<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Zahram</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Zahram"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Zahram"/>
	<updated>2026-05-08T16:23:25Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%85_%D8%B9%D8%B4%D9%82&amp;diff=43816</id>
		<title>تعلیم عشق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%85_%D8%B9%D8%B4%D9%82&amp;diff=43816"/>
		<updated>2013-10-21T14:54:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P141.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P142.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P143.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P144.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P145.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P146.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P147.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: عبداله توکل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعلیم» عشق داستان ناکامی و سرخوردگی، شک و تردید، طنز و استهزائی تلخ در قبال بیهودگی زندگی، ناتوانی در پیوستن به چیزی به عنوان ایمان و مسلک و خلاصه فلسفهٔ فلوبر است. «در صورتی که بتوانیم انکار همهٔ روش‌ها، عدم اعتناء به همهٔ مسلک‌ها سوءظن به جبهه‌ها و تمسخر دردناک را در قبال نابودی درمان‌ناپذیر همه چیز فلسفه بخوانیم... فلسفه همان کسی که ادب و هنر کار را راهی برای فرار می‌پنداشت... راهی که بیرون از زندگی و خلاف زندگی بود... زیرا که فلوبر «زندگی» را به عنوان اینکه پایان آن جز مرگ نیست و پس از مرگ نیز هیچ چیز وجود ندارد، ورشکستگی می‌شمرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعلیم عشق داستان زندگی ورشکسته‌ای است اما در ذهن فلوبر این مطلب مستتر است که همهٔ زندگی‌ها به ورشکستگی پایان می‌پذیرد... برای آنکه همهٔ جاه‌پرستی‌ها بیهوده است حداقل، در اصل مطلب، هیچ چیز به هیچ زحمتی نمی‌ارزد. زیرا فلوبر عقیده داشت (یا حداقل رفتارش چنین نشان می‌داد) که «خوب نوشتن» به زحمت آن می‌ارزد و ادب و هنر و زیبائی را دوست داشتن مثل بقیه چیزها فریب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به این ترتیب می‌توان به علت خشم شدیدی که پس از مطالعه «تعلیم عشق» به «باربه دوره ویلی» دست داد پی برد... توضیح اینکه باربه دوره ویلی پس از خواندن این کتاب فریاد زده بود: «این کتاب تعفنی است»... چه، برای او که اهل ایمان بود و در پی «کمال مطلوب» و «مطلق» می‌گشت کتابی که «بیچارگی درمان‌ناپذیر» و بیهودگی کاوش‌ناپذیر همه چیز را تعلیم می‌داد، درواقع سمی بیش نمی‌توانست باشد و به همین عنوان نیز می‌بایست مطالعه آن ممنوع باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما بسیار حیرت‌آور است که این سم عجیب به ندرت مهلک است. و وقتی که انسان به این فکر باشد که زندگی کردن به زحمتش نمی‌ارزد، بسیار خوب می‌تواند زندگی کند. چه اگر چنین نبود بسیاری از ما به سن پیری نمی‌رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستان «یک عشق پاک»==&lt;br /&gt;
در زندگی فلوبر و از لحاظ خود او، تعلیم عشق کتابی است که به نحو مقایسه‌ناپذیری از مادام بوواری یا سالامو که برحسب معمول برتر از آن شمرده می‌شود، رجحان دارد. حتی این کتاب برتر از وسوسه «سنت آنتوان» است برای اینکه بیشتر از آن به خود نویسنده ارتباط دارد. «وسوسه» نابودی و نیستی همه اعتقاد و همه فلسفه‌ها را بیان می‌دارد و حال آنکه «تعلیم عشق» نابودی و نیستی عشق و دوستی و جاه‌پرستی و پول را شرح می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عین حال این کتاب ادای احترام به سرنوشت نکبت‌بار پاره‌ای از زن‌ها است... جملهٔ «مادام بوواری یعنی من» بارها به زبان آمده و مورد تعبیر و تفسیر قرار گرفته است. اما فلوبر در این کتاب جز اینکه به خیال افسانه است و ناخشنود «اما» از لحاظ عشق در مقابل مشتی مردم احمق و نادان، حق داده باشد چه چیز ناروای «آرنو» نیز به مادام آرنو حق می‌دهد فلوبر در قبال بی‌وفائی‌ها و کارهای دیگری گفته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این زن را که مادری فداکار و همسری وفادار است در سراسر کتاب مدح و تمجید می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اگر این دو رمان (یعنی مادام بوواری و تعلیم عشق) را در برابر هم قرار بدهیم به دوگانگی روح و اخلاق فلوبر، این هنرمند و بورژوای بزرگ و این نیهیلیست و مورالیست بزرگ می‌توانیم پی ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر ممکن نبود درباره مادام آرنو نیز همان حرفی را که درباره مادام بوواری زده بود، به زبان بیاورد و چنین بگوید: «مادام آرنو یعنی من» اما درباره مادام آرنو می‌توانست چنین اعلام بدارد: «مادام آرنو کمال مطلوب من است... و از لحاظ هنری تصویر زنی است که بیشتر از هر زن دیگری دوستش داشته‌ام و درسراسر زندگی جان و دلم دربست در تعلق او بوده است... تعلیم عشق بیان بهترین چیزهای وجود من و پاک‌ترین عشق من است و واپسین جلمه‌ای که از دهان دلوریه بیرون می‌آید بیان نیشدار تکذیبی است که زندگی به موجب آن بر گرامی‌ترین آرزوهای ما خط بطلان می‌زند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعلیم عشق داستان عشق آتشینی است که تحقق نمی‌پذیرد. فلوبر برای تألیف آن از حادثه‌ای بس بزرگ که در زندگی عاشقانه‌اش اتفاق افتاده بود، الهام گرفته است... اما نباید چنین پنداشت که فلوبر «فاسق» قهرمان خود... فاسق مادام شلزینگر بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==«در پلاژ تروویل»==&lt;br /&gt;
وقتی که نخستین بار این زن را دید پانزده سال داشت و زن بیست و شش ساله بود. این حادثه در اوت ۱۸۳۶ در پلاژ بروویل اتفاق افتاد... از سال ۱۸۳۰ خانواده فلوبر هر سال به این پلاژ می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تروویل دهکدهٔ ماهیگیران بود و خانواده فلوبر در «دوویل قدیم» چندین مزرعه و مرتع داشت... و سراسر این منطه «تروویل – دوویل» جای بسیار بزرگی در میان خاطره‌های فلوبر برای خود نگهداشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در آن زمان که فلوبر ایام تعطیل خود را در آنجا به سر می‌آورد، زیبائی پرشکوهی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک زن انگلیسی که در ایام دوشیزگی خود فلوبر را دیده فلوبر به اصطلاح عشاق با او به راز و نیاز پرداخته نویسنده را به شکل یک جوان یونانی توصیف کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر در بحبوحه جوانی، بلندقد و باریک و مانند پهلوانی بود که از مواهی خود هیچ اطلاعی نداشت ودربند تأثیری که در دل‌ها به جای می‌گذاشت، نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از فلوبرشناسان بزرگ که در پرتو جستجوهای خود یگانه عشق بزرگ فلوبر، یعنی عشق او را به مادام آرنو قهرمان تعلیم عشق روشن ساخته است تاریخ معاشقه با آن دختر جوان انگلیسی را سال ۱۸۳۵ می‌داند... یعنی یکسال پیش از آن تاریخی که قلب گوستاو فلوبر را تا ابد اسیر ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تابستان ۱۸۳۵، فلوبر جوان که در «تروویل» به سر می‌برد، روی شن‌های ساحل مانتو زنانه سرخ و راه‌راهی دید که نزدیک بود به امواج دریا تر شود. فلوبر این مانتو را برداشت و کمی دورتر گذاشت تا آب دریا آن را خراب نکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه‌ای پس از آن، زن جوانی که سر میز مجاور نشسته بود در قبال این کار ملاطفت‌آمیز از وی تشکل کرد... زن جوان که زن بیست و شش ساله بسیار خوشگل و بلندقد و موخرمائی بود، چشم‌های سوزان و مژگان دراز داشت و خط سبزی بر لبش سایه انداخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زنی که «مادام آرنو» شد==&lt;br /&gt;
در ایام دوشیزگی کارولین اوگوستین الیزافوکر نام داشت و پدرش که افسر بود در جنگ‌های ایتالیا و استرلیتز وینا شرکت جسته بود. سپس به عنوان کمیسر پلیس ورنون بازنشسته گشته بود و در آنجا پس از دوازده سال زندگی زناشوئی روز ۲۳ سپتامبر ۱۸۱۰ زنش ماری لوئیز فیلیپار دختری به نام الیزا برای او آورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دختر در نوزده سالگی با درجه‌داری به نام امیل ژاک ژوده که در پادگان ورتون بود ازدواج کرد. زندگی زناشوئیش سعادت‌آمیز نشد و حتی به صورت فاجعه‌ای درآمد اما این فاجعه چنان پنهان ماند که خود فلوبر نیز از آن اطلاعی نیافت و ما هم هنوز از جریان آن اطلاعی نیافته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که فلوبر مثل مردم عصر خود از آن خبر نداشت و حتی الکساندر دوما نیز که زوج شلزینگر را به تروویل آورد، از آن آگاه نبود این است که الیزا فوکو – همان زنی که در سال ۱۸۳۶ در پاریس و تروویل مادام شلزینگر خوانده می‌شد – با موریس شلزینگر ازدواج نکرده بود و از لحاظ قانونی هنوز اسم «ژوده» را که در نوامبر سال ۱۸۲۹ همسرش گشته بود، به روی خود داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۸۳۰ ژوده که به مقام افسری رسیده بود، به الجزیره رفت. اما پیش از این تاریخ زنش در نظر همه مادام شلزینگر خوانده می‌شد. ورنون را ترک گفته بود و در شهر پاریس در خانه همان مردی که نامش را به روی خود گذاشته بود به سر می‌برد. شلزینگر در زندگی خود مرد مرتبی نبود اما زن، برعکس وی، رفتار ملامت‌ناپذیری داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که ژوده پس از پنج سال غیبت به فرانسه بازگشت، الیزا شش ماهه آبستن بود. اما معلوم نیست که ژوده از چه راهی و به چه ترتیبی از این قضیه اطلاع یافت و پس از اطلاع از این موضوع چه کاری صورت داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آنچه می‌توان گفت این است که الیزا دختری به دنیا آورد و چون لازم بود که دختر به نام پدر خود شلزینگر خوانده شود، الیزا ناپدید گشت و در شناسنامه‌ای که به نام دختر وی نوشته شد، اسمی از مادر به‌میان نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فاجعه الیزای بیچاره را به صورت زنی خوددار و خاموش و اسرارآمیز درآورد و همین چیزها بود که گوستاو فلوبر را متأثر و متحیر ساخت. در سال ۱۸۳۶ ژوده که بیمار بود در پادگان دیگری اقامت داشت و در سال ۱۸۳۸ دوباره به ورنون آمد و جای هیچ شکی نیست که زنش گاه به گاهی برای دیدن پدر و مادر خود در این شهر به آنجا می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورنون شهر بزرگی نیست و به این ترتیب می‌توان پی برد (و به زبان دیگر می‌توان به سختی تصور کرد) که ملاقات آنان چگونه می‌توانست باشد. حال ژوده در این ایام روز به روز بدتر می‌شد و عاقبت در نوامبر سال ۱۸۳۹ در ورنون درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سیصد روز پس از آن تاریخ، بیوهٔ وی همسر مشروع شلزینگر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگانه خبر دقیقی که از نخستین زندگی زناشوئی الیزا در دست داریم همین چیزها است و بقیه جز فرض و خیال چیزی نیست... و یکی از فلوبرشناسان که در اینجا به او اشاره کردیم عقیده دارد که ژوده خطای بزرگی کرده بود و شلزینگر با این شرط او را از ننگ و بدنامی نجات داده بود، که زن خود را به دست او بسپارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر حال میان شلیزینگر و الیزا اختلاف فراوانی از لحاظ مزاج و اخلاق وجود داشت. و پس از ازدواج نزدیکی زودگذری در میان آندو پیش آمد که نتیجه آن تولد پسربچه‌ای به نام آدولف بود. و شاید همین نزدیکی زودگذر برای الیزای جوان وسیله فراری از عشق گوستاو فلوبر جوان و خوشگل بود که در ایامی که در تروویل به ستایش و پرستش وی می‌پرداخت جوان بیست ساله‌ای بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر حال جای چون و چرا نیست که مادام شلزینگر زن وفادار و پرهیزکاری بود و همچنان که گوستاو فلوبر او را در کتاب تعلیم عشق به عنوان مادام آرنو وصف می‌کند، موجود مظلومی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==میعاد==&lt;br /&gt;
گوستاو فلوبر وقتی که در سال ۱۸۴۲ به پاریس آمد مثل «فردریک مورو» به جستجوی آن زنی پرداخت که از زمان برخورد در «تروویل» خاطرهٔ خیره‌کننده وی را در دل خود نگهداشته بود. اما این جستجو مانع از این نبود که فلوبر چه در پاریس و چه در جاهای دیگر دوستنی در میان طبقه زنان پیدا کند و ناگفته نماند که یکی از همین محبوبه‌ها همان دختر جوان انگلیسی و خواهرش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس در سال ۱۸۴۲ به دیدار مادام شلزینگر (چه در دکان شورهش و چه در خانه‌شان) توفیق یافت. شلزینگر مرد قابل ملاحظه‌ای بود اما با وجود این احترامی نداشت و بارها سر و کارش با دادگاه‌ها افتاده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر از دوستان نزدیک خانوادهٔ شلزینگر شد. و اگرچه هیچ مدرکی در دست نیست که از اظهار عشق صریح فلوبر به مادام شلزینگر حکایت داشته باشد از خواندن نامه‌ای که در دست هست و از مراجعهبه «تعلیم عشق» و نسخهٔ‌ سال ۱۸۴۶ این کتاب این نکته را روشن دانست. به این ترتیب می‌توان گفت که میعادی به پیشنهاد فلوبر ترتیب یافته است که اگر چه مادام شلزینگر نیز آن را پذیرفته بود، نتیجه‌ای نداده است. و از قضا همین میعاد بی‌سرانجام و همین انتظار نومیدانه در نسخه‌های ۱۸۴۵ و ۱۸۶۹ تعلیم عشق دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۸۴۸ کسب و کار موریس شلزینگر خراب شد و این ناشر موسیقی دکان و مجله و وسایل و ادوات خود را فروخت. و در همان سال گوستاو فلوبر با لوئیز کوله – شاعرهٔ عشق‌پرست فرانسه – آشنا شد. اما همچنان با زوج شلزینگر رفت و آمد داشت. در سال ۱۸۴۹ – در اواخر اکتبر – به مشرق رفت و مدت بیست ماه در آنجا ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام غیبت گوستاو فلوبر، خانوادهٔ شلزینگر از پاریس به «باد» رفت و در همانجا منزل گرفت. فلوبر در سال ۱۸۵۲ به تروویل آمد و از دیدن مهمانخانه‌ای که الیزا در آن زندگی کرده بود، نامهٔ سوزانی به لوئیز کوله نوشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تجدید رابطه تا سال ۱۸۵۶ دنباله‌ای نداشت اما در آن تاریخ دعوتنامه‌ای از آلمان برای او رسید تا اینکه فلوبر در جشن ازدواج مادموازل شلزینگر با شهردار اشتوتگارت شرکت کند. اما به قول خودش، این نامه مثل قرنی بر دوش وی فرود آمد... فلوبر بیدرنگ به این نامه جواب نداد و سه هفته پس از آن تاریخ وقتی که مادام شلزینگر به حمله پرداخت، نویسنده از قبول این دعوت معذرت خواست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۸۵۷ مادام شلزینگر نامه‌ای به او نوشت و اضطراب خود را به مناسبت تعقیب نویسنده به جرم انتشار مادام بوواری اعلام داشت و پس از صدور حکم برائن نیز به نویسنده تبریک گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الیزا در سال ۱۸۵۸ در موقع مرگ مادرش نیز به او نامه نوشت و فلوبر جواب سودازده و غم‌انگیزی به این نامه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این چند کلمه قسمتی از نامه‌ای است که عشق وی را به الیزا شرح می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من در این ایام جوانی خود، به عشق بیکران و بی‌بازگشت و عمیق و خاموشی گرفتار بودم. سراسر شب‌ها را به تماشای ماه به روز می‌آوردم و هر دم طرح آن می‌ریختم که معشوقه خود را بربایم و راه ایتالیا را در پیش گیرم. جان و تنم دستخوش شکنجه بود، هرگاه که بوی بر و دوشی را می‌شنیدم به رعشه و تشنج می‌افتادم و هر وقت که نگاهی به سویم می‌انداخت رنگ رخ از دست می‌دادم. من همه این چیزها را دیده‌ام. هر یک از ما در دل خود خانهٔ شاهانه‌ای دارد. من در این خانهٔ شاهانه را گچ گرفته‌ام اما این خانه ویران نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر همیشه میل داشت که برای دیدن دوستان خود به باد سفر کند و با وجود این به آنجا نمی‌رفت. الیزا گاه به گاه به فرانسه می‌آمد اما هرگز گوستاو را در فرانسه نمی‌دید... آیا این کار از روی تعمد انجام می‌گرفت با اینکه الیزا از ترس شوهر خود یا از ترس خودش به دیدن فلوبر نمی‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر که در سال ۱۸۶۰ به تروویل رفته بود در سال ۱۸۶۱ نیز به تروویل بازگشت و از آنجا در نامه‌ای به یکی از دوستان خود چنین نوشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر اینجا بودی، در برابر هر خانه و هر بوته‌ای می‌توانستم فصلی از جوانی خود را برای تو بازگویم. من از این مکان‌ها چندان خاطره به دل دارم که پریروز غروب وقتی که به اینجا رسیدم، مست و مخمور بودم. آه! من در اینجا چه بسیار دوست داشتم و چه بسیار رؤیاها داشتم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال‌ها گذشت و در ژوئیه سال ۱۸۶۶ گوستاو فلوبر که برای تألیف نسخه دوم «تعلیم عشق» سرگرم کار بود، گویا عاقبت سفری به «باد» رفت... و این سفر را برای آن صورت داد که الیزای خود را که مدت هفده سال ندیده بود، بار دیگر ببیند. الیزا در این زمان ۵۵ سال داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید این کار مولود حس کنجکاوی نویسنده بود. فلوبر در آن زمان می‌خواست واپسین ملاقات «مادام آرنو» و «فردریک» را در تعلیم عشق وصف کند و شاید می‌خواست چنین ملاقاتی را خودش صورت بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اقدام به چنین سفری چندان مدلل نشده است. و گمان می‌رود که اگر چنین برخوردی صورت گرفته باشد، همچنانکه در صحنهٔ شورانگیزی از تعلیم عشق می‌بینیم – الیزا در خانه یکی از دوستان و دور از شهر «باد» به دیدن عاشق دیرین خود توفیق یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم پنجسال گذشت و جنگ پیش آمد. در آوریل ۱۸۷۱ نامه‌ای از باد به فلوبر رسید که خبر مرگ موریس شلزینگر را برای او آورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیدرنگ به «بیوه‌زن» وی نامه‌ای نوشت و این بار او را «بانوی گرامی» خطاب نکرد... عنوان نامه‌ای که به الیزا نوشت چنین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«محبوبهٔ دیرینه و همیشه گرامی من» برای اینکه دیگر بیمی از شوهر نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نامه به سبب جنگ و اشغال مناطق به مقصد نرسید. مادام شلزینگر بار دیگر نامه‌ای به او نوشت. فلوبر باز هم نامه‌ای به عنوان او فرستاد و این دفعه نامه به دست مادام شلزینگر رسید. فلوبر در این نامه چنین نوشته بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منی که امیدوار بودم که تو به اینجا بازگردی و در اینجا زندگی کنی... منی که امیدوار بودم که پایان زندگیم در کنار تو بگذرد!... . خودخواهی مرا ببخش!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نامه واپسین==&lt;br /&gt;
ترک گفتن باد محال بود. اما چرا فلوبر به آنجا نمی‌آمد؟ اندک‌زمانی پس از شکست به آلمان رفتن... و وقتی که سربازان آلمانی هنوز در خاک فرانسه بودند، به آلمان رهسپار شدن کار معقولی نبود و بی‌شک الیزا این چیزها را در نظر نگرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس خود الیزا به فرانسه آمد... و در مهمانخانه «بل‌وو» در تروویل که همیشه به آن علاقه داشت منزل گرفت... و فلوبر را به آنجا دعوت کرد. فلوبر به آنجا نرفت. برای آنکه مادرش در «کرواسه» ناخوش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آنوقت باز هم الیزا –در موقع بازگشت به آلمان – راه خود را کج کرد و شبی را در «کرواسه» به روز آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مادر فلوبر درگذشت، اطلاعی به او داده نشد. اما الیزا به فلوبر نامه نوشت. فلوبر جوابی نداد. واپسین ملاقات شاید افسون عشق را از میان برده بود؟ الیزا از رنج و درد خود برای وی حرف زد. و در عین حال خبر ازدواج پسر خود موریس را به او نوشت. فلوبر عاقبت به او جواب داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چگونه تو به دوست دیرین خود بدگمان شده‌ای! چگونه ممکن است که ترا به خصوص در چنین لحظه‌ای که دلش به لرزه افتاده است – از یاد ببرد؟ اگر به تو نامه ننوشتم برای این بود که قدرت نداشتم. این عذر من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی من هرچه جلوتر می‌رود، غم‌انگیزتر می‌شود... رفته‌رفته به گوشهٔ انزوای مطلق روی می‌آورم. از خدا برای پسر تو – چنانکه گوئی پسر من است – سعادت می‌خواهم. هر دوتان را می‌بوسم... اما ترا... ای یار همیشه گرامی، کمی بیشتر می‌بوسم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر در ماه ژوئن به پاریس آمد و در ازدواج آدولف شلزینگر شرکت جسن و هنگام نماز مثل احمقی گریست. این حرف را خودش در نامه‌ای به یکی از بستگان خویش نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الیزا که به آلمان بازگشته بود از درآمد مختصری که دختر و پسرش به او تخصیص داده بودند، زندگی می‌کرد اما دخترش از لحاظ شناسنامه‌ای که در دست داشت همیشه او را ملامت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر – در روز مرگ دوست عزیز خود نئوفیل گوئیه – نامه‌ای از الیزا دریافت کرد و به این نامه جواب داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نامه حزن‌آور واپسین نامهٔ او بود. باز هم هشت سال دیگر زندگی کرد... و الیزا پس از مرگ او هم زنده ماند. اما چرا فلوبر نامه‌ای به او ننوشت؟ شاید نامه‌ای نوشته باشد اما این نامه‌ها گم شده باشد؟ در هر حال مجاز است که این سئوال‌ها را از خودمان بکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل چیزی که مسلم است این است که مادام شلزینگر از شدت غم و غصه و به خصوص بر اثر کینه‌ای که دخترش (به همان مناسبت که گفته شد) به دل داشت، دیوانه شد و هشت سال پس از مرگ فلوبر در شهر «باد» در تیمارستانی جان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بود سرگذشت زنی که بزرگترین و یگانه عشق آتشین فلوبر خوانده شده است... و یگانه عشق آتشین فردریک مورو را به مادام آرنو در کتاب تعلیم عشق الهامی از آن باید دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود این نباید تعلیم عشق را کتابی در شرح حال خود نویسنده شمرد. فلوبر در هنر اوبژکتیف بود و کتابی در شرح حال خود نوشتن با قلم وی سازگار نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این کتاب چه کتابی بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسوسه این عشق که در ایام جوانی به سر فلوبر راه یافته بود، پیوسته وی را رنج می‌داد و ما در اینجا صرفنظر از دگرگونی‌هائی که در تصنیف تعلیم عشق رخ داده است از نسخهٔ ۱۸۶۹ آن حرف خواهیم زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ابتدای کتاب آنجا که فردریک مورو سوار کشتی می‌شود، افسون و جادوئی هست و این سفر، سفری است که از میان زندگی، از میان عشق و مستی‌ها و ضعف‌ها و ناکامی‌های آن صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان تعلیم عشق از لحاظ زمان مدتی در حدود سی سال را در بر می‌گیرد. از سال ۱۸۴۰ در بحبوحهٔ سلطنت لوئی فیلیپ آغاز می‌شود و در پایان امپراطوری دوم خاتمه می‌پذیرد... و همه هیجان‌ها و کشمکش‌ها و دیوانگی‌های سی سال از قرن نوزدهم را در این کتاب می‌توان یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعلیم در سه بخش تنظیم یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخش اول زندگی فردریک مورو دانشجوی حقوق و دوستی‌های او را در کارتیه لاتن شرح می‌دهد. این جوان جوان مرددی است که میان ادبیات و نقاشی و حقوق سرگردان مانده است اما در حقیقت جز به عمیق مادام آرنو زنده نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا نامی هم از دامبروز برده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان این بخش، فردریک مورو که در امتحان حقوق پذیرفته شده است به علت ورشکستگی خانواده خود به عنوان شاگرد به خدمت وکیلی می‌رود اما یکسال پس از آن در سایه اینکه ۲۷ هزار فرانک به عنوان میراث به او می‌رسد به پاریس برمی‌گردد و بی‌آنکه نقشه روشنی داشته باشد منزل آسوده‌ای برای خود می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار بزرگ زندگیش همچنان عشق و علاقه‌ای است که به مادام آرنو زیبا پیدا کرده است. با وجود این با زنی به نام روزانت نیز به عشقبازی می‌پردازد و به دوستان خود هوسونه و دلورته برای تأسیس روزنامه‌ای پانزده هزار فرانک وعده می‌دهد. اما این ۱۵ هزار فرانک را به ژاک آرنو ورشکسته می‌دهد و این امر میانهٔ او را با دلوریه به هم می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی پس از آن تاریخ – باز هم از باب عشق و علاقه‌ای که به مادام آرنو دارد نزد دامبروز برای آرنو وساطت می‌کند... و باز هم به پاس عشق و علاقه‌ای که به مادام آرنو دارد در ضیافتی از شوهر وی هواداری می‌کند که مجر به مرافعه و مبارزه در راه شرف می‌گردد اما ورود ناگهانی آرنو رشته این مبارزه را می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوریه میانه مادام آرنو و فردریک را به هم می‌زند اما فردریک پس از آشتی در اظهار عشق خود حرارت بیشتری نشان می‌دهد اما مادام آرنو با سوگندها در و زاری‌ها از دست وی نجات می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این بازی‌ها، وعده‌ای که فردریک آنهمه خواستار بود، داده می‌شود. فردریک خانه‌ای برای این کار می‌گیرد. اما پسربچهٔ خانواده آرنو ناخوش می‌شود و مادر که در بالین فرزند بیمار خود نشسته است نمی‌تواند به این میعاد عشق... و به این ترتیب تقوی و فضیلت مادام آرنو در سایه تصادفی از خطر نجات می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام انقلاب ۱۸۴۸ بیداد می‌کند... و فردریک که از شدت غم و درد و انتقام مست شده است روزانت را به همان خانه‌ای می‌برد که برای مادام آرنو فراهم آورده بود. و در اینجا قسمت دوم کتاب پایان پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتدا قسمت سوم کتاب به انقلاب ۱۸۴۸ تخصیص دارد سپس فصل معروف جنگل فونتن‌بلو پیش می‌آمد و داستان دو ساردیه و لوئیز دختر «روک» که به فردریک مورو دل باخته است و تیراندازی روک به سوی یکی از شورشیان زندانی بازگفته می‌شود و در اینجا است که فلوبر بدترین حمله‌ها را به طبقه ترسوی بورژوازی صورت می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا روابط فردریک و روزانت که لقب «مارشال» دارد، تنظیم می‌یابد اما پسر بیچاره روز به روز عشق و علاقه بیشتری به مادام آرنو پیدا می‌کند... رفیق مادام دامبروز می‌شود و به پشتیبانی شوهر وی نامزد نمایندگی می‌گردد. اما دامبروز می‌میرد و فردریک که در میان روزانت و عشق شدید مادام آرنو گرفتار مانده است، به دشواری‌هائی برمی‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبلغی از مادام دامبروز قرض می‌گیرد تا از لحاظ عشق و علاقه‌ای که به مادام آرنو دارد قروض شوهر او را بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما فرصت از دست رفته است و اموال و اثاثه خانواده آرنو فروخته می‌شود. و مادام دامبروز که از همه چیز خبر دارد ساعت مزایده و حراج را به جلو می‌اندازد تا صندوقچه مادام آرنو – دشمن عشق خود را – به چنگ بیاورد. فردریک که از این عمل کفرآمیز خشمگین شده است، با خشونت از این زن جدا می‌شود و به این ترتیب از ثروت و سیاست چشم می‌پوشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس فردریک مورو به مسافرت می‌رود. و آنوقت واپسین ملاقات فردریک و مادام آرنو صورت می‌گیرد که شاید برای وصف آن گوستاو فلوبر از واپسین دیدار خود با مادام شلزینگر الهام گرفته باشد. و این فصل یکی از شورانگیزترین فصولی است که در رمان فرانسه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فصل آخر تعلیم عشق فصل مخوفی است. و همچنین قطعه‌ای است که نزد همه شهرت دارد. فردریک و دلوریه در کنار آتش حرف می‌زنند و خاطره‌هائی را به یاد می‌آورند و از زندگی خودشان سخن می‌گویند و عاقبت به حادثه‌ای از حادثه‌های ایام جوانی خودشان می‌رسند که در جریان آن به خانه بدنامی می‌روند و پس از حادثه‌ای که پیش می‌آید از آنخانه می‌گریزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در این فصل است که فلوبر عشق و جاه‌پرستی و خلاصه همه چیز را به باد استهزا می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه عبداله توکل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:عبداله توکل]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%85_%D8%B9%D8%B4%D9%82&amp;diff=43815</id>
		<title>تعلیم عشق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%85_%D8%B9%D8%B4%D9%82&amp;diff=43815"/>
		<updated>2013-10-18T13:14:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۱۴۵&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P141.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P142.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P143.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P144.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P145.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P146.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P147.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: عبداله توکل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعلیم» عشق داستان ناکامی و سرخوردگی، شک و تردید، طنز و استهزائی تلخ در قبال بیهودگی زندگی، ناتوانی در پیوستن به چیزی به عنوان ایمان و مسلک و خلاصه فلسفهٔ فلوبر است. «در صورتی که بتوانیم انکار همهٔ روش‌ها، عدم اعتناء به همهٔ مسلک‌ها سوءظن به جبهه‌ها و تمسخر دردناک را در قبال نابودی درمان‌ناپذیر همه چیز فلسفه بخوانیم... فلسفه همان کسی که ادب و هنر کار را راهی برای فرار می‌پنداشت... راهی که بیرون از زندگی و خلاف زندگی بود... زیرا که فلوبر «زندگی» را به عنوان اینکه پایان آن جز مرگ نیست و پس از مرگ نیز هیچ چیز وجود ندارد، ورشکستگی می‌شمرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعلیم عشق داستان زندگی ورشکسته‌ای است اما در ذهن فلوبر این مطلب مستتر است که همهٔ زندگی‌ها به ورشکستگی پایان می‌پذیرد... برای آنکه همهٔ جاه‌پرستی‌ها بیهوده است حداقل، در اصل مطلب، هیچ چیز به هیچ زحمتی نمی‌ارزد. زیرا فلوبر عقیده داشت (یا حداقل رفتارش چنین نشان می‌داد) که «خوب نوشتن» به زحمت آن می‌ارزد و ادب و هنر و زیبائی را دوست داشتن مثل بقیه چیزها فریب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به این ترتیب می‌توان به علت خشم شدیدی که پس از مطالعه «تعلیم عشق» به «باربه دوره ویلی» دست داد پی برد... توضیح اینکه باربه دوره ویلی پس از خواندن این کتاب فریاد زده بود: «این کتاب تعفنی است»... چه، برای او که اهل ایمان بود و در پی «کمال مطلوب» و «مطلق» می‌گشت کتابی که «بیچارگی درمان‌ناپذیر» و بیهودگی کاوش‌ناپذیر همه چیز را تعلیم می‌داد، درواقع سمی بیش نمی‌توانست باشد و به همین عنوان نیز می‌بایست مطالعه آن ممنوع باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما بسیار حیرت‌آور است که این سم عجیب به ندرت مهلک است. و وقتی که انسان به این فکر باشد که زندگی کردن به زحمتش نمی‌ارزد، بسیار خوب می‌تواند زندگی کند. چه اگر چنین نبود بسیاری از ما به سن پیری نمی‌رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستان «یک عشق پاک»==&lt;br /&gt;
در زندگی فلوبر و از لحاظ خود او، تعلیم عشق کتابی است که به نحو مقایسه‌ناپذیری از مادام بوواری یا سالامو که برحسب معمول برتر از آن شمرده می‌شود، رجحان دارد. حتی این کتاب برتر از وسوسه «سنت آنتوان» است برای اینکه بیشتر از آن به خود نویسنده ارتباط دارد. «وسوسه» نابودی و نیستی همه اعتقاد و همه فلسفه‌ها را بیان می‌دارد و حال آنکه «تعلیم عشق» نابودی و نیستی عشق و دوستی و جاه‌پرستی و پول را شرح می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عین حال این کتاب ادای احترام به سرنوشت نکبت‌بار پاره‌ای از زن‌ها است... جملهٔ «مادام بوواری یعنی من» بارها به زبان آمده و مورد تعبیر و تفسیر قرار گرفته است. اما فلوبر در این کتاب جز اینکه به خیال افسانه است و ناخشنود «اما» از لحاظ عشق در مقابل مشتی مردم احمق و نادان، حق داده باشد چه چیز ناروای «آرنو» نیز به مادام آرنو حق می‌دهد فلوبر در قبال بی‌وفائی‌ها و کارهای دیگری گفته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این زن را که مادری فداکار و همسری وفادار است در سراسر کتاب مدح و تمجید می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اگر این دو رمان (یعنی مادام بوواری و تعلیم عشق) را در برابر هم قرار بدهیم به دوگانگی روح و اخلاق فلوبر، این هنرمند و بورژوای بزرگ و این نیهیلیست و مورالیست بزرگ می‌توانیم پی ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر ممکن نبود درباره مادام آرنو نیز همان حرفی را که درباره مادام بوواری زده بود، به زبان بیاورد و چنین بگوید: «مادام آرنو یعنی من» اما درباره مادام آرنو می‌توانست چنین اعلام بدارد: «مادام آرنو کمال مطلوب من است... و از لحاظ هنری تصویر زنی است که بیشتر از هر زن دیگری دوستش داشته‌ام و درسراسر زندگی جان و دلم دربست در تعلق او بوده است... تعلیم عشق بیان بهترین چیزهای وجود من و پاک‌ترین عشق من است و واپسین جلمه‌ای که از دهان دلوریه بیرون می‌آید بیان نیشدار تکذیبی است که زندگی به موجب آن بر گرامی‌ترین آرزوهای ما خط بطلان می‌زند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعلیم عشق داستان عشق آتشینی است که تحقق نمی‌پذیرد. فلوبر برای تألیف آن از حادثه‌ای بس بزرگ که در زندگی عاشقانه‌اش اتفاق افتاده بود، الهام گرفته است... اما نباید چنین پنداشت که فلوبر «فاسق» قهرمان خود... فاسق مادام شلزینگر بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==«در پلاژ تروویل»==&lt;br /&gt;
وقتی که نخستین بار این زن را دید پانزده سال داشت و زن بیست و شش ساله بود. این حادثه در اوت ۱۸۳۶ در پلاژ بروویل اتفاق افتاد... از سال ۱۸۳۰ خانواده فلوبر هر سال به این پلاژ می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تروویل دهکدهٔ ماهیگیران بود و خانواده فلوبر در «دوویل قدیم» چندین مزرعه و مرتع داشت... و سراسر این منطه «تروویل – دوویل» جای بسیار بزرگی در میان خاطره‌های فلوبر برای خود نگهداشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در آن زمان که فلوبر ایام تعطیل خود را در آنجا به سر می‌آورد، زیبائی پرشکوهی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک زن انگلیسی که در ایام دوشیزگی خود فلوبر را دیده فلوبر به اصطلاح عشاق با او به راز و نیاز پرداخته نویسنده را به شکل یک جوان یونانی توصیف کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر در بحبوحه جوانی، بلندقد و باریک و مانند پهلوانی بود که از مواهی خود هیچ اطلاعی نداشت ودربند تأثیری که در دل‌ها به جای می‌گذاشت، نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از فلوبرشناسان بزرگ که در پرتو جستجوهای خود یگانه عشق بزرگ فلوبر، یعنی عشق او را به مادام آرنو قهرمان تعلیم عشق روشن ساخته است تاریخ معاشقه با آن دختر جوان انگلیسی را سال ۱۸۳۵ می‌داند... یعنی یکسال پیش از آن تاریخی که قلب گوستاو فلوبر را تا ابد اسیر ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تابستان ۱۸۳۵، فلوبر جوان که در «تروویل» به سر می‌برد، روی شن‌های ساحل مانتو زنانه سرخ و راه‌راهی دید که نزدیک بود به امواج دریا تر شود. فلوبر این مانتو را برداشت و کمی دورتر گذاشت تا آب دریا آن را خراب نکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه‌ای پس از آن، زن جوانی که سر میز مجاور نشسته بود در قبال این کار ملاطفت‌آمیز از وی تشکل کرد... زن جوان که زن بیست و شش ساله بسیار خوشگل و بلندقد و موخرمائی بود، چشم‌های سوزان و مژگان دراز داشت و خط سبزی بر لبش سایه انداخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زنی که «مادام آرنو» شد==&lt;br /&gt;
در ایام دوشیزگی کارولین اوگوستین الیزافوکر نام داشت و پدرش که افسر بود در جنگ‌های ایتالیا و استرلیتز وینا شرکت جسته بود. سپس به عنوان کمیسر پلیس ورنون بازنشسته گشته بود و در آنجا پس از دوازده سال زندگی زناشوئی روز ۲۳ سپتامبر ۱۸۱۰ زنش ماری لوئیز فیلیپار دختری به نام الیزا برای او آورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دختر در نوزده سالگی با درجه‌داری به نام امیل ژاک ژوده که در پادگان ورتون بود ازدواج کرد. زندگی زناشوئیش سعادت‌آمیز نشد و حتی به صورت فاجعه‌ای درآمد اما این فاجعه چنان پنهان ماند که خود فلوبر نیز از آن اطلاعی نیافت و ما هم هنوز از جریان آن اطلاعی نیافته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که فلوبر مثل مردم عصر خود از آن خبر نداشت و حتی الکساندر دوما نیز که زوج شلزینگر را به تروویل آورد، از آن آگاه نبود این است که الیزا فوکو – همان زنی که در سال ۱۸۳۶ در پاریس و تروویل مادام شلزینگر خوانده می‌شد – با موریس شلزینگر ازدواج نکرده بود و از لحاظ قانونی هنوز اسم «ژوده» را که در نوامبر سال ۱۸۲۹ همسرش گشته بود، به روی خود داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۸۳۰ ژوده که به مقام افسری رسیده بود، به الجزیره رفت. اما پیش از این تاریخ زنش در نظر همه مادام شلزینگر خوانده می‌شد. ورنون را ترک گفته بود و در شهر پاریس در خانه همان مردی که نامش را به روی خود گذاشته بود به سر می‌برد. شلزینگر در زندگی خود مرد مرتبی نبود اما زن، برعکس وی، رفتار ملامت‌ناپذیری داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که ژوده پس از پنج سال غیبت به فرانسه بازگشت، الیزا شش ماهه آبستن بود. اما معلوم نیست که ژوده از چه راهی و به چه ترتیبی از این قضیه اطلاع یافت و پس از اطلاع از این موضوع چه کاری صورت داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آنچه می‌توان گفت این است که الیزا دختری به دنیا آورد و چون لازم بود که دختر به نام پدر خود شلزینگر خوانده شود، الیزا ناپدید گشت و در شناسنامه‌ای که به نام دختر وی نوشته شد، اسمی از مادر به‌میان نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فاجعه الیزای بیچاره را به صورت زنی خوددار و خاموش و اسرارآمیز درآورد و همین چیزها بود که گوستاو فلوبر را متأثر و متحیر ساخت. در سال ۱۸۳۶ ژوده که بیمار بود در پادگان دیگری اقامت داشت و در سال ۱۸۳۸ دوباره به ورنون آمد و جای هیچ شکی نیست که زنش گاه به گاهی برای دیدن پدر و مادر خود در این شهر به آنجا می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورنون شهر بزرگی نیست و به این ترتیب می‌توان پی برد (و به زبان دیگر می‌توان به سختی تصور کرد) که ملاقات آنان چگونه می‌توانست باشد. حال ژوده در این ایام روز به روز بدتر می‌شد و عاقبت در نوامبر سال ۱۸۳۹ در ورنون درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سیصد روز پس از آن تاریخ، بیوهٔ وی همسر مشروع شلزینگر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگانه خبر دقیقی که از نخستین زندگی زناشوئی الیزا در دست داریم همین چیزها است و بقیه جز فرض و خیال چیزی نیست... و یکی از فلوبرشناسان که در اینجا به او اشاره کردیم عقیده دارد که ژوده خطای بزرگی کرده بود و شلزینگر با این شرط او را از ننگ و بدنامی نجات داده بود، که زن خود را به دست او بسپارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر حال میان شلیزینگر و الیزا اختلاف فراوانی از لحاظ مزاج و اخلاق وجود داشت. و پس از ازدواج نزدیکی زودگذری در میان آندو پیش آمد که نتیجه آن تولد پسربچه‌ای به نام آدولف بود. و شاید همین نزدیکی زودگذر برای الیزای جوان وسیله فراری از عشق گوستاو فلوبر جوان و خوشگل بود که در ایامی که در تروویل به ستایش و پرستش وی می‌پرداخت جوان بیست ساله‌ای بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر حال جای چون و چرا نیست که مادام شلزینگر زن وفادار و پرهیزکاری بود و همچنان که گوستاو فلوبر او را در کتاب تعلیم عشق به عنوان مادام آرنو وصف می‌کند، موجود مظلومی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==میعاد==&lt;br /&gt;
گوستاو فلوبر وقتی که در سال ۱۸۴۲ به پاریس آمد مثل «فردریک مورو» به جستجوی آن زنی پرداخت که از زمان برخورد در «تروویل» خاطرهٔ خیره‌کننده وی را در دل خود نگهداشته بود. اما این جستجو مانع از این نبود که فلوبر چه در پاریس و چه در جاهای دیگر دوستنی در میان طبقه زنان پیدا کند و ناگفته نماند که یکی از همین محبوبه‌ها همان دختر جوان انگلیسی و خواهرش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس در سال ۱۸۴۲ به دیدار مادام شلزینگر (چه در دکان شورهش و چه در خانه‌شان) توفیق یافت. شلزینگر مرد قابل ملاحظه‌ای بود اما با وجود این احترامی نداشت و بارها سر و کارش با دادگاه‌ها افتاده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر از دوستان نزدیک خانوادهٔ شلزینگر شد. و اگرچه هیچ مدرکی در دست نیست که از اظهار عشق صریح فلوبر به مادام شلزینگر حکایت داشته باشد از خواندن نامه‌ای که در دست هست و از مراجعهبه «تعلیم عشق» و نسخهٔ‌ سال ۱۸۴۶ این کتاب این نکته را روشن دانست. به این ترتیب می‌توان گفت که میعادی به پیشنهاد فلوبر ترتیب یافته است که اگر چه مادام شلزینگر نیز آن را پذیرفته بود، نتیجه‌ای نداده است. و از قضا همین میعاد بی‌سرانجام و همین انتظار نومیدانه در نسخه‌های ۱۸۴۵ و ۱۸۶۹ تعلیم عشق دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۸۴۸ کسب و کار موریس شلزینگر خراب شد و این ناشر موسیقی دکان و مجله و وسایل و ادوات خود را فروخت. و در همان سال گوستاو فلوبر با لوئیز کوله – شاعرهٔ عشق‌پرست فرانسه – آشنا شد. اما همچنان با زوج شلزینگر رفت و آمد داشت. در سال ۱۸۴۹ – در اواخر اکتبر – به مشرق رفت و مدت بیست ماه در آنجا ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام غیبت گوستاو فلوبر، خانوادهٔ شلزینگر از پاریس به «باد» رفت و در همانجا منزل گرفت. فلوبر در سال ۱۸۵۲ به تروویل آمد و از دیدن مهمانخانه‌ای که الیزا در آن زندگی کرده بود، نامهٔ سوزانی به لوئیز کوله نوشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تجدید رابطه تا سال ۱۸۵۶ دنباله‌ای نداشت اما در آن تاریخ دعوتنامه‌ای از آلمان برای او رسید تا اینکه فلوبر در جشن ازدواج مادموازل شلزینگر با شهردار اشتوتگارت شرکت کند. اما به قول خودش، این نامه مثل قرنی بر دوش وی فرود آمد... فلوبر بیدرنگ به این نامه جواب نداد و سه هفته پس از آن تاریخ وقتی که مادام شلزینگر به حمله پرداخت، نویسنده از قبول این دعوت معذرت خواست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۸۵۷ مادام شلزینگر نامه‌ای به او نوشت و اضطراب خود را به مناسبت تعقیب نویسنده به جرم انتشار مادام بوواری اعلام داشت و پس از صدور حکم برائن نیز به نویسنده تبریک گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الیزا در سال ۱۸۵۸ در موقع مرگ مادرش نیز به او نامه نوشت و فلوبر جواب سودازده و غم‌انگیزی به این نامه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این چند کلمه قسمتی از نامه‌ای است که عشق وی را به الیزا شرح می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من در این ایام جوانی خود، به عشق بیکران و بی‌بازگشت و عمیق و خاموشی گرفتار بودم. سراسر شب‌ها را به تماشای ماه به روز می‌آوردم و هر دم طرح آن می‌ریختم که معشوقه خود را بربایم و راه ایتالیا را در پیش گیرم. جان و تنم دستخوش شکنجه بود، هرگاه که بوی بر و دوشی را می‌شنیدم به رعشه و تشنج می‌افتادم و هر وقت که نگاهی به سویم می‌انداخت رنگ رخ از دست می‌دادم. من همه این چیزها را دیده‌ام. هر یک از ما در دل خود خانهٔ شاهانه‌ای دارد. من در این خانهٔ شاهانه را گچ گرفته‌ام اما این خانه ویران نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر همیشه میل داشت که برای دیدن دوستان خود به باد سفر کند و با وجود این به آنجا نمی‌رفت. الیزا گاه به گاه به فرانسه می‌آمد اما هرگز گوستاو را در فرانسه نمی‌دید... آیا این کار از روی تعمد انجام می‌گرفت با اینکه الیزا از ترس شوهر خود یا از ترس خودش به دیدن فلوبر نمی‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر که در سال ۱۸۶۰ به تروویل رفته بود در سال ۱۸۶۱ نیز به تروویل بازگشت و از آنجا در نامه‌ای به یکی از دوستان خود چنین نوشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر اینجا بودی، در برابر هر خانه و هر بوته‌ای می‌توانستم فصلی از جوانی خود را برای تو بازگویم. من از این مکان‌ها چندان خاطره به دل دارم که پریروز غروب وقتی که به اینجا رسیدم، مست و مخمور بودم. آه! من در اینجا چه بسیار دوست داشتم و چه بسیار رؤیاها داشتم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال‌ها گذشت و در ژوئیه سال ۱۸۶۶ گوستاو فلوبر که برای تألیف نسخه دوم «تعلیم عشق» سرگرم کار بود، گویا عاقبت سفری به «باد» رفت... و این سفر را برای آن صورت داد که الیزای خود را که مدت هفده سال ندیده بود، بار دیگر ببیند. الیزا در این زمان ۵۵ سال داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید این کار مولود حس کنجکاوی نویسنده بود. فلوبر در آن زمان می‌خواست واپسین ملاقات «مادام آرنو» و «فردریک» را در تعلیم عشق وصف کند و شاید می‌خواست چنین ملاقاتی را خودش صورت بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اقدام به چنین سفری چندان مدلل نشده است. و گمان می‌رود که اگر چنین برخوردی صورت گرفته باشد، همچنانکه در صحنهٔ شورانگیزی از تعلیم عشق می‌بینیم – الیزا در خانه یکی از دوستان و دور از شهر «باد» به دیدن عاشق دیرین خود توفیق یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم پنجسال گذشت و جنگ پیش آمد. در آوریل ۱۸۷۱ نامه‌ای از باد به فلوبر رسید که خبر مرگ موریس شلزینگر را برای او آورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیدرنگ به «بیوه‌زن» وی نامه‌ای نوشت و این بار او را «بانوی گرامی» خطاب نکرد... عنوان نامه‌ای که به الیزا نوشت چنین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«محبوبهٔ دیرینه و همیشه گرامی من» برای اینکه دیگر بیمی از شوهر نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نامه به سبب جنگ و اشغال مناطق به مقصد نرسید. مادام شلزینگر بار دیگر نامه‌ای به او نوشت. فلوبر باز هم نامه‌ای به عنوان او فرستاد و این دفعه نامه به دست مادام شلزینگر رسید. فلوبر در این نامه چنین نوشته بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منی که امیدوار بودم که تو به اینجا بازگردی و در اینجا زندگی کنی... منی که امیدوار بودم که پایان زندگیم در کنار تو بگذرد!... . خودخواهی مرا ببخش!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نامه واپسین==&lt;br /&gt;
ترک گفتن باد محال بود. اما چرا فلوبر به آنجا نمی‌آمد؟ اندک‌زمانی پس از شکست به آلمان رفتن... و وقتی که سربازان آلمانی هنوز در خاک فرانسه بودند، به آلمان رهسپار شدن کار معقولی نبود و بی‌شک الیزا این چیزها را در نظر نگرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس خود الیزا به فرانسه آمد... و در مهمانخانه «بل‌وو» در تروویل که همیشه به آن علاقه داشت منزل گرفت... و فلوبر را به آنجا دعوت کرد. فلوبر به آنجا نرفت. برای آنکه مادرش در «کرواسه» ناخوش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آنوقت باز هم الیزا –در موقع بازگشت به آلمان – راه خود را کج کرد و شبی را در «کرواسه» به روز آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مادر فلوبر درگذشت، اطلاعی به او داده نشد. اما الیزا به فلوبر نامه نوشت. فلوبر جوابی نداد. واپسین ملاقات شاید افسون عشق را از میان برده بود؟ الیزا از رنج و درد خود برای وی حرف زد. و در عین حال خبر ازدواج پسر خود موریس را به او نوشت. فلوبر عاقبت به او جواب داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چگونه تو به دوست دیرین خود بدگمان شده‌ای! چگونه ممکن است که ترا به خصوص در چنین لحظه‌ای که دلش به لرزه افتاده است – از یاد ببرد؟ اگر به تو نامه ننوشتم برای این بود که قدرت نداشتم. این عذر من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی من هرچه جلوتر می‌رود، غم‌انگیزتر می‌شود... رفته‌رفته به گوشهٔ انزوای مطلق روی می‌آورم. از خدا برای پسر تو – چنانکه گوئی پسر من است – سعادت می‌خواهم. هر دوتان را می‌بوسم... اما ترا... ای یار همیشه گرامی، کمی بیشتر می‌بوسم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر در ماه ژوئن به پاریس آمد و در ازدواج آدولف شلزینگر شرکت جسن و هنگام نماز مثل احمقی گریست. این حرف را خودش در نامه‌ای به یکی از بستگان خویش نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الیزا که به آلمان بازگشته بود از درآمد مختصری که دختر و پسرش به او تخصیص داده بودند، زندگی می‌کرد اما دخترش از لحاظ شناسنامه‌ای که در دست داشت همیشه او را ملامت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر – در روز مرگ دوست عزیز خود نئوفیل گوئیه – نامه‌ای از الیزا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:عبداله توکل]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%85_%D8%B9%D8%B4%D9%82&amp;diff=43814</id>
		<title>تعلیم عشق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%85_%D8%B9%D8%B4%D9%82&amp;diff=43814"/>
		<updated>2013-10-16T11:13:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۱۴۳&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P141.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P142.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P143.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P144.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P145.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P146.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P147.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: عبداله توکل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعلیم» عشق داستان ناکامی و سرخوردگی، شک و تردید، طنز و استهزائی تلخ در قبال بیهودگی زندگی، ناتوانی در پیوستن به چیزی به عنوان ایمان و مسلک و خلاصه فلسفهٔ فلوبر است. «در صورتی که بتوانیم انکار همهٔ روش‌ها، عدم اعتناء به همهٔ مسلک‌ها سوءظن به جبهه‌ها و تمسخر دردناک را در قبال نابودی درمان‌ناپذیر همه چیز فلسفه بخوانیم... فلسفه همان کسی که ادب و هنر کار را راهی برای فرار می‌پنداشت... راهی که بیرون از زندگی و خلاف زندگی بود... زیرا که فلوبر «زندگی» را به عنوان اینکه پایان آن جز مرگ نیست و پس از مرگ نیز هیچ چیز وجود ندارد، ورشکستگی می‌شمرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعلیم عشق داستان زندگی ورشکسته‌ای است اما در ذهن فلوبر این مطلب مستتر است که همهٔ زندگی‌ها به ورشکستگی پایان می‌پذیرد... برای آنکه همهٔ جاه‌پرستی‌ها بیهوده است حداقل، در اصل مطلب، هیچ چیز به هیچ زحمتی نمی‌ارزد. زیرا فلوبر عقیده داشت (یا حداقل رفتارش چنین نشان می‌داد) که «خوب نوشتن» به زحمت آن می‌ارزد و ادب و هنر و زیبائی را دوست داشتن مثل بقیه چیزها فریب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به این ترتیب می‌توان به علت خشم شدیدی که پس از مطالعه «تعلیم عشق» به «باربه دوره ویلی» دست داد پی برد... توضیح اینکه باربه دوره ویلی پس از خواندن این کتاب فریاد زده بود: «این کتاب تعفنی است»... چه، برای او که اهل ایمان بود و در پی «کمال مطلوب» و «مطلق» می‌گشت کتابی که «بیچارگی درمان‌ناپذیر» و بیهودگی کاوش‌ناپذیر همه چیز را تعلیم می‌داد، درواقع سمی بیش نمی‌توانست باشد و به همین عنوان نیز می‌بایست مطالعه آن ممنوع باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما بسیار حیرت‌آور است که این سم عجیب به ندرت مهلک است. و وقتی که انسان به این فکر باشد که زندگی کردن به زحمتش نمی‌ارزد، بسیار خوب می‌تواند زندگی کند. چه اگر چنین نبود بسیاری از ما به سن پیری نمی‌رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستان «یک عشق پاک»==&lt;br /&gt;
در زندگی فلوبر و از لحاظ خود او، تعلیم عشق کتابی است که به نحو مقایسه‌ناپذیری از مادام بوواری یا سالامو که برحسب معمول برتر از آن شمرده می‌شود، رجحان دارد. حتی این کتاب برتر از وسوسه «سنت آنتوان» است برای اینکه بیشتر از آن به خود نویسنده ارتباط دارد. «وسوسه» نابودی و نیستی همه اعتقاد و همه فلسفه‌ها را بیان می‌دارد و حال آنکه «تعلیم عشق» نابودی و نیستی عشق و دوستی و جاه‌پرستی و پول را شرح می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عین حال این کتاب ادای احترام به سرنوشت نکبت‌بار پاره‌ای از زن‌ها است... جملهٔ «مادام بوواری یعنی من» بارها به زبان آمده و مورد تعبیر و تفسیر قرار گرفته است. اما فلوبر در این کتاب جز اینکه به خیال افسانه است و ناخشنود «اما» از لحاظ عشق در مقابل مشتی مردم احمق و نادان، حق داده باشد چه چیز ناروای «آرنو» نیز به مادام آرنو حق می‌دهد فلوبر در قبال بی‌وفائی‌ها و کارهای دیگری گفته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این زن را که مادری فداکار و همسری وفادار است در سراسر کتاب مدح و تمجید می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اگر این دو رمان (یعنی مادام بوواری و تعلیم عشق) را در برابر هم قرار بدهیم به دوگانگی روح و اخلاق فلوبر، این هنرمند و بورژوای بزرگ و این نیهیلیست و مورالیست بزرگ می‌توانیم پی ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر ممکن نبود درباره مادام آرنو نیز همان حرفی را که درباره مادام بوواری زده بود، به زبان بیاورد و چنین بگوید: «مادام آرنو یعنی من» اما درباره مادام آرنو می‌توانست چنین اعلام بدارد: «مادام آرنو کمال مطلوب من است... و از لحاظ هنری تصویر زنی است که بیشتر از هر زن دیگری دوستش داشته‌ام و درسراسر زندگی جان و دلم دربست در تعلق او بوده است... تعلیم عشق بیان بهترین چیزهای وجود من و پاک‌ترین عشق من است و واپسین جلمه‌ای که از دهان دلوریه بیرون می‌آید بیان نیشدار تکذیبی است که زندگی به موجب آن بر گرامی‌ترین آرزوهای ما خط بطلان می‌زند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعلیم عشق داستان عشق آتشینی است که تحقق نمی‌پذیرد. فلوبر برای تألیف آن از حادثه‌ای بس بزرگ که در زندگی عاشقانه‌اش اتفاق افتاده بود، الهام گرفته است... اما نباید چنین پنداشت که فلوبر «فاسق» قهرمان خود... فاسق مادام شلزینگر بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==«در پلاژ تروویل»==&lt;br /&gt;
وقتی که نخستین بار این زن را دید پانزده سال داشت و زن بیست و شش ساله بود. این حادثه در اوت ۱۸۳۶ در پلاژ بروویل اتفاق افتاد... از سال ۱۸۳۰ خانواده فلوبر هر سال به این پلاژ می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تروویل دهکدهٔ ماهیگیران بود و خانواده فلوبر در «دوویل قدیم» چندین مزرعه و مرتع داشت... و سراسر این منطه «تروویل – دوویل» جای بسیار بزرگی در میان خاطره‌های فلوبر برای خود نگهداشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در آن زمان که فلوبر ایام تعطیل خود را در آنجا به سر می‌آورد، زیبائی پرشکوهی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک زن انگلیسی که در ایام دوشیزگی خود فلوبر را دیده فلوبر به اصطلاح عشاق با او به راز و نیاز پرداخته نویسنده را به شکل یک جوان یونانی توصیف کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلوبر در بحبوحه جوانی، بلندقد و باریک و مانند پهلوانی بود که از مواهی خود هیچ اطلاعی نداشت ودربند تأثیری که در دل‌ها به جای می‌گذاشت، نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از فلوبرشناسان بزرگ که در پرتو جستجوهای خود یگانه عشق بزرگ فلوبر، یعنی عشق او را به مادام آرنو قهرمان تعلیم عشق روشن ساخته است تاریخ معاشقه با آن دختر جوان انگلیسی را سال ۱۸۳۵ می‌داند... یعنی یکسال پیش از آن تاریخی که قلب گوستاو فلوبر را تا ابد اسیر ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تابستان ۱۸۳۵، فلوبر جوان که در «تروویل» به سر می‌برد، روی شن‌های ساحل مانتو زنانه سرخ و راه‌راهی دید که نزدیک بود به امواج دریا تر شود. فلوبر این مانتو را برداشت و کمی دورتر گذاشت تا آب دریا آن را خراب نکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه‌ای پس از آن، زن جوانی که سر میز مجاور نشسته بود در قبال این کار ملاطفت‌آمیز از وی تشکل کرد... زن جوان که زن بیست و شش ساله بسیار خوشگل و بلندقد و موخرمائی بود، چشم‌های سوزان و مژگان دراز داشت و خط سبزی بر لبش سایه انداخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زنی که «مادام آرنو» شد==&lt;br /&gt;
در ایام دوشیزگی کارولین اوگوستین الیزافوکر نام داشت و پدرش که افسر بود در جنگ‌های ایتالیا و استرلیتز وینا شرکت جسته بود. سپس به عنوان کمیسر پلیس ورنون بازنشسته گشته بود و در آنجا پس از دوازده سال زندگی زناشوئی روز ۲۳ سپتامبر ۱۸۱۰ زنش ماری لوئیز فیلیپار دختری به نام الیزا برای او آورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دختر در نوزده سالگی با درجه‌داری به نام امیل ژاک ژوده که در پادگان ورتون بود ازدواج کرد. زندگی زناشوئیش سعادت‌آمیز نشد و حتی به صورت فاجعه‌ای درآمد اما این فاجعه چنان پنهان ماند که خود فلوبر نیز از آن اطلاعی نیافت و ما هم هنوز از جریان آن اطلاعی نیافته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که فلوبر مثل مردم عصر خود از آن خبر نداشت و حتی الکساندر دوما نیز که زوج شلزینگر را به تروویل آورد، از آن آگاه نبود این است که الیزا فوکو – همان زنی که در سال ۱۸۳۶ در پاریس و تروویل مادام شلزینگر خوانده می‌شد – با موریس شلزینگر ازدواج نکرده بود و از لحاظ قانونی هنوز اسم «ژوده» را که در نوامبر سال ۱۸۲۹ همسرش گشته بود، به روی خود داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۸۳۰ ژوده که به مقام افسری رسیده بود، به الجزیره رفت. اما پیش از این تاریخ زنش در نظر همه مادام شلزینگر خوانده می‌شد. ورنون را ترک گفته بود و در شهر پاریس در خانه همان مردی که نامش را به روی خود گذاشته بود به سر می‌برد. شلزینگر در زندگی خود مرد مرتبی نبود اما زن، برعکس وی، رفتار ملامت‌ناپذیری داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که ژوده پس از پنج سال غیبت به فرانسه بازگشت، الیزا شش ماهه آبستن بود. اما معلوم نیست که ژوده از چه راهی و به چه ترتیبی از این قضیه اطلاع یافت و پس از اطلاع از این موضوع چه کاری صورت داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آنچه می‌توان گفت این است که الیزا دختری به دنیا آورد و چون لازم بود که دختر به نام پدر خود شلزینگر خوانده شود، الیزا ناپدید گشت و در شناسنامه‌ای که به نام دختر وی نوشته شد، اسمی از مادر به‌میان نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فاجعه الیزای بیچاره را به صورت زنی خوددار و خاموش و اسرارآمیز درآورد و همین چیزها بود که گوستاو فلوبر را متأثر و متحیر ساخت. در سال ۱۸۳۶ ژوده که بیمار بود در پادگان دیگری اقامت داشت و در سال ۱۸۳۸ دوباره به ورنون آمد و جای هیچ شکی نیست که زنش گاه به گاهی برای دیدن پدر و مادر خود در این شهر به آنجا می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورنون شهر بزرگی نیست و به این ترتیب می‌توان پی برد (و به زبان دیگر می‌توان به سختی تصور کرد) که ملاقات آنان چگونه می‌توانست باشد. حال ژوده در این ایام روز به روز بدتر می‌شد و عاقبت در نوامبر سال ۱۸۳۹ در ورنون درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سیصد روز پس از آن تاریخ، بیوهٔ وی همسر مشروع شلزینگر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگانه خبر دقیقی که از نخستین زندگی زناشوئی الیزا در دست داریم همین چیزها است و بقیه جز فرض و خیال چیزی نیست... و یکی از فلوبرشناسان که در اینجا به او اشاره کردیم عقیده دارد که ژوده خطای بزرگی کرده بود و شلزینگر با این شرط او را از ننگ و بدنامی نجات داده بود، که زن خود را به دست او بسپارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر حال میان شلیزینگر و الیزا اختلاف فراوانی از لحاظ مزاج و اخلاق وجود داشت. و پس از ازدواج نزدیکی زودگذری در میان آندو پیش آمد که نتیجه آن تولد پسربچه‌ای به نام آدولف بود. و شاید همین نزدیکی زودگذر برای الیزای جوان وسیله فراری از عشق گوستاو فلوبر جوان و خوشگل بود که در ایامی که در تروویل به ستایش و پرستش وی می‌پرداخت جوان بیست ساله‌ای بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر حال جای چون و چرا نیست که مادام شلزینگر زن وفادار و پرهیزکاری بود و همچنان که گوستاو فلوبر او را در کتاب تعلیم عشق به عنوان مادام آرنو وصف می‌کند، موجود مظلومی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==میعاد==&lt;br /&gt;
گوستاو فلوبر وقتی که در سال ۱۸۴۲ به پاریس آمد مثل «فردریک مورو» به جستجوی آن زنی پرداخت که از زمان برخورد در «تروویل» خاطرهٔ خیره‌کننده وی را در دل خود نگهداشته بود. اما این جستجو مانع از این نبود که فلوبر چه در پاریس و چه در جاهای دیگر دوستنی در میان طبقه زنان پیدا کند و ناگفته نماند که یکی از همین محبوبه‌ها همان دختر جوان انگلیسی و خواهرش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس در سال ۱۸۴۲ به دیدار مادام شلزینگر (چه در دکان شورهش و چه در خانه‌شان) توفیق یافت. شلزینگر مرد قابل ملاحظه‌ای بود اما با وجود این احترامی نداشت و بارها سر و کارش با دادگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:عبداله توکل]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43807</id>
		<title>بحث:جاز روح</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43807"/>
		<updated>2013-10-14T10:54:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;* صفحهٔ ۱۴۱، بخش «تعلیم عشق» مربوط به «جاز روح» نیست. شاید بخشی از یک‌مقالهٔ دیگر یا مقاله‌ای مستقل باشد؛ به‌نظرم بهتر است از این مقاله جدا شود. به‌هرحال تایپ شده است.--[[کاربر:Zahram|زهرا.م]] ([[بحث کاربر:Zahram|بحث]]) ‏۱۳ اکتبر ۲۰۱۳، ساعت ۰۷:۰۱ (PDT)&lt;br /&gt;
::ممنون از تذکرتون. [[تعلیم عشق]] صفحه‌ای جداگانه دارد و صفحه‌ی ۱۴۱ به اشتباه در این‌جا آمده است، که برش می‌دارم. لطف می‌کنید مطلب تایپ شده‌ی مربوط به این صفحه را به [[تعلیم عشق]] منتقل کنید؟ مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ([[بحث کاربر:Mohaddese|بحث]]) ‏۱۳ اکتبر ۲۰۱۳، ساعت ۱۱:۰۲ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::خواهش می‌کنم. انجام شد.--[[کاربر:Zahram|زهرا.م]] ([[بحث کاربر:Zahram|بحث]]) ‏۱۴ اکتبر ۲۰۱۳، ساعت ۰۳:۵۴ (PDT)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%85_%D8%B9%D8%B4%D9%82&amp;diff=43806</id>
		<title>تعلیم عشق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%85_%D8%B9%D8%B4%D9%82&amp;diff=43806"/>
		<updated>2013-10-14T10:49:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P141.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P142.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P143.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P144.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P145.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P146.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P147.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تعلیم عشق==&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: عبداله توکل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعلیم» عشق داستان ناکامی و سرخوردگی، شک و تردید، طنز و استهزائی تلخ در قبال بیهودگی زندگی، ناتوانی در پیوستن به چیزی به عنوان ایمان و مسلک و خلاصه فلسفهٔ فلوبر است. «در صورتی که بتوانیم انکار همهٔ روش‌ها، عدم اعتناء به همهٔ مسلک‌ها سوءظن به جبهه‌ها و تمسخر دردناک را در قبال نابودی درمان‌ناپذیر همه چیز فلسفه بخوانیم... فلسفه همان کسی که ادب و هنر کار را راهی برای فرار می‌پنداشت... راهی که بیرون از زندگی و خلاف زندگی بود... زیرا که فلوبر «زندگی» را به عنوان اینکه پایان آن جز مرگ نیست و پس از مرگ نیز هیچ چیز وجود ندارد، ورشکستگی می‌شمرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعلیم عشق داستان زندگی ورشکسته‌ای است اما در ذهن فلوبر این مطلب مستتر است که همهٔ زندگی‌ها به ورشکستگی پایان می‌پذیرد... برای آنکه همهٔ جاه‌پرستی‌ها بیهوده است حداقل، در اصل مطلب، هیچ چیز به هیچ زحمتی نمی‌ارزد. زیرا فلوبر عقیده داشت (یا حداقل رفتارش چنین نشان می‌داد) که «خوب نوشتن» به زحمت آن می‌ارزد و ادب و هنر و زیبائی را دوست داشتن مثل بقیه چیزها فریب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به این ترتیب می‌توان به علت خشم شدیدی که پس از مطالعه «تعلیم عشق» به «باربه دوره ویلی» دست داد پی برد... توضیح اینکه باربه دوره ویلی پس از خواندن این کتاب فریاد زده بود: «این کتاب تعفنی است»... چه، برای او که اهل ایمان بود و در پی «کمال مطلوب» و «مطلق» می‌گشت کتابی که «بیچارگی درمان‌ناپذیر» و بیهودگی کاوش‌ناپذیر همه چیز را تعلیم می‌داد، درواقع سمی بیش نمی‌توانست باشد و به همین عنوان نیز می‌بایست مطالعه آن ممنوع باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما بسیار حیرت‌آور است که این سم عجیب به ندرت مهلک است. و وقتی که انسان به این فکر باشد که زندگی کردن به زحمتش نمی‌ارزد، بسیار خوب می‌تواند زندگی کند. چه اگر چنین نبود بسیاری از ما به سن پیری نمی‌رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستان «یک عشق پاک»==&lt;br /&gt;
در زندگی فلوبر و از لحاظ خود او، تعلیم عشق کتابی است که به نحو مقایسه‌ناپذیری از مادام بوواری یا سالامو که برحسب معمول برتر از آن شمرده می‌شود، رجحان دارد. حتی این کتاب برتر از وسوسه «سنت آنتوان» است برای اینکه بیشتر از آن به خود نویسنده ارتباط دارد. «وسوسه» نابودی و نیستی همه اعتقاد و همه فلسفه‌ها را بیان می‌دارد و حال آنکه «تعلیم عشق» نابودی و نیستی عشق و دوستی و جاه‌پرستی و پول را شرح می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عین حال این کتاب ادای احترام به سرنوشت نکبت‌بار پاره‌ای از زن‌ها است... جملهٔ «مادام بوواری یعنی من» بارها به زبان آمده و مورد تعبیر و تفسیر قرار گرفته است. اما فلوبر در این کتاب جز اینکه به خیال افسانه است و ناخشنود «اما» از لحاظ عشق در مقابل مشتی مردم احمق و نادان، حق داده باشد چه چیز ناروای «آرنو» نیز به مادام آرنو حق می‌دهد فلوبر در قبال بی‌وفائی‌ها و کارهای دیگری گفته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:عبداله توکل]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43805</id>
		<title>جاز روح</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43805"/>
		<updated>2013-10-14T10:47:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: حذف بخش تایپ‌شده اضافی (تعلیم عشق)&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P135.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P136.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P137.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P138.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P139.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P140.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را دکتر روح لقب داده‌اند. و او را می‌توان «پاپ» موسیقی سیاه نام داد. در حدود شش ماه پیش از نظر مردم فرانسه مرد ناشناسی بود، امادر ماه اکتبر ۲۰ هزار نفر برای شنیدن کنسرتی که وی در قصر ورزش تشکیل داده بود، حضور یافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا «ملکه موعظه» یکی از دختران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. این زن اکنون در سایه پیشرفت‌های خود ملکه جاز کلیساها شده است و تا کنون هرگز آهنگ تجارتی نخوانده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«واعظ» لقبی است که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوراس سیلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داده شده است برای آنکه وی یکی از نخستین کسانی است که بازگشت به منابع اولیه موسیقی جاز را تبلیغ کرده و «موسیقی روح» را به وسیله پیانوی خود نواخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلوله توپ لقبی است که از طرف موسیقی‌دانان جاز به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جولیان آدرلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داده شده. این موسیقی‌دان گمنام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریدائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون در نیویورک از ستارگاه جاز روح است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جاز روح==&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۶۱ در کشور فرانسه «راک‌اندرول» در سایه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جانی هالیدی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کرکس‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دزدان دریائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جوراب سیاهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، میان پسران و دختران جوان رواج بود اندازه‌ای پیدا کرد و جای تأسف است که این نوجوانان، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راک‌اندرول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با «جاز» اشتباه کردند. و اکنون بهتر این است که بیدرنگ در این بحث مختصری که داریم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راک‌اندرول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را کنار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحث دربارهٔ علل پیروزی راک‌اندرول در این مختصر نمی‌گنجد و این موضوع تا اندازه‌ئی به علم‌الاجتماع ارتباط دارد. اما هرچه هست بسیاری از این جوانان به زودی آهنگ‌های یکنواخت و حرکت‌های جنون‌آمیز راک‌اندرول را کنار خواهند گذاشت و به سوی جاز حقیقی یعنی به سوی موسیقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آرمسترونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوک کلیتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایلز دیویس – جولیان – &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانونبال آدرلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، روی خواهند آورد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۹۶۱ از لحاظ موسیقی جاز در فرانسه سال پرخیر و برکتی بود... و بیشتر استادان موسیقی جاز که ما عده‌ای را در اینجا نام بردیم، از پائیز سال ۱۹۶۰ در روی صحنه‌های فرانسه به هنرنمائی پرداختند و نمونه‌هائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – جاز میانه – و جاز جدید را به مردم فرانسه عرضه داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس صفحهٔ ۱۳۶:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوانندهٔ جاز سیاه&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسیقی جاز از وقتی در پاریس بیداد کرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آهنگی در این زمینه ساخت. این آهنگ به خواهش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویلار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخته شد و به همراهی ارکستر بزرگ وی در قصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شایو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اجرا گردید و صفحه‌ای از آن پر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فیلم ترانه‌های پاریس (پاریس بلوز) Paris Blues که تقریباً غیر از جاز چیزی در آن وجود ندارد، در زمستان ۱۹۶۰ – ۱۹۶۱ در پاریس برداشته شد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آرمسترونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یکی از «ستارگان» فیلم است و موسیقی آن نیز در پاریس به وسیله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ژوئیه سال ۱۹۶۱ موسیقی جاز به‌محیط قرون وسطائی صومئه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روابومون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راه یافت و در جریان آن، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – پیانیست معروف – در مقابل عده بیشماری از دوستداران جاز، آهنگی نواخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در ماه ژوئیه ۹۰ نفر از استادان جاز نه کشور یوگوسلاوی – سوئد – ماداگاسکار – ایتالیا – فرانسه – انگلستان – هلند، بلژیک – امریکا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانت بیسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیس مک‌مان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یکبار دیگر این نکته را ثابت کردند که موسیقی جاز به صورت موسیقی بین‌المللی درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لحاظ صفحه‌های موسیقی جاز نیز باید بگوئیم که تنوع عظیمی حاصل شده است. و همه کس مطابق ذوق خود می‌تواند صفحه‌ای پیدا کند. و شاید در هیچ دوره‌ای دیده نشده است که صفحه‌های جاز کلاسیک یعنی جاز دوره بزرگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، تا این حد به بازار آمده باشد. روز ۴ ژوئیه ۱۹۶۰ لوئی آرمسترونگ به ۶۰ سالگی رسید و برای آنکه شصتمین سال تولد وی را در فرانسه جشن بگیرند، از مدتی پیش مجموعه آهنگ‌های «ساچمو» به صورت کلکسیونی پشت سر هم در معرض فروش گذاشته شد و صفحه‌های بیشماری که در این کلکسیون به بازار آمد نشان داد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آرمسترونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در عرض چهل سالی که در زمینه جاز کار می‌کند چه نفوذ عظیمی به دست آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوئی آرمسترونگ در ضیافت کوکتلی که روی کشتی به افتخار او داده شد، جایزه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فتز والر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آکادمی جاز را که ریاست افتخاری آن به عهدهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان کوکتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است از دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژرژ اوریک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دریافت داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بزرگان «سوئینگ»==&lt;br /&gt;
بزرگان دورهد «سوئینگ» [جاز میانه] نیز از یادها نرفته‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۶۱ صفحه‌های بیشماری از آثار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانت بیسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به فروش رسید. و از روی همین چیزها می‌توان به تکاملی که دوک در عرض ۲۵ سال و کانت بیسی در عرض بیست و پنج سال پیدا کرده است به خوبی پی برد. وانگهی هر وقت که در امریکا و فرانسه رفراندمی دربارهٔ جاز صورت گرفته، این دو ارکستر مقام اول را به دست آورده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از لحاظ صفحه موسیقی و کنسرت، بزرگترین فاتح سال ۱۹۶۱ جاز جدید است. اگر در اینجا بخواهیم اسم همه نمایندگان «نسل سوم موسیقی جاز» را که به فرانسه آمده‌اند بشماریم خوانندگان را خسته خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جاز جدید تمایل‌های گوناگون دیده می‌شود و گاهی نیز این تمایل‌ها با هم ناسازگاری نشان می‌دهند. اما در هر صورت تعداد آهنگ‌ها و صفحه‌های جاز جدید به اندازه‌ای است که نمی‌توان از آن سر درآورد. شما اکنون می‌توانید صفحه‌هائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چارلی پارکر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و صفحه‌های «ساحل غربی» و صفحه‌های پیشرو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استان کنتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به دست آورید، حال آنکه یکی از این صفحه‌ها در ۱۹۴۶، یکی دیگر در ۱۹۴۸ و سومی در سال ۱۹۴۹ پر شده است. جاز جدید را می‌تواند حد فاصل جاز «کول» و جاز «تانکی» دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جاز روح==&lt;br /&gt;
سال ۱۹۶۱ سال جاز روح بود. اما باید بگوئیم که جاز روح شراب تازه‌ای نبود که در شیشه‌های کهنه به بازار آمده باشد. بلکه در حقیقت شراب کهنه‌ای است که در شیشه‌های تازه عرضه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه به میزان رواج جاز روح در سال ۱۹۶۱ در فرانسه پی ببریم همینقدر بس خواهد بود که صفحات مجله‌های جاز را ورق بزنیم. بهترین صفحه جاز فرانسه که از سال ۱۹۶۱ که به وسیلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنسامبل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیانیست معروف – جرج آروانیتاس – ضبط شده جاز روح نام دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی در پاریس بالت «جاز روح» را نیز تهیه کرده‌اند. آیا می‌خواهید روحتان را معالجه کنید؟ بروید به ترانه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که «دکتر روح» لقب گرفته است گوش کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما باید دید که این موسیقی جاز که تمام دنیا درباره‌اش حرف می‌زنند، چگونه چیزی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاره‌ای از ناقدان «جاز روح» را باز گشت به منابع اصلی موسیقی جاز یعنی روح سیاه‌پوستان و ترانه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دانسته‌اند... این تعریف بسیار درست است به شرط آنکه دامنه آن را گسترش بدهیم و مطلب را روشن سازیم. هیچیک از مورخین جاز این حقیقت را انکار نمی‌کنند فولکلور آفریقا و آمریکا نقش قاطع و مؤثری در فواصل سال‌های ۱۸۹۰ و ۱۹۱۰ در تکوین موسیقی جاز ایفا کرده است. موسیقی جاز از همان تاریخ هرگز میراث سیاه‌پوستان را به چشم اهمال و مسامحه ننگریسته است... اما عوامل دیگری نیز در این موسیقی جدید قرن بیستم تأثیر داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس صفحهٔ ۱۳۸:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر صحنهٔ تالار موسیقی&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از سه چهار سال پیش==&lt;br /&gt;
از سه چهار سال پیش عده‌ای از استادان سیاه‌پوست جاز که به سبک جدید می‌نوازند، در موسیقی کلیسا و ترانه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فرو رفته‌اند. ابتدا نتیجه‌ای را که به دست آمده «فانکی» خوانده‌اند و اخیراً نیز آن را «روح» یا «موسیقی روح» نام گذاشته‌اند. البته جاز روح سبک صد درصد جدیدی ندارد... اما محیط و زمینه تازه‌ای را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوراس سیلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیانیست معروف از نخستین کسانی است که جاز روح را پیشه خود ساخت. و به همین مناسبت بود که او را «واعظ» لقب دادند... و این آهنگ یکی از آهنگ‌هائی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوراس سیلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دست خود ساخته است. از آن گذشته، آهنگ‌های بسیاری هست که عناوینی از قبیل: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمین! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلس دعای روز چهارشنبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواهر شفاعت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موعظه کوتاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلیسا همیشه در تعلیم و تربیت موسیقی‌دانان سیاه‌پوست دخالت دارد و روش این موسیقی‌دانان در قبال کلیسا هر چه باشد، تأثیر مذهب را در آثار آنان می‌توان دید و به زبان ساده باید گفت که موسیقی با زندگی روزانه سیاه‌پوستان و زندگی روزانه اطرافیان آنان ارتباط دارد. و به همین مناسبت است که این موسیقی در عواطف آنان نیز تأثیر کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما باید توجه داشت که جاز روح عبارت از جاز باستانی نیست و با جاز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تفاوت بسیاری دارد. موسیقی‌دانانی که «جاز روح» می‌نوازند همه پیروزی‌ها و جهانگشائی‌های جاز جدید را پذیرفته‌اند. جاز روح نزدیکی تازه‌ای است که با اصول موسیقی باستانی صورت گرفته است. و در عین حال که عکس‌العملی در مقابل تمایلات بسیار روشنفکرانهٔ جاز جدید شمرده می‌شود، اقدامی است که از طرف پاره‌ای از موسیقی‌دانان سیاه‌پوست برای بازگشت به سوی موسیقی «خودشان» انجام یافته است. و این موسیقی گویا و رسا و گرم که اغلب انسان را منقلب می‌سازد هواخواهان بیشماری در میان موسیقی‌دانان جاز و مردم پیدا کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس صفحهٔ ۱۳۹:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که او را دکتر روح لقب داده‌اند&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ستاره بزرگ» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز روح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خوانندهٔ نابینای امریکائی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که گذشته از آواز خواندن، پیانو و ارغنون و ساکسوفون نیز می‌نوازد و ناگفته نماند که موسیقی او نیز زبان تازه‌ای دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بارها از طرف استادان بزرگ موسیقی جاز ستوده شده است و مخصوصاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میلت جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یکی از بزرگترین استادان موسیقی جاز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را از نوابغ این هنر شورانگیز می‌داند. و از قضا ری چارلز به اتفاق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میلت جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صفحه‌ای پر کرده است به نام «برادران روح» که هم‌اکنون در دسترس عامه است. حتی باید گفت که عده‌ای از هواخواهان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راک‌اندرول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز اکنون در کنسرت‌های بزرگ وی حضور می‌یابند و پیروزی‌هائی که وی در اکتبر سال ۱۹۶۱ در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در اکتبر سال ۱۹۶۱ در «قصر ورزش» در مقابل سی‌هزار نفر به دست آورد فراموش‌شدنی نیست و تعداد صفحه‌هائی که از آواز این خواننده نابینا در فرانسه پر شده است از تعداد صفحات هر استاد دیگر موسیقی جاز بیشتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مولود معابد است و ترانه‌های او تقریباً نسخه دیگر آهنگ‌هائی است که در کلیساها و صومعه‌ها خوانده می‌شود. اغلب چنان به نظر می‌رسد که ری چارلز مثل راهبی موعظه می‌کند و به همین مناسبت است که در حدود دو سه سال پیش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگ بیل برونزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواننده بزرگ ترانه‌های جاز گفت که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌بایست در کلیسائی آواز بخواند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علت اینکه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری‌چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را «دکتر روح» لقب داده‌اند این است که این خواننده بزرگ گمان می‌برد که پیامی از عالم بالا آورده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اغلب ما را در غم‌ها و شادی‌های خود شریک می‌سازد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چیکو هامیلتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، کشتی‌گیر سواحل غربی، در این باره گفته است که: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به منزله زمین است و از اینرو ما همه با او در تماس هستیم. این خواننده حقیقتاً چیزی بیان می‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس سمت راست صفحهٔ ۱۴۰:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جولیان آندرلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که به او لقب گلوله توپ داده‌اند&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس سمت چپ صفحهٔ ۱۴۰:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوراس سیلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که به او «واعظ» لقب داده‌اند&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از اشعار سیاهان امریکا==&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روزهای سخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هیچ‌وقت تا حالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهائی به این سختی ندیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هیچ‌وقت تا حالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهائی به این سختی ندیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرگ‌ها همه‌اش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور خونه‌ام راه می‌رن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم شب زوزه می‌کشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا کلهٔ سحر ناله می‌کنن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم شب زوزه می‌کشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا کلهٔ سحر ناله می‌کنن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انگار می‌دونن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مهربونم رفته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا دکان بقالی هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌تونم برم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا دکان بقالی هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌تونم برم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ پولی ندارم و دیگه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیجکی بهم نسیه نمی‌ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا کسی پیدا می‌شه که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد منو برام پیدا کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا کسی پیدا می‌شه که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد منو برام پیدا کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌اش بگه که من بی‌پول و گشنه‌م&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بیش از اندازه تنهام؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::ترجمهٔ: رحیم اصغرزاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43802</id>
		<title>بحث:جاز روح</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43802"/>
		<updated>2013-10-13T14:01:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: توضیح دربارهٔ یکی از صفحات مقاله&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;* صفحهٔ ۱۴۱، بخش «تعلیم عشق» مربوط به «جاز روح» نیست. شاید بخشی از یک‌مقالهٔ دیگر یا مقاله‌ای مستقل باشد؛ به‌نظرم بهتر است از این مقاله جدا شود. به‌هرحال تایپ شده است.--[[کاربر:Zahram|زهرا.م]] ([[بحث کاربر:Zahram|بحث]]) ‏۱۳ اکتبر ۲۰۱۳، ساعت ۰۷:۰۱ (PDT)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43801</id>
		<title>جاز روح</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43801"/>
		<updated>2013-10-13T13:52:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P135.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P136.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P137.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P138.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P139.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P140.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P141.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را دکتر روح لقب داده‌اند. و او را می‌توان «پاپ» موسیقی سیاه نام داد. در حدود شش ماه پیش از نظر مردم فرانسه مرد ناشناسی بود، امادر ماه اکتبر ۲۰ هزار نفر برای شنیدن کنسرتی که وی در قصر ورزش تشکیل داده بود، حضور یافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا «ملکه موعظه» یکی از دختران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. این زن اکنون در سایه پیشرفت‌های خود ملکه جاز کلیساها شده است و تا کنون هرگز آهنگ تجارتی نخوانده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«واعظ» لقبی است که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوراس سیلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داده شده است برای آنکه وی یکی از نخستین کسانی است که بازگشت به منابع اولیه موسیقی جاز را تبلیغ کرده و «موسیقی روح» را به وسیله پیانوی خود نواخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلوله توپ لقبی است که از طرف موسیقی‌دانان جاز به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جولیان آدرلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داده شده. این موسیقی‌دان گمنام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریدائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون در نیویورک از ستارگاه جاز روح است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جاز روح==&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۶۱ در کشور فرانسه «راک‌اندرول» در سایه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جانی هالیدی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کرکس‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دزدان دریائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جوراب سیاهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، میان پسران و دختران جوان رواج بود اندازه‌ای پیدا کرد و جای تأسف است که این نوجوانان، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راک‌اندرول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با «جاز» اشتباه کردند. و اکنون بهتر این است که بیدرنگ در این بحث مختصری که داریم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راک‌اندرول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را کنار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحث دربارهٔ علل پیروزی راک‌اندرول در این مختصر نمی‌گنجد و این موضوع تا اندازه‌ئی به علم‌الاجتماع ارتباط دارد. اما هرچه هست بسیاری از این جوانان به زودی آهنگ‌های یکنواخت و حرکت‌های جنون‌آمیز راک‌اندرول را کنار خواهند گذاشت و به سوی جاز حقیقی یعنی به سوی موسیقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آرمسترونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوک کلیتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایلز دیویس – جولیان – &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانونبال آدرلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، روی خواهند آورد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۹۶۱ از لحاظ موسیقی جاز در فرانسه سال پرخیر و برکتی بود... و بیشتر استادان موسیقی جاز که ما عده‌ای را در اینجا نام بردیم، از پائیز سال ۱۹۶۰ در روی صحنه‌های فرانسه به هنرنمائی پرداختند و نمونه‌هائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – جاز میانه – و جاز جدید را به مردم فرانسه عرضه داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس صفحهٔ ۱۳۶:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوانندهٔ جاز سیاه&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسیقی جاز از وقتی در پاریس بیداد کرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آهنگی در این زمینه ساخت. این آهنگ به خواهش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویلار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخته شد و به همراهی ارکستر بزرگ وی در قصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شایو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اجرا گردید و صفحه‌ای از آن پر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فیلم ترانه‌های پاریس (پاریس بلوز) Paris Blues که تقریباً غیر از جاز چیزی در آن وجود ندارد، در زمستان ۱۹۶۰ – ۱۹۶۱ در پاریس برداشته شد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آرمسترونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یکی از «ستارگان» فیلم است و موسیقی آن نیز در پاریس به وسیله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ژوئیه سال ۱۹۶۱ موسیقی جاز به‌محیط قرون وسطائی صومئه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روابومون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راه یافت و در جریان آن، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – پیانیست معروف – در مقابل عده بیشماری از دوستداران جاز، آهنگی نواخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در ماه ژوئیه ۹۰ نفر از استادان جاز نه کشور یوگوسلاوی – سوئد – ماداگاسکار – ایتالیا – فرانسه – انگلستان – هلند، بلژیک – امریکا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانت بیسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیس مک‌مان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یکبار دیگر این نکته را ثابت کردند که موسیقی جاز به صورت موسیقی بین‌المللی درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لحاظ صفحه‌های موسیقی جاز نیز باید بگوئیم که تنوع عظیمی حاصل شده است. و همه کس مطابق ذوق خود می‌تواند صفحه‌ای پیدا کند. و شاید در هیچ دوره‌ای دیده نشده است که صفحه‌های جاز کلاسیک یعنی جاز دوره بزرگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، تا این حد به بازار آمده باشد. روز ۴ ژوئیه ۱۹۶۰ لوئی آرمسترونگ به ۶۰ سالگی رسید و برای آنکه شصتمین سال تولد وی را در فرانسه جشن بگیرند، از مدتی پیش مجموعه آهنگ‌های «ساچمو» به صورت کلکسیونی پشت سر هم در معرض فروش گذاشته شد و صفحه‌های بیشماری که در این کلکسیون به بازار آمد نشان داد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آرمسترونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در عرض چهل سالی که در زمینه جاز کار می‌کند چه نفوذ عظیمی به دست آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوئی آرمسترونگ در ضیافت کوکتلی که روی کشتی به افتخار او داده شد، جایزه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فتز والر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آکادمی جاز را که ریاست افتخاری آن به عهدهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان کوکتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است از دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژرژ اوریک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دریافت داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بزرگان «سوئینگ»==&lt;br /&gt;
بزرگان دورهد «سوئینگ» [جاز میانه] نیز از یادها نرفته‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۶۱ صفحه‌های بیشماری از آثار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانت بیسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به فروش رسید. و از روی همین چیزها می‌توان به تکاملی که دوک در عرض ۲۵ سال و کانت بیسی در عرض بیست و پنج سال پیدا کرده است به خوبی پی برد. وانگهی هر وقت که در امریکا و فرانسه رفراندمی دربارهٔ جاز صورت گرفته، این دو ارکستر مقام اول را به دست آورده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از لحاظ صفحه موسیقی و کنسرت، بزرگترین فاتح سال ۱۹۶۱ جاز جدید است. اگر در اینجا بخواهیم اسم همه نمایندگان «نسل سوم موسیقی جاز» را که به فرانسه آمده‌اند بشماریم خوانندگان را خسته خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جاز جدید تمایل‌های گوناگون دیده می‌شود و گاهی نیز این تمایل‌ها با هم ناسازگاری نشان می‌دهند. اما در هر صورت تعداد آهنگ‌ها و صفحه‌های جاز جدید به اندازه‌ای است که نمی‌توان از آن سر درآورد. شما اکنون می‌توانید صفحه‌هائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چارلی پارکر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و صفحه‌های «ساحل غربی» و صفحه‌های پیشرو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استان کنتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به دست آورید، حال آنکه یکی از این صفحه‌ها در ۱۹۴۶، یکی دیگر در ۱۹۴۸ و سومی در سال ۱۹۴۹ پر شده است. جاز جدید را می‌تواند حد فاصل جاز «کول» و جاز «تانکی» دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جاز روح==&lt;br /&gt;
سال ۱۹۶۱ سال جاز روح بود. اما باید بگوئیم که جاز روح شراب تازه‌ای نبود که در شیشه‌های کهنه به بازار آمده باشد. بلکه در حقیقت شراب کهنه‌ای است که در شیشه‌های تازه عرضه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه به میزان رواج جاز روح در سال ۱۹۶۱ در فرانسه پی ببریم همینقدر بس خواهد بود که صفحات مجله‌های جاز را ورق بزنیم. بهترین صفحه جاز فرانسه که از سال ۱۹۶۱ که به وسیلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنسامبل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیانیست معروف – جرج آروانیتاس – ضبط شده جاز روح نام دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی در پاریس بالت «جاز روح» را نیز تهیه کرده‌اند. آیا می‌خواهید روحتان را معالجه کنید؟ بروید به ترانه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که «دکتر روح» لقب گرفته است گوش کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما باید دید که این موسیقی جاز که تمام دنیا درباره‌اش حرف می‌زنند، چگونه چیزی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاره‌ای از ناقدان «جاز روح» را باز گشت به منابع اصلی موسیقی جاز یعنی روح سیاه‌پوستان و ترانه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دانسته‌اند... این تعریف بسیار درست است به شرط آنکه دامنه آن را گسترش بدهیم و مطلب را روشن سازیم. هیچیک از مورخین جاز این حقیقت را انکار نمی‌کنند فولکلور آفریقا و آمریکا نقش قاطع و مؤثری در فواصل سال‌های ۱۸۹۰ و ۱۹۱۰ در تکوین موسیقی جاز ایفا کرده است. موسیقی جاز از همان تاریخ هرگز میراث سیاه‌پوستان را به چشم اهمال و مسامحه ننگریسته است... اما عوامل دیگری نیز در این موسیقی جدید قرن بیستم تأثیر داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس صفحهٔ ۱۳۸:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر صحنهٔ تالار موسیقی&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از سه چهار سال پیش==&lt;br /&gt;
از سه چهار سال پیش عده‌ای از استادان سیاه‌پوست جاز که به سبک جدید می‌نوازند، در موسیقی کلیسا و ترانه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فرو رفته‌اند. ابتدا نتیجه‌ای را که به دست آمده «فانکی» خوانده‌اند و اخیراً نیز آن را «روح» یا «موسیقی روح» نام گذاشته‌اند. البته جاز روح سبک صد درصد جدیدی ندارد... اما محیط و زمینه تازه‌ای را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوراس سیلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیانیست معروف از نخستین کسانی است که جاز روح را پیشه خود ساخت. و به همین مناسبت بود که او را «واعظ» لقب دادند... و این آهنگ یکی از آهنگ‌هائی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوراس سیلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دست خود ساخته است. از آن گذشته، آهنگ‌های بسیاری هست که عناوینی از قبیل: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمین! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلس دعای روز چهارشنبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواهر شفاعت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موعظه کوتاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلیسا همیشه در تعلیم و تربیت موسیقی‌دانان سیاه‌پوست دخالت دارد و روش این موسیقی‌دانان در قبال کلیسا هر چه باشد، تأثیر مذهب را در آثار آنان می‌توان دید و به زبان ساده باید گفت که موسیقی با زندگی روزانه سیاه‌پوستان و زندگی روزانه اطرافیان آنان ارتباط دارد. و به همین مناسبت است که این موسیقی در عواطف آنان نیز تأثیر کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما باید توجه داشت که جاز روح عبارت از جاز باستانی نیست و با جاز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تفاوت بسیاری دارد. موسیقی‌دانانی که «جاز روح» می‌نوازند همه پیروزی‌ها و جهانگشائی‌های جاز جدید را پذیرفته‌اند. جاز روح نزدیکی تازه‌ای است که با اصول موسیقی باستانی صورت گرفته است. و در عین حال که عکس‌العملی در مقابل تمایلات بسیار روشنفکرانهٔ جاز جدید شمرده می‌شود، اقدامی است که از طرف پاره‌ای از موسیقی‌دانان سیاه‌پوست برای بازگشت به سوی موسیقی «خودشان» انجام یافته است. و این موسیقی گویا و رسا و گرم که اغلب انسان را منقلب می‌سازد هواخواهان بیشماری در میان موسیقی‌دانان جاز و مردم پیدا کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس صفحهٔ ۱۳۹:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که او را دکتر روح لقب داده‌اند&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ستاره بزرگ» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز روح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خوانندهٔ نابینای امریکائی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که گذشته از آواز خواندن، پیانو و ارغنون و ساکسوفون نیز می‌نوازد و ناگفته نماند که موسیقی او نیز زبان تازه‌ای دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بارها از طرف استادان بزرگ موسیقی جاز ستوده شده است و مخصوصاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میلت جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یکی از بزرگترین استادان موسیقی جاز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را از نوابغ این هنر شورانگیز می‌داند. و از قضا ری چارلز به اتفاق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میلت جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صفحه‌ای پر کرده است به نام «برادران روح» که هم‌اکنون در دسترس عامه است. حتی باید گفت که عده‌ای از هواخواهان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راک‌اندرول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز اکنون در کنسرت‌های بزرگ وی حضور می‌یابند و پیروزی‌هائی که وی در اکتبر سال ۱۹۶۱ در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در اکتبر سال ۱۹۶۱ در «قصر ورزش» در مقابل سی‌هزار نفر به دست آورد فراموش‌شدنی نیست و تعداد صفحه‌هائی که از آواز این خواننده نابینا در فرانسه پر شده است از تعداد صفحات هر استاد دیگر موسیقی جاز بیشتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مولود معابد است و ترانه‌های او تقریباً نسخه دیگر آهنگ‌هائی است که در کلیساها و صومعه‌ها خوانده می‌شود. اغلب چنان به نظر می‌رسد که ری چارلز مثل راهبی موعظه می‌کند و به همین مناسبت است که در حدود دو سه سال پیش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگ بیل برونزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواننده بزرگ ترانه‌های جاز گفت که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌بایست در کلیسائی آواز بخواند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علت اینکه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری‌چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را «دکتر روح» لقب داده‌اند این است که این خواننده بزرگ گمان می‌برد که پیامی از عالم بالا آورده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اغلب ما را در غم‌ها و شادی‌های خود شریک می‌سازد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چیکو هامیلتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، کشتی‌گیر سواحل غربی، در این باره گفته است که: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به منزله زمین است و از اینرو ما همه با او در تماس هستیم. این خواننده حقیقتاً چیزی بیان می‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس سمت راست صفحهٔ ۱۴۰:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جولیان آندرلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که به او لقب گلوله توپ داده‌اند&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس سمت چپ صفحهٔ ۱۴۰:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوراس سیلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که به او «واعظ» لقب داده‌اند&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از اشعار سیاهان امریکا==&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روزهای سخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هیچ‌وقت تا حالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهائی به این سختی ندیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هیچ‌وقت تا حالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهائی به این سختی ندیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرگ‌ها همه‌اش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور خونه‌ام راه می‌رن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم شب زوزه می‌کشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا کلهٔ سحر ناله می‌کنن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم شب زوزه می‌کشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا کلهٔ سحر ناله می‌کنن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انگار می‌دونن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مهربونم رفته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا دکان بقالی هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌تونم برم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا دکان بقالی هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌تونم برم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ پولی ندارم و دیگه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیجکی بهم نسیه نمی‌ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا کسی پیدا می‌شه که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد منو برام پیدا کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا کسی پیدا می‌شه که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد منو برام پیدا کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌اش بگه که من بی‌پول و گشنه‌م&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بیش از اندازه تنهام؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::ترجمهٔ: رحیم اصغرزاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تعلیم عشق==&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: عبداله توکل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعلیم» عشق داستان ناکامی و سرخوردگی، شک و تردید، طنز و استهزائی تلخ در قبال بیهودگی زندگی، ناتوانی در پیوستن به چیزی به عنوان ایمان و مسلک و خلاصه فلسفهٔ فلوبر است. «در صورتی که بتوانیم انکار همهٔ روش‌ها، عدم اعتناء به همهٔ مسلک‌ها سوءظن به جبهه‌ها و تمسخر دردناک را در قبال نابودی درمان‌ناپذیر همه چیز فلسفه بخوانیم... فلسفه همان کسی که ادب و هنر کار را راهی برای فرار می‌پنداشت... راهی که بیرون از زندگی و خلاف زندگی بود... زیرا که فلوبر «زندگی» را به عنوان اینکه پایان آن جز مرگ نیست و پس از مرگ نیز هیچ چیز وجود ندارد، ورشکستگی می‌شمرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعلیم عشق داستان زندگی ورشکسته‌ای است اما در ذهن فلوبر این مطلب مستتر است که همهٔ زندگی‌ها به ورشکستگی پایان می‌پذیرد... برای آنکه همهٔ جاه‌پرستی‌ها بیهوده است حداقل، در اصل مطلب، هیچ چیز به هیچ زحمتی نمی‌ارزد. زیرا فلوبر عقیده داشت (یا حداقل رفتارش چنین نشان می‌داد) که «خوب نوشتن» به زحمت آن می‌ارزد و ادب و هنر و زیبائی را دوست داشتن مثل بقیه چیزها فریب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به این ترتیب می‌توان به علت خشم شدیدی که پس از مطالعه «تعلیم عشق» به «باربه دوره ویلی» دست داد پی برد... توضیح اینکه باربه دوره ویلی پس از خواندن این کتاب فریاد زده بود: «این کتاب تعفنی است»... چه، برای او که اهل ایمان بود و در پی «کمال مطلوب» و «مطلق» می‌گشت کتابی که «بیچارگی درمان‌ناپذیر» و بیهودگی کاوش‌ناپذیر همه چیز را تعلیم می‌داد، درواقع سمی بیش نمی‌توانست باشد و به همین عنوان نیز می‌بایست مطالعه آن ممنوع باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما بسیار حیرت‌آور است که این سم عجیب به ندرت مهلک است. و وقتی که انسان به این فکر باشد که زندگی کردن به زحمتش نمی‌ارزد، بسیار خوب می‌تواند زندگی کند. چه اگر چنین نبود بسیاری از ما به سن پیری نمی‌رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستان «یک عشق پاک»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زندگی فلوبر و از لحاظ خود او، تعلیم عشق کتابی است که به نحو مقایسه‌ناپذیری از مادام بوواری یا سالامو که برحسب معمول برتر از آن شمرده می‌شود، رجحان دارد. حتی این کتاب برتر از وسوسه «سنت آنتوان» است برای اینکه بیشتر از آن به خود نویسنده ارتباط دارد. «وسوسه» نابودی و نیستی همه اعتقاد و همه فلسفه‌ها را بیان می‌دارد و حال آنکه «تعلیم عشق» نابودی و نیستی عشق و دوستی و جاه‌پرستی و پول را شرح می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عین حال این کتاب ادای احترام به سرنوشت نکبت‌بار پاره‌ای از زن‌ها است... جملهٔ «مادام بوواری یعنی من» بارها به زبان آمده و مورد تعبیر و تفسیر قرار گرفته است. اما فلوبر در این کتاب جز اینکه به خیال افسانه است و ناخشنود «اما» از لحاظ عشق در مقابل مشتی مردم احمق و نادان، حق داده باشد چه چیز ناروای «آرنو» نیز به مادام آرنو حق می‌دهد فلوبر در قبال بی‌وفائی‌ها و کارهای دیگری گفته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43800</id>
		<title>جاز روح</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43800"/>
		<updated>2013-10-12T15:28:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا ابتدای صفحه ۱۳۸&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P135.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P136.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P137.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P138.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P139.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P140.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P141.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را دکتر روح لقب داده‌اند. و او را می‌توان «پاپ» موسیقی سیاه نام داد. در حدود شش ماه پیش از نظر مردم فرانسه مرد ناشناسی بود، امادر ماه اکتبر ۲۰ هزار نفر برای شنیدن کنسرتی که وی در قصر ورزش تشکیل داده بود، حضور یافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا «ملکه موعظه» یکی از دختران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. این زن اکنون در سایه پیشرفت‌های خود ملکه جاز کلیساها شده است و تا کنون هرگز آهنگ تجارتی نخوانده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«واعظ» لقبی است که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوراس سیلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داده شده است برای آنکه وی یکی از نخستین کسانی است که بازگشت به منابع اولیه موسیقی جاز را تبلیغ کرده و «موسیقی روح» را به وسیله پیانوی خود نواخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلوله توپ لقبی است که از طرف موسیقی‌دانان جاز به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جولیان آدرلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داده شده. این موسیقی‌دان گمنام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریدائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون در نیویورک از ستارگاه جاز روح است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جاز روح==&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۶۱ در کشور فرانسه «راک‌اندرول» در سایه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جانی هالیدی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کرکس‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دزدان دریائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جوراب سیاهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، میان پسران و دختران جوان رواج بود اندازه‌ای پیدا کرد و جای تأسف است که این نوجوانان، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راک‌اندرول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با «جاز» اشتباه کردند. و اکنون بهتر این است که بیدرنگ در این بحث مختصری که داریم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راک‌اندرول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را کنار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحث دربارهٔ علل پیروزی راک‌اندرول در این مختصر نمی‌گنجد و این موضوع تا اندازه‌ئی به علم‌الاجتماع ارتباط دارد. اما هرچه هست بسیاری از این جوانان به زودی آهنگ‌های یکنواخت و حرکت‌های جنون‌آمیز راک‌اندرول را کنار خواهند گذاشت و به سوی جاز حقیقی یعنی به سوی موسیقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آرمسترونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوک کلیتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایلز دیویس – جولیان – &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانونبال آدرلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، روی خواهند آورد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۹۶۱ از لحاظ موسیقی جاز در فرانسه سال پرخیر و برکتی بود... و بیشتر استادان موسیقی جاز که ما عده‌ای را در اینجا نام بردیم، از پائیز سال ۱۹۶۰ در روی صحنه‌های فرانسه به هنرنمائی پرداختند و نمونه‌هائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – جاز میانه – و جاز جدید را به مردم فرانسه عرضه داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس صفحهٔ ۱۳۶:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوانندهٔ جاز سیاه&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسیقی جاز از وقتی در پاریس بیداد کرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آهنگی در این زمینه ساخت. این آهنگ به خواهش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویلار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخته شد و به همراهی ارکستر بزرگ وی در قصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شایو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اجرا گردید و صفحه‌ای از آن پر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فیلم ترانه‌های پاریس (پاریس بلوز) Paris Blues که تقریباً غیر از جاز چیزی در آن وجود ندارد، در زمستان ۱۹۶۰ – ۱۹۶۱ در پاریس برداشته شد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آرمسترونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یکی از «ستارگان» فیلم است و موسیقی آن نیز در پاریس به وسیله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ژوئیه سال ۱۹۶۱ موسیقی جاز به‌محیط قرون وسطائی صومئه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روابومون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راه یافت و در جریان آن، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – پیانیست معروف – در مقابل عده بیشماری از دوستداران جاز، آهنگی نواخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در ماه ژوئیه ۹۰ نفر از استادان جاز نه کشور یوگوسلاوی – سوئد – ماداگاسکار – ایتالیا – فرانسه – انگلستان – هلند، بلژیک – امریکا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانت بیسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیس مک‌مان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یکبار دیگر این نکته را ثابت کردند که موسیقی جاز به صورت موسیقی بین‌المللی درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لحاظ صفحه‌های موسیقی جاز نیز باید بگوئیم که تنوع عظیمی حاصل شده است. و همه کس مطابق ذوق خود می‌تواند صفحه‌ای پیدا کند. و شاید در هیچ دوره‌ای دیده نشده است که صفحه‌های جاز کلاسیک یعنی جاز دوره بزرگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، تا این حد به بازار آمده باشد. روز ۴ ژوئیه ۱۹۶۰ لوئی آرمسترونگ به ۶۰ سالگی رسید و برای آنکه شصتمین سال تولد وی را در فرانسه جشن بگیرند، از مدتی پیش مجموعه آهنگ‌های «ساچمو» به صورت کلکسیونی پشت سر هم در معرض فروش گذاشته شد و صفحه‌های بیشماری که در این کلکسیون به بازار آمد نشان داد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آرمسترونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در عرض چهل سالی که در زمینه جاز کار می‌کند چه نفوذ عظیمی به دست آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوئی آرمسترونگ در ضیافت کوکتلی که روی کشتی به افتخار او داده شد، جایزه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فتز والر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آکادمی جاز را که ریاست افتخاری آن به عهدهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان کوکتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است از دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژرژ اوریک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دریافت داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بزرگان «سوئینگ»==&lt;br /&gt;
بزرگان دورهد «سوئینگ» [جاز میانه] نیز از یادها نرفته‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۶۱ صفحه‌های بیشماری از آثار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانت بیسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به فروش رسید. و از روی همین چیزها می‌توان به تکاملی که دوک در عرض ۲۵ سال و کانت بیسی در عرض بیست و پنج سال پیدا کرده است به خوبی پی برد. وانگهی هر وقت که در امریکا و فرانسه رفراندمی دربارهٔ جاز صورت گرفته، این دو ارکستر مقام اول را به دست آورده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از لحاظ صفحه موسیقی و کنسرت، بزرگترین فاتح سال ۱۹۶۱ جاز جدید است. اگر در اینجا بخواهیم اسم همه نمایندگان «نسل سوم موسیقی جاز» را که به فرانسه آمده‌اند بشماریم خوانندگان را خسته خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جاز جدید تمایل‌های گوناگون دیده می‌شود و گاهی نیز این تمایل‌ها با هم ناسازگاری نشان می‌دهند. اما در هر صورت تعداد آهنگ‌ها و صفحه‌های جاز جدید به اندازه‌ای است که نمی‌توان از آن سر درآورد. شما اکنون می‌توانید صفحه‌هائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چارلی پارکر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و صفحه‌های «ساحل غربی» و صفحه‌های پیشرو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استان کنتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به دست آورید، حال آنکه یکی از این صفحه‌ها در ۱۹۴۶، یکی دیگر در ۱۹۴۸ و سومی در سال ۱۹۴۹ پر شده است. جاز جدید را می‌تواند حد فاصل جاز «کول» و جاز «تانکی» دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جاز روح==&lt;br /&gt;
سال ۱۹۶۱ سال جاز روح بود. اما باید بگوئیم که جاز روح شراب تازه‌ای نبود که در شیشه‌های کهنه به بازار آمده باشد. بلکه در حقیقت شراب کهنه‌ای است که در شیشه‌های تازه عرضه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه به میزان رواج جاز روح در سال ۱۹۶۱ در فرانسه پی ببریم همینقدر بس خواهد بود که صفحات مجله‌های جاز را ورق بزنیم. بهترین صفحه جاز فرانسه که از سال ۱۹۶۱ که به وسیلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنسامبل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیانیست معروف – جرج آروانیتاس – ضبط شده جاز روح نام دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی در پاریس بالت «جاز روح» را نیز تهیه کرده‌اند. آیا می‌خواهید روحتان را معالجه کنید؟ بروید به ترانه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که «دکتر روح» لقب گرفته است گوش کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما باید دید که این موسیقی جاز که تمام دنیا درباره‌اش حرف می‌زنند، چگونه چیزی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاره‌ای از ناقدان «جاز روح» را باز گشت به منابع اصلی موسیقی جاز یعنی روح سیاه‌پوستان و ترانه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دانسته‌اند... این تعریف بسیار درست است به شرط آنکه دامنه آن را گسترش بدهیم و مطلب را روشن سازیم. هیچیک از مورخین جاز این حقیقت را انکار نمی‌کنند فولکلور آفریقا و آمریکا نقش قاطع و مؤثری در فواصل سال‌های ۱۸۹۰ و ۱۹۱۰ در تکوین موسیقی جاز ایفا کرده است. موسیقی جاز از همان تاریخ هرگز میراث سیاه‌پوستان را به چشم اهمال و مسامحه ننگریسته است... اما عوامل دیگری نیز در این موسیقی جدید قرن بیستم تأثیر داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس صفحهٔ ۱۳۸:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر صحنهٔ تالار موسیقی&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از سه چهار سال پیش==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43798</id>
		<title>جاز روح</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43798"/>
		<updated>2013-10-11T11:45:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۱۳۶&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P135.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P136.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P137.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P138.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P139.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P140.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P141.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را دکتر روح لقب داده‌اند. و او را می‌توان «پاپ» موسیقی سیاه نام داد. در حدود شش ماه پیش از نظر مردم فرانسه مرد ناشناسی بود، امادر ماه اکتبر ۲۰ هزار نفر برای شنیدن کنسرتی که وی در قصر ورزش تشکیل داده بود، حضور یافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا «ملکه موعظه» یکی از دختران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. این زن اکنون در سایه پیشرفت‌های خود ملکه جاز کلیساها شده است و تا کنون هرگز آهنگ تجارتی نخوانده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«واعظ» لقبی است که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوراس سیلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داده شده است برای آنکه وی یکی از نخستین کسانی است که بازگشت به منابع اولیه موسیقی جاز را تبلیغ کرده و «موسیقی روح» را به وسیله پیانوی خود نواخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلوله توپ لقبی است که از طرف موسیقی‌دانان جاز به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جولیان آدرلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داده شده. این موسیقی‌دان گمنام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریدائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون در نیویورک از ستارگاه جاز روح است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جاز روح==&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۶۱ در کشور فرانسه «راک‌اندرول» در سایه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جانی هالیدی‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کرکس‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دزدان دریائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جوراب سیاهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، میان پسران و دختران جوان رواج بود اندازه‌ای پیدا کرد و جای تأسف است که این نوجوانان، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راک‌اندرول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با «جاز» اشتباه کردند. و اکنون بهتر این است که بیدرنگ در این بحث مختصری که داریم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;راک‌اندرول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را کنار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحث دربارهٔ علل پیروزی راک‌اندرول در این مختصر نمی‌گنجد و این موضوع تا اندازه‌ئی به علم‌الاجتماع ارتباط دارد. اما هرچه هست بسیاری از این جوانان به زودی آهنگ‌های یکنواخت و حرکت‌های جنون‌آمیز راک‌اندرول را کنار خواهند گذاشت و به سوی جاز حقیقی یعنی به سوی موسیقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آرمسترونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوک کلیتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایلز دیویس – جولیان – &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانونبال آدرلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، روی خواهند آورد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۹۶۱ از لحاظ موسیقی جاز در فرانسه سال پرخیر و برکتی بود... و بیشتر استادان موسیقی جاز که ما عده‌ای را در اینجا نام بردیم، از پائیز سال ۱۹۶۰ در روی صحنه‌های فرانسه به هنرنمائی پرداختند و نمونه‌هائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – جاز میانه – و جاز جدید را به مردم فرانسه عرضه داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
* توضیح عکس صفحهٔ ۱۳۶:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهالیا جاکسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوانندهٔ جاز سیاه&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسیقی جاز از وقتی در پاریس بیداد کرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آهنگی در این زمینه ساخت. این آهنگ به خواهش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویلار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخته شد و به همراهی ارکستر بزرگ وی در قصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شایو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اجرا گردید و صفحه‌ای از آن پر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فیلم ترانه‌های پاریس (پاریس بلوز) Paris Blues که تقریباً غیر از جاز چیزی در آن وجود ندارد، در زمستان ۱۹۶۰ – ۱۹۶۱ در پاریس برداشته شد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آرمسترونگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یکی از «ستارگان» فیلم است و موسیقی آن نیز در پاریس به وسیله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوک الینگتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ژوئیه سال ۱۹۶۱ موسیقی جاز به‌محیط قرون وسطائی صومئه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روابومون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راه یافت و در جریان آن، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – پیانیست معروف – در مقابل عده بیشماری از دوستداران جاز، آهنگی نواخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در ماه ژوئیه ۹۰ نفر از استادان جاز نه کشور یوگوسلاوی – سوئد – ماداگاسکار – ایتالیا – فرانسه – انگلستان – هلند، بلژیک – امریکا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری چارلز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کانت بیسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیس مک‌مان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یکبار دیگر این نکته را ثابت کردند که موسیقی جاز به صورت موسیقی بین‌المللی درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لحاظ صفحه‌های موسیقی جاز نیز باید بگوئیم که تنوع عظیمی حاصل شده است. و همه کس مطابق ذوق خود می‌تواند صفحه‌ای پیدا کند. و شاید در هیچ دوره‌ای دیده نشده است که صفحه‌های جاز کلاسیک یعنی جاز دوره بزرگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیواورلئان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، تا این حد به بازار آمده باشد. روز ۴ ژوئیه ۱۹۶۰ لوئی آرمسترونگ به ۶۰ سالگی رسید و برای آنکه شصتمین سال تولد وی را در فرانسه جشن بگیرند، از مدتی پیش مجموعه آهنگ‌های «ساچمو» به صورت کلکسیونی پشت سر هم در معرض فروش گذاشته شد و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43797</id>
		<title>جاز روح</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;diff=43797"/>
		<updated>2013-10-07T16:51:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P135.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P136.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P137.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P138.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P139.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P140.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P141.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87&amp;diff=43796</id>
		<title>آفتاب‌زده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87&amp;diff=43796"/>
		<updated>2013-10-07T15:06:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN028P174.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۷۴|کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN028P175.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۷۵|کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۷۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}به . ن . م .{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حشمت جزنی{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌بارد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دگر باران نمی‌بارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه امشب،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::نه هزاران شب که می‌آید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیاه نور دیگر ریشه‌های رنگی خود را به ژرفاژرف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::خیس جاده‌ها رقصان نمی‌بیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به رگباری گیاه آشنائی رست،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به چشم آفتابی مرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمانم چشمه‌ای در سایه‌روشن‌های این افسانه می‌جوشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پگاهی بود جادوئی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– به رنگ خون –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بطن آسمان از نطفه‌ی گرم طنینی بارور می‌گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان آبستن فریاد دیگر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو می‌پنداشتی آندم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیزار دل انسان به نور اختری نوزاد می‌شد گرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین در تیرگی می‌مرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی را از کنیزی می‌رهانیدند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سرداری بدو می‌باخت دین و دل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بن بیراهه‌ای متروک؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جذامیخانه بر زیبائی زن‌ها نقاب مرگ می‌افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هر جا فتنه می‌کوبید بر دروازه‌ها با مشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غروبی بود بی‌باران:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– به رنگ و بوی گل‌های بیابانی –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان شادی و اندوه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::مردی بار سنگین گناهان زمین را تا فراز تپه‌ای می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بسی سنگین‌تر از سنگی که می‌بایست دایم، می‌کشید آنرا به پشت خویشتن «سیزیف»{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدینسان او چراغ عشق و ایمان را در اوج «گل‌گتا»{{نشان|۲}} افروخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی امروز، کویری؛ با هزاران لب به هذیان می‌زند فریاد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا باران نمی‌بارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرابش می‌دهد پاسخ که خو کن با تب جاوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌بارد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه امشب،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::نه هزاران شب که می‌آید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیاه نور دیگر ریشه‌های رنگی خود را نمی‌بیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو پنداری:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به رگباری گیاهی رست،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به چشم آفتابی مرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دگر باران نمی‌بارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::اسفند ۱۳۴۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}Sisyphe.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}Golgotha.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حشمت جزنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87&amp;diff=43795</id>
		<title>آفتاب‌زده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87&amp;diff=43795"/>
		<updated>2013-10-07T11:06:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN028P174.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۷۴|کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN028P175.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۷۵|کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۷۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حشمت جزنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87&amp;diff=43794</id>
		<title>آن سوی روز رفته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87&amp;diff=43794"/>
		<updated>2013-10-07T11:05:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P134.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۳۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برای جعفر والی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمود کیانوش&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
منشین به انتظار و مخوان امید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرغی که پر کشید نمی‌آید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن سوی روز رفته، دیاری هست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کانجا نگاه و گام نفرساید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خود مگو که: «مهر فریب آورد،»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر جا که مهر بود، فریبی بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چشم آشنا که به لب خندید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشک‌آفرین راز غریبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کس نبود آنچه گمان می‌گفت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در من نبود آنچه مرا فرسود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنگ هوس ز دیده فرو شستم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من» مرد و رفت و پیکر من آسود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::تهران – بهمن ۱۳۳۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمود کیانوش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87&amp;diff=43793</id>
		<title>آن سوی روز رفته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87&amp;diff=43793"/>
		<updated>2013-10-07T10:59:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P134.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۳۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمود کیانوش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=43792</id>
		<title>آهوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=43792"/>
		<updated>2013-10-07T10:58:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN013P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار چشم گشودند و شاخ رقصاندند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراز تپه هزار آهوی بلند اندام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عشق مهر گشودند بازوان، چیدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستارگان کبود سپیده را آرام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراز خاک بجنبید تپه‌ها سرمست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشست مهر فراز هزار جلگه و دشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز تپه‌ها بچریدند و بادسان رفتند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار آهوی زیبای آقتاب اندام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراز کوه چو روئید مهر، خسته ز راه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بکوفت باد بر او صخره‌های ابر سیاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خمید مهر و شکست و درون چاه افتاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نواختند طبل غروبش به نام، بر هر بام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار چشم ببستند و شاخ بشکستند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز قهر مهر هزار آهوی بلند اندام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شگفت بر سر خاموش تپه‌ها، بر خاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستارگان سپید شب سیاه، آرام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::رضا – براهنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا براهنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=43791</id>
		<title>آهوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=43791"/>
		<updated>2013-10-07T10:52:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN013P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا براهنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%87...&amp;diff=43790</id>
		<title>در این صحرای انبوه...</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%87...&amp;diff=43790"/>
		<updated>2013-10-07T10:52:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN008P166.jpg |thumb|alt= کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غم هجر تو ما را سوخت چندان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که با خاک سیه گشتیم یکسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غمت، ما را به خاکستر نشانده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز ما، خاکستری، دور از تو، مانده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منم از گردباد بینوائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاک افتاده در کوی جدائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنی بر خاک غم، اندوهگینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسان خاربن صحرانشینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرو رفته به کام محنت خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیاه‌آسا سری افکنده در پیش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منم چون لاله در هامون نشسته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاک افتاده و در خون نشسته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌بینم در این صحرای انبوه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هماوازی که پابرجاست چون کوه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:وحشی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%87...&amp;diff=43789</id>
		<title>در این صحرای انبوه...</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%87...&amp;diff=43789"/>
		<updated>2013-10-07T10:47:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN008P166.jpg |thumb|alt= کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:وحشی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7&amp;diff=43788</id>
		<title>سالروز مرگ نیما</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7&amp;diff=43788"/>
		<updated>2013-09-29T08:55:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN018P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P133.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۳۳|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P146.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۶|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P147.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۷|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P148.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۸|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P149.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۹|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P150.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۵۰|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دی ماه سال ۱۳۳۸ مردی دیده از جهان فروبست که در زندگی شاعرانهٔ خود همه‌گونه عقاید متضاد و نظرهای مختلف را به له و برعلیه خود برانگیخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام اصلی‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علی اسفندیاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، در شصت و شش سال پیش از پدری به نام ابراهیم و مادری به نام طوبی به دنیا آمد. کودکی او به عبارتی که خودش می‌گوید «در بین شبانان و ایلخی‌بانان گذشت». در دوازده سالگی به تهران آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات ابتدائی را در مدرسهٔ «حیات جاوید» پایان داد و از آن پس در مدرسهٔ «سن لوئی» به تحصیل و آموختن زبان فرانسه پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سال ۱۳۰۰ نام «نیما یوشیج» را از برای خود برگزید. پنج سال بعد پدرش را از دست داد و از آن زمان به بعد با احساس وظایف تازه‌تری، خویش را بیشتر به‌جادهٔ تلاش و کوشش کشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۹ به‌همراه همسرش به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آستارا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفت و در آنجا تا سال ۱۳۱۱ به تدریس پرداخت. این دوره از زندگی او، آنچنانیکه از نوشته‌هایش پیداست، برای او و شهرش، دوران باروری بود. و شاعر را در جهان غربت و تنهائی‌اش به‌اندیشه‌های دراز و راه‌گشائی‌های تازه‌ای در شعر کشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غوغای شاعری وی با انتشار منظومهٔ «افسانه» آغاز شد و همهٔ مخالفت‌های معاصران خود را برانگیخت و به خصوص با شیوه‌های تازه‌ای که از آن زمان به بعد در شعر یافت و عرضه کرد، شعر او دیرزمانی به صورت رازی ناگشوده و معمائی ناگشودنی همچنان مطرح ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شصت و چهار سالگی درگذشت و نام خود را به عنوان حیات‌بخش شعر معاصر ایران بر جای گذاشت. او همهٔ هستی خود را بر سر اینکار نهاد و سزا است که به پاس تنفس راختی که در شعر امروز می‌کنیم، یاد او را زنده بداریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هنگام که گریه می‌دهد ساز...==&lt;br /&gt;
هنگام که گریه می‌دهد ساز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دودسرشت ابر بر پشت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام که نیل‌چشم دریا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خشم به روی می‌زند مشت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زان دیر سفر که رفت از من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غمزه‌زن و عشوه‌ساز داده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دارم به بهانه‌های مأنوس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویری از او، به بر، گشاده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن چه گریستن، چه توفان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریک‌شبی است. هرچه، تنهاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی در راه می‌زند نی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آواش فسرده برمی‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنهای دگر منم، که‌م از چشم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توفان سرشک می‌گشاید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام که گریه می‌دهد ساز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دودسرشت ابر بر پشت،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام که نیل‌چشم دریا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خشم به روی می‌زند مشت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آهنگر==&lt;br /&gt;
در درون تنگنا، با کوره‌اش، آهنگر فرتوت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست او بر پتک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به فرمان عروقش دست،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کی به دست من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهن من گرم خواهد شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و من او را نرم خواهم دید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهن سرسخت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی‌تر زندگانی کن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگانی، چه هوسناک است، چه شیرین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه برومندی، دمی با زندگی آزاد بودن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستن بی‌ترس، حرف از خواستن بی‌ترس گفتن، شاد بودن!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی‌ترسد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زاستغاثه‌های آنانی که در زنجیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او کلید قفل‌های بستهٔ زنجیر زنگ‌آلوده‌ای را می‌دهد تعمیر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر سر آن ساخته کاو راست در دست،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گذارد او [آن آهنگر]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست مردم را به جای دست‌های خود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخته ناساخته، یا ساخته‌ی کوچک،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او، جهان زندگی را می‌دهد پرداخت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==در جوار سخت‌سر==&lt;br /&gt;
من که دورم از دیار خود – چو مرغی از مقر –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچو عمر رفته، امروزم فراموش از نظر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من که سر از فکر سنگین دارم و بربسته لب،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب به من می‌خواند از راز مگویش، من به شب،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::من که نه کس با من و نه من به کس دارم سخن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::در جوار سخت‌سر، دریاچه می‌گوید به من؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موج او بهر چه می‌آید به سوی من درشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وین هیون بهر چه‌ام آشفته می‌کوبد به مشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر مرا پیوند از غم بگسلد، او را چه سود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌کند، با چشمهٔ دریا، غم من، چه نمود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::لیک این سرد خروشان گرم در کار خودست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پای می‌کوبد به شوق و دست می‌مالد به دست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گریزد چون خیال و می‌رسد از راه دور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دارد، آن رمزی که پیدا نیست، با موجش عبور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به هر دم لب گشاده حرف غمگین می‌زند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرف او در من غمی دیرینه را نو می‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::زیر و رو می‌دارم آن غم‌های دیرین چون به دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::خاطر از یاد دیار و یار می‌دارد کسل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به پیشاپیش دریای نوازنده ز دور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با غمی مهمان من، از خانه می‌رانم سرور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با جبین سرد خود بنشسته – گرم اما ز غم –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای رفته را پیوند با هم می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::آه! عمری را در این ره رایگان کردم تلف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::حسرت بس رفته‌ام امروز می‌ماند به کف!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نگاه من به سوئی، فکر سوی آشیان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌کند دریا هم از اندوه من با من بیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانه‌ام را می‌نمایاند به موج سبز و زرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌پراند آفتابی در میان لاجورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::من در آن شوریدگی‌هائی که موج از چیرگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::در سر آورده‌ست با ساحت که دارد خیرگی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستانم را همه می‌بینم آنجا در عبور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این زمان نزدیک آن وادی رسیده‌ستم ز دور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال‌ها عمر نهان را، دستی از دریا به در،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌کشد بر پرده‌های تیرگی‌های بصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::چشم می‌بندم به موج و، موج همچون من به هم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::بر لب دریای غم‌افزا تأسف می‌خورم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آی دریای بزرگ! ای در دل تو مستتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیرگی‌های نگاه مانده‌ای دور از مقر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پهنه‌ور دریا – که چون من دلت ناساز آمده – !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::می‌سپارم نیز من از حرف تو راه خیال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::می‌دهم پیوند در دل، هر خیالی با ملال.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::تا فرود آیم بدان سوهای تو یک روز من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::کاش بودم در وطن، ای کاش بودم در وطن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::۶ تیرماه ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ری‌را...==&lt;br /&gt;
ری‌را...{{نشان|۱}} صدا می‌آید امشب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پشت کاج، که بند‌آب،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برق سیاهتابش، تصویری از خراب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چشم می‌کشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گویا کسی است که می‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما صدای آدمی، این نیست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با نظم هوشربائی، من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آوازهای آدمیان را شنیده‌ام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گردش شبانی سنگین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– زاندوه‌های من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگین‌تر –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وآوازهای آدمیان را یکسر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم از بر:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، درون قایق، دلتنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواندند آنچنان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که من هنوز هیبت دریا را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خواب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌بینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ری‌را!... ری‌را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دارد هوای آن که بخواند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این شب سیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نیست با خودش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او رفته با صدایش، اما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواندن نمی‌تواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خشک آمد کشتگاه من...==&lt;br /&gt;
خشک آمد کشتگاه من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جوارکشت همسایه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه می‌گویند: «می‌گریند روی ساحل نزدیک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوگواران در میان سوگواران» –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاصد روزان ابری داروگ ! کی می رسد باران؟{{نشان|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بربساطی که بساطی نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در درون کومهٔ تاریک من، که ذره‌ای با آن نشاطی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و جدار دنده‌های نی، به دیوار اتاقم، دارد از خشکیش می‌ترکد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون دل یاران که در هجران یاران، –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاصد روزان ابری! داروگ! کی می رسد باران؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ری‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [بر وزن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;] نام زن است در زبان طبری.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داروگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [بر وزن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاشمر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;] نوعی قورباغهٔ درختی است که بنا به اعتقاد مردم شمال، قاصد باران است و هنگامی که بر درخت انجیر بخواند، به‌زودی باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:نیما یوشیج]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7&amp;diff=43786</id>
		<title>سالروز مرگ نیما</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7&amp;diff=43786"/>
		<updated>2013-09-23T19:25:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN018P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P133.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۳۳|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P146.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۶|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P147.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۷|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P148.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۸|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P149.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۹|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P150.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۵۰|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:نیما یوشیج]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D8%B2_%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=43785</id>
		<title>شعری از خیمه‌نز شاعر اسپانیولی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D8%B2_%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=43785"/>
		<updated>2013-09-23T19:22:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN022P168.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوآن رامون خیمه‌نز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شاعر غزلسرای اسپانیائی که اکنون نزدیک به شش سال از درگذشت وی می‌گذرد، از سیماهای درخشان ادبیات جهانی است... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیمه‌نز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زندگی خود را سراسر وقف شعر و شاعری کرد و در تمامی عمر خویش هیچگاه روی شادی و شادکامی ندید، چندان که به سال ۱۹۵۶ هنگامی خبر دریافت جایزهٔ «نوبل» بدو رسید که زن محبوبش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنوبیا کام‌بروبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در حال احتضار بود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ یک از شاعران اسپانیا، در زمان حیات خویش، مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیمه‌نز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در معاصرین خود نفوذ نداشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حسین قیاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگرباره به هیأت نسیمی زاده خواهم شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ترا ای زن، همچنان دوست خواهم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگرباره به هیأت موجی زاده خواهم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ترا ای زن، همچنان دوست خواهم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگرباره به هیأت آتشی زاده خواهم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ترا ای زن، همچنان دوست خواهم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگرباره به هیأت سنگی زاده خواهم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ترا ای زن، همچنان دوست خواهم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگرباره به هیأت مردی زاده خواهم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ترا ای زن، همچنان دوست خواهم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:خیمه‌نز]]&lt;br /&gt;
[[رده:حسن فیاد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D8%B2_%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=43784</id>
		<title>شعری از خیمه‌نز شاعر اسپانیولی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D8%B2_%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=43784"/>
		<updated>2013-09-23T19:10:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN022P168.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:خیمه‌نز]]&lt;br /&gt;
[[رده:حسن فیاد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7_%D9%88_%DA%A9%D9%86%D8%AA%DB%8C&amp;diff=43783</id>
		<title>کارنا و کنتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7_%D9%88_%DA%A9%D9%86%D8%AA%DB%8C&amp;diff=43783"/>
		<updated>2013-09-22T14:01:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN005P146.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۶|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P147.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۷|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P148.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۸|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P149.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۹|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P150.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۰|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رابیندرانات تاگور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – شهبانوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاندورا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – پیش از آنکه به خانه شوهر رود فرزندی به‌جهان آورد که او را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نام نهاد. آنگاه، از برای آن‌که این راز ننگ‌آلوده را نهان دارد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به ارابه‌رانی سپرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدهی‌رانا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارابه‌ران، نوزاد را به خانهٔ خود برد و او را همچون جگرگوشهٔ خویش گرامی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوران کودکی را پشت‌سر نهاد و در آغاز جوانی به‌فرماندهی سپاه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوراوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برگزیده شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی مادر خویش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شناخت. و روزی که بر کنار رود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نزد او رفت تا پرده از حقیقت ماجرا به یکسو زند و خود را بدو بشناساند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فرزند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدهی‌رانای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ارابه‌رانم. و اینجا بر کنار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس نشسته‌ام تا خورشید شامگاهی را درودی بفرستم... به من بگوی، تو کیستی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:من، هم آن زنم که نخستین بار، ترا با خورشیدی که می‌ستائی آشنائی داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ترا نمی‌شناسم. اما چشمانت، بسان بوسهٔ آفتاب سحرگاهی – که برف کوهساران را با گرمای آتشوارش آب می‌کند – قلب مرا می‌گدازد؛ و آهنگ کلام تو، در وجود من انگیزهٔ اندوهی چنان مبهم است که بر آن دلیلی نمی‌توانم شناخت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ای زن بیگانه! با من بگوی: آن کدامین راز است که ولادت مرا با وجود تو پیوند می‌دهد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:فرزند، شکیبا باش!... چندان که پلک‌های تاریکی، دیدگان کنجکاو روز را به‌هم برنهد این راز را با تو در میان خواهم نهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:اکنون ترا، هم بدین‌اندازه کفایت است که بدانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نام من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:کنتی، مادر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:آری به‌حقیقت من مادر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یم که دشمن تست... اما مرا بدین‌جهت از خویشتن مران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روز محاکمهٔ سپاهیان را در دیوانخانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاپستی‌نا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌خاطر دارم؛ که تو – جوان ناشناخته – چنانچون نخستین پرتو سپیده‌دمان در میان ستارگان شبانگاهی، بدانگونه گستاخ، به دیوانخانه درآمدی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دریغا! که بود آن زن شوربخت که با دیگر زنان خاندان شاهی در پس پرده نشسته بود و دعاکنان، با نگاه اشک‌آلودهٔ خویش بر اندام باریک برهنه‌ات بوسه می‌داد؟ و چگونه است که اکنون بازش نمی‌شناسی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:او، مادر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:آنگاه، برهمن، فرمانروای سپاه، پیش آمد و چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:«– هیچ جوان حقیرتباری را شرف آن نیست که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به نبرد تن‌به‌تن فراخواند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:و تو در آنهنگام، چونان ابر توفانزای شامگاهی – که گهگاه از درد روشنائی سر کوفته می‌نماید – خاموش ماندی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:می‌دانی آن زن تیره‌بخت که از خشم و آزرم تو دلش به‌شور آمد و جانش بگداخت، لیکن ناگزیر زبان در کام کشید و خاموش ماند، که بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:او، مادر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:و سپاس خدای را که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاریدهاما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ارج تو بازشناخت؛ و هم در آن هنگام و در آن جای، افسر شهریاری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بر تارک تو نهاد؛ و بدینگونه، سپاه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاراوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را سر در فرمان تو مرد دلیر کرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:آری. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدهی‌راتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ی ارابه‌ران – که از بخت بلند تو سخت شادمان بود – از انبو کسان، شتابان به سوی تو آمد. و تو بی‌درنگ به جانب او دویدی و افسر شهریاری خود را، هم در آن هنگام که یاران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاندورا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و سپاهیان وی به قهقهه می‌خندیدند، به زیر پای وی افکندی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:می‌دانی تنها زنی از خاندان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاندورا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که از این افتخار آمیخته به فروتنی، جانش از سرور فروغ یافت که بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:او، مادر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ای مادرشاهان! چه چیز ترا بدین جای آورده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در طلب لطف تو بدینجای آمده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:فرمان کن، تا هرآنچه درخور شرافت و مردی من هست نثار قدم‌های تو کرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترا می‌خواهم همراه خود ببرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به کجا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به برترین جای سینهٔ خویش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ای مادر کامیار پنج شهریار دلیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:چگونه برای من که فرمانده فروتبار سپاهی هستم، جائی به روی سینهٔ خویش باز توانی یافت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بر سینهٔ من جایگاه تو از جایگاه دیگر فرزندانم برتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:لیکن مرا چنین شرفی از کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:حق خداداد تست که از مهر مادر بهره گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:تیرگی شامگاهان بر سینهٔ خاک گسترده می‌شود و سکوت بر روی آب‌ها می‌آرامد و آهنگ کلام تو مرا به دیار دوردست کودکی که در سپیده‌دم بلوغ من ناپدید گشته باز می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با اینهمه – خواه وجود تو رؤیائی بیش نباشد؛ یا جزئی باشد از حقیقتی به فراموشی گرائیده – پیش آی و دست خود را بر چهرهٔ من بگذار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:می گویند که مرا مادرم به هنگام ولادت ترک گفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:چه بسا شب‌ها به خوابش دیده‌ام که باز آمده است؛ اما چندانکه بانگ برداشته‌ام تا نقاب از چهره به سوئی فکند و رخساره به من باز نماید، از بر من ناپدید گشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:اکنون در این شامگاه... هان! آیا دیدگان من بیدار است. یا همچنان گرفتار رؤیائی کاذبم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بنگر، آنجا در آن سوی رود، خرگاه پسران تو روشن است و اینجا در این سوی، قبهٔ خیمهٔ سربازان من به امواج دریائی توفانی ماننده است که همچنان نگونسار، افسون شده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پیش از آن که فردا شود و غریو جنگ برخیزد؛ در خاموشی خوف‌انگیز این دشتی که جنگ می‌باید بر پهنهٔ آن درگیر شود از چه روی می‌باید مادر دشمنم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با آهنگ کلام خویش از مادری به فراموشی گرائیده پیامی به من آورد؟ – از چه روی می‌باید تا جان من از سخنش چنان سرور پذیرد که مرا نسبت به دشمن من و برادران وی بر سر مهر آرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پس، فرزند من! درنگ مکن و با من بیا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:من بی‌هیچ پرسشی با تردیدی با تو خواهم آمد... دعوت ترا روح من است آن که جواب می‌گوید... نبرد برای شهرت و پیروزی، نفرت از دشمن و خشم نسبت بدو، چونان رؤیاهای هذیانی شبی که در خلوت سحرگاهان فرو نشیند، به ناگاه در نظرم پوک و دروغین جلوه‌گر آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با من بگوی: مرا به کجا خواهی برد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ترا با خود بدان جانب رود خواهم برد: بدانجا که آتش‌های شبانه، بر سراسر ماسه‌های رنگ‌باخته، با انعکاسی زرین می‌درخشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:آیا در آن‌جا مادر از دست رفتهٔ خود را برای همیشه باز خواهم یافت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:شک نیست فرزندم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پس از چه روی مرا از خویشتن راندی؟ زورقی شکسته بودم که از سرزمین نیاکان به دورم افکنده بودند و خوار و بی‌خانمان بر آب‌ها سرگردان می‌رفتم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از چه روی میان من و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفاقی اینگونه بی‌اساس به وجود آمده است؛ و پیوند طبیعی همتباری ما، از چه روی به نفرت و کینی چنین خوف‌انگیز تبدیل یافته؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:تو خاموشی و سخنی بر لبانت نمی‌گذرد. شرم تو، در تاریکی پهنه‌ور راه می‌یابد و سراپای مرا در نهان به لرزه می‌افکند. پرسش مرا بی‌پاسخ می‌گذاری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:هرگز با من مگوی که چه چیز ترا برانگیخت تا فرزند دامانت را از مهر مادرانه بی‌بهره وانهی... تنها به من بازگوی که اکنون چه چیز ترا برانگیخته است تا مرا به ویرانه‌های بهشتی رهنمون شوی که مر آن را خود به دست خویشتن در هم کوفته‌ای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نفرینی بس مرگ‌آورتر از سرزنش‌های تو، می‌آزاردم! – هرچند پنج فرزند دارم، اما قلب من چونان قلب زنی بی‌بهره از فرزند، پژمرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:هم از آن زمان که نفاق بزرگ پدیدار آمد و نخستین فرزند مرا از دامانم ربود، شادی‌های زندگی در دیدگاه من یکسره بی‌ارج و پوک وانمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در آن روزگاران نفرین‌شده‌ئی که من به «بایستن»‌های مادری خویش عذر ورزیدم، ترا یارای سخن گفتن نبود... هم آن مادر که با تو وفا نکرد، بدین روز، از تو خواهان کلامی سرشار از بخشش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بگذار تا عفو تو، چنانچون شعله‌ئی قلب او را بسوزاند و گناهش را نابوده سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مادر! اینک اشک‌های من... مر آن را پذیره شو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بدینجا با این امید که ترا به آغوش خویش بازگردانم قدم ننهاده‌ام، بل امید من همه آن بود که حق ترا ادا کنم. همچون شاهزاده‌ئی میان برادران خویش ظاهر شو و حق خود را بازگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مرا، فرزندی ارابه‌رانان شایسته‌ترست. شکوه خویشاوندی گران‌سنگ را آرزو نمی‌دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:هرچه باداباد! بیا و سلطنتی را که به حق از آن تست، بازگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:آیا تو که روزی مهر مادرانه را از من دریغ داشته‌ای، امروز می‌خواهی که با شکوه پادشاهی فریبم دهی؟ رشتهٔ خویشاوندی – که تو آن را از بن گسیختی – اکنون یکسره از میان برخاسته است. و دیگر بار پیوندی نخواهد یافت. شرمم باد اگر مادر برادرانم را مادر خود خوانم و مادری را که در سرای ارابه‌ران در انتظار خویش دارم ترک بگویم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:تو بس شکوهمند و باعظمتی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:آه که کیفر پروردگار، چگونه در نهان، از دانه‌ئیخرد تا به تجلی‌گاه حیاتی شکوهمند رشد می‌کند! – کودک ناتوانی که مادر از خود دورش داشته، رشدکنان از پیچاپیچ تاریک حوادث می‌گذرد تا به برادران خویش شکست آرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مادر! هراس بر دل راه مده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پیروزی، سپاه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاونداوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را انتظار می‌کشد... من بدین نکته مؤمنم.– امشب اگرچه شبی آرام و خاموش است، قلب من مرا از اقدامی بی‌ثمر آگاهی می‌دهد: اقدامی بی‌ثمر به نیت هدفی باطل!.... یاران من محکوم به شکستند، از من مخواه تا ترکشان بگویم!– : بگذار سپاه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاونداوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تخت پادشاهی را به چنگ آورد، چراکه شایسته آن است. من، همچنان در کنار سیه‌روزان و شوربختان خواهم ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:شب تولد من، مرا عریان و بی‌نام به دست حوادث سپردی... اکنون دیگرباره ترک من بگوی، و بر انتظارم آرام مرگ و شکست من رحم میاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}ترجمه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرشید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:رابیندرانات تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:فرشید]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7_%D9%88_%DA%A9%D9%86%D8%AA%DB%8C&amp;diff=43782</id>
		<title>کارنا و کنتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7_%D9%88_%DA%A9%D9%86%D8%AA%DB%8C&amp;diff=43782"/>
		<updated>2013-09-21T12:38:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۱۴۷&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN005P146.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۶|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P147.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۷|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P148.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۸|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P149.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۹|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P150.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۰|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رابیندرانات تاگور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – شهبانوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاندورا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – پیش از آنکه به خانه شوهر رود فرزندی به‌جهان آورد که او را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نام نهاد. آنگاه، از برای آن‌که این راز ننگ‌آلوده را نهان دارد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به ارابه‌رانی سپرد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدهی‌رانا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارابه‌ران، نوزاد را به خانهٔ خود برد و او را همچون جگرگوشهٔ خویش گرامی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوران کودکی را پشت‌سر نهاد و در آغاز جوانی به‌فرماندهی سپاه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوراوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برگزیده شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی مادر خویش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شناخت. و روزی که بر کنار رود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نزد او رفت تا پرده از حقیقت ماجرا به یکسو زند و خود را بدو بشناساند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فرزند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدهی‌رانای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ارابه‌رانم. و اینجا بر کنار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس نشسته‌ام تا خورشید شامگاهی را درودی بفرستم... به من بگوی، تو کیستی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:من، هم آن زنم که نخستین بار، ترا با خورشیدی که می‌ستائی آشنائی داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ترا نمی‌شناسم. اما چشمانت، بسان بوسهٔ آفتاب سحرگاهی – که برف کوهساران را با گرمای آتشوارش آب می‌کند – قلب مرا می‌گدازد؛ و آهنگ کلام تو، در وجود من انگیزهٔ اندوهی چنان مبهم است که بر آن دلیلی نمی‌توانم شناخت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ای زن بیگانه! با من بگوی: آن کدامین راز است که ولادت مرا با وجود تو پیوند می‌دهد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:فرزند، شکیبا باش!... چندان که پلک‌های تاریکی، دیدگان کنجکاو روز را به‌هم برنهد این راز را با تو در میان خواهم نهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:اکنون ترا، هم بدین‌اندازه کفایت است که بدانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نام من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارنا: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:کنتی، مادر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنتی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:آری به‌حقیقت من مادر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یم که دشمن تست... اما مرا بدین‌جهت از خویشتن مران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روز محاکمهٔ سپاهیان را در دیوانخانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاپستی‌نا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌خاطر دارم؛ که تو – جوان ناشناخته – چنانچون نخستین پرتو سپیده‌دمان در میان ستارگان شبانگاهی، بدانگونه گستاخ، به دیوانخانه درآمدی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دریغا! که بود آن زن شوربخت که با دیگر زنان خاندان شاهی در پس پرده نشسته بود و دعاکنان، با نگاه اشک‌آلودهٔ خویش بر اندام باریک برهنه‌ات بوسه می‌داد؟ و چگونه است که اکنون بازش نمی‌شناسی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:او، مادر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:آنگاه، برهمن، فرمانروای سپاه، پیش آمد و چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:«– هیچ جوان حقیرتباری را شرف آن نیست که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به نبرد تن‌به‌تن فراخواند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:و تو در آنهنگام، چونان ابر توفانزای شامگاهی – که گهگاه از درد روشنائی سر کوفته می‌نماید – خاموش ماندی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:می‌دانی آن زن تیره‌بخت که از خشم و آزرم تو دلش به‌شور آمد و جانش بگداخت، لیکن ناگزیر زبان در کام کشید و خاموش ماند، که بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:او، مادر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرجونا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:رابیندرانات تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:فرشید]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7_%D9%88_%DA%A9%D9%86%D8%AA%DB%8C&amp;diff=43781</id>
		<title>کارنا و کنتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7_%D9%88_%DA%A9%D9%86%D8%AA%DB%8C&amp;diff=43781"/>
		<updated>2013-09-21T12:14:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN005P146.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۶|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P147.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۷|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P148.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۸|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P149.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۹|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P150.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۰|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN005P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۵ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:رابیندرانات تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:فرشید]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84_%D9%86%DB%8C&amp;diff=43780</id>
		<title>گل نی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84_%D9%86%DB%8C&amp;diff=43780"/>
		<updated>2013-09-20T19:42:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN022P160.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN022P161.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN022P162.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شعر و تصویرها از: منوچهر شیبانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل‌های اختران ز نسیم سحرگهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::چونان حباب‌ها پس بلور آب‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمان خفتهٔ شفق آهسته باز شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر باد گشت دفتر تصویر خواب‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریاچهٔ سپید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون دختری به ناز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر بستر بلور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::آرام خفته بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با موج‌های رنگ به لبخنده لب گشود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رازی به سینه داشت که با کس نگفته بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرغی سپیدبال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لا به لای ابر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پشت اسب باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون چهرهٔ خیال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::آرام می‌پرید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::آرام می‌پرید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نی‌های برکه، سر به هم آورده، رازدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غوکی سیه، چو زال، همه گیسوان سپید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر لوح آب‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افتاده نقش چهرهٔ نیزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غوک سیاه‌دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگاه می‌نمود به اسرار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرغ سپیدبال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از تخت آسمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را به جلوه دید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::پائین، سویش پرید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– گل کرده نی؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– نی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– کی می‌دهد ز نی گل نی؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– چون مهر پژمرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– هاهی... هاهی... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خندید مرغ و چرخ‌زنان ز آن میان پرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام شام تیره که خورشید محتضر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خون ریزدش ز حفرهٔ قلبی که سفته داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریاچه، زردچهره به خونابه می‌سترد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چین روی چین کشیده و رازی نهفته داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نی‌های بند بند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آورده سر به هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راز شباب را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهند آشکار:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– گل کرده نی؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– نی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– چشمم سپید شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– دیگر دلم ز دیدن او ناامید شد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– ای ناشکیب‌مرغ! دمد گل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– کی؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– چون ماه سرزند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– هاهی... هاهی... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه پریده‌رنگ ز کهسارهای دور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیچید حریر مه به تن شاخه‌های تار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آئینه‌های موج شتابان پی نسیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیزار وهمناک غم‌افزای و رازدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک قایق شکسته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غوکی که لب به روی لبان بسته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدهای باد گسسته:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– گل کرده نی؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– نی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– کی می‌دهد ز نی گل نی؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– چون مهر سر زند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– هاهی... هاهی... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– دیدم ستارهٔ سحرت را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– دیدم نزار شامگهت را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– دیدم به سیم غرقه مهت را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– گل‌های وعدهٔ تو، نروئیده خاک شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;– ای غوک یاوه‌گوی! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خندید مرغ و چرخ‌زنان زان میان پرید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:منوچهر شیبانی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84_%D9%86%DB%8C&amp;diff=43779</id>
		<title>گل نی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84_%D9%86%DB%8C&amp;diff=43779"/>
		<updated>2013-09-20T19:21:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN022P160.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN022P161.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN022P162.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:منوچهر شیبانی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D9%BE%D9%84_%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%A2%D8%B1&amp;diff=43778</id>
		<title>چند شعر از پل الوآر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D9%BE%D9%84_%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%A2%D8%B1&amp;diff=43778"/>
		<updated>2013-09-18T12:04:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN007P169.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۶۹|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN007P170.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۰|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN007P171.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۱|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN007P172.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۲|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN007P173.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۳|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN007P174.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۴|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چند شعر از «پل الوآر»:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::هوای تازه ...................... در صفحه ۱۷۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::تو را دوست می‌دارم ...................... ۱۷۱&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
::ما دو ...................................... ۱۷۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سمندر ..................................... ۱۷۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حسرت از نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ......................... ۱۷۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پل الوآر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را شعر دل و شعر احساس، شعر اعجاب و فریاد و تشنج نامیده‌اند. شعری درخشان و سرشار از تصویرهائی که از تمامی مظاهر حیات جان گرفته است. معمولاً واژه‌هائی را به‌کار می‌گیرد که به‌جهت انس و روانی و زلالشان دیرزمانی تازه نمی‌ماند و به‌سرعت کهنه می‌شود. اما آنچه شعر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الوآر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تازه و آزاد و ویژه می‌کند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الهام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شور شاعرانه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اوست. و این دو است که شعر او را عمیق و گسترده و انسانی می‌سازد. اندیشه او همراه با بیانی که به‌تدریج فضا و حرکت می‌گیرد،‌ در شعر بروز می‌کند. شعر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پل الوآر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با چنین خصوصیتی، تأثیر بزرگی بر شعر معاصر فرانسه داشته است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الوآر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ۱۹۵۲ بدرود حیات گفت، او همراه با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آراگون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آندره بروتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یکی از بنیان‌گزاران برجستهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوررئالیسم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هوای تازه==&lt;br /&gt;
جلو خودم را نگاه کردم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جمعیت ترا دیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان گندم‌ها ترا دیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر درختی ترا دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در انتهای همهٔ سفرهایم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عمق همهٔ عذاب‌هایم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خم همهٔ خنده‌هایم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که از آب و آتش سر درمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تابستان و زمستان ترا دیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خانه‌ام ترا دیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آغوش خویش ترا دیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در رؤیاهایم ترا دیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر ترکت نخواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تو را دوست می‌دارم==&lt;br /&gt;
ترا به‌جای همهٔ زنانی که بازنشناخته‌ام دوست می‌دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترا به‌جای همهٔ‌ روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خاطر گسترهٔ بیکران دریا، برای خاطر عطر نان گرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خاطر برف که آب می‌شود، برای خاطر گل‌های نخستین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خاطر جانوران پاکی که از آدمی نمی‌رمند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترا برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترا به‌جای همهٔ زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌تو جز گستره‌ئی بی‌کرانه نمی‌بینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان گذشته و امروز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جدار آینهٔ خویش، گذشتن نتوانستم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنان‌که لغت به لغت از یادش می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترا دوست می‌دارم، برای خاطر فرزانگیت – که از آن من نیست –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترا برای خاطر سلامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌رغم همه آن چیزها که به‌جز وهمی نیست دوست می‌دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به‌جز دلیلی نیستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو همان آفتاب بزرگی که در سرزمین بالا می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ما دو==&lt;br /&gt;
ما دو، دستادست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌جا خود را در خانهٔ خویش می‌پنداریم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر درخت مهربان، زیر آسمان سیاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر هر بامی، کنار آتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کوچهٔ تهی، در ظل آفتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چشمان مبهم جمعیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنار عاقلان و دیوانگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان بچه‌ها و بزرگ‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق را رازی نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما آشکاری مطلقیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و عاشقان، خود را در خانهٔ ما می‌پندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سمندر==&lt;br /&gt;
من آخرین کسم بر سر راه تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین بهار، آخرین برف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین نبرد برای نمردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اینک مائیم، فروتر و برتر از همیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سوختبار ما، از همه چیزی هست{{نشان||*}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخروط‌های کاج و نوشاخه‌های تاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیز گل‌هائی بس نیرومند از آب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لای و شبنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله، زیر پای ماست. شعله، تاجمان بر سر می‌نهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پای ما، حشرات و پرندگان و آدمیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌پرواز درمی‌آیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها که در پروازند باز می‌نشینند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آسمان روشن و خاک تیره است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما دود به‌آسمان می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آسمان آتش‌هایش را همه، از دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله بر زمین به‌جای مانده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله، سیاه ابر دل است و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمامی شاخه‌های خون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله در پردهٔ ما خواناست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخار زمستانی ما را می‌سترد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبانه و از سر نفرت، غم ما را به‌آتش کشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاکسترها به‌شادی و زیبائی شکوفه کردند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما همچنان پشت به‌غروب می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌چیزی به‌رنگ سپیده‌دمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::ترجمه: ا. بامداد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حسرت==&lt;br /&gt;
با یار نو آنچنان شادی شاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کز یار قدیم ناوری یاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر با دگری شدی هم‌آغوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما را به‌زبان مکن فراموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}} {{پاورقی|۱}} Būcher تل هیزم است که برای سوزاندن اجساد یا برای اعدام زندگان به‌وسیلهٔ آتش به‌کار می رفت یا می‌رود. در اینجا چون این «تل» از همه‌چیزی فراهم شده است و هیمهد تنها در آن به‌کار نرفته، ناگزیر من آن را به «سوخت‌بار» ترجمه کرده‌ام. ا.ش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۷]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:پل الوآر]]&lt;br /&gt;
[[رده:احمد شاملو]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%B1&amp;diff=43777</id>
		<title>چند شعر از کتاب باغبان تاگور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%B1&amp;diff=43777"/>
		<updated>2013-09-18T11:14:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
از کتاب باغبان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[متن انگلیسی]&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نابینا==&lt;br /&gt;
روزی در گلزار دخترکی نابینا به‌سوی من آمد و حلقهٔ گلی پیچیده در برگ نیلوفر به‌من پیشکش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن را به‌گردن آویختم، و اشک در چشمانم دوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوسیدمش و گفتم «تو همچون گل‌ها نابینائی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو خود نمی‌دانی که هدیه‌ات چه زیباست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رؤیاها==&lt;br /&gt;
پس واپسین ترانه را به‌پایان رسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بگذار تا به‌راه افتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون که شبی نیست، این شب را فراموش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که را می‌کوشم در آغوش بفشارم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رؤیاها را که هرگز فراچنگ نتوان آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستان آرزومندم، «تهی» را بر دلم می‌فشارد و سینه‌ام را می‌ساید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چشمان تو==&lt;br /&gt;
دل من، این پرندهٔ صحرا، آسمانش را در چشمان تو یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها گهوارهٔ بامداد و ملکوت ستارگانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانه‌های من در اعماق آنها گم شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذار در آن آسمان، در بیکرانگی غمناک آن به‌پرواز آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذار ابرهای آن را بشکافم و در آفتاب آن بال بگشایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::ترجمه: محمود کیانوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمود کیانوش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%B1&amp;diff=43776</id>
		<title>چند شعر از تاگور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%B1&amp;diff=43776"/>
		<updated>2013-09-18T11:05:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاگور از نظر شعر پلی است میان شرق و غرب. او نه تنها خصائص کلی فکر و بینش هندی را در شعر خود نگهداشته، بلکه از تأثیر مکاتب شعری غرب نیز دور نمانده است. تاگور انسانی است که در طبیعت زندگی می‌کند؛ انسانی گاه شوریده و عاصی و گاه آرام و تنها و خاموش، ولی همیشه شاعر... چشمان نافذ او از هر شیئی تصویری شاعرانه می‌سازد و مغز متفکر او در همه چیز بکار می‌افتد و می‌اندیشد. او در شعرش عاشق زیبائی، طبیعت و انسان رنجور و دردمند است. او کوشید با شعرش طبیعت ابدی را با کلمات جاویدان سازد. او شاید بزرگترین مظهر عرفان جدید در شعر است. او نه فقط روح هند بلکه روح شرق است. می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;طبیعت نه هسته است و نه پوسته بلکه هم مجموعی از آنهاست و هم فردفرد آنها. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با زبان کلمات، درهای قلب خود را به‌سوی آنچه انسانی، شکوهمند و طبیعی است می‌گشاید و به‌تحسین و ستایش زیبائی و هنر برمی‌خیزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱==&lt;br /&gt;
تو ای زن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها آفریدهٔ خدا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلکه مخلوق مردان زمین نیز هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردان، زیبائی قلب‌های خود را به‌پای تو می‌ریزند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعران با رشته‌های خیال طلائی خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تارهای وجود تو را می‌تنند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نقاشان همیشه بر پیکر تو جاودانگی می‌بخشند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریا، مروارید معدن‌ها، طلا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و باغ‌های تابستان، گل‌های خود را نثار تو می‌کنند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا تو را بیارایند، بپوشانند و زیباترت سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای زن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افتخار آرزوهای قلب‌های مردان بر پای جوانی تو ریخته می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای زن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو نیمه‌ئی زن، نیمه‌ئی رویائی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲==&lt;br /&gt;
من ای گیتی گل تو را چیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن را بر قلب خود فشردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خار آن در قلبم خلید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه روز سپری شد و شب گسترش یافت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانستم که گل پژمرد ولی درد خار همانگونه بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو ای گیتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل‌های معطر فراوان خواهی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و افتخار از آن تو خواهد بود، ای گیتی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما زمان گل چیدن من سپری گردیده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در این شب تاریک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من گلی ندارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی درد خار را بر دل دارم، ای گیتی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳==&lt;br /&gt;
تو ای زیبائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میان آشوب و غوغای زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر سنگ حک‌شده‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرام و خاموش، تنها و بلندی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان بزرگ شیفته و مجذوب تست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بر پاهای تو نشسته است و زمزمه می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بگو عشق من، با من حرف بزن، عشق من، عروس من»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی زمان تو ای زیبائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای زیبائی ثابت و لایتغیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پیکر سنگ خاموشی گزیده و جاودانه به‌سکوت گرائیده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۴==&lt;br /&gt;
«– تو ای جوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ما بگو که چشمانت لبریز از دیوانگی چراست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– راستی را نمی‌دانم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌دانم کدامین بادهٔ خشخاش‌های وحشی را نوشیده‌ام که چشمانم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبریز از دیوانگی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آه و افسوس –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چنین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی عاقلند و گروهی دیوانه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی محتاطند و برخی دیگر سرکش و بی‌احتیاط&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمانی هست که می‌خندد و چشمانی هست که اشک می‌ریزد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چشمان من لبریز از دیوانگی است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– ای جوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سایه درخت، این چنین آرام چرا ایستاده‌ای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بار سنگین اندوه دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاهای مرا خسته کرده است و اینک در سایهٔ درخت ایستاده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آه و افسوس –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چنین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی حرکت می‌کنند و گروهی می‌ایستند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی آزادند و برخی در زنجیر،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بار سنگین اندوه دل،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاهای مرا خسته کرده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چشمان من لبریز از دیوانگی است!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::ترجمهٔ دکتر – رضا براهینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا براهنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%B1&amp;diff=43775</id>
		<title>چند شعر از تاگور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%B1&amp;diff=43775"/>
		<updated>2013-09-18T10:05:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا براهنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%B1&amp;diff=43774</id>
		<title>چند شعر از کتاب باغبان تاگور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%B1&amp;diff=43774"/>
		<updated>2013-09-18T10:05:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمود کیانوش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D9%BE%D9%84_%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%A2%D8%B1&amp;diff=43773</id>
		<title>چند شعر از پل الوآر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D9%BE%D9%84_%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%A2%D8%B1&amp;diff=43773"/>
		<updated>2013-09-18T10:05:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN007P169.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۶۹|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN007P170.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۰|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN007P171.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۱|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN007P172.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۲|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN007P173.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۳|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN007P174.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۴|کتاب هفته شماره ۷ صفحه ۱۷۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۷]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:پل الوآر]]&lt;br /&gt;
[[رده:احمد شاملو]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8_%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8&amp;diff=43772</id>
		<title>غروب آفتاب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8_%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8&amp;diff=43772"/>
		<updated>2013-09-18T10:02:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN020P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نجوا==&lt;br /&gt;
هر دل آونگی‌ست،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اثیر خویشتن حیران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نگاه آئینهٔ دردی‌ست،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نگاه گرم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نگاه سرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر لب آوائی‌ست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر سلوک تند یا آرام، رویائی‌ست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بهمن فرسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==غروب آفتاب==&lt;br /&gt;
رودخانه در زیر آسمان به‌خواب می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایه‌ها را تنگ، به‌آغوش می‌فشرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلال ماه در آسمان پرتوی نمی‌افشاند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در تابش دیرگاه، در آسمان مغرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنگ زرینش به‌خاکستری می‌گراید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون چکاوک، شادی باز نهاده است و با من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مرگ روز سوگوار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن زمان که در جنوب، نخستین ستارهٔ رنگ‌باخته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهرهٔ سیمگونه‌اش را به‌جانب شب باز می‌گرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در آن دوردست، از میان آسمانی که به‌خاکستری می‌گراید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌ماه لبخند می‌زند؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و روز، تاج سیه بر سر نهاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ردای مشکین خویش می‌تکاند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جانب شهر، نجواهای آرامی به‌گوش می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::پل لارنس دانبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::[شاعر سیاهپوست آمریکائی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::ترجمه حسن فیاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:پل لارنس دانبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حسن فیاد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8_%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8&amp;diff=43771</id>
		<title>غروب آفتاب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8_%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8&amp;diff=43771"/>
		<updated>2013-09-18T09:46:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN020P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:پل لارنس دانبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حسن فیاد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86&amp;diff=43770</id>
		<title>ساعت در روی میدان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86&amp;diff=43770"/>
		<updated>2013-09-17T16:25:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN025P091.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P092.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P093.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P094.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P095.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P096.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P097.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P098.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوشته: عزیز نسین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: روحی ارباب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت سه و نیم بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که می‌گویند – بدبختی یکه و تنها به‌سراغ آدم نمی‌آید کاملاً درست است: من، هم بیکار بودم، هم بی‌پول، هم عاشق، و هم در دادگاه بر علیه من دو فقره ادعا اقامه کرده بودند ضمناً باید بگویم دردناکترین و بدترین بیماری‌هائی که برای بشر وجود دارد بواسیر است، که من به‌این مرض هم دچار بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دعواهائی که بر علیه من اقامه شده بود، گمان نمی‌کنم مورد توجه و علاقهٔ شما باشد. ولی اگر بگویم که دادستان برای من ادعانامه‌ای تنظیم کرده بود که مرا به‌بیست و دو سال حبس محکوم کنند، در اینصورت شما به‌بلائی که دامنگیر من شده بود، بهتر پی خواهید برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما موضوع بیکاری من اینطور شروع شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یک مؤسسه، با حقوق صد لیره در هفته کار می‌کردم. رئیس به‌من گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– وضع کار خوب نیست؛ مزد هفتگی تو را به پنجاه لیره تقلیل می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هفتهٔ بعد اعلام کرد که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– وضع کار بدتر شده؛ مزدت را به‌بیست و پنج لیره در هفته تقلیل می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکماه نگذشته بود که دوباره گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– مجبورم مزد تو را به ده لیره تقلیل بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حس کنجکاوی من تحریک شده بود و می‌خواستم بدانم که رئیسم تا چه مبلغ دیگر می‌تواند مزدم را تقلیل بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقبت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– می‌دانی چیست؟ من اصلاً دیگر نمی‌توانم مزدی به‌تو بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جواب رئیس گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ارباب! چاره چیست؟ من حاضرم مجانی کار کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئیس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– احمقی که بخواهد مجانی کار کند به‌درد من نمی‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مرا از کار اخراج کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری را به‌صد و پنجاه لیره در هفته جای من استخدام کردند. در گواهی‌نامه‌ای که رئیس‌مان به‌دست من داد، نوشته شده بود که: «حاضر است مجانی کار کند». بنابراین من دیگر هیچ‌جا نمی‌توانستم کاری پیدا کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راجع به‌گرفتاری و نگرانی پولی خودم هم دو کلمه برایتان بگویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو روز بود یک تکه نان نخورده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما رنج عدم موفقیت در عشق، بیش از همهٔ اینها بود. معشوقهٔ من دختر هجده ساله‌ای بود که با همهٔ مردان اسلامبول جیک و جیک داشت جز با من! فقط نسبت به‌من بود که میل و رغبتی ابراز نمی‌کرد و به‌هیچ‌یک از نامه‌هائی که برایش می‌نوشتم جواب نمی‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دربارهٔ بواسیر خودم، و تهدید دادستان در مورد بیست و دو سال زندانی کردن من، و راجع به‌بیکاری خودم و اینکه شکمم از گرسنگی چه صداها می‌کند فکر نمی‌کردم؛ عدم موفقیت در عشق بزرگتر از همهٔ این بدبختی‌ها بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خاطر این دختر تصمیم گرفته بودم که انتحار کنم تصمیم داشتم او را به‌جنگ بیاورم و برای آخرین بار عشق خودم را با او در میان بگذارم؛ و اگر دیدم مثل همیشه گفت: «من از آن دخترها نیستم که تو خیال کرده‌ای»، در جواب به‌اش بگویم: «من هم از آن مردها نیستم که تو فکر می‌کنی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته قصد نداشتم که او را بکشم و یا، به‌عبارتی، صد ضربه زخم کاری بر بدنش وارد سازم؛ فقط تصمیم گرفتم که کار خودم را یکسره کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه، کشیک دختره را کشیدم تا بالاخره از دور او را دیدم و به‌طرفش دویدم. گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه! فرشتهٔ عزیزم!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما دختر مجال بیشتری به‌من نداد؛ بلبل‌زبانی مرا قطع کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– فردا در ایستگاه تراموای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بایزید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همدیگر را می‌بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دستپاچگی چیزی نمانده بود که قلبم بایستد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهی کشیدم، دست‌هایم را به‌قلبم فشردم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یک‌چنین تشویش و اضطرابی برای قلب من مناسب نیست. عزیزم!‌ فردا کی یکدیگر را ملاقات می‌کنیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محبوبهٔ من گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– فردا درست سر ساعت ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و راهش را گرفت و رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند لحظه دیگر هم من به‌دنبال او نگاه کردم و ناله‌کنان با خودم گفتم: «– ساعت ده، سر ساعت ده!...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین موقع کسی مرا صدا کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چته؟ چرا ناله می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب دادم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برادر جان! از بیماری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بواسیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیلی رنج می‌برم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارت ویزیتش را به‌من داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– فردا پیش من بیا دوائی به‌تو می‌دهم که دردت به‌کلی زایل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: «– چه ساعتی بیایم؟ ساعت ده نمی‌توانم چون که کار بسیار مهمی دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– خیلی خوب؛ ساعت یازده بیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فکر کردم که «دخترک خوشی و نیک‌بختی را هم همراه خودش آورده؛ همینکه جوابی از دختر بشنوم دوای بواسیر را هم خواهم گرفت. عشق بر همه چیز پیروز می‌شود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که راه می‌رفتم و زیر لب می‌گفتم: «– ای عشق! تو چه معجونی هستی!» با یکی از همکاران اداری سابق خودم مواجه شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– کاری پیدا کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «– خیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– فردا پیش من بیا، کار کوچکی با حقوق دویست لیره در هفته برایت درست می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از فرط شادی چیزی نمانده بود که دیوانه بشوم. زیر لب گفتم: «– ساعت ده نمی‌توانم بیایم؛ ساعت یازده هم همینطور...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– ساعت دوازده بیا ناهار را با هم صرف می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم می‌شود در این دنیا نه فقط بدبختی‌ها یکی بعد از دیگری به‌انسان رو می‌آورد، بلکه گاهی موفقیت‌ها نیز مانند امواج به‌انسان حمله‌ور می‌شوند. دخترک حامل نیک‌بختی و خوشی بود. دلم می‌خواست به‌وسط میدان بروم و فریاد بکشم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– ای عشق! چقدر قدرت تو عظیم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشنای دیگری مرا صدا کرد و گفت: «– سلام!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جواب گفتم: «– سلام!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید: «– لابد پول نداری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– تو از کجا می‌دانی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخر وقتیکه آدم پول ندارد با خودش حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خوب حدس زدی. پول ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– فردا پیش من بیا پانصد لیره به‌ات می‌دهم هر وقت داشتی پسم می‌دهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ساعت ده نمی‌توانم بیایم، ساعت یازده هم نمی‌توانم، ساعت دوازده هم نمی‌توانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– بسیار خوب، دو بعد از ظهر بیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این قضایا در مدت نیم ساعت انجام گرفت. از فرط شادی شروع کردم به‌رقصیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از پشت سر گفت: «– دوست عزیزم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مرا در آغوش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از رفقای دوران کودکی من بود که از سال‌ها پیش او را ندیده بودم. هنوز دهان باز نکرده بود، که با اطمینان خاطر به‌اش گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– شک ندارم که تو وکیل دعاوی هستی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از کجا می‌دانی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چونکه تا حالا هرچه واقع شده بر وفق میل و مرامم بوده؛ فقط احتیاج به‌یکنفر وکیل دعاوی داشتم؛ و تو هم یقیناً وکیل دعاوی هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– بلی من وکیل هستم... در دادگاه کاری داری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آن هم عجب کاری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیلی خوب؛ فردا به‌دفتر من بیا، وکالتت را قبول می‌کنم و پول هم ازت نخواهم گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– فردا تا ساعت دو بعد از ظهر را هیچ فرصت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ساعت سه بعد از ظهر بیا!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام غم‌ها و بالاهائی را که دامنگیرم شده بود فراموش کردم. نمی‌دانستم چگونه با این شادی و سروری که به‌من روی آورده بود شب را صبح کنم و در انتظار فردا بمانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همینکه سپیده زد، از بستر بیرون جستم. برای سوار شدن اتوبوس یا تراموای پولی در جیب نداشتم و تا ایستگاه تراموای بایزید می‌بایستی پیاده می‌رفتیم. خانهٔ من و یا به‌عبارت بهتر لانهٔ سگی که به‌اش پناه برده بودم، در ناحیهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود. طبق محاسبهٔ خودم، تا لحظهٔ ملاقات محبوبه دو سه ساعت وقت داشتم. برای اینکه وقت را بهتر تمیز دهم در ایستگاه اتوبوس &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ساعت نگاه کردم. دو بار نگاه کردم که مبادا اشتباه کرده باشم. چشم‌هایم را مالیدم و چند بار نگاه کردم: خدایا، درست است! یکربع به‌ده مانده! اگر به‌اتوبوس بنشینم، یا مرغی بشوم و در هوا پرواز کنم، در هر حال محال است که بتوانم در ظرق پانزده دقیقه خودم را به‌محل موعود برسانم... تصمیم گرفتم بدوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروع کردم به‌دویدن و در همان حال با خود می‌گفتم: «چقدر سخت است! دو سال تمام عقب دخترک دویدم، و حالا، موقعیکه کاملاً رام شده برای ملاقاتش تأخیر کنم و به‌موقع نرسم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان به‌سرعت می‌دویدم که اگر گلوله‌ای پشت سرم رها می‌کردند به‌ام نمی‌رسید. با خودم گفتم: «معلوم می‌شود خوابم برده؛ و الا من که به‌موقع از منزل خارج شدم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تدریجاً از اتومبیل‌هائی که جلوتر از من بودند، جلو زدم. هرگاه ساعت ثانیه‌شماری همراه داشتم، به‌تان ثابت می‌کردم که رکورد جهانی دو را با چه اختلافی شکسته‌ام: چنان می‌دویدم که شخص عزرائیل هم به‌گردم نمی‌رسید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجیدیه‌کویو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دویدم و آنجا وقتی که به‌ساعت میدان نگاه کردم، ساعت دوازده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– یعنی چه؟ از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا این محل، لاک‌پشت هم می‌تواند یک‌ساعته خودش را برساند؛ در حالیکه من مثل تیر شهاب دویده‌ام، چطور دو ساعت و پانزده دقیقه در راه بوده‌ام؟ – خودم را انداختم به‌زمین، سرم را به‌پیاده‌رو می‌کوبیدم و از فرط یأس و نومیدی آسفالت پیاده‌رو را گاز می‌زدم... مردم دل‌رحم و مهربان دورم جمع شدند و هی می‌گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چه اتفاقی افتاده؟ چی شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل لولهٔ آفتابه اشک از چشمم جاری بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گریه‌کنان گفتم: «– خیلی دیر کرده‌ام! ببینید، ساعت دوازده است و من برای ساعت ده یک ملاقات بسیار مهمی داشتم که از دستم رفت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از راهگذارها گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از کجا فهمیدی ساعت دوازده است؟ ساعت میدان مدت‌هاست که کار نمی‌کند و یک عمر است که ساعت دوازده شب را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– پس حالا ساعت چند است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیلی زیاد باشد، ساعت هشت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از فرط شادی و خستگی دوباره به‌زمین افتادم. در هر حال می‌توانستم برای ساعت ده خودم را به‌محبوبه‌ام برسانم. ولی از این دوندگی جنون‌آمیز، تمام بدنم مثل موش آب‌کشیده تر بود. از آن بدتر بواسیرم هم موقع را برای خودنمائی غنیمت شمرد. گرسنگی هم که، دیگر داشت مرا از پا درمی‌آورد. مدتی بیهوش دراز کشیدم تا بالاخره توانستم از جا بلند شوم. درواقع، عشق بود که بلندم کرد؛ ولی چه فایده که قدرت نداشتم قدم از قدم بردارم. به‌زحمت خودم را تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیشلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رساندم. به‌ساعت میدان نگاهی انداختم و شروع کردم به‌دویدن: به‌ساعت میدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیشلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بیست دقیقه به‌ده مانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره به‌باد تبدیل شدم. بواسیر و گرسنگی و خستگی خودم را فراموش کردم. چنان به‌سرعت می‌دویدم که هرچه سر راهم یافت می‌شد سرنگون می‌گردید. از روی یک موتورسیکلت‌سوار چنان پریدم که انگاری به‌جفتک‌چارکش مشغول شده‌ام. حالا دیگر دو با مانع در پیش بود، و یقیناً وقتی به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حریبیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسیدم به‌گرفتن رکورد جدیدی نائل آمده بودم. طبق محاسبهٔ خودم، این راه را در سه تا چهار دقیقه طی کرده بودم. به‌ساعت میدان نظری افکندم: هفت و نیم بود! فکر کردم که: «از دو حال خارج نیست: یا زمان به‌عقب برگشته یا این ساعت کار نمی‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره به‌ساعت نگاه کردم. خیر! ساعت کار می‌کرد. عقربهٔ دقیقه‌شمارش حرکت می‌کرد. مثل مست‌ها به‌تیر چراغ‌برق تکیه کردم. چشمم سیاهی می‌رفت و استفراغم گرفته بود. حواسم را از دست داده بودم. همینکه به‌حال آمدم اول‌کاری که کردم به‌ساعت نظری افکندم دیدم هشت و سیزده دقیقه است: نیمساعت از هوش رفته بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌زحمت روی پاهایم ایستادم. بدنم مثل یک کیسه استخوان در نظرم جلوه می‌کرد. تا وقت ملاقات با معشوقه، دو ساعت وقت ذخیره در اختیار داشتم. آهسته آهسته حرکت کردم. سرم گیج می‌خورد. بواسیر درد شدیدی تولید کرده بود و در شکمم یک ارکستر موسیقی به‌نواختن مشغول بود. می‌بایستی همهٔ اینها خیلی زود تمام می‌شد: ساعت ده قرار بود که با عزیز جانم ملاقات کنم. ساعت یازده دوا بگیرم. ساعت دوازده قرار بود دوستم غذای سیری به‌من بخوراند و کاری هم به‌ام بدهد. ساعت دو بعد از ظهر دوست دیگرم قرار بود پول به‌من قرض بدهد. و ساعت سه بعد از ظهر قرار بود وکیل دعاوی مجاناً وکالت کار مرا در دادگاه قبول کند و از تمام گرفتاری‌ها نجات پیدا کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا دیگر به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاکسمید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسیده بودم. به‌ساعت نگاه کردم: چه فکری می‌کنید؟ ساعت ده بود! درست ساعت ده! چشمم را بستم و دوباره پا به‌دو گذاشتم. می‌پریدم و با خود می‌گفتم: «– عزیزم! چه خوب می‌شد که چند دقیقه دیرتر از موعد ملاقات می‌آمدی. آخر همه زن‌ها معمولاً دیرتر در میعادگاه حاضر می‌شوند. اگر همه‌اش ده دقیقه تأخیر کنی کافی است. زن‌ها دوست دارند که مردها انتظارشان را بکشند. آخ... چه خوب می‌شد قدری تأخیر می‌کردی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاهای من نه روی زمین، بلکه از روی شانه‌ها و کله‌های مردم در حرکت بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقعیکه ماشینی جلوم توقف کرد، از یک درش وارد شدم و از در دیگر آن بیرون جستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه مردم مبهوت بودند و با هم می‌گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– لابد قهرمان دو است و در کوچه مسابقهٔ دو دارد انجام می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اما شباهتی به ورزشکارها ندارد. لباسش به لباس ورزشکارها نمی‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگار ولگرد است و دارد از دست پاسبان‌ها فرار می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکال و رنگ‌هائی جلو چشمم ظاهر می‌شد و محو می‌گردید. دو بار افتادم، اما برای اینکه وقت را از دست ندهم معلق زدم و دو متر آنطرفتر پرتاب شدم. بالاخره خودم را به‌میدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاراکوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رساندم. به‌ساعت نگاه کردم: شش و نیم بود!... من این موضوع را می‌دانستم، چون هنوز سپیده نزده بود که من وارد کوچه شده بودم و حالا ساعت قاعدتاً می‌بایستی نزدیک هفت باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشحال شدم که هنوز سه ساعت و نیم فرصت دارم. آخر اگر من با این سر و وضع پیش دخترک بروم از من خواهد ترسید. هنوز فرصت داشتم که سر و وضع خودم را اندکی مرتب کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طرف پل کنار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کادیکوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتم که قدی هوای دریا استنشاق کنم و حالم بهتر بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی پل متحرک دراز کشیدم. به‌نظرم اگر کمی بیشتر دویده بودم، همهٔ بدنم به‌عرق مبدل می‌شد و من به‌کلی آب می‌شدم. حتم داشتم که سه تا پنج کیلو از وزن خودم را از دست داده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنانکه جریان دیروز را به‌خاطر می‌آوردم، سرم را بلند کردم، و ناگهان در بندر، چشمم به‌ساعت خورد و دیدم که ده دقیقه به ده مانده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برید کنار! مانع نشوید! هیچکس مانع من نشود! طیارهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم با من قابل مقایسه نیست!... عبور و مرور روی پل متوقف شد! از عقب سدم صدای صوت پاسبان‌ها به‌گوش می‌رسید ولی من به‌این صداها ترتیب اثری نمی‌دادم. پلیس‌ها سوت می‌زدند و عقب سر من می‌دویدند. ولی اعتنائی به‌پلیس‌ها نداشتم. گلولهٔ هفت‌تیرشان هم نمی‌توانست از من جلو بزند. یک‌نفس خودم را به‌میدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امین نیونو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رساندم. ساعت آنجا دو و نیم را نشان می‌داد. با یأس و نومیدی به‌زمین افتادم. مانند یک بیمار مبتلا به‌صرع، می‌لرزیدم. امید ملاقات دختر را از دست داده بودم. از دوای بواسیر هم محروم مانده بودم. ناهار و کار هم از دستم در رفته بود. وقت دیدار دوستی را که می‌بایستی پول به‌من قرض بدهد نیز از کف داده بودم. فقط یک امید برای من باقی مانده بود و آنهم دیدار وکیل بود. باید کاری می‌کردم که آنرا از دست ندهم. بی‌اراده، مانند ماشینی به‌راه افتادم. نمی‌دانم چطوری خودم را به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرگیجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رساندم. به‌ساعت ایستگاه راه‌آهن نگاه کردم ساعت دوازده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آشنائی مواجه شدم. پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– این چه وضعی است که داری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اینکه دیدار معشوقه‌ام سوخت شده بود، گریه‌ام گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌اش جواب دادم: «– دردم را نپرس!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماوقع را برای او گفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌حرف‌های من گوش داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دوست من! بی‌جهت این عذاب را تحمل کردی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چرا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– به‌ساعت خودش نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چونکه هنوز نیم‌ساعت دیگر فرصت داری که به‌ملاقات دخترک بروی. حالا ساعت تازه نه و نیم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه عمیقی کشیدم و آهسته به‌راه افتادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر قدر به‌بایزید نزدیکتر می‌شدم گرسنگی و خستگی و دردم کمتر می‌شد و قلبم از فرط تشویش شدیدتر در سینه‌ام می‌تپید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقبت به‌ایستگاه تراموای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بایزید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت مقابل ایستگاه هشت و بیست دقیقه را نشان می‌داد؛ ولی به‌ساعتی که طرف راست درهای دانشگاه قرار داشت هیجده دقیقه به ده مانده بود؛ در حالی که ساعت سمت چپ آن، هشت و نیم را نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌ایستگاه رسیدم و منتظر ماندم. تصمیم داشتم به‌معشوقه‌ام بگویم که برای من خوشی و سعادت آورده؛ زیرا هم کار پیدا کرده‌ام، هم پول، و هم دوای بواسیر، و حالا دیگر می‌توانستیم با یکدیگر ازدواج کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل همه کسانیکه برای ملاقات معشوقه می‌روند، قریب یکساعت برای خودم سوت زدم، قریب یکساعت ویلان و سرگردان بودم و دو ساعت تمام هم در پریشانی به‌سر بردم، و بعد به‌خود آمدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌ساعت میدان نگاه کردم: – بیست دقیقه به نه مانده بود... معلوم می‌شود وقتیکه انسان غرق در افکار خویش است به‌نظرش می‌رسد که خیلی وقت گذشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره سوت زدم و اطرافیان خودم را فراموش کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌ساعت میدان نظری افکندم و دیدم ساعت هفت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجب کابوسی! یا این ساعت عقب‌عقبکی می‌رفت، یا ساعت هفت شب بود! به‌ساعت در دانشگاه نگاه کردم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی ساعت سه و نیم را نشان می‌داد و دیگری ساعت نه را!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا از این کار می‌توانستم سر در بیاورم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عابری نزدیک شدم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لطفاً بفرمائید چه ساعتی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم شد که من با بی‌بته‌ترین آدم‌های دنیا روبرو شده‌ام؛ قرقری کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– مگر کوری؟ این ساعت بانک است و آنهم ساعت بزرگ ایستگاه، دو تا ساعت هم روی در دانشگاه آویزان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره سوت زدم و با خودم مشغول صحبت شدم. هوا تاریک شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت یکربع به‌ده را نشان می‌داد. یقیناً کسوفی روی داده بود. کنار دیوار پارک، نزدیک ایستگاه نشستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نمی‌دانم چه شد... خوب به‌خاطرم نیست. از خواب بیدار شدم و خمیازه کشیدم و به‌طرف ساعت دویدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم ساعت دوازده است. معشوقه‌ام را از دست داده بودم. با خودم گفتم لااقل ناهار را از دست ندهم. رفتم پیش دوستی که برای ساعت دوازده دعوتم کرده بود. در عمارتی را که دفتر کارش در آنجا بود بسته یافتم. پرسیدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چرا بسته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جواب من گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– روزهای یکشنبه، همیشه دفتر بسته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملاقات با معشوقه قرار بود روز جمعه انجام گیرد معلوم می‌شد من دو روز در پارک خوابیده بودم. به میدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امین نیونو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمدم و به‌ساعت آنجا نگاه کردم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکربع به‌هشت مانده بود... چطور یکربع به‌هشت بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنی نه هشت صبح بود و نه هشت شب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::::پایان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:روحی ارباب]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86&amp;diff=43769</id>
		<title>ساعت در روی میدان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86&amp;diff=43769"/>
		<updated>2013-09-17T16:24:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN025P091.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P092.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P093.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P094.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P095.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P096.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P097.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P098.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوشته: عزیز نسین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: روحی ارباب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت سه و نیم بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که می‌گویند – بدبختی یکه و تنها به‌سراغ آدم نمی‌آید کاملاً درست است: من، هم بیکار بودم، هم بی‌پول، هم عاشق، و هم در دادگاه بر علیه من دو فقره ادعا اقامه کرده بودند ضمناً باید بگویم دردناکترین و بدترین بیماری‌هائی که برای بشر وجود دارد بواسیر است، که من به‌این مرض هم دچار بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دعواهائی که بر علیه من اقامه شده بود، گمان نمی‌کنم مورد توجه و علاقهٔ شما باشد. ولی اگر بگویم که دادستان برای من ادعانامه‌ای تنظیم کرده بود که مرا به‌بیست و دو سال حبس محکوم کنند، در اینصورت شما به‌بلائی که دامنگیر من شده بود، بهتر پی خواهید برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما موضوع بیکاری من اینطور شروع شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یک مؤسسه، با حقوق صد لیره در هفته کار می‌کردم. رئیس به‌من گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– وضع کار خوب نیست؛ مزد هفتگی تو را به پنجاه لیره تقلیل می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هفتهٔ بعد اعلام کرد که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– وضع کار بدتر شده؛ مزدت را به‌بیست و پنج لیره در هفته تقلیل می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکماه نگذشته بود که دوباره گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– مجبورم مزد تو را به ده لیره تقلیل بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حس کنجکاوی من تحریک شده بود و می‌خواستم بدانم که رئیسم تا چه مبلغ دیگر می‌تواند مزدم را تقلیل بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقبت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– می‌دانی چیست؟ من اصلاً دیگر نمی‌توانم مزدی به‌تو بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جواب رئیس گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ارباب! چاره چیست؟ من حاضرم مجانی کار کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئیس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– احمقی که بخواهد مجانی کار کند به‌درد من نمی‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مرا از کار اخراج کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری را به‌صد و پنجاه لیره در هفته جای من استخدام کردند. در گواهی‌نامه‌ای که رئیس‌مان به‌دست من داد، نوشته شده بود که: «حاضر است مجانی کار کند». بنابراین من دیگر هیچ‌جا نمی‌توانستم کاری پیدا کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راجع به‌گرفتاری و نگرانی پولی خودم هم دو کلمه برایتان بگویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو روز بود یک تکه نان نخورده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما رنج عدم موفقیت در عشق، بیش از همهٔ اینها بود. معشوقهٔ من دختر هجده ساله‌ای بود که با همهٔ مردان اسلامبول جیک و جیک داشت جز با من! فقط نسبت به‌من بود که میل و رغبتی ابراز نمی‌کرد و به‌هیچ‌یک از نامه‌هائی که برایش می‌نوشتم جواب نمی‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دربارهٔ بواسیر خودم، و تهدید دادستان در مورد بیست و دو سال زندانی کردن من، و راجع به‌بیکاری خودم و اینکه شکمم از گرسنگی چه صداها می‌کند فکر نمی‌کردم؛ عدم موفقیت در عشق بزرگتر از همهٔ این بدبختی‌ها بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خاطر این دختر تصمیم گرفته بودم که انتحار کنم تصمیم داشتم او را به‌جنگ بیاورم و برای آخرین بار عشق خودم را با او در میان بگذارم؛ و اگر دیدم مثل همیشه گفت: «من از آن دخترها نیستم که تو خیال کرده‌ای»، در جواب به‌اش بگویم: «من هم از آن مردها نیستم که تو فکر می‌کنی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته قصد نداشتم که او را بکشم و یا، به‌عبارتی، صد ضربه زخم کاری بر بدنش وارد سازم؛ فقط تصمیم گرفتم که کار خودم را یکسره کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه، کشیک دختره را کشیدم تا بالاخره از دور او را دیدم و به‌طرفش دویدم. گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه! فرشتهٔ عزیزم!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما دختر مجال بیشتری به‌من نداد؛ بلبل‌زبانی مرا قطع کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– فردا در ایستگاه تراموای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بایزید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همدیگر را می‌بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دستپاچگی چیزی نمانده بود که قلبم بایستد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهی کشیدم، دست‌هایم را به‌قلبم فشردم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یک‌چنین تشویش و اضطرابی برای قلب من مناسب نیست. عزیزم!‌ فردا کی یکدیگر را ملاقات می‌کنیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محبوبهٔ من گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– فردا درست سر ساعت ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و راهش را گرفت و رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند لحظه دیگر هم من به‌دنبال او نگاه کردم و ناله‌کنان با خودم گفتم: «– ساعت ده، سر ساعت ده!...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین موقع کسی مرا صدا کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چته؟ چرا ناله می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب دادم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برادر جان! از بیماری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بواسیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیلی رنج می‌برم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارت ویزیتش را به‌من داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– فردا پیش من بیا دوائی به‌تو می‌دهم که دردت به‌کلی زایل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: «– چه ساعتی بیایم؟ ساعت ده نمی‌توانم چون که کار بسیار مهمی دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– خیلی خوب؛ ساعت یازده بیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فکر کردم که «دخترک خوشی و نیک‌بختی را هم همراه خودش آورده؛ همینکه جوابی از دختر بشنوم دوای بواسیر را هم خواهم گرفت. عشق بر همه چیز پیروز می‌شود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که راه می‌رفتم و زیر لب می‌گفتم: «– ای عشق! تو چه معجونی هستی!» با یکی از همکاران اداری سابق خودم مواجه شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– کاری پیدا کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «– خیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– فردا پیش من بیا، کار کوچکی با حقوق دویست لیره در هفته برایت درست می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از فرط شادی چیزی نمانده بود که دیوانه بشوم. زیر لب گفتم: «– ساعت ده نمی‌توانم بیایم؛ ساعت یازده هم همینطور...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– ساعت دوازده بیا ناهار را با هم صرف می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم می‌شود در این دنیا نه فقط بدبختی‌ها یکی بعد از دیگری به‌انسان رو می‌آورد، بلکه گاهی موفقیت‌ها نیز مانند امواج به‌انسان حمله‌ور می‌شوند. دخترک حامل نیک‌بختی و خوشی بود. دلم می‌خواست به‌وسط میدان بروم و فریاد بکشم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– ای عشق! چقدر قدرت تو عظیم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشنای دیگری مرا صدا کرد و گفت: «– سلام!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جواب گفتم: «– سلام!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید: «– لابد پول نداری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– تو از کجا می‌دانی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخر وقتیکه آدم پول ندارد با خودش حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خوب حدس زدی. پول ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– فردا پیش من بیا پانصد لیره به‌ات می‌دهم هر وقت داشتی پسم می‌دهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ساعت ده نمی‌توانم بیایم، ساعت یازده هم نمی‌توانم، ساعت دوازده هم نمی‌توانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– بسیار خوب، دو بعد از ظهر بیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این قضایا در مدت نیم ساعت انجام گرفت. از فرط شادی شروع کردم به‌رقصیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از پشت سر گفت: «– دوست عزیزم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مرا در آغوش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از رفقای دوران کودکی من بود که از سال‌ها پیش او را ندیده بودم. هنوز دهان باز نکرده بود، که با اطمینان خاطر به‌اش گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– شک ندارم که تو وکیل دعاوی هستی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از کجا می‌دانی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چونکه تا حالا هرچه واقع شده بر وفق میل و مرامم بوده؛ فقط احتیاج به‌یکنفر وکیل دعاوی داشتم؛ و تو هم یقیناً وکیل دعاوی هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– بلی من وکیل هستم... در دادگاه کاری داری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آن هم عجب کاری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیلی خوب؛ فردا به‌دفتر من بیا، وکالتت را قبول می‌کنم و پول هم ازت نخواهم گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– فردا تا ساعت دو بعد از ظهر را هیچ فرصت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ساعت سه بعد از ظهر بیا!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام غم‌ها و بالاهائی را که دامنگیرم شده بود فراموش کردم. نمی‌دانستم چگونه با این شادی و سروری که به‌من روی آورده بود شب را صبح کنم و در انتظار فردا بمانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همینکه سپیده زد، از بستر بیرون جستم. برای سوار شدن اتوبوس یا تراموای پولی در جیب نداشتم و تا ایستگاه تراموای بایزید می‌بایستی پیاده می‌رفتیم. خانهٔ من و یا به‌عبارت بهتر لانهٔ سگی که به‌اش پناه برده بودم، در ناحیهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود. طبق محاسبهٔ خودم، تا لحظهٔ ملاقات محبوبه دو سه ساعت وقت داشتم. برای اینکه وقت را بهتر تمیز دهم در ایستگاه اتوبوس &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ساعت نگاه کردم. دو بار نگاه کردم که مبادا اشتباه کرده باشم. چشم‌هایم را مالیدم و چند بار نگاه کردم: خدایا، درست است! یکربع به‌ده مانده! اگر به‌اتوبوس بنشینم، یا مرغی بشوم و در هوا پرواز کنم، در هر حال محال است که بتوانم در ظرق پانزده دقیقه خودم را به‌محل موعود برسانم... تصمیم گرفتم بدوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروع کردم به‌دویدن و در همان حال با خود می‌گفتم: «چقدر سخت است! دو سال تمام عقب دخترک دویدم، و حالا، موقعیکه کاملاً رام شده برای ملاقاتش تأخیر کنم و به‌موقع نرسم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان به‌سرعت می‌دویدم که اگر گلوله‌ای پشت سرم رها می‌کردند به‌ام نمی‌رسید. با خودم گفتم: «معلوم می‌شود خوابم برده؛ و الا من که به‌موقع از منزل خارج شدم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تدریجاً از اتومبیل‌هائی که جلوتر از من بودند، جلو زدم. هرگاه ساعت ثانیه‌شماری همراه داشتم، به‌تان ثابت می‌کردم که رکورد جهانی دو را با چه اختلافی شکسته‌ام: چنان می‌دویدم که شخص عزرائیل هم به‌گردم نمی‌رسید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجیدیه‌کویو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دویدم و آنجا وقتی که به‌ساعت میدان نگاه کردم، ساعت دوازده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– یعنی چه؟ از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا این محل، لاک‌پشت هم می‌تواند یک‌ساعته خودش را برساند؛ در حالیکه من مثل تیر شهاب دویده‌ام، چطور دو ساعت و پانزده دقیقه در راه بوده‌ام؟ – خودم را انداختم به‌زمین، سرم را به‌پیاده‌رو می‌کوبیدم و از فرط یأس و نومیدی آسفالت پیاده‌رو را گاز می‌زدم... مردم دل‌رحم و مهربان دورم جمع شدند و هی می‌گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چه اتفاقی افتاده؟ چی شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل لولهٔ آفتابه اشک از چشمم جاری بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گریه‌کنان گفتم: «– خیلی دیر کرده‌ام! ببینید، ساعت دوازده است و من برای ساعت ده یک ملاقات بسیار مهمی داشتم که از دستم رفت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از راهگذارها گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از کجا فهمیدی ساعت دوازده است؟ ساعت میدان مدت‌هاست که کار نمی‌کند و یک عمر است که ساعت دوازده شب را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– پس حالا ساعت چند است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیلی زیاد باشد، ساعت هشت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از فرط شادی و خستگی دوباره به‌زمین افتادم. در هر حال می‌توانستم برای ساعت ده خودم را به‌محبوبه‌ام برسانم. ولی از این دوندگی جنون‌آمیز، تمام بدنم مثل موش آب‌کشیده تر بود. از آن بدتر بواسیرم هم موقع را برای خودنمائی غنیمت شمرد. گرسنگی هم که، دیگر داشت مرا از پا درمی‌آورد. مدتی بیهوش دراز کشیدم تا بالاخره توانستم از جا بلند شوم. درواقع، عشق بود که بلندم کرد؛ ولی چه فایده که قدرت نداشتم قدم از قدم بردارم. به‌زحمت خودم را تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیشلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رساندم. به‌ساعت میدان نگاهی انداختم و شروع کردم به‌دویدن: به‌ساعت میدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیشلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بیست دقیقه به‌ده مانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره به‌باد تبدیل شدم. بواسیر و گرسنگی و خستگی خودم را فراموش کردم. چنان به‌سرعت می‌دویدم که هرچه سر راهم یافت می‌شد سرنگون می‌گردید. از روی یک موتورسیکلت‌سوار چنان پریدم که انگاری به‌جفتک‌چارکش مشغول شده‌ام. حالا دیگر دو با مانع در پیش بود، و یقیناً وقتی به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حریبیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسیدم به‌گرفتن رکورد جدیدی نائل آمده بودم. طبق محاسبهٔ خودم، این راه را در سه تا چهار دقیقه طی کرده بودم. به‌ساعت میدان نظری افکندم: هفت و نیم بود! فکر کردم که: «از دو حال خارج نیست: یا زمان به‌عقب برگشته یا این ساعت کار نمی‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره به‌ساعت نگاه کردم. خیر! ساعت کار می‌کرد. عقربهٔ دقیقه‌شمارش حرکت می‌کرد. مثل مست‌ها به‌تیر چراغ‌برق تکیه کردم. چشمم سیاهی می‌رفت و استفراغم گرفته بود. حواسم را از دست داده بودم. همینکه به‌حال آمدم اول‌کاری که کردم به‌ساعت نظری افکندم دیدم هشت و سیزده دقیقه است: نیمساعت از هوش رفته بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌زحمت روی پاهایم ایستادم. بدنم مثل یک کیسه استخوان در نظرم جلوه می‌کرد. تا وقت ملاقات با معشوقه، دو ساعت وقت ذخیره در اختیار داشتم. آهسته آهسته حرکت کردم. سرم گیج می‌خورد. بواسیر درد شدیدی تولید کرده بود و در شکمم یک ارکستر موسیقی به‌نواختن مشغول بود. می‌بایستی همهٔ اینها خیلی زود تمام می‌شد: ساعت ده قرار بود که با عزیز جانم ملاقات کنم. ساعت یازده دوا بگیرم. ساعت دوازده قرار بود دوستم غذای سیری به‌من بخوراند و کاری هم به‌ام بدهد. ساعت دو بعد از ظهر دوست دیگرم قرار بود پول به‌من قرض بدهد. و ساعت سه بعد از ظهر قرار بود وکیل دعاوی مجاناً وکالت کار مرا در دادگاه قبول کند و از تمام گرفتاری‌ها نجات پیدا کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا دیگر به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاکسمید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسیده بودم. به‌ساعت نگاه کردم: چه فکری می‌کنید؟ ساعت ده بود! درست ساعت ده! چشمم را بستم و دوباره پا به‌دو گذاشتم. می‌پریدم و با خود می‌گفتم: «– عزیزم! چه خوب می‌شد که چند دقیقه دیرتر از موعد ملاقات می‌آمدی. آخر همه زن‌ها معمولاً دیرتر در میعادگاه حاضر می‌شوند. اگر همه‌اش ده دقیقه تأخیر کنی کافی است. زن‌ها دوست دارند که مردها انتظارشان را بکشند. آخ... چه خوب می‌شد قدری تأخیر می‌کردی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاهای من نه روی زمین، بلکه از روی شانه‌ها و کله‌های مردم در حرکت بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقعیکه ماشینی جلوم توقف کرد، از یک درش وارد شدم و از در دیگر آن بیرون جستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه مردم مبهوت بودند و با هم می‌گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– لابد قهرمان دو است و در کوچه مسابقهٔ دو دارد انجام می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اما شباهتی به ورزشکارها ندارد. لباسش به لباس ورزشکارها نمی‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگار ولگرد است و دارد از دست پاسبان‌ها فرار می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکال و رنگ‌هائی جلو چشمم ظاهر می‌شد و محو می‌گردید. دو بار افتادم، اما برای اینکه وقت را از دست ندهم معلق زدم و دو متر آنطرفتر پرتاب شدم. بالاخره خودم را به‌میدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاراکوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رساندم. به‌ساعت نگاه کردم: شش و نیم بود!... من این موضوع را می‌دانستم، چون هنوز سپیده نزده بود که من وارد کوچه شده بودم و حالا ساعت قاعدتاً می‌بایستی نزدیک هفت باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشحال شدم که هنوز سه ساعت و نیم فرصت دارم. آخر اگر من با این سر و وضع پیش دخترک بروم از من خواهد ترسید. هنوز فرصت داشتم که سر و وضع خودم را اندکی مرتب کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طرف پل کنار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کادیکوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتم که قدی هوای دریا استنشاق کنم و حالم بهتر بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی پل متحرک دراز کشیدم. به‌نظرم اگر کمی بیشتر دویده بودم، همهٔ بدنم به‌عرق مبدل می‌شد و من به‌کلی آب می‌شدم. حتم داشتم که سه تا پنج کیلو از وزن خودم را از دست داده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنانکه جریان دیروز را به‌خاطر می‌آوردم، سرم را بلند کردم، و ناگهان در بندر، چشمم به‌ساعت خورد و دیدم که ده دقیقه به ده مانده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برید کنار! مانع نشوید! هیچکس مانع من نشود! طیارهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم با من قابل مقایسه نیست!... عبور و مرور روی پل متوقف شد! از عقب سدم صدای صوت پاسبان‌ها به‌گوش می‌رسید ولی من به‌این صداها ترتیب اثری نمی‌دادم. پلیس‌ها سوت می‌زدند و عقب سر من می‌دویدند. ولی اعتنائی به‌پلیس‌ها نداشتم. گلولهٔ هفت‌تیرشان هم نمی‌توانست از من جلو بزند. یک‌نفس خودم را به‌میدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امین نیونو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رساندم. ساعت آنجا دو و نیم را نشان می‌داد. با یأس و نومیدی به‌زمین افتادم. مانند یک بیمار مبتلا به‌صرع، می‌لرزیدم. امید ملاقات دختر را از دست داده بودم. از دوای بواسیر هم محروم مانده بودم. ناهار و کار هم از دستم در رفته بود. وقت دیدار دوستی را که می‌بایستی پول به‌من قرض بدهد نیز از کف داده بودم. فقط یک امید برای من باقی مانده بود و آنهم دیدار وکیل بود. باید کاری می‌کردم که آنرا از دست ندهم. بی‌اراده، مانند ماشینی به‌راه افتادم. نمی‌دانم چطوری خودم را به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرگیجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رساندم. به‌ساعت ایستگاه راه‌آهن نگاه کردم ساعت دوازده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آشنائی مواجه شدم. پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– این چه وضعی است که داری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اینکه دیدار معشوقه‌ام سوخت شده بود، گریه‌ام گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌اش جواب دادم: «– دردم را نپرس!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماوقع را برای او گفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌حرف‌های من گوش داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دوست من! بی‌جهت این عذاب را تحمل کردی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چرا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– به‌ساعت خودش نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چونکه هنوز نیم‌ساعت دیگر فرصت داری که به‌ملاقات دخترک بروی. حالا ساعت تازه نه و نیم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه عمیقی کشیدم و آهسته به‌راه افتادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر قدر به‌بایزید نزدیکتر می‌شدم گرسنگی و خستگی و دردم کمتر می‌شد و قلبم از فرط تشویش شدیدتر در سینه‌ام می‌تپید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقبت به‌ایستگاه تراموای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بایزید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رسیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت مقابل ایستگاه هشت و بیست دقیقه را نشان می‌داد؛ ولی به‌ساعتی که طرف راست درهای دانشگاه قرار داشت هیجده دقیقه به ده مانده بود؛ در حالی که ساعت سمت چپ آن، هشت و نیم را نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌ایستگاه رسیدم و منتظر ماندم. تصمیم داشتم به‌معشوقه‌ام بگویم که برای من خوشی و سعادت آورده؛ زیرا هم کار پیدا کرده‌ام، هم پول، و هم دوای بواسیر، و حالا دیگر می‌توانستیم با یکدیگر ازدواج کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل همه کسانیکه برای ملاقات معشوقه می‌روند، قریب یکساعت برای خودم سوت زدم، قریب یکساعت ویلان و سرگردان بودم و دو ساعت تمام هم در پریشانی به‌سر بردم، و بعد به‌خود آمدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌ساعت میدان نگاه کردم: – بیست دقیقه به نه مانده بود... معلوم می‌شود وقتیکه انسان غرق در افکار خویش است به‌نظرش می‌رسد که خیلی وقت گذشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره سوت زدم و اطرافیان خودم را فراموش کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌ساعت میدان نظری افکندم و دیدم ساعت هفت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجب کابوسی! یا این ساعت عقب‌عقبکی می‌رفت، یا ساعت هفت شب بود! به‌ساعت در دانشگاه نگاه کردم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی ساعت سه و نیم را نشان می‌داد و دیگری ساعت نه را!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا از این کار می‌توانستم سر در بیاورم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عابری نزدیک شدم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لطفاً بفرمائید چه ساعتی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم شد که من با بی‌بته‌ترین آدم‌های دنیا روبرو شده‌ام؛ قرقری کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– مگر کوری؟ این ساعت بانک است و آنهم ساعت بزرگ ایستگاه، دو تا ساعت هم روی در دانشگاه آویزان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره سوت زدم و با خودم مشغول صحبت شدم. هوا تاریک شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت یکربع به‌ده را نشان می‌داد. یقیناً کسوفی روی داده بود. کنار دیوار پارک، نزدیک ایستگاه نشستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نمی‌دانم چه شد... خوب به‌خاطرم نیست. از خواب بیدار شدم و خمیازه کشیدم و به‌طرف ساعت دویدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم ساعت دوازده است. معشوقه‌ام را از دست داده بودم. با خودم گفتم لااقل ناهار را از دست ندهم. رفتم پیش دوستی که برای ساعت دوازده دعوتم کرده بود. در عمارتی را که دفتر کارش در آنجا بود بسته یافتم. پرسیدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چرا بسته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جواب من گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– روزهای یکشنبه، همیشه دفتر بسته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملاقات با معشوقه قرار بود روز جمعه انجام گیرد معلوم می‌شد من دو روز در پارک خوابیده بودم. به میدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امین نیونو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمدم و به‌ساعت آنجا نگاه کردم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکربع به‌هشت مانده بود... چطور یکربع به‌هشت بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنی نه هشت صبح بود و نه هشت شب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::::پایان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:روحی ارباب]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86&amp;diff=43764</id>
		<title>ساعت در روی میدان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86&amp;diff=43764"/>
		<updated>2013-08-29T08:55:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۹۲&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN025P091.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P092.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P093.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P094.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P095.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P096.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P097.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P098.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوشته: عزیز نسین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: روحی ارباب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت سه و نیم بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که می‌گویند – بدبختی یکه و تنها به‌سراغ آدم نمی‌آید کاملاً درست است: من، هم بیکار بودم، هم بی‌پول، هم عاشق، و هم در دادگاه بر علیه من دو فقره ادعا اقامه کرده بودند ضمناً باید بگویم دردناکترین و بدترین بیماری‌هائی که برای بشر وجود دارد بواسیر است، که من به‌این مرض هم دچار بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دعواهائی که بر علیه من اقامه شده بود، گمان نمی‌کنم مورد توجه و علاقهٔ شما باشد. ولی اگر بگویم که دادستان برای من ادعانامه‌ای تنظیم کرده بود که مرا به‌بیست و دو سال حبس محکوم کنند، در اینصورت شما به‌بلائی که دامنگیر من شده بود، بهتر پی خواهید برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما موضوع بیکاری من اینطور شروع شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:روحی ارباب]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86&amp;diff=43755</id>
		<title>ساعت در روی میدان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86&amp;diff=43755"/>
		<updated>2013-08-12T07:40:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN025P091.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P092.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P093.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P094.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P095.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P096.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P097.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P098.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:روحی ارباب]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43754</id>
		<title>دو پرندهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43754"/>
		<updated>2013-08-11T16:23:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P013.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P014.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P015.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P016.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P017.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P018.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P019.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P020.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P021.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P022.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P023.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P024.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P025.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P026.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P027.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P028.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P029.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P030.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P031.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P032.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P033.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P034.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P035.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P036.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: دی. اچ. لاورنس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: پردیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت ولی نمی‌توانست با او زندگی کند. شوهر نیز به‌نوبه خود صمیمانه به‌زنش علاقمند بود و معهذا نمی‌توانست با او بسازد. هیچکدام هنوز چهل سال نداشتند و هر دو زیبا و جذاب بودند. بی‌شائبه‌ترین احترامات را برای یکدیگر قائل بودند و بدون اینکه دلیلش را بدانند حس می‌کردند که برای ابد به‌هم پیوسته‌اند. بیشتر از هر کس دیگر در جهان به‌هم نزدیک بودند و می‌دانستند هیچکس به‌خوبی خودشان قادر نیست آنها را بشناسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف نمی‌توانستند با هم زندگی کنند. معمولاً از نظر مسافت هزار و پانصد کیلومتر بین آنها فاصله بود اما مرد زیر آسمان خاکستری انگلستان، در کنه ضمیرش با وفاداری لجوجانه‌ای به‌زنش می‌اندیشید و او را در نظر مجسم می‌کرد که در همانحال که از مناسبات عاشقانه‌اش، دور از شوهر، در پرتو آفتاب «میدی» لذت می‌برد میل غریبی داشت که نسبت به او صمیمی و وفادار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، زمانیکه روی مهتابی مشرف به دریا کوکتلش را می‌نوشید و چشمان خاکستری و استهزاء‌آمیزش را به‌صورت موقر و آفتاب‌سوخته ستاینده‌اش که واقعاً برای او بسیار خوش‌آیند بود – می‌دوخت در حقیقت سیمای خوش‌تراش شوهر جوان و زیبایش را می‌دید و صدایش را می‌شنید که با لحن مطمئن و ملاطفت‌آمیز و با حالت کسی که یقین دارد مسئولش را با خوشحالی اجابت می‌کنند انجام کاری را از منشی‌اش تقاضا می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی، دختری بسیار لایق، بسیار جوان و بسیار زیبا بود. او مرد را می‌پرستید و تمام زنانیکه برای او کار می‌کردند احساشان جز این نبود در حالیکه مردها بیشتر احتمال داشت با دندان ریزریزش کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه مردی یک منشی دارد و این منشی او را می‌پرستد و شما زن این مرد هستید چه باید بکنید؟ نه اینکه چیز بدی بین آنها باشد – لابد می‌فهمید چه می‌خواهم بگویم. واضح‌تر حرف بزنیم هیچ چیز که بتوان آنرا زناکاری نامید در میان نبود. خیلی ساده فقط یک ارباب جوان بود و منشی‌اش. او دیکته می‌کرد و منشی، خودش را برای او هلاک می‌کرد، می‌پرستیدش و همه چیز کاملاً روبراه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد او را نمی‌پرستید – یک مرد، احتیاجی به پرستیدن منشی‌اش ندارد – اما به او وابسته شده بود. می‌گفت «من روی میس رکسال حساب می‌کنم» در حالیکه روی زنش نمی‌توانست حساب کند. تنها از یک چیز مطمئن بود: برای زنش اصلاً‌ اهمیت نداشت که او رویش حساب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این ترتیب آنها با صمیمیت عجیب و ناگفتنی مرد متأهل با هم دوست مانده بودند. معمولاً سالی یکلار با هم مسافرت می‌کردند و اگر زن و شوهر نبودند از مصاحبت هم بسیار لذت می‌بردند. همینکه آنها زن و شوره بودند و دوازده سال بود با هم ازدواج کرده بودند و از سه چهار سال پیش نمی‌توانستند زیر یک سقف زندگی کنند، عیش آنها را منقص می‌ساخت. هریک از آنها در نهان نسبت به‌دیگری احساس تلخی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معهذا هر دو آنها خوبی محض بودند. مرد مظهر گذشت بود و بدون آنکه به‌مناسبت کثرت مراودات عاشقانه زنش خود را ناراحت کند برای او منزلت فوق‌العاده و محبت‌آمیزی قائل بود. مراودات عاشفانه او جزء لاینفک وجود زن امروزی به‌شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بالاخره باید زندگی کنم. من که نمی‌توانم فقط به‌خاطر اینکه من و شما قادر نیستیم با هم زندگی کنیم به‌این زودی خودم را به‌یک مجسمه سنگ تبدیل کنم. سال‌ها وقت لازم است تا زنی چون من به‌یک مجسمه سنگ تبدیل شود. لااقل من اینطور امیدوارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر جواب می‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– درست است. کاملاً درست است. به‌عقیده من پیش از آنکه خودتان متحجر بشوید فراموش نکنید ستایشگرانتان را در سرکه بخوابانید و از آنها کنسرو خیار درست کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد به‌طرز وحشتناکی باهوش و بسیار مرموز بود. زن کم و بیش معنی کنسرو خیار را درمی‌یافت ولی منظور از «تحجر» چه بود؟ آیا می‌خواست بگوید که او به‌اندازه کافی در سرکه خوابانده شده است و یک غوطه دیگر بی‌فایده است و طعم آرا از بین خواهد برد؟ منظور این بود؟ و خود زن، آیا او آب نمک و دره اشک بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان نمی‌تواند تصور کند که یک مرد وقتی واقعاً باهوش و مرموز و بدتر از همه کمی هوسباز است تا چه حد می‌تواند پست باشد. او به‌طور خوش‌آیندی هوسباز بود. چین دهان خمیده‌اش با لب فوقانی بلند از خودپسندی و بوالهوسی حکایت می‌کرد. اما مگر مردی به‌آن زیبائی و آنقدر خوش‌تراش و زبان می‌توانست خودپسند نباشد؟ تقصیر از زن‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از دست این زن‌ها! اگر آنها گرد مردها نمی‌گشتند مردها چقدر دوست‌داشتنی بودند و چقدر زن‌ها دلفریب بودند. اگر جز شوهرشان مردی وجود نداشت این امتیازی است که یک منشی از آن بهره‌مند است. او می‌تواند شوهر داشته باشد اما یک شوهر در مقایسه با یک ارباب، یک رئیس و یا مردی که به‌شما دیکته می‌کند و شما گفته‌هایش را بی‌کم و کسر یادداشت و سپس رونویسی می‌کنید. شبحی بیش نیست. مجسم کنید که زنی از گفته‌های شوهرش یادداشت برمی‌دارد! اما یک منشی! محال است که یک «و» و یا «اما»‌ گفته شود و او برای همیشه به‌خاطر نسپارد و تازه قندک‌های گل بنفشه {{نشان|۱}} در مقایسه با این کلمات هیچند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری! اشتغال به‌ماجراهای عاشقانه در پرتو آفتاب «میدی» انصافاً قشنگ است ولی شما می‌دانید که در همان موقع در شمال، در خانه‌ای که شما باید آنرا منزل خودتان بدانید شوهری که او را دوست دارید، برای یک منشی که شما او را کوچک‌تر از آن می‌دانید که از او نفرت داشته باشید – و در هر حال با اینکه به‌امتیازات او واقف هستید تحقیرش می‌کنید – دیکته می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتیکه آدم یک ذره شن در چشم دارد و یا اندوهی در اعماق ضمیرش خانه کرده است دیگر یک ماجرای عاشقانه نمی‌تواند سرگرم‌کننده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟ مسلماً شوهر زنش را روانه نکرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌شوهرش گفته بود «شما منشیتان و کارتان را دارید و دیگر جائی برای من باقی نمی‌ماند» و جواب شنیده بود «یک اطاق و یک سالن با یک باغ و نصف یک اتومیبل به‌شما اختصاص داده شده است. هر کاری که میل دارید بکنید. کاری بکنید که در آن لذت بیشتری می‌یابید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در اینصورت زمستان را در «میدی» به‌سر خواهم برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– باشد. د رآنجا همیشه به‌شما خوش می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها با برودتی که غمی در نهان داشت از هم جدا شدند و زن به‌دنبال ماجراهای عاشقانه‌اش که چون تخم‌مرغ خوردن راهب‌ها جز عیش منقصی{{نشان|۲}} نبود به‌راه افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مرد به‌کارش مشغول شد. می‌گفت که از کار بیزار است ولی از آن دست‌بردار نبود. روزانه ده تا یازده ساعت کار می‌کرد. اینهم نتیجه ارباب، خود بودن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان به‌این ترتیب سپری شد و بهار آمد. چلچله‌ها پرپرزنان به‌لانه‌هایشان در شمال مراجعت کردند. این زمستان با آنکه هیچ فرقی با زمستان‌های دیگر نداشت خیلی سخت گذشته بود. هر بار که پلک‌هایم می‌خورد ذره شن بیشتر در چشمان زن عاشق‌پیشه فرو می‌رفت. چهره‌های آفتاب‌سوخته بسیار زیبا بود و کوکتل‌های سرد مزه بسیار مطبوعی داشت ولی او بیفایده با سماجت تمام چشمک می‌زد تا بلکه ذره شن را از چشمش بیرون بیاندازد. شوهر را می‌دید که در کتابخانه‌اش کنار گل‌های معطر میموزا نشسته بود و هرچه می‌گفت این منشی لوند و لایق و مبتذل یادداشت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌خود می‌گفت «متحیرم که چطور یک مرد می‌تواند چنین چیزی را تحمل کند و آن منشی – هرقدر هم مبتذل باشد – چطور زیر بار چنین چیزی می‌رود.» و منظورش این دیکته‌های دائمی و صمیمی بود که هر روز ده ساعت بدون آنکه چیزی جز یک مداد و شطی از کلمات در میان باشد، بین آنها جریان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟وضع به‌جای آنکه اصلاح شود وخیم‌تر شده بود. دختر خانم مادر و خواهرش را هم به‌خانه آورده بود. مادرش نوعی آشپز و ناظر هزینه بود و خواهرش یک جور خدمتکار که لباس‌ها را می‌شست. از لباس‌های آقا مواظبت می‌کرد و به‌خوبی از عهده کارهایش بر می‌آمد. در واقع همه کارها به‌بهترین وجهی ترتیب داده شده بود. مادر پیر غذاهای ساده ولی خوش‌طعم درست می‌کرد و خواهر تمام آنچه را که می‌شد از یک خدمتکار توقع داشت انجام می‌داد. به‌لباس‌ها می‌رسید و نیز غذا را مرتب می‌کرد. همه این کارها با حداکثر صرفه‌جوئی صورت می‌گرفت. آنها کاملاً به‌کارشان مسلط بودند. وقتی طلبکاری زیاده از حد باعث ناراحتی می‌شد منشی به‌شهر می‌رفت و همیشه گرفتاری‌های مالی را مرتفع می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته «مرد» قرض داشت و کار می‌کرد تا آنرا بپردازد. اگر او قهرمان افسانه شاه پریان هم بود و می‌توانست مورچه‌ها را به‌خدمت بگمارد مسلماً معجزه‌ای بزرگ‌تر از اینکه منشی و خانواده‌اش را برای خود نگهدارد، نمی‌توانست صورت دهد. این سه زن حقوق نمی‌گرفتند و به‌نظر می‌رسید که هر روز برای تکثیر نان‌ها و ماهی‌ها افسون تازه‌های به‌کار می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌شک «او» زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت اما به مقروض شدنش کمک می‌کرد و به‌قیمت خونبهای پدرش، برای او گران تمام می‌شد. معهذا وقتی به‌خانه برمی‌گشت خانواده منشی با مهربانی و احترام مبالغه‌آمیزی از او استقبال می‌کرد. هیچ مجاهدی هنگام بازگشت از جهاد موجب آنهمه هرج و مرج و سراسیمگی نمی‌شد. گوئی مثل ملکه الیزابت در «کنیل ورث» {{نشان|۳}} فرمانروائی بود که از زیردستان وفادارش بازدید می‌کرد. اما شاید این ظاهر امر بود: «آیا وقتی از شر من خلاص شوند خوشحال نخواهند شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه!‌ آنها با اشتیاق منتظرش بوده‌اند و با شور و حرارت تمام برای مراجعتش دعا می‌کرده‌اند. صمیمانه آرزو داشته‌اند که دوباره وا را ببینند و کلیدها و اختیار خانه را به‌او بازگردانند. خانم خانه! زن آقا! آه! زن آقا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن آقا! هاله شوهر مثل یک طشتک چوبی وبال گردنش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر که آشپزی می‌کرد «عامی» بود و از نتیجه دخترش که وظیفه خدمتکار را به‌عهده داشت برای گرفتن دستورات مراجعه می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خانم «گی» برای نهار و شام فردا چه میل دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همان چیزهائیکه همیشه درست می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–ولی ما می‌خواهیم شما انتخاب کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لازم نیست. معمولاً چه درست می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فرق می‌کند. مادر برای خرید بیرون می‌رود و هر چیز بهتری که ببیند، هرچه که خوب و تازه باشد می‌خرد. اما حالا فکر می‌کند که شما دستور بفرمائید چه چیز باید بخرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– راستش من نمی‌دانم. در این گونه موارد به‌هیچ دردی نمی‌خوردم. بگوئید مثل سابق رفتار کند. مطمئناً او بیشتر از من وارد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لااقل بفرمائید برای غذای دوم چه چیز را ترجیح می‌دهند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من به‌غذای دوم اهمیت نمی‌دهم و می‌دانید که آقای «گی» هم غذای دوم دوست ندارد. بنابراین برای من درست نکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا می‌شد چنین وضع غیرممکنی را تصور کرد؟ زن‌ها خانه را بدون هیچ نقصی اداره می‌کردند. همه چیز به‌یک رویا شباهت داشت. چگونه یک همسر بی‌عرضه و ولخرج، وقتی صرفع‌جوئی خارق‌العاده و تقریباً معجزه‌آسای آنها را می‌دید جرأت مداخله داشت. می‌توان گفت که آنها تقریباً بدون پول خانه را راه می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌های فوق‌العاده‌ای بودند. گرد خود او هم پروانه‌وار می‌چرخیدند ولی او احساس می‌کرد که مضحکه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهرش برای اینکه نظر او را بداند پرسید «فکر نمی‌کنید که این خانواده خیلی خوب به‌کارهای خانه می‌رسند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– عالی! باید گفت که حیرت‌انگیز است. فکر می‌کنم که شما کاملاً خوشبخت هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاملاً راحت زندگی می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌بینم. یک راحتی شگفت‌انگیز. من هرگز همچو چیزی ندیده بودم. اطمینان دارید که این وضع برای شما بد نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن مخفیانه او را تماشا می‌کرد. خیلی سرحال به‌نظر می‌رسید و با آن چرب‌زبانی معمولیش خیلی زیبا بود. بسیار خوب پوشیده بود و آشکار بود که کاملاً از او مراقبت کرده‌اند. از آن نوع تعادل و حسن خلقی بهره‌مند بود که در یک مرد بسیار برازنده است و هیچ مردی از آن برخوردار نمی شود مگر آنکه خروس دهکده کوچک خودش باشد و مرغانش تملقش را بگویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالیکه پیپش را از گوشه لب برمی‌داشت با لبخندی جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه! مگر وضع من بد به‌نظر می‌رسد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن باعجله جواب داد: نه. طبعاً مانند همه زن‌های امروزی او هم به‌سلامتی و راحتی شوهرش که ظاهراً منشاء همه خوشبختی‌ها است فکر می‌کرد. بلافاصله به‌موضوع مورد علاقه‌اش برگشت و با صدائی ملایم و آرام گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–شاید آنقدر که این وضع برای خودتان خوبست برای کارتان خوب نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او می‌دانست که مرد حتی یک لحظه نیز نمی‌توانست تحمل کند که کارش را مورد مسخره قرار دهند. و مرد هم این صدای ملایم و آرام زن را می‌شناخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالیکه آماده دعوا شده بود گفت: یعنی چطور؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و زن با بی‌قیدی جواب داد: – نمی‌دانم، شاید راحتی بیش از اندازه برای کار کردن مناسب نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد در حالیکه با هیجان زایدالوصفی به‌دور کتابخانه‌اش می‌گشت و به‌پیپش پک می‌زد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اینرا نمی‌دانستم. وقتی من روزانه دوازده ساعت و در روزهای کوتاه ده ساعت متوالی کار می‌کنم فکر نمی‌کنم بشود گفت که در راحتی بیش از حد فرو رفته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه، منهم تصور نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معذلک او اینطور فکر می‌کرد. راحتی او بیشتر از آنکه به‌غذای خوب و بستر نرم مربوط باشد، ناشی از این بود که هیچکس و هیچ چیز وجود نداشت که بتواند برایش مانعی به‌شمار آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی به‌زن گفته بود: «وقتی فکر می‌کنم چیزی که بتواند مخالف میل او باشد وجود ندارد خوشحال می‌شوم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چیزی که بتواند مخالف میل او باشد وجود ندارد!». چه موقعیتی برای یک مرد. مردی که عزیزکرده زنانی است که می‌خواهد هرگونه موجبات ناراحتی را از او دور کند و این تنها چیزی بود که خودپسندی ضربت‌خورده زن را به‌شدت بیدار می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این طرز فکر او بود ولی چه می‌توانست بکند. در سکوت نیمه شب صدای شوهرش را می‌شنید که دیکته می‌کرد. صدائی دوردست و تنها و یکنواخت، مانند صدای خدا هنگام صحبت با شموئیل. شبح نحیف منشی را مجسم می‌کرد که سرگرم نوشتن علائم تندنویسی بود. و بعد در ساعات آفتابی روز هنگامیکه مرد هنوز خواب بود – هیچوقت زودتر از ظهر بیدار نمی‌شد – از یک سمت دیگر طنین گوشخراش و پرهیاهوی ماشین تحریر که به سروصدای یک ملخ غول‌آسا می‌ماند به‌گوش می‌رسید. این منشی کوچک بینوا بود که یادداشت‌ها را رونویسی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دختر بیست و هشت سال بیشتر نداشت. مانند یک غلام سیاه کار می‌کرد و چیزی جز پوست و استخوان به‌تنش نمانده بود. کوچک و زیبا ولی محققاً خسته و مانده بود. خیلی بیشتر از اربابش کار می‌کرد زیرا نه فقط باید تمام کلماتی را که او به‌زبان می‌راند ضبط کند بلکه می‌بایستی همه آنها را موقعیکه ارباب استراحت می‌کرد در سه نسخه ماشین کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن فکر می‌کرد: «نمی‌دانم این دختر چه منفعتی در این کار دارد. برای مرد ناچیزی خودش را خرد می‌کند و آنطور که من شوهرم را می‌شناسم نه حتی تا به‌حال او را بوسیده است و نه هرگز همچو کاری خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
اینکه مرد هیچوقت او را – منظور منشی است – نبوسیده بود وضع را بهتر می‌کرد یا وخیم‌تر می‌ساخت؟ زن مردد مانده بود. او هیچکس را نمی‌بوسید حتی خودش را – منظور زن است – آیا دلش می‌خواست که شوهرش او را ببوسد؟ به‌این موضوع هم اطمینان نداشت ولی فکر می‌کرد که نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس بالاخره چه می‌خواست. او زنش بود چه چیز از او می‌خواست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلماً دلش نمی‌خواست حرف‌هائی را که شوهرش دیکته می‌کرد، تننویس و بعد رونویس کند. از ته دل هم مایل نبود که او ببوسدش. شوهرش را خیلی خوب می‌شناخت. آری او را خیلی خوب می‌شناخت و بوسه مردی که انسان تا این حد او را می‌شناسد چه لذتی می‌تواند داشته باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بالاخره پس او چه می‌خواست؟ چرا اینطور به او چسبیده بود؟ فقط به‌خاطر اینکه زنش بود؟ چرا از دیدن مردهای دیگر لذت می‌برد – و او وقتی از لذت صحبت می‌کرد شوخی نمی‌کرد – بدون اینکه راجع به هیچیک از آنها جدی فکر کند؟ و چرا با اینکه از شوهرش هیچ لذت نمی‌برد درباره او جدی فکر می‌کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است که در گذشته لحظات خوبی را با هم گذرانده بودند... گذشته... گذشته با هزاران چیز که همه به هیچ تبدیل می‌شد. ولی حالا دیگر او برایش هیچ لطفی نداشت. هیچوقت از اینکه با او باشد لذت نمی‌برد. کشمکش آرامی بین آنها وجود داشت که حتی وقتی پانزده هزار کیلومتر فاصله آنانرا از هم جدا می‌کرد از بین نمی‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحشتناک است! این آن چیزی است که زندگی زناشوئی نام دارد. چه باید کرد؟ مضحک است که آدم، همه این چیزها را بداند و هیچ عکس‌العملی نشان ندهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن باز به‌خانه برگشت و در خانه خودش و حتی در چشم شوهرش به‌مثابه مهمانی عالیقدر پذیرفته شد. منشی و خانواده‌اش هم زندگیشان را در خدمت مرد گذشته بودند. زندگی آنها تماماً وقف مرد شده بود. شب و روز همشان را مصروف او می‌کردند و در مقابل چه به‌دست می‌آوردند؟ دریغ از یک بوسه! مقدار ناچیزی پول. زیرا از حرف‌های او خبر داشتند و تصمیم گرفته بودن که آنها را بپردازند. روزانه دوازده ساعت کار، بدون هیچ امیدی و یک انزوای تقریباً کامل برای اینکه او با هیچکس معاشرت نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌غیر از اینها؟ هیچ! شاید به‌این مناسبت که گاهگاهی اسم یا عکس او را در روزنامه‌ها می‌دیدند احساس فضیلت و اهمیت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیب است که با اینوصف به‌کارشان خیلی علاقه داشتند و مانند اشخاصیکه مأموریت مهمی به‌عهده دارند از شغلشان کاملاً راضی و خشنود بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت اگر آنها از این وضع راضی بودند به‌کسی ربطی نداشت. بدیهیست که آنها مردم عوامی بودند و به‌توده مردم تعلق داشتند و در نتیجه شخصیت و نفوذ او چشمشان را خیره می‌ساخت. اما بی‌شک این وضع برای مرد خوب نبود. کارش از نظر کیفیت، به بیمایگی و ابهام می‌گرائید و تعجبی نداشت اگر سبک نوشته‌هایش تنزل کرده حالت مبتذلی به‌خود گرفته بود. آری، این وضع واقعاً برای او ضرر داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که او زنش بود حس می‌کرد که باید برای نجات او کاری بکند. ولی چطور ممکن بود؟ مگر می‌توانست به‌این سه زن فداکار و شگفت‌انگیز اعلان جنگ بدهد؟ معذالک دلش می‌خواست آنها را زا در خانه بیرون بیاندازد و به‌همه چیز خاتمه دهد. آری، آنها به‌او صدمه می‌زدند. کار او را، حیثیت او را به‌عنوان یک نویسنده و بالاخره زندگی او را تباه می‌کردند. با این مراقبت‌های برده‌وارشان موجبات فنای کامل او را فراهم می‌آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌بایستی با شجاعت به‌آنها حمله کند ولی مگر ممکن بود؟ چطور می‌توانست جای آدم‌هائی تا این درجه فداکار را پر کند. مسلماً چنین وفاداری برده‌واری نه به‌خاطر او و نه به‌خاطر سیل کلماتی که دیکته می‌کرد امکان‌پذیر نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را تک و تنها بدون منشی و خانواده‌اش مجسم کرده و لرزه بر اندامش افتاد. مثل آن بود که بخواهد نوزادری را لخت مادرزاد در سطل خاکروبه بیاندازد. اینکار غیرممکن بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت احساس می‌کرد که لازم است کاری بکند حتی فکر کرد که هزار لیور دیگر قرض کند و اسنادش را برای شوهرش بفرستد و یا مطابق معمول بدهد که برایش بفرستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی نه! اقدام جدی‌تری لازم بود! اقدامی جدی‌تر و یا شاید هم ملایم‌تر. بین این دو، مردد ماند و نتوانست تصمیم بگیرد. در نتیجه هیچ اقدامی به‌عمل نیاورد و در حالیکه روزها را به بطالت می‌گذراند منتظر ماند تا قوای بیشتری جمع‌آوری و از نو شروع کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار آمده بود. چه حماقتی کرده بود که هنگام بهار به‌خانه برگشته بود. او چهل سال داشت. چه احمقانه است که آدم چهل سال داشته باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هوای گرم بعد از ظهر به‌باغ رفت. زیر درختان پرندگان با صدای جیرجیرشان هیاهوئی به‌راه انداخته بودند. آسمان داغ شده بود و او هیچ کاری نداشت که بکند. باغ از گل‌های مختلف پوشیده شده بود. مرد نویسنده بساط پرشکوه و مجلل آنها را دوست می‌داشت. انبوه درختان یاس و پیچ اقایقا، شیرین‌بیان سرخ، لاله و شقایق و مینا با رنگ‌های مختلف و در حاشیه آنها گل «فراموشم مکن». دکمه‌های طلائی! چقدر گل‌ها، اسامی احمقانه‌ای دارند. اینهمه احساسات چرا؟ اگر قرار بود او گل‌ها را نامگذاری کند خال‌های آبی، لکه‌های زرد و زنبورهای سفید را انتخاب می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار، با آن برگ‌های پرتصنع و رقض گل‌هایش اگر انعکاسی در قلب انسان نداشته باشد، نمایشی پرطمطراق و زننده و بی‌معنی به‌نظر خواهد رسید. آری قلب زن هم احساسی برمی‌انگیخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجب! از آنطرف پرچین صدائی به‌گوشش رسید. صدائی یکنواخت و کمی هیجان‌انگیز. خدایا!... حالا در باغ به‌منشی‌اش دیکته می‌کرد. دیگر هیچ جا نمانده است که بشود از شر این دیکته‌ها در امان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌دور و برش نگاه کرد. هزار راه برای فرار کردن پیدا می‌شد. اما فرار چه فایده‌ای داشت. مرد هیچوقت از کارش دست نمی‌کشید. آهسته به‌پرچین نزدیک شد تا گوش بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد یک مقاله برای مجله درباره داستان‌های مدرن انشاء می‌کرد: «چیزی که داستان‌های مدرن کم دارند معماری است» خدای من، معماری! این درست مثل اینستکه بگویند چیزی که داستان‌های مدرن کم دارند، یک فنر شکم‌بند، یک قاشق چای‌خوری و یا یک دندان‌پرکن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف منشی می‌نوشت، می‌نوشت و باز هم می‌نوشت نه! این وضع نمی‌توانست ادامه داشته باشد. این واقعاً خارج از تحمل انسان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درشت و قوی با حالت گرگی که در جستجوی طعمه باشد بدون سر و صدا طول پرچین را پیمود. بلوز ابریشمی زیتونی‌رنگ با دامن پلیسه سفید به‌تن داشت. ساق‌هایش بلند و خوش‌تراش بود و کفش‌هایش به‌طور سرسام‌آوری گران‌قیمت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل یک ماده‌گرگ دزدانه پرچین را دور زد و چمن‌زاری را که در آن زیر سایه شاخ و برگ درختان از هر طرف گل‌های مینا روئیده بود زیر نظر گرفت. مرد در یک ئلنوی رنگی زیر یک درخت بلوط با شکوفه‌های صورتی دراز کشیده بود شلوار سپید با یک بلوز زرد قشنگ به‌تن داشت. دست خوش‌ترکیبش که از ئلنو بیرون مانده بود برای هم‌آهنگی با کلماتی که ادا می‌کرد در هوا ضرب می‌گرفت. مقابل میز گردی از نی منشی کوچک با لباس بافتنی سبز، سرش را به‌روی دفترچه یادداشتش خم کرده بود و با مهارت تمام علائم وحشتناک تندنویس را رسم می‌کرد. یاداشت برداشتن از گفته‌های مرد کار دشواری نبود زیرا خیلی آهسته، همآهنگ با ضرب‌های دستش که از ئلنو آوزیان بود دیکته می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در هر داستان باید یک قهرمان اصلی وجود داشته باشد که همیشه خواننده، نسبت به‌او احساس علاقه و همدردی کند – کسیکه همیشه مورد علاقه ما است – و ما هر قدر بیشتر او را بشناسیم و حتی وقتی به‌نقاط ضعف انسانی او واقف می‌شویم باز به‌او علاقمندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با ترشروئی پیش خود فکر کرد «هر مردی در نظر او یک قهرمان است» و از یاد برد که خودش هم هر زنی را یک قهرمان تصور می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چیزی که او را تکان داد یک پرنده آبی بود که نزدیک پاهای منشی کوچک که سخت سرگرم کارش بود جست و خیز می‌کرد. این پرنده یک گنجشک کوهی بود با رنگ آبی و خاکستری و کمی زرد، ولی در آن روز نمناک بهاری و در هوای شفاف بعد از ظهر زن نویسنده او را آبی به‌نظر آورد. پرنده آبی پرپرزنان دور و بر پاهای زیبا ولی معمولی منشی می‌گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با خود اندیشید: «پرنده آبی! خوشبختی! لعنت بر شیطان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل اینکه شیطان به‌او جواب داد زیرا پرنده آبی دیگری – یک گنجشک کوهی دیگر – از راه رسید و به زد و خورد با اولی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو پرنده آبی که به‌خاطر خوشبختی با هم جدال می‌کردند. لعنت خدا بر شیطان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن کم و بیش از میدان دید آن دو نفر که سرگرم کارشان بودند به‌دور بود ولی نزاع پرنده‌ها که پرهای آنها را به‌هر طرف پراکنده می‌ساخت مرد نویسنده را ناراحت کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستمال خردلی رنگی را تکان داد و آرام به‌آنها گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– دوستان عزیز کوچک من، بروید و این نبرد کوچکتان را جای دیگری ادامه بدهید. بروید جای دیگر با هم تصفیه حساب کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی کوچک که شروع کرده بود عین این کلمات را بنویسد به‌سرعت چشمانش را از روی نوشته برداشت مرد لبخند عجیب و همیشگی خود را بر لب آورد و با مهربانی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اینها را ننویسید. شما آن دو گنجشک را دیدید که به‌سر و کله هم می زدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی کوچک در حالیکه چشمان براقش را که نزدیک بود از شدت کار کور شود به‌اطراف خود می‌گرداند گفت: نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما او پشت سرش نیمرخ خارق‌العاده و نیرومند و زیبای زن نویسنده را که به‌یک ماده‌گرگ همانند بود و علائم ترس در چشمانش ظاهر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن در حالیکه با پاهای گرگ‌وار و عجیب و در عین حال خوش‌تراشش که از زیر دامن کوتاه نمودار بود نزدیک می‌شد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من آنها را دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– مرد پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فکر نمی‌کنید این حیوانات کوچک بیش از اندازه شرورند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن که خم شده بود تا یکی از پرها را از روی زمین بردارد تکرار کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بیش از اندازه! این پرها را در هوا نگاه کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پری را که از روی زمین برداشته بود نوک انگشتش گذاشت و به‌آن نگاه کرد. بعد منشی را از نظر گذراند و آخر به‌طرف شوهرش برگشت. ابروان درهم‌رفته‌اش حالت عجیب یک گرگ جاده {{نشان|۴}} را به‌او داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– به‌نظر من مطبوع‌ترین بعد از ظهرها آنهائی هستند که در آنها آفتاب نتابد، اصوات، رنگ‌ها و عطرها در هوا حل بشوند و همه چیز در بهار شناور باشد. آدم احساس می‌کند که در درون اشیاء قرار گرفته است. حتماً منظورم را متوجه شده‌اید، درست مثل اینکه آدم در درون تخم‌مرغ آماده باشد برای اینکه پوست آنرا سوراخ کند و به‌خارج گام بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن بدون انکه اعتقادی داشته باشد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– واقعاً همینطور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت کوتاهی حکمفرما شد. منشی چیزی نمی‌گفت. آنها منتظر بودند که زن برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فکر می‌کنم که مثل همیشه خیلی کار دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با لب‌های فشرده و حالت ملتمسانه‌ای گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه بیشتر از معمول.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره سکوت عمیقی برقرار شد. مرد منتظر مراجعت زن بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌دانم که مزاحم شما هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در واقع من فقط این دو گنجشک را تماشا می‌کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن در حالیکه به‌پر زرد فوت می‌کرد تا آنرا از نوک انگشتش پرواز دهد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– شیطان‌های کوچولو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– واقعاً!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خوب، بهتر است من بروم و بگذارم شما کارتان را ادامه بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با خونسردی خوش‌آیندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چندان عجله‌ای نداریم و گذشته از این من فکر می‌کنم بیرون کار کردن هم خیلی راحت نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– کی به‌شما همچو توصیه‌ای کرده بود؟ شما خودتان خوب می‌دانستید که در هوای آزاد کار کردن غیرممکن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– میس رکسال تصور می‌کرد که اینکار تنوعی خواهد داشت ولی من فکر نمی‌کنم که خیلی راحت باشد. شما چطور رکسال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– متأسفم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با نگاهی که عاری از حسن نیت نبود و همانطور که یک گرگ می‌تواند به یک سگ کوچک بدبخت سیاهی نگاه کند او را نگریست و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چرا متأثر باشید؟ من مطمئنم که جز به‌خاطر مصلحت خود او این پیشنهاد را نکرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فکر می‌کردم هوای آزاد برایشان مفید خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چرا آدم‌هائی مثل شما هیچ به‌خودشان فکر نمی‌کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی خیره به‌چشمان زن نگاه کرده و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– ما هم به‌خودمان فکر می‌کنیم اما نه مثل شما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با ریشخند گفت «راستی!» و به‌آرامی و با لحن کسل اضافه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چرا وادارش نمی‌کنید به‌شما فکر کند؟ در یک چنین بعد از ظهر دل‌انگیز بهاری باید مجبورش کنید که راجع به‌پرندگان آبی خوشبختی که دور و بر پاهای کوچک و زیبای شما جست و خیز می‌کنند برایتان شعر دیکته کند. اگر من جای شما بودم مسلماً اینکار را می‌کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت مرگباری حکمفرما شد. زن چون مجسمه‌ای بی‌حرکت در حالیکه تقریباً به‌منشی کوچک پشت کرده بود ایستاد. این عادت او بود که به‌همه چیز تقریباً پشت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– راستش من داشتم یک مقاله درباره آینده داستان‌نویسی انشاء می‌کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌دانم و این همان چیزی است که خیلی وحشتناک است. آخر چرا نباید چیز باروح و زنده‌ای در زندگی خود رمان‌نویس وجود داشته باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت ممتدی برقرار شد. مرد قیافه‌ای متفکرانه و اندوهگین داشت. بی‌شباهت به‌یک مجسمه نبود. منشی سرش را به‌زیر انداخته بود. زن با گام‌های آهسته از آنجا دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– به‌کجا رسیده بودیم مسی رکسال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی کوچک از جا پرید. عمیقاً منزجر شده بود. به‌دوستی بی‌شائبه آنها اهانت شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما یک لحظه بعد چون جویباری کوچک به‌سیلاب کلمات او پیوست و بیش از آن مشغول بود که بتواند جز غروری که از کارش ناشی می‌شد چیزی حس کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقت چای عصر فرا رسید. خواهرش سینی عصرانه را به‌باغ آورد و بلافاصله زن هم ظاهر شد. لباسش را عوض کرده بود و پیراهن از پارچه نازک به‌رنگ کاسنی آبی به‌تن داشت. منشی کوچک کاغذهایش را جمع‌آوری کرده با پاشنه‌های بلند و قدم‌های ریز به‌راه افتاده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– شما هم بمانید میس رکسال.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی کوچک متوقف شد و سپس به‌تردید افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– مادرم باید منتظر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– به‌او خبر بدهید که نخواهید رفت. به‌خواهرتان هم بگوئید یک فنجان دیگر بیاورد می‌خواهم امروز با ما چای بخورید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال متوجه مرد شد. او در ئلنو روی یک آرنج نیم‌خیز شده مثل هاملت پرابهام و مرموز به‌نظر می‌رسید. نگاه تندی به‌طرف منشی انداخت و لبانش را با بی‌قیدی آدم‌های خیلی جوان به‌هم فشرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بله، بمانید و یک دفعه هم با ما چای بخورید. توت‌فرنگی هم هست و من می‌دانم شما خیلی دوست دارید مانند یک پرنده به‌آنها نوک بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی چشمانش را به‌او دوخت. لبخند خفیفی بر لبانش نقش بست و با عجله رفت تا مادرش را خبر کند. مدتی هم تأخیر کرد تا یک پیراهن ابریشمی بپوشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برگشت لباسی از ابریشم کاسنی آبی پوشیده بود. زن گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چقدر قشنگ پوشیده‌اید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه، به‌لباس من نگاه نکنید. در مقایسه با لباس شما هیچ چیز نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هردو یک رنگ لباس پوشیده بودند. زن در حالیکه چای می‌ریخت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لااقل مال شما ثمره کار خودتان است. من که نمی‌توانم چنین ادعائی داشته باشم. چای پررنگ می‌خورید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چشمان افسرده به‌دختر جوان و کوچک و خسته که لباس آبی پوشیده بود و به‌یک پرنده شباهت داشت و چشمانش از هزاران فکر مبهم و توصیف‌ناپذیر حکایت می‌کرد خیره شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال که با خشم خم می‌شد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– متشکرم، همینطور که ریخته‌اید خوبست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– این خیلی پررنگ است. مگر اینکه بخواهید وضع معده خودتان را مختل کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه، یک کمی آب می‌ریزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خوب کاری می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حینیکه چای می‌نوشیدند و هر یک از زن‌ها لباس آبی دیگری را تماشا می‌کرد زن نویسنده پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– وضع کار چطور است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همانطور که انتظار می‌رفت. یک مشت حرف مفت. ولی این همان چیزی است که مردم می‌پسندند. واقعاً احمقانه است. نیست میس رکسال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال با ناراحتی روی صندلیش جابه‌جا شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– این مقاله هم برای من جالب است ولی نه به‌اندازه آن رمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– رمان؟ کدام رمان؟ داستان جدیدی در دست دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال به‌مرد نگاه کرد. به‌هیچ قیمتی حاضر نبود راز فعالیت‌های ادبی اربابش را فاش کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه، فقط من طرح یک داستان جدید را برای میس رکسال تعریف کرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با لحن التماس‌آمیزی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– میس رکسال این داستان را برای ما تعریف کنید. تعریف کنید ببینیم چه جور داستانی است. بعد روی صندلیش چرخید و به‌منشی کوچک خیره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال با دستپاچگی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌ترسم خودم هم هنوز خوب نفهمیده باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اشکالی ندارد همانکه فهمیده‌اید برای ما تعریف کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال معذب و ناراحت ساکت مانده بود. حس می‌کرد که با سماجت به‌او حمله شده است. چشم‌هایش را به‌چین‌های دامن لباس آبی‌رنگش دوخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌ترسم از عهده برنیایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چرا؟ شما دختر لایقی هستید. من مطمئنم که شما آنرا خیلی خوب می‌دانید و اصولاً فکر می‌کنم که در واقع قسمت قابل توجهی از کتاب‌های آقای «گی»‌را شما می‌نویسید. او موضوعی را برای شما می‌گوید و شما آنرا پرورش می‌دهید. اینطور نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با لحن تمسخرآمیزی حرف می‌زد که گوئی کودکی را به‌بازی گرفته بود. بعد او هم به‌نوبه خود به‌تماشای چین‌های دامن لباس آبیش که خیلی زیبا و گرانقیمت بود مشغول شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال که از حرف‌های زن به‌هیجان آمده بود گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– حتماً شوخی می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–به‌عکس، من از خیلی پیش و یا لااقل این اواخر حدس زده بودم که قسمت عمده کتاب‌های آقای «گی» را شما از روی موضوعی که او در اختیارتان می‌گذارد می‌نویسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها با لحنی آمیخته به‌شوخی و تمسخر گفته می شد ولی بیرحمانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال در حالیکه سر جایش راست می‌نشست گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اگر نمی‌دانستم که شما فقط قصد دارید دستم بیاندازید خیلی به‌خود می‌بالیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– شما را دست بیاندازم؟ نه فرزند عزیزم! هرگز چنین چیزی به‌خاطرم خطور نکرده است. شما دو برابر من هوش دارید و یک ملیون بار لایق‌تر از منید. اما فرزند عزیزم، من شما را فوق‌العاده تحسین می‌کنم زیرا اگر تمام مرواریدهای هند را به‌من ببخشند حاضر نیستم کار شما را بکنم. علاوه بر این من...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال همچنان ساکت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد که نیم‌خیز شده بود با اضطراب پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– یعنی می‌خواهید بگوئید هرکس کتاب‌های مرا بخواند اینطور فکر می‌کند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من، بله. کاملاً مثل اینستکه میس رکسال با الهام از فکر شما آنها را نوشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر وقت که مشغله شما زیاد بود من واقعاً فکر می‌کردم که او اینکار را می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چقدر باهوش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خیلی. به‌خصوص اگر اشتباه کرده باشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– حقیقت هم همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چیز عجیبی است. یکبار دیگر هم من اشتباه کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت مطلق همه را فرا گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال که از شدت عصبانیت انگشتانس را در هم می‌فشرد سکوت را شکست و با ناراحتی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– شما می‌خواهید انچه را بین من و او هست خراب کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اما... مگر چه چیز بین شما و او هست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال که اشک درد و غم و خشم در چشمانش حلقه زده بود فریاد کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من از کار کردن با او خوشبخت بودم: خوشبخت بودم که برای او کار کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با هیجانی دروغین جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– ادامه بدهید و از اینکه با او و برای او کار می‌کنید خوشبخت باشید. ادامه بدهید و تا می‌توانید خوشبخت باشید. اگر این موضوع شما را خوشبخت می‌سازد چه بهتر که از خوشبختیتان لذت ببرید. خیال می‌کنید اینقدر بی‌رحمم که بخواهم آنرا از شما بگیرم؟ برای اینکه با او کار کنم؟ من نه تندنویسی می‌دانم و نه ماشین‌نویسی و نه دوبل. به‌شما می‌گویم که کاملاً آدم نالایقی هستم. در مدت عمرم حتی یکشاهی پول درنیاورده‌ام. یک طفیلی هستم درست مثل عشقه‌ای که به‌یک درخت بارور می‌پیچد. پرنده آبی به‌گرد پاهای من نمی‌چرخد. شاید پاهای من زیاده از حد بزرگ و سنگینند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این موقع چشمانش متوجه کفش‌هایش شد که فوق‌العاده گران خریداری شده بود به‌طرف شوهرش برگشت و ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اگر بخواهم از کسی انتقاد کنم از شما است «کامرون» که همه چیز را از او می‌گیرید و هیچ چیز به‌او نمی‌دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال فریاد کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– ولی او همه چیز به‌من می‌دهد. همه چیز!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن که چشمان شگفت‌زده و سختگیز خود را به‌او می‌دوخت پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– منظورتان از این حرف چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال مکث کرد. مثل اینکه صدای خشکی در فضا طنین انداخت و وضع عوض شد. آنگاه منشی کوچک با سربلندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چیزی نیست که حسادت شما را موجب شود. من هرگز خودم را به‌او تحمیل نکرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت عمیقی حکمفرما شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خدای من! شما همه چیز می‌دهید، هیچ چیز در مقابل نمی‌گیزید و خیال می‌کنید خودتان را به‌او تحمیل نمی‌کنید. خدایا پس اسم اینکار را چه می‌گذارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– ما مثل هم فکر نمی‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خدا را شکر. منهم همینطور فکر می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با لحن نیشداری پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– از جانب چه کسی خدا را شکر می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– از جانب همه. از جانب شما برای اینکه در قبال هیچ چیز همه چیز به‌دست می‌آورید، از جانب میس رکسال که گویا از این معامله شوم لذت می‌برد و از جانب خودم که از همه این عوالم به‌دورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال با بزرگ‌منشی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– کسی شما را مجبور نمی‌کند که از این عوالم به‌دور باشید. این خود شما هستید که می‌خواهید اینطور باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن که از جایش بلند می‌شد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– از لطف شما متشکرم اما می‌ترسم هیچ مردی نتواند متوقع باشد که دو پرنده آبی خوشبختی به‌دور پاهایش پرواز کنند و پرهای کوچک یکدیگر را بکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا گفت و از آنجا دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چند لحظه سکوت توأم با ناراحتی و ناامیدی میس رکسال با ناله گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خدایا! ممکن است زنی به‌من حسادت ورزد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– البته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این تنها حرفی بود که مرد زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} منظور گل بنفشه‌ای است که در شکر آب شده فرو می‌برند تا به‌همان شکل باقی بماند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} چون قشرهای پائین کشیش‌ها فقیرند و توانائی خوردن تخم‌مرغ تازه ندازند، اصطلاح عیش منقص درباره تخم‌مرغ مصرفی آنها به‌کار رفته است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} Kenilworth.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} جن یا موجود خرافی و یا موهومی که شب‌ها به‌صورت گرگ اشخاص خرافاتی را دنبال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:دی. اچ. لاورنس]]&lt;br /&gt;
[[رده:پردیس]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43753</id>
		<title>دو پرندهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43753"/>
		<updated>2013-08-11T16:23:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P013.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P014.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P015.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P016.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P017.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P018.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P019.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P020.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P021.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P022.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P023.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P024.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P025.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P026.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P027.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P028.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P029.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P030.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P031.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P032.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P033.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P034.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P035.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P036.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: دی. اچ. لاورنس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: پردیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت ولی نمی‌توانست با او زندگی کند. شوهر نیز به‌نوبه خود صمیمانه به‌زنش علاقمند بود و معهذا نمی‌توانست با او بسازد. هیچکدام هنوز چهل سال نداشتند و هر دو زیبا و جذاب بودند. بی‌شائبه‌ترین احترامات را برای یکدیگر قائل بودند و بدون اینکه دلیلش را بدانند حس می‌کردند که برای ابد به‌هم پیوسته‌اند. بیشتر از هر کس دیگر در جهان به‌هم نزدیک بودند و می‌دانستند هیچکس به‌خوبی خودشان قادر نیست آنها را بشناسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف نمی‌توانستند با هم زندگی کنند. معمولاً از نظر مسافت هزار و پانصد کیلومتر بین آنها فاصله بود اما مرد زیر آسمان خاکستری انگلستان، در کنه ضمیرش با وفاداری لجوجانه‌ای به‌زنش می‌اندیشید و او را در نظر مجسم می‌کرد که در همانحال که از مناسبات عاشقانه‌اش، دور از شوهر، در پرتو آفتاب «میدی» لذت می‌برد میل غریبی داشت که نسبت به او صمیمی و وفادار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، زمانیکه روی مهتابی مشرف به دریا کوکتلش را می‌نوشید و چشمان خاکستری و استهزاء‌آمیزش را به‌صورت موقر و آفتاب‌سوخته ستاینده‌اش که واقعاً برای او بسیار خوش‌آیند بود – می‌دوخت در حقیقت سیمای خوش‌تراش شوهر جوان و زیبایش را می‌دید و صدایش را می‌شنید که با لحن مطمئن و ملاطفت‌آمیز و با حالت کسی که یقین دارد مسئولش را با خوشحالی اجابت می‌کنند انجام کاری را از منشی‌اش تقاضا می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی، دختری بسیار لایق، بسیار جوان و بسیار زیبا بود. او مرد را می‌پرستید و تمام زنانیکه برای او کار می‌کردند احساشان جز این نبود در حالیکه مردها بیشتر احتمال داشت با دندان ریزریزش کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه مردی یک منشی دارد و این منشی او را می‌پرستد و شما زن این مرد هستید چه باید بکنید؟ نه اینکه چیز بدی بین آنها باشد – لابد می‌فهمید چه می‌خواهم بگویم. واضح‌تر حرف بزنیم هیچ چیز که بتوان آنرا زناکاری نامید در میان نبود. خیلی ساده فقط یک ارباب جوان بود و منشی‌اش. او دیکته می‌کرد و منشی، خودش را برای او هلاک می‌کرد، می‌پرستیدش و همه چیز کاملاً روبراه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد او را نمی‌پرستید – یک مرد، احتیاجی به پرستیدن منشی‌اش ندارد – اما به او وابسته شده بود. می‌گفت «من روی میس رکسال حساب می‌کنم» در حالیکه روی زنش نمی‌توانست حساب کند. تنها از یک چیز مطمئن بود: برای زنش اصلاً‌ اهمیت نداشت که او رویش حساب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این ترتیب آنها با صمیمیت عجیب و ناگفتنی مرد متأهل با هم دوست مانده بودند. معمولاً سالی یکلار با هم مسافرت می‌کردند و اگر زن و شوهر نبودند از مصاحبت هم بسیار لذت می‌بردند. همینکه آنها زن و شوره بودند و دوازده سال بود با هم ازدواج کرده بودند و از سه چهار سال پیش نمی‌توانستند زیر یک سقف زندگی کنند، عیش آنها را منقص می‌ساخت. هریک از آنها در نهان نسبت به‌دیگری احساس تلخی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معهذا هر دو آنها خوبی محض بودند. مرد مظهر گذشت بود و بدون آنکه به‌مناسبت کثرت مراودات عاشقانه زنش خود را ناراحت کند برای او منزلت فوق‌العاده و محبت‌آمیزی قائل بود. مراودات عاشفانه او جزء لاینفک وجود زن امروزی به‌شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بالاخره باید زندگی کنم. من که نمی‌توانم فقط به‌خاطر اینکه من و شما قادر نیستیم با هم زندگی کنیم به‌این زودی خودم را به‌یک مجسمه سنگ تبدیل کنم. سال‌ها وقت لازم است تا زنی چون من به‌یک مجسمه سنگ تبدیل شود. لااقل من اینطور امیدوارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر جواب می‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– درست است. کاملاً درست است. به‌عقیده من پیش از آنکه خودتان متحجر بشوید فراموش نکنید ستایشگرانتان را در سرکه بخوابانید و از آنها کنسرو خیار درست کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد به‌طرز وحشتناکی باهوش و بسیار مرموز بود. زن کم و بیش معنی کنسرو خیار را درمی‌یافت ولی منظور از «تحجر» چه بود؟ آیا می‌خواست بگوید که او به‌اندازه کافی در سرکه خوابانده شده است و یک غوطه دیگر بی‌فایده است و طعم آرا از بین خواهد برد؟ منظور این بود؟ و خود زن، آیا او آب نمک و دره اشک بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان نمی‌تواند تصور کند که یک مرد وقتی واقعاً باهوش و مرموز و بدتر از همه کمی هوسباز است تا چه حد می‌تواند پست باشد. او به‌طور خوش‌آیندی هوسباز بود. چین دهان خمیده‌اش با لب فوقانی بلند از خودپسندی و بوالهوسی حکایت می‌کرد. اما مگر مردی به‌آن زیبائی و آنقدر خوش‌تراش و زبان می‌توانست خودپسند نباشد؟ تقصیر از زن‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از دست این زن‌ها! اگر آنها گرد مردها نمی‌گشتند مردها چقدر دوست‌داشتنی بودند و چقدر زن‌ها دلفریب بودند. اگر جز شوهرشان مردی وجود نداشت این امتیازی است که یک منشی از آن بهره‌مند است. او می‌تواند شوهر داشته باشد اما یک شوهر در مقایسه با یک ارباب، یک رئیس و یا مردی که به‌شما دیکته می‌کند و شما گفته‌هایش را بی‌کم و کسر یادداشت و سپس رونویسی می‌کنید. شبحی بیش نیست. مجسم کنید که زنی از گفته‌های شوهرش یادداشت برمی‌دارد! اما یک منشی! محال است که یک «و» و یا «اما»‌ گفته شود و او برای همیشه به‌خاطر نسپارد و تازه قندک‌های گل بنفشه {{نشان|۱}} در مقایسه با این کلمات هیچند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری! اشتغال به‌ماجراهای عاشقانه در پرتو آفتاب «میدی» انصافاً قشنگ است ولی شما می‌دانید که در همان موقع در شمال، در خانه‌ای که شما باید آنرا منزل خودتان بدانید شوهری که او را دوست دارید، برای یک منشی که شما او را کوچک‌تر از آن می‌دانید که از او نفرت داشته باشید – و در هر حال با اینکه به‌امتیازات او واقف هستید تحقیرش می‌کنید – دیکته می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتیکه آدم یک ذره شن در چشم دارد و یا اندوهی در اعماق ضمیرش خانه کرده است دیگر یک ماجرای عاشقانه نمی‌تواند سرگرم‌کننده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟ مسلماً شوهر زنش را روانه نکرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌شوهرش گفته بود «شما منشیتان و کارتان را دارید و دیگر جائی برای من باقی نمی‌ماند» و جواب شنیده بود «یک اطاق و یک سالن با یک باغ و نصف یک اتومیبل به‌شما اختصاص داده شده است. هر کاری که میل دارید بکنید. کاری بکنید که در آن لذت بیشتری می‌یابید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در اینصورت زمستان را در «میدی» به‌سر خواهم برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– باشد. د رآنجا همیشه به‌شما خوش می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها با برودتی که غمی در نهان داشت از هم جدا شدند و زن به‌دنبال ماجراهای عاشقانه‌اش که چون تخم‌مرغ خوردن راهب‌ها جز عیش منقصی{{نشان|۲}} نبود به‌راه افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مرد به‌کارش مشغول شد. می‌گفت که از کار بیزار است ولی از آن دست‌بردار نبود. روزانه ده تا یازده ساعت کار می‌کرد. اینهم نتیجه ارباب، خود بودن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان به‌این ترتیب سپری شد و بهار آمد. چلچله‌ها پرپرزنان به‌لانه‌هایشان در شمال مراجعت کردند. این زمستان با آنکه هیچ فرقی با زمستان‌های دیگر نداشت خیلی سخت گذشته بود. هر بار که پلک‌هایم می‌خورد ذره شن بیشتر در چشمان زن عاشق‌پیشه فرو می‌رفت. چهره‌های آفتاب‌سوخته بسیار زیبا بود و کوکتل‌های سرد مزه بسیار مطبوعی داشت ولی او بیفایده با سماجت تمام چشمک می‌زد تا بلکه ذره شن را از چشمش بیرون بیاندازد. شوهر را می‌دید که در کتابخانه‌اش کنار گل‌های معطر میموزا نشسته بود و هرچه می‌گفت این منشی لوند و لایق و مبتذل یادداشت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌خود می‌گفت «متحیرم که چطور یک مرد می‌تواند چنین چیزی را تحمل کند و آن منشی – هرقدر هم مبتذل باشد – چطور زیر بار چنین چیزی می‌رود.» و منظورش این دیکته‌های دائمی و صمیمی بود که هر روز ده ساعت بدون آنکه چیزی جز یک مداد و شطی از کلمات در میان باشد، بین آنها جریان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟وضع به‌جای آنکه اصلاح شود وخیم‌تر شده بود. دختر خانم مادر و خواهرش را هم به‌خانه آورده بود. مادرش نوعی آشپز و ناظر هزینه بود و خواهرش یک جور خدمتکار که لباس‌ها را می‌شست. از لباس‌های آقا مواظبت می‌کرد و به‌خوبی از عهده کارهایش بر می‌آمد. در واقع همه کارها به‌بهترین وجهی ترتیب داده شده بود. مادر پیر غذاهای ساده ولی خوش‌طعم درست می‌کرد و خواهر تمام آنچه را که می‌شد از یک خدمتکار توقع داشت انجام می‌داد. به‌لباس‌ها می‌رسید و نیز غذا را مرتب می‌کرد. همه این کارها با حداکثر صرفه‌جوئی صورت می‌گرفت. آنها کاملاً به‌کارشان مسلط بودند. وقتی طلبکاری زیاده از حد باعث ناراحتی می‌شد منشی به‌شهر می‌رفت و همیشه گرفتاری‌های مالی را مرتفع می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته «مرد» قرض داشت و کار می‌کرد تا آنرا بپردازد. اگر او قهرمان افسانه شاه پریان هم بود و می‌توانست مورچه‌ها را به‌خدمت بگمارد مسلماً معجزه‌ای بزرگ‌تر از اینکه منشی و خانواده‌اش را برای خود نگهدارد، نمی‌توانست صورت دهد. این سه زن حقوق نمی‌گرفتند و به‌نظر می‌رسید که هر روز برای تکثیر نان‌ها و ماهی‌ها افسون تازه‌های به‌کار می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌شک «او» زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت اما به مقروض شدنش کمک می‌کرد و به‌قیمت خونبهای پدرش، برای او گران تمام می‌شد. معهذا وقتی به‌خانه برمی‌گشت خانواده منشی با مهربانی و احترام مبالغه‌آمیزی از او استقبال می‌کرد. هیچ مجاهدی هنگام بازگشت از جهاد موجب آنهمه هرج و مرج و سراسیمگی نمی‌شد. گوئی مثل ملکه الیزابت در «کنیل ورث» {{نشان|۳}} فرمانروائی بود که از زیردستان وفادارش بازدید می‌کرد. اما شاید این ظاهر امر بود: «آیا وقتی از شر من خلاص شوند خوشحال نخواهند شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه!‌ آنها با اشتیاق منتظرش بوده‌اند و با شور و حرارت تمام برای مراجعتش دعا می‌کرده‌اند. صمیمانه آرزو داشته‌اند که دوباره وا را ببینند و کلیدها و اختیار خانه را به‌او بازگردانند. خانم خانه! زن آقا! آه! زن آقا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن آقا! هاله شوهر مثل یک طشتک چوبی وبال گردنش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر که آشپزی می‌کرد «عامی» بود و از نتیجه دخترش که وظیفه خدمتکار را به‌عهده داشت برای گرفتن دستورات مراجعه می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خانم «گی» برای نهار و شام فردا چه میل دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همان چیزهائیکه همیشه درست می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–ولی ما می‌خواهیم شما انتخاب کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لازم نیست. معمولاً چه درست می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فرق می‌کند. مادر برای خرید بیرون می‌رود و هر چیز بهتری که ببیند، هرچه که خوب و تازه باشد می‌خرد. اما حالا فکر می‌کند که شما دستور بفرمائید چه چیز باید بخرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– راستش من نمی‌دانم. در این گونه موارد به‌هیچ دردی نمی‌خوردم. بگوئید مثل سابق رفتار کند. مطمئناً او بیشتر از من وارد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لااقل بفرمائید برای غذای دوم چه چیز را ترجیح می‌دهند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من به‌غذای دوم اهمیت نمی‌دهم و می‌دانید که آقای «گی» هم غذای دوم دوست ندارد. بنابراین برای من درست نکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا می‌شد چنین وضع غیرممکنی را تصور کرد؟ زن‌ها خانه را بدون هیچ نقصی اداره می‌کردند. همه چیز به‌یک رویا شباهت داشت. چگونه یک همسر بی‌عرضه و ولخرج، وقتی صرفع‌جوئی خارق‌العاده و تقریباً معجزه‌آسای آنها را می‌دید جرأت مداخله داشت. می‌توان گفت که آنها تقریباً بدون پول خانه را راه می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌های فوق‌العاده‌ای بودند. گرد خود او هم پروانه‌وار می‌چرخیدند ولی او احساس می‌کرد که مضحکه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهرش برای اینکه نظر او را بداند پرسید «فکر نمی‌کنید که این خانواده خیلی خوب به‌کارهای خانه می‌رسند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– عالی! باید گفت که حیرت‌انگیز است. فکر می‌کنم که شما کاملاً خوشبخت هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاملاً راحت زندگی می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌بینم. یک راحتی شگفت‌انگیز. من هرگز همچو چیزی ندیده بودم. اطمینان دارید که این وضع برای شما بد نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن مخفیانه او را تماشا می‌کرد. خیلی سرحال به‌نظر می‌رسید و با آن چرب‌زبانی معمولیش خیلی زیبا بود. بسیار خوب پوشیده بود و آشکار بود که کاملاً از او مراقبت کرده‌اند. از آن نوع تعادل و حسن خلقی بهره‌مند بود که در یک مرد بسیار برازنده است و هیچ مردی از آن برخوردار نمی شود مگر آنکه خروس دهکده کوچک خودش باشد و مرغانش تملقش را بگویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالیکه پیپش را از گوشه لب برمی‌داشت با لبخندی جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه! مگر وضع من بد به‌نظر می‌رسد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن باعجله جواب داد: نه. طبعاً مانند همه زن‌های امروزی او هم به‌سلامتی و راحتی شوهرش که ظاهراً منشاء همه خوشبختی‌ها است فکر می‌کرد. بلافاصله به‌موضوع مورد علاقه‌اش برگشت و با صدائی ملایم و آرام گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–شاید آنقدر که این وضع برای خودتان خوبست برای کارتان خوب نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او می‌دانست که مرد حتی یک لحظه نیز نمی‌توانست تحمل کند که کارش را مورد مسخره قرار دهند. و مرد هم این صدای ملایم و آرام زن را می‌شناخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالیکه آماده دعوا شده بود گفت: یعنی چطور؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و زن با بی‌قیدی جواب داد: – نمی‌دانم، شاید راحتی بیش از اندازه برای کار کردن مناسب نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد در حالیکه با هیجان زایدالوصفی به‌دور کتابخانه‌اش می‌گشت و به‌پیپش پک می‌زد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اینرا نمی‌دانستم. وقتی من روزانه دوازده ساعت و در روزهای کوتاه ده ساعت متوالی کار می‌کنم فکر نمی‌کنم بشود گفت که در راحتی بیش از حد فرو رفته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه، منهم تصور نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معذلک او اینطور فکر می‌کرد. راحتی او بیشتر از آنکه به‌غذای خوب و بستر نرم مربوط باشد، ناشی از این بود که هیچکس و هیچ چیز وجود نداشت که بتواند برایش مانعی به‌شمار آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی به‌زن گفته بود: «وقتی فکر می‌کنم چیزی که بتواند مخالف میل او باشد وجود ندارد خوشحال می‌شوم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چیزی که بتواند مخالف میل او باشد وجود ندارد!». چه موقعیتی برای یک مرد. مردی که عزیزکرده زنانی است که می‌خواهد هرگونه موجبات ناراحتی را از او دور کند و این تنها چیزی بود که خودپسندی ضربت‌خورده زن را به‌شدت بیدار می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این طرز فکر او بود ولی چه می‌توانست بکند. در سکوت نیمه شب صدای شوهرش را می‌شنید که دیکته می‌کرد. صدائی دوردست و تنها و یکنواخت، مانند صدای خدا هنگام صحبت با شموئیل. شبح نحیف منشی را مجسم می‌کرد که سرگرم نوشتن علائم تندنویسی بود. و بعد در ساعات آفتابی روز هنگامیکه مرد هنوز خواب بود – هیچوقت زودتر از ظهر بیدار نمی‌شد – از یک سمت دیگر طنین گوشخراش و پرهیاهوی ماشین تحریر که به سروصدای یک ملخ غول‌آسا می‌ماند به‌گوش می‌رسید. این منشی کوچک بینوا بود که یادداشت‌ها را رونویسی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دختر بیست و هشت سال بیشتر نداشت. مانند یک غلام سیاه کار می‌کرد و چیزی جز پوست و استخوان به‌تنش نمانده بود. کوچک و زیبا ولی محققاً خسته و مانده بود. خیلی بیشتر از اربابش کار می‌کرد زیرا نه فقط باید تمام کلماتی را که او به‌زبان می‌راند ضبط کند بلکه می‌بایستی همه آنها را موقعیکه ارباب استراحت می‌کرد در سه نسخه ماشین کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن فکر می‌کرد: «نمی‌دانم این دختر چه منفعتی در این کار دارد. برای مرد ناچیزی خودش را خرد می‌کند و آنطور که من شوهرم را می‌شناسم نه حتی تا به‌حال او را بوسیده است و نه هرگز همچو کاری خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
اینکه مرد هیچوقت او را – منظور منشی است – نبوسیده بود وضع را بهتر می‌کرد یا وخیم‌تر می‌ساخت؟ زن مردد مانده بود. او هیچکس را نمی‌بوسید حتی خودش را – منظور زن است – آیا دلش می‌خواست که شوهرش او را ببوسد؟ به‌این موضوع هم اطمینان نداشت ولی فکر می‌کرد که نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس بالاخره چه می‌خواست. او زنش بود چه چیز از او می‌خواست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلماً دلش نمی‌خواست حرف‌هائی را که شوهرش دیکته می‌کرد، تننویس و بعد رونویس کند. از ته دل هم مایل نبود که او ببوسدش. شوهرش را خیلی خوب می‌شناخت. آری او را خیلی خوب می‌شناخت و بوسه مردی که انسان تا این حد او را می‌شناسد چه لذتی می‌تواند داشته باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بالاخره پس او چه می‌خواست؟ چرا اینطور به او چسبیده بود؟ فقط به‌خاطر اینکه زنش بود؟ چرا از دیدن مردهای دیگر لذت می‌برد – و او وقتی از لذت صحبت می‌کرد شوخی نمی‌کرد – بدون اینکه راجع به هیچیک از آنها جدی فکر کند؟ و چرا با اینکه از شوهرش هیچ لذت نمی‌برد درباره او جدی فکر می‌کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است که در گذشته لحظات خوبی را با هم گذرانده بودند... گذشته... گذشته با هزاران چیز که همه به هیچ تبدیل می‌شد. ولی حالا دیگر او برایش هیچ لطفی نداشت. هیچوقت از اینکه با او باشد لذت نمی‌برد. کشمکش آرامی بین آنها وجود داشت که حتی وقتی پانزده هزار کیلومتر فاصله آنانرا از هم جدا می‌کرد از بین نمی‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحشتناک است! این آن چیزی است که زندگی زناشوئی نام دارد. چه باید کرد؟ مضحک است که آدم، همه این چیزها را بداند و هیچ عکس‌العملی نشان ندهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن باز به‌خانه برگشت و در خانه خودش و حتی در چشم شوهرش به‌مثابه مهمانی عالیقدر پذیرفته شد. منشی و خانواده‌اش هم زندگیشان را در خدمت مرد گذشته بودند. زندگی آنها تماماً وقف مرد شده بود. شب و روز همشان را مصروف او می‌کردند و در مقابل چه به‌دست می‌آوردند؟ دریغ از یک بوسه! مقدار ناچیزی پول. زیرا از حرف‌های او خبر داشتند و تصمیم گرفته بودن که آنها را بپردازند. روزانه دوازده ساعت کار، بدون هیچ امیدی و یک انزوای تقریباً کامل برای اینکه او با هیچکس معاشرت نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌غیر از اینها؟ هیچ! شاید به‌این مناسبت که گاهگاهی اسم یا عکس او را در روزنامه‌ها می‌دیدند احساس فضیلت و اهمیت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیب است که با اینوصف به‌کارشان خیلی علاقه داشتند و مانند اشخاصیکه مأموریت مهمی به‌عهده دارند از شغلشان کاملاً راضی و خشنود بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت اگر آنها از این وضع راضی بودند به‌کسی ربطی نداشت. بدیهیست که آنها مردم عوامی بودند و به‌توده مردم تعلق داشتند و در نتیجه شخصیت و نفوذ او چشمشان را خیره می‌ساخت. اما بی‌شک این وضع برای مرد خوب نبود. کارش از نظر کیفیت، به بیمایگی و ابهام می‌گرائید و تعجبی نداشت اگر سبک نوشته‌هایش تنزل کرده حالت مبتذلی به‌خود گرفته بود. آری، این وضع واقعاً برای او ضرر داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که او زنش بود حس می‌کرد که باید برای نجات او کاری بکند. ولی چطور ممکن بود؟ مگر می‌توانست به‌این سه زن فداکار و شگفت‌انگیز اعلان جنگ بدهد؟ معذالک دلش می‌خواست آنها را زا در خانه بیرون بیاندازد و به‌همه چیز خاتمه دهد. آری، آنها به‌او صدمه می‌زدند. کار او را، حیثیت او را به‌عنوان یک نویسنده و بالاخره زندگی او را تباه می‌کردند. با این مراقبت‌های برده‌وارشان موجبات فنای کامل او را فراهم می‌آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌بایستی با شجاعت به‌آنها حمله کند ولی مگر ممکن بود؟ چطور می‌توانست جای آدم‌هائی تا این درجه فداکار را پر کند. مسلماً چنین وفاداری برده‌واری نه به‌خاطر او و نه به‌خاطر سیل کلماتی که دیکته می‌کرد امکان‌پذیر نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را تک و تنها بدون منشی و خانواده‌اش مجسم کرده و لرزه بر اندامش افتاد. مثل آن بود که بخواهد نوزادری را لخت مادرزاد در سطل خاکروبه بیاندازد. اینکار غیرممکن بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت احساس می‌کرد که لازم است کاری بکند حتی فکر کرد که هزار لیور دیگر قرض کند و اسنادش را برای شوهرش بفرستد و یا مطابق معمول بدهد که برایش بفرستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی نه! اقدام جدی‌تری لازم بود! اقدامی جدی‌تر و یا شاید هم ملایم‌تر. بین این دو، مردد ماند و نتوانست تصمیم بگیرد. در نتیجه هیچ اقدامی به‌عمل نیاورد و در حالیکه روزها را به بطالت می‌گذراند منتظر ماند تا قوای بیشتری جمع‌آوری و از نو شروع کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار آمده بود. چه حماقتی کرده بود که هنگام بهار به‌خانه برگشته بود. او چهل سال داشت. چه احمقانه است که آدم چهل سال داشته باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هوای گرم بعد از ظهر به‌باغ رفت. زیر درختان پرندگان با صدای جیرجیرشان هیاهوئی به‌راه انداخته بودند. آسمان داغ شده بود و او هیچ کاری نداشت که بکند. باغ از گل‌های مختلف پوشیده شده بود. مرد نویسنده بساط پرشکوه و مجلل آنها را دوست می‌داشت. انبوه درختان یاس و پیچ اقایقا، شیرین‌بیان سرخ، لاله و شقایق و مینا با رنگ‌های مختلف و در حاشیه آنها گل «فراموشم مکن». دکمه‌های طلائی! چقدر گل‌ها، اسامی احمقانه‌ای دارند. اینهمه احساسات چرا؟ اگر قرار بود او گل‌ها را نامگذاری کند خال‌های آبی، لکه‌های زرد و زنبورهای سفید را انتخاب می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار، با آن برگ‌های پرتصنع و رقض گل‌هایش اگر انعکاسی در قلب انسان نداشته باشد، نمایشی پرطمطراق و زننده و بی‌معنی به‌نظر خواهد رسید. آری قلب زن هم احساسی برمی‌انگیخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجب! از آنطرف پرچین صدائی به‌گوشش رسید. صدائی یکنواخت و کمی هیجان‌انگیز. خدایا!... حالا در باغ به‌منشی‌اش دیکته می‌کرد. دیگر هیچ جا نمانده است که بشود از شر این دیکته‌ها در امان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌دور و برش نگاه کرد. هزار راه برای فرار کردن پیدا می‌شد. اما فرار چه فایده‌ای داشت. مرد هیچوقت از کارش دست نمی‌کشید. آهسته به‌پرچین نزدیک شد تا گوش بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد یک مقاله برای مجله درباره داستان‌های مدرن انشاء می‌کرد: «چیزی که داستان‌های مدرن کم دارند معماری است» خدای من، معماری! این درست مثل اینستکه بگویند چیزی که داستان‌های مدرن کم دارند، یک فنر شکم‌بند، یک قاشق چای‌خوری و یا یک دندان‌پرکن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف منشی می‌نوشت، می‌نوشت و باز هم می‌نوشت نه! این وضع نمی‌توانست ادامه داشته باشد. این واقعاً خارج از تحمل انسان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درشت و قوی با حالت گرگی که در جستجوی طعمه باشد بدون سر و صدا طول پرچین را پیمود. بلوز ابریشمی زیتونی‌رنگ با دامن پلیسه سفید به‌تن داشت. ساق‌هایش بلند و خوش‌تراش بود و کفش‌هایش به‌طور سرسام‌آوری گران‌قیمت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل یک ماده‌گرگ دزدانه پرچین را دور زد و چمن‌زاری را که در آن زیر سایه شاخ و برگ درختان از هر طرف گل‌های مینا روئیده بود زیر نظر گرفت. مرد در یک ئلنوی رنگی زیر یک درخت بلوط با شکوفه‌های صورتی دراز کشیده بود شلوار سپید با یک بلوز زرد قشنگ به‌تن داشت. دست خوش‌ترکیبش که از ئلنو بیرون مانده بود برای هم‌آهنگی با کلماتی که ادا می‌کرد در هوا ضرب می‌گرفت. مقابل میز گردی از نی منشی کوچک با لباس بافتنی سبز، سرش را به‌روی دفترچه یادداشتش خم کرده بود و با مهارت تمام علائم وحشتناک تندنویس را رسم می‌کرد. یاداشت برداشتن از گفته‌های مرد کار دشواری نبود زیرا خیلی آهسته، همآهنگ با ضرب‌های دستش که از ئلنو آوزیان بود دیکته می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در هر داستان باید یک قهرمان اصلی وجود داشته باشد که همیشه خواننده، نسبت به‌او احساس علاقه و همدردی کند – کسیکه همیشه مورد علاقه ما است – و ما هر قدر بیشتر او را بشناسیم و حتی وقتی به‌نقاط ضعف انسانی او واقف می‌شویم باز به‌او علاقمندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با ترشروئی پیش خود فکر کرد «هر مردی در نظر او یک قهرمان است» و از یاد برد که خودش هم هر زنی را یک قهرمان تصور می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چیزی که او را تکان داد یک پرنده آبی بود که نزدیک پاهای منشی کوچک که سخت سرگرم کارش بود جست و خیز می‌کرد. این پرنده یک گنجشک کوهی بود با رنگ آبی و خاکستری و کمی زرد، ولی در آن روز نمناک بهاری و در هوای شفاف بعد از ظهر زن نویسنده او را آبی به‌نظر آورد. پرنده آبی پرپرزنان دور و بر پاهای زیبا ولی معمولی منشی می‌گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با خود اندیشید: «پرنده آبی! خوشبختی! لعنت بر شیطان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل اینکه شیطان به‌او جواب داد زیرا پرنده آبی دیگری – یک گنجشک کوهی دیگر – از راه رسید و به زد و خورد با اولی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو پرنده آبی که به‌خاطر خوشبختی با هم جدال می‌کردند. لعنت خدا بر شیطان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن کم و بیش از میدان دید آن دو نفر که سرگرم کارشان بودند به‌دور بود ولی نزاع پرنده‌ها که پرهای آنها را به‌هر طرف پراکنده می‌ساخت مرد نویسنده را ناراحت کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستمال خردلی رنگی را تکان داد و آرام به‌آنها گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– دوستان عزیز کوچک من، بروید و این نبرد کوچکتان را جای دیگری ادامه بدهید. بروید جای دیگر با هم تصفیه حساب کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی کوچک که شروع کرده بود عین این کلمات را بنویسد به‌سرعت چشمانش را از روی نوشته برداشت مرد لبخند عجیب و همیشگی خود را بر لب آورد و با مهربانی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اینها را ننویسید. شما آن دو گنجشک را دیدید که به‌سر و کله هم می زدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی کوچک در حالیکه چشمان براقش را که نزدیک بود از شدت کار کور شود به‌اطراف خود می‌گرداند گفت: نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما او پشت سرش نیمرخ خارق‌العاده و نیرومند و زیبای زن نویسنده را که به‌یک ماده‌گرگ همانند بود و علائم ترس در چشمانش ظاهر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن در حالیکه با پاهای گرگ‌وار و عجیب و در عین حال خوش‌تراشش که از زیر دامن کوتاه نمودار بود نزدیک می‌شد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من آنها را دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– مرد پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فکر نمی‌کنید این حیوانات کوچک بیش از اندازه شرورند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن که خم شده بود تا یکی از پرها را از روی زمین بردارد تکرار کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بیش از اندازه! این پرها را در هوا نگاه کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پری را که از روی زمین برداشته بود نوک انگشتش گذاشت و به‌آن نگاه کرد. بعد منشی را از نظر گذراند و آخر به‌طرف شوهرش برگشت. ابروان درهم‌رفته‌اش حالت عجیب یک گرگ جاده {{نشان|۴}} را به‌او داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– به‌نظر من مطبوع‌ترین بعد از ظهرها آنهائی هستند که در آنها آفتاب نتابد، اصوات، رنگ‌ها و عطرها در هوا حل بشوند و همه چیز در بهار شناور باشد. آدم احساس می‌کند که در درون اشیاء قرار گرفته است. حتماً منظورم را متوجه شده‌اید، درست مثل اینکه آدم در درون تخم‌مرغ آماده باشد برای اینکه پوست آنرا سوراخ کند و به‌خارج گام بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن بدون انکه اعتقادی داشته باشد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– واقعاً همینطور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت کوتاهی حکمفرما شد. منشی چیزی نمی‌گفت. آنها منتظر بودند که زن برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فکر می‌کنم که مثل همیشه خیلی کار دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با لب‌های فشرده و حالت ملتمسانه‌ای گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه بیشتر از معمول.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره سکوت عمیقی برقرار شد. مرد منتظر مراجعت زن بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌دانم که مزاحم شما هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در واقع من فقط این دو گنجشک را تماشا می‌کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن در حالیکه به‌پر زرد فوت می‌کرد تا آنرا از نوک انگشتش پرواز دهد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– شیطان‌های کوچولو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– واقعاً!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خوب، بهتر است من بروم و بگذارم شما کارتان را ادامه بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با خونسردی خوش‌آیندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چندان عجله‌ای نداریم و گذشته از این من فکر می‌کنم بیرون کار کردن هم خیلی راحت نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– کی به‌شما همچو توصیه‌ای کرده بود؟ شما خودتان خوب می‌دانستید که در هوای آزاد کار کردن غیرممکن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– میس رکسال تصور می‌کرد که اینکار تنوعی خواهد داشت ولی من فکر نمی‌کنم که خیلی راحت باشد. شما چطور رکسال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– متأسفم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با نگاهی که عاری از حسن نیت نبود و همانطور که یک گرگ می‌تواند به یک سگ کوچک بدبخت سیاهی نگاه کند او را نگریست و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چرا متأثر باشید؟ من مطمئنم که جز به‌خاطر مصلحت خود او این پیشنهاد را نکرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فکر می‌کردم هوای آزاد برایشان مفید خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چرا آدم‌هائی مثل شما هیچ به‌خودشان فکر نمی‌کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی خیره به‌چشمان زن نگاه کرده و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– ما هم به‌خودمان فکر می‌کنیم اما نه مثل شما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با ریشخند گفت «راستی!» و به‌آرامی و با لحن کسل اضافه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چرا وادارش نمی‌کنید به‌شما فکر کند؟ در یک چنین بعد از ظهر دل‌انگیز بهاری باید مجبورش کنید که راجع به‌پرندگان آبی خوشبختی که دور و بر پاهای کوچک و زیبای شما جست و خیز می‌کنند برایتان شعر دیکته کند. اگر من جای شما بودم مسلماً اینکار را می‌کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت مرگباری حکمفرما شد. زن چون مجسمه‌ای بی‌حرکت در حالیکه تقریباً به‌منشی کوچک پشت کرده بود ایستاد. این عادت او بود که به‌همه چیز تقریباً پشت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– راستش من داشتم یک مقاله درباره آینده داستان‌نویسی انشاء می‌کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌دانم و این همان چیزی است که خیلی وحشتناک است. آخر چرا نباید چیز باروح و زنده‌ای در زندگی خود رمان‌نویس وجود داشته باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت ممتدی برقرار شد. مرد قیافه‌ای متفکرانه و اندوهگین داشت. بی‌شباهت به‌یک مجسمه نبود. منشی سرش را به‌زیر انداخته بود. زن با گام‌های آهسته از آنجا دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– به‌کجا رسیده بودیم مسی رکسال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی کوچک از جا پرید. عمیقاً منزجر شده بود. به‌دوستی بی‌شائبه آنها اهانت شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما یک لحظه بعد چون جویباری کوچک به‌سیلاب کلمات او پیوست و بیش از آن مشغول بود که بتواند جز غروری که از کارش ناشی می‌شد چیزی حس کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقت چای عصر فرا رسید. خواهرش سینی عصرانه را به‌باغ آورد و بلافاصله زن هم ظاهر شد. لباسش را عوض کرده بود و پیراهن از پارچه نازک به‌رنگ کاسنی آبی به‌تن داشت. منشی کوچک کاغذهایش را جمع‌آوری کرده با پاشنه‌های بلند و قدم‌های ریز به‌راه افتاده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– شما هم بمانید میس رکسال.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی کوچک متوقف شد و سپس به‌تردید افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– مادرم باید منتظر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– به‌او خبر بدهید که نخواهید رفت. به‌خواهرتان هم بگوئید یک فنجان دیگر بیاورد می‌خواهم امروز با ما چای بخورید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال متوجه مرد شد. او در ئلنو روی یک آرنج نیم‌خیز شده مثل هاملت پرابهام و مرموز به‌نظر می‌رسید. نگاه تندی به‌طرف منشی انداخت و لبانش را با بی‌قیدی آدم‌های خیلی جوان به‌هم فشرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بله، بمانید و یک دفعه هم با ما چای بخورید. توت‌فرنگی هم هست و من می‌دانم شما خیلی دوست دارید مانند یک پرنده به‌آنها نوک بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی چشمانش را به‌او دوخت. لبخند خفیفی بر لبانش نقش بست و با عجله رفت تا مادرش را خبر کند. مدتی هم تأخیر کرد تا یک پیراهن ابریشمی بپوشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برگشت لباسی از ابریشم کاسنی آبی پوشیده بود. زن گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چقدر قشنگ پوشیده‌اید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه، به‌لباس من نگاه نکنید. در مقایسه با لباس شما هیچ چیز نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هردو یک رنگ لباس پوشیده بودند. زن در حالیکه چای می‌ریخت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لااقل مال شما ثمره کار خودتان است. من که نمی‌توانم چنین ادعائی داشته باشم. چای پررنگ می‌خورید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چشمان افسرده به‌دختر جوان و کوچک و خسته که لباس آبی پوشیده بود و به‌یک پرنده شباهت داشت و چشمانش از هزاران فکر مبهم و توصیف‌ناپذیر حکایت می‌کرد خیره شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال که با خشم خم می‌شد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– متشکرم، همینطور که ریخته‌اید خوبست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– این خیلی پررنگ است. مگر اینکه بخواهید وضع معده خودتان را مختل کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه، یک کمی آب می‌ریزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خوب کاری می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حینیکه چای می‌نوشیدند و هر یک از زن‌ها لباس آبی دیگری را تماشا می‌کرد زن نویسنده پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– وضع کار چطور است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همانطور که انتظار می‌رفت. یک مشت حرف مفت. ولی این همان چیزی است که مردم می‌پسندند. واقعاً احمقانه است. نیست میس رکسال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال با ناراحتی روی صندلیش جابه‌جا شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– این مقاله هم برای من جالب است ولی نه به‌اندازه آن رمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– رمان؟ کدام رمان؟ داستان جدیدی در دست دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال به‌مرد نگاه کرد. به‌هیچ قیمتی حاضر نبود راز فعالیت‌های ادبی اربابش را فاش کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه، فقط من طرح یک داستان جدید را برای میس رکسال تعریف کرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با لحن التماس‌آمیزی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– میس رکسال این داستان را برای ما تعریف کنید. تعریف کنید ببینیم چه جور داستانی است. بعد روی صندلیش چرخید و به‌منشی کوچک خیره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال با دستپاچگی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌ترسم خودم هم هنوز خوب نفهمیده باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اشکالی ندارد همانکه فهمیده‌اید برای ما تعریف کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال معذب و ناراحت ساکت مانده بود. حس می‌کرد که با سماجت به‌او حمله شده است. چشم‌هایش را به‌چین‌های دامن لباس آبی‌رنگش دوخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌ترسم از عهده برنیایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چرا؟ شما دختر لایقی هستید. من مطمئنم که شما آنرا خیلی خوب می‌دانید و اصولاً فکر می‌کنم که در واقع قسمت قابل توجهی از کتاب‌های آقای «گی»‌را شما می‌نویسید. او موضوعی را برای شما می‌گوید و شما آنرا پرورش می‌دهید. اینطور نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با لحن تمسخرآمیزی حرف می‌زد که گوئی کودکی را به‌بازی گرفته بود. بعد او هم به‌نوبه خود به‌تماشای چین‌های دامن لباس آبیش که خیلی زیبا و گرانقیمت بود مشغول شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال که از حرف‌های زن به‌هیجان آمده بود گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– حتماً شوخی می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–به‌عکس، من از خیلی پیش و یا لااقل این اواخر حدس زده بودم که قسمت عمده کتاب‌های آقای «گی» را شما از روی موضوعی که او در اختیارتان می‌گذارد می‌نویسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها با لحنی آمیخته به‌شوخی و تمسخر گفته می شد ولی بیرحمانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال در حالیکه سر جایش راست می‌نشست گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اگر نمی‌دانستم که شما فقط قصد دارید دستم بیاندازید خیلی به‌خود می‌بالیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– شما را دست بیاندازم؟ نه فرزند عزیزم! هرگز چنین چیزی به‌خاطرم خطور نکرده است. شما دو برابر من هوش دارید و یک ملیون بار لایق‌تر از منید. اما فرزند عزیزم، من شما را فوق‌العاده تحسین می‌کنم زیرا اگر تمام مرواریدهای هند را به‌من ببخشند حاضر نیستم کار شما را بکنم. علاوه بر این من...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال همچنان ساکت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد که نیم‌خیز شده بود با اضطراب پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– یعنی می‌خواهید بگوئید هرکس کتاب‌های مرا بخواند اینطور فکر می‌کند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من، بله. کاملاً مثل اینستکه میس رکسال با الهام از فکر شما آنها را نوشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر وقت که مشغله شما زیاد بود من واقعاً فکر می‌کردم که او اینکار را می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چقدر باهوش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خیلی. به‌خصوص اگر اشتباه کرده باشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– حقیقت هم همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چیز عجیبی است. یکبار دیگر هم من اشتباه کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت مطلق همه را فرا گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال که از شدت عصبانیت انگشتانس را در هم می‌فشرد سکوت را شکست و با ناراحتی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– شما می‌خواهید انچه را بین من و او هست خراب کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اما... مگر چه چیز بین شما و او هست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال که اشک درد و غم و خشم در چشمانش حلقه زده بود فریاد کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من از کار کردن با او خوشبخت بودم: خوشبخت بودم که برای او کار کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با هیجانی دروغین جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– ادامه بدهید و از اینکه با او و برای او کار می‌کنید خوشبخت باشید. ادامه بدهید و تا می‌توانید خوشبخت باشید. اگر این موضوع شما را خوشبخت می‌سازد چه بهتر که از خوشبختیتان لذت ببرید. خیال می‌کنید اینقدر بی‌رحمم که بخواهم آنرا از شما بگیرم؟ برای اینکه با او کار کنم؟ من نه تندنویسی می‌دانم و نه ماشین‌نویسی و نه دوبل. به‌شما می‌گویم که کاملاً آدم نالایقی هستم. در مدت عمرم حتی یکشاهی پول درنیاورده‌ام. یک طفیلی هستم درست مثل عشقه‌ای که به‌یک درخت بارور می‌پیچد. پرنده آبی به‌گرد پاهای من نمی‌چرخد. شاید پاهای من زیاده از حد بزرگ و سنگینند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این موقع چشمانش متوجه کفش‌هایش شد که فوق‌العاده گران خریداری شده بود به‌طرف شوهرش برگشت و ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اگر بخواهم از کسی انتقاد کنم از شما است «کامرون» که همه چیز را از او می‌گیرید و هیچ چیز به‌او نمی‌دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال فریاد کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– ولی او همه چیز به‌من می‌دهد. همه چیز!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن که چشمان شگفت‌زده و سختگیز خود را به‌او می‌دوخت پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– منظورتان از این حرف چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال مکث کرد. مثل اینکه صدای خشکی در فضا طنین انداخت و وضع عوض شد. آنگاه منشی کوچک با سربلندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چیزی نیست که حسادت شما را موجب شود. من هرگز خودم را به‌او تحمیل نکرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت عمیقی حکمفرما شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خدای من! شما همه چیز می‌دهید، هیچ چیز در مقابل نمی‌گیزید و خیال می‌کنید خودتان را به‌او تحمیل نمی‌کنید. خدایا پس اسم اینکار را چه می‌گذارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– ما مثل هم فکر نمی‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خدا را شکر. منهم همینطور فکر می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با لحن نیشداری پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– از جانب چه کسی خدا را شکر می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– از جانب همه. از جانب شما برای اینکه در قبال هیچ چیز همه چیز به‌دست می‌آورید، از جانب میس رکسال که گویا از این معامله شوم لذت می‌برد و از جانب خودم که از همه این عوالم به‌دورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میس رکسال با بزرگ‌منشی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– کسی شما را مجبور نمی‌کند که از این عوالم به‌دور باشید. این خود شما هستید که می‌خواهید اینطور باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن که از جایش بلند می‌شد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– از لطف شما متشکرم اما می‌ترسم هیچ مردی نتواند متوقع باشد که دو پرنده آبی خوشبختی به‌دور پاهایش پرواز کنند و پرهای کوچک یکدیگر را بکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا گفت و از آنجا دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چند لحظه سکوت توأم با ناراحتی و ناامیدی میس رکسال با ناله گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خدایا! ممکن است زنی به‌من حسادت ورزد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– البته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این تنها حرفی بود که مرد زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} منظور گل بنفشه‌ای است که در شکر آب شده فرو می‌برند تا به‌همان شکل باقی بماند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} چون قشرهای پائین کشیش‌ها فقیرند و توانائی خوردن تخم‌مرغ تازه ندازند، اصطلاح عیش منقص درباره تخم‌مرغ مصرفی آنها به‌کار رفته است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} Kenilworth.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} جن یا موجود خرافی و یا موهومی که شب‌ها به‌صورت گرگ اشخاص خرافاتی را دنبال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:دی. اچ. لاورنس]]&lt;br /&gt;
[[رده:پردیس]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43752</id>
		<title>دو پرندهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43752"/>
		<updated>2013-08-08T15:49:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۲۸&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P013.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P014.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P015.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P016.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P017.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P018.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P019.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P020.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P021.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P022.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P023.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P024.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P025.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P026.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P027.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P028.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P029.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P030.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P031.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P032.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P033.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P034.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P035.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P036.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: دی. اچ. لاورنس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: پردیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت ولی نمی‌توانست با او زندگی کند. شوهر نیز به‌نوبه خود صمیمانه به‌زنش علاقمند بود و معهذا نمی‌توانست با او بسازد. هیچکدام هنوز چهل سال نداشتند و هر دو زیبا و جذاب بودند. بی‌شائبه‌ترین احترامات را برای یکدیگر قائل بودند و بدون اینکه دلیلش را بدانند حس می‌کردند که برای ابد به‌هم پیوسته‌اند. بیشتر از هر کس دیگر در جهان به‌هم نزدیک بودند و می‌دانستند هیچکس به‌خوبی خودشان قادر نیست آنها را بشناسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف نمی‌توانستند با هم زندگی کنند. معمولاً از نظر مسافت هزار و پانصد کیلومتر بین آنها فاصله بود اما مرد زیر آسمان خاکستری انگلستان، در کنه ضمیرش با وفاداری لجوجانه‌ای به‌زنش می‌اندیشید و او را در نظر مجسم می‌کرد که در همانحال که از مناسبات عاشقانه‌اش، دور از شوهر، در پرتو آفتاب «میدی» لذت می‌برد میل غریبی داشت که نسبت به او صمیمی و وفادار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، زمانیکه روی مهتابی مشرف به دریا کوکتلش را می‌نوشید و چشمان خاکستری و استهزاء‌آمیزش را به‌صورت موقر و آفتاب‌سوخته ستاینده‌اش که واقعاً برای او بسیار خوش‌آیند بود – می‌دوخت در حقیقت سیمای خوش‌تراش شوهر جوان و زیبایش را می‌دید و صدایش را می‌شنید که با لحن مطمئن و ملاطفت‌آمیز و با حالت کسی که یقین دارد مسئولش را با خوشحالی اجابت می‌کنند انجام کاری را از منشی‌اش تقاضا می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی، دختری بسیار لایق، بسیار جوان و بسیار زیبا بود. او مرد را می‌پرستید و تمام زنانیکه برای او کار می‌کردند احساشان جز این نبود در حالیکه مردها بیشتر احتمال داشت با دندان ریزریزش کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه مردی یک منشی دارد و این منشی او را می‌پرستد و شما زن این مرد هستید چه باید بکنید؟ نه اینکه چیز بدی بین آنها باشد – لابد می‌فهمید چه می‌خواهم بگویم. واضح‌تر حرف بزنیم هیچ چیز که بتوان آنرا زناکاری نامید در میان نبود. خیلی ساده فقط یک ارباب جوان بود و منشی‌اش. او دیکته می‌کرد و منشی، خودش را برای او هلاک می‌کرد، می‌پرستیدش و همه چیز کاملاً روبراه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد او را نمی‌پرستید – یک مرد، احتیاجی به پرستیدن منشی‌اش ندارد – اما به او وابسته شده بود. می‌گفت «من روی میس رکسال حساب می‌کنم» در حالیکه روی زنش نمی‌توانست حساب کند. تنها از یک چیز مطمئن بود: برای زنش اصلاً‌ اهمیت نداشت که او رویش حساب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این ترتیب آنها با صمیمیت عجیب و ناگفتنی مرد متأهل با هم دوست مانده بودند. معمولاً سالی یکلار با هم مسافرت می‌کردند و اگر زن و شوهر نبودند از مصاحبت هم بسیار لذت می‌بردند. همینکه آنها زن و شوره بودند و دوازده سال بود با هم ازدواج کرده بودند و از سه چهار سال پیش نمی‌توانستند زیر یک سقف زندگی کنند، عیش آنها را منقص می‌ساخت. هریک از آنها در نهان نسبت به‌دیگری احساس تلخی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معهذا هر دو آنها خوبی محض بودند. مرد مظهر گذشت بود و بدون آنکه به‌مناسبت کثرت مراودات عاشقانه زنش خود را ناراحت کند برای او منزلت فوق‌العاده و محبت‌آمیزی قائل بود. مراودات عاشفانه او جزء لاینفک وجود زن امروزی به‌شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بالاخره باید زندگی کنم. من که نمی‌توانم فقط به‌خاطر اینکه من و شما قادر نیستیم با هم زندگی کنیم به‌این زودی خودم را به‌یک مجسمه سنگ تبدیل کنم. سال‌ها وقت لازم است تا زنی چون من به‌یک مجسمه سنگ تبدیل شود. لااقل من اینطور امیدوارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر جواب می‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– درست است. کاملاً درست است. به‌عقیده من پیش از آنکه خودتان متحجر بشوید فراموش نکنید ستایشگرانتان را در سرکه بخوابانید و از آنها کنسرو خیار درست کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد به‌طرز وحشتناکی باهوش و بسیار مرموز بود. زن کم و بیش معنی کنسرو خیار را درمی‌یافت ولی منظور از «تحجر» چه بود؟ آیا می‌خواست بگوید که او به‌اندازه کافی در سرکه خوابانده شده است و یک غوطه دیگر بی‌فایده است و طعم آرا از بین خواهد برد؟ منظور این بود؟ و خود زن، آیا او آب نمک و دره اشک بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان نمی‌تواند تصور کند که یک مرد وقتی واقعاً باهوش و مرموز و بدتر از همه کمی هوسباز است تا چه حد می‌تواند پست باشد. او به‌طور خوش‌آیندی هوسباز بود. چین دهان خمیده‌اش با لب فوقانی بلند از خودپسندی و بوالهوسی حکایت می‌کرد. اما مگر مردی به‌آن زیبائی و آنقدر خوش‌تراش و زبان می‌توانست خودپسند نباشد؟ تقصیر از زن‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از دست این زن‌ها! اگر آنها گرد مردها نمی‌گشتند مردها چقدر دوست‌داشتنی بودند و چقدر زن‌ها دلفریب بودند. اگر جز شوهرشان مردی وجود نداشت این امتیازی است که یک منشی از آن بهره‌مند است. او می‌تواند شوهر داشته باشد اما یک شوهر در مقایسه با یک ارباب، یک رئیس و یا مردی که به‌شما دیکته می‌کند و شما گفته‌هایش را بی‌کم و کسر یادداشت و سپس رونویسی می‌کنید. شبحی بیش نیست. مجسم کنید که زنی از گفته‌های شوهرش یادداشت برمی‌دارد! اما یک منشی! محال است که یک «و» و یا «اما»‌ گفته شود و او برای همیشه به‌خاطر نسپارد و تازه قندک‌های گل بنفشه {{نشان|۱}} در مقایسه با این کلمات هیچند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری! اشتغال به‌ماجراهای عاشقانه در پرتو آفتاب «میدی» انصافاً قشنگ است ولی شما می‌دانید که در همان موقع در شمال، در خانه‌ای که شما باید آنرا منزل خودتان بدانید شوهری که او را دوست دارید، برای یک منشی که شما او را کوچک‌تر از آن می‌دانید که از او نفرت داشته باشید – و در هر حال با اینکه به‌امتیازات او واقف هستید تحقیرش می‌کنید – دیکته می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتیکه آدم یک ذره شن در چشم دارد و یا اندوهی در اعماق ضمیرش خانه کرده است دیگر یک ماجرای عاشقانه نمی‌تواند سرگرم‌کننده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟ مسلماً شوهر زنش را روانه نکرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌شوهرش گفته بود «شما منشیتان و کارتان را دارید و دیگر جائی برای من باقی نمی‌ماند» و جواب شنیده بود «یک اطاق و یک سالن با یک باغ و نصف یک اتومیبل به‌شما اختصاص داده شده است. هر کاری که میل دارید بکنید. کاری بکنید که در آن لذت بیشتری می‌یابید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در اینصورت زمستان را در «میدی» به‌سر خواهم برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– باشد. د رآنجا همیشه به‌شما خوش می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها با برودتی که غمی در نهان داشت از هم جدا شدند و زن به‌دنبال ماجراهای عاشقانه‌اش که چون تخم‌مرغ خوردن راهب‌ها جز عیش منقصی{{نشان|۲}} نبود به‌راه افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مرد به‌کارش مشغول شد. می‌گفت که از کار بیزار است ولی از آن دست‌بردار نبود. روزانه ده تا یازده ساعت کار می‌کرد. اینهم نتیجه ارباب، خود بودن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان به‌این ترتیب سپری شد و بهار آمد. چلچله‌ها پرپرزنان به‌لانه‌هایشان در شمال مراجعت کردند. این زمستان با آنکه هیچ فرقی با زمستان‌های دیگر نداشت خیلی سخت گذشته بود. هر بار که پلک‌هایم می‌خورد ذره شن بیشتر در چشمان زن عاشق‌پیشه فرو می‌رفت. چهره‌های آفتاب‌سوخته بسیار زیبا بود و کوکتل‌های سرد مزه بسیار مطبوعی داشت ولی او بیفایده با سماجت تمام چشمک می‌زد تا بلکه ذره شن را از چشمش بیرون بیاندازد. شوهر را می‌دید که در کتابخانه‌اش کنار گل‌های معطر میموزا نشسته بود و هرچه می‌گفت این منشی لوند و لایق و مبتذل یادداشت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌خود می‌گفت «متحیرم که چطور یک مرد می‌تواند چنین چیزی را تحمل کند و آن منشی – هرقدر هم مبتذل باشد – چطور زیر بار چنین چیزی می‌رود.» و منظورش این دیکته‌های دائمی و صمیمی بود که هر روز ده ساعت بدون آنکه چیزی جز یک مداد و شطی از کلمات در میان باشد، بین آنها جریان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟وضع به‌جای آنکه اصلاح شود وخیم‌تر شده بود. دختر خانم مادر و خواهرش را هم به‌خانه آورده بود. مادرش نوعی آشپز و ناظر هزینه بود و خواهرش یک جور خدمتکار که لباس‌ها را می‌شست. از لباس‌های آقا مواظبت می‌کرد و به‌خوبی از عهده کارهایش بر می‌آمد. در واقع همه کارها به‌بهترین وجهی ترتیب داده شده بود. مادر پیر غذاهای ساده ولی خوش‌طعم درست می‌کرد و خواهر تمام آنچه را که می‌شد از یک خدمتکار توقع داشت انجام می‌داد. به‌لباس‌ها می‌رسید و نیز غذا را مرتب می‌کرد. همه این کارها با حداکثر صرفه‌جوئی صورت می‌گرفت. آنها کاملاً به‌کارشان مسلط بودند. وقتی طلبکاری زیاده از حد باعث ناراحتی می‌شد منشی به‌شهر می‌رفت و همیشه گرفتاری‌های مالی را مرتفع می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته «مرد» قرض داشت و کار می‌کرد تا آنرا بپردازد. اگر او قهرمان افسانه شاه پریان هم بود و می‌توانست مورچه‌ها را به‌خدمت بگمارد مسلماً معجزه‌ای بزرگ‌تر از اینکه منشی و خانواده‌اش را برای خود نگهدارد، نمی‌توانست صورت دهد. این سه زن حقوق نمی‌گرفتند و به‌نظر می‌رسید که هر روز برای تکثیر نان‌ها و ماهی‌ها افسون تازه‌های به‌کار می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌شک «او» زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت اما به مقروض شدنش کمک می‌کرد و به‌قیمت خونبهای پدرش، برای او گران تمام می‌شد. معهذا وقتی به‌خانه برمی‌گشت خانواده منشی با مهربانی و احترام مبالغه‌آمیزی از او استقبال می‌کرد. هیچ مجاهدی هنگام بازگشت از جهاد موجب آنهمه هرج و مرج و سراسیمگی نمی‌شد. گوئی مثل ملکه الیزابت در «کنیل ورث» {{نشان|۳}} فرمانروائی بود که از زیردستان وفادارش بازدید می‌کرد. اما شاید این ظاهر امر بود: «آیا وقتی از شر من خلاص شوند خوشحال نخواهند شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه!‌ آنها با اشتیاق منتظرش بوده‌اند و با شور و حرارت تمام برای مراجعتش دعا می‌کرده‌اند. صمیمانه آرزو داشته‌اند که دوباره وا را ببینند و کلیدها و اختیار خانه را به‌او بازگردانند. خانم خانه! زن آقا! آه! زن آقا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن آقا! هاله شوهر مثل یک طشتک چوبی وبال گردنش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر که آشپزی می‌کرد «عامی» بود و از نتیجه دخترش که وظیفه خدمتکار را به‌عهده داشت برای گرفتن دستورات مراجعه می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خانم «گی» برای نهار و شام فردا چه میل دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همان چیزهائیکه همیشه درست می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–ولی ما می‌خواهیم شما انتخاب کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لازم نیست. معمولاً چه درست می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فرق می‌کند. مادر برای خرید بیرون می‌رود و هر چیز بهتری که ببیند، هرچه که خوب و تازه باشد می‌خرد. اما حالا فکر می‌کند که شما دستور بفرمائید چه چیز باید بخرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– راستش من نمی‌دانم. در این گونه موارد به‌هیچ دردی نمی‌خوردم. بگوئید مثل سابق رفتار کند. مطمئناً او بیشتر از من وارد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لااقل بفرمائید برای غذای دوم چه چیز را ترجیح می‌دهند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من به‌غذای دوم اهمیت نمی‌دهم و می‌دانید که آقای «گی» هم غذای دوم دوست ندارد. بنابراین برای من درست نکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا می‌شد چنین وضع غیرممکنی را تصور کرد؟ زن‌ها خانه را بدون هیچ نقصی اداره می‌کردند. همه چیز به‌یک رویا شباهت داشت. چگونه یک همسر بی‌عرضه و ولخرج، وقتی صرفع‌جوئی خارق‌العاده و تقریباً معجزه‌آسای آنها را می‌دید جرأت مداخله داشت. می‌توان گفت که آنها تقریباً بدون پول خانه را راه می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌های فوق‌العاده‌ای بودند. گرد خود او هم پروانه‌وار می‌چرخیدند ولی او احساس می‌کرد که مضحکه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهرش برای اینکه نظر او را بداند پرسید «فکر نمی‌کنید که این خانواده خیلی خوب به‌کارهای خانه می‌رسند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– عالی! باید گفت که حیرت‌انگیز است. فکر می‌کنم که شما کاملاً خوشبخت هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاملاً راحت زندگی می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌بینم. یک راحتی شگفت‌انگیز. من هرگز همچو چیزی ندیده بودم. اطمینان دارید که این وضع برای شما بد نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن مخفیانه او را تماشا می‌کرد. خیلی سرحال به‌نظر می‌رسید و با آن چرب‌زبانی معمولیش خیلی زیبا بود. بسیار خوب پوشیده بود و آشکار بود که کاملاً از او مراقبت کرده‌اند. از آن نوع تعادل و حسن خلقی بهره‌مند بود که در یک مرد بسیار برازنده است و هیچ مردی از آن برخوردار نمی شود مگر آنکه خروس دهکده کوچک خودش باشد و مرغانش تملقش را بگویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالیکه پیپش را از گوشه لب برمی‌داشت با لبخندی جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه! مگر وضع من بد به‌نظر می‌رسد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن باعجله جواب داد: نه. طبعاً مانند همه زن‌های امروزی او هم به‌سلامتی و راحتی شوهرش که ظاهراً منشاء همه خوشبختی‌ها است فکر می‌کرد. بلافاصله به‌موضوع مورد علاقه‌اش برگشت و با صدائی ملایم و آرام گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–شاید آنقدر که این وضع برای خودتان خوبست برای کارتان خوب نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او می‌دانست که مرد حتی یک لحظه نیز نمی‌توانست تحمل کند که کارش را مورد مسخره قرار دهند. و مرد هم این صدای ملایم و آرام زن را می‌شناخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالیکه آماده دعوا شده بود گفت: یعنی چطور؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و زن با بی‌قیدی جواب داد: – نمی‌دانم، شاید راحتی بیش از اندازه برای کار کردن مناسب نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد در حالیکه با هیجان زایدالوصفی به‌دور کتابخانه‌اش می‌گشت و به‌پیپش پک می‌زد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اینرا نمی‌دانستم. وقتی من روزانه دوازده ساعت و در روزهای کوتاه ده ساعت متوالی کار می‌کنم فکر نمی‌کنم بشود گفت که در راحتی بیش از حد فرو رفته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه، منهم تصور نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معذلک او اینطور فکر می‌کرد. راحتی او بیشتر از آنکه به‌غذای خوب و بستر نرم مربوط باشد، ناشی از این بود که هیچکس و هیچ چیز وجود نداشت که بتواند برایش مانعی به‌شمار آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی به‌زن گفته بود: «وقتی فکر می‌کنم چیزی که بتواند مخالف میل او باشد وجود ندارد خوشحال می‌شوم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چیزی که بتواند مخالف میل او باشد وجود ندارد!». چه موقعیتی برای یک مرد. مردی که عزیزکرده زنانی است که می‌خواهد هرگونه موجبات ناراحتی را از او دور کند و این تنها چیزی بود که خودپسندی ضربت‌خورده زن را به‌شدت بیدار می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این طرز فکر او بود ولی چه می‌توانست بکند. در سکوت نیمه شب صدای شوهرش را می‌شنید که دیکته می‌کرد. صدائی دوردست و تنها و یکنواخت، مانند صدای خدا هنگام صحبت با شموئیل. شبح نحیف منشی را مجسم می‌کرد که سرگرم نوشتن علائم تندنویسی بود. و بعد در ساعات آفتابی روز هنگامیکه مرد هنوز خواب بود – هیچوقت زودتر از ظهر بیدار نمی‌شد – از یک سمت دیگر طنین گوشخراش و پرهیاهوی ماشین تحریر که به سروصدای یک ملخ غول‌آسا می‌ماند به‌گوش می‌رسید. این منشی کوچک بینوا بود که یادداشت‌ها را رونویسی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دختر بیست و هشت سال بیشتر نداشت. مانند یک غلام سیاه کار می‌کرد و چیزی جز پوست و استخوان به‌تنش نمانده بود. کوچک و زیبا ولی محققاً خسته و مانده بود. خیلی بیشتر از اربابش کار می‌کرد زیرا نه فقط باید تمام کلماتی را که او به‌زبان می‌راند ضبط کند بلکه می‌بایستی همه آنها را موقعیکه ارباب استراحت می‌کرد در سه نسخه ماشین کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن فکر می‌کرد: «نمی‌دانم این دختر چه منفعتی در این کار دارد. برای مرد ناچیزی خودش را خرد می‌کند و آنطور که من شوهرم را می‌شناسم نه حتی تا به‌حال او را بوسیده است و نه هرگز همچو کاری خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
اینکه مرد هیچوقت او را – منظور منشی است – نبوسیده بود وضع را بهتر می‌کرد یا وخیم‌تر می‌ساخت؟ زن مردد مانده بود. او هیچکس را نمی‌بوسید حتی خودش را – منظور زن است – آیا دلش می‌خواست که شوهرش او را ببوسد؟ به‌این موضوع هم اطمینان نداشت ولی فکر می‌کرد که نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس بالاخره چه می‌خواست. او زنش بود چه چیز از او می‌خواست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلماً دلش نمی‌خواست حرف‌هائی را که شوهرش دیکته می‌کرد، تننویس و بعد رونویس کند. از ته دل هم مایل نبود که او ببوسدش. شوهرش را خیلی خوب می‌شناخت. آری او را خیلی خوب می‌شناخت و بوسه مردی که انسان تا این حد او را می‌شناسد چه لذتی می‌تواند داشته باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بالاخره پس او چه می‌خواست؟ چرا اینطور به او چسبیده بود؟ فقط به‌خاطر اینکه زنش بود؟ چرا از دیدن مردهای دیگر لذت می‌برد – و او وقتی از لذت صحبت می‌کرد شوخی نمی‌کرد – بدون اینکه راجع به هیچیک از آنها جدی فکر کند؟ و چرا با اینکه از شوهرش هیچ لذت نمی‌برد درباره او جدی فکر می‌کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است که در گذشته لحظات خوبی را با هم گذرانده بودند... گذشته... گذشته با هزاران چیز که همه به هیچ تبدیل می‌شد. ولی حالا دیگر او برایش هیچ لطفی نداشت. هیچوقت از اینکه با او باشد لذت نمی‌برد. کشمکش آرامی بین آنها وجود داشت که حتی وقتی پانزده هزار کیلومتر فاصله آنانرا از هم جدا می‌کرد از بین نمی‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحشتناک است! این آن چیزی است که زندگی زناشوئی نام دارد. چه باید کرد؟ مضحک است که آدم، همه این چیزها را بداند و هیچ عکس‌العملی نشان ندهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن باز به‌خانه برگشت و در خانه خودش و حتی در چشم شوهرش به‌مثابه مهمانی عالیقدر پذیرفته شد. منشی و خانواده‌اش هم زندگیشان را در خدمت مرد گذشته بودند. زندگی آنها تماماً وقف مرد شده بود. شب و روز همشان را مصروف او می‌کردند و در مقابل چه به‌دست می‌آوردند؟ دریغ از یک بوسه! مقدار ناچیزی پول. زیرا از حرف‌های او خبر داشتند و تصمیم گرفته بودن که آنها را بپردازند. روزانه دوازده ساعت کار، بدون هیچ امیدی و یک انزوای تقریباً کامل برای اینکه او با هیچکس معاشرت نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌غیر از اینها؟ هیچ! شاید به‌این مناسبت که گاهگاهی اسم یا عکس او را در روزنامه‌ها می‌دیدند احساس فضیلت و اهمیت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیب است که با اینوصف به‌کارشان خیلی علاقه داشتند و مانند اشخاصیکه مأموریت مهمی به‌عهده دارند از شغلشان کاملاً راضی و خشنود بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت اگر آنها از این وضع راضی بودند به‌کسی ربطی نداشت. بدیهیست که آنها مردم عوامی بودند و به‌توده مردم تعلق داشتند و در نتیجه شخصیت و نفوذ او چشمشان را خیره می‌ساخت. اما بی‌شک این وضع برای مرد خوب نبود. کارش از نظر کیفیت، به بیمایگی و ابهام می‌گرائید و تعجبی نداشت اگر سبک نوشته‌هایش تنزل کرده حالت مبتذلی به‌خود گرفته بود. آری، این وضع واقعاً برای او ضرر داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که او زنش بود حس می‌کرد که باید برای نجات او کاری بکند. ولی چطور ممکن بود؟ مگر می‌توانست به‌این سه زن فداکار و شگفت‌انگیز اعلان جنگ بدهد؟ معذالک دلش می‌خواست آنها را زا در خانه بیرون بیاندازد و به‌همه چیز خاتمه دهد. آری، آنها به‌او صدمه می‌زدند. کار او را، حیثیت او را به‌عنوان یک نویسنده و بالاخره زندگی او را تباه می‌کردند. با این مراقبت‌های برده‌وارشان موجبات فنای کامل او را فراهم می‌آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌بایستی با شجاعت به‌آنها حمله کند ولی مگر ممکن بود؟ چطور می‌توانست جای آدم‌هائی تا این درجه فداکار را پر کند. مسلماً چنین وفاداری برده‌واری نه به‌خاطر او و نه به‌خاطر سیل کلماتی که دیکته می‌کرد امکان‌پذیر نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را تک و تنها بدون منشی و خانواده‌اش مجسم کرده و لرزه بر اندامش افتاد. مثل آن بود که بخواهد نوزادری را لخت مادرزاد در سطل خاکروبه بیاندازد. اینکار غیرممکن بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت احساس می‌کرد که لازم است کاری بکند حتی فکر کرد که هزار لیور دیگر قرض کند و اسنادش را برای شوهرش بفرستد و یا مطابق معمول بدهد که برایش بفرستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی نه! اقدام جدی‌تری لازم بود! اقدامی جدی‌تر و یا شاید هم ملایم‌تر. بین این دو، مردد ماند و نتوانست تصمیم بگیرد. در نتیجه هیچ اقدامی به‌عمل نیاورد و در حالیکه روزها را به بطالت می‌گذراند منتظر ماند تا قوای بیشتری جمع‌آوری و از نو شروع کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار آمده بود. چه حماقتی کرده بود که هنگام بهار به‌خانه برگشته بود. او چهل سال داشت. چه احمقانه است که آدم چهل سال داشته باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هوای گرم بعد از ظهر به‌باغ رفت. زیر درختان پرندگان با صدای جیرجیرشان هیاهوئی به‌راه انداخته بودند. آسمان داغ شده بود و او هیچ کاری نداشت که بکند. باغ از گل‌های مختلف پوشیده شده بود. مرد نویسنده بساط پرشکوه و مجلل آنها را دوست می‌داشت. انبوه درختان یاس و پیچ اقایقا، شیرین‌بیان سرخ، لاله و شقایق و مینا با رنگ‌های مختلف و در حاشیه آنها گل «فراموشم مکن». دکمه‌های طلائی! چقدر گل‌ها، اسامی احمقانه‌ای دارند. اینهمه احساسات چرا؟ اگر قرار بود او گل‌ها را نامگذاری کند خال‌های آبی، لکه‌های زرد و زنبورهای سفید را انتخاب می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار، با آن برگ‌های پرتصنع و رقض گل‌هایش اگر انعکاسی در قلب انسان نداشته باشد، نمایشی پرطمطراق و زننده و بی‌معنی به‌نظر خواهد رسید. آری قلب زن هم احساسی برمی‌انگیخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجب! از آنطرف پرچین صدائی به‌گوشش رسید. صدائی یکنواخت و کمی هیجان‌انگیز. خدایا!... حالا در باغ به‌منشی‌اش دیکته می‌کرد. دیگر هیچ جا نمانده است که بشود از شر این دیکته‌ها در امان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌دور و برش نگاه کرد. هزار راه برای فرار کردن پیدا می‌شد. اما فرار چه فایده‌ای داشت. مرد هیچوقت از کارش دست نمی‌کشید. آهسته به‌پرچین نزدیک شد تا گوش بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد یک مقاله برای مجله درباره داستان‌های مدرن انشاء می‌کرد: «چیزی که داستان‌های مدرن کم دارند معماری است» خدای من، معماری! این درست مثل اینستکه بگویند چیزی که داستان‌های مدرن کم دارند، یک فنر شکم‌بند، یک قاشق چای‌خوری و یا یک دندان‌پرکن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف منشی می‌نوشت، می‌نوشت و باز هم می‌نوشت نه! این وضع نمی‌توانست ادامه داشته باشد. این واقعاً خارج از تحمل انسان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درشت و قوی با حالت گرگی که در جستجوی طعمه باشد بدون سر و صدا طول پرچین را پیمود. بلوز ابریشمی زیتونی‌رنگ با دامن پلیسه سفید به‌تن داشت. ساق‌هایش بلند و خوش‌تراش بود و کفش‌هایش به‌طور سرسام‌آوری گران‌قیمت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل یک ماده‌گرگ دزدانه پرچین را دور زد و چمن‌زاری را که در آن زیر سایه شاخ و برگ درختان از هر طرف گل‌های مینا روئیده بود زیر نظر گرفت. مرد در یک ئلنوی رنگی زیر یک درخت بلوط با شکوفه‌های صورتی دراز کشیده بود شلوار سپید با یک بلوز زرد قشنگ به‌تن داشت. دست خوش‌ترکیبش که از ئلنو بیرون مانده بود برای هم‌آهنگی با کلماتی که ادا می‌کرد در هوا ضرب می‌گرفت. مقابل میز گردی از نی منشی کوچک با لباس بافتنی سبز، سرش را به‌روی دفترچه یادداشتش خم کرده بود و با مهارت تمام علائم وحشتناک تندنویس را رسم می‌کرد. یاداشت برداشتن از گفته‌های مرد کار دشواری نبود زیرا خیلی آهسته، همآهنگ با ضرب‌های دستش که از ئلنو آوزیان بود دیکته می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در هر داستان باید یک قهرمان اصلی وجود داشته باشد که همیشه خواننده، نسبت به‌او احساس علاقه و همدردی کند – کسیکه همیشه مورد علاقه ما است – و ما هر قدر بیشتر او را بشناسیم و حتی وقتی به‌نقاط ضعف انسانی او واقف می‌شویم باز به‌او علاقمندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با ترشروئی پیش خود فکر کرد «هر مردی در نظر او یک قهرمان است» و از یاد برد که خودش هم هر زنی را یک قهرمان تصور می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چیزی که او را تکان داد یک پرنده آبی بود که نزدیک پاهای منشی کوچک که سخت سرگرم کارش بود جست و خیز می‌کرد. این پرنده یک گنجشک کوهی بود با رنگ آبی و خاکستری و کمی زرد، ولی در آن روز نمناک بهاری و در هوای شفاف بعد از ظهر زن نویسنده او را آبی به‌نظر آورد. پرنده آبی پرپرزنان دور و بر پاهای زیبا ولی معمولی منشی می‌گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با خود اندیشید: «پرنده آبی! خوشبختی! لعنت بر شیطان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل اینکه شیطان به‌او جواب داد زیرا پرنده آبی دیگری – یک گنجشک کوهی دیگر – از راه رسید و به زد و خورد با اولی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو پرنده آبی که به‌خاطر خوشبختی با هم جدال می‌کردند. لعنت خدا بر شیطان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن کم و بیش از میدان دید آن دو نفر که سرگرم کارشان بودند به‌دور بود ولی نزاع پرنده‌ها که پرهای آنها را به‌هر طرف پراکنده می‌ساخت مرد نویسنده را ناراحت کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستمال خردلی رنگی را تکان داد و آرام به‌آنها گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– دوستان عزیز کوچک من، بروید و این نبرد کوچکتان را جای دیگری ادامه بدهید. بروید جای دیگر با هم تصفیه حساب کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی کوچک که شروع کرده بود عین این کلمات را بنویسد به‌سرعت چشمانش را از روی نوشته برداشت مرد لبخند عجیب و همیشگی خود را بر لب آورد و با مهربانی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اینها را ننویسید. شما آن دو گنجشک را دیدید که به‌سر و کله هم می زدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی کوچک در حالیکه چشمان براقش را که نزدیک بود از شدت کار کور شود به‌اطراف خود می‌گرداند گفت: نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما او پشت سرش نیمرخ خارق‌العاده و نیرومند و زیبای زن نویسنده را که به‌یک ماده‌گرگ همانند بود و علائم ترس در چشمانش ظاهر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن در حالیکه با پاهای گرگ‌وار و عجیب و در عین حال خوش‌تراشش که از زیر دامن کوتاه نمودار بود نزدیک می‌شد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من آنها را دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– مرد پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فکر نمی‌کنید این حیوانات کوچک بیش از اندازه شرورند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن که خم شده بود تا یکی از پرها را از روی زمین بردارد تکرار کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بیش از اندازه! این پرها را در هوا نگاه کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پری را که از روی زمین برداشته بود نوک انگشتش گذاشت و به‌آن نگاه کرد. بعد منشی را از نظر گذراند و آخر به‌طرف شوهرش برگشت. ابروان درهم‌رفته‌اش حالت عجیب یک گرگ جاده {{نشان|۴}} را به‌او داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– به‌نظر من مطبوع‌ترین بعد از ظهرها آنهائی هستند که در آنها آفتاب نتابد، اصوات، رنگ‌ها و عطرها در هوا حل بشوند و همه چیز در بهار شناور باشد. آدم احساس می‌کند که در درون اشیاء قرار گرفته است. حتماً منظورم را متوجه شده‌اید، درست مثل اینکه آدم در درون تخم‌مرغ آماده باشد برای اینکه پوست آنرا سوراخ کند و به‌خارج گام بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن بدون انکه اعتقادی داشته باشد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– واقعاً همینطور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت کوتاهی حکمفرما شد. منشی چیزی نمی‌گفت. آنها منتظر بودند که زن برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فکر می‌کنم که مثل همیشه خیلی کار دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با لب‌های فشرده و حالت ملتمسانه‌ای گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه بیشتر از معمول.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره سکوت عمیقی برقرار شد. مرد منتظر مراجعت زن بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌دانم که مزاحم شما هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در واقع من فقط این دو گنجشک را تماشا می‌کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن در حالیکه به‌پر زرد فوت می‌کرد تا آنرا از نوک انگشتش پرواز دهد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– شیطان‌های کوچولو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– واقعاً!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خوب، بهتر است من بروم و بگذارم شما کارتان را ادامه بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با خونسردی خوش‌آیندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– چندان عجله‌ای نداریم و گذشته از این من فکر می‌کنم بیرون کار کردن هم خیلی راحت نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– کی به‌شما همچو توصیه‌ای کرده بود؟ شما خودتان خوب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} منظور گل بنفشه‌ای است که در شکر آب شده فرو می‌برند تا به‌همان شکل باقی بماند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} چون قشرهای پائین کشیش‌ها فقیرند و توانائی خوردن تخم‌مرغ تازه ندازند، اصطلاح عیش منقص درباره تخم‌مرغ مصرفی آنها به‌کار رفته است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} Kenilworth.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} جن یا موجود خرافی و یا موهومی که شب‌ها به‌صورت گرگ اشخاص خرافاتی را دنبال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:دی. اچ. لاورنس]]&lt;br /&gt;
[[رده:پردیس]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43751</id>
		<title>دو پرندهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43751"/>
		<updated>2013-08-06T16:18:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۲۳&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P013.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P014.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P015.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P016.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P017.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P018.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P019.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P020.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P021.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P022.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P023.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P024.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P025.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P026.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P027.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P028.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P029.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P030.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P031.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P032.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P033.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P034.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P035.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P036.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: دی. اچ. لاورنس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: پردیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت ولی نمی‌توانست با او زندگی کند. شوهر نیز به‌نوبه خود صمیمانه به‌زنش علاقمند بود و معهذا نمی‌توانست با او بسازد. هیچکدام هنوز چهل سال نداشتند و هر دو زیبا و جذاب بودند. بی‌شائبه‌ترین احترامات را برای یکدیگر قائل بودند و بدون اینکه دلیلش را بدانند حس می‌کردند که برای ابد به‌هم پیوسته‌اند. بیشتر از هر کس دیگر در جهان به‌هم نزدیک بودند و می‌دانستند هیچکس به‌خوبی خودشان قادر نیست آنها را بشناسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف نمی‌توانستند با هم زندگی کنند. معمولاً از نظر مسافت هزار و پانصد کیلومتر بین آنها فاصله بود اما مرد زیر آسمان خاکستری انگلستان، در کنه ضمیرش با وفاداری لجوجانه‌ای به‌زنش می‌اندیشید و او را در نظر مجسم می‌کرد که در همانحال که از مناسبات عاشقانه‌اش، دور از شوهر، در پرتو آفتاب «میدی» لذت می‌برد میل غریبی داشت که نسبت به او صمیمی و وفادار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، زمانیکه روی مهتابی مشرف به دریا کوکتلش را می‌نوشید و چشمان خاکستری و استهزاء‌آمیزش را به‌صورت موقر و آفتاب‌سوخته ستاینده‌اش که واقعاً برای او بسیار خوش‌آیند بود – می‌دوخت در حقیقت سیمای خوش‌تراش شوهر جوان و زیبایش را می‌دید و صدایش را می‌شنید که با لحن مطمئن و ملاطفت‌آمیز و با حالت کسی که یقین دارد مسئولش را با خوشحالی اجابت می‌کنند انجام کاری را از منشی‌اش تقاضا می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی، دختری بسیار لایق، بسیار جوان و بسیار زیبا بود. او مرد را می‌پرستید و تمام زنانیکه برای او کار می‌کردند احساشان جز این نبود در حالیکه مردها بیشتر احتمال داشت با دندان ریزریزش کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه مردی یک منشی دارد و این منشی او را می‌پرستد و شما زن این مرد هستید چه باید بکنید؟ نه اینکه چیز بدی بین آنها باشد – لابد می‌فهمید چه می‌خواهم بگویم. واضح‌تر حرف بزنیم هیچ چیز که بتوان آنرا زناکاری نامید در میان نبود. خیلی ساده فقط یک ارباب جوان بود و منشی‌اش. او دیکته می‌کرد و منشی، خودش را برای او هلاک می‌کرد، می‌پرستیدش و همه چیز کاملاً روبراه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد او را نمی‌پرستید – یک مرد، احتیاجی به پرستیدن منشی‌اش ندارد – اما به او وابسته شده بود. می‌گفت «من روی میس رکسال حساب می‌کنم» در حالیکه روی زنش نمی‌توانست حساب کند. تنها از یک چیز مطمئن بود: برای زنش اصلاً‌ اهمیت نداشت که او رویش حساب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این ترتیب آنها با صمیمیت عجیب و ناگفتنی مرد متأهل با هم دوست مانده بودند. معمولاً سالی یکلار با هم مسافرت می‌کردند و اگر زن و شوهر نبودند از مصاحبت هم بسیار لذت می‌بردند. همینکه آنها زن و شوره بودند و دوازده سال بود با هم ازدواج کرده بودند و از سه چهار سال پیش نمی‌توانستند زیر یک سقف زندگی کنند، عیش آنها را منقص می‌ساخت. هریک از آنها در نهان نسبت به‌دیگری احساس تلخی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معهذا هر دو آنها خوبی محض بودند. مرد مظهر گذشت بود و بدون آنکه به‌مناسبت کثرت مراودات عاشقانه زنش خود را ناراحت کند برای او منزلت فوق‌العاده و محبت‌آمیزی قائل بود. مراودات عاشفانه او جزء لاینفک وجود زن امروزی به‌شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بالاخره باید زندگی کنم. من که نمی‌توانم فقط به‌خاطر اینکه من و شما قادر نیستیم با هم زندگی کنیم به‌این زودی خودم را به‌یک مجسمه سنگ تبدیل کنم. سال‌ها وقت لازم است تا زنی چون من به‌یک مجسمه سنگ تبدیل شود. لااقل من اینطور امیدوارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر جواب می‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– درست است. کاملاً درست است. به‌عقیده من پیش از آنکه خودتان متحجر بشوید فراموش نکنید ستایشگرانتان را در سرکه بخوابانید و از آنها کنسرو خیار درست کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد به‌طرز وحشتناکی باهوش و بسیار مرموز بود. زن کم و بیش معنی کنسرو خیار را درمی‌یافت ولی منظور از «تحجر» چه بود؟ آیا می‌خواست بگوید که او به‌اندازه کافی در سرکه خوابانده شده است و یک غوطه دیگر بی‌فایده است و طعم آرا از بین خواهد برد؟ منظور این بود؟ و خود زن، آیا او آب نمک و دره اشک بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان نمی‌تواند تصور کند که یک مرد وقتی واقعاً باهوش و مرموز و بدتر از همه کمی هوسباز است تا چه حد می‌تواند پست باشد. او به‌طور خوش‌آیندی هوسباز بود. چین دهان خمیده‌اش با لب فوقانی بلند از خودپسندی و بوالهوسی حکایت می‌کرد. اما مگر مردی به‌آن زیبائی و آنقدر خوش‌تراش و زبان می‌توانست خودپسند نباشد؟ تقصیر از زن‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از دست این زن‌ها! اگر آنها گرد مردها نمی‌گشتند مردها چقدر دوست‌داشتنی بودند و چقدر زن‌ها دلفریب بودند. اگر جز شوهرشان مردی وجود نداشت این امتیازی است که یک منشی از آن بهره‌مند است. او می‌تواند شوهر داشته باشد اما یک شوهر در مقایسه با یک ارباب، یک رئیس و یا مردی که به‌شما دیکته می‌کند و شما گفته‌هایش را بی‌کم و کسر یادداشت و سپس رونویسی می‌کنید. شبحی بیش نیست. مجسم کنید که زنی از گفته‌های شوهرش یادداشت برمی‌دارد! اما یک منشی! محال است که یک «و» و یا «اما»‌ گفته شود و او برای همیشه به‌خاطر نسپارد و تازه قندک‌های گل بنفشه {{نشان|۱}} در مقایسه با این کلمات هیچند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری! اشتغال به‌ماجراهای عاشقانه در پرتو آفتاب «میدی» انصافاً قشنگ است ولی شما می‌دانید که در همان موقع در شمال، در خانه‌ای که شما باید آنرا منزل خودتان بدانید شوهری که او را دوست دارید، برای یک منشی که شما او را کوچک‌تر از آن می‌دانید که از او نفرت داشته باشید – و در هر حال با اینکه به‌امتیازات او واقف هستید تحقیرش می‌کنید – دیکته می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتیکه آدم یک ذره شن در چشم دارد و یا اندوهی در اعماق ضمیرش خانه کرده است دیگر یک ماجرای عاشقانه نمی‌تواند سرگرم‌کننده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟ مسلماً شوهر زنش را روانه نکرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌شوهرش گفته بود «شما منشیتان و کارتان را دارید و دیگر جائی برای من باقی نمی‌ماند» و جواب شنیده بود «یک اطاق و یک سالن با یک باغ و نصف یک اتومیبل به‌شما اختصاص داده شده است. هر کاری که میل دارید بکنید. کاری بکنید که در آن لذت بیشتری می‌یابید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در اینصورت زمستان را در «میدی» به‌سر خواهم برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– باشد. د رآنجا همیشه به‌شما خوش می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها با برودتی که غمی در نهان داشت از هم جدا شدند و زن به‌دنبال ماجراهای عاشقانه‌اش که چون تخم‌مرغ خوردن راهب‌ها جز عیش منقصی{{نشان|۲}} نبود به‌راه افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مرد به‌کارش مشغول شد. می‌گفت که از کار بیزار است ولی از آن دست‌بردار نبود. روزانه ده تا یازده ساعت کار می‌کرد. اینهم نتیجه ارباب، خود بودن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان به‌این ترتیب سپری شد و بهار آمد. چلچله‌ها پرپرزنان به‌لانه‌هایشان در شمال مراجعت کردند. این زمستان با آنکه هیچ فرقی با زمستان‌های دیگر نداشت خیلی سخت گذشته بود. هر بار که پلک‌هایم می‌خورد ذره شن بیشتر در چشمان زن عاشق‌پیشه فرو می‌رفت. چهره‌های آفتاب‌سوخته بسیار زیبا بود و کوکتل‌های سرد مزه بسیار مطبوعی داشت ولی او بیفایده با سماجت تمام چشمک می‌زد تا بلکه ذره شن را از چشمش بیرون بیاندازد. شوهر را می‌دید که در کتابخانه‌اش کنار گل‌های معطر میموزا نشسته بود و هرچه می‌گفت این منشی لوند و لایق و مبتذل یادداشت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌خود می‌گفت «متحیرم که چطور یک مرد می‌تواند چنین چیزی را تحمل کند و آن منشی – هرقدر هم مبتذل باشد – چطور زیر بار چنین چیزی می‌رود.» و منظورش این دیکته‌های دائمی و صمیمی بود که هر روز ده ساعت بدون آنکه چیزی جز یک مداد و شطی از کلمات در میان باشد، بین آنها جریان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟وضع به‌جای آنکه اصلاح شود وخیم‌تر شده بود. دختر خانم مادر و خواهرش را هم به‌خانه آورده بود. مادرش نوعی آشپز و ناظر هزینه بود و خواهرش یک جور خدمتکار که لباس‌ها را می‌شست. از لباس‌های آقا مواظبت می‌کرد و به‌خوبی از عهده کارهایش بر می‌آمد. در واقع همه کارها به‌بهترین وجهی ترتیب داده شده بود. مادر پیر غذاهای ساده ولی خوش‌طعم درست می‌کرد و خواهر تمام آنچه را که می‌شد از یک خدمتکار توقع داشت انجام می‌داد. به‌لباس‌ها می‌رسید و نیز غذا را مرتب می‌کرد. همه این کارها با حداکثر صرفه‌جوئی صورت می‌گرفت. آنها کاملاً به‌کارشان مسلط بودند. وقتی طلبکاری زیاده از حد باعث ناراحتی می‌شد منشی به‌شهر می‌رفت و همیشه گرفتاری‌های مالی را مرتفع می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته «مرد» قرض داشت و کار می‌کرد تا آنرا بپردازد. اگر او قهرمان افسانه شاه پریان هم بود و می‌توانست مورچه‌ها را به‌خدمت بگمارد مسلماً معجزه‌ای بزرگ‌تر از اینکه منشی و خانواده‌اش را برای خود نگهدارد، نمی‌توانست صورت دهد. این سه زن حقوق نمی‌گرفتند و به‌نظر می‌رسید که هر روز برای تکثیر نان‌ها و ماهی‌ها افسون تازه‌های به‌کار می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌شک «او» زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت اما به مقروض شدنش کمک می‌کرد و به‌قیمت خونبهای پدرش، برای او گران تمام می‌شد. معهذا وقتی به‌خانه برمی‌گشت خانواده منشی با مهربانی و احترام مبالغه‌آمیزی از او استقبال می‌کرد. هیچ مجاهدی هنگام بازگشت از جهاد موجب آنهمه هرج و مرج و سراسیمگی نمی‌شد. گوئی مثل ملکه الیزابت در «کنیل ورث» {{نشان|۳}} فرمانروائی بود که از زیردستان وفادارش بازدید می‌کرد. اما شاید این ظاهر امر بود: «آیا وقتی از شر من خلاص شوند خوشحال نخواهند شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه!‌ آنها با اشتیاق منتظرش بوده‌اند و با شور و حرارت تمام برای مراجعتش دعا می‌کرده‌اند. صمیمانه آرزو داشته‌اند که دوباره وا را ببینند و کلیدها و اختیار خانه را به‌او بازگردانند. خانم خانه! زن آقا! آه! زن آقا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن آقا! هاله شوهر مثل یک طشتک چوبی وبال گردنش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر که آشپزی می‌کرد «عامی» بود و از نتیجه دخترش که وظیفه خدمتکار را به‌عهده داشت برای گرفتن دستورات مراجعه می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خانم «گی» برای نهار و شام فردا چه میل دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همان چیزهائیکه همیشه درست می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–ولی ما می‌خواهیم شما انتخاب کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لازم نیست. معمولاً چه درست می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فرق می‌کند. مادر برای خرید بیرون می‌رود و هر چیز بهتری که ببیند، هرچه که خوب و تازه باشد می‌خرد. اما حالا فکر می‌کند که شما دستور بفرمائید چه چیز باید بخرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– راستش من نمی‌دانم. در این گونه موارد به‌هیچ دردی نمی‌خوردم. بگوئید مثل سابق رفتار کند. مطمئناً او بیشتر از من وارد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لااقل بفرمائید برای غذای دوم چه چیز را ترجیح می‌دهند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من به‌غذای دوم اهمیت نمی‌دهم و می‌دانید که آقای «گی» هم غذای دوم دوست ندارد. بنابراین برای من درست نکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا می‌شد چنین وضع غیرممکنی را تصور کرد؟ زن‌ها خانه را بدون هیچ نقصی اداره می‌کردند. همه چیز به‌یک رویا شباهت داشت. چگونه یک همسر بی‌عرضه و ولخرج، وقتی صرفع‌جوئی خارق‌العاده و تقریباً معجزه‌آسای آنها را می‌دید جرأت مداخله داشت. می‌توان گفت که آنها تقریباً بدون پول خانه را راه می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌های فوق‌العاده‌ای بودند. گرد خود او هم پروانه‌وار می‌چرخیدند ولی او احساس می‌کرد که مضحکه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهرش برای اینکه نظر او را بداند پرسید «فکر نمی‌کنید که این خانواده خیلی خوب به‌کارهای خانه می‌رسند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– عالی! باید گفت که حیرت‌انگیز است. فکر می‌کنم که شما کاملاً خوشبخت هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاملاً راحت زندگی می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌بینم. یک راحتی شگفت‌انگیز. من هرگز همچو چیزی ندیده بودم. اطمینان دارید که این وضع برای شما بد نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن مخفیانه او را تماشا می‌کرد. خیلی سرحال به‌نظر می‌رسید و با آن چرب‌زبانی معمولیش خیلی زیبا بود. بسیار خوب پوشیده بود و آشکار بود که کاملاً از او مراقبت کرده‌اند. از آن نوع تعادل و حسن خلقی بهره‌مند بود که در یک مرد بسیار برازنده است و هیچ مردی از آن برخوردار نمی شود مگر آنکه خروس دهکده کوچک خودش باشد و مرغانش تملقش را بگویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالیکه پیپش را از گوشه لب برمی‌داشت با لبخندی جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه! مگر وضع من بد به‌نظر می‌رسد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن باعجله جواب داد: نه. طبعاً مانند همه زن‌های امروزی او هم به‌سلامتی و راحتی شوهرش که ظاهراً منشاء همه خوشبختی‌ها است فکر می‌کرد. بلافاصله به‌موضوع مورد علاقه‌اش برگشت و با صدائی ملایم و آرام گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–شاید آنقدر که این وضع برای خودتان خوبست برای کارتان خوب نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او می‌دانست که مرد حتی یک لحظه نیز نمی‌توانست تحمل کند که کارش را مورد مسخره قرار دهند. و مرد هم این صدای ملایم و آرام زن را می‌شناخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالیکه آماده دعوا شده بود گفت: یعنی چطور؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و زن با بی‌قیدی جواب داد: – نمی‌دانم، شاید راحتی بیش از اندازه برای کار کردن مناسب نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد در حالیکه با هیجان زایدالوصفی به‌دور کتابخانه‌اش می‌گشت و به‌پیپش پک می‌زد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اینرا نمی‌دانستم. وقتی من روزانه دوازده ساعت و در روزهای کوتاه ده ساعت متوالی کار می‌کنم فکر نمی‌کنم بشود گفت که در راحتی بیش از حد فرو رفته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه، منهم تصور نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معذلک او اینطور فکر می‌کرد. راحتی او بیشتر از آنکه به‌غذای خوب و بستر نرم مربوط باشد، ناشی از این بود که هیچکس و هیچ چیز وجود نداشت که بتواند برایش مانعی به‌شمار آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی به‌زن گفته بود: «وقتی فکر می‌کنم چیزی که بتواند مخالف میل او باشد وجود ندارد خوشحال می‌شوم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چیزی که بتواند مخالف میل او باشد وجود ندارد!». چه موقعیتی برای یک مرد. مردی که عزیزکرده زنانی است که می‌خواهد هرگونه موجبات ناراحتی را از او دور کند و این تنها چیزی بود که خودپسندی ضربت‌خورده زن را به‌شدت بیدار می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این طرز فکر او بود ولی چه می‌توانست بکند. در سکوت نیمه شب صدای شوهرش را می‌شنید که دیکته می‌کرد. صدائی دوردست و تنها و یکنواخت، مانند صدای خدا هنگام صحبت با شموئیل. شبح نحیف منشی را مجسم می‌کرد که سرگرم نوشتن علائم تندنویسی بود. و بعد در ساعات آفتابی روز هنگامیکه مرد هنوز خواب بود – هیچوقت زودتر از ظهر بیدار نمی‌شد – از یک سمت دیگر طنین گوشخراش و پرهیاهوی ماشین تحریر که به سروصدای یک ملخ غول‌آسا می‌ماند به‌گوش می‌رسید. این منشی کوچک بینوا بود که یادداشت‌ها را رونویسی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دختر بیست و هشت سال بیشتر نداشت. مانند یک غلام سیاه کار می‌کرد و چیزی جز پوست و استخوان به‌تنش نمانده بود. کوچک و زیبا ولی محققاً خسته و مانده بود. خیلی بیشتر از اربابش کار می‌کرد زیرا نه فقط باید تمام کلماتی را که او به‌زبان می‌راند ضبط کند بلکه می‌بایستی همه آنها را موقعیکه ارباب استراحت می‌کرد در سه نسخه ماشین کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن فکر می‌کرد: «نمی‌دانم این دختر چه منفعتی در این کار دارد. برای مرد ناچیزی خودش را خرد می‌کند و آنطور که من شوهرم را می‌شناسم نه حتی تا به‌حال او را بوسیده است و نه هرگز همچو کاری خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
اینکه مرد هیچوقت او را – منظور منشی است – نبوسیده بود وضع را بهتر می‌کرد یا وخیم‌تر می‌ساخت؟ زن مردد مانده بود. او هیچکس را نمی‌بوسید حتی خودش را – منظور زن است – آیا دلش می‌خواست که شوهرش او را ببوسد؟ به‌این موضوع هم اطمینان نداشت ولی فکر می‌کرد که نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس بالاخره چه می‌خواست. او زنش بود چه چیز از او می‌خواست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلماً دلش نمی‌خواست حرف‌هائی را که شوهرش دیکته می‌کرد، تننویس و بعد رونویس کند. از ته دل هم مایل نبود که او ببوسدش. شوهرش را خیلی خوب می‌شناخت. آری او را خیلی خوب می‌شناخت و بوسه مردی که انسان تا این حد او را می‌شناسد چه لذتی می‌تواند داشته باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بالاخره پس او چه می‌خواست؟ چرا اینطور به او چسبیده بود؟ فقط به‌خاطر اینکه زنش بود؟ چرا از دیدن مردهای دیگر لذت می‌برد – و او وقتی از لذت صحبت می‌کرد شوخی نمی‌کرد – بدون اینکه راجع به هیچیک از آنها جدی فکر کند؟ و چرا با اینکه از شوهرش هیچ لذت نمی‌برد درباره او جدی فکر می‌کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است که در گذشته لحظات خوبی را با هم گذرانده بودند... گذشته... گذشته با هزاران چیز که همه به هیچ تبدیل می‌شد. ولی حالا دیگر او برایش هیچ لطفی نداشت. هیچوقت از اینکه با او باشد لذت نمی‌برد. کشمکش آرامی بین آنها وجود داشت که حتی وقتی پانزده هزار کیلومتر فاصله آنانرا از هم جدا می‌کرد از بین نمی‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحشتناک است! این آن چیزی است که زندگی زناشوئی نام دارد. چه باید کرد؟ مضحک است که آدم، همه این چیزها را بداند و هیچ عکس‌العملی نشان ندهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن باز به‌خانه برگشت و در خانه خودش و حتی در چشم شوهرش به‌مثابه مهمانی عالیقدر پذیرفته شد. منشی و خانواده‌اش هم زندگیشان را در خدمت مرد گذشته بودند. زندگی آنها تماماً وقف مرد شده بود. شب و روز همشان را مصروف او می‌کردند و در مقابل چه به‌دست می‌آوردند؟ دریغ از یک بوسه! مقدار ناچیزی پول. زیرا از حرف‌های او خبر داشتند و تصمیم گرفته بودن که آنها را بپردازند. روزانه دوازده ساعت کار، بدون هیچ امیدی و یک انزوای تقریباً کامل برای اینکه او با هیچکس معاشرت نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌غیر از اینها؟ هیچ! شاید به‌این مناسبت که گاهگاهی اسم یا عکس او را در روزنامه‌ها می‌دیدند احساس فضیلت و اهمیت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیب است که با اینوصف به‌کارشان خیلی علاقه داشتند و مانند اشخاصیکه مأموریت مهمی به‌عهده دارند از شغلشان کاملاً راضی و خشنود بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت اگر آنها از این وضع واضی بودند به‌کسی ربطی نداشت. بدیهیست که آنها مردم عوامی بودند و به‌توده مردم تعلق داشتند و در نتیجه شخصیت و نفوذ او چشمشان را خیره می‌ساخت. اما بی‌شک این وضع برای مرد خوب نبود. کارش از نظر کیفیت، به بیمایگی و ابهام می‌گرائید و تعجبی نداشت اگر سبک نوشته‌هایش تنزل کرده حالت مبتذلی به‌خود گرفته بود. آری، این وضع واقعاً برای او ضرر داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که او زنش بود حس می‌کرد که باید برای نجات او کاری بکند. ولی چطور ممکن بود؟ مگر می‌توانست به‌این سه زن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} منظور گل بنفشه‌ای است که در شکر آب شده فرو می‌برند تا به‌همان شکل باقی بماند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} چون قشرهای پائین کشیش‌ها فقیرند و توانائی خوردن تخم‌مرغ تازه ندازند، اصطلاح عیش منقص درباره تخم‌مرغ مصرفی آنها به‌کار رفته است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} Kenilworth.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:دی. اچ. لاورنس]]&lt;br /&gt;
[[رده:پردیس]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43750</id>
		<title>دو پرندهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43750"/>
		<updated>2013-08-05T17:47:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۲۲&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P013.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P014.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P015.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P016.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P017.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P018.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P019.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P020.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P021.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P022.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P023.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P024.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P025.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P026.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P027.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P028.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P029.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P030.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P031.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P032.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P033.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P034.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P035.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P036.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: دی. اچ. لاورنس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: پردیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت ولی نمی‌توانست با او زندگی کند. شوهر نیز به‌نوبه خود صمیمانه به‌زنش علاقمند بود و معهذا نمی‌توانست با او بسازد. هیچکدام هنوز چهل سال نداشتند و هر دو زیبا و جذاب بودند. بی‌شائبه‌ترین احترامات را برای یکدیگر قائل بودند و بدون اینکه دلیلش را بدانند حس می‌کردند که برای ابد به‌هم پیوسته‌اند. بیشتر از هر کس دیگر در جهان به‌هم نزدیک بودند و می‌دانستند هیچکس به‌خوبی خودشان قادر نیست آنها را بشناسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف نمی‌توانستند با هم زندگی کنند. معمولاً از نظر مسافت هزار و پانصد کیلومتر بین آنها فاصله بود اما مرد زیر آسمان خاکستری انگلستان، در کنه ضمیرش با وفاداری لجوجانه‌ای به‌زنش می‌اندیشید و او را در نظر مجسم می‌کرد که در همانحال که از مناسبات عاشقانه‌اش، دور از شوهر، در پرتو آفتاب «میدی» لذت می‌برد میل غریبی داشت که نسبت به او صمیمی و وفادار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، زمانیکه روی مهتابی مشرف به دریا کوکتلش را می‌نوشید و چشمان خاکستری و استهزاء‌آمیزش را به‌صورت موقر و آفتاب‌سوخته ستاینده‌اش که واقعاً برای او بسیار خوش‌آیند بود – می‌دوخت در حقیقت سیمای خوش‌تراش شوهر جوان و زیبایش را می‌دید و صدایش را می‌شنید که با لحن مطمئن و ملاطفت‌آمیز و با حالت کسی که یقین دارد مسئولش را با خوشحالی اجابت می‌کنند انجام کاری را از منشی‌اش تقاضا می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی، دختری بسیار لایق، بسیار جوان و بسیار زیبا بود. او مرد را می‌پرستید و تمام زنانیکه برای او کار می‌کردند احساشان جز این نبود در حالیکه مردها بیشتر احتمال داشت با دندان ریزریزش کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه مردی یک منشی دارد و این منشی او را می‌پرستد و شما زن این مرد هستید چه باید بکنید؟ نه اینکه چیز بدی بین آنها باشد – لابد می‌فهمید چه می‌خواهم بگویم. واضح‌تر حرف بزنیم هیچ چیز که بتوان آنرا زناکاری نامید در میان نبود. خیلی ساده فقط یک ارباب جوان بود و منشی‌اش. او دیکته می‌کرد و منشی، خودش را برای او هلاک می‌کرد، می‌پرستیدش و همه چیز کاملاً روبراه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد او را نمی‌پرستید – یک مرد، احتیاجی به پرستیدن منشی‌اش ندارد – اما به او وابسته شده بود. می‌گفت «من روی میس رکسال حساب می‌کنم» در حالیکه روی زنش نمی‌توانست حساب کند. تنها از یک چیز مطمئن بود: برای زنش اصلاً‌ اهمیت نداشت که او رویش حساب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این ترتیب آنها با صمیمیت عجیب و ناگفتنی مرد متأهل با هم دوست مانده بودند. معمولاً سالی یکلار با هم مسافرت می‌کردند و اگر زن و شوهر نبودند از مصاحبت هم بسیار لذت می‌بردند. همینکه آنها زن و شوره بودند و دوازده سال بود با هم ازدواج کرده بودند و از سه چهار سال پیش نمی‌توانستند زیر یک سقف زندگی کنند، عیش آنها را منقص می‌ساخت. هریک از آنها در نهان نسبت به‌دیگری احساس تلخی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معهذا هر دو آنها خوبی محض بودند. مرد مظهر گذشت بود و بدون آنکه به‌مناسبت کثرت مراودات عاشقانه زنش خود را ناراحت کند برای او منزلت فوق‌العاده و محبت‌آمیزی قائل بود. مراودات عاشفانه او جزء لاینفک وجود زن امروزی به‌شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بالاخره باید زندگی کنم. من که نمی‌توانم فقط به‌خاطر اینکه من و شما قادر نیستیم با هم زندگی کنیم به‌این زودی خودم را به‌یک مجسمه سنگ تبدیل کنم. سال‌ها وقت لازم است تا زنی چون من به‌یک مجسمه سنگ تبدیل شود. لااقل من اینطور امیدوارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر جواب می‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– درست است. کاملاً درست است. به‌عقیده من پیش از آنکه خودتان متحجر بشوید فراموش نکنید ستایشگرانتان را در سرکه بخوابانید و از آنها کنسرو خیار درست کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد به‌طرز وحشتناکی باهوش و بسیار مرموز بود. زن کم و بیش معنی کنسرو خیار را درمی‌یافت ولی منظور از «تحجر» چه بود؟ آیا می‌خواست بگوید که او به‌اندازه کافی در سرکه خوابانده شده است و یک غوطه دیگر بی‌فایده است و طعم آرا از بین خواهد برد؟ منظور این بود؟ و خود زن، آیا او آب نمک و دره اشک بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان نمی‌تواند تصور کند که یک مرد وقتی واقعاً باهوش و مرموز و بدتر از همه کمی هوسباز است تا چه حد می‌تواند پست باشد. او به‌طور خوش‌آیندی هوسباز بود. چین دهان خمیده‌اش با لب فوقانی بلند از خودپسندی و بوالهوسی حکایت می‌کرد. اما مگر مردی به‌آن زیبائی و آنقدر خوش‌تراش و زبان می‌توانست خودپسند نباشد؟ تقصیر از زن‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از دست این زن‌ها! اگر آنها گرد مردها نمی‌گشتند مردها چقدر دوست‌داشتنی بودند و چقدر زن‌ها دلفریب بودند. اگر جز شوهرشان مردی وجود نداشت این امتیازی است که یک منشی از آن بهره‌مند است. او می‌تواند شوهر داشته باشد اما یک شوهر در مقایسه با یک ارباب، یک رئیس و یا مردی که به‌شما دیکته می‌کند و شما گفته‌هایش را بی‌کم و کسر یادداشت و سپس رونویسی می‌کنید. شبحی بیش نیست. مجسم کنید که زنی از گفته‌های شوهرش یادداشت برمی‌دارد! اما یک منشی! محال است که یک «و» و یا «اما»‌ گفته شود و او برای همیشه به‌خاطر نسپارد و تازه قندک‌های گل بنفشه {{نشان|۱}} در مقایسه با این کلمات هیچند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری! اشتغال به‌ماجراهای عاشقانه در پرتو آفتاب «میدی» انصافاً قشنگ است ولی شما می‌دانید که در همان موقع در شمال، در خانه‌ای که شما باید آنرا منزل خودتان بدانید شوهری که او را دوست دارید، برای یک منشی که شما او را کوچک‌تر از آن می‌دانید که از او نفرت داشته باشید – و در هر حال با اینکه به‌امتیازات او واقف هستید تحقیرش می‌کنید – دیکته می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتیکه آدم یک ذره شن در چشم دارد و یا اندوهی در اعماق ضمیرش خانه کرده است دیگر یک ماجرای عاشقانه نمی‌تواند سرگرم‌کننده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟ مسلماً شوهر زنش را روانه نکرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌شوهرش گفته بود «شما منشیتان و کارتان را دارید و دیگر جائی برای من باقی نمی‌ماند» و جواب شنیده بود «یک اطاق و یک سالن با یک باغ و نصف یک اتومیبل به‌شما اختصاص داده شده است. هر کاری که میل دارید بکنید. کاری بکنید که در آن لذت بیشتری می‌یابید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در اینصورت زمستان را در «میدی» به‌سر خواهم برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– باشد. د رآنجا همیشه به‌شما خوش می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها با برودتی که غمی در نهان داشت از هم جدا شدند و زن به‌دنبال ماجراهای عاشقانه‌اش که چون تخم‌مرغ خوردن راهب‌ها جز عیش منقصی{{نشان|۲}} نبود به‌راه افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مرد به‌کارش مشغول شد. می‌گفت که از کار بیزار است ولی از آن دست‌بردار نبود. روزانه ده تا یازده ساعت کار می‌کرد. اینهم نتیجه ارباب، خود بودن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان به‌این ترتیب سپری شد و بهار آمد. چلچله‌ها پرپرزنان به‌لانه‌هایشان در شمال مراجعت کردند. این زمستان با آنکه هیچ فرقی با زمستان‌های دیگر نداشت خیلی سخت گذشته بود. هر بار که پلک‌هایم می‌خورد ذره شن بیشتر در چشمان زن عاشق‌پیشه فرو می‌رفت. چهره‌های آفتاب‌سوخته بسیار زیبا بود و کوکتل‌های سرد مزه بسیار مطبوعی داشت ولی او بیفایده با سماجت تمام چشمک می‌زد تا بلکه ذره شن را از چشمش بیرون بیاندازد. شوهر را می‌دید که در کتابخانه‌اش کنار گل‌های معطر میموزا نشسته بود و هرچه می‌گفت این منشی لوند و لایق و مبتذل یادداشت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌خود می‌گفت «متحیرم که چطور یک مرد می‌تواند چنین چیزی را تحمل کند و آن منشی – هرقدر هم مبتذل باشد – چطور زیر بار چنین چیزی می‌رود.» و منظورش این دیکته‌های دائمی و صمیمی بود که هر روز ده ساعت بدون آنکه چیزی جز یک مداد و شطی از کلمات در میان باشد، بین آنها جریان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟وضع به‌جای آنکه اصلاح شود وخیم‌تر شده بود. دختر خانم مادر و خواهرش را هم به‌خانه آورده بود. مادرش نوعی آشپز و ناظر هزینه بود و خواهرش یک جور خدمتکار که لباس‌ها را می‌شست. از لباس‌های آقا مواظبت می‌کرد و به‌خوبی از عهده کارهایش بر می‌آمد. در واقع همه کارها به‌بهترین وجهی ترتیب داده شده بود. مادر پیر غذاهای ساده ولی خوش‌طعم درست می‌کرد و خواهر تمام آنچه را که می‌شد از یک خدمتکار توقع داشت انجام می‌داد. به‌لباس‌ها می‌رسید و نیز غذا را مرتب می‌کرد. همه این کارها با حداکثر صرفه‌جوئی صورت می‌گرفت. آنها کاملاً به‌کارشان مسلط بودند. وقتی طلبکاری زیاده از حد باعث ناراحتی می‌شد منشی به‌شهر می‌رفت و همیشه گرفتاری‌های مالی را مرتفع می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته «مرد» قرض داشت و کار می‌کرد تا آنرا بپردازد. اگر او قهرمان افسانه شاه پریان هم بود و می‌توانست مورچه‌ها را به‌خدمت بگمارد مسلماً معجزه‌ای بزرگ‌تر از اینکه منشی و خانواده‌اش را برای خود نگهدارد، نمی‌توانست صورت دهد. این سه زن حقوق نمی‌گرفتند و به‌نظر می‌رسید که هر روز برای تکثیر نان‌ها و ماهی‌ها افسون تازه‌های به‌کار می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌شک «او» زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت اما به مقروض شدنش کمک می‌کرد و به‌قیمت خونبهای پدرش، برای او گران تمام می‌شد. معهذا وقتی به‌خانه برمی‌گشت خانواده منشی با مهربانی و احترام مبالغه‌آمیزی از او استقبال می‌کرد. هیچ مجاهدی هنگام بازگشت از جهاد موجب آنهمه هرج و مرج و سراسیمگی نمی‌شد. گوئی مثل ملکه الیزابت در «کنیل ورث» {{نشان|۳}} فرمانروائی بود که از زیردستان وفادارش بازدید می‌کرد. اما شاید این ظاهر امر بود: «آیا وقتی از شر من خلاص شوند خوشحال نخواهند شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه!‌ آنها با اشتیاق منتظرش بوده‌اند و با شور و حرارت تمام برای مراجعتش دعا می‌کرده‌اند. صمیمانه آرزو داشته‌اند که دوباره وا را ببینند و کلیدها و اختیار خانه را به‌او بازگردانند. خانم خانه! زن آقا! آه! زن آقا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن آقا! هاله شوهر مثل یک طشتک چوبی وبال گردنش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر که آشپزی می‌کرد «عامی» بود و از نتیجه دخترش که وظیفه خدمتکار را به‌عهده داشت برای گرفتن دستورات مراجعه می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خانم «گی» برای نهار و شام فردا چه میل دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همان چیزهائیکه همیشه درست می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–ولی ما می‌خواهیم شما انتخاب کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لازم نیست. معمولاً چه درست می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فرق می‌کند. مادر برای خرید بیرون می‌رود و هر چیز بهتری که ببیند، هرچه که خوب و تازه باشد می‌خرد. اما حالا فکر می‌کند که شما دستور بفرمائید چه چیز باید بخرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– راستش من نمی‌دانم. در این گونه موارد به‌هیچ دردی نمی‌خوردم. بگوئید مثل سابق رفتار کند. مطمئناً او بیشتر از من وارد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لااقل بفرمائید برای غذای دوم چه چیز را ترجیح می‌دهند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من به‌غذای دوم اهمیت نمی‌دهم و می‌دانید که آقای «گی» هم غذای دوم دوست ندارد. بنابراین برای من درست نکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا می‌شد چنین وضع غیرممکنی را تصور کرد؟ زن‌ها خانه را بدون هیچ نقصی اداره می‌کردند. همه چیز به‌یک رویا شباهت داشت. چگونه یک همسر بی‌عرضه و ولخرج، وقتی صرفع‌جوئی خارق‌العاده و تقریباً معجزه‌آسای آنها را می‌دید جرأت مداخله داشت. می‌توان گفت که آنها تقریباً بدون پول خانه را راه می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌های فوق‌العاده‌ای بودند. گرد خود او هم پروانه‌وار می‌چرخیدند ولی او احساس می‌کرد که مضحکه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهرش برای اینکه نظر او را بداند پرسید «فکر نمی‌کنید که این خانواده خیلی خوب به‌کارهای خانه می‌رسند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– عالی! باید گفت که حیرت‌انگیز است. فکر می‌کنم که شما کاملاً خوشبخت هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاملاً راحت زندگی می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– می‌بینم. یک راحتی شگفت‌انگیز. من هرگز همچو چیزی ندیده بودم. اطمینان دارید که این وضع برای شما بد نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن مخفیانه او را تماشا می‌کرد. خیلی سرحال به‌نظر می‌رسید و با آن چرب‌زبانی معمولیش خیلی زیبا بود. بسیار خوب پوشیده بود و آشکار بود که کاملاً از او مراقبت کرده‌اند. از آن نوع تعادل و حسن خلقی بهره‌مند بود که در یک مرد بسیار برازنده است و هیچ مردی از آن برخوردار نمی شود مگر آنکه خروس دهکده کوچک خودش باشد و مرغانش تملقش را بگویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالیکه پیپش را از گوشه لب برمی‌داشت با لبخندی جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه! مگر وضع من بد به‌نظر می‌رسد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن باعجله جواب داد: نه. طبعاً مانند همه زن‌های امروزی او هم به‌سلامتی و راحتی شوهرش که ظاهراً منشاء همه خوشبختی‌ها است فکر می‌کرد. بلافاصله به‌موضوع مورد علاقه‌اش برگشت و با صدائی ملایم و آرام گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–شاید آنقدر که این وضع برای خودتان خوبست برای کارتان خوب نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او می‌دانست که مرد حتی یک لحظه نیز نمی‌توانست تحمل کند که کارش را مورد مسخره قرار دهند. و مرد هم این صدای ملایم و آرام زن را می‌شناخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالیکه آماده دعوا شده بود گفت: یعنی چطور؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و زن با بی‌قیدی جواب داد: – نمی‌دانم، شاید راحتی بیش از اندازه برای کار کردن مناسب نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد در حالیکه با هیجان زایدالوصفی به‌دور کتابخانه‌اش می‌گشت و به‌پیپش پک می‌زد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– اینرا نمی‌دانستم. وقتی من روزانه دوازده ساعت و در روزهای کوتاه ده ساعت متوالی کار می‌کنم فکر نمی‌کنم بشود گفت که در راحتی بیش از حد فرو رفته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– نه، منهم تصور نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معذلک او اینطور فکر می‌کرد. راحتی او بیشتر از آنکه به‌غذای خوب و بستر نرم مربوط باشد، ناشی از این بود که هیچکس و هیچ چیز وجود نداشت که بتواند برایش مانعی به‌شمار آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی به‌زن گفته بود: «وقتی فکر می‌کنم چیزی که بتواند مخالف میل او باشد وجود ندارد خوشحال می‌شوم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چیزی که بتواند مخالف میل او باشد وجود ندارد!». چه موقعیتی برای یک مرد. مردی که عزیزکرده زنانی است که می‌خواهد هرگونه موجبات ناراحتی را از او دور کند و این تنها چیزی بود که خودپسندی ضربت‌خورده زن را به‌شدت بیدار می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این طرز فکر او بود ولی چه می‌توانست بکند. در سکوت نیمه شب صدای شوهرش را می‌شنید که دیکته می‌کرد. صدائی دوردست و تنها و یکنواخت، مانند صدای خدا هنگام صحبت با شموئیل. شبح نحیف منشی را مجسم می‌کرد که سرگرم نوشتن علائم تندنویسی بود. و بعد در ساعات آفتابی روز هنگامیکه مرد هنوز خواب بود – هیچوقت زودتر از ظهر بیدار نمی‌شد – از یک سمت دیگر طنین گوشخراش و پرهیاهوی ماشین تحریر که به سروصدای یک ملخ غول‌آسا می‌ماند به‌گوش می‌رسید. این منشی کوچک بینوا بود که یادداشت‌ها را رونویسی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دختر بیست و هشت سال بیشتر نداشت. مانند یک غلام سیاه کار می‌کرد و چیزی جز پوست و استخوان به‌تنش نمانده بود. کوچک و زیبا ولی محققاً خسته و مانده بود. خیلی بیشتر از اربابش کار می‌کرد زیرا نه فقط باید تمام کلماتی را که او به‌زبان می‌راند ضبط کند بلکه می‌بایستی همه آنها را موقعیکه ارباب استراحت می‌کرد در سه نسخه ماشین کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن فکر می‌کرد: «نمی‌دانم این دختر چه منفعتی در این کار دارد. برای مرد ناچیزی خودش را خرد می‌کند و آنطور که من شوهرم را می‌شناسم نه حتی تا به‌حال او را بوسیده است و نه هرگز همچو کاری خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
اینکه مرد هیچوقت او را – منظور منشی است – نبوسیده بود وضع را بهتر می‌کرد یا وخیم‌تر می‌ساخت؟ زن مردد مانده بود. او هیچکس را نمی‌بوسید حتی خودش را – منظور زن است – آیا دلش می‌خواست که شوهرش او را ببوسد؟ به‌این موضوع هم اطمینان نداشت ولی فکر می‌کرد که نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس بالاخره چه می‌خواست. او زنش بود چه چیز از او می‌خواست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلماً دلش نمی‌خواست حرف‌هائی را که شوهرش دیکته می‌کرد، تننویس و بعد رونویس کند. از ته دل هم مایل نبود که او ببوسدش. شوهرش را خیلی خوب می‌شناخت. آری او را خیلی خوب می‌شناخت و بوسه مردی که انسان تا این حد او را می‌شناسد چه لذتی می‌تواند داشته باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بالاخره پس او چه می‌خواست؟ چرا اینطور به او چسبیده &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} منظور گل بنفشه‌ای است که در شکر آب شده فرو می‌برند تا به‌همان شکل باقی بماند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} چون قشرهای پائین کشیش‌ها فقیرند و توانائی خوردن تخم‌مرغ تازه ندازند، اصطلاح عیش منقص درباره تخم‌مرغ مصرفی آنها به‌کار رفته است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} Kenilworth.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:دی. اچ. لاورنس]]&lt;br /&gt;
[[رده:پردیس]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43749</id>
		<title>دو پرندهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43749"/>
		<updated>2013-08-04T15:30:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۲۰&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P013.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P014.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P015.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P016.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P017.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P018.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P019.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P020.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P021.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P022.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P023.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P024.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P025.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P026.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P027.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P028.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P029.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P030.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P031.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P032.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P033.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P034.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P035.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P036.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: دی. اچ. لاورنس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: پردیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت ولی نمی‌توانست با او زندگی کند. شوهر نیز به‌نوبه خود صمیمانه به‌زنش علاقمند بود و معهذا نمی‌توانست با او بسازد. هیچکدام هنوز چهل سال نداشتند و هر دو زیبا و جذاب بودند. بی‌شائبه‌ترین احترامات را برای یکدیگر قائل بودند و بدون اینکه دلیلش را بدانند حس می‌کردند که برای ابد به‌هم پیوسته‌اند. بیشتر از هر کس دیگر در جهان به‌هم نزدیک بودند و می‌دانستند هیچکس به‌خوبی خودشان قادر نیست آنها را بشناسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف نمی‌توانستند با هم زندگی کنند. معمولاً از نظر مسافت هزار و پانصد کیلومتر بین آنها فاصله بود اما مرد زیر آسمان خاکستری انگلستان، در کنه ضمیرش با وفاداری لجوجانه‌ای به‌زنش می‌اندیشید و او را در نظر مجسم می‌کرد که در همانحال که از مناسبات عاشقانه‌اش، دور از شوهر، در پرتو آفتاب «میدی» لذت می‌برد میل غریبی داشت که نسبت به او صمیمی و وفادار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، زمانیکه روی مهتابی مشرف به دریا کوکتلش را می‌نوشید و چشمان خاکستری و استهزاء‌آمیزش را به‌صورت موقر و آفتاب‌سوخته ستاینده‌اش که واقعاً برای او بسیار خوش‌آیند بود – می‌دوخت در حقیقت سیمای خوش‌تراش شوهر جوان و زیبایش را می‌دید و صدایش را می‌شنید که با لحن مطمئن و ملاطفت‌آمیز و با حالت کسی که یقین دارد مسئولش را با خوشحالی اجابت می‌کنند انجام کاری را از منشی‌اش تقاضا می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی، دختری بسیار لایق، بسیار جوان و بسیار زیبا بود. او مرد را می‌پرستید و تمام زنانیکه برای او کار می‌کردند احساشان جز این نبود در حالیکه مردها بیشتر احتمال داشت با دندان ریزریزش کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه مردی یک منشی دارد و این منشی او را می‌پرستد و شما زن این مرد هستید چه باید بکنید؟ نه اینکه چیز بدی بین آنها باشد – لابد می‌فهمید چه می‌خواهم بگویم. واضح‌تر حرف بزنیم هیچ چیز که بتوان آنرا زناکاری نامید در میان نبود. خیلی ساده فقط یک ارباب جوان بود و منشی‌اش. او دیکته می‌کرد و منشی، خودش را برای او هلاک می‌کرد، می‌پرستیدش و همه چیز کاملاً روبراه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد او را نمی‌پرستید – یک مرد، احتیاجی به پرستیدن منشی‌اش ندارد – اما به او وابسته شده بود. می‌گفت «من روی میس رکسال حساب می‌کنم» در حالیکه روی زنش نمی‌توانست حساب کند. تنها از یک چیز مطمئن بود: برای زنش اصلاً‌ اهمیت نداشت که او رویش حساب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این ترتیب آنها با صمیمیت عجیب و ناگفتنی مرد متأهل با هم دوست مانده بودند. معمولاً سالی یکلار با هم مسافرت می‌کردند و اگر زن و شوهر نبودند از مصاحبت هم بسیار لذت می‌بردند. همینکه آنها زن و شوره بودند و دوازده سال بود با هم ازدواج کرده بودند و از سه چهار سال پیش نمی‌توانستند زیر یک سقف زندگی کنند، عیش آنها را منقص می‌ساخت. هریک از آنها در نهان نسبت به‌دیگری احساس تلخی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معهذا هر دو آنها خوبی محض بودند. مرد مظهر گذشت بود و بدون آنکه به‌مناسبت کثرت مراودات عاشقانه زنش خود را ناراحت کند برای او منزلت فوق‌العاده و محبت‌آمیزی قائل بود. مراودات عاشفانه او جزء لاینفک وجود زن امروزی به‌شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بالاخره باید زندگی کنم. من که نمی‌توانم فقط به‌خاطر اینکه من و شما قادر نیستیم با هم زندگی کنیم به‌این زودی خودم را به‌یک مجسمه سنگ تبدیل کنم. سال‌ها وقت لازم است تا زنی چون من به‌یک مجسمه سنگ تبدیل شود. لااقل من اینطور امیدوارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر جواب می‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– درست است. کاملاً درست است. به‌عقیده من پیش از آنکه خودتان متحجر بشوید فراموش نکنید ستایشگرانتان را در سرکه بخوابانید و از آنها کنسرو خیار درست کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد به‌طرز وحشتناکی باهوش و بسیار مرموز بود. زن کم و بیش معنی کنسرو خیار را درمی‌یافت ولی منظور از «تحجر» چه بود؟ آیا می‌خواست بگوید که او به‌اندازه کافی در سرکه خوابانده شده است و یک غوطه دیگر بی‌فایده است و طعم آرا از بین خواهد برد؟ منظور این بود؟ و خود زن، آیا او آب نمک و دره اشک بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان نمی‌تواند تصور کند که یک مرد وقتی واقعاً باهوش و مرموز و بدتر از همه کمی هوسباز است تا چه حد می‌تواند پست باشد. او به‌طور خوش‌آیندی هوسباز بود. چین دهان خمیده‌اش با لب فوقانی بلند از خودپسندی و بوالهوسی حکایت می‌کرد. اما مگر مردی به‌آن زیبائی و آنقدر خوش‌تراش و زبان می‌توانست خودپسند نباشد؟ تقصیر از زن‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از دست این زن‌ها! اگر آنها گرد مردها نمی‌گشتند مردها چقدر دوست‌داشتنی بودند و چقدر زن‌ها دلفریب بودند. اگر جز شوهرشان مردی وجود نداشت این امتیازی است که یک منشی از آن بهره‌مند است. او می‌تواند شوهر داشته باشد اما یک شوهر در مقایسه با یک ارباب، یک رئیس و یا مردی که به‌شما دیکته می‌کند و شما گفته‌هایش را بی‌کم و کسر یادداشت و سپس رونویسی می‌کنید. شبحی بیش نیست. مجسم کنید که زنی از گفته‌های شوهرش یادداشت برمی‌دارد! اما یک منشی! محال است که یک «و» و یا «اما»‌ گفته شود و او برای همیشه به‌خاطر نسپارد و تازه قندک‌های گل بنفشه {{نشان|۱}} در مقایسه با این کلمات هیچند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری! اشتغال به‌ماجراهای عاشقانه در پرتو آفتاب «میدی» انصافاً قشنگ است ولی شما می‌دانید که در همان موقع در شمال، در خانه‌ای که شما باید آنرا منزل خودتان بدانید شوهری که او را دوست دارید، برای یک منشی که شما او را کوچک‌تر از آن می‌دانید که از او نفرت داشته باشید – و در هر حال با اینکه به‌امتیازات او واقف هستید تحقیرش می‌کنید – دیکته می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتیکه آدم یک ذره شن در چشم دارد و یا اندوهی در اعماق ضمیرش خانه کرده است دیگر یک ماجرای عاشقانه نمی‌تواند سرگرم‌کننده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟ مسلماً شوهر زنش را روانه نکرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌شوهرش گفته بود «شما منشیتان و کارتان را دارید و دیگر جائی برای من باقی نمی‌ماند» و جواب شنیده بود «یک اطاق و یک سالن با یک باغ و نصف یک اتومیبل به‌شما اختصاص داده شده است. هر کاری که میل دارید بکنید. کاری بکنید که در آن لذت بیشتری می‌یابید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در اینصورت زمستان را در «میدی» به‌سر خواهم برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– باشد. د رآنجا همیشه به‌شما خوش می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها با برودتی که غمی در نهان داشت از هم جدا شدند و زن به‌دنبال ماجراهای عاشقانه‌اش که چون تخم‌مرغ خوردن راهب‌ها جز عیش منقصی{{نشان|۲}} نبود به‌راه افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مرد به‌کارش مشغول شد. می‌گفت که از کار بیزار است ولی از آن دست‌بردار نبود. روزانه ده تا یازده ساعت کار می‌کرد. اینهم نتیجه ارباب، خود بودن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان به‌این ترتیب سپری شد و بهار آمد. چلچله‌ها پرپرزنان به‌لانه‌هایشان در شمال مراجعت کردند. این زمستان با آنکه هیچ فرقی با زمستان‌های دیگر نداشت خیلی سخت گذشته بود. هر بار که پلک‌هایم می‌خورد ذره شن بیشتر در چشمان زن عاشق‌پیشه فرو می‌رفت. چهره‌های آفتاب‌سوخته بسیار زیبا بود و کوکتل‌های سرد مزه بسیار مطبوعی داشت ولی او بیفایده با سماجت تمام چشمک می‌زد تا بلکه ذره شن را از چشمش بیرون بیاندازد. شوهر را می‌دید که در کتابخانه‌اش کنار گل‌های معطر میموزا نشسته بود و هرچه می‌گفت این منشی لوند و لایق و مبتذل یادداشت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌خود می‌گفت «متحیرم که چطور یک مرد می‌تواند چنین چیزی را تحمل کند و آن منشی – هرقدر هم مبتذل باشد – چطور زیر بار چنین چیزی می‌رود.» و منظورش این دیکته‌های دائمی و صمیمی بود که هر روز ده ساعت بدون آنکه چیزی جز یک مداد و شطی از کلمات در میان باشد، بین آنها جریان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟وضع به‌جای آنکه اصلاح شود وخیم‌تر شده بود. دختر خانم مادر و خواهرش را هم به‌خانه آورده بود. مادرش نوعی آشپز و ناظر هزینه بود و خواهرش یک جور خدمتکار که لباس‌ها را می‌شست. از لباس‌های آقا مواظبت می‌کرد و به‌خوبی از عهده کارهایش بر می‌آمد. در واقع همه کارها به‌بهترین وجهی ترتیب داده شده بود. مادر پیر غذاهای ساده ولی خوش‌طعم درست می‌کرد و خواهر تمام آنچه را که می‌شد از یک خدمتکار توقع داشت انجام می‌داد. به‌لباس‌ها می‌رسید و نیز غذا را مرتب می‌کرد. همه این کارها با حداکثر صرفه‌جوئی صورت می‌گرفت. آنها کاملاً به‌کارشان مسلط بودند. وقتی طلبکاری زیاده از حد باعث ناراحتی می‌شد منشی به‌شهر می‌رفت و همیشه گرفتاری‌های مالی را مرتفع می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته «مرد» قرض داشت و کار می‌کرد تا آنرا بپردازد. اگر او قهرمان افسانه شاه پریان هم بود و می‌توانست مورچه‌ها را به‌خدمت بگمارد مسلماً معجزه‌ای بزرگ‌تر از اینکه منشی و خانواده‌اش را برای خود نگهدارد، نمی‌توانست صورت دهد. این سه زن حقوق نمی‌گرفتند و به‌نظر می‌رسید که هر روز برای تکثیر نان‌ها و ماهی‌ها افسون تازه‌های به‌کار می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌شک «او» زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت اما به مقروض شدنش کمک می‌کرد و به‌قیمت خونبهای پدرش، برای او گران تمام می‌شد. معهذا وقتی به‌خانه برمی‌گشت خانواده منشی با مهربانی و احترام مبالغه‌آمیزی از او استقبال می‌کرد. هیچ مجاهدی هنگام بازگشت از جهاد موجب آنهمه هرج و مرج و سراسیمگی نمی‌شد. گوئی مثل ملکه الیزابت در «کنیل ورث» {{نشان|۳}} فرمانروائی بود که از زیردستان وفادارش بازدید می‌کرد. اما شاید این ظاهر امر بود: «آیا وقتی از شر من خلاص شوند خوشحال نخواهند شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه!‌ آنها با اشتیاق منتظرش بوده‌اند و با شور و حرارت تمام برای مراجعتش دعا می‌کرده‌اند. صمیمانه آرزو داشته‌اند که دوباره وا را ببینند و کلیدها و اختیار خانه را به‌او بازگردانند. خانم خانه! زن آقا! آه! زن آقا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن آقا! هاله شوهر مثل یک طشتک چوبی وبال گردنش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر که آشپزی می‌کرد «عامی» بود و از نتیجه دخترش که وظیفه خدمتکار را به‌عهده داشت برای گرفتن دستورات مراجعه می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– خانم «گی» برای نهار و شام فردا چه میل دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همان چیزهائیکه همیشه درست می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–ولی ما می‌خواهیم شما انتخاب کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لازم نیست. معمولاً چه درست می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– فرق می‌کند. مادر برای خرید بیرون می‌رود و هر چیز بهتری که ببیند، هرچه که خوب و تازه باشد می‌خرد. اما حالا فکر می‌کند که شما دستور بفرمائید چه چیز باید بخرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– راستش من نمی‌دانم. در این گونه موارد به‌هیچ دردی نمی‌خوردم. بگوئید مثل سابق رفتار کند. مطمئناً او بیشتر از من وارد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– لااقل بفرمائید برای غذای دوم چه چیز را ترجیح می‌دهند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– من به‌غذای دوم اهمیت نمی‌دهم و می‌دانید که آقای «گی» هم غذای دوم دوست ندارد. بنابراین برای من درست نکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا می‌شد چنین وضع غیرممکنی را تصور کرد؟ زن‌ها خانه را بدون هیچ نقصی اداره می‌کردند. همه چیز به‌یک رویا شباهت داشت. چگونه یک همسر بی‌عرضه و ولخرج، وقتی صرفع‌جوئی خارق‌العاده و تقریباً معجزه‌آسای آنها را می‌دید جرأت مداخله داشت. می‌توان گفت که آنها تقریباً بدون پول خانه را راه می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌های فوق‌العاده‌ای بودند. گرد خود او هم پروانه‌وار می‌چرخیدند ولی او احساس می‌کرد که مضحکه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهرش برای اینکه نظر او را بداند پرسید «فکر نمی‌کنید که این خانواده خیلی خوب به‌کارهای خانه می‌رسند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– عالی! باید گفت که حیرت‌انگیز است. فکر می‌کنم که شما کاملاً خوشبخت هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاملاً راحت زندگی می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} منظور گل بنفشه‌ای است که در شکر آب شده فرو می‌برند تا به‌همان شکل باقی بماند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} چون قشرهای پائین کشیش‌ها فقیرند و توانائی خوردن تخم‌مرغ تازه ندازند، اصطلاح عیش منقص درباره تخم‌مرغ مصرفی آنها به‌کار رفته است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} Kenilworth.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:دی. اچ. لاورنس]]&lt;br /&gt;
[[رده:پردیس]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43747</id>
		<title>دو پرندهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43747"/>
		<updated>2013-08-02T16:26:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۱۷&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P013.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P014.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P015.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P016.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P017.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P018.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P019.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P020.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P021.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P022.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P023.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P024.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P025.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P026.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P027.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P028.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P029.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P030.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P031.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P032.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P033.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P034.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P035.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P036.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: دی. اچ. لاورنس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: پردیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت ولی نمی‌توانست با او زندگی کند. شوهر نیز به‌نوبه خود صمیمانه به‌زنش علاقمند بود و معهذا نمی‌توانست با او بسازد. هیچکدام هنوز چهل سال نداشتند و هر دو زیبا و جذاب بودند. بی‌شائبه‌ترین احترامات را برای یکدیگر قائل بودند و بدون اینکه دلیلش را بدانند حس می‌کردند که برای ابد به‌هم پیوسته‌اند. بیشتر از هر کس دیگر در جهان به‌هم نزدیک بودند و می‌دانستند هیچکس به‌خوبی خودشان قادر نیست آنها را بشناسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف نمی‌توانستند با هم زندگی کنند. معمولاً از نظر مسافت هزار و پانصد کیلومتر بین آنها فاصله بود اما مرد زیر آسمان خاکستری انگلستان، در کنه ضمیرش با وفاداری لجوجانه‌ای به‌زنش می‌اندیشید و او را در نظر مجسم می‌کرد که در همانحال که از مناسبات عاشقانه‌اش، دور از شوهر، در پرتو آفتاب «میدی» لذت می‌برد میل غریبی داشت که نسبت به او صمیمی و وفادار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، زمانیکه روی مهتابی مشرف به دریا کوکتلش را می‌نوشید و چشمان خاکستری و استهزاء‌آمیزش را به‌صورت موقر و آفتاب‌سوخته ستاینده‌اش که واقعاً برای او بسیار خوش‌آیند بود – می‌دوخت در حقیقت سیمای خوش‌تراش شوهر جوان و زیبایش را می‌دید و صدایش را می‌شنید که با لحن مطمئن و ملاطفت‌آمیز و با حالت کسی که یقین دارد مسئولش را با خوشحالی اجابت می‌کنند انجام کاری را از منشی‌اش تقاضا می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی، دختری بسیار لایق، بسیار جوان و بسیار زیبا بود. او مرد را می‌پرستید و تمام زنانیکه برای او کار می‌کردند احساشان جز این نبود در حالیکه مردها بیشتر احتمال داشت با دندان ریزریزش کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه مردی یک منشی دارد و این منشی او را می‌پرستد و شما زن این مرد هستید چه باید بکنید؟ نه اینکه چیز بدی بین آنها باشد – لابد می‌فهمید چه می‌خواهم بگویم. واضح‌تر حرف بزنیم هیچ چیز که بتوان آنرا زناکاری نامید در میان نبود. خیلی ساده فقط یک ارباب جوان بود و منشی‌اش. او دیکته می‌کرد و منشی، خودش را برای او هلاک می‌کرد، می‌پرستیدش و همه چیز کاملاً روبراه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد او را نمی‌پرستید – یک مرد، احتیاجی به پرستیدن منشی‌اش ندارد – اما به او وابسته شده بود. می‌گفت «من روی میس رکسال حساب می‌کنم» در حالیکه روی زنش نمی‌توانست حساب کند. تنها از یک چیز مطمئن بود: برای زنش اصلاً‌ اهمیت نداشت که او رویش حساب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این ترتیب آنها با صمیمیت عجیب و ناگفتنی مرد متأهل با هم دوست مانده بودند. معمولاً سالی یکلار با هم مسافرت می‌کردند و اگر زن و شوهر نبودند از مصاحبت هم بسیار لذت می‌بردند. همینکه آنها زن و شوره بودند و دوازده سال بود با هم ازدواج کرده بودند و از سه چهار سال پیش نمی‌توانستند زیر یک سقف زندگی کنند، عیش آنها را منقص می‌ساخت. هریک از آنها در نهان نسبت به‌دیگری احساس تلخی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معهذا هر دو آنها خوبی محض بودند. مرد مظهر گذشت بود و بدون آنکه به‌مناسبت کثرت مراودات عاشقانه زنش خود را ناراحت کند برای او منزلت فوق‌العاده و محبت‌آمیزی قائل بود. مراودات عاشفانه او جزء لاینفک وجود زن امروزی به‌شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بالاخره باید زندگی کنم. من که نمی‌توانم فقط به‌خاطر اینکه من و شما قادر نیستیم با هم زندگی کنیم به‌این زودی خودم را به‌یک مجسمه سنگ تبدیل کنم. سال‌ها وقت لازم است تا زنی چون من به‌یک مجسمه سنگ تبدیل شود. لااقل من اینطور امیدوارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر جواب می‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– درست است. کاملاً درست است. به‌عقیده من پیش از آنکه خودتان متحجر بشوید فراموش نکنید ستایشگرانتان را در سرکه بخوابانید و از آنها کنسرو خیار درست کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد به‌طرز وحشتناکی باهوش و بسیار مرموز بود. زن کم و بیش معنی کنسرو خیار را درمی‌یافت ولی منظور از «تحجر» چه بود؟ آیا می‌خواست بگوید که او به‌اندازه کافی در سرکه خوابانده شده است و یک غوطه دیگر بی‌فایده است و طعم آرا از بین خواهد برد؟ منظور این بود؟ و خود زن، آیا او آب نمک و دره اشک بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان نمی‌تواند تصور کند که یک مرد وقتی واقعاً باهوش و مرموز و بدتر از همه کمی هوسباز است تا چه حد می‌تواند پست باشد. او به‌طور خوش‌آیندی هوسباز بود. چین دهان خمیده‌اش با لب فوقانی بلند از خودپسندی و بوالهوسی حکایت می‌کرد. اما مگر مردی به‌آن زیبائی و آنقدر خوش‌تراش و زبان می‌توانست خودپسند نباشد؟ تقصیر از زن‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از دست این زن‌ها! اگر آنها گرد مردها نمی‌گشتند مردها چقدر دوست‌داشتنی بودند و چقدر زن‌ها دلفریب بودند. اگر جز شوهرشان مردی وجود نداشت این امتیازی است که یک منشی از آن بهره‌مند است. او می‌تواند شوهر داشته باشد اما یک شوهر در مقایسه با یک ارباب، یک رئیس و یا مردی که به‌شما دیکته می‌کند و شما گفته‌هایش را بی‌کم و کسر یادداشت و سپس رونویسی می‌کنید. شبحی بیش نیست. مجسم کنید که زنی از گفته‌های شوهرش یادداشت برمی‌دارد! اما یک منشی! محال است که یک «و» و یا «اما»‌ گفته شود و او برای همیشه به‌خاطر نسپارد و تازه قندک‌های گل بنفشه {{نشان|۱}} در مقایسه با این کلمات هیچند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری! اشتغال به‌ماجراهای عاشقانه در پرتو آفتاب «میدی» انصافاً قشنگ است ولی شما می‌دانید که در همان موقع در شمال، در خانه‌ای که شما باید آنرا منزل خودتان بدانید شوهری که او را دوست دارید، برای یک منشی که شما او را کوچک‌تر از آن می‌دانید که از او نفرت داشته باشید – و در هر حال با اینکه به‌امتیازات او واقف هستید تحقیرش می‌کنید – دیکته می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتیکه آدم یک ذره شن در چشم دارد و یا اندوهی در اعماق ضمیرش خانه کرده است دیگر یک ماجرای عاشقانه نمی‌تواند سرگرم‌کننده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه باید کرد؟ مسلماً شوهر زنش را روانه نکرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌شوهرش گفته بود «شما منشیتان و کارتان را دارید و دیگر جائی برای من باقی نمی‌ماند» و جواب شنیده بود «یک اطاق و یک سالن با یک باغ و نصف یک اتومیبل به‌شما اختصاص داده شده است. هر کاری که میل دارید بکنید. کاری بکنید که در آن لذت بیشتری می‌یابید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– در اینصورت زمستان را در «میدی» به‌سر خواهم برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– باشد. د رآنجا همیشه به‌شما خوش می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– همیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها با برودتی که غمی در نهان داشت از هم جدا شدند و زن به‌دنبال ماجراهای عاشقانه‌اش که چون تخم‌مرغ خوردن راهب‌ها جز عیش منقصی{{نشان|۲}} نبود به‌راه افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مرد به‌کارش مشغول شد. می‌گفت که از کار بیزار است ولی از آن دست‌بردار نبود. روزانه ده تا یازده ساعت کار می‌کرد. اینهم نتیجه ارباب، خود بودن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان به‌این ترتیب سپری شد و بهار آمد. چلچله‌ها پرپرزنان به‌لانه‌هایشان در شمال مراجعت کردند. این زمستان با آنکه هیچ فرقی با زمستان‌های دیگر نداشت خیلی سخت گذشته بود. هر بار که پلک‌هایم می‌خورد ذره شن بیشتر در چشمان زن عاشق‌پیشه فرو می‌رفت. چهره‌های آفتاب‌سوخته بسیار زیبا بود و کوکتل‌های سرد مزه بسیار مطبوعی داشت ولی او بیفایده با سماجت تمام چشمک می‌زد تا بلکه ذره شن را از چشمش بیرون بیاندازد. شوهر را می‌دید که در کتابخانه‌اش کنار گل‌های معطر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} منظور گل بنفشه‌ای است که در شکر آب شده فرو می‌برند تا به‌همان شکل باقی بماند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} چون قشرهای پائین کشیش‌ها فقیرند و توانائی خوردن تخم‌مرغ تازه ندازند، اصطلاح عیش منقص درباره تخم‌مرغ مصرفی آنها به‌کار رفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:دی. اچ. لاورنس]]&lt;br /&gt;
[[رده:پردیس]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43745</id>
		<title>دو پرندهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43745"/>
		<updated>2013-08-01T13:41:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۱۶&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P013.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P014.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P015.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P016.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P017.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P018.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P019.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P020.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P021.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P022.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P023.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P024.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P025.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P026.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P027.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P028.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P029.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P030.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P031.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P032.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P033.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P034.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P035.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P036.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: دی. اچ. لاورنس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: پردیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت ولی نمی‌توانست با او زندگی کند. شوهر نیز به‌نوبه خود صمیمانه به‌زنش علاقمند بود و معهذا نمی‌توانست با او بسازد. هیچکدام هنوز چهل سال نداشتند و هر دو زیبا و جذاب بودند. بی‌شائبه‌ترین احترامات را برای یکدیگر قائل بودند و بدون اینکه دلیلش را بدانند حس می‌کردند که برای ابد به‌هم پیوسته‌اند. بیشتر از هر کس دیگر در جهان به‌هم نزدیک بودند و می‌دانستند هیچکس به‌خوبی خودشان قادر نیست آنها را بشناسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف نمی‌توانستند با هم زندگی کنند. معمولاً از نظر مسافت هزار و پانصد کیلومتر بین آنها فاصله بود اما مرد زیر آسمان خاکستری انگلستان، در کنه ضمیرش با وفاداری لجوجانه‌ای به‌زنش می‌اندیشید و او را در نظر مجسم می‌کرد که در همانحال که از مناسبات عاشقانه‌اش، دور از شوهر، در پرتو آفتاب «میدی» لذت می‌برد میل غریبی داشت که نسبت به او صمیمی و وفادار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، زمانیکه روی مهتابی مشرف به دریا کوکتلش را می‌نوشید و چشمان خاکستری و استهزاء‌آمیزش را به‌صورت موقر و آفتاب‌سوخته ستاینده‌اش که واقعاً برای او بسیار خوش‌آیند بود – می‌دوخت در حقیقت سیمای خوش‌تراش شوهر جوان و زیبایش را می‌دید و صدایش را می‌شنید که با لحن مطمئن و ملاطفت‌آمیز و با حالت کسی که یقین دارد مسئولش را با خوشحالی اجابت می‌کنند انجام کاری را از منشی‌اش تقاضا می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشی، دختری بسیار لایق، بسیار جوان و بسیار زیبا بود. او مرد را می‌پرستید و تمام زنانیکه برای او کار می‌کردند احساشان جز این نبود در حالیکه مردها بیشتر احتمال داشت با دندان ریزریزش کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه مردی یک منشی دارد و این منشی او را می‌پرستد و شما زن این مرد هستید چه باید بکنید؟ نه اینکه چیز بدی بین آنها باشد – لابد می‌فهمید چه می‌خواهم بگویم. واضح‌تر حرف بزنیم هیچ چیز که بتوان آنرا زناکاری نامید در میان نبود. خیلی ساده فقط یک ارباب جوان بود و منشی‌اش. او دیکته می‌کرد و منشی، خودش را برای او هلاک می‌کرد، می‌پرستیدش و همه چیز کاملاً روبراه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد او را نمی‌پرستید – یک مرد، احتیاجی به پرستیدن منشی‌اش ندارد – اما به او وابسته شده بود. می‌گفت «من روی میس رکسال حساب می‌کنم» در حالیکه روی زنش نمی‌توانست حساب کند. تنها از یک چیز مطمئن بود: برای زنش اصلاً‌ اهمیت نداشت که او رویش حساب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این ترتیب آنها با صمیمیت عجیب و ناگفتنی مرد متأهل با هم دوست مانده بودند. معمولاً سالی یکلار با هم مسافرت می‌کردند و اگر زن و شوهر نبودند از مصاحبت هم بسیار لذت می‌بردند. همینکه آنها زن و شوره بودند و دوازده سال بود با هم ازدواج کرده بودند و از سه چهار سال پیش نمی‌توانستند زیر یک سقف زندگی کنند، عیش آنها را منقص می‌ساخت. هریک از آنها در نهان نسبت به‌دیگری احساس تلخی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معهذا هر دو آنها خوبی محض بودند. مرد مظهر گذشت بود و بدون آنکه به‌مناسبت کثرت مراودات عاشقانه زنش خود را ناراحت کند برای او منزلت فوق‌العاده و محبت‌آمیزی قائل بود. مراودات عاشفانه او جزء لاینفک وجود زن امروزی به‌شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– بالاخره باید زندگی کنم. من که نمی‌توانم فقط به‌خاطر اینکه من و شما قادر نیستیم با هم زندگی کنیم به‌این زودی خودم را به‌یک مجسمه سنگ تبدیل کنم. سال‌ها وقت لازم است تا زنی چون من به‌یک مجسمه سنگ تبدیل شود. لااقل من اینطور امیدوارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر جواب می‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– درست است. کاملاً درست است. به‌عقیده من پیش از آنکه خودتان متحجر بشوید فراموش نکنید ستایشگرانتان را در سرکه بخوابانید و از آنها کنسرو خیار درست کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد به‌طرز وحشتناکی باهوش و بسیار مرموز بود. زن کم و بیش معنی کنسرو خیار را درمی‌یافت ولی منظور از «تحجر» چه بود؟ آیا می‌خواست بگوید که او به‌اندازه کافی در سرکه خوابانده شده است و یک غوطه دیگر بی‌فایده است و طعم آرا از بین خواهد برد؟ منظور این بود؟ و خود زن، آیا او آب نمک و دره اشک بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان نمی‌تواند تصور کند که یک مرد وقتی واقعاً باهوش و مرموز و بدتر از همه کمی هوسباز است تا چه حد می‌تواند پست باشد. او به‌طور خوش‌آیندی هوسباز بود. چین دهان خمیده‌اش با لب فوقانی بلند از خودپسندی و بوالهوسی حکایت می‌کرد. اما مگر مردی به‌آن زیبائی و آنقدر خوش‌تراش و زبان می‌توانست خودپسند نباشد؟ تقصیر از زن‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از دست این زن‌ها! اگر آنها گرد مردها نمی‌گشتند مردها چقدر دوست‌داشتنی بودند و چقدر زن‌ها دلفریب بودند. اگر جز شوهرشان مردی وجود نداشت این امتیازی است که یک منشی از آن بهره‌مند است. او می‌تواند شوهر داشته باشد اما یک شوهر در مقایسه با یک ارباب، یک رئیس و یا مردی که به‌شما دیکته می‌کند و شما گفته‌هایش را بی‌کم و کسر یادداشت و سپس رونویسی می‌کنید. شبحی بیش نیست. مجسم کنید که زنی از گفته‌های شوهرش یادداشت برمی‌دارد! اما یک منشی! محال است که یک «و» و یا «اما»‌ گفته شود و او برای همیشه به‌خاطر نسپارد و تازه قندک‌های گل بنفشه {{نشان|۱}} در مقایسه با این کلمات هیچند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} منظور گل بنفشه‌ای است که در شکر آب شده فرو می‌برند تا به‌همان شکل باقی بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:دی. اچ. لاورنس]]&lt;br /&gt;
[[رده:پردیس]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43741</id>
		<title>دو پرندهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43741"/>
		<updated>2013-07-29T14:40:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: تایپ تا پایان صفحه ۱۴&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P013.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P014.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P015.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P016.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P017.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P018.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P019.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P020.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P021.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P022.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P023.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P024.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P025.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P026.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P027.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P028.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P029.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P030.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P031.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P032.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P033.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P034.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P035.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P036.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: دی. اچ. لاورنس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: پردیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که شوهرش را دوست می‌داشت ولی نمی‌توانست با او زندگی کند. شوهر نیز به‌نوبه خود صمیمانه به‌زنش علاقمند بود و معهذا نمی‌توانست با او بسازد. هیچکدام هنوز چهل سال نداشتند و هر دو زیبا و جذاب بودند. بی‌شائبه‌ترین احترامات را برای یکدیگر قائل بودند و بدون اینکه دلیلش را بدانند حس می‌کردند که برای ابد به‌هم پیوسته‌اند. بیشتر از هر کس دیگر در جهان به‌هم نزدیک بودند و می‌دانستند هیچکس به‌خوبی خودشان قادر نیست آنها را بشناسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینوصف نمی‌توانستند با هم زندگی کنند. معمولاً از نظر مسافت هزار و پانصد کیلومتر بین آنها فاصله بود اما مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:دی. اچ. لاورنس]]&lt;br /&gt;
[[رده:پردیس]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43740</id>
		<title>دو پرندهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=43740"/>
		<updated>2013-07-29T14:30:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zahram: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P013.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P014.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P015.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P016.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P017.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P018.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P019.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P020.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P021.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P022.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P023.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P024.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P025.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P026.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P027.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P028.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P029.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P030.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P031.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P032.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P033.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P034.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P035.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P036.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:دی. اچ. لاورنس]]&lt;br /&gt;
[[رده:پردیس]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zahram</name></author>
	</entry>
</feed>