<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sosha</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sosha"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Sosha"/>
	<updated>2026-08-29T17:43:58Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7_%DB%B2&amp;diff=11453</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر افریقا ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7_%DB%B2&amp;diff=11453"/>
		<updated>2010-10-12T14:51:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:8-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفرینش جهان ۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== در اساطیر آفریقا ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مارِ ازلی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اساطیر، مار برای انسان افسون خاصی دارد و هاله‌ئی از راز و ترس فرو رفته و در افسانه‌ها غالباً او را ازلی می‌دانند. وحشت از مار بیش‌تر ناشی از حرکات مشکوک او به‌هنگام خزیدن، انزوا و نیش زهرآگین اوست. تصور جاودانی بودن مار از آنجا پیدا شده است که مار هرساله پوست می‌اندازد و به‌زندگی کردن ادامه می‌دهد. در اساطیر آفریقا تصویر ماری که دُم خود را به‌دندان گرفته، نماد جاودانگی است. در اساطیر آفریقا همه مارها از چنین ویژگی برخودار نیستند و تنها نوعی مار بزرگ و بی‌زهر آفریقائی چنین خصوصیاتی دارد و کشتن او از محرّمات شمرده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یک افسانه »داهومی« به‌هنگام آفریده شدن جهان ماری برگرداگرد آن چنبر زد و آن را استوار کرد. هنوز مار آغازین جهان را در چنبر خود دارد و زمانی که آن را رها کند جهان نابود می‌شود و به‌پایان می‌رسد. در افسانه‌ئی آمده که ۳۵۰۰ مار بر فراز زمین و ۳۵۰۰ مار در زیر زمین چنبره زده‌اند و زمین را استوار می‌دارند. بنابر روایتی ماری عظیم ستون جداکننده آسمان و زمین را محکم در میان گرفته سه رنگ آسمان یعنی سیاهی شب، سپیدی روز و سرخی بامداد با تعویض لباس این مار فراهم می‌آید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطوره‌ئی آمده که مار نماد حرکت و جاری شدن است، به‌سان نی در آب. مار در آب‌های زیرزمین فرو می‌رود و حرکات زمین ناشی از حرکات اوست. در اسطوره دیگری آمد ماری که گرداگرد زمین حلقه زده دائم در حرکت است و حرکات هیاکل آسمانی و ستارگان ناشی از حرکت اوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر برخی از افسانه‌های افریقائی، در هر تالاب و رود و دریا ماری پنهان است و جهش آذرخش همانا ماری است که از دریا به آسمان می‌رود و تندر هم صدای اوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در افسانه دیگری آمده که نخستین باشنده جهان پس از آفریننده، مار است و اوست که آفریننده را به هر سوی می‌برد و امکان آفرینش جهان را فراهم می‌سازد. در این افسانه کوه‌ها مدفوع مار آغازین است و چنین است که اگر انسان کوه‌‌ها را بشکافد به گنج دست می‌یابد. می‌گویند وقتی آفریننده زمین را آفرید زمین چندان سنگین بود که نزدیک بود در اقیانوسی که بر آن شناور است غرق شود. پس، آفریننده از مار خواست تا دُم خود را به‌دندان و زمین را به‌دوش بگیرد تا مانع غرق شدنش شود، و مار نیز چنان کرد. می‌گویند هنوز هم مار در زیرزمین بر دریا حلقه زده، و چون بالشتک گردی که مردم به‌هنگام حمل کوزه آب بر سر می‌گذراند، زمین را از آب جدا ساخته است. می‌گویند مار همیشه از گرما می‌گریزد و دریا برای او مکان مناسبی است. می‌گویند بوزینگان سرخ دریا، به فرمان آفریننده، با میله‌های آهنی که از هر سوی گرد می‌آورند به‌مار غذا می‌دهند و هرگاه که مار از روی خستگی جایش را عوض کند زلزله‌ئی بزرگ روی می‌دهد. می‌گویند اگر بوزینگان سرخ در غذا به مار غفلت ورزند مار که دمش را به‌دندان دارد خود را خواهد خورد و همه چیز در دریا غرق خواهد شد و پایان جهان فرا خواهد رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدا و زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
»اگوتمّلی« )Ogotemmeli( پیرمرد کوری که از قبیله »دوگون«، ساکن خم رود »نیجر« )Niger( در جنوب »تیمبوکتو« )Timbuctoo( روایت می‌کرد که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
    آمّا جهان را آفرید. آمّا خورشید و ماه را به‌شکل جام آفرید. جام خورشید سپید و سوزان است و در حلقه‌ئی از مس سپید محاط شده است. »آمّا« مشتی گل رس در چنگ گرفت و آن را به‌فضا پرتاب کرد تا ستاره باشد و ستارگان این گونه یکی پس از دیگری آفریده شدند. »آمّا« از گل رس زمین را به‌هیأت زنی آفرید و در فضا قرار داد و زمین آفریده شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمّا تنها بود، پس به‌آغوش زمین پناه برد و با‌زمین همبستر شد. وقتی »آمّا« با زمین همآغوش می‌شد تپه‌ئی یا چنان که می‌گویند لانه موریانه‌ئی راه او را سد کرد و همآغوشی به‌نیکی انجام نیافت. از نخستین همآغوشی »آما« و زمین شغالی زاده شد که همیشه مایه رنج »آما« است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر بار »آما« و زمین همآغوش شدند و از آن دو، دوقلوئی به‌رنگ گیاه، سبز و به‌رنگ آب زائیده شد. نیمی از تن این دو‌قلو به‌هیأت انسان و نیمه دیگر به‌هیأت مار بود. چشمان دوقلو‌ها سرخ رنگ، زبان‌شان دوشاخه، و دست‌های‌شان پیچاپیچ و پوست‌شان از موی سبز پوشیده بود. »آما« آنان را ارواج دوقلوی »نومّو« نامید. ارواح »نومو« سال‌ها و قرن‌ها در آسمان نزد »آما« ماندند و آن گاه »آما« آنان را به‌دریا فرستاد تا فرمانروای آب و توفان و روح همیشه جاری آب باشند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ گاه که ارواح »نومو« در آسمان بودند مادر خود زمین را عریان یافتند و برای او پوشاکی فراهم آورند. ارواح »نومو« از گیاهان آسمانی پوشاکی به‌هم بافتند و شرم مادر را با آن پوشاندند. وقتی زمین با پوشاک گیاهی شرم خود را پوشانید سخن گفتن آغاز کرد و ارواح »نومو« در او نفوذ یافتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغال، پوشاک زمین مارد را دزدید و سخن گفتن فرا گرفتن و مادر به‌اعماق لانه مورچگان پناه برد. آما به‌کمک ارواح »نومو« و بی‌وجود زنی انسان و انسان‌ها را آفرید. چنین است که انسان تا نوجوانی نر و ماده است جنسیت او قدرتی ندارد. وقتی به‌جوانی می‌رسد زن یا مرد بودن او شکل می‌گیرد. هر انسان بخشی از ارواح »نومو« را در خود دارد و پس از مرگ »نومو« از تن می‌گریزد و به‌آسمان، که جایگاه دیرین اوست باز می‌گردد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطوره قوم »ایلا «، ساکن زامبیا، آمده است که در آغاز انسان آتش را نمی‌شناخت و زمین همیشه سرد بود. چنین بود تا باشندگان زمین انجمن کردند که به‌جستجوی آتش برخیزند. زنبور بر آن شد تا نزد خدا رفته آتش را به‌زمین آورد. پس کرکس، ماهیخوار و کلاغ با زنبور همسفر شدند و به‌آسمان پرکشیدند. ده روز پی از آغاز سفر استخوان‌های کرکس چون بارانی از آسمان فرو ریخت. بیست روز پس از آغاز سفر استخوان‌های ماهیخوار هم چون باران از آسمان فروریخت. سی روز از آغاز سفر استخوان‌های کلاغ هم چون باران از آسمان به‌زمین فرو ریخت. زنبور رفت و رفت تا پس از سی روز بر پاره‌ابری در آسمان آرام گرفت. فرمانروای آسمان زنبور را یافت و با خود به‌آسمان برد و از او خواست که لانه‌اش را کنار اجاق آتش بنا کند، و زنبور چنین کرد. آنگاه زنبور داستان سردی زمین و نیاز به آتش را با خدا در میان نهاد و خدا به‌او اجازه داد تا پاره آتشی به‌زمین ببرد. و چنین بود که در زمین آتش پیدا شد و مردم افروختن آتش را فرا گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یک اسطوره قوم »دوگون« آمده است که آتش را ارواح »نومو« از آسمان به‌زمین آوردند. چنین روایت می‌کنند که نخستین نیای انسان که آهنگر آسمان بود آتش را از کوره آسمانی دزدید و به‌زمین آورد. ]مقایسه کنید با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرومته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در اساطیر یونانی[&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7_%DB%B2&amp;diff=11452</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر افریقا ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7_%DB%B2&amp;diff=11452"/>
		<updated>2010-10-12T14:24:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:8-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفرینش جهان ۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== در اساطیر آفریقا ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مارِ ازلی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اساطیر، مار برای انسان افسون خاصی دارد و هاله‌ئی از راز و ترس فرو رفته و در افسانه‌ها غالباً او را ازلی می‌دانند. وحشت از مار بیش‌تر ناشی از حرکات مشکوک او به‌هنگام خزیدن، انزوا و نیش زهرآگین اوست. تصور جاودانی بودن مار از آنجا پیدا شده است که مار هرساله پوست می‌اندازد و به‌زندگی کردن ادامه می‌دهد. در اساطیر آفریقا تصویر ماری که دُم خود را به‌دندان گرفته، نماد جاودانگی است. در اساطیر آفریقا همه مارها از چنین ویژگی برخودار نیستند و تنها نوعی مار بزرگ و بی‌زهر آفریقائی چنین خصوصیاتی دارد و کشتن او از محرّمات شمرده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یک افسانه »داهومی« به‌هنگام آفریده شدن جهان ماری برگرداگرد آن چنبر زد و آن را استوار کرد. هنوز مار آغازین جهان را در چنبر خود دارد و زمانی که آن را رها کند جهان نابود می‌شود و به‌پایان می‌رسد. در افسانه‌ئی آمده که ۳۵۰۰ مار بر فراز زمین و ۳۵۰۰ مار در زیر زمین چنبره زده‌اند و زمین را استوار می‌دارند. بنابر روایتی ماری عظیم ستون جداکننده آسمان و زمین را محکم در میان گرفته سه رنگ آسمان یعنی سیاهی شب، سپیدی روز و سرخی بامداد با تعویض لباس این مار فراهم می‌آید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطوره‌ئی آمده که مار نماد حرکت و جاری شدن است، به‌سان نی در آب. مار در آب‌های زیرزمین فرو می‌رود و حرکات زمین ناشی از حرکات اوست. در اسطوره دیگری آمد ماری که گرداگرد زمین حلقه زده دائم در حرکت است و حرکات هیاکل آسمانی و ستارگان ناشی از حرکت اوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر برخی از افسانه‌های افریقائی، در هر تالاب و رود و دریا ماری پنهان است و جهش آذرخش همانا ماری است که از دریا به آسمان می‌رود و تندر هم صدای اوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در افسانه دیگری آمده که نخستین باشنده جهان پس از آفریننده، مار است و اوست که آفریننده را به هر سوی می‌برد و امکان آفرینش جهان را فراهم می‌سازد. در این افسانه کوه‌ها مدفوع مار آغازین است و چنین است که اگر انسان کوه‌‌ها را بشکافد به گنج دست می‌یابد. می‌گویند وقتی آفریننده زمین را آفرید زمین چندان سنگین بود که نزدیک بود در اقیانوسی که بر آن شناور است غرق شود. پس، آفریننده از مار خواست تا دُم خود را به‌دندان و زمین را به‌دوش بگیرد تا مانع غرق شدنش شود، و مار نیز چنان کرد. می‌گویند هنوز هم مار در زیرزمین بر دریا حلقه زده، و چون بالشتک گردی که مردم به‌هنگام حمل کوزه آب بر سر می‌گذراند، زمین را از آب جدا ساخته است. می‌گویند مار همیشه از گرما می‌گریزد و دریا برای او مکان مناسبی است. می‌گویند بوزینگان سرخ دریا، به فرمان آفریننده، با میله‌های آهنی که از هر سوی گرد می‌آورند به‌مار غذا می‌دهند و هرگاه که مار از روی خستگی جایش را عوض کند زلزله‌ئی بزرگ روی می‌دهد. می‌گویند اگر بوزینگان سرخ در غذا به مار غفلت ورزند مار که دمش را به‌دندان دارد خود را خواهد خورد و همه چیز در دریا غرق خواهد شد و پایان جهان فرا خواهد رسید.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7_%DB%B2&amp;diff=11451</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر افریقا ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7_%DB%B2&amp;diff=11451"/>
		<updated>2010-10-12T14:11:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:8-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفرینش جهان ۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== در اساطیر آفریقا ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مار ازلی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اساطیر، مار برای انسان افسون خاصی دارد و هاله‌ئی از راز و ترس فرو رفته و در افسانه‌ها غالباً او را ازلی می‌دانند. وحشت از مار بیش‌تر ناشی از حرکات مشکوک او به‌هنگام خزیدن، انزوا و نیش زهرآگین اوست. تصور جاودانی بودن مار از آنجا پیدا شده است که مار هرساله پوست می‌اندازد و به‌زندگی کردن ادامه می‌دهد. در اساطیر آفریقا تصویر ماری که دُم خود را به‌دندان گرفته، نماد جاودانگی است. در اساطیر آفریقا همه مارها از چنین ویژگی برخودار نیستند و تنها نوعی مار بزرگ و بی‌زهر آفریقائی چنین خصوصیاتی دارد و کشتن او از محرّمات شمرده می‌شود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=11057</id>
		<title>با آن سوار سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=11057"/>
		<updated>2010-09-30T17:52:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عبدالله کوثری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;با آن سوار سرخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ مرهمی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر زخم تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	دلاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غوغایی از ستاره برانگیخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر بام شب عبور صدایت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواز گام اسبت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شلاق رعد بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر آسمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که گردهٔ کبودش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ماندنِ بسیار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آماس کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ای سوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیسوی تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دست هر نسیم که بر خاوران خزید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمثیل عصیان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیسوی تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای عاشق سترگ که می تاختی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر جاده‌های سنگ و شقایق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و یال خونچکان اسبت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	گلتاج سرخ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر تارک سپیدهٔ پادر راه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
×××&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنجا که جز استقامت نمی خیزد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالای قامت توست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیچیده در توفان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پا تا به‌سر آتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روئیده بر ویران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خون و خاکستر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخ و برگ رها کردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کوی تا به کوه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای ارغوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پای کدام دریچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیسوی سرخ نیفشاندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با کدام ساقهٔ پا در هول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رُستن و بودن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بودن و رُستن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
		نخواندی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
		ای همیشه بیدار در ذهن سبز برگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
		باران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
		به یاد تُست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
			که بر جنگل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
				گیسو می افشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
×××&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انکار خون سرخ تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاشا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاشا که خاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین فراموشگر تواند بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	باد که در هر سپیده دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زخم خونچکان تو تن می شست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ای سوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر ما چه رفته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر ما که دیر گاهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بازتاب ضربهٔ نبض تو زیستیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هر سپیده دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که خون تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خاک داغ تشنه فرو می‌رفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سوگ خود گریستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر ما چه رفته است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که گستاح و ناسپاس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر زخم دوست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنجر کشیده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	×&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من خاک را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیری‌ست می‌شناسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من باد را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیری‌ست می‌شناسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با عاشقی چنان که تو بودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با عاشقی چنان که تو هستی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیدادی این‌چنین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز نرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن را که بی‌دریغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر خون خویش تا آفتاب تاخته‌ست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این غبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاشا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گردی به سمّ اسب نشیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گو تا هزار سنگ به دشنام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گو تا هزار سنگ به یغما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ای سوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای رانده تا نهایت بودن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چاووش‌خوانِ رُستن و رَستن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاتر از غبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تن شسته در هشیاری باران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سر رها کرده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
		در موج موج نور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به یاد تُست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگل است&lt;br /&gt;
		که می‌ماند.		تابستان ۵۸&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=11056</id>
		<title>با آن سوار سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=11056"/>
		<updated>2010-09-30T17:46:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عبدالله کوثری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;با آن سوار سرخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ مرهمی است&lt;br /&gt;
بر زخم تو&lt;br /&gt;
	دلاور!&lt;br /&gt;
غوغایی از ستاره برانگیخت&lt;br /&gt;
بر بام شب عبور صدایت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواز گام اسبت&lt;br /&gt;
شلاق رعد بود&lt;br /&gt;
بر آسمانی&lt;br /&gt;
که گردهٔ کبودش&lt;br /&gt;
از ماندنِ بسیار&lt;br /&gt;
آماس کرده بود.&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
	ای سوار&lt;br /&gt;
گیسوی تو&lt;br /&gt;
در دست هر نسیم که بر خاوران خزید&lt;br /&gt;
تمثیل عصیان بود&lt;br /&gt;
گیسوی تو&lt;br /&gt;
آری&lt;br /&gt;
ای عاشق سترگ که می تاختی&lt;br /&gt;
بر جاده‌های سنگ و شقایق&lt;br /&gt;
و یال خونچکان اسبت&lt;br /&gt;
	گلتاج سرخ&lt;br /&gt;
بر تارک سپیدهٔ پادر راه.&lt;br /&gt;
×××&lt;br /&gt;
آنجا که جز استقامت نمی خیزد&lt;br /&gt;
بالای قامت توست&lt;br /&gt;
پیچیده در توفان&lt;br /&gt;
پا تا به‌سر آتش&lt;br /&gt;
روئیده بر ویران&lt;br /&gt;
از خون و خاکستر.&lt;br /&gt;
پس&lt;br /&gt;
شاخ و برگ رها کردی&lt;br /&gt;
از کوی تا به کوه.&lt;br /&gt;
ای ارغوان&lt;br /&gt;
پای کدام دریچه&lt;br /&gt;
گیسوی سرخ نیفشاندی&lt;br /&gt;
و با کدام ساقهٔ پا در هول&lt;br /&gt;
از رُستن و بودن&lt;br /&gt;
از بودن و رُستن&lt;br /&gt;
		نخواندی؟&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
		ای همیشه بیدار در ذهن سبز برگ&lt;br /&gt;
		باران&lt;br /&gt;
		به یاد تُست&lt;br /&gt;
			که بر جنگل&lt;br /&gt;
				گیسو می افشاند.&lt;br /&gt;
×××&lt;br /&gt;
انکار خون سرخ تو&lt;br /&gt;
حاشا!&lt;br /&gt;
حاشا که خاک&lt;br /&gt;
چندین فراموشگر تواند بود&lt;br /&gt;
و باد&lt;br /&gt;
	باد که در هر سپیده دم&lt;br /&gt;
در زخم خونچکان تو تن می شست.&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
	ای سوار&lt;br /&gt;
بر ما چه رفته است؟&lt;br /&gt;
بر ما که دیر گاهی&lt;br /&gt;
در بازتاب ضربهٔ نبض تو زیستیم&lt;br /&gt;
و هر سپیده دم&lt;br /&gt;
وقتی که خون تو&lt;br /&gt;
در خاک داغ تشنه فرو می‌رفت&lt;br /&gt;
در سوگ خود گریستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر ما چه رفته است&lt;br /&gt;
که گستاح و ناسپاس&lt;br /&gt;
بر زخم دوست&lt;br /&gt;
از نو&lt;br /&gt;
خنجر کشیده‌ایم.&lt;br /&gt;
	×&lt;br /&gt;
نه!&lt;br /&gt;
من خاک را&lt;br /&gt;
دیری‌ست می‌شناسم&lt;br /&gt;
من باد را&lt;br /&gt;
دیری‌ست می‌شناسم&lt;br /&gt;
با عاشقی چنان که تو بودی&lt;br /&gt;
با عاشقی چنان که تو هستی&lt;br /&gt;
بیدادی این‌چنین&lt;br /&gt;
هرگز نرفته است.&lt;br /&gt;
اما&lt;br /&gt;
آن را که بی‌دریغ&lt;br /&gt;
بر خون خویش تا آفتاب تاخته‌ست&lt;br /&gt;
از این غبار&lt;br /&gt;
حاشا&lt;br /&gt;
گردی به سمّ اسب نشیند.&lt;br /&gt;
باری&lt;br /&gt;
گو تا هزار سنگ به دشنام&lt;br /&gt;
گو تا هزار سنگ به یغما&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
	ای سوار&lt;br /&gt;
ای رانده تا نهایت بودن&lt;br /&gt;
چاووش‌خوانِ رُستن و رَستن!&lt;br /&gt;
بالاتر از غبار&lt;br /&gt;
تن شسته در هشیاری باران&lt;br /&gt;
و سر رها کرده&lt;br /&gt;
		در موج موج نور&lt;br /&gt;
جنگل&lt;br /&gt;
	به یاد تُست&lt;br /&gt;
وین&lt;br /&gt;
جنگل است&lt;br /&gt;
		می‌ماند.		تابستان ۵۸&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86&amp;diff=11055</id>
		<title>تاریخچهٔ کتاب‌سوزان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86&amp;diff=11055"/>
		<updated>2010-09-30T17:44:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:9-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرسه در متون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخچه کتابسوزان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوالفرج مالطی در کتاب «مختصر تاریخ الدول» راجع به فتح مصر بدست عمروعاص چنین می نویسد:&lt;br /&gt;
«یحیی گرامیتی تا زمان فتح اسکندریه به‌دست عمروعاص زنده بود. در آن هنگام یحیی نزد عمرو آمد، عمرو مقام علمی یحیی را می‌دانست از آنرو وی را گرامی داشت. عمرو مطالب فلسفی شیرینی که تا آن روز به گوش عرب نخورده بود از یحیی شنید و چون مرد خردمند خوش فکری بود و برای آن قسم مطالب گوش شنوا داشت دست از یحیی نکشید و او را نزد خود نگاه داشت تا آنکه روزی یحیی به عمرو گفت تمام گوشه و کنار اسکندریه در دست شماست و همه جا را مهروموم کرده‌ای البته آنچه برای شما سودمند است در دست شما باشد ولی چیزی که به درد شما نمی خورد به ما واگذار کنید، عمرو پرسید به چه احتیاج دارید؟ یحیی گفت گنجینه‌های حکمت که در خزانه شاهانه است، عمرو گفت در این مورد بی‌اجازهٔ خلیفه (عمر) کاری نمی‌توانم، سپس نامه‌ای به عمر نوشته گنجینهٔ یحیی را به او مرقوم داشت، عمر در پاسخ این نامه را به عمر نوشت:&lt;br /&gt;
«راجع به کتابها اگر مندرجات آن با کتاب خدا موافق است که به آن احتیاج نداریم، و اگر مخالف کتاب خداست باز هم بودنش سودی ندارد و در هر دو صورت به نابود کردن آن اقدام کن».&lt;br /&gt;
پس از رسیدن این نامه، عمروعاص کتابها را  میان حمامی‌های اسکندریه پخش کرد تا به جای سوخت در تون بسوزانند و در نتیجه شش ماه تمام حمام‌های اسکندریه با آن کتابها گرم شد. این داستان را بشنو و تعجب کن.&lt;br /&gt;
ولی آنان که مقام عرب را بالاتر از این می‌دانند این روایت را ناشی از تعصب دینی دانسته نادرست می‌شمارند و عده‌ای از تاریخ‌نویسان فرنگ هم با آنان موافق هستند و رساله ها و کتابهایی بر رد آن روایت نوشته‌اند که خلاصهٔ گفتار آنان چنین است.&lt;br /&gt;
«ابوالفرج نخستین کسی است که از روی تعصب مسیحیت و به‌نظر حقیر شمردن اسلام نسبت کتاب سوزاندن به عمروعاص داده است. اما آنچه عبداللطیف بغدادی و مقریزی و حاجی خلیفه (از تاریخ‌نویسان مسلمان) در آن خصوص نوشته اند مدرک مستقلی محسوب نمی‌شود؛ زیرا مقریزی عینا حرفهای عبداللطیف را نقل کرده است و حاجی خلیفه از شهر اسکندریه اسم نبرده. به‌نظر اهل تحقیق کتابخانهٔ اسکندریه پیش از اسلام در زمان رومیان سوزانده شده و اگر عرب آن را سوزانده بود تاریخ‌نویسان اسلام در کتابهای مربوط به فتوحات و جنگ‌ها آنرا می نوشتند.».&lt;br /&gt;
این بود خلاصهٔ گفتار مخالفین. ما می‌گوییم که پاره‌ای از این کتابها البته پیش از اسلام سوزانده شد ولی مانعی هم نداشته که بقیهٔ آن در زمان مسلمانان سوخته باشد و برخلاف آنچه پاره‌ای توهم کرده‌اند تنها ابوالفرج این داستان را نیاورده بلکه سایرین هم نوشته‌اند. مثلاً عبداللطیف بغدادی تمام مصر را گردش کرده و آنچه در مصر دیده نوشته و موضوع سوزانیدن کتابخانهٔ اسکندریه را بیست و چند سال پیش از ولادت ابوالفرج نوشته است. اینک متن عبارت عبداللطیف در آن خصوص: «ستون‌هایی در اطراف عمود سواریه دیدم که بعضی درست و بعضی شکسته بوده و ظاهراً روی این ستون‌ها سقف بوده و ستونها سقف را نگاه می‌داشتند چنان که روی عمود سواریه هنوز گنبدی دیده می‌شود و تصور می‌کنم این همان رواقی است که ارسطاطالیس و پیروان او پس از مرگ او در آنجا درس می‌گفتند و این همان دارالعلمی بوده که اسکندر موقع بنای اسکندریه ساخته است و کتابخانه‌ای که عمروعاص به فرمان عمر رضی الله عنه آن را سوزانید در همین محل بوده است».&lt;br /&gt;
در نتیجهٔ بررسی‌های عمیقی که ما خود انجام داده‌ایم معلوم شد که ابوالفرج موضوع سوزاندن کتابخانهٔ اسکندریه را از یک تاریخ نویس مسلمان یعنی جمال الدین قفطی، وزیر حلب، معروف به قاضی اکرم، نقل کرده است. مورخ مزبور که تقریباً چهل سال پیش از ابوالفرج مرده است ضمن شرح حال یحیی نحوی مطالبی نوشته که مانند نوشته‌های ابوالفرج و قدری هم از آن مفصل‌تر است، اینک عین گفتهٔ جمال الدین:&lt;br /&gt;
«یحیی نحوی تا موقع فتح مصر و اسکندریه به‌دست عمروعاص زنده بود و روزی نزد عمر آمد و چون عمرو مقام علمی یحیی را می‌دانست و از ماجرای او با نصاری و اعتقادات وی آگاهی داشت او را احترام گذاشت و منزلتی برای وی تعیین کرد و سخنان او را در باطل بودن تثلیث [موضوع اَب و اِبن و روح‌القدس در مسیحیت] شنید، همین قسم عقیدهٔ او را دربارهٔ دهر دانست. از گفته های یحیی تعجب کرده مجذوب او گشت و مطالبی از فلسفه و دلایل و برهان عقلی از یحیی استماع کرد که تا آنموقع به گوش عرب نخورده بود و چون مرد خوش عقیدهٔ روشن فکر و خردمندی بود ملازم یحیی شد و او را نزد خود نگاه داشت تا آن که روزی یحیی به عمرو گفت تو بر همه چیز اسکندربه دست یافتی و تمام موجودی آن را از هر نوع مهر و موم کردی، البته آنچه به دردت می خورد از آن تو باشد ولی چیزی که برای شما سود ندارد به ما واگذار کنید که ما مستحق تریم.&lt;br /&gt;
عمرو گفت چه چیز لازم داری؟ - یحیی پاسخ داد کتاب‌های حکمت در گنجینه‌هائی که آن را حبس کرده‌اید؛ و ما به آن نیازمندیم و سودی از آن برای شما نیست.- عمرو پرسید که قصهٔ آن کتاب‌ها چی است؟ یحیی گفت: &lt;br /&gt;
«پطولوماوس فیلادلفوس، از پادشاهان اسکندریه، همین که به سلطنت رسید دانشمندان را به خود نزدیک ساخت و آنان را به جمع‌آوری کتاب‌های علمی فرمان داد و گنجینه‌هائی برای کتاب‌ها مرتب ساخته شخصی را به‌نام ابن مرة (زمیره) متصدی کتابخانه کرد و او را دستور فرمود که در جمع‌آوری کتاب و به‌دست آوردن آن به هر قیمتی که باشد کوشش کند و بازرگانان را به خرید کتاب وادارد. زمیره آن خدمت را انجام داد و در نتیجهٔ اقدامات وی پنجاه و چهار هزار و صد و بیست کتاب جمع شد و همین که شمارهٔ آنرا به پادشاه خبر دادند از زمیره پرسید آیا بازهم در دنیا کتابی هست که ما به‌سدست نیاورده‌ایم؟ - زمیره پاسخ داد که البته در سند و هند و فارس و گرگان و ارمنستان و بابل و موصل و روم کتاب فراوان است.- شاه از این مطلب تعجب کرده گفت بازهم کوشش کن تا کتاب‌های بیشتری به‌دست آوریم.- زمیره به کوشش خود ادامه داد و تا آن پادشاه زنده بود کتاب می‌خرید. پس از مرگ آن پادشاه جانشین‌های او از آن کتاب‌ها نگاهداری می‌کردند و تا این موقع در جمع‌آوری و حفظ آن کوشش دارند.&lt;br /&gt;
عمرو از گفته‌های یحیی متعجب شده موضوع را مهم دانست و به یحیی گفت باید از خلیفه (عمر)  اجازه بگیرم سپس نامه به عمر نوشته جریان را گزارش داد، عمر در پاسخ عمرو چنین نگاشت:&lt;br /&gt;
راجع به کتاب‌ها نوشته بودی، اگر مطالب آن کتاب‌ها موافق کتاب خداست که به آن محتاج نیستیم، و اگر مخالف آن است که باز‌هم به آن محتاج نیستیم، پس در هر دو صورت کتاب ها را نابود کن».&lt;br /&gt;
عمروعاص پس از دریافت آن نامه دستور داد تمام کتاب‌ها را برای سوزانیدن در تون حمّام میان حمّامیان قسمت کنند و تناسب حمام‌های آن روز و میزان سوخت چنان بود که شش ماه حمام‌های اسکندریه با آن کتاب‌ها گرم شدند. پس این داستان را گوش بدار و تعجب کن».&lt;br /&gt;
نتیجه آن که ابوالفرج از روی تعصب دینی داستان سوزانیدن کتابخانهٔ اسکندریه را نساخته است و کسی هم بعد از او این مطلب را جا نزده است، بلکه ابوالفرج از ابن قفطی روایت کرده و چنان که می‌دانیم وی از قضاة نامی اسلام بوده و بر علوم فقه و حدیث و قرآن و لغت و نحو اصول و منطق و هیئت و هندسه و تاریخ احاطه داشته و بر جرح و تعدیل آن قادر بوده است، به‌علاوه صدراعظم با عظمتی بوده و علاقهٔ زیادی به کتاب داشته به قسمی که کتاب را از هر چیز بیشتر می‌خواسته و در آن زمان کتابخانهٔ وی پنجاه هزار دینار می‌ارزیده است.&lt;br /&gt;
اما این که مؤلفین کتب مربوط به فتوحات اسلامی متعرض به این موضوع نشده‌اند البته علتی داشته است ولی احتمال کلی می‌رود که در کتب مزبور این خبر بوده است و همین که تمدن اسلام ترقی و پیشرفت کرد و مسلمانان ارزش علم و کتاب را دانستند وقوع این حادثه را در زمان خلفای راشدین بعید دانستد و از آنرو خبر مذکور را از کتاب فتوحات انداختند و شاید هم غیر از این علت دیگری داشته. در هر صورت به‌نظر ما گفتهٔ ابوالفرج راست است.&lt;br /&gt;
در کتب تاریخی مسلمانان خبر سوزانیدن کتابخانه‌های ایران و غیره موارد بسیاری دارد و مؤلف کشف‌الظنون در ضمن صحبت از علوم پیشینیان آن اخبار را چنین تلخیص می‌کند:&lt;br /&gt;
«همین که مسلمانان ممالک ایران را گشودند و بر کتب ایرانیان دست یافتند سعد وقاص نامه‌ئی به عمر نگاشته اجازه خواست آن کتاب‌ها را به مسلمانان انتقال دهد، عمر رضی الله عنه در پاسخ سعد این‌طور نوشت:&lt;br /&gt;
«همهٔ آنها را در آب بریزید چه اگر در آن رستگاری هست خدا ما را به بهتر از آن راهنمائی فرموده و اگر گمراهی بوده خدا ما را از آن گمراهی رهائی داده است».&lt;br /&gt;
سعد آن کتاب‌ها را در آب انداخت و یا سوزانید و به‌این طریق علوم ایرانیان از بین رفت.&lt;br /&gt;
ابن خلدون نیز به این موضوع اشاره کرده می‌گوید:&lt;br /&gt;
«پس علوم ایرانیان که عمر در موقع فتح ایران به محو آن دستور داده بوده چه شد؟»&lt;br /&gt;
در آن دوره سوزانیدن کتاب از نظر دشمنی با صاحبان کتاب یا به‌واسطهٔ تنفر از مطالب کتاب معمول بوده است و هر ملت و گروهی کتب مخالفان خود می‌سوزانید، چنان که در سال ۲۱۳ هجری به عبدالله بن طاهر خبر دادند مقداری از کتب ایرانیان به‌دست آمده است. گفت تمام آن را در آب بریزید و شرحی به اطراف نگاشت که هر کجا کتاب «مجوس» می‌بینند نابود سازند و همین که هلاکوی مغول در سال ۶۵۶ هجری بغداد را فتح کرد دستور داد تمام کتاب‌هائی که در کتابخانه‌های بغداد موجود بود در رودخانهٔ دجله بریزند و البته تصور نمی‌رود که این عمل هولاکو به تلافی از عملیات مسلمانان صدر اسلام در نابود ساختن کتب و علوم ایرانیان انجام یافته. عده‌ای از مورخین معتقدند که هولاکو دستور داد از کتاب‌های بغداد آخور و اصطبل چارپایان بسازند و کتاب‌ها را به‌جای خشت به‌کار برند اما ارجح آن است که هولاکو برای کینه‌جوئی از سنّیان کتاب‌های بغداد را در دجله ریخت.&lt;br /&gt;
موقعی که فرنگیان، در زمان جنگ صلیبی، طرابلس شام را گشودند به فرمان کنت «برترام سان ژیل» کتابخانهٔ شهر را آتش زدند، به این قسم که کنت وارد اتاقی شد و در آن نسخه‌های زیادی از قرآن دید و تا چشمش به قرآن‌ها افتاد فرمان داد تمام کتابخانه را آتش بزنند و آن طور که نقل می‌کنند سه میلیون کتاب در آن کتابخانه بوده است. اسپانیولی‌ها هم در اواخر قرن پانزدهم مسلمانان را از اسپانی بیرون کردند کتابخانه‌های آن را آتش زدند.&lt;br /&gt;
دینداران آن ایام تصور می‌کردند خراب نمودن معبد ادیان قدیمه و سوزانیدن کتاب‌های آن یک نوع کمکی به پیشرفت دین جدید می‌باشد، مثلا امپراتوران روم پس از مسیحی شدن دستور دادند بتخانه‌های مصر را ویران سازند و کتاب‌های آن را بسوزانند. خلفای اسلام نیز کتب فلسفه و معتزله را می‌سوزاندند تا به عقیدهٔ خود از پیشرفت آن افکار ممانعت کنند، اتفاقاً فرقهٔ معتزله تا پای جان با این سخت‌گیری مقاومت می‌نمودند و پنهانی جلسه تشکیل می‌دادند و به ترویج افکار خویش می‌پرداختند و خلفاء با مراقبت کامل آنان را تعقیب می‌کردند، کتابهایشان را می‌سوزاندند و مشهورترین وقایع مربوط به این قضایا داستان سلطان محمود غزنوی است که پس از تسخیر شهر ری در سال ۴۲۰ هجری طایفهٔ باطنیه را کشت و معتزله را تبعید کرد و کتاب‌های فلاسفه و معتزله و علمای هیئت را سوزانید.&lt;br /&gt;
در تواریخ اسلام مذکور است که بسیاری از بزرگان مسلمانان کتاب‌های خود را سوزانیدند از آن جمله احمدبن‌ابوالحواری پس از تعلیم و تعلم طولانی به خاطرش رسید که حق و حقیقت به وی ظاهر گشته است، لذا کتاب‌های خود را کنار دجله برده ساعتی گریه کرد و گفت: «این کتابها بهترین دلیل (راهنما) برای پی بردن به حق و حقیقت بودند ولی اکنون که به مقصود رسیدم باید به مدلول (مقصود) بپردازم  و از دلیل چشم بپوشم.» و پس از ادای این کلمات کتاب‌های خود را در آب شست.&lt;br /&gt;
بنابراین محقق گردید عربها در صدر اسلام برای «تایید مسلمانی آن‌چه کتاب غیر اسلامی یافتند آتش زدند، و همین که متمدن و هواخواه علم گشتند چندین برابر به دنیای متمدن کتاب دادند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تاریخ تمدن اسلام» جرجی زیدان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%84%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=11054</id>
		<title>اعتلای رمان‌نویسی در ایران ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%84%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=11054"/>
		<updated>2010-09-30T17:43:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازبینی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;م-ع. سپانلو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اعتلای رمان‌نویسی در ایران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رُمان در زبان فارسی پدیده‌ئی است تقریباً جوان که همزمان با سال‌های آگاهی و نهضت مشروطیت مورد توجه جدی قرار گرفته است. امّا مدت‌ها نویسندگان فارسی بیش‌تر به قصهٔ کوتاه عنایت داشته‌اند، از این رو رمان فارسی بیش‌تر سرگذشت خود را در گرایش‌های عوام‌پسند رمان تاریخی که به‌تقلید از ترجمه‌های غربی نوشته می‌شد، طی کرده است.رمان اجتماعی شاخه‌ئی نورسته است که در طول نیم قرن کم‌و‌بیش و در حاشیه رشد می‌کرد. امّا ناگاه در سال‌های اخیر با حرکتی انفجارگونه چندین رمان انتشار پیدا کرد و از آن جمله، سال پیش حدود ده رمان اجتماعی قابل بحث به گنجینهٔ ادبیات ما اضافه شد.&lt;br /&gt;
ما بر این دو شاخه (رمان تاریخی- رمان اجتماعی) مروری کلی خواهیم کرد و آن گاه، به معرفی رمان‌های خوب سال گذشته خواهیم پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمات تاریخی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه نوشتن رمان تاریخی در زبان فارسی در انعکاس ترجمهٔ آثار غربیان آغاز شد، این شکل در ایران بی‌سابقه نبود. از سوئی افسانه‌ها و نقل‌های عامیانهٔ تاریخی (ابومسلم‌نامه، رموز حمزه، اسکندرنامه، و غیره) وجود داشت و از سوی دیگر بخش‌هائی از تواریخ قدیمی (همچون تاریخ بیهقی، بدایع الوقایع، عالم‌آرای عباسی، و جز این‌ها). آمیختن حادثه و اسطوره و خرافات با مرزها و اتفاقات معین تاریخ، حصب تخیّل و حادثه‌ساز گذشتگان است.&lt;br /&gt;
اشاره شد که رمان تاریخی، در عصر جدید زبان فارسی، تا حدّ زیادی مدیون ترجمه‌هاست، و باید اضافه کرد که در صدر این مترجمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمدطاهر میرزا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار می‌گیرد که نخستین بار رمان های الکساندر دوما (سه تفنگدار، کنتِ مونت کریستو و ...) را به خوانندهٔ فارسی زبان شناساند و این رمان‌ها محبوب‌ترین کتب سرگرم‌کنندهٔ روزگار خود شناخته شد.&lt;br /&gt;
جاذبهٔ این طیف، نخستین رمان‌های فارسی را پدید آورد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شمس و طغرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد باقر خسروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عشق و سلطنت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ موسی کبودرآهنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دامگستران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صنعتی زاده کرمانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از مشهورترین پیشگامان این رشته به شمار است. با اشاعهٔ فکر آزادی و استقرار حکومت مشروطه، این نویسندگان، گذشته را بهانه‌ئی می‌کردند برای مقایسهٔ میان دیروز و امروز. خطاب‌هائی چون «فرزندان سیروس و دارا» یا «اجداد شاه عباس  و نادر» از مصطلحات دائمی نویسندگان و روزنامه‌نگاران آن دوران خطاب به مردم ایران است. مردمی که می‌بایست با فروزشِ حسِ «ناسیونالیسم» احساس شخصیت کنند و سرنوشت خود به دست گیرند. امّا با کودتای رضاخان، حکومت به طرزی منظم به بهره‌برداری از این احساس آغاز کرد. حکومتی که هر‌ گونه ایدئولوِژی سیاسی را ممنوع می‌کرد و خود فاقد آرمان بود، یک ناسیونالیسم غیرسیاسی و گذشته‌گرا را وسیلهٔ استقرار خود شناخته بود. &lt;br /&gt;
در دوران رضاخان، تشویق حکومت، رمان‌های تاریخی را رواجی کلّی داد. گرچه در آثار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گریگور یقیکیان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (نمایشنامه‌نویس ارمنی) و نیز در یک دو اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سعید نفیسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در دهه اول قرن خورشیدی تا توجهی به یک برداشت مترقی از تاریخ شده است، لکن این صداها به زودی خاموش شد. نویسندگان اغلب ملزم بودند چنان به گذشتهٔ درخشان ایران اشاره کنند که پنداری تمام آن یکچا به قزاق سوادکوهی ارث رسیده است. &lt;br /&gt;
مشهورترین رمان تاریخی دورهٔ سیاه بیست ساله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آشیانهٔ عقاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشتهٔ زین‌العابدین مؤتمن است. این داستان نسبتاً دراز ده جلدی به وقایع زمان ملکشاه سلجوقی و نهضت اسماعیلیه بر‌می‌گردد. &lt;br /&gt;
ماجرا از مسابقهٔ خواجه نطام‌الملک و حسن صباح بر سر تنظیم دفاتر مالیاتی و خدعهٔ وزیر مرتجع عصر آغاز می‌شود و به‌موازات آن، نطفهٔ داستان به صورت عشقی که جریان‌های سیاسی روز بر آن تأثیر می‌گذارد رشد می‌کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آشیانهٔ عقاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نقاشی گذرها و گزمه‌ها، دهلیز‌های پنهان و پرتوطئه، کاخ‌های پرشکوه، عشرتگاه‌های رنگین، توصیف مالداران، توطئه‌گران، مبارزان، ملحدان و دیوانگان است. – جدال جوانمردی و ریا، در دنیائی که جوانمردی را بهائی نمی‌گذارد. &lt;br /&gt;
طبعاً، به رسم روز، روشنفکران نیز بدین قطب گرایش یافتند: حیدرعلی کمالی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لازیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نوشت و صادق هدایت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مازیار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با حس تندِ ضدّ تازیش رقم زد، و سعید نفیسی نیز ناسیونالیسم خود را در قصه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماه نخشب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشان داد. &lt;br /&gt;
با سرنگونی دیکتاتوری و سست شدن عنصر تشویق دولتی و فتح باب مطبوعات سیاسی و ادبیات انتقادی، رمان تاریخی پشتوانه‌اش را در مقابل اقتضاهای نوین از دست داد. امّا برای یک جامعهٔ سنّتی که در آن «تفریح» مکروه و محدود است، این گونه ادبیات هنوز شگرد دیگری در آستین داشت. این شگرد، عامل مطبوعات سرگرم‌کنندهٔ و رواج پاورقی در مجلّات بود. پاورقی به تدریج یکی از حوائج روزمرّه عامّه شد. د رمیان برآورندگان این حوائج نام‌هایی هست که می‌توان ذکر کرد: به‌عنوان نمونه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناصر نجمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که  اسلوب شورانگیزی داشت امّا بهترین کتابش «عباس میرزا» بیش‌تر تاریخ به نظر می‌رسد تا داستان تخیّلی. یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رحیم‌زاده صفوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که عملیات جادوگران و «افسانه‌های تخیلی علمی» را وارد رمان تاریخی کرد و از «چشمه آب حیات» در کویر لوت حکایت‌ها گفت. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیروس بهمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که شهوتناکی و اروتیسمی عنان گسسته را با داستان تاریخی درآمیخت  جوانان سرگشته پس از ۲۸ مرداد ۳۲ را به دخمه‌های کیف و فراموشی کهن کشاند. هم‌چنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناظرزادهٔ کرمانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میمندی‌نژاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که هیچ یک قدرت تخیّل لازم را نداشتند امّا صفحاتی از محلات پرفروشِ عامّه پسند را به‌طور دائم قبضه کرده بودند. &lt;br /&gt;
در این رمان پارورقی‌های دو مجله «تهران مصّور» و «ترقی» به‌خاطر قدرت حادثه پردازی نویسندگان خود بیش از مجلات مشابه مورد اقبال خوانندگان قرار گرفت. &lt;br /&gt;
نویسندهٔ تهران مصور، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حسینقلی مستعان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در چند زمینه پاورقی نوشت که مشهورترین آن‌ها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شهرآشوب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ماجراهای هوسناکی است که در خانواده‌های «قدیمه» می‌گذرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌خصوص از نظر جامعه‌شناسیِ خانواده‌های متعین این مملکت در دوران سیاه بیست ساله، قابل توجه است. &lt;br /&gt;
رمان تاریخی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رابعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به مدت چند سال در مجلهٔ تهران مصور پاورقی می‌شد. رابعه با وصف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلف‌بن احمد سامانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شروع می‌شود. – مردی فاضل اما شهوت‌ران و بیرحم، که دو پسر خود را در پی رقابت‌های سیاسی و عشقی به قتل می‌رساند. عامل مادینهٔ داستان، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رابعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عضدالدوله دیلمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. علیرغم تکرّر و یک شکلی حوادث، که گوئی رابعه ناموس خود را به‌دست گرفته تا از شرّ گرگان جامعه به‌در برد، انصاف را که «شخصیت» افسانه‌ئی این زن به‌طرزی چشمگیر بازسازی شده است. &lt;br /&gt;
رمان‌های تاریخی نویسنده مجلهٔ ترقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابراهیم مدرسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرشمارتر است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروس مدائن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌زمان یزدگرد سوم ساسانی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پنجهٔ خونین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌زمان شاه صفی‌صفوی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عشق و انتقام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌زمان اردوان پنجم اشکانی، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیک اجل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌زمان حمله مغول ... آثاری هستند که از نام‌های تاریخ برای نوآموزان تاریخ چهره‌ئی گیرا و فراموش نشدنی رقم می‌زنند؛ و طعم تند ماجرا، هیجانات لازمِ یک رمان تاریخی به سبک غربی را خلق می‌کند. &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیک اجل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یکی از بهترین کارهای نویسنده، از حملهٔ مغولان به شهر مرزی اُتْرار آغاز می‌شود و تا هجوم آنان به شهرهای آباد ایران و سرانجام عبور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جلال‌الدین مینکْبُرنی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از رود سِند ادامه می‌یابد. مدرسی در کنار تشریح سیماهای قهرمانانش گوشهٔ چشمی هم به جامعهٔ آن روزگار ایران دارد. با او به راه‌ها و کاروانسراها و شهرهای ماوراء‌الهنر می‌رویم و پرّشِ زوبین &lt;br /&gt;
جلال‌الدین، نگاه ما را تا سینهٔ سردار مغول امتداد می‌دهد.&lt;br /&gt;
اثر دیگر مدرسی که در عهد خود پرخواننده بود داستان درازِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلشاد خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است در چند هزار صفحه. ماجرا در زمان سلطان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوسعید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آخرین ایلخان مغول اتفاق می‌افتد و قهرمانان اصلی آن دو زن مشهور – &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلشاد خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بغداد خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌اند. در این جا عامل طنز نیز وارد رمان تاریخی شده است. رمان در حدود یک صد شخصیت دارد،  نکتهٔ جالب این که، علیرغم این حجم سنگین، وقایع مکرر در آن کمیاب است.&lt;br /&gt;
امّا بهترین رمان تاریخی فارسی در این سرگذشت نه چندان کوتاه، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ده نفر قزلباش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حسین مسرور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که از حدود سال ۱۳۲۷ به‌صورت پاورقی در روزنامه اطلاعات چاپ می‌شد. امتیاز این کتاب وقوف دقیق نویسنده بر چند و چون زندگی اجتماعی زمانِ داستان است و اشخاص آن صورت داده. مکالمات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ده نفر قزلباش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که با اصطلاحات و تعابیر خاص روزگارِ وقوعِ حکایت آراسته شده،یک سر رایحهٔ تاریخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
شروعی شورانگیز که برمبنای یک واقعهٔ تاریخی انتخاب شده نقطهٔ عزیمت ماجرا است. حرمخانهٔ سلطنتی شاه تهماسب صفویه، در ارگ تربت حیدریه، به‌محاصرهٔ عبد‌الله خان ازُبک درآمده است. تسلیم حرمخانه به اُزبک ضد‌شیعه، یعنی بی‌آبروئی و زوالِ سلسلهٔ متعصب و ناموس‌پرستِ صفوی. فرصتی برای امداد و استمداد نیست. شاه تهماسب تصمیم خشنی می‌گیرد: باید عده‌ئی از جان گذشته داوطلب شوند، شب و روز بتازند، در فاصلهٔ زمانی کوتاهی از قزوین به تربت‌حیدریه برسند، صف محاصره را به‌هر قیمتی که باشد بشکافند و حکم مرگ زنان حرمخانهٔ سلطنتی را به‌دست رئیس قراولان خاصّه برسانند. – هجده نفر داوطلب می‌شوند. هجده نفر قزلباش که پس از سفری شتابناک به سپاه اُزبک می‌رسند و می‌کوشند به حلقهٔ محاصره رخنه کنند.&lt;br /&gt;
از این عده هشت تن کشته می‌شوند و ده نفر به اَرگ می‌رسند: ده نفر قزلباش.&lt;br /&gt;
حسین مسرور، در متجاوز از یک هزار و پانصد صفحه، طرحی دقیق از وضع اجتماعی و سیاسی ایران از اواخر سلطنت شاه تهماسب تا عصر شاه عباس به‌ما ارائه می‌دهد. مطالعهٔ همه جانبهٔ او ما را با نوع زندگی، خوراک، پوشاک، اسلحه، طرز گفتار، و سازمان‌های مذهبی و اداری آن عصر آشنا می‌کند.&lt;br /&gt;
					×××&lt;br /&gt;
با پایان گرفتن فعالیت‌های قلمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مسرور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستعان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مدرسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، رمان تاریخی نیز تقریباً از میان رفته است. هنوز گهگاه در بعضی مجلات، به‌هوای گذشته، پاورقی‌های تاریخی چاپ می‌شود. ولی عدم نیازِ زمانه و فقد قدرت لازم در نویسندگان دست به‌دست هم داده نشان می‌دهد که رمان تاریخی فارسی، با نیک‌و‌بدش، امری مربوط به گذشته است مگر آن که به‌طریقی دیگر و در مقتضیاتی دیگر تجدید حیات کند. مثلاً رمان تاریخی- مذهبی در شرایط امروز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
							مبحث بعدی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رُمان اجتماعی فارسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%84%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=11053</id>
		<title>اعتلای رمان‌نویسی در ایران ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%84%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=11053"/>
		<updated>2010-09-30T17:42:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازبینی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;م-ع. سپانلو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اعتلای رمان‌نویسی در ایران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
رُمان در زبان فارسی پدیده‌ئی است تقریباً جوان که همزمان با سال‌های آگاهی و نهضت مشروطیت مورد توجه جدی قرار گرفته است. امّا مدت‌ها نویسندگان فارسی بیش‌تر به قصهٔ کوتاه عنایت داشته‌اند، از این رو رمان فارسی بیش‌تر سرگذشت خود را در گرایش‌های عوام‌پسند رمان تاریخی که به‌تقلید از ترجمه‌های غربی نوشته می‌شد، طی کرده است.رمان اجتماعی شاخه‌ئی نورسته است که در طول نیم قرن کم‌و‌بیش و در حاشیه رشد می‌کرد. امّا ناگاه در سال‌های اخیر با حرکتی انفجارگونه چندین رمان انتشار پیدا کرد و از آن جمله، سال پیش حدود ده رمان اجتماعی قابل بحث به گنجینهٔ ادبیات ما اضافه شد.&lt;br /&gt;
ما بر این دو شاخه (رمان تاریخی- رمان اجتماعی) مروری کلی خواهیم کرد و آن گاه، به معرفی رمان‌های خوب سال گذشته خواهیم پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمات تاریخی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه نوشتن رمان تاریخی در زبان فارسی در انعکاس ترجمهٔ آثار غربیان آغاز شد، این شکل در ایران بی‌سابقه نبود. از سوئی افسانه‌ها و نقل‌های عامیانهٔ تاریخی (ابومسلم‌نامه، رموز حمزه، اسکندرنامه، و غیره) وجود داشت و از سوی دیگر بخش‌هائی از تواریخ قدیمی (همچون تاریخ بیهقی، بدایع الوقایع، عالم‌آرای عباسی، و جز این‌ها). آمیختن حادثه و اسطوره و خرافات با مرزها و اتفاقات معین تاریخ، حصب تخیّل و حادثه‌ساز گذشتگان است.&lt;br /&gt;
اشاره شد که رمان تاریخی، در عصر جدید زبان فارسی، تا حدّ زیادی مدیون ترجمه‌هاست، و باید اضافه کرد که در صدر این مترجمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمدطاهر میرزا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار می‌گیرد که نخستین بار رمان های الکساندر دوما (سه تفنگدار، کنتِ مونت کریستو و ...) را به خوانندهٔ فارسی زبان شناساند و این رمان‌ها محبوب‌ترین کتب سرگرم‌کنندهٔ روزگار خود شناخته شد.&lt;br /&gt;
جاذبهٔ این طیف، نخستین رمان‌های فارسی را پدید آورد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شمس و طغرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد باقر خسروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عشق و سلطنت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ موسی کبودرآهنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دامگستران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صنعتی زاده کرمانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از مشهورترین پیشگامان این رشته به شمار است. با اشاعهٔ فکر آزادی و استقرار حکومت مشروطه، این نویسندگان، گذشته را بهانه‌ئی می‌کردند برای مقایسهٔ میان دیروز و امروز. خطاب‌هائی چون «فرزندان سیروس و دارا» یا «اجداد شاه عباس  و نادر» از مصطلحات دائمی نویسندگان و روزنامه‌نگاران آن دوران خطاب به مردم ایران است. مردمی که می‌بایست با فروزشِ حسِ «ناسیونالیسم» احساس شخصیت کنند و سرنوشت خود به دست گیرند. امّا با کودتای رضاخان، حکومت به طرزی منظم به بهره‌برداری از این احساس آغاز کرد. حکومتی که هر‌ گونه ایدئولوِژی سیاسی را ممنوع می‌کرد و خود فاقد آرمان بود، یک ناسیونالیسم غیرسیاسی و گذشته‌گرا را وسیلهٔ استقرار خود شناخته بود. &lt;br /&gt;
در دوران رضاخان، تشویق حکومت، رمان‌های تاریخی را رواجی کلّی داد. گرچه در آثار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گریگور یقیکیان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (نمایشنامه‌نویس ارمنی) و نیز در یک دو اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سعید نفیسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در دهه اول قرن خورشیدی تا توجهی به یک برداشت مترقی از تاریخ شده است، لکن این صداها به زودی خاموش شد. نویسندگان اغلب ملزم بودند چنان به گذشتهٔ درخشان ایران اشاره کنند که پنداری تمام آن یکچا به قزاق سوادکوهی ارث رسیده است. &lt;br /&gt;
مشهورترین رمان تاریخی دورهٔ سیاه بیست ساله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آشیانهٔ عقاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشتهٔ زین‌العابدین مؤتمن است. این داستان نسبتاً دراز ده جلدی به وقایع زمان ملکشاه سلجوقی و نهضت اسماعیلیه بر‌می‌گردد. &lt;br /&gt;
ماجرا از مسابقهٔ خواجه نطام‌الملک و حسن صباح بر سر تنظیم دفاتر مالیاتی و خدعهٔ وزیر مرتجع عصر آغاز می‌شود و به‌موازات آن، نطفهٔ داستان به صورت عشقی که جریان‌های سیاسی روز بر آن تأثیر می‌گذارد رشد می‌کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آشیانهٔ عقاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نقاشی گذرها و گزمه‌ها، دهلیز‌های پنهان و پرتوطئه، کاخ‌های پرشکوه، عشرتگاه‌های رنگین، توصیف مالداران، توطئه‌گران، مبارزان، ملحدان و دیوانگان است. – جدال جوانمردی و ریا، در دنیائی که جوانمردی را بهائی نمی‌گذارد. &lt;br /&gt;
طبعاً، به رسم روز، روشنفکران نیز بدین قطب گرایش یافتند: حیدرعلی کمالی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لازیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نوشت و صادق هدایت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مازیار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با حس تندِ ضدّ تازیش رقم زد، و سعید نفیسی نیز ناسیونالیسم خود را در قصه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماه نخشب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشان داد. &lt;br /&gt;
با سرنگونی دیکتاتوری و سست شدن عنصر تشویق دولتی و فتح باب مطبوعات سیاسی و ادبیات انتقادی، رمان تاریخی پشتوانه‌اش را در مقابل اقتضاهای نوین از دست داد. امّا برای یک جامعهٔ سنّتی که در آن «تفریح» مکروه و محدود است، این گونه ادبیات هنوز شگرد دیگری در آستین داشت. این شگرد، عامل مطبوعات سرگرم‌کنندهٔ و رواج پاورقی در مجلّات بود. پاورقی به تدریج یکی از حوائج روزمرّه عامّه شد. د رمیان برآورندگان این حوائج نام‌هایی هست که می‌توان ذکر کرد: به‌عنوان نمونه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناصر نجمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که  اسلوب شورانگیزی داشت امّا بهترین کتابش «عباس میرزا» بیش‌تر تاریخ به نظر می‌رسد تا داستان تخیّلی. یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رحیم‌زاده صفوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که عملیات جادوگران و «افسانه‌های تخیلی علمی» را وارد رمان تاریخی کرد و از «چشمه آب حیات» در کویر لوت حکایت‌ها گفت. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیروس بهمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که شهوتناکی و اروتیسمی عنان گسسته را با داستان تاریخی درآمیخت  جوانان سرگشته پس از ۲۸ مرداد ۳۲ را به دخمه‌های کیف و فراموشی کهن کشاند. هم‌چنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناظرزادهٔ کرمانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میمندی‌نژاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که هیچ یک قدرت تخیّل لازم را نداشتند امّا صفحاتی از محلات پرفروشِ عامّه پسند را به‌طور دائم قبضه کرده بودند. &lt;br /&gt;
در این رمان پارورقی‌های دو مجله «تهران مصّور» و «ترقی» به‌خاطر قدرت حادثه پردازی نویسندگان خود بیش از مجلات مشابه مورد اقبال خوانندگان قرار گرفت. &lt;br /&gt;
نویسندهٔ تهران مصور، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حسینقلی مستعان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در چند زمینه پاورقی نوشت که مشهورترین آن‌ها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شهرآشوب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ماجراهای هوسناکی است که در خانواده‌های «قدیمه» می‌گذرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌خصوص از نظر جامعه‌شناسیِ خانواده‌های متعین این مملکت در دوران سیاه بیست ساله، قابل توجه است. &lt;br /&gt;
رمان تاریخی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رابعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به مدت چند سال در مجلهٔ تهران مصور پاورقی می‌شد. رابعه با وصف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خلف‌بن احمد سامانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شروع می‌شود. – مردی فاضل اما شهوت‌ران و بیرحم، که دو پسر خود را در پی رقابت‌های سیاسی و عشقی به قتل می‌رساند. عامل مادینهٔ داستان، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رابعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عضدالدوله دیلمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. علیرغم تکرّر و یک شکلی حوادث، که گوئی رابعه ناموس خود را به‌دست گرفته تا از شرّ گرگان جامعه به‌در برد، انصاف را که «شخصیت» افسانه‌ئی این زن به‌طرزی چشمگیر بازسازی شده است. &lt;br /&gt;
رمان‌های تاریخی نویسنده مجلهٔ ترقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابراهیم مدرسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرشمارتر است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروس مدائن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌زمان یزدگرد سوم ساسانی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پنجهٔ خونین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌زمان شاه صفی‌صفوی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عشق و انتقام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌زمان اردوان پنجم اشکانی، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیک اجل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌زمان حمله مغول ... آثاری هستند که از نام‌های تاریخ برای نوآموزان تاریخ چهره‌ئی گیرا و فراموش نشدنی رقم می‌زنند؛ و طعم تند ماجرا، هیجانات لازمِ یک رمان تاریخی به سبک غربی را خلق می‌کند. &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیک اجل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یکی از بهترین کارهای نویسنده، از حملهٔ مغولان به شهر مرزی اُتْرار آغاز می‌شود و تا هجوم آنان به شهرهای آباد ایران و سرانجام عبور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جلال‌الدین مینکْبُرنی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از رود سِند ادامه می‌یابد. مدرسی در کنار تشریح سیماهای قهرمانانش گوشهٔ چشمی هم به جامعهٔ آن روزگار ایران دارد. با او به راه‌ها و کاروانسراها و شهرهای ماوراء‌الهنر می‌رویم و پرّشِ زوبین &lt;br /&gt;
جلال‌الدین، نگاه ما را تا سینهٔ سردار مغول امتداد می‌دهد.&lt;br /&gt;
اثر دیگر مدرسی که در عهد خود پرخواننده بود داستان درازِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلشاد خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است در چند هزار صفحه. ماجرا در زمان سلطان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوسعید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آخرین ایلخان مغول اتفاق می‌افتد و قهرمانان اصلی آن دو زن مشهور – &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دلشاد خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بغداد خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌اند. در این جا عامل طنز نیز وارد رمان تاریخی شده است. رمان در حدود یک صد شخصیت دارد،  نکتهٔ جالب این که، علیرغم این حجم سنگین، وقایع مکرر در آن کمیاب است.&lt;br /&gt;
امّا بهترین رمان تاریخی فارسی در این سرگذشت نه چندان کوتاه، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ده نفر قزلباش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حسین مسرور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که از حدود سال ۱۳۲۷ به‌صورت پاورقی در روزنامه اطلاعات چاپ می‌شد. امتیاز این کتاب وقوف دقیق نویسنده بر چند و چون زندگی اجتماعی زمانِ داستان است و اشخاص آن صورت داده. مکالمات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ده نفر قزلباش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که با اصطلاحات و تعابیر خاص روزگارِ وقوعِ حکایت آراسته شده،یک سر رایحهٔ تاریخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
شروعی شورانگیز که برمبنای یک واقعهٔ تاریخی انتخاب شده نقطهٔ عزیمت ماجرا است. حرمخانهٔ سلطنتی شاه تهماسب صفویه، در ارگ تربت حیدریه، به‌محاصرهٔ عبد‌الله خان ازُبک درآمده است. تسلیم حرمخانه به اُزبک ضد‌شیعه، یعنی بی‌آبروئی و زوالِ سلسلهٔ متعصب و ناموس‌پرستِ صفوی. فرصتی برای امداد و استمداد نیست. شاه تهماسب تصمیم خشنی می‌گیرد: باید عده‌ئی از جان گذشته داوطلب شوند، شب و روز بتازند، در فاصلهٔ زمانی کوتاهی از قزوین به تربت‌حیدریه برسند، صف محاصره را به‌هر قیمتی که باشد بشکافند و حکم مرگ زنان حرمخانهٔ سلطنتی را به‌دست رئیس قراولان خاصّه برسانند. – هجده نفر داوطلب می‌شوند. هجده نفر قزلباش که پس از سفری شتابناک به سپاه اُزبک می‌رسند و می‌کوشند به حلقهٔ محاصره رخنه کنند.&lt;br /&gt;
از این عده هشت تن کشته می‌شوند و ده نفر به اَرگ می‌رسند: ده نفر قزلباش.&lt;br /&gt;
حسین مسرور، در متجاوز از یک هزار و پانصد صفحه، طرحی دقیق از وضع اجتماعی و سیاسی ایران از اواخر سلطنت شاه تهماسب تا عصر شاه عباس به‌ما ارائه می‌دهد. مطالعهٔ همه جانبهٔ او ما را با نوع زندگی، خوراک، پوشاک، اسلحه، طرز گفتار، و سازمان‌های مذهبی و اداری آن عصر آشنا می‌کند.&lt;br /&gt;
					×××&lt;br /&gt;
با پایان گرفتن فعالیت‌های قلمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مسرور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستعان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مدرسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، رمان تاریخی نیز تقریباً از میان رفته است. هنوز گهگاه در بعضی مجلات، به‌هوای گذشته، پاورقی‌های تاریخی چاپ می‌شود. ولی عدم نیازِ زمانه و فقد قدرت لازم در نویسندگان دست به‌دست هم داده نشان می‌دهد که رمان تاریخی فارسی، با نیک‌و‌بدش، امری مربوط به گذشته است مگر آن که به‌طریقی دیگر و در مقتضیاتی دیگر تجدید حیات کند. مثلاً رمان تاریخی- مذهبی در شرایط امروز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
							مبحث بعدی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رُمان اجتماعی فارسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7_%DB%B2&amp;diff=11050</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر افریقا ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7_%DB%B2&amp;diff=11050"/>
		<updated>2010-09-30T13:00:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:8-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86&amp;diff=11049</id>
		<title>تاریخچهٔ کتاب‌سوزان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86&amp;diff=11049"/>
		<updated>2010-09-30T12:55:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:9-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسه در متون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخچه کتابسوزان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوالفرج مالطی در کتاب «مختصر تاریخ الدول» راجع به فتح مصر بدست عمروعاص چنین می نویسد:&lt;br /&gt;
«یحیی گرامیتی تا زمان فتح اسکندریه به‌دست عمروعاص زنده بود. در آن هنگام یحیی نزد عمرو آمد، عمرو مقام علمی یحیی را می‌دانست از آنرو وی را گرامی داشت. عمرو مطالب فلسفی شیرینی که تا آن روز به گوش عرب نخورده بود از یحیی شنید و چون مرد خردمند خوش فکری بود و برای آن قسم مطالب گوش شنوا داشت دست از یحیی نکشید و او را نزد خود نگاه داشت تا آنکه روزی یحیی به عمرو گفت تمام گوشه و کنار اسکندریه در دست شماست و همه جا را مهروموم کرده‌ای البته آنچه برای شما سودمند است در دست شما باشد ولی چیزی که به درد شما نمی خورد به ما واگذار کنید، عمرو پرسید به چه احتیاج دارید؟ یحیی گفت گنجینه‌های حکمت که در خزانه شاهانه است، عمرو گفت در این مورد بی‌اجازهٔ خلیفه (عمر) کاری نمی‌توانم، سپس نامه‌ای به عمر نوشته گنجینهٔ یحیی را به او مرقوم داشت، عمر در پاسخ این نامه را به عمر نوشت:&lt;br /&gt;
«راجع به کتابها اگر مندرجات آن با کتاب خدا موافق است که به آن احتیاج نداریم، و اگر مخالف کتاب خداست باز هم بودنش سودی ندارد و در هر دو صورت به نابود کردن آن اقدام کن».&lt;br /&gt;
پس از رسیدن این نامه، عمروعاص کتابها را  میان حمامی‌های اسکندریه پخش کرد تا به جای سوخت در تون بسوزانند و در نتیجه شش ماه تمام حمام‌های اسکندریه با آن کتابها گرم شد. این داستان را بشنو و تعجب کن.&lt;br /&gt;
ولی آنان که مقام عرب را بالاتر از این می‌دانند این روایت را ناشی از تعصب دینی دانسته نادرست می‌شمارند و عده‌ای از تاریخ‌نویسان فرنگ هم با آنان موافق هستند و رساله ها و کتابهایی بر رد آن روایت نوشته‌اند که خلاصهٔ گفتار آنان چنین است.&lt;br /&gt;
«ابوالفرج نخستین کسی است که از روی تعصب مسیحیت و به‌نظر حقیر شمردن اسلام نسبت کتاب سوزاندن به عمروعاص داده است. اما آنچه عبداللطیف بغدادی و مقریزی و حاجی خلیفه (از تاریخ‌نویسان مسلمان) در آن خصوص نوشته اند مدرک مستقلی محسوب نمی‌شود؛ زیرا مقریزی عینا حرفهای عبداللطیف را نقل کرده است و حاجی خلیفه از شهر اسکندریه اسم نبرده. به‌نظر اهل تحقیق کتابخانهٔ اسکندریه پیش از اسلام در زمان رومیان سوزانده شده و اگر عرب آن را سوزانده بود تاریخ‌نویسان اسلام در کتابهای مربوط به فتوحات و جنگ‌ها آنرا می نوشتند.».&lt;br /&gt;
این بود خلاصهٔ گفتار مخالفین. ما می‌گوییم که پاره‌ای از این کتابها البته پیش از اسلام سوزانده شد ولی مانعی هم نداشته که بقیهٔ آن در زمان مسلمانان سوخته باشد و برخلاف آنچه پاره‌ای توهم کرده‌اند تنها ابوالفرج این داستان را نیاورده بلکه سایرین هم نوشته‌اند. مثلاً عبداللطیف بغدادی تمام مصر را گردش کرده و آنچه در مصر دیده نوشته و موضوع سوزانیدن کتابخانهٔ اسکندریه را بیست و چند سال پیش از ولادت ابوالفرج نوشته است. اینک متن عبارت عبداللطیف در آن خصوص: «ستون‌هایی در اطراف عمود سواریه دیدم که بعضی درست و بعضی شکسته بوده و ظاهراً روی این ستون‌ها سقف بوده و ستونها سقف را نگاه می‌داشتند چنان که روی عمود سواریه هنوز گنبدی دیده می‌شود و تصور می‌کنم این همان رواقی است که ارسطاطالیس و پیروان او پس از مرگ او در آنجا درس می‌گفتند و این همان دارالعلمی بوده که اسکندر موقع بنای اسکندریه ساخته است و کتابخانه‌ای که عمروعاص به فرمان عمر رضی الله عنه آن را سوزانید در همین محل بوده است».&lt;br /&gt;
در نتیجهٔ بررسی‌های عمیقی که ما خود انجام داده‌ایم معلوم شد که ابوالفرج موضوع سوزاندن کتابخانهٔ اسکندریه را از یک تاریخ نویس مسلمان یعنی جمال الدین قفطی، وزیر حلب، معروف به قاضی اکرم، نقل کرده است. مورخ مزبور که تقریباً چهل سال پیش از ابوالفرج مرده است ضمن شرح حال یحیی نحوی مطالبی نوشته که مانند نوشته‌های ابوالفرج و قدری هم از آن مفصل‌تر است، اینک عین گفتهٔ جمال الدین:&lt;br /&gt;
«یحیی نحوی تا موقع فتح مصر و اسکندریه به‌دست عمروعاص زنده بود و روزی نزد عمر آمد و چون عمرو مقام علمی یحیی را می‌دانست و از ماجرای او با نصاری و اعتقادات وی آگاهی داشت او را احترام گذاشت و منزلتی برای وی تعیین کرد و سخنان او را در باطل بودن تثلیث [موضوع اَب و اِبن و روح‌القدس در مسیحیت] شنید، همین قسم عقیدهٔ او را دربارهٔ دهر دانست. از گفته های یحیی تعجب کرده مجذوب او گشت و مطالبی از فلسفه و دلایل و برهان عقلی از یحیی استماع کرد که تا آنموقع به گوش عرب نخورده بود و چون مرد خوش عقیدهٔ روشن فکر و خردمندی بود ملازم یحیی شد و او را نزد خود نگاه داشت تا آن که روزی یحیی به عمرو گفت تو بر همه چیز اسکندربه دست یافتی و تمام موجودی آن را از هر نوع مهر و موم کردی، البته آنچه به دردت می خورد از آن تو باشد ولی چیزی که برای شما سود ندارد به ما واگذار کنید که ما مستحق تریم.&lt;br /&gt;
عمرو گفت چه چیز لازم داری؟ - یحیی پاسخ داد کتاب‌های حکمت در گنجینه‌هائی که آن را حبس کرده‌اید؛ و ما به آن نیازمندیم و سودی از آن برای شما نیست.- عمرو پرسید که قصهٔ آن کتاب‌ها چی است؟ یحیی گفت: &lt;br /&gt;
«پطولوماوس فیلادلفوس، از پادشاهان اسکندریه، همین که به سلطنت رسید دانشمندان را به خود نزدیک ساخت و آنان را به جمع‌آوری کتاب‌های علمی فرمان داد و گنجینه‌هائی برای کتاب‌ها مرتب ساخته شخصی را به‌نام ابن مرة (زمیره) متصدی کتابخانه کرد و او را دستور فرمود که در جمع‌آوری کتاب و به‌دست آوردن آن به هر قیمتی که باشد کوشش کند و بازرگانان را به خرید کتاب وادارد. زمیره آن خدمت را انجام داد و در نتیجهٔ اقدامات وی پنجاه و چهار هزار و صد و بیست کتاب جمع شد و همین که شمارهٔ آنرا به پادشاه خبر دادند از زمیره پرسید آیا بازهم در دنیا کتابی هست که ما به‌سدست نیاورده‌ایم؟ - زمیره پاسخ داد که البته در سند و هند و فارس و گرگان و ارمنستان و بابل و موصل و روم کتاب فراوان است.- شاه از این مطلب تعجب کرده گفت بازهم کوشش کن تا کتاب‌های بیشتری به‌دست آوریم.- زمیره به کوشش خود ادامه داد و تا آن پادشاه زنده بود کتاب می‌خرید. پس از مرگ آن پادشاه جانشین‌های او از آن کتاب‌ها نگاهداری می‌کردند و تا این موقع در جمع‌آوری و حفظ آن کوشش دارند.&lt;br /&gt;
عمرو از گفته‌های یحیی متعجب شده موضوع را مهم دانست و به یحیی گفت باید از خلیفه (عمر)  اجازه بگیرم سپس نامه به عمر نوشته جریان را گزارش داد، عمر در پاسخ عمرو چنین نگاشت:&lt;br /&gt;
راجع به کتاب‌ها نوشته بودی، اگر مطالب آن کتاب‌ها موافق کتاب خداست که به آن محتاج نیستیم، و اگر مخالف آن است که باز‌هم به آن محتاج نیستیم، پس در هر دو صورت کتاب ها را نابود کن».&lt;br /&gt;
عمروعاص پس از دریافت آن نامه دستور داد تمام کتاب‌ها را برای سوزانیدن در تون حمّام میان حمّامیان قسمت کنند و تناسب حمام‌های آن روز و میزان سوخت چنان بود که شش ماه حمام‌های اسکندریه با آن کتاب‌ها گرم شدند. پس این داستان را گوش بدار و تعجب کن».&lt;br /&gt;
نتیجه آن که ابوالفرج از روی تعصب دینی داستان سوزانیدن کتابخانهٔ اسکندریه را نساخته است و کسی هم بعد از او این مطلب را جا نزده است، بلکه ابوالفرج از ابن قفطی روایت کرده و چنان که می‌دانیم وی از قضاة نامی اسلام بوده و بر علوم فقه و حدیث و قرآن و لغت و نحو اصول و منطق و هیئت و هندسه و تاریخ احاطه داشته و بر جرح و تعدیل آن قادر بوده است، به‌علاوه صدراعظم با عظمتی بوده و علاقهٔ زیادی به کتاب داشته به قسمی که کتاب را از هر چیز بیشتر می‌خواسته و در آن زمان کتابخانهٔ وی پنجاه هزار دینار می‌ارزیده است.&lt;br /&gt;
اما این که مؤلفین کتب مربوط به فتوحات اسلامی متعرض به این موضوع نشده‌اند البته علتی داشته است ولی احتمال کلی می‌رود که در کتب مزبور این خبر بوده است و همین که تمدن اسلام ترقی و پیشرفت کرد و مسلمانان ارزش علم و کتاب را دانستند وقوع این حادثه را در زمان خلفای راشدین بعید دانستد و از آنرو خبر مذکور را از کتاب فتوحات انداختند و شاید هم غیر از این علت دیگری داشته. در هر صورت به‌نظر ما گفتهٔ ابوالفرج راست است.&lt;br /&gt;
در کتب تاریخی مسلمانان خبر سوزانیدن کتابخانه‌های ایران و غیره موارد بسیاری دارد و مؤلف کشف‌الظنون در ضمن صحبت از علوم پیشینیان آن اخبار را چنین تلخیص می‌کند:&lt;br /&gt;
«همین که مسلمانان ممالک ایران را گشودند و بر کتب ایرانیان دست یافتند سعد وقاص نامه‌ئی به عمر نگاشته اجازه خواست آن کتاب‌ها را به مسلمانان انتقال دهد، عمر رضی الله عنه در پاسخ سعد این‌طور نوشت:&lt;br /&gt;
«همهٔ آنها را در آب بریزید چه اگر در آن رستگاری هست خدا ما را به بهتر از آن راهنمائی فرموده و اگر گمراهی بوده خدا ما را از آن گمراهی رهائی داده است».&lt;br /&gt;
سعد آن کتاب‌ها را در آب انداخت و یا سوزانید و به‌این طریق علوم ایرانیان از بین رفت.&lt;br /&gt;
ابن خلدون نیز به این موضوع اشاره کرده می‌گوید:&lt;br /&gt;
«پس علوم ایرانیان که عمر در موقع فتح ایران به محو آن دستور داده بوده چه شد؟»&lt;br /&gt;
در آن دوره سوزانیدن کتاب از نظر دشمنی با صاحبان کتاب یا به‌واسطهٔ تنفر از مطالب کتاب معمول بوده است و هر ملت و گروهی کتب مخالفان خود می‌سوزانید، چنان که در سال ۲۱۳ هجری به عبدالله بن طاهر خبر دادند مقداری از کتب ایرانیان به‌دست آمده است. گفت تمام آن را در آب بریزید و شرحی به اطراف نگاشت که هر کجا کتاب «مجوس» می‌بینند نابود سازند و همین که هلاکوی مغول در سال ۶۵۶ هجری بغداد را فتح کرد دستور داد تمام کتاب‌هائی که در کتابخانه‌های بغداد موجود بود در رودخانهٔ دجله بریزند و البته تصور نمی‌رود که این عمل هولاکو به تلافی از عملیات مسلمانان صدر اسلام در نابود ساختن کتب و علوم ایرانیان انجام یافته. عده‌ای از مورخین معتقدند که هولاکو دستور داد از کتاب‌های بغداد آخور و اصطبل چارپایان بسازند و کتاب‌ها را به‌جای خشت به‌کار برند اما ارجح آن است که هولاکو برای کینه‌جوئی از سنّیان کتاب‌های بغداد را در دجله ریخت.&lt;br /&gt;
موقعی که فرنگیان، در زمان جنگ صلیبی، طرابلس شام را گشودند به فرمان کنت «برترام سان ژیل» کتابخانهٔ شهر را آتش زدند، به این قسم که کنت وارد اتاقی شد و در آن نسخه‌های زیادی از قرآن دید و تا چشمش به قرآن‌ها افتاد فرمان داد تمام کتابخانه را آتش بزنند و آن طور که نقل می‌کنند سه میلیون کتاب در آن کتابخانه بوده است. اسپانیولی‌ها هم در اواخر قرن پانزدهم مسلمانان را از اسپانی بیرون کردند کتابخانه‌های آن را آتش زدند.&lt;br /&gt;
دینداران آن ایام تصور می‌کردند خراب نمودن معبد ادیان قدیمه و سوزانیدن کتاب‌های آن یک نوع کمکی به پیشرفت دین جدید می‌باشد، مثلا امپراتوران روم پس از مسیحی شدن دستور دادند بتخانه‌های مصر را ویران سازند و کتاب‌های آن را بسوزانند. خلفای اسلام نیز کتب فلسفه و معتزله را می‌سوزاندند تا به عقیدهٔ خود از پیشرفت آن افکار ممانعت کنند، اتفاقاً فرقهٔ معتزله تا پای جان با این سخت‌گیری مقاومت می‌نمودند و پنهانی جلسه تشکیل می‌دادند و به ترویج افکار خویش می‌پرداختند و خلفاء با مراقبت کامل آنان را تعقیب می‌کردند، کتابهایشان را می‌سوزاندند و مشهورترین وقایع مربوط به این قضایا داستان سلطان محمود غزنوی است که پس از تسخیر شهر ری در سال ۴۲۰ هجری طایفهٔ باطنیه را کشت و معتزله را تبعید کرد و کتاب‌های فلاسفه و معتزله و علمای هیئت را سوزانید.&lt;br /&gt;
در تواریخ اسلام مذکور است که بسیاری از بزرگان مسلمانان کتاب‌های خود را سوزانیدند از آن جمله احمدبن‌ابوالحواری پس از تعلیم و تعلم طولانی به خاطرش رسید که حق و حقیقت به وی ظاهر گشته است، لذا کتاب‌های خود را کنار دجله برده ساعتی گریه کرد و گفت: «این کتابها بهترین دلیل (راهنما) برای پی بردن به حق و حقیقت بودند ولی اکنون که به مقصود رسیدم باید به مدلول (مقصود) بپردازم  و از دلیل چشم بپوشم.» و پس از ادای این کلمات کتاب‌های خود را در آب شست.&lt;br /&gt;
بنابراین محقق گردید عربها در صدر اسلام برای «تایید مسلمانی آن‌چه کتاب غیر اسلامی یافتند آتش زدند، و همین که متمدن و هواخواه علم گشتند چندین برابر به دنیای متمدن کتاب دادند. «تاریخ تمدن اسلام» جرجی زیدان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=11048</id>
		<title>با آن سوار سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=11048"/>
		<updated>2010-09-30T12:47:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالله کوثری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آن سوار سرخ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ مرهمی است&lt;br /&gt;
بر زخم تو&lt;br /&gt;
	دلاور!&lt;br /&gt;
غوغایی از ستاره برانگیخت&lt;br /&gt;
بر بام شب عبور صدایت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواز گام اسبت&lt;br /&gt;
شلاق رعد بود&lt;br /&gt;
بر آسمانی&lt;br /&gt;
که گردهٔ کبودش&lt;br /&gt;
از ماندنِ بسیار&lt;br /&gt;
آماس کرده بود.&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
	ای سوار&lt;br /&gt;
گیسوی تو&lt;br /&gt;
در دست هر نسیم که بر خاوران خزید&lt;br /&gt;
تمثیل عصیان بود&lt;br /&gt;
گیسوی تو&lt;br /&gt;
آری&lt;br /&gt;
ای عاشق سترگ که می تاختی&lt;br /&gt;
بر جاده‌های سنگ و شقایق&lt;br /&gt;
و یال خونچکان اسبت&lt;br /&gt;
	گلتاج سرخ&lt;br /&gt;
بر تارک سپیدهٔ پادر راه.&lt;br /&gt;
×××&lt;br /&gt;
آنجا که جز استقامت نمی خیزد&lt;br /&gt;
بالای قامت توست&lt;br /&gt;
پیچیده در توفان&lt;br /&gt;
پا تا به‌سر آتش&lt;br /&gt;
روئیده بر ویران&lt;br /&gt;
از خون و خاکستر.&lt;br /&gt;
پس&lt;br /&gt;
شاخ و برگ رها کردی&lt;br /&gt;
از کوی تا به کوه.&lt;br /&gt;
ای ارغوان&lt;br /&gt;
پای کدام دریچه&lt;br /&gt;
گیسوی سرخ نیفشاندی&lt;br /&gt;
و با کدام ساقهٔ پا در هول&lt;br /&gt;
از رُستن و بودن&lt;br /&gt;
از بودن و رُستن&lt;br /&gt;
		نخواندی؟&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
		ای همیشه بیدار در ذهن سبز برگ&lt;br /&gt;
		باران&lt;br /&gt;
		به یاد تُست&lt;br /&gt;
			که بر جنگل&lt;br /&gt;
				گیسو می افشاند.&lt;br /&gt;
×××&lt;br /&gt;
انکار خون سرخ تو&lt;br /&gt;
حاشا!&lt;br /&gt;
حاشا که خاک&lt;br /&gt;
چندین فراموشگر تواند بود&lt;br /&gt;
و باد&lt;br /&gt;
	باد که در هر سپیده دم&lt;br /&gt;
در زخم خونچکان تو تن می شست.&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
	ای سوار&lt;br /&gt;
بر ما چه رفته است؟&lt;br /&gt;
بر ما که دیر گاهی&lt;br /&gt;
در بازتاب ضربهٔ نبض تو زیستیم&lt;br /&gt;
و هر سپیده دم&lt;br /&gt;
وقتی که خون تو&lt;br /&gt;
در خاک داغ تشنه فرو می‌رفت&lt;br /&gt;
در سوگ خود گریستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر ما چه رفته است&lt;br /&gt;
که گستاح و ناسپاس&lt;br /&gt;
بر زخم دوست&lt;br /&gt;
از نو&lt;br /&gt;
خنجر کشیده‌ایم.&lt;br /&gt;
	×&lt;br /&gt;
نه!&lt;br /&gt;
من خاک را&lt;br /&gt;
دیری‌ست می‌شناسم&lt;br /&gt;
من باد را&lt;br /&gt;
دیری‌ست می‌شناسم&lt;br /&gt;
با عاشقی چنان که تو بودی&lt;br /&gt;
با عاشقی چنان که تو هستی&lt;br /&gt;
بیدادی این‌چنین&lt;br /&gt;
هرگز نرفته است.&lt;br /&gt;
اما&lt;br /&gt;
آن را که بی‌دریغ&lt;br /&gt;
بر خون خویش تا آفتاب تاخته‌ست&lt;br /&gt;
از این غبار&lt;br /&gt;
حاشا&lt;br /&gt;
گردی به سمّ اسب نشیند.&lt;br /&gt;
باری&lt;br /&gt;
گو تا هزار سنگ به دشنام&lt;br /&gt;
گو تا هزار سنگ به یغما&lt;br /&gt;
آه&lt;br /&gt;
	ای سوار&lt;br /&gt;
ای رانده تا نهایت بودن&lt;br /&gt;
چاووش‌خوانِ رُستن و رَستن!&lt;br /&gt;
بالاتر از غبار&lt;br /&gt;
تن شسته در هشیاری باران&lt;br /&gt;
و سر رها کرده&lt;br /&gt;
		در موج موج نور&lt;br /&gt;
جنگل&lt;br /&gt;
	به یاد تُست&lt;br /&gt;
وین&lt;br /&gt;
جنگل است&lt;br /&gt;
		می‌ماند.		تابستان ۵۸&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=11047</id>
		<title>با آن سوار سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%A2%D9%86_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=11047"/>
		<updated>2010-09-30T12:46:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86&amp;diff=11042</id>
		<title>تاریخچهٔ کتاب‌سوزان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86&amp;diff=11042"/>
		<updated>2010-09-30T04:02:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:9-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{این مقاله در حال تایپ است}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%84%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=11041</id>
		<title>اعتلای رمان‌نویسی در ایران ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%84%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=11041"/>
		<updated>2010-09-30T04:01:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sosha: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{این مقاله در حال تایپ است}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sosha</name></author>
	</entry>
</feed>