صحیح‌تر است. نوشته بتلهایم بنا به‌دلایلی که در مقدمه کتابش آمده و به‌خاطر نظر او درباره نقش استالین درست به‌عکس [این سنت] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بتلهایم در مقدمه می‌گوید که: استالین «با خشونتی انعطاف‌ناپذیر در به‌کار بردن معیارهائی که دورنماهای حزب ایجاب می‌کرد پشتکار به‌خرج داد. این معیارها از آن استالین نبوده بلکه از طرف «تقریباً کل» حزب مورد تأیید قرار گرفته بود. این کل اکثریت اعضای حزب را که احیاناً مخالف این یا آن معیار مشخص هم بودند در بر می‌گرفت.» لابد چنین امری برای عناصر مختلف و مخالف در اپوزیسیون ضد استالین هم صادق است: به‌استثنای این یا آن «معیار مشخص». آن‌ها واقعاً با استالین موافق بودند. به‌علاوه «تقریباً کل» حزب با او موافق بود. چون استالین در واقع «تزهای لنینیستی» سوسیالیسم را در یک کشور اجرا می‌کرد و از این طریق اعتماد به‌نفس حزب و کارگران را احیاء می‌کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوع بیان بسیار آشنا است. چنین زبانی قبلاً هم برای فرو نشاندن حساسیت سیاسی و اخلاقی نسل‌های سوسیالیست به‌خدمت گرفته شده است. بتلهایم بار دیگر چنین فرصتی را پدید می‌آورد و نمونه‌هائی از کاربرد این زبان را به‌دست می‌دهد. به‌این ترتیب استالین با اتخاذ مواضع «لنینیستی» در به‌گردش آوردن فرآیند استحاله‌ئی کمک کرد که دامنه بسیار وسیعی داشت. تحولی که می‌باید شرایط لازم برای دفاع از شوروی و تشدید تجزیه در اردوی امپریالیسم را به‌وجود آورد. همین شرایط شوروی را قادر ساخت که در شکست دادن هیتلریسم قاطعانه شرکت کند و از این قبیل یاوه‌سرائی‌ها... هیچ نشانه‌ئی در دست نیست که بتلهایم این احتمال را در نظر گرفته باشد که استالین عامل مصائبی باشد که نه فقط در شوروی بلکه طی سال‌های قدرت مطلق او، در جنبش جهانی سوسیالیسم در سراسر جهان، رخ داد. شکی نیست که «خطاهای فاحش» رخ داد اما «در شرایطی که اواخر سال‌های بیست در اتحاد شوروی حکمفرما بود و حزب بلشویک خود را در محاصره آن‌ها یافت این خطاها احتمالاً از  نظر تاریخی اجتناب‌ناپذیر بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌چه در اینجا بسیار مهم است مبتذل بودن دفاع از استالینیسم نیست. حتی این واقعیت هم مهم نیست که بتلهایم معتقد است: شوروی از زمان مرگ استالین از بد به‌بدتر رسیده است. مسأله عمده‌تر در متن حاضر پیوند دادن سال‌های اولیه انقلاب با سال‌های استالینیسم است که قبلاً به‌آن اشاره شد. بتلهایم اشاره می‌کند که «خطاهائی» که استالین مرتکب شد «سرمشقی برای پرولتاریای جهانی» به‌شمار می‌آید. اما کشف این مطلب که از نظر بتلهایم این سرمشق چیست بسیار آموزنده است: این خطاها «بالاخره نشان داد که بعضی از شیوه‌های حمله به‌سرمایه‌داری توهمی بیش نبود و فقط به‌تحکیم بورژوازی در داخل دستگاه‌های سیاسی و اقتصادی کمک کرد.» البته ممکن است چند «سرمشق» دیگر هم قصابی استالینیستی گرفته شود. امّا نکته اصلی همین جاست. «این درس‌ها که توسط لنین از تجربهٔ مشابه اما محدود «کمونیسم جنگی» بیرون کشیده شده بود، [در تجربهٔ‌ استالین] مورد تأیید قرار گرفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این برداشت که اصولاً وجه تشابهی میان تجربه کمونیسم جنگی و استالینیسم وجود دارد دقیقاً قلب واقعیت است. بعضی از آن خسارات فراوان و نیز آن ظلم‌ها و بی‌عدالت‌هائی را که در سال‌های نخست پیش آمد می‌توان مستقیماً به‌خود لنین نسبت داد. اما هیچ وجه تشهابی میان دوره‌ئی که لنین در رأس انقلاب بود با تجربه بعدی وجود ندارد. هم‌چنین نمی‌توان این بحث را جدی تلقی کرد که سال‌های اولیه راهگشای سال‌های بعد بود. این برداشت در مسئلهٔ خاص مورد بحث هم کاملاً گمراه‌کننده است. مسلماً تمرکز قدرت و «شیوه نظامی» مسلط بر امور به‌استالین کمک کرد که به‌قدرت برسد اما اگر بخواهیم بیش از این بگوئیم در واقع تفاوت کیفی عظیمی را که میان این دو دوره وجود دارد مخدوش کرده‌ایم. این تفاوت کیفی، در واقع امکان «نابود کردن» و زندانی کردن میلیون‌ها نفر را در دوران استالین به‌وجود آورد و باعث ایجاد رژیم پلیسی مقتدری شد که با ایجاد وحشت و سرکوب هرگونه نشانه انتقاد از استالین و سیاست‌‌های وی را نابود کرد. چنین بود استالینیسم و چنین چیزی را که نه در تئوری و نه در عمل نباید به‌لنینیسم نسبت داد. نباید هر قضاوتی که در مورد لنینیسم روا باشد فقط به‌خاطر یک کاوش ساده تاریخی سرمشق یا نسخه اولیه اکونومیسم کرد. بتلهایم با این کار به‌روشن کردن تجربه شوروی آسیبی بزرگ می‌رساند. سوسیالیست‌ها به‌دانستن [حقایق] تجربه شوروی نیاز حیاتی دارند. بتلهایم می‌خواهد چنین نیازی را برآورده کند، اما نمی‌تواند. او فقط یک گره کور را با گره کور دیگری عوض می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برگردان ف. اباذری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D9%87%D8%B6%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%AA%D8%A7_%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=26958</id>
		<title>نهضت‌های انقلابی در آمریکای لاتین از بولیوار تا گوارا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D9%87%D8%B6%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%AA%D8%A7_%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=26958"/>
		<updated>2011-11-25T22:11:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: /* یادداشت‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-064.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱. رویای سیمون بولیوار==&lt;br /&gt;
اعلام استقلال آمریکا در سال ۱۷۷۶ و انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ از رویدادهای مهم تاریخ دهه‌های آخر قرن هیجدهم به‌شمار می‌رود. این رویدادها در آمریکای لاتین و به‌ویژه در محافل بورژوا لیبرالیِ جوان این قاره موجی از آزادیخواهی به‌وجود می‌آورد. آزادیخواهان آمریکای لاتینی با اندیشه‌های فیلسوفانی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ولتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ژاک روسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آشنائی دارند و آثار آن‌ها را در خفا مطالعه می‌کنند. قدرتمندان استعمارگر (اسپانیائی و پرتغالی) و مرتجعین محلی، این‌ گونه آثار را در شمار آثار مخرّب قلمداد کرده‌اند. یکی از این آزادیخواهان، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیمون بولیوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که در خانواده‌ئی مرفه در کاراکاس زاده شده است. او هنگامی که بیست سال داشت به‌اروپا سفر کرد تا دست‌آوردهای «عصر مشهور روشنگری» را از نزدیک ببیند. او در پاریس خِرَدورزان و دانشمندانی را ملاقات می‌کند و اینان او را ترغیب می‌کنند که آرمان‌های نوین آزادی، برابری را به‌کشورش ببرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بولیوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که سخت شیفته این آرمان‌ها شده به‌یکی از دوستانش می‌گوید که «سوگند یاد می‌کنم تا زمانی که استعمار اسپانیا را از سرزمینم بیرون نرانم، دست از کار باز ندارم و روحم را آسوده نگذارم». سال ۱۸۰۴ در بیست و یک سالگی به آمریکای لاتین بازرگانی می‌گردد. او دو هدف را دنبال می‌کند: یکی از میان برداشتن بندهای اسارت استعمار اسپانیا و دیگری متحد کردن ملت‌هائی که از زیر سلطهٔ اسپانیا رها شده و به استقلال رسیده‌اند او می‌خواهد کشور واحدی به‌وجود آورد که حدود آن از مکزیک تا سرزمین آتش {{نشان|۱}} باشد و معتقد است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مادرید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، قارهٔ آمریکای جنوبی را تقسیم کرده تا بهتر بر آن حکومت کند، بنابراین نیروی واقعی آمریکای لاتین را اتحاد جمهوری‌های آن است و با چنین اتحادی می‌توان در مقابل قدرت‌هائی که سعی می‌کنند جایگزین اسپانیا شوند ایستادگی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیمون بولیوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; طی بیست‌ سال،‌ به‌یاری افسران به‌نامی هم‌چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوکر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Sucre) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سن‌ مارتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (San Martin) به‌لشکرکشی‌های بسیاری دست زد. او ناپلئون را سرمشق خود قرار داد. حقیقت این است که سیاست ناپلئون در حمله به اسپانیا و تصرف آن و تضعیف دشمنان استقلال‌طلبان آمریکا با انگیزه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بولیوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مناسب بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بولیوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پایتخت‌های بزرگ مستعمرات مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاراکاس، بوگوتا، کوئیتو، لاپاز، لیما، سانتیاگو و بوئینوس آیرس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را اشغال می‌کند. سربازان و افسران او را مردمی تشکیل می‌دهند که از نقاط مختلف قاره به‌او پیوسته‌اند؛ آزادیخواهان ملل آمریکای لاتین بر ضد اسپانیا متحد می‌شوند. این سنّت به‌یادگار از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بولیوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، تا به‌امروز هم‌چنان زنده مانده است. انقلابیون آمریکای لاتین همیشه خواسته‌اند که این منطقه از جهان روحانی چون میهن واحدی بدانند: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکسیمو گومِزِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دومینیکنی برای استقلال کوبا مبارزه می‌کند؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیدل کاسترو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ی کوبائی اولین ارتش خود را در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلمبیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تشکیل می‌دهد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوارا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ی آرژانتینی شورش را به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوآتمالا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بولیوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پیشرفت پیروزی‌هائی چند، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بولیوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست تحت‌الحمایه‌های آزاد شده می‌رسد. او در سال ۱۸۲۴، پس از جنگ آیاکوچو (Ayacucho) به‌طور قطعی به‌ادعاهای کشور استعمارگر اسپانیا پایان می‌دهد و اولین فدراسیون دولت‌ها را به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلمبیای بزرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تشکیل می‌دهد، اما چه سود که به‌زودی کلمبیای بزرگ از هم متلاشی می‌شود. پیکارهای نظامی و سیاسی بیشماری، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بولیوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ِ آزادیخواه را وامانده و در نهایت ناکام می‌کند. او زمانی از خود می‌پرسد که این همه پیکار، آیا خشت زدن به‌دریا نبوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بولیوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سن چهل و هفت سالگی (سال ۱۸۳۰) می‌میرد و آن چه از او باقی می‌ماند امپراطوری به‌ظاهر آزاد شده‌ئی است که به‌خاطر پاره پاره بودن آن ‌طعمه‌ئی است برای قدرت‌های بالندهٔ بعدی، یعنی انگلستان و پس از آن ایالات متحده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هشت سال پیش از مرگ او، آمریکایِ پرتغال نیز از کشور مادر (یعنی پرتغال) جدا شد. قبل از آن، لشکر ناپلئون به پرتغال حمله کرده بود و خانوادهٔ سلطنتی پرتغال به&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریودوژانیرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پناه آورده بود. سرزمین عظیم برزیل (از مستعمرات پرتغال) یکی از پسران پادشاه را به‌طمع انداخته، او پس از بازگشت مجدّد، خانوادهٔ سلطنتی  به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیسبون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در آمریکای لاتین می‌ماند و تحت تأثیر اندیشه‌های انسیکلوپدیائی فرهنگی که تمامی یک نسل آزادیخواه زمان از آن تغذیه می‌کردند، به‌عنوان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پِدروی اول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ( نخستین امپراطور برزیل)، این کشور را مستقل اعلام می‌کند. وجود نخبگانِ روش‌بین (Elite Eclairee) در شهرهای بزرگ ساحلی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رِسِف، باهیا، ریودوژانیرو، سائوپولو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و نیز در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منیاس جِرِس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، تحقق استقلال را آسان‌تر می‌کرد. اما، وسعت زیاد برزیل و حضور بسیاری از حکّام پیشین و هم‌چنین تعداد زیادی از سینیورهای محلی که مطیع قدرت جدید نمی‌شدند، مانع از اشاعهٔ افکار آزادیخواهانه می‌شد. گرچه استقلال برزیل، در رأس قدرت بدون خونریزی انجام شده بود، اما در سطوح پائین‌تر، غالباً با خشونت و سرانجام دخالت نیروهای ارتشی همراه بود. حتی در سال‌های پس از ۱۸۲۲ (سال اعلام استقلال برزیل) قیام‌ها و شورش‌هائی علیه ستمگران وابسته به‌تاج و تخت لیسبون همواره ادامه می‌یابد. در این قیام‌ها سرخپوستان و بردگان سیاه (بندگانی که بیش از همه مورد ستم واقع می‌شده‌اند) نقش مهمی داشته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پوچیِ استقلال این دولت‌ها خیلی زود آشکار می‌شود، زورگویانِ غاصبِ خارجی جای خود را به‌رقبایِ دیکتاتورِ محلی می‌دهند. «خانواده‌های بزرگ» که از چندین نسل قبل در خاک آمریکا مستقر شده‌اند و دیگر قرابتی با میهن اصلی خود حس نمی‌کنند، به‌صاحبان و حکفرمایان این سرزمین مبدل می‌شوند. متصرفین زمین‌های وسیع و سران ارتش (البته اگر این ارتشیان خود از زمینداران بزرگ نبودند) با یکدیگر متحد می‌شوند. جای قدرت‌های استعماری را قدرتی به‌سبک فئودالی می‌گیرد که غالباً متکی به‌رژیم‌های دیکتاتوری نظامی است. در بسیاری از این کشورها، فئودالیته هنوز هم به‌حیات خود ادامه می دهد. کلیسای کاتولیک نیز که به‌همت مبلغان مذهبی بنابراین شده مبلغانی که از پیشرفت فاتحین اسپانیائی و پرتغالی یا همراه آن‌ها آمده بودند، موجودیت خود را زیر حمایت همین قدرت‌های استعمارگر حفظ می‌کند، حتی در پاره‌ئی موارد کلیسا چون تنها عامل تثبیت قدرت عمل می‌کند. برخی از رؤسای ارتش که در طمع رسیدن به‌قدرتند، تقریباً در همه جامعه‌های به‌تحریکات و توطئه‌هایی دست می‌زنند. دورهٔ شورش‌های نظامی، کودتاها و و نابسامانی‌های اقتصادی آغاز می‌شود و جمهوری‌های جوان آمریکای لاتین بیش از پیش تضعیف می‌شوند. این گونه آشفتگی‌ها در برخی جمهوری‌ها زمینه‌ساز تحقق اندیشه‌های توسعه‌طلبانهٔ همسایهٔ بزرگ، یعنی ایالات متحده آمریکای شمالی می‌شود. هم از این روست که مکزیک، درست بیست سال بعد از اعلام استقلال، نیمی از خاک خود (تکزاس، کالیفرنیا و مکزیک جدید) را از دست می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتش فاتح با بیرحمی تمام توده‌ه، مخصوصاً سرخپوستان را که به‌حق از استقلال، انتظار سرنوشت بهتری را داشتند سرکوب و مطیع می‌کند. خلق‌های آزاد و سربلندِ سرزمین آمریکا هم‌چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینکاها، آزتِک‌ها، مایاها و چیپ‌چاها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که تمدن‌شان به‌ده هزار سال قبل از میلاد مسیح می‌رسد، عملاً از طریق دستگاه اداریِ عالی‌جناب کاتولیک متدّین، پادشاه اسپانیا به‌برده مبدّل می‌شوند. در واقع، فقط ارباب عوض می‌شود. امروزه هم، با این که اشرافیت سفیدپوست، ظاهراً آن‌ها را به‌عنوان شهروندانی که کاملاً از یاد نرفته‌اند، به‌حساب می‌آورد. اما آن‌ها تودهٔ عظیمِ بی‌سواد، فاقد مسکن، بیکار یا دهقانانی‌اند که در رشته کوه‌های آند در آمریکای مرکزی به‌سر می‌برند و به‌شدت استثمار می‌شوند. شرایط زندگی دو رگه‌ها نیز که از لحاظ کمّی، هنوز هم اهمیّت زیادی دارند، مگر در موارد بسیار نادر و استثنائی بسیار دشوار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاهان که از ابتدای قرن شانزدهم، توسط برده‌فروشان، از موطن اصلی خود آفریقا به‌آمریکا آورده شده‌اند، می‌بایستی در مزارع پنبه، قهوه، و نیشکر جای نیروی کار بومی را می‌گرفتند، زیرا بومیان یا در حال شورش بودند یا به‌نظر اربابان استثمارگر، برده‌های کم‌کاری بودند. در کشورهای کناره آتلانتیک و در جزایر آنتیل، تعداد سیاهان بسیار زیده شده بود. جزیره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هائیتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مستعمرهٔ فرانسوی که کلاً از سیاهان تشکیل می‌شود یکی از اولین جمهوری‌هائی است که استقلال خود را اعلام می‌کند و اولین جمهوری سیاه‌پوست سراسر آمریکا می‌شود. وجود رهبران شورشی سیاه‌پوست و نیز دگرگونی نظام قضائی فرانسه بعد از انقلاب سال ۱۷۸۹ از دلائل عمدهٔ لغو بردگی در این کشور بوده است. در جاهای دیگر، سیاهان سده‌های متمادی به‌انتظار آزادی نشسته بودند. اما با وجود آن که الغای بردگی در ایدئولوژی همه‌ٔ استقلال‌طلبان ثبت شده بود، در برزیل هفتاد سال بعد از استقلال یعنی در سال ۱۸۸۸ بردگی ملغی می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادی رسمی (ظاهری) سیاهان، مانند آزادی سرخپوستان، دورگه‌ها یا کُلُن‌ها غالباً هیچ تغییری در شرایط دشوار زندگی‌شان ایجاد نمی‌کرد. استثمار اقتصادی و تبعیض‌های اجتماعی و فرهنگی همچنان پابرجا بود. آن‌ها هم‌چون گذشته به‌زندگی روی زمین سینیورها ادامه می‌دادند و زمانی که آن را ترک می‌کردند جز حومهٔ شهرها جائی در انتظار آنان نبود. در حومه‌ها یعنی آلونک‌های اطراف شهرهای بزرگِ آمریکای لاتین مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کالامپاس، موکامبوس، ناوِلاس و ویلاس میرِزیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاهان محروم از مدرسه و تسهیلات ابتدائی زندگی بوده‌اند. مذهب تنها وجه اشتراک آن‌ها با سفیدپوست است که آن هم غالباً به‌آن‌ها تحمیل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. اشرافیت زمیندار==&lt;br /&gt;
مالکیت بزرگ ارضی یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاتیفوندیو (Latifundio)، ساختار غالبِ زندگی اقتصادی، اجتماعی، و سیاسی ملت‌های جوان آمریکای لاتین را تشکیل می‌دهد. از نظر ساختی لاتیفوندیو میراث دورهٔ استعماری است. زمینداران بزرگ طی یک قرن مستقیماً حکومت می‌کردند. از هر خانوادهٔ بزرگ معمولاً یک رئیس نظامی، یا یک غیرنظامی جوان که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مادرید، سالامانک یا کوایْمبْرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Coimbra) تعلیم دیده بود، وارد دولت می‌شد حتی گاهی یکی از پسران این خانواده‌ها وارد کلیسا می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این زمین‌ها غالباً فقط یک محصول کشت می‌شده، مثلاً در جنوب برزیل و در کلمبیا قهوه، در شمال شرقی این کشورها و در جزایر کارائیب نیشکر، در اِکواتور واقع در آمریکای مرکزی موز کشت می‌شد. تک محصولی، در واقع ضعفِ اصلی اقتصادهای قارهٔ جنوبی آمریکا به‌شمار می‌رود. چون فقط تنوع تولید می‌تواند از نوسانات قیمت‌ها در بازارهای جهانی جلوگیری کند. در مناطق جنوبی، جائی که جلگه‌هایِ وسیع هست، دامداری بیش از جاهای دیگر رواج دارد. مثلاً در آرژانتین و اوروگوئه تولید گوشت گاو و پشم گوسفند ثروت اصلی را تشکیل می‌دهد از این روحانی وقتی بهره‌برداری از منابع زیرزمینی شروع شد، بولیوی سرزمین قلع، شیلی سرزمین مس و ونزوئلا سرزمین نفت خوانده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحدتِ منافع اقتصادیِ زمینداران بزرگ برای حفظ نظام تولیدی، بازاریابی برای فروش محصولات و بهره‌کشی از توده‌های دهقانی موجب اتحاد آن‌ها در این زمینه‌ها می‌شد، امّا معمولاً جاه‌طلبی‌های سیاسی به‌افتراق و دسته‌بندی‌های رقابت‌آمیز میان آن‌ها منجر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشرافیت زمیندار در دو حزب متشکل شده است که هر دو به‌یک اندازه محافظه‌کارند. این احزاب هر دو ریاکار بوده و برای تحمیل خود به‌یک شیوهٔ عمل یعنی خشونت متوسل می‌شوند. تاریخ کلمبیا از این لحاظ نمونه است. از سال ۱۸۳۰ تا ۱۹۵۸ که نوعی پیمان متارکهٔ جنگ به‌امضاء محافظه‌کاران و آزادیخواهان می‌رسد، دو حزب در حال جنگ بودند و جنگ شهری در سراسر کشور گسترده شده بود. این جنگ‌ها فقط در قرن بیستم بیش از ۳۰۰،۰۰۰ قربانی داشته که اکثراً از میان دهقانان بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرآیند صنعتی شدن (Industrialisation) به‌حکومت زمینداران بزرگ خاتمه داد. آن‌ها در بیش‌تر موارد به سهامداران، مالکینِ کارخانجات و بانکداران تبدیل شدند. بورژوازی صنعتی و مالی قدرت را در اختیار گرفت. قدرت گاهی دست به‌دست هم نمی‌شود. خانواده‌های بزرگ مالکان در رأس کارخانجات قرار داشته بر امور مسلطند، به‌این ترتیب است که گذار از ماقبل سرمایه‌داری (که فئودالیسم یا نیمه فئودالیسم نیز خوانده شده) به سرمایه‌داری کلاسیک اتفاق افتاد. و هنگامی که بورژوازی ملّی با تراست‌های آمریکایئی و در حد کم‌تری با تراست‌های اروپائی متحد شد. اقتصاد ملّی را در سرمایه‌داری بین‌المللی یا مونوپولیسم (Monopolisme) ادغام کرد. این امر موجب می‌شود که در اکثر دولت‌ها سه نوع سلطه در کنار یکدیگر اعمال شود، بی‌آن که الزاماً یکی به‌دنبال دیگری بیاید (تقریباً در همه جای آمریکای لاتین ساختار قدیمی کشاورزی هنوز پابرجاست). و این سلطه‌ها چنین است: نخست سلطهٔ زمینداران بزرگ (Latifondaire) دوم سلطهٔ بورژوازی صنعتی و بالاخره سلطهٔ قدرت‌های خارجی امپریالیسم این سه نوع سلطه در یک زمان و به‌اتفاق اعمال می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳. امپریالیسم انگلوساکسون==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افول یک امپراطوری غالباً به ظهور امپراطوری دیگر شتاب می‌گیرد. امپراطوری اسپانیا هنوز در همه جامعه‌های کاملاً محو نشده بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بریتانیائی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در صدد گرفتن جای آن برآمدند. در سال ۱۸۲۲، یکی از وزرای بریتانیا به‌نام کانینگ (Canning) به‌عنوان سخن‌گوی محافل بازرگانی بریتانیائی اظهار می‌دارد که «آمریکایِ اسپانیا آزاد است و اگر ما قدم ناسنجیده برنداریم، به‌زودی آمریکایِ بریتانیا بنابراین خواهد شد». انگلیسی‌ها در ابتدا متوجه جزایر کارائیب شدند، در ۱۷۶۲ تا ۱۷۶۳ کوبا و نیز قسمتی از سواحل آمریکای مرکزی را به‌اشغال خود در آوردند. در قرن نوزدهم، سیاست استعماری بریتانیا در آمریکای مرکزی فقط متوجه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هندوراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به‌اصطلاح به‌انگلیسی‌ها) و جزیره‌هائی در آنتیل بود. از سال ۱۸۸۴ این سرزمین‌ها به‌دربار سلطنتی تعلق گرفت. قبل از این تاریخ قشون بریتانیا، به‌دنبال حمله به‌کنارهٔ جنوبی، در سال ۱۸۰۶ در&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئینوس آیرس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیاده شد، اما به‌عقب رانده می‌شود. سال بعد مجدداً باز می‌گردد، این بار نیز موفق به‌اشغال این بندر مهم آمریکای جنوبی نمی‌شود فقط &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مونته ویدو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پایتخت کنونی اوروگوئه) را اشغال می‌کند. استعمار به‌این شکل مدت زیادی طول نمی‌کشد؛ بریتانیا به‌دلیل آن که نمی‌تواند مستعمراتی را که اسپانیا از دست می‌داد، به‌خود ملحق کند، راه دیگری را در پیش می‌گیرد. او دست خود را روی اقتصاد این مناطق می‌گذارد و از این راه به‌خوبی موفق می‌شد و بلافاصله پس از استقلال طرف اصلی مراودات بازرگانی قاره می‌گردد. در این زمان از یک طرف آمریکای لاتین نمی‌توانسته بین بازارهای گوناگون یکی را انتخاب کند یعنی آزادی انتخاب نداشته است و از طرف دیگر رشد زیربنای اقتصادی، مکانیزه کردن تولید و نوسازی شهرها برایش ضروری بوده است، از این رو، الزاماً به‌کمپانی‌های انگلیس متوسل می‌شود. به‌این ترتیب راه‌آهن آمریکای لاتین، تجهیزات وسائل حمل و نقل و نیز کمپانی‌های تلگراف و تلفن همه بریتانیائی‌اند. از اوائل قرن بیستم ایالات متحده شروع به‌رقابت با بریتانیای کبیر می‌کند. پس از سقوط امپراطوری بریتانیا در فردای جنگ جهانی دوم، آمریکای شمالی به‌طور قطعی جانشین او در آمریکای لاتین می‌شود. البته به‌استثنای آرژانتین و اوروگوئه، یعنی کشورهائی که صادرکننده گوشت و پشم‌اند. (این دو کشور از سال‌های ۱۹۶۰ جای برتر خود را در رقابتی که آن‌ها را در مقابل استرالیا و زلاند نو قرار می‌دهد، از دست داده‌اند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وجود، ادعاهای آمریکا بر تمامی این قاره به‌تاریخ استقلال آمریکا باز می‌گردد. در سال ۱۸۲۳ پرزیدنت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مونروئه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اظهار می‌دارد که آمریکا فقط به آمریکائیان تعلق دارد. دکترین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پان آمریکن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌وجود می‌آید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واشنگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با استناد به‌همین دکترین همیشه دخالت‌های نظامی خود را در این بخش از جهان توجیه کرده است. کشورهای نزدیک به آمریکای شمالی، مسلماً از اولین قربانیان دخالت امپریالیسم آمریکا بوده‌اند. در سال ۱۹۰۹ ارتش آمریکا به نیکاراگوئه هجوم می‌برد و تا سال ۱۹۳۲ مستقیماً در این کشور حضور دارد. بین سال‌های ۱۹۱۵ تا ۱۹۳۵ هائیتی نیز یک چنین سرنوشتی دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پورتو - ریکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال ۱۸۶۹ اعلام استقلال می‌کند و چند سال بعد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واشنگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قشونش را به‌این کشور اعزام می‌دارد. از این زمان جزیره موقتاً از طریق واشنگتن اداره می‌شود... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جمهوری دومینیکن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سه بار در سال‌های ۱۹۱۶، ۱۹۲۵ و ۱۹۶۵ مورد تهاجم نظامی آمریکا قرار می‌گیرد. در سال ۱۹۴۵، سازمان سیاه‌پوست (سرویس توطئه و خرابکاری آمریکا) به‌خرج خود، آرتشی ترتیب داده و حکومت پرزیدنت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آربِنز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوآتمالا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرنگون می‌کند، به‌نظر دپارتمان دولت آمریکا این شخص که به‌طور قانونی هم به‌حکومت رسیده بیش از حد ناسیونالیست است. دِپارتمان دولت آمریکا، با توافق پرزیدنت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کندی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک بار دیگر دست به‌عمل وقیحانه‌ئی می‌زند، این بار توطئه علیه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیدل کاسترو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(ی مزاحم) است کوبائی‌ها مزدوری را که در ایالات متحده تعلیم دیده‌اند در جزیره کوبا پیاده می‌کنند. اما این‌ها به‌سختی شکست می‌خورند این همان واقعهٔ قهرمانانه خلیج خوک‌ها است (سال ۱۹۶۱). واشنگتن که در جنگ رویاروی ناکام شده، به‌کارشکنی و توطئه در زمینهٔ دیپلماسی متوسل می‌شود، بار دیگر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دکترین مونروئه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را عَلَم می‌کند، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«نجات جهان آزاد»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سخن می‌گوید و بالاخره در سازمان دولت‌های آمریکائی (O.E.A.) موفق به تأئید اخراج و تحریم اقتصادی جمهوری کوبا می‌شود. واشنگتن در توجیه ارسال متخصصین نظامی، پلیس و نیز سربازان تعلیم دیدهٔ ضد چریک به‌تمامی قاره و هر جائی که شبکه‌ها یا کانون‌های انقلابی ظهور می‌کند، همیشه اندیشه‌های ریاکارانه‌ئی از این دست شایع می‌کند. قتل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چِه گِوارای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شهید نمونهٔ بارز آن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطابه‌های مبتذلی که درصدد است این رشته دخالت‌های امپریالیستی را منطقی جلوه دهد، بیهوده می‌خواهد انگیزه‌های واقعی را پنهان کند. دیروز دفاع از بعضی سرزمین‌ها در مقابل غاصبین اسپانیائی مدنظر بود و امروز دفاع از آن‌ها علیه کمونیسم. در واقع این کار چه معنائی غیر از نجات منافع اقتصادی مسلط در این کشورها (از باغات بزرگ موز گرفته تا معادن مس و سرب و چاه‌های نفتی که به‌کمپانی‌های نفتی آمریکائی تعلق دارد) می‌تواند داشته باشد. واشنگتن هر گونه خواستی را که مبتنی بر ملی کردن بهره‌برداری‌های خارجی است به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمونیستی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بودن متهم می‌کند و از طریق برخی عملیات اقتصادی بر ضد حکومت‌های محلی که سعی در ادغام مجدد ثروت‌های‌شان در میراث ملی دارند،‌ اقدام می‌کند. در این مورد یک قانون ویژه از کنگره ایالات متحده گذشته است و بر این اساس هم‌اکنون اصلاحیهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیکِن لوپر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Hicken Looper حکومت پِرو را (به‌دلیل ملی کردن کمپانی‌های نفتی) و نیز حکومت شیلی را (به‌دلیل ملی کردن معادن مس) {{نشان|۲}} تهدید می‌کند. کافی است کمی به‌ارقام زیر دقت کنیم تا بهتر به‌علل انعطاف‌ناپذیری واشنگتن پیشرفت ببریم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایالات متحده مهم‌ترین قسمت منافع کسب شدهٔ خود را به‌میهن باز می‌گرداند در سال ۱۹۶۵ از ۱۱۶۰ میلیون دلار سود، حدود ۳۰۶ میلیون دلار آن در محل مجدداً سرمایه‌گذاری شده و ۸۶۹ میلیون دلار بقیه به‌ آمریکا برگردانده شده است. گزارش‌های سازمان‌هائی مانند سازمان ملل متحد یا بررسی اقتصادی (Economic Survey) حاکی از آن است که منافعی که گروه‌های اقتصادی آمریکائی در آمریکای لاتین به‌دست می‌آورند خیلی بیش از آن مقداری است که در کشور خودشان به‌جیب می‌زنند. به‌این ترتیب ۳۳٪ منافع حاصله از کلیسا فروش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استاندارد اویل آو نیوجرسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از آمریکای لاتین و فقط ۱۱٪ آن از ایالات متحده بوده است و نیز سود ناشی از سرمایه‌گذاری‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جنرال موتورز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در آمریکای لاتین برابر ۸۰٪ و در آمریکای شمالی تا ۲۵٪ می‌باشد. در شیلی تا قبل از شروع جریان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«ملی کردن»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توسط حکومت اتحاد خلق، منافعی که کمپانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آناکوندا کوپر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این کشور کسب می‌کرده دویست برابر بیش‌تر از مقداری است که این کمپانی در ایالات متحده به‌دست می‌آورده است. منافع خالص همین کمپانی در شیلی، طی سیاسی سال اخیر معادل دو میلیارد دلار برآورده شده است. با استناد به‌آمارِ منتشر شده در بولتن دپارتمان بازرگانی عمومی آمریکا به‌نام «بررسی جریان تجارت»، افزایش سود شرکت‌های مهم آمریکای شمالی، طی دهقانان سال، در شیلی، برابر ۹۰٪، در ونزوئلا ۹۰٪ و در آرژانتین ۳۰٪ بوده است. سرمایه‌گذاری‌های ایالات متحده در آمریکای لاتین بین سال‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۵ به ۳/۸ میلیارد دلار رسیده است. در همین مدت مبلغ ۱۱/۳ میلیارد دلار حاصل از همین سرمایه‌گذاری‌ها به ایالات متحده برگشته است. بنابراین کشورهای تحت استثمار باید کسر بودجه‌ئی برابر ۷/۵ میلیارد دلار را تحمل کنند. {{نشان|۳}}. این ارقام به‌گونه‌ئی غیرانسانی یکی از حقایق بزرگ آمریکای لاتین را تا اندازه‌ئی نشان می‌دهد، در حالی که فقر در آمریکای لاتین به‌طور روزافزون تشدید می‌شود، ایالات متحده به‌همان نسبت ثروتمندتر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع به‌تابلوئی که در بالا ارائه شده باید نفوذ کشورهای اروپائی به‌ویژه آلمان فدرال را نیز بیافزائیم. این کشورها از چند سال پیش به‌این طرف در کار غارت این بخش از جهان به آمریکای شمالی دمسازی می‌کنند و باید گفت که سفارت کشورهای اروپائی در آمریکای لاتین تآمینی بیش از آن چه که سفارت آمریکا در این جامعه‌های داشته ندارند. در سال ۱۹۷۰ بود چریک‌های شهری، دونفر از نمایندگان سیاسی بُن را در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوآتمالا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - گیوداو و در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریودوژانیرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربودند. این چریک‌ها«امپریالیسم ژرمنیک» را مانند «امپریالیسم یانکی» افشاء کرده‌اند. دیپلمات‌های سوئیسی و ژاپونی هم در برزیل به‌یک چنین سرنوشتی دچار شدند، چرا که کشورهای متبوع‌شان منافع زیادی در آمریکای جنوبی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۴. ناسیونالیست‌ها و کمونیست‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور همه‌ جانبهٔ بیگانه، التزاماً باید براساس مشارکت با یک نیروی داخلی مطمئن باشد. از طرفی حضور بیگانه، الزامی است که از نظام اقتصادی محلی ناشی می‌شود. مالکین بزرگ ارضی، استخراج نفت و معادن را به‌کمپانی‌های آمریکای شمالی واگذار کرده بودند. عدم مهارت و تجهیزات مالکین به‌دلیل اهمیت و ارجحیّتی است که آنان به بهره‌برداری‌های سنتیِ کشاورزی و دامداری می‌دهند. به‌هر رو، مالکین به‌دریافت چند درصدی از منافع به‌دست آمده قناعت می‌کردند. مضافاً این که، هرگاه قیام‌های مطالبه‌گرایانه خلقی، نافرمانی بخشی از جامعه و یا تشنّجات سیاسی، حاکمیت آن‌ها را به‌مخاطره می‌انداخت، می‌توانستند روی کمک‌های نظامی ایالات متحده حساب کنند. در حقیقت، ارتش‌های محلی، برای جلوگیری و سرکوب قیام‌های توده‌ئی، همیشه کافی نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بورژوازی صنعتی و مالی اعتراضی به‌این گونه روابط نداشت، فقط می‌کوشید این روابط را به‌صورت تازه‌ئی در آورد؛ گروه‌های بهره‌برداری مختلط به‌تدریج شکل می‌گیرد و با جا گرفتن سرمایه‌‌های ملی در انحصارات بین‌المللی این گرایش تشدید می‌شود. در ابتدا، بورژوازی حق انتخاب نداشت؛ نظام‌های سرمایه‌داری ملی یا بایستی می‌پذیرفتند که تابع سرمایه‌گذاری‌های خارجی باشند یا از هم گسیخته می‌شدند، یعنی قربانی تورم می‌شدند، چرا که توان تحمل راقبت در بازارجهانی را نداشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وجود، سلطهٔ ایالات متحده، بلامنازع نبود، غرور ملی و گونه‌ئی وطن‌پرستی که از آزادیخواهان به‌ارث رسیده بود، سلطهٔ آمریکا را به‌آسانی نمی‌پذیرفت خرده‌بورژوازی روشنفکر و مخصوصاً محافل دانشگاهی در جهت دادن به‌نارضایتی‌های عمومی علیه امپریالیسم، نقش اساسی داشته‌اند. این خرده  بورژوازی در واقع منشاء جریان ضدامپریالیستی در آمریکای لاتین است که با ظهور احزاب کمونیست و حماسه کاسترویسم به‌طور مداوم رشد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناسیونالیسمی که ما از آن صحبت می‌کنیم بیش‌تر رفرمیست است تا انقلابی. این رفرمیسم اشکال ابتدائی خود را در بیانیه‌ئی به‌ظهور می‌رساند که در سال ۱۹۱۸ از طریق دانشگاه آرژانتینِ کُردُبا، (از قدیمی‌ترین دانشگاه‌های قارهٔ جنوبی آمریکا بعد از دانشگاه لیما) صادر شده بود، ورود مهاجرین و پناهندگان سیاسیِ اروپائی، مخصوصاً بعد از انهدام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کُمون پاریس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سال ۱۸۷۱)، عامل مساعد نشر افکار سوسیالیستی از اواخر قرن نوزدهم، در آرژانتین بوده است. نیز در آرژانتین است که در سال ۱۹۱۸ اولین حزب کمونیست آمریکای لاتین را بنیان می‌گذارند. با این حال در پرو، با تأسیس «اتحاد خلق‌های انقلابی آمریکا». (A.P.R.A.)، اولین حزب بزرگ ناسیونالیست و ضد امپریالیستی، ای گونه اقدامات بازتاب بیش‌تری داشته است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هایادُلاتورّه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Haya de la Torre) رهبر این جریان، می‌خواسته است از آن وسیله برای «دفاع از منافع مشترک تمام آمریکای لاتین» بسازد، یعنی وسیله‌ئی به‌منظور مبارزه علیه دیپلماسی دلار و چماق (چماق بزرگِ دبیرخانهٔ دولت آمریکا)، ملی کردن زمین‌ها و صنایع متعلق به‌شرکت‌های خارجی (از هر دهقانان شرکت نُه شرکت به آمریکای شمالی تعلق داشت)، پایان دادن به‌حق نظارت آمریکای شمالی بر کانال پاناما و بالاخره رهائی بخشیدن به‌طبقات تحت استثمار، تأثیرات مارکسیسم در حزب مشخص و آشکار بود اما این تأثیرات هرگز به‌جریانی غالب تبدیل نمی‌شد. اتحاد خلق‌های انقلابی آمریکا مهم‌ترین حزب سیاسی پرو می‌شود. هایادُلا تورّه را، به‌اتهام کمونیست بودن، دستگیر، زندانی و پس از آن تبعید می‌کنند، او برای ردّ این اتهام به‌سختی از خود دفاع می‌کند و نهایتاً به‌یک ضد کمونیست تبدیل می‌شود و چون نمی‌خواست از طرف امپریالیست‌ها به‌بازی گرفته شود ناگزیر راه میانه‌ئی را انتخاب کرد، یعنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«راه سوم»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که خواستار توعی دموکراسی لیبرالی بوده و مدافعینی داشت چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیگیوئِرس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Figueres) رد کُستاریکا، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بتانکورت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Betancourt) در ونزوئلا و&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Feri) در شیلی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«راه سوم»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دلیل ناتوانی در مقابله با امپریالیسم، سرانجام برای مبارزه با کمونیسم با رقیب خود یعنی امپریالیسم همداستان می‌شود. به‌هر حال Aprisme عمیقاً بر وجدان خلقی تأثیر گزارده میان توده‌ها چنان کینه‌ئی نسبت به‌یانکی‌ها برانگیخته که گمان نمی‌رود به‌این زودی‌ها فروکش کند. باید افزود که این ناسیونالیسم منشاء آن ناسیونالیسم نظامیِ کم و بیش مترقی است که در بولیوی قدرت را به‌دست گرفت. و امروزه هم در پرو بر سر کار است. و نیز باید گفت که ناسیونالیست زمینه‌ساز ظهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوپولیسمِ پِرون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آرژانتین و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وارگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در برزیل بوده است. یعنی به‌طور خلاصه تمام جریان‌های ناسیونالیستیِ غیر کمونیست را در بر می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور افسران، حتی افسران ارشد در این نهضت شگفت‌آور است. در قرن بیستم دیگر کادرهای ارتش از میان خانواده‌های بزرگ برگزیده نمی‌شود. تنها جوانانی رؤیای طی کردن مدارج عالی را دارند که از خرده بورژوازی و به‌خصوص از طبقهٔ متوسط بیرون آمده‌اند. این دو گروه اجتماعی همکاری بورژوازی بزرگ با سرمایه‌داران خارجی را به‌شدت تقبیح کرده ناشر ارزش‌های وطن‌پرستانه‌اند و در نتیجه همهٔ همّ و غم‌شان متوجه بازگرداندن حاکمیت کشورشان است بر ثروت‌های به‌غارت رفته بعضی از آنان حتی تا جائی پیش می‌روند که در حزب کمونیست ثبت‌نام می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکثر احزاب کمونیست آمریکای لاتین،  بین سال‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ پدید آمده‌اند. انقلاب ۱۹۱۷ شوروی، بعد از انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه، دریچه‌های امید را گشود. کمونیست‌ها از محیط‌های دانشجوئی و کارگری، از میان روشنفکران و تا اندازهٔ کمی هم از دهقانان برمی‌خیزند. رهبران بزرگی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی کارلوس پرستِس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Luis Carlos Prestes)، اغلب از نظامی‌های ملی‌گرای قدیمی‌اند. آن‌ها با به‌کار گرفتن متوالی یا متناوب سه استر می کوشند قدرت را به‌دست گیرند. این استراتژی‌ها عبارتند از: قیام مسلحانه، تشکیل جبههٔ خلقی، و اتحاد با بورژوازی به اصطلاح &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملی، ملی‌گرا یا مترقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به‌علّت شکست قیام مسلحانه، رهبران به‌دو استراتژی دیگر یعنی تشکیل جبه‌های خلقی و اتحاد با بورژوازی  که ذکر آن رفت، روی می‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۳۵، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرستِس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از مسافرت مسکو باز می‌گردد. در این زمان او عضو کمیتهٔ اجرائی کمینترن شده بود. قیامِ مسلحانه دیگر مطرح نیست. وابسته‌های دبیرکل حزب [کمونیست] برزیل معتقدند که شرائط موفقیت وجود ندارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرستِس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از این هم پیش‌تر می‌رود: قیام‌کنندگان یک روزه سرکوب می‌شوند. به‌زودی، کمینترن به «تجدید نظری که حزب را متلاشی می‌کند» می‌پردازد. پس از این، کمینترن «همکاری با جنبش‌های ناسیونالیست بورژوا را که علیه امپریالیسم مبارزه می‌کند» در پیش می‌گیرد، حتی اگر رهبران این جنبش‌ها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«ضد سوسیالیست»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشند. چنین تاکتیکی می‌تواند در قالب «جبهه‌ئی خلقی» جای گیرد. اولین و کوتاه‌ترین تجربهٔ چنین تاکتیکی، کمونیست‌های شیلیائی‌اند. در سال ۱۹۳۸ آن‌ها که با احزاب چپ و میانه متحد شده بودند، انتخابات را علیه کاندیدای بزرگ مالکان ارضی، بردند. جبهه‌ٔ خلق که کمونیست‌های شیلیائی در ایجاد آن نقش مؤثری داشته‌اند، شعاری را مطرح می‌کرد که توده‌ها را جلب کند. این شعار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نان، پیراهن، مسکن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود. جبههٔ خلق فرصت نیافت اصلاحات ارضی را که در برنامهٔ خود نوشته بود، اجرا کند. باید تا سال ۱۹۷۰ صبر کرد تا تقسیم اراضی از طریق دومین دولت جبههٔ خلق شروع شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمونهٔ بارز «اتحاد با بورژوازی ملی» باز هم در برزیل تحقق پیدا می‌کند. پس از شکستِ خون‌آلودِ سال ۱۹۳۵ حزب کمونیست به‌مبارزهٔ مسالمت‌آمیز (پاسیفیک) روی می‌آورد. سلاح اصلی او انتخابات است. به‌زعم حزب تضاد اصلی، تضادی نیست که پرولتاریا و بورژوازی را رو در روی یکدیگر قرار دهد. پرولتاریا از نظر تعداد ضعیف است و هنوز آگاهی طبقاتی ندارد. خرده بورژوازی شهری در کمال بالندگی عنصر رادیکال جنبش را تشکیل داده، برای کنار زدن مالکین ارضی و تصاحب قدرت سیاسی عطش فراوان دارد. در زمان حکومت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گولار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Goulart)، کمونیست‌ها این ورق را کاملاً رو می‌کنند. براساس تحلیل حزب مسلماً در درون بورژوازی برزیل تضادهائی وجود دارد اما، «اکثریت عظیم بورژوازی، به‌دلیل منافع خاص طبقاتی‌اش مخالفِ سرمایهٔ انحصاری خارجی است چرا که این دومی مانع توسعهٔ امور اولی است». تضاد میان بورژوازی ملّی از یک طرف و امپریالیسم آمریکا و متحدین داخلی‌اش از طرف دیگر تضاد اصلی است. و نتیجتاً (مانند موارد دیگر) «در مرحلهٔ کنونیِ انقلاب، زمینه و شرائط انتقالِ سوسیالیستی بی‌واسطه فراهم نیامده است، تضادِ میان بورژوازی و پرولتاریا نیازی به‌یک راه حل بنیادی ندارد». بر این اساس است که اتحاد بزرگ میان این دو طبقه «علیه امپریالیسم و زمینداران بزرگ» مطرح می‌شود. و خصلت ناسیونالیستی و ضد اشرافیتِ مبارزه حکم می‌کند که انقلاب متوجهٔ «بهبود شرائط زندگی توده‌ها و ایجاد زمینهٔ وسیع آزادی‌های دموکراتیک» باشد. که در واقع مرحلهٔ ضروری برای رسیدن به‌ سوسیالیسم است. این استراتژی، در عمل، موجد جوشش سیاسی خارق‌العاده‌ئی شده بود؛ سندیکاها، دانشجویان، اتحادیه‌های دهقانی و روشنفکران خواهان اصلاحات عمیق مانند اصلاحات ارضی بودند. ایالات متحده زنگ خطر را به‌صدا در آورده بود و مالکین ارضی از آفت سرخ فریاد می‌زدند. سرانجام ارتش با حمایت کلیسا کودتا کرد (سال ۱۹۶۴) وبه همهٔ این تجربیات پایان داد. ارتش قدرت را مصادره کرده هنوز هم آن را در اختیار دارد. گروه‌های کوچک، ناامید از این آزمون بار دیگر به‌مبارزهٔ مسلحانه روی آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احزابِ کمونیستِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلمبیا، گوآتمالا و ونزوئلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز از مبارزه سیاسی به‌مبارزه مسلحانه روی می‌آورند یا به حسب موقعیت‌ها هر دو شکل مبارزه را به یکدیگر تلفیق می‌کنند اما در هر حال مبارزه به‌شکل مخفی است. فقط در شیلی و اوروگوئه است که این احزاب وجود قانونی داشته جنبش مهم سندیکائی را زیر کنترل خود گرفته‌اند. اوج رشد احزاب کمونیست طرفدار شوروی در آمریکای لاتین از فردای جنگ جهانی دوم آغاز می‌شود. اما در پیشرفت آن، ظهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاسترسیم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و منازعات چین و شوروی باعث روی دادن انشعاباتی در درون این ساخت‌ها می‌شود. در هیچ جائی کمونیست‌ها موفق نمی‌شوند قدرت را به‌دست بگیرند. در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، کمونیست‌ها قدرت را تقسیم می‌کنند. در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حزب در سال ۱۹۵۷ اعلام می‌کند که «هیچ کائودیلو {{نشان|۴}}، هیچ گروه یا نهضتی نمی‌تواند توده‌ها را از حق به‌تحقق در آوردن، آزادی دموکراتیک ملی خود باز دارد برای رسیدن به‌این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آزادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ضرورت توسل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌نیروهای نظامی و به‌راه انداختن جنگ شهری منتفی است»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب کمونیست رسمی کوبا، در این زمان تشکیل جبههٔ متحد را پیشنهاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کرد. این جبهه درست به‌شیوهٔ کمونیست‌های برزیل باید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«طبقه کارگر، دهقانان، سیاهان، زنان، جوانان، کارمندان، روشنفکران، دانشجویان، صنعتگران، کسبه و صاحبان صنایع ملی»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در برگیرد، حزب کمونیست زمانی این مسائل را طرح کرد که یک سال از آغاز اولین حمله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیدل کاسترو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و رفقایش می‌گذشت. پیروزی نهائی کاسترو بیش از پیش کمونیسم رسمی را بی‌اعتبار می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۵. پیشاهنگان انقلاب کوبا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۹۱۰ نقطه عطفی در تاریخ مبارزات رهائی‌بخش توده‌های آمریکای لاتین است. در این سال توده‌های این منطقه، برای اولین بار به‌پا خاستند. قیام‌هائی که به‌همت آن‌ها پادشاهی می گرفت، می‌رفت تا ساخت منطقهٔ مرکزی آمریکا، خصوصاً مکزیک را به‌کلی دگرگون کند. انقلاب مکزیک ضربه‌ئی تعیین‌کننده علیه قدرت سنتی بوده است. این انقلاب از بسیاری جهات، انقلاب کوبا را در آن زمان مجسم می‌کند. آمریکای مرکزی در اوائل قرن بیستم، مانند کوبای چند دههٔ بعد، زیر رژیم دیکتاتوری به‌سر می‌برده، اقتصادش کاملاً تابع کمپانی‌های آمریکائی بود، توده‌های روستائی با فقر شدیدی دست به‌گریبان بودند و مانند کوبا روستائیان اولین کسانی‌اند که به‌شورشی که یک گروه کوچک روشنفکری آغاز کرده می‌پیوندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکزیک تا قبل از انقلاب سال ۱۹۱۰، مدت سی و پنج سال تحت حکومت دیکتاتوری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرفیریو دیاز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Porfirio Diaz) بود. در سال ۱۹۱۰ میزان سرمایه‌گذاری‌های آمریکائی در این کشور به‌یک میلیارد دلار می‌رسید. ایالات متحده اکثر کارخانه‌ها، چاه‌های نفت وتقریباً همهٔ معادن مکزیک را در تملّک خود داشت. وانگهی دوسوم مکزیکی‌ها روی زمین‌های متعلق به‌چند مالک زمیندار بزرگ زندگی می‌کردند و کشاورزان ۷۵٪ جمعیت را تشکیل می‌دادند. آن‌ها، به‌راستی، فراموش شدگان ابدی تاریخ این کشورند چرا که تقریباً تمام‌شان سرخپوست و دورگه‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چنین اوضاع و احوالی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرفیریو دیاز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سعی می‌:ند برای چهارمین یا پنجمین بار آن هم در سن ۸۶ سالگی، خود را بار دیگر به ریاست‌جمهوری مکزیک برساند. سیاستمدار آزادیخواه جوانی به‌مخالفت با او برمی‌خیزد به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرانسِسکو مادِرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. او نهضتی را آغاز می‌کند که چندی بعد  رهبران روستائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پانچو ویلایِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (اسب دزد) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امیلیانو زاپاتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ی معروف به آن ملحق می‌شوند. جنگ چریکی در روستاها و جنگ فرسایشی شهری در شهرها، مکزیک را به‌یک دورهٔ طولانی خشونت می‌کشاند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مادِرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را سیاستمداران حسود به‌قتل می‌رسانند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پانچو ویلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زاپاتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، توده‌های سرخپوست و دورگه را در مبارزه‌ئی شورانگیز علیه زمینداران بزرگ، حکومت وقت (دیکتاتور پُرفیریو دیاز به‌اروپا گریخته بود)، کلیسا و کمپانی‌های خارجی، با فریادِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آزادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، رهبری می‌کنند. متأسفانه، زمانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زاپاتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به آزادیخواهان و فرصت‌طلبان می‌پیوندد، شخصیت افسانه‌ئی او در هم می‌شکند. این‌ها به‌او خیانت می‌کنند و او را به‌قتل می‌رسانند. با تصویب قانون اساسی در سال ۱۹۱۷، انقلاب خونین مکزیک پس از هفت سال پایان می‌گیرد. این قانون اساسی متضمن اصولی چون ملی کردن زمین و منابع معدنی، حداقل حقوق برای کشاورزان و کارگران، هشت ساعت کار روزانه و حمایت از کارگران کشاورزی بود. اما بلافاصله به‌اجرا در نمی‌آید. مالکین ارضی به‌هیچ رو خود را شکست‌خورده نمی‌دانستند؛ یا لااقل تا سال ۱۹۳۴ این چنین گمان نمی‌کردند. در این سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لازارو کاردِناس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Lazaro Gardenas) به ریاست‌جمهوری مکزیک برگزیده می‌شود. او در چهارچوب نهادهای مستقر به‌عنوان جانشین حقیقیِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زاپاتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظاهر می‌شود. کاردِناس، طی مأموریت شش ساله‌اش، زمین‌ها را میان سرخپوستان تقسیم می‌کند (۱۵ میلیون هکتار زمین میان ۸۰۰،۰۰۰خانوار کشاورز تقسیم می‌شود)، پیکار عظیم سوادآموزی را به‌راه می‌اندازد، منابع نفتی را ملی می‌کند واز کمپانی‌های خارجی سلب مالکیت می کند. کاردناس در سال ۱۹۴۰ از سیاست کناره می‌گیرد و نمی‌پذیرد که مجدداً به رئیس جمهوری انتخابش کنند زیرا که انتخاب مجدد در غالب موارد، کشور را به‌سوی دیکتاتوری سوق داده است. کاردِناس تا سال ۱۹۵۹ در انزوای کامل به‌سر می‌برد، در این سال او فقط به‌منظور هواداری کردن از فیدل کاسترو از انزوای خود بیرون می‌آید. و شاید به‌پاس کاردِناس بوده است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکزیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌عنوان تنها دولت آمریکای لاتین و به‌خلاف تمایل آمریکا، روابط دیپلماتیک خود را با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قطع نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیکاراگوئه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به‌نوبه‌د خود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زاپاتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ی خود را در غالب نجیب‌زادهٔ سرخپوستی به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سِزار ساندینو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Cesar Sandino) باز می‌یابد. در سال‌های بعد از ۱۹۱۰ نیروی دریائی آمریکای شمالی نیکاراگوئه را اشغال می‌کند. واشنگتن در ظاهر نیروهایش را به‌منظور جلوگیری از وقوع جنگ شهری میان آزادیخواهان و محافظه‌کاران به‌این سرزمین اعزام می‌کند اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساندینو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تنها کسی است که زیر بار پذیرفتن چنین فرضی نمی‌رود که غارتگران آمریکائی، حامیان توده‌هااند. او روستائیان را به‌گِرد خودجمع کرده آنان را در گروه‌های نظامی، در کوهستان‌ها، متشکل می‌کند. پیکار او با قشون آمریکا، شش سال طول می‌کشد. انتخاب پرزیدنت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اف. دی. روزولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایالات متحده، تصور فرداهای بهتری را در میان نیکاراگوئه‌ئی‌ها شایع می‌کند. نیروی دریائی آمریکا از خاک نیکاراگوئه بیرون می‌رود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساندینو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و سربازان روستائی‌اش که تشکیلات اداری خلقی را برپا کرده‌اند، وارد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماناگوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پایتخت نیکاراگوئه می‌شوند؛ خاطره‌ئی که بیست و شش سال بعد با ورود شورشیان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاسترو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاوانا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بار دیگر زنده می‌شود. آزادیخواهان در این اندیشه‌اند که با او ائتلاف کرده او را بر سر خواسته‌های خود آورند. آن‌ها در گذشته تا حدودی (و به شیوه‌ئی فرصت‌طلبانه) از ساندینو حمایت می‌کرده‌اند. اما هنگامی که ساندینو اصلاحات ارضی را اعلام می‌کند، آزادیخواهان او را رها می‌کنند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاچو سوموزا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رهبر لیبرالی که خانواده‌اش هم‌اکنون بر نیکاراگوئه حکمروائی می‌کنند {{نشان|۵}} ساندینو را در یک مهمانی به‌قتل می‌رساند (این توطئه با همکاری سفارت آمریکا در نیکاراگوئه طرح‌ریزی شده بود م.) سوموزا به ریاست گارد ملی منصوب می‌شود. گارد ملی تنها نیروی نظامی کشور است که آمریکائی‌ها قبل از عقب‌نشینی از نیکاراگوئه، بر حسب احتیاط، تشکیل داده بودند و فرماندهی آن را به‌وفادارترین متحدشان در نیکاراگوئه سپرده بودند. آن چه از حماسهٔ این رئیس سرخپوست برجا مانده، جبههٔ ساندنیست‌های آزادایبخش ملی (F.S.L.N.) است که، متأثر از کاستریسم است این جبهه امروزه به‌مبارزه علیه سوموزا و گروه‌های استثمارگر آمریکائی ادامه می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۵۲، یک نیروی اجتماعی جدید به‌صحنهٔ سیاست آمریکای لاتین وارد می‌شود؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سندیکای کارگران معدن بولیوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این سندیکاها، در انتخابات ریاست‌جمهوری بولیوی که از چند ماه قبل معین شده از نمایندگی یک معلم سادهٔ اقتصاد سیاسی به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویکتور پازاستنسُرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Victor Paz Estensorro) پشتیبانی می‌کنند. بخش مهمی از کارگران معدان قلع از طریق فدراسیون کارگران معادن به‌رهبری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوآن لوچین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متشکل می‌شوند. نطفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تروتسکیست‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ها در همین فدراسیون بسته شد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاز اِستِنسرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کاندیدای اول تشکیلات شبه سوسیالیستی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهضت ملی انقلابی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (M.N.R.) است. او برای تبلیغات انتخابی خود هیچ روزنامه یا فرستندهٔ رادیوئی در اختیار نداشت، با این وجود در انتخابات در مقابل مردی که با تأئید اُلیگارشی و صاحبان معادن قلع پیشنهاد شده بود برنده می‌شود. ارتش که مصمم است نگذارد قدرت به‌دست یک نمایندهٔ چپ بیفتد، مداخله می‌کند و قدرت را به‌دست می‌گیرد. سندیکاهای کارگران معادن به‌نشانهٔ اعتراض به‌خیابان‌ها می‌ریزند و سه روزه مبارزه می‌کنند. نتیجهٔ شورش ۱۵۰۰ نفر قربانی است، اما سرانجام در آوریل ۱۹۵۲، پاز اِستِنسرُو به ریاست‌جمهوری گمارده می‌شود. در اکتبر همان سال، بر اثر فشار سندیکاها، او مجبور به‌ملی کردن کمپانی‌های قلع و نیز کمپانی‌های مشهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاتینو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Patino) می‌شود. سال بعد لایحهٔ اصلاحات ارضی به‌تصویب می‌رسد. این لایحه، بدون شک ماهیتی محافظه‌کارانه داشت اما به‌هر حال از بازگشت قدرت به‌مالکین ارضی جلوگیری می‌کرد. کشاورزان به قطعه زمینی رسیده بودند و می‌توانستند برای خود این زمین‌ها را کشت کنند اما این امر موط به‌این بود که چهار روز در هفته به‌طور مجانی در زمین‌های ارباب کار کنند. بعد از این، اربابان دیگر نمی‌توانستند زمین‌هائی را که به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عاریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌روستائیان داده بودند پس بگیرند یا کشاورزان را از آن برانند. بعد از اصلاحات ارضی مکزیک، این تنها اصلاحات ارضی است که در آمریکای لاتین انجام می‌شود. باید منتظر پیروزی چریک‌ها در کوبا شد تا سومین اصلاحات ارضی که بنیادی‌تر هم هست، ساخت کشاورزیِ آمریکای لاتین را تغییر دهد. دورهٔ ریاست‌جمهوری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاز استِنسرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال ۱۹۵۶ پایان می‌گیرد. پسر ارشد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیلس سوازو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Silez Suazo) به‌جای او انتخاب می شود. این یکی می گوشد دست‌آوردهای اِستِنسرُو را حفظ کند. در سال ۱۹۶۰ نماینده کارگران معدن به‌قدرت می‌رسد، امّا این دفعه، اوضاع برای دنبال کردن اقدامات اصلاحی کم‌تر مساعد است. بورس قلع در بازار جهانی تنزل می‌کند و این مسأله بحران اقتصادی بزرگی برای دولت بولیوی ایجاد می‌کند زیر که این دولت مالک منابع قلع شده بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شوروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آماده است تا وام مهمی به‌دولت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بولیوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بدهد. پاز استنسرو کمک شوروی را رد می‌کند. او از این بیم دارد که به‌این ترتیب اتهاماتی که از چند سال پیش مبنی بر کمونیست بودن او از طرف محافل راستِ وامانده شایع شده مدلل شود. او به‌ویژه از این می‌ترسد که کشورش را به‌راه سوسیالیسم واقعی بکشاند. استنسرو در اصل لیبرالی است که به‌نابرابری حساسیت دارد. برخلاف آنچه که سندیکاهای کارگری می‌خواستند استنسرو بیش‌تر می‌خواست نظام موجود را سوسیالیزه کند تا این که نظام دیگری را جانشین آن کند. او کمک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«اتحاد برای پیشرفت»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پذیرفت که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان کندی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن را ایجاد کرده بود و «هدفش نجات آمریکای لاتین از کمونیسم» بود. به‌این ترتیب استنسرو جهت خود را انتخاب کرد؛ کارگران معدن ابتدا او را رها کرده سپس از قدرت برکنارش کردند. معاونِ استنسرو، ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رُنه باری اِینتُس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Rene Barrientos) با کارگران معدند بدتر کرد و بالاخره به‌سرکوب خونین آنان پرداخت.  در سال ۱۹۷۱ استنسرو همراه با دشمنان قدیمی‌اش، دست‌راستی‌ها و راست‌های افراطی یعنی فالانژهای سوسیالیست {{نشان|۶}} به‌قدرت می‌رسند و ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تورِس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Torres)، رئیس جمهور ناسیونالیست چپ‌گرا را که سیاست کاملاً ضدامپریالیستی داشت، سرنگون می‌کنند. این ائتلاف شاید چیزی جز فرصت‌طلبی رندانه نباشد. به‌هر رو، کارگران او را وادار کردند تا قدمی تعیین‌کننده در راه بازپس گرفتن ثروت‌های ملی و تقسیم اراضی مالکان بزرگ بردارد. این قدم در مبارزه رهائی‌بخش بی‌تأثیر نبود و نمونه‌اش در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم دنبال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ضرب‌المثل محلی می‌گوید «مکزیک بیچاره اینقدر از خدا دوری و اینقدر به ایالات متحده آمریکا نزدیکی!» این ضرب‌المثل در مورد کشورهای دیگر آمریکای لاتین نیز صادق است. خصوصاً در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوآتمالا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که اصالت آن تا به‌آن جامعه‌های می‌رود که ایالات متحده برای خود دولتی در دولت گوآتمالا ایجاد می‌کند. یکی از مقتدرترین تراست‌های آمریکای شمالی در آمریکای لاتین کمپانی یونایتد فروت است. این کمپانی در گوآتمالا، صاحب امپراطوری بزرگ تولید موز است و مرغوب‌ترین زمین‌های کشور را به‌این کار اختصاص داده است. این زمین‌ها را در سال ۱۹۳۶ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جرج اوبیکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Jorge Ubico) در مقابل عمران بندری که هرگز هم آماده بهره‌برداری نشد، به‌کمپانی یونایتد فروت واگذار کرد منافع این کمپانی در گوآتمالا سرسام‌آور است. مثلاً در سال ۱۹۵۰ به ۶۶،۱۵۰،۰۰۰ دلار می‌رسد. از طرفی نیمی از باقیماندهٔ زمین‌های زیر کشت کشور معتلق به بیست و دو خانوادهٔ بزرگ و نیم‌دیگر میان ۳۰۰۱۳۲ خانوار خرده مالک کشاورز تقیسم می‌شد. اُلیگارشی زمیندار و کمپانی یونایتد فروت کشور را مشترکاً اداره می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این وضعیت نمی‌توانست هم‌چنان ادامه یابد و باعث به‌خشم آوردن گروهی از افسران جوان ناسیونالیست نشود که قبلاً هم موفق به‌کنار زدن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوبیکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده بودند. در میان این افسران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژاکوب آربِنز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که فرزند یک مهاجر سوئیسی بود. او خود را نامزد انتخابات ریاست‌جمهوریِ ۱۹۵۱ کرده بود. او در این انتخابات پیروز شد و بلافاصله درصدد همکاری با افرادی از چپ، از جلمه چند سندیکالیست متنفذ وابسته به‌حزب کارگران گوآتمالا (حزب کمونیست محلی) برآمد. در حقیقت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آربِنز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست نهضتی را به‌شیوهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پِرون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آرژانتین و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وارگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در برزیل به‌راه اندازد؛ یعنی نهضت سندیکائی پرتوانی که با تکیه به‌آن بتواند سیاست‌های شبه سوسیالیستی خود را پیاده کند. با تصویب قانون اصلاحات ارضی و سلب مالکیت از زمین‌های تحت تصرف یونایتد فروت، دشمنی زمینداران بزرگ و ایالات متحده آمریکا با ژاکوب آربنز بالا می‌گیرد. اعمال فشار بیش‌تر از ناحیه آمریکا بود نتیجتاً حکومت گوآتمالا را به چپ نزدیک‌تر می‌کرد. وزیر امور خارجه آمریکا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان فوستر دالاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در پی تدارک وارد آوردن ضربهٔ نهائی بر حکومت گوآتمالا بود. این شخص به‌اتفاق برادرش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلن دالاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در این زمان در رأس &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان سیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (C.I.A) قرار داشت، طرح یک هجوم نظامی به گوآتمالا را به‌اجرا می‌گذارند. آن‌ها از همکاری یک سرهنگ دست‌راستی افراطی به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاستیلو آرماس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Castillo Armas) و دوست آمریکا  نیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوموزا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، رئیس جمهور نیکاراگوئه کشور همسایه گوآتمالا، یعنی جائی که ارسال نیرو از آن‌جا می‌بایست انجام گیرد، برخوردار بودند. رئیس جمهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هندوراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز کشورش را در خدمت توطئه‌گران گذارده بود. سازمان سیاه‌پوست مقدار زیادی اسلحه و هواپیما در اختیار شورشیان مخالف رژیم قرار داد. حکومت قانونیِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آربِنز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از این گونه تجهیزات محروم بود. تجاوزگران شهرهای بی‌دفاع را بمباران می‌کردند. جمعیت به‌شدت مضطرب بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آربنز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یاران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سندیکالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; او به‌خوبی مقاومت کردند، اما چه سد که ارتش به‌آنان خیابنت کرد. آربنز کسی که با شهامت به‌مقابلهٔ یونایتد فروت رفته بود در این زمان به‌سفارت مکزیک پناه بدر. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاستیلو آرماس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وارد پایتخت می‌شود. واشنگتن پیروزی او را چون «پیروزی بر کمونیسم» تبریک می‌گوید. قانون اصلاحات ارضی الغاء می‌شود، تراست‌های آمریکائی به‌آرامی فعالیت‌های پیشین خود را از سر می‌گیرند. سه سال پس از این تاریخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاستیلو آرماس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌قتل می‌رسد و از آن تاریخ به‌بعد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوآتمالا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیوسته در خشونت و ترور به‌سر می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میان یارانِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آربنز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرد جوانی بود که نه آربنز و نه دیگران او را به‌خوبی نمی‌شناختند. او از آرژانتین آمده بود. آن چه از او می‌دانستند این بود که فارغ‌التحصیل دانشکدهٔ پزشکی است اما پیش از آنچه که به‌پزشکی علاقمند باشد، شیفتهٔ هیجانات سیاسی است. اسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اِرنستو چه گوارا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. او مانند قربانیانِ دیگرِ اختناق و دیکتاتوریِ حکومت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاستیلو آرماس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌مکزیک می‌گریزد و در آن‌جا با پناهنده سیاسی دیگری به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیدل کاسترو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آشنا می‌شود. این دو جوان خیلی زود با یکدیگر مأنوس می‌شوند. کوبائی طرح‌هایش را با آرژانتینی در میان می‌گذارد و تصمیم می‌گیرند که به‌اتفاق آن را به‌عمل در آورند. اندیشه بزرگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بولیوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دنبال می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ ع.خ.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} سرزمین آتش (Terre du Feu) جنوبی‌ترین ناحیه آمریکای لاتین است که در خاک آرژانتین واقع است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} این متن در سال ۱۹۷۲ نوشته شده است و در آن زمان در شیلی حکومت اتحاد خلق به‌رهبری آلنده بر سر کار بوده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} Marcel Niedergang، بیست کشور آمریکای لاتین - انتشارات Seuil پاریس ۱۹۶۹.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} کائودیلوها، سرداران نظامیِ آمریکای لاتین‌اند و به‌طور سنتی از نفوذ فراوانی برخوردارند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} متن موجود در سال ۱۹۷۲ نوشته شده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} اشتباه نکنیم. در بولیوی کلمات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انقلابی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همان اندازه بر زبان محافل سیاسی دست‌راستی جاری می‌شود که چپ به‌حقیقت می‌خواهد آن را به‌عمل در آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D9%86%D9%90%DA%AF%D8%B1%D8%B4%D9%87%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%DB%B2&amp;diff=26957</id>
		<title>دیدگاه‌ها و نِگرشها در مردم‌شناسی ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D9%86%D9%90%DA%AF%D8%B1%D8%B4%D9%87%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%DB%B2&amp;diff=26957"/>
		<updated>2011-11-25T22:08:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: /* پاورقی‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:34-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-118.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکتب تکامل‌ گرایی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
نوشته‌: علی بلوکباشی&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آقای تیلر و نظریهٔ «جان‌گرائی» در فرهنگ ابتدائی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::«در میان قبایل بدوی‌ترِ بشری، خورشید و ستارگان، اشجار و رودخانه‌ها، باد و ابرها، جنبهٔ شخصی به‌خود می‌گیرند و مخلوقات ذی‌حیاتی می‌شوند که حیاتی نظیر افراد بشر یا جانوران دارند و به‌کمک جوارحی چون بهائم به‌انجام وظائف ویژهٔ خویش در کائنات می‌پردازدن... اساسی را که عقایدی از این قبیل بر آن بنا شده است نباید به‌خیالپردازی‌های شاعرانه و استعارات دگردیسی یافته محدود کرد. این گونه آراء به‌فلسفهٔ طبیعی جامعی متکی است؛ فلسفه‌ئی ابتدائی و خام است لیکن باید دانست که حکمی است متفکرانه و عاری از ضدونقیض، که به‌طرزی ساخت جدّی و واقعی بدان پای‌بند بودند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ادوارد تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌نقل از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ مردم‌شناسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ادوارد بارنت تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰۲}} یکی از فحول مکتب تکامل‌گرائی و از نامیانِ دانش مردم‌شناسی بود و در نخستین پنجاه سال پیشرفت مردم‌شناسی در بریتانیا، بر این دانش تسلط و نفوذ کامل داشت و بدان شکل و قوام بخشید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در تحقیقات خود جهت‌گیری تاریخی داشت و معتقد بود همان طور که انسان از دورهٔ کودکی به‌دوران بلوغ می‌رسد اقوام نیز ادوار کودکی و بلوغ و کمال دارند و اقوام ابتدائی را باید در مرحلهٔ کودکی پنداشت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رشته‌هائی از کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که به‌لحاظ نظری اهمیت داشت توسعه داد و وقتی از قرائت نظریات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دریافت که کاربرد مقولات زبان‌شناسی می‌تواند کاربرد اجتماعی آن را در جامعه منعکس کند و نظام‌های طبقه‌بندی اصطلاحات خویشاوندی قادر است انسجام گروهی را تحکیم بخشد، یافته‌های خود را به‌لفظی دیگر مانند مردم‌شناسان امروزی به‌صورت تعبیری «کارکردی» از پدیده‌های اجتماعی ابراز کرد. او هرگز نکوشید توسعه و تکامل نهادهای اجتماعی را با طرحی ساده و عام توضیح و تبیین کند؛ پیوسته از تفکرات صِرفِ انتزاعی دوری می‌جست و پای منطق را هیچ گاه از تحلیل داده‌های تحقیقی فراتر نمی‌نهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «پژوهش‌هایی در تاریخ بشر اولیه و توسعهٔ تمدن»{{نشان|۱۰۳}} نخستین رساله‌ئی بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌سال ۱۸۶۵ در زمینهٔ تحقیقات مردم‌شناسی چاپ و منتشر کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکس مولر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰۴}} و برخی دیگر از مردم‌شناسان معتقدند که دانش مردم‌شناسی را باید پس از‌انتشار این کتاب «دانش آقای تیلر»{{نشان|۱۰۵}} نامید. وی کتاب مهم و معروف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرهنگ ابتدائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰۶}} را به‌سال ۱۸۷۱ منتشر کرد و انتشار آن مقارن بود با انتشار کتاب‌های برجستهٔ «شاخهٔ زرین» نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و «اصول جامعه‌شناسی» نوشتهٔ جامعه‌شناس معروف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هربرت اسپنسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نشر کتاب «فرهنگ ابتدائی» تأثیر عمیق و سخت در اندیشهٔ مردم‌شناسان و تعیین خط ویژهٔ مشاهده و تحقیق فرهنگ‌ها گذاشت و سال‌های مردم‌شناسان را به‌بحث و گفت‌وگو دربارهٔ «فرهنگ‌ها» و «تمدن‌ها»ی اقوامی که قبلاً تصور می‌شد فاقد فرهنگ یا تمدنند برانگیخت. نظریه‌هائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این دو کتاب و به‌ویژه در «فرهنگ ابتدائی» ارائه داده بود مدت سیاسی سال در میدان تحقیق تسلط داشت و کم‌تر نظریه‌ئی در انگستان یا آمریکا و یا در قارهٔ اروپا را یارای مقابله با نظرات  او بود. نظم و ترتیب محکم واقعه‌هائی{{نشان|۱۰۷}} که دقیقاً بررسی و آزموده شده بود، معانی عام در تعبیر واقعه‌ها، سادگی زیبای سبک بررسی مدارک و شواهد، و سبک و نیروی تشکیلاتی شبیه به‌سبک و نیروی تشکیلاتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داروین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این کتاب، شناخت و معروفیتِ بی‌درنگِ نظریات و نگرش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در جهان مطالعات اجتماعی سبب شد و جائی ثابت و مقامی والا در تاریخ و به‌خصوص تاریخ ادیان به‌آن‌ها داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که در آن زمان محققان تشکیلات اجتماعی و بیش‌تر محققان حقوق تطبیقی{{نشان|۱۰۸}} توجه خود را به‌خودِ نهادها معطوف کرده بودند، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باستین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰۹}} - محقق مکتب اصالت اشاعه - باورهائی را که در پسِ نهادها نهفته بود تحلیل و بررسی می‌کرد. با اینکه روش تحقیقی این دو دانشمند روانشناسانه بود. تفاوت اصلی میان این دو در نیروی تشکیلات و وضوح عرضهٔ داده‌ها و دریافته‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از خصوصیات تکامل‌گرایان قرن نوزده این بود که فکر می‌کردند که می‌توان بر اساس رسوم و عقاید و آداب و رفتاری که از قدیم در فرهنگ‌ها و در زندگی اجتماعی اقوام بازمانده است گذشتهٔ جوامع را بازسازی کرد. این اندیشه در نگرش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز آمده، و به‌خصوص &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌تعبیر معانی تمثیلی و رمزی پاره‌ئی از این عادات و رسوم و عقاید ابتدائیِ ساری در جوامع پیشرفته اشاره کرده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای این مجموعه از پدیده‌ها و عناصر فرهنگی که از جوامع ابتدائی و اولیه به‌جوامع پیشرفتهٔ امروزی انتقال یافته و در جنب مجموعه‌ئی از عناصر فرهنگی نو به‌زندگی ادامه می دهد اصطلاح «بقایا»{{نشان|۱۱۰}} را به‌وضع و به‌دانش مردم‌شناسی معرفی کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توضیح &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در مورد این رسوم و عادات در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ مردم‌شناسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین نقل می‌کند: «رسوم بی‌معنا باید بقایای عادات قدیمه باشد، در بدایت امر هر جامعه‌های و هر زمان که این رسوم پدید آمد مفیدِ فایدتی و یا لااقل به‌منظور تشریفاتی بود. لکن اکنون از آن جهت این رسوم بی‌ربط شده است که به‌مرحلهٔ نوینی در جامعه منتقل گردیده، و در این تحول معنی اصلی را از دسته داده است.»{{نشان|۱۱۱}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این عناصر و پدیده‌های فرهنگی را با اندام‌های اولیهٔ حیوانات تشبیه می‌کرد و می‌سنجید؛ اندام‌هائی که پویشی واپس رونده در بدن دارند و در حالیکه نقش و وظیفه‌شان را از دست می‌دهند کاملاً از میان نمی‌روند؛ مانند آخرین بند ستون فقرات، ماهیچه‌های گوش، موی سطح بدن، و دیگر اندام‌های ابتدائی انسان که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داروین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و زیست‌شناسان، دیگر به‌کمک آن‌ها توانستند خاستگاه حیوانیِ انسان را دریابند و نشان دهند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با معرفی اصطلاح «بقایا» برای رسوم و آداب و عقایدی که همچون زائدهٔ «آپاندیس» به‌گونهٔ عضوی غیرفعّال و بی‌اثر و گاه مزاحم در جوار شبکهٔ اعضای فعّال بدن انسان باقی امنده است، کوشید تا آنها را به‌عنوان نمونه‌های غیرفعّال و بیکاره‌ئی  که از فرهنگ کهنه‌ترِ بشر در فرهنگ توسعه یافتهٔ امروز نقل مکان کرده‌اند بشناساند و به‌مردم‌شناسان بقبولاند که برخی مراسم و آداب اقوام که در جوامع پیشرفتهٔ عصر کنونی مشاهده می‌شود با مراحل گذشتهٔ توسعهٔ فرهنگی و اجتماعی جوامع بشری ارتباطی تاریخی دارد.{{نشان|۱۱۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کابو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در مقالهٔ «قوم‌نگاری و تاریخ جامعهٔ ابتدائی» نوشته است، «بقایا» یک روند روش‌شناسی بود که معنا به‌آن اصل روش‌شناسی می‌پیوندد که به‌وحدت پویش تاریخی اجتماعی ارتباط دارد. همو می‌گوید که این روش - یعنی «روش بقایا»{{نشان|۱۱۳}} - به‌گونهٔ گسترده و عمیقی در تحقیقات قوم‌نگاری در کشور شوروی به‌کار برده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندرو لانگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۱۴}} از پیش‌گفتار خود بر مجموعهٔ «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مقالات مردم‌شناسی تقدیم شده به‌تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» می‌نویسد که «آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از بررسی و تحلیل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بقایا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در بازی‌ها، ضرب‌المثل‌ها، معماها، و خرافات کهادی{{نشان|۱۱۵}}، مانند خرافات عطسه کردن، به‌تحقیق و تجزیه و تحلیل جادو، هم‌چنان بر تداعی معانی مبتنی است، و تفأل‌هاَ اعمال غیرارادی، سحر، روح‌گرائی و عقیده به‌وجود ارواج، «جان‌گرائی»، و تأثیرات آن بر دین و اسطوره تمایل یافت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادوارد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همچون مردم‌شناس معاصر خود - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - کوشید تا خاستگاه دین را مشخص و معیّن کند. او برخلاف نظر برخی متفکران قرن نوزده که دین را وابسته به‌خدایانی جدا و برتر از انسان می‌انگاشتند، آن را در رابطه و پیوند با انسان تصور می‌کرد و می‌گفت که همهٔ عقاید و پرستش‌های دینی از مشاهدهٔ پدیده‌هائی مانند رؤیا، جذبه، خیال، ناخوشی، عوالم ناشی از بیداری و خواب، و زندگی و مرگ استنباطات تقریباً نادرست و موهوم دربارهٔ آن‌ها منشاء گرفته‌اند. جادو را بیش از دین و مذهب با دانش مرتبط می دانست و خاستگاه‌های دین را کلاً مجموعه‌ٔ عقاید به‌موجودات روحانی می‌پنداشت و استدلال می‌کرد که تجربیات مردم از رؤیا، آنان را به‌این تصویر واداشت که انسان، به‌جز جسم، چیزی غیرجسمانی{{نشان|۱۱۶}} هم دارد که می‌تواند از کالبد او جدا شود و بیرون رود. ریشهٔ این عقیده را که نیروهای معنوی در اشیاء مادی و بی‌جان{{نشان|‍‍۱۱۷}} مسکن می‌گزینند و به‌آن جان و روح می‌بخشند تعبیری از تمایلات کودکانه در شخصیت دادن به‌اشیاء موجود در محیط زیست و زندگی می‌انگاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در تعریفی موجز از ادیانِ ابتدائی، اصطلاح فلسفیِ «جان‌گرائی» یا «اصالت جان» (انی‌میسیم{{نشان|۱۱۸}}) را که «عقیده به‌موجودات معنوی» است وضع و به‌دانش مردم‌شناسی پیشنهاد کرد و مدعی شد که همهٔ جوامع کم و بیش واجد چنین اعتقادی بوده‌اند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انی‌میسم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راکه بر اصول عقایدی دربارهٔ موجودات معنوی احتوا داشت و به‌کائنات جان می‌بخشید، طبق نظریهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «یک نوع حکمت بلاارادهٔ اشعاری از برای بشر و طبیعت» ذکر می‌کند و میان فرضیهٔ «انی‌میسم» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «فیتی شیسم{{نشان|۱۱۹}}» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوگوست کُنت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اختلافی می‌یابد و می‌نویسد که «نظریهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌طور ضمنی دلالت بر یک ذاتِ روحیِ منفصل شدنی می‌کرد. همچنین فرضیهٔ مزبور با معمای مرگ و رُعبِ از آن مرتبط می‌شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوگوست کنت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بدان توجهی نکرده بود.»{{نشان|۱۲۰}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مدعی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فِتیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را فقط به‌موجودات غیرذی‌روحی منحصر می‌کرد که تصور می‌شد متضمن روح زنده‌اند و با این عقیده و تصور در مناسک و شعائر مذهبی به‌کار برده می‌شدند. مثلاً «بعض اوقات، حکیمباشی‌های قبائل، امراض را به‌صورت یک خار، یک پارچهٔ سنگ، یا یک تکه استخوان از بدن بیماران بیرون می‌کشیدند، زیرا معتقد بودند که آن شیء به‌خصوص متضمن روحح مرض است.»{{نشان|۱۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; طریق تحقیق ادیان ابتدائی یا اعتقاد به‌موجوداتِ معنوی و شناخت آن را به‌دو نوع تقسیم کرده بود: اول تعیین این که چگونه عقیده به‌ارواح می‌تواند به‌وجودآمده باشد، دوم سعی بر این که نشان بدهد چگونه از طریق این عقیده همهٔ انواع موجودات فوق طبیعی می‌توانند توسعه یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواب یا بیهوشی و یا جذبه را برای بشر اولیه موضعی مهم و قابل تعمق و تفکر می‌پنداشت. می‌نویسد انسان ابتدا می‌]واست دریابد که درخواب برایش چه اتفاقی می‌افتد؛ چه عواملی سبب می‌شود که او خواب ببیند؛ چگونه است که اشخاص دیگر در رؤیای او تجسم می‌یابند و چگونه خودش در رؤیای دیگران ظاهر می‌شود. استنباط &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از همهٔ این قضایا این بود که نسان ابتدائی، زمانی، دریافت که میان زندگی و مرگ فرق هست و در زندگی باید چیزی باشد که در مرگ نیست. انسان ابتدائی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شخص&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ظاهراً کسی می‌پنداشت که صاحب زندگی، خیال، و کالبد بود و زندگی و خیال را در رابطهٔ نزدیک با کالبد می‌دانست. زندگی، بدن را به‌احساس و تفکر و حرکت و عمل توانا می‌کرد؛ و خیال، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصوری یا خودی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ثانوی از زندگی بود. زندگی همچون شئیی انگاشته می‌شد که از تن بیرون می‌رفت و کالبد را بی‌احساس و بی‌حرکت، یعنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ترک می‌؛فت ولیکن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همیشه جدا از کالبد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در مقابل انسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تجلی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون انسان خود را مقیاسی از همه چیز می‌پنداشت، برای حیوانات و گیاهان و حتی اشیاء بی‌جان قاتل به«نفس»{{نشان|۱۲۲}} شد و آن‌ها را هم مثل خود انگاشت و تصور کرد که آن‌ها نیز در رؤیاها ظاهر می‌شوند. همچنان که انسان مرده را در رؤیایهای خود می‌دید، اعتقاد به‌بقایای عنصر معنوی یا شبحی{{نشان|۱۲۳}} و همراه با آن نیز گرایش به‌مرده‌پرستی پدید آمد. بدین طریق آئین نیاپرستی{{نشان|۱۲۴}} - که‌اساس نظریهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ دین بود - از علاقهٔ به‌مردگان شکوفید و بالنده شد و بعد عقیدهٔ به‌روح مطلق فاقد کالبد از آن بیرون تراوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استنباطات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ادامه می‌یابد و توضیحات خود را در این زمینه چنین دنبال می‌کند که ارواج در دو گروه بدخیم یا خوش‌خیم تصور می‌شدند. این ارواح «بد‌خیم» و «خوش‌خیم»{{نشان|۱۲۵}} امکان داشت که در کالبد مردم زنده، یا در اشیاء یا کالبدهای مصنوعی که برای آن‌ها ساخته می‌شد داخل شوند. حلول این ارواح در مردم زنده، وقایع تملک{{نشان|۱۲۶}} بیماری، و مرگ را تبیین می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که عقیده به‌ارواح در گسترهٔ طبیعت به‌کار برده شد، آئین پرستش طبیعت پدید آمد. پس از این که ارواح در درختان، رودخانه‌ها، و حیوانات مسکن گزیدند، آئین پرستش حیوانات و توتم‌ها به‌وجود آمد و در غایت آن، خداسازی{{نشان|۱۲۷}} از نوع کامل حیوان یا سایر اشیاء طبیعی. - سرانجام نوبت طبقه‌بندی خدایان فرا رسید؛ مانند خدایان باران، خدایان زمین، خدایان آتش، و گروه خدایانی که کارکردهائی را برعهده دارند. اعتقاد به‌تک‌خدایی{{نشان|۱۲۸}} نیز از چندخدایی{{نشان|۱۲۹}}، با برتری بخشیدن به‌یک خدای ویژه بر دیگر خدایان، برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
توضیح عکس:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زارع مِجِلی (دهکده‌ای در کلاردشت) خوشه‌های گندم را بر «کوپا»هایی که در جنب مزرعه ساخته،‌ می‌انبارد و روی آنها را برای محافظت از نفوذ باران با کاه و ساقه‌های گندم می‌پوشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عکس‌ از: علی بلوکباشی&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتیجتاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظریهٔ تکاملی خود را در مورد دین در کتاب «فرهنگ ابتدائی» چنین ابراز کرد که بشر به‌طور کلی با اعتقاد به‌جان‌بخشی دین خود را آغاز کرد، بعد به‌عقیدهٔ چندخدائی و سرانجام به‌اعتقاد نهاییِ تک‌خدائی رسید. اصالت جان یا جان‌گرائی را یک فلسفهٔ طبیعی و ابتدائی و خام در میان اقوام ابتدائی توصیف می‌کرد و معتقد بود که اخلاق و دین بعدها توحید و تکامل یافتند و صریحاً توضیح داد که «به‌طور کلی فسلفهٔ اصالت جان درمیان اقوام بدوی‌تر هنوز یک بنیاد اخلاقی محسوب نمی‌شود، به‌همین جهت ثنویّت فرد وحشی هنوز یک فرضیّه اصول مجرّد اخلاقی نیست، بلکه فرضیّه‌ئی است دربارهٔ لذت یا درد، سود یا زیان، که به‌حال فرد و خانوادهٔ او، و به‌نهایت درجه که رسید به‌حال قوم وی تأثیر دارد.»{{نشان|۱۳۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در مقالهٔ «روشی در پژوهش توسعهٔ نهادهای به‌کار برده شده در قوانین ازدواج و نسب»{{نشان|۱۳۱}} بحثی موسّع در زمینهٔ مواصلت و شیوهٔ نسب‌بری پیش می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه باید توسعه و تکامل نهادها را با استعانت روش جدول‌بندی{{نشان|۱۳۲}} و طبقه‌بندی بررسی و آزمایش کرد. نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ نظام «مادرتباری» و «پدرتباری» این است که نظام «مادرتباری» شرائط ابتدائی نهاد خانواده نوع بشر را نشان نمی‌دهد و نمی‌تواند مظهری از نهاد اولیه خانواده باشد. ولی مرحله‌ئی است که ساکنان قسمت بزرگی از جهان - که اکنون با نظام «پدرتباری» اداره می‌شود - از آن عبور کرده‌اند. نظام مادرتباری در این زمان نیز در بسیاری از جوامع پراکنده، به‌جز اروپا، رایج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظر کسانی را که شیوهٔ «مادرسری» را از خصایص جامعه‌هائی می‌دانستند که در آن نظام مادرتباری مرسوم بود باطل می‌داند و با شواهدی روشن می‌کند که در این نوع جوامع، خلاف تصوره همه، رسم «مادرسری» شاخص حتمی نبوده و زن اقتدار و رهبری را در دست نداشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ازدواج به‌شیوهٔ «برون همسری»  و نظام طبقه‌بندی روابط خویشاوندی را به‌مثابه دو روی یک نظام نشان می‌دهد که کل اجتماع را با رشته‌های خویشاوندی نسبی و سببی به‌یکدیگر می‌پیوندد. در توضیح و تفسیر این دونظام و شیوه می‌نویسد که نظام طبقه‌بندی، رابطهٔ میان همه اعضای یک کلان - یعنی افرادی که از یک نیای عام و مشترک نسب برده‌اند، یا چنین تصوری دارند، و یا پیوند و وحدت‌شان را با نمادی عام و مشخصّ مانند توتم احساس و بیان می‌کنند - توجیه می‌کند و آن را نشان می‌دهد. قاعدهٔ برون همسری را یکی از عوامل اتحاد و اتفاق میان طایفه‌های یک قبیله یا گروه‌های مختلف یک اجتماع ذکر می‌کند و می‌نویسد که قاعدهٔ برون همسر اعضای گروهی را که نیای مشترک یا یک توتم خاص دارند موظف می‌کند از اعضای گروه دیگری که نیای دیگر یا توتم متفاوت دارند و در یک قبیله و جامعه زندگی می‌کنند همسر برگزینند تا پیمان رشدیابندهٔ قبیله‌ئی را حفظ کنند. ازدواج براساس چنین قاعده‌ئی از سوی دیگر شیوه «درون همسری» قبیله‌ئی را پدید می‌آورد، یعنی مواصلت‌ها فقط در درون قبیله  ولی در میان کلان‌ها و طایفه‌های مختلف آن انجام می‌پذیرد. در نتیجهٔ این نظام ارتباطی از سوئی انسجام روابط میان کلان‌های گوناگون را نیرو و تحکیم می‌بخشد و از سوی دیگر همبستگی قبیله‌ئی را دوام می‌دهد و حفظ می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در خلال تحقیقات خود در زمینهٔ نهاد خانواده و ازدواج پی برد که در جامعه‌های ساده و ابتدائی مواصلت میان فرزندان برادر و خواهر (دائی‌زادگان و عموزادگان) بسیار متدوال و معمول، و بین فرزندان دو برادر (عموزادگان) تقریباً ممنوع بوده است. در توصیف این شیوهٔ از زناشوئی که آن را در ارتباط با قاعدهٔ برون همسری می‌دانست، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اصطلاح زناشوئی میان دائی‌زداگان و عمه‌زادگان{{نشان|۱۳۳}} را که مواصلت میان دو طبقه از دو پدر متفاوت است، وضع و به‌ مردم‌شناسی ارائه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از کارهای با‌ارزش و برجستهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در تحقیقات مردم‌شناسی کاربرد آمار در تحلیل پدیده‌های اجتماعی و واقعه‌های فرهنگی بود. وی کوشید تا با استعانت از «علم حساب اجتماعی»{{نشان|۱۳۴}} یا«جدول‌بندی» رسم‌ها به‌شناخت ماهیت ارتباط پدیده‌ها و نهادها در مردم‌شناسی جنبه علمی بدهد. این مردم‌شناس انگلیسی را به‌حق بنیانگذار «روش علمی» در مطالعهٔ جامعهٔ انسانی و واضع «روش تطبیقی به‌کمک آمار» در مردم‌شناسی نامیده‌اند. با وجود این که هیچ گاه خود چنین صفات و خصوصیاتی را در مورد روش تحقیقی خویش به‌کار نبرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ضمن بررسی گزارش‌های مردم‌نگاران به‌این نکته پیشرفت برد که در ضبط  ارقام و اندازه‌ها مبالغه شده است؛ مثلاً در ضبط ارقام راجع به‌فراوانی رسم «اجتناب»{{نشان|۱۲۵}} میان برخی از اعضای شبکهٔ خانواده، یه‌ویژه میان داماد و مادرزن یا عروس و مادرشوهر، در قبائل ابتدائی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متوجه شده بود که در بعضی فرهنگ‌ها نوعی «تابو»{{نشان|۱۳۶}}ی اجتناب یا پرهیز در رابطهٔ میان پسران و شوهرمادر یا زن‌پدر، و در فرهنگ‌هایی دیگر، بالعکس، نوعی اجتناب میان دختران و شوهر مادر یا زن‌پدر وجود داشت. همچنین دریافته بود که فرهنگ‌هائی هم وجود دارد که در آن‌ها اصولاً مسأله‌ئی به‌نام تابوی اجتناب بین افراد و اعضای شبکهٔ خانواده مطرح و شناخته نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن زمان میان مردم‌شناسان این سؤال رواج داشت که آیا پدیداری این رفتار یا تابو و گونه‌گونی‌های آن در جوامع و فرهنگ‌های مختلف خودسرانه بوده یا در هر فرهنگ و موضعی کاربردی معقولانه و به‌جا داشته است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این قضیه را تعقیب کرد و در زمینهٔ گونه‌های متعدد و مختلف این رفتار و تابو به‌تفحص و تدقیق پرداخت و اخر‌الامر با ارائهٔ شواهد و آمارهائی گویا به‌این شناخت مهم و دقیق رسید که مثلاً میان رفتار پرهیزانهٔ داماد نسبت به‌مادرزن و عروس نسبت به‌مادرشوهر و گزینش محل اقامت زوجین پس از امراسم ازدواج رابطهٔ مستقیم وجود داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با بررسی گزارش‌هائی از ۳۵۰ جامعهٔ مختلف به‌این نتیجه رسید که وقتی زن و شوهر محل اقامت خود را پس از ازدواج در کنار اقوام زن انتخاب می‌کردند، معمولاً داماد از برخی اقوام زن، به‌ویژه مادرزن، کنار می‌کشید و با او تکلم نمی‌کرد. همچنین وقتی زن و شوهر خانهٔ خود را پس از زناشوئی در میان اقوام مرد برمی‌گزیدند، معمولاً عروس  از برخی اقوام شوهر، به‌ویژه مادرشوهر، پرهیز می‌کرد و با او سخن نمی‌گفت. نمونهٔ دیگر مواقعی بود که زوجین محل اقامت خود را دور از محل سکونت خویشاوندان  یکدیگر انتخاب و به‌طور مستقل زندگی می‌کردند، در این مورد تابوی اجتناب میان آن‌ها مرسوم نمی‌شد و احتمال وجود آن کم بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جهتی تاریخی برای بروز و کاربرد قواعد «مادرمکانی»{{نشان|۱۳۷}} و «پدرمکانی»{{نشان|۱۳۸}} در رابطه با تابوی اجتناب از اقوام در جامعه‌ها ترسیم می‌کند و می‌نویسد که ابتدا رسم اقامت گزیدن در خانه و میان قبیلهٔ زن در جامعه پدید آمد، بعد مرحلهٔ واسط - که آن مرحلهٔ انتقالی{{نشان|۱۳۹}} می‌نامد - و آخر‌الامر قاعدهٔ اقامت گزیدن در خانه و میان طایفهٔ شوهر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اثبات این نظر و تلقی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معتقد است که اگر تصور شود مسیر جامعه در جهت معکوس طریق فوق بوده باشد باید پذیرفت که تابوی اجتناب میان شوهر و اقوام زن در مرحله‌ئی که شوهر دور از خانواده و طایفهٔ زن می‌زیسته ظاهر شده است. پس براساس این فرض باید رسم اجتناب میان زن و اقوام شوهر تا مرحلهٔ مادرمکانی ادامه یافته باشد، در صورتی که بقایای این رسم در این مرحله یافت نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با یافتن مدارک و شواهدی دال بر رابطهٔ میان قواعد اقامتگاه گزینی پس از ازدواج با رسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تکنونیمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۰}} - یعنی رسم نام پسر بر پدر نهادن پس از تولد -، و قاعدهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوی ریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - یعنی ازدواج زن با برادر شوهر پس از مرگ شوهر-، و رسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کواد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (وضع حمل دروغی شوهر)، و شیوهٔ ازدواج از طریق عروس‌ربائی، به‌طور قطع در می‌یابد که اقامت شوهر با اقوام زن پس از ازدواج از نظر تاریخی مقدم بر اقامت زن با اقوام شوهر بوده است. قبلاً یاد شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کواد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نتیجهٔ تحول جامعه از مرحلهٔ «مادرسری» به‌مرحلهٔ «پدرسری» می‌دانست. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز با تحقیقات دقیق خود اثبات کرد که رسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کواد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تظاهری از شیوهٔ مادرمکانی و خاصّ جوامعی بوده که در آن نظام «مادرسری» جاری بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جادوی شاخه زریّن در تبیین ذهن وحشی==&lt;br /&gt;
:::«دیر یا زود تحقیقاتی که مبتنی بر معلوماتی جامع‌تر باشد جایگزین کتبی چون آثار من که جنبهٔ نظری دارد خواهد شد. ولی تحقیقات شما که حاوی شواهدی مستقیم و اسناد و مدارکی عینی است هرگز اعتبار خود را از دست نمی‌دهد. مردم‌شناس آینده به‌معلوماتی وسیع‌تر و تجاربی جامع‌تر از آنچه من در خود سراغ دارم نیازمند است. باید چند زبان بداند، موسیقیدان یا نقاش باشد و دارای اطلاعاتی نسبتاً عمیق در علوم طبیعی، تاریخ، جغرافیا...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
از نامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌چند مردم‌شناس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به‌نقل از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گرد شهر با چراغ در مبانی انسان‌شناسی)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بدون شیفتگی و احساس شاعری نمی‌توان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان یا آفرینش‌های او را شناخت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جیمز فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۱}} آخرین مردم‌شناس تکامل‌گرا (۱۹۴۲-۱۸۵۴) از مکتب تکامل‌گرائی کلاسیک، در یکی از آخرین خطابه‌هایش در انجمن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارنست رنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۲}} است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالمی بود جامع معلومات در زمینهٔ فلسفهٔ طبیعی و اخلاق، منطق، علوم ماوراء‌الطبیعه و ادبیات لاتین و انگلیسی، و ادیبی بود صاحب اندیشه‌ئی پویا و زبانی ساده و شاعرانه. او با آگاهی وسیع و احساس شاعرانه ذهن و رفتار اقوام ابتدائی را به‌عامهٔ مردم جهان شناساند و همگان را از دانش مردم‌شناسی مطلع کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پنی‌من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; او را دانشمندی می‌داند که «بیش از هر دانشمند دیگر انگلیسی دقت و ظرافت فرانسوی در بسط و پرورش عقایدش داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام رابرتسن اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۳}} - سردبیر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دائرة‌المعارف بریتانیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ویرایش سال ۱۸۸۵ - علاقه‌ٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌تحقیقات علمی و سیستماتیک برانگیخت و او را به‌نوشتن مقاله‌های «تابو» و «توتم‌گرائی» تشویق کرد. برای نوشتن این دو مقاله به‌تحقیقات پردامنه و مفصلی پرداخت و همهٔ مطالب و آثاری را که در این زمینه قبل از اون نوشته شده بود و ملاحظه و مطالعه کرد و از آن‌ها یادداشت برداشت. چاپ و انتشار «توتم‌گرائی» نشان داد که توتم‌شناسی و معرفت به‌این موضوع تا پیش از سال ۱۸۸۵ چه اندازه میان اهل تحقیق توسعه و بسط یافته بود. همچنین روش تحقیقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این پژوهش و تألیف مقالهٔ «توتم‌گرائی» آغاز می‌شد برای یک کاربرد سیستماتیک در پژوهش‌های بعدی مردم‌شناسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تحقیقات اولیهٔ خود را در موضوع توتم و منشاء و فلسفهٔ «توتم‌گرائی» ادامه داد و نتایج کامل این‌ بررسی‌ها و یافته‌ها را به‌سال ۱۹۱۰ در رساله‌ئی مفصل تحت عنوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توتم‌گرائی و برون همسری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۴}} در چهار مجلد چاپ و منتشر کرد. این رساله همهٔ گزارش‌های محققان را دربارهٔ تشکیلات توتمی و قواعد برون همسری در قبائل ابتدائی پراکنده در جهان در بر می‌گرفت و در نوع خود در آن زمان و سال‌عا بعد از آن کامل‌ترین و برجسته‌ترین اثر و تحقیق به‌شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگرش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ توتم‌گرائی و ارتباط آن با قاعدهٔ برون همسری بیش‌تر بر مدارک و شواهدی مبتنی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر و گیلن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۵}} از اقوام ابتدائی استرالیائی در کتاب «قبایل شمالی استرالیای مرکزی» نقل کرده‌اند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در نوشتن این رساله عمیقاً متأثر از اندیشه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود که هر دو در جست‌وجوی کشف «خاستگاه‌ها»ی توتم‌گرائی بودند، و این عقیدهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که «ملل کهن در اعصار ماقبل تاریخی از مرحلهٔ توتم‌پرستی گذر کرده‌اند و پیش از این که خدایان انسان‌نما تجلّی نماید حیوان‌ها و گیاهان، و هیاکل آسمانی را که چون حیواناتی تصور می‌کردند، خداهای خدایان می‌انگاشتند.» او را نیز چون دیگر دانشمندان همزمانش تحت تأثیر قرار داده بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به‌نوبهٔ خود پس از انتشار آثارش بر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رابرتسن اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأثیر گذاشت و عقاید و نظریه‌هایش در اندیشه آثار محققان مردم‌شناس نافذ و مؤثر افتاد و موجب توسعهٔ نظریه‌های توتم‌گرائی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
توضیح عکس:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهی از قبیلهٔ سرخ‌پوست کوئیوا «Cuiva» در حال کوچ با همه مایملکشان. کوئیواها شکارگرانی کوچنده هستند که هر چهار پنج روز به‌جایی می‌کوشند و در کلبیای آمریکای جنوبی زندگی می‌کنند.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روش غریب تشخیص توتم‌ها توسط اقوام ابتدائی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌این بحث هدایت کرد که شاید توتم‌گرائی از اوهام بیمارگونهٔ زنان آبستان سرچشمه و منشاء گرفته باشد، چون که زنان آبستن می‌پنداشتند که فرزندانشان با اشیاء و موجوداتی غیرانسانی و خارجی مربوط می‌شوند و احتمالاً روح این موجودات یا اشیاء درون شکم آنان جای گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روجر پول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۶}} در مقدمهٔ مفصل و دقیق خود بر ترجمهٔ انگلیسی کتاب «توتم‌گرائی» نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوی - شتروس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سه «نظریه» مستقل و مختلف از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ توتم‌گرائی نقل می‌کند و می‌نویسد که این سه نظریهٔ متوالی و کاملاً بی‌ارتباط با یکدیگر هم بنفسه عجیب است و هم به‌نظر مردم‌شناسان این زمانی عجیب می‌نماید. نخستین نظریه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در رسالهٔ «توتم‌گرائی» به‌سال ۱۸۸۷ چنین مطرخ شد که بشر بدان دلیل صاحب و معتقد به‌توتم شد که از جانب آن توقع سود و نفع داشت. او خود در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توتم‌گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این موضوع را بدین‌گونه توضیح می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ارتباط میان انسان و توتم او نفع دوجانبه داشت، توتم حافظ انسان بود و انسان احترام خود را از راه‌های گوناگون به‌توتم نشان می‌داد؛ مثلاً اگر توتم او حیوانی می‌بود آن را نمی‌کشت، و یا اگر گیاهی می‌بود آن را نمی‌چید یا جمع نمی‌کرد.{{نشان|۱۴۷}}&lt;br /&gt;
به‌نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توتم‌گرائی یک جنبهٔ دینی و یک جنبهٔ اجتماعی داشت. به‌لحاظ دینی توتم‌گرائی نظامی بود در یاری و حمایت دوجانبه میان انسان و توتم، و به‌لحاظ اجتماعی طریقی بود که اعضای معتقد به‌بک توتم در یک کلان امکان می‌یافتند تا به‌یاری و حمایت یکدیگر برخیزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این نگرش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پایهٔ آغازین تبیین توتم‌گرائی می‌داند و می‌نویسد نخوردن توتم حیوانی و عدم همخوابگی یا ازدواج با زنان هم توتم از واجبات این نگرش بوده است. همچنین می‌نویسد وقتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر و گیلن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گزارش‌های خود را در واقعه‌های توتم‌گرائی در استرالیا به‌سال‌های ۱۸۹۹ و ۱۹۰۴ منتشر کردند و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن‌ها را مطالعه کرد و دریافت که بومیان استرالیائی ایندو قاعده، یعنی پرهیز از خوردن توتم و عدم ازدواج و مقاربت با زنان هم‌توتم را عادتاً رعایت نمی‌کنند، بسیار حیرت کرد و ناگزیر از توسل به‌نظریه‌ئی دیگر یعنی دومین نظریه خود، شد. وی درکتاب « توتم‌گرائی و برون همسری» در‌این باره چنین بحث می‌کند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روشن است که چنین سنت‌هائی با همهٔ فرضیه‌های سابق ما دربارهٔ توتم‌گرائی مغایر است. بنابراین آیا ما اجازه داریم این فرضیه‌ها را به‌این دلیل که بی‌اساس است رد کنیم؟ مطمئناً نه! همین ناسازگاری‌ها آن‌ها با عمل بومیان این زمان، بهترین ضمانت است که عنصر مهمی از حقیق را در بردارند.»{{نشان|۱۴۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین نظریه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در مورد توتم‌گرائی در واقع توجیهی است از گزارش‌هائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر و گیلن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ مراسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینتی چی اوما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۹}} بومیان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرونتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در استرالیای مرکزی، داده بودند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرونتائی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این مراسم را برای فراوانی و ازدیاد توتم‌های حیوانی یا گیاهی خود انجام می‌دادند؛ بدین گونه که هر کلان به‌سود کلان‌های دیگر قبیله این مراسم مقدس را برپا می‌کرد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن را چنین توضیح می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«به‌عبارت دیگر، هر گروه توتمی مراسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینتی چی اوما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌قصد سودرسانی به‌گروه‌های دیگر، و نه گروه خود، برگزار می‌کند و چنین می‌انگاند که نتیجهٔ کلّی این مراسم سبب فراوانی فرآورده‌های غذائی می‌شود و در دسترس همهٔ افراد قبیله قرار می‌گیرد.»{{نشان|۱۵۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پنی‌من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این مراسم را باعث بروز مباحثات فراوان دربارهٔ توتم و توتم‌گرائی، و بسط نظریه‌های مختلفی در میان مردم‌شناسان اروپائی می‌داند و می‌نویسد که به‌نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مراسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینتی چی اوما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جادوی همدردی یا مسری نیز می‌نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روجر پول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سومین نظریهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در تبیین آثار روانشناسی ابتدائی بسیار بنیانی دانسته آن را نظریهٔ مشهوری «تعقلی»{{نشان|۱۵۱}} می‌خواند و نگرش نهائی او را دربارهٔ توتم‌گرائی در جلد چهارم رساله‌اش چنین نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منشاء اصلی توتم‌گرائی جهالت وحشی نسبت به‌عمل جسمانی بود که سبب تولید مثل بشر و حیوانات می‌شود، و به‌ویژه جهل در مورد نقشی بود که جنس مذکر در تولید نسل فرزندان خود بازی می‌کند.»{{نشان|۱۵۲}} بعد می‌نویسد «برداشتی چنین جاهلانه از ابتدائی‌ترین پویش‌های طبیعی، باید به‌درستی در پست‌ترین مرحلهٔ وحشیگری قرار بگیرد.»{{نشان|۱۵۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با علاقه و شوق فراوان همراه تحقیق توتم‌گرائی به‌تحقیق و بررسی جادو و دین و شناخت و دریافت دقیق مفاهیم و معانی آن در میان اقوام و جوامع ابتدائی پرداخت و با مطالعهٔ آثار نویسندگان و مورخان لاتین زبان و یونانی و گزارش‌های قوم‌نگاران اطلاعات و یادداشت‌هائی بسیار در مورد این موضوعات از روایت و داستان و اسطوره و شعائر و مراسم فراهم آورد. پس از بررسی و تنظیم این یادداشت‌ها، گزارشی جامع از مراحل عام توسعه و پیشرفت ذهن و خرد بشر در طول حیات تهیه و درکتاب معروف و برجستهٔ خود «شاخهٔ زرین» نقل و منتشر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «شاخهٔ زرین»{{نشان|۱۵۳}} در دوازده جلد فراهم آمده و به‌تدریج در طول چند سال از ۱۸۹۰ تا ۱۹۱۵ چاپ و پخش شده است. دو جلد نخست این کتاب که به‌سال ۱۸۹۰ انتشار یافت به‌بحث و تحلیل در مقولاتی مانند پرستش درختان، تابوها، قتل «شاهان روحانی»{{نشان|۱۵۴}} - که خدایان یا عاملان خدایان انگاشته می‌شدند - و بررسی و تحلیل «بقایا»ی گوناگون از مراسم و آداب خرمن و غیره اختصاص یافته، و سه‌جلد بعدی آن که به‌سال ۱۹۰۰، و مجلّدات دیگر آن که در سال‌های ۱۹۱۵-۱۹۱۱ انتشار یافت به‌تحقیق مقولات بسیار دیگر در زمینهٔ مناسک و شعائر جادویی و مذهبی تخصاص داده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پنی من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این کتاب را «جامع‌ترین گزارش موجود دربارهٔ عقاید و معانی جادوئی - دینیِ بشر ابتدائی در مرحله زندگی وحشی، یا بازمانده در میان اروپائیان» می‌داند و مدعی است که «افسون سبک کتاب، و انبوهی شواهد بسیار، احتمالاً بیش از هر اثر دیگر به‌بسط و توسعهٔ مردم‌شناسی کمک کرده، و حکومت‌ها و کلیسا را به‌ضرورت مطالعهٔ اقوامی که در میان آن‌ها کار می‌کنند واقف کرده است.{{نشان|۱۵۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول زمانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یادداشت‌های خود را برای چاپ «شاخهٔ زرین» فراهم می‌آورد تغییراتی بنیادی در اندیشه و نگرش او بروز کرد و طرز مشاهدهٔ او را نسبت به‌رفتار شعائریِ اقوام، و طرز تلقی او را دربارهٔ معانی و مفاهیم این اعمال و مناسک عوض کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پنی من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با غور و بررسی پاره‌ئی از مطالب نخستین مجلدات «شاخهٔ زرین» و سنجش نوع بحث‌ها و تحلیل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مدعی است در مجلدات سه گانهٔ این کتاب که به‌سال ۱۹۰۰ انتشار یافته به‌نسبت مجلدات پیشین دگرگونی‌های زیادی مشاهده می‌شود. قبلاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آداب و رسومی را که روستائیان اروپائی در فصل بهار، در قلب تابستان، و به‌هنگام برداشت خرمن به‌جا می‌آوردند، به‌مثابهٔ بقایائی از مناسک جادوئی تعبیر کرده بود که به‌قصد رشد گیاهان، پرورش گله، ریزش باران، و تابش خورشید به‌کار گرفته می‌شده است. تحقیقات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گیلن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در استرالیای مرکزی، و کارهای سایر محققان در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوماترا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و شبه جزیرهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالایا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که احتوا بر نمونه‌های مشابهی از این نوع آداب و رسوم داشت و به‌قصد مساعده به‌اعمال طبیعت به‌کار می‌رفت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در تجدید عقیده و نظر نسبت به‌برداشت‌های قبلی خودیاری داد. اهمیت و تأثیر این شواهد، به‌ویژه مدارک گرده آورده شده در استرالیا، بدان اندازه بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌تفکیک جادو و دین در دو مقولهٔ متفاوقت، و این که جادو پیش از دین در میان اقوام بدوی وجود داشته هدایت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تفکرات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کتاب «شاخهٔ زرین» کلاً بر این اصل مبتنی است که بشر در فضای ذهنیات حرکت و تحولی از جادو و خرافات به‌دین و از دین‌ به‌علم و خرد داشته است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این حرکت و تحول را چنین توضیح و تببین می‌کند که ابتدا انسان بدنی تصوری جاهلانه از طبیعت و پدیده‌های آن داشت و فکر می‌کرد با ترتیب دادن و انجام مناسک و اعمالی می‌تواند بر قوای طبیعت تسلط یابد و آن‌ها را به‌میل و سود خود تغییر دهد. بعدها که به‌تجربه دریافت این اعمال و مناسک قادر به‌چنین مهمی نیستند و طلسم و سحر و قربانی و اعمال جادوئی دیگر در مقابل نیروهای طبیعت ضعیف و حقیرند و توانائی مطیع و منقاد کردن آن‌ها را ندارند. به‌دعا و نذر و نیاز دست یازید و به‌موجودات برتر و روحانی توسل جست. بدین‌گونه بود که دین در جامعه پدیدار گشت و به‌تدریج جامعه‌های و مقام جادو را گرفت. پس از رسیدن انسان به‌مرحلهٔ عالی عقلانی، به‌تدریج به‌واقعیات طبیعت و محیط زیست خود آگاهی یافت و معرفت خود را به‌راز قوانین واقعی طبییعت بسط داد و بدین گونه به‌علم دست یافت و از آن پس با دید علمی به‌پدیده‌ها و اشیاء موجود در طبیعت و محیط پیرامون خود نگریست و آن‌ها را از این موضع بررسی و تحلیل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روشن و محقق نبود که ممکن است نهادهای سه‌گانهٔ جادو و دین و علم همزمان در زمینه‌های کاملاً متفاوت روابط اجتماعی عمل کنند و هر یک مجموعه‌ئی از نیازهای عاطفی و ذهنی و مادی مردم جامعه را برآورند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئی‌وِنز پریچرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۵۶}} می‌گوید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و همفکران این دو مردم‌شناس از زندگی «تعبیری عقلائی» داشتند، یعنی خود را وحشیان عاقلی می‌پنداشتند که موظف به‌توضیح و تببین طبیعت و حوادث زندگی انسانی باشند. این مردم‌شناسان تکامل‌گرای می‌کوشیدند تا وقایع اجتماعی و فرهنگی را در جامعه، به‌ویژه در جوامع ابتدائی، با دلیل عقلانی و معیارهای فردی تشریح و تحلیل کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نهاد جادو و نقش و وظیفهٔ آن را در جامعه‌های ابتدائی براساس گزارش‌های محققان دقیقاً مطالعه و بررسی کرده، جادو را نظام جعلی قانون طبیعت و راهنمای غلط رفتار و سلوک تعریف و تعبیر می‌کند و آن را اصطلاحاً «علم حرامزاده»{{نشان|۱۵۷}} «شبه علم» یا «علم کاذب»{{نشان|۱۵۸}} و یا «هنری عقیم»{{نشان|۱۵۹» می‌نامد و می نویسد جادو را می‌توان به‌این اعتبار که نظامی است از قانون طبیعت - یعنی مثلاً تقریری است از قواعدی که توالی حوادث را در سراسر جهان تعیین می‌کند - «جادوی نظری»{{نشان|۱۶۰}} نامید و به‌این اعتبار که مجموعه‌ئی است از احکامی که انسان را برای رسیدن به‌هدف‌ها و آرزوهای خود به‌کار می‌برد «جادوی کاربردی»{{نشان|۱۶۱}} خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معتقد است که جادوگران در جوامع ابتدائی فقط با جنبهٔ دوم جادو - یعنی «جادوی کاربردی» - آشنائی داشتند و هرگز به‌اصول انتزاعی‌ئی که با کُنش‌ها و اعمال جادوئی آنان در آمیخته بود نمی‌اندیشیدند و به‌تحلیل و تعبیر پویش‌های ذهنی‌ئی که اعمال‌شان بر آن‌ها مبتنی بود نمی‌پرداختند. جادوگران اصولاً منطق را چیزی تلویحی می‌دانستند نه صریح؛ به‌این معنا استدلال آنان در تبیین و تشریح جادو درست مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استدلال‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و تعبیرات‌شان بود از چگونی هضم غذای‌شان که از جهل کامل آنان به‌پویش‌های روانی و جسمانی که برای این اعمال لازم است حکایت داشت. خلاصه این که جادو، به‌نظر جادوگران، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ و ذهن خام و ابتدائی آنان فاقد معنای علمی دربارهٔ جادو می‌بود. جادوگران دریافته بودند که پدیده‌ها و وقایع طبیعی یک سلسله حادثه است که در نظامی تغییرناپذیر و بدون مداخلهٔ بشر پدید می‌آید، ولیکن با وجود پذیرفتن این نظم و قاعدهٔ طبیعی، مدعی بودند با معرفتی که دارند و فنونی که می‌دانند قادرند در نیروها و قوانین طبیعت نفوذ کنند و بر آن‌ها تسلط یابند و مسیر حرکت طبیعی آن‌ها را برای پیشبرد مقاصد خود و جامعه تغییر دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ساخت منطقی جادو را در کلّیت عقاید و معانی جادوئی بر‌اساس کاربرد غلط دو قانون بنیادی اندیشه، یعنی تداعی معانی به‌وسیلهٔ مشابهت{{نشان|۱۶۲}} تداعی معانی به‌وسیلهٔ مجاورت{{نشان|۱۶۳}} در زمان و مکان تعبیر و تفسیر می‌کند. او جادو روحانی به‌دو نوعِ «جادوی تقلیدی»{{نشان|۱۶۴}} یا جادوی درمانی به‌مثل، و «جادوی مسری»{{نشان|۱۶۵}} تقسیم می‌کند و در توضیح آن‌ها می‌نویسد که در «جادوی تقلیدی»، اقوام ابتدائی تصور می‌کردند اشیائی که کیفیات مشترک و خصوصیات عام دارند بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند به‌طوری که فرد می‌تواند با انجام اعمالی برچیزی اثرات آن را به‌حکم تقلید یا شباهات برچیز یا کسی دیگر انتقال دهد؛ و در «جادوی مسری» فکر می‌کردند با به‌کار بردن اشیاء و اجزائی که زمانی در مجاورت و تماس نزدیک با اشیاء دیگر یا اشخاص می‌بوده‌اند در مناسک جادوئی می‌توان اثراتی را از این چیزها به‌چیزهای دیگر و اشخاص سرایت داد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هر یک از این دو نوع جادو را به‌لحاظ طبع زیان‌آور و امکان آسیب‌رسانی‌شان به‌دیگران، و نیز به‌لحاظ مفید بودن و امکان به‌کار بردن‌شان به‌سود دیگران، به‌دو دستهٔ جادوی مضرّ و آسیب‌رسان و جادوی‌مفید و سودرسان تقسیم می‌کند و مثال‌های بسیاری از انواع گوناگون اعمال و مناسک جادوئی تقلیدی و مسری و نمونه‌های مضرّ و مفید آن‌ها در میان اقوام ابتدائی و باستانی جهان در «شاخه زرین» نقل می‌کند. مثلاً روایت می‌کند که «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالایائی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای از بین بردن دشمن خود مقداری چیدهٔ ناخن، مو، ابرو و آب دهان شخص مورد نظر را گرفته آدمکی از موم به‌شکل او می‌ساختند، ناخن و مو و ابرو و آب دهان را بر آن می‌گذاشتند، آدمک مومی را هفت شب روی چراغی می‌گرفتند و هر شب مقداری از آن را کز می‌دادند و می‌سوزاندند و می‌گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::این موم نیست که می‌سوزانم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::این جگر، قلب، و طحال فلانی است که می‌سوزانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از هفت شب، که به‌تدریج آدمک مومی را می‌سوزاندند معتقد بودند که شخص مورد نظر خواهد مرد.»{{نشان|۱۶۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این عمل افسونی خصوصیتی از هر دو جادوی تقلیدی و مسری، یعنی خصوصیت مشابهت و مجاورت را واجد بود. بدین معنا که آدمکی که از موم به‌شکل دشمن ساخته می‌شد (عمل مشابهت) اجزاء یا چیزهایی از دشمن را که زمانی در تماس با او بودند (عمل مجاورت)، با خود داشت. همچنین روایت می‌کند که «باتک‌ها{{نشان|۱۶۷}} در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوماترا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای زایا کردن زنِ سترون به‌جادوی تقلیدی متوسل می‌شدند و آدمکی چوبی از کودکی می‌ساختند و به‌زن نازا و سترونی که آرزوی مادر شدن داشت می‌دادند تا به‌نیّت فرزند آوردن آن به‌آغوش گیرد. آنان معتقد بودند که با این عمل، حاجت زن سترون اجابت می‌شود و بچه می‌آورد. در مورد یکی از اعمال جادوئی هندوهای باستانی نیز می‌نویسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هندوان قدیم برای شفای یرقان یا بیماری زردی اعمال و مناسکی انجام می‌دادند که با نوع جادوی تقلیدی یا درمانی به‌مثل مطابقت داشت؛ بدین معنی که با ترتیب و انجام مراسمی خاص رنگ زرد بیمار یرقانی را دفع و به‌موجودات و اشیاء زردرنگی مانند خورشید - که رنگِ زرد را اصولاً متعلق به‌آن می‌دانستند - انتقال می‌دادند و از منبعی نیرومد و سرزنده، مانند گاو نرِ سرخ، رنگِ سرخ‌پوست را که نشانه‌ئی از سلامت پنداشته می‌شد برای بیمار تحصیل می‌کردند. مراسم بدین‌گونه بود که مردی روحانی بر بالین بیمار افسون زیر را می‌خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«افسردگی و زردی تو به‌خورشید برود! ما تو را در رنگ گاو نر سرخ می‌پیچیم! تو را برای عمری طولانی در رنگ‌های سرخ  می‌پیچیم! باشد که این شخص از رنگ زرد رهائی یابد و زدگی را بی‌صدمه بگذارند! تو را درون گاوهائی که روح‌شان با جسم‌شان سرخ است، به‌هر شکل و هر نیروئی که باشند، می‌پیچیم. زردی تو را در طوطی‌ها، در باسترک{{نشان|۱۶۸}} می‌گذاریم، زردیت را در دم‌جنبانک می‌گذاریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضمن آن که مرد روحانی این افسون را می‌خواند آبی را که به‌موی نر گاوِ سرخ‌پوست آلوده بودند به‌بیمار می‌چشاند، به‌این نیت که رنگ سرخ  تندرستی را در تن بیمار «زردنبو» بپراکند؛ همچنین آبی بر پشت نر گاوِ سرخی می‌ریخت و مریض را وادار به‌نوشیدن این آب می‌کرد؛ یا او را روی پوست گاو نر سرخی می‌نشاند و تکه‌ئی از پوست به‌او می‌بست. آنگاه به‌قصد ریشه‌کن کردن رنگِ زرد بیمار و بهبودی او این اعمال و مناسک را انجام می‌داد: بیمار را از سرتاپا با خمیری از زردچوبه اندود می‌کرد و او را در تختخواب می‌خواباند و سه پرندهٔ زرد - یک طوطی، یک باسترک و یک دم‌جنبانک را - با نخی زرد رنگ به‌پای تختخواب او می‌بست. بعد آبی بر سر و تن بیمار می‌ریخت و بیمار خمیر زردچوبه را از تن خود با آن آب می‌شست و می‌سترد. با این اعمال تصور می‌شد که یرقان یا بیماری زردی از تن شخص مریض بیرون می‌رود و به‌تن پرندگان وارد می‌شود. برای بهبودی رنگ روی بیمار هم، مرد روحانی موهائی از نر گاوِِ سرخ را در برگی طلائی لفاف می‌کرد و به‌پوست بیمار می‌چسباند.{{نشان|۱۶۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیندهارت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با تأئید گزارش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از اعمال و مناسک جادوئی و نقل عقاید عامه مردم دربارهٔ این‌ کنش‌های، بر نتیجه‌گیری و اظهارنظرهای شتاب‌زدهٔ او ایراد می‌گیرد و می‌نویسد «البته این‌ها گزارش‌هائی واقعی است از باورهای عام، و مقولات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز دربارهٔ جادوی تقلیدی و مسری هنوز از ارزش‌هائی برخوردار است، و لیکن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ملاحظهٔ این قانونمندی‌ توصیفی به‌مثابه نتیجهٔ تحقیقات خود خیلی شتابزده بوده است.»{{نشان|۱۷۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متعقد بود که بشر در فرآیند دین به‌یک حالت متعالی‌تر ذهنی عروج کرد و به‌مجموعه‌ئی از عقاید معنوی که نیروهای روحانیِ مافوق طبیعی را برتر و نیرومندتر از نیروی بشر می‌انگاشت گرایش یافت. دین در این مرحلهٔ ابتدائی حیات وسیله‌ئی بود برای خشنود و راضی کردن آن نیروهای معنوی که تصور می‌رفت هدایت زندگی بشر و انتظام مسیر طبیعت را به‌عهده دارند. به‌ عقیدهٔ او دین از دو عنصر نظری و عملی ترکیب یافته بود. به‌لحاظ، نظری، دین عقیده‌ئی بود به‌وجود نیروهائی عالی‌تر و برتراز انسان؛ و به‌لحاظ عملی، کوشش و کنشی بود در جهت راضی کردن و آرام کردن این نیروها. او می گفت که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌وجود نیروهای معنویِ فوق بشری باید پیش از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در جهت خشنود کردن آن‌ها در جامعه پدید آمده باشد، چرا که به‌ناچار پیش از اقدام به‌خشنود و راضی کردن موجودی روحانی می‌باید به‌هستیِ آن موجود عقیده داشت. بنابراین استدلال می‌توان گفت که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظهور شعور و تفکر را قبل از کار و عمل، و ارزش‌های معنوی رامقدم بر ارزش‌های مادی تصور می‌کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌دنبال این فرضیه، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد اگر دین ابتدائی را بر این دو اصل - یعنی اصل عقیده به‌موجوداتِ روحانیِ فوق بشری که برکائنات حکم می‌رانند و اصل تلاش در راهِ تحصیل خشنودی و لطف آن‌ها - مبتنی بدانیم، پس باید این نظر کلی را دربارهٔ ادیان ابتدائی بپذیریم که اولاً مسیر طبیعت و قوانین طبیعی تا حدودی تغییرپذیر و قابل انعطاف است، ثانیاً با اعمال و مناسکی خاص می‌توان بر موجودات روحانی نیرومندی که بر طبیعت مسلّطند و مسیر آن را تنظیم می‌کنند تأثیر گذاشت و با تحریک و تشویق آن‌ها جریان حوادث را به‌سود انسان منحرف کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طور کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دین را از جادو جدا و متمایز می‌کند، و تمایز میان این دو نهاد را ناشی از اختلافِ نظر آن‌ها نسبت به‌طبیعت و کائنات می‌داند. او معتقد است که دین، قوانین طبیعت را تغییر پذیر و قابل انعطاف، و نیروهای روحانی فوق طبیعی تا حدودی تغییرپذیر و قابل انعطاف، و نیروهای روحانی فوق طبیعی را ذیروح و با شعور فرض می‌کند  به‌تغییر این قوانین و انحراف آن‌ها از مسیر طبیعی‌شان - از طریق استغاثه و توسل به‌دعا و نذر و نیاز - امیدوار است؛ در صورتی که جادو، برخلاف دین، قوانین طبیعت را پایدار و لایتغیّر و عمل آن را مکانیکی فرض می‌کند و نیروهای فوق طبیعی را همچون اشیاء غیرذیروح و لاشعور می پندارد و بر آن است که تنها با تهدید و ارعاب و برخی مناسک جادوئی تغییر این قوانین و انحراف مسیر آن‌ها ممکن است. با وجودی که جادو غالباً با ارواحی ارتباط دارد که از نوع عوامل ذیروح و با شعورِ مفروض در دین‌اند. مع‌ذلک این ارواح را دقیقاً همچون عامل‌هائی غیرجاندار و لاشعور درنظر می‌گیرد و با آن‌ها همچون اشیاء رفتار می‌کند و با اوراد و افسون‌ها و غنایم و تشریفات خاصی این نیروهای روحانی یا مجبور و وادار به‌انجام عملی یا تغییر مسیری طبیعی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فرآیند علم را توسعه یافتهٔ نظام مفاهیم دینی می‌پندارد و لیکن به‌پیروی از تی مبیّن میان جادو و علم به‌شباهتی قائل است. او جادو و علم را نهادهائی برای نظام بخشیدن به‌قوانین طبیعت و کنترل حوادث در جهان تصور می‌کند و می‌گوید در هر دونهادِ جادو و علم، اصل بر منظم و یکنواخت بودنِ طبیعت، و ثابت و لایتغیر بودنِ قوانین طبیعی است؛ حال آنکه در دین ابتدائی، برخلاف جادو و علم، فرض بر وجود رابطه میان حوادث و وقایع با ارواحی وهمی و خیالی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیندهارت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگرشِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را دربارهٔ نهادهای جادو و دین و علم نقد می‌کند و برطرح تکاملی او، و تفکیک این سه نهاد از یکدیگر،‌و اختصاص دادن آن‌ها به‌مراحل مختلفی از حیات بشر، خرده می‌گیرد و در کتاب «مردم‌شناسی اجتماعی» خود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«درست است که عقیدهٔ کلی و روشنِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ طرح عمومی تکامل روانشناختی از تفکر جادوئی به‌باورِ دینی و از باورِ دینی به‌اندیشهٔ علمی برای خود ارزش فوق‌العاده‌ئی محقق نکرده است، شیوهٔ شناخت و فهم جهان از طریق جادو و دین و علم، با وجود ترازهای گوناگونِ تجربهٔ فردی و عمومی، نشان داده است که این سه نهاد با یکدیگر همزیسنی دارند. تی از رشد روح‌گرائی میان مردم تحصیلکرده و اهل دانش - حتی در اروپا - در زمان خودش ناراحت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;والاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۷۱}} در یادداشتی می‌نویسد که چطور او خودش یک روح واسطه{{نشان|۱۷۲}} را که «کاملاً معتمد» او بود به&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنی سنِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۷۲}} شاعر معرفی کرده بود. از سوی دیگر، اعمال جادوئی ودینی میان اقوام ابتدائی، به‌طوری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالینوسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۷۳}} هم بعداً آن را تأئید کرد، هیچ گاه کلیّت زندگی نیست و مهارت های نیروهای فنی و ارزیابی‌های عقلانی عملاً هرروز در امور زندگی اقوام ابتدائی تظاهر می‌کنند، و در اولین آثار دربارهٔ جامعهٔ ابتدائی همچنان که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السی پارسونز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۷۵}} مشاهده کرده «نسبت معرفت به‌جهل بسیار ناچیز پنداشته می‌شده است.»{{نشان|۱۷۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیندهارت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خرده می‌گیرد که عقاید و باورهای مردم جامعه را از زمینهٔ اجتماعی و واقعی آن‌ها منتزع کرده و به‌تجزیه و تحلیل آن‌ها می‌پرداخت. وی می‌نویسد: «بینش روانشناختی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که خود به‌آن مباهات می‌کرد - غالباً نادرست بود؛ بیش‌تر برای این که می‌پنداشت حقیقتاً توانسته است معنای باورهای بسیار غریبی را کلاسیک بیرون از زمینهٔ واقعی خود بودند ظاهراً با سعی باطن دریابد.» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیندهارت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شیوه او را در تحقیق می‌ستاید و در آن موفقش می‌داند و می‌نویسد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «امکان مطالعهٔ تطبیقی گستردهٔ دین را که قادر به‌افشای مشابهات پنهانی میان باورهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وحشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیشرفته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشد نشان داد و خود به‌شناسائی و تعریف بعض نهادهای شایع - به‌ویژه نهادهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پادشاهی روحانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در جائی که پادشاه نیز کشیشی عالی‌مقام است - همت گماشت و این از موارد مهمی است که هنوز مردم‌شناسان غالباً به‌آن رجوع می‌دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همچنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کوشش‌هائی نیز در تبیین کارکردِ نهادها یا باورهائی به‌عمل آورد که ظاهراً به‌نظر اروپائیان متوسط کتاب خوان زمان او سخت احمقاته یا نفرت‌انگیز می‌آمد. مقالاتش در کتاب «نقش روان»{{نشان|۱۷۷}} تلاشی بود در راهِ نشان دادن ارزش و سودمندی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خرافات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۷۸}} - که به‌نظرش بیان اضداد می‌رسید - در جهتِ تأئید و تحکیم مبانی احترام به‌حکومت، مالکیت خصوصی، ازدواج، و به‌طور کلّی وسائل عیش و زندگی انسانی. به‌عبارت دیگر، از نقطه نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نقش باورهائی چنین نادرست، حمایت و تقویت نهادهایی بود که در نظمِ اجتماعی جوامع اهمیت اساسی داشتند.»{{نشان|۱۷۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایتی از مجموعهٔ مقالاتِ «نقش روان» نقل می‌کند که نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در نقشِ سودمند تابو برای استحکام قدرت و ابقاء ثروت مالکین در جزایر اقیانوس کبیر اثبات می‌کند. روایت چنین است که در این جزایر «تابو برای ملاکین به‌منزلهٔ پژی بود. صرفاً همین امر بود که آن‌ها را به‌استناد یک نوع حقّ الهی ترفیع مقام داده درمیان عوام‌النّاس نفوذ و تجمل می‌بخشید. و فقط همین امر بود که به‌آن‌ها تأمین جانی می‌داد و آن‌ها را از تخطیّ مستمندان و همسایگان بخیل محافظت می‌کرد.»{{نشان|۱۸۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۲}} Edward, B., Tyor (1832-1917)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۳}} TYLOR, E.&amp;quot; Researches Into the Early History of Mankind, London, 1865.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۴}} Max Muller (1823-1900)، زبان‌شناس و یکی از نخستین کسانی بود که به‌مطالعهٔ تطبیقی دین پرداخت. متعقد بود که همه اسطوره‌ها و فولکلور غربی ریشهٔ شرقی و به‌ویژه سنسکریتی دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکس مولر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبدع «علم ادیان» بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۵}} Mr. Tylor&amp;#039;s science&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۶}} TYLOR, E.: Primitive Culture, London, 1871.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۷}} Facts&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۸}} Comparative Jurisprudence&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۹}} P.W.A. Bastian (1826-1905) اهل آلمان و یکی از سیاحان و نویسندگان بزرگ در تاریخ جهان و از بنیانگذاران تفکرات اشاعه‌گرائی است. شرح و نظریات او در بخش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکتب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اشاعه‌گرائی توضیح داده خواهد شد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۰}} Survivals&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۱}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ه.ر. هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: «تاریخ مردم‌شناسی» - ترجمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم طاهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فاقد تاریخ انتشا، صفحهٔ ۱۰۳.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۲}} نگاه کنید به‌مقالهٔ: Kabo, V.R.: &amp;quot;Ethnography and the History of Primitve Society&amp;quot;, Critique of Anthropology, Autmun 1974, No.2.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۳}} Survivals Method&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۴}} LANG, Andrew: The Introduction to Anthropological Essays Presented to Tylor, 1907. گفتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لانگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از کتاب Penniman, 1965, P. 138 نقل شده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۵}} Minor superstitions&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۶}} Non-corporal&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۷}} Inanimate&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۸}} Animism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۹}} Fetishim&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۰}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ه.ر. هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: «تاریخ مردم‌شناسی» بخش‌های مربوط به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۱}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ه.ر. هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صفحهٔ ۱۱۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۲}} Soul&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۳}} The Idea of survival of the phantom&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۴}} Ancestor-Worship&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۵}} The malignant or benign spirits&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۶}} The facts of possession&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۷}} Defication&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۸}} Monotheism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۹}} Polytheism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۰}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صفحهٔ ۱۲۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۱}} TYLOR, E.: &amp;quot;On a Method of the Investigatiing the Development of Institutions, Apllied to the Laws of Marriage and Descent&amp;quot;, Journal of the Anthropological Institute, Vol. XIX (1889).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۲}} Tabulation&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۳}} Cross-cousin marriage&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۴}} Social arithmetic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۵}} Avoidance&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۶}} Taboo&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۷}} Matrilocal&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۸}} Patrilocal&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۹}} Removal stage&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۰}} Teknonymy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۱}} Sir James George Frazer&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۲}} Ernest Renan Society&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۳}} William Robertson Smith پروفسور در فرهنگ و ادب عربی در دانشگاه کمبریج #{{پاورقی|ویراستار چاپ نهم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دائرة‌المعارف بریتانیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال ۱۸۸۵ بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۴}} Totemism and Exogamy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۵}} Spencer, Baldwind and Gillen, F.J., The Northern Tribes of Central Australia, London, 1904. کتاب فوق و کتاب‌های: The Native Tribes of Central Australia, 1899 و The Arunta, a Stone Age People, 1927. از امّهات آثار دربارهٔ فرهنگ و زندگی بومی‌های استرالیائی است که انتشار آن‌ها در آن زمان تأثیر بسیار زیادی بر تفکرات مردم‌شناسان اروپائی، به‌ویژه انگلیسی گذاشت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۶}} Levi-Strauss, Claude: Totemism, Translated by&amp;quot; Rodney Needham, Introduction by Roger C. POOLE, 1969.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۷}} به‌نقل از مقدمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر کتاب «توتم‌گرائی» - صفحه‌ٔ ۱۹.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۸}} همان مقدمه، همان صفحه.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۹}} Intichiuma Ceremonies&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۰}} همان مقدمه، صفحهٔ ۲۰.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۱}} Conceptional theory&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۲}} همان مقدمه، صفحهٔ ۲۰.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۳}} The Golden Bough&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۴}} Divine Kings&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۵}} Penniman, P. 230.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۶}} Evan-Pritchard, E. E.&amp;quot; Social Anthropology, London, 1951.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۷}} Bastard Science&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۸}} False-science or pseudo-science&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۹}} Abortive art&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۰}} Theoretical magic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۱}} Practical magic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۲}} The association of ideas by similarity&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۳}} The association of ideas by contiguity&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۴}} Homoeopathic magic or imitative magic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۵}} Contagious magic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۶}} FRAZER, J.G.: The Golden Bough, A Study in Magic and Religion, Abridged Edition, London, 1932,. P. 13&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۷}} Bataks&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۸}} نوعی پرندهٔ زرد رنگ که آن را به‌انگلیسی Thrush می‌گویند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۹}} Frazer: The Golden Bough, P. 15.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۰}} LIENHARDT, Godfrey: Social Anthropology, 1966, P. 116.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۱}} A.R. Wallace یکی از دانشمندان انگلیسی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۲}} Spirit medium&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۳}} Tennyson&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۴}} B. Malinowsky از بنیانگذاران مکتب اصالت کارکرد در مردم‌شناسی &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۵}} Elsie C. Parsons&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۶}} Leinhardt, P. 27.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۷}} Psyche&amp;#039;s Task, 1909.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۸}} Superstitions&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۹}} Lienhardt, P. 28.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸۰}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: «تاریخ مردم‌شناسی» صفحهٔ ۲۰۸.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D9%86%D9%90%DA%AF%D8%B1%D8%B4%D9%87%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%DB%B1&amp;diff=26956</id>
		<title>دیدگاه‌ها و نِگرشها در مردم‌شناسی ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D9%86%D9%90%DA%AF%D8%B1%D8%B4%D9%87%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%DB%B1&amp;diff=26956"/>
		<updated>2011-11-25T22:05:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: /* پاورقی‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:32-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بخش یکم:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکتب تکامل‌گرایی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوشته: علی بلوکباشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مقدمه==&lt;br /&gt;
«در اتاق انتظار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قوام نکرومه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۱}} تابلو نقاشی بسیار بزرگی آوزیان بود که او را در جنگ و ستیز با آخرین حلقه‌های زنجیر استعمار نشان می‌داد. زنجیرها از هم گسسته و آسمان در رعد و برق و زمین در حال لرزش بود. خارج از این صحنه، سه سفیدپوست کوچک‌اندام رنگ‌پریده در حال گریز بودند. از این سه، یکی سرمایه‌داری بود که چمدانی با خود می‌برد، دیگری کشیشی یا مبلّغی مذهبی کتاب مقدس در دست، و سومین، مردی کوچک‌تر از دیگران، که کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نظام‌های سیاسی در افریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۲}} را با خود داشت: این شخص یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردم‌شناس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
به‌روایت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان گالتونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استعمار‌گرایی علمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} &lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
مردم‌شناسان به‌لحاظ دیدگاه‌ها و نگرش‌های خاص فلسفی خود نسبت به فرهنگ و جامعه و به‌لحاظ روش‌های و شیوه‌های گوناگونی که در بررسی و تحلیل فرهنگ و جامعه و شناخت نهادها و پدیده‌های فرهنگی و اجتماعی در تحقیقات خود به‌کار می‌بردند و می‌برند از یکدیگر متمایز و به‌نحله‌های مختلف فکری و عقیدتی منتسبند. از این نحله‌ها یا مکاتب چهار مکتب عمده و اساسی «تکامل‌گرائی»، «اشاعه‌گرائی»، «کارکردگرائی» و «ساخت‌گرائی» در مردم‌شناسی شناخته شده و مشهور است. در این گفتار کوشش خواهد شد که بنیانگذاران و مهندسان اصلی این مکتب‌ها معرفی و خطوط اساسی نظریات و خلاصهٔ عقاید و تلقیّات هر یک از آنان، و روش و مفاهیمی که در تحقیقات و آثار خود به‌کار برده‌اند توضیح و تشریح شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مکتب تکامل‌گرائی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندیشهٔ تکامل‌گرائی در اروپا در اوائل قرن نوزدهم میلادی از فلسفه به‌تجربه گرائید و از نیمهٔ همان قرن تحقیقات سیستماتیک با بینش تکاملی در زمینهٔ نهادهای فرهنگی و اجتماعی آغاز شد. در دههٔ میان ۱۸۶۱ و ۱۸۷۱ چند کتاب در اروپا، انگلیس و آمریکا تآلیف و چاپ شد که از نخستین کتاب‌های برجستهٔ کلاسیک دربارهٔ دیدگاه‌ها و نگرش‌های تکاملی در علم مردم‌شناسی به‌شمار می‌رود. این کتاب‌ها عبارت است از «قانون باستان» و «اجتماعات روستائی در شرق و غرب» نوشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، «مادرسری» نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «شهر باستانی» نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فوستل دو کولانژ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، «ازدواج ابتدائی» نوشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، «پژوهش‌هائی دربارهٔ تاریخ اولیهٔ نوع بشر» و «فرهنگ ابتدائی» نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، «نظام‌های خویشاوندی نسبی و سببی در خانوادهٔ بشر» نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این رسالات، بعضی مانند رساله‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌جامعه‌های باستانی و کهن و بررسی و تحلیل نخستین نهادی اجتماعی مردم رم و اقوام هند و و اروپائی، و سنت‌ها و اسطوره‌های روزگار قدیم، و بعضی دیگر - مانند رساله‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌جامعه‌های ابتدائی و تحقیق و تحلیل اطلاعات و واقعه‌های فرهنگی مربوط به این اقوام اختصاص داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تفکرات تکاملی از طریق آثار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هربرت اسپنسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵}} فیلسوف انگلیسی که اصول انتخاب طبیعی داروین را در جامعه‌های بشری تعمیم داده بود، به‌فلسفهٔ اجتماعی راه یافت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دگرگونی‌های اجتماعی را یک پویش تکاملی طبیعی می‌دانست و جامعه را همچون اندام زیستی فرض می‌کرد. او حتی نظام بهره‌کشی طبقات غنی از طبقات فقیر را برحسب اصول تنازع بقاء و بقاء انسب توضیح و توجیه می‌کرد و آن را واقعه‌ئی طبیعی می‌دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشتازان نگرش‌های تکاملی در مردم‌شناسی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بودند که به‌گروه «تکامل گرایان کلاسیک» {{نشان|۶}} در علم مردم‌شناسی معروفند. این دانشمندان تحت تآثیر و نفوذ نظریهٔ «توسعه»{{نشان|۷}} و «تکامل»{{نشان|۸}} کوشیدند با استفاده از گزارش‌های تاریخی و داده‌های قوم‌نگارانه به‌یک قانون کلی و انتظام مشترک در سیر حیات جوامع بشری برسند و با قانونمندی مجموعهٔ نگرش‌ها و فرضیه‌های خود پدیده‌ها و واقعه‌های فرهنگی را در طول تاریخ توضیح و تبیین کنند. این گروه مردم‌شناس می‌پنداشتند توسعه‌های فرهنگی در کلیهٔ جوامع از قوانین معینی پیروی می‌کند و به‌طور یکسان در یک خط مستقیم از حالی ساده به‌حالتی پیچیده تحول و تکامل می‌یابد، و چنین می‌انگاشتند که این حرکت تکاملی در نهادهای فرهنگی و اجتماعی جامعه‌های پیشرفتهٔ اروپای غربی به‌اوج کمال رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکاملیون در تحقیقات و تحلیل‌های خود عمدتاً به نهادهای اجتماعی مانند نهادهای ازدواج و خانواده و نهاد دین و مذهب پرداختند و نظریه‌ها و قانونمندی‌هائی در چگونگی این نهادها و نحوهٔ توسعه و تکامل آن‌ها ارائه دادند. اینان در همهٔ موارد توسعهٔ فرهنگی و ابعاد گوناگون آن با‌یک‌دیگر همرآی و همراه نبودند و بر سر پاره‌ئی از قضایا با هم اختلاف نظر داشتند. از همین رو قانونمندی‌ها و فرضیه‌هائی که از مراحل تحول و توسعهٔ فرهنگی داده‌اند از جهاتی با هم فرق دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۹}} ی معتقد است باوجود ای که تکاملیونِ کلاسیک در دوره و زمانی می‌زیستند که اندیشه‌ها و نظریات بدیع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داروین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر فضا و جو روشنگرانهٔ آن تسلط داشت و اصولاً نظریهٔ «تکامل طبیعی» و «اصل انواع» انگیزه و عامل تکوین اندیشهٔ تکامل فرهنگی و اجتماعی بود، این مردم‌شناسان مستقیماْ تحت تآثیر افکار داروین قرار نگرفته بودند. مثلاً با این که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظریهٔ تکامل زیستی را از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داروین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پذیرفته بود، قانونمندی‌ نهائی او از توسعه و تکامل  فرهنگی و اجتماعی بر‌اساس تکنولوژی مستقلاً و بدون ارجاع به نگرش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داروین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کتاب «جامعهٔ باستانی» مطرح شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای بنیانگذاران مکتب تکامل‌گرائی پرسش‌هائی اینچنین مطرح بود: چیست که تکامل می‌یابد؟ فرهنگ به‌طور کلی، یا نهادهای ویژه‌ئی از جامعه! - تکامل این‌ها چگونه است؟ از طریق تکامل جنینی، توسعهٔ طبیعی، اندیشهٔ عقلانی، بقاء انسب یا دیالکتیک! - جای حرکت تکاملی در کجاست؟ در فنون و جنبه‌های مادی آن، در تقسیم کار، در جنبه‌های آرمانی و عقیدتی و سیاسی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلاش و کوشش تکاملیون کلاسیک در تحقیقات و پژوهش‌های خود گسترش و تکمیل فرضیه‌ها و نگرش‌های تکاملی در مورد فرهنگ و نهادهای اجتماعی بود. برای آنان این واقعیت که جامعه‌هائی وجود دارد که مترقی‌تر از جامعه‌های دیگرست آشکار بود و شواهد تاریخی هم به‌اثبات این واقعیت ارائه می‌دادند. مثلاً یکی از استدلال‌های ایشان این بود که بیش‌تر جامعه‌های پیشرفته، به‌ویژه جامعه‌های کشورهای اروپای غربی، از یک وضع و مرحلهٔ نسبتاً ابتدائی و عقب‌مانده به‌این وضع پیشرفته یا متمدن امروز تحول و توسعه یافته‌اند. با قبول این عقیده، تصور این که همهٔ جامعه‌های بشری یک دورهٔ متشابه و یک خط مستقیم از مراحل پیشرفت و تکامل‌ را گذرانده‌اند درست و منطقی می‌نمود. در صورتی که اکثر مردم‌شناسان کنونی، با تأئید بعضی از نظریه‌های تکاملیون، بسیاری از فرضیه‌های تحولی و تکاملی آنان را در بارهٔ پدیده‌های مختلف فرهنگی و اجتماعی نمی‌پذیرند و فرهنگ‌های ابتدائی را به‌مثابه مرحله‌ئی آغازین از فرهنگ جامعه‌های پیشرفتهٔ امروز به‌شمار نمی‌آورند و به‌طور کلی این چنین اندیشه و گمانی را منتهای خام‌اندیشی و ناآگاهی از واقعه‌های ناشناختهٔ اجتماعی می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشکار است که تصور این که جامعه‌هائی در جدائی و استقلال کامل بدون تماس فرهنگی با جامعه‌ها و اقوام دیگر توسعه و تکامل یافته باشند منطقاً صحیح به‌نظر نمی‌آید، زیر جامعه‌ئی در جهان وجود ندارد که کاملاً دور از نفوذ فرهنگ‌های خارجی و تأثیر آن تحول و رشد یافته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکاملیون کلاسیک در تحقیقات و تحلیل‌های خود روشی را به‌کار می‌بردند که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«روش تطبیقی»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰}} معروف و مشهور است. مردم‌شناسی برای آنان ضرورتاً یک تحقیق تاریخی و تطبیقی بود و قصد و هدفی جزء کشف اصل و منشاء پدیده‌ها و نهادهای فرهنگی و اجتماعی و یافتن قانون‌های کلّی نداشت، به‌مشابهات در زمینهٔ آداب و رسوم و عقاید به‌طور کلی عناصر مادی و معنوی فرهنگی بیش از اختلافات فرهنگی در میان اقوام و اجتماعات ابتدائی اهمیت و ارزش قائل می‌شدند و عموماً در جست‌وجوی واقعه‌ها و شواهدی بودند که فرضیه‌ها و نگرش‌های آنان را اعتبار بخشد و به‌آن‌ها ارزش جاودانی دهد. استعمال روش‌های تطبیقی در تحقیقات، آنان را در جداسازی و مستثل کردن پدیده‌های عام از پدیده‌های خاص و نیز در طبقه‌بندی پیدیده‌های اجتماعی یاری کرد و نظرها و نگرش‌های‌شان در زمینهٔ حرکت تحولی و پیشرفتی بعض پدیده‌های فرهنگی از مرحله و حالتی ساده به‌مرحله و حالتی پیچیده مقبول افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان قرن ۱۹ و آغاز قرن ۲۰ میلادی، با کسب معلومات و اطلاعات موثق علمی از فرهنگ‌های مختلف، بعضی از نخستین نگرش‌ها و قانونمندی‌‌های تکامل‌گرایان کلاسیک در مورد مراحل تکامل فرهنگی جوامع بشری یا تکامل‌ سطوح توسعه در نهادهای ازدواج و خانواده، بی‌اعتبار شد و دیدگاه‌ها و نگرش‌های تاریخی و تکاملی چند خطی، اشاعه‌گری، و کارکردی و ساختی، به‌تدریج ارزش و اعتبار یافت و جایگزین آن شد. در این زمان، یعنی اوایل قرن کنونی مردم‌شناسان اکثراً به‌جامعه و روابط اجتماعی نظر افکندند و جامعه‌ها را بر اساس نوع ساخت اجتماعی آن‌ها، و نه نوع فرهنگ‌های‌شان، طبقه‌بندی کردند. این نخستین گام بنیادی در مفید ساختن کوشش‌ها در بررسی‌های تطبیقی در مردم‌شناسی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه «پدرسری» و اصل «منزلت اجتماعی» و «قرارداد»==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «ممکن است امروز گفته شود که «بذر را همه دارند» و لیکن این نمی‌تواند توجیهی باشد برای فراموش کردن کسی که نخستین بار زمینی را هموار کرده در آن بذر افشانده است. ما می‌توانیم مزارعی را که استاد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنری ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دست نخورده رها کرده است کشت کنیم، و یکی از ورزائی بهتر و دیگری ورزائی بدتر برای شخم به‌زیر یوغ کشد، امّا هنوز این شخم متعلق به‌استاد است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فردریک پولاک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل از مقدمه‌ٔ کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قانون باستان هنری ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنری سومنر ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۱}} - حقوقدان و مورخ انگلیسی - نخستین نویسنده‌ئی بود که در مجموعه‌ٔ قوانین و مقررات مدون ملل و اقوام، آثار و نشانه‌هائی از اوضاع اجتماعی جوامع یافت و بهترین راه کشف مراحل تکامل اجتماعی را آزمودن خصایص متغیر مجموعه‌های حقوقی و قوانین اقوام و ملت‌ها تشخیص داد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پدر مردم‌شناسی حقوقی خوانده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که تکامل فرهنگی را، مانند برخی از نویسندگان تکامل‌گرای همزمان خود «توسعه‌ئی ساده در یک خط مستقیم»{{نشان|۱۲}} تصور می‌کرد، در تحقیقات خود با علاقهٔ بسیار به‌بررسی و تحلیل مقولاتی از جامعه‌شناسی پرداخت و در کتاب‌ها و رسالات خود موضوعاتی را - مانند رابطهٔ قانون با دین و اخلاق، اثرات اجتماعی قوانین مدوّن در شرائط گوناگون تاریخی، اثر توسعه و پیشرفت رُم - به‌مثابه یک امپراتوری نظامی - بر اقتدار مشروع پدر در خانواده، رابطهٔ میان قدرت سلطهٔ مردان ارشد {{نشان|۱۳}}، قاعدهٔ سلسلهٔ نسب پدری{{نشان|۱۴}}، و بالاخره حرکت جوامع از مرحله‌ئی که حقوق و روابط مبتنی بر «منزلت»{{نشان|۱۵}} در آن معمول بوده به‌مرحله‌ئی که روابط مبتنی بر «میثاق» یا «قرارداد»{{نشان|۱۶}} در آن شکل گرفته - مورد بررسی و مداقه قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مورخ تکامل‌گرای با مطالعهٔ قوانین تطبیقی در عهد عتیق و جامعه‌های باستانی و ابتدائی و یافتن شباهت‌هائی میان قوانین و قواعد مضبوط در جامعه‌های «پدرتباری»{{نشان|۱۷}} رم باستان، هند باستان، و ایرلند قدیم، و نیز آگاهی از رواج شیوهٔ «پدرسری»{{نشان|۱۸}} در قبائل سرخ‌پوست، به‌این نتیجه رسید که «پدرسری» نوع ابتدائی خانواده، و نظام «پدرتباری» قاعدهٔ اصلی نسبی در جامعه‌های بدوی و دنیای کهن بوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با درج نظریات خود در کتاب «قانون باستان»{{نشان|۱۹}} و بحث دربارهٔ خانوادهٔ «پدرسری»، که آن را اصل بنیادی تشکیلات اجتماعی جامعه‌های ابتدائی می‌دانست، می‌نویسد که با رشد طبیعی جمعیت و پذیرفتن غریبگان، «خانواده»{{نشان|۲۰}} به«کلان»{{نشان|۲۱}} و کلان‌ها به قبیله{{نشان|۲۲}} و قبایل به‌دولت{{نشان|۲۳}} تغییر شکل دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در رسالهٔ «اجتماعات روستائی»{{نشان|۲۴}} با نگهداشتِ فرضیات و استدلالات خود، به نگرش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوپاک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و در کتاب «نهادهای اولیه»{{نشان|۲۵}} به‌نظریات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و برداشت‌ها و استنتاجات او از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جهانِ وحشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توجه دارد. در کتاب «نسب انسان»{{نشان|۲۶}} تعریف تازه‌ئی از خانوادهٔ «پدرسری» می‌دهد و آن را حاصل زیاده‌روی حسادت مردان در روابط جنسی از طریق اعمال قدرت می‌داند، و مدعی است که باید ابتدا حسادت مردان نسبت به‌زنان در جامعه‌های بدوی مانع هرج و مرج در روابط جنسی شده باشد و اشتراک در روابط جنسی باید بعداً پس از پیشرفت خرد‌ انسان، و به‌تبع آن، افول غرایز در جامعه پدید آمده و توسعه یافته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از فرضیه‌های مشهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنری ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ توسعهٔ تاریخ جوامع بشری، روند تکامل اجتماعی جامعه بر مبنای اصل «منزلت» و «میثاق» است. او معتقد استدلال که جوامع در خط پیشرفت از قانون مبتنی بر «منزلت» گذر کرده به‌قانون مبتنی بر «قرارداد» رسیده است. بدین معنا که در جامعه‌ها ابتدا حقوق و تعهدات هر فرد در وضع و موقعیتی که به‌هنگام تولد در گروه نسبی و کلان داشت تعیین و شناخته می‌شد. تحرک اجتماعی برای فرد، در این نوع جوامع محدود به‌منزلت و شأن خانواده و یا گروه نسبی او در جامعه بود. با بسط و تحول جوامع، اختیارات فرد افزایش و وسعت یافت و روابط میان فرد و افراد در گروه‌ها و در جامعه نزدیک‌تر و آزادانه‌تر شد و با خواست ومیل آن‌ها مطابقت یافت. بدین نحو روابط مبتنی بر میثاق و قرارداد جای روابط مبتنی بر شأن و منزلت اجتماعی را گرفت و ارتباطات به‌وسیلهٔ میثاق‌های ارادی و اختیاری بر ارتباطات متعین در هنگام تولد و مطابق با شأن خانواده و گروه تسلط و غلبه یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه «مادرسری» و اصل «هرج و مرج در روابط جنسی»==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالعهٔ تاریخ خانواده با انتشار کتاب «مادرسری» نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یوهان یاکوب باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۷}} حقوقدان سویسی آغاز شد. این کتاب تفحصّی است در زمینهٔ تاریخ توسعه و تکامل‌ خانواده بر‌اساس اطلاعات و شواهدی از جامعه‌های باستانی رم و یونان، و اثبات این نظر که نهادهای کنونی خانواده، توسعه یافتهٔ یک مرحله عام فرهنگی است که در آن نظام «مادرتباری»{{نشان|۲۸}} همراه با رسم «مادرسری»{{نشان|۲۹}} معمول و اقتدار در دست زنان بوده است. &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در توضیح نگرش خود می‌نویسد که در ابتدائی‌ترین جوامع، انسان نظم و قاعده‌ئی در روابط جنسی نمی‌شناخته و هرج و مرج در روابط جنسی{{نشان|۳۰}} وجود داشته است و قوی‌ترین مردانِ گروه، قدرت را در دست داشته بر جامعه مسلط بوده‌اند. او این مرحلهٔ تاریخی از حیات بشر را اصطلاحاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هتایریسم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۳۱}} می‌نامد و دو جامعهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماساژت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۲}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آگاتیرسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۲}} را به‌نقل قول از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرودوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نمونه‌هائی از این گونه جوامع می‌داند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معتقد است که هرج و مرج در روابط جنسی باعث شد که احساس مذهبی زنان برانگیخته شود، علیه روابط آزاد جنسی برخیزند و به‌رسم اختلاط جنسی خاتمه دهند و ازدواج‌های با قاعدهٔ مبتنی بر بنیادهای دینی را در جامعه مستقر کنند. در این دوره مقام ابوّیت مرد در جامعه نامشخص بود و تنها زن از اعتبار و ارزش مادری برخوردار و «حق مادری» {{نشان|۳۴}} او شناخته شده بود. حقوقدان سویسی این دورهٔ تاریخی جوامعه را دورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژینوکراسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۵}} نامید و نوشت که در این مرحله، اعضای جامعه از مادر نسب می‌بردند و زن بر خانواده و در نهایت بر جامعه و دولت حکومت مطلق داشت. وی در کتاب «مادرسری» برمبنای مجموعه‌ئی از اسطوره‌ها و تمثیل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرودوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جامعه‌ٔ کهنی را تصویر می‌کند که در آن زنان اِعمال‌کنندگان قدرت بودند، دست چپ بر دست راست مقدم بود، ماه بر خورشید برتری داشت، و الهگان پرستش و نیایش می‌شدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; استدلال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استرابو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۳۶}} را دربارهٔ آئین پرستش یونانی می‌پذیرد و زنان را پدیدآورندگان دین می‌پندارد و می‌نویسد وقتی زنان خانواده را بنیاد نهادند طلایه‌های صلح، نظم، و مالکیت بر اموال را نیز به‌جای اشتراک در مالکیت به‌وجود آوردند. خلاصه می‌گوید که در دورهٔ «ژینوکراسی» یا «مادرسری» زن به‌مثابه نمادی از باروری زمین و آفریدگان آن ملاحظه می‌شد و دین بر پایهٔ پرستش الهه‌های مادر استوار شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معتقد است که باز انگیزه‌های مذهبی باعث شد که دورهٔ «ژینوکراسی» یا حکومت زن در جامعه به‌سر آید و راه را به‌موقع برای حکومت مرد و بها دادن به «حق پدری» {{نشان|۳۷}} بگشاید. به‌همین رو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کو واد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۳۸}} را حکایتی واقعی از تفویض منزلت والدین به‌مرد در این برهه از تاریخ خانواده در جامعه‌ می‌پندارد. او این گذار و تغییر را در نتیجهٔ تحول عقاید مذهبی می‌داند و می‌نویسد «تکامل شرایط بالفعل زندگی انسان‌ها نیست که تغییرات تاریخی را در موضع اجتماعی متقابل مرد و زن به‌وجود می‌آورد، بلکه انعکاس مذهبی این شرائط در اذهان انسان‌هاست که چنین می‌کند.»{{نشان|۳۹}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طور کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عقیده داشت که رسم «مادرسری» یا «حق مادر» مقدّم بر رسم «پدرسری» یا «حق پدر» بوده، و در جوامع اولیه رهبری در خانواده به کف زن سپرده می‌شده است. علت وجود شیوهٔ «پدرسری» در جامعهٔ باستانی رُم را نیز چنین توجیه و توضیح می‌کند که در آن جامعه روزی مرد علیه زن و اقتدار و نقش معتبر او در جامعه طغیان کرد و نظام موجود در رُم حکایت از آن طغیان می‌کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با عقیدهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که خانوادهٔ «پدرسری» را اساس ابتدائی‌ترین جامعه‌ها می‌انگاشت به‌مخالفت برخاست و نخستین تکامل‌گرائی بود که مدعی شد در جامعه‌های انسانی همواره تفوق با مرد نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==روش تطبیقی در پژوهش نظام‌های خویشاوندی==&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئیز هنری مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۰}} یک قاضی آمریکائی و از نامی‌ترین مردم‌شناسان تکامل‌گرای کلاسیک بود که به‌تحقیق و شناخت تاریخ تحول حیات انسان، خانواده، ازدواج، مالکیت و دولت پرداخت. شیفتهٔ زندگی سرخ‌پوستان آمریکائی بود و در سال ۱۸۴۶ برای شناخت فرهنگ و جامعه‌ٔ بومیان سرخ‌پوست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایروکوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۱}} به‌میان آن‌ها رفت و دیری به‌تحقیق حال آنان پراخت. در حین تحقیق و آموختن زبان مردم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایروکوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیشرفت برد که این قبلیه در طبقه‌بندی خویشاوندان نظمی خاص و منحصر به‌فرد به‌کار می‌برند که با نظام‌های شناخته شده و متداول در میان اقوام دیگر متفاوت است. فی‌الجمله اصطلاحاتی که اقوام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایروکوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در تعیین و تشخیص روابط خویشاوندی به‌کار می‌برند تعداد بیش‌تری از افراد را در شبکهٔ خویشاوندی در برمی‌گیرد. مثلاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایروکوی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پدر و برادرِ پدر را اصطلاحاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پدر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مادر و خواهرِ‌ مادر را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مادر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، فرزندان این افراد را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برادر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواهر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نوه‌هایشان را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گزارش تحقیقات اولیهٔ خود دربارهٔ قبائل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایروکوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و نظام سیاسی مبتنی بر روابط میان خاندان{{نشان|۴۲}}‌های خودمختار این جامعه را در کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجمع ایروکوی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۳}} که به سال ۱۸۵۱ تألیف و منتشر شد عرضه کرد. انتشار این کتاب تحولی در تحقیقات مردم‌شناسی پدید آورد و بیش از یکصد سال نظر مردم‌شناسان و باستان‌شناسان را به‌خود جذب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال ۱۸۵۷ ضمن تحقیق قوم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوجی‌بِوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۴}} - یکی دیگر از اقوام سرخ‌پوست آمریکا - دریافت که این قوم، با این که به‌زبانی غیر از زبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایروکوی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سخن می‌گویند اسلوب و عقایدی مشابه با اسلوب و عقاید آنان را در گروه‌بندی افراد خویشاوند به‌کار می‌برند. کشف نظام خویشاوندی مشابه در میان اقوام سرخ‌پوستی که به‌گروه‌های مختلفِ زبانی تعلق داشتند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌تحقیق این موضوع در زمینه‌ئی گسترده‌تر تشویق کرد. بدین منظور پرسشنامه‌ئی تهیه دیدی که بتوان به‌وسیلهٔ آن چگونگی شکل‌های خاص نظام‌های خویشاوندی نسبی و سببی را میان اقوام مختلف مطالعه و یادداشت کرد؛ و با همکاری «موسسهٔ امور سرخ‌پوستان آمریکا» و دستیاری هئیت‌های رسمی دولت، آن پرسشنامه را میان کارمندان دولتی و مأموران نظامی در خود ایالات متحد آمریکا، و نیز میان نمایندگان سیاسی و مبلغان مذهبی در کشورهای مختلف جهان پخش کرد. پس از گردآوری پرسشنامه های تکمیل شده، به‌بررسی و تجزیه و تحلیل نظام‌های خویشاوندی پرداخت و نتیجهٔ بررسی ۱۳۹ نظام خویشاوندی را در جامعه‌های مختلف، به نگرش‌هائی تازه به سال ۱۸۷۱ در کتابی به‌نام «نظام‌های خویشاوندی نسبی و سببی در خانوادهٔ بشری» منتشر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
توضیح عکس:&lt;br /&gt;
باهمت زارع کُرد و تلاش ورزاهایش تپه‌ها به‌دیمزار تبدیل می‌شوند.       عکس از علی بلوکباشی&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با تحلیل اطلاعات و داده‌ها به‌شناخت دو اصل متقابل در روش شناساندن و تعیین روابط خویشاوندان افراد در جوامع توفیق یافت؛ یکی این اصل که مطابق آن، مجموعه‌ئی وسیع از اعضای شبکهٔ خویشاوند با یکدیگر طبقه‌بندی می‌شدند و اعضای هر طبقه با اصطلاحی واحد مشخص و خوانده می‌شد. این اصل را که نمونه‌ئی از آن در نظام خویشاوندی سرخ‌پوستان آمریکائی رایج بود «روش طبقه‌بندی»{{نشان|۴۶}} خواند. دیگر، اصلی که بنابر آن هر یک از افراد خویشاوند مطابق با رابطهٔ او در شبکهٔ خویشاوندی با اصطلاحی خاص خوانده و تمیز داده می‌شد. این اصل را هم که نمونهٔ آن در نظام خویشاوندی سایر جوامع و به‌ویژه در جوامع مشرق زمین متداول بود «روش توصیفی»{{نشان|۴۷}} نام داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مدعی بود قبائل و اقوامی که اصطلاحات طبقه‌بندی را در نظام خویشاوندی خود به‌کار می‌برند، با وجود متفرق بودن و داشتن زبان‌های گوناگون، باید همه از یک اصل و منشاء مشترک بوده باشند. مثلاً اصل سرخ‌پوستان آمریکائی را از مردم آسیا می‌پنداشت و می‌گفت که اجداد بومیان آمریکا باید زمانی از قارهٔ آسیا به‌قارهٔ آمریکا مهاجرت کرده باشند. او در تحقیق و تحلیل نظا‌م‌های خویشاوندی از «روش تطبیقی»{{نشان|۴۸}} و نگرش‌های تکامل‌گرائی استفاده می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متعقد بود که اصطلاحات خویشاوندی بُعد و کاربردی اجتماعی دارد، پس روابط خویشاوندی را نباید برمبنای این اصطلاحات، بدون مراجعه به‌عامل‌های اجتماعی و فقط به بهره‌گیری از قواعد زبان‌شناسی توضیح و تببین کرد. مثلاً می‌گفت منسوبانی که با یکدیگر در یک گروه طبقه‌بندی و با اصطلاحی واحد شناخته می‌شوند، حداقل در برخی زمینه‌ها، در انگاره‌هائی از رفتار اجتماعی با هم مشارکت دارند. فی‌المثل در نظام خویشاوندی جامعهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاوائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - که به «نظام هاوائی» معروف است - افراد نسل والدین با یک اصطلاح که تمیزدهندهٔ جنس است خوانده می‌شود. در این نظام؛ دائی‌ها با پدران در یک طبقه قرار می‌گیرند و با یک اصطلاح مشخص می‌شوند استدلال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این مورد چنین است که در جامعهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاوائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زمانی برادرها روابط آزاد جنسی با خواهران خود می‌داشته‌اند و نسبت به‌فرزندان خواهران خود نقش و وظیفهٔ پدر را نیز ایفاء می‌کرده‌اند. همچنین در نظام هاوائی، یک فرد، همه افراد کوچک‌تر از نشل خود - مانند برادرزادگان و خواهرزادگان - را پسران و دختران خود می‌نامد. بنابر تعبیر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این نیز بدان جهت است که همهٔ خواهران این فرد زنان و او و زنان برادرانش نیز می‌بوده‌اند. همین شخص، عموزادگان و دائی‌زادگان نسل خود را برادر و خواهر خطاب می‌کند. به‌طور کلّی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اصطلاحات خویشاوندی را به‌مثابه نمونه‌ئی بازمانده از صورت‌های مختلف ازدواج در دوران‌های گذشته می‌انگاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یون لوئیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توانست با درک این اصل مهم که اصطلاحات خویشاوندی بازتابی است از کاربرد اجتماعی، تحقیقات خود را توسعه دهد و درد ارزیابی ادراکی مزیت‌های اجتماعی نظام طبقه‌بندی، نحوهٔ پژوهش‌های آینده را در این زمینه پیش‌نگری کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایر فورتز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵۰}} او را براساس یافته‌ها و استنباطات و استدلال‌هایش در مورد نظام‌های خویشاوندی «پدر اصلی پژوهش‌های خویشاوندی» خوانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در تحلیل روش طبقه‌بندی و نقش و کارکرد آن در جامعه‌ می‌نویسد باین که شکل‌های گوناگونی از روش طبقه‌بندی  در قسمت‌های مختلف جهان وجود دارد، نقش آن به‌طور کلی ایجاد انسجام در میان اعضای گروه و نیز تعیین امتیازات و تعهدات دو جانبهٔ افراد در جامعه است. در جامعه‌های واجد نظام طبقه‌بندی، «منزلت» هر عضو گروه به‌هنگام تولدش تعیین می‌شود، و هر عضو وظایفی و امتیازاتی نسبت به‌اعضای دیگر گروه دارد. در صورتی که در جوامع فاقد نظام طبقه‌بندی - همچون جوامع پیشرفتهٔ امروز - «قرارداد» جای «منزلت» و «هدیه» جای «همیاری» را می‌گیرد و افراد گروه‌های اجتماعی و اعضای گروه‌های خویشاوند نیاز همبستگی با یکدیگر را احساس نمی‌کنند. به‌طور کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظام طبقه‌بندی را شاخص جوامعی می‌داند که در آن آزادی مطلق در روابط جنسی وجود داشته است، و نظام توصیفی را ازخصایص جوامع متمدن می‌شمارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی نظریهٔ تکاملی خود را به نهادهای خانواده و ازدواج شمول می‌دهد و در کتاب «نظام‌های خویشاوندی نسبی و سببی در خانوادهٔ بشری» مراحی چند در توسعهٔ نهاد خانواده و ازدواج قائل می‌شود. این مراحل از ساده‌ترین صورت آن - یعنی هرج و مرج روابط جنسی در جامعه‌های ابتدائی، که در آن زنا جایی با مفهمومی و یا قواعدی نداشته - آغاز و به ازدواج به‌شیوهٔ تک‌ ‌همسری در جامعه‌های متمدن غربی خاتمه می‌یابد. سهم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در زمینهٔ تحقیق و تحلیل قواعد زناشویی و فرزندی در جامعه بسیار بزرگ‌تر و پربهاتر از سهم سایر تکامل‌گرای تک‌‌ خطی{{نشان|۵۱}} است، چرا که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; علاوه کشف و شرح نظام طبقه‌بندی{{نشان|۵۲}} مبدع روشی است که با آن می‌توان ساخت اجتماعی{{نشان|۵۳}} را به عنوان مجموعه‌ئی از کارکردها که با یکدیگر تأثیر متقابل دارند مطالعه و بررسی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توسعهٔ نهاد خانواده و ازدواج را در رابطه با توسعهٔ تکاملی جامعه‌ از وحشیگری به‌بربریت و از بربریت به‌تمدن می‌داند و سه شکل اصلی ازدواج - ازدواج گروهی، ازدواج یارگیری{{نشان|۵۴}} و ازدواج به‌شیوهٔ تکاملی همسری - را به‌ترتیب منطبق با سه دورهٔ وحشیگری، بربریت، و تمدن فرض می‌کند. نحوهٔ طبقه‌بندی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و فرضیه‌اش در مورد مراحل توسعهٔ جامعه برمبنای تکنولوژی و نیز اشکال گوناگون اصطلاحات خویشاوندی، مورد انتقاد مردم‌شناسان قرار گرفته است. ولیکن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اصل عمومی او را دربارهٔ تحول و تکامل نهادهای خانواده و ازدواج پذیرفته، اساس کتاب خود «منشاء خانواده، مالکیت خصوصی، و دولت» را برمبنای کتاب «جامعهٔ باستانی» او قرار داده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندره میشل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵۵}} می‌نویسد «مورگان اثر اجتماع را بر شکل و ساختِ خانواده نشان داده، و معتقد است خانواده همیشه در حال تحول بوده از شکلی پست‌تر به‌شکلی متعالی‌تر، برحسب رشد و پیشرفت اجتماع و تکنیک و اقتصاد، متغیّر بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دیدگاه و نگرش خود دربارهٔ روند تاریخی حیات جوامع و تکامل اجتماعی جماعات بشری را در کتاب «جامعه باستانی»{{نشان|۵۶}} در سال ۱۸۷۷ بیان می‌کند و با برداشتی ماتریالیستی تاریخ توسعهٔ جامعه و تولید وسائل زندگی و تولید نسل بشر را مورد بررسی و مداقه قرار می‌دهد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کتاب «جامعهٔ باستانی» او را با کتاب «سرمایه»{{نشان|۵۷}} اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقایهس می‌کند و می‌نویسد «درست همان طور که کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرمایه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سال‌های سال به‌طور مداوم، هم مورد دستبرد اقتصاددانان رسمی آلمان قرار می‌گرفت و هم درباره‌اش سکوت می‌شد، سخنگویان علوم ماقبل تاریخی نیز در انگلستان با کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جامعه باستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین رفتاری کرده‌اند.»{{نشان|۵۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سه دوره یا مرحلهٔ اصلی برای تکامل و پیشرفت انسان و جامعه در این رساله قائل شده و آن‌ها را «خطوط پیشرفت انسان» خوانده است. او متعقد است که انسان در آغاز در دورهٔ وحشیگری بوده، وقتی که سفال را ساخت از آن گذشت و به‌دورهٔ بربریت رسید. پس از اختراع خط و نوشته، از بربریت گذر کرد و به‌دورهٔ تمدن گام نهاد. وی نظریهٔ ارتباط میان اصطلاحات مربوط به روابط خویشاوندی و علت‌های فعّال و مرعی اجتماعی را در «جامعهٔ باستانی» به‌کنار می‌نهد و مانند سایر تکامل‌گرایان تکاملی خطی، توسعهٔ خانواده را با مجموعه‌ئی از اشکال سنخی - که بعضی از آن‌ها مطلقاً فرضی است - تبیین می‌کند. همچنین اصرار می‌ورزد که حیات اقتصادی از مراحل شکار و زندگی شبانی و کشاورزی گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تکامل سیاسی جامعه‌های بشری را به‌دو مرحله تقسیم می‌کند و معتقد است که «حکومت»{{نشان|۵۹}} در هر دو مرحله وجود داشته؛ بدین گونه که درمرحلهٔ اول «سیاست»{{نشان|۶۰}} مطلقاً مبتنی بر روابط خویشاوندی بوده است و این مرحله از تکامل سیاسی را اصطلاحاً «تشکیلات اجتماعی»{{نشان|۶۱}}  همان «نظام‌های خویشاوندی» {{نشان|۶۲}} است. در صورتی که در بریتانیا مردم‌شناسان این اصطلاح را برکل تشکلیات جامعه اطلاق می‌کنند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معتقد است که در مرحلهٔ دوم تکامل سیاسی، تصویر مالکیّت همراه با اندیشهٔ سرزمین در جامعه پدید آمد و زمینه را برای یک حکومت عام فراهم کرد. او تنها حکومتی را «دولت»{{نشان|۶۳}} می‌نامد که هر یک سرزمین معین سلطه و نفوذ داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام «توتم‌گرائی» و قاعدهٔ «برون همسری» و «درون همسری»==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان فرگوسن مک ‌لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۶۴}} حقوقدان اسکاتلندی (۱۸۸۱-۱۸۲۷) یکی دیگر از پیشگامان مکتب تکامل‌گرائی در تحقیقات اجتماعی و از معتقدان سرسخت اصل گسترش قوانین عمومی و کلی در جوامع بود. او باور داشت که تداول عادات و آداب بی‌قاعده خلاف اصول و در جامعه‌های کنونی نمونه‌های تمثیلی و رمزی از رفتار و کنش‌هائی است که روزگار در جامعه‌های بسیار ابتدائی کاربرد و نقش تعیین‌ننده داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که ظاهراً از کار اندیشهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بی‌اطلاع بود با تحقیقات وسیع خود در زمینهٔ توالی تحول و توسعهٔ نهاد خانواده و ازدواج به‌نتایجی کم و بیش مشابه با نتایج تحقیقات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسید. او معتقد بود که نهاد خانواده و زناشوئی باید از وضع درآمیختگی جنسی - نخستین و ابتدائی‌ترین مرحلهٔ حیات اجتماعی انسان - گذر کرده در طول دوره‌های بسیار دراز و متمایز از هم توسعه و پیشرفت یافته به«تک همسری»{{نشان|۶۵}} رسیده باشد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوره‌ئی را که در آن روابط جنسی میان افراد اجتماع آزاد بود و هرج و مرج در نهاد زناشوئی وجود داشت و در نتیجه موقع و نقش پدر در این شناخته و معلوم نبود، دورهٔ‌ «مادرتباری» نامید و اظهار داشتکه در این مرحله از حیات، افراد و جامعه نسب از طریق زن می‌بردند. دورهٔ بعد از درآمیختگی در روابط جنسی را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دورهٔ «چند شوهری»{{نشان|۶۶}} - یعنی مرحله‌ئی که یک زن با چند شوهر زندگی می‌کرد - خواند. دورهٔ «چند شوهری» را به‌دو مرحله تقسیم می‌کرد. و مدعی بود که در مرحلهٔ نخست یک زن به‌ازدواج چند مرد از نیاهای مختلف در می‌آمد، و در مرحلهٔ دوم  - که آن را مرحله‌ئی پیشرفته‌تر از مرحلهٔ قبل می دانست - یک زن به‌چند برادر شوهر می‌کرد. رسم «لویرئیت»{{نشان|۶۷}} - ازدواج با بیوهٔ برادر - را نیز بازمانده‌ئی از مرحلهٔ دوم دوره «چندشوهری» می‌پنداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; علت پدید آمدن رسم «چند شوهری» را تداول «دخترکُشی»{{نشان|۶۸}} در جامعه‌های ابتدائی می انگاشت و چنین استدلال می‌کرد که در این گونه جوامع تنازعی برای کسب غذا و ایجاد امنیت وجود داشت، و چون دختر بچه‌ها برای خانواده و گروه مفید نبودند آن‌ها را می کشتند، وهمین رسم دخترکشی باعث کمبود زن در جامعه شد و در نتیجه عامل پدید آمده اصل «چند شوهری» در جامعه و نیز قاعدهٔ «برون همسری»{{نشان|۶۹}} شد. او قویاً معتقد بود که جامعه‌ها به‌طور کلی در مسیر تحول تکامل خود از مرحلهٔ «چند شوهری» گذشته به‌دورهٔ «پدرتباری» (زمانی که نقش و اقتدار پدر یا مرد در جامعه ظاهر شده بود و اعضای جامعه نسب از سوی پدر می‌بردند) و مرحلهٔ «تک همسری» (شکل امروزین خانواده که این شکل را صورت توسعه یافتهٔ همهٔ دوره‌ها می‌پنداشت) رسیده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی نخستین محققی بود که اصطلاحات «برون همسری» و «درون همسری»{{نشان|۷۰}} را در رسالهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ازدواج ابتدائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷۱}} و نظریهٔ «توتم‌گرائی»{{نشان|۷۲}} را در مقالات «توتم‌گرائی»{{نشان|۷۳}} و «نیایش حیوانات و گیاهان»{{نشان|۷۵}} با مفاهیم و تعابیری که هنوز نیز معتبر و با ارزش است به مردم‌شناسی همگانی{{نشان|۷۵}} معرفی کرد. «برون همسری» را بر قاعده‌ئی اطلاق کرد که مواصلت بین افراد هم گروه در جامعه «زنا» محسوب می‌شد و مردان هر گروه موظف بودند همسران خود را از بیرون گروه و از طوایف و قبائل غیر برگزینند. «درون همسری» را هم بر قاعده‌ئی اطلاق نمود که برطبق آن ازدواج اعضای یک گروه با اعضای گروه دیگر در جامعه ممنوع شناخته شده بود و مردان موظف بودند همسران خود را ازمیان زنان گروه و طایفه و قبیلهٔ خود انتخاب کنند. نظام «توتم‌گرائی» را نظامی می‌دانست که در آن، اعضای هر قبیله یا «کلان» با توتمی گیاهی یا حیوانی که نشانهٔ خانواد‌گی آن قبیله و کلان بود شناخته می‌شدند. توتم ارتباطی رمزی میان افراد گروه پدید می آورد و حافظ وحدت گروهی بود. افراد هر کلان، توتم خود را می‌پرستیدند و طبق‌ اصول و قواعدی روابط خود را با اعضای هم توتم و افراد معتقد به توتم‌های دیگر تنظیم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیایش خدایان حیوانی و گیاهی و نمادهای آن‌ها و روابط سلسله مراتبی آن‌ها را با یکدیگر در میان اقوام یهود، هندی، یونانی و رُم باستان از بنیاد توتم‌گرائی یا یک ساخت توتمی قبیله‌ئی می‌پنداشت. همچنین ظهور نظام «توتم‌گرائی» را مقدم بر شیوهٔ «برون همسری» می‌انگاشت و می‌گفت که قاعدهٔ «برون همسری» با مرحلهٔ دوم توسعهٔ نهاد زناشویی - یعنی مرحله «چند شوهری» و زمانی که کمبود زن باعث زن رُبائی از گروه غیر بود - تطبیق می‌کند. مختصر این که «توتم‌گرائی» را فرآیندی دینی تصور می‌کرد و که اقوام از آن گذر کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی ضمن پژوهش‌های خود در زمینهٔ آئین‌های زناشوئی متوجه شد که در برخی جامعه‌های ساده و ابتدائی مراسم ازدواج غالباً با نمایش دروغین ربودن عروسی از میان گروه و طایفه‌اش همراه است. پس از تدقیق موضوع دریافت که در بیش‌تر ازدواج‌ها با این که خانوادهٔ عروس و داماد قبلاً در مورد وصلت پسر و دخترشان موافقت کرده بودند، باز جوانان طایفهٔ داماد در شب عروسی به‌محل سکونت طایفهٔ عروس حمله می‌کردند ودختر را با آداب و رسوم خاصی می‌ربودند. با تهیه مدارک و شواهد به‌این نتیجه رسید که زمانی مردان زنان خود را با زور و ستیز به‌چنگ می‌آورده‌اند. در آن زمان، میان این جوامع، مردان اجازه نداشتند با دختران درون ایل و قبیلهٔ خود ازدواج بکنند و زن گرفتن از بیرون گروه و طایفه معمول بود. اما چو در آن دوره اکثر طایفه‌ها و قبائل با هم در جنگ و ستیز بودند، لذا مردان قبائل برای دستیابی به‌زن ناگزیر بودند به‌قبائیل و طایفه‌های یک‌دیگر حمله کنند و با زد و خورد دختران یک‌دیگر را بربایند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عمل ربودن زن برای ازدواج را به‌همهٔ جامعه‌های ابتدائی تعمیم داد و آن را مطابق با دورهٔ دوم توسعهٔ نهاد زناشوئی دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از فرضیه‌ها و نگرش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این زمان بی‌اعتبار شده است و مردم‌شناسان با تحقیقات وسیع و دقیق خود بر آن‌ها خط بطلان کشیده‌اند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پنی من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نوید که « &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با شواهدی اندک فرضیه‌های بسیار ساخته است»{{نشان|۷۶}} نظام «مادرتباری» رایج در قبائل بومی استرالیائی را به‌اکثر اقوام ابتدائی تعمیم داده و آن را مقدّم بر نظام «پدرتباری» دانسته و ادعا دارد که همهٔ جوامع در خط تکامل از این مراحل گذشته‌اند. در صورتی که هر دو نظام «مادرتباری» و «پدرتباری» همزمان با هم در جوامع مختلف وجود داشتهبا هم رشد کرده‌اند وامروز نیز هر دو نظام در جوامع وجود دارند. همچنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قاعدهٔ «چند شوهری» را همراه با رسم «دخترکشی» به‌همه جوامع ابتدائی تعمیم می‌دهد در صورتی که جوامع که این قاعده و رسم را به‌کار می‌بردند نادر بودند. این نظریه دیگر مورد تأئید مردم‌شناسان نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوانس - پریچارد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد خطای بزرگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این بود که تصور می‌کرد نهادهای ازدواج و خانواده در میان ابتدائی‌ترین اقوام صورت بسیار جنینی داشته. اگر او هم مثل ما می‌دانست که نهادهای ازدواج و خانواده به اشکال امروزی در جوامع ابتدائی نیز بدون استثناء یافت می‌شده است هرگز به‌این نتایج جزمی که جامعه‌های اولّیه فاقد نهادهای ازدواج و خانواده بوده است نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس و نظریه توسعه در تشکلیلات اقتصادی جامعه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این نظریهٔ من که تحول ساخت اقتصادی جامعه را یک روند طبیعی و تاریخی تلقی می‌کند کم‌تر از هر عقیدهٔ دیگری فرد را مسؤول مناسباتی می‌شمارد که خود محصول اجتماعی آن است هر چند که از نظر ذهنی فرد می‌تواند خود را مافوق آن مناسبات قرار دهد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
از گفته‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در دیباچهٔ چاپ اول&lt;br /&gt;
کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرمایه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارل مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷۷}} جامعه‌شناس اقتصاددان آلمانی (۱۸۸۳-۱۷۱۸) و همکار و همفکر صمیمی او &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فردریک انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷۸}} (۱۸۹۵-۱۸۲۰) در نیمهٔ دوم قرن نوزدهم شکلی خاص از تکامل‌گرائی را - که تا حدودی مستقل از تفکرات تکامل‌گرایانهٔ علمای اجتماعی کلاسیک بود - به جهانیان معرفی کردند. دیدگاه‌ها و نگرش‌های تکاملی این اندیشمند بزرگ، در کتاب‌های «نقدی بر اقتصاد سیاسی»{{نشان|۷۹}} و «یادداشت‌های قوم‌نگارانه»{{نشان|۸۰}} نوشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «منشاء خانواده؛ مالکیت خصوصی، و دولت»{{نشان|۸۱}} نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تشریح و تبیین شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سهم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در تحقیقات و تفکرات مردم‌شناسی نزدیک به‌یک قرن فراموش شده بود و تا زمان انتشار کتاب «طلوع نگرش مردم‌شناسی»{{نشان|۸۲}} به‌سال ۱۹۶۸، در تاریخ‌های مردم‌شناسی یادی سزاوار از او و اشاره‌ئی درخور بدو نمی‌رفت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوبرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در مقاله‌ئی تحت عنوان «مسأله‌ئی به‌نام تاریخ مردم‌شناسی»{{نشان|۸۳}} بر این سکوت یه به‌عبارت دیگر این غفلت عمدی، سه دلیل ذکر می‌کند: ۱) توجه مارکس به جامعه‌های ابتدائی، ۲)جهت‌گیری ضد تکامل‌گرائیِ غالب مردم‌شناسان، و انطباق نگرش‌های مارکس با نگرش‌ها گروهِ اقلیتِ تکامل‌گرا که نظریات‌شان کم ارزش و غیر قابل ارجاع پنداشته می‌شد، و ۳) دیدگاه ضد سوسیالیستی و ضدشوروی مردم‌شناسی غرب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال‌های اخیر برخی از مردم‌شناسان، و بیش‌تر آمریکائی، در نگارش تاریخ مردم‌شناسی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و برداشت مارکسیستی در زمینهٔ تحقیقات مردم‌شناسی توجه و علاقه نشان داده‌اند. در فرانسه نیز جنبشی به‌نام « مردم‌شناسی مارکیسیتی» پدید آمده است که تا کنون در این خط فعالیت‌های چشمگیری کرده است. «دانشنامهٔ بریتانیا» نیز در پانزدهمین ویرایش خود به سال ۱۹۷۴، در مقالهٔ «مردم‌شناسی» برای نخستین بار از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌عنوان پارهئی از سنّت مردم‌شناسی یاد می‌کند و در قسمت «پیشرفت‌های مردم‌شناسی فرهنگی» وقتی مکاتب اصلی مردم‌شناسی را در قرن بیستم توضیح می‌دهد از مکتب‌های « تکامل‌گرائی نو» و « &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌گرائی نو» به‌عنوان دو مکتب از مکاتب مردم‌شناسی یاد می‌کند. به‌طور کلی، مردم‌شناسی کنونی باید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌صورت یک نیای متفکر روشنگر در تاریخ مردم‌شناسی تصویر بکند و به‌سهم عظیم او در زمینهٔ تفکرات مردم‌شناسی ارج و اعتبار بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هردو از نظرها و استدلال‌های تکاملی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئیز مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کتاب‌های «جامعه‌ٔ باستانی» و «نظام‌های خویشاوندی نسبی و سببی در خانوادهٔ بشری» در انسجام اندیشه و پروردن دیدگاه‌های خود بهره جستند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنتاماریا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۸۴}} می ‌نویسد عاملی که نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌آثار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جلب کرد پاسخ خاص &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود به‌مسألهٔ دوره‌بندی تاریخ حیات بشر، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هر دو معتقد بودند که جامعهٔ بشری همراه توسعهٔ فنون و هنرها پیشرفت کرده از نظام «مادرسری» به «پدرسری» تطور یافته است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باجع به‌ جامعه‌های ابتدائی تصدیق و تأئیدی بر نظریهٔ خود دربارهٔ بنیان اقتصادی و رابطهٔ میان «زیرساخت»{{نشان|۸۵}} و «روساخت»{{نشان|۸۶}} یافت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خلاف تلقی‌های غیرقابل پذیرشِ علمای دیگر معتقد بودند که ارزش رسالهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نه می‌توان به‌یک دوره بندی سادهٔ کمیّ از وسائل و ابزار معیشت تقلیل داد، و نه می‌توان به‌یک انتقال سادهٔ شناخت از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داروین‌گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۸۷}} به مردم‌شناسیِ روز تبیین کرد. به‌همین دلیل، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌هیچ وجه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را یک تکامل‌گرای معتقد به‌خط مستقیم یا تکاملی یک خطی نمی‌پنداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توضیح عکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
مردانی مهیناکو «Mehinacu» هنگام فراغت از کار و شکار در خارج «مردسرا»ها، که جایگاه ارواح است، گرد می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان از نزدیک شدن به «مردسرا»ها منع می‌شوند و مردان نیز اجازهٔ دخول به‌آنها را ندارند.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظر و دریافت جامعه‌شناختی خود را در زمینهٔ تکامل وسایل تولید در نوشتهٔ مشهورش «نقدی بر اقتصاد سیاسی» شرح می‌دهد و برای نخستین بار عقیدهٔ توسعه را به تشکیلات اقتصادی جامعه شمول می‌دهد. او متعقد است که انسان در تولید اجتماعی به‌روابط معّینی داخل می‌شود که ضروری و مستقل از ارادهٔ اوست. این روابط تولیدی با مرحله‌ئی معین از توسعهٔ نیروهای تولیدی مطابقت می‌کند و مجموعهٔ این روابط تولیدی ساخت اقتصادی جامعه را می‌سازد. روساخت‌های سیاسی و حقوقی بر این پایه پدید می آید. وجه تولید، کیفیت و خصوصیت کلّیِ تفکر اجتماعی و سیاسی و دینی جوامع را مشخص می‌کند. نیروهای مادی تولید در مراحل گوناگون تاریخی با روابط تولیدی در نبرد است، و این نبرد انقلاب اجتماعی را باعث می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مراحل تاریخ حیات بشری را براساس نظام‌های اقتصادی به‌چهار دورهٔ آسیائی، باستانی، فئودالی، و بورژوائی تقسیم می‌کند که هر دوره شیوهٔ تولیدی خاص خود را دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریمون آرون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۸۸}} این مراحل تاریخی شیوهٔ تولید را بر بنیاد استنباط &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین توضیح می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این چهار شیوه را می‌توان به‌دو گروه تقسیم کرد: شیوهٔ تولید باستانی، فئودالی و بورژوائی، در تاریخ مغرب زمین یکی پس از دیگری پیدا شده. این‌ها سه مرحله از تاریخ مغرب زمینند و هر کدام دارای خصائص نوع معینی از مناسبات بین آدمیانی است که کار می‌کنند. خصیصهٔ شیوهٔ تولید باستانی «بردگی» است، خصیصهٔ شیوهٔ تولید فئودالی «بندگی»، و خصیصهٔ شیوهٔ تولید بورژوائی «مزدوری».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سه وجه متمایز استثمار انسان از انسان راتشکیل می‌دهند. شیوهٔ تولید بورژوازئی آخرین ساخت اجتماعیِ دارای تنازع است، چرا که در شیوهٔ تولید سوسیالیستی - یعنی در بین تولید‌کنندگان همبسته - دیگر بهره‌کشی انسان از انسان و تبعیتِ کارگرانِ یدی از طبقه‌ئی که هم مالک وسائل تولید است و هم صاحب قدرت سیاسی، وجود ندارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در عوض، شیوهٔ تولید آسیائی به‌نظر نمی‌رسد که از مراحل تاریخ مغرب زمین باشد. ازاینجاست که مفسران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ وحدت‌یابی وحدتیِ روندِ تاریخی مباحثاتی خستگی‌ناپذیر داشته‌اند. در واقع اگر شیوهٔ تولید آسیائی از خصائص تمدنی سوای تمدن غربی باشد این احتمال وجود دارد که تحول تاریخی، برحسب گروه‌های انسانی مختلف، چندین خط را طی کند (نه یک خط را).»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از سوی دیگر به‌نظر می‌رسد که خصیصهٔ شیوهٔ تولید آسیائی تبعیتِ بندگان و بردگان و مزدوران از طبقهٔ مالک ابزار تولید نیست بلکه تبعیتِ عموم کارگران از دولت است. اگر این تعبیر از شیوهٔ تولید آسیائی درست باشد، شالودهٔ اجتماعی، از طریق نبرد طبقاتی (به‌معنای غربی آن) مشخص نمی‌شود بله خصوصیت آن این است که همهٔ جامعه‌ تحت بهره‌کشی دولت یا طبقهٔ دیوانیان (بوروکراسی) قرار دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تکنولوژی را صرفاً به‌شیوه‌های مادی تولید اقتصادی شمول نمی‌دادند، بلکه به‌شیوه‌های تشکلیلات اقتصادی - یعنی «روابط وسائل تولید» - نیز اطلاق می‌کردند. این دو متفکر اجتماعی با الهام از عقاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگرش‌های ماده‌گرائی تاریخی{{نشان|۸۹}} خود را راجع به‌خط تحول و تطّور جوامع بشری کلاً در پنج وجه عظیم از هستی اجتماعی -  که متوالیاً پویائی‌های جامعه را تجسم می‌بخشد - ترسیم کردند. این پنج وجه عظیم عبارت است از: نخست وجه باغ عدنِ کمونِ ابتدائی{{نشان|۹۰}}، دوم وجه بردگی{{نشان|۹۱}} یعنی اقتصاد مالکیت بر انسانِ بهره‌ده{{نشان|۹۲}}، سوم وجه فئودالی{{نشان|۹۳}}، یا بهره‌کشی از زمین با به‌کار گرفتن انسان، چهارم وجه سرمایه‌داری{{نشان|۹۴}}، یعنی بهره‌کشی از طریق بازار و افزایش تولید به‌وسیلهٔ ماشین و به‌خدمت گرفتن انسان درد کارخانه‌ها، و پنجم سوسیالیز {{نشان|۹۵}}. جامعهٔ بی‌طبقهٔ فاقد نظام بهره‌کشی{{نشان|۹۶}} یعنی شرائطی که در آن، طبقهٔ تحت تسطلی وجود نداشته باشد که مورد بهره‌کشی قرار گیرد، به‌طوری که کل اجتماع بر وسائل تولید مالکیت داشته باشد و آن را به‌نفع همگان به‌کار برد{{نشان|۹۷}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «یادداشت‌های قوم‌نگارانه» خود را در نقد و تفسیر آثار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و دو تن دیگر، در سال‌های میان ۱۸۸۰ و ۱۸۸۲ نوشت. این یادداشت‌ها که آخرین اثر او شناخته شده است، در عین حال شامل واپسین تلقیات او از مفهوم و منشاء دولت به‌شمار می‌رود، یعنی از موضوعی که پیوسته او را در اندیشه می‌داشت و مفتون خود کرده بود. این نوشته، نظریات و تعبیرات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را درباره مردم‌شناسان و قوم‌نگاران و رابطهٔ او را با زمینهٔ علمی رشتهٔ جدید مردم‌شناسی در آن زمان منعکس می‌کند. ضمناً همین یادداشت‌ها بود که یار باوفای او &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برانگیخت تا کتاب مشهور «منشاء خانواده؛ مالکیت خصوصی، و دولت» را برمبنای آن و با توجه به‌مفاهیم کلی «جامعهٔ باستانی» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنویسد. آگاهی از محتوای «یادداشت‌های قوم‌نگارانه» - به‌قول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنتا ماریا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - خواننده را از برخی پیشداوری‌ها در مورد وفاداری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌اندیشهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رها می‌کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنتا ماریا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسماً در محیط‌های دانشگاهی با دشمنی مواجه شده است و قوم‌شناسان کار او را در زمینهٔ مردم‌شناسی خشمگینانه نگریسته‌اند. به‌طور کلی پیدایش «یادداشت‌های قوم‌نگارانه» این همرائی بنیادی را به‌وجود آورد که این دو اندیشمند را که فقط به لحاظ صورِ استدلالات با هم اختلاف داشتند با یکدیگر متحد کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌هیچ وجه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئیز مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را علی‌رغم زبان تطور-گرایش، یک تکامل‌گرای خط مستقیم نمی‌انگاشت و میان نگرش‌های خود و او مشابهتی بنیادی یافته بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کوشید در مورد تاریخ بشر نظریه‌ئی به‌وجود آورد، و برای آن مفاهیمی به‌کار می‌برد که جنبهٔ نظری داشت نه جنبهٔ تجربی. او به‌بررسی تکاملِ اندامی{{نشان|۹۸}} خانواده، حکومت، و مالکیت - که صور گوناگونی را گذارنده بودند - می‌پرداخت و موضوع مورد علاقه‌اش وجود تشابه منطقی میان ساخت‌ها بود؛ در صورتی که برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مسألهٔ روش اهمیت داشت و این مسأله به‌روشنی در نحوهٔ عمل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ترکیب‌بندی مجدد «جامعهٔ باستانی» جهت تفسیر و حاشیه‌نویسی مشاهده می‌شود. «جامعهٔ باستانی» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌چهار بخش تقسیم می‌شود: ۱) توسعهٔ هوش، اختراعات و اکتشافات، ۲)توسعهٔ عقیدهٔ حکومت، ۳) توسعهٔ عقیدهٔ خانواده، ۴) توسعهٔ عقیدهٔ مالکیت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این چهار بخش را مجدداً بدین ترتیب ترکیب‌بندی می‌کند: تقلیل بخش اول به‌نصف، تقلیل بخش سوم و جایگزینی بخش چهارم به‌جای بخش دوم با افزودن مشابهاتی که در متن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تغییرات متضمّن جهت‌گیری اساسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است در تفسیرهایش؛ و در همان حال تداعی معانی مالکیت و حکومت، حدود جاذبهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به منشاء خانواده نشان می‌دهد {{نشان|۹۹}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در «یادداشت‌های قوم نگارنهٔ» خود کتاب «خطابه‌هائی دربارهٔ تاریخ نهادهای اولیه»{{نشان|۱۰۰}}  نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که در باب نخستین مجموعه‌های قوانین و قانون مردم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایرلند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تألیف شده است نقد می‌کند و به‌نظریات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ خانواده، توارث، سیاست، و این که شیوهٔ «مادرسری» بعد از شیوهٔ «پدرسری» پدید آمد و جایگزین آن شد، و به‌طور کلی از جهت نگرش‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ایراد می‌گیرد و با آن مخالفت می‌کند. ولیکن نظریهٔ او را در مورد حرکت و توسعهٔ جوامع از حالت به‌اصطلاح «منزلت» به‌حالت «قرارداد» می‌پذیرد و در رابطهٔ با این نظریه، تطوّرِ نظام مبتنی بر بردگی را از نظام مبتنی بر خدمات خصوصی و شخصی در روسیه، بیان و تشریح می‌کند.{{نشان|۱۰۱}} .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طور کلی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تکامل‌گرائی بود که به‌علت‌های مؤثر در تکامل حیات اجتماعی بشر نظر داشت و نگرش‌های خود را بر چنین پایه‌ئی بنا نهاد. جامعه را براساس وجه تولید یا بافت‌های اقتصادی که روساخت‌های نهادهای سیاسی، حقوقی، مذهبی، و آرمانی بر آن قرار می‌گرف، تعریف می‌کرد و می‌گفت که روساخت‌ها پس از دگرگونی وجه تولید و ستیزه‌های ناشی از آن به‌هستی خود ادامه می‌دهند و راه را برای ظهور نوعی تازه از جامعه می‌گشایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مردم‌شناسان بسیاری به‌مکتب فکری او در خط تکامل‌ گرویدند و از تحلیل‌ها و استدلالات او بهره گرفتند. اکثر مردم‌شناسان، تحلیل‌های تاریخی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را از جامعه‌های و نهادهای آن و نیز نظریهٔ تاریخی او را به‌طور کلی پذیرفتند. بدون آن که نظریه‌های او را در اقتصاد دربست بپذیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
دنبالهٔ این بخش را در شمارهٔ ۳۴ خواهید خواند.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قوام نکرومه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - رئیس‌جمهور اسبق کشور غنا (۱۹۷۲-۱۹۰۹) - در سال ۱۹۶۶ با یک کودتا از حکومت برکنار شد و به‌کشور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گینه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفت و به‌سال ۱۹۷۲ در آن کشور در گذشت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} African Political Systems مجموعهٔ مقالاتی است حاصل پژوهش‌های مردم‌شناسان اروپائی، انگلیسی و آمریکائی در کشورهای مختلف آفریقائی. - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فورتز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; M. Fortes و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئی‌ونز -  پریچرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; E. Evans-Pritchard - ویراستاران این مقالات - مجموعه را با افزودن مقدمه‌ئی مفصل به‌سال ۱۹۴۰ انتشار دادند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} به‌روایت Johan galtung در Scientific Colonialism (چاپ شده در سال ۱۹۶۷).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} The Scholl of Evolutionism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} SPENCER, H., The Study of Sociology, London, 1872.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} Classical evolutionists&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} Development&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} Evolution&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}} EGGAN, F.: &amp;quot;One Hundred Years of Ethnology and Social Anthropology&amp;quot;. مقالهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در مجموعه‌ئی از مقالات به‌کوشش J.O. Brew تحت عنوان One Hundred Years of Anthropology به‌سال ۱۹۷۲ چاپ شده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}} Comparative Method&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}} Henry S. MAINE (1822-1888)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} Unilinear Evolution&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}} Patria Potesta&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}} Agnation&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}} Startus&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}} Contract&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}} Patriliny&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}} Patriarchy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}} .Ancient Law, London, 1961&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}} Gens&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}} Clan گروه نَسَبی هم‌تباری که اعضای آن نسبت مشترک از یک نیای زن یا مرد دارند و نسب را از جانت یکی از آن دو به‌ارث می‌برند. گاهی این نیای مشترک اسطوره یا افسانه‌ئی بیش نیست. نظام کلانی در برخی جوامع ابتدائی معاصر در قارهٔ آفریقا مانند قبیلهٔ Ashanti در غنا بازمانده است. قاعدهٔ «برون همسری» به‌کار بردن توتم از نشانه‌های خاص نظام‌های کلانی است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}} Tribe&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}} State&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}} Village Communities in the East and West, London, 1871.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}} Early Institutions, 1874&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}} Descent of Man&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}} Johan Jacob BACHOFEN (1815-1887) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نویسندهٔ کتاب Das Mutterrecht, Stuttgart, 1861. است که آن را به‌فارسی تحت عنوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حق‌ مادری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مادرسری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ترجمه کرده‌ایم.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}} Matriliny&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۹}} Matriarchy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۰}} Promiscuity&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۱}} Hetairism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۲}} Massagetae جامعه‌ئی بوده است در شرق ایران باستان.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۳}} Agathyrsi&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۴}} Mother-right&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۵}} Gynaecocracy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۶}} Strabo جغرافیانویس یونانی (۶۳ تا ۱۹ پیش از میلاد).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۷}} Father-right&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۸}} Couvade رسمی است متداول در میان بعضی جوامع ابتدائی مانند استرالیائی و آفریقایئی که طبق آن، شوهران به‌هنگام زایمان زنان خود به‌ظاهر وضع و حالتی شبیه و زائو به‌خود می‌گیرند و به‌بستر رفته می‌خوابند و چنان وانمود می‌کنند که طفل را آنان زائیده‌اند. رسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کواد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صورت‌ها انواع مختلف دارد و مردم‌شناسان تعبیرات و توجیهات گوناگونی از این رسم  کرده‌اند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۹}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فردریک انگلس: «منشاء خانواده؛ مالکیت خصوصیَ و دولت»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - ترجمه‌ٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مسعود احمدزاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. جیبی: بدون تاریخ انتشار، چاپ چهارم. - پیشگفتار، صفحهٔ ۱۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۰}} Lewis Henry MORGAN (1818-1881)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۱}} Iroquois Indians&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۲}} Lineage&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۳}} The League of the Iroquois, 1851&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۴}} Ojibewa&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۵}} Systems of consanguinity and Affinity of the Human Family, Washington, 1871.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۶}} Classificatory method&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۷}} Descriptive method&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۸}} Comparative method&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۹}}  LEWIS, Ioan, M., Social Anthropology in Perspective, Penguin Books, 1977. P. 43&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۰}} FORTES, Meyer. Kinship and the Social Order, London, 1969.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۱}} Unilinear evolutionists&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رودنی نیدم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Rodney Needham در کتاب Remarks and Inventions می‌نویسد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لافیتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Lafitau (1671-1746) تحقیق تطبیقی در نسل یک تباری Unilieal descent و اصطلاح طبقه‌بندی را در نظام خویشاوندی خیلی پیش از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال ۱۷۲۴ آغاز کرد، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال ۱۸۷۱ بحث دربارهٔ آن را که موضوعی شناخته شده بود دوباره آغاز کرد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۳}} (در نسخهٔ اصلی موجود نیست - تایپیست)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۴}} Pairing Marriage- که آن را اصطلاحاً Marriage class هم‌خوانده‌اند- نوعی خاص از ازدواج است که طبق آن زنان گروه یا طبقه با مردان گروه و طبقه‌ئی که برای ازدواج با آنان معین و مشخص شده‌اند زناشوئی می‌کنند. بدین طریق یار و جفت هر کس، به‌هنگام تولد، بنابر گروه یا طبقه‌ئی که در آن عضویت دارد مشخص می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۵}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندره میشل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: «جامعه‌شناسی خانواده و ازدواج» - ترجمهٔ: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرنگیس اردلان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دانشکدهٔ علوم اجتماعی و تعاون، ۱۳۵۴، صفحهٔ ۲۴.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۶}} MORGAN, L., Ancient Society, London, 1871.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۷}} MARX, Karl, Das Kapital, 1867-95. ترجمهٔ انگلیسی کتاب «سرمایه» یک صد سال پس از نشر آن به‌زبان آلمانی در سال‌های ۱۹۶۷-۷۲ توسط Lawrence and Wishart انتشار یافت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۸}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: «منشاء خانواده»- صحفهٔ ۱۱.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵۹}} Government&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۰}} Politics&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۱}} Social Organization&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۲}} Kinship systems&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۳}} State&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۴}} J. F. Mc Lennan&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۵}} Monogamy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۶}} Polyandry&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۷}} Levirate&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۸}} Female infanticide&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶۹}} Exogamy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۰}} Endogamy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۱}} Mc Lennan, J: Primitive Marriage, London, 1865.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۲}} Totemism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۳}} این مقاله در دائرة‌المعارف  Chambers Encyclopaedia به‌سال ۱۸۶۷ چاپ شد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۴}} مقالهٔ &amp;quot;The Worship of Animals and Plants&amp;quot; در مجلهٔ دوهفتگیِ Fortnightly Review در سال ۱۸۶۹ به‌چاپ رسید.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۵}} General Anthropology&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۶}} PENNIMSN, T. K., A Hundred Years of Anthropology, London, III Edition, 1965, P.120.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۷}} Karl Marx&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۸}} Frederik Engels&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷۹}} Zur Kritik der Politischen Okonomie, 1859. این کتاب در سال ۱۹۷۱ توسط Wishart و Lawrence مترجمان کتاب «سرمایه» به‌زبان انگلیسی و تحت عنوان A contribution to the Critique of Political Economy برگردانده و چاپ شد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸۰}} MARX, Karl: The Ethnological Notebooks of Karl Marx, Edited by: L. KRADER, 1972. که شامل آخرین یادداشت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال‌های ۱۸۸۰ و ۱۸۸۲ است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸۱}} ENGELS, F.: The Origin of the Family, Private Property and the State 1884.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸۲}} HARRIS, M.: The Rise of Anthropological Theory, New York, 1968.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸۳}} LLOBERA. Josep, R., &amp;quot;The History of Anthropology as a Problem&amp;quot;, Critique of Anthropology, No. 7. Vol. 2. Autumn 1976.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸۴}} SANTAMARIA, U.: &amp;quot;The Ethnological Notebooks of Karl Marx&amp;quot;, By&amp;quot; L. KRADER. نقد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنتاماریا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر یادداشت‌های مردم‌نگارانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در مجلهٔ «نقد مردم‌شناسی» در سال ۱۹۷۵ شماره‌های ۴ و ۵ چاپ شد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸۵}} Infra-structure&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸۶}} Super-structure&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸۷}} Darwinism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸۸}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریمون آرون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: «مراحل اساسی اندیشه در جامعه‌شناسی» - جلد اول، ترجمهٔ باقر پرهام، سازمان کتاب‌های جیبی، ۱۳۵۲، صفحهٔ ۱۶۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸۹}} Historical materialism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹۰}} Eden of primitive communion&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹۱}} Slavery&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹۲}} The economy of the ownership of the exploited&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹۳}} Feudalism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹۴}} Capitalism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹۵}} Socialism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹۶}} Exploitation system&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹۷}} MacRae, Donald G.: &amp;quot;KARL MARX&amp;quot;, in The Founding Fathers of Social Science, Edited by: Timothy Raison, 1969.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹۸}} Organic evolution&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹۹}} نگاه کنید به‌مقالهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنتاماریا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در مجلهٔ «نقد مردم‌شناسی» شماره‌های ۴ و۵. صفحهٔ ۱۵۹.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۰}}  MAINE, H.: Lectures on the Early History of Institution, 1875.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۱}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گذار و پیشرفت جامعهٔ بشری را از موضع «منزلت» به‌موضع «قرارداد» بدعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمی‌داند و می‌نویسد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنری ماین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «تصور می‌کرد کشف عظیمی کرده است وقتی که می‌گفت که کل پیشرفت ما، در مقایسه با اعصار گذشته، این است که از موضع و مقام اجتماعی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منزلت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرارداد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسیده‌ایم، یعنی از یک وضع امور موروثی به‌وضعی از امور که داوطلبانه برقرار شده است. ابرازی که با همه درستی، خیلی پیش از آن در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مانیفست کمونیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده بود.» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «منشاء خانواده» صفحهٔ ۱۱۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D9%86%D9%90%DA%AF%D8%B1%D8%B4%D9%87%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%DB%B2&amp;diff=26955</id>
		<title>دیدگاه‌ها و نِگرشها در مردم‌شناسی ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D9%86%D9%90%DA%AF%D8%B1%D8%B4%D9%87%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%DB%B2&amp;diff=26955"/>
		<updated>2011-11-25T21:58:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: /* پاورقی‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:34-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-118.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکتب تکامل‌ گرایی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
نوشته‌: علی بلوکباشی&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آقای تیلر و نظریهٔ «جان‌گرائی» در فرهنگ ابتدائی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::«در میان قبایل بدوی‌ترِ بشری، خورشید و ستارگان، اشجار و رودخانه‌ها، باد و ابرها، جنبهٔ شخصی به‌خود می‌گیرند و مخلوقات ذی‌حیاتی می‌شوند که حیاتی نظیر افراد بشر یا جانوران دارند و به‌کمک جوارحی چون بهائم به‌انجام وظائف ویژهٔ خویش در کائنات می‌پردازدن... اساسی را که عقایدی از این قبیل بر آن بنا شده است نباید به‌خیالپردازی‌های شاعرانه و استعارات دگردیسی یافته محدود کرد. این گونه آراء به‌فلسفهٔ طبیعی جامعی متکی است؛ فلسفه‌ئی ابتدائی و خام است لیکن باید دانست که حکمی است متفکرانه و عاری از ضدونقیض، که به‌طرزی ساخت جدّی و واقعی بدان پای‌بند بودند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ادوارد تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌نقل از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ مردم‌شناسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ادوارد بارنت تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰۲}} یکی از فحول مکتب تکامل‌گرائی و از نامیانِ دانش مردم‌شناسی بود و در نخستین پنجاه سال پیشرفت مردم‌شناسی در بریتانیا، بر این دانش تسلط و نفوذ کامل داشت و بدان شکل و قوام بخشید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در تحقیقات خود جهت‌گیری تاریخی داشت و معتقد بود همان طور که انسان از دورهٔ کودکی به‌دوران بلوغ می‌رسد اقوام نیز ادوار کودکی و بلوغ و کمال دارند و اقوام ابتدائی را باید در مرحلهٔ کودکی پنداشت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رشته‌هائی از کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که به‌لحاظ نظری اهمیت داشت توسعه داد و وقتی از قرائت نظریات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دریافت که کاربرد مقولات زبان‌شناسی می‌تواند کاربرد اجتماعی آن را در جامعه منعکس کند و نظام‌های طبقه‌بندی اصطلاحات خویشاوندی قادر است انسجام گروهی را تحکیم بخشد، یافته‌های خود را به‌لفظی دیگر مانند مردم‌شناسان امروزی به‌صورت تعبیری «کارکردی» از پدیده‌های اجتماعی ابراز کرد. او هرگز نکوشید توسعه و تکامل نهادهای اجتماعی را با طرحی ساده و عام توضیح و تبیین کند؛ پیوسته از تفکرات صِرفِ انتزاعی دوری می‌جست و پای منطق را هیچ گاه از تحلیل داده‌های تحقیقی فراتر نمی‌نهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «پژوهش‌هایی در تاریخ بشر اولیه و توسعهٔ تمدن»{{نشان|۱۰۳}} نخستین رساله‌ئی بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌سال ۱۸۶۵ در زمینهٔ تحقیقات مردم‌شناسی چاپ و منتشر کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکس مولر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰۴}} و برخی دیگر از مردم‌شناسان معتقدند که دانش مردم‌شناسی را باید پس از‌انتشار این کتاب «دانش آقای تیلر»{{نشان|۱۰۵}} نامید. وی کتاب مهم و معروف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرهنگ ابتدائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰۶}} را به‌سال ۱۸۷۱ منتشر کرد و انتشار آن مقارن بود با انتشار کتاب‌های برجستهٔ «شاخهٔ زرین» نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و «اصول جامعه‌شناسی» نوشتهٔ جامعه‌شناس معروف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هربرت اسپنسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نشر کتاب «فرهنگ ابتدائی» تأثیر عمیق و سخت در اندیشهٔ مردم‌شناسان و تعیین خط ویژهٔ مشاهده و تحقیق فرهنگ‌ها گذاشت و سال‌های مردم‌شناسان را به‌بحث و گفت‌وگو دربارهٔ «فرهنگ‌ها» و «تمدن‌ها»ی اقوامی که قبلاً تصور می‌شد فاقد فرهنگ یا تمدنند برانگیخت. نظریه‌هائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این دو کتاب و به‌ویژه در «فرهنگ ابتدائی» ارائه داده بود مدت سیاسی سال در میدان تحقیق تسلط داشت و کم‌تر نظریه‌ئی در انگستان یا آمریکا و یا در قارهٔ اروپا را یارای مقابله با نظرات  او بود. نظم و ترتیب محکم واقعه‌هائی{{نشان|۱۰۷}} که دقیقاً بررسی و آزموده شده بود، معانی عام در تعبیر واقعه‌ها، سادگی زیبای سبک بررسی مدارک و شواهد، و سبک و نیروی تشکیلاتی شبیه به‌سبک و نیروی تشکیلاتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داروین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این کتاب، شناخت و معروفیتِ بی‌درنگِ نظریات و نگرش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در جهان مطالعات اجتماعی سبب شد و جائی ثابت و مقامی والا در تاریخ و به‌خصوص تاریخ ادیان به‌آن‌ها داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که در آن زمان محققان تشکیلات اجتماعی و بیش‌تر محققان حقوق تطبیقی{{نشان|۱۰۸}} توجه خود را به‌خودِ نهادها معطوف کرده بودند، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باستین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰۹}} - محقق مکتب اصالت اشاعه - باورهائی را که در پسِ نهادها نهفته بود تحلیل و بررسی می‌کرد. با اینکه روش تحقیقی این دو دانشمند روانشناسانه بود. تفاوت اصلی میان این دو در نیروی تشکیلات و وضوح عرضهٔ داده‌ها و دریافته‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از خصوصیات تکامل‌گرایان قرن نوزده این بود که فکر می‌کردند که می‌توان بر اساس رسوم و عقاید و آداب و رفتاری که از قدیم در فرهنگ‌ها و در زندگی اجتماعی اقوام بازمانده است گذشتهٔ جوامع را بازسازی کرد. این اندیشه در نگرش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز آمده، و به‌خصوص &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌تعبیر معانی تمثیلی و رمزی پاره‌ئی از این عادات و رسوم و عقاید ابتدائیِ ساری در جوامع پیشرفته اشاره کرده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای این مجموعه از پدیده‌ها و عناصر فرهنگی که از جوامع ابتدائی و اولیه به‌جوامع پیشرفتهٔ امروزی انتقال یافته و در جنب مجموعه‌ئی از عناصر فرهنگی نو به‌زندگی ادامه می دهد اصطلاح «بقایا»{{نشان|۱۱۰}} را به‌وضع و به‌دانش مردم‌شناسی معرفی کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توضیح &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در مورد این رسوم و عادات در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ مردم‌شناسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین نقل می‌کند: «رسوم بی‌معنا باید بقایای عادات قدیمه باشد، در بدایت امر هر جامعه‌های و هر زمان که این رسوم پدید آمد مفیدِ فایدتی و یا لااقل به‌منظور تشریفاتی بود. لکن اکنون از آن جهت این رسوم بی‌ربط شده است که به‌مرحلهٔ نوینی در جامعه منتقل گردیده، و در این تحول معنی اصلی را از دسته داده است.»{{نشان|۱۱۱}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این عناصر و پدیده‌های فرهنگی را با اندام‌های اولیهٔ حیوانات تشبیه می‌کرد و می‌سنجید؛ اندام‌هائی که پویشی واپس رونده در بدن دارند و در حالیکه نقش و وظیفه‌شان را از دست می‌دهند کاملاً از میان نمی‌روند؛ مانند آخرین بند ستون فقرات، ماهیچه‌های گوش، موی سطح بدن، و دیگر اندام‌های ابتدائی انسان که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داروین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و زیست‌شناسان، دیگر به‌کمک آن‌ها توانستند خاستگاه حیوانیِ انسان را دریابند و نشان دهند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با معرفی اصطلاح «بقایا» برای رسوم و آداب و عقایدی که همچون زائدهٔ «آپاندیس» به‌گونهٔ عضوی غیرفعّال و بی‌اثر و گاه مزاحم در جوار شبکهٔ اعضای فعّال بدن انسان باقی امنده است، کوشید تا آنها را به‌عنوان نمونه‌های غیرفعّال و بیکاره‌ئی  که از فرهنگ کهنه‌ترِ بشر در فرهنگ توسعه یافتهٔ امروز نقل مکان کرده‌اند بشناساند و به‌مردم‌شناسان بقبولاند که برخی مراسم و آداب اقوام که در جوامع پیشرفتهٔ عصر کنونی مشاهده می‌شود با مراحل گذشتهٔ توسعهٔ فرهنگی و اجتماعی جوامع بشری ارتباطی تاریخی دارد.{{نشان|۱۱۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کابو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در مقالهٔ «قوم‌نگاری و تاریخ جامعهٔ ابتدائی» نوشته است، «بقایا» یک روند روش‌شناسی بود که معنا به‌آن اصل روش‌شناسی می‌پیوندد که به‌وحدت پویش تاریخی اجتماعی ارتباط دارد. همو می‌گوید که این روش - یعنی «روش بقایا»{{نشان|۱۱۳}} - به‌گونهٔ گسترده و عمیقی در تحقیقات قوم‌نگاری در کشور شوروی به‌کار برده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندرو لانگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۱۴}} از پیش‌گفتار خود بر مجموعهٔ «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مقالات مردم‌شناسی تقدیم شده به‌تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» می‌نویسد که «آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از بررسی و تحلیل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بقایا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در بازی‌ها، ضرب‌المثل‌ها، معماها، و خرافات کهادی{{نشان|۱۱۵}}، مانند خرافات عطسه کردن، به‌تحقیق و تجزیه و تحلیل جادو، هم‌چنان بر تداعی معانی مبتنی است، و تفأل‌هاَ اعمال غیرارادی، سحر، روح‌گرائی و عقیده به‌وجود ارواج، «جان‌گرائی»، و تأثیرات آن بر دین و اسطوره تمایل یافت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادوارد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همچون مردم‌شناس معاصر خود - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - کوشید تا خاستگاه دین را مشخص و معیّن کند. او برخلاف نظر برخی متفکران قرن نوزده که دین را وابسته به‌خدایانی جدا و برتر از انسان می‌انگاشتند، آن را در رابطه و پیوند با انسان تصور می‌کرد و می‌گفت که همهٔ عقاید و پرستش‌های دینی از مشاهدهٔ پدیده‌هائی مانند رؤیا، جذبه، خیال، ناخوشی، عوالم ناشی از بیداری و خواب، و زندگی و مرگ استنباطات تقریباً نادرست و موهوم دربارهٔ آن‌ها منشاء گرفته‌اند. جادو را بیش از دین و مذهب با دانش مرتبط می دانست و خاستگاه‌های دین را کلاً مجموعه‌ٔ عقاید به‌موجودات روحانی می‌پنداشت و استدلال می‌کرد که تجربیات مردم از رؤیا، آنان را به‌این تصویر واداشت که انسان، به‌جز جسم، چیزی غیرجسمانی{{نشان|۱۱۶}} هم دارد که می‌تواند از کالبد او جدا شود و بیرون رود. ریشهٔ این عقیده را که نیروهای معنوی در اشیاء مادی و بی‌جان{{نشان|‍‍۱۱۷}} مسکن می‌گزینند و به‌آن جان و روح می‌بخشند تعبیری از تمایلات کودکانه در شخصیت دادن به‌اشیاء موجود در محیط زیست و زندگی می‌انگاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در تعریفی موجز از ادیانِ ابتدائی، اصطلاح فلسفیِ «جان‌گرائی» یا «اصالت جان» (انی‌میسیم{{نشان|۱۱۸}}) را که «عقیده به‌موجودات معنوی» است وضع و به‌دانش مردم‌شناسی پیشنهاد کرد و مدعی شد که همهٔ جوامع کم و بیش واجد چنین اعتقادی بوده‌اند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انی‌میسم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راکه بر اصول عقایدی دربارهٔ موجودات معنوی احتوا داشت و به‌کائنات جان می‌بخشید، طبق نظریهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «یک نوع حکمت بلاارادهٔ اشعاری از برای بشر و طبیعت» ذکر می‌کند و میان فرضیهٔ «انی‌میسم» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «فیتی شیسم{{نشان|۱۱۹}}» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوگوست کُنت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اختلافی می‌یابد و می‌نویسد که «نظریهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌طور ضمنی دلالت بر یک ذاتِ روحیِ منفصل شدنی می‌کرد. همچنین فرضیهٔ مزبور با معمای مرگ و رُعبِ از آن مرتبط می‌شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوگوست کنت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بدان توجهی نکرده بود.»{{نشان|۱۲۰}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مدعی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فِتیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را فقط به‌موجودات غیرذی‌روحی منحصر می‌کرد که تصور می‌شد متضمن روح زنده‌اند و با این عقیده و تصور در مناسک و شعائر مذهبی به‌کار برده می‌شدند. مثلاً «بعض اوقات، حکیمباشی‌های قبائل، امراض را به‌صورت یک خار، یک پارچهٔ سنگ، یا یک تکه استخوان از بدن بیماران بیرون می‌کشیدند، زیرا معتقد بودند که آن شیء به‌خصوص متضمن روحح مرض است.»{{نشان|۱۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; طریق تحقیق ادیان ابتدائی یا اعتقاد به‌موجوداتِ معنوی و شناخت آن را به‌دو نوع تقسیم کرده بود: اول تعیین این که چگونه عقیده به‌ارواح می‌تواند به‌وجودآمده باشد، دوم سعی بر این که نشان بدهد چگونه از طریق این عقیده همهٔ انواع موجودات فوق طبیعی می‌توانند توسعه یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواب یا بیهوشی و یا جذبه را برای بشر اولیه موضعی مهم و قابل تعمق و تفکر می‌پنداشت. می‌نویسد انسان ابتدا می‌]واست دریابد که درخواب برایش چه اتفاقی می‌افتد؛ چه عواملی سبب می‌شود که او خواب ببیند؛ چگونه است که اشخاص دیگر در رؤیای او تجسم می‌یابند و چگونه خودش در رؤیای دیگران ظاهر می‌شود. استنباط &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از همهٔ این قضایا این بود که نسان ابتدائی، زمانی، دریافت که میان زندگی و مرگ فرق هست و در زندگی باید چیزی باشد که در مرگ نیست. انسان ابتدائی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شخص&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ظاهراً کسی می‌پنداشت که صاحب زندگی، خیال، و کالبد بود و زندگی و خیال را در رابطهٔ نزدیک با کالبد می‌دانست. زندگی، بدن را به‌احساس و تفکر و حرکت و عمل توانا می‌کرد؛ و خیال، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصوری یا خودی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ثانوی از زندگی بود. زندگی همچون شئیی انگاشته می‌شد که از تن بیرون می‌رفت و کالبد را بی‌احساس و بی‌حرکت، یعنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ترک می‌؛فت ولیکن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همیشه جدا از کالبد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در مقابل انسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تجلی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون انسان خود را مقیاسی از همه چیز می‌پنداشت، برای حیوانات و گیاهان و حتی اشیاء بی‌جان قاتل به«نفس»{{نشان|۱۲۲}} شد و آن‌ها را هم مثل خود انگاشت و تصور کرد که آن‌ها نیز در رؤیاها ظاهر می‌شوند. همچنان که انسان مرده را در رؤیایهای خود می‌دید، اعتقاد به‌بقایای عنصر معنوی یا شبحی{{نشان|۱۲۳}} و همراه با آن نیز گرایش به‌مرده‌پرستی پدید آمد. بدین طریق آئین نیاپرستی{{نشان|۱۲۴}} - که‌اساس نظریهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ دین بود - از علاقهٔ به‌مردگان شکوفید و بالنده شد و بعد عقیدهٔ به‌روح مطلق فاقد کالبد از آن بیرون تراوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استنباطات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ادامه می‌یابد و توضیحات خود را در این زمینه چنین دنبال می‌کند که ارواج در دو گروه بدخیم یا خوش‌خیم تصور می‌شدند. این ارواح «بد‌خیم» و «خوش‌خیم»{{نشان|۱۲۵}} امکان داشت که در کالبد مردم زنده، یا در اشیاء یا کالبدهای مصنوعی که برای آن‌ها ساخته می‌شد داخل شوند. حلول این ارواح در مردم زنده، وقایع تملک{{نشان|۱۲۶}} بیماری، و مرگ را تبیین می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که عقیده به‌ارواح در گسترهٔ طبیعت به‌کار برده شد، آئین پرستش طبیعت پدید آمد. پس از این که ارواح در درختان، رودخانه‌ها، و حیوانات مسکن گزیدند، آئین پرستش حیوانات و توتم‌ها به‌وجود آمد و در غایت آن، خداسازی{{نشان|۱۲۷}} از نوع کامل حیوان یا سایر اشیاء طبیعی. - سرانجام نوبت طبقه‌بندی خدایان فرا رسید؛ مانند خدایان باران، خدایان زمین، خدایان آتش، و گروه خدایانی که کارکردهائی را برعهده دارند. اعتقاد به‌تک‌خدایی{{نشان|۱۲۸}} نیز از چندخدایی{{نشان|۱۲۹}}، با برتری بخشیدن به‌یک خدای ویژه بر دیگر خدایان، برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
توضیح عکس:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زارع مِجِلی (دهکده‌ای در کلاردشت) خوشه‌های گندم را بر «کوپا»هایی که در جنب مزرعه ساخته،‌ می‌انبارد و روی آنها را برای محافظت از نفوذ باران با کاه و ساقه‌های گندم می‌پوشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عکس‌ از: علی بلوکباشی&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتیجتاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظریهٔ تکاملی خود را در مورد دین در کتاب «فرهنگ ابتدائی» چنین ابراز کرد که بشر به‌طور کلی با اعتقاد به‌جان‌بخشی دین خود را آغاز کرد، بعد به‌عقیدهٔ چندخدائی و سرانجام به‌اعتقاد نهاییِ تک‌خدائی رسید. اصالت جان یا جان‌گرائی را یک فلسفهٔ طبیعی و ابتدائی و خام در میان اقوام ابتدائی توصیف می‌کرد و معتقد بود که اخلاق و دین بعدها توحید و تکامل یافتند و صریحاً توضیح داد که «به‌طور کلی فسلفهٔ اصالت جان درمیان اقوام بدوی‌تر هنوز یک بنیاد اخلاقی محسوب نمی‌شود، به‌همین جهت ثنویّت فرد وحشی هنوز یک فرضیّه اصول مجرّد اخلاقی نیست، بلکه فرضیّه‌ئی است دربارهٔ لذت یا درد، سود یا زیان، که به‌حال فرد و خانوادهٔ او، و به‌نهایت درجه که رسید به‌حال قوم وی تأثیر دارد.»{{نشان|۱۳۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در مقالهٔ «روشی در پژوهش توسعهٔ نهادهای به‌کار برده شده در قوانین ازدواج و نسب»{{نشان|۱۳۱}} بحثی موسّع در زمینهٔ مواصلت و شیوهٔ نسب‌بری پیش می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه باید توسعه و تکامل نهادها را با استعانت روش جدول‌بندی{{نشان|۱۳۲}} و طبقه‌بندی بررسی و آزمایش کرد. نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ نظام «مادرتباری» و «پدرتباری» این است که نظام «مادرتباری» شرائط ابتدائی نهاد خانواده نوع بشر را نشان نمی‌دهد و نمی‌تواند مظهری از نهاد اولیه خانواده باشد. ولی مرحله‌ئی است که ساکنان قسمت بزرگی از جهان - که اکنون با نظام «پدرتباری» اداره می‌شود - از آن عبور کرده‌اند. نظام مادرتباری در این زمان نیز در بسیاری از جوامع پراکنده، به‌جز اروپا، رایج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظر کسانی را که شیوهٔ «مادرسری» را از خصایص جامعه‌هائی می‌دانستند که در آن نظام مادرتباری مرسوم بود باطل می‌داند و با شواهدی روشن می‌کند که در این نوع جوامع، خلاف تصوره همه، رسم «مادرسری» شاخص حتمی نبوده و زن اقتدار و رهبری را در دست نداشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ازدواج به‌شیوهٔ «برون همسری»  و نظام طبقه‌بندی روابط خویشاوندی را به‌مثابه دو روی یک نظام نشان می‌دهد که کل اجتماع را با رشته‌های خویشاوندی نسبی و سببی به‌یکدیگر می‌پیوندد. در توضیح و تفسیر این دونظام و شیوه می‌نویسد که نظام طبقه‌بندی، رابطهٔ میان همه اعضای یک کلان - یعنی افرادی که از یک نیای عام و مشترک نسب برده‌اند، یا چنین تصوری دارند، و یا پیوند و وحدت‌شان را با نمادی عام و مشخصّ مانند توتم احساس و بیان می‌کنند - توجیه می‌کند و آن را نشان می‌دهد. قاعدهٔ برون همسری را یکی از عوامل اتحاد و اتفاق میان طایفه‌های یک قبیله یا گروه‌های مختلف یک اجتماع ذکر می‌کند و می‌نویسد که قاعدهٔ برون همسر اعضای گروهی را که نیای مشترک یا یک توتم خاص دارند موظف می‌کند از اعضای گروه دیگری که نیای دیگر یا توتم متفاوت دارند و در یک قبیله و جامعه زندگی می‌کنند همسر برگزینند تا پیمان رشدیابندهٔ قبیله‌ئی را حفظ کنند. ازدواج براساس چنین قاعده‌ئی از سوی دیگر شیوه «درون همسری» قبیله‌ئی را پدید می‌آورد، یعنی مواصلت‌ها فقط در درون قبیله  ولی در میان کلان‌ها و طایفه‌های مختلف آن انجام می‌پذیرد. در نتیجهٔ این نظام ارتباطی از سوئی انسجام روابط میان کلان‌های گوناگون را نیرو و تحکیم می‌بخشد و از سوی دیگر همبستگی قبیله‌ئی را دوام می‌دهد و حفظ می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در خلال تحقیقات خود در زمینهٔ نهاد خانواده و ازدواج پی برد که در جامعه‌های ساده و ابتدائی مواصلت میان فرزندان برادر و خواهر (دائی‌زادگان و عموزادگان) بسیار متدوال و معمول، و بین فرزندان دو برادر (عموزادگان) تقریباً ممنوع بوده است. در توصیف این شیوهٔ از زناشوئی که آن را در ارتباط با قاعدهٔ برون همسری می‌دانست، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اصطلاح زناشوئی میان دائی‌زداگان و عمه‌زادگان{{نشان|۱۳۳}} را که مواصلت میان دو طبقه از دو پدر متفاوت است، وضع و به‌ مردم‌شناسی ارائه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از کارهای با‌ارزش و برجستهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در تحقیقات مردم‌شناسی کاربرد آمار در تحلیل پدیده‌های اجتماعی و واقعه‌های فرهنگی بود. وی کوشید تا با استعانت از «علم حساب اجتماعی»{{نشان|۱۳۴}} یا«جدول‌بندی» رسم‌ها به‌شناخت ماهیت ارتباط پدیده‌ها و نهادها در مردم‌شناسی جنبه علمی بدهد. این مردم‌شناس انگلیسی را به‌حق بنیانگذار «روش علمی» در مطالعهٔ جامعهٔ انسانی و واضع «روش تطبیقی به‌کمک آمار» در مردم‌شناسی نامیده‌اند. با وجود این که هیچ گاه خود چنین صفات و خصوصیاتی را در مورد روش تحقیقی خویش به‌کار نبرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ضمن بررسی گزارش‌های مردم‌نگاران به‌این نکته پیشرفت برد که در ضبط  ارقام و اندازه‌ها مبالغه شده است؛ مثلاً در ضبط ارقام راجع به‌فراوانی رسم «اجتناب»{{نشان|۱۲۵}} میان برخی از اعضای شبکهٔ خانواده، یه‌ویژه میان داماد و مادرزن یا عروس و مادرشوهر، در قبائل ابتدائی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متوجه شده بود که در بعضی فرهنگ‌ها نوعی «تابو»{{نشان|۱۳۶}}ی اجتناب یا پرهیز در رابطهٔ میان پسران و شوهرمادر یا زن‌پدر، و در فرهنگ‌هایی دیگر، بالعکس، نوعی اجتناب میان دختران و شوهر مادر یا زن‌پدر وجود داشت. همچنین دریافته بود که فرهنگ‌هائی هم وجود دارد که در آن‌ها اصولاً مسأله‌ئی به‌نام تابوی اجتناب بین افراد و اعضای شبکهٔ خانواده مطرح و شناخته نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن زمان میان مردم‌شناسان این سؤال رواج داشت که آیا پدیداری این رفتار یا تابو و گونه‌گونی‌های آن در جوامع و فرهنگ‌های مختلف خودسرانه بوده یا در هر فرهنگ و موضعی کاربردی معقولانه و به‌جا داشته است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این قضیه را تعقیب کرد و در زمینهٔ گونه‌های متعدد و مختلف این رفتار و تابو به‌تفحص و تدقیق پرداخت و اخر‌الامر با ارائهٔ شواهد و آمارهائی گویا به‌این شناخت مهم و دقیق رسید که مثلاً میان رفتار پرهیزانهٔ داماد نسبت به‌مادرزن و عروس نسبت به‌مادرشوهر و گزینش محل اقامت زوجین پس از امراسم ازدواج رابطهٔ مستقیم وجود داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با بررسی گزارش‌هائی از ۳۵۰ جامعهٔ مختلف به‌این نتیجه رسید که وقتی زن و شوهر محل اقامت خود را پس از ازدواج در کنار اقوام زن انتخاب می‌کردند، معمولاً داماد از برخی اقوام زن، به‌ویژه مادرزن، کنار می‌کشید و با او تکلم نمی‌کرد. همچنین وقتی زن و شوهر خانهٔ خود را پس از زناشوئی در میان اقوام مرد برمی‌گزیدند، معمولاً عروس  از برخی اقوام شوهر، به‌ویژه مادرشوهر، پرهیز می‌کرد و با او سخن نمی‌گفت. نمونهٔ دیگر مواقعی بود که زوجین محل اقامت خود را دور از محل سکونت خویشاوندان  یکدیگر انتخاب و به‌طور مستقل زندگی می‌کردند، در این مورد تابوی اجتناب میان آن‌ها مرسوم نمی‌شد و احتمال وجود آن کم بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جهتی تاریخی برای بروز و کاربرد قواعد «مادرمکانی»{{نشان|۱۳۷}} و «پدرمکانی»{{نشان|۱۳۸}} در رابطه با تابوی اجتناب از اقوام در جامعه‌ها ترسیم می‌کند و می‌نویسد که ابتدا رسم اقامت گزیدن در خانه و میان قبیلهٔ زن در جامعه پدید آمد، بعد مرحلهٔ واسط - که آن مرحلهٔ انتقالی{{نشان|۱۳۹}} می‌نامد - و آخر‌الامر قاعدهٔ اقامت گزیدن در خانه و میان طایفهٔ شوهر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اثبات این نظر و تلقی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معتقد است که اگر تصور شود مسیر جامعه در جهت معکوس طریق فوق بوده باشد باید پذیرفت که تابوی اجتناب میان شوهر و اقوام زن در مرحله‌ئی که شوهر دور از خانواده و طایفهٔ زن می‌زیسته ظاهر شده است. پس براساس این فرض باید رسم اجتناب میان زن و اقوام شوهر تا مرحلهٔ مادرمکانی ادامه یافته باشد، در صورتی که بقایای این رسم در این مرحله یافت نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با یافتن مدارک و شواهدی دال بر رابطهٔ میان قواعد اقامتگاه گزینی پس از ازدواج با رسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تکنونیمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۰}} - یعنی رسم نام پسر بر پدر نهادن پس از تولد -، و قاعدهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوی ریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - یعنی ازدواج زن با برادر شوهر پس از مرگ شوهر-، و رسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کواد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (وضع حمل دروغی شوهر)، و شیوهٔ ازدواج از طریق عروس‌ربائی، به‌طور قطع در می‌یابد که اقامت شوهر با اقوام زن پس از ازدواج از نظر تاریخی مقدم بر اقامت زن با اقوام شوهر بوده است. قبلاً یاد شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخوفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کواد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نتیجهٔ تحول جامعه از مرحلهٔ «مادرسری» به‌مرحلهٔ «پدرسری» می‌دانست. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز با تحقیقات دقیق خود اثبات کرد که رسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کواد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تظاهری از شیوهٔ مادرمکانی و خاصّ جوامعی بوده که در آن نظام «مادرسری» جاری بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جادوی شاخه زریّن در تبیین ذهن وحشی==&lt;br /&gt;
:::«دیر یا زود تحقیقاتی که مبتنی بر معلوماتی جامع‌تر باشد جایگزین کتبی چون آثار من که جنبهٔ نظری دارد خواهد شد. ولی تحقیقات شما که حاوی شواهدی مستقیم و اسناد و مدارکی عینی است هرگز اعتبار خود را از دست نمی‌دهد. مردم‌شناس آینده به‌معلوماتی وسیع‌تر و تجاربی جامع‌تر از آنچه من در خود سراغ دارم نیازمند است. باید چند زبان بداند، موسیقیدان یا نقاش باشد و دارای اطلاعاتی نسبتاً عمیق در علوم طبیعی، تاریخ، جغرافیا...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
از نامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌چند مردم‌شناس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به‌نقل از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گرد شهر با چراغ در مبانی انسان‌شناسی)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بدون شیفتگی و احساس شاعری نمی‌توان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان یا آفرینش‌های او را شناخت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جیمز فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۱}} آخرین مردم‌شناس تکامل‌گرا (۱۹۴۲-۱۸۵۴) از مکتب تکامل‌گرائی کلاسیک، در یکی از آخرین خطابه‌هایش در انجمن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارنست رنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۲}} است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالمی بود جامع معلومات در زمینهٔ فلسفهٔ طبیعی و اخلاق، منطق، علوم ماوراء‌الطبیعه و ادبیات لاتین و انگلیسی، و ادیبی بود صاحب اندیشه‌ئی پویا و زبانی ساده و شاعرانه. او با آگاهی وسیع و احساس شاعرانه ذهن و رفتار اقوام ابتدائی را به‌عامهٔ مردم جهان شناساند و همگان را از دانش مردم‌شناسی مطلع کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پنی‌من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; او را دانشمندی می‌داند که «بیش از هر دانشمند دیگر انگلیسی دقت و ظرافت فرانسوی در بسط و پرورش عقایدش داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام رابرتسن اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۳}} - سردبیر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دائرة‌المعارف بریتانیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ویرایش سال ۱۸۸۵ - علاقه‌ٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌تحقیقات علمی و سیستماتیک برانگیخت و او را به‌نوشتن مقاله‌های «تابو» و «توتم‌گرائی» تشویق کرد. برای نوشتن این دو مقاله به‌تحقیقات پردامنه و مفصلی پرداخت و همهٔ مطالب و آثاری را که در این زمینه قبل از اون نوشته شده بود و ملاحظه و مطالعه کرد و از آن‌ها یادداشت برداشت. چاپ و انتشار «توتم‌گرائی» نشان داد که توتم‌شناسی و معرفت به‌این موضوع تا پیش از سال ۱۸۸۵ چه اندازه میان اهل تحقیق توسعه و بسط یافته بود. همچنین روش تحقیقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این پژوهش و تألیف مقالهٔ «توتم‌گرائی» آغاز می‌شد برای یک کاربرد سیستماتیک در پژوهش‌های بعدی مردم‌شناسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تحقیقات اولیهٔ خود را در موضوع توتم و منشاء و فلسفهٔ «توتم‌گرائی» ادامه داد و نتایج کامل این‌ بررسی‌ها و یافته‌ها را به‌سال ۱۹۱۰ در رساله‌ئی مفصل تحت عنوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توتم‌گرائی و برون همسری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۴}} در چهار مجلد چاپ و منتشر کرد. این رساله همهٔ گزارش‌های محققان را دربارهٔ تشکیلات توتمی و قواعد برون همسری در قبائل ابتدائی پراکنده در جهان در بر می‌گرفت و در نوع خود در آن زمان و سال‌عا بعد از آن کامل‌ترین و برجسته‌ترین اثر و تحقیق به‌شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگرش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ توتم‌گرائی و ارتباط آن با قاعدهٔ برون همسری بیش‌تر بر مدارک و شواهدی مبتنی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر و گیلن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۵}} از اقوام ابتدائی استرالیائی در کتاب «قبایل شمالی استرالیای مرکزی» نقل کرده‌اند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در نوشتن این رساله عمیقاً متأثر از اندیشه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود که هر دو در جست‌وجوی کشف «خاستگاه‌ها»ی توتم‌گرائی بودند، و این عقیدهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که «ملل کهن در اعصار ماقبل تاریخی از مرحلهٔ توتم‌پرستی گذر کرده‌اند و پیش از این که خدایان انسان‌نما تجلّی نماید حیوان‌ها و گیاهان، و هیاکل آسمانی را که چون حیواناتی تصور می‌کردند، خداهای خدایان می‌انگاشتند.» او را نیز چون دیگر دانشمندان همزمانش تحت تأثیر قرار داده بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به‌نوبهٔ خود پس از انتشار آثارش بر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک لنان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رابرتسن اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأثیر گذاشت و عقاید و نظریه‌هایش در اندیشه آثار محققان مردم‌شناس نافذ و مؤثر افتاد و موجب توسعهٔ نظریه‌های توتم‌گرائی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
توضیح عکس:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهی از قبیلهٔ سرخ‌پوست کوئیوا «Cuiva» در حال کوچ با همه مایملکشان. کوئیواها شکارگرانی کوچنده هستند که هر چهار پنج روز به‌جایی می‌کوشند و در کلبیای آمریکای جنوبی زندگی می‌کنند.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روش غریب تشخیص توتم‌ها توسط اقوام ابتدائی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌این بحث هدایت کرد که شاید توتم‌گرائی از اوهام بیمارگونهٔ زنان آبستان سرچشمه و منشاء گرفته باشد، چون که زنان آبستن می‌پنداشتند که فرزندانشان با اشیاء و موجوداتی غیرانسانی و خارجی مربوط می‌شوند و احتمالاً روح این موجودات یا اشیاء درون شکم آنان جای گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روجر پول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۶}} در مقدمهٔ مفصل و دقیق خود بر ترجمهٔ انگلیسی کتاب «توتم‌گرائی» نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوی - شتروس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سه «نظریه» مستقل و مختلف از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ توتم‌گرائی نقل می‌کند و می‌نویسد که این سه نظریهٔ متوالی و کاملاً بی‌ارتباط با یکدیگر هم بنفسه عجیب است و هم به‌نظر مردم‌شناسان این زمانی عجیب می‌نماید. نخستین نظریه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در رسالهٔ «توتم‌گرائی» به‌سال ۱۸۸۷ چنین مطرخ شد که بشر بدان دلیل صاحب و معتقد به‌توتم شد که از جانب آن توقع سود و نفع داشت. او خود در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توتم‌گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این موضوع را بدین‌گونه توضیح می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ارتباط میان انسان و توتم او نفع دوجانبه داشت، توتم حافظ انسان بود و انسان احترام خود را از راه‌های گوناگون به‌توتم نشان می‌داد؛ مثلاً اگر توتم او حیوانی می‌بود آن را نمی‌کشت، و یا اگر گیاهی می‌بود آن را نمی‌چید یا جمع نمی‌کرد.{{نشان|۱۴۷}}&lt;br /&gt;
به‌نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توتم‌گرائی یک جنبهٔ دینی و یک جنبهٔ اجتماعی داشت. به‌لحاظ دینی توتم‌گرائی نظامی بود در یاری و حمایت دوجانبه میان انسان و توتم، و به‌لحاظ اجتماعی طریقی بود که اعضای معتقد به‌بک توتم در یک کلان امکان می‌یافتند تا به‌یاری و حمایت یکدیگر برخیزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این نگرش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پایهٔ آغازین تبیین توتم‌گرائی می‌داند و می‌نویسد نخوردن توتم حیوانی و عدم همخوابگی یا ازدواج با زنان هم توتم از واجبات این نگرش بوده است. همچنین می‌نویسد وقتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر و گیلن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گزارش‌های خود را در واقعه‌های توتم‌گرائی در استرالیا به‌سال‌های ۱۸۹۹ و ۱۹۰۴ منتشر کردند و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن‌ها را مطالعه کرد و دریافت که بومیان استرالیائی ایندو قاعده، یعنی پرهیز از خوردن توتم و عدم ازدواج و مقاربت با زنان هم‌توتم را عادتاً رعایت نمی‌کنند، بسیار حیرت کرد و ناگزیر از توسل به‌نظریه‌ئی دیگر یعنی دومین نظریه خود، شد. وی درکتاب « توتم‌گرائی و برون همسری» در‌این باره چنین بحث می‌کند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روشن است که چنین سنت‌هائی با همهٔ فرضیه‌های سابق ما دربارهٔ توتم‌گرائی مغایر است. بنابراین آیا ما اجازه داریم این فرضیه‌ها را به‌این دلیل که بی‌اساس است رد کنیم؟ مطمئناً نه! همین ناسازگاری‌ها آن‌ها با عمل بومیان این زمان، بهترین ضمانت است که عنصر مهمی از حقیق را در بردارند.»{{نشان|۱۴۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین نظریه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در مورد توتم‌گرائی در واقع توجیهی است از گزارش‌هائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر و گیلن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ مراسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینتی چی اوما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۴۹}} بومیان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرونتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در استرالیای مرکزی، داده بودند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرونتائی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این مراسم را برای فراوانی و ازدیاد توتم‌های حیوانی یا گیاهی خود انجام می‌دادند؛ بدین گونه که هر کلان به‌سود کلان‌های دیگر قبیله این مراسم مقدس را برپا می‌کرد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن را چنین توضیح می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«به‌عبارت دیگر، هر گروه توتمی مراسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینتی چی اوما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌قصد سودرسانی به‌گروه‌های دیگر، و نه گروه خود، برگزار می‌کند و چنین می‌انگاند که نتیجهٔ کلّی این مراسم سبب فراوانی فرآورده‌های غذائی می‌شود و در دسترس همهٔ افراد قبیله قرار می‌گیرد.»{{نشان|۱۵۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پنی‌من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این مراسم را باعث بروز مباحثات فراوان دربارهٔ توتم و توتم‌گرائی، و بسط نظریه‌های مختلفی در میان مردم‌شناسان اروپائی می‌داند و می‌نویسد که به‌نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مراسم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینتی چی اوما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جادوی همدردی یا مسری نیز می‌نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روجر پول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سومین نظریهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در تبیین آثار روانشناسی ابتدائی بسیار بنیانی دانسته آن را نظریهٔ مشهوری «تعقلی»{{نشان|۱۵۱}} می‌خواند و نگرش نهائی او را دربارهٔ توتم‌گرائی در جلد چهارم رساله‌اش چنین نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منشاء اصلی توتم‌گرائی جهالت وحشی نسبت به‌عمل جسمانی بود که سبب تولید مثل بشر و حیوانات می‌شود، و به‌ویژه جهل در مورد نقشی بود که جنس مذکر در تولید نسل فرزندان خود بازی می‌کند.»{{نشان|۱۵۲}} بعد می‌نویسد «برداشتی چنین جاهلانه از ابتدائی‌ترین پویش‌های طبیعی، باید به‌درستی در پست‌ترین مرحلهٔ وحشیگری قرار بگیرد.»{{نشان|۱۵۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با علاقه و شوق فراوان همراه تحقیق توتم‌گرائی به‌تحقیق و بررسی جادو و دین و شناخت و دریافت دقیق مفاهیم و معانی آن در میان اقوام و جوامع ابتدائی پرداخت و با مطالعهٔ آثار نویسندگان و مورخان لاتین زبان و یونانی و گزارش‌های قوم‌نگاران اطلاعات و یادداشت‌هائی بسیار در مورد این موضوعات از روایت و داستان و اسطوره و شعائر و مراسم فراهم آورد. پس از بررسی و تنظیم این یادداشت‌ها، گزارشی جامع از مراحل عام توسعه و پیشرفت ذهن و خرد بشر در طول حیات تهیه و درکتاب معروف و برجستهٔ خود «شاخهٔ زرین» نقل و منتشر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «شاخهٔ زرین»{{نشان|۱۵۳}} در دوازده جلد فراهم آمده و به‌تدریج در طول چند سال از ۱۸۹۰ تا ۱۹۱۵ چاپ و پخش شده است. دو جلد نخست این کتاب که به‌سال ۱۸۹۰ انتشار یافت به‌بحث و تحلیل در مقولاتی مانند پرستش درختان، تابوها، قتل «شاهان روحانی»{{نشان|۱۵۴}} - که خدایان یا عاملان خدایان انگاشته می‌شدند - و بررسی و تحلیل «بقایا»ی گوناگون از مراسم و آداب خرمن و غیره اختصاص یافته، و سه‌جلد بعدی آن که به‌سال ۱۹۰۰، و مجلّدات دیگر آن که در سال‌های ۱۹۱۵-۱۹۱۱ انتشار یافت به‌تحقیق مقولات بسیار دیگر در زمینهٔ مناسک و شعائر جادویی و مذهبی تخصاص داده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پنی من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این کتاب را «جامع‌ترین گزارش موجود دربارهٔ عقاید و معانی جادوئی - دینیِ بشر ابتدائی در مرحله زندگی وحشی، یا بازمانده در میان اروپائیان» می‌داند و مدعی است که «افسون سبک کتاب، و انبوهی شواهد بسیار، احتمالاً بیش از هر اثر دیگر به‌بسط و توسعهٔ مردم‌شناسی کمک کرده، و حکومت‌ها و کلیسا را به‌ضرورت مطالعهٔ اقوامی که در میان آن‌ها کار می‌کنند واقف کرده است.{{نشان|۱۵۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول زمانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یادداشت‌های خود را برای چاپ «شاخهٔ زرین» فراهم می‌آورد تغییراتی بنیادی در اندیشه و نگرش او بروز کرد و طرز مشاهدهٔ او را نسبت به‌رفتار شعائریِ اقوام، و طرز تلقی او را دربارهٔ معانی و مفاهیم این اعمال و مناسک عوض کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پنی من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با غور و بررسی پاره‌ئی از مطالب نخستین مجلدات «شاخهٔ زرین» و سنجش نوع بحث‌ها و تحلیل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مدعی است در مجلدات سه گانهٔ این کتاب که به‌سال ۱۹۰۰ انتشار یافته به‌نسبت مجلدات پیشین دگرگونی‌های زیادی مشاهده می‌شود. قبلاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آداب و رسومی را که روستائیان اروپائی در فصل بهار، در قلب تابستان، و به‌هنگام برداشت خرمن به‌جا می‌آوردند، به‌مثابهٔ بقایائی از مناسک جادوئی تعبیر کرده بود که به‌قصد رشد گیاهان، پرورش گله، ریزش باران، و تابش خورشید به‌کار گرفته می‌شده است. تحقیقات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپنسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گیلن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در استرالیای مرکزی، و کارهای سایر محققان در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوماترا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و شبه جزیرهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالایا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که احتوا بر نمونه‌های مشابهی از این نوع آداب و رسوم داشت و به‌قصد مساعده به‌اعمال طبیعت به‌کار می‌رفت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در تجدید عقیده و نظر نسبت به‌برداشت‌های قبلی خودیاری داد. اهمیت و تأثیر این شواهد، به‌ویژه مدارک گرده آورده شده در استرالیا، بدان اندازه بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌تفکیک جادو و دین در دو مقولهٔ متفاوقت، و این که جادو پیش از دین در میان اقوام بدوی وجود داشته هدایت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تفکرات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کتاب «شاخهٔ زرین» کلاً بر این اصل مبتنی است که بشر در فضای ذهنیات حرکت و تحولی از جادو و خرافات به‌دین و از دین‌ به‌علم و خرد داشته است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این حرکت و تحول را چنین توضیح و تببین می‌کند که ابتدا انسان بدنی تصوری جاهلانه از طبیعت و پدیده‌های آن داشت و فکر می‌کرد با ترتیب دادن و انجام مناسک و اعمالی می‌تواند بر قوای طبیعت تسلط یابد و آن‌ها را به‌میل و سود خود تغییر دهد. بعدها که به‌تجربه دریافت این اعمال و مناسک قادر به‌چنین مهمی نیستند و طلسم و سحر و قربانی و اعمال جادوئی دیگر در مقابل نیروهای طبیعت ضعیف و حقیرند و توانائی مطیع و منقاد کردن آن‌ها را ندارند. به‌دعا و نذر و نیاز دست یازید و به‌موجودات برتر و روحانی توسل جست. بدین‌گونه بود که دین در جامعه پدیدار گشت و به‌تدریج جامعه‌های و مقام جادو را گرفت. پس از رسیدن انسان به‌مرحلهٔ عالی عقلانی، به‌تدریج به‌واقعیات طبیعت و محیط زیست خود آگاهی یافت و معرفت خود را به‌راز قوانین واقعی طبییعت بسط داد و بدین گونه به‌علم دست یافت و از آن پس با دید علمی به‌پدیده‌ها و اشیاء موجود در طبیعت و محیط پیرامون خود نگریست و آن‌ها را از این موضع بررسی و تحلیل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روشن و محقق نبود که ممکن است نهادهای سه‌گانهٔ جادو و دین و علم همزمان در زمینه‌های کاملاً متفاوت روابط اجتماعی عمل کنند و هر یک مجموعه‌ئی از نیازهای عاطفی و ذهنی و مادی مردم جامعه را برآورند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئی‌وِنز پریچرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۵۶}} می‌گوید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و همفکران این دو مردم‌شناس از زندگی «تعبیری عقلائی» داشتند، یعنی خود را وحشیان عاقلی می‌پنداشتند که موظف به‌توضیح و تببین طبیعت و حوادث زندگی انسانی باشند. این مردم‌شناسان تکامل‌گرای می‌کوشیدند تا وقایع اجتماعی و فرهنگی را در جامعه، به‌ویژه در جوامع ابتدائی، با دلیل عقلانی و معیارهای فردی تشریح و تحلیل کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نهاد جادو و نقش و وظیفهٔ آن را در جامعه‌های ابتدائی براساس گزارش‌های محققان دقیقاً مطالعه و بررسی کرده، جادو را نظام جعلی قانون طبیعت و راهنمای غلط رفتار و سلوک تعریف و تعبیر می‌کند و آن را اصطلاحاً «علم حرامزاده»{{نشان|۱۵۷}} «شبه علم» یا «علم کاذب»{{نشان|۱۵۸}} و یا «هنری عقیم»{{نشان|۱۵۹» می‌نامد و می نویسد جادو را می‌توان به‌این اعتبار که نظامی است از قانون طبیعت - یعنی مثلاً تقریری است از قواعدی که توالی حوادث را در سراسر جهان تعیین می‌کند - «جادوی نظری»{{نشان|۱۶۰}} نامید و به‌این اعتبار که مجموعه‌ئی است از احکامی که انسان را برای رسیدن به‌هدف‌ها و آرزوهای خود به‌کار می‌برد «جادوی کاربردی»{{نشان|۱۶۱}} خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معتقد است که جادوگران در جوامع ابتدائی فقط با جنبهٔ دوم جادو - یعنی «جادوی کاربردی» - آشنائی داشتند و هرگز به‌اصول انتزاعی‌ئی که با کُنش‌ها و اعمال جادوئی آنان در آمیخته بود نمی‌اندیشیدند و به‌تحلیل و تعبیر پویش‌های ذهنی‌ئی که اعمال‌شان بر آن‌ها مبتنی بود نمی‌پرداختند. جادوگران اصولاً منطق را چیزی تلویحی می‌دانستند نه صریح؛ به‌این معنا استدلال آنان در تبیین و تشریح جادو درست مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استدلال‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و تعبیرات‌شان بود از چگونی هضم غذای‌شان که از جهل کامل آنان به‌پویش‌های روانی و جسمانی که برای این اعمال لازم است حکایت داشت. خلاصه این که جادو، به‌نظر جادوگران، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ و ذهن خام و ابتدائی آنان فاقد معنای علمی دربارهٔ جادو می‌بود. جادوگران دریافته بودند که پدیده‌ها و وقایع طبیعی یک سلسله حادثه است که در نظامی تغییرناپذیر و بدون مداخلهٔ بشر پدید می‌آید، ولیکن با وجود پذیرفتن این نظم و قاعدهٔ طبیعی، مدعی بودند با معرفتی که دارند و فنونی که می‌دانند قادرند در نیروها و قوانین طبیعت نفوذ کنند و بر آن‌ها تسلط یابند و مسیر حرکت طبیعی آن‌ها را برای پیشبرد مقاصد خود و جامعه تغییر دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ساخت منطقی جادو را در کلّیت عقاید و معانی جادوئی بر‌اساس کاربرد غلط دو قانون بنیادی اندیشه، یعنی تداعی معانی به‌وسیلهٔ مشابهت{{نشان|۱۶۲}} تداعی معانی به‌وسیلهٔ مجاورت{{نشان|۱۶۳}} در زمان و مکان تعبیر و تفسیر می‌کند. او جادو روحانی به‌دو نوعِ «جادوی تقلیدی»{{نشان|۱۶۴}} یا جادوی درمانی به‌مثل، و «جادوی مسری»{{نشان|۱۶۵}} تقسیم می‌کند و در توضیح آن‌ها می‌نویسد که در «جادوی تقلیدی»، اقوام ابتدائی تصور می‌کردند اشیائی که کیفیات مشترک و خصوصیات عام دارند بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند به‌طوری که فرد می‌تواند با انجام اعمالی برچیزی اثرات آن را به‌حکم تقلید یا شباهات برچیز یا کسی دیگر انتقال دهد؛ و در «جادوی مسری» فکر می‌کردند با به‌کار بردن اشیاء و اجزائی که زمانی در مجاورت و تماس نزدیک با اشیاء دیگر یا اشخاص می‌بوده‌اند در مناسک جادوئی می‌توان اثراتی را از این چیزها به‌چیزهای دیگر و اشخاص سرایت داد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هر یک از این دو نوع جادو را به‌لحاظ طبع زیان‌آور و امکان آسیب‌رسانی‌شان به‌دیگران، و نیز به‌لحاظ مفید بودن و امکان به‌کار بردن‌شان به‌سود دیگران، به‌دو دستهٔ جادوی مضرّ و آسیب‌رسان و جادوی‌مفید و سودرسان تقسیم می‌کند و مثال‌های بسیاری از انواع گوناگون اعمال و مناسک جادوئی تقلیدی و مسری و نمونه‌های مضرّ و مفید آن‌ها در میان اقوام ابتدائی و باستانی جهان در «شاخه زرین» نقل می‌کند. مثلاً روایت می‌کند که «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالایائی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای از بین بردن دشمن خود مقداری چیدهٔ ناخن، مو، ابرو و آب دهان شخص مورد نظر را گرفته آدمکی از موم به‌شکل او می‌ساختند، ناخن و مو و ابرو و آب دهان را بر آن می‌گذاشتند، آدمک مومی را هفت شب روی چراغی می‌گرفتند و هر شب مقداری از آن را کز می‌دادند و می‌سوزاندند و می‌گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::این موم نیست که می‌سوزانم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::این جگر، قلب، و طحال فلانی است که می‌سوزانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از هفت شب، که به‌تدریج آدمک مومی را می‌سوزاندند معتقد بودند که شخص مورد نظر خواهد مرد.»{{نشان|۱۶۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این عمل افسونی خصوصیتی از هر دو جادوی تقلیدی و مسری، یعنی خصوصیت مشابهت و مجاورت را واجد بود. بدین معنا که آدمکی که از موم به‌شکل دشمن ساخته می‌شد (عمل مشابهت) اجزاء یا چیزهایی از دشمن را که زمانی در تماس با او بودند (عمل مجاورت)، با خود داشت. همچنین روایت می‌کند که «باتک‌ها{{نشان|۱۶۷}} در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوماترا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای زایا کردن زنِ سترون به‌جادوی تقلیدی متوسل می‌شدند و آدمکی چوبی از کودکی می‌ساختند و به‌زن نازا و سترونی که آرزوی مادر شدن داشت می‌دادند تا به‌نیّت فرزند آوردن آن به‌آغوش گیرد. آنان معتقد بودند که با این عمل، حاجت زن سترون اجابت می‌شود و بچه می‌آورد. در مورد یکی از اعمال جادوئی هندوهای باستانی نیز می‌نویسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هندوان قدیم برای شفای یرقان یا بیماری زردی اعمال و مناسکی انجام می‌دادند که با نوع جادوی تقلیدی یا درمانی به‌مثل مطابقت داشت؛ بدین معنی که با ترتیب و انجام مراسمی خاص رنگ زرد بیمار یرقانی را دفع و به‌موجودات و اشیاء زردرنگی مانند خورشید - که رنگِ زرد را اصولاً متعلق به‌آن می‌دانستند - انتقال می‌دادند و از منبعی نیرومد و سرزنده، مانند گاو نرِ سرخ، رنگِ سرخ‌پوست را که نشانه‌ئی از سلامت پنداشته می‌شد برای بیمار تحصیل می‌کردند. مراسم بدین‌گونه بود که مردی روحانی بر بالین بیمار افسون زیر را می‌خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«افسردگی و زردی تو به‌خورشید برود! ما تو را در رنگ گاو نر سرخ می‌پیچیم! تو را برای عمری طولانی در رنگ‌های سرخ  می‌پیچیم! باشد که این شخص از رنگ زرد رهائی یابد و زدگی را بی‌صدمه بگذارند! تو را درون گاوهائی که روح‌شان با جسم‌شان سرخ است، به‌هر شکل و هر نیروئی که باشند، می‌پیچیم. زردی تو را در طوطی‌ها، در باسترک{{نشان|۱۶۸}} می‌گذاریم، زردیت را در دم‌جنبانک می‌گذاریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضمن آن که مرد روحانی این افسون را می‌خواند آبی را که به‌موی نر گاوِ سرخ‌پوست آلوده بودند به‌بیمار می‌چشاند، به‌این نیت که رنگ سرخ  تندرستی را در تن بیمار «زردنبو» بپراکند؛ همچنین آبی بر پشت نر گاوِ سرخی می‌ریخت و مریض را وادار به‌نوشیدن این آب می‌کرد؛ یا او را روی پوست گاو نر سرخی می‌نشاند و تکه‌ئی از پوست به‌او می‌بست. آنگاه به‌قصد ریشه‌کن کردن رنگِ زرد بیمار و بهبودی او این اعمال و مناسک را انجام می‌داد: بیمار را از سرتاپا با خمیری از زردچوبه اندود می‌کرد و او را در تختخواب می‌خواباند و سه پرندهٔ زرد - یک طوطی، یک باسترک و یک دم‌جنبانک را - با نخی زرد رنگ به‌پای تختخواب او می‌بست. بعد آبی بر سر و تن بیمار می‌ریخت و بیمار خمیر زردچوبه را از تن خود با آن آب می‌شست و می‌سترد. با این اعمال تصور می‌شد که یرقان یا بیماری زردی از تن شخص مریض بیرون می‌رود و به‌تن پرندگان وارد می‌شود. برای بهبودی رنگ روی بیمار هم، مرد روحانی موهائی از نر گاوِِ سرخ را در برگی طلائی لفاف می‌کرد و به‌پوست بیمار می‌چسباند.{{نشان|۱۶۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیندهارت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با تأئید گزارش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از اعمال و مناسک جادوئی و نقل عقاید عامه مردم دربارهٔ این‌ کنش‌های، بر نتیجه‌گیری و اظهارنظرهای شتاب‌زدهٔ او ایراد می‌گیرد و می‌نویسد «البته این‌ها گزارش‌هائی واقعی است از باورهای عام، و مقولات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز دربارهٔ جادوی تقلیدی و مسری هنوز از ارزش‌هائی برخوردار است، و لیکن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ملاحظهٔ این قانونمندی‌ توصیفی به‌مثابه نتیجهٔ تحقیقات خود خیلی شتابزده بوده است.»{{نشان|۱۷۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متعقد بود که بشر در فرآیند دین به‌یک حالت متعالی‌تر ذهنی عروج کرد و به‌مجموعه‌ئی از عقاید معنوی که نیروهای روحانیِ مافوق طبیعی را برتر و نیرومندتر از نیروی بشر می‌انگاشت گرایش یافت. دین در این مرحلهٔ ابتدائی حیات وسیله‌ئی بود برای خشنود و راضی کردن آن نیروهای معنوی که تصور می‌رفت هدایت زندگی بشر و انتظام مسیر طبیعت را به‌عهده دارند. به‌ عقیدهٔ او دین از دو عنصر نظری و عملی ترکیب یافته بود. به‌لحاظ، نظری، دین عقیده‌ئی بود به‌وجود نیروهائی عالی‌تر و برتراز انسان؛ و به‌لحاظ عملی، کوشش و کنشی بود در جهت راضی کردن و آرام کردن این نیروها. او می گفت که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌وجود نیروهای معنویِ فوق بشری باید پیش از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در جهت خشنود کردن آن‌ها در جامعه پدید آمده باشد، چرا که به‌ناچار پیش از اقدام به‌خشنود و راضی کردن موجودی روحانی می‌باید به‌هستیِ آن موجود عقیده داشت. بنابراین استدلال می‌توان گفت که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظهور شعور و تفکر را قبل از کار و عمل، و ارزش‌های معنوی رامقدم بر ارزش‌های مادی تصور می‌کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌دنبال این فرضیه، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد اگر دین ابتدائی را بر این دو اصل - یعنی اصل عقیده به‌موجوداتِ روحانیِ فوق بشری که برکائنات حکم می‌رانند و اصل تلاش در راهِ تحصیل خشنودی و لطف آن‌ها - مبتنی بدانیم، پس باید این نظر کلی را دربارهٔ ادیان ابتدائی بپذیریم که اولاً مسیر طبیعت و قوانین طبیعی تا حدودی تغییرپذیر و قابل انعطاف است، ثانیاً با اعمال و مناسکی خاص می‌توان بر موجودات روحانی نیرومندی که بر طبیعت مسلّطند و مسیر آن را تنظیم می‌کنند تأثیر گذاشت و با تحریک و تشویق آن‌ها جریان حوادث را به‌سود انسان منحرف کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طور کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دین را از جادو جدا و متمایز می‌کند، و تمایز میان این دو نهاد را ناشی از اختلافِ نظر آن‌ها نسبت به‌طبیعت و کائنات می‌داند. او معتقد است که دین، قوانین طبیعت را تغییر پذیر و قابل انعطاف، و نیروهای روحانی فوق طبیعی تا حدودی تغییرپذیر و قابل انعطاف، و نیروهای روحانی فوق طبیعی را ذیروح و با شعور فرض می‌کند  به‌تغییر این قوانین و انحراف آن‌ها از مسیر طبیعی‌شان - از طریق استغاثه و توسل به‌دعا و نذر و نیاز - امیدوار است؛ در صورتی که جادو، برخلاف دین، قوانین طبیعت را پایدار و لایتغیّر و عمل آن را مکانیکی فرض می‌کند و نیروهای فوق طبیعی را همچون اشیاء غیرذیروح و لاشعور می پندارد و بر آن است که تنها با تهدید و ارعاب و برخی مناسک جادوئی تغییر این قوانین و انحراف مسیر آن‌ها ممکن است. با وجودی که جادو غالباً با ارواحی ارتباط دارد که از نوع عوامل ذیروح و با شعورِ مفروض در دین‌اند. مع‌ذلک این ارواح را دقیقاً همچون عامل‌هائی غیرجاندار و لاشعور درنظر می‌گیرد و با آن‌ها همچون اشیاء رفتار می‌کند و با اوراد و افسون‌ها و غنایم و تشریفات خاصی این نیروهای روحانی یا مجبور و وادار به‌انجام عملی یا تغییر مسیری طبیعی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فرآیند علم را توسعه یافتهٔ نظام مفاهیم دینی می‌پندارد و لیکن به‌پیروی از تی مبیّن میان جادو و علم به‌شباهتی قائل است. او جادو و علم را نهادهائی برای نظام بخشیدن به‌قوانین طبیعت و کنترل حوادث در جهان تصور می‌کند و می‌گوید در هر دونهادِ جادو و علم، اصل بر منظم و یکنواخت بودنِ طبیعت، و ثابت و لایتغیر بودنِ قوانین طبیعی است؛ حال آنکه در دین ابتدائی، برخلاف جادو و علم، فرض بر وجود رابطه میان حوادث و وقایع با ارواحی وهمی و خیالی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیندهارت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگرشِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را دربارهٔ نهادهای جادو و دین و علم نقد می‌کند و برطرح تکاملی او، و تفکیک این سه نهاد از یکدیگر،‌و اختصاص دادن آن‌ها به‌مراحل مختلفی از حیات بشر، خرده می‌گیرد و در کتاب «مردم‌شناسی اجتماعی» خود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«درست است که عقیدهٔ کلی و روشنِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ طرح عمومی تکامل روانشناختی از تفکر جادوئی به‌باورِ دینی و از باورِ دینی به‌اندیشهٔ علمی برای خود ارزش فوق‌العاده‌ئی محقق نکرده است، شیوهٔ شناخت و فهم جهان از طریق جادو و دین و علم، با وجود ترازهای گوناگونِ تجربهٔ فردی و عمومی، نشان داده است که این سه نهاد با یکدیگر همزیسنی دارند. تی از رشد روح‌گرائی میان مردم تحصیلکرده و اهل دانش - حتی در اروپا - در زمان خودش ناراحت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;والاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۷۱}} در یادداشتی می‌نویسد که چطور او خودش یک روح واسطه{{نشان|۱۷۲}} را که «کاملاً معتمد» او بود به&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنی سنِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۷۲}} شاعر معرفی کرده بود. از سوی دیگر، اعمال جادوئی ودینی میان اقوام ابتدائی، به‌طوری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالینوسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۷۳}} هم بعداً آن را تأئید کرد، هیچ گاه کلیّت زندگی نیست و مهارت های نیروهای فنی و ارزیابی‌های عقلانی عملاً هرروز در امور زندگی اقوام ابتدائی تظاهر می‌کنند، و در اولین آثار دربارهٔ جامعهٔ ابتدائی همچنان که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السی پارسونز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۷۵}} مشاهده کرده «نسبت معرفت به‌جهل بسیار ناچیز پنداشته می‌شده است.»{{نشان|۱۷۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیندهارت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خرده می‌گیرد که عقاید و باورهای مردم جامعه را از زمینهٔ اجتماعی و واقعی آن‌ها منتزع کرده و به‌تجزیه و تحلیل آن‌ها می‌پرداخت. وی می‌نویسد: «بینش روانشناختی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که خود به‌آن مباهات می‌کرد - غالباً نادرست بود؛ بیش‌تر برای این که می‌پنداشت حقیقتاً توانسته است معنای باورهای بسیار غریبی را کلاسیک بیرون از زمینهٔ واقعی خود بودند ظاهراً با سعی باطن دریابد.» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیندهارت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شیوه او را در تحقیق می‌ستاید و در آن موفقش می‌داند و می‌نویسد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «امکان مطالعهٔ تطبیقی گستردهٔ دین را که قادر به‌افشای مشابهات پنهانی میان باورهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وحشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیشرفته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشد نشان داد و خود به‌شناسائی و تعریف بعض نهادهای شایع - به‌ویژه نهادهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پادشاهی روحانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در جائی که پادشاه نیز کشیشی عالی‌مقام است - همت گماشت و این از موارد مهمی است که هنوز مردم‌شناسان غالباً به‌آن رجوع می‌دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همچنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کوشش‌هائی نیز در تبیین کارکردِ نهادها یا باورهائی به‌عمل آورد که ظاهراً به‌نظر اروپائیان متوسط کتاب خوان زمان او سخت احمقاته یا نفرت‌انگیز می‌آمد. مقالاتش در کتاب «نقش روان»{{نشان|۱۷۷}} تلاشی بود در راهِ نشان دادن ارزش و سودمندی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خرافات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۷۸}} - که به‌نظرش بیان اضداد می‌رسید - در جهتِ تأئید و تحکیم مبانی احترام به‌حکومت، مالکیت خصوصی، ازدواج، و به‌طور کلّی وسائل عیش و زندگی انسانی. به‌عبارت دیگر، از نقطه نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نقش باورهائی چنین نادرست، حمایت و تقویت نهادهایی بود که در نظمِ اجتماعی جوامع اهمیت اساسی داشتند.»{{نشان|۱۷۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایتی از مجموعهٔ مقالاتِ «نقش روان» نقل می‌کند که نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در نقشِ سودمند تابو برای استحکام قدرت و ابقاء ثروت مالکین در جزایر اقیانوس کبیر اثبات می‌کند. روایت چنین است که در این جزایر «تابو برای ملاکین به‌منزلهٔ پژی بود. صرفاً همین امر بود که آن‌ها را به‌استناد یک نوع حقّ الهی ترفیع مقام داده درمیان عوام‌النّاس نفوذ و تجمل می‌بخشید. و فقط همین امر بود که به‌آن‌ها تأمین جانی می‌داد و آن‌ها را از تخطیّ مستمندان و همسایگان بخیل محافظت می‌کرد.»{{نشان|۱۸۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۲}}. Edward, B., Tyor (1832-1917)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۳}}. TYLOR, E.&amp;quot; Researches Into the Early History of Mankind, London, 1865.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۴}}. Max Muller (1823-1900)، زبان‌شناس و یکی از نخستین کسانی بود که به‌مطالعهٔ تطبیقی دین پرداخت. متعقد بود که همه اسطوره‌ها و فولکلور غربی ریشهٔ شرقی و به‌ویژه سنسکریتی دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکس مولر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبدع «علم ادیان» بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۵}}. Mr. Tylor&amp;#039;s science&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۶}}. TYLOR, E.: Primitive Culture, London, 1871.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۷}}. Facts&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۸}}. Comparative Jurisprudence&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰۹}}. P.W.A. Bastian (1826-1905) اهل آلمان و یکی از سیاحان و نویسندگان بزرگ در تاریخ جهان و از بنیانگذاران تفکرات اشاعه‌گرائی است. شرح و نظریات او در بخش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکتب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اشاعه‌گرائی توضیح داده خواهد شد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۰}}. Survivals&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۱}}. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ه.ر. هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: «تاریخ مردم‌شناسی» - ترجمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم طاهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فاقد تاریخ انتشا، صفحهٔ ۱۰۳.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۲}}. نگاه کنید به‌مقالهٔ: Kabo, V.R.: &amp;quot;Ethnography and the History of Primitve Society&amp;quot;, Critique of Anthropology, Autmun 1974, No.2.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۳}}. Survivals Method&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۴}}. LANG, Andrew: The Introduction to Anthropological Essays Presented to Tylor, 1907. گفتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لانگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از کتاب Penniman, 1965, P. 138 نقل شده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۵}}. Minor superstitions&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۶}}. Non-corporal&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۷}}. Inanimate&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۸}}. Animism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱۹}}. Fetishim&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۰}}. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ه.ر. هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: «تاریخ مردم‌شناسی» بخش‌های مربوط به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۱}}. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ه.ر. هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صفحهٔ ۱۱۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۲}}. Soul&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۳}}. The Idea of survival of the phantom&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۴}}. Ancestor-Worship&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۵}}. The malignant or benign spirits&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۶}}. The facts of possession&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۷}}. Defication&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۸}}. Monotheism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲۹}}. Polytheism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۰}}. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صفحهٔ ۱۲۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۱}}. TYLOR, E.: &amp;quot;On a Method of the Investigatiing the Development of Institutions, Apllied to the Laws of Marriage and Descent&amp;quot;, Journal of the Anthropological Institute, Vol. XIX (1889).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۲}}. Tabulation&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۳}}. Cross-cousin marriage&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۴}}. Social arithmetic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۵}}. Avoidance&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۶}}. Taboo&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۷}}. Matrilocal&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۸}}. Patrilocal&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳۹}}. Removal stage&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۰}}. Teknonymy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۱}}. Sir James George Frazer&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۲}}. Ernest Renan Society&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۳}}. William Robertson Smith پروفسور در فرهنگ و ادب عربی در دانشگاه کمبریج #{{پاورقی|ویراستار چاپ نهم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دائرة‌المعارف بریتانیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال ۱۸۸۵ بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۴}}. Totemism and Exogamy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۵}}. Spencer, Baldwind and Gillen, F.J., The Northern Tribes of Central Australia, London, 1904. کتاب فوق و کتاب‌های: The Native Tribes of Central Australia, 1899 و The Arunta, a Stone Age People, 1927. از امّهات آثار دربارهٔ فرهنگ و زندگی بومی‌های استرالیائی است که انتشار آن‌ها در آن زمان تأثیر بسیار زیادی بر تفکرات مردم‌شناسان اروپائی، به‌ویژه انگلیسی گذاشت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۶}}. Levi-Strauss, Claude: Totemism, Translated by&amp;quot; Rodney Needham, Introduction by Roger C. POOLE, 1969.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۷}}. به‌نقل از مقدمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر کتاب «توتم‌گرائی» - صفحه‌ٔ ۱۹.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۸}}. همان مقدمه، همان صفحه.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴۹}}. Intichiuma Ceremonies&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۰}}. همان مقدمه، صفحهٔ ۲۰.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۱}}. Conceptional theory&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۲}}. همان مقدمه، صفحهٔ ۲۰.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۳}}. The Golden Bough&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۴}}. Divine Kings&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۵}}. Penniman, P. 230.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۶}}. Evan-Pritchard, E. E.&amp;quot; Social Anthropology, London, 1951.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۷}}. Bastard Science&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۸}}. False-science or pseudo-science&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵۹}}. Abortive art&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۰}}. Theoretical magic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۱}}. Practical magic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۲}}. The association of ideas by similarity&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۳}}. The association of ideas by contiguity&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۴}}. Homoeopathic magic or imitative magic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۵}}. Contagious magic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۶}}. FRAZER, J.G.: The Golden Bough, A Study in Magic and Religion, Abridged Edition, London, 1932,. P. 13&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۷}}. Bataks&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۸}}. نوعی پرندهٔ زرد رنگ که آن را به‌انگلیسی Thrush می‌گویند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶۹}}. Frazer: The Golden Bough, P. 15.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۰}}. LIENHARDT, Godfrey: Social Anthropology, 1966, P. 116.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۱}}. A.R. Wallace یکی از دانشمندان انگلیسی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۲}}. Spirit medium&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۳}}. Tennyson&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۴}}. B. Malinowsky از بنیانگذاران مکتب اصالت کارکرد در مردم‌شناسی &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۵}}. Elsie C. Parsons&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۶}}. Leinhardt, P. 27.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۷}}. Psyche&amp;#039;s Task, 1909.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۸}}. Superstitions&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷۹}}. Lienhardt, P. 28.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸۰}}. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: «تاریخ مردم‌شناسی» صفحهٔ ۲۰۸.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D9%85&amp;diff=26954</id>
		<title>آنارشیسم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D9%85&amp;diff=26954"/>
		<updated>2011-11-25T21:52:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: /* پاورقی‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-118.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ایدئولوژی و اندیشه‌های سیاسی معاصر در پاسخ خوانندگان==&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:همچنان که طی شماره‌های گذشته در صفحات «صندوق پستی» در پاسخ چند تن از خوانندگان متذکر شدیم، مطالب این بخش از کتاب جمعه برای پاره‌ئی کسان در مورد خط فکری و معتقدات سیاسی شورای نویسندگان ما سوءتفاهمات بسیار عجیبی پیش آورد. از آن جمله این که «در کتاب جمعه گرایش‌های لیبرالی، تروتسکیستی، فاشیستی، فالانژی و چه و چه دیده می‌شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ما این نکته را در نخستین شماره‌ئی که این صفحات را به‌خواست خوانندگان در مجله گشودیم متذکر شدیم و از آن پس چند بار در این جا و آنجا - و بیشتر در پاسخ نامه‌ها- تکرار کردیم که فی‌المثل سؤال این است که «آنارشیسم چیست؟» و سوال این نیست که «شما درباره آنارشیسم چه فکر می‌کنید؟» - در این صورت ما ناگزیریم «آنارشیسم» را از دیدگاه یک «آنارشیست» معرفی کنیم و نظر موافق یا مخالف خود را در آن دخالت ندهیم. &lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}ک. ج{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آنارشیسم==&lt;br /&gt;
در طول دو دهه گذشته انتشار کتب و مقالات درباره ایدئولوژی آنارشیسم {{نشان|۱}} بسیار رایج گردیده است. قیام دانشجویان فرانسه در ژوئن ۱۹۶۸ و حمل پرچم‌های سیاه همراه با تراکت‌های آنارشیستی به‌اعتباری حاکی از حیات دوباره این ایدئولوژی و امکان اجرای اصول و اعتقادات آن است. در حال حاضر آنارشیسم در انگلستان، هلند، فرانسه، آمریکای لاتین، اسپانیا و سایر نقاط جهان طرفداران زیادی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنارشیسم به‌عنوان یک آموزه به‌شدت تحت تاثیر افکار و اندیشه دانشمندان و محققینی چون پیتر کروپتکین{{نشان|۲}}، پیر ژوزف پرودون{{نشان|۳}}، میکائیل باکونین{{نشان|۴}}، لئو تولستوی، ویلیام گودوین{{نشان|۵}}، جورج سورل{{نشان|۶}} و ویلیام موریس{{نشان|۷}} بوده است. تحلیل ایدئولوژی‌ آنارشیسم با توجه به‌عقاید غیرمتجانس بنیان‌گذاران آن غیرممکن است، و الزاماً تجزیه و تحلیل آن قسمت از نظریات آنارشیستی که در حال حاضر کاربرد اجتماعی و ایدئولوژیک دارد می‌تواند راه‌گشای مشکل بیان ویژگی‌های آنارشیسم باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از میان آرا و عقاید بسیار متنوع صاحب‌نظران آنارشیست بیان سه مکتب منشعب از ایدئولوژی کلی یعنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنارشیسم کمونیستی،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنارشیسم سندیکائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنارشیسم فردی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گویای نمادهای ایدئولوژیک این آموزه سیاسی-اجتماعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کروپتکین آنارشیسم را چنین تعریف می‌کند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« واژه‌ئی برای تبیین اصول و روش زندگی در یک جامعه بی‌حکومت. جامعه‌ئی فارغ از ترس و زور که به‌افراد امکان تولید، مصرف، دستیابی به‌نیازها و بالاخره زندگی جدید را نوید می‌دهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکثر آنارشیست‌ها در بیان سوابق تاریخی آموزه خویش به‌فلسفه یونان باستان استناد می‌کنند و فیلسوفان کلبی را اسلاف آنارشیست خود می‌دانند. ولی واقعیت این است که آنارشیسم به‌صورت یک ایدئولوژی، آموزه جدیدی است، و اولین کسی که خود را آنارشیست خواند پرودن بود (۶۵-۱۸۰۹). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنارشیست‌ها همیشه به‌طرفداری یا اعمال خشونت و هرج و مرج متهم گردیده‌اند و اعتقاد گروه کوچکی از آن‌ها به‌تخریب جوامع موجود، ترور و آدم‌ربائی به‌همه آنارشیست‌ها تعمیم داده شده است. ایدئولوژی آنارشیسم در دوران ما به‌شدت متأثر از آنارشیسم فلسفی است و آموزه آن علی‌رغم تداوم اعتقاد به‌انقلاب متکی بر اعمال روش‌های غیرخشن می‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنارشیست‌ها در مجموع به‌طبقه کارگر به‌عنوان نیروی بالقوه انقلابی نگریسته‌اند. نقطه‌نظرهای آنارشیست‌ها در مورد طبقه پرولتاریا را می‌توان از کتاب «روبرت بلچ‌فورد»{{نشان|۸}} که مدینه فاضله آنان است استخراج نمود. نویسنده در کتاب خود به‌نام «دکان سحر» به‌توصیف جهانی می‌پردازد که فارغ از ظلم و ستم حکومت‌ها به‌حیات ابدی خویش ادامه می‌دهد. «انسان‌ها تمام توان و نیروی خود را برای اعتلای هرچه بیشتر جامعه به‌کار می‌برند، چون کار و کارگر سخت مورد احترام است. افراد مدام مهارت‌های خویش را فزونی می‌بخشند. و به‌دلیل آزادی انتخاب حرفه و شغل روح تعاون گسترش می‌یابد». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اساس نظریات آنارشیست‌ها درباره طبقه کارگر را باید در تحلیل این حقیقت پی‌گیری کرد که آنارشیسم زائیده انقلاب صنعتی اروپا و انقلاب کبیر فرانسه است. هدف انقلاب فرانسه تأمین آزادی بود. به‌اعتقاد آنارشیست‌ها این آزادی سرابی بیش نبود، چرا که رقابت آزاد و مالکیت خصوصی و فردی سلطه طبقات بانفوذ را هم‌چنان حفظ نمود. آنارشیست‌ها در جواب هگل که درباره انقلاب کبیر فرانسه گفته بود «آسمان به‌زمین آمد» با تأسف گفتند افسوس که آسمان به‌شکل دولت به‌زمین آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنارشیست‌ها مانند مارکس ناظر مسخ شدن انسان‌‌ها به‌ویژه طبقه پرولتاریا بودند و در اندیشه چگونگی رهانیدن بشریت از شرایط مسلط. هم مارکس و هم آنارشیست‌‌ها می‌دانستند که دولت سیاسی قادر به‌چاره‌اندیشی برای استخلاص طبقه کارگر از بن‌بست موجود نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گسترش ایدئولوژی آنارشیسم همراه با توسعه صنعتی در غرب به‌مثابه یک نهاد اجتماعی باعث گردید که آنارشیست‌ها به‌نوعی راه حل عاجل گرایش یابند. اینکه بالاخره روزی - و به‌یک باره- بندها و زنجیرهای اسارت حکومتی بر پای کارگران از هم خواهد گسست و طبقه پرولتاریا آزاد خواهد شد و جامعه تعاونی خویش را خواهد ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اشتباه و ساده‌اندیشی آنارشیست‌ها با عکس‌العمل مارکس و طرفدارانش مواجه گردید و موجب شد که اختلافات دو ایدئولوژی کاملاً متبلور گردد. به‌تعبیر مارکس آنارشیست‌ها به‌بخشی از جامعه که خود محصول شرایط اقتصادی ویژه و وجه تولید خاصی است - یعنی روبنا - دونکیشوت‌وار اعلام جنگ کردند، بنابراین محکوم به‌شکست بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنارشیست‌ها در مقابل استدلال می‌کردند که دولت صرفاً ماحصل نظام اقتصادی نیست بلکه نتیجه فشار و زور است. تضاد بین دو ایدئولوژی تا بدانجا فزونی گرفت که ساعت‌ها از وقت جلسات بین‌الملل اول به‌ادامه بحث‌های شدید بین مارکس و باکونین اختصاص یافت، جدالی که در نهایت منجر به‌اخراج باکونین در یکی از نشست‌های بین‌الملل در لاهه گردید. (۱۸۷۲) و دفتر بین‌المللی نیز به‌نیویورک منتقل شد. آنارشیست‌ها نظام اقتصادی سوسیالیستی را به‌عنوان یک راه حل می‌پذیرند ولی عده‌ئی از آنان بازگشت به‌تولید دستی و اقتصاد کشاورزی را توصیه می‌نمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آنارشیسم کمونیستی==&lt;br /&gt;
آنارشیسم کمونیستی متأثر از آرا و عقاید کروپتکین است. الکساندر برکمن{{نشان|۹}} یکی از طرفداران کروپتکین در کتاب «الفبای آنارشیسم»{{نشان|۱۰}} می‌نویسد «آنارشیسم به‌ما می‌آموزد که چگونه در یک جامعه فارغ از زور و جبر زندگی کنیم. حیات بدون زور و فشار یعنی آزادی». و سپس ادامه می‌دهد برای دست‌یابی به‌چنین زندگی ایده‌آلی اول باید از شر حکومت و نظام سرمایه‌داری خلاص شد و سپس آزادی و برابری در مصرف را جای‌گزین آن ساخت. این است آنارشیسم کمونیستی. به‌اعتقاد برکمن جوامع معاصر با تضادهای اقتصادی شرایطی به‌وجود آورده‌اند که انسان‌ها نمی‌توانند با آزادی کامل به‌زندگی خویش ادامه دهند، چرا که سرمایه‌داری و حکومت - هر یک به‌نوعی - آزادی را محدود ساخته‌اند. نظام سرمایه‌داری با ایجاد اختلافات طبقاتی و حکومت با وضع قوانین و مقررات. اصول اعتقادی آنارشیسم کمونیستی را می‌توان به‌صورت زیر خلاصه نمود:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. از میان برداشتن حکومت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. رجعت به‌اقتصاد کشاورزی و گسترش صنایع کوچک و محلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. توزیع عادلانه کالاها و فرآورده‌ها بین مردم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. تبلیغ ایده و اندیشه‌ تعاون و همکاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنارشیست‌های کمونیست همچنین حامی آزادی افراد در گزینش راه و رسم زندگی خویش هستند. بنابراین درباره مسائلی مانند نحوه روابط زن و مرد، نظام آموزشی و دین و مذهب به‌داوری و ارائه طریق نمی‌پردازند. کما اینکه افرادی مانند دروتی-دی{{نشان|۱۱}} و آمون هنسی{{نشان|۱۲}} از آنارشیست‌های کاتولیک وابستگی خویشتن را به‌کلیسا مانعی برای آنارشیست بودن نمی‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آنارشیسم سندیکائی==&lt;br /&gt;
بنیان مکتب آنارشیسم سندیکائی بر صنعت و تولید صنعتی نهاده شده است. این گروه اتحادیه‌های کارگری را مرکز ثقل اداره جوامع می‌دانند، و نظارت کارگران را راه حل تمام مشکلات و نابسامانی‌های جوامع. آن دسته از آنارشیست‌ها که می‌کوشیدند با بهره‌گیری از امکانات بین‌المللی اول جبهه مقاومی در برابر سوسیالیست‌ها باز نمایند، پس از اخراج و تجربه چندین مورد اعمال خشونت و ترور{{نشان|۱۳}} در قالب سندیکالیسم انقلابی ظهور نمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبانی حاکم بر آنارشیسم سندیکائی عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. سرپرستی و اداره واحدهای صنعتی به‌وسیله کارگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. تقسیم بخش‌های صنعتی و کنترل آن‌ها به‌شکل فدراسیون و کمون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. حل مشکلات و مسائل مربوط به‌روابط بین کمون‌ها و جوامع از طریق شوراهای کارگری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آنارشیسم فردی==&lt;br /&gt;
جوهر و اُس و اَساس ایدئولوژی آنارشیسم در دفاع از آزادی و خودمختاری انسان‌ها نهفته است. باوری که در آنارشیسم فردی جلوه بیش‌تری می‌یابد. این دسته از آنارشیست‌ها بی آن‌که منکر همکاری و تعاون باشند برای آن حد و مرزی تعیین می‌نمایند. مالکیت عمومی و سرمایه‌داری را نمی‌پذیرند و با هر دو به‌یک اندازه مخالفند. اختلاف بین آنارشیسم کمونیستی و آنارشیسم مبتنی بر اصالت فرد از اواخر قرن نوزدهم به‌شکل دو جریان فکری متضاد قوام گرفت. هرچند هر دو ایدئولوژی در مخالفت با سازمان‌ها و تشکیلات موجود زمان خویش هماهنگ بودند، ولی در چگونگی ساخت جامعه نوین با یکدیگر اختلاف داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایدئولوژی آنارشیسم در مجموع به‌آزادی فردی ایمان دارد و به‌عنوان یک نظام کنترل گروهی به‌ویژه از نوع سازمان‌‌یافته مانند دولت و حکومت را غیر‌ضروری می‌داند. آنارشیست‌ها معتقدند که تدام عشق و علاقه واقعی میان مردم در شرایط موجود جهان امکان‌ناپذیر است. در نتیجه به‌والدین توصیه می‌نمایند که آزادی کودکان خویش را با اجرای اصول مکتبی آن‌ها بیمه نمایند. با این حال تاریخ به‌ما می‌آموزد که آنارشیسم با اتخاذ سیاست قهر و آشتی‌ناپذیری در برابر دولت و نظام حاکم بیش از همه خود را فریب می‌دهد. ملی کردن صنایع، منابع طبیعی، توزیع عادلانه ثروت و امکانات و بالاخره استحکام بخشیدن به‌بنیان دولت از طریق وضع قوانین و مقررات نشان می‌دهد که تنها دولت در تضاد با طبقات محروم جامعه نیست بلکه در مواقع ضروری می‌تواند به‌نفع آن‌ها وارد عمل شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایدئولوژی آنارشیسم که گاه با مسلک اصالت فرد اشتباه می‌شود می‌تواند بر خود ببالد که به‌دلیل اشتیاق انسان‌ها در دست‌یابی به‌آزادی، استقلال و استفاده به‌حق از امکانات عمومی موقتاً مورد توجه گروهی معدود قرار گرفته است. جذبه‌ای که نویسندگانی چون آلدوس هاکسلی، هربرت رید و جرج ارول از طریق عریان نمودن و بیان خصوصیات جوامع صنعتی امروزی، در ایجاد آن سهم بسزائی داشته‌اند. نویسندگانی که گاه آنارشیست‌ها به‌اشتباه آنها را از خود دانسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ به‌ما آموخته است که خلاصی از ستم حکومت‌ها، اختلاف طبقاتی و در نهایت، دستیابی به‌آزادی به‌شیوه آنارشیستی خواب و خیالی بیش نمی‌تواند باشد. خیال خامی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر توماس مور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پنج قرن پیش به‌شکل ظاهرپسندتری از افاضات آنارشیست‌های امروزی به‌تشریح قلمی آن پرداخته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غلامحسن میرزاصالح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}. Anarchism از واژه Anarchy که از Anarchose لاتین گرفته شده که خود ترکیبی است از Archos به‌معنی فرمان روا، حاکم، رئیس و … و پیش‌وند an به‌علامت نفی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}. P. Kropotkin&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}. P. J. Proudhon&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}. M. Bakunin&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}. W. Godwin&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}. G. Sorel&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}. W. Morris&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}. Robert Blatchford&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}. Alexander Berkman&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}. A. B. C. of Anarchism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}. D. Day&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}}. A Hennacy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}. قتل الیزابت ملکه اتریش در سال ۱۸۹۸ به‌وسیله لوچزی Lucchesi آنارشیست، عملیات گروه آنارشیستی موسوم به «پنجه سیاه» مجلس اسپانیا در ۱۸۹۷، ترور هومبرت Humbert اول پادشاه ایتالیا در ۱۹۰۰ و قتل گارفیلد رئیس جمهور آمریکا در ۱۸۸۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:مقاله]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=26953</id>
		<title>امپریالیسم در آمریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=26953"/>
		<updated>2011-11-25T21:45:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-118.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالبی که تحت عنوان «اطاعت و عناد»، «دیپلماسی کامل و تمام» و «امنیت قاره‌ئی» می‌خوانید قسمت‌هائی است از کتاب «امپریالیسم در آمریکای لاتین» نوشتهٔ اوکتاویو ایای (Octavio Ianni) که به‌ترجمهٔ دکتر مهدی کاظمی بیدهندی منتشر خواهد شد. این کتاب چهار بخش دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. دیپلماسی و امپریالیسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. دولت ملی و سازمان چند ملیتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. امپریالیسم و مناسبات بستگی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. وابستگی ساختی و تضادهای داخلی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالبی که در این‌جا می‌خوانید قسمت‌هائی از بخش اول کتاب است. این کتاب از متن پرتغلی (متن اصلی) به‌فارسی ترجمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ک.ج.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. اطاعت و عناد==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاست خارجی ممالک آمریکای لاتین، در موارد مختلف، عمیقاً تحت تأثیر یا تابع روابط اقتصادی، سیاسی، و نظامی ای کشورها با ایالات متحده است. این تبعیت و انقیاد سیاسی تا آن‌جاست که آمریکای لاتین به‌صورت عرصهٔ نفوذ و تاخت و تاز ایالات متحده درآمده است. رابطه‌ٔ این کشورها با ایالات متحده که به‌شکل‌های گوناگون در سیاست خارجی آن‌ها تجلی می‌کند، ناشی از رابطهٔ گروهی از این کشورها با ایالات متحده و یا ناشی از رابطهٔ دو جانبهٔ میان کشورهای آمریکای لاتین و آمریکای شمالی است. انقیاد و تأثیرذیری گاه با اطاعت و زمانی با عناد این کشورها همراه است. به‌هر حال هنوز هم تصمیمات و نظرات زمامداران ایالات متحده است که اصول مسلکی، تصمیمات و اعمال حکام کشورهای آمریکای لاتین را تعیین می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روابط اقتصادی، سیاسی و نظامی این کشورها با ایالات متحده، بر سیاست خارجی آن‌ها یکسان تأثیر نمی‌نهد. دولت‌ها، شرکت‌ها و سایر مؤسسات ایالات متحده در هر یک از کشورهای آمریکای لاتین منافع متفاوتی دارند که به‌شرایطی چون: حجم معاملات، میزان سرمایه‌گذاری‌ها، درجهٔ استقلال یا تبعیت و سرسپردگی حکومت و بورژوازی محلی، موقعیت جغرافیائی - سیاسی هر یک از این کشورها در سیستم امنیتی نیمکرهٔ غربی و بالاخره چگونگی گرایش نیروهای سیاسی در داخل این کشورها و حتی سایر عوامل مشروط‌کننده بستگی دارد. گذشته از این، دخالت مستقیم دستگاه‌های حکومتی و شرکت‌های ایالات متحده در امور داخلی این کشورها امری رایج و معمول است. این دخالت‌ها ممکن است در جهت سیاست و منافع کلی دولت ایالات متحده باشد یا حتی در بعضی موارد مخالف و مغایر با آن صورت پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این شرایط که تعیین چگونگی بسط سیاست خارجی کشورهای آمریکای لاتین امری حیاتی به‌شمار می‌رود، توجه به‌قراردادهای دوجانبه و چندجانبه‌ئی که این کشورها میان خود و نیز با ایالات متحده منعقد نموده‌اند، بسیار ضروری است. گاهی همکاری‌ها و قراردادهای مبادلاتی نسبتاً معمولی است، که این قراردادها اهمیت چندانی ندارند؛ حال آن که درموارد دیگر تنش‌ها و ستیزهای موجود میان برخی از آن‌ها کم و بیش ریشه‌دار و مزمن است. کشورهائی نیز سعی دارند که بر همسایگان ضعیف‌تر خود نوعی سلطه (هژمونی) اعمال کرده و آن‌ها را به‌صورت اقمار خود درآوردند. مواردی هم وجود که برخی از این کشورها سعی دارند روابط خارجی خود را، در جهت کاهش وابستگی به‌ایالات متحده (هرچند به‌طور محدود) با دیگر کشورهای جهان (از جمله ژاپن، آلمان، فرانسه،‌ انگلستان، ایتالیا و کشورهای آفریقائی) توسعه دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین سیاست خارجی کشورهای آمریکای لاتین، در مجموع، تحت نفوذ روابط اقتصادی، سیاسی و نظامی این کشورها با ایالات متحده است. چنان که در این اواخر می‌توان نفوذ ایالات متحده را بر این کشورها در همهٔ رویدادهای مربوط به‌روابط متقابل ملل قارهٔ آمریکا ملاحظه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جنگ جهانی دوم، کشورهای آمریکای لاتین به‌ پشتیبانی از ایالات متحده وارد جنگ شدند، تا سال‌های اخیر که همزیستی مسالمت‌آمیز با چین و شوروی (از ۱۹۷۲) سیاست روز شد، همهٔ رویدادی‌های اقتصادی، سیاسی و نظامی درون قاره‌ئی و برون قاره‌ئی (میان ممالک آمریکای لاتین و سایر نقاط جهان - م) عمیقاً تحت نفوذ اصول مسلکی، تصمیمات،‌ نظرات و اعمال زمامداران ایالات متحده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاره‌ئی موارد بورژوازی و هئیت حاکمهٔ کشورهای منطقه، مایل به‌کاهش یا از دست‌ دادن امتیازات نسبی‌شان در معاملات و روابطی که با حکومت و شرکت‌های ایالات متحده دارند نیستند. در موارد دیگر هئیت حاکمهٔ کشورهای منطقه برای سرکوبی مبارزات طبقاتی یا جلوگیری از گسترش آن، در صدد جلب حمایت دولت و مراجع ذی‌نفوذ ایالات متحده‌اند. آنچه گذشت تصویری است که باید با توجه به‌آن تحولات مهم سیاست خارجی کشورهای آمریکای لاتین را در رابطهٔ با ایالات متحده و نیز میان خود آن‌ها و در مقابل ممالک سرمایه‌داری و سوسیالیستی در سایر نقاط جهان، مورد بررسی و آزمون قرار داد. حتی تأثیر منحصر به‌فرد و استثنائی کوبای سوسیالیست بر تجدیدنظر و تغییر مشی سیاست خارجی بعضی از این کشورها باید در همین چهارچوب مورد بررسی قرار گیرد. رابطهٔ میان آمریکای لاتین و ایالات متحده رابطه‌ئی است بر اساس اطاعت و عناد که به‌خوبی مبین گرمی یا سردی و دوری یا نزدیکی رابطهٔ آن‌ها با کوبا از سال ۱۹۵۹ و یا شیلی از سال ۱۹۷۰ (تا قبل از سقوط آلنده -م) بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان‌که دیدیم رابطهٔ میان کشورهای آمریکای لاتین و ایالات متحده تماماً بر وضعیت‌های مختلف سازگاری یا خصومت و اطاعات یا عناد استوار است. درک سمت‌گیری و نوسانات سیاست خارجی کشورهای آمریکای لاتین مستلزم توجه به‌طرق گوناگون اعمال سلطه (هژمونی) ایالات متحده بر آن‌ها و نیز بررسی شیوه‌هائی است که طبقات اجتماعی متمایز در درون جوامع لاتین آمریکائی، روابط مبتنی بر اطاعت یا عناد، است که در مقابل تفوق اقتصادی، سیاسی و نظامی ایالات متحده اساس یا سنت این سیاست‌ها قرار می‌گیرد. &lt;br /&gt;
به‌نظر ما در مجموع، برای درک اوضاع کنونی و گرایش‌های مقدور در روابط میان کشورهای آمریکای لاتین و ایالات متحده، تحلیل جنبه‌های زیر اجتناب‌ناپذیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف. چگونگی خصلت سلطه (هژمونی) اقتصادی، سیاسی و نظامی اعمال شده توسط ایالات متحده بر مجموعهٔ کشورهای آمریکای لاتین، خاصه بر برخی از آن کشورها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازار. بررسی چگونگی وضعیت‌های سازگاری، تشنج و خصومت در روابط میان کشورهای آمریکای لاتین و چگونگی توسل آن‌ها به‌جلب حمایت و یاری ایالات متحده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. بررسی چگونگی مهم‌ترین تغییراتی که در سال‌های اخیر در روابط میان دو ابرقدرت جهانی یعنی ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی روی داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د. بررسی چگونگی شیوه‌ئی که طبقات متمایز اجتماعی در درون جوامع لاتین آمریکائی، روابط مبتنی بر موضع سازگاری یا خصومت را که حاصل طبیعی ارتباط این کشورها با ایالات متحده است، اعمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست لازم است که مفهوم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حکام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حکومت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تمیز دهیم. غرض از حکام، گروه‌های اقتصادی، سیاسی و نظامی است که به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم در تصمیمات دولتی مربوط به‌سیاست‌های داخلی یا خارجی شرکت می‌کنند. (خواه به‌اتفاق هم و خواه جدا از هم). حکام می‌توانند متمایز، مسلط یا در مقابل مردم یا دقیق‌تر، طبقهٔ مزد‌بگیر، باشند. به‌طور کلی این طبقات اجتماعی، خاصه پرولتاریای شهری و روستائی، معمولاً نه در تصمیمات مربوط به‌ سیاست خارجی به‌حساب می‌ایند و نه مشارکتی دارند و نه با آن‌ها یا نمایندگان‌شان در این موارد مشورتی صورت می‌گیرد. این به‌آن معنی است که حکومت به‌عمنی خاص کلمه هیچگاه نمایندهٔ بیش از یک طبقه یا بخشی از یک طبقهٔ اجتماعی نیست. درست است که حکومت ظاهراً نمایندهٔ همهٔ طبقات اجتماعی است، امّا در عمل همواره تمایل به‌دفاع از منافع اقتصادی و سیاسی طبقات اجتماعی حاکم دارد. چنین منافعی خیلی به‌ندرت با منافع اکثریت مزدبگیر، خاصه پرولتاریا، یکی می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن کوتاه آن‌که رویدادی آمریکای لاتین به‌طور مداوم ضرورت تمایز حکام را از حکومت مطرح می‌کنند. این رویدادها نشان می‌دهند که قوهٔ اجرائی بسیار بیش از قوهٔ مقننه معرف حکومت است. فعالیت قوهٔ اجرائی عموماً به‌نحوی است که گذشته از اعمال سطلهٔ مطلق بر سایر قوا در پاره‌ئی موارد، مبین این واقعیت نیز هست که در عمل حکومت یک مفهوم تجریدی، صوری و میان تهی است، حال آن که حکام در واقع مظهر مشخص آنند. حکام عواملی هستند که همواره در تصمیم‌گیری‌ها، روابط و ساخت‌هائی که سیاست خارجی اکثر کشورهای سرمایه‌داری را تعیین می‌کند، حضور دارند. مشارکت حکومت شدکان، مردم، طبقات مزدبگیر یا پرولتاریا در این تصمیمات، روابط و ساخت‌ها نادر و استثنائی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور که دیدیم تفاوت فوق نه‌تنها یک اختلاف لغوی، بلکه جزء لاینفک پویش مفهوم پردازی در تحلیل مورد نظر ماست. به‌این شکل می‌توان از بحث‌های متشتت در باب روابط میان قارهٔ ملل آمریکا و شرایط گرایش‌هایشان اجتناب کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. دیپلماسی کامل و تمام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روابط ایالات متحده با کشورهای آمریکای لاتین، چه در مجموع و چه با هر یک از آنان همواره بر پایهٔ ترکیب پویائی از دیپلماسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلار و چماق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; استوار بوده است. این دو شیوه رایج‌ترین طرق اعمال سلطه (هژمونی) ایالات متحده بر کشورهای منطقه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست که حکام ایالات متحده و کشورهای آمریکای لاتین روابط و معاهدات مودت‌آمیز بسیاری دارند چون: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
مونرئیسم، پان امریکایسم، عدم مداخله، حسن همجواری، اتحاد برای پیشرفت، امنیت‌ نیمکره‌ئی، وابستگی متقابل، همبستگی ملل آمریکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و غیره، امّا همهٔ این‌ها، برحسب موارد و موقعیت‌های خاص  و باتوجه به‌رویدادهای بین‌المللی و ضرورت‌های سیاست‌های جهانی به‌وجود آمده است. حکام ایالات متحده با همدستی همقطاران‌شان در آمریکای لاتین سعی دارند از طریق تأثیر و نفوذ ایدئولوژیک، تضادها، ایهامات، تناقضات و ضدیت‌هائی را که در روابط میان خود دارند از محتوای سیاسی‌اش تهی کنند. از نظر حکام این قراردادها و معاهدات مرحله‌ئی ضروری برای جهت دادن به‌سیاست‌هائی است که هئیت‌های سیاسی آمریکائی معمولاً آن را کنفرانس‌ها و تماس‌هائی که با صاحب منصبان و حکام کشورهای قاره دارند، مطرح می‌کنند. این بدان معنی است که این کشورها تا آن‌جا که ممکن است سرگرم موضوعات و مسائلی شوند که با منافع کلی ایالات متحده مباینتی نداشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین آنچه در عمل به‌طور نظام یافته‌ئی رایج بوده است، ترکیب پویای منافع اقتصادی با منافع سیاسی است. وانگهی باید توجه داشت که منافع نظامی نیز معمولاً با منافع اقتصادی توأم و همراه است. به‌همین صورت قراردادها، معاهدات و برنامه‌های مربوط به‌مسائل علمی، دانشگاهی، مذهبی، و غیر نیز غالباً منطبق با آن منافع سیاسی و اقتصادی است  که بر روابط میان حکام ایالات متحده و سایر کشورهای منطقه حاکم است. در همهٔ موارد، هرگاه منافعی در میان باشد (چه عمده و چه جزئی و در هر مکان یا در هر زمان) مسائل تحت توجهات و به‌وسیلهٔ حکام و ایادی ایالات متحده در منطقه و از طریق متخصصین و صاحب‌نظرات آن‌ها و دیپلماسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلار و چماق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حل و فصل شود این‌ها مواردی است که منافع سیاسی و اقتصادی حکام آمریکای شمالی با منافع حکام بقیه‌ٔ کشورهای این نیمکره به‌طور پویائی همراه و منطبق می‌شود آنچه که گفته شد جنبه‌های مقدماتی دیپلماسی کامل و تمام است که حکام ایالات متحده و آمریکای لاتین بسط داده‌اند. از زمان جنگ جهانی دوم تا کنون آنچه بیش از پیش برای حکام ایالات متحده و همدستان‌شان در آمریکای لاتین مسلم شده این بود که باید نوعی دیپلماسی را در منطقه برقرار کرد که همهٔ روابط و ساخت‌های اساسی اعمال سلطه ایالات متحده بر سایر کشورهای منطقه را شامل شود. از آن پس  اهمیت کلیهٔ منافع اقتصادی، سیاسی و نظامی و معاهدات و قراردادها و برنامه‌های فرهنگی،دانشگاهی، علمی، سندیکائی، و مذهبی از طریق چگونگی تأثیر آن‌ها بر سلطهٔ ایالات متحده تعیین می‌شد. این سیاست‌ها چنان بسط یافت که دستگاه‌های جاسوسی و برنامهٔ تعلیم نیروهای ویژه سرکوبی جنبش‌های اجتماعی نیز جزئی از این نظام روابط شد. باید توجه داشت که دیپلماسی کامل و تمام گوشه‌ئی از سلطه‌جوئی است که ایالات متحده در چهارچوب سرمایه‌داری جهانی بر کشورهای این منطقه اعمال می‌کند. دیپلماسی کامل و تمام که در آمریکای لاتین اعمال می‌شود در واقع جزئی از یک سیاست ضروری است که (در محدوده و دورنمای حکام آمریکای شمالی و همدستان‌شان در آمریکای لاتین) از طریق دیپلماسی کلی ایالات متحده در جهان سرمایه‌داری و در مقابل جهان سوسیالیستی اجرا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان‌طور که گفتیم در پیروزی خصلت‌یابی دیپلماسی کامل و تمام سلطه‌جوئی ایالات متحده بر کشورهای نیمکره‌ غربی نه فقط محدود به‌روابط  اقتصادی ، سیاسی و نظامی است که شامل مسائل اجتماعی - فرهنگی نیز هست. در این سلطه‌جوئی حتی می‌توان نوعی نژادپرستی را به‌وضوح مشاهده کرد. به‌نظر می‌رسد که نژادپرستی یکی از عناصر مهم این دیپلماسی است. عقاید مبتنی بر برتری نژادی همواره در عقاید و رفتار حکام و جیره‌خواران آن‌ها به‌خصوص دانشمندان علوم اجتماعی وابسته به‌هئیت حاکمه که برتری و سلطهٔ ایالات متحده را غالباً به‌صورت نوعی نیاز برای ایفای نقش متمدن‌کنندهٔ ایالات متحده نسبت به‌مردمانی که به‌نظر آن‌ها تا کنون کم‌تر با «قوانین ابتدائی جوامع متمدن» مأنوس بوده‌اند در چهارچوب اصول مونرویهٔ که توسط پرزیدنت تئودور روزولت در ۱۹۰۴ ارائه و تصویب شد، مطرح می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::: در واقع منافع ما و همسایگان جنوبی‌مان مشترک و مشابه است. آن‌ها ثروت‌های طبیعی بسیاری دارند و اگر قانون و عدالت درون مرز‌های آنان حاکم باشد به‌خوشبختی و بهروزی‌ئی که در انتظارش هستند خواهند رسید. تا وقتی که از قوانین اولیهٔ جوامع متمدن تبیعت کنند می‌توانند مطمئن باشند که ما با آن‌ها رفتاری دوستانه، برادرانه و توأم با تفاهم متقابل خواهیم داشت. ایالات متحده فقط زمانی در این کشورها دخالت خواهد کرد که واقعاً وجود بدخواهی و مخالفت با عدالت در سیاست داخلی و تجاوز به‌منافع و حقوق ایالات متحده در سیاست خارجی یا حمایت از تجاوز خارجی به‌جامعهٔ ملل آمریکائی مسلم و محرز باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رفتار نژادپرستانه خصلت ذاتی نوعی امپریالیسمی است که ایالات متحده در قاره اعمال می‌کند. مسأله مربوط به‌گذشته نیست، بلکه این امپریالیسم با همهٔ ویژگی‌هایش در اکثر مواردی که آمریکای شمالی در قرن حاضر به‌کشورهای آمریکای لاتین حمله‌ور شده است مشاهده می‌شود. روشن است که رسالت متمدن‌کنندهٔ نیروهای مهاجم فقط به‌این صورت توجیه می‌شود که به‌سربازان مهاجم و حامیان‌شان بگویند که مردم آمریکای لاتین بی‌تمدن‌اند، توسعه نیافته‌اند. قابلیت لازم برای حل مسائل داخلی‌شان را ندارند یا هنوز برای دموکراسی آماده نیستند. در سال ۱۹۶۵ هنگامی که لیندون جانسون مجبور شد هجوم ایالات متحده به‌جمهوری دومینیکن را توجیه کند گفت: سربازان و داوطلبان پاسدار صبح ما به‌جمهوری دومینیکن می‌روند تا «آزادی، عدالت، حیثیت و زندگی بهتر» را در این کشورها یا شاید به‌همین صورت برای سایر مردم این منطقه فراهم آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::: اگر ما برای آن مردان و زنان کاری انجام می‌دهیم به‌آن دلیل نیست که چنین وظیفه‌ئی داریم، بلکه به‌این دلیل است که اخلاق بشردوستانه ما چنین حکم می‌کند و عدالت طالب آن است و شرافت انسانی ما بر چنین از خودگذشتگی‌هائی مبتنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::: ما این کار را به‌دلیل هراس از سرزنش‌های خصومت‌آمیز دشمنان‌مان نمی‌کنیم بلکه به‌جهت ترس از بازخواست خداوند چنین کاری می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روشن است که موضع مورد بحث منحصراً بر محور برتری نژادی استوار نیست. وانگهی مسلم است که مداخله‌جوئی و رسالت تمدن‌دهنده هر دو از عناصر ضروری و مهم سلطهٔ امپریالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع دیپلماسی کامل و تمام برداشتی کامل از آن برتری‌جوئی است که ایالات متحده در قاره اعمال می‌کند. این دیپلماسی  روابط مبتنی بر اطاعت و عناد یا اغلب آن دو را توأم با یکدیگر شامل می‌شود. به‌عبارت دیگر دیپلماسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلار و چماق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من حیث‌المجموع نشان‌دهندهٔ ساخت‌های تصرف (اقتصادیات) و سلطه (سیاسی) امپریالیسم آمریکای شمالی در آمریکای لاتین است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو روابط میان کشورهای آمریکای لاتین و ایالات متحده همواره مملو از ابهامات،‌ تناقضات و تضادهای مورد بحث است. حتی هنگامی که این روابط در سطح محدود طبقات حاکم آن‌ها مطرح می‌شود، یعنی در محدوده‌ئی که منافع بورژوازی محلی با نافع امپریالیسم انطباق دارد، باز هم روابط میان آن دو به‌صورت هم‌آهنگی تحقق نمی‌یابد. البته در این سطح همیشه برخوردها بر سر چگونگی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصرف مازاد اقتصادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. در مواردی که این روابط گسترش یافته و به‌نحوی با منافع طبقهٔ مزدبگیر محلی مربوط می‌شود ابهامات، تضادها و تناقضات مورد بحث عمیق‌تر می‌گردند. در این سطح نیز جدال‌ها همواره گرایش به‌سازمان یافتن بر گرد چگونگی نصرف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارزش اضافی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه گذشت دورنمائی است که باید براساس آن شرایط حاضر و امکانات بعدی توسعهٔ روابط میان ملل آمریکا را مورد بررسی قرار داد. یعنی در این دورنما شاید بتوان به‌نحو بهتری مسأله بحران برتری‌جوئی آمریکای شمالی را از یک طرف و استراتژی‌های سیاسی جدیدی را که کشورهای آمریکای لاتین در جهت رهائی خود از انقیاد اختیار می‌کنند از طرف دیگر، مورد شناسائی قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳. امنیت قاره‌ئی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان جنگ جهانی دوم برای بخش مهمی از حکام ایالات متحده مسألهٔ اصلی این بود که چگونه جنگ را به‌صورت دیگری ادامه دهند. انگلستان، بلژیک، هلند، فرانسه، ایتالیا، ژاپن و کشورهای دیگر (متحد یا دشمن آمریکا)، مستعمرات و مناطق تحت نفوذ سلطهٔ خود را از دست داده بودند. تضعیف و تحلیل نفوذ این امپراتوری‌ها و نظام‌های مستعمراتی موجب گسترش قدرت امپراتوری آمریکای شمالی شد. طی این سال‌ها اتحاد شوروی رفته رفته به‌صورت یک ابرقدرت جهانی ظاهر می‌شد. استقرار حکومت‌های سوسیالیستی در اروپای شرقی، پیروزی سوسیالیسم در چین در سال ۱۹۴۹ موجب تقویت اتحاد شوروی در مقابل بلوک سرمایه‌داری به‌رهبری ایالات متحده شد. دست‌کم از نظر سیاسی جهان سوسیالیست دیگر به‌صورت سیستمی ضعیف‌تر و با پویائی کمتر مطرح نمی‌شد. رفته رفته جهان سوسیالیست به‌رهبری اتحاد شوروی از نظر سیاسی نیز قوی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه گذشت چگونگی اوضاع و احوال جهان در آغاز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جنگ سرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود. جنگ سرد در واقع دنبالهٔ جنگ جهانی دوم بود که به‌صورت‌های دیگری ادامه می‌یافت. به‌همان اندازه که جنگ جهانی دوم به‌صورت یک جنگ بین‌المللی مطرح بود (یعنی گذشته از جنگی که میان ملل مختلف روی داد) جنگ سرد نیز توسعهٔ همان جنگ با استفاده از وسایل و طرق جدید بود. علاوه بر این جنگ سرد تدریجاً محدودهٔ مناطق نفوذ دو ابرقدرت جهانی را نیز معین و مشخص می‌کرد. در لحظات حساس و پرتنش جنگ سرد جهان خود را در دو بخش کاملاً مجزا و مشخص می‌یافته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع آمریکای شمالی و شوروی جهان را از نظر اقتصادی، سیاسی، نظامی و فرهنگی دوقطبی کرده‌ بودند. بی‌شک یکی از سردمداران مهم جنگ فاستر دالس (وزیر خارجهٔ حکومت ژنرال آیزنهاور ۶۱-۱۹۵۳) بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::فاستر دالس می‌گفت: در جنگ سرد بی‌طرفی دور از اخلاق است؛ و باز هم او بود که ملل فقیر جهان را از طریق انعقاد قراردادهای نظامی و خرید وسایل جنگی گران‌قیمت و بی‌فایده که به‌آن‌ها تحمیل می‌شد، به‌انقیاد اسارت بار ایالات متحده در آورد. سیاستی که ایالات متحده را به‌دخالت‌های خانمان برانداز سوق داد و بالاخره این سیاست‌ها در دههٔ بعد در برنج‌زار‌های هندوچین به‌بزرگ‌ترین فاجعهٔ تاریخ بشری انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این وضعیت جهان در دورانی بود که حکام ایالات متحده و آمریکای لاتین برای جلوگیری از نفوذ شوروی در کشورهای قاره و [به‌منظور] پیش‌گیری از تغییرات اجتماعی،‌ سیاسی و اقتصادی که مغایر با منافع طبقات حاکم بود به‌عقد قراردادها،‌ معاهدات و برنامه‌های مربوط مبادرت کردند. در واقع این برنامه‌ها و قراردادهای اقتصادی، سیاسی، نظامی و فرهنگی به‌این منظور منعقد می‌شد که از یک طرف با سرعتی هر‌چه بیشتر نفوذ ایالات متحده را در منطقه گسترش دهد و از طرف دیگر احزاب، رهبران پیشرو و برنامه‌هائی را که مستقیم و غیر مستقیم خواهان سمت‌گیری سوسیالیستی یا مردمی بودند در تنگنا قرار دهد. رویدادهای مهمی که در این سنوات در جهت تحکیم موقعیت آمریکای شمالی و دگرگونی بنیادی روابط میان کشورهای قارهٔ آمریکا و تغییر شرایط سیاسی، اقتصادی، نظامی و تغییرات داخلی جوامع آمریکای لاتین به‌وقوع پیوست عبارتست از: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عهد‌نامهٔ چاپولتپگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}}،‌ دربارهٔ حملهٔ خارجی و مسایل پس از جنگ در جمهوری‌های قاره آمریکا که در ماه مارس ۱۹۴۵ در کشور مکزیک منعقد شد؛ سخنرانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وینستون چرچیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در مورد وظایف جهانی ایالات متحده فولتون مارس ۱۹۴۶؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دکترین ترومن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، واشنگتن مارس ۱۹۴۷، دربارهٔ مسؤولیت‌های سیاسی اقتصادی و نظامی ایالات متحده نسبت به‌کشورهائی که ایالات متحده آن‌ها را در خطر خودکامگی بداند؛ معاهده میان کشورهای قارهٔ آمریکا برای همکاری‌های مودت‌آمیز یا دفاع از نیمکره، منعقد، در ریودوژانیرو سپتامبر ۱۹۴۷؛ منشور سازمان‌های کشورهای قارهٔ آمریکا (O.E.A) {{نشان|۲}} بوگوتا{{نشان|۳}} مه ۱۹۴۸، معاهده آمریکائی راه‌حل‌های صلح‌جویانه، بوگوتا، همان سال؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اصل چهار ترومن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای کمک به‌مردم کشورهای توسعه نیافته، واشنگتن ژانویه ۱۹۴۹؛ اعلان همبستگی و حفظ وحدت سیاسی کشورهای قارهٔ آمریکا در مقابل دخالت کمونیسم بین‌المللی، کاراکاس مارس ۱۹۵۴؛ ساقط کردن حکومت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژاکوب آربنز گوزمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، گوآتمالا ۱۹۵۴؛ ساقط کردن حکومت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، آرژانتین، ۱۹۵۵؛ پیروزی انقلاب کوبا به‌رهبری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیدل کاسترو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۱۹۵۹؛ تأسیس بانک توسعهٔ کشورهای قارهٔ آمریکا (بید){{نشان|۴}} ۱۹۵۹؛ تأسیس جامعه لاتین آمریکائی تجارت آزاد (ام. سی. سی. اِ){{نشان|۵}} ۱۹۶۰؛ حمله به‌خلیج خوک‌ها، کوبا آوریل ۱۹۶۱ منشور پونت دل‌استه{{نشان|۶}}، اوروگوئه اوت ۱۹۶۲؛ ساقط کردن دولت پرزیدنت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژوان کولارت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برزیل، ۱۹۶۴؛ حمله و دخالت نظامی در جمهوری دومینیکن ۱۹۶۵؛ بیانیهٔ رؤسای جمهور کشورهای قارهٔ آمریکا در پونت دل‌استه، اوروگوئه آوریل ۱۹۶۷؛ قتل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارنستو چه‌گوارا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بولیوی اکتبر ۱۹۶۷؛ ساقط کردن پرزیدنت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلاوند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و شروع حکومت ولاسکو آلوارادو، پرو ۱۹۶۸؛ گزارش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راکفلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در مورد «کیفیت زندگی مردم در کشورهای آمریکا»، اوت ۱۹۶۸؛ اعلان سیاست قاره‌ئی حکومت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیکسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، واشنگتن اکتبر ۱۹۶۹؛ پیروزی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سالوادور آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کاندیدای سوسیالیست اتحاد خلق در انتخابات ریاست جمهوری شیلی، سپتامبر ۱۹۷۰.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صورتی که به‌ چگونگی شیوه‌ٔ دامن زدن به‌سیاست جنگ سرد که آمریکای شمالی در منطقه اشاعه داد، توجه کافی نکنیم، برداشت ما از اغلب موافقت‌نامه‌ها، تصویب‌نامه‌ها، کنفرانس‌ها، دخالت‌ها، تحمیل‌ها و اختناق‌ها، کودتاها و سایر اقدامات ناقص و مبهم خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از هر چیز باید این مهم را یادآوری کنیم که درگیری کشورهای آمریکای لاتین در جنگ [جهانی] سال‌های ۴۵-۱۹۳۹ به‌پشتیبانی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بر ضد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشورهای محور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گامی مهم در فرمول‌بندی روابط میان ملل کشورهای آمریکائی به‌منظور حفظ منافع آمریکای شمالی بود. جنگ بر ضد نازی - فاشیسم باعث کاهش و گسیختگی روابط کشورهای آمریکای لاتین با ملل اروپائی و آسیای شد. کشورهای آمریکای لاتین تا قبل از سال ۱۹۳۹ روابط تجاری و مبادلاتی نسبتاً وسیع با این ملل داشتند. همزمان با این جریانات حضور منافع اقتصادی، سیاسی و نظامی ایالات متحده در کشورهای منطقه عمومیت یافت. آرژانتین تنها کشوری بود که در جنگ بی‌طرف مانده و روابط اقتصادی، سیاسی، نظامی و فرهنگی‌اش را کشورهای اروپائی، به‌خصوص انگلستان، حفظ کرد. بنابراین در واقع در جرریان جنگ جهانی دوم، حکام کشورهای آمریکای لاتین دکترین امنیت قاره‌ئی را به‌سرکردگی ایالات متحده پذیرفتند. آنچه گذشت به‌طور کلی برخی از اقداماتی بود که به‌نام مبارزه با نفوذ منافع بیگانه با سنت همیشگی جمهوری‌های قارهٔ آمریکا در دفاع از منافع ایالات متحده در نیمکره انجام می‌شد. قبلاً، یعنی تا جنگ جهانی دوم، مسأله مهمی که این کشورها با آن مواجه بودند، مبارزه با «استعمار اروپائی» بود. بعد‌ها، هنگامی که ایالات متحده و اتحاد شوروی به‌صورت دو ابرقدرت جهانی رودرروی یکدیگر قرار گرفتند، آنچه آمریکای شمالی را نگران می‌کرد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;« کمونیسم بین‌المللی»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود. در همهٔ مواردی که ذکر شد مسألهٔ اساسی مشخص است: حفظ همبستگی جمهوری‌های منطقه، البته به‌زعم حکام آمریکای شمالی، همبستگی بر ضد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تجاوز خارجی»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همان‌طور که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تئودور روزولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز در سال ۱۹۰۴ بر آن تأکید داشت. به‌عبارت دیگر در همهٔ موقعیت‌ها سیاست حاکم مبتنی بر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مونروئیسم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::برای از میان بردن حضور سیاسی و سرزمینی اروپائیان در نیمکرهٔ غربی و به‌دنبال آن برای تضمین برتری و آزادی عمل ایالات متحده، اصول مونروئه بلندپروازترین سیاست یک طرفه و سلطه‌گرانه‌ئی است که در دوران معاصر تاریخ جهان از سوی یک کشور به‌ کشورهای دیگر تحمیل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این صورت در دهه‌های بعد از جنگ جهانی دوم روابط سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی وابسته در آمریکای لاتین با توجه به‌ضرورت‌های جنگ سرد و گسترش بین‌المللی سرمایه‌داری آمریکای شمالی توسعه یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین همان‌طور که حکام ایالات متحده سعی در توسعه و تضمین منافع‌شان داشته‌اند، حکام آمریکای لاتین نیز همواره متوجه حفظ منافع و موقعیت خود بوده و همواره کوشش کرده‌اند که در این بازی سیاسی موقعیت خود را مستحکم‌تر کنند. بورژوازی حاکم در اکثر کشورهای آمریکای لاتین شرایط و موقعیت خود را به‌صورت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;طبقهٔ جیره‌خوار و دست‌ناشنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حکام ایالات متحده تحکیم کرده است. اتحادها و مشارکت‌های جدیدی میان بورژوازی محلی در سطح ملل قارهٔ آمریکا بوجود آوده است و در نتیجه پویش قاره‌ئی شدن طبقات اجتماعی یا به‌عبارت دقیق‌تر تناقضات طبقاتی در سطح قاره گسترش یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تز امنیت قاره‌ئی موجب وابستگی متقابل اقتصادی، سیاسی و نظامی شد. به‌عبارت دیگر خصلت برتری جویانهٔ ایالات متحده در آمریکای لاتین و خصلت منافع حکام کشورهای نیمکره که تز دفاع از یکدیگر شامل آن بود، موجب توسعهٔ روابط سیاسی، اقتصادی و نظامی وابسته این ملل شد که مورد نظر حکام ایالات متحده بود. در چنین فضائی است که اصل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هماهنگی منافع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مردم قارهٔ آمریکا توسعه یافته که البته چگونگی آن را حکام،‌ صاحبان شرکت‌ها، متخصصین، سیاسیون، مستشاران، سفرا و دانشمندان علوم اجتماعی ایالات متحده تعیین می‌کردند. نیت واقعی دست‌اندرکاران همواره زیر پوشش حفظ ارزش‌ها و دور نگهداشتن اجتماعات این نیمکره از خرابکاری خارجی و داخلی و امنیت و ثبات نهادها مطرح می‌شد. این‌ها مسلماً آن شرایط ضروری بود که در واقع عملکرد و رونق بنگاه‌های خصوصی که خود جزئی از بنگاه‌های ماورای ملی بودند، به‌آن نیاز داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چنین شرایطی تز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضد شورش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اشاعه یافت که دول مربوطه آن را به‌کار گرفته‌اند و با توسعهٔ این سیاست که با برتری‌جوئی ایالات متحده همگام بود، حکام این کشورها منطقه را آغاز کردند. روشن است که پیش از آن نیز حکومت‌های این کشورها کم‌تر مستقل از نفوذ و حمایت نظامی ایالات متحده بوده است. به‌عبارت دیگر قبلاً الیگارشی نظامی و یا غیرنظامی (چه متحداً و چه به‌طور انحصاری) کنترل دستگاه حکومتی را به‌دست داشته‌اند. بنابراین حضور کامل نظامییان در صحنه‌ٔ سیاسی کشورهای آمریکای لاتین مسأله نسبتاً جدیدی است. آنچه‌ بعد از دهه‌های جنگ جهانی دوم قابل اهمیت است آن است که در اکثر موارد نوع جدیدی از نظامی شدن قدرت سیاسی تحت عناوینی چون امنیت قاره‌ئی، ضد خرابکاری و حفظ استقلال رایج شده است. برای این حکومت‌ها دشمن مشترک کمونیسم بین‌المللی یا تظاهرات متأثر از آن در ناآرامی‌های داخلی است. حکام نظامی آمریکای لاتین امروزه بیش از هر زمان به‌جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دفاع ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امنیت داخلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توجه دارند. همزبان با توسعه و گسترش تناقظات طبقاتی، نیروهای نظامی بیش‌تر متوجه سرکوبی مبارزات ناشی از این تناقضات می‌شوند. بدین‌ترتیب نوع جدیدی از نظامی شدن نیروهای سیاسی در حالی که هستهٔ دولت نمایندهٔ سرمایه‌داری است مطرح می‌شود. بالاخره دستگاه دولت به‌صورت دستگاه اصلی سیستم امنیت نیمکره در می‌آید؛ سیستمی که بر پایهٔ برتری‌جوئی آمریکا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::: هدف سیاسی ایالات متحده ممانعت از هرگونه گرایش آمریکای لاتین به‌سمت اردوگاه کمونیسم یا بی‌طرفی سیاسی است. مسلماً برای ایالات متحده به‌دست آوردن ارای کشورهای آمریکای لاتین در سازمان ملل و سایر محافل بین‌المللی (حدود یک پنجم کلیهٔ آرای سازمان ملل) علاوه بر پشتیبانی معمول دول آمریکای لاتین از سیاست‌های ایالات متحده در سازمان‌های کشورهای آمریکای لاتین دارای اهمیت بسیاری است. روشن است که منافع سیاسی ایالات متحده در آمریکای لاتین با منافع نظامی و اقتصادی آن رابطهٔ بسیار نزدیکی دارد. لذا ظهور جبهه‌های ضد  آمریکائی در هر کشور آمریکای لاتین می‌تواند برنامه‌های نظامی، اقتصادی یا تجارت و سرمایه‌گذاری خصوصی آمریکائیان را دچار اشکال کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدور تکنولوژی و فنِ (کارشناسان، مستشاران، مشاوران، متخصصین) ایالات متحده به‌آمریکای لاتین همواره بر پایهٔ ضد شورش و یا هدف تقویت سرمایه‌داری در قاره استوار بوده است. به‌همین سبب در برنامه‌های موجود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«نوسازی»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دستگاه‌های فشار و اختناق همواره در اولویت بوده و خواهند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::: در مناطقی که نظم به‌مخاطره افتد افراد مترصد چگونگی اوضاع می‌شوند،‌ فعالیت‌های معمول حکومت و شهروندان نیز دچار اختلال می‌شوند. بنابراین سرنوشت طرح‌های مربوط به‌آینده و پروژه‌های توسعه در هاله‌ئی از ابهام و تردید فرو رفته، مشارکت سیاسی دچار مشکلات و وقعه‌های روزافزونی خواهد شد. آگاهی از اهمیت برقراری از نظم سیاسی از طرف ایالات متحده همواره انگیزه‌ئی بوده است که این دولت را به‌مبارزه برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ثبات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاسی مناطق مختلف جهان وادار کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::: کمک خارجی می‌تواند تا هنگام آمادگی و تقویت پلیس و قوای امنیتی محلی به‌حفظ نظم عمومی یاری رساند. نهادهای پلیسی و نظامی ابزارهای اصلی «نظم عمومی» است. ترسی که حاکی از وجود نیروهای پلیس یا نیروی نظامی است موجب خواهد شد که بسیاری از بی‌نظمی‌ها و مطالباتی که در مقابل رژیم عنوان می‌شود از میان برداشته شود. در غیر این صورت رژیم به‌ناچار درمقابل شورش‌های بسیاری قرار خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا با توجه به‌مشکلات ناشی از افزایش تناقضات طبقاتی «نوسازی» ابزارهای سلطه فقط به‌دستگاه‌های اختناق و فشار محدود نشد بلکه بخش‌های دیگر دولت نیز امکانات فنی - علمی سازمان‌دهی مادی و انسانی را در جهت پییشبرد عملکردهای خود به‌دست آوردند. در واقع طی سال‌های اخیر قدرت سیاسی بورژوازی،‌ روش‌های عملی جدیدی را برای تحکیم موقعیت خود ابداع کرده است. حکام ایالات متحده و ایادی‌شان در آمریکای لاتین همواره از رویدادهائی چون حکومت کوتاه مدت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آربنز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در گوآتمالا، پیروزی انقلاب سوسیالیستی در کوبا، شکست مفتضحانهٔ حمله به‌خلیج خوک‌ها در کوبا و موفقیت در دخالت نظامی در جمهوری دومینیکن تجربیات بسیاری آموخته‌اند. آمّا با همهٔ این‌های نیروهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در آمریکای لاتین همواره سعی داشته‌اند که به‌طرق گوناگون خود را از انقیاد امپریالیسم رها سازند. حکومت پرو به‌رهبری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ولاسکو آلوورادو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و حکومت شیلی به‌رهبری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سالوادور آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بازگوی این واقعیت است که چگونه نیروهای اجتماعی در آمریکای لاتین شیوه‌های مختلفی را برای رهائی از سلطهٔ امپریالیسم در چهارچوب نهادهای سرمایه‌داری ابداع کرده و به‌کار گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دلیل دیگری است که نشان می‌دهد چگونه حکام آمریکای شمالی و برخی از همدستان‌شان در آمریکای لاتین همواره برای سرکوبی نیروهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی که خواهان تغییر ساخت سلطه‌گرانه سیاسی - اقتصادی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وضع موجود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اند، در همهٔ زمینه‌ها اولویت قائل می‌شوند. در قاموس آن‌ها باید شیوه‌های مبارزه با خرابکاری و «تهدید امنیت و نظم داخلی» را دائماً تکامل بخشید. برای این حکام هیچ چیز واجب‌تر از «پاسخ‌گوئی به‌نیازهای به‌اصطلاح مشروع نوسازی نیروهای امنیت» نیست. البته همیشه این مشروعیت نسبت به‌ چگونگی الزامات حفظ برتری ایالات متحده قابل تعبیر و تعیین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::: هدف ما اساساً دفاع از منافع دراز‌مدت‌مان از طریق اعمال یک سیاست خارجی قاطعانه است. اگر این سیاست برپایهٔ تحلیل واقع‌گرایانه منافع ما و منافع دیگران باشد نقش ما در جهان بزرگ‌تر و تعیین‌کننده‌تر خواهد بود. ما در صحنه‌ٔ جهانی به‌دلیل تعهدات‌مان درگیر نیستیم، بلکه به‌جهت درگیری‌هامان است که متعهدیم. این منافع ما است که باید چگونگی تعهدات‌مان را تعیین کند و نه به‌عکس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}. Chpultepeg (نام شهری قدیمی در مکزیک - م.)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}. O.E.A. (Organizacao dos Estados Americanas) (سازمان کشورهای آمریکائی - م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}. Bogota (پایتخت کلمبیا. م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}. BID (Banco Inter American de Desenvolvimento&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}. M.C.C.A. (Mercado Comun Centro Americano (بازار مشترک آمریکای جنوبی. م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}. Puntadel Este (شهری در کشور اوروگوئه - م)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%B4%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA_%D8%AE%D9%84%D9%82%DB%8C_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=26952</id>
		<title>کنترل کارخانه‌ها توسط کارگران شیلی در حکومت خلقی آلنده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%B4%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA_%D8%AE%D9%84%D9%82%DB%8C_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=26952"/>
		<updated>2011-11-25T21:39:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندرو زیمبالیست و جیمز پِتراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدمه==&lt;br /&gt;
ایدئولوژی سرمایه‌داری افسانه‌های بسیاری برای توجیه حاکمیت گروهی اندک بر اکثریت عظیم ساخته و پرداخته است. یکی از مهم‌ترین این افسانه‌ها حاکی از انقلاب است که صنعتی شدن، مستلزم هماهنگی و بهره‌برداری از تکنولوژی‌های فزاینده و پیچیده‌ئی است که به‌نوبه خود ضرورت تقسیم کار بر مبنای سلسله‌مراتب را ایجاد می‌کند. مطابق این نظریه افراد با استعداد‌تر جامعه، تحصیلات عالی‌تری کرده مآلاً مقامات بالائی این سلسله‌مراتب را اشغال می‌کنند، حال آن که توده عظیم مردمی که ظاهراً فاقد استعدادهای «فطری» می‌باشند به‌انجام کارهای بسیار ساده، کسل‌کننده و پیش‌پا افتاده می‌پردازند. این نوع تقسیم کار برای تمام جامعه‌های صنعتی، عقلائی، ضروری و ذاتی فرض می‌شود. با این همه در برخی از اقتصادهای سوسیالیستی و تجربیات پراکنده موجود در چند اقتصاد سرمایه‌داری، دلایل و اسناد چندی وجود دارد که صحت این فرض را مخدوش می‌کند. تحقیقاتی که به‌تازگی برمبنای مدارک استخراج شده از بررسی کنترل کارگران در کارخانه‌های اجتماعی شده شیلی طی سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ به‌عمل آمده حاکی از آن است که سازمان‌دهی برمبنای سلسله‌مراتب و کنترل توسط نخبگان، تنها شیوهٔ سازمان‌دهی کارخانه‌ها نیست. برعکس، تجربه شیلی در خلال سال‌های ریاست جمهوری آلنده نشان می‌دهد که کارگران، نه تنها عامل تقویت‌کنندهٔ سیاسی در زمینهٔ اجتماعی کردن تولیداند بلکه به‌هنگام حصول شرایط مناسب می‌توانند سازمان تولید را دست‌کم به‌خوبی و در بعضی موارد بسیار مؤثرتر از مواقعی اداره کنند که بر تولید نظام سرمایه‌داری سنتی مبتنی بر اطاعت از مافوق حاکم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مضمون سیاسی عام و سابقهٔ کنترل توسط کارگران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
سیستم کنترل توسط کارگران که در این دوره پا به‌عرصه وجود گذاشت نه  به‌صورت یک حادثه تاریخی شکل گرفت و نه در قالب تجربه‌ئی که به‌فرض به‌هزینهٔ یک بنیاد متعلق به‌یک سرمایه‌دار یا به‌هدایت استادان دانشگاه به‌دست می‌آید. رشد و توسعه خودگردانی کارگران، عمدتاً محصول تاریخی طبقهٔ کارگر شیلی و در نتیجهٔ صدها مبارزهٔ روزانه آنان، در سراسر مملکت، از آریکا گرفته تا مالاگانز به‌دست آمده است. تجربه کار پرولتاریای شیلی هر روز، از طریق نوشته‌ها یا اتحادیه‌های صنفی یا دهان به‌دهان توسط افراد خانواده به‌اعضای جدید و قدیمی طبقه کارگر انتقال پیدا می‌کرد. رشته‌های محکم هم‌بستگی طبقاتی نخست میان کارگران معادن مس، ذغال‌سنگ، آهن و صنایع استخراج نیترات توسعه یافت و آن گاه دامنهٔ خود را به‌کارخانه‌ها و سپس به‌میان کارگران کشاورزی گسترش داد. در حالی که اکثر مبارزات ایران اتحادیه‌های صنفی پیرامون مسائل مربوط به‌دست‌مزد و شرایط کار دور می‌زد، گروه زیادی از کارگران ده‌ها سال بود که در جهت به‌وجود آوردن تغییرات بنیادی در اقتصاد و جامعه، فعالانه مبارزه می‌کردند. حتی در طول مدتی که توسط طبقهٔ سرمایه‌دار و رهبران سیاسی آن اعتصاب و سازمان یافتن کارگران محدود شده بود. فعالیت اتحادیه‌های صنفی از حمایت فعال از احزاب سوسیالیست و کمونیست آن کشور به‌هیچ وجه فروگذار نمی‌کرد. مبارزهٔ طبقه کارگر علیه استثمار، در این هنگام، به‌رسد احزاب توده‌ئی طبقه کارگر کمک کرده، این امر به‌نوبهٔ خود دامنهٔ هم‌بستگی کارگران را با بخش‌های جدیدی از تولید گسترش می داد و مبارزات بی‌واسطهٔ آنان را برای بهبود وضع اقتصادی خود، به‌مطرح کردن مجموعهٔ وسیع‌تر خواسته‌هائی رهنمون می‌شد که طالب از میان برداشتن طبقات بود. این سنت مبارزه و تشکل، پس از نزدیک به‌یک قرن فعالیت سیاسی، به‌پدید آمدن طبقه کارگر نسبتاً سیاسی شده‌ئی انجامید که سوسیالیستی چون سالوادور آلنده را به‌ریاست جمهوری انتخاب کرد. کارگران، طی دوره ریاست جمهوری آلنده، از طریق سازمان سیاسی خود موفق شدند که در امر تولید، مهارت‌های فنی خود را تا سطح کنترل اجتماعی مدیریت، افزایش دهند. در این زمان اندیشهٔ ایجاد نیروی کارگر - که جزء لاینفک سازمان، ایدئولوژی و مبارزه این طبقه است - تحقق یافته و توسط سیاست‌های اجتماعی - اقتصادی حکومت آلنده تآکید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالوادور آلنده در چهارم نوامبر ۱۹۷۰ رئیس جمهور شیلی شد و در ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ با کودتائی که مورد حمایت آمریکا بود سرنگون شد. طی ۳۴ ماه ریاست جمهوری آلنده، اقتصاد شیلی دستخوش دگرگونی‌های بنیادی عمیقی شد. این دگرگونی‌ها عبارت بود از: الغاء مالکیت کلیه املاک بزرگ (لاتیفوندیا)؛ ملی کردن صنایع مس، آهن، ذغال‌سنگ و صنایع اصلی؛ افزایش قابل ملاحظهٔ عرضهٔ خدمات اجتماعی (بهداشت و ایجاد تسهیلات آموزشی) به‌طبقه کارگر؛ و تجدید توزیع درآمد به‌نحوی قابل توجه. بسیاری از این دگرگونی‌ها از بالا، به‌ابتکار دولت ائتلافی آلنده و بسیاری دیگر، در نتیجهٔ بسیج و عمل خود طبقه کارگر صورت گرفت. در زمینه مصادره مؤسسات سرمایه‌داری ابتکار عمل دولت آلنده به‌ملّی شدن منابع طبیعی شیلی و حدود ۶۰ شرکت بزرگ انجامید، در حالی که طبقه کارگر از طریق اقدام مستقل خود از نوامبر ۱۹۷۰ تا سپتامبر ۱۹۷۳ تعداد ۳۰۰ شرکت را مصادره کرد. این شرکت‌ها رویهم‌رفته بخشی را به‌وجود آورد که به‌نام «بخش اجتماعی» اقتصاد خوانده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنیاد کنترل کارگران==&lt;br /&gt;
در شرکت‌های «بخش اجتماعی» بسیاری از مشاغل مدیریت که نقشی در مالکیت و استثمار سرمایه‌داری داشتند حذف شد و شکل جدیدی از اداره کنترل توسط کارگران به‌وجود آمد. سیستم جدید به‌شکل زیر بود: هیئت عالی اداری شرکت یعنی شورای اداری، عموماً متشکل از پنج تا نُه نماینده منتخب کارگر و یک تا چهار نمایندهٔ انتصابی از سوی دولت بود. بسیاری از نمایندگان انتصابی دولت به‌سبب بروز اختلاف در داخل کارخانه‌ها و یا شکایات کارگران وادار به‌کناره‌گیری شدند. فقط در تعداد کمی از ۳۵۰ شرکت «بخش اجتماعی» تعداد نمایندگان دولت از تعداد نمایندگان کارگران بیش‌تر بود. شورای اداری، هفته‌ئی یک بار تشکیل جلسه می‌داد و تصدی کلیه مسائل مربوط به‌تولید، سرمایه‌گذاری، روابط کار و فروش شرکت و اموری از این گونه را به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح کارگاه، کمیته‌های تولید قرار داشت که توسط کارگران انتخاب می‌شدند. کمیته‌های تولید هر دو هفته یک بار تشکیل جلسه می‌داد و به‌بحث پیرامون کلیه مسائل مربوط به‌سازمان تولید، روابط میان کارگران، انضباط کار و مانند آن می‌پرداخت. بین کمیته‌های تولید، شورای اداری و کمیته هماهنگی قرار داشت که متشکل از نمایندگان کمیته‌های تولید، شورای اداری و اتحادیه بود. کمیته هم‌آهنگی مبادله پیشنهادات و جریان اطلاعات از بالا به‌پائین و از پائین به‌بالا را تسهیل می‌کرد. مجمع عمومی و مجمع حوزه‌ئی، ماهی یک بار تشکیل جلسه می‌داد تا کلیه کارگران بتوانند به‌بررسی و کنترل فعالیت‌های نمایندگان خود بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شیلی هر شرکت به‌مقتضای تاریخ گذشته خود، دست‌کم دارای دو اتحادیه‌ بود؛ یکی از این دو به‌ کارگران یقه سفید؛ و دیگری به‌کارگران یقه آبی اختصاص داشت. در زمان ریاست جمهوری آلنده گرایش به‌سمت ادغام این دو اتحادیه بود ولی در کلیه موارد، اتحادیه‌ ادغام شده برای حمایت از مناقع طبقه کارگر به‌حیات خود ادامه داد. برای تضمین این که اتحادیه‌ها نقش مستقل خود را انجام دهند، رهبران اتحادیه‌ اجازه نداشتند به‌عنوان نماینده کارگر در بنیاد جدید مدیریت شرکت کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روش و ارزیابی==&lt;br /&gt;
در دوران زمامداری آلنده روزنامه‌های ایالات متحدهٔ آمریکا مرتباً مقاله‌هائی انتشار می‌دادند. مبنی بر این که شرکت‌ها اجتماعی شده شیلی رو به‌اضمحلال می‌روند. این گونه ادعاها کاملاً بی‌اساس بود. به‌رغم تحریم اقتصادی (از لحاظ اعتبار و لوازم یدکی) ایالات متحده، تولید شرکت‌های اجتماعی شده شیلی، طی سال‌های ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲ بیش از ۲۰ درصد افزایش یافت. علاوه بر آن، این شرکت‌ها خدمات جدید بسیاری را به‌کارگران خود عرضه داشتند که عبارت بود از؛ تعاونی‌های مصرفی؛ ناهارخانه‌های جدیدی که در محل کارخانه غذای رایگان می‌داد؛ مراکز مهدکودک؛ درمانگاه‌ها؛ کتابخانه‌ها؛ آموزش دروس فنی؛ زمین‌های جدید برای بازی فوتبال؛ سالن‌های اجتماعات جدید برای تئاتر و اجرای موسیقی و بسیار خدمات دیگر. طبیعتاً تمام مؤسسات اجتماعی شده وضعی یکسان نداشتند. (دنبالهٔ این بحث را به‌تشریح جزئیاتی اختصاص می‌دهیم که روشنگر رابطه میان میزان مشارکت کارگران و عملکرد شرکت است و نیز به‌شرح عواملی می پردازیم که در میزان مشارکت کارگر مؤثر بوده است.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحقیقاتی که در بالا آمد، در شش ماه آخر حکومت آلنده، توسط دو اقتصاددان به‌نام‌های یوآن گیرمواسپینوزا و اندی زیمبالیست{{نشان|۱|*}} انجام گرفته است. این تحقیقات در ۳۵ شرکت «بخش اجتماعی» از شرکت‌های موجود در شیلی، که به‌طور تصادفی انتخاب شده صورت گرفته است. در هر یک از این شرکت‌ها برای تعیین میزان مشارکت کارگر و تآثیر وی در روند تصمیم‌گیری، با کارگران و نمایندگان کارگران گفت‌وگو به‌عمل آمده است. سپس از لحاظ درجهٔ مشارکت کارگران، شرکت‌های یاد شده به‌هشت دسته تفکیک گردید. دربارهٔ هر سرکت اطلاعات مربوط به‌تکنولوژی، الگوهای رآی‌دهی سیاسی، فعالیت اتحادیه‌ مربوط و ایدئولوژی آن، تحصیلات، سازمان اداری، غیبت از کار، سرمایه‌گذاری، بازدهی و مانند آن جمع‌آوری شد. با استفاده از تکنیک آماری «تحلیل گرایش چندگانه»{{نشان|۲}} معلوم شد کدام عامل با میزان مشارکت بیش‌تر کارگر مربوط بوده و این که درجات مختلف مشارکت کارگر چگونه در عملیات اقتصادی تآثیر می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از مهم‌ترین یافته‌های این تحقیقات آن بود که در شرکت‌هائی که کارگران در تصمیم‌گیری در سطح کارگاه (کمیته تولید و مجامع حوزه‌ئی) شرکت فعال ندارند، منحنی مشارکت کارگر در سطح فوقانی، یعنی شورای داوری، گرایش نزولی دارد. این مطلب توضیح‌دهندهٔ ناکامی آلمان غربی در تجربهٔ تصمیم‌گیری مشترک است. زیر صرف انتخاب نمایندگان کارگران جهت شرکت در هئیت مدیره، لزوماً تضمین‌کننده تآثیر کارگر در امر تصمیم‌گیری نیست. برای رسیدن به‌این هدف، بایستی کارگران بر تصمیماتی کنترل داشته باشند که بر روی تجربه کار روزانه آنان در محیط کارگاه تآثیر می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عوامل مؤثر در میزان مشارکت==&lt;br /&gt;
بیش‌تر مدافعان نظام سرمایه‌داری می‌پندارند که تکنولوژی جدید پیچیده‌تر از آن است که کسی در سطح پائین‌تر از مدیریت متوسط، بتواند از آن سر دربیاورد. تحقیقات اسپینوزا - زیمبالیست درجات مختلفی از پیچیدگی تکنولوژیک را در نظر گرفته نشان می‌دهد که تکنولوژی‌های پیچیده مانع عمده‌ئي در زمینهٔ مشارکت مؤثر کارگر نیست. به‌بیان دیگر کارگران شرکت‌هائی که از تکنولوژی ابتدائی یا کارآمد{{نشان|۳}}؛ استفاده می‌کردند میزان مشارکت‌شان لزوماً پائین‌تر از میزان مشارکت کارگرانی نبود که در شرکت‌های با تولید انبوه و پیوست کار کرده و یا از تکنولوژی سرمایه‌بر{{نشان|۴}} استفاده می‌کنند. به‌طور کلی کارگر - بخش تولید - صرف‌نظر از درجهٔ پیچیدگی تکنولوژی مورد استفاده‌اش - به‌سبب تماس دائم با ماشین‌آلات - قادر به‌ارائه پیشنهادات مفیدی در زمینه چگونگی افزایش بازدهی بود. شکی نیست که بعضی مسائل از ظرفیت درک بیواسطه کارگر قسمت تولید خارج است. در این گونه موارد، کارگران می‌توانند با متخصصین مربوط مشورت کنند یا در کلاس‌های تربیت فنی شرکت نمایند. لازم به‌یادآوری است که مدیران سنتی یک مؤسسه سرمایه‌داری، مهندس صنعتی نبوده و آن نیز نیازمند مشاوره با متخصصین می‌باشند. تفاوت در اینجاست که در شرکت‌های «بخش اجتماعی» شیلی، متخصصین فنی به‌جای آن که به‌خدمت سرمایه‌داران درآیند برای کارگران کار می‌کردند. نظریه‌پردازان و طراحان مؤسسات بزرگ معتقدند که تنها کسانی قادر به‌شرکت در مدیریت می‌باشند که تحصیلات عالی داشته باشند. این اعتقاد نیز با نتایج تحقیقات یاد شده در بالا مغایرت دارد. چه این تحقیقات نشان نمی‌دهد که در مرحطه بالاتر از سواد خواندن و نوشتن، افزونی نیروی کار با تحصیلات بالاتر از سواد خواندن و نوشتن سبب گرایش به‌ازدیاد میزان مشارکت را شکلی از آموزش دانسته و هر چه میزان مشارکت آنان در امر تصمیم‌گیری افزایش می‌یافت به‌همان نسبت تمایل بیشتری به‌درخواست و ثبت‌نام در کلاس‌های آموزش عمومی و کارآموزی از خود نشان می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تحقیقات نشان داد که حجم فعالیت تجاری و سازمان دیوان‌سالاری شرکت نیز ارتباطی به‌درجه مشارکت کارگر ندارد. جالب آن‌که کلیه عواملی که با میزان مشارکت کارگر کاملاً مربوط بودند، ماهیتی سیاسی داشند. شرکت‌ها‌ئی که در آن‌ها بالاترین درصد کارگران به‌کاندیداهای حزب دمکرات مسیحی (حزب بورژوا لیبرال مخالف آلنده) یا حزب کمونیست (موافق با آلنده ولی هم مشی حزب کمونیست شوروی) رآی می داند از میزان مشارکت کم‌تری برخوردار بودند، یعنی این احزاب، هر دو تآثیر منفی بر کنترل کارگران داشتند. چرا؟ اصولاً اعضای حزب دمکرات مسیحی به‌خاطر آن که نمایندهٔ منافع بورژوازی هستند به‌اعطای قدرت بیش‌تر به‌کارگران علاقه‌ئی ندارند و حزب کمونیست یاد شده نیز علاقمند به‌حفظ کنترل فائقه دیوان‌سالارانه خود بر کارگران هم در سطح کارخانه و هم در سطح مملکت بود زیر درک آن حزب از «سوسیالیسم» چیزی بیش از این نبود. در حالی که حزب سوسیالیست، ماپو (MAPU)، میر، چپ مسیحی و سایر احزاب کوچک‌تر بر کنترل غیرمتمرکز کارگران تآثیر مثبت داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فعالان این احزاب با برنامه سیاسی‌ئی که در آن احراز قدرت کارگران اهمیت فراوان داشت، از طریق کمیته‌های جمعی موجود در کارخانه‌ها، نقشی اساسی در تحقق افکار آرمانی خود ایفا می‌کردند. بدیهی است که دست‌یابی به‌موفقیت، در این زمینه به‌سهم خود، موقعیت این احزاب را در نزد کارگران مستحکم می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحقیقات مزبور این نکته را نیز آشکار نمود که در کارخانه‌هائی که کارگران‌شان پیش از اجتماعی‌شدن به‌میزان بیش‌تری بسیج شده بودندو در جریان پیوستن کارخانه به‌«بخش اجتماعی» دخالت فعال‌تری داشتند، دارای بالاترین میزان مشارکت کارگر بودند. کارخانه‌هائی که به‌استناد تصویب‌نامه دولت یا با دخالت بسیار ناچیز کارگر اجتماعی شده بودند پس از اجتماعی شدن از درجات مشارکت کم‌تری برخوردار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبارزه طبقاتی و بسیج کارگران در آن‌ها یک احساس کفایت و لیاقت به‌وجود آورد که به‌نوبهٔ خود بر تشکیلات کارخانه‌ها پس از ملی شدن تآثیر گذاشت. مبارزهٔ متشکل کارگران به‌مصاف بنای کهنه و فرسوده قدرت رفته جایگزین آن گردید. تجربیات کارگران در بحث‌ها و مناظره‌های مطرح شده در مجامع عمومی که به‌ملی شدن کارخانه‌ها انجامید، شالوده بعدی سازمان کارخانه را ریخت. طی سال‌های حکومت آلنده، در غیاب اختناق دولتی سازمان‌دهی، امر تصرف کارخانه‌ها و پیدایش کمیته‌های اداره کارخانه‌ها را تسهیل کرد. این امر به‌سهم خود موجب اتکای روزافزون حکومت آلنده به‌کمیته‌های کارخانه در جهت تقویت پایه‌های قدرت حکومت گردید. در حالی که ملی شدن کارخانه‌ها از طریق صدور تصویب‌نامه، به‌«دست‌ نخورده» ماندن اسکلت قدرت موجود، توقف جریان گستردش بحث و مناظره و تمرکز توجه کارگران بر روی مسائل مربوط به‌تولید منجر شد و در نتیجه موجب شد که آنان خود را هم‌چنان کارگر مزدبگیری تصور کنند که در استخدام «اربابان جدید»، یعنی دولت درآمده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این تحقیقات معلوم شد که اتحادیه‌ هم به‌عنوان عامل تعیین‌کننده نقش مهمی در میزان مشارکت کارگر دارد. کارخانه‌هائی که رهبران اتحادیه‌ آن‌ها معتقد بودند که وظیفه اصلی مشارکت کارگر همانا افزایش تولید است (موضع حزب کمونیست) یا کاهش تضاد طبقاتی (خط حزب دمکرات مسیحی) مشارکت کارگر در آن‌ها کم‌تر بود. حال آن‌ که کارخانه‌هائی که در آن‌ها رهبران اتحادیه مشارکت کارگر را به‌عنوان وسیلهٔ تجلی و رشد قدرت کارگران تلقی می‌کردند (خط احزاب سیاسی‌ئی که در قسمت چپ حزب کمونیست قرار داشتند «سوسیالیست، میر و غیره») میزان مشارکت کارگر بیش‌تر بود. به‌همین ترتیب کارخانه‌هائی که پیش از اجتماعی شدن، فعالیت‌های اعتصابی آن‌ها بیشتر از دیگران بود، پس از اجتماعی شدن از میزان مشارکت بیش‌تری برخوردار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتحادیه‌های صنفی، به‌خلاف ادعای بسیاری از علمای اجتماعی، صرفاً یک تشکیلات محافظه‌کارانه نبوده که در جهت مهار کردن کارگران در چارچوب سرمایه‌داری طرح‌ریزی شده باشد. بعضی از اتحادیه‌های صنفی چنین نقشی را ایفا می‌کردند. ولی این مطلب دربارهٔ همه آن‌ها صادق نبود. مطابق آن چه تجربه شیلی به‌روشنی نشان داد اتحادیه‌های صنفی به‌عنوان یک سازمان طبقهٔ کارگر قادر است مبارزه را به‌یک رشته مسائل گسترده‌ای ربط دهد که بر سازمان یک شرکت تآثیر عمیق بگذارد. مثلاً روابط اجتماعی تولید را دگرگون ساخته و مبنائی برای دگرگونی شرایط کار و تولید فراهم آورد. به‌این ترتیب، مهم‌ترین عوامل تعیین کننده مشارکت کارگر، عبارت بودند از تشکیلات سیاسی، بسیج آگاهی طبقاتی طبقه کارگر در هر مؤسسه، کنترل کارخانه‌ها توسط کارگران که به‌عنوان مرحله‌ٔ موفقیت‌آمیز در روند رشد مبارزات طبقاتی، امکان پذیر بود، یا سمت‌گیری حکومت آلنده به‌سوی طبقه کارگر، در نقاطی به‌رشد کامل رسید که در آن نقطه، مبارزهٔ طبقاتی در اوج قدرت خود بود. این واقعیت نشان داد که دست‌یابی به‌نظام کنترل توسط کارگر، امری «اعطا» شدنی نیست و نخواهد بود بلکه این کنترل باید به‌طور فعال توسط خود کارگران سازمان یابد. زمانی که کارگران کنترل وسائل تولید را در جائی به‌چنگ آورند که جک زیر کنترل طبقهٔ سرمایه‌داری است، آنان به‌احتمال زیاد با دستگاه سرکوب‌گر دولت روبرو خواهند شد. در شیلیِ آلنده، دولت به‌پشتیبانی از بورژوازی بر نخواست و کارگران موفق به‌کنترل تولید در صدها کارخانه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تآثیر کنترل کارگر بر عملکرد مؤسسه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا اینجا ما درباره عواملی بحث کردیم که بیش از هر عامل دیگر منتهی به‌رشد مدیریت صنعتی توسط کارگران می‌شود. لیکن ممکن است بسیاری از نظریه‌پردازان بورژوا بگویند: «بله درست است که کارگران مبارز بیش از هر چیز علاقه‌مند به‌در دست‌ گرفتن کنترل‌اند ولی آنان قادر به‌اداره کارخانه نیستند. آنان با طرح مسائل سیاسی پر جار و جنجال و اعمال روش‌های دیکتاتوری، کارگران میانه‌رو را دلزده می‌کنند. کارگران مبارز، از سیاست بسیار زیاد، و از تکنیک بسیار کم می‌دانند. آن‌ها کارخانه را به‌نابسامانی می‌کشانند. یا بدتر از آن بسیاری از این مبارزین تنها درصدد پیشبرد منافع خود به‌زیان اکثریث کارگران و در نتیجه به‌زیان کشور عمل می‌کنند و به‌امکان‌های لازم برای سرمایه‌گذاری و رشد مؤسسه نخواهند پرداخت.» این گونه استدلال‌ها و بسیار استدلال‌های دیگر در شیلی وجود داشت و در آینده هم هر گاه کارگران، مدیریت صنعت را به‌چنگ آورند همواره شنیده خواهد شد. ولی این‌گونه استدلال‌ها کاملاً دور از حقیقت‌اند. حقیقت وجود تجربه شیلی به‌ما نشان داد که تآثیر عمومی کنترل کارگر به‌عملکرد اجتماعی و اقتصادی شرکت‌ها مثبت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سراسر «بخش اجتماعی» تغییرات اجتماعی مهمی صورت گرفت که کارگران از آن بهره‌مند شدند. ثابت شد که دامنهٔ این تغییرات به‌طرزی مثبت با میزان مشارکت کارگر مرتبط بود. در نظر کارگران مصادره مؤسسات آن‌ها از دست مالکان خصوصی، نوعی رهائی طبقاتی به‌حساب می‌آمد که آن دیگر از اخراج خودسرانه، پلیس کارفرمایان کارخانه، جاسوسی فعالیت اتحادیه‌ و اعمال کوشش‌های مزورانه برای ایجاد تفرقه میان کارگران، خبری نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تآثیر کنترل کارگران در بیشتر کارخانه‌ها، عبارت بود از احساس آزادی‌های فردی بیش‌تر، جابه‌جا شدن سلسله مراتب سرمایه‌داری و کنترل‌های سلطه‌جویانه، استقرار کامل کارگر، از بین رفتن شرایط ظالمانهٔ محیط کار و به‌وجود آمدن جوّ آرامش‌بخش‌تری برای کارکردن استقرار کنترل کارگر به‌هیچ وجه منجر به‌اعمال دیکتاتوری اقلیت کارگر بر اکثریت کارگران نشد، بلکه برعکس، کارگران هر روز بیش‌تر به‌یکدیگر نزدیک شده و با نظام سرمایه‌داری سلطه‌جویانه قدیمی فاصله بیش‌تری می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جائی که مشارکت کارگر بیش‌تر بود: (۱) گرایش بیش‌تر به‌تغییر خط تولید از اجناس تجملی به‌اجناس پر مصرف عمومی؛ (۲) گرایش بیش‌تر به‌برابرسازی دست‌مزد‌ها، به‌طوری که در بسیاری مؤسسات بالاترین مقام اداری حقوی معادل سه یا چهار برابر کم‌ترین میزان دست‌مزد مؤسسه دریافت می‌کرد؛ (۳) گرایش بیش‌تر به‌تقلیل تعداد طبقه‌بندی دستمزد (بیش از اجتماعی شدن بسیار از مؤسسات دارای ۶۰ تا ۷۰ طبقه‌بندی دست‌مزد مختلف بودند، پس از اجتماعی شدن هیچ مؤسسه‌ای بیش از هشت طبقه دستمزد نداشت)؛ (۴) گرایش بیش‌تر در فاصله گرفتن از پاداش‌های انفرادی و تمایل به‌پرداخت پاداش‌های جمعی؛ (۵) و بهبود بیش‌تر شرایط کار، وجود داشت. کنترل کارگران عدالت اجتماعی بیش‌تر در میان آنان برقرار کرد که این امر به‌نوبهٔ خود هم‌بستگی اجتماعی را افزایش داد. در کارخانه‌هائی که زیر کنترل کارگران بود تفاوت میان کارگران مبارز و غیر مبارز رو به‌کاهش نهاد. در کارخانه‌هایی که توسط کارگران کنترل می‌شد کارگران به‌واسطهٔ انتخابات و بحث آزاد ترغیب می‌شدند که نیروی‌شان را در برابر قبضه کردن قدرت توسط هر اقلیتی بسیج کنند. هر چه این تغییرات بیش‌تر صورت می‌گرفت به‌همان اندازه نیروی کار کارخانه‌ها انسجام و تجمع بیشتری می‌یافت و امر مشارکت کارگران توسعه بیش‌تر پیدا می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملکرد اقتصادی شرکت‌های متعلق به‌«بخش اجتماعی» به‌طور کلی چشم‌گیر بود و این دست‌آوردها در جاهائی که مشارکت کارگر ابعاد وسیع‌تری داشت، بیش‌تر بود. افزایش مشارکت کارگر موجب کاهش غیبت وی گردید. حتی در شرایطی که کارگران، در تهدید ارخاج یا جریمه شدن قرار نداشتند، غیبت آنان به‌خاطر بیش‌تر شدن احساس مسئولیت آنان در قبال یکدیگر و در قبال تمامی ملت، به‌درجاتی کمتر از قبل کاهش یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود آن که اعتصابات مجاز شناخته شده بود و حتی به‌دلیل آن که خطر دخالت پلیس عملاً از بین رفته بود، اعتصابات آسان‌تر از قبل سازمان می‌یافت ولی در روز‌های از دست رفته کار (در مقایسه با میزان مربوط به‌پیش از اجتماعی شدن کارخانه‌ها در ۳۵ شرکت مورد مطالعه)، ۸۷٪ کاهش یافت. و اعتصابات در جاهائی که مشارکت کارگر بیش‌تر بود حتی از این رقم هم کاهش بیش‌تر نشان می‌داد. دلیل این امر به‌نظر ما احساس نزدیکی و تعلق خاطر بیش‌تر بود که کارگر نسبت به‌روند تولید‌ئی نشان می‌داد، که خود قادر به‌کنترل آن بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شرکت‌هایی که مشارکت کارگر در آن‌ها از همه بیش‌تر بود، درصد محصولاتی که معیوب بود یا به‌سرقت می‌رفت کاهش بسیار یافت. هم‌چنین مشاهده شد که با بالا رفتن نسبت کارگرانی که به‌کاندیداهای دمکرات مسیحی رای می‌دهند، وقوع  سرقت و تولید محصولات معیوب نیز بالا می‌رود. این نیز یکی دیگر از طرقی بود که مخالفان آلنده با توسل به‌آن سعی در شکست حکومت وی داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افزایش میزان مشارکت کارگر با افزایش میزان اختراع و ابتکار نیز همراه بود. زمانی که کارگران اجازه یافتند در زمینهٔ بهبود روند تولید پیشنهادهائی ارائه دهند، خلاقیت نهفته در آنان و درک بهتری که از ماشین‌آلات داشتند نتایج مثبت زیادی به‌بار آورد. ماشین‌آلات جدید و روش‌های جدیدی به‌وجود آمد. محصولات با کیفیت بهتری تولید گردید. لوازم یدکی‌ئی که شرکت‌های آمریکایی از فروش‌شان به‌شیلی امتناع می‌کردند، اغلب در ثر ابتکاراتی که کارگران از خود نشان دادند در شیلی ساخته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاهش غیبت، اعتصاب، دزدی و افزایش ابتکار، نشانه‌های بسیار خوبی از تآثیر مثبت کنترل کارگر در عملیات شرکت‌های اجتماعی شده بود. برخلاف اعتقاد مدعیان سرمایه‌داری، کارگران ذاتاً تنبل و ناکارآمد نبوده و تنها به‌دلیل ترس از بیکاری یا اخراج نبود که کار می‌کردند. هم‌چنین دزدی و فقدان روح ابتکار نیز بازتاب نادرستی از مناسبات اجتماعی تولید بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درجایی که کارگران متشکل و از لحاظ اجتماعی آگاه بوده و در سازمان و مدیریت کارخانه منافع حیاتی دارند، این به‌اصطلاح «صفات» نیروی کار به‌طرز فاحشی کاهش می‌یابد. اعتصاب نتیجه تقاضاهای «خودخواهانه» کارگران نبوده بلکه واکنشی است در مقابل بی‌عدالتی‌های اساسی و ماهیت استثمارگرانه سرمایه‌داری. در جائی که این بی‌عدالتی‌ها و مناسبات استثمارگونه کاهش می‌یابد، اعتصاب نیز که زائیده آن‌هاست رو به‌نقصان می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری ادعا می‌کنند به‌محص آن که کارگران کنترل تولید را به‌عهده بگیرند. تمایل به‌توزیع سود برای آنان شکل افزایش دستمزد پیدا کرده، آن را صرف سرمایه‌گذاری نمی‌کنند. در ۳۵ مورد شرکت مورد مطالعه، سرمایه‌گذاری‌های جدید در ماشین‌آلان و تجهیزات به‌طور متوسط به‌رقم قابل ملاحظهٔ ۱۵٪ ظرفیت موجود بالغ گردید و ثابت شد که نسبت سرمایه‌گذاری در جائی که مشارکت کارگر بیش‌تر بود، رقم بزرگ‌تری را نشان می‌داد. در جائی که سرمایه‌گذاری بیش‌تر موجب افزایش تولید و تجهیزات کارخانه تحت مدیریت کارگران شده و نفع آن عاید مالک خصوصی نمی‌شد، کارگران تمایل بیش‌تر به‌سرمایه‌گذاری و علاقه‌ کم‌تر به‌مصرف نشان می‌دادند. بدیعی است، در نظام سرمایه‌داری که منافع کارگران در مقابل سود سرمایه‌دار قرار می‌گیرد، کارگران به‌حق در صددافزایش قدرت مصرفی خود برآیند. لیکن اشتباه بزرگی خواهد بود اگر تصور کنیم که کارگران در سازمان‌‌های تولید گوناگون، یکسان عمل کنند. در واقع دگرگونی ناشی از کنترل کارخانه توسط کارگران منجر به‌تغییر تمایلات آن‌ها در امر مصرف و سرمایه‌گذاری و موجب کاهش غیبت، اعتصاب و نیز افزایش ابتکار و سرمایه‌گذاری گردید. علاوه بر آن، افزایش استفاده از انگیزه‌های جمعی موجب همکاری بیشتر در امر تولید و در نتیجه کاهش تنگناها و بهبود مناسبات اجتماعی در میان کارگران شد. کارگران با تصمیم‌گیری در مورد نوع محصول و چگونگی تولید، از کار خود احساس رضایت، هدف و مسئولیت بیش‌تر پیدا کردند. آنان با پیروزی بردن به‌قابلیت‌های خود در درک و کنترل تولید، اغلب با یکدیگر جا عوض کرده و به‌این‌ ترتیب علاقهٔ به‌کار افزایش یافت. همهٔ این عوامل توآماً موجب افزایش بازدهی شد. چنان که در ۲۹ شرکت از ۳۵ شرکت مورد مطالعه بازدهی افزایش یافت و در ۱۴ مورد بقیه افزایش آن بیش‌تر از ۶٪ در سال بود. در جاهائی که مشارکت کارگر رشد بیش‌تر داشت، صرفنظر از درجه پیچیدگی تکنولوژی، بازدهی از رشد بیشتری برخوردار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این ترتیب نشان داده شد که تصور این که راندمان و بازدهی اقتصادی مستلزم وجود سلسله مراتب، انضباط تحمیلی و کنترل آقابالاسرانه است، تصوری بیهوده است. در حالی که استثمار در نظام سرمایه‌داری مبتنی بر اعمال این گونه روش‌هاست، تجربه شیلی نشان داد که مزایای بازدهی بیش‌تر، بدون اعمال این روش‌ها، قابل حصول است، به‌شرطی که کنترل کارگر جانشین تولید سرمایه‌داری گردد. به‌جای اعتقاد به‌این که کنترل مدیریت توسط یک افلیت، جزء لاینفک صنعتی شدن است باید متذکر شد که این نوع کنترل، شکل خاصی از کنترل در شکل خاصی از تولید است. در شیلی، بدون سرمایه‌داران و مدیران‌شان و بدون برقراری انضباط تحمیل شده، خود کارگران در بسیاری موارد بیش‌تر از حد توانائی سرمایه‌داری شیلی موفق به‌سازمان‌دهی و افزایش تولید شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه کوتاه‌مدت شیلی در زمینهٔ اعمال کنترل توسط کارگران در دوران حکومت آلنده نشان داد که کارگران قادر به‌مداخلهٔ مؤثر مؤسسات خود هستند، امّا دست‌آوردهای ناشی از کنترل کارگران، با افزایش بازدهی محدود نبوده، بلکه به‌تولید محصولات مرغوب‌تر، حذف تولیدات زائد اجناس تجملی، ارائه خدمات اجتماعی بهتر، آموزش بهتر، برقراری تعادل بین درآمد‌ها و نقش‌های اجتماعی موجود در مؤسسه، ایجاد روحیه همکاری بیش‌تر و تآمین یک زندگی خلاق و رضایت‌بخش و شرکت فعالانه‌تر آنان در امر تولید انجامید. این نتایج موفقیت‌آمیز، کارگران شرکت‌های خصوصی شیلی را برانگیخت تا برای تصرف کارخانه‌ها و کنترل تولید آن‌ها بسیج شوند. این روند آن چنان تحرکی به‌وجود آورد که تنها با مصادره تمامی طبقه سرمایه‌دار از حرکت باز می‌ایستاد. پر واضح است که این دگرگونی خطر بزرگی برای سرمایه‌‌های ایالات متحده و اروپا دولت در شیلی به‌وجود آورد. به‌همین سبب طبقه سرمایه‌دار در مواجهه با جنبش کارگران با زیر پا گذاشتن مقررات بازی پارلمانی، حکومت قانونی آلنده را واژگون ساخت. مطبوعات بورژوائی، هم در شیلی و هم در سراسر جهان تصویر کاذبی از نارضایتی کارگران و ورشکستگی اقتصادی ناشی از اعمال سیاست‌های سوسیالیستی ترسیم نمود. ولی این تبلیغات نتوانست کارگران شیلی را بفریبد زیرا آن‌ها خود به‌طور مسقتیم ثمرات کوشش‌های خود را در زمینهٔ کنترل تولید تجربه کرده بودند. سرمایه‌داری شیلی و سرمایه‌گذاران خارجی وقتی از فریب دادن کارگران شیلی عاجز ماندند باتوسل به‌زور و به‌طرزی خشونت‌بار با کمک آشکار سازمان سیاستمداران و دولت ایالات متحده در ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ حکومت قانونی آلنده را واژگون کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیکتاتوری پینوشه که به‌جای آلنده نشست ده‌ها هزار کارگر، اعضای اتحادیه‌ها و خانواده‌های آنان را به‌قتل رسید. کارخانه‌های اجتماعی شده تقدیم صاحبان خصوصی آن‌ها شد. امروز، زندان، شکنجه و مرگ در انتظار مدافعین نظام کنترل کارخانه‌ها توسط کارگران است. کلیه اتحادیه‌ها تحت کنترل دیکتاتوری نظامی در‌آمده‌اند. شبکه پلیس مخفی در کلیه صنایع و دفاتر عمده، گسترده شده است. بی‌کاری که به‌بیش از ۲۰٪ رسیده است و سطح زندگی کارگران در مقایسه با سال ۷۲ بیش از ۵۰٪ تنزل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتیجه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکست جنبش کارگران شیلی و استقرار دیکتاتوری به‌جای آن نبایست به‌عنوان نشانه عقب‌نشینی به‌سبب اشکال سنتی استثمار سرمایه‌داری تعبیر شود. بلکه برعکس تجربه شیلی در زمینهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودگردانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشانهٔ امکاناتی است که در درون طبقه کارگر و اتحادیه‌های صنفی برای رسیدن به‌یک جامعه صنعتی بی‌طبقه جدید خالی از استثمار وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتیجه نهائی این که کارگران برای به‌دست گرفتن موفقیت‌آمیز کارخانه‌های خود باید کنترل حکومت و نیروهای مسلح را نیز به‌دست آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ بابک اتحاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}{{پاورقی|۱}} نتایج تحقیقات مزبور در تز دکترای ایران. زیمبالیست تحت عنوان «مشارکت کارگر در مدیریت صنایع اجتماعی شده؛ مطالعات تجربی تجربه شیلی در زمان آلنده»، دانشگاه هاروارد، ۱۹۷۴ و در کتاب زیر چاپ زیمبالیست و اسپینوزا با ذکر جزئیات فنی بسیار تشریح شده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} Multiple regression analtsis&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} Labour intesive&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} Capital Intensive&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%88_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=26951</id>
		<title>تاریخ و نظریه‌های اقتصادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%88_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=26951"/>
		<updated>2011-11-25T21:36:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: /* پانویس‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:28-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-064.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میشل برتران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظریهٔ اقتصادی از اواخر قرن هیجدهم تا به‌امروز، هموارهٔ مسألهٔ تاریخ سرمایه‌داری، آینده و نابودی این نظام را مطرح کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رد نابودی سرمایه‌داری به‌این معنی است که این نظام را مشمول گذشت زمان [تاریخ] ندانیم. از این رو، نظریهٔ اقتصادی غیر مارکسیستی در عین حال که بیانی است در باب تاریخ، آن را نفی هم می کند. نظریهٔ اقتصادی در آن جا که محدودیت‌های سرمایه‌داری را تحلیل می‌کند، تلویحاً بیانی است دربارهٔ تاریخ. امّا با توصیف کارکرد سرمایه‌داری، در صدد طرد هر نوع چشم‌انداز تاریخی است. در نتیجه نظریهٔ اقتصادی یا به‌یک نظریهٔ ناب سرمایه‌داری تبدیل می‌شود که کارکرد ایده‌آل{{نشان|۲}} سرمایه‌داری را نشان می‌دهد.{{نشان|۳}} یا می‌کوشد که تضادهای سرمایه‌داری را به‌صورت آرمانی کوچک‌تر نشان داده و آن را عنوان اثرات طبیعی و قابل اغماض نظام سرمایه‌داری جلوه دهد. از این‌رو نظریهٔ اقتصادی غیر مارکسیستی تضادها را در چارچوب پویای سرمایه‌داری تحلیل می‌کند نه از دیدگاه تاریخی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب، می‌بینیم که اقتصاددانان کلاسیک مسألهٔ بحران را ناشی از تکامل نظام سرمایه‌داری در درازمدت می‌دانند، حال آن که اقتصاددانان اواخر قرن نوزدهم، بحران‌های اقتصادی را در چارچوب نظریهٔ دوره‌ئی تحلیل می‌کنند. به‌اعتبار این نظریه نظام‌های اقتصادی به‌طول متناوب دوره‌های تعادل و بحران را از سر می‌گذراند. اقتصاددانان کلاسیک، مسألهٔ تاریخ را با تحلیل فرآیند انباشت سرمایه به‌مثابهٔ پیشرفت تدریجی نامحدود در محیطی متناهی طرح می‌کردند. در دوره‌هائی که بحران نیست، می‌توان به‌طور موقت این موضوع را نادیده گرفت. امّا همین که بحرانی طولانی پیش بیاید و علائم رکودی درازمدت، پدیدار شود. مسألهٔ آیندهٔ سرمایه‌داری دوباره اولویّت می‌یابد. نظریه‌های ایستائی‌گرای{{نشان|۴}} سال‌های ۱۹۳۰ و نظریه‌های بی‌رشدی{{نشان|۵}} سال‌های ۱۹۷۰ گواهی است بر این موضوع. با بروز بحران، اعتبار آثار بزرگ تکامل‌گرا از بین می‌رود. اقتصاددانان دیگر گذاشته را مطرح نمی‌کنند. بلکه به‌آینده اهمیت می‌دهند. امّا آن‌ها مسألهٔ آینده را چگونه مطرح می‌کنند؟ اقتصاددانان معاصر تکامل را به‌صورت توصیفی مطرح می‌کند. امّا شکی نیست که آن‌ها برای تحلیل، فنون ظریف‌تر و اطلاعات اساسی‌تری در اختیار دارند. آن‌ها معتقدند که نظام اقتصادی تحت تأثیر شرایط تعیین‌کننده‌ئی چون تکنولوژی، انباشت، سرمایه‌گذاری، مداخلهٔ دولت و غیره، تکامل می‌یابد. [در تحلیل تکامل]،‌ این شرایط را نمی‌توان بدون توجه به‌گذشته بیان کرد. چرا که در غیر این صورت به‌مثابهٔ عوامل مستقل در نظر گرفته می‌شود نه عناصر یک نظام که منطق خاص خود را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو، قانون تکامل را فقط بعد از تجارب حاصله و به‌طریق تجربی می‌توان تعیین کرد. به‌همین دلیل، پیش‌بینی خصلتی اتفاقی دارد. آینده بسیار مبهم است و به‌اراده و آگاهی انسان بستگی دارد. درست که ماکس وبر ناهماهنگی منطقی آن تجسم تاریخی را نشان می‌دهد که در آن آیندهٔ محتمل‌الوقوع، لزوماً گذشتهٔ خاصی را منعکس می‌کند. امّا اگر تاریخ بخواهد ارتباطات تجربی را از نو بشناسد، این تجسم تاریخی ضروری است. پیش‌بینی در صورتی ممکن است که بتوانیم در کار تحلیل منشاء تغییرات هر نظام را در ساخت‌های آن و در منطق کارکرد آن به‌دست دهیم. از این رو، نظریهٔ اقتصادی ناب نمی‌تواند تغییرات سرمایه‌داری را تببین کند. تحلیل تاریخ و توضیفی هم تغییرات را بازگو می‌کند. امّا آن را با کارکرد نظام تببین نمی‌کند. به‌عبارت دیگر می‌توان گفت که از طرفی منظقی بی‌تاریخ وجود دارد، و از طرف دیگر تاریخی بی‌منطق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصالت نظریهٔ مارکسیستی در این است که سنتزی میان نظریهٔ سرمایه‌داری (قوانین سرمایه‌داری، ساخت‌های آن و چگونگی کارکردش) و تاریخ سرمایه‌داری و تحولات آن ایجاد می‌کند. در نظریهٔ‌ مارکسیستی منطق کارکرد سرمایه‌داری در عین حال منطق تغییرات سرمایه‌داری هم هست. و ساخت‌های اقتصادی به‌مثابهٔ فرآیند تغییرات تعریف شده است نه به‌عنوان عناصری ثابت. بالاخره، ویژگی نظریهٔ مارکسیستی آن است که نظریهٔ شکل‌بندی‌های اجتماعی و قوانین تغییرات این شکل‌بندی را ارائه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مارکسیسم، نظریهٔ شکل‌بندی‌های اجتماعی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس نظریهٔ اقتصادی را در چارچوب کلی‌تر شکل‌بندی‌های اجتماعی طرح کرد. کتاب سرمایه نظریه‌ئی است در بابا شکل‌بندی اجتماعی سرمایه‌داری. مثلاً آنجا که مارکس در کتاب سرمایه اثرات اجتماعی سرمایه‌داری را نشان می‌دهد (یعنی تأثیر روی شیوهٔ زندگی، مصرف، شرایط زندگی خانواده‌های کارگران) او نه فقط کار اقتصاددان بلکه کار جامعه‌شناس را هم می‌کند. یا آنجا که قوانین انگلیس را نتیجه و شرط استثمار سرمایه‌داری می‌دادند، از حوزهٔ اقتصاد بیرون رفته و به‌تحلیل نهادی می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس قصد داشت که شکل‌بندی‌های اجتماعی دیگر را هم مطالعه کند. امّا نتوانست آن‌ها را به‌اندازهٔ سرمایه‌داری مطالعه کند. در عوض متن‌هائی از او در دست است که راه مطالعهٔ شکل‌بندی‌های اجتماعی ماقبل سرمایه‌داری را نشان می‌دهد. به‌این ترتیب می‌توان انتقال از شیوهٔ تولید فئودالی به‌سرمایه‌داری را مطالعه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالعات ب - ویلار نشان می‌دههد که در کشورهای متفاوت گذار کیفی از جامعهٔ فئودالی به‌جامعهٔ سرمایه‌داری به‌صورتی کُند و نابرابر انجام شده است. این گذار مجموعه‌ئی است از فرآیندهای پیچیده. مثلاً در انگلستان و کاستیل صنایع پشم‌بافی مراتع را توسعه داده و روستاها را خالی از سکنه می کند. چنین چیزی ویژهٔ سرمایه‌داری است (تولید برای تجارت‌های بزرگ، مهاجرت روستائیان به‌سوی شهرها، پرولتاریزه کردن دهقانان). از سوی دیگر، با تجارتِ بزرگ محصولات گرمسیری، برده‌ها و فلزات قیمتی، «دورهٔ جدیدی برای سرمایهٔ تجاری آغاز می‌شود. دوره‌ئی که بارورتر از دوران جمهوری‌های مدیترانه‌ئی قرون وسطی است. زیر این دفعه یک بازار جهانی به‌وجود آمد؛ بازاری که گسترش آن همهٔ نظام‌های تولیدی اروپائی را در بر می‌گرفت و دولت‌های بزرگ (نه حکومت‌های کوچک) می‌رفتند تا برای مستحکم کردن خود از آن بهره بگیرند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند که می‌پذیریم اساس زندگی اجتماعی همانا در شیوهٔ تولید زندگی مادی است، امّا یک رژیم اجتماعی قابل تقلیل به‌بنیان اقتصادی خود نیست. نه فقط مناسبات اجتماعی بلکه نظام‌های حقوقی، نهادها و شیوه‌های فکری بر این بنیان [اقتصاد] بنا می‌شود. این مناسبات، نظام‌ها و شیوه‌ها از زمان معینی با اقتصاد در تضاد قرار می‌گیرند. مارکس می‌گوید در این زمان دورهٔ انقلاب اجتماعی آغاز می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب، بنیان اقتصادی در تحلیل نهائی تعیین‌کننده است و تغییر هر جامعه بی‌زیر و رو شدن ساخت اقتصادی مفهمومی ندارد در عین حال گذار از هر شکل‌بندی اجتماعی به‌شکل‌بندی اجتماعی دیگر صرفاً از طریق کارکرد نظام اقتصادی تببین نمی‌شود چرا که این برداشتی است تنزل‌دهنده و مکانیستی از تغییرات اجتماعی. مارکسیسم گذار از هر شکل‌بندی اجتماعی به‌شکل‌بندی اجتماعی برتر را در چارچوب نظریه شکل‌بندی اجتماعی تحلیل می‌کند. بنابراین، شکل‌بندی اجتماعی عبارت است از مجموعهٔ ساخت‌هائی که در آن از یک طرف اثرات ساخت اقتصادی در تحول، منعکس می‌شود، امّا از طرف دیگر این ساخت‌ها با توجه به‌بنیان اقتصادی استقلال داشته و در نتیجه کارکرد خاصی دارد. برای آن که شکل‌بندی اجتماعی و تغییرات آن را تحلیل کنیم، باید بتوانیم کنش‌های متقابل مختلفی را که در آن شکل‌بندی به‌وجود می‌آید معلوم کنیم. اگر شکل‌بندی اجتماعی را به‌مانند جامعیتی Totalite که اجزاء مختلفش از طریق روابط معین با هم مرتبط است، تحلیل نکنیم، قابل درک نخواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفهوم شکل‌بندی  اقتصادی و اجتماعی بیان کنندهٔ ایناست که جامعهٔ را می‌توان چون مجموعه‌ئی از نظام‌ها  تحلیل کرد که دارای وحدت است. از راه تشخیص ساخت شکل‌بندی‌های اجتماعی و نیز از راه تشخیص وحدت این ساخت‌هاست که می‌توانیم بگوئیم جوامع متفاوت شکل‌بندی اجتماعی واحدی دارند. مثلاً هم‌اکنون چنین مطلبی را می‌توان در مورد دولت‌های اروپای غری و امریکای شمالی اظهار داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعریف هر شکل‌بندی اجتماعی در درجهٔ اول عبارت است از مشخص کردن شیوه‌های تولیدی گوناگونی که در آن شکل‌بندی اجتماعی وجود دارد و تشخیص آن شیوهٔ تولیدی که مسلط است. در واقع، اگر بپذیریم که سرمایه‌داری بر روی ویرانه‌های شیوه‌های تولیدی متفاوت توسعه می‌یابد، پس همهٔ کشورهای سرمایه‌داری مشخصات واحدی ندارند. سرمایه‌داری در ساحل عاج با سرمایه‌داری در فرانسه فرق می‌کند. و نیز سوسیالیسم کوبا بر همان پایه که سوسیالیسم روسیه بنا شده، ایجاد نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این ترتیب، مفهوم شکل‌بندی اجتماعی، نظام‌های اجتماعی متفاوت و وحدت آنان را در لحظاتی معین از توسعه‌شان مشخص می‌کند. پس، ساخت اجتماعی تغییرناپذیر نبوده بلکه فرآیندی را تشکیل می‌دهد. به‌تدریج که یک شیوهٔ تولیدی تسلط خود را بر شیوه‌های تولیدی دیگر گسترش می‌دهد یا حتی آن‌ها را کاملاق از بین می‌برد، شکل‌بندی‌هائی که در ابتدا شبیه یکدیگر نبود، بیش از پیش به‌هم شبیه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور شیوه‌های تولیدی متعدد در هر شکل‌بندی اجتماعی به‌آن صورتی خاص می‌دهد. شیوهٔ تولیدی مسلط، دیگر شیوه‌های تولیدی را در وضعیتی قرار می‌دهد که با حداقل شرایط فقط به‌حیات خود ادامه می‌دهند. این عبارت را نباید همان‌طور که در اغلب نوشته‌های اقتصادی می‌توان دید، قضاوت ارزشی تلویحی تلقی کرد. یعنی آن طرز تلقی که ساخت‌های قدیمی به‌دلیل محافظه‌کاری نمی‌توانستند خود را با شرایط جدید منطبق کنند یا این که «می‌توانستند در مقابل تغییرات مقاومت کنند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنی عبارت ادامهٔ حیات این است که :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف. شیوهٔ جدید تولید، کارکرد شیوه‌های قدیم تولید را عمیقاً تغییر داده و آن را مطیع قوانین خود کرده است. (به‌این ترتیب واحدهای کوچک بهره‌برداری کشاورزی در جوامع سرمایه‌داری پیش رفته امروزی هنوز وجود دارند)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب. شیوهٔ جدید تولید، در عین حال شیوه‌های دیگر را هنوز از بین نبرده است. بنابراین مفهوم ادامهٔ حیات بازگوی ناتوانی ساخت‌های قدیمی برای تغییر خود نیست (این ساخت‌ها می‌توانست در جهت کاملاً متفاوتی تکامل یابد). این مفهموم بیان‌کنندهٔ اثر تخریب کننده امّا نه صددرصد کامل شیوهٔ جدید تولید بر شیوه‌های قدیم تولید است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعریف هر شکل‌بندی اجتماعی مستلزم مشخص کردن نظام‌های متفاوت آن (سیاسی، حقوقی، آموزشی، اطلاعاتی، تجسمی{{نشان|۶}} و غیره) و تحلیل پیوندهای میان این نظام‌ها و نیز تحلیل نقش هر نظام در تولید و بازتولید نظام‌های دیگر است. ما معتقدیم که ساخت اقتصادی در تحلیل نهائی تعیین کننده است. مفهموم این حرف چیست؟ مفهومش این است که میان طبیعت و انسان دوگانگی وجود ندارد، یعنی شرایط طبیعی هرگز به‌طور کامل خارج از جامعه نیست. هدف این نیست که شرایط طبیعی را نفی کنیم یا وابستگی انسان را به‌محیط زیستش رد کنیم. منظور دقیقاً این است که وابستگی انسان به‌محیطش، نسبی است و بستگی دارد به‌سازمان‌یابی زندگی اجتماعی و به‌وسایلی که انسان برای تصاحب و تغییر منابع طبیعی در اختیار دارد، طبیعتی که انسان در کار مبادله با آن است، طبیعتی است اجتماعی شده، یعنی از قبل به‌دلیل وجود انسان‌ها تغییر یافته، حتی اگر این تغییرات در طبیعت به‌طور غیر ارادی صورت گرفته باشد. اجتماعی بودن طبیعت، در ابتدائی‌ترین جوامع که مردمش از راه شکار و جمع‌آوری خوراک زندگی می‌کنند صادق است، تا چه رسد به‌جوامعی که از نظر فنی غنی‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتیجتاً در تولید وسایل زندگی مادی یا وسایل صرفاً فنی، فرآیندی که فقط طبیعی باشد وجود ندارد، هر نوع تولیدی شبکه‌ئی است از مناسبات میان انسان‌ها. یعنی هر تولیدی مستلزم سازمان‌دهی فعالیت‌ها و تقسیم وظایف است. امّا این روابط قابل مشاهده، متکی بر مناسبات بنیادی‌تری است که محل آدم‌ها و حقوق و وظایف آن‌ها را نسبت به‌یکدیگر تعیین و ترتیباتی را که بر حسب آن تقسیم وظایف و غیره صورت می‌گیرد، معلوم می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عادت کرده‌ایم ساخت اقتصادی هر جامعه را به‌صورت بخشی از زندگی اجتماعی ببینیم. زیرا که در جامعهٔ ما نوعی افتراق قابل رویت و تجربی میان فعالیت‌های اقتصادی وجود دارد؛ به‌عبارت دیگر جدائی میان کار و تفریح، و میان محل سکونت و محل کار، به‌راحتی قابل درک است. امّا هیچ چیز به‌ما امکان نمی‌دهد که این تصویر را به‌جوامع دیگر نیز تعمیم دهیم. وانگهی این تصویر گمراه کننده است. تولید کنونی [یعنی تولید به‌شیوهٔ سرمایه‌داری] کار را مقدس می‌دارد.{{نشان|۷}} و مناسباتی را که در جریان کار میان انسان‌ها برقرار می‌شود پنهان کرده و آن را نه به‌صورت مناسبات انسان با انسان بلکه به‌صورت مناسبات انسان با اشیاء نمودار می‌سازد. بنابراین معنی این گفته که ساخت اقتصادی در تحلیل نهائی تعیین کننده است، جدائی امر اقتصادی از امر سیاسی یا ایدئولوژیکی نیست. بلکه منظور یادآوری این نکته است که انسان‌ها در جریان تولید، زندگی مادی‌شان را نیز می‌آفرینند. انسان برای تولید زندگی مادی‌اش، در مناسبات اجتماعی پیچیده، وظایف متقابل، روابط خویشاوندی، روابط حاکم و محکوم وارد شده است. کلید این روابط را مناسبات تولیدی (به‌معنی صحیح آن) به‌ما داده است. وقتی که می‌گوئیم انسان خود را تولید می‌کند، منظورمان این نیست که این امر حاصل ارادهٔ فردی است، بلکه حاصل عمل اجتماعی انسان است یعنی چیزی که شاید در اکثر جوامع کاملاً ناآگاهانه و مستقل از ارادهٔ افراد صورت گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال که این موضوع روشن شد، می‌توان گفت که انسان همان است که می‌کند [یعنی مثلاً عمل او مبیین او است]{{نشان|۸}} وجود انسان یعنی ایدئولوژی، اخلاق، ایمان و عقاید سیاسی او ناشی از زایشی خود انگیخته نیست. بلکه منتج رابطه‌ئی است که میان نظام‌های تجسمی مبادلات واقعی و مناسباتی که افراد هر جامعه در آن وارد شده‌اند، وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهیت این رابطه چیست؟ یقیناً این رابطه انعکاسی تصویری در آئینه‌ئی که به‌آن وجدان می‌گوئیم نیست. اگر ارتباطی بنیادی میان نظام‌های تجسمی و عمل اجتماعی وجود داشته باشد، این ارتباط نه مستقیم است نه آنی. برای آن که این ارتباط را درک کنیم باید از واسطه‌های متعددی کمک بگیریم. مثلاً باید نظام‌های فکری را تشخیص دهیم امّا نه به‌آن معنی که ایده‌های شناخته شده را جمع‌آوری کنیم. (منظور من در این جا اشاره به‌منطق ضمنی نوعی خاص از طرز تفکر است). سپس باید کارکرد و حتی تضادهای این ایده‌ها را تحلیل کنیم، بعد از این است که می‌توان یک نظریهٔ عمومی راجع به‌اثرات خاص این ایده‌ها در شکل‌بندی اجتماعی مشخصی، ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موریس گودولیه، در مطالعه‌ئی در باب اقوام پیگمه مبوتی Pygmees Mbuti به‌تمایز ساخت اقتصادی از ساخت‌های دیگر اشاره می‌کند. این اشاره را در این ایدهٔ محدودیت‌ می‌یابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقوام یاد شده در جنگل‌های استوائی کنگو به‌سر می‌برند و از راه شکار و جمع‌آوری خوراک زندگی می‌کنند. تقسیم کار میان افراد به‌حسب سن و جنس است. رئیسی وجود ندارد و قدرت به‌حسب شرایط میان نسل‌ها و جنس‌ها تقسیم شده است. جنگل سخت مورد احترام و پرستش افراد است و آداب خاص برای آن انجام می‌دهند. شرایط تولید محدودیت‌های درونی شیوهٔ تولید را تعیین می‌کند. یعنی «محدودیت‌هائی که شرایط بازتولید این شیوهٔ تولید» و «حدود امکانات این بازتولید را بازگو می‌کند». این محدودیت‌ها عبارتست از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. پراکندگی گروه‌های شکارچی و محدودیت‌ تعداد افراد هر گروه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. همکاری و تعاون میان افراد در روند تولید به‌حسب سن و جنس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. تحرک اجتماعی گروه‌ها که تغییر دائمی تعداد افراد هر گروه و تغییر ترکیب اجتماعی آن‌ها را به‌دنبال دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محدودیت‌ها نظامی را تشکیل می‌دهد، یعنی اثراتی بر یکدیگر داشته و ساخت عمومی جامعهٔ مبوتی Mbuti و شرایط اجتماعی بازتولید این جامعه را تعیین می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو، اصطلاحات مربوط به‌خویشاوندی، قبل از هر چیز بر تفاوت نسل‌ها و جنس‌ها تأکید دارد، یعنی همان چیزی که شکل همکاری و تعاون را در روند تولید مجدداً ایجاد می‌‌کند (محدودیت شماره ۲). امّا و بالاخص «رجحان ازدواج با گروه‌هائی که مادر یا مادرپدر از آنان برخاسته‌اند، هنجارهای مثبت و منفی در رابطه با محدودیت‌ سوم هستند، زیر این هنجارها مانع از «بسته شدن» گروه‌ها و شکل گرفتن آن‌ها به‌صورت واحدهای بسته و نیز مانع مبادله زنان به‌طریقی منظم و هدایت شده می‌شود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند که می‌پذیریم، اساس زندگی اجتماعی در شیوهٔ  تولید است، لکن هر شکل‌بندی اجتماعی قابل تقلیل به‌بنیان اقتصادی خود نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذار از هر شکل‌بندی اجتماعی به‌شکل‌بندی دیگر، به‌خودی خود صورت نمی‌گیرد این گذار نتیجهٔ یک انقلاب اجتماعی است که معنای آن زیر و رو شدن نظام‌های فکری چون ساخت‌های سیاسی و حقوقی است. برای تحلیل شکل‌بندی اجتماعی و تغییرات آن، باید بتوانیم همبستگی‌های متقابل متفاوت موجود در آن را مشخص کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. قوانین تحولات تاریخی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مشخصهٔ نظریهٔ مارکسیستی، این است که بنابه‌اصول آن، قوانین عام در مورد تحولات تاریخی و جهانی وجود ندارد. بلکه آنچه هست، قوانین خاص تغییرات هر شکل‌بندی اجتماعی است. درست است که شکل‌بندی‌های اجتماعی متفاوت می‌توانند مبانی مشترک داشته باشند، مثلاً تقسیم جامعه به‌طبقات و مبارزهٔ طبقات هم در ساخت‌های فئودالی وجود دارد و هم در ساخت‌های سرمایه‌داری، امّا این قوانین مشترک را نمی‌توان یافت مگر از راه تحلیل مقایسه‌ئی که شناخت ساخت‌های هر یک از شکل‌بندی‌ها را از قبل ممکن می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[بدین ترتیب است که متوجه می‌شویم] در شکل‌بندی‌های ابتدائی (جوامع بی‌طبقه) تحولات تاریخی اغلب تدریجی و کُند بوده است؛ و مبارزهٔ طبقات [یعنی] «موتور تاریخ» در شکل‌بندی‌هائی که به‌آن‌ها شکل‌بندی‌های ثانوی [جوامع طبقاتی] می‌گویند، ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قانون عام در مورد تحولات تاریخی وجود ندارد، چرا که تاریخ از آغاز جهانی نبوده بلکه جهانی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تمام قسمت اول ایدئولوژی آلمانی این ایده را بیان و روشن می‌کند. مارکس و انگلس نشان می‌دهند که نمی‌توان از یک تاریخ انسانی صحبت کرد مگر از آن زمان که توسعهٔ اجتماعی «انسان‌هائی از نظر تجربی جهانی» می‌آفریند... یعنی از زمانی که انسان‌ها مجبورند «در سطح تاریخ جهانی» زندگی کنند نه [در سطح] «تاریخ محلّی» پس تاریخ جهانی از آغاز وجود نداشته ؛ این تاریخ را به‌طور حقیقی صنایع بزرگ نوین (ایدئولوژی آلمانی ص ۱۸۹۰» و هم‌زمان با آن بازار جهانی «ایجاد کرده است». یعنی آن «روابط جهانی» که ظهورش برمبنای صنایع بزرگ، اضمحلال همهٔ مناسبات قدیمی طبیعی را به‌دنبال داشته است.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو، به‌آن سبب که مبادلات میان قدیم‌ترین شکل‌بندی‌ها با همسایگان‌شان محدود بوده است، مطالعهٔ این جوامع باید به‌وسیلهٔ تواریخ متعدّد هر جامعه صورت گیرد. در عین حال تدوین قانونی واحد در مورد توسعهٔ شکل‌بندی‌ها، به‌رغم قابل مقایسه بودن ساخت‌های آنان، بسیار دشوار است. به‌نظر می‌رسد که واقعهٔ تصادفی، شرایط زیستی{{نشان|۹}} خاص، برخوردی غیرمنتظره با فرهنگی دیگر یا بافنونی متفاوت، می‌تواندنقشی تعیین کننده در چگونگی توسعهٔ هر شکل‌بندی اجتماعی ایفا کند. چنین به‌نظر می‌رسد که همه چیز چنان می‌گذرد که گوئی بنا به‌گفتهٔ لوی اشتروس{{نشان|۱۰}} جوامع «فرصت‌های تاریخی» مشابه‌ئی ندارند. آیا باید نتیجه گرفت که نابرابریِ توسعهٔ شکل‌بندی‌های اجتماعی در «قانون توسعهٔ تاریخی طبیعی و کنترل نشده، و محدود که نقطهٔ عزیمت آن محلی‌ست، می‌گنجد». این مسألهٔ پیچیده‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حداقل آن چه را که می‌توان نشان داد این است که رابطهٔ جوامع قدیمی با محیط اطرافش از ساخت‌های آن تبعیت می‌کند و این رباطه یک محدودیت‌ «درونی» برای توسعهٔ این جوامع است. در واقع، شرایط صرفاً خارجی وجود ندارد، بلکه جوامع متناسب با ساخت‌های خود، تأثیر شرایط خارجی را کنترل کرده یا کنترل نمی‌کنند، و در این مورد است که می‌توان از یک قانون توسعهٔ تاریخی سخن گفت.{{نشان|۱۱}} پیشرفت فنی به‌منزلهٔ فرآیندی به‌هم فزاینده{{نشان|۱۲}} که قادر به‌حفظ دستآوردهای گذشته و نوآوری‌هاست، فقط در بعضی از جوامع پدیدار می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از میان رفتن یا حفظ نیروهای مولد موجود و خصوصاً اختراعات، فقط بستگی به‌گسترش دامنهٔ مبادلات در جامعه دارد. تا زمانی که روابط تجاری جامعهٔ محلی از حد مبادله با جوامع نزدیک فراتر نرفته باشد جامعهٔ محلی باید به‌تنهائی برای خود ابزاری را اختراع کند و کافی است تا حوادثی تصادفی مثل حملهٔ بربرها، یا حتی جنگ‌های عادی پیش آید تا کشوری که نیروهای مولد دارد و نیازهای آن گسترده است، مجبور شود از صفر شروع کند. در ابتدای تاریخ هر روز اختراع تازه‌ئی را می‌بایست به‌وجود آورد... دوام نیروهای مولّد موجود از زمانی تضمین می‌شود که تجارت به‌تجارتی جهانی تبدیل شود که اساس آن صنایع بزرگ است، و ملت‌ها برای رقابت به‌مبارزه کشیده شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا همان‌طور که لوی اشتروس می گوید، تاریخ به‌هم فزاینده، امتیاز تمدنی خاص یا لحظه‌ئی معین از تاریخ نبوده و فقط گاه گاهی این چنین می‌شود. مثال او، آمریکا در هزارهٔ دوم قبل از میلاد است که این مثال به‌خوبی صحبت فرضیهٔ قبلی را بیان می‌کند [یعنی این فرضیه که تاریخ از زمان خاصی به‌بعد به‌هم فزاینده می‌شود]، زیر شرایط به‌وجود آمدن تاریخ جهانی و مبادلات جهانی در آن زمان وجود نداشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قانون عام تاریخی وجود ندارد؛ یعنی نمی‌توان تکامل اجتماعی را متحد‌الشکل نشان داد. آهنگ تحولات، ادامهٔ آن و خصلت به‌هم فزایندهٔ آن، در هر شکل‌بندی اجتماعی در مقایسه با شکل‌بندی اجتماعی دیگر، بسیار متغیر است. گذشته از این، نمی‌توان از طریق قوانین واحد جوامعی را تحلیل کرد که در یک جهت تکامل می‌یابند، امّا از شیوه‌های تولیدی متفاوتی بیرون آمده‌اند. وضع کشورهای مستعمراتی قدیمی که هم‌اکنون تولید سرمایه‌داری در آنان توسعه می‌یابد، با وضع کشورهای اروپائی در قرن نوزدهم قابل مقایسه نیست. و نیز باید گفت که استعمار قسمت‌هائی از ساخت‌های خدیمی را از بین برده امّا آن را کاملاً از بین نبرده است. آنچه که از این شیوه‌های تولیدی به‌جا مانده آن بنیان مادی را تشکیل می دهد که شیوهٔ تولید سرمایه‌داری بر آن بنا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخت‌های قدیمی تولید می‌تواند در تضاد با شیوهٔ تولید سرمایه‌داری قرار گیرد، خصوصاً که سرمایه‌داری در این کشورها به‌خواست دولت و از طریق آن به‌کار گرفته شده، حاصل تکامل قبلی این جوامع نیست. نه فقط قاونین تحولات بلکه نق انسان در تحولات نیز یکسان نیست. مبارزهٔ طبقاتی فقط جوامع طبقاتی وجود دارد. این موضوع، خود تحدیدی است برای طرح مبارزهٔ طبقاتی به‌عنوان موتور تاریخ. جاودان نمودن مبارزهٔ طبقاتی برای تبیین پویائی تکامل اجتماعی، ناشی از دگماتیسم است. گذشته از این، مبارزات طبقاتی همیشه خصلت مشابهی ندارد: «در دوره‌های ماقبل سرمایه‌داری، هنوز طبقه‌ئی وجود ندارد که توانائی آن را داشته باشد که خود را عامل تاریخی یک تحول اجتماعی بنیادی کند. به‌همین جهت از میان رفتن شکل قدیمی تولید و به‌وجود آمدن شکل جدید، فرآیندی بسیار کُند، پیچیده و دردناک است. این فرآیند در بیش‌تر موارد قادر نیست خود را تا به‌آخر برساند و ناتمام باقی بماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب همهٔ جوامع تاریخی مشابه ندارند. می‌توان تمایزی را که لوی اشتروس میان تاریخ به‌هم فزاینده و تاریخ ایستا{{نشان|۱۳}} قائل می‌شود، دوباره مطرح کرد (شاید تمایزهای دیگری نیز امکان‌پذیر شد). معهذا وقتی لوی اشتروس می گوید تحلیلِ توسعهٔ هر جامعه به‌حسب این که از چه نظرگاهی به‌آن بپردازیم، متفاوت خواهد بود و جامعه‌ئی که از نظر مناسبات تکنولوژیکی ابتدائی است، می‌تواند از نظر سازمان خانوادگی یا از نظر نظام فلسفی - مذهبی بسیار پیشرفته باشد، چرا که می تواند تنش‌های داخلی خود را حل کند، جای تردید است. اگر این نمودها را به‌طور مجزا در نظر گیریم، شاید چنین ساختی در جامعهٔ ابتدائی بسیار پیشرفته‌تر از این ساخت در جامعهٔ پیشرفته باشد. امّا نباید فراموش کرد که جامعه کلی را تشکیل می‌دهد و در نتیجه به‌حساب آوردن نظام خویشاوندی و یا نظام‌های تجسمی چون اجزاء کاملاً مستقل دشوار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضرورت فرآیندهای تاریخی به‌سبب تنوع قوانین تحولات تاریخی، به‌معنی جبری بودن آن‌ها نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توسعهٔ سرمایه‌داری در اروپا در قرن نوزدهم الزاماً ناشی از ساخت دول اروپائی و مبادلات آن‌ها بوده است. همچنین توسعهٔ سوسیالیسم از طریق ساخت‌هائی که سرمایه‌داری ایجاد کرده (مانند اجتماعی کردن تولیدو ضرورت تنظیم اقتصادی همه چیز) امکان‌پذیر شد. امّا معنی این حرف آننیست که هر جامعه‌ئی باید از شیوهٔ تولید سرمایه‌داری گذر کند. یا این که سوسیالیسم باید در جوامعی استقرار یابد که سرمایه‌داری در آن پیشرفته‌تر است. سرمایه‌داری به‌محض آن که موجودیت می‌یابد به‌سمت جهانی شدن رفته در حین عمل شیوه‌های تولیدی دیگر را نه فقط در درون یک جامعه بلکه در همهٔ‌ جوامع تغییر می‌دهد و این به‌سبب بنیان‌های سرمایه‌داری یعنی مبادلات گسترده و صنایع بزرگ است. به‌محض آن که سوسیالیسم در جائی به‌وجود آید، برای کشورهای دیگر به‌شرط آن که آمادگی آن را داشته باشند، امکان هست که به‌شیوهٔ توسعهٔ سوسیالیستی برسند. بی‌آن که الزاماً از سرمایه‌داری گذر کنند، به‌ویژه که این کشورها ناگزیر نیستند که در مبادلات خود فقط وابسته به‌کشورهای سرمایه‌داری باشند.&lt;br /&gt;
سوسیالیسم پایان تاریخ نیست، امّا قوانین تحولات شیوهٔ تولید سوسیالیستی با قوانین تحولات شکل‌بندی‌های «ثانوی» متفاوت است. شاید لازم باشد از شکل‌بندی‌های ثالث سخن بگوئیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین مشکل در تحلیل سوسیالیسم، مربوط است به‌تمایز میان ساخت‌های این شکل‌بندی و خصوصیات ویژهٔ دولت در نظام سوسیالیستی: یعنی شناخت شرایط تاریخی خاصی که انقلاب در آن به‌وقوع می‌پیوندد، یا به‌عبارتی شرایط خاص هر کشور و بنیان‌های اقتصادی تحول آن. در تحول کشوری که سوسیالیستی می‌شود این که زیربنای آن صنعتی بوده یا روستائی، در گذشته مستعمره بوده یا مستقل و بالاخره این که برای مدتی طولانی درگیر جنگ بوده و اقتصاد ناشی از آن را تحمل کرده باشد، بی‌تأثیر نیست. امّا هیچ قاعده‌ئی امکان نمی‌دهد که از قبل چنین تمایزاتی را قائل شویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مشکل، توافق دربارهٔ تعریف سوسیالیسم است. برای احتراز از سوء تعبیرهائی که از این واژه شده است، می‌توان از معیاری که مارکس پیشنهاد کرده، یعنی مالکیت جمعی وسایل تولید، استفاده کرد. امّا این معیار خود برخی از اَشکالی را که کاملاً با سوسیالیسم منطبق نیست در بر می‌گیرد: مالکیت جمعی نه فقط می‌تواند درجات متفاوتی داشته باشد بلکه اَشکال آن نیز متفاوت است. مثلاً گاهی از به‌هم آمیختن یک بخش تعاونی با یک بخش دولتی شده حاصل می‌شود. برخی کشورها یا بعضی از برنامه‌های سوسیالیستی به‌بخش خصوصی هم امکان فعالیت می‌دهند.{{نشان|۱۴}} با اطمینان می‌توان گفت که سوسیالیسم به‌عنوان یک شیوهٔ تولید یکباره برقرار نمی‌شود، بلکه طی مراحل متوالی ساخته می‌وشد. امّا تنوع موقیعت‌ها، بیان خصوصیات مشترک برای سوسیالیسم را متشکل‌تر می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از ایده‌های اصلی مارکس این است که محدودیت‌های تاریخی شیوهٔ تولید سرمایه‌داری و به‌طور کلی شیوه‌های تولیدی در جوامع طبقاتی، به‌علت تضاد اصل میان مناسبات تولید و توسعهٔ نیروهای مولّد است. اساس انقلاب بورژوائی در عدم انطباق ساخت‌های فئودالی بر توسعهٔ سرمایه‌داری است. و نیز در سرمایه‌داری فرسوده توسعهٔ نیروهای مولد بیش از پیش با مناسبات تولید در تضاد قرار می‌گیرد. در هر جامعهٔ طبقاتی ابتدا مناسبات تولید توسعهٔ نیروهای مولد را امکان می‌دهد، سپس از زمان خاصی، این مناسبات با توسعهٔ نیروهای مولد در تضاد قرار می‌گیرد و از این به‌بعد در حالی که این تضاد را همچنان تولید می‌کند، فقط به‌حیات خود ادامه می دهد تا زمانی که طبقهٔ حاکم به‌وسیلهٔ طبقه‌ئی که سابقاً استثمار می‌شد، برکنار شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این طرح اجمالی در مورد جوامع طبقاتی است، نه جوامعی که بدون طبقه است. از این در شکل‌بندی‌های ماقبل سرمایه‌داری تغییر مناسبات تولیدی می‌تواند تدرییجی و به‌صورتی آشتی ناپذیر انجام شده یا در گذار از اجتماعات اولیه به‌شیوهٔ تولید آسیائی نمایان شود. در این جوامع، توسعهٔ نیروهای مولّد الزاماً تعیین کننده نبوده است. توسعهٔ بسیاری از جوامع به‌صورت جوامع اروپائی نبوده است، این واقعیت ناشی از آن نیست که این جوامع قادر به‌افزایش مازاد کار نبوده‌اند، بلکه مازاد تولید شده به‌مصارف دیگری غیر از توسعهٔ نیروهای مولّد می‌رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بارهٔ شیوهٔ تولید سوسیالیستی چه باید گفت؟ از یک طرف مالکیت اجتماعی وسائل اصلی تولید باید تضادهای آشتی‌ناپذیر طبقات را از بین ببرد؛ اگر مالکینی نباشند که بتوانند وسائل اصلی تولید را با نیروی کار معاوضه کنند، دیگر طبقه استثمار شده وجود ندارد، بلکه تولیدکنندگانی خواهند بود که به‌طور جمعی با هم شریک شده و مالک وسائل تولیدند. امّا درجهٔ توسعهٔ نیروهای مولّد، هرگونه مقایسه بین جوامع سوسیالیسم با جوامع بی‌طبقهٔ ما قبل سرمایه‌داری را منع می‌کند. به‌علاوه سوسیالیسم فعلی برخی از خصوصیات ویژهٔ سرمایه‌داری را به‌ارث می‌برد؛ بدین ترتیب که از یک طرف توسعهٔ نیروهای مولد خصلتی جمعی یافته؛ از طرف دیگر تاریخ جهانی شده است. امروزه دیگر نمی‌توان تصور کرد که جوامع مختلف مانند جوامع ماقبل سرمایه‌داری در انزوا و بدون ارتباط با یکدیگر به‌سر برند. بنابراین مطمئن هستم که سوسیالیسم با قوانینی متفاوت با آنچه که برای شیوه‌های تولید درگیر بیان شده است، تحول می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا شیوهٔ تولید سوسیالیستی نیز محدودیت‌های تاریخی دارد؟ از آن جا که مناسبات تولیدی در شیوهٔ تولید سوسیالیستی آشتی‌پذیر است، مانعی برای توسعهٔ نیروهای مولد از طریق یک ساخت طبقاتی محسوب نمی‌شود و در نتیجه، این شیوهٔ تولید محدودیت‌ تاریخی ندارد. امّا سوسیالیسم پایان تاریخ نیست. این را مارکس در نوشته ۱۸۴۴ متذکر شده است. مارکس سوسیالیسم را نه فقط پایان تاریخ نمی‌داند بلکه حتی در «نقدی بر برنامهٔ گوتاورافورت»، دو مرحلهٔ توسعهٔ سوسیالیستی را مشخص می‌کند. وقتی که مارکس می‌نویسد کمونیسم پایان تاریخ نیست بلکه پایان دورهٔ ماقبل تاریخ است چه می‌خواهد بگوید؟ جز این که قوانین تحولات تاریخی بر حسب جوامع گوناگون متفاوت است؟ آثار متعددی دربارهٔ کشورهای سوسیالیستی نوشته شده، امّا موضوع اغلب آن‌ها شکل‌بندی سوسیالیستی نیست، برخی از آن‌ها مطالعه‌ئی است در باب اقتصاد این یا آن کشور امّا [هیچ یک از این آثار] ابزاری برای تشخیص خصوصیات عمومی این شیوهٔ تولید از شرایط خاص هر کشور به‌دست نمی‌دهد. از این رو نمی‌توان فهمید که آیا مشکلاتی که سوسیالیسم در این کشورها به‌آن بخروده ناشی از تضادهای مربوط به‌سوسیالیسم است، یا ناشی از شرایط خاص این کشورهاست. به‌عکس موفقیت‌های به‌دست آمده را گاه به‌سوسیالیسم نسبت نداده و آن را ناشی از تکنولوژی، سازمان‌یابی کار و غیره می‌دانند که بین همهٔ اقتصادهای توسعه‌یافته (خواه سوسیالیستی خواه سرمایه‌داری) مشترک است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از نویسندگان، خصوصاً جامعه‌شناسان، امکان به‌وجود آمدن یک جامعهٔ بی‌طبقه را نفی می‌کنند، چرا که به‌نظر آن‌ها طبقات اجتماعی و قشرهای اجتماعی یکی است و حال آن که در مارکسیسم واژهٔ طبقه معنی روشنی دارد. مناسبات اجتماعی از زمانی به‌وجود می‌آید که یک قسمت از جامعه، مازاد کار قسمت دیگر را به‌تملک خود در آورده، آن را استثمار می‌کند. جامعهٔ بی‌طبقه، جامعهئی است که در آن دیگر مناسبات استثماری وجود ندارد، امّا این به‌آن معنی نیست که هر نوع نابرابری در این جامعه از بین رفته است. شکل‌بندی‌های اجتماعی بی‌طبقهٔ ماقبل سرمایه‌داری، مبتنی بر مساوات نبوده و در آن نابرابری بر بنیان‌های دیگری غیر از استثمار مبتنی بوده است: [یعنی بنیان‌هائی] مانند سن، جنس و غیره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک جامعهٔ سوسیالیستی هم می‌تواند نابرابری‌هائی را نمایان سازد و شاید نابرابری‌ها شامل اقشار مختلف اجتماعی هم بشود. پس حتی اگر مناسبات استثمار در جامعهٔ سوسیالیستی از میان رفته باشد نابرابری و تفاوت‌های اجتماعی می‌تواند مسأله‌ئی واقعی برای آن باشد. امّا این نابرابری‌ها با مناسبات طبقاتی که برا ساس استثمار یک طبقه از طبقهٔ دیگر پی‌ریزی شده است۷ یکی نیست. بنابراین، زمینهٔ تحقیقاتی جدیدی برای نظریهٔ مارکسیستی گشود می‌شود، زیرا این زمینه عملاً بکر است. این مورد می‌توان از کتاب موریس دوکَی‌او{{نشان|۱۵}} نام برد که طرح فرضیه‌های قوانین کارکرد سوسیالیسم و تضادهای خاص آن، به‌مسأله‌ئی که ما مطرح کردیم دقیقاً جواب می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جامعهٔ سوسیالیستی، یکی از تضادها در محصول کار بروز می‌کند. یعنی در حالی که وسائل تولید در مالکیت اجتماع است، محصول کار، شکل کالا به‌خود می گیرد. در این جا، بین مناسبات تولید و شیوهٔ تولید تضادی وجود دارد امّا این تضاد به‌شکل تضادهای سرمایه‌داری نیست. در سرمایه‌داری تضاد اصلی از آن جا ناشی می‌شود که هدف انباشت سرمایه، کسب سود است، در حالی که در سوسیالیسم، افزایش بازدهی اجتماعی کار در جهت پائین آوردن میزان سود است. تضاد سوسیالیسم در این است که از طرفی مبادلهٔ فعالیت‌ها خصلتی اجتماعی دارد، و از طرف دیگر محصول کار خصلت کالائی خود را حفظ می‌کند: یعنی محصول کار نسبت به‌تولید‌کننده خارجی بوده و پاسخگوی تقاضای ناشی از تقسیم کاری است که از قبل وجود داشته است. این تضاد یا توسعهٔ تولید و باروری کار، افزایش مهارت در کار، توسعهٔ نوآوری‌های افراد و نیاز با از میان بردن تقابل میان کار فکری و کار یدی حل می‌شود. تکامل خصوصیات کار از خارج جامعه و به‌علت آن اخلاق حکم می‌کند صورت نمی‌گیرد بلکه این تکامل به‌خاطر تضادهائی که در فرآیند تولید وجود دارد، ضروری می‌شود. این امر نشان می دهد که فرآیند تولید جدا از انسان یا خارج از او نیست، بلکه این فرآیند انسان‌ها و توسعه‌د فکری آن‌ها را نیز تولید می‌کند. از سوی دیگر، محصول کار به‌تدریج محصولی اجتماعی شده و تضاد بین انباشت و مصرف را حل می‌کند و گسترش مدیریت دمکراتیک جامعه، اساس تنظیم حیات اجتماعی را تشکیل می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسط تضادهای سوسیالیستی و راه حل آن‌ها امکان می‌دهد که شیوهٔ تولید سوسیالیستی را مرحله‌بندی کنیم. وانگهی می‌توان فرض کرد که کشورهای پیشرفتهٔ سرمایه‌داری از مراحی می‌گذرند که با مراحلی که کشورهای سوسیالیستی کنونی از آن می‌گذرند، فرق دارد. توسعهٔ کشورهای سوسیالیستی به‌علت عدم وجود بنیان صنعتی یا ضعف آن دشوار بوده است. این امر مقاومت مناسبات تجاری و نیز خصلت دولتی بودن مالکیت اجتماعی و مدیریت را ممکن ساخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشاهده می‌شود که این روش تا چه اندازه دور از روش تحلیل از طریق عوامل است. تببین تاریخی از طریق برخورد برخی عوامل یا حضور برخی شرایط تجربه‌گرا باقی می‌ماند. چنین تبیینی تکامل را جز از راه تجربه نمی‌تواند بیان کند، زیرا قادر به‌جوابگوئی به‌علت غلبهٔ یک عامل بر عوامل دیگر نیست، به‌عبارت دیگر نمی‌تواند منطق خاص کارکرد (و توسعهٔ) شکل‌بندی اجتماعی را بیان کند. از دیدگاه چنین تبیینی، تاریخ غیرقابل پیش‌بینی است، زیرا برخورد عوامل مختلف تصادفی است. تحلیل مارکسیستی شرایط تاریخی مشخص هر جامعه را نادیده می‌گیرد. امّا، قبل از هر چیز تکامل جامعه را از طریق ساخت‌های داخلی آن تحلیل می‌کند؛ به‌همین جهت، پیش‌بینی تحولات اجتماعی برایش امکان‌پذیر است. تحلیلِ مارکسیستی با روشی که می‌کوشد الگو‌ئی عام در مورد همهٔ تحولات تاریخی به‌دست دهد، فرق دارد. تحلیل مارکسیستی برای مطالعهٔ شکل‌بندی‌های اجتماعی متفاوت و تحولات آن، به‌‌روش‌های مختلفی دست می‌یازد و «رفتار انسان‌ها را» با عامل خارجی نامعلوم تببین نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظریه‌های منطقی غیر مارکسیستی به‌جهت ساخت خرد نمی‌تواند تحولات تاریخی را تحلیل کند زیرا این نظریه‌ها برخی از متغیرها را کنار گذاشته و آن‌ها را در الگوئی پیچیده مبتنی بر دوگانگی ناظم - محیط زیست، سازمان می دهد. بدین ترتیب هر چند که می‌توان ارزش احتمالی متغیرها را همواره حساب کرده طرح‌های مختلفی نوشت، امّا این الگوها ارزش پیش‌بینی کننده نداشته و کاملاً تصادفی است. زیر مبارزات طبقاتی و سیاسی را که بخشی از «محیط زیست» است. در نظر نمی‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محدودیت‌های الگوهای پالایش یافته‌تر مشهود می‌گردد. به‌عنوان مثل می‌توان نظام سیبرنتیک{{نشان|۱۶}} را در نظر گرفت. نظام سیبرنتیک که اثرات به‌هم فزاینده به‌بار می‌آورد، فقط یک راه حل دارد یعنی؛ یا می‌تواند این اثرات را طبق منطق خود تعدیل کرده و جذب کند، یا نمی‌تواند و از کار می‌افتد. این نظام می‌تواند هنجارهای خود را عوض کند امّا نمی‌تواند منطق خود را تغییر دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو تحلیل مارکسیستی معرفی نظام را در محیطی که به‌آن مربوط نیست و نظام با آن هیچ‌گونه رابطهٔ ساختی ندارد، رد می‌کند. ساخت اقتصادی، مناسبات اجتماعی یا مناسبات بین انسان‌ها را تعیین می‌کند. تأثیرات اقتصادی در عین حال تأثیرات اجتماعی نیز هست و انسان در زندگی روزمرهٔ خود این تأثیرات را می‌آزماید. ساخت‌های اقتصادی به‌خودی خود گذار به‌شیوهٔ تولید برتر را سبب نمی‌شود. گذار واقعی ناشی از فعالیت‌های سیاسی و مبارزات است که شرط آن دست‌یابی نیروهای انقلابی به‌قدرت سیاسی است. معنی گذار از هر شیوهٔ تولید به‌شیوهٔ تولید برتر این نیست که هر شیوهٔ تولید شیوهٔ دیگری را خودبه‌خود ایجاد می‌کند، بلکه این امر حاصل انقلاب اجتماعی است. به‌این ترتیب، نظریهٔ مارکسیستی تحولات اجتماعی با جبر مکانیستی که برداشتی تجریدی از انسان دارد، مانعة‌الجمع است. تحولات اجتماعی همواره اساسی اقتصادی دارد. امّا ساخت اقتصادی مانند درختی که میوه به‌بار می‌آورد، تغییرات اجتماعی را تولید نمی‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این که سرمایه‌داری به‌حد نهائی خود رسیده و سقوط آن قابل پیش بینی است، معهذا اگر شرایط اجتماعی و نیروهای سیاسی به‌آن امکان دهند می‌تواند به‌حیات خود ادامه دهد. سرمایه‌داری نه می‌تواند به‌توسعه‌ئی بی‌انتها برسد و نه به‌خودی خود ناپدید می‌شود. همین‌طور، سوسیالیسم می‌تواند متناسب با رسوم اجتماعی، درجهٔ آگاهی انسان و ساخت‌های سیاسی یا بوروکراسی را توسعه دهد یا خلاقیت اجتماعی را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بررسی شکل‌بندی اجتماعی، ساخت‌های آن، آثار ناشی از آن، تناقضات و تضادهای بسط یافته در آن باید بتوان شرایطی را که در آن تحولّی اجتماعی «در دستور روز است» مشخص کرد. امّا پیش‌گوئی ممکن نیست. یعنی نمی‌توان «حادثه‌ئی محتمل‌الوقوع» را در یک جریان الزامی وارد کرد. ذکر این نکته لازم است که فرآیندهای اجتماعی قبل از هر چیز عبارتست از مناسبات میان انسان‌ها، مناسباتی که خود را تغییر می‌دهد و غالباً ناآگاهانه است امّا می‌تواند آگاهانه هم بشود. به‌همین جهت نشر ایده‌ها، شناخت‌ها، برنامه‌ها و فعالیت‌های احزاب انقلابی اهمیت دارد. انسان‌ها عاملان غیر ارادی این فرآیندند و با سازمان‌دهی سیاسی می‌توانند کنترل آن را به‌طور جمعی به‌دست گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخت‌های هر شکل‌بندی اجتماعی ثابت نیست بلکه تغییر می‌کند. نتیجتاً شکل‌بندی اجتماعی وحدتِ متضادِ این فرآیندهاست. از این‌رو گذار از یک شکل‌بندی اجتماعی به‌شکل‌بندی اجتماعی دیگر از هم گسیختگی کامل یا ناگهانی نیست. یعنی هر شکل‌بندی اجتماعی دائماً در حال گذار به‌شکل‌بندی اجتماعی دیگر است. از طرف دیگر، وقتی که یک شیوهٔ تولید جانشین شیوهٔ تولید دیگر می‌شود، تحول آن بنیادی‌تر از زمانی است که شیوهٔ تولید با تغییرات ساختی که در خود ایجاد می‌کند، مجدداً خود را تولید کند. (از جهاتی یک شکل‌بندی اجتماعی دائماً در حال تغییر است). به‌این‌ترتیب تا مدتی با وحدت متضاد دو شیوهٔ تولید که یکی می‌کوشد دیگری را کنار بزند روبه‌رو هستیم. با تغییرات اقتصادی و سیاسی (به‌معنی صحیح آن) تغییرات دیگری نیز به‌میان می‌آید: تملک جمعی وسائل تولید، تغییری بر روی کاغذ نیست بلکه فرآیندی است که طی آن زحمتکشان ادارهٔ مؤسسات تولیدی را به‌عهده می‌گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرآیند تاریخی در تحلیل مارکسیستی، مکانیسم مستقلی نیست: این فرآیند به‌تناسب قوای اجتماعی و سیاسی مودجود بستگی داشته  نمی‌توان آن را تأثیر خواست تجریدی (خواست اخلاقی فرد یا جامعه) توصیف کرد؛ زیرا جامعه متجانس نیست و قدرت در آن به‌طور متساوی تقسیم نشده است. جامعه به‌طبقات که اهداف آشتی‌ناپذیر دارند تقسیم شده به‌همین جهت تحلیل مارکسیستی دو ایدئولوژی را که ظاهراً عکس هم امّا در واقع کامل‌کنندهٔ یکدیگرند بی‌اعتبار می‌کند: اول اکونومیسم که بنابرآن، مناسبات اقتصادی مستقل و جدا از مبارزات است و «در ماهیت اشیاء» جای دارد. دوم اومانیسم نظری که قادر نیست نظریه و عمل را آشتی دهد و بنابراین بر یک ایدهٔ تجریدی از انسان و عمل صرفاً اخلاقی تکیه می‌کند (چون نمی‌توان چیزها را تغییر داد باید خود را عوض کرد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکسیسم، اومانیسم است لکن همان‌طور که آلتوسر{{نشان|۱۷}} نشان داده اومانیسم نظری نیست. مارکسیسم، ایدهٔ تجریدی از انقلاب، ایده‌ئی که مبارزات سیاسی و تحولات اجتماعی را از آن حذف کرده باشند، عرضه نمی‌کند: این انسان‌های واقعی‌اند که در حین تولید زندگی مادی خود (بی‌آن که خود بدانند) مناسبات میان خود و نیاز خود را تولید می‌کنند. انسان‌ها همیشه عامل تحولات تاریخی بوده‌اند. امّا اگر فرآیندی را که در آنند درک کنند، اگر نظریه و عمل را با یکدیگر درآمیزند و اگر برای کنترل این فرآیند خود را از نظر سیاسی سازمان دهند، آن وقت از صورت عامل به‌صورت بازیگر درخواهند آمد. با به‌دست آوردن قدرت که امکان کنترل فرآیندهای اجتماعی را می‌دهد، نظریه و عمل نه به‌صورت خیالی و تجریدی بلکه از نظر عینی آشتی می پذیرند. به‌همین جهت برای آن که انسان حاکم بر تاریخ خود شود، تحصیل ابزار فکری (نظریه) و مادی (سازمان‌دهی) اهمیت دارد. در مبارزه برای تحقق مادی وحدت نظریه و عمل است که اومانیسم تفکر مارکسیستی تجلی می‌کند. و فقط وقتی که این وحدت واقعاً (به‌طور مؤثری) به‌وجود آمد، مسألهٔ انسانیتی نوین مطرح می‌شود که می‌توان در آن از خلق شدن انسان به‌وسیلهٔ انسان سخن گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: ناهید بهمن‌پور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله ترجمه فصل آخر کتاب «تاریخ و نظریه‌های اقتصادی» است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Michel Bertrand&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} Fonctionnement ideal&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} همچنان که مارژینالیست‌ (marginalistes)ها می‌کنند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} Theories Stagnationnistes&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵ }} Theories de la Croissance nulle&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} Systemes de representation منظور نظام‌هائی است که جمع از طریق آن‌ها افکار و ایده‌ها را بیان کرده و به‌نمایش می‌گذارد. (مترجم).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} Fetichise&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} امّا به‌خلاف آنچه اومانیسم نظری می‌پندارد چنین نیست که انسان سازنده خود باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}} Ecologique&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}} Levi - Strauss&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}} این امر باید ما را از تصوّر توسعهٔ جهان سوم به‌گونهٔ توسعهٔ جوامع غربی بر حذر دارد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} Cumulatif&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}} Histoire Stationnaire&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}} در این مورد، برنامه حزب کمونیست فرانسه بسیار گویاست. «سوسیالیسم فرانسوی» نه فقط به‌بخش خصوصی امکان وجود می دهد، بلکه آن را وسیله‌ئی برای تشویق نوآوری‌های خلاق در رژیم سوسیالیستی می‌داند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}} Maurice Decaillot&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}} سیبرنتیک علمی است مبتنی بر مجموعهٔ نظریات مربوط به‌ارتباطات و تنظیم فعالیت‌ها در موجود زنده و در ماشین (مترجم).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}} Althusser&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:مقاله]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D9%84%DB%8C&amp;diff=26949</id>
		<title>کودتای شیلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D9%84%DB%8C&amp;diff=26949"/>
		<updated>2011-11-25T21:28:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: /* پانویس‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:11-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-064.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۶۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رالف میلی‌باند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن چه در یازدهم سپتامبر ۱۹۷۳ در شیلی روی داد چیز تازه و نامنتظری را آشکار نکرد، یعنی چییزی تازه را در باب راه و رسم قدرتمندانو صاحبان امتیازی که می‌کوشند تا از آن راه نظام اجتماعی‌شان را حفظ کنند: تاریخ ۱۵۰ سال اخیر جهان پر است از این گونه رویدادها. با این‌همه، شیلی لااقل به‌خیلی از چپی‌ها یک سلسله تآمل و پرسش‌های ناراحت‌کننده دربارهٔ «استراتژی‌»‌ئی که مناسب رژیم‌های نوع غربی است، مناسب برای آن چه به‌طور سطح «گذار به‌سوسیالیسم» خوانده شده تحمیل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرزانگان چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و دیگران هم شتابزده اعلام کرده‌اند که شیلی، فرانسه یا ایتالیا یا بریتانیا نیست. آری درست است. هیچ کشوری شبیه کشور دیگه نیست: و نه تنها میان دو کشور، بلکه میان دو دوره از تاریخ همان کشور هم همیشه اوضاع و احوال متفاوت است. چنین فرزانگی‌ئی چنین استدلالی را ممکنه و قابل توجه می‌کند که تجربهٔ یک کشور یا دوره‌ئی از آن کشور نمی‌تواند «درس‌های» قطعی به‌ما بدهد. این نیز درست است؛ و به‌عنوان یک اصل کلّی باید به‌کسانی که برای هر وضع و فرصتی «درس‌های» فوری ارائه می‌دهند مظنون بود. چون بسیار محتمل است که آنان‌ها این درس‌ها را پیش از آن که این وضع رخ دهد در اندیشه داشته باشند و فقط سعی‌شان بر این باشد که آن تجربه را با نظرهای از پیش ساخته خودشان تطبیق دهند. پس، باید در باب درس دادن یا درس گرفتن محتاط باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این‌همه، هر اندازه که محتاط باشیم، باز چیزهائی هست که باید از تجربه آموخت، یا [بنابر آن] آموخته‌های پیشین را دور ریخت، که هر دو یک چیز است. همه درست می‌گفتند که شیلی تنها کشور آمریکای لاتین است که جامعه‌ئی دارد با قانون و پارلمان لیبرال و چند گرا (پلورالیست) است، کشوری که سیاست داشت، نه سیاستی کاملاً مانند فرانسه، یا آمریکا، یا بریتانیا. امّا رویهمرفته در یک چارچوب دمکراتیک، یا آن طور که مارکسیست‌ها می‌گویند، در یک چارچوب «بورژوا - دمکراتیک» بود. با در نظر گرفتن این نکته، هر اندازه که بخواهیم محتاط باشیم، باز آنچه در شیلی گذشت یک سلسله پرسش‌هائی مطرح می‌کند که نیاز به‌یک سلسله پاسخ دارد، و حتی می‌تواند یک سلسله یادآوری و هشدار به‌دست دهد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲==&lt;br /&gt;
شاید یک چنین پیام یا هشدار یا «درس» مهمی بدیهی‌ترین آن‌ها نیز باشد، و از این رو به‌آسانی می‌تواند بیش از همه نادیده گرفته شود. این نکته ناظر به‌مفهوم مبارزهٔ طبقاتی است. اگر از نظریه‌ئی که بنابر آن مبارزهٔ طبقاتی نتیجهٔ تبلیغات و تحریک و تهییج «افراطی» است بگذریم، می‌ماند این واقعیت که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تمایل زیادی به‌این دورنما دارد که مبارزهٔ طبقاتی چیزی است که کارگران و طبقات فرودست علیه طبقات مسلط در پیش می‌گیرند. البته که چنین است. امّا معنای مبارزهٔ طبقاتی، و اغلب نخستین معنای آن، مبارزه‌ئی است که طبقهٔ مسلط، و نیز دولت که از سوی این طبقه عمل می‌کند، علیه کارگران و طبقات زیردستی پیش می‌گیرد. مبارزه، بنابراین به‌تعریف آن، یک جریان یک جانبه نیست؛ ولی لازم به‌تآکید است که مبارزه از سوی طبقه یا طبقات مسلط فعالانه انجام گیرد، و از بسیاری نظرها مبارزهٔ آنان بسیار مؤثّرتر است تا مبارزهٔ طبقات فرودست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثانیاً، امّا در همان زمینه، فرق فاحشی هست میان این دو مبارزه، و این فرق تا آن اندازه است که باید نام دیگری به‌آن داد، از یک سو، یک مبارزهٔ طبقاتی «عادی» هست، یعنی مبارزه‌ئی از نوع آنچه روزانه در سطوح خرد و کلان اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژی جوامع سرمایه‌داری رخ می‌دهد، و می‌دانیم که این مبارزه چارچوب سرمایه‌داری را به‌مخاطره نمی‌اندازد، یعنی چارچوبی که این مبارزه در آن صورت می‌گیرد. و از سوی دیگر، مبارزهٔ دیگری هم هست، یعنی آن مبارزهٔ طبقاتی که نظام اجتماعی را به‌طور واقعاً اساسی دیگرگون می‌کند، یا احتمالش را به‌اندیشه می‌آورد شکل اوّل مبارزهٔ طبقاتی مایه، یا خمیرمایه سیاست جامعه سرمایه‌داری را می‌سازد. این شکل مبارزه چیزی کم بها یا صرفاً دروغین نیست؛ اما از سوی دیگر، این مبارزه نظام سیاسی را چندان گسترش نمی‌دهد. لازم است که دومین شکل مبارزه را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جنگ طبقاتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بنامیم تا فقط &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مبارزهٔ طبقاتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. هر جا که قدرتمندان و صاحبان امتیاز (که لازم چنین نیست که همیشه قدرتمندترین و امتیازدارترینشان آشتی‌ناپذیرترین آن‌ها هم باشند) به‌این نتیجه برسند که با خطر واقعی [لایه‌های] پائین [طبقات فرودست] رویارو هستند. [و یا] جهانی که آنان می‌شناسند و مایل به‌حفظ آنند، به‌نظر برسد که دارد از دست می‌رود یا چنین بنماید که دارد به‌ چنگ نیروهای اهریمنی و مخرب می‌افتد آن گاه یک شکل مبارزاتی کاملاً متفاوتی پا به‌میدان عمل می‌گذارد، که شدت و ابعاد و گسترش آن نام «جنگ طبقاتی» را بر آن متوجّه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین دهه بود که شیلی، در یک چارچوب بورژوا دمکراتیک با مبارزهٔ طبقاتی آشنا بود، و این سنت آن کشور بود. با رئیس جمهور شدن آلنده، نیروهای محافظه‌کار کار مبارزهٔ طبقاتی را به‌شکل تصاعدی به‌جنگ طبقاتی تبدیل کردند ۰ و اینجا باز به‌تآکید می‌ارزد که بگوئیم در حقیقت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیروهای محافظه‌کار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بودند که آن مبارزه را به‌جنگ تبدیل کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از آن که به‌این مسآله دقیق‌تر نگاه کنیم می‌خواستم مطلب دیگری را بررسی کنم که غالباً با توجه به‌تجربهٔ شیلی مطرح می‌شود، و آن مسآله پورسانتاژ یا درصدهای انتخاباتی است. اغلب گفته‌اند که آلنده، به‌عنوان نماز ریاست جمهوری از ائتلاف شش حزب در سپتامبر ۱۹۷۰ فقط سی و شش درصد آراء را به‌دست آورد، و از این سخن این نکته تداعی می‌شود که ایران اگر فقط مثلاً ۵۱ درصد آرا را به‌دست آورده بود برخورد نیروهای محافظه‌کار با او کاملاً به‌شکل دیگری می‌بود. این سخن از یک نظر ممکن است درست باشد، امّا از نظر دیگر یاوهٔ خطرناکی به‌نظر می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوّل نکتهٔ دوم را بررسی کنیم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارسل نیدرگانگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Marcel Niedergang) از این نویسنده کتاب «بیست کشور آمریکای لاتین» به‌فارسی درآمده است. م.) یکی از صاحب‌نظرترین، نویسندگان فرانسوی در زمینهٔ آمریکای لاتین، سندی منتشر کرده است که به‌موضوع ما مربوط می‌شود. این سند دربارهٔ شهادت خوان گارسس (Juan Garces) است. او در آن سه سالی که آلنده رئیس جمهور شیلی بود، مشاور سیاسی و خصوصی نزدیک او بود، و پس از آن در ۱۱ سپتامبر کاخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردند، او به‌دستور رئیس جمهور از آنجا گریخت. باری، به‌نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گارسس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در واقع پس از آن که درصد آرای حکومت ائتلافی در انتخابات (مارس ۱۹۷۳) مجلس به‌۴۴ درصد رساند، نیروهای دست راستی شروع کردند به‌بررسی طرح جدی کودتا بنا به‌گفتهٔ گارسس پس از انتخابات ماه مارس دیگر امکان یک کودتای قانونی نمی‌رفت زیرا برای استیضاح قانونی رئیس جمهور، دو سوم اکثریت لازم بود. از آن پس جناح راست پیروزی برد که از روش انتخاباتی کار ساخته نیست و تنها راهی که مانده، قهر و خشونت است{{نشان|۱}}. درستی این نکته را یکی از مشوقان و هواداران اصلی کودتا، یعنی ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوستاولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (G. Leigh)، ژنرال نیروی هوائی تصدیق کرده است. او به‌خبرنگار Corriere della Sera در شیلی گفته است که «ما تدارک سرنگونی آلنده را در مارس ۱۹۷۳، یعنی بلافاصله پس از انتخابات مجلس، شروع کردیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهایت آن که از چنین شواهدی نتیجهٔ قطعی به‌دست نمی‌آید امّا پرمعناست. پیش از انتشار این شهادت‌ها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریس دُوورژه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (M. Duverger) یادآور شده بود که آلنده در آغاز ریاستش از حمایت چیزی در حدود بیش از یک سوم مردم شیلی برخوردار بود امّا در هنگام وقوع کودتا تقریباً نیمی از جمعیت شیلی هوادارش بودند؛ و این‌ها کسانی بودند که بیش از همه گرفتار مشکلات مادّی بودند. او می‌نویسد «احتمالاً دلیل مهم کودتای نظامی در همین نکته پنهان است. تا زمانی که [جناح] راست شیلی فکر می‌کرد که تجربهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحاد مردمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با ارادهٔ انتخاب‌کنندگان پایان می‌گیرد روحیهٔ دمکراتیک خود را حفظ کرد. در ضمن انتظار فرونشستن توفان، ارزش داشت که به‌قانون اساسی احترام گذاشته شود. امّا هنگامی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از این به‌هراس افتاد که مبادا این توفان پایدار بماند و بازی نهادهای لیبرالی به‌این بینجامد که آلنده بر مسند قدرت بماند و سوسیالیسم تحقق یابد، آن گاه قهر را به‌قانون ترجیح داد.» احتمالاً دُووِرژه دربارهٔ «روحیهٔ دمکراتیک» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اقدام او به‌قانون اساسی (تا پیش از انتخابات مارس ۱۹۷۳) غلو می‌کند، امّا نکتهٔ اصلی سخن او، چنان که گفتیم، بسیار معقول به‌نظر می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامدهای این نکته ابعاد بسیار گسترده‌ئی دارد: یعنی، از نظر نیروهای محافظه‌کار، درصد انتخاباتی هر اندازه هم که بالا باشد دلیل قانونی بودن این دولت نمی‌شود، چه این دولت، از نظر آنان مصمم به‌در پیش گرفتن سیاست‌هائی است که به‌بالفعل یا بالقوهٔ فاجعه‌آمیز است. و این به‌هیچ وجه تعجب‌آور نیست: زیر به‌نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [یک چنین درصد انتخاباتی به‌این معناست که] مشتی عوامفریب پست، خائن به‌طبقهٔ خود، ابله، جانی و دزد که تودهٔ نادان از آنان حمایت می‌کند، دست به‌کاری می‌زنند که کشور آرام و دوست‌داشتنی را به‌نابودی و آشوب می‌کشاند. نمایشنامهٔ آشنائی است. اندیشه‌ئی که از یک چنین دیدگاهی آن درصد انتخاباتی را دارای چنان پیامدی می‌داند خام و بیهوده است. از نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مقاصد دولت چپی خطرناک است، نه درصد آرای به‌دست آمده. اگر آن مقاصد غلط باشد، اساساً و عمیقاً غلط باشد، درصدهای انتخاباتی بی‌معنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، از نظر دیگر، در اوضاعی، چون اوضاع کشور شیلی، درصد انتخاباتی در وضعیت سیاسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فوق‌العاده مهم است. یعنی هر چه درصد آرای چپ در انتخابات بیش‌تر باشد به‌همان نسبت هم احتمال وحشت‌زدگی، بیمناکی، پراکندگی و بی‌اعتمادی در نیروهای محافظه‌کار [= دست راستی‌ها] بیش‌تر است. این نیروها یکدست و همگون نیستند؛ و پیدا است که قدرت‌نمائی‌های انتخاباتی تودهٔ هوادار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای رویاروئی با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بسیار مفید است، البته تا زمانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن حمایت را سرنوشت‌ساز نپندارد. به‌عبارت دیگر، درصد آرای انتخابات می‌تواند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دل راستی‌ها بیندازد امّا آن‌ها را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلع سلاح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمی‌کند. اگر درصد ارای آلنده در انتخابات بیش‌تر می‌بود یقیناً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جرآت حمله پیدا نمی‌کرد، که کرد. امّا اگر آلنده یک چنین درصد آرائی می‌داشت، همان راهی را که قصد داشت می‌رفت، و راست هم هر وقت که مجالش را می‌یافت به‌او حمله کرد. مسآله این بود که به‌نوعی مجال حمله از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلب می‌شود، یا اگر این کار ممکن نمی‌بود، می‌بایست اوضاع و احوالی فراهم آید که این درگیری در زمینهٔ مناسبی که امکانش باشد پیش آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشنهاد می‌کنم که برگردیم به‌مسآله مبارزهٔ طبقاتی و جنگ طبقاتی و نیروهای محافظه‌کار که آتش افروز این جنگ‌اند، با اشاره‌ئی خاص به‌شیلی، اگر چه ملاحظاتی که در اینجا ارائه می‌شود فقط دربارهٔ وضع شیلی نیست، به‌خصوص از نظر ماهیت نیروهای راست (یا، محافظه‌کار) که باید آن‌ها را در نظر گرفت، و من بی‌ترتیب در آن‌ها پژوهش می‌کنم و حاصل کار را به‌اشکال مبارزاتی که این نیروهای گوناگون به‌آن‌ها متوسل می‌شوند پیوند می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱. جامعه چون میدان نبرد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اشاره به‌نیروهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌گونه‌ئی که تا اینجا از آن سخن گفته‌ام، به‌این معنی نیست که یک بلوک اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی همگونی، خواه در شیلی و خواه در جای دیگر، وجود دارد. در درجهٔ اول یکی از عواملی که اصلاً در شیلی امکان رئیس جمهور شدن آلنده را فراهم آورد همان اختلافات میان عناصر گوناگون این نیروهای محافظه‌کار بود. با این‌همه، حتی وقتی که این اختلافات در جای خود در نظر گرفته شود، باز لازم به‌تآکید است که این نیروها جلوهٔ مهمی از مبارزهٔ طبقاتی را نمودار می‌کنند، یعنی که این مبارزه در تمام «جامعهٔ مدنی» صورت می‌گیرد، و جبهه‌ئی، کانون معینی، استراتژی خاصی، رهبری یا سازمان شسته و رفته‌ئی ندارد؛ از این رو هر عضو طبقات ناراضی بالا و میانه، و نیز بخش قابل توجهی از اعضای پائین طبقه میانه یا متوسط به‌شیوهٔ خودش می‌جنگند اینان با چنان احساساتی می‌جنگند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اِوِلین واف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (E. Waugh) با به‌یاد ترس‌های رژیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Attlee) در بریتانیای پس از ۱۹۴۵ در سال ۱۹۵۹ به‌گونهٔ درخور ستایشی نوشت که در آن سال‌ها‌ئی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دولت حزب کارگر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرکار بود «به‌نظر می‌رسید که امپراتوری در اشغال دشمن است». دشمن که جائی را تصرف کند انگیزه‌ٔ پیدایی شکل‌های گوناگون مقاومت می‌شود، و هر کس باید دِین ناچیزی که دارد ادا کند. این شامل تظاهرات «زنان خانه‌دار» طبقهٔ متوسط می‌شود که در برابر کاخ دیگ و تابه را به‌هم می‌زدند، و کارخانه‌داران در کار تولید سابوتاژ می‌کردند؛ تجار اجناس را احتکار می‌کردند، ارباب جراید وزیردستان‌شان در مخالفت با دولت به‌طور بی‌امانی تبلیغ می‌کردند؛ زمینداران مانع اصلاحات ارضی می‌شدند؛ نشر آنچه در بریتانیای زمان جنگ «ترس و یآس» نامیده می‌شد، (که در ضمن بر طبق قانون قابل مجازات بود)، خلاصه هر کاری که آدم‌های با نفوذ، متمول، تحصیلکرده (یا نه چندان تحصیلکرده) می‌توانند بکنند تا چوب لای چرخ یک دولت منفور بگذارند. لطمه‌ئی که این «جامعیت بی‌جامعیت» می‌تواند بزند بسیار قابل توجه است - و تازه لایهٔ بالای صاحبان حِرَف، اطبا، قضات، و کارمندان دولت را ذکر نکرده‌ام که هر یک توانائی آن را دارند که چوب لای چرخ دولت بگذارند. این کار نیاز به‌کار چندان چشمگیری ندارد؛ همین که هر کس در زندگی کار روزانه‌اش به‌قانونی بودن رژیم بی‌اعتنا باشد کافی است که این خود به‌یک امر دستجمعی عظیمی مبدل شود و در کارها اختلال ایجاد کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌شود فرض کرد که بخش اعظم اعضای طبقات بالا و متوسط (نه همه کس) به‌گونهٔ آشکار در مخالفت با رژیم مصمم باشند. تا اندازه‌ئی مسآله لایهٔ پائینی طبقهٔ متوسط بغرنج‌تر است. از این نظر، نخستین کاری که باید کرد این است که از یک سو میان [لایهٔ] پائینی صاحبان حِرَف و کارگران یقه سفید، تکنیسین‌ها، کارمندان دون رتبهٔ اداری و مانند این‌ها، و سرمایه‌داران کوچک و تجار خرده‌پا فرقی اساسی قائل شویم. افراد دستهٔ اول بخش تفکیک‌ناپذیر آن «کارگر گروهی»‌ئی هستند که بیش از صدسال پیش مارکس از آن‌ها سخن گفت؛ و آنان مانند کارگران صنعتی در تولید ارزش اضافی سهیمند. مراد این نیست که این طبقه یا قشر لزوماً خود را چون بخشی از طبقهٔ کارگر بداند یا «خودبه‌خود» از سیاست‌های چپ دفاع کند (این دربارهٔ خود طبقهٔ کارگر، به‌معنای اخص، هم صادق نیست)؛ امّا منظور این است که دست کم پایهٔ استواری برای اتحاد موجود است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نکته دربارهٔ افراد بخش دیگر طبقهٔ‌ متوسط پائینی، یعنی سرمایه‌داران کوچک، تجار خرده‌پا، بیش‌تر جای تردید است، و در حقیقت به‌احتمال زیاد هم صادق نیست. موریس دوورژه در مقاله‌ئی که پیش از این از آن نقل کردیم، معتقد است که «در یک کشور غربی، مثل فرانسه، نخستین شرط گذار دمکراتیک به‌سوسیالیسم این است که دولت دست‌چپی اطمینان به‌طبقات متوسط (classes moyennes) را دربارهٔ سرنوشت‌شان در رژیم آینده جلب کند تا آنان را از هستهٔ مرکزی سرمایه‌داران بزرگ، که محکوم به‌از میان رفتن یا تسلیم در برابر نظارت اکیدند، جدا کند.»{{نشان|۲}} و اینجا اِشکال کار در این است که اگر «طبقات متوسط» به‌معنای سرمایه‌داران و تجار خرده‌پا نباشد (شک نیست که مقصود دوورژه همین است)، چنین کوششی از همان آغاز محکوم [به‌شکست] است. او برای آن که آنان را جلب کند می‌خواهد که «گذار به‌سوسیالیسم بسیار آهسته و کند باشد تا در هر مرحله بخش قابل توجهی از آنان که نخست از سوسیالیسم می‌ترسیدند به‌آن رو کنند.» از این گذشته، باید به‌مؤسسات کوچک اطمینان داد که سرنوشت‌شان [در سوسیالیسم، در مقایسه] با سرمایه‌داری انحصاری یا انحصاری ناقص بهتر خواهد شد.{{نشان|۳}} خیلی جالب  است، و اگر مسآله خیلی جدی نبود می‌شد مایهٔ تفریح هم باشد، چون پروفسور دوورژه دربارهٔ شیلی از خود واقع‌گرائی نشان می‌دهد که به‌محض پرداختن به‌وطنش، آن واقع‌گرائی او را رها می‌کند. سناریوی او مسخره است؛ و اگر هم این طور نبود، هیچ راهی وجود ندارد که بتوان به‌مؤسسات [سرمایه‌داری] کوچک تضمین مناسب داد. نمی‌خواهم برداشتم از این مسآله چنان باشد که پنداری من خواهان انهدام کولاک‌های (Kulak) شهری متوسط و کوچک فرانسه‌ام: حرفم این است که مطابقت سرعت گذار به‌سوسیالیسم با امید و ترس‌های این طبقه برابر است با حمایت فلج یا تدارک شکست. سنگین‌تریم که اصلاً از این کار دست برداریم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه‌گونگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حل این مسآله موضوع دیگری است. امّا مهم است که از این واقعیت آغاز کنیم که این بخش را چون یک طبقه یا قشر اجتماعی باید بخشی از نیروهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌شمار آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلم است که این بخش در شیلی چنین بوده است. به‌ویژه با توجه به‌آن چهل هزار کامیوندار معروفی که اعتصابات مکررشان به‌دشواری‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حکومت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; افزودند. از این اعتصابات، که فوق‌العاده هماهنگ، و به‌ظن قوی از کمک مالی منابع خارجی هم برخوردار بود، به‌خوبی روشن می‌شود که یک دولت دست‌چپی در بخشی که از لحاظ توزیع، اهمیت اقتصادی فراوانی دارد باید انتظار روبه‌رو شدن با چه مسائلی را داشته باشد، البته شدت این مسآله در هر کشوری فرق می‌کند. این مسآله به‌خلاف انتظار، با این واقعیت برجستگی بیش‌تری می‌یابد: بنابر منابع آماری سازمان ملل متحد [در حقیقت] در دورهٔ حکومت آلنده همین «طبقهٔ متوسط»، از لحاظ توزیع درآمد ملّی.، برخوردارتر از همه بوده است. بنابراین آمار، به‌نظر می‌رسد که سهم فقیرترین بخش (۵۰ درصد جمعیت) با توجه به‌افزایش کلّ از ۱۶/۱ درصد به‌۱۷/۶ درصد افزایش یافت؟ سهم «طبقه متوسط» (۴۵ درصد جمعیت) از ۵۳/۹ درصد به‌۵۷/۷ درصد افزایش یافت؛ در حالی که سهم ثروتمندترین بخش جمعیت (۵ درصد) از ۳۰ درصد به‌۲۴/۷ درصد کاهش یافت»{{نشان|۴}}. مشکل بشود گفت که این تصویر طبقهٔ متوسطی است که دستخوش مرگ است - از اینجاست اهمیت خصومت این طبقه.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دخالت محافظه‌کار خارجی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; امکان ندارد که از جنگ طبقاتی، به‌خصوص در آمریکای لاتین، سخن به‌میان آید و دخالت خارجی در نظر گرفته نشود. به‌سخن مشخص‌تر و روشن‌تر، یعنی دخالت امپریالیسم آمریکا خواه از طریق شرکت‌های بزرگ خصوصی و خواه از طریق خود دولت آمریکا. فعالیت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آی. تی. تی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; انعکاس خبری زیادی داشته است، همچنین برنامه‌اش برای ایجاد آشوب در کشور تا از این راه «نظامیان دوست» را به‌کودتا برانگیزد. و البته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آی. تی. تی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  تنها شرکت بزرگ آمریکائی نبود که در شیلی مشغول بود: در حقیقت، هیچ بخش مهم اقتصاد شیلی نبود که شرکت‌های آمریکائی در آن رخنه نکرده و یا در برخی از آن‌ها مسلط نبوده باشند: خصومت آن‌ها با رژیم آلنده باید به‌مشکلات اقتصادی، اجتماعی، و سیاسی رژیم او بسیار افزوده باشد. همه می‌دانند که موازنه پرداخت شیلی تا حد زیادی به‌صادرات مس آن کشور بسته است، ولی قیمت جهانی مس، که در سال ۱۹۷۰ تقریباً به‌نصف رسیده بود، تا پایان سال ۱۹۷۲ در همان سطح نازل باقی ماند؛ و آمریکا به‌سراسر جهان فشار می‌آورد  که خرید مس شیلی را تحریم کنند. از این گذشته، آمریکا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانک جهانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را زیر فشار سخت و نتیجه بخشی گرفت تا به‌شیلی وام و اعتبار ندهد. البته چندان نیازی به‌این نبود که به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانک جهانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا مؤسسات دیگر بانکی فشار آورده شود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رژیم آلنده از همان آغاز با کوشش بی‌امان آمریکا، روبه‌رو بود که می‌کوشید تا راه نفس اقتصاد شیلی را ببندد. در قیاس با این واقعیت (که باید آن را با توجه به‌خرابکاری اقتصادی صاحبان منافع محافظه‌کار داخلی فهمید) خطاهای رژیم (آلنده) چندان مهم نبوده است - اگر هم خرده‌گیران دولت آلنده و هم دوستان او از این کاه کوهی ساخته‌اند. آنچه واقعاً قابل توجه است خود خطاها نیست، بلکه رژیمی است که تا سر کار بود از نظر اقتصادی دوام یافت؛ به‌ویژه آن که احزاب مخالف در پارلمان به‌طور حساب‌شده‌ئی در هر اقدام لازم [دولت] سنگ می‌انداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این دیدگاه این پرسش چندان اهمیتی ندارد که آیا دولت آمریکا در تدارک کودتا مستقیماً دست داشت یا نه. یقیناً دولت آمریکا از پیش از جریان کودتا خبر داشت. ارتش شیلی روابط نزدیکی با ارتش آمریکا داشت. خیلی احقانه است که خیال کنیم کسانی از آن قماش که دولت آمریکا را می‌گردانند از شرکت مستقیم یا از به‌راه انداختن کودتا جا بزنند. اما مسآلهٔ مهم این است که دولت آمریکا در مدت سه سال پیش از کودتا آخرین زورش را زد تا از راه عَلَم کردن جنگ اقتصادی  با رژیم آلنده، شرایط سرنگونی آن را فراهم کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳.  احزاب سیاسی محافظه‌کار:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن نوع مبارزهٔ طبقاتی که نیروهای محافظه‌کار (=دست راستی) در جامعهٔ مدنی رهبری کردند، (که پیش از این به‌آن اشاره کردیم) هرگاه که بخواهد خود را به‌یک نیروی سیاسی مؤثری تبدیل کند، در نهایت نیاز به‌جهت و بیان سیاسی دارد، چه در پارلمان و چه در سطح کشور. این جهت را احزاب محافظه‌کار عرضه می‌کنند، در شیلی بیش از همه حزب دمکرات مسیحی این جهت را عرضه کرده است. حزب دمکرات مسیحی شیلی مانند اتحادیه‌ٔ دمکرات مسیحی آلمان و حزب دمکرات مسیحی ایتالیا گرایش بسیار و گوناگون را در بر می‌گیرد. از اشکال گوناگون رادیکالیسم گرفته تا محافظه‌کاری گرائی (کُنسرواتیسم) افراطی (اگر چه اکثر رادیکال‌ها پس از به‌قدرت رسیدن آلنده انشعاب کردند تا گروه‌های خاص خود را تشکیل دهند). امّا [دمکرات مسیحی  شیلی] ماهیتاً نمایندهٔ رسات محافظه‌کار معتقد به‌قانون اساسی، یعنی حزب دولت بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ادواردو فری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eduardod Frei) یکی از شخصیت‌های اصلی آن، پیش از آلنده رئیس جمهور شیلی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این راست محافظه‌کار قانون‌گرا، با عزم دم‌افزونش، کوشید که با توسل به‌هر وسیله‌ئی که در اختیارش بود در این سوی قانونیت، اَعمال دولت را سد کند و مانع کارکرد درست آن بشود. هواداران پارلمان‌گرائی (پارلمانتاریسم) همیشه می‌گویند (تحقق این مکتب) بسته به‌این است که دولت و اپوزیسیون به‌درجهٔ معینی از همکاری برسد. اما دولت آلنده را درست کسانی از این همکاری محروم کردند که همیشه مدعی تعهدشان به‌دمکراسی پارلمانی و قانون‌گرائی بودند. در اینجا، یعنی در جبههٔ قانونگزاری، نیز مبارزهٔ طبقاتی به‌آسانی به‌جنگ طبقاتی تبدیل شد. مجالس قانونگزاری، بنا به‌شروطی که مستقیماً به‌بحث ما مربوط نیست، بخشی از دستگاه دولت است، در شیلی مجلس قانونگزاری و نیز بخش‌های مهم دیگری از دستگاه دولتی دربست در اختیار اپوزیسیون بود. پس از این در این باره بررسی خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پیروزی ائتلاف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحاد مردمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در انتخابات مارس ۱۹۷۳، مقاومت در برابر دولت چه در پارلمان و چه در خارج از آن، ابعاد وسیعی به‌خود نگرفته بود. در اواخر بهار دیگر قانون‌گرایان و پارلمانتاریست‌ها به‌فکر دخالت نظامی افتاده بودند. پس از حملهٔ ناموفق ۲۹ ژوئن، که در حقیقت سرآغاز مؤثر بحران نهائی بود، آلنده کوشید که با رهبران دمکرات مسیحی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلوین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Alwyn) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌توافق برسد. این دو نپذیرفتند، و به‌فشار خود به‌دولت افزودند. روز ۲۲ اوت مجلس قانونگزاری، که در واقع مهارش به‌دست حزب آن‌ها بود قطعنامه‌ئی صادر کرد که عملاً از ارتش می‌خواست «که به‌اوضاعی که ناقض قانون اساسی است پایان دهد.» لااقل شکی نیست که در مورد شیلی این سیاستمداران مسئولیت مستقیمی در سرنگونی رژیم آلنده داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌شک رهبران دمکرات مسیحی اگر می‌توانستند ترجیح می‌دادند که آلنده را بدون توسل به‌زور و در چارچوب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قانون اساسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پائین بکشند. سیاستمداران بورژوا کودتاهای نظامی را خوش ندارند، لااقل از این نظر که در این گونه کودتاها این سیاستمداران از نقش‌شان محروم می‌شوند. امّا اکثر این سیاستمداران چه بخواند و چه نخواهند، و هر اندازه هم که غرق در قانون‌گرائی باشند هروقت که احساس کنند که اوضاع دخالت ارتش را ایجاب می‌کند به‌آن رو می‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن حساب‌هائی که منجر به‌این تصمیم شد که این اوضاع مستلزم توسل به‌خلاف قانون است، هم بسیار است و هم بغرنج. این محاسبات شامل فشارها و عللی است که از نظر انواع و درجهٔ اهمیت‌شان متفاوتند. یکی از این فشارها، فشار عمومی گسترده طبقه یا طبقاتی است که این سیاستمداران به‌آن‌ها تعلق دارند: از هرطرف، یا در واقع از هر گوشه‌ئی که آن‌ها به‌آن توجه کنند، می‌شنوند که به‌آن‌ها می‌گویند «باید تمومش کرد»؛ و این در کشانده شدن به‌سوی تهاجم و طغیان سیاسی  (Putschism) حائز اهمیت است. امّا فشار دیگری که هر روز به‌همراه رشد بحران اهمیت بیش‌تری پیدا می‌کند، فشار گروه‌های راست محافظه‌کار قانون‌گراست، یعنی گروه‌ها‌ئی که در چنین اوضاعی مبدل به‌عنصری می‌شوند که باید آن را به‌حساب آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۴. گروه‌بندی‌های فاشیست مانند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. رژیم آلنده می‌بایست با خشونت سازمان‌یافته و زیاد گروه‌های فاشیست مانند مبارزه کند. این فعالیت چریکی یا کوماندوئی راست افراطی در آخرین ماه‌های پیش از کودتا به‌نهایت رسید. این فعالیت‌های از این قبیل بود: شکستن فیوزهای برق، حمله به‌مبارزان چپ، و اعمال دیگری که تا حد زیادی به‌این احساس عمومی که باید به‌طریقی به‌بحران خاتمه داد دامن می‌زد. باز باید گفت که این نوع اعمال در اوضاع «عادی» کشمکش طبقاتی چندان مهم نیست، یقیناً چنان اهمیتی ندارد که برای یک رژیم خطر جدی به‌شمار آید. یا حتی بتواند آسیب فراوانی به‌آن برساند. تا زمانی که بخش اعظم نیروهای محافظه‌کار در اردو یا جبههٔ قانون بمانند، گروه‌بندی‌های فاشیست مانند منزوی و جدا می‌مانند و حتی راست سنتی هم از آن‌ها دوری می‌جوید. امّا در اوضاع استثنائی آدم با کسانی دمخور می‌شود که در وقت دیگر حتی حاضر نیست گورش کنار گور آن‌ها باشد؛ در چنین اوضاعی آدم سری به‌تآیید تکان می‌دهد و چشمکی می‌زند، در حالی که پیش‌تر ترشروئی و پرخاش واکنش خودبهخودی بود. اکنون پدران محافظه‌کار با لذت می‌گویند «جوان، جوان است». البته سرکش‌اند و کارهای دل‌انگیز می‌کنند، امّا باید دید که آزارشان به‌کسی می‌رسد، و وقتی که تحت حکومت عوامفریبان و جانیان و ناکسانی هستند چه انتظار دیگری دارید.» و به‌این ترتیب در شیلی گروه‌هائی به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«وطن و آزادی»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که روز به‌روز گستاخ‌تر عمل می‌کردند به‌احساس بحران‌زدگی دامن می‌زدند، و سیاستمداران را تشویق می‌کردند که برای رفع بحران راه‌حل‌های شدید و قهری پیدا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۵. مخالفان اداری و قضائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نیروهای محافظه‌کار همه جا می‌توانند روی هواداری یا اعتراض ضمنی یا همفکری کارمندان بلندپایهٔ دستگاه‌های دولتی، و نیز بسیاری از کارمندان جزء البته نه همهٔ آن‌ها، حساب کنند. کارمندان عالی‌رتبه، به‌دلیل خاستگاه اجتماعی، تحصیلات، موقعیت اجتماعی، روابط قوم و خویشی و رفاقت، هستهٔ گروه محافظه‌کار را می‌سازند؛ و اگر هیچ یک از این عوامل مؤثر نباشد تمایلات ایدئولوژک‌شان آنان را در یک چنین هسته‌ئی قرار می‌دهد. اینان و اعضای دستگاه قضائی می‌توانند از لحاظ ایدئولوژیک از لیبرالیسم نیم بند تا  محافظه‌کار افراطی پراکنده باشند، امّا حد انتهائی این لیبرالیسم نیم بند جا‌ئی که این طیف پایان می‌پذیرد. در اوضاع و احوال «عادیِ» کشاکش طبقاتی این [وابستگی اعضای عالیرتبهٔ دستگاه دولتی] چندان آشکار نمی‌شود مگر به‌شکل نوعی گرایش آشکار یا پنهانی که از چنین افرادی انتظار می‌رود. امّا از سوی دیگر، در اوضاع و احوال بحرانی، یعنی در لحظاتی که مبارزهٔ طبقاتی صفت جنگ طبقاتی به‌خود می‌گیرد؛ این کارمندان دستگاه‌های دولتی شرکت‌کنندگان فعال نبرد می‌شوند و به‌ظن قوی می‌خواهند که در کوشش میهن‌پرستانه برای نجات کشور محبوب‌شان (از مناسب محبوب‌شان می‌گذریم) از خطرها که تهدید می‌کنند ادای دین کنند. رژیم آلنده بدون اغراق وارث آن پرسنل دولتی بود که سالیان سال تحت حکومت احزاب محافظه‌کار کار میکرد، و نمی‌توانست این پرسنل را که به‌رژیم جدید چندان حس همفکری نداشتند، در خود بگیرد. از این نظر با انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری خیلی از کارها تغییر کرد، بدین معنی که مقامات بالای دستگاه‌های دولتی را پرسنل جدیدی اشغال کرد که هوادار ائتلاف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحاد مردمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود، و هم به‌این دلیل بسیاری از چیزها دیگرگون شد. با این همه، در اوضاع و احوال جدید، شاید به‌ناگزیر، رده‌های میانی و پائین دستگاه دولتی همچنان در اشغال دیوان سالارهای (=بوروکرات) مستقر و سنتی بود. قدرت این افراد می‌تواند، بسیار عظیم باشد. دستور از بالا می‌رسد، امّا این‌ها در چنان وضعی هستند که می‌توانند سنگ راه اجرای آن شوند، یا چوب لای چرخ اجرای آن بگذارند. یا به‌تمثیل دیگر، ماشین حزب کار نمی‌کند، چون مکانیک‌های مسئول آن چندان علاقهٔ خاصی به‌درست کارکردنش ندارند. هر چه احساس بحران بیش تر باشد. احتمالاً به‌همان نسبت هم مکانیک‌ها کم‌تر دست و دل‌شان به‌کار می‌رود؛ و هرچه رغبت آن‌ها کمتر باشد، به‌همان نسبت هم بحران بزرگ‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه، علی‌رغم همهٔ این‌ها، رژیم آلنده «سقوط» نکرد. علی‌رغم موانعی که در راه تصویب لوایح قانونی بود. علی‌رغم خرابکاری اداری، جنگ سیاسی، مداخلهٔ خارجی، سابوتاژهای اقتصادی، اختلافات درون مرزی، و مانند این‌ها، علی‌رغم همهٔ این‌ها، باز رژیم برپا ماند. دررست همین نکته دردسر سیاستمداران و طبقاتی بود که این‌ها نماینده‌اش بودند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اریک هابزباوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eric Hobsbawm) مقاله‌سی دارد که من می‌خواهم اینجا از آن انتقاد کنم. او در آن مقالهٔ خوب گفته است که «پاسخ ساده به‌آن مفسران دست‌راستی که می‌گویند مخالفان آلنده جز کودتا چه راه دیگری داشتند، این است؛ «کودتا نکردن».{{نشان|۵}} امّا معنی این حرف آن است که آن‌ها این را به‌جان بخرند که آلنده بر سر کار بماند و خود را از مشکلاتی که با آن‌ها روبه‌روست خلاص کند. در حقیقت گویا روز پیش از کودتا آلنده و وزرایش تصمیم می‌گیرند که به‌آخرین حربهٔ قانونی، یعنی به‌آرای عمومی متوسل شوند که قرار بود روز یازدهم سپتامبر آن را اعلام کنند. او امیدوار بود، اگر پیروز می‌شد، که شاید هواخواهان قیام سیاسی را متزلزل کند و فضای تازه‌ئی برای عمل خود باز کند. و اگر هم می‌یافت، به‌این امید که روزی شاید نیروهای چپ برای اِعمال قدرت در موضع بهتری باشند استعفا می‌کرد.{{نشان|۶}} هرجور که این استراتژی را برآورد کنیم (که یقیناً سیاستمداران محافظه‌کار از آن با خبر بودند): معنایش همان ادامهٔ بحرانی بود که این‌ها درصدد بودند که پایانش دهند؛ و این به‌معنی قبول، یا در حقیقت، حمایت فعالانه از کودتائی بود که نظامیان در تدارکش بودند. سرانجام، با آن خطری که حمایت مردم از آلنده پیش می‌آورد، [این استراتژی] ثمری نداشت. جنایت‌کاران می‌بایست به‌میدان خوانده شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶. نظامیان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. البته همیشه به‌ما می‌گفتند که نظامیان شیلی، به‌خلاف نظامیان سایر کشورهای آمریکای لاتین، غیر سیاسی، از لحاظ سیاسی خُنثی، قانون منش و از این جور چیزها بودند. و اگر چه در این نکته کمی غلو می‌کردند امّا رویهمرفته می‌توان گفت که حقیقت داشت که نظامیان شیلی «خود را داخل سیاست نمی‌کردند». همچنین دلیلی نداریم شک کنیم که در وقت روی کار آمدن آلنده و مدتی پس از آن نظامیان نمی‌خواستند دخالت و کودتا کنند. پس از آن که «هرج و مرج» و بی‌ثباتی سیاسی شدید پیدا شد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضعفی که رژیم از خود در مقابل بحران نشان داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در آن موقع بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تمایلات محافظه‌کارانهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظامیان نمودار شد، و آن‌گاه قاطعانه تعادل را به‌هم ریختند. چون اگر فکر کنیم که «خنثی بودن» و «روحیهٔ غیرسیاسی» نیروهای مسلح به‌این معنی است که آن‌ها تمایلات ایدئولوژیکی مشخصی ندارند، یا این که این تمایلات کاملاً محافظه‌کارانه نیست، فکر باطلی کرده‌ایم. چنان که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارسل نیدرگانگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم یادآور شده است «صرف‌نظر از آنچه گفته‌اند، هرگز هیچ افسر عالیرتبه‌ئی نبود که سوسیالیست باشد تا چه رسد به‌این که کمونیست باشد. در شیلی دو جبهه وجود دارد: مدافعان قانون و دشمنان دولت دست‌چپی. که این جبههٔ دوم، تعدادشان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روزبه‌روز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش‌تر شد و بالاخره هم بازی را برد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد از تآکید‌هائی که در این نقل قول شده این است که نیرو محرک مبهمی را که در شیلی اتفاق افتاد، که هم در نظامیان و هم در بازیگران دیگر مؤثر بود نشان دهیم. این مفهموم فرایند پویا در تحلیل یک چنین موقعیتی لازم است: مردمی که در زمانی چنین و چنان اند، و مایلند یا مایل نیستند که دست به‌فلان و بهمان کار بزنند، در برخورد با حوادث تندگذر تغییر می‌کنند. البته اکثر آن‌ها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;درون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; محدودهٔ معینی از شقوق گوناگون تغییر می‌کنند: با این‌همه، امّا در چنین موقعیت‌هائی این تغییر می‌تواند بزرگ باشد. بنابراین، ارتشی‌های محافظه‌کار، امّا طرفدار قانون، در موقعیت‌های معینی درست خیلی بیش از این طرفدار محافظه‌کاری می‌شوند؛ به‌این معنا که دیگر طرفدار قانون نیستند. سؤوال روشن این است که موجب این تغییر چیست؟ بی‌گمان تا حدی مولود بدتر شدن موقعیت «عینی» است؛ و نیز تا حدی ناشی از فشار نیروهای محافظه‌کار است. امّا تا حد بسیار زیادی مولود موضعی است که دولت گرفته است، یا به‌نظر می آید که گرفته است، آن طور که من می‌فهمم واکنش ناتوان دولت آلنده در برابر کودتای نافرجام ۲۹ ژوئن، عقب‌نشینی تدریجی دولت در برابر نیروهای محافظه‌کار (و نظامیان) در هفته‌های بعد از این کودتای نافرجام، استعفای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال پراتس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (‌Prats) و نبودن او، یعنی تنها ژنرالی که ظاهراً آماده بود که محکم در کنار دولت بایستد و همهٔ این‌ها می‌بایست با این واقعیت که دشمنان رژیم در نیروهای مسلح (یعنی نظامیانی که حاضر بودند کودتا کنند) «روز به‌روز تعدادشان بیش‌تر» می‌شد، رابطهٔ زیادی داشته باشد. در این جور مسائل تنها یک قانون حاکم است؛ هرچه دولت ضعیف‌تر باشد به‌همان نسبت هم دشمنان او روزبه‌روز جسورتر و بیش‌تر می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس، به‌این شکل بود که ژنرال‌های «قانون‌گرا» در روز یازدهم سپتامبر طرح را به‌اجرا گذاشتند - که برچسب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«عملیات جاکارتا»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داشت، که در پرتو قتل عام دست‌چپی‌ها در اندونزی بسیار با معناست - پیش از آن به‌بخش بعدی ماجرا یعنی به‌بخش کارها و استراتژی و رفتار رژیم آلنده برسیم، لازم است وحشیگری و سرکوبی را که کودتا کرد و مسئولیتی را که سیاستمداران محافظه‌کار در این کار به‌گردن دارند تاکید کنیم. بلافاصله پس از شکست کمون پاریس، و در حالی که کمونی‌ها را همچنان می‌کشتند، مارکس با خشم نوشت: «هرگاه که بردگان و ستم‌دیدگان نظام بورژوائی در برابر سروران خویش به‌پا می‌خیزند، تمدن و عدالت این نظام به‌طور منزجرکننده‌ئی برجستگی می‌یابد. آن گاه است که این تمدن و این نظام چون توحشی آشکار و انتقامی بی‌قانون نمودار می‌شود.»{{نشان|۷}} این سخنان دربارهٔ شیلی نیز کاملاً صادق است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ کس نمی‌داند که در اثر ایجاد وحشت پس از کودتا چند نفر کشته شده‌اند، و یا همچنان چند نفر در اثر آن کشته خواهند شد. اگر یک دولت دست‌چپی یک دهم قساوت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خونتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را از خود نشان داده بود، شب و روز تمام روزنامه‌های جهان «متمدن» آن را با تیترهای درشت محکوم می‌کردند. امّا در اینجا، سر و ته قضیه را به‌سرعت به‌هم آوردند و وقتی که یازده روز پس از کودتا دولت بریتانیا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خونتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌رسمیت شناخت آب از آب نجنبید و کم‌ترین صدای اعتراضی از کسی در نیامد. باری، اکثر دول غربیِ دوستدار آزادی نیز همین کار را کردند. می‌شود فرض کرد که لایه‌های مرفه شیلی در احساسات سرمقاله‌نویس روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لندن شریک بودند، یا احساس‌شان چیزی بیش از این بود، که نوشت در چنان اوضاعی نمی‌شد از نظامیان انتظار داشت که «دقت بیش‌تری» کنند. اینجا هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هابزباوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوب می‌گوید که «به‌طور کلّی چپ ترس و انزجار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را و آن «آسانی» را که زنان و مردان آراسته اشتهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌خون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیدا می‌شود، دست کم گرفته است.»{{نشان|۸}} حکایتی است قدیمی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سارتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کتابش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«فلوبر»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از دفتر خاطرات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ادموند دو کنکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از روز ۳۱ مه ۱۸۷۱، یعنی بلافاصله پس از سرکوبی کمون پاریس، سخنی نقل می‌کند: «خوب است. هیچ مذاکره یا مصالحه‌ئی در کار نبود. راه حل، راه قساوت‌آمیز بود... این قبیل فصادی‌ها، یعنی کشتن بخش پیکارجوی مردم، لااقل تا یک نسل دیگر [خطر] انقلاب تازه‌ئی را از سر دور می‌کند. اکنون جامعه کهنه بیست سال استراحت در پیش دارد به‌شرط آن که حکومتگران جرآت کارهائی را که در این لحظه جرآت می‌خواهد داشته باشند.»{{نشان|۹}} چنان که می‌دانیم، نیازی نبود که کنکور نگران باشد. همین‌طور هم در شیلی، چون ارتش در آنجا نه فقط جرآتش را دارد بلکه می‌تواند، یعنی مجاز است که «بیست سال استراحت» برای شیلی صادر کند. یک خبرنگار زن، با تجربهٔ فراوانی که دربارهٔ شیلی داشت، سه هفته پس از کودتا از «شادمانی» دوستان طبقهٔ بالایش، که مدت‌ها در انتظار آن بودند، گزارش می‌دهد.{{نشان|۱۰}} این بانوان چندان از کشتار پیکارجویان چپ ناراحت نخواهند شد، و شوهران‌شان هم. ظاهراً چیزی که سیاستمداران دست‌راستی را ناراحت می‌کرد، آن وقتی بود که نظامیان خواستند «قانون و نظم» را [به‌کشور] برگردانند. دستگیری و تیرباران مبارزان، و نیز کتابسوزان و در اختیار گرفتن دانشگاه‌ها، یک چیز است و انحلال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلس ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم کردن «سیاست» و بازی با اندیشه یک دولت فاشیست ماب کوپراتیست که برخی از ژنرال‌ها سرگرم آن‌اند - چیز دیگر و بسیار جدی‌تر از آن، چندی پس از کودتا بود که رهبران دمکرات مسیحی (که چندان نقش مهمی در ایجاد آن کودتا بازی کرده بودند و همچنان هوادار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خونتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بودند) معذلک شروع کردند که دربارهٔ برخی از تمایلات خونتا اظهار نگرانی کنند. در حقیقت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، رئیس جمهور سابق، تا آنجا پیش رفت که به‌یک خبرنگار فرانسوی گفت (چه آدم دلبری!) که به‌نظر او «دمکرات مسیحی احتمالاً پس از دو یا سه ماه مجبور خواهد شد که جزو اپوزیسیون [جناح مخالف] باشد.»{{نشان|۱۱}} حتماً وقتیت که ارتش به‌اندازهٔ کافی از مبارزان دست چپی سر بریده باشد.  از روی مطالعهٔ کردار و گفتار چنین آدم‌هائی که انسان تلاش وحشیانهٔ سیاستمداران بورژوا را، که مارکس در نوشته‌ها تاریخیش آن را نشان داد و سخت به‌باد انتقاد گرفت، می‌فهمد. نسل‌شان عوض نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}} این گفتار بخش دیگری هم دارد که در شمارهٔ آینده خواهید خواند]{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Le Monde, 29 September 1973&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} Le Monde, 23-24 September 1973&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} همانجا.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} Le Monde, 13 September 1973&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} E.J. Hobsbawm &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«کشتار شیلی»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در New Society در ۲۰ سپتامبر ۱۹۷۳.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} Le Monde, 29 September 1973&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} همانجا.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} همانجا و New Society&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}} Jean-Paul Sartre, L&amp;#039;Idiot de la Famille, Gustave Flaubert de 1821 a 1857 (Paris, 1972) Vol. III, P. 590&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}} Marcelle Auclair, &amp;quot;Les Illusions de la Haute Societe&amp;quot; in Le Monde, 4 October 1973.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}} همانجا، ۲۹ سپتامبر ۱۹۷۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7&amp;diff=26948</id>
		<title>قدرت انحصارها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7&amp;diff=26948"/>
		<updated>2011-11-25T21:23:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: /* پانویس‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:12-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
پیر ژاله&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرمایه‌داران به‌طور برابر از انباشتن سرمایه سود نمی‌برند، بلکه این کار معمولاً به‌تراکم سرمایه در دست اقلیتی خاص می‌انجامد. تراکم سرمایه در واقع نتیجهٔ رقابت است. در جریان رقابت برخی از مؤسسات از مؤسسات دیگر قوی‌ترند. قوی‌تر، ضعیف‌تر را نابود می‌کند یا در اختیار خود می‌گیرد و بدین‌گونه رقابت از میان می‌رود. مؤسسات عظیم نوظهوری که از تراکم سرمایه به‌وجود می‌آیند در سطح بالاتر به‌رقابت شدیدتر می‌پردازند. از رقابت، تراکم سرمایه ایجاد می‌شود و تراکم خود باز به‌رقابت می‌انجامد. در اینجا می‌توان آن حرکت دیالکتیکی‌ئی را بازشناخت که توسعهٔ اقتصاد جامعه را تنظیم می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لنین، دربارهٔ نخستین حرکت بزرگ دنیای سرمایه‌داری به‌سوی تراکم، که در اواخر قرن نوزدهم روی داد. تحقیق ویژه‌ئی دارد بهترین شکل تراکم سرمایه در تمایل آن به‌انحصارگرائی نمودار می‌شود. هر انحصاری در کامل‌ترین صورتش به‌شکل صنعتی نمایان می‌شود که بر تمام بازار تسلط مطلق دارد. چنین مؤسسه‌ئی در جهان واقعی بسیار نادر است و منظور از انحصار معمولاً شرکت‌های بزرگ‌اند که به‌قسمت قابل توجهّی از یک بازار فروش معین تسلط دارند و کوشش می‌کنند که آن را به‌سراسر بازار گسترش دهند. در اروپای غربی در سال‌های آخر قرون نوزدهم، این نوع انحصارات چنان به‌سرعت رشد یافت که چیزی نگذشت که بازارهای ملی و داخلی برای فعالیت آن‌ها تنگ شد. موانع گمرکی از رقابت واقعی بین انحصارات انگلیسی، فرانسوی و آلمانی در خاک کشورهای‌شان جلوگیری می‌گرد. از طرف دیگر بودند بسیاری از کشورهای آفریقا و آسیا که هنوز در خارج از سیستم سرمایه‌داری و یا خارج از دامنهٔ نفوذ آن قرار داشتند. از این گذشته، قدرت دفاعی اکثر این کشورها بسیار ضعیف بود. کشورهای اصلی اروپای غربی که در پی هدف‌های سرمایه‌داری خود بودند، موج تازه و نیرومندی از هجوم استعماری را آغاز کردند که مخصوصاً به‌این قصد طراحی شده بود که یک «فضای اقتصادی» وسیع و خاصی را برای خود تهیه و تأمین کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین بود که امپریالیسم «بالاترین مرحلهٔ سرمایه‌داری» به‌دنیا آمد. امپریالیسم چیزی به‌جز سرمایه‌داری نیست که به‌ابعاد و اندازهٔ خاصی رشد کرده است. و در عین حال مستلزم تغییرات کیفی و دگرگونی‌هائی در منابع و روش‌های آن نیز هست. از ابتدا سرزمین‌های مستعمره بعضی از مواد خام (نفت)، و برخی از کالاهای صادراتی و سرمایه‌گذاری مالی را - که چنان انباشت سریعی داشت که به‌کار انداختن آن در کشور اصلی امکان‌پذیر نبود - برای امپریالیسم باز کردند و بدین‌گونه امپریالیسم امکان یافت که تأثیر ناهم‌آهنگی ذاتی نظام سرمایه‌داری و گرایش نرخ سودآور حال را که رو به‌کاهش داشت تا اندازه‌ئی تحت کنترل آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، استعمارگرائی رقابت بین کشورهای امپریالیستی را افزایش داد، بدین معنی که تا آخر قرن نوزدهم تقسیم جهان کامل شد. بعضی بیش‌تر و برخی کم‌تر مستعمره داشتند و برای آن‌هائی که بداقبال بودند چیزی باقی نماند، جز آن که از راه قدرت به‌دنبال تقسیم دوبارهٔ جهان باشند. در واقع باید انگیزهٔ اصلی آغاز جنگ اول جهانی (۱۹۱۸-۱۹۱۴) را در این امر جست‌وجو کرد. در پایان همین جنگ است که به‌بهای تقسیم آفریقا، شاهد ناپدید شدن آلمان از صحنه سیاست جهانی هستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فاصلهٔ بین دو جنگ جهانی، سرمایه‌داری کم و بیش حالت ایستا و ثابتی داشت. یعنی صدور ثابت کالا و سرمایه همراه نوعی حرکت آهسته به‌سمت تراکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران پس از جنگ جهانی دوّم یعنی از ۱۹۴۵ بع بعد، تغییرات اساسی چندی روی داد: اقتصاد دنیای سرمایه‌داری دوباره نیروی تحرک خود را از راه بازسازی‌های لازم به‌دست آورد. و از طریق یک شبهٔ انقلاب فنی و علمی قلمرو تأثیر و کاربرد قدرت خود را گسترش داد و بیش‌تر آموخت که چه‌گونه انواع گوناگون مُسکّن‌ها و مسائل مختلف را برای پرهیز از رکودها و پس‌رفت‌های خود و تبدیل آن به‌بحران‌های عمومی، به‌کار گیرد. در این شرایط رشد به‌سرعت انجام می‌گرفت؛ صدور کالا و سرمایه به‌شدت افزایش یافت و نرخ انباشت سرمایه به‌سطح جدیدی رسید که سبب ایجاد حرکت پیش‌بینی نشده‌ئی به‌سمت تراکم شد. این پیشرفت‌ها از ایالات متحده آمریکا و بریتانیا آغاز شد و دامنهٔ آن ژاپن و برخی از کشورهای اروپای غربی را در برگرفت. این موج هر چند به‌فرانسه دیرتر رشید امّا به‌هرحال در پایان دههٔ ۶۰ فرانسه نیز به‌سطح درخور توجهی دست یافت. به‌طور فزاینده‌ئی بین مؤسسات و گروه‌بندی‌های اعلام اتحاد می‌شد و اغلب هم متحد و شریک سرمایه‌داری خارجی در کشورهای مربوطه بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین دوران، برای رهائی و کسب آزادی سیاسی جریان نیرومند و مقاومت‌ناپذیری در سراسر آفریقا و آسیا، گسترش یافت که در نتیجهٔ آن بیش‌تر کشورهای این دو قاره یا از طریق مسالمت‌آمیز و یا مبارزات رهائی‌بخش، اسماً استقلال خود را به‌دست آوردند. از آن رو این نوع استقلال را استقلال صوری یا اسمی می‌نامیم که همواره با غارت کشورهای تازه استقلال یافته - که بعداً به‌« کشورهای جهان سوم» معروف شدند - همراه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکل جدید به‌سادگی با موقعیت جدید «نو استعماری» تطبیق یافت. زیرا که مطامع امپریالیسم از آن پس در این گونه کشورها از طریق حکومت‌های وابستهٔ آن‌ها، که نهانی گوش‌شان به‌فرمان اربابان امپریالیست‌شان بود، اِعمال می‌شد. در واقع امروزه با وجود چند دگرگونی اساسی که روی داد - که به‌آن‌ها خواهیم پرداخت - سرمایه‌داران و انحصارات، جانشینان همان‌هائی هستند که در آغاز این قرن کار خود را شروع کردند. امّا دگرگونی‌های اساسی که روی داد، چه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با در نظر گرفتن عملکرد انحصارات، می‌بینیم که قلمرو انباشت سرمایه و تراکم به‌بخش صنعتی محدود نبوده، بلکه بانکداری را فرا می‌گیرد، چنان که این خصلت یکی از مشخصات بانکداری از قرن نوزدهم به‌بعد است که طبیعتاً تحرّک پرشتابی در ایجاد بانک‌های اعتباری{{نشان|۱}} داشته است. بانک‌های اعتباری به‌بانک‌هائی گفته می‌شود که فعالیت خود را در سرمایه‌گذاری در مؤسسات گوناگون و متفاوت، یا تأکید بیش‌تر بر صنعت متمرکز می‌کنند و بیش‌تر در پی به‌دست آوردن اختیار و کنترل آن‌ها هستند، و به‌همین سبب سدّی میان سرمایهٔ بانکی و سرمایهٔ صنعتی در حال فروریختن است. و از آن‌جه که سرمایهٔ بانکی، هر روزه وسیع‌تر و عمیق‌تر در سرمایهٔ صنعتی رخنه می‌کند، عبارت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرمایهٔ مالی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این مفهوم مناسب‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا در سال‌های اخیر خلاف این جریان نیز اتفاق افتاده استقلال. یعنی بسیاری از کمپانی‌های بزرگ صنعتی، سود انباشته شدهٔ‌شان را در مؤسساتی سرمایه‌گذاری کرده‌اند که در بخش‌های گوناگون دیگر فعالیت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کمپانی‌ها را، که عملکردشان مشابه بانک‌های اعتباری است،  کمپانی‌های «فرمانروا»{{نشان|۲}} نامیده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن سو سرمایه‌دارانی هستند که هم در بانک‌های اعتباری ذی‌نفوذند و هم کمپانی‌های عظیم را اداره می‌کنند. و در جهان سرمایه‌داری صاحب اقتدار خاصّی هستند. این گونه سرمایه‌داران را «اُلیگارشی» می‌نامند. هم‌چنین این نام به‌آن دسته از سرمایه‌دارانی اطلاق می‌شود که عنان کمپانی‌های «فرمانروا» را در دست دارند و فعالیت خود را در رشته‌های گوناگون گسترش داده‌اند. این «نام‌»ها و مصداق‌های‌شان در حقیقت نشان‌دهندهٔ این واقعیت است که بخش‌های مالی، تجاری و صنعتی روز به‌روز بیش‌تر در یکدیگر ادغام می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین اُلیگارشی عبارت است از گروه کوچکی از سرمایه‌داری بسیار بزرگ که قدرت مستقیم یا نامستقیم‌شان اقتصاد جهان را زیر سلطه دارد. و یادآوری این نکته لازم است که قدرت حقیقی این دسته از سرمایه‌داران بسیار بیش‌تر از چیزی است که مقدار سرمایهٔ متعلق به‌آنان می‌تواند آن را منعکس کند، زیرا از آن‌جا که سهامداران کوچک و متوسط معمولاً در جلسه‌ها شرکت نمی‌کنند و در انتخاب نمایندگان دخالتی ندارند، سهامداران بزرگ به‌اصطلاح، دست‌شان باز است که هرکاری که می‌خواهند بکنند. و یا شخص یا اشخاصی که ۳۰ درصد یا ۲۰ درصد، و یا حتی کم‌تر از این، سهام یک کمپانی را در اختیار دارند می‌توانند آن را کنترل کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرض کنید، که اگر میانگین مقدار سهام لازم برای کنترل یک دسته از مؤسسات مالی ۳۳ درصد باشد، و اگر بتوان کمپانی A در این گروه را با ۳۳ درصد از سهامش کنترل کرد و همین کمپانی به‌نوبهٔ خود صاحب ۳۳ درصد از سهام کمپانی فرعی &amp;#039;A باشد. گروه مؤسسات مالی قادر است ۳۳ درصد از ۳۳ درصد، یعنی ۱۱ درصد کمپانی فرعی &amp;#039;A را نیز کنترل کند. و هیچ عاملی وجود ندارد که کمپانی فرعی &amp;#039;A را از کنترل کردن کمپانی فرعی دیگری باز دارد. به‌همین دلیل است که سرمایه‌های بانک‌های اعتباری و کمپانی‌های «فرمانروا» معمولاً از طریق شبکهٔ پیچیده‌ئی از کمپانی‌های فرعی سرمایه‌گذاری می‌شود و چنین است که سرمایه‌ئی برابر با /۱۰۰ واحد ممکن است یک امپراتوری  /۵۰۰ یا /۱۰۰۰ واحدی مشابه را کنترل کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۷۳ کمپانی مالی سوئز و بانک هندوچین اعتراف کردند که از این طریق کنترل ۳۰۰ تا ۴۰۰ کمپانی دیگر را در اختیار دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دسته از انتخابات صنعتی و بانکی که گرایش روزافزونی به‌گسستن از مرزهای ملی، از خود نشان می‌دهند، انحصارات چند ملیّتی خوانده می‌شوند - که اصطلاح چندان دقیقی نیست - این‌ها، مؤسسات عظیم و بانک‌های اعتبارئی هستند که قلمرو فعالیت‌شان به‌آن سوی مرزهای کشور اصلی کشیده شده و معمولاً در تمام قاره‌ها رخنه کرده‌اند. چنان که ۲۰۰ مؤسسه از بزرگ‌ترین مؤسسات جهان وابسته به‌حدود ۲۰ کشوراند. مثلاً کمپانی «ژنرال الکتریسیته»{{نشان|۳}} که فرانسوی است یکی از «انحصارات» نه چندان بزرگ بین‌المللی است. با وجود این، در گزارش سال ۱۹۶۹ این کمپانی تصریح شده است که در آن سال در بیش از ۱۰۰ کشور جهان حضور داشته است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیتی بانک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}} نمونه‌ٔ دیگری از این قماش است این بانک تجاری که مقرش نیویورک است، شعبه‌ها، شرکت‌های فرعی و دیگر سازمان‌های وابسته‌اش، در بیش از یک‌صد کشور جهان فعالیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همین سبب با قاطعیت می‌توان گفت؛ که بیش‌تر کمپانی‌های بزرگ و تقریباً تمام انحصارات (از لحاظ عملکرد) «فوق ملّی» هستند از مهم‌ترین این‌ها، آن انحصارات صنعتی است که کارخانه‌های تولیدی‌شان در سراسر جهان پراکنده است. مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;په‌شی‌نی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵}} انحصار تولید آلومینیم در فرانسه، که در سال ۱۹۷۲، ۴۴ درصد از تولیداتش در فرانسه و ۵۶ درصد دیگر آن در پنج کشور دیگر از ایالات متحده گرفته تا کامرون تولید شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این گونه مؤسسات نه فقط قادرند به‌صورت «فوق ملّی» درآیند بلکه در صورتی که سرمایهٔ آن‌ها از چندکشور گوناگون باشد، به‌شکل مؤسسات چند ملیّتی حقیقی در می‌آیند. این کمپانی‌ها معمولاً از پیوستن تعدادی از انحصارات ملی چند کشور گوناگون به‌وجود می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرکت‌های چند ملیّتی، هنوز در کشورهای صنعتی چندان متداول نیستند، در حالی که به‌گونهٔ فزاینده‌ئی در کشورهای جهان سوم زیاد می‌شوند بدیهی است، شکل‌های دیگری از همکاری نسبی یا اتحادیه‌های بین‌المللی نیز بین انحصارات کشورهای گوناگون وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین نتیجه کلّی نکاتی که بیان شد این است: گرایش عمومی انحصارات - به‌تنهائی، یا با ترکیب چند انحصار این است که سلطهٔ خود بر تمام بازارهای جهانی بگسترد و استقرار بخشد تا روند انباشت و تراکم سرمایه را ثابت نگهدارد. تلاش برای احراز این توانائی است. که به‌همان آزادی که می‌توانند بین دو شهر یک استان تجارت کنند، بتوانند بین شیکاگو - پاریس و سنگاپور هم تجارت کنند و نیز همان گونه که می‌توانند آزادانه در یک کشور صنعتی کارخانه‌های گوناگون تأسیس کنند، بتوانند، در کشورهای گوناگون جهان کارخانه‌های خود را ایجاد کنند و سرانجام آزرزوی بزرگ آن‌ها استقرار و حاکمیّت نظام اقتصاد جهانی و روابط سیاسی است که جریان ازاد سرمایه و کالا را تضمین کند و ارزهای گوناگون و گردش آن‌هارا تحت نظام ویژه‌ئی در آورد. در واقع بازار مشترک کشورهای اروپائی یک نمونه محلّی از تحقق آن خواست و مقررات جهانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند بحران‌های متناوبی که در بازار مشترک رخ داده است (حتی بدون در نظر گرفتن امکان وقوع انقلاب در یکی از کشورهای عضو) نشان داد که چه مشکلات عظیمی در راه ایجاد این گونه مقررات جهانی وجود دارد. همان طور که دیدیم هر کنشی با واکنشی مخالف آن همراه است و هر پیشرفتی تضادهائی را در داخل خود می‌پروراند. البته جهت حرکت موقعیت با توجه به‌عنصر غالب تضادّ، قابل تشخیص است و بر این اساس، امروزه در سرمایه‌داری انحصاری، این جنبهٔ غالب، به‌یک‌دست و یکسان کردن مقررات جهانی، گرایش دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز، با توجه به‌این حقیقت که انحصارات بین‌المللی از راه‌های گوناگون، کشورهای جهان سوم را غارت می‌کنند، هیچ بحث یا شک و تردیدی وجود ندارد. امّا درباره مقایسهٔ میزان این غارت، با توجه به‌ارزش اضافی عظیمی که از کار کارگران کشورهای «پیشرفته» به‌دست می‌اید و نیز تأثیری آن در نظام رو به‌زوال، بحث هم‌چنان ادامه دارد. در واقع اکنون «تجارت» به‌یکی از مهم‌ترین اَشکال عینی «غارت» مبدل شده است. چه می‌دانیم که ارزش هر کالائی بر اساس مقدار مجموعهٔ کار لازم برای تولید آن کالا تعیین می‌شود و همچنین می‌دانیم که ازش نیروی کار به‌‌وسیلهٔ مجموعهٔ ارزش کالاهای مورد نیاز برای تهیّه و بازتولید آن  مشخص می‌شود. اینجا یادآوری این نکته لازم است که ارزش این کالاها در کشورهای توسعه نیافته، در مقایسه با کالاهای مشابه در کشورهای توسعه یافته، خیلی پائین‌تر است. یعنی کمی بیش از «حداقل فیزیولوژیکی» (دقیقاً همان مقداری که برای مایحتاج و کار، ضروری است)،  در حالی که ارزش این کالاها در کشورهای پیش‌رفته، شامل ترکیبی از هزینه‌های شخصی و اجتماعی است. بنابراین، حتی اگر برمبنای بازآوری تولیدی، آن را برابر به‌حساب آوریم - که غیرواقعی است-، ارزش نیروی کار در آفریقا، آسیا و آمریکای جنوبی بسیار پائین‌تر از ارزش نیروی کار در اروپا و آمریکای شمالی است. به‌عنوان یک نمونهٔ عینی، اگر قهوه، کاکائو، موز و محصولات دیگری از این شمار در کشورهای اروپائی یا آمریکای شمالی تولید می‌شد، بهائی که مردم این کشورها می‌بایست برای خرید این محصولات بپردازند، بسیار بیش‌تر از بهای اصلی آن می‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طور کلی این موضوع درست است که کشورهای توسعه نیافته کالاهائی را صادر می‌کنند که نسبتاً ارزان و کم‌ارزش است، در حالی که کالاهای صادراتی کشورهای پیشرفته، پرارزش‌تر و گران‌تر است. این را مبادلهٔ نابرابر می‌نامند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارزش مالی این مبادلهٔ نابرابر، تقریباً محاسبه‌پذیر نیست حداکثر می‌توان به‌طور تقریب، حدسی زد. البته می‌توان گسترش نابرابری آن را اندازه‌گیری کرد، زیرا در جهت معکوس پیشرفت می‌کند. این امر را «زوال از طریق تجارت» می‌گویند که در مورد هر کشوری عبارت است از: نسبت میانگین ارزش یک تن کالای صادراتی به‌یک تن کالای وارداتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مراجعه به‌آمار می‌دانیم که کشورهای جهان سوم در سال ۱۹۷۰، ناگزیر بوده‌اند در مقابل مقدار معیّنی از مصنوعات وارداتی صادرات مواد خام خود را - نسبت به‌سال ۱۹۵۶ - پانزده درصد افزایش دهند. برای آن که صادرات مواد خام این کشورها ۱۵ درصد افزایش یابد، در واقع این کشورها ۱۵ درصد افزایش تولید داشته‌اند. و نکته مهم این است که این افزایش تولید، در راه پیشرفت این کشور نبوده، بلکه حاصل آن یکسره به‌نفع انحصارات و اقتصاد امپریالیسم تمام شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه ارقام یاد شده در مقیاس کشورهای جهان سوم درخور توجه و ملاحظه است ولی نسبت به‌اقتصاد امپریالیسم چندان بزرگ نیست. زیرا فقط ۱۹ درصد از مجموع تجارت خارجی کشورهای پیشرفته با تمام کشورهای جهان سوم انجام می‌گیرد که شامل ۲/۲۵ درصد از تولید ناخالص آن‌ها است. و این نسبت هم به‌تدریج کاهش می‌یابد. از سوی دیگر، سرمایه‌ئی که انحصارات امپریالیستی در جهان سوم به‌کار برده سود بسیاری عاید آن‌ها می‌کند. از این سود مقدار بسیار اندکی (کم‌تر از ۱۵ درصد) دوباره سرمایه‌گذاری می‌شود، و باقی‌ماندهٔ آن (بیش از ۸۵ درصد) به‌کشورهای امپریالیستی فرستاده می‌شود. میانگین سالانهٔ سودی که از این طریق در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۱ به‌کشورهای امپریالیستی فرستاده شده ۸/۸ میلیارد دلار بوده است که هر چند این مبلغ معادل ۲ درصد از درآمدهای داخلی کشورهای پیشرفته است امّا این رقم نسبت به‌کمک‌های خارجی کشورهای امپریالیستی به‌کشورهای جهان سوم در فاصله همان زمان (۱۹۷۰ تا ۱۹۷۱) برای آن‌ها قابل ملاحظه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طور خلاصه سود کلان{{نشان|۶}} از تجارت نابرابر، همراه با سود حاصل از سرمایه‌گذاری در جهان سوم و سایر اَشکال غارت، اثر بازدارنده بر گرایش «کاهش نرخ سودآوری» در کشورهای امپریالیستی دارد. اما این امر که ممکن بود در گذشته مهم باشد امروزه مسأله‌ئی حاشیه‌ئی است، و این نوع سودهای کلان را نمی‌توان دریچهٔ اطمینانی برای نظام سرمایه‌داری دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین به‌نظر می‌رسد که کشورهای امپریالیستی از راه‌های دیگری برای بهره‌کشی از کشورهای جهان سوم استفاده می‌کنند. امروزه تمام ساختمان صنعتی امپریالیسم بر پایهٔ انرژی (نفت) و موادخام صنعتی موجود در جهان سوم بنا شده است. کشورهای صنعتی پیشرفته در سال ۱۹۷۵ «کاهش نرخ سودآوری» در کشورهای امپریالیستی دارد. اما این امر که ممکن بود در گذشته مهم باشد امروزه مسأله‌ئی حاشیه‌ئی است. و این نوع سودهای کلان را نمی‌توان دریچهٔ اطمینانی برای نظام سرمایه‌داری دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین به‌نطر می‌رسد که کشورهای امپریالیستی از راه‌های دیگری برای بهره‌کشی از کشورهای جهان سوم استفاده می‌کنند. امروزه تمام ساختمان صنعتی امپریالیسم بر پایهٔ انرژی (نفت) و مواد خام صنعتی موجود در جهان سوم بنا شده است. کشورهای صنعتی پیشرفته در سال ۱۹۷۵ برای رفع نیازهای جهانی خود ناگزیر بودند که این موّاد را از کشورهای عقب‌مانده جهان سوم تهیه‌ کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵۰ درصد از احتیاجات مواد نفتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳۵ درصد از احتیاجات آهن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵۰ درصد از احتیاجات بوکسیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸۵ درصد از احتیاجات کُرُم، منگنز و آنتی‌موان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷۰ درصد از احتیاجات کبالت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹۰ درصد از احتیاجات قلع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴۵ درصد از احتیاجات مس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام کشورهای مهم صنعتی از این طریق به‌جهان سوم وابسته‌اند. این وابستگی محدود به‌کشورهائی چون بریتانیا، آلمان، ایتالیا و ژاپن نمی‌شد که فاقد منابع زیرزمینی این گونه محصولات‌اند بلکه این وابستگی درباره کشورها‌ئی چون ایالات متحده آمریکا و فرانسه نیز صادق است. برای نمونه، زمانی فرانسه بزرگ‌ترین تولیدکنندهٔ بوکسیت جهان بود. در حالی که اکنون با ۵ درصد تولید ششمن تولیدکنندهٔ آن است. ایالات متحده که هنوز بزرگ‌ترین تولیدکنندهٔ نفت و مس جهان است (گر چه به‌ذخیره کردن این محصولات پرداخته) ولی ناگزیر است که هرچه بیش‌تر از این دو محصول وارد کند. به‌همین سبب و به‌واسطهٔ این وابستگی مشترک است که امپریالیست‌ها با شتاب در پی ایجاد توعی تسلّط و حاکمیّت چند ملیّتی بر منابع و ثروت‌های جهان سوم برآمده‌اند. و نیز به‌همین دلیل است که شرکت‌هائی بر بنیاد سرمایه‌‌های چند ملیّتی ایجاد می‌شود که در زمینه استخراج موّاد خام مورد نیاز خود، در مناطق توسعه نیافته به‌ویژه کشورهای آسیائی، و انجام عملیات اولّیه بر روی این مواد، فعالیت می‌کنند. هنوز از این نوع شرکت‌ها در مناطق دیگر چندان متداول نیست. انحصارات امپریالیستی جدید، کاملاً ترجیح می‌دهند که در یکی از کشورهای جهان سوم فعالیت کنند، جائی که منابع زیرزمینی در اختیار همه است، و تجارت و جریان سرمایه تا آنجا که امکان دارد، برای همه آزاد باشد. در واقع موّاد خام کشورهای جهان سوم به‌مثابهٔ دریچه اطمینان اصلی و حیاتی نظام امپریالیستی و تک‌تک کشورهای امپریالیستی است. بنابراین صاحبان سرمایه و، دولت‌های‌شان به‌این توافق اساسی رسیده‌اند که باید نظامی را پایه‌گذاری و تحکیم و حمایت کنند که از طریق آن بتوانند ضمن استثمار مردم آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین، آن‌ها را به‌زیر سلطهٔ خود در آورند. کمک‌های جداگانهٔ دولت‌های امپریالیستی به‌کشورهای جهان سوم، اکنون با منافع اقتصادی آن‌ها کاملاً هم‌آهنگ است. این کمک‌ها از یک سو به‌گشودن راه سرمایه‌داری خصوصی یاری می‌دهد و از سوی دیگر با حمایت از صاحبان قدرت جهان سوم، دوام حاکمیّت آن‌ها را تضمین می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون گرایشِ غالب در سرمایه‌داری انحصاری، کوششِ در کنترل جهان سوم است. این جریانِ در بعضی از زمینه‌ها هنوز ضعیف است ولی هم‌اکنون امپریالیسم یا کارآئی و اندکی پنهانکاری، در راه تسلط بر کشورهای توسعه نیافته و غارت دسترنج و منابع آن‌ها گام برمی‌دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، البته آگاهی توده‌ها هم در این کشورهای رو به‌رشد است و فریاد اعتراض آن‌ها اوج می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، البته آگاهی توده‌ها هم در این کشورهای رو به‌رشد است و فریاد اعتراض آن‌ها اوج می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
[فصلی از کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«عملکرد نظام سرمایه‌داری»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ترجمهٔ این کتاب به‌زودی منتشر می‌شود.]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ خسرو خرّم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Investment Bank&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} Holding Companies&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} Compagnie General d&amp;#039;electricite&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} Citi Bank N.A&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} Pechiney&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} Super Profit&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87_%D9%88_%D8%BA%D8%B1%D8%A8&amp;diff=26947</id>
		<title>انقلاب روسیه و غرب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87_%D9%88_%D8%BA%D8%B1%D8%A8&amp;diff=26947"/>
		<updated>2011-11-25T21:22:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-064.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} متن زیر ترجمهٔ گفت‌وگوئی است میان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای. اچ. کار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و {{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}  ماهنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیولفت ریویو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، شماره ۳. سپتامبر - اکتبر ۱۹۷۸{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. آخرین مجلدات «تاریخ روسیهٔ شوروی» به‌تازگی منتشر شده است. موضوعِ کتاب چهارده جلدی شما، سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۹ را در بر می‌گیرد. در میان کلیهٔ مطالعات مربوط به‌نخستین سال‌های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، کتاب شما از ارزش والائی برخوردار است. در یک بازنگری تا حد ممکن کلی، شما اهمیت امروزهٔ انقلاب اکتبر (چه برای روسیه و چه برای بقیهٔ جهان) را چه‌گونه ارزیابی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. اجازه دهید از اهمیت انقلاب اکتبر برای خود روسیه آغاز کنیم. در این روزگار، آدمی برای به‌رُخ کشیدن پی‌آمدهای منفی انقلاب اکتبر به‌شرح و تفصیل چندانی نیاز ندارد مدت‌ها و به‌خصوص در ماه‌های اخیر، روس‌ها مورد بحث و ورد زبان کتاب‌ها، روزنامه‌ها و رادیوتلویزیون‌ها بوده‌اند. این که ما داریم بر ابهامات فراوان موجود در پروندهٔ انقلاب، بر بهائی که انسان برای تحقق آن پرداخت و بر جنایاتی که تحت لوای آن صورت گرفت سرپوش می‌گذاریم، خطر چندانی در بر ندارد. خطر جدی آن‌جاست که در جهت از یاد بردن همهٔ این امور و دم فروبستن در مقابل دست‌آوردهای شگرف این انقلاب، اغوا شویم. من به‌درجاتی از قاطعیت، ایثار، انتظام و سخت‌کوشی جانانه‌ئی می‌اندیشم که طی شصت سال گذشته روسیه را تا حد یک کشور مهم صنعتی ارتقاء داده و آن را در زمرهٔ یکی از قدرت‌های بزرگ درآورده است. پیش از ۱۹۱۷ چه کسی می‌توانست چنین چیزی را پیش‌بینی یا تصور کند؟ من امّا از این فراتر می‌روم و بر تغییراتی که از ۱۹۱۷ به‌این طرف در زندگی مردم عادی صورت گرفته است تأکید می‌کنم: روسیه از کشوری که بیش از هشتاد درصد نفوسش را دهقانان بی‌سواد و کم‌سواد تشکیل می‌دادند، به‌کشوری تبدیل شده که بیش از شصت درصد سکنهٔ آن شهر‌نشین‌اند. و امروزه سرزمینی است که بی‌سوادی در آن ریشه‌کن شده و به‌سرعت در حال کسب عناصر فرهنگ شهرنشینی است. غالب اتباع این جامعهٔ نوخاسته را توده‌های دهقانان و بخشی از آن‌ها را نوادگان رعیت‌ها{{نشان|۱}} تشکیل می‌دهند. اینان نمی‌توانند آن چه را که انقلاب اکتبر برای‌شان انجام داده از یاد ببرند. همهٔ این دست‌آوردها حاصل نشد مگر به‌وسیلهٔ نفی ملاک‌های اساسی تولید سرمایه‌داری (سود و قوانین بازار) و جانشین ساختن چنان برنامهٔ اقتصادی جامعی که هدف آن بسط رفاه عمومی بوده است. با وجود آن که تحقّق بسیاری از امور احتمالاً در حدّ بسیار نازل‌تری از قول و قرارها بوده، آن‌چه طی شصت سال در روسیه به‌اجرا در آمده، به‌رغم مداخلات وحشتناکی که از بیرون مرزها اعمال می‌کردند، پیشرفت چشمگیری است، به‌سوی تحقّق برنامه‌های اقتصادی سوسیالیسم. البته می‌دانم آن کس که از دست‌آوردهای انقلاب اکتبر سخن گوید، بلافاصله مُهر استالینینست بودن بر پیشانیش خواهند زد. امّا من خیال ندارم تسلیم این گونه حق‌السکوت دادن‌های اخلاقی شوم. از این گذشته، یک مورّخ انگلیسی می‌تواند دست‌آوردهای پادشاهی هنری هشتم را مورد توجه مثبت قرار دهد بی‌آن که قرار باشد گردن زدن زنانش را به‌دیدهٔ اغماض بنگرد و از قلم بیندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. «تاریخ» شما دوره‌ئی را در بر می‌گیرد که ضمن آن استالین قدرت مطلقه‌اش را در حزب بلشویک‌ تثبیت کرد، مخالفت‌های مکرّر با خود را درهم شکست و نابود ساخت و بنیاد یک نظام سیاسی را ریخت که بعد‌ها به‌استالینیسم شهرت یافت. به‌نظر شما تفوّق او بر حزب کمونیست اتحاد شوروی تا چه حد اجتناب‌ناپذیر بود؟ هم‌چنین انعطاف‌پذیری راه طی شده در سال‌های بیست تا چه حد بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. من با معمای حتمّیت در تاریخ{{نشان|۲}} که آدمی را به‌سرعت به‌وادی سرگردانی می‌کشد، میانه‌ئی ندارم. مورخ می‌پرسد چرا از میان وجوه متعدد محتمل‌الوقوع در هر لحظه‌ٔ معین، فقط یک وجه مشخص، تحقق پذیرفته است. اگر عوامل{{نشان|۳}} دیگری ذی‌ مدخل باشد، نتایج به‌دست آمده متفاوت خواهد بود. من باور چندانی ندارم به‌آن چه که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ واقعیت ستیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}} نام دارد. یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرب‌المثل روسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که ورد زبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلک‌نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵}} است می‌گوید: «اگر ننه‌بزرگ ریش داشت، بابابزرگ بود». باز پیراستن گذشته، آن‌گونه که مورد پسند ذهنی یکی یا مطلوب خاطر دیگری باشد، مشلغهٔ بسیار دل‌بسندی است. امّا مطمئن نیستم که جز این فایده‌ئی داشته باشد. باری، اگر از من می‌خواهید در باب پرسش‌تان چیزی گفته باشم، در جواب می‌گویم اگر لنین طی سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ و در اوج خلاقیت خود زنده مانده بود، او نیز دقیقاً با همان مشکلات دست به‌گریبان بود. لنین به‌روشنی می‌دانست که مکانیزه کردن کشاورزی در مقیاس وسیع، شرط ضروری هر نوع پیشرفت اقتصادی است. گمان نمی‌کنم او با نظر بوخارین دائر بر «صنعتی کردن کُندآهنگ»{{نشان|۶}} کشور موافقت داشت. هم‌چنین گمان نمی‌کنم لنین با [اقتصاد] بازار میانهٔ خوشی داشت (به‌یاد آورید سماجت او را در به‌انحصار در آوردن تجارت خارجی). او می‌دانست که بدون کنترل و جهت‌یابی مؤثر نیروی کار، نمی‌توان به‌جائی رسید (به یاد آورید هشدارهای او را در مورد تک‌گردانی{{نشان|۷}} و حتی تایلریسم). با وجود این، لنین نه فقط دست‌پروردهٔ یک میراث انسانی{{نشان|۸}} بود و حیثیتی شگرف، اقتدار اخلاقی عظیم و قابلیت فراوان داشت؛ بلکه چنین خصوصیاتی (که دیگر سران حزب فاقد آن بودند) به‌او توان و قابلیت به‌حداقل رسانیدن و احتراز از به‌کار بردن عُنصر قهر را می داد. استالین به‌عکس اصلاً فاقد نفوذ اخلاقی بود (بعد از لنین او کوشید که چنین نفوذی را با توسل به‌خشن‌ترین شیوه‌ها به‌وجود آورد). او جز اعمال خشونت نمی‌فهمید و از همان آغاز آن را علناً و سبعانه به‌کار گرفت. اگر لنین نمرده بود احتمالاً اوضاعِ روی هم‌رفته آرامی وجود نمی‌داشت؛ امّا مطلقاً با آن‌چه در زمان استالین گذشت نیز مشابه نمی‌بود. تحریف واقعیت، که استالین لاینقطع و با آغوش باز پذیرای آن بود، برای لنین غیر قابل تحمّل بود. چنان‌چه در عرصهٔ خط‌مشی یا اقدامات حزب ناکامی روی ‌می‌داد، لنین بی‌مجامله آن را در می‌یافت و می‌پذیرفت. او به‌خلاف استالین، دست یازیدن به‌اقدامات از سر استیصال را پیروزی‌های درخشان قلمداد نمی‌کرد. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تحت رهبری لنین هرگز به‌صنعتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیلیگا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «سرزمین دروغ بزرگ» نامیدش، متصّف نمی‌شد. این‌ها دریافت‌های من است. اگر این دریافت‌ها متضمّن فایده‌ئی نباشد دست کم بخشی از باورها و نظرگاه‌های مرا نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شما در آستانهٔ دههٔ ۳۰، با شروع اولین برنامهٔ پنج ساله، پایان می‌گیرد. زمانی که مشی جمعی کردن{{نشان|۹}} و هم‌چنین تصفیه‌ها در پیش است. شما در پیش‌گفتار جلد اول کتاب خود نوشتید که منابع و اسناد روسی قابل دسترس، دربارهٔ دههٔ ۳۰ در مقایسه با قبل، آن‌قدر محدود است که ادامهٔ تحقیق را عملاً ناممکن کرده است. امروزه نیز وضع به‌همان گونه است؟ یا این که سال‌های اخیر، در باب موارد مشخص، اسناد  بیش‌تری منتشر شده است. آیا محدودیت‌ آرشیو‌ها شما را از دنبال کردن تحقیق‌تان، از ۱۹۲۹ به‌بعد، باز می‌دارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. از سال ۱۹۵۰، که آن پیش‌گفتار نوشته شد، اسناد بیش‌تر انتشار یافته است. امّا هنوز نکات مبهم وجود دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آر. دبلیو. دیویس.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰}} کسی که در تدوین آخرین جلد اقتصادی کتاب همکار من بود. سرگرم کاری در باب تاریخ اقتصادی اوائل دههٔ ۱۹۳۰ است و به‌گمان من به‌نتایج جالبی دست خواهد یافت. این اواخر توجه من به‌مسائل بیرونی{{نشان|۱۱}} کشور در خلال این دهه و اوج‌گیری وحدت عمومی{{نشان|۱۲}} [علیه فاشیسم] معطوف بوده است؛ در این مورد نیز با کمبود اطلاعات روبه‌رو نیستم. امّا در تدوین تاریخ سیاسی این دهه، به‌معنی محدودتری، حرف‌ها کم و بیش زده شده است. پیداست که جنجال‌های بزرگی بروز کرد. امّا میان چه کسانی؟ چه کسانی برنده بودند و چه کسانی بازنده و چه توافق‌هائی حاصل شد؟ در مورد دههٔ ۳۰ هیچ منبع اطلاعی در دست نیست که با گفت‌وگوهای تقریباً علنی کنگره‌های حزب در دههٔ ۲۰، یا برنامه‌های سیاسی گروه‌های مخالف درون حزب، قابل مقایسه باشد. ابر غلیظ اسرار، کماکان مانع وقوف ما بر چگونگی اتفاقات مربوط به‌هم می‌شود. حوادثی چون: قتل کیروف{{نشان|۱۳}}، تصفیهٔ ژنرال‌ها یا قراردادهای سرّی میان مأموران سیاسی روسی و آلمانی، که بیش‌تر مردم معتقدند اواخر دههٔ ۳۰ روی داد. من از آن رو نتوانسته‌ام نگارش «تاریخ» خود را با اعتماد کامل به‌سال‌های بعد از ۱۹۲۹ گسترش دهم که برخی سرنخ‌ها از آ‌ن‌چه واقعاً اتفاق افتاده، در اختیارم نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. سال‌های ۳۰ در تاریخ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به‌مثابهٔ یک دورهٔ موجد جریان‌های متمایز{{نشان|۱۴}} یا وقفه شناخته شده است. چنین می‌گویند که دامنهٔ سرکوب لجام گسیخته‌ئی که در جمعی کردن مناطق روستائی به‌کار رفت و رعب و وحشتی که در درون خود حزب و ماشین دولتی ایجاد شد، به‌گونه‌ئی کیفی طبیعت رژیم شوروی را دگرگون کرد. اساس منطق سیاسی تصفیه‌ها و بازداشتگاه‌ها (به‌حدی که در هیچ یک از انقلاب‌های بعدی مانند نداشته) تا به‌امروز روشن نشده است. نظر شما دربارهٔ آن‌ها چیست؟ شما تصوّر فروپاشی سیاسی را، به‌ویژه بعد از کنگره هفدهم، که در خود روسیهٔ شوروی هم به‌طور گسترده‌ئی مورد قبول است، تا چه حد معتبر می‌دانید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. چنین چیزی ما را به‌طرح مسألهٔ معروف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوره‌بندی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۵}} می‌کشاند. رویدادی چون انقلاب ۱۹۱۷ در رابطه با پی‌آمد‌هایش آن‌چنان تکان‌دهنده و بنیان کنفدراسیون است که خود را به‌مثابهٔ یک نقطه عطف، پایان دورانی و آغاز دورانی دیگر به‌مورخ تحمیل می‌کند. به‌هرحال، از دیدگاهی عام، مورخ چاره‌ئی ندارد مگر آن که زمان مورد مطالعهٔ خود را تعریف و، در فرآیند تنظیم مصالحی که در اختیار دارد، نقطه عطف‌ها و عوامل موجد جریان‌های متمایز را برگزیند؛ و چنین گزینشی به‌ظن غالب ناآگاهانه، بازتاب نظر و عقیدهٔ او دربارهٔ مجموعهٔ وقایع است. آنان که در باب روسیه از ۱۹۱۷ تا حوالی ۱۹۴۰ تاریخ می‌نویسند با یک انتخاب اجباری{{نشان|۱۶}} رودررواند. رژیم انقلابی که در آغاز به‌عنوان نیروئی آزادساز پا به‌عرصه گذارد (زمانی دراز پیش از پایان خود) با سرکوب در بی‌رحمانه‌ترین شکل‌ها همراه شد. مورّخ آیا می‌بایست با چنین وضعی به‌مثابهٔ دوره‌ئی همراه با فرآیند بی‌وقفهٔ پیشرفت و تباهی{{نشان|۱۷}} برخورد کند؟ یا بهتر آن است که دوره را به‌دو برههٔ آزادسازی و سرکوب تقسیم کند که هر یک بر مقطع مشخص‌کننده‌ئی مبتنی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دسته از مورّخان جدّی که شق اول را برمی‌گزینند (من آن دسته از قلمزنان جنگ سرد را که صرفاً می‌خواهند لنین را با خطاهای استالین بی‌قدر کنند مستثنی می‌کنم) تذکر خواهند داد که: مارکس و لنین هردو (و دومی با تأکید بیش‌تری) در باب خصلت ضرورتاً سرکوبگر دولت هشدار داده‌اند این مورخان خواهند گفت که از آن دم که جمهوری شوروی سوسیالیستی خود را چونان یک دولت اعلام داشت، بنابر فطرت خود به‌ابزار سرکوب بدل شد؛ و این که چنین عنصری تحت تأثیر فشارها و تغییر موقعیت‌هائی که بعدها خود به‌اسارت آن‌ها در آمد، غول‌آسا آماس کرد بی آن‌ که از لحاظ اصول تغییر کند. مورّخی که شق دوم را انتخاب می‌کند، ظاهراً تا آن جا که به‌عرضهٔ مقطع مشخص مربوط می‌شود، جای پای محکمی دارد. امّا مسأله آن است که معیار عرضهٔ مقطع یاد شده در بالا کدام است؟ آیا می‌توان آن را ورود به‌مرحلهٔ سرکوب توده‌ئی زمان قیام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کرونشتات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۸}} در مارس ۱۹۲۱ (یا محتملاً شورش دهقانی روسیهٔ مرکزی در زمستان پیش از واقعهٔ کرونشتات) دانست؟ آیا چنین مقطعی با سلطهٔ استالین بر حزب و ماشین دولت در اواسط دههٔ ۲۰ مشخص می‌شود؟ سطله‌ئی که با مبارزه علیه تروتسکی و زینویف و اخراج و تبعید بیش‌تر سران مخالف (اپوزیسیون) در ۱۹۲۸ همراه بود. یا آن که چنین مقطعی با توجه به‌اولین محاکمات علنی گستردهٔ سال‌های ۳۰ و ۳۱ شناخته می‌شود، که طی آن متهمان به‌اتهامات عجیبی مانند خرابکاری و خیانت اعتراف کردند. انتخاب اردوگاه‌های کار اجباری به‌عنوان مقطع مشخص، مسأله را به‌مدت‌ها پیش از ۱۹۳۰ می‌کشاند. به‌نظر من این که شروع این دوره را از اواسط دههٔ ۳۰ بدانیم نیز راه‌حل چندان مناسبی نیست. همان‌طور که گفتم، گزینش دوره‌ها بازتاب دیدگاه مورّخ است. من نمی‌توانم این احساس خود را مخفی کنم که این چنین دوره‌بندی را بیش‌تر از آن رو پرداخته‌اند که توضیح و سرپوشی باشد بر تنگ چشمی آزگار روشنفکران چپ غرب در زمینهٔ خصلت سرکوب‌گرانهٔ رژیم. با این همه چنین تبیینی نیز مفید فایده نخواهد بود. حتی در زمانی که تصفیه‌ها و محاکمه‌های دامنه‌دار در دست انجام بود، شمار غیرقابل انتظاری از روشنفکران چپ در احزاب کمونیست کشورهای غربی گرد می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. خوب، این ما را به‌قسمت دوم سؤوآل اصلی می‌رساند یعنی اهمیت انقلاب اکتبر برای جهان سرمایه‌داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. بگذارید تا حد ممکن مُختصر جمع‌بندی کنیم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انقلاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قبل از هر چیز موجد قطبی شدن چپ و راست در جهان سرمایه‌داری شد. در اروپای مرکزی بارقهٔ انقلاب از افق سربرکشید. حتی در انگلیس نیز نیروها در برابر هم قرار گرفتند: کمونیست‌هائی که در گلاسکو پرچم سرخ برافراشتند و چرچیل که می‌خواست از ارتش انگلیس برای درهم شکستن انقلاب روسیه استفاده کند. در آلمان، فرانسه، ایتالیا و چکسلواکی شمار قابل توجهی از کارگران (گر چه در هیچ جا به‌اکثریت نرسیدند) به‌احزاب کمونیست پیوستند. باد مخالف امّا از اواسط دههٔ ۲۹ به‌ویژه میان کارگران سازمان‌یافته، وزیدن گرفته بود. بین‌الملل اتحادیهٔ کارگران سرخ{{نشان|۱۹}} هرگز نتوانست برای اقتدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین‌الملل سوسیال دموکراتیک آمستردام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۰}} که به‌طور غم‌انگیزی بیش‌تر و بیش‌تر ضدکمونیست می‌شد، تهدیدی به‌حساب آید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ستیرین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۱}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۲}} رهبران کنگرهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحادیه‌های کارگری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۳}} نیز از آن‌ها پیروی کردند. کارگران کشورهای غربی، دیگر انقلابی نبودند. آنان برای بهبود موقعیت خود در دل نظام سرمایه‌داری می‌جنگیدند نه برای انهدام آن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در خلال دههٔ ۳۰ (حداقل در انگلیس) به‌طور کلی مسأله مبتلا به‌لیبرال‌ها و روشنفکران بود. بعد از ۱۹۴۵ روشنفکران نیز هم‌چون کارگران بیست سال پیش از آن زمان از انقلاب روی برنتافتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جرج اُروِل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلبر کامو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمونه‌هائی از این افرادند. این فرآیند از آن زمان تا کنون با نسبت افزایش یابنده‌ئی ادامه داشته است. مجادلهٔ چپ و راست در ۱۹۱۷، جای خود را به‌مجادلهٔ شرق و غرب داده است. ضدیّت با استالینیسم موجود جبههٔ متحد راست و چپ علیه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شده است و در هیچ دیاری نیز این ضدیت چشم‌گیرتر از انگلیس نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، پیش از ادامهٔ بحث، می‌خواهم در زمینهٔ طرح دو کلیّت خطر کنم. نخست این که نوسان حیرت‌انگیز آراء و عقاید کشورهای اروپای غربی راجع به‌انقلاب روسیه از ۱۹۱۷ به‌این طرف هم به‌حوادثی که در این کشورها روی می‌داد مربوط است و هم به‌حوادثی که در شوروی اتفاق افتاده است. دوم آن که هر جا هم که این نوسانات منبعث از وقایع داخلی شوروی بوده، قضیه مربوط به‌سیاست‌های بین‌المللی اتحاد شوروی می‌شده، نه امور داخلی این سرزمین. به‌خاطر آوردن عقاید انگلیسی‌ها در باب انقلاب روسیه، در خلال اولین سال پیروزی آن انقلاب، آسان نیست. در آن روزگار چیزهای فراوان دیگری برای اندیشیدن وجود داشت. با وجود این در یک مورد می‌توانم به‌حافظه‌ام اطمینان کنم. شک اکثریت عظیمی از مردم به‌انقلاب نه به‌خاطر قضایای مربوط به‌مالکیت اشتراکی یا اشتراکی بودن زنان، بل به‌خاطر این واقعیت دردناک بود که بلشویک‌ها خود را از میدان‌های جنگ بیرون کشیده متحدان خود را در بحرانی‌ترین لحظات دست تنها گذاشته بودند. این کار دیگ خشم مردم را به‌جوش آورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که آلمان‌ها شکست خوردند، همه چیز تغییر کرد. دل‌زدگی از جنگ{{نشان|۲۴}} شیوع یافت، مداخله در روسیه وسیعاً نکوهش شد. جوّ عمومی در انگلیس با ابراز همدردی نسبت به‌بلشویک‌ها که به‌گونه‌ئی مبهم چپ، دموکراتیک و صلح‌طلب شده بودند، همراه شد. با این وصف تکلیف خیلی چیزها در این مورد روشن نبود: ضدیّت سرمایه‌داری با سوسیالیسم در واقع مسأله‌ئی نبود. بعد از پیروزی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیریک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۵}} در نخستین دولت کارگری، اوضاع تغییر کرد. ملاحظات حزبی - سیاسی (نامهٔ زینویف عامل مهمی در جلب آراء انتخاباتی بود) و این عقیدهٔ بی‌اساس که روس‌ها به‌از بین بردن حیثیت و منافع انگلیس‌ها در چین کمک می‌کرده‌اند، به‌موج ضد شوروی سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۹ دامن زد. این زمانی بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استین چمبرلین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۶}} می‌پنداشت که استالین چیز خوبی است، چرا که سرش گرم ایجاد سوسیالیسم در کشور خودش بود و مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تروتسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زینویف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نابکار، همّ و غم خود را مصروف برپائی انقلاب جهانی نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این‌ها همگی به‌خاطر بحران گستردهٔ اقتصادی سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳ که کُل جهان غرب را دل‌نگران می‌کرد در پرده‌ٔ ابهام بود. رهائی وسیع مردم از قید توهمات مربوط به‌سرمایه‌داری برای اولین بار، موجد یک جنبش ابراز همدردی نسبت به‌شوروی شد. عامهٔ مردم انگلیس از آن‌ چه در آنجا می‌گذشت بی‌خبر بودند. با وجود این چیزهائی در مورد برنامهٔ پنج ساله به‌گوش‌شان خورده بود و تصوری کلی دائر بر این که آن‌جا روزگار بیش‌تر بر وفق مراد است{{نشان|۲۷}} وجود داشت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مبارزهٔ لیت‌وی‌نف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۸}} برای خلع سلاح در ژنو{{نشان|۲۹}}، فضای صلح‌طلبانهٔ موجود را شدیداً تقویت کرد. امّا ذکر نکته‌ئی ضروری است. اتحادیه‌های کارگری با موفقیت مانع هرگونه نفوذ در میان خود شدند و کارگران درگیری چندانی با اوضاع نداشتند. داستان سال‌های ۳۰ حرکت پراکندهٔ لیبرال‌ها و روشنفکران به‌سوی اردوگاه شوروی است. تنها تصفیهٔ استالینی که در انگلیس تأثیرات وسیع به‌جا گذاشت، تصفیهٔ ژنرال‌ها بود. این امر باعث سوء‌ظّن جناح ضدآلمانی حزب محافظه‌کار شد که از مبارزهٔ طرفداری از شوروی حمایت می‌کرد، چرا که متقاعد شده بود ارتش سرخ به‌عنوان وسیله‌ئی علیه هیتلر مفید فایده نخواهد بود. این سوء‌ظن‌ها به‌خاطر تذبذب روس‌ها در زمان [موافقت‌نامهٔ] &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مونیخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۰}} تشدید شد. واقعه‌ئی که سرانجام بنای دوستی انگلیس و شوروی را فرو ریخت، موافقت‌نامهٔ شوروی و آلمان نازی بود. حتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب بریتانیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در خلال تصفیه‌ها به‌راحتی موقعیت خود را حفظ کرده بود از بنیان به‌لرزه افتاد. این ضربه‌ئی بود که حیثیت روسیه در انگلیس که به‌رغم ابراز همدردی زمان جنگ هرگز واقعاً ترمیم نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این زمینه لزومی به‌پرداختن به‌دورهٔ بعد از جنگ نمی‌بینم. تهدید شوروی در قبال اروپا به‌زودی آشکار و همه‌جاگیر شد. نطق چرچیل در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۱}}، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پردهٔ آهنین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۲}} را به‌ارمغان آورد. پرتاب نخستین ماهواره، ظهور یک ابرقدرت جدید را بشارت داد، که انحصارگری ایالات متحده را در این عرصه به‌مصاف می‌خواند. از آن زمان رشد قدرت نظامی و اقتصادی شوروی و تأثیر دم‌افزون آن بر سایر نقاط جهان، به‌اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نقش دشمن شمارهٔ یک مردم را داده و در حال حاضر آن را هدف تبلیغات سفت و سختی کرده که گسترش دامنهٔ آن از حد دوران جنگ سرد دهه‌های ۲۰ و ۵۰ در می‌گذرد. چنین است ماجرای تیره و آشفتهٔ برخورد غرب با انقلاب روسیه در ساده‌ترین طرح آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. تحوّل نظام سیاسی اتحاد شوروی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ حیات فرهنگی و اندیشمندانهٔ در شوروی امروز را چگونه با فی‌المثل دهه‌های ۲۰ و ۵۰ قیاس می‌کنید؟ امروزه در غرب پدیدهٔ نارضائی از اوضاع سیاسی موجود، اساساً منحصر به‌حوزهٔ نگرش چپ است. به‌نظر شما آیا این می‌تواند دریچهٔ مناسبی باشد تا از پس آن به‌موقعیت سیاسی در روسیهٔ معاصر نگریست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. لازمهٔ بررسی شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شوروی امروز بسیار فراتر از مرزهای این گفت‌وگو است. در واقع بهتر است مسألهٔ روابط شرق و غرب را دنبال کنیم. اهمیت فعلی ناراضیان در این مناسبات البته علامت بالینی [مرض] است و نه عامل به‌وجودآورندهٔ آن. با وجود این، مسألهٔ ناراضیان معرف شکل بسیار پیچیده و خجلت‌آوری برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کشورهای غربی است. از نظر تاریخی میان قربانیان رژیم‌های ستمگر، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که گوی سبقت را از همه ربوده است و نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ناراضیان روسیهٔ شوروی و اروپای شرقی از این مقوله‌اند و به‌حق می‌توانند روی همدردی متشکل اعتراض‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حساب کنند. مسأله این جاست که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وسیعاً خود را با آرمان آنان درآمیخته است و آن چه به‌مثابهٔ یک جنبش بشردوستانه شروع شد، به‌رغم انگیزه‌های کاملاً متفاوت، به‌یک آوردگاه سیاسی بزرگ تبدیل کرده است. [یعنی به] مبارزه‌ئی که اهداف دیگری را دنبال می‌کند و به‌روشی متفاوت هدایت می‌شود: نتیجتاً مادام که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش‌ترین ثروت و منابع را در اختیار دارد، بیش‌ترین قدرت متشکل را نیز دارد و در پهنه‌ئی وسیع رسانه‌ها را کنترل و استراتژی را تعیین می‌کند و نبض مبارزه را در دست دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در حالی که در این گیرودار خود را وابسته و دنباله‌رو می‌بیند، به‌عبث برای حفظ استقلال  خود تقلّا می‌کند و در خدمت اهدافی است که از آن خودش نیست و به‌تزویری که لازمهٔ اجتناب‌ناپذیری این گونه مبارزه است، آلوده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تذکر دو نکته را ضروری می‌دانم. اول این که حقوق بشر به‌خودی خود چیزی است جهانی و متعلق به‌همهٔ افراد بشر، نه به‌ملّتی خاص، مبارزه برای حقوق بشر، اگر خود را محدود به‌گوشهٔ خاصی از جهان کند آب در هاون کوبیده است. ایران جایگاه رژیم سرکوبگر رسوائی است [به‌تاریخ مصاحبه توجه شود. مترجم]. با این همه پرزیدنت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در اوج مبارزهٔ خود برای دفاع از حقوق بشر در روسیه، از شاه ایران با احترام کامل در کاخ سفید استقبال می‌کند. کارتر و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کالاهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برایش پیام می‌فرستند و توفیق او را در مقابله با عوامل ناراضی آرزو می‌کنند. ناگفته پیدا است که مخالفان شاه در ایران از هیچ گونه حقوقی برخوردار نیستند. در چین دار و دسته چهار نفری و صدها و شاید هزاران نفر از طرفداران آن‌ها در شانگهای و دیگر نقاط چین، مثل آب خوردن ناپدید شده‌اند. نه دادگاهی برای آنان ترتیب و نه اتهامی علیه آنان اقامه شده است. اگر هنوز زنده‌اند چه بر سر آنان آمده است؟ کسی نه خبر دارد و نه اهمیت می‌دهد. مصلحت ماست ما که هیچ ندانیم. برای ما حقوق بشر در مورد ناراضیان چینی اصلاً مطرح نیست، همهٔ این‌ها در جدال سیاست‌بازانی که توجه عاجل آن‌ها نه به‌حمایت از حقوق بشر بلکه به‌تحریک خشم و دشمنی عمومی بر ضد روسیه معطوف است، به‌خوبی قابل درک است. سیاست‌بازانی که شور عمیق و بی‌شیله پیله و آشکار، امّا از نظر سیاسی خامِ مردم را در جهت اهدافی مطلقاً بیگانه با هدف مورد نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌خدمت می‌گیرند. می‌پرسم آیا همبستگی اخلاقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، با اقدامات آلودهٔ این سیاست‌بازان، عملاً در یک راستا نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسألهٔ دیگر مربوط می‌شود به‌سبک و خصوصیت این مبارزه، همین چند روز پیش بود که به‌نقل قول از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکاولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برخوردم. او گفته بود: «هیچ‌چیز مسخره‌تر از جامعهٔ بریتانیا نیست وقتی که گرفتار یکی از بحران‌های اخلاقی ادواری خود می‌شود.» باید بگویم به‌نظر من بحران امروز آن قدر که شوم و ترسناک است، مسخره نیست. نمی‌توان روزنامه‌ئی را گشود و نفرت موذیانه و خوف از روسیه را در آن به‌چشم ندید. تعقیب و آزار مخالفان، تجهیزات دریائی و ساز و برگ نظامی روس‌ها، جاسوس‌های روسی، مارکسیسم به‌مثابهٔ ابراز رایج سوءاستفاده در مناقشات سیاسی حزبی، این‌ها مصالحی است که بنای تخطئه شوروی بر آن استوار است. یک چنین خشم منفجری{{نشان|۳۳}} از هیستری عمومی در این سطح، مسلماً نشانهٔ یک جامعهٔ‌ناخوش است جامعه‌ئی از آن دست می‌کوشد از طریق سپربلا کردن گروه‌های خارجی (روس‌ها، سیاهان، یهودیان و مانند آن‌ها) سنگینی بار اوضاع ناگوار خود، درماندگی خود و گناه خود را لاپوشانی کند. مسأله در این است که می‌بینیم این هیستری عام هیچ کشور اروپائی دیگر را به‌اندازهٔ انگلیس در خود فرو نبرده و حتی در ایالات متحده ظاهراً عکس‌العملی علیه موضع دیپلماتیک کارتر شروع شده است؛ با وجود این متأسفانه بسیاری از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ‌های&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما را خواب غفلت در ربوده و سیلاب آنان را با خود می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. یکی از تکان‌دهنده‌ترین وقایع دههٔ ۷۰ دست برداشتن احزاب کمونیست اروپای غربی بوده است از جانبداری سنتی شان از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، اکنون حزب کمونیست اسپانیا تحت عنوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمونیسم اروپائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به‌مثابهٔ دوعامل همسان در تهدید یک اروپای سوسیالیست سخن می‌گوید و حزب کمونیست ایتالیا با دست و دلبازی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌عنوان یک چتر حمایتی در برابر تهاجم روسیه دم می‌زند. دهسال پیش اتخاذ چنین مواضعی قابل تصوّر نبود. عقیدهٔ شما دربارهٔ جریانی که آنان نمایندهٔ آنند چیست؟ آیا جستجوی الگوئی برای یک جامعهٔ سوسیالیستی، متمایز از اتحاد شوروی و منطبق با کشورهای پیش رفته‌تر اروپای غربی، نغمه‌ئی را که کمونیسم اروپائی برضد روسیه سر داده است توجیه می‌کند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمونیسم اروپائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بی‌شک نوزادی است مرده به‌دنیا آمده{{نشان|۳۴}}، اقدامی است از سر استیصال برای فرار از واقعیت، شما اگر می‌خواهید به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کائوتسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بپیوندید و از لنین مرتد!! ببرّید، باری این حرفی است امّا چرا آب را گل‌آلود می‌کنید و خود را کمونیست می‌خوانید؟ بر اساس اصطلاح پذیرفته شدهٔ موجود، شماها جناح راست سوسیال دموکرات‌ها هستید. تک‌ خال برنامهٔ سیاسی کمونیسم اروپائی استقلال از حزب کمونیست شوروی و مخالفت با آن است. این یعنی داوطلبانه به‌قافلهٔ ضدیّت با شوروی پیوستن. مابقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پلاتفرم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کمونیسم اروپائی مبهم است. در واقع نوعی از آن چیزی است که سابقاً در انگلیس به‌نام لیب - لَب{{نشان|۳۵}} می‌شناختیمش. تجربهٔ کوتاه کمونیسم اروپائی در وادی سیاست‌های علمی، واماندگیش را برهمگان روشن کرده است. ایتالیائی‌های طرفدار کمونیسم اروپائی از جهاتی در موضع راست سوسیالیست‌ها ایستاده‌اند. فرانسوی‌های طرفدار کمونیسم اروپائی، در آن واحد در چندین مکان مختلف ایستاده‌اند. طرفداران اسپانیائی کمونیسم اروپائی اصلاً موضع مشخصی ندارند. انگلیسی‌ها هم که به‌زحمت قابل رؤیت‌اند. بی‌حضور ورشکسته و تأسف بار این احزاب هم امر خلایق می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. به‌گمان مارکس جامعهٔ سوسیالیستی جامعه‌ئی است که در آن آزادی و کارآئی تولید، به‌نحو خارج از قیاسی، از جامعهٔ سرمایه‌داری بیش‌تر یعنی همکاری پابه‌پا و پیشرفتهٔ تولیدکنندگان آزاد، بدون استثمار اقتصادی و خفقان سیاسی. گذار به‌یک چنین جامعه‌ئی در اتحاد شوروی، گرچه سرمایه‌داری را پشت سر گذاشته، به‌مراتب با آن چه مارکس و لنین مدنظر داشتند متفاوت است. در کشورهای ثروتمندتر غربی، بعضاً به‌دلیل سرخوردگی در میان اعضاء طبقهٔ کارگر نسبت به‌تحولاتی که در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی صورت گرفته، هنوز راه درازی تا سرنگونی نظام سرمایه‌داری مانده است. در شرایطی که گاه به‌نظر می‌رسد همهٔ دریچه‌های تفاهم بسته است. به‌نظر شما آیا امکانات نیل یا تسریع در راه رسیدن به‌اهداف سوسیالیسم انقلابی، امروزه در غرب بیش‌تر است یا شرق؟ کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ چیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شما با این کلام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گالیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پایان می‌گیرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«باز هم می‌گردد»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌توانید بگوئید مضمون اصلی حرکت تاریخ، در آستانهٔ قرن بیست و یکم، چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. این سئوال آن‌قدر جنبه‌های گوناگون دارد که من مجبورم آن را بشکنم و به‌آن‌ها به‌گونه‌ئی بحث‌انگیز پاسخ گویم. نخست انحرافی کوچک در باب مکان مارکس و مارکسیسم در تفکّر ما. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بصیرتی نابغه‌آسا داشت؛ و کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ثروت ملل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; او برای بیش از یک قرن، کتاب مقدس سرمایه‌داری نوظهور بود. اکنون صحنهٔ تغییر یافتهٔ روابط اقتصادی، بسیاری از اصول مسلّم او را از اعتبار انداخته و دیدگاه ما را دربارهٔ پیشگوئی‌ها و احکام او دگرگون کرده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارل مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حتی از بصیرت نابغه‌آسای عمیق‌تری برخوردار بود. او نه فقط فروپاشی قریب‌الوقوع سرمایه‌داری را پیش‌بینی و تحلیل کرد، بلکه ابزارهای نوین اندیشهٔ کشف ریشه‌های رفتار اجتماعی را فراروی ما گذاشت. امّا از زمانی که او می‌زیست تا کنون اتفاقات بی‌شماری افتاده است و پیشرفت‌های جدید، ضمن آن که مبیّن صحت تحلیل‌های اوست، بارقه‌هائی از شک بر پیشگوئی‌های او تابانیده است پذیرفتن این تردید‌ها و مطالعهٔ آن‌ها سلب حیثیت از مارکس نیست. آن چه که به‌نظر می‌رسد با روح مارکسیسم نمی‌خواند، اعمال زیرکانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسکولاستیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گونه است برای انطباق متون مارکسیستی با اوضاع و مسائلی که مارکس نه به‌آن‌ها توجه داشت و نه می‌توانست پیش‌بینی‌شان کند - یعنی مسائلی از آن دست که من گه‌گاه در مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیولفت ریویو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۶}} دیده‌ام. چشمداشت من از اندیشمندان مارکسیست آن است که از متون مارکسیستی کم‌تر تحلیل انتزاعی داشته و بیش‌تر به‌کاربرد روش‌های مارکسیستی در ارزیابی شرایط اجتماعی و اقتصادی عنایت کنند. شرایطی که زمانهٔ ما را از زمانهٔ مارکس متمایز می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما از من در باب چشم‌اندازهای رسیدن به‌یک جامعهٔ سوسیالیستی، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحاد شوروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غرب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسیدید. باید بگویم که این‌ها دو مسألهٔ کاملاً متفاوت است. انقلاب روسیه نظم پیشین را سرنگون کرد و پرچم مارکسیسم را برافراشت. با این وصف  مبادی{{نشان|۳۷}} مارکسیستی موجود نبود و لاجرم انتظار تحقّق آرمان‌های مارکسیستی نمی‌رفت. پرولتاریای کوچک روسیه، بی‌آگاهی لازم، مطلقاً با آن چه مارکس از آن به‌عنوان حامل مشخصات انقلاب یاد می‌کرد، مشابهت نداشت و با نقشی که شِمای مارکسیستی امور به‌عهدهٔ او گذاشته بود همسنگ نبود. لنین در یکی از آخرین نوشته‌هایش، از فقدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرولترهای قابل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۸}} در روسیه، با تأسف یاد کرد و با تأثر خاطر نشان ساخت که مارکس نه دربارهٔ روسیه که دربارهٔ سرمایه‌داری در معنی عام آن سخن گفته است. دیکتاتوری پرولتاریا، صرف‌نظر از هر تفسیری که از این عبارت شود، یک وهم بود. آن چه تروتسکی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جانشین گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۹}} یعنی حزب را جانشین پرولتاریا کردن، می‌نامیدش ثمرهٔ اجتناب‌ناپذیر ظهور آرام و تدریجی یک بوروکراسی ممتاز، انفکاک رهبری از توده‌ها، آقابالاسرِ کارگران و دهقانان شدن و اردوگاه‌های کار اجباری بود. از طرف دیگر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در روسیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اتفاقاتی افتاد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در غرب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیافتاد. از نظام سرمایه‌داری خلع ید شد و تولید و توزیع برنامه‌ریزی شده جای آن را گرفت؛ و گرچه سوسیالیسم تحقّق نیافته است باری شماری از لوازم تحقّق آن، ولو ناکامل، پا به‌عرصه گذارده است. اگر کسی اهل به‌پرواز درآوردن توسن خیال{{نشان|۴۰}} باشد می‌تواند تصور کند که این پرولتاریای نو، روزی خواهد توانست باری را که سلف نحیفش شصت سال پیش عاجز از برداشتن آن بود بردارد و به‌سوسیالیسم بپیوندد. من شخصاً به‌اینگونه نظریه‌پردازان عادت ندارم. تاریخ به‌ندرت راه‌حل‌های تئوریک از پیش پرداخته شده دارد. جامعهٔ شوروی هم‌چنان به‌پیش می‌رود. امّا به‌کدام سوی؟ آیا جهان به‌او امکان خواهد داد بی‌دغدغه راهش را ادامه دهد؟ این‌ها پرسش‌هائی است که پاسخ‌گوئی به‌آن‌ها از عهدهٔ من خارج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسألهٔ مارکسیسم در غرب [در مقابل روسیه] پیچیدگی بیش‌تری دارد. در غرب مبادی مارکسیستی [انقلاب سوسیالیستی] موجود است، امّا تا کنون به‌آخرین مرحلهٔ{{نشان|۴۱}} مارکسیستی خود نیانجامیده است. مارکس نظریه‌های خود را در پرتو شرایط اروپای غربی، به‌خصوص انگلستان، به‌ضابطه در آورد. بصیرت و آینده‌نگری او تا مرحلهٔ خاصی به‌شایستگی اثبات شده است. نظام سرمایه‌داری زیر بار سنگین تضادهای درون خود فرسوده شده است. این نظام در نتیجهٔ دو جنگ جهانی و بحران‌های مکرر اقتصادی به‌لرزه در آمده، و نشان داده که در برابر بیکاری فزاینده قدرت مقابله ندارد. کارگران متشکّل قدرت غول‌آسائی یافته‌اند و در استفاده از این قدرت، برای رسیدن به‌خواست‌های خود، تردید نکرده‌اند. با وجود این، چیزی که هنوز اتفاق نیافتاده است انقلاب پرولتاریائی است. در هر نقطهٔ جهان سرمایه‌داری که بارقهٔ گذرای انقلاب سرک کشیده (۱۹۱۹ در آلمان، ۱۹۲۶ در بریتانیا، ۱۹۶۸ در فرانسه) کارگران شتاب‌زده از آن روی برتافتند. چیزی که آنان می‌خواستند، انقلاب نبود. به‌رغم همهٔ شکستگی‌هائی که در دژ سرمایه‌داری حادث شده مشکل بتوان شواهدی را نفی کرد که نشان می‌دهد شیوهٔ کارگر امروز نسبت به‌شصت سال پیش کم‌تر انقلابی است. در جهان امروز غرب، پرولتاریا به‌حسب معنائی که مارکس از آن به‌عنوان کارگران سازمان‌‌یافته در بخش صنعت منظور داشت نه فقط انقلابی نیست بلکه شاید حتی یک نیروی ضدانقلابی هم باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیال می‌کنم حقیقت را باید پذیرفت و پرسید: چرا کارگر در دنیای امروز غرب خواهان انقلاب نیست. اولین پاسخ به‌گمان من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۲}} ناشی از تجربهٔ ۱۹۱۷ شوروی است. انقلاب روسیه صرف‌نظر از محاسنی که نهایتاً داشت موجود فقر و ویرانی فراوان شد. در جهان امروز سرمایه‌داری، سرنگون کردن طبقهٔ حاکم هم‌چنان یک اقدام مخاطره‌آمیز است و حتّی باید [نسبت به‌گذشته] بهای گزاف‌تری برای آن پرداخت. در سال ۱۹۱۷ کارگر روسی احتمالاً هیچ‌چیز، جز زنجیرهای خود، نداشت تا از دست بدهد. کارگر غربی امّا بسیار بیش از آن دارد که نمی‌خواهد از دست بدهد. گهگاه که چنین مسأله‌ئی مطرح می‌شود من به‌مثالی متوسل می‌شوم. پزشک به‌مریض خود می‌گوید که او مریض درمان‌ناپذیری دارد و حالش تا حد غیرقابل پیش‌بینی رو به‌وخامت خواهد رفت. پزشک ضمناً اظهار امیدواری می‌کند که مریض قادر خواهد بود طی سال‌های محدود آینده زنده بماند. از طرف دیگر می‌توان مرض را با عمل جرّاحی ریشه‌کن کرد، امّا احتمال تلف شدن مریض، در زیرعمل، زیاد است. مریض از تن دادن به‌عمل خودداری می‌کند و به‌تحمّل رضا می‌دهد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رزا لوگزامبورگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفت که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تباهی سرمایه‌داری یا به‌سوسیالیسم خواهد انجامید یا به‌بربریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به‌گمان من غالب کارگران امروزهٔ [غرب] بیش‌تر ترجیح می‌دهند که اضمحلال تدریجی سرمایه‌داری را تحمّل کنند تا چاقوی جرّاحی انقلاب را، که باری ممکن است سر از سوسیالیسم در بیاورد و ممکن هم هست در نیاورد. آنان امیدوارند که این اضمحلال تدریجی، زمانهٔ سرمایه‌داری را به‌آخر خواهد رسانید. این محاسبه‌ئی پذیرفتنی است. امّا من می‌خواهم مسأله را عمیق‌تر بکاوم. من نمی‌دانم چه کسی عبارت «فرومانروائی مصرف کننده»{{نشان|۴۳}} را ابداع کرد. امّا این فکر در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و جمیع اقتصاددانان کلاسیک تلویحاً وجود دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌حق تولیدکننده را در مرکز فرآیند اقتصادی قرار داد، امّا او شکی نداشت که تولیدکننده برای بازار تولید می‌کند و لاجرم آن چیز را تولید می‌کند که مصرف کننده حاضر به‌خریدش باشد؛ و این احتمالاً توصیف قانع‌کننده‌ئی است از آن چه تا حوالی پایان قرن گذشته (چند سالی بعد از مرگ مارکس) اتفاق افتاد. از آن زمان تا کنون ورق برگشته{{نشان|۴۴}} و قدرت تولیدکنندگان تا حد حیرت‌آوری افزایش یافته است. کارفرما، که حالا دیگر غالباً شرکت سهامی است، قیمت‌ها را در اختیار گرفت و همسطح کرد. تولید انبوه، او را قادر به‌ایجاد بازار همگون کرد. تبلیغات به‌صورتی جهش‌آسا، چه از لحاظ دامنه و چه از لحاظ نوآوری، افزایش یافت. چنین است که تولیدکننده برای اولین بار توانست پسند مصرف کننده را شکل دهد و او را به‌خواستن آن چیز ترغیب کند که متضمّن سود و تأمین بیش‌تری بود. ما به‌عصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرمانروائی تولیدکننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۵}} گام گذاردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، مسأله این است که پرولتاریای عصر جدید، همگام با فزونی گرفتن در تعداد و کارآئی‌اش، توانست به‌نحو مؤثرتری دعوی خویش را دائر بر برخورداری از سود افزایش یابنده مطرح کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فسادی را که سرمایه‌داران به‌جان کارگران انداختند، تحت مقولهٔ اشرافیت کارگران، کشف کرد. لنین همین مفهوم را در مورد طبقهٔ کارگر کشورهای سرمایه‌داری، در برابر دنیای استعمار شده، مورد استفاده قرار داد. امّا حتی لنین نیز شریک شدن تولیدکنندگان، یعنی اشتراک کارفرمایان و کارگران را برای استثمار مصرف کننده بازار داخلی پیش‌بینی نکرد. برای دیدن آن چه که اتفاق می‌افتد به‌فراست فوق‌العاده نیاز نداریم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امنیت شغلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۶}} برای تولیدکنندگان به‌صورت یکی از ارکان تعیین کنندهٔ سیاست‌های اقتصادی درآمده است: استفاده از افراد متعدد در مدیریت و در سطح کارگاه پذیرفته شده است. افزایش قیمت‌ها هزینه‌های مربوطه را جبران می‌کند. در برابر پیشرفت‌های فنی، که موجب پائین آوردن هزینه‌ها و قیمت‌هاست، به‌این دلیل که به‌کم شدن مشاغل می‌انجامد مقاومت می‌کنند. غمی نیست، چون که مصرف کننده جورش را می‌کشد. جماعتی جدّی! روزی پیشنهاد نفله کردن دویست و پنجاه هزار مرغ تخم‌ده را کردند مبادا که عرضه زیاد تخم‌مرغ باعث افت فاجعه‌آسای قیمت آن شود. شاهکار عجیب و غریب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جامعهٔ اقتصادی اروپا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۷}} در مورد کره و شراب و گوشت گاو، را همه می دانند. اقتصادی چنین جنون زده قادر نیست مدتی مدید پابرجا بماند. امّا زمان حیاتش می‌تواند طولانی باشد حتی طولانی‌تر از عمر آن‌هائی که اکنون از قِبَل چنین اقتصادی سود می‌برند و احتیاجی به‌نگرانی در این مورد ندارند. من از موارد ناچیزی هم‌چون سرمایه‌گذاری در سهام صنعتی و بازرگانی از طریق ذخیرهٔ اعتبارات کلان بازنشستگی اعضاء اتحادیه‌های کارگری حرفی به‌میان نیاوردم که اگر روزی منافع سرمایه‌داری نابود شود، این بدان معنی است که منابع تأمین معیشت کارگران پیر و بازنشسته هم نابود شده است. ضرب‌المثلی می‌گوید: «قلب تو آنجاست که گنج تو نهفته است»{{نشان|۴۸}} امروزه از بسیاری جهات، منافع کارگران [غرب] در راستای دوام و بقاء سرمایه‌داری است. در اوضاع و احوال موجود، ملی کردن صنایع و استقرار کارگران در مکان گردانندگان امور (که تصادفاً کارگران انگلیسی توجه چندانی به‌آن نشان نداده‌اند)، نه فقط مبیّن حاکمیت کارگران بر صنعت نیست که گامی است در ادغام کارگران در نظام سرمایه‌داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این دیدگاه است که می‌باید احتضار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که به‌گونه‌ئی برجسته بخشی از احتضار کل جامعهٔ ماست، بررسی کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جانمایهٔ اعتقاد خود را گم کرده به‌غرغره کردن فرمول‌هائی افتاده که اعتبار خود را از دست داده است. برای صد سال یا بیش‌تر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌کارگران به‌مثابهٔ طبقهٔ انقلابی فردا امید بسته بود که دموکراسی سرمایه‌داری را سرنگون کرده و دیکتاتوری پرولتاریا را مستقر خواهد کرد. گویا ما بیش از حد ناشکیبا‌ئیم چرا که در گذشته تغییرات عظیم جامعه چندین دهه یا قرن طول می‌کشیده است. بنابراین احتمالاً هم‌چنان ما براین عقیده خواهیم ماند که امید فوق سرانجام به‌واقعیت خواهد پیوست، با این همه باید اذعان کنم که به‌دلیل وجود قرائن فراوان، دورنمای آینده توان مرا برای خوشبین بودن جداً خدشه‌دار کرده است. دیدن آشفتگی موجود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پراکنده بودن آن در کهکشانی از فرقه‌های بی‌اهمیت، آرامش خاطر نمی‌آورد. تنها وجه اتفاق آن‌ها یکی ناتوانی آن‌هاست در ایجاد رابطه با تحولات کارگری (آن‌ها فقط با تعداد قلیلی از کارگران رابطه دارند) و دیگری توّهم بی‌مهار آن‌هاست در باب این موضوع که نسخه‌هائی که برای انقلاب می‌پیچند معرف منافع و خواست‌های کارگران است. من تروتسکی را به‌خاطر می‌آورم که مدت کوتاهی بعد از شروع جنگ در سپتامبر ۱۹۳۹ در مقاله‌ئی با تردید و اکراه، تصدیق کرد که اگر جنگ به‌یک انقلاب دامن نزند، می‌بایست دلیل شکست را نه در واپس ماندگی کشور [آلمان؟] و نه در محیط امپریالیستی بل در بی‌ظرفیتی ذاتی{{نشان|۴۹}} پرولتاریا برای طبقهٔ حاکم شدن دانست. شاید درست نباشد بر این سخن تروتسکی که در ساعات تیرهٔ یأس صادر کرده است، بیش از حد تکیه کنیم. من خود از واژهٔ ذاتی بیزارم؛ مقاله به‌زبان انگلیسی چاپ شده و من نمی‌دانم تروتسکی کدام واژهٔ روسی را در این معنی به‌کار برده بود. امّا اگر تروتسکی برای مشاهدهٔ آن چه اکنون می‌گذرد زنده می‌بود، گمان نمی‌کنم احتیاج چندانی به‌تجدید نظر در داوری خود داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این صورت آدمی وضعیت را چگونه تحلیل می‌کند و آینده را چگونه می‌بیند؟ نخست این که کارفرمایان و کارگران هم‌چنان بر سر تقسیم سود حاصل از مؤسسات سرمایه‌داری، به‌شیوهٔ سنتی، در حال مبارزه‌اند. گرچه اخیراً مواردی مشاهده شده که کارگران و کارفرمایان به‌موافقت رسیده‌اند و این موافقت با مقاومت دولت، به‌نام مصالح عامه، مواجه شده است. دوم آن وحدت نظری مکتوم امّا بسیار قدرتمند میان کارگر و کارفرما بر سر نیاز به‌کسب سود بیش‌تر به‌وجود آمده است. احزاب ممکن است کماکان دربارهٔ چگونگی تقسیم غنائم سر و صدا راه بیاندازد، امّا در باب این که غنائم باید به‌حداکثر برسد اتفاق نظر دارند. باب این سئوال هم‌چنان مفتوح است که از این دو عامل عمده، سرانجام کدام یک پیروز خواهد شد. طرح این مسأله برای بحث بی‌مورد نیست که آن هنگام که محدودیت‌های فیزیکی بهره‌کشی از بازار مصرف به‌غایت رسید  آن دموکراسی که امکانات پروار شدن سرمایه‌داری، از نقاط دیگر و در هر سرزمین مفروض، به‌نابودی گرائید برخورد منافع کارگر و کارفرما یکبار دیگر نقش تعیین کننده خواهد یافت و راه را برای انقلاب پرولتاریائی مبتنی بر یک الگوی مارکسیستی که رخ در پردهٔ حجاب طولانی کشیده است هموار خواهد شد. امّا من باید اقرار کنم که به‌چنین چشم‌اندازی خوشبین نیستم. این واقعیت برای من وزن خاصی دارد که تنها انقلاب‌های شایان توجه از ۱۹۱۷ تا کنون، در چین و کوبا روی داده است و این که جنبش‌های انقلابی امروز فقط در کشورهائی سرزنده است که یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاقد پرولتاریاست یا پرولتاریای ضعیفی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما با نقل آخرین کلمات کتاب «تاریخ چیست؟» مرا به‌میدان خواندید. آری، من ایمان دارم که جهان به‌پیش می‌رود. من عقیدهٔ خود را در مورد انقلاب ۱۹۱۷، به‌عنوان یک نقطهٔ عطف در تاریخ عوض نکرده‌ام. من هنوز هم بر سر این عقیده‌ام که این انقلاب، به‌همراه جنگ جهانی ۱۸-۱۹۱۴، ناقوس شروع نزع نظام سرمایه‌داری را به‌صدا درآورد. امّا حرکت جهان همیشه یا همه جا، همگام نیست. اکنون احساس می‌کنم مفتون این عقیده شده‌ام که پیروزی بلشویک‌ها در ۱۹۱۷ ضد واپس ماندگی اقتصاد و جامعهٔ روسیه نبود بلکه نتیجه آن بود. به‌گمان من ما ناگزیریم این فرضیه را جداً مورد بررسی قرار دهیم که انقلاب جهانی، که سرنگونی کامل سرمایه‌داری را تحقّق خواهد بخشید و انقلاب اکتبر نخستین مرحلهٔ آن بود، نشان خواهد داد که چنین انقلابی بیش‌تر از آن که طغیان پرولتاریای کشورهای پیشرفتهٔ سرمایه‌داری باشد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;طغیان جوامع مستعمره علیه سرمایه‌داری است که به‌هیآت امپریالیسم درآمده است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از  مخمصه‌ئی که اینک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; غرب در آن دست و پا می‌زند، چه استنتاجی می‌توان کرد؟ متأسفانه باید بگویم که به‌واسطهٔ حضور دوره‌ئی عمیقاً ضد انقلابی در غرب و به‌دلیل این که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هیچ گونه پایگاه محکم انقلابی ندارد، نتیجه‌گیری چندان دلگرم کننده‌ئی عاید نمی‌شود. من فکر می‌کنم که برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;های راستین روزگار ما [در غرب] دو شق موجود است. اوّل این که کمونیست باقی بمانند و به‌صورت گروه‌های آموزشی و مبلّغ، آزاد از عمل سیاسی، به‌حیات خود ادامه دهند. عملکرد چنین گروه‌هائی عبارت است از: تحلیل تغییرات اقتصادی و اجتماعی موجود در جهان سرمایه‌داری، مطالعهٔ جنبش‌های انقلابی موجود در سایر نقاط جهان یعنی دست‌آوردها، معایب و قابلیت‌های بالقوهٔ آن‌ها و کوشش در تصویر بیش و کم واقع بینانه از آن چه سوسیالیسم در دنیای معاصر می‌باید یا می‌تواند باشد. شق دوم آن است که در مسائل سیاسی موجود دخالت کند، سوسیال دموکرات شود، بی‌رودربایستی نظام سرمایه‌داری را بازشناسد و بپذیرد و آن دسته از هدف‌های محدودی را که همین نظام دست یافتنی است دنبال کند و در جهت مصالحهٔ میان کارگر و کارفرما، که به‌بقای سرمایه‌داری مدد می‌رساند، گام بردارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم نمی‌تواند هم کمونیست باشد و هم سوسیال دموکرات. سوسیال دموکرات‌ها از سرمایه‌داری انتقاد می‌کنند، امّا در آخرین تحلیل مدافع آنند. کمونیست‌ها سرمایه‌داری را قبول ندارند و معتقدند که این نظام سرانجام خود را نابود می‌کند. امّا هر کمونیست کشورهای غربی امروز به‌قدرت نیروهائی که سرمایه‌داری را سراپا نگاه داشته و به‌فقدان آن نیروی انقلابی که بتواند این نظام را سرنگون کند، آگاهی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ علی وادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت‌ها:==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Serfs&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} The Crux of Inevitablity in History&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} Antecedents&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} &amp;quot;Country Factful History&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} Alec Nove&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} &amp;quot;Snail&amp;#039;s Pace Industerlization&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} One Man Management&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} Huamane Tradition&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}} Collectivization&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}} R. W. Dawies&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}} External Affairs&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} Popular Front&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}} S. M. Kirov در (۱۹۳۶-۱۸۸۶). عضو رهبری حزب کمونیست شوروی (بلشویک) از سال ۱۹۰۵. در سال ۱۹۲۶ کیروف به‌عنوان رئیس تشکیلات حزب در لنین‌گراد، جانشین زینویف شد. در سال ۱۹۳۰ به‌عضویت دفتر سیاسی حزب درآمد. در دسامبر ۱۹۳۴ به‌دست یک کمونیست جوان به‌قتل رسید و این نشانه‌ئی بود از شروع تصفیه‌های بزرگ که در محاکمات مسکو به‌اوج رسید. در بیستمین کنگرهٔ حزب کم اتحاد شوروی (۱۹۵۶) خرشچف اشاره کرد که قتل کیروف احتمالاً از سوی مقامات بالای حزبی آب می‌خورده است. م. نقل از A Dictionary of Politics والتر لاکور، لندن ۱۹۷۳.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}} Watershed&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}} Periodization&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}} Dilemma&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}} Degeneration&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}} Kronstadt: جائی که ملوانان برعلیه سلطهٔ حزب بر شوراها در ۱۹۲۱ شورش کردند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}} The Red Trade Union International&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}} Amsterdam International&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}} Citrine&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}} Ernest Bevin در (۱۹۵۱-۱۸۸۱): وزیر امور خارجهٔ انگلیس ۱۹۵۱-۱۹۴۵.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}} Trade Union Congress = TUC&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}} War - Weariness&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}} Pyrrhic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}} Austion Chamberlain در (۱۹۴۰-۱۸۶۹): نخست‌وزیر انگلیس ۴۰-۱۹۳۷.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}} The Grass over there was greener&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}} Maxim Litvinov در (۱۹۵۲-۱۸۶۷): وزیر امورخارجه شوروی ۱۹۳۹-۱۹۳۰.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۹}} Geneva Agreement. «موافقت‌نامهٔ ژنو»: به‌دنبال ترک مخاصمه در کره (جولای ۱۹۵۳) وزیران امور خارجهٔ کشورهای انگلستان، فرانسه، آمریکا و شوروی، در برلین گرد آمدند (فوریهٔ ۱۹۵۴) و قرار گذاشتند دربارهٔ مسائل مورد علاقهٔ کلیهٔ طرف‌ها، کنفرانس در ژنو تشکیل شود و در مورد: الف مسائلی از که موافقت‌نامهٔ ترک مخاصمهٔ کره هنوز لاینحل مانده بود. ب. تأمین صلح در هندوچین، بحث کند. اولین نشست کنفرانس که در ۲۵ آوریل ۱۹۵۴ تشکیل شد به‌مسأله هندوچین پرداخت. نتایج این گردهم‌آئی که به‌اتخاذ تصمیماتی چند در مورد قطع تحریکات جنگی جنگی در ویتنام و آینده لائوس و کامبوج انجامید به‌«موافقت‌نامهٔ ژنو» معروف است. م. نقل از همان مأخذ.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۰}} Munich Agreement «موافقت‌نامهٔ مونیخ». روز ۲۹ سپتامبر ۱۹۳۸ یک گردهم‌آئی، مرکب از چمبرلین، دالادیه، هیتلر و موسولینی از جانب کشورهای انگلیس، فرانسه، آلمان و ایتالیا برپا شد. کنفرانس، چکسلواکی را برای واگذار کردن استحکامات نظامی خود در مرز آلمان، به‌رایش سوم و واگذاری بخشی از خاکش به‌مجارستان و لهستان، تحت فشار قرار داد. موجودیت اصول بی‌یال و دموکراسی و اشکمی که از طریق موافقت‌نامه تضمین شده بود، با حملهٔ ارتش آلمان به‌پراگ، درهم ریخت. نام «مونیخ» از آن زمان چون بدیلی برای آرامش ناپایدار و بی‌اعتبار، دارای بار سمبولیک شده است. م. نقل از همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۱}} Fulton Speech: نطق چرچیل در فولتن روز پنجم مارس ۱۹۴۶، چرچیل در این نطق کوشید ایالات متحده آمریکا را به‌اتحاد با کشورهای مشترک‌المنافع علیه تهدید افزایش یابندهٔ اتحاد شوروی برانگیزاند. م. نقل از: همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۲}} Iron Curtain «پردهٔ آهنین». این اصطلاح سمبل آن موانع فیزیکی و تقسیمات ایدئولوژیکی است که «کمونیست‌ها» را از جهان «آزاد» متمایز می‌کند. گرچه عموماً گمان می‌کنند برای اولین بار چرچیل این اصطلاح را در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پنجم مارس ۱۹۴۶) مطرح کرد، با این وصف احتمالاً این اصطلاح برای اولین بارا توسط گوبلز، وزیر تبلیغات، و نویسندگان ضد بلشویک‌ آلمانی به‌کار برده شد. م. نقل از: همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۳}} Outburst&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۴}} Still - Born &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۵}} Liberal - Labour = Lib - Lab: این اصطلاح زمانی به‌کار می‌رود که دو حزب لیبرال و کارگر انگلیس، علیه حزب محافظه‌کار، در پارلمان ائتلاف می‌کنند. م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۶}} New Left Review = NLR&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۷}} Primises&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۸}} Genuine Proletarians&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳۹}} Substitutism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۰}} To indulge in flight of fancy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۱}} De&amp;#039; Novement&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۲}} Fear&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۳}} &amp;quot;Consumer Sovereignty&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۴}} The tables have been turned&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۵}} Producer Sovereignty&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۶}} &amp;quot;Job Protection&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۷}} European Economic Community = EEC&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۸}} &amp;quot;Where your treasure is, there shall your heart be also&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴۹}} Congenital&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87_%D9%88_%D8%BA%D8%B1%D8%A8&amp;diff=26946</id>
		<title>انقلاب روسیه و غرب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87_%D9%88_%D8%BA%D8%B1%D8%A8&amp;diff=26946"/>
		<updated>2011-11-25T21:16:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-064.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} متن زیر ترجمهٔ گفت‌وگوئی است میان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای. اچ. کار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و {{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}  ماهنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیولفت ریویو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، شماره ۳. سپتامبر - اکتبر ۱۹۷۸{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. آخرین مجلدات «تاریخ روسیهٔ شوروی» به‌تازگی منتشر شده است. موضوعِ کتاب چهارده جلدی شما، سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۹ را در بر می‌گیرد. در میان کلیهٔ مطالعات مربوط به‌نخستین سال‌های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، کتاب شما از ارزش والائی برخوردار است. در یک بازنگری تا حد ممکن کلی، شما اهمیت امروزهٔ انقلاب اکتبر (چه برای روسیه و چه برای بقیهٔ جهان) را چه‌گونه ارزیابی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. اجازه دهید از اهمیت انقلاب اکتبر برای خود روسیه آغاز کنیم. در این روزگار، آدمی برای به‌رُخ کشیدن پی‌آمدهای منفی انقلاب اکتبر به‌شرح و تفصیل چندانی نیاز ندارد مدت‌ها و به‌خصوص در ماه‌های اخیر، روس‌ها مورد بحث و ورد زبان کتاب‌ها، روزنامه‌ها و رادیوتلویزیون‌ها بوده‌اند. این که ما داریم بر ابهامات فراوان موجود در پروندهٔ انقلاب، بر بهائی که انسان برای تحقق آن پرداخت و بر جنایاتی که تحت لوای آن صورت گرفت سرپوش می‌گذاریم، خطر چندانی در بر ندارد. خطر جدی آن‌جاست که در جهت از یاد بردن همهٔ این امور و دم فروبستن در مقابل دست‌آوردهای شگرف این انقلاب، اغوا شویم. من به‌درجاتی از قاطعیت، ایثار، انتظام و سخت‌کوشی جانانه‌ئی می‌اندیشم که طی شصت سال گذشته روسیه را تا حد یک کشور مهم صنعتی ارتقاء داده و آن را در زمرهٔ یکی از قدرت‌های بزرگ درآورده است. پیش از ۱۹۱۷ چه کسی می‌توانست چنین چیزی را پیش‌بینی یا تصور کند؟ من امّا از این فراتر می‌روم و بر تغییراتی که از ۱۹۱۷ به‌این طرف در زندگی مردم عادی صورت گرفته است تأکید می‌کنم: روسیه از کشوری که بیش از هشتاد درصد نفوسش را دهقانان بی‌سواد و کم‌سواد تشکیل می‌دادند، به‌کشوری تبدیل شده که بیش از شصت درصد سکنهٔ آن شهر‌نشین‌اند. و امروزه سرزمینی است که بی‌سوادی در آن ریشه‌کن شده و به‌سرعت در حال کسب عناصر فرهنگ شهرنشینی است. غالب اتباع این جامعهٔ نوخاسته را توده‌های دهقانان و بخشی از آن‌ها را نوادگان رعیت‌ها{{نشان|۱}} تشکیل می‌دهند. اینان نمی‌توانند آن چه را که انقلاب اکتبر برای‌شان انجام داده از یاد ببرند. همهٔ این دست‌آوردها حاصل نشد مگر به‌وسیلهٔ نفی ملاک‌های اساسی تولید سرمایه‌داری (سود و قوانین بازار) و جانشین ساختن چنان برنامهٔ اقتصادی جامعی که هدف آن بسط رفاه عمومی بوده است. با وجود آن که تحقّق بسیاری از امور احتمالاً در حدّ بسیار نازل‌تری از قول و قرارها بوده، آن‌چه طی شصت سال در روسیه به‌اجرا در آمده، به‌رغم مداخلات وحشتناکی که از بیرون مرزها اعمال می‌کردند، پیشرفت چشمگیری است، به‌سوی تحقّق برنامه‌های اقتصادی سوسیالیسم. البته می‌دانم آن کس که از دست‌آوردهای انقلاب اکتبر سخن گوید، بلافاصله مُهر استالینینست بودن بر پیشانیش خواهند زد. امّا من خیال ندارم تسلیم این گونه حق‌السکوت دادن‌های اخلاقی شوم. از این گذشته، یک مورّخ انگلیسی می‌تواند دست‌آوردهای پادشاهی هنری هشتم را مورد توجه مثبت قرار دهد بی‌آن که قرار باشد گردن زدن زنانش را به‌دیدهٔ اغماض بنگرد و از قلم بیندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. «تاریخ» شما دوره‌ئی را در بر می‌گیرد که ضمن آن استالین قدرت مطلقه‌اش را در حزب بلشویک‌ تثبیت کرد، مخالفت‌های مکرّر با خود را درهم شکست و نابود ساخت و بنیاد یک نظام سیاسی را ریخت که بعد‌ها به‌استالینیسم شهرت یافت. به‌نظر شما تفوّق او بر حزب کمونیست اتحاد شوروی تا چه حد اجتناب‌ناپذیر بود؟ هم‌چنین انعطاف‌پذیری راه طی شده در سال‌های بیست تا چه حد بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. من با معمای حتمّیت در تاریخ{{نشان|۲}} که آدمی را به‌سرعت به‌وادی سرگردانی می‌کشد، میانه‌ئی ندارم. مورخ می‌پرسد چرا از میان وجوه متعدد محتمل‌الوقوع در هر لحظه‌ٔ معین، فقط یک وجه مشخص، تحقق پذیرفته است. اگر عوامل{{نشان|۳}} دیگری ذی‌ مدخل باشد، نتایج به‌دست آمده متفاوت خواهد بود. من باور چندانی ندارم به‌آن چه که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ واقعیت ستیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}} نام دارد. یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرب‌المثل روسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که ورد زبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلک‌نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵}} است می‌گوید: «اگر ننه‌بزرگ ریش داشت، بابابزرگ بود». باز پیراستن گذشته، آن‌گونه که مورد پسند ذهنی یکی یا مطلوب خاطر دیگری باشد، مشلغهٔ بسیار دل‌بسندی است. امّا مطمئن نیستم که جز این فایده‌ئی داشته باشد. باری، اگر از من می‌خواهید در باب پرسش‌تان چیزی گفته باشم، در جواب می‌گویم اگر لنین طی سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ و در اوج خلاقیت خود زنده مانده بود، او نیز دقیقاً با همان مشکلات دست به‌گریبان بود. لنین به‌روشنی می‌دانست که مکانیزه کردن کشاورزی در مقیاس وسیع، شرط ضروری هر نوع پیشرفت اقتصادی است. گمان نمی‌کنم او با نظر بوخارین دائر بر «صنعتی کردن کُندآهنگ»{{نشان|۶}} کشور موافقت داشت. هم‌چنین گمان نمی‌کنم لنین با [اقتصاد] بازار میانهٔ خوشی داشت (به‌یاد آورید سماجت او را در به‌انحصار در آوردن تجارت خارجی). او می‌دانست که بدون کنترل و جهت‌یابی مؤثر نیروی کار، نمی‌توان به‌جائی رسید (به یاد آورید هشدارهای او را در مورد تک‌گردانی{{نشان|۷}} و حتی تایلریسم). با وجود این، لنین نه فقط دست‌پروردهٔ یک میراث انسانی{{نشان|۸}} بود و حیثیتی شگرف، اقتدار اخلاقی عظیم و قابلیت فراوان داشت؛ بلکه چنین خصوصیاتی (که دیگر سران حزب فاقد آن بودند) به‌او توان و قابلیت به‌حداقل رسانیدن و احتراز از به‌کار بردن عُنصر قهر را می داد. استالین به‌عکس اصلاً فاقد نفوذ اخلاقی بود (بعد از لنین او کوشید که چنین نفوذی را با توسل به‌خشن‌ترین شیوه‌ها به‌وجود آورد). او جز اعمال خشونت نمی‌فهمید و از همان آغاز آن را علناً و سبعانه به‌کار گرفت. اگر لنین نمرده بود احتمالاً اوضاعِ روی هم‌رفته آرامی وجود نمی‌داشت؛ امّا مطلقاً با آن‌چه در زمان استالین گذشت نیز مشابه نمی‌بود. تحریف واقعیت، که استالین لاینقطع و با آغوش باز پذیرای آن بود، برای لنین غیر قابل تحمّل بود. چنان‌چه در عرصهٔ خط‌مشی یا اقدامات حزب ناکامی روی ‌می‌داد، لنین بی‌مجامله آن را در می‌یافت و می‌پذیرفت. او به‌خلاف استالین، دست یازیدن به‌اقدامات از سر استیصال را پیروزی‌های درخشان قلمداد نمی‌کرد. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تحت رهبری لنین هرگز به‌صنعتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیلیگا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «سرزمین دروغ بزرگ» نامیدش، متصّف نمی‌شد. این‌ها دریافت‌های من است. اگر این دریافت‌ها متضمّن فایده‌ئی نباشد دست کم بخشی از باورها و نظرگاه‌های مرا نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شما در آستانهٔ دههٔ ۳۰، با شروع اولین برنامهٔ پنج ساله، پایان می‌گیرد. زمانی که مشی جمعی کردن{{نشان|۹}} و هم‌چنین تصفیه‌ها در پیش است. شما در پیش‌گفتار جلد اول کتاب خود نوشتید که منابع و اسناد روسی قابل دسترس، دربارهٔ دههٔ ۳۰ در مقایسه با قبل، آن‌قدر محدود است که ادامهٔ تحقیق را عملاً ناممکن کرده است. امروزه نیز وضع به‌همان گونه است؟ یا این که سال‌های اخیر، در باب موارد مشخص، اسناد  بیش‌تری منتشر شده است. آیا محدودیت‌ آرشیو‌ها شما را از دنبال کردن تحقیق‌تان، از ۱۹۲۹ به‌بعد، باز می‌دارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. از سال ۱۹۵۰، که آن پیش‌گفتار نوشته شد، اسناد بیش‌تر انتشار یافته است. امّا هنوز نکات مبهم وجود دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آر. دبلیو. دیویس.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰}} کسی که در تدوین آخرین جلد اقتصادی کتاب همکار من بود. سرگرم کاری در باب تاریخ اقتصادی اوائل دههٔ ۱۹۳۰ است و به‌گمان من به‌نتایج جالبی دست خواهد یافت. این اواخر توجه من به‌مسائل بیرونی{{نشان|۱۱}} کشور در خلال این دهه و اوج‌گیری وحدت عمومی{{نشان|۱۲}} [علیه فاشیسم] معطوف بوده است؛ در این مورد نیز با کمبود اطلاعات روبه‌رو نیستم. امّا در تدوین تاریخ سیاسی این دهه، به‌معنی محدودتری، حرف‌ها کم و بیش زده شده است. پیداست که جنجال‌های بزرگی بروز کرد. امّا میان چه کسانی؟ چه کسانی برنده بودند و چه کسانی بازنده و چه توافق‌هائی حاصل شد؟ در مورد دههٔ ۳۰ هیچ منبع اطلاعی در دست نیست که با گفت‌وگوهای تقریباً علنی کنگره‌های حزب در دههٔ ۲۰، یا برنامه‌های سیاسی گروه‌های مخالف درون حزب، قابل مقایسه باشد. ابر غلیظ اسرار، کماکان مانع وقوف ما بر چگونگی اتفاقات مربوط به‌هم می‌شود. حوادثی چون: قتل کیروف{{نشان|۱۳}}، تصفیهٔ ژنرال‌ها یا قراردادهای سرّی میان مأموران سیاسی روسی و آلمانی، که بیش‌تر مردم معتقدند اواخر دههٔ ۳۰ روی داد. من از آن رو نتوانسته‌ام نگارش «تاریخ» خود را با اعتماد کامل به‌سال‌های بعد از ۱۹۲۹ گسترش دهم که برخی سرنخ‌ها از آ‌ن‌چه واقعاً اتفاق افتاده، در اختیارم نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. سال‌های ۳۰ در تاریخ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به‌مثابهٔ یک دورهٔ موجد جریان‌های متمایز{{نشان|۱۴}} یا وقفه شناخته شده است. چنین می‌گویند که دامنهٔ سرکوب لجام گسیخته‌ئی که در جمعی کردن مناطق روستائی به‌کار رفت و رعب و وحشتی که در درون خود حزب و ماشین دولتی ایجاد شد، به‌گونه‌ئی کیفی طبیعت رژیم شوروی را دگرگون کرد. اساس منطق سیاسی تصفیه‌ها و بازداشتگاه‌ها (به‌حدی که در هیچ یک از انقلاب‌های بعدی مانند نداشته) تا به‌امروز روشن نشده است. نظر شما دربارهٔ آن‌ها چیست؟ شما تصوّر فروپاشی سیاسی را، به‌ویژه بعد از کنگره هفدهم، که در خود روسیهٔ شوروی هم به‌طور گسترده‌ئی مورد قبول است، تا چه حد معتبر می‌دانید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. چنین چیزی ما را به‌طرح مسألهٔ معروف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوره‌بندی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۵}} می‌کشاند. رویدادی چون انقلاب ۱۹۱۷ در رابطه با پی‌آمد‌هایش آن‌چنان تکان‌دهنده و بنیان کنفدراسیون است که خود را به‌مثابهٔ یک نقطه عطف، پایان دورانی و آغاز دورانی دیگر به‌مورخ تحمیل می‌کند. به‌هرحال، از دیدگاهی عام، مورخ چاره‌ئی ندارد مگر آن که زمان مورد مطالعهٔ خود را تعریف و، در فرآیند تنظیم مصالحی که در اختیار دارد، نقطه عطف‌ها و عوامل موجد جریان‌های متمایز را برگزیند؛ و چنین گزینشی به‌ظن غالب ناآگاهانه، بازتاب نظر و عقیدهٔ او دربارهٔ مجموعهٔ وقایع است. آنان که در باب روسیه از ۱۹۱۷ تا حوالی ۱۹۴۰ تاریخ می‌نویسند با یک انتخاب اجباری{{نشان|۱۶}} رودررواند. رژیم انقلابی که در آغاز به‌عنوان نیروئی آزادساز پا به‌عرصه گذارد (زمانی دراز پیش از پایان خود) با سرکوب در بی‌رحمانه‌ترین شکل‌ها همراه شد. مورّخ آیا می‌بایست با چنین وضعی به‌مثابهٔ دوره‌ئی همراه با فرآیند بی‌وقفهٔ پیشرفت و تباهی{{نشان|۱۷}} برخورد کند؟ یا بهتر آن است که دوره را به‌دو برههٔ آزادسازی و سرکوب تقسیم کند که هر یک بر مقطع مشخص‌کننده‌ئی مبتنی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دسته از مورّخان جدّی که شق اول را برمی‌گزینند (من آن دسته از قلمزنان جنگ سرد را که صرفاً می‌خواهند لنین را با خطاهای استالین بی‌قدر کنند مستثنی می‌کنم) تذکر خواهند داد که: مارکس و لنین هردو (و دومی با تأکید بیش‌تری) در باب خصلت ضرورتاً سرکوبگر دولت هشدار داده‌اند این مورخان خواهند گفت که از آن دم که جمهوری شوروی سوسیالیستی خود را چونان یک دولت اعلام داشت، بنابر فطرت خود به‌ابزار سرکوب بدل شد؛ و این که چنین عنصری تحت تأثیر فشارها و تغییر موقعیت‌هائی که بعدها خود به‌اسارت آن‌ها در آمد، غول‌آسا آماس کرد بی آن‌ که از لحاظ اصول تغییر کند. مورّخی که شق دوم را انتخاب می‌کند، ظاهراً تا آن جا که به‌عرضهٔ مقطع مشخص مربوط می‌شود، جای پای محکمی دارد. امّا مسأله آن است که معیار عرضهٔ مقطع یاد شده در بالا کدام است؟ آیا می‌توان آن را ورود به‌مرحلهٔ سرکوب توده‌ئی زمان قیام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کرونشتات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۸}} در مارس ۱۹۲۱ (یا محتملاً شورش دهقانی روسیهٔ مرکزی در زمستان پیش از واقعهٔ کرونشتات) دانست؟ آیا چنین مقطعی با سلطهٔ استالین بر حزب و ماشین دولت در اواسط دههٔ ۲۰ مشخص می‌شود؟ سطله‌ئی که با مبارزه علیه تروتسکی و زینویف و اخراج و تبعید بیش‌تر سران مخالف (اپوزیسیون) در ۱۹۲۸ همراه بود. یا آن که چنین مقطعی با توجه به‌اولین محاکمات علنی گستردهٔ سال‌های ۳۰ و ۳۱ شناخته می‌شود، که طی آن متهمان به‌اتهامات عجیبی مانند خرابکاری و خیانت اعتراف کردند. انتخاب اردوگاه‌های کار اجباری به‌عنوان مقطع مشخص، مسأله را به‌مدت‌ها پیش از ۱۹۳۰ می‌کشاند. به‌نظر من این که شروع این دوره را از اواسط دههٔ ۳۰ بدانیم نیز راه‌حل چندان مناسبی نیست. همان‌طور که گفتم، گزینش دوره‌ها بازتاب دیدگاه مورّخ است. من نمی‌توانم این احساس خود را مخفی کنم که این چنین دوره‌بندی را بیش‌تر از آن رو پرداخته‌اند که توضیح و سرپوشی باشد بر تنگ چشمی آزگار روشنفکران چپ غرب در زمینهٔ خصلت سرکوب‌گرانهٔ رژیم. با این همه چنین تبیینی نیز مفید فایده نخواهد بود. حتی در زمانی که تصفیه‌ها و محاکمه‌های دامنه‌دار در دست انجام بود، شمار غیرقابل انتظاری از روشنفکران چپ در احزاب کمونیست کشورهای غربی گرد می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. خوب، این ما را به‌قسمت دوم سؤوآل اصلی می‌رساند یعنی اهمیت انقلاب اکتبر برای جهان سرمایه‌داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. بگذارید تا حد ممکن مُختصر جمع‌بندی کنیم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انقلاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قبل از هر چیز موجد قطبی شدن چپ و راست در جهان سرمایه‌داری شد. در اروپای مرکزی بارقهٔ انقلاب از افق سربرکشید. حتی در انگلیس نیز نیروها در برابر هم قرار گرفتند: کمونیست‌هائی که در گلاسکو پرچم سرخ برافراشتند و چرچیل که می‌خواست از ارتش انگلیس برای درهم شکستن انقلاب روسیه استفاده کند. در آلمان، فرانسه، ایتالیا و چکسلواکی شمار قابل توجهی از کارگران (گر چه در هیچ جا به‌اکثریت نرسیدند) به‌احزاب کمونیست پیوستند. باد مخالف امّا از اواسط دههٔ ۲۹ به‌ویژه میان کارگران سازمان‌یافته، وزیدن گرفته بود. بین‌الملل اتحادیهٔ کارگران سرخ{{نشان|۱۹}} هرگز نتوانست برای اقتدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین‌الملل سوسیال دموکراتیک آمستردام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۰}} که به‌طور غم‌انگیزی بیش‌تر و بیش‌تر ضدکمونیست می‌شد، تهدیدی به‌حساب آید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ستیرین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۱}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۲}} رهبران کنگرهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحادیه‌های کارگری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۳}} نیز از آن‌ها پیروی کردند. کارگران کشورهای غربی، دیگر انقلابی نبودند. آنان برای بهبود موقعیت خود در دل نظام سرمایه‌داری می‌جنگیدند نه برای انهدام آن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در خلال دههٔ ۳۰ (حداقل در انگلیس) به‌طور کلی مسأله مبتلا به‌لیبرال‌ها و روشنفکران بود. بعد از ۱۹۴۵ روشنفکران نیز هم‌چون کارگران بیست سال پیش از آن زمان از انقلاب روی برنتافتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جرج اُروِل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلبر کامو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمونه‌هائی از این افرادند. این فرآیند از آن زمان تا کنون با نسبت افزایش یابنده‌ئی ادامه داشته است. مجادلهٔ چپ و راست در ۱۹۱۷، جای خود را به‌مجادلهٔ شرق و غرب داده است. ضدیّت با استالینیسم موجود جبههٔ متحد راست و چپ علیه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شده است و در هیچ دیاری نیز این ضدیت چشم‌گیرتر از انگلیس نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، پیش از ادامهٔ بحث، می‌خواهم در زمینهٔ طرح دو کلیّت خطر کنم. نخست این که نوسان حیرت‌انگیز آراء و عقاید کشورهای اروپای غربی راجع به‌انقلاب روسیه از ۱۹۱۷ به‌این طرف هم به‌حوادثی که در این کشورها روی می‌داد مربوط است و هم به‌حوادثی که در شوروی اتفاق افتاده است. دوم آن که هر جا هم که این نوسانات منبعث از وقایع داخلی شوروی بوده، قضیه مربوط به‌سیاست‌های بین‌المللی اتحاد شوروی می‌شده، نه امور داخلی این سرزمین. به‌خاطر آوردن عقاید انگلیسی‌ها در باب انقلاب روسیه، در خلال اولین سال پیروزی آن انقلاب، آسان نیست. در آن روزگار چیزهای فراوان دیگری برای اندیشیدن وجود داشت. با وجود این در یک مورد می‌توانم به‌حافظه‌ام اطمینان کنم. شک اکثریت عظیمی از مردم به‌انقلاب نه به‌خاطر قضایای مربوط به‌مالکیت اشتراکی یا اشتراکی بودن زنان، بل به‌خاطر این واقعیت دردناک بود که بلشویک‌ها خود را از میدان‌های جنگ بیرون کشیده متحدان خود را در بحرانی‌ترین لحظات دست تنها گذاشته بودند. این کار دیگ خشم مردم را به‌جوش آورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که آلمان‌ها شکست خوردند، همه چیز تغییر کرد. دل‌زدگی از جنگ{{نشان|۲۴}} شیوع یافت، مداخله در روسیه وسیعاً نکوهش شد. جوّ عمومی در انگلیس با ابراز همدردی نسبت به‌بلشویک‌ها که به‌گونه‌ئی مبهم چپ، دموکراتیک و صلح‌طلب شده بودند، همراه شد. با این وصف تکلیف خیلی چیزها در این مورد روشن نبود: ضدیّت سرمایه‌داری با سوسیالیسم در واقع مسأله‌ئی نبود. بعد از پیروزی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیریک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۵}} در نخستین دولت کارگری، اوضاع تغییر کرد. ملاحظات حزبی - سیاسی (نامهٔ زینویف عامل مهمی در جلب آراء انتخاباتی بود) و این عقیدهٔ بی‌اساس که روس‌ها به‌از بین بردن حیثیت و منافع انگلیس‌ها در چین کمک می‌کرده‌اند، به‌موج ضد شوروی سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۹ دامن زد. این زمانی بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استین چمبرلین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۶}} می‌پنداشت که استالین چیز خوبی است، چرا که سرش گرم ایجاد سوسیالیسم در کشور خودش بود و مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تروتسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زینویف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نابکار، همّ و غم خود را مصروف برپائی انقلاب جهانی نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این‌ها همگی به‌خاطر بحران گستردهٔ اقتصادی سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳ که کُل جهان غرب را دل‌نگران می‌کرد در پرده‌ٔ ابهام بود. رهائی وسیع مردم از قید توهمات مربوط به‌سرمایه‌داری برای اولین بار، موجد یک جنبش ابراز همدردی نسبت به‌شوروی شد. عامهٔ مردم انگلیس از آن‌ چه در آنجا می‌گذشت بی‌خبر بودند. با وجود این چیزهائی در مورد برنامهٔ پنج ساله به‌گوش‌شان خورده بود و تصوری کلی دائر بر این که آن‌جا روزگار بیش‌تر بر وفق مراد است{{نشان|۲۷}} وجود داشت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مبارزهٔ لیت‌وی‌نف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۸}} برای خلع سلاح در ژنو{{نشان|۲۹}}، فضای صلح‌طلبانهٔ موجود را شدیداً تقویت کرد. امّا ذکر نکته‌ئی ضروری است. اتحادیه‌های کارگری با موفقیت مانع هرگونه نفوذ در میان خود شدند و کارگران درگیری چندانی با اوضاع نداشتند. داستان سال‌های ۳۰ حرکت پراکندهٔ لیبرال‌ها و روشنفکران به‌سوی اردوگاه شوروی است. تنها تصفیهٔ استالینی که در انگلیس تأثیرات وسیع به‌جا گذاشت، تصفیهٔ ژنرال‌ها بود. این امر باعث سوء‌ظّن جناح ضدآلمانی حزب محافظه‌کار شد که از مبارزهٔ طرفداری از شوروی حمایت می‌کرد، چرا که متقاعد شده بود ارتش سرخ به‌عنوان وسیله‌ئی علیه هیتلر مفید فایده نخواهد بود. این سوء‌ظن‌ها به‌خاطر تذبذب روس‌ها در زمان [موافقت‌نامهٔ] &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مونیخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۰}} تشدید شد. واقعه‌ئی که سرانجام بنای دوستی انگلیس و شوروی را فرو ریخت، موافقت‌نامهٔ شوروی و آلمان نازی بود. حتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب بریتانیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در خلال تصفیه‌ها به‌راحتی موقعیت خود را حفظ کرده بود از بنیان به‌لرزه افتاد. این ضربه‌ئی بود که حیثیت روسیه در انگلیس که به‌رغم ابراز همدردی زمان جنگ هرگز واقعاً ترمیم نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این زمینه لزومی به‌پرداختن به‌دورهٔ بعد از جنگ نمی‌بینم. تهدید شوروی در قبال اروپا به‌زودی آشکار و همه‌جاگیر شد. نطق چرچیل در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۱}}، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پردهٔ آهنین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۲}} را به‌ارمغان آورد. پرتاب نخستین ماهواره، ظهور یک ابرقدرت جدید را بشارت داد، که انحصارگری ایالات متحده را در این عرصه به‌مصاف می‌خواند. از آن زمان رشد قدرت نظامی و اقتصادی شوروی و تأثیر دم‌افزون آن بر سایر نقاط جهان، به‌اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نقش دشمن شمارهٔ یک مردم را داده و در حال حاضر آن را هدف تبلیغات سفت و سختی کرده که گسترش دامنهٔ آن از حد دوران جنگ سرد دهه‌های ۲۰ و ۵۰ در می‌گذرد. چنین است ماجرای تیره و آشفتهٔ برخورد غرب با انقلاب روسیه در ساده‌ترین طرح آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. تحوّل نظام سیاسی اتحاد شوروی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ حیات فرهنگی و اندیشمندانهٔ در شوروی امروز را چگونه با فی‌المثل دهه‌های ۲۰ و ۵۰ قیاس می‌کنید؟ امروزه در غرب پدیدهٔ نارضائی از اوضاع سیاسی موجود، اساساً منحصر به‌حوزهٔ نگرش چپ است. به‌نظر شما آیا این می‌تواند دریچهٔ مناسبی باشد تا از پس آن به‌موقعیت سیاسی در روسیهٔ معاصر نگریست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. لازمهٔ بررسی شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شوروی امروز بسیار فراتر از مرزهای این گفت‌وگو است. در واقع بهتر است مسألهٔ روابط شرق و غرب را دنبال کنیم. اهمیت فعلی ناراضیان در این مناسبات البته علامت بالینی [مرض] است و نه عامل به‌وجودآورندهٔ آن. با وجود این، مسألهٔ ناراضیان معرف شکل بسیار پیچیده و خجلت‌آوری برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کشورهای غربی است. از نظر تاریخی میان قربانیان رژیم‌های ستمگر، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که گوی سبقت را از همه ربوده است و نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ناراضیان روسیهٔ شوروی و اروپای شرقی از این مقوله‌اند و به‌حق می‌توانند روی همدردی متشکل اعتراض‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حساب کنند. مسأله این جاست که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وسیعاً خود را با آرمان آنان درآمیخته است و آن چه به‌مثابهٔ یک جنبش بشردوستانه شروع شد، به‌رغم انگیزه‌های کاملاً متفاوت، به‌یک آوردگاه سیاسی بزرگ تبدیل کرده است. [یعنی به] مبارزه‌ئی که اهداف دیگری را دنبال می‌کند و به‌روشی متفاوت هدایت می‌شود: نتیجتاً مادام که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش‌ترین ثروت و منابع را در اختیار دارد، بیش‌ترین قدرت متشکل را نیز دارد و در پهنه‌ئی وسیع رسانه‌ها را کنترل و استراتژی را تعیین می‌کند و نبض مبارزه را در دست دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در حالی که در این گیرودار خود را وابسته و دنباله‌رو می‌بیند، به‌عبث برای حفظ استقلال  خود تقلّا می‌کند و در خدمت اهدافی است که از آن خودش نیست و به‌تزویری که لازمهٔ اجتناب‌ناپذیری این گونه مبارزه است، آلوده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تذکر دو نکته را ضروری می‌دانم. اول این که حقوق بشر به‌خودی خود چیزی است جهانی و متعلق به‌همهٔ افراد بشر، نه به‌ملّتی خاص، مبارزه برای حقوق بشر، اگر خود را محدود به‌گوشهٔ خاصی از جهان کند آب در هاون کوبیده است. ایران جایگاه رژیم سرکوبگر رسوائی است [به‌تاریخ مصاحبه توجه شود. مترجم]. با این همه پرزیدنت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در اوج مبارزهٔ خود برای دفاع از حقوق بشر در روسیه، از شاه ایران با احترام کامل در کاخ سفید استقبال می‌کند. کارتر و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کالاهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برایش پیام می‌فرستند و توفیق او را در مقابله با عوامل ناراضی آرزو می‌کنند. ناگفته پیدا است که مخالفان شاه در ایران از هیچ گونه حقوقی برخوردار نیستند. در چین دار و دسته چهار نفری و صدها و شاید هزاران نفر از طرفداران آن‌ها در شانگهای و دیگر نقاط چین، مثل آب خوردن ناپدید شده‌اند. نه دادگاهی برای آنان ترتیب و نه اتهامی علیه آنان اقامه شده است. اگر هنوز زنده‌اند چه بر سر آنان آمده است؟ کسی نه خبر دارد و نه اهمیت می‌دهد. مصلحت ماست ما که هیچ ندانیم. برای ما حقوق بشر در مورد ناراضیان چینی اصلاً مطرح نیست، همهٔ این‌ها در جدال سیاست‌بازانی که توجه عاجل آن‌ها نه به‌حمایت از حقوق بشر بلکه به‌تحریک خشم و دشمنی عمومی بر ضد روسیه معطوف است، به‌خوبی قابل درک است. سیاست‌بازانی که شور عمیق و بی‌شیله پیله و آشکار، امّا از نظر سیاسی خامِ مردم را در جهت اهدافی مطلقاً بیگانه با هدف مورد نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌خدمت می‌گیرند. می‌پرسم آیا همبستگی اخلاقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، با اقدامات آلودهٔ این سیاست‌بازان، عملاً در یک راستا نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسألهٔ دیگر مربوط می‌شود به‌سبک و خصوصیت این مبارزه، همین چند روز پیش بود که به‌نقل قول از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکاولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برخوردم. او گفته بود: «هیچ‌چیز مسخره‌تر از جامعهٔ بریتانیا نیست وقتی که گرفتار یکی از بحران‌های اخلاقی ادواری خود می‌شود.» باید بگویم به‌نظر من بحران امروز آن قدر که شوم و ترسناک است، مسخره نیست. نمی‌توان روزنامه‌ئی را گشود و نفرت موذیانه و خوف از روسیه را در آن به‌چشم ندید. تعقیب و آزار مخالفان، تجهیزات دریائی و ساز و برگ نظامی روس‌ها، جاسوس‌های روسی، مارکسیسم به‌مثابهٔ ابراز رایج سوءاستفاده در مناقشات سیاسی حزبی، این‌ها مصالحی است که بنای تخطئه شوروی بر آن استوار است. یک چنین خشم منفجری{{نشان|۳۳}} از هیستری عمومی در این سطح، مسلماً نشانهٔ یک جامعهٔ‌ناخوش است جامعه‌ئی از آن دست می‌کوشد از طریق سپربلا کردن گروه‌های خارجی (روس‌ها، سیاهان، یهودیان و مانند آن‌ها) سنگینی بار اوضاع ناگوار خود، درماندگی خود و گناه خود را لاپوشانی کند. مسأله در این است که می‌بینیم این هیستری عام هیچ کشور اروپائی دیگر را به‌اندازهٔ انگلیس در خود فرو نبرده و حتی در ایالات متحده ظاهراً عکس‌العملی علیه موضع دیپلماتیک کارتر شروع شده است؛ با وجود این متأسفانه بسیاری از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ‌های&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما را خواب غفلت در ربوده و سیلاب آنان را با خود می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. یکی از تکان‌دهنده‌ترین وقایع دههٔ ۷۰ دست برداشتن احزاب کمونیست اروپای غربی بوده است از جانبداری سنتی شان از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، اکنون حزب کمونیست اسپانیا تحت عنوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمونیسم اروپائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به‌مثابهٔ دوعامل همسان در تهدید یک اروپای سوسیالیست سخن می‌گوید و حزب کمونیست ایتالیا با دست و دلبازی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌عنوان یک چتر حمایتی در برابر تهاجم روسیه دم می‌زند. دهسال پیش اتخاذ چنین مواضعی قابل تصوّر نبود. عقیدهٔ شما دربارهٔ جریانی که آنان نمایندهٔ آنند چیست؟ آیا جستجوی الگوئی برای یک جامعهٔ سوسیالیستی، متمایز از اتحاد شوروی و منطبق با کشورهای پیش رفته‌تر اروپای غربی، نغمه‌ئی را که کمونیسم اروپائی برضد روسیه سر داده است توجیه می‌کند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمونیسم اروپائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بی‌شک نوزادی است مرده به‌دنیا آمده{{نشان|۳۴}}، اقدامی است از سر استیصال برای فرار از واقعیت، شما اگر می‌خواهید به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کائوتسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بپیوندید و از لنین مرتد!! ببرّید، باری این حرفی است امّا چرا آب را گل‌آلود می‌کنید و خود را کمونیست می‌خوانید؟ بر اساس اصطلاح پذیرفته شدهٔ موجود، شماها جناح راست سوسیال دموکرات‌ها هستید. تک‌ خال برنامهٔ سیاسی کمونیسم اروپائی استقلال از حزب کمونیست شوروی و مخالفت با آن است. این یعنی داوطلبانه به‌قافلهٔ ضدیّت با شوروی پیوستن. مابقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پلاتفرم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کمونیسم اروپائی مبهم است. در واقع نوعی از آن چیزی است که سابقاً در انگلیس به‌نام لیب - لَب{{نشان|۳۵}} می‌شناختیمش. تجربهٔ کوتاه کمونیسم اروپائی در وادی سیاست‌های علمی، واماندگیش را برهمگان روشن کرده است. ایتالیائی‌های طرفدار کمونیسم اروپائی از جهاتی در موضع راست سوسیالیست‌ها ایستاده‌اند. فرانسوی‌های طرفدار کمونیسم اروپائی، در آن واحد در چندین مکان مختلف ایستاده‌اند. طرفداران اسپانیائی کمونیسم اروپائی اصلاً موضع مشخصی ندارند. انگلیسی‌ها هم که به‌زحمت قابل رؤیت‌اند. بی‌حضور ورشکسته و تأسف بار این احزاب هم امر خلایق می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. به‌گمان مارکس جامعهٔ سوسیالیستی جامعه‌ئی است که در آن آزادی و کارآئی تولید، به‌نحو خارج از قیاسی، از جامعهٔ سرمایه‌داری بیش‌تر یعنی همکاری پابه‌پا و پیشرفتهٔ تولیدکنندگان آزاد، بدون استثمار اقتصادی و خفقان سیاسی. گذار به‌یک چنین جامعه‌ئی در اتحاد شوروی، گرچه سرمایه‌داری را پشت سر گذاشته، به‌مراتب با آن چه مارکس و لنین مدنظر داشتند متفاوت است. در کشورهای ثروتمندتر غربی، بعضاً به‌دلیل سرخوردگی در میان اعضاء طبقهٔ کارگر نسبت به‌تحولاتی که در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی صورت گرفته، هنوز راه درازی تا سرنگونی نظام سرمایه‌داری مانده است. در شرایطی که گاه به‌نظر می‌رسد همهٔ دریچه‌های تفاهم بسته است. به‌نظر شما آیا امکانات نیل یا تسریع در راه رسیدن به‌اهداف سوسیالیسم انقلابی، امروزه در غرب بیش‌تر است یا شرق؟ کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ چیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شما با این کلام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گالیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پایان می‌گیرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«باز هم می‌گردد»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌توانید بگوئید مضمون اصلی حرکت تاریخ، در آستانهٔ قرن بیست و یکم، چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. این سئوال آن‌قدر جنبه‌های گوناگون دارد که من مجبورم آن را بشکنم و به‌آن‌ها به‌گونه‌ئی بحث‌انگیز پاسخ گویم. نخست انحرافی کوچک در باب مکان مارکس و مارکسیسم در تفکّر ما. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بصیرتی نابغه‌آسا داشت؛ و کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ثروت ملل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; او برای بیش از یک قرن، کتاب مقدس سرمایه‌داری نوظهور بود. اکنون صحنهٔ تغییر یافتهٔ روابط اقتصادی، بسیاری از اصول مسلّم او را از اعتبار انداخته و دیدگاه ما را دربارهٔ پیشگوئی‌ها و احکام او دگرگون کرده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارل مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حتی از بصیرت نابغه‌آسای عمیق‌تری برخوردار بود. او نه فقط فروپاشی قریب‌الوقوع سرمایه‌داری را پیش‌بینی و تحلیل کرد، بلکه ابزارهای نوین اندیشهٔ کشف ریشه‌های رفتار اجتماعی را فراروی ما گذاشت. امّا از زمانی که او می‌زیست تا کنون اتفاقات بی‌شماری افتاده است و پیشرفت‌های جدید، ضمن آن که مبیّن صحت تحلیل‌های اوست، بارقه‌هائی از شک بر پیشگوئی‌های او تابانیده است پذیرفتن این تردید‌ها و مطالعهٔ آن‌ها سلب حیثیت از مارکس نیست. آن چه که به‌نظر می‌رسد با روح مارکسیسم نمی‌خواند، اعمال زیرکانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسکولاستیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گونه است برای انطباق متون مارکسیستی با اوضاع و مسائلی که مارکس نه به‌آن‌ها توجه داشت و نه می‌توانست پیش‌بینی‌شان کند - یعنی مسائلی از آن دست که من گه‌گاه در مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیولفت ریویو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۶}} دیده‌ام. چشمداشت من از اندیشمندان مارکسیست آن است که از متون مارکسیستی کم‌تر تحلیل انتزاعی داشته و بیش‌تر به‌کاربرد روش‌های مارکسیستی در ارزیابی شرایط اجتماعی و اقتصادی عنایت کنند. شرایطی که زمانهٔ ما را از زمانهٔ مارکس متمایز می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما از من در باب چشم‌اندازهای رسیدن به‌یک جامعهٔ سوسیالیستی، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحاد شوروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غرب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسیدید. باید بگویم که این‌ها دو مسألهٔ کاملاً متفاوت است. انقلاب روسیه نظم پیشین را سرنگون کرد و پرچم مارکسیسم را برافراشت. با این وصف  مبادی{{نشان|۳۷}} مارکسیستی موجود نبود و لاجرم انتظار تحقّق آرمان‌های مارکسیستی نمی‌رفت. پرولتاریای کوچک روسیه، بی‌آگاهی لازم، مطلقاً با آن چه مارکس از آن به‌عنوان حامل مشخصات انقلاب یاد می‌کرد، مشابهت نداشت و با نقشی که شِمای مارکسیستی امور به‌عهدهٔ او گذاشته بود همسنگ نبود. لنین در یکی از آخرین نوشته‌هایش، از فقدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرولترهای قابل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۸}} در روسیه، با تأسف یاد کرد و با تأثر خاطر نشان ساخت که مارکس نه دربارهٔ روسیه که دربارهٔ سرمایه‌داری در معنی عام آن سخن گفته است. دیکتاتوری پرولتاریا، صرف‌نظر از هر تفسیری که از این عبارت شود، یک وهم بود. آن چه تروتسکی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جانشین گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۹}} یعنی حزب را جانشین پرولتاریا کردن، می‌نامیدش ثمرهٔ اجتناب‌ناپذیر ظهور آرام و تدریجی یک بوروکراسی ممتاز، انفکاک رهبری از توده‌ها، آقابالاسرِ کارگران و دهقانان شدن و اردوگاه‌های کار اجباری بود. از طرف دیگر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در روسیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اتفاقاتی افتاد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در غرب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیافتاد. از نظام سرمایه‌داری خلع ید شد و تولید و توزیع برنامه‌ریزی شده جای آن را گرفت؛ و گرچه سوسیالیسم تحقّق نیافته است باری شماری از لوازم تحقّق آن، ولو ناکامل، پا به‌عرصه گذارده است. اگر کسی اهل به‌پرواز درآوردن توسن خیال{{نشان|۴۰}} باشد می‌تواند تصور کند که این پرولتاریای نو، روزی خواهد توانست باری را که سلف نحیفش شصت سال پیش عاجز از برداشتن آن بود بردارد و به‌سوسیالیسم بپیوندد. من شخصاً به‌اینگونه نظریه‌پردازان عادت ندارم. تاریخ به‌ندرت راه‌حل‌های تئوریک از پیش پرداخته شده دارد. جامعهٔ شوروی هم‌چنان به‌پیش می‌رود. امّا به‌کدام سوی؟ آیا جهان به‌او امکان خواهد داد بی‌دغدغه راهش را ادامه دهد؟ این‌ها پرسش‌هائی است که پاسخ‌گوئی به‌آن‌ها از عهدهٔ من خارج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسألهٔ مارکسیسم در غرب [در مقابل روسیه] پیچیدگی بیش‌تری دارد. در غرب مبادی مارکسیستی [انقلاب سوسیالیستی] موجود است، امّا تا کنون به‌آخرین مرحلهٔ{{نشان|۴۱}} مارکسیستی خود نیانجامیده است. مارکس نظریه‌های خود را در پرتو شرایط اروپای غربی، به‌خصوص انگلستان، به‌ضابطه در آورد. بصیرت و آینده‌نگری او تا مرحلهٔ خاصی به‌شایستگی اثبات شده است. نظام سرمایه‌داری زیر بار سنگین تضادهای درون خود فرسوده شده است. این نظام در نتیجهٔ دو جنگ جهانی و بحران‌های مکرر اقتصادی به‌لرزه در آمده، و نشان داده که در برابر بیکاری فزاینده قدرت مقابله ندارد. کارگران متشکّل قدرت غول‌آسائی یافته‌اند و در استفاده از این قدرت، برای رسیدن به‌خواست‌های خود، تردید نکرده‌اند. با وجود این، چیزی که هنوز اتفاق نیافتاده است انقلاب پرولتاریائی است. در هر نقطهٔ جهان سرمایه‌داری که بارقهٔ گذرای انقلاب سرک کشیده (۱۹۱۹ در آلمان، ۱۹۲۶ در بریتانیا، ۱۹۶۸ در فرانسه) کارگران شتاب‌زده از آن روی برتافتند. چیزی که آنان می‌خواستند، انقلاب نبود. به‌رغم همهٔ شکستگی‌هائی که در دژ سرمایه‌داری حادث شده مشکل بتوان شواهدی را نفی کرد که نشان می‌دهد شیوهٔ کارگر امروز نسبت به‌شصت سال پیش کم‌تر انقلابی است. در جهان امروز غرب، پرولتاریا به‌حسب معنائی که مارکس از آن به‌عنوان کارگران سازمان‌‌یافته در بخش صنعت منظور داشت نه فقط انقلابی نیست بلکه شاید حتی یک نیروی ضدانقلابی هم باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیال می‌کنم حقیقت را باید پذیرفت و پرسید: چرا کارگر در دنیای امروز غرب خواهان انقلاب نیست. اولین پاسخ به‌گمان من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۲}} ناشی از تجربهٔ ۱۹۱۷ شوروی است. انقلاب روسیه صرف‌نظر از محاسنی که نهایتاً داشت موجود فقر و ویرانی فراوان شد. در جهان امروز سرمایه‌داری، سرنگون کردن طبقهٔ حاکم هم‌چنان یک اقدام مخاطره‌آمیز است و حتّی باید [نسبت به‌گذشته] بهای گزاف‌تری برای آن پرداخت. در سال ۱۹۱۷ کارگر روسی احتمالاً هیچ‌چیز، جز زنجیرهای خود، نداشت تا از دست بدهد. کارگر غربی امّا بسیار بیش از آن دارد که نمی‌خواهد از دست بدهد. گهگاه که چنین مسأله‌ئی مطرح می‌شود من به‌مثالی متوسل می‌شوم. پزشک به‌مریض خود می‌گوید که او مریض درمان‌ناپذیری دارد و حالش تا حد غیرقابل پیش‌بینی رو به‌وخامت خواهد رفت. پزشک ضمناً اظهار امیدواری می‌کند که مریض قادر خواهد بود طی سال‌های محدود آینده زنده بماند. از طرف دیگر می‌توان مرض را با عمل جرّاحی ریشه‌کن کرد، امّا احتمال تلف شدن مریض، در زیرعمل، زیاد است. مریض از تن دادن به‌عمل خودداری می‌کند و به‌تحمّل رضا می‌دهد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رزا لوگزامبورگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفت که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تباهی سرمایه‌داری یا به‌سوسیالیسم خواهد انجامید یا به‌بربریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به‌گمان من غالب کارگران امروزهٔ [غرب] بیش‌تر ترجیح می‌دهند که اضمحلال تدریجی سرمایه‌داری را تحمّل کنند تا چاقوی جرّاحی انقلاب را، که باری ممکن است سر از سوسیالیسم در بیاورد و ممکن هم هست در نیاورد. آنان امیدوارند که این اضمحلال تدریجی، زمانهٔ سرمایه‌داری را به‌آخر خواهد رسانید. این محاسبه‌ئی پذیرفتنی است. امّا من می‌خواهم مسأله را عمیق‌تر بکاوم. من نمی‌دانم چه کسی عبارت «فرومانروائی مصرف کننده»{{نشان|۴۳}} را ابداع کرد. امّا این فکر در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و جمیع اقتصاددانان کلاسیک تلویحاً وجود دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌حق تولیدکننده را در مرکز فرآیند اقتصادی قرار داد، امّا او شکی نداشت که تولیدکننده برای بازار تولید می‌کند و لاجرم آن چیز را تولید می‌کند که مصرف کننده حاضر به‌خریدش باشد؛ و این احتمالاً توصیف قانع‌کننده‌ئی است از آن چه تا حوالی پایان قرن گذشته (چند سالی بعد از مرگ مارکس) اتفاق افتاد. از آن زمان تا کنون ورق برگشته{{نشان|۴۴}} و قدرت تولیدکنندگان تا حد حیرت‌آوری افزایش یافته است. کارفرما، که حالا دیگر غالباً شرکت سهامی است، قیمت‌ها را در اختیار گرفت و همسطح کرد. تولید انبوه، او را قادر به‌ایجاد بازار همگون کرد. تبلیغات به‌صورتی جهش‌آسا، چه از لحاظ دامنه و چه از لحاظ نوآوری، افزایش یافت. چنین است که تولیدکننده برای اولین بار توانست پسند مصرف کننده را شکل دهد و او را به‌خواستن آن چیز ترغیب کند که متضمّن سود و تأمین بیش‌تری بود. ما به‌عصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرمانروائی تولیدکننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۵}} گام گذاردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، مسأله این است که پرولتاریای عصر جدید، همگام با فزونی گرفتن در تعداد و کارآئی‌اش، توانست به‌نحو مؤثرتری دعوی خویش را دائر بر برخورداری از سود افزایش یابنده مطرح کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فسادی را که سرمایه‌داران به‌جان کارگران انداختند، تحت مقولهٔ اشرافیت کارگران، کشف کرد. لنین همین مفهوم را در مورد طبقهٔ کارگر کشورهای سرمایه‌داری، در برابر دنیای استعمار شده، مورد استفاده قرار داد. امّا حتی لنین نیز شریک شدن تولیدکنندگان، یعنی اشتراک کارفرمایان و کارگران را برای استثمار مصرف کننده بازار داخلی پیش‌بینی نکرد. برای دیدن آن چه که اتفاق می‌افتد به‌فراست فوق‌العاده نیاز نداریم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امنیت شغلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۶}} برای تولیدکنندگان به‌صورت یکی از ارکان تعیین کنندهٔ سیاست‌های اقتصادی درآمده است: استفاده از افراد متعدد در مدیریت و در سطح کارگاه پذیرفته شده است. افزایش قیمت‌ها هزینه‌های مربوطه را جبران می‌کند. در برابر پیشرفت‌های فنی، که موجب پائین آوردن هزینه‌ها و قیمت‌هاست، به‌این دلیل که به‌کم شدن مشاغل می‌انجامد مقاومت می‌کنند. غمی نیست، چون که مصرف کننده جورش را می‌کشد. جماعتی جدّی! روزی پیشنهاد نفله کردن دویست و پنجاه هزار مرغ تخم‌ده را کردند مبادا که عرضه زیاد تخم‌مرغ باعث افت فاجعه‌آسای قیمت آن شود. شاهکار عجیب و غریب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جامعهٔ اقتصادی اروپا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۷}} در مورد کره و شراب و گوشت گاو، را همه می دانند. اقتصادی چنین جنون زده قادر نیست مدتی مدید پابرجا بماند. امّا زمان حیاتش می‌تواند طولانی باشد حتی طولانی‌تر از عمر آن‌هائی که اکنون از قِبَل چنین اقتصادی سود می‌برند و احتیاجی به‌نگرانی در این مورد ندارند. من از موارد ناچیزی هم‌چون سرمایه‌گذاری در سهام صنعتی و بازرگانی از طریق ذخیرهٔ اعتبارات کلان بازنشستگی اعضاء اتحادیه‌های کارگری حرفی به‌میان نیاوردم که اگر روزی منافع سرمایه‌داری نابود شود، این بدان معنی است که منابع تأمین معیشت کارگران پیر و بازنشسته هم نابود شده است. ضرب‌المثلی می‌گوید: «قلب تو آنجاست که گنج تو نهفته است»{{نشان|۴۸}} امروزه از بسیاری جهات، منافع کارگران [غرب] در راستای دوام و بقاء سرمایه‌داری است. در اوضاع و احوال موجود، ملی کردن صنایع و استقرار کارگران در مکان گردانندگان امور (که تصادفاً کارگران انگلیسی توجه چندانی به‌آن نشان نداده‌اند)، نه فقط مبیّن حاکمیت کارگران بر صنعت نیست که گامی است در ادغام کارگران در نظام سرمایه‌داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این دیدگاه است که می‌باید احتضار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که به‌گونه‌ئی برجسته بخشی از احتضار کل جامعهٔ ماست، بررسی کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جانمایهٔ اعتقاد خود را گم کرده به‌غرغره کردن فرمول‌هائی افتاده که اعتبار خود را از دست داده است. برای صد سال یا بیش‌تر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌کارگران به‌مثابهٔ طبقهٔ انقلابی فردا امید بسته بود که دموکراسی سرمایه‌داری را سرنگون کرده و دیکتاتوری پرولتاریا را مستقر خواهد کرد. گویا ما بیش از حد ناشکیبا‌ئیم چرا که در گذشته تغییرات عظیم جامعه چندین دهه یا قرن طول می‌کشیده است. بنابراین احتمالاً هم‌چنان ما براین عقیده خواهیم ماند که امید فوق سرانجام به‌واقعیت خواهد پیوست، با این همه باید اذعان کنم که به‌دلیل وجود قرائن فراوان، دورنمای آینده توان مرا برای خوشبین بودن جداً خدشه‌دار کرده است. دیدن آشفتگی موجود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پراکنده بودن آن در کهکشانی از فرقه‌های بی‌اهمیت، آرامش خاطر نمی‌آورد. تنها وجه اتفاق آن‌ها یکی ناتوانی آن‌هاست در ایجاد رابطه با تحولات کارگری (آن‌ها فقط با تعداد قلیلی از کارگران رابطه دارند) و دیگری توّهم بی‌مهار آن‌هاست در باب این موضوع که نسخه‌هائی که برای انقلاب می‌پیچند معرف منافع و خواست‌های کارگران است. من تروتسکی را به‌خاطر می‌آورم که مدت کوتاهی بعد از شروع جنگ در سپتامبر ۱۹۳۹ در مقاله‌ئی با تردید و اکراه، تصدیق کرد که اگر جنگ به‌یک انقلاب دامن نزند، می‌بایست دلیل شکست را نه در واپس ماندگی کشور [آلمان؟] و نه در محیط امپریالیستی بل در بی‌ظرفیتی ذاتی{{نشان|۴۹}} پرولتاریا برای طبقهٔ حاکم شدن دانست. شاید درست نباشد بر این سخن تروتسکی که در ساعات تیرهٔ یأس صادر کرده است، بیش از حد تکیه کنیم. من خود از واژهٔ ذاتی بیزارم؛ مقاله به‌زبان انگلیسی چاپ شده و من نمی‌دانم تروتسکی کدام واژهٔ روسی را در این معنی به‌کار برده بود. امّا اگر تروتسکی برای مشاهدهٔ آن چه اکنون می‌گذرد زنده می‌بود، گمان نمی‌کنم احتیاج چندانی به‌تجدید نظر در داوری خود داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این صورت آدمی وضعیت را چگونه تحلیل می‌کند و آینده را چگونه می‌بیند؟ نخست این که کارفرمایان و کارگران هم‌چنان بر سر تقسیم سود حاصل از مؤسسات سرمایه‌داری، به‌شیوهٔ سنتی، در حال مبارزه‌اند. گرچه اخیراً مواردی مشاهده شده که کارگران و کارفرمایان به‌موافقت رسیده‌اند و این موافقت با مقاومت دولت، به‌نام مصالح عامه، مواجه شده است. دوم آن وحدت نظری مکتوم امّا بسیار قدرتمند میان کارگر و کارفرما بر سر نیاز به‌کسب سود بیش‌تر به‌وجود آمده است. احزاب ممکن است کماکان دربارهٔ چگونگی تقسیم غنائم سر و صدا راه بیاندازد، امّا در باب این که غنائم باید به‌حداکثر برسد اتفاق نظر دارند. باب این سئوال هم‌چنان مفتوح است که از این دو عامل عمده، سرانجام کدام یک پیروز خواهد شد. طرح این مسأله برای بحث بی‌مورد نیست که آن هنگام که محدودیت‌های فیزیکی بهره‌کشی از بازار مصرف به‌غایت رسید  آن دموکراسی که امکانات پروار شدن سرمایه‌داری، از نقاط دیگر و در هر سرزمین مفروض، به‌نابودی گرائید برخورد منافع کارگر و کارفرما یکبار دیگر نقش تعیین کننده خواهد یافت و راه را برای انقلاب پرولتاریائی مبتنی بر یک الگوی مارکسیستی که رخ در پردهٔ حجاب طولانی کشیده است هموار خواهد شد. امّا من باید اقرار کنم که به‌چنین چشم‌اندازی خوشبین نیستم. این واقعیت برای من وزن خاصی دارد که تنها انقلاب‌های شایان توجه از ۱۹۱۷ تا کنون، در چین و کوبا روی داده است و این که جنبش‌های انقلابی امروز فقط در کشورهائی سرزنده است که یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاقد پرولتاریاست یا پرولتاریای ضعیفی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما با نقل آخرین کلمات کتاب «تاریخ چیست؟» مرا به‌میدان خواندید. آری، من ایمان دارم که جهان به‌پیش می‌رود. من عقیدهٔ خود را در مورد انقلاب ۱۹۱۷، به‌عنوان یک نقطهٔ عطف در تاریخ عوض نکرده‌ام. من هنوز هم بر سر این عقیده‌ام که این انقلاب، به‌همراه جنگ جهانی ۱۸-۱۹۱۴، ناقوس شروع نزع نظام سرمایه‌داری را به‌صدا درآورد. امّا حرکت جهان همیشه یا همه جا، همگام نیست. اکنون احساس می‌کنم مفتون این عقیده شده‌ام که پیروزی بلشویک‌ها در ۱۹۱۷ ضد واپس ماندگی اقتصاد و جامعهٔ روسیه نبود بلکه نتیجه آن بود. به‌گمان من ما ناگزیریم این فرضیه را جداً مورد بررسی قرار دهیم که انقلاب جهانی، که سرنگونی کامل سرمایه‌داری را تحقّق خواهد بخشید و انقلاب اکتبر نخستین مرحلهٔ آن بود، نشان خواهد داد که چنین انقلابی بیش‌تر از آن که طغیان پرولتاریای کشورهای پیشرفتهٔ سرمایه‌داری باشد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;طغیان جوامع مستعمره علیه سرمایه‌داری است که به‌هیآت امپریالیسم درآمده است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از  مخمصه‌ئی که اینک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; غرب در آن دست و پا می‌زند، چه استنتاجی می‌توان کرد؟ متأسفانه باید بگویم که به‌واسطهٔ حضور دوره‌ئی عمیقاً ضد انقلابی در غرب و به‌دلیل این که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هیچ گونه پایگاه محکم انقلابی ندارد، نتیجه‌گیری چندان دلگرم کننده‌ئی عاید نمی‌شود. من فکر می‌کنم که برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;های راستین روزگار ما [در غرب] دو شق موجود است. اوّل این که کمونیست باقی بمانند و به‌صورت گروه‌های آموزشی و مبلّغ، آزاد از عمل سیاسی، به‌حیات خود ادامه دهند. عملکرد چنین گروه‌هائی عبارت است از: تحلیل تغییرات اقتصادی و اجتماعی موجود در جهان سرمایه‌داری، مطالعهٔ جنبش‌های انقلابی موجود در سایر نقاط جهان یعنی دست‌آوردها، معایب و قابلیت‌های بالقوهٔ آن‌ها و کوشش در تصویر بیش و کم واقع بینانه از آن چه سوسیالیسم در دنیای معاصر می‌باید یا می‌تواند باشد. شق دوم آن است که در مسائل سیاسی موجود دخالت کند، سوسیال دموکرات شود، بی‌رودربایستی نظام سرمایه‌داری را بازشناسد و بپذیرد و آن دسته از هدف‌های محدودی را که همین نظام دست یافتنی است دنبال کند و در جهت مصالحهٔ میان کارگر و کارفرما، که به‌بقای سرمایه‌داری مدد می‌رساند، گام بردارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم نمی‌تواند هم کمونیست باشد و هم سوسیال دموکرات. سوسیال دموکرات‌ها از سرمایه‌داری انتقاد می‌کنند، امّا در آخرین تحلیل مدافع آنند. کمونیست‌ها سرمایه‌داری را قبول ندارند و معتقدند که این نظام سرانجام خود را نابود می‌کند. امّا هر کمونیست کشورهای غربی امروز به‌قدرت نیروهائی که سرمایه‌داری را سراپا نگاه داشته و به‌فقدان آن نیروی انقلابی که بتواند این نظام را سرنگون کند، آگاهی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ علی وادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت‌ها:==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} Serfs&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} The Crux of Inevitablity in History&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} Antecedents&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} &amp;quot;Country Factful History&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|5}} Alec Nove&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|6}} &amp;quot;Snail&amp;#039;s Pace Industerlization&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|7}} One Man Management&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|8}} Huamane Tradition&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|9}} Collectivization&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|10}} R. W. Dawies&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|11}} External Affairs&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} Popular Front&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|13}} S. M. Kirov در (۱۹۳۶-۱۸۸۶). عضو رهبری حزب کمونیست شوروی (بلشویک) از سال ۱۹۰۵. در سال ۱۹۲۶ کیروف به‌عنوان رئیس تشکیلات حزب در لنین‌گراد، جانشین زینویف شد. در سال ۱۹۳۰ به‌عضویت دفتر سیاسی حزب درآمد. در دسامبر ۱۹۳۴ به‌دست یک کمونیست جوان به‌قتل رسید و این نشانه‌ئی بود از شروع تصفیه‌های بزرگ که در محاکمات مسکو به‌اوج رسید. در بیستمین کنگرهٔ حزب کم اتحاد شوروی (۱۹۵۶) خرشچف اشاره کرد که قتل کیروف احتمالاً از سوی مقامات بالای حزبی آب می‌خورده است. م. نقل از A Dictionary of Politics والتر لاکور، لندن ۱۹۷۳.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|14}} Watershed&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|15}} Periodization&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|16}} Dilemma&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|17}} Degeneration&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|18}} Kronstadt: جائی که ملوانان برعلیه سلطهٔ حزب بر شوراها در ۱۹۲۱ شورش کردند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|19}} The Red Trade Union International&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|20}} Amsterdam International&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|21}} Citrine&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|22}} Ernest Bevin در (۱۹۵۱-۱۸۸۱): وزیر امور خارجهٔ انگلیس ۱۹۵۱-۱۹۴۵.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|23}} Trade Union Congress = TUC&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|24}} War - Weariness&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|25}} Pyrrhic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|26}} Austion Chamberlain در (۱۹۴۰-۱۸۶۹): نخست‌وزیر انگلیس ۴۰-۱۹۳۷.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|27}} The Grass over there was greener&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|28}} Maxim Litvinov در (۱۹۵۲-۱۸۶۷): وزیر امورخارجه شوروی ۱۹۳۹-۱۹۳۰.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|29}} Geneva Agreement. «موافقت‌نامهٔ ژنو»: به‌دنبال ترک مخاصمه در کره (جولای ۱۹۵۳) وزیران امور خارجهٔ کشورهای انگلستان، فرانسه، آمریکا و شوروی، در برلین گرد آمدند (فوریهٔ ۱۹۵۴) و قرار گذاشتند دربارهٔ مسائل مورد علاقهٔ کلیهٔ طرف‌ها، کنفرانس در ژنو تشکیل شود و در مورد: الف مسائلی از که موافقت‌نامهٔ ترک مخاصمهٔ کره هنوز لاینحل مانده بود. ب. تأمین صلح در هندوچین، بحث کند. اولین نشست کنفرانس که در ۲۵ آوریل ۱۹۵۴ تشکیل شد به‌مسأله هندوچین پرداخت. نتایج این گردهم‌آئی که به‌اتخاذ تصمیماتی چند در مورد قطع تحریکات جنگی جنگی در ویتنام و آینده لائوس و کامبوج انجامید به‌«موافقت‌نامهٔ ژنو» معروف است. م. نقل از همان مأخذ.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|30}} Munich Agreement «موافقت‌نامهٔ مونیخ». روز ۲۹ سپتامبر ۱۹۳۸ یک گردهم‌آئی، مرکب از چمبرلین، دالادیه، هیتلر و موسولینی از جانب کشورهای انگلیس، فرانسه، آلمان و ایتالیا برپا شد. کنفرانس، چکسلواکی را برای واگذار کردن استحکامات نظامی خود در مرز آلمان، به‌رایش سوم و واگذاری بخشی از خاکش به‌مجارستان و لهستان، تحت فشار قرار داد. موجودیت اصول بی‌یال و دموکراسی و اشکمی که از طریق موافقت‌نامه تضمین شده بود، با حملهٔ ارتش آلمان به‌پراگ، درهم ریخت. نام «مونیخ» از آن زمان چون بدیلی برای آرامش ناپایدار و بی‌اعتبار، دارای بار سمبولیک شده است. م. نقل از همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|31}} Fulton Speech: نطق چرچیل در فولتن روز پنجم مارس ۱۹۴۶، چرچیل در این نطق کوشید ایالات متحده آمریکا را به‌اتحاد با کشورهای مشترک‌المنافع علیه تهدید افزایش یابندهٔ اتحاد شوروی برانگیزاند. م. نقل از: همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|32}} Iron Curtain «پردهٔ آهنین». این اصطلاح سمبل آن موانع فیزیکی و تقسیمات ایدئولوژیکی است که «کمونیست‌ها» را از جهان «آزاد» متمایز می‌کند. گرچه عموماً گمان می‌کنند برای اولین بار چرچیل این اصطلاح را در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پنجم مارس ۱۹۴۶) مطرح کرد، با این وصف احتمالاً این اصطلاح برای اولین بارا توسط گوبلز، وزیر تبلیغات، و نویسندگان ضد بلشویک‌ آلمانی به‌کار برده شد. م. نقل از: همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|33}} Outburst&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|34}} Still - Born &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|35}} Liberal - Labour = Lib - Lab: این اصطلاح زمانی به‌کار می‌رود که دو حزب لیبرال و کارگر انگلیس، علیه حزب محافظه‌کار، در پارلمان ائتلاف می‌کنند. م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|36}} New Left Review = NLR&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|37}} Primises&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|38}} Genuine Proletarians&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|39}} Substitutism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|40}} To indulge in flight of fancy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|41}} De&amp;#039; Novement&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|42}} Fear&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|43}} &amp;quot;Consumer Sovereignty&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|44}} The tables have been turned&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|45}} Producer Sovereignty&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|46}} &amp;quot;Job Protection&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|47}} European Economic Community = EEC&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|48}} &amp;quot;Where your treasure is, there shall your heart be also&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|49}} Congenital&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%8C_%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C_%D9%88_%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87&amp;diff=26945</id>
		<title>سرمایه، تکنولوژی و توسعه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%8C_%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C_%D9%88_%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87&amp;diff=26945"/>
		<updated>2011-11-25T21:14:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:15-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوشته: هری مگداف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه و تلخیص: ابراهیم انصاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علوم اجتماعی بورژوائی سال‌هاست این افسانه را سرداده که سرمایه و تکنولوژی عوامل معجزه‌آسائی است که می‌تواند بهشت موعود را در این دنیا برپا کند. کتابخانه‌ها، مؤسسات فرهنگی وابسته به‌سازمان ملل و انستیتوهای اقتصادی سراسر دنیا انباشته از گزارشات و مطالعاتی است که بر پایهٔ چنین نظریه و تفکری تهیه شده است. همهٔ این نظریات و برنامه‌ها بازگوی آن است که کشورهای عقب‌مانده اگر سرمایه کافی و تکنولوژی مدرن داشته باشند، می‌توانند از یوغ عقب‌ ماندگی رهایی یابند و به‌سوی توسعه و پیشرفت‌ هدایت شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این استدلال چندان هم بی‌اساس نیست و در واقع سرمایه و تکنولوژی قدرتی جادوئی دارد. برای آن که مردم به‌غذای بیش‌تر، پوشاک، دارو و دیگر نیازهای عمومی دسترسی یابند باید بیش‌تر تولید شود. تولید بیش‌تر به‌دو عامل نیاز دارد: یکی آن که تودهٔ بیش‌تری در تولید «مفید» مشارکت کنند و دیگر آن که کارآیی کارگران و دهقانان افزایش یابد و آن‌ها بتوانند بیش‌تر از آنچه که امروز هست، تولید کنند. این دو منظور مخصوصاً افزایش تولید به‌ابزار بهتری نیاز دارد. و طبیعی و مسلم است که برای دست‌یابی به‌وسایل بهتر، و بیش‌تر، منابع داخلی و خارجی (که بعضن آن را سرمایه می‌نامند) به‌کار گرفته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع اِشکال عمدهٔ این طرز استدلال آن است که از لحاظ نظری و عینی با واقعیت‌ها و شرایط تاریخی گذشته و حال کشورهای عقب مانده مغایرت دارد. این طرز تفکر حقایق را به‌صورتی دیگر جلوه داده است. و در نتیجه بر مسائل عمده سرپوش نهاده است. تولید یک فعالیت اجتماعی است و این حقیقتی است انکارناپذیر. پس برای آن که بفهمیم ریشه و اساس اشکالات تولیدی چیست؟ باید قبل از همه و بیش‌تر از همه به‌مردم و مناسبات اجتماعی آنها تأکید کنیم. اگر تودهٔ مردم را که هم تولیدکننده‌اند و هم مصرف کننده، مرکز تجزیه و تحلیل خود قرار ندهیم از حقیقت دور شده‌ایم و به‌باز شدن گره کور عقب ماندگی کمکی نکرده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سرمایه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از سرمایه صحبت می‌کنیم باید توجه داشت که سرمایه دارای سه خصلت متفاوت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. سرمایه یک رابطه اجتماعی است و بازگوی روابطی است میان طبقات مختلف جامعه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. عوامل مادی تشکیل دهنده سرمایه عبارت است از: ابزار، وسائل و تکنیک‌هائی که همیشه به‌صورت‌های گوناگون در مناسبات اجتماعی به‌کار گرفته می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. سرمایه در دنیای امروز به‌صورت پول داد و ستد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نظام سرمایه‌داری عوامل مادی تشکیل‌دهنده سرمایه متعلق به‌عده قلیلی است. این که از عوامل اولیه چگونه استفاده کنند و چه نوع محصولی تولید کنند و برای چه کسانی تولید کنند و به‌چه منظوری تولید کنند؟ همه پرسش‌هائی است که صاحبان سرمایه آن را تعیین و تکلیف می‌کنند. در این اقتصاد سرمایه پولی یک وسیله اصلی است. اما سرمایه پولی در بروز وقایع کم‌ترین اثر را دارد، چون هر چیزی به‌این بستگی دارد که صاحبان و مدیران سرمایه پولی چه هدفی داشته باشند؛ سرمایه پولی را به‌صورت‌های مختلف به‌کار می‌گیرند؛ به‌صورت اندوختهٔ بی‌ثمر، به‌صورت استفاده از زمین، به‌صورت بورس در بازار سهام و کارهای تجارتی. و هم‌چنین ممکن است آن را به‌صورت غیر مشروع به‌کار گرفته و موجی از تورم ایجاد کنند. به‌آن که تولید به‌طور قابل ملاحظه‌ئی افزایش یابد. یا آن که می‌توان سرمایه پولی را برای ایجاد یک زندگی لوکس و تجملاتی به‌کار گرفت. صاحبان سرمایه برای آن که سرمایهٔ خود را به‌خرید وسائل و ساختن کالاها اختصاص دهند، اول باید مطمئن شوند که زمینه‌هائی وجود دارد که نه فقط حداکثر سود را به‌دست می‌دهد، بلکه خطر ورشکستگی هم ندارد. به‌عبارت دیگر حداکثر سود و خطر ورشکستگی از عوامل اولیه و اساسی سرمایه‌گذاری است یعنی این دو مسئله پیوسته ذهن سرمایه‌دار را هنگام بهره‌برداری از سرمایه به‌خود مشغول می‌دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نظام سرمایه‌داری درآمد ثابت و مستمر کافی نیست. چون این امکان وجود دارد که در جریان سرمایه‌گذاری، سرمایه اولیه کم شود یا از بین برود یا آن که لزوم درآمد هرچه بیش‌تر به‌علت وجود رقابت و فشار آن احساس می‌شود. به‌همین دلیل است که در تاریخ نظام سرمایه‌داری پیشرفت‌ها و موفقیت‌های زیادی در تکنیک و تولید به‌وجود آمده است. اما این پیشرفت‌ها نه فقط موجب فقر و عدم تأمین کارگران، دهقانان و بیکاران شده است. بلکه موجب شده است که در همان کشورهای سرمایه‌داری هم بعضی مناطق به‌صورت عقب‌مانده و دورافتاده در آید. هم‌چنین این پیشرفت‌ها موجب فقر و فلاکت بیش‌تر کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره و مستعمرات جدید شده است. این تضادی است طبیعی و اجتناب‌ناپذیر که ناشی از مناسبات اجتماعی است و موجب می‌شود که عوامل مادی تشکیل‌دهنده سرمایه برای حداکثر سود و حداقل خطر احتمالی به‌کار گرفته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین جهت است که مطالعه و شناخت جوامع سرمایه‌داری به‌شناخت مشکلات کشورهای درحال توسعه کمک زیادی خواهد کرد. مسلم است که در حال حاضر سطح تولید و مصرف در اکثر کشورهای جهان سوم بسیار کم‌تر از آن مقداری است که کشورهای اروپای شمالی و آمریکا در آغاز صنعتی شدن تولید و مصرف می‌کردند. این مشکل محصول تاریخ طولانی نفوذ استعمار و شرایطی است که تعداد قلیلی از کشورهای سرمایه‌داری در بقیهٔ کشورهای جهان اعمال می‌کنند. ناهماهنگی اقتصاد ملی، عدم موفقیت‌های جدید بازار، تغییر جهت تجارت سنتی آسیا و آفریقا به‌سود منافع غرب، استخراج و به‌کارگیری منابع طبیعی، معدنی و کشاورزی به‌سود غرب، به‌وجود آوردن قشر نخبگان برای کنترل بهتر و بیش‌تر- کشورهای سرمایه‌داری این شرایط را به‌بخش عظیمی از جمعیت جهان تحمیل کرده‌اند- از این طریق باعث فقر و عقب‌ماندگی هر چه بیش‌تر آنها شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع کشورهای سرمایه‌داری نه فقط به‌خاطر نداشتن بازار بلکه به‌خاطر عدم دسترسی به‌بازارهای جهانی است که عقب نگهداشته شده‌اند. در آغاز صنعتی شدن کشورهای سرمایه‌داری، امکانات و شرایط بسیار مساعدی وجود داشت. این امکانات به‌آن کشورها کمک کرد که مشکلات و موانعی را که سد راه توسعه و تولید بود از میان بردارند. مثلاً اگر بازارهای داخلی کشورهای انگلستان، فرانسه، آمریکا و ژاپن اشباع شد بازارهای خارجی هم برای آنها وجود داشت و در نتیجه آنها توانستند از نظر اقتصادی و سیاسی بر آن بازارها مسلط شوند. اما کشورهای جهان سوم چنین موقعیتی ندارند. چرا که سرمایه‌داران بزرگ بر تجارت بین‌المللی مسلطند در نتیجه رضایت نخواهند داد که منافع‌شان به‌خطر افتد. یعنی آن که مانع می‌شوند در کشورهای جهان سوم به‌بازارهای جهانی دسترسی یابند. کشورهای جهان سوم به‌خاطر فقدان چنین امکاناتی و نداشتن سرزمین‌های مستعمره و به‌خاطر آن که ورود آن‌ها به‌کانال‌های تجارت خارجی اتکاء کنند. کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری نه فقط تکنولوژی مدرن را در انحصار دارند  بلکه اختیار امور صادرات کالاها در دست آنهاست. صنعتی شدن از طریق وابستگی به‌انحصارگران خارجی بدین معنی است که طبقه سرمایه‌دار داخلی وابسته شود و احساس تأمین نکند. وابستگی به‌سرمایه‌گذاران خارجی خواه به‌صورت عقد قرارداد و خواه سرمایه‌گذاری مستقیم، از لحاظ مضمون تفاوت اساسی و بنیادی ندارد وابستگی به‌هر حال سبب آن می‌شود که سرمایه‌دار داخلی همیشه در سطح پائین و وابسته باقی بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن رو که امروز در کشورهای جهان سوم توسعه نظام سرمایه‌داری با موانع زیادی روبرو است، در کشورهای جهان سوم کشاورزی عقب‌مانده است، سرمایه‌گذاری‌ها کافی نیست و نمی‌تواند مشکل بیکاری را در شهر و روستا حل کند. استخدام‌ها کم و ناچیز است اما به‌نظر صاحبان سرمایه این وضع ایده‌آل است. تصمیمات تولیدی باید در جهتی باشد که منافع و خواست‌های طبقهٔ بالا و طبقات متوسط را برآورده کند. یعنی پاسخگوی نیازهای آن کسانی باشد که قدرت خرید دارند. تکنولوژی معرفی شده از آن نوعی است که به‌شدت به‌سرمایه‌دار خارجی وابسته است. این نوع تکنولوژی برای سرمایه‌دار خارجی و داخلی بهترین ابزار است برای به‌دست آوردن سود بیش‌تر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برزیل نمونه جالبی است از این دست. برزیل از کشورهای جهان سوم است که قدم‌های موفقی به‌سوی صنعتی شدن برداشته است و سرمایه‌داران داخلی آن مشتاقانه در کنار سرمایه‌گذاران خارجی به‌فعالیت پرداخته‌اند. اما در عوض مزد واقعی کارگران در آن جا کاهش یافته است و کشاورزی در مناطق عقب مانده در حال نابودی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تکنولوژی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکنولوژی را هم مانند سرمایه باید از دیدگاه مناسبات اجتماعی مطالعه کرد و شناخت. پرسش اساسی این است: چه نوع تکنولوژی؟ برای چه منظوری؟ توسط چه کسانی انتخاب شده و به‌کار گرفته می‌شود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین اگر هدف اجتماعی دولت یا بخش خصوصی رفع نیازهای کسانی باشد که قدرت خرید دارند، پس باید تکنولوژی مدرن غرب را وارد کرد و آن را به‌کار گرفت. اما اگر هدف اجتماعی یعنی دگرگونی قدرت طبقاتی مناسبات اجتماعی باشد یعنی هدف آن باشد که نیازمندی‌های اولیه مردم مانند غذا، پوشاک، مسکن، دارو، آموزش و پرورش و همهٔ نیازهای فرهنگی مردم را برآورده کنند آن وقت تکنولوژی مدرن تنها راه چاره است و حتی باید در درازمدت قسمت‌های مختلف آن را ساخت. اما تقلید کورکورانه و شتابزدگی در امر صنعتی کردن ممکن است در جهت خلاف منافع اکثریت انجام شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که امروزه ابزار مدرن و خیلی پیشرفته مانند ماشین‌های الکترونیکی و غیره تولید صنعتی را به‌میزان معجزه‌آسائی افزایش داده است اما این تولید انبوه کمکی به‌افزایش تولید محصولات کشاورزی نکرده است که با سطح نیازها متناسب شود و بتواند جلوی گرسنگی و عدم تغذیه را بگیرد برای رفع این مشکلات لازم است که اول طرح‌هائی در زمینه منابع و ذخائر آب و سیستم آبیاری اجرا کنند و تعداد زیادی از وسایل حمل و نقل و آلات و ابزار زراعی و ماشین‌های ساده بسازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارخانه‌ها مدرن عظیم فقط در تئوری می‌توانند مفید باشند یعنی آن که چنین کارخانه‌هائی نمی‌تواند مشکل‌گشای فوری و اساسی کشاورزی خیلی از کشورهای جهان سوم،‌ باشد. بسیاری از فرآورده‌های ضروری و اساسی توسعه کشاورزی را می‌توان در کارخانه‌های کوچک داخلی و محلی با به‌کار گرفتن همان شیوه‌های تولیدی ساده و سنتی ساخت. کارخانه‌های محلی با تولید کم این امتیاز را دارد که انعطاف بیش‌تری نشان می‌دهد و فرآورده‌های آن با وضع جغرافیائی و بومی مطابقت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوع کارخانه‌ها به‌از بین بردن بیکاری در روستاها کمک می‌کند و برای تربیت نیروی انسانی «مفید» بسیار مؤثر است. قسمت عمده نیروی انسان روستا فقط در فصول کشاورزی  به‌کار اشتغال دارد و بقیه سال یا بی‌کار است یا آن که به‌شهرها مهاجرت می‌کند. اما با ایجاد و رشد کارخانه‌های منطقه‌ئی (بومی) نیروی انسانی بی‌کار روستاها (در فصول بی‌کاری) به‌کار گرفته می‌شود و این نیرو می‌تواند در مواقع کاشت و داشت و برداشت به‌کار کشاورزی هم بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته مهم آن است که توجه و تأکید بر کشاورزی، مسکن، بهداشت، آموزش و پرورش و غیره باشد. که البته چنین تأکید و توجهی با شکل تکنولوژی غربی در تضاد خواهد بود. من منکر اثر حیاتی و مهم تکنولوژی نیستم اما می‌خواهم تأکید کنم که ما به‌سطح فکری کاملاً متفاوت و پیچیده‌تر توسعه و تولید امروز غرب احتیاج داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نتیجه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین مسأله آن است که به‌جای گرایش و توجه به‌تکنولوژی و سرمایه به‌مردم توجه کنند. در تحلیل نهائی توسعهٔ موفق و واقعی، بسته به‌تغییر و تحول مردم است. باید توجه داشت که مردم کشورهای جهان سوم از نوعی روانشناسی وابستگی در رنجند. این فکر را به‌آنها تحمیل کرده‌اند که نمی‌توانند مشکلات خود را حل کنند مگر آن که به‌کشورهای غربی متوسل شوند. این روحیه وابستگی را می‌توان هم در شهرها احساس کرد هم علی‌الخصوص در نواحی روستائی، که قسمت بیش‌تر جمعیت را در بر می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وابستگی واقعی که شامل وابستگی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است و نیز این وابستگی نوعی عدم اتکاء به‌خود را در بر دارد که ناشی از نفوذ آشکار یا پنهان امپریالیسم است. به‌مردم تقلین می‌کنند که بهترین فرآورده‌ها را غرب می‌سازد و فقط کسانی می‌توانند به‌تکنولوژی مسلط شوند که در کلان‌شهرها زندگی می‌کنند. فشار طبقات و امپریالیسم فرهنگی این احساس را به‌وجود آورده و تقویت می‌کند که کشورهای عقب مانده قادر نیستند که با تکنولوژی مدرن برخورد کرده و مشکلات خود را از این طریق برطرف کنند. این عوامل و نیز گستاخی متخصصان و کارشناسان غربی که برای بنای تأسیسات جدید به‌کشورهای عقب مانده می‌روند از مهم‌ترین عواملی است که به‌ایجاد تکنولوژی وابسته و غیر ملی کمک می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکنولوژی فقط ماشین نیست، بلکه هنر استفاده از ماشین هم هست. مشکلات جدید در کارخانه‌ها به‌وجود می آید. مثلاً قسمت‌هائی می‌شکند و احتیاج به‌تعمیر دارد یا آن که ترکیب مواد اولیه یک کشور با ترکیب مواد اولیه کشورهای دیگر متفاوت است و ماشین را باید با اختلاف سازش داد. یعنی آن که محصولات و فرآیند تولید را باید با توجه به‌شرایط داخلی و بومی و احتیاج در نظر گرفت. اگر به‌توانائی هر کشور برای مواجه شدن با این مشکلات توجه نکنند، وابستگی آن کشور به‌صنایع خارجی مرتباً تشدید و حفظ خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علوم و تکنولوژی را می‌توان به‌خدمت کشاورزی در آورد و مشکل غذا و مواد اولیه را در کشورهای جهان سوم رفع کرد. دهقان باید متکی به‌خود باشد و ارباب بر او مسلط نباشد. باید دهقانان را روشن کرد که قدرت تغییر یافته است و در واقع او اکنون ارباب خود است و می‌تواند با به‌کار گرفتن علم و تکنولوژی و روش‌های مفید و جالب، محصولات بیش‌تری به‌دست آورد. البته لازمهٔ این کار آن است که در روستا ساخت اجتماعی جدیدی به‌وجود آید که بتواند ترس و وابستگی و عدم اطمینان را از بین ببرد. برای پیشرفت صنعت هم لازم است که در روحیه مردم تغییر کلی ایجاد کرد. یعنی باید به‌مردم آموخت که از ماشین نهراسند و قادر باشند که ماشین را در اختیار خود بگیرند و نه آن که در اختیار ماشین باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خاتمه باید گفت که لازم است در برنامه‌‌ریزی‌ها تغییر جهتی کلی به‌وجود آید. یعنی آن که برنامه‌ریز به‌جای تأکید بر تکنولوژی و ایمان به‌سرمایه، بر مردم تاکید کند و به‌مردم ایمان بیاورد. در نتیجهٔ این تغییر جهت جامعه‌ئی به‌وجود خواهد آمد که منتظر یک معجزه نیست و بی‌وقفه به‌تغییرات اساسی و ریشه‌ئی در ساخت اجتماعی پرداخته است. چنین تغییری آنگاه به‌وجود خواهد آمد که ساخت قدرت تغییر کند و پایگاه طبقاتی دیگرگون شود. این تغییرات سبب می‌شود که جامعه به‌سوی از بین بردن فقر و بیچارگی پیش رود و هم‌چنان که به‌مردم متکی است به‌علم و تکنولوژی هم اتکاء کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} ترجمه و تلخیص از متن انگلیسی مجله مانتلی رویو ژانویه ۱۹۷۶ هری مگداف Harry Magdoff &amp;quot;Capital, Technology, and Development&amp;quot;, Monthly Review, January 1976&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%8C_%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C_%D9%88_%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87&amp;diff=26944</id>
		<title>سرمایه، تکنولوژی و توسعه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%8C_%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C_%D9%88_%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87&amp;diff=26944"/>
		<updated>2011-11-25T21:14:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:15-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوشته: هری مگداف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه و تلخیص: ابراهیم انصاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علوم اجتماعی بورژوائی سال‌هاست این افسانه را سرداده که سرمایه و تکنولوژی عوامل معجزه‌آسائی است که می‌تواند بهشت موعود را در این دنیا برپا کند. کتابخانه‌ها، مؤسسات فرهنگی وابسته به‌سازمان ملل و انستیتوهای اقتصادی سراسر دنیا انباشته از گزارشات و مطالعاتی است که بر پایهٔ چنین نظریه و تفکری تهیه شده است. همهٔ این نظریات و برنامه‌ها بازگوی آن است که کشورهای عقب‌مانده اگر سرمایه کافی و تکنولوژی مدرن داشته باشند، می‌توانند از یوغ عقب‌ ماندگی رهایی یابند و به‌سوی توسعه و پیشرفت‌ هدایت شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این استدلال چندان هم بی‌اساس نیست و در واقع سرمایه و تکنولوژی قدرتی جادوئی دارد. برای آن که مردم به‌غذای بیش‌تر، پوشاک، دارو و دیگر نیازهای عمومی دسترسی یابند باید بیش‌تر تولید شود. تولید بیش‌تر به‌دو عامل نیاز دارد: یکی آن که تودهٔ بیش‌تری در تولید «مفید» مشارکت کنند و دیگر آن که کارآیی کارگران و دهقانان افزایش یابد و آن‌ها بتوانند بیش‌تر از آنچه که امروز هست، تولید کنند. این دو منظور مخصوصاً افزایش تولید به‌ابزار بهتری نیاز دارد. و طبیعی و مسلم است که برای دست‌یابی به‌وسایل بهتر، و بیش‌تر، منابع داخلی و خارجی (که بعضن آن را سرمایه می‌نامند) به‌کار گرفته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع اِشکال عمدهٔ این طرز استدلال آن است که از لحاظ نظری و عینی با واقعیت‌ها و شرایط تاریخی گذشته و حال کشورهای عقب مانده مغایرت دارد. این طرز تفکر حقایق را به‌صورتی دیگر جلوه داده است. و در نتیجه بر مسائل عمده سرپوش نهاده است. تولید یک فعالیت اجتماعی است و این حقیقتی است انکارناپذیر. پس برای آن که بفهمیم ریشه و اساس اشکالات تولیدی چیست؟ باید قبل از همه و بیش‌تر از همه به‌مردم و مناسبات اجتماعی آنها تأکید کنیم. اگر تودهٔ مردم را که هم تولیدکننده‌اند و هم مصرف کننده، مرکز تجزیه و تحلیل خود قرار ندهیم از حقیقت دور شده‌ایم و به‌باز شدن گره کور عقب ماندگی کمکی نکرده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سرمایه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از سرمایه صحبت می‌کنیم باید توجه داشت که سرمایه دارای سه خصلت متفاوت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. سرمایه یک رابطه اجتماعی است و بازگوی روابطی است میان طبقات مختلف جامعه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. عوامل مادی تشکیل دهنده سرمایه عبارت است از: ابزار، وسائل و تکنیک‌هائی که همیشه به‌صورت‌های گوناگون در مناسبات اجتماعی به‌کار گرفته می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. سرمایه در دنیای امروز به‌صورت پول داد و ستد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نظام سرمایه‌داری عوامل مادی تشکیل‌دهنده سرمایه متعلق به‌عده قلیلی است. این که از عوامل اولیه چگونه استفاده کنند و چه نوع محصولی تولید کنند و برای چه کسانی تولید کنند و به‌چه منظوری تولید کنند؟ همه پرسش‌هائی است که صاحبان سرمایه آن را تعیین و تکلیف می‌کنند. در این اقتصاد سرمایه پولی یک وسیله اصلی است. اما سرمایه پولی در بروز وقایع کم‌ترین اثر را دارد، چون هر چیزی به‌این بستگی دارد که صاحبان و مدیران سرمایه پولی چه هدفی داشته باشند؛ سرمایه پولی را به‌صورت‌های مختلف به‌کار می‌گیرند؛ به‌صورت اندوختهٔ بی‌ثمر، به‌صورت استفاده از زمین، به‌صورت بورس در بازار سهام و کارهای تجارتی. و هم‌چنین ممکن است آن را به‌صورت غیر مشروع به‌کار گرفته و موجی از تورم ایجاد کنند. به‌آن که تولید به‌طور قابل ملاحظه‌ئی افزایش یابد. یا آن که می‌توان سرمایه پولی را برای ایجاد یک زندگی لوکس و تجملاتی به‌کار گرفت. صاحبان سرمایه برای آن که سرمایهٔ خود را به‌خرید وسائل و ساختن کالاها اختصاص دهند، اول باید مطمئن شوند که زمینه‌هائی وجود دارد که نه فقط حداکثر سود را به‌دست می‌دهد، بلکه خطر ورشکستگی هم ندارد. به‌عبارت دیگر حداکثر سود و خطر ورشکستگی از عوامل اولیه و اساسی سرمایه‌گذاری است یعنی این دو مسئله پیوسته ذهن سرمایه‌دار را هنگام بهره‌برداری از سرمایه به‌خود مشغول می‌دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نظام سرمایه‌داری درآمد ثابت و مستمر کافی نیست. چون این امکان وجود دارد که در جریان سرمایه‌گذاری، سرمایه اولیه کم شود یا از بین برود یا آن که لزوم درآمد هرچه بیش‌تر به‌علت وجود رقابت و فشار آن احساس می‌شود. به‌همین دلیل است که در تاریخ نظام سرمایه‌داری پیشرفت‌ها و موفقیت‌های زیادی در تکنیک و تولید به‌وجود آمده است. اما این پیشرفت‌ها نه فقط موجب فقر و عدم تأمین کارگران، دهقانان و بیکاران شده است. بلکه موجب شده است که در همان کشورهای سرمایه‌داری هم بعضی مناطق به‌صورت عقب‌مانده و دورافتاده در آید. هم‌چنین این پیشرفت‌ها موجب فقر و فلاکت بیش‌تر کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره و مستعمرات جدید شده است. این تضادی است طبیعی و اجتناب‌ناپذیر که ناشی از مناسبات اجتماعی است و موجب می‌شود که عوامل مادی تشکیل‌دهنده سرمایه برای حداکثر سود و حداقل خطر احتمالی به‌کار گرفته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین جهت است که مطالعه و شناخت جوامع سرمایه‌داری به‌شناخت مشکلات کشورهای درحال توسعه کمک زیادی خواهد کرد. مسلم است که در حال حاضر سطح تولید و مصرف در اکثر کشورهای جهان سوم بسیار کم‌تر از آن مقداری است که کشورهای اروپای شمالی و آمریکا در آغاز صنعتی شدن تولید و مصرف می‌کردند. این مشکل محصول تاریخ طولانی نفوذ استعمار و شرایطی است که تعداد قلیلی از کشورهای سرمایه‌داری در بقیهٔ کشورهای جهان اعمال می‌کنند. ناهماهنگی اقتصاد ملی، عدم موفقیت‌های جدید بازار، تغییر جهت تجارت سنتی آسیا و آفریقا به‌سود منافع غرب، استخراج و به‌کارگیری منابع طبیعی، معدنی و کشاورزی به‌سود غرب، به‌وجود آوردن قشر نخبگان برای کنترل بهتر و بیش‌تر- کشورهای سرمایه‌داری این شرایط را به‌بخش عظیمی از جمعیت جهان تحمیل کرده‌اند- از این طریق باعث فقر و عقب‌ماندگی هر چه بیش‌تر آنها شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع کشورهای سرمایه‌داری نه فقط به‌خاطر نداشتن بازار بلکه به‌خاطر عدم دسترسی به‌بازارهای جهانی است که عقب نگهداشته شده‌اند. در آغاز صنعتی شدن کشورهای سرمایه‌داری، امکانات و شرایط بسیار مساعدی وجود داشت. این امکانات به‌آن کشورها کمک کرد که مشکلات و موانعی را که سد راه توسعه و تولید بود از میان بردارند. مثلاً اگر بازارهای داخلی کشورهای انگلستان، فرانسه، آمریکا و ژاپن اشباع شد بازارهای خارجی هم برای آنها وجود داشت و در نتیجه آنها توانستند از نظر اقتصادی و سیاسی بر آن بازارها مسلط شوند. اما کشورهای جهان سوم چنین موقعیتی ندارند. چرا که سرمایه‌داران بزرگ بر تجارت بین‌المللی مسلطند در نتیجه رضایت نخواهند داد که منافع‌شان به‌خطر افتد. یعنی آن که مانع می‌شوند در کشورهای جهان سوم به‌بازارهای جهانی دسترسی یابند. کشورهای جهان سوم به‌خاطر فقدان چنین امکاناتی و نداشتن سرزمین‌های مستعمره و به‌خاطر آن که ورود آن‌ها به‌کانال‌های تجارت خارجی اتکاء کنند. کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری نه فقط تکنولوژی مدرن را در انحصار دارند  بلکه اختیار امور صادرات کالاها در دست آنهاست. صنعتی شدن از طریق وابستگی به‌انحصارگران خارجی بدین معنی است که طبقه سرمایه‌دار داخلی وابسته شود و احساس تأمین نکند. وابستگی به‌سرمایه‌گذاران خارجی خواه به‌صورت عقد قرارداد و خواه سرمایه‌گذاری مستقیم، از لحاظ مضمون تفاوت اساسی و بنیادی ندارد وابستگی به‌هر حال سبب آن می‌شود که سرمایه‌دار داخلی همیشه در سطح پائین و وابسته باقی بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن رو که امروز در کشورهای جهان سوم توسعه نظام سرمایه‌داری با موانع زیادی روبرو است، در کشورهای جهان سوم کشاورزی عقب‌مانده است، سرمایه‌گذاری‌ها کافی نیست و نمی‌تواند مشکل بیکاری را در شهر و روستا حل کند. استخدام‌ها کم و ناچیز است اما به‌نظر صاحبان سرمایه این وضع ایده‌آل است. تصمیمات تولیدی باید در جهتی باشد که منافع و خواست‌های طبقهٔ بالا و طبقات متوسط را برآورده کند. یعنی پاسخگوی نیازهای آن کسانی باشد که قدرت خرید دارند. تکنولوژی معرفی شده از آن نوعی است که به‌شدت به‌سرمایه‌دار خارجی وابسته است. این نوع تکنولوژی برای سرمایه‌دار خارجی و داخلی بهترین ابزار است برای به‌دست آوردن سود بیش‌تر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برزیل نمونه جالبی است از این دست. برزیل از کشورهای جهان سوم است که قدم‌های موفقی به‌سوی صنعتی شدن برداشته است و سرمایه‌داران داخلی آن مشتاقانه در کنار سرمایه‌گذاران خارجی به‌فعالیت پرداخته‌اند. اما در عوض مزد واقعی کارگران در آن جا کاهش یافته است و کشاورزی در مناطق عقب مانده در حال نابودی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تکنولوژی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکنولوژی را هم مانند سرمایه باید از دیدگاه مناسبات اجتماعی مطالعه کرد و شناخت. پرسش اساسی این است: چه نوع تکنولوژی؟ برای چه منظوری؟ توسط چه کسانی انتخاب شده و به‌کار گرفته می‌شود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین اگر هدف اجتماعی دولت یا بخش خصوصی رفع نیازهای کسانی باشد که قدرت خرید دارند، پس باید تکنولوژی مدرن غرب را وارد کرد و آن را به‌کار گرفت. اما اگر هدف اجتماعی یعنی دگرگونی قدرت طبقاتی مناسبات اجتماعی باشد یعنی هدف آن باشد که نیازمندی‌های اولیه مردم مانند غذا، پوشاک، مسکن، دارو، آموزش و پرورش و همهٔ نیازهای فرهنگی مردم را برآورده کنند آن وقت تکنولوژی مدرن تنها راه چاره است و حتی باید در درازمدت قسمت‌های مختلف آن را ساخت. اما تقلید کورکورانه و شتابزدگی در امر صنعتی کردن ممکن است در جهت خلاف منافع اکثریت انجام شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که امروزه ابزار مدرن و خیلی پیشرفته مانند ماشین‌های الکترونیکی و غیره تولید صنعتی را به‌میزان معجزه‌آسائی افزایش داده است اما این تولید انبوه کمکی به‌افزایش تولید محصولات کشاورزی نکرده است که با سطح نیازها متناسب شود و بتواند جلوی گرسنگی و عدم تغذیه را بگیرد برای رفع این مشکلات لازم است که اول طرح‌هائی در زمینه منابع و ذخائر آب و سیستم آبیاری اجرا کنند و تعداد زیادی از وسایل حمل و نقل و آلات و ابزار زراعی و ماشین‌های ساده بسازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارخانه‌ها مدرن عظیم فقط در تئوری می‌توانند مفید باشند یعنی آن که چنین کارخانه‌هائی نمی‌تواند مشکل‌گشای فوری و اساسی کشاورزی خیلی از کشورهای جهان سوم،‌ باشد. بسیاری از فرآورده‌های ضروری و اساسی توسعه کشاورزی را می‌توان در کارخانه‌های کوچک داخلی و محلی با به‌کار گرفتن همان شیوه‌های تولیدی ساده و سنتی ساخت. کارخانه‌های محلی با تولید کم این امتیاز را دارد که انعطاف بیش‌تری نشان می‌دهد و فرآورده‌های آن با وضع جغرافیائی و بومی مطابقت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوع کارخانه‌ها به‌از بین بردن بیکاری در روستاها کمک می‌کند و برای تربیت نیروی انسانی «مفید» بسیار مؤثر است. قسمت عمده نیروی انسان روستا فقط در فصول کشاورزی  به‌کار اشتغال دارد و بقیه سال یا بی‌کار است یا آن که به‌شهرها مهاجرت می‌کند. اما با ایجاد و رشد کارخانه‌های منطقه‌ئی (بومی) نیروی انسانی بی‌کار روستاها (در فصول بی‌کاری) به‌کار گرفته می‌شود و این نیرو می‌تواند در مواقع کاشت و داشت و برداشت به‌کار کشاورزی هم بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته مهم آن است که توجه و تأکید بر کشاورزی، مسکن، بهداشت، آموزش و پرورش و غیره باشد. که البته چنین تأکید و توجهی با شکل تکنولوژی غربی در تضاد خواهد بود. من منکر اثر حیاتی و مهم تکنولوژی نیستم اما می‌خواهم تأکید کنم که ما به‌سطح فکری کاملاً متفاوت و پیچیده‌تر توسعه و تولید امروز غرب احتیاج داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نتیجه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین مسأله آن است که به‌جای گرایش و توجه به‌تکنولوژی و سرمایه به‌مردم توجه کنند. در تحلیل نهائی توسعهٔ موفق و واقعی، بسته به‌تغییر و تحول مردم است. باید توجه داشت که مردم کشورهای جهان سوم از نوعی روانشناسی وابستگی در رنجند. این فکر را به‌آنها تحمیل کرده‌اند که نمی‌توانند مشکلات خود را حل کنند مگر آن که به‌کشورهای غربی متوسل شوند. این روحیه وابستگی را می‌توان هم در شهرها احساس کرد هم علی‌الخصوص در نواحی روستائی، که قسمت بیش‌تر جمعیت را در بر می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وابستگی واقعی که شامل وابستگی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است و نیز این وابستگی نوعی عدم اتکاء به‌خود را در بر دارد که ناشی از نفوذ آشکار یا پنهان امپریالیسم است. به‌مردم تقلین می‌کنند که بهترین فرآورده‌ها را غرب می‌سازد و فقط کسانی می‌توانند به‌تکنولوژی مسلط شوند که در کلان‌شهرها زندگی می‌کنند. فشار طبقات و امپریالیسم فرهنگی این احساس را به‌وجود آورده و تقویت می‌کند که کشورهای عقب مانده قادر نیستند که با تکنولوژی مدرن برخورد کرده و مشکلات خود را از این طریق برطرف کنند. این عوامل و نیز گستاخی متخصصان و کارشناسان غربی که برای بنای تأسیسات جدید به‌کشورهای عقب مانده می‌روند از مهم‌ترین عواملی است که به‌ایجاد تکنولوژی وابسته و غیر ملی کمک می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکنولوژی فقط ماشین نیست، بلکه هنر استفاده از ماشین هم هست. مشکلات جدید در کارخانه‌ها به‌وجود می آید. مثلاً قسمت‌هائی می‌شکند و احتیاج به‌تعمیر دارد یا آن که ترکیب مواد اولیه یک کشور با ترکیب مواد اولیه کشورهای دیگر متفاوت است و ماشین را باید با اختلاف سازش داد. یعنی آن که محصولات و فرآیند تولید را باید با توجه به‌شرایط داخلی و بومی و احتیاج در نظر گرفت. اگر به‌توانائی هر کشور برای مواجه شدن با این مشکلات توجه نکنند، وابستگی آن کشور به‌صنایع خارجی مرتباً تشدید و حفظ خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علوم و تکنولوژی را می‌توان به‌خدمت کشاورزی در آورد و مشکل غذا و مواد اولیه را در کشورهای جهان سوم رفع کرد. دهقان باید متکی به‌خود باشد و ارباب بر او مسلط نباشد. باید دهقانان را روشن کرد که قدرت تغییر یافته است و در واقع او اکنون ارباب خود است و می‌تواند با به‌کار گرفتن علم و تکنولوژی و روش‌های مفید و جالب، محصولات بیش‌تری به‌دست آورد. البته لازمهٔ این کار آن است که در روستا ساخت اجتماعی جدیدی به‌وجود آید که بتواند ترس و وابستگی و عدم اطمینان را از بین ببرد. برای پیشرفت صنعت هم لازم است که در روحیه مردم تغییر کلی ایجاد کرد. یعنی باید به‌مردم آموخت که از ماشین نهراسند و قادر باشند که ماشین را در اختیار خود بگیرند و نه آن که در اختیار ماشین باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خاتمه باید گفت که لازم است در برنامه‌‌ریزی‌ها تغییر جهتی کلی به‌وجود آید. یعنی آن که برنامه‌ریز به‌جای تأکید بر تکنولوژی و ایمان به‌سرمایه، بر مردم تاکید کند و به‌مردم ایمان بیاورد. در نتیجهٔ این تغییر جهت جامعه‌ئی به‌وجود خواهد آمد که منتظر یک معجزه نیست و بی‌وقفه به‌تغییرات اساسی و ریشه‌ئی در ساخت اجتماعی پرداخته است. چنین تغییری آنگاه به‌وجود خواهد آمد که ساخت قدرت تغییر کند و پایگاه طبقاتی دیگرگون شود. این تغییرات سبب می‌شود که جامعه به‌سوی از بین بردن فقر و بیچارگی پیش رود و هم‌چنان که به‌مردم متکی است به‌علم و تکنولوژی هم اتکاء کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} ترجمه و تلخیص از متن انگلیسی مجله مانتلی رویو ژانویه ۱۹۷۶ هری مگداف Harry Magdoff &amp;quot;Capital, Technology, and Development&amp;quot;, Monthly Review, January 1976&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87_%D9%88_%D8%BA%D8%B1%D8%A8&amp;diff=26940</id>
		<title>انقلاب روسیه و غرب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87_%D9%88_%D8%BA%D8%B1%D8%A8&amp;diff=26940"/>
		<updated>2011-11-25T16:34:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-064.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} متن زیر ترجمهٔ گفت‌وگوئی است میان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای. اچ. کار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و {{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}  ماهنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیولفت ریویو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، شماره ۳. سپتامبر - اکتبر ۱۹۷۸{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. آخرین مجلدات «تاریخ روسیهٔ شوروی» به‌تازگی منتشر شده است. موضوعِ کتاب چهارده جلدی شما، سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۹ را در بر می‌گیرد. در میان کلیهٔ مطالعات مربوط به‌نخستین سال‌های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، کتاب شما از ارزش والائی برخوردار است. در یک بازنگری تا حد ممکن کلی، شما اهمیت امروزهٔ انقلاب اکتبر (چه برای روسیه و چه برای بقیهٔ جهان) را چه‌گونه ارزیابی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. اجازه دهید از اهمیت انقلاب اکتبر برای خود روسیه آغاز کنیم. در این روزگار، آدمی برای به‌رُخ کشیدن پی‌آمدهای منفی انقلاب اکتبر به‌شرح و تفصیل چندانی نیاز ندارد مدت‌ها و به‌خصوص در ماه‌های اخیر، روس‌ها مورد بحث و ورد زبان کتاب‌ها، روزنامه‌ها و رادیوتلویزیون‌ها بوده‌اند. این که ما داریم بر ابهامات فراوان موجود در پروندهٔ انقلاب، بر بهائی که انسان برای تحقق آن پرداخت و بر جنایاتی که تحت لوای آن صورت گرفت سرپوش می‌گذاریم، خطر چندانی در بر ندارد. خطر جدی آن‌جاست که در جهت از یاد بردن همهٔ این امور و دم فروبستن در مقابل دست‌آوردهای شگرف این انقلاب، اغوا شویم. من به‌درجاتی از قاطعیت، ایثار، انتظام و سخت‌کوشی جانانه‌ئی می‌اندیشم که طی شصت سال گذشته روسیه را تا حد یک کشور مهم صنعتی ارتقاء داده و آن را در زمرهٔ یکی از قدرت‌های بزرگ درآورده است. پیش از ۱۹۱۷ چه کسی می‌توانست چنین چیزی را پیش‌بینی یا تصور کند؟ من امّا از این فراتر می‌روم و بر تغییراتی که از ۱۹۱۷ به‌این طرف در زندگی مردم عادی صورت گرفته است تأکید می‌کنم: روسیه از کشوری که بیش از هشتاد درصد نفوسش را دهقانان بی‌سواد و کم‌سواد تشکیل می‌دادند، به‌کشوری تبدیل شده که بیش از شصت درصد سکنهٔ آن شهر‌نشین‌اند. و امروزه سرزمینی است که بی‌سوادی در آن ریشه‌کن شده و به‌سرعت در حال کسب عناصر فرهنگ شهرنشینی است. غالب اتباع این جامعهٔ نوخاسته را توده‌های دهقانان و بخشی از آن‌ها را نوادگان رعیت‌ها{{نشان|۱}} تشکیل می‌دهند. اینان نمی‌توانند آن چه را که انقلاب اکتبر برای‌شان انجام داده از یاد ببرند. همهٔ این دست‌آوردها حاصل نشد مگر به‌وسیلهٔ نفی ملاک‌های اساسی تولید سرمایه‌داری (سود و قوانین بازار) و جانشین ساختن چنان برنامهٔ اقتصادی جامعی که هدف آن بسط رفاه عمومی بوده است. با وجود آن که تحقّق بسیاری از امور احتمالاً در حدّ بسیار نازل‌تری از قول و قرارها بوده، آن‌چه طی شصت سال در روسیه به‌اجرا در آمده، به‌رغم مداخلات وحشتناکی که از بیرون مرزها اعمال می‌کردند، پیشرفت چشمگیری است، به‌سوی تحقّق برنامه‌های اقتصادی سوسیالیسم. البته می‌دانم آن کس که از دست‌آوردهای انقلاب اکتبر سخن گوید، بلافاصله مُهر استالینینست بودن بر پیشانیش خواهند زد. امّا من خیال ندارم تسلیم این گونه حق‌السکوت دادن‌های اخلاقی شوم. از این گذشته، یک مورّخ انگلیسی می‌تواند دست‌آوردهای پادشاهی هنری هشتم را مورد توجه مثبت قرار دهد بی‌آن که قرار باشد گردن زدن زنانش را به‌دیدهٔ اغماض بنگرد و از قلم بیندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. «تاریخ» شما دوره‌ئی را در بر می‌گیرد که ضمن آن استالین قدرت مطلقه‌اش را در حزب بلشویک‌ تثبیت کرد، مخالفت‌های مکرّر با خود را درهم شکست و نابود ساخت و بنیاد یک نظام سیاسی را ریخت که بعد‌ها به‌استالینیسم شهرت یافت. به‌نظر شما تفوّق او بر حزب کمونیست اتحاد شوروی تا چه حد اجتناب‌ناپذیر بود؟ هم‌چنین انعطاف‌پذیری راه طی شده در سال‌های بیست تا چه حد بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. من با معمای حتمّیت در تاریخ{{نشان|۲}} که آدمی را به‌سرعت به‌وادی سرگردانی می‌کشد، میانه‌ئی ندارم. مورخ می‌پرسد چرا از میان وجوه متعدد محتمل‌الوقوع در هر لحظه‌ٔ معین، فقط یک وجه مشخص، تحقق پذیرفته است. اگر عوامل{{نشان|۳}} دیگری ذی‌ مدخل باشد، نتایج به‌دست آمده متفاوت خواهد بود. من باور چندانی ندارم به‌آن چه که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ واقعیت ستیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}} نام دارد. یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرب‌المثل روسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که ورد زبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلک‌نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵}} است می‌گوید: «اگر ننه‌بزرگ ریش داشت، بابابزرگ بود». باز پیراستن گذشته، آن‌گونه که مورد پسند ذهنی یکی یا مطلوب خاطر دیگری باشد، مشلغهٔ بسیار دل‌بسندی است. امّا مطمئن نیستم که جز این فایده‌ئی داشته باشد. باری، اگر از من می‌خواهید در باب پرسش‌تان چیزی گفته باشم، در جواب می‌گویم اگر لنین طی سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ و در اوج خلاقیت خود زنده مانده بود، او نیز دقیقاً با همان مشکلات دست به‌گریبان بود. لنین به‌روشنی می‌دانست که مکانیزه کردن کشاورزی در مقیاس وسیع، شرط ضروری هر نوع پیشرفت اقتصادی است. گمان نمی‌کنم او با نظر بوخارین دائر بر «صنعتی کردن کُندآهنگ»{{نشان|۶}} کشور موافقت داشت. هم‌چنین گمان نمی‌کنم لنین با [اقتصاد] بازار میانهٔ خوشی داشت (به‌یاد آورید سماجت او را در به‌انحصار در آوردن تجارت خارجی). او می‌دانست که بدون کنترل و جهت‌یابی مؤثر نیروی کار، نمی‌توان به‌جائی رسید (به یاد آورید هشدارهای او را در مورد تک‌گردانی{{نشان|۷}} و حتی تایلریسم). با وجود این، لنین نه فقط دست‌پروردهٔ یک میراث انسانی{{نشان|۸}} بود و حیثیتی شگرف، اقتدار اخلاقی عظیم و قابلیت فراوان داشت؛ بلکه چنین خصوصیاتی (که دیگر سران حزب فاقد آن بودند) به‌او توان و قابلیت به‌حداقل رسانیدن و احتراز از به‌کار بردن عُنصر قهر را می داد. استالین به‌عکس اصلاً فاقد نفوذ اخلاقی بود (بعد از لنین او کوشید که چنین نفوذی را با توسل به‌خشن‌ترین شیوه‌ها به‌وجود آورد). او جز اعمال خشونت نمی‌فهمید و از همان آغاز آن را علناً و سبعانه به‌کار گرفت. اگر لنین نمرده بود احتمالاً اوضاعِ روی هم‌رفته آرامی وجود نمی‌داشت؛ امّا مطلقاً با آن‌چه در زمان استالین گذشت نیز مشابه نمی‌بود. تحریف واقعیت، که استالین لاینقطع و با آغوش باز پذیرای آن بود، برای لنین غیر قابل تحمّل بود. چنان‌چه در عرصهٔ خط‌مشی یا اقدامات حزب ناکامی روی ‌می‌داد، لنین بی‌مجامله آن را در می‌یافت و می‌پذیرفت. او به‌خلاف استالین، دست یازیدن به‌اقدامات از سر استیصال را پیروزی‌های درخشان قلمداد نمی‌کرد. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تحت رهبری لنین هرگز به‌صنعتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیلیگا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «سرزمین دروغ بزرگ» نامیدش، متصّف نمی‌شد. این‌ها دریافت‌های من است. اگر این دریافت‌ها متضمّن فایده‌ئی نباشد دست کم بخشی از باورها و نظرگاه‌های مرا نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شما در آستانهٔ دههٔ ۳۰، با شروع اولین برنامهٔ پنج ساله، پایان می‌گیرد. زمانی که مشی جمعی کردن{{نشان|۹}} و هم‌چنین تصفیه‌ها در پیش است. شما در پیش‌گفتار جلد اول کتاب خود نوشتید که منابع و اسناد روسی قابل دسترس، دربارهٔ دههٔ ۳۰ در مقایسه با قبل، آن‌قدر محدود است که ادامهٔ تحقیق را عملاً ناممکن کرده است. امروزه نیز وضع به‌همان گونه است؟ یا این که سال‌های اخیر، در باب موارد مشخص، اسناد  بیش‌تری منتشر شده است. آیا محدودیت‌ آرشیو‌ها شما را از دنبال کردن تحقیق‌تان، از ۱۹۲۹ به‌بعد، باز می‌دارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. از سال ۱۹۵۰، که آن پیش‌گفتار نوشته شد، اسناد بیش‌تر انتشار یافته است. امّا هنوز نکات مبهم وجود دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آر. دبلیو. دیویس.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰}} کسی که در تدوین آخرین جلد اقتصادی کتاب همکار من بود. سرگرم کاری در باب تاریخ اقتصادی اوائل دههٔ ۱۹۳۰ است و به‌گمان من به‌نتایج جالبی دست خواهد یافت. این اواخر توجه من به‌مسائل بیرونی{{نشان|۱۱}} کشور در خلال این دهه و اوج‌گیری وحدت عمومی{{نشان|۱۲}} [علیه فاشیسم] معطوف بوده است؛ در این مورد نیز با کمبود اطلاعات روبه‌رو نیستم. امّا در تدوین تاریخ سیاسی این دهه، به‌معنی محدودتری، حرف‌ها کم و بیش زده شده است. پیداست که جنجال‌های بزرگی بروز کرد. امّا میان چه کسانی؟ چه کسانی برنده بودند و چه کسانی بازنده و چه توافق‌هائی حاصل شد؟ در مورد دههٔ ۳۰ هیچ منبع اطلاعی در دست نیست که با گفت‌وگوهای تقریباً علنی کنگره‌های حزب در دههٔ ۲۰، یا برنامه‌های سیاسی گروه‌های مخالف درون حزب، قابل مقایسه باشد. ابر غلیظ اسرار، کماکان مانع وقوف ما بر چگونگی اتفاقات مربوط به‌هم می‌شود. حوادثی چون: قتل کیروف{{نشان|۱۳}}، تصفیهٔ ژنرال‌ها یا قراردادهای سرّی میان مأموران سیاسی روسی و آلمانی، که بیش‌تر مردم معتقدند اواخر دههٔ ۳۰ روی داد. من از آن رو نتوانسته‌ام نگارش «تاریخ» خود را با اعتماد کامل به‌سال‌های بعد از ۱۹۲۹ گسترش دهم که برخی سرنخ‌ها از آ‌ن‌چه واقعاً اتفاق افتاده، در اختیارم نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. سال‌های ۳۰ در تاریخ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به‌مثابهٔ یک دورهٔ موجد جریان‌های متمایز{{نشان|۱۴}} یا وقفه شناخته شده است. چنین می‌گویند که دامنهٔ سرکوب لجام گسیخته‌ئی که در جمعی کردن مناطق روستائی به‌کار رفت و رعب و وحشتی که در درون خود حزب و ماشین دولتی ایجاد شد، به‌گونه‌ئی کیفی طبیعت رژیم شوروی را دگرگون کرد. اساس منطق سیاسی تصفیه‌ها و بازداشتگاه‌ها (به‌حدی که در هیچ یک از انقلاب‌های بعدی مانند نداشته) تا به‌امروز روشن نشده است. نظر شما دربارهٔ آن‌ها چیست؟ شما تصوّر فروپاشی سیاسی را، به‌ویژه بعد از کنگره هفدهم، که در خود روسیهٔ شوروی هم به‌طور گسترده‌ئی مورد قبول است، تا چه حد معتبر می‌دانید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. چنین چیزی ما را به‌طرح مسألهٔ معروف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوره‌بندی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۵}} می‌کشاند. رویدادی چون انقلاب ۱۹۱۷ در رابطه با پی‌آمد‌هایش آن‌چنان تکان‌دهنده و بنیان کنفدراسیون است که خود را به‌مثابهٔ یک نقطه عطف، پایان دورانی و آغاز دورانی دیگر به‌مورخ تحمیل می‌کند. به‌هرحال، از دیدگاهی عام، مورخ چاره‌ئی ندارد مگر آن که زمان مورد مطالعهٔ خود را تعریف و، در فرآیند تنظیم مصالحی که در اختیار دارد، نقطه عطف‌ها و عوامل موجد جریان‌های متمایز را برگزیند؛ و چنین گزینشی به‌ظن غالب ناآگاهانه، بازتاب نظر و عقیدهٔ او دربارهٔ مجموعهٔ وقایع است. آنان که در باب روسیه از ۱۹۱۷ تا حوالی ۱۹۴۰ تاریخ می‌نویسند با یک انتخاب اجباری{{نشان|۱۶}} رودررواند. رژیم انقلابی که در آغاز به‌عنوان نیروئی آزادساز پا به‌عرصه گذارد (زمانی دراز پیش از پایان خود) با سرکوب در بی‌رحمانه‌ترین شکل‌ها همراه شد. مورّخ آیا می‌بایست با چنین وضعی به‌مثابهٔ دوره‌ئی همراه با فرآیند بی‌وقفهٔ پیشرفت و تباهی{{نشان|۱۷}} برخورد کند؟ یا بهتر آن است که دوره را به‌دو برههٔ آزادسازی و سرکوب تقسیم کند که هر یک بر مقطع مشخص‌کننده‌ئی مبتنی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دسته از مورّخان جدّی که شق اول را برمی‌گزینند (من آن دسته از قلمزنان جنگ سرد را که صرفاً می‌خواهند لنین را با خطاهای استالین بی‌قدر کنند مستثنی می‌کنم) تذکر خواهند داد که: مارکس و لنین هردو (و دومی با تأکید بیش‌تری) در باب خصلت ضرورتاً سرکوبگر دولت هشدار داده‌اند این مورخان خواهند گفت که از آن دم که جمهوری شوروی سوسیالیستی خود را چونان یک دولت اعلام داشت، بنابر فطرت خود به‌ابزار سرکوب بدل شد؛ و این که چنین عنصری تحت تأثیر فشارها و تغییر موقعیت‌هائی که بعدها خود به‌اسارت آن‌ها در آمد، غول‌آسا آماس کرد بی آن‌ که از لحاظ اصول تغییر کند. مورّخی که شق دوم را انتخاب می‌کند، ظاهراً تا آن جا که به‌عرضهٔ مقطع مشخص مربوط می‌شود، جای پای محکمی دارد. امّا مسأله آن است که معیار عرضهٔ مقطع یاد شده در بالا کدام است؟ آیا می‌توان آن را ورود به‌مرحلهٔ سرکوب توده‌ئی زمان قیام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کرونشتات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۸}} در مارس ۱۹۲۱ (یا محتملاً شورش دهقانی روسیهٔ مرکزی در زمستان پیش از واقعهٔ کرونشتات) دانست؟ آیا چنین مقطعی با سلطهٔ استالین بر حزب و ماشین دولت در اواسط دههٔ ۲۰ مشخص می‌شود؟ سطله‌ئی که با مبارزه علیه تروتسکی و زینویف و اخراج و تبعید بیش‌تر سران مخالف (اپوزیسیون) در ۱۹۲۸ همراه بود. یا آن که چنین مقطعی با توجه به‌اولین محاکمات علنی گستردهٔ سال‌های ۳۰ و ۳۱ شناخته می‌شود، که طی آن متهمان به‌اتهامات عجیبی مانند خرابکاری و خیانت اعتراف کردند. انتخاب اردوگاه‌های کار اجباری به‌عنوان مقطع مشخص، مسأله را به‌مدت‌ها پیش از ۱۹۳۰ می‌کشاند. به‌نظر من این که شروع این دوره را از اواسط دههٔ ۳۰ بدانیم نیز راه‌حل چندان مناسبی نیست. همان‌طور که گفتم، گزینش دوره‌ها بازتاب دیدگاه مورّخ است. من نمی‌توانم این احساس خود را مخفی کنم که این چنین دوره‌بندی را بیش‌تر از آن رو پرداخته‌اند که توضیح و سرپوشی باشد بر تنگ چشمی آزگار روشنفکران چپ غرب در زمینهٔ خصلت سرکوب‌گرانهٔ رژیم. با این همه چنین تبیینی نیز مفید فایده نخواهد بود. حتی در زمانی که تصفیه‌ها و محاکمه‌های دامنه‌دار در دست انجام بود، شمار غیرقابل انتظاری از روشنفکران چپ در احزاب کمونیست کشورهای غربی گرد می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. خوب، این ما را به‌قسمت دوم سؤوآل اصلی می‌رساند یعنی اهمیت انقلاب اکتبر برای جهان سرمایه‌داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. بگذارید تا حد ممکن مُختصر جمع‌بندی کنیم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انقلاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قبل از هر چیز موجد قطبی شدن چپ و راست در جهان سرمایه‌داری شد. در اروپای مرکزی بارقهٔ انقلاب از افق سربرکشید. حتی در انگلیس نیز نیروها در برابر هم قرار گرفتند: کمونیست‌هائی که در گلاسکو پرچم سرخ برافراشتند و چرچیل که می‌خواست از ارتش انگلیس برای درهم شکستن انقلاب روسیه استفاده کند. در آلمان، فرانسه، ایتالیا و چکسلواکی شمار قابل توجهی از کارگران (گر چه در هیچ جا به‌اکثریت نرسیدند) به‌احزاب کمونیست پیوستند. باد مخالف امّا از اواسط دههٔ ۲۹ به‌ویژه میان کارگران سازمان‌یافته، وزیدن گرفته بود. بین‌الملل اتحادیهٔ کارگران سرخ{{نشان|۱۹}} هرگز نتوانست برای اقتدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین‌الملل سوسیال دموکراتیک آمستردام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۰}} که به‌طور غم‌انگیزی بیش‌تر و بیش‌تر ضدکمونیست می‌شد، تهدیدی به‌حساب آید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ستیرین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۱}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۲}} رهبران کنگرهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحادیه‌های کارگری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۳}} نیز از آن‌ها پیروی کردند. کارگران کشورهای غربی، دیگر انقلابی نبودند. آنان برای بهبود موقعیت خود در دل نظام سرمایه‌داری می‌جنگیدند نه برای انهدام آن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در خلال دههٔ ۳۰ (حداقل در انگلیس) به‌طور کلی مسأله مبتلا به‌لیبرال‌ها و روشنفکران بود. بعد از ۱۹۴۵ روشنفکران نیز هم‌چون کارگران بیست سال پیش از آن زمان از انقلاب روی برنتافتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جرج اُروِل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلبر کامو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمونه‌هائی از این افرادند. این فرآیند از آن زمان تا کنون با نسبت افزایش یابنده‌ئی ادامه داشته است. مجادلهٔ چپ و راست در ۱۹۱۷، جای خود را به‌مجادلهٔ شرق و غرب داده است. ضدیّت با استالینیسم موجود جبههٔ متحد راست و چپ علیه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شده است و در هیچ دیاری نیز این ضدیت چشم‌گیرتر از انگلیس نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، پیش از ادامهٔ بحث، می‌خواهم در زمینهٔ طرح دو کلیّت خطر کنم. نخست این که نوسان حیرت‌انگیز آراء و عقاید کشورهای اروپای غربی راجع به‌انقلاب روسیه از ۱۹۱۷ به‌این طرف هم به‌حوادثی که در این کشورها روی می‌داد مربوط است و هم به‌حوادثی که در شوروی اتفاق افتاده است. دوم آن که هر جا هم که این نوسانات منبعث از وقایع داخلی شوروی بوده، قضیه مربوط به‌سیاست‌های بین‌المللی اتحاد شوروی می‌شده، نه امور داخلی این سرزمین. به‌خاطر آوردن عقاید انگلیسی‌ها در باب انقلاب روسیه، در خلال اولین سال پیروزی آن انقلاب، آسان نیست. در آن روزگار چیزهای فراوان دیگری برای اندیشیدن وجود داشت. با وجود این در یک مورد می‌توانم به‌حافظه‌ام اطمینان کنم. شک اکثریت عظیمی از مردم به‌انقلاب نه به‌خاطر قضایای مربوط به‌مالکیت اشتراکی یا اشتراکی بودن زنان، بل به‌خاطر این واقعیت دردناک بود که بلشویک‌ها خود را از میدان‌های جنگ بیرون کشیده متحدان خود را در بحرانی‌ترین لحظات دست تنها گذاشته بودند. این کار دیگ خشم مردم را به‌جوش آورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که آلمان‌ها شکست خوردند، همه چیز تغییر کرد. دل‌زدگی از جنگ{{نشان|۲۴}} شیوع یافت، مداخله در روسیه وسیعاً نکوهش شد. جوّ عمومی در انگلیس با ابراز همدردی نسبت به‌بلشویک‌ها که به‌گونه‌ئی مبهم چپ، دموکراتیک و صلح‌طلب شده بودند، همراه شد. با این وصف تکلیف خیلی چیزها در این مورد روشن نبود: ضدیّت سرمایه‌داری با سوسیالیسم در واقع مسأله‌ئی نبود. بعد از پیروزی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیریک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۵}} در نخستین دولت کارگری، اوضاع تغییر کرد. ملاحظات حزبی - سیاسی (نامهٔ زینویف عامل مهمی در جلب آراء انتخاباتی بود) و این عقیدهٔ بی‌اساس که روس‌ها به‌از بین بردن حیثیت و منافع انگلیس‌ها در چین کمک می‌کرده‌اند، به‌موج ضد شوروی سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۹ دامن زد. این زمانی بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استین چمبرلین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۶}} می‌پنداشت که استالین چیز خوبی است، چرا که سرش گرم ایجاد سوسیالیسم در کشور خودش بود و مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تروتسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زینویف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نابکار، همّ و غم خود را مصروف برپائی انقلاب جهانی نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این‌ها همگی به‌خاطر بحران گستردهٔ اقتصادی سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳ که کُل جهان غرب را دل‌نگران می‌کرد در پرده‌ٔ ابهام بود. رهائی وسیع مردم از قید توهمات مربوط به‌سرمایه‌داری برای اولین بار، موجد یک جنبش ابراز همدردی نسبت به‌شوروی شد. عامهٔ مردم انگلیس از آن‌ چه در آنجا می‌گذشت بی‌خبر بودند. با وجود این چیزهائی در مورد برنامهٔ پنج ساله به‌گوش‌شان خورده بود و تصوری کلی دائر بر این که آن‌جا روزگار بیش‌تر بر وفق مراد است{{نشان|۲۷}} وجود داشت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مبارزهٔ لیت‌وی‌نف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۸}} برای خلع سلاح در ژنو{{نشان|۲۹}}، فضای صلح‌طلبانهٔ موجود را شدیداً تقویت کرد. امّا ذکر نکته‌ئی ضروری است. اتحادیه‌های کارگری با موفقیت مانع هرگونه نفوذ در میان خود شدند و کارگران درگیری چندانی با اوضاع نداشتند. داستان سال‌های ۳۰ حرکت پراکندهٔ لیبرال‌ها و روشنفکران به‌سوی اردوگاه شوروی است. تنها تصفیهٔ استالینی که در انگلیس تأثیرات وسیع به‌جا گذاشت، تصفیهٔ ژنرال‌ها بود. این امر باعث سوء‌ظّن جناح ضدآلمانی حزب محافظه‌کار شد که از مبارزهٔ طرفداری از شوروی حمایت می‌کرد، چرا که متقاعد شده بود ارتش سرخ به‌عنوان وسیله‌ئی علیه هیتلر مفید فایده نخواهد بود. این سوء‌ظن‌ها به‌خاطر تذبذب روس‌ها در زمان [موافقت‌نامهٔ] &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مونیخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۰}} تشدید شد. واقعه‌ئی که سرانجام بنای دوستی انگلیس و شوروی را فرو ریخت، موافقت‌نامهٔ شوروی و آلمان نازی بود. حتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب بریتانیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در خلال تصفیه‌ها به‌راحتی موقعیت خود را حفظ کرده بود از بنیان به‌لرزه افتاد. این ضربه‌ئی بود که حیثیت روسیه در انگلیس که به‌رغم ابراز همدردی زمان جنگ هرگز واقعاً ترمیم نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این زمینه لزومی به‌پرداختن به‌دورهٔ بعد از جنگ نمی‌بینم. تهدید شوروی در قبال اروپا به‌زودی آشکار و همه‌جاگیر شد. نطق چرچیل در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۱}}، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پردهٔ آهنین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۲}} را به‌ارمغان آورد. پرتاب نخستین ماهواره، ظهور یک ابرقدرت جدید را بشارت داد، که انحصارگری ایالات متحده را در این عرصه به‌مصاف می‌خواند. از آن زمان رشد قدرت نظامی و اقتصادی شوروی و تأثیر دم‌افزون آن بر سایر نقاط جهان، به‌اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نقش دشمن شمارهٔ یک مردم را داده و در حال حاضر آن را هدف تبلیغات سفت و سختی کرده که گسترش دامنهٔ آن از حد دوران جنگ سرد دهه‌های ۲۰ و ۵۰ در می‌گذرد. چنین است ماجرای تیره و آشفتهٔ برخورد غرب با انقلاب روسیه در ساده‌ترین طرح آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. تحوّل نظام سیاسی اتحاد شوروی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ حیات فرهنگی و اندیشمندانهٔ در شوروی امروز را چگونه با فی‌المثل دهه‌های ۲۰ و ۵۰ قیاس می‌کنید؟ امروزه در غرب پدیدهٔ نارضائی از اوضاع سیاسی موجود، اساساً منحصر به‌حوزهٔ نگرش چپ است. به‌نظر شما آیا این می‌تواند دریچهٔ مناسبی باشد تا از پس آن به‌موقعیت سیاسی در روسیهٔ معاصر نگریست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. لازمهٔ بررسی شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شوروی امروز بسیار فراتر از مرزهای این گفت‌وگو است. در واقع بهتر است مسألهٔ روابط شرق و غرب را دنبال کنیم. اهمیت فعلی ناراضیان در این مناسبات البته علامت بالینی [مرض] است و نه عامل به‌وجودآورندهٔ آن. با وجود این، مسألهٔ ناراضیان معرف شکل بسیار پیچیده و خجلت‌آوری برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کشورهای غربی است. از نظر تاریخی میان قربانیان رژیم‌های ستمگر، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که گوی سبقت را از همه ربوده است و نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ناراضیان روسیهٔ شوروی و اروپای شرقی از این مقوله‌اند و به‌حق می‌توانند روی همدردی متشکل اعتراض‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حساب کنند. مسأله این جاست که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وسیعاً خود را با آرمان آنان درآمیخته است و آن چه به‌مثابهٔ یک جنبش بشردوستانه شروع شد، به‌رغم انگیزه‌های کاملاً متفاوت، به‌یک آوردگاه سیاسی بزرگ تبدیل کرده است. [یعنی به] مبارزه‌ئی که اهداف دیگری را دنبال می‌کند و به‌روشی متفاوت هدایت می‌شود: نتیجتاً مادام که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش‌ترین ثروت و منابع را در اختیار دارد، بیش‌ترین قدرت متشکل را نیز دارد و در پهنه‌ئی وسیع رسانه‌ها را کنترل و استراتژی را تعیین می‌کند و نبض مبارزه را در دست دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در حالی که در این گیرودار خود را وابسته و دنباله‌رو می‌بیند، به‌عبث برای حفظ استقلال  خود تقلّا می‌کند و در خدمت اهدافی است که از آن خودش نیست و به‌تزویری که لازمهٔ اجتناب‌ناپذیری این گونه مبارزه است، آلوده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تذکر دو نکته را ضروری می‌دانم. اول این که حقوق بشر به‌خودی خود چیزی است جهانی و متعلق به‌همهٔ افراد بشر، نه به‌ملّتی خاص، مبارزه برای حقوق بشر، اگر خود را محدود به‌گوشهٔ خاصی از جهان کند آب در هاون کوبیده است. ایران جایگاه رژیم سرکوبگر رسوائی است [به‌تاریخ مصاحبه توجه شود. مترجم]. با این همه پرزیدنت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در اوج مبارزهٔ خود برای دفاع از حقوق بشر در روسیه، از شاه ایران با احترام کامل در کاخ سفید استقبال می‌کند. کارتر و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کالاهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برایش پیام می‌فرستند و توفیق او را در مقابله با عوامل ناراضی آرزو می‌کنند. ناگفته پیدا است که مخالفان شاه در ایران از هیچ گونه حقوقی برخوردار نیستند. در چین دار و دسته چهار نفری و صدها و شاید هزاران نفر از طرفداران آن‌ها در شانگهای و دیگر نقاط چین، مثل آب خوردن ناپدید شده‌اند. نه دادگاهی برای آنان ترتیب و نه اتهامی علیه آنان اقامه شده است. اگر هنوز زنده‌اند چه بر سر آنان آمده است؟ کسی نه خبر دارد و نه اهمیت می‌دهد. مصلحت ماست ما که هیچ ندانیم. برای ما حقوق بشر در مورد ناراضیان چینی اصلاً مطرح نیست، همهٔ این‌ها در جدال سیاست‌بازانی که توجه عاجل آن‌ها نه به‌حمایت از حقوق بشر بلکه به‌تحریک خشم و دشمنی عمومی بر ضد روسیه معطوف است، به‌خوبی قابل درک است. سیاست‌بازانی که شور عمیق و بی‌شیله پیله و آشکار، امّا از نظر سیاسی خامِ مردم را در جهت اهدافی مطلقاً بیگانه با هدف مورد نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌خدمت می‌گیرند. می‌پرسم آیا همبستگی اخلاقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، با اقدامات آلودهٔ این سیاست‌بازان، عملاً در یک راستا نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسألهٔ دیگر مربوط می‌شود به‌سبک و خصوصیت این مبارزه، همین چند روز پیش بود که به‌نقل قول از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکاولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برخوردم. او گفته بود: «هیچ‌چیز مسخره‌تر از جامعهٔ بریتانیا نیست وقتی که گرفتار یکی از بحران‌های اخلاقی ادواری خود می‌شود.» باید بگویم به‌نظر من بحران امروز آن قدر که شوم و ترسناک است، مسخره نیست. نمی‌توان روزنامه‌ئی را گشود و نفرت موذیانه و خوف از روسیه را در آن به‌چشم ندید. تعقیب و آزار مخالفان، تجهیزات دریائی و ساز و برگ نظامی روس‌ها، جاسوس‌های روسی، مارکسیسم به‌مثابهٔ ابراز رایج سوءاستفاده در مناقشات سیاسی حزبی، این‌ها مصالحی است که بنای تخطئه شوروی بر آن استوار است. یک چنین خشم منفجری{{نشان|۳۳}} از هیستری عمومی در این سطح، مسلماً نشانهٔ یک جامعهٔ‌ناخوش است جامعه‌ئی از آن دست می‌کوشد از طریق سپربلا کردن گروه‌های خارجی (روس‌ها، سیاهان، یهودیان و مانند آن‌ها) سنگینی بار اوضاع ناگوار خود، درماندگی خود و گناه خود را لاپوشانی کند. مسأله در این است که می‌بینیم این هیستری عام هیچ کشور اروپائی دیگر را به‌اندازهٔ انگلیس در خود فرو نبرده و حتی در ایالات متحده ظاهراً عکس‌العملی علیه موضع دیپلماتیک کارتر شروع شده است؛ با وجود این متأسفانه بسیاری از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ‌های&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما را خواب غفلت در ربوده و سیلاب آنان را با خود می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. یکی از تکان‌دهنده‌ترین وقایع دههٔ ۷۰ دست برداشتن احزاب کمونیست اروپای غربی بوده است از جانبداری سنتی شان از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، اکنون حزب کمونیست اسپانیا تحت عنوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمونیسم اروپائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به‌مثابهٔ دوعامل همسان در تهدید یک اروپای سوسیالیست سخن می‌گوید و حزب کمونیست ایتالیا با دست و دلبازی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌عنوان یک چتر حمایتی در برابر تهاجم روسیه دم می‌زند. دهسال پیش اتخاذ چنین مواضعی قابل تصوّر نبود. عقیدهٔ شما دربارهٔ جریانی که آنان نمایندهٔ آنند چیست؟ آیا جستجوی الگوئی برای یک جامعهٔ سوسیالیستی، متمایز از اتحاد شوروی و منطبق با کشورهای پیش رفته‌تر اروپای غربی، نغمه‌ئی را که کمونیسم اروپائی برضد روسیه سر داده است توجیه می‌کند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمونیسم اروپائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بی‌شک نوزادی است مرده به‌دنیا آمده{{نشان|۳۴}}، اقدامی است از سر استیصال برای فرار از واقعیت، شما اگر می‌خواهید به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کائوتسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بپیوندید و از لنین مرتد!! ببرّید، باری این حرفی است امّا چرا آب را گل‌آلود می‌کنید و خود را کمونیست می‌خوانید؟ بر اساس اصطلاح پذیرفته شدهٔ موجود، شماها جناح راست سوسیال دموکرات‌ها هستید. تک‌ خال برنامهٔ سیاسی کمونیسم اروپائی استقلال از حزب کمونیست شوروی و مخالفت با آن است. این یعنی داوطلبانه به‌قافلهٔ ضدیّت با شوروی پیوستن. مابقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پلاتفرم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کمونیسم اروپائی مبهم است. در واقع نوعی از آن چیزی است که سابقاً در انگلیس به‌نام لیب - لَب{{نشان|۳۵}} می‌شناختیمش. تجربهٔ کوتاه کمونیسم اروپائی در وادی سیاست‌های علمی، واماندگیش را برهمگان روشن کرده است. ایتالیائی‌های طرفدار کمونیسم اروپائی از جهاتی در موضع راست سوسیالیست‌ها ایستاده‌اند. فرانسوی‌های طرفدار کمونیسم اروپائی، در آن واحد در چندین مکان مختلف ایستاده‌اند. طرفداران اسپانیائی کمونیسم اروپائی اصلاً موضع مشخصی ندارند. انگلیسی‌ها هم که به‌زحمت قابل رؤیت‌اند. بی‌حضور ورشکسته و تأسف بار این احزاب هم امر خلایق می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. به‌گمان مارکس جامعهٔ سوسیالیستی جامعه‌ئی است که در آن آزادی و کارآئی تولید، به‌نحو خارج از قیاسی، از جامعهٔ سرمایه‌داری بیش‌تر یعنی همکاری پابه‌پا و پیشرفتهٔ تولیدکنندگان آزاد، بدون استثمار اقتصادی و خفقان سیاسی. گذار به‌یک چنین جامعه‌ئی در اتحاد شوروی، گرچه سرمایه‌داری را پشت سر گذاشته، به‌مراتب با آن چه مارکس و لنین مدنظر داشتند متفاوت است. در کشورهای ثروتمندتر غربی، بعضاً به‌دلیل سرخوردگی در میان اعضاء طبقهٔ کارگر نسبت به‌تحولاتی که در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی صورت گرفته، هنوز راه درازی تا سرنگونی نظام سرمایه‌داری مانده است. در شرایطی که گاه به‌نظر می‌رسد همهٔ دریچه‌های تفاهم بسته است. به‌نظر شما آیا امکانات نیل یا تسریع در راه رسیدن به‌اهداف سوسیالیسم انقلابی، امروزه در غرب بیش‌تر است یا شرق؟ کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ چیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شما با این کلام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گالیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پایان می‌گیرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«باز هم می‌گردد»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌توانید بگوئید مضمون اصلی حرکت تاریخ، در آستانهٔ قرن بیست و یکم، چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. این سئوال آن‌قدر جنبه‌های گوناگون دارد که من مجبورم آن را بشکنم و به‌آن‌ها به‌گونه‌ئی بحث‌انگیز پاسخ گویم. نخست انحرافی کوچک در باب مکان مارکس و مارکسیسم در تفکّر ما. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بصیرتی نابغه‌آسا داشت؛ و کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ثروت ملل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; او برای بیش از یک قرن، کتاب مقدس سرمایه‌داری نوظهور بود. اکنون صحنهٔ تغییر یافتهٔ روابط اقتصادی، بسیاری از اصول مسلّم او را از اعتبار انداخته و دیدگاه ما را دربارهٔ پیشگوئی‌ها و احکام او دگرگون کرده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارل مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حتی از بصیرت نابغه‌آسای عمیق‌تری برخوردار بود. او نه فقط فروپاشی قریب‌الوقوع سرمایه‌داری را پیش‌بینی و تحلیل کرد، بلکه ابزارهای نوین اندیشهٔ کشف ریشه‌های رفتار اجتماعی را فراروی ما گذاشت. امّا از زمانی که او می‌زیست تا کنون اتفاقات بی‌شماری افتاده است و پیشرفت‌های جدید، ضمن آن که مبیّن صحت تحلیل‌های اوست، بارقه‌هائی از شک بر پیشگوئی‌های او تابانیده است پذیرفتن این تردید‌ها و مطالعهٔ آن‌ها سلب حیثیت از مارکس نیست. آن چه که به‌نظر می‌رسد با روح مارکسیسم نمی‌خواند، اعمال زیرکانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسکولاستیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گونه است برای انطباق متون مارکسیستی با اوضاع و مسائلی که مارکس نه به‌آن‌ها توجه داشت و نه می‌توانست پیش‌بینی‌شان کند - یعنی مسائلی از آن دست که من گه‌گاه در مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیولفت ریویو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۶}} دیده‌ام. چشمداشت من از اندیشمندان مارکسیست آن است که از متون مارکسیستی کم‌تر تحلیل انتزاعی داشته و بیش‌تر به‌کاربرد روش‌های مارکسیستی در ارزیابی شرایط اجتماعی و اقتصادی عنایت کنند. شرایطی که زمانهٔ ما را از زمانهٔ مارکس متمایز می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما از من در باب چشم‌اندازهای رسیدن به‌یک جامعهٔ سوسیالیستی، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحاد شوروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غرب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسیدید. باید بگویم که این‌ها دو مسألهٔ کاملاً متفاوت است. انقلاب روسیه نظم پیشین را سرنگون کرد و پرچم مارکسیسم را برافراشت. با این وصف  مبادی{{نشان|۳۷}} مارکسیستی موجود نبود و لاجرم انتظار تحقّق آرمان‌های مارکسیستی نمی‌رفت. پرولتاریای کوچک روسیه، بی‌آگاهی لازم، مطلقاً با آن چه مارکس از آن به‌عنوان حامل مشخصات انقلاب یاد می‌کرد، مشابهت نداشت و با نقشی که شِمای مارکسیستی امور به‌عهدهٔ او گذاشته بود همسنگ نبود. لنین در یکی از آخرین نوشته‌هایش، از فقدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرولترهای قابل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۸}} در روسیه، با تأسف یاد کرد و با تأثر خاطر نشان ساخت که مارکس نه دربارهٔ روسیه که دربارهٔ سرمایه‌داری در معنی عام آن سخن گفته است. دیکتاتوری پرولتاریا، صرف‌نظر از هر تفسیری که از این عبارت شود، یک وهم بود. آن چه تروتسکی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جانشین گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۹}} یعنی حزب را جانشین پرولتاریا کردن، می‌نامیدش ثمرهٔ اجتناب‌ناپذیر ظهور آرام و تدریجی یک بوروکراسی ممتاز، انفکاک رهبری از توده‌ها، آقابالاسرِ کارگران و دهقانان شدن و اردوگاه‌های کار اجباری بود. از طرف دیگر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در روسیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اتفاقاتی افتاد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در غرب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیافتاد. از نظام سرمایه‌داری خلع ید شد و تولید و توزیع برنامه‌ریزی شده جای آن را گرفت؛ و گرچه سوسیالیسم تحقّق نیافته است باری شماری از لوازم تحقّق آن، ولو ناکامل، پا به‌عرصه گذارده است. اگر کسی اهل به‌پرواز درآوردن توسن خیال{{نشان|۴۰}} باشد می‌تواند تصور کند که این پرولتاریای نو، روزی خواهد توانست باری را که سلف نحیفش شصت سال پیش عاجز از برداشتن آن بود بردارد و به‌سوسیالیسم بپیوندد. من شخصاً به‌اینگونه نظریه‌پردازان عادت ندارم. تاریخ به‌ندرت راه‌حل‌های تئوریک از پیش پرداخته شده دارد. جامعهٔ شوروی هم‌چنان به‌پیش می‌رود. امّا به‌کدام سوی؟ آیا جهان به‌او امکان خواهد داد بی‌دغدغه راهش را ادامه دهد؟ این‌ها پرسش‌هائی است که پاسخ‌گوئی به‌آن‌ها از عهدهٔ من خارج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسألهٔ مارکسیسم در غرب [در مقابل روسیه] پیچیدگی بیش‌تری دارد. در غرب مبادی مارکسیستی [انقلاب سوسیالیستی] موجود است، امّا تا کنون به‌آخرین مرحلهٔ{{نشان|۴۱}} مارکسیستی خود نیانجامیده است. مارکس نظریه‌های خود را در پرتو شرایط اروپای غربی، به‌خصوص انگلستان، به‌ضابطه در آورد. بصیرت و آینده‌نگری او تا مرحلهٔ خاصی به‌شایستگی اثبات شده است. نظام سرمایه‌داری زیر بار سنگین تضادهای درون خود فرسوده شده است. این نظام در نتیجهٔ دو جنگ جهانی و بحران‌های مکرر اقتصادی به‌لرزه در آمده، و نشان داده که در برابر بیکاری فزاینده قدرت مقابله ندارد. کارگران متشکّل قدرت غول‌آسائی یافته‌اند و در استفاده از این قدرت، برای رسیدن به‌خواست‌های خود، تردید نکرده‌اند. با وجود این، چیزی که هنوز اتفاق نیافتاده است انقلاب پرولتاریائی است. در هر نقطهٔ جهان سرمایه‌داری که بارقهٔ گذرای انقلاب سرک کشیده (۱۹۱۹ در آلمان، ۱۹۲۶ در بریتانیا، ۱۹۶۸ در فرانسه) کارگران شتاب‌زده از آن روی برتافتند. چیزی که آنان می‌خواستند، انقلاب نبود. به‌رغم همهٔ شکستگی‌هائی که در دژ سرمایه‌داری حادث شده مشکل بتوان شواهدی را نفی کرد که نشان می‌دهد شیوهٔ کارگر امروز نسبت به‌شصت سال پیش کم‌تر انقلابی است. در جهان امروز غرب، پرولتاریا به‌حسب معنائی که مارکس از آن به‌عنوان کارگران سازمان‌‌یافته در بخش صنعت منظور داشت نه فقط انقلابی نیست بلکه شاید حتی یک نیروی ضدانقلابی هم باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیال می‌کنم حقیقت را باید پذیرفت و پرسید: چرا کارگر در دنیای امروز غرب خواهان انقلاب نیست. اولین پاسخ به‌گمان من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۲}} ناشی از تجربهٔ ۱۹۱۷ شوروی است. انقلاب روسیه صرف‌نظر از محاسنی که نهایتاً داشت موجود فقر و ویرانی فراوان شد. در جهان امروز سرمایه‌داری، سرنگون کردن طبقهٔ حاکم هم‌چنان یک اقدام مخاطره‌آمیز است و حتّی باید [نسبت به‌گذشته] بهای گزاف‌تری برای آن پرداخت. در سال ۱۹۱۷ کارگر روسی احتمالاً هیچ‌چیز، جز زنجیرهای خود، نداشت تا از دست بدهد. کارگر غربی امّا بسیار بیش از آن دارد که نمی‌خواهد از دست بدهد. گهگاه که چنین مسأله‌ئی مطرح می‌شود من به‌مثالی متوسل می‌شوم. پزشک به‌مریض خود می‌گوید که او مریض درمان‌ناپذیری دارد و حالش تا حد غیرقابل پیش‌بینی رو به‌وخامت خواهد رفت. پزشک ضمناً اظهار امیدواری می‌کند که مریض قادر خواهد بود طی سال‌های محدود آینده زنده بماند. از طرف دیگر می‌توان مرض را با عمل جرّاحی ریشه‌کن کرد، امّا احتمال تلف شدن مریض، در زیرعمل، زیاد است. مریض از تن دادن به‌عمل خودداری می‌کند و به‌تحمّل رضا می‌دهد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رزا لوگزامبورگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفت که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تباهی سرمایه‌داری یا به‌سوسیالیسم خواهد انجامید یا به‌بربریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به‌گمان من غالب کارگران امروزهٔ [غرب] بیش‌تر ترجیح می‌دهند که اضمحلال تدریجی سرمایه‌داری را تحمّل کنند تا چاقوی جرّاحی انقلاب را، که باری ممکن است سر از سوسیالیسم در بیاورد و ممکن هم هست در نیاورد. آنان امیدوارند که این اضمحلال تدریجی، زمانهٔ سرمایه‌داری را به‌آخر خواهد رسانید. این محاسبه‌ئی پذیرفتنی است. امّا من می‌خواهم مسأله را عمیق‌تر بکاوم. من نمی‌دانم چه کسی عبارت «فرومانروائی مصرف کننده»{{نشان|۴۳}} را ابداع کرد. امّا این فکر در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و جمیع اقتصاددانان کلاسیک تلویحاً وجود دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌حق تولیدکننده را در مرکز فرآیند اقتصادی قرار داد، امّا او شکی نداشت که تولیدکننده برای بازار تولید می‌کند و لاجرم آن چیز را تولید می‌کند که مصرف کننده حاضر به‌خریدش باشد؛ و این احتمالاً توصیف قانع‌کننده‌ئی است از آن چه تا حوالی پایان قرن گذشته (چند سالی بعد از مرگ مارکس) اتفاق افتاد. از آن زمان تا کنون ورق برگشته{{نشان|۴۴}} و قدرت تولیدکنندگان تا حد حیرت‌آوری افزایش یافته است. کارفرما، که حالا دیگر غالباً شرکت سهامی است، قیمت‌ها را در اختیار گرفت و همسطح کرد. تولید انبوه، او را قادر به‌ایجاد بازار همگون کرد. تبلیغات به‌صورتی جهش‌آسا، چه از لحاظ دامنه و چه از لحاظ نوآوری، افزایش یافت. چنین است که تولیدکننده برای اولین بار توانست پسند مصرف کننده را شکل دهد و او را به‌خواستن آن چیز ترغیب کند که متضمّن سود و تأمین بیش‌تری بود. ما به‌عصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرمانروائی تولیدکننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۵}} گام گذاردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، مسأله این است که پرولتاریای عصر جدید، همگام با فزونی گرفتن در تعداد و کارآئی‌اش، توانست به‌نحو مؤثرتری دعوی خویش را دائر بر برخورداری از سود افزایش یابنده مطرح کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فسادی را که سرمایه‌داران به‌جان کارگران انداختند، تحت مقولهٔ اشرافیت کارگران، کشف کرد. لنین همین مفهوم را در مورد طبقهٔ کارگر کشورهای سرمایه‌داری، در برابر دنیای استعمار شده، مورد استفاده قرار داد. امّا حتی لنین نیز شریک شدن تولیدکنندگان، یعنی اشتراک کارفرمایان و کارگران را برای استثمار مصرف کننده بازار داخلی پیش‌بینی نکرد. برای دیدن آن چه که اتفاق می‌افتد به‌فراست فوق‌العاده نیاز نداریم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امنیت شغلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۶}} برای تولیدکنندگان به‌صورت یکی از ارکان تعیین کنندهٔ سیاست‌های اقتصادی درآمده است: استفاده از افراد متعدد در مدیریت و در سطح کارگاه پذیرفته شده است. افزایش قیمت‌ها هزینه‌های مربوطه را جبران می‌کند. در برابر پیشرفت‌های فنی، که موجب پائین آوردن هزینه‌ها و قیمت‌هاست، به‌این دلیل که به‌کم شدن مشاغل می‌انجامد مقاومت می‌کنند. غمی نیست، چون که مصرف کننده جورش را می‌کشد. جماعتی جدّی! روزی پیشنهاد نفله کردن دویست و پنجاه هزار مرغ تخم‌ده را کردند مبادا که عرضه زیاد تخم‌مرغ باعث افت فاجعه‌آسای قیمت آن شود. شاهکار عجیب و غریب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جامعهٔ اقتصادی اروپا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۷}} در مورد کره و شراب و گوشت گاو، را همه می دانند. اقتصادی چنین جنون زده قادر نیست مدتی مدید پابرجا بماند. امّا زمان حیاتش می‌تواند طولانی باشد حتی طولانی‌تر از عمر آن‌هائی که اکنون از قِبَل چنین اقتصادی سود می‌برند و احتیاجی به‌نگرانی در این مورد ندارند. من از موارد ناچیزی هم‌چون سرمایه‌گذاری در سهام صنعتی و بازرگانی از طریق ذخیرهٔ اعتبارات کلان بازنشستگی اعضاء اتحادیه‌های کارگری حرفی به‌میان نیاوردم که اگر روزی منافع سرمایه‌داری نابود شود، این بدان معنی است که منابع تأمین معیشت کارگران پیر و بازنشسته هم نابود شده است. ضرب‌المثلی می‌گوید: «قلب تو آنجاست که گنج تو نهفته است»{{نشان|۴۸}} امروزه از بسیاری جهات، منافع کارگران [غرب] در راستای دوام و بقاء سرمایه‌داری است. در اوضاع و احوال موجود، ملی کردن صنایع و استقرار کارگران در مکان گردانندگان امور (که تصادفاً کارگران انگلیسی توجه چندانی به‌آن نشان نداده‌اند)، نه فقط مبیّن حاکمیت کارگران بر صنعت نیست که گامی است در ادغام کارگران در نظام سرمایه‌داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این دیدگاه است که می‌باید احتضار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که به‌گونه‌ئی برجسته بخشی از احتضار کل جامعهٔ ماست، بررسی کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جانمایهٔ اعتقاد خود را گم کرده به‌غرغره کردن فرمول‌هائی افتاده که اعتبار خود را از دست داده است. برای صد سال یا بیش‌تر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌کارگران به‌مثابهٔ طبقهٔ انقلابی فردا امید بسته بود که دموکراسی سرمایه‌داری را سرنگون کرده و دیکتاتوری پرولتاریا را مستقر خواهد کرد. گویا ما بیش از حد ناشکیبا‌ئیم چرا که در گذشته تغییرات عظیم جامعه چندین دهه یا قرن طول می‌کشیده است. بنابراین احتمالاً هم‌چنان ما براین عقیده خواهیم ماند که امید فوق سرانجام به‌واقعیت خواهد پیوست، با این همه باید اذعان کنم که به‌دلیل وجود قرائن فراوان، دورنمای آینده توان مرا برای خوشبین بودن جداً خدشه‌دار کرده است. دیدن آشفتگی موجود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پراکنده بودن آن در کهکشانی از فرقه‌های بی‌اهمیت، آرامش خاطر نمی‌آورد. تنها وجه اتفاق آن‌ها یکی ناتوانی آن‌هاست در ایجاد رابطه با تحولات کارگری (آن‌ها فقط با تعداد قلیلی از کارگران رابطه دارند) و دیگری توّهم بی‌مهار آن‌هاست در باب این موضوع که نسخه‌هائی که برای انقلاب می‌پیچند معرف منافع و خواست‌های کارگران است. من تروتسکی را به‌خاطر می‌آورم که مدت کوتاهی بعد از شروع جنگ در سپتامبر ۱۹۳۹ در مقاله‌ئی با تردید و اکراه، تصدیق کرد که اگر جنگ به‌یک انقلاب دامن نزند، می‌بایست دلیل شکست را نه در واپس ماندگی کشور [آلمان؟] و نه در محیط امپریالیستی بل در بی‌ظرفیتی ذاتی{{نشان|۴۹}} پرولتاریا برای طبقهٔ حاکم شدن دانست. شاید درست نباشد بر این سخن تروتسکی که در ساعات تیرهٔ یأس صادر کرده است، بیش از حد تکیه کنیم. من خود از واژهٔ ذاتی بیزارم؛ مقاله به‌زبان انگلیسی چاپ شده و من نمی‌دانم تروتسکی کدام واژهٔ روسی را در این معنی به‌کار برده بود. امّا اگر تروتسکی برای مشاهدهٔ آن چه اکنون می‌گذرد زنده می‌بود، گمان نمی‌کنم احتیاج چندانی به‌تجدید نظر در داوری خود داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این صورت آدمی وضعیت را چگونه تحلیل می‌کند و آینده را چگونه می‌بیند؟ نخست این که کارفرمایان و کارگران هم‌چنان بر سر تقسیم سود حاصل از مؤسسات سرمایه‌داری، به‌شیوهٔ سنتی، در حال مبارزه‌اند. گرچه اخیراً مواردی مشاهده شده که کارگران و کارفرمایان به‌موافقت رسیده‌اند و این موافقت با مقاومت دولت، به‌نام مصالح عامه، مواجه شده است. دوم آن وحدت نظری مکتوم امّا بسیار قدرتمند میان کارگر و کارفرما بر سر نیاز به‌کسب سود بیش‌تر به‌وجود آمده است. احزاب ممکن است کماکان دربارهٔ چگونگی تقسیم غنائم سر و صدا راه بیاندازد، امّا در باب این که غنائم باید به‌حداکثر برسد اتفاق نظر دارند. باب این سئوال هم‌چنان مفتوح است که از این دو عامل عمده، سرانجام کدام یک پیروز خواهد شد. طرح این مسأله برای بحث بی‌مورد نیست که آن هنگام که محدودیت‌های فیزیکی بهره‌کشی از بازار مصرف به‌غایت رسید  آن دموکراسی که امکانات پروار شدن سرمایه‌داری، از نقاط دیگر و در هر سرزمین مفروض، به‌نابودی گرائید برخورد منافع کارگر و کارفرما یکبار دیگر نقش تعیین کننده خواهد یافت و راه را برای انقلاب پرولتاریائی مبتنی بر یک الگوی مارکسیستی که رخ در پردهٔ حجاب طولانی کشیده است هموار خواهد شد. امّا من باید اقرار کنم که به‌چنین چشم‌اندازی خوشبین نیستم. این واقعیت برای من وزن خاصی دارد که تنها انقلاب‌های شایان توجه از ۱۹۱۷ تا کنون، در چین و کوبا روی داده است و این که جنبش‌های انقلابی امروز فقط در کشورهائی سرزنده است که یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاقد پرولتاریاست یا پرولتاریای ضعیفی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما با نقل آخرین کلمات کتاب «تاریخ چیست؟» مرا به‌میدان خواندید. آری، من ایمان دارم که جهان به‌پیش می‌رود. من عقیدهٔ خود را در مورد انقلاب ۱۹۱۷، به‌عنوان یک نقطهٔ عطف در تاریخ عوض نکرده‌ام. من هنوز هم بر سر این عقیده‌ام که این انقلاب، به‌همراه جنگ جهانی ۱۸-۱۹۱۴، ناقوس شروع نزع نظام سرمایه‌داری را به‌صدا درآورد. امّا حرکت جهان همیشه یا همه جا، همگام نیست. اکنون احساس می‌کنم مفتون این عقیده شده‌ام که پیروزی بلشویک‌ها در ۱۹۱۷ ضد واپس ماندگی اقتصاد و جامعهٔ روسیه نبود بلکه نتیجه آن بود. به‌گمان من ما ناگزیریم این فرضیه را جداً مورد بررسی قرار دهیم که انقلاب جهانی، که سرنگونی کامل سرمایه‌داری را تحقّق خواهد بخشید و انقلاب اکتبر نخستین مرحلهٔ آن بود، نشان خواهد داد که چنین انقلابی بیش‌تر از آن که طغیان پرولتاریای کشورهای پیشرفتهٔ سرمایه‌داری باشد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;طغیان جوامع مستعمره علیه سرمایه‌داری است که به‌هیآت امپریالیسم درآمده است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از  مخمصه‌ئی که اینک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; غرب در آن دست و پا می‌زند، چه استنتاجی می‌توان کرد؟ متأسفانه باید بگویم که به‌واسطهٔ حضور دوره‌ئی عمیقاً ضد انقلابی در غرب و به‌دلیل این که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هیچ گونه پایگاه محکم انقلابی ندارد، نتیجه‌گیری چندان دلگرم کننده‌ئی عاید نمی‌شود. من فکر می‌کنم که برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;های راستین روزگار ما [در غرب] دو شق موجود است. اوّل این که کمونیست باقی بمانند و به‌صورت گروه‌های آموزشی و مبلّغ، آزاد از عمل سیاسی، به‌حیات خود ادامه دهند. عملکرد چنین گروه‌هائی عبارت است از: تحلیل تغییرات اقتصادی و اجتماعی موجود در جهان سرمایه‌داری، مطالعهٔ جنبش‌های انقلابی موجود در سایر نقاط جهان یعنی دست‌آوردها، معایب و قابلیت‌های بالقوهٔ آن‌ها و کوشش در تصویر بیش و کم واقع بینانه از آن چه سوسیالیسم در دنیای معاصر می‌باید یا می‌تواند باشد. شق دوم آن است که در مسائل سیاسی موجود دخالت کند، سوسیال دموکرات شود، بی‌رودربایستی نظام سرمایه‌داری را بازشناسد و بپذیرد و آن دسته از هدف‌های محدودی را که همین نظام دست یافتنی است دنبال کند و در جهت مصالحهٔ میان کارگر و کارفرما، که به‌بقای سرمایه‌داری مدد می‌رساند، گام بردارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم نمی‌تواند هم کمونیست باشد و هم سوسیال دموکرات. سوسیال دموکرات‌ها از سرمایه‌داری انتقاد می‌کنند، امّا در آخرین تحلیل مدافع آنند. کمونیست‌ها سرمایه‌داری را قبول ندارند و معتقدند که این نظام سرانجام خود را نابود می‌کند. امّا هر کمونیست کشورهای غربی امروز به‌قدرت نیروهائی که سرمایه‌داری را سراپا نگاه داشته و به‌فقدان آن نیروی انقلابی که بتواند این نظام را سرنگون کند، آگاهی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ علی وادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت‌ها:==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} Serfs&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} The Crux of Inevitablity in History&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} Antecedents&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} &amp;quot;Country Factful History&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|5}} Alec Nove&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|6}} &amp;quot;Snail&amp;#039;s Pace Industerlization&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|7}} One Man Management&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|8}} Huamane Tradition&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|9}} Collectivization&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|10}} R. W. Dawies&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|11}} External Affairs&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|12}} Popular Front&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|13}} S. M. Kirov در (۱۹۳۶-۱۸۸۶). عضو رهبری حزب کمونیست شوروی (بلشویک) از سال ۱۹۰۵. در سال ۱۹۲۶ کیروف به‌عنوان رئیس تشکیلات حزب در لنین‌گراد، جانشین زینویف شد. در سال ۱۹۳۰ به‌عضویت دفتر سیاسی حزب درآمد. در دسامبر ۱۹۳۴ به‌دست یک کمونیست جوان به‌قتل رسید و این نشانه‌ئی بود از شروع تصفیه‌های بزرگ که در محاکمات مسکو به‌اوج رسید. در بیستمین کنگرهٔ حزب کم اتحاد شوروی (۱۹۵۶) خرشچف اشاره کرد که قتل کیروف احتمالاً از سوی مقامات بالای حزبی آب می‌خورده است. م. نقل از A Dictionary of Politics والتر لاکور، لندن ۱۹۷۳.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|14}} Watershed&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|15}} Periodization&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|16}} Dilemma&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|17}} Degeneration&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|18}} Kronstadt: جائی که ملوانان برعلیه سلطهٔ حزب بر شوراها در ۱۹۲۱ شورش کردند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|19}} The Red Trade Union International&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|20}} Amsterdam International&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|21}} Citrine&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|22}} Ernest Bevin در (۱۹۵۱-۱۸۸۱): وزیر امور خارجهٔ انگلیس ۱۹۵۱-۱۹۴۵.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|23}} Trade Union Congress = TUC&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|24}} War - Weariness&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|25}} Pyrrhic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|26}} Austion Chamberlain در (۱۹۴۰-۱۸۶۹): نخست‌وزیر انگلیس ۴۰-۱۹۳۷.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|27}} The Grass over there was greener&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|28}} Maxim Litvinov در (۱۹۵۲-۱۸۶۷): وزیر امورخارجه شوروی ۱۹۳۹-۱۹۳۰.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|29}} Geneva Agreement. «موافقت‌نامهٔ ژنو»: به‌دنبال ترک مخاصمه در کره (جولای ۱۹۵۳) وزیران امور خارجهٔ کشورهای انگلستان، فرانسه، آمریکا و شوروی، در برلین گرد آمدند (فوریهٔ ۱۹۵۴) و قرار گذاشتند دربارهٔ مسائل مورد علاقهٔ کلیهٔ طرف‌ها، کنفرانس در ژنو تشکیل شود و در مورد: الف مسائلی از که موافقت‌نامهٔ ترک مخاصمهٔ کره هنوز لاینحل مانده بود. ب. تأمین صلح در هندوچین، بحث کند. اولین نشست کنفرانس که در ۲۵ آوریل ۱۹۵۴ تشکیل شد به‌مسأله هندوچین پرداخت. نتایج این گردهم‌آئی که به‌اتخاذ تصمیماتی چند در مورد قطع تحریکات جنگی جنگی در ویتنام و آینده لائوس و کامبوج انجامید به‌«موافقت‌نامهٔ ژنو» معروف است. م. نقل از همان مأخذ.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|30}} Munich Agreement «موافقت‌نامهٔ مونیخ». روز ۲۹ سپتامبر ۱۹۳۸ یک گردهم‌آئی، مرکب از چمبرلین، دالادیه، هیتلر و موسولینی از جانب کشورهای انگلیس، فرانسه، آلمان و ایتالیا برپا شد. کنفرانس، چکسلواکی را برای واگذار کردن استحکامات نظامی خود در مرز آلمان، به‌رایش سوم و واگذاری بخشی از خاکش به‌مجارستان و لهستان، تحت فشار قرار داد. موجودیت اصول بی‌یال و دموکراسی و اشکمی که از طریق موافقت‌نامه تضمین شده بود، با حملهٔ ارتش آلمان به‌پراگ، درهم ریخت. نام «مونیخ» از آن زمان چون بدیلی برای آرامش ناپایدار و بی‌اعتبار، دارای بار سمبولیک شده است. م. نقل از همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|31}} Fulton Speech: نطق چرچیل در فولتن روز پنجم مارس ۱۹۴۶، چرچیل در این نطق کوشید ایالات متحده آمریکا را به‌اتحاد با کشورهای مشترک‌المنافع علیه تهدید افزایش یابندهٔ اتحاد شوروی برانگیزاند. م. نقل از: همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|32}} Iron Curtain «پردهٔ آهنین». این اصطلاح سمبل آن موانع فیزیکی و تقسیمات ایدئولوژیکی است که «کمونیست‌ها» را از جهان «آزاد» متمایز می‌کند. گرچه عموماً گمان می‌کنند برای اولین بار چرچیل این اصطلاح را در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پنجم مارس ۱۹۴۶) مطرح کرد، با این وصف احتمالاً این اصطلاح برای اولین بارا توسط گوبلز، وزیر تبلیغات، و نویسندگان ضد بلشویک‌ آلمانی به‌کار برده شد. م. نقل از: همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|33}} Outburst&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|34}} Still - Born &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|35}} Liberal - Labour = Lib - Lab: این اصطلاح زمانی به‌کار می‌رود که دو حزب لیبرال و کارگر انگلیس، علیه حزب محافظه‌کار، در پارلمان ائتلاف می‌کنند. م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|36}} New Left Review = NLR&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|37}} Primises&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|38}} Genuine Proletarians&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|39}} Substitutism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|40}} To indulge in flight of fancy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|41}} De&amp;#039; Novement&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|42}} Fear&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|43}} &amp;quot;Consumer Sovereignty&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|44}} The tables have been turned&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|45}} Producer Sovereignty&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|46}} &amp;quot;Job Protection&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|47}} European Economic Community = EEC&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|48}} &amp;quot;Where your treasure is, there shall your heart be also&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|49}} Congenital&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87_%D9%88_%D8%BA%D8%B1%D8%A8&amp;diff=26938</id>
		<title>انقلاب روسیه و غرب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87_%D9%88_%D8%BA%D8%B1%D8%A8&amp;diff=26938"/>
		<updated>2011-11-25T16:02:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-064.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
متن زیر ترجمهٔ گفت‌وگوئی است میان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای. اچ. کار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ماهنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیولفت ریویو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، شماره ۳. سپتامبر - اکتبر ۱۹۷۸&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. آخرین مجلدات «تاریخ روسیهٔ شوروی» به‌تازگی منتشر شده است. موضوعِ کتاب چهارده جلدی شما، سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۹ را در بر می‌گیرد. در میان کلیهٔ مطالعات مربوط به‌نخستین سال‌های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، کتاب شما از ارزش والائی برخوردار است. در یک بازنگری تا حد ممکن کلی، شما اهمیت امروزهٔ انقلاب اکتبر (چه برای روسیه و چه برای بقیهٔ جهان) را چه‌گونه ارزیابی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. اجازه دهید از اهمیت انقلاب اکتبر برای خود روسیه آغاز کنیم. در این روزگار، آدمی برای به‌رُخ کشیدن پی‌آمدهای منفی انقلاب اکتبر به‌شرح و تفصیل چندانی نیاز ندارد مدت‌ها و به‌خصوص در ماه‌های اخیر، روس‌ها مورد بحث و ورد زبان کتاب‌ها، روزنامه‌ها و رادیوتلویزیون‌ها بوده‌اند. این که ما داریم بر ابهامات فراوان موجود در پروندهٔ انقلاب، بر بهائی که انسان برای تحقق آن پرداخت و بر جنایاتی که تحت لوای آن صورت گرفت سرپوش می‌گذاریم، خطر چندانی در بر ندارد. خطر جدی آن‌جاست که در جهت از یاد بردن همهٔ این امور و دم فروبستن در مقابل دست‌آوردهای شگرف این انقلاب، اغوا شویم. من به‌درجاتی از قاطعیت، ایثار، انتظام و سخت‌کوشی جانانه‌ئی می‌اندیشم که طی شصت سال گذشته روسیه را تا حد یک کشور مهم صنعتی ارتقاء داده و آن را در زمرهٔ یکی از قدرت‌های بزرگ درآورده است. پیش از ۱۹۱۷ چه کسی می‌توانست چنین چیزی را پیش‌بینی یا تصور کند؟ من امّا از این فراتر می‌روم و بر تغییراتی که از ۱۹۱۷ به‌این طرف در زندگی مردم عادی صورت گرفته است تأکید می‌کنم: روسیه از کشوری که بیش از هشتاد درصد نفوسش را دهقانان بی‌سواد و کم‌سواد تشکیل می‌دادند، به‌کشوری تبدیل شده که بیش از شصت درصد سکنهٔ آن شهر‌نشین‌اند. و امروزه سرزمینی است که بی‌سوادی در آن ریشه‌کن شده و به‌سرعت در حال کسب عناصر فرهنگ شهرنشینی است. غالب اتباع این جامعهٔ نوخاسته را توده‌های دهقانان و بخشی از آن‌ها را نوادگان رعیت‌ها{{نشان|۱}} تشکیل می‌دهند. اینان نمی‌توانند آن چه را که انقلاب اکتبر برای‌شان انجام داده از یاد ببرند. همهٔ این دست‌آوردها حاصل نشد مگر به‌وسیلهٔ نفی ملاک‌های اساسی تولید سرمایه‌داری (سود و قوانین بازار) و جانشین ساختن چنان برنامهٔ اقتصادی جامعی که هدف آن بسط رفاه عمومی بوده است. با وجود آن که تحقّق بسیاری از امور احتمالاً در حدّ بسیار نازل‌تری از قول و قرارها بوده، آن‌چه طی شصت سال در روسیه به‌اجرا در آمده، به‌رغم مداخلات وحشتناکی که از بیرون مرزها اعمال می‌کردند، پیشرفت چشمگیری است، به‌سوی تحقّق برنامه‌های اقتصادی سوسیالیسم. البته می‌دانم آن کس که از دست‌آوردهای انقلاب اکتبر سخن گوید، بلافاصله مُهر استالینینست بودن بر پیشانیش خواهند زد. امّا من خیال ندارم تسلیم این گونه حق‌السکوت دادن‌های اخلاقی شوم. از این گذشته، یک مورّخ انگلیسی می‌تواند دست‌آوردهای پادشاهی هنری هشتم را مورد توجه مثبت قرار دهد بی‌آن که قرار باشد گردن زدن زنانش را به‌دیدهٔ اغماض بنگرد و از قلم بیندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. «تاریخ» شما دوره‌ئی را در بر می‌گیرد که ضمن آن استالین قدرت مطلقه‌اش را در حزب بلشویک‌ تثبیت کرد، مخالفت‌های مکرّر با خود را درهم شکست و نابود ساخت و بنیاد یک نظام سیاسی را ریخت که بعد‌ها به‌استالینیسم شهرت یافت. به‌نظر شما تفوّق او بر حزب کمونیست اتحاد شوروی تا چه حد اجتناب‌ناپذیر بود؟ هم‌چنین انعطاف‌پذیری راه طی شده در سال‌های بیست تا چه حد بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. من با معمای حتمّیت در تاریخ{{نشان|۲}} که آدمی را به‌سرعت به‌وادی سرگردانی می‌کشد، میانه‌ئی ندارم. مورخ می‌پرسد چرا از میان وجوه متعدد محتمل‌الوقوع در هر لحظه‌ٔ معین، فقط یک وجه مشخص، تحقق پذیرفته است. اگر عوامل{{نشان|۳}} دیگری ذی‌ مدخل باشد، نتایج به‌دست آمده متفاوت خواهد بود. من باور چندانی ندارم به‌آن چه که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ واقعیت ستیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}} نام دارد. یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرب‌المثل روسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که ورد زبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلک‌نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵}} است می‌گوید: «اگر ننه‌بزرگ ریش داشت، بابابزرگ بود». باز پیراستن گذشته، آن‌گونه که مورد پسند ذهنی یکی یا مطلوب خاطر دیگری باشد، مشلغهٔ بسیار دل‌بسندی است. امّا مطمئن نیستم که جز این فایده‌ئی داشته باشد. باری، اگر از من می‌خواهید در باب پرسش‌تان چیزی گفته باشم، در جواب می‌گویم اگر لنین طی سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ و در اوج خلاقیت خود زنده مانده بود، او نیز دقیقاً با همان مشکلات دست به‌گریبان بود. لنین به‌روشنی می‌دانست که مکانیزه کردن کشاورزی در مقیاس وسیع، شرط ضروری هر نوع پیشرفت اقتصادی است. گمان نمی‌کنم او با نظر بوخارین دائر بر «صنعتی کردن کُندآهنگ»{{نشان|۶}} کشور موافقت داشت. هم‌چنین گمان نمی‌کنم لنین با [اقتصاد] بازار میانهٔ خوشی داشت (به‌یاد آورید سماجت او را در به‌انحصار در آوردن تجارت خارجی). او می‌دانست که بدون کنترل و جهت‌یابی مؤثر نیروی کار، نمی‌توان به‌جائی رسید (به یاد آورید هشدارهای او را در مورد تک‌گردانی{{نشان|۷}} و حتی تایلریسم). با وجود این، لنین نه فقط دست‌پروردهٔ یک میراث انسانی{{نشان|۸}} بود و حیثیتی شگرف، اقتدار اخلاقی عظیم و قابلیت فراوان داشت؛ بلکه چنین خصوصیاتی (که دیگر سران حزب فاقد آن بودند) به‌او توان و قابلیت به‌حداقل رسانیدن و احتراز از به‌کار بردن عُنصر قهر را می داد. استالین به‌عکس اصلاً فاقد نفوذ اخلاقی بود (بعد از لنین او کوشید که چنین نفوذی را با توسل به‌خشن‌ترین شیوه‌ها به‌وجود آورد). او جز اعمال خشونت نمی‌فهمید و از همان آغاز آن را علناً و سبعانه به‌کار گرفت. اگر لنین نمرده بود احتمالاً اوضاعِ روی هم‌رفته آرامی وجود نمی‌داشت؛ امّا مطلقاً با آن‌چه در زمان استالین گذشت نیز مشابه نمی‌بود. تحریف واقعیت، که استالین لاینقطع و با آغوش باز پذیرای آن بود، برای لنین غیر قابل تحمّل بود. چنان‌چه در عرصهٔ خط‌مشی یا اقدامات حزب ناکامی روی ‌می‌داد، لنین بی‌مجامله آن را در می‌یافت و می‌پذیرفت. او به‌خلاف استالین، دست یازیدن به‌اقدامات از سر استیصال را پیروزی‌های درخشان قلمداد نمی‌کرد. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تحت رهبری لنین هرگز به‌صنعتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیلیگا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «سرزمین دروغ بزرگ» نامیدش، متصّف نمی‌شد. این‌ها دریافت‌های من است. اگر این دریافت‌ها متضمّن فایده‌ئی نباشد دست کم بخشی از باورها و نظرگاه‌های مرا نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شما در آستانهٔ دههٔ ۳۰، با شروع اولین برنامهٔ پنج ساله، پایان می‌گیرد. زمانی که مشی جمعی کردن{{نشان|۹}} و هم‌چنین تصفیه‌ها در پیش است. شما در پیش‌گفتار جلد اول کتاب خود نوشتید که منابع و اسناد روسی قابل دسترس، دربارهٔ دههٔ ۳۰ در مقایسه با قبل، آن‌قدر محدود است که ادامهٔ تحقیق را عملاً ناممکن کرده است. امروزه نیز وضع به‌همان گونه است؟ یا این که سال‌های اخیر، در باب موارد مشخص، اسناد  بیش‌تری منتشر شده است. آیا محدودیت‌ آرشیو‌ها شما را از دنبال کردن تحقیق‌تان، از ۱۹۲۹ به‌بعد، باز می‌دارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. از سال ۱۹۵۰، که آن پیش‌گفتار نوشته شد، اسناد بیش‌تر انتشار یافته است. امّا هنوز نکات مبهم وجود دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آر. دبلیو. دیویس.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۰}} کسی که در تدوین آخرین جلد اقتصادی کتاب همکار من بود. سرگرم کاری در باب تاریخ اقتصادی اوائل دههٔ ۱۹۳۰ است و به‌گمان من به‌نتایج جالبی دست خواهد یافت. این اواخر توجه من به‌مسائل بیرونی{{نشان|۱۱}} کشور در خلال این دهه و اوج‌گیری وحدت عمومی{{نشان|۱۲}} [علیه فاشیسم] معطوف بوده است؛ در این مورد نیز با کمبود اطلاعات روبه‌رو نیستم. امّا در تدوین تاریخ سیاسی این دهه، به‌معنی محدودتری، حرف‌ها کم و بیش زده شده است. پیداست که جنجال‌های بزرگی بروز کرد. امّا میان چه کسانی؟ چه کسانی برنده بودند و چه کسانی بازنده و چه توافق‌هائی حاصل شد؟ در مورد دههٔ ۳۰ هیچ منبع اطلاعی در دست نیست که با گفت‌وگوهای تقریباً علنی کنگره‌های حزب در دههٔ ۲۰، یا برنامه‌های سیاسی گروه‌های مخالف درون حزب، قابل مقایسه باشد. ابر غلیظ اسرار، کماکان مانع وقوف ما بر چگونگی اتفاقات مربوط به‌هم می‌شود. حوادثی چون: قتل کیروف{{نشان|۱۳}}، تصفیهٔ ژنرال‌ها یا قراردادهای سرّی میان مأموران سیاسی روسی و آلمانی، که بیش‌تر مردم معتقدند اواخر دههٔ ۳۰ روی داد. من از آن رو نتوانسته‌ام نگارش «تاریخ» خود را با اعتماد کامل به‌سال‌های بعد از ۱۹۲۹ گسترش دهم که برخی سرنخ‌ها از آ‌ن‌چه واقعاً اتفاق افتاده، در اختیارم نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. سال‌های ۳۰ در تاریخ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به‌مثابهٔ یک دورهٔ موجد جریان‌های متمایز{{نشان|۱۴}} یا وقفه شناخته شده است. چنین می‌گویند که دامنهٔ سرکوب لجام گسیخته‌ئی که در جمعی کردن مناطق روستائی به‌کار رفت و رعب و وحشتی که در درون خود حزب و ماشین دولتی ایجاد شد، به‌گونه‌ئی کیفی طبیعت رژیم شوروی را دگرگون کرد. اساس منطق سیاسی تصفیه‌ها و بازداشتگاه‌ها (به‌حدی که در هیچ یک از انقلاب‌های بعدی مانند نداشته) تا به‌امروز روشن نشده است. نظر شما دربارهٔ آن‌ها چیست؟ شما تصوّر فروپاشی سیاسی را، به‌ویژه بعد از کنگره هفدهم، که در خود روسیهٔ شوروی هم به‌طور گسترده‌ئی مورد قبول است، تا چه حد معتبر می‌دانید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. چنین چیزی ما را به‌طرح مسألهٔ معروف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوره‌بندی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۵}} می‌کشاند. رویدادی چون انقلاب ۱۹۱۷ در رابطه با پی‌آمد‌هایش آن‌چنان تکان‌دهنده و بنیان کنفدراسیون است که خود را به‌مثابهٔ یک نقطه عطف، پایان دورانی و آغاز دورانی دیگر به‌مورخ تحمیل می‌کند. به‌هرحال، از دیدگاهی عام، مورخ چاره‌ئی ندارد مگر آن که زمان مورد مطالعهٔ خود را تعریف و، در فرآیند تنظیم مصالحی که در اختیار دارد، نقطه عطف‌ها و عوامل موجد جریان‌های متمایز را برگزیند؛ و چنین گزینشی به‌ظن غالب ناآگاهانه، بازتاب نظر و عقیدهٔ او دربارهٔ مجموعهٔ وقایع است. آنان که در باب روسیه از ۱۹۱۷ تا حوالی ۱۹۴۰ تاریخ می‌نویسند با یک انتخاب اجباری{{نشان|۱۶}} رودررواند. رژیم انقلابی که در آغاز به‌عنوان نیروئی آزادساز پا به‌عرصه گذارد (زمانی دراز پیش از پایان خود) با سرکوب در بی‌رحمانه‌ترین شکل‌ها همراه شد. مورّخ آیا می‌بایست با چنین وضعی به‌مثابهٔ دوره‌ئی همراه با فرآیند بی‌وقفهٔ پیشرفت و تباهی{{نشان|۱۷}} برخورد کند؟ یا بهتر آن است که دوره را به‌دو برههٔ آزادسازی و سرکوب تقسیم کند که هر یک بر مقطع مشخص‌کننده‌ئی مبتنی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دسته از مورّخان جدّی که شق اول را برمی‌گزینند (من آن دسته از قلمزنان جنگ سرد را که صرفاً می‌خواهند لنین را با خطاهای استالین بی‌قدر کنند مستثنی می‌کنم) تذکر خواهند داد که: مارکس و لنین هردو (و دومی با تأکید بیش‌تری) در باب خصلت ضرورتاً سرکوبگر دولت هشدار داده‌اند این مورخان خواهند گفت که از آن دم که جمهوری شوروی سوسیالیستی خود را چونان یک دولت اعلام داشت، بنابر فطرت خود به‌ابزار سرکوب بدل شد؛ و این که چنین عنصری تحت تأثیر فشارها و تغییر موقعیت‌هائی که بعدها خود به‌اسارت آن‌ها در آمد، غول‌آسا آماس کرد بی آن‌ که از لحاظ اصول تغییر کند. مورّخی که شق دوم را انتخاب می‌کند، ظاهراً تا آن جا که به‌عرضهٔ مقطع مشخص مربوط می‌شود، جای پای محکمی دارد. امّا مسأله آن است که معیار عرضهٔ مقطع یاد شده در بالا کدام است؟ آیا می‌توان آن را ورود به‌مرحلهٔ سرکوب توده‌ئی زمان قیام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کرونشتات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱۸}} در مارس ۱۹۲۱ (یا محتملاً شورش دهقانی روسیهٔ مرکزی در زمستان پیش از واقعهٔ کرونشتات) دانست؟ آیا چنین مقطعی با سلطهٔ استالین بر حزب و ماشین دولت در اواسط دههٔ ۲۰ مشخص می‌شود؟ سطله‌ئی که با مبارزه علیه تروتسکی و زینویف و اخراج و تبعید بیش‌تر سران مخالف (اپوزیسیون) در ۱۹۲۸ همراه بود. یا آن که چنین مقطعی با توجه به‌اولین محاکمات علنی گستردهٔ سال‌های ۳۰ و ۳۱ شناخته می‌شود، که طی آن متهمان به‌اتهامات عجیبی مانند خرابکاری و خیانت اعتراف کردند. انتخاب اردوگاه‌های کار اجباری به‌عنوان مقطع مشخص، مسأله را به‌مدت‌ها پیش از ۱۹۳۰ می‌کشاند. به‌نظر من این که شروع این دوره را از اواسط دههٔ ۳۰ بدانیم نیز راه‌حل چندان مناسبی نیست. همان‌طور که گفتم، گزینش دوره‌ها بازتاب دیدگاه مورّخ است. من نمی‌توانم این احساس خود را مخفی کنم که این چنین دوره‌بندی را بیش‌تر از آن رو پرداخته‌اند که توضیح و سرپوشی باشد بر تنگ چشمی آزگار روشنفکران چپ غرب در زمینهٔ خصلت سرکوب‌گرانهٔ رژیم. با این همه چنین تبیینی نیز مفید فایده نخواهد بود. حتی در زمانی که تصفیه‌ها و محاکمه‌های دامنه‌دار در دست انجام بود، شمار غیرقابل انتظاری از روشنفکران چپ در احزاب کمونیست کشورهای غربی گرد می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. خوب، این ما را به‌قسمت دوم سؤوآل اصلی می‌رساند یعنی اهمیت انقلاب اکتبر برای جهان سرمایه‌داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. بگذارید تا حد ممکن مُختصر جمع‌بندی کنیم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انقلاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قبل از هر چیز موجد قطبی شدن چپ و راست در جهان سرمایه‌داری شد. در اروپای مرکزی بارقهٔ انقلاب از افق سربرکشید. حتی در انگلیس نیز نیروها در برابر هم قرار گرفتند: کمونیست‌هائی که در گلاسکو پرچم سرخ برافراشتند و چرچیل که می‌خواست از ارتش انگلیس برای درهم شکستن انقلاب روسیه استفاده کند. در آلمان، فرانسه، ایتالیا و چکسلواکی شمار قابل توجهی از کارگران (گر چه در هیچ جا به‌اکثریت نرسیدند) به‌احزاب کمونیست پیوستند. باد مخالف امّا از اواسط دههٔ ۲۹ به‌ویژه میان کارگران سازمان‌یافته، وزیدن گرفته بود. بین‌الملل اتحادیهٔ کارگران سرخ{{نشان|۱۹}} هرگز نتوانست برای اقتدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین‌الملل سوسیال دموکراتیک آمستردام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۰}} که به‌طور غم‌انگیزی بیش‌تر و بیش‌تر ضدکمونیست می‌شد، تهدیدی به‌حساب آید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ستیرین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۱}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۲}} رهبران کنگرهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحادیه‌های کارگری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۳}} نیز از آن‌ها پیروی کردند. کارگران کشورهای غربی، دیگر انقلابی نبودند. آنان برای بهبود موقعیت خود در دل نظام سرمایه‌داری می‌جنگیدند نه برای انهدام آن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در خلال دههٔ ۳۰ (حداقل در انگلیس) به‌طور کلی مسأله مبتلا به‌لیبرال‌ها و روشنفکران بود. بعد از ۱۹۴۵ روشنفکران نیز هم‌چون کارگران بیست سال پیش از آن زمان از انقلاب روی برنتافتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جرج اُروِل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلبر کامو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمونه‌هائی از این افرادند. این فرآیند از آن زمان تا کنون با نسبت افزایش یابنده‌ئی ادامه داشته است. مجادلهٔ چپ و راست در ۱۹۱۷، جای خود را به‌مجادلهٔ شرق و غرب داده است. ضدیّت با استالینیسم موجود جبههٔ متحد راست و چپ علیه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شده است و در هیچ دیاری نیز این ضدیت چشم‌گیرتر از انگلیس نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، پیش از ادامهٔ بحث، می‌خواهم در زمینهٔ طرح دو کلیّت خطر کنم. نخست این که نوسان حیرت‌انگیز آراء و عقاید کشورهای اروپای غربی راجع به‌انقلاب روسیه از ۱۹۱۷ به‌این طرف هم به‌حوادثی که در این کشورها روی می‌داد مربوط است و هم به‌حوادثی که در شوروی اتفاق افتاده است. دوم آن که هر جا هم که این نوسانات منبعث از وقایع داخلی شوروی بوده، قضیه مربوط به‌سیاست‌های بین‌المللی اتحاد شوروی می‌شده، نه امور داخلی این سرزمین. به‌خاطر آوردن عقاید انگلیسی‌ها در باب انقلاب روسیه، در خلال اولین سال پیروزی آن انقلاب، آسان نیست. در آن روزگار چیزهای فراوان دیگری برای اندیشیدن وجود داشت. با وجود این در یک مورد می‌توانم به‌حافظه‌ام اطمینان کنم. شک اکثریت عظیمی از مردم به‌انقلاب نه به‌خاطر قضایای مربوط به‌مالکیت اشتراکی یا اشتراکی بودن زنان، بل به‌خاطر این واقعیت دردناک بود که بلشویک‌ها خود را از میدان‌های جنگ بیرون کشیده متحدان خود را در بحرانی‌ترین لحظات دست تنها گذاشته بودند. این کار دیگ خشم مردم را به‌جوش آورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که آلمان‌ها شکست خوردند، همه چیز تغییر کرد. دل‌زدگی از جنگ{{نشان|۲۴}} شیوع یافت، مداخله در روسیه وسیعاً نکوهش شد. جوّ عمومی در انگلیس با ابراز همدردی نسبت به‌بلشویک‌ها که به‌گونه‌ئی مبهم چپ، دموکراتیک و صلح‌طلب شده بودند، همراه شد. با این وصف تکلیف خیلی چیزها در این مورد روشن نبود: ضدیّت سرمایه‌داری با سوسیالیسم در واقع مسأله‌ئی نبود. بعد از پیروزی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیریک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۵}} در نخستین دولت کارگری، اوضاع تغییر کرد. ملاحظات حزبی - سیاسی (نامهٔ زینویف عامل مهمی در جلب آراء انتخاباتی بود) و این عقیدهٔ بی‌اساس که روس‌ها به‌از بین بردن حیثیت و منافع انگلیس‌ها در چین کمک می‌کرده‌اند، به‌موج ضد شوروی سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۹ دامن زد. این زمانی بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استین چمبرلین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۶}} می‌پنداشت که استالین چیز خوبی است، چرا که سرش گرم ایجاد سوسیالیسم در کشور خودش بود و مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تروتسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زینویف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نابکار، همّ و غم خود را مصروف برپائی انقلاب جهانی نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این‌ها همگی به‌خاطر بحران گستردهٔ اقتصادی سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳ که کُل جهان غرب را دل‌نگران می‌کرد در پرده‌ٔ ابهام بود. رهائی وسیع مردم از قید توهمات مربوط به‌سرمایه‌داری برای اولین بار، موجد یک جنبش ابراز همدردی نسبت به‌شوروی شد. عامهٔ مردم انگلیس از آن‌ چه در آنجا می‌گذشت بی‌خبر بودند. با وجود این چیزهائی در مورد برنامهٔ پنج ساله به‌گوش‌شان خورده بود و تصوری کلی دائر بر این که آن‌جا روزگار بیش‌تر بر وفق مراد است{{نشان|۲۷}} وجود داشت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مبارزهٔ لیت‌وی‌نف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲۸}} برای خلع سلاح در ژنو{{نشان|۲۹}}، فضای صلح‌طلبانهٔ موجود را شدیداً تقویت کرد. امّا ذکر نکته‌ئی ضروری است. اتحادیه‌های کارگری با موفقیت مانع هرگونه نفوذ در میان خود شدند و کارگران درگیری چندانی با اوضاع نداشتند. داستان سال‌های ۳۰ حرکت پراکندهٔ لیبرال‌ها و روشنفکران به‌سوی اردوگاه شوروی است. تنها تصفیهٔ استالینی که در انگلیس تأثیرات وسیع به‌جا گذاشت، تصفیهٔ ژنرال‌ها بود. این امر باعث سوء‌ظّن جناح ضدآلمانی حزب محافظه‌کار شد که از مبارزهٔ طرفداری از شوروی حمایت می‌کرد، چرا که متقاعد شده بود ارتش سرخ به‌عنوان وسیله‌ئی علیه هیتلر مفید فایده نخواهد بود. این سوء‌ظن‌ها به‌خاطر تذبذب روس‌ها در زمان [موافقت‌نامهٔ] &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مونیخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۰}} تشدید شد. واقعه‌ئی که سرانجام بنای دوستی انگلیس و شوروی را فرو ریخت، موافقت‌نامهٔ شوروی و آلمان نازی بود. حتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب بریتانیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در خلال تصفیه‌ها به‌راحتی موقعیت خود را حفظ کرده بود از بنیان به‌لرزه افتاد. این ضربه‌ئی بود که حیثیت روسیه در انگلیس که به‌رغم ابراز همدردی زمان جنگ هرگز واقعاً ترمیم نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این زمینه لزومی به‌پرداختن به‌دورهٔ بعد از جنگ نمی‌بینم. تهدید شوروی در قبال اروپا به‌زودی آشکار و همه‌جاگیر شد. نطق چرچیل در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۱}}، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پردهٔ آهنین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۲}} را به‌ارمغان آورد. پرتاب نخستین ماهواره، ظهور یک ابرقدرت جدید را بشارت داد، که انحصارگری ایالات متحده را در این عرصه به‌مصاف می‌خواند. از آن زمان رشد قدرت نظامی و اقتصادی شوروی و تأثیر دم‌افزون آن بر سایر نقاط جهان، به‌اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نقش دشمن شمارهٔ یک مردم را داده و در حال حاضر آن را هدف تبلیغات سفت و سختی کرده که گسترش دامنهٔ آن از حد دوران جنگ سرد دهه‌های ۲۰ و ۵۰ در می‌گذرد. چنین است ماجرای تیره و آشفتهٔ برخورد غرب با انقلاب روسیه در ساده‌ترین طرح آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. تحوّل نظام سیاسی اتحاد شوروی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ حیات فرهنگی و اندیشمندانهٔ در شوروی امروز را چگونه با فی‌المثل دهه‌های ۲۰ و ۵۰ قیاس می‌کنید؟ امروزه در غرب پدیدهٔ نارضائی از اوضاع سیاسی موجود، اساساً منحصر به‌حوزهٔ نگرش چپ است. به‌نظر شما آیا این می‌تواند دریچهٔ مناسبی باشد تا از پس آن به‌موقعیت سیاسی در روسیهٔ معاصر نگریست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. لازمهٔ بررسی شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شوروی امروز بسیار فراتر از مرزهای این گفت‌وگو است. در واقع بهتر است مسألهٔ روابط شرق و غرب را دنبال کنیم. اهمیت فعلی ناراضیان در این مناسبات البته علامت بالینی [مرض] است و نه عامل به‌وجودآورندهٔ آن. با وجود این، مسألهٔ ناراضیان معرف شکل بسیار پیچیده و خجلت‌آوری برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کشورهای غربی است. از نظر تاریخی میان قربانیان رژیم‌های ستمگر، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که گوی سبقت را از همه ربوده است و نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ناراضیان روسیهٔ شوروی و اروپای شرقی از این مقوله‌اند و به‌حق می‌توانند روی همدردی متشکل اعتراض‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حساب کنند. مسأله این جاست که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وسیعاً خود را با آرمان آنان درآمیخته است و آن چه به‌مثابهٔ یک جنبش بشردوستانه شروع شد، به‌رغم انگیزه‌های کاملاً متفاوت، به‌یک آوردگاه سیاسی بزرگ تبدیل کرده است. [یعنی به] مبارزه‌ئی که اهداف دیگری را دنبال می‌کند و به‌روشی متفاوت هدایت می‌شود: نتیجتاً مادام که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش‌ترین ثروت و منابع را در اختیار دارد، بیش‌ترین قدرت متشکل را نیز دارد و در پهنه‌ئی وسیع رسانه‌ها را کنترل و استراتژی را تعیین می‌کند و نبض مبارزه را در دست دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در حالی که در این گیرودار خود را وابسته و دنباله‌رو می‌بیند، به‌عبث برای حفظ استقلال  خود تقلّا می‌کند و در خدمت اهدافی است که از آن خودش نیست و به‌تزویری که لازمهٔ اجتناب‌ناپذیری این گونه مبارزه است، آلوده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تذکر دو نکته را ضروری می‌دانم. اول این که حقوق بشر به‌خودی خود چیزی است جهانی و متعلق به‌همهٔ افراد بشر، نه به‌ملّتی خاص، مبارزه برای حقوق بشر، اگر خود را محدود به‌گوشهٔ خاصی از جهان کند آب در هاون کوبیده است. ایران جایگاه رژیم سرکوبگر رسوائی است [به‌تاریخ مصاحبه توجه شود. مترجم]. با این همه پرزیدنت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در اوج مبارزهٔ خود برای دفاع از حقوق بشر در روسیه، از شاه ایران با احترام کامل در کاخ سفید استقبال می‌کند. کارتر و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کالاهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برایش پیام می‌فرستند و توفیق او را در مقابله با عوامل ناراضی آرزو می‌کنند. ناگفته پیدا است که مخالفان شاه در ایران از هیچ گونه حقوقی برخوردار نیستند. در چین دار و دسته چهار نفری و صدها و شاید هزاران نفر از طرفداران آن‌ها در شانگهای و دیگر نقاط چین، مثل آب خوردن ناپدید شده‌اند. نه دادگاهی برای آنان ترتیب و نه اتهامی علیه آنان اقامه شده است. اگر هنوز زنده‌اند چه بر سر آنان آمده است؟ کسی نه خبر دارد و نه اهمیت می‌دهد. مصلحت ماست ما که هیچ ندانیم. برای ما حقوق بشر در مورد ناراضیان چینی اصلاً مطرح نیست، همهٔ این‌ها در جدال سیاست‌بازانی که توجه عاجل آن‌ها نه به‌حمایت از حقوق بشر بلکه به‌تحریک خشم و دشمنی عمومی بر ضد روسیه معطوف است، به‌خوبی قابل درک است. سیاست‌بازانی که شور عمیق و بی‌شیله پیله و آشکار، امّا از نظر سیاسی خامِ مردم را در جهت اهدافی مطلقاً بیگانه با هدف مورد نظر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌خدمت می‌گیرند. می‌پرسم آیا همبستگی اخلاقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، با اقدامات آلودهٔ این سیاست‌بازان، عملاً در یک راستا نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسألهٔ دیگر مربوط می‌شود به‌سبک و خصوصیت این مبارزه، همین چند روز پیش بود که به‌نقل قول از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکاولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برخوردم. او گفته بود: «هیچ‌چیز مسخره‌تر از جامعهٔ بریتانیا نیست وقتی که گرفتار یکی از بحران‌های اخلاقی ادواری خود می‌شود.» باید بگویم به‌نظر من بحران امروز آن قدر که شوم و ترسناک است، مسخره نیست. نمی‌توان روزنامه‌ئی را گشود و نفرت موذیانه و خوف از روسیه را در آن به‌چشم ندید. تعقیب و آزار مخالفان، تجهیزات دریائی و ساز و برگ نظامی روس‌ها، جاسوس‌های روسی، مارکسیسم به‌مثابهٔ ابراز رایج سوءاستفاده در مناقشات سیاسی حزبی، این‌ها مصالحی است که بنای تخطئه شوروی بر آن استوار است. یک چنین خشم منفجری{{نشان|۳۳}} از هیستری عمومی در این سطح، مسلماً نشانهٔ یک جامعهٔ‌ناخوش است جامعه‌ئی از آن دست می‌کوشد از طریق سپربلا کردن گروه‌های خارجی (روس‌ها، سیاهان، یهودیان و مانند آن‌ها) سنگینی بار اوضاع ناگوار خود، درماندگی خود و گناه خود را لاپوشانی کند. مسأله در این است که می‌بینیم این هیستری عام هیچ کشور اروپائی دیگر را به‌اندازهٔ انگلیس در خود فرو نبرده و حتی در ایالات متحده ظاهراً عکس‌العملی علیه موضع دیپلماتیک کارتر شروع شده است؛ با وجود این متأسفانه بسیاری از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ‌های&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما را خواب غفلت در ربوده و سیلاب آنان را با خود می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. یکی از تکان‌دهنده‌ترین وقایع دههٔ ۷۰ دست برداشتن احزاب کمونیست اروپای غربی بوده است از جانبداری سنتی شان از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، اکنون حزب کمونیست اسپانیا تحت عنوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمونیسم اروپائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به‌مثابهٔ دوعامل همسان در تهدید یک اروپای سوسیالیست سخن می‌گوید و حزب کمونیست ایتالیا با دست و دلبازی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌عنوان یک چتر حمایتی در برابر تهاجم روسیه دم می‌زند. دهسال پیش اتخاذ چنین مواضعی قابل تصوّر نبود. عقیدهٔ شما دربارهٔ جریانی که آنان نمایندهٔ آنند چیست؟ آیا جستجوی الگوئی برای یک جامعهٔ سوسیالیستی، متمایز از اتحاد شوروی و منطبق با کشورهای پیش رفته‌تر اروپای غربی، نغمه‌ئی را که کمونیسم اروپائی برضد روسیه سر داده است توجیه می‌کند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمونیسم اروپائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بی‌شک نوزادی است مرده به‌دنیا آمده{{نشان|۳۴}}، اقدامی است از سر استیصال برای فرار از واقعیت، شما اگر می‌خواهید به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کائوتسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بپیوندید و از لنین مرتد!! ببرّید، باری این حرفی است امّا چرا آب را گل‌آلود می‌کنید و خود را کمونیست می‌خوانید؟ بر اساس اصطلاح پذیرفته شدهٔ موجود، شماها جناح راست سوسیال دموکرات‌ها هستید. تک‌ خال برنامهٔ سیاسی کمونیسم اروپائی استقلال از حزب کمونیست شوروی و مخالفت با آن است. این یعنی داوطلبانه به‌قافلهٔ ضدیّت با شوروی پیوستن. مابقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پلاتفرم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کمونیسم اروپائی مبهم است. در واقع نوعی از آن چیزی است که سابقاً در انگلیس به‌نام لیب - لَب{{نشان|۳۵}} می‌شناختیمش. تجربهٔ کوتاه کمونیسم اروپائی در وادی سیاست‌های علمی، واماندگیش را برهمگان روشن کرده است. ایتالیائی‌های طرفدار کمونیسم اروپائی از جهاتی در موضع راست سوسیالیست‌ها ایستاده‌اند. فرانسوی‌های طرفدار کمونیسم اروپائی، در آن واحد در چندین مکان مختلف ایستاده‌اند. طرفداران اسپانیائی کمونیسم اروپائی اصلاً موضع مشخصی ندارند. انگلیسی‌ها هم که به‌زحمت قابل رؤیت‌اند. بی‌حضور ورشکسته و تأسف بار این احزاب هم امر خلایق می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س. به‌گمان مارکس جامعهٔ سوسیالیستی جامعه‌ئی است که در آن آزادی و کارآئی تولید، به‌نحو خارج از قیاسی، از جامعهٔ سرمایه‌داری بیش‌تر یعنی همکاری پابه‌پا و پیشرفتهٔ تولیدکنندگان آزاد، بدون استثمار اقتصادی و خفقان سیاسی. گذار به‌یک چنین جامعه‌ئی در اتحاد شوروی، گرچه سرمایه‌داری را پشت سر گذاشته، به‌مراتب با آن چه مارکس و لنین مدنظر داشتند متفاوت است. در کشورهای ثروتمندتر غربی، بعضاً به‌دلیل سرخوردگی در میان اعضاء طبقهٔ کارگر نسبت به‌تحولاتی که در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی صورت گرفته، هنوز راه درازی تا سرنگونی نظام سرمایه‌داری مانده است. در شرایطی که گاه به‌نظر می‌رسد همهٔ دریچه‌های تفاهم بسته است. به‌نظر شما آیا امکانات نیل یا تسریع در راه رسیدن به‌اهداف سوسیالیسم انقلابی، امروزه در غرب بیش‌تر است یا شرق؟ کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ چیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شما با این کلام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گالیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پایان می‌گیرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«باز هم می‌گردد»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌توانید بگوئید مضمون اصلی حرکت تاریخ، در آستانهٔ قرن بیست و یکم، چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج. این سئوال آن‌قدر جنبه‌های گوناگون دارد که من مجبورم آن را بشکنم و به‌آن‌ها به‌گونه‌ئی بحث‌انگیز پاسخ گویم. نخست انحرافی کوچک در باب مکان مارکس و مارکسیسم در تفکّر ما. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بصیرتی نابغه‌آسا داشت؛ و کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ثروت ملل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; او برای بیش از یک قرن، کتاب مقدس سرمایه‌داری نوظهور بود. اکنون صحنهٔ تغییر یافتهٔ روابط اقتصادی، بسیاری از اصول مسلّم او را از اعتبار انداخته و دیدگاه ما را دربارهٔ پیشگوئی‌ها و احکام او دگرگون کرده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارل مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حتی از بصیرت نابغه‌آسای عمیق‌تری برخوردار بود. او نه فقط فروپاشی قریب‌الوقوع سرمایه‌داری را پیش‌بینی و تحلیل کرد، بلکه ابزارهای نوین اندیشهٔ کشف ریشه‌های رفتار اجتماعی را فراروی ما گذاشت. امّا از زمانی که او می‌زیست تا کنون اتفاقات بی‌شماری افتاده است و پیشرفت‌های جدید، ضمن آن که مبیّن صحت تحلیل‌های اوست، بارقه‌هائی از شک بر پیشگوئی‌های او تابانیده است پذیرفتن این تردید‌ها و مطالعهٔ آن‌ها سلب حیثیت از مارکس نیست. آن چه که به‌نظر می‌رسد با روح مارکسیسم نمی‌خواند، اعمال زیرکانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسکولاستیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گونه است برای انطباق متون مارکسیستی با اوضاع و مسائلی که مارکس نه به‌آن‌ها توجه داشت و نه می‌توانست پیش‌بینی‌شان کند - یعنی مسائلی از آن دست که من گه‌گاه در مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیولفت ریویو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۶}} دیده‌ام. چشمداشت من از اندیشمندان مارکسیست آن است که از متون مارکسیستی کم‌تر تحلیل انتزاعی داشته و بیش‌تر به‌کاربرد روش‌های مارکسیستی در ارزیابی شرایط اجتماعی و اقتصادی عنایت کنند. شرایطی که زمانهٔ ما را از زمانهٔ مارکس متمایز می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما از من در باب چشم‌اندازهای رسیدن به‌یک جامعهٔ سوسیالیستی، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحاد شوروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غرب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسیدید. باید بگویم که این‌ها دو مسألهٔ کاملاً متفاوت است. انقلاب روسیه نظم پیشین را سرنگون کرد و پرچم مارکسیسم را برافراشت. با این وصف  مبادی{{نشان|۳۷}} مارکسیستی موجود نبود و لاجرم انتظار تحقّق آرمان‌های مارکسیستی نمی‌رفت. پرولتاریای کوچک روسیه، بی‌آگاهی لازم، مطلقاً با آن چه مارکس از آن به‌عنوان حامل مشخصات انقلاب یاد می‌کرد، مشابهت نداشت و با نقشی که شِمای مارکسیستی امور به‌عهدهٔ او گذاشته بود همسنگ نبود. لنین در یکی از آخرین نوشته‌هایش، از فقدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرولترهای قابل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۸}} در روسیه، با تأسف یاد کرد و با تأثر خاطر نشان ساخت که مارکس نه دربارهٔ روسیه که دربارهٔ سرمایه‌داری در معنی عام آن سخن گفته است. دیکتاتوری پرولتاریا، صرف‌نظر از هر تفسیری که از این عبارت شود، یک وهم بود. آن چه تروتسکی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جانشین گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳۹}} یعنی حزب را جانشین پرولتاریا کردن، می‌نامیدش ثمرهٔ اجتناب‌ناپذیر ظهور آرام و تدریجی یک بوروکراسی ممتاز، انفکاک رهبری از توده‌ها، آقابالاسرِ کارگران و دهقانان شدن و اردوگاه‌های کار اجباری بود. از طرف دیگر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در روسیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اتفاقاتی افتاد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در غرب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیافتاد. از نظام سرمایه‌داری خلع ید شد و تولید و توزیع برنامه‌ریزی شده جای آن را گرفت؛ و گرچه سوسیالیسم تحقّق نیافته است باری شماری از لوازم تحقّق آن، ولو ناکامل، پا به‌عرصه گذارده است. اگر کسی اهل به‌پرواز درآوردن توسن خیال{{نشان|۴۰}} باشد می‌تواند تصور کند که این پرولتاریای نو، روزی خواهد توانست باری را که سلف نحیفش شصت سال پیش عاجز از برداشتن آن بود بردارد و به‌سوسیالیسم بپیوندد. من شخصاً به‌اینگونه نظریه‌پردازان عادت ندارم. تاریخ به‌ندرت راه‌حل‌های تئوریک از پیش پرداخته شده دارد. جامعهٔ شوروی هم‌چنان به‌پیش می‌رود. امّا به‌کدام سوی؟ آیا جهان به‌او امکان خواهد داد بی‌دغدغه راهش را ادامه دهد؟ این‌ها پرسش‌هائی است که پاسخ‌گوئی به‌آن‌ها از عهدهٔ من خارج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسألهٔ مارکسیسم در غرب [در مقابل روسیه] پیچیدگی بیش‌تری دارد. در غرب مبادی مارکسیستی [انقلاب سوسیالیستی] موجود است، امّا تا کنون به‌آخرین مرحلهٔ{{نشان|۴۱}} مارکسیستی خود نیانجامیده است. مارکس نظریه‌های خود را در پرتو شرایط اروپای غربی، به‌خصوص انگلستان، به‌ضابطه در آورد. بصیرت و آینده‌نگری او تا مرحلهٔ خاصی به‌شایستگی اثبات شده است. نظام سرمایه‌داری زیر بار سنگین تضادهای درون خود فرسوده شده است. این نظام در نتیجهٔ دو جنگ جهانی و بحران‌های مکرر اقتصادی به‌لرزه در آمده، و نشان داده که در برابر بیکاری فزاینده قدرت مقابله ندارد. کارگران متشکّل قدرت غول‌آسائی یافته‌اند و در استفاده از این قدرت، برای رسیدن به‌خواست‌های خود، تردید نکرده‌اند. با وجود این، چیزی که هنوز اتفاق نیافتاده است انقلاب پرولتاریائی است. در هر نقطهٔ جهان سرمایه‌داری که بارقهٔ گذرای انقلاب سرک کشیده (۱۹۱۹ در آلمان، ۱۹۲۶ در بریتانیا، ۱۹۶۸ در فرانسه) کارگران شتاب‌زده از آن روی برتافتند. چیزی که آنان می‌خواستند، انقلاب نبود. به‌رغم همهٔ شکستگی‌هائی که در دژ سرمایه‌داری حادث شده مشکل بتوان شواهدی را نفی کرد که نشان می‌دهد شیوهٔ کارگر امروز نسبت به‌شصت سال پیش کم‌تر انقلابی است. در جهان امروز غرب، پرولتاریا به‌حسب معنائی که مارکس از آن به‌عنوان کارگران سازمان‌‌یافته در بخش صنعت منظور داشت نه فقط انقلابی نیست بلکه شاید حتی یک نیروی ضدانقلابی هم باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیال می‌کنم حقیقت را باید پذیرفت و پرسید: چرا کارگر در دنیای امروز غرب خواهان انقلاب نیست. اولین پاسخ به‌گمان من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۲}} ناشی از تجربهٔ ۱۹۱۷ شوروی است. انقلاب روسیه صرف‌نظر از محاسنی که نهایتاً داشت موجود فقر و ویرانی فراوان شد. در جهان امروز سرمایه‌داری، سرنگون کردن طبقهٔ حاکم هم‌چنان یک اقدام مخاطره‌آمیز است و حتّی باید [نسبت به‌گذشته] بهای گزاف‌تری برای آن پرداخت. در سال ۱۹۱۷ کارگر روسی احتمالاً هیچ‌چیز، جز زنجیرهای خود، نداشت تا از دست بدهد. کارگر غربی امّا بسیار بیش از آن دارد که نمی‌خواهد از دست بدهد. گهگاه که چنین مسأله‌ئی مطرح می‌شود من به‌مثالی متوسل می‌شوم. پزشک به‌مریض خود می‌گوید که او مریض درمان‌ناپذیری دارد و حالش تا حد غیرقابل پیش‌بینی رو به‌وخامت خواهد رفت. پزشک ضمناً اظهار امیدواری می‌کند که مریض قادر خواهد بود طی سال‌های محدود آینده زنده بماند. از طرف دیگر می‌توان مرض را با عمل جرّاحی ریشه‌کن کرد، امّا احتمال تلف شدن مریض، در زیرعمل، زیاد است. مریض از تن دادن به‌عمل خودداری می‌کند و به‌تحمّل رضا می‌دهد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رزا لوگزامبورگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفت که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تباهی سرمایه‌داری یا به‌سوسیالیسم خواهد انجامید یا به‌بربریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به‌گمان من غالب کارگران امروزهٔ [غرب] بیش‌تر ترجیح می‌دهند که اضمحلال تدریجی سرمایه‌داری را تحمّل کنند تا چاقوی جرّاحی انقلاب را، که باری ممکن است سر از سوسیالیسم در بیاورد و ممکن هم هست در نیاورد. آنان امیدوارند که این اضمحلال تدریجی، زمانهٔ سرمایه‌داری را به‌آخر خواهد رسانید. این محاسبه‌ئی پذیرفتنی است. امّا من می‌خواهم مسأله را عمیق‌تر بکاوم. من نمی‌دانم چه کسی عبارت «فرومانروائی مصرف کننده»{{نشان|۴۳}} را ابداع کرد. امّا این فکر در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و جمیع اقتصاددانان کلاسیک تلویحاً وجود دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌حق تولیدکننده را در مرکز فرآیند اقتصادی قرار داد، امّا او شکی نداشت که تولیدکننده برای بازار تولید می‌کند و لاجرم آن چیز را تولید می‌کند که مصرف کننده حاضر به‌خریدش باشد؛ و این احتمالاً توصیف قانع‌کننده‌ئی است از آن چه تا حوالی پایان قرن گذشته (چند سالی بعد از مرگ مارکس) اتفاق افتاد. از آن زمان تا کنون ورق برگشته{{نشان|۴۴}} و قدرت تولیدکنندگان تا حد حیرت‌آوری افزایش یافته است. کارفرما، که حالا دیگر غالباً شرکت سهامی است، قیمت‌ها را در اختیار گرفت و همسطح کرد. تولید انبوه، او را قادر به‌ایجاد بازار همگون کرد. تبلیغات به‌صورتی جهش‌آسا، چه از لحاظ دامنه و چه از لحاظ نوآوری، افزایش یافت. چنین است که تولیدکننده برای اولین بار توانست پسند مصرف کننده را شکل دهد و او را به‌خواستن آن چیز ترغیب کند که متضمّن سود و تأمین بیش‌تری بود. ما به‌عصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرمانروائی تولیدکننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۵}} گام گذاردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، مسأله این است که پرولتاریای عصر جدید، همگام با فزونی گرفتن در تعداد و کارآئی‌اش، توانست به‌نحو مؤثرتری دعوی خویش را دائر بر برخورداری از سود افزایش یابنده مطرح کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فسادی را که سرمایه‌داران به‌جان کارگران انداختند، تحت مقولهٔ اشرافیت کارگران، کشف کرد. لنین همین مفهوم را در مورد طبقهٔ کارگر کشورهای سرمایه‌داری، در برابر دنیای استعمار شده، مورد استفاده قرار داد. امّا حتی لنین نیز شریک شدن تولیدکنندگان، یعنی اشتراک کارفرمایان و کارگران را برای استثمار مصرف کننده بازار داخلی پیش‌بینی نکرد. برای دیدن آن چه که اتفاق می‌افتد به‌فراست فوق‌العاده نیاز نداریم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امنیت شغلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۶}} برای تولیدکنندگان به‌صورت یکی از ارکان تعیین کنندهٔ سیاست‌های اقتصادی درآمده است: استفاده از افراد متعدد در مدیریت و در سطح کارگاه پذیرفته شده است. افزایش قیمت‌ها هزینه‌های مربوطه را جبران می‌کند. در برابر پیشرفت‌های فنی، که موجب پائین آوردن هزینه‌ها و قیمت‌هاست، به‌این دلیل که به‌کم شدن مشاغل می‌انجامد مقاومت می‌کنند. غمی نیست، چون که مصرف کننده جورش را می‌کشد. جماعتی جدّی! روزی پیشنهاد نفله کردن دویست و پنجاه هزار مرغ تخم‌ده را کردند مبادا که عرضه زیاد تخم‌مرغ باعث افت فاجعه‌آسای قیمت آن شود. شاهکار عجیب و غریب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جامعهٔ اقتصادی اروپا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴۷}} در مورد کره و شراب و گوشت گاو، را همه می دانند. اقتصادی چنین جنون زده قادر نیست مدتی مدید پابرجا بماند. امّا زمان حیاتش می‌تواند طولانی باشد حتی طولانی‌تر از عمر آن‌هائی که اکنون از قِبَل چنین اقتصادی سود می‌برند و احتیاجی به‌نگرانی در این مورد ندارند. من از موارد ناچیزی هم‌چون سرمایه‌گذاری در سهام صنعتی و بازرگانی از طریق ذخیرهٔ اعتبارات کلان بازنشستگی اعضاء اتحادیه‌های کارگری حرفی به‌میان نیاوردم که اگر روزی منافع سرمایه‌داری نابود شود، این بدان معنی است که منابع تأمین معیشت کارگران پیر و بازنشسته هم نابود شده است. ضرب‌المثلی می‌گوید: «قلب تو آنجاست که گنج تو نهفته است»{{نشان|۴۸}} امروزه از بسیاری جهات، منافع کارگران [غرب] در راستای دوام و بقاء سرمایه‌داری است. در اوضاع و احوال موجود، ملی کردن صنایع و استقرار کارگران در مکان گردانندگان امور (که تصادفاً کارگران انگلیسی توجه چندانی به‌آن نشان نداده‌اند)، نه فقط مبیّن حاکمیت کارگران بر صنعت نیست که گامی است در ادغام کارگران در نظام سرمایه‌داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این دیدگاه است که می‌باید احتضار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که به‌گونه‌ئی برجسته بخشی از احتضار کل جامعهٔ ماست، بررسی کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جانمایهٔ اعتقاد خود را گم کرده به‌غرغره کردن فرمول‌هائی افتاده که اعتبار خود را از دست داده است. برای صد سال یا بیش‌تر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌کارگران به‌مثابهٔ طبقهٔ انقلابی فردا امید بسته بود که دموکراسی سرمایه‌داری را سرنگون کرده و دیکتاتوری پرولتاریا را مستقر خواهد کرد. گویا ما بیش از حد ناشکیبا‌ئیم چرا که در گذشته تغییرات عظیم جامعه چندین دهه یا قرن طول می‌کشیده است. بنابراین احتمالاً هم‌چنان ما براین عقیده خواهیم ماند که امید فوق سرانجام به‌واقعیت خواهد پیوست، با این همه باید اذعان کنم که به‌دلیل وجود قرائن فراوان، دورنمای آینده توان مرا برای خوشبین بودن جداً خدشه‌دار کرده است. دیدن آشفتگی موجود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پراکنده بودن آن در کهکشانی از فرقه‌های بی‌اهمیت، آرامش خاطر نمی‌آورد. تنها وجه اتفاق آن‌ها یکی ناتوانی آن‌هاست در ایجاد رابطه با تحولات کارگری (آن‌ها فقط با تعداد قلیلی از کارگران رابطه دارند) و دیگری توّهم بی‌مهار آن‌هاست در باب این موضوع که نسخه‌هائی که برای انقلاب می‌پیچند معرف منافع و خواست‌های کارگران است. من تروتسکی را به‌خاطر می‌آورم که مدت کوتاهی بعد از شروع جنگ در سپتامبر ۱۹۳۹ در مقاله‌ئی با تردید و اکراه، تصدیق کرد که اگر جنگ به‌یک انقلاب دامن نزند، می‌بایست دلیل شکست را نه در واپس ماندگی کشور [آلمان؟] و نه در محیط امپریالیستی بل در بی‌ظرفیتی ذاتی{{نشان|۴۹}} پرولتاریا برای طبقهٔ حاکم شدن دانست. شاید درست نباشد بر این سخن تروتسکی که در ساعات تیرهٔ یأس صادر کرده است، بیش از حد تکیه کنیم. من خود از واژهٔ ذاتی بیزارم؛ مقاله به‌زبان انگلیسی چاپ شده و من نمی‌دانم تروتسکی کدام واژهٔ روسی را در این معنی به‌کار برده بود. امّا اگر تروتسکی برای مشاهدهٔ آن چه اکنون می‌گذرد زنده می‌بود، گمان نمی‌کنم احتیاج چندانی به‌تجدید نظر در داوری خود داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این صورت آدمی وضعیت را چگونه تحلیل می‌کند و آینده را چگونه می‌بیند؟ نخست این که کارفرمایان و کارگران هم‌چنان بر سر تقسیم سود حاصل از مؤسسات سرمایه‌داری، به‌شیوهٔ سنتی، در حال مبارزه‌اند. گرچه اخیراً مواردی مشاهده شده که کارگران و کارفرمایان به‌موافقت رسیده‌اند و این موافقت با مقاومت دولت، به‌نام مصالح عامه، مواجه شده است. دوم آن وحدت نظری مکتوم امّا بسیار قدرتمند میان کارگر و کارفرما بر سر نیاز به‌کسب سود بیش‌تر به‌وجود آمده است. احزاب ممکن است کماکان دربارهٔ چگونگی تقسیم غنائم سر و صدا راه بیاندازد، امّا در باب این که غنائم باید به‌حداکثر برسد اتفاق نظر دارند. باب این سئوال هم‌چنان مفتوح است که از این دو عامل عمده، سرانجام کدام یک پیروز خواهد شد. طرح این مسأله برای بحث بی‌مورد نیست که آن هنگام که محدودیت‌های فیزیکی بهره‌کشی از بازار مصرف به‌غایت رسید  آن دموکراسی که امکانات پروار شدن سرمایه‌داری، از نقاط دیگر و در هر سرزمین مفروض، به‌نابودی گرائید برخورد منافع کارگر و کارفرما یکبار دیگر نقش تعیین کننده خواهد یافت و راه را برای انقلاب پرولتاریائی مبتنی بر یک الگوی مارکسیستی که رخ در پردهٔ حجاب طولانی کشیده است هموار خواهد شد. امّا من باید اقرار کنم که به‌چنین چشم‌اندازی خوشبین نیستم. این واقعیت برای من وزن خاصی دارد که تنها انقلاب‌های شایان توجه از ۱۹۱۷ تا کنون، در چین و کوبا روی داده است و این که جنبش‌های انقلابی امروز فقط در کشورهائی سرزنده است که یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاقد پرولتاریاست یا پرولتاریای ضعیفی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما با نقل آخرین کلمات کتاب «تاریخ چیست؟» مرا به‌میدان خواندید. آری، من ایمان دارم که جهان به‌پیش می‌رود. من عقیدهٔ خود را در مورد انقلاب ۱۹۱۷، به‌عنوان یک نقطهٔ عطف در تاریخ عوض نکرده‌ام. من هنوز هم بر سر این عقیده‌ام که این انقلاب، به‌همراه جنگ جهانی ۱۸-۱۹۱۴، ناقوس شروع نزع نظام سرمایه‌داری را به‌صدا درآورد. امّا حرکت جهان همیشه یا همه جا، همگام نیست. اکنون احساس می‌کنم مفتون این عقیده شده‌ام که پیروزی بلشویک‌ها در ۱۹۱۷ ضد واپس ماندگی اقتصاد و جامعهٔ روسیه نبود بلکه نتیجه آن بود. به‌گمان من ما ناگزیریم این فرضیه را جداً مورد بررسی قرار دهیم که انقلاب جهانی، که سرنگونی کامل سرمایه‌داری را تحقّق خواهد بخشید و انقلاب اکتبر نخستین مرحلهٔ آن بود، نشان خواهد داد که چنین انقلابی بیش‌تر از آن که طغیان پرولتاریای کشورهای پیشرفتهٔ سرمایه‌داری باشد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;طغیان جوامع مستعمره علیه سرمایه‌داری است که به‌هیآت امپریالیسم درآمده است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از  مخمصه‌ئی که اینک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; غرب در آن دست و پا می‌زند، چه استنتاجی می‌توان کرد؟ متأسفانه باید بگویم که به‌واسطهٔ حضور دوره‌ئی عمیقاً ضد انقلابی در غرب و به‌دلیل این که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هیچ گونه پایگاه محکم انقلابی ندارد، نتیجه‌گیری چندان دلگرم کننده‌ئی عاید نمی‌شود. من فکر می‌کنم که برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;های راستین روزگار ما [در غرب] دو شق موجود است. اوّل این که کمونیست باقی بمانند و به‌صورت گروه‌های آموزشی و مبلّغ، آزاد از عمل سیاسی، به‌حیات خود ادامه دهند. عملکرد چنین گروه‌هائی عبارت است از: تحلیل تغییرات اقتصادی و اجتماعی موجود در جهان سرمایه‌داری، مطالعهٔ جنبش‌های انقلابی موجود در سایر نقاط جهان یعنی دست‌آوردها، معایب و قابلیت‌های بالقوهٔ آن‌ها و کوشش در تصویر بیش و کم واقع بینانه از آن چه سوسیالیسم در دنیای معاصر می‌باید یا می‌تواند باشد. شق دوم آن است که در مسائل سیاسی موجود دخالت کند، سوسیال دموکرات شود، بی‌رودربایستی نظام سرمایه‌داری را بازشناسد و بپذیرد و آن دسته از هدف‌های محدودی را که همین نظام دست یافتنی است دنبال کند و در جهت مصالحهٔ میان کارگر و کارفرما، که به‌بقای سرمایه‌داری مدد می‌رساند، گام بردارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم نمی‌تواند هم کمونیست باشد و هم سوسیال دموکرات. سوسیال دموکرات‌ها از سرمایه‌داری انتقاد می‌کنند، امّا در آخرین تحلیل مدافع آنند. کمونیست‌ها سرمایه‌داری را قبول ندارند و معتقدند که این نظام سرانجام خود را نابود می‌کند. امّا هر کمونیست کشورهای غربی امروز به‌قدرت نیروهائی که سرمایه‌داری را سراپا نگاه داشته و به‌فقدان آن نیروی انقلابی که بتواند این نظام را سرنگون کند، آگاهی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ علی وادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت‌ها:==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} Serfs&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} The Crux of Inevitablity in History&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} Antecedents&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} &amp;quot;Country Factful History&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|5}} Alec Nove&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|6}} &amp;quot;Snail&amp;#039;s Pace Industerlization&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|7}} One Man Management&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|8}} Huamane Tradition&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|9}} Collectivization&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|10}} R. W. Dawies&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|11}} External Affairs&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|12}} Popular Front&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|13}} S. M. Kirov در (۱۹۳۶-۱۸۸۶). عضو رهبری حزب کمونیست شوروی (بلشویک) از سال ۱۹۰۵. در سال ۱۹۲۶ کیروف به‌عنوان رئیس تشکیلات حزب در لنین‌گراد، جانشین زینویف شد. در سال ۱۹۳۰ به‌عضویت دفتر سیاسی حزب درآمد. در دسامبر ۱۹۳۴ به‌دست یک کمونیست جوان به‌قتل رسید و این نشانه‌ئی بود از شروع تصفیه‌های بزرگ که در محاکمات مسکو به‌اوج رسید. در بیستمین کنگرهٔ حزب کم اتحاد شوروی (۱۹۵۶) خرشچف اشاره کرد که قتل کیروف احتمالاً از سوی مقامات بالای حزبی آب می‌خورده است. م. نقل از A Dictionary of Politics والتر لاکور، لندن ۱۹۷۳.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|14}} Watershed&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|15}} Periodization&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|16}} Dilemma&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|17}} Degeneration&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|18}} Kronstadt: جائی که ملوانان برعلیه سلطهٔ حزب بر شوراها در ۱۹۲۱ شورش کردند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|19}} The Red Trade Union International&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|20}} Amsterdam International&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|21}} Citrine&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|22}} Ernest Bevin در (۱۹۵۱-۱۸۸۱): وزیر امور خارجهٔ انگلیس ۱۹۵۱-۱۹۴۵.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|23}} Trade Union Congress = TUC&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|24}} War - Weariness&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|25}} Pyrrhic&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|26}} Austion Chamberlain در (۱۹۴۰-۱۸۶۹): نخست‌وزیر انگلیس ۴۰-۱۹۳۷.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|27}} The Grass over there was greener&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|28}} Maxim Litvinov در (۱۹۵۲-۱۸۶۷): وزیر امورخارجه شوروی ۱۹۳۹-۱۹۳۰.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|29}} Geneva Agreement. «موافقت‌نامهٔ ژنو»: به‌دنبال ترک مخاصمه در کره (جولای ۱۹۵۳) وزیران امور خارجهٔ کشورهای انگلستان، فرانسه، آمریکا و شوروی، در برلین گرد آمدند (فوریهٔ ۱۹۵۴) و قرار گذاشتند دربارهٔ مسائل مورد علاقهٔ کلیهٔ طرف‌ها، کنفرانس در ژنو تشکیل شود و در مورد: الف مسائلی از که موافقت‌نامهٔ ترک مخاصمهٔ کره هنوز لاینحل مانده بود. ب. تأمین صلح در هندوچین، بحث کند. اولین نشست کنفرانس که در ۲۵ آوریل ۱۹۵۴ تشکیل شد به‌مسأله هندوچین پرداخت. نتایج این گردهم‌آئی که به‌اتخاذ تصمیماتی چند در مورد قطع تحریکات جنگی جنگی در ویتنام و آینده لائوس و کامبوج انجامید به‌«موافقت‌نامهٔ ژنو» معروف است. م. نقل از همان مأخذ.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|30}} Munich Agreement «موافقت‌نامهٔ مونیخ». روز ۲۹ سپتامبر ۱۹۳۸ یک گردهم‌آئی، مرکب از چمبرلین، دالادیه، هیتلر و موسولینی از جانب کشورهای انگلیس، فرانسه، آلمان و ایتالیا برپا شد. کنفرانس، چکسلواکی را برای واگذار کردن استحکامات نظامی خود در مرز آلمان، به‌رایش سوم و واگذاری بخشی از خاکش به‌مجارستان و لهستان، تحت فشار قرار داد. موجودیت اصول بی‌یال و دموکراسی و اشکمی که از طریق موافقت‌نامه تضمین شده بود، با حملهٔ ارتش آلمان به‌پراگ، درهم ریخت. نام «مونیخ» از آن زمان چون بدیلی برای آرامش ناپایدار و بی‌اعتبار، دارای بار سمبولیک شده است. م. نقل از همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|31}} Fulton Speech: نطق چرچیل در فولتن روز پنجم مارس ۱۹۴۶، چرچیل در این نطق کوشید ایالات متحده آمریکا را به‌اتحاد با کشورهای مشترک‌المنافع علیه تهدید افزایش یابندهٔ اتحاد شوروی برانگیزاند. م. نقل از: همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|32}} Iron Curtain «پردهٔ آهنین». این اصطلاح سمبل آن موانع فیزیکی و تقسیمات ایدئولوژیکی است که «کمونیست‌ها» را از جهان «آزاد» متمایز می‌کند. گرچه عموماً گمان می‌کنند برای اولین بار چرچیل این اصطلاح را در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پنجم مارس ۱۹۴۶) مطرح کرد، با این وصف احتمالاً این اصطلاح برای اولین بارا توسط گوبلز، وزیر تبلیغات، و نویسندگان ضد بلشویک‌ آلمانی به‌کار برده شد. م. نقل از: همان مأخذ&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|33}} Outburst&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|34}} Still - Born &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|35}} Liberal - Labour = Lib - Lab: این اصطلاح زمانی به‌کار می‌رود که دو حزب لیبرال و کارگر انگلیس، علیه حزب محافظه‌کار، در پارلمان ائتلاف می‌کنند. م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|36}} New Left Review = NLR&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|37}} Primises&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|38}} Genuine Proletarians&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|39}} Substitutism&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|40}} To indulge in flight of fancy&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|41}} De&amp;#039; Novement&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|42}} Fear&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|43}} &amp;quot;Consumer Sovereignty&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|44}} The tables have been turned&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|45}} Producer Sovereignty&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|46}} &amp;quot;Job Protection&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|47}} European Economic Community = EEC&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|48}} &amp;quot;Where your treasure is, there shall your heart be also&amp;quot;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|49}} Congenital&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C&amp;diff=26783</id>
		<title>میراث‌خوارگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C&amp;diff=26783"/>
		<updated>2011-11-22T09:35:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:14-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
در بخش «کتاب‌های هفته» ذکری از کتاب «صد سال پیش از این» کرده بودید و از اینکه در آن کتاب برخی داوری‌های نادرست مانند «قضاوت درباره میرزا آقا خان اعتمادالسلطنه فرزند میرزاعلی خان حاجب‌الدوله سردسته جلادان ناصرالدین شاه و قاتل یکی از بزرگترین دولتمردان اصلاح‌طلب تاریخ معاصر ایران یعنی امیرکبیر» شده است کنایه‌ئی بسیار ملیح آمده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کنایه آنقدر ملیح و ملایم بود که مرا بعنوان نویسنده که مثل هر نویسنده‌ئی به‌نوشته ها و برداشت‌های خود پای‌بند است و تعصب می‌ورزد نه تنها رنجیده خاطر نکرد بلکه فقط واداشت که یکبار دیگر به‌متن کتاب مراجعه کنم و به‌بینم چه قضاوتی درباره اعتمادالسلطنه کرده‌ام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در آن کتاب نوشته‌ام که: «اعتمادالسلطنه فرزند میرزاعلی خان حاجب‌الدوله است و این میرزاعلی خان همان کسی است که ماموریت قتل امیرکبیر را بر عهده داشته» (ص ۱۷۶) و سپس به‌نقل اظهارنظرهای اشخاص درباره او پرداخته در همه جا منبع و مأخذ را آورده‌ام و خود من دربارهٔ اعتمادالسلطنه به‌عنوان شخصی نوشته‌ام که: «...کارهای او در جریان بعدی قانونگذاری ایران بی‌شک موثر بوده است که از این جهت نه تنها می‌توان او را در ردیف ملکم و میرزاحسین خان سپهسالار و میرزاعلی خان امین‌الدوله قرار داد بلکه اعتمادالسلطنه از نظر دانش نظری از همهٔ این‌ها قوی‌تر و عمیق‌تر بوده و آثار کتبی بیشتر بجا گذاشته است (ص ۱۷۶ کتاب)، در جای دیگر نوشته‌ام: «...سراسر یادداشت‌های روزانهٔ اعتمادالسلطنه را انتقاد از درباریان که در بسیاری موارد توأم با نیش‌ها و حسادت‌های شخصی اوست پر کرده و هم در این یادداشت‌ها علاقه‌ٔ او به‌شخص ناصرالدین شاه با تأکید و تکرار بسیار ابراز گردیده...» (ص ۱۸۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جای دیگر اظهارنظر کرده‌ام که: «... از کتابچه‌های قانونی که اعتمادالسلطنه تهیه و به‌شاه تقدیم می‌کرد، نیز می‌توان استنباط کرد که او هم مانند بیشتر رجال اصلاح‌طلب آن دوره هرگونه رفرم و اصلاح را فقط با حفظ اقتدار سلطنت ناصرالدین شاه تجویز می‌کرده و از این که احیاناً لطمه‌ئی به‌اساس سلطنت ناصری وارد آید سخت نگران و مشوش بوده است...» (ص ۱۸۲).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جای دیگر: «... در این میان میرزا حسن خان اعتمادالسلطنه که مسافرت‌هائی به‌اروپا کرده و به‌علت آشنائی به‌زبان فرانسه و سمت رسمی ریاست دارالترجمه دولتی با قوانین فرنگ آشنائی و الفتی داشته به‌ظن من - برای ارضای حرص و آز شاه و جستن راه تقریب به‌او مقرراتی برای انحصار تنباکو و توتون دریافت مالیات از آن کالاها تهیه کرد...» (۱۱۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این است مجموع اظهارنظرهای من درباره اعتمادالسلطنه. و من مجموع آنچه که دربارهٔ اعتمادالسلطنه نوشته بودم یکبار دیگر سنجیدم و مقایسه کردم با اظهارنظرهائی که دربارهٔ دیگرانی چون سپهسالار و ملکم و امین‌الدوله کرده‌ام - که اینان هم اطرفیان پادشاه مستبدی چون ناصرالدین شاه بوده‌اند و من در کتاب صدسال پیش از این به‌طور کلی خواسته‌ام تصویر مبارزه‌ئی را که بین دو گروه از درباریان و دست‌اندرکاران حکومت ناصری در جریان بوده، یعنی مبارزهٔ بین طرفداران حفظ وضع قدیم و تداوم اجرای قواعد قدیم باقی‌مانده از دوره‌ صفوی از یک طرف و طرفداران اخذ تمدن اروپائی از طرف دیگر - بیاورم و چهره‌های اصلی این مبارزه را تصویر کرده‌ام. که این چهره‌ها اکنون در آئینه تاریخ در نظر پژوهش‌گیر تاریخ هر یک به‌گونه‌ئی دیده می‌شود و از این که معرفی‌کنندهٔ کتاب قضاوتی متفاوت با قضاوت من از این یا آن چهرهٔ تاریخی داشته باشد مسئله‌ئی بسیار طبیعی است. آنچه مرا وادار به‌نوشتن این مختصر کرد این بود که چرا از میان همهٔ کسانی که من در کتاب خود از آن‌ها نام برده و درباره آن‌ها قضاوتی داشته‌ام معرفی کننده کتاب روی نام اعتمادالسلطنه انگشت گذاشته و چرا برای توجیه نادرست بودن داوری‌های من درباره این شخص بر این مطلب که او پسر میرزاعلی خان حاجب‌الدوله است و حاجب‌الدوله قاتل یکی از بزرگ‌ترین دولتمردان اصلاح‌طلب تاریخ ایران یعنی امیرکبیر می‌باشد تکیه شده است؟ و هر چند این درست آن چیزی است که من در متن کتاب آورده‌ام و دقیقاً برای این آورده‌ام که معلوم دارم که قضاوت دربارهٔ اعتمادالسلطنه با توجه به‌این که او فرزند میرزاعلی خان قاتل امیرکبیر است صورت گرفته، ولی در رد داوری‌های من این مسئله چه نقشی می‌تواند داشته باشد و تکیه کردن روی این مسئله از چه جهت است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جواب این چراها بلافاصله مطلبی که در ذهن من همواره خلجان دارد بزرگ و بزرگ‌تر شد و یک‌بار دیگر چون بهمنی بر روح من فرود آمد که این میراث خوارگی در سیاست، در هنور، در نویسندگی، در حکومت، و در هزاران هزار مظاهر اجتماعی دیگر جامعهٔ ما تا به‌کجا نفوذ دارد که نه تنها در جهت مثبت بلکه در جهت منفی هم مؤثر است. که آقا پسری چون پدرش در سیاست گل کرده و از رقیبان سبق برده در محافل و مجالس بالا بالا می‌نشیند و در جامعه به‌سخنانش استناد می‌شود: برادری از این که برادر بزرگترش نویسنده بوده باد به‌غبغب می‌اندازد و خود را نویسنده‌ئی سترگ می‌انگارد؛ و مردم فرزند یک شاعر را نه به‌چشم فرزند برومند و خوش قد و بالای آن شاعر بلکه به‌عنوان این که این آقازاده هم شعر می‌گوید و خوب شعر می‌گوید توجه می‌کنند: خواهرزادهٔ فلان سیاستمدار و نوه و نتیجهٔ بهمان مرد بزرگ حامل پرچم‌های افتخار و مدال‌ها و نشان‌های دائی‌جان و بابابزرگ می‌شوند و این مردم ساده و صمیمی ما همهٔ این‌ها را تحمل می‌کنندو نه‌تنها تحمل می‌کنند بلکه با رفتار خود، با احترامات فائقه‌ئی که معمول می‌دارند، این میراث خواران را بزرگ می‌کنند که همسر و ننهٔ شاه و نخست‌وزیر سابق، خودشان یک پا فیس و افادهٔ سلطنت و صدارت داشتند و در فنون مربوط و نامربوط به‌این مشاغل متخصص محسوب می‌شدند - که مادرزن شاه از همه چیز چنان سخن می‌گفت که گوئی علامهٔ دهر است و با دانشی مادرزاد پا به‌جهان نهاده است. و نه تنها دیروز چنین بود، که امروز هم از دیروز دست کمی ندارد که دامادها به‌خاطر توفیق پدرزن‌های خود ناگهان صاحب کشف و کرامات و دانش تخصص شده‌اند و برادرزن‌ها به‌خاطر پیشرفت شوهر همشیره‌ها صاحب جاه و مقام گردیده‌اند و پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ها و دائی‌جان‌ها و دائی‌زاده‌ها و … از این قبیل بسیار، و همه متخصص با تخصص که هرگز خود را محتاج مشورت هیچ ذی فنی نمی‌دانند و مردم نیز کمافی‌السابق احترامات فائقه را معمول می‌دارند و این سنت مرضیه در عمق روح ما جان دارد که ما به‌عنوان قدیم‌ترین ملتی که سلطنت و موروثی بودن سلطنت در میان ما تداوم داشته از این افت بزرگ رنج می‌بریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این میراث خوارگی بیش‌تر در جهت بهره‌برداری از مزایا بوده است و نه تحمل تعاقب که اگر چنین حالتی پیش آید میراث خواران فوری تبری جسته می‌گویند که در کجای دنیا گناه پدر را به‌پای فرزند نویسند؟ در کدام مذهب پدرِ خوب چوب بدکاری‌های فرزند بد را می‌خورد؟ و شاید در این مورد فقط بتوان مردگان را استثناء کرد و از جهت منفی آن‌ها را مشمول قاعدهٔ میراث خوارگی معمول دانست و این که معرفی‌کننده محترم کتاب من تأکید نموده است که اعتمادالسلطنه فرزند میرزاعلی خان حاجب‌الدوله قاتل امیرکبیر است از همین مقوله و جای ایرادی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چند کلمه را به‌خاطر انگشت گذاشتن بر یک درد اجتماعی نوشتم که اگر چاپ شود تنبهّی است برای خیلی از ما که ناخودآگاه مسحور این روحیهٔ میراث خواری هستیم. و شاید مدخلی باشد بر این بحث و شکافتن همهٔ جهات و جنبه‌های این آفت اجتماعی که باید به‌طرفی برویم که فضائل شخصی ملاک رجحان او باشد نه کشف و کرامات پدران و شوهران و … موجب تقدم، و حالا که بساط سلطنت برچیده شد داستان موروثی بودن مقام و به‌دنبال موروثی بودن مقام موروثی بودن فضائل و دانش‌ها نیز باید پایان پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از معرفی کننده کتاب عذر می‌خواهم و پیشانی او را به‌علامت خضوع می‌بوسم که نوشتهٔ او را بهانه‌ئی کردم برای طرح مطلبی که می‌بایست مطرح و زشتی آن ارائه شود و چه عبرت‌آموز باید باشد برای ما، که حتی در میان صوفیّه هم با همهٔ ادعای وارستگی این سنت پذیرفته و معمول بوده است که پسران وارث دانش و تقوی و فضائل پدران شوند و به‌جای آنان بر مسند ارشاد بنشینند، که گوئی دانش و تقوی و فضیلت مالکیت و منال این جهانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمدتقی دامغانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۵۸/۸/۵&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7&amp;diff=26729</id>
		<title>قدرت انحصارها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7&amp;diff=26729"/>
		<updated>2011-11-21T18:40:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:12-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:12-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۲ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
پیر ژاله&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرمایه‌داران به‌طور برابر از انباشتن سرمایه سود نمی‌برند، بلکه این کار معمولاً به‌تراکم سرمایه در دست اقلیتی خاص می‌انجامد. تراکم سرمایه در واقع نتیجهٔ رقابت است. در جریان رقابت برخی از مؤسسات از مؤسسات دیگر قوی‌ترند. قوی‌تر، ضعیف‌تر را نابود می‌کند یا در اختیار خود می‌گیرد و بدین‌گونه رقابت از میان می‌رود. مؤسسات عظیم نوظهوری که از تراکم سرمایه به‌وجود می‌آیند در سطح بالاتر به‌رقابت شدیدتر می‌پردازند. از رقابت، تراکم سرمایه ایجاد می‌شود و تراکم خود باز به‌رقابت می‌انجامد. در اینجا می‌توان آن حرکت دیالکتیکی‌ئی را بازشناخت که توسعهٔ اقتصاد جامعه را تنظیم می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لنین، دربارهٔ نخستین حرکت بزرگ دنیای سرمایه‌داری به‌سوی تراکم، که در اواخر قرن نوزدهم روی داد. تحقیق ویژه‌ئی دارد بهترین شکل تراکم سرمایه در تمایل آن به‌انحصارگرائی نمودار می‌شود. هر انحصاری در کامل‌ترین صورتش به‌شکل صنعتی نمایان می‌شود که بر تمام بازار تسلط مطلق دارد. چنین مؤسسه‌ئی در جهان واقعی بسیار نادر است و منظور از انحصار معمولاً شرکت‌های بزرگ‌اند که به‌قسمت قابل توجهّی از یک بازار فروش معین تسلط دارند و کوشش می‌کنند که آن را به‌سراسر بازار گسترش دهند. در اروپای غربی در سال‌های آخر قرون نوزدهم، این نوع انحصارات چنان به‌سرعت رشد یافت که چیزی نگذشت که بازارهای ملی و داخلی برای فعالیت آن‌ها تنگ شد. موانع گمرکی از رقابت واقعی بین انحصارات انگلیسی، فرانسوی و آلمانی در خاک کشورهای‌شان جلوگیری می‌گرد. از طرف دیگر بودند بسیاری از کشورهای آفریقا و آسیا که هنوز در خارج از سیستم سرمایه‌داری و یا خارج از دامنهٔ نفوذ آن قرار داشتند. از این گذشته، قدرت دفاعی اکثر این کشورها بسیار ضعیف بود. کشورهای اصلی اروپای غربی که در پی هدف‌های سرمایه‌داری خود بودند، موج تازه و نیرومندی از هجوم استعماری را آغاز کردند که مخصوصاً به‌این قصد طراحی شده بود که یک «فضای اقتصادی» وسیع و خاصی را برای خود تهیه و تأمین کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین بود که امپریالیسم «بالاترین مرحلهٔ سرمایه‌داری» به‌دنیا آمد. امپریالیسم چیزی به‌جز سرمایه‌داری نیست که به‌ابعاد و اندازهٔ خاصی رشد کرده است. و در عین حال مستلزم تغییرات کیفی و دگرگونی‌هائی در منابع و روش‌های آن نیز هست. از ابتدا سرزمین‌های مستعمره بعضی از مواد خام (نفت)، و برخی از کالاهای صادراتی و سرمایه‌گذاری مالی را - که چنان انباشت سریعی داشت که به‌کار انداختن آن در کشور اصلی امکان‌پذیر نبود - برای امپریالیسم باز کردند و بدین‌گونه امپریالیسم امکان یافت که تأثیر ناهم‌آهنگی ذاتی نظام سرمایه‌داری و گرایش نرخ سودآور حال را که رو به‌کاهش داشت تا اندازه‌ئی تحت کنترل آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، استعمارگرائی رقابت بین کشورهای امپریالیستی را افزایش داد، بدین معنی که تا آخر قرن نوزدهم تقسیم جهان کامل شد. بعضی بیش‌تر و برخی کم‌تر مستعمره داشتند و برای آن‌هائی که بداقبال بودند چیزی باقی نماند، جز آن که از راه قدرت به‌دنبال تقسیم دوبارهٔ جهان باشند. در واقع باید انگیزهٔ اصلی آغاز جنگ اول جهانی (۱۹۱۸-۱۹۱۴) را در این امر جست‌وجو کرد. در پایان همین جنگ است که به‌بهای تقسیم آفریقا، شاهد ناپدید شدن آلمان از صحنه سیاست جهانی هستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فاصلهٔ بین دو جنگ جهانی، سرمایه‌داری کم و بیش حالت ایستا و ثابتی داشت. یعنی صدور ثابت کالا و سرمایه همراه نوعی حرکت آهسته به‌سمت تراکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران پس از جنگ جهانی دوّم یعنی از ۱۹۴۵ بع بعد، تغییرات اساسی چندی روی داد: اقتصاد دنیای سرمایه‌داری دوباره نیروی تحرک خود را از راه بازسازی‌های لازم به‌دست آورد. و از طریق یک شبهٔ انقلاب فنی و علمی قلمرو تأثیر و کاربرد قدرت خود را گسترش داد و بیش‌تر آموخت که چه‌گونه انواع گوناگون مُسکّن‌ها و مسائل مختلف را برای پرهیز از رکودها و پس‌رفت‌های خود و تبدیل آن به‌بحران‌های عمومی، به‌کار گیرد. در این شرایط رشد به‌سرعت انجام می‌گرفت؛ صدور کالا و سرمایه به‌شدت افزایش یافت و نرخ انباشت سرمایه به‌سطح جدیدی رسید که سبب ایجاد حرکت پیش‌بینی نشده‌ئی به‌سمت تراکم شد. این پیشرفت‌ها از ایالات متحده آمریکا و بریتانیا آغاز شد و دامنهٔ آن ژاپن و برخی از کشورهای اروپای غربی را در برگرفت. این موج هر چند به‌فرانسه دیرتر رشید امّا به‌هرحال در پایان دههٔ ۶۰ فرانسه نیز به‌سطح درخور توجهی دست یافت. به‌طور فزاینده‌ئی بین مؤسسات و گروه‌بندی‌های اعلام اتحاد می‌شد و اغلب هم متحد و شریک سرمایه‌داری خارجی در کشورهای مربوطه بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین دوران، برای رهائی و کسب آزادی سیاسی جریان نیرومند و مقاومت‌ناپذیری در سراسر آفریقا و آسیا، گسترش یافت که در نتیجهٔ آن بیش‌تر کشورهای این دو قاره یا از طریق مسالمت‌آمیز و یا مبارزات رهائی‌بخش، اسماً استقلال خود را به‌دست آوردند. از آن رو این نوع استقلال را استقلال صوری یا اسمی می‌نامیم که همواره با غارت کشورهای تازه استقلال یافته - که بعداً به‌« کشورهای جهان سوم» معروف شدند - همراه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکل جدید به‌سادگی با موقعیت جدید «نو استعماری» تطبیق یافت. زیرا که مطامع امپریالیسم از آن پس در این گونه کشورها از طریق حکومت‌های وابستهٔ آن‌ها، که نهانی گوش‌شان به‌فرمان اربابان امپریالیست‌شان بود، اِعمال می‌شد. در واقع امروزه با وجود چند دگرگونی اساسی که روی داد - که به‌آن‌ها خواهیم پرداخت - سرمایه‌داران و انحصارات، جانشینان همان‌هائی هستند که در آغاز این قرن کار خود را شروع کردند. امّا دگرگونی‌های اساسی که روی داد، چه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با در نظر گرفتن عملکرد انحصارات، می‌بینیم که قلمرو انباشت سرمایه و تراکم به‌بخش صنعتی محدود نبوده، بلکه بانکداری را فرا می‌گیرد، چنان که این خصلت یکی از مشخصات بانکداری از قرن نوزدهم به‌بعد است که طبیعتاً تحرّک پرشتابی در ایجاد بانک‌های اعتباری{{نشان|۱}} داشته است. بانک‌های اعتباری به‌بانک‌هائی گفته می‌شود که فعالیت خود را در سرمایه‌گذاری در مؤسسات گوناگون و متفاوت، یا تأکید بیش‌تر بر صنعت متمرکز می‌کنند و بیش‌تر در پی به‌دست آوردن اختیار و کنترل آن‌ها هستند، و به‌همین سبب سدّی میان سرمایهٔ بانکی و سرمایهٔ صنعتی در حال فروریختن است. و از آن‌جه که سرمایهٔ بانکی، هر روزه وسیع‌تر و عمیق‌تر در سرمایهٔ صنعتی رخنه می‌کند، عبارت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرمایهٔ مالی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این مفهوم مناسب‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا در سال‌های اخیر خلاف این جریان نیز اتفاق افتاده استقلال. یعنی بسیاری از کمپانی‌های بزرگ صنعتی، سود انباشته شدهٔ‌شان را در مؤسساتی سرمایه‌گذاری کرده‌اند که در بخش‌های گوناگون دیگر فعالیت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کمپانی‌ها را، که عملکردشان مشابه بانک‌های اعتباری است،  کمپانی‌های «فرمانروا»{{نشان|۲}} نامیده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن سو سرمایه‌دارانی هستند که هم در بانک‌های اعتباری ذی‌نفوذند و هم کمپانی‌های عظیم را اداره می‌کنند. و در جهان سرمایه‌داری صاحب اقتدار خاصّی هستند. این گونه سرمایه‌داران را «اُلیگارشی» می‌نامند. هم‌چنین این نام به‌آن دسته از سرمایه‌دارانی اطلاق می‌شود که عنان کمپانی‌های «فرمانروا» را در دست دارند و فعالیت خود را در رشته‌های گوناگون گسترش داده‌اند. این «نام‌»ها و مصداق‌های‌شان در حقیقت نشان‌دهندهٔ این واقعیت است که بخش‌های مالی، تجاری و صنعتی روز به‌روز بیش‌تر در یکدیگر ادغام می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین اُلیگارشی عبارت است از گروه کوچکی از سرمایه‌داری بسیار بزرگ که قدرت مستقیم یا نامستقیم‌شان اقتصاد جهان را زیر سلطه دارد. و یادآوری این نکته لازم است که قدرت حقیقی این دسته از سرمایه‌داران بسیار بیش‌تر از چیزی است که مقدار سرمایهٔ متعلق به‌آنان می‌تواند آن را منعکس کند، زیرا از آن‌جا که سهامداران کوچک و متوسط معمولاً در جلسه‌ها شرکت نمی‌کنند و در انتخاب نمایندگان دخالتی ندارند، سهامداران بزرگ به‌اصطلاح، دست‌شان باز است که هرکاری که می‌خواهند بکنند. و یا شخص یا اشخاصی که ۳۰ درصد یا ۲۰ درصد، و یا حتی کم‌تر از این، سهام یک کمپانی را در اختیار دارند می‌توانند آن را کنترل کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرض کنید، که اگر میانگین مقدار سهام لازم برای کنترل یک دسته از مؤسسات مالی ۳۳ درصد باشد، و اگر بتوان کمپانی A در این گروه را با ۳۳ درصد از سهامش کنترل کرد و همین کمپانی به‌نوبهٔ خود صاحب ۳۳ درصد از سهام کمپانی فرعی &amp;#039;A باشد. گروه مؤسسات مالی قادر است ۳۳ درصد از ۳۳ درصد، یعنی ۱۱ درصد کمپانی فرعی &amp;#039;A را نیز کنترل کند. و هیچ عاملی وجود ندارد که کمپانی فرعی &amp;#039;A را از کنترل کردن کمپانی فرعی دیگری باز دارد. به‌همین دلیل است که سرمایه‌های بانک‌های اعتباری و کمپانی‌های «فرمانروا» معمولاً از طریق شبکهٔ پیچیده‌ئی از کمپانی‌های فرعی سرمایه‌گذاری می‌شود و چنین است که سرمایه‌ئی برابر با /۱۰۰ واحد ممکن است یک امپراتوری  /۵۰۰ یا /۱۰۰۰ واحدی مشابه را کنترل کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۷۳ کمپانی مالی سوئز و بانک هندوچین اعتراف کردند که از این طریق کنترل ۳۰۰ تا ۴۰۰ کمپانی دیگر را در اختیار دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دسته از انتخابات صنعتی و بانکی که گرایش روزافزونی به‌گسستن از مرزهای ملی، از خود نشان می‌دهند، انحصارات چند ملیّتی خوانده می‌شوند - که اصطلاح چندان دقیقی نیست - این‌ها، مؤسسات عظیم و بانک‌های اعتبارئی هستند که قلمرو فعالیت‌شان به‌آن سوی مرزهای کشور اصلی کشیده شده و معمولاً در تمام قاره‌ها رخنه کرده‌اند. چنان که ۲۰۰ مؤسسه از بزرگ‌ترین مؤسسات جهان وابسته به‌حدود ۲۰ کشوراند. مثلاً کمپانی «ژنرال الکتریسیته»{{نشان|۳}} که فرانسوی است یکی از «انحصارات» نه چندان بزرگ بین‌المللی است. با وجود این، در گزارش سال ۱۹۶۹ این کمپانی تصریح شده است که در آن سال در بیش از ۱۰۰ کشور جهان حضور داشته است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیتی بانک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}} نمونه‌ٔ دیگری از این قماش است این بانک تجاری که مقرش نیویورک است، شعبه‌ها، شرکت‌های فرعی و دیگر سازمان‌های وابسته‌اش، در بیش از یک‌صد کشور جهان فعالیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همین سبب با قاطعیت می‌توان گفت؛ که بیش‌تر کمپانی‌های بزرگ و تقریباً تمام انحصارات (از لحاظ عملکرد) «فوق ملّی» هستند از مهم‌ترین این‌ها، آن انحصارات صنعتی است که کارخانه‌های تولیدی‌شان در سراسر جهان پراکنده است. مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;په‌شی‌نی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۵}} انحصار تولید آلومینیم در فرانسه، که در سال ۱۹۷۲، ۴۴ درصد از تولیداتش در فرانسه و ۵۶ درصد دیگر آن در پنج کشور دیگر از ایالات متحده گرفته تا کامرون تولید شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این گونه مؤسسات نه فقط قادرند به‌صورت «فوق ملّی» درآیند بلکه در صورتی که سرمایهٔ آن‌ها از چندکشور گوناگون باشد، به‌شکل مؤسسات چند ملیّتی حقیقی در می‌آیند. این کمپانی‌ها معمولاً از پیوستن تعدادی از انحصارات ملی چند کشور گوناگون به‌وجود می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرکت‌های چند ملیّتی، هنوز در کشورهای صنعتی چندان متداول نیستند، در حالی که به‌گونهٔ فزاینده‌ئی در کشورهای جهان سوم زیاد می‌شوند بدیهی است، شکل‌های دیگری از همکاری نسبی یا اتحادیه‌های بین‌المللی نیز بین انحصارات کشورهای گوناگون وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین نتیجه کلّی نکاتی که بیان شد این است: گرایش عمومی انحصارات - به‌تنهائی، یا با ترکیب چند انحصار این است که سلطهٔ خود بر تمام بازارهای جهانی بگسترد و استقرار بخشد تا روند انباشت و تراکم سرمایه را ثابت نگهدارد. تلاش برای احراز این توانائی است. که به‌همان آزادی که می‌توانند بین دو شهر یک استان تجارت کنند، بتوانند بین شیکاگو - پاریس و سنگاپور هم تجارت کنند و نیز همان گونه که می‌توانند آزادانه در یک کشور صنعتی کارخانه‌های گوناگون تأسیس کنند، بتوانند، در کشورهای گوناگون جهان کارخانه‌های خود را ایجاد کنند و سرانجام آزرزوی بزرگ آن‌ها استقرار و حاکمیّت نظام اقتصاد جهانی و روابط سیاسی است که جریان ازاد سرمایه و کالا را تضمین کند و ارزهای گوناگون و گردش آن‌هارا تحت نظام ویژه‌ئی در آورد. در واقع بازار مشترک کشورهای اروپائی یک نمونه محلّی از تحقق آن خواست و مقررات جهانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند بحران‌های متناوبی که در بازار مشترک رخ داده است (حتی بدون در نظر گرفتن امکان وقوع انقلاب در یکی از کشورهای عضو) نشان داد که چه مشکلات عظیمی در راه ایجاد این گونه مقررات جهانی وجود دارد. همان طور که دیدیم هر کنشی با واکنشی مخالف آن همراه است و هر پیشرفتی تضادهائی را در داخل خود می‌پروراند. البته جهت حرکت موقعیت با توجه به‌عنصر غالب تضادّ، قابل تشخیص است و بر این اساس، امروزه در سرمایه‌داری انحصاری، این جنبهٔ غالب، به‌یک‌دست و یکسان کردن مقررات جهانی، گرایش دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز، با توجه به‌این حقیقت که انحصارات بین‌المللی از راه‌های گوناگون، کشورهای جهان سوم را غارت می‌کنند، هیچ بحث یا شک و تردیدی وجود ندارد. امّا درباره مقایسهٔ میزان این غارت، با توجه به‌ارزش اضافی عظیمی که از کار کارگران کشورهای «پیشرفته» به‌دست می‌اید و نیز تأثیری آن در نظام رو به‌زوال، بحث هم‌چنان ادامه دارد. در واقع اکنون «تجارت» به‌یکی از مهم‌ترین اَشکال عینی «غارت» مبدل شده است. چه می‌دانیم که ارزش هر کالائی بر اساس مقدار مجموعهٔ کار لازم برای تولید آن کالا تعیین می‌شود و همچنین می‌دانیم که ازش نیروی کار به‌‌وسیلهٔ مجموعهٔ ارزش کالاهای مورد نیاز برای تهیّه و بازتولید آن  مشخص می‌شود. اینجا یادآوری این نکته لازم است که ارزش این کالاها در کشورهای توسعه نیافته، در مقایسه با کالاهای مشابه در کشورهای توسعه یافته، خیلی پائین‌تر است. یعنی کمی بیش از «حداقل فیزیولوژیکی» (دقیقاً همان مقداری که برای مایحتاج و کار، ضروری است)،  در حالی که ارزش این کالاها در کشورهای پیش‌رفته، شامل ترکیبی از هزینه‌های شخصی و اجتماعی است. بنابراین، حتی اگر برمبنای بازآوری تولیدی، آن را برابر به‌حساب آوریم - که غیرواقعی است-، ارزش نیروی کار در آفریقا، آسیا و آمریکای جنوبی بسیار پائین‌تر از ارزش نیروی کار در اروپا و آمریکای شمالی است. به‌عنوان یک نمونهٔ عینی، اگر قهوه، کاکائو، موز و محصولات دیگری از این شمار در کشورهای اروپائی یا آمریکای شمالی تولید می‌شد، بهائی که مردم این کشورها می‌بایست برای خرید این محصولات بپردازند، بسیار بیش‌تر از بهای اصلی آن می‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طور کلی این موضوع درست است که کشورهای توسعه نیافته کالاهائی را صادر می‌کنند که نسبتاً ارزان و کم‌ارزش است، در حالی که کالاهای صادراتی کشورهای پیشرفته، پرارزش‌تر و گران‌تر است. این را مبادلهٔ نابرابر می‌نامند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارزش مالی این مبادلهٔ نابرابر، تقریباً محاسبه‌پذیر نیست حداکثر می‌توان به‌طور تقریب، حدسی زد. البته می‌توان گسترش نابرابری آن را اندازه‌گیری کرد، زیرا در جهت معکوس پیشرفت می‌کند. این امر را «زوال از طریق تجارت» می‌گویند که در مورد هر کشوری عبارت است از: نسبت میانگین ارزش یک تن کالای صادراتی به‌یک تن کالای وارداتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مراجعه به‌آمار می‌دانیم که کشورهای جهان سوم در سال ۱۹۷۰، ناگزیر بوده‌اند در مقابل مقدار معیّنی از مصنوعات وارداتی صادرات مواد خام خود را - نسبت به‌سال ۱۹۵۶ - پانزده درصد افزایش دهند. برای آن که صادرات مواد خام این کشورها ۱۵ درصد افزایش یابد، در واقع این کشورها ۱۵ درصد افزایش تولید داشته‌اند. و نکته مهم این است که این افزایش تولید، در راه پیشرفت این کشور نبوده، بلکه حاصل آن یکسره به‌نفع انحصارات و اقتصاد امپریالیسم تمام شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه ارقام یاد شده در مقیاس کشورهای جهان سوم درخور توجه و ملاحظه است ولی نسبت به‌اقتصاد امپریالیسم چندان بزرگ نیست. زیرا فقط ۱۹ درصد از مجموع تجارت خارجی کشورهای پیشرفته با تمام کشورهای جهان سوم انجام می‌گیرد که شامل ۲/۲۵ درصد از تولید ناخالص آن‌ها است. و این نسبت هم به‌تدریج کاهش می‌یابد. از سوی دیگر، سرمایه‌ئی که انحصارات امپریالیستی در جهان سوم به‌کار برده سود بسیاری عاید آن‌ها می‌کند. از این سود مقدار بسیار اندکی (کم‌تر از ۱۵ درصد) دوباره سرمایه‌گذاری می‌شود، و باقی‌ماندهٔ آن (بیش از ۸۵ درصد) به‌کشورهای امپریالیستی فرستاده می‌شود. میانگین سالانهٔ سودی که از این طریق در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۱ به‌کشورهای امپریالیستی فرستاده شده ۸/۸ میلیارد دلار بوده است که هر چند این مبلغ معادل ۲ درصد از درآمدهای داخلی کشورهای پیشرفته است امّا این رقم نسبت به‌کمک‌های خارجی کشورهای امپریالیستی به‌کشورهای جهان سوم در فاصله همان زمان (۱۹۷۰ تا ۱۹۷۱) برای آن‌ها قابل ملاحظه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طور خلاصه سود کلان{{نشان|۶}} از تجارت نابرابر، همراه با سود حاصل از سرمایه‌گذاری در جهان سوم و سایر اَشکال غارت، اثر بازدارنده بر گرایش «کاهش نرخ سودآوری» در کشورهای امپریالیستی دارد. اما این امر که ممکن بود در گذشته مهم باشد امروزه مسأله‌ئی حاشیه‌ئی است، و این نوع سودهای کلان را نمی‌توان دریچهٔ اطمینانی برای نظام سرمایه‌داری دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین به‌نظر می‌رسد که کشورهای امپریالیستی از راه‌های دیگری برای بهره‌کشی از کشورهای جهان سوم استفاده می‌کنند. امروزه تمام ساختمان صنعتی امپریالیسم بر پایهٔ انرژی (نفت) و موادخام صنعتی موجود در جهان سوم بنا شده است. کشورهای صنعتی پیشرفته در سال ۱۹۷۵ «کاهش نرخ سودآوری» در کشورهای امپریالیستی دارد. اما این امر که ممکن بود در گذشته مهم باشد امروزه مسأله‌ئی حاشیه‌ئی است. و این نوع سودهای کلان را نمی‌توان دریچهٔ اطمینانی برای نظام سرمایه‌داری دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین به‌نطر می‌رسد که کشورهای امپریالیستی از راه‌های دیگری برای بهره‌کشی از کشورهای جهان سوم استفاده می‌کنند. امروزه تمام ساختمان صنعتی امپریالیسم بر پایهٔ انرژی (نفت) و مواد خام صنعتی موجود در جهان سوم بنا شده است. کشورهای صنعتی پیشرفته در سال ۱۹۷۵ برای رفع نیازهای جهانی خود ناگزیر بودند که این موّاد را از کشورهای عقب‌مانده جهان سوم تهیه‌ کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵۰ درصد از احتیاجات مواد نفتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳۵ درصد از احتیاجات آهن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵۰ درصد از احتیاجات بوکسیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸۵ درصد از احتیاجات کُرُم، منگنز و آنتی‌موان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷۰ درصد از احتیاجات کبالت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹۰ درصد از احتیاجات قلع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴۵ درصد از احتیاجات مس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام کشورهای مهم صنعتی از این طریق به‌جهان سوم وابسته‌اند. این وابستگی محدود به‌کشورهائی چون بریتانیا، آلمان، ایتالیا و ژاپن نمی‌شد که فاقد منابع زیرزمینی این گونه محصولات‌اند بلکه این وابستگی درباره کشورها‌ئی چون ایالات متحده آمریکا و فرانسه نیز صادق است. برای نمونه، زمانی فرانسه بزرگ‌ترین تولیدکنندهٔ بوکسیت جهان بود. در حالی که اکنون با ۵ درصد تولید ششمن تولیدکنندهٔ آن است. ایالات متحده که هنوز بزرگ‌ترین تولیدکنندهٔ نفت و مس جهان است (گر چه به‌ذخیره کردن این محصولات پرداخته) ولی ناگزیر است که هرچه بیش‌تر از این دو محصول وارد کند. به‌همین سبب و به‌واسطهٔ این وابستگی مشترک است که امپریالیست‌ها با شتاب در پی ایجاد توعی تسلّط و حاکمیّت چند ملیّتی بر منابع و ثروت‌های جهان سوم برآمده‌اند. و نیز به‌همین دلیل است که شرکت‌هائی بر بنیاد سرمایه‌‌های چند ملیّتی ایجاد می‌شود که در زمینه استخراج موّاد خام مورد نیاز خود، در مناطق توسعه نیافته به‌ویژه کشورهای آسیائی، و انجام عملیات اولّیه بر روی این مواد، فعالیت می‌کنند. هنوز از این نوع شرکت‌ها در مناطق دیگر چندان متداول نیست. انحصارات امپریالیستی جدید، کاملاً ترجیح می‌دهند که در یکی از کشورهای جهان سوم فعالیت کنند، جائی که منابع زیرزمینی در اختیار همه است، و تجارت و جریان سرمایه تا آنجا که امکان دارد، برای همه آزاد باشد. در واقع موّاد خام کشورهای جهان سوم به‌مثابهٔ دریچه اطمینان اصلی و حیاتی نظام امپریالیستی و تک‌تک کشورهای امپریالیستی است. بنابراین صاحبان سرمایه و، دولت‌های‌شان به‌این توافق اساسی رسیده‌اند که باید نظامی را پایه‌گذاری و تحکیم و حمایت کنند که از طریق آن بتوانند ضمن استثمار مردم آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین، آن‌ها را به‌زیر سلطهٔ خود در آورند. کمک‌های جداگانهٔ دولت‌های امپریالیستی به‌کشورهای جهان سوم، اکنون با منافع اقتصادی آن‌ها کاملاً هم‌آهنگ است. این کمک‌ها از یک سو به‌گشودن راه سرمایه‌داری خصوصی یاری می‌دهد و از سوی دیگر با حمایت از صاحبان قدرت جهان سوم، دوام حاکمیّت آن‌ها را تضمین می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون گرایشِ غالب در سرمایه‌داری انحصاری، کوششِ در کنترل جهان سوم است. این جریانِ در بعضی از زمینه‌ها هنوز ضعیف است ولی هم‌اکنون امپریالیسم یا کارآئی و اندکی پنهانکاری، در راه تسلط بر کشورهای توسعه نیافته و غارت دسترنج و منابع آن‌ها گام برمی‌دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، البته آگاهی توده‌ها هم در این کشورهای رو به‌رشد است و فریاد اعتراض آن‌ها اوج می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، البته آگاهی توده‌ها هم در این کشورهای رو به‌رشد است و فریاد اعتراض آن‌ها اوج می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
[فصلی از کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«عملکرد نظام سرمایه‌داری»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ترجمهٔ این کتاب به‌زودی منتشر می‌شود.]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ خسرو خرّم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} Investment Bank&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Holding Companies&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} Compagnie General d&amp;#039;electricite&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} Citi Bank N.A&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|5}} Pechiney&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|6}} Super Profit&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C_%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85:_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%B4%D8%AF%D9%86_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%DB%8C%D9%84%DB%8C_%DB%B1&amp;diff=26697</id>
		<title>دیگرگونی خرده‌نظام: سیاسی شدن دهقانان در شیلی ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C_%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85:_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%B4%D8%AF%D9%86_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%DB%8C%D9%84%DB%8C_%DB%B1&amp;diff=26697"/>
		<updated>2011-11-21T03:50:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جیمز - ف - پتراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دهه ۱۹۵۰ و اوایل دهه ۱۹۶۰ بخش کوچکی از نیروی کار روستائی در اتحادیه‌ها متشکل شده بود. به‌این معنی که در سال ۱۹۵۳ فقط ۱۰۴۲ کارگر کشاورزی در ۱۵ اتحادیه‌ متشکل شده بودند، و در سال ۱۹۶۳ فقط ۱۵۰۰ نفر در ۲۲ اتحادیه‌ عضویت داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در انتخابات سال ۱۹۶۴ چپ مارکسیست و دموکرات مسیحی‌ها، که هر دو از طرفداران پروپا قرص اصلاحت ارضی بودند، بیش از ۹۵٪ آرا را به‌دست آوردند. در نوامبر سال ۱۹۶۴ هنگامی که فری، از دموکرات مسیحی، ریاست جمهوری را به‌دست گرفت فقط ۱۶۵۸ کارگر کشاورزی در سراسر شیلی عضو اتحادیه بودند. کارگران کشاورزی طی مبارزات انتخاباتی به‌حرکت درآمدند و پس از انتخابات با رزمندگی بیشتر مبارزه مستقیم را آغاز کردند. اعتصابات و دست از کار کشیدن گاهی تصرف زمین‌ها را در پی داشت جناح چپ دموکرات مسیحیان به‌رهبری جک چونچول مسئول اصلاحت ارضی بود. رهبری این جناح سیاست دولت را به‌نحو قابل ملاحظه‌ئی تغییر داد. مأموران دولتی در بسیار از موارد نسبت به‌درخواست‌های دهقانان موضعی مثبت یا دست کم بی‌طرفانه گرفتند. مأموران پلیس از منافع اربابان کم‌تر حمایت کردند، از همه مهم‌تر متخصص چونچول (اینداب) از سازمان‌یابی دهقانان فعالانه پشتیبانی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چپ و حزب دموکرات مسیحی در طی انتخابات سال ۱۹۶۴ دهقانان را سیاسی کرده بود. این سیاسی شدن دهقانان را تشویق کرد که خواسته‌هائی را مطرح کنند. بیان خواسته‌های جمعی و موفقیت در پیش‌برد مبارزات دهقانان را به‌سازمان‌دهی اتحادیه‌های دهقانی جلب کرد. رشد فعالیت و آگاهی اجتماعی دهقانان و رقابت سازمان‌های سیاسی مختلف به‌تشکیل کنفدراسیون‌های اتحادیه‌ٔ صنفی دهقانی انجامید. این کنفدراسیون‌ها با یکدیگر رقابت می‌کردند. توسعهٔ وسیع اتحادیه‌های دهقانی سبب آن شد که فشار برای سرعت بخشیدن اصلاحت ارضی بیشتر شود. مسئولان اصلاحت ارضی، علی‌الخصوص چونچول، به‌شرح و بسط این خواسته‌ها در محافل سیاست‌گذاری دولتی پرداختند. اما دامنهٔ وسیع این جنبش و رزمنگی فزایندهٔ آن با سیاست‌های دستگاه اجرائی در تعارض افتاد. هدف دستگاه اجرائی تشویق تشکل تدریجی دهقانان در اتحادیه‌ها بود. این اتحادیه‌ها باید فقط خواست‌های معتدلی را مطرح می‌کردند که با جدول زمانی و فعالیت اقتصادی اربابان سازگار باشد. یعنی این خواست‌ها نباید در زمان بذرافشانی یا برداشت مطرح می‌شد و نیز باید به‌گونه‌ای طرح می‌شد که بر بازدهی اثر نگذارد.{{نشان|۱}} مأموران جک باید روند سلب مالکیت باید نفوذ خاص خود را چنان اعمال می‌کردند که «اعتماد» صاحب‌کاران زراعی [=اربابان] را تضعیف نکنند. در اولین سال حکومت فری (۱۹۶۵) به‌رغم ناآرامی‌های فزاینده در روستاها، سازمان‌دهی علنیِ چندانی انجام نشد. در سال ۱۹۶۶ ناآرامی‌ها و اعتصابات تشکل‌های سازمانی را در پی داشت. تعداد اتحادیه‌ها ۵ برابر شد یعنی از ۲۱۱۸ اتحادیه‌ در سال ۱۹۶۵ به‌۱۰۶۴۷ اتحادیه در سال ۱۹۶۶ رسید. در سال ۱۹۶۷ تعداد کشاورزان عضو اتحادیه‌های صنفی کشورهای چهار و نیم برابر شد. یعنی از ۱۰۶۴۷ نفر به‌۴۷۴۷۳ نفر افزایش یافت. مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) و فدراسیون‌های تحت رهبری مارکسیست محرک عمده سازمان‌دهی اتحادیه‌های دهقانی بودند. مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) رهبران با تجربه نداشت. اما به‌مقامات دولتی دسترسی داشت و قادر بود که خواست‌های دهقانان را از این طریق حل و فصل کند. و نیز می‌توانست اثرات تصمیمات تا به‌جای مأموران محلی وزارت کار را خنثی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دموکرات مسیحیان طرفدار اصلاحت ارضی تهییج و سازمان‌دهی دهقانان را نخستین گام به‌سوی استحالهٔ وسیع زمین‌داری می‌دانستند. اما پرزیدنت فری این تهییج و سازمان‌دهی را برای «تعادلی» که می‌خواست میان زمین‌داران بزرگ (اربابان) و دهقانان به‌وجود آورد، مخاطره‌آمیز می‌دانست.{{نشان|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر فری تشکل دهقانان در اتحادیه‌ها که طرفداران اصلاحت ارضی را نخستین گام به‌سوی استحالهٔ اجتماعی می‌دانستند. محصول نهائی فرآیند طولانی آموزش روستائی و سازمان‌دهی تدریجی دهقانان، تحت قیمومیت دولت بود. دولت برای کند کردن بسیج دهقانان شروع به‌اعمال فشارهای اجرائی کرد اما طرفداران اصلاحت ارضی زیر بار این فشارهای نرفتند و در نتیجه در فاصله سال‌های ۱۹۶۷ و ۱۹۶۸ تشکل دهقانان در اتحادیه‌ها بیش از ۵۰ درصد افزایش یافت یعنی از ۴۷۴۷۳ نفر به‌۷۶۳۵۶ نفر رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواسط سال ۱۹۶۸ کنترل اوضاع مناطق روستائی از دست فری خارج شد. از چونچول و یارانش خواستند که سرعت کار خود را کاهش دهند. اما به‌رغم این فشار مثلاً در سپتامبر ۱۹۶۸ اتحادیه‌هائی که از پشتیبانی مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) برخوردار بودند اکثریت مطلق (۵۲/۴ درصد) دهقانان متشکل شده در اتحادیه‌ها را در بر می‌گرفت. بعد از آن اتحادیه‌ها‌ئی قرار داشت (۲۴/۴ درصد) که مارکسیست‌ها آن را رهبری می‌کردند. کنفدراسیون لیبرتاد که طرفدار فری بود و ایالات متحده از آن حمایت می‌کرد با ۲۳/۲ درصد در مرتبه آخر قرار داشت. در پایان ۱۹۶۸ پرزیدنت فری تشخیص داد که روند تشکل دهقانان در اتحادیه‌ها بسیار پردامنه شده است و اتحادیه‌های دهقانی درگیری‌های بسیار زیادی را به‌وجود می‌آورند. همچنین فری دریافت که رشد جنبش دهقانی مبارز را برای کشاورزان مدیر [=اربابان] خطری محسوب می‌شوند. از طرف دیگر چونچول و جناح اصلاحت ارضی حزب دموکرات مسیحی بیش از پیش به‌مشکلات اجرای اصلاحت ارضی به‌صورت مجزّا از دیگر بخش‌های اقتصادی واقف شد. در نتیجه این جناح استراتژی‌ئی را تدوین کرد که نام «راه توسعه غیر سرمایه‌داری» را بر آن نهاد. این استراتژی ملی کردن بانک‌ها و اعتبارات را در بر می‌گرفت و نظارت دولت را بر تجاری کردن محصولات افزایش می‌داد. در همین حین سرآمدن (الیت) اقتصاد شهری - صنعتِ ساختمان، بانکداری و تجارت - بیش از پیش از رزمندگی روستائیان دل نگران شدند و در نتیجه به‌پشتیبانی خود از انجمن زمین‌داران بزرگ افزودند. ائتلاف دموکرات مسیحیان که فری آن را از گردهم آوردن طرفداران اصلاحت ارضی و سرمایه شهری به‌وجود آورده بود، از هم پاشید. فری بر سر دوراهی اتحاد یا سرآمدان اقتصاد شهری یا طرفداران اصلاحت ارضی قرار گرفتن. او در مورد این انتخاب هیچ شکی نداشت. چونچول و بخش قابل توجهی از جناح چپ از حزب دموکرات مسیحی حدا شدند و حزب جدیدی - اتحاد جنبش مبارزه خلقی (مایو) - را تشکیل دادند. در سال ۱۹۶۸ راست سیاسی به‌رهبری حزب ملّی ائتلافی از سرآمدان اقتصاد شهر و روستا را به‌وجود آورد. فری با طرد اصلاحت ارضی آن‌ها را تشویق کرد و در نتیجه آنان هواداران خود را برای مخالفت علنی با قانون بسیج کردند. این اقدام به‌ترور یک مقام بنگاه اصلاحت ارضی (کورا) که در مصادرهٔ مزرعه‌ئی دست داشت، منجر شد. سازش فری با سرآمدان شهری، گستاخی بیشتر اربابان و جدائی بخشی از جناح چپ حزب دموکرات مسیحی این تصور عمومی را به‌وجود آورد که برنامه اصلاحت ارضی به‌گور سپرده خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حزب دموکرات مسیحی تحت فشار قابل ملاحظه‌ئی باقی ماندهٔ عناصر اصلاح‌طلب حزب و برای مقابله با تصور محافظه‌کارانه‌ئی که رفتار گستاخانه «راست جدید» به‌وجود آورده بود به‌تشکل دهقانان در اتحادیه‌ها ومصادره‌ٔ املاک ادامه داد. اتحادیه‌گراسی دهقانان گسترش یافت. در پایان سال ۱۹۶۹ قریب ۱۰۳۰۴۳ دهقانان سازمان داده شدند که ۳۵ درصد بیش‌تر از سال ۱۹۶۸ بود. در ژوئن سال ۱۹۷۰ بنگاه اصلاحت ارضی (کورا) تعداد دهقانانی را که در اتحادیه‌ها متشکل شده بودند تا مرز ۱۲۷۶۸۸ نفر تخمین زد. این رقم جهشی معادل ۲۵ درصد در عرض ۶ ماه نشان می‌داد. به‌سختی می‌توان این رقم را باور کرد. شکی نیست که افزایش فشار مبارزهٔ انتخاباتی و رقابت میان کاندیداها برای جلب پشتیبانی دهقانان فرصت‌های بیش‌تری را برای سازمان دهندگان اتحادیه‌های دهقانی فراهم آورد تا به‌میدان قدم نهند. اگر ارقامی را که بنگاه اصلاحت ارضی (کورا) ارائه کرده است به‌پذیریم، در اواسط سال ۱۹۷۰ حدود ۳۸ درصد کارگران روستائی مزدبگیر که کلاً ۳۳۵۰۰۰ نفر هستند، در ۴۸۸ اتحادیه متشکل شده بودند. امّا منابع مطلع ادعا می‌کنند که به‌احتمال زیاد عده دهقانانی که در اتحادیه‌ها متشکل شدند بیش از ۱۰۵۰۰۰ نفر نیست. رزمندگی رشد یابنده دهقانان، فعالیت بیش‌تر فعالان اتحادیه‌های صنفی و فعالیت ترویجی مأموران اصلاحت ارضی روستا را به‌شدت قطبی کرده است. نیروی کار روستائی به‌موقعیت استثمار شوندهٔ خود در نظام اجتماعی - اقتصادی سنتی پی برده است و رابطهٔ خود را نسبت به‌زمین‌داران و طبقات اجتماعی مسلط از نو تدوین کرده است. طبقات زحمتکش روستائی که به‌موقعیت خودآگاهی یافته‌اند بیش از پیش به‌سوی سازمان‌هایی جلب شده‌اند که بتواند در کوتاه مدت موقعیت طبقاتی آنان را ترقی داده و در درازمدت طبقه آن‌ها را تغییر دهد. مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) - کنفدراسیون سازمان یافته کمیسینو تریونفو - اگرچه از لحاظ نسبت اعضاء اتحادیه صنفی از ۵۲/۴ درصد در سال ۱۹۶۸ به‌۴۶/۷ درصد در سال ۱۹۶۹ تنزل یافت اما با این وجود از لحاظ قدر مطلق اعضاء همچنان از همه مهم‌تر است (۴۷۶۰۹ عضو). کنفدراسیون محافظه‌کارتر لیبرتاد از ۲۳/۲ درصد به‌۲۲/۶ درصد تقلیل یافت و کنفدراسیون تحت رهبری مارکسیست‌ها (رانکویل) از ۲۴/۴ درصد به‌۳۰/۳ درصد کل دهقانان سازمان داده شده افزایش یافت. حوزه‌های متحده کشاورزی که زیر نظر مالکان بزرگ (اربابان) تشکیل شده بود کم‌تر از یک درصد دهقانان را در بر می‌گرفت. تقریباً نیمی (۴۷ درصد) اعضائی که در عرض یک سال یعنی از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۶۹، به‌اتحادیه‌های دهقانی پیوسته بودند به‌اتحادیه‌های دهقانی مارکسیستی اختصاص می‌یافت. این رقم نسبت به‌سال گذشته تغییر قابل ملاحظه‌سی را نشان می‌دهد: رانکویل یعنی اتحادیه‌های دهقانی رادیکالی که مستقل از حکومت فری بود و تحت رهبری فعالان اتحادیه‌ئی مخالف با سیاست‌های فری قرار داشت در سال ۱۹۶۹ بزرگ‌ترین پیروزی را به‌دست آورد. اما در همان وقت اتحادیه دهقانی تریونفو که بیش از همه زیر نفوذ جناح چپ قبلی حزب دموکرات مسیحی بود دچار تنزّل شد (یعنی از لحاظ قدر مطلق فقط ۸۰۰۰ نفر بر تعداد اعضاء آن افزوده شد). ادغام جناح چپ دموکرات مسیحی - یعنی ایجاد اتحاد جنبش مبارزه خلقی (مایو) - در جناح چپ اتحاد ملی به‌رشد چپی‌ها کمک فراوانی کرد. انشعابی که در حزب دموکرات مسیحی صورت گرفت منجر به‌انشعاب رسمی اتحادیه‌های دهقانی نشد. حکومت فری برای حفظ وفاداری به‌رهبران اتحادیهٔ دهقانی تریونفو شروع به‌افزایش فشارهای اجتماعی و اقتصادی خود کرد. دولت فری کمک اعتباری خود را مشروط به‌سازگاری موضع سیاسی حزب کرد. اکثر رهبران تریونفو که افرادی مصلحت‌گرا بودند دست‌کم به‌ظاهر از چونچول جدا شده و به‌فری و تومیک پیوستند. اما بسیاری از افراد ردهٔ پائین تریونفو در عین پذیرش کمک اقتصادی حکومت به‌پشتیبانی خود از چونچول و اتحاد جنبش مبارزه خلقی (مایو) ادامه می‌دهند. ممکن است که در آیندهٔ نزدیک انشعابی در داخل تریونفو صورت گیرد. یعنی یک بخش آن به‌سوی اتحادیهٔ دهقانی مارکسیستی (رانکویل) برود و بقیهٔ آن به‌اتحادیهٔ دهقانی محافظه‌کار (لیبرتاد) به‌پیوندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تغییر پرسنل مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) نشان می‌دهد که جهت‌گیری دولت فری دیگرگون شده است. در پایان سال ۱۹۶۸ چونچولِ طرفدار اصلاحت ارضی جای خود را به‌لوئیس مارابیو داد و او تا اواسط سال ۱۹۶۹ در پست خود باقی ماند. ظاهراً نیروی محرکه این سازمان مارابیو را گرفتار کرد و درنتیجه او خود را به‌روبرتو اینفنته رنگیفو سپرد. رنگیفو مالکی بزرگ و عضو والامقام انجمن مالکان (سان) و قائم‌مقام مدیرعامل دِل اِستاد و بانک بود. فعالیت‌های سازمان‌دهی اتحادیه‌ئی مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) در دورهٔ ریاست رنگیفو به‌طور جدی کاهش یافت. اما با وجود این بعضی از فعالان اتحادیه رهبری و کمک مالی خود را جدا از حکومت توسعه داده و به‌ارتقاء بخشیدن و تشکّل اتحادیه‌ئی دهقانان ادامه دادند. در نتیجه به‌رغم رفتن چونچول و یارانش تلاش تشکیلاتی دهقانی ادامه یافت. افزایش اعضاء اتحادیه‌های دهقانی ناشی از همین کوشش است. با وجود این جای شک است که اتحادیه‌های دهقانی‌ئی که مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) آن را تقویت کرده است بتواند بدون پشتیبانی جدی سازمان‌های سیاسی و اجتماعی شاهری از تهاجم دولت دست راستی جان سالم به‌در برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از رهبران دهقانی مخصوصاً رهبران کنفدراسیون اتحادیه‌های دهقانی وابسته به‌جناح  چپ قبل حزب دموکرات مسیحی (تریونفو) و کنفدراسیون اتحادیه‌های دهقانی محافظه‌کار (لیبرتاد) بیش‌تر به‌این دلیل قادر به‌حفظ مواضع رهبری خود بودند که می‌توانستند با مقامات دولتی تماس بگیرند. این رهبران از طریق تماس با دولت مسائل خود را حل و فصل می‌کنند. نقش این رهبران اتحادیه‌های دهقانی در مقابل حکومت و گرایش فزایندهٔ آنان به‌دنباله‌روی از سیاست عوام‌پسندانه (مبادله هدایا برای حمایت سیاسی) بازگوی آن است که لااقل بخشی از جنبش اتحادیه‌ دهقانی می‌تواند به‌زائدهٔ بوروکراتیک حکومت تبدیل شود: علاقهٔ این رهبران بیش‌تر کسب امتیازات و تحکیم پایهٔ پشتیبانی موجود است تا پیش برد تقسیم زمین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رهبری اتحادیهٔ دهقانی محافظه‌کار (لیبرتاد) که تا اندازه‌ئی از کمک مالی بنگاه بین‌المللی توسعه (یکی از کانال‌های سیاستمداران) برخوردار است آماده است که به‌ازای دریافت وسایل نقلیه و کمک مالی و پشتیبانی حکومت، «نظم» را در روستاها حفظ کند. در اتحادیه‌های دهقانی وابسته به‌جناح چپ قبلی حزب دموکرات مسیحی (تریونفو) وضعیت در حال تغییر است. پس از رفتن چونچول و یارانش نیروهای طرفدار حزب دموکرات مسیحی و نیروهای طرفدار اتحاد جنبش مبارزه خلقی (مایو) تقریباً با هم برابر بودند. اما با توسعهٔ مبارزات انتخاباتی سال ۱۹۷۰ رهبری به‌طرف تومیک متمایل شد. چرا که دولت خدمات و انگیزه‌های مالی عرضه کرد. گروه رهبران اتحادیه‌های دموکرات مسیحی تحرک عمودی دارد. یعنی آن که طی مدت بسیار کوتاهی از پائین‌ترین موقعیت اجتماعی، به‌سوی نقشی پر اهمیت خیز برداشتند. نقش آن‌ها راست و ریس کردن درگیری‌هائی حکومت ملی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنفدراسیون‌های رقیب کوشش‌های سازمان‌دهی خود را ابتدا در حوالی مراکز شهری، مناطق دارای قدرت اجتماعی - سیاسی و نقاط تمرکز کارگران مزدبگیر، متمرکز کردند. اما در سال‌های اخیر اتحادیه‌های دهقانی فعالیت خود را به‌مناطق روستائی دورتر، علی‌الخصوص به‌مناطق روستائی جنوب که قبلاً در آن کار سیاسی نشده بود، گسترش دادند. بیش‌ترین تعداد دهقانان سازمان‌یافته به‌ترتیب اهمیت عبارتند از: اول استان سانتیاگو (۱۳۴۴۳ نفر) که نزدیکی به‌پایتخت و منابع سیاسی - اقتصادی آن آشکارا عامل مؤثری است. دوّم استان تالکا (۹۳۴۴ نفر) که مدتی طولانی مرکز فعالیت دموکرات مسیحیان و مارکسیست‌ها برای سازمان‌دهی سیاسی - اجتماعی دهقانان بود. سوم اوهیگینز (۸۵۸۸ نفر)، این استان مرکز فعالیت‌های معدنی است و معدنچیان با سنت‌های رادیکال مبارزات دهقانان را تحت تأثیر قرار داده و از آنان پشتیبانی کرده‌اند.{{نشان|۳}} چهارم نوبْل که  یکی از فقیرترین و استثمارشده‌ترین نواحی است. نخستین کوشش‌های تشکیلاتی دهقانان در این ناحیه به‌عمل آمد و در این فرآیند تسریع شده نوبْل در سال ۱۹۶۹ با موجی از مصادره املاک مواجه شد. کنفدراسیون محافظه‌کار دموکرات مسیحی (لیبرتاد) در والپاریز (با ۸۱ درصد دهقانان عضو اتحادیه‌ها) کوریکو (۳۹/۵ درصد) و تالکا (۴۶/۹ درصد) نیروی اتحادیهٔ صنفی مسلط است. کنفدراسیون مبارزتر یعنی تریونفو در مناطق زیر یا کنفدراسیون مسلط است یا آنکه نفوذ برابر دارد: آتاکاما (۱۰۰ درصد) کوکوایمْبو (۵۰ درصد)، آکونْکاگوآ (۴۳ درصد)، سانتیاگو (۳۸/۲ درصد)، اوهیگینز (۶۲/۸ درصد)، کولشاگوآ (۴۱ درصد)، لیتارس (۴۵/۶ درصد)، مانُل (۶۸/۵ درصد)، نوبْل (۵۳/۳ درصد)، مالْکو ۹۵/۸ درصد)، کاتین (۸۴ درصد)، والْدیویا (۴۹/۹ درصد)، اًسورنْو (۷۸/۷ درصد)، لیاتْکوهیو (۵۶ درصد)، ایسِن (۱۰۰ درصد)، کم سوسیالیست یا کمونیست رانکوئل در نقاط زیر یا مسلط است یا سهم مساوی دارد: کوکوایمْبو (۴۹/۹ درصد)، کولْشاگوآ (۴۰/۴ درصد)، کونْسپیون (۵۲/۲ درصد)، آراکو (۸۷/۲ درصد)، بیو - بیو (۳۷/۹ درصد)، ماژِلانْز (۶۵/۱ درصد). کنفدراسیون لیبرتاد مایل است که فعالیت‌هایش بیش‌تر بر اساس منطقه‌ئی (دره‌ٔ مرکزی) متمرکز باشد حال آنکه کنفدراسیون‌های دیگر به‌داشتن پایه‌های پشتیبانی متوازن‌تر تمایل دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان‌هائی که بیش‌ترین افزایش را در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۶۸ تا ۱۹۶۹ نشان می‌دهند (بیش از ۱۰ درصد) غالباً مناطقی بودند که قبلاً در آن جا دهقانان ضعیف‌ترین گرایش را به‌عضویت در اتحادیه‌ها داشتند (یعنی آن جاهائی که کم‌تر از ۲۳ درصد کارگران روستائی مزدبگیر آن سازمان داده شده بودند).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سوم استان‌هائی که بیش از ۳۵ درصد کارگران مزدبگیر آن عضو اتحادیه‌ها شده بودند افزایشی کم‌تر از ۳ درصد داشت. این نشان می‌دهد که مرحلهٔ گسترش نسبتاً آسان اتحادیه‌ئی در بعضی مناطق در حال تمام شدن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتیجه این گرایش احتمالاً در مناطق کم‌تر سازمان‌یافته هم‌چون: مانُل، اوهیگینزْ، والْپاریزو، بیو - بیو، اُسورنو و ایسن گسترش خواهد یافت. از هم پاشیدگی سازمان مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) که در فاصله سال‌های ۱۹۶۸ و ۱۹۶۹ روی داد، در بعضی از نواحی روستائی تشکل دهقانان را در اتحادیه‌ها توسعه داد. این نواحی مناطق مجاور مراکز اجتماعی - سیاسی تا مناطق با سابقه تاریخی ناچیز در مبارزه اجتماعی را در بر می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از مناطق تأسیس اتحادیه‌های دهقانی دموکرات مسیحی، ورود اتحادیه‌های رادیکال‌تر سوسیالیست - کمونیست را تسهیل کرد. در موارد دیگر، سازمان دهندگان نخستین که تسلط قبلی داشتند قادر بودند که این تسلط را حفظ کنند. آشکار است که کوشش‌های نخستین دموکرات مسیحیان علی‌الخصوص در سطوح فوق‌العاده محافظه‌کارانه تشکل اتحادیه‌ئی دهقانان را قانونی کرده است. اما اگر خواسته‌های دهقانان رشد کند و سازمان‌های چپ‌گرا برای اعلام وفاداری دهقانی خود به‌رقابت بپردازند، دموکرات مسیحیان برای ابقاء نفوذشان دچار مشکلاتی خواهند شد.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} (ادامه دارد) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: احمد خزاعی / محمدجواد زاهدی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} واقعیتی انکارناپذیر است که اکثر گره‌گاه‌های توسعه اقتصادی ما اساساً در عقب‌ماندگی اقتصادی است. اگر قادر نباشیم سیاست زراعی‌ئی را اجرا کنیم که تولید کشاورزی و دامی ما را به‌طور اساسی افزایش دهد، هیچ‌گونه امکان فراری از رکود، تورم، و هیچ راهی برای دست‌یابی به‌تراز پرداخت‌های مطلوبی نخواهیم داشت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} هیچ یک از مالکین کوچک، متوسط یا حتی بزرگ که بازدهی عالی داشته و می‌تواند شرایط کار خوبی را حفظ کند توسط اصلاحت ارضی زراعی تهدید نمی‌شوند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} تأثیر جوامع معدنچیان بر جامعه دهقانی در آثار جیمز پتراس و موریس زیتلین به‌نام‌های «معدنچیان و رادیکالیسم زراعی» و در «آمریکای لاتین: اصلاح یا انقلاب» مورد بحث قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C_%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85:_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%B4%D8%AF%D9%86_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%DB%8C%D9%84%DB%8C_%DB%B1&amp;diff=26696</id>
		<title>دیگرگونی خرده‌نظام: سیاسی شدن دهقانان در شیلی ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C_%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85:_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%B4%D8%AF%D9%86_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%DB%8C%D9%84%DB%8C_%DB%B1&amp;diff=26696"/>
		<updated>2011-11-21T03:47:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جیمز - فرآیند- پتراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دهه ۱۹۵۰ و اوایل دهه ۱۹۶۰ بخش کوچکی از نیروی کار روستائی در اتحادیه‌ها متشکل شده بود. به‌این معنی که در سال ۱۹۵۳ فقط ۱۰۴۲ کارگر کشاورزی در ۱۵ اتحادیه‌ متشکل شده بودند، و در سال ۱۹۶۳ فقط ۱۵۰۰ نفر در ۲۲ اتحادیه‌ عضویت داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در انتخابات سال ۱۹۶۴ چپ مارکسیست و دموکرات مسیحی‌ها، که هر دو از طرفداران پروپا قرص اصلاحت ارضی بودند، بیش از ۹۵٪ آرا را به‌دست آوردند. در نوامبر سال ۱۹۶۴ هنگامی که فری، از دموکرات مسیحی، ریاست جمهوری را به‌دست گرفت فقط ۱۶۵۸ کارگر کشاورزی در سراسر شیلی عضو اتحادیه بودند. کارگران کشاورزی طی مبارزات انتخاباتی به‌حرکت درآمدند و پس از انتخابات با رزمندگی بیشتر مبارزه مستقیم را آغاز کردند. اعتصابات و دست از کار کشیدن گاهی تصرف زمین‌ها را در پی داشت جناح چپ دموکرات مسیحیان به‌رهبری جک چونچول مسئول اصلاحت ارضی بود. رهبری این جناح سیاست دولت را به‌نحو قابل ملاحظه‌ئی تغییر داد. مأموران دولتی در بسیار از موارد نسبت به‌درخواست‌های دهقانان موضعی مثبت یا دست کم بی‌طرفانه گرفتند. مأموران پلیس از منافع اربابان کم‌تر حمایت کردند، از همه مهم‌تر متخصص چونچول (اینداب) از سازمان‌یابی دهقانان فعالانه پشتیبانی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چپ و حزب دموکرات مسیحی در طی انتخابات سال ۱۹۶۴ دهقانان را سیاسی کرده بود. این سیاسی شدن دهقانان را تشویق کرد که خواسته‌هائی را مطرح کنند. بیان خواسته‌های جمعی و موفقیت در پیش‌برد مبارزات دهقانان را به‌سازمان‌دهی اتحادیه‌های دهقانی جلب کرد. رشد فعالیت و آگاهی اجتماعی دهقانان و رقابت سازمان‌های سیاسی مختلف به‌تشکیل کنفدراسیون‌های اتحادیه‌ٔ صنفی دهقانی انجامید. این کنفدراسیون‌ها با یکدیگر رقابت می‌کردند. توسعهٔ وسیع اتحادیه‌های دهقانی سبب آن شد که فشار برای سرعت بخشیدن اصلاحت ارضی بیشتر شود. مسئولان اصلاحت ارضی، علی‌الخصوص چونچول، به‌شرح و بسط این خواسته‌ها در محافل سیاست‌گذاری دولتی پرداختند. اما دامنهٔ وسیع این جنبش و رزمنگی فزایندهٔ آن با سیاست‌های دستگاه اجرائی در تعارض افتاد. هدف دستگاه اجرائی تشویق تشکل تدریجی دهقانان در اتحادیه‌ها بود. این اتحادیه‌ها باید فقط خواست‌های معتدلی را مطرح می‌کردند که با جدول زمانی و فعالیت اقتصادی اربابان سازگار باشد. یعنی این خواست‌ها نباید در زمان بذرافشانی یا برداشت مطرح می‌شد و نیز باید به‌گونه‌ای طرح می‌شد که بر بازدهی اثر نگذارد.{{نشان|۱}} مأموران جک باید روند سلب مالکیت باید نفوذ خاص خود را چنان اعمال می‌کردند که «اعتماد» صاحب‌کاران زراعی [=اربابان] را تضعیف نکنند. در اولین سال حکومت فری (۱۹۶۵) به‌رغم ناآرامی‌های فزاینده در روستاها، سازمان‌دهی علنیِ چندانی انجام نشد. در سال ۱۹۶۶ ناآرامی‌ها و اعتصابات تشکل‌های سازمانی را در پی داشت. تعداد اتحادیه‌ها ۵ برابر شد یعنی از ۲۱۱۸ اتحادیه‌ در سال ۱۹۶۵ به‌۱۰۶۴۷ اتحادیه در سال ۱۹۶۶ رسید. در سال ۱۹۶۷ تعداد کشاورزان عضو اتحادیه‌های صنفی کشورهای چهار و نیم برابر شد. یعنی از ۱۰۶۴۷ نفر به‌۴۷۴۷۳ نفر افزایش یافت. مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) و فدراسیون‌های تحت رهبری مارکسیست محرک عمده سازمان‌دهی اتحادیه‌های دهقانی بودند. مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) رهبران با تجربه نداشت. اما به‌مقامات دولتی دسترسی داشت و قادر بود که خواست‌های دهقانان را از این طریق حل و فصل کند. و نیز می‌توانست اثرات تصمیمات تا به‌جای مأموران محلی وزارت کار را خنثی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دموکرات مسیحیان طرفدار اصلاحت ارضی تهییج و سازمان‌دهی دهقانان را نخستین گام به‌سوی استحالهٔ وسیع زمین‌داری می‌دانستند. اما پرزیدنت فری این تهییج و سازمان‌دهی را برای «تعادلی» که می‌خواست میان زمین‌داران بزرگ (اربابان) و دهقانان به‌وجود آورد، مخاطره‌آمیز می‌دانست.{{نشان|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر فری تشکل دهقانان در اتحادیه‌ها که طرفداران اصلاحت ارضی را نخستین گام به‌سوی استحالهٔ اجتماعی می‌دانستند. محصول نهائی فرآیند طولانی آموزش روستائی و سازمان‌دهی تدریجی دهقانان، تحت قیمومیت دولت بود. دولت برای کند کردن بسیج دهقانان شروع به‌اعمال فشارهای اجرائی کرد اما طرفداران اصلاحت ارضی زیر بار این فشارهای نرفتند و در نتیجه در فاصله سال‌های ۱۹۶۷ و ۱۹۶۸ تشکل دهقانان در اتحادیه‌ها بیش از ۵۰ درصد افزایش یافت یعنی از ۴۷۴۷۳ نفر به‌۷۶۳۵۶ نفر رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواسط سال ۱۹۶۸ کنترل اوضاع مناطق روستائی از دست فری خارج شد. از چونچول و یارانش خواستند که سرعت کار خود را کاهش دهند. اما به‌رغم این فشار مثلاً در سپتامبر ۱۹۶۸ اتحادیه‌هائی که از پشتیبانی مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) برخوردار بودند اکثریت مطلق (۵۲/۴ درصد) دهقانان متشکل شده در اتحادیه‌ها را در بر می‌گرفت. بعد از آن اتحادیه‌ها‌ئی قرار داشت (۲۴/۴ درصد) که مارکسیست‌ها آن را رهبری می‌کردند. کنفدراسیون لیبرتاد که طرفدار فری بود و ایالات متحده از آن حمایت می‌کرد با ۲۳/۲ درصد در مرتبه آخر قرار داشت. در پایان ۱۹۶۸ پرزیدنت فری تشخیص داد که روند تشکل دهقانان در اتحادیه‌ها بسیار پردامنه شده است و اتحادیه‌های دهقانی درگیری‌های بسیار زیادی را به‌وجود می‌آورند. همچنین فری دریافت که رشد جنبش دهقانی مبارز را برای کشاورزان مدیر [=اربابان] خطری محسوب می‌شوند. از طرف دیگر چونچول و جناح اصلاحت ارضی حزب دموکرات مسیحی بیش از پیش به‌مشکلات اجرای اصلاحت ارضی به‌صورت مجزّا از دیگر بخش‌های اقتصادی واقف شد. در نتیجه این جناح استراتژی‌ئی را تدوین کرد که نام «راه توسعه غیر سرمایه‌داری» را بر آن نهاد. این استراتژی ملی کردن بانک‌ها و اعتبارات را در بر می‌گرفت و نظارت دولت را بر تجاری کردن محصولات افزایش می‌داد. در همین حین سرآمدن (الیت) اقتصاد شهری - صنعتِ ساختمان، بانکداری و تجارت - بیش از پیش از رزمندگی روستائیان دل نگران شدند و در نتیجه به‌پشتیبانی خود از انجمن زمین‌داران بزرگ افزودند. ائتلاف دموکرات مسیحیان که فری آن را از گردهم آوردن طرفداران اصلاحت ارضی و سرمایه شهری به‌وجود آورده بود، از هم پاشید. فری بر سر دوراهی اتحاد یا سرآمدان اقتصاد شهری یا طرفداران اصلاحت ارضی قرار گرفتن. او در مورد این انتخاب هیچ شکی نداشت. چونچول و بخش قابل توجهی از جناح چپ از حزب دموکرات مسیحی حدا شدند و حزب جدیدی - اتحاد جنبش مبارزه خلقی (مایو) - را تشکیل دادند. در سال ۱۹۶۸ راست سیاسی به‌رهبری حزب ملّی ائتلافی از سرآمدان اقتصاد شهر و روستا را به‌وجود آورد. فری با طرد اصلاحت ارضی آن‌ها را تشویق کرد و در نتیجه آنان هواداران خود را برای مخالفت علنی با قانون بسیج کردند. این اقدام به‌ترور یک مقام بنگاه اصلاحت ارضی (کورا) که در مصادرهٔ مزرعه‌ئی دست داشت، منجر شد. سازش فری با سرآمدان شهری، گستاخی بیشتر اربابان و جدائی بخشی از جناح چپ حزب دموکرات مسیحی این تصور عمومی را به‌وجود آورد که برنامه اصلاحت ارضی به‌گور سپرده خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حزب دموکرات مسیحی تحت فشار قابل ملاحظه‌ئی باقی ماندهٔ عناصر اصلاح‌طلب حزب و برای مقابله با تصور محافظه‌کارانه‌ئی که رفتار گستاخانه «راست جدید» به‌وجود آورده بود به‌تشکل دهقانان در اتحادیه‌ها ومصادره‌ٔ املاک ادامه داد. اتحادیه‌گراسی دهقانان گسترش یافت. در پایان سال ۱۹۶۹ قریب ۱۰۳۰۴۳ دهقانان سازمان داده شدند که ۳۵ درصد بیش‌تر از سال ۱۹۶۸ بود. در ژوئن سال ۱۹۷۰ بنگاه اصلاحت ارضی (کورا) تعداد دهقانانی را که در اتحادیه‌ها متشکل شده بودند تا مرز ۱۲۷۶۸۸ نفر تخمین زد. این رقم جهشی معادل ۲۵ درصد در عرض ۶ ماه نشان می‌داد. به‌سختی می‌توان این رقم را باور کرد. شکی نیست که افزایش فشار مبارزهٔ انتخاباتی و رقابت میان کاندیداها برای جلب پشتیبانی دهقانان فرصت‌های بیش‌تری را برای سازمان دهندگان اتحادیه‌های دهقانی فراهم آورد تا به‌میدان قدم نهند. اگر ارقامی را که بنگاه اصلاحت ارضی (کورا) ارائه کرده است به‌پذیریم، در اواسط سال ۱۹۷۰ حدود ۳۸ درصد کارگران روستائی مزدبگیر که کلاً ۳۳۵۰۰۰ نفر هستند، در ۴۸۸ اتحادیه متشکل شده بودند. امّا منابع مطلع ادعا می‌کنند که به‌احتمال زیاد عده دهقانانی که در اتحادیه‌ها متشکل شدند بیش از ۱۰۵۰۰۰ نفر نیست. رزمندگی رشد یابنده دهقانان، فعالیت بیش‌تر فعالان اتحادیه‌های صنفی و فعالیت ترویجی مأموران اصلاحت ارضی روستا را به‌شدت قطبی کرده است. نیروی کار روستائی به‌موقعیت استثمار شوندهٔ خود در نظام اجتماعی - اقتصادی سنتی پی برده است و رابطهٔ خود را نسبت به‌زمین‌داران و طبقات اجتماعی مسلط از نو تدوین کرده است. طبقات زحمتکش روستائی که به‌موقعیت خودآگاهی یافته‌اند بیش از پیش به‌سوی سازمان‌هایی جلب شده‌اند که بتواند در کوتاه مدت موقعیت طبقاتی آنان را ترقی داده و در درازمدت طبقه آن‌ها را تغییر دهد. مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) - کنفدراسیون سازمان یافته کمیسینو تریونفو - اگرچه از لحاظ نسبت اعضاء اتحادیه صنفی از ۵۲/۴ درصد در سال ۱۹۶۸ به‌۴۶/۷ درصد در سال ۱۹۶۹ تنزل یافت اما با این وجود از لحاظ قدر مطلق اعضاء همچنان از همه مهم‌تر است (۴۷۶۰۹ عضو). کنفدراسیون محافظه‌کارتر لیبرتاد از ۲۳/۲ درصد به‌۲۲/۶ درصد تقلیل یافت و کنفدراسیون تحت رهبری مارکسیست‌ها (رانکویل) از ۲۴/۴ درصد به‌۳۰/۳ درصد کل دهقانان سازمان داده شده افزایش یافت. حوزه‌های متحده کشاورزی که زیر نظر مالکان بزرگ (اربابان) تشکیل شده بود کم‌تر از یک درصد دهقانان را در بر می‌گرفت. تقریباً نیمی (۴۷ درصد) اعضائی که در عرض یک سال یعنی از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۶۹، به‌اتحادیه‌های دهقانی پیوسته بودند به‌اتحادیه‌های دهقانی مارکسیستی اختصاص می‌یافت. این رقم نسبت به‌سال گذشته تغییر قابل ملاحظه‌سی را نشان می‌دهد: رانکویل یعنی اتحادیه‌های دهقانی رادیکالی که مستقل از حکومت فری بود و تحت رهبری فعالان اتحادیه‌ئی مخالف با سیاست‌های فری قرار داشت در سال ۱۹۶۹ بزرگ‌ترین پیروزی را به‌دست آورد. اما در همان وقت اتحادیه دهقانی تریونفو که بیش از همه زیر نفوذ جناح چپ قبلی حزب دموکرات مسیحی بود دچار تنزّل شد (یعنی از لحاظ قدر مطلق فقط ۸۰۰۰ نفر بر تعداد اعضاء آن افزوده شد). ادغام جناح چپ دموکرات مسیحی - یعنی ایجاد اتحاد جنبش مبارزه خلقی (مایو) - در جناح چپ اتحاد ملی به‌رشد چپی‌ها کمک فراوانی کرد. انشعابی که در حزب دموکرات مسیحی صورت گرفت منجر به‌انشعاب رسمی اتحادیه‌های دهقانی نشد. حکومت فری برای حفظ وفاداری به‌رهبران اتحادیهٔ دهقانی تریونفو شروع به‌افزایش فشارهای اجتماعی و اقتصادی خود کرد. دولت فری کمک اعتباری خود را مشروط به‌سازگاری موضع سیاسی حزب کرد. اکثر رهبران تریونفو که افرادی مصلحت‌گرا بودند دست‌کم به‌ظاهر از چونچول جدا شده و به‌فری و تومیک پیوستند. اما بسیاری از افراد ردهٔ پائین تریونفو در عین پذیرش کمک اقتصادی حکومت به‌پشتیبانی خود از چونچول و اتحاد جنبش مبارزه خلقی (مایو) ادامه می‌دهند. ممکن است که در آیندهٔ نزدیک انشعابی در داخل تریونفو صورت گیرد. یعنی یک بخش آن به‌سوی اتحادیهٔ دهقانی مارکسیستی (رانکویل) برود و بقیهٔ آن به‌اتحادیهٔ دهقانی محافظه‌کار (لیبرتاد) به‌پیوندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تغییر پرسنل مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) نشان می‌دهد که جهت‌گیری دولت فری دیگرگون شده است. در پایان سال ۱۹۶۸ چونچولِ طرفدار اصلاحت ارضی جای خود را به‌لوئیس مارابیو داد و او تا اواسط سال ۱۹۶۹ در پست خود باقی ماند. ظاهراً نیروی محرکه این سازمان مارابیو را گرفتار کرد و درنتیجه او خود را به‌روبرتو اینفنته رنگیفو سپرد. رنگیفو مالکی بزرگ و عضو والامقام انجمن مالکان (سان) و قائم‌مقام مدیرعامل دِل اِستاد و بانک بود. فعالیت‌های سازمان‌دهی اتحادیه‌ئی مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) در دورهٔ ریاست رنگیفو به‌طور جدی کاهش یافت. اما با وجود این بعضی از فعالان اتحادیه رهبری و کمک مالی خود را جدا از حکومت توسعه داده و به‌ارتقاء بخشیدن و تشکّل اتحادیه‌ئی دهقانان ادامه دادند. در نتیجه به‌رغم رفتن چونچول و یارانش تلاش تشکیلاتی دهقانی ادامه یافت. افزایش اعضاء اتحادیه‌های دهقانی ناشی از همین کوشش است. با وجود این جای شک است که اتحادیه‌های دهقانی‌ئی که مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) آن را تقویت کرده است بتواند بدون پشتیبانی جدی سازمان‌های سیاسی و اجتماعی شاهری از تهاجم دولت دست راستی جان سالم به‌در برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از رهبران دهقانی مخصوصاً رهبران کنفدراسیون اتحادیه‌های دهقانی وابسته به‌جناح  چپ قبل حزب دموکرات مسیحی (تریونفو) و کنفدراسیون اتحادیه‌های دهقانی محافظه‌کار (لیبرتاد) بیش‌تر به‌این دلیل قادر به‌حفظ مواضع رهبری خود بودند که می‌توانستند با مقامات دولتی تماس بگیرند. این رهبران از طریق تماس با دولت مسائل خود را حل و فصل می‌کنند. نقش این رهبران اتحادیه‌های دهقانی در مقابل حکومت و گرایش فزایندهٔ آنان به‌دنباله‌روی از سیاست عوام‌پسندانه (مبادله هدایا برای حمایت سیاسی) بازگوی آن است که لااقل بخشی از جنبش اتحادیه‌ دهقانی می‌تواند به‌زائدهٔ بوروکراتیک حکومت تبدیل شود: علاقهٔ این رهبران بیش‌تر کسب امتیازات و تحکیم پایهٔ پشتیبانی موجود است تا پیش برد تقسیم زمین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رهبری اتحادیهٔ دهقانی محافظه‌کار (لیبرتاد) که تا اندازه‌ئی از کمک مالی بنگاه بین‌المللی توسعه (یکی از کانال‌های سیاستمداران) برخوردار است آماده است که به‌ازای دریافت وسایل نقلیه و کمک مالی و پشتیبانی حکومت، «نظم» را در روستاها حفظ کند. در اتحادیه‌های دهقانی وابسته به‌جناح چپ قبلی حزب دموکرات مسیحی (تریونفو) وضعیت در حال تغییر است. پس از رفتن چونچول و یارانش نیروهای طرفدار حزب دموکرات مسیحی و نیروهای طرفدار اتحاد جنبش مبارزه خلقی (مایو) تقریباً با هم برابر بودند. اما با توسعهٔ مبارزات انتخاباتی سال ۱۹۷۰ رهبری به‌طرف تومیک متمایل شد. چرا که دولت خدمات و انگیزه‌های مالی عرضه کرد. گروه رهبران اتحادیه‌های دموکرات مسیحی تحرک عمودی دارد. یعنی آن که طی مدت بسیار کوتاهی از پائین‌ترین موقعیت اجتماعی، به‌سوی نقشی پر اهمیت خیز برداشتند. نقش آن‌ها راست و ریس کردن درگیری‌هائی حکومت ملی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنفدراسیون‌های رقیب کوشش‌های سازمان‌دهی خود را ابتدا در حوالی مراکز شهری، مناطق دارای قدرت اجتماعی - سیاسی و نقاط تمرکز کارگران مزدبگیر، متمرکز کردند. اما در سال‌های اخیر اتحادیه‌های دهقانی فعالیت خود را به‌مناطق روستائی دورتر، علی‌الخصوص به‌مناطق روستائی جنوب که قبلاً در آن کار سیاسی نشده بود، گسترش دادند. بیش‌ترین تعداد دهقانان سازمان‌یافته به‌ترتیب اهمیت عبارتند از: اول استان سانتیاگو (۱۳۴۴۳ نفر) که نزدیکی به‌پایتخت و منابع سیاسی - اقتصادی آن آشکارا عامل مؤثری است. دوّم استان تالکا (۹۳۴۴ نفر) که مدتی طولانی مرکز فعالیت دموکرات مسیحیان و مارکسیست‌ها برای سازمان‌دهی سیاسی - اجتماعی دهقانان بود. سوم اوهیگینز (۸۵۸۸ نفر)، این استان مرکز فعالیت‌های معدنی است و معدنچیان با سنت‌های رادیکال مبارزات دهقانان را تحت تأثیر قرار داده و از آنان پشتیبانی کرده‌اند.{{نشان|۳}} چهارم نوبْل که  یکی از فقیرترین و استثمارشده‌ترین نواحی است. نخستین کوشش‌های تشکیلاتی دهقانان در این ناحیه به‌عمل آمد و در این فرآیند تسریع شده نوبْل در سال ۱۹۶۹ با موجی از مصادره املاک مواجه شد. کنفدراسیون محافظه‌کار دموکرات مسیحی (لیبرتاد) در والپاریز (با ۸۱ درصد دهقانان عضو اتحادیه‌ها) کوریکو (۳۹/۵ درصد) و تالکا (۴۶/۹ درصد) نیروی اتحادیهٔ صنفی مسلط است. کنفدراسیون مبارزتر یعنی تریونفو در مناطق زیر یا کنفدراسیون مسلط است یا آنکه نفوذ برابر دارد: آتاکاما (۱۰۰ درصد) کوکوایمْبو (۵۰ درصد)، آکونْکاگوآ (۴۳ درصد)، سانتیاگو (۳۸/۲ درصد)، اوهیگینز (۶۲/۸ درصد)، کولشاگوآ (۴۱ درصد)، لیتارس (۴۵/۶ درصد)، مانُل (۶۸/۵ درصد)، نوبْل (۵۳/۳ درصد)، مالْکو ۹۵/۸ درصد)، کاتین (۸۴ درصد)، والْدیویا (۴۹/۹ درصد)، اًسورنْو (۷۸/۷ درصد)، لیاتْکوهیو (۵۶ درصد)، ایسِن (۱۰۰ درصد)، کم سوسیالیست یا کمونیست رانکوئل در نقاط زیر یا مسلط است یا سهم مساوی دارد: کوکوایمْبو (۴۹/۹ درصد)، کولْشاگوآ (۴۰/۴ درصد)، کونْسپیون (۵۲/۲ درصد)، آراکو (۸۷/۲ درصد)، بیو - بیو (۳۷/۹ درصد)، ماژِلانْز (۶۵/۱ درصد). کنفدراسیون لیبرتاد مایل است که فعالیت‌هایش بیش‌تر بر اساس منطقه‌ئی (دره‌ٔ مرکزی) متمرکز باشد حال آنکه کنفدراسیون‌های دیگر به‌داشتن پایه‌های پشتیبانی متوازن‌تر تمایل دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان‌هائی که بیش‌ترین افزایش را در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۶۸ تا ۱۹۶۹ نشان می‌دهند (بیش از ۱۰ درصد) غالباً مناطقی بودند که قبلاً در آن جا دهقانان ضعیف‌ترین گرایش را به‌عضویت در اتحادیه‌ها داشتند (یعنی آن جاهائی که کم‌تر از ۲۳ درصد کارگران روستائی مزدبگیر آن سازمان داده شده بودند).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سوم استان‌هائی که بیش از ۳۵ درصد کارگران مزدبگیر آن عضو اتحادیه‌ها شده بودند افزایشی کم‌تر از ۳ درصد داشت. این نشان می‌دهد که مرحلهٔ گسترش نسبتاً آسان اتحادیه‌ئی در بعضی مناطق در حال تمام شدن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتیجه این گرایش احتمالاً در مناطق کم‌تر سازمان‌یافته هم‌چون: مانُل، اوهیگینزْ، والْپاریزو، بیو - بیو، اُسورنو و ایسن گسترش خواهد یافت. از هم پاشیدگی سازمان مؤسسه توسعه کشاورزی (اینداب) که در فاصله سال‌های ۱۹۶۸ و ۱۹۶۹ روی داد، در بعضی از نواحی روستائی تشکل دهقانان را در اتحادیه‌ها توسعه داد. این نواحی مناطق مجاور مراکز اجتماعی - سیاسی تا مناطق با سابقه تاریخی ناچیز در مبارزه اجتماعی را در بر می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از مناطق تأسیس اتحادیه‌های دهقانی دموکرات مسیحی، ورود اتحادیه‌های رادیکال‌تر سوسیالیست - کمونیست را تسهیل کرد. در موارد دیگر، سازمان دهندگان نخستین که تسلط قبلی داشتند قادر بودند که این تسلط را حفظ کنند. آشکار است که کوشش‌های نخستین دموکرات مسیحیان علی‌الخصوص در سطوح فوق‌العاده محافظه‌کارانه تشکل اتحادیه‌ئی دهقانان را قانونی کرده است. اما اگر خواسته‌های دهقانان رشد کند و سازمان‌های چپ‌گرا برای اعلام وفاداری دهقانی خود به‌رقابت بپردازند، دموکرات مسیحیان برای ابقاء نفوذشان دچار مشکلاتی خواهند شد.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} (ادامه دارد) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: احمد خزاعی / محمدجواد زاهدی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} واقعیتی انکارناپذیر است که اکثر گره‌گاه‌های توسعه اقتصادی ما اساساً در عقب‌ماندگی اقتصادی است. اگر قادر نباشیم سیاست زراعی‌ئی را اجرا کنیم که تولید کشاورزی و دامی ما را به‌طور اساسی افزایش دهد، هیچ‌گونه امکان فراری از رکود، تورم، و هیچ راهی برای دست‌یابی به‌تراز پرداخت‌های مطلوبی نخواهیم داشت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} هیچ یک از مالکین کوچک، متوسط یا حتی بزرگ که بازدهی عالی داشته و می‌تواند شرایط کار خوبی را حفظ کند توسط اصلاحت ارضی زراعی تهدید نمی‌شوند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} تأثیر جوامع معدنچیان بر جامعه دهقانی در آثار جیمز پتراس و موریس زیتلین به‌نام‌های «معدنچیان و رادیکالیسم زراعی» و در «آمریکای لاتین: اصلاح یا انقلاب» مورد بحث قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B4&amp;diff=26654</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۴</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B4&amp;diff=26654"/>
		<updated>2011-11-20T12:30:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:28-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==در باب شکل‌گیری دولت‌های بورژوائی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استقرار یک نظام دولتی عبارتست از تجمعِ روابط اجتماعی حول یک محور، و درون یک چارچوب معین [یک کشور] در چنان دستگاه مخصوصی که به‌صورت سلسله مراتبی وحدت یافته است و ابزار اعمال اختناق را در انحصار دارد. برای که چنین نظامی کار کند، احتیاج به‌یک سیستم حمل و نقل و ارتباطات دارد که جوابگوی نیازهای مربوط به‌نقل و انتقال سفارش‌ها، تقاضاها، امور اداری، امور ارتشی، کالاها، و معادن پولیِ نقد به‌مرکز دولت و به‌سراسر کشور و بازگشت آن‌ها باشد. یک نظام دولتی شامل موجودیت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایدئولوژیکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دولت نیز هست. به‌عبارت دیگر وحدت محدودِ [به کشور] دولت باید از طرفی از جانب مردم؛ و حلقه‌های زنجیری فرمانروائی آن از طرف دیگر، از جانب اعضا دستگاه درک شده، به‌رسمیت شناخته شده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;درواقع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مورد احترام باشد.{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر این به‌رسمیت شناختن و موافقت داوطلبانه را، مشروعیت بنامیم، در واقع دچار یک ساده‌نگری عقلانی (راسیونالیسم) شده‌ایم. پایه‌های اجتماعی موجودیت ایدئولوژیکی دولت، همراه با تمرکز قدرت و تسلّط آن، در وحد یافتگی ایدئولوژیکی (وحدتی همواره نیمه کاره، در کشمکش و حداقل تا حدی مورد اعتراض) منطقه‌ایست که تحت هژمونی طبقه‌ٔ حاکم (یا شکاف طبقه یا اتحاد طبقه) است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دولت‌های سرمایه‌داری پیشرفتهٔ معاصر در واقع به‌زور خون و آهن، در روند تاریخی عظیم و قهرآمیز به‌وجود آمده‌اند: تحکیم فئودالیسم به‌صورت دولت‌های دودمانیِ پرقدرت، و انقلاب بورژوائی. دو مهم‌ترین مورد انقلاب‌های بورژوائی در اروپا - یعنی انقلاب‌های انگلستان و فرانسه - هر دو، نخست منجر به‌دیکتاتوری نظامی (به ترتیب آلبور کرامول، و ناپلئون بناپارت) شد. امّا، به‌هرحال، از آن زمان به‌بعد، نظام دولتی در این کشورها ثبات قابل توجهی پیدا کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دوره‌ٔ صدسالهٔ گذشته را در نظر بگیریم و از طرفی به‌هفده کشور پیشرفته سرمایه‌داری که در مقالات قبل (حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی) مورد نظرمان بودند؛ و از طرف دیگر به‌۲۰ کشور آمریکای لاتین که در این مقاله مورد نظرمان هستند بنگریم، متوجه می‌شویم که از تمام ۱۷ کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری (بعضی از آن‌ها مدت زمان کم‌تر و بعضی مدت زمان بیش‌تری است که دولت‌های بورژوائی مستقل دارند)، در واقع فقط سه مورد کودتای نظامی وجود داشته است (البته تعداد بیش‌تری نقشه‌ریزی شده بود امّا عملی نشد، مثلاً حتی برای سوئد در زمستان ۴۰-۱۹۳۹). یکی از کودتاها در سالان (SALAN) الجزایرِ تحت نفوذ فرانسه بود که سقوط کرد؛ دیگری، یعنی کاپ لوتویتز ‌(KAPP - LUTTWITZ) در آلمان، فقط برای سه روز موفقیت‌آمیز بود و سپس سقوط کرد؛ و سومی یعنی کودتائی که دوگل را در ۱۹۵۸ به‌قدرت رساند، در نظام قانونی حل شد. و حال آن که در مقایسه با این، ۲۰ دولت موردنظر در آمریکای لاتین، بین سال‌های ۱۹۷۴-۱۹۲۰، ۹۳ مورد کودتاهای موفق را تجربه کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی از دولت‌های سرمایه‌داری پیشرفته، از یک دگرگونی داخلی در دولت‌های فئودالی ماقبل خود، در کم و بیش همان منطقه پدیدار شدند. به‌عبارت دیگر، نوع دیگری از نظام ماقبل خود را ادامه دادند. نظام دولت‌های پروس - آلمان و پیه‌دومونت - ایتالیا، نتایج، دگرگونی - گسترش دولت‌های فئودالی به‌مناطقی وسیع‌تر بود.در میان دولت‌های نوین، بعضی مناطق کوچک با جمعیتی وحدت یافته از نظر ایدئولوژیکی، بودند که به‌طور مشخص از نظر زبان، مذهب و حافظه‌ٔ تاریخی با قدرت‌های امپراتوری قدیمی فرق داشتند. بعضی دیگر، مثل ایالات متحده آمریکا، با مسألهٔ دوگانه‌ئی روبه‌رو بود:- (از طرفی) تفاوت فرهنگی بسیار کم با قدرت امپراتوری (با وجود فاصلهٔ جغرافیائی فراوان) و (از طرف دیگر) یک منطقهٔ عظیم تحت کنترل. به‌هر حال در آمریکا، این پراکندگی جغرافیائی، توسط تمرکز سیاسی محلی جبران می‌شد. بدین ترتیب که نظام‌های نمایندگی مستعمرات گوناگون به‌شکل کنفدراتیو (اتحادیه‌های دولتی) تشکیل شده، جهت مبارزه برای استقلال و در روبه‌روئی با مسائل مشترک (جنگ فرانسه و تقاضاهای مالیاتی انگلستان) متحد شده بودند. تمام دولت‌های نوین جهان سوّم تحت حمایت‌های گوناگون به‌وجود آمده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تسلّط، ادغام، پیوستگی{{نشان|۲}} (DOMINATION, INTEGRATION, INCORPORATION)==&lt;br /&gt;
هنوز، میان بسیاری مارکسیست‌ها و انقلابیون رسم بر این است که موقعیت آمریکای لاتین در نظام سرمایه‌داری بین‌المللی را موقعیتی «وابسته» بنامند. به‌عقیدهٔ من، این مفهوم نباید استعمال شود، زیرا می‌تواند برداشت‌های گمراه‌کننده‌ئی داشته باشد. غالباً این واژه استعمال می‌شود، تا به‌نحوی از انحاء تعهد ایدئولوژیکی نویسنده ثابت شود، بدون این که این استعمال کوچک‌ترین فایده یا محتوی یک بررسی جدی را داشته باشد. (البته روی سخنم با استعمال جدی‌تر و مستند‌تر این مفهوم نیست. مثلاً توسط اشخاصی چون فرماندوهنریک کاردسو و یا نژوفالتو که در اثر بزرگ‌شان به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وابستگی و رشد در آمریکای لاتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مورد ستایش همگان است: آن‌ها حداقل این زحمت را به‌خود دادند که دو مورد مشخص «موقعیت وابستگی» را مورد خطاب قرار دهند و از آن زمان تا کنون نیز مقدمه‌ها و مؤخره‌های لازم را مرتباً به‌چاپ‌های بعدی کتاب‌شان افزوده‌اند. و مقالات بسیاری نوشته‌اند، تا از استعمالِ معمولِ این مفهوم فاصله‌گیری کنند.) اگر واقعیت دارد که سرمایه‌داری یک نظام (سیستم) بین‌المللی است، بنابراین استعمال عبارت «وابسته» برای مشخص کردن یک بخش ویژهٔ آن سیستم، مطلقاً غیرمنطقی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا برطبق تعریف، کلیهٔ بخش‌های این سیستم وابسته به‌یکدیگرند. به‌علاوه این عبارت به‌عنوان یک مفهوم کلّی، تا حد پوچی گنگ است و می‌تواند معنیِ بی‌حرکتِ گمراه‌کننده‌ئی داشته باشد. منطقی‌تر و پرثمرتر است که در عوض صحبت از تسلّط کنیم، یعنی مثلاً نام کتاب مذکور را بدین‌ترتیب تغییر دهیم؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رشد و سرمایه‌داری تحت تسلّط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تسلّط (DOMINATION) سویه‌های اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیکی دارد. تسلّط اقتصادی اشاره دارد به‌کنترل معادن و ابزار تولیدِ اساسی از خارج، به‌همراه انتقال سود به‌خارج و هم‌چنین کنترل مجاری تجارتی، حمل و نقل و تکنولوژی از خارج؛ به‌عبارت دیگر تسلّط اشاره وارد به‌روابط نامتقارت تولید و گردش و نه به‌موقعیت غیر امتیازی در بازار عرضه و تقاضای دنیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسلّط سیاسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، شامل نفوذ در یک منطقه توسط یک دولت خارجی است. خواه از طریق یک دولت استعماری، خواه توسط ارتش، یا جاسوسان، یا به‌اصطلاح «مشاورین» در انواع و اقسام مختلف‌شان. حکومت‌های استعماری می‌توانند کم و بیش مسلّط باشند و این بسته به‌این است که به‌ساختار سیاسی محلی{{نشان|۳}} تا چه اندازه امکان تکامل داده شود (یا اصلاً داده نشود). تسلّط اقتصادی و سیاسی نیز باید در مدّنظر باشد: مثلاً در شکل ارائه قرضه به‌دولت‌ها با این تبصره که در صورت عدم پرداخت، دولت مسلّط حق دخالت در حاکمیت دولت تحت تسلط را از طرق دخالت نظامی، و کنترل گمرکات و غیره دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای تسلّط &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایدئولوژیکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌واردات بی‌اندازهٔ اندیشه‌های خارجی محدود نمی‌شود. تسلّط ایدئولوژیکی به‌معنای کنترل دستگاه ایدئولوژیکی از خارج نیز هست؛ یعنی به‌معنای هم هویت شدن تدریجی طبقهٔ حاکم محلی با [طبقهٔ حاکم] خارجی و شکل‌گیری این طبقه در دانشکده‌های خارجی و یا آکادمی‌های ارتشی و نظامی و پلیسی خارجی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حداقل، یک مفهوم دیگر لازم است تا عمومی‌ترین ویژگی‌های موقعیت یک کشور در نظام (سیستم) بین‌المللی مشخص شود. مفهوم تسلّط، مشخصاً اشاره دارد به‌روابط نیرو و کنترلی که تحت آن یک کشور معین وارد نظام (سیستم) بین‌المللی می‌شود و در آن شرکت می‌کند. امّا مورد مهم دیگر این است که سیستم سرمایه‌داری بین‌المللی، و مناسبات تولید و مبادله‌اش، تا چه اندازه می‌تواند در واحد‌های محلی نفوذ کرده، آن‌ها را دگرگون کند؛ شاید دو مورد مفرط این جنبه را بتوان «ادغام» و «پیوستگی» نامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ادغام یا انتگراسیون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بدین ترتیب اشاره دارد به‌مواردی که نفوذ و دگرگونی تمام و کمال تا حدی وجود داشته باشد که کلیهٔ بخش‌های نظام (سیستم) محلّی از طریق مناسبات سرمایه‌داری و کالائی (که فقط گوشهٔ محدود‌شده‌ئی است از نظام جهانی) در ارتباط فیمابینی باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیوستگی یا انکورپوراسیون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از طرف دیگر، بدین معنی است که نظام (سیستم) محلّی متصّل - و وابسته - است به‌نظام (سیستم) بین‌المللی، بدون که این که تحت نفوذ آن باشد. بنابراین واحد محلی، به‌عبارتی، توسط نظام بین‌المللی بلعیده شده، امّا هضم نشده است. یا اگر بالعکس بگوئیم، واحد محلی نتوانسته است نظام بین‌المللی را کاملاً هضم کند و یا آن را تبدیل به‌انرژی حیاتی خود کند. لکن به‌خاطر فقدان روابط ارگانیک میان بخش های مخالفت سرمایه‌داری، هم‌چنین به‌خاطر همزیستی این بخش‌ها با مناسبات غیر - سرمایه‌داری، غیر کالائی، یک سری پیوند نیافتگی‌های داخلی پابرجا باقی می‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌شک حیطهٔ مشترکِ اساسی میان ادغام و پیوستگی، کشاورزی است. ظاهراً از نظر تاریخی وارد شدن یک کشور به‌یک رابطهٔ پیوستگی با انکورپوراسیون با نظام (سیستم) جهانی معمولاً تحت تسلّط صورت گرفته است. به‌هر‌حال تسلّط و پیوستگی در ارتباط لاینفک نیستند. مثلاً کانادا که قبلاً یک مستعمره بود، امروز ابزار تولید اصلیش تا حد زیادی - حدی بیش از ممالک آمریکای لاتین - تحت کنترل خارجی، یعنی تحت کنترل آمریکاست؛ امّا کانادا یک بخش ادغام شده در سیستم بین‌المللی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید چند تذکر دیگر برای کمک به‌روشن شدن نحوهٔ عملکرد روندهای مورد نظر در مفاهیم بالا لازم باشد. تسلّط، اشاره دارد به‌نفوذ از طریق واحدهای (دولت یا مؤسسات) کنترل کنندهٔ خارجی؛ در حالی که ادغام (انتگراسیون) اشاره دارد به‌نفوذ مناسبات تولید و مبادله. با این که تسلّط و پیوستگی می‌توانند اثرات درازمدت داشته باشند، لکن ابدی نیستند. و نباید همچون دلایل تاریخی بدون بروبرگرد پیش کشیده شوند. برای این که [تسلّط و پیوستگی] بتوانند مؤثر واقع شوند، باید مرتباً تجدید تولید شوند. پیدایش و تجدید تولید تسلّط و پیوستگی فقط تحت تأثیر تحوهٔ عملکرد نظام بین‌المللی بر یکی از واحدهای خود نیست، بلکه تحت تأثیر نیروها و مبارزات داخلی آن واحد نیز هست. در وواقع در معیارهای سنجش نظام بین‌المللی، جنگ‌هائی که پیوستگی واحدها را به‌این نظام تعیین می‌کند، بیش از هر چیز جنگ‌هائیست بین طبقات و فراکسیون‌های طبقاتیِ خود واحد. برای مثال پیوستگی بازار نوین جهانی گندم در آرژانتین و آمریکای شمالی به‌دلیل تفاوت‌های ساختارهای طبقاتی موجود (از قبل)، اشکال گوناگون محلی به‌خود گرفت. اهمیت پیکارهای طبقاتی محلّی هم‌چنین در این واقعیت است که سرمایه‌داری بین‌المللی الزاماً یک بازی بدون برد و باخت نیست. یک کشور ممکنست خود را به‌موقعیتی برساند که دیگر تحت تسلّط نباشد و این موقعیت را بدون جلوگیری از انباشت بزرگ‌ترین و قوی‌ترین عناصر [سرمایه] حفظ کند. همان‌طور که رشد کشورهای کوچک شمال غربی اروپا و سیل روزافزون تجارت و سرمایه‌گذاری در سراسر آتلانتیک شمالی نشان می‌دهد. بهرحال، مقصود پرگوئی در باب نظریهٔ توسعه و توسعه نیافتگی نیست، بلکه مقصود فرموله کردن برخی سئوالات وفرضیات راجع به‌مسألهٔ نظام دولتی با ثابت و دموکراسی در آمریکای لاتین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تأثیرات ادغام و پیوستگی بر شکل‌گیری دولت‌های بورژوائی==&lt;br /&gt;
موقعیت تحت تسلّط و موقعیت پیوستگی در نظام سرمایه‌داری بین‌المللی، چه تأثیری بر تشکیل دولت‌های بورژوائی دارد؟ (۱) تأثیرش بر جغرافیای اجتماعی دولتِ کشور تحت تسلّط و پیوسته است؛ بدین‌ترتیب که نقاط رشد داخلی با خارج بیشتر در ارتباطند تا بین خودشان یا با مابقیِ قلمروی دولت، و از این اختلافات منطقه‌ئی، کشمکش‌ها و انزوا از کنترل مرکزی می‌افزایند. (۲) در نتیجهٔ ناهمگونی اجتماعی که در پیوستگی کاپیتالیستی اشکال اجتماعی غیر - سرمایه‌داری نهفته است. و هم‌چنین از طریق ارتباط فراکسیون‌های طبقهٔ حاکم با هویت‌های خارجی، حتی کم‌ترین میزان وحدت یافتگی ایدئولوژیکی در این نوع کشورها را مسدود می‌کند. (۳) وحدت دولت را تدریجاً خدشه‌دار کرده و از بین می‌برد. و این دولت [محلی] تبدیل می‌شود به‌واسطه‌ئی بین کنترل کنندگان از خارج و جمعیت کشور. (۴) جامعهٔ محلی را تدریجاً از نظر اقتصادی و اجتماعی بی‌ثبات می‌کند و آن را فوق‌العاده ضربه‌پذیر از امواج پرتلاطم گردش‌های تقارن حوادث (کونجنکتورهای) بین‌المللی می‌کند. (۵) بار دستگاه سیاسی را با مناسبات سیاسی - اجتماعی، تناقضات و اختلافات بیش از حد سنگین می‌کند که گرچه همهٔ این‌ها در آن‌ِ واحد کنار هم وجود دارند - از طریق گره خوردن دو زمان تاریخی متفاوت یعنی زمان تاریخی نظام بین‌المللی و زمان محلی بخش‌های ادغام شده در جامعه ملی - لکن آن‌ها از دو نوع اساساً متفاوتند [منظور تناقضات فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، وغیره موجود بین کشور تحت تسلّط و کشور متسلّط است که با این که در کشور تحت تسلّط هر دو هم‌زمان وجود دارند و ظاهراً هم‌زیستی می‌کنند، لکن اساساً با یکدیگر متفاوتند]. تمام این گرایشات، همگونی بورژوازی محلی و ارگانیک بودن روابطش با دولت بورژوائی محلی را به‌طور منفی تحت تأثیر قرار می‌دهد. یک تأثیر بی‌ثبات کنندهٔ مهم باید در مد نظر باشد. و آن این است که یک شورش مسلحانه در نظام اجتماعی پایه‌ئی، در رژیم‌های دیگر کم‌تر ضرر به‌بار می‌آورد تا در یک دیکتاتوری کاملاً مستقر و مستحکم شده، با در نظر داشتن این حقیقت که چنین قیامی [در رژیم‌های غیر دیکتاتوری] غالباً با بی‌تفاوتی نسبیِ نظامی و مدنی روبه‌رو می‌شود. برای نمونه ریگوین در سال ۱۹۳۰ و پرون در سال ۱۹۵۵ هر دو به‌وسیلهٔ نیروهای نظامی کوچک برکنار شدند - این نیروهای در صورت پیروزی (که به‌آسانی به‌دست آوردند) می‌توانستند روی پشتیبانی فراکسیون‌های مسلط بورژوازی تکیه کنند. تفاوت سرنوشت کودتای کاپ لوتویتز آلمان در سال ۱۹۲۰ آموزنده است: با این که اکثریت ارتش با بی‌تفاوتی کنار ایستاد، لکن کودتا در روبه‌روئی با اعتصاب عمومی کارگران و کارمندان دولت سقوط کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته شرایط پیوستگی تحت تسلّط، ابعاد و ساختار طبقات دیگر را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد و بدین ترتیب بر دولت بورژوائی هم تأثیر می‌گذارد. طبقهٔ کارگر به‌معنای اخص، که در مناسبات سرمایه‌داری استثمار کار، تولید‌کنندهٔ ارزش اضافی است، غالباً در این کشورها کوچک‌تر است تا در سایر کشورهای سرمایه‌داری. با این که کارگران نواحی [متعلق به‌یک دولت خارجی در داخل کشور] که از خارج کنترل می‌شوند، مانند کارگران مزارع چغندر در کوبا یا کارگران معادن در شیلی، غالباً پرورش دهندهٔ پیشتاز طبقهٔ خود بوده‌اند؛ پیوستگی یا انکورپوراسیون به‌معنی وجود اختلافات فاحش در روابط کار و شرایط زندگی کارگران است. هر زمان که کشاورزی سنتی قادر به‌حفظ موجودیت خود نبوده و صنعتی شدن شهری کفایت جذب روستاییان بیکار را نداشته، انبوه عظیمی از بیکاران و نیمه بیکاران روستائی به‌وجود آمده که اغلب از کارگران صنعتی منزوی بوده‌اند. پیوستگی تحت تسلّط، عدم رشد دهقانان و خرده‌بورژوازی مستقل  را نیز می‌رساند و در عوض باعث تشویق ازدیاد زمینداران کوچک و ترسو و انبوهی ادغام خرده‌بورژوازی لومپن بی‌نوای بدبخت شهری است که به‌دستفروشی قانونی و غیرقانونی می‌پردازد. نتیجه، رشد طبقات زیر دست است که مشکلات فراوانی در گردهمائی و سازمان‌دهی فعالیت‌های دسته‌جمعی دارند. امّا، به‌هرحال این طبقه همیشه هست، مشکلاتش، خطرات احتمالیش برای نظام موجود و انفجاراتِ غیرمنتظرٔ اعتراضاتش همیشه وجود دارد. تا وقتی که شرایط عدم توانائی برای حرکت دسته‌جمعی وجود داشته باشد، حضور طبقات زیردست در خود بورژوازی نیز منعکس می‌شودو به‌ایجاد شکاف درون این طبقهٔ کمک می‌کند. در چنین زمینه‌ئی است که پوپولیسم‌های موفق (مثل وارگاس، ولاسکو، ایبارا در اکوادور، یا پرون) و پوپولیسم‌های ناموفق (مثل ایبانز در شیلی در دومین دورهٔ ریاست جمهوریش) باید درک شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مستعمرات آمریکای لاتین، بیش از اندازه ویژگی‌های پیوستگیِ تحت تسلّط را در نظام بین‌المللی انباشت سرمایه داشته‌اند. وسیلهٔ ارتباط این مستعمرات با نظام بین‌المللی، دولت‌های دودمانی فئودالی اسپانیا و پرتغال بود که به‌وضوح به‌شیوه‌ئی سیستماتیک از آن‌ها استفاده کرده‌اند، منابع ذیقیمت‌شان را تا جائی که می‌شد دوشیدند و تجارت آن‌ها را برای منافع متروپولیس در انحصار خود درآوردند. امّا به‌هرحال اثرات زیان بخش بر اقتصاد مناطق به‌طور کلی، امکانات جمع‌آوری ثروت شخصی در خرید و فروش زمین و تجارت را برای یک اقلیت کوچک مسدود نکرد (و این مطلب برای تجدید تولید تسلّط بسیار مهم است)، معادن استخراج شدهٔ فلزات در اروپا خزانه شد، مزارع پنبه از نوع فئودالی و کشاورزیِ معیشتی اشتراکیِ سنتی در کنار یکدیگر وجود داشتند و در سطح عظیمی از مناطق پخش شده بودند، درست مثل خال‌های یوزپلنگ، به‌جز برخی شوراهای شهرداری - به‌نام کابیلدوس - که عدهٔ کمی را دراستخدام داشت، ساختاری سیاسی دیگری که از خود مستعمرات بیرون آمده باشد، وجود نداشت. طبقهٔ بالای محلی در اصل، زبان و مذهب، اسپانیائی و پرتغالی بود. بنابراین دولت‌های نوین چه موقع به‌وجود آمدند و پایه‌ٔ آن‌ها چه بود؟ پاسخ کوتاه است: آن‌ها از شکست‌ها و شکاف‌های متروپلیس در اروپا و براساس تخصص لجستیکی و نظامی‌شان پدیدار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این که کرئول‌ها [دو رگه‌های اروپائی، سرخ پوست] علیه اقتدار و تجدید حیات دولت‌های استعماری علیه انحصار تجارت ابراز نگرانی می‌کردند، و با این که بعضی روشنفکران تحت تأثیر انقلاب‌های آمریکای شمالی و فرانسه بودند. آنچه جنگ‌های طولانی استقلال‌طلبانه را دامن زد، یک جنبش و یا حتی اعلامیهٔ استقلال نبود، بلکه اشغال موفقیت‌آمیز اسپانیا و پرتغال توسط ارتش‌های ناپلئون. کابیلدوس‌های آمریکای اسپانیائی قدرت را موقتاً به‌دست گرفتند؛ سپس جنگ‌های داخلی و اختلافات میان کرئول‌ها و اهالی پنینسولا (که از امتیاز متولد شدن در اسپانیا برخوردار بودند) آغاز شد. نتیجهٔ جنگ‌های بعدی و بازگشت اسپانیا (RESTORATION SPAIN) به‌وسیلهٔ تلاطم‌های داخلیِ اسپانیا تعیین شد. زیرا امکان لشکرکشی از طریق راه‌های سخت و طویل و عبور از اقیانوس اطلس غیرممکن شد و این باعث ایجاد انشعاب در بین سلطنت‌طلبان آمریکائی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبقهٔ بالای محلیِ ثروتمندترین مستعمره، یعنی اسپانیای جدید (NEW SPAIN) (مکزیک و آمریکای مرکزی) به‌عنوان عکس‌العمل منفی نسبت به‌انقلاب اسپانیا در ۱۸۲۰، اعلام استقلال کرد. برزیل استقلال خود را در زمان سلطنت یک شاه پرتغالی به‌دست آورد. وی که از ارتش فرانسه با اسکورت انگلستان به‌آنجا آمده بود، بعداً خود را در کشمکش و مخالفت با هیأت حاکمهٔ لیبرال در لیسبون (LISBON) یافت. از اینرو، دولت برزیل به‌عنوان یک دست‌نشاندهٔ متزلزل دولت فئودالی پرتغالی پدیدار شد؛ بعداً یک دولت‌ بورژوائی ضعیف جای آن را گرفت که از ۱۸۸۹ تا ۱۹۳۰ دوام یافت. دولت‌های جدید آمریکای هیسپانیک با دشواری بیش‌تری متولد شدند. با این که جنبش‌های استقلال‌طلب، نخست متکی به‌مراکز شهریِ تقسیمات اداری - قضائی امپراتوری بودند، و با این که این تقسیم‌بندی‌ها بعداً مرزهای ایالات جدید را تشکیل داد، در موقع آغاز جنگ، آن‌ها بدون هیچ نوع تدارک ایالات جدید را تشکیل داد، در موقع آغاز جنگ، آن‌ها بدون هیچ نوع تدارک مشخص اقتصادی، سیاسی یا فرهنگی، صرفاً متکی به‌ارتش خود بودند و از طرف پاسداران هدایت شده توسط مالکین محلی پشتیبانی می‌شدند. استقلال ضدلیبرالی مکزیک همچون یک کودتای نظامی انجام شد. این کودتا توسط فرمانده کل ارتش سلطنت‌خواه جنوب به‌نام آگوستین ایتوربید، یک مالک دورگهٔ ثروتمند انجام شد که برای یک دهه علیه چریک‌های ملی گرا جنگیده بود. در چنین نظام اجتماعی‌ئی، تنها نشانهٔ سیاسی قابل توجه، فرماندهی نظامی بود. و بسیاری از این فرمانده‌ها وجود داشتند. بعد از پیروزی، استقلال‌طلبان (LIBERATORS) با طبقات بالای محلی و با فرماندهان خود در افتادند: در نتیجه وقت قیام‌ها، جنگ‌های داخلی و کودیلوها [دیکتاتورهای نظامی] فرا رسیده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوششی در اثبات این مطلب نمی‌کنیم، لکن دو فرضیه را پیشنهاد می‌کنیم. نخست این که ویژگیِ حکمرانی سرمایه در آمریکای لاتین عبارتست از اشکال نوین تسلّط از خارج و نوعی پیوستگی غیر ادغام شده در نظام (سیستم) جهانی: از طریق تولید اولیه و عرضهٔ دوبارهٔ این کالاها به‌بازار جهانی در نیمه دوم قرن نوزدهم، یعنی بعد از کساد و رکود دورهٔ بعد از استقلال؛ و از طریق نفوذ به‌وسیلهٔ سرمایهٔ مالی خارجی و مؤسسات چند ملیتی، و در پی عدم موفقیت برنامهٔ صنعتی کردن از راه واردات در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰. امّا پیوستگیِ تحت تسلّط در الگوهای گوناگون و تا حدود متغیری در کشورهای مختلف تجدید تولید شده است: در برخی موارد پیوستگیِ محیطیِ (PERIPHERIAL) صرف ممکنست خواناتر باشد. دوّم: این پیوستگیِ تحت تسلّط - به‌دلیل تأثیری که بر مسألهٔ دولت دارد - توضیحی اساسی برای استبدادگری‌ها و عدم ثبات دولت‌های بورژوائی آمریکای لاتین ارائه می‌کند. وضمناً بدین معنی است که استثنائات یعنی دوره‌های طولانی حکمرانی غیراستبدادی با ثبات - مثلاً در شیلی، کوستاریکا، مکزیک یا اوروگوئه - را می‌توان به‌وسیلهٔ اشکال و درجات به‌خصوص پیوستگیِ تحت تسلّط و / یا محیطی در آن کشورها؛ و به‌وسیلهٔ نیروها و شرائط تأثیرگذار بر و - جبران‌کنندهٔ - گرایش‌های ذاتیِ پیوستگیِ تحت تسلّط، توضیح داد. امّا آنچه استنباط می‌شود این است که ویژگی این استثنائات بیش از هر چیز در اتحاد نسبیِ بورژوازی محلّی به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==انباشت سرمایه و رژیم سیاسی==&lt;br /&gt;
در روابط میان دولت و سرمایه، همواره دو گرایش متناقض وجود داشته است. زیرا، از طرفی سرمایه ماهیتاً در حرکت است و متعهد به‌هیچ منطقهٔ به‌خصوصی نیست. در حالی که دولت مطابق مفهوم، یک پایهٔ قلمروئی ثابت دارد. از طرف دیگر، انباشتِ خصوصیِ سرمایه نه تنها از نظر تاریخی رشد کرده و در کهکشان اجتماعی - سیاسی قلمروهای مشخص دولت شکل گرفته، لکن ذاتاً نیز در یک شکل مشخص دولت یعنی در تنظیم و ایجاد مقررات قانونی، نهادهای خصوصی، زیربناهای غیر سودبخش و حمایت اختناقی - و به‌طور روزافزون - تجدید تولید نیروی کار کافی و کنترل اختلالات و بحران‌های بزار، با دولت شریک بوده است. در یک معنی دولت بورژوائی مظهری است از «سرمایه مطلق» در «یک قلمروی معین». که با سرمایه‌های رقابت‌گرا و انفرادی متفاوت است. در سطح آگاهی و رفتار سیاسی بورژوائی بدین ترتیب بلافاصله گرایشی وجود دارد که سیاست قلمروئی را نادیده می‌گیرد و گرایش دیگری که در این سیاست دخالت می‌کند. در کشورهائی که حکمرانی سرمایه از خارج تحت تسلّط است، و بیش‌تر «سرمایه مطلق»ِ محلی، از خارج آمده است، گرایش اولی طبیعتاً تقویت می‌شود؛ لکن هرگز نمی‌تواند کامل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بررسی‌هائی که گذشت، ثابت کردیم که دموکراسی هرگز آرزو یا دستاورد بورژوازی نبوده: بلکه حاصل تناقضات سرمایه‌داری بوده است. امّا دموکراسی برای خود بورژوازی چه صورتی داشته است؟ قبل از این که حتی یک پاسخ فرضی بتوان ارائه کرد باید این پرسش را بیش‌تر شکافت. مارکسیست‌ها معمولاً معتقدند که دموکراسی پرولتاریائی - که نهادهای نمونه‌وار آن جلسات و شوراهای داخل کارخانه است - با دموکراسی پارلمانی یکی نیست. با این که بسیاری مارکسیست‌های معاصر آن را الزاماً در تناقض با حکومت پارلمانی هم نمی‌بینند: بلکه آن را یک شرط اضافی احتمالی برای حکومت پارلمانی می‌دانند و نه جایگزین آن. امّا آیا دموکراسی بورژوائی به‌معنی دموکراسی برای خودِ بورژوازی، صرفاً همان انتخابات رقابتی و رأی‌گیری اکثریت است؟ هم رکود تاریخی و هم شیوه عمل فعلی بورژوازی پاسخ «نه الزاماً» و یا شاید پاسخ «نه» را به‌ذهن القا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور که در بررسی‌های قبلی‌ام [فرمانروائی سرمایه و ظهور دموکراسی] نشان داده‌ام، در کشورهای سرمایه‌داری مرکزی، یک دورهٔ دموکراسی برای بورژوازی، معمولاً بعد از استقرار دموکراسی آمده است. به‌هر حال، انقلاب‌های بورژوائی روند‌های اجتماعی عظیمی بودند که شامل تقریباً تمام طبقات و اقشار می‌شدند و معمولاً رهبریِ مرکزیت یافتهٔ آگاهی نداشتند. به‌علاوه پارلمان‌های بورژوائی معمولاً اصول فئودالی نمایندگی انتخابی بر حساب املاک را تحت کنترل خود درآورده آن‌ها را تغییر داده‌اند. وقتی بورژوازی به‌تنهائی و با برتری آشکار حکمرانی می‌کرد، مثلاً در جمهوری‌های شهریِ سرمایه‌داری تجارتی، معمولاً دموکراسی پارلمانی با انتخابات رقابتی وجود نداشت. در عوض، یک اصل موروثی وجود داشت - که در ونیز رسمی بود و در شهرهای سویس و آلمان غیر رسمی - این اصل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فامیل‌های صالح برای حکمرانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تعریف می‌کرد، و در بین این‌ها اعضاء کنسول‌ها به‌طور کم و بیش غیررسمی استخدام شدند؛ و یک اصل نمایندگی نهادی نیز وجود داشت که مربوط می‌شد به‌مدیران شرکت‌ها و تأسیسات معین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌جز موارد استثنائی، شکل ویژه‌ٔ تصمیم‌گیری بورژوائی اصلاً توسط رأی‌گیری نیست. بلکه قراردادی است کم و بیش مخفیانه معامله شده؛ و دستور مدیرانه‌ئی (احتمالاً بر پایه تخصص برتر) است که ضوابط آن قبلاً به‌روشنی تعیین شده است. شیوهٔ در واقع غیرانتخابی‌ئی که برزیل و جمهوری کهن آرژانتین در عصر روکا (ROCA) تحت آن فرمانروائی می‌شد با این کارهای تجارتی و معامله‌ئی مشابه است. و می‌توان آن را همچون یکی از اَشکال دموکراسی برای خودِ بورژوازی بالا دانست. از این روشنفکران حداقل می‌توان گفت که گرایشی لازم یا ذاتی در بورژوازی وجود ندارد که نوع پارلمانی دموکراسی را، حتی برای خودش، تقویت کند. البته با اختلافات روزافزونِ داخلی، اعادهٔ الگوهای قدرت‌طلب و غیررسمی نیز روز‌به‌روز خطرناک‌تر و مشکل‌تر می‌شود. امّا غالب دیکتاتورهای سرمایه‌داری، به‌جز شکل تصمیم‌گیری و اعمال زور، ویژگی مهم دیگری نیز دارند. آن‌ها فقط نمایندگی غیر مستقیم طبقهٔ حاکم را به‌طرق ذیل مستقر می‌کنند: به‌واسطهٔ حکومت دیوانه‌وار کودیلوها، یا یک جنبش توده‌ئی فاشیستی و رهبرش، یا یک خونتای نظامی. بنابراین نمایندگی بورژوائی در چنین رژیمی یک مسأله دائمی است. منظور از مسأله، البته یک تناقض نیست: بلکه چیزی است که بارها و بارها قابل حل است بدون این که لازم باشد پا از خط فراتر گذارده شود. امّا در اینجا، یعنی در این مسأله نمایندگی طبقهٔ حاکم در یک دیکتاتوری است که پرسش دورنماهای اپوزیسیونِ احتمالیِ بورژوائی علیه دیکتاتوری باید مطرح شود. در اقتران فعلی حوادث سیاسی در آمریکای لاتین، این پرسش ارتباط سیاسی مهمی پیدا می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یک دیکتاتوری اختناقی، فوائد آشکار معینی برای بورژوازی وجود دارد. به‌این شرط که مالکیت خصوصی و انباشت سرمایه مورد احترام و تحت حمایت باشد. مهم‌تر از همه، بدین معنی است که طبقهٔ کارگر را می‌توان به‌نحوی مؤثر ساکت نگهداشت. دستمزدها قابل کاهش و میزان سود قابل افزایش است. خصوصاً به‌این دلیل که در یک اقتصادِ تحت تسلّط، بازار خارجی مهم‌تر از بازار داخلی است. و بدین‌ترتیب، بسیاری مظاهر پشتیبانی بورژوائی از رژیم‌های نظامی را می‌توان مشاهدده کرد. امّا، تصویر، در واقع پیچیده‌تر از این است. دو نمونهٔ معاصر برای نشان دادن این مطلب کافیست.{{نشان|۴}} در نیکاراگوئه، بخش‌هی مهم بورژوازی قسمتی از اپوزیسیون دموکراتیک علیه سوموزا را تشکیل می‌دهد. و در برزیل دو روزنامه از سه روزنامهٔ بورژوائی، یکی روزنامهٔ سن پائلو که کلمه به‌کمله نظرات بورژوازی بالا را منعکس می‌کند، و ژورنال برزیل در ریودوژانیرو - خواست روشن بورژوائی برای از بین بردن جنبه‌های آشکار اختناقی رژیم را منعکس می‌ند - و این همان رژیمی است که به‌قدرت رسیدنش مورد تأیید این روزنامه بود{{نشان|۵}}. این خواست شامل به‌رسمیت شناختن اتحادیه‌های کارگری مستقل و حق اعتصاب نیز می‌شد. روزنامهٔ سان پائلو این را در عمل نیز ثابت کرد و از اتحادیه‌های کارگری در اعتصاب کارگران فلزات در بهار ۱۹۷۸ پشتیبانی کرد. این اعتصاب با موفقیت روبه‌رو شد زیر شرکت‌ها - اول شرکت‌های چندملیتی که هدف اصلی بودند بالاخره تصمیم به‌مذاکرهٔ مستقیم با کارگران گرفتند. البته این جریان هنوز در شُرف وقوع است و پی‌گیری و اهمیت آن را باید در درازمدت سنجید. امّا اگر بخواهیم تجربهٔ اروپا از مبارزات ضد فاشیستی قبل و در حین جنگ جهانی دوّم؛ و نقش بخش‌های بورژوائی در سرنگونی دیکتاتوری‌های اسپانیا، پرتغال و یونان را در نظر بگیریم، حیرت‌آور نیست که در آمریکا نیز بورژوازی به‌مبارزهٔ علیه دیکتاتوری‌ها ادامه دهد. آن‌ها فراموش نکرده‌اند که بورژوازی ونزوئلا نقش فعالی در سرنگونی پرزژیمنس داشت. انقلابیون آمریکای لاتین نباید اشتباهات دورهٔ سوم کمینترت را تکرار کنند - و آلترناتیوها را فقط فاشیسزم یا سوسیالیزم بدانند - یا مثل تروتسکیست‌ها جبههٔ مردمی را به‌باد انتقاد بگیرند. در این جا نیز فقط کوشش ما بر آن خواهد بود که برخی فرضیات در مورد متغیرهای تشریحی مهم را فرموله کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دیکتاتوری و بورژوازی==&lt;br /&gt;
مهم‌ترین نکات احتمالی اختلافات بین از طرفی، یک دیکتاتوری که قوانین انباشت سرمایهٔ شخصی را حفظ کرده و محترم می‌شمارد، و از طرف دیگر بخش‌های مهم بورژوازی چیست؟ شاید ویژگی‌های مخالفت لیبرال بورژوائی فعلی در برزیل نقطهٔ حرکت تجربی خوبی برای انعکاس تئوری‌مان باشد. در گفت‌وگوئی که در آوریل ۱۹۷۸ با اقتصاددان مارکسیست و متشخص برزیلی به‌نام پُل سینگرا داشتم. او سه گروه را مجزا می‌کرد. ۱- یک گروه، نمایندهٔ سرمایهٔ مدرن و بزرگ و برزیل که در رقابت با شرکت‌های چندملیتی به‌تولید کالاهای سرمایه‌ئی مشغول است. و به‌بازار داخلی و لذا به‌توزیع درآمد و حقوق اولیهٔ کارگران اهمیت می‌دهد. ۲- یک گروه لیبرال دستی راستی که متشکل است از مؤسسات کوچک‌تر و سنتی‌تر. این گروه از گسترش بخش دولتی وحشت دارد و فوق‌العاده نگران قدرت دولت بر جامعه است. ۳- مدیران جوان که هنوز تا حدی تحت نفوذ دانشجوئی سال‌های ۱۹۶۰ هستند. جنبهٔ دیگر زمینهٔ رشد یک اپوزیسیون بورژوا لیبرال در برزیل عبارتند از: از بین رفتن ابهام در مورد «معجزهٔ برزیلی»، چرا که میزان رشد اقتصادی راکد شده است و شرکت‌های چند ملیتی ماشین‌سازی  و مهندسی حاضرند بدون اجازهٔ وزارت کار، مستقیماً با کارگران پولیستا که در اعتصابات غیرقانونی‌اند مذاکره کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اختلافات بالقوهٔ مابین - بورژوائی را می‌توان در عبارات کلی‌تر چنین فرض کرد. ۱- اختلافات بین فراکسیون‌های متسلط بلوک اجتماعی که بین دیکتاتوری و فراکسیون‌های زیردستِ درون یا خارج از آن دیده می‌شود. یک گرایش درونی برای برخی مخالفت‌های ضد - دیکتاتوری بورژوائی در حال رشد است. زیرا دیکتاتوری به‌معنی انسجام نواحی معین از قدرت بورژوازی است در حالی که پویائی سرمایه‌داری تمایل به‌تعدیل موقعیت‌های نسبی فراکسیون‌های مختلف سرمایه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- میزان سود بستگی به‌دو شرطِ غالباً در تناقض: استثمار طبقهٔ کارگر به‌عنوان تولیدکننده؛ و تحقق سرمایه به‌وسیلهٔ فروش به‌خریدار که کارگران نیز بخش کم و بیش مهمی از خریداران را تشکیل می‌دهند. تا وقتی مورد آخر پابرجاست، اعمال حداکثر اختناق بر کارگران به‌معنی حداکثر سود برای تمام بخش‌های بورژوازی نیست و حتی ممکنست این میزان را کاهش دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- رقابت بین دولت‌های دیکتاتوری و سرمایه‌های خصوصی ممکنست رشد کند. تعدی دولتی (مثلاً در ونزوئلا در اوایل قرن یا سلسله سوموزا در نیکاراگوئه) یا شکل انحصارات خصوصی با پشتیبانی دستگاه دوتلی را دارد و یا شکل بسط سرمایهٔ دولتی مثلاً برزیل معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- تشکل متخصصین - «قشر میانی» - که امروزه پایهٔ توده‌ئی بلافاصلهٔ بورژوازی است و از میان این قشر است که مدیران سرمایهٔ مدران استخدام می‌شوند و این قشر معمولاً با اختناق دیکتاتوری اکیداً مخالف است. این دستگاه‌های ایدئولوژیکی، آمادگی بخ خصوصی برای نفوذ خارجی دارند و اختلافات احتمالی‌شان با دیکتاتوری بستگی دارد به‌تقارن بین‌المللی حوادث. در آمریکای لاتین سیاست روشنفکرگرای الیتیستی‌اش [سیاستی که بر نخبگان تأکید فراوان دارد] رواج دارد و مثلاً در قرن اخیر دانشگاه‌ها در برزیل نقش سیاسی مهم‌تری داشته‌اند تا در اروپا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵- ارتباط ارگانیک میان فعالیت‌های دولت و انباشت خصوصی سرمایه بدین معنی است که اگر دیکتاتوری و بورژوازی بخواهند رابطه‌ئی هماهنگ داشته باشند، نمایش اقتصادی اولی باید موفقیت‌آمیز باشد. دیکتاتوری‌های مدرن آمریکای لاتین با استخدام مستقیم مدیران متخصص در دستگاه دولتی خود را از انواع سنتی دیکتاتوری مجزا می‌کنند. به‌هرحال، ادارهٔ موفقیت‌آمیز یک شرکت خصوصی با مدیریت موفقیت‌آمیز اقتصاد یک دولت بورژوائی دوچیز کاملاً متفاوت است و هر رژیمی که نمایش اقتصادیش قانع‌کننده نباشد، هدف انتقاد قرار می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶- اعمال اختناق دولتی برخی اوقات گران‌تر تمام می‌شود تا استفاده از سایر مکانیزم‌های ساکت نگهداشتن کارگران، شاید به‌این دلیل که اعمال اختناق برای سرکوب مخالفت نتیجهٔ خیلی کمی دارد و به‌علاوه کارگران هم با بی‌تفاوتی از کنار اختناق نمی‌گذرند. تجربهٔ آرژانتین در سال ۱۹۶۹ چنین بود. یعنی در موقع قیام کوردوبا - آغاز جریانی که در سال ۱۹۷۳ منجر به‌یک دورهٔ کوتاه دموکراسی شد. همان گونه که بورژوازی انگلستان نیز دریافته است. استفاده از یک سیاست دستمزدی به‌وسیله سیاستمدارانی که کارگران به‌آن‌ها اعتماد دارند، ساده‌تر است. لکن، اختناق دولتی گران تمام می‌شود زیرا باعث اختلال و مایه دردسر است. تثبیت میزان سود مناسب و رعایت انضباط مؤثر در محیط کار، به‌وسیلهٔ مذاکرات مستقیم بین کارگر و کارفرما نتایج سریع‌تر و مطلوب‌تری دارد - حتی  اگر به‌قیمت بالا بردن دستمزد باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نکتهٔ کوچک دیگر باید در باب اختلافات اضافه شود که ناشی از مناسبات تولید سرمایه‌داری نیست. نخست این که اگر رژیم قبلی (پیش از دیکتاتوری) شامل مقوله‌ئی از سیاستمداران بورژوازی متخصص بوده، این‌ها صرفاً به‌دلیل بیکار بودن هم که باشد، رژیم جدید را به‌باد انتقاد خواهند گرفت. امّا، اگر شیوه و سبک رژیم ماهیتی غیر بورژوا دارد، این باعث بروز اختلاف ایدئولوژیکی می‌شود، که در مواقع بحرانی باعث انزوای رژیم از طبقهٔ حاکم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره، بخشی از ترکیب ایدئولوژیکی بورژوائی تحت تسلّط در نواحی غیر مرکزی، توجه ممتدی است که آن‌ها نسبت به‌مراکز سرمایه‌داری (که اکنون همگی دارای دولت‌های بورژوائی می‌باشند) مبذول داشته‌اند. درست است که این مطلب فقط در زمینه‌های معین و تقارن حوادث مشخص، در واقع اهمیت پیدا می‌کند، زیرا هیچ‌گونه تمایل دموکراتیک ذاتی در بورژوازی متروپل وجود ندارد. بلکه برعکس، آن‌ها غالباً وحشیانه‌ترین دیکتاتوری‌های دنیای سوم را تشویق کرده و مورد حمایت و پشتیبانی قرار داده‌اند، امّا در اوج روز‌های ضد - فاشیستی روزولت، دموکراتیزه شدن آمریکای لاتین تشویق شد و عدم پذیرش دیکتاتور‌ها به‌عضویت بازار مشترک، در یونان، اسپانیا و پرتغال بی‌تأثیر نبود. در مقایسه با این‌ها «حقوق بشر» فعلی دولت کارتر کاملاً مصنوعی است؛ معذلک بورژوازی آمریکای لاتین صد درصد به‌طرف آمریکا اعمال شده است - البته تا به‌حال با موفقیت چندانی در شیلی روبه‌رو نبود است - لکن تأثیر بیش‌تری در جزایر کارائیب و در انتخابات سانتادومینیکو داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت جوامع سرمایه‌داری نه الزاماً به‌دموکراسی در کشورهای مرکزی می‌انجامد و نه محکوم به‌دیکتاتوری در کشورهای غیر مرکزی و تحت تسلّط است. در طی این مقاله برخی شرایط را پیشنهاد کرده‌ام که تحت آن‌ها بخش‌هائی از بورژوازی ممکنست در کشمکش با دیکتاتوری‌هائی باشد که دارای مناسبات تولید سرمایه‌داری است. خطوطی که چنین درگیری‌هائی می‌تواند طی کند را نیز نشان داده‌ام. پس آخرین پرسش در این سطح عمومی و مجرد بحث عبارت است از «تحت کدام شرایط چنین اختلافاتی از نظر عملی و سیاسی اهمیت پیدا می‌کنند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست باید به‌یاد آورد که بورژوازی (برعکس اشراف فئودالی) کم شمار و غیرمسلح است. اساس قدرتش در کنترل ابزار تولید و پول نقد است و سلاح مستقیم اصلی‌اش خارج کردن سرمایه از کشور و جلوگیری از سرمایه‌گذاری است. چنین سلاحی علیه دیکتاتوری به‌کار گرفته نشده و نخواهد شد زیرا دیکتاتوری موافق با مناسبات تولید سرمایه‌داری است. این سلاح برای استفاده علیه (تهدید) فاجعه‌های جدی‌تر از یک دیکتاتوریِ غیرانتخابی حفظ می‌شود. دوّماً بورژوازی که در داخل طبقه‌اش شکاف است، توانائی کمی برای فعالیت فشرده در مقابله با سایر طبقات دارد. به‌عبارت دیگر، انتظار فعالیت صرفه‌جوئی علیه دیکتاتوری بدون هیچ گونه پایهٔ ارگانیک در برخی بخش‌های بورژوازی، انتظار ابتکاری است که از عهدهٔ بورژوازی بر نمی‌آید. رژیم‌های نظامی معاصر هم در آمریکای لاتین با چنین مسأله‌سی مواجه هستند. سوماً: اگر بورژوازی فقط با دو امکان دیکتاتوری سرمایه‌داری یا دموکراسی سوسیالیستی روبه‌روب باشد، فقط یک انتخاب دارد و آنهم اولی است. اگر هیچ تهدید بلافاصله‌ئی از انقلاب طبقهٔ کارگر موجود نباشد، شاید بتوان انتظار داشت که بخش‌هائی از بورژوازی، علیه دیکتاتوری حرکتی به‌خود بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این توصیفات، بورژوازی گاهی ثابت کرده است که می‌تواند به‌طور مؤثر کنترل روند دموکراتیزه کردن [بورژوازی] را به‌عهده گیرد. مثلاً به‌تازگی در یونان و اسپانیا چنین موفقیتی داشت. یعنی توانست به‌طور فعال و قابل توجه در سرنگونی یک دیکتاتوری مداخله کند. از این رو یک اپوزیسیون ضد - دیکتاتوری بورژوائی می‌تواند رشد پیدا کند و نقش سیاسی مهمی داشته باشد، به‌شرطی‌که بلافاصله از طرف طبقات خلقی در تهدید نباشد. البته این قیمتی هم دارد که باید پرداخته شود: و آن قبول ادامهٔ سرمایه‌داری از طرف طبقهٔ کارگر است. این که آیا چنین قیمتی ارزش پرداخت دارد یا نه، مطلبی است که فقط سازمان‌های درگیر با طبقهٔ کارگر باید در مورد آن تصمیم بگیرند. به‌هر صورت آن‌ها از تجربهٔ «مترقی» یا «مردمی» بعد از جنگ جهانی دوّم می‌دانند - یا باید بدانند - که قیمت قبول سرمایه‌داری ثابت نیست و بستگی دارد به‌قدرت و مهارت آن‌ها.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: آزاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} کوشش در دگرگونی و تسخیر ماهیت دولت نیز یکی از طرق به‌رسمیت شناختن و مورد احترام قرار دادن موجودیت و وحدت آن است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} برای یافتن فارسی واژهٔ انکورپوراسیون به‌لغت‌نامه‌های متعددی رجوع شد. لکن نتیجه رضایت‌بخش نبود. معانی متفاوتی که برای آن آمده عبارتند از ترکیب، پیوستگی، آمیختن و غیره. لغت پیوستگی، بالاجبار، انتخاب شد تا با تمام موارد استعمال آن در متن خوانا باشد. منظور نویسنده از استعمال این واژه در متن کاملاً روشن می‌شود. امّا برای توضیح بیشتر اضافه می‌کنیم که انکورپوراسیون بدین معنی استعمال شده که یک کشور کم‌تر توسعه یافته، جزئی از کل نظام بین‌المللی می‌شود، به‌آن متصل و وابسته است لکن تحت نفوذ سیاسی آن نیست.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} واژهٔ «محلی» را همه جا در مقابل «بین‌المللی» استعمال کرده‌ایم. منظور کشور توسعه نیافته است در مقابل نظام بین‌المللی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} توجه کنید که این مقاله قبل از انقلاب نیکاراگوئه نوشته شده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} نظرات من فقط اشاره دارند به‌ماه‌های آوریل ولی ۱۹۷۸ سومین روزنامه مهم در ریو از رژیم پشتیبانی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%DB%B1&amp;diff=26621</id>
		<title>شطرنج جوانان پیکار اندیشه‌ها ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%DB%B1&amp;diff=26621"/>
		<updated>2011-11-19T16:33:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: خنثی‌سازی ویرایش 26619 توسط Mohaddese (بحث)&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوشتهٔ ج. ان. واکر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ جهانگیر افشاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مقدمه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحهٔ شطرنج از شصت و چهار خانه تشکیل شده است. ستون‌های افقی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«رنک»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Rank نام دارند که در قسمت پائین صفحه از چپ به‌راست با حروف a تا h نامگذاری شده‌اند. ستون‌های عمودی را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«فایل»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; File می‌نامند که از پائین به‌بالا با اعداد ۱ تا ۸ مشخص می‌شوند. برای اینکه هر خانه، از خانهٔ دیگر مجزا شود. ابتدا «حروف» ستون‌ افقی و سپس «عدد» ستون عمودی را کنار آن می‌گذارند. بدین ترتیب در شکل (A)، رخ سفید در خانه a1 و وزیر سفید در خانه c2 و مهره شاه سیاه در خانه g7 مستقر هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==علائم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علائم اختصاری مهره‌ها و بعضی علائم دیگر به‌شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| &amp;quot;class=&amp;quot;wikitable&amp;#039; style=&amp;quot;text-alugn:center&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| || || &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| شاه&lt;br /&gt;
| = R &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| وزیر&lt;br /&gt;
| = D  &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| رخ&lt;br /&gt;
| = T&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| فیل&lt;br /&gt;
| = F&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسب&lt;br /&gt;
| = C&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پیاده&lt;br /&gt;
| = P&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| قلعهٔ کوچک یا قلعهٔ جناح مهرهٔ شاه&lt;br /&gt;
| = O - O&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| قلعه بزرگ یا قلعهٔ جناح وزیر&lt;br /&gt;
| = O - O – O&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| گرفتن مهره&lt;br /&gt;
| =  × &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|حرکت از یک خانه به‌خانهٔ دیگر&lt;br /&gt;
| = -&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کیش&lt;br /&gt;
| =  +&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| گرفتن در حال عبور&lt;br /&gt;
| =  e. p.&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مات &lt;br /&gt;
| = + +&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| حرکت خوب&lt;br /&gt;
| =  !&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| حرکت خیلی خوب&lt;br /&gt;
| = !!&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| حرکت عالی&lt;br /&gt;
| = !!!&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| حرکت بد&lt;br /&gt;
| = ? &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| حرکت خیلی بد&lt;br /&gt;
| = ?? &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| حرکت فوق‌العاده بد&lt;br /&gt;
| = ??? &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| حرکت آزاد مهره&lt;br /&gt;
| = ~&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سفید برتری دارد&lt;br /&gt;
| = ±&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سیاه برتری دارد&lt;br /&gt;
| = ∓&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سفید برتری مختصری دارد&lt;br /&gt;
| =&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سیاه برتری مختصری دارد&lt;br /&gt;
| =&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| وضع نامعلوم&lt;br /&gt;
| = ∞&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| حرکت جالب توجه&lt;br /&gt;
| = !? &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| حرکت مشکوک&lt;br /&gt;
| = ?! &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| حالت مساوی&lt;br /&gt;
| = → (=)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سیاه تسلیم می‌شود&lt;br /&gt;
| = 1 – 0&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سفید تسلیم می‌شود&lt;br /&gt;
| = 0 – 1&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| توافق با حالت تساوی&lt;br /&gt;
| =  ½ - ½&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مکاتبه&lt;br /&gt;
| =  Corr&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از کتب «مات» شدن حریف را با علامت (×) و گرفتن مهره را با علامت (:) نشان می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:19-149-1.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ثبت حرکات:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌هنگام ثبت حرکات به‌چهار نکته اساسی باید توجه کرد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الف:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشتن علامت اختصاری مهره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ب:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مشخّص کردن خانه‌ئی که مهره، قبل از انجام دادن حرکت در آن مستقر بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حرکتی که انجام می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;د:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خانه جدیدی که مهره، به‌آن جا نقل مکان می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شکل (A)، رخ سفید که در خانه a1 می‌باشد می‌تواند با انجام یک حرکت خودش را به‌خانه a8  که در آن سوی صفحه است، برساند. این حرکت را می‌توانیم این گونه ثبت کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Ta1 – a8 .... اگر با انجام این حرکت به‌طرف مقابل کیش داده شود، علامت کیش (+) جلوی آن گذاشته می‌شود... در شکل (A) اگر رخ a1  به‌خانه a7  برود، به‌مهره شاه سیاه کیش می‌دهد و بنابراین حرکت را به‌این صورت ثبت می‌کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Ta1 – a7 + .... توجه داشته باشید اگر رخ a1 به‌مهره شاه سیاه کیش بدهد، وزیر سیاه c2 می‌تواند او را بگیرد و طبعاً حرکت به‌این صورت ثبت می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Dc5 × a7 ... در بحث‌های آینده، حرکت «پیاده» را بی‌آن که نیازی به‌نوشتن علامت اختصاری آن (P) باشد، ثبت می‌کنیم. به‌عنوان مثال: c3 – c4....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نامگذاری پیاده‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیاده‌ها را با حروف ستون افقی می‌شناسیم. در شکل (A)، پیاده‌ئی که در خانه c3 جای دارد،‌ به‌نام «پیاده سفید c» یا «پیاده فیل وزیر» و هم‌چنین پیاده‌ئی که در خانه e6 مستقر است به‌نام «پیاده سیاه e» یا «پیاده شاه سیاه»، می‌شناسیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اصطلاحات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:19-150-1.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Rank:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ردیف خانه‌های افقی که با حروف a تا h نامگذاری می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;File:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ردیف خانه‌های عمودی که از پائین به‌بالا امتداد پیدا می‌کند و با اعداد ۱ تا ۸ مشخص می‌شود... ستون عمودی (a) از خانه a1 شروع و به‌خانهٔ a8 ختم می‌شود. بقیه ستون‌های عمودی نیز به‌همین ترتیب از نخستین خانه آغاز و به‌هشتمین خانه پایان می‌گیرد... پیاده‌ئی که رد یکی از خانه‌های ستون عمودی قرار دارد، نام همان ستون را برخود دارد. به‌عنوان مثال، پیاده a3 در شکل (B) متعلق به‌ستون عمودی (a) و پیاده f7 در همین شکل، متعلق به‌ستون عمودی (f) می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جناح مهره شاه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیمی از صفحه شطرنج، یعنی ستون‌های عمودی e – f – g – h  جناح مهره شاه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جناح وزیر:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیمهٔ دیگر صفحهٔ شطرنج، یعنی ستون‌های عمودی a – b – c – d  جناح وزیر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ستون‌های عمودی باز:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ستون عمودی باز»، ستونی است که هیچ یک از دو حریف، پیاده‌ئی در آن ندارد... در شکل (B) ستون‌های عمودی  e و h، هر دو ستون عمودی باز هستند، زیرا هیچ یک از دو طرف مهره پیاده‌ئی در آن ستون ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ستون‌ عمودی نیمه باز:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ستون عمودی نیمه باز» ستونی است که یکی از دو طرف مهره پیاده‌ئی در آن مستقر کرده است... در شکل (B)، سیاه دو ستون عمودی نیمه باز a و b را در اختیار دارد، در حالی که در همین شکل، سفید ستون نیمه باز (c) در اختیارش می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشتباه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرکتی که به‌سهو انجام می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیاده دوبل:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که دو پیاده همرنگ در یک ستون عمودی مستقر باشند، به‌آن دو پیاده، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیادهٔ دوبل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گویند. در شکل (B) پیاده‌های سیاه g7  و g6، پیاده‌های دوبل هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آن پریز En Prise:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که پیاده یا دیگر مهره‌ئی در معرض تهدید باشد، به‌آن مهره می‌گویند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آن پریز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است... در شکل (B) اسب سیاه d5 در معرض خطر است و فیل سفید g2 می‌تواند او را بگیرد و چون سیاه در برابر از دست رفتن «اسب» نمی‌تواند عکس‌العملی نشان بدهد؛ بنابراین می‌گویند اسب سیاه d5 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آن‌پریز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیانچتو Fianchetto:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیانچتو حالتی است که پیاده اسب از جای خود حرکت کرده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«فیل»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌جای او در آن خانه نشسته. در شکل (B) فیل g2 در حالت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیانچتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گریزگاه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گریزگاه» خانه‌ئی است که مهره مورد حمله می تواند به‌آن خانه بگریزد و در آنجا پناه بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چنگال:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگال یا حمله مضاعف، حالتی است که در آن واحد دو مهره مورد حمله قرار می‌گیرد... در شکل (B) اگر اسب d5 به‌خانه c3 برود، از یک سو به‌مهره شاه سفید کیش می‌دهد و از سوی دیگر رخ b1 را در چنگال می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیاده منزوی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌پیاده‌ئی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منزوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گویند که در یکی از ستون‌های عمودی تنها افتاده باشد و دیگر پیاده‌ها، در ستون‌های عمودی جانبی از او حمایت نکنند... در شکل (B) پیاده سفید d5 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منزوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است چرا که پیاده &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همرنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ستون‌های  e و c از او جانبداری نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مهره‌های درجه یک:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رخ و دو وزیر،‌ مهره‌های درجه یک هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مهره‌های درجه دو:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فیل‌ها و اسب‌ها، از نظر کارائی مهره‌های درجه دو محسوب می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گشایش:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحله‌ئی از بازی که در آن مرحله مهره‌ها گسترش پیدا می‌کنند، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گشایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامیده می‌شود... «گشایش» در صورت ادامه، به‌مرحلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وسط بازی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Middle Game   منتهی می‌شود... در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وسط بازی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مهره‌ها عملاً با یکدیگر نبرد می‌کنند و در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پایان بازی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتیجهٔ نهائی به‌دست می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیاده آزاد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ‌پیاده‌ئی «آزاد» می‌گویند که بتواند بی‌آن که مانعی از «نوع پیاده» سر راهش باشد،‌به‌ستون هشتم افقی برسد و ارتقاء مقام پیدا کند... در شکل (B) پیده سفید c4، و پیاده سیاه c4 پیاده‌های آزاد هستند؛ زیرا پیاده غیرهمرنگی راه عبور آن‌ها را مسدود نکرده... در همین شکل، پیاده سفید a3 آزاد نیست، چرا که در ستون عمودی b و دو خانه جلوتر، پیاده سیاه d5 مانع پیشروی او خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آچمز:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آچمز» حالتی است که مهر‌ئی نتواند از خانه‌ئی که در آن مستقر می‌باشد، حرکت کند... حرکت مهره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آچمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سبب می‌شود مهره ارزشمند دیگری (بخصوص مهره شاه) در معرض خطر قرار بگیرد... در شکل (B) اسب سیاه d5 آچمز رخ a8 در برابر فیل سفید g2 می‌باشد... اگر اسب d5 از جای خود حرکت کند، فیل g2 می‌تواند بلافاصله او را بگیرد. حال اگر به‌عوض رخ، مهره شاه سیاه در آن خانه جای می‌داشت اسب d5 به‌هیچ روی – برابر قانون شطرنج – نمی‌توانست از جای خود حرکت کند... برابر قانون، هرگز نمی‌توان مهره شاه را تعمداً در معرض کیش مهره حریف قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قربانی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگاه پیاده یا یکی دیگر از مهره‌ها، به‌منظور کسب امتیاز – آگاهانه در تیررس دشمن قرار داده شود، به‌طوری که توسط حریف گرفته شود، به‌آن مهره می‌گویند «قربانی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مبادله:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مبادله» حالتی است که مهره‌ها با توجه به‌ارزش آن‌ها با یکدیگر تعویض می‌شوند... در شکل (B) اگر مبادله‌ئی به‌صورت زیر انجام گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| &amp;quot;class=&amp;quot;wikitable&amp;#039; style=&amp;quot;text-alugn:center&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 1- ……&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
| 1- cd5 – c7&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2- F g2 × a8&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
| 2- C c7 × a8&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلاه سیاه به‌اصطلاح پس معرکه است و به‌طریق اولی از این مبادله سودی نمی‌برد. 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خطر!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آگاهی به‌ارزش مهره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حریف شما ناگهان به‌پشتی صندلی تکیه می‌دهد. کمی متعجب به‌نظر می‌رسد. لبخندی بر لبانش نقش بسته است. در این موقع دستش را دراز می‌کند و وزیر شما را از صحنه نبرد خارج می‌کند... هرگز تصور نمی‌کردید وزیرتان به‌این سهولت از میان برداشته شود. قلب‌تان به تپش درمی‌آید و عضلات معده منقبض می‌شود‍! وزیر نیرومندتان در یک چشم به‌هم زدن نابود شده و دریافته‌اید که به‌زودی نبرد را خواهید باخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این یک حادثه ساده و پیش پا افتاده‌ئی است که برای هر مبتدی که علاقه به فراگیری بازی شطرنج دارد، هر از گاه اتفاق می‌افتد... هیچ بعید نیست که تاکنون به‌چنین ماجرائی برخورد کرده باشید و حتماً می‌دانید که ادامه نبرد بدون حضور وزیرتان چه حد طاقت‌فرسا است و نیز می دانید که رقیب شما با پیش بودن یک وزیر به‌آسانی به‌آسانی می‌تواند شما را زیر حملات کوبنده خود بگیرد و شما این توانائی را ندارید که از موجودیت خود به‌دفاع برخیزید... از دست رفتن «وزیر» یک فاجعه است، ولی فراموش نکنید که فدا شدن یک «پیاده» ساده به‌سهو نیز ممکن است شما را گرفتار عواقب هولناکی کند! مهره‌های شما، توانائی‌های شما در عرصه پیکار هستند و باید به‌خوبی از آن‌ها مراقبت نمائید و حتی یک پیاده ساده را مهمل نگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==قانون‌شکنی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بحث‌هائی که به‌دنبال خواهد آمد، خواهید آموخت که بازی را چگونه شروع کنید... توصیه‌هائی که در حکم قانون است، راه را از چاه به‌شما باز می‌نمایاند... در تمام طول بازی باید مواظب اهمیت مهره‌ها و ارزش آن‌ها به‌منظور کسب پیروزی، باشید... هرگز فرصت را ضایع نکنید و مهره‌ئی را بی‌دلیل دو بار به‌حرکت در نیاورید. به‌عنوان مثال اگر بازی این چنین شروع شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| &amp;quot;class=&amp;quot;wikitable&amp;#039; style=&amp;quot;text-alugn:center&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 1- e2 – e4 &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
| 1- e7 – e5 &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2- Cg1 – f3&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
| 2- Dd8 – h4?&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا اجباراً اسب را برای بار دوّم به‌حرکت در نخواهید آورد و مبادرت به‌گرفتن وزیر h4 نخواهید کرد؟ مسلماً بی‌آن که لحظه‌ئی تردید کنید؛ اسب را برای دومین بار به‌جولان در می‌آورید و وزیر حریف را می‌گیرید و تصور می‌کنید خیلی زرنگ و خوش شانس هستید! دلیل‌تان این است که نمی‌خواهید اسب را عاطل و باطل در خانه‌ئی محقر و در کنار صحنه باقی بگذارید و ترجیح می‌دهید با دوّمین حرکت او، وزیر رقیب را از فعالیت معاف بدارید. بله! در چنین موقعیتی، شما به‌منظور دستیابی به‌یک وضع بهتر قانون‌شکنی می‌کنید... نکته مهم این است که از این قانون‌شکنی طرفی ببندید و با اطمینان و آگاهی کامل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توصیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هائی را که صورت قانون به‌خود گرفته‌اند، نادیده بگیرید. والّا گره بر باد زده‌اید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«توصیه» این است که یک مهره را بی‌هدف دوبار از جای خود حرکت ندهید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارزش مهره‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت و اعتبار هر مهره وابسته به‌موقعیتی است که روی صفحه شطرنج دارد و طبعاً این اعتبار و قدرت در تمام طول بازی ثابت نیست... یک فیل در طول قطر چنانچه مانعی سر راهش نباشد و به‌وسیلهٔ مهره‌های همرنگ از کارائی‌اش کاسته نشده باشد،‌خیلی راحت می‌تواند مهرهٔ شاه حریف را مورد تهدید قرار بدهد... تعیین ارزش برای مهره‌ها کار شایسته‌ئی نیست؛ ولی داشتن اطلاعات مختصری در این مورد سبب خواهد شد که با آگاهی، مهره‌ها را در صورت ضرورت با یکدیگر مبادله کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الف:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک «فیل» کم یا بیش مساوی یک «اسب» است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ب:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک مهره درجه دو (مثلاً یک فیل)، کمی بیش از سه پیاده ارزش دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک مهره درجه دو (مثلاً یک فیل) به‌اضافه دو پیاده، برابر یک «رخ» می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;د:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌اضافه یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسب،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برابر است با یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌اضافه دو پیاده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برابر است با دو فیل به‌اضافه یک مهره درجه دو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکل (C) نمودار این ارزش‌ها است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;C&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
♞&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
.  ♝ . ♝ . ♝ = ♞ - ♟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
♜ =  ♝ . ♝ . ♟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
♝ . ♝ . ♜ = ♞ . ♟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
♛  ♞ . ♟ . ♟ = ♜ . ♜ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. ♟ . ♜ = ♛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکل (D) صفحهٔ شطرنج و طرز قرار گرفتن مهره‌ها را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:19-154-1.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکل (E) مهره‌های سفید و سیاه و علائم اختصاری آن را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:19-155-2.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مسألهٔ شطرنج شماره ۱==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}سفید ۸ مهره{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
Rb1 – Dd1 – Pc2 – Pa5 – Pd6 – Pe6 – Ph6 – Pe7.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}سیاه ۸ مهره{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ به‌راست}}&lt;br /&gt;
Re8 – Pd7 – Pf7 – Ph7 – Pa6 – Pg5 – Pb4 – Cg1.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفید بازی را شروع و در سه حرکت سیاه را مات می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:19-155-1.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حل مسألهٔ شطرنج شماره ۱==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاه در سه حرکت مات می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| &amp;quot;class=&amp;quot;wikitable&amp;#039; style=&amp;quot;text-alugn:center&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سفید &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
| سیاه&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 1 – R – b2!&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
| 1 – p – g4&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – D – d5!&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
| 2 – pf7 x p&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – D – H5 + +  مات&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}:اگر{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| &amp;quot;class=&amp;quot;wikitable&amp;#039; style=&amp;quot;text-alugn:center&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 1 –  . . . . . .  &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
| 1 – p – b3 &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – D – g4!&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
| 2 – pd7 x p &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – D – a4 + +  مات&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط چین}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شماره آینده: قانون حرکت مهره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان وسط چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C:_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B6%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C&amp;diff=26617</id>
		<title>ایرلند شمالی: مبارزه‌ی ضدامپریالیستی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C:_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B6%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C&amp;diff=26617"/>
		<updated>2011-11-19T14:23:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:15-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:15-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۵ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میشل فارل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش‌تر تحلیل‌هائی که از مشکل ایرلند شمالی شده گرایش به‌این داشته است که این مشکل را جدا از مشکل‌های دیگر، و چون پدیده‌ئی منفرد بررسی کند. نتیجه این گرایش، تحریف این مشکل و ارائهٔ تصویر مضحکی از آن است. بی‌شک موقعیت ایرلند شمالی بغرنج است و ابعاد منحصر به‌خود فراوانی دارد، امّا من معتقدم که اگر بخواهیم آن را به‌درستی بازشناسیم می‌باید آن را در زمینهٔ وقایع یکصد سال گذشتهٔ کلّ ایرلند بررسی کنیم، و به‌طور کلّی آن را در متن انقلاب‌های ضد امپریالیستی و ضد استعماری بنگریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پویش بنیادی تاریخ ایرلند اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم ستیز برای خودمختاری و استقلال ملی است. جنبش اتحادیه‌گرای اولستر در مخالفت با این مبارزه تشکل یافت و با هرگونه خودمختاری حتی در محدودترین شکل آن در همهٔ بخش‌های ایرلند به‌مبارزه پرداخت. وقتی روشن شد به‌ناگزیر باید به‌بقیه بخش‌های کشور خودمختاری داد آنان خواست خود را به‌تقسیم ایرلند محدود کردند. اتحادیه‌گرایان اولستر از همان آغاز کار، در ایرلند شمالی نقش امپریالیستی بازی کردند و با انقلاب ملی ایرلند به‌مخالفت پرداختند. اتحادیه‌گرایان اولستر آگاهانه نیروئی ضدانقلابی بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتحادیه‌گرایان هم در دوران مبارزهٔ پارلمانی برای حکومت داخلی و هم در دوران جنگ استقلال ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۱ ثابت کردند که برای طبقهٔ حاکمهٔ انگلیس متحد مفیدی هستند. آنان IRA را در شمال خرد کردند. دست نیروهای انگلیس را در بقیهٔ کشور بازگذاشتند. کوشش‌های اتحادیه‌گرایان سبب شد که مناطق صنعتی ایرلند که پیوند نزدیکی با سرمایه انگلیسی دارد تحت کنترل مستقیم انگلیسیها باقی بماند. این مسأله امتیازات دیگری را هم نصیب امپریالیسم انگلیس مر‌کرد چرا که اقتصاد دولت جدید ایرلند را ضعیف کرد و توان آن را برای رسیدن به‌استقلال اقتصادی کاهش داد. و به‌علاوه این مسأله به‌نیروهای انگلیسی اجازه داد که در ۶ نقطه پایگاه داشته باشند. وجود این پایگاه‌ها در جنوب تهدیدی بود برای هر حکومتی که ممکن بود سیاست ضد امپریالیستی قدرتمندی را در پیش بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این دیدگاه دولت کوچک ایرلند شمالی اساساً مخلوقی ضد انقلابی بود که به‌رغم آرزوی اکثریت مردم ایرلند، کم مستقیم بریتانیا را بر بخشی از ایرلند حفظ می‌کرد. این دولت فاقد هر گونه اعتبار دموکراتیک است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نظر پیوند نزدیکی را که میان اتحادیه‌گرایان اولستر و طبقات حاکمه انگلیس وجود دارد تأیید می‌کند مقاومت اتحادیه‌گرایان در برابر مبارزه ملی در سال‌های ۱۹۲۲-۱۹۲۰ هزینه‌هائی داشت که اساساً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وست‌مینستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأمین می‌کرد و این حقیقت را باید به‌طور کلی جزء مکمل و اساس تلاش جنگ‌طلبانهٔ بریتانیا در ایرلند دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرادوارد کارسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸ عضو کابینهٔ بریتانیا بود و دو تن دیگر از رهبران اتحادیه‌گرایان یعنی سرجیمز گریگ و لرد لندن دری قبل از استقرار حکومت ایرلند شمالی وزرای ارشد وست مینستر بودند. در ژوئن ۱۹۲۱ گریگ نخست وزیر و لندن دری وزیر آموزش شدند (لندن دری در سال‌های ۱۹۳۰ عضو کابینهٔ وست مینستر شد و در این مدت ارتباطات نزدیکی با طبقه حاکمهٔ انگلیس داشت.) گریگ در سال‌ ۲۱-۱۹۲۰ در مذاکرات حکومت بریتانیا در باب سیاستی که می‌بایست دربارهٔ ایرلند اتخاذ کمند دخالت کرد و همان وقت در سال ۱۹۲۲ سه فرمانده ارتش امپراتوری بریتانیا سرهنری ویلسون که اتحادیه‌گرای اولستری پرآوازه‌ئی بود پس از بازنشسته شدن از طرف اتحادیه‌ به‌نمایندگی مجلس کوداون (Co Down) انتخاب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت بریتانیا مستقیماً نیروهای اتحادیه‌گرایان اولستر را سازمان داد. گریگ که هم چنان عضو حکومت وست مینستر بود نیروهای داوطلب اولستر را چون یک نیروی شبه نظامی غیر قانونی بازسازی کرد. سپس حکومت در سال ۱۹۲۰ سعی کرد که این نیروها را به‌مثابه نیروهای ویژهٔ اولستر قانونی کند. به‌آن‌ها کمک مالی بدهد آن‌ها را مسلح کند. حکومت به‌رغم مدارک آشکار در زمینهٔ خصلت فرقه‌گرای این نیروها و جنایات بی‌شمارشان، مخارج آن‌ها را تأمین کرد و علی‌رغم گفته‌های خود للوید جرج خود، در جلسه کابینه این نیروها را به‌گروه‌های فاشیستی موسولینی تشبیه کرده بود حکومت به‌کمک‌های خود ادامه داد. این کمک‌ها تا آن‌جا ادامه یافت که عاقبت حکومت جنوب در سال ۱۹۲۵ مرز ایرلند شمالی را پذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتش بریتانیا در حال آماده‌باش باقی ماند هر وقت نیروهای رژیم شمال در تنگنا قرار گرفت به‌یاری آن بشتابد. در دورهٔ شورش‌های بیکاران در سال ۱۹۳۲ گردان‌های بریتانیا آماده بود که به‌کمک قدرت داخلی بشتابد ارتش بریتانیا در سال‌های ۱۹۵۶ تا ۱۹۶۲ به‌سرکوب مبارزات IRA کمک کرد و در سال ۱۹۶۹ از نو برای نجات رژیم متزلزل ستورمونت مداخله کرد. ارتش بریتانیا از آن موقع تا امروز خیابان‌های ایرلند شمالی را زیر چکمه‌های خود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین دولت کوچک ایرلند شمالی به‌کمک تفنگ انگلیسی مستقر شد و سربازان بریتانیائی از آن زمان تا کنون به‌عنوان پاسداران آخرین خط دفاعی در آنجا باقی مانده‌اند. از آن‌جا که بریتانیا یک نیروی امپریالیستی بوده و هست شکی نیست که این دولت کوچک حافظ منافع امپریالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قضیه کاملاً مشخص است: نخبگان مستعمره‌چی در کنار یک قدرت امپریالیستی در برابر یک انقلاب ملی ایستاده‌اند. رهبری اتحادیه‌گرایان اولستر شبیه بسیاری از نخبگان استعمارگر است. یعنی ائتلاف است از زمینداران، تاجران و صاحبان صنعت. اگر چه این [ائتلاف] به‌خاطر آن که صاحبان صنعت نقش مسلط را دارند به‌هر حال آن‌ها باری مخالفت با انقلاب ملی دلائل کاملاً روشنی دارند. صنایع آن‌ها به‌بازار بریتانیا و مستعمرات آن وابسته است و در حقیقت بلفاست صنعتی بیش‌تر گسترش اقتصاد بریتانیا است تا انکشاف ارگانیک صنعت ایرلندی و حتی در سال ۱۹۲۰ اغلب صنایع بلفاست متعلق به‌بریتانیائی‌ها بود یا آن که آن‌ها را کنترل یا تأمین مالی می‌کردند. بورژوازی بلفاست از هرگونه قطع رابطه یا با اقتصاد سلطنتی هراس دارد. این بورژوازی در طول جنگ استقلال هنگام رویاروئی با جنگ‌های چریکی در اغلب نقاط کشور بیم داشت (هرچند بی‌دلیل) که در ایرلند حکومتی از نوع «بلشویکی» ایجاد شود، مدارک کابینه، نطق‌ها و نامه‌های رهبران اتحادیه‌گرایان دل‌مشغولی دائمی آن‌ها را به‌«بلشویسم» نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوضاع ایرلند شمالی با کشورهای استعمارزدهٔ دیگر فرق دارد چرا که اتحادیه‌گرایان اولستر جنبشی توده‌ئی متشکل از طبقهٔ کارگر، کشاورزان و عناصر خرده‌بورژوا را رهبری می‌کنند. که در منطقه ۶ استانی کشور اکثریت دارد. در اغلب نقاط ایرلند «پروتستان» بودن مترادف عضویت در اشرافیت انگلو ایرلندی بود. شمال موقعیت منحصر به‌فردی دارد چرا که نیروی عمدهٔ طبقهٔ کارگر جمعیت کشاورزیی پروتستان را در بر می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر تاریخی یک نقش ادواری بین پروتستان‌های اولستر که نسبشان به‌مهاجرین قرن هفدهم می‌رسد و کاتولیک‌ها که بومیان ایرلند به‌شمار می‌روند وجود داشته است. بعضی از پروتستان‌ها یک ایدئولوژی برتری‌طلبانه را بسط دادند که نظام اورنج (Orange) مبین آنست. صنعتی کردن ناحیهٔ بلفاست موجب شد که تنش نوینی در زمینهٔ رقابت برای به‌دست آوردن شغل به‌وجود آید در پایان قرن نوزدهم تهدیدات و تبعیضات نوعی اریستوکراسی کارگری پروتستانی را به‌وجود آورد. پروتستان‌ها در صنایعی که احتیاج به‌مهارت دارد به‌ویژه در صنایع کشتی‌سازی و مهندسی برتری یافته‌اند. کاتولیک‌ها در مشاغل ساده متمرکز شده‌اند یعنی خدمات محلی و سایر مشاغل پست به‌آن‌ها واگذارده شده است. در بلفاست تفاوت دستمزد کارگران ماهر و غیر ماهر بیش‌تر از بریتانیا است. در نتیجهٔ این شکاف کارگران پروتستان نسبت به‌کارگران کاتولیک موقعیتی برتر یافته‌اند. این تفاوت اگر چه چندان زیاد نیست اما به‌هر حال ملموس است. این نظام که تحت سیطرهٔ اتحادیه‌ و با تقویت بریتانیا شکوفا شده است، اتحادیه‌گرایان را یاری کرد که اغلب کانون‌های حکومت‌های محلی شمال را به‌دست آورند. کارگران پروتستان و خرده‌بورژوازی مثل رؤسایشان می‌ترسند که در یک ایرلند مستقل موقعیت برتر نسبی‌شان را از دست بدهند. این تهدید صنایع شمال را هم شامل می‌شود. این وضع با درنظرگرفتن ایدئولوژی برتری‌طلبانهٔ اورنج، برای اتحادیه‌گرایان اولستر یک پشتیبانی توده‌ئی دست و پا کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال این پشتیبانی توده‌ئی در جهت حفظ امتیازات و برتری پروتستان‌ها بود. این جنبش به‌هیچ‌وجه در جهت خودمختاری حرکت نمی‌کرد و نتیجهٔ آن به‌هیچ شکلی از استقلال ختم نمی‌شد بلکه ادامهٔ تسلط بریتانیا را تضمین می‌کرد یعنی با قائل شدن درجه معینی از خودمختاری محلی اتحادیه‌گرایان را قادر می‌کرد که نظام برتری‌طلبانهٔ پروتستانی را حفظ کرده و آنرا گسترش دهند. پروتستان‌ها و کاتولیک‌ها دو ملیت مختلف نیستند و پر کردن شکاف بین آن‌ها غیرممکن نبود. این مسأله وقتی روشن شد که نظام برتری‌طلبی تمام شد و اتحادیه‌گرایان ۸۰/۰۰۰ نفر از پروتستان‌ها را در کاوان، دانگل و موناگان رها کردند و آن‌ها سریعاً در ۲۶ ایالت جذب شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دولت کوچکی که در سال ۱۹۲۱ در شمال تأسیس شده بود به‌طور وحشیانه‌ئی ارتجاعی و فرقه‌گرا بود. قانون اختیارات ویژه که سال ۱۹۲۲ تصویب شد زمینهٔ آن را فراهم کرد که همهٔ آزادی‌های مدنی را به‌حالت تعلیق درآورند. دولت ۱۹ سال از ۵۶ سال عمرش را حق داشته است که [اشخاص] را توقیف کند. حکومت، نیروهای شبه‌ نظامی عظیمی را نگهداری می‌کرد و از آن‌ها در قالب عملیات ویژه سود می‌جست. دولت که با مخالفت اکثریت مردم ایرلند (چرا که ایالت ۶ استانی ۱/۵ میلیون کاتولیک را در بر می‌گرفت که به‌شدت با دولت مخالف بودند) و یک سوم جمعیت پروتستان روبرو بود فقط می‌توانست به‌مثابه یک اردوگاه مسلح و در حالت بسیج دائمی به‌حیات خود ادامه دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستگاه ظریف سرکوبگر حکومت نه فقط با جمهوری‌خواهان مبارز مقابله می‌کرد بلکه حتی در بعضی مواقع با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حکومتگران داخلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مشروطه‌طلب هم ضدیت می‌کرد. به‌علاوه این دستگاه را بر ضد اتحادیه‌های کارگری و جنبش کارگری هم به‌کار می‌بردند و این وقتی بود که آنان دولت را به‌مبارزه می‌طلبیدند. اتحادیه‌گرایان، حوزه‌های انتخاباتی حکومت محلی را به‌طور غیر عادلانه دستکاری می‌کردند تا مخالفین نتوانند سهم قابل ملاحظه‌ئی در قدرت به‌دست آورند. در نتیجه قدرت در دست آن‌ها باقی می‌ماند. سپس حکومت سیاست تبعیض نظام اداری را علیه کاتولیک‌ا به‌اجرا گذاشت (البته این سیاست پروتستان‌هائی را هم که وفادار نبودند در بر می‌گرفت) در نتیجه برتری پروتستان‌ها پایدار مانده است. یک آمارگیری در سال‌های اخیر (۱۹۷۵) نشان می‌دهد که «مرد عادی پروتستان کارگر ماهری است و مرد عادی کاتولیک، کارگر ساده، کاتولیک‌ها کم‌تر از یک سوم جمعیت شاغل اقتصادی را تشکیل می‌دهند اما اغلب بیکاران کاتولیکند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مسأله کمک می‌کند که طبقهٔ کارگر پروتستان به‌پشتیبانی از رژیم ادامه دهد کارگران پروتستان سبب آن شدند که وحدت طبقهٔ کارگر فقط بر سطحی‌ترین پایه‌ها توسعه یابد. این طبقه حتی از رشد یک جنبش نیرومند سوسیال دموکراسی هم جلوگیری کرد. رؤسای اتحادیه‌گرا ۵۰ سال بی‌آن که کوچک‌ترین معارضی داشته باشند در رأس کار بودند و جیمز کانلی وقتی که گفت آنگاه که تقسیم ایرلند به‌فرجام رسد «یک کارناوال ارتجاع» به‌راه خواهد افتاد، در پیشگوئی خود کاملاً محق بود. تقسیم ایرلند در جنوب هم کارناوالی از ارتجاع به‌راه انداخت. این تقسیم قسمت های صنعتی کشور را از بقیه مناطق جدا کرد و اجازه داخلی که انقلاب پایان نیافته و خام سیاست جنوب را به‌زیر سلطه کشید و آن را منحرف کند. این تقسیم حتی در جنوب یک دولت اکثریت کاتولیک را به‌وجود آورد و از این طریق موقعیت کلیسای کاتولیک را مستحکم کرد. فقط امروزه که گسترش صنعت در ۲۶ استان گسترش یافته، سیاست از دین جدا شده است و سیاست طبقاتی در جنوب شروع به‌اظهار وجود کرده است. اما در شمال مادام که [مسأله] تقسیم به‌وقت خود باقی است، این جدائی روی نخواهد داد. در اواخر دهه ۵۰ اوایل سال‌های ۶۰ در ایرلند شمالی تغییراتی چندی به‌وقوع پیوست. ساخت اقتصاد دگرگون شد یعنی صنایع سنتی از بین رفت و به‌جای آن صنایعی به‌وجود آمد که مالکیت آن در دست خارجی‌هاست. در نتیجه بریتانیا و شرکت‌های چند ملیتی بیش از پیش کنترل مؤثر اقتصاد را به‌دست گرفتند و طبقه سرمایه‌دار بومی که عمدتاً تحت تسلط حزب اتحادیه‌گرا بود جای خود را به‌مدیران و کارگزاران داد. نشانه نمادین این گذار را می‌توان در سال ۱۹۶۳ یافت که ترنس انویل اصلاح‌گرا جانشین لرد بروکبورگ شد که به‌طرفداری از شدت عمل شهرت داشت. فرآیند مشابهی در جنوب به‌وقوع پیوست. بعد از سال ۱۹۵۲ سین لماس (Sean Lemass) مشتاقانه از سرمایه‌گذاری خارجی استقبال کرد و متعاقب آن تغییر مشابهی در کنترل اقتصادی جنوب هم به‌وجود آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون سرمایه بریتانیائی و شرکت‌های چندملیتی بر هر دو دولت مسلط بودند. چنین به‌نظر می‌رسد که این تغییرات منجر به‌فشاری شد برای لیبرالی کردن رژیم شمال و نزدیکی بین شمال و جنوب. چنین وضعی موقعیت ایرلند به‌طور کلی تثبیت می‌کند. اخیراً سومین مبارزه IRA در تاریخ کوتاه شمال به‌پایان رسید. فشار در ۶ استان هم در حال رشد بود. صنایع جدید مقدار معینی از ترقی را موجب شد. این صنایع کم‌تر به‌مهارت‌های مهندسی سنتی بستگی داشت. و در نتیجه در مورد کاتولیک‌ها به‌شدت سابق تبعیض قائل نمی‌شوند. جمعیت کاتولیک‌ها در نتیجهٔ فرصت‌های بهتر شغلی و تأثیرات آموزش رایگان بعد از جنگ و نقطه‌نظر مساعد رسانه‌های گروهی، اعتماد به‌نفس نوینی پیدا کرده‌اند از این رو جنبش حقوق مدنی که در سال ۱۹۶۸ گسترش یافت ابتدا طالب اصلاحاتی درون دولت ایرلند شمالی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنبش حقوق مدنی به‌جنبش توده‌ئی سهمگینی بدل شد که علاقمندی و پشتیبانی شدید ۲۶ استان را هم به‌دست آورد. رسانه‌های گروهی و صاحبان صنایع بزرگ به‌حکومت ستورمونت فشار آوردند که اصلاحاتی انجام دهد. اما فرآیندی که به‌کارگران کاتولیک اعتماد به‌نفس بیشتری می‌داد برتری ناچیز طبقهٔ کارگر پروتستان را به‌مخاطره می‌انداخت. مقاومت منفی پروتستان‌ها اندکی قبل از سال ۱۹۶۴ و ۱۹۶۶ کاملاً عیان شد. چنین عصیان‌هائی بر علیه اونیل حتی قبل از شروع جنبش حقوق مدنی به‌وقوع پیوست. چشم‌انداز اصلاحات جدی، خرده‌بورژوازی و طبقهٔ کارگر پروتستان را واقعاً ترساند و در نتیجه مقاومت منفی در همهٔ ابعادش به‌شدت آغاز شد. دو وزیر اتحادیه‌گرا، اونیل و چیچستر کلارک، برکنار شدند، بحران ادامه یافت و سرتاسر ایرلند را فرا گرفت در نتیجه ضرورت یک بازسازی عظیم و واقعی برای شکستن این وضع کاملاً روشن شد. بریتانیا مجبور شد که مستقیماً دخالت کند. در سال ۱۹۷۴ آن‌ها قدرت اجرائی مشترکی سرکار آوردند که می‌توان آن را تلاشی ظریف برای اصلاح و بازسازی دولت ایرلند به‌شمار آورد. این قدرت اجرائی را حکومت‌های لندن و دوبلین، صنایع بزرگ، مهم‌ترین حزب کاتولیک شمال، و به‌به شکل کاملاً آشکاری گروه‌های اتحادیه‌گرا پشتیبانی می‌کردند این قدرت اجرائی می‌توانست در باب مسأله اتحاد ایرلند امتیازاتی بدهد که بیش از آن چیزی بود که هر حکومتی که در دوبلین به‌قدرت رسیده بود، می‌توانست بدهد. با وجود این قدرت اجرائی را مقاومت منفی طرفداران سرنگون کرد. سقوط قدرت اجرائی و نوسانات بعدی حزب اتحادیه‌‌گرا، بر علیه اشتراک قدرت نشان داد که دولت شمالی اصلاح‌ پذیر نیست و هر استراتژی که بر اساس اصلاح تدریجی بنا نهاده شود محکوم به‌شکست است. پشتیبانی توده برای مقاومت در برابر انقلاب ملی، براساس تداوم نظام برتری‌طلبانهٔ پروتستانی بنا شده بود. ۵۰ سال حکمرانی ستورمونت آن نظام را تحکیم بخشیده و از آن چنان سنگری ساخته بود که خود تبدیل به‌یک دولت شده بود. حکومت بریتانیا دریافت که هرگونه اصلاح ریشه‌سی به‌قیمت نابودی این نظام تمام خواهد شد. در نتیجه بریتانیا که قادر نبود دولت را اصلاح کند مجبور شد که بیش از پیش از دولت موجود دفاع کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان وقت عکس‌العمل و مقاومت در برابر مبارزه برای حقوق مدنی آغاز شد و حمله به‌محلّه‌های کاتولیک‌نشین در سال ۱۹۶۹ آغاز شد دخالت ارتش انگیس برای نجات رژیم و نقش فزایندهٔ سرکوبگر این ارتش مبارزه اصلاح‌گرای حقوق مدنی را به‌یک مبارزه مستقیم نظامی برای برانداختن دولت مبدل ساخت. به‌مجرد این چرخش که به‌طور فزاینده‌ئی مبدل به‌برخورد مستقیم با نیروهای انگلیسی شد، حکومت جنوب فعالانه به‌کمک بریتانیا شتافت. مبارزه اکنون فقط یک هدف داشت و آن هم پایان دادن به‌کنترل امپریالیستی در هر دو پارهٔ ایرلند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من معتقدم که این یک مبارزهٔ ضد امپریالیستی است قبلاً بحث‌ کرده‌ام که دولت شمالی را امپریالیسم به‌وجود آورد و این دولت فاقد هر گونه اعتبار دموکراتیک است. دولت جنوب نتیجهٔ سازش با امپریالیسم در قالب یک قرارداد است: منافع امپریالیسم از آن زمان تا کنون تغییر یافته است اما فکر می‌کنم که امپریالیسم هنوز مسلط است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه شمال به‌مرکز مهم صنایع فیبرسازی بدل شده است و در بیست سال اخیر سرمایه‌گذاری عظیمی در تأسیسات زیربنائی آن انجام شده است اما اهمیت اقتصادی آن کاهش یافته است. اگر چه دیگر ارزش اقتصادی آن به‌سختی می‌تواند هزینهٔ عملیات نظامی فعلی و کمک‌های عظیم را که برای تداوم وضع فعلی لازم است، توجیه نماید. از طرف دیگر هرچند که در بیست سال اخیر سرمایه‌گذاری بریتانیائی و شرکت‌های چند ملیتی در جنوب در ابعاد متعددی افزوده شده و جنوب به‌عضو کامل EEC مبدل شده است اما نظام سیاسی جنوب با پیروزی جمهوری‌خواهان در ۶ استان از درون می‌لرزد، بنابراین، به‌گمان من حفظ کنترل در دوبلین یکی از اهداف مداخلهٔ بریتانیا در شمال است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته مسأله تثبیت [اوضاع] هم مورد نظر است. آشوب در ایرلند ممکن است به‌ظهور یک رژیم ناسیونالیست چپ‌گرا منجر شود چنین رژیمی می‌تواند تأثیر مخربی بر بریتانیا و سایر کشورهای سرمایه‌داری اروپا که در کشور خود هم دچار دردسرند، داشته باشد. یک خیزش اندک انقلابی در پرتقال آن‌ها را به‌سختی ترساند و اما بریتانیا حداقل این شانس را دارد که [نقطهٔ پرآشوب] در کنارش قرار دارد. البته ملاحظات استراتژیک هم مؤثر است. ایرلند هنوز اهمیت استراتژیک قابل ملاحظه‌ئی دارد. محافظه‌کاران راست‌گرا که از حضور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در دریای ایرلند سخن می‌گویند ممکن است دربارهٔ قدرت چپ در ایرلند، اغراق کنند. اما شکی نیست که صدای آن‌ها انعکاس هراسی است که بخش‌های اساسی ارتش بریتانیا و طبقهٔ حاکمه سنتی را فرا گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ این مسائل دلایل قانع‌کننده‌ئی فراهم می‌کند که حضور ارتش بریتانیا در ایرلند شمالی توجیه شود. بنابراین دیگر مسأله حفاظت اقلیت کاتولیک یا انفکاک بخش‌های متخاصم چندان مورد نظر نیست بنا به‌این دلایل من معتقدم که حکومت بریتانیا قصد ندارد که از کنترل شمال دست بکشد مگر آن که مجبور شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقعیت فعلی ایرلند شمال چگونه است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صف‌آرائی طرفداران امپریالیسم نیروی سهمگینی را تشکیل می‌دهد، یعنی آن که در کنار ارتش بریتانیا این نیروها سازمان یافته‌اند: بخش‌های مهمی از جمعیت پروتستان در RUC و گردان دفاعی اولستر (UDR) گروه‌های جنایتگار دست راستی از قبیل UDA و UVF که از نقطه نظر سیاسی نماینده حزب اتحادیه‌گرای رسمی و حزب اتحادیه‌گرای دموکراتیک پیسلی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی‌ها می‌گویند که UDA و UVF گونه‌ئی از طبقهٔ کارگر پروتستان و معادل پروتستانی IRA موقت است و در نتیجه بالقوه متحدین دشمنان «وضع موجود»اند این قیاس بر اساس خامترین برداشت استوار است. مثلاً بر این پایه که طرفداران قانون از طبقهٔ پائین و معمولاً لومپن پرولتاریا یا نیمه جنایتکارند.  مثل اینست که در الجزایر OAS و FLN با هم مقایسه کنیم. در حقیقت طرفداران قانون (یعنی UDA/UVF) دوشادوش ارتش بریتانیا می‌جنگند و حکومت بریتانیا در عمل همواره میان خشونت آن‌ها در طرفداری از دولت و مبارزات ضد دولتی IRA تفاوت قایل می‌شود. این مسایل را می‌توان در طرح قضیه در دادگاه اروپائی استراسبورگ مشاهده کرد. UDA و UVF آگاهانه طرفدار امپریالیسم‌اند. و سابقهٔ خدمتی اعضای آن نشان می‌دهد که قبلاً در ارتش امپراتوری خدمت کرده‌اند. این دو سازمان با جبهه ملی در ارتباط‌اند. آنها نمایندهٔ ارتجاعی‌ترین و فرقه‌گراترین عناصر جمعیت پروتستان‌اند. و هیچ پایه‌ئی برای همکاری آنها و سازمان‌های ضد امپریالیستی وجود ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سال ۱۹۷۲ و علی‌الخصوص در دو سال اخیر، حکومت‌های دوبلین به‌نفع نیروهای طرفدار امپریالیسم دخالت کرده‌اند. حکومت فعلی بزرگ‌ترین حمله بعد از جنگ داخلی را بر ضد IRA انجام داده است. گمان می‌کنم این تمایل را این گونه می‌توان توضیح داد که با وابسته شدن کامل اقتصاد جنوب به‌سرمایهٔ خارجی منافع دولت کاملاً با منافع بریتانیا یکی شده است. باری این وضع ضربتی جدی بر IRA وارد کرده است و در نتیجه این سازمان را از یک پایگاه امن در ۲۶ استان محروم کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضد امپریالیست‌ها بعد از اعلام [لایحهٔ] توقیف در سال ۱۹۷۱ توانستند نیروهای قابل ملاحظه‌ئی را بسیج کنند. آنها جنبش توده‌ئی را سازمان دادند که طیف وسیعی از گروه‌های سیاسی و کمیته‌های عملی محلی را در بر می‌گرفت که نماینده بخش عظیمی از جمعیت کاتولیک‌ها در شمال بود. به‌موازات مبارزه توده‌ئی، دو جناح IRA مبارزات وسیع نظامی را به‌راه انداختند. در جنوب پشتیبانی عظیمی از آن‌ها به‌ عمل آوردند که می‌توان سوزندان سفارت بریتانیا پس از یکشنبه خونین را نشانهٔ آن خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت قاطعیت جنبش ضد امپریالیستی، ستورمونت را به‌حالت تعلیق در آورد. این جدی‌ترین ضربه‌ئی است که بعد از سال ۱۹۲۲ به‌دولت شمال و به‌کنترل بریتانیا در ایرلند وارد کرده‌اند. اما از آن زمان به‌بعد نیروهای بریتانیا به‌آهستگی ابتکار عمل را از نو، به‌دست گرفتند. هر چند سختگیری و فرقه‌گرائی ذاتی متفقین اتحادیه‌گرای آن‌ها سبب شده است که آن‌ها نتوانند با به‌وجود آوردن نهادهای جدیدی که برای طبقه متوسط کاتولیک شمال قابل قبول باشد، موقعیت را تثبیت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنبش ضد امپریالیستی برای عقب‌نشینی چندین دلیل داشت. فکر می‌کنم عمده‌ترین آن پایهٔ اندک و محدود آن است، غالباً فقط اقلیت کاتولیک شمال از جنبش پشتیبانی می‌کنند و [جنبش] کوشش اندکی به‌کار می‌برد یا اصلاً کوششی نمی‌کند که (ابتدا به‌هر قیمتی) پشتیبانی توده‌های هوادار جنوب را به‌دست آورد. مبارزه حتی در میان اقلیت شمال هم پایهٔ روشن طبقاتی ندارد و اغلب بر احساسات ملی یا عکس‌العمل [مردم] علیه تبعیض یا وحشیگری ارتش تکیه می‌کند. بنابراین مبارزین خود را از اسلحه قدرتمند کنش طبقهٔ کارگر محروم کرده‌اند به‌ویژه در برابر خستگی و سرخوردگی از جنگ آسیب‌پذیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عامل مؤثر و مهم اینست که مبارزه را خاصه بعد از سال‌های ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۳ عمدتاً بر پایهٔ نخبه‌گرائی نظامی رهبری کرده‌اند و توده‌ها را فقط وقتی به‌کنش فرا خوانده‌اند که چریک‌ها به‌پشتیبانی نیاز داشتند، و در موارد [دیگر] از آن‌ها سودی نجسته‌اند. این مسأله را طبیعتاً می‌توان از سیاست سازمان رهبری کننده در مبارزه استنتاج کرد. موقتی‌ها (IRA) اغلب ناسیونالیست‌های خرده‌بورژوای چپ‌گرا هستند و بنابراین به‌عنوان یک طبقه، نمی‌توانند با طبقه کارگر یکی شوند و نیز اهمیت کنش توده‌ای را درک می‌کنند (من تهمت‌هائی را که به‌پرووس‌ها (Provos) به‌عنوان فاشیست‌های سبز وارد می‌کنند کاملاً رد می‌کنم. اینان به‌هیچ وجه چنین نیستند. در حقیقت برنامه آن‌ها خصلت سوسیال دموکراسی معتدل را دارد و آن‌ها اخیراً روابط‌شان را با جنبش‌های رهائی‌بخش جهان سوم گستردش داده‌اند و خود را پاره‌ئی از این سنت [مبارزه] می‌پندارند به‌نظر می‌رسد که بسیاری از کشورها با موفقیت مبارزات ضد امپریالیستی را بر پایه‌سی نخبه‌گرایانه دنبال می‌کنند اما بعید است که این روش در کشور صنعتی شده و شهری شده‌ئی مثل ایرلند هم قرین موفقیت باشد در ایرلند چنین مبارزه‌ئی مطمئناً سوسیالیزم را تحقق نخواهد بخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هرحال به‌رغم همهٔ این مسائل بریتانیا به‌هیچ وسیله‌ئی نمی‌تواند IRA یا مقاومت توده‌ئی را درهم بشکند یا آن که موقعیت را در شمال تثبیت کند. شرایط فعلی سیاسی به‌ویژه به‌«پات»{{نشان|۱}} می‌ماند. چنین به‌نظر می‌رسد که بریتانیا‌ئی‌ها هرگونه کوششی را در راه اصلاح ساختاری، رها کرده‌اند و استراتژی آن‌ها فرآیندی است مبنی بر فرسایش آرام IRA، بریتانیائی‌هادر عین حال می‌کوشند که به‌تدریج اتحادیه‌گرایان رسمی را به‌قدرت بازگردانند و به‌همراه با آن امتیازات اندکی به‌طبقهٔ متوسط کاتولیک بدهند که SDLP نماینده آن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من معتقدم که در ایرلند مبارزه ضد امپریالیستی اصیلی جریان دارد. سوسیالیست‌های بریتانیا و ایرلند باید از آن به‌مثابه پاره مکملی از مبارزه سوسیالیستی پشتیبانی کنند. خاصه آن که مسئله تقسیم کارناوالی از ارتجاع به‌راه انداخته است و تا وقتی که [این کارناوال] بازنایستد برخورد فرقه‌گرایانه خونین در شمال باز نخواهد ایستاد. تاریخ به‌ما نشان داده است که مبارزه برای حقوق مدنی یا مبارزه رهبران اتحادیه‌های کارگری محلی که شعارشان «زندگی بهتر برای همه» است، از قبل محکوم به‌شکست است چرا که دولت شمال ذاتاً فرقه‌گرا است و اصلاح‌شدنی نیست. وانگهی این گونه مبارزات مسأله امپریالیسم را هم فراموش کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایرلند سوسیالیست‌ها می‌بایست برای ساختن طبقهٔ کارگری بکوشند که مجهز به‌آگاهی طبقاتی باشد و سپس آن را به‌عنصر رهبری‌کننده مبارزه ضد امپریالیستی بدل سازند. هم‌چنین سوسیالیست‌ها در آنجا می‌باید برای ساختن حزب مارکسیستی مستقلی کوشش کنند که طبقه و مبارزه را رهبری کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گمان من مبارزه مدتی طولانی ادامه خواهد داشت و فکر می‌کنم تا وقتی که توده‌های جنوب و به‌ویژه طبقهٔ کارگر وارد مبارزه نشوند موفقیتی به‌دست نخواهد آمد. طبقهٔ کارگر فقط وقتی وارد مبارزه می‌شود که [اهداف] مبارزه مبتنی بر سیاست طبقهٔ کارگر باشد. یعنی آن که هیچ پیشرفتی انجام نخواهد شد مگر وقتی که عنصر سوسیالیستی در کل جنبش قدرت بگیرد. به‌هر حال این یک رؤیای ناممکن نیست. ارتباط بسیار روشنی میان نبرد طبقاتی در جنوب که برخورد اقتصادی مستقیمی با امپریالیسم و نبرد مستقیم‌تر در شمال وجود دارد. اما اعتقاد منم بر آن است که مبارزه ضد امپریالیستی را باید بر بنیاد طبقهٔ کارگر بازسازی کرد و در عین حال معتقدم که مبارزه روزمره با اختناق و وحشیگری ارتش و غیره را هم باید ادامه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متأسفانه به‌خاطر ساخت درونی نظام که پروتستان‌ها در آن موقعیت برتری دارند، در مورد برتری موقعیت پروتستان‌ها امید زیادی به‌مداخلهٔ کارگران پروتستان در مبارزه ضد امپریالیستی بخش اندکی [از آن] نیست. اما ممکن است که بخش عمده‌ئی به‌ویژه در مواقع رکود به‌آگاهی اتحادیه‌‌ای{{نشان|۲}} [Trade Union Consiovness] برسند و همین آگاهی سبب آن شود که آن‌ها در مسأله ملی به‌شکل مؤثری موضع بی‌طرفانه بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر من در بریتانیا سوسیالیست‌ها باید از خواست خروج فوری گروه‌های نظامی بریتانیا پشتیبانی کرده و از استقلال در کل ایرلند جانبداری کنند. منظور من از خروج فقط خارج کردن گروه‌های بریتانیائی و آوردن RUC و UDR به‌جای آن‌ها نیست یعنی مراد آن نیست که به‌جای سربازان بریتانیائی گروه‌هائی بیایند که بریتانیا‌ئی‌ها از آن‌ها حمایت می‌کنند. بلکه منظور من قطع کامل روابطی است که به‌این نوع مسائل بستگی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رایج‌ترین دلیلی که علیه تقاضای خروج نیروها می‌آورند آن است که در پی چنین کاری حمام خون به‌راه خواهد افتاد. مدعیان این نظریه فرض می‌کنند که گروه‌های بریتانیا‌ئی نوعی نقش بی‌طرفانه پاسداری از صلح را در شمال ایفا می‌کنند. این مسأله حقیقت ندارد. تقریباً همهٔ عملیات نیروهای بریتانیائی ناظر به‌خلع سلاح و خرد کردن مقاومت جمهوری‌خواهان است. آن‌ها فقط وقتی علیه طرفداران قانون عمل می‌کنند که فعالیت اینان اهداف مشترک‌شان یعنی شکست دادن IRA را به‌خطر بیندازد. در عین حال نیروهای امنیتی محل پشت سر گردان‌های بریتانیائی تا بن دندان مسلح‌اند. گردان‌های بریتانیائی هرچه بیشتر در ایرلند شمالی بمانند طرفداران قانون موقعیت مستحکم‌تری خواهند داشت. ثانیاً اگر یک باره اعلام کنند که گردان‌های بریتانیائی در حال خروج از ایرلندند بسیاری از مردم را وادار می‌کنند که دوباره به‌شکل جدی درباره [وضعیت] بیاندیشند. ممکن است که بخش عظیم پروتستان‌ها آماهد شوند تا با اقلیت ایرلند به‌طور کلی راه بیایند و در نتیجه فقط یک اقلیت باقی می‌ماند که دست به‌جنگ بزند. فرآیندی شبیه به‌این در سال ۱۹۷۲ وقتی که مسأله وحدت ایرلند در دستور روز قرار گرفت، اتفاق افتاد. این مسأله می‌تواند به‌شکل قابل ملاحظه‌ئی امکان جنگ داخلی را از بین ببرد. ثالثاً مقاومت در برابر تقاضای اخراج نیروهای بریتانیائی از ایرلند می‌تواند [پایان] روزهای جهنمی را به‌عقب بیاندازد. این چهارمین مبارزه IRA در تاریخ شمال است. مبارزه برای برانداختن دولت به‌شکل اجتناب‌ناپذیری ادامه خواهد یافت تا موفق شود. در این میان، عده کثیری کشته خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رابعاً بهترین تضمین قتل عام کاتولیک‌ها در شمال استفاده از بریگادها و تشکل و مسلح کردن سازمان‌های دفاعی توده‌ئی محله‌های کاتولیک‌نشین است. ارتش بریتانیا با سرکوب همهٔ گروه‌هائی که از خود دفاع می‌کنند و با هجوم مدوام برای خلع سلاح گروه‌های مسلح (خواه برای دفاع از خود مسلح شده باشند و خواه برای حمله)، از این امر جلوگیری می‌کند. ارتش بریتانیا پشتیبان دولت کوچک فرقه‌گرای ایرلند شمالی است و به‌این دولت اجازه می‌دهد که تا زندگی سیاسی ایرلند را عقب نگهدارد و آن را مسموم کند. این دولت را باید سر به‌نیست کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیل ناگزیر دیگری وجود دارد که این مسأله را توجیه می‌کند که چرا سوسیالیست‌ها در بریتانیا می‌باید برای خارج کردن فوری نیروها از ایرلند شمالی بجنگند. این مبارزه طولانی زندگی سیاسی این سوسیالیست‌ها را مسموم می‌کند و آن حقوق دموکراتیک را که در بریتانیا به‌خاطر کسب آن کوشش‌های سختی به‌کار برده‌اند، از درون می‌پوکاند. در حال حاضر جلوگیری از اعمال تروریستی به‌دنبال خود بازداشت بی‌محاکمه، اخراج و پیگرد فعالیت‌های سیاسی را به‌ارمغان آورده است که همه آن‌ها فقط دربارهٔ ایرلندی‌های اجرا نمی‌شود. کتک زدن و [اعمال] روش‌های فرعی دیگر علیه مظنونین، یک عمل پیش پا افتاده‌ئی شده است. زندانیان سیاسی با وحشیگری هراسناکی روبرواند. بخش ویژه به‌شکل عظیمی گسترش یافته است. ارتش بریتانیا بسیار سیاسی شده است و عده زیادی از سربازان سابق که وحشیگری را در طول خدمت در شمال آموخته‌اند به‌خیابان‌ها ریخته و در آغوش جبهه ملی فرو رفته‌اند. انعکاس جنگ شمال دولت جنوب را به‌دولتی نیمه پلیسی بدل کرده است. سوسیالیست‌ها بریتانیائی قبل از این که چنین بلائی بر سر مملکت خودشان نازل شود می‌باید فوراً دست به‌عمل بزنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ ی. اباذری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} مراد وضعیتی است در بازی شطرنج که طرفین به‌خاطر نحوه قرار گرفتن مهره‌ها دیگر قادر به‌ادامهٔ بازی نیستند. بی‌آن که هیچ‌کدام بازی را باخته باشند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} در تقابل با آگاهی طبقاتی که سوسیالیست‌ها برای تحقق آن از طریق ایجاد حزب پیشگام می‌کوشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D8%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C_%D9%88_%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=26564</id>
		<title>قبیله‌ها، قدرت‌های خارجی و کودتا در افغانستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D8%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C_%D9%88_%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=26564"/>
		<updated>2011-11-18T20:08:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:29-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;معصومه طرفه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاهی کوتاه به‌تاریخ افغانستان، پیش از پرداختن به‌شرایط فعلی این کشور، زمینه تاریخی اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کنونی را روشن‌تر می کند. فهرست مهم‌ترین عواملی که شرایط امروز افغانستان را پدید آورده است می‌تواند چنین باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- قدرت و نفوذ اقوام قدیمی بزرگ و حدود دخالتشان در دستگاه‌های سیاسی و قضائی از زمان قدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- چگونگی گسترش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- چگونگی رشد احزاب چپ و نقش تره‌کی، حفیظ‌الله امین و کارمل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==موقعیت و پیشینهٔ برخورد اقوام با دولت مرکزی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براساس آمار سال ۱۹۷۵، افغانستان حدود ۱۶/۵ میلیون نفر جمعیت دارد. ۸۰ درصد مردم این کشور مسلمانان سنی حنفی‌اند (مانند پاکستان) و بیست درصد دیگر مسلمانان شیعه‌اند. از لحاظ تاریخی مسلمانان شیعه همیشه در اقلّیت بوده‌اند. حدود بیست گروه قوی مشخص در این کشور زندگی می‌کنند که سه منطقهٔ مهم آن را زیر نفوذ دارند. بزرگ‌ترین گروه پشتون‌ها هستند که حدود ۸ میلیون نفرند و از قدیم در جنوب و شرق به‌سر می‌برده‌اند. پشتون‌ها فوق‌العاده سازمان یافته‌اند و افغانستان را از اواسط قرن هیجدهم، یعنی از همان اوان تشکیل دولت افغان، زیر کنترل داشته‌اند. پشتونستان ناحیه‌ئی است در کنار مرز پاکستان و از این روشنفکران این قوم با پاکستان روابط نزدیکی داشته و مذهب آن‌ها نیز یکی است. گروه بزرگ دیگر، تاژیک‌ها (تاجیک‌ها) که سی درصد جمعیتند و به‌زبان فارسی سخن می‌گویند. این‌ها از قرون سیزدهم زیر نفوذ خارجی بوده‌اند و سازمان‌دهی قومی ندارند. گروه‌های دیگر، بلوچ‌ها، حدود ۱۰۰ هزار نفر، اویماق‌ها{{نشان|۱}}، ۸۰۰ هزار نفر که مخلوطی از ترک و ایرانی‌اند، اوزبک‌ها، ترکمن‌ها و قزل‌باش‌ها و نیز جامعهٔ کوچک‌تر بازرگانان متشکل از یهودیان و شیخ‌ها که در شهرهای اصلی مستقرند. یک میلیون نفر دیگر، فارسی زبانان مغول تبارند. در کوه‌های شرق کابل نیز نرستانی‌ها هستند که به‌قولی بقایای سپاهیان اسکندرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱- قدرت و نفوذ اقوام قدیمی و حدود دخالتشان در دستگاه‌های سیاسی و قضائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲- چگونگی گسترش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که افغانستان نیز مانند ایران گذرگاه اقوام بسیاری بوده، همواره هدف حمله و تسخیر نیروهای خانواده بوده است. فقط در قرن نوزدهم بود که یک دولت مشخص «افغانی» به‌وجود آمد. این کار به‌دست قبایل پشتون‌ و یا رهبری احمد خان انجام گرفت. احمدخان در دههٔ ۱۷۴۰ اشغالگران ایرانی را شکست داد و خود را امیر افغان‌ها اعلام کرد، شمال و غرب افغانستان را زیر فرمانروائی پشتون‌ شرقی قرار داد و قدرت رهبران قبایل پاخان‌ها را با اعطای زمین به‌آن‌ها بیشتر و بیشتر کرد. احمد خان به‌تاجیک‌ها نیز زمین داد و در عوض از آن‌ها خواستار حمایت نظامی شد و به‌این ترتیب چنان قدرتی به‌قبایل و خان‌ها داد که آن‌ها توانستند ۲۳۰ سال حکمرانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قرن نوزدهم میلادی، افغانستان صحنهٔ مبارزهٔ روسیه و انگلستان بود. انگلستان که پیشرفت روسیه را در افغانستان برای هند خطرناک می‌دید در صدد تأسیس یک خط دفاعی در ماوراء رود سند برآمد. در سال ۱۸۳۹ انگلیس‌ها به‌عنوان حمایت از شجاع‌الملک سدوزائی به‌افغانستان تاختند و قندهار و کابل را تسخیر کردند. امّا به‌سبب مخالفت قبائل محلی و به‌خصوص پشتون‌ها مجبور به‌بازگشت شدند و در راه بازگشت به‌هند قبایل پشتون‌ بر آن‌ها تاختند و از تمام لشکر (۴۵۰۰۰ نفر سربازان هندی و انگلیسی و ۱۲۰۰۰ نفر پشتیبانان آن‌ها) تنها یک تناقضات جان سالم به‌در برد. نخستین جنگ افغانستان و انگلستان با روی کار آمدن محمدخان افغان که با انگلیس‌ها سازش کرده بود، خاتمه یافت. سی و چند سال بعد، در سال ۱۸۷۹ انگلستان به‌بهانهٔ رابطهٔ امیرعلی با روسیه، یکبار دیگر به‌افغانستان تاخت. این بار نیز با مقاومت شدید پشتون‌ها روبرو شد. پس از امضای پیمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندمک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، قرار شد قندهار، جلال‌آباد و نواحی نزدیک گردنهٔ بولان و گردنهٔ خیبر زیر نظارت بریتانیا باشد. در مقابل، امیر محمد یعقوب خان در سال ۶۰ هزار لیره انگلیسی دریافت می‌کرد. انگلیس‌ها چون از تنفّر افغان‌ها به‌یعقوب خان مطلع بودند او را اخراج کردند و امیر عبدالرحمان را به‌جای او برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرحمان خان از این نظر مناسب بود که هم به‌انگلستان و هم به‌روسیه دشمنی می‌ورزید و بنابراین سوء‌ظنی متوجهش نبود و ضمناً با روسیه هم توافق نمی‌کرد. پس از مرگ او در سال ۱۹۰۱ پسرش حبیب‌الله خان افغان به‌سلطنت رسید و کمی بعد بین روسیه و انگلستان توافق شد که نیروی نظامی هیچ یک از دو دولت در افغانستان دخالت نکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بیست سال دورهٔ حکومت حبیب‌الله و به‌سبب ارتباطش با انگلستان و پولی که از آن کشور می‌گرفت، احساسات ناسیونالیستی در افغانستان تشدید شد. بعد از مرگ حبیب‌الله خان، سومین پسرش، امان‌الله خانکه رهبر جنبش «افغان جوان» بود قدرت را به‌دست گرفت و از آنجا که می‌دانست پس از انقلاب اکتبر شوروی، خطری از جانب آن کشور، شمال افغانستان را تهدید نمی‌کند، و انگلستان نیز در اثیر جنگ جهانی اول به‌شدت تضعیف شده است، نقشهٔ حمله به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیورند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}} را کشید. اگر چه این حمله از نظر نظامی موفقیت‌آمیز نبود، اما از نظر سیاسی بسیار مثبت بود. زیرا در اوت ۱۹۱۹ انگلستان تضعیف شده مجبور به‌امضای پیمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روال هندی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد که بر اساس آن استقلال و تمامیت ارضی افغانستان را به‌رسمیت می‌شناخت. امان‌الله که خیالش از جانب انگلستان راحت شده بود، به‌شوروی روی آورد و در اینجا حکومت انقلابی لنین را در برابر داشت که از مبارزات استقلال‌طلبانهٔ او در نامه‌ئی ستایش کرده بود. چرا که در این موقع امان‌الله و لنین هر دو با انگلستان به‌عنوان دشمن مشترک و شکست خود روبرو بودند. امان‌الله سپس کوشید دست به‌یک رشته اصلاحات در امور سیاسی و اقتصادی و اجتماعی بزند. مثلاً می‌خواست قدرت پارلمان را بیشتر کند و کنترل مالیات و غیره را از دست اقوام و زمینداران بزرگ بیرون آورده و خود در دست بگیرد، از سوی دیگر آداب و رسوم اسلامی از قبیل استفاده از چادر برای زنان را از بین ببرد. اما واضح بود که بامخالفت شدید زمینداران و سران اقوام روبه‌رو شود. امان‌الله پس از شش ماه مجبور به‌کناره‌گیری شد چرا که ارتش او از عهدهٔ مقابله با اقوام افغانی برنیامد. امان‌الله به‌ایتالیا گریخت و در آن کشور ماندگار شد. بزرگترین اشتباه امان‌الله لغو سیستم مالیاتی سنتی اقوام بود. زیرا با این کار حمایت آن‌ها را از دست داد و با خان‌های بزرگ محلی در افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از اون محمد نادر در سال ۱۹۲۹ روی کار آمد و کوشید اتحاد با خان‌ها را تجدید کند و برای این کار مجبور شد تمام اصلاحات امان‌الله را لغو کند تا خان‌ها را راضی نگه دارد. قوانینی که در زمان حکومت او تصویب شد تا کودتای ۱۹۷۸ دوام یافت. قانون اساسی، به‌پارلمان قدرت چندانی نمی‌داد و در عوض تمام قدرت سیاسی در دست خاندان سلطنتی خاندان مصاحبان، می‌ماند. اما قدرت حمایت‌کنندهٔ واقعی در دست مجلسی متشکل از ۱۰۰۰ نفر سران اقوام بود. این مجلس قانوناً قدرت داشت همهٔ تغییراتی را که لازم می‌داند در سیستم مالیاتی بدهد. و این کار به‌سران اقوام امکان می‌داد که هرگونه مایلند اقتصاد مملکت را اداره کنند. محمد نادرشاه کوشید قدرت ارتش را بیشتر کند و تعداد سربازان را به‌۱۲۰۰۰ نفر برساند. برای لغو اصلاحات امان‌الله در وضع زنان، کلیهٔ مؤسساتی را که او برای تحصیل زنان تأسیس کرده بود بست و استفاده از چادر را دوباره اجباری کرد. نادرشاه برای راضی نگه‌ داشتن خان‌ها نه تنها وفاداری خود را نسبت به‌قوانین اسلامی اعلام کرد، بلکه حق کنترل امور حقوقی و قضائی را نیز در اختیار ملاها گذاشت. براساس قانون اساسی، سُنی حنفی مذهب رسمی کشور شد و رژیم نادرشاه با این کار توانست مالکان و ملاها را خرسند نگاه دارد. نادرشاه در سال ۱۹۳۳ به‌دست یکی از طرفداران امان‌الله به‌قتل رسید  و پسر جوان او به‌نام ظاهر، پادشاه شد. در حالی که قدرت اصلی در دست همان ارکان پیشین باقی ماند و خان‌ها و فئودال‌های بزرگ، افغانستان را زیر کنترل خود در آوردند. بر اساس قانون اساسی ۱۹۳۱، پشتو زبان رسمی کشور شد و آکادمی مخصوص تدریس آن تأسیس شد که به‌ترویج پشتوی اصیل خالی از لغات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اثر افزایش میزان تجارت با دنیای سرمایه‌داری در دههٔ ۱۹۳۰، بورژوازی تجارتی در افغانستان رشد کرد. پایهٔ این بورژوازی بیشتر در تاجیک‌ها و شیخ‌های شهرنشین بود. البته این گسترش میزان تجارت باید الزاماً پشتون‌ها را در نظر می‌گرفت چرا که آن‌ها بسیاری از مرزهای افغانستان را در کنترل داشتند و برای عبور از این مرزها، خان‌ها پشتون‌ از تجار - و نیز قاچاقچی‌ها - مالیات می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۵۰ دولت افغانستان، تنها دولتی بود که با ورود پاکستان به‌سازمان ملل مخالفت کرد و بر سر این موضووع درمرز دو کشور، در پشتونستان جنگی در گرفت که سبب شد پاکستان عبور از مرزها را ممنوع کرد. با بسته شدن مرزها، تجار افغانی که چاره‌ئی نداشتند به‌سوی شوروی روی آوردند تا شاید بتوانند از مرزهای شوروی برای خروج کالاهای خود استفاده کنند. در همان سال افغانستان و شوروی قرارداد تجارتی جدیدی امضاء کردند که بر اساس آن شوروی قول داد یک راه عبور مرزی دیگر برای افغانستان پیدا کند و آن‌ها مجبور به‌استفاده از مرز پاکستان که تحت کنترل پشتون‌ها بود نباشند. در دورهٔ ۵ سالهٔ بعد، تجارت بین‌المللی بین این دو کشور ۵۰ درصد افزایش یافت و شوروی یک پنجم صادرات افغانستان را به‌خود اختصاص داد. در سال ۱۹۶۱، ۵۵ درصد صادرات افغانستان از راه شوروی انجام می‌شد. بنابراین اتحاد جدیدی بین این دو کشور به‌وجود آمد که بارها قوی‌تر و پایدارتر از اتحاد بین لنین و امان‌الله بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گرایش پاکستان به‌سوی آمریکا و امضای پیمان بغداد، اتحاد دولت شوروی و افغانستان محکم‌تر شد. دورهٔ نخست‌وزیری داودخان، (۶۳-۱۹۵۳) نیز بیشتر صرف حل مسألهٔ پشتون‌ها شد. در سال ۱۹۵۵ یک رشته قراردادهای جدید بین این دو کشور به‌امضاء رسید که شوروی وامی معادل ۳/۵ میلیون دلار در اختیار افغانستان بگذارد. در اختلافات بین پاکستان و افغانستان (یا در واقع بین پشتون‌ها و دولت افغانستان) یک بار دیگر اتحاد بین شوروی و افغانستان محکم‌تر شد. خروشچف به‌کابل رفت و این بار وام جدیدی معادل ۱۰۰ میلیون دلار برای طرح کشاورزی و صنعتی در اختیار افغانستان گذاشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۵۶، پاکستان یک بار دیگر از موضع پشتون‌ها دفاع کرد و به‌پیمان بغداد پیوست. در این زمان برخی از اعضای دولت افغان کوشیدند از آمریکا کمک نظامی مشابهی دریافت کنند. آمریکا این کمک را مشروط به‌پیوستن افغانستان به‌پیمان بغداد کرد. افغان‌ها می‌خواستند حمایت آمریکا در صورت حملهٔ شوروی تضمین شود. اما آمریکا با این کار نیز موافقت نکرد و بنابراین دولت افغانستان، باز به‌سوی شوروی رفت. در اوت ۱۹۵۶ قرارداد دیگری با شوروی به‌امضاء رسید که بر اساس آن افغانستان معادل ۲۵ میلیون دلار مهمات از شوروی دریافت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان سال ۶۳-۱۹۶۰ جدی‌ترین بحران بر سر پشتونستان به‌وجود آمد و مرزها بار دیگر بسته شد. شوروی در این موقع با استفاده از هواپیما و صادرات انگور افغانستان را از کابل خارج کرد. شاه مخلوع و جان کندی با ساختن راه دیگری که از ایران بگذرد موافقت نمی‌کردند. داود خان که فرماندهٔ کل قوا هم بود به‌سبب پافشاریش بر این مسأله در سال ۱۹۶۳ از کار برکنار شد. محمد یوسف به‌جای او به‌نخست‌وزیری رسید. ایوب‌خان، رئیس جمهوری پاکستان نیز به‌هیچ‌وجه حاضر به‌توافق در این باره نشد. در واقع پاکستان، شاه مخلوع و آمریکا همگی از پشتون‌ها که زمینداران و فئودال‌های قدرتمند بودند، در مقابل دولت افغانستان حمایت کردند و در نتیجه دولت افغانستان بیش از پیش به‌شوروی روی آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوایل دههٔ ۱۹۷۰، ارتش افغانستان متشکل از ۸۴۰۰۰ نفر بود و تانک‌های ت-۳۴ و ت-۵۴ شوروی را داشت. نیروی هوائی ۱۲۰ هواپیمای جنگی از نوع ایلیوشین، جنگنده‌های میگ و یاک، هواپیماهای آنتونوف، و تقریباً همهٔ جنگ‌افزارهای ارتش افغانستان از شوروی آمده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه می‌توان از این بخش نتیجه‌گیری کرد این است که خان‌ها و فئودال‌های بزرگ همواره کوشیده‌اند قدرت خود را تحکیم بخشند و از آنجا که قسمت اعظم مرزهای جنوب و شرق افغانستان را در اختیار دارند خواهان کنترل شدید قوانین مالیاتی‌اند. مخالفت‌های آنان با دولت افغانستان معمولاً تحت لوای اسلام و قوانین اسلامی و همراه احساسات ناسیونالیستی بوده است. هرگاه دولت‌های خارجی کوشیده‌اند با نفوذ خود این قدرت را از آن‌ها بگیرند، با مقابلهٔ سرسختانهٔ پشتون‌ها مواجه شده‌اند و شکست خورده‌اند. دولت با پادشاهان افغانستان برای حفظ قدرت خود یا با خان‌ها سازش کرده‌اند یا مجبور به‌استفاده از پشتیبانی شوروی شده‌اند. احزاب قوی چپ نیز، همان طور که در بخش بعدی خواهیم دید، از شوروی الهام گرفته‌اند. از سوی دیگر واضح است که شوروی کوشیده نه تنها از راه دولت‌های حاکم بلکه از طریق این احزاب بر نفوذ خود بیفزاید تا در مقابل پشتون‌ها قدرتی قابل‌توجه تدارک ببیند. که نتایج آن را در دو سال گذشته مشاهده کرده‌ایم و در قسمت آخر این مقاله به‌آن خواهیم پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳- رشد گروه‌های چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنجا که اطلاعات گردآمده نشان می‌دهد، در نخستین سال‌های کمینترن حزبی به‌نام حزب کمونیست در افغانستان تشکیل نشد. در حالی که در تمام کشورهای همسایه و نزدیک به‌شوروی مثل ترکیه، ایران و چین و کره - در سال‌های بعد از ۱۹۱۷ مخلوطی از پناهندگان، دانشجویان و زندانیان دوران جنگ و کارگران مهاجر احزابی با الهام از انقلاب شوروی تشکیل دادند. جنبش کمونیستی افغانستان در اواخر دهٔ ۱۹۴۰ قوام گرفت که از سوئی از شوروی الهام می‌گرفت و از سوی دیگر از جنبش دموکراتیک سالهای ۵۲-۱۹۴۹. نفوذ خارجی بیشتر از سوی حزب کمونیست هند بود. کادرهای اصلی آن روشنفکران و افسران ارتش بودند که همگی با دیدگاه‌‌های روس‌ها آشنا شده بودندو از کمک‌هائی که شوروی به‌افغانستان کرده بود رضایت داشتند. با رشد تحصیلات عالی در کابل، شمار روشنفکران انقلابی افزایش یافت. رشد فرهنگی باعث شد که نویسندگان و شعرا بتوانند در آثارشان دست به‌انتقاد از شرایط موجود بزنند. در میان این افراد دو چهرهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از ابتدا جلب توجه کرد: یکی تره‌کی و دیگری کارمل. تره‌کی در یک خانوادهٔ فقیر چوپانی به‌دنیا آمده و آگاهی سیاسی‌اش را در میان کارگران بندر بمبئی که از جمله اعضای مبارز حزب کمونیست هند بودند پیدا کرد. کارمل، فرزند یک افسر ارشد ارتش بود. او در دورهٔ زالمائیان یک رهبر دانشجوئی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین کنگرهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ژانویهٔ ۱۹۶۵ در کابل تشخیص شد. برنامهٔ کمونیستی ارتدکس آن با نظریات خروشف و برژنف هماهنگی داشت. در این برنامه آمده بود که در افغانستان مالکین بزرگ، تجار ثروتمند، کمپرادورها و بورکرات‌ها در اتحاد یا انحصارات خارجی حکمرانی می‌کنند. شعار آن، اتحاد کارگران و دهقانان، روشنفکران مترقی، پیشه‌وران، خرده مالکین شهری و روستائی ملی در یک جبهه، و اتحاد طبقهٔ کارگر افغانستان در مبارزه با اختلافات قومی و مذهبی بود و خواستار تحصیل برای همهٔ مردم به‌زبان مادری‌شان و رشد زبان‌ها و فرهنگ‌های محلی کشور می‌شد. از جمله خواست اجتماعی این برنامه می‌توان به‌ضمانت حق کار، حقوق مساوی برای زنان، و ممنوعیت کار کشیدن از کودکان و ۴۲ ساعت کار در هفته با پرداخت حقوق در دوران بیماری، و بارداری زنان اشاره کرد. در سیاست بین‌المللی خواست این برنامه پایان دادن به‌نفوذ امپریالیسم در افغانستان و پشتیبانی از سیاست همزیستی مسالمت‌آمیز بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین کنگره حزب، یک کمیتهٔ مرکزی ۹ نفری به‌ریاست نورمحمد تره‌کی را برگزید. این کنگره در سال ۱۹۶۶ که قانون مطبوعات تصویب شد به‌انتشار روزنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرداخت که تره‌کی مدیر آن بود. روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ارگان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، اصول انقلاب اکتبر را همواره گوشزد می‌کرد و خواستار اصلاحات ارضی و نقش تعیین‌ کننده‌ئی برای پخش ملی بود. و دقیقاً به‌دلیل این خواست‌های مترقی بود که حکومت افغانستان انتشار آن را ممنوع اعلام کرد، با این ادعا که این برنامه «غیر اسلامی» است. توقیف این روزنامه همزمان با دورهٔ «دموکراسی نوین» چیزی جز حرف نیست. در این دوره در واقع هیچ تغییر بنیادی در شرایط رخ نداد. پس از اعلام ممنوعیت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، اعضای کمیتهٔ آن قدرت خود را از دست داده بودند، از امکاناتشان برای مبارزه با نخست‌وزیر وقت، محمد یوسف، استفاده کردند. تظاهرات بسیاری از طرف مردم کابل و دانشجویان علیه محمّد یوسف برپا شد و او را وادار به‌کناره‌گیری کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احزاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باقی ماندند و یک حزب مارکسیست لنینیست دیگر به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ستم ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از آن‌ها انشعاب کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق و پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز در سال ۱۹۶۷ از هم جدا شدند. تره‌کی در این زمان مخالف انتشار روزنامه به‌طور زیرزمینی بود، اما کارمل که یکی دیگر از اعضای حساس به‌این حزب بود به‌شدت در این کار اصرار داشت و به‌انتشار هفته‌نامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرداخت. با این که محتوای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با محتوای روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت زیادی دشات، اما در یکی دو مورد مواضعی متفاوت از آن گرفت. یکی در مورد ماهیت نیروهای انقلابی درون افغانستان: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اعتقاد به‌ساختن یک حزب طبقهٔ کارگر با نظم کاملاً لنینیستی داشت و حال آن که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست یک جبههٔ دموکراتیک ملی تدارک ببیند تا نخستین مرحلهٔ انقلاب را پشت سر بگذارد. موضوع دوم مورد اختلاف، پشتونستان بود. مسألهٔ دیگر مورد اختلاف این دو کار درون ارتش بود. حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اعتقاد داشت باید در داخل ارتش کار کرد، اما حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمی‌خواست چنین کند زیر معتقد بود چنین اتحادی مخالف اصول لنینیستی کار حزبی است. حزب پرچم شروع به‌کار داخل ارتش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از افسران ارتش از رژیم محمدظاهر شاه ناراضی بودند و با تسلط بیش از اندازهٔ پشتون‌ها بر اوضاع مخالفت می‌کردند. از طرف دیگر، داود خان که در سال ۱۹۶۳ به‌سبب اختلافش با پشتون‌ها از فرماندهی کل قوا برکنار شده بود، با حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دست به‌یکی کرد. شرایط اقتصادی فوق‌العاده بحرانی نیز برای کودتا زمینه‌ئی مساعد فراهم کرده بود. داود خان با کمک افسران ناراضی ارتش و حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ۱۸ ژوئیه ۱۹۷۳ کودتائی ترتیب داد و قدرت را به‌دست گرفت. تصور غالب در آن زمان چنین بود که کودتای داود خان از سوی شوروی طرح‌ریزی شده، اما او به‌زودی ثابت کرد که مستقل است. داود خان به‌خصوص دقت کرد تا روحیهٔ ناسیونالیستی را تقویت کند و در همان حال کمک‌های اقتصادی متعادلی از شرق و غرب بگیرد. او قانون اساسی جدیدی را به‌تصویب رساند که بر اساس آن قرار بود «استقرار دموکراسی بر پایهٔ عدالت اجتماعی و منافع مردم، محترم شمردن آزادی و حیثیتی بشر و برای از بین بردن تمام اشکال شکنجه و تبعیض» باشد. اما در عمل، «دموکراسی» او به‌زودی محدودیت‌هایش را نشان داد. با این قانون اساسی، داودخان، رئیس جمهور افغانستان شد و در مجلس شورای ملی او تنها اعضای حزب خودش، حزب انقلاب ملی، حضور داشتند. یا این که داود، جمهوریخواه بود، اما نه تنها در تقلیل قدرت خانوادهٔ مصاحبان کوچکترین اقدامی نکرد، بلکه اعضای خانوادهٔ خود را نیز در سمت‌های حساس دولتی گذاشت. دو روزنامهٔ اصلی کشور نیز به‌دست خانوادهٔ او اداره می‌شد. رژیم داود روزبه‌روز بیشتر به‌راست می‌رفت تا جائی که حکومت او تمام فعالیت‌های سیاسی را ممنوع کرد و مرز بلوچستان را که چریک‌ها از آن استفاده می‌کردند بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حزب پرچم هم که از ابتدای به‌قدرت رسیدن داود دریافته بود که او به‌هیچ روی مایل به‌برقراری یک نظام دموکراتیک نیست، دست از حمایت او برداشت و با پند گرفتن از تجربیات گذشته و پس از آن بسیاری کادرهایش را از دست داده بود دوباره به‌سوی حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفت. حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز که از جریانات ۱۹۷۳ نتیجه گرفته بود که نفوذ در کادرهای ارتش می‌تواند مثبت باشد، از این پیشنهاد اتحاد استقبال کرد. مواضع این دو حزب اکنون به‌مراتب نزدیک‌تر شده بود و زمینهٔ همکاری وجود داشت. پس از دو سال بحث و مذاکره سرانجام تشکیلات جدیدی زیر کنترل حفیظ‌الله امین که غیرنظامی بود، به‌وجود آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرایط بحرانی اجتماعی و سیاسی، داود را وادار به‌مذاکره با پاکستان و ایران کرد. ساواک، با نفوذ در ارتش افغانستان، افسران طرفدار شوروی را زیر نظر گرفت. شمار مشاوران شوروی از ۱۰۰۰ نفر در سال ۱۹۷۲ به‌۲۰۰ نفر در ۱۹۷۶ کاهش یافت. داود زیر فشار شاه مخلوع ایران موافقت کرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیمان هیرمند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را لغو کند و آشکارا با طرح بازار مشترک آسیا موافقت کرد. با ترغیب شاه، او با والی خان و ضیاء الحق به‌موافقت رسید و قرار شد والی خان و عده‌ئی از مخالفان بلوچ از زندان آزاد شوند و در مقابل داود خان بلوچستان و پشتونستان را آزاد بگذارد. داود به‌خصوص موافقت کرد که تمام زندانی‌های بلوچ و پشتون را به‌پاکستان برگرداند. این توافق، با مخالفت بخش‌هائی از جنبش بلوچ و پشتون‌ روبرو بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس مخالفت بلوچ‌ها و پشتون‌ها از سوئی، و مخالفت افسران طرفدار شوروی از سوی دیگر، مخالفت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و مخالفت بسیار از مردم که از اختناق رنج می‌کشیدند سبب شد که در آوریل ۱۹۷۸ جرقه‌ٔ اصلی آنچه را می‌توان کودتای نورمحمد تره‌کی نامید، زده شود: پلیس، میراکبر خیبر را که یک استاد دانشگاه و سردبیر روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و طرفدار شوروی بود کشت. دلیل اصلی این قتل هنوز هم روشن نشده است. اعضای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تصور کردند که این آغازی است برای سرکوب تمام رهبران چپ. وقتی خبر مرگ خیبر در کشور پخش شد، ۱۵ هزار نفر دانشجویان و طرفدارنش در مراسم تشییع جنازهٔ او شرکت کردند. این مراسم به‌رهبری تره‌کی بود و به‌یک تظاهرات عظیم توده‌ئیی در مقابل سفارت آمریکا تبدیل شد. شعارها علیه ساواک و سیاستمداران بود. داود خان در ۲۶ آوریل دستور دستگیری تره‌کی، کارمل و پنج تن دیگر از اعضای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را داد و کوشید کادرهای نظامی این حزب را نیز دستگیر کند. اما دو نفر از آن‌ها موفق به‌فرار شدند که یکی از آن‌ها عبدالقدیر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئول امور نظامی حزب، حفیظ‌الله امین، در ۲۶ آوریل دستگیر شد. اما او قبلاً دستورات لازم را به‌اعضای حزب داده بود. صبح روز بعد حملهٔ این حزب آغاز شد. مردم همگی در پارک مرکزی اجتماع کردند و علیه دستگیری اعضای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تظاهرات کردند. عبدالقدیر دستور حمله به‌کاخ داود را داد و سردار نُعیم، و نورستانی (وزیر کشور) کشته شدند. در ساعت ۵ بعدازظهر ۵ عضو دستگیر شدهٔ حزب آزاد شدند و کنترل اوضاع را در دست گرفتند. در ساعت ۷/۳۰ شب نخستین اعلامیهٔ حزب از رادیو پخش شد و افسران این حزب تمام نقاط کشور را زیر کنترل درآوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان دخالت و کمک شوروی در این کودتا هنوز روشن نشده است. اما دست کم این فرض می‌تواند مطرح باشد که شوروی از برنامهٔ کودتا آگاهی داشت و با آن موافقت کرده بود. شوروی نخستین کشوری بود که با استفاده از موقعیت، پیشنهاد کمک داد. و از «انقلاب افغانستان به‌رهبری نور محمد تره‌کی» دفاع کرد. روابط تره‌کی و شوروی رضایت‌بخش بود. شمار مشاوران روسی در افغانستان پیوسته افزایش می‌یافت. تا اواخر ۱۹۷۸ دست کم یک مشاور روسی در هر وزارتخانه حضور داشت. بعضی از مغازه‌ها در کابل اسم مغازهٔ خود را هم به‌زبان محلی می‌نوشتند و هم به‌زبان روسی. در آغاز بسیاری از مردم با رژیم تره‌کی موافق بودند اما حدود یکماه بعد شورش در گوشه و کنار کشور آغاز شد. تره‌کی در برابر کمونیست‌هائی که عضو حزب او نبودند، خشونت نشان داد و بسیاری آزادی‌های مدنی را محدود کرد. حق اجتماع بیش از سه نفر وجود نداشت. در شهریور ۱۳۵۷ سازمان عفو بین‌المللی اعلام کرد که ۱۲ هزار نفر در افغانستان ناپدید شده‌اند. روابط تره‌کی با شوروی مورد مخالفت شدید مذهبیون، سران اقوام و هم‌چنین برخی از اعضای حزب از جمله حفیظ‌الله امین بود. اطلاعات متناقضی از چگونگی قتل تره‌کی با شوروی و روی کار آمدن حفیظ‌الله امین انتشار یافته، اما بسیاری گزارش‌ها حاکی از این است که حفیظ‌الله امین که از نفوذ شوروی نگران بود، کوشید با پشتون‌ها و پاکستانی‌ها و از سوی دیگر با عربستان وارد مذاکره شود. مسکو از این کار خبردار شده بود و در نهان دستور سرنگونی و قتل حفیظ‌الله امین را به‌تره‌کی داد. اما نقشه عملی نشد و به‌جای آن، طرفداران امین، تره‌کی را به‌قتل رساندند. حفیظ‌الله امین، قدرت را به‌دست گرفت. شوروی در نخستین وهله چاره‌ئی جز پشتیبانی از امین نداشت و دولت امین را «دولتی خلقی و در خدمت توده‌ها» خواند. اما، طرفداران امین حدود ۸۰ درصد کشور را در کنترل خود درآورده بودند و مشاوران روسی یکی پس از دیگری کشته می‌شدند. اگر این بازی ادامه پیدا می‌کرد شوروی بازنده می‌شد. بنابراین شوروی ناچار بود یا حکومت افغانستان را زیر کنترل خود در آورد یا از افغانستان خارج شود و پیامدهای سیاسی این باخت را بپذیرد. بنابراین کارمل را که در چکسلواکی بود فراخواند و چندین لشکر را در مرز افغانستان مستقر کرد. در ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹ کودتائی به‌رهبری ببرک کارمل انجام شد که از نظر نظامی موفقیت‌آمیز بود، اما از نظر سیاسی و اجتماعی تغییری در اوضاع نداد. به‌این ترتیب شوروی این بار با اشغال نظامی نفوذ خود را کاملاً مستحکم کرد. برژنف در مصاحبه‌ئی با روزنامهٔ مردم گفت: «در این باره باید توضیح داد که مداخله در امور افغانستان واقعاً انجام گرفته و برای انجام آن از سازمان والا و مورد احترامی نظیر سازمان ملل متحد استفاده شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از زمان کودتای کارمل، به‌گزارش خبرگزاری‌های غربی، ۸۵۰۰۰ سرباز روسی در افغانستان مستقر شده‌اند. قسمت اعظم تجهیزات نظامی در مرز ایران و افغانستان است. لشگر ۶۶ موتوری شوروی در نزدیکی مرز غربی این کشور یعنی در هرات سنگربندی کرده است و سایر واحدهای روسی نیز به‌طور روزافزون به‌این قسمت می‌آیند. از زمان کودتای کارمل غالب گروه‌های سیاسی داخل افغانستان به‌فکر چاره‌اندیشی و استراتژی‌های جدید برای مبارزه‌اند. در حال حاضر بر پایهٔ گزارش‌های رسیده، ۱۲ افسر شوروی در کابل به‌سر می‌برند و شوروی روز ۲۰ بهمن ۵۸ اعلام کرد که از تعداد سربازها و افسران شوروی در افغانستان کاسته خواهد شد که تا امروز چنین نشده است. بسیاری از سربازان افغانی که با قدرت گرفتن و حضور شوروی در افغانستان مخالفند، ارتش افغانستان را ترک گفته، به‌دهات خویش بازگشته‌اند. تعداد فدائیان ارتش از ۹۰ هزار به‌۵۵ هزار نفر کاهش یافته است. در داخل هیأت حاکمه جدید افغانستان نیز اختلافات فراوانی به‌وجود آمده است. ۱۲ مورد قتل اعضای حکومت کارمل و یا خانواده‌های آن‌ها از ۲۷ دسامبر تا کنون گزارش شده و میان معاون نخست‌وزیر، اسدالله سروری و وزیر جنگ عبدالقدیر اختلافات زیادی بروز کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقایع افغانستان سئوالات، مشکلات و برخوردهای گوناگونی در سطح بین‌الملل برانگیخته که بررسی آن بحث جداگانه‌ئی می‌طلبد. در شماره‌های بعد به‌آن خواهیم پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منابع:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} اویماق به‌معنی قبیله و طایفه است و در عهد تاتارها عنوان هر یک از طوایف و قبایل بود. مثلاً در عهد سلطان ابوسعید بهادر، طوایف قره‌نثار به‌۵۲ اویماق تقسیم می‌شدند. افراد یک اویماق با یکدیگر جز اشتراک در نام قبلیه هیچ نسبت دیگری نداشتند. در کتب عهد تیموریان به‌بعد، لفظ اویماق به‌معنی طایفه و قبیله آمده است. (نقل از دائرة‌المعارف مصاحب).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} «افغانستان» لوئی دوپری انتشارات پرینستون (۱۹۷۳)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} «افغانستان در دههٔ ۱۹۷۰» لوئی دوپری و لینت آلبرت، لندن (۱۹۷۳)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} انقلاب در افغانستان، فرد هالیدی (۱۹۷۸).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} دائرةالمعارف فارسی تألیف غلامحسین مصاحب.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} دائرةالمعارف دنیای سوم (۱۹۸۸).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} سالنامهٔ خاورمیانه و آفریقای شمالی (۹۰-۱۹۸۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D8%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C_%D9%88_%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=26563</id>
		<title>قبیله‌ها، قدرت‌های خارجی و کودتا در افغانستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D8%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C_%D9%88_%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=26563"/>
		<updated>2011-11-18T20:06:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:29-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;معصومه طرفه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاهی کوتاه به‌تاریخ افغانستان، پیش از پرداختن به‌شرایط فعلی این کشور، زمینه تاریخی اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کنونی را روشن‌تر می کند. فهرست مهم‌ترین عواملی که شرایط امروز افغانستان را پدید آورده است می‌تواند چنین باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- قدرت و نفوذ اقوام قدیمی بزرگ و حدود دخالتشان در دستگاه‌های سیاسی و قضائی از زمان قدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- چگونگی گسترش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- چگونگی رشد احزاب چپ و نقش تره‌کی، حفیظ‌الله امین و کارمل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==موقعیت و پیشینهٔ برخورد اقوام با دولت مرکزی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براساس آمار سال ۱۹۷۵، افغانستان حدود ۱۶/۵ میلیون نفر جمعیت دارد. ۸۰ درصد مردم این کشور مسلمانان سنی حنفی‌اند (مانند پاکستان) و بیست درصد دیگر مسلمانان شیعه‌اند. از لحاظ تاریخی مسلمانان شیعه همیشه در اقلّیت بوده‌اند. حدود بیست گروه قوی مشخص در این کشور زندگی می‌کنند که سه منطقهٔ مهم آن را زیر نفوذ دارند. بزرگ‌ترین گروه پشتون‌ها هستند که حدود ۸ میلیون نفرند و از قدیم در جنوب و شرق به‌سر می‌برده‌اند. پشتون‌ها فوق‌العاده سازمان یافته‌اند و افغانستان را از اواسط قرن هیجدهم، یعنی از همان اوان تشکیل دولت افغان، زیر کنترل داشته‌اند. پشتونستان ناحیه‌ئی است در کنار مرز پاکستان و از این روشنفکران این قوم با پاکستان روابط نزدیکی داشته و مذهب آن‌ها نیز یکی است. گروه بزرگ دیگر، تاژیک‌ها (تاجیک‌ها) که سی درصد جمعیتند و به‌زبان فارسی سخن می‌گویند. این‌ها از قرون سیزدهم زیر نفوذ خارجی بوده‌اند و سازمان‌دهی قومی ندارند. گروه‌های دیگر، بلوچ‌ها، حدود ۱۰۰ هزار نفر، اویماق‌ها{{نشان|۱}}، ۸۰۰ هزار نفر که مخلوطی از ترک و ایرانی‌اند، اوزبک‌ها، ترکمن‌ها و قزل‌باش‌ها و نیز جامعهٔ کوچک‌تر بازرگانان متشکل از یهودیان و شیخ‌ها که در شهرهای اصلی مستقرند. یک میلیون نفر دیگر، فارسی زبانان مغول تبارند. در کوه‌های شرق کابل نیز نرستانی‌ها هستند که به‌قولی بقایای سپاهیان اسکندرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱- قدرت و نفوذ اقوام قدیمی و حدود دخالتشان در دستگاه‌های سیاسی و قضائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲- چگونگی گسترش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که افغانستان نیز مانند ایران گذرگاه اقوام بسیاری بوده، همواره هدف حمله و تسخیر نیروهای خانواده بوده است. فقط در قرن نوزدهم بود که یک دولت مشخص «افغانی» به‌وجود آمد. این کار به‌دست قبایل پشتون‌ و یا رهبری احمد خان انجام گرفت. احمدخان در دههٔ ۱۷۴۰ اشغالگران ایرانی را شکست داد و خود را امیر افغان‌ها اعلام کرد، شمال و غرب افغانستان را زیر فرمانروائی پشتون‌ شرقی قرار داد و قدرت رهبران قبایل پاخان‌ها را با اعطای زمین به‌آن‌ها بیشتر و بیشتر کرد. احمد خان به‌تاجیک‌ها نیز زمین داد و در عوض از آن‌ها خواستار حمایت نظامی شد و به‌این ترتیب چنان قدرتی به‌قبایل و خان‌ها داد که آن‌ها توانستند ۲۳۰ سال حکمرانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قرن نوزدهم میلادی، افغانستان صحنهٔ مبارزهٔ روسیه و انگلستان بود. انگلستان که پیشرفت روسیه را در افغانستان برای هند خطرناک می‌دید در صدد تأسیس یک خط دفاعی در ماوراء رود سند برآمد. در سال ۱۸۳۹ انگلیس‌ها به‌عنوان حمایت از شجاع‌الملک سدوزائی به‌افغانستان تاختند و قندهار و کابل را تسخیر کردند. امّا به‌سبب مخالفت قبائل محلی و به‌خصوص پشتون‌ها مجبور به‌بازگشت شدند و در راه بازگشت به‌هند قبایل پشتون‌ بر آن‌ها تاختند و از تمام لشکر (۴۵۰۰۰ نفر سربازان هندی و انگلیسی و ۱۲۰۰۰ نفر پشتیبانان آن‌ها) تنها یک تناقضات جان سالم به‌در برد. نخستین جنگ افغانستان و انگلستان با روی کار آمدن محمدخان افغان که با انگلیس‌ها سازش کرده بود، خاتمه یافت. سی و چند سال بعد، در سال ۱۸۷۹ انگلستان به‌بهانهٔ رابطهٔ امیرعلی با روسیه، یکبار دیگر به‌افغانستان تاخت. این بار نیز با مقاومت شدید پشتون‌ها روبرو شد. پس از امضای پیمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندمک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، قرار شد قندهار، جلال‌آباد و نواحی نزدیک گردنهٔ بولان و گردنهٔ خیبر زیر نظارت بریتانیا باشد. در مقابل، امیر محمد یعقوب خان در سال ۶۰ هزار لیره انگلیسی دریافت می‌کرد. انگلیس‌ها چون از تنفّر افغان‌ها به‌یعقوب خان مطلع بودند او را اخراج کردند و امیر عبدالرحمان را به‌جای او برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرحمان خان از این نظر مناسب بود که هم به‌انگلستان و هم به‌روسیه دشمنی می‌ورزید و بنابراین سوء‌ظنی متوجهش نبود و ضمناً با روسیه هم توافق نمی‌کرد. پس از مرگ او در سال ۱۹۰۱ پسرش حبیب‌الله خان افغان به‌سلطنت رسید و کمی بعد بین روسیه و انگلستان توافق شد که نیروی نظامی هیچ یک از دو دولت در افغانستان دخالت نکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بیست سال دورهٔ حکومت حبیب‌الله و به‌سبب ارتباطش با انگلستان و پولی که از آن کشور می‌گرفت، احساسات ناسیونالیستی در افغانستان تشدید شد. بعد از مرگ حبیب‌الله خان، سومین پسرش، امان‌الله خانکه رهبر جنبش «افغان جوان» بود قدرت را به‌دست گرفت و از آنجا که می‌دانست پس از انقلاب اکتبر شوروی، خطری از جانب آن کشور، شمال افغانستان را تهدید نمی‌کند، و انگلستان نیز در اثیر جنگ جهانی اول به‌شدت تضعیف شده است، نقشهٔ حمله به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیورند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}} را کشید. اگر چه این حمله از نظر نظامی موفقیت‌آمیز نبود، اما از نظر سیاسی بسیار مثبت بود. زیرا در اوت ۱۹۱۹ انگلستان تضعیف شده مجبور به‌امضای پیمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روال هندی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد که بر اساس آن استقلال و تمامیت ارضی افغانستان را به‌رسمیت می‌شناخت. امان‌الله که خیالش از جانب انگلستان راحت شده بود، به‌شوروی روی آورد و در اینجا حکومت انقلابی لنین را در برابر داشت که از مبارزات استقلال‌طلبانهٔ او در نامه‌ئی ستایش کرده بود. چرا که در این موقع امان‌الله و لنین هر دو با انگلستان به‌عنوان دشمن مشترک و شکست خود روبرو بودند. امان‌الله سپس کوشید دست به‌یک رشته اصلاحات در امور سیاسی و اقتصادی و اجتماعی بزند. مثلاً می‌خواست قدرت پارلمان را بیشتر کند و کنترل مالیات و غیره را از دست اقوام و زمینداران بزرگ بیرون آورده و خود در دست بگیرد، از سوی دیگر آداب و رسوم اسلامی از قبیل استفاده از چادر برای زنان را از بین ببرد. اما واضح بود که بامخالفت شدید زمینداران و سران اقوام روبه‌رو شود. امان‌الله پس از شش ماه مجبور به‌کناره‌گیری شد چرا که ارتش او از عهدهٔ مقابله با اقوام افغانی برنیامد. امان‌الله به‌ایتالیا گریخت و در آن کشور ماندگار شد. بزرگترین اشتباه امان‌الله لغو سیستم مالیاتی سنتی اقوام بود. زیرا با این کار حمایت آن‌ها را از دست داد و با خان‌های بزرگ محلی در افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از اون محمد نادر در سال ۱۹۲۹ روی کار آمد و کوشید اتحاد با خان‌ها را تجدید کند و برای این کار مجبور شد تمام اصلاحات امان‌الله را لغو کند تا خان‌ها را راضی نگه دارد. قوانینی که در زمان حکومت او تصویب شد تا کودتای ۱۹۷۸ دوام یافت. قانون اساسی، به‌پارلمان قدرت چندانی نمی‌داد و در عوض تمام قدرت سیاسی در دست خاندان سلطنتی خاندان مصاحبان، می‌ماند. اما قدرت حمایت‌کنندهٔ واقعی در دست مجلسی متشکل از ۱۰۰۰ نفر سران اقوام بود. این مجلس قانوناً قدرت داشت همهٔ تغییراتی را که لازم می‌داند در سیستم مالیاتی بدهد. و این کار به‌سران اقوام امکان می‌داد که هرگونه مایلند اقتصاد مملکت را اداره کنند. محمد نادرشاه کوشید قدرت ارتش را بیشتر کند و تعداد سربازان را به‌۱۲۰۰۰ نفر برساند. برای لغو اصلاحات امان‌الله در وضع زنان، کلیهٔ مؤسساتی را که او برای تحصیل زنان تأسیس کرده بود بست و استفاده از چادر را دوباره اجباری کرد. نادرشاه برای راضی نگه‌ داشتن خان‌ها نه تنها وفاداری خود را نسبت به‌قوانین اسلامی اعلام کرد، بلکه حق کنترل امور حقوقی و قضائی را نیز در اختیار ملاها گذاشت. براساس قانون اساسی، سُنی حنفی مذهب رسمی کشور شد و رژیم نادرشاه با این کار توانست مالکان و ملاها را خرسند نگاه دارد. نادرشاه در سال ۱۹۳۳ به‌دست یکی از طرفداران امان‌الله به‌قتل رسید  و پسر جوان او به‌نام ظاهر، پادشاه شد. در حالی که قدرت اصلی در دست همان ارکان پیشین باقی ماند و خان‌ها و فئودال‌های بزرگ، افغانستان را زیر کنترل خود در آوردند. بر اساس قانون اساسی ۱۹۳۱، پشتو زبان رسمی کشور شد و آکادمی مخصوص تدریس آن تأسیس شد که به‌ترویج پشتوی اصیل خالی از لغات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اثر افزایش میزان تجارت با دنیای سرمایه‌داری در دههٔ ۱۹۳۰، بورژوازی تجارتی در افغانستان رشد کرد. پایهٔ این بورژوازی بیشتر در تاجیک‌ها و شیخ‌های شهرنشین بود. البته این گسترش میزان تجارت باید الزاماً پشتون‌ها را در نظر می‌گرفت چرا که آن‌ها بسیاری از مرزهای افغانستان را در کنترل داشتند و برای عبور از این مرزها، خان‌ها پشتون‌ از تجار - و نیز قاچاقچی‌ها - مالیات می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۵۰ دولت افغانستان، تنها دولتی بود که با ورود پاکستان به‌سازمان ملل مخالفت کرد و بر سر این موضووع درمرز دو کشور، در پشتونستان جنگی در گرفت که سبب شد پاکستان عبور از مرزها را ممنوع کرد. با بسته شدن مرزها، تجار افغانی که چاره‌ئی نداشتند به‌سوی شوروی روی آوردند تا شاید بتوانند از مرزهای شوروی برای خروج کالاهای خود استفاده کنند. در همان سال افغانستان و شوروی قرارداد تجارتی جدیدی امضاء کردند که بر اساس آن شوروی قول داد یک راه عبور مرزی دیگر برای افغانستان پیدا کند و آن‌ها مجبور به‌استفاده از مرز پاکستان که تحت کنترل پشتون‌ها بود نباشند. در دورهٔ ۵ سالهٔ بعد، تجارت بین‌المللی بین این دو کشور ۵۰ درصد افزایش یافت و شوروی یک پنجم صادرات افغانستان را به‌خود اختصاص داد. در سال ۱۹۶۱، ۵۵ درصد صادرات افغانستان از راه شوروی انجام می‌شد. بنابراین اتحاد جدیدی بین این دو کشور به‌وجود آمد که بارها قوی‌تر و پایدارتر از اتحاد بین لنین و امان‌الله بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گرایش پاکستان به‌سوی آمریکا و امضای پیمان بغداد، اتحاد دولت شوروی و افغانستان محکم‌تر شد. دورهٔ نخست‌وزیری داودخان، (۶۳-۱۹۵۳) نیز بیشتر صرف حل مسألهٔ پشتون‌ها شد. در سال ۱۹۵۵ یک رشته قراردادهای جدید بین این دو کشور به‌امضاء رسید که شوروی وامی معادل ۳/۵ میلیون دلار در اختیار افغانستان بگذارد. در اختلافات بین پاکستان و افغانستان (یا در واقع بین پشتون‌ها و دولت افغانستان) یک بار دیگر اتحاد بین شوروی و افغانستان محکم‌تر شد. خروشچف به‌کابل رفت و این بار وام جدیدی معادل ۱۰۰ میلیون دلار برای طرح کشاورزی و صنعتی در اختیار افغانستان گذاشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۵۶، پاکستان یک بار دیگر از موضع پشتون‌ها دفاع کرد و به‌پیمان بغداد پیوست. در این زمان برخی از اعضای دولت افغان کوشیدند از آمریکا کمک نظامی مشابهی دریافت کنند. آمریکا این کمک را مشروط به‌پیوستن افغانستان به‌پیمان بغداد کرد. افغان‌ها می‌خواستند حمایت آمریکا در صورت حملهٔ شوروی تضمین شود. اما آمریکا با این کار نیز موافقت نکرد و بنابراین دولت افغانستان، باز به‌سوی شوروی رفت. در اوت ۱۹۵۶ قرارداد دیگری با شوروی به‌امضاء رسید که بر اساس آن افغانستان معادل ۲۵ میلیون دلار مهمات از شوروی دریافت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان سال ۶۳-۱۹۶۰ جدی‌ترین بحران بر سر پشتونستان به‌وجود آمد و مرزها بار دیگر بسته شد. شوروی در این موقع با استفاده از هواپیما و صادرات انگور افغانستان را از کابل خارج کرد. شاه مخلوع و جان کندی با ساختن راه دیگری که از ایران بگذرد موافقت نمی‌کردند. داود خان که فرماندهٔ کل قوا هم بود به‌سبب پافشاریش بر این مسأله در سال ۱۹۶۳ از کار برکنار شد. محمد یوسف به‌جای او به‌نخست‌وزیری رسید. ایوب‌خان، رئیس جمهوری پاکستان نیز به‌هیچ‌وجه حاضر به‌توافق در این باره نشد. در واقع پاکستان، شاه مخلوع و آمریکا همگی از پشتون‌ها که زمینداران و فئودال‌های قدرتمند بودند، در مقابل دولت افغانستان حمایت کردند و در نتیجه دولت افغانستان بیش از پیش به‌شوروی روی آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوایل دههٔ ۱۹۷۰، ارتش افغانستان متشکل از ۸۴۰۰۰ نفر بود و تانک‌های ت-۳۴ و ت-۵۴ شوروی را داشت. نیروی هوائی ۱۲۰ هواپیمای جنگی از نوع ایلیوشین، جنگنده‌های میگ و یاک، هواپیماهای آنتونوف، و تقریباً همهٔ جنگ‌افزارهای ارتش افغانستان از شوروی آمده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه می‌توان از این بخش نتیجه‌گیری کرد این است که خان‌ها و فئودال‌های بزرگ همواره کوشیده‌اند قدرت خود را تحکیم بخشند و از آنجا که قسمت اعظم مرزهای جنوب و شرق افغانستان را در اختیار دارند خواهان کنترل شدید قوانین مالیاتی‌اند. مخالفت‌های آنان با دولت افغانستان معمولاً تحت لوای اسلام و قوانین اسلامی و همراه احساسات ناسیونالیستی بوده است. هرگاه دولت‌های خارجی کوشیده‌اند با نفوذ خود این قدرت را از آن‌ها بگیرند، با مقابلهٔ سرسختانهٔ پشتون‌ها مواجه شده‌اند و شکست خورده‌اند. دولت با پادشاهان افغانستان برای حفظ قدرت خود یا با خان‌ها سازش کرده‌اند یا مجبور به‌استفاده از پشتیبانی شوروی شده‌اند. احزاب قوی چپ نیز، همان طور که در بخش بعدی خواهیم دید، از شوروی الهام گرفته‌اند. از سوی دیگر واضح است که شوروی کوشیده نه تنها از راه دولت‌های حاکم بلکه از طریق این احزاب بر نفوذ خود بیفزاید تا در مقابل پشتون‌ها قدرتی قابل‌توجه تدارک ببیند. که نتایج آن را در دو سال گذشته مشاهده کرده‌ایم و در قسمت آخر این مقاله به‌آن خواهیم پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳- رشد گروه‌های چپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنجا که اطلاعات گردآمده نشان می‌دهد، در نخستین سال‌های کمینترن حزبی به‌نام حزب کمونیست در افغانستان تشکیل نشد. در حالی که در تمام کشورهای همسایه و نزدیک به‌شوروی مثل ترکیه، ایران و چین و کره - در سال‌های بعد از ۱۹۱۷ مخلوطی از پناهندگان، دانشجویان و زندانیان دوران جنگ و کارگران مهاجر احزابی با الهام از انقلاب شوروی تشکیل دادند. جنبش کمونیستی افغانستان در اواخر دهٔ ۱۹۴۰ قوام گرفت که از سوئی از شوروی الهام می‌گرفت و از سوی دیگر از جنبش دموکراتیک سالهای ۵۲-۱۹۴۹. نفوذ خارجی بیشتر از سوی حزب کمونیست هند بود. کادرهای اصلی آن روشنفکران و افسران ارتش بودند که همگی با دیدگاه‌‌های روس‌ها آشنا شده بودندو از کمک‌هائی که شوروی به‌افغانستان کرده بود رضایت داشتند. با رشد تحصیلات عالی در کابل، شمار روشنفکران انقلابی افزایش یافت. رشد فرهنگی باعث شد که نویسندگان و شعرا بتوانند در آثارشان دست به‌انتقاد از شرایط موجود بزنند. در میان این افراد دو چهرهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از ابتدا جلب توجه کرد: یکی تره‌کی و دیگری کارمل. تره‌کی در یک خانوادهٔ فقیر چوپانی به‌دنیا آمده و آگاهی سیاسی‌اش را در میان کارگران بندر بمبئی که از جمله اعضای مبارز حزب کمونیست هند بودند پیدا کرد. کارمل، فرزند یک افسر ارشد ارتش بود. او در دورهٔ زالمائیان یک رهبر دانشجوئی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین کنگرهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ژانویهٔ ۱۹۶۵ در کابل تشخیص شد. برنامهٔ کمونیستی ارتدکس آن با نظریات خروشف و برژنف هماهنگی داشت. در این برنامه آمده بود که در افغانستان مالکین بزرگ، تجار ثروتمند، کمپرادورها و بورکرات‌ها در اتحاد یا انحصارات خارجی حکمرانی می‌کنند. شعار آن، اتحاد کارگران و دهقانان، روشنفکران مترقی، پیشه‌وران، خرده مالکین شهری و روستائی ملی در یک جبهه، و اتحاد طبقهٔ کارگر افغانستان در مبارزه با اختلافات قومی و مذهبی بود و خواستار تحصیل برای همهٔ مردم به‌زبان مادری‌شان و رشد زبان‌ها و فرهنگ‌های محلی کشور می‌شد. از جمله خواست اجتماعی این برنامه می‌توان به‌ضمانت حق کار، حقوق مساوی برای زنان، و ممنوعیت کار کشیدن از کودکان و ۴۲ ساعت کار در هفته با پرداخت حقوق در دوران بیماری، و بارداری زنان اشاره کرد. در سیاست بین‌المللی خواست این برنامه پایان دادن به‌نفوذ امپریالیسم در افغانستان و پشتیبانی از سیاست همزیستی مسالمت‌آمیز بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین کنگره حزب، یک کمیتهٔ مرکزی ۹ نفری به‌ریاست نورمحمد تره‌کی را برگزید. این کنگره در سال ۱۹۶۶ که قانون مطبوعات تصویب شد به‌انتشار روزنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرداخت که تره‌کی مدیر آن بود. روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ارگان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، اصول انقلاب اکتبر را همواره گوشزد می‌کرد و خواستار اصلاحات ارضی و نقش تعیین‌ کننده‌ئی برای پخش ملی بود. و دقیقاً به‌دلیل این خواست‌های مترقی بود که حکومت افغانستان انتشار آن را ممنوع اعلام کرد، با این ادعا که این برنامه «غیر اسلامی» است. توقیف این روزنامه همزمان با دورهٔ «دموکراسی نوین» چیزی جز حرف نیست. در این دوره در واقع هیچ تغییر بنیادی در شرایط رخ نداد. پس از اعلام ممنوعیت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، اعضای کمیتهٔ آن قدرت خود را از دست داده بودند، از امکاناتشان برای مبارزه با نخست‌وزیر وقت، محمد یوسف، استفاده کردند. تظاهرات بسیاری از طرف مردم کابل و دانشجویان علیه محمّد یوسف برپا شد و او را وادار به‌کناره‌گیری کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احزاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باقی ماندند و یک حزب مارکسیست لنینیست دیگر به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ستم ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از آن‌ها انشعاب کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق و پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز در سال ۱۹۶۷ از هم جدا شدند. تره‌کی در این زمان مخالف انتشار روزنامه به‌طور زیرزمینی بود، اما کارمل که یکی دیگر از اعضای حساس به‌این حزب بود به‌شدت در این کار اصرار داشت و به‌انتشار هفته‌نامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرداخت. با این که محتوای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با محتوای روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت زیادی دشات، اما در یکی دو مورد مواضعی متفاوت از آن گرفت. یکی در مورد ماهیت نیروهای انقلابی درون افغانستان: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اعتقاد به‌ساختن یک حزب طبقهٔ کارگر با نظم کاملاً لنینیستی داشت و حال آن که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست یک جبههٔ دموکراتیک ملی تدارک ببیند تا نخستین مرحلهٔ انقلاب را پشت سر بگذارد. موضوع دوم مورد اختلاف، پشتونستان بود. مسألهٔ دیگر مورد اختلاف این دو کار درون ارتش بود. حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اعتقاد داشت باید در داخل ارتش کار کرد، اما حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمی‌خواست چنین کند زیر معتقد بود چنین اتحادی مخالف اصول لنینیستی کار حزبی است. حزب پرچم شروع به‌کار داخل ارتش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از افسران ارتش از رژیم محمدظاهر شاه ناراضی بودند و با تسلط بیش از اندازهٔ پشتون‌ها بر اوضاع مخالفت می‌کردند. از طرف دیگر، داود خان که در سال ۱۹۶۳ به‌سبب اختلافش با پشتون‌ها از فرماندهی کل قوا برکنار شده بود، با حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دست به‌یکی کرد. شرایط اقتصادی فوق‌العاده بحرانی نیز برای کودتا زمینه‌ئی مساعد فراهم کرده بود. داود خان با کمک افسران ناراضی ارتش و حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ۱۸ ژوئیه ۱۹۷۳ کودتائی ترتیب داد و قدرت را به‌دست گرفت. تصور غالب در آن زمان چنین بود که کودتای داود خان از سوی شوروی طرح‌ریزی شده، اما او به‌زودی ثابت کرد که مستقل است. داود خان به‌خصوص دقت کرد تا روحیهٔ ناسیونالیستی را تقویت کند و در همان حال کمک‌های اقتصادی متعادلی از شرق و غرب بگیرد. او قانون اساسی جدیدی را به‌تصویب رساند که بر اساس آن قرار بود «استقرار دموکراسی بر پایهٔ عدالت اجتماعی و منافع مردم، محترم شمردن آزادی و حیثیتی بشر و برای از بین بردن تمام اشکال شکنجه و تبعیض» باشد. اما در عمل، «دموکراسی» او به‌زودی محدودیت‌هایش را نشان داد. با این قانون اساسی، داودخان، رئیس جمهور افغانستان شد و در مجلس شورای ملی او تنها اعضای حزب خودش، حزب انقلاب ملی، حضور داشتند. یا این که داود، جمهوریخواه بود، اما نه تنها در تقلیل قدرت خانوادهٔ مصاحبان کوچکترین اقدامی نکرد، بلکه اعضای خانوادهٔ خود را نیز در سمت‌های حساس دولتی گذاشت. دو روزنامهٔ اصلی کشور نیز به‌دست خانوادهٔ او اداره می‌شد. رژیم داود روزبه‌روز بیشتر به‌راست می‌رفت تا جائی که حکومت او تمام فعالیت‌های سیاسی را ممنوع کرد و مرز بلوچستان را که چریک‌ها از آن استفاده می‌کردند بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حزب پرچم هم که از ابتدای به‌قدرت رسیدن داود دریافته بود که او به‌هیچ روی مایل به‌برقراری یک نظام دموکراتیک نیست، دست از حمایت او برداشت و با پند گرفتن از تجربیات گذشته و پس از آن بسیاری کادرهایش را از دست داده بود دوباره به‌سوی حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفت. حزب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز که از جریانات ۱۹۷۳ نتیجه گرفته بود که نفوذ در کادرهای ارتش می‌تواند مثبت باشد، از این پیشنهاد اتحاد استقبال کرد. مواضع این دو حزب اکنون به‌مراتب نزدیک‌تر شده بود و زمینهٔ همکاری وجود داشت. پس از دو سال بحث و مذاکره سرانجام تشکیلات جدیدی زیر کنترل حفیظ‌الله امین که غیرنظامی بود، به‌وجود آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرایط بحرانی اجتماعی و سیاسی، داود را وادار به‌مذاکره با پاکستان و ایران کرد. ساواک، با نفوذ در ارتش افغانستان، افسران طرفدار شوروی را زیر نظر گرفت. شمار مشاوران شوروی از ۱۰۰۰ نفر در سال ۱۹۷۲ به‌۲۰۰ نفر در ۱۹۷۶ کاهش یافت. داود زیر فشار شاه مخلوع ایران موافقت کرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیمان هیرمند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را لغو کند و آشکارا با طرح بازار مشترک آسیا موافقت کرد. با ترغیب شاه، او با والی خان و ضیاء الحق به‌موافقت رسید و قرار شد والی خان و عده‌ئی از مخالفان بلوچ از زندان آزاد شوند و در مقابل داود خان بلوچستان و پشتونستان را آزاد بگذارد. داود به‌خصوص موافقت کرد که تمام زندانی‌های بلوچ و پشتون را به‌پاکستان برگرداند. این توافق، با مخالفت بخش‌هائی از جنبش بلوچ و پشتون‌ روبرو بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس مخالفت بلوچ‌ها و پشتون‌ها از سوئی، و مخالفت افسران طرفدار شوروی از سوی دیگر، مخالفت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و مخالفت بسیار از مردم که از اختناق رنج می‌کشیدند سبب شد که در آوریل ۱۹۷۸ جرقه‌ٔ اصلی آنچه را می‌توان کودتای نورمحمد تره‌کی نامید، زده شود: پلیس، میراکبر خیبر را که یک استاد دانشگاه و سردبیر روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرچم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و طرفدار شوروی بود کشت. دلیل اصلی این قتل هنوز هم روشن نشده است. اعضای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تصور کردند که این آغازی است برای سرکوب تمام رهبران چپ. وقتی خبر مرگ خیبر در کشور پخش شد، ۱۵ هزار نفر دانشجویان و طرفدارنش در مراسم تشییع جنازهٔ او شرکت کردند. این مراسم به‌رهبری تره‌کی بود و به‌یک تظاهرات عظیم توده‌ئیی در مقابل سفارت آمریکا تبدیل شد. شعارها علیه ساواک و سیاستمداران بود. داود خان در ۲۶ آوریل دستور دستگیری تره‌کی، کارمل و پنج تن دیگر از اعضای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را داد و کوشید کادرهای نظامی این حزب را نیز دستگیر کند. اما دو نفر از آن‌ها موفق به‌فرار شدند که یکی از آن‌ها عبدالقدیر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئول امور نظامی حزب، حفیظ‌الله امین، در ۲۶ آوریل دستگیر شد. اما او قبلاً دستورات لازم را به‌اعضای حزب داده بود. صبح روز بعد حملهٔ این حزب آغاز شد. مردم همگی در پارک مرکزی اجتماع کردند و علیه دستگیری اعضای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب دموکراتیک خلق افغانستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تظاهرات کردند. عبدالقدیر دستور حمله به‌کاخ داود را داد و سردار نُعیم، و نورستانی (وزیر کشور) کشته شدند. در ساعت ۵ بعدازظهر ۵ عضو دستگیر شدهٔ حزب آزاد شدند و کنترل اوضاع را در دست گرفتند. در ساعت ۷/۳۰ شب نخستین اعلامیهٔ حزب از رادیو پخش شد و افسران این حزب تمام نقاط کشور را زیر کنترل درآوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان دخالت و کمک شوروی در این کودتا هنوز روشن نشده است. اما دست کم این فرض می‌تواند مطرح باشد که شوروی از برنامهٔ کودتا آگاهی داشت و با آن موافقت کرده بود. شوروی نخستین کشوری بود که با استفاده از موقعیت، پیشنهاد کمک داد. و از «انقلاب افغانستان به‌رهبری نور محمد تره‌کی» دفاع کرد. روابط تره‌کی و شوروی رضایت‌بخش بود. شمار مشاوران روسی در افغانستان پیوسته افزایش می‌یافت. تا اواخر ۱۹۷۸ دست کم یک مشاور روسی در هر وزارتخانه حضور داشت. بعضی از مغازه‌ها در کابل اسم مغازهٔ خود را هم به‌زبان محلی می‌نوشتند و هم به‌زبان روسی. در آغاز بسیاری از مردم با رژیم تره‌کی موافق بودند اما حدود یکماه بعد شورش در گوشه و کنار کشور آغاز شد. تره‌کی در برابر کمونیست‌هائی که عضو حزب او نبودند، خشونت نشان داد و بسیاری آزادی‌های مدنی را محدود کرد. حق اجتماع بیش از سه نفر وجود نداشت. در شهریور ۱۳۵۷ سازمان عفو بین‌المللی اعلام کرد که ۱۲ هزار نفر در افغانستان ناپدید شده‌اند. روابط تره‌کی با شوروی مورد مخالفت شدید مذهبیون، سران اقوام و هم‌چنین برخی از اعضای حزب از جمله حفیظ‌الله امین بود. اطلاعات متناقضی از چگونگی قتل تره‌کی با شوروی و روی کار آمدن حفیظ‌الله امین انتشار یافته، اما بسیاری گزارش‌ها حاکی از این است که حفیظ‌الله امین که از نفوذ شوروی نگران بود، کوشید با پشتون‌ها و پاکستانی‌ها و از سوی دیگر با عربستان وارد مذاکره شود. مسکو از این کار خبردار شده بود و در نهان دستور سرنگونی و قتل حفیظ‌الله امین را به‌تره‌کی داد. اما نقشه عملی نشد و به‌جای آن، طرفداران امین، تره‌کی را به‌قتل رساندند. حفیظ‌الله امین، قدرت را به‌دست گرفت. شوروی در نخستین وهله چاره‌ئی جز پشتیبانی از امین نداشت و دولت امین را «دولتی خلقی و در خدمت توده‌ها» خواند. اما، طرفداران امین حدود ۸۰ درصد کشور را در کنترل خود درآورده بودند و مشاوران روسی یکی پس از دیگری کشته می‌شدند. اگر این بازی ادامه پیدا می‌کرد شوروی بازنده می‌شد. بنابراین شوروی ناچار بود یا حکومت افغانستان را زیر کنترل خود در آورد یا از افغانستان خارج شود و پیامدهای سیاسی این باخت را بپذیرد. بنابراین کارمل را که در چکسلواکی بود فراخواند و چندین لشکر را در مرز افغانستان مستقر کرد. در ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹ کودتائی به‌رهبری ببرک کارمل انجام شد که از نظر نظامی موفقیت‌آمیز بود، اما از نظر سیاسی و اجتماعی تغییری در اوضاع نداد. به‌این ترتیب شوروی این بار با اشغال نظامی نفوذ خود را کاملاً مستحکم کرد. برژنف در مصاحبه‌ئی با روزنامهٔ مردم گفت: «در این باره باید توضیح داد که مداخله در امور افغانستان واقعاً انجام گرفته و برای انجام آن از سازمان والا و مورد احترامی نظیر سازمان ملل متحد استفاده شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از زمان کودتای کارمل، به‌گزارش خبرگزاری‌های غربی، ۸۵۰۰۰ سرباز روسی در افغانستان مستقر شده‌اند. قسمت اعظم تجهیزات نظامی در مرز ایران و افغانستان است. لشگر ۶۶ موتوری شوروی در نزدیکی مرز غربی این کشور یعنی در هرات سنگربندی کرده است و سایر واحدهای روسی نیز به‌طور روزافزون به‌این قسمت می‌آیند. از زمان کودتای کارمل غالب گروه‌های سیاسی داخل افغانستان به‌فکر چاره‌اندیشی و استراتژی‌های جدید برای مبارزه‌اند. در حال حاضر بر پایهٔ گزارش‌های رسیده، ۱۲ افسر شوروی در کابل به‌سر می‌برند و شوروی روز ۲۰ بهمن ۵۸ اعلام کرد که از تعداد سربازها و افسران شوروی در افغانستان کاسته خواهد شد که تا امروز چنین نشده است. بسیاری از سربازان افغانی که با قدرت گرفتن و حضور شوروی در افغانستان مخالفند، ارتش افغانستان را ترک گفته، به‌دهات خویش بازگشته‌اند. تعداد فدائیان ارتش از ۹۰ هزار به‌۵۵ هزار نفر کاهش یافته است. در داخل هیأت حاکمه جدید افغانستان نیز اختلافات فراوانی به‌وجود آمده است. ۱۲ مورد قتل اعضای حکومت کارمل و یا خانواده‌های آن‌ها از ۲۷ دسامبر تا کنون گزارش شده و میان معاون نخست‌وزیر، اسدالله سروری و وزیر جنگ عبدالقدیر اختلافات زیادی بروز کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقایع افغانستان سئوالات، مشکلات و برخوردهای گوناگونی در سطح بین‌الملل برانگیخته که بررسی آن بحث جداگانه‌ئی می‌طلبد. در شماره‌های بعد به‌آن خواهیم پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} اویماق به‌معنی قبیله و طایفه است و در عهد تاتارها عنوان هر یک از طوایف و قبایل بود. مثلاً در عهد سلطان ابوسعید بهادر، طوایف قره‌نثار به‌۵۲ اویماق تقسیم می‌شدند. افراد یک اویماق با یکدیگر جز اشتراک در نام قبلیه هیچ نسبت دیگری نداشتند. در کتب عهد تیموریان به‌بعد، لفظ اویماق به‌معنی طایفه و قبیله آمده است. (نقل از دائرة‌المعارف مصاحب).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} «افغانستان» لوئی دوپری انتشارات پرینستون (۱۹۷۳)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} «افغانستان در دههٔ ۱۹۷۰» لوئی دوپری و لینت آلبرت، لندن (۱۹۷۳)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} انقلاب در افغانستان، فرد هالیدی (۱۹۷۸).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} دائرةالمعارف فارسی تألیف غلامحسین مصاحب.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} دائرةالمعارف دنیای سوم (۱۹۸۸).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} سالنامهٔ خاورمیانه و آفریقای شمالی (۹۰-۱۹۸۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=26544</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=26544"/>
		<updated>2011-11-18T15:53:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: آزاده&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله مقالات «حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی» نوشته گوران تربورن که در شماره ۱۷ تا ۲۰ کتاب جمعه خوانده‌اید دربارهٔ دموکراسی بورژوائی در هفده کشور پیشرفته سرمایه‌داری بود. تربورن این تحقیق را در مورد کشورهای آمریکای لاتین نیاز با همان الگوی تحلیل مقایسه‌ئی ادامه می‌دهد که بخش اول آن را در شمارهٔ گذشته خوانده‌اید و دنباله‌ٔ آن را هم در شمارهٔ آینده خواهید خواهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان معاصر هیچ پدیده‌ئی به‌اندازهٔ دولت بورژوا - دموکراتیک سنگ اصلی راه انقلاب سوسیالیستی نبوده است. با این همه، امّا توجه نظریه‌های علمی و اجتماعی به‌آن تا کنون بسیار کم بوده است، و چنانکه باید دقیق و عمیق شکافته نشده است. تناقض حکمرانی به‌وسیله سرمایه با حق رأی عمومی در دورهٔ مارکس ناشناخته بود؛ در دورهٔ لنین هنوز تناقضی ناکامل و غیر عمده بود. امّا از سال ۱۹۴۵ دموکراسی بورژوائی شکل عمومی و عادی نظام دولت در کلیهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوده است. امّا، در سیو چند سال گذشته در ماتریالیسم تاریخی بررسی اندکی پیرامون این مطلب به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون به‌این سکوت پایان می‌دهد. او طی یک تحقیق جامع به‌تحلیل الگوهای تاریخی ظهور - دموکراسی بورژوائی - ابتدا در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری، و سپس به‌همین تحلیل دربارهٔ کشورهای آمریکای لاتین می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در بخش آخر این مقالات نتایج هر دو بررسی را مقایسه کرده، روابط مشخص قیام‌های توده‌ئی را با محاسبات طبقهٔ حکمران و دخالت خارجی در هر یک از آن دنبال می‌کند، و سپس آن را به‌شیوه‌ئی کاملاً نو بر حسب ماهیت قیام و زمان وقوع آن تقسیم‌بندی می‌کند. تربورن ضمناً فرمول‌بندی جدیدی از مسألهٔ «وابستگی» را گسترش می‌دهد و در خاتمه چندین پرسش عمداً تحریک‌آمیز در مورد استراتژی سیاسی در شرایط فعلی آمریکای لاتین را مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج کاوش مقایسه‌ئی تربورن می‌تواند آغاز مهمی باشد در بحث‌های مارکسیستی در زمنیهٔ دموکراسی بورژوائی در ایران که از لحاظ سیاسی - اقتصادی به‌کشورهای آمریکای لاتین بی‌شباهت نیست.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوها، نیروها و تقارن حوداث دموکراتیک==&lt;br /&gt;
استقرار دموکراسی در آمریکای لاتین، الگوئی ارائه می‌کند که با کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بسیار متفاوت است. برای نمونه، جنگ‌های خارجی، هرگز در آمریکای لاتین یک زمینهٔ مستقیم [برای استقرار دموکراسی] نبوده‌ند - البته شاید شکست قدرت‌های فاشیستی در سال ۱۹۴۵، تأثیرات ایدئولوژیکی سردکننده‌سی در هواداران آن‌ها در حکومت نظامی آرژانتین، و بنابراین در دموکراتیزه کردن آرژانتین به‌سال ۱۹۴۶، داشته است. و حال آن‌که در سه کشور از هشت گشور مورد نظر ما، انقلاب‌های داخلی خشونت‌آمیز، مسیر رسیدن به‌دموکراسی بود و در چهارمی وسیلهٔ‌ استقرار دموکراسی. این‌ها به‌ترتیب عبارتند از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بولیوی، گوآتمالا، ونزوئلا و کلمبیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مسیر رسیدن به‌دموکراسی را مسدود می‌کرد نیز متفاوت بود. در موارد کلاسیک اروپای غربی و آمریکای شمالی، این سد راه، محدودیت‌ حق رأی بود. امّا در آمریکای لاتین مسألهٔ مهم غالباً عبارت بود از جلوگیری از تقلب در انتخابات و تصویب قوانین صلح‌آمیز اختلافات درون حزبیِ بورژوائی. گام تعیین کننده در نخستین مراحل ظهور دموکراسی در آرژانتین که در قانون معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانزپنای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (SANEZ PENA) سال ۱۹۱۲ نیز آمده است، جلوگیری از تقلب است. هم‌چنین، با این که فوری‌ترین پی‌آمد انتخابات ۱۹۴۶، کناره‌گیری خونتای نظامیِ همگن بود که در سال ۱۹۴۳ به‌قدرت رسیده بود. امّا ضمناً پایان دادن به‌«تقلب وطن‌پرستانه» نیز بود که در خاتمهٔ نخستین دورهٔ دموکراسی در «دههٔ نامعروف» ۴۳-۱۹۳۰ رایج شده بود. و قابل توجه است که بازگشت به‌دموکراسی که برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ رخ داد، مستلزم بازگشت به‌قانونی شدن بزرگ‌ترین نیروی سیاسی بورژوائی یعنی پرونیست‌ها [طرفداران پرون] نیز بود.{{نشان|۱}} مشابه‌ سال‌های ۱۹۴۴ در کوبا و ۱۹۵۶ در پاناما، تاریخ‌های مهمی هستند، صرفاً به‌این دلیل که دولت‌های وقت اجازه داشتند انتخابات به‌طور منصفانه انجام شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در اوروگوئه، در صدر اهمیت قرار داشت، تصویب قوانین صلح‌آمیز برای حلّ اختلافات میان دو حزب بورژوائی بلانکو و کولورادو [بلانکو (Blanco) یعنی سفید؛ نام حزب طرفداران ژنرال اُریب است که با فدرالیست‌های آرژانتین متحد بود؛ و کولورادو (Colorado) یعنی قرمز؛ نام حزب طرفداران ژنرال ریورا که از جناب لیبرال‌های آرژانتین و برزیل پشتیبانی می‌شد]: این قوانین شامل وحدت دادن به‌یک دولت کوچکِ ساختگی میان آرژانتین و برزیل؛ جلوگیری از تقلب در انتخابات؛ و یافتن نوعی پایهٔ قانونی برای همزیستی بخش ظاهراً - اکثریت و اقلیت بود. این‌ها در روندی که به‌قانون اساسی سال ۱۹۱۸ انجامید، بارها مهم‌تر بود تا گسترش حق رأی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مسأله در جنگ داخلی سال ۱۹۰۴ حل شد و به‌حاکمیت جداگانهٔ حزب بلانکو در برخی بخش‌های شهری که از قراردادهای دو جنگ داخلی پیشین به‌وجود آمده بود، پایان داد. سایر مسائل نیاز به‌یک دورهٔ آماده‌سازی ۲۰ ساله داشت و همواره به‌همان حساسیت باقی ماند. زیرا حزب بلانکو در سال ۱۹۳۰ دست اندرکار تدارک یک جنگ داخلی بود و فقط وقتی که در کودتای از بالا برنامه‌ریزی شده (سال ۱۹۳۳) در صف پرزیدنت تِرا قرار گرفت، از این کار منصرف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلمبیا و ونزوئلا پس از سال ۱۹۵۸، نخستین اقدام دموکراتیک حلّ اختلافات درون حزبی بورژوائی بود که باید از طریق تعدادی زد و بندهای حزبی به‌خصوص به‌دست می‌آمد در کلمبیا، سال‌ها حکومت محافظه‌کارانهٔ تئوکراتیک (حکومت روحانیت) که در آن صدر کلیسه نفوذ تعیین‌کننده‌ئی در انتخاب کاندیدهای ریاست جمهوری داشت، در سال ۳۰-۱۹۲۹ از هم پاشیده شد؛ پس از یک دورهٔ انتقالی، یک رژیم لیبرال مترقی روی کار آمد و یک قانون اساسی دموکراتیک تصویب شد. برای احیای آن، قراردادی در سال ۱۹۳۸ با محافظه‌کاران میانه‌رو که در صف کاندید لیبرال دست‌راستی به‌نام سانتوس قرار گرفته بودند، منعقد شد. پس از سرنگون کردن دیکتاتور نظامی پوپولیست به‌نام ژوراس پی‌تیلا در سال ۱۹۵۷ یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بین کادرهای رهبری این دو حزب تشکیل شد تا از بروز جنگ داخلی تازه‌ئی ما بین بورژواها (مانند جنگی که در آن دموکراسی کلمبیا در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بر باد رفته بود) جلوگیری شود. در ونزوئلا، نخستین دورهٔ حکومت دموکراتیک عمر کوتاهی دشت؛ و توسط کودتای نظامی دست‌راستی در سال ۱۹۴۸ به‌پایان رسید. رهبران حزبی آن دوره یعنی جنبش دموکراتیک (ACCION DEOMOCRATICA) ظاهراً، سه درس از این جریان آموختند: ۱- برای همراهی با جناح راست بورژوائی باید تمایل به‌راست پیدا کرد؛ ۲- ارتش همچون یک نظام رسته‌ئی باید حفاظت شود؛ ۳- با دو حزب بورژوای دیگر باید به‌توافقی فراسوی قانون اساسی رسید، تا اساس پایداری برای یک شکل دموکراتیک از حکومت مهیا شود. نتیجه، همان پیمان‌های نیویورک و پونتوفی جی بود. بر طبقاتی این پیمان‌ها توافق شد که بعد از سرنگونی دیکتاتوری پرزژیمنس، هرکدام از احزاب که در انتخابات ریاست جمهوری برنده بشود، به‌هر حال یک حکومت ائتلافی تشکیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قالب یک مقاله ممکن نیست تمام گره‌های کلافِ نیروهای بسیار متفاوت درگیر دموکراتیزه کردن در آمریکای لاتین را از هم گشود. و حتی مشکل‌تر بتوان وزنهٔ نسبی نیروهای تشکیل‌دهنده را برآورد کرد. در بررسی‌هائی که قبلاً دربارهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته کرده‌ام. نفوذ تعیین کنندهٔ طبقهٔ کارگر، هم‌چنین تسلّط بورژوازی معلوم شد - بدین ترتیب که طبقهٔ کارگر خواستار دموکراسی است؛ بورژوازی نخست مقاومت می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد که چه وقت و چه‌گونه دموکراسی را اعطاء کند! بنابراین وقتی با آمریکای لاتین برخورد می‌کنیم، حادّترین پرسش ظاهراً این است که: آیا طبقهٔ کارگر عمدتاً نقش مهمّی در روند دموکراتیزه کردن داشته است؟ از آنجا که اختلافات و مشکلات مابین بورژوائی همواره برجسته‌تر بوده، لذا در نگاه اول ممکن است به‌نظر برسد که طبقهٔ کارگر نقشی نداشته است. امّا، واقعیت پیچیده‌تر است. بالاتر از هر چیز، هرگز نباید فراموش کرد که سیاست بعد از مستعمراتیِ دنیای سوّم. با این که در خود منطقه مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گرفتن، لکن به‌معنائی، غالباً سیاستی اقتباس شده بود - اقتباس از کشورهای امپریالیستی. و این، یکی از سویه‌های تسلط است. به‌عبارت دیگر، مبارزات طبقهٔ کارگر - و سایر طبقات - در دولت‌های سلطه‌گر، در تأثیرات آنان بر دولت‌های تحت سلطه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرژانتین==&lt;br /&gt;
ظاهراً، قانون سانزپنا نخست به‌این منظور تدوین شد که مخالفین رادیکال قیام کرده را در نظام اجتماعی - سیاسی غالب بگنجاند. این نظام توسط جناحی از بورژوازی بالائی رهبری می‌شد که با این که تعداد زیادی کارمندان شهری را در استخدام داشت، لکن از نظر سیاسی، جناحی جَنبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، یک جنبش انقلابی کارگری وجود داشت که نظام را تهدید می‌کرد. این جنبش کارگری که تحت تسلّط آنارشیست‌ها بود، در پی شش ماه اعتصاب عمومی، پنج اعلامیهٔ حکومت نظامی و پنج مورد قتل عام کارگران و یک مورد قتل پلیس بونئوس‌آیرس، بالاخره در سال ۱۹۱۰ به‌وسیلهٔ اِعمال اختناق و تبعید [انقلابیون] به‌طور موقت مهار شد. یکی از محاسبات پرزیدنت سانزپنا که از جلمه نمایندگان زیرک بورژوازی بالا بود، ایجاد سدّی بود در راه انقلاب طبقهٔ کارگر. وی این کار را به‌وسیلهٔ تشویق بخش اعظمِ جمعیت بی‌طرف به‌مشارکت در نظام سیاسی و هم‌چنین ایجاد یک مجرای پارلمانی جَنبی برای شکایات طبقهٔ کارگر از طریق تشکیل یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماوراء رفورمیستی که توسط روشنفکران و آریستوگراسی کارگری رهبری می‌شدو در سال ۱۹۰۴ - در بونئوس‌آریس - نخستین معاون حزب طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین را انتخاب کرد، انجام داد. وقتی در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۱۴، روشن شد که محافظه‌کاران نخواهند توانست در یک انتخابات صادقانه و بدون تقلب برنده شوند، جانشین موقتی سانزپنا - که ضمن خدمت در همان سال فوت کرد - خواست خود را مبنی بر تجدیدنظر در قانون انتخابات آشکارا بیان کرد. امّا، این کار بیش از حد خطرناک بود و مطمئناً جرقه‌ئی می‌شد برای یک قیام توده‌ئی که به‌گسترش محدودهٔ اجتماعی ضعیف رادیکال‌های اپوزیسیون می‌انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سیسات سال‌های بعد از ۱۹۴۵ آرژانتین، طبقهٔ کارگر همواره نیروی اصلیِ دموکراتیک بوده است. تا اواخر جنگ جهانی دوّم، حکومت نظامی شاید به‌اندازهٔ کافی تضعیف شده بود که به‌هر حال تسلیم یک حکومت سیویل شود؛ امّا آنچه که بلافاصله مسأله را به‌نفع سیاست توده‌ئی دموکراتیک حل کرد عبارت بود از تظاهرات فوق‌العاده عظیم طبقهٔ کارگر در سال  ۱۹۴۵، در طرفداری از پرون، بعداً وفاداری ممتدِ طبقهٔ کارگر متحد و پیکارجو نسبت به‌پرون باعث شد که نه دولت‌های سیویل رادیکال که انتخاب‌شان به‌وسیله غیرقانونی کردن پرونیسم تأمین شده بود بتوانند یک سیاست هماهنگ را پیاده کنند و نه ارتش. در عین حال پرونی شدن طبقهٔ کارگر، دنباله‌روی طبقهٔ کارگر را از 	ساخت‌های بورژوائی ابقا کرد. سرانجام، یک دورهٔ نوین دموکراسی برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. امّا چندی نگذشت که از هم پاشیده و اختناقی کامل تحت فرمانروائی نظامیان جایگزین آن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اوروگوئه==&lt;br /&gt;
اوروگوئه که در مرحلهٔ عقب‌تری از صنعتی شدن در آرژانتین است، طبقهٔ کارگر همیشه وزنهٔ کم‌تری داشته است، و تخصص در گله‌داری بدین معنی بود که حتی کارگر فصلی که مثلاً کشت کاران گندم در فصل درو اجیر می‌کنند، مورد نیاز نباشد. طبقهٔ کارگر فقط به‌طور غیر مستقیم در ظهور دموکراسی در اوروگوئه حضور موثر داشته است. سیاستمداران بورژوا که همواره بسیار نگران کوچکی کشورشان و موقعیت فیمابینی ناامن آن بودند، به‌خصوص سیاستمدارانی چون خوزه باتل‌ای اوردونز که اوروگوئه نوین را به‌وجود آوردند، بر آن بودند چنان ملتی بسازند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علت وجودیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک حکومت دموکراتیک متکی بر اصلاحات اجتماعی باشد، تا امکان جلوگیری از مبارزات قهرآمیز نظیر آنچه در آرژانتین یا در اروپا رخ داد، را داشته باشد. خوزه بانل‌ای اوردونز، بعد از نخستین دورهٔ ریاست جمهوری خود در سال‌های ۷-۱۹۰۳ این مطلب را برای نخستین بار مورد مطالعه قرار داد. امّا، البته مبارزهٔ طبقاتی درون اوروگوئه نیز وجود داشت. آنچه لازمهٔ یک توافق دموکراتیک رفورمیستی بود، بدون شک عبارت بود از تعیین این که چه کسانی مصادر امورند. ظاهراً، دو حادثه در اینجا حیاتی بود. اول: سرکوب کامل اعتصاب عظیم کارگران بندر در مونته‌ویدو به‌سال ۱۹۰۵؛ در اینجا کارکنان آشکارا کوشش‌های رئیس جمهور در میانجیگری، و هم‌چنین اظهار همدردی سازشکارانهٔ روزنامهٔ وی را رد کردند. دوم:  وقتی بود که خوزه بانل‌ای اوردونز جانشینی برگزید: این شخص یک وکیل همکار و خدمتگزار مزدور و مورد اعتماد بورژوازی بالا - داخلی و خارجی - به‌نام ویلیامن بود. از همان اوان کار روشن بود که هیچ دست اصلاح‌طلبانه‌ئی نخواهد توانست در مناسبات تولید روستائی دخالت کند. ضعف و انزوای سیاسی طبقهٔ کارگر را نیز شاید بتوان دلیل اصلی سرنگونی دموکراسی در اوروگوئه به‌سال ۱۹۷۳ دانست. در این وقت نظام سیاسی دموکراتیک، از بالا یعنی توسط رئیس جمهور وقت و تحت فشار سنگین نظامی، امّا با پشتیبانی فراکسیون‌های هر دو حزب بورژوا، منحل شد. در واقع اعتصاب عمومی‌ئی که این جریان به‌دنبال داشت، بیانگر موردی استثنائی در تاریخ آمریکای لاتین است که در آن یک کودتای نظامی با مقاومت جدیِ سیویل روبرو شد. (البته حقیقت دارد که در این مورد، ما بین ماشهٔ اسلحه و مردم، تکه‌های کاغذی قرار داشت که حامل خواست‌های اختناقی ژنرال‌ها از رئیس جمهور بود: به‌عبارت دیگر قهر نظامی به‌واسطهٔ یک ظاهر سیویل تحکیم می‌شد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ونزوئلا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌های رسیدن به‌دیکتاتوری موضوع بررسی‌های آینده را تشکیل خواهد داد؛ امّا هیچ پژوهشکر دموکراسیِ آمریکای لاتین نخواهد توانست به‌این سئوال پاسخ گوید که چرا دموکراسی بعد از سال ۱۹۵۸ در ونزوئلا به‌حیات خود ادامه داد، و حال آن که در اوروگوئه از بین رفت. اگر شواهد تاریخی را ملاکِ قضاوت قرار دهیم، شرایط به‌شدت به‌نفع نتیجه‌ئی واژگونه است. تبدیل آهستهٔ دولت اوروگوئه به‌یک دولت نظامی، همچون واکنشی نسبت به‌چریک‌های شهریِ توپامارو انجام شد، امّا فعالیت‌های این چریک‌ها، به‌هیچ‌وجه یک توجیه واقعی برای از بین بردن تمام اشکال دموکراسی نیست: از همه چیز گذشته هر دولت دموکراتیکی نیروهای سرکوبگر دارد، و به‌هر حال تا سال ۱۹۷۳ چریک‌های توپامارو تقریباً سرکوب شده بودند. رژیم ونزوئلائی نیز از سال ۱۹۶۳ با فعالیت چریکی شهری و روستائی مواجه بود. و با تمام نیروهای سرکوبگری که در اختیار داشت با آن مقالبه کرد؛ امّا در عین حال دموکراسی را برای احزاب بورژوائی مختلف حفظ کرد، و فعالیت احزاب چپی را دوباره، مدت کوتاهی بعد از ممنوع کردن مبارزات مسلحانه، قانونی اعلام کرد و حتی چریک‌ها را عفو کرد. با وجود مخازن نفتی در ونزوئلا این کشور در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ با یک بحران اقتصادی مواجه بود (البته نه به‌شدت بحران اقتصادی اوروگوئه). در دوران دیکتاتوری، کارهای ساختمانی ترق فراوانی کرد، امّا به‌دنبال آن رکود اقتصادی، بحران موازنهٔ پرداخت‌ها، بدهکاری‌های سنگین خارجی و فرار سرمایه آغاز شد. بنابراین، توضیح اقتصادی قانع کننده نیست. مطمئناً می‌توان - و باید - عوامل دیگری برای توضیح احیای دموکراسی در ونزوئلا ارائه کرد. به‌هر حال می‌توان یک نظریه را به‌جرأت ارائه کرد که حضور کنترل شده و سازمان‌یافته طبقات توده‌ئی - طبقهٔ کارگر دهقانان - یک عامل تعیین‌کننده بود. عامل دیگر اقتران حوادث بود: ۴-۱۹۶۳  قبل از سرکوب کانون‌های چریکی فیدلیستا [طرفداران فیدل کاسترو در جنبش انقلابی چپ (مبر)] و کماندوهای شهری در سراسر آمریکای لاتین توسط ارتش تربیت‌شدهٔ آمریکا بود؛ امّا درست پس از شکست دیکتاتوری باتیستا توسط مبارزات مسلحانه که منجر به‌یک انقلاب سوسیالیتی شد. آنچه بتان کورت و سایر سیاستمداران بورژا به‌ونزوئلائی‌ها می‌گفتند این بود که آن‌ها به‌جای یک دیکتاتوری نظامی، امن‌ترین پناه نظامی بورژوائی را مستقر کرده‌اند (امّا البته با پشتیبانی ارتش، پلیس و حکومت نظامی و غیره). امّا آن‌ها نیز برعکس هم مسلکان پارلمانی‌شان در مونته‌ویدو، پایهٔ اجتماعی مستحکی برای ادعای خود داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکسیون دموکراتیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [پرقدرت‌ترین حزب سیاسی در ونزوئلا] یک حزب توده‌ئی است که بخش‌های عظیمی از دهقانان (در درجهٔ اول) و طبقهٔ کارگر را کنترل و سازمان‌دهی می‌کند. هم خودِ حرب و هم سازمان‌های توده‌ئی‌اش تا سال ۱۹۶۳ به‌شیوه‌ئی موثر و موفقیت‌آمیزاز مخالفین جناح چپ پاکسازی شد. و بدین‌ترتیب آن‌ها ادامهٔ احتکار و استثمار سرمایه‌داری، و نیز دموکراسی را تأئید کردند. (باید ضمناً یادآور شد که در سال ۱۹۴۵ رژیم اتوریتر توسط یه کودتای نظامی برکنار شد؛ و هم‌چنین این که سرنگونیِ پرزژیمنز، یک اتحادِ مابین طبقاتی گسترده را شامل می‌شد که حتی بخش‌های خصوصی بورژوازی در آن شرکت کردند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کوبا==&lt;br /&gt;
آنچه معمولاً از باتیستا به‌خاطر می‌آید، یک دیکتاتوری مافیا مانند است که در دورهٔ ریاست جمهوری وی (۸-۱۹۵۲) شکل گرفت. پیش از آن، وی یکی از رهبران دولت آمریکای لاتین بود که دوبار به‌نحوی صلح‌آمیز شکست طرفدارانش را در انتخابات دموکراتیک پذیرفت. باتیستا که در همان زمان و با همان کونجنکتور مداخلهٔ مستقیم آمریکا، و با همان نقشِ سگ نگهبان اصلیِ برای مزارع پنبه آمریکائی‌ها به‌قدرت رسیده بود که تروژیلو در جمهوری دومینیکن و سوموزا در نیکاراگوئه، پس چرا او [باتیستا] کوبا را نیز جزئی از خانوادهٔ امپراتوری آمریکا نکرد؟ به‌نظر می‌رسد دلیل اصلی این باشد که در کوبا خرده بورژوازی و طبقهٔ کارگر تا حدی رشد کرده بود، بسیج شده بود، سازمان یافته بود که در سایر ممالک نظیر نداشت. باتیستا خود یک افسرِ در پی مقام بالاتر نبود که مثل سوموزا توسط آمریکا دست‌چین شده باشد، یا مثل تروژیلو جاه‌طلبی سیاسی داشته باشد؛ او یک کارمند دفتری نظامی با درجهٔ گروهبان بود که در قیام گروهبان‌ها - بخشی از انقلاب توده‌ئی عظیم علیه دیکتاتوری ماچادو (MACHADO) در سال ۱۹۳۳- اهمیت پیدا کرده بود. حکومت جدید به‌زودی سرنگون شد، امّا انقلاب وحدت توده‌ئی گسترده‌ئی را حفظ کرد؛ با وجود سرکوب وحشیانهٔ اعتصابات، اکثر کارگران پنبه‌زارها با کمک کمونیست‌ها اتحادیه‌ئی شدند. قیام گروهبان‌ها، ارتباط ارگانیک میان ارتش و بورژوازی را گسسته بود. بعد از سال ۱۹۳۵، ارتش بیش از هر چیز درگیر ساختمان مدارس در روستاها بود. با بازگشت به‌دورهٔ دیگری از شکوفائی [اقتصادی] در آخرین سال‌های ۱۹۳۰، سه نیروئی که در حوادث ۱۹۳۳ شرکت داشتند و به‌تلخی از یکدیگر فاصله گرفته بودند، به‌آهستگی و کم‌کم دوباره تماس برقرار کردند. این‌ها عبارت بودند از: طرفداران طبقهٔ متوسط گروسان مارتین (GRAU SAN MARTIN)، ارتش نوین تحت نظر باتیستا و کمونیست‌های نمایندهٔ طبقهٔ کارگر. (تماس دوباره بین باتیستا و کمونیست منجر به‌همکاری آن‌ها شد) حاصل همهٔ این جریانات دموکراسی کوبائی بود، که بعد از هشت سال فساد فوق‌العادهٔ بورژوائی و بعد از شکستن بیش‌تر قدرت طبقهٔ کارگر توسط گانگستر بازی‌های اتحادیه‌ئیِ پشتیبانی شده از طرف حکومت از نوع آمریکائی آن، همچون میوهٔ گندیده‌ئی از درخت افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بولیوی==&lt;br /&gt;
طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری نیرو دموکراتیک تعیین کننده را هم در حرف  و هم در عملیات مسلحانه، در بولیوی ارائه می‌کند. جنبش ملی انقلابی (MNR) که انقلاب سال ۱۹۵۲ را رهبری کرد، در اصل جنبشی پراکنده با ملی‌گرائی الیتیستی (ELITIST) [الیت در زبان فرانسه به‌معنای نخبه است و در اصطلاح سیاسی الیتیست چنان جنبش یا حزب، یا حکومت و یا کنترلی است که اهمیت فراوانی برای نخبگان و روشنفکران خود قائل است] بود که توسّط روشنفکران رهبری می‌شد و تحت تأثیر بدبختی‌های خردکنندهٔ جنگ چاکو (CHACO) در دههٔ ۱۹۳۰ شکل گرفته بود. این جنبش شامل یک جناح مهمِ نیمه - فاشیستی بود که یک پشتیبانی سیویل برای برای یک حکومت ملی‌گرا در سال‌های ۶-۱۹۴۳ ارائه می‌کرد. در شکست و اختناق، رابطه‌ئی با طبقهٔ کارگر کوچک امّا به‌خوبی سازمان یافته (اتحادیه‌ئی) و مشخص برقرار کرد، که در نتیجهٔ آن یک برنامهٔ نوین اجتماعی و دموکراتیک پدیدار شد. در عوض، رهبران اتحادیه‌های کارگری مارکسیستی، رهبری سیاسی خرده بورژوائی جنبش ملی انقلابی (MNR) را به‌رسمّیت شناختند انقلاب ۱۹۵۲ همچون یک دسیسهٔ قیامی آغاز شد که در آن رئیس پلیس شرکت داشت؛ امّا شکست تعیین کنندهٔ ارتش به‌دست کارگران مسلح معادن صورت پذیرفت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گواتمالا==&lt;br /&gt;
اکثریت طبقهٔ کارگر گوآتمالائی در سال ۱۹۴۵ هنوز آرام و از نظر سیاسی خاموش بود. نیروی اجتماعی‌ئی که در ژوئن ۱۹۴۴ دیکتاتور اوبیکو (UBICO) را وادار به‌استعفا کرد، نخست توسط متخصصین تشکیل شده (معلمین و دکترها اعتصاب کردند)، و انقلاب اکتبر، شورشی نظامی بود که توسط افسران جوان‌تر ماند آربنز (ARBENZ) در همکاری با روشنفکران سیویل رهبری شد. شورش‌هائی هم از جانب دهقانان سرخ‌پوست صورت می‌گرفت که توسط خونتای انقلابی درهم کوبیده شد، امّا احتمالاً این جنبش‌ها نقشی در هدایت نهائی اعضای محلی و زیرک بورژوائی و خرده بورژوائی مجلس مؤسسان در نگارش یک قانون اساسی دموکراتیک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کلمبیا==&lt;br /&gt;
در نخستین نیمهٔ دههٔ ۱۹۳۰، کلمبیا کشوری بود مملو از آشوب اجتماعی، اتحادیه‌ئی شدن سریع و سازمان‌دهی کمونیستی قابل توجه قانون اساسی سال ۱۹۳۵ بخشی از همهٔ این‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور طبقهٔ کارگر همچون یک «انقلاب در حال جریان» لیبرالی عرضه می‌شد، که در راه‌پیمائی روز اول ماه مه ۱۹۳۶ در بوگوتا جلوهٔ خاصی به‌آن داده شد. خطابه‌ها مشترکاً از جانب رئیس جمهور بانکدارِ لیبرال به‌نام لوپز پوماریو و یکی از رهبران حزب کمونیست [وابسته به‌شوروی] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاناما==&lt;br /&gt;
از زمان پیدائی پاناما به‌عنوان  یک دولت این کشور رسماً به‌یک قانون اساسی دموکراتیک مردان مزین بوده است. امّا در این ضمیمهٔ غریب تجارت و قاچاق به‌کانال آمریکا، هیچ سیاست با ثباتی رشد نکرده است. در چهار دههٔ گذشته، مسألهٔ سیاسیِ داخلی بیش‌تر در اطراف نحوهٔ عمل با دماگوگ ملی‌گرا به‌نام آلودفوآبارس بوده است: این شخص در سال ۱۹۴۱ توسط آمریکا به‌عنوان یک فرد مشکوکِ طرفدار نازی‌ها از ریاست جمهوری عزل شد؛ در سال ۱۹۴۸ توسط گارد ملی دستگیر شد، در ۱۹۴۶ به‌جرم کلاه‌برداری و دوباره در سال ۱۹۶۸ توسط گارد دستگیر شد. سازمان‌های طبقهٔ کارگر در این کشور قابل توجه نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشورهائی که [این سازمان‌ها] قوی بوده‌اند - در آرژانتین، بولیوی، کوبا و شیلی (جائی که احزاب طبقهٔ کارگر در صف اول روند دموکراتیزه کردن بین سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۷۰ بوده‌اند) - طبقهٔ کارگر نیروی دموکراتیک مهمی در آمریکای لاتین بوده است. امّا هرگز نیروئی تعیین کننده نبوده است، به‌استثنای بولیوی و آرژانتین بعد از جنگ. آزادی ا» گذشته طبیعی است در کشورهائی که کارفرماها و مأمورین دولتی به‌آسانی انتخابات رسمی را زیر نفوذ داشته‌اند. از این روشنفکران ضربهٔ دموکراتیک جنبش کارگری در آمریکای لاتین در بیش‌تر موارد غیر مستقیم‌تر از اروپای غربی بوده است. رویهم رفته نیروی دموکراتیک قاطعی که پدیدار می‌شود یک طبقهٔ واحد یا فراکسیون طبقهٔ نیست - یعنی، نه طبقهٔ کارگر است و نه «بورژوازی ملی»، و مطمئناً «طبقهٔ متوسط» هم نیست. بلکه ترکیب کونجنکتوریِ اختلاف متعادل مابین - بورژوائی است؛ چنان ترکیبی که در آن طبقات توده‌ئی محبوس در موقعیت پائینی (SUBORDINATE) خود، گاهی خاموش ولی همواره آشکارا حاضرند، به‌وزنهٔ ترازوی  دموکراسی افزوده‌اند. دموکراسی در آمریکای لاتین گرایش یا تکامل روشنی ارائه نمی‌کند. چه در طی یک دوره و چه در یک مرحله از «رشد». معتادین آمارهای هم بستگی در آمریکای شمالی ممکنست از این واقعیت خرسند شوند که پنج کشور از هشت کشوری که در وحلهٔ نخست آن‌ها را به‌عنوان دموکراسی جدول‌بندی کردیم، در میان ده کشور آمریکای لاتینی هستند که بالاترین میزان درآمد سرانه ملی (GNP) (مطابق ارقام سال ۱۹۷۲)، هم‌چنین بالاترین ارقام با سوادان و طولانی‌ترین احتمال زنده‌ ماندن به‌هنگام تولد{{نشان|۲}} را دارند. به‌هر حال این همبستگی در مقابل ترتیب زمانی بسیار کم‌اهمیت جلوه می‌کند، چرا که اولی همبستگی غیر تاریخی و دوّمی [ترتیب زمانی] الگوئی از کونجنکتورهای تاریخی به‌دست می‌آید. دو کشور - آرژانتین و اوروگوئه - که دارای دموکراسی‌های قدیمی مردان (هم‌زمان با اروپای غربی) هستند، بعداً به‌ظالمانه‌ترین دیکتاتوری‌های قاره تبدیل شدند.دو کشور - کلمبیا و ونزوئلا - استقرار دوبارهٔ دموکراسی را فقط به‌تازگی به‌دست آوردند. چهار کشور فقط دوره‌های محدود و نیمه‌ کاره‌ئی از دموکراسی را در دهه‌های ۴۰ تا ۵۰ و ۶۰ تجربه کردند. دموکراتیک‌ترین دوره در تاریخ آمریکای لاتین اواسط دههٔ ۴۰ بود که در آن شش دموکراسی از هشت دموکراسی مورد نظر ما پهلو به‌پهلوی هم موجود بودند (آرژانتین، کلمبیا، گوآتمالا، کوبا، اوروگوئه و ونزوئلا). امروز فقط دو تای آن‌ها دموکراسی‌اند و شاید دو تا سه تای دیگر در حال ظهورند. درحالی که گرایش‌های تکاملی اصلاً به‌چشم نمی‌خورند، نوید‌های بیشتری در کاوش برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونجنکتورهای سیاسی بین‌المللی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود دارد. در اواسط دههٔ ۴۰ در کشورهای دیگری رشد حکومت غیر دیکتاتوری تجربه شد؛ از برزیل تا پاراگوئه به‌ال‌سالوادور و هندرواس تا هائیتی و برای مدت بسیار کوتاهی تا جمهوری دومینیکن. در ۷۶-۱۹۶۴ بالاترین تعداد کودتاهای نظامی تجربه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر، اثراتی از گرایش به‌دموکراتیزه شدن به‌چشم می‌خورد. تحلیل در این مورد بستگی دارد به‌یک بررسی بعدی در مورد دیکتاتوری‌های انتصابی. از همه مهم‌تر، ظاهراً چار جزء در این مطلب نهفته است. ۱- بن‌بست اجتماعی - اقتصادی اصلاح‌طلبی نظامی، که در اکوادور، پرو و (نسبتاً) در پاناما مهم بود، امّا عبور از آن بزرگ‌ترین مشکلات را در پرو ارائه می‌کند، چرا که در این کشور دگرگونی‌های اجتماعی ژرف‌تری صورت گرفته و در معرض خطراند؛ ۲- بورژوازی‌ئی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر به‌خود متکی است و به‌قیمومیت پُر دردسرِ نظامی نیاز کم‌تری دارد، این بیش از همه جا در برزیل عمل می‌کند؛ ۳- اشکال نوین جنبش توده‌ئی دموکراتیکِ گسترده، که بیش از همه جا در بولیوی و نیکاراگوئه اهمیت دارد؛ ۴- علائم طرفداری از دموکراسی از سوی واشنگتن که در سانتودومینیکو از همه جا مهم‌تر است، امّا احتمالاً در پاناما نیز اهمیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تقارن حوادث (بی‌ثمر) دموکراتیزه کردن==&lt;br /&gt;
هنوز بررسی آگاهانه و سیستماتیکی در مورد تقارن حوادث سیاسی بین‌المللی آغاز نشده است، با این که مورد کلاسیک انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا به‌خوبیشناخته شده است. برای پرورش یک بررسی در مورد مهم‌ترین تقارن حوادث سیاست‌های آمریکای لاتین لازم است حداقل یک مقالهٔ دیگر نوشته شود. به‌هرحال فعلاً به‌طور آزمایشی به‌چند پارامتر از تقارن حوادث دموکراتیک اواسط دههٔ ۴۰ اشاره می‌کنیم. امّا، نخست برخی ملاحظات کوتاه روش‌شناسی لازمست. ظاهراً، جدی‌ترین خطری که باید از آن پرهیز کرد، گرایش به‌کاهش مطالب یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تعیین‌کنندگی یک نوع آن، کاهش تمام مطالب به‌اقتصاد است یعنی این که سیاست را به‌یک پدیدهٔ صرفاً ناشی از دوره‌های تجراتی تبدیل می‌کند؛ دیگری، کاهش تمام مطالب به‌ایدئولوژی است، که تکیه بر تصورات الهام‌بخش مانند «دموکراسی» یا «تأمین ملی» و غیره دارد؛ درگیری کاهش تمام مطالب به‌سیاست که غالباً به‌صورتِ توجه صرف به‌اظهارات آشکار سفیر قدرت (اصلی) بزرگ خارجی یا با‌اعمال پنهانی جاسوس‌های آن، بروز پیدا می‌کند. امکان کاهش تمام مطالب به‌«نظام» نیز وجود دارد، که فراموش می‌کند نیروی کونجنکتور بین‌المللی توسط بازیگرانی که در واحد‌های ملی با تجمعات گوناگون نیروها (حال و گذشته)، زمان‌ها و منابع دریافت و تفسیر شده، سپس بر طبق آن‌ها عمل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن حوادث دموکراتیک آمریکای لاتین در دههٔ ۱۹۴۰ به‌اوج خود رسید، امّا در بعضی کشورها کمی زودتر شروع شد. نخستین موفقیت ملی [دموکراتیک] در کلمبیا در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، و آخرین در بولیوی در سال ۱۹۵۲ به‌دست آمد. اگر دموکراتیزه کردن را در مفهوم گستردهٔ آن، یعنی به‌عنوان مجموعهٔ روندهائی که شامل بسط مشارکت سیاسی توده‌ئی و اهمیت روزافزون انتخابات، درک کنیم، و درنظر داشته باشیم که همهٔ این‌ها ممکن است الزاماً به‌یک دموکراسی منجر نشود آنگاه ریاست جمهوری کاردناس در مکزیک را نیز می‌توان ضربهٔ قدیمی دیگری برای دموکراتیزه کردن به‌حساب آورد که به‌طور موفقیت‌آمیز بود. بنابراین آخرین کسوف کونجنکتور [دموکراتیک]، اخراج گولارت (GOULART) در برزیل به‌سال ۱۹۶۴ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به لحاظ اقتصادی، حداقل دو ترکیب حیاتی وجود داشته است. اوّل این که اختناق پایه‌های اقتصاد صادراتی را به‌لرزه درآورده بود و احزاب طبقهٔ حاکم قدیمی را جداً تضعیف می‌کرد. امّا، این، به‌خودی‌ خود به‌دموکراتیزه کردن نیانجامید، بلکه صرفاً باعث تجدید بنای سیاست بورژوائی - چه با ثبات‌تر و چه کم ثابت‌تر - شد. قیام‌های توده‌ئی با موفقیت و به‌شدت سرکوب شد: ال سالوادور در سال ۱۹۳۲، کوبا در ۱۹۳۳، برزیل در ۱۹۳۵ و غیره. امّا، در این موقع دموین عامل دخالت کرد: این عامل عبارت بود از پیشرفت اقتصادی، که در برخی اوقات در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ آغاز شد و تا زمان جنگ و بعد از آن ادامه داشت. این ترقی سبنی، خطرات بازی سیاسی را تقلیل داد؛ امّا نکتهٔ مهم‌تر این بود که این ترقی بر اساس جهت‌گیری متقاوتی رخ داد که گسترش و عمق آن را به‌شدت دستخوش تغییر کرد؛ از صنعتی شدن به‌وسیله واردات در آرژانتین گرفته تا تغییر مکان‌های ناشی از سلب مالکیت در مزارع قهوهٔ آلمانی در کوستاریکا و گوآتمالا در دوران جنگ. در عبارات اجتماعی سیاسی، این تغییر جهت اقتصادی به‌معنی هوشیار کردن و گسترده‌تر کردن طبقات توده‌ئی بود، و گرایش‌های گریز از مرکز (CENTRIFUGAL) در دیکتاتوری‌ها وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمینهٔ سیاسی بین‌المللی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰، بیش از هر چیز توسط یورش فاشیست‌ها برنظام غالب جهانی تعیین می‌شود. در آمریکای لاتین این مطلب - گذشته از سایر مطالب - باعث سه پی‌آمد ذیل شد: نخست، بعضی از ناسیونالیست‌ها ضدآمریکائی و ضد-انگلیسی با فاشیزم اروپا لاس زده بودند، امّا نتایج جنگ دورنمای آن‌ها را تغییر داد و نقشه‌های ناسیونالیستی آن‌ها با گرایش‌های دموکراتیک (مثل وارگاس، پرون و جنبش انقلابی (MNR) ترکیب شد و آن‌ها را تقویت کرد. در وحلهٔ دوّم، احزاب کمونیست [وابسته به‌شوروی] که سازماندهندگانِ مهم طبقهٔ کارگر در بسیاری کشورها بودند، سیاست‌هائی سازشکارانه برای اصلاحات اجتماعی و همکاری با بخش‌های رفورمیستی بورژوازی را اتخاذ کردند. (کمونیست‌ها در این موقع در بولیوی تقریباً غالب بودند و این یکی از دلایلی است که انقلاب توانست در جنگ سرد تداوم یابد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهلهٔ سوم: از این که روحیهٔ انقلابی را دفعه کردند، برای یک دهه، ضد کمونیست - گرائی، جنبهٔ اصلی سیاسی خارجی آمریکا بود، و نیروهای ملّی مجاز بودند بر شرط همکاری با کوشش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای جنگ، به‌نحوی نسبتاً آزادانه رشد کنند. (آمریکا در این موقع کاملاً جایگزین بریتانیا به‌عنوان قدرت امپریالیستی مسلط در آمریکای لاتین، شده بود). به‌علاوه، از نظر ایدئولوژیکی، شکست فاشیزم اروپائی، زمینه تجدید اتحاد برای مخالفت‌های غیرهمگون با دیکتاتوری‌های موجود را مهیّا کرد: دموکراسی، استیضاح‌های دموکراتیک از طرف چپ و راست به‌کار گرفته شد و بسته به‌زمینهٔ نیروها، این‌ها یا در یک دموکراسی توده‌ئی تبلور یافت (مثل آرژانتین دورهٔ پرون) و یا به‌یک مشروطه‌گرائی لیبرالی انحصاری{{نشان|۳}} (مثل برزیل در دورهٔ دوترا).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان‌بندی، ترتیب و نتیجهٔ رویداد‌ها درون این تقارن حوادث کلّی، توسط نیروهای موجود محلی تعیین می‌شد. وقتی که محافظه‌کارترین بخش بورژوازی، در زمان وقوع بحران در قدرت سیاسی بی‌رقیب بود، دموکراتیزه کردن زود انجام می‌گرفت؛ و از این رو، در غیاب قیام‌های انقلابیِ تهدید کننده، و در صورت وجود شقّ کاملاً جاافتادهٔ دیگری از رهبری بورژوائی دموکراتیک - اصلاح‌طلب، [دموکراتیزه کردن] فوراً ضربه می‌خورد. کلمبیا و مکزیک (البته در سطح بعد از انقلابی خود) در این طرح جای می‌گیرند. در کشورهای عقب‌مانده‌تر، از قبیل گوآتمالا و بولیوی، نیروهای اجتماعی نوین نیاز به‌زمان بیش‌تری برای رشد داشتند. در بولیوی انقلاب به‌تعویق افتاد، چرا که تأثیر خُرد کنندهٔ رکود اقتصادی و جنگ مصیبت بارچاکو، نخست به‌نحوی نارس درون ارتش، در یک سری اصلاح‌طلبی نظامیِ بی‌ثمر تبلوار یافت. برزیل و آرژانتین در طی این دوره در یک زمینه نبودند. در برزیل، نمایندگان مستقیم فراکسیونی از بورژوازی که از نظر اقتصادی مسلط بود در سال‌های ۳۲-۱۹۳۰ در نتیجهٔ بحران از صحنه بیرون رانده شد، در حالی که در همین موقع در آرژانتین آن‌ها قدرت را دوباره از چنگ کسانی که آنان تسخیرکنندگان نامشروع قدرت می‌نامیدند، بیرون آوردند (البته با نادیده گرفتن این واقعیت که آن‌ها توسط اکثریت عظیم توده‌ئی به‌قدرت رسیده بودند). از طرف دگر، بعد از جنگ، زمانی که پرون در حال رسیدن به‌قدرت بود، وارگاس ناچار به‌رفتن بود. در شیلی بعد از دورهٔ کواه «جمهوری سوسیالیستی» سال ۱۹۳۲، بورژوازی سکان حکومت را در دست گرفت. در این موقع نظام سیاسی به‌حد کافی انعطاف‌پذیر و گسترده بود که بگذارد جبههٔ مردمی (Popular Front) در انتخابات سال ۱۹۳۸ پیروز شود. امّا به‌هرحال حق رأی محدود، بسط داده نشد، و جناح راست زمینداران حزب رادیکال مسلط، با اپوزیسیون محافظه‌کار دست به‌یکی کرد توده‌ئی بتواند حتی از دادن حقوق اتحادیه‌ کارگری به‌کارگران کشاورز ممانعت ورزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ یکی از موارد، خمیدگی منحنی دوره‌ها به‌اندازهٔ کافی نبود که اساس مستحکم لازم برای ایجاد دموکراسی یا حتی رشد سرمایه‌داری را مجاز دارد. جنگ سرد و تضعیف بازار مواد اولیه بعد از جنگ کره، که به‌معنی شرایط مرتباً نامساعدتر تجارت بود، کونجنکتور دموکراتیک را به‌آخر رساند. سرانجام واقعی در هریک از کشورها به‌همان اندازه در زمان‌بندی، شکل و پی‌آمد‌های مشخص، متفاوت بود که آغاز [این کونجنکتور دموکراتیک]. در برزیل، صنعتی کردن از طریق واردات تا این حدّ موفقیت‌آمیز بود که بتواند دموکراسی انحصاری [مختص به‌یک طبقه] و سیاست توده‌ئی را تا زمان وقوع بحران اوایل دههٔ ۱۹۶۰ حفظ کند. در بولیوی، انقلاب به‌تعویق افتاده، در مقابله با بحران روزبه‌روز عمیق‌تر اقتصادی، و یا معادنی که روزبه‌روز وضع وخیم‌تری پیدا می‌کرد، تورم شدید و فشار بستانکاران خارجی، و با استفاده از تناقضات سیاسی داخلی روزافزون، به‌مبارزهٔ خود تا کودتای نظامی سال ۱۹۶۴ ادامه داد. تنها در مکزیک، برخورد قهرآمیز وجود نداشت. انقلاب، هم ارتش را کاملاً شکست داده بود و و هم‌ بیش‌تر بورژوازی بالائی را، کاردناس به‌عنوان نمایندهٔ نوین «خانوادهٔ انقلابی» پدیدار شد و بسیج کنترل شدهٔ کارگران و دهقانان توسط او،‌ امکانات یک کودتای احتمالی پرقدرت را به‌نحوی خطرناک افزایش داد - مثلاً کودتائی که از طرف رئیس جمهور گذشته کالِس و یا ژنرال سدپلو و ژنرال آلمازان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سیاست‌های کاردناس بایستی بالاخره نتایج خود را می‌داد. رادیکالیزه کردن کم‌کم از بین رفت و از فعالیت ژنرال دست چپی به‌نام مولیگا به‌عنوان کاندید بعدی حزب حاکم، به‌نفع یک حکومت نیم بند و ملایم جلوگیری شد. انتخابات سال ۱۹۴۰ به‌احتمال زیاد با تقلب برگزار شد. با وقوع جنگ سرد کمونیست‌ها سرکوب شدند. به‌هرحال سرمایه‌داری در مکزیک، در مقایسه با معیارهای آمریکای لاتین، همواره شجاعت استثنائی از خود نشان داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این قاره، تقارن حوادث دموکراتیک در یکایک کشورها پایان یافت - و گذشته هرگز بازنگشت. پیکار طبقاتی بر زمینه‌ئی نوین، در اشکالی نوین،  با شکست‌ها نوین توده‌ئی، و چند مورد نادر پیروزی ادامه یافت.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در این جا منظور از حزب بورژوائی، فقط چنان حزبی نیست که سرمایه‌داری را می‌پذیرد، بلکه حزبی است طبقهٔ کارگر را به‌عنوان یک طبقهٔ مجزا سازمان‌دهی نمی‌کند (آن طور که سوسیال دموکراسی کلاسیک کرد) حزب کارگر (PARTIDO LABORISTO) که پرون توسط آن در نخستین دور انتخابات ۱۹۴۶ برنده شد، ماهیت نسبتاً مشخص طبقهٔ کارگری داشت: امّا به‌زودی تبدیل به‌یک ساخت پشتیبانیِ متلاشی و بیمارگونه از رهبر شد. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} LIFE EXPECTANCY AT BIRTH&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} [هواداران چنان حکومت مشروطهٔ لیبرال‌ئی که دموکراسی در آن منحصر به‌طبقهٔ مشخصی است] EXCLUSIVIST LIBERAL CONSTITUTIONALISM&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=26543</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=26543"/>
		<updated>2011-11-18T15:49:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: آزاده&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله مقالات «حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی» نوشته گوران ترابون که در شماره ۱۷ تا ۲۰ کتاب جمعه خوانده‌اید دربارهٔ دموکراسی بورژوائی در هفده کشور پیشرفته سرمایه‌داری بود. تربورن این تحقیق را در مورد کشورهای آمریکای لاتین نیاز با همان الگوی تحلیل مقایسه‌ئی ادامه می‌دهد که بخش اول آن را در شمارهٔ گذشته خوانده‌اید و دنباله‌ٔ آن را هم در شمارهٔ آینده خواهید خواهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان معاصر هیچ پدیده‌ئی به‌اندازهٔ دولت بورژوا - دموکراتیک سنگ اصلی راه انقلاب سوسیالیستی نبوده است. با این همه، امّا توجه نظریه‌های علمی و اجتماعی به‌آن تا کنون بسیار کم بوده است، و چنانکه باید دقیق و عمیق شکافته نشده است. تناقض حکمرانی به‌وسیله سرمایه با حق رأی عمومی در دورهٔ مارکس ناشناخته بود؛ در دورهٔ لنین هنوز تناقضی ناکامل و غیر عمده بود. امّا از سال ۱۹۴۵ دموکراسی بورژوائی شکل عمومی و عادی نظام دولت در کلیهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوده است. امّا، در سیو چند سال گذشته در ماتریالیسم تاریخی بررسی اندکی پیرامون این مطلب به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون به‌این سکوت پایان می‌دهد. او طی یک تحقیق جامع به‌تحلیل الگوهای تاریخی ظهور - دموکراسی بورژوائی - ابتدا در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری، و سپس به‌همین تحلیل دربارهٔ کشورهای آمریکای لاتین می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در بخش آخر این مقالات نتایج هر دو بررسی را مقایسه کرده، روابط مشخص قیام‌های توده‌ئی را با محاسبات طبقهٔ حکمران و دخالت خارجی در هر یک از آن دنبال می‌کند، و سپس آن را به‌شیوه‌ئی کاملاً نو بر حسب ماهیت قیام و زمان وقوع آن تقسیم‌بندی می‌کند. تربورن ضمناً فرمول‌بندی جدیدی از مسألهٔ «وابستگی» را گسترش می‌دهد و در خاتمه چندین پرسش عمداً تحریک‌آمیز در مورد استراتژی سیاسی در شرایط فعلی آمریکای لاتین را مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج کاوش مقایسه‌ئی تربورن می‌تواند آغاز مهمی باشد در بحث‌های مارکسیستی در زمنیهٔ دموکراسی بورژوائی در ایران که از لحاظ سیاسی - اقتصادی به‌کشورهای آمریکای لاتین بی‌شباهت نیست.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوها، نیروها و تقارن حوداث دموکراتیک==&lt;br /&gt;
استقرار دموکراسی در آمریکای لاتین، الگوئی ارائه می‌کند که با کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بسیار متفاوت است. برای نمونه، جنگ‌های خارجی، هرگز در آمریکای لاتین یک زمینهٔ مستقیم [برای استقرار دموکراسی] نبوده‌ند - البته شاید شکست قدرت‌های فاشیستی در سال ۱۹۴۵، تأثیرات ایدئولوژیکی سردکننده‌سی در هواداران آن‌ها در حکومت نظامی آرژانتین، و بنابراین در دموکراتیزه کردن آرژانتین به‌سال ۱۹۴۶، داشته است. و حال آن‌که در سه کشور از هشت گشور مورد نظر ما، انقلاب‌های داخلی خشونت‌آمیز، مسیر رسیدن به‌دموکراسی بود و در چهارمی وسیلهٔ‌ استقرار دموکراسی. این‌ها به‌ترتیب عبارتند از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بولیوی، گوآتمالا، ونزوئلا و کلمبیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مسیر رسیدن به‌دموکراسی را مسدود می‌کرد نیز متفاوت بود. در موارد کلاسیک اروپای غربی و آمریکای شمالی، این سد راه، محدودیت‌ حق رأی بود. امّا در آمریکای لاتین مسألهٔ مهم غالباً عبارت بود از جلوگیری از تقلب در انتخابات و تصویب قوانین صلح‌آمیز اختلافات درون حزبیِ بورژوائی. گام تعیین کننده در نخستین مراحل ظهور دموکراسی در آرژانتین که در قانون معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانزپنای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (SANEZ PENA) سال ۱۹۱۲ نیز آمده است، جلوگیری از تقلب است. هم‌چنین، با این که فوری‌ترین پی‌آمد انتخابات ۱۹۴۶، کناره‌گیری خونتای نظامیِ همگن بود که در سال ۱۹۴۳ به‌قدرت رسیده بود. امّا ضمناً پایان دادن به‌«تقلب وطن‌پرستانه» نیز بود که در خاتمهٔ نخستین دورهٔ دموکراسی در «دههٔ نامعروف» ۴۳-۱۹۳۰ رایج شده بود. و قابل توجه است که بازگشت به‌دموکراسی که برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ رخ داد، مستلزم بازگشت به‌قانونی شدن بزرگ‌ترین نیروی سیاسی بورژوائی یعنی پرونیست‌ها [طرفداران پرون] نیز بود.{{نشان|۱}} مشابه‌ سال‌های ۱۹۴۴ در کوبا و ۱۹۵۶ در پاناما، تاریخ‌های مهمی هستند، صرفاً به‌این دلیل که دولت‌های وقت اجازه داشتند انتخابات به‌طور منصفانه انجام شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در اوروگوئه، در صدر اهمیت قرار داشت، تصویب قوانین صلح‌آمیز برای حلّ اختلافات میان دو حزب بورژوائی بلانکو و کولورادو [بلانکو (Blanco) یعنی سفید؛ نام حزب طرفداران ژنرال اُریب است که با فدرالیست‌های آرژانتین متحد بود؛ و کولورادو (Colorado) یعنی قرمز؛ نام حزب طرفداران ژنرال ریورا که از جناب لیبرال‌های آرژانتین و برزیل پشتیبانی می‌شد]: این قوانین شامل وحدت دادن به‌یک دولت کوچکِ ساختگی میان آرژانتین و برزیل؛ جلوگیری از تقلب در انتخابات؛ و یافتن نوعی پایهٔ قانونی برای همزیستی بخش ظاهراً - اکثریت و اقلیت بود. این‌ها در روندی که به‌قانون اساسی سال ۱۹۱۸ انجامید، بارها مهم‌تر بود تا گسترش حق رأی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مسأله در جنگ داخلی سال ۱۹۰۴ حل شد و به‌حاکمیت جداگانهٔ حزب بلانکو در برخی بخش‌های شهری که از قراردادهای دو جنگ داخلی پیشین به‌وجود آمده بود، پایان داد. سایر مسائل نیاز به‌یک دورهٔ آماده‌سازی ۲۰ ساله داشت و همواره به‌همان حساسیت باقی ماند. زیرا حزب بلانکو در سال ۱۹۳۰ دست اندرکار تدارک یک جنگ داخلی بود و فقط وقتی که در کودتای از بالا برنامه‌ریزی شده (سال ۱۹۳۳) در صف پرزیدنت تِرا قرار گرفت، از این کار منصرف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلمبیا و ونزوئلا پس از سال ۱۹۵۸، نخستین اقدام دموکراتیک حلّ اختلافات درون حزبی بورژوائی بود که باید از طریق تعدادی زد و بندهای حزبی به‌خصوص به‌دست می‌آمد در کلمبیا، سال‌ها حکومت محافظه‌کارانهٔ تئوکراتیک (حکومت روحانیت) که در آن صدر کلیسه نفوذ تعیین‌کننده‌ئی در انتخاب کاندیدهای ریاست جمهوری داشت، در سال ۳۰-۱۹۲۹ از هم پاشیده شد؛ پس از یک دورهٔ انتقالی، یک رژیم لیبرال مترقی روی کار آمد و یک قانون اساسی دموکراتیک تصویب شد. برای احیای آن، قراردادی در سال ۱۹۳۸ با محافظه‌کاران میانه‌رو که در صف کاندید لیبرال دست‌راستی به‌نام سانتوس قرار گرفته بودند، منعقد شد. پس از سرنگون کردن دیکتاتور نظامی پوپولیست به‌نام ژوراس پی‌تیلا در سال ۱۹۵۷ یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بین کادرهای رهبری این دو حزب تشکیل شد تا از بروز جنگ داخلی تازه‌ئی ما بین بورژواها (مانند جنگی که در آن دموکراسی کلمبیا در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بر باد رفته بود) جلوگیری شود. در ونزوئلا، نخستین دورهٔ حکومت دموکراتیک عمر کوتاهی دشت؛ و توسط کودتای نظامی دست‌راستی در سال ۱۹۴۸ به‌پایان رسید. رهبران حزبی آن دوره یعنی جنبش دموکراتیک (ACCION DEOMOCRATICA) ظاهراً، سه درس از این جریان آموختند: ۱- برای همراهی با جناح راست بورژوائی باید تمایل به‌راست پیدا کرد؛ ۲- ارتش همچون یک نظام رسته‌ئی باید حفاظت شود؛ ۳- با دو حزب بورژوای دیگر باید به‌توافقی فراسوی قانون اساسی رسید، تا اساس پایداری برای یک شکل دموکراتیک از حکومت مهیا شود. نتیجه، همان پیمان‌های نیویورک و پونتوفی جی بود. بر طبقاتی این پیمان‌ها توافق شد که بعد از سرنگونی دیکتاتوری پرزژیمنس، هرکدام از احزاب که در انتخابات ریاست جمهوری برنده بشود، به‌هر حال یک حکومت ائتلافی تشکیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قالب یک مقاله ممکن نیست تمام گره‌های کلافِ نیروهای بسیار متفاوت درگیر دموکراتیزه کردن در آمریکای لاتین را از هم گشود. و حتی مشکل‌تر بتوان وزنهٔ نسبی نیروهای تشکیل‌دهنده را برآورد کرد. در بررسی‌هائی که قبلاً دربارهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته کرده‌ام. نفوذ تعیین کنندهٔ طبقهٔ کارگر، هم‌چنین تسلّط بورژوازی معلوم شد - بدین ترتیب که طبقهٔ کارگر خواستار دموکراسی است؛ بورژوازی نخست مقاومت می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد که چه وقت و چه‌گونه دموکراسی را اعطاء کند! بنابراین وقتی با آمریکای لاتین برخورد می‌کنیم، حادّترین پرسش ظاهراً این است که: آیا طبقهٔ کارگر عمدتاً نقش مهمّی در روند دموکراتیزه کردن داشته است؟ از آنجا که اختلافات و مشکلات مابین بورژوائی همواره برجسته‌تر بوده، لذا در نگاه اول ممکن است به‌نظر برسد که طبقهٔ کارگر نقشی نداشته است. امّا، واقعیت پیچیده‌تر است. بالاتر از هر چیز، هرگز نباید فراموش کرد که سیاست بعد از مستعمراتیِ دنیای سوّم. با این که در خود منطقه مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گرفتن، لکن به‌معنائی، غالباً سیاستی اقتباس شده بود - اقتباس از کشورهای امپریالیستی. و این، یکی از سویه‌های تسلط است. به‌عبارت دیگر، مبارزات طبقهٔ کارگر - و سایر طبقات - در دولت‌های سلطه‌گر، در تأثیرات آنان بر دولت‌های تحت سلطه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرژانتین==&lt;br /&gt;
ظاهراً، قانون سانزپنا نخست به‌این منظور تدوین شد که مخالفین رادیکال قیام کرده را در نظام اجتماعی - سیاسی غالب بگنجاند. این نظام توسط جناحی از بورژوازی بالائی رهبری می‌شد که با این که تعداد زیادی کارمندان شهری را در استخدام داشت، لکن از نظر سیاسی، جناحی جَنبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، یک جنبش انقلابی کارگری وجود داشت که نظام را تهدید می‌کرد. این جنبش کارگری که تحت تسلّط آنارشیست‌ها بود، در پی شش ماه اعتصاب عمومی، پنج اعلامیهٔ حکومت نظامی و پنج مورد قتل عام کارگران و یک مورد قتل پلیس بونئوس‌آیرس، بالاخره در سال ۱۹۱۰ به‌وسیلهٔ اِعمال اختناق و تبعید [انقلابیون] به‌طور موقت مهار شد. یکی از محاسبات پرزیدنت سانزپنا که از جلمه نمایندگان زیرک بورژوازی بالا بود، ایجاد سدّی بود در راه انقلاب طبقهٔ کارگر. وی این کار را به‌وسیلهٔ تشویق بخش اعظمِ جمعیت بی‌طرف به‌مشارکت در نظام سیاسی و هم‌چنین ایجاد یک مجرای پارلمانی جَنبی برای شکایات طبقهٔ کارگر از طریق تشکیل یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماوراء رفورمیستی که توسط روشنفکران و آریستوگراسی کارگری رهبری می‌شدو در سال ۱۹۰۴ - در بونئوس‌آریس - نخستین معاون حزب طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین را انتخاب کرد، انجام داد. وقتی در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۱۴، روشن شد که محافظه‌کاران نخواهند توانست در یک انتخابات صادقانه و بدون تقلب برنده شوند، جانشین موقتی سانزپنا - که ضمن خدمت در همان سال فوت کرد - خواست خود را مبنی بر تجدیدنظر در قانون انتخابات آشکارا بیان کرد. امّا، این کار بیش از حد خطرناک بود و مطمئناً جرقه‌ئی می‌شد برای یک قیام توده‌ئی که به‌گسترش محدودهٔ اجتماعی ضعیف رادیکال‌های اپوزیسیون می‌انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سیسات سال‌های بعد از ۱۹۴۵ آرژانتین، طبقهٔ کارگر همواره نیروی اصلیِ دموکراتیک بوده است. تا اواخر جنگ جهانی دوّم، حکومت نظامی شاید به‌اندازهٔ کافی تضعیف شده بود که به‌هر حال تسلیم یک حکومت سیویل شود؛ امّا آنچه که بلافاصله مسأله را به‌نفع سیاست توده‌ئی دموکراتیک حل کرد عبارت بود از تظاهرات فوق‌العاده عظیم طبقهٔ کارگر در سال  ۱۹۴۵، در طرفداری از پرون، بعداً وفاداری ممتدِ طبقهٔ کارگر متحد و پیکارجو نسبت به‌پرون باعث شد که نه دولت‌های سیویل رادیکال که انتخاب‌شان به‌وسیله غیرقانونی کردن پرونیسم تأمین شده بود بتوانند یک سیاست هماهنگ را پیاده کنند و نه ارتش. در عین حال پرونی شدن طبقهٔ کارگر، دنباله‌روی طبقهٔ کارگر را از 	ساخت‌های بورژوائی ابقا کرد. سرانجام، یک دورهٔ نوین دموکراسی برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. امّا چندی نگذشت که از هم پاشیده و اختناقی کامل تحت فرمانروائی نظامیان جایگزین آن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اوروگوئه==&lt;br /&gt;
اوروگوئه که در مرحلهٔ عقب‌تری از صنعتی شدن در آرژانتین است، طبقهٔ کارگر همیشه وزنهٔ کم‌تری داشته است، و تخصص در گله‌داری بدین معنی بود که حتی کارگر فصلی که مثلاً کشت کاران گندم در فصل درو اجیر می‌کنند، مورد نیاز نباشد. طبقهٔ کارگر فقط به‌طور غیر مستقیم در ظهور دموکراسی در اوروگوئه حضور موثر داشته است. سیاستمداران بورژوا که همواره بسیار نگران کوچکی کشورشان و موقعیت فیمابینی ناامن آن بودند، به‌خصوص سیاستمدارانی چون خوزه باتل‌ای اوردونز که اوروگوئه نوین را به‌وجود آوردند، بر آن بودند چنان ملتی بسازند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علت وجودیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک حکومت دموکراتیک متکی بر اصلاحات اجتماعی باشد، تا امکان جلوگیری از مبارزات قهرآمیز نظیر آنچه در آرژانتین یا در اروپا رخ داد، را داشته باشد. خوزه بانل‌ای اوردونز، بعد از نخستین دورهٔ ریاست جمهوری خود در سال‌های ۷-۱۹۰۳ این مطلب را برای نخستین بار مورد مطالعه قرار داد. امّا، البته مبارزهٔ طبقاتی درون اوروگوئه نیز وجود داشت. آنچه لازمهٔ یک توافق دموکراتیک رفورمیستی بود، بدون شک عبارت بود از تعیین این که چه کسانی مصادر امورند. ظاهراً، دو حادثه در اینجا حیاتی بود. اول: سرکوب کامل اعتصاب عظیم کارگران بندر در مونته‌ویدو به‌سال ۱۹۰۵؛ در اینجا کارکنان آشکارا کوشش‌های رئیس جمهور در میانجیگری، و هم‌چنین اظهار همدردی سازشکارانهٔ روزنامهٔ وی را رد کردند. دوم:  وقتی بود که خوزه بانل‌ای اوردونز جانشینی برگزید: این شخص یک وکیل همکار و خدمتگزار مزدور و مورد اعتماد بورژوازی بالا - داخلی و خارجی - به‌نام ویلیامن بود. از همان اوان کار روشن بود که هیچ دست اصلاح‌طلبانه‌ئی نخواهد توانست در مناسبات تولید روستائی دخالت کند. ضعف و انزوای سیاسی طبقهٔ کارگر را نیز شاید بتوان دلیل اصلی سرنگونی دموکراسی در اوروگوئه به‌سال ۱۹۷۳ دانست. در این وقت نظام سیاسی دموکراتیک، از بالا یعنی توسط رئیس جمهور وقت و تحت فشار سنگین نظامی، امّا با پشتیبانی فراکسیون‌های هر دو حزب بورژوا، منحل شد. در واقع اعتصاب عمومی‌ئی که این جریان به‌دنبال داشت، بیانگر موردی استثنائی در تاریخ آمریکای لاتین است که در آن یک کودتای نظامی با مقاومت جدیِ سیویل روبرو شد. (البته حقیقت دارد که در این مورد، ما بین ماشهٔ اسلحه و مردم، تکه‌های کاغذی قرار داشت که حامل خواست‌های اختناقی ژنرال‌ها از رئیس جمهور بود: به‌عبارت دیگر قهر نظامی به‌واسطهٔ یک ظاهر سیویل تحکیم می‌شد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ونزوئلا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌های رسیدن به‌دیکتاتوری موضوع بررسی‌های آینده را تشکیل خواهد داد؛ امّا هیچ پژوهشکر دموکراسیِ آمریکای لاتین نخواهد توانست به‌این سئوال پاسخ گوید که چرا دموکراسی بعد از سال ۱۹۵۸ در ونزوئلا به‌حیات خود ادامه داد، و حال آن که در اوروگوئه از بین رفت. اگر شواهد تاریخی را ملاکِ قضاوت قرار دهیم، شرایط به‌شدت به‌نفع نتیجه‌ئی واژگونه است. تبدیل آهستهٔ دولت اوروگوئه به‌یک دولت نظامی، همچون واکنشی نسبت به‌چریک‌های شهریِ توپامارو انجام شد، امّا فعالیت‌های این چریک‌ها، به‌هیچ‌وجه یک توجیه واقعی برای از بین بردن تمام اشکال دموکراسی نیست: از همه چیز گذشته هر دولت دموکراتیکی نیروهای سرکوبگر دارد، و به‌هر حال تا سال ۱۹۷۳ چریک‌های توپامارو تقریباً سرکوب شده بودند. رژیم ونزوئلائی نیز از سال ۱۹۶۳ با فعالیت چریکی شهری و روستائی مواجه بود. و با تمام نیروهای سرکوبگری که در اختیار داشت با آن مقالبه کرد؛ امّا در عین حال دموکراسی را برای احزاب بورژوائی مختلف حفظ کرد، و فعالیت احزاب چپی را دوباره، مدت کوتاهی بعد از ممنوع کردن مبارزات مسلحانه، قانونی اعلام کرد و حتی چریک‌ها را عفو کرد. با وجود مخازن نفتی در ونزوئلا این کشور در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ با یک بحران اقتصادی مواجه بود (البته نه به‌شدت بحران اقتصادی اوروگوئه). در دوران دیکتاتوری، کارهای ساختمانی ترق فراوانی کرد، امّا به‌دنبال آن رکود اقتصادی، بحران موازنهٔ پرداخت‌ها، بدهکاری‌های سنگین خارجی و فرار سرمایه آغاز شد. بنابراین، توضیح اقتصادی قانع کننده نیست. مطمئناً می‌توان - و باید - عوامل دیگری برای توضیح احیای دموکراسی در ونزوئلا ارائه کرد. به‌هر حال می‌توان یک نظریه را به‌جرأت ارائه کرد که حضور کنترل شده و سازمان‌یافته طبقات توده‌ئی - طبقهٔ کارگر دهقانان - یک عامل تعیین‌کننده بود. عامل دیگر اقتران حوادث بود: ۴-۱۹۶۳  قبل از سرکوب کانون‌های چریکی فیدلیستا [طرفداران فیدل کاسترو در جنبش انقلابی چپ (مبر)] و کماندوهای شهری در سراسر آمریکای لاتین توسط ارتش تربیت‌شدهٔ آمریکا بود؛ امّا درست پس از شکست دیکتاتوری باتیستا توسط مبارزات مسلحانه که منجر به‌یک انقلاب سوسیالیتی شد. آنچه بتان کورت و سایر سیاستمداران بورژا به‌ونزوئلائی‌ها می‌گفتند این بود که آن‌ها به‌جای یک دیکتاتوری نظامی، امن‌ترین پناه نظامی بورژوائی را مستقر کرده‌اند (امّا البته با پشتیبانی ارتش، پلیس و حکومت نظامی و غیره). امّا آن‌ها نیز برعکس هم مسلکان پارلمانی‌شان در مونته‌ویدو، پایهٔ اجتماعی مستحکی برای ادعای خود داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکسیون دموکراتیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [پرقدرت‌ترین حزب سیاسی در ونزوئلا] یک حزب توده‌ئی است که بخش‌های عظیمی از دهقانان (در درجهٔ اول) و طبقهٔ کارگر را کنترل و سازمان‌دهی می‌کند. هم خودِ حرب و هم سازمان‌های توده‌ئی‌اش تا سال ۱۹۶۳ به‌شیوه‌ئی موثر و موفقیت‌آمیزاز مخالفین جناح چپ پاکسازی شد. و بدین‌ترتیب آن‌ها ادامهٔ احتکار و استثمار سرمایه‌داری، و نیز دموکراسی را تأئید کردند. (باید ضمناً یادآور شد که در سال ۱۹۴۵ رژیم اتوریتر توسط یه کودتای نظامی برکنار شد؛ و هم‌چنین این که سرنگونیِ پرزژیمنز، یک اتحادِ مابین طبقاتی گسترده را شامل می‌شد که حتی بخش‌های خصوصی بورژوازی در آن شرکت کردند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کوبا==&lt;br /&gt;
آنچه معمولاً از باتیستا به‌خاطر می‌آید، یک دیکتاتوری مافیا مانند است که در دورهٔ ریاست جمهوری وی (۸-۱۹۵۲) شکل گرفت. پیش از آن، وی یکی از رهبران دولت آمریکای لاتین بود که دوبار به‌نحوی صلح‌آمیز شکست طرفدارانش را در انتخابات دموکراتیک پذیرفت. باتیستا که در همان زمان و با همان کونجنکتور مداخلهٔ مستقیم آمریکا، و با همان نقشِ سگ نگهبان اصلیِ برای مزارع پنبه آمریکائی‌ها به‌قدرت رسیده بود که تروژیلو در جمهوری دومینیکن و سوموزا در نیکاراگوئه، پس چرا او [باتیستا] کوبا را نیز جزئی از خانوادهٔ امپراتوری آمریکا نکرد؟ به‌نظر می‌رسد دلیل اصلی این باشد که در کوبا خرده بورژوازی و طبقهٔ کارگر تا حدی رشد کرده بود، بسیج شده بود، سازمان یافته بود که در سایر ممالک نظیر نداشت. باتیستا خود یک افسرِ در پی مقام بالاتر نبود که مثل سوموزا توسط آمریکا دست‌چین شده باشد، یا مثل تروژیلو جاه‌طلبی سیاسی داشته باشد؛ او یک کارمند دفتری نظامی با درجهٔ گروهبان بود که در قیام گروهبان‌ها - بخشی از انقلاب توده‌ئی عظیم علیه دیکتاتوری ماچادو (MACHADO) در سال ۱۹۳۳- اهمیت پیدا کرده بود. حکومت جدید به‌زودی سرنگون شد، امّا انقلاب وحدت توده‌ئی گسترده‌ئی را حفظ کرد؛ با وجود سرکوب وحشیانهٔ اعتصابات، اکثر کارگران پنبه‌زارها با کمک کمونیست‌ها اتحادیه‌ئی شدند. قیام گروهبان‌ها، ارتباط ارگانیک میان ارتش و بورژوازی را گسسته بود. بعد از سال ۱۹۳۵، ارتش بیش از هر چیز درگیر ساختمان مدارس در روستاها بود. با بازگشت به‌دورهٔ دیگری از شکوفائی [اقتصادی] در آخرین سال‌های ۱۹۳۰، سه نیروئی که در حوادث ۱۹۳۳ شرکت داشتند و به‌تلخی از یکدیگر فاصله گرفته بودند، به‌آهستگی و کم‌کم دوباره تماس برقرار کردند. این‌ها عبارت بودند از: طرفداران طبقهٔ متوسط گروسان مارتین (GRAU SAN MARTIN)، ارتش نوین تحت نظر باتیستا و کمونیست‌های نمایندهٔ طبقهٔ کارگر. (تماس دوباره بین باتیستا و کمونیست منجر به‌همکاری آن‌ها شد) حاصل همهٔ این جریانات دموکراسی کوبائی بود، که بعد از هشت سال فساد فوق‌العادهٔ بورژوائی و بعد از شکستن بیش‌تر قدرت طبقهٔ کارگر توسط گانگستر بازی‌های اتحادیه‌ئیِ پشتیبانی شده از طرف حکومت از نوع آمریکائی آن، همچون میوهٔ گندیده‌ئی از درخت افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بولیوی==&lt;br /&gt;
طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری نیرو دموکراتیک تعیین کننده را هم در حرف  و هم در عملیات مسلحانه، در بولیوی ارائه می‌کند. جنبش ملی انقلابی (MNR) که انقلاب سال ۱۹۵۲ را رهبری کرد، در اصل جنبشی پراکنده با ملی‌گرائی الیتیستی (ELITIST) [الیت در زبان فرانسه به‌معنای نخبه است و در اصطلاح سیاسی الیتیست چنان جنبش یا حزب، یا حکومت و یا کنترلی است که اهمیت فراوانی برای نخبگان و روشنفکران خود قائل است] بود که توسّط روشنفکران رهبری می‌شد و تحت تأثیر بدبختی‌های خردکنندهٔ جنگ چاکو (CHACO) در دههٔ ۱۹۳۰ شکل گرفته بود. این جنبش شامل یک جناح مهمِ نیمه - فاشیستی بود که یک پشتیبانی سیویل برای برای یک حکومت ملی‌گرا در سال‌های ۶-۱۹۴۳ ارائه می‌کرد. در شکست و اختناق، رابطه‌ئی با طبقهٔ کارگر کوچک امّا به‌خوبی سازمان یافته (اتحادیه‌ئی) و مشخص برقرار کرد، که در نتیجهٔ آن یک برنامهٔ نوین اجتماعی و دموکراتیک پدیدار شد. در عوض، رهبران اتحادیه‌های کارگری مارکسیستی، رهبری سیاسی خرده بورژوائی جنبش ملی انقلابی (MNR) را به‌رسمّیت شناختند انقلاب ۱۹۵۲ همچون یک دسیسهٔ قیامی آغاز شد که در آن رئیس پلیس شرکت داشت؛ امّا شکست تعیین کنندهٔ ارتش به‌دست کارگران مسلح معادن صورت پذیرفت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گواتمالا==&lt;br /&gt;
اکثریت طبقهٔ کارگر گوآتمالائی در سال ۱۹۴۵ هنوز آرام و از نظر سیاسی خاموش بود. نیروی اجتماعی‌ئی که در ژوئن ۱۹۴۴ دیکتاتور اوبیکو (UBICO) را وادار به‌استعفا کرد، نخست توسط متخصصین تشکیل شده (معلمین و دکترها اعتصاب کردند)، و انقلاب اکتبر، شورشی نظامی بود که توسط افسران جوان‌تر ماند آربنز (ARBENZ) در همکاری با روشنفکران سیویل رهبری شد. شورش‌هائی هم از جانب دهقانان سرخ‌پوست صورت می‌گرفت که توسط خونتای انقلابی درهم کوبیده شد، امّا احتمالاً این جنبش‌ها نقشی در هدایت نهائی اعضای محلی و زیرک بورژوائی و خرده بورژوائی مجلس مؤسسان در نگارش یک قانون اساسی دموکراتیک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کلمبیا==&lt;br /&gt;
در نخستین نیمهٔ دههٔ ۱۹۳۰، کلمبیا کشوری بود مملو از آشوب اجتماعی، اتحادیه‌ئی شدن سریع و سازمان‌دهی کمونیستی قابل توجه قانون اساسی سال ۱۹۳۵ بخشی از همهٔ این‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور طبقهٔ کارگر همچون یک «انقلاب در حال جریان» لیبرالی عرضه می‌شد، که در راه‌پیمائی روز اول ماه مه ۱۹۳۶ در بوگوتا جلوهٔ خاصی به‌آن داده شد. خطابه‌ها مشترکاً از جانب رئیس جمهور بانکدارِ لیبرال به‌نام لوپز پوماریو و یکی از رهبران حزب کمونیست [وابسته به‌شوروی] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاناما==&lt;br /&gt;
از زمان پیدائی پاناما به‌عنوان  یک دولت این کشور رسماً به‌یک قانون اساسی دموکراتیک مردان مزین بوده است. امّا در این ضمیمهٔ غریب تجارت و قاچاق به‌کانال آمریکا، هیچ سیاست با ثباتی رشد نکرده است. در چهار دههٔ گذشته، مسألهٔ سیاسیِ داخلی بیش‌تر در اطراف نحوهٔ عمل با دماگوگ ملی‌گرا به‌نام آلودفوآبارس بوده است: این شخص در سال ۱۹۴۱ توسط آمریکا به‌عنوان یک فرد مشکوکِ طرفدار نازی‌ها از ریاست جمهوری عزل شد؛ در سال ۱۹۴۸ توسط گارد ملی دستگیر شد، در ۱۹۴۶ به‌جرم کلاه‌برداری و دوباره در سال ۱۹۶۸ توسط گارد دستگیر شد. سازمان‌های طبقهٔ کارگر در این کشور قابل توجه نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشورهائی که [این سازمان‌ها] قوی بوده‌اند - در آرژانتین، بولیوی، کوبا و شیلی (جائی که احزاب طبقهٔ کارگر در صف اول روند دموکراتیزه کردن بین سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۷۰ بوده‌اند) - طبقهٔ کارگر نیروی دموکراتیک مهمی در آمریکای لاتین بوده است. امّا هرگز نیروئی تعیین کننده نبوده است، به‌استثنای بولیوی و آرژانتین بعد از جنگ. آزادی ا» گذشته طبیعی است در کشورهائی که کارفرماها و مأمورین دولتی به‌آسانی انتخابات رسمی را زیر نفوذ داشته‌اند. از این روشنفکران ضربهٔ دموکراتیک جنبش کارگری در آمریکای لاتین در بیش‌تر موارد غیر مستقیم‌تر از اروپای غربی بوده است. رویهم رفته نیروی دموکراتیک قاطعی که پدیدار می‌شود یک طبقهٔ واحد یا فراکسیون طبقهٔ نیست - یعنی، نه طبقهٔ کارگر است و نه «بورژوازی ملی»، و مطمئناً «طبقهٔ متوسط» هم نیست. بلکه ترکیب کونجنکتوریِ اختلاف متعادل مابین - بورژوائی است؛ چنان ترکیبی که در آن طبقات توده‌ئی محبوس در موقعیت پائینی (SUBORDINATE) خود، گاهی خاموش ولی همواره آشکارا حاضرند، به‌وزنهٔ ترازوی  دموکراسی افزوده‌اند. دموکراسی در آمریکای لاتین گرایش یا تکامل روشنی ارائه نمی‌کند. چه در طی یک دوره و چه در یک مرحله از «رشد». معتادین آمارهای هم بستگی در آمریکای شمالی ممکنست از این واقعیت خرسند شوند که پنج کشور از هشت کشوری که در وحلهٔ نخست آن‌ها را به‌عنوان دموکراسی جدول‌بندی کردیم، در میان ده کشور آمریکای لاتینی هستند که بالاترین میزان درآمد سرانه ملی (GNP) (مطابق ارقام سال ۱۹۷۲)، هم‌چنین بالاترین ارقام با سوادان و طولانی‌ترین احتمال زنده‌ ماندن به‌هنگام تولد{{نشان|۲}} را دارند. به‌هر حال این همبستگی در مقابل ترتیب زمانی بسیار کم‌اهمیت جلوه می‌کند، چرا که اولی همبستگی غیر تاریخی و دوّمی [ترتیب زمانی] الگوئی از کونجنکتورهای تاریخی به‌دست می‌آید. دو کشور - آرژانتین و اوروگوئه - که دارای دموکراسی‌های قدیمی مردان (هم‌زمان با اروپای غربی) هستند، بعداً به‌ظالمانه‌ترین دیکتاتوری‌های قاره تبدیل شدند.دو کشور - کلمبیا و ونزوئلا - استقرار دوبارهٔ دموکراسی را فقط به‌تازگی به‌دست آوردند. چهار کشور فقط دوره‌های محدود و نیمه‌ کاره‌ئی از دموکراسی را در دهه‌های ۴۰ تا ۵۰ و ۶۰ تجربه کردند. دموکراتیک‌ترین دوره در تاریخ آمریکای لاتین اواسط دههٔ ۴۰ بود که در آن شش دموکراسی از هشت دموکراسی مورد نظر ما پهلو به‌پهلوی هم موجود بودند (آرژانتین، کلمبیا، گوآتمالا، کوبا، اوروگوئه و ونزوئلا). امروز فقط دو تای آن‌ها دموکراسی‌اند و شاید دو تا سه تای دیگر در حال ظهورند. درحالی که گرایش‌های تکاملی اصلاً به‌چشم نمی‌خورند، نوید‌های بیشتری در کاوش برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونجنکتورهای سیاسی بین‌المللی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود دارد. در اواسط دههٔ ۴۰ در کشورهای دیگری رشد حکومت غیر دیکتاتوری تجربه شد؛ از برزیل تا پاراگوئه به‌ال‌سالوادور و هندرواس تا هائیتی و برای مدت بسیار کوتاهی تا جمهوری دومینیکن. در ۷۶-۱۹۶۴ بالاترین تعداد کودتاهای نظامی تجربه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر، اثراتی از گرایش به‌دموکراتیزه شدن به‌چشم می‌خورد. تحلیل در این مورد بستگی دارد به‌یک بررسی بعدی در مورد دیکتاتوری‌های انتصابی. از همه مهم‌تر، ظاهراً چار جزء در این مطلب نهفته است. ۱- بن‌بست اجتماعی - اقتصادی اصلاح‌طلبی نظامی، که در اکوادور، پرو و (نسبتاً) در پاناما مهم بود، امّا عبور از آن بزرگ‌ترین مشکلات را در پرو ارائه می‌کند، چرا که در این کشور دگرگونی‌های اجتماعی ژرف‌تری صورت گرفته و در معرض خطراند؛ ۲- بورژوازی‌ئی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر به‌خود متکی است و به‌قیمومیت پُر دردسرِ نظامی نیاز کم‌تری دارد، این بیش از همه جا در برزیل عمل می‌کند؛ ۳- اشکال نوین جنبش توده‌ئی دموکراتیکِ گسترده، که بیش از همه جا در بولیوی و نیکاراگوئه اهمیت دارد؛ ۴- علائم طرفداری از دموکراسی از سوی واشنگتن که در سانتودومینیکو از همه جا مهم‌تر است، امّا احتمالاً در پاناما نیز اهمیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تقارن حوادث (بی‌ثمر) دموکراتیزه کردن==&lt;br /&gt;
هنوز بررسی آگاهانه و سیستماتیکی در مورد تقارن حوادث سیاسی بین‌المللی آغاز نشده است، با این که مورد کلاسیک انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا به‌خوبیشناخته شده است. برای پرورش یک بررسی در مورد مهم‌ترین تقارن حوادث سیاست‌های آمریکای لاتین لازم است حداقل یک مقالهٔ دیگر نوشته شود. به‌هرحال فعلاً به‌طور آزمایشی به‌چند پارامتر از تقارن حوادث دموکراتیک اواسط دههٔ ۴۰ اشاره می‌کنیم. امّا، نخست برخی ملاحظات کوتاه روش‌شناسی لازمست. ظاهراً، جدی‌ترین خطری که باید از آن پرهیز کرد، گرایش به‌کاهش مطالب یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تعیین‌کنندگی یک نوع آن، کاهش تمام مطالب به‌اقتصاد است یعنی این که سیاست را به‌یک پدیدهٔ صرفاً ناشی از دوره‌های تجراتی تبدیل می‌کند؛ دیگری، کاهش تمام مطالب به‌ایدئولوژی است، که تکیه بر تصورات الهام‌بخش مانند «دموکراسی» یا «تأمین ملی» و غیره دارد؛ درگیری کاهش تمام مطالب به‌سیاست که غالباً به‌صورتِ توجه صرف به‌اظهارات آشکار سفیر قدرت (اصلی) بزرگ خارجی یا با‌اعمال پنهانی جاسوس‌های آن، بروز پیدا می‌کند. امکان کاهش تمام مطالب به‌«نظام» نیز وجود دارد، که فراموش می‌کند نیروی کونجنکتور بین‌المللی توسط بازیگرانی که در واحد‌های ملی با تجمعات گوناگون نیروها (حال و گذشته)، زمان‌ها و منابع دریافت و تفسیر شده، سپس بر طبق آن‌ها عمل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن حوادث دموکراتیک آمریکای لاتین در دههٔ ۱۹۴۰ به‌اوج خود رسید، امّا در بعضی کشورها کمی زودتر شروع شد. نخستین موفقیت ملی [دموکراتیک] در کلمبیا در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، و آخرین در بولیوی در سال ۱۹۵۲ به‌دست آمد. اگر دموکراتیزه کردن را در مفهوم گستردهٔ آن، یعنی به‌عنوان مجموعهٔ روندهائی که شامل بسط مشارکت سیاسی توده‌ئی و اهمیت روزافزون انتخابات، درک کنیم، و درنظر داشته باشیم که همهٔ این‌ها ممکن است الزاماً به‌یک دموکراسی منجر نشود آنگاه ریاست جمهوری کاردناس در مکزیک را نیز می‌توان ضربهٔ قدیمی دیگری برای دموکراتیزه کردن به‌حساب آورد که به‌طور موفقیت‌آمیز بود. بنابراین آخرین کسوف کونجنکتور [دموکراتیک]، اخراج گولارت (GOULART) در برزیل به‌سال ۱۹۶۴ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به لحاظ اقتصادی، حداقل دو ترکیب حیاتی وجود داشته است. اوّل این که اختناق پایه‌های اقتصاد صادراتی را به‌لرزه درآورده بود و احزاب طبقهٔ حاکم قدیمی را جداً تضعیف می‌کرد. امّا، این، به‌خودی‌ خود به‌دموکراتیزه کردن نیانجامید، بلکه صرفاً باعث تجدید بنای سیاست بورژوائی - چه با ثبات‌تر و چه کم ثابت‌تر - شد. قیام‌های توده‌ئی با موفقیت و به‌شدت سرکوب شد: ال سالوادور در سال ۱۹۳۲، کوبا در ۱۹۳۳، برزیل در ۱۹۳۵ و غیره. امّا، در این موقع دموین عامل دخالت کرد: این عامل عبارت بود از پیشرفت اقتصادی، که در برخی اوقات در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ آغاز شد و تا زمان جنگ و بعد از آن ادامه داشت. این ترقی سبنی، خطرات بازی سیاسی را تقلیل داد؛ امّا نکتهٔ مهم‌تر این بود که این ترقی بر اساس جهت‌گیری متقاوتی رخ داد که گسترش و عمق آن را به‌شدت دستخوش تغییر کرد؛ از صنعتی شدن به‌وسیله واردات در آرژانتین گرفته تا تغییر مکان‌های ناشی از سلب مالکیت در مزارع قهوهٔ آلمانی در کوستاریکا و گوآتمالا در دوران جنگ. در عبارات اجتماعی سیاسی، این تغییر جهت اقتصادی به‌معنی هوشیار کردن و گسترده‌تر کردن طبقات توده‌ئی بود، و گرایش‌های گریز از مرکز (CENTRIFUGAL) در دیکتاتوری‌ها وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمینهٔ سیاسی بین‌المللی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰، بیش از هر چیز توسط یورش فاشیست‌ها برنظام غالب جهانی تعیین می‌شود. در آمریکای لاتین این مطلب - گذشته از سایر مطالب - باعث سه پی‌آمد ذیل شد: نخست، بعضی از ناسیونالیست‌ها ضدآمریکائی و ضد-انگلیسی با فاشیزم اروپا لاس زده بودند، امّا نتایج جنگ دورنمای آن‌ها را تغییر داد و نقشه‌های ناسیونالیستی آن‌ها با گرایش‌های دموکراتیک (مثل وارگاس، پرون و جنبش انقلابی (MNR) ترکیب شد و آن‌ها را تقویت کرد. در وحلهٔ دوّم، احزاب کمونیست [وابسته به‌شوروی] که سازماندهندگانِ مهم طبقهٔ کارگر در بسیاری کشورها بودند، سیاست‌هائی سازشکارانه برای اصلاحات اجتماعی و همکاری با بخش‌های رفورمیستی بورژوازی را اتخاذ کردند. (کمونیست‌ها در این موقع در بولیوی تقریباً غالب بودند و این یکی از دلایلی است که انقلاب توانست در جنگ سرد تداوم یابد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهلهٔ سوم: از این که روحیهٔ انقلابی را دفعه کردند، برای یک دهه، ضد کمونیست - گرائی، جنبهٔ اصلی سیاسی خارجی آمریکا بود، و نیروهای ملّی مجاز بودند بر شرط همکاری با کوشش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای جنگ، به‌نحوی نسبتاً آزادانه رشد کنند. (آمریکا در این موقع کاملاً جایگزین بریتانیا به‌عنوان قدرت امپریالیستی مسلط در آمریکای لاتین، شده بود). به‌علاوه، از نظر ایدئولوژیکی، شکست فاشیزم اروپائی، زمینه تجدید اتحاد برای مخالفت‌های غیرهمگون با دیکتاتوری‌های موجود را مهیّا کرد: دموکراسی، استیضاح‌های دموکراتیک از طرف چپ و راست به‌کار گرفته شد و بسته به‌زمینهٔ نیروها، این‌ها یا در یک دموکراسی توده‌ئی تبلور یافت (مثل آرژانتین دورهٔ پرون) و یا به‌یک مشروطه‌گرائی لیبرالی انحصاری{{نشان|۳}} (مثل برزیل در دورهٔ دوترا).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان‌بندی، ترتیب و نتیجهٔ رویداد‌ها درون این تقارن حوادث کلّی، توسط نیروهای موجود محلی تعیین می‌شد. وقتی که محافظه‌کارترین بخش بورژوازی، در زمان وقوع بحران در قدرت سیاسی بی‌رقیب بود، دموکراتیزه کردن زود انجام می‌گرفت؛ و از این رو، در غیاب قیام‌های انقلابیِ تهدید کننده، و در صورت وجود شقّ کاملاً جاافتادهٔ دیگری از رهبری بورژوائی دموکراتیک - اصلاح‌طلب، [دموکراتیزه کردن] فوراً ضربه می‌خورد. کلمبیا و مکزیک (البته در سطح بعد از انقلابی خود) در این طرح جای می‌گیرند. در کشورهای عقب‌مانده‌تر، از قبیل گوآتمالا و بولیوی، نیروهای اجتماعی نوین نیاز به‌زمان بیش‌تری برای رشد داشتند. در بولیوی انقلاب به‌تعویق افتاد، چرا که تأثیر خُرد کنندهٔ رکود اقتصادی و جنگ مصیبت بارچاکو، نخست به‌نحوی نارس درون ارتش، در یک سری اصلاح‌طلبی نظامیِ بی‌ثمر تبلوار یافت. برزیل و آرژانتین در طی این دوره در یک زمینه نبودند. در برزیل، نمایندگان مستقیم فراکسیونی از بورژوازی که از نظر اقتصادی مسلط بود در سال‌های ۳۲-۱۹۳۰ در نتیجهٔ بحران از صحنه بیرون رانده شد، در حالی که در همین موقع در آرژانتین آن‌ها قدرت را دوباره از چنگ کسانی که آنان تسخیرکنندگان نامشروع قدرت می‌نامیدند، بیرون آوردند (البته با نادیده گرفتن این واقعیت که آن‌ها توسط اکثریت عظیم توده‌ئی به‌قدرت رسیده بودند). از طرف دگر، بعد از جنگ، زمانی که پرون در حال رسیدن به‌قدرت بود، وارگاس ناچار به‌رفتن بود. در شیلی بعد از دورهٔ کواه «جمهوری سوسیالیستی» سال ۱۹۳۲، بورژوازی سکان حکومت را در دست گرفت. در این موقع نظام سیاسی به‌حد کافی انعطاف‌پذیر و گسترده بود که بگذارد جبههٔ مردمی (Popular Front) در انتخابات سال ۱۹۳۸ پیروز شود. امّا به‌هرحال حق رأی محدود، بسط داده نشد، و جناح راست زمینداران حزب رادیکال مسلط، با اپوزیسیون محافظه‌کار دست به‌یکی کرد توده‌ئی بتواند حتی از دادن حقوق اتحادیه‌ کارگری به‌کارگران کشاورز ممانعت ورزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ یکی از موارد، خمیدگی منحنی دوره‌ها به‌اندازهٔ کافی نبود که اساس مستحکم لازم برای ایجاد دموکراسی یا حتی رشد سرمایه‌داری را مجاز دارد. جنگ سرد و تضعیف بازار مواد اولیه بعد از جنگ کره، که به‌معنی شرایط مرتباً نامساعدتر تجارت بود، کونجنکتور دموکراتیک را به‌آخر رساند. سرانجام واقعی در هریک از کشورها به‌همان اندازه در زمان‌بندی، شکل و پی‌آمد‌های مشخص، متفاوت بود که آغاز [این کونجنکتور دموکراتیک]. در برزیل، صنعتی کردن از طریق واردات تا این حدّ موفقیت‌آمیز بود که بتواند دموکراسی انحصاری [مختص به‌یک طبقه] و سیاست توده‌ئی را تا زمان وقوع بحران اوایل دههٔ ۱۹۶۰ حفظ کند. در بولیوی، انقلاب به‌تعویق افتاده، در مقابله با بحران روزبه‌روز عمیق‌تر اقتصادی، و یا معادنی که روزبه‌روز وضع وخیم‌تری پیدا می‌کرد، تورم شدید و فشار بستانکاران خارجی، و با استفاده از تناقضات سیاسی داخلی روزافزون، به‌مبارزهٔ خود تا کودتای نظامی سال ۱۹۶۴ ادامه داد. تنها در مکزیک، برخورد قهرآمیز وجود نداشت. انقلاب، هم ارتش را کاملاً شکست داده بود و و هم‌ بیش‌تر بورژوازی بالائی را، کاردناس به‌عنوان نمایندهٔ نوین «خانوادهٔ انقلابی» پدیدار شد و بسیج کنترل شدهٔ کارگران و دهقانان توسط او،‌ امکانات یک کودتای احتمالی پرقدرت را به‌نحوی خطرناک افزایش داد - مثلاً کودتائی که از طرف رئیس جمهور گذشته کالِس و یا ژنرال سدپلو و ژنرال آلمازان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سیاست‌های کاردناس بایستی بالاخره نتایج خود را می‌داد. رادیکالیزه کردن کم‌کم از بین رفت و از فعالیت ژنرال دست چپی به‌نام مولیگا به‌عنوان کاندید بعدی حزب حاکم، به‌نفع یک حکومت نیم بند و ملایم جلوگیری شد. انتخابات سال ۱۹۴۰ به‌احتمال زیاد با تقلب برگزار شد. با وقوع جنگ سرد کمونیست‌ها سرکوب شدند. به‌هرحال سرمایه‌داری در مکزیک، در مقایسه با معیارهای آمریکای لاتین، همواره شجاعت استثنائی از خود نشان داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این قاره، تقارن حوادث دموکراتیک در یکایک کشورها پایان یافت - و گذشته هرگز بازنگشت. پیکار طبقاتی بر زمینه‌ئی نوین، در اشکالی نوین،  با شکست‌ها نوین توده‌ئی، و چند مورد نادر پیروزی ادامه یافت.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در این جا منظور از حزب بورژوائی، فقط چنان حزبی نیست که سرمایه‌داری را می‌پذیرد، بلکه حزبی است طبقهٔ کارگر را به‌عنوان یک طبقهٔ مجزا سازمان‌دهی نمی‌کند (آن طور که سوسیال دموکراسی کلاسیک کرد) حزب کارگر (PARTIDO LABORISTO) که پرون توسط آن در نخستین دور انتخابات ۱۹۴۶ برنده شد، ماهیت نسبتاً مشخص طبقهٔ کارگری داشت: امّا به‌زودی تبدیل به‌یک ساخت پشتیبانیِ متلاشی و بیمارگونه از رهبر شد. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} LIFE EXPECTANCY AT BIRTH&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} [هواداران چنان حکومت مشروطهٔ لیبرال‌ئی که دموکراسی در آن منحصر به‌طبقهٔ مشخصی است] EXCLUSIVIST LIBERAL CONSTITUTIONALISM&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87_%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AF&amp;diff=26511</id>
		<title>چگونه نخستین انقلاب کارگری جهان به قدرت می‌رسد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87_%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AF&amp;diff=26511"/>
		<updated>2011-11-18T09:53:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:34-064.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:34-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D9%85%E2%80%8C%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=26510</id>
		<title>نیم‌نگاهی به آمریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D9%85%E2%80%8C%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=26510"/>
		<updated>2011-11-18T09:41:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود بیست هزار سال قبل شاخه‌ئی از نژاد مغول از نواحی سیبری  به‌قاره آمریکا مهاجرت کرد و از طریق آلاسکا  به‌سرزمین‌هائی پا نهاد که حدود ۲۱۵ قرن بعد افتخار کشف آن نصیب کریستف کلمب شد. اقوام مهاجر مغول  به‌دنبال رفع نیازمندی‌های طبیعی‌شان گروه گروه در نواحی شمالی، مرکزی و جنوبی این قاره پراکنده شدند. چنین می‌پندارند که تقریباً ۳ تا ۵ هزار سال پیش دسته‌ئی از همین‌ گروه‌ها  به‌سواحل جنوبی آمریکا، یعنی  به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنگهٔ ماژلان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دماغهٔ هورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسیده باشند. بعضی از محققان اعتقاد دارند که کم یا بیش یا همزمان با مهاجرت مغولان از راه سیبری  به‌آلاسکا مهاجرت‌هائی هم از طریق اقیانوس اطلس از آسیا  به‌پرو و آمریکای مرکزی انجام گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آمریکا را قبل از ورود کریستف کلمب پانزده و نیم میلیون نفر برآورد کرده‌اند. به‌اعتباری می‌توان تمدن و فرهنگ بومیان آمریکا را در طول قرن‌ها زندگی اجتماعی در مجموع  به‌دو بخش تقسیم کرد یکی نوع بسیار پیشرفته که ماحصل کوشش مهاجران اسکان یافته بود، چون تمدن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایاها، اینکاها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... که هم خط داشتند و هم اعداد را می‌شناختند، و دیگر نوع ابتدائی و آغازین، اکثریت بومیان از دستهٔ دوم بودند. سرخپوستان در مجموعه  به‌حدود ۱۷۰۰ زبان و لهجه تکلم می‌کردندو از نظر ترکیب اجتماعی  به‌طبقات و گروه‌هائی چون رؤسا، نجبا، روحانیان، عوام، خدمه، کارگران و بردگان تقسیم می‌شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پیروزی ماجراجوئی‌ها بورژوازی اسپانیا - پرتقال و با کمک مادی و معنوی همین طبقه و پشتیبانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایزابل ملکهٔ کاستیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، آمریکا بار دیگر کشف شد. این بار توسط کریستف کلمب و  به‌دنبال سفر دریائی ۷۱ روزهٔ او و زمانی که در مارس ۱۴۴۳ کلمب  به‌اسپانیا بازگشت - بی‌ آن که بداند - راهی را گشوده بود که بعدها ساخت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی جهان را دگرگون کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بورژوازی اسپانیا - پرتقال و پاپ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الکساندر ششم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پس از آن که گزارش‌های کاشفان را شنیدند بی‌درنگ کنترل کارها را به‌دست گرفتند. پاپ با صدور فتوای ۱۴۹۳ و تعیین حدود اختیارات و فعالیت اسپانیا و پرتقال امکان هر نوع درگیری و جنگ دو دولت را بر سر سرزمین‌های جدید از میان برداشت. فرمان پاپ با عهدنامهٔ دو دولت اسپانیا و پرتقال در سال ۱۴۹۴ جنبهٔ سیاسی و رسمی یافت.  به‌این ترتیب ماجراجویان و روحانیت مسیحی  به‌همراه طبقات بورژوازی  به‌غارت و استثمار قاره‌ئی رو آوردند که به‌گونه‌ئی همچنان ادامه دارد. کاشفان جدید نام قدیمی سرزمین ایتالیا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاتیوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Latium) یا لاتین را که رنگی دینی - اقتداری داشت بر قربانی خویش نهادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمریکای لاتین از سی و یک کشور و ناحیه تشکیل شده است که از لحاظ جغرافیائی و اقلیمی  به‌چهار قسمت آمریکای مرکزی، ناحیهٔ کارائیب، آمریکای جنوبی استوائی و آمریکای جنوبی معتدل تقسیم می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آمریکای مرکزی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱. کوستاریکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۳۰ تا ۱۸۲۱ تحت سلطه اسپانیا بود، ۱۸۳۹ اعلام استقلال کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱/۸۵۰/۰۰۰ نفر {{نشان| ۱|*}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۹/۶۵۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۸۸۴ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۵ {{نشان| ۲|**}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲. اِل سالوادور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا ۱۸۲۱ مستعمره اسپانیا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۴/۵۷۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۷/۷۲۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۴۳۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳. گوآتمالا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۳ از اسپانیا کسب استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۶/۸۲۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۲/۰۴۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۵۴۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۷۰/۶ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۵۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۴. هندوراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۱ از اسپانیا کسب استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۳۸ از آمریکای مرکزی اعلام جدائی کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۳/۶۳۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۳/۲۸۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۳۵۹ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۳۱ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۵۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۵. مکزیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۲ از اسپانیا کسب استقلال کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۶۹/۲۰۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۷۶۰/۰۰۰ میل مربع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۹۹۶ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۵۱۸ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶. نیکاراگوئه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۱ از اسپانیا کسب استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲/۴۷۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۵۷/۱۴۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۶۵۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۵۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷. پاناما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۳۶ تا ۱۹۰۳  به‌کلمبیا وابسته بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۰۳ با حمایت ایالات متحده از کلمبیا اعلام استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱/۶۰۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۲۸/۷۵۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۲۴۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گارد ملی با ۱۱ هزار نفر نظامی و ش به‌نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ناحیهٔ کارائیب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱. باهاما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۴۹۲ تا ۱۷۸۳ تحت سلطه اسپانیا و سپس بریتانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۴  به‌استقلال داخلی رسید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۷ استقلال کامل یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱۹۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۵/۳۸۶ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۳۷۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲. باربادوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۶۲۷ تا ۱۹۶۱ تحت سلطه بریتانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۹۶۶ کسب استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲۷۰/۰۰۰ نفر،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۶۶ میل مربع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۳۵۲ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳. کوبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۱۲ تا ۱۸۹۸ تحت سلطهٔ اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۹/۸۷۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۴/۲۱۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۶۴۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۱/۱۶۸ میلیارد دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۴. دومینیکن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۴۹۲ تا ۱۸۴۴ تحت سلطهٔ اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۴۴ از هائیتی جدا شد و اعلام استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۴/۶۰۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۸/۸۲۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۶۳۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۵. گرینادا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از جزایر هند غربی با ۱۱۰ هزار نفر جمعیت و ۱۳۳ میل مربع وسع.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶. گوادلپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۶۳۵ تا کنون تحت سلطهٔ فرانسه است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۳۴۵/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۶۶۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۲۴۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷. هائیتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۶۷۷ تا کنون تحت سلطهٔ فرانسه است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۰۴ کسب استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۱۵ ایالات متحدهٔ آمریکا آن را اشغال کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۳۴ مجدداً استقلال یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۴/۹۱۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۰/۷۱۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۷۹ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۳۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸. جامائیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶۵۵، خروج اسپانیا و اشغال آن به‌وسیلهٔ بریتانیا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۴۴ کسب استقلال داخلی کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۲ اعلام استقلال کامل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲/۱۵۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴/۴۱۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۰۳۷ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۹. مارتنیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۶۳۵ فرانسوی‌ها آن را اشغال کردند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۳۶۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۲۰ میل مربع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۵۴۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۰. آنتیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مستعمره فرانسه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲۳۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۳۹ میل مربع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۶۴۲ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۱. پوئرتوریکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۸۹۸ پایان استعمار اسپانیا و پیوستن  به‌ایالات متحده &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۵۲  به‌خودمختاری رسید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲/۹۰۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۳/۴۳۰ میل مربع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۲/۲۳۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۹۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۲. ترینیداوتوباگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۷۹۷، اشغال  به‌وسیلهٔ بریتانیا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۸۹، ادغام دو سرزمین ترینیداد و توباگو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۲ استقلال یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱/۲۰۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱/۸۶۵ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۸۶۷ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آمریکای جنوبی استوائی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱. بولیوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۸۲۵ از اسپانیا استقلال یافت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۶/۲۸۰/۰۰۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۲۴ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۳۳۲ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۹۴ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۴۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲. برزیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۸۲ از پرتقال استقلال یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۸۹  به‌استقلال کامل رسید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱۲۰/۰۰۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۳/۲۸۲/۲۰۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۹۱۲ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۲/۰۹ میلیارد دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳. کلمبیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۳۶ تا ۱۸۱۹ تحت سلطهٔ اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۱۹ اعلام استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲۶/۵۲۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۳۹/۵۳۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۵۲۶ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۲۱۵ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۴. اِکوادور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۳۲ تا ۱۸۰۹ تحت سلطه اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۸۲۲ اعلام استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۳۰ از کلمبیا جدا شد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۸/۰۸۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۰۶/۵۱۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۵۰۵ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۱۶۳ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۵. گویان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۷۹۶، خروج هلندی‌ها و اشغال  به‌وسیلهٔ بریتانیا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۱۴ تشکیل گویان بریتانیا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۱ خودمختاری یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۶  به‌استقلال کامل رسید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۸۷۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۸۳/۰۰۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۵۵۹ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶. پاراگوئه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۸۱۱ کسب استقلال اسپانیا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲/۹۷۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۵۷/۰۵۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۵۳۳ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۴۱ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷. پرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۱ از اسپانیا استقلال یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱۷/۵۳۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۵۰۰/۰۰۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۷۰۱ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۴۰۶ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸. سوری نام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دولت بریتانیا در ۱۶۱۳ سوری نام را در مقابل اشغال آمستردام جدید (که بعدها نیویورک نامیده شد)  به‌هلند واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۴۲۱/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۶۲/۵۰۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۲۸۲ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۹. وِنزوئلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۳۰ از اسپانیا استقلال یافت و از کلمبیا جدا شد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱۳/۵۴۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۳۵۲/۱۴۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۲/۱۷۱ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۷۰۶ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آمریکای جنوبی معتدل==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱. آرژانتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۱۵ تا ۱۸۱۶ تحت سلطهٔ اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۸۱۶ اعلام استقلال کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲۶/۷۴۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱/۰۷۳/۰۰۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۲۸۵ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۱/۶۶ میلیارد دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲. شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۱۸ از اسپانیا استقلال یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱۱/۰۶۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۲۹۲/۲۶۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۴۶۵ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۷۲۶ میلیون دلار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳. اُروگوئه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۸ از اسپانیا استقلال یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲/۸۴۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۷۲/۱۷۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد ملی آن، ۱۲۶۸ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۷۲ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جمع بندی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمریکای مرکزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد کشورها: ۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت: ۷۲/۷ میلیون نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانه: ۸۹۸ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست: ۷۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان مرگ و میر کودکان: ۶۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد باسوادان: ۶۹/۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناحیهٔ کارائیب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد کشورها: ۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت: ۲۵/۴ میلیون نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانه: ۸۴۷ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست: ۷۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان مرگ و میر کودکان: ۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد باسوادان: ۶۹/۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمریکای مرکزی استوائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد کشورها: ۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت: ۱۶۷/۴ میلیون نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانه: ۸۸۴ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست: ۷۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان مرگ و میر کودکان: ۸۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد باسوادان: ۶۹/۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمریکای جنوبی معتدل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد کشورها: ۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت: ۳۷/۴ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانه: ۱/۲۴۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست: ۸۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان مرگ و میر کودکان: ۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد باسوادان: ۹۱/۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیاس کنید با دو کشور ایالات متحده و کانادا (آمریکای شمالی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد کشورها: ۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت: ۲۳۱/۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانه: ۷/۰۰۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست: ۹۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان مرگ و میر کودکان: ۱۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد باسوادان: ۹۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} غلامحسین - میرزاصالح {{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}{{پاورقی|۱}} آمار جمعیت و بودجهٔ نظامی تمام سیاسی و یک کشور مربوط  به‌سال میلادی ۸۰-۱۹۷۹ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{پاورقی|۲}} شاخص که پس از کسر میزان مرگ و میر نوزادان و جوانان، تعداد بی‌سوادان جامعه و امید  به‌زیست از عدد ۱۰۰  به‌دست می‌آید.  به‌شماره قبلی کتاب جمعه مراجعه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D9%85%E2%80%8C%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=26509</id>
		<title>نیم‌نگاهی به آمریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D9%85%E2%80%8C%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=26509"/>
		<updated>2011-11-18T09:38:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود بیست هزار سال قبل شاخه‌ئی از نژاد مغول از نواحی سیبری  به‌قاره آمریکا مهاجرت کرد و از طریق آلاسکا  به‌سرزمین‌هائی پا نهاد که حدود ۲۱۵ قرن بعد افتخار کشف آن نصیب کریستف کلمب شد. اقوام مهاجر مغول  به‌دنبال رفع نیازمندی‌های طبیعی‌شان گروه گروه در نواحی شمالی، مرکزی و جنوبی این قاره پراکنده شدند. چنین می‌پندارند که تقریباً ۳ تا ۵ هزار سال پیش دسته‌ئی از همین‌ گروه‌ها  به‌سواحل جنوبی آمریکا، یعنی  به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنگهٔ ماژلان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دماغهٔ هورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسیده باشند. بعضی از محققان اعتقاد دارند که کم یا بیش یا همزمان با مهاجرت مغولان از راه سیبری  به‌آلاسکا مهاجرت‌هائی هم از طریق اقیانوس اطلس از آسیا  به‌پرو و آمریکای مرکزی انجام گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آمریکا را قبل از ورود کریستف کلمب پانزده و نیم میلیون نفر برآورد کرده‌اند. به‌اعتباری می‌توان تمدن و فرهنگ بومیان آمریکا را در طول قرن‌ها زندگی اجتماعی در مجموع  به‌دو بخش تقسیم کرد یکی نوع بسیار پیشرفته که ماحصل کوشش مهاجران اسکان یافته بود، چون تمدن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایاها، اینکاها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... که هم خط داشتند و هم اعداد را می‌شناختند، و دیگر نوع ابتدائی و آغازین، اکثریت بومیان از دستهٔ دوم بودند. سرخپوستان در مجموعه  به‌حدود ۱۷۰۰ زبان و لهجه تکلم می‌کردندو از نظر ترکیب اجتماعی  به‌طبقات و گروه‌هائی چون رؤسا، نجبا، روحانیان، عوام، خدمه، کارگران و بردگان تقسیم می‌شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پیروزی ماجراجوئی‌ها بورژوازی اسپانیا - پرتقال و با کمک مادی و معنوی همین طبقه و پشتیبانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایزابل ملکهٔ کاستیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، آمریکا بار دیگر کشف شد. این بار توسط کریستف کلمب و  به‌دنبال سفر دریائی ۷۱ روزهٔ او و زمانی که در مارس ۱۴۴۳ کلمب  به‌اسپانیا بازگشت - بی‌ آن که بداند - راهی را گشوده بود که بعدها ساخت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی جهان را دگرگون کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بورژوازی اسپانیا - پرتقال و پاپ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الکساندر ششم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پس از آن که گزارش‌های کاشفان را شنیدند بی‌درنگ کنترل کارها را به‌دست گرفتند. پاپ با صدور فتوای ۱۴۹۳ و تعیین حدود اختیارات و فعالیت اسپانیا و پرتقال امکان هر نوع درگیری و جنگ دو دولت را بر سر سرزمین‌های جدید از میان برداشت. فرمان پاپ با عهدنامهٔ دو دولت اسپانیا و پرتقال در سال ۱۴۹۴ جنبهٔ سیاسی و رسمی یافت.  به‌این ترتیب ماجراجویان و روحانیت مسیحی  به‌همراه طبقات بورژوازی  به‌غارت و استثمار قاره‌ئی رو آوردند که به‌گونه‌ئی همچنان ادامه دارد. کاشفان جدید نام قدیمی سرزمین ایتالیا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاتیوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Latium) یا لاتین را که رنگی دینی - اقتداری داشت بر قربانی خویش نهادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمریکای لاتین از سی و یک کشور و ناحیه تشکیل شده است که از لحاظ جغرافیائی و اقلیمی  به‌چهار قسمت آمریکای مرکزی، ناحیهٔ کارائیب، آمریکای جنوبی استوائی و آمریکای جنوبی معتدل تقسیم می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آمریکای مرکزی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱. کوستاریکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۳۰ تا ۱۸۲۱ تحت سلطه اسپانیا بود، ۱۸۳۹ اعلام استقلال کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱/۸۵۰/۰۰۰ نفر {{نشان| ۱|*}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۹/۶۵۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۸۸۴ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۵ {{نشان| ۲|**}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲. اِل سالوادور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا ۱۸۲۱ مستعمره اسپانیا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۴/۵۷۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۷/۷۲۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۴۳۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳. گوآتمالا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۳ از اسپانیا کسب استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۶/۸۲۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۲/۰۴۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۵۴۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۷۰/۶ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۵۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۴. هندوراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۱ از اسپانیا کسب استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۳۸ از آمریکای مرکزی اعلام جدائی کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۳/۶۳۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۳/۲۸۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۳۵۹ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۳۱ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۵۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۵. مکزیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۲ از اسپانیا کسب استقلال کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۶۹/۲۰۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۷۶۰/۰۰۰ میل مربع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۹۹۶ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۵۱۸ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶. نیکاراگوئه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۱ از اسپانیا کسب استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲/۴۷۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۵۷/۱۴۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۶۵۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۵۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷. پاناما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۳۶ تا ۱۹۰۳  به‌کلمبیا وابسته بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۰۳ با حمایت ایالات متحده از کلمبیا اعلام استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱/۶۰۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۲۸/۷۵۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۲۴۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گارد ملی با ۱۱ هزار نفر نظامی و ش به‌نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ناحیهٔ کارائیب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱. باهاما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۴۹۲ تا ۱۷۸۳ تحت سلطه اسپانیا و سپس بریتانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۴  به‌استقلال داخلی رسید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۷ استقلال کامل یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱۹۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۵/۳۸۶ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۳۷۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲. باربادوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۶۲۷ تا ۱۹۶۱ تحت سلطه بریتانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۹۶۶ کسب استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲۷۰/۰۰۰ نفر،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۶۶ میل مربع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۳۵۲ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳. کوبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۱۲ تا ۱۸۹۸ تحت سلطهٔ اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۹/۸۷۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۴/۲۱۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۶۴۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۱/۱۶۸ میلیارد دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۴. دومینیکن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۴۹۲ تا ۱۸۴۴ تحت سلطهٔ اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۴۴ از هائیتی جدا شد و اعلام استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۴/۶۰۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۸/۸۲۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۶۳۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۵. گرینادا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از جزایر هند غربی با ۱۱۰ هزار نفر جمعیت و ۱۳۳ میل مربع وسع.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶. گوادلپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۶۳۵ تا کنون تحت سلطهٔ فرانسه است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۳۴۵/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۶۶۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۲۴۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷. هائیتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۶۷۷ تا کنون تحت سلطهٔ فرانسه است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۰۴ کسب استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۱۵ ایالات متحدهٔ آمریکا آن را اشغال کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۳۴ مجدداً استقلال یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۴/۹۱۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۰/۷۱۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۷۹ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۳۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸. جامائیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶۵۵، خروج اسپانیا و اشغال آن به‌وسیلهٔ بریتانیا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۴۴ کسب استقلال داخلی کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۲ اعلام استقلال کامل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲/۱۵۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴/۴۱۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۰۳۷ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۹. مارتنیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۶۳۵ فرانسوی‌ها آن را اشغال کردند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۳۶۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۲۰ میل مربع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۵۴۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۰. آنتیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مستعمره فرانسه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲۳۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۳۹ میل مربع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۶۴۲ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۱. پوئرتوریکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۸۹۸ پایان استعمار اسپانیا و پیوستن  به‌ایالات متحده &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۵۲  به‌خودمختاری رسید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲/۹۰۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۳/۴۳۰ میل مربع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۲/۲۳۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۹۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۲. ترینیداوتوباگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۷۹۷، اشغال  به‌وسیلهٔ بریتانیا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۸۹، ادغام دو سرزمین ترینیداد و توباگو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۲ استقلال یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱/۲۰۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱/۸۶۵ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۸۶۷ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آمریکای جنوبی استوائی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱. بولیوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۸۲۵ از اسپانیا استقلال یافت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۶/۲۸۰/۰۰۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۲۴ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۳۳۲ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۹۴ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۴۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲. برزیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۸۲ از پرتقال استقلال یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۸۹  به‌استقلال کامل رسید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱۲۰/۰۰۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۳/۲۸۲/۲۰۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۹۱۲ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۲/۰۹ میلیارد دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳. کلمبیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۳۶ تا ۱۸۱۹ تحت سلطهٔ اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۱۹ اعلام استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲۶/۵۲۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۳۹/۵۳۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۵۲۶ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۲۱۵ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۴. اِکوادور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۳۲ تا ۱۸۰۹ تحت سلطه اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۸۲۲ اعلام استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۳۰ از کلمبیا جدا شد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۸/۰۸۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۰۶/۵۱۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۵۰۵ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۱۶۳ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۵. گویان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۷۹۶، خروج هلندی‌ها و اشغال  به‌وسیلهٔ بریتانیا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۱۴ تشکیل گویان بریتانیا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۱ خودمختاری یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۶  به‌استقلال کامل رسید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۸۷۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۸۳/۰۰۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۵۵۹ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶. پاراگوئه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۸۱۱ کسب استقلال اسپانیا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲/۹۷۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۵۷/۰۵۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۵۳۳ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۴۱ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷. پرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۱ از اسپانیا استقلال یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱۷/۵۳۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۵۰۰/۰۰۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۷۰۱ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۴۰۶ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸. سوری نام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دولت بریتانیا در ۱۶۱۳ سوری نام را در مقابل اشغال آمستردام جدید (که بعدها نیویورک نامیده شد)  به‌هلند واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۴۲۱/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۶۲/۵۰۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۲۸۲ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۹. وِنزوئلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۳۰ از اسپانیا استقلال یافت و از کلمبیا جدا شد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱۳/۵۴۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۳۵۲/۱۴۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۲/۱۷۱ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۷۰۶ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آمریکای جنوبی معتدل==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱. آرژانتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۱۵ تا ۱۸۱۶ تحت سلطهٔ اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۸۱۶ اعلام استقلال کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲۶/۷۴۰/۰۰۰ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱/۰۷۳/۰۰۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۲۸۵ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۱/۶۶ میلیارد دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲. شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۱۸ از اسپانیا استقلال یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱۱/۰۶۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۲۹۲/۲۶۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۴۶۵ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۷۲۶ میلیون دلار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۷۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳. اُروگوئه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۲۸ از اسپانیا استقلال یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲/۸۴۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۷۲/۱۷۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد ملی آن، ۱۲۶۸ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۷۲ میلیون دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جمع بندی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمریکای مرکزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد کشورها: ۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت: ۷۲/۷ میلیون نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانه: ۸۹۸ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست: ۷۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان مرگ و میر کودکان: ۶۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد باسوادان: ۶۹/۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناحیهٔ کارائیب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد کشورها: ۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت: ۲۵/۴ میلیون نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانه: ۸۴۷ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست: ۷۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان مرگ و میر کودکان: ۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد باسوادان: ۶۹/۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمریکای مرکزی استوائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد کشورها: ۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت: ۱۶۷/۴ میلیون نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانه: ۸۸۴ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست: ۷۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان مرگ و میر کودکان: ۸۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد باسوادان: ۶۹/۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمریکای جنوبی معتدل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد کشورها: ۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت: ۳۷/۴ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانه: ۱/۲۴۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست: ۸۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان مرگ و میر کودکان: ۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد باسوادان: ۹۱/۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیاس کنید با دو کشور ایالات متحده و کانادا (آمریکای شمالی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد کشورها: ۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت: ۲۳۱/۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانه: ۷/۰۰۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست: ۹۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میزان مرگ و میر کودکان: ۱۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد باسوادان: ۹۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} غلامحسین - میرزاصالح {{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}{{پاورقی|۱}} آمار جمعیت و بودجهٔ نظامی تمام سیاسی و یک کشور مربوط  به‌سال میلادی ۸۰-۱۹۷۹ است.&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{پاورقی|۲}} شاخص که پس از کسر میزان مرگ و میر نوزادان و جوانان، تعداد بی‌سوادان جامعه و امید  به‌زیست از عدد ۱۰۰  به‌دست می‌آید.  به‌شماره قبلی کتاب جمعه مراجعه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D9%85%E2%80%8C%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=26508</id>
		<title>نیم‌نگاهی به آمریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D9%85%E2%80%8C%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=26508"/>
		<updated>2011-11-18T09:03:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ناحیهٔ کارائیب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱. باهاما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۴۹۲ تا ۱۷۸۳ تحت سلطه اسپانیا و سپس بریتانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۴ به استقلال داخلی رسید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۹۶۷ استقلال کامل یافت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۱۹۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۵/۳۸۶ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۳۷۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲. باربادوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۶۲۷ تا ۱۹۶۱ تحت سلطه بریتانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۹۶۶ کسب استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۲۷۰/۰۰۰ نفر،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۶۶ میل مربع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۱۳۵۲ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳. کوبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۵۱۲ تا ۱۸۹۸ تحت سلطهٔ اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۹/۸۷۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۴۴/۲۱۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۶۴۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودجهٔ نظامی آن، ۱/۱۶۸ میلیارد دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۸۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۴. دومینیکن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۱۴۹۲ تا ۱۸۴۴ تحت سلطهٔ اسپانیا بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۸۴۴ از هائیتی جدا شد و اعلام استقلال کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت آن، ۴/۶۰۰/۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت آن، ۱۸/۸۲۰ میل مربع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآمد سرانهٔ آن، ۶۳۰ دلار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت زیست آن، ۶۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۵. گرینادا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از جزایر هند غربی با ۱۱۰ هزار نفر جمعیت و ۱۳۳ میل مربع وسع.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶. گوادلپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA_%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=26507</id>
		<title>وضعیت مادی طبقه کارگر ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA_%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=26507"/>
		<updated>2011-11-18T08:16:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:33-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عبدولایف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلخیص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرهاد کشاورز گیلانی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای درک وضعیت مادی و حقوقی طبقه کارگر ایران، مطالعه شرایط استخدام نیروی کار در این کشور اهمیت بسیار دارد. فقدان آمار و مطالعات لازم در این مورد مانع بررسی همه‌ جانبهٔ این مسأله می‌شود. لیکن وجود برخی اطلاعات هستند که به‌ما امکان می‌دهد مسأله را تا حدودی مورد توجه قرار دهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستمزد، در صنایع کارخانه‌ئی ایران و مهم‌ترین آنها، صنایع نساجی به‌طور عمده بر پایهٔ سیستم کارمزد قرار داشت و به‌این مناسبت شدت کار در این صنایع به‌حد اعلا می‌رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کارخانه‌های قند و در بخش کارهای ساختمانی معمولاً از سیستم روزمزد استفاده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مؤسسات شرکت نفت انگلیس و ایران سیستم حقوق ماهانه معمول بود. بنا به‌نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال‌وِل ساتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - که در طول خدمتش شرکت نفت را ازجهات مختلف مورد مطالعه قرار داده است - کارمندان و کارکنان ششرکت به‌سه گروه تقسیم می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه اول را اروپائیان تشکیل می‌دادند که در ضمن، چند تناقضات از کارمندان ایرانی هم که تحصیلات عالی‌شان را در انگلستان انجام داده بودند جزو این گروه محسوب می‌شدند. گروه دوم از کارمندان هندی و پاکستانی و ایرانی و تکنیسین‌های متوسط تشکیل می‌شد. گروه سوم، خود از سه دسته به‌وجود می‌آمد: ۱) کارگران ماهر و سرکارگران، ۲) کارگران متخصص، و ۳) کار غیرماهر. - دو دستهٔ اخیر را منحصراً کارگران ایرانی تشکیل می‌دادند.. شرکت نفت این دسته از کارگران را بیشتر از طریق پیمانکاران استخدام می‌کرد و درنتیجه در مقابل آنان رسماً تعهدی نداشت و شیوهٔ مرسوم دستمزد در شرکت، شامل حال‌شان نمی‌شد. این دسته از کارگران از لحاظ مسکن هیچ نوع تأمینی نداشتند و پیمانکاران در هر لحظه‌ئی که می‌خواستند می‌توانستند اخراج‌شان کننند. این شیوهٔ خرید نیروی کار در کشورهای نیمه مستعمره و مستعمره رواج داشت و غیرانسانی‌ترین شکل آن بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نحوهٔ دستمزد در بخش‌های مختلف پیشه‌وری و از جمله در عمده‌ترین آن - یعنی قالی‌بافی - پیش از هر چیز در خدمت بالا برد سود کارفرمایان کارگاه‌ها و سرمایه‌داران خارجی بود. مزد کارگر قالیباف را تعداد گره‌هائی که می‌زد تعیین می‌کرد، و همین باعث می‌شد که کارگر در زمانی طولانی‌تر و با سرعتی بیش‌تر کار کند. در بسیار از موارد استاد قدرت از سرمایه‌دار سفارش می‌گرفت و آنگاه، کارگران لازم خود را استخدام می‌کرد و به‌آنان مزدی می‌پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در امور ساختمانی نیز همین سیستم پرداخت مزد - که از لحاظ ظاهری به‌سیستم پیمانکاری انگلیسی‌ها در صنعت نفت شباهت داشت - معمول بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه نیز به‌استادان قدرت و سرکارگران به‌طور ماهانه حقوق می‌پرداختند و با کارگران قالیباف برای بافت هر قالی قرارداد می‌بستند. این شیوه را، به‌خصوص سرمایهٔ خارجی به‌کار می‌برد. به‌عنوان مثال، شرکت انگلیسی شارک در اواسط سال‌های بیست کار خود را بر این شیوه تنظیم کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در راه‌آهن نیز بسیاری از کارمندان و کارگران به‌عنوان پیمانکار و بسیاری نیز به‌عنوان کارگر سادهٔ روزمزد کار می‌کردند و فقط پرسونل متخصص آن حقوق ماهانه دریافت می‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیستم دستمزد در شرائط ایرانِ نیمه فئودال و ایرانی که سخت تحتِ نفوذ سرمایهٔ خارجی بود شکل گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور که مارکس خاطرنشان کرده است، در تعیین ارزش توان کار عوامل دوگانه‌ئی دخالت می‌کند: عامل تاریخی و عامل معنوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لحاظ تاریخی، دستمزد کارگر ایرانی تحت چنان شرائط دشواری شکل گرفت که ناچیزی و نامساعد بودن اَشکال آن را برای کارگر اجتناب‌ناپذیر می‌کرد. این شرائط که در طول تاریخ به‌وجود آمده بود باعث شد که مزد کارگر در پائین‌ترین سطح ممکن باقی بماند. عامل مهم دیگری نیز که در ناچیز بودن مزد نقش اساسی داشت ثابت ماندن احتیاجات دهقانان و کارگران در یک سطح مشخص بود. زیر فئودالیسم و امپریالیسم می‌کوشیدند با اعمال زور از بالا رفتن سطح نیازهای اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی زحمتکشان جلو بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تعیین ارزش توان کار و سطح دستمزد باید میزان مایحتاج زندگی اجتماعی و احتیاجات طبیعی لازم برای تولید و بازتولید توان کار مشخص شود. «... میزان آنچه به‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حداقل مایحتاج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معروف است، و نوع ارضاء آن، خود محصول شرائط تاریخی است و قبل از هر چیز به‌سطح فرهنگ کشور بستگی دارد. در ضمن، این مسأله تا حد زیادی وابسته به‌عادت و درخواست‌های طبقه کارگر است؛ یعنی به‌شرائطی که این طبقه در آن شکل گرفته است»{{نشان|۱}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود تودهٔ عظیم دهقانان فقیر و خیل بیکاران در شهرها، مزد کارگران نمی‌توانست زیاد باشد. در چنین موقعیتی، می‌توان کار به‌بهائی بس ناچیزتر از ارزش واقعی خود خریداری می‌شد و مزد کارگر حداقل مایحتاج خانوادهٔ او را هم کفاف نمی‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگران در فقری سیاه به‌سر می‌بردند و قادر نبودند نیازهای اولیه خود را از لحاظ غذا و پوشاک و مسکن و استراحت تأمین کنند. استثمار غارتگرانه، آنان را می‌فرسود و به‌مرگ زودرس محکوم می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کارخانجات نساجی، دستمزد متوسط بافندهٔ غیرمتخصص روزانه سه قران و در کارخانجات پنبه‌پاک‌کنی، حد متوسط دستمزد کارگر ۲/۵ قران بود. بنا به‌نوشتهٔ روزنامهٔ  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در صنایع و در ساختمان راه‌آهن سرتاسری ایران، دستمزد کارگران غیرمتخصص از روزی ۲/۵ تا سه قران تجاوز نمی‌کرد. در مؤسسات شرکت نفت انگلیس و ایران، تا سال‌های بیست، مزد متوسط روزانهٔ کارگران ایرانی سه قران، و از سال ۱۹۳۰ (پس از اعتصاب کارگران نفت و بروز اختلاف بین انگلیس و ایران در سال ۱۹۳۲) به‌چهار قران ارتقاء پیدا کرد. حد متوسط دستمزد کارگران صنایع قالیبافی - که پیچیده‌ترین سیستم مزد در آن وجود داشت - روزی دو قران بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک مسأله مهم دیگر را هم باید در نظر داشت و آن تفاوت موجود در سطح مزدها است که از وابستگی یا عدم وابستگی کارگر به‌دِه ناشی می‌شود. به‌عنوان مثال می‌توان دستمزد را در کارخانجات پنبه‌پاک‌کنی (۲/۵ قران در روز) را در نظر گرفت که از دستمزد در کارخانجات نساجی و مؤسسات صنایع نفت کم‌تر بود. در صنعت پنبه - برعکس صنایع نساجی و نفت که امر تولید، دائمی است و روابط کارگر با دِه بسیار ضعیف است - فصل کار تولیدی چهار تا پنج ماه طول می‌کشید و اکثراً دهقانان در آن کار می‌کردند و کار در کارخانه برای آنان پیشه‌ئی کمکی تلقی می‌شد. دهقانان برای تسهیل وضع دشوار خود و پرداخت بدهکاری‌هاشان به‌مالک، به‌طور موقت در کارخانه به‌کار مشغول می‌شدند. مثلاً در آغاز سال‌های ۳۰، در کرمانشاه، به‌دلیل فقدان صنایع کارخانه‌ئی و وجود تعداد زیادی دهقان فقیر، دستمزد روزی ۱/۵ قران بود. وجود مداوم خیل عظیم دهقانان بیکار، به‌سرمایه‌داران امکان می‌داد دستمزد را از سطحی که در صنایع عمدهٔ کارخانه‌ئی کشور معمول بود پائین‌تر نگهدارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صنعت قالیبافی نیز سطح دستمزد پائین‌تر از دیگر صنایع بود. ویژگی سیستم کارمزد و روابط موجود در صنعت قالیبافی دستمزد را در پائین‌ترین سطح ممکن نگه می‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درقسمت‌های دیگر تولید مثل تولید چرم، منبت‌کاری، تولید آرد، تولید آجر و برخی بخش‌های دیگر نیز دستمزد متوسط کارگر نزدیک به‌سه قران بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان دستمزد کارگران متخصص و غیر متخصص تفاوت بسیار وجود داشت علتش قلّت تعداد متخصصان در قسمت‌های مختلف صنعتی بود. به‌عنوان مثال، در کارخانه  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازرونی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اصفهان، کارگر غیرماهر سه قران و فرد متخصص هفت قران مزد می‌گرفت. در کارخانجات پنبه‌ پاک‌کنی، کارگران متخصص (مثلاً سر کارگر، ماشینچی و سر کارگرِ گریسکاری) روزانه از چهار تا هشت قران مزد می گرفتند. میان حقوق استادکار ایرانی و مکانیسین عادی خارجی نیز تفاوت زیادی وجود داشت. در اواخر سال‌های ۲۰ و آغاز سال‌های ۳۰، در کارخانهٔ کبریت‌سازی  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خویلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تبریز مزد روزانهٔ استادکار ایرانی ۱۰ تا ۱۵ قران بود، در حالی که مکانیسین آلمانی آن ۶۵ قران دریافت می‌کرد و علاوه بر آن، کارخانه یک خانهٔ سه اتاقهٔ مجهز به‌بخاری و برق و باغ میوه نیز در اختیار او گذاشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صنعت نفت، اختلاف دستمزد براساس تبعیض نژادی بود. شرکت نفت انگلیس و ایران، به‌طور ماهانه به‌یک کارگر ایرانی هشت، به‌یک کارگر هندی سی، و به‌یک کارگر اروپائی یکصد و بیست تومان حقوق می‌پرداخت، هر چند که حقوق اروپائیان در حقیقت از این هم بیش‌تر بود، زیرا شرکت خانه‌های بزرگ و خدمتکار در اختیار آنان می‌گذاشت و خرج سفر مرخصی استحقاقی آنان را نیز می‌پرداخت. کارکنان هندی نیز از مزایائی برخوردار بودند اما افراد گروه کوچک متخصصان ایرانی با حقوقی که از شرکت نفت می‌گرفتند به‌هیچ‌ وجه نمی‌توانستند زندگی نسبتاً قابل قبولی برای خود تأمین کننند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرمایه‌داران خارجی از شرائط تاریخی که پائین بودن سطح مزد کارگران ایرانی را سبب شده بود به‌عنوان اهرمی نیرومند در جهت استثمار هر چه بیش‌تر آنان بهره می‌گرفتند. زنان و به‌خصوص کودکان به‌بدترین وجهی استثمار می‌شدند. مزد زنان و کودکان بسیار ناچیز بود. در مؤسسات نخریسی، بافندگی و قالیبافی، مزد زنان به‌طور متوسط ۱/۵ قران بود. در بخش‌های دیگر نیز سطح دستمزد اینان از همین حدود فراتر نمی‌رفت. کثرت تعداد زنان شاغل در صنایع قالیبافی، نخریسی، بافندگی، و تولید ابریشم، دقیقاً معلول همین پائین بودن سطح دستمزد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کودکان کم‌ترین مزد ممکن را دریافت می‌کردند و استثمار آن‌ها غیرانسانی‌ترین اشکال را به‌خود می‌گرفت. دستمزد متوسط یک کودک در صنایع نساجی، کبریت‌سازی و چرمسازی، تنها یک قران و در صنعت قالیبافی از این هم کم‌تر بود. کار اطفال در این صنعت اهمیت خاصی داشت و آنان سال‌ها به‌عنوان «شاگرد» در این رشته استثمار می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین موضوع استفاده از کار زنان و اطفال باعث می‌شد که حقوق کارگران در سطح نازل بماند. این امر هم به‌نوبه خود وضع طبقه کارگر ایران را بدتر و فقر پرولتاریای این کشور را تشدید می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدم پرداختِ به‌موقعِ مزد و اخذ جریمه‌ها، دستمزد واقعی کارگران را باز هم تقلیل می‌دادو آنان را در سر حد فقر نگه می‌داشت. دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدیجهٔ کشاورز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد که در کارخانجات، اغلب، مزد کارگران به‌موقع پرداخت نمی‌شد و این موضوع آنا را به‌وام گرفتن از کارفرما ناگزیر می‌کرد. بدین ترتیب، مزد کارگر، هیچ‌گاه یکجا به‌دست او نمی‌رسید. به‌عنوان مثال، همهٔ کارگران و والدین کودکانی که در کارخانهٔ کبریت‌سازی خویلی تبریز کار می‌کردند به‌شرکت بدهکار بودند. بنا به‌گفتهٔ یکی از برادران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خویلی - حاجی محمدتقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - مجموعهٔ این بدهکاری‌ها در حوالی سال‌های ۳۰ به‌پانصد هزار ریال بالغ می‌شد. سرمایه‌داران نه تنها مزد کارگران را نمی‌پرداختند بلکه به‌کوچکترین بهانه‌ئی آنان را جریمه نیز می‌کردند. اخذ جریمه، به‌خصوص در صنایع نساجی و مؤسسات شرکت نفت انگلیس و ایران سخت رواج داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پائین‌ بودن سطح دستمزد کارگر را مجبور می‌کند تا به‌خاطر دریافت مزد کافی (لااقل برای تأمین خوراک خویش) مدت بیش‌تری کار کند. «زمان بسیار طولانی کار روزانه، همیشه با مزد کم همراه است...»{{نشان|۲}} این گفته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لنین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در مورد صنایع ایران که قانون کار وجود نداشت و زمان کار منحصراً به‌ارادهٔ سرمایه‌دار و سطح دستمزد بستگی پیدا می‌کرد کاملاً صادق بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طولانی‌ترین ساعات کار مربوط به‌قالیبافان بود که در زمستان ۱۰ ساعت و در تابستان ۱۲ ساعت کار می‌کردند. در این صنعت که بیش‌تر از اطفال و خردسالان و زنان استفاده می‌شد. پائین ترین دستمزد و طولانی‌ترین زمان کار در روز، رسم رایج بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان متوسط کار در روز، در صنایع نساجی ده ساعت و در کارخانجات پنبه‌ پاک‌کنی یازده تا چهارده ساعت بود و سرمایه‌داران می‌کوشیدند کارگران را در ازای مزد کم  تا حد امکان استثمار کنند. به‌گفتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میلیسپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کارگران ضرابخانه، روزانه ۱۱ تا ۱۱/۵ ساعت کار می‌کردند. بنابراین حد متوسط ساعت کار روزانه را در سال‌های ۲۰ و ۳۰ می‌توان بین ۱۰ تا ۱۲ ساعت محسوب داشت. ساعات روزانهٔ کار در مؤسسات شرکت نفت نیز از ۱۰ تا ۱۲ ساعت بود. کارگران در ازای مزد ناچیز مجبور بودند در شرائط بسیار سختی کار کنند. در صنایع نساجی ایران، سرمایه‌داران مستقیماً بودجه‌ٔ مربوط به‌سیستم‌های حفاظتی و بهداشتی کارخانجات را صرفه‌جوئی می‌کردند. هوای کارخانجات از غبار و بخار اشباع بود اما سیستم تهویه هوائی وجود نداشت. کارگران نفت به‌خصوص در شرائط بسیار سختی عرق می‌ریختند. بنا به‌نوشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آ. افشین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۹۹٪ کارگران از شرائطی که شرکت «می‌بایست» برای آنان تأمین کند، محروم بودند. شرائط کار در کارگاه‌های قالیبافی حقیقتاً اسفناک بود. دکتر خدیجهٔ کشاورز می‌نویسد این کارگاه‌ها که غالباً کف‌شان خاکی بود، نور کافی و وسیلهٔ تهویهٔ هوا نداشتند محل‌شان بیشتر به‌زیرزمین می‌مانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از زنان اطفال شیرخوار خود را نیز همراه می‌آوردند و آنان را کنار دستگاه روی پارچه‌ئی جای می‌دادند. کارگران به‌خاطر انجام کار بیش‌تر غالباً همان جا پشت دستگاه غذا می‌خوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرائط کار کارگران ساختمان راه‌آهن، کارخانجات پشم پاک‌کنی، پنبه پاک‌کنی، و دیگر کارگاه‌ها هم بهتر از این نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این‌ها گذشته، کارگران پس از کار مشقت‌بار و طولانی روزانه هم به‌علت شرایط بد مسکن امکان استراحت و تجدید نیروی جسمانی را نداشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکرالله مانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد بافندگان تهران خانه نداشند، خانه به‌دوش بودند و چون قدرت نداشتند با مزد ناچیز خود لباس و کفش و کلاه تهیه کنند، بیش‌تر به‌ولگردان خیابانی می‌رفتند. کارگران، نه تنها به‌سبب قلّت دستمزد نمی‌توانستند خانواده‌شان را از دِه به‌شهر بیاورند، بلکه حتی برای خود نیز قادر به‌کرایهٔ اتاقی نبودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌ها هزار کارگر نفت نیز از لحاظ مسکن در شرائط بسیار بدی به‌سر می‌بردند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سلطان‌زاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد کارگرانی که در شرکت نفت مشغول کار می‌شدند می‌بایست شخصاً برای خود مسکن و مأوائی بجویند. ارتفاع خانه‌های کارگر حومهٔ آبادان از قد معمولی انسان کوتاه‌تر بود. تازه تعداد این خانه‌ها هم به‌اندازهٔ کافی نبود و فقط می‌توانست بخش کوچکی از کارگران را مسکن بدهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مساکن شرکت نفت نیز مختف بود: انگلیسی‌ها در ویلاهای جداگانه یا در آپارتمان‌های وسیع و مجهز زندگی می‌کردند. ایرانیانی که جزو گروه اول محسوب می‌شدند در مناطق ویژه‌ئی که برای‌شان ساخته شده بود زندگی می‌کردند و کارمندان و متخصصین متعلق به‌گروه دوم در شرائط مسکنی بدتری قرار داشتند. تنها خارجیان بودند که در همان آغاز شروع به‌کار در شرکت، خود به‌خود خانه دریافت می‌کردند؛ کارگران و کارمندان محلی می‌بایست در نوبت بمانند و حتی کارگران ماهر نیز گاهی تا ۳۰ سال می‌بایست برای دریافت خانه انتظار بکشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگران نه تنها با مزد کم ساعات طولانی در شرائط بد و بدون وجود سیستم حفاظتی کار می‌کردند بلکه از هیچ نوع مساعدت طبی و بهداشتی نیز برخوردار نبودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع کارگران قالیباف به‌خصوص سخت غم‌انگیز بود. زردی صورت، خمود و ضعف جسمی مشخصهٔ هر کارگر قالیبافی را تشکیل می‌داد. کار نشستهٔ طولانی در شرائط بسیار ناجور بر ارگانیزم اطفال و به‌خصوص زنان اثر می‌گذاشت، تا حدی که ۷۵٪ آنان زایمان اول را می‌بایست به‌طور غیرطبیعی و با عمل سزارین از سر بگذرانند. کارگران قالیباف غالباً به‌امراض سل و روماتیزم مبتلا بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقدان لوله‌کشی آب مجاری بهداشتی فاضل‌اب، تاریکی کارگاه‌ها، ناآگاهی بهداشتی مردم و بی‌بهرگی از خدمات طبی و بهداشتی به‌گسترش این امراض کمک می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگران نفت، معمولاً از جراحات وارده در موقع کار زجر می‌کشیدند که این خود نتیجهٔ عدم توجه کارفرمایان به‌استفاده از سیستم‌های حفاظتی بود معمولاً کارگرانی که به‌هنگام کار جراحات ساخت پیدا می‌کردند به‌سادگی تمام از کار اخراج می‌شدند و شرکت، حقوق استمراری بدان‌ها نمی‌داد که هیچ، حتی از یک حداقل مساعدت مالی برای یک بار نسبت به‌آن‌ها نیز خودداری می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرکت نفت بر طبقاتی قرارداد امتیاز موظف بود در حیطهٔ فعالیت خود برای کارگران خدمات طبی و بهداشتی رایگان تأمین کند اما در سراسر منطقهٔ فعالیت شرکت یک زایشگاه و در برخی مناطق حتی یک قابله هم وجود نداشت. در حالی که کارکنان اروپائی آن از کمک‌های طبی و بهداشتی همه جانبه‌ئی برخوردار بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگران سالخورده و آنهائی که بر اثر تصادف ناشی از کار قادر به‌ادامه شغل خود نبودند هیچ گونه تأمین نداشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سطح آموزش کارگران ایران نیز بسیار اسفناک بود. اکثریت کارگران ایرانی بی‌سواد بودند و تعداد بیسوادان، به‌خصوص در زنان سر به‌فلک می‌زد. کودکان پیش از رسیدن به‌سن تحصیل به‌کارگاه‌های قالیبافی و کفاشی و جز این‌ها فرستاده می‌شدند و برای تمام عمر بیسواد باقی می‌ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگران از ابتدائی‌ترین حقوق محروم بودند و مورد همه گونه تحقیر و توهین قرار می‌گرفتند. زندگی کارگر، از آغاز شروع به‌کار تا زمان اخراج یا مرگ، تابع خودکامگی صرفِ کارفرما بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شرکت نفت که بخش اعظم کارگران صنعتی ایران را در بر می‌گرفت موانع نژادی و تبعیض نژادی کاملی وجود داشت که حتی موارد استفاده از اتوبوس‌ها و استراحتگاه‌های جداگانه را نیز شامل می‌شد انگلیسی‌ها در کارگران ایرانی به‌عنوان نژاد پست‌تر نگاه می‌کردند و آنان را دشنام می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیوهٔ معمول استخدام و اخراج کارگران، به‌مدیران شرکت نفت امکان می‌داد که کارگران «حرف نشنو» را بی‌هیچ دردسری اخراج کنند. این سیاست در ضمن برای شرکت نفت منافعی نیز در بر داشت. شرکت نفت، بنا بر نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال وِل استن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، می بایست به‌هر کارگر اخراجی در ازای هر سال سابقهٔ کار او حقوقی معادل یک هفته بپردازد. در نخستین سال‌های پس از جنگ دوّم جهانی قریب ۶۰٪ از کارگران خارجی حتی یک سال سابقهٔ کار مداوم نیز نداشتند و در نتیجه بدون پرداخت دیناری وجه اخراج شده بودند، و فقط ۲۸٪ کارگران اخراجی آن بیسابقه‌ئی یکساله داشتند. شرکت نفت با سیاست اخراج حساب شدهٔ کارگران هدف دیگری را نیز دنبال می‌کرد و آن پیشگیری از اتحاد و تشکل کارگران در مبارزه علیه امپریالیسم انگلستان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرائط پیدایش و شکل‌گیری طبقهٔ کارگر ایران باعث که این طبقه همگون و یکپارچه نبوده عادات و خرافات مذهبی را تا اندازه‌ئی در داخل خود حفظ کنند. به‌سال ۱۹۱۸ در اثر اعتصاب کارگران چاپخانه‌های تهران، دولت وثوق‌الدوله قانونی از تصویب مجلس گذراند که طبق آن مدت کار روزانه هشت ساعت و اتحادیه‌های صنفی به‌رسمیت شناخته شد. اما این قانون هرگز به‌اجرا در نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۲۴، کوشش شد تا مسايلی از قبیل حفاظت کار، برقراری قانون هشت ساعت کار روزانه، بهبود شرائط کار، ممنوعیت استخدام دخترانی که سن‌شان از ۱۲ سال کم‌تر باشد و جز این‌ها مطرح شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ژوئن سال ۱۹۲۶ نخستین جلسهٔ کمیسیون مطالعهٔ «اسناسنامهٔ رابطهٔ کارفرما و کارگر» تحت نظر وزارت کار و خدمات اجتماعی تشکیل شد. این کمیسیون در اواخر ماه ژوئیه به‌کار خود خاتمه داد و پروژهٔ تنظیمی خود را تسلیم شورای وزراء کرد لیکن، این پروژه به‌فراموشی سپرده شد و کارگران چون سابق بدون قانون کار ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرکت نفت که قوانین ویژه‌ٔ خود را نسبت به‌کارگران اجرا می‌کرد با تمام وسائل مانع تصویب قانون کار توسط مجلس می‌شد. زمانی که کارگران شرکت نفت در سال ۱۹۲۷ موفق شدند خواست‌های خود را مبنی بر تشکیل هیأت منصفه مرکب از نمایندگان شرکت و دولت ایران و بقراری هشت ساعت کار روزانه در زمستان و هفت ساعت در تابستان و تعیین حقوق حداقل به‌میزان دوازده تومان در ماه غیره را گوش مجلس برسانند. این خواست‌ها در اثر پافشاری شرکت و دخالت دولت به‌تصویب مجلس نرسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشد صنایع کارخانه‌ئی که با ازدیاد تعداد کارگران همراه بود و نیز شدت یافتن جنبش کارگری، تصویب قانونی را لازم می‌آورد که روابط میان کارفرمایان صنعتی و کارگران را تنظیم کند. این کار در سال ۱۹۳۶ با تصویب قانون «شرائط تأسیس مؤسسات و کارخانجات در ایران» انجام گرفت. در این قانون حق مرخصی با استفاده از حقوق برای زنان باردار، تشکیل صندوق بازنشستگی، اقدام برای بهبود شرائط بهداشتی کار، تأمین لباس کار، تأسیس کودکستان در جنب کارخانه و غیره پیش‌بینی شده بود. در عین حال این قانون از محدود کردن ساعات کار روزانه و تضمین حداقل مزد و جز این‌ها سخنی نمی‌گفت و در عوض تصریح می‌کرد که «کارگر باید از اعتصاب یا اقدامات دیگری که دور کارخانه و تولید را مغشوش کند خودداری ورزد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف این قانون مطیع ساختن کارگران و جلوگیری از مبارزهٔ آنان بر علیه طبقات حاکمه کشور بود. و امّا حتی این قانون کار بسیار محدود را می‌توان به‌مثابه عقب‌نشینی محافل حاکمه ایران در مقابل طبقه کارگر تلقی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} مارکس، سرمایه.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} لنین، مجموعه آثار جامعه ۲، ص ۲۱۸ (به‌زبان روسی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA_%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=26506</id>
		<title>وضعیت مادی طبقه کارگر ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA_%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=26506"/>
		<updated>2011-11-18T08:13:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:33-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:33-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عبدولایف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلخیص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرهاد کشاورز گیلانی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای درک وضعیت مادی و حقوقی طبقه کارگر ایران، مطالعه شرایط استخدام نیروی کار در این کشور اهمیت بسیار دارد. فقدان آمار و مطالعات لازم در این مورد مانع بررسی همه‌ جانبهٔ این مسأله می‌شود. لیکن وجود برخی اطلاعات هستند که به‌ما امکان می‌دهد مسأله را تا حدودی مورد توجه قرار دهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستمزد، در صنایع کارخانه‌ئی ایران و مهم‌ترین آنها، صنایع نساجی به‌طور عمده بر پایهٔ سیستم کارمزد قرار داشت و به‌این مناسبت شدت کار در این صنایع به‌حد اعلا می‌رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کارخانه‌های قند و در بخش کارهای ساختمانی معمولاً از سیستم روزمزد استفاده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مؤسسات شرکت نفت انگلیس و ایران سیستم حقوق ماهانه معمول بود. بنا به‌نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال‌وِل ساتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - که در طول خدمتش شرکت نفت را ازجهات مختلف مورد مطالعه قرار داده است - کارمندان و کارکنان ششرکت به‌سه گروه تقسیم می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه اول را اروپائیان تشکیل می‌دادند که در ضمن، چند تناقضات از کارمندان ایرانی هم که تحصیلات عالی‌شان را در انگلستان انجام داده بودند جزو این گروه محسوب می‌شدند. گروه دوم از کارمندان هندی و پاکستانی و ایرانی و تکنیسین‌های متوسط تشکیل می‌شد. گروه سوم، خود از سه دسته به‌وجود می‌آمد: ۱) کارگران ماهر و سرکارگران، ۲) کارگران متخصص، و ۳) کار غیرماهر. - دو دستهٔ اخیر را منحصراً کارگران ایرانی تشکیل می‌دادند.. شرکت نفت این دسته از کارگران را بیشتر از طریق پیمانکاران استخدام می‌کرد و درنتیجه در مقابل آنان رسماً تعهدی نداشت و شیوهٔ مرسوم دستمزد در شرکت، شامل حال‌شان نمی‌شد. این دسته از کارگران از لحاظ مسکن هیچ نوع تأمینی نداشتند و پیمانکاران در هر لحظه‌ئی که می‌خواستند می‌توانستند اخراج‌شان کننند. این شیوهٔ خرید نیروی کار در کشورهای نیمه مستعمره و مستعمره رواج داشت و غیرانسانی‌ترین شکل آن بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نحوهٔ دستمزد در بخش‌های مختلف پیشه‌وری و از جمله در عمده‌ترین آن - یعنی قالی‌بافی - پیش از هر چیز در خدمت بالا برد سود کارفرمایان کارگاه‌ها و سرمایه‌داران خارجی بود. مزد کارگر قالیباف را تعداد گره‌هائی که می‌زد تعیین می‌کرد، و همین باعث می‌شد که کارگر در زمانی طولانی‌تر و با سرعتی بیش‌تر کار کند. در بسیار از موارد استاد قدرت از سرمایه‌دار سفارش می‌گرفت و آنگاه، کارگران لازم خود را استخدام می‌کرد و به‌آنان مزدی می‌پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در امور ساختمانی نیز همین سیستم پرداخت مزد - که از لحاظ ظاهری به‌سیستم پیمانکاری انگلیسی‌ها در صنعت نفت شباهت داشت - معمول بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه نیز به‌استادان قدرت و سرکارگران به‌طور ماهانه حقوق می‌پرداختند و با کارگران قالیباف برای بافت هر قالی قرارداد می‌بستند. این شیوه را، به‌خصوص سرمایهٔ خارجی به‌کار می‌برد. به‌عنوان مثال، شرکت انگلیسی شارک در اواسط سال‌های بیست کار خود را بر این شیوه تنظیم کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در راه‌آهن نیز بسیاری از کارمندان و کارگران به‌عنوان پیمانکار و بسیاری نیز به‌عنوان کارگر سادهٔ روزمزد کار می‌کردند و فقط پرسونل متخصص آن حقوق ماهانه دریافت می‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیستم دستمزد در شرائط ایرانِ نیمه فئودال و ایرانی که سخت تحتِ نفوذ سرمایهٔ خارجی بود شکل گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور که مارکس خاطرنشان کرده است، در تعیین ارزش توان کار عوامل دوگانه‌ئی دخالت می‌کند: عامل تاریخی و عامل معنوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لحاظ تاریخی، دستمزد کارگر ایرانی تحت چنان شرائط دشواری شکل گرفت که ناچیزی و نامساعد بودن اَشکال آن را برای کارگر اجتناب‌ناپذیر می‌کرد. این شرائط که در طول تاریخ به‌وجود آمده بود باعث شد که مزد کارگر در پائین‌ترین سطح ممکن باقی بماند. عامل مهم دیگری نیز که در ناچیز بودن مزد نقش اساسی داشت ثابت ماندن احتیاجات دهقانان و کارگران در یک سطح مشخص بود. زیر فئودالیسم و امپریالیسم می‌کوشیدند با اعمال زور از بالا رفتن سطح نیازهای اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی زحمتکشان جلو بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تعیین ارزش توان کار و سطح دستمزد باید میزان مایحتاج زندگی اجتماعی و احتیاجات طبیعی لازم برای تولید و بازتولید توان کار مشخص شود. «... میزان آنچه به‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حداقل مایحتاج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معروف است، و نوع ارضاء آن، خود محصول شرائط تاریخی است و قبل از هر چیز به‌سطح فرهنگ کشور بستگی دارد. در ضمن، این مسأله تا حد زیادی وابسته به‌عادت و درخواست‌های طبقه کارگر است؛ یعنی به‌شرائطی که این طبقه در آن شکل گرفته است»{{نشان|۱}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود تودهٔ عظیم دهقانان فقیر و خیل بیکاران در شهرها، مزد کارگران نمی‌توانست زیاد باشد. در چنین موقعیتی، می‌توان کار به‌بهائی بس ناچیزتر از ارزش واقعی خود خریداری می‌شد و مزد کارگر حداقل مایحتاج خانوادهٔ او را هم کفاف نمی‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگران در فقری سیاه به‌سر می‌بردند و قادر نبودند نیازهای اولیه خود را از لحاظ غذا و پوشاک و مسکن و استراحت تأمین کنند. استثمار غارتگرانه، آنان را می‌فرسود و به‌مرگ زودرس محکوم می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کارخانجات نساجی، دستمزد متوسط بافندهٔ غیرمتخصص روزانه سه قران و در کارخانجات پنبه‌پاک‌کنی، حد متوسط دستمزد کارگر ۲/۵ قران بود. بنا به‌نوشتهٔ روزنامهٔ  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در صنایع و در ساختمان راه‌آهن سرتاسری ایران، دستمزد کارگران غیرمتخصص از روزی ۲/۵ تا سه قران تجاوز نمی‌کرد. در مؤسسات شرکت نفت انگلیس و ایران، تا سال‌های بیست، مزد متوسط روزانهٔ کارگران ایرانی سه قران، و از سال ۱۹۳۰ (پس از اعتصاب کارگران نفت و بروز اختلاف بین انگلیس و ایران در سال ۱۹۳۲) به‌چهار قران ارتقاء پیدا کرد. حد متوسط دستمزد کارگران صنایع قالیبافی - که پیچیده‌ترین سیستم مزد در آن وجود داشت - روزی دو قران بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک مسأله مهم دیگر را هم باید در نظر داشت و آن تفاوت موجود در سطح مزدها است که از وابستگی یا عدم وابستگی کارگر به‌دِه ناشی می‌شود. به‌عنوان مثال می‌توان دستمزد را در کارخانجات پنبه‌پاک‌کنی (۲/۵ قران در روز) را در نظر گرفت که از دستمزد در کارخانجات نساجی و مؤسسات صنایع نفت کم‌تر بود. در صنعت پنبه - برعکس صنایع نساجی و نفت که امر تولید، دائمی است و روابط کارگر با دِه بسیار ضعیف است - فصل کار تولیدی چهار تا پنج ماه طول می‌کشید و اکثراً دهقانان در آن کار می‌کردند و کار در کارخانه برای آنان پیشه‌ئی کمکی تلقی می‌شد. دهقانان برای تسهیل وضع دشوار خود و پرداخت بدهکاری‌هاشان به‌مالک، به‌طور موقت در کارخانه به‌کار مشغول می‌شدند. مثلاً در آغاز سال‌های ۳۰، در کرمانشاه، به‌دلیل فقدان صنایع کارخانه‌ئی و وجود تعداد زیادی دهقان فقیر، دستمزد روزی ۱/۵ قران بود. وجود مداوم خیل عظیم دهقانان بیکار، به‌سرمایه‌داران امکان می‌داد دستمزد را از سطحی که در صنایع عمدهٔ کارخانه‌ئی کشور معمول بود پائین‌تر نگهدارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صنعت قالیبافی نیز سطح دستمزد پائین‌تر از دیگر صنایع بود. ویژگی سیستم کارمزد و روابط موجود در صنعت قالیبافی دستمزد را در پائین‌ترین سطح ممکن نگه می‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درقسمت‌های دیگر تولید مثل تولید چرم، منبت‌کاری، تولید آرد، تولید آجر و برخی بخش‌های دیگر نیز دستمزد متوسط کارگر نزدیک به‌سه قران بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان دستمزد کارگران متخصص و غیر متخصص تفاوت بسیار وجود داشت علتش قلّت تعداد متخصصان در قسمت‌های مختلف صنعتی بود. به‌عنوان مثال، در کارخانه  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازرونی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اصفهان، کارگر غیرماهر سه قران و فرد متخصص هفت قران مزد می‌گرفت. در کارخانجات پنبه‌ پاک‌کنی، کارگران متخصص (مثلاً سر کارگر، ماشینچی و سر کارگرِ گریسکاری) روزانه از چهار تا هشت قران مزد می گرفتند. میان حقوق استادکار ایرانی و مکانیسین عادی خارجی نیز تفاوت زیادی وجود داشت. در اواخر سال‌های ۲۰ و آغاز سال‌های ۳۰، در کارخانهٔ کبریت‌سازی  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خویلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تبریز مزد روزانهٔ استادکار ایرانی ۱۰ تا ۱۵ قران بود، در حالی که مکانیسین آلمانی آن ۶۵ قران دریافت می‌کرد و علاوه بر آن، کارخانه یک خانهٔ سه اتاقهٔ مجهز به‌بخاری و برق و باغ میوه نیز در اختیار او گذاشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صنعت نفت، اختلاف دستمزد براساس تبعیض نژادی بود. شرکت نفت انگلیس و ایران، به‌طور ماهانه به‌یک کارگر ایرانی هشت، به‌یک کارگر هندی سی، و به‌یک کارگر اروپائی یکصد و بیست تومان حقوق می‌پرداخت، هر چند که حقوق اروپائیان در حقیقت از این هم بیش‌تر بود، زیرا شرکت خانه‌های بزرگ و خدمتکار در اختیار آنان می‌گذاشت و خرج سفر مرخصی استحقاقی آنان را نیز می‌پرداخت. کارکنان هندی نیز از مزایائی برخوردار بودند اما افراد گروه کوچک متخصصان ایرانی با حقوقی که از شرکت نفت می‌گرفتند به‌هیچ‌ وجه نمی‌توانستند زندگی نسبتاً قابل قبولی برای خود تأمین کننند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرمایه‌داران خارجی از شرائط تاریخی که پائین بودن سطح مزد کارگران ایرانی را سبب شده بود به‌عنوان اهرمی نیرومند در جهت استثمار هر چه بیش‌تر آنان بهره می‌گرفتند. زنان و به‌خصوص کودکان به‌بدترین وجهی استثمار می‌شدند. مزد زنان و کودکان بسیار ناچیز بود. در مؤسسات نخریسی، بافندگی و قالیبافی، مزد زنان به‌طور متوسط ۱/۵ قران بود. در بخش‌های دیگر نیز سطح دستمزد اینان از همین حدود فراتر نمی‌رفت. کثرت تعداد زنان شاغل در صنایع قالیبافی، نخریسی، بافندگی، و تولید ابریشم، دقیقاً معلول همین پائین بودن سطح دستمزد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کودکان کم‌ترین مزد ممکن را دریافت می‌کردند و استثمار آن‌ها غیرانسانی‌ترین اشکال را به‌خود می‌گرفت. دستمزد متوسط یک کودک در صنایع نساجی، کبریت‌سازی و چرمسازی، تنها یک قران و در صنعت قالیبافی از این هم کم‌تر بود. کار اطفال در این صنعت اهمیت خاصی داشت و آنان سال‌ها به‌عنوان «شاگرد» در این رشته استثمار می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین موضوع استفاده از کار زنان و اطفال باعث می‌شد که حقوق کارگران در سطح نازل بماند. این امر هم به‌نوبه خود وضع طبقه کارگر ایران را بدتر و فقر پرولتاریای این کشور را تشدید می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدم پرداختِ به‌موقعِ مزد و اخذ جریمه‌ها، دستمزد واقعی کارگران را باز هم تقلیل می‌دادو آنان را در سر حد فقر نگه می‌داشت. دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدیجهٔ کشاورز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد که در کارخانجات، اغلب، مزد کارگران به‌موقع پرداخت نمی‌شد و این موضوع آنا را به‌وام گرفتن از کارفرما ناگزیر می‌کرد. بدین ترتیب، مزد کارگر، هیچ‌گاه یکجا به‌دست او نمی‌رسید. به‌عنوان مثال، همهٔ کارگران و والدین کودکانی که در کارخانهٔ کبریت‌سازی خویلی تبریز کار می‌کردند به‌شرکت بدهکار بودند. بنا به‌گفتهٔ یکی از برادران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خویلی - حاجی محمدتقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - مجموعهٔ این بدهکاری‌ها در حوالی سال‌های ۳۰ به‌پانصد هزار ریال بالغ می‌شد. سرمایه‌داران نه تنها مزد کارگران را نمی‌پرداختند بلکه به‌کوچکترین بهانه‌ئی آنان را جریمه نیز می‌کردند. اخذ جریمه، به‌خصوص در صنایع نساجی و مؤسسات شرکت نفت انگلیس و ایران سخت رواج داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پائین‌ بودن سطح دستمزد کارگر را مجبور می‌کند تا به‌خاطر دریافت مزد کافی (لااقل برای تأمین خوراک خویش) مدت بیش‌تری کار کند. «زمان بسیار طولانی کار روزانه، همیشه با مزد کم همراه است...»{{نشان|۲}} این گفته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لنین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در مورد صنایع ایران که قانون کار وجود نداشت و زمان کار منحصراً به‌ارادهٔ سرمایه‌دار و سطح دستمزد بستگی پیدا می‌کرد کاملاً صادق بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طولانی‌ترین ساعات کار مربوط به‌قالیبافان بود که در زمستان ۱۰ ساعت و در تابستان ۱۲ ساعت کار می‌کردند. در این صنعت که بیش‌تر از اطفال و خردسالان و زنان استفاده می‌شد. پائین ترین دستمزد و طولانی‌ترین زمان کار در روز، رسم رایج بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان متوسط کار در روز، در صنایع نساجی ده ساعت و در کارخانجات پنبه‌ پاک‌کنی یازده تا چهارده ساعت بود و سرمایه‌داران می‌کوشیدند کارگران را در ازای مزد کم  تا حد امکان استثمار کنند. به‌گفتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میلیسپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کارگران ضرابخانه، روزانه ۱۱ تا ۱۱/۵ ساعت کار می‌کردند. بنابراین حد متوسط ساعت کار روزانه را در سال‌های ۲۰ و ۳۰ می‌توان بین ۱۰ تا ۱۲ ساعت محسوب داشت. ساعات روزانهٔ کار در مؤسسات شرکت نفت نیز از ۱۰ تا ۱۲ ساعت بود. کارگران در ازای مزد ناچیز مجبور بودند در شرائط بسیار سختی کار کنند. در صنایع نساجی ایران، سرمایه‌داران مستقیماً بودجه‌ٔ مربوط به‌سیستم‌های حفاظتی و بهداشتی کارخانجات را صرفه‌جوئی می‌کردند. هوای کارخانجات از غبار و بخار اشباع بود اما سیستم تهویه هوائی وجود نداشت. کارگران نفت به‌خصوص در شرائط بسیار سختی عرق می‌ریختند. بنا به‌نوشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آ. افشین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۹۹٪ کارگران از شرائطی که شرکت «می‌بایست» برای آنان تأمین کند، محروم بودند. شرائط کار در کارگاه‌های قالیبافی حقیقتاً اسفناک بود. دکتر خدیجهٔ کشاورز می‌نویسد این کارگاه‌ها که غالباً کف‌شان خاکی بود، نور کافی و وسیلهٔ تهویهٔ هوا نداشتند محل‌شان بیشتر به‌زیرزمین می‌مانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از زنان اطفال شیرخوار خود را نیز همراه می‌آوردند و آنان را کنار دستگاه روی پارچه‌ئی جای می‌دادند. کارگران به‌خاطر انجام کار بیش‌تر غالباً همان جا پشت دستگاه غذا می‌خوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرائط کار کارگران ساختمان راه‌آهن، کارخانجات پشم پاک‌کنی، پنبه پاک‌کنی، و دیگر کارگاه‌ها هم بهتر از این نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این‌ها گذشته، کارگران پس از کار مشقت‌بار و طولانی روزانه هم به‌علت شرایط بد مسکن امکان استراحت و تجدید نیروی جسمانی را نداشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکرالله مانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد بافندگان تهران خانه نداشند، خانه به‌دوش بودند و چون قدرت نداشتند با مزد ناچیز خود لباس و کفش و کلاه تهیه کنند، بیش‌تر به‌ولگردان خیابانی می‌رفتند. کارگران، نه تنها به‌سبب قلّت دستمزد نمی‌توانستند خانواده‌شان را از دِه به‌شهر بیاورند، بلکه حتی برای خود نیز قادر به‌کرایهٔ اتاقی نبودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌ها هزار کارگر نفت نیز از لحاظ مسکن در شرائط بسیار بدی به‌سر می‌بردند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سلطان‌زاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد کارگرانی که در شرکت نفت مشغول کار می‌شدند می‌بایست شخصاً برای خود مسکن و مأوائی بجویند. ارتفاع خانه‌های کارگر حومهٔ آبادان از قد معمولی انسان کوتاه‌تر بود. تازه تعداد این خانه‌ها هم به‌اندازهٔ کافی نبود و فقط می‌توانست بخش کوچکی از کارگران را مسکن بدهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مساکن شرکت نفت نیز مختف بود: انگلیسی‌ها در ویلاهای جداگانه یا در آپارتمان‌های وسیع و مجهز زندگی می‌کردند. ایرانیانی که جزو گروه اول محسوب می‌شدند در مناطق ویژه‌ئی که برای‌شان ساخته شده بود زندگی می‌کردند و کارمندان و متخصصین متعلق به‌گروه دوم در شرائط مسکنی بدتری قرار داشتند. تنها خارجیان بودند که در همان آغاز شروع به‌کار در شرکت، خود به‌خود خانه دریافت می‌کردند؛ کارگران و کارمندان محلی می‌بایست در نوبت بمانند و حتی کارگران ماهر نیز گاهی تا ۳۰ سال می‌بایست برای دریافت خانه انتظار بکشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگران نه تنها با مزد کم ساعات طولانی در شرائط بد و بدون وجود سیستم حفاظتی کار می‌کردند بلکه از هیچ نوع مساعدت طبی و بهداشتی نیز برخوردار نبودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع کارگران قالیباف به‌خصوص سخت غم‌انگیز بود. زردی صورت، خمود و ضعف جسمی مشخصهٔ هر کارگر قالیبافی را تشکیل می‌داد. کار نشستهٔ طولانی در شرائط بسیار ناجور بر ارگانیزم اطفال و به‌خصوص زنان اثر می‌گذاشت، تا حدی که ۷۵٪ آنان زایمان اول را می‌بایست به‌طور غیرطبیعی و با عمل سزارین از سر بگذرانند. کارگران قالیباف غالباً به‌امراض سل و روماتیزم مبتلا بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقدان لوله‌کشی آب مجاری بهداشتی فاضل‌اب، تاریکی کارگاه‌ها، ناآگاهی بهداشتی مردم و بی‌بهرگی از خدمات طبی و بهداشتی به‌گسترش این امراض کمک می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگران نفت، معمولاً از جراحات وارده در موقع کار زجر می‌کشیدند که این خود نتیجهٔ عدم توجه کارفرمایان به‌استفاده از سیستم‌های حفاظتی بود معمولاً کارگرانی که به‌هنگام کار جراحات ساخت پیدا می‌کردند به‌سادگی تمام از کار اخراج می‌شدند و شرکت، حقوق استمراری بدان‌ها نمی‌داد که هیچ، حتی از یک حداقل مساعدت مالی برای یک بار نسبت به‌آن‌ها نیز خودداری می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرکت نفت بر طبقاتی قرارداد امتیاز موظف بود در حیطهٔ فعالیت خود برای کارگران خدمات طبی و بهداشتی رایگان تأمین کند اما در سراسر منطقهٔ فعالیت شرکت یک زایشگاه و در برخی مناطق حتی یک قابله هم وجود نداشت. در حالی که کارکنان اروپائی آن از کمک‌های طبی و بهداشتی همه جانبه‌ئی برخوردار بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگران سالخورده و آنهائی که بر اثر تصادف ناشی از کار قادر به‌ادامه شغل خود نبودند هیچ گونه تأمین نداشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سطح آموزش کارگران ایران نیز بسیار اسفناک بود. اکثریت کارگران ایرانی بی‌سواد بودند و تعداد بیسوادان، به‌خصوص در زنان سر به‌فلک می‌زد. کودکان پیش از رسیدن به‌سن تحصیل به‌کارگاه‌های قالیبافی و کفاشی و جز این‌ها فرستاده می‌شدند و برای تمام عمر بیسواد باقی می‌ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارگران از ابتدائی‌ترین حقوق محروم بودند و مورد همه گونه تحقیر و توهین قرار می‌گرفتند. زندگی کارگر، از آغاز شروع به‌کار تا زمان اخراج یا مرگ، تابع خودکامگی صرفِ کارفرما بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شرکت نفت که بخش اعظم کارگران صنعتی ایران را در بر می‌گرفت موانع نژادی و تبعیض نژادی کاملی وجود داشت که حتی موارد استفاده از اتوبوس‌ها و استراحتگاه‌های جداگانه را نیز شامل می‌شد انگلیسی‌ها در کارگران ایرانی به‌عنوان نژاد پست‌تر نگاه می‌کردند و آنان را دشنام می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیوهٔ معمول استخدام و اخراج کارگران، به‌مدیران شرکت نفت امکان می‌داد که کارگران «حرف نشنو» را بی‌هیچ دردسری اخراج کنند. این سیاست در ضمن برای شرکت نفت منافعی نیز در بر داشت. شرکت نفت، بنا بر نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال وِل استن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، می بایست به‌هر کارگر اخراجی در ازای هر سال سابقهٔ کار او حقوقی معادل یک هفته بپردازد. در نخستین سال‌های پس از جنگ دوّم جهانی قریب ۶۰٪ از کارگران خارجی حتی یک سال سابقهٔ کار مداوم نیز نداشتند و در نتیجه بدون پرداخت دیناری وجه اخراج شده بودند، و فقط ۲۸٪ کارگران اخراجی آن بیسابقه‌ئی یکساله داشتند. شرکت نفت با سیاست اخراج حساب شدهٔ کارگران هدف دیگری را نیز دنبال می‌کرد و آن پیشگیری از اتحاد و تشکل کارگران در مبارزه علیه امپریالیسم انگلستان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرائط پیدایش و شکل‌گیری طبقهٔ کارگر ایران باعث که این طبقه همگون و یکپارچه نبوده عادات و خرافات مذهبی را تا اندازه‌ئی در داخل خود حفظ کنند. به‌سال ۱۹۱۸ در اثر اعتصاب کارگران چاپخانه‌های تهران، دولت وثوق‌الدوله قانونی از تصویب مجلس گذراند که طبق آن مدت کار روزانه هشت ساعت و اتحادیه‌های صنفی به‌رسمیت شناخته شد. اما این قانون هرگز به‌اجرا در نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۲۴، کوشش شد تا مسايلی از قبیل حفاظت کار، برقراری قانون هشت ساعت کار روزانه، بهبود شرائط کار، ممنوعیت استخدام دخترانی که سن‌شان از ۱۲ سال کم‌تر باشد و جز این‌ها مطرح شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ژوئن سال ۱۹۲۶ نخستین جلسهٔ کمیسیون مطالعهٔ «اسناسنامهٔ رابطهٔ کارفرما و کارگر» تحت نظر وزارت کار و خدمات اجتماعی تشکیل شد. این کمیسیون در اواخر ماه ژوئیه به‌کار خود خاتمه داد و پروژهٔ تنظیمی خود را تسلیم شورای وزراء کرد لیکن، این پروژه به‌فراموشی سپرده شد و کارگران چون سابق بدون قانون کار ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرکت نفت که قوانین ویژه‌ٔ خود را نسبت به‌کارگران اجرا می‌کرد با تمام وسائل مانع تصویب قانون کار توسط مجلس می‌شد. زمانی که کارگران شرکت نفت در سال ۱۹۲۷ موفق شدند خواست‌های خود را مبنی بر تشکیل هیأت منصفه مرکب از نمایندگان شرکت و دولت ایران و بقراری هشت ساعت کار روزانه در زمستان و هفت ساعت در تابستان و تعیین حقوق حداقل به‌میزان دوازده تومان در ماه غیره را گوش مجلس برسانند. این خواست‌ها در اثر پافشاری شرکت و دخالت دولت به‌تصویب مجلس نرسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشد صنایع کارخانه‌ئی که با ازدیاد تعداد کارگران همراه بود و نیز شدت یافتن جنبش کارگری، تصویب قانونی را لازم می‌آورد که روابط میان کارفرمایان صنعتی و کارگران را تنظیم کند. این کار در سال ۱۹۳۶ با تصویب قانون «شرائط تأسیس مؤسسات و کارخانجات در ایران» انجام گرفت. در این قانون حق مرخصی با استفاده از حقوق برای زنان باردار، تشکیل صندوق بازنشستگی، اقدام برای بهبود شرائط بهداشتی کار، تأمین لباس کار، تأسیس کودکستان در جنب کارخانه و غیره پیش‌بینی شده بود. در عین حال این قانون از محدود کردن ساعات کار روزانه و تضمین حداقل مزد و جز این‌ها سخنی نمی‌گفت و در عوض تصریح می‌کرد که «کارگر باید از اعتصاب یا اقدامات دیگری که دور کارخانه و تولید را مغشوش کند خودداری ورزد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف این قانون مطیع ساختن کارگران و جلوگیری از مبارزهٔ آنان بر علیه طبقات حاکمه کشور بود. و امّا حتی این قانون کار بسیار محدود را می‌توان به‌مثابه عقب‌نشینی محافل حاکمه ایران در مقابل طبقه کارگر تلقی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} مارکس، سرمایه.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} لنین، مجموعه آثار جامعه ۲، ص ۲۱۸ (به‌زبان روسی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%88_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=26494</id>
		<title>تاریخ و نظریه‌های اقتصادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%88_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=26494"/>
		<updated>2011-11-17T17:06:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Pedram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:28-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-064.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میشل برتران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظریهٔ اقتصادی از اواخر قرن هیجدهم تا به‌امروز، هموارهٔ مسألهٔ تاریخ سرمایه‌داری، آینده و نابودی این نظام را مطرح کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رد نابودی سرمایه‌داری به‌این معنی است که این نظام را مشمول گذشت زمان [تاریخ] ندانیم. از این رو، نظریهٔ اقتصادی غیر مارکسیستی در عین حال که بیانی است در باب تاریخ، آن را نفی هم می کند. نظریهٔ اقتصادی در آن جا که محدودیت‌های سرمایه‌داری را تحلیل می‌کند، تلویحاً بیانی است دربارهٔ تاریخ. امّا با توصیف کارکرد سرمایه‌داری، در صدد طرد هر نوع چشم‌انداز تاریخی است. در نتیجه نظریهٔ اقتصادی یا به‌یک نظریهٔ ناب سرمایه‌داری تبدیل می‌شود که کارکرد ایده‌آل{{نشان|۲}} سرمایه‌داری را نشان می‌دهد.{{نشان|۳}} یا می‌کوشد که تضادهای سرمایه‌داری را به‌صورت آرمانی کوچک‌تر نشان داده و آن را عنوان اثرات طبیعی و قابل اغماض نظام سرمایه‌داری جلوه دهد. از این‌رو نظریهٔ اقتصادی غیر مارکسیستی تضادها را در چارچوب پویای سرمایه‌داری تحلیل می‌کند نه از دیدگاه تاریخی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب، می‌بینیم که اقتصاددانان کلاسیک مسألهٔ بحران را ناشی از تکامل نظام سرمایه‌داری در درازمدت می‌دانند، حال آن که اقتصاددانان اواخر قرن نوزدهم، بحران‌های اقتصادی را در چارچوب نظریهٔ دوره‌ئی تحلیل می‌کنند. به‌اعتبار این نظریه نظام‌های اقتصادی به‌طول متناوب دوره‌های تعادل و بحران را از سر می‌گذراند. اقتصاددانان کلاسیک، مسألهٔ تاریخ را با تحلیل فرآیند انباشت سرمایه به‌مثابهٔ پیشرفت تدریجی نامحدود در محیطی متناهی طرح می‌کردند. در دوره‌هائی که بحران نیست، می‌توان به‌طور موقت این موضوع را نادیده گرفت. امّا همین که بحرانی طولانی پیش بیاید و علائم رکودی درازمدت، پدیدار شود. مسألهٔ آیندهٔ سرمایه‌داری دوباره اولویّت می‌یابد. نظریه‌های ایستائی‌گرای{{نشان|۴}} سال‌های ۱۹۳۰ و نظریه‌های بی‌رشدی{{نشان|۵}} سال‌های ۱۹۷۰ گواهی است بر این موضوع. با بروز بحران، اعتبار آثار بزرگ تکامل‌گرا از بین می‌رود. اقتصاددانان دیگر گذاشته را مطرح نمی‌کنند. بلکه به‌آینده اهمیت می‌دهند. امّا آن‌ها مسألهٔ آینده را چگونه مطرح می‌کنند؟ اقتصاددانان معاصر تکامل را به‌صورت توصیفی مطرح می‌کند. امّا شکی نیست که آن‌ها برای تحلیل، فنون ظریف‌تر و اطلاعات اساسی‌تری در اختیار دارند. آن‌ها معتقدند که نظام اقتصادی تحت تأثیر شرایط تعیین‌کننده‌ئی چون تکنولوژی، انباشت، سرمایه‌گذاری، مداخلهٔ دولت و غیره، تکامل می‌یابد. [در تحلیل تکامل]،‌ این شرایط را نمی‌توان بدون توجه به‌گذشته بیان کرد. چرا که در غیر این صورت به‌مثابهٔ عوامل مستقل در نظر گرفته می‌شود نه عناصر یک نظام که منطق خاص خود را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو، قانون تکامل را فقط بعد از تجارب حاصله و به‌طریق تجربی می‌توان تعیین کرد. به‌همین دلیل، پیش‌بینی خصلتی اتفاقی دارد. آینده بسیار مبهم است و به‌اراده و آگاهی انسان بستگی دارد. درست که ماکس وبر ناهماهنگی منطقی آن تجسم تاریخی را نشان می‌دهد که در آن آیندهٔ محتمل‌الوقوع، لزوماً گذشتهٔ خاصی را منعکس می‌کند. امّا اگر تاریخ بخواهد ارتباطات تجربی را از نو بشناسد، این تجسم تاریخی ضروری است. پیش‌بینی در صورتی ممکن است که بتوانیم در کار تحلیل منشاء تغییرات هر نظام را در ساخت‌های آن و در منطق کارکرد آن به‌دست دهیم. از این رو، نظریهٔ اقتصادی ناب نمی‌تواند تغییرات سرمایه‌داری را تببین کند. تحلیل تاریخ و توضیفی هم تغییرات را بازگو می‌کند. امّا آن را با کارکرد نظام تببین نمی‌کند. به‌عبارت دیگر می‌توان گفت که از طرفی منظقی بی‌تاریخ وجود دارد، و از طرف دیگر تاریخی بی‌منطق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصالت نظریهٔ مارکسیستی در این است که سنتزی میان نظریهٔ سرمایه‌داری (قوانین سرمایه‌داری، ساخت‌های آن و چگونگی کارکردش) و تاریخ سرمایه‌داری و تحولات آن ایجاد می‌کند. در نظریهٔ‌ مارکسیستی منطق کارکرد سرمایه‌داری در عین حال منطق تغییرات سرمایه‌داری هم هست. و ساخت‌های اقتصادی به‌مثابهٔ فرآیند تغییرات تعریف شده است نه به‌عنوان عناصری ثابت. بالاخره، ویژگی نظریهٔ مارکسیستی آن است که نظریهٔ شکل‌بندی‌های اجتماعی و قوانین تغییرات این شکل‌بندی را ارائه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مارکسیسم، نظریهٔ شکل‌بندی‌های اجتماعی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس نظریهٔ اقتصادی را در چارچوب کلی‌تر شکل‌بندی‌های اجتماعی طرح کرد. کتاب سرمایه نظریه‌ئی است در بابا شکل‌بندی اجتماعی سرمایه‌داری. مثلاً آنجا که مارکس در کتاب سرمایه اثرات اجتماعی سرمایه‌داری را نشان می‌دهد (یعنی تأثیر روی شیوهٔ زندگی، مصرف، شرایط زندگی خانواده‌های کارگران) او نه فقط کار اقتصاددان بلکه کار جامعه‌شناس را هم می‌کند. یا آنجا که قوانین انگلیس را نتیجه و شرط استثمار سرمایه‌داری می‌دادند، از حوزهٔ اقتصاد بیرون رفته و به‌تحلیل نهادی می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس قصد داشت که شکل‌بندی‌های اجتماعی دیگر را هم مطالعه کند. امّا نتوانست آن‌ها را به‌اندازهٔ سرمایه‌داری مطالعه کند. در عوض متن‌هائی از او در دست است که راه مطالعهٔ شکل‌بندی‌های اجتماعی ماقبل سرمایه‌داری را نشان می‌دهد. به‌این ترتیب می‌توان انتقال از شیوهٔ تولید فئودالی به‌سرمایه‌داری را مطالعه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالعات ب - ویلار نشان می‌دههد که در کشورهای متفاوت گذار کیفی از جامعهٔ فئودالی به‌جامعهٔ سرمایه‌داری به‌صورتی کُند و نابرابر انجام شده است. این گذار مجموعه‌ئی است از فرآیندهای پیچیده. مثلاً در انگلستان و کاستیل صنایع پشم‌بافی مراتع را توسعه داده و روستاها را خالی از سکنه می کند. چنین چیزی ویژهٔ سرمایه‌داری است (تولید برای تجارت‌های بزرگ، مهاجرت روستائیان به‌سوی شهرها، پرولتاریزه کردن دهقانان). از سوی دیگر، با تجارتِ بزرگ محصولات گرمسیری، برده‌ها و فلزات قیمتی، «دورهٔ جدیدی برای سرمایهٔ تجاری آغاز می‌شود. دوره‌ئی که بارورتر از دوران جمهوری‌های مدیترانه‌ئی قرون وسطی است. زیر این دفعه یک بازار جهانی به‌وجود آمد؛ بازاری که گسترش آن همهٔ نظام‌های تولیدی اروپائی را در بر می‌گرفت و دولت‌های بزرگ (نه حکومت‌های کوچک) می‌رفتند تا برای مستحکم کردن خود از آن بهره بگیرند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند که می‌پذیریم اساس زندگی اجتماعی همانا در شیوهٔ تولید زندگی مادی است، امّا یک رژیم اجتماعی قابل تقلیل به‌بنیان اقتصادی خود نیست. نه فقط مناسبات اجتماعی بلکه نظام‌های حقوقی، نهادها و شیوه‌های فکری بر این بنیان [اقتصاد] بنا می‌شود. این مناسبات، نظام‌ها و شیوه‌ها از زمان معینی با اقتصاد در تضاد قرار می‌گیرند. مارکس می‌گوید در این زمان دورهٔ انقلاب اجتماعی آغاز می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب، بنیان اقتصادی در تحلیل نهائی تعیین‌کننده است و تغییر هر جامعه بی‌زیر و رو شدن ساخت اقتصادی مفهمومی ندارد در عین حال گذار از هر شکل‌بندی اجتماعی به‌شکل‌بندی اجتماعی دیگر صرفاً از طریق کارکرد نظام اقتصادی تببین نمی‌شود چرا که این برداشتی است تنزل‌دهنده و مکانیستی از تغییرات اجتماعی. مارکسیسم گذار از هر شکل‌بندی اجتماعی به‌شکل‌بندی اجتماعی برتر را در چارچوب نظریه شکل‌بندی اجتماعی تحلیل می‌کند. بنابراین، شکل‌بندی اجتماعی عبارت است از مجموعهٔ ساخت‌هائی که در آن از یک طرف اثرات ساخت اقتصادی در تحول، منعکس می‌شود، امّا از طرف دیگر این ساخت‌ها با توجه به‌بنیان اقتصادی استقلال داشته و در نتیجه کارکرد خاصی دارد. برای آن که شکل‌بندی اجتماعی و تغییرات آن را تحلیل کنیم، باید بتوانیم کنش‌های متقابل مختلفی را که در آن شکل‌بندی به‌وجود می‌آید معلوم کنیم. اگر شکل‌بندی اجتماعی را به‌مانند جامعیتی Totalite که اجزاء مختلفش از طریق روابط معین با هم مرتبط است، تحلیل نکنیم، قابل درک نخواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفهوم شکل‌بندی  اقتصادی و اجتماعی بیان کنندهٔ ایناست که جامعهٔ را می‌توان چون مجموعه‌ئی از نظام‌ها  تحلیل کرد که دارای وحدت است. از راه تشخیص ساخت شکل‌بندی‌های اجتماعی و نیز از راه تشخیص وحدت این ساخت‌هاست که می‌توانیم بگوئیم جوامع متفاوت شکل‌بندی اجتماعی واحدی دارند. مثلاً هم‌اکنون چنین مطلبی را می‌توان در مورد دولت‌های اروپای غری و امریکای شمالی اظهار داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعریف هر شکل‌بندی اجتماعی در درجهٔ اول عبارت است از مشخص کردن شیوه‌های تولیدی گوناگونی که در آن شکل‌بندی اجتماعی وجود دارد و تشخیص آن شیوهٔ تولیدی که مسلط است. در واقع، اگر بپذیریم که سرمایه‌داری بر روی ویرانه‌های شیوه‌های تولیدی متفاوت توسعه می‌یابد، پس همهٔ کشورهای سرمایه‌داری مشخصات واحدی ندارند. سرمایه‌داری در ساحل عاج با سرمایه‌داری در فرانسه فرق می‌کند. و نیز سوسیالیسم کوبا بر همان پایه که سوسیالیسم روسیه بنا شده، ایجاد نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این ترتیب، مفهوم شکل‌بندی اجتماعی، نظام‌های اجتماعی متفاوت و وحدت آنان را در لحظاتی معین از توسعه‌شان مشخص می‌کند. پس، ساخت اجتماعی تغییرناپذیر نبوده بلکه فرآیندی را تشکیل می‌دهد. به‌تدریج که یک شیوهٔ تولیدی تسلط خود را بر شیوه‌های تولیدی دیگر گسترش می‌دهد یا حتی آن‌ها را کاملاق از بین می‌برد، شکل‌بندی‌هائی که در ابتدا شبیه یکدیگر نبود، بیش از پیش به‌هم شبیه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور شیوه‌های تولیدی متعدد در هر شکل‌بندی اجتماعی به‌آن صورتی خاص می‌دهد. شیوهٔ تولیدی مسلط، دیگر شیوه‌های تولیدی را در وضعیتی قرار می‌دهد که با حداقل شرایط فقط به‌حیات خود ادامه می‌دهند. این عبارت را نباید همان‌طور که در اغلب نوشته‌های اقتصادی می‌توان دید، قضاوت ارزشی تلویحی تلقی کرد. یعنی آن طرز تلقی که ساخت‌های قدیمی به‌دلیل محافظه‌کاری نمی‌توانستند خود را با شرایط جدید منطبق کنند یا این که «می‌توانستند در مقابل تغییرات مقاومت کنند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنی عبارت ادامهٔ حیات این است که :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف. شیوهٔ جدید تولید، کارکرد شیوه‌های قدیم تولید را عمیقاً تغییر داده و آن را مطیع قوانین خود کرده است. (به‌این ترتیب واحدهای کوچک بهره‌برداری کشاورزی در جوامع سرمایه‌داری پیش رفته امروزی هنوز وجود دارند)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب. شیوهٔ جدید تولید، در عین حال شیوه‌های دیگر را هنوز از بین نبرده است. بنابراین مفهوم ادامهٔ حیات بازگوی ناتوانی ساخت‌های قدیمی برای تغییر خود نیست (این ساخت‌ها می‌توانست در جهت کاملاً متفاوتی تکامل یابد). این مفهموم بیان‌کنندهٔ اثر تخریب کننده امّا نه صددرصد کامل شیوهٔ جدید تولید بر شیوه‌های قدیم تولید است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعریف هر شکل‌بندی اجتماعی مستلزم مشخص کردن نظام‌های متفاوت آن (سیاسی، حقوقی، آموزشی، اطلاعاتی، تجسمی{{نشان|۶}} و غیره) و تحلیل پیوندهای میان این نظام‌ها و نیز تحلیل نقش هر نظام در تولید و بازتولید نظام‌های دیگر است. ما معتقدیم که ساخت اقتصادی در تحلیل نهائی تعیین کننده است. مفهموم این حرف چیست؟ مفهومش این است که میان طبیعت و انسان دوگانگی وجود ندارد، یعنی شرایط طبیعی هرگز به‌طور کامل خارج از جامعه نیست. هدف این نیست که شرایط طبیعی را نفی کنیم یا وابستگی انسان را به‌محیط زیستش رد کنیم. منظور دقیقاً این است که وابستگی انسان به‌محیطش، نسبی است و بستگی دارد به‌سازمان‌یابی زندگی اجتماعی و به‌وسایلی که انسان برای تصاحب و تغییر منابع طبیعی در اختیار دارد، طبیعتی که انسان در کار مبادله با آن است، طبیعتی است اجتماعی شده، یعنی از قبل به‌دلیل وجود انسان‌ها تغییر یافته، حتی اگر این تغییرات در طبیعت به‌طور غیر ارادی صورت گرفته باشد. اجتماعی بودن طبیعت، در ابتدائی‌ترین جوامع که مردمش از راه شکار و جمع‌آوری خوراک زندگی می‌کنند صادق است، تا چه رسد به‌جوامعی که از نظر فنی غنی‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتیجتاً در تولید وسایل زندگی مادی یا وسایل صرفاً فنی، فرآیندی که فقط طبیعی باشد وجود ندارد، هر نوع تولیدی شبکه‌ئی است از مناسبات میان انسان‌ها. یعنی هر تولیدی مستلزم سازمان‌دهی فعالیت‌ها و تقسیم وظایف است. امّا این روابط قابل مشاهده، متکی بر مناسبات بنیادی‌تری است که محل آدم‌ها و حقوق و وظایف آن‌ها را نسبت به‌یکدیگر تعیین و ترتیباتی را که بر حسب آن تقسیم وظایف و غیره صورت می‌گیرد، معلوم می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عادت کرده‌ایم ساخت اقتصادی هر جامعه را به‌صورت بخشی از زندگی اجتماعی ببینیم. زیرا که در جامعهٔ ما نوعی افتراق قابل رویت و تجربی میان فعالیت‌های اقتصادی وجود دارد؛ به‌عبارت دیگر جدائی میان کار و تفریح، و میان محل سکونت و محل کار، به‌راحتی قابل درک است. امّا هیچ چیز به‌ما امکان نمی‌دهد که این تصویر را به‌جوامع دیگر نیز تعمیم دهیم. وانگهی این تصویر گمراه کننده است. تولید کنونی [یعنی تولید به‌شیوهٔ سرمایه‌داری] کار را مقدس می‌دارد.{{نشان|۷}} و مناسباتی را که در جریان کار میان انسان‌ها برقرار می‌شود پنهان کرده و آن را نه به‌صورت مناسبات انسان با انسان بلکه به‌صورت مناسبات انسان با اشیاء نمودار می‌سازد. بنابراین معنی این گفته که ساخت اقتصادی در تحلیل نهائی تعیین کننده است، جدائی امر اقتصادی از امر سیاسی یا ایدئولوژیکی نیست. بلکه منظور یادآوری این نکته است که انسان‌ها در جریان تولید، زندگی مادی‌شان را نیز می‌آفرینند. انسان برای تولید زندگی مادی‌اش، در مناسبات اجتماعی پیچیده، وظایف متقابل، روابط خویشاوندی، روابط حاکم و محکوم وارد شده است. کلید این روابط را مناسبات تولیدی (به‌معنی صحیح آن) به‌ما داده است. وقتی که می‌گوئیم انسان خود را تولید می‌کند، منظورمان این نیست که این امر حاصل ارادهٔ فردی است، بلکه حاصل عمل اجتماعی انسان است یعنی چیزی که شاید در اکثر جوامع کاملاً ناآگاهانه و مستقل از ارادهٔ افراد صورت گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال که این موضوع روشن شد، می‌توان گفت که انسان همان است که می‌کند [یعنی مثلاً عمل او مبیین او است]{{نشان|۸}} وجود انسان یعنی ایدئولوژی، اخلاق، ایمان و عقاید سیاسی او ناشی از زایشی خود انگیخته نیست. بلکه منتج رابطه‌ئی است که میان نظام‌های تجسمی مبادلات واقعی و مناسباتی که افراد هر جامعه در آن وارد شده‌اند، وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهیت این رابطه چیست؟ یقیناً این رابطه انعکاسی تصویری در آئینه‌ئی که به‌آن وجدان می‌گوئیم نیست. اگر ارتباطی بنیادی میان نظام‌های تجسمی و عمل اجتماعی وجود داشته باشد، این ارتباط نه مستقیم است نه آنی. برای آن که این ارتباط را درک کنیم باید از واسطه‌های متعددی کمک بگیریم. مثلاً باید نظام‌های فکری را تشخیص دهیم امّا نه به‌آن معنی که ایده‌های شناخته شده را جمع‌آوری کنیم. (منظور من در این جا اشاره به‌منطق ضمنی نوعی خاص از طرز تفکر است). سپس باید کارکرد و حتی تضادهای این ایده‌ها را تحلیل کنیم، بعد از این است که می‌توان یک نظریهٔ عمومی راجع به‌اثرات خاص این ایده‌ها در شکل‌بندی اجتماعی مشخصی، ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موریس گودولیه، در مطالعه‌ئی در باب اقوام پیگمه مبوتی Pygmees Mbuti به‌تمایز ساخت اقتصادی از ساخت‌های دیگر اشاره می‌کند. این اشاره را در این ایدهٔ محدودیت‌ می‌یابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقوام یاد شده در جنگل‌های استوائی کنگو به‌سر می‌برند و از راه شکار و جمع‌آوری خوراک زندگی می‌کنند. تقسیم کار میان افراد به‌حسب سن و جنس است. رئیسی وجود ندارد و قدرت به‌حسب شرایط میان نسل‌ها و جنس‌ها تقسیم شده است. جنگل سخت مورد احترام و پرستش افراد است و آداب خاص برای آن انجام می‌دهند. شرایط تولید محدودیت‌های درونی شیوهٔ تولید را تعیین می‌کند. یعنی «محدودیت‌هائی که شرایط بازتولید این شیوهٔ تولید» و «حدود امکانات این بازتولید را بازگو می‌کند». این محدودیت‌ها عبارتست از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. پراکندگی گروه‌های شکارچی و محدودیت‌ تعداد افراد هر گروه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. همکاری و تعاون میان افراد در روند تولید به‌حسب سن و جنس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. تحرک اجتماعی گروه‌ها که تغییر دائمی تعداد افراد هر گروه و تغییر ترکیب اجتماعی آن‌ها را به‌دنبال دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محدودیت‌ها نظامی را تشکیل می‌دهد، یعنی اثراتی بر یکدیگر داشته و ساخت عمومی جامعهٔ مبوتی Mbuti و شرایط اجتماعی بازتولید این جامعه را تعیین می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو، اصطلاحات مربوط به‌خویشاوندی، قبل از هر چیز بر تفاوت نسل‌ها و جنس‌ها تأکید دارد، یعنی همان چیزی که شکل همکاری و تعاون را در روند تولید مجدداً ایجاد می‌‌کند (محدودیت شماره ۲). امّا و بالاخص «رجحان ازدواج با گروه‌هائی که مادر یا مادرپدر از آنان برخاسته‌اند، هنجارهای مثبت و منفی در رابطه با محدودیت‌ سوم هستند، زیر این هنجارها مانع از «بسته شدن» گروه‌ها و شکل گرفتن آن‌ها به‌صورت واحدهای بسته و نیز مانع مبادله زنان به‌طریقی منظم و هدایت شده می‌شود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند که می‌پذیریم، اساس زندگی اجتماعی در شیوهٔ  تولید است، لکن هر شکل‌بندی اجتماعی قابل تقلیل به‌بنیان اقتصادی خود نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذار از هر شکل‌بندی اجتماعی به‌شکل‌بندی دیگر، به‌خودی خود صورت نمی‌گیرد این گذار نتیجهٔ یک انقلاب اجتماعی است که معنای آن زیر و رو شدن نظام‌های فکری چون ساخت‌های سیاسی و حقوقی است. برای تحلیل شکل‌بندی اجتماعی و تغییرات آن، باید بتوانیم همبستگی‌های متقابل متفاوت موجود در آن را مشخص کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. قوانین تحولات تاریخی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مشخصهٔ نظریهٔ مارکسیستی، این است که بنابه‌اصول آن، قوانین عام در مورد تحولات تاریخی و جهانی وجود ندارد. بلکه آنچه هست، قوانین خاص تغییرات هر شکل‌بندی اجتماعی است. درست است که شکل‌بندی‌های اجتماعی متفاوت می‌توانند مبانی مشترک داشته باشند، مثلاً تقسیم جامعه به‌طبقات و مبارزهٔ طبقات هم در ساخت‌های فئودالی وجود دارد و هم در ساخت‌های سرمایه‌داری، امّا این قوانین مشترک را نمی‌توان یافت مگر از راه تحلیل مقایسه‌ئی که شناخت ساخت‌های هر یک از شکل‌بندی‌ها را از قبل ممکن می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[بدین ترتیب است که متوجه می‌شویم] در شکل‌بندی‌های ابتدائی (جوامع بی‌طبقه) تحولات تاریخی اغلب تدریجی و کُند بوده است؛ و مبارزهٔ طبقات [یعنی] «موتور تاریخ» در شکل‌بندی‌هائی که به‌آن‌ها شکل‌بندی‌های ثانوی [جوامع طبقاتی] می‌گویند، ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قانون عام در مورد تحولات تاریخی وجود ندارد، چرا که تاریخ از آغاز جهانی نبوده بلکه جهانی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تمام قسمت اول ایدئولوژی آلمانی این ایده را بیان و روشن می‌کند. مارکس و انگلس نشان می‌دهند که نمی‌توان از یک تاریخ انسانی صحبت کرد مگر از آن زمان که توسعهٔ اجتماعی «انسان‌هائی از نظر تجربی جهانی» می‌آفریند... یعنی از زمانی که انسان‌ها مجبورند «در سطح تاریخ جهانی» زندگی کنند نه [در سطح] «تاریخ محلّی» پس تاریخ جهانی از آغاز وجود نداشته ؛ این تاریخ را به‌طور حقیقی صنایع بزرگ نوین (ایدئولوژی آلمانی ص ۱۸۹۰)) و هم‌زمان با آن بازار جهانی «ایجاد کرده است». یعنی آن «روابط جهانی» که ظهورش برمبنای صنایع بزرگ، اضمحلال همهٔ مناسبات قدیمی طبیعی را به‌دنبال داشته است.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو، به‌آن سبب که مبادلات میان قدیم‌ترین شکل‌بندی‌ها با همسایگان‌شان محدود بوده است، مطالعهٔ این جوامع باید به‌وسیلهٔ تواریخ متعدّد هر جامعه صورت گیرد. در عین حال تدوین قانونی واحد در مورد توسعهٔ شکل‌بندی‌ها، به‌رغم قابل مقایسه بودن ساخت‌های آنان، بسیار دشوار است. به‌نظر می‌رسد که واقعهٔ تصادفی، شرایط زیستی{{نشان|۹}} خاص، برخوردی غیرمنتظره با فرهنگی دیگر یا بافنونی متفاوت، می‌تواندنقشی تعیین کننده در چگونگی توسعهٔ هر شکل‌بندی اجتماعی ایفا کند. چنین به‌نظر می‌رسد که همه چیز چنان می‌گذرد که گوئی بنا به‌گفتهٔ لوی اشتروس{{نشان|۱۰}} جوامع «فرصت‌های تاریخی» مشابه‌ئی ندارند. آیا باید نتیجه گرفت که نابرابریِ توسعهٔ شکل‌بندی‌های اجتماعی در «قانون توسعهٔ تاریخی طبیعی و کنترل نشده، و محدود که نقطهٔ عزیمت آن محلی‌ست، می‌گنجد». این مسألهٔ پیچیده‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حداقل آن چه را که می‌توان نشان داد این است که رابطهٔ جوامع قدیمی با محیط اطرافش از ساخت‌های آن تبعیت می‌کند و این رباطه یک محدودیت‌ «درونی» برای توسعهٔ این جوامع است. در واقع، شرایط صرفاً خارجی وجود ندارد، بلکه جوامع متناسب با ساخت‌های خود، تأثیر شرایط خارجی را کنترل کرده یا کنترل نمی‌کنند، و در این مورد است که می‌توان از یک قانون توسعهٔ تاریخی سخن گفت.{{نشان|۱۱}} پیشرفت فنی به‌منزلهٔ فرآیندی به‌هم فزاینده{{نشان|۱۲}} که قادر به‌حفظ دستآوردهای گذشته و نوآوری‌هاست، فقط در بعضی از جوامع پدیدار می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از میان رفتن یا حفظ نیروهای مولد موجود و خصوصاً اختراعات، فقط بستگی به‌گسترش دامنهٔ مبادلات در جامعه دارد. تا زمانی که روابط تجاری جامعهٔ محلی از حد مبادله با جوامع نزدیک فراتر نرفته باشد جامعهٔ محلی باید به‌تنهائی برای خود ابزاری را اختراع کند و کافی است تا حوادثی تصادفی مثل حملهٔ بربرها، یا حتی جنگ‌های عادی پیش آید تا کشوری که نیروهای مولد دارد و نیازهای آن گسترده است، مجبور شود از صفر شروع کند. در ابتدای تاریخ هر روز اختراع تازه‌ئی را می‌بایست به‌وجود آورد... دوام نیروهای مولّد موجود از زمانی تضمین می‌شود که تجارت به‌تجارتی جهانی تبدیل شود که اساس آن صنایع بزرگ است، و ملت‌ها برای رقابت به‌مبارزه کشیده شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا همان‌طور که لوی اشتروس می گوید، تاریخ به‌هم فزاینده، امتیاز تمدنی خاص یا لحظه‌ئی معین از تاریخ نبوده و فقط گاه گاهی این چنین می‌شود. مثال او، آمریکا در هزارهٔ دوم قبل از میلاد است که این مثال به‌خوبی صحبت فرضیهٔ قبلی را بیان می‌کند [یعنی این فرضیه که تاریخ از زمان خاصی به‌بعد به‌هم فزاینده می‌شود]، زیر شرایط به‌وجود آمدن تاریخ جهانی و مبادلات جهانی در آن زمان وجود نداشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قانون عام تاریخی وجود ندارد؛ یعنی نمی‌توان تکامل اجتماعی را متحد‌الشکل نشان داد. آهنگ تحولات، ادامهٔ آن و خصلت به‌هم فزایندهٔ آن، در هر شکل‌بندی اجتماعی در مقایسه با شکل‌بندی اجتماعی دیگر، بسیار متغیر است. گذشته از این، نمی‌توان از طریق قوانین واحد جوامعی را تحلیل کرد که در یک جهت تکامل می‌یابند، امّا از شیوه‌های تولیدی متفاوتی بیرون آمده‌اند. وضع کشورهای مستعمراتی قدیمی که هم‌اکنون تولید سرمایه‌داری در آنان توسعه می‌یابد، با وضع کشورهای اروپائی در قرن نوزدهم قابل مقایسه نیست. و نیز باید گفت که استعمار قسمت‌هائی از ساخت‌های خدیمی را از بین برده امّا آن را کاملاً از بین نبرده است. آنچه که از این شیوه‌های تولیدی به‌جا مانده آن بنیان مادی را تشکیل می دهد که شیوهٔ تولید سرمایه‌داری بر آن بنا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخت‌های قدیمی تولید می‌تواند در تضاد با شیوهٔ تولید سرمایه‌داری قرار گیرد، خصوصاً که سرمایه‌داری در این کشورها به‌خواست دولت و از طریق آن به‌کار گرفته شده، حاصل تکامل قبلی این جوامع نیست. نه فقط قاونین تحولات بلکه نق انسان در تحولات نیز یکسان نیست. مبارزهٔ طبقاتی فقط جوامع طبقاتی وجود دارد. این موضوع، خود تحدیدی است برای طرح مبارزهٔ طبقاتی به‌عنوان موتور تاریخ. جاودان نمودن مبارزهٔ طبقاتی برای تبیین پویائی تکامل اجتماعی، ناشی از دگماتیسم است. گذشته از این، مبارزات طبقاتی همیشه خصلت مشابهی ندارد: «در دوره‌های ماقبل سرمایه‌داری، هنوز طبقه‌ئی وجود ندارد که توانائی آن را داشته باشد که خود را عامل تاریخی یک تحول اجتماعی بنیادی کند. به‌همین جهت از میان رفتن شکل قدیمی تولید و به‌وجود آمدن شکل جدید، فرآیندی بسیار کُند، پیچیده و دردناک است. این فرآیند در بیش‌تر موارد قادر نیست خود را تا به‌آخر برساند و ناتمام باقی بماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب همهٔ جوامع تاریخی مشابه ندارند. می‌توان تمایزی را که لوی اشتروس میان تاریخ به‌هم فزاینده و تاریخ ایستا{{نشان|۱۳}} قائل می‌شود، دوباره مطرح کرد (شاید تمایزهای دیگری نیز امکان‌پذیر شد). معهذا وقتی لوی اشتروس می گوید تحلیلِ توسعهٔ هر جامعه به‌حسب این که از چه نظرگاهی به‌آن بپردازیم، متفاوت خواهد بود و جامعه‌ئی که از نظر مناسبات تکنولوژیکی ابتدائی است، می‌تواند از نظر سازمان خانوادگی یا از نظر نظام فلسفی - مذهبی بسیار پیشرفته باشد، چرا که می تواند تنش‌های داخلی خود را حل کند، جای تردید است. اگر این نمودها را به‌طور مجزا در نظر گیریم، شاید چنین ساختی در جامعهٔ ابتدائی بسیار پیشرفته‌تر از این ساخت در جامعهٔ پیشرفته باشد. امّا نباید فراموش کرد که جامعه کلی را تشکیل می‌دهد و در نتیجه به‌حساب آوردن نظام خویشاوندی و یا نظام‌های تجسمی چون اجزاء کاملاً مستقل دشوار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضرورت فرآیندهای تاریخی به‌سبب تنوع قوانین تحولات تاریخی، به‌معنی جبری بودن آن‌ها نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توسعهٔ سرمایه‌داری در اروپا در قرن نوزدهم الزاماً ناشی از ساخت دول اروپائی و مبادلات آن‌ها بوده است. همچنین توسعهٔ سوسیالیسم از طریق ساخت‌هائی که سرمایه‌داری ایجاد کرده (مانند اجتماعی کردن تولیدو ضرورت تنظیم اقتصادی همه چیز) امکان‌پذیر شد. امّا معنی این حرف آننیست که هر جامعه‌ئی باید از شیوهٔ تولید سرمایه‌داری گذر کند. یا این که سوسیالیسم باید در جوامعی استقرار یابد که سرمایه‌داری در آن پیشرفته‌تر است. سرمایه‌داری به‌محض آن که موجودیت می‌یابد به‌سمت جهانی شدن رفته در حین عمل شیوه‌های تولیدی دیگر را نه فقط در درون یک جامعه بلکه در همهٔ‌ جوامع تغییر می‌دهد و این به‌سبب بنیان‌های سرمایه‌داری یعنی مبادلات گسترده و صنایع بزرگ است. به‌محض آن که سوسیالیسم در جائی به‌وجود آید، برای کشورهای دیگر به‌شرط آن که آمادگی آن را داشته باشند، امکان هست که به‌شیوهٔ توسعهٔ سوسیالیستی برسند. بی‌آن که الزاماً از سرمایه‌داری گذر کنند، به‌ویژه که این کشورها ناگزیر نیستند که در مبادلات خود فقط وابسته به‌کشورهای سرمایه‌داری باشند.&lt;br /&gt;
سوسیالیسم پایان تاریخ نیست، امّا قوانین تحولات شیوهٔ تولید سوسیالیستی با قوانین تحولات شکل‌بندی‌های «ثانوی» متفاوت است. شاید لازم باشد از شکل‌بندی‌های ثالث سخن بگوئیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین مشکل در تحلیل سوسیالیسم، مربوط است به‌تمایز میان ساخت‌های این شکل‌بندی و خصوصیات ویژهٔ دولت در نظام سوسیالیستی: یعنی شناخت شرایط تاریخی خاصی که انقلاب در آن به‌وقوع می‌پیوندد، یا به‌عبارتی شرایط خاص هر کشور و بنیان‌های اقتصادی تحول آن. در تحول کشوری که سوسیالیستی می‌شود این که زیربنای آن صنعتی بوده یا روستائی، در گذشته مستعمره بوده یا مستقل و بالاخره این که برای مدتی طولانی درگیر جنگ بوده و اقتصاد ناشی از آن را تحمل کرده باشد، بی‌تأثیر نیست. امّا هیچ قاعده‌ئی امکان نمی‌دهد که از قبل چنین تمایزاتی را قائل شویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مشکل، توافق دربارهٔ تعریف سوسیالیسم است. برای احتراز از سوء تعبیرهائی که از این واژه شده است، می‌توان از معیاری که مارکس پیشنهاد کرده، یعنی مالکیت جمعی وسایل تولید، استفاده کرد. امّا این معیار خود برخی از اَشکالی را که کاملاً با سوسیالیسم منطبق نیست در بر می‌گیرد: مالکیت جمعی نه فقط می‌تواند درجات متفاوتی داشته باشد بلکه اَشکال آن نیز متفاوت است. مثلاً گاهی از به‌هم آمیختن یک بخش تعاونی با یک بخش دولتی شده حاصل می‌شود. برخی کشورها یا بعضی از برنامه‌های سوسیالیستی به‌بخش خصوصی هم امکان فعالیت می‌دهند.{{نشان|۱۴}} با اطمینان می‌توان گفت که سوسیالیسم به‌عنوان یک شیوهٔ تولید یکباره برقرار نمی‌شود، بلکه طی مراحل متوالی ساخته می‌وشد. امّا تنوع موقیعت‌ها، بیان خصوصیات مشترک برای سوسیالیسم را متشکل‌تر می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از ایده‌های اصلی مارکس این است که محدودیت‌های تاریخی شیوهٔ تولید سرمایه‌داری و به‌طور کلی شیوه‌های تولیدی در جوامع طبقاتی، به‌علت تضاد اصل میان مناسبات تولید و توسعهٔ نیروهای مولّد است. اساس انقلاب بورژوائی در عدم انطباق ساخت‌های فئودالی بر توسعهٔ سرمایه‌داری است. و نیز در سرمایه‌داری فرسوده توسعهٔ نیروهای مولد بیش از پیش با مناسبات تولید در تضاد قرار می‌گیرد. در هر جامعهٔ طبقاتی ابتدا مناسبات تولید توسعهٔ نیروهای مولد را امکان می‌دهد، سپس از زمان خاصی، این مناسبات با توسعهٔ نیروهای مولد در تضاد قرار می‌گیرد و از این به‌بعد در حالی که این تضاد را همچنان تولید می‌کند، فقط به‌حیات خود ادامه می دهد تا زمانی که طبقهٔ حاکم به‌وسیلهٔ طبقه‌ئی که سابقاً استثمار می‌شد، برکنار شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این طرح اجمالی در مورد جوامع طبقاتی است، نه جوامعی که بدون طبقه است. از این در شکل‌بندی‌های ماقبل سرمایه‌داری تغییر مناسبات تولیدی می‌تواند تدرییجی و به‌صورتی آشتی ناپذیر انجام شده یا در گذار از اجتماعات اولیه به‌شیوهٔ تولید آسیائی نمایان شود. در این جوامع، توسعهٔ نیروهای مولّد الزاماً تعیین کننده نبوده است. توسعهٔ بسیاری از جوامع به‌صورت جوامع اروپائی نبوده است، این واقعیت ناشی از آن نیست که این جوامع قادر به‌افزایش مازاد کار نبوده‌اند، بلکه مازاد تولید شده به‌مصارف دیگری غیر از توسعهٔ نیروهای مولّد می‌رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بارهٔ شیوهٔ تولید سوسیالیستی چه باید گفت؟ از یک طرف مالکیت اجتماعی وسائل اصلی تولید باید تضادهای آشتی‌ناپذیر طبقات را از بین ببرد؛ اگر مالکینی نباشند که بتوانند وسائل اصلی تولید را با نیروی کار معاوضه کنند، دیگر طبقه استثمار شده وجود ندارد، بلکه تولیدکنندگانی خواهند بود که به‌طور جمعی با هم شریک شده و مالک وسائل تولیدند. امّا درجهٔ توسعهٔ نیروهای مولّد، هرگونه مقایسه بین جوامع سوسیالیسم با جوامع بی‌طبقهٔ ما قبل سرمایه‌داری را منع می‌کند. به‌علاوه سوسیالیسم فعلی برخی از خصوصیات ویژهٔ سرمایه‌داری را به‌ارث می‌برد؛ بدین ترتیب که از یک طرف توسعهٔ نیروهای مولد خصلتی جمعی یافته؛ از طرف دیگر تاریخ جهانی شده است. امروزه دیگر نمی‌توان تصور کرد که جوامع مختلف مانند جوامع ماقبل سرمایه‌داری در انزوا و بدون ارتباط با یکدیگر به‌سر برند. بنابراین مطمئن هستم که سوسیالیسم با قوانینی متفاوت با آنچه که برای شیوه‌های تولید درگیر بیان شده است، تحول می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا شیوهٔ تولید سوسیالیستی نیز محدودیت‌های تاریخی دارد؟ از آن جا که مناسبات تولیدی در شیوهٔ تولید سوسیالیستی آشتی‌پذیر است، مانعی برای توسعهٔ نیروهای مولد از طریق یک ساخت طبقاتی محسوب نمی‌شود و در نتیجه، این شیوهٔ تولید محدودیت‌ تاریخی ندارد. امّا سوسیالیسم پایان تاریخ نیست. این را مارکس در نوشته ۱۸۴۴ متذکر شده است. مارکس سوسیالیسم را نه فقط پایان تاریخ نمی‌داند بلکه حتی در «نقدی بر برنامهٔ گوتاورافورت»، دو مرحلهٔ توسعهٔ سوسیالیستی را مشخص می‌کند. وقتی که مارکس می‌نویسد کمونیسم پایان تاریخ نیست بلکه پایان دورهٔ ماقبل تاریخ است چه می‌خواهد بگوید؟ جز این که قوانین تحولات تاریخی بر حسب جوامع گوناگون متفاوت است؟ آثار متعددی دربارهٔ کشورهای سوسیالیستی نوشته شده، امّا موضوع اغلب آن‌ها شکل‌بندی سوسیالیستی نیست، برخی از آن‌ها مطالعه‌ئی است در باب اقتصاد این یا آن کشور امّا [هیچ یک از این آثار] ابزاری برای تشخیص خصوصیات عمومی این شیوهٔ تولید از شرایط خاص هر کشور به‌دست نمی‌دهد. از این رو نمی‌توان فهمید که آیا مشکلاتی که سوسیالیسم در این کشورها به‌آن بخروده ناشی از تضادهای مربوط به‌سوسیالیسم است، یا ناشی از شرایط خاص این کشورهاست. به‌عکس موفقیت‌های به‌دست آمده را گاه به‌سوسیالیسم نسبت نداده و آن را ناشی از تکنولوژی، سازمان‌یابی کار و غیره می‌دانند که بین همهٔ اقتصادهای توسعه‌یافته (خواه سوسیالیستی خواه سرمایه‌داری) مشترک است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از نویسندگان، خصوصاً جامعه‌شناسان، امکان به‌وجود آمدن یک جامعهٔ بی‌طبقه را نفی می‌کنند، چرا که به‌نظر آن‌ها طبقات اجتماعی و قشرهای اجتماعی یکی است و حال آن که در مارکسیسم واژهٔ طبقه معنی روشنی دارد. مناسبات اجتماعی از زمانی به‌وجود می‌آید که یک قسمت از جامعه، مازاد کار قسمت دیگر را به‌تملک خود در آورده، آن را استثمار می‌کند. جامعهٔ بی‌طبقه، جامعهئی است که در آن دیگر مناسبات استثماری وجود ندارد، امّا این به‌آن معنی نیست که هر نوع نابرابری در این جامعه از بین رفته است. شکل‌بندی‌های اجتماعی بی‌طبقهٔ ماقبل سرمایه‌داری، مبتنی بر مساوات نبوده و در آن نابرابری بر بنیان‌های دیگری غیر از استثمار مبتنی بوده است: [یعنی بنیان‌هائی] مانند سن، جنس و غیره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک جامعهٔ سوسیالیستی هم می‌تواند نابرابری‌هائی را نمایان سازد و شاید نابرابری‌ها شامل اقشار مختلف اجتماعی هم بشود. پس حتی اگر مناسبات استثمار در جامعهٔ سوسیالیستی از میان رفته باشد نابرابری و تفاوت‌های اجتماعی می‌تواند مسأله‌ئی واقعی برای آن باشد. امّا این نابرابری‌ها با مناسبات طبقاتی که برا ساس استثمار یک طبقه از طبقهٔ دیگر پی‌ریزی شده است۷ یکی نیست. بنابراین، زمینهٔ تحقیقاتی جدیدی برای نظریهٔ مارکسیستی گشود می‌شود، زیرا این زمینه عملاً بکر است. این مورد می‌توان از کتاب موریس دوکَی‌او{{نشان|۱۵}} نام برد که طرح فرضیه‌های قوانین کارکرد سوسیالیسم و تضادهای خاص آن، به‌مسأله‌ئی که ما مطرح کردیم دقیقاً جواب می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جامعهٔ سوسیالیستی، یکی از تضادها در محصول کار بروز می‌کند. یعنی در حالی که وسائل تولید در مالکیت اجتماع است، محصول کار، شکل کالا به‌خود می گیرد. در این جا، بین مناسبات تولید و شیوهٔ تولید تضادی وجود دارد امّا این تضاد به‌شکل تضادهای سرمایه‌داری نیست. در سرمایه‌داری تضاد اصلی از آن جا ناشی می‌شود که هدف انباشت سرمایه، کسب سود است، در حالی که در سوسیالیسم، افزایش بازدهی اجتماعی کار در جهت پائین آوردن میزان سود است. تضاد سوسیالیسم در این است که از طرفی مبادلهٔ فعالیت‌ها خصلتی اجتماعی دارد، و از طرف دیگر محصول کار خصلت کالائی خود را حفظ می‌کند: یعنی محصول کار نسبت به‌تولید‌کننده خارجی بوده و پاسخگوی تقاضای ناشی از تقسیم کاری است که از قبل وجود داشته است. این تضاد یا توسعهٔ تولید و باروری کار، افزایش مهارت در کار، توسعهٔ نوآوری‌های افراد و نیاز با از میان بردن تقابل میان کار فکری و کار یدی حل می‌شود. تکامل خصوصیات کار از خارج جامعه و به‌علت آن اخلاق حکم می‌کند صورت نمی‌گیرد بلکه این تکامل به‌خاطر تضادهائی که در فرآیند تولید وجود دارد، ضروری می‌شود. این امر نشان می دهد که فرآیند تولید جدا از انسان یا خارج از او نیست، بلکه این فرآیند انسان‌ها و توسعه‌د فکری آن‌ها را نیز تولید می‌کند. از سوی دیگر، محصول کار به‌تدریج محصولی اجتماعی شده و تضاد بین انباشت و مصرف را حل می‌کند و گسترش مدیریت دمکراتیک جامعه، اساس تنظیم حیات اجتماعی را تشکیل می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسط تضادهای سوسیالیستی و راه حل آن‌ها امکان می‌دهد که شیوهٔ تولید سوسیالیستی را مرحله‌بندی کنیم. وانگهی می‌توان فرض کرد که کشورهای پیشرفتهٔ سرمایه‌داری از مراحی می‌گذرند که با مراحلی که کشورهای سوسیالیستی کنونی از آن می‌گذرند، فرق دارد. توسعهٔ کشورهای سوسیالیستی به‌علت عدم وجود بنیان صنعتی یا ضعف آن دشوار بوده است. این امر مقاومت مناسبات تجاری و نیز خصلت دولتی بودن مالکیت اجتماعی و مدیریت را ممکن ساخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشاهده می‌شود که این روش تا چه اندازه دور از روش تحلیل از طریق عوامل است. تببین تاریخی از طریق برخورد برخی عوامل یا حضور برخی شرایط تجربه‌گرا باقی می‌ماند. چنین تبیینی تکامل را جز از راه تجربه نمی‌تواند بیان کند، زیرا قادر به‌جوابگوئی به‌علت غلبهٔ یک عامل بر عوامل دیگر نیست، به‌عبارت دیگر نمی‌تواند منطق خاص کارکرد (و توسعهٔ) شکل‌بندی اجتماعی را بیان کند. از دیدگاه چنین تبیینی، تاریخ غیرقابل پیش‌بینی است، زیرا برخورد عوامل مختلف تصادفی است. تحلیل مارکسیستی شرایط تاریخی مشخص هر جامعه را نادیده می‌گیرد. امّا، قبل از هر چیز تکامل جامعه را از طریق ساخت‌های داخلی آن تحلیل می‌کند؛ به‌همین جهت، پیش‌بینی تحولات اجتماعی برایش امکان‌پذیر است. تحلیلِ مارکسیستی با روشی که می‌کوشد الگو‌ئی عام در مورد همهٔ تحولات تاریخی به‌دست دهد، فرق دارد. تحلیل مارکسیستی برای مطالعهٔ شکل‌بندی‌های اجتماعی متفاوت و تحولات آن، به‌‌روش‌های مختلفی دست می‌یازد و «رفتار انسان‌ها را» با عامل خارجی نامعلوم تببین نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظریه‌های منطقی غیر مارکسیستی به‌جهت ساخت خرد نمی‌تواند تحولات تاریخی را تحلیل کند زیرا این نظریه‌ها برخی از متغیرها را کنار گذاشته و آن‌ها را در الگوئی پیچیده مبتنی بر دوگانگی ناظم - محیط زیست، سازمان می دهد. بدین ترتیب هر چند که می‌توان ارزش احتمالی متغیرها را همواره حساب کرده طرح‌های مختلفی نوشت، امّا این الگوها ارزش پیش‌بینی کننده نداشته و کاملاً تصادفی است. زیر مبارزات طبقاتی و سیاسی را که بخشی از «محیط زیست» است. در نظر نمی‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محدودیت‌های الگوهای پالایش یافته‌تر مشهود می‌گردد. به‌عنوان مثل می‌توان نظام سیبرنتیک{{نشان|۱۶}} را در نظر گرفت. نظام سیبرنتیک که اثرات به‌هم فزاینده به‌بار می‌آورد، فقط یک راه حل دارد یعنی؛ یا می‌تواند این اثرات را طبق منطق خود تعدیل کرده و جذب کند، یا نمی‌تواند و از کار می‌افتد. این نظام می‌تواند هنجارهای خود را عوض کند امّا نمی‌تواند منطق خود را تغییر دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو تحلیل مارکسیستی معرفی نظام را در محیطی که به‌آن مربوط نیست و نظام با آن هیچ‌گونه رابطهٔ ساختی ندارد، رد می‌کند. ساخت اقتصادی، مناسبات اجتماعی یا مناسبات بین انسان‌ها را تعیین می‌کند. تأثیرات اقتصادی در عین حال تأثیرات اجتماعی نیز هست و انسان در زندگی روزمرهٔ خود این تأثیرات را می‌آزماید. ساخت‌های اقتصادی به‌خودی خود گذار به‌شیوهٔ تولید برتر را سبب نمی‌شود. گذار واقعی ناشی از فعالیت‌های سیاسی و مبارزات است که شرط آن دست‌یابی نیروهای انقلابی به‌قدرت سیاسی است. معنی گذار از هر شیوهٔ تولید به‌شیوهٔ تولید برتر این نیست که هر شیوهٔ تولید شیوهٔ دیگری را خودبه‌خود ایجاد می‌کند، بلکه این امر حاصل انقلاب اجتماعی است. به‌این ترتیب، نظریهٔ مارکسیستی تحولات اجتماعی با جبر مکانیستی که برداشتی تجریدی از انسان دارد، مانعة‌الجمع است. تحولات اجتماعی همواره اساسی اقتصادی دارد. امّا ساخت اقتصادی مانند درختی که میوه به‌بار می‌آورد، تغییرات اجتماعی را تولید نمی‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این که سرمایه‌داری به‌حد نهائی خود رسیده و سقوط آن قابل پیش بینی است، معهذا اگر شرایط اجتماعی و نیروهای سیاسی به‌آن امکان دهند می‌تواند به‌حیات خود ادامه دهد. سرمایه‌داری نه می‌تواند به‌توسعه‌ئی بی‌انتها برسد و نه به‌خودی خود ناپدید می‌شود. همین‌طور، سوسیالیسم می‌تواند متناسب با رسوم اجتماعی، درجهٔ آگاهی انسان و ساخت‌های سیاسی یا بوروکراسی را توسعه دهد یا خلاقیت اجتماعی را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بررسی شکل‌بندی اجتماعی، ساخت‌های آن، آثار ناشی از آن، تناقضات و تضادهای بسط یافته در آن باید بتوان شرایطی را که در آن تحولّی اجتماعی «در دستور روز است» مشخص کرد. امّا پیش‌گوئی ممکن نیست. یعنی نمی‌توان «حادثه‌ئی محتمل‌الوقوع» را در یک جریان الزامی وارد کرد. ذکر این نکته لازم است که فرآیندهای اجتماعی قبل از هر چیز عبارتست از مناسبات میان انسان‌ها، مناسباتی که خود را تغییر می‌دهد و غالباً ناآگاهانه است امّا می‌تواند آگاهانه هم بشود. به‌همین جهت نشر ایده‌ها، شناخت‌ها، برنامه‌ها و فعالیت‌های احزاب انقلابی اهمیت دارد. انسان‌ها عاملان غیر ارادی این فرآیندند و با سازمان‌دهی سیاسی می‌توانند کنترل آن را به‌طور جمعی به‌دست گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخت‌های هر شکل‌بندی اجتماعی ثابت نیست بلکه تغییر می‌کند. نتیجتاً شکل‌بندی اجتماعی وحدتِ متضادِ این فرآیندهاست. از این‌رو گذار از یک شکل‌بندی اجتماعی به‌شکل‌بندی اجتماعی دیگر از هم گسیختگی کامل یا ناگهانی نیست. یعنی هر شکل‌بندی اجتماعی دائماً در حال گذار به‌شکل‌بندی اجتماعی دیگر است. از طرف دیگر، وقتی که یک شیوهٔ تولید جانشین شیوهٔ تولید دیگر می‌شود، تحول آن بنیادی‌تر از زمانی است که شیوهٔ تولید با تغییرات ساختی که در خود ایجاد می‌کند، مجدداً خود را تولید کند. (از جهاتی یک شکل‌بندی اجتماعی دائماً در حال تغییر است). به‌این‌ترتیب تا مدتی با وحدت متضاد دو شیوهٔ تولید که یکی می‌کوشد دیگری را کنار بزند روبه‌رو هستیم. با تغییرات اقتصادی و سیاسی (به‌معنی صحیح آن) تغییرات دیگری نیز به‌میان می‌آید: تملک جمعی وسائل تولید، تغییری بر روی کاغذ نیست بلکه فرآیندی است که طی آن زحمتکشان ادارهٔ مؤسسات تولیدی را به‌عهده می‌گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرآیند تاریخی در تحلیل مارکسیستی، مکانیسم مستقلی نیست: این فرآیند به‌تناسب قوای اجتماعی و سیاسی مودجود بستگی داشته  نمی‌توان آن را تأثیر خواست تجریدی (خواست اخلاقی فرد یا جامعه) توصیف کرد؛ زیرا جامعه متجانس نیست و قدرت در آن به‌طور متساوی تقسیم نشده است. جامعه به‌طبقات که اهداف آشتی‌ناپذیر دارند تقسیم شده به‌همین جهت تحلیل مارکسیستی دو ایدئولوژی را که ظاهراً عکس هم امّا در واقع کامل‌کنندهٔ یکدیگرند بی‌اعتبار می‌کند: اول اکونومیسم که بنابرآن، مناسبات اقتصادی مستقل و جدا از مبارزات است و «در ماهیت اشیاء» جای دارد. دوم اومانیسم نظری که قادر نیست نظریه و عمل را آشتی دهد و بنابراین بر یک ایدهٔ تجریدی از انسان و عمل صرفاً اخلاقی تکیه می‌کند (چون نمی‌توان چیزها را تغییر داد باید خود را عوض کرد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکسیسم، اومانیسم است لکن همان‌طور که آلتوسر{{نشان|۱۷}} نشان داده اومانیسم نظری نیست. مارکسیسم، ایدهٔ تجریدی از انقلاب، ایده‌ئی که مبارزات سیاسی و تحولات اجتماعی را از آن حذف کرده باشند، عرضه نمی‌کند: این انسان‌های واقعی‌اند که در حین تولید زندگی مادی خود (بی‌آن که خود بدانند) مناسبات میان خود و نیاز خود را تولید می‌کنند. انسان‌ها همیشه عامل تحولات تاریخی بوده‌اند. امّا اگر فرآیندی را که در آنند درک کنند، اگر نظریه و عمل را با یکدیگر درآمیزند و اگر برای کنترل این فرآیند خود را از نظر سیاسی سازمان دهند، آن وقت از صورت عامل به‌صورت بازیگر درخواهند آمد. با به‌دست آوردن قدرت که امکان کنترل فرآیندهای اجتماعی را می‌دهد، نظریه و عمل نه به‌صورت خیالی و تجریدی بلکه از نظر عینی آشتی می پذیرند. به‌همین جهت برای آن که انسان حاکم بر تاریخ خود شود، تحصیل ابزار فکری (نظریه) و مادی (سازمان‌دهی) اهمیت دارد. در مبارزه برای تحقق مادی وحدت نظریه و عمل است که اومانیسم تفکر مارکسیستی تجلی می‌کند. و فقط وقتی که این وحدت واقعاً (به‌طور مؤثری) به‌وجود آمد، مسألهٔ انسانیتی نوین مطرح می‌شود که می‌توان در آن از خلق شدن انسان به‌وسیلهٔ انسان سخن گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: ناهید بهمن‌پور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله ترجمه فصل آخر کتاب «تاریخ و نظریه‌های اقتصادی» است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} Michel Bertrand&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Fonctionnement ideal&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} همچنان که مارژینالیست‌ (marginalistes)ها می‌کنند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} Theories Stagnationnistes&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|5 }} Theories de la Croissance nulle&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|6}} Systemes de representation منظور نظام‌هائی است که جمع از طریق آن‌ها افکار و ایده‌ها را بیان کرده و به‌نمایش می‌گذارد. (مترجم).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|7}} Fetichise&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|8}} امّا به‌خلاف آنچه اومانیسم نظری می‌پندارد چنین نیست که انسان سازنده خود باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|9}} Ecologique&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|10}} Levi - Strauss&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|11}} این امر باید ما را از تصوّر توسعهٔ جهان سوم به‌گونهٔ توسعهٔ جوامع غربی بر حذر دارد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|12}} Cumulatif&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|13}} Histoire Stationnaire&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}} در این مورد، برنامه حزب کمونیست فرانسه بسیار گویاست. «سوسیالیسم فرانسوی» نه فقط به‌بخش خصوصی امکان وجود می دهد، بلکه آن را وسیله‌ئی برای تشویق نوآوری‌های خلاق در رژیم سوسیالیستی می‌داند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}} Maurice Decaillot&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}} سیبرنتیک علمی است مبتنی بر مجموعهٔ نظریات مربوط به‌ارتباطات و تنظیم فعالیت‌ها در موجود زنده و در ماشین (مترجم).&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}} Althusser&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:مقاله]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Pedram</name></author>
	</entry>
</feed>