<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Samin.mohajerani</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Samin.mohajerani"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Samin.mohajerani"/>
	<updated>2026-05-09T00:05:57Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18892</id>
		<title>در اطاق انتظار اعدامی‌ها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18892"/>
		<updated>2011-06-13T21:19:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::جعفر پیشه‌وری - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;يادداشت‌های زندان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تهران نشر پسیان. ۱۳۵۸، رقعی، ۱۵۰ ص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جعفر پیشه‌وری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را همه می‌شناسند. آدمی که زندگی سیاسی و اجتماعی خود را با حزب عدالت آغاز کرد. در پایه‌ریزی نهضت کارگری ایران سهمی داشت. در جنبش جنگل فعال بود. در دورهٔ رضا خان به‌زندان افتاد. پس از شهریور بیست، بار دیگر به صحنهٔ مبارزات سیاسی قدم گذاشت.در وقایع آذربایجان نقشی اساسی داشت و با سرکوب آذربایجان، به‌پشت پردهٔ آهنین رفت و پس از چندی درگذشت. از چگونگی درگذشت او هم مانند درگذشت بسیاری کسان دیگر، خبری در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::نام پیشه‌وری همواره برانگیزانندهٔ بحث و شور و پرسش بوده است. غرض از این مختصر نه پاسخ‌یابی این پرسش‌ها بلکه فقط توجه دادن به‌یکی از نوشته‌های اوست. آنچه امروز با عنوان «یادداشت‌های زندان» انتشار می‌یابد مجموعهٔ مقالاتی است که پیشه‌وری در روزنامهٔ آژیر (سال‌های ۲۰ تا ۲۳) دربارهٔ یازده سال زندان خود نوشته است. در این نوشته با نویسنده‌ئی بیگانه با تعصب و خشک اندیشی آشنا می‌شویم که با قلمی آکنده از انسان‌دوستی و حساسیت تجربهٔ زندان خود را باز می‌گوید. بیشک این جنبه اد شخصیت و سیمای پیشه‌وری است که تا کنون به‌دقت و به‌خوبی شناخته نشده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::تا کنون هر بار سخت از زندانیان سیاسی دوران رضا خانی به‌میان می‌آمد همه کس بی‌درنگ از «پنجاه و سه نفر» بزرگ علوی یاد می‌کرد. اکنون با انتشار «یادداشت‌های زندان» پیشه‌وری ما مدرک دیگری به‌دست می‌آوریم که نه تنها از هر لحاظ با آن دیگری قابل قیاس است، از بسیاری جهات نیز بر آن یک برتری دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری را در ششم دیماه ۱۳۰۹ توقیف می‌کنند و پس ‌از یک بازجوئی ساده به‌زندان می‌اندازند و سال‌ها بی‌آنکه در دادگاهی مورد محاکمه قرار گیرد و جرمی بر او ثابت شوددر زندان نگه می‌دارند. در این یادداشت‌ها، هدف او بازگوئی داستان خود نیست. غرض او بازگوئی داستان «غم‌انگیز، وحشتناک ولی خواندنی» زندان قصر است. می‌نویسد: «ما در زندان یازده سال تمام دم چک واقع شده بودیم. اغلب بیدادگری‌ها جلو چشم ما اجراء می‌گردید. ما در زندان مرکزی به‌سر می‌بردیم. هرکس از بزرگ و کوچک آنجا می‌آمد.هر اتفاق سوئی که در خارج پیش می‌آمد. به‌فوریت اثرش در آنجا پدیدار می‌گشت. اغلب قربانی‌ها را برای تهیه مقدمات آنجا می‌آوردند. درواقع ما در اطاق انتظار اعدامی‌ها منزل کرده بودیم. نصرت‌الدوله، تیمورتاش، فرخی، بختیاری‌ها، ملاکین مازندران، خوانین چاه کوتاهی، اکراد، الوار، دسته‌جات و افراد احزاب سیاسی، همه از جلو ما دفیله داده رد می‌شدند.» (ص ۸).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::قسمتی از این یادداشت‌ها نخست در روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در قسمت دیگر آن در هفته‌نامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بقیه در روزنامهٔ آژیر چاپ شده است. ظاهراً یادداشت‌های چاپ شده در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دوباره در آژیر به‌چاپ رسیده است. (صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۹۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بعد، صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کتاب حاضر) امّا نویسنده از دو مقالهٔ دیگر «فرخی در زندان» و «سوگواری دکتر ارانی» هم صبحت می‌کند که اوّلی ظاهراً همانی است که در آغاز کتاب دیده می‌شود امّا از دومی نشانی در کتاب نیست. باشد تا ناشر، چاپ دوم کتاب را با حوصله و دقت بیش‌تر به‌انجام رساند و نه تنها از تاریخ نخستین چاپ این خاطرات خواننده را مطلع کند بلکه با افزودن قسمت یا قسمت‌های دیگر به‌این یادداشت‌ها صورت کامل‌تری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری در نظر داشته است که شرح کامل‌تری از ایام زندان خود تدوین کند و حتی به‌خواننده وعده می‌دهد که برای اطلاع کامل از چگونگی احوال زندان و زندانیان در انتظار «یادبودهای یازده ساله» او باشد (ص ۱۳۹). امّا از قرار معلوم «یادبودها»... هرگز نوشته نشده است و بنابراین تجربهٔ زندان او تنها درهمین «یادداشت‌ها» منعکس است. نویسنده این یادداشت‌ها را یک تألیف نمی‌داند. یادداشت مرتب هم نیست. سرگذشت هم نمی‌توانم بگویم. به‌طور ساده شمه‌ئی از مشاهداتی است که با عجله روی کاغذ آورده به‌نظر خوانندگان تقدیم نمودم. از حیث انشاء و املا و پروراندن مطلب هم اعتراف می‌کنم نواقص زیاد دارد. ولی خواننده هم نباید فراموش کند هر چه باشد محصول دفاع خسته و فرسوده یک زندانی دهساله را مطالعه می‌کند.» (ص ۸ و ۹).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::در این یادداشت‌ها، نویسنده از زندان و زندانیان و زندانبانان صحبت می‌کند و این صحبت چنان لحن مؤثری به‌خود می‌گیرد که خواننده هیجان زده می‌خواهد به‌یک نفس کتاب را به‌پایان برساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::«من که کتاب و مقاله نمی‌خواهم بنویسم. یادداشت است. هرچه در هر موقع به‌یادم می‌آید می‌نویسم. اگر ننویسم ممکن است فراموش بشود. البته منظور تصویر درون زندان است.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری ابداً از خودش حرف نمی‌زند. از آنچه در زندان می‌گذرد صحبت می‌کند. سلیقه‌اش نیست که اسامی زندانیان سیاسی و مبارزین تشکیلات ملی را ذکر کند: «اصولاً اسم مردم زنده را که مرور زمان از میدان سیاست بدر برده است نباید بر سر زبان‌ها انداخت وانگهی این اشخاص هنوز هم آخرین حرف خود را نزده و معلوم نیست امروز چکار می‌کنند و فردا چه سیاستی پیش خواهند گرفت. ولی اسامی آن‌هائی که امروز در حال حیات نیستند یا در سیاست روز دخالتی ندارند به‌عقیدهٔ من بی‌انصافی است که با سکوت بگذرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::استثناء بر این قاعده، شرح احوال آن گروه از گردانندگان دستگاه رضاخانی است که به‌زندان می‌افتند: مشیرهمایون شهردار (رئیس ادارهٔ سیاسی) که به‌اتهام «تمرد از مافوق» گرفتار شده بود و در زندان یادش آمده بود که «بدبختی ایران در این است که هر کس را به کار خود نمی‌گمارند. من اولین پیانوزن ایرانم. حقش بود عده‌ئی از جوانان با ذوق را زیر دستم می‌گذاشتند تا تربیت‌شان می‌کردم. می‌گویند بیا شهربانی و آن‌وقت هم رئیس ادارهٔ سیاسی باش و همچنین آقای مختاری حقش بود مدرسهٔ موسیقی را اداره کند نه به‌معاونت شهرداری منصوب گردد.» (ص ۴۶). تیمور تاش، وزیر دربار که از همان روز اول زبون، بیچاره و حقیر شده بود، «از صدای جغد می‌ترسید. می‌گفت این جغد بالأخره سر مرا خواهد خورد... روی صندلی خود نشسته دائماً گریه می‌کرد...» علیمردان خان بختیاری، یکی از مظاهر رشادت زندانیان که «سال اول توقیفش خواسته بودند جعبهٔ اصلاحش را بازرسی کنند. از آن روز تا هشت سال که در زندان بود از جعبهٔ نامبرده استفاده ننموده صورتش را اصلاح نکرد.» و بعد هم صحنهٔ تکان دهندهٔ اعدام او و همراهانش.«می‌گفتند بعد از تیر خوردن کلاه پهلوی خود را مچاله کرده دور انداخته بود». قائم مقام رشتی، دبیر اعظم و دشتی، امیر لشکر جهانبانی که می‌گفتند شاه از او پرسیده است نیروی نظامی ایران در مقابل یکی از دوم بزرگ چقدر می‌تواند ایستادگی کند؟ جواب داده است به‌محض اینکه آن‌ها ارادهٔ حمله بکنند قشون ایران از بین خواهد رفت، و امیرلشکر شیبانی، و چند تن دیگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::و بعد هم، زندانیان عادی و مثلاً اصغر قاتل که «هیچ خیال نمی‌کرد اعدامش کنند». در زندان با قندی که از ادارهٔ زندان به‌طور استثناء می‌گرفت سکنجبین درست می‌کرد و می‌فروخت و پنجاه و شصت تومانی پول بهم زده بود. «چند نفر از زندانیان ابدرا نزد او گذاشته بودند که از جنایت‌هائی که ممکن بود مرتکب شود جلوگیری کرده باشند. این‌ها از طمع ورزی اصغر استفاده کرده پول‌هایش را با تومانی یک‌ریال در هفته از او قرض می‌کردند و می‌دانستند که امروز و فردا کارش تمام خواهد شد». (ص ۵۶).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::و بالأخره گروه‌ها و دسته‌های سیاسی. سرهنگ فولادی و یارانش که نقشهٔ کودتا و قتل رضاخان را داشتند. «سرهنگ نصرالله خان دربارهٔ ارتش می‌گفت تمام این دستگاه برای رژه ساخته شده است. عملیات و تعلیمات نظامی همه از روی ظاهر سازی و غلط است. افسران ناشی، از فنون جنگ فقط پا کوبیدن را که غیر از ورم فتق اثر دیگر ندارد یاد گرفته و به‌کار می‌برند. می‌گفت شاه حتی از افسرانی که قدشان بلندتر از قد خودش باشد خوشش نمی‌آید. از کس دیگر شنیدم که خود سرهنگ کلهر را فقط برای بلندی قدش متقاعد کرده بودند. (ص ۹۶). ولی معلوم نبود چه می‌خواستند، فرخی و سالارظفر‌ سنجابی و حزب ملیون، یوسف ارمنی و یارانش. دربارهٔ هر کدام از اینها «یادداشت‌ها» اطلاعات دست اول و جالب فراوانی به‌دست می‌دهد. دوران آن پدر هم مانند دوران پسرش، دوران مقاومت مداوم آزادیخواهان و ترقی‌طلبان است. زندان و شکنجه و مرگ هم همه جا مترصد احوال مخالفان است و با همهٔ این‌ها صدای مخالف هرگز خاموش نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::زندان برای درهم شکستن زندانی ساخته شده است که در آن به‌سختی زندانی و زندانبان درهم آمیخته‌اند به‌نحوی که تشخیص این از آن میسر نمی‌شود. زندانی برای زندانیان خبرچینی می‌کند و زندانبان برای زندان عرق و تریاک می‌آورد و حتی در باغ زندان که جای امن و خلوتی بود «ملاقات» می‌دهد (ص ۱۴۳). خبرچین ها در زندان هم پدر می‌شدند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::امّا در این لجنزار هم مقاومت و پایداری همچنان ادامه می‌یابد. ترک غذا (اعتصاب غذا) سلاح مبارزه می‌شود و همدلی و همکاری سنگ بنای ایام مجلس می‌گردد و از زندانی سیاسی، آفرینندهٔ حماسهٔ مقاومت جامعه‌ئی را می‌سازد. نویسنده در جائی می‌نویسد «مگر سرتاسر ایران غیر از زندان چیز دیگری بود؟ در کدام یک از امور اجتماعی آزادی داشتید؟ سال پیش هم یکی از زندانیان سیاسی که به‌تازگی آزادی خود را بازیافته بود در یک مصاحبهٔ مطبوعاتی خطاب به‌حاضران گفت: ما در آن‌جا در زندان نبودیم. شما در زندان بودید.در زندانی به‌گستردگی ایران. ما در سلول خود آزاد بودیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::«یادداشت‌های زندان» خواندنی است و همواره در ادبیات زندانیان سیاسی، مقام معتبری خواهد داشت و به‌عنوان یک سند انسانی و تکان دهنده اعماق واقعیت ایران دوران پهلوی را بی‌پیرایه و هراس انگیز آشکار می‌کند. باشد تا ناشر محترم در چاپ بعدی کتاب، نقایص کنونی را برطرف کند و لااقل فهرستی برای مطالب کتاب به‌چاپ رساند. نشر کسب و تجارت هست امّا «فقط» کسب و تجارت نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علی همدانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18891</id>
		<title>در اطاق انتظار اعدامی‌ها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18891"/>
		<updated>2011-06-13T21:18:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::جعفر پیشه‌وری - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;يادداشت‌های زندان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تهران نشر پسیان. ۱۳۵۸، رقعی، ۱۵۰ ص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جعفر پیشه‌وری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را همه می‌شناسند. آدمی که زندگی سیاسی و اجتماعی خود را با حزب عدالت آغاز کرد. در پایه‌ریزی نهضت کارگری ایران سهمی داشت. در جنبش جنگل فعال بود. در دورهٔ رضا خان به‌زندان افتاد. پس از شهریور بیست، بار دیگر به صحنهٔ مبارزات سیاسی قدم گذاشت.در وقایع آذربایجان نقشی اساسی داشت و با سرکوب آذربایجان، به‌پشت پردهٔ آهنین رفت و پس از چندی درگذشت. از چگونگی درگذشت او هم مانند درگذشت بسیاری کسان دیگر، خبری در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::نام پیشه‌وری همواره برانگیزانندهٔ بحث و شور و پرسش بوده است. غرض از این مختصر نه پاسخ‌یابی این پرسش‌ها بلکه فقط توجه دادن به‌یکی از نوشته‌های اوست. آنچه امروز با عنوان «یادداشت‌های زندان» انتشار می‌یابد مجموعهٔ مقالاتی است که پیشه‌وری در روزنامهٔ آژیر (سال‌های ۲۰ تا ۲۳) دربارهٔ یازده سال زندان خود نوشته است. در این نوشته با نویسنده‌ئی بیگانه با تعصب و خشک اندیشی آشنا می‌شویم که با قلمی آکنده از انسان‌دوستی و حساسیت تجربهٔ زندان خود را باز می‌گوید. بیشک این جنبه اد شخصیت و سیمای پیشه‌وری است که تا کنون به‌دقت و به‌خوبی شناخته نشده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::تا کنون هر بار سخت از زندانیان سیاسی دوران رضا خانی به‌میان می‌آمد همه کس بی‌درنگ از «پنجاه و سه نفر» بزرگ علوی یاد می‌کرد. اکنون با انتشار «یادداشت‌های زندان» پیشه‌وری ما مدرک دیگری به‌دست می‌آوریم که نه تنها از هر لحاظ با آن دیگری قابل قیاس است، از بسیاری جهات نیز بر آن یک برتری دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری را در ششم دیماه ۱۳۰۹ توقیف می‌کنند و پس ‌از یک بازجوئی ساده به‌زندان می‌اندازند و سال‌ها بی‌آنکه در دادگاهی مورد محاکمه قرار گیرد و جرمی بر او ثابت شوددر زندان نگه می‌دارند. در این یادداشت‌ها، هدف او بازگوئی داستان خود نیست. غرض او بازگوئی داستان «غم‌انگیز، وحشتناک ولی خواندنی» زندان قصر است. می‌نویسد: «ما در زندان یازده سال تمام دم چک واقع شده بودیم. اغلب بیدادگری‌ها جلو چشم ما اجراء می‌گردید. ما در زندان مرکزی به‌سر می‌بردیم. هرکس از بزرگ و کوچک آنجا می‌آمد.هر اتفاق سوئی که در خارج پیش می‌آمد. به‌فوریت اثرش در آنجا پدیدار می‌گشت. اغلب قربانی‌ها را برای تهیه مقدمات آنجا می‌آوردند. درواقع ما در اطاق انتظار اعدامی‌ها منزل کرده بودیم. نصرت‌الدوله، تیمورتاش، فرخی، بختیاری‌ها، ملاکین مازندران، خوانین چاه کوتاهی، اکراد، الوار، دسته‌جات و افراد احزاب سیاسی، همه از جلو ما دفیله داده رد می‌شدند.» (ص ۸).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::قسمتی از این یادداشت‌ها نخست در روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در قسمت دیگر آن در هفته‌نامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بقیه در روزنامهٔ آژیر چاپ شده است. ظاهراً یادداشت‌های چاپ شده در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دوباره در آژیر به‌چاپ رسیده است. (صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۹۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بعد، صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کتاب حاضر) امّا نویسنده از دو مقالهٔ دیگر «فرخی در زندان» و «سوگواری دکتر ارانی» هم صبحت می‌کند که اوّلی ظاهراً همانی است که در آغاز کتاب دیده می‌شود امّا از دومی نشانی در کتاب نیست. باشد تا ناشر، چاپ دوم کتاب را با حوصله و دقت بیش‌تر به‌انجام رساند و نه تنها از تاریخ نخستین چاپ این خاطرات خواننده را مطلع کند بلکه با افزودن قسمت یا قسمت‌های دیگر به‌این یادداشت‌ها صورت کامل‌تری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری در نظر داشته است که شرح کامل‌تری از ایام زندان خود تدوین کند و حتی به‌خواننده وعده می‌دهد که برای اطلاع کامل از چگونگی احوال زندان و زندانیان در انتظار «یادبودهای یازده ساله» او باشد (ص ۱۳۹). امّا از قرار معلوم «یادبودها»... هرگز نوشته نشده است و بنابراین تجربهٔ زندان او تنها درهمین «یادداشت‌ها» منعکس است. نویسنده این یادداشت‌ها را یک تألیف نمی‌داند. یادداشت مرتب هم نیست. سرگذشت هم نمی‌توانم بگویم. به‌طور ساده شمه‌ئی از مشاهداتی است که با عجله روی کاغذ آورده به‌نظر خوانندگان تقدیم نمودم. از حیث انشاء و املا و پروراندن مطلب هم اعتراف می‌کنم نواقص زیاد دارد. ولی خواننده هم نباید فراموش کند هر چه باشد محصول دفاع خسته و فرسوده یک زندانی دهساله را مطالعه می‌کند.» (ص ۸ و ۹).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::در این یادداشت‌ها، نویسنده از زندان و زندانیان و زندانبانان صحبت می‌کند و این صحبت چنان لحن مؤثری به‌خود می‌گیرد که خواننده هیجان زده می‌خواهد به‌یک نفس کتاب را به‌پایان برساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::«من که کتاب و مقاله نمی‌خواهم بنویسم. یادداشت است. هرچه در هر موقع به‌یادم می‌آید می‌نویسم. اگر ننویسم ممکن است فراموش بشود. البته منظور تصویر درون زندان است.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری ابداً از خودش حرف نمی‌زند. از آنچه در زندان می‌گذرد صحبت می‌کند. سلیقه‌اش نیست که اسامی زندانیان سیاسی و مبارزین تشکیلات ملی را ذکر کند: «اصولاً اسم مردم زنده را که مرور زمان از میدان سیاست بدر برده است نباید بر سر زبان‌ها انداخت وانگهی این اشخاص هنوز هم آخرین حرف خود را نزده و معلوم نیست امروز چکار می‌کنند و فردا چه سیاستی پیش خواهند گرفت. ولی اسامی آن‌هائی که امروز در حال حیات نیستند یا در سیاست روز دخالتی ندارند به‌عقیدهٔ من بی‌انصافی است که با سکوت بگذرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::استثناء بر این قاعده، شرح احوال آن گروه از گردانندگان دستگاه رضاخانی است که به‌زندان می‌افتند: مشیرهمایون شهردار (رئیس ادارهٔ سیاسی) که به‌اتهام «تمرد از مافوق» گرفتار شده بود و در زندان یادش آمده بود که «بدبختی ایران در این است که هر کس را به کار خود نمی‌گمارند. من اولین پیانوزن ایرانم. حقش بود عده‌ئی از جوانان با ذوق را زیر دستم می‌گذاشتند تا تربیت‌شان می‌کردم. می‌گویند بیا شهربانی و آن‌وقت هم رئیس ادارهٔ سیاسی باش و همچنین آقای مختاری حقش بود مدرسهٔ موسیقی را اداره کند نه به‌معاونت شهرداری منصوب گردد.» (ص ۴۶). تیمور تاش، وزیر دربار که از همان روز اول زبون، بیچاره و حقیر شده بود، «از صدای جغد می‌ترسید. می‌گفت این جغد بالأخره سر مرا خواهد خورد... روی صندلی خود نشسته دائماً گریه می‌کرد...» علیمردان خان بختیاری، یکی از مظاهر رشادت زندانیان که «سال اول توقیفش خواسته بودند جعبهٔ اصلاحش را بازرسی کنند. از آن روز تا هشت سال که در زندان بود از جعبهٔ نامبرده استفاده ننموده صورتش را اصلاح نکرد.» و بعد هم صحنهٔ تکان دهندهٔ اعدام او و همراهانش.«می‌گفتند بعد از تیر خوردن کلاه پهلوی خود را مچاله کرده دور انداخته بود». قائم مقام رشتی، دبیر اعظم و دشتی، امیر لشکر جهانبانی که می‌گفتند شاه از او پرسیده است نیروی نظامی ایران در مقابل یکی از دوم بزرگ چقدر می‌تواند ایستادگی کند؟ جواب داده است به‌محض اینکه آن‌ها ارادهٔ حمله بکنند قشون ایران از بین خواهد رفت، و امیرلشکر شیبانی، و چند تن دیگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::و بعد هم، زندانیان عادی و مثلاً اصغر قاتل که «هیچ خیال نمی‌کرد اعدامش کنند». در زندان با قندی که از ادارهٔ زندان به‌طور استثناء می‌گرفت سکنجبین درست می‌کرد و می‌فروخت و پنجاه و شصت تومانی پول بهم زده بود. «چند نفر از زندانیان ابدرا نزد او گذاشته بودند که از جنایت‌هائی که ممکن بود مرتکب شود جلوگیری کرده باشند. این‌ها از طمع ورزی اصغر استفاده کرده پول‌هایش را با تومانی یک‌ریال در هفته از او قرض می‌کردند و می‌دانستند که امروز و فردا کارش تمام خواهد شد». (ص ۵۶).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::و بالأخره گروه‌ها و دسته‌های سیاسی. سرهنگ فولادی و یارانش که نقشهٔ کودتا و قتل رضاخان را داشتند. «سرهنگ نصرالله خان دربارهٔ ارتش می‌گفت تمام این دستگاه برای رژه ساخته شده است. عملیات و تعلیمات نظامی همه از روی ظاهر سازی و غلط است. افسران ناشی، از فنون جنگ فقط پا کوبیدن را که غیر از ورم فتق اثر دیگر ندارد یاد گرفته و به‌کار می‌برند. می‌گفت شاه حتی از افسرانی که قدشان بلندتر از قد خودش باشد خوشش نمی‌آید. از کس دیگر شنیدم که خود سرهنگ کلهر را فقط برای بلندی قدش متقاعد کرده بودند. (ص ۹۶). ولی معلوم نبود چه می‌خواستند، فرخی و سالارظفر‌ سنجابی و حزب ملیون، یوسف ارمنی و یارانش. دربارهٔ هر کدام از اینها «یادداشت‌ها» اطلاعات دست اول و جالب فراوانی به‌دست می‌دهد. دوران آن پدر هم مانند دوران پسرش، دوران مقاومت مداوم آزادیخواهان و ترقی‌طلبان است. زندان و شکنجه و مرگ هم همه جا مترصد احوال مخالفان است و با همهٔ این‌ها صدای مخالف هرگز خاموش نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::زندان برای درهم شکستن زندانی ساخته شده است که در آن به‌سختی زندانی و زندانبان درهم آمیخته‌اند به‌نحوی که تشخیص این از آن میسر نمی‌شود. زندانی برای زندانیان خبرچینی می‌کند و زندانبان برای زندان عرق و تریاک می‌آورد و حتی در باغ زندان که جای امن و خلوتی بود «ملاقات» می‌دهد (ص ۱۴۳). خبرچین ها در زندان هم پدر می‌شدند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::امّا در این لجنزار هم مقاومت و پایداری همچنان ادامه می‌یابد. ترک غذا (اعتصاب غذا) سلاح مبارزه می‌شود و همدلی و همکاری سنگ بنای ایام مجلس می‌گردد و از زندانی سیاسی، آفرینندهٔ حماسهٔ مقاومت جامعه‌ئی را می‌سازد. نویسنده در جائی می‌نویسد «مگر سرتاسر ایران غیر از زندان چیز دیگری بود؟ در کدام یک از امور اجتماعی آزادی داشتید؟ سال پیش هم یکی از زندانیان سیاسی که به‌تازگی آزادی خود را بازیافته بود در یک مصاحبهٔ مطبوعاتی خطاب به‌حاضران گفت: ما در آن‌جا در زندان نبودیم. شما در زندان بودید.در زندانی به‌گستردگی ایران. ما در سلول خود آزاد بودیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::«یادداشت‌های زندان» خواندنی است و همواره در ادبیات زندانیان سیاسی، مقام معتبری خواهد داشت و به‌عنوان یک سند انسانی و تکان دهنده اعماق واقعیت ایران دوران پهلوی را بی‌پیرایه و هراس انگیز آشکار می‌کند. باشد تا ناشر محترم در چاپ بعدی کتاب، نقایص کنونی را برطرف کند و لااقل فهرستی برای مطالب کتاب به‌چاپ رساند. نشر کسب و تجارت هست امّا «فقط» کسب و تجارت نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علی همدانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18886</id>
		<title>در اطاق انتظار اعدامی‌ها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18886"/>
		<updated>2011-06-13T20:35:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::جعفر پیشه‌وری - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;يادداشت‌های زندان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تهران نشر پسیان. ۱۳۵۸، رقعی، ۱۵۰ ص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جعفر پیشه‌وری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را همه می‌شناسند. آدمی که زندگی سیاسی و اجتماعی خود را با حزب عدالت آغاز کرد. در پایه‌ریزی نهضت کارگری ایران سهمی داشت. در جنبش جنگل فعال بود. در دورهٔ رضا خان به‌زندان افتاد. پس از شهریور بیست، بار دیگر به صحنهٔ مبارزات سیاسی قدم گذاشت.در وقایع آذربایجان نقشی اساسی داشت و با سرکوب آذربایجان، به‌پشت پردهٔ آهنین رفت و پس از چندی درگذشت. از چگونگی درگذشت او هم مانند درگذشت بسیاری کسان دیگر، خبری در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::نام پیشه‌وری همواره برانگیزانندهٔ بحث و شور و پرسش بوده است. غرض از این مختصر نه پاسخ‌یابی این پرسش‌ها بلکه فقط توجه دادن به‌یکی از نوشته‌های اوست. آنچه امروز با عنوان «یادداشت‌های زندان» انتشار می‌یابد مجموعهٔ مقالاتی است که پیشه‌وری در روزنامهٔ آژیر (سال‌های ۲۰ تا ۲۳) دربارهٔ یازده سال زندان خود نوشته است. در این نوشته با نویسنده‌ئی بیگانه با تعصب و خشک اندیشی آشنا می‌شویم که با قلمی آکنده از انسان‌دوستی و حساسیت تجربهٔ زندان خود را باز می‌گوید. بیشک این جنبه اد شخصیت و سیمای پیشه‌وری است که تا کنون به‌دقت و به‌خوبی شناخته نشده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::تا کنون هر بار سخت از زندانیان سیاسی دوران رضا خانی به‌میان می‌آمد همه کس بی‌درنگ از «پنجاه و سه نفر» بزرگ علوی یاد می‌کرد. اکنون با انتشار «یادداشت‌های زندان» پیشه‌وری ما مدرک دیگری به‌دست می‌آوریم که نه تنها از هر لحاظ با آن دیگری قابل قیاس است، از بسیاری جهات نیز بر آن یک برتری دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری را در ششم دیماه ۱۳۰۹ توقیف می‌کنند و پس ‌از یک بازجوئی ساده به‌زندان می‌اندازند و سال‌ها بی‌آنکه در دادگاهی مورد محاکمه قرار گیرد و جرمی بر او ثابت شوددر زندان نگه می‌دارند. در این یادداشت‌ها، هدف او بازگوئی داستان خود نیست. غرض او بازگوئی داستان «غم‌انگیز، وحشتناک ولی خواندنی» زندان قصر است. می‌نویسد: «ما در زندان یازده سال تمام دم چک واقع شده بودیم. اغلب بیدادگری‌ها جلو چشم ما اجراء می‌گردید. ما در زندان مرکزی به‌سر می‌بردیم. هرکس از بزرگ و کوچک آنجا می‌آمد.هر اتفاق سوئی که در خارج پیش می‌آمد. به‌فوریت اثرش در آنجا پدیدار می‌گشت. اغلب قربانی‌ها را برای تهیه مقدمات آنجا می‌آوردند. درواقع ما در اطاق انتظار اعدامی‌ها منزل کرده بودیم. نصرت‌الدوله، تیمورتاش، فرخی، بختیاری‌ها، ملاکین مازندران، خوانین چاه کوتاهی، اکراد، الوار، دسته‌جات و افراد احزاب سیاسی، همه از جلو ما دفیله داده رد می‌شدند.» (ص ۸).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::قسمتی از این یادداشت‌ها نخست در روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در قسمت دیگر آن در هفته‌نامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بقیه در روزنامهٔ آژیر چاپ شده است. ظاهراً یادداشت‌های چاپ شده در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دوباره در آژیر به‌چاپ رسیده است. (صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۹۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بعد، صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کتاب حاضر) امّا نویسنده از دو مقالهٔ دیگر «فرخی در زندان» و «سوگواری دکتر ارانی» هم صبحت می‌کند که اوّلی ظاهراً همانی است که در آغاز کتاب دیده می‌شود امّا از دومی نشانی در کتاب نیست. باشد تا ناشر، چاپ دوم کتاب را با حوصله و دقت بیش‌تر به‌انجام رساند و نه تنها از تاریخ نخستین چاپ این خاطرات خواننده را مطلع کند بلکه با افزودن قسمت یا قسمت‌های دیگر به‌این یادداشت‌ها صورت کامل‌تری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری در نظر داشته است که شرح کامل‌تری از ایام زندان خود تدوین کند و حتی به‌خواننده وعده می‌دهد که برای اطلاع کامل از چگونگی احوال زندان و زندانیان در انتظار «یادبودهای یازده ساله» او باشد (ص ۱۳۹). امّا از قرار معلوم «یادبودها»... هرگز نوشته نشده است و بنابراین تجربهٔ زندان او تنها درهمین «یادداشت‌ها» منعکس است. نویسنده این یادداشت‌ها را یک تألیف نمی‌داند. یادداشت مرتب هم نیست. سرگذشت هم نمی‌توانم بگویم. به‌طور ساده شمه‌ئی از مشاهداتی است که با عجله روی کاغذ آورده به‌نظر خوانندگان تقدیم نمودم. از حیث انشاء و املا و پروراندن مطلب هم اعتراف می‌کنم نواقص زیاد دارد. ولی خواننده هم نباید فراموش کند هر چه باشد محصول دفاع خسته و فرسوده یک زندانی دهساله را مطالعه می‌کند.» (ص ۸ و ۹).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::در این یادداشت‌ها، نویسنده از زندان و زندانیان و زندانبانان صحبت می‌کند و این صحبت چنان لحن مؤثری به‌خود می‌گیرد که خواننده هیجان زده می‌خواهد به‌یک نفس کتاب را به‌پایان برساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::«من که کتاب و مقاله نمی‌خواهم بنویسم. یادداشت است. هرچه در هر موقع به‌یادم می‌آید می‌نویسم. اگر ننویسم ممکن است فراموش بشود. البته منظور تصویر درون زندان است.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری ابداً از خودش حرف نمی‌زند. از آنچه در زندان می‌گذرد صحبت می‌کند. سلیقه‌اش نیست که اسامی زندانیان سیاسی و مبارزین تشکیلات ملی را ذکر کند: «اصولاً اسم مردم زنده را که مرور زمان از میدان سیاست بدر برده است نباید بر سر زبان‌ها انداخت وانگهی این اشخاص هنوز هم آخرین حرف خود را نزده و معلوم نیست امروز چکار می‌کنند و فردا چه سیاستی پیش خواهند گرفت. ولی اسامی آن‌هائی که امروز در حال حیات نیستند یا در سیاست روز دخالتی ندارند به‌عقیدهٔ من بی‌انصافی است که با سکوت بگذرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::استثناء بر این قاعده، شرح احوال آن گروه از گردانندگان دستگاه رضاخانی است که به‌زندان می‌افتند: مشیرهمایون شهردار (رئیس ادارهٔ سیاسی) که به‌اتهام «تمرد از مافوق» گرفتار شده بود و در زندان یادش آمده بود که «بدبختی ایران در این است که هر کس را به کار خود نمی‌گمارند. من اولین پیانوزن ایرانم. حقش بود عده‌ئی از جوانان با ذوق را زیر دستم می‌گذاشتند تا تربیت‌شان می‌کردم. می‌گویند بیا شهربانی و آن‌وقت هم رئیس ادارهٔ سیاسی باش و همچنین آقای مختاری حقش بود مدرسهٔ موسیقی را اداره کند نه به‌معاونت شهرداری منصوب گردد.» (ص ۴۶). تیمور تاش، وزیر دربار که از همان روز اول زبون، بیچاره و حقیر شده بود، «از صدای جغد می‌ترسید. می‌گفت این جغد بالأخره سر مرا خواهد خورد... روی صندلی خود نشسته دائماً گریه می‌کرد...» علیمردان خان بختیاری، یکی از مظاهر رشادت زندانیان که «سال اول توقیفش خواسته بودند جعبهٔ اصلاحش را بازرسی کنند. از آن روز تا هشت سال که در زندان بود از جعبهٔ نامبرده استفاده ننموده صورتش را اصلاح نکرد.» و بعد هم صحنهٔ تکان دهندهٔ اعدام او و همراهانش.«می‌گفتند بعد از تیر خوردن کلاه پهلوی خود را مچاله کرده دور انداخته بود». قائم مقام رشتی، دبیر اعظم و دشتی، امیر لشکر جهانبانی که می‌گفتند شاه از او پرسیده است نیروی نظامی ایران در مقابل یکی از دوم بزرگ چقدر می‌تواند ایستادگی کند؟ جواب داده است به‌محض اینکه آن‌ها ارادهٔ حمله بکنند قشون ایران از بین خواهد رفت، و امیرلشکر شیبانی، و چند تن دیگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::و بعد هم، زندانیان عادی و مثلاً اصغر قاتل که «هیچ خیال نمی‌کرد اعدامش کنند». در زندان با قندی که از ادارهٔ زندان به‌طور استثناء می‌گرفت سکنجبین درست می‌کرد و می‌فروخت و پنجاه و شصت تومانی پول بهم زده بود. «چند نفر از زندانیان ابدرا نزد او&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18883</id>
		<title>در اطاق انتظار اعدامی‌ها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18883"/>
		<updated>2011-06-13T20:07:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::جعفر پیشه‌وری - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;يادداشت‌های زندان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تهران نشر پسیان. ۱۳۵۸، رقعی، ۱۵۰ ص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جعفر پیشه‌وری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را همه می‌شناسند. آدمی که زندگی سیاسی و اجتماعی خود را با حزب عدالت آغاز کرد. در پایه‌ریزی نهضت کارگری ایران سهمی داشت. در جنبش جنگل فعال بود. در دورهٔ رضا خان به‌زندان افتاد. پس از شهریور بیست، بار دیگر به صحنهٔ مبارزات سیاسی قدم گذاشت.در وقایع آذربایجان نقشی اساسی داشت و با سرکوب آذربایجان، به‌پشت پردهٔ آهنین رفت و پس از چندی درگذشت. از چگونگی درگذشت او هم مانند درگذشت بسیاری کسان دیگر، خبری در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::نام پیشه‌وری همواره برانگیزانندهٔ بحث و شور و پرسش بوده است. غرض از این مختصر نه پاسخ‌یابی این پرسش‌ها بلکه فقط توجه دادن به‌یکی از نوشته‌های اوست. آنچه امروز با عنوان «یادداشت‌های زندان» انتشار می‌یابد مجموعهٔ مقالاتی است که پیشه‌وری در روزنامهٔ آژیر (سال‌های ۲۰ تا ۲۳) دربارهٔ یازده سال زندان خود نوشته است. در این نوشته با نویسنده‌ئی بیگانه با تعصب و خشک اندیشی آشنا می‌شویم که با قلمی آکنده از انسان‌دوستی و حساسیت تجربهٔ زندان خود را باز می‌گوید. بیشک این جنبه اد شخصیت و سیمای پیشه‌وری است که تا کنون به‌دقت و به‌خوبی شناخته نشده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::تا کنون هر بار سخت از زندانیان سیاسی دوران رضا خانی به‌میان می‌آمد همه کس بی‌درنگ از «پنجاه و سه نفر» بزرگ علوی یاد می‌کرد. اکنون با انتشار «یادداشت‌های زندان» پیشه‌وری ما مدرک دیگری به‌دست می‌آوریم که نه تنها از هر لحاظ با آن دیگری قابل قیاس است، از بسیاری جهات نیز بر آن یک برتری دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری را در ششم دیماه ۱۳۰۹ توقیف می‌کنند و پس ‌از یک بازجوئی ساده به‌زندان می‌اندازند و سال‌ها بی‌آنکه در دادگاهی مورد محاکمه قرار گیرد و جرمی بر او ثابت شوددر زندان نگه می‌دارند. در این یادداشت‌ها، هدف او بازگوئی داستان خود نیست. غرض او بازگوئی داستان «غم‌انگیز، وحشتناک ولی خواندنی» زندان قصر است. می‌نویسد: «ما در زندان یازده سال تمام دم چک واقع شده بودیم. اغلب بیدادگری‌ها جلو چشم ما اجراء می‌گردید. ما در زندان مرکزی به‌سر می‌بردیم. هرکس از بزرگ و کوچک آنجا می‌آمد.هر اتفاق سوئی که در خارج پیش می‌آمد. به‌فوریت اثرش در آنجا پدیدار می‌گشت. اغلب قربانی‌ها را برای تهیه مقدمات آنجا می‌آوردند. درواقع ما در اطاق انتظار اعدامی‌ها منزل کرده بودیم. نصرت‌الدوله، تیمورتاش، فرخی، بختیاری‌ها، ملاکین مازندران، خوانین چاه کوتاهی، اکراد، الوار، دسته‌جات و افراد احزاب سیاسی، همه از جلو ما دفیله داده رد می‌شدند.» (ص ۸).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::قسمتی از این یادداشت‌ها نخست در روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در قسمت دیگر آن در هفته‌نامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بقیه در روزنامهٔ آژیر چاپ شده است. ظاهراً یادداشت‌های چاپ شده در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دوباره در آژیر به‌چاپ رسیده است. (صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۹۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بعد، صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کتاب حاضر) امّا نویسنده از دو مقالهٔ دیگر «فرخی در زندان» و «سوگواری دکتر ارانی» هم صبحت می‌کند که اوّلی ظاهراً همانی است که در آغاز کتاب دیده می‌شود امّا از دومی نشانی در کتاب نیست. باشد تا ناشر، چاپ دوم کتاب را با حوصله و دقت بیش‌تر به‌انجام رساند و نه تنها از تاریخ نخستین چاپ این خاطرات خواننده را مطلع کند بلکه با افزودن قسمت یا قسمت‌های دیگر به‌این یادداشت‌ها صورت کامل‌تری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری در نظر داشته است که شرح کامل‌تری از ایام زندان خود تدوین کند و حتی به‌خواننده وعده می‌دهد که برای اطلاع کامل از چگونگی احوال زندان و زندانیان در انتظار «یادبودهای یازده ساله» او باشد (ص ۱۳۹). امّا از قرار معلوم «یادبودها»... هرگز نوشته نشده است و بنابراین تجربهٔ زندان او تنها درهمین «یادداشت‌ها» منعکس است. نویسنده این یادداشت‌ها را یک تألیف نمی‌داند. یادداشت مرتب هم نیست. سرگذشت هم نمی‌توانم بگویم. به‌طور ساده شمه‌ئی از مشاهداتی است که با عجله روی کاغذ آورده به‌نظر خوانندگان تقدیم نمودم. از حیث انشاء و املا و پروراندن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18846</id>
		<title>در اطاق انتظار اعدامی‌ها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18846"/>
		<updated>2011-06-13T12:33:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::جعفر پیشه‌وری - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;يادداشت‌های زندان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تهران نشر پسیان. ۱۳۵۸، رقعی، ۱۵۰ ص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جعفر پیشه‌وری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را همه می‌شناسند. آدمی که زندگی سیاسی و اجتماعی خود را با حزب عدالت آغاز کرد. در پایه‌ریزی نهضت کارگری ایران سهمی داشت. در جنبش جنگل فعال بود. در دورهٔ رضا خان به‌زندان افتاد. پس از شهریور بیست، بار دیگر به صحنهٔ مبارزات سیاسی قدم گذاشت.در وقایع آذربایجان نقشی اساسی داشت و با سرکوب آذربایجان، به‌پشت پردهٔ آهنین رفت و پس از چندی درگذشت. از چگونگی درگذشت او هم مانند درگذشت بسیاری کسان دیگر، خبری در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::نام پیشه‌وری همواره برانگیزانندهٔ بحث و شور و پرسش بوده است. غرض از این مختصر نه پاسخ‌یابی این پرسش‌ها بلکه فقط توجه دادن به‌یکی از نوشته‌های اوست. آنچه امروز با عنوان «یادداشت‌های زندان» انتشار می‌یابد مجموعهٔ مقالاتی است که پیشه‌وری در روزنامهٔ آژیر (سال‌های ۲۰ تا ۲۳) دربارهٔ یازده سال زندان خود نوشته است. در این نوشته با نویسنده‌ئی بیگانه با تعصب و خشک اندیشی آشنا می‌شویم که با قلمی آکنده از انسان‌دوستی و حساسیت تجربهٔ زندان خود را باز می‌گوید. بیشک این جنبه اد شخصیت و سیمای پیشه‌وری است که تا کنون به‌دقت و به‌خوبی شناخته نشده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::تا کنون هر بار سخت از زندانیان سیاسی دوران رضا خانی به‌میان می‌آمد همه کس بی‌درنگ از «پنجاه و سه نفر» بزرگ علوی یاد می‌کرد. اکنون با انتشار «یادداشت‌های زندان» پیشه‌وری ما مدرک دیگری به‌دست می‌آوریم که نه تنها از هر لحاظ با آن دیگری قابل قیاس است، از بسیاری جهات نیز بر آن یک برتری دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری را در ششم دیماه ۱۳۰۹ توقیف می‌کنند و پس ‌از یک بازجوئی ساده به‌زندان می‌اندازند و سال‌ها بی‌آنکه در دادگاهی مورد محاکمه قرار گیرد و جرمی بر او ثابت شوددر زندان نگه می‌دارند. در این یادداشت‌ها، هدف او بازگوئی داستان خود نیست. غرض او بازگوئی داستان «غم‌انگیز، وحشتناک ولی خواندنی» زندان قصر است. می‌نویسد: «ما در زندان یازده سال تمام دم چک واقع شده بودیم. اغلب بیدادگری‌ها جلو چشم ما اجراء می‌گردید. ما در زندان مرکزی به‌سر می‌بردیم. هرکس از بزرگ و کوچک آنجا می‌آمد.هر اتفاق سوئی که در خارج پیش می‌آمد. به‌فوریت اثرش در آنجا پدیدار می‌گشت. اغلب قربانی‌ها را برای تهیه مقدمات آنجا می‌آوردند. درواقع ما در اطاق انتظار اعدامی‌ها منزل کرده بودیم. نصرت‌الدوله، تیمورتاش، فرخی، بختیاری‌ها، ملاکین مازندران، خوانین چاه کوتاهی، اکراد، الوار، دسته‌جات و افراد احزاب سیاسی، همه از جلو ما دفیله داده رد می‌شدند.» (ص ۸).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::قسمتی از این یادداشت‌ها نخست در روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در قسمت دیگر آن در هفته‌نامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بقیه در روزنامهٔ آژیر چاپ شده است. ظاهراً یادداشت‌های چاپ شده در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دوباره در آژیر به‌چاپ رسیده است. (صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۹۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بعد، صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کتاب حاضر) امّا نویسنده از دو مقالهٔ دیگر «فرخی در زندان» و «سوگواری دکتر ارانی» هم صبحت می‌کند که اوّلی ظاهراً همانی است که در آغاز کتاب دیده می‌شود امّا از دومی نشانی در کتاب نیست. باشد تا ناشر، چاپ دوم کتاب را با حوصله و دقت بیش‌تر به‌انجام رساند و نه تنها از تاریخ نخستین چاپ این خاطرات خواننده را مطلع کند بلکه با افزودن قسمت یا قسمت‌های دیگر به‌این یادداشت‌ها صورت کامل‌تری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18845</id>
		<title>در اطاق انتظار اعدامی‌ها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18845"/>
		<updated>2011-06-13T12:33:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::جعفر پیشه‌وری - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;يادداشت‌های زندان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تهران نشر پسیان. ۱۳۵۸، رقعی، ۱۵۰ ص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جعفر پیشه‌وری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را همه می‌شناسند. آدمی که زندگی سیاسی و اجتماعی خود را با حزب عدالت آغاز کرد. در پایه‌ریزی نهضت کارگری ایران سهمی داشت. در جنبش جنگل فعال بود. در دورهٔ رضا خان به‌زندان افتاد. پس از شهریور بیست، بار دیگر به صحنهٔ مبارزات سیاسی قدم گذاشت.در وقایع آذربایجان نقشی اساسی داشت و با سرکوب آذربایجان، به‌پشت پردهٔ آهنین رفت و پس از چندی درگذشت. از چگونگی درگذشت او هم مانند درگذشت بسیاری کسان دیگر، خبری در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::نام پیشه‌وری همواره برانگیزانندهٔ بحث و شور و پرسش بوده است. غرض از این مختصر نه پاسخ‌یابی این پرسش‌ها بلکه فقط توجه دادن به‌یکی از نوشته‌های اوست. آنچه امروز با عنوان «یادداشت‌های زندان» انتشار می‌یابد مجموعهٔ مقالاتی است که پیشه‌وری در روزنامهٔ آژیر (سال‌های ۲۰ تا ۲۳) دربارهٔ یازده سال زندان خود نوشته است. در این نوشته با نویسنده‌ئی بیگانه با تعصب و خشک اندیشی آشنا می‌شویم که با قلمی آکنده از انسان‌دوستی و حساسیت تجربهٔ زندان خود را باز می‌گوید. بیشک این جنبه اد شخصیت و سیمای پیشه‌وری است که تا کنون به‌دقت و به‌خوبی شناخته نشده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::تا کنون هر بار سخت از زندانیان سیاسی دوران رضا خانی به‌میان می‌آمد همه کس بی‌درنگ از «پنجاه و سه نفر» بزرگ علوی یاد می‌کرد. اکنون با انتشار «یادداشت‌های زندان» پیشه‌وری ما مدرک دیگری به‌دست می‌آوریم که نه تنها از هر لحاظ با آن دیگری قابل قیاس است، از بسیاری جهات نیز بر آن یک برتری دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری را در ششم دیماه ۱۳۰۹ توقیف می‌کنند و پس ‌از یک بازجوئی ساده به‌زندان می‌اندازند و سال‌ها بی‌آنکه در دادگاهی مورد محاکمه قرار گیرد و جرمی بر او ثابت شوددر زندان نگه می‌دارند. در این یادداشت‌ها، هدف او بازگوئی داستان خود نیست. غرض او بازگوئی داستان «غم‌انگیز، وحشتناک ولی خواندنی» زندان قصر است. می‌نویسد: «ما در زندان یازده سال تمام دم چک واقع شده بودیم. اغلب بیدادگری‌ها جلو چشم ما اجراء می‌گردید. ما در زندان مرکزی به‌سر می‌بردیم. هرکس از بزرگ و کوچک آنجا می‌آمد.هر اتفاق سوئی که در خارج پیش می‌آمد. به‌فوریت اثرش در آنجا پدیدار می‌گشت. اغلب قربانی‌ها را برای تهیه مقدمات آنجا می‌آوردند. درواقع ما در اطاق انتظار اعدامی‌ها منزل کرده بودیم. نصرت‌الدوله، تیمورتاش، فرخی، بختیاری‌ها، ملاکین مازندران، خوانین چاه کوتاهی، اکراد، الوار، دسته‌جات و افراد احزاب سیاسی، همه از جلو ما دفیله داده رد می‌شدند.» (ص ۸).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::قسمتی از این یادداشت‌ها نخست در روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در قسمت دیگر آن در هفته‌نامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بقیه در روزنامهٔ آژیر چاپ شده است. ظاهراً یادداشت‌های چاپ شده در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناهید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دوباره در آژیر به‌چاپ رسیده است. (صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۹۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بعد، صفحات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کتاب حاضر) امّا نویسنده از دو مقالهٔ دیگر «فرخی در زندان» و «سوگواری دکتر ارانی» هم صبحت می‌کند که اوّلی ظاهراً همانی است که در آغاز کتاب دیده می‌شود امّا از دومی نشانی در کتاب نیست. باشد تا ناشر، چاپ دوم کتاب را با حوصله و دقت بیش‌تر به‌انجام رساند و نه تنها از تاریخ نخستین چاپ این خاطرات خواننده را مطلع کند بلکه با افزودن قسمت یا قسمت‌های دیگر به‌این یادداشت‌ها صورت کامل‌تری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18834</id>
		<title>در اطاق انتظار اعدامی‌ها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18834"/>
		<updated>2011-06-13T10:16:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::جعفر پیشه‌وری - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;يادداشت‌های زندان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تهران نشر پسیان. ۱۳۵۸، رقعی، ۱۵۰ ص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جعفر پیشه‌وری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را همه می‌شناسند. آدمی که زندگی سیاسی و اجتماعی خود را با حزب عدالت آغاز کرد. در پایه‌ریزی نهضت کارگری ایران سهمی داشت. در جنبش جنگل فعال بود. در دورهٔ رضا خان به‌زندان افتاد. پس از شهریور بیست، بار دیگر به صحنهٔ مبارزات سیاسی قدم گذاشت.در وقایع آذربایجان نقشی اساسی داشت و با سرکوب آذربایجان، به‌پشت پردهٔ آهنین رفت و پس از چندی درگذشت. از چگونگی درگذشت او هم مانند درگذشت بسیاری کسان دیگر، خبری در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::نام پیشه‌وری همواره برانگیزانندهٔ بحث و شور و پرسش بوده است. غرض از این مختصر نه پاسخ‌یابی این پرسش‌ها بلکه فقط توجه دادن به‌یکی از نوشته‌های اوست. آنچه امروز با عنوان «یادداشت‌های زندان» انتشار می‌یابد مجموعهٔ مقالاتی است که پیشه‌وری در روزنامهٔ آژیر (سال‌های ۲۰ تا ۲۳) دربارهٔ یازده سال زندان خود نوشته است. در این نوشته با نویسنده‌ئی بیگانه با تعصب و خشک اندیشی آشنا می‌شویم که با قلمی آکنده از انسان‌دوستی و حساسیت تجربهٔ زندان خود را باز می‌گوید. بیشک این جنبه اد شخصیت و سیمای پیشه‌وری است که تا کنون به‌دقت و به‌خوبی شناخته نشده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::تا کنون هر بار سخت از زندانیان سیاسی دوران رضا خانی به‌میان می‌آمد همه کس بی‌درنگ از «پنجاه و سه نفر» بزرگ علوی یاد می‌کرد. اکنون با انتشار «یادداشت‌های زندان» پیشه‌وری ما مدرک دیگری به‌دست می‌آوریم که نه تنها از هر لحاظ با آن دیگری قابل قیاس است، از بسیاری جهات نیز بر آن یک برتری دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پیشه‌وری را در ششم دیماه ۱۳۰۹ توقیف می‌کنند و پس ‌از یک بازجوئی ساده به‌زندان می‌اندازند و سال‌ها بی‌آنکه در دادگاهی مورد محاکمه قرار گیرد و جرمی بر او ثابت شوددر زندان نگه می‌دارند. در این یادداشت‌ها، هدف او بازگوئی داستان خود نیست. غرض او بازگوئی داستان «غم‌انگیز، وحشتناک ولی خواندنی» زندان قصر است. می‌نویسد: «ما در زندان یازده سال تمام دم چک واقع شده بودیم. اغلب بیدادگری‌ها جلو چشم ما اجراء می‌گردید. ما در زندان مرکزی به‌سر می‌بردیم. هرکس از بزرگ و کوچک آنجا می‌آمد.هر اتفاق سوئی که در خارج پیش می‌آمد. به‌فوریت اثرش در آنجا پدیدار می‌گشت. اغلب قربانی‌ها را برای تهیه مقدمات آنجا می‌آوردند. درواقع ما در اطاق انتظار اعدامی‌ها منزل کرده بودیم. نصرت‌الدوله، تیمورتاش، فرخی، بختیاری‌ها، ملاکین مازندران، خوانین چاه کوتاهی، اکراد، الوار، دسته‌جات و افراد احزاب سیاسی، همه از جلو ما دفیله داده رد می‌شدند.» (ص ۸).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18833</id>
		<title>در اطاق انتظار اعدامی‌ها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=18833"/>
		<updated>2011-06-13T10:01:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::جعفر پیشه‌وری - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;يادداشت‌های زندان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تهران نشر پسیان. ۱۳۵۸، رقعی، ۱۵۰ ص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جعفر پیشه‌وری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را همه می‌شناسند. آدمی که زندگی سیاسی و اجتماعی خود را با حزب عدالت آغاز کرد. در پایه‌ریزی نهضت کارگری ایران سهمی داشت. در جنبش جنگل فعال بود. در دورهٔ رضا خان به‌زندان افتاد. پس از شهریور بیست، بار دیگر به صحنهٔ مبارزات سیاسی قدم گذاشت.در وقایع آذربایجان نقشی اساسی داشت و با سرکوب آذربایجان، به‌پشت پردهٔ آهنین رفت و پس از چندی درگذشت. از چگونگی درگذشت او هم مانند درگذشت بسیاری کسان دیگر، خبری در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::نام پیشه‌وری همواره برانگیزانندهٔ بحث و شور و پرسش بوده است. غرض از این مختصر نه پاسخ‌یابی این پرسش‌ها بلکه فقط توجه دادن به‌یکی از نوشته‌های اوست. آنچه امروز با عنوان «یادداشت‌های زندان» انتشار می‌یابد مجموعهٔ مقالاتی است که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18809</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18809"/>
		<updated>2011-06-12T20:29:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{دبازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌دست‌هایش می‌اندیشم که وقتی ماشه را می‌چکاند تفنگ را چنان محکم نگاه می‌دارد که کمترین تکانی نمی‌خورد. به‌دست‌هائی به‌هم پیوسته و چهره‌ئی زیبا که غروری یکسان دارند و شانه به‌شانه در کنار من جنگیده‌اند می‌اندیشم و مصممانه بانگ برمی‌دارم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هرچه پیش آید... من با شما می‌آیم، هرچه بادا باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قد راست می‌کند، و من نفس گرمش را کاملا نزدیک‌احساس می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دیوانگی نکن. بهتر است به‌حرف من گوش کنی پسرم، دشت برای تو ساخته نشده. دشت مغرور است و مثل زنی به‌تو می‌چسبد، ترا می‌گیرد و وقتی بخواهی ولش کنی... هلپ... می‌بینی که کاملا اسیر او هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه. نه. من همراه گروه، دنبال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئي‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دراین‌ صورت به خودت مربوط است، دانشجو... به‌هرحال...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مجبور شد بی‌آن که حرفش را تمام کند حرکت کند و دور شود. اندکی بعد صدای فرمانی خشک را برای ادامهٔ راه‌پیمائی می‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بار دیگر مجروح را سوار می‌کنیم. چون مردها برخانهٔ زین جای می‌گیرند ساز و برگ اسب‌ها به‌صدا در می‌آید و دیری نمی‌پاید که غرش جریان آب به‌گوش می‌رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس گذار از رودخانه به‌قلمروی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراختیار دارد پا می‌نهیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:امیدواریم یکی از گشتی‌های او سر راه‌مان پیدا شود. یکی ازافراد ما مأمور بوده که جلوجلو تماس بگیرد. آن‌ها باید رد اسب‌های ما را گرفته باشند. می‌گویند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قادر است صدای سُم اسبی را از پانزده کیلومتری بشنود. دشت، این پهنهٔ صاف و دشوار و پیچیده، قلمرو او است. «سیاه» این را می‌داند، به‌دشت می‌چسبد، وجب به‌وجب از آن دفاع می‌کند. بدون اجازهٔ او کسی به‌دشت قدم نمی‌گذارد. دولت او را راهزن می‌خواند و دسته‌های کوچکی از سربازها و دانشجویان افسری «مدرسهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را به سراغش می‌فرستد تا اسباب تفریح یاغی سیاه بشوند. .ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندد. می‌خندد و با نوعی هزل وحشیانه اونیفورم‌های خونالود را برای دولت پس می‌فرستد. وقتی هم لازم باشد بعضی از آن‌ها را برای استتار افرادش نگه می‌دارد. بیهوده نیست که اسم او را «پلنگ دشت» گذاشته‌اند. توقف می‌کنیم. در تاریکی از یکی از کنار دستی‌ها می‌پرسم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چی شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- نمی‌دانم. نوری دیدم که روشن و خاموش شد اما نمی‌دانم چیست. مثل این که علامت باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- کجا دیدیش؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- آن طرف. یک لحظه خاموش و روشن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پس از مکثی ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دوباره روشن شد... نگاه کن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نگاه می‌کنم و می‌یابم. در سمت مشرق است. روشنائی با تناوبی عمدی آشکار و خاموش می‌شود.علائم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلائی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. چطور معنایش را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمی‌فهمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- بی‌حرف! اسلحه‌تان را آماده کنید، شاید تله‌ای باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پیاده می‌شویم و سر و صدای تفنگ‌هائی که سردست می‌آوریم به‌وضوح به‌یکدیگر پاسخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:یک ربع ساعت با اعصاب تحریک شده انتظار می‌کشیم. همان وضع برقرار است. کسی آهسته به‌کنارم می‌لغزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- صدای تاخت اسبی می‌شنوم. تو هم می‌شنوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نه، چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:گوش می‌کنم: هیچ. خیلی آهسته می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌ام اطمینان می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- اما من خوب می‌شنوم. خیلی خوب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در زندگی خیلی ترسیده‌ام. به‌همین دلیل حالا هم ملتفت هستم که دارم می‌ترسم. ترس مهیب، ترس مردن در این ظلمت که پیشاپیش صبح در حرکت است و ترس از آن که دیگر هیچ گاه در تماشای معجزهٔ  روزانهٔ زاده شدن صبح حقی نداشته باشم. پولادِ سرد لولهٔ تفنگ را در دست می‌فشارم و به‌طور جدی، استدلالی را که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; محض شوخی می‌کرد برای خود تکرار می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- خطری که مال ما نیست به‌ما کاری ندارد. خطری که به‌ما کار دارد، حتا حس هم نمی‌کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در این لحظه صدای سم‌هائی را می‌شنوم که چند لحظه پیش رفیقم درباره‌اش حرف می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:صدائی محکم می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همان لحن جواب داده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-انقلاب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بلافاصله ترس‌هایم می‌ریزد. تفنگ را به‌ضامن می‌کنم و سوار اسب می‌شوم. بار دیگر صدای به‌هم خوردن پولاد و خش خش تسمه‌ها برمی‌خیزد. راه‌پیمائی ادامه می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما را در کلبه‌ئی بدون کف‌پوش که از یک فانوس جنگی روشنی می‌گیرد می‌پذیرد. مردی بلندبالا است ولی تصوری از نیرومندی القا نمی‌کند. بازوانش دراز و باریک است و رگ‌هائی برجسته دارد. صورتش هم باریک و استخوانی است، با رنگ سیاه خاکستری، رنگ چهره‌ئی بیمار. امّا بیش از توان یک بیمار می‌خندد. و به‌تدریج که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این دانشجو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظامی وار در برابرش به‌حالت خبردار می‌ایستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خندهٔ کودکانه‌اش را از سر می‌گیرد، و بی‌آن که آن را ببرّد فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دست بردار بچه، دست بردار! این اداها برای بچه‌های بابا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لائور آنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوب است نه برای ما...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنده را قطع می‌کند و می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا اسمش را دانشجو گذاشته‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به جای من جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- داشت تحصیل دکتری می‌کرد. وقتی جشن شروع شد از آن جا جیم شد، و حالا این جا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بار دیگر می‌زند زیر خنده، بعد خیلی جاده و به‌آوای بلند می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- او این جا خیلی به‌دردمان می‌خورد. می‌تواند از زخمی‌ها و مریض‌ها مراقبت کند. ما از بی‌دکتری بیشتر آدم از دست می‌دهیم تا از گلولهٔ حریف. اگر دکتر داشتیم خیلی‌ها ممکن بود نجات پیدا کنند اما خیلی کم اتفاق می‌افتد که پوست به‌خودی خود معالجه شود. ضمنا اگر زخمی داشته باشید می‌توانید همین جا بگذارید. این تنها کلبه‌ای است که روشنائی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به راه می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دستور می‌دهد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بیاورند. او را روی بستری از کاه که همان لحظه روبراه شده می‌خوابانیم. مرد مجروح چشم‌های زیبایش را باز می‌کند و می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا، دانشجو، حالا...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا چی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا دانشجو،...سنگ لوح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:و ضمن آن که به&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه می‌کند می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- ژنرال، دیگر کار من ساخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:و من به‌سوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یگانه کسی که از ماجرا آگاه است، نگاه می‌کنم و می‌بینم که او سرش را پایین می‌اندازد و نگاهش را می‌دزدد. افراد کنجکاو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اندک‌اندک کلبه را پر کرده‌اند. وقتی یکی از افراد چیزی می‌شنود که معنایش را درک نمی‌کند می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چی می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقت ندارم جواب بدهم. سؤال او را بدون پاسخ می‌گذارم و از کلبه بیرون می‌روم. وقتی برمی‌گردم لوح را همراه آورده‌ام. آن را در روشنائی قرار می‌دهم و خیلی بزرگ می‌نویسم: «زنده باد رفقا»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سپس مجروح را می‌نشانم و وادارش می‌کنم عبارت نوشته شده را چندین بار پشت سرهم هجی کند، تا آن که می‌شنوم به‌وضوح می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- زنده باد رفقا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:آنگاه خسته سکوت می‌کند، سرش روی بستر به‌یک‌سو خم شده است. با پلک‌های نیمه باز، با لحنی آمیخته به‌رؤیا و شادی، مثل این که رنجی نمی‌برد، مثل این که حساسیتش را نسبت به‌درد از دست داده باشد به‌صدای بلند می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- «زنده باد رفقا...» علی است دانشجو! «زنده باد رفقا»... اگر معالجه می‌شدم درتمام روزهای این زندگی سگی این جمله را تکرار می‌کردم... می‌شنوی دانشجو؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بی‌حرکت می‌ماند. از چشم‌های بسته‌اش دو قطره اشک جاری است. به‌نظر می‌رسد که خوابیده است، اما نخوابیده. باز هم یک حرکت خفیف بازو. سپس هیچ. ای بار خوابیده، دیگر بیدار نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:قطره‌ای نیمگرم در طول گونه‌هایم فرو می‌غلتد. من نیز بی‌آن که خود متوجه باشم گریسته‌ام. اما چون پس از مدت‌های دراز گریه کرده‌ام، خودم را انسان‌تر حسّ می‌کنم. بازگشت چیزی را احساس می‌کنم که خیال می‌کردم مدت درازی پیش از این در من مرده است. این باید همان باشد، که همان شبی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از من خواسته بود چریک‌ها را ترک گویم، این احساس را شناخته بودم: بازگشت به‌خویش پس از تأخیر بسیار، مثل جبران این دوگانگی: انسان و راهش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی از کلبه بیرون می‌آیم به‌طرف مشرق رو می‌کنم، به‌سوی نخستین خط سپید و چون شیر غلیظ، به‌سوی خط سپیده. آن گاه می‌شتابم و چشمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌گشایم تا مردمک‌هایش، همان‌گونه که اکنون مردمک‌های ما می‌دانند، بدانند که صبح در آستانهٔ دمیدن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه قاسم صنعوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} جائی که در آن «موریچ» (نوعی نارگیل) کاشته می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} رقص و آواز فلکلوریک کلمبیائی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} لهجهٔ ساکنان دشت‌های کلمبیا و ونزوئلا.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} ساکنان دشت‌های کلمبیا.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} لائوره آندگومس، رئیس‌جمهور کلمبیا در سال‌های ۱۹۵۱-۱۹۵۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18808</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18808"/>
		<updated>2011-06-12T20:28:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌دست‌هایش می‌اندیشم که وقتی ماشه را می‌چکاند تفنگ را چنان محکم نگاه می‌دارد که کمترین تکانی نمی‌خورد. به‌دست‌هائی به‌هم پیوسته و چهره‌ئی زیبا که غروری یکسان دارند و شانه به‌شانه در کنار من جنگیده‌اند می‌اندیشم و مصممانه بانگ برمی‌دارم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هرچه پیش آید... من با شما می‌آیم، هرچه بادا باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قد راست می‌کند، و من نفس گرمش را کاملا نزدیک‌احساس می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دیوانگی نکن. بهتر است به‌حرف من گوش کنی پسرم، دشت برای تو ساخته نشده. دشت مغرور است و مثل زنی به‌تو می‌چسبد، ترا می‌گیرد و وقتی بخواهی ولش کنی... هلپ... می‌بینی که کاملا اسیر او هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه. نه. من همراه گروه، دنبال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئي‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دراین‌ صورت به خودت مربوط است، دانشجو... به‌هرحال...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مجبور شد بی‌آن که حرفش را تمام کند حرکت کند و دور شود. اندکی بعد صدای فرمانی خشک را برای ادامهٔ راه‌پیمائی می‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بار دیگر مجروح را سوار می‌کنیم. چون مردها برخانهٔ زین جای می‌گیرند ساز و برگ اسب‌ها به‌صدا در می‌آید و دیری نمی‌پاید که غرش جریان آب به‌گوش می‌رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس گذار از رودخانه به‌قلمروی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراختیار دارد پا می‌نهیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:امیدواریم یکی از گشتی‌های او سر راه‌مان پیدا شود. یکی ازافراد ما مأمور بوده که جلوجلو تماس بگیرد. آن‌ها باید رد اسب‌های ما را گرفته باشند. می‌گویند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قادر است صدای سُم اسبی را از پانزده کیلومتری بشنود. دشت، این پهنهٔ صاف و دشوار و پیچیده، قلمرو او است. «سیاه» این را می‌داند، به‌دشت می‌چسبد، وجب به‌وجب از آن دفاع می‌کند. بدون اجازهٔ او کسی به‌دشت قدم نمی‌گذارد. دولت او را راهزن می‌خواند و دسته‌های کوچکی از سربازها و دانشجویان افسری «مدرسهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را به سراغش می‌فرستد تا اسباب تفریح یاغی سیاه بشوند. .ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندد. می‌خندد و با نوعی هزل وحشیانه اونیفورم‌های خونالود را برای دولت پس می‌فرستد. وقتی هم لازم باشد بعضی از آن‌ها را برای استتار افرادش نگه می‌دارد. بیهوده نیست که اسم او را «پلنگ دشت» گذاشته‌اند. توقف می‌کنیم. در تاریکی از یکی از کنار دستی‌ها می‌پرسم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چی شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- نمی‌دانم. نوری دیدم که روشن و خاموش شد اما نمی‌دانم چیست. مثل این که علامت باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- کجا دیدیش؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- آن طرف. یک لحظه خاموش و روشن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پس از مکثی ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دوباره روشن شد... نگاه کن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نگاه می‌کنم و می‌یابم. در سمت مشرق است. روشنائی با تناوبی عمدی آشکار و خاموش می‌شود.علائم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلائی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. چطور معنایش را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمی‌فهمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- بی‌حرف! اسلحه‌تان را آماده کنید، شاید تله‌ای باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پیاده می‌شویم و سر و صدای تفنگ‌هائی که سردست می‌آوریم به‌وضوح به‌یکدیگر پاسخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:یک ربع ساعت با اعصاب تحریک شده انتظار می‌کشیم. همان وضع برقرار است. کسی آهسته به‌کنارم می‌لغزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- صدای تاخت اسبی می‌شنوم. تو هم می‌شنوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نه، چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:گوش می‌کنم: هیچ. خیلی آهسته می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌ام اطمینان می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- اما من خوب می‌شنوم. خیلی خوب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در زندگی خیلی ترسیده‌ام. به‌همین دلیل حالا هم ملتفت هستم که دارم می‌ترسم. ترس مهیب، ترس مردن در این ظلمت که پیشاپیش صبح در حرکت است و ترس از آن که دیگر هیچ گاه در تماشای معجزهٔ  روزانهٔ زاده شدن صبح حقی نداشته باشم. پولادِ سرد لولهٔ تفنگ را در دست می‌فشارم و به‌طور جدی، استدلالی را که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; محض شوخی می‌کرد برای خود تکرار می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- خطری که مال ما نیست به‌ما کاری ندارد. خطری که به‌ما کار دارد، حتا حس هم نمی‌کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در این لحظه صدای سم‌هائی را می‌شنوم که چند لحظه پیش رفیقم درباره‌اش حرف می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:صدائی محکم می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همان لحن جواب داده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-انقلاب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بلافاصله ترس‌هایم می‌ریزد. تفنگ را به‌ضامن می‌کنم و سوار اسب می‌شوم. بار دیگر صدای به‌هم خوردن پولاد و خش خش تسمه‌ها برمی‌خیزد. راه‌پیمائی ادامه می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما را در کلبه‌ئی بدون کف‌پوش که از یک فانوس جنگی روشنی می‌گیرد می‌پذیرد. مردی بلندبالا است ولی تصوری از نیرومندی القا نمی‌کند. بازوانش دراز و باریک است و رگ‌هائی برجسته دارد. صورتش هم باریک و استخوانی است، با رنگ سیاه خاکستری، رنگ چهره‌ئی بیمار. امّا بیش از توان یک بیمار می‌خندد. و به‌تدریج که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این دانشجو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظامی وار در برابرش به‌حالت خبردار می‌ایستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خندهٔ کودکانه‌اش را از سر می‌گیرد، و بی‌آن که آن را ببرّد فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دست بردار بچه، دست بردار! این اداها برای بچه‌های بابا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لائور آنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوب است نه برای ما...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنده را قطع می‌کند و می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا اسمش را دانشجو گذاشته‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به جای من جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- داشت تحصیل دکتری می‌کرد. وقتی جشن شروع شد از آن جا جیم شد، و حالا این جا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بار دیگر می‌زند زیر خنده، بعد خیلی جاده و به‌آوای بلند می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- او این جا خیلی به‌دردمان می‌خورد. می‌تواند از زخمی‌ها و مریض‌ها مراقبت کند. ما از بی‌دکتری بیشتر آدم از دست می‌دهیم تا از گلولهٔ حریف. اگر دکتر داشتیم خیلی‌ها ممکن بود نجات پیدا کنند اما خیلی کم اتفاق می‌افتد که پوست به‌خودی خود معالجه شود. ضمنا اگر زخمی داشته باشید می‌توانید همین جا بگذارید. این تنها کلبه‌ای است که روشنائی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به راه می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دستور می‌دهد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بیاورند. او را روی بستری از کاه که همان لحظه روبراه شده می‌خوابانیم. مرد مجروح چشم‌های زیبایش را باز می‌کند و می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا، دانشجو، حالا...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا چی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا دانشجو،...سنگ لوح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:و ضمن آن که به&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه می‌کند می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- ژنرال، دیگر کار من ساخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:و من به‌سوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یگانه کسی که از ماجرا آگاه است، نگاه می‌کنم و می‌بینم که او سرش را پایین می‌اندازد و نگاهش را می‌دزدد. افراد کنجکاو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اندک‌اندک کلبه را پر کرده‌اند. وقتی یکی از افراد چیزی می‌شنود که معنایش را درک نمی‌کند می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چی می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقت ندارم جواب بدهم. سؤال او را بدون پاسخ می‌گذارم و از کلبه بیرون می‌روم. وقتی برمی‌گردم لوح را همراه آورده‌ام. آن را در روشنائی قرار می‌دهم و خیلی بزرگ می‌نویسم: «زنده باد رفقا»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سپس مجروح را می‌نشانم و وادارش می‌کنم عبارت نوشته شده را چندین بار پشت سرهم هجی کند، تا آن که می‌شنوم به‌وضوح می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- زنده باد رفقا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:آنگاه خسته سکوت می‌کند، سرش روی بستر به‌یک‌سو خم شده است. با پلک‌های نیمه باز، با لحنی آمیخته به‌رؤیا و شادی، مثل این که رنجی نمی‌برد، مثل این که حساسیتش را نسبت به‌درد از دست داده باشد به‌صدای بلند می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- «زنده باد رفقا...» علی است دانشجو! «زنده باد رفقا»... اگر معالجه می‌شدم درتمام روزهای این زندگی سگی این جمله را تکرار می‌کردم... می‌شنوی دانشجو؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بی‌حرکت می‌ماند. از چشم‌های بسته‌اش دو قطره اشک جاری است. به‌نظر می‌رسد که خوابیده است، اما نخوابیده. باز هم یک حرکت خفیف بازو. سپس هیچ. ای بار خوابیده، دیگر بیدار نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:قطره‌ای نیمگرم در طول گونه‌هایم فرو می‌غلتد. من نیز بی‌آن که خود متوجه باشم گریسته‌ام. اما چون پس از مدت‌های دراز گریه کرده‌ام، خودم را انسان‌تر حسّ می‌کنم. بازگشت چیزی را احساس می‌کنم که خیال می‌کردم مدت درازی پیش از این در من مرده است. این باید همان باشد، که همان شبی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از من خواسته بود چریک‌ها را ترک گویم، این احساس را شناخته بودم: بازگشت به‌خویش پس از تأخیر بسیار، مثل جبران این دوگانگی: انسان و راهش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی از کلبه بیرون می‌آیم به‌طرف مشرق رو می‌کنم، به‌سوی نخستین خط سپید و چون شیر غلیظ، به‌سوی خط سپیده. آن گاه می‌شتابم و چشمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌گشایم تا مردمک‌هایش، همان‌گونه که اکنون مردمک‌های ما می‌دانند، بدانند که صبح در آستانهٔ دمیدن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه قاسم صنعوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} جائی که در آن «موریچ» (نوعی نارگیل) کاشته می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} رقص و آواز فلکلوریک کلمبیائی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} لهجهٔ ساکنان دشت‌های کلمبیا و ونزوئلا.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} ساکنان دشت‌های کلمبیا.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} لائوره آندگومس، رئیس‌جمهور کلمبیا در سال‌های ۱۹۵۱-۱۹۵۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18798</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18798"/>
		<updated>2011-06-12T16:31:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌دست‌هایش می‌اندیشم که وقتی ماشه را می‌چکاند تفنگ را چنان محکم نگاه می‌دارد که کمترین تکانی نمی‌خورد. به‌دست‌هائی به‌هم پیوسته و چهره‌ئی زیبا که غروری یکسان دارند و شانه به‌شانه در کنار من جنگیده‌اند می‌اندیشم و مصممانه بانگ برمی‌دارم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هرچه پیش آید... من با شما می‌آیم، هرچه بادا باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قد راست می‌کند، و من نفس گرمش را کاملا نزدیک‌احساس می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دیوانگی نکن. بهتر است به‌حرف من گوش کنی پسرم، دشت برای تو ساخته نشده. دشت مغرور است و مثل زنی به‌تو می‌چسبد، ترا می‌گیرد و وقتی بخواهی ولش کنی... هلپ... می‌بینی که کاملا اسیر او هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه. نه. من همراه گروه، دنبال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئي‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دراین‌ صورت به خودت مربوط است، دانشجو... به‌هرحال...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مجبور شد بی‌آن که حرفش را تمام کند حرکت کند و دور شود. اندکی بعد صدای فرمانی خشک را برای ادامهٔ راه‌پیمائی می‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بار دیگر مجروح را سوار می‌کنیم. چون مردها برخانهٔ زین جای می‌گیرند ساز و برگ اسب‌ها به‌صدا در می‌آید و دیری نمی‌پاید که غرش جریان آب به‌گوش می‌رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس گذار از رودخانه به‌قلمروی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراختیار دارد پا می‌نهیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:امیدواریم یکی از گشتی‌های او سر راه‌مان پیدا شود. یکی ازافراد ما مأمور بوده که جلوجلو تماس بگیرد. آن‌ها باید رد اسب‌های ما را گرفته باشند. می‌گویند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قادر است صدای سُم اسبی را از پانزده کیلومتری بشنود. دشت، این پهنهٔ صاف و دشوار و پیچیده، قلمرو او است. «سیاه» این را می‌داند، به‌دشت می‌چسبد، وجب به‌وجب از آن دفاع می‌کند. بدون اجازهٔ او کسی به‌دشت قدم نمی‌گذارد. دولت او را راهزن می‌خواند و دسته‌های کوچکی از سربازها و دانشجویان افسری «مدرسهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را به سراغش می‌فرستد تا اسباب تفریح یاغی سیاه بشوند. .ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندد. می‌خندد و با نوعی هزل وحشیانه اونیفورم‌های خونالود را برای دولت پس می‌فرستد. وقتی هم لازم باشد بعضی از آن‌ها را برای استتار افرادش نگه می‌دارد. بیهوده نیست که اسم او را «پلنگ دشت» گذاشته‌اند. توقف می‌کنیم. در تاریکی از یکی از کنار دستی‌ها می‌پرسم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چی شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- نمی‌دانم. نوری دیدم که روشن و خاموش شد اما نمی‌دانم چیست. مثل این که علامت باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- کجا دیدیش؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- آن طرف. یک لحظه خاموش و روشن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پس از مکثی ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دوباره روشن شد... نگاه کن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نگاه می‌کنم و می‌یابم. در سمت مشرق است. روشنائی با تناوبی عمدی آشکار و خاموش می‌شود.علائم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلائی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. چطور معنایش را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمی‌فهمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- بی‌حرف! اسلحه‌تان را آماده کنید، شاید تله‌ای باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پیاده می‌شویم و سر و صدای تفنگ‌هائی که سردست می‌آوریم به‌وضوح به‌یکدیگر پاسخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:یک ربع ساعت با اعصاب تحریک شده انتظار می‌کشیم. همان وضع برقرار است. کسی آهسته به‌کنارم می‌لغزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- صدای تاخت اسبی می‌شنوم. تو هم می‌شنوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نه، چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:گوش می‌کنم: هیچ. خیلی آهسته می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌ام اطمینان می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- اما من خوب می‌شنوم. خیلی خوب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در زندگی خیلی ترسیده‌ام. به‌همین دلیل حالا هم ملتفت هستم که دارم می‌ترسم. ترس مهیب، ترس مردن در این ظلمت که پیشاپیش صبح در حرکت است و ترس از آن که دیگر هیچ گاه در تماشای معجزهٔ  روزانهٔ زاده شدن صبح حقی نداشته باشم. پولادِ سرد لولهٔ تفنگ را در دست می‌فشارم و به‌طور جدی، استدلالی را که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; محض شوخی می‌کرد برای خود تکرار می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- خطری که مال ما نیست به‌ما کاری ندارد. خطری که به‌ما کار دارد، حتا حس هم نمی‌کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در این لحظه صدای سم‌هائی را می‌شنوم که چند لحظه پیش رفیقم درباره‌اش حرف می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:صدائی محکم می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همان لحن جواب داده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-انقلاب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بلافاصله ترس‌هایم می‌ریزد. تفنگ را به‌ضامن می‌کنم و سوار اسب می‌شوم. بار دیگر صدای به‌هم خوردن پولاد و خش خش تسمه‌ها برمی‌خیزد. راه‌پیمائی ادامه می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما را در کلبه‌ئی بدون کف‌پوش که از یک فانوس جنگی روشنی می‌گیرد می‌پذیرد. مردی بلندبالا است ولی تصوری از نیرومندی القا نمی‌کند. بازوانش دراز و باریک است و رگ‌هائی برجسته دارد. صورتش هم باریک و استخوانی است، با رنگ سیاه خاکستری، رنگ چهره‌ئی بیمار. امّا بیش از توان یک بیمار می‌خندد. و به‌تدریج که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این دانشجو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظامی وار در برابرش به‌حالت خبردار می‌ایستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خندهٔ کودکانه‌اش را از سر می‌گیرد، و بی‌آن که آن را ببرّد فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دست بردار بچه، دست بردار! این اداها برای بچه‌های بابا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لائور آنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوب است نه برای ما...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنده را قطع می‌کند و می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا اسمش را دانشجو گذاشته‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به جای من جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- داشت تحصیل دکتری می‌کرد. وقتی جشن شروع شد از آن جا جیم شد، و حالا این جا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بار دیگر می‌زند زیر خنده، بعد خیلی جاده و به‌آوای بلند می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- او این جا خیلی به‌دردمان می‌خورد. می‌تواند از زخمی‌ها و مریض‌ها مراقبت کند. ما از بی‌دکتری بیشتر آدم از دست می‌دهیم تا از گلولهٔ حریف. اگر دکتر داشتیم خیلی‌ها ممکن بود نجات پیدا کنند اما خیلی کم اتفاق می‌افتد که پوست به‌خودی خود معالجه شود. ضمنا اگر زخمی داشته باشید می‌توانید همین جا بگذارید. این تنها کلبه‌ای است که روشنائی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به راه می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دستور می‌دهد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بیاورند. او را روی بستری از کاه که همان لحظه روبراه شده می‌خوابانیم. مرد مجروح چشم‌های زیبایش را باز می‌کند و می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا، دانشجو، حالا...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا چی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا دانشجو،...سنگ لوح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:و ضمن آن که به&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه می‌کند می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- ژنرال، دیگر کار من ساخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:و من به‌سوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یگانه کسی که از ماجرا آگاه است، نگاه می‌کنم و می‌بینم که او سرش را پایین می‌اندازد و نگاهش را می‌دزدد. افراد کنجکاو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اندک‌اندک کلبه را پر کرده‌اند. وقتی یکی از افراد چیزی می‌شنود که معنایش را درک نمی‌کند می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چی می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقت ندارم جواب بدهم. سؤال او را بدون پاسخ می‌گذارم و از کلبه بیرون می‌روم. وقتی برمی‌گردم لوح را همراه آورده‌ام. آن را در روشنائی قرار می‌دهم و خیلی بزرگ می‌نویسم: «زنده باد رفقا»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سپس مجروح را می‌نشانم و وادارش می‌کنم عبارت نوشته شده را چندین بار پشت سرهم هجی کند، تا آن که می‌شنوم به‌وضوح می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- زنده باد رفقا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:آنگاه خسته سکوت می‌کند، سرش روی بستر به‌یک‌سو خم شده است. با پلک‌های نیمه باز، با لحنی آمیخته به‌رؤیا و شادی، مثل این که رنجی نمی‌برد، مثل این که حساسیتش را نسبت به‌درد از دست داده باشد به‌صدای بلند می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- «زنده باد رفقا...» علی است دانشجو! «زنده باد رفقا»... اگر معالجه می‌شدم درتمام روزهای این زندگی سگی این جمله را تکرار می‌کردم... می‌شنوی دانشجو؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18797</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18797"/>
		<updated>2011-06-12T16:17:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌دست‌هایش می‌اندیشم که وقتی ماشه را می‌چکاند تفنگ را چنان محکم نگاه می‌دارد که کمترین تکانی نمی‌خورد. به‌دست‌هائی به‌هم پیوسته و چهره‌ئی زیبا که غروری یکسان دارند و شانه به‌شانه در کنار من جنگیده‌اند می‌اندیشم و مصممانه بانگ برمی‌دارم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هرچه پیش آید... من با شما می‌آیم، هرچه بادا باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قد راست می‌کند، و من نفس گرمش را کاملا نزدیک‌احساس می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دیوانگی نکن. بهتر است به‌حرف من گوش کنی پسرم، دشت برای تو ساخته نشده. دشت مغرور است و مثل زنی به‌تو می‌چسبد، ترا می‌گیرد و وقتی بخواهی ولش کنی... هلپ... می‌بینی که کاملا اسیر او هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه. نه. من همراه گروه، دنبال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئي‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دراین‌ صورت به خودت مربوط است، دانشجو... به‌هرحال...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مجبور شد بی‌آن که حرفش را تمام کند حرکت کند و دور شود. اندکی بعد صدای فرمانی خشک را برای ادامهٔ راه‌پیمائی می‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بار دیگر مجروح را سوار می‌کنیم. چون مردها برخانهٔ زین جای می‌گیرند ساز و برگ اسب‌ها به‌صدا در می‌آید و دیری نمی‌پاید که غرش جریان آب به‌گوش می‌رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس گذار از رودخانه به‌قلمروی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراختیار دارد پا می‌نهیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:امیدواریم یکی از گشتی‌های او سر راه‌مان پیدا شود. یکی ازافراد ما مأمور بوده که جلوجلو تماس بگیرد. آن‌ها باید رد اسب‌های ما را گرفته باشند. می‌گویند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قادر است صدای سُم اسبی را از پانزده کیلومتری بشنود. دشت، این پهنهٔ صاف و دشوار و پیچیده، قلمرو او است. «سیاه» این را می‌داند، به‌دشت می‌چسبد، وجب به‌وجب از آن دفاع می‌کند. بدون اجازهٔ او کسی به‌دشت قدم نمی‌گذارد. دولت او را راهزن می‌خواند و دسته‌های کوچکی از سربازها و دانشجویان افسری «مدرسهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را به سراغش می‌فرستد تا اسباب تفریح یاغی سیاه بشوند. .ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندد. می‌خندد و با نوعی هزل وحشیانه اونیفورم‌های خونالود را برای دولت پس می‌فرستد. وقتی هم لازم باشد بعضی از آن‌ها را برای استتار افرادش نگه می‌دارد. بیهوده نیست که اسم او را «پلنگ دشت» گذاشته‌اند. توقف می‌کنیم. در تاریکی از یکی از کنار دستی‌ها می‌پرسم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چی شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- نمی‌دانم. نوری دیدم که روشن و خاموش شد اما نمی‌دانم چیست. مثل این که علامت باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- کجا دیدیش؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- آن طرف. یک لحظه خاموش و روشن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پس از مکثی ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دوباره روشن شد... نگاه کن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نگاه می‌کنم و می‌یابم. در سمت مشرق است. روشنائی با تناوبی عمدی آشکار و خاموش می‌شود.علائم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلائی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. چطور معنایش را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمی‌فهمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- بی‌حرف! اسلحه‌تان را آماده کنید، شاید تله‌ای باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پیاده می‌شویم و سر و صدای تفنگ‌هائی که سردست می‌آوریم به‌وضوح به‌یکدیگر پاسخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:یک ربع ساعت با اعصاب تحریک شده انتظار می‌کشیم. همان وضع برقرار است. کسی آهسته به‌کنارم می‌لغزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- صدای تاخت اسبی می‌شنوم. تو هم می‌شنوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نه، چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:گوش می‌کنم: هیچ. خیلی آهسته می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌ام اطمینان می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- اما من خوب می‌شنوم. خیلی خوب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در زندگی خیلی ترسیده‌ام. به‌همین دلیل حالا هم ملتفت هستم که دارم می‌ترسم. ترس مهیب، ترس مردن در این ظلمت که پیشاپیش صبح در حرکت است و ترس از آن که دیگر هیچ گاه در تماشای معجزهٔ  روزانهٔ زاده شدن صبح حقی نداشته باشم. پولادِ سرد لولهٔ تفنگ را در دست می‌فشارم و به‌طور جدی، استدلالی را که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; محض شوخی می‌کرد برای خود تکرار می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- خطری که مال ما نیست به‌ما کاری ندارد. خطری که به‌ما کار دارد، حتا حس هم نمی‌کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در این لحظه صدای سم‌هائی را می‌شنوم که چند لحظه پیش رفیقم درباره‌اش حرف می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:صدائی محکم می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همان لحن جواب داده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-انقلاب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بلافاصله ترس‌هایم می‌ریزد. تفنگ را به‌ضامن می‌کنم و سوار اسب می‌شوم. بار دیگر صدای به‌هم خوردن پولاد و خش خش تسمه‌ها برمی‌خیزد. راه‌پیمائی ادامه می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما را در کلبه‌ئی بدون کف‌پوش که از یک فانوس جنگی روشنی می‌گیرد می‌پذیرد. مردی بلندبالا است ولی تصوری از نیرومندی القا نمی‌کند. بازوانش دراز و باریک است و رگ‌هائی برجسته دارد. صورتش هم باریک و استخوانی است، با رنگ سیاه خاکستری، رنگ چهره‌ئی بیمار. امّا بیش از توان یک بیمار می‌خندد. و به‌تدریج که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این دانشجو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظامی وار در برابرش به‌حالت خبردار می‌ایستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خندهٔ کودکانه‌اش را از سر می‌گیرد، و بی‌آن که آن را ببرّد فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دست بردار بچه، دست بردار! این اداها برای بچه‌های بابا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لائور آنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوب است نه برای ما...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنده را قطع می‌کند و می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا اسمش را دانشجو گذاشته‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به جای من جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- داشت تحصیل دکتری می‌کرد. وقتی جشن شروع شد از آن جا جیم شد، و حالا این جا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بار دیگر می‌زند زیر خنده، بعد خیلی جاده و به‌آوای بلند می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- او این جا خیلی به‌دردمان می‌خورد. می‌تواند از زخمی‌ها و مریض‌ها مراقبت کند. ما از بی‌دکتری بیشتر آدم از دست می‌دهیم تا از گلولهٔ حریف. اگر دکتر داشتیم خیلی‌ها ممکن بود نجات پیدا کنند اما خیلی کم اتفاق می‌افتد که پوست به‌خودی خود معالجه شود. ضمنا اگر زخمی داشته باشید می‌توانید همین جا بگذارید. این تنها کلبه‌ای است که روشنائی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به راه می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دستور می‌دهد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بیاورند. او را روی بستری از کاه که همان لحظه روبراه شده می‌خوابانیم. مرد مجروح چشم‌های زیبایش را باز می‌کند و می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا، دانشجو، حالا...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا چی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- حالا دانشجو،...سنگ لوح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:و ضمن آن که به&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه می‌کند می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- ژنرال، دیگر کار من ساخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:و من به‌سوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یگانه کسی که از ماجرا آگاه است، نگاه می‌کنم و می‌بینم که او سرش را پایین می‌اندازد و نگاهش را می‌دزدد. افراد کنجکاو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اندک‌اندک کلبه را پر کرده‌اند. وقتی یکی از افراد چیزی می‌شنود که معنایش را درک نمی‌کند می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چی می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقت ندارم جواب بدهم. سؤال او را بدون پاسخ می‌گذارم و از کلبه بیرون می‌روم. وقتی برمی‌گردم لوح را همراه آورده‌ام. آن را در روشنائی قرار می‌دهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18785</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18785"/>
		<updated>2011-06-12T11:00:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌دست‌هایش می‌اندیشم که وقتی ماشه را می‌چکاند تفنگ را چنان محکم نگاه می‌دارد که کمترین تکانی نمی‌خورد. به‌دست‌هائی به‌هم پیوسته و چهره‌ئی زیبا که غروری یکسان دارند و شانه به‌شانه در کنار من جنگیده‌اند می‌اندیشم و مصممانه بانگ برمی‌دارم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هرچه پیش آید... من با شما می‌آیم، هرچه بادا باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قد راست می‌کند، و من نفس گرمش را کاملا نزدیک‌احساس می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دیوانگی نکن. بهتر است به‌حرف من گوش کنی پسرم، دشت برای تو ساخته نشده. دشت مغرور است و مثل زنی به‌تو می‌چسبد، ترا می‌گیرد و وقتی بخواهی ولش کنی... هلپ... می‌بینی که کاملا اسیر او هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه. نه. من همراه گروه، دنبال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئي‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دراین‌ صورت به خودت مربوط است، دانشجو... به‌هرحال...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مجبور شد بی‌آن که حرفش را تمام کند حرکت کند و دور شود. اندکی بعد صدای فرمانی خشک را برای ادامهٔ راه‌پیمائی می‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بار دیگر مجروح را سوار می‌کنیم. چون مردها برخانهٔ زین جای می‌گیرند ساز و برگ اسب‌ها به‌صدا در می‌آید و دیری نمی‌پاید که غرش جریان آب به‌گوش می‌رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس گذار از رودخانه به‌قلمروی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراختیار دارد پا می‌نهیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:امیدواریم یکی از گشتی‌های او سر راه‌مان پیدا شود. یکی ازافراد ما مأمور بوده که جلوجلو تماس بگیرد. آن‌ها باید رد اسب‌های ما را گرفته باشند. می‌گویند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قادر است صدای سُم اسبی را از پانزده کیلومتری بشنود. دشت، این پهنهٔ صاف و دشوار و پیچیده، قلمرو او است. «سیاه» این را می‌داند، به‌دشت می‌چسبد، وجب به‌وجب از آن دفاع می‌کند. بدون اجازهٔ او کسی به‌دشت قدم نمی‌گذارد. دولت او را راهزن می‌خواند و دسته‌های کوچکی از سربازها و دانشجویان افسری «مدرسهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را به سراغش می‌فرستد تا اسباب تفریح یاغی سیاه بشوند. .ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندد. می‌خندد و با نوعی هزل وحشیانه اونیفورم‌های خونالود را برای دولت پس می‌فرستد. وقتی هم لازم باشد بعضی از آن‌ها را برای استتار افرادش نگه می‌دارد. بیهوده نیست که اسم او را «پلنگ دشت» گذاشته‌اند. توقف می‌کنیم. در تاریکی از یکی از کنار دستی‌ها می‌پرسم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چی شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- نمی‌دانم. نوری دیدم که روشن و خاموش شد اما نمی‌دانم چیست. مثل این که علامت باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- کجا دیدیش؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- آن طرف. یک لحظه خاموش و روشن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پس از مکثی ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دوباره روشن شد... نگاه کن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نگاه می‌کنم و می‌یابم. در سمت مشرق است. روشنائی با تناوبی عمدی آشکار و خاموش می‌شود.علائم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلائی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. چطور معنایش را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمی‌فهمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- بی‌حرف! اسلحه‌تان را آماده کنید، شاید تله‌ای باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پیاده می‌شویم و سر و صدای تفنگ‌هائی که سردست می‌آوریم به‌وضوح به‌یکدیگر پاسخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:یک ربع ساعت با اعصاب تحریک شده انتظار می‌کشیم. همان وضع برقرار است. کسی آهسته به‌کنارم می‌لغزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- صدای تاخت اسبی می‌شنوم. تو هم می‌شنوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نه، چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:گوش می‌کنم: هیچ. خیلی آهسته می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌ام اطمینان می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- اما من خوب می‌شنوم. خیلی خوب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در زندگی خیلی ترسیده‌ام. به‌همین دلیل حالا هم ملتفت هستم که دارم می‌ترسم. ترس مهیب، ترس مردن در این ظلمت که پیشاپیش صبح در حرکت است و ترس از آن که دیگر هیچ گاه در تماشای معجزهٔ  روزانهٔ زاده شدن صبح حقی نداشته باشم. پولادِ سرد لولهٔ تفنگ را در دست می‌فشارم و به‌طور جدی، استدلالی را که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; محض شوخی می‌کرد برای خود تکرار می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- خطری که مال ما نیست به‌ما کاری ندارد. خطری که به‌ما کار دارد، حتا حس هم نمی‌کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در این لحظه صدای سم‌هائی را می‌شنوم که چند لحظه پیش رفیقم درباره‌اش حرف می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:صدائی محکم می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همان لحن جواب داده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-انقلاب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بلافاصله ترس‌هایم می‌ریزد. تفنگ را به‌ضامن می‌کنم و سوار اسب می‌شوم. بار دیگر صدای به‌هم خوردن پولاد و خش خش تسمه‌ها برمی‌خیزد. راه‌پیمائی ادامه می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما را در کلبه‌ئی بدون کف‌پوش که از یک فانوس جنگی روشنی می‌گیرد می‌پذیرد. مردی بلندبالا است ولی تصوری از نیرومندی القا نمی‌کند. بازوانش دراز و باریک است و رگ‌هائی برجسته دارد. صورتش هم باریک و استخوانی است، با رنگ سیاه خاکستری، رنگ چهره‌ئی بیمار. امّا بیش از توان یک بیمار می‌خندد. و به‌تدریج که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این دانشجو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظامی وار در برابرش به‌حالت خبردار می‌ایستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خندهٔ کودکانه‌اش را از سر می‌گیرد، و بی‌آن که آن را ببرّد فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دست بردار بچه، دست بردار! این اداها برای بچه‌های بابا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لائور آنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوب است نه برای ما...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18784</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18784"/>
		<updated>2011-06-12T10:58:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویراش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌دست‌هایش می‌اندیشم که وقتی ماشه را می‌چکاند تفنگ را چنان محکم نگاه می‌دارد که کمترین تکانی نمی‌خورد. به‌دست‌هائی به‌هم پیوسته و چهره‌ئی زیبا که غروری یکسان دارند و شانه به‌شانه در کنار من جنگیده‌اند می‌اندیشم و مصممانه بانگ برمی‌دارم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هرچه پیش آید... من با شما می‌آیم، هرچه بادا باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قد راست می‌کند، و من نفس گرمش را کاملا نزدیک‌احساس می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دیوانگی نکن. بهتر است به‌حرف من گوش کنی پسرم، دشت برای تو ساخته نشده. دشت مغرور است و مثل زنی به‌تو می‌چسبد، ترا می‌گیرد و وقتی بخواهی ولش کنی... هلپ... می‌بینی که کاملا اسیر او هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه. نه. من همراه گروه، دنبال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئي‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دراین‌ صورت به خودت مربوط است، دانشجو... به‌هرحال...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مجبور شد بی‌آن که حرفش را تمام کند حرکت کند و دور شود. اندکی بعد صدای فرمانی خشک را برای ادامهٔ راه‌پیمائی می‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بار دیگر مجروح را سوار می‌کنیم. چون مردها برخانهٔ زین جای می‌گیرند ساز و برگ اسب‌ها به‌صدا در می‌آید و دیری نمی‌پاید که غرش جریان آب به‌گوش می‌رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس گذار از رودخانه به‌قلمروی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراختیار دارد پا می‌نهیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:امیدواریم یکی از گشتی‌های او سر راه‌مان پیدا شود. یکی ازافراد ما مأمور بوده که جلوجلو تماس بگیرد. آن‌ها باید رد اسب‌های ما را گرفته باشند. می‌گویند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قادر است صدای سُم اسبی را از پانزده کیلومتری بشنود. دشت، این پهنهٔ صاف و دشوار و پیچیده، قلمرو او است. «سیاه» این را می‌داند، به‌دشت می‌چسبد، وجب به‌وجب از آن دفاع می‌کند. بدون اجازهٔ او کسی به‌دشت قدم نمی‌گذارد. دولت او را راهزن می‌خواند و دسته‌های کوچکی از سربازها و دانشجویان افسری «مدرسهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را به سراغش می‌فرستد تا اسباب تفریح یاغی سیاه بشوند. .ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندد. می‌خندد و با نوعی هزل وحشیانه اونیفورم‌های خونالود را برای دولت پس می‌فرستد. وقتی هم لازم باشد بعضی از آن‌ها را برای استتار افرادش نگه می‌دارد. بیهوده نیست که اسم او را «پلنگ دشت» گذاشته‌اند. توقف می‌کنیم. در تاریکی از یکی از کنار دستی‌ها می‌پرسم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چی شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- نمی‌دانم. نوری دیدم که روشن و خاموش شد اما نمی‌دانم چیست. مثل این که علامت باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- کجا دیدیش؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- آن طرف. یک لحظه خاموش و روشن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پس از مکثی ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دوباره روشن شد... نگاه کن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نگاه می‌کنم و می‌یابم. در سمت مشرق است. روشنائی با تناوبی عمدی آشکار و خاموش می‌شود.علائم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلائی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. چطور معنایش را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمی‌فهمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- بی‌حرف! اسلحه‌تان را آماده کنید، شاید تله‌ای باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پیاده می‌شویم و سر و صدای تفنگ‌هائی که سردست می‌آوریم به‌وضوح به‌یکدیگر پاسخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:یک ربع ساعت با اعصاب تحریک شده انتظار می‌کشیم. همان وضع برقرار است. کسی آهسته به‌کنارم می‌لغزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- صدای تاخت اسبی می‌شنوم. تو هم می‌شنوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نه، چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:گوش می‌کنم: هیچ. خیلی آهسته می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌ام اطمینان می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- اما من خوب می‌شنوم. خیلی خوب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در زندگی خیلی ترسیده‌ام. به‌همین دلیل حالا هم ملتفت هستم که دارم می‌ترسم. ترس مهیب، ترس مردن در این ظلمت که پیشاپیش صبح در حرکت است و ترس از آن که دیگر هیچ گاه در تماشای معجزهٔ  روزانهٔ زاده شدن صبح حقی نداشته باشم. پولادِ سرد لولهٔ تفنگ را در دست می‌فشارم و به‌طور جدی، استدلالی را که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; محض شوخی می‌کرد برای خود تکرار می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- خطری که مال ما نیست به‌ما کاری ندارد. خطری که به‌ما کار دارد، حتا حس هم نمی‌کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در این لحظه صدای سم‌هائی را می‌شنوم که چند لحظه پیش رفیقم درباره‌اش حرف می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:صدائی محکم می‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همان لحن جواب داده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-انقلاب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بلافاصله ترس‌هایم می‌ریزد. تفنگ را به‌ضامن می‌کنم و سوار اسب می‌شوم. بار دیگر صدای به‌هم خوردن پولاد و خش خش تسمه‌ها برمی‌خیزد. راه‌پیمائی ادامه می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما را در کلبه‌ئی بدون کف‌پوش که از یک فانوس جنگی روشنی می‌گیرد می‌پذیرد. مردی بلندبالا است ولی تصوری از نیرومندی القا نمی‌کند. بازوانش دراز و باریک است و رگ‌هائی برجسته دارد. صورتش هم باریک و استخوانی است، با رنگ سیاه خاکستری، رنگ چهره‌ئی بیمار. امّا بیش از توان یک بیمار می‌خندد. و به‌تدریج که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این دانشجو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظامی وار در برابرش به‌حالت خبردار می‌ایستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خندهٔ کودکانه‌اش را از سر می‌گیرد، و بی‌آن که آن را ببرّد فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دست بردار بچه، دست بردار! این اداها برای بچه‌های بابا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لائور آنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوب است نه برای ما...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18778</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18778"/>
		<updated>2011-06-12T10:41:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویراش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌دست‌هایش می‌اندیشم که وقتی ماشه را می‌چکاند تفنگ را چنان محکم نگاه می‌دارد که کمترین تکانی نمی‌خورد. به‌دست‌هائی به‌هم پیوسته و چهره‌ئی زیبا که غروری یکسان دارند و شانه به‌شانه در کنار من جنگیده‌اند می‌اندیشم و مصممانه بانگ برمی‌دارم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هرچه پیش آید... من با شما می‌آیم، هرچه بادا باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قد راست می‌کند، و من نفس گرمش را کاملا نزدیک‌احساس می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دیوانگی نکن. بهتر است به‌حرف من گوش کنی پسرم، دشت برای تو ساخته نشده. دشت مغرور است و مثل زنی به‌تو می‌چسبد، ترا می‌گیرد و وقتی بخواهی ولش کنی... هلپ... می‌بینی که کاملا اسیر او هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه. نه. من همراه گروه، دنبال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئي‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دراین‌ صورت به خودت مربوط است، دانشجو... به‌هرحال...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مجبور شد بی‌آن که حرفش را تمام کند حرکت کند و دور شود. اندکی بعد صدای فرمانی خشک را برای ادامهٔ راه‌پیمائی می‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:بار دیگر مجروح را سوار می‌کنیم. چون مردها برخانهٔ زین جای می‌گیرند ساز و برگ اسب‌ها به‌صدا در می‌آید و دیری نمی‌پاید که غرش جریان آب به‌گوش می‌رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس گذار از رودخانه به‌قلمروی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراختیار دارد پا می‌نهیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:امیدواریم یکی از گشتی‌های او سر راه‌مان پیدا شود. یکی ازافراد ما مأمور بوده که جلوجلو تماس بگیرد. آن‌ها باید رد اسب‌های ما را گرفته باشند. می‌گویند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قادر است صدای سُم اسبی را از پانزده کیلومتری بشنود. دشت، این پهنهٔ صاف و دشوار و پیچیده، قلمرو او است. «سیاه» این را می‌داند، به‌دشت می‌چسبد، وجب به‌وجب از آن دفاع می‌کند. بدون اجازهٔ او کسی به‌دشت قدم نمی‌گذارد. دولت او را راهزن می‌خواند و دسته‌های کوچکی از سربازها و دانشجویان افسری «مدرسهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را به سراغش می‌فرستد تا اسباب تفریح یاغی سیاه بشوند. .ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندد. می‌خندد و با نوعی هزل وحشیانه اونیفورم‌های خونالود را برای دولت پس می‌فرستد. وقتی هم لازم باشد بعضی از آن‌ها را برای استتار افرادش نگه می‌دارد. بیهوده نیست که اسم او را «پلنگ دشت» گذاشته‌اند. توقف می‌کنیم. در تاریکی از یکی از کنار دستی‌ها می‌پرسم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چی شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- نمی‌دانم. نوری دیدم که روشن و خاموش شد اما نمی‌دانم چیست. مثل این که علامت باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- کجا دیدیش؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- آن طرف. یک لحظه خاموش و روشن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پس از مکثی ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- دوباره روشن شد... نگاه کن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نگاه می‌کنم و می‌یابم. در سمت مشرق است. روشنائی با تناوبی عمدی آشکار و خاموش می‌شود.علائم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلائی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. چطور معنایش را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمی‌فهمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فریاد می‌زند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- بی‌حرف! اسلحه‌تان را آماده کنید، شاید تله‌ای باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:پیاده می‌شویم و سر و صدای تفنگ‌هائی که سردست می‌آوریم به‌وضوح به‌یکدیگر پاسخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:یک ربع ساعت با اعصاب تحریک شده انتظار می‌کشیم. همان وضع برقرار است. کسی آهسته به‌کنارم می‌لغزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- صدای تاخت اسبی می‌شنوم. تو هم می‌شنوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:نه، چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:گوش می‌کنم: هیچ. خیلی آهسته می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- چیزی نمی‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌ام اطمینان می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اما من خوب می‌شنوم. خیلی خوب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18775</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18775"/>
		<updated>2011-06-12T10:12:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویراش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌دست‌هایش می‌اندیشم که وقتی ماشه را می‌چکاند تفنگ را چنان محکم نگاه می‌دارد که کمترین تکانی نمی‌خورد. به‌دست‌هائی به‌هم پیوسته و چهره‌ئی زیبا که غروری یکسان دارند و شانه به‌شانه در کنار من جنگیده‌اند می‌اندیشم و مصممانه بانگ برمی‌دارم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هرچه پیش آید... من با شما می‌آیم، هرچه بادا باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قد راست می‌کند، و من نفس گرمش را کاملا نزدیک‌احساس می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دیوانگی نکن. بهتر است به‌حرف من گوش کنی پسرم، دشت برای تو ساخته نشده. دشت مغرور است و مثل زنی به‌تو می‌چسبد، ترا می‌گیرد و وقتی بخواهی ولش کنی... هلپ... می‌بینی که کاملا اسیر او هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه. نه. من همراه گروه، دنبال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئي‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دراین‌ صورت به خودت مربوط است، دانشجو... به‌هرحال...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجبور شد بی‌آن که حرفش را تمام کند حرکت کند و دور شود. اندکی بعد صدای فرمانی خشک را برای ادامهٔ راه‌پیمائی می‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار دیگر مجروح را سوار می‌کنیم. چون مردها برخانهٔ زین جای می‌گیرند ساز و برگ اسب‌ها به‌صدا در می‌آید و دیری نمی‌پاید که غرش جریان آب به‌گوش می‌رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس گذار از رودخانه به‌قلمروی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراختیار دارد پا می‌نهیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدواریم یکی از گشتی‌های او سر راه‌مان پیدا شود. یکی ازافراد ما مأمور بوده که جلوجلو تماس بگیرد. آن‌ها باید رد اسب‌های ما را گرفته باشند. می‌گویند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قادر است صدای سُم اسبی را از پانزده کیلومتری بشنود. دشت، این پهنهٔ صاف و دشوار و پیچیده، قلمرو او است. «سیاه» این را می‌داند، به‌دشت می‌چسبد، وجب به‌وجب از آن دفاع می‌کند. بدون اجازهٔ او کسی به‌دشت قدم نمی‌گذارد. دولت او را راهزن می‌خواند و دسته‌های کوچکی از سربازها و دانشجویان افسری «مدرسهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را به سراغش می‌فرستد تا اسباب تفریح یاغی سیاه بشوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18764</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18764"/>
		<updated>2011-06-12T09:15:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویراش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌دست‌هایش می‌اندیشم که وقتی ماشه را می‌چکاند تفنگ را چنان محکم نگاه می‌دارد که کمترین تکانی نمی‌خورد. به‌دست‌هائی به‌هم پیوسته و چهره‌ئی زیبا که غروری یکسان دارند و شانه به‌شانه در کنار من جنگیده‌اند می‌اندیشم و مصممانه بانگ برمی‌دارم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هرچه پیش آید... من با شما می‌آیم، هرچه بادا باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قد راست می‌کند، و من نفس گرمش را کاملا نزدیک‌احساس می‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دیوانگی نکن. بهتر است به‌حرف من گوش کنی پسرم، دشت برای تو ساخته نشده. دشت مغرور است و مثل زنی به‌تو می‌چسبد، ترا می‌گیرد و وقتی بخواهی ولش کنی... هلپ... می‌بینی که کاملا اسیر او هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره می‌گویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه. نه. من همراه گروه، دنبال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئي‌آلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دراین‌ صورت به خودت مربوط است، دانشجو... به‌هرحال...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18714</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18714"/>
		<updated>2011-06-11T20:27:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18713</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18713"/>
		<updated>2011-06-11T20:24:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18712</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18712"/>
		<updated>2011-06-11T20:23:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی دشواری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندک اندک دشت و سبزی عظیم را پشت سر می‌گذاریم و به‌انبوه نهال‌های کوتاه می‌رسیم که گاه، زمانی که به‌پاها نمی‌پیچند، به‌قنداق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌چسبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دور صدای جریان آب شنیده می‌شود. بوی خاک باران‌ خورده پره‌های بینی‌مان را می‌نوازد. بوی منطقه‌ئی خنک، رودی گشوده در برابر منخرین اسب‌هائی که بی‌صبرانه علف مرطوب را لگدمال می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:در گدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوئل تاره دوندا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توقف می‌کنیم و به اسب‌ها آب می‌دهیم. این جا و آن جا کبریت زده می‌شود و شبتاب‌های سرخ سیگارها روشنائی‌ای زودگذری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پائین می‌آوریم و روی زمین می‌خوابانیم: در آن حال که مجروح را معاینه می‌کنم صدای مردی از اهالی دشت با لهجهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورپو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} به‌من می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفتنی است، خیال نمی‌کنم که این بابا را هیچ‌ کس بتواند دوباره سرپا بلند کند، البته امیدوارم این طور نباشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با شخشم دور می‌شوم و کبریتی می‌زنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خم می‌شوم و سینه‌ئی پر خون، دهانی نیمه‌ باز و بازوانی بی‌حرکت می‌بینم. چشم‌هایش بسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:موقعی که پلک می‌گشاد و مرا به‌جا می‌آورد، با رنج فراوان می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، هنوز نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:متوجه می‌شوم که می‌خواهد چه چیز  را به‌من بفهماند. صدایش طنین کلام نپختهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یانه‌رو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}ها را دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست است &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز نه. تو این دفعه نمی‌میری. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب نمی‌دهد. کبریت خاموش می‌شود و من که زانو زده‌ام نبض او را می‌گیرم. دیگران می‌آیند که از او خبر بگیرند و برای این که چهره‌اش را ببینند کبریت می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش تکرار می‌کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکرش را بکن، تو نمی‌میری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اطمینان دارم هر کدام بی‌اختیار در دل فریاد می‌زنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- او مردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن‌ها می‌آید و به‌من خبر می‌دهد که باره‌را، مردی که جانشین ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده است می‌خواهد مرا ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رها می‌کنم و به‌محلی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن مستقر شده، هدایت می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی می‌رسم، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بنشین دانشجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنارش می‌نشینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دراز می‌کشد و من حدس می‌زنم که می‌خواهد تصمیمی بگیرد، چون طبق معمول این گونه موارد، رو به آسمان می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- از بابت آن چه به‌سر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده خیلی متاسفم، و برای دیگران خیلی بیشتر... تو دیگر نباید همراه ما بیایی... همان طور که مرحوم ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که روحش غریق رحمت باد، می‌گفت بالاخره یک روز جسد ترا هم در یک جنگل نارگیل می‌گذارند و می‌روند، یا مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پشت اسبی می‌اندازند. برای ماها علی‌السویه است. حتی چه بهتر که کشته بشویم: آن طوری راحت‌تریم. اگر آدم چیزی نداشته باشد زندگی به‌چه درد می‌خورد. بعد از عبور این حرامزاده‌ها هم معمولاً چیزی باقی نمی‌ماند. به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه کن، او حالا راحتِ راحت است. می‌خواستی بدون زن و پسرش چه کند؟ برای همهٔ ما این طور است: ما مثل برگ‌هائی هستیم که باد ازشاخه می‌کَنَد، و دیگر برگشتی هم نداریم. امّا تو بچه‌ئی هستی که جنگ بازی می‌کنی، مثل یک سرگرمی. حالا فقط فکر کن که دیگر به اندازهٔ کافی بازی کرده‌ئی و خسته شده‌ئی. قبول داری؟... پول لازم را هم برای این که بتوانی به‌خانه‌ات برسی جمع کرده‌ایم. خوب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدایش را می‌آورد پایین و با اندوه ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وقتی رسیدی مادر پیرت را ببوس. به‌اش بگو تو را پس فرستاده‌ایم. قبول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرأت نمی‌کنم حرف بزنم. به‌ته‌سیگاری که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کشد نگاه می‌کنم که چطور می‌رود و می‌آید. وقتی سیگار‌ به‌دهان می‌گذارد شعله پرفروغ می‌شود و آن وقت می‌توانم چهره‌اش را با خطوط آشکارش ببینم، و نیز دماغ خمیده‌اش را که به‌منقار پرنده‌ئی شکاری می‌ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باره‌را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهرهٔ زیبایی دارد. به‌زحمت از آن طرح مبهمی را تشخیص می‌دهم ولی آن را در ذهن خود تکمیل می‌کنم می‌دانم که روی پیشانی‌اش باید موهائی پیچ پیچ باشد و در وسط سه چین افقی عمیق مثل شیارهای دشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18706</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18706"/>
		<updated>2011-06-11T18:57:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال! آدم دیگری در شما ظاهر شده بود، آدمی سوای آن مرد خشک، آتشین مزاج و بدون لبخند و بسیار شبیه جانواران وحشی، که قبلا می‌شناختم. به ستیزهٔ هولناک این دو موجود که در یک کالبد زندگی می‌کردند و بر سَر خنده‌ها و دشنام‌ها می‌جنگیدند فکر می‌کردم، به‌این نبرد بی‌پایان بین انسانی که هست و انسانی که باید باشد می‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به صدای دیگری می‌اندیشیدم، به صدایی قوی و مهیب که بر اثر خشم درهم شکسته است، صدائی که برای‌مان نقل می‌کرد چگونه در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتیوکیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پسرش را کشته‌اند. صدا همواره حرف‌هایش را چنین به‌پایان می‌رساند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: -این طور بود، او را کشتند و مادرش از غصه مرد و این جا هستم تا با این تفنگ دمار از روزگار آن‌ها در آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این صدا مکثی می‌کرد تا با اشاره به‌من بیفزاید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: - پسرم مثل این بود: باریک و چابک، مثل این، مثل دانشجو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آن‌ وقت سکوت حکمفرما می‌شد و هر کس به قلب خود می‌پرداخت تا نگذارد زخم‌ها جوش بخورد. برای اینکه زخم‌ها را دست کاری کند و آن‌ها را به‌سوزش بیندازد تا دلیلی روشن و دردناک برای زیستن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، آن بار من نرفتم. و هنوز هم جزو گروه هستم و به‌سوی شرق راه می‌پیمایم تا در دل گسترده و مغرور دشت فرود آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: بدون دیگران کجا می‌توانم باشم؟ آن روز از شما فرمان نبردم، اکنون از شما طلب عفو می‌کنم. نتوانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم بکنم. به همهٔ رفقا می‌اندیشیدم، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌اندیشیدم که اگر به‌اش خواندن می‌آموختم حس می‌کرد سعادتمند است. به همهٔ رفقائی می‌اندیشیدم که می‌جنگند، جنگیده‌اند، و بدون درد، بدون غم در کنارم به خاک افتاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابرم، صورت پهن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌دیدم که بَم التماس می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سماجت تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به من خواندن یاد بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:به‌اش قول دادم: یادت می‌دهم. امّا سمج نگذاشت که به‌قول خودم وفا کنم. اکنون هم اوست که پشت سر من بر زین اسبی پارشده، گلوله‌ئی از پیکرش گذشته و مانند سنگ لوحی که او در خلال حمله به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاس پیداراس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ربوده بود درهم شکسته است. وقتی سرو کله‌اش با آن سنگ لوح نمایان شد توضیح داد که آن را در دهکده‌ئی یافته است که ما پس از درهم شکستن مقاومت سرسختانه مدافعانش ویران کرده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:وقتی به‌من نشانش می‌داد به عنوان عذرخواهی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برای این آوردم که دانشجوی روی آن به‌من درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:از آن روز به‌بعد، در لحظات سکونی که گیرودار نبرد برایمان باقی می‌گذاشت به‌او خواندن و نوشتن می‌آموختم. این لحظه‌ها به‌قدری کوتاه بود که او به‌زحمت توانسته بود الفبا را یاد بگیرد. هرگز فرصت نیافت یک عبارت کامل را روان بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ژنرال، این است کسی که من به‌همراه می‌برم و چه کسی می‌داند که آیا خواهد توانست که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:باران شروع شده است. باران ریزکندی که بر چهرهٔ ما می‌ریزد و همراه باد سردی است که حتی تا اعماق وجودمان، جایی که فقدان یاران غایب رنجورش کرده، نفوذ می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%A7_%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA&amp;diff=18691</id>
		<title>زیرا زمین زمین است</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%A7_%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA&amp;diff=18691"/>
		<updated>2011-06-11T17:59:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:7-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-064.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}} تا پایان صفحهٔ ۶۰ تایپ شده است. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۲ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۲۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسماعیل خوئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... و شعر چیست؟&lt;br /&gt;
::::اگر نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جانِ جهانِ من،&lt;br /&gt;
:::هم از آن‌سان که من می‌خواهم آن را باز بسازم در زبان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در لحظه‌های دلکشی که از روشنا شدنِ هر غبار پاره و روشن‌ترین شدنِ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهانِ من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوجی از وزیدنِ آن موج‌های آنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر من، به‌خوابواری از بیداری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به‌همین آسانی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شاید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا شاید به همین دشواری. -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرقی نمی‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردانِ کام و نام و مقام از تمامِ آنچه بدان مرد فرد می‌گردد بی‌بهره خواهند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنی که در سپیده‌دمانِ زمین&lt;br /&gt;
:::::::اینان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانندِ خیلِ موران یا شبکوران&lt;br /&gt;
::::::همسانانی بی‌چهره خواهند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همواره امّا مردانی زیبا&lt;br /&gt;
:::::از بلندترین‌های گونه‌گونه و ناهمگنِ سرودن و اندیشیدن می‌آیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که می‌توان و می‌باید با ایشان با زبانِ زمین، از هر چه‌ای سخن گفت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که می‌توان و می‌شاید، گاهگاه نیز، برایشان&lt;br /&gt;
::::با زبانِ تندر یا دریا یا درد&lt;br /&gt;
:::::::::برآشفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آغازه‌های دیگرِ آن گوهرِ همارهٔ بی‌پایانند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیباترین خدایانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنگر درشت‌ترین مرواریدی را کز صدفِ خورشید برآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنگر، زلالِ زیبا را بنگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدگاهِ شادترین کهکشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیبائیِ زلالِ گوهرِ شادابِ هرچه گرانمایه و گرامی و والا را بنگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنگر، خدا را بنگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دلبرم هماره‌ترین زیباست،&lt;br /&gt;
:::یا&lt;br /&gt;
:::یعنی&lt;br /&gt;
::::زیباترین هماره، در این چارراهِ آمدن و رفتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زآنسوی هرچه گفتن&lt;br /&gt;
::::می‌گویم&lt;br /&gt;
:::::این بار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18690</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18690"/>
		<updated>2011-06-11T17:58:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18689</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18689"/>
		<updated>2011-06-11T17:56:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آئی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لابرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گامبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوسوریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آیی آلای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده نمی‌شود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی ندارد که صرف یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامبوکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلوریتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ال انکانتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18687</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18687"/>
		<updated>2011-06-11T17:46:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موریچال گرانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;quot;&amp;quot;آئی آلای&amp;quot;&amp;quot; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
؛؛؛؛ « &amp;quot;&amp;quot;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;quot;&amp;quot; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;quot;&amp;quot;لابرده&amp;quot;&amp;quot;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;quot;&amp;quot;&amp;#039;گامبوآ&amp;quot;&amp;quot;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;quot;&amp;quot;اوسوریو&amp;quot;&amp;quot;! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;quot;&amp;quot;آیی آلای&amp;quot;&amp;quot; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان&amp;quot;&amp;quot;ریوس&amp;quot;&amp;quot; شنیده نمی‌شود و &amp;quot;&amp;quot;دیاس&amp;quot;&amp;quot; وقتی ندارد که صرف یک &amp;quot;&amp;quot;بامبوکو&amp;quot;&amp;quot;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;quot;&amp;quot;فلوریتو&amp;quot;&amp;quot; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;quot;&amp;quot;ال انکانتو&amp;quot;&amp;quot; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18686</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18686"/>
		<updated>2011-06-11T17:42:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
::::::::::::::::::::کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;quot;&amp;quot;موریچال گرانده&amp;quot;&amp;quot; یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;quot;&amp;quot;آئی آلای&amp;quot;&amp;quot; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
؛؛؛؛ « &amp;quot;&amp;quot;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;quot;&amp;quot; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;quot;&amp;quot;لابرده&amp;quot;&amp;quot;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;quot;&amp;quot;&amp;#039;گامبوآ&amp;quot;&amp;quot;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;quot;&amp;quot;اوسوریو&amp;quot;&amp;quot;! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;quot;&amp;quot;آیی آلای&amp;quot;&amp;quot; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان&amp;quot;&amp;quot;ریوس&amp;quot;&amp;quot; شنیده نمی‌شود و &amp;quot;&amp;quot;دیاس&amp;quot;&amp;quot; وقتی ندارد که صرف یک &amp;quot;&amp;quot;بامبوکو&amp;quot;&amp;quot;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;quot;&amp;quot;فلوریتو&amp;quot;&amp;quot; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;quot;&amp;quot;ال انکانتو&amp;quot;&amp;quot; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18682</id>
		<title>زنده باد رفقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7&amp;diff=18682"/>
		<updated>2011-06-11T17:24:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Samin.mohajerani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ کارلوس آرتورو تروکه، اهل کلمبیا، در سال ۱۹۲۷ متولد شده است. این قصه‌نویس با استعداد از سال ۱۹۶۰ به بعد شهرت یافته است و به عنوان داستانگوی ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ماجراهای جنگ‌های پارتیزانی در دشت، که بعد از سال‌های ۱۹۵۰ در جلگه‌های شرقی کلمبیا آغاز شده، بلند آوازه است. داستان کوتاه «زنده باد رفقا» که در ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛این جا می‌آوریم در مجموعه‌ «بهترین داستان‌های کوتاه کلمبیا» که چند سال پیش چاپ شد جای گرفته است. تصویری حسّاس و عاطفی از نبردهای چریکی ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛در امریکای لاتین.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای دشواری را از سر گذرانده‌ایم در &amp;quot;&amp;quot;موریچال گرانده&amp;quot;&amp;quot; یک دست گشتی دولتی را غافلگیر کردیم و راه عقب‌نشینیش را بریدیم. پنج نفر از دست دادیم و یک نفر مجروح را هم با خودمان می‌کشانیم و معمولا هر وقت که می‌توانستیم، مردگان‌مان را هم با خود می‌بردیم، اما این بار جرات نمی‌کنیم. چنین کاری بکنیم، از آن بیم داریم که یکی از فراری‌ها، با استفاده از تاریکی، اهل دهکده را خبر کرده باشد. ما در حال گریز هستیم، آماده جنگ نیستیم. مجروحی همراه‌مان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تند می‌تازیم تا در سپیده دم به کماندوهای &amp;quot;&amp;quot;آئی آلای&amp;quot;&amp;quot; سیاه بپیوندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه ما که گاه به صد نفر می‌رسید حالا به بیست نفر کاهش یافته است و ما با موافقت همگان بر آن شده‌ایم که برویم و صفوف چریک‌های «سیاه» حیله‌گر را فشرده‌تر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام راه‌پیمایی هیچ‌کس حرف نمی‌زند، اما گمان می‌کنم که ما همه به جنگل‌های نارگیل و رفقای از پای درآمده‌مان می‌اندیشیم. دردی که حس می‌کنیم، همان دردی است که هنگام اعطای نشان‌های نظامی احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برابر دیدگانم، خاطرات زندگی پر‌خوف و خطری که بایستی من هم در آن شرکت می‌داشتم به سرعت می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
؛؛؛؛ « &amp;quot;&amp;quot;لابرده، اوسوریو، دیاس، گامبوآ، ریباس&amp;quot;&amp;quot; و بسیاری دیگر که با مردمک‌های آرام به‌درون تاریک فروافتاده‌اند... شما می‌دانید که هر روز نام‌تان را یاد می‌کنیم و دهان‌های خاموش شما به‌یاری تفنگ‌های پرغریو ما آزاد خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌شنوید؟ سروان &amp;quot;&amp;quot;لابرده&amp;quot;&amp;quot;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گوش می‌کنید، ستوان &amp;quot;&amp;quot;&amp;#039;گامبوآ&amp;quot;&amp;quot;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;quot;&amp;quot;اوسوریو&amp;quot;&amp;quot;! ژنرال صد ستاره! ما این زمان می‌رویم که به &amp;quot;&amp;quot;آیی آلای&amp;quot;&amp;quot; لب کلفت بپیوندیم. شب است و یگانه صدائی که به گوش می‌رسد از سم اسب‌هائی است که دشت را می‌کوبند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت. نوای گیتار کوچک دوست‌مان&amp;quot;&amp;quot;ریوس&amp;quot;&amp;quot; شنیده نمی‌شود و &amp;quot;&amp;quot;دیاس&amp;quot;&amp;quot; وقتی ندارد که صرف یک &amp;quot;&amp;quot;بامبوکو&amp;quot;&amp;quot;{{نشان|۲}}ئی دیگر کند. &amp;quot;&amp;quot;فلوریتو&amp;quot;&amp;quot; زخمی است: او پشت سر من روی اسب افتاده و من اسبش را یدک می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مرد دیگر، ژنرال، سخت با شهامت است... در تمام طول راه یک بار هم صدای شکوه‌اش را نشنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال، به خاطر می‌آورم فردای روزی که در خلال هجوم به &amp;quot;&amp;quot;ال انکانتو&amp;quot;&amp;quot; قلع و قمع شدیم، همین که تلفات شماره شد، مرا صدا کردید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما در برابر من مردد ماندید، بعد دستتان را به پشتم گذاشتید و گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دانشجو، می‌خواستم چیزی به‌ات بگویم... می‌دانی که کار ما ساخته است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ژنرال، می‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ادامه دادید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه بهتر! می‌خواستم... به تو فرمان بدهم که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم تردید نشان می‌دهید حدس زدم آدمی نیستید که بتوانید در پرده حرف بزنید و ضمنا چیز دشواری هم از من می‌خواهید. لحن فرماندهی‌تان در هم شکسته شده بود و من صدای مردانه شما را، لحن آن روستائی شجاع را، صدائی را که فاجعه از شما بازستانده بود، شنیدم، شما با بازگشت به قلب راستین‌تان به‌من می‌گفتید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌بینید؟... راستش... لعنت بر این...حتی نمی‌دانم چه بگویم. وقتی آدمیزاد حسابی ابله باشد این طور می‌شود... می‌بینید؟... چرا حالا جان خودت را از معرکه در نمی‌بری؟ پسرم، این کار تو نیست. تو اینجا چه کار می‌کنی؟ هیچ. حالا که ما داریم نابود می‌شویم تو جان خودت را بردار و برو، برو تا روزی همه بلاهائی را که سر ما آمده تعریف کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاسم صنعوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Samin.mohajerani</name></author>
	</entry>
</feed>