یادداشت‌های روزانهٔ چه‌گوارا

از irPress.org
پرش به ناوبری پرش به جستجو
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۲
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۲
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۳
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۳
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۴
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۴
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۵
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۵
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۷
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۶
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه‌های ۵۶ و ۵۷
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۸
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۸
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۹
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۹
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۶۰
کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۶۰


آن‌چه می‌خوانید فصلی است از «دفتر

خاطرات چه‌گوارا در بولیوی» از ۷ تا ۳۰

نوامبر ۱۹۶۶. چه در هفتم اکتبر ۱۹۶۷ در

جنگل‌های بولیوی کشته شد.


نوامبر ۱۹۶۶


۷

امروز مرحله جدیدی آغاز شد. شب‌هنگام به کشتزار رسیدیم. سفر خوبی بود. من وپاچانگو با لباس مبدل از راهکوچابامبا وارد شدیم. تماس‌های لازم برقرار شد و با دو جیپ به‌مدت دو روز به‌راه ادامه دادیم.

در حوالی کشتزار از حرکت باز ایستادیم. یکی از وسائط نقلیه به‌محل نزدیک شد، زیرا نمی‌خواستیم مالکین اطراف به‌ما بدگمان شوند. آن‌ها از پیش شایع کرده بودند که ما برای معامله و تهیهٔ کوکائین در این منطقه طرحی ریخته‌ایم. شاید شگفت‌انگیز باشد ولی می‌گفتند که تومینی داروساز این گروه است. در طول سفر دوم وقتی به‌کشتزار نزدیک می‌شدیم بیگوتز که از هویت من آگاه شده بود نزدیک بود از صخره پرت شود. جیپ را در کنار دره رها کرد. تقریبأ بیست کیلومتر راه رفتیم و پاسی از نیمه شب گذشته بود که به‌کشتزار رسیدیم. در این مزرعه سه کارگر عضو حزب کار می‌کردند. بیگوتز اظهار داشت که می‌خواهد با ما همکاری کند حزب هر چه می‌خواهد بکند، او بهمونجی وفادار است و به‌او احترام می‌گذارد و از او مواظبت می‌کند. به‌نظر او رودولفو و کوکو نیز با او هم عقیده‌اند. اما می‌افزاید که باید حزب را متقاعد کنیم و ضرورت نبرد را خاطرنشان سازیم.

از او یاری خواستم و گفتم تا وقتی که مونجی از سفر بلغارستان برنگردد به‌حزب اطلاع ندهیم. هم حرف مرا شنید و هم به‌من یاری داد.


۸

روز را در منطقهٔ پردرخت کنار نهر که کم‌وبیش یکصد متر از خانه فاصله داشت گذراندیم. مورد حمله نوعی اردک قرار گرفتیم اردک‌ها نوک نمی‌زدند ولی ناراحت‌مان می‌کردند. با انواع حشرات موذی از قبیل کنهٔ گاوی و گوسفندی مگس و‌ ساس و پشه روبه‌رو شدیم. بیگوت به‌کمک آرگاناراز جیپ را بیرون کشید و به‌او قول داد چند تا خوک و مرغ از او بخرد. قصد داشتم گزارشی دربارهٔ این حوادث تهیه کنم اما آن را به‌هفتهٔ بعد که قرار است گروه دوم وارد شوند موکول کردم.


۹

روزی بی‌حادثه. همراه با تومینی به‌جست‌و‌جوی سرچشمهٔ رود ناگاهواسو (در واقع نهر ناگاهواسو) پرداختیم اما به‌سرچشمهٔ آن نرسیدیم. رود از شیب تندی می‌گذرد و منطقه‌ئی است که رهگذران بندرت از آن می‌گذرند. فرد با انضباط کامل می‌تواند زمانی بس دراز در این منطقه بماند. باران سنگین ما را مجبور کرد از بیشه بیرون آمده به‌خانه برویم. شش تا کنهٔ گوسفندی یا گاوی را که به‌بدنم چسبیده بود کندم و دورانداختم.


۱۰

پاچنگو و پمبو همراه رفیقی از اهالی بولیوی به‌نام سرافین برای شناسائی محل راه افتادند. آن‌ها از ما دورتر رفتند و به‌شعبهٔ نهر (جویبار) رسیدند. همه چیز روبه‌راه می‌نمود. در بازگشت در خانه ماندند و بیهوده وقت گذراندند. راننده آرگاناراز آن‌ها را دیده بود و با خود آورده بود و آن‌ها نیز چیزهائی خریده بودند. من بشدت از کارشان خرده گرفتم. تصمیم گرفتم بامداد روز دیگر به‌جنگل برویم و در آنجا اردوگاه دائمی برپا کنیم تومینی در مزرعه ظاهر شد چون قرار بود کارگر مزرعه باشد. کار مناسبی نبود باید اول می‌دیدیم که آیا به‌ما اجازه، ورود افراد بیش‌تر یا لااقل افراد خودمان را می‌دادند یا نه. من با آن‌ها خودمانی‌تر بودم.


۱۱

باز هم روزی بی‌حادثه در اردوگاه جدید در آن‌سوی خانه، جائی که می‌خوابیدیم، سپری شد.

این حشرات جهنمی آدم را مجبور می‌کنند به‌ننو و‌ پشه‌بند پناه برد (تنها من پشه‌بند داشتم) تومینی به‌ملاقات آرگاناراز رفت و از او چند تا مرغ و بوقلمون خرید. گویا هنوز به‌او سوءظن نبرده‌اند.


۱۲

یک روز بی‌حادثهٔ دیگر. شناسائی اندکی به‌عمل آمد. زمینی را که بنا بود با ورود شش نفر از گروه دوم به‌اردوگاه تبدیل کنیم آماده کردیم. بخش انتخاب شده بر فراز تپه‌ئی کوچک در حدود یک صد متر از ابتدای آرامگاه قرار دارد. غاری در آن حوالی بود، با حفر چند گودال محل مناسبی برای پنهان کردن غذا و چیزهای دیگر بود. بر طبق دسته‌بندی گروه می‌بایست تا این زمان نخستین سه گروه دو نفری در راه باشند و در پایان هفتهٔ دیگر به‌کشتزار برسند. موی سرم بلند شده خیلی هم تنک است، موهای خاکستری بور شده‌اند و می‌ریزند. ریشم بلند شده است، در ظرف یک دو ماه دیگر به‌خودم خواهم رسید.


۱۳

یکشنبه است. چند تا شکارچی و کارگران مزرعه آرگاناراز از کنار منزلگاه ما گذشتند. آن‌ها مردان جنگل به‌شمار می‌روند. جوان و مجردند و از نفرت شدید نسبت به‌ارباب خود سرشار شده‌اند و برای پیوستن به‌گروه ما بسیار مناسبند. به‌من اطلاع دادند که خانه‌هائی در حدود هشت فرسنگی بالای رودخانه وجود دارند. دره‌ها‌ی پرآب و دربندهای مناسب نیز آن‌جا به‌چشم می‌خورد. خبر دیگری نیست.


۱۴

یک هفته در اردوگاه. پاچنگو غمگین و ناراحت است اما باید به‌این حالت چیره شود. امروز کار حفر یک نقب را شروع کردیم. چیزهای مورد نیاز را در آن پنهان خواهیم کرد. سعی می‌کنیم تا حد ممکن نقب مرطوب نباشد. دهانهٔ آن را با کندهٔ درخت می‌پوشانیم و آن را در استتار کامل نگاه می‌داریم. حفر چاه یک متر و نیمی هم‌اکنون پایان یافته است و کار روی نقب به‌خوبی ادامه دارد.


۱۵

حفر نقب ادامه دارد. پومبو و پاچنگو صبح و تومینی و من بعدازظهر ساعت شش که دست از کار کشیدیم نقب دو متر عمق داشت. قرار است فردا آن را تمام کنیم و چیزهای مورد نیاز و با ارزش را در آن جا دهیم. شب باران می‌بارید و مجبور شدم از ننو فرار کنم. ننو تر شده بود چون پوشش نایلونی آن بسیار کوچک بود. خبر تازه‌ئی نیست.


۱۶

کندن نقب تمام شد و‌ در ورودی آن به‌طور مناسب از دیده پنهان شد. تنها یک کوره راه باید به‌طور استتار به‌وجود آید. ما فردا همه چیز را به خانهٔ کوچک خود منتقل خواهیم کرد و با چوب و گل دهانهٔ آن را خواهیم بست. طرح این نقب با شمارهٔ یک مشخص شده و در سند شماره یک منعکس است. بقیهٔ کارها بر طبق معمول پیش می‌رود. پس‌فردا از لاپاز خبری خواهد رسید.


۱۷

حفره را از اشیاء و لوازم پر کردیم از جمله مقداری کنسرو که می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد. با دقت بسیار آن را پوشاندیم خبر تازه‌ئی از لاپاز نرسید. بچه‌ها با آرگاناراز صحبت کردند و از او چیزهائی خریدند و او در مورد مشارکت ما در امر تجارت کوکائین پافشاری می‌کرد.


۱۸

بازهم خبری از لاپاز نرسید. پاچنگو و پومبو بار دیگر برای شناسائی نهر به‌راه افتادند اما معتقدند که این‌جا برای اردوگاه جای مناسبی نیست. روز دوشنبه بار دیگر همراه تومینی برای شناسائی محل خواهیم رفت. آرگاناراز آمد و مدتی این‌جا ماند و جاده را مرمت کرد و سنگ‌ها را از رودخانه بیرون ریخت. به‌نظر می‌رسد که از حضور ما در این‌جا بدگمان نیست. همه چیز به‌طور یکنواخت رخ می‌دهد. پشه‌ها و کنه‌های دامی تن ما را جریح‌دار کرده‌اند و مدام ما را می‌گزند. در نخستین ساعات بامداد هوا کاملاً سرد است.


۱۹

از لاپاز خبری نرسید. این‌جا هم خبر تازه‌ئی نیست یک روز را در خفا بسر بردیم چون روز شنبه بود روزی که شکارچیان این‌جا ظاهر می‌شوند.


۲۰

ظهر مارکوز و رولاندو وارد شدند. اکنون شش نفریم. بی‌درنگ به‌بحث و تفسیر دربارهٔ سفر پرداختیم. آن‌ها دیرتر از زمانی که ما انتظار داشتیم آمدند. چون هفتهٔ گذشته اطلاع داده بودتد این گروه چابک‌تر و تند‌تر از دیگران از راه سان‌پابلو سفر کرده بودند و تا هفتهٔ آینده چشم‌ به‌راه چهار نفر دیگر نبودیم.

رودولفو با آن‌ها آمد و مرا تحت تأثیر قرار داد. مسلماً آمادگی بیش‌تری دارد تا همه چیز را به‌هم بریزد از بیگوت آمادگی بیش‌تری دارد پاپی او را از حضور من آگاه کرد و کوکو نیز. و بدین سان مقررات را شکست. به‌نظر می‌رسید که این مورد از نظر جربزه و مدیریت حالتی رشک‌آمیز به‌دنبال دارد. بهمانیلا نامه نوشتم و توصیه‌ها‌ئی کردم (مدارک شمارهٔ ۱ و ۲) و همچنین به‌پاپی نوشتم و به‌پرسش‌های او پاسخ دادم. رودولفو در آغاز بامداد از راه رسید.


۲۱

نخستین روز یک گروه بزرگ. باران سخت می‌بارید و حرکت به‌سوی قرارگاه جدید در زیر باران ما را تا مغز استخوان خیس کرد. اکنون در جای خود قرار گرفته‌ایم. چادر و خیمه ما گویا از پارچهٔ روکش کامیون ساخته شده است. آب پس می‌دهد و خیس خیس است ولی با وجود این تا‌حدی ما را در برابر سیل باران محافظت می‌کند. ننو داریم پوشش آن هم از نایلون است. اسلحهٔ بیش‌تری به‌دستمان رسیده. مارکوز یک گاراند دارد از انبار هم به‌رولاند و تفنگ ام‌یک می‌دهیم. ژرژ نزد ما می‌ماند اما سرپرستی کار را در مزرعه به‌عهده خواهد گرفت. از رودولفو تقاضا کردم برای‌مان متخصص کشاورزی بفرستد. می‌کوشیم تا حد‌امکان به‌این وضع ادامه دهیم.


۲۲

توما، ژرژ و من در امتداد رودخانه ناگاهواسو به‌کاوش پرداختیم تا نهری را که تازه شناسائی شده بود بازرسی کنیم. رود به‌سبب باران دیروز مشخص نبود. به‌سختی می‌توانستیم به‌محل مورد نظر برویم. نهر کوچکی بود که محل خروجی آن محصور بود و می‌توانستیم از آن برای یک اردوگاه دائمی استفاده کنیم. به‌شرط آن که آن را آماده و مرتب کنیم. کمی پس از ساعت ۹ شب برگشتیم. خبر تازه‌ئی نبود.


۲۳

دیدبانی را افتتاح کردم. مشرف بر خانهٔ کوچکی در کشتزار است. در مورد بازرسی و یا حضور رهگذران مزاحم از پیش می‌توان آگاه شد. وقتی دو نفر برای مأموریت و شناسائی می‌روند بقیه باید کشیک سه ساعته بدهند. پومبو و مارکوز استحکامات اردوگاه را تا نهر که هنوز هم در حال طغیان است شناسائی کرده‌اند.


۲۴

پاچو و رولاندو برای شناسائی نهر بیرون رفتند می‌باید تا فردا برگردند. شب گذشته دو تا از کارگران کشتزار آرگاراناز (پرسه‌زنان به‌این‌جا آمدند) و‌ ملاقاتی غیرمنتظره به‌عمل آمد. دیگر چیز عجیبی نبود. به‌هرحال آنتونیو که برای شناسائی رفته بود و توما که رسماً در خانه به‌سر می‌برد هر دو غائب بودند به‌بهانهٔ شکار، تولد آلیوشا.


۲۵

از برج نگهبانی گزارش دادند که یک جیپ با دو یا سه سرنشین به‌آن‌جا آمده است. گویا مأمورین بخش پیشگیری مالاریا بودند که بعد از گرفتن چند نمونه خون آن‌جا را ترک کردند. پاچو و رونالدو شب‌هنگام بسیار دیروقت از راه رسیدند. آن‌ها نهر را از روی نقشه شناسائی کرده بودند. مسیر اصلی را دنبال کردند اردوگاه‌های متروک را یافتند.


۲۶

امروز شنبه است. همه در خانه مانده‌ایم. از ژرژ خواهش کردم سوار بر اسب شود و برود رودخانه را شناسائی کند و ببیند تا کجا گسترده شده است. اسب این‌جا نبود، او (۲۰ تا ۲۵ کیلومتر) پیاده راه رفت تا از دون‌رومبوتو اسبی عاریه کند. شب فرا رسید و او هنوز برنگشته است. خبری هم از لاپاز نیامد.


۲۷

ژرژ هنوز نیامده است. دستوری صادر کردم تا در طول شب مراقبت کنند‌ اما در ساعت ۹ نخستین جیپ از لاپاز رسید. جواکین و اوربانو همراه کوکو آمدند و فردی از اهالی بولیوی را هم با خود آوردند. او دانشجوی پزشکی و نامش ارنستو، آمده بود نزد ما بماند. کوکو رفت و ریکاردو، برولیو، میگوئل و شخصی به‌نام اینی، را آورد، او نیز قصد اقامت داشت. حالا رویهمرفته دوازده تن شورشی هستیم، علاوه بر ژرژ که نقش مالک را بازی می‌کند کوکو و رودولفو مسئول تماس و ارتباط خواهند بود. ریکاردو اخبار اضطراب‌آمیزی آورد ال‌چینو در بولیوی است و می‌خواهد مرا ملاقات کند و بیست نفر را بفرستد. این امر مشکلاتی به‌بار می‌آورد زیرا ما مبارزه را جهانی می‌کنیم بی‌آن که به‌استانیسلا‌ئو توجهی کرده باشیم. رای بر این شد که او را به‌سانتاکوز بفرستد و کوکو او را سوار کند و به‌این‌جا بیاورد. صبح زود کوکو با جیپ ما را ترک کرد و ریکاردو روز بعد به‌منظور سفر به‌لاپاز راه افتاد. کوکو سری به‌محل رومبرتو خواهد زد و سراغ ژرژ را خواهد گرفت. در گفت‌وگوی قبلی با اینتی گفت که تصور نمی‌کند استانیسلا‌ئو به‌قیام بپیوندد اما به‌نظر می‌رسد قصد دارد رابطهٔ خود را قطع کند.


۲۸

بامداد نه از ژرژ خبری شد و نه کوکو بازگشت. پاسی از روز گذشته آمدند. اتفاقی نیفتاده بود کمی بی‌خیال و بی‌مسئولیت در خانهٔ رومبوتو مانده بودند.

بعدازظهر من گروه بولیوی را فراخواندم و مسئلهٔ اعزام بیست نفر از اهالی پرو را پیش کشیدم. همه موافقت کردند و‌ قرار شد تا شروع عملیات دست به‌این کار نزنیم.


۲۹

برای مطالعهٔ امکانات رودخانه و شناسائی نهر که مسلماً اردوگاه جدید ما در آن‌جا برپا خواهد شد عازم شدیم. گروه عبارت بود از تومینی، اوربانو، اینتی و من. جای امنی بود اما بسیار تیره بود. کوشیدیم نهر دیگری را که در حدود یک ساعت دورتر بود آزمایش کنیم. تومینی زمین خورد و قوزک پایش در رفت شب‌هنگام پس از اندازه‌گیری رودخانه به‌منزل رسیدیم. همه چیز به‌همان منوال بود. کوکو به‌سانتاکروز رفت و آن‌جا منتظر چینو ماند.


۳۰

مارکوز، پاچو، میگوئل و پومپو به‌مأموریت رفتند. با این دستورالعمل که نهر دوردست را شناسائی کنند. باید در ظرف دو روز دیگر برگردند. باران سختی می‌بارید. در خانه تغییری رخ نداد.

تحلیل ماهانه: همه چیز روبه‌راه بود. بدون مشکلی وارد شدم. نیمی از افراد نیز همین طور، گرچه تا حدی تأخیر داشتند. همکاران ریکاردو برعلیه همهٔ مشکلات خواهند جنگید. دورنما در این ناحیه متروک خوب است. همهٔ جوانب دلالت بر این دارند که می‌توانیم تا زمانی که ضروری بدانیم در این‌جا اقامت کنیم نقشهٔ ما از این قرار است. در انتظار بقیهٔ افراد می‌مانیم، تعداد افراد بولیوی را دست کم به‌۲۰ نفر افزایش می‌دهیم و عملیات را شروع می‌کنیم. ما هنوز مجبوریم از عکس‌العمل مونجی باخبر شویم و بدانیم افراد گوارا چه‌گونه رفتار می‌کنند.

برگردان م. معلم