<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Tadeushe</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Tadeushe"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Tadeushe"/>
	<updated>2026-05-08T17:07:45Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AB_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=7581</id>
		<title>حدوث باران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AB_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=7581"/>
		<updated>2010-09-11T21:08:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...کلام در احوال میکائیل بود که در میان چهار مًلًک مقرب تقسیم ارزاق را خداوند به میکائیل واگذاشته و این منصب بزرگ را به او مفوض فرموده، و تابعین میکائیل از سایر ملائکه - بلکه از تابعین جبرئیل و عطرائیل و اسرافیل - بیشتر است. اقتضای شغل و عملش این است به جهت آن که ملائکه عرش تا فرش همه در امر رزق دخیلند و خدمت می‌کنندو همه محکوم میکائیلند. از آن جمله ملائکه‌ای هستند که موکل برف و باران هستند… و اما کیفیت حدوث باران…&lt;br /&gt;
در شریعت برای هر یک این‌ها حدیثی وارد شده که خداوند اسبابی قرار داده و خبر داده ما را آن کسی که بر پشت‌بام‌های آسمان راه رفته و همه را مشاهده کرده و ...&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4741</id>
		<title>بحث:بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4741"/>
		<updated>2010-05-11T06:26:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در حال تایپ همه صفحات --[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۵۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تایپ تمام شد. آماده‌ی ویرایش : عبارات ناخوانا در تصویر با (؟) مشخص شده است.--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۵:۴۳ (UTC)&lt;br /&gt;
: ممنون و خسته نباشی. من شروع می‌کنم به ویرایش. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۵۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بازنگری تمام شد. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۳:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متن هنوز نهایی نشده است==&lt;br /&gt;
پاورقی‌ها جا مانده‌اند. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۶:۱۹ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای درست کردن پاورقی ها طبق راهنما به مشکل بر خورده‌ام. پاورقی‌های ۱تا ۴ تایپ شده و موجود است اما قادر به علامت گذاری به شیوه‌ی راهنما (انگلیسی و فارسی) نبودم. ۱تا ۴ در متن هم نشانه گذاری شده‌اند. هنوز بعضی عبارات در پاورقی ناخوانا است--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۱ مهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۰۶:۲۶ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4740</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4740"/>
		<updated>2010-05-11T06:22:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهتر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگانگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانهٔ ما نیست. این مفهوم ـ‌ اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ ـ از پاسخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به پرسش معروف آکادمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیژون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تمدن و ناخشنودی‌های آن»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اولین کسی بود که کلمهٔ «بیگانگی» یا «بیگانگی با خود» را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ ـ و «والایش غرایز»‌ ـ نامی که فروید به آن داده ـ به‌طور کلّی معنای اصلیش را حفظ کرده‌ است؛ نظر فروید درباره بازدهٔ فرایند (پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظر متقدمانش بود، امّا با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی که تمدن برای ما دست و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را به‌کار برده و بد هم به‌کار برده‌اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌ است، و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی در جنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد، سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حسِ جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌ کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیدهٔ فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. و شاید اولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشیم، امّا یقیناً «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز نشده است، خود اگرچه واقعاً بی‌زمان نباشد. و همین که هرگاه که با جهان عینی رابطه‌ئی برقرار کردیم ناپدید نشود، چنان که هگل بر این عقیده بود. بیگانگی از زمانی وجود داشته است که انسان از زندگی در یک وضع طبیعی دست کشید و تمدن آغاز شد، یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد؛ خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. امّا خاستگاه «بیگانگی» ـ درمعنای محدودتر این کلمه که ما در این مبحث به آن می‌پردازیم‌ ـ از عصری است که در آن وحدتِ اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق و بندها شد. البته این هم یک فرایند (پروسه) بسیار کهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، و فقط اندک پیوندی با ‌«بیگانگیِ» دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنهٔ یکپارچهٔ تکامل که از آن زمان تا کنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلًا در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرون وسطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است، که برجسته‌ترینش همان است که در قرن شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری را در قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرتبهٔ سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. از آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است، و نه فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داده، بل‌که معنای نوی هم به آنها بخشیده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
«بیگانگی» به شکلِ دانسته‌اش اوّل بار به صورت بحران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنسانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه‌گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصهٔ مشترکِ ممکنِ صورت‌های گوناگون آن «آشوب» است که در هر حوزهٔ فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پدیدهٔ انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می‌داد جدا و پرت افتاده‌اند. شاید آنان قبلاً مقهور حاکمان جبار بوده‌اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهائی می‌بینند که با آن‌ها بیگانه‌اند. از این چیزها بود که آن‌ها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روش‌های ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطهٔ پدرسالاری با اربابان، (و نیز) تبدیل وضع و ادارهٔ امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌ه‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیرانسانی عمل می‌کردند. زندگی تا آنجا جوهر مادّی به خود گرفته بود (یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«غمنامه فرهنگ» گئورگ زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌ بود. انسان اشیا، شکل‌ها و ارزش‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود، خود بنده و خادم‌شان شد. و چنان که مارکس گفته‌ است، آثار دست و اندیشه‌اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آن‌ها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد. «بیگانگی» به معنای قدیمیش - که هم هگل و مارکس و هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند - به‌معنای «رها شدن از خویش» و فقدان ذهنیت بود؛ [یعنی] یک بیرون ریختن شخصیت بود، تجسم بیرونی و بیرون ریختن چیزی بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملًا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد، با آن بیگانه و دشمن می‌شود، و آن را به زوال و نابودی تهدید می‌کند. «خود» در این میان خود را در عینیت دادن‌هایش (objectification) گم می‌کند، و در آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شدهٔ خود روبرو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن «سرشت کلّی» (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هائی که جهان‌شان هنوز همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان «کلّ» مانده‌اند. امّا آن‌هائی که آن کلیّت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبه‌رو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده، - یعنی پدیده‌هائی چون دولت، اقتصاد، علوم، و هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند - تبدیل به «تجریداتی» (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها مترادف بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر، هم آن‌ها که عقل را اصل نمی‌دانند هم آن‌ها که می‌دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطهٔ عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد هگل از «عینیت دادن» یک کُنش بیگانگی با خود است، و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن در آن بدل به موضوع شناسائی(object یا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشگوئی می‌کند. چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت‌های روانیِ با معنا، یا چنان که خود می‌گوید، شکل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روح عینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (objective spirit یا، جان عینی) {{نشان|m1}}&lt;br /&gt;
، خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه با او بیگانه می‌شوند. او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معناً ناواقعی و خیالی است. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم، به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind)، در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل که خدا جهان را با کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده‌هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بل‌که نمایندهٔ مرحلهٔ ضروری و گریزناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به خود آگاهی می‌یابد. زیرا جان بنا بر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شود فقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جانِ با واقعیت بیگانه شده بالاتر می‌رود و با آن مخالفت می‌کند و برای خود جهانی دیگر (یا، ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید{{نشان|m2}}&lt;br /&gt;
. بنابراین، بیگانگی شرط لازم، و به زبان دیگر، بهای «خودشناسی» (self realization) نهائی جان است. «زیرا «خود» فقط پس از دیگر شدن واقعی است.»{{نشان|m3}}&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می‌دهد بلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامپانلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (campanella) این را به واضح‌ترین شکلش به ما نشان داده است، و هم او کاملاً از نظر لغوی کاربرد هگلی این واژه را، چون یک اصل شناخت‌شناسی (epistemology: دانش‌شناسی)، پیشگوئی کرده است. او آن‌گاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربهٔ تأثرات بیرونی است هنوز به نظریهٔ «تقلیدی» قرون وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت، شناسنده (یا، ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که (او) چیزها را آن‌گاه درک می‌کند که آن (چیزها) او [=جان، شناسنده] را پر کنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست می‌دهد و به جای آن سرشتی بیگانه به خود می‌گیرد، کامپانلا، تا آنجا در شناخت‌شناسی پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: «شناختن، یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودنِ خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس ==&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از نظر مارکس و هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. امّا این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند، زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس، میان شناسنده و واقعیت عینی رخ می‌دهد، و با چنین تماسی تکرار می‌شود؛ حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است، یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتاً در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیتِ مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت، و آن را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلاء منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کلّ این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعاً متعلق به او نیست و برایش هیچ معنی واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنا بر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین{{نشان|m4}} است که به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود تاریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی با ماشینی شدن تولیدِ همراه با تقسیم کار ـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایشِ به تقسیم کار ـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظریهٔ مارکس دربارهٔ بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، امّا مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه شده را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمرو هنر نیست. آثار هنری قبلًا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمد که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بود که شخصاً برای هنرمند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع داد و ستد تجاری شده‌ است، یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطهٔ احتمالی و نامشخص هنرمند و هواخواهان اوست که این‌چنین آشکارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا، محیطی) است که در نتیجهٔ نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرّد، یعنی به کارِ محض - آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود که ارزش دادوستدی دارد. مارکس نشان می‌دهد که چه‌گونه کارگر در نتیجهٔ بیگانگی با محصول کار، که تبدیل به کالا می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون می‌گذارد، و عینیت می‌بخشد، و بتدریج، تمام صفات شخصیش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ئی پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا، عملکرد) پول می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کند و تولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگانه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند، به همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند. او زندگی را روی کار می‌گذارد، امّا این زندگی دیگر زندگی او نیست بل‌که تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن وقتی حس می‌کند که در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کاری کند در خانه نیست.... کارش کار اجباری است.» بنابراین، معنی بیگانگی او با ساختهٔ دست‌هایش، نه فقط این است که کارش به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است، بل‌که این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر، از نظر مارکس، بیگانگی کارگر فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائیش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پاافتاده نمی‌بود. زیرا، از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط سادهٔ زندگی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روبنس کروزوئه‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وار را پشت سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در مواد خام و ماشین‌آلات -[یعنی، هیچ] چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ئی مال کارگر نیست، و آن را از آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار می‌شود، که مارکس آن را در توسعهٔ اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند. در این شرایط، انسان به‌ناگزیر خود را بردهٔ کار خویش حس می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزدهم هنوز تقسیم کار، به معنائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید، وجود نداشت و مثال مشهور او، یعنی، سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد. امّا از پایان قرن پانزدهم، در نتیجهٔ عرضهٔ ماشین (یعنی ابزارهای ماشینی) ماشینی شدنِ روزافزون کار به‌وجود آمده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را می‌توان در تمام رخداده‌ها آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. امّا نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی تا حد وظایف ساده، ماشینی و تکراری تنزل داده شود. (۵) اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هیجدهم پیدا شد؛ برای این کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملاً کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که به آن نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبههٔ وسیعی پیش رفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن که ماشین، و همراه با آن، سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزهٔ (۶) کار، به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری و کاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت، و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست، و نیز به استفادهٔ شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکنندهٔ خرده‌پا انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی (راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل]، در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رؤیائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیش‌تری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی مؤثر دوران‌سازِ سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسان‌ها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزهٔ درونی در برانگیختن به کار، مسلماً اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. و هر وقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بل‌که برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، سرف و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی‌کردند. نه فقط سرف، بل‌که صنعتگر قرون وسطائی هم - که اینهمه اغلب از روی بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ئی (رمانتیک) به او داده‌اند - بی‌شک به‌طور کلّی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با تسمهٔ نقاله کار می کند با کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعهٔ سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره‌های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌ است. صبری که لازمهٔ تحمل کار است، وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سرواژ، یعنی وقتی که کلّ جامعهٔ فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیار پرزحمت‌تر و بی‌روح‌تر از اعصار بعد بود، امّا آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه‌های دربارهٔ حقوق شخصیت انسانی، و سست شدن تازهٔ دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان بارکش، بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره دربارهٔ احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزهٔ درونی ترقیِ در مدارج اجتماعی فقط وقتی پیدا می‌شود که دیوارهای میان طبقات شروع به ریختن کند، و انقلابات اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترینِ شرایط باشند، بل‌که وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود، حس بیگانگی با کار نیز، اگر نه واقعیت بیگانگی، بندرت واقعاً ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابراین با ظهور سرمایه‌داری جدید عمدتاً از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر به طور عینی و مادی بهتر نبود، بل‌که به فلاکتباری سرنوشتش کم‌تر آگاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به هوش بیشتری داشت تا به دست گرفتن بیل و کج‌بیل، یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. امّا هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت هم فرایندهائی که لزوماً یکنواخت و تکراری و وابسته به کاربردِ ماشین است، کسالت‌آورتر احساس می شود، اگرچه مسلماً این فرایندها مستلزم هوش است و با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش) نیاز است. اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ سادهٔ بافندگی، مثل همان‌هائی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلماً نیاز به دقت بیش‌تری داشت تا ابزارهای که کارگر روزگار قدیم سرواژ در ملک اربابی به دست می‌گرفت. امّا در نهایت امر، بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش، هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب می‌شود. در بررسی این مسأله که آیا در هر دورهٔ تاریخی بیگانگی هست یا نه، و اگر هست تا چه درجه‌ئی افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ئی است که بین کارگر و کار وجود دارد؛ و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطهٔ بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعیش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ئی که انجام دادنش از او خواسته می‌شود از طرف دیگر بستگی دارد. مارکس، با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، امّا در اتهامی که به ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملًا محق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌وار»ی است که محصولات کار به خود گرفته است، یعنی محصولاتی که در نتیجهٔ ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سرمایه‌داری بدل به کالا شده، امّا خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با اینهمه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن زمان ناشناخته بود، سخن می‌گوید، یعنی از سلطهٔ جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌ [یا، کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست. چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد؛ آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که مفهوم کالا مقولهٔ بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزهٔ کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ئی داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفاً نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر، یک جنس بی‌اثر تجاری شد که با معیارهای عمومی قابل سنجش شد و با وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت، (بل‌که) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاریش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت. جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است.» یا «ارزش کار دو تنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا، با چیزی بنیادی‌تر از فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم؛ ما نه تنها با ضایع شدن کار و وقت، بل‌که با فقدان شخصیت و هویت فرد روبه‌رو هستیم. نه تنها زندگی و کار، صفت انسانیش را از دست داد و شئی شد (یا، عینیت یافت)، بل‌که خود کارگر هم انسان بودنش را از دست داد، و به همین شکل تبدیل به «شئی» شد. و این ما را به درکِ میزان تهاجم مفهوم کالا به کلّ زندگی قادر می‌کند، و نشانی به دست می‌دهد که به عمق بحران‌های معنوی که این در آن به وجود آمده راه یابیم. زیرا شرایطی که منجر شد انسان در یک عصر آزادی اجتماعی این‌گونه سقوط کند باید در حوزه‌هائی بسیار وسیع‌تر از شخصیت کارگر صنعتی، و لذتی که از کارش می‌برد، تأثیر گذاشته‌باشد؛ در حقیقت دامنهٔ تأثیر انقلابی آن به همهٔ شکل‌های زندگی و اندیشه، به تمام سطوح جامعه، و تمام مناطق فرهنگی کشیده شد. روش تفکر کلّ جامعه مبتنی بر ایدئولوژی کالاها بود. هیچ شکلی از مناسبات انسانی یا فعالیت‌های انسانی نبود که دست این ایدئولوژی به آن نرسیده و تهدیدش نکرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره در واقع دوره‌ئی بود که هنرمند خود را به قاطع‌ترین شکل از صنعتگر متمایز کرد و بیش از پیش در رفتار فردی امتیازاتی به او داده شد. در هر صورت، محصول کار او از «سفارشی» بودن افتاد و تبدیل به کالائی شد که برای انبارها و یا برای عرضهٔ به بازار آزاد تولید می‌شد. گرچه فردیت بزرگ‌ترین آثار آن عصر از آثار هر یک از اعصار پیشین آشکارتر مشخص بود، با این حال، می‌بایست به طور کلّی منجر به غیرشخصی شدن تولید هنری شود. البته آثار هنری دوره‌های پیش نیز خرید و فروش می‌شد، امّا این حقیقت که در اواسط قرن شانزدهم شاهد تولد واقعی دادوستد هنری هستیم و نشانهٔ بی‌نهایت مهمی برای آینده است. این نه تنها برای فروشندگان و جمع‌کنندگان آثار هنری، به معنای جدید آن، بل‌که برای هنرمند جدید هم ساعت تولدی به حساب می‌آمد. هنرمند جدید برای آن‌که استقلال بیش‌تری داشته باشد می‌بایست در قبال آن دستخوش ناامنی بیش‌تری شود، و ارزش او با ارقامی ارزیابی می‌شد که قبلاً هرگز نمی‌شد.*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;nowiki&amp;gt; *&amp;lt;/nowiki&amp;gt;بخشی از یک گفتار، از کتاب Mannerism.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. به عقیده‌ی هگل جان () یا ذهنی (سابژکتیو) است با عینی (ابژکتیو) و یا مطلق است. جان ذهنی همانا جان در شکل روابط آن با خود آن است، یعنی در شکل روان، طبیعت، دانستگی (یا شعور) و شخصیت فردی. جان عینی همانا جان در شکل واقعیت است. این واقعیت بیش از هر چیز جامعه‌ی انسانی، یعنی ملت، اطلاق و رسوم آن است. و در این جامعه آزادی جنبه‌ی لزوم موجود به خود می‌گیرد. جان مطلق عبارت است از جان در حقیقت مطلق آن در وحدت «به خودی خود بودن» و «برای خود بودن» و این وحدت نیز به طور جاودان از جان به وجود می‌آید. آن مطلق به شکل نگرش در هنر به شکل احساسات در مذهب، به شکل اندیشه یا مفهوم در علم و فلسفه نمایان می‌شود‌(کتاب جمعه) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. هگل در «فنومنولوژی جان» چنین می‌گوید «قلمرو جان در این مقام به دو منطقه قسمت می‌شود. یکی که جهان واقعی‌است (یعنی جهان «بیگانگی با خود» دیگری (جهانی) است که جان آن را در اثر دانستگی (=شعور) ناب برای خود می‌سازد. (و این جهان) خود را بالاتر از (جهان) اولی قرار می‌دهد. این جهان دوم، که در مخالفت و تضاد با آن بیگانگی ساخته شده، درست به همان دلیل از آن زاد نیست.  (بلکه) برعکس فقط شکل دیگری از آن بیگانگی‌ است، که دقیقا عبارت از وجودی دانسته (ناآگاه)(؟) به دو نوع جهان داشتن است. و هر دو را در بر می‌گیرد...{بخش جان (یا روح) جهان جان در بیگانگی با خود) (کتاب جمعه).&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
۳.Hegel, phenomenologie des Geistes. Der Entfromedete Geit. Die Bildung    (تصویر بیگانه شده ی روح)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. گناه الاولین، میل به گناه که از روز الست در نهاد انسان هست و این از ثمره آدم، ابولبشر پیدا شده است. original sin (کتاب جمعه)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4739</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4739"/>
		<updated>2010-05-11T06:20:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهتر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگانگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانهٔ ما نیست. این مفهوم ـ‌ اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ ـ از پاسخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به پرسش معروف آکادمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیژون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تمدن و ناخشنودی‌های آن»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اولین کسی بود که کلمهٔ «بیگانگی» یا «بیگانگی با خود» را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ ـ و «والایش غرایز»‌ ـ نامی که فروید به آن داده ـ به‌طور کلّی معنای اصلیش را حفظ کرده‌ است؛ نظر فروید درباره بازدهٔ فرایند (پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظر متقدمانش بود، امّا با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی که تمدن برای ما دست و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را به‌کار برده و بد هم به‌کار برده‌اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌ است، و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی در جنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد، سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حسِ جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌ کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیدهٔ فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. و شاید اولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشیم، امّا یقیناً «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز نشده است، خود اگرچه واقعاً بی‌زمان نباشد. و همین که هرگاه که با جهان عینی رابطه‌ئی برقرار کردیم ناپدید نشود، چنان که هگل بر این عقیده بود. بیگانگی از زمانی وجود داشته است که انسان از زندگی در یک وضع طبیعی دست کشید و تمدن آغاز شد، یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد؛ خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. امّا خاستگاه «بیگانگی» ـ درمعنای محدودتر این کلمه که ما در این مبحث به آن می‌پردازیم‌ ـ از عصری است که در آن وحدتِ اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق و بندها شد. البته این هم یک فرایند (پروسه) بسیار کهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، و فقط اندک پیوندی با ‌«بیگانگیِ» دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنهٔ یکپارچهٔ تکامل که از آن زمان تا کنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلًا در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرون وسطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است، که برجسته‌ترینش همان است که در قرن شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری را در قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرتبهٔ سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. از آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است، و نه فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داده، بل‌که معنای نوی هم به آنها بخشیده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
«بیگانگی» به شکلِ دانسته‌اش اوّل بار به صورت بحران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنسانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه‌گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصهٔ مشترکِ ممکنِ صورت‌های گوناگون آن «آشوب» است که در هر حوزهٔ فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پدیدهٔ انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می‌داد جدا و پرت افتاده‌اند. شاید آنان قبلاً مقهور حاکمان جبار بوده‌اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهائی می‌بینند که با آن‌ها بیگانه‌اند. از این چیزها بود که آن‌ها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روش‌های ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطهٔ پدرسالاری با اربابان، (و نیز) تبدیل وضع و ادارهٔ امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌ه‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیرانسانی عمل می‌کردند. زندگی تا آنجا جوهر مادّی به خود گرفته بود (یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«غمنامه فرهنگ» گئورگ زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌ بود. انسان اشیا، شکل‌ها و ارزش‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود، خود بنده و خادم‌شان شد. و چنان که مارکس گفته‌ است، آثار دست و اندیشه‌اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آن‌ها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد. «بیگانگی» به معنای قدیمیش - که هم هگل و مارکس و هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند - به‌معنای «رها شدن از خویش» و فقدان ذهنیت بود؛ [یعنی] یک بیرون ریختن شخصیت بود، تجسم بیرونی و بیرون ریختن چیزی بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملًا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد، با آن بیگانه و دشمن می‌شود، و آن را به زوال و نابودی تهدید می‌کند. «خود» در این میان خود را در عینیت دادن‌هایش (objectification) گم می‌کند، و در آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شدهٔ خود روبرو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن «سرشت کلّی» (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هائی که جهان‌شان هنوز همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان «کلّ» مانده‌اند. امّا آن‌هائی که آن کلیّت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبه‌رو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده، - یعنی پدیده‌هائی چون دولت، اقتصاد، علوم، و هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند - تبدیل به «تجریداتی» (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها مترادف بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر، هم آن‌ها که عقل را اصل نمی‌دانند هم آن‌ها که می‌دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطهٔ عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد هگل از «عینیت دادن» یک کُنش بیگانگی با خود است، و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن در آن بدل به موضوع شناسائی(object یا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشگوئی می‌کند. چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت‌های روانیِ با معنا، یا چنان که خود می‌گوید، شکل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روح عینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (objective spirit یا، جان عینی) {{نشان|m1}}&lt;br /&gt;
، خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه با او بیگانه می‌شوند. او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معناً ناواقعی و خیالی است. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم، به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind)، در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل که خدا جهان را با کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده‌هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بل‌که نمایندهٔ مرحلهٔ ضروری و گریزناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به خود آگاهی می‌یابد. زیرا جان بنا بر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شود فقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جانِ با واقعیت بیگانه شده بالاتر می‌رود و با آن مخالفت می‌کند و برای خود جهانی دیگر (یا، ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید{{نشان|m2}}&lt;br /&gt;
. بنابراین، بیگانگی شرط لازم، و به زبان دیگر، بهای «خودشناسی» (self realization) نهائی جان است. «زیرا «خود» فقط پس از دیگر شدن واقعی است.»{{نشان|m3}}&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می‌دهد بلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامپانلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (campanella) این را به واضح‌ترین شکلش به ما نشان داده است، و هم او کاملاً از نظر لغوی کاربرد هگلی این واژه را، چون یک اصل شناخت‌شناسی (epistemology: دانش‌شناسی)، پیشگوئی کرده است. او آن‌گاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربهٔ تأثرات بیرونی است هنوز به نظریهٔ «تقلیدی» قرون وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت، شناسنده (یا، ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که (او) چیزها را آن‌گاه درک می‌کند که آن (چیزها) او [=جان، شناسنده] را پر کنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست می‌دهد و به جای آن سرشتی بیگانه به خود می‌گیرد، کامپانلا، تا آنجا در شناخت‌شناسی پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: «شناختن، یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودنِ خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس ==&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از نظر مارکس و هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. امّا این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند، زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس، میان شناسنده و واقعیت عینی رخ می‌دهد، و با چنین تماسی تکرار می‌شود؛ حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است، یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتاً در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیتِ مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت، و آن را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلاء منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کلّ این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعاً متعلق به او نیست و برایش هیچ معنی واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنا بر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین{{نشان|m4}}&lt;br /&gt;
 است که به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود تاریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی با ماشینی شدن تولیدِ همراه با تقسیم کار ـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایشِ به تقسیم کار ـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظریهٔ مارکس دربارهٔ بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، امّا مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه شده را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمرو هنر نیست. آثار هنری قبلًا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمد که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بود که شخصاً برای هنرمند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع داد و ستد تجاری شده‌ است، یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطهٔ احتمالی و نامشخص هنرمند و هواخواهان اوست که این‌چنین آشکارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا، محیطی) است که در نتیجهٔ نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرّد، یعنی به کارِ محض - آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود که ارزش دادوستدی دارد. مارکس نشان می‌دهد که چه‌گونه کارگر در نتیجهٔ بیگانگی با محصول کار، که تبدیل به کالا می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون می‌گذارد، و عینیت می‌بخشد، و بتدریج، تمام صفات شخصیش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ئی پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا، عملکرد) پول می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کند و تولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگانه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند، به همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند. او زندگی را روی کار می‌گذارد، امّا این زندگی دیگر زندگی او نیست بل‌که تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن وقتی حس می‌کند که در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کاری کند در خانه نیست.... کارش کار اجباری است.» بنابراین، معنی بیگانگی او با ساختهٔ دست‌هایش، نه فقط این است که کارش به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است، بل‌که این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر، از نظر مارکس، بیگانگی کارگر فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائیش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پاافتاده نمی‌بود. زیرا، از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط سادهٔ زندگی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روبنس کروزوئه‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وار را پشت سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در مواد خام و ماشین‌آلات -[یعنی، هیچ] چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ئی مال کارگر نیست، و آن را از آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار می‌شود، که مارکس آن را در توسعهٔ اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند. در این شرایط، انسان به‌ناگزیر خود را بردهٔ کار خویش حس می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزدهم هنوز تقسیم کار، به معنائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید، وجود نداشت و مثال مشهور او، یعنی، سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد. امّا از پایان قرن پانزدهم، در نتیجهٔ عرضهٔ ماشین (یعنی ابزارهای ماشینی) ماشینی شدنِ روزافزون کار به‌وجود آمده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را می‌توان در تمام رخداده‌ها آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. امّا نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی تا حد وظایف ساده، ماشینی و تکراری تنزل داده شود. (۵) اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هیجدهم پیدا شد؛ برای این کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملاً کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که به آن نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبههٔ وسیعی پیش رفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن که ماشین، و همراه با آن، سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزهٔ (۶) کار، به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری و کاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت، و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست، و نیز به استفادهٔ شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکنندهٔ خرده‌پا انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی (راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل]، در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رؤیائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیش‌تری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی مؤثر دوران‌سازِ سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسان‌ها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزهٔ درونی در برانگیختن به کار، مسلماً اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. و هر وقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بل‌که برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، سرف و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی‌کردند. نه فقط سرف، بل‌که صنعتگر قرون وسطائی هم - که اینهمه اغلب از روی بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ئی (رمانتیک) به او داده‌اند - بی‌شک به‌طور کلّی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با تسمهٔ نقاله کار می کند با کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعهٔ سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره‌های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌ است. صبری که لازمهٔ تحمل کار است، وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سرواژ، یعنی وقتی که کلّ جامعهٔ فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیار پرزحمت‌تر و بی‌روح‌تر از اعصار بعد بود، امّا آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه‌های دربارهٔ حقوق شخصیت انسانی، و سست شدن تازهٔ دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان بارکش، بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره دربارهٔ احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزهٔ درونی ترقیِ در مدارج اجتماعی فقط وقتی پیدا می‌شود که دیوارهای میان طبقات شروع به ریختن کند، و انقلابات اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترینِ شرایط باشند، بل‌که وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود، حس بیگانگی با کار نیز، اگر نه واقعیت بیگانگی، بندرت واقعاً ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابراین با ظهور سرمایه‌داری جدید عمدتاً از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر به طور عینی و مادی بهتر نبود، بل‌که به فلاکتباری سرنوشتش کم‌تر آگاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به هوش بیشتری داشت تا به دست گرفتن بیل و کج‌بیل، یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. امّا هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت هم فرایندهائی که لزوماً یکنواخت و تکراری و وابسته به کاربردِ ماشین است، کسالت‌آورتر احساس می شود، اگرچه مسلماً این فرایندها مستلزم هوش است و با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش) نیاز است. اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ سادهٔ بافندگی، مثل همان‌هائی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلماً نیاز به دقت بیش‌تری داشت تا ابزارهای که کارگر روزگار قدیم سرواژ در ملک اربابی به دست می‌گرفت. امّا در نهایت امر، بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش، هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب می‌شود. در بررسی این مسأله که آیا در هر دورهٔ تاریخی بیگانگی هست یا نه، و اگر هست تا چه درجه‌ئی افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ئی است که بین کارگر و کار وجود دارد؛ و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطهٔ بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعیش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ئی که انجام دادنش از او خواسته می‌شود از طرف دیگر بستگی دارد. مارکس، با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، امّا در اتهامی که به ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملًا محق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌وار»ی است که محصولات کار به خود گرفته است، یعنی محصولاتی که در نتیجهٔ ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سرمایه‌داری بدل به کالا شده، امّا خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با اینهمه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن زمان ناشناخته بود، سخن می‌گوید، یعنی از سلطهٔ جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌ [یا، کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست. چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد؛ آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که مفهوم کالا مقولهٔ بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزهٔ کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ئی داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفاً نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر، یک جنس بی‌اثر تجاری شد که با معیارهای عمومی قابل سنجش شد و با وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت، (بل‌که) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاریش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت. جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است.» یا «ارزش کار دو تنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا، با چیزی بنیادی‌تر از فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم؛ ما نه تنها با ضایع شدن کار و وقت، بل‌که با فقدان شخصیت و هویت فرد روبه‌رو هستیم. نه تنها زندگی و کار، صفت انسانیش را از دست داد و شئی شد (یا، عینیت یافت)، بل‌که خود کارگر هم انسان بودنش را از دست داد، و به همین شکل تبدیل به «شئی» شد. و این ما را به درکِ میزان تهاجم مفهوم کالا به کلّ زندگی قادر می‌کند، و نشانی به دست می‌دهد که به عمق بحران‌های معنوی که این در آن به وجود آمده راه یابیم. زیرا شرایطی که منجر شد انسان در یک عصر آزادی اجتماعی این‌گونه سقوط کند باید در حوزه‌هائی بسیار وسیع‌تر از شخصیت کارگر صنعتی، و لذتی که از کارش می‌برد، تأثیر گذاشته‌باشد؛ در حقیقت دامنهٔ تأثیر انقلابی آن به همهٔ شکل‌های زندگی و اندیشه، به تمام سطوح جامعه، و تمام مناطق فرهنگی کشیده شد. روش تفکر کلّ جامعه مبتنی بر ایدئولوژی کالاها بود. هیچ شکلی از مناسبات انسانی یا فعالیت‌های انسانی نبود که دست این ایدئولوژی به آن نرسیده و تهدیدش نکرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره در واقع دوره‌ئی بود که هنرمند خود را به قاطع‌ترین شکل از صنعتگر متمایز کرد و بیش از پیش در رفتار فردی امتیازاتی به او داده شد. در هر صورت، محصول کار او از «سفارشی» بودن افتاد و تبدیل به کالائی شد که برای انبارها و یا برای عرضهٔ به بازار آزاد تولید می‌شد. گرچه فردیت بزرگ‌ترین آثار آن عصر از آثار هر یک از اعصار پیشین آشکارتر مشخص بود، با این حال، می‌بایست به طور کلّی منجر به غیرشخصی شدن تولید هنری شود. البته آثار هنری دوره‌های پیش نیز خرید و فروش می‌شد، امّا این حقیقت که در اواسط قرن شانزدهم شاهد تولد واقعی دادوستد هنری هستیم و نشانهٔ بی‌نهایت مهمی برای آینده است. این نه تنها برای فروشندگان و جمع‌کنندگان آثار هنری، به معنای جدید آن، بل‌که برای هنرمند جدید هم ساعت تولدی به حساب می‌آمد. هنرمند جدید برای آن‌که استقلال بیش‌تری داشته باشد می‌بایست در قبال آن دستخوش ناامنی بیش‌تری شود، و ارزش او با ارقامی ارزیابی می‌شد که قبلاً هرگز نمی‌شد.*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;nowiki&amp;gt; *&amp;lt;/nowiki&amp;gt;بخشی از یک گفتار، از کتاب Mannerism.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. به عقیده‌ی هگل جان () یا ذهنی (سابژکتیو) است با عینی (ابژکتیو) و یا مطلق است. جان ذهنی همانا جان در شکل روابط آن با خود آن است، یعنی در شکل روان، طبیعت، دانستگی (یا شعور) و شخصیت فردی. جان عینی همانا جان در شکل واقعیت است. این واقعیت بیش از هر چیز جامعه‌ی انسانی، یعنی ملت، اطلاق و رسوم آن است. و در این جامعه آزادی جنبه‌ی لزوم موجود به خود می‌گیرد. جان مطلق عبارت است از جان در حقیقت مطلق آن در وحدت «به خودی خود بودن» و «برای خود بودن» و این وحدت نیز به طور جاودان از جان به وجود می‌آید. آن مطلق به شکل نگرش در هنر به شکل احساسات در مذهب، به شکل اندیشه یا مفهوم در علم و فلسفه نمایان می‌شود‌(کتاب جمعه) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. هگل در «فنومنولوژی جان» چنین می‌گوید «قلمرو جان در این مقام به دو منطقه قسمت می‌شود. یکی که جهان واقعی‌است (یعنی جهان «بیگانگی با خود» دیگری (جهانی) است که جان آن را در اثر دانستگی (=شعور) ناب برای خود می‌سازد. (و این جهان) خود را بالاتر از (جهان) اولی قرار می‌دهد. این جهان دوم، که در مخالفت و تضاد با آن بیگانگی ساخته شده، درست به همان دلیل از آن زاد نیست.  (بلکه) برعکس فقط شکل دیگری از آن بیگانگی‌ است، که دقیقا عبارت از وجودی دانسته (ناآگاه)(؟) به دو نوع جهان داشتن است. و هر دو را در بر می‌گیرد...{بخش جان (یا روح) جهان جان در بیگانگی با خود) (کتاب جمعه).&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
۳.Hegel, phenomenologie des Geistes. Der Entfromedete Geit. Die Bildung    (تصویر بیگانه شده ی روح)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. گناه الاولین، میل به گناه که از روز الست در نهاد انسان هست و این از ثمره آدم، ابولبشر پیدا شده است. original sin (کتاب جمعه)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4738</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4738"/>
		<updated>2010-05-11T06:20:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهتر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگانگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانهٔ ما نیست. این مفهوم ـ‌ اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ ـ از پاسخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به پرسش معروف آکادمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیژون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تمدن و ناخشنودی‌های آن»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اولین کسی بود که کلمهٔ «بیگانگی» یا «بیگانگی با خود» را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ ـ و «والایش غرایز»‌ ـ نامی که فروید به آن داده ـ به‌طور کلّی معنای اصلیش را حفظ کرده‌ است؛ نظر فروید درباره بازدهٔ فرایند (پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظر متقدمانش بود، امّا با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی که تمدن برای ما دست و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را به‌کار برده و بد هم به‌کار برده‌اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌ است، و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی در جنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد، سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حسِ جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌ کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیدهٔ فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. و شاید اولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشیم، امّا یقیناً «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز نشده است، خود اگرچه واقعاً بی‌زمان نباشد. و همین که هرگاه که با جهان عینی رابطه‌ئی برقرار کردیم ناپدید نشود، چنان که هگل بر این عقیده بود. بیگانگی از زمانی وجود داشته است که انسان از زندگی در یک وضع طبیعی دست کشید و تمدن آغاز شد، یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد؛ خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. امّا خاستگاه «بیگانگی» ـ درمعنای محدودتر این کلمه که ما در این مبحث به آن می‌پردازیم‌ ـ از عصری است که در آن وحدتِ اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق و بندها شد. البته این هم یک فرایند (پروسه) بسیار کهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، و فقط اندک پیوندی با ‌«بیگانگیِ» دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنهٔ یکپارچهٔ تکامل که از آن زمان تا کنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلًا در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرون وسطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است، که برجسته‌ترینش همان است که در قرن شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری را در قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرتبهٔ سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. از آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است، و نه فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داده، بل‌که معنای نوی هم به آنها بخشیده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
«بیگانگی» به شکلِ دانسته‌اش اوّل بار به صورت بحران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنسانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه‌گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصهٔ مشترکِ ممکنِ صورت‌های گوناگون آن «آشوب» است که در هر حوزهٔ فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پدیدهٔ انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می‌داد جدا و پرت افتاده‌اند. شاید آنان قبلاً مقهور حاکمان جبار بوده‌اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهائی می‌بینند که با آن‌ها بیگانه‌اند. از این چیزها بود که آن‌ها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روش‌های ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطهٔ پدرسالاری با اربابان، (و نیز) تبدیل وضع و ادارهٔ امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌ه‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیرانسانی عمل می‌کردند. زندگی تا آنجا جوهر مادّی به خود گرفته بود (یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«غمنامه فرهنگ» گئورگ زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌ بود. انسان اشیا، شکل‌ها و ارزش‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود، خود بنده و خادم‌شان شد. و چنان که مارکس گفته‌ است، آثار دست و اندیشه‌اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آن‌ها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد. «بیگانگی» به معنای قدیمیش - که هم هگل و مارکس و هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند - به‌معنای «رها شدن از خویش» و فقدان ذهنیت بود؛ [یعنی] یک بیرون ریختن شخصیت بود، تجسم بیرونی و بیرون ریختن چیزی بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملًا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد، با آن بیگانه و دشمن می‌شود، و آن را به زوال و نابودی تهدید می‌کند. «خود» در این میان خود را در عینیت دادن‌هایش (objectification) گم می‌کند، و در آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شدهٔ خود روبرو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن «سرشت کلّی» (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هائی که جهان‌شان هنوز همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان «کلّ» مانده‌اند. امّا آن‌هائی که آن کلیّت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبه‌رو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده، - یعنی پدیده‌هائی چون دولت، اقتصاد، علوم، و هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند - تبدیل به «تجریداتی» (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها مترادف بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر، هم آن‌ها که عقل را اصل نمی‌دانند هم آن‌ها که می‌دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطهٔ عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد هگل از «عینیت دادن» یک کُنش بیگانگی با خود است، و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن در آن بدل به موضوع شناسائی(object یا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشگوئی می‌کند. چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت‌های روانیِ با معنا، یا چنان که خود می‌گوید، شکل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روح عینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (objective spirit یا، جان عینی) {{نشان|m1}}&lt;br /&gt;
، خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه با او بیگانه می‌شوند. او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معناً ناواقعی و خیالی است. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم، به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind)، در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل که خدا جهان را با کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده‌هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بل‌که نمایندهٔ مرحلهٔ ضروری و گریزناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به خود آگاهی می‌یابد. زیرا جان بنا بر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شود فقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جانِ با واقعیت بیگانه شده بالاتر می‌رود و با آن مخالفت می‌کند و برای خود جهانی دیگر (یا، ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید{{نشان|m2}}&lt;br /&gt;
. بنابراین، بیگانگی شرط لازم، و به زبان دیگر، بهای «خودشناسی» (self realization) نهائی جان است. «زیرا «خود» فقط پس از دیگر شدن واقعی است.»{{نشان|m3}}&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می‌دهد بلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامپانلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (campanella) این را به واضح‌ترین شکلش به ما نشان داده است، و هم او کاملاً از نظر لغوی کاربرد هگلی این واژه را، چون یک اصل شناخت‌شناسی (epistemology: دانش‌شناسی)، پیشگوئی کرده است. او آن‌گاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربهٔ تأثرات بیرونی است هنوز به نظریهٔ «تقلیدی» قرون وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت، شناسنده (یا، ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که (او) چیزها را آن‌گاه درک می‌کند که آن (چیزها) او [=جان، شناسنده] را پر کنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست می‌دهد و به جای آن سرشتی بیگانه به خود می‌گیرد، کامپانلا، تا آنجا در شناخت‌شناسی پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: «شناختن، یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودنِ خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس ==&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از نظر مارکس و هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. امّا این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند، زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس، میان شناسنده و واقعیت عینی رخ می‌دهد، و با چنین تماسی تکرار می‌شود؛ حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است، یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتاً در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیتِ مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت، و آن را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلاء منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کلّ این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعاً متعلق به او نیست و برایش هیچ معنی واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنا بر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین{{نشان|m4}}&lt;br /&gt;
 است که به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود تاریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی با ماشینی شدن تولیدِ همراه با تقسیم کار ـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایشِ به تقسیم کار ـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظریهٔ مارکس دربارهٔ بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، امّا مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه شده را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمرو هنر نیست. آثار هنری قبلًا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمد که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بود که شخصاً برای هنرمند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع داد و ستد تجاری شده‌ است، یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطهٔ احتمالی و نامشخص هنرمند و هواخواهان اوست که این‌چنین آشکارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا، محیطی) است که در نتیجهٔ نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرّد، یعنی به کارِ محض - آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود که ارزش دادوستدی دارد. مارکس نشان می‌دهد که چه‌گونه کارگر در نتیجهٔ بیگانگی با محصول کار، که تبدیل به کالا می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون می‌گذارد، و عینیت می‌بخشد، و بتدریج، تمام صفات شخصیش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ئی پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا، عملکرد) پول می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کند و تولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگانه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند، به همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند. او زندگی را روی کار می‌گذارد، امّا این زندگی دیگر زندگی او نیست بل‌که تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن وقتی حس می‌کند که در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کاری کند در خانه نیست.... کارش کار اجباری است.» بنابراین، معنی بیگانگی او با ساختهٔ دست‌هایش، نه فقط این است که کارش به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است، بل‌که این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر، از نظر مارکس، بیگانگی کارگر فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائیش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پاافتاده نمی‌بود. زیرا، از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط سادهٔ زندگی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روبنس کروزوئه‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وار را پشت سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در مواد خام و ماشین‌آلات -[یعنی، هیچ] چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ئی مال کارگر نیست، و آن را از آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار می‌شود، که مارکس آن را در توسعهٔ اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند. در این شرایط، انسان به‌ناگزیر خود را بردهٔ کار خویش حس می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزدهم هنوز تقسیم کار، به معنائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید، وجود نداشت و مثال مشهور او، یعنی، سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد. امّا از پایان قرن پانزدهم، در نتیجهٔ عرضهٔ ماشین (یعنی ابزارهای ماشینی) ماشینی شدنِ روزافزون کار به‌وجود آمده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را می‌توان در تمام رخداده‌ها آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. امّا نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی تا حد وظایف ساده، ماشینی و تکراری تنزل داده شود. (۵) اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هیجدهم پیدا شد؛ برای این کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملاً کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که به آن نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبههٔ وسیعی پیش رفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن که ماشین، و همراه با آن، سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزهٔ (۶) کار، به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری و کاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت، و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست، و نیز به استفادهٔ شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکنندهٔ خرده‌پا انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی (راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل]، در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رؤیائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیش‌تری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی مؤثر دوران‌سازِ سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسان‌ها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزهٔ درونی در برانگیختن به کار، مسلماً اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. و هر وقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بل‌که برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، سرف و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی‌کردند. نه فقط سرف، بل‌که صنعتگر قرون وسطائی هم - که اینهمه اغلب از روی بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ئی (رمانتیک) به او داده‌اند - بی‌شک به‌طور کلّی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با تسمهٔ نقاله کار می کند با کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعهٔ سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره‌های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌ است. صبری که لازمهٔ تحمل کار است، وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سرواژ، یعنی وقتی که کلّ جامعهٔ فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیار پرزحمت‌تر و بی‌روح‌تر از اعصار بعد بود، امّا آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه‌های دربارهٔ حقوق شخصیت انسانی، و سست شدن تازهٔ دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان بارکش، بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره دربارهٔ احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزهٔ درونی ترقیِ در مدارج اجتماعی فقط وقتی پیدا می‌شود که دیوارهای میان طبقات شروع به ریختن کند، و انقلابات اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترینِ شرایط باشند، بل‌که وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود، حس بیگانگی با کار نیز، اگر نه واقعیت بیگانگی، بندرت واقعاً ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابراین با ظهور سرمایه‌داری جدید عمدتاً از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر به طور عینی و مادی بهتر نبود، بل‌که به فلاکتباری سرنوشتش کم‌تر آگاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به هوش بیشتری داشت تا به دست گرفتن بیل و کج‌بیل، یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. امّا هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت هم فرایندهائی که لزوماً یکنواخت و تکراری و وابسته به کاربردِ ماشین است، کسالت‌آورتر احساس می شود، اگرچه مسلماً این فرایندها مستلزم هوش است و با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش) نیاز است. اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ سادهٔ بافندگی، مثل همان‌هائی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلماً نیاز به دقت بیش‌تری داشت تا ابزارهای که کارگر روزگار قدیم سرواژ در ملک اربابی به دست می‌گرفت. امّا در نهایت امر، بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش، هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب می‌شود. در بررسی این مسأله که آیا در هر دورهٔ تاریخی بیگانگی هست یا نه، و اگر هست تا چه درجه‌ئی افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ئی است که بین کارگر و کار وجود دارد؛ و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطهٔ بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعیش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ئی که انجام دادنش از او خواسته می‌شود از طرف دیگر بستگی دارد. مارکس، با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، امّا در اتهامی که به ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملًا محق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌وار»ی است که محصولات کار به خود گرفته است، یعنی محصولاتی که در نتیجهٔ ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سرمایه‌داری بدل به کالا شده، امّا خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با اینهمه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن زمان ناشناخته بود، سخن می‌گوید، یعنی از سلطهٔ جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌ [یا، کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست. چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد؛ آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که مفهوم کالا مقولهٔ بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزهٔ کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ئی داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفاً نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر، یک جنس بی‌اثر تجاری شد که با معیارهای عمومی قابل سنجش شد و با وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت، (بل‌که) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاریش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت. جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است.» یا «ارزش کار دو تنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا، با چیزی بنیادی‌تر از فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم؛ ما نه تنها با ضایع شدن کار و وقت، بل‌که با فقدان شخصیت و هویت فرد روبه‌رو هستیم. نه تنها زندگی و کار، صفت انسانیش را از دست داد و شئی شد (یا، عینیت یافت)، بل‌که خود کارگر هم انسان بودنش را از دست داد، و به همین شکل تبدیل به «شئی» شد. و این ما را به درکِ میزان تهاجم مفهوم کالا به کلّ زندگی قادر می‌کند، و نشانی به دست می‌دهد که به عمق بحران‌های معنوی که این در آن به وجود آمده راه یابیم. زیرا شرایطی که منجر شد انسان در یک عصر آزادی اجتماعی این‌گونه سقوط کند باید در حوزه‌هائی بسیار وسیع‌تر از شخصیت کارگر صنعتی، و لذتی که از کارش می‌برد، تأثیر گذاشته‌باشد؛ در حقیقت دامنهٔ تأثیر انقلابی آن به همهٔ شکل‌های زندگی و اندیشه، به تمام سطوح جامعه، و تمام مناطق فرهنگی کشیده شد. روش تفکر کلّ جامعه مبتنی بر ایدئولوژی کالاها بود. هیچ شکلی از مناسبات انسانی یا فعالیت‌های انسانی نبود که دست این ایدئولوژی به آن نرسیده و تهدیدش نکرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره در واقع دوره‌ئی بود که هنرمند خود را به قاطع‌ترین شکل از صنعتگر متمایز کرد و بیش از پیش در رفتار فردی امتیازاتی به او داده شد. در هر صورت، محصول کار او از «سفارشی» بودن افتاد و تبدیل به کالائی شد که برای انبارها و یا برای عرضهٔ به بازار آزاد تولید می‌شد. گرچه فردیت بزرگ‌ترین آثار آن عصر از آثار هر یک از اعصار پیشین آشکارتر مشخص بود، با این حال، می‌بایست به طور کلّی منجر به غیرشخصی شدن تولید هنری شود. البته آثار هنری دوره‌های پیش نیز خرید و فروش می‌شد، امّا این حقیقت که در اواسط قرن شانزدهم شاهد تولد واقعی دادوستد هنری هستیم و نشانهٔ بی‌نهایت مهمی برای آینده است. این نه تنها برای فروشندگان و جمع‌کنندگان آثار هنری، به معنای جدید آن، بل‌که برای هنرمند جدید هم ساعت تولدی به حساب می‌آمد. هنرمند جدید برای آن‌که استقلال بیش‌تری داشته باشد می‌بایست در قبال آن دستخوش ناامنی بیش‌تری شود، و ارزش او با ارقامی ارزیابی می‌شد که قبلاً هرگز نمی‌شد.*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;nowiki&amp;gt; *&amp;lt;/nowiki&amp;gt;بخشی از یک گفتار، از کتاب Mannerism.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. به عقیده‌ی هگل جان () یا ذهنی (سابژکتیو) است با عینی (ابژکتیو) و یا مطلق است. جان ذهنی همانا جان در شکل روابط آن با خود آن است، یعنی در شکل روان، طبیعت، دانستگی (یا شعور) و شخصیت فردی. جان عینی همانا جان در شکل واقعیت است. این واقعیت بیش از هر چیز جامعه‌ی انسانی، یعنی ملت، اطلاق و رسوم آن است. و در این جامعه آزادی جنبه‌ی لزوم موجود به خود می‌گیرد. جان مطلق عبارت است از جان در حقیقت مطلق آن در وحدت «به خودی خود بودن» و «برای خود بودن» و این وحدت نیز به طور جاودان از جان به وجود می‌آید. آن مطلق به شکل نگرش در هنر به شکل احساسات در مذهب، به شکل اندیشه یا مفهوم در علم و فلسفه نمایان می‌شود‌(کتاب جمعه) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. هگل در «فنومنولوژی جان» چنین می‌گوید «قلمرو جان در این مقام به دو منطقه قسمت می‌شود. یکی که جهان واقعی‌است (یعنی جهان «بیگانگی با خود» دیگری (جهانی) است که جان آن را در اثر دانستگی (=شعور) ناب برای خود می‌سازد. (و این جهان) خود را بالاتر از (جهان) اولی قرار می‌دهد. این جهان دوم، که در مخالفت و تضاد با آن بیگانگی ساخته شده، درست به همان دلیل از آن زاد نیست.  (بلکه) برعکس فقط شکل دیگری از آن بیگانگی‌ است، که دقیقا عبارت از وجودی دانسته (ناآگاه)(؟) به دو نوع جهان داشتن است. و هر دو را در بر می‌گیرد...{بخش جان (یا روح) جهان جان در بیگانگی با خود) (کتاب جمعه).&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
 ۳.Hegel, phenomenologie des Geistes. Der Entfromedete Geit. Die Bildung    (تصویر بیگانه شده ی روح)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. گناه الاولین، میل به گناه که از روز الست در نهاد انسان هست و این از ثمره آدم، ابولبشر پیدا شده است. original sin (کتاب جمعه)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4737</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4737"/>
		<updated>2010-05-11T06:15:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهتر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگانگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانهٔ ما نیست. این مفهوم ـ‌ اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ ـ از پاسخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به پرسش معروف آکادمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیژون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تمدن و ناخشنودی‌های آن»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اولین کسی بود که کلمهٔ «بیگانگی» یا «بیگانگی با خود» را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ ـ و «والایش غرایز»‌ ـ نامی که فروید به آن داده ـ به‌طور کلّی معنای اصلیش را حفظ کرده‌ است؛ نظر فروید درباره بازدهٔ فرایند (پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظر متقدمانش بود، امّا با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی که تمدن برای ما دست و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را به‌کار برده و بد هم به‌کار برده‌اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌ است، و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی در جنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد، سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حسِ جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌ کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیدهٔ فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. و شاید اولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشیم، امّا یقیناً «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز نشده است، خود اگرچه واقعاً بی‌زمان نباشد. و همین که هرگاه که با جهان عینی رابطه‌ئی برقرار کردیم ناپدید نشود، چنان که هگل بر این عقیده بود. بیگانگی از زمانی وجود داشته است که انسان از زندگی در یک وضع طبیعی دست کشید و تمدن آغاز شد، یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد؛ خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. امّا خاستگاه «بیگانگی» ـ درمعنای محدودتر این کلمه که ما در این مبحث به آن می‌پردازیم‌ ـ از عصری است که در آن وحدتِ اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق و بندها شد. البته این هم یک فرایند (پروسه) بسیار کهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، و فقط اندک پیوندی با ‌«بیگانگیِ» دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنهٔ یکپارچهٔ تکامل که از آن زمان تا کنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلًا در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرون وسطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است، که برجسته‌ترینش همان است که در قرن شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری را در قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرتبهٔ سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. از آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است، و نه فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داده، بل‌که معنای نوی هم به آنها بخشیده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
«بیگانگی» به شکلِ دانسته‌اش اوّل بار به صورت بحران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنسانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه‌گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصهٔ مشترکِ ممکنِ صورت‌های گوناگون آن «آشوب» است که در هر حوزهٔ فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پدیدهٔ انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می‌داد جدا و پرت افتاده‌اند. شاید آنان قبلاً مقهور حاکمان جبار بوده‌اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهائی می‌بینند که با آن‌ها بیگانه‌اند. از این چیزها بود که آن‌ها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روش‌های ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطهٔ پدرسالاری با اربابان، (و نیز) تبدیل وضع و ادارهٔ امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌ه‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیرانسانی عمل می‌کردند. زندگی تا آنجا جوهر مادّی به خود گرفته بود (یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«غمنامه فرهنگ» گئورگ زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌ بود. انسان اشیا، شکل‌ها و ارزش‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود، خود بنده و خادم‌شان شد. و چنان که مارکس گفته‌ است، آثار دست و اندیشه‌اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آن‌ها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد. «بیگانگی» به معنای قدیمیش - که هم هگل و مارکس و هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند - به‌معنای «رها شدن از خویش» و فقدان ذهنیت بود؛ [یعنی] یک بیرون ریختن شخصیت بود، تجسم بیرونی و بیرون ریختن چیزی بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملًا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد، با آن بیگانه و دشمن می‌شود، و آن را به زوال و نابودی تهدید می‌کند. «خود» در این میان خود را در عینیت دادن‌هایش (objectification) گم می‌کند، و در آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شدهٔ خود روبرو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن «سرشت کلّی» (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هائی که جهان‌شان هنوز همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان «کلّ» مانده‌اند. امّا آن‌هائی که آن کلیّت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبه‌رو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده، - یعنی پدیده‌هائی چون دولت، اقتصاد، علوم، و هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند - تبدیل به «تجریداتی» (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها مترادف بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر، هم آن‌ها که عقل را اصل نمی‌دانند هم آن‌ها که می‌دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطهٔ عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد هگل از «عینیت دادن» یک کُنش بیگانگی با خود است، و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن در آن بدل به موضوع شناسائی(object یا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشگوئی می‌کند. چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت‌های روانیِ با معنا، یا چنان که خود می‌گوید، شکل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روح عینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (objective spirit یا، جان عینی) {{نشان|m1}}&lt;br /&gt;
، خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه با او بیگانه می‌شوند. او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معناً ناواقعی و خیالی است. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم، به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind)، در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل که خدا جهان را با کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده‌هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بل‌که نمایندهٔ مرحلهٔ ضروری و گریزناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به خود آگاهی می‌یابد. زیرا جان بنا بر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شود فقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جانِ با واقعیت بیگانه شده بالاتر می‌رود و با آن مخالفت می‌کند و برای خود جهانی دیگر (یا، ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید{{نشان|m2}}&lt;br /&gt;
. بنابراین، بیگانگی شرط لازم، و به زبان دیگر، بهای «خودشناسی» (self realization) نهائی جان است. «زیرا «خود» فقط پس از دیگر شدن واقعی است.»{{نشان|m3}}&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می‌دهد بلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامپانلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (campanella) این را به واضح‌ترین شکلش به ما نشان داده است، و هم او کاملاً از نظر لغوی کاربرد هگلی این واژه را، چون یک اصل شناخت‌شناسی (epistemology: دانش‌شناسی)، پیشگوئی کرده است. او آن‌گاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربهٔ تأثرات بیرونی است هنوز به نظریهٔ «تقلیدی» قرون وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت، شناسنده (یا، ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که (او) چیزها را آن‌گاه درک می‌کند که آن (چیزها) او [=جان، شناسنده] را پر کنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست می‌دهد و به جای آن سرشتی بیگانه به خود می‌گیرد، کامپانلا، تا آنجا در شناخت‌شناسی پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: «شناختن، یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودنِ خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس ==&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از نظر مارکس و هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. امّا این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند، زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس، میان شناسنده و واقعیت عینی رخ می‌دهد، و با چنین تماسی تکرار می‌شود؛ حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است، یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتاً در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیتِ مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت، و آن را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلاء منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کلّ این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعاً متعلق به او نیست و برایش هیچ معنی واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنا بر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین{{نشان|m4}}&lt;br /&gt;
 است که به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود تاریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی با ماشینی شدن تولیدِ همراه با تقسیم کار ـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایشِ به تقسیم کار ـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظریهٔ مارکس دربارهٔ بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، امّا مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه شده را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمرو هنر نیست. آثار هنری قبلًا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمد که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بود که شخصاً برای هنرمند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع داد و ستد تجاری شده‌ است، یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطهٔ احتمالی و نامشخص هنرمند و هواخواهان اوست که این‌چنین آشکارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا، محیطی) است که در نتیجهٔ نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرّد، یعنی به کارِ محض - آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود که ارزش دادوستدی دارد. مارکس نشان می‌دهد که چه‌گونه کارگر در نتیجهٔ بیگانگی با محصول کار، که تبدیل به کالا می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون می‌گذارد، و عینیت می‌بخشد، و بتدریج، تمام صفات شخصیش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ئی پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا، عملکرد) پول می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کند و تولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگانه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند، به همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند. او زندگی را روی کار می‌گذارد، امّا این زندگی دیگر زندگی او نیست بل‌که تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن وقتی حس می‌کند که در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کاری کند در خانه نیست.... کارش کار اجباری است.» بنابراین، معنی بیگانگی او با ساختهٔ دست‌هایش، نه فقط این است که کارش به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است، بل‌که این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر، از نظر مارکس، بیگانگی کارگر فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائیش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پاافتاده نمی‌بود. زیرا، از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط سادهٔ زندگی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روبنس کروزوئه‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وار را پشت سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در مواد خام و ماشین‌آلات -[یعنی، هیچ] چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ئی مال کارگر نیست، و آن را از آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار می‌شود، که مارکس آن را در توسعهٔ اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند. در این شرایط، انسان به‌ناگزیر خود را بردهٔ کار خویش حس می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزدهم هنوز تقسیم کار، به معنائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید، وجود نداشت و مثال مشهور او، یعنی، سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد. امّا از پایان قرن پانزدهم، در نتیجهٔ عرضهٔ ماشین (یعنی ابزارهای ماشینی) ماشینی شدنِ روزافزون کار به‌وجود آمده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را می‌توان در تمام رخداده‌ها آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. امّا نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی تا حد وظایف ساده، ماشینی و تکراری تنزل داده شود. (۵) اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هیجدهم پیدا شد؛ برای این کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملاً کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که به آن نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبههٔ وسیعی پیش رفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن که ماشین، و همراه با آن، سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزهٔ (۶) کار، به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری و کاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت، و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست، و نیز به استفادهٔ شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکنندهٔ خرده‌پا انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی (راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل]، در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رؤیائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیش‌تری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی مؤثر دوران‌سازِ سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسان‌ها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزهٔ درونی در برانگیختن به کار، مسلماً اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. و هر وقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بل‌که برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، سرف و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی‌کردند. نه فقط سرف، بل‌که صنعتگر قرون وسطائی هم - که اینهمه اغلب از روی بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ئی (رمانتیک) به او داده‌اند - بی‌شک به‌طور کلّی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با تسمهٔ نقاله کار می کند با کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعهٔ سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره‌های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌ است. صبری که لازمهٔ تحمل کار است، وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سرواژ، یعنی وقتی که کلّ جامعهٔ فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیار پرزحمت‌تر و بی‌روح‌تر از اعصار بعد بود، امّا آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه‌های دربارهٔ حقوق شخصیت انسانی، و سست شدن تازهٔ دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان بارکش، بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره دربارهٔ احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزهٔ درونی ترقیِ در مدارج اجتماعی فقط وقتی پیدا می‌شود که دیوارهای میان طبقات شروع به ریختن کند، و انقلابات اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترینِ شرایط باشند، بل‌که وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود، حس بیگانگی با کار نیز، اگر نه واقعیت بیگانگی، بندرت واقعاً ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابراین با ظهور سرمایه‌داری جدید عمدتاً از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر به طور عینی و مادی بهتر نبود، بل‌که به فلاکتباری سرنوشتش کم‌تر آگاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به هوش بیشتری داشت تا به دست گرفتن بیل و کج‌بیل، یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. امّا هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت هم فرایندهائی که لزوماً یکنواخت و تکراری و وابسته به کاربردِ ماشین است، کسالت‌آورتر احساس می شود، اگرچه مسلماً این فرایندها مستلزم هوش است و با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش) نیاز است. اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ سادهٔ بافندگی، مثل همان‌هائی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلماً نیاز به دقت بیش‌تری داشت تا ابزارهای که کارگر روزگار قدیم سرواژ در ملک اربابی به دست می‌گرفت. امّا در نهایت امر، بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش، هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب می‌شود. در بررسی این مسأله که آیا در هر دورهٔ تاریخی بیگانگی هست یا نه، و اگر هست تا چه درجه‌ئی افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ئی است که بین کارگر و کار وجود دارد؛ و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطهٔ بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعیش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ئی که انجام دادنش از او خواسته می‌شود از طرف دیگر بستگی دارد. مارکس، با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، امّا در اتهامی که به ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملًا محق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌وار»ی است که محصولات کار به خود گرفته است، یعنی محصولاتی که در نتیجهٔ ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سرمایه‌داری بدل به کالا شده، امّا خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با اینهمه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن زمان ناشناخته بود، سخن می‌گوید، یعنی از سلطهٔ جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌ [یا، کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست. چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد؛ آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که مفهوم کالا مقولهٔ بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزهٔ کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ئی داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفاً نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر، یک جنس بی‌اثر تجاری شد که با معیارهای عمومی قابل سنجش شد و با وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت، (بل‌که) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاریش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت. جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است.» یا «ارزش کار دو تنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا، با چیزی بنیادی‌تر از فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم؛ ما نه تنها با ضایع شدن کار و وقت، بل‌که با فقدان شخصیت و هویت فرد روبه‌رو هستیم. نه تنها زندگی و کار، صفت انسانیش را از دست داد و شئی شد (یا، عینیت یافت)، بل‌که خود کارگر هم انسان بودنش را از دست داد، و به همین شکل تبدیل به «شئی» شد. و این ما را به درکِ میزان تهاجم مفهوم کالا به کلّ زندگی قادر می‌کند، و نشانی به دست می‌دهد که به عمق بحران‌های معنوی که این در آن به وجود آمده راه یابیم. زیرا شرایطی که منجر شد انسان در یک عصر آزادی اجتماعی این‌گونه سقوط کند باید در حوزه‌هائی بسیار وسیع‌تر از شخصیت کارگر صنعتی، و لذتی که از کارش می‌برد، تأثیر گذاشته‌باشد؛ در حقیقت دامنهٔ تأثیر انقلابی آن به همهٔ شکل‌های زندگی و اندیشه، به تمام سطوح جامعه، و تمام مناطق فرهنگی کشیده شد. روش تفکر کلّ جامعه مبتنی بر ایدئولوژی کالاها بود. هیچ شکلی از مناسبات انسانی یا فعالیت‌های انسانی نبود که دست این ایدئولوژی به آن نرسیده و تهدیدش نکرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره در واقع دوره‌ئی بود که هنرمند خود را به قاطع‌ترین شکل از صنعتگر متمایز کرد و بیش از پیش در رفتار فردی امتیازاتی به او داده شد. در هر صورت، محصول کار او از «سفارشی» بودن افتاد و تبدیل به کالائی شد که برای انبارها و یا برای عرضهٔ به بازار آزاد تولید می‌شد. گرچه فردیت بزرگ‌ترین آثار آن عصر از آثار هر یک از اعصار پیشین آشکارتر مشخص بود، با این حال، می‌بایست به طور کلّی منجر به غیرشخصی شدن تولید هنری شود. البته آثار هنری دوره‌های پیش نیز خرید و فروش می‌شد، امّا این حقیقت که در اواسط قرن شانزدهم شاهد تولد واقعی دادوستد هنری هستیم و نشانهٔ بی‌نهایت مهمی برای آینده است. این نه تنها برای فروشندگان و جمع‌کنندگان آثار هنری، به معنای جدید آن، بل‌که برای هنرمند جدید هم ساعت تولدی به حساب می‌آمد. هنرمند جدید برای آن‌که استقلال بیش‌تری داشته باشد می‌بایست در قبال آن دستخوش ناامنی بیش‌تری شود، و ارزش او با ارقامی ارزیابی می‌شد که قبلاً هرگز نمی‌شد.*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;nowiki&amp;gt; *&amp;lt;/nowiki&amp;gt;بخشی از یک گفتار، از کتاب Mannerism.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. به عقیده‌ی هگل جان (Goist) یا ذهنی (سابژکتیو) است با عینی (ابژکتیو) و یا مطلق است. جان ذهنی همانا جان در شکل روابط آن با خود آن است، یعنی در شکل روان، طبیعت، دانستگی (یا شعور) و شخصیت فردی. جان عینی همانا جان در شکل واقعیت است. این واقعیت بیش از هر چیز جامعه‌ی انسانی، یعنی ملت، اطلاق و رسوم آن است. و در این جامعه آزادی جنبه‌ی لزوم موجود به خود می‌گیرد. جان مطلق عبارت است از جان در حقیقت مطلق آن در وحدت «به خودی خود بودن» و «برای خود بودن» و این وحدت نیز به طور جاودان از جان به وجود می‌آید. آن مطلق به شکل نگرش در هنر به شکل احساسات در مذهب، به شکل اندیشه یا مفهوم در علم و فلسفه نمایان می‌شود‌(کتاب جمعه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. گناه الاولین، میل به گناه که از روز الست در نهاد انسان هست و این از ثمره آدم، ابولبشر پیدا شده است. original sin (کتاب جمعه)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4736</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4736"/>
		<updated>2010-05-11T05:03:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهتر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگانگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانهٔ ما نیست. این مفهوم ـ‌ اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ ـ از پاسخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به پرسش معروف آکادمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیژون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تمدن و ناخشنودی‌های آن»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اولین کسی بود که کلمهٔ «بیگانگی» یا «بیگانگی با خود» را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ ـ و «والایش غرایز»‌ ـ نامی که فروید به آن داده ـ به‌طور کلّی معنای اصلیش را حفظ کرده‌ است؛ نظر فروید درباره بازدهٔ فرایند (پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظر متقدمانش بود، امّا با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی که تمدن برای ما دست و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را به‌کار برده و بد هم به‌کار برده‌اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌ است، و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی در جنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد، سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حسِ جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌ کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیدهٔ فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. و شاید اولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشیم، امّا یقیناً «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز نشده است، خود اگرچه واقعاً بی‌زمان نباشد. و همین که هرگاه که با جهان عینی رابطه‌ئی برقرار کردیم ناپدید نشود، چنان که هگل بر این عقیده بود. بیگانگی از زمانی وجود داشته است که انسان از زندگی در یک وضع طبیعی دست کشید و تمدن آغاز شد، یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد؛ خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. امّا خاستگاه «بیگانگی» ـ درمعنای محدودتر این کلمه که ما در این مبحث به آن می‌پردازیم‌ ـ از عصری است که در آن وحدتِ اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق و بندها شد. البته این هم یک فرایند (پروسه) بسیار کهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، و فقط اندک پیوندی با ‌«بیگانگیِ» دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنهٔ یکپارچهٔ تکامل که از آن زمان تا کنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلًا در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرون وسطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است، که برجسته‌ترینش همان است که در قرن شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری را در قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرتبهٔ سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. از آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است، و نه فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داده، بل‌که معنای نوی هم به آنها بخشیده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
«بیگانگی» به شکلِ دانسته‌اش اوّل بار به صورت بحران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنسانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه‌گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصهٔ مشترکِ ممکنِ صورت‌های گوناگون آن «آشوب» است که در هر حوزهٔ فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پدیدهٔ انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می‌داد جدا و پرت افتاده‌اند. شاید آنان قبلاً مقهور حاکمان جبار بوده‌اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهائی می‌بینند که با آن‌ها بیگانه‌اند. از این چیزها بود که آن‌ها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روش‌های ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطهٔ پدرسالاری با اربابان، (و نیز) تبدیل وضع و ادارهٔ امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌ه‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیرانسانی عمل می‌کردند. زندگی تا آنجا جوهر مادّی به خود گرفته بود (یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«غمنامه فرهنگ» گئورگ زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌ بود. انسان اشیا، شکل‌ها و ارزش‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود، خود بنده و خادم‌شان شد. و چنان که مارکس گفته‌ است، آثار دست و اندیشه‌اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آن‌ها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد. «بیگانگی» به معنای قدیمیش - که هم هگل و مارکس و هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند - به‌معنای «رها شدن از خویش» و فقدان ذهنیت بود؛ [یعنی] یک بیرون ریختن شخصیت بود، تجسم بیرونی و بیرون ریختن چیزی بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملًا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد، با آن بیگانه و دشمن می‌شود، و آن را به زوال و نابودی تهدید می‌کند. «خود» در این میان خود را در عینیت دادن‌هایش (objectification) گم می‌کند، و در آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شدهٔ خود روبرو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن «سرشت کلّی» (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هائی که جهان‌شان هنوز همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان «کلّ» مانده‌اند. امّا آن‌هائی که آن کلیّت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبه‌رو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده، - یعنی پدیده‌هائی چون دولت، اقتصاد، علوم، و هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند - تبدیل به «تجریداتی» (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها مترادف بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر، هم آن‌ها که عقل را اصل نمی‌دانند هم آن‌ها که می‌دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطهٔ عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد هگل از «عینیت دادن» یک کُنش بیگانگی با خود است، و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن در آن بدل به موضوع شناسائی(object یا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشگوئی می‌کند. چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت‌های روانیِ با معنا، یا چنان که خود می‌گوید، شکل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روح عینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (objective spirit یا، جان عینی) (۱)، خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه با او بیگانه می‌شوند. او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معناً ناواقعی و خیالی است. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم، به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind)، در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل که خدا جهان را با کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده‌هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بل‌که نمایندهٔ مرحلهٔ ضروری و گریزناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به خود آگاهی می‌یابد. زیرا جان بنا بر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شود فقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جانِ با واقعیت بیگانه شده بالاتر می‌رود و با آن مخالفت می‌کند و برای خود جهانی دیگر (یا، ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابراین، بیگانگی شرط لازم، و به زبان دیگر، بهای «خودشناسی» (self realization) نهائی جان است. «زیرا «خود» فقط پس از دیگر شدن واقعی است.»(۳).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می‌دهد بلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامپانلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (campanella) این را به واضح‌ترین شکلش به ما نشان داده است، و هم او کاملاً از نظر لغوی کاربرد هگلی این واژه را، چون یک اصل شناخت‌شناسی (epistemology: دانش‌شناسی)، پیشگوئی کرده است. او آن‌گاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربهٔ تأثرات بیرونی است هنوز به نظریهٔ «تقلیدی» قرون وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت، شناسنده (یا، ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که (او) چیزها را آن‌گاه درک می‌کند که آن (چیزها) او [=جان، شناسنده] را پر کنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست می‌دهد و به جای آن سرشتی بیگانه به خود می‌گیرد، کامپانلا، تا آنجا در شناخت‌شناسی پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: «شناختن، یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودنِ خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس ==&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از نظر مارکس و هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. امّا این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند، زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس، میان شناسنده و واقعیت عینی رخ می‌دهد، و با چنین تماسی تکرار می‌شود؛ حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است، یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتاً در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیتِ مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت، و آن را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلاء منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کلّ این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعاً متعلق به او نیست و برایش هیچ معنی واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنا بر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است که به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود تاریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی با ماشینی شدن تولیدِ همراه با تقسیم کار ـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایشِ به تقسیم کار ـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظریهٔ مارکس دربارهٔ بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، امّا مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه شده را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمرو هنر نیست. آثار هنری قبلًا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمد که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بود که شخصاً برای هنرمند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع داد و ستد تجاری شده‌ است، یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطهٔ احتمالی و نامشخص هنرمند و هواخواهان اوست که این‌چنین آشکارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا، محیطی) است که در نتیجهٔ نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرّد، یعنی به کارِ محض - آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود که ارزش دادوستدی دارد. مارکس نشان می‌دهد که چه‌گونه کارگر در نتیجهٔ بیگانگی با محصول کار، که تبدیل به کالا می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون می‌گذارد، و عینیت می‌بخشد، و بتدریج، تمام صفات شخصیش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ئی پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا، عملکرد) پول می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کند و تولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگانه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند، به همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند. او زندگی را روی کار می‌گذارد، امّا این زندگی دیگر زندگی او نیست بل‌که تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن وقتی حس می‌کند که در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کاری کند در خانه نیست.... کارش کار اجباری است.» بنابراین، معنی بیگانگی او با ساختهٔ دست‌هایش، نه فقط این است که کارش به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است، بل‌که این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر، از نظر مارکس، بیگانگی کارگر فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائیش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پاافتاده نمی‌بود. زیرا، از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط سادهٔ زندگی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روبنس کروزوئه‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وار را پشت سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در مواد خام و ماشین‌آلات -[یعنی، هیچ] چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ئی مال کارگر نیست، و آن را از آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار می‌شود، که مارکس آن را در توسعهٔ اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند. در این شرایط، انسان به‌ناگزیر خود را بردهٔ کار خویش حس می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزدهم هنوز تقسیم کار، به معنائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید، وجود نداشت و مثال مشهور او، یعنی، سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد. امّا از پایان قرن پانزدهم، در نتیجهٔ عرضهٔ ماشین (یعنی ابزارهای ماشینی) ماشینی شدنِ روزافزون کار به‌وجود آمده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را می‌توان در تمام رخداده‌ها آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. امّا نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی تا حد وظایف ساده، ماشینی و تکراری تنزل داده شود. (۵) اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هیجدهم پیدا شد؛ برای این کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملاً کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که به آن نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبههٔ وسیعی پیش رفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن که ماشین، و همراه با آن، سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزهٔ (۶) کار، به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری و کاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت، و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست، و نیز به استفادهٔ شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکنندهٔ خرده‌پا انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی (راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل]، در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رؤیائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیش‌تری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی مؤثر دوران‌سازِ سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسان‌ها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزهٔ درونی در برانگیختن به کار، مسلماً اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. و هر وقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بل‌که برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، سرف و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی‌کردند. نه فقط سرف، بل‌که صنعتگر قرون وسطائی هم - که اینهمه اغلب از روی بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ئی (رمانتیک) به او داده‌اند - بی‌شک به‌طور کلّی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با تسمهٔ نقاله کار می کند با کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعهٔ سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره‌های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌ است. صبری که لازمهٔ تحمل کار است، وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سرواژ، یعنی وقتی که کلّ جامعهٔ فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیار پرزحمت‌تر و بی‌روح‌تر از اعصار بعد بود، امّا آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه‌های دربارهٔ حقوق شخصیت انسانی، و سست شدن تازهٔ دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان بارکش، بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره دربارهٔ احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزهٔ درونی ترقیِ در مدارج اجتماعی فقط وقتی پیدا می‌شود که دیوارهای میان طبقات شروع به ریختن کند، و انقلابات اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترینِ شرایط باشند، بل‌که وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود، حس بیگانگی با کار نیز، اگر نه واقعیت بیگانگی، بندرت واقعاً ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابراین با ظهور سرمایه‌داری جدید عمدتاً از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر به طور عینی و مادی بهتر نبود، بل‌که به فلاکتباری سرنوشتش کم‌تر آگاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به هوش بیشتری داشت تا به دست گرفتن بیل و کج‌بیل، یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. امّا هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت هم فرایندهائی که لزوماً یکنواخت و تکراری و وابسته به کاربردِ ماشین است، کسالت‌آورتر احساس می شود، اگرچه مسلماً این فرایندها مستلزم هوش است و با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش) نیاز است. اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ سادهٔ بافندگی، مثل همان‌هائی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلماً نیاز به دقت بیش‌تری داشت تا ابزارهای که کارگر روزگار قدیم سرواژ در ملک اربابی به دست می‌گرفت. امّا در نهایت امر، بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش، هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب می‌شود. در بررسی این مسأله که آیا در هر دورهٔ تاریخی بیگانگی هست یا نه، و اگر هست تا چه درجه‌ئی افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ئی است که بین کارگر و کار وجود دارد؛ و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطهٔ بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعیش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ئی که انجام دادنش از او خواسته می‌شود از طرف دیگر بستگی دارد. مارکس، با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، امّا در اتهامی که به ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملًا محق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌وار»ی است که محصولات کار به خود گرفته است، یعنی محصولاتی که در نتیجهٔ ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سرمایه‌داری بدل به کالا شده، امّا خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با اینهمه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن زمان ناشناخته بود، سخن می‌گوید، یعنی از سلطهٔ جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌ [یا، کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست. چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد؛ آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که مفهوم کالا مقولهٔ بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزهٔ کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ئی داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفاً نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر، یک جنس بی‌اثر تجاری شد که با معیارهای عمومی قابل سنجش شد و با وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت، (بل‌که) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاریش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت. جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است.» یا «ارزش کار دو تنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا، با چیزی بنیادی‌تر از فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم؛ ما نه تنها با ضایع شدن کار و وقت، بل‌که با فقدان شخصیت و هویت فرد روبه‌رو هستیم. نه تنها زندگی و کار، صفت انسانیش را از دست داد و شئی شد (یا، عینیت یافت)، بل‌که خود کارگر هم انسان بودنش را از دست داد، و به همین شکل تبدیل به «شئی» شد. و این ما را به درکِ میزان تهاجم مفهوم کالا به کلّ زندگی قادر می‌کند، و نشانی به دست می‌دهد که به عمق بحران‌های معنوی که این در آن به وجود آمده راه یابیم. زیرا شرایطی که منجر شد انسان در یک عصر آزادی اجتماعی این‌گونه سقوط کند باید در حوزه‌هائی بسیار وسیع‌تر از شخصیت کارگر صنعتی، و لذتی که از کارش می‌برد، تأثیر گذاشته‌باشد؛ در حقیقت دامنهٔ تأثیر انقلابی آن به همهٔ شکل‌های زندگی و اندیشه، به تمام سطوح جامعه، و تمام مناطق فرهنگی کشیده شد. روش تفکر کلّ جامعه مبتنی بر ایدئولوژی کالاها بود. هیچ شکلی از مناسبات انسانی یا فعالیت‌های انسانی نبود که دست این ایدئولوژی به آن نرسیده و تهدیدش نکرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره در واقع دوره‌ئی بود که هنرمند خود را به قاطع‌ترین شکل از صنعتگر متمایز کرد و بیش از پیش در رفتار فردی امتیازاتی به او داده شد. در هر صورت، محصول کار او از «سفارشی» بودن افتاد و تبدیل به کالائی شد که برای انبارها و یا برای عرضهٔ به بازار آزاد تولید می‌شد. گرچه فردیت بزرگ‌ترین آثار آن عصر از آثار هر یک از اعصار پیشین آشکارتر مشخص بود، با این حال، می‌بایست به طور کلّی منجر به غیرشخصی شدن تولید هنری شود. البته آثار هنری دوره‌های پیش نیز خرید و فروش می‌شد، امّا این حقیقت که در اواسط قرن شانزدهم شاهد تولد واقعی دادوستد هنری هستیم و نشانهٔ بی‌نهایت مهمی برای آینده است. این نه تنها برای فروشندگان و جمع‌کنندگان آثار هنری، به معنای جدید آن، بل‌که برای هنرمند جدید هم ساعت تولدی به حساب می‌آمد. هنرمند جدید برای آن‌که استقلال بیش‌تری داشته باشد می‌بایست در قبال آن دستخوش ناامنی بیش‌تری شود، و ارزش او با ارقامی ارزیابی می‌شد که قبلاً هرگز نمی‌شد.*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;nowiki&amp;gt; *&amp;lt;/nowiki&amp;gt;بخشی از یک گفتار، از کتاب Mannerism.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. به عقیده‌ی هگل جان (Goist) یا ذهنی (سابژکتیو) است با عینی (ابژکتیو) و یا مطلق است. جان ذهنی همانا جان در شکل روابط آن با خود آن است، یعنی در شکل روان، طبیعت، دانستگی (یا شعور) و شخصیت فردی. جان عینی همانا جان در شکل واقعیت است. این واقعیت بیش از هر چیز جامعه‌ی انسانی، یعنی ملت، اطلاق و رسوم آن است. و در این جامعه آزادی جنبه‌ی لزوم موجود به خود می‌گیرد. جان مطلق عبارت است از جان در حقیقت مطلق آن در وحدت «به خودی خود بودن» و «برای خود بودن» و این وحدت نیز به طور جاودان از جان به وجود می‌آید. آن مطلق به شکل نگرش در هنر به شکل احساسات در مذهب، به شکل اندیشه یا مفهوم در علم و فلسفه نمایان می‌شود‌(کتاب جمعه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. گناه الاولین، میل به گناه که از روز الست در نهاد انسان هست و این از ثمره آدم، ابولبشر پیدا شده است. original sin (کتاب جمعه)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4735</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=4735"/>
		<updated>2010-05-11T04:57:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهتر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگانگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانهٔ ما نیست. این مفهوم ـ‌ اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ ـ از پاسخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به پرسش معروف آکادمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیژون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تمدن و ناخشنودی‌های آن»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اولین کسی بود که کلمهٔ «بیگانگی» یا «بیگانگی با خود» را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ ـ و «والایش غرایز»‌ ـ نامی که فروید به آن داده ـ به‌طور کلّی معنای اصلیش را حفظ کرده‌ است؛ نظر فروید درباره بازدهٔ فرایند (پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظر متقدمانش بود، امّا با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی که تمدن برای ما دست و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را به‌کار برده و بد هم به‌کار برده‌اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌ است، و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی در جنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد، سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حسِ جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌ کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیدهٔ فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. و شاید اولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشیم، امّا یقیناً «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز نشده است، خود اگرچه واقعاً بی‌زمان نباشد. و همین که هرگاه که با جهان عینی رابطه‌ئی برقرار کردیم ناپدید نشود، چنان که هگل بر این عقیده بود. بیگانگی از زمانی وجود داشته است که انسان از زندگی در یک وضع طبیعی دست کشید و تمدن آغاز شد، یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد؛ خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. امّا خاستگاه «بیگانگی» ـ درمعنای محدودتر این کلمه که ما در این مبحث به آن می‌پردازیم‌ ـ از عصری است که در آن وحدتِ اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق و بندها شد. البته این هم یک فرایند (پروسه) بسیار کهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، و فقط اندک پیوندی با ‌«بیگانگیِ» دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنهٔ یکپارچهٔ تکامل که از آن زمان تا کنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلًا در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرون وسطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است، که برجسته‌ترینش همان است که در قرن شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری را در قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرتبهٔ سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. از آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است، و نه فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داده، بل‌که معنای نوی هم به آنها بخشیده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
«بیگانگی» به شکلِ دانسته‌اش اوّل بار به صورت بحران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنسانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه‌گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصهٔ مشترکِ ممکنِ صورت‌های گوناگون آن «آشوب» است که در هر حوزهٔ فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پدیدهٔ انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می‌داد جدا و پرت افتاده‌اند. شاید آنان قبلاً مقهور حاکمان جبار بوده‌اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهائی می‌بینند که با آن‌ها بیگانه‌اند. از این چیزها بود که آن‌ها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روش‌های ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطهٔ پدرسالاری با اربابان، (و نیز) تبدیل وضع و ادارهٔ امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌ه‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیرانسانی عمل می‌کردند. زندگی تا آنجا جوهر مادّی به خود گرفته بود (یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«غمنامه فرهنگ» گئورگ زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌ بود. انسان اشیا، شکل‌ها و ارزش‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود، خود بنده و خادم‌شان شد. و چنان که مارکس گفته‌ است، آثار دست و اندیشه‌اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آن‌ها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد. «بیگانگی» به معنای قدیمیش - که هم هگل و مارکس و هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند - به‌معنای «رها شدن از خویش» و فقدان ذهنیت بود؛ [یعنی] یک بیرون ریختن شخصیت بود، تجسم بیرونی و بیرون ریختن چیزی بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملًا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد، با آن بیگانه و دشمن می‌شود، و آن را به زوال و نابودی تهدید می‌کند. «خود» در این میان خود را در عینیت دادن‌هایش (objectification) گم می‌کند، و در آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شدهٔ خود روبرو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن «سرشت کلّی» (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هائی که جهان‌شان هنوز همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان «کلّ» مانده‌اند. امّا آن‌هائی که آن کلیّت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبه‌رو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده، - یعنی پدیده‌هائی چون دولت، اقتصاد، علوم، و هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند - تبدیل به «تجریداتی» (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها مترادف بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر، هم آن‌ها که عقل را اصل نمی‌دانند هم آن‌ها که می‌دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطهٔ عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد هگل از «عینیت دادن» یک کُنش بیگانگی با خود است، و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن در آن بدل به موضوع شناسائی(object یا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشگوئی می‌کند. چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت‌های روانیِ با معنا، یا چنان که خود می‌گوید، شکل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روح عینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (objective spirit یا، جان عینی) (۱)، خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه با او بیگانه می‌شوند. او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معناً ناواقعی و خیالی است. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم، به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind)، در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل که خدا جهان را با کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده‌هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بل‌که نمایندهٔ مرحلهٔ ضروری و گریزناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به خود آگاهی می‌یابد. زیرا جان بنا بر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شود فقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جانِ با واقعیت بیگانه شده بالاتر می‌رود و با آن مخالفت می‌کند و برای خود جهانی دیگر (یا، ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابراین، بیگانگی شرط لازم، و به زبان دیگر، بهای «خودشناسی» (self realization) نهائی جان است. «زیرا «خود» فقط پس از دیگر شدن واقعی است.»(۳).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می‌دهد بلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامپانلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (campanella) این را به واضح‌ترین شکلش به ما نشان داده است، و هم او کاملاً از نظر لغوی کاربرد هگلی این واژه را، چون یک اصل شناخت‌شناسی (epistemology: دانش‌شناسی)، پیشگوئی کرده است. او آن‌گاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربهٔ تأثرات بیرونی است هنوز به نظریهٔ «تقلیدی» قرون وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت، شناسنده (یا، ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که (او) چیزها را آن‌گاه درک می‌کند که آن (چیزها) او [=جان، شناسنده] را پر کنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست می‌دهد و به جای آن سرشتی بیگانه به خود می‌گیرد، کامپانلا، تا آنجا در شناخت‌شناسی پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: «شناختن، یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودنِ خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس ==&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از نظر مارکس و هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. امّا این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند، زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس، میان شناسنده و واقعیت عینی رخ می‌دهد، و با چنین تماسی تکرار می‌شود؛ حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است، یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتاً در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیتِ مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت، و آن را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلاء منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کلّ این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعاً متعلق به او نیست و برایش هیچ معنی واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنا بر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است که به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود تاریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی با ماشینی شدن تولیدِ همراه با تقسیم کار ـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایشِ به تقسیم کار ـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظریهٔ مارکس دربارهٔ بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، امّا مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه شده را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمرو هنر نیست. آثار هنری قبلًا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمد که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بود که شخصاً برای هنرمند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع داد و ستد تجاری شده‌ است، یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطهٔ احتمالی و نامشخص هنرمند و هواخواهان اوست که این‌چنین آشکارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا، محیطی) است که در نتیجهٔ نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرّد، یعنی به کارِ محض - آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود که ارزش دادوستدی دارد. مارکس نشان می‌دهد که چه‌گونه کارگر در نتیجهٔ بیگانگی با محصول کار، که تبدیل به کالا می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون می‌گذارد، و عینیت می‌بخشد، و بتدریج، تمام صفات شخصیش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ئی پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا، عملکرد) پول می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کند و تولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگانه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند، به همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند. او زندگی را روی کار می‌گذارد، امّا این زندگی دیگر زندگی او نیست بل‌که تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن وقتی حس می‌کند که در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کاری کند در خانه نیست.... کارش کار اجباری است.» بنابراین، معنی بیگانگی او با ساختهٔ دست‌هایش، نه فقط این است که کارش به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است، بل‌که این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر، از نظر مارکس، بیگانگی کارگر فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائیش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پاافتاده نمی‌بود. زیرا، از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط سادهٔ زندگی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روبنس کروزوئه‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وار را پشت سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در مواد خام و ماشین‌آلات -[یعنی، هیچ] چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ئی مال کارگر نیست، و آن را از آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار می‌شود، که مارکس آن را در توسعهٔ اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند. در این شرایط، انسان به‌ناگزیر خود را بردهٔ کار خویش حس می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزدهم هنوز تقسیم کار، به معنائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید، وجود نداشت و مثال مشهور او، یعنی، سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد. امّا از پایان قرن پانزدهم، در نتیجهٔ عرضهٔ ماشین (یعنی ابزارهای ماشینی) ماشینی شدنِ روزافزون کار به‌وجود آمده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را می‌توان در تمام رخداده‌ها آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. امّا نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی تا حد وظایف ساده، ماشینی و تکراری تنزل داده شود. (۵) اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هیجدهم پیدا شد؛ برای این کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملاً کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که به آن نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبههٔ وسیعی پیش رفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن که ماشین، و همراه با آن، سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزهٔ (۶) کار، به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری و کاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت، و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست، و نیز به استفادهٔ شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکنندهٔ خرده‌پا انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی (راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل]، در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رؤیائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیش‌تری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی مؤثر دوران‌سازِ سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسان‌ها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزهٔ درونی در برانگیختن به کار، مسلماً اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. و هر وقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بل‌که برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، سرف و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی‌کردند. نه فقط سرف، بل‌که صنعتگر قرون وسطائی هم - که اینهمه اغلب از روی بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ئی (رمانتیک) به او داده‌اند - بی‌شک به‌طور کلّی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با تسمهٔ نقاله کار می کند با کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعهٔ سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره‌های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌ است. صبری که لازمهٔ تحمل کار است، وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سرواژ، یعنی وقتی که کلّ جامعهٔ فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیار پرزحمت‌تر و بی‌روح‌تر از اعصار بعد بود، امّا آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه‌های دربارهٔ حقوق شخصیت انسانی، و سست شدن تازهٔ دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان بارکش، بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره دربارهٔ احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزهٔ درونی ترقیِ در مدارج اجتماعی فقط وقتی پیدا می‌شود که دیوارهای میان طبقات شروع به ریختن کند، و انقلابات اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترینِ شرایط باشند، بل‌که وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود، حس بیگانگی با کار نیز، اگر نه واقعیت بیگانگی، بندرت واقعاً ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابراین با ظهور سرمایه‌داری جدید عمدتاً از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر به طور عینی و مادی بهتر نبود، بل‌که به فلاکتباری سرنوشتش کم‌تر آگاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به هوش بیشتری داشت تا به دست گرفتن بیل و کج‌بیل، یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. امّا هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت هم فرایندهائی که لزوماً یکنواخت و تکراری و وابسته به کاربردِ ماشین است، کسالت‌آورتر احساس می شود، اگرچه مسلماً این فرایندها مستلزم هوش است و با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش) نیاز است. اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ سادهٔ بافندگی، مثل همان‌هائی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلماً نیاز به دقت بیش‌تری داشت تا ابزارهای که کارگر روزگار قدیم سرواژ در ملک اربابی به دست می‌گرفت. امّا در نهایت امر، بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش، هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب می‌شود. در بررسی این مسأله که آیا در هر دورهٔ تاریخی بیگانگی هست یا نه، و اگر هست تا چه درجه‌ئی افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ئی است که بین کارگر و کار وجود دارد؛ و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطهٔ بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعیش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ئی که انجام دادنش از او خواسته می‌شود از طرف دیگر بستگی دارد. مارکس، با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، امّا در اتهامی که به ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملًا محق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌وار»ی است که محصولات کار به خود گرفته است، یعنی محصولاتی که در نتیجهٔ ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سرمایه‌داری بدل به کالا شده، امّا خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با اینهمه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن زمان ناشناخته بود، سخن می‌گوید، یعنی از سلطهٔ جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌ [یا، کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست. چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد؛ آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که مفهوم کالا مقولهٔ بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزهٔ کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ئی داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفاً نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر، یک جنس بی‌اثر تجاری شد که با معیارهای عمومی قابل سنجش شد و با وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت، (بل‌که) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاریش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت. جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است.» یا «ارزش کار دو تنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا، با چیزی بنیادی‌تر از فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم؛ ما نه تنها با ضایع شدن کار و وقت، بل‌که با فقدان شخصیت و هویت فرد روبه‌رو هستیم. نه تنها زندگی و کار، صفت انسانیش را از دست داد و شئی شد (یا، عینیت یافت)، بل‌که خود کارگر هم انسان بودنش را از دست داد، و به همین شکل تبدیل به «شئی» شد. و این ما را به درکِ میزان تهاجم مفهوم کالا به کلّ زندگی قادر می‌کند، و نشانی به دست می‌دهد که به عمق بحران‌های معنوی که این در آن به وجود آمده راه یابیم. زیرا شرایطی که منجر شد انسان در یک عصر آزادی اجتماعی این‌گونه سقوط کند باید در حوزه‌هائی بسیار وسیع‌تر از شخصیت کارگر صنعتی، و لذتی که از کارش می‌برد، تأثیر گذاشته‌باشد؛ در حقیقت دامنهٔ تأثیر انقلابی آن به همهٔ شکل‌های زندگی و اندیشه، به تمام سطوح جامعه، و تمام مناطق فرهنگی کشیده شد. روش تفکر کلّ جامعه مبتنی بر ایدئولوژی کالاها بود. هیچ شکلی از مناسبات انسانی یا فعالیت‌های انسانی نبود که دست این ایدئولوژی به آن نرسیده و تهدیدش نکرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره در واقع دوره‌ئی بود که هنرمند خود را به قاطع‌ترین شکل از صنعتگر متمایز کرد و بیش از پیش در رفتار فردی امتیازاتی به او داده شد. در هر صورت، محصول کار او از «سفارشی» بودن افتاد و تبدیل به کالائی شد که برای انبارها و یا برای عرضهٔ به بازار آزاد تولید می‌شد. گرچه فردیت بزرگ‌ترین آثار آن عصر از آثار هر یک از اعصار پیشین آشکارتر مشخص بود، با این حال، می‌بایست به طور کلّی منجر به غیرشخصی شدن تولید هنری شود. البته آثار هنری دوره‌های پیش نیز خرید و فروش می‌شد، امّا این حقیقت که در اواسط قرن شانزدهم شاهد تولد واقعی دادوستد هنری هستیم و نشانهٔ بی‌نهایت مهمی برای آینده است. این نه تنها برای فروشندگان و جمع‌کنندگان آثار هنری، به معنای جدید آن، بل‌که برای هنرمند جدید هم ساعت تولدی به حساب می‌آمد. هنرمند جدید برای آن‌که استقلال بیش‌تری داشته باشد می‌بایست در قبال آن دستخوش ناامنی بیش‌تری شود، و ارزش او با ارقامی ارزیابی می‌شد که قبلاً هرگز نمی‌شد.*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;nowiki&amp;gt; *&amp;lt;/nowiki&amp;gt;بخشی از یک گفتار، از کتاب Mannerism.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. به عقیده‌ی هگل جان (Goist) یا ذهنی (سابژکتیو) است با عینی (ابژکتیو) و یا مطلق است. جان ذهنی همانا جان در شکل روابط آن با خود آن است، یعنی در شکل روان، طبیعت، دانستگی (یا شعور) و شخصیت فردی. جان عینی همانا جان در شکل واقعیت است. این واقعیت بیش از هر چیز جامعه‌ی انسانی، یعنی ملت، اطلاق و رسوم آن است. و در این جامعه آزادی جنبه‌ی لزوم موجود به خود می‌گیرد. جان مطلق عبارت است از جان در حقیقت مطلق آن در وحدت «به خودی خود بودن» و «برای خود بودن» و این وحدت نیز به طور جاودان از جان به وجود می‌آید. آن مطلق به شکل نگرش در هنر به شکل احساسات در مذهب، به شکل اندیشه یا مفهوم در علم و فلسفه نمایان می‌شود‌(کتاب جمعه)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AB_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=4734</id>
		<title>حدوث باران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AB_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=4734"/>
		<updated>2010-05-11T02:59:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87&amp;diff=4733</id>
		<title>ملک‌الشعراء بهار و ترجمه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87&amp;diff=4733"/>
		<updated>2010-05-11T02:50:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملک‌الشعرا بهار و ترجمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر سیروس شمیسا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشیدالدین وطواط در «حدایق‌سحر فی‌الدقایق الشعر» در باب صنعت ترجمه می‌نویسد: «این صنعت چنان باشد که شاعر معنی بیت تازی را به پارسی نظم کند یا پارسی را به تازی.» در شرح این صنعت مثال‌‌های متعددی در کتب بدیمی (؟) آمده‌است و به طوری که از مجموع آن‌ها مستفاد می‌شود شاعر مترجم معمولاً اسم سراینده را ذکر نمی‌کند. شاید بدین دلیل که اشعار موردنظر به‌قدر کفایت معروف بوده‌است. این شیوه‌ی ترجمه بعد از مشروطیت منسوخ شد و شاعرانی که از گویندگان بیگانه‌ اشعاری به فارسی برگردانده یا مورد اقتباس قرار داده‌اند همه جا نام سراینده‌ی اصل را ذکر کرده یا به نحوی به مأخذ خود اشاره کرده‌اند. چنان که در دیوان بهار مکرر به چنین توضیحاتی برمی‌خوریم. حق نیز همین است وگرنه باید شعر را به‌قول شمس فیس(؟) از مقوله‌ی«سرقات شعری» به حساب آورد که مع‌الاسف نمونه‌هائی از آن در آثار شاعران معروف دیده شده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
			***							&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما غرض از تمهیدات فوق این‌است که در کتابی عربی به نام «مدارج‌القراء»{{نشان|m1}} (؟) به قطعه‌ای مرسوم به «الفُلاحُ وُ بُنوهُ» (؟) برخوردم که مضمون آن بعینه در شعر معروف بهار «رنج و گنج» تکرار شده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر«رنج و گنج» بهار بسیار معروف است و مکرردر کتاب دبستانی و دبیرستانی به طبع رسیده، آن چه مسلم است بهار این شعر را به عینه از شعر جرجس همام ترجمه کرده و این که چرا مأخذ خود را ذکر نکرده محل بحث است.  من به شخصه مقام ادبی بهار را بسی والاتر از آن می‌دانم که مضمون دیگری را بر خود بسته باشد، بلکه اطمینان دارم که او مأخذ خود را- لااقل شفاهاً- متذکر شده بود. اما به جهت شهرت و مقبولیت روزافزون قطعه‌ی وی آن تذکر فراموش شد، واللهُ‌اعلم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر تقدیر از آنجا که این قطعه‌ی بهار و در زمره‌ی قطعات منظوم کلاسیک زبان فارسی محسوب شده بهتر آن است که درتجدید چاپ دیوان او در این باب تذکر داده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
			***								&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک نخستین سطور بهار و سپس سطوری از قطعه‌ی جرجس همام و آنگاه ترجمه‌ی آن از نظر خوانندگان می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
								«رنج و گنج»			&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برو کار می‌کن مگو چیست کار      /  که سرمایه‌ی جاودانی‌است کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگر تا که دهقان دانا چه گفت         /به فرزندگان، چون همی‌خواست خفت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دو بیت از اصل قطعه‌ی جرجس همام:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
					الفَلاحً و یَنًوهً&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
أمابَ یوماً عاملاً فی‌الارض		/	داءُ  عیاءً بالقضاء‌المقضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحین إذً طالتً محلیه ألعله		/	وفد محلله من جراهاالقله...(؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و برگردان فارسی آن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- روزی به کشاورزی، از قضای بی امان، دردی بی‌درمان رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- وچون زمان بیماری دراز گشته وز آن کاستی بر او چیره آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-و از سلامت نومید شد پسران خود را لختی پیش خواند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴-وگفت به این وصیت توجه کنید و با حسن نیت به‌کارش بندید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-در این باغ گنجی نهان کرده‌ام که پس از من تنگدستی را از شما دور می‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶-آن‌را مدفون کرده‌ام اما بر آن نشانی نگذاشتم تا کسی بدان دست نیابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷- تمامی توان خود را در جستجوی آن به‌کار برید و در این راه شکیبائی را بر خود چونان زرهی پندارید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸- و کند وکاو را بسیار کنید، آنگاه آن‌را می‌بینید، همانا این گنج، جست وجوی شماست که آشکار می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹-کشاورز پس از این سخنان بمرد و فرزندان اندرز او را به کار بستند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۰-و با کلنگ به جانب زمین شتافتند تا گنجینه را بیابند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۱-و در کندن کوشیدند و باغ را یکسره زیر و زبر کردند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۲-نه در می‌دیدند و نه گنجی، گفتند پدر می‌خواست ما را عاجز کند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳- اما آب و گیاه زمین فراوان گشت و و کشتزار از خوشه پر شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۴- و غلهء آن بسیار گشت، پش آن‌را با دلی سپاسگزار درو کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۵-وبدین ترتیب حقیقت آن مجاز را دریافتند. یعنی امری را که پدر به گنج تعبیر کرده‌بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶- و گفتند مقصود او بدون شک همین محصول بوده است، در حقیقت تمام زمین سود است &lt;br /&gt;
***							&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خاتمه باید اضفه کرد که شعر بهار مِن حیث‌المجموع،از لحاظ ایجاز و ریزه‌کاری‌های ادبی بر شعر همام ترجیح دارد اما گفته‌اند: للاول فضل السبق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
۱.&lt;br /&gt;
{{پاورقی|m1}}&lt;br /&gt;
این کتاب مشتمل بر حکایات و اشعاری است که به زبانی نسبتاٌ ساده برای کودکان و نوجوانان عرب نوشته شده‌است. مقدمه‌ی کتاب تاریخ۱۹۹۴ را دارد گویا در قدیم این کتاب را در برخی از دبیرستان‌های ایران تدریس می‌کرده‌اند. نسخه‌ی کهنه‌ئی که در دست من است به عبارت «کتابخانه جم مشهد» ممهور است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87&amp;diff=4732</id>
		<title>ملک‌الشعراء بهار و ترجمه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87&amp;diff=4732"/>
		<updated>2010-05-10T23:22:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملک‌الشعرا بهار و ترجمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر سیروس شمیسا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشیدالدین وطواط در «حدایق‌سحر فی‌الدقایق الشعر» در باب صنعت ترجمه می‌نویسد: «این صنعت چنان باشد که شاعر معنی بیت تازی را به پارسی نظم کند یا پارسی را به تازی.» در شرح این صنعت مثال‌‌های متعددی در کتب بدیمی (؟) آمده‌است و به طوری که از مجموع آن‌ها مستفاد می‌شود شاعر مترجم معمولاً اسم سراینده را ذکر نمی‌کند. شاید بدین دلیل که اشعار موردنظر به‌قدر کفایت معروف بوده‌است. این شیوه‌ی ترجمه بعد از مشروطیت منسوخ شد و شاعرانی که از گویندگان بیگانه‌ اشعاری به فارسی برگردانده یا مورد اقتباس قرار داده‌اند همه جا نام سراینده‌ی اصل را ذکر کرده یا به نحوی به مأخذ خود اشاره کرده‌اند. چنان که در دیوان بهار مکرر به چنین توضیحاتی برمی‌خوریم. حق نیز همین است وگرنه باید شعر را به‌قول شمس فیس(؟) از مقوله‌ی«سرقات شعری» به حساب آورد که مع‌الاسف نمونه‌هائی از آن در آثار شاعران معروف دیده شده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
			***							&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما غرض از تمهیدات فوق این‌است که در کتابی عربی به نام «مدارج‌القراء» (؟) به قطعه‌ای مرسوم به «الفُلاحُ وُ بُنوهُ» (؟) برخوردم که مضمون آن بعینه در شعر معروف بهار «رنج و گنج» تکرار شده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر«رنج و گنج» بهار بسیار معروف است و مکرردر کتاب دبستانی و دبیرستانی به طبع رسیده، آن چه مسلم است بهار این شعر را به عینه از شعر جرجس همام ترجمه کرده و این که چرا مأخذ خود را ذکر نکرده محل بحث است.  من به شخصه مقام ادبی بهار را بسی والاتر از آن می‌دانم که مضمون دیگری را بر خود بسته باشد، بلکه اطمینان دارم که او مأخذ خود را- لااقل شفاهاً- متذکر شده بود. اما به جهت شهرت و مقبولیت روزافزون قطعه‌ی وی آن تذکر فراموش شد، واللهُ‌اعلم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر تقدیر از آنجا که این قطعه‌ی بهار و در زمره‌ی قطعات منظوم کلاسیک زبان فارسی محسوب شده بهتر آن است که درتجدید چاپ دیوان او در این باب تذکر داده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
			***								&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک نخستین سطور بهار و سپس سطوری از قطعه‌ی جرجس همام و آنگاه ترجمه‌ی آن از نظر خوانندگان می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
								«رنج و گنج»			&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برو کار می‌کن مگو چیست کار      /  که سرمایه‌ی جاودانی‌است کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگر تا که دهقان دانا چه گفت         /به فرزندگان، چون همی‌خواست خفت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دو بیت از اصل قطعه‌ی جرجس همام:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
					الفَلاحً و یَنًوهً&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
أمابَ یوماً عاملاً فی‌الارض		/	داءُ  عیاءً بالقضاء‌المقضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحین إذً طالتً محلیه ألعله		/	وفد محلله من جراهاالقله...(؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و برگردان فارسی آن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- روزی به کشاورزی، از قضای بی امان، دردی بی‌درمان رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- وچون زمان بیماری دراز گشته وز آن کاستی بر او چیره آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-و از سلامت نومید شد پسران خود را لختی پیش خواند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴-وگفت به این وصیت توجه کنید و با حسن نیت به‌کارش بندید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-در این باغ گنجی نهان کرده‌ام که پس از من تنگدستی را از شما دور می‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶-آن‌را مدفون کرده‌ام اما بر آن نشانی نگذاشتم تا کسی بدان دست نیابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷- تمامی توان خود را در جستجوی آن به‌کار برید و در این راه شکیبائی را بر خود چونان زرهی پندارید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸- و کند وکاو را بسیار کنید، آنگاه آن‌را می‌بینید، همانا این گنج، جست وجوی شماست که آشکار می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹-کشاورز پس از این سخنان بمرد و فرزندان اندرز او را به کار بستند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۰-و با کلنگ به جانب زمین شتافتند تا گنجینه را بیابند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۱-و در کندن کوشیدند و باغ را یکسره زیر و زبر کردند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۲-نه در می‌دیدند و نه گنجی، گفتند پدر می‌خواست ما را عاجز کند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳- اما آب و گیاه زمین فراوان گشت و و کشتزار از خوشه پر شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۴- و غلهء آن بسیار گشت، پش آن‌را با دلی سپاسگزار درو کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۵-وبدین ترتیب حقیقت آن مجاز را دریافتند. یعنی امری را که پدر به گنج تعبیر کرده‌بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶- و گفتند مقصود او بدون شک همین محصول بوده است، در حقیقت تمام زمین سود است &lt;br /&gt;
***							&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خاتمه باید اضفه کرد که شعر بهار مِن حیث‌المجموع،از لحاظ ایجاز و ریزه‌کاری‌های ادبی بر شعر همام ترجیح دارد اما گفته‌اند: للاول فضل السبق.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87&amp;diff=4731</id>
		<title>بحث:ملک‌الشعراء بهار و ترجمه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87&amp;diff=4731"/>
		<updated>2010-05-10T23:18:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;لطفاً بخش دوبیتی عربی را بازخوانی و تصحیح کنید...--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۰ مهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۱۸ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87&amp;diff=4730</id>
		<title>ملک‌الشعراء بهار و ترجمه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87&amp;diff=4730"/>
		<updated>2010-05-10T23:17:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملک‌الشعرا بهار و ترجمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر سیروس شمیسا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشیدالدین وطواط در «حدایق‌سحر فی‌الدقایق الشعر» در باب صنعت ترجمه می‌نویسد: «این صنعت چنان باشد که شاعر معنی بیت تازی را به پارسی نظم کند یا پارسی را به تازی.» در شرح این صنعت مثال‌‌های متعددی در کتب بدیمی (؟) آمده‌است و به طوری که از مجموع آن‌ها مستفاد می‌شود شاعر مترجم معمولاً اسم سراینده را ذکر نمی‌کند. شاید بدین دلیل که اشعار موردنظر به‌قدر کفایت معروف بوده‌است. این شیوه‌ی ترجمه بعد از مشروطیت منسوخ شد و شاعرانی که از گویندگان بیگانه‌ اشعاری به فارسی برگردانده یا مورد اقتباس قرار داده‌اند همه جا نام سراینده‌ی اصل را ذکر کرده یا به نحوی به مأخذ خود اشاره کرده‌اند. چنان که در دیوان بهار مکرر به چنین توضیحاتی برمی‌خوریم. حق نیز همین است وگرنه باید شعر را به‌قول شمس فیس(؟) از مقوله‌ی«سرقات شعری» به حساب آورد که مع‌الاسف نمونه‌هائی از آن در آثار شاعران معروف دیده شده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
			***							&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما غرض از تمهیدات فوق این‌است که در کتابی عربی به نام «مدارج‌القراء» (؟) به قطعه‌ای مرسوم به «الفُلاحُ وُ بُنوهُ» (؟) برخوردم که مضمون آن بعینه در شعر معروف بهار «رنج و گنج» تکرار شده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر«رنج و گنج» بهار بسیار معروف است و مکرردر کتاب دبستانی و دبیرستانی به طبع رسیده، آن چه مسلم است بهار این شعر را به عینه از شعر جرجس همام ترجمه کرده و این که چرا مأخذ خود را ذکر نکرده محل بحث است.  من به شخصه مقام ادبی بهار را بسی والاتر از آن می‌دانم که مضمون دیگری را بر خود بسته باشد، بلکه اطمینان دارم که او مأخذ خود را- لااقل شفاهاً- متذکر شده بود. اما به جهت شهرت و مقبولیت روزافزون قطعه‌ی وی آن تذکر فراموش شد، واللهُ‌اعلم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر تقدیر از آنجا که این قطعه‌ی بهار و در زمره‌ی قطعات منظوم کلاسیک زبان فارسی محسوب شده بهتر آن است که درتجدید چاپ دیوان او در این باب تذکر داده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
			***								&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک نخستین سطور بهار و سپس سطوری از قطعه‌ی جرجس همام و آنگاه ترجمه‌ی آن از نظر خوانندگان می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
								«رنج و گنج»			&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برو کار می‌کن مگو چیست کار 				که سرمایه‌ی جاودانی‌است کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگر تا که دهقان دانا چه گفت 			به فرزندگان، چون همی‌خواست خفت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دو بیت از اصل قطعه‌ی جرجس همام:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
					الفَلاحً و یَنًوهً&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
أمابَ یوماً عاملاً فی‌الارض			داءُ  عیاءً بالقضاء‌المقضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحین إذً طالتً محلیه ألعله			وفد محلله من جراهاالقله...(؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و برگردان فارسی آن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- روزی به کشاورزی، از قضای بی امان، دردی بی‌درمان رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- وچون زمان بیماری دراز گشته وز آن کاستی بر او چیره آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-و از سلامت نومید شد پسران خود را لختی پیش خواند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴-وگفت به این وصیت توجه کنید و با حسن نیت به‌کارش بندید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-در این باغ گنجی نهان کرده‌ام که پس از من تنگدستی را از شما دور می‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶-آن‌را مدفون کرده‌ام اما بر آن نشانی نگذاشتم تا کسی بدان دست نیابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷- تمامی توان خود را در جستجوی آن به‌کار برید و در این راه شکیبائی را بر خود چونان زرهی پندارید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸- و کند وکاو را بسیار کنید، آنگاه آن‌را می‌بینید، همانا این گنج، جست وجوی شماست که آشکار می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹-کشاورز پس از این سخنان بمرد و فرزندان اندرز او را به کار بستند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۰-و با کلنگ به جانب زمین شتافتند تا گنجینه را بیابند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۱-و در کندن کوشیدند و باغ را یکسره زیر و زبر کردند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۲-نه در می‌دیدند و نه گنجی، گفتند پدر می‌خواست ما را عاجز کند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳- اما آب و گیاه زمین فراوان گشت و و کشتزار از خوشه پر شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۴- و غلهء آن بسیار گشت، پش آن‌را با دلی سپاسگزار درو کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۵-وبدین ترتیب حقیقت آن مجاز را دریافتند. یعنی امری را که پدر به گنج تعبیر کرده‌بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶- و گفتند مقصود او بدون شک همین محصول بوده است، در حقیقت تمام زمین سود است &lt;br /&gt;
***							&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خاتمه باید اضفه کرد که شعر بهار مِن حیث‌المجموع،از لحاظ ایجاز و ریزه‌کاری‌های ادبی بر شعر همام ترجیح دارد اما گفته‌اند: للاول فضل السبق.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=3440</id>
		<title>بحث:قصهٔ ابراهیمِ اَدْهَم یا پیرِ پاره‌ْدوز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=3440"/>
		<updated>2010-05-01T23:22:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;کلمات ناخوانا در متن اصلی و یا مشکوک با (؟) مشخص شده‌اند. لطفا در بازنگری توجه کنید…&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کلمات ناخوانا در متن اصلی و یا مشکوک با (؟) مشخص شده‌اند. لطفا در بازنگری توجه کنید.--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱ مهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاورقی‌ها هنوز وارد نشده‌اند.--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱ مهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۲۲ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=3439</id>
		<title>قصهٔ ابراهیمِ اَدْهَم یا پیرِ پاره‌ْدوز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=3439"/>
		<updated>2010-05-01T23:19:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصه‌ی ابراهیم اَدهم یا پیرِ پاره‌دوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان ‌های قدیم، در شهر بلخ پیرمرد فقیری زندگی می‌کرد که به‌اش پیر پاره‌دوز می‌گفتند. نه بازار بزرگ شهر، کنار دروازه دکه‌ی کوچکی داشت که توش کار می‌کرد و بخور و نمیری در می‌آورد، چون هیچ‌کس را نداشت همان جا توی پستوی دکه هم می‌خوابید. و روزگارش بههمین شکل می‌گذشت تا این که روزی از روزها جارچی انداختند توی شهر که  به فرمان قبله عالم باید فردا صبح همه‌ی دکاندارها دکان‌هاشان را بازبگذارند و خودشان بروندتو خانه‌هاشان درها را روی خودشان ببندند، که اهل حَرَمِ شاهی به تماشای بازار و خیابان می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمان اجرا شد و کاسب‌ها و دکاندارها بازار را قُروق کردند. پیرپاره‌دوز هم رفت تو پستو پشت پرده‌ای که دکه و پستو را از هم جدا می‌کرد گرفت نشست.اما از شما چه پنهان، از پارگی پرده بیرون را نگاه می‌کرد که، یک بار چشمش افتاد به جمال دختر پادشاه. هوش از سرش بدر رفت و یک دل نه صد دل عاشق او شد. به طوری که آرام و قرار برایش نماند و از آن روز به بعد، دیگر نه خوابش را می‌فهمید نه خوراکش را. از قضای اتفاق، هنوز هفته‌ای از این جریان جریان گذشته بود که، زد و پادشاه ناخوشی سختی گرفت. سرشبی تب تندی کرد و پس افتاد، هر چنددوا ارمان کردند فایده نداد و دم صبح خبر آمد که دختر، در عین جوانی، به رحمت خدا رفته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه و اعیان شهر با چشم گریان و دل بریان نعش بیچاره دختر را برداشتند بردند قبرستان، شستند و خاکشان کردند و با دل داغدار برگشتند رفتند رد کارشان. اما از آنجا بشنوید که پیرپاره‌دوز هرچه از غصه‌ی دختر اشک ریخت و گریه کرد دلش آرام نگرفت. با خودش گفت: «حالا که آن نازنین ناکام دستش از زندگی کوتاه شده، چه بهتر که بروم پیش از آن که تن بلورینس خوراک مار و مور بشود یک دل سیر نگاهش کنم، بوسه‌ای از لب‌های قشنگش بردارم وسرم را بگذارم روی سینه‌اش شاید خدای عالم دلش به‌رحم بیاید و جان مرا هم بگیرد تا دست کم در آن دنیا بتوانم همدم او بشوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و تو تاریکی شب بلند شد رفت قبرستان. گور دختر را شکافت وکفن را از صورتش پس زد. اما همین که لبهایش را روی لب های دختر گذاشت. دید باللعجب، تن دختر هنوز گرم است! شستش خبردار شد که نخیر دختر نمرده. فی‌الفور قبر را با خاک و سنگ پر کرد، دختر را به کول کشید برد تو پستوی دکانش. درفش پینه دوزیش را برداشت رگ دختر را زد، همین که چند قطره خونی از تنش رفت، به قدرت خدا عطسه‌ای زد. چشم‌هایش را باز کرد، بلند شد نشست. این رو و آن روش را نگاه کرد و با حیرت پرسید: «من کجام؟ این‌جا کجاست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیر پاره دوز شکر خدا را به جا آورد، جلو دختر نشست همه‌ی حال و حکایت را از سیر تا پیاز برایش گفتو از روزی که دختر با حرمسرای شاهی به سیاحت بازار آمده بود تا عاشق شدن خود و مردن دختر و باقی حال و حکایت را. و دختر که این‌ها را شنید آهی کشید و گفت: «خوب، پیداست که قسمت این‌بوده و خدای عالم این‌جور می‌خواسته. من هم زندگی دوباره‌ام را از تو دارم. چاره‌ئی نیست، همین‌جا پیش تو می‌مانم و زنت می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری دختر همان‌جور که گفته بود زن پیر‌پاره‌دوز شد و همان جا تو پستوی دکه پینه‌دوزی پیش او ماندو پس از چندی هم از او آبستن شد و نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه که گذشت براش پسری آورد که اسمش را گذاشتند ابراهیم ادهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالها گذشت. ابراهیم بزرگ شد و گذاشتندش مکتب تا اینکه به دهسالگی رسید. &lt;br /&gt;
از آنجا بشنوید که یک روز زن پادشاه تو حمام چشمش به مادر ابراهیم افتاد و بس که دید شبیه بیچاره دخترش است مهرش جنبید و از کار و بارش پرسید، و وقتی فهمید زن یک پاره‌دوز فقیر است اِلا و للا که باید با من بیائی به قصر و ندیمه‌ی من بشوی. و او را خواهی نخواهی همراه خودش برد به قصر شاهی، و به فرمان او قصری هم کنار قصر شاهی برای او بنا کردندکه از آن به بعد با شوهر و پسرش آن تو زندگی کنندو پیر پاره‌دوز هم شد مونس و همدم پادشاه ، که از آن‌پس فقط شبی و بالینی از هم جدا بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که پادشاه به یاد دخترش افتاده بود و دلش گرفته بود رو کرد به پیر پاره‌دوز و گفت نقلی برای من بگو. پیرقبول کرد و گفت:«قبله عالم به سلامت بادا بدان و آگاه باش که روزی روزگاری پیش از این، پادشاه مهربان مردم دوستی که در یک گوشه از زمین خدا با عدل و داد به شهر بزرگی سلطنت داشت هوس کرد که با اهل حرمش در قلمرو خودش گردشی بکند. این بود که فرمان داد جارچی انداختند توی شهر که هر کاسبی به فرمان قبله‌ی عالم دکه‌اش را باز بگذاردو خودش برود تو خانه‌اش در را به رویش ببندد که اهل حرم بتوانند آزادانه در بازار شهر گردش کنند...»&lt;br /&gt;
دختر پادشاه که دید شوهرش می‌خواهد سرگذشت خودشان را بگوید پرید وسط حرف که : «نه، این قصه‌ی زشت بی‌سروته چه گفتن دارد؟ قصه‌ی دیگری بگو!»- اما پادشاه که سخت کنجکاو شده بود در‌آمد که :«الاو للا باید همین قصه را بگوید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرپاره‌دوز گفت:«قبله‌ی عالم به‌سلامت بادا... از قضای اتفاق در آن شهر پیرمرد پاره‌دوزی زندگی می‌کرد که جز پستوی دکه‌ی خودش جائی را نداشت. رفت تو پستو و پرده‌اش را انداخت، اما از سوراخ پارگی پرده بیرون را نگاه می‌کرد و همین که چشمش به جمال دلارای دختر پادشاه افتاد آه از نهادش بر‌آمد و به یک دل نه به صد دل عاشق و شیدای او شد...»&lt;br /&gt;
دختر که دید کار از کار می‌گذرد و ای بسا شوهرش با نقل این سرگذشت خودش را به باد بدهد باز افتاد وسط که:«آخر این قصه‌ی مهمل چه گفتن دارد!»- و باز پادشاه که حس کرده بود کاسه‌ای زیر نیم کاسه پنهان است اصرار کرد که:«الا و للا که باید همین قصه را برایم بگوید!»- که باز پیرپاره‌دوز دنبال سرگذشت خودش را گرفت و گفت و گفت، و باز جابه‌جا دختر کوشید جلوش را بگیرد و پادشاه نگذاشت،‌و پیر پاره‌دوز قصه را دنبال کرد تا آنجا که گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای سرور عالم!بدان و آگاه باش که آن پیر پاره‌دوز منم، و آن دختر هم همین است که زن من و دختر از دست رفته‌ی شماست. حالا اگر می‌کشی بکش اگر می‌بخشی ببخش!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه و زنش که کم کم از قضیه بو برده بودند اما هنوز باورشان نمی‌شد، وقتی فهمیدند که دختر یکی یکدانه‌شان زنده است و نوه‌ای هم مثل ابراهیم ادهم دارند آن‌ها را به آغوش گرفتندو شادی فراوانی کردند. شهر آینه‌بندان و چراغان شد و هفت شبانه‌روز زدند و کوبیدند و رقصیدند. و بعد، از آنجا که دیگر پادشاه به سن پیری رسیده بود به دست خودش تاج را از سر برداشت و به سر نوه‌اش گذاشت تا خودش به شکرانه‌ی این سعادت باقی عمر را به عبادت خدا بگذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[Image:3-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بشنوید از ابراهیم ادهم، که چند سالی با قدرت تمام پادشاهی کرد. روزها روی تخت می‌نشست و به کار مملکت و رعیت می‌رسید و شب‌ها به حرمسرا می‌رفت و از عاداتش یکی این بود که هر شب چهل دختر باکره، لخت مادرزاد می‌آمدندو مشت و مالش می‌دادند. تا این که یک روز، وقتی وارد حرمسرا می‌شد از پشت پرده‌ای شنید که یکی از آن چهل دختر به دخترهای دیگر می‌گفت:«هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم کجای این کار لذت دارد. من ابراهیم ادهم می‌شوم، شما لخت بشوید مرا مشت و مال بدهید شاید چیزی از این کار دستگیرم بشود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دخترهای دیگر خندیدند و قبول کردند و مشغول او شدند که ابراهیم پرده را کنار زد و با اوقات تلخ فرمان داد دخترها را بگیرند و در حضور خودش به هر کدام چهل تازیانه بزنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن که فرمان اجرا شد، دختر اول با چشم گریان جلوی ابراهیم ایستاد و گفت:-وای بر تو ابراهیم! هیچ فکر کرده‌ای جواب خدا را چه بدهی؟...من و این دخترها با هم محرمیم، و با وجود این خدای عالم در مقابل این گناه هرکداممان را با چهل تازیانه کیفر داد. تو که سال‌ها ست هر شب چهل دختر نامحرم را وامی‌داری لخت و عور به خوابگاهت بیایند خدا می‌داند چه کیفری در انتظارت است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شنیدن این حرف، ابراهیم از خواب غفلت بیدار شد و نقاب جهل از پیش چشمش به کنار رفت. تاج شاهی را از سر برداشت. لباس درویشی پوشید و سر به کوه و بیابان گذاشت. هفت سال تمام آواره‌ی دشت و صحرا بود. برگ و ریشه‌ی علف‌های بیابان را می خورد و عبادت خدا را می‌کرد تا این‌که پس از هفت سال یک روز به شهر آمد تا موهای سرش را که مثل جوکی‌ها شده بود اصلاح کند.بس که بد هیبت شده‌بود استاد سلمانی رغبت نکرد دست به او بزند. شاگرد سلمانی دلش به رحم آمد و او را کنار کوچه نشاند و به راه رضای  خدا مشغول اصلاح سرو موی او شد...همان طور که ابراهیم زیر دست شاگرد سلمانی نشسته بودشنید جارچی‌ها توی شهر جار می‌کشند که«هرکس خبری از ابراهیم ادهم بیاوردهفت شتر بار طلا و جواهر پاداش می‌گیرد!» -ابراهیم رو به شاگرد سلمانی کرد و گفت:«این پاداش انسانیت توست، برو نشانی مرا بده و توانگر شو!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، ابراهیم را پیش مادرش بردند، از دیدار او شادمانی ها کرد و او را به آغوش گرفت. گفت:«پسرجان، حیفت نیامد پشت پا به تخت و تاج پادشاهیت بزنی و مثل جوکی‌ها به غارهای کوه پناه ببری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم خنده‌ای کرد و گفت: «مادر! سلطنتی را که امروز دارم با هزار از آن جور پادشاهی‌ها عوض نمی‌کنم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش با تعجب پرسید:«از کدام سلطنت حرف می‌زنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم دست مادرش را گرفت و او را به کنار رودخانه‌ای بردکه از وسط باغ می‌گذشت. بعد سنجاق موی مادرش را برداشت به رودخانه انداخت و ندا داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-ماهی‌ها! سنجاق موی مادر ابراهیم را بیاورید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان روی رودخانه از هزارها ماهی پوشیده شد که هر کدام سنجاق جواهر نشانی به‌دهان گرفته بودند، قیمت هر یکی خراج یک‌ساله‌ی کشوری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم گفت:«نه، من سنجاق اصلی مادرم را می‌خواهم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که به یک چشم به هم زدن ماهی بسیار کوچکی روی آب آمد که سنجاق مادر ابراهیم به دهنش بود. ابراهیم رو به مادرش کرد و گفت:«آن سلطنت واقعی ای است!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دوباره به دنبال عبادتش سر به صحرا گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظبط کننده عباس‌پور قدیری(نقل به معنی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:3-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که پیدا ست، قصه‌ی پیرپاره‌دوز روایتی عامیانه است، ساخته و پرداخته بر اساس آنچه شیخ فریدالدین عطار نیشابوری از زندگانی ابراهیم ادهم به‌دست داده است، در تذکره الاولیا.&lt;br /&gt;
مطلب قابل ذکر این است که عطار از گذشته‌ی ابراهیم سخنی نمی‌گوید، و «ابتدای حال او را تنها از آن‌جا نقل می‌کند- و آن هم به همین اختصار- که«او پادشاه بلخ بود و عالمی به‌زیر فرمان داشت، و چهل سیر زرین دو پیش و چهل گرز زرین در پس او می‌بردند. یک شب برتخت خفته‌بود، سقف خانه بجنبید، چنان که کسی بربام بُوَد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: -کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: -آشنایم. شترگم کرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: -ای نادان! شتر بر بام می‌جوئی؟ شتر بربام چه گونه باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: - ای غافل! تو خدای را بر تخت زرین و در جامه‌ی اطلس می‌جوئی. شتر بربام از آن عجب‌تر است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آتشی در دل وی پیدا گشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای ابراهیم و شاگرد سلمانی هم تحریفی از این جزء تذکره است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روزی مُزَیِنی موی او راست می‌کرد. مریدی ‌از آنِ او بگذشت. گفت: « چیزی داری؟» همبانی از زر آنجا بنهاد. برگرفت و به مُزَیِن داد. سایلی برسید و از مُزَیِن چیزی خواست. مُزَیِن گفت: «این همبان برگیر» ابراهیم گفت: «این همبان زر است« گفت:«ای بطال! به آن‌کس که می‌دهم می‌داند که چیست!» ابراهیم گفت هرگز آن شرم با هیچ چیز مقابل نتوانم کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آخرین ماجرای قصه نیز در تذکره الاولیا چنین آمده‌است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نقل است که روزی برلب دجله نشسته بود و خرقه‌ی ژنده‌ی خود را بخیه می‌زد. یکی بیامد و گفت::«در گذاشتنِ مُلکِ بلخ چه‌یافتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوزن در دجله انداخت، به ماهیان اشارت کرد که سوزنم باز‌دهید. هزار  ماهی سر از آب برآورد هریکی سوزنی زرین در دهان گرفته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم گفت:-سوزن خود می‌خواهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهیکی ضعیف سوزن او به دهان گرفته برآورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم گفت: - کمترین چیزی که یافتم به ماندنِ ملکِ بلخ این بود، آن دیگرها تو دانی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایت اخیر را جلال‌الدین محمد بلخی نیز به نظم آورده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از ابراهیم ادهم آمده‌ست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاو ز راهی بر لب دریا نشست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلق خود می‌دوخت بر ساحل روان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک امیری آمد آنجا ناگهان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کان امیر از بندگان شیخ بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ را بشناخت سجده کرد زود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیره شد در شیخ و اندر دلق او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکل دیگر گشت خُلق و خلق او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاو رها کرد او چنان ملک شگرف &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برگزید آن فقرِِ بس باریک حرف! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ واقف گشت از اندیشه‌اش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(شیخ چون شیر است دل‌ها بیشه‌اش) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ سوزن زود در دریا فکند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواست سوزن را به آواز بلند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدهزاران ماهیِ اللهبی (؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوزن زر در لب هر ماهی‌ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر بر آوردند از دریای حق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که »بگیر ای‌شیخ، سوزن‌های حق!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روبدو کرد و بگفتش ای امیر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ملک دل به یا چنان ملک حقیر؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثنوی معنوی، کتاب دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام و نسب ابراهیم ادهم را پاره‌ای ابراهیم بن ادهم بن منصور بن زید بلخی نوشته‌اند، و پاره‌ای به اشتباه ابراهیم بن ادهم بن منصور بن نوح سامانی، که پیداست از نام ابراهیم بن احمد سامانی به خطا افتاده ادهمی بر آن افزوده هر دو را یکی شمرده‌اند. به ویژه مه شهرت هر دو نیز ابواسحاق بود‌ه‌است . حال آنکه مرگ شاهزاده‌ی سامانی به سال ۳۳۶ هجری روی داده‌ و مرگ ابراهیم ادهم را بعض تذکره نویسان ۱۶۲ ضبط کرده‌اند و بعض دیگر میان سال‌های ۱۶۰ تا ۱۶۶. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در شرح حال ابراهیم ادهم نوشته‌اند، از کراماتش که چشم بپوشیم، نسخه‌ی شبیه به اصلی از افسانه‌ی زندگی سیدارتا به‌دست می‌دهد. شاهزاده‌ای که کاخ پادشاهی پدر را وانهاد و در جستجوی حقیقت به تفکر پرداخت و بودا شد! - تمامی آنچه در ترجمه‌ی زندگی ابراهیم آمده است، از چگونگی «بیدار باش» شنیدن او در بیابان (چنان که فریدالدین عطار باز نموده) تا سخنان او و دیگر چیزها- نکته به نکته «عبرت بودا» در «بیداری سیدارتا» را به خاطر می‌آورد. و از یاد نباید برد که زادگاه ابراهیم ادهم شهر بلخ است، از مهم‌ترین مراکز آئین بودا و جایگاه معبد بزرگ بوداتی(؟) نوبهار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا از درآمیختن افسانه‌ی ابراهیم ادهم و ابراهیم احمد- شاهزاده‌ی دربه‌در سامانی چه در نظر داشته‌اند؟ برای حقیقی جلوه‌دادن افسانه‌ی خود شاهزاده‌ای واقعی می‌جستند؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=3438</id>
		<title>قصهٔ ابراهیمِ اَدْهَم یا پیرِ پاره‌ْدوز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=3438"/>
		<updated>2010-05-01T23:18:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصه‌ی ابراهیم اَدهم یا پیرِ پاره‌دوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان ‌های قدیم، در شهر بلخ پیرمرد فقیری زندگی می‌کرد که به‌اش پیر پاره‌دوز می‌گفتند. نه بازار بزرگ شهر، کنار دروازه دکه‌ی کوچکی داشت که توش کار می‌کرد و بخور و نمیری در می‌آورد، چون هیچ‌کس را نداشت همان جا توی پستوی دکه هم می‌خوابید. و روزگارش بههمین شکل می‌گذشت تا این که روزی از روزها جارچی انداختند توی شهر که  به فرمان قبله عالم باید فردا صبح همه‌ی دکاندارها دکان‌هاشان را بازبگذارند و خودشان بروندتو خانه‌هاشان درها را روی خودشان ببندند، که اهل حَرَمِ شاهی به تماشای بازار و خیابان می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمان اجرا شد و کاسب‌ها و دکاندارها بازار را قُروق کردند. پیرپاره‌دوز هم رفت تو پستو پشت پرده‌ای که دکه و پستو را از هم جدا می‌کرد گرفت نشست.اما از شما چه پنهان، از پارگی پرده بیرون را نگاه می‌کرد که، یک بار چشمش افتاد به جمال دختر پادشاه. هوش از سرش بدر رفت و یک دل نه صد دل عاشق او شد. به طوری که آرام و قرار برایش نماند و از آن روز به بعد، دیگر نه خوابش را می‌فهمید نه خوراکش را. از قضای اتفاق، هنوز هفته‌ای از این جریان جریان گذشته بود که، زد و پادشاه ناخوشی سختی گرفت. سرشبی تب تندی کرد و پس افتاد، هر چنددوا ارمان کردند فایده نداد و دم صبح خبر آمد که دختر، در عین جوانی، به رحمت خدا رفته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه و اعیان شهر با چشم گریان و دل بریان نعش بیچاره دختر را برداشتند بردند قبرستان، شستند و خاکشان کردند و با دل داغدار برگشتند رفتند رد کارشان. اما از آنجا بشنوید که پیرپاره‌دوز هرچه از غصه‌ی دختر اشک ریخت و گریه کرد دلش آرام نگرفت. با خودش گفت: «حالا که آن نازنین ناکام دستش از زندگی کوتاه شده، چه بهتر که بروم پیش از آن که تن بلورینس خوراک مار و مور بشود یک دل سیر نگاهش کنم، بوسه‌ای از لب‌های قشنگش بردارم وسرم را بگذارم روی سینه‌اش شاید خدای عالم دلش به‌رحم بیاید و جان مرا هم بگیرد تا دست کم در آن دنیا بتوانم همدم او بشوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و تو تاریکی شب بلند شد رفت قبرستان. گور دختر را شکافت وکفن را از صورتش پس زد. اما همین که لبهایش را روی لب های دختر گذاشت. دید باللعجب، تن دختر هنوز گرم است! شستش خبردار شد که نخیر دختر نمرده. فی‌الفور قبر را با خاک و سنگ پر کرد، دختر را به کول کشید برد تو پستوی دکانش. درفش پینه دوزیش را برداشت رگ دختر را زد، همین که چند قطره خونی از تنش رفت، به قدرت خدا عطسه‌ای زد. چشم‌هایش را باز کرد، بلند شد نشست. این رو و آن روش را نگاه کرد و با حیرت پرسید: «من کجام؟ این‌جا کجاست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیر پاره دوز شکر خدا را به جا آورد، جلو دختر نشست همه‌ی حال و حکایت را از سیر تا پیاز برایش گفتو از روزی که دختر با حرمسرای شاهی به سیاحت بازار آمده بود تا عاشق شدن خود و مردن دختر و باقی حال و حکایت را. و دختر که این‌ها را شنید آهی کشید و گفت: «خوب، پیداست که قسمت این‌بوده و خدای عالم این‌جور می‌خواسته. من هم زندگی دوباره‌ام را از تو دارم. چاره‌ئی نیست، همین‌جا پیش تو می‌مانم و زنت می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری دختر همان‌جور که گفته بود زن پیر‌پاره‌دوز شد و همان جا تو پستوی دکه پینه‌دوزی پیش او ماندو پس از چندی هم از او آبستن شد و نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه که گذشت براش پسری آورد که اسمش را گذاشتند ابراهیم ادهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالها گذشت. ابراهیم بزرگ شد و گذاشتندش مکتب تا اینکه به دهسالگی رسید. &lt;br /&gt;
از آنجا بشنوید که یک روز زن پادشاه تو حمام چشمش به مادر ابراهیم افتاد و بس که دید شبیه بیچاره دخترش است مهرش جنبید و از کار و بارش پرسید، و وقتی فهمید زن یک پاره‌دوز فقیر است اِلا و للا که باید با من بیائی به قصر و ندیمه‌ی من بشوی. و او را خواهی نخواهی همراه خودش برد به قصر شاهی، و به فرمان او قصری هم کنار قصر شاهی برای او بنا کردندکه از آن به بعد با شوهر و پسرش آن تو زندگی کنندو پیر پاره‌دوز هم شد مونس و همدم پادشاه ، که از آن‌پس فقط شبی و بالینی از هم جدا بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که پادشاه به یاد دخترش افتاده بود و دلش گرفته بود رو کرد به پیر پاره‌دوز و گفت نقلی برای من بگو. پیرقبول کرد و گفت:«قبله عالم به سلامت بادا بدان و آگاه باش که روزی روزگاری پیش از این، پادشاه مهربان مردم دوستی که در یک گوشه از زمین خدا با عدل و داد به شهر بزرگی سلطنت داشت هوس کرد که با اهل حرمش در قلمرو خودش گردشی بکند. این بود که فرمان داد جارچی انداختند توی شهر که هر کاسبی به فرمان قبله‌ی عالم دکه‌اش را باز بگذاردو خودش برود تو خانه‌اش در را به رویش ببندد که اهل حرم بتوانند آزادانه در بازار شهر گردش کنند...»&lt;br /&gt;
دختر پادشاه که دید شوهرش می‌خواهد سرگذشت خودشان را بگوید پرید وسط حرف که : «نه، این قصه‌ی زشت بی‌سروته چه گفتن دارد؟ قصه‌ی دیگری بگو!»- اما پادشاه که سخت کنجکاو شده بود در‌آمد که :«الاو للا باید همین قصه را بگوید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرپاره‌دوز گفت:«قبله‌ی عالم به‌سلامت بادا... از قضای اتفاق در آن شهر پیرمرد پاره‌دوزی زندگی می‌کرد که جز پستوی دکه‌ی خودش جائی را نداشت. رفت تو پستو و پرده‌اش را انداخت، اما از سوراخ پارگی پرده بیرون را نگاه می‌کرد و همین که چشمش به جمال دلارای دختر پادشاه افتاد آه از نهادش بر‌آمد و به یک دل نه به صد دل عاشق و شیدای او شد...»&lt;br /&gt;
دختر که دید کار از کار می‌گذرد و ای بسا شوهرش با نقل این سرگذشت خودش را به باد بدهد باز افتاد وسط که:«آخر این قصه‌ی مهمل چه گفتن دارد!»- و باز پادشاه که حس کرده بود کاسه‌ای زیر نیم کاسه پنهان است اصرار کرد که:«الا و للا که باید همین قصه را برایم بگوید!»- که باز پیرپاره‌دوز دنبال سرگذشت خودش را گرفت و گفت و گفت، و باز جابه‌جا دختر کوشید جلوش را بگیرد و پادشاه نگذاشت،‌و پیر پاره‌دوز قصه را دنبال کرد تا آنجا که گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای سرور عالم!بدان و آگاه باش که آن پیر پاره‌دوز منم، و آن دختر هم همین است که زن من و دختر از دست رفته‌ی شماست. حالا اگر می‌کشی بکش اگر می‌بخشی ببخش!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه و زنش که کم کم از قضیه بو برده بودند اما هنوز باورشان نمی‌شد، وقتی فهمیدند که دختر یکی یکدانه‌شان زنده است و نوه‌ای هم مثل ابراهیم ادهم دارند آن‌ها را به آغوش گرفتندو شادی فراوانی کردند. شهر آینه‌بندان و چراغان شد و هفت شبانه‌روز زدند و کوبیدند و رقصیدند. و بعد، از آنجا که دیگر پادشاه به سن پیری رسیده بود به دست خودش تاج را از سر برداشت و به سر نوه‌اش گذاشت تا خودش به شکرانه‌ی این سعادت باقی عمر را به عبادت خدا بگذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[Image:3-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بشنوید از ابراهیم ادهم، که چند سالی با قدرت تمام پادشاهی کرد. روزها روی تخت می‌نشست و به کار مملکت و رعیت می‌رسید و شب‌ها به حرمسرا می‌رفت و از عاداتش یکی این بود که هر شب چهل دختر باکره، لخت مادرزاد می‌آمدندو مشت و مالش می‌دادند. تا این که یک روز، وقتی وارد حرمسرا می‌شد از پشت پرده‌ای شنید که یکی از آن چهل دختر به دخترهای دیگر می‌گفت:«هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم کجای این کار لذت دارد. من ابراهیم ادهم می‌شوم، شما لخت بشوید مرا مشت و مال بدهید شاید چیزی از این کار دستگیرم بشود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دخترهای دیگر خندیدند و قبول کردند و مشغول او شدند که ابراهیم پرده را کنار زد و با اوقات تلخ فرمان داد دخترها را بگیرند و در حضور خودش به هر کدام چهل تازیانه بزنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن که فرمان اجرا شد، دختر اول با چشم گریان جلوی ابراهیم ایستاد و گفت:-وای بر تو ابراهیم! هیچ فکر کرده‌ای جواب خدا را چه بدهی؟...من و این دخترها با هم محرمیم، و با وجود این خدای عالم در مقابل این گناه هرکداممان را با چهل تازیانه کیفر داد. تو که سال‌ها ست هر شب چهل دختر نامحرم را وامی‌داری لخت و عور به خوابگاهت بیایند خدا می‌داند چه کیفری در انتظارت است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شنیدن این حرف، ابراهیم از خواب غفلت بیدار شد و نقاب جهل از پیش چشمش به کنار رفت. تاج شاهی را از سر برداشت. لباس درویشی پوشید و سر به کوه و بیابان گذاشت. هفت سال تمام آواره‌ی دشت و صحرا بود. برگ و ریشه‌ی علف‌های بیابان را می خورد و عبادت خدا را می‌کرد تا این‌که پس از هفت سال یک روز به شهر آمد تا موهای سرش را که مثل جوکی‌ها شده بود اصلاح کند.بس که بد هیبت شده‌بود استاد سلمانی رغبت نکرد دست به او بزند. شاگرد سلمانی دلش به رحم آمد و او را کنار کوچه نشاند و به راه رضای  خدا مشغول اصلاح سرو موی او شد...همان طور که ابراهیم زیر دست شاگرد سلمانی نشسته بودشنید جارچی‌ها توی شهر جار می‌کشند که«هرکس خبری از ابراهیم ادهم بیاوردهفت شتر بار طلا و جواهر پاداش می‌گیرد!» -ابراهیم رو به شاگرد سلمانی کرد و گفت:«این پاداش انسانیت توست، برو نشانی مرا بده و توانگر شو!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، ابراهیم را پیش مادرش بردند، از دیدار او شادمانی ها کرد و او را به آغوش گرفت. گفت:«پسرجان، حیفت نیامد پشت پا به تخت و تاج پادشاهیت بزنی و مثل جوکی‌ها به غارهای کوه پناه ببری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم خنده‌ای کرد و گفت: «مادر! سلطنتی را که امروز دارم با هزار از آن جور پادشاهی‌ها عوض نمی‌کنم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش با تعجب پرسید:«از کدام سلطنت حرف می‌زنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم دست مادرش را گرفت و او را به کنار رودخانه‌ای بردکه از وسط باغ می‌گذشت. بعد سنجاق موی مادرش را برداشت به رودخانه انداخت و ندا داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-ماهی‌ها! سنجاق موی مادر ابراهیم را بیاورید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان روی رودخانه از هزارها ماهی پوشیده شد که هر کدام سنجاق جواهر نشانی به‌دهان گرفته بودند، قیمت هر یکی خراج یک‌ساله‌ی کشوری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم گفت:«نه، من سنجاق اصلی مادرم را می‌خواهم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که به یک چشم به هم زدن ماهی بسیار کوچکی روی آب آمد که سنجاق مادر ابراهیم به دهنش بود. ابراهیم رو به مادرش کرد و گفت:«آن سلطنت واقعی ای است!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دوباره به دنبال عبادتش سر به صحرا گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظبط کننده عباس‌پور قدیری(نقل به معنی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:3-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که پیدا ست، قصه‌ی پیرپاره‌دوز روایتی عامیانه است، ساخته و پرداخته بر اساس آنچه شیخ فریدالدین عطار نیشابوری از زندگانی ابراهیم ادهم به‌دست داده است، در تذکره الاولیا.&lt;br /&gt;
مطلب قابل ذکر این است که عطار از گذشته‌ی ابراهیم سخنی نمی‌گوید، و «ابتدای حال او را تنها از آن‌جا نقل می‌کند- و آن هم به همین اختصار- که«او پادشاه بلخ بود و عالمی به‌زیر فرمان داشت، و چهل سیر زرین دو پیش و چهل گرز زرین در پس او می‌بردند. یک شب برتخت خفته‌بود، سقف خانه بجنبید، چنان که کسی بربام بُوَد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: -کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: -آشنایم. شترگم کرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: -ای نادان! شتر بر بام می‌جوئی؟ شتر بربام چه گونه باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: - ای غافل! تو خدای را بر تخت زرین و در جامه‌ی اطلس می‌جوئی. شتر بربام از آن عجب‌تر است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آتشی در دل وی پیدا گشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای ابراهیم و شاگرد سلمانی هم تحریفی از این جزء تذکره است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روزی مُزَیِنی موی او راست می‌کرد. مریدی ‌از آنِ او بگذشت. گفت: « چیزی داری؟» همبانی از زر آنجا بنهاد. برگرفت و به مُزَیِن داد. سایلی برسید و از مُزَیِن چیزی خواست. مُزَیِن گفت: «این همبان برگیر» ابراهیم گفت: «این همبان زر است« گفت:«ای بطال! به آن‌کس که می‌دهم می‌داند که چیست!» ابراهیم گفت هرگز آن شرم با هیچ چیز مقابل نتوانم کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آخرین ماجرای قصه نیز در تذکره الاولیا چنین آمده‌است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نقل است که روزی برلب دجله نشسته بود و خرقه‌ی ژنده‌ی خود را بخیه می‌زد. یکی بیامد و گفت::«در گذاشتنِ مُلکِ بلخ چه‌یافتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوزن در دجله انداخت، به ماهیان اشارت کرد که سوزنم باز‌دهید. هزار  ماهی سر از آب برآورد هریکی سوزنی زرین در دهان گرفته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم گفت:-سوزن خود می‌خواهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهیکی ضعیف سوزن او به دهان گرفته برآورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم گفت: - کمترین چیزی که یافتم به ماندنِ ملکِ بلخ این بود، آن دیگرها تو دانی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایت اخیر را جلال‌الدین محمد بلخی نیز به نظم آورده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از ابراهیم ادهم آمده‌ست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاو ز راهی بر لب دریا نشست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلق خود می‌دوخت بر ساحل روان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک امیری آمد آنجا ناگهان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کان امیر از بندگان شیخ بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ را بشناخت سجده کرد زود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیره شد در شیخ و اندر دلق او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکل دیگر گشت خُلق و خلق او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاو رها کرد او چنان ملک شگرف &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برگزید آن فقرِِ بس باریک حرف! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ واقف گشت از اندیشه‌اش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(شیخ چون شیر است دل‌ها بیشه‌اش) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ سوزن زود در دریا فکند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواست سوزن را به آواز بلند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدهزاران ماهیِ اللهبی (؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوزن زر در لب هر ماهی‌ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر بر آوردند از دریای حق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که »بگیر ای‌شیخ، سوزن‌های حق!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روبدو کرد و بگفتش ای امیر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ملک دل به یا چنان ملک حقیر؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثنوی معنوی، کتاب دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام و نسب ابراهیم ادهم را پاره‌ای ابراهیم بن ادهم بن منصور بن زید بلخی نوشته‌اند، و پاره‌ای به اشتباه ابراهیم بن ادهم بن منصور بن نوح سامانی، که پیداست از نام ابراهیم بن احمد سامانی به خطا افتاده ادهمی بر آن افزوده هر دو را یکی شمرده‌اند. به ویژه مه شهرت هر دو نیز ابواسحاق بود‌ه‌است . حال آنکه مرگ شاهزاده‌ی سامانی به سال ۳۳۶ هجری روی داده‌ و مرگ ابراهیم ادهم را بعض تذکره نویسان ۱۶۲ ضبط کرده‌اند و بعض دیگر میان سال‌های ۱۶۰ تا ۱۶۶. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در شرح حال ابراهیم ادهم نوشته‌اند، از کراماتش که چشم بپوشیم، نسخه‌ی شبیه به اصلی از افسانه‌ی زندگی سیدارتا به‌دست می‌دهد. شاهزاده‌ای که کاخ پادشاهی پدر را وانهاد و در جستجوی حقیقت به تفکر پرداخت و بودا شد! - تمامی آنچه در ترجمه‌ی زندگی ابراهیم آمده است، از چگونگی «بیدار باش» شنیدن او در بیابان (چنان که فریدالدین عطار باز نموده) تا سخنان او و دیگر چیزها- نکته به نکته «عبرت بودا» در «بیداری سیدارتا» را به خاطر می‌آورد. و از یاد نباید برد که زادگاه ابراهیم ادهم شهر بلخ است، از مهم‌ترین مراکز آئین بودا و جایگاه معبد بزرگ بوداتی(؟) نوبهار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا از درآمیختن افسانه‌ی ابراهیم ادهم و ابراهیم احمد- شاهزاده‌ی دربه‌در سامانی چه در نظر داشته‌اند؟ برای حقیقی جلوه‌دادن افسانه‌ی خود شاهزاده‌ای واقعی می‌جستند؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87&amp;diff=2250</id>
		<title>ملک‌الشعراء بهار و ترجمه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87&amp;diff=2250"/>
		<updated>2010-04-29T01:18:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=2249</id>
		<title>قصهٔ ابراهیمِ اَدْهَم یا پیرِ پاره‌ْدوز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=2249"/>
		<updated>2010-04-29T01:12:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصه‌ی ابراهیم اَدهم یا پیرِ پاره‌دوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان ‌های قدیم، در شهر بلخ پیرمرد فقیری زندگی می‌کرد که به‌اش پیر پاره‌دوز می‌گفتند. نه بازار بزرگ شهر، کنار دروازه دکه‌ی کوچکی داشت که توش کار می‌کرد و بخور و نمیری در می‌آورد، چون هیچ‌کس را نداشت همان جا توی پستوی دکه هم می‌خوابید. و روزگارش بههمین شکل می‌گذشت تا این که روزی از روزها جارچی انداختند توی شهر که  به فرمان قبله عالم باید فردا صبح همه‌ی دکاندارها دکان‌هاشان را بازبگذارند و خودشان بروندتو خانه‌هاشان درها را روی خودشان ببندند، که اهل حَرَمِ شاهی به تماشای بازار و خیابان می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمان اجرا شد و کاسب‌ها و دکاندارها بازار را قُروق کردند. پیرپاره‌دوز هم رفت تو پستو پشت پرده‌ای که دکه و پستو را از هم جدا می‌کرد گرفت نشست.اما از شما چه پنهان، از پارگی پرده بیرون را نگاه می‌کرد که، یک بار چشمش افتاد به جمال دختر پادشاه. هوش از سرش بدر رفت و یک دل نه صد دل عاشق او شد. به طوری که آرام و قرار برایش نماند و از آن روز به بعد، دیگر نه خوابش را می‌فهمید نه خوراکش را. از قضای اتفاق، هنوز هفته‌ای از این جریان جریان گذشته بود که، زد و پادشاه ناخوشی سختی گرفت. سرشبی تب تندی کرد و پس افتاد، هر چنددوا ارمان کردند فایده نداد و دم صبح خبر آمد که دختر، در عین جوانی، به رحمت خدا رفته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه و اعیان شهر با چشم گریان و دل بریان نعش بیچاره دختر را برداشتند بردند قبرستان، شستند و خاکشان کردند و با دل داغدار برگشتند رفتند رد کارشان. اما از آنجا بشنوید که پیرپاره‌دوز هرچه از غصه‌ی دختر اشک ریخت و گریه کرد دلش آرام نگرفت. با خودش گفت: «حالا که آن نازنین ناکام دستش از زندگی کوتاه شده، چه بهتر که بروم پیش از آن که تن بلورینس خوراک مار و مور بشود یک دل سیر نگاهش کنم، بوسه‌ای از لب‌های قشنگش بردارم وسرم را بگذارم روی سینه‌اش شاید خدای عالم دلش به‌رحم بیاید و جان مرا هم بگیرد تا دست کم در آن دنیا بتوانم همدم او بشوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و تو تاریکی شب بلند شد رفت قبرستان. گور دختر را شکافت وکفن را از صورتش پس زد. اما همین که لبهایش را روی لب های دختر گذاشت. دید باللعجب، تن دختر هنوز گرم است! شستش خبردار شد که نخیر دختر نمرده. فی‌الفور قبر را با خاک و سنگ پر کرد، دختر را به کول کشید برد تو پستوی دکانش. درفش پینه دوزیش را برداشت رگ دختر را زد، همین که چند قطره خونی از تنش رفت، به قدرت خدا عطسه‌ای زد. چشم‌هایش را باز کرد، بلند شد نشست. این رو و آن روش را نگاه کرد و با حیرت پرسید: «من کجام؟ این‌جا کجاست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیر پاره دوز شکر خدا را به جا آورد، جلو دختر نشست همه‌ی حال و حکایت را از سیر تا پیاز برایش گفتو از روزی که دختر با حرمسرای شاهی به سیاحت بازار آمده بود تا عاشق شدن خود و مردن دختر و باقی حال و حکایت را. و دختر که این‌ها را شنید آهی کشید و گفت: «خوب، پیداست که قسمت این‌بوده و خدای عالم این‌جور می‌خواسته. من هم زندگی دوباره‌ام را از تو دارم. چاره‌ئی نیست، همین‌جا پیش تو می‌مانم و زنت می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری دختر همان‌جور که گفته بود زن پیر‌پاره‌دوز شد و همان جا تو پستوی دکه پینه‌دوزی پیش او ماندو پس از چندی هم از او آبستن شد و نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه که گذشت براش پسری آورد که اسمش را گذاشتند ابراهیم ادهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالها گذشت. ابراهیم بزرگ شد و گذاشتندش مکتب تا اینکه به دهسالگی رسید. &lt;br /&gt;
از آنجا بشنوید که یک روز زن پادشاه تو حمام چشمش به مادر ابراهیم افتاد و بس که دید شبیه بیچاره دخترش است مهرش جنبید و از کار و بارش پرسید، و وقتی فهمید زن یک پاره‌دوز فقیر است اِلا و للا که باید با من بیائی به قصر و ندیمه‌ی من بشوی. و او را خواهی نخواهی همراه خودش برد به قصر شاهی، و به فرمان او قصری هم کنار قصر شاهی برای او بنا کردندکه از آن به بعد با شوهر و پسرش آن تو زندگی کنندو پیر پاره‌دوز هم شد مونس و همدم پادشاه ، که از آن‌پس فقط شبی و بالینی از هم جدا بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که پادشاه به یاد دخترش افتاده بود و دلش گرفته بود رو کرد به پیر پاره‌دوز و گفت نقلی برای من بگو. پیرقبول کرد و گفت:«قبله عالم به سلامت بادا بدان و آگاه باش که روزی روزگاری پیش از این، پادشاه مهربان مردم دوستی که در یک گوشه از زمین خدا با عدل و داد به شهر بزرگی سلطنت داشت هوس کرد که با اهل حرمش در قلمرو خودش گردشی بکند. این بود که فرمان داد جارچی انداختند توی شهر که هر کاسبی به فرمان قبله‌ی عالم دکه‌اش را باز بگذاردو خودش برود تو خانه‌اش در را به رویش ببندد که اهل حرم بتوانند آزادانه در بازار شهر گردش کنند...»&lt;br /&gt;
دختر پادشاه که دید شوهرش می‌خواهد سرگذشت خودشان را بگوید پرید وسط حرف که : «نه، این قصه‌ی زشت بی‌سروته چه گفتن دارد؟ قصه‌ی دیگری بگو!»- اما پادشاه که سخت کنجکاو شده بود در‌آمد که :«الاو للا باید همین قصه را بگوید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرپاره‌دوز گفت:«قبله‌ی عالم به‌سلامت بادا... از قضای اتفاق در آن شهر پیرمرد پاره‌دوزی زندگی می‌کرد که جز پستوی دکه‌ی خودش جائی را نداشت. رفت تو پستو و پرده‌اش را انداخت، اما از سوراخ پارگی پرده بیرون را نگاه می‌کرد و همین که چشمش به جمال دلارای دختر پادشاه افتاد آه از نهادش بر‌آمد و به یک دل نه به صد دل عاشق و شیدای او شد...»&lt;br /&gt;
دختر که دید کار از کار می‌گذرد و ای بسا شوهرش با نقل این سرگذشت خودش را به باد بدهد باز افتاد وسط که:«آخر این قصه‌ی مهمل چه گفتن دارد!»- و باز پادشاه که حس کرده بود کاسه‌ای زیر نیم کاسه پنهان است اصرار کرد که:«الا و للا که باید همین قصه را برایم بگوید!»- که باز پیرپاره‌دوز دنبال سرگذشت خودش را گرفت و گفت و گفت، و باز جابه‌جا دختر کوشید جلوش را بگیرد و پادشاه نگذاشت،‌و پیر پاره‌دوز قصه را دنبال کرد تا آنجا که گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای سرور عالم!بدان و آگاه باش که آن پیر پاره‌دوز منم، و آن دختر هم همین است که زن من و دختر از دست رفته‌ی شماست. حالا اگر می‌کشی بکش اگر می‌بخشی ببخش!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه و زنش که کم کم از قضیه بو برده بودند اما هنوز باورشان نمی‌شد، وقتی فهمیدند که دختر یکی یکدانه‌شان زنده است و نوه‌ای هم مثل ابراهیم ادهم دارند آن‌ها را به آغوش گرفتندو شادی فراوانی کردند. شهر آینه‌بندان و چراغان شد و هفت شبانه‌روز زدند و کوبیدند و رقصیدند. و بعد، از آنجا که دیگر پادشاه به سن پیری رسیده بود به دست خودش تاج را از سر برداشت و به سر نوه‌اش گذاشت تا خودش به شکرانه‌ی این سعادت باقی عمر را به عبادت خدا بگذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[Image:3-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بشنوید از ابراهیم ادهم، که چند سالی با قدرت تمام پادشاهی کرد. روزها روی تخت می‌نشست و به کار مملکت و رعیت می‌رسید و شب‌ها به حرمسرا می‌رفت و از عاداتش یکی این بود که هر شب چهل دختر باکره، لخت مادرزاد می‌آمدندو مشت و مالش می‌دادند. تا این که یک روز، وقتی وارد حرمسرا می‌شد از پشت پرده‌ای شنید که یکی از آن چهل دختر به دخترهای دیگر می‌گفت:«هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم کجای این کار لذت دارد. من ابراهیم ادهم می‌شوم، شما لخت بشوید مرا مشت و مال بدهید شاید چیزی از این کار دستگیرم بشود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دخترهای دیگر خندیدند و قبول کردند و مشغول او شدند که ابراهیم پرده را کنار زد و با اوقات تلخ فرمان داد دخترها را بگیرند و در حضور خودش به هر کدام چهل تازیانه بزنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن که فرمان اجرا شد، دختر اول با چشم گریان جلوی ابراهیم ایستاد و گفت:-وای بر تو ابراهیم! هیچ فکر کرده‌ای جواب خدا را چه بدهی؟...من و این دخترها با هم محرمیم، و با وجود این خدای عالم در مقابل این گناه هرکداممان را با چهل تازیانه کیفر داد. تو که سال‌ها ست هر شب چهل دختر نامحرم را وامی‌داری لخت و عور به خوابگاهت بیایند خدا می‌داند چه کیفری در انتظارت است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شنیدن این حرف، ابراهیم از خواب غفلت بیدار شد و نقاب جهل از پیش چشمش به کنار رفت. تاج شاهی را از سر برداشت. لباس درویشی پوشید و سر به کوه و بیابان گذاشت. هفت سال تمام آواره‌ی دشت و صحرا بود. برگ و ریشه‌ی علف‌های بیابان را می خورد و عبادت خدا را می‌کرد تا این‌که پس از هفت سال یک روز به شهر آمد تا موهای سرش را که مثل جوکی‌ها شده بود اصلاح کند.بس که بد هیبت شده‌بود استاد سلمانی رغبت نکرد دست به او بزند. شاگرد سلمانی دلش به رحم آمد و او را کنار کوچه نشاند و به راه رضای  خدا مشغول اصلاح سرو موی او شد...همان طور که ابراهیم زیر دست شاگرد سلمانی نشسته بودشنید جارچی‌ها توی شهر جار می‌کشند که«هرکس خبری از ابراهیم ادهم بیاوردهفت شتر بار طلا و جواهر پاداش می‌گیرد!» -ابراهیم رو به شاگرد سلمانی کرد و گفت:«این پاداش انسانیت توست، برو نشانی مرا بده و توانگر شو!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، ابراهیم را پیش مادرش بردند، از دیدار او شادمانی ها کرد و او را به آغوش گرفت. گفت:«پسرجان، حیفت نیامد پشت پا به تخت و تاج پادشاهیت بزنی و مثل جوکی‌ها به غارهای کوه پناه ببری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم خنده‌ای کرد و گفت: «مادر! سلطنتی را که امروز دارم با هزار از آن جور پادشاهی‌ها عوض نمی‌کنم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش با تعجب پرسید:«از کدام سلطنت حرف می‌زنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم دست مادرش را گرفت و او را به کنار رودخانه‌ای بردکه از وسط باغ می‌گذشت. بعد سنجاق موی مادرش را برداشت به رودخانه انداخت و ندا داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-ماهی‌ها! سنجاق موی مادر ابراهیم را بیاورید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان روی رودخانه از هزارها ماهی پوشیده شد که هر کدام سنجاق جواهر نشانی به‌دهان گرفته بودند، قیمت هر یکی خراج یک‌ساله‌ی کشوری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم گفت:«نه، من سنجاق اصلی مادرم را می‌خواهم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که به یک چشم به هم زدن ماهی بسیار کوچکی روی آب آمد که سنجاق مادر ابراهیم به دهنش بود. ابراهیم رو به مادرش کرد و گفت:«آن سلطنت واقعی ای است!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دوباره به دنبال عبادتش سر به صحرا گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظبط کننده عباس‌پور قدیری(نقل به معنی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:3-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=2248</id>
		<title>قصهٔ ابراهیمِ اَدْهَم یا پیرِ پاره‌ْدوز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=2248"/>
		<updated>2010-04-29T00:13:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصه‌ی ابراهیم اَدهم یا پیرِ پاره‌دوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان ‌های قدیم، در شهر بلخ پیرمرد فقیری زندگی می‌کرد که به‌اش پیر پاره‌دوز می‌گفتند. نه بازار بزرگ شهر، کنار دروازه دکه‌ی کوچکی داشت که توش کار می‌کرد و بخور و نمیری در می‌آورد، چون هیچ‌کس را نداشت همان جا توی پستوی دکه هم می‌خوابید. و روزگارش بههمین شکل می‌گذشت تا این که روزی از روزها جارچی انداختند توی شهر که  به فرمان قبله عالم باید فردا صبح همه‌ی دکاندارها دکان‌هاشان را بازبگذارند و خودشان بروندتو خانه‌هاشان درها را روی خودشان ببندند، که اهل حَرَمِ شاهی به تماشای بازار و خیابان می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمان اجرا شد و کاسب‌ها و دکاندارها بازار را قُروق کردند. پیرپاره‌دوز هم رفت تو پستو پشت پرده‌ای که دکه و پستو را از هم جدا می‌کرد گرفت نشست.اما از شما چه پنهان، از پارگی پرده بیرون را نگاه می‌کرد که، یک بار چشمش افتاد به جمال دختر پادشاه. هوش از سرش بدر رفت و یک دل نه صد دل عاشق او شد. به طوری که آرام و قرار برایش نماند و از آن روز به بعد، دیگر نه خوابش را می‌فهمید نه خوراکش را. از قضای اتفاق، هنوز هفته‌ای از این جریان جریان گذشته بود که، زد و پادشاه ناخوشی سختی گرفت. سرشبی تب تندی کرد و پس افتاد، هر چنددوا ارمان کردند فایده نداد و دم صبح خبر آمد که دختر، در عین جوانی، به رحمت خدا رفته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه و اعیان شهر با چشم گریان و دل بریان نعش بیچاره دختر را برداشتند بردند قبرستان، شستند و خاکشان کردند و با دل داغدار برگشتند رفتند رد کارشان. اما از آنجا بشنوید که پیرپاره‌دوز هرچه از غصه‌ی دختر اشک ریخت و گریه کرد دلش آرام نگرفت. با خودش گفت: «حالا که آن نازنین ناکام دستش از زندگی کوتاه شده، چه بهتر که بروم پیش از آن که تن بلورینس خوراک مار و مور بشود یک دل سیر نگاهش کنم، بوسه‌ای از لب‌های قشنگش بردارم وسرم را بگذارم روی سینه‌اش شاید خدای عالم دلش به‌رحم بیاید و جان مرا هم بگیرد تا دست کم در آن دنیا بتوانم همدم او بشوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و تو تاریکی شب بلند شد رفت قبرستان. گور دختر را شکافت وکفن را از صورتش پس زد. اما همین که لبهایش را روی لب های دختر گذاشت. دید باللعجب، تن دختر هنوز گرم است! شستش خبردار شد که نخیر دختر نمرده. فی‌الفور قبر را با خاک و سنگ پر کرد، دختر را به کول کشید برد تو پستوی دکانش. درفش پینه دوزیش را برداشت رگ دختر را زد، همین که چند قطره خونی از تنش رفت، به قدرت خدا عطسه‌ای زد. چشم‌هایش را باز کرد، بلند شد نشست. این رو و آن روش را نگاه کرد و با حیرت پرسید: «من کجام؟ این‌جا کجاست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیر پاره دوز شکر خدا را به جا آورد، جلو دختر نشست همه‌ی حال و حکایت را از سیر تا پیاز برایش گفتو از روزی که دختر با حرمسرای شاهی به سیاحت بازار آمده بود تا عاشق شدن خود و مردن دختر و باقی حال و حکایت را. و دختر که این‌ها را شنید آهی کشید و گفت: «خوب، پیداست که قسمت این‌بوده و خدای عالم این‌جور می‌خواسته. من هم زندگی دوباره‌ام را از تو دارم. چاره‌ئی نیست، همین‌جا پیش تو می‌مانم و زنت می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری دختر همان‌جور که گفته بود زن پیر‌پاره‌دوز شد و همان جا تو پستوی دکه پینه‌دوزی پیش او ماندو پس از چندی هم از او آبستن شد و نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه که گذشت براش پسری آورد که اسمش را گذاشتند ابراهیم ادهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالها گذشت. ابراهیم بزرگ شد و گذاشتندش مکتب تا اینکه به دهسالگی رسید. &lt;br /&gt;
از آنجا بشنوید که یک روز زن پادشاه تو حمام چشمش به مادر ابراهیم افتاد و بس که دید شبیه بیچاره دخترش است مهرش جنبید و از کار و بارش پرسید، و وقتی فهمید زن یک پاره‌دوز فقیر است اِلا و للا که باید با من بیائی به قصر و ندیمه‌ی من بشوی. و او را خواهی نخواهی همراه خودش برد به قصر شاهی، و به فرمان او قصری هم کنار قصر شاهی برای او بنا کردندکه از آن به بعد با شوهر و پسرش آن تو زندگی کنندو پیر پاره‌دوز هم شد مونس و همدم پادشاه ، که از آن‌پس فقط شبی و بالینی از هم جدا بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که پادشاه به یاد دخترش افتاده بود و دلش گرفته بود رو کرد به پیر پاره‌دوز و گفت نقلی برای من بگو. پیرقبول کرد و گفت:«قبله عالم به سلامت بادا بدان و آگاه باش که روزی روزگاری پیش از این، پادشاه مهربان مردم دوستی که در یک گوشه از زمین خدا با عدل و داد به شهر بزرگی سلطنت داشت هوس کرد که با اهل حرمش در قلمرو خودش گردشی بکند. این بود که فرمان داد جارچی انداختند توی شهر که هر کاسبی به فرمان قبله‌ی عالم دکه‌اش را باز بگذاردو خودش برود تو خانه‌اش در را به رویش ببندد که اهل حرم بتوانند آزادانه در بازار شهر گردش کنند...»&lt;br /&gt;
دختر پادشاه که دید شوهرش می‌خواهد سرگذشت خودشان را بگوید پرید وسط حرف که : «نه، این قصه‌ی زشت بی‌سروته چه گفتن دارد؟ قصه‌ی دیگری بگو!»- اما پادشاه که سخت کنجکاو شده بود در‌آمد که :«الاو للا باید همین قصه را بگوید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرپاره‌دوز گفت:«قبله‌ی عالم به‌سلامت بادا... از قضای اتفاق در آن شهر پیرمرد پاره‌دوزی زندگی می‌کرد که جز پستوی دکه‌ی خودش جائی را نداشت. رفت تو پستو و پرده‌اش را انداخت، اما از سوراخ پارگی پرده بیرون را نگاه می‌کرد و همین که چشمش به جمال دلارای دختر پادشاه افتاد آه از نهادش بر‌آمد و به یک دل نه به صد دل عاشق و شیدای او شد...»&lt;br /&gt;
دختر که دید کار از کار می‌گذرد و ای بسا شوهرش با نقل این سرگذشت خودش را به باد بدهد باز افتاد وسط که:«آخر این قصه‌ی مهمل چه گفتن دارد!»- و باز پادشاه که حس کرده بود کاسه‌ای زیر نیم کاسه پنهان است اصرار کرد که:«الا و للا که باید همین قصه را برایم بگوید!»- که باز پیرپاره‌دوز دنبال سرگذشت خودش را گرفت و گفت و گفت، و باز جابه‌جا دختر کوشید جلوش را بگیرد و پادشاه نگذاشت،‌و پیر پاره‌دوز قصه را دنبال کرد تا آنجا که گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای سرور عالم!بدان و آگاه باش که آن پیر پاره‌دوز منم، و آن دختر هم همین است که زن من و دختر از دست رفته‌ی شماست. حالا اگر می‌کشی بکش اگر می‌بخشی ببخش!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه و زنش که کم کم از قضیه بو برده بودند اما هنوز باورشان نمی‌شد، وقتی فهمیدند که دختر یکی یکدانه‌شان زنده است و نوه‌ای هم مثل ابراهیم ادهم دارند آن‌ها را به آغوش گرفتندو شادی فراوانی کردند. شهر آینه‌بندان و چراغان شد و هفت شبانه‌روز زدند و کوبیدند و رقصیدند. و بعد، از آنجا که دیگر پادشاه به سن پیری رسیده بود به دست خودش تاج را از سر برداشت و به سر نوه‌اش گذاشت تا خودش به شکرانه‌ی این سعادت باقی عمر را به عبادت خدا بگذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بشنوید از ابراهیم ادهم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[Image:3-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=2247</id>
		<title>قصهٔ ابراهیمِ اَدْهَم یا پیرِ پاره‌ْدوز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=2247"/>
		<updated>2010-04-29T00:01:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصه‌ی ابراهیم اَدهم یا پیرِ پاره‌دوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان ‌های قدیم، در شهر بلخ پیرمرد فقیری زندگی می‌کرد که به‌اش پیر پاره‌دوز می‌گفتند. نه بازار بزرگ شهر، کنار دروازه دکه‌ی کوچکی داشت که توش کار می‌کرد و بخور و نمیری در می‌آورد، چون هیچ‌کس را نداشت همان جا توی پستوی دکه هم می‌خوابید. و روزگارش بههمین شکل می‌گذشت تا این که روزی از روزها جارچی انداختند توی شهر که  به فرمان قبله عالم باید فردا صبح همه‌ی دکاندارها دکان‌هاشان را بازبگذارند و خودشان بروندتو خانه‌هاشان درها را روی خودشان ببندند، که اهل حَرَمِ شاهی به تماشای بازار و خیابان می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمان اجرا شد و کاسب‌ها و دکاندارها بازار را قُروق کردند. پیرپاره‌دوز هم رفت تو پستو پشت پرده‌ای که دکه و پستو را از هم جدا می‌کرد گرفت نشست.اما از شما چه پنهان، از پارگی پرده بیرون را نگاه می‌کرد که، یک بار چشمش افتاد به جمال دختر پادشاه. هوش از سرش بدر رفت و یک دل نه صد دل عاشق او شد. به طوری که آرام و قرار برایش نماند و از آن روز به بعد، دیگر نه خوابش را می‌فهمید نه خوراکش را. از قضای اتفاق، هنوز هفته‌ای از این جریان جریان گذشته بود که، زد و پادشاه ناخوشی سختی گرفت. سرشبی تب تندی کرد و پس افتاد، هر چنددوا ارمان کردند فایده نداد و دم صبح خبر آمد که دختر، در عین جوانی، به رحمت خدا رفته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه و اعیان شهر با چشم گریان و دل بریان نعش بیچاره دختر را برداشتند بردند قبرستان، شستند و خاکشان کردند و با دل داغدار برگشتند رفتند رد کارشان. اما از آنجا بشنوید که پیرپاره‌دوز هرچه از غصه‌ی دختر اشک ریخت و گریه کرد دلش آرام نگرفت. با خودش گفت: «حالا که آن نازنین ناکام دستش از زندگی کوتاه شده، چه بهتر که بروم پیش از آن که تن بلورینس خوراک مار و مور بشود یک دل سیر نگاهش کنم، بوسه‌ای از لب‌های قشنگش بردارم وسرم را بگذارم روی سینه‌اش شاید خدای عالم دلش به‌رحم بیاید و جان مرا هم بگیرد تا دست کم در آن دنیا بتوانم همدم او بشوم.»&lt;br /&gt;
این را گفت و تو تاریکی شب بلند شد رفت قبرستان. گور دختر را شکافت وکفن را از صورتش پس زد. اما همین که لبهایش را روی لب های دختر گذاشت. دید باللعجب، تن دختر هنوز گرم است! شستش خبردار شد که نخیر دختر نمرده. فی‌الفور قبر را با خاک و سنگ پر کرد، دختر را به کول کشید برد تو پستوی دکانش. درفش پینه دوزیش را برداشت رگ دختر را زد، همین که چند قطره خونی از تنش رفت، به قدرت خدا عطسه‌ای زد. چشم‌هایش را باز کرد، بلند شد نشست. این رو و آن روش را نگاه کرد و با حیرت پرسید: «من کجام؟ این‌جا کجاست؟» &lt;br /&gt;
پیر پاره دوز شکر خدا را به جا آورد، جلو دختر نشست همه‌ی حال و حکایت را از سیر تا پیاز برایش گفتو از روزی که دختر با حرمسرای شاهی به سیاحت بازار آمده بود تا عاشق شدن خود و مردن دختر و باقی حال و حکایت را. و دختر که این‌ها را شنید آهی کشید و گفت: «خوب، پیداست که قسمت این‌بوده و خدای عالم این‌جور می‌خواسته. من هم زندگی دوباره‌ام را از تو دارم. چاره‌ئی نیست، همین‌جا پیش تو می‌مانم و زنت می‌شوم.»&lt;br /&gt;
باری دختر همان‌جور که گفته بود زن پیر‌پاره‌دوز شد و همان جا تو پستوی دکه پینه‌دوزی پیش او ماندو پس از چندی هم از او آبستن شد و نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه که گذشت براش پسری آورد که اسمش را گذاشتند ابراهیم ادهم.&lt;br /&gt;
سالها گذشت. ابراهیم بزرگ شد و گذاشتندش مکتب تا اینکه به دهسالگی رسید. &lt;br /&gt;
از آنجا بشنوید که یک روز زن پادشاه تو حمام چشمش به مادر ابراهیم افتاد و بس که دید شبیه بیچاره دخترش است مهرش جنبید و از کار و بارش پرسید، و وقتی فهمید زن یک پاره‌دوز فقیر است اِلا و للا که باید با من بیائی به قصر و ندیمه‌ی من بشوی. و او را خواهی نخواهی همراه خودش برد به قصر شاهی، و به فرمان او قصری هم کنار قصر شاهی برای او بنا کردندکه از آن به بعد با شوهر و پسرش آن تو زندگی کنندو پیر پاره‌دوز هم شد مونس و همدم پادشاه ، که از آن‌پس فقط شبی و بالینی از هم جدا بودند. &lt;br /&gt;
یک شب که پادشاه به یاد دخترش افتاده بود و دلش گرفته بود رو کرد به پیر پاره‌دوز و گفت نقلی برای من بگو. پیرقبول کرد و گفت:«قبله عالم به سلامت بادا بدان و آگاه باش که روزی روزگاری پیش از این، پادشاه مهربان مردم دوستی که در یک گوشه از زمین خدا با عدل و داد به شهر بزرگی سلطنت داشت هوس کرد که با اهل حرمش در قلمرو خودش گردشی بکند. این بود که فرمان داد جارچی انداختند توی شهر که هر کاسبی به فرمان قبله‌ی عالم دکه‌اش را باز بگذاردو خودش برود تو خانه‌اش در را به رویش ببندد که اهل حرم بتوانند آزادانه در بازار شهر گردش کنند...»&lt;br /&gt;
دختر پادشاه که دید شوهرش می‌خواهد سرگذشت خودشان را بگوید پرید وسط حرف که : «نه، این قصه‌ی زشت بی‌سروته چه گفتن دارد؟ قصه‌ی دیگری بگو!»- اما پادشاه که سخت کنجکاو شده بود در‌آمد که :«الاو للا باید همین قصه را بگوید!»&lt;br /&gt;
پیرپاره‌دوز گفت:«قبله‌ی عالم به‌سلامت بادا... از قضای اتفاق در آن شهر پیرمرد پاره‌دوزی زندگی می‌کرد که جز پستوی دکه‌ی خودش جائی را نداشت. رفت تو پستو و پرده‌اش را انداخت، اما از سوراخ پارگی پرده بیرون را نگاه می‌کرد و همین که چشمش به جمال دلارای دختر پادشاه افتاد آه از نهادش بر‌آمد و به یک دل نه به صد دل عاشق و شیدای او شد...»&lt;br /&gt;
دختر که دید کار از کار می‌گذرد و ای بسا شوهرش با نقل این سرگذشت خودش را به باد بدهد باز افتاد وسط که:«آخر این قصه‌ی مهمل چه گفتن دارد!»- و باز پادشاه که حس کرده بود کاسه‌ای زیر نیم کاسه پنهان است اصرار کرد که:«الا و للا که باید همین قصه را برایم بگوید!»- که باز پیرپاره‌دوز دنبال سرگذشت خودش را گرفت و گفت و گفت، و باز جابه‌جا دختر کوشید جلوش را بگیرد و پادشاه نگذاشت،‌و پیر پاره‌دوز قصه را دنبال کرد تا آنجا که گفت:&lt;br /&gt;
«ای سرور عالم!بدان و آگاه باش که آن پیر پاره‌دوز منم، و آن دختر هم همین است که زن من و دختر از دست رفته‌ی شماست. حالا اگر می‌کشی بکش اگر می‌بخشی ببخش!»&lt;br /&gt;
پادشاه و زنش که کم کم از قضیه بو برده بودند اما هنوز باورشان نمی‌شد، وقتی فهمیدند که دختر یکی یکدانه‌شان زنده است و نوه‌ای هم مثل ابراهیم ادهم دارند آن‌ها را به آغوش گرفتندو شادی فراوانی کردند. شهر آینه‌بندان و چراغان شد و هفت شبانه‌روز زدند و کوبیدند و رقصیدند. و بعد، از آنجا که دیگر پادشاه به سن پیری رسیده بود به دست خودش تاج را از سر برداشت و به سر نوه‌اش گذاشت تا خودش به شکرانه‌ی این سعادت باقی عمر را به عبادت خدا بگذراند.&lt;br /&gt;
اما بشنوید از ابراهیم ادهم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:3-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=2171</id>
		<title>قصهٔ ابراهیمِ اَدْهَم یا پیرِ پاره‌ْدوز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%90_%D8%A7%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%87%D9%8E%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%92%D8%AF%D9%88%D8%B2&amp;diff=2171"/>
		<updated>2010-04-24T10:58:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2041</id>
		<title>عاشقانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2041"/>
		<updated>2010-04-23T21:34:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاشقانه  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن که می‌گوید دوستت دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنیاگر غمگینی است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آوازش را از دست داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای کاش عشق را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار کاکلی شاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چشمان توست &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار قناری خاموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گلوی من،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌کاش زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن که می‌گوید دوستت می‌دارم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل اندوهگین شبی‌ست &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که مهتابش را می‌جوید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌کاش عشق را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار آفتاب خندان در خرام توست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار ستاره‌ی گریان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمنای من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌کاش زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد شاملو&lt;br /&gt;
۵۸.۴.۳۱&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2038</id>
		<title>عاشقانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2038"/>
		<updated>2010-04-23T21:30:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاشقانه  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن که می‌گوید دوستت دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنیاگر غمگینی است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آوازش را از دست داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای کاش عشق را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار کاکلی شاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چشمان توست &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار قناری خاموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گلوی من،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌کاش زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن که می‌گوید دوستت می‌دارم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل اندهگین شبی‌ست &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که مهتابش را می‌جوید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌کاش عشق را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار آفتاب خندان در خرام توست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار ستاره‌ی گریان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمنای من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌کاش زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد شاملو&lt;br /&gt;
۵۸.۴.۳۱&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2037</id>
		<title>عاشقانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2037"/>
		<updated>2010-04-23T21:30:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاشقانه  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن که می‌گوید دوستت دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنیاگر غمگینی است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آوازش را از دست داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای کاش عشق را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار کاکلی شاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چشمان توست &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار قناری خاموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گلوی من،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق را&lt;br /&gt;
ای‌کاش زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن که می‌گوید دوستت می‌دارم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل اندهگین شبی‌ست &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که مهتابش را می‌جوید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌کاش عشق را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار آفتاب خندان در خرام توست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار ستاره‌ی گریان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمنای من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌کاش زبان سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد شاملو&lt;br /&gt;
۵۸.۴.۳۱&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2028</id>
		<title>عاشقانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2028"/>
		<updated>2010-04-23T21:23:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=1231</id>
		<title>محکمهٔ جنائی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=1231"/>
		<updated>2010-04-20T04:43:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاو هاشِک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محکمه‌ی جنائی*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاوهاشک (۱۸۸۳-۱۹۲۳) نویسنده چک با کتاب «سرباز ساده‌دل، شویک» که در سال نویسنده‌اش انتشار یافت در جهان شهره شد. این کتاب که سرشار از طنز و مطایبه‌ی(؟) عامیانه است و در آن نظام میلیتاریتی ارتش- هنگری(؟) به مؤثرترین نحوی به‌هجو کشیده شده بارها در قلمرو سینما و تأتر مورد بهره‌برداری قرار گرفته، و از آن جمله، برشت نیز از روی آن نمایشنامه‌ئی تهیه کرده‌است. &lt;br /&gt;
از یاروسلاو‌ هاشک بیش از هزار قصه و مقاله در دست است که اغلب آن‌ها با امضائی غیر از نام واقعی او انتشار یافته و در سراسر آن‌ها همان طنز و هزل تلخ و شیرین خاص او آشکار است. &lt;br /&gt;
											 ق.ص.&lt;br /&gt;
== ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام روزنامه‌ها در یک نکته متفق‌القول بودند: «تبهکاری که در برابر هیأت‌منصفه قرار گرفته، فردی است که هر آدم نسبتاً پدرمادرداری باید سعی کند تنه‌اش به تنه‌ی او نخورد. زیرااین عامل جنایت غیرقابل تصوری شده است.»&lt;br /&gt;
اکنون او با حالتی از رضا و تسلیم، خود را در اختیار سرنوشتی می‌گذاشت که می‌دانست انتظارش را می‌کشد. یقین داشت که دارش می‌زنند. به‌قربانی ناامیدی می‌مانست که می‌داند دارند به‌کشتارگاهش می‌برند و همین به‌همین جهت به‌سیم آخر زده‌بود و در جلسات دادگاه متلک‌های نخاله ‌بار این و آن می‌کرد. مثلاً به دادستان می‌گفت: «از ریخت و روزت پیداست که روزی از روزها خودت را هم به‌دار می‌زنند!»، یا خطاب به رئیس دادگاه در می‌آمد که:«طناب دارم را تقدیم می‌کنم حضورت تا ازش برای نگه‌داشتن شلوارت استفاده کنی!»&lt;br /&gt;
جمله‌ی اخیر ناراحت‌کننده‌ترین تأثیر ممکن را روی آقایان اعضای هیأت منصفه گذاشت و در عین حال باعث شد بحث داغی میان دادستان و وکیل مدافع درگیرد. &lt;br /&gt;
وکیل مدافع گفت:-انعطاف قانون اجازه داده‌است که متهمان هرجور که دلشان بخواهد حرف‌شان را در محضر دادگاه عنوان کنند. و این که متهم حاضر، موکل بنده، به‌شلوار مقام محترم ریاست چسبیده مبین این حقیقت است که او مانند غریقی به هر خس و خاشاکی که دم دستش بیاید چنگ  می‌اندازد. متهم در واقع می‌کوشد از طریق شوخ‌طبعی، حس همدردی را در آقایان اعضای هیأت مؤنصفه بیدار کند...ضمناًدرمورد شلوار مقام ریاست باید عرض کنم که...&lt;br /&gt;
دادستان پابرهنه تو حرف وکیل دوید و با قاطعیت تمام اعلام کرد که:-مطلقاً شایسته نیست شلوار مقام منبع ریاست به این مباحث کشیده‌شود.و وکیل مدافع با ظرافت چشمگیری درآمد که: -مخالفم!شلوار مقام ریاست نمی‌تواند «چیزناشایستی» باشد، چون که در این صورت نه تنها صاحب محترم شلوار، بلکه کل دستگاه قضائی کشور- اززندانیان بازداشتگاه موقت گرفته تا جلادی که حکم مرگ را اجرا می‌کند- به فقدان «شایستگی» منصف می‌شود.&lt;br /&gt;
سخن که به این جا رسید وکیل ناچار شد موقتاًاستدلالاتش را موقع بگذارد تا برای آقای رئیس تفدانی بیاورند که بتواندتوش تف کند. - وقتی مقام ریاست تف کرد هیجان فوقالعاده‌ئی در تالار در تالار محکمه‌ی جنائی پدید آمد. چندتا خانم‌ تماشاچی از حال رفتند، وحتی یکی از تماشاچیان، بدون این که سوءنیت یا قصد و غرض قبلی در کارش باشد، دستش کرد تو جیب نفرِبغل‌دستی‌اش، یک تخته شکلات ازش کشید بیرون و جلو چشم صاحب عله با حالتی عصبی دندان در آن فرو برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:2-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعلام تنفس شد، اما متهم ترجیح داد از این فرصت برای آنکه اشاره‌ی زشتی به دادستان کرده باشد استفاده کند. &lt;br /&gt;
تنفس که پایان یافت، بحث از سرگرفته شد. می‌بایست ثابت شود که عامل این جنایت پست و وحشیگری کم‌نظیری مرتکب عمل زشت خود شده‌است. &lt;br /&gt;
- از سه روز پیشش چیزی نخورده‌بود، تا امروز بتوانید ادعا کند که از زور گرسنگی اقدام به‌سرقت آن گرده‌ی نان کرده‌...سیاهکاری‌اش بیش از اوحدی که بشود قصور کرد چندش‌آور و نفرت‌انگیز است: نان را که دزدیده، نانوای محترم زده با گلوله تپانچه زخمیش کرده، آن وقت دوتائی خرخره‌ي‌همدیگر را چسبیده‌اند و حالا فشار نده کی فشار بده!-و دست آخر، این قاتل بی‌سرو پا موقعی به خودش می‌آید که کاسب بدبخت خفه شده!وقتی میبیند کار به اینجا رسیده فلنگ را می‌بندد، اما چند قدم بالاتر، بس که خون از از زخمش رفته‌بود دراز به دراز نقش زمین می‌شود، وژاندارم‌ها که در تعقیبس بوده‌اندسر می‌رسند و دست و پایش را می‌بندند...این ادعای قاتل هم که در حال دفاع مشروع زده حریف را کشته، ادعائي است ناوارد، مگر نه اینکه خودش ضمن بازجوئی گفته است از خیلی پیش‌ها تو فکر خودکشی بوده؟- خوب، پس برای چه نگذاشته‌است نانوا آن طور که باید به طرفش تیراندازی کند و عنداللزوم بکشدش؟&lt;br /&gt;
مواجهه‌ی قاتل با زن نانوای مقتول هم صحنه‌ی بسیار جالب توجهی بود، زنک برای نشان دادن نهایت سنگدلی جانی با هق هق گریه گفت:- خرخره‌اش را چنان فشار می‌داد که جفت چشم‌های شوهر بی‌گناهم از کاسه زده بود بیرون!&lt;br /&gt;
این حرف که از دهن زن ساده‌ئی بیرون آمده بود تمام افراد حاضر در دادگاه را عمیقاًٍِِِِِ تحت تأثیر قرار داد، به‌طوری که یکی از خبرنگاران بی‌درنگ عین عبارت را برای نشریه‌اش یادداشت کرد:‌«چشم‌های مقتول بی‌گناه از کاسه زده بود بیرون!»- و یکی از ستون‌های گزارش قضائی او که مربوط به این محاکمخ بود دارای چنین عنوانی شد. &lt;br /&gt;
متهم به راستی نمونه‌ی کامل یک جنایتکار بالفطره بود: به لسان فصیح گفت که (تعوذبالله) به خدا اعتقاد ندارد، جون که در تمام مدت عمر مزاحمش بوده و تازه کوفت هم به‌اش نداده‌. پدربزرگش مفت و مسلم از گرسنگی مرده که هیچ، حتی مادربزرگش هم از طرف یک سروان حشری ژاندارم مورد تجاوز قرار گرفته!&lt;br /&gt;
خلاصه، یکی‌یکی حرف‌هایش تأثیر ناگواری می‌گذاشت. دادستان اجازه خواست کیفرخواست دیگری علیه او تنظیم کند. شامل اتهامات کفرگوئی و بی‌دینی و توهین به‌ارتش، زیرا هرچند نباشد سربازهای ژاندارمری جزو ابوابجمعی ارتش به حساب می‌آیند. و پس از این مقدمه گفت:-ضمناًِ بنده فکر می‌کنم که آن سروان ژاندارم کف دستش را بو نکرده بود، وگرنه، حتی اگر یک درهزار حدس می‌زد که ممکن است چنین نوه‌ی تخس بی‌پدرو مادری پیدا کند، پدرش را می‌سوزاندندامکان نداشت به مادربزرگ این بی‌همه چیز تجاوز کند!&lt;br /&gt;
این منطق کوبنده هیجان اخلاقی شدیدی در حضار ایجاد کرد، به طوری که چند تا از زن‌های تماشاچی های‌های به گریه افتادند. انگار واقعا خود آنها بودند که سروان ژاندارم به‌شان تجاوز کرده‌بود. &lt;br /&gt;
بر طبق محتویات صریح صورت مجلس، متهم در خلال این احوال با «ظاهری خرسند» لبخند می‌زد و کاملاً آشکار بود که دارد محضر مقدس دادگاه و حضار محترم را دردلش مسخره می‌کند. &lt;br /&gt;
در پاسخ به سو‌أل‌ها هم کلمات بسیار بسیار رکیکی به‌کار می‌برد. نظیر:«آی زرشک!منظورت این‌است که باید می‌گذاشتم آن ناکس با آن هردمبیلش مثل آبکش سوراخم بکند؟»-وقس‌علیهذا...&lt;br /&gt;
وکیل مدافع بارها کوشید با ادای توضیحات مختصر و مفید، با استمداد از حس رأفت اعضای محترم هیأت محترم منصفه، نظر مساعد آن‌ها را نسبت به متهم جلب کند. اما درست مثل این بود که دارد بادیوار حرف می‌زند، زیرا خون جلو چشم یکی‌یکی اعضای هیأت منصفه را گرفته بود. آن‌ها همه‌شان دو چشم داشتند دو تا هم قرض کرده بودند رفته بودند تو بحر متهم، و حتی یک کلمه از حرف‌های او را هم که لحنش دم به دم جاهلی‌تر می‌شد نشنیده نمی‌گذاشتند. نگاه اعضای هیأت منصفه دیگر نگاه نگاه نبود. صاعقه‌ای بود که پنداری از آسمان بر آن تبهکار ناجنس پست‌فطرت نازل می‌شد.- آخرش هم طاقت‌شان طاق شد و فریادزنان خطاب به‌اش درآمدند که:-مگر تو راستی راستی تنت می‌خارد؟ از این که دارت بزنند خوش خوشانت می‌شود؟&lt;br /&gt;
و قاتل، به این سوال حیله‌گرانه با آرامش خاطر جواب داد:&lt;br /&gt;
- والله، شما موجوداتی که من می‌بینم، یقین دارم با این کار بیش‌تر از من کیفور می شوید!&lt;br /&gt;
پس از این حرف دادستان پاشد ایستاد و در میان سکوتی مرگبار اعلام کرد که می‌رود دست و روئی صفا بدهد، اما حقیقت این که حضرتش در مدت تنفس ماهی شور خورده بود و دست و رو شستن بهانه‌ای بود برای آن که این «بولس بیلات»(؟)معاصر بتواند سری به بعض جاها بزند. دلیلش هم این که با ظاهری شاد و شنگول برگشت و رفتارش با متهم مثقالی هفتصد دینار تفاوت کرده زیرا به خلاف قبل، دیگر، هربار که چشمش به او می‌افتاد تو دستمالش تف می‌کرد.&lt;br /&gt;
						***						&lt;br /&gt;
شنیدن بیانات شهود هم جزئیات اتهام را ثابت کرد. به وضوح تمام بر ساحت مقدس دادگاه آشکار شد که متهم، حتی پیش از آن که دست به قتل نفس بزند هم روی اشخاص تأثیر بدی به جا می‌گذاشته است. &lt;br /&gt;
وقتی کاشف به عمل آمد که نفطه‌اش پیش ازازدواج رسمی والدینش بسته شده‌بود. و از آن بدتر این که عرق سگی هم زهرمار می‌کند، متهم حاضر در دادگاه نه‌گذاشت و نه برداشت، و صاف و پوست‌کنده درآمد که:-خوب، مگر تعجب هم دارد؟نمی‌توانم کنیاک بخورم!&lt;br /&gt;
این جواب چنان بی‌مورد بود که ریاست دادگاه دستور داد متهم را از تالار ببند بیرون، اما با وساطت وکیل مدافع موافقت کرد که برش گردانند.&lt;br /&gt;
این سوال و جواب به‌جاهای باریکی کشیده شد زیرا هنگامی که داشتند جانی را بی‌دستور مقام ریاست از جلسه‌ی دادگاه می‌بردند بیرون، یک بار دیگر منباب توضیح قضیه داد زد:خوب عجب بساطی‌است!نمی‌توانم کنیاک بخورم بابا، پولش را ندارم آخر!&lt;br /&gt;
و این توضیح در جمع اعضای هیأت منصفه جنب و جوش  شدیدی ایجادکرد به‌طوری که یکی از آن‌ها بی‌اختیار گفت:&lt;br /&gt;
-لعنتی! لعنتی! پس اگر پولش را داشت کنیاک هم زهرمار می‌کرد!&lt;br /&gt;
غریو تأیید از جماعت برخاست و یکی از آن میان فریاد زد:-بدالکلی! و یکی دیگر از اعضای هیلت عربده کنان تکرار کرد:-اجاره می‌فرمائید؟...اجازه می‌فرمائید؟...&lt;br /&gt;
جنجال و هیاهو تالار رابرداشت. چنان که وقتی سرانجام مأموران انتظامی متهم مخل نظم را از تالار بیرون بردند رئیس دادگاه با لحنی سرزنش‌بار بدون تعارف دادش در آمد که:&lt;br /&gt;
-چه خبرتان شده؟ خیال می‌کنید به تأتر آمده‌اید؟ &lt;br /&gt;
پس از آن که متهم را دوباره به تالار دادگاه برگرداندند و جلسه رسمی شد. نخست گرده‌ی نانی را که دزدیده بود و بعد عکس نانوائی را که کشته بود به‌اش نشان دادند.&lt;br /&gt;
رئیس دادگاه پرسید:-این همان نان است؟&lt;br /&gt;
جنایتکار با لحنی قاطع جواب داد:-بعله!&lt;br /&gt;
-قربانی جنایتتان صاحب همین عکس است؟&lt;br /&gt;
-منظورتان همان کسی است که باش سرشاخ شدم خفه شد؟ انگار از این بابا پیرپاتال‌تر بود.&lt;br /&gt;
این جواب گستاخانه تمام حاضران در محکمه را به خشم آورد و ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:2-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D9%81%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%94_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1100</id>
		<title>بحث:سفینهٔ ناظم حکمت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D9%81%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%94_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1100"/>
		<updated>2010-04-16T22:48:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تایپ تمام شده و کلمه‌ی ناخوانا در متن اصلی با (؟) مشخص شده است--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: خسته نباشی. آن کلمه هم تنگه بسفر بود. [http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%87_%D8%A8%D8%B3%D9%81%D8%B1 اینجا] را ببین. علامت سؤال را برداشتم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۵۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرسی بابت اطلاعات خیلی مفید بود تازگی‌ها از تنگه بسفر رد شده بودم ناغافل :)--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۴۸ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D9%81%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%94_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1088</id>
		<title>بحث:سفینهٔ ناظم حکمت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D9%81%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%94_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1088"/>
		<updated>2010-04-16T20:45:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;تایپ تمام شده و کلمه‌ی ناخوانا در متن اصلی با (؟) مشخص شده است--~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تایپ تمام شده و کلمه‌ی ناخوانا در متن اصلی با (؟) مشخص شده است--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۴۵ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%81%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%94_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1087</id>
		<title>سفینهٔ ناظم حکمت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%81%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%94_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1087"/>
		<updated>2010-04-16T20:40:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفینه‌ی ناظم حکمت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناظم،این شاعر بزرگ را، گرچه ده سال است که جسماً از میان ما رفته، محال است بتوان در گذشته نگریست. این امر درباره‌ی تمامی شاعران به راستی بزرگ صدق می‌کند. او با گوشت و پوست ترکی خویش، میان ما، در اتحاد شوروی، در فرانسه، در هر جا که شعرهایش زنده است زندگی می کند. &lt;br /&gt;
به هنگام مرگش اتحاد شوروی از من خواست مدیریت انجمنی را برای جمع‌آوری تمام اوراق و اسناد و دست‌نوشته‌ها و مکاتبات او بر عهده گیرم.اکنون همه‌ی آنها در وضعی عالی در بایگانی‌های ادبی دولت محفوظ است و انتظار روزی را می‌کشد که بتواند به ملتش باز گردد. &lt;br /&gt;
به لطف همین کار ده‌ساله که مجموعه‌ی هشت جلدی کلیات ناظم حکمت در بلغارستان به زبان ترکی منتشر شده‌است.&lt;br /&gt;
مع‌ذلک خاطره‌ی او ادبیات را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. دریانوردان دریای سیاه با اشتیاق پیشنهاد ما را پذیرفتند و نام شاعر را بر یک کشتی تازه ساز نهادند، و چند سالی است که دریاها و اقیانوس‌ها شاهد عبور ناظم حکمت هستند. بندر مبدأ او ادساست، وهربار که به دریا گشتی می رود یا به بندر باز می‌گردد، این ناظم حکمت است که از داردانل و بسفر(؟) و بر درازای سواحل سرزمینی که در آن زاده شده است گذر می‌کند. سرزمینی که آن چنان زیبا آتشین دوست می‌داشت و آن‌چنان زیبا در آثار خود از آن یاد کرده و فرزند پرافتخار آن است. &lt;br /&gt;
شاعر بزرگ ملی،ناظم، دوستانی در همه جای دنیا داشت. تمام مردمان را دوست می‌داشت. به مردم ایمان داشت، عمیقاً معتقد بود که آینده‌ی آدمی در گرو گسترش آرمان‌های سوسیالیسم است. سوسیالیسم که زندگی ناظم وقف خدمت به آن شده بود، به مثابه شاعری، به مثابه مردی سیاسی و انسانی محض.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنستانتین سیمونوف&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%B7%D9%86%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%B3&amp;diff=1086</id>
		<title>شاعری چون طنین ناقوس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%B7%D9%86%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%B3&amp;diff=1086"/>
		<updated>2010-04-16T16:59:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 {{درحال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%B7%D9%86%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%B3&amp;diff=1085</id>
		<title>شاعری چون طنین ناقوس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%B7%D9%86%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%B3&amp;diff=1085"/>
		<updated>2010-04-16T16:57:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۸]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%B7%D9%86%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%B3&amp;diff=1084</id>
		<title>شاعری چون طنین ناقوس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%B7%D9%86%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%B3&amp;diff=1084"/>
		<updated>2010-04-16T16:39:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{درحال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Tadeushe&amp;diff=997</id>
		<title>بحث کاربر:Tadeushe</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Tadeushe&amp;diff=997"/>
		<updated>2010-04-16T00:22:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;لطفاً در بالای مقاله‌ای که در حال تایپ آن هستید بنویسید &amp;lt;nowiki&amp;gt; {{در حال تایپ}} &amp;lt;/nowiki&amp;gt;. ابروها (آکولادها) را فراموش نکنید. [[راهنما:راهنما]] را ببینید. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]]&lt;br /&gt;
:: &amp;lt;nowiki&amp;gt; {{در حال ویرایش}} &amp;lt;/nowiki&amp;gt; --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انجام شد--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۹:۳۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی ممنون بابت مشارکت فعال. امروز صفحه‌ای ایجاد کرده‌اید با عنوان [[الگو:درحال ویرایش]]. در بحثِ همان‌جا هم پرسیده‌ام: نفهمیدم چرا ایجاد شده است. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببخشید من آکولاد و براکت را اشتباه گرفته‌بودم و یه صفحه درست کرده بودم . شرمنده --[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۸:۱۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:عیب نداره. همه‌مون تازه‌کاریم با ویکی. یادم رفته بود، المیرا، که این شناسه‌ی توست. خسته نباشی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۸:۲۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:) من همه‌اش دارم تجربه می‌کنم هی امتحان می‌کنم و بعد پاک می‌کنم و یاد می گیرم هنوز مونده تا راه‌بافتم.--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۰:۲۲ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=996</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=996"/>
		<updated>2010-04-16T00:19:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهتر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگانگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانهٔ ما نیست. این مفهوم ـ‌ اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ ـ از پاسخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به پرسش معروف آکادمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیژون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تمدن و ناخشنودی‌های آن«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اولین کسی بود که کلمهٔ »بیگانگی« یا »بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ ـ و «والایش غرایز»‌ ـ نامی که فروید به آن داده ـ به‌طور کلّی معنای اصلیش را حفظ کرده‌ است؛ نظر فروید درباره بازدهٔ فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظر متقدمانش بود، امّا با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی که تمدن برای ما دست و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را به‌کار برده و بد هم به‌کار برده‌اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌ است، و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی در جنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد، سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حسِ جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌ کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیدهٔ فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. و شاید اولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشیم، امّا یقیناً «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز نشده است، خود اگرچه واقعاً بی‌زمان نباشد. و همین که هرگاه که با جهان عینی رابطه‌ئی برقرار کردیم ناپدید نشود، چنان که هگل بر این عقیده بود. بیگانگی از زمانی وجود داشته است که انسان از زندگی در یک وضع طبیعی دست کشید و تمدن آغاز شد، یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد؛ خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. امّا خاستگاه «بیگانگی» ـ درمعنای محدودتر این کلمه که ما در این مبحث به آن می‌پردازیم‌ ـ از عصری است که در آن وحدتِ اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق و بندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیار کهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، و فقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگیِ« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنهٔ یکپارچهٔ تکامل که از آن زمان تا کنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلًا در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرون وسطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است، که برجسته‌ترینش همان است که در قرن شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری را در قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرتبهٔ سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. از آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است، و نه فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داده، بل‌که معنای نوی هم به آنها بخشیده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
»بیگانگی« به شکلِ دانسته‌اش اوّل بار به صورت بحران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنسانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه‌گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصهٔ مشترکِ ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزهٔ فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پدیدهٔ انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می‌داد جدا و پرت افتاده‌اند. شاید آنان قبلاً مقهور حاکمان جبار بوده‌اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهائی می‌بینند که با آن‌ها بیگانه‌اند. از این چیزها بود که آن‌ها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روش‌های ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطهٔ پدرسالاری با اربابان، (ونیز) تبدیل وضع و ادارهٔ امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌ه‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیرانسانی عمل می‌کردند. زندگی تا آنجا جوهر مادّی به خود گرفته بود (یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»غمنامه فرهنگ« گئورگ زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌ بود. انسان اشیا، شکل‌ها و ارزش‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود، خود بنده و خادم‌شان شد. و چنان که مارکس گفته‌ است، آثار دست و اندیشه‌اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آن‌ها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد. »بیگانگی« به معنای قدیمیش - که هم هگل و مارکس و هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند - به‌معنای »رها شدن از خویش« و فقدان ذهنیت بود؛[یعنی] یک بیرون ریختن شخصیت بود، تجسم بیرونی و بیرون ریختن چیزی بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملًا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد، با آن بیگانه و دشمن می‌شود، و آن را به زوال و نابودی تهدید می‌کند. »خود« در این میان خود را در عینیت دادن‌هایش (objectification) گم می‌کند، و در آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شدهٔ خود روبرو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلّی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هائی که جهان‌شان هنوز همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کلّ« مانده‌اند. امّا آن‌هائی که آن کلیّت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبه‌رو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده، - یعنی پدیده‌هائی چون دولت، اقتصاد، علوم، و هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند - تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها مترادف بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر، هم آن‌ها که عقل را اصل نمی‌دانند هم آن‌ها که می‌دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطهٔ عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد هگل از »عینیت دادن« یک کُنش بیگانگی با خود است، و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن در آن بدل به موضوع شناسائی(object یا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشگوئی می‌کند. چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت‌های روانیِ با معنا، یا چنان که خود می‌گوید، شکل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روح عینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (objective spirit یا، جان عینی) (۱)، خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه با او بیگانه می‌شوند. او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معناً ناواقعی و خیالی است. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم، به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind)، در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل که خدا جهان را با کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده‌هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بل‌که نمایندهٔ مرحلهٔ ضروری و گریزناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به خود آگاهی می‌یابد. زیرا جان بنا بر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شود فقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جانِ با واقعیت بیگانه شده بالاتر می‌رود و با آن مخالفت می‌کند و برای خود جهانی دیگر (یا، ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابراین، بیگانگی شرط لازم، و به زبان دیگر، بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.«(۳).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می‌دهد بلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامپانلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (campanella) این را به واضح‌ترین شکلش به ما نشان داده است، و هم او کاملاً از نظر لغوی کاربرد هگلی این واژه را، چون یک اصل شناخت‌شناسی (epistemology: دانش‌شناسی)، پیشگوئی کرده است. او آن‌گاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربهٔ تأثرات بیرونی است هنوز به نظریهٔ »تقلیدی« قرون وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت، شناسنده (یا، ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که (او) چیزها را آن‌گاه درک می‌کند که آن (چیزها) او [=جان، شناسنده] را پر کنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست می‌دهد و به جای آن سرشتی بیگانه به خود می‌گیرد، کامپانلا، تا آنجا در شناخت‌شناسی پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن، یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودنِ خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس ==&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از نظر مارکس و هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. امّا این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند، زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس، میان شناسنده و واقعیت عینی رخ می‌دهد، و با چنین تماسی تکرار می‌شود؛ حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است، یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتاً در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیتِ مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت، و آن را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلاء منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کلّ این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعاً متعلق به او نیست و برایش هیچ معنی واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنا بر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است که به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود تاریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی با ماشینی شدن تولیدِ همراه با تقسیم کار ـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایشِ به تقسیم کار ـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظریهٔ مارکس دربارهٔ بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، امّا مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه شده را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمرو هنر نیست. آثار هنری قبلًا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمد که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بود که شخصاً برای هنرمند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع داد و ستد تجاری شده‌ است، یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطهٔ احتمالی و نامشخص هنرمند و هواخواهان اوست که این‌چنین آشکارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا، محیطی) است که در نتیجهٔ نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرّد، یعنی به کارِ محض - آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود که ارزش دادوستدی دارد. مارکس نشان می‌دهد که چه‌گونه کارگر در نتیجهٔ بیگانگی با محصول کار، که تبدیل به کالا می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون می‌گذارد، و عینیت می‌بخشد، و بتدریج، تمام صفات شخصیش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ئی پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا، عملکرد) پول می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کند و تولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگانه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند، به همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند. او زندگی را روی کار می‌گذارد، امّا این زندگی دیگر زندگی او نیست بل‌که تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن وقتی حس می‌کند که در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کاری کند در خانه نیست.... کارش کار اجباری است.» بنابراین، معنی بیگانگی او با ساختهٔ دست‌هایش، نه فقط این است که کارش به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است، بل‌که این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر، از نظر مارکس، بیگانگی کارگر فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائیش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پاافتاده نمی‌بود. زیرا، از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط سادهٔ زندگی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روبنس کروزوئه‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وار را پشت سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در مواد خام و ماشین‌آلات -[یعنی، هیچ] چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ئی مال کارگر نیست، و آن را از آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار می‌شود، که مارکس آن را در توسعهٔ اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند. در این شرایط، انسان به‌ناگزیر خود را بردهٔ کار خویش حس می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزدهم هنوز تقسیم کار، به معنائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید، وجود نداشت و مثال مشهور او، یعنی، سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد. امّا از پایان قرن پانزدهم، در نتیجهٔ عرضهٔ ماشین (یعنی ابزارهای ماشینی) ماشینی شدنِ روزافزون کار به‌وجود آمده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را می‌توان در تمام رخداده‌ها آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. امّا نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی تا حد وظایف ساده، ماشینی و تکراری تنزل داده شود. (۵) اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هیجدهم پیدا شد؛ برای این کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملاً کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که به آن نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبههٔ وسیعی پیش رفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن که ماشین، و همراه با آن، سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزهٔ (۶) کار، به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری و کاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت، و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست، و نیز به استفادهٔ شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکنندهٔ خرده‌پا انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی (راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل]، در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رؤیائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیش‌تری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی مؤثر دوران‌سازِ سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسان‌ها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزهٔ درونی در برانگیختن به کار، مسلماً اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. و هر وقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بل‌که برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، سرف و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی‌کردند. نه فقط سرف، بل‌که صنعتگر قرون وسطائی هم - که اینهمه اغلب از روی بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ئی (رمانتیک) به او داده‌اند - بی‌شک به‌طور کلّی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با تسمهٔ نقاله کار می کند با کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعهٔ سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره‌های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌ است. صبری که لازمهٔ تحمل کار است، وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سرواژ، یعنی وقتی که کلّ جامعهٔ فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیار پرزحمت‌تر و بی‌روح‌تر از اعصار بعد بود، امّا آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه‌های دربارهٔ حقوق شخصیت انسانی، و سست شدن تازهٔ دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان بارکش، بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره دربارهٔ احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزهٔ درونی ترقیِ در مدارج اجتماعی فقط وقتی پیدا می‌شود که دیوارهای میان طبقات شروع به ریختن کند، و انقلابات اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترینِ شرایط باشند، بل‌که وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود، حس بیگانگی با کار نیز، اگر نه واقعیت بیگانگی، بندرت واقعاً ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابراین با ظهور سرمایه‌داری جدید عمدتاً از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر به طور عینی و مادی بهتر نبود، بل‌که به فلاکتباری سرنوشتش کم‌تر آگاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به هوش بیشتری داشت تا به دست گرفتن بیل و کج‌بیل، یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. امّا هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت هم فرایندهائی که لزوماً یکنواخت و تکراری و وابسته به کاربردِ ماشین است، کسالت‌آورتر احساس می شود، اگرچه مسلماً این فرایندها مستلزم هوش است و با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش) نیاز است. اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ سادهٔ بافندگی، مثل همان‌هائی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلماً نیاز به دقت بیش‌تری داشت تا ابزارهای که کارگر روزگار قدیم سرواژ در ملک اربابی به دست می‌گرفت. امّا در نهایت امر، بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش، هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب می‌شود. در بررسی این مسأله که آیا در هر دورهٔ تاریخی بیگانگی هست یا نه، و اگر هست تا چه درجه‌ئی افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ئی است که بین کارگر و کار وجود دارد؛ و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطهٔ بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعیش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ئی که انجام دادنش از او خواسته می‌شود از طرف دیگر بستگی دارد. مارکس، با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، امّا در اتهامی که به ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملًا محق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌وار»ی است که محصولات کار به خود گرفته است، یعنی محصولاتی که در نتیجهٔ ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سرمایه‌داری بدل به کالا شده، امّا خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با اینهمه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن زمان ناشناخته بود، سخن می‌گوید، یعنی از سلطهٔ جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌ [یا، کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست. چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد؛ آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که مفهوم کالا مقولهٔ بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزهٔ کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ئی داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفاً نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر، یک جنس بی‌اثر تجاری شد که با معیارهای عمومی قابل سنجش شد و با وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت، (بل‌که) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاریش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت. جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است.» یا «ارزش کار دو تنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا، با چیزی بنیادی‌تر از فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم؛ ما نه تنها با ضایع شدن کار و وقت، بل‌که با فقدان شخصیت و هویت فرد روبه‌رو هستیم. نه تنها زندگی و کار، صفت انسانیش را از دست داد و شئی شد (یا، عینیت یافت)، بل‌که خود کارگر هم انسان بودنش را از دست داد، و به همین شکل تبدیل به «شئی» شد. و این ما را به درکِ میزان تهاجم مفهوم کالا به کلّ زندگی قادر می‌کند، و نشانی به دست می‌دهد که به عمق بحران‌های معنوی که این در آن به وجود آمده راه یابیم. زیرا شرایطی که منجر شد انسان در یک عصر آزادی اجتماعی این‌گونه سقوط کند باید در حوزه‌هائی بسیار وسیع‌تر از شخصیت کارگر صنعتی، و لذتی که از کارش می‌برد، تأثیر گذاشته‌باشد؛ در حقیقت دامنهٔ تأثیر انقلابی آن به همهٔ شکل‌های زندگی و اندیشه، به تمام سطوح جامعه، و تمام مناطق فرهنگی کشیده شد. روش تفکر کلّ جامعه مبتنی بر ایدئولوژی کالاها بود. هیچ شکلی از مناسبات انسانی یا فعالیت‌های انسانی نبود که دست این ایدئولوژی به آن نرسیده و تهدیدش نکرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره در واقع دوره‌ئی بود که هنرمند خود را به قاطع‌ترین شکل از صنعتگر متمایز کرد و بیش از پیش در رفتار فردی امتیازاتی به او داده شد. در هر صورت، محصول کار او از «سفارشی» بودن افتاد و تبدیل به کالائی شد که برای انبارها و یا برای عرضهٔ به بازار آزاد تولید می‌شد. گرچه فردیت بزرگ‌ترین آثار آن عصر از آثار هر یک از اعصار پیشین آشکارتر مشخص بود، با این حال، می‌بایست به طور کلّی منجر به غیرشخصی شدن تولید هنری شود. البته آثار هنری دوره‌های پیش نیز خرید و فروش می‌شد، امّا این حقیقت که در اواسط قرن شانزدهم شاهد تولد واقعی دادوستد هنری هستیم و نشانهٔ بی‌نهایت مهمی برای آینده است. این نه تنها برای فروشندگان و جمع‌کنندگان آثار هنری، به معنای جدید آن، بل‌که برای هنرمند جدید هم ساعت تولدی به حساب می‌آمد. هنرمند جدید برای آن‌که استقلال بیش‌تری داشته باشد می‌بایست در قبال آن دستخوش ناامنی بیش‌تری شود، و ارزش او با ارقامی ارزیابی می‌شد که قبلاً هرگز نمی‌شد.*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;nowiki&amp;gt; *&amp;lt;/nowiki&amp;gt;بخشی از یک گفتار، از کتاب Mannerism.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=995</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=995"/>
		<updated>2010-04-16T00:18:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: /* ۱. مفهوم بیگانگی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهتر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگانگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانهٔ ما نیست. این مفهوم ـ‌ اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ ـ از پاسخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به پرسش معروف آکادمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیژون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تمدن و ناخشنودی‌های آن«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اولین کسی بود که کلمهٔ »بیگانگی« یا »بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ ـ و «والایش غرایز»‌ ـ نامی که فروید به آن داده ـ به‌طور کلّی معنای اصلیش را حفظ کرده‌ است؛ نظر فروید درباره بازدهٔ فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظر متقدمانش بود، امّا با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی که تمدن برای ما دست و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را به‌کار برده و بد هم به‌کار برده‌اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌ است، و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی در جنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد، سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حسِ جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌ کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیدهٔ فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. و شاید اولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشیم، امّا یقیناً «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز نشده است، خود اگرچه واقعاً بی‌زمان نباشد. و همین که هرگاه که با جهان عینی رابطه‌ئی برقرار کردیم ناپدید نشود، چنان که هگل بر این عقیده بود. بیگانگی از زمانی وجود داشته است که انسان از زندگی در یک وضع طبیعی دست کشید و تمدن آغاز شد، یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد؛ خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. امّا خاستگاه «بیگانگی» ـ درمعنای محدودتر این کلمه که ما در این مبحث به آن می‌پردازیم‌ ـ از عصری است که در آن وحدتِ اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق و بندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیار کهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، و فقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگیِ« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنهٔ یکپارچهٔ تکامل که از آن زمان تا کنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلًا در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرون وسطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است، که برجسته‌ترینش همان است که در قرن شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری را در قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرتبهٔ سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. از آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است، و نه فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داده، بل‌که معنای نوی هم به آنها بخشیده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
»بیگانگی« به شکلِ دانسته‌اش اوّل بار به صورت بحران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنسانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه‌گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصهٔ مشترکِ ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزهٔ فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پدیدهٔ انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می‌داد جدا و پرت افتاده‌اند. شاید آنان قبلاً مقهور حاکمان جبار بوده‌اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهائی می‌بینند که با آن‌ها بیگانه‌اند. از این چیزها بود که آن‌ها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روش‌های ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطهٔ پدرسالاری با اربابان، (ونیز) تبدیل وضع و ادارهٔ امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌ه‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیرانسانی عمل می‌کردند. زندگی تا آنجا جوهر مادّی به خود گرفته بود (یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»غمنامه فرهنگ« گئورگ زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌ بود. انسان اشیا، شکل‌ها و ارزش‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود، خود بنده و خادم‌شان شد. و چنان که مارکس گفته‌ است، آثار دست و اندیشه‌اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آن‌ها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد. »بیگانگی« به معنای قدیمیش - که هم هگل و مارکس و هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند - به‌معنای »رها شدن از خویش« و فقدان ذهنیت بود؛[یعنی] یک بیرون ریختن شخصیت بود، تجسم بیرونی و بیرون ریختن چیزی بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملًا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد، با آن بیگانه و دشمن می‌شود، و آن را به زوال و نابودی تهدید می‌کند. »خود« در این میان خود را در عینیت دادن‌هایش (objectification) گم می‌کند، و در آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شدهٔ خود روبرو می‌شود.&lt;br /&gt;
== ==&lt;br /&gt;
امّا، مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلّی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هائی که جهان‌شان هنوز همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کلّ« مانده‌اند. امّا آن‌هائی که آن کلیّت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبه‌رو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده، - یعنی پدیده‌هائی چون دولت، اقتصاد، علوم، و هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند - تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها مترادف بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر، هم آن‌ها که عقل را اصل نمی‌دانند هم آن‌ها که می‌دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطهٔ عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد هگل از »عینیت دادن« یک کُنش بیگانگی با خود است، و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن در آن بدل به موضوع شناسائی(object یا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشگوئی می‌کند. چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت‌های روانیِ با معنا، یا چنان که خود می‌گوید، شکل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روح عینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (objective spirit یا، جان عینی) (۱)، خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه با او بیگانه می‌شوند. او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معناً ناواقعی و خیالی است. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم، به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind)، در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل که خدا جهان را با کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده‌هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بل‌که نمایندهٔ مرحلهٔ ضروری و گریزناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به خود آگاهی می‌یابد. زیرا جان بنا بر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شود فقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جانِ با واقعیت بیگانه شده بالاتر می‌رود و با آن مخالفت می‌کند و برای خود جهانی دیگر (یا، ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابراین، بیگانگی شرط لازم، و به زبان دیگر، بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.«(۳).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می‌دهد بلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامپانلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (campanella) این را به واضح‌ترین شکلش به ما نشان داده است، و هم او کاملاً از نظر لغوی کاربرد هگلی این واژه را، چون یک اصل شناخت‌شناسی (epistemology: دانش‌شناسی)، پیشگوئی کرده است. او آن‌گاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربهٔ تأثرات بیرونی است هنوز به نظریهٔ »تقلیدی« قرون وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت، شناسنده (یا، ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که (او) چیزها را آن‌گاه درک می‌کند که آن (چیزها) او [=جان، شناسنده] را پر کنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست می‌دهد و به جای آن سرشتی بیگانه به خود می‌گیرد، کامپانلا، تا آنجا در شناخت‌شناسی پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن، یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودنِ خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس ==&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از نظر مارکس و هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. امّا این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند، زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس، میان شناسنده و واقعیت عینی رخ می‌دهد، و با چنین تماسی تکرار می‌شود؛ حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است، یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتاً در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیتِ مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت، و آن را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلاء منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کلّ این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعاً متعلق به او نیست و برایش هیچ معنی واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنا بر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است که به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود تاریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی با ماشینی شدن تولیدِ همراه با تقسیم کار ـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایشِ به تقسیم کار ـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظریهٔ مارکس دربارهٔ بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، امّا مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه شده را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمرو هنر نیست. آثار هنری قبلًا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمد که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بود که شخصاً برای هنرمند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع داد و ستد تجاری شده‌ است، یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطهٔ احتمالی و نامشخص هنرمند و هواخواهان اوست که این‌چنین آشکارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا، محیطی) است که در نتیجهٔ نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرّد، یعنی به کارِ محض - آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود که ارزش دادوستدی دارد. مارکس نشان می‌دهد که چه‌گونه کارگر در نتیجهٔ بیگانگی با محصول کار، که تبدیل به کالا می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون می‌گذارد، و عینیت می‌بخشد، و بتدریج، تمام صفات شخصیش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ئی پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا، عملکرد) پول می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کند و تولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگانه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند، به همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند. او زندگی را روی کار می‌گذارد، امّا این زندگی دیگر زندگی او نیست بل‌که تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن وقتی حس می‌کند که در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کاری کند در خانه نیست.... کارش کار اجباری است.» بنابراین، معنی بیگانگی او با ساختهٔ دست‌هایش، نه فقط این است که کارش به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است، بل‌که این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر، از نظر مارکس، بیگانگی کارگر فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائیش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پاافتاده نمی‌بود. زیرا، از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط سادهٔ زندگی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روبنس کروزوئه‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وار را پشت سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در مواد خام و ماشین‌آلات -[یعنی، هیچ] چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ئی مال کارگر نیست، و آن را از آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار می‌شود، که مارکس آن را در توسعهٔ اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند. در این شرایط، انسان به‌ناگزیر خود را بردهٔ کار خویش حس می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزدهم هنوز تقسیم کار، به معنائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید، وجود نداشت و مثال مشهور او، یعنی، سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد. امّا از پایان قرن پانزدهم، در نتیجهٔ عرضهٔ ماشین (یعنی ابزارهای ماشینی) ماشینی شدنِ روزافزون کار به‌وجود آمده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را می‌توان در تمام رخداده‌ها آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. امّا نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی تا حد وظایف ساده، ماشینی و تکراری تنزل داده شود. (۵) اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هیجدهم پیدا شد؛ برای این کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملاً کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که به آن نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبههٔ وسیعی پیش رفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن که ماشین، و همراه با آن، سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزهٔ (۶) کار، به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری و کاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت، و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست، و نیز به استفادهٔ شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکنندهٔ خرده‌پا انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی (راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل]، در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رؤیائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیش‌تری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی مؤثر دوران‌سازِ سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسان‌ها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزهٔ درونی در برانگیختن به کار، مسلماً اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. و هر وقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بل‌که برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، سرف و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی‌کردند. نه فقط سرف، بل‌که صنعتگر قرون وسطائی هم - که اینهمه اغلب از روی بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ئی (رمانتیک) به او داده‌اند - بی‌شک به‌طور کلّی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با تسمهٔ نقاله کار می کند با کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعهٔ سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره‌های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌ است. صبری که لازمهٔ تحمل کار است، وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سرواژ، یعنی وقتی که کلّ جامعهٔ فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیار پرزحمت‌تر و بی‌روح‌تر از اعصار بعد بود، امّا آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه‌های دربارهٔ حقوق شخصیت انسانی، و سست شدن تازهٔ دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان بارکش، بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره دربارهٔ احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزهٔ درونی ترقیِ در مدارج اجتماعی فقط وقتی پیدا می‌شود که دیوارهای میان طبقات شروع به ریختن کند، و انقلابات اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترینِ شرایط باشند، بل‌که وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود، حس بیگانگی با کار نیز، اگر نه واقعیت بیگانگی، بندرت واقعاً ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابراین با ظهور سرمایه‌داری جدید عمدتاً از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر به طور عینی و مادی بهتر نبود، بل‌که به فلاکتباری سرنوشتش کم‌تر آگاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به هوش بیشتری داشت تا به دست گرفتن بیل و کج‌بیل، یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. امّا هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت هم فرایندهائی که لزوماً یکنواخت و تکراری و وابسته به کاربردِ ماشین است، کسالت‌آورتر احساس می شود، اگرچه مسلماً این فرایندها مستلزم هوش است و با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش) نیاز است. اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ سادهٔ بافندگی، مثل همان‌هائی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلماً نیاز به دقت بیش‌تری داشت تا ابزارهای که کارگر روزگار قدیم سرواژ در ملک اربابی به دست می‌گرفت. امّا در نهایت امر، بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش، هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب می‌شود. در بررسی این مسأله که آیا در هر دورهٔ تاریخی بیگانگی هست یا نه، و اگر هست تا چه درجه‌ئی افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ئی است که بین کارگر و کار وجود دارد؛ و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطهٔ بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعیش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ئی که انجام دادنش از او خواسته می‌شود از طرف دیگر بستگی دارد. مارکس، با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، امّا در اتهامی که به ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملًا محق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌وار»ی است که محصولات کار به خود گرفته است، یعنی محصولاتی که در نتیجهٔ ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سرمایه‌داری بدل به کالا شده، امّا خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با اینهمه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن زمان ناشناخته بود، سخن می‌گوید، یعنی از سلطهٔ جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌ [یا، کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست. چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد؛ آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که مفهوم کالا مقولهٔ بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزهٔ کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ئی داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفاً نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر، یک جنس بی‌اثر تجاری شد که با معیارهای عمومی قابل سنجش شد و با وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت، (بل‌که) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاریش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت. جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است.» یا «ارزش کار دو تنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا، با چیزی بنیادی‌تر از فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم؛ ما نه تنها با ضایع شدن کار و وقت، بل‌که با فقدان شخصیت و هویت فرد روبه‌رو هستیم. نه تنها زندگی و کار، صفت انسانیش را از دست داد و شئی شد (یا، عینیت یافت)، بل‌که خود کارگر هم انسان بودنش را از دست داد، و به همین شکل تبدیل به «شئی» شد. و این ما را به درکِ میزان تهاجم مفهوم کالا به کلّ زندگی قادر می‌کند، و نشانی به دست می‌دهد که به عمق بحران‌های معنوی که این در آن به وجود آمده راه یابیم. زیرا شرایطی که منجر شد انسان در یک عصر آزادی اجتماعی این‌گونه سقوط کند باید در حوزه‌هائی بسیار وسیع‌تر از شخصیت کارگر صنعتی، و لذتی که از کارش می‌برد، تأثیر گذاشته‌باشد؛ در حقیقت دامنهٔ تأثیر انقلابی آن به همهٔ شکل‌های زندگی و اندیشه، به تمام سطوح جامعه، و تمام مناطق فرهنگی کشیده شد. روش تفکر کلّ جامعه مبتنی بر ایدئولوژی کالاها بود. هیچ شکلی از مناسبات انسانی یا فعالیت‌های انسانی نبود که دست این ایدئولوژی به آن نرسیده و تهدیدش نکرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره در واقع دوره‌ئی بود که هنرمند خود را به قاطع‌ترین شکل از صنعتگر متمایز کرد و بیش از پیش در رفتار فردی امتیازاتی به او داده شد. در هر صورت، محصول کار او از «سفارشی» بودن افتاد و تبدیل به کالائی شد که برای انبارها و یا برای عرضهٔ به بازار آزاد تولید می‌شد. گرچه فردیت بزرگ‌ترین آثار آن عصر از آثار هر یک از اعصار پیشین آشکارتر مشخص بود، با این حال، می‌بایست به طور کلّی منجر به غیرشخصی شدن تولید هنری شود. البته آثار هنری دوره‌های پیش نیز خرید و فروش می‌شد، امّا این حقیقت که در اواسط قرن شانزدهم شاهد تولد واقعی دادوستد هنری هستیم و نشانهٔ بی‌نهایت مهمی برای آینده است. این نه تنها برای فروشندگان و جمع‌کنندگان آثار هنری، به معنای جدید آن، بل‌که برای هنرمند جدید هم ساعت تولدی به حساب می‌آمد. هنرمند جدید برای آن‌که استقلال بیش‌تری داشته باشد می‌بایست در قبال آن دستخوش ناامنی بیش‌تری شود، و ارزش او با ارقامی ارزیابی می‌شد که قبلاً هرگز نمی‌شد.*&lt;br /&gt;
== ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;nowiki&amp;gt; *&amp;lt;/nowiki&amp;gt;بخشی از یک گفتار، از کتاب Mannerism.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=994</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=994"/>
		<updated>2010-04-16T00:15:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهتر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگانگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانهٔ ما نیست. این مفهوم ـ‌ اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ ـ از پاسخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به پرسش معروف آکادمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیژون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تمدن و ناخشنودی‌های آن«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اولین کسی بود که کلمهٔ »بیگانگی« یا »بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ ـ و «والایش غرایز»‌ ـ نامی که فروید به آن داده ـ به‌طور کلّی معنای اصلیش را حفظ کرده‌ است؛ نظر فروید درباره بازدهٔ فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظر متقدمانش بود، امّا با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی که تمدن برای ما دست و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را به‌کار برده و بد هم به‌کار برده‌اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌ است، و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی در جنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد، سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حسِ جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌ کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیدهٔ فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. و شاید اولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشیم، امّا یقیناً «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز نشده است، خود اگرچه واقعاً بی‌زمان نباشد. و همین که هرگاه که با جهان عینی رابطه‌ئی برقرار کردیم ناپدید نشود، چنان که هگل بر این عقیده بود. بیگانگی از زمانی وجود داشته است که انسان از زندگی در یک وضع طبیعی دست کشید و تمدن آغاز شد، یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد؛ خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. امّا خاستگاه «بیگانگی» ـ درمعنای محدودتر این کلمه که ما در این مبحث به آن می‌پردازیم‌ ـ از عصری است که در آن وحدتِ اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق و بندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیار کهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، و فقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگیِ« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنهٔ یکپارچهٔ تکامل که از آن زمان تا کنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلًا در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرون وسطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است، که برجسته‌ترینش همان است که در قرن شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری را در قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرتبهٔ سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. از آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است، و نه فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داده، بل‌که معنای نوی هم به آنها بخشیده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
»بیگانگی« به شکلِ دانسته‌اش اوّل بار به صورت بحران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنسانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه‌گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصهٔ مشترکِ ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزهٔ فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پدیدهٔ انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می‌داد جدا و پرت افتاده‌اند. شاید آنان قبلاً مقهور حاکمان جبار بوده‌اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهائی می‌بینند که با آن‌ها بیگانه‌اند. از این چیزها بود که آن‌ها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روش‌های ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطهٔ پدرسالاری با اربابان، (ونیز) تبدیل وضع و ادارهٔ امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌ه‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیرانسانی عمل می‌کردند. زندگی تا آنجا جوهر مادّی به خود گرفته بود (یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»غمنامه فرهنگ« گئورگ زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌ بود. انسان اشیا، شکل‌ها و ارزش‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود، خود بنده و خادم‌شان شد. و چنان که مارکس گفته‌ است، آثار دست و اندیشه‌اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آن‌ها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد. »بیگانگی« به معنای قدیمیش - که هم هگل و مارکس و هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند - به‌معنای »رها شدن از خویش« و فقدان ذهنیت بود؛[یعنی] یک بیرون ریختن شخصیت بود، تجسم بیرونی و بیرون ریختن چیزی بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملًا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد، با آن بیگانه و دشمن می‌شود، و آن را به زوال و نابودی تهدید می‌کند. »خود« در این میان خود را در عینیت دادن‌هایش (objectification) گم می‌کند، و در آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شدهٔ خود روبرو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلّی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هائی که جهان‌شان هنوز همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کلّ« مانده‌اند. امّا آن‌هائی که آن کلیّت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبه‌رو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده، - یعنی پدیده‌هائی چون دولت، اقتصاد، علوم، و هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند - تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها مترادف بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر، هم آن‌ها که عقل را اصل نمی‌دانند هم آن‌ها که می‌دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطهٔ عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد هگل از »عینیت دادن« یک کُنش بیگانگی با خود است، و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن در آن بدل به موضوع شناسائی(object یا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشگوئی می‌کند. چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت‌های روانیِ با معنا، یا چنان که خود می‌گوید، شکل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روح عینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (objective spirit یا، جان عینی) (۱)، خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه با او بیگانه می‌شوند. او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معناً ناواقعی و خیالی است. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم، به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind)، در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل که خدا جهان را با کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده‌هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بل‌که نمایندهٔ مرحلهٔ ضروری و گریزناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به خود آگاهی می‌یابد. زیرا جان بنا بر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شود فقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جانِ با واقعیت بیگانه شده بالاتر می‌رود و با آن مخالفت می‌کند و برای خود جهانی دیگر (یا، ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابراین، بیگانگی شرط لازم، و به زبان دیگر، بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.«(۳).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می‌دهد بلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامپانلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (campanella) این را به واضح‌ترین شکلش به ما نشان داده است، و هم او کاملاً از نظر لغوی کاربرد هگلی این واژه را، چون یک اصل شناخت‌شناسی (epistemology: دانش‌شناسی)، پیشگوئی کرده است. او آن‌گاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربهٔ تأثرات بیرونی است هنوز به نظریهٔ »تقلیدی« قرون وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت، شناسنده (یا، ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که (او) چیزها را آن‌گاه درک می‌کند که آن (چیزها) او [=جان، شناسنده] را پر کنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست می‌دهد و به جای آن سرشتی بیگانه به خود می‌گیرد، کامپانلا، تا آنجا در شناخت‌شناسی پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن، یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودنِ خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس ==&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از نظر مارکس و هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. امّا این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند، زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس، میان شناسنده و واقعیت عینی رخ می‌دهد، و با چنین تماسی تکرار می‌شود؛ حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است، یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتاً در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیتِ مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت، و آن را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلاء منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کلّ این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعاً متعلق به او نیست و برایش هیچ معنی واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنا بر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است که به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود تاریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی با ماشینی شدن تولیدِ همراه با تقسیم کار ـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایشِ به تقسیم کار ـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظریهٔ مارکس دربارهٔ بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، امّا مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه شده را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمرو هنر نیست. آثار هنری قبلًا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمد که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بود که شخصاً برای هنرمند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع داد و ستد تجاری شده‌ است، یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطهٔ احتمالی و نامشخص هنرمند و هواخواهان اوست که این‌چنین آشکارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا، محیطی) است که در نتیجهٔ نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرّد، یعنی به کارِ محض - آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود که ارزش دادوستدی دارد. مارکس نشان می‌دهد که چه‌گونه کارگر در نتیجهٔ بیگانگی با محصول کار، که تبدیل به کالا می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون می‌گذارد، و عینیت می‌بخشد، و بتدریج، تمام صفات شخصیش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ئی پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا، عملکرد) پول می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کند و تولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگانه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند، به همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند. او زندگی را روی کار می‌گذارد، امّا این زندگی دیگر زندگی او نیست بل‌که تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن وقتی حس می‌کند که در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کاری کند در خانه نیست.... کارش کار اجباری است.» بنابراین، معنی بیگانگی او با ساختهٔ دست‌هایش، نه فقط این است که کارش به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است، بل‌که این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر، از نظر مارکس، بیگانگی کارگر فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائیش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پاافتاده نمی‌بود. زیرا، از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط سادهٔ زندگی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روبنس کروزوئه‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وار را پشت سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در مواد خام و ماشین‌آلات -[یعنی، هیچ] چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ئی مال کارگر نیست، و آن را از آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار می‌شود، که مارکس آن را در توسعهٔ اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند. در این شرایط، انسان به‌ناگزیر خود را بردهٔ کار خویش حس می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزدهم هنوز تقسیم کار، به معنائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدام اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید، وجود نداشت و مثال مشهور او، یعنی، سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد. امّا از پایان قرن پانزدهم، در نتیجهٔ عرضهٔ ماشین (یعنی ابزارهای ماشینی) ماشینی شدنِ روزافزون کار به‌وجود آمده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را می‌توان در تمام رخداده‌ها آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. امّا نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی تا حد وظایف ساده، ماشینی و تکراری تنزل داده شود. (۵) اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هیجدهم پیدا شد؛ برای این کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملاً کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که به آن نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبههٔ وسیعی پیش رفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن که ماشین، و همراه با آن، سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزهٔ (۶) کار، به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری و کاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت، و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست، و نیز به استفادهٔ شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکنندهٔ خرده‌پا انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی (راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل]، در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رؤیائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیش‌تری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی مؤثر دوران‌سازِ سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسان‌ها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزهٔ درونی در برانگیختن به کار، مسلماً اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. و هر وقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بل‌که برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، سرف و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی‌کردند. نه فقط سرف، بل‌که صنعتگر قرون وسطائی هم - که اینهمه اغلب از روی بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ئی (رمانتیک) به او داده‌اند - بی‌شک به‌طور کلّی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با تسمهٔ نقاله کار می کند با کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعهٔ سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره‌های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌ است. صبری که لازمهٔ تحمل کار است، وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سرواژ، یعنی وقتی که کلّ جامعهٔ فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیار پرزحمت‌تر و بی‌روح‌تر از اعصار بعد بود، امّا آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه‌های دربارهٔ حقوق شخصیت انسانی، و سست شدن تازهٔ دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان بارکش، بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره دربارهٔ احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزهٔ درونی ترقیِ در مدارج اجتماعی فقط وقتی پیدا می‌شود که دیوارهای میان طبقات شروع به ریختن کند، و انقلابات اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترینِ شرایط باشند، بل‌که وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود، حس بیگانگی با کار نیز، اگر نه واقعیت بیگانگی، بندرت واقعاً ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابراین با ظهور سرمایه‌داری جدید عمدتاً از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر به طور عینی و مادی بهتر نبود، بل‌که به فلاکتباری سرنوشتش کم‌تر آگاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به هوش بیشتری داشت تا به دست گرفتن بیل و کج‌بیل، یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. امّا هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت هم فرایندهائی که لزوماً یکنواخت و تکراری و وابسته به کاربردِ ماشین است، کسالت‌آورتر احساس می شود، اگرچه مسلماً این فرایندها مستلزم هوش است و با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش) نیاز است. اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ سادهٔ بافندگی، مثل همان‌هائی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلماً نیاز به دقت بیش‌تری داشت تا ابزارهای که کارگر روزگار قدیم سرواژ در ملک اربابی به دست می‌گرفت. امّا در نهایت امر، بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش، هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب می‌شود. در بررسی این مسأله که آیا در هر دورهٔ تاریخی بیگانگی هست یا نه، و اگر هست تا چه درجه‌ئی افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ئی است که بین کارگر و کار وجود دارد؛ و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطهٔ بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعیش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ئی که انجام دادنش از او خواسته می‌شود از طرف دیگر بستگی دارد. مارکس، با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، امّا در اتهامی که به ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملًا محق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌وار»ی است که محصولات کار به خود گرفته است، یعنی محصولاتی که در نتیجهٔ ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سرمایه‌داری بدل به کالا شده، امّا خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با اینهمه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن زمان ناشناخته بود، سخن می‌گوید، یعنی از سلطهٔ جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌ [یا، کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست. چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد؛ آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که مفهوم کالا مقولهٔ بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزهٔ کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ئی داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفاً نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر، یک جنس بی‌اثر تجاری شد که با معیارهای عمومی قابل سنجش شد و با وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت، (بل‌که) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاریش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت. جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است.» یا «ارزش کار دو تنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا، با چیزی بنیادی‌تر از فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم؛ ما نه تنها با ضایع شدن کار و وقت، بل‌که با فقدان شخصیت و هویت فرد روبه‌رو هستیم. نه تنها زندگی و کار، صفت انسانیش را از دست داد و شئی شد (یا، عینیت یافت)، بل‌که خود کارگر هم انسان بودنش را از دست داد، و به همین شکل تبدیل به «شئی» شد. و این ما را به درکِ میزان تهاجم مفهوم کالا به کلّ زندگی قادر می‌کند، و نشانی به دست می‌دهد که به عمق بحران‌های معنوی که این در آن به وجود آمده راه یابیم. زیرا شرایطی که منجر شد انسان در یک عصر آزادی اجتماعی این‌گونه سقوط کند باید در حوزه‌هائی بسیار وسیع‌تر از شخصیت کارگر صنعتی، و لذتی که از کارش می‌برد، تأثیر گذاشته‌باشد؛ در حقیقت دامنهٔ تأثیر انقلابی آن به همهٔ شکل‌های زندگی و اندیشه، به تمام سطوح جامعه، و تمام مناطق فرهنگی کشیده شد. روش تفکر کلّ جامعه مبتنی بر ایدئولوژی کالاها بود. هیچ شکلی از مناسبات انسانی یا فعالیت‌های انسانی نبود که دست این ایدئولوژی به آن نرسیده و تهدیدش نکرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره در واقع دوره‌ئی بود که هنرمند خود را به قاطع‌ترین شکل از صنعتگر متمایز کرد و بیش از پیش در رفتار فردی امتیازاتی به او داده شد. در هر صورت، محصول کار او از «سفارشی» بودن افتاد و تبدیل به کالائی شد که برای انبارها و یا برای عرضهٔ به بازار آزاد تولید می‌شد. گرچه فردیت بزرگ‌ترین آثار آن عصر از آثار هر یک از اعصار پیشین آشکارتر مشخص بود، با این حال، می‌بایست به طور کلّی منجر به غیرشخصی شدن تولید هنری شود. البته آثار هنری دوره‌های پیش نیز خرید و فروش می‌شد، امّا این حقیقت که در اواسط قرن شانزدهم شاهد تولد واقعی دادوستد هنری هستیم و نشانهٔ بی‌نهایت مهمی برای آینده است. این نه تنها برای فروشندگان و جمع‌کنندگان آثار هنری، به معنای جدید آن، بل‌که برای هنرمند جدید هم ساعت تولدی به حساب می‌آمد. هنرمند جدید برای آن‌که استقلال بیش‌تری داشته باشد می‌بایست در قبال آن دستخوش ناامنی بیش‌تری شود، و ارزش او با ارقامی ارزیابی می‌شد که قبلاً هرگز نمی‌شد.*&lt;br /&gt;
== ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;nowiki&amp;gt; *&amp;lt;/nowiki&amp;gt;بخشی از یک گفتار، از کتاب Mannerism.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=993</id>
		<title>محکمهٔ جنائی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=993"/>
		<updated>2010-04-16T00:10:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاو هاشِک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محکمه‌ی جنائی*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاوهاشک (۱۸۸۳-۱۹۲۳) نویسنده چک با کتاب «سرباز ساده‌دل، شویک» که در سال نویسنده‌اش انتشار یافت در جهان شهره شد. این کتاب که سرشار از طنز و مطایبه‌ی(؟) عامیانه است و در آن نظام میلیتاریتی ارتش- هنگری(؟) به مؤثرترین نحوی به‌هجو کشیده شده بارها در قلمرو سینما و تأتر مورد بهره‌برداری قرار گرفته، و از آن جمله، برشت نیز از روی آن نمایشنامه‌ئی تهیه کرده‌است. &lt;br /&gt;
از یاروسلاو‌ هاشک بیش از هزار قصه و مقاله در دست است که اغلب آن‌ها با امضائی غیر از نام واقعی او انتشار یافته و در سراسر آن‌ها همان طنز و هزل تلخ و شیرین خاص او آشکار است. &lt;br /&gt;
											 ق.ص.&lt;br /&gt;
== ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام روزنامه‌ها در یک نکته متفق‌القول بودند: «تبهکاری که در برابر هیأت‌منصفه قرار گرفته، فردی است که هر آدم نسبتاً پدرمادرداری باید سعی کند تنه‌اش به تنه‌ی او نخورد. زیرااین عامل جنایت غیرقابل تصوری شده است.»&lt;br /&gt;
اکنون او با حالتی از رضا و تسلیم، خود را در اختیار سرنوشتی می‌گذاشت که می‌دانست انتظارش را می‌کشد. یقین داشت که دارش می‌زنند. به‌قربانی ناامیدی می‌مانست که می‌داند دارند به‌کشتارگاهش می‌برند و همین به‌همین جهت به‌سیم آخر زده‌بود و در جلسات دادگاه متلک‌های نخاله ‌بار این و آن می‌کرد. مثلاً به دادستان می‌گفت: «از ریخت و روزت پیداست که روزی از روزها خودت را هم به‌دار می‌زنند!»، یا خطاب به رئیس دادگاه در می‌آمد که:«طناب دارم را تقدیم می‌کنم حضورت تا ازش برای نگه‌داشتن شلوارت استفاده کنی!»&lt;br /&gt;
جمله‌ی اخیر ناراحت‌کننده‌ترین تأثیر ممکن را روی آقایان اعضای هیأت منصفه گذاشت و در عین حال باعث شد بحث داغی میان دادستان و وکیل مدافع درگیرد. &lt;br /&gt;
وکیل مدافع گفت:-انعطاف قانون اجازه داده‌است که متهمان هرجور که دلشان بخواهد حرف‌شان را در محضر دادگاه عنوان کنند. و این که متهم حاضر، موکل بنده، به‌شلوار مقام محترم ریاست چسبیده مبین این حقیقت است که او مانند غریقی به هر خس و خاشاکی که دم دستش بیاید چنگ  می‌اندازد. متهم در واقع می‌کوشد از طریق شوخ‌طبعی، حس همدردی را در آقایان اعضای هیأت مؤنصفه بیدار کند...ضمناًدرمورد شلوار مقام ریاست باید عرض کنم که...&lt;br /&gt;
دادستان پابرهنه تو حرف وکیل دوید و با قاطعیت تمام اعلام کرد که:-مطلقاً شایسته نیست شلوار مقام منبع ریاست به این مباحث کشیده‌شود.و وکیل مدافع با ظرافت چشمگیری درآمد که: -مخالفم!شلوار مقام ریاست نمی‌تواند «چیزناشایستی» باشد، چون که در این صورت نه تنها صاحب محترم شلوار، بلکه کل دستگاه قضائی کشور- اززندانیان بازداشتگاه موقت گرفته تا جلادی که حکم مرگ را اجرا می‌کند- به فقدان «شایستگی» منصف می‌شود.&lt;br /&gt;
سخن که به این جا رسید وکیل ناچار شد موقتاًاستدلالاتش را موقع بگذارد تا برای آقای رئیس تفدانی بیاورند که بتواندتوش تف کند. - وقتی مقام ریاست تف کرد هیجان فوقالعاده‌ئی در تالار در تالار محکمه‌ی جنائی پدید آمد. چندتا خانم‌ تماشاچی از حال رفتند، وحتی یکی از تماشاچیان، بدون این که سوءنیت یا قصد و غرض قبلی در کارش باشد، دستش کرد تو جیب نفرِبغل‌دستی‌اش، یک تخته شکلات ازش کشید بیرون و جلو چشم صاحب عله با حالتی عصبی دندان در آن فرو برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:2-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=992</id>
		<title>محکمهٔ جنائی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=992"/>
		<updated>2010-04-16T00:07:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاو هاشِک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محکمه‌ی جنائی*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاوهاشک (۱۸۸۳-۱۹۲۳) نویسنده چک با کتاب «سرباز ساده‌دل، شویک» که در سال نویسنده‌اش انتشار یافت در جهان شهره شد. این کتاب که سرشار از طنز و مطایبه‌ی(؟) عامیانه است و در آن نظام میلیتاریتی ارتش- هنگری(؟) به مؤثرترین نحوی به‌هجو کشیده شده بارها در قلمرو سینما و تأتر مورد بهره‌برداری قرار گرفته، و از آن جمله، برشت نیز از روی آن نمایشنامه‌ئی تهیه کرده‌است. &lt;br /&gt;
از یاروسلاو‌ هاشک بیش از هزار قصه و مقاله در دست است که اغلب آن‌ها با امضائی غیر از نام واقعی او انتشار یافته و در سراسر آن‌ها همان طنز و هزل تلخ و شیرین خاص او آشکار است. &lt;br /&gt;
											 ق.ص.&lt;br /&gt;
== ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام روزنامه‌ها در یک نکته متفق‌القول بودند: «تبهکاری که در برابر هیأت‌منصفه قرار گرفته، فردی است که هر آدم نسبتاً پدرمادرداری باید سعی کند تنه‌اش به تنه‌ی او نخورد. زیرااین عامل جنایت غیرقابل تصوری شده است.»&lt;br /&gt;
اکنون او با حالتی از رضا و تسلیم، خود را در اختیار سرنوشتی می‌گذاشت که می‌دانست انتظارش را می‌کشد. یقین داشت که دارش می‌زنند. به‌قربانی ناامیدی می‌مانست که می‌داند دارند به‌کشتارگاهش می‌برند و همین به‌همین جهت به‌سیم آخر زده‌بود و در جلسات دادگاه متلک‌های نخاله ‌بار این و آن می‌کرد. مثلاً به دادستان می‌گفت: «از ریخت و روزت پیداست که روزی از روزها خودت را هم به‌دار می‌زنند!»، یا خطاب به رئیس دادگاه در می‌آمد که:«طناب دارم را تقدیم می‌کنم حضورت تا ازش برای نگه‌داشتن شلوارت استفاده کنی!»&lt;br /&gt;
جمله‌ی اخیر ناراحت‌کننده‌ترین تأثیر ممکن را روی آقایان اعضای هیأت منصفه گذاشت و در عین حال باعث شد بحث داغی میان دادستان و وکیل مدافع درگیرد. &lt;br /&gt;
وکیل مدافع گفت:-انعطاف قانون اجازه داده‌است که متهمان هرجور که دلشان بخواهد حرف‌شان را در محضر دادگاه عنوان کنند. و این که متهم حاضر، موکل بنده، به‌شلوار مقام محترم ریاست چسبیده مبین این حقیقت است که او مانند غریقی به هر خس و خاشاکی که دم دستش بیاید چنگ  می‌اندازد. متهم در واقع می‌کوشد از طریق شوخ‌طبعی، حس همدردی را در آقایان اعضای هیأت مؤنصفه بیدار کند...ضمناًدرمورد شلوار مقام ریاست باید عرض کنم که...&lt;br /&gt;
دادستان پابرهنه تو حرف وکیل دوید و با قاطعیت تمام اعلام کرد که:-مطلقاً شایسته نیست شلوار مقام منبع ریاست به این مباحث کشیده‌شود.و وکیل مدافع با ظرافت چشمگیری درآمد که: -مخالفم!شلوار مقام ریاست نمی‌تواند «چیزناشایستی» باشد، چون که در این صورت نه تنها صاحب محترم شلوار، بلکه کل دستگاه قضائی کشور- اززندانیان بازداشتگاه موقت گرفته تا جلادی که حکم مرگ را اجرا می‌کند- به فقدان «شایستگی» منصف می‌شود.&lt;br /&gt;
سخن که به این جا رسید وکیل ناچار شد موقتاًاستدلالاتش را موقع بگذارد تا برای آقای رئیس تفدانی بیاورند که بتواندتوش تف کند. - وقتی مقام ریاست تف کرد هیجان فوقالعاده‌ئی در تالار در تالار محکمه‌ی جنائی پدید آمد. چندتا خانم‌ تماشاچی از حال رفتند، وحتی یکی از تماشاچیان، بدون این که سوءنیت یا قصد و غرض قبلی در کارش باشد، دستش کرد تو جیب نفرِبغل‌دستی‌اش، یک تخته شکلات ازش کشید بیرون و جلو چشم صاحب عله با حالتی عصبی دندان در آن فرو برد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=991</id>
		<title>محکمهٔ جنائی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=991"/>
		<updated>2010-04-16T00:06:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاو هاشِک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محاکمه‌ی جنائی*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاوهاشک (۱۸۸۳-۱۹۲۳) نویسنده چک با کتاب «سرباز ساده‌دل، شویک» که در سال نویسنده‌اش انتشار یافت در جهان شهره شد. این کتاب که سرشار از طنز و مطایبه‌ی(؟) عامیانه است و در آن نظام میلیتاریتی ارتش- هنگری(؟) به مؤثرترین نحوی به‌هجو کشیده شده بارها در قلمرو سینما و تأتر مورد بهره‌برداری قرار گرفته، و از آن جمله، برشت نیز از روی آن نمایشنامه‌ئی تهیه کرده‌است. &lt;br /&gt;
از یاروسلاو‌ هاشک بیش از هزار قصه و مقاله در دست است که اغلب آن‌ها با امضائی غیر از نام واقعی او انتشار یافته و در سراسر آن‌ها همان طنز و هزل تلخ و شیرین خاص او آشکار است. &lt;br /&gt;
											 ق.ص.&lt;br /&gt;
== ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام روزنامه‌ها در یک نکته متفق‌القول بودند: «تبهکاری که در برابر هیأت‌منصفه قرار گرفته، فردی است که هر آدم نسبتاً پدرمادرداری باید سعی کند تنه‌اش به تنه‌ی او نخورد. زیرااین عامل جنایت غیرقابل تصوری شده است.»&lt;br /&gt;
اکنون او با حالتی از رضا و تسلیم، خود را در اختیار سرنوشتی می‌گذاشت که می‌دانست انتظارش را می‌کشد. یقین داشت که دارش می‌زنند. به‌قربانی ناامیدی می‌مانست که می‌داند دارند به‌کشتارگاهش می‌برند و همین به‌همین جهت به‌سیم آخر زده‌بود و در جلسات دادگاه متلک‌های نخاله ‌بار این و آن می‌کرد. مثلاً به دادستان می‌گفت: «از ریخت و روزت پیداست که روزی از روزها خودت را هم به‌دار می‌زنند!»، یا خطاب به رئیس دادگاه در می‌آمد که:«طناب دارم را تقدیم می‌کنم حضورت تا ازش برای نگه‌داشتن شلوارت استفاده کنی!»&lt;br /&gt;
جمله‌ی اخیر ناراحت‌کننده‌ترین تأثیر ممکن را روی آقایان اعضای هیأت منصفه گذاشت و در عین حال باعث شد بحث داغی میان دادستان و وکیل مدافع درگیرد. &lt;br /&gt;
وکیل مدافع گفت:-انعطاف قانون اجازه داده‌است که متهمان هرجور که دلشان بخواهد حرف‌شان را در محضر دادگاه عنوان کنند. و این که متهم حاضر، موکل بنده، به‌شلوار مقام محترم ریاست چسبیده مبین این حقیقت است که او مانند غریقی به هر خس و خاشاکی که دم دستش بیاید چنگ  می‌اندازد. متهم در واقع می‌کوشد از طریق شوخ‌طبعی، حس همدردی را در آقایان اعضای هیأت مؤنصفه بیدار کند...ضمناًدرمورد شلوار مقام ریاست باید عرض کنم که...&lt;br /&gt;
دادستان پابرهنه تو حرف وکیل دوید و با قاطعیت تمام اعلام کرد که:-مطلقاً شایسته نیست شلوار مقام منبع ریاست به این مباحث کشیده‌شود.و وکیل مدافع با ظرافت چشمگیری درآمد که: -مخالفم!شلوار مقام ریاست نمی‌تواند «چیزناشایستی» باشد، چون که در این صورت نه تنها صاحب محترم شلوار، بلکه کل دستگاه قضائی کشور- اززندانیان بازداشتگاه موقت گرفته تا جلادی که حکم مرگ را اجرا می‌کند- به فقدان «شایستگی» منصف می‌شود.&lt;br /&gt;
سخن که به این جا رسید وکیل ناچار شد موقتاًاستدلالاتش را موقع بگذارد تا برای آقای رئیس تفدانی بیاورند که بتواندتوش تف کند. - وقتی مقام ریاست تف کرد هیجان فوقالعاده‌ئی در تالار در تالار محکمه‌ی جنائی پدید آمد. چندتا خانم‌ تماشاچی از حال رفتند، وحتی یکی از تماشاچیان، بدون این که سوءنیت یا قصد و غرض قبلی در کارش باشد، دستش کرد تو جیب نفرِبغل‌دستی‌اش، یک تخته شکلات ازش کشید بیرون و جلو چشم صاحب عله با حالتی عصبی دندان در آن فرو برد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Tadeushe&amp;diff=912</id>
		<title>بحث کاربر:Tadeushe</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Tadeushe&amp;diff=912"/>
		<updated>2010-04-15T08:11:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;لطفاً در بالای مقاله‌ای که در حال تایپ آن هستید بنویسید &amp;lt;nowiki&amp;gt; {{در حال تایپ}} &amp;lt;/nowiki&amp;gt;. ابروها (آکولادها) را فراموش نکنید. [[راهنما:راهنما]] را ببینید. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]]&lt;br /&gt;
:: &amp;lt;nowiki&amp;gt; {{در حال ویرایش}} &amp;lt;/nowiki&amp;gt; --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انجام شد--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۹:۳۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی ممنون بابت مشارکت فعال. امروز صفحه‌ای ایجاد کرده‌اید با عنوان [[الگو:درحال ویرایش]]. در بحثِ همان‌جا هم پرسیده‌ام: نفهمیدم چرا ایجاد شده است. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببخشید من آکولاد و براکت را اشتباه گرفته‌بودم و یه صفحه درست کرده بودم . شرمنده --[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۸:۱۱ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=906</id>
		<title>بحث:محکمهٔ جنائی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=906"/>
		<updated>2010-04-15T06:41:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;در حال تایپ تمام صفحات--~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در حال تایپ تمام صفحات--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۶:۴۱ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=905</id>
		<title>محکمهٔ جنائی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=905"/>
		<updated>2010-04-15T06:40:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=904</id>
		<title>آوریل در یونان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=904"/>
		<updated>2010-04-15T06:34:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=903</id>
		<title>آوریل در یونان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=903"/>
		<updated>2010-04-15T06:32:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{درحال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%DB%8C%D8%AA_%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%B3%D9%88%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D9%86%DA%AF&amp;diff=902</id>
		<title>هیت رابینسون در جنگ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%DB%8C%D8%AA_%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%B3%D9%88%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D9%86%DA%AF&amp;diff=902"/>
		<updated>2010-04-15T05:43:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
ویلیام هیت رابینسون (۱۸۷۲-۱۹۴۲) در خانواده‌ای هنرمند زاده شد. پذر و برادرانش همگی هنرمند بودند و یکی از برادرانش به‌نام چارلز در هنر نقاشی کتاب شهرتی جهانی یافت. خود او نیز در همین رشته گام نهاد و کتب زیادی منتشر کرد که از آن‌جمله است شب‌های عرب(۱۸۹۹)، داستان‌هائی از شکسپیر(۱۹۰۲)، شب دوازدهم(۱۹۰۸) و هانس کریستین آندرسون.&lt;br /&gt;
دو داستان مصور که برای کودکان ترتیب داد- یعنی ماجراهای عمو لوپین(۱۹۰۲) و ویلیام گوش به زنگ(۱۹۱۲)- استعداد شگرف او را در طراحی ماشین‌های خیالی آشکار کرد. دوکتاب اولیه‌اش برای کودکان و نیز کتاب عمولوپین را می‌توان اولین گام‌های او به شمار آورد در طریق اختراعات مضحکی که بعدها به طرزی موفقیت‌آمیز دنبال کرد. &lt;br /&gt;
پس از انتشار آثار او در مورد جنگ بین‌المللی اول [که نمونه‌هائی از آن را در این ظماره آورده‌ایم] افراد نیروهای مسلح نامه‌های فراوانی به او نوشتند و برای طرح‌های جدید پیشنهاداتی به‌او عرضه کردند که بر اثر آنها توانست آثار متعدد دیگری خلق کند. در پاره‌ای موارد نیز طرح‌های جنگی او عکس‌العمل‌های عصبی افسران ارتش را به‌دنبال داشت که مدعی بودند این طرح‌ها دشمن را از وضعیت نظامی کشور آگاه می‌کند!&lt;br /&gt;
اثر عمومی طرح‌های نظامی او این بود که ماشین‌آلات جنگی و نیز نفس جنگ را به ریشخند می‌گرفت و از ابهت‌پوشالی نظامیان می‌کاست.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Tadeushe&amp;diff=890</id>
		<title>بحث کاربر:Tadeushe</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Tadeushe&amp;diff=890"/>
		<updated>2010-04-14T19:55:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;لطفاً در بالای مقاله‌ای که در حال تایپ آن هستید بنویسید &amp;lt;nowiki&amp;gt; {{در حال تایپ}} &amp;lt;/nowiki&amp;gt;. ابروها (آکولادها) را فراموش نکنید. [[راهنما:راهنما]] را ببینید. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انجام شد--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۹:۳۷ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Tadeushe&amp;diff=889</id>
		<title>بحث کاربر:Tadeushe</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Tadeushe&amp;diff=889"/>
		<updated>2010-04-14T19:37:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;لطفاً در بالای مقاله‌ای که در حال تایپ آن هستید بنویسید &amp;lt;nowiki&amp;gt; {{در حال تایپ}} &amp;lt;/nowiki&amp;gt;. ابروها (آکولادها) را فراموش نکنید. [[راهنما:راهنما]] را ببینید. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]]&lt;br /&gt;
انجام شد--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۹:۳۷ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=888</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=888"/>
		<updated>2010-04-14T19:35:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهتر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیگانگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانهٔ ما نیست. این مفهوم ـ‌ اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ ـ از پاسخ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به پرسش معروف آکادمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیژون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تمدن و ناخشنودی‌های آن«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اولین کسی بود که کلمهٔ »بیگانگی« یا »بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ ـ و «والایش غرایز»‌ ـ نامی که فروید به آن داده ـ به‌طور کلّی معنای اصلیش را حفظ کرده‌ است؛ نظر فروید درباره بازدهٔ فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظر متقدمانش بود، امّا با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی که تمدن برای ما دست و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را به‌کار برده و بد هم به‌کار برده‌اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌ است، و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی در جنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد، سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حسِ جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌ کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیدهٔ فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. و شاید اولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هگل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشیم، امّا یقیناً «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز نشده است، خود اگرچه واقعاً بی‌زمان نباشد. و همین که هرگاه که با جهان عینی رابطه‌ئی برقرار کردیم ناپدید نشود، چنان که هگل بر این عقیده بود. بیگانگی از زمانی وجود داشته است که انسان از زندگی در یک وضع طبیعی دست کشید و تمدن آغاز شد، یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد؛ خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. امّا خاستگاه «بیگانگی» ـ درمعنای محدودتر این کلمه که ما در این مبحث به آن می‌پردازیم‌ ـ از عصری است که در آن وحدتِ اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق و بندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیار کهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، و فقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگیِ« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنهٔ یکپارچهٔ تکامل که از آن زمان تا کنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلًا در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرون وسطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است، که برجسته‌ترینش همان است که در قرن شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری را در قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرتبهٔ سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. از آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است، و نه فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داده، بل‌که معنای نوی هم به آنها بخشیده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
»بیگانگی« به شکلِ دانسته‌اش اوّل بار به صورت بحران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنسانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه‌گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصهٔ مشترکِ ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزهٔ فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پدیدهٔ انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می‌داد جدا و پرت افتاده‌اند. شاید آنان قبلاً مقهور حاکمان جبار بوده‌اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهائی می‌بینند که با آن‌ها بیگانه‌اند. از این چیزها بود که آن‌ها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روش‌های ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطهٔ پدرسالاری با اربابان، (ونیز) تبدیل وضع و ادارهٔ امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌ه‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیرانسانی عمل می‌کردند. زندگی تا آنجا جوهر مادّی به خود گرفته بود (یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»غمنامه فرهنگ« گئورگ زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌ بود. انسان اشیا، شکل‌ها و ارزش‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود، خود بنده و خادم‌شان شد. و چنان که مارکس گفته‌ است، آثار دست و اندیشه‌اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آن‌ها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد. »بیگانگی« به معنای قدیمیش - که هم هگل و مارکس و هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند - به‌معنای »رها شدن از خویش« و فقدان ذهنیت بود؛[یعنی] یک بیرون ریختن شخصیت بود، تجسم بیرونی و بیرون ریختن چیزی بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملًا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد، با آن بیگانه و دشمن می‌شود، و آن را به زوال و نابودی تهدید می‌کند. »خود« در این میان خود را در عینیت دادن‌هایش (objectification) گم می‌کند، و در آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شدهٔ خود روبرو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلّی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هائی که جهان‌شان هنوز همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کلّ« مانده‌اند. امّا آن‌هائی که آن کلیّت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبه‌رو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده، - یعنی پدیده‌هائی چون دولت، اقتصاد، علوم، و هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند - تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها مترادف بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیرکه‌گور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر، هم آن‌ها که عقل را اصل نمی‌دانند هم آن‌ها که می‌دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطهٔ عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد هگل از »عینیت دادن« یک کُنش بیگانگی با خود است، و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن در آن بدل به موضوع شناسائی(object یا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیمل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشگوئی می‌کند. چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت‌های روانیِ با معنا، یا چنان که خود می‌گوید، شکل‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روح عینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (objective spirit یا، جان عینی) (۱)، خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه با او بیگانه می‌شوند. او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معناً ناواقعی و خیالی است. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم، به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind)، در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل که خدا جهان را با کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده‌هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بل‌که نمایندهٔ مرحلهٔ ضروری و گریزناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به خود آگاهی می‌یابد. زیرا جان بنا بر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شود فقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جانِ با واقعیت بیگانه شده بالاتر می‌رود و با آن مخالفت می‌کند و برای خود جهانی دیگر (یا، ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابراین، بیگانگی شرط لازم، و به زبان دیگر، بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.«(۳).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می‌دهد بلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامپانلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (campanella) این را به واضح‌ترین شکلش به ما نشان داده است، و هم او کاملاً از نظر لغوی کاربرد هگلی این واژه را، چون یک اصل شناخت‌شناسی (epistemology: دانش‌شناسی)، پیشگوئی کرده است. او آن‌گاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربهٔ تأثرات بیرونی است هنوز به نظریهٔ »تقلیدی« قرون وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت، شناسنده (یا، ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که (او) چیزها را آن‌گاه درک می‌کند که آن (چیزها) او [=جان، شناسنده] را پر کنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست می‌دهد و به جای آن سرشتی بیگانه به خود می‌گیرد، کامپانلا، تا آنجا در شناخت‌شناسی پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن، یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودنِ خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس ==&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از نظر مارکس و هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. امّا این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند، زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس، میان شناسنده و واقعیت عینی رخ می‌دهد، و با چنین تماسی تکرار می‌شود؛ حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است، یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتاً در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیتِ مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت، و آن را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلاء منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کلّ این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعاً متعلق به او نیست و برایش هیچ معنی واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنا بر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است که به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود تاریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی با ماشینی شدن تولیدِ همراه با تقسیم کار ـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایشِ به تقسیم کار ـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظریهٔ مارکس دربارهٔ بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، امّا مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه شده را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمرو هنر نیست. آثار هنری قبلًا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمد که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بود که شخصاً برای هنرمند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع داد و ستد تجاری شده‌ است، یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطهٔ احتمالی و نامشخص هنرمند و هواخواهان اوست که این‌چنین آشکارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز می‌کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا، محیطی) است که در نتیجهٔ نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرّد، یعنی به کارِ محض - آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود که ارزش دادوستدی دارد. مارکس نشان می‌دهد که چه‌گونه کارگر در نتیجهٔ بیگانگی با محصول کار، که تبدیل به کالا می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون می‌گذارد، و عینیت می‌بخشد، و بتدریج، تمام صفات شخصیش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ئی پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا، عملکرد) پول می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کند و تولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگانه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند، به همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند. او زندگی را روی کار می‌گذارد، امّا این زندگی دیگر زندگی او نیست بل‌که تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن وقتی حس می‌کند که در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کاری کند در خانه نیست.... کارش کار اجباری است.» بنابراین، معنی بیگانگی او با ساختهٔ دست‌هایش، نه فقط این است که کارش به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است، بل‌که این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر،از نظر مارکس، بیگانگی کار فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائی‌اش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پا افتاده نمی‌بود. زیرا از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط ساده‌ی زندگی روبنس کروزوئه‌وار را پشت‌سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در موادخام و ماشین الات -[یعنی هیچ]چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ای مال کارگر نیست، و آن را زا آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار میشود، که که مارکس آن را در توسعه‌ی اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند در شرایط، انسان به ناگزیر خود را برده ی کار خویش حس می‌کند. &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزده ام هنوز تقسیم کار، [به‌گونه‌ای] که آدام اسمیت میگوید وجود نداشت و مثال مشهور او،یعنی سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد.اما از پایان قرن پانزدهم، در نتیجه عرضه‌ی ماشین (یعنی، ابزارهای ماشینی)ماشینی شدن روزافزون کار به‌وجود آمده است. &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را میتوان در تمام رخدادّآ آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. اما نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی صنعتی تا حد وظایف ساده ماشینی و تگراری تنزل داده‌شود.(۵) اما برای اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هجدهم پیدا شد. برای این‌کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملا کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که بدان نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبهه‌ی وسیعی پیشرفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن‌که ماشین، و همراه با آن سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزه‌ی(۶) کار به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری وکاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت. و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست،و نیز به‌استفاده‌ی شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکننده‌ی خرده پا انجامید. &lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی(راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل] در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رویائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیشتری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی موثر دوران‌ساز سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به‌سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسانها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزه‌ی‌درونی در برانگیختن به کار، مسلما اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. وهروقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بلکه برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، صرف(؟) و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی کردند. نه فقط صرف(؟)بلکه صنعتگر قرون وسطائی هم - که این‌همه از سر بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ای(رمانتیک) به او داده‌اند- بی‌شک به‌طور کلی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با ...(؟) نقاله کار می کندبا کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعه‌ی سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌است. صبری که لازمه‌ی تحمل کار است وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سروازه(؟) یعنی وقتی که کل جامعه‌ی فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیارپرزحمت‌تر و بی‌روح تر از اعصار بعد بود، اما آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه های درباره‌ی حقوق شخصیت انسانی، و سست‌شدن تازه‌ی دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان باکش بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره درباره‌ی احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست‌زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزه‌ی درونی ترقی در مدارج اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترین شرایط باشند. بلکه وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود. حس بیگانگی با کار نیز،اگر نه واقعیت بیگانگی ،بندرت واقعا ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابر این باظهور سرمایه‌داری جدید عمدتا از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر یه‌طور عینی و مادی بهتر نبود،بلکه به فلاکتباری سرنوشتش کمتر آگاه بود.&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به‌هوش بیشتری داشت تا بدست گرفتن بیل و کج‌بیل،یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. اما هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت فرایندهایی که لزوما یک نواخت و وابسته به کاربری ماشین است ، کسالت‌آورتر احساس می شود. اگر چه مسلما این فرآیند مستلزم هوش استو با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش)نیاز است اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ ساده‌ی بافندگی،مثل همان‌هایی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلما نیاز به دقت بیشتری داشت تا ابزارهائی که کارگر روزگار قدیم سرواز(؟) در ملک اربابی به دست میگرفت. اما در نهایت بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش- هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب میشود. در بررسی این مسئله که آیا در هر دوره تاریخی بیگانگی هست یا نه،و اگر هست تا چه درجه‌ای افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ای است که بین کارگر و کار وجود دارد، و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطه‌ی بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعی‌اش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ای که انجام دادنش از او خواسته می‌شود ازطرف دیگر بستگی دارد.مارکس با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست‌کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، اما در اتهامی که در ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملا محق است.&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌واره»ای است که محصولات کار به‌خود گرفته است. یعنی محصولاتی که در نتیجه‌ی ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سزمایه‌داری بدل به کالا شده، اما خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با این‌همه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن‌زمان ناشناخته بود سخن می‌گوید،یعنی از سلطه جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌[یا کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد، آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که کفهوم کالا مقوله بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزه‌ی کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ای داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفا نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت ،(بلکه) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاری‌اش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت.&lt;br /&gt;
جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است، یا ارزش کار دوتنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا با چیزی بنیادی تراز فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم. ما نه‌تنها باضایع شدن کار و وقت، بلکه بافقدان شخصیت و هویت فرد روبه‌رو هستیم. نه‌تنها زندگی و کار صفت انسانی‌اش را ازدست داد و شئی شد(یا عینیت یافت)، بلکه خود کارگر هم انسان بودنش را از دست داد، و به‌همین  شکل تبدیل به «شئی» شد. و این ما را به درک میزان تهاجم مفهوم کالا به کل زندگی قادر می‌کند، و نشانی به‌دست می‌دهد که به عمق بحران‌های معنوی که این در آن به‌وجود آمده راه یابیم. زیرا شرایطی که منجر شد انسان در عصر آزادی اجتماعی این گونه سقوط کند باید در حوزه‌هایی بسیار وسیع‌تر از شخصیت کارگر صنعتی، و لذتی که از کارش می‌برد، تأثیر گذاشته‌باشد؛ در حقیقت دامنه‌ی تأثیر انقلابی آن به همه‌ی شکل‌های زندگی و اندیشه، به تمام سطوح جامعه، و تمام مناطق فرهنگی کشیده شد. روش تفکر کل جامعه مبتنی بر ایدئولوژی کالاها بود. هیچ شکلی از مناسبات انسانی یا فعالیت‌های انسانی نبود که دست این ایدئولوژی به آن نرسیده و تهدیدش نکرده باشد. &lt;br /&gt;
این دوره در واقع دوره‌ای بود که هنرمند را به قاطع‌ترین شکل از صنعتگر متمایز کرد و بیش از پیش در رفتار فردی امتیازاتی به او داده شد. در هز صورت، محصول کار او از سفارشی بودن افناد و تبدیل به کالائی شد که برای انبار و یا برای عرضه به بازار آزاد تولید می‌شد. گرچه فردیت بزرگ‌ترین آثار آن عصر از آثار هر یک از اعصار پیشین آشکارتر مشخص بود، با این حال، می‌بایست به طور کلی منجر به غیرشخصی شدن تولید هنری شود. البته آثار هنری دوره‌های پیش نیز خرید و فروش می‌شد، اما این حقیقت که در اواسط قرن شانزدهم شاهد تولد واقعی دادوستد هنری هستیم و نشانه بی‌نهایت مهمی برای آینده است، این نه‌تنها برای فروشندگان و جمع کنندگان آثار هنری، به معنای جدید آن، بلکه برای هنرمند جدید هم ساعت تولیدی به‌حساب می‌آمد. هنرمند جدید برای آن‌که استقلال بیشتری داشته‌باشد می‌بایست در قبال آن دستخوش ناامنی بیشتری شود، و ارزش او با ارقامی ارزیابی می‌شد که قبلا هرگز نمی‌شد.*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بخشی از یک گفتار از کتاب Mannerism&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%DB%8C%D8%AA_%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%B3%D9%88%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D9%86%DA%AF&amp;diff=887</id>
		<title>هیت رابینسون در جنگ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%DB%8C%D8%AA_%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%B3%D9%88%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D9%86%DA%AF&amp;diff=887"/>
		<updated>2010-04-14T19:32:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
{{درحال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:24.2.41.98&amp;diff=871</id>
		<title>بحث کاربر:24.2.41.98</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:24.2.41.98&amp;diff=871"/>
		<updated>2010-04-14T18:46:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Tadeushe: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;درحال تایپ--~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;درحال تایپ--[[کاربر:Tadeushe|Tadeushe]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۸:۴۶ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tadeushe</name></author>
	</entry>
</feed>