<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sasan</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sasan"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Sasan"/>
	<updated>2026-05-08T17:07:44Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA&amp;diff=15080</id>
		<title>اساطیر و واقعیت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA&amp;diff=15080"/>
		<updated>2011-03-26T17:22:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:6-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باجلان فرخی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در 5 شمارهٔ اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمونه‌هائی از «اسطوره‌های خورشید و ماه» کشورهای گوناگون جهان، و نیز اسطوره‌های آفرینش سرخپوستان و اساطیر چین را خوانده‌اید. اکنون لازم است که پیش از پرداختن به‌اسطوره‌های سرزمین‌های کهن و کشورهای گوناگون جهانِ امروز ببینیم که اسطوره چیست و چه مقامی در فرهنگ کهن، و در شناخت انسانی و فرهنگ کنونی دارد. این بخش از مردم‌شناسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ادامه خواهد یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره بخشی از هر فرهنگ باستانی است که در دورهٔ خاصی از حیات تاریخی انسان ساخته و پرداخته شده است، و ترکیبات آن به‌خدایان، حوادث بزرگ طبیعی و تاریخی ـ اجتماعی، روایات قهرمانی، زنده پنداشتن اشیا و غیره بازمی‌گردد. روایات اسطوره‌ئی کوششی است در جهت توجیه و تفسیر رابطهٔ انسان و جهان، و نیز تفسیر پدیده‌های بزرگ طبیعت، چون رعدوبرق و باد، و مانند این‌ها، و رویدادهای بزرگ اجتماعی، چون جنگ و برافتادن و برنشستن دودمان‌های پادشاهی، و مانند این‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت انسان باستانی از جهان شناخت اسطوره‌ئی است. اسطوره در واقع نسخه‌برداری ناخودآگاهانه و رؤیاگونهٔ انسان است از طبیعت، و بی‌شک این چنین نسخه‌برداری و توجیهات از شرایط مادی و اجتماعی زندگانی انسان متٱثر است. در این زمینه نگاه اجمالی به گذشتهٔ اجتماعی انسان، در شناخت چگونگی پیدائی اساطیر سودمند خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آدمی در گذشتهٔ دور بر دو پای می‌ایستد نخست همه چیز را چون خود جاندار و زنده می‌پندارد و چنین است که برای شناخت خویش و شناخت جهان به‌پندار روی می‌آورد. در دوران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارینه‌سنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و روزگار گردآوری خوراک، جهان انسان دنیائی کوچک و پر از راز و رمز است. در این دوران، انسان در تلاش زیستن، با حیوانات و برخی از گیاهان آشنا می‌شود و اشیا نیز برای انسان، همچون حیوانات و گیاهان، جان‌دارند و زنده به‌شمار می‌آیند. مثلاً، در برخی ازغارهائی که مسکن انسان‌های عصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارینه‌سنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود، برتن حیوانات منقوش بر دیوارهٔ غار، تیرهائی کشیده‌اند، که آن را نوعی افسون دانسته‌اند. از این قبیل است: «نقش گاو کوهاندار غار «نیااو» که سه نیزه در تن او فرو کرده‌اند... و این [گویا] نشانهٔ آن باشد که شکارچیان انتظاری داشته‌اند که در هنگام شکار چنین چیزی رخ دهد.» {{نشان|m1}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرگ، جهان رازآمیز دیگری را بر انسان می‌نمایاند. مرده، در نظر انسان آغازین، گوئی چیزی درخود داشته باشد که از تن او جدا شده و حرکت را از او سلب کرده است. بعدها خواب و رؤیاهای متٱثر از جهان مادی، براساس همین توصرات انسان آغازین، سبب توجه به‌روح و اندیشه‌های گوناگون در این زمینه شده است. در آغاز، وقتی انسان آن‌چه در بیداری می‌بیند به‌خواب ببیند، در توجیه مبتنی بر پندار خویش، رؤیا و واقعیت را یکی می‌داند و اینجاست که به‌بینش اسطوره‌ئی روی می‌آورد، بدین معنا که می‌پندارد «همزاد» او هنگامی که او در خواب بوده به سیر و سفر می‌پرداخته است. آمیختگی رؤیا و واقعیت در پندار عوام، بازمانده تصورات انسان‌های گذشته و نشانهٔ بینش اسطوره‌ئی است {{نشان|m2}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کاوش‌های باستان‌شناسی روشن می‌شود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انسان جاوه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پتیکانتروپ، حدود پانصد هزار سال پیش) در مغز خود مرکز تکلم داشته، و از زمانی که انسان به‌تدریج امکان سخن گفتن یافت به‌بازگوئی پندار و رؤیاهای خود پرداخت. با گذشت زمان، انسان چون جهان بیرون را همچون خود می‌پنداشت، کم‌کم بینش اسطوره‌ئی «جان‌گرائی» یا زنده پنداشتن اشیا در او شکل گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای نخستین گله‌های انسانی، و آنگاه «کلان»های (clan) اولیه مسٱلهٔ فراهم کردن خوراک مهم‌ترین مسٱله است. در چنین شرایطی است که «توتِم» (totem، موجودی که انسان‌های آغازین خود را از نسل او می‌پنداشتند و گاهی نقش آن را بر تن خود خالکوبی می‌کردند) و وابستگی انسان به‌حیوان با نبات، که منشٱ تغذیه است، مطرح می‌شود و «توتم» علاوه بر آن که وسیلهٔ طبقه‌بندی «کلان»های انسانی است، وسیله‌ئی جادوئی برای فراخواندن حیوان به شکارگاه نیز هست. «توتم» مسٱله «تابو»، (یعنی، مُحرّمات) را مطرح می‌کند و شکار و کشتن «توتم»، «تابو» می‌شود، یعنتی حرام است و در شمار مُحرّمات آورده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان دورهٔ «پارینه‌سنگی» به‌تناسب ابزار و وسایلی که به‌کار می‌برد، یعنی همه‌گونه ابزارهایسنگی، از جنگ‌افزارها گرفته تا ابزارهای دسته‌دار، چکش، تبر، نیزه، کمان سنگی، کمند و متهٔ کمانی، دست، و در نتیجهٔ آن مغزش تکامل می‌یابد، و بدنبال آن تکلمش هم به‌مرحله‌ئی از تکامل می‌رسد که می‌تواند پندارهای به‌هم آمیخته‌اش از حیوان و گیاه را به شکل نخستین اسطوره‌ها، جادو، نقاشی و حجاریِ مبتنی بر طبیعت و پزشکی و جراحی ساده بیان کرده عرضه بدارد. سازمان‌های اجتماعی انسان در این دوران شامل گرو‌های کوچک انسانی تابع نظام مادرسالاری و «کلان»های «توتم»پرست است. مراسم و آئین‌های این انسان شامل مراسم تدفین، شکارگری و جادوگری است، و هر آئین و رسمی علاوه بر ارتباط با ویژگی‌های زندگان اقتصادی انسان، با اسطوره‌ها و باورهائی نیز رابطه دارد که بدون شناخت آن‌ها شناخت چنین انسانی ممکن نخواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، گذر از مرحلهٔ گردآوری خوراک و شکارگری و روی آوردن انسان به کشاورزی (که زمان آن در مکان‌ها مختلف و نزد گروه‌های مختلف متفاوت است) به‌تدریج روستانشینی را به‌وجود می‌آورد. انسان در این دوره با یافتن راه نوی برای تغذیه، با به‌دست آوردن آرامش نسبی، در توجیه اصل و منشٱ خویش و جهان به‌اسطوره‌های آفرینش روی می‌آورد. هر اسطوره به‌طریقی با دوره‌ئی خاص از زندگانی انسانی، محل زندگانی و کیفیت معیشت مردم در آن دوره ارتباط دارد و از عناصر هر اسطوره می‌توان دورهٔ آفریده شدن آن اسطوره را بازشناخت. مثلاً تا زمانی که انسان به‌ساختن گردونه یا ارابه پی نبرده خورشید و ماه، در اسطوره‌های او، بدون گردونه‌اند و زمانی که گردونه ساخته می‌شود خورشید نیز در آسمان با گردونه حرکت می‌کند{{نشان|m3}}. وقتی انسان آغازین با نبات و گیاه آشنا می‌شود نخستین اسطوره‌های او دربارهٔ آفرینش انسان از آفریده شدن انسان از گیاه سخن می‌گوید، و وقتی هم با سفالگری آشنا می‌شود در اسطوره‌هایش از آفرینش انسان از خاک می‌گوید{{نشان|m4}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«توتم» در دورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در بسیاری از موارد جای خود را به‌نیای مرده وامی‌گذارد، و تصویر خدایانی که هیٱت انسانی دارند حاکی از این پندار و از نیایش مردگان در دوره‌ئی خاص از زندگانی انسان است. به‌دنبال چنین اعتقادی است که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دورهٔ مفرغ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با پیدائی دولت ـ شهرهای بزرگ، بعد از مرگ فرمانروایان، فرمانروای تازه برای حل مشکلات از طریق تفٱل و ارتباط با مردگان با فرمانروای مرده مشورت می‌کند؛ و چنین است که به‌تدریج فرمانروایان مرده به‌خدایان تبدیل می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با پرستش «زمین‌مادر» {{نشان|m5}} قربانی دادن رایج می‌شود و قربانی که از دورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارینه‌سنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رایج شده بود در دوره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مفرغ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌غذای ارواحِ درگذشتگان تبدیل می‌شود، و وسیله‌ئی است برای جلب حمایت و دفع خشم فرمانروایانِ پدیده‌های طبیعت. «توتم»گرائی و طبیعت‌گرائی در این دوره‌ها به‌هم می‌آمیزد و حاصل این آمیزش معبودانی است که ترکیبی از حیوان و عناصر طبیعی‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشرفت کشاورزی و نیاز انسان به‌تعیین زمان کار و بهره‌گیری از زمین موجب پیدا شدن تقویم‌های زراعی است. شکل زمین زیرکشت و لزوم تفکیک و سامان‌بندی این زمین‌ها آشنائی او را با هندسه موجب می‌شود{{نشان|m6}}. کشاورزی و نیاز به‌تولید کافی موجب پیدائی اسطوره‌ها و باورهای این دوره از زندگانی اجتماعی انسان است، بدین معنا که توجیه مسائل کشاورزی و پدیدار شدن مراسم باروری و طلب باران اسطوره‌هائی مربوط به‌باران را به‌وجود می‌آورد. با گذشت زمان و گسترش روستاها و پیدائی شهرها تمایزات اجتماعی پدیدار می‌شود و با توسعهٔ روابط انسانی، مبادلات آئینی میسر می‌شود. در این دوره ابزارهای انسان تبر، کج بیل، دستاس، ابزارهای سفالگری و نجاری است. در رابطه با این ابزار و دگرگونی‌های معیشتی، شناخت نسبی انسان از خویش و جهان بر بنیاد اسطوره‌هائی میسر می‌شود که بخشی از واقعیت‌ها را در خود دارند. در این دوره انسان که نیروهای طبیعت را در اسطوره‌های خود یگانه می‌پنداشت، آن‌ها را از یکدیگر تفکیک می‌کند و در اینجا هر پدیده‌ئی خدائی اسطوره‌ئی خاص خویش دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عصر مفرغ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; انسان با استخراج و ذوب فلز روش ریخته‌گری مس و مفرغ و ساختن اشیای مفرغی را می‌آموزد. آبیاری و شیوه‌های آبیاری و ایجاد چاه و قنات و سد و بند مورد توجه قرار می‌گیرد. اسطوره‌هائی که دربارهٔ رودخانه و طغیان آب در دست است، برخی از این دوره و برخی از دورهٔ پیش از این است. ابداع گاری دستی و گاری اسب‌کش، چنان که اشاره شد، اسطورهٔ خدایان گردونه‌سوار را پدیدار می‌آورد؛ و جاده‌سازی و گردونه و زورق‌های بادبانی ارتباط انسان‌ها را با یکدیگر و تٱثیر متقابل فرهنگ‌ها را فراهم می‌سازد. در این دوره مازاد تولید، تجارت و مالکیت خصوصی و قوانین گوناگون را به‌وجود می‌آورد، و از به‌وجود آمدن دولت‌ـ‌شهرها کاهن‌ـ‌شاهان پیدا می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخته شدن دولت‌ـ‌شهرها به‌دست بردگان، و تجمع بردگان در این شهرها موجب آگاهی و عصیان برده‌ها می‌شود و آشنائی نسبی با واقعیات انسان را از پندار به‌دانستگی و در برخی از زمینه‌ها به‌دانش می‌رساند. در این دوره، در دورهٔ مفرغ، با دیگرگونی و تحول فرهنگ مادی، فرهنگ معنوی انسان نیز تحول می‌یابد و چنین است که علائم تصویری، خط، وزن و اندازه‌گیری، حساب و هندسه و حسابداری، اخترشناسی و پیشگوئی از حرکات ستارگان، پزشکی حرفه‌ئی مورد توجه قرار می‌گیرد، که این را در اسطورهٔ آفرینش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مِمفیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در مصر، می‌بینیم. بنابراین اسطوره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پتاح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ptah) جهان را با اندیشیدن به‌چیزها می‌آفریند، بدین‌معنا که اندیشه به‌کلام، و کلام به‌ماده مبدل و چیزها آفریده می‌شود. از اینجاست آیات باب اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انجیل یوحنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که: «در آغاز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلمه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلمه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزد خدا بود، و کلمه خودِ خدا بود، همان در ابتدا نزد خدا بود...» و اعتقاد اسطوره‌ئی به‌این که هر چیزی یک نام حقیقی دارد که با دانستن آن می‌توان آن چیز را به‌فرمان خود درآورد از اینجاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عصر آهن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با کشف آهن و قابلیت انعطاف این فلز ابزار کار بهتر و کمیت تولید افزایش می‌یابد. خیش آهنی زمین را عمیق‌تر شیار می‌زند و با گسترش کشاورزی و صنعت و تسطیح زمین و تراشیدن و پاک کردن جنگل‌ها میسر می‌شود. چرخاب، تلمبه، چرخ‌دندانه‌دار و قرقره از ابداعات این دوره است و ساختن منجنیق و دیگر ماشین‌های سادهٔ جنگی موجب پیدائی فیزیک و مکانیک ابتدائی می‌شود. ساختن کشتی‌های بزرگ سفرهای طولانی و شناخت سرزمین‌های دور را امکان‌پذیر می‌کند و برای ارائهٔ مازاد تولید شهرهای تجاری پدیدار می‌شود و مشاغل مختلف قوام می‌یابد. برای ادارهٔ جامعهٔ شهری فن اداره شهر و سیاست از ضروریات کار است. با حکومت دولتمندان و نیاز به‌ادارهٔ جامعه سیاست و اخلاق پیدا می‌شود. نیاز به‌شناخت درست گیاه و حیوان و انسان زیست‌شناسی و علوم اجتماعی مقدماتی را میسر می‌کند و با پیدائی الفبا ادبیات، فلسفه، اخترشناسی ریاضیات، و توسعهٔ پزشکی، انسان به‌دورهٔ تفکر منطقی و منظم پا می‌گذارد و نیاز به‌درست‌اندیشی پیدائی سخنوران و فیلسوفان را ممکن می‌سازد. در این مسیر هنوز هم در بسیاری از جوامع شناخت انسان از خویش و جهان شناختی نیمه اسطوره‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ابداع خطّ الفبایی در  دورهٔ آهن به‌سبب حکومت توانمندان و اختصاص خط و «سواد» به کاهنان، مغان، پریستاران و بزرگزادگان، برای آنانی که از این موهبت بی‌بهره بودند خط نیروئی اسطوره‌ئی و جادوئی پیدا می‌کند. چنین است که در آثار مانده از این دوران، از کلام و نقش الواح و سفالینه‌ها، پاپیروس و چوب طلسمی است برای تسلط بر طبیعت و صیانت نفس. این پندار تا به‌روزگار ما ادامه می‌یابد و پیش از این امضاء و طغراهای امیران و دیگران در داخل مربع یا بیضی یا دایره محاط می‌شد تا صاحب طغری از خطر محفوظ بماند و نمونهٔ امروزین این پندار، نزد عوام استفادهٔ جادوئی از اشکال و حروف و اعداد در طلسمات است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین است که انسان با گذشت زمان و از آغاز تاکنون در مسیر تکامل شناسائی خویش نخست به‌پندار و رؤیا و بعد با دگرگونی شیوهٔ زندگانی مادی به‌دانستگی، و از پایان دورهٔ مفرغ، به‌دانش‌های علمی و نظری و آنگاه علم روی می‌آورد، با پیدائی ماشین و صنعت «ایدئولوژی»های مختلف پدیدار می‌شود. بدین‌سان در شناخت جوامع انسانی و شناخت فرهنگ انسانی، اساطیر وسیلهٔ شناخت جهان کهن و دور، و «ایدئولوژی» وسیلهٔ شناخت جهان نو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از چنین دیدگاهی است که می‌توان در زمینهٔ اساطیر مطالعه و پژوهش کرد.&lt;br /&gt;
ناگفته نماند که اگرچه ما در نیمهٔ دوم قرن بیستم زندگی می‌کنیم، امّا هنوز هم شناخت بسیاری از مردم ما از جهان و خویش، بر جهان‌بینی اسطوره‌ئی مبتنی است که علت آن را باید در شرایط زندگانی مردم و ثابت ماندن بسیاری از اشکال کهن زندگی جست‌وجو کرد. دلیل دیگر ماندگاری اساطیر، به‌ویژه در هنرهای گوناگون، زیبائی و افسون افسانه‌ها و روایات گوناگون است که از گذشته به‌میراث مانده است و همیشه این بخش از فرهنگ شفاهی به‌تحریر درآمده از دیدگاه‌های هنری، تاریخی، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و به‌ویژه مردم‌شناسی دینی خواندنی و با رازش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همین دیدگاه، و به توجه به‌همین ضرورت اساسی است که از شمارهٔ اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌مبحث اساطیر پرداخته‌ایم. امیدواریم که در شماره‌های آینده نیز این کار را دنبال کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m1}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انسان اولیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آن‌مک‌کورد ص 3-100 انتشارات مازیار ترجمه دکتر محمدرضا توکلی.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m2}} مثلاً امروزه در قبیلهٔ «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آشانتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اگر کسی، در رؤیا با همسر شخص دیگری نزدیکی می‌کرد وی را به‌همان جریمه عادی زنا محکوم می‌کردند...» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان از یاد رفته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اریک فروم ترجمهٔ ابراهیم امانت ص 146 انتشارات مروارید.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m3}} نک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسطوره‌های ماه و خورشید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شماره 1و2 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m4}} نک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفرینش انسان در اساطیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مجلهٔ رودکی شماره 78 اردیبهشت 1357 از همین نویسنده.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m5}} نزد هند و آریائی‌ها، سامی‌ها، چینی‌ها و در بسیاری از فرهنگ‌های باستانی زمین زاینده و مادر است.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m6}} به‌همین دلیل در زبان‌های اروپائی به‌هندسه geometry گفته می‌شود که به‌معنی اندازه‌گیری زمین است، و این از مصر باستان به‌یونان و زبان‌های اروپائی راه یافته است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA&amp;diff=15079</id>
		<title>اساطیر و واقعیت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA&amp;diff=15079"/>
		<updated>2011-03-26T17:20:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:6-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باجلان فرخی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در 5 شمارهٔ اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمونه‌هائی از «اسطوره‌های خورشید و ماه» کشورهای گوناگون جهان، و نیز اسطوره‌های آفرینش سرخپوستان و اساطیر چین را خوانده‌اید. اکنون لازم است که پیش از پرداختن به‌اسطوره‌های سرزمین‌های کهن و کشورهای گوناگون جهانِ امروز ببینیم که اسطوره چیست و چه مقامی در فرهنگ کهن، و در شناخت انسانی و فرهنگ کنونی دارد. این بخش از مردم‌شناسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ادامه خواهد یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره بخشی از هر فرهنگ باستانی است که در دورهٔ خاصی از حیات تاریخی انسان ساخته و پرداخته شده است، و ترکیبات آن به‌خدایان، حوادث بزرگ طبیعی و تاریخی ـ اجتماعی، روایات قهرمانی، زنده پنداشتن اشیا و غیره بازمی‌گردد. روایات اسطوره‌ئی کوششی است در جهت توجیه و تفسیر رابطهٔ انسان و جهان، و نیز تفسیر پدیده‌های بزرگ طبیعت، چون رعدوبرق و باد، و مانند این‌ها، و رویدادهای بزرگ اجتماعی، چون جنگ و برافتادن و برنشستن دودمان‌های پادشاهی، و مانند این‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت انسان باستانی از جهان شناخت اسطوره‌ئی است. اسطوره در واقع نسخه‌برداری ناخودآگاهانه و رؤیاگونهٔ انسان است از طبیعت، و بی‌شک این چنین نسخه‌برداری و توجیهات از شرایط مادی و اجتماعی زندگانی انسان متٱثر است. در این زمینه نگاه اجمالی به گذشتهٔ اجتماعی انسان، در شناخت چگونگی پیدائی اساطیر سودمند خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آدمی در گذشتهٔ دور بر دو پای می‌ایستد نخست همه چیز را چون خود جاندار و زنده می‌پندارد و چنین است که برای شناخت خویش و شناخت جهان به‌پندار روی می‌آورد. در دوران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارینه‌سنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و روزگار گردآوری خوراک، جهان انسان دنیائی کوچک و پر از راز و رمز است. در این دوران، انسان در تلاش زیستن، با حیوانات و برخی از گیاهان آشنا می‌شود و اشیا نیز برای انسان، همچون حیوانات و گیاهان، جان‌دارند و زنده به‌شمار می‌آیند. مثلاً، در برخی ازغارهائی که مسکن انسان‌های عصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارینه‌سنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود، برتن حیوانات منقوش بر دیوارهٔ غار، تیرهائی کشیده‌اند، که آن را نوعی افسون دانسته‌اند. از این قبیل است: «نقش گاو کوهاندار غار «نیااو» که سه نیزه در تن او فرو کرده‌اند... و این [گویا] نشانهٔ آن باشد که شکارچیان انتظاری داشته‌اند که در هنگام شکار چنین چیزی رخ دهد.» {{نشان|m1}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرگ، جهان رازآمیز دیگری را بر انسان می‌نمایاند. مرده، در نظر انسان آغازین، گوئی چیزی درخود داشته باشد که از تن او جدا شده و حرکت را از او سلب کرده است. بعدها خواب و رؤیاهای متٱثر از جهان مادی، براساس همین توصرات انسان آغازین، سبب توجه به‌روح و اندیشه‌های گوناگون در این زمینه شده است. در آغاز، وقتی انسان آن‌چه در بیداری می‌بیند به‌خواب ببیند، در توجیه مبتنی بر پندار خویش، رؤیا و واقعیت را یکی می‌داند و اینجاست که به‌بینش اسطوره‌ئی روی می‌آورد، بدین معنا که می‌پندارد «همزاد» او هنگامی که او در خواب بوده به سیر و سفر می‌پرداخته است. آمیختگی رؤیا و واقعیت در پندار عوام، بازمانده تصورات انسان‌های گذشته و نشانهٔ بینش اسطوره‌ئی است {{نشان|m2}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کاوش‌های باستان‌شناسی روشن می‌شود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انسان جاوه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پتیکانتروپ، حدود پانصد هزار سال پیش) در مغز خود مرکز تکلم داشته، و از زمانی که انسان به‌تدریج امکان سخن گفتن یافت به‌بازگوئی پندار و رؤیاهای خود پرداخت. با گذشت زمان، انسان چون جهان بیرون را همچون خود می‌پنداشت، کم‌کم بینش اسطوره‌ئی «جان‌گرائی» یا زنده پنداشتن اشیا در او شکل گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای نخستین گله‌های انسانی، و آنگاه «کلان»های (clan) اولیه مسٱلهٔ فراهم کردن خوراک مهم‌ترین مسٱله است. در چنین شرایطی است که «توتِم» (totem، موجودی که انسان‌های آغازین خود را از نسل او می‌پنداشتند و گاهی نقش آن را بر تن خود خالکوبی می‌کردند) و وابستگی انسان به‌حیوان با نبات، که منشٱ تغذیه است، مطرح می‌شود و «توتم» علاوه بر آن که وسیلهٔ طبقه‌بندی «کلان»های انسانی است، وسیله‌ئی جادوئی برای فراخواندن حیوان به شکارگاه نیز هست. «توتم» مسٱله «تابو»، (یعنی، مُحرّمات) را مطرح می‌کند و شکار و کشتن «توتم»، «تابو» می‌شود، یعنتی حرام است و در شمار مُحرّمات آورده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان دورهٔ «پارینه‌سنگی» به‌تناسب ابزار و وسایلی که به‌کار می‌برد، یعنی همه‌گونه ابزارهایسنگی، از جنگ‌افزارها گرفته تا ابزارهای دسته‌دار، چکش، تبر، نیزه، کمان سنگی، کمند و متهٔ کمانی، دست، و در نتیجهٔ آن مغزش تکامل می‌یابد، و بدنبال آن تکلمش هم به‌مرحله‌ئی از تکامل می‌رسد که می‌تواند پندارهای به‌هم آمیخته‌اش از حیوان و گیاه را به شکل نخستین اسطوره‌ها، جادو، نقاشی و حجاریِ مبتنی بر طبیعت و پزشکی و جراحی ساده بیان کرده عرضه بدارد. سازمان‌های اجتماعی انسان در این دوران شامل گرو‌های کوچک انسانی تابع نظام مادرسالاری و «کلان»های «توتم»پرست است. مراسم و آئین‌های این انسان شامل مراسم تدفین، شکارگری و جادوگری است، و هر آئین و رسمی علاوه بر ارتباط با ویژگی‌های زندگان اقتصادی انسان، با اسطوره‌ها و باورهائی نیز رابطه دارد که بدون شناخت آن‌ها شناخت چنین انسانی ممکن نخواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، گذر از مرحلهٔ گردآوری خوراک و شکارگری و روی آوردن انسان به کشاورزی (که زمان آن در مکان‌ها مختلف و نزد گروه‌های مختلف متفاوت است) به‌تدریج روستانشینی را به‌وجود می‌آورد. انسان در این دوره با یافتن راه نوی برای تغذیه، با به‌دست آوردن آرامش نسبی، در توجیه اصل و منشٱ خویش و جهان به‌اسطوره‌های آفرینش روی می‌آورد. هر اسطوره به‌طریقی با دوره‌ئی خاص از زندگانی انسانی، محل زندگانی و کیفیت معیشت مردم در آن دوره ارتباط دارد و از عناصر هر اسطوره می‌توان دورهٔ آفریده شدن آن اسطوره را بازشناخت. مثلاً تا زمانی که انسان به‌ساختن گردونه یا ارابه پی نبرده خورشید و ماه، در اسطوره‌های او، بدون گردونه‌اند و زمانی که گردونه ساخته می‌شود خورشید نیز در آسمان با گردونه حرکت می‌کند{{نشان|m3}}. وقتی انسان آغازین با نبات و گیاه آشنا می‌شود نخستین اسطوره‌های او دربارهٔ آفرینش انسان از آفریده شدن انسان از گیاه سخن می‌گوید، و وقتی هم با سفالگری آشنا می‌شود در اسطوره‌هایش از آفرینش انسان از خاک می‌گوید{{نشان|m4}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«توتم» در دورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در بسیاری از موارد جای خود را به‌نیای مرده وامی‌گذارد، و تصویر خدایانی که هیٱت انسانی دارند حاکی از این پندار و از نیایش مردگان در دوره‌ئی خاص از زندگانی انسان است. به‌دنبال چنین اعتقادی است که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دورهٔ مفرغ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با پیدائی دولت ـ شهرهای بزرگ، بعد از مرگ فرمانروایان، فرمانروای تازه برای حل مشکلات از طریق تفٱل و ارتباط با مردگان با فرمانروای مرده مشورت می‌کند؛ و چنین است که به‌تدریج فرمانروایان مرده به‌خدایان تبدیل می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با پرستش «زمین‌مادر» {{نشان|m5}} قربانی دادن رایج می‌شود و قربانی که از دورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارینه‌سنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رایج شده بود در دوره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مفرغ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌غذای ارواحِ درگذشتگان تبدیل می‌شود، و وسیله‌ئی است برای جلب حمایت و دفع خشم فرمانروایانِ پدیده‌های طبیعت. «توتم»گرائی و طبیعت‌گرائی در این دوره‌ها به‌هم می‌آمیزد و حاصل این آمیزش معبودانی است که ترکیبی از حیوان و عناصر طبیعی‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشرفت کشاورزی و نیاز انسان به‌تعیین زمان کار و بهره‌گیری از زمین موجب پیدا شدن تقویم‌های زراعی است. شکل زمین زیرکشت و لزوم تفکیک و سامان‌بندی این زمین‌ها آشنائی او را با هندسه موجب می‌شود{{نشان|m6}}. کشاورزی و نیاز به‌تولید کافی موجب پیدائی اسطوره‌ها و باورهای این دوره از زندگانی اجتماعی انسان است، بدین معنا که توجیه مسائل کشاورزی و پدیدار شدن مراسم باروری و طلب باران اسطوره‌هائی مربوط به‌باران را به‌وجود می‌آورد. با گذشت زمان و گسترش روستاها و پیدائی شهرها تمایزات اجتماعی پدیدار می‌شود و با توسعهٔ روابط انسانی، مبادلات آئینی میسر می‌شود. در این دوره ابزارهای انسان تبر، کج بیل، دستاس، ابزارهای سفالگری و نجاری است. در رابطه با این ابزار و دگرگونی‌های معیشتی، شناخت نسبی انسان از خویش و جهان بر بنیاد اسطوره‌هائی میسر می‌شود که بخشی از واقعیت‌ها را در خود دارند. در این دوره انسان که نیروهای طبیعت را در اسطوره‌های خود یگانه می‌پنداشت، آن‌ها را از یکدیگر تفکیک می‌کند و در اینجا هر پدیده‌ئی خدائی اسطوره‌ئی خاص خویش دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عصر مفرغ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; انسان با استخراج و ذوب فلز روش ریخته‌گری مس و مفرغ و ساختن اشیای مفرغی را می‌آموزد. آبیاری و شیوه‌های آبیاری و ایجاد چاه و قنات و سد و بند مورد توجه قرار می‌گیرد. اسطوره‌هائی که دربارهٔ رودخانه و طغیان آب در دست است، برخی از این دوره و برخی از دورهٔ پیش از این است. ابداع گاری دستی و گاری اسب‌کش، چنان که اشاره شد، اسطورهٔ خدایان گردونه‌سوار را پدیدار می‌آورد؛ و جاده‌سازی و گردونه و زورق‌های بادبانی ارتباط انسان‌ها را با یکدیگر و تٱثیر متقابل فرهنگ‌ها را فراهم می‌سازد. در این دوره مازاد تولید، تجارت و مالکیت خصوصی و قوانین گوناگون را به‌وجود می‌آورد، و از به‌وجود آمدن دولت‌ـ‌شهرها کاهن‌ـ‌شاهان پیدا می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخته شدن دولت‌ـ‌شهرها به‌دست بردگان، و تجمع بردگان در این شهرها موجب آگاهی و عصیان برده‌ها می‌شود و آشنائی نسبی با واقعیات انسان را از پندار به‌دانستگی و در برخی از زمینه‌ها به‌دانش می‌رساند. در این دوره، در دورهٔ مفرغ، با دیگرگونی و تحول فرهنگ مادی، فرهنگ معنوی انسان نیز تحول می‌یابد و چنین است که علائم تصویری، خط، وزن و اندازه‌گیری، حساب و هندسه و حسابداری، اخترشناسی و پیشگوئی از حرکات ستارگان، پزشکی حرفه‌ئی مورد توجه قرار می‌گیرد، که این را در اسطورهٔ آفرینش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مِمفیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در مصر، می‌بینیم. بنابراین اسطوره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پتاح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ptah) جهان را با اندیشیدن به‌چیزها می‌آفریند، بدین‌معنا که اندیشه به‌کلام، و کلام به‌ماده مبدل و چیزها آفریده می‌شود. از اینجاست آیات باب اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انجیل یوحنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که: «در آغاز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلمه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلمه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزد خدا بود، و کلمه خودِ خدا بود، همان در ابتدا نزد خدا بود...» و اعتقاد اسطوره‌ئی به‌این که هر چیزی یک نام حقیقی دارد که با دانستن آن می‌توان آن چیز را به‌فرمان خود درآورد از اینجاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عصر آهن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با کشف آهن و قابلیت انعطاف این فلز ابزار کار بهتر و کمیت تولید افزایش می‌یابد. خیش آهنی زمین را عمیق‌تر شیار می‌زند و با گسترش کشاورزی و صنعت و تسطیح زمین و تراشیدن و پاک کردن جنگل‌ها میسر می‌شود. چرخاب، تلمبه، چرخ‌دندانه‌دار و قرقره از ابداعات این دوره است و ساختن منجنیق و دیگر ماشین‌های سادهٔ جنگی موجب پیدائی فیزیک و مکانیک ابتدائی می‌شود. ساختن کشتی‌های بزرگ سفرهای طولانی و شناخت سرزمین‌های دور را امکان‌پذیر می‌کند و برای ارائهٔ مازاد تولید شهرهای تجاری پدیدار می‌شود و مشاغل مختلف قوام می‌یابد. برای ادارهٔ جامعهٔ شهری فن اداره شهر و سیاست از ضروریات کار است. با حکومت دولتمندان و نیاز به‌ادارهٔ جامعه سیاست و اخلاق پیدا می‌شود. نیاز به‌شناخت درست گیاه و حیوان و انسان زیست‌شناسی و علوم اجتماعی مقدماتی را میسر می‌کند و با پیدائی الفبا ادبیات، فلسفه، اخترشناسی ریاضیات، و توسعهٔ پزشکی، انسان به‌دورهٔ تفکر منطقی و منظم پا می‌گذارد و نیاز به‌درست‌اندیشی پیدائی سخنوران و فیلسوفان را ممکن می‌سازد. در این مسیر هنوز هم در بسیاری از جوامع شناخت انسان از خویش و جهان شناختی نیمه اسطوره‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ابداع خطّ الفبایی در  دورهٔ آهن به‌سبب حکومت توانمندان و اختصاص خط و «سواد» به کاهنان، مغان، پریستاران و بزرگزادگان، برای آنانی که از این موهبت بی‌بهره بودند خط نیروئی اسطوره‌ئی و جادوئی پیدا می‌کند. چنین است که در آثار مانده از این دوران، از کلام و نقش الواح و سفالینه‌ها، پاپیروس و چوب طلسمی است برای تسلط بر طبیعت و صیانت نفس. این پندار تا به‌روزگار ما ادامه می‌یابد و پیش از این امضاء و طغراهای امیران و دیگران در داخل مربع یا بیضی یا دایره محاط می‌شد تا صاحب طغری از خطر محفوظ بماند و نمونهٔ امروزین این پندار، نزد عوام استفادهٔ جادوئی از اشکال و حروف و اعداد در طلسمات است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین است که انسان با گذشت زمان و از آغاز تاکنون در مسیر تکامل شناسائی خویش نخست به‌پندار و رؤیا و بعد با دگرگونی شیوهٔ زندگانی مادی به‌دانستگی، و از پایان دورهٔ مفرغ، به‌دانش‌های علمی و نظری و آنگاه علم روی می‌آورد، با پیدائی ماشین و صنعت «ایدئولوژی»های مختلف پدیدار می‌شود. بدین‌سان در شناخت جوامع انسانی و شناخت فرهنگ انسانی، اساطیر وسیلهٔ شناخت جهان کهن و دور، و «ایدئولوژی» وسیلهٔ شناخت جهان نو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از چنین دیدگاهی است که می‌توان در زمینهٔ اساطیر مطالعه و پژوهش کرد.&lt;br /&gt;
ناگفته نماند که اگرچه ما در نیمهٔ دوم قرن بیستم زندگی می‌کنیم، امّا هنوز هم شناخت بسیاری از مردم ما از جهان و خویش، بر جهان‌بینی اسطوره‌ئی مبتنی است که علت آن را باید در شرایط زندگانی مردم و ثابت ماندن بسیاری از اشکال کهن زندگی جست‌وجو کرد. دلیل دیگر ماندگاری اساطیر، به‌ویژه در هنرهای گوناگون، زیبائی و افسون افسانه‌ها و روایات گوناگون است که از گذشته به‌میراث مانده است و همیشه این بخش از فرهنگ شفاهی به‌تحریر درآمده از دیدگاه‌های هنری، تاریخی، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و به‌ویژه مردم‌شناسی دینی خواندنی و با رازش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همین دیدگاه، و به توجه به‌همین ضرورت اساسی است که از شمارهٔ اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌مبحث اساطیر پرداخته‌ایم. امیدواریم که در شماره‌های آینده نیز این کار را دنبال کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m1}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انسان اولیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آن‌مک‌کورد ص 3-100 انتشارات مازیار ترجمه دکتر محمدرضا توکلی.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m2}} مثلاً امروزه در قبیلهٔ «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آشانتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اگر کسی، در رؤیا با همسر شخص دیگری نزدیکی می‌کرد وی را به‌همان جریمه عادی زنا محکوم می‌کردند...» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان از یاد رفته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اریک فروم ترجمهٔ ابراهیم امانت ص 146 انتشارات مروارید.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m3}} نک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسطوره‌های ماه و خورشید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شماره 1و2 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m4}} نک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفرینش انسان در اساطیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مجلهٔ رودکی شماره 78 اردیبهشت 1357 از همین نویسنده.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m5}} نزد هند و آریائی‌ها، سامی‌ها، چینی‌ها و در بسیاری از فرهنگ‌های باستانی زمین زاینده و مادر است.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m6}} به‌همین دلیل در زبان‌های اروپائی به‌هندسه geometry گفته می‌شود که به‌معنی اندازه‌گیری زمین است، و این از مصر باستان به‌یونان و زبان‌های اروپائی راه یافته است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA&amp;diff=15078</id>
		<title>اساطیر و واقعیت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA&amp;diff=15078"/>
		<updated>2011-03-26T17:16:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:6-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باجلان فرخی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در 5 شمارهٔ اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمونه‌هائی از «اسطوره‌های خورشید و ماه» کشورهای گوناگون جهان، و نیز اسطوره‌های آفرینش سرخپوستان و اساطیر چین را خوانده‌اید. اکنون لازم است که پیش از پرداختن به‌اسطوره‌های سرزمین‌های کهن و کشورهای گوناگون جهانِ امروز ببینیم که اسطوره چیست و چه مقامی در فرهنگ کهن، و در شناخت انسانی و فرهنگ کنونی دارد. این بخش از مردم‌شناسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ادامه خواهد یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره بخشی از هر فرهنگ باستانی است که در دورهٔ خاصی از حیات تاریخی انسان ساخته و پرداخته شده است، و ترکیبات آن به‌خدایان، حوادث بزرگ طبیعی و تاریخی ـ اجتماعی، روایات قهرمانی، زنده پنداشتن اشیا و غیره بازمی‌گردد. روایات اسطوره‌ئی کوششی است در جهت توجیه و تفسیر رابطهٔ انسان و جهان، و نیز تفسیر پدیده‌های بزرگ طبیعت، چون رعدوبرق و باد، و مانند این‌ها، و رویدادهای بزرگ اجتماعی، چون جنگ و برافتادن و برنشستن دودمان‌های پادشاهی، و مانند این‌ها. &lt;br /&gt;
شناخت انسان باستانی از جهان شناخت اسطوره‌ئی است. اسطوره در واقع نسخه‌برداری ناخودآگاهانه و رؤیاگونهٔ انسان است از طبیعت، و بی‌شک این چنین نسخه‌برداری و توجیهات از شرایط مادی و اجتماعی زندگانی انسان متٱثر است. در این زمینه نگاه اجمالی به گذشتهٔ اجتماعی انسان، در شناخت چگونگی پیدائی اساطیر سودمند خواهد بود.&lt;br /&gt;
وقتی آدمی در گذشتهٔ دور بر دو پای می‌ایستد نخست همه چیز را چون خود جاندار و زنده می‌پندارد و چنین است که برای شناخت خویش و شناخت جهان به‌پندار روی می‌آورد. در دوران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارینه‌سنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و روزگار گردآوری خوراک، جهان انسان دنیائی کوچک و پر از راز و رمز است. در این دوران، انسان در تلاش زیستن، با حیوانات و برخی از گیاهان آشنا می‌شود و اشیا نیز برای انسان، همچون حیوانات و گیاهان، جان‌دارند و زنده به‌شمار می‌آیند. مثلاً، در برخی ازغارهائی که مسکن انسان‌های عصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارینه‌سنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود، برتن حیوانات منقوش بر دیوارهٔ غار، تیرهائی کشیده‌اند، که آن را نوعی افسون دانسته‌اند. از این قبیل است: «نقش گاو کوهاندار غار «نیااو» که سه نیزه در تن او فرو کرده‌اند... و این [گویا] نشانهٔ آن باشد که شکارچیان انتظاری داشته‌اند که در هنگام شکار چنین چیزی رخ دهد.» {{نشان|m1}}.&lt;br /&gt;
مرگ، جهان رازآمیز دیگری را بر انسان می‌نمایاند. مرده، در نظر انسان آغازین، گوئی چیزی درخود داشته باشد که از تن او جدا شده و حرکت را از او سلب کرده است. بعدها خواب و رؤیاهای متٱثر از جهان مادی، براساس همین توصرات انسان آغازین، سبب توجه به‌روح و اندیشه‌های گوناگون در این زمینه شده است. در آغاز، وقتی انسان آن‌چه در بیداری می‌بیند به‌خواب ببیند، در توجیه مبتنی بر پندار خویش، رؤیا و واقعیت را یکی می‌داند و اینجاست که به‌بینش اسطوره‌ئی روی می‌آورد، بدین معنا که می‌پندارد «همزاد» او هنگامی که او در خواب بوده به سیر و سفر می‌پرداخته است. آمیختگی رؤیا و واقعیت در پندار عوام، بازمانده تصورات انسان‌های گذشته و نشانهٔ بینش اسطوره‌ئی است. {{نشان|m2}}&lt;br /&gt;
از کاوش‌های باستان‌شناسی روشن می‌شود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انسان جاوه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (پتیکانتروپ، حدود پانصد هزار سال پیش) در مغز خود مرکز تکلم داشته، و از زمانی که انسان به‌تدریج امکان سخن گفتن یافت به‌بازگوئی پندار و رؤیاهای خود پرداخت. با گذشت زمان، انسان چون جهان بیرون را همچون خود می‌پنداشت، کم‌کم بینش اسطوره‌ئی «جان‌گرائی» یا زنده پنداشتن اشیا در او شکل گرفت.&lt;br /&gt;
برای نخستین گله‌های انسانی، و آنگاه «کلان»های (clan) اولیه مسٱلهٔ فراهم کردن خوراک مهم‌ترین مسٱله است. در چنین شرایطی است که «توتِم» (totem، موجودی که انسان‌های آغازین خود را از نسل او می‌پنداشتند و گاهی نقش آن را بر تن خود خالکوبی می‌کردند) و وابستگی انسان به‌حیوان با نبات، که منشٱ تغذیه است، مطرح می‌شود و «توتم» علاوه بر آن که وسیلهٔ طبقه‌بندی «کلان»های انسانی است، وسیله‌ئی جادوئی برای فراخواندن حیوان به شکارگاه نیز هست. «توتم» مسٱله «تابو»، (یعنی، مُحرّمات) را مطرح می‌کند و شکار و کشتن «توتم»، «تابو» می‌شود، یعنتی حرام است و در شمار مُحرّمات آورده می‌شود.&lt;br /&gt;
انسان دورهٔ «پارینه‌سنگی» به‌تناسب ابزار و وسایلی که به‌کار می‌برد، یعنی همه‌گونه ابزارهایسنگی، از جنگ‌افزارها گرفته تا ابزارهای دسته‌دار، چکش، تبر، نیزه، کمان سنگی، کمند و متهٔ کمانی، دست، و در نتیجهٔ آن مغزش تکامل می‌یابد، و بدنبال آن تکلمش هم به‌مرحله‌ئی از تکامل می‌رسد که می‌تواند پندارهای به‌هم آمیخته‌اش از حیوان و گیاه را به شکل نخستین اسطوره‌ها، جادو، نقاشی و حجاریِ مبتنی بر طبیعت و پزشکی و جراحی ساده بیان کرده عرضه بدارد. سازمان‌های اجتماعی انسان در این دوران شامل گرو‌های کوچک انسانی تابع نظام مادرسالاری و «کلان»های «توتم»پرست است. مراسم و آئین‌های این انسان شامل مراسم تدفین، شکارگری و جادوگری است، و هر آئین و رسمی علاوه بر ارتباط با ویژگی‌های زندگان اقتصادی انسان، با اسطوره‌ها و باورهائی نیز رابطه دارد که بدون شناخت آن‌ها شناخت چنین انسانی ممکن نخواهد بود.&lt;br /&gt;
در دوران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، گذر از مرحلهٔ گردآوری خوراک و شکارگری و روی آوردن انسان به کشاورزی (که زمان آن در مکان‌ها مختلف و نزد گروه‌های مختلف متفاوت است) به‌تدریج روستانشینی را به‌وجود می‌آورد. انسان در این دوره با یافتن راه نوی برای تغذیه، با به‌دست آوردن آرامش نسبی، در توجیه اصل و منشٱ خویش و جهان به‌اسطوره‌های آفرینش روی می‌آورد. هر اسطوره به‌طریقی با دوره‌ئی خاص از زندگانی انسانی، محل زندگانی و کیفیت معیشت مردم در آن دوره ارتباط دارد و از عناصر هر اسطوره می‌توان دورهٔ آفریده شدن آن اسطوره را بازشناخت. مثلاً تا زمانی که انسان به‌ساختن گردونه یا ارابه پی نبرده خورشید و ماه، در اسطوره‌های او، بدون گردونه‌اند و زمانی که گردونه ساخته می‌شود خورشید نیز در آسمان با گردونه حرکت می‌کند{{نشان|m3}}. وقتی انسان آغازین با نبات و گیاه آشنا می‌شود نخستین اسطوره‌های او دربارهٔ آفرینش انسان از آفریده شدن انسان از گیاه سخن می‌گوید، و وقتی هم با سفالگری آشنا می‌شود در اسطوره‌هایش از آفرینش انسان از خاک می‌گوید{{نشان|m4}}.&lt;br /&gt;
«توتم» در دورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در بسیاری از موارد جای خود را به‌نیای مرده وامی‌گذارد، و تصویر خدایانی که هیٱت انسانی دارند حاکی از این پندار و از نیایش مردگان در دوره‌ئی خاص از زندگانی انسان است. به‌دنبال چنین اعتقادی است که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دورهٔ مفرغ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با پیدائی دولت ـ شهرهای بزرگ، بعد از مرگ فرمانروایان، فرمانروای تازه برای حل مشکلات از طریق تفٱل و ارتباط با مردگان با فرمانروای مرده مشورت می‌کند؛ و چنین است که به‌تدریج فرمانروایان مرده به‌خدایان تبدیل می‌شوند.&lt;br /&gt;
با پرستش «زمین‌مادر» {{نشان|m5}} قربانی دادن رایج می‌شود و قربانی که از دورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پارینه‌سنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رایج شده بود در دوره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مفرغ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌غذای ارواحِ درگذشتگان تبدیل می‌شود، و وسیله‌ئی است برای جلب حمایت و دفع خشم فرمانروایانِ پدیده‌های طبیعت. «توتم»گرائی و طبیعت‌گرائی در این دوره‌ها به‌هم می‌آمیزد و حاصل این آمیزش معبودانی است که ترکیبی از حیوان و عناصر طبیعی‌اند.&lt;br /&gt;
پیشرفت کشاورزی و نیاز انسان به‌تعیین زمان کار و بهره‌گیری از زمین موجب پیدا شدن تقویم‌های زراعی است. شکل زمین زیرکشت و لزوم تفکیک و سامان‌بندی این زمین‌ها آشنائی او را با هندسه موجب می‌شود{{نشان|m6}}. کشاورزی و نیاز به‌تولید کافی موجب پیدائی اسطوره‌ها و باورهای این دوره از زندگانی اجتماعی انسان است، بدین معنا که توجیه مسائل کشاورزی و پدیدار شدن مراسم باروری و طلب باران اسطوره‌هائی مربوط به‌باران را به‌وجود می‌آورد. با گذشت زمان و گسترش روستاها و پیدائی شهرها تمایزات اجتماعی پدیدار می‌شود و با توسعهٔ روابط انسانی، مبادلات آئینی میسر می‌شود. در این دوره ابزارهای انسان تبر، کج بیل، دستاس، ابزارهای سفالگری و نجاری است. در رابطه با این ابزار و دگرگونی‌های معیشتی، شناخت نسبی انسان از خویش و جهان بر بنیاد اسطوره‌هائی میسر می‌شود که بخشی از واقعیت‌ها را در خود دارند. در این دوره انسان که نیروهای طبیعت را در اسطوره‌های خود یگانه می‌پنداشت، آن‌ها را از یکدیگر تفکیک می‌کند و در اینجا هر پدیده‌ئی خدائی اسطوره‌ئی خاص خویش دارد.&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عصر مفرغ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; انسان با استخراج و ذوب فلز روش ریخته‌گری مس و مفرغ و ساختن اشیای مفرغی را می‌آموزد. آبیاری و شیوه‌های آبیاری و ایجاد چاه و قنات و سد و بند مورد توجه قرار می‌گیرد. اسطوره‌هائی که دربارهٔ رودخانه و طغیان آب در دست است، برخی از این دوره و برخی از دورهٔ پیش از این است. ابداع گاری دستی و گاری اسب‌کش، چنان که اشاره شد، اسطورهٔ خدایان گردونه‌سوار را پدیدار می‌آورد؛ و جاده‌سازی و گردونه و زورق‌های بادبانی ارتباط انسان‌ها را با یکدیگر و تٱثیر متقابل فرهنگ‌ها را فراهم می‌سازد. در این دوره مازاد تولید، تجارت و مالکیت خصوصی و قوانین گوناگون را به‌وجود می‌آورد، و از به‌وجود آمدن دولت‌ـ‌شهرها کاهن‌ـ‌شاهان پیدا می‌شوند.&lt;br /&gt;
ساخته شدن دولت‌ـ‌شهرها به‌دست بردگان، و تجمع بردگان در این شهرها موجب آگاهی و عصیان برده‌ها می‌شود و آشنائی نسبی با واقعیات انسان را از پندار به‌دانستگی و در برخی از زمینه‌ها به‌دانش می‌رساند. در این دوره، در دورهٔ مفرغ، با دیگرگونی و تحول فرهنگ مادی، فرهنگ معنوی انسان نیز تحول می‌یابد و چنین است که علائم تصویری، خط، وزن و اندازه‌گیری، حساب و هندسه و حسابداری، اخترشناسی و پیشگوئی از حرکات ستارگان، پزشکی حرفه‌ئی مورد توجه قرار می‌گیرد، که این را در اسطورهٔ آفرینش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مِمفیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در مصر، می‌بینیم. بنابراین اسطوره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پتاح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ptah) جهان را با اندیشیدن به‌چیزها می‌آفریند، بدین‌معنا که اندیشه به‌کلام، و کلام به‌ماده مبدل و چیزها آفریده می‌شود. از اینجاست آیات باب اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انجیل یوحنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که: «در آغاز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلمه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلمه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزد خدا بود، و کلمه خودِ خدا بود، همان در ابتدا نزد خدا بود...» و اعتقاد اسطوره‌ئی به‌این که هر چیزی یک نام حقیقی دارد که با دانستن آن می‌توان آن چیز را به‌فرمان خود درآورد از اینجاست.&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عصر آهن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با کشف آهن و قابلیت انعطاف این فلز ابزار کار بهتر و کمیت تولید افزایش می‌یابد. خیش آهنی زمین را عمیق‌تر شیار می‌زند و با گسترش کشاورزی و صنعت و تسطیح زمین و تراشیدن و پاک کردن جنگل‌ها میسر می‌شود. چرخاب، تلمبه، چرخ‌دندانه‌دار و قرقره از ابداعات این دوره است و ساختن منجنیق و دیگر ماشین‌های سادهٔ جنگی موجب پیدائی فیزیک و مکانیک ابتدائی می‌شود. ساختن کشتی‌های بزرگ سفرهای طولانی و شناخت سرزمین‌های دور را امکان‌پذیر می‌کند و برای ارائهٔ مازاد تولید شهرهای تجاری پدیدار می‌شود و مشاغل مختلف قوام می‌یابد. برای ادارهٔ جامعهٔ شهری فن اداره شهر و سیاست از ضروریات کار است. با حکومت دولتمندان و نیاز به‌ادارهٔ جامعه سیاست و اخلاق پیدا می‌شود. نیاز به‌شناخت درست گیاه و حیوان و انسان زیست‌شناسی و علوم اجتماعی مقدماتی را میسر می‌کند و با پیدائی الفبا ادبیات، فلسفه، اخترشناسی ریاضیات، و توسعهٔ پزشکی، انسان به‌دورهٔ تفکر منطقی و منظم پا می‌گذارد و نیاز به‌درست‌اندیشی پیدائی سخنوران و فیلسوفان را ممکن می‌سازد. در این مسیر هنوز هم در بسیاری از جوامع شناخت انسان از خویش و جهان شناختی نیمه اسطوره‌ئی است.&lt;br /&gt;
با ابداع خطّ الفبایی در  دورهٔ آهن به‌سبب حکومت توانمندان و اختصاص خط و «سواد» به کاهنان، مغان، پریستاران و بزرگزادگان، برای آنانی که از این موهبت بی‌بهره بودند خط نیروئی اسطوره‌ئی و جادوئی پیدا می‌کند. چنین است که در آثار مانده از این دوران، از کلام و نقش الواح و سفالینه‌ها، پاپیروس و چوب طلسمی است برای تسلط بر طبیعت و صیانت نفس. این پندار تا به‌روزگار ما ادامه می‌یابد و پیش از این امضاء و طغراهای امیران و دیگران در داخل مربع یا بیضی یا دایره محاط می‌شد تا صاحب طغری از خطر محفوظ بماند و نمونهٔ امروزین این پندار، نزد عوام استفادهٔ جادوئی از اشکال و حروف و اعداد در طلسمات است.&lt;br /&gt;
چنین است که انسان با گذشت زمان و از آغاز تاکنون در مسیر تکامل شناسائی خویش نخست به‌پندار و رؤیا و بعد با دگرگونی شیوهٔ زندگانی مادی به‌دانستگی، و از پایان دورهٔ مفرغ، به‌دانش‌های علمی و نظری و آنگاه علم روی می‌آورد، با پیدائی ماشین و صنعت «ایدئولوژی»های مختلف پدیدار می‌شود. بدین‌سان در شناخت جوامع انسانی و شناخت فرهنگ انسانی، اساطیر وسیلهٔ شناخت جهان کهن و دور، و «ایدئولوژی» وسیلهٔ شناخت جهان نو است.&lt;br /&gt;
از چنین دیدگاهی است که می‌توان در زمینهٔ اساطیر مطالعه و پژوهش کرد.&lt;br /&gt;
ناگفته نماند که اگرچه ما در نیمهٔ دوم قرن بیستم زندگی می‌کنیم، امّا هنوز هم شناخت بسیاری از مردم ما از جهان و خویش، بر جهان‌بینی اسطوره‌ئی مبتنی است که علت آن را باید در شرایط زندگانی مردم و ثابت ماندن بسیاری از اشکال کهن زندگی جست‌وجو کرد. دلیل دیگر ماندگاری اساطیر، به‌ویژه در هنرهای گوناگون، زیبائی و افسون افسانه‌ها و روایات گوناگون است که از گذشته به‌میراث مانده است و همیشه این بخش از فرهنگ شفاهی به‌تحریر درآمده از دیدگاه‌های هنری، تاریخی، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و به‌ویژه مردم‌شناسی دینی خواندنی و با رازش است.&lt;br /&gt;
از همین دیدگاه، و به توجه به‌همین ضرورت اساسی است که از شمارهٔ اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌مبحث اساطیر پرداخته‌ایم. امیدواریم که در شماره‌های آینده نیز این کار را دنبال کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m1}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انسان اولیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آن‌مک‌کورد ص 3-100 انتشارات مازیار ترجمه دکتر محمدرضا توکلی.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m2}} مثلاً امروزه در قبیلهٔ «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آشانتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اگر کسی، در رؤیا با همسر شخص دیگری نزدیکی می‌کرد وی را به‌همان جریمه عادی زنا محکوم می‌کردند...» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان از یاد رفته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اریک فروم ترجمهٔ ابراهیم امانت ص 146 انتشارات مروارید.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m3}} نک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسطوره‌های ماه و خورشید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شماره 1و2 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب‌جمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m4}} نک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفرینش انسان در اساطیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مجلهٔ رودکی شماره 78 اردیبهشت 1357 از همین نویسنده.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m5}} نزد هند و آریائی‌ها، سامی‌ها، چینی‌ها و در بسیاری از فرهنگ‌های باستانی زمین زاینده و مادر است.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m6}} به‌همین دلیل در زبان‌های اروپائی به‌هندسه geometry گفته می‌شود که به‌معنی اندازه‌گیری زمین است، و این از مصر باستان به‌یونان و زبان‌های اروپائی راه یافته است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA&amp;diff=15050</id>
		<title>اساطیر و واقعیت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA&amp;diff=15050"/>
		<updated>2011-03-23T17:17:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:6-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:6-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۶ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۶]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AC_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14992</id>
		<title>زن از دیدگاه رایج در اجتماع امروز ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AC_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14992"/>
		<updated>2011-03-08T19:13:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دورهٔ کنونی، با ظهور حکومت اسلامی در ایران، ارگان‌های تبلیغاتی با تکیه بر مکتبی بودن جنبش‌های رهایی‌بخش مردم ما، جنبهٔ ایدئولوژیک آنرا برجسته می‌کنند. در این کارزار ایدئولوژیک، مسئلهٔ زن در اسلامی جای ویژه‌ای یافته است. زیرا زنان میهن ما، از مذهبی و غیرمذهبی، در سالهای اخیر، بویژه در ماههای قیام و اوجگیری جنبش انقلابی، سهمی چشمگیر و درخشنده داشتند. واقعیت تاریخی اجتماعی جامعهٔ ما چنین اقتضا می‌کرد که زنان عملاً نقش سنتی را که شرایط و ایدئولوژی حاکم بر آنها تحمیل کرده بود کنار بزنند و رها از پیشداوری‌های تحقیرآمیز، پای به میدان باز، پرخشونت و آموزندهٔ مبارزهٔ اجتماعی بگذارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز مسئله بر سر این است که تناقضات ایدئولوژیک که این دگرگونی نقش زنان بوجود آورده است رفع یا مرمت شود. از طرف دیگر ایدئولوگ‌های اسلامی امروز خود را در معرض حملاتی پیرامون حقوق و وظایف زن که در اسلام تدوین شده می‌بینند و طبعاً در پی دفاع برمی‌آیند. از این‌روست که ادبیاتی نسبتاً پرمایه (لااقل از نظر کمّی) در زمینهٔ مسئله زنان در اسلام پدید می‌آید؛ و بسیار پرمعنی است که اکثریت قریب به اتفاق خالقین این ادبیات را مردان تشکیل می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحث مفصل در این ادبیات در این فرصت نمی‌گنجد. در این مقاله قصد این است که جنبه‌های اصلی تصورات ایدئولوژیک برخی از متفکران و طرفداران برداشت اسلامی از نقش زن را باز کنیم. این بحث، تنها به مجادله یا مباحثه که ضروری به نظر می‌آید توجه ندارد. بلکه به جنبه‌های عملی نیز می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز در حالی که بر مسئله زن و مقامش در جامعه از طرف ارگان‌های تبلیغاتی بشدت تٱکید می‌شود و در خلال کارزار تبلیغاتی ریاست‌جمهوری نیز این مسئله جای ویژه‌ای در سخنرانی‌ها (و نه چندان در برنامه‌های) نامزدان این مقام داشت، عملاً هر روز در گوشه و کنار جامعه، در اداره‌ها و دادگاهها، در کوچه و خیابان، در کتب درسی و برنامه‌های رادیوتلویزیونی می‌بینیم که تصویر حماسه‌آفرین زنانی که، جان بر کف، خشم و نفرت خود را علیه استبداد و استثمار در مبارزه‌ای بدیع فریاد کردند رنگ می‌بازد و زنان را به کنج «مسجد ویژهٔ خودشان: خانه» می‌فرستند. و این تبعید البته، بنام دفاع از حریت و اصالت زن انجام می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکیه بر جنبهٔ ایدولوژیک تصویر زن در مذهب به این سبب است که اسلام را بعنوان یک ایدئولوژی تلقی می‌کنیم و تصویری که این ایدئولوژی از زن ارائه می‌دهد تصویری است که عمده‌ترین خصوصیات یک ایدئولوژی را که مجموعه‌ای از تصورات شاخص یک جامعه و یک دوران به نمایش می‌گذارد. این خصوصیات چنین‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1ـ ایدئولوژی رایج، از یک «واقعیت» جزیی، یعنی از بخشی از واقعیت حرکت می‌کند. زیرا واقعیت جامع را به سبب محدودیت تاریخی و اجتماعی که بر مفسران تحمیل شده نمی‌تواند در میدان دید و بینش خود بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2ـ این واقعیت جزیی که به بخشی (یا طبقه‌ای) از جامعه مربوط است و از طریق تصورات ذهنی در قالب ایدئولوژی بیان می‌شود و بازتاب می‌یابد بتدریج (با حاکم شدن آن بخش یا طبقه در جامعه) از واقعیت دورتر می‌افتد و به یک کل مجرد، غیرواقعی و مجازی تبدیل می‌شود که خود را به جای کل واقعیت زنده و متحرک اجتماعی می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3ـ ایدئولوژی رایج، از این طریق به یک مبحث کلی، مجرد و خیالپردازانه تبدیل می‌شود. اما در عین حال و همزمان به مسائلی جزیی، خاص و عملی پاسخ می‌گوید. ایدئولوژی هم به مسایل کلی که مربوط به یک جهان‌بینی می‌شود می‌پردازد و هم یک شیوهٔ خاص زندگی، رفتار و کردار و نوع ویژه‌ای از ارزش را تبلیغ و تحمیل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد ما در این مقاله این است که احکام این ایدئولوژی را در مورد زنان و در چارچوب ایدئولوژی اسلامی تحلیل کنیم. ما سر آن نداریم که وارد جدلی هیجانی با کسانی شویم که زندگی فکری و معنویشان کم یا بیش در چارچوب ایدئولوژی اسلامی شکل گرفته و از این رو قادر نیستند اعتقادات عمیق و سخت‌ ریشهٔ خود را در خارج از این چارچوب به آزمایش و بررسی بگذارند. قصد ما این است که نشان دهیم آنگاه که مسئله زنان را نه در پرتو این ایدئولوژی (و یا هر ایدئولوژی مذهبی دیگر) بلکه در آفتاب روشن واقعیات اجتماعی بررسی کنیم، جنبه‌های دیگری بر ما آشکار خواهد شد. آنگاه که از بندگی یک چارچوب فکری خارج شویم و به شاگردی واقعیت زنده و نافذ بنشینیم ابعاد اسارت زنان را درخواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال به جستجوی این سه خصوصیت در مورد تصویری که ایدئولوگ‌های اسلامی در مورد زن می‌دهند می‌پردازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایدئولوگ‌های اسلامی معاصر به پیروی از روایات و احادیث مذهبی، و به ویژه به پیروی از موقع و مقام اجتماعی و طبقاتی خود، در ارائه تصویر ایده‌آل زن به بخشی از واقعیت می‌پردازند و از یک واقعیت جزئی حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به گفته‌های آسمانی رجوع کنیم و دستورات خاصی را که در مورد زنان پیغمبر آمده است و یا استثنائاتی را که برای کنیزان قائل شده (مثلاً معافیت‌های زنانهٔ کنیزان) را در نظر بگیریم می‌بینیم که خصائل، وظایف و حقوقی که بصورت کلی و مجرد و همگانی، امروز در خطابه‌ها به آنها بر می‌خوریم در حق قشری روا بوده که در زمان ظهور اسلام در جنبش پیغمبر اسلام شرکت داشته، از رفاه اجتماعی نسبی برخوردار بوده و در پی اعتلای اقتصادی و اجتماعی و کسب قدرت سیاسی برای خود برآمده است. آنان خواهان تثبیت مالکیت خصوصی و تعیین حدود و مرز مشخصی برای دارائی و متعلقات هر فرد بوده‌اند {{نشان|m1}} و از تشتت و نوسان هراس داشته‌اند. تٱکید بر یکتاپرستی زنان و بر حذر داشتن آنان از «چندگرایی و نوسان اندیشه» {{نشان|m2}} ناظر بر این واقعیت است که مبارزه در همه زمینه‌ها پیرامون محور حفظ و تحکیم مالکیت خصوصی انجام می‌گرفته و زنان مرفه و صاحب‌جاه که بنا بر همین احکام از آزادی و بی‌بندوباری فراوانی استفاده می‌کرده‌اند به پیروی از یک معبود دعوت می‌شوند که این معبود در زندگی زمینی شوهر، و در زندگی آسمانی، خدای یکتاست. مسئلهٔ معاف داشتن زنان سالخورده و کنیزان از حجاب نشان می‌دهد که روی سخن با بخشی خاص از زنان بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به متون و گفتهٔ امروزیان توجه کنیم همین حرکت از بخشی از واقعیت را می‌بینیم: آیت‌اله مطهری در کتاب «مسالهٔ حجاب» می‌نویسد: «مرد مظهر عشق و زن مظهر معشوقیت و مطلوبیت است. در طبیعت، جنس نر گیرنده و دنبال‌کننده است.» {{نشان|m3}} یا در جائی دیگر «زن با نیروی جاذبه و جمال خود بر قلب مرد حکومت کرده او را در خدمت خود گرفته است. مرد به میل و رغبت خود نان‌آور زن شده و راضی شده او با خیال راحت به خود برسد و مایهٔ تسکین قلب و ارضای عاطفه عشقی او باشد.» {{نشان|m4}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال از چارچوب این جملات عام و مجرد بیرون آییم و سر به دنیای واقعیات بزنیم. آیا این «زن» که با نیروی جاذبه و جمال خود بر قلب مرد حکومت می‌کند نمایندهٔ مجموعهٔ زنان یک جامعه و بطور خاص جامعهٔ امروز ما است؟ آیا نه این است که آن بخش از زنان که در واقع بزعم نویسندهٔ کتاب نامبرده مظهر زنانگی هستند و در خانه می‌نشینند و به خود می‌رسند و کاری جز «ارضای عاطفهٔ عشقی» مرد خود ندارند، بخش کوچکی از زنان مرفه شهرنشین جامعه ما را تشکیل می‌دهند؟ آیا زنان روستایی که در کار کشاورزی، دامداری، صنایع خانگی اگر نه بیش از مرد که دست‌کم به همان اندازه کار می‌کنند و دستانشان پینه بسته و آفتاب سوخته است و بوی پهن و تاپاله می‌دهند، وقت و میل و امکان به کار انداختن نیروی جاذبه و جمال خود را برای حکومت بر قلب مرد دارند؟ یا آن زنان کارگری که شوهرانشان آنها را رها کرده و خود نان‌آور فرزندان بی‌شمارشان هستند مظهر مطلوبیت و معشوقیت‌اند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس می‌بینیم که این بخشی از واقعیت است که در قالب کلماتی ظاهر فریب اما توخالی، به جای واقعیت گونه‌گون و زندهٔ اجتماعی نشسته و پایه و زیربنای تصورات بعدی را فراهم آورده است. مصالح این ساختمان ایدئولوژیک هر چند که از واقعیتی معین تٱمین می‌شود اما به یاری تصویرهائی که در طول زمان به صورت افسانه‌ها و اسطوره‌های مذهبی در بنیاد آن نقشی اساسی دارد. اسطوره درآمده‌ (مانند زنان و مادران پیغمبران) آن‌ واقعیت معین و محدود به صورت نمونه‌هائی در می‌آید که در فراسوی راه زندگی زنان گذاشته می‌شود. علاوه بر این، ایدئولوگ‌ها و مفسران اسلامی از یک «اصل غیرقابل تغییر» حرکت می‌کنند که آنان را در «استدلالات»شان یاری می‌دهد: «طبیعت و خلقت زن.» گویا در بدو خلقت زن را مجهز به یک رشته خصوصیات اخلاقی روانی و غیره و محروم از برخی خصوصیات دیگر آفریده‌اند. به این ترتیب «زن در جبههٔ جسم و مغز و فکر قادر به مقاومت در مقابل مرد نیست و تفوق مرد بر زن در این زمینه‌ها مسجل است. ولی زن در جبهه عاطفه و قلب بر مرد تفوق دارد.» {{نشان|m5}} و همین خلقت، طبیعتاً وظایف خاصی را برای زنان معین کرده است: «زن وقتی عزیز و محترم و محبوب است که عیال واقعی برای مرد و مادری پاک و با تربیت از برای اطفال باشد... زیرا زن از لحاظ روحی و حسمی به همین منظور خلق گردیده است.» {{نشان|m6}} بنابراین زن موجودی است که طبیعتاً برای خدمت به موجودات دیگر خلق شده و مخلوقی است که اصولاً دلیل وجودش در خارج از وجودش نهفته است. حس خودآرائی و خودنمایی زن بتبعیت از همین ذات است که تحریک می‌شود. زن به خودی خود، نیازی و نه غریزه‌ای (جز حسادت) ندارد. در یک کلام زن رازی است که به دست مرد گشوده می‌شود و آنچه مهم است نه خود راز، که احساس غروری است که از گشودن آن به مرد دست می‌دهد. این نویسندگان و مفسران هیچ بحثی نمی‌کنند و آشکارا حتی به این فکر نمی‌افتند که زن نیز، با همین طبیعتش، می‌تواند گشاینده و کاشف رازهای بسیار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصورات ایدئولوگ‌ها در مورد زن همیشه در اوج زیبائی‌های خیال‌انگیز اسطوره‌ها سیر نمی‌کند بلکه همانطور که پیشتر گفتیم به مسائل روزمره و عملی نیز می‌پردازند. اما این امر همواره با تکیه بر همان «اصل تغییر ناپذیر خلقت» است که زن برای راحت مرد آفریده شده؛ در کتاب «زن فرشته رحمت یا عفریت طبیعت» خطاب به زن آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ـ با مرد خوش رفتار باش تا خدا از تو خوشنود گردد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ـ همیشه در برابر دیدگان مرد، خود را آراسته و زیبا جلوه ده بطوری که چشمان وی بر چیز زشت و زننده‌ای از تو نیفتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ـ پیوسته در نزد مرد خود را خوشبو نما که جز بوی خوش از تو به مشامش نرسد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ـ خوراک مرد را بوقت حاضر کن تا گرسنگی نکشد، چون حرارت گرسنگی افروزانندهٔ آتش خشم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ـ ساعات خواب مرد را رعایت کن زیرا نامرتب بودن خواب او موجب اندوه و ناراحتی است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ـ از خانه و مال مرد نگهداری نما. بجهت آن که حفظ مال مرد ریشه و قدرشناسی از مال اوست.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ـ راز مرد را پنهان دار، زیرا اگر راز او را آشکار سازی، از انتقام سخت او ایمن نخواهی بود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ـ در هیچ امری نافرمانی مرد منما، چون اگر مخالفت او نمودی در سینهٔ او کینه نهاده‌ای.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌بنیم که در این دستورالعمل‌ها نشانی از زندگانی آسمانی و موهبت آن نیست. «مقام والای زن در حد مقام یک مزدور پائین آمده است. در روال این طرز فکر، زن تنها در قالب نقشی که برایش معین شده صاحب حق است و خارج از این نقش چون موجودیتی برایش شناخته نیست بنابراین حقی هم ندارد. از این روست که ابتدائی‌ترین حق یک انسان یعنی آزادی حرکت از او سلب می‌شود. در کتاب «مسٱلهٔ حجاب» می‌خوانیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«مصلحت خانوادگی ایجاب می‌کند که خارج شدن از خانه توٱم با جلب رضایت شوهر و مصلحت‌اندیشی او باشد... گاهی ممکن است رفتن زن به خانهٔ اقوام و فامیل خودش هم مصلحت نباشد... گاهی هست که رفتن زن حتی به خانهٔ مادرش نیز برخلاف مصلحت خانوادگی است... در چنین مواردی شوهر حق دارد که از این معاشرت‌های زیانبخش... جلوگیری کند.» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|m7}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این مطالب چنین برمی‌آید که اولاً زن تنها می‌تواند به زیان مصالح خانواده عمل کند و ثانیاً زن قادر به تشخیص این مصالح نیست به اعمالش آگاهی ندارد و لذا لازم است شوهر که «طبیعتاً» انسانی است آگاه و مصلح حرکات زن را زیر نظر بگیرد. و اما از آنجا که «نقش زن در خانواده نخستین مرحله، تٱمین آرامش مرد است» {{نشان|m8}}، تشخیص مصلحت خانواده را منطقاً مرد برعهده می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آنگاه که زنان از این همه تحقیر، محدودیت و ظلم شکایت کنند به آنها جواب داده می‌شود که دل خوش دارید: «زن و مرد در عبادت همسانند.» یعنی اگر در زندگی و واقعیت روزمره در معرض ستم و اهانت‌اند، در عوض در مقابل خدا، آن نیروی غیرقابل دسترسی که سایه‌اش بر سراسر جهان گسترده، تساوی برقرار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنچه گفته شد چنین برمی‌آید که موجودیت زن بطور اساسی توسط مرد و در خدمت مرد تعریف می‌شود. حقوق و وظائفش را مرد تعیین می‌کند. و این وظائف بر پایهٔ گفته‌های صریح ایدئولوگ‌های اسلامی عبارتند از تٱمین آرامش مادی و جنسی و عاطفی مرد. از این روست که «زنان سالخورده از جنبهٔ زن بودن بازنشسته» {{نشان|m9}} تلقی می‌شوند؛ و شرکت پیرزنان در مجامع مردان مکروه شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌بینیم که این تصور چندان از تصور درونی که سرمایه‌داری از زن در اذهان می‌پروراند دور نیست: جز آنکه در نظام سرمایه‌داری کالا و بازار ابعادی جهانی می‌یابد. دیگر کالای زن که در نظام سرمایه‌داری تنها به عنوان تولیدکنندهٔ نیروی انسانی (نیروی کار) و ارضاکنندهٔ نیازهای جنسی مرد تلقی نمی‌شود بلکه بخشی از نیروی کار و مصرف را تشکیل می‌دهد که میان دو خانواده و با امضای عهدنامه‌ای خصوصی دست‌به‌دست نمی‌شود به سبب گسترش بازار، محدوده انتخاب وسیع‌تر و رنگارنگ‌تر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جامعهٔ استعمارزده و عقب‌افتاده ما و به پیروی از سیاست رژیم سابق هر روز به بخشی از زنان جامعه (زنان کارگر و دهقان امکان مادی و عملی شرکت در چنین بازاری را ندارند) یاد می‌دادند که چگونه خود را برای این بازار به مبتذل‌ترین رنگها بیارایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بخش از زنان خود را به بندگی قوانین بازاری در می‌آوردند. که خود در تدوین هیچیک از شئون و قوانینش نقشی نداشته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصوری که قرن‌ها در مغز زنان ما رسوخ داده شده بود که نقشی جز خدمت به مرد ندارند، در نظام سرمایه‌داری با این تصور که نقشی جز تولید و خودآرائی (همراه با مصرف تولیدات سرمایه‌داری)‌ارزشی برای دیگران ندارند پیوندی موفق و پربار خورده است که از خودبیگانگی زنان را عمیق‌تر می‌کند.&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
دورنمای رهاشدنی که خارج از این دو تصور برای زنان قابل ترسیم و سرانجام قابل دسترسی باشد این است که زنان به کنه اسارت و بندگی پی ببرند و خود را از قید بازی کردن نقشی که قرنهاست برای آنان تدارک دیده‌اند برهانند و اصالت را در مبارزه، جوشش و خلاقیت بازیابند. این اصالتی نیست که یکبار برای همیشه آفریده شده و هاله‌ای افسانه‌ای گرد آن کشیده شده باشد. زنان ما با حرکت از واقعیت ملموس، زنده، زشت و زیبای امروزی حرکت خواهند کرد و با تکیه بر حقانیت انسانی خود و با نیروی خلاقیت رشد یابنده‌شان این واقعیت را تغییر خواهند داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ف. ج. نرگس.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m1}} نگاه کنید به کتاب «مسئله حجاب» نوشته ایت‌اله مرتضی مطهری، فصل استیذان، ص 113.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m2}} نگاه کنید به «سیمای زنان در قرآن» نوشتهٔ سید خلیل خلیلیان ص 15.&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m3}} «مسئله حجاب» ص 52 و 40&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m4}}  «مسئله حجاب» ص 52 و 40&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m5}} مسئله حجاب، ص 80&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m6}} «زن فرشتهٔ رحمت یا عفریت طبیعت»، محمدعلی شادکام، ص 142&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m7}} «مسئلهٔ حجاب»، ص 88&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m8}} «سیمای زنان در قرآن» سید خلیل خلیلیان، ص 139&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m9}} «مسئلهٔ حجاب»، ص 150&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AC_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14989</id>
		<title>زن از دیدگاه رایج در اجتماع امروز ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AC_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14989"/>
		<updated>2011-03-08T16:58:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%DB%B3%DB%B0&amp;diff=14988</id>
		<title>پرسه در متون ۳۰</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%DB%B3%DB%B0&amp;diff=14988"/>
		<updated>2011-03-08T16:46:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بحمدالله رقاصی نکردیم==&lt;br /&gt;
در هر گوشه زیاده از ده هزار ماهرویان فرنگ اجتماع نموده لَعبی تازه و بازی غریب درآورده که هر کسی به عشرت مشغول و سلطانِ ملال از استیلای بر شهرستانِ خیال‌شان به کلّی معزول گشته نمی‌پنداشتند که در روزگار غمی یافت می‌شود. هر یک از جام نشاط سرمست و دست نگارینی در دست گرفته بود. به همین قِسم تماشاکنان و تفریح‌کنان از صورتی به صورتی و از لعبتی به لعبتی، از گلزاری به گلزاری می‌رفته و صحبت می‌داشتند و ماها که تا به حال چنین اوضاعی و هنگامه‌ای ندیده بودیم که کدام طُرفه را نظاره کنیم و به چه لعبتی دل بندیم! ـ این‌ها چه چیز است؟ این که می‌بینیم به بیداری است یا رب یا به خواب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب جمعه هم به خانهٔ یکی از عظمای آن ولایت رفته اوضاع غریب و دستگاهی عجیب دیده شد. احتمال می‌رفت. که چهارهزارتومان اخراجات آن میهمانی شده، جمیع وزرا و اعیان دولت در آنجا حضور داشتند با هر یک ملاقات و تعارف نموده جمعی از شاهزادگان در آن مجلس می‌بودند. ولی قاعدهٔ ایشان عجیب است که در آن مجلس نمی‌نشینند. اعلا و ادنای ایشان از یکدیگر فرقی ندارند. به قدر هزار زن و مرد درهم ریخته هر کس بخواهد دست هر زنی را گرفته و با او صحبت می‌دارد و اگر کسی با زن خودش زیاده حرف زند و معاشرت نماید او را عیب می‌کنند. به محض این که آواز ساز بلند شد، اکابر و اعیان و وزرا و امرائی که هستند دست زنها را گرفته و به رقاصی مشغول می‌شوند و اگر کسی رقاصی نداند او را ناقص می‌دانند و می‌گویند به مرتبهٔ کمال نرسیده است. به خصوص در نزد زنها بد است که اگر کسی رقاصی نداند. اما بوجود همه اینها هر یک از آنها که گریبان ما را به جهت رقص می‌گرفتند قسم‌ها می‌خوردیم که ما را وقوفی در رقص نیست. بحمدالله رقاصی نکردیم، بعد از این خداوند عالم حفظ کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==در سببِ اختراع گاری آتشی:==&lt;br /&gt;
بعد از این که بر حکما و مدبّران فرنگ مشخص گردید که از بخار می‌توان اغلبی از لوازم و ضروریات را درست نمود و بخار باعث بر حرکت بسیاری چیزهاست، ابتدا جماعتِ انگریزی (انگلیسی) که در ینگی دنیا بودند اختراع کشتیِ آتشی را کرده بعد از آن در هر جا جهازِ نار ساخته و بعد، جمیع حرفه‌ها و صنایعی که در میان ایشان متداوال است و محتاج به چرخ و حرکت می‌باشد جمیعاً را به دستیاری بخار متحرک می‌سازد. این که به خصوص گاریِ آتشی فکر نموده‌اند این است: از این که در جزیرهٔ انگریز خلق بسیار و زمین کم است تدبیری کرده‌اند که گاری را به آتش حرکت داده که احتیاج به اسب نباشد، و زمینی که به جهتِ دَواب جُو به عمل می‌آورند همان زمین را گندم کِشته تا آذوقه فراوان گشته خلق از قلّت غلّه برون آمده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==در صفتِ گاریِ آتشی==&lt;br /&gt;
بنابراین راهی بسیار را از لندن به اطراف مملکت دیواری به ارتفاع ده ذرع و به پهنای اینکه دو گاری پهلوی یکدیگر بروند ساخته زیر آن دیوارها را طاق زده‌اند که مردم و گاری عبور می‌نمایند و در روی آن دیوار از دو طرف به هر مکانی که منظور داشته‌اند زمین را به عرض وجبی از آهن فرش کرده‌اند و به طریقی که آن پارچه‌های آهن به طریق میلی چهارانگشت از زمین برآمده و غلطک‌های عرابه را میان خالی ساخته بر روی آن میل‌های آهن گذارده‌اند و جفت کرده‌اند، به طوری که مطلقاً از میلِ آهن بیرون نخواهد آمد و چنان بر روی آهن روان و غلطان می‌بود که اگر بادی بر آن گاری‌ها وزیدی مسافتی خود به خود حرکت کردی. و بر همین قیاس که مذکور شد، بیست سی گاریِ متصل به هم بر یکدیگر بسته و در جلو آن عرّابه که همگی را می‌کشد صندوقی از آهن ساخته در آن آب می‌ریزند. و به قدر دو کُر زیاد آب نمی‌گیرد. و آتشی در زیر آن صندوق کرده به طریق سماور آب به غلیان آمده چرخ‌های غلطک را به حرکت می‌آورد و از جای روان کشیده می‌برد. در ساعت چهل میل می‌رود. و ما رفتیم در آنجا نشستیم امعان نظر انداخته و هر مکانی که از آن دورتر نبود به محض چشم برهم زدنی از آن می‌گذشتیم. بسیار بهتر از گاری است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==در صفتِ «بالون»:==&lt;br /&gt;
طرف عصر از دریچهٔ خانه نظاره می‌کردیم چندین گنبد ملاحظه کردیم که خود به خود بر هوا می‌روند و در آن گنبد چند نفر نشسته به آسمان صعود می‌کنند. بسیاربسیار تعجب کردیم ولی حقیقت آن صنعت را مشخص نمودم: گنبدی از مقوای بسیار بزرگ و نازک ساخته تمام منافذ او را با پاره‌ای اجزا محکم گرفته که مطلقاً هوا داخل در آن گنبد نمی‌شود. بعد از آن یکی دو نفر در آن گنبد نشسته با آلات و اسباب چند که ترتیب کرده‌اند هوای کشیف (سنگین) آن گنبد را بیرون کشیده و با اسبابی دیگر هوای بسیار لطیفی که از دود شعلهٔ خفیف حاصل کرده و به عمل آورده‌اند در آن گنبد داخل می‌کنند. چون هوای داخل گند از هوای خارجش لطیف‌تر است به آسمان بلند می‌کنند. چنان بالا می‌رود که با دوربین بسیار قوی آن گنبد را به اندازهٔ نارنجی ملاحظه می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ابتیاع تلمبه:==&lt;br /&gt;
و یوم سه‌شنبه بیستم به جهت ابتیاعِ آلاتی که آب را از قعر صد ذرع چاه به سهولت و آسانی بر روی زمین جاری می‌سازد به دکان استادی رفته یک دستگاه از آن را به قیمت سیصد تومان خریداری نمودیم که انشاالله به نجف اشرف رسانیده که مجاورین آن حضرت منبعد به سهولت آب از آن چاه عمیق کشیده حقیر را از دعای خیر فراموش ننمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==در صفت مردم «انگریز»:==&lt;br /&gt;
اهالی این مملکت نازک‌مزاج و نازک‌طبیعت می‌باشند. اغلب خواتین و نسوانِ لطیف‌شان از برگ گل لطیف‌تر و نازک‌تر می‌باشند. بدون اغراق کمرشان از حلقه‌ٔ دست باریک‌تر است و مراج‌شان نازکِ زودرنج ولیکن بسیار با ادب در محاورات. اگر در قصد هلاک یکدیگر باشند به ادب جواب و سوال می‌کنند. فحش که معاذالله، متعارف نیست. دعوای طپانچه {{نشان}} در میان پاره‌ای از ایشان مصطلح است و گاهی اتفاق می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حاجی قوقو!==&lt;br /&gt;
ما بر هر انجمنی که می‌گذشتیم تفریحی به قرار واقع می‌نمودیم، ولی قاعدهٔ غریبی در کلّ معمورهٔ شام و دمشق معمول است که یک نفر عجم، به خصوص همین قدر که کلاه بر سر داشته باشد، در هر کجا که اهل شام او را ملاحظه نمایند جمعیت صغیر و کبیر به یک دفعه بلند می‌گویند: «حاجی قوقو!» ـ لهذا افتضاح کلی دست به هم می‌دهد. این قاعده به حیثیتی معمول است که روزی از کوچه می‌گذشتم، طفلی بر در خانه نشسته بود، چشمش که بر ما افتاد فریاد کرد که: «حاجی قوقو، حاجی قوقو!» ـ قضا را پیرمردی به حالت نَزع در خانه افتاده بود، همین‌قدر که صدای طفل را شنیده دانست که عجمی از در خانه عبور می‌کند کشان‌کشان و عصازنان خود را تا در خانه کشیده چشمش که بر ما افتاد در کمال ضعف و نقاهت تام گفت: «حاجی قوقو، حاجی قوقو!» و پس از آن مُرد و به جهنم واصل شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==امان از غربت!==&lt;br /&gt;
سبحان‌اله چه حالتی بر ما بیچارگان دست داده! یک جا دوری از وطن و آنهمه متعلقان، یک طرف قطع امید وصول به مقصد و معاشرت اشخاصی که مطلقاً زبان ایشان را نمی‌دانیم. فی‌المثل اگر آب می‌خواستیم صندلی می‌آوردند، و اگر نان می‌خواستیم متکا می‌آوردند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفرنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رضاقلی میرزا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به انتخاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غلامحسین میرزاصالح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{نشان}} دوئل&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%DB%B3%DB%B0&amp;diff=14986</id>
		<title>پرسه در متون ۳۰</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%DB%B3%DB%B0&amp;diff=14986"/>
		<updated>2011-03-08T15:14:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%94_%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6_%D8%A7%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=5355</id>
		<title>بحث:اعلامیهٔ رفع تبعیض از زنان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%94_%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6_%D8%A7%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=5355"/>
		<updated>2010-05-29T20:22:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;متاسفانه هر کاری کردم نشد مشکل لاتین شدن اعداد را حل کنم؛ در واقع اصلاً نمی‌فهمم اصل مشکل از کجاست. عددها را در وُرد فارسی تایپ کرده بودم.&lt;br /&gt;
درباره‌ی «ویرایش»هایی هم که در ماده‌ی 6 پشت هم ردیف شده‌اند نمی‌دانستم باید چه کنم. گمان‌ام به‌خاطر تصاویر این‌طور شده.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۲۵ مهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۰۵:۳۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: ممنون ساسان. خسته نباشی. عددها را همین الان درست می‌کنم. برای آن «ویرایش»ها هم فکری باید بکنیم. بله: به خاطر تصاویر است. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممنون لطف‌ت پرستو. نمی‌دانم مطرح کردن این سوال این‌جا درست باشد یا نه، به‌هرحال، راهی هست برای برطرف کردن این مشکل که بعد از این هی اسباب زحمت نشود؟ --[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۲۹ مهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۲۲ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=5354</id>
		<title>هزلیات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=5354"/>
		<updated>2010-05-29T19:45:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پَرسه در متون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بلیّات سال (1322 قمری)==&lt;br /&gt;
* امسال به‌اهالی مملکت ایران خداوند رحمان غضب نموده. آن تگرگ خراسان که به‌قدر انار آمده بود. و این سن‌خوارگی و ملخ آمدن در تهران و اطراف تهران و ورامین و غیره. بعد آمدن «بادسام» و بعد طغیان وبا که دست رد به‌سینهٔ هیچ شهری از بلاد و بلده و بلوکات نگذاشته. الحمدالله که به‌کلی مرتفع شده و تشریف برد، و آه دل بیوه‌زنان و یتیمان درعوض آیت‌الکرسی در پی است. مصراع «رفع بلا زما شد، شکر خدا، شکر خدا» دسته سینه‌زن که حرکت می‌کند می‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==انصاف نویسنده (1324 قمری)==&lt;br /&gt;
* من بدبخت بی‌علم هنوز نفهیده بودم حق طرف کیست؟ نه از مشروطه مرا بهره است و نه از استبداد خیری. تمام فهمیدن این مطالب و برحق بودن کدام از روی علم است که الحمدالله عالم نیستم... این‌قدر می‌دانم راه‌دزدی و تعدی ماها بسته شده و دیگر دخلی نداریم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواب سوررئالیستی==&lt;br /&gt;
ایضاً عموی خودم در پانزده سال قبل خوابی دیده بودند و نقل کردند که جائی را دیدم حوض بزرگی است مثل حوض ارگ. دیدم سه نفر فرنگی ایستاده‌اند کنار حوض و چیزی در دامن دارند. پرسیدم این‌ها کیستند و چه چیز در دامن دارند؟ گفتند این‌ها جواهری داشتند و در این حوض افتاده و ماهی‌ها خورده‌اند و نمی‌دانند در شکم کدام ماهی است حال می‌خواهند «مرگ ماهی» در آب بریزند و ماهی‌ها بخورند و بیهوش شوند و بگیرند ماهی‌ها را، و جواهر خود را از شکم ماهی در بیاورند. دیدم از دامن‌های خود «مرگ ماهی» در آب ریختند و ماهی‌ها بیهوش شدند و هرچه کردند از ماهی‌ها بگیرند نشد. فرستادند مرغابی آوردند در حوض انداختند که ماهی‌های بیهوش را بگیرند... که یک مرتبه از وسط حوض، سیاه بدهیکلی سرش را از آب درآورد و گفت پی چه می‌گردید؟ آن جواهر در نزد من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرنگی‌ها مبهوت مانده و مٱیوس گشتند که از خواب بیدار شده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاینده باد عدل (1326 قمری)==&lt;br /&gt;
*بندهٔ حقیر حاجی میرزا احمد اوضاع را خیلی خراب و مملکت را منقلب می‌نگرم. تا خدا چه خواسته باشد. به‌ما عدالت و امنیت و صلت نخواهد داد. از برای اعقاب ما خوب است. اگر رسید و دریافتید زمان عدالت را که خداوند روزی نماید ما گذشتگان و اقدام‌کنندگان را به‌دعا یاد نمائید که درچه زمان بودیم و چه چیزها دیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در زمان استبداد صغیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنده اقرار دارم که زنم و طرفدار دولت و راهزن....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عقیدهٔ خاطره‌نویس==&lt;br /&gt;
*عقیده بنده بر این است که هرچه بر مردم سخت گرفته شود در اضطراب و انقلاب و جمع‌آوری اسلحه و درصدد دفاع برآیند. گمانم بر این است که هوا قدری گرم شود و علف‌ها بروید و دشمن از هر طرف بدو تازد....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ما ایرانیان==&lt;br /&gt;
*ما ایرانیان را گله آهو و تازی کرده گاهی به‌آهو هی می‌زنند بدو گاه به‌تازی هی می‌زنند بگیر! عجب بدبخت مردمانی هستیم! هنوز تمیز دوست و دشمن را نداده! خاک بر سر ما! ماها را این قدر خواهند رقصانید تا خسته شویم و این قدر آب را گل‌آلود می‌کنند تا ماهی را بگیرند. ما را خرسی تصور کرده‌اند و دو زنجیر گردن ما آویخته و در دست دو نفر پهلوان زورمند چماق به‌دست است. هر قسم بخواهند فوراً به‌عمل می‌آوریم. ولی همیشه به‌خرس فرمان می‌دهند که سرت را زمین بگذار و ماتحت خود را هوا کن، مجبوراً خرس چنین می‌کند. گاهی یک نفر از این دو نفر به‌خرس طعمه می‌دهد و نوازش می‌کند و آن دیگر چوب می‌زند، گاهی به‌عکس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==والدالزنا (1327 قمری)==&lt;br /&gt;
*الحمدالله به‌خوبی از کندهٔ استبداد جستیم. پاینده باد مشروطه فنا شد استبداد. والدالزنا آن کسی است که استبداد را بخواهد ولو آن که در سال مبالغی عایدی داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کتاب «روزنامه اخبار مشروطیت و انقلاب ایران» یادداشت‌های سید احد تفرشی حسینی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حکایت نحوی با کفشگر==&lt;br /&gt;
* نحوری به‌در دکان کفشگری رفت و گفت ابیت‌اللعن و القن رحم‌الله اتک و اباک اینک تحیت عرب پیش از اسلام، ولیکن به‌آئین امروزه علیک‌افضل‌البرکات و اَسلام، چه توئی شایسته به‌این عزت و اکرام بدان که من قاری قرآنم و مفسر آن. در مقامات حریری و درهٔ نادری و کشاف زمخشری و امثال میدانی تتبع و تصفح کامل دارم و لغات عربیه را از کتب و مصنفات سیبویه و نفطویه و خالویه و قاسم‌بن‌کمیل و نصربن شمیل فرا گرفته‌ام... چون فحوای سخن به‌این جا رسانید کفشگر را دیگر حوصلهٔ شنیدن نماند و طاقتش طاق گردید. از جای برخاست و با شدت تمام بدین سوی و آن سوی روان، دندان به‌دندان فشرده و آوازش در گلو گره می‌شد. از دکان برون جست و گریبان نحوی بگرفت. پس کفشگر روی به‌نحوی آورد که: ای آخوند ملازرمدی! ای نستعلیق‌گوی مزخرف باف! ای قلمبه‌خوان جفجاف! ای کلپتره‌گوی قلنبوس! ای قلنج ایلاوس! ای یابوی مندبور! ای مرده‌خور لندهور! ای گوسالهٔ گاو ناتراشیده! ای نره‌خر ناخراشیده! ای نخالهٔ نمالیده! ای گورستان گَردِ حلواخور! ای هرزه‌گوی هرزه‌چانه! ای کرم آبدست‌خانه! ای قنبرک کنج مدرسه! ای شپشوی پرتزویر و شیطنت! ای مفتخور غول‌دبنگ! ای دنگال الدنگ! ای دبنگ دبنگوز، ای غوز بالاغوز! ای نره‌خر جوزعلی! ای آروغ برملا! ای دبنگوز مغربی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از هزلیات «میرزا حبیب اصفهانی» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل از کتاب «بیاض و سواد» نوشته ایرج افشار.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=5343</id>
		<title>هزلیات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=5343"/>
		<updated>2010-05-25T19:55:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%94_%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6_%D8%A7%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=5342</id>
		<title>بحث:اعلامیهٔ رفع تبعیض از زنان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%94_%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6_%D8%A7%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=5342"/>
		<updated>2010-05-25T05:33:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;متاسفانه هر کاری کردم نشد مشکل لاتین شدن اعداد را حل کنم؛ در واقع اصلاً نمی‌فهمم اصل مشکل از کجاست. عددها را در وُرد فارسی تایپ کرده بودم.&lt;br /&gt;
درباره‌ی «ویرایش»هایی هم که در ماده‌ی 6 پشت هم ردیف شده‌اند نمی‌دانستم باید چه کنم. گمان‌ام به‌خاطر تصاویر این‌طور شده.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۲۵ مهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۰۵:۳۳ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%94_%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6_%D8%A7%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=5341</id>
		<title>بحث:اعلامیهٔ رفع تبعیض از زنان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%94_%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6_%D8%A7%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=5341"/>
		<updated>2010-05-25T05:33:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;متاسفانه هر کاری کردم نشد مشکل لاتین شدن اعداد را حل کنم؛ در واقع اصلاً نمی‌فهمم …&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;متاسفانه هر کاری کردم نشد مشکل لاتین شدن اعداد را حل کنم؛ در واقع اصلاً نمی‌فهمم اصل مشکل از کجاست. عددها را در وُرد فارسی تایپ کرده بودم.&lt;br /&gt;
درباره‌ی «ویرایش»هایی هم که در ماده‌ی 6 پشت هم ردیف شده‌اند نمی‌دانستم باید چه کنم. گمان‌ام به‌خاطر عکس‌ها این‌طور شده.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۲۵ مهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۰۵:۳۳ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%94_%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6_%D8%A7%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=5340</id>
		<title>اعلامیهٔ رفع تبعیض از زنان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%94_%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6_%D8%A7%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=5340"/>
		<updated>2010-05-25T05:28:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:5-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اعلامیه در جلسهٔ هفتم نوامبر 1967 مجمع‌عمومی سازمان ملل متحد اعلام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مجمع عمومی==&lt;br /&gt;
با آن که ملت‌های عضو سازمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملل متحد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منشور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این سازمان وفاداری خود را به اصول اساسی حقوق انسانی، و به‌مقام و منزلت فرد انسانی و به‌حقوق مساوی مردان و زنان یک بار دیگر تٱیید کرده‌اند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر اصل عدم تبعیض تٱکید دارد و اعلام می‌کند که همهٔ انسان‌ها آزاد به‌جهان می‌آیند و شٱن و منزلتی یکسان دارند و هر کسی، بدون در نظر گرفتن هرگونه اختلاف، منجمله اختلاف در جنس، از همهٔ حقوق و آزادی‌های مطرح شده برخوردار است. و با در نظر گرفتن قطعنامه‌ها، اعلامیه‌ها، قراردادها و توصیه‌های سازمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملل متحد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و سازمان‌های خاصی که به‌منظور امحای همه اَشکال تبعیض، و ارتقای حقوق برابر زنان و مردان طرح شده، و نیز با در نظر گرفتن این‌که، علی‌رغم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منشور ملل متحد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قراردادهای بین‌المللی حقوق بشر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و دیگر اقدامات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملل متحد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و سازمان‌های خاص، و باز علی‌رغم پیشرفتی که در زمینهٔ تساوی حقوق حاصل شده، هنوز تبعیضات فراوانی دربارهٔ زنان به‌موجودیت خود ادامه می‌دهد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که تبعیض نسبت به‌زنان با شٱن انسانی و با رفاه خانواده و جامعه سازگار نیست، و مانع می‌شود که آنان به‌طور یکسان با مردان در زندگی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کشورشان مشارکت کنند، و مانعی است در راه انکشاف کامل توانائی‌های زنان در خدمت به‌کشورشان و به‌انسانیت، و نیز با توجه به‌سهم عظیمی که زنان در زندگی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی و سهمی که در خانواده و به‌ویژه در تربیت کودکان دارند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اعتقاد به‌این‌که، انکشاف [= تکامل] همه‌جانبه و کامل یک کشور، رفاه جهان و آرمان صلح مستلزم حداکثر شرکت زنان، به‌مانند مردان، در تمامی زمینه‌هاست،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با در نظر گرفتن این‌که لازم است شناسائی جهانی اصل مساوات زن و مرد هم در قانون و هم در عمل صورت گیرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اعلامیه رسماً صادر می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مادهٔ 1==&lt;br /&gt;
تبعیض علیه زنان، نفی یا محدود ساختن مساوات حقوق آن‌ها با مردان، اساساً غیرعادلانه و تجاوزی است به‌شٱن بشریت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مادهٔ 2==&lt;br /&gt;
تمام اقدامات مقتضی در جهت از میان برداشتن قوانین، آداب و رسوم، قواعد و عملیاتی که تبعیضی است نسبت به‌زنان، و نیز تمامی اقدامات مقتضی برای ایجاد حمایت کافی قانونی برای حقوق مساوی زنان و مردان باید صورت گیرد، به‌خصوص:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) اصل مساوات حقوق باید در قانون اساسی گنجانده شود یا به‌شکل دیگری به‌وسیلهٔ قانون تضمین شود؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) ارگان‌های بین‌المللی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملل متحد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و سازمان‌های خاص در رابطه با رفع تبعیض از زنان هرچه زودتر باید ایجاد یا تکمیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مادهٔ 3==&lt;br /&gt;
برای تعلیم افکار عمومی و هدایت احساسات ملی در جهت ریشه‌کن کردن پیش‌داوری و محو رسوم و همهٔ الگوهائی که مبتنی بر نظریهٔ تحقیر زنان است باید همهٔ اقدامات مقتضی صورت گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مادهٔ 4==&lt;br /&gt;
تمامی اقدامات مقتضی باید برای مطمئن ساختن زنان به‌داشتن حقوق مساوی با مردان، بدون هیچ‌گونه تبعیض صورت گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) حق رٱی دادن در تمام انتخابات و حق انتخاب شدن در تمام ارگان‌های منتخب عمومی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) حق رٱی دادن در تمام رفراندم‌های عمومی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) حق داشتن شغل عمومی و برخورداری از تمامی عملکردهای عمومی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین حقوقی باید از طریق قانون تضمین شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مادهٔ 5==&lt;br /&gt;
زنان هم به‌مانند مردان برای کسب، تغییر یا حفظ ملیّت‌شان از حقوق یکسانی برخوردارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازدواج با مردی از کشور دیگر به‌طور خودبه‌خود تٱثیری در ملیت زن نمی‌گذارد خواه چنین چیزی از جانب دولت وی و خواه از طریق ملیت شوهرش مطرح باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مادهٔ 6==&lt;br /&gt;
1. بدون پیش‌داوری در مورد حفاظت از وحدت و هماهنگی خانواده، که وحدت اساسی هر جامعه‌ئی را تشکیل می‌دهد، تمامی اقدامات لازم به‌ویژه اقدامات قانونی باید صورت گیرد تا به‌زنان، خواه متٱهل خواه مُجرد، دربارهٔ حقوق مساوی با مردان، در زمینه حقوق مدنی و به‌ویژه مواد زیر اطمینان بدهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) حق کسب، اداره، بهره‌مند بودن، در اختیار داشتن و به‌ارث بردن دارائی، منجمله آن دارائی که در طول زندگی زناشوئی کسب کرده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) حق مساوات در امکانات حقوقی و استفاده از آن؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) دارا بودن حقوق مساوی با مردان در رابطه با حقوق مربوط به‌افراد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. تمامی اقدامات مقتضی باید صورت گیرد تا اصل مساوات نقطه‌نظرات زن و شوهر مراعات شود، به‌ویژه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) زنان در امر انتخاب همسر از حقوق یکسانی با مردان برخوردارند. انتخاب همسر آزادانه صورت می‌گیرد و ازدواج با میل و رضایت آن‌ها انجام می‌پذیرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) زنان در طول ازدواج و طلاق از حقوق مساوی با مردان برخوردارند. در تمامی موارد منافع فرزندان ارجحیت دارد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) پدر و مادر در مسائل مربوط به‌فرزندان‌شان از حقوق و وظایف یکسانی برخوردارند. در تمامی موارد مصالح فرزندان ارجحیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. ازدواج کودکان و نامزدی دختران جوان نابالغ باید ممنوع شود، و اقدام مؤثری، منجمله اقدامات قانونی،‌باید صورت گیرد تا حداقل سن ازدواج را مشخص کند و آن را به‌دفاتر ثبت ازدواج ابلاغ و از نظر رسمی اجباری کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مادهٔ 7==&lt;br /&gt;
تمامی قوانین کیفری که تبعیضاتی دربارهٔ زنان دارد باید لغو شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مادهٔ 8==&lt;br /&gt;
باید تمامی اقدامات مقتضی منجمله اقدامات قانونی در جهت مبارزه با همهٔ اشکال دادوستدی که روی زنان صورت می‌گیرد و استثمار فاحشگی به‌مورد عمل درآید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مادهٔ 9==&lt;br /&gt;
تمامی اقدامات لازم باید صورت گیرد تا به‌دختران و زنان متٱهل و مُجرد دارا بودن حقوق مساوی با مردان در تمامی سطوح آموزش و پرورش اطمینان دهد، و به‌خصوص در زمینه‌های زیر:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) شرایط مساوی پذیرش و مطالعه در مؤسسات آموزش و پرورش از همه نوع، منجمله دانشگاه‌ها و مدارس فنی و حرفه‌ئی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) انتخاب یکسان رشتهٔ تحصیلی، امتحانات یکسان، ستاد آموزشی با معیار دارای کیفیت یکسان، و مدارس دارای تجهیزات برابر، خواه چنین مدارسی مختلط باشد خواه نباشد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) فرصت‌های مساوی برای بهره‌مند شدن از هزینه تحصیلی و دیگر مزایای تحصیلی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) فرصت‌های مساوی برای دستیابی به‌برنامه‌های آموزشی مداوم، منجمله برنامه‌های سوادآموزی بزرگسالان؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه) دسترسی داشتن به‌اطلاعات آموزش و پرورشی که به‌سلامت و رفاه خانواده‌ها کمک می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مادهٔ 10==&lt;br /&gt;
1. تمامی اقدامات لازم باید صورت گیرد تا به‌زنان، متٱهل و مُجرد اطمینان دارا بودن حقوق مساوی با مردان را در زمینه‌های زندگی اقتصادی و اجتماعی بدهد به‌ویژه در زمینه‌های زیر:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) حق بهره‌مند شدن از آموزش حرفه‌ئی، کار کردن، انتخاب آزاد حرفه و شغل و پیشرفت حرفه‌ئی و شغلی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) حق پاداش مساوی با مردان نسبت به‌کاری که دارای ارزش واحد است؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) حق بهره‌مند شدن از مرخصی با استفاده از حقوق، امتیازات بازنشستگی و ایجاد امنیت در رابطه با بیکاری، بیماری، کهولت سن یا از کار افتادگی‌های دیگر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) حق برخورداری از امتیازات فوق‌العادهٔ خانوادگی در شرایط یکسان با مردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. به‌منظور جلوگیری از تبعیض دربارهٔ زنان در صورت ازدواج یا مادر شدن و تٱمین حق قاطع آنان برای کار کردن، لازم است اقداماتی صورت گیرد که در صورت ازدواج یا مادر شدن بتوانند از مرخصی برای زایمان، با تضمین برگشت به‌شغل سابق و خدمات اجتماعی لازم منجمله تسهیلات مراقبت از بچه بهره‌مند شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. اقداماتی که به‌منظور حمایت از زنان در بعضی از کارها که به‌دلائل وضعیت جسمانی آنان صورت می‌گیرد نباید تبعیض تلقی شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مادهٔ 11==&lt;br /&gt;
1. اصل تساوی حقوق مردان و زنان را تمام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دولت‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باید بر طبق اصول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منشور ملل متحد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رعایت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. حکومت‌ها، سازمان‌های غیرحکومتی و افراد علاقه‌مند باید تا جائی که می‌توانند در تحقق اصول این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اعلامیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تلاش ورزند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%94_%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6_%D8%A7%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=5339</id>
		<title>اعلامیهٔ رفع تبعیض از زنان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%94_%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6_%D8%A7%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=5339"/>
		<updated>2010-05-24T02:35:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:5-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1229</id>
		<title>بحث:اسطوره‌های خورشید و ماه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1229"/>
		<updated>2010-04-19T20:55:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دست‌کم به دو مورد عجایب دستوری/نوشتاری توی متن برخوردم که غلط به نظر می‌رسن و مشکل ایجاد می‌کنن در خوندن،‌ با این‌حال مطمئن نبودم درسته تغییرشون بدم یا نه. اشاره می‌کنم تا اگه موافق بودین تو بازنگری تصحیح بشن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول:&lt;br /&gt;
«قارچی را که زن کشاورز به‌هوا پرتاب کرد خورشید را به‌وجود آورد و قارچی را که شوهر به‌هوا پرتاب کرد ماه را» ص.112،‌ پاراگراف آخر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این «را»ها نمی‌دونستم چه کار کنم. قاعدتاً دو تای بعد از «قارچی»ها اضافه‌ن. موافق‌اید با این‌که احتمالاً اشتباه چاپی‌ان و بهتره حذف بشن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومی:&lt;br /&gt;
«طی نشدن این مسیر در برخی از سرزمین‌ها دلیل بر نفی این گفته نیست که هم اقوام و ساکنان زمین مراحل مختلف دیگرگونی زندگانی اقتصادی ـ اجتماعی ـ فرهنگی را با هم طی نکرده و عوامل متعدد در این زمینه مؤثر بوده است.» ص.117 شماره‌ی 3&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه اشتباه نکنم «هم اقوام» در اصل «همه اقوام» بوده، اگر اضافه نباشه کلاً... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن.: آخر مقاله نویسنده ارجاع داده به بخش پیشین توی کتاب جمعه‌ی اول؛ لینک دادم اما وصل نمی‌شه.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۱:۲۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خسته نباشی، ساسان. ارجاع را درست کردم. در موردِ اول مطمئن نیستم مشکل چاپی باشد. اما موردِ دوم چرا: به نظرم «همه» درست است و «ه» سهواً افتاده است. تا نظرِ کسی که بازنگری می‌کند چه باشد.. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۴:۳۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی ممنونم پرستو. خسته نباشی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره‌ی «را»ها هم: اگه اشتباه چاپی نباشه پس احتمالاً اشتباه دستوری نگارنده‌س و خب این کمی بعید به نظرم می‌رسه. راست‌ش کمی نگران‌ام نکنه اشتباه کنم و گیر بیخود داده باشم، با این‌حال دست‌اندازی که در خوندن جمله هست رو نمی‌تونم ندیده بگیرم. اگه اشتباه می‌کنم ممنون می‌شم راهنمایی‌م کنی. چیزی که به نظر خودم می‌رسه اینه که «قارچی» فاعله و «خورشید را به‌وجود آورد». حتی اگه جمله‌ی اول رو جداگانه نگاه کنیم «قارچی» نکره‌س و «را» بعدش اضافه به‌نظر می‌رسه، هرچند این‌جا دو جمله‌ی این‌طوری داریم «قارچی که خورشید را به وجود آورد + زن کشاورز به هوا پرتاب کرد» و این‌هم «را»ی دومی نمی‌طلبه. باز از طرف دیگه (اگه اشتباه نکنم) به‌هر دلیلی هم قارچی مفعول حساب بشه و هم خورشید و ماه، این وسط زن و مرد می‌شن فاعل برای قارچی، اما خورشید و ماه بی فاعل می‌مونن با این دو «را»ی اضافه. اگه اینا رو بپذیریم می‌شه گفت بعیده همچین اشتباهی توی همچین مقاله‌ای عمدی باشه.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۵۱ (UTC)&lt;br /&gt;
:قبول دارم که جملهٔ اول بد نوشته شده، اما «را»ها اضافی نیستند. «قارچ» مفعول است چون زن کشاورز به هوا پرتابش کرده. «خورشید» هم مفعول است چون قارچ به وجودش آورده. ساسان هم ظاهراً همین را گفته. در مورد دوم ظاهراً «هم» را در مواردی به کار می‌برده‌اند که ما امروز به کار نمی‌بریم. شاید بهتر باشد دست‌اش نزنیم، اما خیلی مطمئن نیستم. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۹ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۱۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای &amp;quot;را&amp;quot;ها به «غلط ننویسیم» هم نگاه کردم، توضیح مفصل داده برای این‌که چرا جمله‌ای شبیه به این می‌تونه نادرست باشه. با این‌حال اگه فرض رو بر این بگذاریم که نویسنده در اصل همین‌طور نوشته، خب، طبق قرار مهم نیست تشخیص غلط یا درستی جمله. تصور من این بود که شاید چنین اشتباهی توی نوشته‌ی اصلی نویسنده نبوده... به‌هرحال اگه بخوایم کاملاً مطمئن بشیم، گمان‌م بشه برای مقایسه به کتاب‌ها یا یادداشت‌های مشابه فرخی هم مراجعه کرد. متاسفانه خودم الآن از کتاب‌هاش چیزی که مربوط به اساطیر اقیانوسیه یا اساطیر خورشید و ماه باشه ندارم که نگاهی بیاندازم. &lt;br /&gt;
البته... تا همین‌جاش هم احساس می‌کنم خیلی ملانقطی‌بازی درآورده‌م و کم‌کم دارم خجالت می‌کشم! بدیهیه می‌شه بی‌خیال‌ش هم شد اگه در کل زیاد به‌چشم نمی‌آد.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۹ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۵۵ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86&amp;diff=1228</id>
		<title>آخرالزمان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86&amp;diff=1228"/>
		<updated>2010-04-19T20:25:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آخرالزمان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا آخرْ زمان. پایان دورهٔ زندگی این‌جهانی که پس از آن قیامت است و روز پنجاه هزار سال آغاز می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجموعهٔ باورهای عامیانه در این‌باره، به‌نیکوترین صورتی در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسکندرنامهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فارسی آمده است که فشردهٔ آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از آسمان دو فرشته را آرزو خاست، و از خدای تعالی درخواستند تا به‌زمین آیند و با ذوالقرنین دوستی کنند و با وی به‌عبادت خدای عزوجل مشغول شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس شبی شاه [با ایشان] گفت: ـ هیچ دانید که این جهان چندگاه دیگر بماند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: ـ تا پیغمبر آخرزمان نیاید، که هنوز نیامده است، و بعد از او روزگاری دراز بگذرد. آن‌گاه جهان برخیزد و برخاستن جهان را علامت‌ها است: یکی آن‌که آفتاب از غرب برآید و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دابَةُ‌الاَرْض&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1 بیاید، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یٱجوج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مٱجوج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم‌چنین بیایند، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دَجّال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برآید، و اندر زمین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آتش بیرون آید، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عیسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; علیه‌السلام از آسمان فروآید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس پرسید که: ـ از مغرب، آفتاب چون برآید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: ـ بدان که خداوند تعالی هر شب آفتاب را به‌آسمان برد و از همه آسمان‌ها برگذراند به‌زیر عرش، و آن‌جا محبوس باشد. پس دستوری خواهد با جهان‌آمدن، و خدای تعالی او را دستوری دهد. و از آسمان به‌آسمان می‌آید، تا به‌آسمان دنیا رسد وقت صبح باشد. و چنین باشد تا قیامت... پس شبی آفتاب را محبوس کنند و چون دستوری خواهد، نیابد. پس ماه نیز در او رسد و هر دو دستوری خواهند، نیابند... چون سه شب تمام شود، جبرئیل علیه‌السلام ماه و آفتاب را گوید که: «حق‌تعالی شما را می‌فرماید که با مغرب شوید و برآئید از آن‌جا، بی‌نور!» ـ پس آفتاب و ماه از مغرب برآیند و [با آن هر دو] روشنائی نباشد. مانند دو اشتر سیاه باشند. و چون به‌میان آسمان رسند،‌ جبرئیل علیه‌السلام بیاید و ایشان را به‌مغرب فرو نبرد [بل] به‌بابِ توبه فرو برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس اسکندر پرسید که: ـ دَرِ توبه چه باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: ـ رسول خدا فرمود آفریدگار عالم دَرِ توبه‌ئی آفریده است و آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دو مصراع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;2 خوانند،‌ از زر مرصع به‌جواهر. و میان این مصراع تا آن مصراع یک‌ساله راه باشد. [و این] در گشاده است. از آن وقت که خدای عزوجل خلق را آفریده است تا بدین‌روز، هیچ کس توبه نکند که نه بدین دو اندر شود. آن‌گاه، بدین روز، به‌فرمان خدای این در اندر بندند چنان که گوئی خود نبوده است. و چون آن در دربسته شد، هیچ توبهٔ دیگر فرا نپذیرند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و عزرائیل جان همه کس بستاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدای عزوجل گوید: «یا عزرائیل، که مانده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: «رَبّ‌العِزَّه، تو عالِمْ‌تَری!» ـ و جبرائیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل مانده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ربّ‌العزّه گوید: «جانِ جبرائیل بردار!» ـ بردارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: «جانِ میکائیل بردار!» ـ بردارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گه گوید: «جانِ اسرافیل بردار!» ـ بردارد به‌فرمان خدای عزوجل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌‌گه ربّ‌العزّه گوید: «کی مانده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملک‌الموت گوید: «بارخدایا، من مانده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حق ندا آید که: «به‌عزت و جلال من که تو هم بمیری!» ـ پس بفرماید تا سر بر درِ بهشت نهد و پای‌ها بر دوزخ، و جان بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در وقت جان‌کندن گوید: «یا ربّ‌العزّه، اگر دانستمی که جان‌دادن چنین است سخت و عظیم، جان هیچ بنده برنگرفتمی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس نعره‌ئی بزند که اگر جهانیان همه زنده بودندی از آواز او بمردندی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس کس نماند الا خدای عزوجل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[از اسکندرنامه، به‌تلخیص، صفحات 306 تا 310]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دورهٔ آخرالزمان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:2-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واپسین دورهٔ حیات این‌جهانی، که برحسب معتقدات عامه و اخبار مذهبی نشانه‌های خاص دارد و به‌ظهور امام غایب و رجعت انبیا و ائمه منجر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نشانه‌های آغاز دورهٔ آخرالزمان، یکی خروج دابة‌الارض است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخوند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمدباقر مجلسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد: «مراد از این دابّه،‌ علی علیه‌السلام است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زمخشری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشاف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت کرده است که: «دابه از صفا بیرون خواهد آمد، با عصای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و انگشتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حضرت سلیمان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. عصا را برمحل سجود مؤمن خواهد زد یا در میان دو دیده‌اش، پس نقطهٔ سفیدی به‌هم خواهد رسید که تمام روی او را روشن خواهد کرد مانند ستاره‌ئی درخشان، یا آن که در میان دو چشمش نوشته می‌شود مؤمن! ـ و انگشتر را بر بینی کافر می‌زند و سیاه می‌شود و جمیع رویش را تیره می‌کند یا در میان دو دیده‌اش نوشته می‌شود کافر! ـ در احادیث مکرر است که حضرت امیر مکرر در خطبه‌ها می‌فرمود که منم صاحب عصا و میسّم، یعنی چیزی که بدان داغ کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اَصْبَغ‌بن‌نَباتِه روایت کرده‌اند که: «روزی معاویه مرا گفت شما گروه شیعیان گمان می‌کنید دابة‌الارض علی است؟&lt;br /&gt;
گفتم: ـ ما نمی‌گوئیم به‌تنهائی؛ یهود نیز چنین می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس معاویه کس فرستاد و اعلم علمای یهود را طلبیده پرسید: ـ شما دابة‌الارض در کتب خود می‌یابید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: ـ بلی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معاویه گفت: ـ چه چیز است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: ـ مردی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معاویه گفت: ـ می‌دانی چه نام دارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: ـ الیا3.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معاویه گفت: ـ الیا چه نزدیک است به‌علی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[حق‌الیقین، ج 2، ص 337]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر از نشانه‌های دورهٔ آخرالزمان پدید آمدن دو باغ سبز است بر دو جانب مسجد کوفه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشانهٔ دیگر، طلوع ماه و آفتاب از مغرب است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فرشتگان [با اسکندر] گفتند: ـ خداوند تعالی هرشب آفتاب را به‌آسمان برد و از همه آسمان‌ها برگذراند به‌زیر عرش و آن‌جا محبوس باشد. پس دستوری خواهد با جهان آمدن، و خدای تعالی او را دستوری دهد. و از آسمان به‌آسمان می‌آید، تا به‌‌آسمان دنیا رسد وقت صبح باشد و روز روشن گردد. و چنین باشید تا قیامت... پس شبی آفتاب را محبوس کنند و چون دستوری خواهد، نیابد. پس یک روز برآید و ماهتاب نیز در او رسد و هر دو دستوری خواهند، نیابند. تا سه شب. و شب اهل دنیا دراز گردد و درازی شب ندانند. به‌نماز مشغول شود و اوراد خویش به‌جای آرد و صبح برنیاید و ستارگان هم‌چنان با جای باشند که اول شب. و در آسمان نگرد، آثار صبح نبیند. ترس وی زیادت شود. آن‌گه یکدیگر را بانک کنند و همه در مسجدی حاضر آیند و زاری همی کنند و می‌گریند و زنهار می‌خواهند بر خفتگان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چون سه شب تمام شود، جبرئیل علیه‌السلام ماه و آفتاب را گوید که حق تعالی شما را فرماید که با مغرب شوید و برآئید از آنجا بی‌نور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آفتاب و ماه از مغرب برآیند و منادی برآید که «ماه و آفتاب از جانب مغرب برآمدند!» و هر که در جهان، ایشان را ببیند. و ماه و آفتاب را روشنائی نباشد. مانند دو اشتر سیاه باشند. و اهل دنیا بدیشان می‌نگرند و خروش و زاری می‌کنند و مادر از فرزند بیزار شود و دوستان از یکدیگر اعراض جویند و هر کس را اندوه تن خویش بود و ایشان که گریان باشند گریهٔ ایشان سود نکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس دیگر بار خدای عزوجل ماه و آفتاب را نور دهد و از جانب مشرق برمی‌آیند و به‌مغرب فرو می‌شوند و مردم یکباره با سَرِدنیا شوند و گناه می‌کنند و به کِشت و وَرز و غَرسِ درختان و راندن جوی‌ها مشغول شوند و حریص گردند بر دنیا...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... و چنین باشد تا آن‌گاه که صور در دَمند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[اسکندرنامه، صفحات 307 تا 310]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشانهٔ دیگر خروج &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یٱجوج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مٱجوج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«و خداوند در قصهٔ ذوالقرنین فرموده است که سد را ساخت که مانع بیرون آمدن یٱجوج و مٱجوج باشد. پس هر گاه بیاید وعدهٔ پروردگار، سد را با زمین هموار می‌کند و یٱجوج و مٱجوج از هر بلندی به‌سرعت به‌زیر می‌آیند.&lt;br /&gt;
و مٱجوج اُمَّتی است، و هر یک چهارصد طایفه‌اند، و مردی از ایشان نمی‌میرد تا هزار فرزند از صُلبِ خود می‌بیند. و ایشان سه صنف باشند: صنفی از ایشان مانند درختان بلندند و صنفی از ایشان طول و عرضشان مساوی است، و این صنفند که هیچ کوه و آهنی در پیش ایشان نمی‌ایستد. و صنفی دیگر یک گوش خود را فرش می‌کنند و دیگری را لحافِ خود؛ و نمی‌گذرند به‌فیلی و شتری و خوکی و سایر حیوانات، مگر آن که آن‌ها را می‌خورند. مقدمهٔ ایشان در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواهد بود و ساقهٔ ایشان در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خراسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و نهرهای مشرق و دریاچهٔ مازندران را آخر می‌کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[م.ب. مجلسی، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حق‌الیقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلد دوم صفحهٔ 413]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشانهٔ دیگری که در اخبار اسلامی آمده دود است که از آسمان نازل می‌شود «و مردم را فرامی‌گیرد و داخل می‌شود در گوش‌های کفار و منافقان، و سرهای ایشان مانند کَلّهِٔ بریان شود، و زمین مانند خانه‌ئی شود که در آن آتش افروخته باشند... چهل روز بماند و بعد از آن برطرف شود.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[همان‌جا، ص444]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشانهٔ بسیار مشهور دیگر پدید آمدن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دَجّال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوای آن‌چه در اخبار و کتب اسلامی آمده نشانه‌های دیگری را از علائم دورهٔ آخرالزمان می‌شمارند که از آن‌جمله است پیدا شدن زن ریشدار، زاد و ولد استر، اختراعات و اکتشافات حیرت‌انگیز، رواج فحشا و بی‌اعتباری همهٔ موازین اخلاقی و مذهبی. فی‌المثل از معتقدات عوام است که «در دورهٔ آخرالزمان، هیکل آدم‌ها آن‌قدر ریزه می‌شود که یک پیرزن می‌تواند توی نی‌قلیان بنشیند و زنبیل ببافد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صادق هدایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیرنگستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه طی مقدماتی امام‌زمان ظهور خواهد کرد تا ریشهٔ ظلم و جور و کفر را برکند و جهان را پر از عدل و داد کند،‌ و چندان از ظالمان و کافران خواهد کشت که تا رکاب مَرْکَبَش در خون فرو خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سَعدبن‌عبدالله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بصائر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) از امام محمدباقر روایت کرده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اول کسی که برخواهد گشت حضرت امام‌حسین خواهد بود،‌ و آن مقدار پادشاهی خواهد کرد که از پیری، موهای ابروان او بر روی دیده‌اش آویخته شود... حضرت امام‌حسین، در صحرای کربلا، پیش از شهادت فرمود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اول کسی که زمین شکافته می‌شود و از زمین بیرون می‌آید من خواهم بود. و بیرون آمدن من موافق می‌افتد با بیرون آمدن امیرالمؤمنین و قیام قائم ما علیه‌السلام. پس نازل می‌شوند بر من جبرائیل و میکائیل و اسرافیل و لشکرها از ملائکه. و جمیع انبیاء و اوصیا، بر اسبان ابلقی از نور. پس رسوال خدا عَلَم خود را به‌دست می‌گیرد و شمشیر خود را به‌دست قائم ما می‌دهد. پس حق تعالی بیرون می‌آورد از مسجد کوفه چشمه‌ئی از روغن و چشمه‌ئی از شیر. آن‌گاه حضرت امیرالمؤمنین شمشیر حضرت رسول را به‌من دهد و مرا به جانب مشرق و مغرب بفرستد. هرکه دشمن خدا باشد خونش را بریزم و هر بُتی را که بیابم بسوزانم تا به‌زمین هند رسم و جمیع بلاد هند را فتح کنم. و حضرت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانیال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یوشع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زنده شوند و بیایند و به‌سوی حضرت امیرالمومنین. پس هفتاد نفر با ایشان بفرستد به‌سوی بصره که هر که در مقام مقابله برآید او را بکشند. و لشکری به‌سوی بلاد روم فرستد که آن‌جا را فتح کنند. پس هر حیوان حرام‌گوشت که باشد بکشم، تا آن‌که به‌غیر طیب و نیکو در روی زمین نباشد. جزیه را برطرف کنم و یهود و نصارا و سایر ملل را مخیّر گردانم میان اسلام و شمشیر. هر که اسلام را نخواهد خونش بریزم و هیچ مردی از شیعیان نماند مگر آن که خدا ملکی به‌سوی او بفرستد تا خاک را از روی او پاک کند و زنان و منزل او را در بهشت به‌او بنماید. و هر کور و زمین‌گیر و مبتلا که باشد،‌ خدا به‌برکت ما اهل‌بیت آن بلاها از او دفع نماید. حق تعالی برکت را از آسمان به‌زمین فروفرستد، به‌مرتبه‌ئی که شاخه‌های درختان میوه‌دار از بسیاری میوه بشکند. و میوهٔ تابستان در زمستان، و میوهٔ زمستان در تابستان به‌عمل آید.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوجعفر محمدبن علی قمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابن ِ بابِوِیْه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، معروف به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخْ صَدوق محدّث بزرگِ شیعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ در کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علل‌الشّرایع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از امام محمدباقر روایت کرده است که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چون قائم ما ظاهر شود عایشه را زنده کند تا بر او حد بزند و انتقام فاطمه را از او بکشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارشاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ مفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌روایت از همین امام آورده است که: «چون وقت ظهور قائم ما نزدیک شود، در جمادی‌الآخر و ده روز از ماه رجب بارانی ببارد که خلایق مثل آن را ندیده باشند. پس به‌آن باران خدا برویاند گوشت‌های مؤمنان را و بدن‌های ایشان را در قبرهایشان.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ طوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به‌روایت از امام رضا آورده است: «از علامات ظهور حضرت قائم آن است که بدن برهنه‌ئی در برابر قرص آفتاب ظاهر خواهد شد و منادی ندا خواهد کرد که این امیرالمؤمنین است، برگشته است تا ظالمان را هلاک کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کُلِینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز از امام جعفرصادق روایت کرده است که: «امام حسین خروج کند با هفتاد نفر از اصحابش که خودهای مطلا بر سر داشته باشند که هر خُود دو رو داشته باشد. و به‌مردم گویند که این حسین است که بیرون آمده است! ـ پس چون معرفت حسین در دل‌های مؤمنان قرار گرفت و دانستند که دجال و شیطان نیست، حضرت قائم از دنیا برود و حضرت امام حسین او را غسل دهد و کفن و حنوط کند و بر او نماز کند و او را در لحد بگذارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نیز روایت جابر است از امام محمدباقر، که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فرمود: ـ به‌خدا سوگند مردی از اهل‌بیت سیصد و نه سال پادشاهی خواهد کرد بعد از آن که قائم از دنیا برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: ـ قائم چند سال پادشاهی می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: ـ نوزده سال؛ و بعد از وفات آن حضرت هرج و مرج و فتنهٔ بسیار خواهد بود تا پنجاه سال. پس منتصر ـ یعنی انتقام‌کشنده ـ به‌دنیا خواهد آمد که امام حسین است و طلب خون خود و اصحاب خود را خواهد کرد و آن‌قدر بکشد و اسیر کند که مردم بگویند اگر این ذریهٔ پیغمبران بود این‌قدر آدم نمی‌کشت!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که دو روایت اخیر با یکدیگر نمی‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاورقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. دابةالارض Dabbat-ol-arz (اسم خاص،‌ عربی، مرکب از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دابه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌معنی جانور چارپا و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارض&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به معنی زمین) چارپائی عظیم‌الجثه است، شصت ذراع درازی قامت او. و بر طبق اساطیر اسلامی از کوه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صفا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیرون می‌آید و خروجش نخستین نشانه باشد بر نزدیکی قیامت. انگشتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حضرت سلیمان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در انگشت و عصای حضرت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در دست او خواهد بود. به‌زبان عربی سخن خواهد گفت،‌ بر تمامی خلق عالم خواهد گذشت و بر اثر آن عصا و نگین که با اوست بر پیشانی هرکس نوشته‌ئی پدید می‌آید که کافر است یا مسلمان. ـ از آن پس، نام‌ها همه از یاد خواهد رفت و زمینیان ناگزیر با یکدیگر به‌یکی از دو خطاب مسلمان یا کافر سخن خواهند گفت.&lt;br /&gt;
[نقل به‌معنی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دائرةالمعارف فارسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. مصراع هر لنگهٔ در را گویند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دو مصراع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را لابد باید به‌معنی درِ دولِنگه یا دو لَت lat پذیرفت هرچند ظاهراً در این حال باید مصراع به‌تثنیه آمده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایلیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نام یکی از پیغمبران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بنی‌اسرائیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است لیکن منابع اسلامی آن را نام امیرالمؤمنین علی دانسته‌اند به‌صورتی که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تورات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1202</id>
		<title>تکوین و ارزش آفرینش‌های ادبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1202"/>
		<updated>2010-04-18T22:11:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گئورگی لوکاچ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ خسرو شاکری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوکاچ، در چند سطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژرژ لوکاچ به‌سال 1885 در شهر بوداپست (مجارستان) در خانواده‌ئی مرفه به‌دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات دبیرستانی، به‌سال 1902 به‌دانشگاه بوداپست و سپس برلن راه یافت، در 1906 به‌دریافت درجهٔ دکترا در اقتصاد سیاسی و به‌سال 1909 به‌اخذ دکترای فلسفه نائل شد. فعالیت ادبی خود را نیز از همان دورهٔ دانشگاهی آغاز کرد و نخستین کتابش به‌سال 1908 جایزهٔ آکادمی علوم مجارستان را ربود. آنگاه چند سالی در اروپای غربی، آلمان (هایدلبرگ) و ایتالیا (فلورانس) گذراند و در این دوران بود که تحت‌تٱثیر جنبش کارگری و سوسیالیسم قرار گرفت و به‌گفتهٔ خود او: نظریاتش «گرایش‌های بورژوائی چپ» یافت. بعدها زیر تٱثیر متفکر سوسیالیست مجار ـ اروین زابو ـ بیش از پیش به‌جنبش کارگری نزدیک شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگ جهانی اول بحرانی فلسفی در او ایجاد کرد و به‌زودی تحت‌تٱثیر آثار روزا لوگزامبورگ به‌جنبش کمونیستی پیوست. در همین دوران، اثر دورانساز لنین ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دولت انقلاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ را نیز خواند و سرانجام به‌عضویت حزب کمونیست مجارستان درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب شورائی در مجارستان (1919) لوکاچ به‌سمت معاونت کمسیر خلق در امور تعلیم و تربیت برگزیده شد و در عین حال، به‌عنوان کمیسر سیاسی ارتش انقلابی در خدمت لشکر پنجم جمهوری شورائی مجار قرار گرفت. با شکست انقلاب، لوکاچ به‌وین مهاجرت کرد و از آن پس در مقامات حزبی (کمیتهٔ مرکزی و ادارهٔ مطبوعات حزبی) به‌فعالیت پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب ارزشمندش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ و آگاهی طبقاتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که به‌سال 1923 انتشار یافت برای او در جهان شهرت و اعتبار فراوان کسب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سال 1929 فعالیت مستقیم سیاسی را کنار نهاد و یکسره به‌امور علمی و تحقیقی پرداخت. در سال 1956 در حکومت کوتاه‌مدت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایمره ناگ‌ی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;،  عهده‌دار وزارت فرهنگ شد و پس از که دولت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناگ‌ی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سقوط کرد و به‌اشارهٔ روس‌ها نخست‌وزیر و وزیر جنگ اعدام شدند لوکاچ نیز یک چند به‌زندان افتاد.&lt;br /&gt;
وی مارکسیستی بود که اهمیت آثارش، به‌ویژه در زمینهٔ بررسی ادبیات، بعدها و به‌تدریج و تٱنی آشکار شد. مرگش به‌سال 1971 فرا رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
[[Image:2-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتن ندارد که در هر تحلیل مارکسیستی از ادبیات باید یافته‌های ادبی را منحصراً همچون «بخش جدائی‌ناپذیر مجموعهٔ تکامل1 اجتماعی» در نظر گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع این تنها روشی است که فهم این مطلب، یعنی ادبیات را، همچون یافته‌های لازم مرحلهٔ معینی از تکامل اجتماعی میسر می‌سازد. اگر این روش در نظر گرفته نشود، انسان در تفکر اسطوره‌باف تاریخ ادبیات بورژوائی غرق می‌شود، یعنی آن تفکری که می‌کوشد دوران‌های متفاوت را با «مردان بزرگ» و هنر را از راه «نبوغ» روشنگری کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگفته پیداست که چنین کاری در پیلهٔ خویش تنیدن است، چرا که نمی‌توان نبوغ را از روی اثر هنری توضیح داد. کاملاً درست که در تاریخ ادبیات نطفهٔ حرکت باید وضع آن طبقاتی باشد که ادبیات دورهٔ موردنظر را می‌آفرینند، امّا در پشت منازعاتی که میان جریان‌ها و شکل‌های گوناگون هنری در می‌گیرد باید به‌جست‌وجوی مبارزهٔ آن قشرهای اجتماعی بود که اشکال [متفاوت] بیان ایدئولوژیک را به‌خدمت خود گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر باور داشته باشیم که این شناخت یعنی شناختی که از بخت بد تاکنون برای مارکسیسم در حد یک برنامه بوده و برای تحقق بخشیدن محسوس آن برنامه، به‌جز کوشش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مهرنیگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رولان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هولست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، چندان تلاشی نشده ـ، هرچند کامل که باشد،‌ کافی است شناخت ما را از ادبیات به‌کمال رساند پنداری بیهوده در سر پرورده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارکس مشکلی را که ما از آن سخن می‌گوئیم به‌روشنی در سر آغاز کتابش، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در نقد اقتصاد سیاسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، چنین بیان کرده است: «امّا مشکل این نیست که بفهمیم که هنر یونان و حماسه به‌شکل‌های خاصی از تکامل اجتماعی بستگی دارند، بل‌که گیرِکار اینجاست که ما هنوز از نظر حس زیباپرستی از این‌ها لذت می‌بریم،‌ و این آثار، در پاره‌ئی زمینه‌ها، از نظر ضوابط [هنری] و نمونه‌های بی‌همتا با ارزش‌اند.» در عین حال نباید از این بیم داشت که پذیرفتن پیشنهاد روش‌شناختی (متدولوژیک) مارکس به‌معنی بازگشت به‌ارزش‌های «ابدی» زیبائی‌شناسی (استتیک) باستانی باشد، و [نیز نباید از این بیم داشت] که در نتیجهٔ [پذیرفتن این پیشنهاد] پدیده‌های جهان ادبیات دیگر یافته‌های مرحلهٔ معینی از تکامل اجتماعی نباشد. این بیم نابجاست چون که انگیزه‌های تاریخی و موضع طبقاتی هر قشر اجتماعی تعین‌کنندهٔ دست‌چینی است که یک دورهٔ معین، و در بطن آن، یک طبقهٔ معین از پدیده‌های ادبی باستانی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع چنان که مارکس در همان سرآغاز کتابش اشاره کرده است: «چیزی که تکامل تاریخی نامیده می‌شود، در یک کلام، بر شالودهٔ این واقعیت نهاده شده است که آخرین شکل به‌شکل‌های پیشین همچون مراحلی می‌نگرد که آن را به‌درجه‌ئی از تکامل هدایت می‌کنند،» و نیز آخرین شکل، آفریده‌های پیشین را از این نظرگاه، یعنی نظرگاه طبقاتی، یعنی یک وضعیت تاریخی مشخص، بررسی و ارزیابی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثلاً، اگر آثار ادبی یونان [باستان] سرمشق ادبیات دربار فرانسهٔ عصر لوئی چهاردهم یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وایمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (weimar) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد، در هر دو مورد، هم در محتوی و هم در شکل، معنائی کاملاً دیگرگونه به‌خود می‌گیرد، یعنی معنائی که می‌بایست کاملاً از محتوی و معنای آغازین این آثار ادبی به‌دور باشد. هم بر این سیاق، محتوی آغازین طبقاتی یک اثر ادبی می‌تواند در طول تکامل آن، عملکردی صددرصد مخالف معنای آغازینش کسب کند. بدین‌سان، فی‌المثل درام‌های شکسپیر همچون آثار ادبی درباری فئودالی و مرتجع پیدا شد، تا آنجا که مبارزهٔ «پیورتین‌ها»2 با تئاتر او مبارزهٔ مشتی فضل‌فروش هنر ناشناس نبود، چرا که همین مبارزه خود بعدها بخصوص خاستگاه پیدایش اشعار میلتون شد، بل‌که نمودار مبارزهٔ طبقاتی بورژوازی بالنده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا در عین حال، همین آثار شکسپیر توانست در قرن هجدهم در عصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لسینگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوتهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جوان و شیلر به‌صورت بیان مبارزه در راه رهائی فکری بورژوازی از ادبیات فرانسه مبدل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما خود اگر می‌توانستیم نه تنها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تکوین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بل‌که حتی اثر کارهای ادبی را به‌شیوهٔ مارکسیستی توضیح دهیم، باز نمی‌توانستیم شناخت کاملی از ادبیات داشته باشیم. در واقع این سئوال همیشه دقیقاً مطرح است که آن آثار یک چنین کارائی را از کجا می‌یابند و بسیاری از آثار دیگر که در همان نوع مناسبات طبقاتی تولد یافته است و تجربهٔ مشابهی را به‌صورت‌های همانند بیان می‌کند فاقد یک چنین کارائی‌اند (مثلاً به‌شکسپیر و معاصرانش فکر کنیم که در میان آن‌ها چندین نویسندهٔ مهم بود.) پس، حتی از نظرگاه مارکسیستی نیز ناگزیر از تحلیل زیبائی‌شناختیِ یک آفرینش ادبی هستیم. مسلماً آغازگاه تحیلی آفرینش ادبی نیز وضع مشخص تاریخی است. این تحلیل می‌کوشد که آن شکل‌های بیان را بشناسد که به‌مناسب‌ترین و مؤثرترین وجهی محتوی معینی از هستی را، که از وضع طبقهٔ معینی سرچشمه می‌گیرد، منعکس می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع در رویاروئی با دو اثر ادبی،‌ که حاصل واقعیت تجربه شدهٔ واحدی‌اند، این تفاوت پایهٔ آن کارائی تاریخی است، که پیش از این آن را توضیح داده‌ایم، و در آخرین تحلیل نیز تعیین‌کننده است.&lt;br /&gt;
هر محتوی هستی می‌تواند به‌شکل‌های گوناگون بیان شود. انسان می‌تواند آن محتوی را در ماهیت سطحی و کاملاً خام آن بفهمد، و آن را به‌شکل‌های تظاهر روزمرّه و پوچش عرضه کند (چنان که در ادبیات بورژوائی دیده می‌شود؛ خواه شیوه‌اش «ناتورالیست» (طبیعت‌گرای) باشد و خواه سبک‌‌آفرین، خواه نماینده‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شون‌هر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Schonherr) باشد و خواه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوفمان اشتاهل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Hoffman Stohl).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عین حال شاید بتوان از یک موقعیت معین زندگی، ژرف‌ترین احساس‌ها و اندیشه‌ها را پدید آورد به‌گونه‌ئی که حتی آنان که هیچ نوع سازگاری با این موقعیت ندارند آن را در درون خود چون رنج و راحت، چون نومیدی و مجذوبیت احساس کنند. در واقع انسان‌ها در احساس‌های بنیادی خود کندتر از شکل‌های زندگی اجتماعی‌شان تغییر می‌کنند. ما انقلاب عظیمی را که بشریت از زمان دگرگونی جامعهٔ مادرسالاری تا استقرار خانوادهٔ پدرسالاری پیموده تنها از لابلای پژوهش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخُفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌شناسیم. امّا نمایندهٔ بزرگ ادبی این دوران‌ها،‌ یعنی «اورِستیِ» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دست‌کم عده‌ئی را عمیقاً متٱثر کرده هنوز هم می‌کند، حتی اگر اینان از محتوای واقعی این اثر کم‌ترین اطلاعی نداشته باشند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگاهی به‌این نکته که آیا در جامعهٔ بدون طبقه شکاف میان انسان‌های آن جامعه و «ماقبل تاریخ بشر»3 آن‌قدر زیادست که اینان دیگر نتوانند چیزی از این آثار ادبی [یعنی، آثار ادبی ماقبل تاریخ] دریابند یا نه، پرسشی بیهوده است. امروزه این پرسش برای ما مطرح است: ما باید دربارهٔ تحلیل ادبیات به‌یک تحلیل تاریخی کامل و مناسب و از روی روش (مِتدویک)، به‌معنای مارکسیستی آن، بگرائیم. و در این چارچوب نمی‌توان این مسائل را نادیده گرفت.(4)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13 اکتبر 1923 ترجمه از روزنامهٔ روته‌فانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاورقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
*1. مترجم برای واژهٔ development (تکامل) واژهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انکشاف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشنهاد می‌کنند. (کتاب جمعه).&lt;br /&gt;
*2. فرقه‌ئی از شاخهٔ پرُتستان انگلستان. م.&lt;br /&gt;
*3. مارکس می‌گوید «تاریخ» بشر با استقرار جامعهٔ بی‌طبقه آغاز می‌شود، از این رو، نزد او، پیش از این «تاریخ»، «ماقبل تاریخ بشر» است. به‌عبارت دیگر، تمام تاریخ بشر را تا رسیدن به جامعهٔ بی‌طبقه «ماقبل تاریخ» می‌خواند. م.&lt;br /&gt;
*4. این گفتار از کتاب لوکاچ به نام «ادبیات، فلسفه، و مارکسیسم» چاپ پاریس، 1978 ترجمه شده است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1199</id>
		<title>بحث:تکوین و ارزش آفرینش‌های ادبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1199"/>
		<updated>2010-04-18T22:10:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;هیچ راهی، غیر از خط گذاشتن، برای جدا کردن بخش آشنایی با لوکاچ و اصل مقاله نمی‌دونستم.&lt;br /&gt;
توی نسخه‌ی ذخیره‌شده هم پاراگراف‌ها یه‌سره و پشت‌هم قرار می‌گیرن، چه کار باید کرد برای درست کردن‌شون؟--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۴۳ (UTC)&lt;br /&gt;
: برای جدا کردنِ پاراگراف‌ها از هم باید بین دو پاراگراف یک سطر فاصله انداخت. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
مرسی--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۱۰ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86&amp;diff=1198</id>
		<title>آخرالزمان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86&amp;diff=1198"/>
		<updated>2010-04-18T22:08:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1194</id>
		<title>بحث:اسطوره‌های خورشید و ماه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1194"/>
		<updated>2010-04-18T21:52:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دست‌کم به دو مورد عجایب دستوری/نوشتاری توی متن برخوردم که غلط به نظر می‌رسن و مشکل ایجاد می‌کنن در خوندن،‌ با این‌حال مطمئن نبودم درسته تغییرشون بدم یا نه. اشاره می‌کنم تا اگه موافق بودین تو بازنگری تصحیح بشن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول:&lt;br /&gt;
«قارچی را که زن کشاورز به‌هوا پرتاب کرد خورشید را به‌وجود آورد و قارچی را که شوهر به‌هوا پرتاب کرد ماه را» ص.112،‌ پاراگراف آخر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این «را»ها نمی‌دونستم چه کار کنم. قاعدتاً دو تای بعد از «قارچی»ها اضافه‌ن. موافق‌اید با این‌که احتمالاً اشتباه چاپی‌ان و بهتره حذف بشن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومی:&lt;br /&gt;
«طی نشدن این مسیر در برخی از سرزمین‌ها دلیل بر نفی این گفته نیست که هم اقوام و ساکنان زمین مراحل مختلف دیگرگونی زندگانی اقتصادی ـ اجتماعی ـ فرهنگی را با هم طی نکرده و عوامل متعدد در این زمینه مؤثر بوده است.» ص.117 شماره‌ی 3&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه اشتباه نکنم «هم اقوام» در اصل «همه اقوام» بوده، اگر اضافه نباشه کلاً... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن.: آخر مقاله نویسنده ارجاع داده به بخش پیشین توی کتاب جمعه‌ی اول؛ لینک دادم اما وصل نمی‌شه.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۱:۲۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خسته نباشی، ساسان. ارجاع را درست کردم. در موردِ اول مطمئن نیستم مشکل چاپی باشد. اما موردِ دوم چرا: به نظرم «همه» درست است و «ه» سهواً افتاده است. تا نظرِ کسی که بازنگری می‌کند چه باشد.. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۴:۳۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی ممنونم پرستو. خسته نباشی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره‌ی «را»ها هم: اگه اشتباه چاپی نباشه پس احتمالاً اشتباه دستوری نگارنده‌س و خب این کمی بعید به نظرم می‌رسه. راست‌ش کمی نگران‌ام نکنه اشتباه کنم و گیر بیخود داده باشم، با این‌حال دست‌اندازی که در خوندن جمله هست رو نمی‌تونم ندیده بگیرم. اگه اشتباه می‌کنم ممنون می‌شم راهنمایی‌م کنی. چیزی که به نظر خودم می‌رسه اینه که «قارچی» فاعله و «خورشید را به‌وجود آورد». حتی اگه جمله‌ی اول رو جداگانه نگاه کنیم «قارچی» نکره‌س و «را» بعدش اضافه به‌نظر می‌رسه، هرچند این‌جا دو جمله‌ی این‌طوری داریم «قارچی که خورشید را به وجود آورد + زن کشاورز به هوا پرتاب کرد» و این‌هم «را»ی دومی نمی‌طلبه. باز از طرف دیگه (اگه اشتباه نکنم) به‌هر دلیلی هم قارچی مفعول حساب بشه و هم خورشید و ماه، این وسط زن و مرد می‌شن فاعل برای قارچی، اما خورشید و ماه بی فاعل می‌مونن با این دو «را»ی اضافه. اگه اینا رو بپذیریم می‌شه گفت بعیده همچین اشتباهی توی همچین مقاله‌ای عمدی باشه.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۵۱ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1193</id>
		<title>بحث:اسطوره‌های خورشید و ماه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1193"/>
		<updated>2010-04-18T21:51:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دست‌کم به دو مورد عجایب دستوری/نوشتاری توی متن برخوردم که غلط به نظر می‌رسن و مشکل ایجاد می‌کنن در خوندن،‌ با این‌حال مطمئن نبودم درسته تغییرشون بدم یا نه. اشاره می‌کنم تا اگه موافق بودین تو بازنگری تصحیح بشن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول:&lt;br /&gt;
«قارچی را که زن کشاورز به‌هوا پرتاب کرد خورشید را به‌وجود آورد و قارچی را که شوهر به‌هوا پرتاب کرد ماه را» ص.112،‌ پاراگراف آخر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این «را»ها نمی‌دونستم چه کار کنم. قاعدتاً دو تای بعد از «قارچی»ها اضافه‌ن. موافق‌اید با این‌که احتمالاً اشتباه چاپی‌ان و بهتره حذف بشن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومی:&lt;br /&gt;
«طی نشدن این مسیر در برخی از سرزمین‌ها دلیل بر نفی این گفته نیست که هم اقوام و ساکنان زمین مراحل مختلف دیگرگونی زندگانی اقتصادی ـ اجتماعی ـ فرهنگی را با هم طی نکرده و عوامل متعدد در این زمینه مؤثر بوده است.» ص.117 شماره‌ی 3&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه اشتباه نکنم «هم اقوام» در اصل «همه اقوام» بوده، اگر اضافه نباشه کلاً... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن.: آخر مقاله نویسنده ارجاع داده به بخش پیشین توی کتاب جمعه‌ی اول؛ لینک دادم اما وصل نمی‌شه.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۱:۲۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خسته نباشی، ساسان. ارجاع را درست کردم. در موردِ اول مطمئن نیستم مشکل چاپی باشد. اما موردِ دوم چرا: به نظرم «همه» درست است و «ه» سهواً افتاده است. تا نظرِ کسی که بازنگری می‌کند چه باشد.. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۴:۳۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی ممنونم پرستو. خسته نباشی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره‌ی «را»ها: اگه اشتباه چاپی نباشه پس احتمالاً اشتباه دستوری نگارنده‌س و خب این کمی بعید به نظرم می‌رسه. راست‌ش کمی نگران‌ام نکنه اشتباه کنم و گیر بیخود داده باشم، با این‌حال دست‌اندازی که در خوندن جمله هست رو نمی‌تونم ندیده بگیرم. اگه اشتباه می‌کنم ممنون می‌شم راهنمایی‌م کنی. چیزی که به نظر خودم می‌رسه اینه که «قارچی» فاعله و «خورشید را به‌وجود آورد». حتی اگه جمله‌ی اول رو جداگانه نگاه کنیم «قارچی» نکره‌س و «را» بعدش اضافه به‌نظر می‌رسه، هرچند این‌جا دو جمله‌ی این‌طوری داریم «قارچی که خورشید را به وجود آورد + زن کشاورز به هوا پرتاب کرد» و این‌هم «را»ی دومی نمی‌طلبه. باز از طرف دیگه (اگه اشتباه نکنم) به‌هر دلیلی هم قارچی مفعول حساب بشه و هم خورشید و ماه، این وسط زن و مرد می‌شن فاعل برای قارچی، اما خورشید و ماه بی فاعل می‌مونن با این دو «را»ی اضافه. اگه اینا رو بپذیریم می‌شه گفت بعیده همچین اشتباهی توی همچین مقاله‌ای عمدی باشه.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۵۱ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1189</id>
		<title>بحث:تکوین و ارزش آفرینش‌های ادبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1189"/>
		<updated>2010-04-18T21:43:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;هیچ راهی، غیر از خط گذاشتن، برای جدا کردن بخش آشنایی با لوکاچ و اصل مقاله نمی‌دون…&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;هیچ راهی، غیر از خط گذاشتن، برای جدا کردن بخش آشنایی با لوکاچ و اصل مقاله نمی‌دونستم.&lt;br /&gt;
توی نسخه‌ی ذخیره‌شده هم پاراگراف‌ها یه‌سره و پشت‌هم قرار می‌گیرن، چه کار باید کرد برای درست کردن‌شون؟--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۴۳ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1188</id>
		<title>تکوین و ارزش آفرینش‌های ادبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1188"/>
		<updated>2010-04-18T21:37:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گئورگی لوکاچ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ خسرو شاکری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوکاچ، در چند سطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژرژ لوکاچ به‌سال 1885 در شهر بوداپست (مجارستان) در خانواده‌ئی مرفه به‌دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات دبیرستانی، به‌سال 1902 به‌دانشگاه بوداپست و سپس برلن راه یافت، در 1906 به‌دریافت درجهٔ دکترا در اقتصاد سیاسی و به‌سال 1909 به‌اخذ دکترای فلسفه نائل شد. فعالیت ادبی خود را نیز از همان دورهٔ دانشگاهی آغاز کرد و نخستین کتابش به‌سال 1908 جایزهٔ آکادمی علوم مجارستان را ربود. آنگاه چند سالی در اروپای غربی، آلمان (هایدلبرگ) و ایتالیا (فلورانس) گذراند و در این دوران بود که تحت‌تٱثیر جنبش کارگری و سوسیالیسم قرار گرفت و به‌گفتهٔ خود او: نظریاتش «گرایش‌های بورژوائی چپ» یافت. بعدها زیر تٱثیر متفکر سوسیالیست مجار ـ اروین زابو ـ بیش از پیش به‌جنبش کارگری نزدیک شد. &lt;br /&gt;
جنگ جهانی اول بحرانی فلسفی در او ایجاد کرد و به‌زودی تحت‌تٱثیر آثار روزا لوگزامبورگ به‌جنبش کمونیستی پیوست. در همین دوران، اثر دورانساز لنین ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دولت انقلاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ را نیز خواند و سرانجام به‌عضویت حزب کمونیست مجارستان درآمد.&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب شورائی در مجارستان (1919) لوکاچ به‌سمت معاونت کمسیر خلق در امور تعلیم و تربیت برگزیده شد و در عین حال، به‌عنوان کمیسر سیاسی ارتش انقلابی در خدمت لشکر پنجم جمهوری شورائی مجار قرار گرفت. با شکست انقلاب، لوکاچ به‌وین مهاجرت کرد و از آن پس در مقامات حزبی (کمیتهٔ مرکزی و ادارهٔ مطبوعات حزبی) به‌فعالیت پرداخت.&lt;br /&gt;
کتاب ارزشمندش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ و آگاهی طبقاتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که به‌سال 1923 انتشار یافت برای او در جهان شهرت و اعتبار فراوان کسب کرد.&lt;br /&gt;
از سال 1929 فعالیت مستقیم سیاسی را کنار نهاد و یکسره به‌امور علمی و تحقیقی پرداخت. در سال 1956 در حکومت کوتاه‌مدت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایمره ناگ‌ی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;،  عهده‌دار وزارت فرهنگ شد و پس از که دولت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناگ‌ی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سقوط کرد و به‌اشارهٔ روس‌ها نخست‌وزیر و وزیر جنگ اعدام شدند لوکاچ نیز یک چند به‌زندان افتاد.&lt;br /&gt;
وی مارکسیستی بود که اهمیت آثارش، به‌ویژه در زمینهٔ بررسی ادبیات، بعدها و به‌تدریج و تٱنی آشکار شد. مرگش به‌سال 1971 فرا رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
[[Image:2-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتن ندارد که در هر تحلیل مارکسیستی از ادبیات باید یافته‌های ادبی را منحصراً همچون «بخش جدائی‌ناپذیر مجموعهٔ تکامل1 اجتماعی» در نظر گرفت. &lt;br /&gt;
در واقع این تنها روشی است که فهم این مطلب، یعنی ادبیات را، همچون یافته‌های لازم مرحلهٔ معینی از تکامل اجتماعی میسر می‌سازد. اگر این روش در نظر گرفته نشود، انسان در تفکر اسطوره‌باف تاریخ ادبیات بورژوائی غرق می‌شود، یعنی آن تفکری که می‌کوشد دوران‌های متفاوت را با «مردان بزرگ» و هنر را از راه «نبوغ» روشنگری کند.&lt;br /&gt;
ناگفته پیداست که چنین کاری در پیلهٔ خویش تنیدن است، چرا که نمی‌توان نبوغ را از روی اثر هنری توضیح داد. کاملاً درست که در تاریخ ادبیات نطفهٔ حرکت باید وضع آن طبقاتی باشد که ادبیات دورهٔ موردنظر را می‌آفرینند، امّا در پشت منازعاتی که میان جریان‌ها و شکل‌های گوناگون هنری در می‌گیرد باید به‌جست‌وجوی مبارزهٔ آن قشرهای اجتماعی بود که اشکال [متفاوت] بیان ایدئولوژیک را به‌خدمت خود گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
اگر باور داشته باشیم که این شناخت یعنی شناختی که از بخت بد تاکنون برای مارکسیسم در حد یک برنامه بوده و برای تحقق بخشیدن محسوس آن برنامه، به‌جز کوشش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مهرنیگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رولان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هولست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، چندان تلاشی نشده ـ، هرچند کامل که باشد،‌ کافی است شناخت ما را از ادبیات به‌کمال رساند پنداری بیهوده در سر پرورده‌ایم.&lt;br /&gt;
مارکس مشکلی را که ما از آن سخن می‌گوئیم به‌روشنی در سر آغاز کتابش، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در نقد اقتصاد سیاسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، چنین بیان کرده است: «امّا مشکل این نیست که بفهمیم که هنر یونان و حماسه به‌شکل‌های خاصی از تکامل اجتماعی بستگی دارند، بل‌که گیرِکار اینجاست که ما هنوز از نظر حس زیباپرستی از این‌ها لذت می‌بریم،‌ و این آثار، در پاره‌ئی زمینه‌ها، از نظر ضوابط [هنری] و نمونه‌های بی‌همتا با ارزش‌اند.» در عین حال نباید از این بیم داشت که پذیرفتن پیشنهاد روش‌شناختی (متدولوژیک) مارکس به‌معنی بازگشت به‌ارزش‌های «ابدی» زیبائی‌شناسی (استتیک) باستانی باشد، و [نیز نباید از این بیم داشت] که در نتیجهٔ [پذیرفتن این پیشنهاد] پدیده‌های جهان ادبیات دیگر یافته‌های مرحلهٔ معینی از تکامل اجتماعی نباشد. این بیم نابجاست چون که انگیزه‌های تاریخی و موضع طبقاتی هر قشر اجتماعی تعین‌کنندهٔ دست‌چینی است که یک دورهٔ معین، و در بطن آن، یک طبقهٔ معین از پدیده‌های ادبی باستانی می‌کند.&lt;br /&gt;
در واقع چنان که مارکس در همان سرآغاز کتابش اشاره کرده است: «چیزی که تکامل تاریخی نامیده می‌شود، در یک کلام، بر شالودهٔ این واقعیت نهاده شده است که آخرین شکل به‌شکل‌های پیشین همچون مراحلی می‌نگرد که آن را به‌درجه‌ئی از تکامل هدایت می‌کنند،» و نیز آخرین شکل، آفریده‌های پیشین را از این نظرگاه، یعنی نظرگاه طبقاتی، یعنی یک وضعیت تاریخی مشخص، بررسی و ارزیابی می‌کند.&lt;br /&gt;
مثلاً، اگر آثار ادبی یونان [باستان] سرمشق ادبیات دربار فرانسهٔ عصر لوئی چهاردهم یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وایمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (weimar) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیلر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد، در هر دو مورد، هم در محتوی و هم در شکل، معنائی کاملاً دیگرگونه به‌خود می‌گیرد، یعنی معنائی که می‌بایست کاملاً از محتوی و معنای آغازین این آثار ادبی به‌دور باشد. هم بر این سیاق، محتوی آغازین طبقاتی یک اثر ادبی می‌تواند در طول تکامل آن، عملکردی صددرصد مخالف معنای آغازینش کسب کند. بدین‌سان، فی‌المثل درام‌های شکسپیر همچون آثار ادبی درباری فئودالی و مرتجع پیدا شد، تا آنجا که مبارزهٔ «پیورتین‌ها»2 با تئاتر او مبارزهٔ مشتی فضل‌فروش هنر ناشناس نبود، چرا که همین مبارزه خود بعدها بخصوص خاستگاه پیدایش اشعار میلتون شد، بل‌که نمودار مبارزهٔ طبقاتی بورژوازی بالنده بود.&lt;br /&gt;
امّا در عین حال، همین آثار شکسپیر توانست در قرن هجدهم در عصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لسینگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوتهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جوان و شیلر به‌صورت بیان مبارزه در راه رهائی فکری بورژوازی از ادبیات فرانسه مبدل شد.&lt;br /&gt;
اما خود اگر می‌توانستیم نه تنها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تکوین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بل‌که حتی اثر کارهای ادبی را به‌شیوهٔ مارکسیستی توضیح دهیم، باز نمی‌توانستیم شناخت کاملی از ادبیات داشته باشیم. در واقع این سئوال همیشه دقیقاً مطرح است که آن آثار یک چنین کارائی را از کجا می‌یابند و بسیاری از آثار دیگر که در همان نوع مناسبات طبقاتی تولد یافته است و تجربهٔ مشابهی را به‌صورت‌های همانند بیان می‌کند فاقد یک چنین کارائی‌اند (مثلاً به‌شکسپیر و معاصرانش فکر کنیم که در میان آن‌ها چندین نویسندهٔ مهم بود.) پس، حتی از نظرگاه مارکسیستی نیز ناگزیر از تحلیل زیبائی‌شناختیِ یک آفرینش ادبی هستیم. مسلماً آغازگاه تحیلی آفرینش ادبی نیز وضع مشخص تاریخی است. این تحلیل می‌کوشد که آن شکل‌های بیان را بشناسد که به‌مناسب‌ترین و مؤثرترین وجهی محتوی معینی از هستی را، که از وضع طبقهٔ معینی سرچشمه می‌گیرد، منعکس می‌سازد.&lt;br /&gt;
در واقع در رویاروئی با دو اثر ادبی،‌ که حاصل واقعیت تجربه شدهٔ واحدی‌اند، این تفاوت پایهٔ آن کارائی تاریخی است، که پیش از این آن را توضیح داده‌ایم، و در آخرین تحلیل نیز تعیین‌کننده است.&lt;br /&gt;
هر محتوی هستی می‌تواند به‌شکل‌های گوناگون بیان شود. انسان می‌تواند آن محتوی را در ماهیت سطحی و کاملاً خام آن بفهمد، و آن را به‌شکل‌های تظاهر روزمرّه و پوچش عرضه کند (چنان که در ادبیات بورژوائی دیده می‌شود؛ خواه شیوه‌اش «ناتورالیست» (طبیعت‌گرای) باشد و خواه سبک‌‌آفرین، خواه نماینده‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شون‌هر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Schonherr) باشد و خواه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوفمان اشتاهل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Hoffman Stohl).&lt;br /&gt;
در عین حال شاید بتوان از یک موقعیت معین زندگی، ژرف‌ترین احساس‌ها و اندیشه‌ها را پدید آورد به‌گونه‌ئی که حتی آنان که هیچ نوع سازگاری با این موقعیت ندارند آن را در درون خود چون رنج و راحت، چون نومیدی و مجذوبیت احساس کنند. در واقع انسان‌ها در احساس‌های بنیادی خود کندتر از شکل‌های زندگی اجتماعی‌شان تغییر می‌کنند. ما انقلاب عظیمی را که بشریت از زمان دگرگونی جامعهٔ مادرسالاری تا استقرار خانوادهٔ پدرسالاری پیموده تنها از لابلای پژوهش‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باخُفن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌شناسیم. امّا نمایندهٔ بزرگ ادبی این دوران‌ها،‌ یعنی «اورِستیِ» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دست‌کم عده‌ئی را عمیقاً متٱثر کرده هنوز هم می‌کند، حتی اگر اینان از محتوای واقعی این اثر کم‌ترین اطلاعی نداشته باشند. &lt;br /&gt;
آگاهی به‌این نکته که آیا در جامعهٔ بدون طبقه شکاف میان انسان‌های آن جامعه و «ماقبل تاریخ بشر»3 آن‌قدر زیادست که اینان دیگر نتوانند چیزی از این آثار ادبی [یعنی، آثار ادبی ماقبل تاریخ] دریابند یا نه، پرسشی بیهوده است. امروزه این پرسش برای ما مطرح است: ما باید دربارهٔ تحلیل ادبیات به‌یک تحلیل تاریخی کامل و مناسب و از روی روش (مِتدویک)، به‌معنای مارکسیستی آن، بگرائیم. و در این چارچوب نمی‌توان این مسائل را نادیده گرفت.(4)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13 اکتبر 1923 ترجمه از روزنامهٔ روته‌فانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاورقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
*1. مترجم برای واژهٔ development (تکامل) واژهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انکشاف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیشنهاد می‌کنند. (کتاب جمعه).&lt;br /&gt;
*2. فرقه‌ئی از شاخهٔ پرُتستان انگلستان. م.&lt;br /&gt;
*3. مارکس می‌گوید «تاریخ» بشر با استقرار جامعهٔ بی‌طبقه آغاز می‌شود، از این رو، نزد او، پیش از این «تاریخ»، «ماقبل تاریخ بشر» است. به‌عبارت دیگر، تمام تاریخ بشر را تا رسیدن به جامعهٔ بی‌طبقه «ماقبل تاریخ» می‌خواند. م.&lt;br /&gt;
*4. این گفتار از کتاب لوکاچ به نام «ادبیات، فلسفه، و مارکسیسم» چاپ پاریس، 1978 ترجمه شده است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1128</id>
		<title>تکوین و ارزش آفرینش‌های ادبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1128"/>
		<updated>2010-04-18T01:30:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1127</id>
		<title>بحث:اسطوره‌های خورشید و ماه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1127"/>
		<updated>2010-04-18T01:26:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دست‌کم به دو مورد عجایب دستوری/نوشتاری توی متن برخوردم که غلط به نظر می‌رسن و مشکل ایجاد می‌کنن در خوندن،‌ با این‌حال مطمئن نبودم درسته تغییرشون بدم یا نه. اشاره می‌کنم تا اگه موافق بودین تو بازنگری تصحیح بشن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول:&lt;br /&gt;
«قارچی را که زن کشاورز به‌هوا پرتاب کرد خورشید را به‌وجود آورد و قارچی را که شوهر به‌هوا پرتاب کرد ماه را» ص.112،‌ پاراگراف آخر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این «را»ها نمی‌دونستم چه کار کنم. قاعدتاً دو تای بعد از «قارچی»ها اضافه‌ن. موافق‌اید با این‌که احتمالاً اشتباه چاپی‌ان و بهتره حذف بشن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومی:&lt;br /&gt;
«طی نشدن این مسیر در برخی از سرزمین‌ها دلیل بر نفی این گفته نیست که هم اقوام و ساکنان زمین مراحل مختلف دیگرگونی زندگانی اقتصادی ـ اجتماعی ـ فرهنگی را با هم طی نکرده و عوامل متعدد در این زمینه مؤثر بوده است.» ص.117 شماره‌ی 3&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه اشتباه نکنم «هم اقوام» در اصل «همه اقوام» بوده، اگر اضافه نباشه کلاً... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن.: آخر مقاله نویسنده ارجاع داده به بخش پیشین توی کتاب جمعه‌ی اول؛ لینک دادم اما وصل نمی‌شه.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۱:۲۴ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1126</id>
		<title>بحث:اسطوره‌های خورشید و ماه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1126"/>
		<updated>2010-04-18T01:24:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دست‌کم به دو مورد عجایب دستوری/نوشتاری توی متن برخوردم که غلط به نظر می‌رسن و مشکل ایجاد می‌کنن در خوندن،‌ با این‌حال مطمئن نبودم درسته تغییرشون بدم یا نه. اشاره می‌کنم تا اگه موافق بودین تو بازنگری تصحیح بشن.&lt;br /&gt;
اول:&lt;br /&gt;
«قارچی را که زن کشاورز به‌هوا پرتاب کرد خورشید را به‌وجود آورد و قارچی را که شوهر به‌هوا پرتاب کرد ماه را» ص.112،‌ پاراگراف آخر&lt;br /&gt;
با این «را»ها نمی‌دونستم چه کار کنم. قاعدتاً دو تای بعد از «قارچی»ها اضافه‌ن. موافق‌اید با این‌که احتمالاً اشتباه چاپی‌ان و بهتره حذف بشن؟&lt;br /&gt;
دومی:&lt;br /&gt;
«طی نشدن این مسیر در برخی از سرزمین‌ها دلیل بر نفی این گفته نیست که هم اقوام و ساکنان زمین مراحل مختلف دیگرگونی زندگانی اقتصادی ـ اجتماعی ـ فرهنگی را با هم طی نکرده و عوامل متعدد در این زمینه مؤثر بوده است.» ص.117 شماره‌ی 3&lt;br /&gt;
اگه اشتباه نکنم «هم اقوام» در اصل «همه اقوام» بوده، اگر اضافه نباشه کلاً... &lt;br /&gt;
پ.ن.: آخر مقاله نویسنده ارجاع داده به بخش پیشین توی کتاب جمعه‌ی اول؛ لینک دادم اما وصل نمی‌شه.--[[کاربر:Sasan|Sasan]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۱:۲۴ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1125</id>
		<title>اسطوره‌های خورشید و ماه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1125"/>
		<updated>2010-04-18T00:48:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آفریقا==&lt;br /&gt;
در آفریقا به‌سبب گرمای طاقت‌فرسا و نور خیره‌کنندهٔ خورشید غالباً ماه بیش از خورشید مورد توجه است. در یک اسطورهٔ «داهومی»82 ماه «ماوو»83 نامیده می‌شود که زنی زیبا و مادری فرزانه است، و خورشید «لیسا»84 خوانده می‌شود که جنگجوئی وحشی و تندخو است. در این سرزمین گاه «نیامه»85، خدای مقتدر، در نقش ماه نمایان می‌شود.&lt;br /&gt;
در افسانهٔ «بوشمن»های جنوب، ماه برای آفریدگان خود، یعنی آدمیان، توسط «شپش» پیام می‌فرستد که در مردن چون او باشند، که روز می‌میرد و شب زنده می‌شود، با این تفاوت که مردمان شب بمیرند و روز زنده شوند، و شپش چون در راه خسته می‌شود پیام را به خرگوش تندپا می‌دهد تا به‌آدمیان برساند،‌ و خرگوش نمی‌تواند پیام را برساند و آدمیان از آن زمان وقتی می‌میرند دیگر زنده نمی‌شوند، و هم بدین دلیل ماه با چوب به‌لب خرگوش می‌زند و از آن زمان به‌بعد لب خرگوش شکاف برداشته و گوش او حرام شده است!&lt;br /&gt;
در یک افسانهٔ «پیگمه»86ها، ماه نخستین انسان را آفرید و نخستین انسان تنی پرمو و پوستی سخت داشت چنان که زیر پوستش خونی وجود نداشت. این انسان در جنگل‌ها بچه‌های بسیار زائید و ماه از نخستین «پیگمه» خواست که از درخت بخصوصی نخورد و وقتی «پیگمه» نافرمانی کرد و از درخت «تابو» خورد میرا شد. بخش آخر این افسانه احتمالاً بعدها از مسیحیت گرفته شده است.&lt;br /&gt;
[[Image:2-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
در یک اسطورهٔ «کرچی»87های «توگو»88 خورشید و ماه با هم ازدواج کردند و ستارگان از آنان به‌وجود آمدند. این دو در صلح و صفا بودند تا خورشید زن تازه‌ئی گرفت و از آن وقت ماه خشمگین از شوهرش دوری گزید، آن دو خانه‌شان را به‌دو قسمت کردند. از آن زمان به‌بعد بین بچه‌هائی که در خانه‌ی خورشید ماندند و بچه‌هائی که به‌ خانه‌ٔ ماه رفتند همیشه جنگ بزرگی جریان دارد و علت همهٔ بادها و توفان‌ها همین جنگ است. در این اسطوره، رنگین‌کمان، دستمال رنگین ماه است که او با این وسیله فرزندانش را به صلح و آشتی دعوت می‌کند.&lt;br /&gt;
«دگومبه»89های «توگو» از خورشید و بازارگاهی که در خورشید است سخن می‌گویند، و برآنند که وقتی هاله گرد خورشید را فرا می‌گیرد در مرکز بازار قوچی ایستاده است که صدای سُمش تندر و تکان دُمش رعد را پدید می‌آورد، و باران از ریزش مو و توفان از دویدن او در میدان بازار ایجاد می‌شود.&lt;br /&gt;
نزد قوم «دگومبه» لکه‌های ماه، پیرمردانی‌اند که طبل می‌نوازند، و یکی از لکه‌ها پیرزنی است که نشسته، و دیگری مرد سواری است که پسرش را ترک خود گرفته است.&lt;br /&gt;
در یکی از افسانه‌های «آنگولا» می‌بینیم که در زمان‌های دور پسر رئیس یکی از نخستین قبایل از ازدواج با دختران قبیلهٔ خود سر باز می‌زند و خواهان ازدواج با دختر ماه و خورشید می‌شود. او پس از تلاش بسیار و گفتگو با پرندگان و حیوانات سرانجام موفق می‌شود که وزغ را راضی کند که برای خواستگاری و دلالی این ازدواج به‌آسمان برود. وزغ داخل کوزهٔ آب یکی از دختران آسمانی می‌شود و به‌آسمان می‌رود؛ که این دختر به‌کمک تارعنکبوت به‌زمین آمده بود تا آب ببرد ـ‌ و بدین ترتیب پیام پسر رئیس قبیله را به خورشید می‌رساند. خورشید می‌پذیرد و شیربهای دخترش را یک خرجین پول تعیین می‌کند؛ وزغ با پیام خورشید به‌زمین باز می‌گردد. پسر نخستین رئیس قبیله پس از فراهم کردن آن پول آنها را در خرجینی می‌گذارد و به‌جای آن‌که خود آنرا به‌آسمان ببرد و به‌وسیله‌ی وزغ برای خورشید می‌فرستد. وزغ که می‌دانست اگر پسر نخستین رئیس قبیله به‌آسمان نرود خورشید دخترش را به‌او نخواهد داد، بار دیگر خود را در کوزهٔ دختر خورشید، که برای بردن آب به‌زمین آمده بود، پنهان می‌کند و به‌آسمان می‌رود. وقتی که شب خورشید و دخترش به‌خواب می‌روند وزغ چشمان دختر خورشید را می‌دزد و به‌کمک تارعنکبوت به‌زمین باز می‌گردد،‌ وقتی که خورشید از ماجرا آگاه می‌شود به‌ناچار دختر را با تارعنکبوت به‌زمین می‌فرستد. پس از آن که دختر به‌خانه‌ٔ شوهر می‌رود وزغ چشمانش را به‌او باز می‌گرداند.&lt;br /&gt;
[[Image:2-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
در افسانهٔ دیگری، از مردم قبیلهٔ «چگه»90 در «کنیا» از پسری به نام «موریل»91 سخن رفته که به‌ماه می‌رود. در این روایت «موریل» به‌کمک جادو از درخت بالا رفته از آنجا به‌ماه می‌رود، و پس از پیمودن راهی دراز به‌نزد ساکنان ماه می‌رسد و می‌بیند که آن‌ها از آتش بی‌خبرند و غذای‌شان را خام می‌خورند؛ «موریل» روشن کردن آتش را به ماه‌نشیان یاد می‌دهد و پس از چندین و چندسال در ماه ماندن ثروتی می‌اندوزد و راه بازگشت به‌زمین و دیار خود را در پیش می‌گیرد. راه دراز و خسته‌کننده است و «موریل» با گلهٔ خود به‌سختی راه می‌پیماید. سرانجام گاوی می‌گوید او را به‌دوش می‌کشد به‌شرط آن‌که «موریل» هیچگاه او را نکشد و گوشت او را نخورد. بدین‌گونه به‌خانه بازمی‌گردد و پدر و مادرش از دیدار او خرسند می‌شوند. «موریل» داستان گاو و پیمانی را که با او بسته است به خانوادهٔ خود می‌گوید. اما وقتی که گاو پیر شد پدرش گاو او را می‌کشد و پاره‌ئی از آن را جلو «موریل» می‌گذارد. وقتی «موریل» تکه‌گوشت را به دهان می‌برد ناگاه گوشت گاو به‌سخن در می‌آید و از شکستن پیمان سخن می‌گوید و در همان حال زمین آرام آرام شروع می‌کند به‌بلعیدن «موریل»، و با همهٔ تلاش پدر و مادرش، زمین او را فرو می‌بلعد.&lt;br /&gt;
یک افسانه در میان قبیلهٔ «لوریا»ی92 «کنیا» رواج دارد که یک بخش آن شباهت به افسانهٔ قوم «کرچی» در «توگو» دارد و بخش دیگر آن تا حدی شبیه به‌یک افسانهٔ مازندرانی است. بنابراین افسانه، در آغاز ماه از خورشید درخشان‌تر و بزرگتر بود. خورشید همیشه به‌برادر خود ماه حسادت می‌کرد. سرانجام میان آن دو نزاعی درگرفت. ماه و خورشید به کشتی گرفتن پرداختند، که در این گیرودار ماه به‌مانداب پر گل و لائی افتاد و سراپایش گل‌آلود شد؛ و از آن زمان از نور او کاسته شد و نور خورشید همچنان درخشان ماند. از آن زمان است که خورشید، روزها، برای درستکاران، و ماه، شب‌ها، برای بدکاران نورافشانی می‌کنند. و این به‌دلیل رحمت آوردن ماه بر خورشید است. چون وقتی میان خورشید و ماه نبردی درگرفته بود که در آن ماه به‌خورشید پیروز شد، و بر او رحمت آورد! در این افسانه، خورشید از برادرش، ماه، جوان‌تر است و در اغلب افسانه‌ها برادرهای جوان بر برادرهای بزرگ غلبه می‌کنند،‌ که این خود دلیلی دارد که موضوع این گفتار نیست.&lt;br /&gt;
[[Image:2-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
در یک افسانهٔ دیگر قوم «لوریا» آمده است که: پدر و مادری دختر زیبای‌شان را به‌پیرمردی شوهر می‌دهند. دختر به‌جای آن که به‌خانهٔ شوهر برود، از خانه گریخته به‌جنگل می‌رود.&lt;br /&gt;
دختر رفت و رفت تا به‌جائی رسید که طنابی از آسمان آویزان بود. وقتی که دختر طناب را به‌دست گرفت ناگهان از زمین بلند شد، و اندکی بعد خود را در سرزمینی دیگر،‌ نزدیک دهکده‌ئی، یافت متعجب شد و خود را در گوشه‌ئی پنهان کرد. آنجا سرزمین خورشید بود. و مادر خورشید که از کنار پناهگاه دختر می‌گذشت او را دید و با خود به‌خانه برد، و از او خواست که زن پسرش خورشید شود؛ دختر که از همسری با خورشید می‌ترسید نپذیرفت. زنان خورشید به‌او گفتند که مادرش زن تازه‌ای برایش یافته است. خورشید برای دیدار آن دختر به‌خانهٔ مادرش رفت؛ چون به‌باغ مادرش رسید همه چیز به‌رنگ سرخ درآمد. دختر از ترس پنهان شد، اما خورشید به‌درون خانه رفت و آن دختر زمینی را پیدا کرد و شروع کرد با او حرف زدن. اما هرچه گفت پاسخی نشنید. خورشید که دیگر عاشق دختر شده بود ماه را که رئیس خادمان او بود، نزد دختر زمینی فرستاد تا با او گفت و گو کند. اما دختر همچنان خاموش ماند. شش خادم خورشید با هم به‌نزد دختر رفتند و با او سخن گفتند، و جوابی نگرفتند. خادمان هدایای بسیاری فراهم آوردند و از طرف خورشید نزد دختر رفتند و با او به‌گفتگو نشستند. اما دختر باز خاموش بود. سرانجام، خورشید پرتوهای نورش را به‌دختر هدیه داد و دلش را به‌دست آورد، و با او ازدواج کرد و از او صاحب سه پسر شد.&lt;br /&gt;
وقتی که خورشید نور خود را به‌دختر داد دختر زمینی آنرا در ظرفی گذاشت و در گوشه‌ئی در اتاقش پنهان کرد؛ چنین شد که زمین تاریک شد. سال‌ها گذشت و زمین همچنان در تاریکی فرو رفته بود تا آنکه هوای پدر و مادر به‌دل دختر افتاد، و با هدایا و خادمان بسیار راه زمین در پیش گرفت. وقتی که به‌نزدیکی خانه رسید و آمدنش را به‌پدر و مادرش خبر دادند، پدر و مادر ورزای سیاهی آوردند تا پیش پای او قربانی کنند. اما دختر که اکنون همسر خورشید بود آن قربانی را نپذیرفت. گاوهائی به‌رنگ‌های دیگر آوردند، باز نپذیرفت. سرانجام، وقتی که ورزای سفیدی آوردند آن را پذیرفت. آن گاو را سر بریدند و گوشتش را او و خادمان او و خویشانش خوردند. سه روز بر این منوال سپری شد. دختر که از تیرگی زمین ملول شده بود عازم آسمان شد. و چون به‌خانهٔ خود رسید نور شوهرش را به‌او داد، و زمین دیگر بار روشن شد. و آن گاه دختر از خورشید خواست که ماه را بر آن دارد که در شب زمین را روشنائی بخشد. و چنین شد.&lt;br /&gt;
بسیاری از بومیان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موزامبیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماه و خورشید را نیایش می‌کنند. در یک اسطورهٔ «زامبیزی»، مانند چند اسطورهٔ دیگری که از آن‌ها یاد کردیم، ماه به‌درخشندگی بی‌مانند خورشید حسد می‌برد و می‌خواهد چند پر درخشان خورشید را بدزدد. لیکن خورشید خشمگین می‌شود و مشتی گل به‌چهرهٔ ماه می‌پاشد. از آن زمان به‌بعد نور ماه کم‌تر و صورتش لکدار می‌شود. بعد از آن هر ده سال یکبار ماه فرصتی پیدا می‌کند که با دست‌های کوچکش مشتی گل به‌چهرهٔ خورشید بپاشد، و در این موقع است که نور خورشید کم می‌شود.&lt;br /&gt;
هنوز در برخی از نقاط آفریقا ماه و خورشید را نیایش می‌کنند. و در بسیاری از مناطق آفریقا تحت‌تاثیر عوامل متعدد کیفیت توجه به‌این مظهر نیایش کهن دیگرگون گشته است.93&lt;br /&gt;
==آمریکا==&lt;br /&gt;
[[Image:2-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
در اساطیر قوم «ازتک»94 که ساکنان کهن مکزیک بودند، خورشید در آسمان دوم، و ماه در آسمان چهارم قرار دارند. در یک اسطورهٔ مکزیکی آمده است که: در آغاز چهار جهان با چهار خورشید وجود داشت و در توفان عظیمی ساکنان این چهار جهان به ماهی بدل شدند. حرارت دو خورشید از چهار خورشید که یکی از آن‌ها از آتش و دیگری از سنگ گرانبها بود مردم را به‌جوجه و سگ بدل کرد، و در سرزمین خورشید سیاه موجودات یا کشته شدند یا یکدیگر را دریدند. چهارمین جهان سرزمین باد یا هوا بود که مردم آن به‌سبب توفان به‌میمون بدل شدند و بعد نابود شدند. آنگاه پنجمین جهان، و جهانی که ما اکنون در آن زندگی می‌کنیم، به‌وجود آمد که خورشید آن ترکیبی از آتش و سنگ و تیرگی و هوا است.&lt;br /&gt;
در یک اسطورهٔ مکزیکی ابداع خط را به «ایتزمان»95 پسر خورشید نسبت می‌دهند. «ایتزمان» موجودی سرخ‌رنگ است که بیماران را شفا می‌بخشد و اگر اراده کند مردگان را زنده می‌کند. فراوانی آب و باروری زمین نیز در این اسطوره از کارهای «ایتزمان» است و بدین دلیل هنوز هم مردم گاهی او را نیایش می‌کنند و هدیه می‌دهند. خورشید و ماه در این اسطوره از دریا برمی‌خیزند و در دریا غروب می‌کنند.&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گواتمالا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خورشید زن است و نامش «هون ـ اهپو ـ ووخ»96 و ماه مرد است و نامش «هون ـ اهپومتای»97. آن دو را پدر و مادر انسان‌ها می‌خوانند. تندیس‌شان تن انسانی و سر حیوانی دارد، که این از ویژگی‌های تندیس‌های دوره‌ی مفرغ است. &lt;br /&gt;
نزد برخی از قبایل آمریکای جنوبی آفتاب پاسداری دارد به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چی‌مینی گواگوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;98 که دروازهٔ شرق را می‌گشاید و خورشید از پشت پرنده‌ئی سیاه، به‌آسمان می‌فرستد.&lt;br /&gt;
از آثار به‌دست آمده از معبد خورشید، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکوادور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، چنین برمی‌آید که مردم این سرزمین در پایان زمستان برای خورشید قربانی می‌کردند. و این قربانی گاهی اسیران جنگی و گاهی حیوان بود. &lt;br /&gt;
سرخپوستان «اینکا»99 در پرو، خورشید را نیایش می‌کردند و در اساطیر آنان نام خورشید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;100 یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آپوپونچاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌معنی «سیر روز» است. تندیس‌های خورشید که از این تمدن به‌جا مانده، خورشید را با سری به‌شکل دایره‌ئی طلائی نشان می‌دهد و تنها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینکاها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مجاز بودند نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا خورشید را به‌زبان بیاورند، چون که خود را از نسل خورشید می‌دانستند. بنابر اساطیر این قوم، «ماماکویلا»101 یا ماه نیز مورد نیایش بود و آنرا خواهر و زن خورشید می‌دانستند.&lt;br /&gt;
[[Image:2-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
در یک افسانهٔ سرخپوستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الگونکوئین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;102 که ساکنان پیشین کناره‌های رود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتاوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بودند، خورشید و ماه برادر و خواهرند. این دو وقتی در سفر بودند، و خورشید که مسلح به‌تیر و کمان بود به‌شکار می‌رود و دیر می‌کند. ماه، خواهر خورشید، به‌جستجوی او می‌رود و او را پیدا می‌کند. امّا این کار بیست روز طول می‌کشد، و به‌این دلیل از آن زمان به‌بعد ماه تنها بیست روز در آسمان نمایان می‌شود.&lt;br /&gt;
در یک اسطورهٔ سرخپوستی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پائونی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;103های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبراسکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده است که پیش از آفرینش جهان، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیراوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خورشید و ماه را در شرق و غرب آسمان ناظر آفرینش جهان می‌کند، و هم به‌فرمان او ماه و خورشید همبستر می‌شوند و از آنان پسری هستی می‌یابد. و باز، به‌فرمان او، از همبستری ستارهٔ صبح و ستارهٔ شام دختری زائیده می‌شود. بنابر این اسطوره، تیراوا پسر خورشید و ماه، و دختر ستارهٔ صبح و شام را به‌زمین می‌فرستد و خدایان هم رازهای طبیعت را به‌آن‌ها می‌آموزند. پسر آداب پوشیدن جامهٔ رزم و شکار و پیام فرستادن با دود را می‌آموزد، و سنگ آتش‌زنه را می‌شناسد و فنون قربانی را فرا می‌گیرد؛ و دختر هم دانه کاشتن و آبیاری و کلبه‌نشینی و ساختن اجاق و افروختن آتش را یاد می‌گیرد. ستارگان انسان‌های دیگری می‌آفرینند که پسر ماه و خورشید فرمانروای آنان می‌شود و با ساختن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تیپی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [خیمهٔ خاص سرخپوستان] گردی به‌شکل آسمان و به‌یادبود آفرینش جهان، رقص خورشید و نیایش خورشید را به‌مردم می‌آموزد. در این مراسم، خورشید در هیٱت جوانی نمایان می‌شود که با رنگ سرخ سیر تن خود را می‌آراید، که این نشان زندگی است، و پرهای عقاب خال‌خالی را بر سر می‌گذارد. گوشت حیوانی را که در این مراسم قربانی کرده‌اند نمی‌خورند و در مزرعه چال می‌کنند تا زمین بارور شود.104 در اسطورهٔ سرخپوستان قبیلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده است آن پسری که حاصل ازدواج پسر خورشید، یعنی ستارهٔ صبح با یک دختر زمینی است، نیایش خورشید و رقص خورشید را به‌زمینیان می‌آموزد. در این اسطوره پر کلاغ نشانهٔ خویشی با خورشید است.105 بدینسان در اساطیر سرخپوستان آمریکا، و در تمدن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ازتک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توجه به خورشید و نیایش خورشید، همچون سرزمین‌های دیگر دوره‌های خاصی دارد که سرانجام به‌وحدت‌گرائی می‌انجامد و تفاوت و همانندی‌های این اسطوره‌ها از تفاوت یا همانندی‌های معیشتی و اقلیمی آن‌ها پیدا می‌شود.&lt;br /&gt;
==اندونزی و اقیانوسیه==&lt;br /&gt;
[[Image:2-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
در اساطیر برخی از اقوام ساکن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندونزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و مردم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاوائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خورشید و ماه فرزندان خدایان، و گاه فرزندان نخستین انسانی هستند که خالق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نارئو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;106 بود. نارئو خورشید و ماه را از همبستر شدن منع کرد؛ اما آنان این تحریم را نادیده گرفتند، و از آنان سه پسر پیدا شد، و به‌خاطر این پسران بود که نارئو از سر تنبیه‌شان در گذشت، و آن دو را به‌دیدبانی آسمان برگماشت.&lt;br /&gt;
در یک اسطورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیاسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;107 ماه و خورشید از تن موجود بی‌دست و پائی هستی می‌یابند، و این دو نزد اهالی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساموای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیوزلاند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فرزندان آسمان‌آند، و در اسطورهٔ دیگری از آنان به‌عنوان چشم آسمان یاد شده است. در برخی از اساطیر اقیانوسیه، خورشید و ماه شیء بیجان، و در برخی دیگر، با تفاوت معیشت اسطوره‌پردازان این دو جاندارند. مردم جزایر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پالائو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;108 در مراسمی، دو تکه سنگ را که ماه و خورشید می‌پندارند، به‌آسمان پرتاب می‌کنند. نزد اهالی جزایر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ادمیرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خورشید و ماه حاصل کار دو کشاورز زمینی است که با پرتاب دو قارچ به‌آسمان ماه و خورشید را پدید آوردند. قارچی را که زن کشاورز به‌هوا پرتاب کرد خورشید را به‌وجود آورد و قارچی را که شوهر به‌هوا پرتاب کرد ماه را. در جزایر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وودلارک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;109، ماه و خورشید از دو پاره آتشی که پیرزنی به‌آسمان پرتاب کرد پدید آمدند. نزد اهالی جنوب شرقی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استرالیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خورشید تخم شتر مرغ غول‌پیکری است. نزد مردم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیوهیبرید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;110 ماه و خورشید زن و شوهری هستند که به‌آسمان رفتند. در استرالیای میانه، خورشید فانوس زنی است که به‌آسمان سفر کرده است. نزد قبایل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استرالیای شمالی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خورشید و ماه دو دلدادهٔ زمینی‌اند که وقتی گرفتار آتش‌سوزی جنگل شدند،‌ و به‌آسمان رفتند.&lt;br /&gt;
نزد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاپوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;111ها ماه را مردی که زمین را شخم می‌زد یافت، و آن را از زیر خاک درآورد. ناگاه ماه از دست او گریخت و به‌آسمان رفت. اگر او ماه را از زیرزمین بیرون نیاورده بود،‌ ماه پس از کامل شدن، خورشید می‌شد!&lt;br /&gt;
در یک افسانه، قوم «تانگاروا»112،‌ دو مرد بر سر تصاحب نوزادی ستیزه می‌کنند. سرانجام آن را دو نیم می‌کنند، و هردو نیمه را به‌آسمان پرتاب می‌کنند. نیمه‌ئی را که بیدرنگ پس از دو تکه شدن نوزاد که هنوز در تنش خون بود،‌ به‌آسمان پرتاب کردند خورشید شد،‌ و آن نیمهٔ دگر را که دیرتر پرتاب کردند، و خون در تن او خشکیده بود، ماه را پدید آورد. &lt;br /&gt;
در یک افسانهٔ «نیوگینه» لکه‌های ماه اثر پنجه کشیدن پیرزنی است که عاشق ماه بود و ماه از او می‌گریخت. در یک افسانهٰٔ دیگر «نیوزلاند» آمده که دختری شبانگاه برای آوردن آب به‌چشمه رفته بود که پایش به‌سنگی می‌گیرد و مجروح می‌شود،‌ و از ماه شکوه می‌کند که یارای روشن کردن زمین را ندارد. در همان دم ماه از آسمان به‌زمین می‌آید و دختر را می‌رباید. دختر که در تلاش گریختن است چنگ در درختی می‌زند، و ماه هم او و آن درخت را به‌آسمان می‌برد؛ از آن زمان است که دختر و درخت و دلو آب او را می‌توان در ماه دید،‌ و لکه‌دار بودن صورت ماه از اینجاست.&lt;br /&gt;
در یک افسانهٔ قوم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارونتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماه مردی است که در گذشته‌ئی دور در زمین می‌زیسته، و هنگامی که مرد به‌هیٱتی دیگر دوباره زنده شد،‌ پس از مرگ به‌هیٱت ماه درآمد و به‌آسمان رفت. هم به‌این دلیل است که ماه می‌میرد و زنده می‌شود. در افسانهٔ دیگری از همین قوم ماه پیرمردی خمیده‌پشت است که از پیری به‌جوانی، و از جوانی به‌پیری، می‌رود و بدین دلیل است که هلال ماه را خمیده می‌بینیم.&lt;br /&gt;
در یک افسانهٔ قوم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میندانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ماه و خورشید زن و شوهری هستند که از هم جدا شده‌اند، و ستارگان بچه‌های مرده‌ٔ آن‌ها هستند که پس از جدا شدن آن دو از یکدیگر از بی‌سرپرستی مرده‌اند، و بعد آن‌ها را به‌آسمان پرتاب کرده‌اند.113&lt;br /&gt;
بدینسان در جزایر اقیانوسیه نیز اسطوره‌های ماه و خورشید دارای همان ویژگی‌هائی است که این اساطیر در سرزمین‌های دیگر دارند،‌ و همهٔ این اسطوره‌ها در شرایط خاصی به‌هم نزدیکند.&lt;br /&gt;
==ژاپن==&lt;br /&gt;
[[Image:2-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
در ژاپن، اسطوره‌های خورشید و ماه در طی مراحل دیگرگونی‌شان از روابط خاصی برخوردارند. و قلمرو آسمانی آن‌ها به‌طرز شگفت‌آوری شبیه به قلمرو خود ژاپن است. در ژاپن خورشید و ماه خواهر برادر و روابط خانوادگی پیچیده‌ئی دارند.&lt;br /&gt;
بنابر اساطیر این سرزمین دودمان فرمانروائی ژاپن از نسل خدابانوی خورشید آمده است، و بدین دلیل کشور ژاپن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین آفتاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نام نهاده‌اند. در اسطورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اماتراسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;114، خدابانوی خورشید به‌سبب تجاوز برادرش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوسانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;115، که خدای دریاهاست، قهر کرده به‌قلمرو آسمان رفته در غاری پناه می‌گیرد، در نتیجه همهٔ جهان در تاریکی فرو می‌رود. پس از چندی،‌خدایان به‌چاره‌اندیشی می‌نشینند و سرانجام روبروی غاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اماتراسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن پنهان شده بود بزم رقص بزرگی ترتیب می‌دهند،‌ و آینه‌ئی به درخت روبه‌روی غار می‌آویزند؛ و با این تدبیر، یعنی با استفاده از کنجکاوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اماتراسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نور خورشید را به‌جهان منعکس می‌کنند؛ و هم از این روست که آینه در دربار فرمانروایان ژاپن نقش سنتی خاصی دارد، و همین گونه است شمشیر و گوهر و این ویژگی از آنجاست که در این اسطوره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اماتراسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوهٔ خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نینگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;116 با سه نماد آینه و شمشیر و گوهر به‌زمین می‌فرستد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نینگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گونو ـ هانا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;117،‌ خدابانوی زمینی شکوفه‌ها، ازدواج می‌کند؛ و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جیم مو ـ دنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;118، نخستین امپراطور ژاپن را از نسل این دو خدای می‌دانند. در معبد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایسه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;119 آینهٔ بزرگی است که آن را ژاپنی‌ها گرامی می‌دارند، و نخستین آینهٔ جهان و آینه‌ئی می‌دانند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اماتراسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عکس خود را در آن دید. در اساطیر این سرزمین خورشید در طی مراحلی دیگرگونی‌های اساطیری سرانجام به‌آیین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شینتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راه می‌یابد. در این آیین، که ترکیبی از نیایش طبیعت و قدرت نیاکان است، در یک اسطوره آمده که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اماتراسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چشم چپ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایزاناگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;120 است، که ماه نیز چشم راست همین خدای خالق است. و او خدای بزرگ طبیعت است.121&lt;br /&gt;
==خسوف و کسوف==&lt;br /&gt;
[[Image:2-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
در اساطیر، «خسوف» و «کسوف» نیز هر یک علت خاصی دارد که غالباً به‌دورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بسیارگرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و چند خدائی بازمی‌گردد، و حکایت از ستیز و نبرد خدایان اسطوره‌ئی دارد.&lt;br /&gt;
===ایران===&lt;br /&gt;
در بسیاری از مناطق ایران، نزد عامه، دیو و اژدها و گاه ستارهٔ زحل را (در گیلان و مازندران) دشمن ماه و خورشید می‌دانند و می‌پندارند که هر گاه یکی از این دشمنان بر خورشید یا ماه غلبه یابند آن را در کام می‌کشند، و گرفتن خورشید و ماه از چنین حادثه‌ئی پیدا می‌شود. در یک اسطورهٔ لری، که شبیه آن در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قشم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز شنیده شده، پیرزنی عاشق ماه است و ماه همیشه از این زال جادو می‌گریزد و هرگاه که غافل شود زال او را سخت در آغوش می‌گیرد و اگر مردم به‌یاری ماه نشتابند زال ماه را خفه می‌کند؛ و هم در این اسطوره آمده که زال جادو،‌ که خورشید را رقیب و دشمن خود می‌داند، همیشه بر آن است که خورشید را نابود کند، و هرگاه که خورشید را بگیرد زیرپا می‌گذارد، و اینجا هم اگر مردم به‌یاری خورشید نشتابند، او خورشید را تباه می‌کند و یاری مردم در این راه در همه‌ی مناطق ایران با طبل زدن، کوبیدن مس، و گاهی تیراندازی به‌سمت آسمان همراه است، و این کار حرکتی جادوگونه و به‌یادمانده از روزگاران دور زندگی انسان و در مناطق دیگر نیز نمونه‌های مشابهی می‌توان یافت.&lt;br /&gt;
در کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بُندهِش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده است که سیارات آفریدگان اهریمن‌اند و از جمله‌ٔ این سیارات، یا «اباختران» «گوزهر» ستارهٔ دنباله‌داری است که سرش در آسمان و دمش در زمین است؛ و دیگری «موش پری» است که به‌خورشید و ماه سیاه مشهورند و هرگاه جلو خورشید و ماه قرار بگیرند موجب گرفتن ماه و خورشید می‌شوند. در اسطورهٔ دیگری از اساطیر زرتشتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انگره مینو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پاسدار تاریکی در مٱمن شمالیش، که غاری تاریک است، به‌هیٱت سوسمار و گاه به‌شکل جوانی ظاهر می‌شود. چنان که می‌دانیم در آیین زرتشت همهٔ نیروهای اهریمن با روشنائی و نور در ستیزند،‌ و اهریمن در نقشِ سوسمار با اژدهائی که سعی در بلعیدن ماه و خورشید دارد همانندی‌های فراوان دارد.&lt;br /&gt;
===مصر===&lt;br /&gt;
[[Image:2-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
در مصر «را»ی خورشید خدا در سفر بر نیل آسمانی دشمن سرسختی دارد که «اپپ»122 نام دارد که افعی خطرناکی است و گاهی «را» را به‌کام خود می‌کشد و تنها با یاری زورقبانان است که «را» از کام او رهائی می‌یابد و در اسطورهٔ دیگری «ساحو»123 ستارهٔ شعری، و «سوپدیت»124 ـ اند، که «ساحو» خدایان دیگر را می‌خورد و گاه ماه را نیز به‌کام خود می‌کشد و تنها خشم خدایان دیگر و دعای مردم است که «ساحو» را به‌تهوع وا می‌دارد و آن‌ها را بیرون می‌ریزد.125&lt;br /&gt;
===آمریکا===&lt;br /&gt;
سرخپوستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوجیب‌وی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;126 به‌هنگام گرفتن خورشید تیرهای مشتعلی به‌آسمان پرتاب می‌کنند تا خورشید را روشن کنند و قبایل شرق «پرو» نیز به‌هنگام گرفتن خورشید رفتاری همانند سرخپوستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوجیب‌وی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارند. سرخپوستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورینوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;127 به‌هنگام گرفتن ماه آتش می‌افروزند و آن را در زمین چال می‌کنند تا آتش در جهان نابود نشود؛ و به‌هنگام گرفتن خورشید در حالیکه در یک دایره می‌ایستند آستین‌ها را بالا می‌زنند با پشت خمیده دور می‌زنند و با این کار خورشید را در ستیز با دشمن یاری می‌دهند.&lt;br /&gt;
در «نیوکلدونیا»128 برای طلب انوار خورشید و آفتاب جادوگر قبیله به‌هنگام برآمدن آفتاب آتش می‌افروزد و چنین می‌خواند «هر آن چه می‌کنم برای توست، برای تو تا گرم بتابی و همهٔ ابرها را ببلعی» و این کار را در هنگام غروب آفتاب نیز تکرار می‌کند، و در هنگام فراوانی باران و امکان آسیب دیدن محصول جادوگر قبیله سنگ گرد میان‌سوراخی را در دست می‌گیرد و از تپه‌ئی بالا می‌رود و در حالی که آتشی را که در دست دیگر دارد به‌سرعت از سوراخ سنگ می‌گذارند چنین می‌خواند «تو را یاری می‌دهم تا همهٔ ابرها را بر سرزمین من بخشکانی، بخشکانی تا فرو نبارند»؛ و در منطقهٔ دیگری، ساحل‌نشینان سنگ گردی را به‌پر جغد می‌آرایند و در مکانی مقدس بر درختی می‌آویزند تا خورشید به‌سبب حسادت رو نشان و از زیر ابرها درآید.129&lt;br /&gt;
===یونان===&lt;br /&gt;
[[Image:2-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
یونانیان باستان هر سال در «رودس»، نزدیک معبد خورشید، ارابه‌ئی را با چهار اسب به‌دریا می‌انداختند تا خورشید گردونهٔ کهنهٔ خود را با آن عوض کند و اسب‌های تازه‌نفس داشته باشد. بنا به‌گفتهٔ «گزنفون»، مورخ یونانی، در بسیاری از مناطق بین‌النهرین و ایران نیز برای خورشید اسب قربانی می‌کردند. در لرستان، وقتی کشاورزی که هنوز کارش تمام نشده به خورشید، که در اینجا او را مرد می‌دانند، می‌گوید زنت دختری زائید، و خورشید، بنا به‌اعتقاد او، دیرتر به‌خانه می‌رود، و هم او وقتی خسته باشد می‌گوید همسرت پسری زائید، و خورشید زودتر غروب می‌کند.130&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گینهٔ نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;،‌ وقتی شکارچیان از خانه دور باشند و شامگاه از نرسیدن به‌خانه بیم داشته باشند ترکه‌ئی از درختی می‌کنند و یکی از میان‌شان آن را گره می‌زند، و در حالی که گره‌ را تنگ‌تر می‌کند از میان آن به‌خورشید نگاه می‌کند و خطاب به خورشید می‌گوید: «اگر دیرتر به‌خانه رفته راه مرا روشن کنی چون به‌خانه رسیدم روغن خوک نثارت می‌کنم» و شاخهٔ گره‌خورده‌ئی را که در دست دارد به‌کسی که پشت سر اوست می‌دهد، و دومی هم آن را به‌گوشه‌ئی پرتاب می‌کند. بومیان استرالیا به‌هنگام خستگی کار برای آن که خورشید زودتر غروب کند دانهٔ شنی به‌هوا انداخته به‌جانب خورشید فوت می‌کنند و مردم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گینهٔ نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌سوی ماه نیزه پرتاب می‌کنند که او را از رفتن باز دارند و وادار به‌نورافشانی کنند تا رفیق‌شان از صحرا برگردد.131 چنان که می‌بینم همهٔ کارهائی که در یاری دادن به‌خورشید و چیزی خواستن از خورشید یا ماه انجام می‌دهند، همه با حرکات جادوگرانه و حرف‌های جادوئی همراه است و از روزگاران دور در یادها مانده است. گاهی دوام این کارها یادآور ثابت بودن نوع زندگی مردم در طول زمان، یا همانندی آن با زندگی کهن است.&lt;br /&gt;
==نتیجه==&lt;br /&gt;
شکل گرفتن اسطوره‌های خورشید و ماه و روایات و افسانه‌های تاریخی (Legend) خواه نوشتهْ خواه ننوشته، از عوامل مختلفی متٱثر است، و اجزاء هر اسطوره خاستگاهی ویژه دارد که به‌یک دورهٔ خاص از زندگانی اقتصادی ـ اجتماعی ـ فرهنگی انسان باز می‌گردد، و این عوامل در برداشتی موجز عبارتند از:&lt;br /&gt;
[[Image:2-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1ـ ویژگی معیشت انسان در دوره‌های متفاوت زندگانی او همانندی اسطوره را در شرایط همسان زیستی توجیه می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2 ـ ترکیبات و اجزاء هر اسطوره زمان پیدائی آن را با توجه به‌داده‌های باستانشناسی و تاریخی مشخص می‌کند. بدینسان می‌توان به‌زمان پیدائی هر اسطوره در دورهٔ «نوسنگی»، بعد در دورهٔ «مفرغ» و پیدائی «دولت شهر»ها، یا در دورهٔ آهن و تمدن‌های وابسته به‌آن، و زمان پیدائی آیین‌های «پلی تئیسم» (چند خدائی) و «مونو تئیسم» (یک خدائی) برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3 ـ ویژگی زندگانی اجتماعی ـ فرهنگی انسان در دوره‌های متفاوت زندگانی او از عامل نخستین یعنی کیفیت معیشت او متٱثر است. چنین است که: خورشید عامل رویش گیاه و کشت با دگرگونی زندگانی اجتماعی ـ فرهنگی و پیدائی ابزار نوتولید به«مهر» بدل می‌گردد. با اختراع گردونه خورشید بی‌گردونه صاحب گردونه و گردونه‌ران می‌گردد و در دوره‌ی کشورگشایی و جنگاوری‌های کهن «مهر» ویژگی‌های خود را به‌آیین‌های «مونوتئیسم» (یک خدایی) واگذار می‌کند. در این تحول طبقات اجتماعی موجود در هر جامعه و شکل حکومت‌های زمینی عاملی تعیین کننده است. نمونه‌ی گویای این سخن به‌وجود آمدن امپراتوری‌های آسمانی همانند الگوهای زمینی در سرزمین‌های شرقی و جائی است که تمدنی کهن‌تر از سرزمین‌های دیگر داشته‌اند، و طی نشدن این مسیر در برخی از سرزمین‌ها دلیل بر نفی این گفته نیست که هم اقوام و ساکنان زمین مراحل مختلف دیگرگونی زندگانی اقتصادی ـ اجتماعی ـ فرهنگی را با هم طی نکرده و عوامل متعدد در این زمینه مؤثر بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4 ـ عامل اقلیمی و عوامل وابسته بدان در کیفیت پرداخت و دیگرگونی این اسطوره‌ها مؤثرند. و چنین است که: تقدس ماه در آفریقا و برخی از سرزمین‌های مناطق استرالیا بر تقدس خورشید پیشی می‌گیرد. و در سرزمین‌های دیگر خورشید به‌خاستگاه زندگی و ماه به‌سبب ویژگی خود یعنی شبروی و انوار سردش به‌گردونه‌ی مرگ بدل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5 ـ «انیمیسم». این اعتقاد باستانی منشاء بسیاری از تقدس‌ها و از جمله تقدس خورشید و ماه است و خورشید و ماه چون عامل مؤثر در زندگانی انسان اعجاب و توجه او را برمی‌انگیزند. تقدس خورشید و ماه به‌جلب توجه و دور داشتن آفات از آنان نیاز دارد؛ و تلاش برای نابودی دشمن خورشید و ماه اعمال جادوئی را موجب می‌شوند که بازمانده‌ی رفتار انسان‌های کهن در روی آوردن به‌جادو و بقایای دوران کاهنان و کاهن‌شاهان در گذشته‌ی دور است.&lt;br /&gt;
[[Image:2-118.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6 ـ رابطه و انتقال این اساطیر از سرزمینی به‌سرزمین دیگر را نیز نمی‌توان آنچنان که «هیردال»132 بدان اشارت می‌کند نادیده گرفت. سخن اینجاست که این انتقال در محدوده‌ای صورت می‌گیرد که دو قوم از جلوه‌های معیشتی همانندی برخوردارند و با این همه بعد مسافت در بسیاری از موارد این انتقال را اگرنه ناممکن حداقل بسیار شگفت‌انگیز و غریب می‌نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7 ـ نسبت مادینگی و نرینگی به‌خورشید و ماه نیز از «انیمیسم» برمی‌خیزد و هر یک از این صفات به‌گمان نزدیک به‌یقین بازمانده‌ی ویژگی‌های مادرسالاری و پدرسالاری و بعد مادرتباری و پدرتباری گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8 ـ دوام این اسطوره‌ها نزد روستانشینان و برخی از مردمان مناطق شهری چیزی غریب نیست. این ویژگی ناشی از عدم تحرک و پایائی کیفیت و کمیت معیشت جامعهٔ موردنظر و دگرگون نشدن عمقی روال زندگانی مردم و همانی ابزار تولید و روابط تولیدی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باجلان فرخی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسطوره‌های خورشید و ماه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کشورهای ایران، هند، یونان، چین، سیلان، سومر، اکّد،‌ بابل، آشور، کنعان، فینیقیه، مصر، روم، اسلاو، و اکراین به [[کتاب جمعه شمارهٔ 1]] نگاه کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*82. Dahomy&lt;br /&gt;
*83. Mawu&lt;br /&gt;
*84. Lisa&lt;br /&gt;
*85. Nyame&lt;br /&gt;
*86. Pygmy&lt;br /&gt;
*87. Krachi&lt;br /&gt;
*88. Togo&lt;br /&gt;
*89. Dagomba&lt;br /&gt;
*90. Chaga&lt;br /&gt;
*91. Murile&lt;br /&gt;
*92. Luria&lt;br /&gt;
*93. African Mythology G. Parrinder, Larousse Mythology, Hamlyn.&lt;br /&gt;
*94. Aztec&lt;br /&gt;
*95. Itzaman&lt;br /&gt;
*96. Hun-Ahpu-Vuch&lt;br /&gt;
*97. Hun-Ahpu Mtye&lt;br /&gt;
*98. Chimini Quagua&lt;br /&gt;
*99. Inca&lt;br /&gt;
*100. Inti&lt;br /&gt;
*101. Mama Quilla&lt;br /&gt;
*102. Algonquin&lt;br /&gt;
*103. Pawnee&lt;br /&gt;
*104. Tirawa&lt;br /&gt;
*105. برای آگاهی بیش‌تر از مراسم آئین نیایش خورشید و رقص خورشید نک. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چپق مقدس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از انتشارات مازیار، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوزن سیاه سخن می‌گوید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از انتشارات کتیبه، به‌ترجمهٔ ع. پاشائی.‏&lt;br /&gt;
*106. Na Reau&lt;br /&gt;
*107. Nias&lt;br /&gt;
*108. Palau&lt;br /&gt;
*109. Woodlark&lt;br /&gt;
*110. New Hebrid&lt;br /&gt;
*111.Papua&lt;br /&gt;
*112. Tangaroa&lt;br /&gt;
*113. Larousse Mythology, Hamlyn Larousse World Mythology, Hamlyn&lt;br /&gt;
*114. Amatrasu&lt;br /&gt;
*115. Susano&lt;br /&gt;
*116. Ningi&lt;br /&gt;
*117. Kono-hana&lt;br /&gt;
*118. Jim Mo-tenno&lt;br /&gt;
*119. Ise&lt;br /&gt;
*120. Izanagi&lt;br /&gt;
*121. Japanese Mythology, Hamlyn&lt;br /&gt;
*122. Apep&lt;br /&gt;
*123. Saho&lt;br /&gt;
*124. Supdit&lt;br /&gt;
*125. Egyptian Mythology&amp;#039; Hamlyn&lt;br /&gt;
*126. Ojibway&lt;br /&gt;
*127. Orinoco&lt;br /&gt;
*128. New Caldonia&lt;br /&gt;
*129. The New Golden Bough T.h. Gaster&lt;br /&gt;
*130. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باورها و دانسته‌ها در لرستان و ایلام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از انتشارات مرکز مردم‌شناسی ایران.‏&lt;br /&gt;
*131. The New Golden Bough T.H. Gaster Mentor P.S. 82.83.&lt;br /&gt;
*132. ر.ک. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کن نیْکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ثور هیردال، به ترجمهٔ منعم از انتشارات جیبی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1083</id>
		<title>بحث:اسطوره‌های خورشید و ماه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1083"/>
		<updated>2010-04-16T16:02:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: صفحه را خالی کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1082</id>
		<title>بحث:اسطوره‌های خورشید و ماه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1082"/>
		<updated>2010-04-16T16:02:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;در حال تایپ تمام صفحات&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در حال تایپ تمام صفحات&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1081</id>
		<title>اسطوره‌های خورشید و ماه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2&amp;diff=1081"/>
		<updated>2010-04-16T16:00:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sasan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-118.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sasan</name></author>
	</entry>
</feed>