<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=TomTom</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=TomTom"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/TomTom"/>
	<updated>2026-05-08T19:45:53Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B4_%DA%A9%D9%86!&amp;diff=19647</id>
		<title>بحث:مرد سیاه، مرد من گوش کن!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B4_%DA%A9%D9%86!&amp;diff=19647"/>
		<updated>2011-06-25T09:11:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;مقاله ویرایش شد. ایرادات تکرار شده گذاشتن فاصله به جای نیم فاصله و (ب و ک) جای (پ و گ)…&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مقاله ویرایش شد.&lt;br /&gt;
ایرادات تکرار شده گذاشتن فاصله به جای نیم فاصله و (ب و ک) جای (پ و گ) بود.&lt;br /&gt;
-- تکتم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B4_%DA%A9%D9%86!&amp;diff=19646</id>
		<title>مرد سیاه، مرد من گوش کن!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B4_%DA%A9%D9%86!&amp;diff=19646"/>
		<updated>2011-06-25T09:07:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پیاده‌ شدهٔ خودکار}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گیل ستوکس*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد سیاه،&lt;br /&gt;
مرد من،&lt;br /&gt;
گوش کن!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
‏من تو را پذیرا شده‌ام، تو را پس گرفته‌ام. تو را در آغوش گرفته‌ام، با وضع ترحم انگیز تو همدردی کرده‌ام، زیرا که می دانم آن‌ها چه گونه از تو استفاده و سوءاستفاده کرده‌اند. من کو شیده‌ام از سوگ و زاری خویش دست بردارم و سازگاریم با خطاها و کوتاهی‌های تو، تو را پاره‌ئی از من کرده‌است. من خوشحال بودم که تو را باز یافته‌ام، و خوشحال که تو می‌خواستی بازگردی. خوشحال که با انتخاب آزاد خویش می‌توانم تو را پذیرا شوم. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اینک ما اینجا هستیم، من و تو، و در سیاهی خویش یکدیگر را دوست می‌داریم. من هر روز تو را بر می انگیزم و به جلو می رانم و تو را درین کار، که اقدام مشترک ماست، بیش‌تر دوست می‌دارم. به تو می‌نگرم، و تو زیبائی. تو مم‌چون کرهء زمینی که در برابر وزش باد، رگبار باران، و قرص آتشین خورشید محکم و استوار ایستاده است. و با ومف این، پس از آن که با هم غذا خورده‌ایم، با هم قدم زده‌ایم، و با هم عشق ورزیده‌ایم سردی و سرخوردگی به طریقی، به شیوه‌‌ئی، به درون ما دارد راه پیدا می‌کند. &lt;br /&gt;
‏&lt;br /&gt;
تو وابسته‌ئی، بسیار وابسته، به انگیزش‌های من، به اندیشه‌های من، به رؤیاهای من، و من چه خوشحالم که تو این چنین به‌من نیاز داری. من با شوق و شعف از بشقاب انگیزش به‌تو غذا می‌دهم و می دانم که برای تو دشوار است که خود این کار را بکنی. اما تو گاه سبب می شوی که بازوان من خسته شوند چون که من سخت می‌کوشم و زیاد به‌خود فشار می‌آورم که تو را بسازم. به خود فشار می‌آورم هنگامی که می‌بینم تو گاه به تردید می‌افتی و آن ‌گاه از خوردن غذا سر باز می‌زنی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‏چه شده؟ غذا خوب نیست؟ در تمام این مدتی که تو نبودی من به دقت آن را تهیه کرده گذاشته‌ام آهسته و آرام دم بکشد. شاید شکرش قدری زیاد شده و شیرینی آن دلت را می‌زند یا شاید مقدار زیادتری از جان خود را در آن ریخته‌ام. در اندیشه‌ام، به عقب برمی‌گردم و به آن چه تهیه کرده‌ام خیره می‌شوم و به شگفت در می‌آیم; آیا تمام این کارها بیهوده بوده است؟ احساس‌های لرزان من به بی‌علاقگی تو پی برده‌اند. و این مرا به هراس می‌افکند وخشمگینم می‌دارد!&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
‏از خود می‌پرسم این همان مرد است، مرد من، مرد سیاهی که من با چنان میل و علاقه‌ئی آمدنش را به خانه خوشامد گفتم؟ از زمانی که تو بازگشته‌ئی هر روز از نزدیک نگاهت می‌کنم. می‌بینم که عظمت تو به آرامش، طفره، و انزوا مبدل شده است. خاموش می‌نشینی و منتظر می‌مانی و نگاه می‌کنی درحالی که من ترکیبات لازم را فراهم می‌آورم. در حالی که می‌کوشم از تو یک مرد بسازم. ودر تمام این مدت چنین می‌نماید که تو از انتظارخویش راضی هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‏مرد سیاه؟ مردهن؟ من سوگند خورده بودم که تا می‌توانم به حفظ و نگهداری تو، خودم، ما، کمک کنم. اما... هرگز... نه به این صورت. اما این راهش نبوده است. خدای گرامی... الله عزیز... درین بی‌علاقگی او به من کمک کن. خواهش می کنم، نگذار که کوشش من به هدر رود!&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
‏زمان می‌گذرد و من امیدهای تازه پیدا می‌کنم. برای تسلای خودم می‌گریم که تو تنها به وقت احتیاج داری، همین - فقط وقت و زمان- با وجود این، این ابر بدشگون پیوسته بر بالای سر ما کمین کرده‌است، زیرا که تو هر جیزی را از خود دور کرده‌ای، حتی مرا. اکنون آن ابر با غرش تندر ترکیده‌است. قطرات درشت و سیاه باران فرو می‌ریزد و من در حوضچه‌های سیاه ناامیدی غوطه می‌زنم. زیرا که امیدهای تو و آرزو های من دیگر یکی نیستند. &lt;br /&gt;
‏ای مرد سیاه، تو کجائی؟ بازوانت را پیش آر. هدایتم کن. زیرا که همه جا تاریک و ظلمانی است. به دلداری و تسلای تو نیاز دارم. نیاز دارم قوت قلبم دهی که آن چه با این شور و حدت در راهش مبارزه می‌کنم واقعی است، و آن چه ازآن تو یا من نیست به زودی، در آینده‌ئی نه چندان دور، از آن ما خواهد شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
‏به سبب درماندگیم و به خاطر دلتنگیم خشم در درونم طغیان می‌کند و در ‏حالی که به فرزندان سیاه جوان‌مان می‌اندیشم سراسر وجودم را فرا می گیرد. آن‌ها خود را به من می‌چسپانند و گواه پریشانی منند; و با چهره‌های گرد جوینده و دست‌های کوچک خود می کوشند به من نیرو دهند، و آهسته می گویند به تو نیاز داریم و دوستت می‌داریم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
‏قلب من پاره پاره شده و دردمندانه خون از آن جاری است در حالی ‏که می‌بینم پسرهای تو نگاهم می‌کنند و به خستگیم پی می‌برند. اکنون چه می توانم بگویم؟ من آن‌ها را از زمانی بس دراز برای بازگشت تو آماده کرده بودم. با تهدید آن‌ها به بازگشت تو، بی تابی‌ها و کج خلقی‌های‌شان را ساکت و گریه‌های آمیخته به ناله‌شان را خاموش کرده بودم. اکنون چه می‌توانم به آن‌ها بگویم؟ به آن‌ها چه می‌توانم بگویم تا مغزهای کوچک آن‌ها را که عقل و خردی بیش از سن‌شان دارند آرام کنم. به آن‌ها گفته‌ام که ‏تو انسانی تازه شده‌ای. کاملأ تغییر کرده‌ای. به آن ها گفته‌ام که تو اکنون یک مردی! آری، به آن ها گفته‌ام که تو اکنون قدرت آن را داری که بر جهان فرمان برانی، که جهان اکنون از آن تو است که در اختیار خود بگیری وحفظ و نگهداریش کنی. غرورت کجاست، سیاهیت کجاست، زیبائیت کجاست؟ این ها چه شده‌اند؟&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
‏مرد سیاه، مرد من، گوش کن آیا ما دیگر مانند گذشته چیز مشترکی نداریم؟ آیا چیز دیگری جز نام خویش نداریم؟ و حتی این هم دگر از آن ما نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
--------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
*Gail Stokes، یکی از نویسندگان جوان مجلات سیاهان در آمریکا و یکی از زنان فعال سیاه در مبارزات ضد تبلیغات نژادی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B4_%DA%A9%D9%86!&amp;diff=19581</id>
		<title>مرد سیاه، مرد من گوش کن!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B4_%DA%A9%D9%86!&amp;diff=19581"/>
		<updated>2011-06-24T11:16:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پیاده‌ شدهٔ خودکار}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گیل ستوکس*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد سیاه،&lt;br /&gt;
مرد من،&lt;br /&gt;
گوش کن!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
‏من تو را پذیرا شده‌ام، تو را پس گرفته‌ام. تو را در آغوش گرفته‌ام، با وضع ترحم انگیز تو همدردی کرده‌ام، زیرا که می دانم آن‌ها چه گونه از تو استفاده و سوءاستفاده کرده‌اند. من کو شیده‌ام از سوگ و زاری خویش دست بردارم و سازگاریم با خطاها و کوتاهی‌های تو، تو را پاره‌ئی از من کرده‌است. من خوشحال بودم که تو را باز یافته‌ام، و خوشحال که تو می‌خواستی بازگردی. خوشحال که با انتخاب آزاد خویش می‌توانم تو را پذیرا شوم. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اینک ما اینجا هستیم، من و تو، و در سیاهی خویش یکدیگر را دوست می‌داریم. من هر روز تو را بر می انگیزم و به جلو می رانم و تو را درین کار، که اقدام مشترک ماست، بیش‌تر دوست می‌دارم. به تو می‌نگرم، و تو زیبائی. تو مم‌چون کرهء زمینی که در برابر وزش باد، رگبار باران، و قرص آتشین خورشید محکم و استوار ایستاده است. و با ومف این، پس از آن که با هم غذا خورده‌ایم، با هم قدم زده‌ایم، و با هم عشق ورزیده‌ایم سردی و سرخوردگی به طریقی، به شیوه‌‌ئی، به درون ما دارد راه پیدا می‌کند. &lt;br /&gt;
‏&lt;br /&gt;
تو وابسته‌ئی، بسیار وابسته، به انگیزش‌های من، به اندیشه‌های من، به رؤیاهای من، و من چه خوشحالم که تو این چنین به‌من نیاز داری. من با شوق و شعف از بشقاب انگیزش به‌تو غذا می‌دهم و می دانم که برای تو دشوار است که خود این کار را بکنی. اما تو گاه سبب می شوی که بازوان من خسته شوند چون که من سخت می‌کوشم و زیاد به‌خود فشار می‌آورم که تو را بسازم. به خود فشار می‌آورم هنگامی که می‌بینم تو گاه به تردید می‌افتی و آن ‌گاه از خوردن غذا سر باز می‌زنی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‏چه شده؟ غذا خوب نیست؟ در تمام این مدتی که تو نبودی من به دقت آن را تهیه کرده گذاشته‌ام آهسته و آرام دم بکشد. شاید شکرش قدری زیاد شده و شیرینی آن دلت را می‌زند یا شاید مقدار زیادتری از جان خود را در آن ریخته‌ام. در اندیشه‌ام، به عقب برمی‌گردم و به آن چه تهیه کرده‌ام خیره می‌شوم و به شگفت در می‌آیم; آیا تمام این کارها بیهوده بوده است؟ احساس‌های لرزان من به بی‌علاقگی تو پی برده‌اند. و این مرا به هراس می‌افکند وخشمگینم می‌دارد!&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
‏از خود می‌پرسم این همان مرد است، مرد من، مرد سیاهی که من با چنان میل و علاقه‌ئی آمدنش را به خانه خوشامد گفتم؟ از زمانی که تو بازگشته‌ئی هر روز از نزدیک نگاهت می‌کنم. می‌بینم که عظمت تو به آرامش، طفره، و انزوا مبدل شده است. خاموش می‌نشینی و منتظر می‌مانی و نگاه می‌کنی درحالی که من ترکیبات لازم را فراهم می‌آورم. در حالی که می‌کوشم از تو یک مرد بسازم. ودر تمام این مدت چنین می‌نماید که تو از انتظارخویش راضی هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‏مرد سیاه؟ مردهن؟ من سوگند خورده بودم که تا می‌توانم به حفظ و نگهداری تو، خودم، ما، کمک کنم. اما... هرگز... نه به این صورت. اما این راهش نبوده است. خدای گرامی... الله عزیز... درین بی‌علاقگی او به من کمک کن. خواهش می کنم، نگذار که کوشش من به هدر رود!&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
‏زمان می‌گذرد و من امیدهای تازه پیدا می‌کنم. برای تسلای خودم می‌گریم که تو تنها به وقت احتیاج داری، همین - فقط وقت و زمان- با وجود این، این ابر بدشگون پیوسته بر بالای سر ما کمین کرده‌است، زیرا که تو هر جیزی را از خود دور کرده‌ای، حتی مرا. اکنون آن ابر با غرش تندر ترکیده‌است. قطرات درشت و سیاه باران فرو می‌ریزد و من در حوضچه‌های سیاه ناامیدی غوطه می‌زنم. زیرا که دمیدهای تو و آرزو های من أیکر یکی نیستنا. &lt;br /&gt;
‏ای مرد سیاه، تو کجائی؟ بازو انت را پیش آر. هدایتم کن. زیرا که همه جا تاریک فی ظلمانی است. به دلداری و تسلای تو نیاز دارم. نیاز دارم قوت قلبم دهی که آن جه با این فئور و حدت در راهننی مبارزه می کنم واقعی است، و آن چه ازآن تو یا من نیست به زودی، در آینده ئی نه چندان دور، از آن ما خواهأ شد. &lt;br /&gt;
‏به سبب درماندکیم و به خاطر ألتنکیم خشم در درونم طغیان می کند و در &lt;br /&gt;
‏حالی که به فرزندان سیاه جوان مان می اندیشم سراسر وجودم را فرا می کیرأ. آن ها خود را به من می چپ نند و گواه پریئنانی مننأ؟ وبا چهره های گرد جوینده و دتمت های کوچک خود می کونئند به من نیرو دهنأ، و آهسته می گویند به تو نیاز أاریم و دوستت می أاریم. &lt;br /&gt;
‏قلب من ۰ ‏پار» بار» شده و درد مندانه خون از آن جاری است در حالی &lt;br /&gt;
‏که می بینم بسرهای تو نگاهم می کنند و به خستگیم پی می برند. اکنون چه می توانم بکریم؟ من آن ها را از زمانی بس دراز برای بازکشت تو آماده کرد» بودم. با تهدید آن ها به بازگشت تو، بی تابی ها و کج خلقی های شان را ساکت و گریه های آمیخته به ناله شان را خاموشنی کرده بودم. اکنون چه می توانم به آن ها بکریم؟ به آن ها چه می توانم بکریم تا مغزهای کوچک آن ها را که عقل و خردی بیش از سن شان دارنا آرام کنم. به آن ها گفته ام که ۰ ‏تو انسانی تازه شده ای. کاملأ تغییر کرده ای. به آن ها گفته ام که تو اکنون یک مردی! آری، به آن ها گفته ام که تو اکنون قدرت آن را داری که بر جهان فرمان برانی، که جهان اکنون از آن تو است که در اختیار خود بکیری وحفظ و نکهداریش کنی. غر ورت کجا ست، سیاهیت کجا ست، زیبائیت کجا ست؟ این ها چه شده اند؟ &lt;br /&gt;
‏مرء سیا»، مرد من، گوننی کن: آ یا ما أیکر مانند کزشته چیز مئنترکی فداریم؟ آ یا جیز «یگری جز نام خویش فداریم؟ و حتی این هم دگر از آن ما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
--------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
*Gail Stokes، یکی از نویسندگان جوان مجلات سیاهان در آمریکا و یکی از زنان فعال سیاه در مبارزات ضد تبلیغات نژادی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B4_%DA%A9%D9%86!&amp;diff=19580</id>
		<title>مرد سیاه، مرد من گوش کن!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B4_%DA%A9%D9%86!&amp;diff=19580"/>
		<updated>2011-06-24T10:42:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پیاده‌ شدهٔ خودکار}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گیل ستوکس*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد سیاه،&lt;br /&gt;
مرد من،&lt;br /&gt;
گوش کن!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
‏من تو را پذیرا شده‌ام، تو را پس گرفته‌ام. تو را در آغوش گرفته‌ام، با وضع ترحم انگیز تو همدردی کرده‌ام، زیرا که می دانم آن‌ها چه گونه از تو استفاده و سوءاستفاده کرده‌اند. من کو شیده‌ام از سوگ و زاری خویش دست بردارم و سازگاریم با خطاها و کوتاهی‌های تو، تو را پاره‌ئی از من کرده‌است. من خوشحال بودم که تو را باز یافته‌ام، و خوشحال که تو می‌خواستی بازگردی. خوشحال که با انتخاب آزاد خویش می‌توانم تو را پذیرا شوم. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اینک ما اینجا هستیم، من و تو، و در سیاهی خویش یکدیگر را دوست می‌داریم. من هر روز تو را بر می انگیزم و به جلو می رانم و تو را درین کار، که اقدام مشترک ماست، بیش‌تر دوست می‌دارم. به تو می‌نگرم، و تو زیبائی. تو مم‌چون کرهء زمینی که در برابر وزش باد، رگبار باران، و قرص آتشین خورشید محکم و استوار ایستاده است. و با ومف این، پس از آن که با هم غذا خورده‌ایم، با هم قدم زده‌ایم، و با هم عشق ورزیده‌ایم سردی و سرخوردگی به طریقی، به شیوه‌‌ئی، به درون ما دارد راه پیدا می‌کند. &lt;br /&gt;
‏&lt;br /&gt;
تو وابسته‌ئی، بسیار وابسته، به انگیزش‌های من، به اندیشه‌های من، به رؤیاهای من، و من چه خوشحالم که تو این چنین به‌من نیاز داری. من با شوق و شعف از بشقاب انگیزش به‌تو غذا می‌دهم و می دانم که برای تو دشوار است که خود این کار را بکنی. اما تو گاه سبب می شوی که بازوان من خسته شوند چون که من سخت می‌کوشم و زیاد به‌خود فشار می‌آورم که تو را بسازم. به خود فشار می‌آورم هنگامی که می‌بینم تو گاه به تردید می‌افتی و آن ‌گاه از خوردن غذا سر باز می‌زنی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‏چه شده؟ غذا خوب نیست؟ در تمام این مدتی که تو نبودی من به دقت آن را تهیه کرده گذاشته‌ام آهسته و آرام دم بکشد. شاید شکرش قدری زیاد شده و شیرینی آن دلت را می‌زند یا شاید مقدار زیادتری از جان خود را در آن ریخته‌ام. در اندیشه‌ام، به عقب برمی‌گردم و به آن چه تهیه کرده‌ام خیره می‌شوم و به شگفت در می‌آیم; آیا تمام این کارها بیهوده بوده است؟ احساس‌های لرزان من به بی‌علاقگی تو پی برده‌اند. و این مرا به هراس می‌افکند وخشمگینم می‌دارد!&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
‏از خود می‌پرسم این همان مرد است، مرد من، مرد سیاهی که من با چنان میل و علاقه‌ئی آمدنش را به خانه خوشامد گفتم؟ از زمانی که تو بازگشته‌ئی هر روز از نزدیک نگاهت می‌کنم. می‌بینم که عظمت تو به آرامش، طفره، و انزوا مبدل شده است. خاموش می‌نشینی و منتظر می‌مانی و نگاه می‌کنی درحالی که من ترکیبات لازم را فراهم می‌آورم. در حالی که می‌کوشم از تو یک مرد بسازم. ودر تمام این مدت چنین می‌نماید که تو از انتظارخویش راضی هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‏مرد سیاه؟ مردهن؟ من سوگند خورده بودم که تا می‌توانم به حفظ و نگهداری تو، خودم، ما، کمک کنم. اما... هرگز... نه به این صورت. اما این راهش نبوده است. خدای گرامی... الله عزیز... درین بی‌علاقگی او به من کمک کن. خواهش می کنم، نگذار که کوشش من به هدر رود!&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
‏زمان می‌گذرد و من امیدهای تازه پیدا می‌کنم. برای تسلای خودم می‌گریم که تو تنها به وقت احتیاج داری، فمین _ فقط وقت و زمان،با وجود این، این ابر بدشکون پیوسته بر بالای سر ما کمین کر&amp;gt;» است، زیرا که تو هر جیزی را از خود دور کرده ای، حتی مرا. اکنون آن ابر با غرش تندر تر کیده است. قطرات درشت و سیاه باران فرو می ویزد و من در حوضچنه های سیا» ناامیدی غوطه می زنم. زیرا که دمیدهای تو و آرزو های من أیکر یکی نیستنا. &lt;br /&gt;
‏ای مرد سیاه، تو کجائی؟ بازو انت را پیش آر. هدایتم کن. زیرا که همه جا تاریک فی ظلمانی است. به دلداری و تسلای تو نیاز دارم. نیاز دارم قوت قلبم دهی که آن جه با این فئور و حدت در راهننی مبارزه می کنم واقعی است، و آن چه ازآن تو یا من نیست به زودی، در آینده ئی نه چندان دور، از آن ما خواهأ شد. &lt;br /&gt;
‏به سبب درماندکیم و به خاطر ألتنکیم خشم در درونم طغیان می کند و در &lt;br /&gt;
‏حالی که به فرزندان سیاه جوان مان می اندیشم سراسر وجودم را فرا می کیرأ. آن ها خود را به من می چپ نند و گواه پریئنانی مننأ؟ وبا چهره های گرد جوینده و دتمت های کوچک خود می کونئند به من نیرو دهنأ، و آهسته می گویند به تو نیاز أاریم و دوستت می أاریم. &lt;br /&gt;
‏قلب من ۰ ‏پار» بار» شده و درد مندانه خون از آن جاری است در حالی &lt;br /&gt;
‏که می بینم بسرهای تو نگاهم می کنند و به خستگیم پی می برند. اکنون چه می توانم بکریم؟ من آن ها را از زمانی بس دراز برای بازکشت تو آماده کرد» بودم. با تهدید آن ها به بازگشت تو، بی تابی ها و کج خلقی های شان را ساکت و گریه های آمیخته به ناله شان را خاموشنی کرده بودم. اکنون چه می توانم به آن ها بکریم؟ به آن ها چه می توانم بکریم تا مغزهای کوچک آن ها را که عقل و خردی بیش از سن شان دارنا آرام کنم. به آن ها گفته ام که ۰ ‏تو انسانی تازه شده ای. کاملأ تغییر کرده ای. به آن ها گفته ام که تو اکنون یک مردی! آری، به آن ها گفته ام که تو اکنون قدرت آن را داری که بر جهان فرمان برانی، که جهان اکنون از آن تو است که در اختیار خود بکیری وحفظ و نکهداریش کنی. غر ورت کجا ست، سیاهیت کجا ست، زیبائیت کجا ست؟ این ها چه شده اند؟ &lt;br /&gt;
‏مرء سیا»، مرد من، گوننی کن: آ یا ما أیکر مانند کزشته چیز مئنترکی فداریم؟ آ یا جیز «یگری جز نام خویش فداریم؟ و حتی این هم دگر از آن ما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
--------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
*Gail Stokes، یکی از نویسندگان جوان مجلات سیاهان در آمریکا و یکی از زنان فعال سیاه در مبارزات ضد تبلیغات نژادی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B4_%DA%A9%D9%86!&amp;diff=19567</id>
		<title>مرد سیاه، مرد من گوش کن!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B4_%DA%A9%D9%86!&amp;diff=19567"/>
		<updated>2011-06-24T09:34:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پیاده‌ شدهٔ خودکار}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گیل ستوکس*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد سیاه،&lt;br /&gt;
مرد من،&lt;br /&gt;
گوش کن!&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
‏من تو را پذیرا شده‌ام، تو را پس گرفته‌ام. تو را در آغوش گرفته‌ام، با وضع ترحم انگیز تو همدردی کرده‌ام، زیرا که می دانم آن‌ها چه گونه از تو استفاده و سوءاستفاده کرده‌اند. من کو شیده‌ام از سوگ و زاری خویش دست بردارم و سازگاریم با خطاها و کوتاهی‌های تو، تو را پاره‌ئی از من کرده‌است. من خوشحال بودم که تو را باز یافته‌ام، و خوشحال که تو می‌خواستی بازگردی. خوشحال که با انتخاب آزاد خویش می‌توانم تو را پذیرا شوم. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
‏*Gail Stokes، یکی از نویسندگان جوان مجلات سیاهان در آمریکا و یکی از زنان فعال سیاه در مبارزات ضد تبلیغات نژادی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*صفحه ۵۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‏اینک ما اینجا هستیم، من و تو، و در سیاهی خویش یکدگر را دوست می أاریم. من هر.روز تو را برمی انکیرم و به جلو می رانم و تو را درین کار، که اقدام مشترک ماست، بیش تر دوست می دارم. به تو می نگرم، و تو زیبائی. تو مم چون کره زمینی که در برابر وزش باد، رگبار باران، و توص آتنئین خورشید محکم و استوار إیستاده است. و با ومف این، پس از آن که با هم غذا خورده ایم، با هم قدم زده ایم، و با هم عشق ورزید»ایم سردی و سرخوردگی بولجریقی، به فئیوه ئی، به درون ما دارد راه پیدا می کند. &lt;br /&gt;
‏تو وابسته ئی، بسیار وابسته، به انگیزش های من، به اندیشه های من، به وؤیاهای من، و من چه خوشحالم که تو این جنین به من نیاز داری. من با شوق و شعف از بئقاب انکیزئنی به تو غذا می دهم و می دانم که برای تو دشوار است که خود این کار را بکنی. اما تو گاه سبب می شوی که بازوان من خسته شونا چون که من سخت می کوئنم و زیاد به خود فشارمی آورم که تو را بازم. به خود فشار می آورم هنگامی که می بینم تو کا» به تردید می افتی و آن گاه از خوردن غذا سر باز می زنی. &lt;br /&gt;
‏ببه فئمده؟ غذا خوب نیست؟ در تمام این مدتی که تو نبردی من به دقت آن را تهیه کرده کذانئت ام آهسته و آرام دم بکنئد. شاید نئکرئنی قدری زیاد ننده و نئیرینی آن دلت را می زند یا شاید مقدار زیادتری از جان خود را در آن ویغته ام.در اندیشه ام، به عقب برمی کردم وبه آن چه تهیه کرده ام خیره می شوم و به نئکفت در می أیم: آیا تمام این کارها بیهود» بوده است؟ احاس های لرزان من به بی علاقکی تو پی برد»اند. و این مرا به هراس می افکند وخشمگینم هر«´د &lt;br /&gt;
‏از خود می پرسم این همان مرد است، مرد من، مرد سیاهی که من با چنان میل و علاقه ئی آمدنش را به خانه خوشامد کفتح؟ از زمانی که تو بازکشته ئی هر روز از نزدیک نکاهت می کنم. می بینم که عظمت تو به آرامش، طفره، و انزوا مبدل نند» است. خاموشنی منی ننئینی و منتظر می مانی و فکا&amp;gt; می کنی درحالی که من ترکیبات لازم را فراهم می آورم. در حالی که می کوشم از تو یک مرد بازم. ودر تمام این مدت چنین می فماید که تو از انتظارخوینئی راضی هستی. &lt;br /&gt;
‏مرد سیاه؟ مردهن؟ من سوکند خورده بودم که تا می توانم به حفظ او نگهداری تو، خودم، ما، کمک کنم. اما... هرکن... نه به این مووت. اما این واهش نبرده است. خدای گرامی... الله عزیز... درین بی علاقکی او به من ور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*صفحه ۵۹&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
‏کمک کن. خواهش می کنم، فکذار که کوشش من به لار رود! &lt;br /&gt;
‏زمان می گذرد و ین دمیدهای تازه پیدا می کنم. برای تسلای خودم می گریم که تو تنها به وقت احتیاج داری، فمین _ فقط وقت و زمان،با وجود این، این ابر بدشکون پیوسته بر بالای سر ما کمین کر&amp;gt;» است، زیرا که تو هر جیزی را از خود دور کرده ای، حتی مرا. اکنون آن ابر با غرش تندر تر کیده است. قطرات درشت و سیاه باران فرو می ویزد و من در حوضچنه های سیا» ناامیدی غوطه می زنم. زیرا که دمیدهای تو و آرزو های من أیکر یکی نیستنا. &lt;br /&gt;
‏ای مرد سیاه، تو کجائی؟ بازو انت را پیش آر. هدایتم کن. زیرا که همه جا تاریک فی ظلمانی است. به دلداری و تسلای تو نیاز دارم. نیاز دارم قوت قلبم دهی که آن جه با این فئور و حدت در راهننی مبارزه می کنم واقعی است، و آن چه ازآن تو یا من نیست به زودی، در آینده ئی نه چندان دور، از آن ما خواهأ شد. &lt;br /&gt;
‏به سبب درماندکیم و به خاطر ألتنکیم خشم در درونم طغیان می کند و در &lt;br /&gt;
‏حالی که به فرزندان سیاه جوان مان می اندیشم سراسر وجودم را فرا می کیرأ. آن ها خود را به من می چپ نند و گواه پریئنانی مننأ؟ وبا چهره های گرد جوینده و دتمت های کوچک خود می کونئند به من نیرو دهنأ، و آهسته می گویند به تو نیاز أاریم و دوستت می أاریم. &lt;br /&gt;
‏قلب من ۰ ‏پار» بار» شده و درد مندانه خون از آن جاری است در حالی &lt;br /&gt;
‏که می بینم بسرهای تو نگاهم می کنند و به خستگیم پی می برند. اکنون چه می توانم بکریم؟ من آن ها را از زمانی بس دراز برای بازکشت تو آماده کرد» بودم. با تهدید آن ها به بازگشت تو، بی تابی ها و کج خلقی های شان را ساکت و گریه های آمیخته به ناله شان را خاموشنی کرده بودم. اکنون چه می توانم به آن ها بکریم؟ به آن ها چه می توانم بکریم تا مغزهای کوچک آن ها را که عقل و خردی بیش از سن شان دارنا آرام کنم. به آن ها گفته ام که ۰ ‏تو انسانی تازه شده ای. کاملأ تغییر کرده ای. به آن ها گفته ام که تو اکنون یک مردی! آری، به آن ها گفته ام که تو اکنون قدرت آن را داری که بر جهان فرمان برانی، که جهان اکنون از آن تو است که در اختیار خود بکیری وحفظ و نکهداریش کنی. غر ورت کجا ست، سیاهیت کجا ست، زیبائیت کجا ست؟ این ها چه شده اند؟ &lt;br /&gt;
‏مرء سیا»، مرد من، گوننی کن: آ یا ما أیکر مانند کزشته چیز مئنترکی فداریم؟ آ یا جیز «یگری جز نام خویش فداریم؟ و حتی این هم دگر از آن ما &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*صفحه ۶۰&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:TomTom&amp;diff=15565</id>
		<title>بحث کاربر:TomTom</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:TomTom&amp;diff=15565"/>
		<updated>2011-04-25T04:48:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سلام. فقط تایپِ یک صفحه از متنِ [[آوریل در یونان]] مانده و حدود شش ماه است که متن در وضعیتِ «در حال ویرایش» است. خوب می‌شود اگر ترتیبِ این یک صفحه را هم بدهی. یا بگذاری‌اش در وضعیتِ «ناقص» که دیگران ادامه‌اش را تایپ کنند. خیلی هم ممنون. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۰۷:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;gt;&amp;gt; چشم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=9379</id>
		<title>آوریل در یونان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=9379"/>
		<updated>2010-09-20T13:56:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آندره کدروس&lt;br /&gt;
(Andre Kedros)&lt;br /&gt;
 نویسنده یونانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ترجمه رضا سید حسینی&lt;br /&gt;
------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
در ۲۱ آوریل ۱۹۶۷ سرهنگ‌های یونانی کودتا کردند.&lt;br /&gt;
طی‌ چند ساعت همه کادرهای سیاسی، روشنفکری و سندیکایی کشور از بسترشان بیرون کشیده، و به جزایر تبعید شدند. یانیس ریتسوس، (بزرگترین شاعر یونان و یکی از ارجمندترین شاعران مترقی جهان) در همان ابتدای کودتا بوسیله دوستانش آگاه میشود، که تانک‌ها مرکز شهر را گرفته اند.به او اصرار می‌‌کنند که بگریزد، زیرا خطر یک قتل عام عمومی‌ در پیش است. شاعر امتناع می‌کند. او میداند که تنها سلاحش شعر اوست، نام اوست، و اینکه قربانی یا گروگان باشد. چمدانش را می‌بندد و انتظار می‌کشد. در ساعت ۶ صبح پلیس در خانه را میکوبد....«نقل از کتاب دهلیز و پلکان»&lt;br /&gt;
به نظر می‌رسد داستان زیر با الهام از همین واقعیت نوشته شده باشد.&lt;br /&gt;
------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر یکدم تردید کرد. آیا زنگوله‌ای بالای در بود که به محض باز شدن در صدا می‌کرد؟ به هر حال برای او چه تفاوت؟ باید به نحوی ساکنان خانه را بیدار می‌کرد.&lt;br /&gt;
فقط از پاشنه در صدای خشنی برخاست. شنهای راه باریک زیر پایش صدا می‌کرد. کمیسر متوجه می‌شد که بی‌اختیار دارد پاورچین می رود. با خود گفت: «احمقانه است، کاملا احمقانه است!» اطرافش را نگریست. در ماه آوریل، در ساعتی که عادتاً شیر فروش دم در خانه‌ها می‌آید، آفتاب آتن را گرم می کند. گل های لاله عباسی تازه حقه‌هاشان را بسته بودند. زنبور عسل‌های سحرخیز، بر بیشهٔ شکفته گل‌های «آزاله» گرم کار بودند. در انتهای باغ خانهٔ کوچک با پنجره‌های بسته غرق درخواب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دم در ساختمان، کمیسر، دست بسوی دکمهٔ زنگ بالا برد، بعد منصرف شد، ناگهان بنظرش رسید که این حرکت را صد بار، هزار بار انجام داده است. احساسی که اخیرا پیدا کرده بود مغزش را اشغال کرد: «مثل اینکه این اتفاقات در زندگی دیگری روی می دهد، مثل اینکه خواب می بینیم...» ولی نه! او پیش از این هم همین زنگ را در وضعیتی همسان فشار داده بود. با خود گفت: «خوب، کارمان را بکنیم!» و دست پیش برد. اما فرصت زنگ زدن نیافت، در بی صدا باز شد. شاعر در آستانهٔ در ایستاده بود و نیمی از اندامش در تاریکی بود. پیژامهً پرچروکی بتن کرده بود و دمپائی‌های کهنه‌ئی بپا داشت. موهای جو گندمی‌اش پریشان بود. مانند کسی که دچار ناراحتی کبد یا بیخوابی یا هر دو باشد زیر چشم‌هایش باد کرده بود.&lt;br /&gt;
به دیدن کمیسر، شاعر انگشت بر روی لب‌ها گذاشت و زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
زنم و دخترکم هنوز خوابند.&lt;br /&gt;
کمیسر گلویش را صاف کرد و با صدای خفه‌ای تته پته کرد:&lt;br /&gt;
: - من ... من ... آقای «ریکوس» باید با من بیائید!&lt;br /&gt;
شاعر شانه‌‌های لاغر و خمیده‌اش را باز هم کمی‌ بیشتر خم کرد و گفت:&lt;br /&gt;
: - منتظرتان بودم کمیسر! چمدانم حاضر است. ولی‌ دلم می‌خواهد که بدون بیدار کردن آنها بروم!...اینطوری ناراحتیش کمتر است. متوجهید؟&lt;br /&gt;
: -  هر طور که شما مایلید، آقای «ریکوس»!&lt;br /&gt;
شما بفرمائید پشت ساختمان بنشینید تا من لباس بپوشم و یاداشت کوچکی برای زنم بنویسم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر پذیرفت و همانطور که با احتیاط راه می‌‌رفت که سر و صدا راه نیندازد، خانهٔ کوچک را دور زد. در زیر چفتهٔ انگور وحشی کتش را در آورد، و روی یکی‌ از صندلی‌‌های حصیری که دور یک میز آشپزخانه چیده شده بود ولو شد. بعد با حرکتی سریع کمربندش را که هفت تیر خدمتش به آن آویزان بود باز کرد و روی میز گذاشت. روز داغی در پیش بود و داشت شروع می‌شد. روز لعنتی! کار لعنتی! از اینکه مجبور بود «ریکوس» را دستگیر کند ناراحت بود: شاعر شهرتش از مرزها گذشته بود و خود کمیسر هم چندین شعرش را از بر داشت. همه جا، مثل شاعران فراوان دیگر، اسم این شاعر هم در فهرست سیاه بود. این بار، این فهرست را در آخرین لحظه بدست کمیسر داده بودند: پس از اینکه تلفن استاندار او را از رختخواب بیرون کشیده بود. در این روزها همه از اوضاع حرف می‌زدند... همه می‌دانستند: نظامیان طرح توطئه‌ای را در دست اجرا داشتند... باری وقتی‌ که او در دل شب به کلانتری شتافت، قبلا تانک‌ها نقاط حساس شهر را اشغال کرده بودند. سر پیچ هر کوچه نظامیان گنده دماغ، از او برگ شناسایی میخواستند. در میدان «کلاتمونوس» وقتی‌ که برای پیدا کردن کارت عبور، جیب‌هایش را میگشت، یکی‌ از این دست و پا چلفتی‌ها نزدیک بود او را با تیر بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر دستی‌ از پس سر به جلوی موهای کوتاه سرش کشید. دختر «ریکوس» می‌توانست چند ساله باشد؟ بظن قوی تقریبا هفت ساله بود. خود شاعر داشت به شصت سالگی نزدیک ممی‌‌شد... این سرخ‌ها که گاه در زندان بودند و گاه در تبعید اغلب فرصت برای تشکیل خانواده نداشتند...برای همین خیلی‌ دیر ازدواج می‌‌کردند... و حال او یک بار دیگر مأمور شده بود تا ریکوس را توقیف کند. این شاعر هم جزو سرخ‌ها بود. اما چه شاعری!... کمیسر از حرفه‌اش بیزار شده بود. دلش برای بازنشستگی پر میزد. مدت زیادی هم به موعد بازنشستگیش نمانده بود. دو سال دیگر باید تحمل می‌‌کرد!... راستی‌ این نظامی‌های لعنتی نمی‌‌توانستند کودتای مضحک‌شان را دو سال عقب بیندازند؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اه! وظیفه، وظیفه است! حتی به نظرش رسید که ریکوس لباس پوشیدن را دارد کمی‌ طول می‌‌دهد. می‌توانست از این فرصت استفاده کند؟ و به چاک بزند. غیر ممکن بود! معاون کمیسر سر کوچه کشیک می‌‌داد و کوچه هم بن بست بود. نه، شاعر از همینجا، از پشت خانه می‌توانست فرار کند، بشرطی که بموقع این کار را کرده باشد. فقط کافی‌ بود که از پرچین بپرد، از میان باغ‌های همسایه فرار کند و خودش را در شلوغی محله پناهندگان گم و گور کند... آنوقت نه کسی‌ او را می‌‌دید، نه کسی‌ می‌‌شناختش!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینهمه شاعر کمکی معطل کرده بود! کمیسر لبخندی زد. اغلب اتفاق می‌‌افتاد که نامه خداحافظی بی‌ اختیار به شعر تبدیل شود! خانم ریکوس خیلی‌ جوان و زیبا بود. و بنظر میرسید که دیوانه وار عاشق شوهرش باشد. خوب گفته اند که زنها با گوششان عشق بازی می‌‌کنند نه با چشمشان! مهم نیست که مرد آنها سپید مو، خمیده قد و یا نحیف باشد. مهم این است که حرف‌های گوش نواز بزند. کمیسر به خود گفت:&lt;br /&gt;
«اشکال ندارد. او حال مرا فراموش کرده و دارد یک غزل میسراید...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خش خش خفیف شن‌ها متوجهش کرد که اشتباه می‌‌کند. شاعر در کنار ساختمان ظاهر شد. صورتش را اصلاح کرده بود و یکدست کت و شلوار فلانل خاکستری پوشیده بود و چمدان مستعملی بدست داشت. چشمان آبیش را به کمیسر دوخته بود و آرام قدم بر می‌‌داشت تا زن و بچه‌اش را بیدار نکند. با صدای آهسته گفت:&lt;br /&gt;
: - من حاضرم کمیسر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان سکوتی مطلق برقرار شد. صدای بال زنبوران عسل بگوش می‌‌آمد. در انتهای کوچه خاری سر گذاشت به عروس عروس کردن. کمیسر آهی کشید و خاصت از جا بلند شود، اما گوئی بر اثر سنگینی‌ چیزی نادیدنی دوباره سر جایش نشست.&lt;br /&gt;
:- کمی‌ بنشینید آقای «ریکوس»، عجله نداریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست نمی‌‌گفت. بهیچوجه راست نمی‌‌گفت! او میبایستی چندین نفر دیگر را هم دستگیر کند. اما گونه‌‌ئی خستگی‌ بر اندامش عارض شده بود. تن و توش روزگاران گذشته‌اش کجا رفته بود؟ پیشترها خودش را یکی‌ از ستون‌‌های جامعه می‌دانست. اما زندگی‌ مضحک بود. دیگر پیش نمی‌‌رفت، دور خودش می‌‌چرخید. این زندگی‌ رفته رفته به گردونهٔ اسب‌های عصّاری می‌‌مانست که در آن همیشه عده معینی‌، عده معین دیگر را تعقیب می‌‌کنند. آری، واقعاً احساس کسی‌ را داشت که تحت تاثیر مشروب «کفی» باشد، و پس از آشامیدن. روحش نسبت به بیهودگی همه چیز حساسیت پیدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر پس از این که مدتی‌ سر پا منتظر ماند، چمدانش را بزمین گذاشت، بعد یک صندلی‌ حصیری دیگر را معکوس قرار داد و روی آن نشست و پاهایش را از دو طرف آویزان کرد. پرسید:&lt;br /&gt;
:- کمیسر، تا حال چند بار مرا اول صبح با خودتان برده‌‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر شانه‌ بالا انداخت. ذلّه می‌‌نمود. به عنوان عذرخواهی زیر لب گفت:&lt;br /&gt;
: - آخر شما همیشه توی این محله زندگی‌ می‌کنید.&lt;br /&gt;
و بعد ابروهای پرپشتش را در هم کشید و توی مغزش حساب کرد:&lt;br /&gt;
: - فکر می‌کنم که این دفعهٔ سوم است... نه، دفعهٔ چهارم. اما دفعهٔ آخری مهم نبود، فورًا ولتان کردند.&lt;br /&gt;
: - ولی‌ این دفعه جدی است. نه؟ شهر از سرباز پر شده. تمام شب صدای تیراندازی شنیدم!... این آقایان بالاخره کودتایشان را کردند! همینطور است؟... و حال دارند مرتب مردم را دستگیر می‌‌کنند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر متوجه شد که کمیسر گوش نمی‌‌کند. گفت:&lt;br /&gt;
: - منتظر چه هستیم؟ مثل اینکه دست و دلتان بکار نمی‌‌رود؟&lt;br /&gt;
کمیسر دانه‌های عراق را که بر پیشانیش پیدا شده بود با پشت دست پاک کرد:&lt;br /&gt;
: - دارم پیر میشوم آقای ریکوس.&lt;br /&gt;
: - شاید پیر شده باشید، مثل هر کس دیگر! اما‌ تغییر نکرده‌‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر محکم اعتراض کرد:&lt;br /&gt;
: - چرا، تغییر کرده ام. شمایید که تغییر نکرده اید! هنوز ول کن آن دوز و کلک‌های سرختان نیستید. و حال آنکه کافی‌ است چهار کلمه اعلام کنید: «انکار می‌کنم... دیگر در سیاست دخالت نخواهم کرد....» اجازه بدهید به تان بگویم: برای مردی به سنّ و سال شما... که شاعرید و زن و بچه هم دارید....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر با اندوه گفت:&lt;br /&gt;
: -دیدید کمیسر... شما تغییر نکرده اید. شما همیشه از من غیر ممکن را میخواهید.... میخواهید که شرافتم را بفروشم و در عوض...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر دستش را به علامت اعتراض بلند کرد:&lt;br /&gt;
: - عصبانی نشوید اقای ریکوس!... حرفی‌ بود گفتم... اصرار نمی‌‌کنم! نشنیده بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با حرکات آهسته و حساب شده شروع کرد کمربندش را که هفت تیر بان آویزان بود دور شکمش که کمی‌ گوشت آورده بود مرتب کند. و ادامه داد:&lt;br /&gt;
: - چرا، تغییر کرده‌ام! وقتی‌ که جوان بودم... و یک مفتش عادی دوره «مناکساس» بودم، همه شما «کمونیست»‌ها و «سوسیالیست»ها ... و هر آنچه با «ایست» تمام می‌‌شد، در نظر من از آلمان‌ها بدتر بودید، از انگلیس‌ها بدتر بودید... عین شیاطین بودید!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - و حالا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر زیر لب غرغر کرد:&lt;br /&gt;
: - حالا، با گذشت سال... آدم‌های خوب هستند... و آدم‌های بد... همه عین هم نیستند... و بعدش... هوم... خودتان می‌دانید. من شعر‌های شما را دوست دارم!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - حتما توجه کرده‌اید «مانولیس»، که شاعر‌ها طرفدار شما نیستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر از اینکه دید شاعر او را با اسم کوچکش صدا زد و از ساده لوحی آرام و در عین حال طنز آمیز او، نخست هیجان زده شد. برای آخرین بار مقاومت کرد با لحن جدی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - خوب، خوب! من به آدم‌های خیالباف کاری ندارم... ولی‌ شما آقای ریکوس... شما فرق می‌کنید... اه، خیلی‌ متاسفم، خیلی‌...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاهی‌ به دور و بر خودش انداخت. در این محله دور از مرکز شهر، و در این باغ، همه چیز بسیار آرام بود... و اگر...؟ اندیشه‌ای که در مغزش پیدا شده بود. سخت غیر عادی بود اما امکان عملی‌ شدن داشت. البته پای وظیفه در میان بود... اما وظیفه در قبال چه کسانی‌؟... این نظامیان خشن را او حتی نمی‌‌شناخت. و فهرست سیاهی که جای حکم توقیف را گرفته بود، امضای سرهنگی را داشت که او اسمش را هم نشنیده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفس زنان گفت:&lt;br /&gt;
: - اقای ریکوس... چطور است که فرارتان بدهم؟... نه برای اینکه از پشت بزنمتان، نه نه!... چه فکر می‌کنید ؟... برای اینکه واقعا فرار کنید!... کافی‌ است از پرچین به آن طرف بپرید و از وسط باغ‌ها فرار کنید... کار تمام است!... طبعا لازم میشود که من خانه تان را بگردم و از زنتان باز جویی کنم، و طبعا باید به ترتیبی خودم را هم تبرئه کنم.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=990</id>
		<title>آوریل در یونان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=990"/>
		<updated>2010-04-15T23:18:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آندره کدروس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(Andre Kedros)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نویسنده یونانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ترجمه رضا سید حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۲۱ آوریل ۱۹۶۷ سرهنگ‌های یونانی کودتا کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طی‌ چند ساعت همه کادرهای سیاسی، روشنفکری و سندیکایی کشور از بسترشان بیرون کشیده، و به جزایر تبعید شدند. یانیس ریتسوس، (بزرگترین شاعر یونان و یکی از ارجمندترین شاعران مترقی جهان) در همان ابتدای کودتا بوسیله دوستانش آگاه میشود، که تانک‌ها مرکز شهر را گرفته اند.به او اصرار می‌‌کنند که بگریزد، زیرا خطر یک قتل عام عمومی‌ در پیش است. شاعر امتنأ می‌کند. او میداند که تنها سلاحش شعر اوست، نام اوست، و اینکه قربانی یا گروگان باشد. چمدانش را می‌بندد و انتظار می‌کشد. در ساعت ۶ صبح پلیس در خانه را میکوبد.... &amp;quot;نقل از کتاب دهلیز و پلکان&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌رسد داستان زیر با الهام از همین واقعیت نوشته شده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر یکدم تردید کرد. آیا زنگوله‌ای بالای در بود که به محض باز شدن در صدا میکرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر حال برای او چه تفاوت؟ باید به نحوی ساکنان خانه را بیدار میکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط از پاشنه در صدای خشنی برخاست. شنهای راه باریک زیر پایش صدا میکرد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87_%DB%B2&amp;diff=943</id>
		<title>بحث:کتاب جمعه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87_%DB%B2&amp;diff=943"/>
		<updated>2010-04-15T19:36:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: /* نظرخواهی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در حال نوشتن فهرست مطالب. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۴۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزانه، فهرست مطالب را تایپ‌شده داریم. دست نگه دار. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
: اوخ. مرسی. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۵۵ (UTC)&lt;br /&gt;
: شروع کردم دوباره. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
: نه صبر می‌کنم در مورد شکل و اینها تصمیم بگیریم. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۰۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::تصمیم‌گیری در مورد شکل ارائه فهرست‌ها سرِ جایش است. اما باید زودتر برای متن‌ها صفحه ایجاد کنیم که عکس‌ها را بار کنیم. پس من فعلاً صفحه‌ها را بر اساس همین شکلِ فعلی درست می‌کنم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلطی در فهرست هست که درستش نکرده‌ام: شعرِ نیما در صفحه ۶۱ چاپ شده، در فهرست آمده ۵۹. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۵۷ (UTC)&lt;br /&gt;
: باز غلط در فهرست: شاعری چون طنین ناقوس در صفحه ۵۷ چاپ شده، در فهرست آمده ۵۵. غلط‌ها را درست نمی‌کنم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۳:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نظرخواهی ==&lt;br /&gt;
در هر یک از موارد زیر اگر نظر و پیشنهادی دارید، دریغ نکنید.&lt;br /&gt;
* &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکل فهرست این‌طوری خوب است؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
: منظورت تفاوت در شکل فهرست ۱ و ۲ است؟ --[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
:: بله. در واقع تفاوت نه. منظورم شکل فهرست ۲ است. اگر خوب باشد می‌تواند الگو شود برای بقیه شماره‌ها. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۵:۲۹ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در فهرستِ چاپ‌شده، بخش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرسه در متون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فراموش شده بوده. ما چاره‌ای نداریم که این بخش را ایجاد کنیم. این با سیاستِ کلیِ ما مبنی بر وفاداری به متنِ اصلی در تعارض است. چه کنیم؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
: من فکر می‌کنم خوب است تصحیح کنیم نکاتی‌ را که به وضوح اشتباه ویرایشی دارند ولی‌ در پاورقی متذکر شویم که این تصحیح انجام شده. --[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
:: ممنون. راه حل معقولی به نظر می‌رسد. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۵:۲۹ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باز هم در تعارض با سیاستِ کلی: مجبوریم به عنوان‌هایی که در بیش از یک شماره تکرار می‌شوند، شماره‌ای هم اضافه کنیم. (مثال: خودگردانی ۲) راهِ حل بهتری وجود دارد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۵۶ (UTC)&lt;br /&gt;
:در این مورد من فکر می‌کنم اولین بخش مقالات چندقسمتی را هم شمارهٔ ۱ بزنیم، و اگر مقاله قبلاً بدون شماره وجود دارد صفحه را با استفاده از فرم انتقال صفحه (دکمه‌ای در بالا کنار ویرایش و بحث) به «نام مقاله ۱» منتقل کنیم. در این صورت می‌شود بعد در «نام مقاله» صفحهٔ ابهام‌زدایی ایجاد کرد و به همهٔ قسمت‌های مقاله لینک داد. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۲۸ (UTC)&lt;br /&gt;
خودگردانی دو خیلی بد است --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
:بابک، بد بودنش مشخص است. سؤال این است که آیا راه حل بهتری وجود دارد؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۵:۲۹ (UTC)&lt;br /&gt;
::منظور نام مقالهٔ [[خودگردانی ۲]] است؟ من بدی‌اش را نمی‌فهمم :/ --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۵۳ (UTC)&lt;br /&gt;
:::آن‌قدر که می‌دانم در مطبوعات رسم نیست جلوی عنوان اصلی شماره بگذارند. معمولاً زیرش با قلم کوچک‌تری ذکر می‌کنند »بخش اول« یا »بخش اِن‌ام و پایانی«. به این فکر کرده بودم که در پرانتزی جلوی عنوان چندمین قسمت بودنش را بنویسیم اما دیدم که طولانی و غیرکاربردی است. مثال: خودگردانی (بخش دوم) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
:راستی، در ویکی لازم نیست عناوین همهٔ صفحات با هم متفاوت باشد. ساختار درختی هم داریم، مثلاً می‌شود صفحات را این شکلی ساخت: [[کتاب جمعه ۱/خودگردانی]] و [[کتاب جمعه ۲/خودگردانی]]. من اگر رأیی داشته باشم به این شکل نمی‌دهم، به دلیل پیچیدگی‌هایی که در پیوندها ایجاد می‌کند. اما خوب است انتخاب‌مان را محدود نکنیم. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]]&lt;br /&gt;
* &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شناسنامه را کجا بگذاریم؟ انتهای فهرستِ هر شماره؟ یا بالای فهرست؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۲۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:یا در یک صفحهٔ جدا؟ --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]]&lt;br /&gt;
:: صفحه‌ی جدا فکر خوبی است اما صفحه‌ی اولیه‌ی ما، فهرست است. به این معنا که در صفحه‌ی فهرست است که همه‌ی عنوان‌ها می‌آید و از بقیه‌ی صفحات خبردار می‌شویم. به نظرت صفحه‌ی شناسنامه (که در واقع جلد ۲ است.) کجا معرفی شود؟&lt;br /&gt;
:::به نظر من گوشه سمت چپ کادری که &amp;#039;&amp;#039;فهرست مندرجات&amp;#039;&amp;#039; آمده، میتواند یک جعبه مشابهش باشد برای شناسنامه.--[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۹:۳۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== انتقال صفحه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان این صفحه و صفحهٔ کتاب جمعه ۱ با کاف عربی بود :( احتمالاً کسی جایی نام را با کاف عربی نوشته و بقیه نام اشتباه را کپی کرده‌اند. من یک بار در صفحهٔ [[کتاب جمعه]] این اشتباه را کردم و صفحاتی با ك عربی در عنوان ایجاد کردم. صفحه را به صفحه‌ای با عنوان درست منتقل کردم. لطفاً دقت کنید که این اشتباه تکرار نشود. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
: خیلی ممنون بابت دقت و تذکرت، فرزانه. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۳۵ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87_%DB%B2&amp;diff=770</id>
		<title>بحث:کتاب جمعه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87_%DB%B2&amp;diff=770"/>
		<updated>2010-04-13T23:00:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: /* نظرخواهی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در حال نوشتن فهرست مطالب. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۴۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزانه، فهرست مطالب را تایپ‌شده داریم. دست نگه دار. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
: اوخ. مرسی. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۵۵ (UTC)&lt;br /&gt;
: شروع کردم دوباره. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
: نه صبر می‌کنم در مورد شکل و اینها تصمیم بگیریم. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۰۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::تصمیم‌گیری در مورد شکل ارائه فهرست‌ها سرِ جایش است. اما باید زودتر برای متن‌ها صفحه ایجاد کنیم که عکس‌ها را بار کنیم. پس من فعلاً صفحه‌ها را بر اساس همین شکلِ فعلی درست می‌کنم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلطی در فهرست هست که درستش نکرده‌ام: شعرِ نیما در صفحه ۶۱ چاپ شده، در فهرست آمده ۵۹. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۵۷ (UTC)&lt;br /&gt;
: باز غلط در فهرست: شاعری چون طنین ناقوس در صفحه ۵۷ چاپ شده، در فهرست آمده ۵۵. غلط‌ها را درست نمی‌کنم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۳:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نظرخواهی ==&lt;br /&gt;
در هر یک از موارد زیر اگر نظر و پیشنهادی دارید، دریغ نکنید.&lt;br /&gt;
* شکل فهرست این‌طوری خوب است؟&lt;br /&gt;
: منظورت تفاوت در شکل فهرست ۱ و ۲ است؟ --[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
* در فهرستِ چاپ‌شده، بخش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرسه در متون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فراموش شده بوده. ما چاره‌ای نداریم که این بخش را ایجاد کنیم. این با سیاستِ کلیِ ما مبنی بر وفاداری به متنِ اصلی در تعارض است. چه کنیم؟&lt;br /&gt;
: من فکر می‌کنم خوب است تصحیح کنیم نکاتی‌ را که به وضوح اشتباه ویرایشی دارند ولی‌ در پاورقی متذکر شویم که این تصحیح انجام شده. --[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
* باز هم در تعارض با سیاستِ کلی: مجبوریم به عنوان‌هایی که در بیش از یک شماره تکرار می‌شوند، شماره‌ای هم اضافه کنیم. (مثال: خودگردانی ۲) راهِ حل بهتری وجود دارد؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۵۶ (UTC)&lt;br /&gt;
:در این مورد من فکر می‌کنم اولین بخش مقالات چندقسمتی را هم شمارهٔ ۱ بزنیم، و اگر مقاله قبلاً بدون شماره وجود دارد صفحه را با استفاده از فرم انتقال صفحه (دکمه‌ای در بالا کنار ویرایش و بحث) به «نام مقاله ۱» منتقل کنیم. در این صورت می‌شود بعد در «نام مقاله» صفحهٔ ابهام‌زدایی ایجاد کرد و به همهٔ قسمت‌های مقاله لینک داد. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۲۸ (UTC)&lt;br /&gt;
خودگردانی دو خیلی بد است --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
* شناسنامه را کجا بگذاریم؟ انتهای فهرستِ هر شماره؟ یا بالای فهرست؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۲۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== انتقال صفحه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان این صفحه و صفحهٔ کتاب جمعه ۱ با کاف عربی بود :( احتمالاً کسی جایی نام را با کاف عربی نوشته و بقیه نام اشتباه را کپی کرده‌اند. من یک بار در صفحهٔ [[کتاب جمعه]] این اشتباه را کردم و صفحاتی با ك عربی در عنوان ایجاد کردم. صفحه را به صفحه‌ای با عنوان درست منتقل کردم. لطفاً دقت کنید که این اشتباه تکرار نشود. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
: خیلی ممنون بابت دقت و تذکرت، فرزانه. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۳۵ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=769</id>
		<title>بحث:آوریل در یونان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=769"/>
		<updated>2010-04-13T22:50:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;در حال تایپ کلیه صفحات --~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در حال تایپ کلیه صفحات --[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۵۰ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%87%D9%94_%D8%B3%D8%B1&amp;diff=544</id>
		<title>مرگ در کاسهٔ سر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%87%D9%94_%D8%B3%D8%B1&amp;diff=544"/>
		<updated>2010-04-12T21:41:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: ویرایش جزئی‌&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جواد مجابی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گردآلود سفری چندروزه بودیم، آشفته و خاکی و خسته، کمی گرسنه و بسیار تشنه. جادهٔ خاکی را پرسان پیدا کرده بودیم و در مسیر داغ و خلوت آن تا در باغ رانده بودیم. بار دیگر نشانی را که معمار روی تکه کاغذی برایمان نوشته بود نگاه کردیم، و پلاک و رنگ سبز در و شیروانی زرد رنگ و دیوار خزه‌بسته که علامت اصلی بود همان بود که باید باشد. در زدیم. معمار آمد دم در، تعارف کرد. رفتیم تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چای حاضر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر معمار آمد سلام کرد، آشنا شدیم. رفت کنار زن و دخترم نشست و افتادند به وراجّی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر معمار، صاحب این خانه بود. شوهرش مهندس کشاورزی بود که در یک تصادف مرده بود. تعریف کردند تنها بوده و هست. ماشینش را برای این که بین دو کامیون له نشود، به‌سرعت از جاده خارج کرده بود، خورده بود به درخت کنار جاده. نعشش را به‌زحمت از شاخهٔ زبان‌گنجشک پایین آورده بودند. توی کاسهٔ سرش پر از حشراتی بود که به زنبور عسل شباهت می‌برد. حشره‌ها بدنی زرد رنگ با بال‌های سبز داشتند. کوچکتر از زنبور بودند با نیشی پرخراش، کسی تا آن روز این حشره را در آن حوالی ندیده بود. زن می‌گفت تا مدت‌ها رغبت نمی‌کردند عسل بخورند، جسد را که پائین آورده بودند دست‌ها و صورتش آغشته به خون و عسل بود. کاسهٔ سر شکسته بود با ترکی مهیب، درون کاسه سر پر از آن حشره‌ها بود. مغز را و خون را خورده بودند. حشرات شکل مغز و بجای آن شده بودند. انگار از آغاز در آن کاسه سر جا داشته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر مرده بود. باغ بزرگ با آن ویلای چوبی برایشان مانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناهار را که خوردیم رفتیم به گشت باغ. دو ساعتی طول کشید تا از جدول‌بندی پیچیدهٔ باغ سر دربیاوریم. انواع درختان میوه، گلبوته‌های تزیینی، در تابش تند نور و بازتاب آب‌نماها، تنوع رنگ‌های سبز، از روشن‌ترین سبز که زردی می‌زد تا تندترین مایه که به آبی می‌رسید زمینه‌ای بود تا گل‌های زرد و بنفش و کبود، سیل‌وار، زیبائی را در منظر ما شهریان بریده از طبیعت جاری سازند. گل‌ها که می‌شد گفت وحشی و بی‌نام بود چون با آنچه در گلخانه‌ها و گلفروشی دیده بودیم شباهتی نداشت، تاراج زنبوران شده بود که کندوهایشان در ته باغ مایهٔ درآمد بیوهٔ فراموش شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آلاچیق که نشسته بودیم برای اولین بار آن صدای مرموز و سنگین را شنیدم. چیزی که حس صدا بود نه صدائی که حس شود. شب آن صدا با ضربانی چنان لخت و مداوم و مکرر در سرم طنین داشت که نگذاشت کتابم را تمام کنم. خسته شد از آن طنین و همهمه، خوابیدم. نیم‌شب صدا بیدارم کرد. انگار خواب صدا را دیده بودم، چون بیدار که شدم صدا به‌گوش نمی‌رسید. گوش خواباندم، صدا از کجا می‌آمد، شاید صدا در سرم بود یا در خوابم اما چیزی بود که با سماجت اتفاق مکرر خود را با حضوری دائمی اعلام می‌کرد. نیم‌خیز در بستر سرم را به مبل تکیه دادم و دلم فروریخت. صدا از درون مبل بود. حرکت همهمه‌وار هزاران نیش خراشنده که درون چوب را بکاود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ موریانه است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوش دادم: صدا طغیانی، یکنواخت و پرخراش بود. چراغ را روشن کردم. مبل را تکان دادم و جابهجا کردم: اثری از نرمهٔ چوب یا سوراخ‌های کوچک و مدوری که غالباً دستکار موریانه‌های مهاجم است در زیر مبل نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره گوشم را به‌مبل چسباندم: صدا خراشنده و مداوم و جمعی می‌آمد. بلند شدم، یک دم بخاطرم آمد که گوشم را به‌دیوار بجسبانم، نکند آنجا هم... صدا همچنان از تمام دیوارها، از تمام اشیاء چوبی اتاق می‌آمد. اتفاقی سراسری در تمامی اشیاء و ابعاد اتاقی که در آن خواب بر من حرام شده بود جریان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گلدان چوبی منقش، و در مبل چوبی، در قفسهٔ کتابخانه، در میز و صندلی و رخت‌آویز و قاب عکس، ‌در دستهٔ چرخ حتی. هرجا که دست بشر جزئی از طبیعت جنگل را از زندگی نباتیش جدا کرده بود. سرشب شراب بلوطی نوشیده بودم. بخود گفتم دنبالهٔ خیالات مستی است. همین خیال مایهٔ خوابم شد. خوابم پر از همهمهٔ زنبورانی بود که گرد سرم، در کاسهٔ سرم پرواز می‌کردند. رفت و آمدهای توی راهرو بیدارم کرد. تا چشم باز کردم، سرم را به پایهٔ مبل نزدیک کردم. صدا همچنان می‌آمد، انگار جانوری از چوب، در چوب پنهان بود، جوهری قاهر با صورت چوب در ستیز بود، جانوری مرگ‌آسا که با بودن و ماندن اشیاء در کشاکش بود، چون روحی مرگ‌اندیش در جسمی بظاهر پایدار که فنا را از درون تدارک می‌بیند. دیوارها پر از همهمهٔ صدا، وسوسهٔ فرو ریختن بود. هزاران دندان تیز، نیش پولادین، چنگال خراشنده، عمارت را در هر جایش پوک می‌کرد و از درون متلاشی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر صبحانه به‌خانم صاحبخانه این را گفتم. سکوت کرد. معمار، رفیق اداری من که به‌دعوتش در این خانه مهمان بودم، خندید. گفت: ـ خواهر، ایشان هم از صداهای باغ بیخواب شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رو به‌من کرد و گفت: این صدای باد است که در درون خانه اینطور به‌گوش می‌رسد. انگار صدای بار، صدای درخت‌ها از توی دیوارها، مبل و صندلی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: اما این انعکاس صدا نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: همه این را می‌گویند. پیش از این هم مهمانی داشتیم که اصرار داشت یکی از مبل‌ها را بشکنیم که اگر موریانه توی آن باشد برایش علاجی بکنیم. در این منطقه ما از بچگی به‌این صداها عادت کرده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قندان چوبی را برداشت و به‌من داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ببین، گوش کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوش کردم همان صدا می‌آمد. سرم را تکان دادم: ـ همین صداست، عیناً. معمار آن را به گوشش چسباند، گوئی صدائی را برای اول بار می‌شنود. دوباره گوش کرد، گفت: عجیب است! این صدای دیگری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: این صدا بود که از دیوار هم می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرش را به‌دیوار چوبی آشپزخانه نزدیک کرد. در چشمش حیرت و وحشت آشکار بود. آمد و نشست، چایش را سرکشید،‌ گفت: ـ این همان صداست گرچه کمی، چطور بگویم؟ انگار بیشتر شده باشد یا بدتر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه،‌ پیچ رادیو را پیچاند. جنگ در منطقه بحث را عوض کرد. وقتی قدم‌زنان در باغ می‌گذشتیم دخترم که از حرف‌های سرمیز به‌هیجان آمده بود دوان و نفس‌زنان پیش ما آمد گفت: ـ پدر! آن صدا که از دیوار آشپزخانه می‌آمد، از تمام درخت‌ها می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنم که بدنبالش می‌آمد،‌ به‌تأیید سرش را تکان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و معمار به‌درخت اقاقیا گوش کردیم. صدا همچنان کوبنده و مداوم می‌آمد. معمار گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ گفتم که این صدای باد است در شاخه‌ها می‌پیچد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اما درخت‌های زنده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ یعنی می‌گوئی موریانه‌ها در درخت سبز هم لانه کرده‌اند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: ـ نگفتم موریانه، شاید حشره‌ای دیگر. شاید کرم خاصی، یک جور فساد در چوب خشک و تر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر ناهار، بیوه گفت: ـ منهم این صداها را شنیده‌ام. اول فکر کردم موریانه است یا حشره‌ای، اما موریانه یا کرم چوب باید اثری داشته باشد، هرچه هست که دیوانه‌مان کرده است. می‌ترسم یکشب سقف بیاید پائین یا دیوار روی سرمان خراب شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: ـ این صداها مخصوص باغ شماست یا در خانه‌های چوبی دیگر هم آن را شنیده‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب داد: ـ نپرسیده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: ـ تا حالا چیزی خرد شده، پوسیده، چیزی،‌اثری از فساد چوب؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: ـ درخت‌های باغ که محصول خوبی نمی‌دهند. هرچه سمپاشی کرده‌ایم فایده ندارد، با آنکه خاکش خوب است. زمین اینجا شوره زار بود و شنی. آن مرحوم از چند فرسخی خاک آورد خاک اینجا را عوض کرد. اما محصول بدرد بخوری ما ندیدیم. میوه‌ها کوچک و بیمزه و نارس از شاخه‌ها می‌افتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند روزی که مهمان آن خانه بودیم بچه‌ها دنبال تجسسات ما را گرفتند. درخت به‌درخت آن صداها را گوش کردند. پایه‌های نپار را،‌ستون‌های آلاچیق را،‌ شاخه‌های شکسته، لانهٔ چوبی سگ و کندوهای عسل را یکایک با دقت بررسی کرده بودند. از همه جای باغ صدای آن جانوران موذی پنهان در الیاف نباتی می‌آمد. شاخه‌ها را بریده بودند، تنهٔ درخت‌ها را سوراخ کرده بودند،‌ چوب‌های خشک را بریده تکه تکه کرده و آتش زده بودند، چیزی درون آن نبود. چیزی مثل بافت چوب در چوب، مثل خواب در سر، یگانه با خانه و باغ اما ناپیدا در آن بود. بچه‌ها خبر آوردند که خانه‌های دیگر و باغ‌های دیگر بدنبال صدا رفته‌اند و آن را بگونه‌ای متفاوت شنیده‌اند: جائی زمزمه‌دار، نجوائی، جای دیگر قاطع و سهمگین، تنوع فراز و فرود صداها خود مایهٔ سرگرمی کودکان شده بود، انگار باغ‌های این ناحیه از درون زمین در لایه‌های پنهان خاک با هم در ارتباطی زنده و کوبنده بود. چیزی عظیم و سراسری از اعماق زمین در همه اشیاء، در آفاق چوبین روستا با نبضی بیمارگونه تپش داشت. دیگر بچه‌ها داشتند خیالپردازی می‌کردند و من فکر می‌کردم جماعت را به‌دلهره‌ئی مسری، به‌مالیخولیائی پردامنه مبتلا کرده‌ام. روزهای آخر که می‌خواستیم آن باغ حزن‌انگیز پر همهمه را در روستا ترک کنیم من صدائی از درودیوار نمی‌شنیدم، درواقع گوش نمی‌دادم تا بشنوم. بنظرم کار عبثی بود، باور کرده بودم این صدای باد است که مرا به‌خیالات پریشان، به‌آن افسانهٔ انهدام پنهانی کشانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز خداحافظی وقتی این را به‌بیوهٔ غمگین گفتم، گفت: ـ مرا تسلّی می‌دهید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: ـ نه، واقعاً این چند روز آخر چیزی نمی‌شنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: ـ شاید دیگر به‌آن عادت کرده‌اید. شاید چیزی وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: ـ سعی نکنید مرا دوباره خیالاتی کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوشم را به‌در آهنی چسباندم. طنین آن صداها، گوئی با انعکاس سرد در صفحهٔ فلز با ضربی بلند و کشدار به‌گوش می‌آمد. خونسردی خودم را حفظ کردم. در راه مواظب درخت‌ها بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::: ***&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اواسط زمستان بود که معمار چند روزی به‌اداره نیامد. خبردار شدم که برایش اتفاقی افتاده، گفتند مریض شده حالش بد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز بعدازظهر رفتم خانه‌اش. زنش آمد در را باز کرد، گفت: ـ‌ آقا، پس شما چه رفیقی هستید، سراغ ما را نمی‌گیرید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: ـ حال معمار چطور است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: ـ مگر نشنیدید چه مصیبتی برای ما اتفاق افتاده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاه کردم چشمش سرخ، مویش پریشان، لباسش سیاه بود. یکه خوردم، پرسیدم: ـ برای معمار اتفاقی افتاده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: ـ می‌خواستند چه بشود؟ بیچاره شوهرم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وارد اتاق شدیم. تعارف کرد، نشستیم، چای آورد، ایستاد گوشهٔ اتاق. در باز شد. معمار وارد شد، ژولیده و لاغر در لباس عزا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشست،‌ پریشان بود. انگار داشت به‌چیزی، ورای گفتگوهای مجلس، گوش می‌دهد. به‌صدائی از دور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: ـ مرا ترساندید. فکر کردم برای معمار اتفاقی افتاده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معمار گفت: ـ همان صداها، دیگر ول نمی‌کنند، همه جا می‌آیند. همان صداها که شنیده بودی حالا از همه جا می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وانمود کردم که دارم گوش می‌دهم. بعد باری این که سر صحبت را عوض کنم، گفتم: ـ خدا بد ندهد! لباس سیاه...؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشت تعریف می‌کرد که پسر جوانی وارد شد. معرفی کردند، پسر همان بیوهٔ روستائی بود که موقع اقامت ما در باغ، به‌شهر رفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرا را پسر بیان کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آذوقه‌مان تمام شده بود، من گفتم بروم شهر چیزهائی بخرم، خیلی چیزها لازم داشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم گفت: ـ مرا تنها می‌گذاری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: ـ خب، تو هم بیا برویم شهر که اینجا تنها نباشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: ـ نه. قوت شهر آمدن ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: ـ پس یک دو روزی برو خانهٔ خاله زعفران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبول کرد. من رفتم شهر، کارهایم را انجام دادم. موقع برگشتن، در شهر شندیم که طرف‌های من توفان وحشتناکی آمده خسارات زیادی وارد آورده است. عجله کردم. وقتی به ‌ده رسیدم باور کنید آن را نشناختم. خانهٔ ویران شده، درخت‌ها شکسته، دیوارها همه خوابیده... تمام باغ‌ها شده بود یک باغ: باغ برهوت، پر از جنازه و آدم‌های مصیبت‌زده روی خاک‌ها و خشت‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوان خود را به‌خانه رساندم، خانه‌ای نمانده بود. درخت‌ها را توفان ریشه‌کن کرده بود. خانه را از تکه حلبی‌های زرد که روزی شیروانی بود شناختم. الوارها، درخت‌ها، مثل کوهی گوشهٔ باغ رویهم ریخته بود. به‌زحمت از زیر ریشه‌های گل‌آلود و شاخه‌های شکستهٔ درختان نعش مادر را پیدا کردم. او را از موهای حنا بسته‌اش بیاد آوردم، چرا که دیگر این مومیائی وحشت مادر من نبود. چهره، دست‌ها و پاها و تنش پوشیده از حشرای بود که تنی زیر و بال‌هائی سبز داشتند. در واقع جسد مادر با این حشرات خالکوبی شده بود. بدنی با پوششی از حشره‌های برهم انباشته. حشرات جسد را جویده و در گوشت فرو رفته بودند. چنان با تن مردهٔ مادر با رگ و پی و استخوانش درهم شده بودند که انگاری آن لاشه را از حشرات ساخته‌اند. از مادر من تنها مشتی موی حنائی برایم در این جهان مانده بود. آن لاشه یکپارچه زرد و سبز بود. بدن در کش‌وقوس مرگ، یا شاید زیر نیش هزاران حشرهٔ جانشکار، حرکتی از رقص دیوانه‌وار را تداعی می‌کرد؛ حرکتی در دم مرگ و نیش حشرات قتال سنگ شده بود. در زیر موهایش، در جمجمهٔ شکافته‌اش، انبوهی حشره بجای مغز، هنوز زنده بود. فکر کردم توی ده این وضع اسباب بدنامی است، شبانه چالش کردم. بعد واقعه را از خاله زعفران شنیدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از ناهار بود که گردباد شروع شد. چنین گردبادی را کسی به عمرش ندیده و نه شنیده بود. دیده بودند گردباد از دم امامزاده شروع شد، همه چیز را کند وبا خود به‌هوا برد: درخت‌ها، شیروانی‌ها، آجر و چوب خشت و بچه‌ها و جانوران را. درست مثل قیف بود که پائینش عین مته زمین را می‌کند و با چرخشی هولناک بدور خود می‌چرخاند و به‌آسمان می‌فرستاد و در آسمان، تا در دایرهٔ گردباد بود،‌ روی هوا در فضای خون و وحشت و تاریکی، پیچان و معلق می‌چرخید تا اجزائش از هم بپاشد و به‌هر طرف پراکنده شود. هوا پر از تکه‌های بدن آدمیزاد، لباس‌ها، اشیاء منزل‌ها، چوب‌ها، شاخه‌ها و ریشه‌ها بود. گردباد، گوسفند و گاو و چارپایان دیگر را مثل کاهی می‌ربود و هزار تکه و خونچکان بر سر خانه و باغ‌هائی که هنوز بدان نرسیده بود می‌انداخت. مردم را از پنجره‌ها و درها، در خواب و بیداری، در کار و در فرار می‌ربود،‌ چرخ‌زنان اندام‌هاشان را می‌درید و به ملکوت اعلا پرتاب می‌کرد. دیده بودند، از دم امامزاده، بیرون ده، زمین شکافته شده بود و گردبادی از هزاران هزار حشرهٔ زردرنگ با بال‌های سبز برخاسته بود. گردبادی از حشرات قتال رنگ و چیره و بنیان‌برانداز. درهر قدم درمقدم گردباد زرد و سبز، از درون باغ‌ها و خانه‌ها، ابر حشرات به‌پیشواز آن برخاسته بود. انگار از هر باغ، درختانی ازحشره، کلبه‌ای از حشره،‌سبزه‌هائی از حشره، هوائی از حشره به‌شکل باغی از این جانوران جانشکار برخاسته بود تا بر شتاب بنیان‌کن گردباد بیافزاید و همه چیز را در کام مرگی چرخنده و نابودکننده بکشاند. گردبادی جاندار و خوف‌انگیز که به‌نبرد هر چه پابرجا و طبیعی و ماندگار بود خصمانه یورش آورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاله زعفران و دو سه تا از زن‌ها در آخورهٔ قنات رخت می‌شستند که گردباد شروع می‌شود. آن‌ها که می‌توانستند بگریزند،‌ به‌آخوره هجوم برده بودند که بیست پله می‌خورد و به‌نهر گرم زیرزمینی می‌رسد. در تمام مدتی که آن‌ها زیر زمین پنهان بودند، زوزه و نعرهٔ جانوران، ضجه و مویهٔ زخمیان، طنین تندروار پرواز حشرات در دایرهٔ گردباد، صدای درخت‌ها و خانه‌ها که در هوا می‌چرخید و بهم می‌خورد و تکه تکه می‌شد، آن‌ها را زهره‌ترک می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر آن همه کشته و زخمی و خانه‌های ویران در کار نبود، پنهان شدگان آخوره نمی‌توانستند باور کنند که جانور گردباد با چنین قساوتی رگ‌های حیات دهکده را جویده و پاره کرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا چندین روز تل آدم‌ها و حیواناتی را که پوشیده از حشرات زرد و سبز بود چال می‌کردیم، در واقع مردگان حشره را دفن می‌کردیم. کسی از زخمی‌ها تعریف می‌کرد که گردباد را چند لحظه به‌چشم دیده و مدهوش شده: کوهی از حشره که با سرعتی خیره‌کننده می‌چرخیده، یکدم زرد می‌شده، کوهی زرد به شکل هرم معلق، دم دیگر سبز می‌شده، کوهی سبز با حدّتِ متّه. گردبادی از حشرات با پوششی از خون و نعره و پرواز که جانداران، آدمیان، چارپایان را با هزاران نیش جونده‌اش آرد می‌کرد. جانوران و آدمیان که از سطح زمین با جاذبه‌ای هولناک ربوده می‌شدند اعضاء و جوارحشان به‌یک حرکت از هم گسیخته می‌شد، نعره‌هائی جگرخراش از جان برمی‌کشیدند و به‌دور دست‌ها پرتاب می‌شدند. و در پرواز مرگبار حشرات فضا انباشته از ضجّهٔ آدمیان، نعرهٔ چارپایان صدای ریختن و شکستن و پاره شدن چوب و سنگ و آهن و درخت بود که تا فرسنگ‌ها طنین موحش داشت. گردباد در زمانی بسیار کوتاه، شاید چند دقیقه، ده را دورزد، روبید، درهم شکست، تکه‌تکه کرد و با یورشی خیره‌کننده از سر لاشهٔ ده پرّان گذشت تا به‌جلگهٔ آن سوی ده رسید. بعد، این فرفرهٔ بزرگ که آمیخته با خون و استخوان و سنگ و فریاد بود روح ده را در چنگال‌هایش از هم می‌درید، بیکبار، خیش شیارکنندهٔ خود را از خاک روستا برداشت، به‌هوا صعود کرد و صفیرکشان ناپدید شد. و از هوا تا چند روز اندام‌های انسانی، ریشهٔ درخت، شیروانی‌های درهم پیچیده و جانوران مثله شده فرو می‌ریخت. جانور گردباد که به‌هوا پرید، و کرکس‌ها و کلاغ‌ها و گرگ‌ها به‌ده هجوم آوردند و آنچه از دستکار توفان زرد و سبز بجای مانده بود در ضربان حریص لاشخوران محو شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم از آن ده که هیچ یادگاری از گذشته‌اش با آن نمانده بود کوچ کردند، ده اکنون گودالی سراسری است که در آن مرگ آرمیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی تعریف جوانک که بسی بیشتر از آن بود که نقل کردم تمام شد، یکدم حس کردم که آن صدای مرموز و سنگین را که کوبشی یکنواخت داشت بر گرد سرم، گرداگرد خانه‌ام می‌شنوم. چیزی نزدیک و حقیقی همانطور که پیشتر شنیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به معمار نگاه کردم. معمار گفت: ـ می‌شنوی آن جانور سبز را، آن گردباد زرد را،‌ آن کوه معلق را که روزی روی شهر خواهد افتاد و همه چیز را نابود خواهد کرد؟، این را کسی که آن ده ویران، آن گودال خوف را ندیده باشد نمی‌تواند باور کند. در ته آن گودال، جسدهائی که آدم ـ حشره بودند،‌از شیرهٔ تنشان زمین را قوت می‌دهند و زمان را برای برخاستن گردباد جانوری دیگر تدارک می‌کنند که با پرواز تندروارش همه جا را در مرگ سبز و یورشی زرد غرقه خواهد کرد. تو شنیده‌ای اما من این را یقین دارم، چون برفراز آن گودال ایستاده‌ام و صدای جنبش سنگین و سراسری جانور را در اعماق آن دیده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;12&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اردیبهشت 58&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=463</id>
		<title>مرگ ویکتور خارا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=463"/>
		<updated>2010-04-11T11:55:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== در استادیوم سانتیاگو اتفاق افتاد ... ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویکتور خارا - گیتاریست، شاعر، آهنگ ساز، و آوازخوان شیلیائی - از چهره‌های مبارز نهضت «وحدت خلقی» سالوادور آینده - رهبر و رئیس جمهوری شیلی - بود. پس از کودتای سازمان جاسوسی «سیا» در شیلی (سپتامبر ۱۹۷۳)، او را همراه پنجاه هزار تن از جوانان مبارز آن کشور در استادیوم بزرگ سانتیاگو زندانی کردند. رئیس زندان که سرودهای هیجان انگیز «خارا» را شنیده بود، به هنرمند گرفتار نزدیک شد و از او پرسید آیا حاضر است برای رفقایش گیتار بزند و سرود بخواند؟ - پاسخ ویکتور خارا مثبت بود: - البته که حاضرم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئیس زندان به یکی‌ از گروهبانان گفت: - گیتارش را بیار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهبان رفت و تبری با خود آورد و هر دو دست ویکتور را با آن قطع کردند. آنگاه رئیس زندان به طعنه گفت: - خوب، بخوان! چرا معطلی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویکتور خارا، در حالی‌ که دستان خونریزش را در آسمان حرکت می‌‌داد از همزنجیران خود خواست که با او همصدایی کنند، و آنگاه آواز پنجاه هزار دهان به خواندن «سرود وحدت خلق» که ویکتور خارا تصنیف کرده بود در استادیوم سانتیاگو طنین افکند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردمی یکدل و یکصدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرگز شکست نخواهند خورد ...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز سرود به پایان نرسیده بود که گروهبانان جسد نیمه جان ویکتور خارا را به گلوله بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرحی که در صفحه مقابل آمده است، اثری است از «پلانتو» - کاریکاتوریست فرانسوی - که انگیزهٔ آن جنایت وحشیانه استادیوم سانتیاگو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:1-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=461</id>
		<title>مرگ ویکتور خارا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=461"/>
		<updated>2010-04-11T11:53:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== در استادیوم سانتیاگو اتفاق افتhttp://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;amp;action=editاد ... ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویکتور خارا - گیتاریست، شاعر، آهنگ ساز، و آوازخوان شیلیائی - از چهره‌های مبارز نهضت «وحدت خلقی» سالوادور آینده - رهبر و رئیس جمهوری شیلی - بود. پس از کودتای سازمان جاسوسی «سیا» در شیلی (سپتامبر ۱۹۷۳)، او را همراه پنجاه هزار تن از جوانان مبارز آن کشور در استادیوم بزرگ سانتیاگو زندانی کردند. رئیس زندان که سرودهای هیجان انگیز «خارا» را شنیده بود، به هنرمند گرفتار نزدیک شد و از او پرسید آیا حاضر است برای رفقایش گیتار بزند و سرود بخواند؟ - پاسخ ویکتور خارا مثبت بود: - البته که حاضرم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئیس زندان به یکی‌ از گروهبانان گفت: - گیتارش را بیار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهبان رفت و تبری با خود آورد و هر دو دست ویکتور را با آن قطع کردند. آنگاه رئیس زندان به طعنه گفت: - خوب، بخوان! چرا معطلی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویکتور خارا، در حالی‌ که دستان خونریزش را در آسمان حرکت می‌‌داد از همزنجیران خود خواست که با او همصدایی کنند، و آنگاه آواز پنجاه هزار دهان به خواندن «سرود وحدت خلق» که ویکتور خارا تصنیف کرده بود در استادیوم سانتیاگو طنین افکند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردمی یکدل و یکصدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرگز شکست نخواهند خورد ...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز سرود به پایان نرسیده بود که گروهبانان جسد نیمه جان ویکتور خارا را به گلوله بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرحی که در صفحه مقابل آمده است، اثری است از «پلانتو» - کاریکاتوریست فرانسوی - که انگیزهٔ آن جنایت وحشیانه استادیوم سانتیاگو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:1-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=458</id>
		<title>بحث:مرگ ویکتور خارا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=458"/>
		<updated>2010-04-11T11:42:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: صفحه را خالی کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=454</id>
		<title>مرگ ویکتور خارا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=454"/>
		<updated>2010-04-11T11:10:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== در استادیوم سانتیاگو اتفاق افتاد ... ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویکتور خارا - گیتاریست، شاعر، آهنگ ساز، و آواز خوان شیلیائی - از چهره‌های مبارز نهضت &amp;quot;وحدت خلقی&amp;quot; سالوادور آینده - رهبر و رئیس جمهوری شیلی - بود. پس از کودتای سازمان جاسوسی &amp;quot;سیا&amp;quot; در شیلی (سپتامبر ۱۹۷۳)، او را همراه پنجاه هزار تن از جوانان مبارز آن کشور در استادیوم بزرگ سانتیاگو زندانی کردند. رئیس زندان که سرودهای هیجان انگیز &amp;quot;خارا&amp;quot; را شنیده بود، به هنرمند گرفتار نزدیک شد و از او پرسید آیا حاضر است برای رفقایش گیتار بزند و سرود بخواند؟ - پاسخ ویکتور خارا مثبت بود: -  البته که حاضرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئیس زندان به یکی‌ از گروهبانان گفت: - گیتارش را بیار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهبان رفت و تبری با خود آورد و هر دو دست ویکتور را با آن قطع کردند. آنگاه رئیس زندان به طعنه گفت: - خوب، بخوان! چرا معطلی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویکتور خارا، در حالی‌ که دستان خونریزش را در آسمان حرکت میداد از همزنجیران خود خواست که با او همصدایی کنند، و آنگاه آواز پنجاه هزار دهان به خواندن &amp;quot;سرود وحدت خلق&amp;quot; که ویکتور خارا تصنیف کرده بود در استادیوم سانتیاگو طنین افکند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردمی یکدل و یکصدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرگز شکست نخواهند خورد ...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز سرود به پایان نرسیده بود که گروهبانان جسد نیمه جان ویکتور خارا را به گلوله بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرحی که در صفحه مقابل آمده است، اثری است از &amp;quot;پلانتو&amp;quot; - کاریکاتوریست فرانسوی - که انگیزه آن جنایت وحشیانه استادیوم سانتیاگو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:1-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=452</id>
		<title>بحث:مرگ ویکتور خارا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=452"/>
		<updated>2010-04-11T10:44:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در حال تایپ و ویرایش --[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۴ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=451</id>
		<title>بحث:مرگ ویکتور خارا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7&amp;diff=451"/>
		<updated>2010-04-11T10:43:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;در حال ویرایش --~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در حال ویرایش --[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۳ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7:%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=450</id>
		<title>بحث راهنما:محتویات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7:%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=450"/>
		<updated>2010-04-11T10:36:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: /* نحوه‌ی قرارگیری متن تایپ شده نسبت به تصویر همان صفحه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==نحوه‌ی درج پاورقی==&lt;br /&gt;
ظاهراً شیوه‌نامه‌ی ویکی فارسی برای درج پاورقی در این سایت کار نمی‌کند. لطفاً چاره‌جویی کنید.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Tavanaonline|Tavanaonline]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== استفاده از ئ ==&lt;br /&gt;
نظرتان راجع به جابجایی &amp;#039;&amp;#039;ئ&amp;#039;&amp;#039; با &amp;#039;&amp;#039;ی&amp;#039;&amp;#039; در مواردی که از &amp;#039;&amp;#039;ئ&amp;#039;&amp;#039; به جای &amp;#039;&amp;#039;ی&amp;#039;&amp;#039; در متن استفاده شده چیست، مثلا کارهایی و نه کارهائی. تا جایی که اطلاع دارم استفاده از &amp;#039;&amp;#039;ئ&amp;#039;&amp;#039; به این صورت از نگارش فارسی‌ حذف شده.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۲۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این مورد فکر کنم بهتر است متکی باشیم به متن اصلی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۲۹ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشابه این موضوع برخورد با به (حرفِ اضافه) است که به نظر می‌رسد در &amp;#039;&amp;#039;کتاب جمعه&amp;#039;&amp;#039; همه جا به اسمِ بعد از خود چسبیده است که الآن رایج نیست. (مثال: بکار می‌رود) اما گمان می‌کنم به جای ویرایش بهتر است به متن اصلی وفادار باشیم.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۳:۵۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم با پرستو موافق‌ام. هدف این است که فعلاً اصل متن را همانطور که بوده ثبت کنیم و این ارزش تاریخی نگارشی دارد. اگر روزی نگارش فارسی آنقدر تغییر کرد که خواندن متن را سخت کرد لابد کسانی هستند که ویرایش «امروزی» متون قدیمی را تولید کنند. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۵:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== «ی» بدل از کسره ==&lt;br /&gt;
ملانقطه‌ای بازی: وقتی می‌گویید «۳. «ی» بدل از کسره‌ی اضافه را با استفاده از فاصله‌ی مجازی به کار می‌بریم.» منظورتان فقط بعد از «ه» است (مانند جمله‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; علی) یا همه جا (مثلاً کتاب‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من)؟ به هر حال آن هم «ی» بدل از کسره است. --[[کاربر:Idin|آیدین]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهراً منظور فقط مواردی است که &amp;quot;ی&amp;quot; به حرف قبل از آن می‌چسبد. کلاً نیم‌فاصله را جایی می‌توان به کار برد که در غیر آن صورت فاصله می‌گذارند. در موردی &amp;quot;مثل کتاب‌های من&amp;quot; ی می‌تواند بلافاصله بعد از الف بیاید و نه فاصله می‌خواهد نه نیم‌فاصله.--[[کاربر:Tavanaonline|Tavanaonline]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممنون توانا. خواستم نشان دهم که این بند یک جمله‌ای توضیح لازم دارد و گنگ است. ملانقطه‌ای‌بازی. --[[کاربر:Idin|آیدین]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۵۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ممنون آیدین از تذکر درست. تصحیح شد. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۲۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نحوه‌ی قرارگیری متن تایپ شده نسبت به تصویر همان صفحه==&lt;br /&gt;
دوستان لطفاً اظهار نظر بفرمایند که راجع به متن‌های طولانی مناسب‌تر می‌دانند ابتدا تصویر تمام صفحات مقاله قرار بگیرد و بعد از آن تمام متن تایپ شده یا اینکه متن تایپ شده‌ی هر صفحه زیر تصویر همان صفحه درج شود. این روش دوم کمک می‌کند -خصوصاً در متن‌های طولانی- که در حالت نمایش، تصویر هر صفحه در کنار متن آن قرار بگیرد به جای اینکه همه‌ی تصاویر زیر هم نمایش داده شوند.--[[کاربر:Tavanaonline|Tavanaonline]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۳۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:اگر متن بلند زیربخش‌های مختلف دارد خوب است که تصویر هر زیربخش در خود همان زیربخش بیاید. اگر اصل مقاله یک متن دراز یکدست بدون بخش‌بندی است مطمئن نیستم چه کاری خوب است. مثالی از متن خیلی بلند دارید؟ --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::متن [[خودگردانی در تولید و مدیریت]] یک نمونه از متن‌های بلند مورد اشاره  است. --[[کاربر:Tavanaonline|Tavanaonline]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۳۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::متن [[ملاقات]] هم یک نمونه از متن‌های دراز یکدست بدون بخش‌بندی است. (نمایشنامه است.) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۶:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::یکی‌ دو تا مقاله مثل همین [[خودگردانی در تولید و مدیریت]] و یا [[اختراعی که جهان را دگرگون کرد]]، که صفحه‌ها رو بین متن آوردند به نظر من که جالب میرسه.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۳۶ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=445</id>
		<title>بحث:آبدانه‌های چرکیِ بارانِ تابستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=445"/>
		<updated>2010-04-11T09:35:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; در حال ویرایش صفحه ۷۳ و ۷۴ --[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۳۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تمام شد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تایپ و ویرایش صفحه ۷۳ و ۷۴&lt;br /&gt;
--[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۳۵ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=368</id>
		<title>آبدانه‌های چرکیِ بارانِ تابستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=368"/>
		<updated>2010-04-10T12:15:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبدانه‌های چرکی باران تابستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; درباره شعر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صبح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میخوانید نه تعبیر و تفسیر این شعر است، و نه نوعی برداشت اجتماعی‌ یا ادبی‌ از آن، و یا چیزی مانند این ها. این فقط یک راه خواندن شعر است. به این معنا که کوشیده‌ام مفردات این شعر را سبک سنگین کنم، ستونهائی را که این شعر بر آنها بنا شده به طور عینی جست و جو کنم. طرح کلی‌ آن را به هم بریزم و از نو بسازم. حالات عینی یا ذهنی‌ بودن واژه‌های آن را به محک بزنم. عیار عاطفی‌شان را بسنجم. طرح شعر را و نیز طرح هر واژه را در اندازه‌ها و ابعاد گوناگون بزرگ کنم تا بهتر دیده شود. موقعیت‌های متضاد را عرضه کنم تا برجستگی و بعدی در فضای شعر پدید آید و این پنهان و آشکار شعر را دیدنی‌ تر کند. کوشیده‌ام آنچه را در نگاه نخست دیده می‌‌شود، یا نمی‌‌شود ببینم. کاربرد واژه‌ها را، برای نمونه، &amp;quot;آبدانه&amp;quot; و &amp;quot;آبله&amp;quot;، &amp;quot;کاهلانه&amp;quot; و &amp;quot;به تردید&amp;quot;، و تقدم و تأخر آنها را با یکدیگر مقایسه کنم. در زمان و مکان شعر دقت کنم. برخی‌ از مفاهیم آن را، مثلا مفهوم &amp;quot;باران&amp;quot; و &amp;quot;شهید&amp;quot; را، با شعر‌های دیگر همین شاعر بسنجم، و کارهائی از این گونه. از اینجاست که گفته‌ام که این نوشته نه تعبیر و تفسیر این شعر است، و نه نوعی برداشت اجتماعی و ادبی‌ از آن. تفسیر شعر دیگر با خود شماست. سیر در عوالم درونی‌ آن به عهده خود شماست. در واقع زمینه قبلی‌ و فضای کنونی عاطفی و تجربه درونی‌ و اجتماعی‌ خود شماست که آن را تعبیر و تفسیر می‌کند. غرض از این نوشته فقط این است که انگیزه ئی باشد که شعر را با جانی آگاه تر بخوانید، و بیشتر برای جوانانی نوشته شده است که در نظر نخست نمی‌‌توانند آنچه را لازم است از شعر دریابند تا محرکی باشد برای تفکر درباره آن شعر.&lt;br /&gt;
کوشش میکنیم که این کار را در شماره‌های آینده نیز دنبال کنیم.&lt;br /&gt;
                                    &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; . . .&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
صبح است. ساعت پنج. پنجره را باز میکنی‌ که، صبح بهار است. گویا باران می‌‌بارد و باد آرامی می‌‌وزد. دوست می‌‌داری سر و رو را به نوازش باد و باران بهاری بسپاری. سرخوشانه زمزمه کنی‌ ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح است. ساعت پنج. لیکن پنجره را که باز میکنی‌،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ولرم و&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاهلانه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبدانه‌های چرکی باران تابستانی ...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولرم نخستین احساس تست از جهان پیرامونت. نخستین لطمه سرخوردگی از فریب &amp;quot;باران&amp;quot;. چیزی همچون لیزی کرم خاک، که اشمئزازی در تو بر می‌‌انگیزد: ولرم و چندش آور است، قطراتش &amp;quot;آبدانه&amp;quot; است: جوش آبکی، جوش چرکی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفرت زده سر بالا می‌‌کنی‌ تا به آسمان نگاهی‌ بیندازی: هوا خفه است، آسمانی دیده نمی‌‌شود. هوا گرفته و کدر است. مریض و پلشت، لجز و بویناک و مشمئز کننده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خود میگوئی: عجبا! این باران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمی‌‌بارد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فقط آبدانه‌های چرکی باران تابستانی است که بر برگهای بی‌ عشوه خطمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به چشم می‌‌خورد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!&lt;br /&gt;
شرجی غلیظ هوای ناسالم راه نفس بر تو می‌بندد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خود میگویی: چه هوای کثیفی! این‌ها قطره‌های باران نیست، بارانی در کار نیست، این‌ها حباب جوش‌های چرکی است ... هوا شرجی است، خفه کننده است و نفسگیر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خود میگوئی: شگفتا! آبدانه‌های چرکی باران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تابستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، شرجی و مسموم، و آن هم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بهار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بهار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است و آبدانه‌های چرکی باران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تابستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=365</id>
		<title>آبدانه‌های چرکیِ بارانِ تابستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=365"/>
		<updated>2010-04-10T11:44:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبدانه‌های چرکی باران تابستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; درباره شعر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صبح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میخوانید نه تعبیر و تفسیر این شعر است، و نه نوعی برداشت اجتماعی‌ یا ادبی‌ از آن، و یا چیزی مانند این ها. این فقط یک راه خواندن شعر است. به این معنا که کوشیده‌ام مفردات این شعر را سبک سنگین کنم، ستونهائی را که این شعر بر آنها بنا شده به طور عینی جست و جو کنم. طرح کلی‌ آن را به هم بریزم و از نو بسازم. حالات عینی یا ذهنی‌ بودن واژه‌های آن را به محک بزنم. عیار عاطفی‌شان را بسنجم. طرح شعر را و نیز طرح هر واژه را در اندازه‌ها و ابعاد گوناگون بزرگ کنم تا بهتر دیده شود. موقعیت‌های متضاد را عرضه کنم تا برجستگی و بعدی در فضای شعر پدید آید و این پنهان و آشکار شعر را دیدنی‌ تر کند. کوشیده‌ام آنچه را در نگاه نخست دیده می‌‌شود، یا نمی‌‌شود ببینم. کاربرد واژه‌ها را، برای نمونه، &amp;quot;آبدانه&amp;quot; و &amp;quot;آبله&amp;quot;، &amp;quot;کاهلانه&amp;quot; و &amp;quot;به تردید&amp;quot;، و تقدم و تأخر آنها را با یکدیگر مقایسه کنم. در زمان و مکان شعر دقت کنم. برخی‌ از مفاهیم آن را، مثلا مفهوم &amp;quot;باران&amp;quot; و &amp;quot;شهید&amp;quot; را، با شعر‌های دیگر همین شاعر بسنجم، و کارهائی از این گونه. از اینجاست که گفته‌ام که این نوشته نه تعبیر و تفسیر این شعر است، و نه نوعی برداشت اجتماعی و ادبی‌ از آن. تفسیر شعر دیگر با خود شماست. سیر در عوالم درونی‌ آن به عهده خود شماست. در واقع زمینه قبلی‌ و فضای کنونی عاطفی و تجربه درونی‌ و اجتماعی‌ خود شماست که آن را تعبیر و تفسیر می‌کند. غرض از این نوشته فقط این است که انگیزه ئی باشد که شعر را با جانی آگاه تر بخوانید، و بیشتر برای جوانانی نوشته شده است که در نظر نخست نمی‌‌توانند آنچه را لازم است از شعر دریابند تا محرکی باشد برای تفکر درباره آن شعر.&lt;br /&gt;
کوشش میکنیم که این کار را در شماره‌های آینده نیز دنبال کنیم.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7:%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=362</id>
		<title>بحث راهنما:محتویات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7:%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=362"/>
		<updated>2010-04-10T11:27:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: /* نحوه‌ی درج پاورقی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==نحوه‌ی درج پاورقی==&lt;br /&gt;
ظاهراً شیوه‌نامه‌ی ویکی فارسی برای درج پاورقی در این سایت کار نمی‌کند. لطفاً چاره‌جویی کنید.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Tavanaonline|Tavanaonline]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== استفاده از ئ ==&lt;br /&gt;
نظرتان راجع به جابجایی &amp;#039;&amp;#039;ئ&amp;#039;&amp;#039; با &amp;#039;&amp;#039;ی&amp;#039;&amp;#039; در مواردی که از &amp;#039;&amp;#039;ئ&amp;#039;&amp;#039; به جای &amp;#039;&amp;#039;ی&amp;#039;&amp;#039; در متن استفاده شده چیست، مثلا کارهایی و نه کارهائی. تا جایی که اطلاع دارم استفاده از &amp;#039;&amp;#039;ئ&amp;#039;&amp;#039; به این صورت از نگارش فارسی‌ حذف شده.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۲۷ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=349</id>
		<title>بحث:آبدانه‌های چرکیِ بارانِ تابستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=349"/>
		<updated>2010-04-10T09:58:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: صفحه‌ای جدید با &amp;#039; در حال ویرایش صفحه ۷۳ و ۷۴&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; در حال ویرایش صفحه ۷۳ و ۷۴&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C&amp;diff=348</id>
		<title>بحث:صفحهٔ اصلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C&amp;diff=348"/>
		<updated>2010-04-10T09:57:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: /* آبدانه‌های چرکی باران تابستانی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== آبدانه‌های چرکی باران تابستانی ==&lt;br /&gt;
صفحه ۷۳ و ۷۴&lt;br /&gt;
--[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۳۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. می‌شود لطفاً در صفحه‌ی بحثِ خودِ مقاله اسم و تاریخ را ذکر کنید؟ این‌جا را ممکن است نبینند. ممنون.--پرستو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله که میشه&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=347</id>
		<title>آبدانه‌های چرکیِ بارانِ تابستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=347"/>
		<updated>2010-04-10T09:52:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبدانه‌های چرکی باران تابستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; درباره شعر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صبح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میخوانید نه تعبیر و تفسیر این شعر است، و نه نوعی برداشت اجتماعی‌ یا ادبی‌ از آن، و یا چیزی مانند این ها. این فقط یک راه خواندن شعر است. به این معنا که کوشیده‌ام مفردات این شعر را سبک سنگین کنم، ستونهائی را که این شعر بر آنها بنا شده به طور عینی جست و جو کنم. طرح کلی‌ آن را به هم بریزم و از نو بسازم. حالات عینی یا ذهنی‌ بودن واژه‌های آن را به محک بزنم. عیار عاطفی‌شان را بسنجم. طرح شعر را و نیز طرح هر واژه را در اندازه‌ها و ابعاد گوناگون بزرگ کنم تا بهتر دیده شود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C&amp;diff=344</id>
		<title>بحث:صفحهٔ اصلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C&amp;diff=344"/>
		<updated>2010-04-10T09:33:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;== آبدانه‌های چرکی باران تابستانی == صفحه ۷۳ و ۷۴ --~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== آبدانه‌های چرکی باران تابستانی ==&lt;br /&gt;
صفحه ۷۳ و ۷۴&lt;br /&gt;
--[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۳۳ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%C2%AB%D8%AF%D8%B1_%D8%B2%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA_%D8%B4%D9%81%D9%91%D8%A7%D9%81%C2%BB&amp;diff=339</id>
		<title>بحث:«در زیر این حقیقت شفّاف»</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%C2%AB%D8%AF%D8%B1_%D8%B2%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA_%D8%B4%D9%81%D9%91%D8%A7%D9%81%C2%BB&amp;diff=339"/>
		<updated>2010-04-10T08:39:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;TomTom: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;در حال ویرایش  == در زیر این حقیقت شفاف == --~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در حال ویرایش &lt;br /&gt;
== در زیر این حقیقت شفاف ==&lt;br /&gt;
--[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۸:۳۹ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>TomTom</name></author>
	</entry>
</feed>