<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sadegh</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sadegh"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Sadegh"/>
	<updated>2026-05-08T16:16:23Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9&amp;diff=43696</id>
		<title>وداع</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9&amp;diff=43696"/>
		<updated>2013-07-18T23:01:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گی‌دوموپاسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ: محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دو دوست تازه از خوردن شام فراغت یافته بودند. از پنجرهٔ مهمانخانه به خیابان مملو از جمعیت می‌نگریستند. وزش نسیم خنک و مطبوعی را احساس می‌کردند که در شب‌های فرح‌بخش تابستان در پاریس می‌وزد و رهگذران را وا می‌دارد که سربالا کنند و هوس جاهای نامعلوم، آن دور دورها، زیر شاخ و برگ‌ها را در دل خویش احساس نمایند و در رؤیای رودخانه‌های روشن از نور مهتاب و کرم‌های شب‌تاب و بلبلان مست فرو روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آن دو، هانری سیمون، آهی عمیق کشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ حیف که دارم پیر می‌شوم، حیف! پیش از این در چنین شب‌هائی چون اسپند بر آتش بودم لیکن امروز جز حسرت و دریغ چیزی بدل ندارم. راستی که عمر چه زود گذر است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد قدری چاق می‌نمود و شاید چهل و پنج سال از سنش می‌گذشت و سرش کاملاً طاس بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفیق دیگر، پی‌یر کارنیه در جواب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دوست عزیز، من نیز بی‌آنکه خود متوجه باشم پیر شده‌ام. من همیشه شاد و هندان و دل‌زنده و نیرومند بودم. انسان چون هر روز خود را در آئینه تماشا می‌کند به تأثیری که گذشت زمان در او می‌بخشد پی نمی‌برد، زیرا این تأثیر به‌کندی و به‌توالی صورت می‌گیرد و چهرهٔ آدمی را چنان به تأنی و آهستگی دیگرگون می‌کند که تغییرات آن محسوس نیست.&lt;br /&gt;
فقط به همین سبب است که وقتی پس از دو یا سه سال متوجه کار تاراج زمان در وجود خود می‌شویم از غصه دق نمی‌کنیم، زیرا نمی‌توانیم اهمیت این تاراج را درک کنیم؛ و برای آن‌که بتوانیم به شمه‌ای از آن پی ببریم باید تا شش ماه به صورت خود در آئینه ننگریم. آه!... آن وقت بیا و ببین که چه بر سرمان آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما زنان! راستی دوست عزیز، چقدر دل من به حال این موجودات بینوا می‌سوزد! تمام سعادت و عظمت و حیات ایشان در گرو زیبائی ایشان است که آن نیز ده سالی بیش نمی‌پاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من اکنون پیر شده‌ام بی‌آنکه خود متوجه باشم، و خویشتن را جوانی نو رسیده می‌پنداشتم و حال‌آنکه نزدیک به پنجاه سال از سنم گذشته است، و چون اندک ضعف و فتوری در خود حس نمی‌کردم آرام و خوش‌وقت براه خود می‌رفتم.&lt;br /&gt;
احساس این سقوط به طریقی ساده لیکن وحشتناک به من دست داد که مرا تا مدتی نزدیک به شش ماه از پا درانداخت... و سپس تکلیف من روشن شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نیز مانند همهٔ مردان، اغلب عاشق شده‌ام ولی اصولاً عشق یک بار به سراغ من آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقریباً دوازده سال پیش از این، اندکی پس از جنگ{{نشان|۱}} بود که او را در اترتا دیدم. صبح‌ها هنگام آب تنی، جائی زیباتر از این پلاژ نیست، جائی است محدود و مدور، بشکل نعل اسب که صخره‌های بلند و سفید ساحل از هر طرف آن را احاطه کرده و جابجا سوراخ‌های مخصوصی در آن‌ها تعبیه شده است این صخره‌ها به اشکال مختلفند: یکی عظیم و دراز است و پای غول‌آسای خود را در دریا دراز کرده است و یکی صورتی گرد و مدور دارد. خیل زنان از هر سو گرد هم می‌آیند و بردماغهٔ باریکی از شن‌های ساحل انجمن می‌کنند و از رنگ‌های گوناگون آرایش خود باغی رنگین در فضای محدود آن دیواره‌های بلند سنگی پدید می‌آورند.&lt;br /&gt;
خورشید بر آن ساحل، بر آن چترهای آفتابی رنگین و بر آن دریای آبی مایل به سبز، راست می‌تابد.&lt;br /&gt;
همه چیز شاداب و خرم و زیبا می‌نماید و به نظر می‌رسد که همه چیز لبخند می‌زند. مردم می‌آیند و در برابر آب می‌نشینند و مهرویان شناگر را تماشا می‌کنند. اینان در حالی‌که جامهٔ حمام به دوش دارند رو به‌دریا سرازیر می‌شوند و همین که به کف‌های امواج سبک کناره می‌رسند با نازی دلفریب آن جامه را به‌کناری می‌اندازند و با قدم‌های تند و سریع داخل آب می‌شوند، ولی اغلب لرزشی مطبوع ناشی از سردی آب دریا و چندشی آنی حرکت ایشان را متوقف می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کم اند زنانی که در نخستین لحظهٔ آب تنی دچار چنین لرزشی نشوند. در آن لحظه است که می‌توان در ایشان به چشم خریداری نگریست و از مچ پا تا گلو وراندازشان کرد. مخصوصاً خروج از آب، زنانی را که ضعیفند لو می‌دهد، هرچند آب دریا برای گوشت‌های شل افتاده کمی قوی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من اول بار که آن زن جوان را دیدم شبفته و فریفته شدم. مراجی سالم و بدنی قرص و ترد داشت. از این گذشته، چهره‌هائی هستند که لطف و ملاحتشان ناگهان در ما تأثیر می‌سازد. آدم از یافتن چنین زنانی احساس می‌کند که برای دوست داشتن به جهان آمده است. من این احساس و این تکان را خود دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاری کردم که مرا به او معرفی کنند و به زودی چنان گرفتار عشق او شدم که تا آن دم هرگز به آن حالت دچار نشده بودم. به یکباره دل از من ربود. تحمل نفوذ زن چیزی وحشتناک و لذت‌بخش است، عذابی است الیم و در عین حال سعادتی است عظیم. نگاهش، لبخندش، موهای گردنش که از اهتراز نسیم زیر و رو می‌شد، کوچکترین خطوط چهره‌اش و کم‌ترین حرکات بدنش برای من لذت‌بخش بود و منقلبم می‌کرد و عقل از سرم می‌ربود. با ادا و اطوارش، با وضع و رفتارش و حتی با چیزهائی که همراه خود داشت و همهٔ آن‌ها مرا مسحور می‌کردند بر سراپای وجودم مسلط شده بود. از دیدن توری صورتش که روی مبل گذاشته و از تماشای دستکش‌هایش که بر صندلی دسته‌دارری انداخته بود دیگرگون می‌شدم. شیوهٔ آرایشش به نظر من غیرقابل تقلید بود. هیچ‌کس کلاهی به زیبائی کلاه او بر سر نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر داشت و شوهرش روزهای شنبه می‌آمد و دوشنبه می‌رفت، لیکن بود و نبود او برای من یکسان بود. من به او حسد نمی‌بردم و نمی‌دانم چرا هرگز در زندگی خود به‌موجودی بی‌اهمیت‌تر از این مرد بر نخورده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی من چقدر آن زن را دوست می‌داشتم و او چقدر ملوس و زیبا و جوان بود! گفتی مظهر شباب و نشاط و خوش‌پوشی است. هرگز تا این درجه احساس نکرده بودم که زن موجودی زیبا و ظریف و ممتاز و حساس و ساخته از لطف و ملاحت است. هرگز نفهمیده بودم که چه زیبائی خیره کننده‌ای ممکن است قرص صورت و در حرکات لب و در چین‌های مدور گوش و در شکل و ریخت این عضو حماقت باری که بینی است وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوران سه ماه به طول انجامید؛ سپس من با دلی شکسته و اسف‌بار عازم آمریکا شدم، لیکن خیال او همچنان راسخ و پیروز در سرم باقی ماند. از دور نیز مثل این که نزدیک باشد، بر وجودم حاکم بود. سال‌ها گذشت. به هیچ‌وجه فراموشش نمی‌کردم. شمایل زیبایش همچنان در نظرم و در قلبم مجسم بود. در عشق و عاطفهٔ خود نسبت به او مانند گذشته وفادار بودم، لکن اکنون عشقی آرام و خاموش داشتم، همچون یادگاری عزیز، از عزیزی که زیباتر و دل‌فریب‌تر از او به عمر خود ندیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوازده سال در زندگی آدمی مدت ناچیزی است. انسان اصلاً متوجه گذشت آن نمی‌شود. سال‌ها از پی هم آهسته و سریع و کند و تند می‌گذرند. هر سالی طولانی می‌نماید لیکن وقتی به پایان رسید می‌بینیم که چه زود آخر شد. هر سال به سرعت به سال دیگر اضافه می‌شود و سال‌ها، چون می‌گذرند، اثری که از خود به جا می‌گذارند چندان ناچیز است که وقتی انسان برای تماشای عمر رفته نظری به پشت سر می‌افکند چیزی نمی‌بیند و هیچ نمی‌فهمد که چگونه چنین پیر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع به نظر من چنین می‌آمد که فقط چندماهی از آن فصل خوش و زیبا در ساحل سنگی «اترتا» جدا مانده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین بهار گذشته بود که برای سرف نهار در خانهٔ دوستانم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مزون‌لافیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن لحظه که قطار می‌خواست حرکت کند زن چاقی همراه با چهار دختر کوچک وارد کوپهٔ من شد. نگاهی سرسری به این مادر چاق، که به مرغ جوجه‌دار می‌مانست و صورتش همچون بدر تمام در قاب کلاه بزرگ مزین به‌نوازش برجسته می‌نمود انداختم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون از تند راه رفتن به نفس افتاده بود پی‌درپی نفس می‌زد. بچه‌ها نرسیده شروع به‌صحبت و جیغ و داد کردند. من روزنامهٔ خود را باز کردم و به خواندن پرداختم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه از ایستگاه «آنی‌یر» گذشته بودیم که ناگاه همسفر من به سخن درآمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ببخشید آفا، شما آقای «کارنیه» نیستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: چرا، خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه خنده‌ای حاکی از خرسندی و جسارت که در عین حال آمیخته به حزن و اندوه بود سر داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ شما مرا نمی‌شناسید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دو دل ماندم. در واقع گمان می‌کردم که آن قیافه را در جادی دیده باشم، لیکن کجا و کی؟ آخر گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ هم بلی... و هم نه. مسلماً شما را می‌شناسم ولی اسمتان را به خاطر نمی‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی سرخ شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ من مادام «ژولی‌لوفور» هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز ضربتی برمن وارد نیامده بود. در یک ثانیه به نظرم آمد که همه چیز برای من تمام شده است! احساس می‌کردم که در جلو چشمم پرده‌ای پاره شد و اینک چیزهائی دهشتناک و دلخراش می‌بینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا این خود اوست؟ این زن چاق و بی‌قواره خود اوست؟ معلوم بود آن چهار دختر را از آن مدت به بعد که من او را ندیده‌ام زائیده است. خود بچه‌ها بیش از مادرشان مایهٔ تعجب من شدند. این‌ها را او دنیا آورده بود. اکنون بزرگ شده و جائی در زندگی برای خود باز کرده بودند و حال آن‌که او، آن لعبت طناز و زیبا، دیگر به حساب نمی‌آمد. گفتی همین دیروز او را دیده بودم و اینک او را در چنین وضعی باز می‌دیدم. آیا چنین چیزی ممکن بود؟ دردی شدید قلبم را درهم فشرد و در خود روح طغیان علیه طبیعت و حتی نفرتی نامعقول نسبت به این کار پست و وحشیانه که خراب کردن، از پس ساختن است احساس کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هراسان به او می‌نگریستم. سپس دستش را گرفتم و اشک در چشمم جوشید. بر جوانی او و بر مرگ او می‌گریستم، چه من این زن چاق را نمی‌شناختم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نیز که سخت ناراحت شده بود گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ من خیلی تغییر کرده‌ام، نه؟ ای آقا، چه می‌فرمائید، همه چیز گذران است. می‌بینید که من اکنون مادر شده‌ام، مادری خوب و جز آن هیچ؛ دیگر با مابقی مظاهر زندگی وداع کرده‌ام و همه چیز برای من تمام شده است. آه...! فکر می‌کردم که اگر یک روز به هم بربخوریم شما مرا نخواهید شناخت. از قضا، خود شما نیز تغییر کرده‌اید. مدتی طول کشید شما را به جا آوردم و فهمیدم که اشتباه نمی‌کنم. تمام موهاتان سفید شده است. آخر فکر کنید، دوازده سال می‌گذرد؛ دوازده سال! دختر بزرگم حالا ده سالش است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دختر بزرگش نگاه کردم. در سیمای او اثری از لطف و نمک سابق مادرش باز یافتم، اما هنوز بی‌شکل و ناپخته بود و در آتیه جلوه‌گر می‌شد. آن‌گاه زندگی به نظرم زودگذر آمد، همچون قطاری که می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کم‌کم به «مزون‌لافیت» می‌رسیدیم. من دست یار دیرین خود را بوسیدم. در آن مدت کوتاه جز کلمات مبتذل چیزی برای گفتن نیافتم. پریشان‌تر از آن بودم که بتوانم حرف بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب وقتی در خانه تنها بودم تا مدتی مدید صورت خود را در آئینه تماشا کردم. آخر به یاد آوردم که پیش از این چه بوده‌ام و در عالم خیال آن سبیل‌ها و موهای سیاه و آن قیافهٔ جوان و شاداب و را باز دیدم. اکنون دیگر پیر شده‌ام. بدرود ای جوانی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} مقصود جنگ ۱۸۷۰ فرانسه و پروس است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی‌دو موپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9&amp;diff=43670</id>
		<title>وداع</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9&amp;diff=43670"/>
		<updated>2013-07-09T18:38:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی‌دو موپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87&amp;diff=43663</id>
		<title>پنجره</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87&amp;diff=43663"/>
		<updated>2013-07-05T17:10:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN031P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اثر: گی‌دوموپاسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: فریدون کیانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار امسال در پاریس با خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آشنا شدم. طولی نکشید که احساس کردم بی‌اندازه به او علاقمند شده‌ام. اما شما همان اندازه او را می‌شناسید که من می‌شناختم. نه. ببخشید. تقریباً همان اندازه... می‌دانید که چقدر پر هوس و خیال‌پرداز است؟ رفتاری روشن و قلبی پراحساس دارد. خودرأی. غیرعادی. ماجراجو، بی‌پروا و بسیار مغرور است. ولی در عین حال زنی احساساتی. مشکل‌پسند. زودرنج. حساس و فروتن می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او یک بیوه بود. من زنان بیوه را می‌پرستم. چون که آدم تنبلی هستم. به فکر ازدواج با او افتادم و دلباختگی خود را به او نمایاندم. هرچه بهتر می‌شناختمش. علاقه‌ام به او بیشتر می‌شد. بران شدم که در فرصت شایسته‌ئی از او درخواست ازدواج نمایم ، زیرا که باو سهت دل باخته و در این دلباختگی، بسیار پیش تاخته بودم. وقتی مردی می خواهد ازدواج کند نباید بیش از اندازه دلباخته همسر خود بشود، زیرا که این دلباختگی زیاد، چشم خردش را کور می‌کند و به لغزش ابلهانه‌ئی دچارش می‌سازد. عنان اختیار از کف می‌دهد، هم ابله می‌شود و هم خام. مرد باید که خویشتن‌دار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین یکروز به خانه‌اش رفتم و یک جفت دستکش تابستانی برایش هدیه بردم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خانم، من مرد خوشبختی هستم که مهر شما را بدل گرفته‌ام و آمده‌ام از شما بپرسم که آیا می‌توانم امیدوار باشم که خشنودی شما را فراهم آورده و افتخار همسری شما را بیایم؟! این هدفی است که برای رسیدن به آن هرکاری از دستم برآید انجام خواهم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به آرامی پاسخ داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرطور که میل شما باشد، من هنوز درست نمی‌دانم که آیا با قبول عشق شما به کمال مطلوب خود خواهم رسید یا نه؟ ولی بهتر است آن را محک بزنیم و در بوته آزمایش بگذاریم. از نقطه نظر یک مرد، عشق شما را می‌پذیرم ولی باید بر من روشن شود که اخلاق و روحیه شما چگونه است و دارای چه رفتاری می‌باشد؟ بسیاری از زناشوئی‌ها به انجامی تلخ و توفانی می‌رسد، زیرا. نه زن و نه مرد، هیچکدام در هنگام زناشوئی یکدیگر را خوب نشناخته‌اند.&lt;br /&gt;
کوچکترین چیزی، یک اندیشه آزاردهنده ریشه‌دار، یک عقیده پایدار درباره چند نکته اخلاقی، مذهبی، یا هرچیر دیگر، یک حالت ناراحت‌کننده، یک عادت زشت، کمترین خطا یا حتی یک خصوصیت نکوهیده کافی است که دو دلداده پر مهر و وفا را تا دم مرگ، دو دشمن آشتی‌ناپذیر، سخت دل و تلخکام می‌سازد. من تا وقتی از نزدیک با مردی که می‌خواهم شریک زندگیش شوم آشنا نشوم و به تمام زیر و بم‌های سرشت او پی نبرم، ازدواج نخواهم کرد. می‌بایست در فرصت‌های مناسب و ماه‌های دراز؛ از نزدیک او را بررسی نمایم. این راهی است که پیشنهاد می‌نمایم. تابستان به ملک من در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاویل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیایئد تا مدتی باهم باشیم و در آن‌جا، در آن جای آرام خواهیم فهمید که آیا می‌توانیم در کنار هم برای همیشه زندگی کنیم یا نه...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دارید می‌خندید؟ اشتباه می‌کنید، اوه، مرد عزیز، من اگر از خودم اطمینان نداشتم هرگز چنین پیشنهادی به شما نمی‌کردم. همان‌طور که شما مردها می‌دانید، من آن‌قدر نسبت به عشق نفرت دارم و به آن به چشم خواری می‌نگرم که هیچ‌وقت به وسوسه نمی‌افتم و خوشتن‌داری را از کف نمی‌دهم. فهمیدید؟! حالا حاضرید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر دستش بوسه زدم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خانم، پس چه موقع شروع خواهیم کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دهم ماه مه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه بعد در خانه‌اش منزل گرفتم، براستی زن مخصوصی بود، از بام تا شام نگران رفتار من بود. چون به اسب علاقه زیادی نشان می‌داد، همه روز چندین ساعت وقت خود را به اسب سواری در بیشه‌ها می‌گذرانیدم، و در زیر پرتو خورشید به گفت‌وگو درباره چیزهای گوناگون می‌پرداختیم. چون که او می‌خواست با همان کوششی که برای دیدن کوچکترین کارهام به کار می‌برد، پنهانی‌ترین اندیشه‌هایم را نیز وارسی نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما من. دیوانه‌وار به او دل بسته بودم و حتی از این که ممکن است سرشت ما با یکدیگر هماهنگی نداشته باشد، کوچکترین ناراحتی به خود راه نمی‌دادم. اندکی بعد پی بردم که حتی در هنگام خواب نیز مرا زیر نظر گرفته و نگران رفتار من می باشد. در اتاق کوچک؛ پهلوی اتاق من؛ آخرهای شب کسی پنهانی می‌آمد و می‌خوابید. از این جاسوسی‌های نهانی بالاخره جانم به لب رسید و یک شب برای با خبر شدن از سرانجام کار خود، پافشاری نمودم و بی‌صبری نشان دادم ولی خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; طوری با من گفتگو کرد که مرا از پافشاری و کوشش بیشتری در این باره بازداشت. اما خیلی دلم می‌خواست هرطور شده تلافی این خبرکشی‌ها و مراقبت‌هائی را که درباره من انجام داده‌اند، دربیاورم. از این‌رو در اندیشه یافتن راه و وسیله کار برآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خدمتکاری داشت به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که یکی از دخترهای زیبای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گرانویل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به شمار می‌رفت. در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گرانویل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همهٔ دخترها خوشگل بودند. اما این خدمتکار هم مانند خانمش زن سبزه‌ئی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز عصر او را به اتاقم کشیدم و پنج فرانک در دستش گذاشتم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دخترجان، فکر نکنی می‌خواهم کار بد و ناپسندی برایم انجام بدهی، بلکه می‌خواهم همان کاری را که خانمت درباره من می‌کند، من هم نسبت به او انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدمتکار جوان لبخند استهزا آمیزی زد، من افزودم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ می‌دانم که روز و شب مرا می‌پایند، خوراک خوردنم. آب خوردنم. جامه پوشیدن و اصلاح کردنم، و حتی جوراب پوشیدنم را می‌پایند. من این‌ها را خوب می‌‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر جوان درحالی که بسوی در اتاق می‌رفت. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بله، می‌دانید آقا...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایستاد،من هم دنبال حرفم را گرفتم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ این تو هستی که در اتاق پهلوئی می‌خوابی که ببینی آیا من توی خواب خرخرمی‌کنم یا حرف می‌زنم. انکار نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌درنگ به خنده افتاد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بله، می‌دانید آقا...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز حرفش را ناتمام گذاشت. من دل و جرأتی یافتم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ببین دخترم، خودت می‌دانی این خوب نیست که ته و توی کارهای من همه برملا شود در حالی که من هیچ از کارهای زنی که می‌خواهد همسر من شود سر در نیاوردم. من او را با تمام قلب و روحم دوست دارم. او در دیده و اندیشه و قلب من زن دلخواهی است. ولی با وجود این‌ها، چند چیز است که برای فهمیدن آن‌ها حاضرم پول بیشتری بدهم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر آن شد اسکناسی را که در دستش نهاده بودم در جیب بگذارد، فهمیدم که قضیه روبه‌راه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ گوش کن، دخترم، ما مردها همواره به خصوصیات جسمی مشخصی در زن‌ها توجه داریم که این خصوصیات چیزی از فریبندگی زن‌ها نمی‌کاهد، بلکه فقط ارزش آن‌ها را در دیده ما کم و زیاد می‌کند. نمی‌خواهم که تو از خانمت پیش من بدگوئی کنی، نه، حتی نمی‌خواهم عیب‌های پوشیده او را ـ اگر هم عیبی دارد ـ برایم آفتابی کنی، بلکه فقط به چهار یا پنج پرسشی که می‌خواهم از تو بکنم، صاف و پوست کنده پاسخ بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بهتر از هرکس دیگر می‌شناسی، چون که هر روز جامه برتنش می‌کنی و جامه از تنش می‌کنی، خوب، حالا، بگو ببینم آیا او همین اندازه که ظاهرش نشان می‌دهد؛ فربه و گوشتالو هست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر کوچک پاسخی نداد، من دنبال کردم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ببین، دخترم. برخی از زن‌ها زانوهایشان پیچ دارد و با هر قدمی که برمی‌دارند زانوهایشان بطور ناهنجاری بهم می‌مالند، بعضی‌ها هم که خیلی وضعشان خراب است و ساق پاهایشان بی‌شباهت به کمانه پل نیست ـ بطوری که آدم می‌تواند از میان ساق پاهای آن‌ها بیرون شهر را تماشا کند ـ هر دو دسته این‌ها خیلی زیبا هستند. بگو ببینم ساق پای خانم تو چه شکلی دارد و جزو کدام دسته هست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر کوچک پاسخی نداد. من دنباله سخنم را گرفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از زن‌ها چنان سینه زیبا و برجسته‌ئی دارند که زیر پستان‌هایشان فرورفتگی ژرفی بچشم می‌خورد. برخی هم بازوان گوشتالو ولی اندامی کشیده دارند. عیده‌ئی نیز، قسمت جلوی بدنشان خوش ترکیب و چشم‌گیر ولی قسمت عقب برعکس بدترکیب و بی‌قواره هستند. این زن‌ها همه‌شان خوشگل هستند. خیلی هم خوشگل. اما من فقط علاقمندم بدانم خانم تو چه هیکلی دارد؟ اگر راست و پوست کنده پاسخ بدهی باز هم پول بیشتری به تو خواهم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با کنجکاوی به من نگریست و از ته دل خنده‌ئی کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آقا، غیر از این‌که او زن سبزه‌ئی است، از حیث شکل و هیکل درست شبیه من است و سپس از اتاق بیرون دوید. سرم کلاه رفته بود، این‌بار به ابلهی خود پی بردم و بران شدم آن‌چه را که از آن من بود بازگیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته بعد، آهسته بدرون اتاق کوچکی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن‌جا مرا هنگام خواب می‌پایئد رفتم، گیره در را نیانداختم. نزدیک نیمه شب بود که بدرون جایگاخ دیده‌بانی خود آمد. بی‌درنگ او را دنبال کردم. هنگامی که چشمش به من افتاد، خواست فریاد بکشد، ولی با دستم دهانش را بستم و با زحمت مختصری بزودی فهمیدم که خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باید زن بسیار زیبا و خوش هیکلی باشد. مگر این که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دروغ گفته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این تماس و وارسی که اندکی بیشتر شده بود، لذت فراوانی بمن دست داد، مثل این‌که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم از همین لذت برخوردار شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باور کنید، به شرافتم سوگند. او یک نمونه دلربا و زیبائی از نژاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باس نورماند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود که در نخستین نگاه هیکلش خوش ریخت و دلربا می‌نمود، ولی از برخی ریزه‌کاری‌ها و خصوصیات دقیقی که همواره مورد سرزنش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهارم قرار می‌گرفت، برکنار بود. این نکته‌ها را بزودی به او حالی کردم و چون به بوی خوش، دلبستگی زیاد دارم، همان شب یک شیشه بزرگ ز عطر گل سنبل زرد به او هدیه دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی زودتر از آن‌که من گمان می‌کردم بستگی و آشنائی ما با یکدیگر نزدیک و صمیمانه گردید... زیرا که او به صورت معشوقه دلربا و دلپسندی درآمده بود که زیرکی خداداد داشت و تنها برای چشاندن لذت عشق‌بازی؛ آفریده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذتی که او به من ارزانی می‌داشت مرا برای صبر کردن تا پایان کار آزمایش خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ توانائی می‌بخشید رفتارم غیرقابل ایراد و خودم رام و سربراه و مهربان شده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما نامزدم، خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، او مرا به اندازه کافی مرد دوست‌داشتنی یافته بود، و از نشانه‌های غیرقابل تردیدی پی بردم که بزودی کاملاً مورد پسند وی قرار خواهم گرفت. بدون شک در آن هنگام، من یکی از خوشبت‌ترین مردان روزگار بودم، زیرا که به آرامی و خونسردی چشم به راه نخستین بوسه زن دلخواه خود؛ دوخته بودم، زنی که او را در میان بازوان دختر زیبا و جوانی که بی‌گمان بچنگم افتاده بود، ستایش و پرستش می‌کردم.&lt;br /&gt;
یک روز به غروب، همان‌طور که از اسب سواری برمی‌گشتیم، خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با ترش‌روئی و ناراحتی شکایت کرد که خدمتکاران؛ با وجود پافشاری او توجه و پروای لازم را در کار گردش و سواری او نکرده‌اند. او حتی چندین بار این جمله را بازگو کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بهتره که توجه بیشتری بکنند، بهتره که توجه بیشتری بکنند، می‌دانم چطوری خدمتشان برسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب آرام و خاموشی را در بستر گذراندم. بامداد خیلی زود با نیرو و شوق فراوان از خواب بیدار شدم و جامه بر تن نمودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عادت کرده بودم هر بامداد برای سیگار کشیدن به برج کاخ بروم، پله‌کان این برج مارپیچ بود و در طبقه اول، بالای دیوار یک پنجره بزرگ قرار داشت که پلکان را روشن می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به آرامی جلو می‌رفتم، با سرپائی‌های تخت نمدی مراکشی که به پا داشتم، از نخستین پله بالا رفتم. ناگهان چشمم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; افتاد که از پنجره خم شده بود و داشت بیرون را نگاه می‌کرد. تمام هیکل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ندیدم، فقط نیمی از تنه‌اش، نیمه؛ پائین تنه‌اش را دیدم. این قسمت که نگاه مرا بسوی خود کشیده بود، حالتی شهوت‌آمیز داشت و در یک دامن زیر سفید رنگ کوتاه بسختی پوشیده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهسته به او نزدیک شدم، دختر جوان هیچ آوائی نشنید زانو بر زمین زدم و آهسته و بی‌پروا، پاهای او را در بغل گفتم و بوسیدم. و آن‌گاه بوسه نرمی بر گونه‌اش زدم، بوسه دلداده‌ئی که انجام هرکاری از او برمی‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غق شگفتی شدم، بوی عطر گل شاه‌پسند به دماغم خورد، ولی هیچ فرصت اندیشه کردن در این باره نداشتم. ناگهان ضربه‌ئی دردناک، یا چیزی مانند یک سیلی ساخت به صورتم خورد و دماغم را شکست. در این میاد فریادی بگوشم خورد که موی بر تنم راست کرد. صورتش را خوب بسوی من برگرداند، نگاه کردم، خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانند زنی که در حال غش و ناتوانی است دستش را در هوا تکان می‌داد، برای چند لحظه ایستاد و خیره خیره به من نگریست. آن‌گاه دست خود را چنان بلند کرد که فکر کردم می‌خواهد بر مغز من بکوبد. ولی به تندی از پیش من گریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده دقیقه بعد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیش من آمد، مانند آدم‌های گنگ نامه‌ئی به دستم داد، نوشته بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; امیدوار است که آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوبریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بی‌درنگ هم‌نشینی و هم‌سخنی با او را رها سازد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم رها ساختم و رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، من هنوز از این پیشامد افسرده و پریشانم. به هر وسیله و زبانی شده کوشیده‌ام که بر این لغزش من قلم بخشش بکشد ولی تمام کوشش‌هایم بیهوده و بی‌فایده گردیده است. ولی، باور کنید، از آن لحظه شگفت‌انگیز تاکنون در وجود خود، در قلب خود بوی گل شاه پسندی را احساس می‌کنم که سراپای هستیم را از آرزوی سرکشی آکنده ساخته است، آرزوی این‌که بتوانم روزی لطف و مهر از دست رفته او را بسوی خود بازگردانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پایان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی‌دومو پاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:فریدون کیانی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87&amp;diff=43662</id>
		<title>پنجره</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87&amp;diff=43662"/>
		<updated>2013-07-05T17:04:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN031P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار امسال در پاریس با خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آشنا شدم. طولی نکشید که احساس کردم بی‌اندازه به او علاقمند شده‌ام. اما شما همان اندازه او را می‌شناسید که من می‌شناختم. نه. ببخشید. تقریباً همان اندازه... می‌دانید که چقدر پر هوس و خیال‌پرداز است؟ رفتاری روشن و قلبی پراحساس دارد. خودرأی. غیرعادی. ماجراجو، بی‌پروا و بسیار مغرور است. ولی در عین حال زنی احساساتی. مشکل‌پسند. زودرنج. حساس و فروتن می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او یک بیوه بود. من زنان بیوه را می‌پرستم. چون که آدم تنبلی هستم. به فکر ازدواج با او افتادم و دلباختگی خود را به او نمایاندم. هرچه بهتر می‌شناختمش. علاقه‌ام به او بیشتر می‌شد. بران شدم که در فرصت شایسته‌ئی از او درخواست ازدواج نمایم ، زیرا که باو سهت دل باخته و در این دلباختگی، بسیار پیش تاخته بودم. وقتی مردی می خواهد ازدواج کند نباید بیش از اندازه دلباخته همسر خود بشود، زیرا که این دلباختگی زیاد، چشم خردش را کور می‌کند و به لغزش ابلهانه‌ئی دچارش می‌سازد. عنان اختیار از کف می‌دهد، هم ابله می‌شود و هم خام. مرد باید که خویشتن‌دار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین یکروز به خانه‌اش رفتم و یک جفت دستکش تابستانی برایش هدیه بردم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خانم، من مرد خوشبختی هستم که مهر شما را بدل گرفته‌ام و آمده‌ام از شما بپرسم که آیا می‌توانم امیدوار باشم که خشنودی شما را فراهم آورده و افتخار همسری شما را بیایم؟! این هدفی است که برای رسیدن به آن هرکاری از دستم برآید انجام خواهم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به آرامی پاسخ داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرطور که میل شما باشد، من هنوز درست نمی‌دانم که آیا با قبول عشق شما به کمال مطلوب خود خواهم رسید یا نه؟ ولی بهتر است آن را محک بزنیم و در بوته آزمایش بگذاریم. از نقطه نظر یک مرد، عشق شما را می‌پذیرم ولی باید بر من روشن شود که اخلاق و روحیه شما چگونه است و دارای چه رفتاری می‌باشد؟ بسیاری از زناشوئی‌ها به انجامی تلخ و توفانی می‌رسد، زیرا. نه زن و نه مرد، هیچکدام در هنگام زناشوئی یکدیگر را خوب نشناخته‌اند.&lt;br /&gt;
کوچکترین چیزی، یک اندیشه آزاردهنده ریشه‌دار، یک عقیده پایدار درباره چند نکته اخلاقی، مذهبی، یا هرچیر دیگر، یک حالت ناراحت‌کننده، یک عادت زشت، کمترین خطا یا حتی یک خصوصیت نکوهیده کافی است که دو دلداده پر مهر و وفا را تا دم مرگ، دو دشمن آشتی‌ناپذیر، سخت دل و تلخکام می‌سازد. من تا وقتی از نزدیک با مردی که می‌خواهم شریک زندگیش شوم آشنا نشوم و به تمام زیر و بم‌های سرشت او پی نبرم، ازدواج نخواهم کرد. می‌بایست در فرصت‌های مناسب و ماه‌های دراز؛ از نزدیک او را بررسی نمایم. این راهی است که پیشنهاد می‌نمایم. تابستان به ملک من در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاویل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیایئد تا مدتی باهم باشیم و در آن‌جا، در آن جای آرام خواهیم فهمید که آیا می‌توانیم در کنار هم برای همیشه زندگی کنیم یا نه...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دارید می‌خندید؟ اشتباه می‌کنید، اوه، مرد عزیز، من اگر از خودم اطمینان نداشتم هرگز چنین پیشنهادی به شما نمی‌کردم. همان‌طور که شما مردها می‌دانید، من آن‌قدر نسبت به عشق نفرت دارم و به آن به چشم خواری می‌نگرم که هیچ‌وقت به وسوسه نمی‌افتم و خوشتن‌داری را از کف نمی‌دهم. فهمیدید؟! حالا حاضرید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر دستش بوسه زدم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خانم، پس چه موقع شروع خواهیم کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دهم ماه مه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه بعد در خانه‌اش منزل گرفتم، براستی زن مخصوصی بود، از بام تا شام نگران رفتار من بود. چون به اسب علاقه زیادی نشان می‌داد، همه روز چندین ساعت وقت خود را به اسب سواری در بیشه‌ها می‌گذرانیدم، و در زیر پرتو خورشید به گفت‌وگو درباره چیزهای گوناگون می‌پرداختیم. چون که او می‌خواست با همان کوششی که برای دیدن کوچکترین کارهام به کار می‌برد، پنهانی‌ترین اندیشه‌هایم را نیز وارسی نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما من. دیوانه‌وار به او دل بسته بودم و حتی از این که ممکن است سرشت ما با یکدیگر هماهنگی نداشته باشد، کوچکترین ناراحتی به خود راه نمی‌دادم. اندکی بعد پی بردم که حتی در هنگام خواب نیز مرا زیر نظر گرفته و نگران رفتار من می باشد. در اتاق کوچک؛ پهلوی اتاق من؛ آخرهای شب کسی پنهانی می‌آمد و می‌خوابید. از این جاسوسی‌های نهانی بالاخره جانم به لب رسید و یک شب برای با خبر شدن از سرانجام کار خود، پافشاری نمودم و بی‌صبری نشان دادم ولی خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; طوری با من گفتگو کرد که مرا از پافشاری و کوشش بیشتری در این باره بازداشت. اما خیلی دلم می‌خواست هرطور شده تلافی این خبرکشی‌ها و مراقبت‌هائی را که درباره من انجام داده‌اند، دربیاورم. از این‌رو در اندیشه یافتن راه و وسیله کار برآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدمتکاری داشت به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;که یکی از دخترهای زیبای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گرانویل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به شمار می‌رفت. در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گرانویل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همهٔ دخترها خوشگل بودند. اما این خدمتکار هم مانند خانمش زن سبزه‌ئی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز عصر او را به اتاقم کشیدم و پنج فرانک در دستش گذاشتم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دخترجان، فکر نکنی می‌خواهم کار بد و ناپسندی برایم انجام بدهی، بلکه می‌خواهم همان کاری را که خانمت درباره من می‌کند، من هم نسبت به او انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدمتکار جوان لبخند استهزا آمیزی زد، من افزودم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ می‌دانم که روز و شب مرا می‌پایند، خوراک خوردنم. آب خوردنم. جامه پوشیدن و اصلاح کردنم، و حتی جوراب پوشیدنم را می‌پایند. من این‌ها را خوب می‌‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر جوان درحالی که بسوی در اتاق می‌رفت. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بله، می‌دانید آقا...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایستاد،من هم دنبال حرفم را گرفتم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ این تو هستی که در اتاق پهلوئی می‌خوابی که ببینی آیا من توی خواب خرخرمی‌کنم یا حرف می‌زنم. انکار نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌درنگ به خنده افتاد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بله، می‌دانید آقا...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز حرفش را ناتمام گذاشت. من دل و جرأتی یافتم و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ببین دخترم، خودت می‌دانی این خوب نیست که ته و توی کارهای من همه برملا شود در حالی که من هیچ از کارهای زنی که می‌خواهد همسر من شود سر در نیاوردم. من او را با تمام قلب و روحم دوست دارم. او در دیده و اندیشه و قلب من زن دلخواهی است. ولی با وجود این‌ها، چند چیز است که برای فهمیدن آن‌ها حاضرم پول بیشتری بدهم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بر آن شد اسکناسی را که در دستش نهاده بودم در جیب بگذارد، فهمیدم که قضیه روبه‌راه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ گوش کن، دخترم، ما مردها همواره به خصوصیات جسمی مشخصی در زن‌ها توجه داریم که این خصوصیات چیزی از فریبندگی زن‌ها نمی‌کاهد، بلکه فقط ارزش آن‌ها را در دیده ما کم و زیاد می‌کند. نمی‌خواهم که تو از خانمت پیش من بدگوئی کنی، نه، حتی نمی‌خواهم عیب‌های پوشیده او را ـ اگر هم عیبی دارد ـ برایم آفتابی کنی، بلکه فقط به چهار یا پنج پرسشی که می‌خواهم از تو بکنم، صاف و پوست کنده پاسخ بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;را بهتر از هرکس دیگر می‌شناسی، چون که هر روز جامه برتنش می‌کنی و جامه از تنش می‌کنی، خوب، حالا، بگو ببینم آیا او همین اندازه که ظاهرش نشان می‌دهد؛ فربه و گوشتالو هست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر کوچک پاسخی نداد، من دنبال کردم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ببین، دخترم. برخی از زن‌ها زانوهایشان پیچ دارد و با هر قدمی که برمی‌دارند زانوهایشان بطور ناهنجاری بهم می‌مالند، بعضی‌ها هم که خیلی وضعشان خراب است و ساق پاهایشان بی‌شباهت به کمانه پل نیست ـ بطوری که آدم می‌تواند از میان ساق پاهای آن‌ها بیرون شهر را تماشا کند ـ هر دو دسته این‌ها خیلی زیبا هستند. بگو ببینم ساق پای خانم تو چه شکلی دارد و جزو کدام دسته هست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر کوچک پاسخی نداد. من دنباله سخنم را گرفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از زن‌ها چنان سینه زیبا و برجسته‌ئی دارند که زیر پستان‌هایشان فرورفتگی ژرفی بچشم می‌خورد. برخی هم بازوان گوشتالو ولی اندامی کشیده دارند. عیده‌ئی نیز، قسمت جلوی بدنشان خوش ترکیب و چشم‌گیر ولی قسمت عقب برعکس بدترکیب و بی‌قواره هستند. این زن‌ها همه‌شان خوشگل هستند. خیلی هم خوشگل. اما من فقط علاقمندم بدانم خانم تو چه هیکلی دارد؟ اگر راست و پوست کنده پاسخ بدهی باز هم پول بیشتری به تو خواهم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با کنجکاوی به من نگریست و از ته دل خنده‌ئی کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آقا، غیر از این‌که او زن سبزه‌ئی است، از حیث شکل و هیکل درست شبیه من است و سپس از اتاق بیرون دوید. سرم کلاه رفته بود، این‌بار به ابلهی خود پی بردم و بران شدم آن‌چه را که از آن من بود بازگیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته بعد، آهسته بدرون اتاق کوچکی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آن‌جا مرا هنگام خواب می‌پایئد رفتم، گیره در را نیانداختم. نزدیک نیمه شب بود که بدرون جایگاخ دیده‌بانی خود آمد. بی‌درنگ او را دنبال کردم. هنگامی که چشمش به من افتاد، خواست فریاد بکشد، ولی با دستم دهانش را بستم و با زحمت مختصری بزودی فهمیدم که خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باید زن بسیار زیبا و خوش هیکلی باشد. مگر این که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دروغ گفته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این تماس و وارسی که اندکی بیشتر شده بود، لذت فراوانی بمن دست داد، مثل این‌که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم از همین لذت برخوردار شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باور کنید، به شرافتم سوگند. او یک نمونه دلربا و زیبائی از نژاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باس نورماند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بود که در نخستین نگاه هیکلش خوش ریخت و دلربا می‌نمود، ولی از برخی ریزه‌کاری‌ها و خصوصیات دقیقی که همواره مورد سرزنش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چهارم قرار می‌گرفت، برکنار بود. این نکته‌ها را بزودی به او حالی کردم و چون به بوی خوش، دلبستگی زیاد دارم، همان شب یک شیشه بزرگ ز عطر گل سنبل زرد به او هدیه دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی زودتر از آن‌که من گمان می‌کردم بستگی و آشنائی ما با یکدیگر نزدیک و صمیمانه گردید... زیرا که او به صورت معشوقه دلربا و دلپسندی درآمده بود که زیرکی خداداد داشت و تنها برای چشاندن لذت عشق‌بازی؛ آفریده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذتی که او به من ارزانی می‌داشت مرا برای صبر کردن تا پایان کار آزمایش خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ توانائی می‌بخشید رفتارم غیرقابل ایراد و خودم رام و سربراه و مهربان شده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما نامزدم، خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ، او مرا به اندازه کافی مرد دوست‌داشتنی یافته بود، و از نشانه‌های غیرقابل تردیدی پی بردم که بزودی کاملاً مورد پسند وی قرار خواهم گرفت. بدون شک در آن هنگام، من یکی از خوشبت‌ترین مردان روزگار بودم، زیرا که به آرامی و خونسردی چشم به راه نخستین بوسه زن دلخواه خود؛ دوخته بودم، زنی که او را در میان بازوان دختر زیبا و جوانی که بی‌گمان بچنگم افتاده بود، ستایش و پرستش می‌کردم.&lt;br /&gt;
یک روز به غروب، همان‌طور که از اسب سواری برمی‌گشتیم، خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با ترش‌روئی و ناراحتی شکایت کرد که خدمتکاران؛ با وجود پافشاری او توجه و پروای لازم را در کار گردش و سواری او نکرده‌اند. او حتی چندین بار این جمله را بازگو کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بهتره که توجه بیشتری بکنند، بهتره که توجه بیشتری بکنند، می‌دانم چطوری خدمتشان برسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب آرام و خاموشی را در بستر گذراندم. بامداد خیلی زود با نیرو و شوق فراوان از خواب بیدار شدم و جامه بر تن نمودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عادت کرده بودم هر بامداد برای سیگار کشیدن به برج کاخ بروم، پله‌کان این برج مارپیچ بود و در طبقه اول، بالای دیوار یک پنجره بزرگ قرار داشت که پلکان را روشن می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به آرامی جلو می‌رفتم، با سرپائی‌های تخت نمدی مراکشی که به پا داشتم، از نخستین پله بالا رفتم. ناگهان چشمم به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; افتاد که از پنجره خم شده بود و داشت بیرون را نگاه می‌کرد. تمام هیکل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ندیدم، فقط نیمی از تنه‌اش، نیمه؛ پائین تنه‌اش را دیدم. این قسمت که نگاه مرا بسوی خود کشیده بود، حالتی شهوت‌آمیز داشت و در یک دامن زیر سفید رنگ کوتاه بسختی پوشیده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهسته به او نزدیک شدم، دختر جوان هیچ آوائی نشنید زانو بر زمین زدم و آهسته و بی‌پروا، پاهای او را در بغل گفتم و بوسیدم. و آن‌گاه بوسه نرمی بر گونه‌اش زدم، بوسه دلداده‌ئی که انجام هرکاری از او برمی‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غق شگفتی شدم، بوی عطر گل شاه‌پسند به دماغم خورد، ولی هیچ فرصت اندیشه کردن در این باره نداشتم. ناگهان ضربه‌ئی دردناک، یا چیزی مانند یک سیلی ساخت به صورتم خورد و دماغم را شکست. در این میاد فریادی بگوشم خورد که موی بر تنم راست کرد. صورتش را خوب بسوی من برگرداند، نگاه کردم، خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانند زنی که در حال غش و ناتوانی است دستش را در هوا تکان می‌داد، برای چند لحظه ایستاد و خیره خیره به من نگریست. آن‌گاه دست خود را چنان بلند کرد که فکر کردم می‌خواهد بر مغز من بکوبد. ولی به تندی از پیش من گریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده دقیقه بعد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سزارین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیش من آمد، مانند آدم‌های گنگ نامه‌ئی به دستم داد، نوشته بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوژاول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; امیدوار است که آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوبریو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بی‌درنگ هم‌نشینی و هم‌سخنی با او را رها سازد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم رها ساختم و رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، من هنوز از این پیشامد افسرده و پریشانم. به هر وسیله و زبانی شده کوشیده‌ام که بر این لغزش من قلم بخشش بکشد ولی تمام کوشش‌هایم بیهوده و بی‌فایده گردیده است. ولی، باور کنید، از آن لحظه شگفت‌انگیز تاکنون در وجود خود، در قلب خود بوی گل شاه پسندی را احساس می‌کنم که سراپای هستیم را از آرزوی سرکشی آکنده ساخته است، آرزوی این‌که بتوانم روزی لطف و مهر از دست رفته او را بسوی خود بازگردانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{آغاز چپ چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پایان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی‌دومو پاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:فریدون کیانی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87&amp;diff=43637</id>
		<title>پنجره</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87&amp;diff=43637"/>
		<updated>2013-06-28T09:15:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN031P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN031P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳۱ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی‌دومو پاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:فریدون کیانی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4&amp;diff=43631</id>
		<title>یورش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4&amp;diff=43631"/>
		<updated>2013-06-21T16:56:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P133.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱==&lt;br /&gt;
وقتی آن دو نفر از واگن غذاخوری پیاده شدند و مغرورانه قدم در کوچه‌ پس کوچه‌ها گذاشتند، تازه شب به آن شهر کوچک ایالت کالیرفنیا فرو افتاده بود. هوا از بوی میوه‌های درختان انبوه انباشته بود. باد فانوس‌های خیابان‌ها را به‌ نوسان در می‌آورد و سایه‌های تیرهای تلگراف را روی زمین به این سو و آن سو می‌برد. ساختمان‌های چوبی کهنه ساکت و آرام بنظر می‌آمد و سایه‌های محو چراغ‌های خیابان روی پنجره‌ای کثیف انعکاس می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم قد بودند یکی از آن دو مسن‌تر بود، موهایشان کوتاه بود و شلوار کار آبی رنگی بپا داشتند. مرد مسن‌تر نیم‌ تنه‌ای بتن داشت در حالیکه مرد جوان عرق‌گیری پوشیده بود. همچنان که در خیابان‌های تاریک در خیابان‌های تاریک گام برمی‌داشتند صدای قدم‌هاشان در دیوار خانه‌های چوبی انعکاس می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان با سوت ترانه «پیش من بیا ای بچهٔ دیوونه» را شروع کرد اما ناگهان از سوت زدن دست برداشت و گفت:«دلم می‌خواد این آهنگ لعنتی از کله‌م بره بیرون. از صبح تا حالا تو کلمه‌مه. یه آهنگ قدیمیه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۲۱: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از روی ریل خط‌‌ آهن گذشتند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفیقش به طرف او برگشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌ترسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Root ؟ راستشو بگو... مثل گناهکارا می‌ترسی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتند از زیر یکی از چراغ‌های آبی‌رنگ خیابان می‌گذشتند. قیافهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌منتهای خشونت رسید؛ چشم‌هایش بهم رفت و دهانش به‌طرز مشمئزکننده‌ای تلخ شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، نمی‌ترسم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ‌ها را پشت سر گذاشتند. چهره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوباره درهم رفت.«دلم می‌خواد ته‌وتو کارا رو بهتر بلد بودم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک Dick.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... تو پیشترها هم از این کارا کردی و راشو بلدی. اما من نه»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک با هیجان جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راه یاد گرفتن هرچیزی، انجام دادنشه. راستی که آدم از کتابا نمی‌تونه چیزی یاد بگیره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از روی ریل خط آهن گدشتند. یک برج چوبی بالاتر از خط با چراغ‌های سبز نورانی شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هوا خیلی تاریکه نمی‌دونم ماه بالا میآد یا نه. وقتی هوا اینجور تاریکه ماه بالا می‌آد.... راستی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اول تو صحبت می‌کنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه تو صحبت کن. من تجربه‌م بیشتره. وقتی داری صحبت می‌کنی مواظبشون می‌شم و به موقع مجبورشون می‌کنم که داد بزنن. می‌دونی چی باید بگی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آره، می‌دونم. کلمه به کلمه شو تو ذهنم حاضر دارم. اول روی کاغذ نوشتم و بعد حفظ کردم. از خیلی‌ها شنیدم اول که رفتن بالا نتونستن یک کلمه حرف بزنن، اما بعدش مثه این‌که آدم دیگه‌ای شده باشن کلمه‌ها مث سیل از دهنشون بیرون ریخته. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایک شین گندهه Big Mike sheane &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌گفت واسه اونم همین‌جور پیش اومده. اما من از این شانسا ندارم. واسه اینه که همه‌شو نوشتم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوت ناله‌وار یک ترن بلند شد و لحظه‌ای بعد ترن از پیچی گذشت و نوری قوی به روی ریل انداخت. کوپه‌های روشن از کنارشان گذشت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برگشت و به عبور قطار چشم دوخت بعد با رضایت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو اون یکی زیاد مسافر نیست. راستی تو می‌گفتی که یه رفیق پیرت تو راه‌آهن کار می‌کنه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کوشید تا لحن تلخی در کلامش نباشد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آره، ترمزبانه. وقی فهمید دارم چکار می‌کنم بیرونم کرد. می‌ترسید کارشو از دست بده. نمی‌تونس بفهمه. براش حرف زدم اما واقعاً نتونس بفهمه؛ دممو گرفت و انداخت بیرون» صدای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرفته بود. یکباره احساس کرد کخ چقدر ضعیف شده و چقدر احساس دوری از سرزمین خودش را می‌کند. بعد با صدای خشنی گفت:«بدیش این که نمی‌فهمن چه بلایی سرشون می‌آد. همش تو قیدای خودشون گن‌ان.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حفظش کن. مطلب خوبیه. اینم یکی از حرفاته؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، اما اگه خیال می‌کنی خوبه می‌تونم اینم تو باقی حرفام اضافه کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر چراغ‌های خیابان‌ها کمتر شده بود.ردیفی از درخت‌های اقاقیا در طول جاده روئیده بود. شهر پایان می‌یافت و قلمرو دهکده شروع می‌شد. در طول جاده غیر آسفالت چند خانه کوچک با باغچه‌های خراب دیده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بار دیگر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخ خدا! چه تاریکه. نمی‌دونم کارمون به کجا می‌کشه. اگه طوری شد واسه فرار شب خوبیه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی با سکوت را پیمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسید:«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هیچ فکر فرارو کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«والا نه. خلاف دستوره. اگه این کارو بکنیم اخراجمون می‌کنن. تو حالا جوونی، گمونم اگه بذارم خیلی دلت می‌خواد درری.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فکر می‌کنی تو چند دفعه بیرون رفتی و همهٔ ته‌توی کارا رو بلدی. خودتم این حرفا رو صد دفعه شنیدی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:اما من هرچی می‌شنوم می‌ندازم پشت گوش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرش را پائین انداخته بود و آهسته راه می‌رفت. خیلی آهسته گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! تو مطمئنی فرار نمی‌کنی؟ مطمئنی که تا آخرش وامیستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ البته که مطمئنم. قبلاً این کارو کردم. معلومه که تنها راهش اینه. مگه نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد در تاریکی روت را ورانداز کرد:«ـ پسر چرا این حرفو می‌پرسی؟ می‌ترسی فرار کنی. اگر می‌ترسیدی چرا قبول کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لرزید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گوش کن دیک! تو آدم خوبی هستی. به هیچ‌کس نمی‌گی که بهت چی گفتن، آخه من این چیزا سرم نیومده. چطور بدونم اگه یه نفر بخواد گرزشو بزنه تو صورتم باید چیکار کنم؟ فکر فرار نمی‌کنم کنم. سعی می‌کنم فرار نکنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ درست شد پسر بذار اینطور باشه. اما تو سعی می‌کنی فرار کنی منم اسمتو رد می‌کنم. یادت باشه که ما جایی واسه بی‌شرف‌های ترسو نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ تو هم بس کن این مزخرفاتو با این حرفات کشتیمون.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم‌چنانکه پیش می‌رفتند درخت‌های اقاقیا انبوه‌تر می‌شد و باد در میان برگ‌ها می‌دوید از جلو خانه‌ای عبور کردند که سگی در آن پارس می‌کرد. مه سبکی فضا را گرفته بود و ستاره‌ها در آن گم شده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مطمئنی که همه چیز و حاضر کردی؟ چراغ‌ها رو؟ کتابا رو گرفتی؟ تمام این کارا با تو بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همه رو بعدازظهری درست کردم اما عکسا رو نچسبوندم... همشون اون‌جا تو جعبه‌اس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ « چراغ‌ها نفت دارن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «همشون پرن. ببیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ مثه این‌که یه‌بی‌شرفی جیغ کشید، نشنیدی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «چرا... همیشه یکی فریاد می‌کشه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آگمونم چیزی از یورشی‌ها نشنیدی نه، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ از کجا بشنوم. خیال می‌کنی اونا میان به‌من میگن که خیال دارن حمله کنن؟ روت! مواظب خودت باش. این ترسو از خودت دور کن. اگر این حرفا رو تموم نکنی یواش یواش عصبانی می‌شم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یک ساختمان چهارگوشه‌ئی که در دل تاریکی سیاه دیده می‌شد نزدیک شدند. صدای پایشان روی پیاده‌روی چوبی بلند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هنوز که هنوزه کسی نیومده... بذار درو باز کنیم که اینجا یه خورده بیشتر روشن‌تذ شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انبار خلوتی بود؛ با پنجره‌های کهنه‌ئی که از کثافت تیره شده بود. پشت یکی از شیشه‌ها یک آگهی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاکی استرایک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۱}}چسبیده و در طرف دیگر عکس خانمی بود که داشت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوکاکولا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در دو لنگه‌ئی را باز کرد و رفت تو. کبریتی کشید و یک چراغ نفتی را روشن کرد. لوله را سر آن گذاشت و چراغ را روی یک جعبه وارونه سیب قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روت بیا این‌جا باید کارارو مرتب کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوارهای ساختمان با رنگ‌های مختلفی اندوده شده بود. در یک گوشه روزنامه‌های پارهٔ گرد و خاک گرفته افتاده بود. دو پنجره پشتی پر از تار عنکبوت بود. غیر از سه تا جعبه سیب هیچ چیز توی انبار نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به طرف یکی از جعبه‌ها رفت و آگهی بزرگی را که با رنگ‌های قرمز و سیاه تند عکس مردی را نشان می‌داد بیرون کشید. یکی از آگهی‌ها را به دیوار جلا یافته پشت چراغ چسباند و بعد یکی دیگر را آن‌طرف‌تر به‌دیوار کوبید. چند تا کتاب و کاغذ روی جعبه دیگر کپه کرد. صدای پاهای او در کف چوبی انبار بلند می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اون یکی چراغو روشن کن. اینجا خیلی تاریکه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پسر از تاریکیم می‌ترسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به ساعتش نگاه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «یه‌ربع به‌هشت مونده. بعضی از بچه‌ها می‌باس زودتر اینجا باشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور دستش را توی جیب بغلش نیم‌تنه‌اش کرد و بی‌صدا پهلوی جعبه‌ ایستاد. چیزی پیدا نبود که رویش بنشیند. عکس سیاه و قرمز با خشونت به اتاق خیره شده بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دیوار تکیه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نور یکی از چراغ‌ها ضعیف شد و یواش یواش شعله‌اش پس زد... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌طرف چراغ رفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گمونم گفتی که چراغ‌ها پر نفته. این یکی که خشکه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ فکر می‌کنی کس دیگه نمی‌تونست اینو بگه؟ این دفعه خودتو نشون دادی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باد در میان اقاقی‌ها سفیر می‌کشید. یکی از درهای جلو روی پاشنه چرخید و کمی باز شد. باد به درون انبار آمد و دستهٔ روزنامه‌های گرد و خاک گرفته را بهم زد و عکس‌های روی دیوار را مثل پرده کنار زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اون درو ببند. هیچوقتم بازش نذار. اینجوری بهتر میشه صدای آمدن اونا رو شنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ساعتش نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ساعت تقریباً عشت و نیمه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ«فکر می‌کنی بیان؟ اگه پیداشون نشه چقدر باهاس منتظرشون بشیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مسن‌تر به‌در نیمه‌باز خیره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ما اقلاً تا ساعت نه‌ونیم اینجا می‌مونیم. دستور داریم که هرجوری شده این میتینگو برگزار کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صداهای شب از لای در نیمه‌باز واضح‌تر به‌گوش می‌رسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای رقص برگ‌های اقاقیا در جاده، صدای آهسته و استوار پارس سگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر قرمز و سیاه روی دیوار نیمه تاریک تهدیدکننده به‌نظر می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگهی روی دیوار بار دیگر به‌تکان درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در حالی‌که به‌دور و بر نگاه می‌کرد با صدای آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گوش کن پسر، می‌دونم که می‌ترسی. وقتی می‌ترسی یه‌نگاه کوچولو به‌اون بنداز [با انگشتش به‌تصویر اشاره کرد] اون هیچ‌وقت نمی‌ترسید. یادت باشه که چه‌کارها که نکرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به عکس نگاه کرد و گفت:«ـ خیال می‌نی اصلاً نمی‌ترسید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک حرفش را به‌تندی قطع کرد و با لحن توبیخ‌آمیز تندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اگرم می‌ترسید نمی‌ذاشت کسی بفهمه. اینو سرمشق خودت بدون و هیچ‌وقت نذار بقیه ملتفت شن که چی حس می‌کنی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! تو آدم خوبی هستی. نمی‌دونم که وقتی منو تنها بیرون بفرستن باید چیکار کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بچه! درست می‌شی. می‌تونم بگم که یه مزخرفاتی‌رو تو کله‌ات پر کردی، بدیت اینه که هیچ‌وقت تو آتیش نبودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت به‌سرعت نگاهی به در انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مث این‌که داره می‌آد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این مزخرفاتو ول کن! وقتی اینجا برسن خودشون میان تو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اما نه... مث این‌که کسی اونجاست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای گام‌های شتاب‌زده‌ای در جاده پیچید که بعد به‌صدای دویدن و عبور از پیاده‌رو چوبی تبدیل شد. مردی در لباس کار که کلاه رنگرزها را به‌سر داشت به‌درون دوید. داشت نفس‌نفس می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بهتره در رین! یه‌دسته دارن یورش می‌آرن اینجا. از بچه‌ها کسی میتینگ نمی‌آد. اونا می‌خوان که شما میتینگو بر قرار کنین اما من یکی که نیستم. اسباتونو جمع کنین در رین؛ دارن میان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنگ از روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرید و چهره‌اش منقبض شد، با خشم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نگاه کرد. مرد مسن به‌لرزه افتاد. دستش را به‌جیب بغلش برد و شانه‌هایش را تکان داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ متشکرم که ما رو خبر کردی. تو در رو ما چیزیمون نیس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد گفت:«اونا می‌خواستن بیان و خبرتون کنن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک سرش را تکان داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مطمئن باش که اونا اون طرف قضیه رو نمی‌فهمن. جلو دماغشونم نمی‌تونن ببینن. تو تا گیر بیفتی بزن به‌چاک!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بچه‌ها! شما نمی‌آئین؟ واسه بردن اسبا با کمکتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک با لحن خشکی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ما اینجا می‌مونیم. دستوره. باید این کارو بکنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد داشت به‌طرف در می‌رفت که برگشت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ می‌خوایین منم بمونم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه. تو پسر خوبی هستی لازم نیس. ممکنه که یه‌جای دیگه ازت استفاده شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب، هرچی از دستم میومد کرده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک و روت صدای قدم‌های او را روی پیاده‌رو چوبی که در تاریکی شب خاموش شد شنیدند. شب صدای پای او را منعکس می‌کرد. برگ‌های مرده روی زمین کشده می‌شد. از مرکز شهر نعره موتورها بلند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت به دیک نگاه کرد و دست‌هایش را دید که در جیب بغل مشت شده بود. عضلات صورتش منقبض شده بود اما چمش که به جوان افتاد خندید. عکس‌ها روی دیوار بلند می‌شدند و سر جایشان پس می‌نشستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر می‌ترسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کوشید که حرف او را تکذیب کند اما نتوانست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آره می‌ترسم. شاید من اصلاً برای این کار ساخته نشدم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خشم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر! مواظب باش. مواظب باش!» و ادامه داد«آدم‌های کم جرئت باید به پر دل‌ها نگاه کنن. آدم راحت نباید بی‌عدالتی‌های بقیه‌رو فراموش گنه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اوضاع این‌ جوریه. این دستوره.» و بعد خاموش ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پارس سگ بلندتر به‌گوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گمونم اومدن. فکر می‌کنی بکشنمون؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه، معمولاً که کسی رو نمی‌کشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اما تا می‌خوریم می‌زننمون. همچین با چوب می‌زنن تو صورتمون که دماغمون خورد شه. اونا آرواره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایک گندهه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از سه‌جا شکوندن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مواظب باش پسر! مواظب باش ببین اگه کسی تو رو زد، این اون نیست که تورو می‌زنه، تقصیر سیستم کاره که تو باید کتک بخوری و این تو نیستی که کتک می‌خوری این ارزش‌هاست که بی‌اعتبار میشه. می‌تونی اینارو تو کله‌ت نیگه داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! نمی‌خوام در رم. بخدا نمی‌خوام. اگه خواستم در رم می‌تونی جلومو بگیری. باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک جلو رفت و دستش را بر شانه‌های روت گذاشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چیزیت نمی‌شه. به‌اون پسره که می‌خواد بزنتت سفارشتو می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بهتر نیس این اعلامیه‌ها رو قایم کنیم تا همشو نسوزونن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه. یه‌نفرشون ممکنه یکی از اونا رو بذاره تو جیبش و بعداً بخونه. همین هم خودش خیلیه. کتابارو بذار همونجا باشه . فعلاً حرف نزن. حرف زدن کارارو خراب می‌کنه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای سگ‌ها آرام‌تر و بی‌روح‌تر شده بود. هجوم باد دسته‌ای از برگ‌های پژمرده را به‌سوی در نیمه باز راند. عکس روی دیوار از جایش به‌حرکت درآمد و یکی از گوشه‌هایش از جا کنده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت به‌آن سمت رفت و بار دیگر عکس را سنجاق زد. در نقطه‌ای از شهر صدای ترمز ماشینی برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! چیزی می‌شنوی؟ صدای اومدنشونو می‌شنوی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گوش کن دیک مایک گندهه با آرواره شکسته یه گوشه افتاده بود و هیشکی هم به‌کمکش نیومد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مسن با خشم به‌طرف او برگشت. یکی از مشت‌های گره کرده‌اش را از جیب نیم تنه‌اش بیرون آورد. چشم‌هایش که او را نگاه می‌کرد تنگ شد و مرد نزدیک‌تر آمد و دستش را روی شانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گذاشت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ درست به حرفان گوش بده. من زیاد چیز نمی‌دونم اما سر اینجور کارا زیاد استخون خورد کردم. نمی‌دونم چی میشه اما اینو می‌دونم که حتی اگه ما رو بکشنم چیزی نمیشه. اصلاً مهم نیس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌سمت در رفت و به‌بیرون نگاه کرد و به هر دو جهت گوش داد و بعد به‌درون انبار آمد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چیزی شنفتی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه. هیچی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ فکر می‌کنی چی مانع اومدنشون شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آخه چطور ممکنه که بدونم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آب دهانش را قورت داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ احتمالم داره که نیان. شایدم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Fela شوخیش گرفته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شایدم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب حالا باهاس تموم شبو منتظرشیم که بیان و دخلمونو بیارن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای زوزهٔ خشن باد بلند شد و بعد کاملاً فرو نشست. سگ از پارس کردن ایستاد. قطاری برای خط عوض کردن سوت کشید و بعد تق‌تق کنان دور شد و شب را آرام‌تر از پیش برجا گذاشت در یکی از خانه‌های دوروبر صدای زنگ ساعتی بلند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ یه‌نفر داره صبح زود سر کار میره. شایدم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شبگرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایش در میان سکوت بلندتر به‌گوش می‌رسید. در جلویی ناله‌ای کرد و آهسته بسته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! حالا ساعت چنده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه و یه ربع.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خدایا! فقط نه و ربع. فکر می‌کردم نزدیک صبحه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! دلت نمی‌خواد بیان و کارو یکسره کنن؟ گوش کن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! مث این‌که صدایی شنیدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آره. مث این‌که دارن یواشکی صحبت می‌کنن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ یک‌بار دیگر هم پارس کرد، و این‌بار در صدایش خشونتی نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای نجوای آرامی شنیده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! نیگا کن. نیگا کن.! گمونم پشت پنجره یکی رو دیدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مسن با ناراحتی خندید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گمونم که نتونیم درریم. محاصره شدیم» توی گلویش خندید و ادامه داد:«پسر مواظب باش الان می‌رسن. یادت باشه که این اونا نیستن می‌زننت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای قدم‌های هجوم آورندگان شنیده شد. درها به‌هم خورد و انبوهی مرد به‌درون انبار ریختند. مردها لباس‌های کثیفی تنشان بود و کلاه‌های سیاهی به‌سر داشتند. در دست‌هایشان گرز و چوب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ایستاده بودند. چانه‌هایشان به پائین افتاده بود و سرشان خم شده بود. چشم‌هایشان به‌نظر می‌رسید که بسته مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یورشی‌ها که یکباره تو ریخته بودند کمی ناراحت شدند. دور دو مرد حلقه زدند و به‌آن‌ها چشم دوختند و منتظر ماندند تا یکیشان از جا بجنبد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیرچشمی نگاهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; انداخت و دید که مرد مسن بانگاهی سرد و سرزنش بار به‌او چشم دوخته است، گویی دارد درباره حرکاتش قضاوت می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دست‌های لرزانش را به درون جیبش راند و به زحمت کمی جلو رفت. صدایش می‌لرزید اما بلند بلند حرف می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ رفقا! وضع شمام درست مث وضع ماست. ما همه برادریم ـ»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چماقی در هوا صفیر زد و با ضربه سختی به‌سرش خورد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روی زانوهایش خم شد و با دست‌هایش خودش را نگه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردها به‌آرامی ایستاده بودند و نگاه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌آرامی روی دوپا ایستاد. از گوش شکافته‌اش مایعی آرام به‌سوی گردنش جاری بود. گوشه صورتش کبود و ارغوانی شده بود. بار دیگر استوار برجایش ایستاد. نفسش هیجان‌آمیز بود. دست‌هایش استوار و صدایش مطمئن و قوی بود. چشم‌هایش از هیجان سرخ شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ببینین. تمام اینا واسه شماس. ما این کارارو به‌خاطر شما می‌کنیم. تمامشو. شماها نمی‌دونین دارین چیکار می‌کنین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بکشینشون!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر وحشیانه خندید و بعد موجی از خنده برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در همان حال که داشت می‌افتاد یک لحظه نگاهی تند به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; انداخت و چهره مصمم و خنده‌های تلخش را دید....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۴==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چندبار به‌هوش آمد اما هنوز درست به‌حال نیامده بود. سرانجام چشم‌هایش را باز کرد و ایستاد و اطرافش را شناخت. روی صورتش باندها سنگینی می‌کرد. می‌توانست از لای پلک‌های بد کرده‌اش باریکه‌ای از نور را ببیند. همان‌طور که دراز کشیده بود لحظه‌ای سعی کرد موقعیت خود را دریابد. بعد صدای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در نزدیکی خود شنید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر بیداری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواست حرف بزند اما دید که صدایش بدجوری گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ همچی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گمونم اونا درست حساب سرتو رسیدن. خیال کردم دیگه رفتی. شانس آوردی که دماغت سالم موند... صورت من که حسابی داغون شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دوتا از دنده‌هامو خورد کردن. تو صورتتو خم کرده بودی زمین، این کار باعث نجات چشمات شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندکی مکث کرد و بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آدم وقتی دنده‌هاش می‌شکنه نمی‌تونه خوب نفس بکشه. شانس آوردیم که پلیس به‌دادمون رسید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما تو زندونیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ به، تو سلول مریضخونه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ سر کتاب‌ها چه بلایی آوردن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فهمید که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سعی می‌کند بخندد و نفسش به شماره افتاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تحریک به‌شورش. فکر می‌کنم یه شیش ماهی برامون حبسی ببرن کتاب‌ها دست پلیس افتاده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! به‌اونا نمی‌گی که من هنوز سنم نرسیده، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه نمی‌گم. بهتره حرف نزنی و صدات در نیاد. سخت نگیر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساکت شد و دردی سنگین وجودش را فرا گرفت اما لحظه‌ای بعد دوباره به‌حرف آمد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! زیاد صدمه نخوردیم... خنده‌داره‌ها... گمونم چیزیم نیس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر! تو خوب از آب در آمدی، مث همهٔ اونایی که تو عمرم دیدم. یه گزارش خوب ازت رد می‌دم. کارت عالی بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سعی کرد مطلبی را در نظر مجسم کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ وقتی منو کتک می‌زدن دلم می‌خواست بهشون بگم که این واسم اهمیتی نداره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ البته پسر. این همون چیزی بود که بهت گفتم. این تقصیر اونا نبود. تقصیر روش کار بود. نباید از اونا متنفر باشی... اونا بیش از این چیزی نمی‌دونن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باملالت به حرف آمد. درد در وجودش سنگینی می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! یادت می‌آد که تو «انجیل» یه‌همچی چیزی نوشته شده:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن‌ها را ببخشائید، زیرا که آن‌ها آن‌چه را که انجام می‌دهند نمی‌دانند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک با خشونت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این حرفای مذهبی رو بذار کنار...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ صحبت مذهب و این حرف‌ها نبود که... فقط می‌خواستم یه‌همچی چیزی گفته باشم. این چیزی بود که احساس می‌کردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} نام نوعی سیگار آمریکائی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4&amp;diff=43630</id>
		<title>یورش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4&amp;diff=43630"/>
		<updated>2013-06-21T16:55:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P133.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱==&lt;br /&gt;
وقتی آن دو نفر از واگن غذاخوری پیاده شدند و مغرورانه قدم در کوچه‌ پس کوچه‌ها گذاشتند، تازه شب به آن شهر کوچک ایالت کالیرفنیا فرو افتاده بود. هوا از بوی میوه‌های درختان انبوه انباشته بود. باد فانوس‌های خیابان‌ها را به‌ نوسان در می‌آورد و سایه‌های تیرهای تلگراف را روی زمین به این سو و آن سو می‌برد. ساختمان‌های چوبی کهنه ساکت و آرام بنظر می‌آمد و سایه‌های محو چراغ‌های خیابان روی پنجره‌ای کثیف انعکاس می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم قد بودند یکی از آن دو مسن‌تر بود، موهایشان کوتاه بود و شلوار کار آبی رنگی بپا داشتند. مرد مسن‌تر نیم‌ تنه‌ای بتن داشت در حالیکه مرد جوان عرق‌گیری پوشیده بود. همچنان که در خیابان‌های تاریک در خیابان‌های تاریک گام برمی‌داشتند صدای قدم‌هاشان در دیوار خانه‌های چوبی انعکاس می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان با سوت ترانه «پیش من بیا ای بچهٔ دیوونه» را شروع کرد اما ناگهان از سوت زدن دست برداشت و گفت:«دلم می‌خواد این آهنگ لعنتی از کله‌م بره بیرون. از صبح تا حالا تو کلمه‌مه. یه آهنگ قدیمیه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۲۱: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از روی ریل خط‌‌ آهن گذشتند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفیقش به طرف او برگشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌ترسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Root? راستشو بگو... مثل گناهکارا می‌ترسی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتند از زیر یکی از چراغ‌های آبی‌رنگ خیابان می‌گذشتند. قیافهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌منتهای خشونت رسید؛ چشم‌هایش بهم رفت و دهانش به‌طرز مشمئزکننده‌ای تلخ شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، نمی‌ترسم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ‌ها را پشت سر گذاشتند. چهره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوباره درهم رفت.«دلم می‌خواد ته‌وتو کارا رو بهتر بلد بودم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک Dick.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... تو پیشترها هم از این کارا کردی و راشو بلدی. اما من نه»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک با هیجان جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راه یاد گرفتن هرچیزی، انجام دادنشه. راستی که آدم از کتابا نمی‌تونه چیزی یاد بگیره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از روی ریل خط آهن گدشتند. یک برج چوبی بالاتر از خط با چراغ‌های سبز نورانی شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هوا خیلی تاریکه نمی‌دونم ماه بالا میآد یا نه. وقتی هوا اینجور تاریکه ماه بالا می‌آد.... راستی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اول تو صحبت می‌کنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه تو صحبت کن. من تجربه‌م بیشتره. وقتی داری صحبت می‌کنی مواظبشون می‌شم و به موقع مجبورشون می‌کنم که داد بزنن. می‌دونی چی باید بگی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آره، می‌دونم. کلمه به کلمه شو تو ذهنم حاضر دارم. اول روی کاغذ نوشتم و بعد حفظ کردم. از خیلی‌ها شنیدم اول که رفتن بالا نتونستن یک کلمه حرف بزنن، اما بعدش مثه این‌که آدم دیگه‌ای شده باشن کلمه‌ها مث سیل از دهنشون بیرون ریخته. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایک شین گندهه Big Mike sheane &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌گفت واسه اونم همین‌جور پیش اومده. اما من از این شانسا ندارم. واسه اینه که همه‌شو نوشتم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوت ناله‌وار یک ترن بلند شد و لحظه‌ای بعد ترن از پیچی گذشت و نوری قوی به روی ریل انداخت. کوپه‌های روشن از کنارشان گذشت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برگشت و به عبور قطار چشم دوخت بعد با رضایت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو اون یکی زیاد مسافر نیست. راستی تو می‌گفتی که یه رفیق پیرت تو راه‌آهن کار می‌کنه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کوشید تا لحن تلخی در کلامش نباشد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آره، ترمزبانه. وقی فهمید دارم چکار می‌کنم بیرونم کرد. می‌ترسید کارشو از دست بده. نمی‌تونس بفهمه. براش حرف زدم اما واقعاً نتونس بفهمه؛ دممو گرفت و انداخت بیرون» صدای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرفته بود. یکباره احساس کرد کخ چقدر ضعیف شده و چقدر احساس دوری از سرزمین خودش را می‌کند. بعد با صدای خشنی گفت:«بدیش این که نمی‌فهمن چه بلایی سرشون می‌آد. همش تو قیدای خودشون گن‌ان.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حفظش کن. مطلب خوبیه. اینم یکی از حرفاته؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، اما اگه خیال می‌کنی خوبه می‌تونم اینم تو باقی حرفام اضافه کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر چراغ‌های خیابان‌ها کمتر شده بود.ردیفی از درخت‌های اقاقیا در طول جاده روئیده بود. شهر پایان می‌یافت و قلمرو دهکده شروع می‌شد. در طول جاده غیر آسفالت چند خانه کوچک با باغچه‌های خراب دیده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بار دیگر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخ خدا! چه تاریکه. نمی‌دونم کارمون به کجا می‌کشه. اگه طوری شد واسه فرار شب خوبیه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی با سکوت را پیمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسید:«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هیچ فکر فرارو کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«والا نه. خلاف دستوره. اگه این کارو بکنیم اخراجمون می‌کنن. تو حالا جوونی، گمونم اگه بذارم خیلی دلت می‌خواد درری.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فکر می‌کنی تو چند دفعه بیرون رفتی و همهٔ ته‌توی کارا رو بلدی. خودتم این حرفا رو صد دفعه شنیدی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:اما من هرچی می‌شنوم می‌ندازم پشت گوش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرش را پائین انداخته بود و آهسته راه می‌رفت. خیلی آهسته گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! تو مطمئنی فرار نمی‌کنی؟ مطمئنی که تا آخرش وامیستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ البته که مطمئنم. قبلاً این کارو کردم. معلومه که تنها راهش اینه. مگه نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد در تاریکی روت را ورانداز کرد:«ـ پسر چرا این حرفو می‌پرسی؟ می‌ترسی فرار کنی. اگر می‌ترسیدی چرا قبول کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لرزید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گوش کن دیک! تو آدم خوبی هستی. به هیچ‌کس نمی‌گی که بهت چی گفتن، آخه من این چیزا سرم نیومده. چطور بدونم اگه یه نفر بخواد گرزشو بزنه تو صورتم باید چیکار کنم؟ فکر فرار نمی‌کنم کنم. سعی می‌کنم فرار نکنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ درست شد پسر بذار اینطور باشه. اما تو سعی می‌کنی فرار کنی منم اسمتو رد می‌کنم. یادت باشه که ما جایی واسه بی‌شرف‌های ترسو نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ تو هم بس کن این مزخرفاتو با این حرفات کشتیمون.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم‌چنانکه پیش می‌رفتند درخت‌های اقاقیا انبوه‌تر می‌شد و باد در میان برگ‌ها می‌دوید از جلو خانه‌ای عبور کردند که سگی در آن پارس می‌کرد. مه سبکی فضا را گرفته بود و ستاره‌ها در آن گم شده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مطمئنی که همه چیز و حاضر کردی؟ چراغ‌ها رو؟ کتابا رو گرفتی؟ تمام این کارا با تو بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همه رو بعدازظهری درست کردم اما عکسا رو نچسبوندم... همشون اون‌جا تو جعبه‌اس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ « چراغ‌ها نفت دارن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «همشون پرن. ببیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ مثه این‌که یه‌بی‌شرفی جیغ کشید، نشنیدی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «چرا... همیشه یکی فریاد می‌کشه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آگمونم چیزی از یورشی‌ها نشنیدی نه، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ از کجا بشنوم. خیال می‌کنی اونا میان به‌من میگن که خیال دارن حمله کنن؟ روت! مواظب خودت باش. این ترسو از خودت دور کن. اگر این حرفا رو تموم نکنی یواش یواش عصبانی می‌شم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یک ساختمان چهارگوشه‌ئی که در دل تاریکی سیاه دیده می‌شد نزدیک شدند. صدای پایشان روی پیاده‌روی چوبی بلند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هنوز که هنوزه کسی نیومده... بذار درو باز کنیم که اینجا یه خورده بیشتر روشن‌تذ شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انبار خلوتی بود؛ با پنجره‌های کهنه‌ئی که از کثافت تیره شده بود. پشت یکی از شیشه‌ها یک آگهی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاکی استرایک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۱}}چسبیده و در طرف دیگر عکس خانمی بود که داشت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوکاکولا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در دو لنگه‌ئی را باز کرد و رفت تو. کبریتی کشید و یک چراغ نفتی را روشن کرد. لوله را سر آن گذاشت و چراغ را روی یک جعبه وارونه سیب قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روت بیا این‌جا باید کارارو مرتب کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوارهای ساختمان با رنگ‌های مختلفی اندوده شده بود. در یک گوشه روزنامه‌های پارهٔ گرد و خاک گرفته افتاده بود. دو پنجره پشتی پر از تار عنکبوت بود. غیر از سه تا جعبه سیب هیچ چیز توی انبار نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به طرف یکی از جعبه‌ها رفت و آگهی بزرگی را که با رنگ‌های قرمز و سیاه تند عکس مردی را نشان می‌داد بیرون کشید. یکی از آگهی‌ها را به دیوار جلا یافته پشت چراغ چسباند و بعد یکی دیگر را آن‌طرف‌تر به‌دیوار کوبید. چند تا کتاب و کاغذ روی جعبه دیگر کپه کرد. صدای پاهای او در کف چوبی انبار بلند می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اون یکی چراغو روشن کن. اینجا خیلی تاریکه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پسر از تاریکیم می‌ترسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به ساعتش نگاه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «یه‌ربع به‌هشت مونده. بعضی از بچه‌ها می‌باس زودتر اینجا باشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور دستش را توی جیب بغلش نیم‌تنه‌اش کرد و بی‌صدا پهلوی جعبه‌ ایستاد. چیزی پیدا نبود که رویش بنشیند. عکس سیاه و قرمز با خشونت به اتاق خیره شده بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دیوار تکیه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نور یکی از چراغ‌ها ضعیف شد و یواش یواش شعله‌اش پس زد... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌طرف چراغ رفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گمونم گفتی که چراغ‌ها پر نفته. این یکی که خشکه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ فکر می‌کنی کس دیگه نمی‌تونست اینو بگه؟ این دفعه خودتو نشون دادی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باد در میان اقاقی‌ها سفیر می‌کشید. یکی از درهای جلو روی پاشنه چرخید و کمی باز شد. باد به درون انبار آمد و دستهٔ روزنامه‌های گرد و خاک گرفته را بهم زد و عکس‌های روی دیوار را مثل پرده کنار زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اون درو ببند. هیچوقتم بازش نذار. اینجوری بهتر میشه صدای آمدن اونا رو شنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ساعتش نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ساعت تقریباً عشت و نیمه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ«فکر می‌کنی بیان؟ اگه پیداشون نشه چقدر باهاس منتظرشون بشیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مسن‌تر به‌در نیمه‌باز خیره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ما اقلاً تا ساعت نه‌ونیم اینجا می‌مونیم. دستور داریم که هرجوری شده این میتینگو برگزار کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صداهای شب از لای در نیمه‌باز واضح‌تر به‌گوش می‌رسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای رقص برگ‌های اقاقیا در جاده، صدای آهسته و استوار پارس سگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر قرمز و سیاه روی دیوار نیمه تاریک تهدیدکننده به‌نظر می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگهی روی دیوار بار دیگر به‌تکان درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در حالی‌که به‌دور و بر نگاه می‌کرد با صدای آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گوش کن پسر، می‌دونم که می‌ترسی. وقتی می‌ترسی یه‌نگاه کوچولو به‌اون بنداز [با انگشتش به‌تصویر اشاره کرد] اون هیچ‌وقت نمی‌ترسید. یادت باشه که چه‌کارها که نکرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به عکس نگاه کرد و گفت:«ـ خیال می‌نی اصلاً نمی‌ترسید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک حرفش را به‌تندی قطع کرد و با لحن توبیخ‌آمیز تندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اگرم می‌ترسید نمی‌ذاشت کسی بفهمه. اینو سرمشق خودت بدون و هیچ‌وقت نذار بقیه ملتفت شن که چی حس می‌کنی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! تو آدم خوبی هستی. نمی‌دونم که وقتی منو تنها بیرون بفرستن باید چیکار کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بچه! درست می‌شی. می‌تونم بگم که یه مزخرفاتی‌رو تو کله‌ات پر کردی، بدیت اینه که هیچ‌وقت تو آتیش نبودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت به‌سرعت نگاهی به در انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مث این‌که داره می‌آد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این مزخرفاتو ول کن! وقتی اینجا برسن خودشون میان تو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اما نه... مث این‌که کسی اونجاست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای گام‌های شتاب‌زده‌ای در جاده پیچید که بعد به‌صدای دویدن و عبور از پیاده‌رو چوبی تبدیل شد. مردی در لباس کار که کلاه رنگرزها را به‌سر داشت به‌درون دوید. داشت نفس‌نفس می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بهتره در رین! یه‌دسته دارن یورش می‌آرن اینجا. از بچه‌ها کسی میتینگ نمی‌آد. اونا می‌خوان که شما میتینگو بر قرار کنین اما من یکی که نیستم. اسباتونو جمع کنین در رین؛ دارن میان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنگ از روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرید و چهره‌اش منقبض شد، با خشم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نگاه کرد. مرد مسن به‌لرزه افتاد. دستش را به‌جیب بغلش برد و شانه‌هایش را تکان داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ متشکرم که ما رو خبر کردی. تو در رو ما چیزیمون نیس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد گفت:«اونا می‌خواستن بیان و خبرتون کنن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک سرش را تکان داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مطمئن باش که اونا اون طرف قضیه رو نمی‌فهمن. جلو دماغشونم نمی‌تونن ببینن. تو تا گیر بیفتی بزن به‌چاک!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بچه‌ها! شما نمی‌آئین؟ واسه بردن اسبا با کمکتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک با لحن خشکی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ما اینجا می‌مونیم. دستوره. باید این کارو بکنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد داشت به‌طرف در می‌رفت که برگشت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ می‌خوایین منم بمونم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه. تو پسر خوبی هستی لازم نیس. ممکنه که یه‌جای دیگه ازت استفاده شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب، هرچی از دستم میومد کرده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک و روت صدای قدم‌های او را روی پیاده‌رو چوبی که در تاریکی شب خاموش شد شنیدند. شب صدای پای او را منعکس می‌کرد. برگ‌های مرده روی زمین کشده می‌شد. از مرکز شهر نعره موتورها بلند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت به دیک نگاه کرد و دست‌هایش را دید که در جیب بغل مشت شده بود. عضلات صورتش منقبض شده بود اما چمش که به جوان افتاد خندید. عکس‌ها روی دیوار بلند می‌شدند و سر جایشان پس می‌نشستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر می‌ترسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کوشید که حرف او را تکذیب کند اما نتوانست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آره می‌ترسم. شاید من اصلاً برای این کار ساخته نشدم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خشم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر! مواظب باش. مواظب باش!» و ادامه داد«آدم‌های کم جرئت باید به پر دل‌ها نگاه کنن. آدم راحت نباید بی‌عدالتی‌های بقیه‌رو فراموش گنه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اوضاع این‌ جوریه. این دستوره.» و بعد خاموش ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پارس سگ بلندتر به‌گوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گمونم اومدن. فکر می‌کنی بکشنمون؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه، معمولاً که کسی رو نمی‌کشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اما تا می‌خوریم می‌زننمون. همچین با چوب می‌زنن تو صورتمون که دماغمون خورد شه. اونا آرواره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایک گندهه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از سه‌جا شکوندن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مواظب باش پسر! مواظب باش ببین اگه کسی تو رو زد، این اون نیست که تورو می‌زنه، تقصیر سیستم کاره که تو باید کتک بخوری و این تو نیستی که کتک می‌خوری این ارزش‌هاست که بی‌اعتبار میشه. می‌تونی اینارو تو کله‌ت نیگه داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! نمی‌خوام در رم. بخدا نمی‌خوام. اگه خواستم در رم می‌تونی جلومو بگیری. باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک جلو رفت و دستش را بر شانه‌های روت گذاشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چیزیت نمی‌شه. به‌اون پسره که می‌خواد بزنتت سفارشتو می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بهتر نیس این اعلامیه‌ها رو قایم کنیم تا همشو نسوزونن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه. یه‌نفرشون ممکنه یکی از اونا رو بذاره تو جیبش و بعداً بخونه. همین هم خودش خیلیه. کتابارو بذار همونجا باشه . فعلاً حرف نزن. حرف زدن کارارو خراب می‌کنه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای سگ‌ها آرام‌تر و بی‌روح‌تر شده بود. هجوم باد دسته‌ای از برگ‌های پژمرده را به‌سوی در نیمه باز راند. عکس روی دیوار از جایش به‌حرکت درآمد و یکی از گوشه‌هایش از جا کنده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت به‌آن سمت رفت و بار دیگر عکس را سنجاق زد. در نقطه‌ای از شهر صدای ترمز ماشینی برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! چیزی می‌شنوی؟ صدای اومدنشونو می‌شنوی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گوش کن دیک مایک گندهه با آرواره شکسته یه گوشه افتاده بود و هیشکی هم به‌کمکش نیومد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مسن با خشم به‌طرف او برگشت. یکی از مشت‌های گره کرده‌اش را از جیب نیم تنه‌اش بیرون آورد. چشم‌هایش که او را نگاه می‌کرد تنگ شد و مرد نزدیک‌تر آمد و دستش را روی شانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گذاشت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ درست به حرفان گوش بده. من زیاد چیز نمی‌دونم اما سر اینجور کارا زیاد استخون خورد کردم. نمی‌دونم چی میشه اما اینو می‌دونم که حتی اگه ما رو بکشنم چیزی نمیشه. اصلاً مهم نیس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌سمت در رفت و به‌بیرون نگاه کرد و به هر دو جهت گوش داد و بعد به‌درون انبار آمد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چیزی شنفتی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه. هیچی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ فکر می‌کنی چی مانع اومدنشون شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آخه چطور ممکنه که بدونم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آب دهانش را قورت داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ احتمالم داره که نیان. شایدم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Fela شوخیش گرفته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شایدم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب حالا باهاس تموم شبو منتظرشیم که بیان و دخلمونو بیارن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای زوزهٔ خشن باد بلند شد و بعد کاملاً فرو نشست. سگ از پارس کردن ایستاد. قطاری برای خط عوض کردن سوت کشید و بعد تق‌تق کنان دور شد و شب را آرام‌تر از پیش برجا گذاشت در یکی از خانه‌های دوروبر صدای زنگ ساعتی بلند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ یه‌نفر داره صبح زود سر کار میره. شایدم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شبگرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایش در میان سکوت بلندتر به‌گوش می‌رسید. در جلویی ناله‌ای کرد و آهسته بسته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! حالا ساعت چنده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه و یه ربع.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خدایا! فقط نه و ربع. فکر می‌کردم نزدیک صبحه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! دلت نمی‌خواد بیان و کارو یکسره کنن؟ گوش کن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! مث این‌که صدایی شنیدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آره. مث این‌که دارن یواشکی صحبت می‌کنن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ یک‌بار دیگر هم پارس کرد، و این‌بار در صدایش خشونتی نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای نجوای آرامی شنیده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! نیگا کن. نیگا کن.! گمونم پشت پنجره یکی رو دیدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مسن با ناراحتی خندید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گمونم که نتونیم درریم. محاصره شدیم» توی گلویش خندید و ادامه داد:«پسر مواظب باش الان می‌رسن. یادت باشه که این اونا نیستن می‌زننت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای قدم‌های هجوم آورندگان شنیده شد. درها به‌هم خورد و انبوهی مرد به‌درون انبار ریختند. مردها لباس‌های کثیفی تنشان بود و کلاه‌های سیاهی به‌سر داشتند. در دست‌هایشان گرز و چوب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ایستاده بودند. چانه‌هایشان به پائین افتاده بود و سرشان خم شده بود. چشم‌هایشان به‌نظر می‌رسید که بسته مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یورشی‌ها که یکباره تو ریخته بودند کمی ناراحت شدند. دور دو مرد حلقه زدند و به‌آن‌ها چشم دوختند و منتظر ماندند تا یکیشان از جا بجنبد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیرچشمی نگاهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; انداخت و دید که مرد مسن بانگاهی سرد و سرزنش بار به‌او چشم دوخته است، گویی دارد درباره حرکاتش قضاوت می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دست‌های لرزانش را به درون جیبش راند و به زحمت کمی جلو رفت. صدایش می‌لرزید اما بلند بلند حرف می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ رفقا! وضع شمام درست مث وضع ماست. ما همه برادریم ـ»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چماقی در هوا صفیر زد و با ضربه سختی به‌سرش خورد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روی زانوهایش خم شد و با دست‌هایش خودش را نگه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردها به‌آرامی ایستاده بودند و نگاه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌آرامی روی دوپا ایستاد. از گوش شکافته‌اش مایعی آرام به‌سوی گردنش جاری بود. گوشه صورتش کبود و ارغوانی شده بود. بار دیگر استوار برجایش ایستاد. نفسش هیجان‌آمیز بود. دست‌هایش استوار و صدایش مطمئن و قوی بود. چشم‌هایش از هیجان سرخ شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ببینین. تمام اینا واسه شماس. ما این کارارو به‌خاطر شما می‌کنیم. تمامشو. شماها نمی‌دونین دارین چیکار می‌کنین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بکشینشون!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر وحشیانه خندید و بعد موجی از خنده برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در همان حال که داشت می‌افتاد یک لحظه نگاهی تند به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; انداخت و چهره مصمم و خنده‌های تلخش را دید....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۴==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چندبار به‌هوش آمد اما هنوز درست به‌حال نیامده بود. سرانجام چشم‌هایش را باز کرد و ایستاد و اطرافش را شناخت. روی صورتش باندها سنگینی می‌کرد. می‌توانست از لای پلک‌های بد کرده‌اش باریکه‌ای از نور را ببیند. همان‌طور که دراز کشیده بود لحظه‌ای سعی کرد موقعیت خود را دریابد. بعد صدای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در نزدیکی خود شنید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر بیداری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواست حرف بزند اما دید که صدایش بدجوری گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ همچی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گمونم اونا درست حساب سرتو رسیدن. خیال کردم دیگه رفتی. شانس آوردی که دماغت سالم موند... صورت من که حسابی داغون شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دوتا از دنده‌هامو خورد کردن. تو صورتتو خم کرده بودی زمین، این کار باعث نجات چشمات شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندکی مکث کرد و بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آدم وقتی دنده‌هاش می‌شکنه نمی‌تونه خوب نفس بکشه. شانس آوردیم که پلیس به‌دادمون رسید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما تو زندونیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ به، تو سلول مریضخونه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ سر کتاب‌ها چه بلایی آوردن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فهمید که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سعی می‌کند بخندد و نفسش به شماره افتاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تحریک به‌شورش. فکر می‌کنم یه شیش ماهی برامون حبسی ببرن کتاب‌ها دست پلیس افتاده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! به‌اونا نمی‌گی که من هنوز سنم نرسیده، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه نمی‌گم. بهتره حرف نزنی و صدات در نیاد. سخت نگیر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساکت شد و دردی سنگین وجودش را فرا گرفت اما لحظه‌ای بعد دوباره به‌حرف آمد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! زیاد صدمه نخوردیم... خنده‌داره‌ها... گمونم چیزیم نیس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر! تو خوب از آب در آمدی، مث همهٔ اونایی که تو عمرم دیدم. یه گزارش خوب ازت رد می‌دم. کارت عالی بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سعی کرد مطلبی را در نظر مجسم کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ وقتی منو کتک می‌زدن دلم می‌خواست بهشون بگم که این واسم اهمیتی نداره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ البته پسر. این همون چیزی بود که بهت گفتم. این تقصیر اونا نبود. تقصیر روش کار بود. نباید از اونا متنفر باشی... اونا بیش از این چیزی نمی‌دونن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باملالت به حرف آمد. درد در وجودش سنگینی می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! یادت می‌آد که تو «انجیل» یه‌همچی چیزی نوشته شده:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن‌ها را ببخشائید، زیرا که آن‌ها آن‌چه را که انجام می‌دهند نمی‌دانند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک با خشونت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این حرفای مذهبی رو بذار کنار...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ صحبت مذهب و این حرف‌ها نبود که... فقط می‌خواستم یه‌همچی چیزی گفته باشم. این چیزی بود که احساس می‌کردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} نام نوعی سیگار آمریکائی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4&amp;diff=43629</id>
		<title>یورش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4&amp;diff=43629"/>
		<updated>2013-06-21T16:50:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P133.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱==&lt;br /&gt;
وقتی آن دو نفر از واگن غذاخوری پیاده شدند و مغرورانه قدم در کوچه‌ پس کوچه‌ها گذاشتند، تازه شب به آن شهر کوچک ایالت کالیرفنیا فرو افتاده بود. هوا از بوی میوه‌های درختان انبوه انباشته بود. باد فانوس‌های خیابان‌ها را به‌ نوسان در می‌آورد و سایه‌های تیرهای تلگراف را روی زمین به این سو و آن سو می‌برد. ساختمان‌های چوبی کهنه ساکت و آرام بنظر می‌آمد و سایه‌های محو چراغ‌های خیابان روی پنجره‌ای کثیف انعکاس می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم قد بودند یکی از آن دو مسن‌تر بود، موهایشان کوتاه بود و شلوار کار آبی رنگی بپا داشتند. مرد مسن‌تر نیم‌ تنه‌ای بتن داشت در حالیکه مرد جوان عرق‌گیری پوشیده بود. همچنان که در خیابان‌های تاریک در خیابان‌های تاریک گام برمی‌داشتند صدای قدم‌هاشان در دیوار خانه‌های چوبی انعکاس می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان با سوت ترانه «پیش من بیا ای بچهٔ دیوونه» را شروع کرد اما ناگهان از سوت زدن دست برداشت و گفت:«دلم می‌خواد این آهنگ لعنتی از کله‌م بره بیرون. از صبح تا حالا تو کلمه‌مه. یه آهنگ قدیمیه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۲۱: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از روی ریل خط‌‌ آهن گذشتند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفیقش به طرف او برگشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌ترسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Root? راستشو بگو... مثل گناهکارا می‌ترسی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتند از زیر یکی از چراغ‌های آبی‌رنگ خیابان می‌گذشتند. قیافهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌منتهای خشونت رسید؛ چشم‌هایش بهم رفت و دهانش به‌طرز مشمئزکننده‌ای تلخ شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، نمی‌ترسم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ‌ها را پشت سر گذاشتند. چهره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوباره درهم رفت.«دلم می‌خواد ته‌وتو کارا رو بهتر بلد بودم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک Dick.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... تو پیشترها هم از این کارا کردی و راشو بلدی. اما من نه»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک با هیجان جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راه یاد گرفتن هرچیزی، انجام دادنشه. راستی که آدم از کتابا نمی‌تونه چیزی یاد بگیره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از روی ریل خط آهن گدشتند. یک برج چوبی بالاتر از خط با چراغ‌های سبز نورانی شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هوا خیلی تاریکه نمی‌دونم ماه بالا میآد یا نه. وقتی هوا اینجور تاریکه ماه بالا می‌آد.... راستی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اول تو صحبت می‌کنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه تو صحبت کن. من تجربه‌م بیشتره. وقتی داری صحبت می‌کنی مواظبشون می‌شم و به موقع مجبورشون می‌کنم که داد بزنن. می‌دونی چی باید بگی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آره، می‌دونم. کلمه به کلمه شو تو ذهنم حاضر دارم. اول روی کاغذ نوشتم و بعد حفظ کردم. از خیلی‌ها شنیدم اول که رفتن بالا نتونستن یک کلمه حرف بزنن، اما بعدش مثه این‌که آدم دیگه‌ای شده باشن کلمه‌ها مث سیل از دهنشون بیرون ریخته. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایک شین گندهه Big Mike sheane &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌گفت واسه اونم همین‌جور پیش اومده. اما من از این شانسا ندارم. واسه اینه که همه‌شو نوشتم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوت ناله‌وار یک ترن بلند شد و لحظه‌ای بعد ترن از پیچی گذشت و نوری قوی به روی ریل انداخت. کوپه‌های روشن از کنارشان گذشت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برگشت و به عبور قطار چشم دوخت بعد با رضایت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو اون یکی زیاد مسافر نیست. راستی تو می‌گفتی که یه رفیق پیرت تو راه‌آهن کار می‌کنه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کوشید تا لحن تلخی در کلامش نباشد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آره، ترمزبانه. وقی فهمید دارم چکار می‌کنم بیرونم کرد. می‌ترسید کارشو از دست بده. نمی‌تونس بفهمه. براش حرف زدم اما واقعاً نتونس بفهمه؛ دممو گرفت و انداخت بیرون» صدای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرفته بود. یکباره احساس کرد کخ چقدر ضعیف شده و چقدر احساس دوری از سرزمین خودش را می‌کند. بعد با صدای خشنی گفت:«بدیش این که نمی‌فهمن چه بلایی سرشون می‌آد. همش تو قیدای خودشون گن‌ان.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حفظش کن. مطلب خوبیه. اینم یکی از حرفاته؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، اما اگه خیال می‌کنی خوبه می‌تونم اینم تو باقی حرفام اضافه کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر چراغ‌های خیابان‌ها کمتر شده بود.ردیفی از درخت‌های اقاقیا در طول جاده روئیده بود. شهر پایان می‌یافت و قلمرو دهکده شروع می‌شد. در طول جاده غیر آسفالت چند خانه کوچک با باغچه‌های خراب دیده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بار دیگر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخ خدا! چه تاریکه. نمی‌دونم کارمون به کجا می‌کشه. اگه طوری شد واسه فرار شب خوبیه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی با سکوت را پیمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسید:«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هیچ فکر فرارو کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«والا نه. خلاف دستوره. اگه این کارو بکنیم اخراجمون می‌کنن. تو حالا جوونی، گمونم اگه بذارم خیلی دلت می‌خواد درری.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فکر می‌کنی تو چند دفعه بیرون رفتی و همهٔ ته‌توی کارا رو بلدی. خودتم این حرفا رو صد دفعه شنیدی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:اما من هرچی می‌شنوم می‌ندازم پشت گوش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرش را پائین انداخته بود و آهسته راه می‌رفت. خیلی آهسته گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! تو مطمئنی فرار نمی‌کنی؟ مطمئنی که تا آخرش وامیستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ البته که مطمئنم. قبلاً این کارو کردم. معلومه که تنها راهش اینه. مگه نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد در تاریکی روت را ورانداز کرد:«ـ پسر چرا این حرفو می‌پرسی؟ می‌ترسی فرار کنی. اگر می‌ترسیدی چرا قبول کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لرزید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گوش کن دیک! تو آدم خوبی هستی. به هیچ‌کس نمی‌گی که بهت چی گفتن، آخه من این چیزا سرم نیومده. چطور بدونم اگه یه نفر بخواد گرزشو بزنه تو صورتم باید چیکار کنم؟ فکر فرار نمی‌کنم کنم. سعی می‌کنم فرار نکنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ درست شد پسر بذار اینطور باشه. اما تو سعی می‌کنی فرار کنی منم اسمتو رد می‌کنم. یادت باشه که ما جایی واسه بی‌شرف‌های ترسو نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ تو هم بس کن این مزخرفاتو با این حرفات کشتیمون.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم‌چنانکه پیش می‌رفتند درخت‌های اقاقیا انبوه‌تر می‌شد و باد در میان برگ‌ها می‌دوید از جلو خانه‌ای عبور کردند که سگی در آن پارس می‌کرد. مه سبکی فضا را گرفته بود و ستاره‌ها در آن گم شده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مطمئنی که همه چیز و حاضر کردی؟ چراغ‌ها رو؟ کتابا رو گرفتی؟ تمام این کارا با تو بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همه رو بعدازظهری درست کردم اما عکسا رو نچسبوندم... همشون اون‌جا تو جعبه‌اس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ « چراغ‌ها نفت دارن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «همشون پرن. ببیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ مثه این‌که یه‌بی‌شرفی جیغ کشید، نشنیدی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «چرا... همیشه یکی فریاد می‌کشه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آگمونم چیزی از یورشی‌ها نشنیدی نه، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ از کجا بشنوم. خیال می‌کنی اونا میان به‌من میگن که خیال دارن حمله کنن؟ روت! مواظب خودت باش. این ترسو از خودت دور کن. اگر این حرفا رو تموم نکنی یواش یواش عصبانی می‌شم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یک ساختمان چهارگوشه‌ئی که در دل تاریکی سیاه دیده می‌شد نزدیک شدند. صدای پایشان روی پیاده‌روی چوبی بلند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هنوز که هنوزه کسی نیومده... بذار درو باز کنیم که اینجا یه خورده بیشتر روشن‌تذ شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انبار خلوتی بود؛ با پنجره‌های کهنه‌ئی که از کثافت تیره شده بود. پشت یکی از شیشه‌ها یک آگهی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاکی استرایک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۱}}چسبیده و در طرف دیگر عکس خانمی بود که داشت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوکاکولا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در دو لنگه‌ئی را باز کرد و رفت تو. کبریتی کشید و یک چراغ نفتی را روشن کرد. لوله را سر آن گذاشت و چراغ را روی یک جعبه وارونه سیب قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روت بیا این‌جا باید کارارو مرتب کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوارهای ساختمان با رنگ‌های مختلفی اندوده شده بود. در یک گوشه روزنامه‌های پارهٔ گرد و خاک گرفته افتاده بود. دو پنجره پشتی پر از تار عنکبوت بود. غیر از سه تا جعبه سیب هیچ چیز توی انبار نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به طرف یکی از جعبه‌ها رفت و آگهی بزرگی را که با رنگ‌های قرمز و سیاه تند عکس مردی را نشان می‌داد بیرون کشید. یکی از آگهی‌ها را به دیوار جلا یافته پشت چراغ چسباند و بعد یکی دیگر را آن‌طرف‌تر به‌دیوار کوبید. چند تا کتاب و کاغذ روی جعبه دیگر کپه کرد. صدای پاهای او در کف چوبی انبار بلند می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اون یکی چراغو روشن کن. اینجا خیلی تاریکه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پسر از تاریکیم می‌ترسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به ساعتش نگاه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «یه‌ربع به‌هشت مونده. بعضی از بچه‌ها می‌باس زودتر اینجا باشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور دستش را توی جیب بغلش نیم‌تنه‌اش کرد و بی‌صدا پهلوی جعبه‌ ایستاد. چیزی پیدا نبود که رویش بنشیند. عکس سیاه و قرمز با خشونت به اتاق خیره شده بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دیوار تکیه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نور یکی از چراغ‌ها ضعیف شد و یواش یواش شعله‌اش پس زد... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌طرف چراغ رفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گمونم گفتی که چراغ‌ها پر نفته. این یکی که خشکه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ فکر می‌کنی کس دیگه نمی‌تونست اینو بگه؟ این دفعه خودتو نشون دادی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باد در میان اقاقی‌ها سفیر می‌کشید. یکی از درهای جلو روی پاشنه چرخید و کمی باز شد. باد به درون انبار آمد و دستهٔ روزنامه‌های گرد و خاک گرفته را بهم زد و عکس‌های روی دیوار را مثل پرده کنار زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اون درو ببند. هیچوقتم بازش نذار. اینجوری بهتر میشه صدای آمدن اونا رو شنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ساعتش نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ساعت تقریباً عشت و نیمه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ«فکر می‌کنی بیان؟ اگه پیداشون نشه چقدر باهاس منتظرشون بشیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مسن‌تر به‌در نیمه‌باز خیره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ما اقلاً تا ساعت نه‌ونیم اینجا می‌مونیم. دستور داریم که هرجوری شده این میتینگو برگزار کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صداهای شب از لای در نیمه‌باز واضح‌تر به‌گوش می‌رسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای رقص برگ‌های اقاقیا در جاده، صدای آهسته و استوار پارس سگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر قرمز و سیاه روی دیوار نیمه تاریک تهدیدکننده به‌نظر می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگهی روی دیوار بار دیگر به‌تکان درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در حالی‌که به‌دور و بر نگاه می‌کرد با صدای آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گوش کن پسر، می‌دونم که می‌ترسی. وقتی می‌ترسی یه‌نگاه کوچولو به‌اون بنداز [با انگشتش به‌تصویر اشاره کرد] اون هیچ‌وقت نمی‌ترسید. یادت باشه که چه‌کارها که نکرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به عکس نگاه کرد و گفت:«ـ خیال می‌نی اصلاً نمی‌ترسید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک حرفش را به‌تندی قطع کرد و با لحن توبیخ‌آمیز تندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اگرم می‌ترسید نمی‌ذاشت کسی بفهمه. اینو سرمشق خودت بدون و هیچ‌وقت نذار بقیه ملتفت شن که چی حس می‌کنی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! تو آدم خوبی هستی. نمی‌دونم که وقتی منو تنها بیرون بفرستن باید چیکار کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بچه! درست می‌شی. می‌تونم بگم که یه مزخرفاتی‌رو تو کله‌ات پر کردی، بدیت اینه که هیچ‌وقت تو آتیش نبودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت به‌سرعت نگاهی به در انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مث این‌که داره می‌آد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این مزخرفاتو ول کن! وقتی اینجا برسن خودشون میان تو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اما نه... مث این‌که کسی اونجاست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای گام‌های شتاب‌زده‌ای در جاده پیچید که بعد به‌صدای دویدن و عبور از پیاده‌رو چوبی تبدیل شد. مردی در لباس کار که کلاه رنگرزها را به‌سر داشت به‌درون دوید. داشت نفس‌نفس می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بهتره در رین! یه‌دسته دارن یورش می‌آرن اینجا. از بچه‌ها کسی میتینگ نمی‌آد. اونا می‌خوان که شما میتینگو بر قرار کنین اما من یکی که نیستم. اسباتونو جمع کنین در رین؛ دارن میان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنگ از روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرید و چهره‌اش منقبض شد، با خشم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نگاه کرد. مرد مسن به‌لرزه افتاد. دستش را به‌جیب بغلش برد و شانه‌هایش را تکان داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ متشکرم که ما رو خبر کردی. تو در رو ما چیزیمون نیس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد گفت:«اونا می‌خواستن بیان و خبرتون کنن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک سرش را تکان داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مطمئن باش که اونا اون طرف قضیه رو نمی‌فهمن. جلو دماغشونم نمی‌تونن ببینن. تو تا گیر بیفتی بزن به‌چاک!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بچه‌ها! شما نمی‌آئین؟ واسه بردن اسبا با کمکتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک با لحن خشکی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ما اینجا می‌مونیم. دستوره. باید این کارو بکنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد داشت به‌طرف در می‌رفت که برگشت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ می‌خوایین منم بمونم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه. تو پسر خوبی هستی لازم نیس. ممکنه که یه‌جای دیگه ازت استفاده شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب، هرچی از دستم میومد کرده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳==&lt;br /&gt;
دیک و روت صدای قدم‌های او را روی پیاده‌رو چوبی که در تاریکی شب خاموش شد شنیدند. شب صدای پای او را منعکس می‌کرد. برگ‌های مرده روی زمین کشده می‌شد. از مرکز شهر نعره موتورها بلند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت به دیک نگاه کرد و دست‌هایش را دید که در جیب بغل مشت شده بود. عضلات صورتش منقبض شده بود اما چمش که به جوان افتاد خندید. عکس‌ها روی دیوار بلند می‌شدند و سر جایشان پس می‌نشستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر می‌ترسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کوشید که حرف او را تکذیب کند اما نتوانست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آره می‌ترسم. شاید من اصلاً برای این کار ساخته نشدم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خشم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر! مواظب باش. مواظب باش!» و ادامه داد«آدم‌های کم جرئت باید به پر دل‌ها نگاه کنن. آدم راحت نباید بی‌عدالتی‌های بقیه‌رو فراموش گنه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اوضاع این‌ جوریه. این دستوره.» و بعد خاموش ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پارس سگ بلندتر به‌گوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گمونم اومدن. فکر می‌کنی بکشنمون؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه، معمولاً که کسی رو نمی‌کشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اما تا می‌خوریم می‌زننمون. همچین با چوب می‌زنن تو صورتمون که دماغمون خورد شه. اونا آرواره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایک گندهه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از سه‌جا شکوندن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مواظب باش پسر! مواظب باش ببین اگه کسی تو رو زد، این اون نیست که تورو می‌زنه، تقصیر سیستم کاره که تو باید کتک بخوری و این تو نیستی که کتک می‌خوری این ارزش‌هاست که بی‌اعتبار میشه. می‌تونی اینارو تو کله‌ت نیگه داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! نمی‌خوام در رم. بخدا نمی‌خوام. اگه خواستم در رم می‌تونی جلومو بگیری. باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک جلو رفت و دستش را بر شانه‌های روت گذاشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چیزیت نمی‌شه. به‌اون پسره که می‌خواد بزنتت سفارشتو می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بهتر نیس این اعلامیه‌ها رو قایم کنیم تا همشو نسوزونن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه. یه‌نفرشون ممکنه یکی از اونا رو بذاره تو جیبش و بعداً بخونه. همین هم خودش خیلیه. کتابارو بذار همونجا باشه . فعلاً حرف نزن. حرف زدن کارارو خراب می‌کنه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای سگ‌ها آرام‌تر و بی‌روح‌تر شده بود. هجوم باد دسته‌ای از برگ‌های پژمرده را به‌سوی در نیمه باز راند. عکس روی دیوار از جایش به‌حرکت درآمد و یکی از گوشه‌هایش از جا کنده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت به‌آن سمت رفت و بار دیگر عکس را سنجاق زد. در نقطه‌ای از شهر صدای ترمز ماشینی برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! چیزی می‌شنوی؟ صدای اومدنشونو می‌شنوی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گوش کن دیک مایک گندهه با آرواره شکسته یه گوشه افتاده بود و هیشکی هم به‌کمکش نیومد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مسن با خشم به‌طرف او برگشت. یکی از مشت‌های گره کرده‌اش را از جیب نیم تنه‌اش بیرون آورد. چشم‌هایش که او را نگاه می‌کرد تنگ شد و مرد نزدیک‌تر آمد و دستش را روی شانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گذاشت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ درست به حرفان گوش بده. من زیاد چیز نمی‌دونم اما سر اینجور کارا زیاد استخون خورد کردم. نمی‌دونم چی میشه اما اینو می‌دونم که حتی اگه ما رو بکشنم چیزی نمیشه. اصلاً مهم نیس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌سمت در رفت و به‌بیرون نگاه کرد و به هر دو جهت گوش داد و بعد به‌درون انبار آمد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چیزی شنفتی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه. هیچی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ فکر می‌کنی چی مانع اومدنشون شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آخه چطور ممکنه که بدونم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آب دهانش را قورت داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ احتمالم داره که نیان. شایدم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Fela شوخیش گرفته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شایدم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب حالا باهاس تموم شبو منتظرشیم که بیان و دخلمونو بیارن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای زوزهٔ خشن باد بلند شد و بعد کاملاً فرو نشست. سگ از پارس کردن ایستاد. قطاری برای خط عوض کردن سوت کشید و بعد تق‌تق کنان دور شد و شب را آرام‌تر از پیش برجا گذاشت در یکی از خانه‌های دوروبر صدای زنگ ساعتی بلند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ یه‌نفر داره صبح زود سر کار میره. شایدم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شبگرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایش در میان سکوت بلندتر به‌گوش می‌رسید. در جلویی ناله‌ای کرد و آهسته بسته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! حالا ساعت چنده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه و یه ربع.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خدایا! فقط نه و ربع. فکر می‌کردم نزدیک صبحه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! دلت نمی‌خواد بیان و کارو یکسره کنن؟ گوش کن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! مث این‌که صدایی شنیدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آره. مث این‌که دارن یواشکی صحبت می‌کنن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ یک‌بار دیگر هم پارس کرد، و این‌بار در صدایش خشونتی نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای نجوای آرامی شنیده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! نیگا کن. نیگا کن.! گمونم پشت پنجره یکی رو دیدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مسن با ناراحتی خندید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گمونم که نتونیم درریم. محاصره شدیم» توی گلویش خندید و ادامه داد:«پسر مواظب باش الان می‌رسن. یادت باشه که این اونا نیستن می‌زننت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای قدم‌های هجوم آورندگان شنیده شد. درها به‌هم خورد و انبوهی مرد به‌درون انبار ریختند. مردها لباس‌های کثیفی تنشان بود و کلاه‌های سیاهی به‌سر داشتند. در دست‌هایشان گرز و چوب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ایستاده بودند. چانه‌هایشان به پائین افتاده بود و سرشان خم شده بود. چشم‌هایشان به‌نظر می‌رسید که بسته مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یورشی‌ها که یکباره تو ریخته بودند کمی ناراحت شدند. دور دو مرد حلقه زدند و به‌آن‌ها چشم دوختند و منتظر ماندند تا یکیشان از جا بجنبد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیرچشمی نگاهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; انداخت و دید که مرد مسن بانگاهی سرد و سرزنش بار به‌او چشم دوخته است، گویی دارد درباره حرکاتش قضاوت می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دست‌های لرزانش را به درون جیبش راند و به زحمت کمی جلو رفت. صدایش می‌لرزید اما بلند بلند حرف می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ رفقا! وضع شمام درست مث وضع ماست. ما همه برادریم ـ»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چماقی در هوا صفیر زد و با ضربه سختی به‌سرش خورد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روی زانوهایش خم شد و با دست‌هایش خودش را نگه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردها به‌آرامی ایستاده بودند و نگاه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌آرامی روی دوپا ایستاد. از گوش شکافته‌اش مایعی آرام به‌سوی گردنش جاری بود. گوشه صورتش کبود و ارغوانی شده بود. بار دیگر استوار برجایش ایستاد. نفسش هیجان‌آمیز بود. دست‌هایش استوار و صدایش مطمئن و قوی بود. چشم‌هایش از هیجان سرخ شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ببینین. تمام اینا واسه شماس. ما این کارارو به‌خاطر شما می‌کنیم. تمامشو. شماها نمی‌دونین دارین چیکار می‌کنین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بکشینشون!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر وحشیانه خندید و بعد موجی از خنده برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در همان حال که داشت می‌افتاد یک لحظه نگاهی تند به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; انداخت و چهره مصمم و خنده‌های تلخش را دید....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۴==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چندبار به‌هوش آمد اما هنوز درست به‌حال نیامده بود. سرانجام چشم‌هایش را باز کرد و ایستاد و اطرافش را شناخت. روی صورتش باندها سنگینی می‌کرد. می‌توانست از لای پلک‌های بد کرده‌اش باریکه‌ای از نور را ببیند. همان‌طور که دراز کشیده بود لحظه‌ای سعی کرد موقعیت خود را دریابد. بعد صدای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در نزدیکی خود شنید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر بیداری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواست حرف بزند اما دید که صدایش بدجوری گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ همچی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گمونم اونا درست حساب سرتو رسیدن. خیال کردم دیگه رفتی. شانس آوردی که دماغت سالم موند... صورت من که حسابی داغون شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دوتا از دنده‌هامو خورد کردن. تو صورتتو خم کرده بودی زمین، این کار باعث نجات چشمات شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندکی مکث کرد و بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آدم وقتی دنده‌هاش می‌شکنه نمی‌تونه خوب نفس بکشه. شانس آوردیم که پلیس به‌دادمون رسید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما تو زندونیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ به، تو سلول مریضخونه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ سر کتاب‌ها چه بلایی آوردن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فهمید که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سعی می‌کند بخندد و نفسش به شماره افتاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تحریک به‌شورش. فکر می‌کنم یه شیش ماهی برامون حبسی ببرن کتاب‌ها دست پلیس افتاده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! به‌اونا نمی‌گی که من هنوز سنم نرسیده، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه نمی‌گم. بهتره حرف نزنی و صدات در نیاد. سخت نگیر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساکت شد و دردی سنگین وجودش را فرا گرفت اما لحظه‌ای بعد دوباره به‌حرف آمد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! زیاد صدمه نخوردیم... خنده‌داره‌ها... گمونم چیزیم نیس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر! تو خوب از آب در آمدی، مث همهٔ اونایی که تو عمرم دیدم. یه گزارش خوب ازت رد می‌دم. کارت عالی بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سعی کرد مطلبی را در نظر مجسم کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ وقتی منو کتک می‌زدن دلم می‌خواست بهشون بگم که این واسم اهمیتی نداره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ البته پسر. این همون چیزی بود که بهت گفتم. این تقصیر اونا نبود. تقصیر روش کار بود. نباید از اونا متنفر باشی... اونا بیش از این چیزی نمی‌دونن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باملالت به حرف آمد. درد در وجودش سنگینی می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! یادت می‌آد که تو «انجیل» یه‌همچی چیزی نوشته شده:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن‌ها را ببخشائید، زیرا که آن‌ها آن‌چه را که انجام می‌دهند نمی‌دانند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک با خشونت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این حرفای مذهبی رو بذار کنار...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ صحبت مذهب و این حرف‌ها نبود که... فقط می‌خواستم یه‌همچی چیزی گفته باشم. این چیزی بود که احساس می‌کردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} نام نوعی سیگار آمریکائی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4&amp;diff=43622</id>
		<title>یورش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4&amp;diff=43622"/>
		<updated>2013-06-15T18:43:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تایپ تا انتهای ۱۲۹&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P133.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱==&lt;br /&gt;
وقتی آن دو نفر از واگن غذاخوری پیاده شدند و مغرورانه قدم در کوچه‌ پس کوچه‌ها گذاشتند، تازه شب به آن شهر کوچک ایالت کالیرفنیا فرو افتاده بود. هوا از بوی میوه‌های درختان انبوه انباشته بود. باد فانوس‌های خیابان‌ها را به‌ نوسان در می‌آورد و سایه‌های تیرهای تلگراف را روی زمین به این سو و آن سو می‌برد. ساختمان‌های چوبی کهنه ساکت و آرام بنظر می‌آمد و سایه‌های محو چراغ‌های خیابان روی پنجره‌ای کثیف انعکاس می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم قد بودند یکی از آن دو مسن‌تر بود، موهایشان کوتاه بود و شلوار کار آبی رنگی بپا داشتند. مرد مسن‌تر نیم‌ تنه‌ای بتن داشت در حالیکه مرد جوان عرق‌گیری پوشیده بود. همچنان که در خیابان‌های تاریک در خیابان‌های تاریک گام برمی‌داشتند صدای قدم‌هاشان در دیوار خانه‌های چوبی انعکاس می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان با سوت ترانه «پیش من بیا ای بچهٔ دیوونه» را شروع کرد اما ناگهان از سوت زدن دست برداشت و گفت:«دلم می‌خواد این آهنگ لعنتی از کله‌م بره بیرون. از صبح تا حالا تو کلمه‌مه. یه آهنگ قدیمیه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۲۱: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از روی ریل خط‌‌ آهن گذشتند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفیقش به طرف او برگشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌ترسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Root? راستشو بگو... مثل گناهکارا می‌ترسی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتند از زیر یکی از چراغ‌های آبی‌رنگ خیابان می‌گذشتند. قیافهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌منتهای خشونت رسید؛ چشم‌هایش بهم رفت و دهانش به‌طرز مشمئزکننده‌ای تلخ شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، نمی‌ترسم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ‌ها را پشت سر گذاشتند. چهره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوباره درهم رفت.«دلم می‌خواد ته‌وتو کارا رو بهتر بلد بودم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک Dick.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... تو پیشترها هم از این کارا کردی و راشو بلدی. اما من نه»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک با هیجان جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راه یاد گرفتن هرچیزی، انجام دادنشه. راستی که آدم از کتابا نمی‌تونه چیزی یاد بگیره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از روی ریل خط آهن گدشتند. یک برج چوبی بالاتر از خط با چراغ‌های سبز نورانی شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هوا خیلی تاریکه نمی‌دونم ماه بالا میآد یا نه. وقتی هوا اینجور تاریکه ماه بالا می‌آد.... راستی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اول تو صحبت می‌کنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه تو صحبت کن. من تجربه‌م بیشتره. وقتی داری صحبت می‌کنی مواظبشون می‌شم و به موقع مجبورشون می‌کنم که داد بزنن. می‌دونی چی باید بگی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آره، می‌دونم. کلمه به کلمه شو تو ذهنم حاضر دارم. اول روی کاغذ نوشتم و بعد حفظ کردم. از خیلی‌ها شنیدم اول که رفتن بالا نتونستن یک کلمه حرف بزنن، اما بعدش مثه این‌که آدم دیگه‌ای شده باشن کلمه‌ها مث سیل از دهنشون بیرون ریخته. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایک شین گندهه Big Mike sheane &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌گفت واسه اونم همین‌جور پیش اومده. اما من از این شانسا ندارم. واسه اینه که همه‌شو نوشتم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوت ناله‌وار یک ترن بلند شد و لحظه‌ای بعد ترن از پیچی گذشت و نوری قوی به روی ریل انداخت. کوپه‌های روشن از کنارشان گذشت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برگشت و به عبور قطار چشم دوخت بعد با رضایت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو اون یکی زیاد مسافر نیست. راستی تو می‌گفتی که یه رفیق پیرت تو راه‌آهن کار می‌کنه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کوشید تا لحن تلخی در کلامش نباشد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آره، ترمزبانه. وقی فهمید دارم چکار می‌کنم بیرونم کرد. می‌ترسید کارشو از دست بده. نمی‌تونس بفهمه. براش حرف زدم اما واقعاً نتونس بفهمه؛ دممو گرفت و انداخت بیرون» صدای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرفته بود. یکباره احساس کرد کخ چقدر ضعیف شده و چقدر احساس دوری از سرزمین خودش را می‌کند. بعد با صدای خشنی گفت:«بدیش این که نمی‌فهمن چه بلایی سرشون می‌آد. همش تو قیدای خودشون گن‌ان.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حفظش کن. مطلب خوبیه. اینم یکی از حرفاته؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، اما اگه خیال می‌کنی خوبه می‌تونم اینم تو باقی حرفام اضافه کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر چراغ‌های خیابان‌ها کمتر شده بود.ردیفی از درخت‌های اقاقیا در طول جاده روئیده بود. شهر پایان می‌یافت و قلمرو دهکده شروع می‌شد. در طول جاده غیر آسفالت چند خانه کوچک با باغچه‌های خراب دیده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بار دیگر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخ خدا! چه تاریکه. نمی‌دونم کارمون به کجا می‌کشه. اگه طوری شد واسه فرار شب خوبیه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی با سکوت را پیمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسید:«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هیچ فکر فرارو کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«والا نه. خلاف دستوره. اگه این کارو بکنیم اخراجمون می‌کنن. تو حالا جوونی، گمونم اگه بذارم خیلی دلت می‌خواد درری.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فکر می‌کنی تو چند دفعه بیرون رفتی و همهٔ ته‌توی کارا رو بلدی. خودتم این حرفا رو صد دفعه شنیدی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:اما من هرچی می‌شنوم می‌ندازم پشت گوش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرش را پائین انداخته بود و آهسته راه می‌رفت. خیلی آهسته گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! تو مطمئنی فرار نمی‌کنی؟ مطمئنی که تا آخرش وامیستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ البته که مطمئنم. قبلاً این کارو کردم. معلومه که تنها راهش اینه. مگه نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد در تاریکی روت را ورانداز کرد:«ـ پسر چرا این حرفو می‌پرسی؟ می‌ترسی فرار کنی. اگر می‌ترسیدی چرا قبول کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لرزید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گوش کن دیک! تو آدم خوبی هستی. به هیچ‌کس نمی‌گی که بهت چی گفتن، آخه من این چیزا سرم نیومده. چطور بدونم اگه یه نفر بخواد گرزشو بزنه تو صورتم باید چیکار کنم؟ فکر فرار نمی‌کنم کنم. سعی می‌کنم فرار نکنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ درست شد پسر بذار اینطور باشه. اما تو سعی می‌کنی فرار کنی منم اسمتو رد می‌کنم. یادت باشه که ما جایی واسه بی‌شرف‌های ترسو نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ تو هم بس کن این مزخرفاتو با این حرفات کشتیمون.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم‌چنانکه پیش می‌رفتند درخت‌های اقاقیا انبوه‌تر می‌شد و باد در میان برگ‌ها می‌دوید از جلو خانه‌ای عبور کردند که سگی در آن پارس می‌کرد. مه سبکی فضا را گرفته بود و ستاره‌ها در آن گم شده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مطمئنی که همه چیز و حاضر کردی؟ چراغ‌ها رو؟ کتابا رو گرفتی؟ تمام این کارا با تو بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همه رو بعدازظهری درست کردم اما عکسا رو نچسبوندم... همشون اون‌جا تو جعبه‌اس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ « چراغ‌ها نفت دارن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «همشون پرن. ببیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ مثه این‌که یه‌بی‌شرفی جیغ کشید، نشنیدی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «چرا... همیشه یکی فریاد می‌کشه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آگمونم چیزی از یورشی‌ها نشنیدی نه، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ از کجا بشنوم. خیال می‌کنی اونا میان به‌من میگن که خیال دارن حمله کنن؟ روت! مواظب خودت باش. این ترسو از خودت دور کن. اگر این حرفا رو تموم نکنی یواش یواش عصبانی می‌شم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یک ساختمان چهارگوشه‌ئی که در دل تاریکی سیاه دیده می‌شد نزدیک شدند. صدای پایشان روی پیاده‌روی چوبی بلند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هنوز که هنوزه کسی نیومده... بذار درو باز کنیم که اینجا یه خورده بیشتر روشن‌تذ شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انبار خلوتی بود؛ با پنجره‌های کهنه‌ئی که از کثافت تیره شده بود. پشت یکی از شیشه‌ها یک آگهی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لاکی استرایک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|۱}}چسبیده و در طرف دیگر عکس خانمی بود که داشت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوکاکولا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در دو لنگه‌ئی را باز کرد و رفت تو. کبریتی کشید و یک چراغ نفتی را روشن کرد. لوله را سر آن گذاشت و چراغ را روی یک جعبه وارونه سیب قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روت بیا این‌جا باید کارارو مرتب کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوارهای ساختمان با رنگ‌های مختلفی اندوده شده بود. در یک گوشه روزنامه‌های پارهٔ گرد و خاک گرفته افتاده بود. دو پنجره پشتی پر از تار عنکبوت بود. غیر از سه تا جعبه سیب هیچ چیز توی انبار نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به طرف یکی از جعبه‌ها رفت و آگهی بزرگی را که با رنگ‌های قرمز و سیاه تند عکس مردی را نشان می‌داد بیرون کشید. یکی از آگهی‌ها را به دیوار جلا یافته پشت چراغ چسباند و بعد یکی دیگر را آن‌طرف‌تر به‌دیوار کوبید. چند تا کتاب و کاغذ روی جعبه دیگر کپه کرد. صدای پاهای او در کف چوبی انبار بلند می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اون یکی چراغو روشن کن. اینجا خیلی تاریکه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پسر از تاریکیم می‌ترسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به ساعتش نگاه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ «یه‌ربع به‌هشت مونده. بعضی از بچه‌ها می‌باس زودتر اینجا باشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور دستش را توی جیب بغلش نیم‌تنه‌اش کرد و بی‌صدا پهلوی جعبه‌ ایستاد. چیزی پیدا نبود که رویش بنشیند. عکس سیاه و قرمز با خشونت به اتاق خیره شده بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دیوار تکیه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نور یکی از چراغ‌ها ضعیف شد و یواش یواش شعله‌اش پس زد... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌طرف چراغ رفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گمونم گفتی که چراغ‌ها پر نفته. این یکی که خشکه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ فکر می‌کنی کس دیگه نمی‌تونست اینو بگه؟ این دفعه خودتو نشون دادی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باد در میان اقاقی‌ها سفیر می‌کشید. یکی از درهای جلو روی پاشنه چرخید و کمی باز شد. باد به درون انبار آمد و دستهٔ روزنامه‌های گرد و خاک گرفته را بهم زد و عکس‌های روی دیوار را مثل پرده کنار زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اون درو ببند. هیچوقتم بازش نذار. اینجوری بهتر میشه صدای آمدن اونا رو شنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ساعتش نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ساعت تقریباً عشت و نیمه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ«فکر می‌کنی بیان؟ اگه پیداشون نشه چقدر باهاس منتظرشون بشیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد مسن‌تر به‌در نیمه‌باز خیره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ما اقلاً تا ساعت نه‌ونیم اینجا می‌مونیم. دستور داریم که هرجوری شده این میتینگو برگزار کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صداهای شب از لای در نیمه‌باز واضح‌تر به‌گوش می‌رسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای رقص برگ‌های اقاقیا در جاده، صدای آهسته و استوار پارس سگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر قرمز و سیاه روی دیوار نیمه تاریک تهدیدکننده به‌نظر می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگهی روی دیوار بار دیگر به‌تکان درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در حالی‌که به‌دور و بر نگاه می‌کرد با صدای آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گوش کن پسر، می‌دونم که می‌ترسی. وقتی می‌ترسی یه‌نگاه کوچولو به‌اون بنداز [با انگشتش به‌تصویر اشاره کرد] اون هیچ‌وقت نمی‌ترسید. یادت باشه که چه‌کارها که نکرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به عکس نگاه کرد و گفت:«ـ خیال می‌نی اصلاً نمی‌ترسید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک حرفش را به‌تندی قطع کرد و با لحن توبیخ‌آمیز تندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اگرم می‌ترسید نمی‌ذاشت کسی بفهمه. اینو سرمشق خودت بدون و هیچ‌وقت نذار بقیه ملتفت شن که چی حس می‌کنی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! تو آدم خوبی هستی. نمی‌دونم که وقتی منو تنها بیرون بفرستن باید چیکار کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بچه! درست می‌شی. می‌تونم بگم که یه مزخرفاتی‌رو تو کله‌ات پر کردی، بدیت اینه که هیچ‌وقت تو آتیش نبودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت به‌سرعت نگاهی به در انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مث این‌که داره می‌آد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این مزخرفاتو ول کن! وقتی اینجا برسن خودشون میان تو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اما نه... مث این‌که کسی اونجاست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای گام‌های شتاب‌زده‌ای در جاده پیچید که بعد به‌صدای دویدن و عبور از پیاده‌رو چوبی تبدیل شد. مردی در لباس کار که کلاه رنگرزها را به‌سر داشت به‌درون دوید. داشت نفس‌نفس می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بهتره در رین! یه‌دسته دارن یورش می‌آرن اینجا. از بچه‌ها کسی میتینگ نمی‌آد. اونا می‌خوان که شما میتینگو بر قرار کنین اما من یکی که نیستم. اسباتونو جمع کنین در رین؛ دارن میان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنگ از روی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرید و چهره‌اش منقبض شد، با خشم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نگاه کرد. مرد مسن به‌لرزه افتاد. دستش را به‌جیب بغلش برد و شانه‌هایش را تکان داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ متشکرم که ما رو خبر کردی. تو در رو ما چیزیمون نیس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد گفت:«اونا می‌خواستن بیان و خبرتون کنن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک سرش را تکان داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مطمئن باش که اونا اون طرف قضیه رو نمی‌فهمن. جلو دماغشونم نمی‌تونن ببینن. تو تا گیر بیفتی بزن به‌چاک!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بچه‌ها! شما نمی‌آئین؟ واسه بردن اسبا با کمکتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک با لحن خشکی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ما اینجا می‌مونیم. دستوره. باید این کارو بکنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد داشت به‌طرف در می‌رفت که برگشت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ می‌خوایین منم بمونم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه. تو پسر خوبی هستی لازم نیس. ممکنه که یه‌جای دیگه ازت استفاده شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب، هرچی از دستم میومد کرده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳==&lt;br /&gt;
دیک و روت صدای قدم‌های او را روی پیاده‌رو چوبی که در تاریکی شب خاموش شد شنیدند. شب صدای پای او را منعکس می‌کرد. برگ‌های مرده روی زمین کشده می‌شد. از مرکز شهر نعره موتورها بلند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت به دیک نگاه کرد و دست‌هایش را دید که در جیب بغل مشت شده بود. عضلات صورتش منقبض شده بود اما چمش که به جوان افتاد خندید. عکس‌ها روی دیوار بلند می‌شدند و سر جایشان پس می‌نشستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر می‌ترسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کوشید که حرف او را تکذیب کند اما نتوانست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آره می‌ترسم. شاید من اصلاً برای این کار ساخته نشدم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خشم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ پسر! مواظب باش. مواظب باش!» و ادامه داد«آدم‌های کم جرئت باید به پر دل‌ها نگاه کنن. آدم راحت نباید بی‌عدالتی‌های بقیه‌رو فراموش گنه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! اوضاع این‌ جوریه. این دستوره.» و بعد خاموش ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پارس سگ بلندتر به‌گوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گمونم اومدن. فکر می‌کنی بکشنمون؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه، معمولاً که کسی رو نمی‌کشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ اما تا می‌خوریم می‌زننمون. همچین با چوب می‌زنن تو صورتمون که دماغمون خورد شه. اونا آرواره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مایک گندهه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از سه‌جا شکوندن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مواظب باش پسر! مواظب باش ببین اگه کسی تو رو زد، این اون نیست که تورو می‌زنه، تقصیر سیستم کاره که تو باید کتک بخوری و این تو نیستی که کتک می‌خوری این ارزش‌هاست که بی‌اعتبار میشه. می‌تونی اینارو تو کله‌ت نیگه داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دیک! نمی‌خوام در رم. بخدا نمی‌خوام. اگه خواستم در رم می‌تونی جلومو بگیری. باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیک جلو رفت و دستش را بر شانه‌های روت گذاشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چیزیت نمی‌شه. به‌اون پسره که می‌خواد بزنتت سفارشتو می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بهتر نیس این اعلامیه‌ها رو قایم کنیم تا همشو نسوزونن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ نه. یه‌نفرشون ممکنه یکی از اونا رو بذاره تو جیبش و بعداً بخونه. همین هم خودش خیلیه. کتابارو بذار همونجا باشه . فعلاً حرف نزن. حرف زدن کارارو خراب می‌کنه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} نام نوعی سیگار آمریکائی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4&amp;diff=43616</id>
		<title>یورش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4&amp;diff=43616"/>
		<updated>2013-06-07T22:40:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P133.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%B1&amp;diff=43615</id>
		<title>مار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%B1&amp;diff=43615"/>
		<updated>2013-06-05T22:44:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوا تقریباً تاریک شده بود که دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیلیپز Philips&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جوان کوله‌پشتی‌اش را روی شانه انداخت و آبگیر رودخانه را ترک کرد از تخت‌سنگ‌ها بالا رفت و با چکمه‌هایش که صدا می‌داد در طول کوچه براه افتاد. همین‌که وارد آزمایشگاه کوچک تجاری خود در راسته کنسروسازی شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مونتری Monterey&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد چراغ‌های کوچه هم روشن شد. آزمایشگاه ساختمان کوچک و محکمی بود که نیمی‌ از آن در خشکی و بقیه روی پایه‌ای بر فراز آب‌های خلیج واقع شده بود. در هر طرف ساختمان از صدای قوطی‌های ساردین کنسروفروش‌ها غوغائی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز از پله‌های چوبی بالا رفت و در را باز کرد. موش‌های سفید درون قفس‌ها وول می‌خوردند و گربه‌های اسیر به خاطر شیر میومیو راه انداخته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز چراغ پر نور میز تشریح را روشن کرد و کوله‌پشتی خیس خود را روی کف اطاق انداخت. به کنار پنجره رفت و به‌آن تکیه داد و به قفس‌های بلورین مارهای زنگی نگاه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارها چنبر زده آرام بودند، اما سرهایشان آشکار بود؛ چشم‌های تیره‌شان انگار بچیزی نگاه نمی‌کرد اما همین‌که مرد جوان به قفس نزدیک شد زبان‌های شکافدار نوک سیاه و پشت گلی‌شان را بیرون آوردند و آرام به‌بالا و پائین وول خوردند و بعد که مرد را شناختند زبان‌هایشان را تو کشیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز کت چرمیش را بیرون آورد و بخاری آهنی را روشن کرد و کتری آب را روی آن گذاشت و یک قوطی لوبیا در آن انداخت. بعد ایستاد و به کوله‌پشتی روی زمین خیره شد. جوان لاغراندامی بود که چشمانی آرام و مجذوب داشت که نشان می‌داد زیاد به میکروسکپ نگاه کرده. ریشش بور و کوتاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای بخاری بلند شد و گرمائی از آن بیرون زد. موج‌های کوچک پایه‌های ساختمانی را به‌آرامی می‌شست. در قفسه‌های اطراف اطاق ردیف شیشه‌های آزمایشگاهی محتوی نمونه‌های حیوانات دریایی قرار داشت که بوسیله آزمایشگاه خرید و فروش می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز در کناری را باز کرد و وارد اطاق خوابش شد. اطاق خواب حجره‌ای انباشته از کتاب بود که در یک گوشه آن تخت سفری و چراغ رومیزی و یک صندلی چوبی ناراحت قرار داشت. چکمه‌هایش را بیرون آورد و راحتی‌های پشمی‌اش را پوشید. وقتی باطاق اول برگشت آب در کتری می‌جوشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوله‌پشتی‌اش را برداشت و روی میز زیر نور سفید چراغ گذاشت و چند دوجین ستاره دریائی معمولی از آن بیرون آورد و آن‌ها را پهلوی هم روی میز چید. چشم‌های کارکشته‌اش متوجه موش‌های پر قیل‌وقال قفس‌ها شد و یک مشت دانه از یک پاکت کاغذی در آورد و در ظرف غذای آن‌ها ریخت. موش‌ها بلافاصه پائین جستند و روی غذاها افتادند. بطری شیر روی قفسه بلورین قرار داشت و در دو طرف آن دو ظرف حاوی یک هشت‌پای کوچک و یک ستاره‌ دریائی قرار داشت. دکتر فیلیپز بطری شیر را برداشت و به‌طرف قفس گربه‌ها براه افتاد، اما پیش از پر کردن ظرف‌ها در قفس را باز کرد و به‌آرامی یک گربه بزرگ آل‌پلنگی موفرفری را از آن بیرون کشید. لحظه‌ای گربه را نوازش کرد و بعد آن‌ را در جعبه کوچک سیاه‌ رنگی گذاشت و درش را قفل کرد و بعد شیر گاز را به‌این اطاق مرگ باز کرد. در آن دم که در جعبهٔ سیاه تقلای مختصری مشهود بود دکتر نعلبکی‌های گربه‌های دیگر را پر از شیر کرد. یکی از گربه‌ها زیر دستش قوز کرد و دکتر خندید و گردن گربه را نوازش کرد. حالا دیگر صندوق آرام بود و دکتر شیر گاز را بست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی بخاری، کتری آب، غل‌وغل می‌جوشید و قوطی لوبیا به‌کنار آن می‌خورد. دکتر با یک گیره بزرگ قوطی را در آورد و بعدس سرش را باز کرد و لوبیاها را در یک ظرف بلوری ریخت. در حالی‌که داشت لوبیاها را می‌خورد متوجه ستاره‌دریائی روی میز بود که از میان هر یک از خطوط شعاعیشان قطرات ریز مابع سفیدی به خارج تراوش می‌کرد. وقتی لوبیاها تمام شد بشقاب را در ظرف‌شویی گذاشت و بطرف قفسه اسباب‌ها رفت و از آن میکروسکوپ و یک دسته ظرف شیشه‌ای کوچک بیرون آورد و آن‌ها را یک یک زیر شیری از آب دریا پر کرد و آن‌ها را کنار ستاره‌های دریائی گذاشت، ساعتش را از مچ باز کرد و روی میز در زیر نور سفید قرار داد. موج‌ها با صداهای خفیف پایه‌های زیربنا را می‌شستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر از کشو قطره چکانی درآورد و روی ستاره‌های‌دریایی خم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این لحظه صدای پائی نرم و عجولانه از سوی پله‌های چوبی بگوش رسید و بعد محکم در کوبیدند. وقتی که دکتر می‌رفت تا در را باز کند آثاری از ناراحتی در چهره‌اش پیدا بود. در آستانهٔ در زنی بلند قد و لاغر و سیاه‌پوش ایستاده بود. موهای صاف و سیاهش بطور در هم روی پیشانی کوتاهش ریخته شده بود، انگار باد آشفته‌اش کرده بود. چشم‌های سیاهش با نوری قوی می‌درخشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با صدائی نرم از توی گلو گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکنه بیام تو؟ می‌خوام باهاتون حرف بزم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر دودل گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حالا خیلی سرم شلوغه، باید کارهامو سرموقع تموم کنم.» اما از جلو در کنار رفت و زن بلند قد بدرون خزید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تا شما کارتون تموم بشه من ساکت می‌مونم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر در را بست و از اطاق خواب صندلی ناراحت را آورد عذر خواست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌بینید، حالا وقت کار ماست. باید شروع کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی‌ها می‌آمدند و از دکتر سئوال‌های گوناگون می‌کردند و او پرسش‌های مکررشان را بدون فکر پاسخ می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرمائید. چند دقیقه دیگه می‌توتن بحرفاتون گوش بدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن بلند قد بمیز تکیه داد و مرد جوان با قطره‌چکان مایعی را از میان دست‌های ستاره‌دریائی جمع کرد و آن را در ظرف آب ریخت، بعد مایعی شیری به ظرف اضافه کرد و با قطره‌چکان آب را آرام بهم زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۰۹: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مایعی شیر به‌ظرف اضافه کرد با قطره‌چکان، آب را آرام بهم زد....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر تندتند شروع به‌توضیح دادن کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ستاره دریایی وقتی به سن بلوغ می‌رسه اگه تو آب آرومی باشه نطفه‌های نر و ماده دفع می‌کنه. من نمونه‌های بالغ اونا رو از آب دریا می‌گیرم و تو یه ظرف آب میندازم. حالا نطفه‌های نر و ماده رو بهم مخلوط کردم. بعد تو هر کدوم از این ده تا «شیشه ساعت» یه خورده از مخلوط می‌ریزم، بعد از ده دقیقه با مانتول اونایی رو که تو شیشه اولی هستن می‌کشم، ده دقیقه هم اونایی‌رو که تو شیشه دومن از بین می‌برم. بعد سر هر بیست دقیقه یه دسته‌رو از بین می‌برم. به این ترتیب مرحله‌های خاص و معینی رو تجربه می‌کنم و هر دسته رو رو شیشه میکروسکوپ می‌ذارم و برای تحقیقات حیاتی آماده می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر کمی سکوت کرد و بعد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«میل داروین سته اولو زیر میکروسکوپ تماشا کنین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، متشکرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر شتاب‌زده بطرف زن برگشت. مردم همیشه می‌خواستن به میکروسکوپ نگاه کنند اما زن اصلاً بمیز نگاه نمی‌کرد و فقط به‌او نگاه می‌کرد. چشم‌های سیاه زن متوجه او بود اما انگار او را نمی‌دید. دکتر فهمید چرا ـ چون عنبیه و مردمک چشم او هر دو یک رنگ بود و هیچ رنگ مشخصی بین آن دو وجود نداشت ـ. دکتر فیلیپز از جواب زن رنجیده بود. گرچه جواب دادن به‌سئوال‌ها کلافه‌اش می‌کرد اما بی‌علاقگی زن نسبت به کار او ناراحتش کرد. میلی برای برانگیختن زن، در او پیدا شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در ده  دقیقه‌ای که باید منتظر باشم یه کاری رو باید انجام بدم. بعضی‌ها دوست ندارن اینو ببینن. شاید بهتر باشه برین اطاق تا کار من تموم بشه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با صدای نرم و صاف خود گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، هرکاری می‌خواین بکنین. آن‌قدر می‌مونم تا وقت پیدا کنین با من حرف بزنین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست‌های زن کنار دامنش بود و خودش هم کاملاً راحت نشسته بود. چشمامش می‌درخشید اما بقیه وجودش انگار در یک حالت اشتیاق و بلاتکایفی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با خود اندیشید«پست‌ترین نوع تحول حیاتی، تقریباً به پستی تحول قورباغه از نگاهش پیداست.» میل به‌تحریک و برانگیختن علاقه زن به کارش باز بر او چیره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر یک طشتک چوبی کوچک و چاقوهای جراحی را آورد روی میز گذاشت بعد سرنگ خالی بزرگی را به یک لوله باریک وصل کرد. از اطاق مرگ نعش گربه را آورد و آن‌را در طشتک چوبی قرار داد و پاهایش را؛ بقلاب‌های گوشه طشتک بست. زیرچشمی نگاهی به‌زن کرد. زن تکانی نخورده بود و هنوز در حال راحت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گربه در زیر نور چراغ نیشش باز بود و زبان صورتی رنگش لای دندان‌های تیزش کلید شده بود. دکتر ماهرانه پوست گردن گره را برید و با چاقوی جراحی گلویش را شکافت و شریانی را یافت. با مهارت کامل سوزن را در رگ فرو برد و بعد آن‌را با زه بست. توضیح داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این مایع ضد عفونیه. بعد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پلاسما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو به‌دستگاه وریدی و گلبول‌های قرمز رو به دستگاه شریانی تزریق می‌کنم برا خون‌ریزی‌های تشریح.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره به‌زن نگاه کرد. انگار چشم‌های زن را غبار فرا گرفته بود و بی‌هیچ تأثری به‌گلوی باز گربه نگاه می‌کرد. یک قطره خون هم تلف نشده بود. بریدگی تمیز بود. دکتر فیلیپز نگاهی بساعتش کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقت دسته اوله.» و چند قطره از مانتول در شیشه اولی ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن عصبانیش می‌کرد. موش‌ها دوباره از سیم‌های قفس‌هایشان بالا می‌رفتند و صدا می‌دادند. موج‌ها زیر ساختمان با لرزش‌های کوچک به‌پایه‌ها می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان لرزید. چند تکه ذغال در بخاری انداخت و نشست و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حالا تا بیست دقیقه بیکارم.» و متوجه شد که چقدر فاصلهٔ مابین لب زیرین و چانهٔ زن کم است. انگار زن آهسته بیدار می‌شد و از بی‌خویشی عمیقی که در آن غوطه‌ور بود بیرون می‌آمد. سرش را بالا گرفت و چشم‌های سیاه غبارآلودش دور اطاق چرخید و بعد به‌او متوجه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست‌هایش همچنان در کنار دامنش بود. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منتظرتون بودم. شما مار دارین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با صدای تقریباً بلندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، بله، در حدود بیست و چارتا مار زندگی دارم. زهر اونا رو می‌گیرم و به‌آزمایشگاه‌هاوی که پادزهر درست می‌کنن می‌فرستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن هم‌چنان به‌او نگاه می‌کرد اما نگاهش روی او متمرکز نبود، گوئی چشمانش او را می‌پوشانید و در دایره‌ای بزرگ، تمام اطراف او را می‌پائید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مار نر دارین؟ یه‌مار نر زنگی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، یادمه که دارم. یه روز صبح که اومدم دیدم یه‌مار بزرگ با یک مار کوچک نزدیک شده. وقتی مارا زندونین این امر خیلی کم اتفاق میفته، می‌دونین؟... حتما دارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کجاست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اونجا، دم اون پنجره، تو قفس بلور.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر زن آهسته چرخید اما دست‌های آرامش تکان نخورد. برگشت و روبروی دکتر ایستاد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکنه ببینمش؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد برخاست و بطرف قفس کنار پنجره رفت. روی شن‌ها چنبر مارهای زنگی بهم پیچیده شده بود. اما سرهایشان واضح بود. زبان‌هایشان بیرون آمد و لحظه‌ای مردد ماند و بحرکت درآمد و هوا را در حین نوسان مزه‌مزه کرد. دکتر فیلیپز سرش را با عصبانیت برگرداند. زن کنارش ایستاده بود. صدای برخاستن او را از صندلی نشنیده بود. تنها صدای آب را میان پایه‌های ساختمان و گریز موش‌ها را از سیم‌ها شنیده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مار نری که می‌گفتین کدومه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد بمار قطور خاکستر تیره رنگی که تنها در گوشه قفس لمیده بود اشاره کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوناها. تقریباً پنج پا درازیش. مال تکزاس، مارهای ساحلی اقیانوس آرام کوچکترن. همه موش‌ها رو می‌خوره. وقتی می‌خوام به اونای دیگه غدا بدم مجبورم اونو از قفس در بیارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن به سر خشک و بی‌حس مار نگاه کرد. زبان شکافدار مار بیرون آمد و مدتی هم‌چنان لرزید. زن گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مطمئنید که نره؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با چرب زبانی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مارهای زنگی خنده‌دارن. همه چیز ممکنه اشتباه از آب در بیاد. خوشم نمیاد عقیدهٔ معینی دربارهٔ اون‌ها داشته باشم، اما ـ بله ـ می‌تونم بشما اطمینان بدم که نره»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم‌هایش از سر صاف مار تکان نمی‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اونو بمن میفروشین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفروشم؟ بشما بفروشم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شغل شما فروش نمونه‌هاست، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه ـ بله. البته می‌فروشم. البته می‌فروشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چند؟ پنج دلار؟ ده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه! نه پنج دلار بیشتر نیست. اما ـ شما چیزی درباره مار زنگی می‌دونین؟ ممکنه نیشتون بزنه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن لحظه‌ای به‌او نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اونو با خودم نمی‌برم. می‌خوام همین‌جا باشه؛ اما می‌خوام مال من باشه. می‌خوام اینجا بیام و تماشاش کنم و غذا بهش بدم و بدونم که مال منه.» و کیف کوچکی را باز کرد و پنج دلار بیرون آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرمائین! حالا مال منه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز ترسید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌تونین بیاین تماشاش کنین دیگه؛ احتیاجی بخریدنش نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌خوام مال خودم باشه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خدا! وقت از دستم رفت!» و بطرف میز دوید. «دو سه دقیقه گذشته، اما زیاد اهمیتی نداره.» مقداری مانتول متبلور در شیشه ساعت دوم ریخت. بعد بطرف قفس، جائیکه زن خیره به‌مار می‌نگریست، کشیده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چی می‌خوره؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موش سفید، از موش‌های اون قفس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکنه اونو تو یه قفس تنها بذارین؟ می‌خوام بهش غذا بدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«غذا لازم نداره. این هفته یه موش تموم خورده. مارها گاهی تا سه‌چهار ماه اصلاً غذا نمی‌خورن. یه مار داشتم که یکسال تموم چیزی نخورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با صدای یکنخواخت و آرامش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکنه یه موش بمن بفروشین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد شانه‌هایش را بالا انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فهمیدم. می‌خواین به‌بینین مارهای زندگی چطوری غذا می‌خورن. خوب. نشونتون میدم. قیت موش بیست‌وپنج سنته. از یه جهت از تماشای جنگ گاوها هم تماشایی‌تره و از جهت دیگه، فقط یک ماره که داره غذا می‌خوره.» آهنگ کلامش به تلخی گرائید. او از آدم‌هایی که از تماشای اعمال طبیعت می‌خواستند تفریح کنند و لذت ببرند متنفر بود، ورزشکار که نبود؛ زیست‌شناس بود. می‌توانست بخاطر دانش هزارها حیوان را فدا کند اما برای تفریح، هرگز! قبلاً فکرهایش را در این باره کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن سرش را به آرامی بسوی او گرداند و تبسمی برلب‌های نازکش نقش بست. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌خوام بمارم غذا بدم. میذارمش تو قفس دیگه.» و پیش‌از آن‌که دکتر بفهمد دستش را وارد قفس کرد. مرد پرید جلو و او را عقب کشید و در با صدا بسته شد. به‌تندی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مگه دیوانه‌اید. ممکنه نتونه شما رئ بکشه، اما ممکنه همچنین حالتونو بد کنه که هیچ‌ کاری از دست من بر نیاد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن به‌آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس خودتون اونو تو یه قفس دیگه بذارین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز لرزید و دریافت که از چشم‌های سیاهی که انگار بچیزی نگاه نمی‌کند وحشت دارد. احساس کرد که کار خطایی است که موش را در قفس بگذارد. کاملاً خطا بود اما نمی‌دانست چرا... غالباً برای کسان دیگری موش به‌قفس انداخته بود، اما امشب این میل او را آزار می‌داد. سعی کرد خودش را مجاب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تماشائیه، بشما طرز کار ما رو نشون میده. شما رو وادار می‌کنه که نسبت به‌مار با نظر احترام نگاه کنین. خیلی‌ها درباره مار کشنده غلو می‌کنن. گمون می‌کنم این وحشت‌ها و خیال‌ها از این باشه که آدم خودش را بجای موش فرض کنه. اما اگر قضیه رو بطور عینی نگاه کنن دیدن این‌که فقط موش تو چنگال ماره ترس رو زایل می‌کنه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر چوب درازی را که در سر آن یک دام چرمی بود از دیوار برداشت. در قفس را باز کرد و دام چربی را بسر مار انداخت  محکم کرد. صدای فش‌فش خشک و نافذی تمام اطاق را فرا گرفت. تن قطور مار به دور چوب پیچ خورد و مرد او را از قفس بیرون آورد و به‌قفس غذاخوری انداخت. مدتی آمادهٔ نیش زدن ایستاد اما کم‌کم فش‌فش او موقوف شد. بگوشه‌ای خزید و با هیکل درشتش بشکل ∞ درآمد و آرام ایستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان توضیح داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌دونین این مارها کاملاً اهلی شدن. خیلی وقته اونارو دارم. فکر می‌کنم اگر بخوام می‌تونم با دست هم اونا رو بگیرم، اما هر مارگیری رو مار دیر یا زود می‌زنه. من نمی‌خوام تجربه کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزن نگاه کرد، از انداختن موش در قفس نفرت داشت. زن مقابل به‌کنار قفس رفته بود و چشم‌های سیاهش باز بسر سخت مار خیره شده بود. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موشو تو قفس بندازین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر از روی بی‌میلی سر قفس موش‌ها رفت. بنا به عللی دلش بحال موش‌ها می‌سوخت؛ چنین احساسی هرگز در او پیدا نشده بود. چشم‌هایش بتودهٔ سفید بدن‌هایی افتاد که در مقابل او بسیم‌ها هجوم آورده بودند. فکر کرد «کدومو؟ کدوم باید قربانی بشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان خشمگین رو بزن کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهتر نیست یه گربه رو تو قفس بیندازیم تا یه جنگ وافعی رو تماشا کنین؟ گربه ممکنه حتی پیروز بشه و در این صورت مارو بکشه. اما مایلین یه گربه یهتون بفروشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن به‌او نگاه نکرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موش رو بیندازین ـ ، می‌خوام مارم غذا بخوره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد در قفس موش‌ها رو باز کرد و دستش را بدرون برد. انگشت‌هایش دم یک موش را یافت و موش چاق و قرمز چشم را بالا کشید و از قفس بیرون آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موش کوشید انگشت مرد را گاز بگیرد، اما نتوانست و بعد از دمش بی‌حرکت آویزان ماند. دکتر بسرعت طول اطاق را پیمود و در قفس غذاخوری را باز کرد و موش را روی شن‌ها پرتاب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حالا، تماشا کنین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن به‌او پاسخی نداد. چشمانش بمار دوخته شده بود که آرام دراز کشیده بود. زبان مار بتندی تکان می‌خورد و هوای قفس را می‌چشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موش با پاهایش بزمین نشست، برگشت و دم برهنه صورتی رنگ خود را بوئید و بعد بی‌خیال روی شن‌ها جهید و در ضمن حرکت آن را بو کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اطاق آرام بود. دکتر نفهمید که زن بود آه کشید یا آب بود که در میان پایه‌های ساختمان نالید؛ تنها از گوشهٔ چشم بدن زن را دید که در تب‌وتاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مار آرام و نرم حرکت کرد. زبانش تکان می‌خورد. حرکتش آن‌چنان نرم و آهسته بود که بنظر می‌رسید اصلاً حرکتی نمی‌کند. در گوشه دیگر قفس موش نشسته بود و موهای سفید و لطیق سینه‌اش را می‌لیسید. مار جلو می‌رفت، و تنش شبیه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت مرد جوان را از پا در می‌آورد. احساس کرد خون بصورتش می‌رود. با صدای بلند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نگاه کن! موقع جنگ انحنای بدنشو حفظ می‌کنه. مارهای زنگی خیلی محتاطن، میشه گفت تقریباً ترسو هستن. ساختمان بدنشون خیلی دقیقه. مار غذاشو با مهارت و دقت یک عمل جراحی صرف می‌کنه. بی‌خودی با اعضای خودش ور نمیره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مار حالا بمیان قفس رسیده بود. موش به بالا نگاه کرد و مار را دید و بی‌خیال به‌لیسیدن سینه‌اش ادامه داد. دکتر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این زیباترین چیزهای دنیاس» نبض مرد به‌تندی می‌زد: ادامه داد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این وحشتناک‌ترین چیزهای دنیاس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مار حالا نزدیک شده بود. سرش را به اندازه چند اینچ از زمین بلند کرده بود. سر آهسته به عقب و جلو می‌رفت، نشانه می‌گرفت، فاصله می‌گرفت، نشانه می‌گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز باز به‌زن خیره شد. دلش بهم خورد. زن هم داشت همان‌طور اما به‌آرامی تکان می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موش باز هم به بالا نگاه کرد و مار را دید. با چهارپا عقب نشست و بعد نیش وارد تنش شد. دیدنش ممکن نبود، مثل برق گذشت. موش انگار در اثر یک 	ربه نامرئی می‌لرزید. مار به‌تندی به به‌گوشه قفس ـ از همان‌جا که آمده بود ـ بازنشست و راحت ماند، زبانش پیوسته در کار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
««آفرین! درست وسط شانه‌هایش زد. نیش ممکنه بقلبش هم رسیده باشه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موش آرام ایستاده بود، و نفس نفس می‌زد. ناگهان بهوا پرید و باز پهلو بزمین افتاد. پاهایش لحظه‌ای متشنج شد و بعد مرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن تمدد اعصاب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، تماشای خوبی بود، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن چشم‌های مه‌آلودش را متوجه او کرد و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حالا می‌خوردش؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«البته می‌خوره. بیخود که نکشتش. دوباره به مار نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌خوام ببینم چه‌جور می‌خوره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این وقت مار دوباره راه افتاد. دیگر در پشتش انحنائی دیده نمی‌شد اما با احتیاط به‌موش نزدیک می‌شد و آماده بود که در صورت حمله عقب بنشیند. جسد را به‌آرامی بو کشید و کنار رفت. وقتی از مردنش اطمینان یافت، همه بدن موش را از سر تا دم با آرواره‌اش لمس کرد. بالاخره دهانش را باز کرد و آرواره‌اش را گشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز بخلاف میل قلبی‌اش تصمیم گرفت به زن نگاه نکند. فکر کرد«می‌ترسم که دهنشو وا کنه دلم بهم بخوره.» و موفق شد که کاملاً چشم از زن برگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مار آرواره‌اش را با سر موش میزان کرد و با حرکتی آرام دور موش حلقه زد. تمام گلویش به جلو خزید و فک‌ها دوباره محکم شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز برگشت و سر میز کارش رفت. به‌تلخی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شما باعث شدین که یه سری از کارامو از دست بدم.» و بعد یکی از شیشه ساعت‌ها را زیر میکروسکوپ ضعیفی گذاشت و نگاهی به‌زن کرد و بعد به‌خشم محتوی همه ظرف‌ها را به‌ظرف‌شوئی ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موج‌ها آن‌چنان فرو نشسته بودند که تنها زمزمهٔ ملایمی از پائین به‌گوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان با پا دریچه‌ای را گشود و ستاره‌های دریائی را در آب سیاه دریاه انداخت. کنار گربه ایستاد که در طشتک چوبی مصلوب شده بود و در برابر نور بطور مضحکی دهان باز کرده بود. بدن حیوان از مایع ضدعفونی متورم شده بود. لاستیک فشاری را بست و سوزن را بیرون کشید و رگ را بهم آورد. پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قهوه میل دارین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، متشکرم. دیگه می‌خوام برم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر بسوی زن که در برابر قفس مار ایستاده بود رفت. موش بلعیده شده بود، تنها به‌اندازه یک اینچ از دم صورتی رنگش مثل زبانی که بمسخره بیرون بیاورند از دهان مار بیرون بود. گلوی مار دوباره پر باد شد و دم هم فرو رفت. فک‌های مار با صدا روی هم قرار گرفتند و حیوان بسنگینی بگوشه‌ای خزید و بشکل ∞ بزرگی درآمد و سرش را روی شن گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حالا خوابیده. من می‌رم. اما برمی‌گردم و زد به‌زود مارمو غذا می‌دم. پول موش‌هارو هم میدم. می‌خوام زیاد غذا بخوره. بعضی وقتا هم ـ با خودم می‌برمش بیرون.» چشم‌هایش برای لحظه‌ای از آن خواب مبهم بیدار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یادتون باشه که مال منه، زهرشو نگیرین. می‌خوام زهرشو داشته باشه. شب‌بخیر» شتابان بطرف در رفت و خارج شد مرد صدای پاهایش را روی پله‌ها شنید اما نتوانست صدای راه رفتنش را در پیاده‌رو بشنود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز یک صندلی برداشت و روبروی قفس مار نشست. سعی کرد هم‌چنان‌که به‌مار خواب‌آلود فکر می‌کند افکار خود را مرتب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندیشید:«خیلی چیزها راجع به‌نشانه‌های جنسی روانی خوندم. اما نمی‌تونم بفهمم. گاس خیلی تنهام. کاش مارو می‌کشتم اگه می‌دونستم ـ نه، کاری نمی‌تونم بکنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر هفته‌ها منتظر ماند که زن برگردد. تصمیم گرفت:«وقتی بیاد می‌رم و تنها می‌ذارمش. نمی‌خوام این کار لعنتی رو دوباره ببینم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما زن هرگز نیامد و مرد تا چندماه بعد، هر وقت از شهر می‌گذشت دنبال او می‌گشت. چندبار هم بخیال آن زن دنبال زن‌های بلند قد رفت اما هیچ‌وقت او را ندید ـ هیچ‌وقت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%B1&amp;diff=43614</id>
		<title>مار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%B1&amp;diff=43614"/>
		<updated>2013-06-05T22:43:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوا تقریباً تاریک شده بود که دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فیلیپز Philips&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جوان کوله‌پشتی‌اش را روی شانه انداخت و آبگیر رودخانه را ترک کرد از تخت‌سنگ‌ها بالا رفت و با چکمه‌هایش که صدا می‌داد در طول کوچه براه افتاد. همین‌که وارد آزمایشگاه کوچک تجاری خود در راسته کنسروسازی شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مونتری Monterey&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد چراغ‌های کوچه هم روشن شد. آزمایشگاه ساختمان کوچک و محکمی بود که نیمی‌ از آن در خشکی و بقیه روی پایه‌ای بر فراز آب‌های خلیج واقع شده بود. در هر طرف ساختمان از صدای قوطی‌های ساردین کنسروفروش‌ها غوغائی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز از پله‌های چوبی بالا رفت و در را باز کرد. موش‌های سفید درون قفس‌ها وول می‌خوردند و گربه‌های اسیر به خاطر شیر میومیو راه انداخته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز چراغ پر نور میز تشریح را روشن کرد و کوله‌پشتی خیس خود را روی کف اطاق انداخت. به کنار پنجره رفت و به‌آن تکیه داد و به قفس‌های بلورین مارهای زنگی نگاه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارها چنبر زده آرام بودند، اما سرهایشان آشکار بود؛ چشم‌های تیره‌شان انگار بچیزی نگاه نمی‌کرد اما همین‌که مرد جوان به قفس نزدیک شد زبان‌های شکافدار نوک سیاه و پشت گلی‌شان را بیرون آوردند و آرام به‌بالا و پائین وول خوردند و بعد که مرد را شناختند زبان‌هایشان را تو کشیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز کت چرمیش را بیرون آورد و بخاری آهنی را روشن کرد و کتری آب را روی آن گذاشت و یک قوطی لوبیا در آن انداخت. بعد ایستاد و به کوله‌پشتی روی زمین خیره شد. جوان لاغراندامی بود که چشمانی آرام و مجذوب داشت که نشان می‌داد زیاد به میکروسکپ نگاه کرده. ریشش بور و کوتاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای بخاری بلند شد و گرمائی از آن بیرون زد. موج‌های کوچک پایه‌های ساختمانی را به‌آرامی می‌شست. در قفسه‌های اطراف اطاق ردیف شیشه‌های آزمایشگاهی محتوی نمونه‌های حیوانات دریایی قرار داشت که بوسیله آزمایشگاه خرید و فروش می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز در کناری را باز کرد و وارد اطاق خوابش شد. اطاق خواب حجره‌ای انباشته از کتاب بود که در یک گوشه آن تخت سفری و چراغ رومیزی و یک صندلی چوبی ناراحت قرار داشت. چکمه‌هایش را بیرون آورد و راحتی‌های پشمی‌اش را پوشید. وقتی باطاق اول برگشت آب در کتری می‌جوشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوله‌پشتی‌اش را برداشت و روی میز زیر نور سفید چراغ گذاشت و چند دوجین ستاره دریائی معمولی از آن بیرون آورد و آن‌ها را پهلوی هم روی میز چید. چشم‌های کارکشته‌اش متوجه موش‌های پر قیل‌وقال قفس‌ها شد و یک مشت دانه از یک پاکت کاغذی در آورد و در ظرف غذای آن‌ها ریخت. موش‌ها بلافاصه پائین جستند و روی غذاها افتادند. بطری شیر روی قفسه بلورین قرار داشت و در دو طرف آن دو ظرف حاوی یک هشت‌پای کوچک و یک ستاره‌ دریائی قرار داشت. دکتر فیلیپز بطری شیر را برداشت و به‌طرف قفس گربه‌ها براه افتاد، اما پیش از پر کردن ظرف‌ها در قفس را باز کرد و به‌آرامی یک گربه بزرگ آل‌پلنگی موفرفری را از آن بیرون کشید. لحظه‌ای گربه را نوازش کرد و بعد آن‌ را در جعبه کوچک سیاه‌ رنگی گذاشت و درش را قفل کرد و بعد شیر گاز را به‌این اطاق مرگ باز کرد. در آن دم که در جعبهٔ سیاه تقلای مختصری مشهود بود دکتر نعلبکی‌های گربه‌های دیگر را پر از شیر کرد. یکی از گربه‌ها زیر دستش قوز کرد و دکتر خندید و گردن گربه را نوازش کرد. حالا دیگر صندوق آرام بود و دکتر شیر گاز را بست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی بخاری، کتری آب، غل‌وغل می‌جوشید و قوطی لوبیا به‌کنار آن می‌خورد. دکتر با یک گیره بزرگ قوطی را در آورد و بعدس سرش را باز کرد و لوبیاها را در یک ظرف بلوری ریخت. در حالی‌که داشت لوبیاها را می‌خورد متوجه ستاره‌دریائی روی میز بود که از میان هر یک از خطوط شعاعیشان قطرات ریز مابع سفیدی به خارج تراوش می‌کرد. وقتی لوبیاها تمام شد بشقاب را در ظرف‌شویی گذاشت و بطرف قفسه اسباب‌ها رفت و از آن میکروسکوپ و یک دسته ظرف شیشه‌ای کوچک بیرون آورد و آن‌ها را یک یک زیر شیری از آب دریا پر کرد و آن‌ها را کنار ستاره‌های دریائی گذاشت، ساعتش را از مچ باز کرد و روی میز در زیر نور سفید قرار داد. موج‌ها با صداهای خفیف پایه‌های زیربنا را می‌شستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر از کشو قطره چکانی درآورد و روی ستاره‌های‌دریایی خم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این لحظه صدای پائی نرم و عجولانه از سوی پله‌های چوبی بگوش رسید و بعد محکم در کوبیدند. وقتی که دکتر می‌رفت تا در را باز کند آثاری از ناراحتی در چهره‌اش پیدا بود. در آستانهٔ در زنی بلند قد و لاغر و سیاه‌پوش ایستاده بود. موهای صاف و سیاهش بطور در هم روی پیشانی کوتاهش ریخته شده بود، انگار باد آشفته‌اش کرده بود. چشم‌های سیاهش با نوری قوی می‌درخشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با صدائی نرم از توی گلو گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکنه بیام تو؟ می‌خوام باهاتون حرف بزم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر دودل گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حالا خیلی سرم شلوغه، باید کارهامو سرموقع تموم کنم.» اما از جلو در کنار رفت و زن بلند قد بدرون خزید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تا شما کارتون تموم بشه من ساکت می‌مونم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر در را بست و از اطاق خواب صندلی ناراحت را آورد عذر خواست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌بینید، حالا وقت کار ماست. باید شروع کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی‌ها می‌آمدند و از دکتر سئوال‌های گوناگون می‌کردند و او پرسش‌های مکررشان را بدون فکر پاسخ می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرمائید. چند دقیقه دیگه می‌توتن بحرفاتون گوش بدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن بلند قد بمیز تکیه داد و مرد جوان با قطره‌چکان مایعی را از میان دست‌های ستاره‌دریائی جمع کرد و آن را در ظرف آب ریخت، بعد مایعی شیری به ظرف اضافه کرد و با قطره‌چکان آب را آرام بهم زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۰۹: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مایعی شیر به‌ظرف اضافه کرد با قطره‌چکان، آب را آرام بهم زد....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر تندتند شروع به‌توضیح دادن کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ستاره دریایی وقتی به سن بلوغ می‌رسه اگه تو آب آرومی باشه نطفه‌های نر و ماده دفع می‌کنه. من نمونه‌های بالغ اونا رو از آب دریا می‌گیرم و تو یه ظرف آب میندازم. حالا نطفه‌های نر و ماده رو بهم مخلوط کردم. بعد تو هر کدوم از این ده تا «شیشه ساعت» یه خورده از مخلوط می‌ریزم، بعد از ده دقیقه با مانتول اونایی رو که تو شیشه اولی هستن می‌کشم، ده دقیقه هم اونایی‌رو که تو شیشه دومن از بین می‌برم. بعد سر هر بیست دقیقه یه دسته‌رو از بین می‌برم. به این ترتیب مرحله‌های خاص و معینی رو تجربه می‌کنم و هر دسته رو رو شیشه میکروسکوپ می‌ذارم و برای تحقیقات حیاتی آماده می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر کمی سکوت کرد و بعد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«میل داروین سته اولو زیر میکروسکوپ تماشا کنین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، متشکرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر شتاب‌زده بطرف زن برگشت. مردم همیشه می‌خواستن به میکروسکوپ نگاه کنند اما زن اصلاً بمیز نگاه نمی‌کرد و فقط به‌او نگاه می‌کرد. چشم‌های سیاه زن متوجه او بود اما انگار او را نمی‌دید. دکتر فهمید چرا ـ چون عنبیه و مردمک چشم او هر دو یک رنگ بود و هیچ رنگ مشخصی بین آن دو وجود نداشت ـ. دکتر فیلیپز از جواب زن رنجیده بود. گرچه جواب دادن به‌سئوال‌ها کلافه‌اش می‌کرد اما بی‌علاقگی زن نسبت به کار او ناراحتش کرد. میلی برای برانگیختن زن، در او پیدا شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در ده  دقیقه‌ای که باید منتظر باشم یه کاری رو باید انجام بدم. بعضی‌ها دوست ندارن اینو ببینن. شاید بهتر باشه برین اطاق تا کار من تموم بشه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن با صدای نرم و صاف خود گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، هرکاری می‌خواین بکنین. آن‌قدر می‌مونم تا وقت پیدا کنین با من حرف بزنین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست‌های زن کنار دامنش بود و خودش هم کاملاً راحت نشسته بود. چشمامش می‌درخشید اما بقیه وجودش انگار در یک حالت اشتیاق و بلاتکایفی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با خود اندیشید«پست‌ترین نوع تحول حیاتی، تقریباً به پستی تحول قورباغه از نگاهش پیداست.» میل به‌تحریک و برانگیختن علاقه زن به کارش باز بر او چیره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر یک طشتک چوبی کوچک و چاقوهای جراحی را آورد روی میز گذاشت بعد سرنگ خالی بزرگی را به یک لوله باریک وصل کرد. از اطاق مرگ نعش گربه را آورد و آن‌را در طشتک چوبی قرار داد و پاهایش را؛ بقلاب‌های گوشه طشتک بست. زیرچشمی نگاهی به‌زن کرد. زن تکانی نخورده بود و هنوز در حال راحت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گربه در زیر نور چراغ نیشش باز بود و زبان صورتی رنگش لای دندان‌های تیزش کلید شده بود. دکتر ماهرانه پوست گردن گره را برید و با چاقوی جراحی گلویش را شکافت و شریانی را یافت. با مهارت کامل سوزن را در رگ فرو برد و بعد آن‌را با زه بست. توضیح داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این مایع ضد عفونیه. بعد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پلاسما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو به‌دستگاه وریدی و گلبول‌های قرمز رو به دستگاه شریانی تزریق می‌کنم برا خون‌ریزی‌های تشریح.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره به‌زن نگاه کرد. انگار چشم‌های زن را غبار فرا گرفته بود و بی‌هیچ تأثری به‌گلوی باز گربه نگاه می‌کرد. یک قطره خون هم تلف نشده بود. بریدگی تمیز بود. دکتر فیلیپز نگاهی بساعتش کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقت دسته اوله.» و چند قطره از مانتول در شیشه اولی ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن عصبانیش می‌کرد. موش‌ها دوباره از سیم‌های قفس‌هایشان بالا می‌رفتند و صدا می‌دادند. موج‌ها زیر ساختمان با لرزش‌های کوچک به‌پایه‌ها می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان لرزید. چند تکه ذغال در بخاری انداخت و نشست و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حالا تا بیست دقیقه بیکارم.» و متوجه شد که چقدر فاصلهٔ مابین لب زیرین و چانهٔ زن کم است. انگار زن آهسته بیدار می‌شد و از بی‌خویشی عمیقی که در آن غوطه‌ور بود بیرون می‌آمد. سرش را بالا گرفت و چشم‌های سیاه غبارآلودش دور اطاق چرخید و بعد به‌او متوجه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست‌هایش همچنان در کنار دامنش بود. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منتظرتون بودم. شما مار دارین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با صدای تقریباً بلندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، بله، در حدود بیست و چارتا مار زندگی دارم. زهر اونا رو می‌گیرم و به‌آزمایشگاه‌هاوی که پادزهر درست می‌کنن می‌فرستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن هم‌چنان به‌او نگاه می‌کرد اما نگاهش روی او متمرکز نبود، گوئی چشمانش او را می‌پوشانید و در دایره‌ای بزرگ، تمام اطراف او را می‌پائید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مار نر دارین؟ یه‌مار نر زنگی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، یادمه که دارم. یه روز صبح که اومدم دیدم یه‌مار بزرگ با یک مار کوچک نزدیک شده. وقتی مارا زندونین این امر خیلی کم اتفاق میفته، می‌دونین؟... حتما دارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کجاست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اونجا، دم اون پنجره، تو قفس بلور.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر زن آهسته چرخید اما دست‌های آرامش تکان نخورد. برگشت و روبروی دکتر ایستاد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکنه ببینمش؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد برخاست و بطرف قفس کنار پنجره رفت. روی شن‌ها چنبر مارهای زنگی بهم پیچیده شده بود. اما سرهایشان واضح بود. زبان‌هایشان بیرون آمد و لحظه‌ای مردد ماند و بحرکت درآمد و هوا را در حین نوسان مزه‌مزه کرد. دکتر فیلیپز سرش را با عصبانیت برگرداند. زن کنارش ایستاده بود. صدای برخاستن او را از صندلی نشنیده بود. تنها صدای آب را میان پایه‌های ساختمان و گریز موش‌ها را از سیم‌ها شنیده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مار نری که می‌گفتین کدومه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد بمار قطور خاکستر تیره رنگی که تنها در گوشه قفس لمیده بود اشاره کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوناها. تقریباً پنج پا درازیش. مال تکزاس، مارهای ساحلی اقیانوس آرام کوچکترن. همه موش‌ها رو می‌خوره. وقتی می‌خوام به اونای دیگه غدا بدم مجبورم اونو از قفس در بیارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن به سر خشک و بی‌حس مار نگاه کرد. زبان شکافدار مار بیرون آمد و مدتی هم‌چنان لرزید. زن گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مطمئنید که نره؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با چرب زبانی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مارهای زنگی خنده‌دارن. همه چیز ممکنه اشتباه از آب در بیاد. خوشم نمیاد عقیدهٔ معینی دربارهٔ اون‌ها داشته باشم، اما ـ بله ـ می‌تونم بشما اطمینان بدم که نره»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم‌هایش از سر صاف مار تکان نمی‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اونو بمن میفروشین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفروشم؟ بشما بفروشم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شغل شما فروش نمونه‌هاست، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه ـ بله. البته می‌فروشم. البته می‌فروشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چند؟ پنج دلار؟ ده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه! نه پنج دلار بیشتر نیست. اما ـ شما چیزی درباره مار زنگی می‌دونین؟ ممکنه نیشتون بزنه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن لحظه‌ای به‌او نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اونو با خودم نمی‌برم. می‌خوام همین‌جا باشه؛ اما می‌خوام مال من باشه. می‌خوام اینجا بیام و تماشاش کنم و غذا بهش بدم و بدونم که مال منه.» و کیف کوچکی را باز کرد و پنج دلار بیرون آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرمائین! حالا مال منه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز ترسید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌تونین بیاین تماشاش کنین دیگه؛ احتیاجی بخریدنش نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌خوام مال خودم باشه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خدا! وقت از دستم رفت!» و بطرف میز دوید. «دو سه دقیقه گذشته، اما زیاد اهمیتی نداره.» مقداری مانتول متبلور در شیشه ساعت دوم ریخت. بعد بطرف قفس، جائیکه زن خیره به‌مار می‌نگریست، کشیده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چی می‌خوره؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موش سفید، از موش‌های اون قفس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکنه اونو تو یه قفس تنها بذارین؟ می‌خوام بهش غذا بدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«غذا لازم نداره. این هفته یه موش تموم خورده. مارها گاهی تا سه‌چهار ماه اصلاً غذا نمی‌خورن. یه مار داشتم که یکسال تموم چیزی نخورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با صدای یکنخواخت و آرامش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکنه یه موش بمن بفروشین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد شانه‌هایش را بالا انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فهمیدم. می‌خواین به‌بینین مارهای زندگی چطوری غذا می‌خورن. خوب. نشونتون میدم. قیت موش بیست‌وپنج سنته. از یه جهت از تماشای جنگ گاوها هم تماشایی‌تره و از جهت دیگه، فقط یک ماره که داره غذا می‌خوره.» آهنگ کلامش به تلخی گرائید. او از آدم‌هایی که از تماشای اعمال طبیعت می‌خواستند تفریح کنند و لذت ببرند متنفر بود، ورزشکار که نبود؛ زیست‌شناس بود. می‌توانست بخاطر دانش هزارها حیوان را فدا کند اما برای تفریح، هرگز! قبلاً فکرهایش را در این باره کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن سرش را به آرامی بسوی او گرداند و تبسمی برلب‌های نازکش نقش بست. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌خوام بمارم غذا بدم. میذارمش تو قفس دیگه.» و پیش‌از آن‌که دکتر بفهمد دستش را وارد قفس کرد. مرد پرید جلو و او را عقب کشید و در با صدا بسته شد. به‌تندی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مگه دیوانه‌اید. ممکنه نتونه شما رئ بکشه، اما ممکنه همچنین حالتونو بد کنه که هیچ‌ کاری از دست من بر نیاد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن به‌آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس خودتون اونو تو یه قفس دیگه بذارین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز لرزید و دریافت که از چشم‌های سیاهی که انگار بچیزی نگاه نمی‌کند وحشت دارد. احساس کرد که کار خطایی است که موش را در قفس بگذارد. کاملاً خطا بود اما نمی‌دانست چرا... غالباً برای کسان دیگری موش به‌قفس انداخته بود، اما امشب این میل او را آزار می‌داد. سعی کرد خودش را مجاب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تماشائیه، بشما طرز کار ما رو نشون میده. شما رو وادار می‌کنه که نسبت به‌مار با نظر احترام نگاه کنین. خیلی‌ها درباره مار کشنده غلو می‌کنن. گمون می‌کنم این وحشت‌ها و خیال‌ها از این باشه که آدم خودش را بجای موش فرض کنه. اما اگر قضیه رو بطور عینی نگاه کنن دیدن این‌که فقط موش تو چنگال ماره ترس رو زایل می‌کنه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر چوب درازی را که در سر آن یک دام چرمی بود از دیوار برداشت. در قفس را باز کرد و دام چربی را بسر مار انداخت  محکم کرد. صدای فش‌فش خشک و نافذی تمام اطاق را فرا گرفت. تن قطور مار به دور چوب پیچ خورد و مرد او را از قفس بیرون آورد و به‌قفس غذاخوری انداخت. مدتی آمادهٔ نیش زدن ایستاد اما کم‌کم فش‌فش او موقوف شد. بگوشه‌ای خزید و با هیکل درشتش بشکل ∞ درآمد و آرام ایستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان توضیح داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌دونین این مارها کاملاً اهلی شدن. خیلی وقته اونارو دارم. فکر می‌کنم اگر بخوام می‌تونم با دست هم اونا رو بگیرم، اما هر مارگیری رو مار دیر یا زود می‌زنه. من نمی‌خوام تجربه کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزن نگاه کرد، از انداختن موش در قفس نفرت داشت. زن مقابل به‌کنار قفس رفته بود و چشم‌های سیاهش باز بسر سخت مار خیره شده بود. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موشو تو قفس بندازین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر از روی بی‌میلی سر قفس موش‌ها رفت. بنا به عللی دلش بحال موش‌ها می‌سوخت؛ چنین احساسی هرگز در او پیدا نشده بود. چشم‌هایش بتودهٔ سفید بدن‌هایی افتاد که در مقابل او بسیم‌ها هجوم آورده بودند. فکر کرد «کدومو؟ کدوم باید قربانی بشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان خشمگین رو بزن کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهتر نیست یه گربه رو تو قفس بیندازیم تا یه جنگ وافعی رو تماشا کنین؟ گربه ممکنه حتی پیروز بشه و در این صورت مارو بکشه. اما مایلین یه گربه یهتون بفروشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن به‌او نگاه نکرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موش رو بیندازین ـ ، می‌خوام مارم غذا بخوره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد در قفس موش‌ها رو باز کرد و دستش را بدرون برد. انگشت‌هایش دم یک موش را یافت و موش چاق و قرمز چشم را بالا کشید و از قفس بیرون آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موش کوشید انگشت مرد را گاز بگیرد، اما نتوانست و بعد از دمش بی‌حرکت آویزان ماند. دکتر بسرعت طول اطاق را پیمود و در قفس غذاخوری را باز کرد و موش را روی شن‌ها پرتاب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حالا، تماشا کنین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن به‌او پاسخی نداد. چشمانش بمار دوخته شده بود که آرام دراز کشیده بود. زبان مار بتندی تکان می‌خورد و هوای قفس را می‌چشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موش با پاهایش بزمین نشست، برگشت و دم برهنه صورتی رنگ خود را بوئید و بعد بی‌خیال روی شن‌ها جهید و در ضمن حرکت آن را بو کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اطاق آرام بود. دکتر نفهمید که زن بود آه کشید یا آب بود که در میان پایه‌های ساختمان نالید؛ تنها از گوشهٔ چشم بدن زن را دید که در تب‌وتاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مار آرام و نرم حرکت کرد. زبانش تکان می‌خورد. حرکتش آن‌چنان نرم و آهسته بود که بنظر می‌رسید اصلاً حرکتی نمی‌کند. در گوشه دیگر قفس موش نشسته بود و موهای سفید و لطیق سینه‌اش را می‌لیسید. مار جلو می‌رفت، و تنش شبیه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت مرد جوان را از پا در می‌آورد. احساس کرد خون بصورتش می‌رود. با صدای بلند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نگاه کن! موقع جنگ انحنای بدنشو حفظ می‌کنه. مارهای زنگی خیلی محتاطن، میشه گفت تقریباً ترسو هستن. ساختمان بدنشون خیلی دقیقه. مار غذاشو با مهارت و دقت یک عمل جراحی صرف می‌کنه. بی‌خودی با اعضای خودش ور نمیره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مار حالا بمیان قفس رسیده بود. موش به بالا نگاه کرد و مار را دید و بی‌خیال به‌لیسیدن سینه‌اش ادامه داد. دکتر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این زیباترین چیزهای دنیاس» نبض مرد به‌تندی می‌زد: ادامه داد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این وحشتناک‌ترین چیزهای دنیاس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مار حالا نزدیک شده بود. سرش را به اندازه چند اینچ از زمین بلند کرده بود. سر آهسته به عقب و جلو می‌رفت، نشانه می‌گرفت، فاصله می‌گرفت، نشانه می‌گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز باز به‌زن خیره شد. دلش بهم خورد. زن هم داشت همان‌طور اما به‌آرامی تکان می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موش باز هم به بالا نگاه کرد و مار را دید. با چهارپا عقب نشست و بعد نیش وارد تنش شد. دیدنش ممکن نبود، مثل برق گذشت. موش انگار در اثر یک 	ربه نامرئی می‌لرزید. مار به‌تندی به به‌گوشه قفس ـ از همان‌جا که آمده بود ـ بازنشست و راحت ماند، زبانش پیوسته در کار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
««آفرین! درست وسط شانه‌هایش زد. نیش ممکنه بقلبش هم رسیده باشه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موش آرام ایستاده بود، و نفس نفس می‌زد. ناگهان بهوا پرید و باز پهلو بزمین افتاد. پاهایش لحظه‌ای متشنج شد و بعد مرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن تمدد اعصاب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، تماشای خوبی بود، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن چشم‌های مه‌آلودش را متوجه او کرد و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حالا می‌خوردش؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«البته می‌خوره. بیخود که نکشتش. دوباره به مار نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌خوام ببینم چه‌جور می‌خوره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این وقت مار دوباره راه افتاد. دیگر در پشتش انحنائی دیده نمی‌شد اما با احتیاط به‌موش نزدیک می‌شد و آماده بود که در صورت حمله عقب بنشیند. جسد را به‌آرامی بو کشید و کنار رفت. وقتی از مردنش اطمینان یافت، همه بدن موش را از سر تا دم با آرواره‌اش لمس کرد. بالاخره دهانش را باز کرد و آرواره‌اش را گشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز بخلاف میل قلبی‌اش تصمیم گرفت به زن نگاه نکند. فکر کرد«می‌ترسم که دهنشو وا کنه دلم بهم بخوره.» و موفق شد که کاملاً چشم از زن برگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مار آرواره‌اش را با سر موش میزان کرد و با حرکتی آرام دور موش حلقه زد. تمام گلویش به جلو خزید و فک‌ها دوباره محکم شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز برگشت و سر میز کارش رفت. به‌تلخی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شما باعث شدین که یه سری از کارامو از دست بدم.» و بعد یکی از شیشه ساعت‌ها را زیر میکروسکوپ ضعیفی گذاشت و نگاهی به‌زن کرد و بعد به‌خشم محتوی همه ظرف‌ها را به‌ظرف‌شوئی ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موج‌ها آن‌چنان فرو نشسته بودند که تنها زمزمهٔ ملایمی از پائین به‌گوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد جوان با پا دریچه‌ای را گشود و ستاره‌های دریائی را در آب سیاه دریاه انداخت. کنار گربه ایستاد که در طشتک چوبی مصلوب شده بود و در برابر نور بطور مضحکی دهان باز کرده بود. بدن حیوان از مایع ضدعفونی متورم شده بود. لاستیک فشاری را بست و سوزن را بیرون کشید و رگ را بهم آورد. پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قهوه میل دارین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، متشکرم. دیگه می‌خوام برم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر بسوی زن که در برابر قفس مار ایستاده بود رفت. موش بلعیده شده بود، تنها به‌اندازه یک اینچ از دم صورتی رنگش مثل زبانی که بمسخره بیرون بیاورند از دهان مار بیرون بود. گلوی مار دوباره پر باد شد و دم هم فرو رفت. فک‌های مار با صدا روی هم قرار گرفتند و حیوان بسنگینی بگوشه‌ای خزید و بشکل ∞ بزرگی درآمد و سرش را روی شن گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حالا خوابیده. من می‌رم. اما برمی‌گردم و زد به‌زود مارمو غذا می‌دم. پول موش‌هارو هم میدم. می‌خوام زیاد غذا بخوره. بعضی وقتا هم ـ با خودم می‌برمش بیرون.» چشم‌هایش برای لحظه‌ای از آن خواب مبهم بیدار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یادتون باشه که مال منه، زهرشو نگیرین. می‌خوام زهرشو داشته باشه. شب‌بخیر» شتابان بطرف در رفت و خارج شد مرد صدای پاهایش را روی پله‌ها شنید اما نتوانست صدای راه رفتنش را در پیاده‌رو بشنود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر فیلیپز یک صندلی برداشت و روبروی قفس مار نشست. سعی کرد هم‌چنان‌که به‌مار خواب‌آلود فکر می‌کند افکار خود را مرتب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندیشید:«خیلی چیزها راجع به‌نشانه‌های جنسی روانی خوندم. اما نمی‌تونم بفهمم. گاس خیلی تنهام. کاش مارو می‌کشتم اگه می‌دونستم ـ نه، کاری نمی‌تونم بکنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر هفته‌ها منتظر ماند که زن برگردد. تصمیم گرفت:«وقتی بیاد می‌رم و تنها می‌ذارمش. نمی‌خوام این کار لعنتی رو دوباره ببینم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما زن هرگز نیامد و مرد تا چندماه بعد، هر وقت از شهر می‌گذشت دنبال او می‌گشت. چندبار هم بخیال آن زن دنبال زن‌های بلند قد رفت اما هیچ‌وقت او را ندید ـ هیچ‌وقت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%B1&amp;diff=43609</id>
		<title>مار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%B1&amp;diff=43609"/>
		<updated>2013-05-28T17:44:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%D9%94_%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D8%B1%D9%84&amp;diff=43608</id>
		<title>جادهٔ گورستان آرل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%D9%94_%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D8%B1%D9%84&amp;diff=43608"/>
		<updated>2013-05-28T17:39:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P003.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P004.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پل گوگن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ نقاش فرانسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Paul Gauguin&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تابلو، یکی از تابلوهای سی‌گانه‌ئی است که نقاش، برای تأمین مخارج سفر خویش در هتل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دروت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت، و به بهای ۳۵۰ فرانک فروخت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدها این تابلو به وسیلهٔ خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویسکونتی گی‌دوکوله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌یادبود برادرش به موزهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اهدا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوگن در جوانی، خود را از قید زن و خانواده آزاد کرد و به گروه دوستان نقاش خویش پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدها در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نزدیک به دوماه با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وان‌گوگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زندگی کرد و از شیوهٔ ژاپنی کار او تأثر پذیرفت. اما سرانجام، در اصول عقاید و سبک کار، با یکدیگر توافق نیافتند و ناگزیر پس از جنجال‌های فراوان از یکدیگر جدا شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوگن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پس از جدائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وان‌گوگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به جزایر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاهیتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفت و قسمت اعظم آثار خود را در آن‌جا ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر عمر، گذارش به جزایر اقیانوسیه افتاد و در آن‌جا به گمنامی جان سپرد. [در شمارهٔ آینده، متن نامه‌ئی را که مأمور فرانسوی ساکن جزیره، در مورد مرگ نقاش بزرگ به رؤسای خود نوشته و اخیراً بر حسب اتفاق کشف گردیده است، در بخش اندیشه‌ها و خبرها درج خواهیم کرد.]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنگ‌های گوگن بیشتر سبز، زرد اوکر، قرمز ارغوانی، و آبی است. طرح‌هایش بسیار محکم است و هر رنگ به سادگی جلوه می‌کند. در رنگ‌آمیزی او، بدون این‌که رنگ‌ها کوچکترین آمیزشی با یکدیگر پیدا کنند، آمیختگی نرمی بیان رنگ‌ها به چشم می‌خورد. به این جهت است که می‌توان به نحوی، کار گوگن را «دکوراتیف و تزئینی» دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی یکی از چند نقاشی است که جادهٔ مدرنیسم را هموار کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:تابلو ضمیمه]]&lt;br /&gt;
[[رده:پل گوگن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%D9%94_%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D8%B1%D9%84&amp;diff=43607</id>
		<title>جادهٔ گورستان آرل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%D9%94_%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D8%B1%D9%84&amp;diff=43607"/>
		<updated>2013-05-28T17:36:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P003.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P004.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::: اثر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پل گوگن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ نقاش فرانسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Paul Gauguin&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تابلو، یکی از تابلوهای سی‌گانه‌ئی است که نقاش، برای تأمین مخارج سفر خویش در هتل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دروت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت، و به بهای ۳۵۰ فرانک فروخت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدها این تابلو به وسیلهٔ خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویسکونتی گی‌دوکوله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌یادبود برادرش به موزهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اهدا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوگن در جوانی، خود را از قید زن و خانواده آزاد کرد و به گروه دوستان نقاش خویش پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدها در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نزدیک به دوماه با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وان‌گوگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زندگی کرد و از شیوهٔ ژاپنی کار او تأثر پذیرفت. اما سرانجام، در اصول عقاید و سبک کار، با یکدیگر توافق نیافتند و ناگزیر پس از جنجال‌های فراوان از یکدیگر جدا شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوگن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پس از جدائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وان‌گوگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به جزایر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاهیتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفت و قسمت اعظم آثار خود را در آن‌جا ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر عمر، گذارش به جزایر اقیانوسیه افتاد و در آن‌جا به گمنامی جان سپرد. [در شمارهٔ آینده، متن نامه‌ئی را که مأمور فرانسوی ساکن جزیره، در مورد مرگ نقاش بزرگ به رؤسای خود نوشته و اخیراً بر حسب اتفاق کشف گردیده است، در بخش اندیشه‌ها و خبرها درج خواهیم کرد.]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنگ‌های گوگن بیشتر سبز، زرد اوکر، قرمز ارغوانی، و آبی است. طرح‌هایش بسیار محکم است و هر رنگ به سادگی جلوه می‌کند. در رنگ‌آمیزی او، بدون این‌که رنگ‌ها کوچکترین آمیزشی با یکدیگر پیدا کنند، آمیختگی نرمی بیان رنگ‌ها به چشم می‌خورد. به این جهت است که می‌توان به نحوی، کار گوگن را «دکوراتیف و تزئینی» دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی یکی از چند نقاشی است که جادهٔ مدرنیسم را هموار کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:تابلو ضمیمه]]&lt;br /&gt;
[[رده:پل گوگن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87_%DB%B1%DB%B1&amp;diff=43601</id>
		<title>اطاق شماره ۱۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87_%DB%B1%DB%B1&amp;diff=43601"/>
		<updated>2013-05-23T21:11:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گی‌دو موپاسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چطور؟ شما نمی‌دانید چرا آقای آماندون Amandone  رئیس دادگاه را از اینجا منتقل کردند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیر، ابداً اطلاع ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی؛ خودش هم نمی‌داند و هرگز از این راز آگاه نشده است ولی داستانی از این عجیب‌تر نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ لطفاً حکایت کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ شما که بانو «آماندون» را بیاد دارید؛ خانم خوشگلی بود ریز و لاغراندام و گندم‌گون، و آن‌قدر شوخ و عیار و متین و متشخص که بیا و ببین. در سرتاسر برتی‌لولنگ (Perthis-le-long) به مادام مارگریت معروف بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی، کاملاً بیاد دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خوب، حالا گوش کنید. لابد خوب هم بیاد دارید که او در تمام شهر محترم و معزز و مورد نظر بود و مردم از همه کس بیشتر دوستش می‌داشتند. در آداب مهمان‌داری و برپا کردن جشن‌ها و انجمن‌های خیریه و جمع‌آوری پول برای بیچارگان و مستمندان و سرگرم کردن جوانان بطرق گوناگون سرآمد اقران بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانو آماندو بسیار خوش‌پوش  و برازنده و عشوه‌گر و دلربا بود لیکن عشوه‌گری افلاطونی و برازندگی دل‌فریب خاص زنان شهرستانی را داشت، چون هرچه باشد او یک زن شهرستانی بود، آن‌هم یک زن شهرستانی زیبا و خواستنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نویسندنگان پاریسی فقط در وصف زن پاریسی است که داد سخن می‌دهند زیرا بجز زن پاریسی زن دیگری نمی‌شناسند، لیکن من به بانگ بلند می‌گویم که زن شهرستانی وقتی یک مزیت اخلاقی هم علاوه داشته باشد صد برابر بر زن پاریسی ترجیح دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن شهرستانی شوخ و عیار، اطوار و رفتار خاص خود دارد و خوددارتر از زن پاریسی است و از او بسیار متواضع‌تر است؛ زنی است که هیچ وعده نمی‌دهد و بسیار وفا می‌کند و حال آن‌که زن پاریسی بسیار وعده می‌دهد و به کسی که همه چیز خود را در راه او داده است ذره‌ای وفا نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن پاریسی مظهر غلبه و تجلی بی‌شرمانهٔ دروغ است و زن شهرستانی نمودار تواضع حقیقت و راستی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک زن زبر و زرنگ شهرستانی با وضع اعیان‌منشی و با آن سادگی فریب‌دهندهٔ کدبانوئی خود، با آن لبخند ساده که از چیزی حکایت نمی‌کند و با آن هوی و هوس‌های کوچک و ماهرانه ولی سمج، برای آن‌که بتواند امیال و هوس‌های خویشتن را ارضا کند و کارهای زشت خود را بپوشاند بی‌آن‌که اندک ضن و گمانی در کسی برانگیزد و یا قیل‌وقال براه اندازد و یا در آن شهر کوچک که با همهٔ چشم‌ها و از پشت همه پنجره‌هایش مراقب حرکات و سکنات او است جنجال و هیاهوئی بپا کند باید هزاربار بیش از همهٔ زنان پاریسی حیله و نیرنگ و نرمش و ابتکار و مکر زنانه از خود نشان دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانو آماندون نمونهٔ یکی از این زنان نادر ولی جذاب و دل‌فریب بود. هرگز کسی گمان بدی به او نبرده بود و هرگز هم کسی تصور نمی‌کرد که زندگی او به صفا و روشنی نگاهش نباشد، ـ نگاهی وحشی و گرم و شفاف و در عین حال پاک و شریف. ـ حال باقی داستان را بشنو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری بانو آماندون مهارتی قابل تحسین و ابتکاری هوشمندانه و حاکی از نبوغی عجیب و سادگی و صفائی غیرقابل تصور داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام فاسقان خود را از میان افسران ارتش و برای مدت سه سال ـ معدل دوران اقامتشان در پادگاه شهر ـ انتخاب می‌کرد. با این وصف بانو اماندون عشق نمی‌ورزید بلکه اطفاء شهوت می‌کرد. بمحض آن‌که هنگ جدیدی به پرتی لولنگ وارد می‌شد آن بانو اطلاعاتی دربارهٔ اوضاع و احوال افسران بین سی تا چهل سال بدست می‌آورد؛زیرا افسران جوان‌تر از سی سال را خوددار و محرم راز نمی‌دانست و از چهل سال ببالا هم اغلب مردان ضعیف می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او، هم کادر افسران را خوب می‌شناخت و هم سرهنگ فرماندهٔ ایشان را. از همه چیزشان، از عادات و اخلاق و خصوصیات و تعلیم و تربیت و مشخصات جسمانی و نیروی مقاومت در برابر خستگی و اخلاق صبور یا مزاج تند و عصبی و از میزان دارائی و علاقهٔ ایشان به امساک یا افراط در خرج آگاه می‌شد و آن‌گاه شخص مورد نظر خود را از آن میان انتخاب می‌کرد. او مردانی را که مثل خودش سلیف‌النفس و آرام بودند ترجیح می‌داد ولی بهرحال می‌بایستی خوشگل باشند. بعلاوه می‌بایستی فاسقانش قبلاً هیچ‌گونه روابطی که زبان‌زد مردم باشد با کسی پیدا نکرده و کاری هوس‌آمیز که اندک اثری از آن بر جا مانده و یا سر و صدائی ایجاد کرده است از ایشان سر نرده باشد، زیرا مردی که داستان عشق‌بازیش را بر سر بازارها بگویند هرگز نمی‌تواند مردی خویشتن‌دار و محرم راز باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن‌که بانو مرد موردنظر خود را پیدا می‌کرد، مردی که می‌بایستی در طی سه سال اقامت اجباری خود با او عشق بورزد، فقط این مشکل باقی می‌ماند که او را بدام اندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه بسا زنان دیگر که در این مرحله سرگردان می‌شدند و برای نیل به هدف طرق مبتذل و معمولی را انتخاب می‌کردند و از راه‌هائی می‌رفتند که همهٔ زنان رفته‌اند، یعنی مرد را وا می‌داشتند که با ایشان عشق‌بازی کند و همهٔ مراحل مقاومت و پیروزی را درجه به درجه بپیماید، بدین ترتیب که بمرد اجازه می‌دادند یک روز انگشتانشان را ببوسد، روز دیگر مچ دستشان را، روز بعد صورتشان را و بعد دهانشان را و سپس باقی اعضاشان را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما او روشی بسیار سریع و محرمانه و مطمئن داشت، یعنی مهمانی می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسری که انتخاب شده بود بانوی خانه را به رقص دعوت می‌کرد. بانو در حین رقص و در همان حال که با حرکات تند و سریع رقص کشیده می‌شد و از مستی پای کوبی گیج و سرخوش بود خویشتن را بحال تسلیم و رضا بمرد می‌چسبانید و دست او را با فشاری تند و عصبی و مداوم می‌فشرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر مرد چیزی از این حرکات نمی‌فهمید احمقی بیش نبود و او رهایش می‌کرد و به نفر بعدی که نامش در جریدهٔ هوی‌وهوس‌های خانم در ردیف دوم ثبت شده بود می‌پرداخت. او اگر می‌فهمید فبهاالمراد و منظور بانو بی‌سر و صدا و بدون عشق‌بازی‌های رسواکننده و بی‌آن‌که نیازی به دیدارهای متعدد باشد حاصل می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی چه روشی از این ساده‌تر و عملی‌تر ممکن بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه بسا زنان که می‌بایستی از چنین روشی پیروی کرده باشند تا بما بفهمانند که از ما خوششان می‌آید! این شیوه تا چه اندازه از مشکلات و ترس و تردیدها و گفته‌ها و حرکات و سکنات و اضطراب‌ها و ناراحتی‌ها و سوءتفاهم‌ها جلو می‌گرفت! چه بسا که ما اغلب از کنار سعادتی سهل‌الوصول می‌گذریم و متوجه آن نمی‌شویم، زیرا کیست که بتواند بر از فکرها و اندیشه‌ها پی ببرد و از ولنگاری‌های پنهانی اراده و طلب‌های گنگ و خاموش تن و از ابهام روح زن که دهانش خاموش و چشمانش روشن و غیرقابل نفوذ است سر در آورد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری همین‌که مرد، موضوع را می‌فهمید از بانو قرار ملاقات می‌خواست و بانو همیشه او را یک ماه یا شش هفته بعد به انتظار می‌گذاشت تا در کمینش بنشیند و او را بهتر بشناسد، و اگر آن مرد عیب خطرناکی داشته باشد خود را از شر او در امان بدارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خلال آن مدت مرد سخت با خود می‌اندیشد تا بداند که کجا می‌تواند بدون ترس و خطر با بانو ملاقات کند، و راه‌حل‌های مشکل و غیرقابل اطمینانی بفکرش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد، در یک جشن رسمی، خانم آهسته در گوش آن افسر می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ سه‌شنبه شب، ساعت ۹ برو به مهمان‌خانهٔ اسب طلائی، نزدیک برج و باروهای گنار جادهٔ «ووزیه» و دوشیزه کلاریس را بخواه؛ من آن‌جا منتظر تو هستم. بخصوص فراموش مکن که لباس شخصی بپوشی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع قریب به هشت سال بود که خانم، سالانه یک اطاق مبله در آن مهمان‌خانهٔ گمنام اجاره کرده بود. این فکر از فاسق اولش بود بنظر خود بانو هم عملی بود و بعد از رفتن فاسقش باز آن آشیانه را نگاه‌ داشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، آن آشیانهٔ محقر اطاق کوچکی بود که چهار دیوارش از کاغذی برنگ خاکستری روشن و منقش به گل‌های آبی‌رنگ پوشیده بود؛ تختخوابی از چوب صنوبر با پرده‌های موسلین و یک صندلی دسته‌دار راحتی داشت که مهمان‌خانه‌چی بدستور خانم برای آن اطاق خریده بود، و دو صندلی و یک قالیچهٔ کوچک پای تختخواب و چند ظرف لازم برای توالت نیز در آن دیده می‌شد. بیش از دیگر چه لزومی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه عکس بزرگ به دیوار آویخته بود، عکس سه سرهنگ اسب‌سوار، که هر سه فرماندهٔ فاسقان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا؟ چون نمی‌توانست یادگار مستقیم فاسقانش را نگاه دارد شاید می‌خواست بدین وسیله غیرمستقیم بیاد ایشان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام رفت‌وآمدهائی که به مهمان‌خانهٔ اسب طلائی کرده بود تاکنون هرگز کسی او نشناخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، هرگز کسی او را نشناخته بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسیله‌ای که او بکار می‌برد ساده و قابل تحسین بود. ترتیب تأسیس و تشکیل یک دوره انجمن‌های خیریه و عام‌المنفعه داده بود که خود اغلب به آن‌جاها می‌رفت و گاهی هم غیبت می‌کرد. شوهرش که از کارهای خیر و تقدس‌مآبانهٔ بانو باخبر بود و خیلی هم گران برای او تمام می‌شد هرگز گمان بدی بدل راه نمی‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، همین که بانو قرار ملاقات با فاسق خود می‌گذاشت بر سر شام جلو نوکرها می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ من امشب به انجمن «کمربند فلانل» که به نفع پیرمردان افلیج است می‌روم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نزدیک ساعت ۸ از خانه خارج می‌شد و داخل انجمن می‌گردید؛ کمی بعد، از آن‌جا بیرون می‌آمد و از کوچه و پس کوچه‌های متعدد می‌گذشت، و همین‌که در کوچه‌ای باریک یا گوشه‌ای تاریک و بدون چراغ خویشتن را تنها می‌دید کلاه از سر بر می‌داشت و بجای آن، شب کلاهی از آن کلفت‌ها را که زیر بالاپوش خود گرفته بود بر سر می‌گذاشت و پیش‌بند سفیدی که آن‌را نیز مخفیانه با خود آورده بود باز می‌کرد و بدور کمر خویش می‌بست، و کلاه مهمانی و بالاپوشی را که هم اکنون شانه‌های او را پوشانده بود در یک کیف دستی که همراه داشت مخفی می‌کرد و با آن سر و وضع، خرامان و چالاک می‌رفت، و بخدمتگاری می‌مانست که پیغامی بجائی می‌برد، و حتی گاهی نیز می‌دوید، چنان‌که گفتی در کار خود شتاب بسیار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال، چه کسی می‌توانست در این کلفت چست و چالاک و زبر و زرنگ، بانو آماندون، خانم رئیس دادگاه را بازشناسد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وضع، بانو به مهمانخانهٔ اسب طلائی می‌رسید و از پله‌های اطاق خود که کلید آن‌را همراه داشت بالا می‌رفت، و مهمان‌خانه‌چی شکم‌گنده، بنام استادتروو(Majtre Trouveau ) وقتی او را در حال عبور می‌دید از جلو پیشخوان زمزمه‌کنان می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اینم مادمازل کلاریس که میره پی کیفاش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شکم‌گندهٔ شیطان چیزی بو برده بود ولی نمی‌خواست بیش از آن کنجکاوری کند، و مسلماً اگر می‌دانست که مشتریش همان بانو آماندون و یا بقول مردم «پرتی لولنگ» بانو مارگریت زن رئیس دادگاه است سخت دچار حیرت و تعجب می‌گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، اینک شرح ماجرا که چگونه این راز وحشتناک برملا شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادموازل کلاریس از آن‌جا که بسیار زرنگ و محتاط بود هرگز دو شب پشت سرهم بمیعادگاه نمی‌آمد. «استادتروو» از این موضوع بخوبی آگاه بود زیرا هشت سال به این‌طرف حتی یک‌بار هم او را ندیده بود که فرداس ملاقاتش باز به آن‌جا بیاید. اغلب نیز در روزهائی که مهمانخانه زیاد شلوغ می‌شد « استادتروو» یک شب از آن اطاق استفاده می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، در تابستان گذشته چنین پیش آمد که آقای رئیس دادگاه یک هفته از شهر غیبت کرد. ماه ژوئیه بود. بانو شوق و حرارت زیادی به‌عشق‌ورزی داشت و چون خاطرش جمع بود غالفگیر نخواهد شد یک روز عصر سه‌شنبه از فاسق خود که افسر زیبائی از اهالی «وارانژل» بود، حین وداع، خواهش کرد که اگر مایل باشد فردا نیز یکدیگر را ملاقات کنند.افسر در جواب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چه از این بهتر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قرار شد که فردای آن روز، یعنی چهارشنبه، در همان ساعت یکدیگر را ملاقات کنند. بانو آهسته در گوش افسر گفت:&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ـ عزیزجان، اگر تو زودتر آمدی برو توی رختخواب، تا من هم برسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس یکدیگر را بوسیدند و از هم جدا شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن‌روز، نزدیک ساعت ده، در آن هنگام که «استادتروو» به خواندن یک روزنامهٔ ولایتی، ناشر افکار جمهوری‌خواهان، مشغول بود ناگهان زنش را، که در حیاط، مرغ کشته‌ای را پر می‌کند، صدا زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ای وای، در ولایت وبا پیدا شده و همین دیروز مردی در «وونی» مرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن چون مهمانخانه خیلی شلوغ بود دیگر به فکر موضوع نیافتاد و سرگرم کارهای جاری خود شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نزدیک ظهر، مسافری پیاده که به جهانگردان می‌مانست به مهمانخانه وارد شد و ناهار مفصلی خواست، و قبل از ناهار از شربت تلخی که بهمراه داشت دو قاشق خورد، و چون هوا بسیار گرم بود یک لیتر شراب و دست کم لیتر نیز آب سرکشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد قهوه‌اش را خورد و سه استکان کوچک هم مشروب نوشید، سپس چون احساس کرد که قدری سنگین شده است اطاقی خواست تا یکی دوساعت در آن‌جا بخوابد. در تمام مهمانخانه یک اطاق خالی نبود، و استادتروو، پس از مشورت با زنش، اطاق مادموازل کلاریس را به‌او داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد داخل اطاق شد، لیکن نزدیک ساعت پنج، چون کسی بیرون نیامدن او را ندید مهمانخانه‌چی خود برای بیدار کردن وی رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجبا! مردک مرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمانخانه‌چی از پله‌ها پائین دوید و بسراغ زنش رفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چه نشسنه‌ای، آن یارو که کمن در اطاق شمارهٔ ۱۱ منزلش دادم گویا مرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن بازوان خود را بلند کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چطور ممکن است! سبحان الل‍ه! نکند از وبا باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استادتروو سری تکان داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیال می‌کنم سکتهٔ مغزی کرده باشد، چون سر و صورتش مثل درد شراب سیاه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما زن مهمانخانه‌چی متوحش بود و پی‌درپی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ مبادا به مردم چیزی بگوئی و الا خیال می‌کنند وبا آمده است. فقط برو به‌کلانتزی خبر بده و کاری بکن شب دیر وقت او را از این‌جا ببرند، تا کسی نبیند و خبردار نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد زمزمه‌کنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ مادموازل کلاریس دیروز آمده بود، بنابراین اطاق او امشب خالی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد عقب پزشک رفت و او تشخصیص داد که مرگ بر اثر غلبهٰ خون پس از افراط در خوردن طعام روی داده است. سپس مهمانخانه‌چی با پلیس محل توافق کردند که نزدیکی های نیمه شب نعش را از از آنجا ببرند تا کسی در مهمانهخانه بویی نبرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت ۹ شب بود که بانو آماندون ناگهان و بی‌آنکه کسی او را دیده باد بشتاب از پلکان مهمانخانهٔ اسب طلائی بالا رفت. جلو اطاق خود که رسید در را باز کرد و داخل شد. شمعی بر سر بخاری می‌سوخت و بانو رو به تختخواب برگشت. افسر عاشق خفته ولی پرده‌های تختخواب را کشیده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم زمزمه‌کنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ عزیزجان، یک دقیقه صبر کن، الان آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بگفت و با شتابی تب‌آلود به کندن لباس‌های خود پرداخت و پوتین‌هایش را از پا در آورد و بکناری انداخت و کرستش را روی صندلی راحتی گذاشت. سپس پیراهن سیاه و دامنش را از تن بدر آورد و بکناری پرتاب کرد، بعد پیراهن خواب سرخ رنگی پوشید و همچون گلی شد که تازه شکفته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون از افسر عاشق کلمه‌ای بگوش نرسید خانم پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ عزیز، خوابت برده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز جوابی از افسر نیامد. خانم بخنده افتاد و زیرلب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ عجب! خوابیده است! راستی خیلی عجیب است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در حالی‌که جوراب‌های سیاه ابریشمی خود را پائین می‌کشید بطرف تختخواب شتافت و با یک جست زیر لحاف خزید و نعش مسافر مرده را به‌تصور عاشق خود تنگ در آغوش گرفت، و برای آن‌که ناگهان او را بیدار کند بوسه‌ای گرم بر آن لبان سرد زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ثانیه بی‌حرکت و وحشت‌زده برجا ماند تا مگر چیزی از این حال درک کند، لیکن قبل از آن‌که فکرش بکار بیفتد سردی آن گوشت بی‌روح وحشتی عجیب و دیوانه‌وار در جانش سر داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان درحالی که از سر تا پا می‌لرزید با یک جست از رختخواب بیرون پرید، بسوی بخاری دوید، شمع را برداشت و دوباره بطرف تختخواب آمد و نگاه کرد. چهرهٔ وحشتناکی دید که اصلاً نمی‌شناخت. صورتی بود سیاه و باد کرده، با چشمان بسته که فک‌هایش با اخمی هراس‌انگیز کج شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم جیغ زد؛ از آن جیغ‌های تیز و مداوم که زن‌ها وقتی دیوانه می‌شوند می‌کشند. شمع از دستش افتاد؛ در را باز کرد و هم‌چنان‌که سراسیمه و وحشت‌زده زوزه می‌کشید لخت به وسط راهرو دوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسافری که دلال سیار بود و در اطاق شمارهٔ ۴ منزل داشت جوراب بپا بیرون آمد و در هماندم خانم در آغوش او افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسافر، وحشت‌زده پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چه خبر است، قشنگ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم هراسان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ در.... در.... اطا...ق من... کسی را... کشته‌اند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسافران دیگر نیز آمدند و مهمان‌خانه‌چی سر رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین دم ناگهان قد و بالای رشید افسر فاسق از انتهای راهرو پیدا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم همین‌که چشمش به‌فاسقش افتاد بسوی او دوید و فریادزنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ای امان، گنتران(Gontran)، نجاتم بده، نجاتم بده! در اطاق ما کسی را کشته‌اند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادای توضیحات کار مشکلی بود. با این وصف استاد تروو حقیقت مطلب را برای همه بازگفت و خواهش کرد که فوراً مادموازل کلاریس را آزاد کنند، و گفت من ضامنش هستم. اما مسافر جوراب بپا پس از معاینهٔ نعش تأکید کرد که جنایتی روی داده و مسافران دیگر را هم قانع کرد که از فرار مادموازل کلاریس و عاشقش جلوگیری کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناچار به‌انتظار رسیدن افسر پلیس ماندند و او ایشان را آزاد کرد ولی آدم رازپوشی نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه بعد، آقای رئیس دادگاه شهر ضمن دریافت حکم ترفیع بجای دیگری منتقل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی‌دوموپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87_%DB%B1%DB%B1&amp;diff=43591</id>
		<title>اطاق شماره ۱۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87_%DB%B1%DB%B1&amp;diff=43591"/>
		<updated>2013-05-21T20:32:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی‌دوموپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=43590</id>
		<title>تپلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=43590"/>
		<updated>2013-05-21T20:09:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گی‌دو موپاسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسندهٔ فرانسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین روز بود که دسته‌های پراکندهٔ قشون فراری از شهر می‌گذشتند. این عده نه‌بصورت واحدهای منظم بلکه بشکل گله‌های رمیده بودند. مردان، ریش بلند و کثیف و لباس سربازی پاره‌پاره داشتند و با قدم‌های شل و ول، بی‌بیرق و بی‌فوج، پیش می‌رفتند. همه خسته و فرسوده بنظر می‌رسیدند و قادر به‌هیچ فکر و تصمیمی نبودند، فقط برحسب عادت طی طریق می‌کردند، و همین که می‌ایستادند از فرط خستگی بر زمین می‌افتادند. در میان ایشان، بخصوص نفرات مسلح، مردمی آرام و صلح‌جو با درآمدی بی‌دردسر، که اینک در زیر بار تفنگ خمیده بودند و گروه‌های کوچک سیار آماده بخدمت که زودترس و سریع‌الهیجان و در فرار نیز مانند حمله چابک بودند دیده می‌شدند. سپس، گروه «شلوار قرمزها»، از بقایای لشکری که در نبردی بزرگ منکوب شده بودند و توپچیان مغموم، مخلوط با این پیاده‌های مختلف، و اغلب نیز کلاه‌های براق سواره نظامی که بزحمت و با قدم‌های سنگین بدنبال پیادگان سبک‌رو می‌رفتند و بچشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واحدهای چریک نیز با نام‌های قهرمانانهٔ «انتقام‌جویان» و «کفن‌‌پوشان» و «جان‌بازان» به‌نوبهٔ خود به‌صورت راهزنان می‌گذشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرماندهان ایشان که سوداگران سابق پارچه یا دانه و بازرگانان اسبق پیه و صابون بودند و بمقتضای احوال جنگ‌جو از آب درآمده بودند و درجهٔ افسری ایشان نیز مرهون تعداد اشرفی‌ها یا درازی سبیلشان بود، سرتاپا مسلح، با لباس فلانل و با یراق و نشان به‌ صدای بلند صحبت می‌کردند و در باب نقشه‌های جنگی جروبحث داشتند مدعی بودند که به تنهائی فرانسه محتضر را برسرشانه‌های لرزان از ترس خود نگاه خواهند داشت؛ لیکن ایشان، اغلب اوقات حتی از نفرات خود که مردمی از جان گذشته و بی‌اندازه شجاع و سربازانی غارتگر و هرزه و فاسد بودند بیم داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفتند پروسی‌ها عنقریب وارد روان Rouen خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افراد گارد ملی که در دوماه بود در بیشه‌های اطراف به اکتشافات بسیار احتیاط آمیزی مشغول بودند و اغلب پاسداران خود را تیرباران می‌کردند و هروقت هم خرگوشی از زیر بوته‌های خار و گون تکان می‌خورد آمادهٔ نبرد می‌شدند اکنون به خانه‌های خود بازگشته بودند. سلاح‌ها و لباس‌های نظامی و ساز و برگ و دشمن‌کش ایشان که روزی بر سر جاده‌های ملی تا شعاع سه فرسخ ترس و وحشت می‌پراکند ناگهان نیست و نابود شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره، آخرین بقایای سربازان فرانسوی تازه از رود سن گذشته بودند تا از راه «سن سور» «بورگ آشار» خود را به «پنتودومر» برسانند؛ و از پس همهٔ این عده، سردار مأیوس، که با این افراد پراکنده جرأت اقدام به هیچ کاری نداشت، و خود نیز از اختلال عظیم ملتی که همیشه عادت به غلبه داشته و با وجود شجاعت افسانه‌ای خویش شکستی مفتضحانه خورده است سخت مات و مبهوت بود، در میان دن تن از افسران امر بر خود پیاده راه می‌پیمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس آرامش سنگین و انتظار وحشت‌آلود و خاموش بگرد سرشهر می‌گدشت. بسیاری از اعیان و اشراف شکم‌گندهٔ شهر که از فرط سوداگری اخته شده بودند با اضطراب و تشویش تمام انتظار فاتحین را می‌کشیدند و برخود می‌لرزیدند که مبادا سیخ کباب و یا کارد بزرگ آشپزخانه‌شان را بجای اسلحه بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتی زندگی از جریان باز ایستاده است. دکان‌ها بستهو کوی و برزن ساکت و خاموش بود. گاهی رهگذری که از این سکوت به‌هراس می‌افتاد از پای دیوارها بسرعت باریک می‌شذ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشویش انتظار موجب شده بود که رسیدن دشمن را به آرزو بخواهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعدازظهر روز پس از عزیمت سربازان فرانسوی چند تن از نیزه‌داران، که معلوم نبود از کجا پیدا شدند، بشتاب از شهر گذشتند. سپس، کمی دیرتر، سواد لشکر انبوهی از دامنهٔ «سنت کاترین» فرود آمد، و در همان حین دو موج دیگر از اشغالگران از جاده‌های «دارنتال» و «بواگیوم» نمودار شدند. درست در همان لحظه، جلوداران سه لشکر در میدان «هتل دوویل» بهم پیوستند. سربازان آلمانی از تمام خیابان‌های مجاور فرا می‌رسیدند و در حالی‌که آرایش جنگی ایشان از هم باز می‌شد سنگ‌فرش‌ها را در زیر قدم‌های محک و موزون خود به‌لرزه در آورده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمان‌های نظامی که بصورت فریاد و با صدائی ناآشنا از بیخ حلق ادا می‌شد در امتداد خانه‌هائی که مرده و متروک بنظر می‌رسیدند به‌آسمان می‌رفت، و در همان اوان، از پشت پنجره‌های بسته، چشمان مضطرب، نگران این مردان فاتح بودند که اینک بموجب «قانون جنگ» صاحب تمام شهر و مالک مال و جان مردم شده بودند. سکنهٔ شهر در اطاق‌های تاریک کردهٔ خود به سرسامی مبتلا شده بودند که معمولاً از طوفان‌های عظیم و از زمین‌لرزه‌های دهشتناک و خانه برانداز به‌آدمی دست می‌دهد و در قبال آن هر عقل و تدبیر و هر قدرت و نیروئی بی‌ثمر است؛ چون هروقت که نظم موجودی بهم می‌خورد و امنیت رخت می‌بندد و آن‌چه در پناه قوانین بشری و طبیعی است دستخوش بربریتی وحشیانه و عاری از شعور و وجدان می‌شود عین همنی احساس به‌مردم دست می‌دهد. زمین لرزه‌ای که افراد ملتی را در زیر آوارخانه‌های ریزنده له می‌کند، شط لجام گسیخته‌ای که جسد دهقانان مغروق را با لاشهٔ گاوان و با تیرهای کنده از سقف خانه‌ها همراه خود می‌برد، یا لشکر فاتحی که مدافعین را قتل‌عام می‌کند و اسیران را با خود می‌برد و بنام شمشیر دست بغارت و چپاول می‌گشاید و با غرش توپ شکر خدا می‌گذازدهمه بلاهای وحشت‌انگیزی هستند که هرگونه ایمان و اعتقاد به عدالت ازلی و هرنوع اعتماد به‌‌حمایت خداوند و به‌عقل و خود بشری را که بما می‌آموزند سست و متزلزل سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، در جلو هر خانه‌ای، جوخه‌های کوچک در می‌زدند و سپس سر در خانه‌ها فرود می‌بردند. اکنون پس از ابلغار نوبت اشغال بود. وظیفهٔ مغلوبین آغاز شده بود که در برابر غالبین خویشتن را نجیب و مهربان نشادن دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتی، همین که وحشت نخستین زایل شد آرامشی جدید حکمفرا گردید. در بسیاری از خانواده‌ها افسر پروسی بسر سفره غذاد می‌خورد. گاهی این افسر ترتبیت دیده بود و برسم ادب بحال فرانسه دلسوزی می‌کرد و نفرت خود را از این‌که در جنگ شرکت جسته است بزبان می‌آورد. مردم از این تأثر او اظهار تشکر می‌کردند؛ و سپس چه بسا که آن روز یا فردا به‌حمایت او نیازمند می‌شدند. شاید با رعایت جانب او مشمول این عنایت می‌شدند که چند مرد کمتر بر سر سفرهٔ خود بپذیرند، و اصلاً چرا بایستی کسی را برنجانند که همه چیزشان بستگی کامل به‌وجود او داشت؟ چنین رفتاری بیشتر از بی‌پروائی ناشی می‌شد نه از شجاعت. ـ چون دیگر اعیان شهر «روان» مانند ایامی که آن شهر با دفاع‌های قهرمانانه خود بلندآواز شده بود عیب بی‌پروائی را نداشتند. ـ بالاخره به اقوی دلیل مأخوذ از آداب شهرنشیی فرانسوی، معتقد بودند که هنوز مؤدب بودن نسبت به‌سربازان بیگانه در درون خانه مجاز است مشروط بر این‌که انظار مردم به‌ایشان اظهار یگانگی نکنند. در بیرون به‌یکدیگر آشنائی نمی‌دادند ولی در اندرون باکمال رغبت با هم صحبت می‌کردند، و سرباز آلمانی هرشب بیشتر از وقت را به گردم شدن در کنار آتش مشترک خانواده می‌گذرانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود شهر هم کم‌کم وضع عادی سابق را باز می‌یافت. فرانسویان هنوز هیچ ز خانه بیرون نمی‌رفتند ولی سربازان پروسی در کوی و برزن می‌لولیدند. از این گذشته، افسران سواره‌نظام آبی‌پوش(آلمانی) که آلت قتالهٔ بزرگ خود را با بی‌شرمی تمام بر سنگ‌فرش خیابان‌ها می‌کشیدند، بظاهر، نسبت به‌مردم عادی شهر، از افسران تیرانداز(فرانسوی) که سال قبل در همین کافه‌ها میگساری می‌کردند بیشتر تحقیر و توهین روا نمی‌داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف، گفتی چیزی در فضا وجود داشت، چیزی سهل‌الاحساس و ناآشنا، هوائی بیگانه و تحمل‌ناپذیر، همچون بوئی که پراکنده باشد، بوی هجوم وایلغار. این بو تمام منازل و میدان‌های عمومی را آکنده و طعم غذاها را تغییر داده و این احساس را در مردم بوجود آورده بود که گفتی همه در سفری دراز، در میان قبایلی وحشی و خطرناک بسر می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاتحین پول می‌خواستند و زیاد هم می‌خواستند، و سکنه نیز همیشه می‌پرداختند، چون بالاخره ثروتمند بودند. لیکن تاجر نرماندی هرچه داراتر می‌شود از گذشت و فداکاری، بهرنوع که باشد، و از دیدن این‌که لو اندکی از مال و ثروتش بدست دیگران می‌افتد بیشتر رنج می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خلال این اوقات، در دو سه فرسخی پائین شهر، در طول رودخانه، بطرف آبادی‌های «کرواسه» و «دی‌یپ‌دال» و «بیه‌سار»، قایق‌رانان و ماهیگیران اغلب نعش یک آلمانی آماس کرده در لباس نظامی را که بضرب دشنه یا لگد کشته و سرش را بسنگ کوبیده بودند و یا از بالای پل بضرب تنه به‌آبش انداخته بودند از ته آب می‌گرفتند. گل و لای ته رودخانه این انتقام‌های بی‌سر و صدا و بی‌رحمانه و عادلانه یعنی این قهرمانی‌های ناشناخته و این حمله‌های گنگ و خاموش را که خطرناک‌تر از جنگ‌های آشکار و عاری از آوازهٔ افتخار بود در خود مدفون می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون از نفرت اجنبی همیشه عده‌ای بی‌باک و از جان گذشته  را که حاضرند در راه فکر و عقیدهٔ خود بمیرند مسلح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره، چون اشغال‌گران، با آن‌که شهر را مطیع انضباط خشک و انعطاف‌ناپذیر خویش ساخته بودند، هیچ یک از اعمال وحشیانه‌ای را که شایع بود در طول راه‌پیمائی مظفرانهٔ خویش می‌کنند مرتکب نمی‌شدند مردم جری شدند، و نیاز به‌تجارت و معامله بار دیگر دل سوداگران ولایت را به‌وسوسه انداخت. تنی چند از آنان منافع سرشاری در بندر هاور(Havre) که تحت اشغال قشون فرانسه بود داشتند و تصمیم گرفتند که بهروسیله شده از راه خشکی خود را به دی‌یپ(Dieppe) برسانند و از آن‌جا به‌مقصد «هاور» به‌کشتی بنشینند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینان از نفوذ افسران آلمانی که با ایشان آشنا شده بودند استفاده کردند و از فرماندهٔ کل اجازهٔ حرکت گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بود که یک دلیجان بزرگ چهار اسبه برای این سفر درنظر گرفتند و بعد از آن‌که ده نفر نزد رانندهٔ دلیجان ثبت‌نام کردند مصمم شدند که برای اجتناب از تجمع مردم یک روز سه‌شنبه، صبح، قبل از طلوع آفتاب، حرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از چندی پیش، یخبندان زمین را سفت کرده بود و عصر دوشنبه، نزدیک بساعت سه‌بعدازظهر، ابرهای انبوه و سیاهی که از جانب شمال آمدند برفی با خود همراه آوردند که در تمام مدت آن عصر و آن شب بارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت چهار و نیم صبح، مسافران در حیاط «هتل نرماندی» که می‌بایستی از آن‌جا به‌دلیجان سوار شوند گرد آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ایشان هنوز خواب‌آلود بودند و در زیر بالاپوش خود از سرما می‌لرزیدند. در تاریکی یکدیگر را خوب نمی‌دیدند و با آن لباس‌های سنگین زمستانی که روی هم پوشیده بودند به کشیشان فربی می‌ماندند که ردای بلند به‌تن داشته باشند. لیکن دونفر از ایشان یکدیگر را شناختند و نفر سومی هم به‌آنان نزدیک شد و هر سه به‌صحبت پرداختند. یکی گفت:من زنم را همراه می‌آورم؛ دیگری گفت من هم می‌آوردم و سومی گفن:من هم. اولی افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دیگر به «روان» باز نخواهیم گشت، و اگر پروسی‌ها به هاور نزدیک شوند به‌انگلستان خواهیم رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون همه دارای سرشت و وضع مشابهی بودند همه همین نقشه را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینن وصف، از بستن دلیجان خبری نبود. فانوس کوچکی در دست مهتری، گاه‌گاه از در تاریکی بیرون می‌آمد و فوراً از در دیگری ناپدید می‌شد. اسب‌ها که از بوی تخته پهن به‌نشاط  آمده بودند سم بر زمین می‌کوبیدند، و صدای مردی که با مال‌ها حرف می‌زد و فحش می‌داد از ته ساختمان شنیده می‌شد. ارتعاش خفیف زنگوله‌ها اعلام کرد که مشغول بستن جل و برگ اسبان و بند و تسمهٔ دلیجان هستند، و این ارتعاش‌ها بتدریج بر اثر تکان‌های متناوب مال‌ها تبدیل به زمزمه‌های واضح و مداوم و موزون می‌گردید. گاهی این زمزمه‌ها قطع می‌شد ولی لحظه‌ای بعد همراه با تکانی ناگاهنی که توأم با صدای خفهٔ برخورد نعل اسب با زمین بود از تو آغاز می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان در دوباره بسته شد. هرگونه صدائی قطع گردید. اعیان‌های یخ‌زده لب از صحبت فروبستند. همه خشک و بی‌حرکت مانده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پردهٔ یک دستی از دانه‌های سفید برف در حین فرو افتادن به زمین دائم می‌درخشید. این پرده شکل‌ها را محو می‌کرد و گرد نرمی از برفک بر اشیاء می‌پاشید. دیگر در آن سکوت عمیق شهر آرام که در زیر برف مدفون می‌شد بجز سایش نامعلوم و بی‌نشان و امواج دانه‌های ریز برف که احساس می‌شد ولی صدا نداشت و بجز اختلاط ذرات سبکی که گفتی فضا را می‌آکند و جهان را می‌پوانید صدائی بگوش نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با فانوسش بازگشت و افسار اسب ماتم‌زده‌ای را که مقابل مالبند نگاهداشت و تسمه‌ها را بست و مدتی مدید بدور آن گشت تا از محمو بودن بندها و ساز و برگ‌ها مطمئن شود، چون با یکدست بیشتر کار نمی‌کرد و بدت دیگرش چراغ گرفته بود. وقتی خواست پی اسب دوم برود تا چشمش به‌همهٔ مسافران افتاد که بی‌حرکت ایستاده و از برف سفید شده‌اند به‌ایشان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا سوار نمی‌شوید؟ لااقل آن‌جا در پناه خواهید بود.» قطعاً ایشان به‌این فکر نیفتاده بودند، لذا شتابان بداخل دلیجان ریختند. سه تن از آنان زنان خود را در ه دلیجان جا دادند و سپس خود نیز سوار شدند. بعد، هیکل‌های بی‌اراده دیگری که سر خود را پوشانده بودند، بنوبهٔ خویش، بی‌آنکه یک کلمه با حرف بزنند سوار شدند. کف دلیجان پوشیده از کاه بود و پاها در آن فرو می‌رفت. منقل‌ها را آتش کردند، و چند لحظه بعد آهسته به شمارش محسنات منقل پرداختند و چیزهائی را که از مدت‌ها پیش می‌دانستند مکرر برای هم گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره وقتی دلیجان را بجای چهار اسب، بعلت سنگینی بار، به شش اسب بستند و صدائی از بیرون پرسید:«همه سوار شده‌اند؟» از داخل جواب دادند:«ـ بلی» و براه افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیجان آهسته آهسته با قدم‌های ریز پیش می‌رفت. چرخ‌ها در برف فرو می‌رفتند. اطاق دلیجان، سرتاسر، با تراق تراق خشکی صدا می‌کرد. مال‌ها لیز می‌خوردند و نفس نفس می‌زدند و از بینی و دهانشان بخار بیرون می‌آمد. شلاق بزرگ سورچی بی‌امان سوت می‌زد و از هرطرف در پرواز بود و مثل مار باریکی چنبره می‌زد و باز می‌شد و ناگهان ضربتی جانانه می‌نواخت و باز با نیروی شدیدتری کش می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن روز بطرز نامحسوسی بالا می‌آمد. آن دانه‌های سبک که یک مسافر «روانی»‌الاصل به‌باران پنبه تشبیه کرده بود دیگر نمی‌بارید. روشنی چرکینی از ورای ابرهای دشت و تیره و پربار نفوذ می‌کرد و سفیدی صحرا را، که گاه صفی از درختان خشک پوشیده از قندیل‌های یخی و گاه کلبه‌ای با کلاهکی از برف در آن نمودار می‌شد، شفاف‌تر نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در درون دلیجان، مسافران با کنجکاوی تمام، یکدیگر را در روشنی غم‌انگیز آن سپیده می‌نگریستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن ته، در بهترین جاهای دلیجان، آقا و خانم لوازو(Loiseau) که تاجر عمدهٔ شراب در کوی «گران پون» بودند روروی هم نشسته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«لوازو» منشی قدیم یکی از اربابان ورشکسته در تجارت بود که دارائی او را خریده و ثروتی بهم زده بود. این مرد شراب‌های بسیار بد را بقیمت ارزان بخورده فروشان دهات می‌فروخت و بین آشنایان و دوستان خود به شیادی هفت‌خط و به «نرماندی» پرمکر و حیله و خوش اخلاقی معروف شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این گذشته، آقای لوازو به‌سبب لودگی‌ه و مسخرگی‌های متنوع و شوخی‌های زشت و زیبایش شهرت داشت و کسی نبود تا ذکری از او بمیان آمد بی‌اختیار نگوید که واقعاً این لوازو قیمت ندارد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با قد ریز و نارسا شکمی چون بادکنک داشت، و روی آن شکم صورت سرخی بیان دو کناره ریش بلند(فاوری) خاکستری خودنمائی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرش، زنی درشت و قوی هیکل و با ارده بود و صدائی رسا و تصمیمی سریع داشت و نظم و حساب تجارت‌خانه محسوب می‌شد و آن مؤسسه را با فعالیت توأم با نشاطی رونق داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کنار ایشان، مردی محترم‌تر و از طبقه‌ای والاتر موسوم به‌«کاره لامادون»(Carre Lamadon) که شخصیتی برجسته داشت و وارد به‌امور تجارت پنسبه و صاحب سه کارخانهٔ ریسندگی و افسر «لژیون دونور» و عضو شورای عمومی بود قرار داشت. این شخص در تمام دوران امپراطوری رئیس دسته‌ای از مخالفین امپراطور بود که مخالفت خود را با روشی مسالمت‌آمیز و بانزاکت ابراز می‌کرد، آن‌هم صرفاً بطمع این‌که در صورت آشتی با رژیمی که بقول خود با سلاح نزاکت با آن می‌جنگید وجه المصالحهٔ بیشتری دریافت دارد. بانو«کاره لامادون» که بسیار جوان‌تر از شوهرش بود مایهٔ دلخوشی افسرانی از خانوده‌های اعیان بود که به‌پادگان «روان» منتقل می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در برابر شوهرش هیکلی بسیار ریز و ظریف داشت و بسیار خوشگل بود، و در لای پالتوی پوست خود گلوله شده بود و با نگاهی محزون بدرون اسفناک دلیجان می‌نگریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسایگانش، آقای کنت و خانم کنتس هوبر دوبره ویل(Hubert de Breville) یکی از قدیمی‌ترین و نجیب‌ترین خانواده‌های نرماندی بودند. کنت که نجیب‌زادهٔ پیر بسیار آراسته‌ای بود با تصنعی که در طرز لباس و آرایش بکار می‌بست اصرار داشت که شباهت طبیعی خود را به هانری چهارم پادشاه فرانسه، آشکار سازد؛ بنابر یم افسانهٔ تاریخی که جزو افتخارات خانوادگی محسوب می‌شد هانری چهارم بانوئی از خانوادهٔ «بره‌ویل» را آبستن کرده بود و شوهرش بپاس این افتخار کنت و فرماندار آن ولایت شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(کنت هوبر) همکار آقای کاره‌لامادون در شورای عمومی و نمایندهٔ حزب «اورلئانیست» در آن شورا بود. تاریخچهٔ ازدواج او با دختر یک نفر جهازگیر کشتی از اخالی «نانت» همچنان جز اسرار مگو بود؛ لیکن چون کنتس بظاهر بزرگ‌زاد می‌نمود و بهتر از هرکس مهمانداری می‌کرد و حتی معروف بود که روزگاری طرف عشق و علاقهٔ یکی از پسران لوئی‌فیلیپ(پادشاه فرانسه) بوده است تمام نجبا او را گرامی‌داشتند و سالن او جز سالن‌های طراز اول کشور و تنها جائی بود که هنوز آداب عشق و عشوه‌گری برسم قدیم حفظ شده بود و ورود به‌آن‌جا اشکالات فراوان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثروت خانواده بره‌ویل که کلا از اموال غیرمنقول تشکیل می‌شد بنابرآن‌چه می‌گفتند در سال عوایدی بالغ بر صدهزار لیور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شش نفر مسافر ته دلیجان تشکیل اجتماع علی‌حده‌ای داده بودند که همه از افراد پردرآمد و آرامش‌طلب و مقتدر و شریف و محترم و بانفوذ، از آن‌ها که پابند به‌مذهب و اصول هستند، محسوب می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازقضا تمام زنان روی یک نیمکت نشسته بودند و در کنار کنتس دو خواهر مقدس کلیسا نیز جا داشتند که تسبیح‌های درازی در دست می‌گرداندند و دعائی زیرلب زمزمه می‌کردند. یکی از ایشان پیرزنی بود که صورتش را آبله چال چال کرده بود، گفتی یک تفنگ ساچمه‌زنی توی صورتش خالی کرده‌اند. خواهر مقدس دیگر زنی بود بسیار لاغراندام که سر خوش‌ریخت و بیمارگونه‌ای برسینهٔ بظاهر مسلولش قرار داشت ـ سینه‌ای شرحه‌شرحه از ایمانی خوره‌مانند که مؤمن را بمقام شهدیان و ملهمان خدا می‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روبروی آن دو خواهر مقدس مردی و زنی نگاه همه را بخود جلب کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد، که بسیار سرشناس بود آقای کرنوده(Cornudet) آزادی‌خواه معروف و کسی بود که مایهٔ وحشت مردمان محترم شهر بشمار می‌رفت. بیست سال می‌شد که این مرد ریش قرمز و بلند خود را در گیلاس‌های آبجوخوری تمام کافه‌های دموکراتیک خیس می‌کرد. ثروت سرشاری از پدر خود که یمی از شیرینی‌فروش‌های قدیمی بود به‌ارث برده و همه را با رفیقان و دوستان خود خورده بود و اینک با کمالب بی‌صبری انتظار جمهوری را می‌کشید تا بالاخره مقامی را که به‌جبران آن همه خرج‌های انقلابی حق مشروع خود می‌دانست اشغال کند. در چهارم سپتامبر، شاید بدنبال شوخی مسخره‌ای که با او کرده بودند، خود را فرماندار شهر تصور کرده و وقتی خواسته بود که کارش را تحویل بگیرد چون از اعضای اداره بجز پیش‌خدمت‌ها کسی برجا نمانده بود و ایشان نیز از شناسائی عنوان او امتناع می‌ورزیدند ناچار شد جا خالی کند. با این وصف پسر بسیار خوب و بی‌آزار و خدمتگزاری بود و در کار تدارک دفاع از شهر کوشش و. تقلای بسیار کرده بود. دستور داده بود خندق‌هائی در صحرا بکنند و درختان جنگل‌های اطراق را بیندازند و برسر راه‌ها دام‌هائی تعبیه کنند، و همین که دشمن نزدیک شده بود به‌اطمینان تدارک دفاعی خود بسرعت بسوی شهر عطف عنان کرده بود. اکنون گمان می‌کرد که وجودش در هاور مفیدتر خواهد بود و در آن‌جا باز ممکن است احتیاج به سنگربندی‌ها و خندق‌کنی‌های مجددی پیدا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، یکی از آن‌ها بود که به «نشمه» معروفند و بعلت چاقی زودرسش او را تپلی(Boule de suif) لقب داده بودند. زنی بود کوتاه و گرد و غلنبه، و از بس چاق بود که بدنش پیه آورده بود. انگشتان بادکرده‌اش چنان بود که گفتی آن‌ها را در سربندها خفه کرده‌اند و شباهت بسیار به سوسیون‌های کوتاه نخ کشیده داشتند. پوست بدنش صاف و براق بود و غبغب چاق و برآمده‌اش از زیر پیراهن برجسته می‌نمود. با این وصف از بس طراوت و شادابی صورتش چشم را محظوظ می‌کرد که او را مشهی و مطلوب جلوه می‌داد. صورتش سیب سرخ یا غنچهٔ شقایق پرپر بود که می‌خواست بشکفد. در چهرهٔ او، در بالا، دو چشم سیاه شهلا در پناه صفی از مژگان بلند و انبوه، که بر آت سایه انداخته بود، می‌درخشید و در پائین دهان تنگ و دلفریبی بطلی بوسه نمناک و مزین به دندان‌های ریز و براق؛ بعلاوه چنان‌که می‌گفتند این زن صفات و محسنات گرنبهائی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بمحض این‌که حاضران او را شناختند پچ‌پچ بمیان زن‌های نجیب افتاد و کلمات «فاحشه» و «ننگ اجتماع» چنان بلند در گوش هم ادا شد که او سربلند کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن‌دم نگاهی چنان مبارزه‌جویانه و جسورانه به یک‌یک همسایگان خویش انداخت که بلافاصله سکوتی عمیق در میانه حکم‌فرما شد و همگان چشم بزیر افکندند، بجز آقای لوازو که هم‌چنان با ولع و نشاط تمام دزدانه به او می‌نگریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن بزودی گفتگو بین آن سه بانو، که با حضور این دختر ناگهان دوست و تقریباً صمیمی شدند، از نو آغاز یافت. در نظر هر سه لازم آمد که از شرافت شوهرداری خود در برابر این زن هرجائی بی‌شرم حجابی حایل بوجود آورند، زیرا عشق شرعی و قانونی همواره از همکار خود یعنی عشق عرفی و آزاد متنفر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن سه مرد نیز که بحکم غریزهٔ محافظه‌کاری با دیدن «کرنوده» بهم نزدیک شده بودند بلحنی خاص که برای مردم فقیر نفرت‌آور است از پول صحبت بمیان آوردند. کنت هوبر از خساراتی یاد می‌کرد که پروسی‌ها به‌او زده بودند و از زیان‌هائی که از دزدی اغنام و احشام و اتلاف محصول ناشی شده بود، و به‌لحن ملاک بزرگی حرف می‌زد که ثروتش از ده میلیون متجاوز باشد و این خسارات به‌زحمت بتواند دوران مضیقهٔ مالی او را بیک سال برساند. آقای کاره لامادون که در صنایع ریسندگی پنبه سخت آزموده و مجرب بود احتیاطاً شش‌صدهزار فرانک به انگلستان فرستاده بود، مثل کسی که یک دانه گلابی برای تشنگی روز مبادا نگاه داشته باشد. و اما لوازو ترتیبی داده بود که همهٔ شراب‌های معمولی موجود در انبارهای زیرزمینی خود را به کارپردازی کل کشور فرانسه فروخته بود، بطوری که دولت پول سرشاری به‌او مدیون شده بود، و او امید داشت که این پولرا در هاور وصول کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هر سه نگاه‌های سریع و دوستانه‌ای بهم می‌کردند. با آن‌که وضع اجتماعی متفاوتی داشتند بخاطر علقهٔ پول و به‌پیوند همکاری فراماسونی بین تمام کسانی که ثروتی دارند و با بردن دست بجیب شلوار خود صدای لیره در می‌آوردند نسبت بهم احساس برادری می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیجان چنان آهسته راه می‌پیمود که در ساعت ده صبح هنوز چهار فرسخ نرفته بودند. مردها سه بار پیاده شدند تا سربالائی‌های تند جاده را پیاده طی کنند. کم‌کم دلشان بشور می‌افتاد زیرا بنا بود ناهار را در تت(Totes) صرف کنند و اکنون امید نداشتند که غروب هم به‌آنجا برسند. همه مترصد بودند قهوه‌خانه‌ای برسر راه ببینید که ناگهان دلیجان در چالهٔ پربرفی افتاد و بیرون کشیدن آن دو ساعت تمام بطول انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشتها هر دم افزون می‌شد و حواس‌ها را مغشوش می‌کرد؛ و چون نزدیکشدن پروسی‌ها و عبور دسته‌های ارتش فرانسه تمام کسبه را ترسانده و رمانده بود مشروب‌فروشی یا قهوه‌خانه‌ای هم در سر راه دیده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقایان برای بدست آوردن خوراکی به کلبه‌های دهقانی مزارع کنار جاده شتافتند ولی در آن‌جا حتی نان هم پیدا نکردند زیرا دهقانان که اعتمادی بکس نداشتند از ترس غارت سربازان، که چیزی برای خوردن گیرشان نمی‌آمد و هرچه سراغ می‌کردند بزور می‌گرفتند، آذوقه خود را مخفی می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیک ساعت یک بعدازظهر لوازو اعلام کرد که واقعاً احساس گرسنگی شدیدی می‌کند. مدت‌ها بود که سایرین نیز مانند او از گرسنگی رنج می‌بردند و حتیاج شدید به سد جوع که هر دم روبه‌تزاید می‌نهاد نطق همه را کور کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه‌گاه یکی از مسافران خمیازه می‌کشید و یکی دیگر بلافاصله از او تقلید می‌کرد؛ و بدین ترتیب هریک بنوبهٔ خود برحسب اخلاق و آداب‌دانی و وضع اجتماعی خویش دهانی با سر و صدا با باادب و نزاکت باز می‌کردند و در همان‌دم جلو آن حفرهٔ گشاد را که بخار از آن بیرون می‌زد با دست می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی چندین‌بار خم شد، گفتی چیزی زیر دامان خود جستجو می‌کرد. لحظه‌ای مردد می‌ماند و به‌اطرافیانش می‌نگریست و سپس آهسته و آرام قد راست می‌کرد. چهره‌ها پریده و منقبض بود. لوازو اظهار کرد که حاضر است هزار فرانک به‌بهای یک تکه گوشت رانن خود بپردازد. زنش حرکتی اعتراض مانند کرد و سپس آرام گرفت. هروقت صحبت از ولخرجی بمیان می‌آمد او همیشه ناراحت می‌شد و حتی در این زمینه شوخی هم سرش نمی‌شد. آقای کنت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ راستش این‌که من هم حال خوشی ندارم. تعجب می‌کنم که من چطور بفکر آوردن غذا نبوده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف آقای کرنوده قمقمه‌ای پراز مشروب رم داشت. تعارف کرد ولی تعارف او بسردی رد شد. فقط لوازو دو جرعه نوشید و وقتی قمقمه را پس داد تشکری کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این هم خوب است. لااقل معده را گرم کی‌کند و اشتها را فریب می‌دهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الکل او را برسر نشاط آورد و پیشنهاد کرد که به‌پیروی از داستان «مسافران کشتی» که مردم به‌آواز می‌خوانند حاضران مسافری را که از همه چاق‌تر است بخورند. این اشارهٔ غیرمستقیم به‌تپلی کسانی را که مؤدب‌تر بودند ناراحت کرد. کسی جواب نداد. فقط کرنوده لبخندی زد. دو خواهر مقدس اکنون از تسبیح‌گرداندن و دعاخواندن باز ایستاده و هردو دست در آستین‌های بلند خود فرو برده و بی‌حرکت نشسته و چشمان خود را بزیر انداخته بودند و بی‌شک عذابی را که خدا برایشان نازل کرده بود به‌آستان او عرضه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره ساعت سه بعدازظهر چون به‌وسط بیابانی رسیده بودند که تا چشم کار می‌کرد دشت و صحرا بود و حتی ده‌کوره‌ای هم بنظر نمی‌رسید تپلی یک دفعه خم شد و از زیر نیمکت خود سبد بزرگی را که در حوله سفیدی پیچیده بود بیرون کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول یک بشقاب کوچک چینی و یک لیوان ظریف نقره و بعد قابلمهٔ بزرگی ا که دو جوجه کامل تکه‌تکه کرده و چربی گرفته در آن بود بیرون آورد. باز در سبدش چیزهای خوب دیگری مثل شیرینی تازه و میوه و نان قندی و خوراکی‌های دیگر، همه پیچیده و مرتب، دیده می‌شد، و این همه برای یک مسافرت سه روزه تهیه دیده شده بود تا در مسافرخانه‌ها احتیاج بخوردن چیزی پیدا نشود. گردن چهار بطری از ویط بسته‌های خوراکی بیرون آمده بود. تپلی یک بال جوجه را برداشت و باکمال ظرافت، همراه با یکی از آن گرده نان‌های کوچک که در نرماندی به «رژانس» معروف است بخوردن پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ نگاه‌ها بسوی او کشیده شد. سپس بوی غذا پیچید و سوراخ دماغ‌ها را باز کرد و آب فراوانی به‌دهان‌ها انداخت که توأم با پیچیدن صدای انقباض آرواره‌ها در زیر گوش‌ها بود. نفرت و تحقیر خانم‌ها نسبت به‌این دخترک وحشیانه شد چنان‌‌که آرزو می‌کردند او را بکشند و یا خود او و لیوان و سبد خوراکی‌هایش را از توی دلیجان بروی برف‌ها بیندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن لوازو قابلمهٔ جوجه‌ها را چشم می‌بلعید. آخر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوشبختانه خانم بیش از ما احتیاط بخرج داده است. اشخاصی هستند که همیشه فکر همه چیز را می‌کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی سربرداشت و به‌او نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«میل دارید بفرمائید آقا! سخت است که انسان از صبح تا این ساعت ناشتا بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو تعظیمی کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ راستش خانم، من نمی‌توانم تعارف شما را رد کنم، چون دیگر قادر بخودداری نیستم. آدم در جنگ باید جنگی باشد، این‌طور نیست خانم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سپس نگاهی به‌اطراف انداخت و باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ در روزهای وانفسا مثل چنین روزی برخورد باکسانی که به‌آدم احسان می‌کنند لذت دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو روزنامه‌ای را که همراه داشت روی زانو پهن کرد تا شلوارش کثیف نشود و با نوک چاقوئی که در جیب داشت یک ران جوجه را که چربی روی آن برق می‌زد بلند کرد، یک تکهٔ آن را به‌دندان کند و سپس با چنان لذت و اشتهائی بجویدن پرداخت که آه عمیقی حاکی از یأس و اندوه از داخل دلیجان برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیگن تپلی به‌لحنی متواضع و مهربان به‌خواهران مقدس تعارف کرد که در خوردن ماحضرش شرکت کنند. هر دو فی‌الفور پذیرفتند و پس از زمزمه‌ای تشکرآمیز، بی‌آنکه سربردارند، بسرعت بنای خوردن گذاشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده نیز تعارف همسایهٔ خود را رد نکرد و با خواهران مقدس، باپهن کردن روزنامه‌ای روی زانوان خود یک نوع میز ناهارخوری درست کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان‌ها لاینقطع باز و بسته می‌شدند و می‌بلعیدند و می‌جویدند و بی‌رحمانه فرو می‌دادند. لوازو در آن گوشه که نشسته بود امان نمی‌داد و آهسته زنش را تشویق می‌کرد که از او تقلید کند. خانم تا مدتی مقاومت کرد ولی بالاخره پس از احساس یک انقباض شدید در روده‌ها تسلیم شد. آن وقت شوهر لحن خود را مؤدب‌تر کرد و از «مصاحب زیبا»ی خویش پرسید که اگر اجازه می‌فرمایید لقمه‌ای هم برای بانو لوازو بگیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی گفت:بلی، آقا، حتماً حتماً!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با لبخند شیرین قابلمه‌اش را جلو او نگاه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی بطری شراب بردو را باز کردند دچار سرگردانی عجیبی شدند، چون یک لیوان بیشتر در بساط نبود. ناچار همان لیوان را بعد از پاک کردن بهم پاس می‌دادند. فقط کرنوده برای جلب توجه تپلی، دهانش را به‌آن نقطه‌ای از لیوان که هنوز از رطوبت لب‌های همسایهٔ خوشگلش‌ تر بود چسباند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام کنت و کنتس دوبره‌ویل و آقا و خانم کاره‌لامادون که مابین جمعی خورنده گیر کرده بودند و بوی غذا هم کلافه‌شان کرده بود چنین عذاب وحشتناکی را که نام تانتال{{نشان|۱}} زنده به‌آنست تحمل می‌کردند. ناگهان زن جوان مدیر کارخانجات ریسندگی آهی کشید که همهٔ سرها بسوی او برگشت. رنگ صورت او از برف‌های صحرا سفیدتر شده بود. چشمانش بسته شد و سرش بزیر افتاد. از هوش رفته بود. شوهرش دیوانه‌وار همه را به‌کمک خواست. همه دستپاچه شده بودند که ناگاه آن خواهر مقدس، که مسن‌تر بود، سر مریض را در بغل نگاه داشت و لیوان تپلی را به لب‌های او برد و چند قطره شراب در دهانش ریخت. بانوی زیبا تکانی خورد و چشم باز کرد و لبخندی زد ولی بلحنی محتضرانه اظهار کرد که اکنون حالش بسیار خوب است. ولی برای آ‌نکه این صحنه تکرار نشوددخواهر مقدس مجبورش کرد که یک لیوان از آن شراب برد و بنوشد و سپس به‌گفته افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این از گرسنگی است و هیچ چیز دیگر نیست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه تپلی با چهرهٔ سرخ  و بر افروخته و با حال دستپاچگی نگاهی به‌چهار مسافر که هنوز ناشتا مانده بودند کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خدایا! نمی‌دانم جرأت بکنم به‌این آقایان و این خانم‌ها هم تعارف کنم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بلافاصله از ترس توهین ایشان ساکت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو رشتهٔ سخن را بدست گرفت و گرفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ عجبا! در چنین مواقعی همه باهم برادرند و باید بهم کمک کنند! یا‌اله خانم‌ها! تعارف نکنید، رد احسان جایز نیست! از کجا معلوم که جائی برای بیتوته شب پیدا کنیم؟ با این راهی که ما می‌رویم تا فردا ظهر هم به «تت» نخواهیم رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه در تردید بودند و کسی جرأت نمی‌کرد مسئولیت گفتن «بلی» را به‌گردن بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن کنت قضیه را حل کرد. وی روبسوی دخترک چاق و چله و کمرو برگرداند و حالت نجیب‌زادهٔ بزرگواری بخود گرفت و به‌او گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خانم، ما با کمال حق‌شناسی تعارف شما را قبول می‌کنیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل، برداشتن قدم اول بود، همین‌که این محظور برطرف شد دیگر بیداد کردند. سبد خالی شد. لیکن هنوز یک قرص نان شیرینی با گوشت پرنده و یک تکه زبان بو داده و چند دانه گلابی شاه میوه، مال «کراسان»، و مقداری نان‌های کوچک مربائی و یک فنجان پر از خیارترشی و پیازترشی با سرکه در ته سبد باقی بود، چون تپلی هم مثل تمام زن‌ها ترشی بسیار دوست می‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌شد که خوراکی‌های آن دختر را بخورند و با او حرف نزنند. بنابراین با احتیاط و سپس چون دیدند که او بسیار مؤدب و معقول است بدون پروا با وی بسخن پرداختند. خانم بره‌ویل و خانم کاره لامادون که بسیار آداب‌دان بودند لطف و مهربانی و نزاکت بسیار از خود نشان دادند. مخصوصاً کنتس آن ادب و ملاحظهٔ مهرآمیز خاص بانوان بسیار اصیل را که از هیچ برخوردی رنگ کدورت نمی‌گیرد از خود به‌منصهٔ ظهور رسانید و محبت‌ها کرد. اما بانو لوازوی نیرومند که رنح قزاقی داشت همچان چموش ماند و کم گفت و پر خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبیعی بود که صحبت جنگ بمیان آمد. از پروسیان کارهای وحشتناک و از فرانسویان نمونهٔ دلاوری‌های بسیار حکایت کردند، و همهٔ این کسانی که خود می‌گریختند بر شجاعت دیگران آفرین گفتند. بعد شرح سرگذشت‌های خصوصی شروع شد و دیری نگذشت که تپلی با هیجانی واقعی و با گرم دهنی خاصی که اغلب اوقات، دختران در تشریح و توصیف احساسات و هیجانات ذاتی خود دارند تعریف کرد که چگونه «روان» را ترک گفته است. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ من اول خیال می‌کردم که می‌توانم بمانم. خانه‌ام پر از آذوقه و خواربار بود و ترجیح می‌دادم چند سربازی را نان بدهم ولی جلای وطن، که هیچ معلوم نبود به‌کجا باید بروم، نکنم. اما وقتی این پروسی‌ها را دیدم فهمیدم که تحمل کردن ایشان فوق طاقت من است. این‌ها کاری کردند که من از فرط خشم و هیجان مریض شدم و یک روز تمام از خجلت و شرمساری گریستم. آه... ای کاش مرد بودم!... من از پنجرهٔ اطاقم باین خوک‌های گنده با آن کلا‌خودای نوک تیزشان نگاه می‌کردم و اگر کلفت خانه‌ام دستم را نگرفته بود هرچه اثاث خانه داشتم از آن بالا توی سرشان می‌کوبیدم. بعداً چند نفری از ایشان آمدند که در خانهٔ من منزل کنند ولی من به گلوی اولی آویختم. خفه کردن ایشان مشکل‌تر از دیگران نیست؛ و باور کنید اگر موهای سرم را نکشیده بودند کلک یارو را می‌کندم. پس از این واقعه ناگزیر مخفی شدم. بالاخره فرصت مناسبی بدست آمد که از این شهر بروم و اینک در خدمت شما هستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه به‌او بسیار آفرین گفتند. در نظر همسفرانش که هیچ‌یک چنین کله‌شقی‌هائی از خود نشان نداده بودند بر قدر و ارزش وی هردم افزون می‌شد، و کرنوده ضمن این‌که به‌بیانات او گوش می‌داد، لبخندی کشیشانه حاکی از تصدیق و تمجید برلب داشت، درست مانند کشیشی که از زبان مؤمونی به‌مدح و ثنای خداوند گوش فرا دهد؛ چون دموکرات‌های ریش‌دراز وطن‌پرستی را در انحصار خویش می‌دانند. او نیز به‌نوبهٔ خود به‌لحنی اصولی و با غلنبه‌گوئی‌های آموخته از اعلامیه‌ها و شعارهائی که هرروز به‌دیوارها می‌چسبانند بسخن پرداخت و آخر با قرائت قطعهٔ شیوادی که در آن باکمال استادی این «بانگه{{نشان|۲}} پست‌فطرت» را هجو گفته بود به‌نطق خود پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما تپلی فوراً مکدر شد، چون طرفدار بناپارت بود. رنگش مثل آلبالو سرخ شد و از خشم و غضب زبانش به لکنت افتاد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دلم می‌خواست شماها بجای او بودید. واقعاً که خیلی عالی می‌شد! همین شماها بودید که به‌این مرد خیانت کردید! اگر حکومت ما بدست ترسوهائی مثل شماها اداره می‌شد جز این‌که از کشور فرانسه کوچ بکنیم چه‌چاره‌ای داشتیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده، خون‌سرد و بی‌اعتنا، همچنان لبخند تحقیرآمیز و غلبه‌جوی خود را برلب داشت لیکن احساس می‌شد که متعاقب آن، حرف‌های گنده و غلنبه‌پرانی‌های او شروع خواهد شد. ولی آقای کنت ناگهان به‌میان افتاد و بزحمت زیاد آن دختر خشمگین را آرام کرد، و با وقار و متانت اظهار داشت که همهٔ عقاید متکی به‌صداقت و صمیمیت محترم است. با این وصف کنتس و بانوی کارخانه‌دار که کینهٔ بی‌منطق مخصوص طبقهٔ اعیان نسبت به جمهوری و محبت غریزی خاص همهٔ بانوان نسبت بحکومت‌های زرق و برقی و استبدادی را در دب می‌‌پروراندند احساس می‌کردند علیرغم ارادهٔ خویش بطرف این فاحشهٔ شریف و بزرگوار، که احساساتش شباهت بسیار به احساسات خودشان داشت، کشیده می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبد کاملاً خالی شده بود... ده نفری، بدون زحمت، تهش را بالا آورده بودند و تأسف می‌خوردند که چرا بزرگ‌تر نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مذاکرات همچنان ادامه داشت ولی از وقتی که دست از خوردن کشیده بودند اندک برودتی در صحبت پیدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب فرا می‌رسید و ظلمت کم‌کم انبوه می‌شد و سرما که در موقع هضم غذا بیشتر تأثیر می‌کند، تپلی را، با وجود چربی زیاد بدنش به لرزه درآورده بود. آن‌گاه بانو بره‌ویل منقل خود را که از صبح تا آن ساعت چندین‌بار زغالش عوض شده بود به‌او تعارف کرد و او نیز چون احساس می‌کرد که پاهایش یخ کرده است فوراً پذیرفت. خانم کاره لامادون و خانم لوازو منقل‌های خود را به‌خواهران مقدس داده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سورچی چراغ‌های دلیجان را روشن کرده بود. نور تند آن‌ها ابری از بخار را که در بالای کفل عرق‌کردهٔ اسب‌های جمع شده بود، و نیز برفی را که گفتی در پرتو نور متحرک چراغ‌ها گسترش می‌یافت در دو طرف جاده نمایان می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر؛ در درون دلیجان، چیزی تشخیص داده نمی‌شد؛ لیکن ناگهان بین تپلی و کرنوده جنب و جوشی پدید آمد، و لوازو که چشمش در تاریکی هم کار می‌کرد بنظر آورد که مرد ریش‌دراز، مانند این‌که ضربتی بی‌صدا از از دستی خورده باشد بشدت خود را پس کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقطه‌های روشنی با نور ضعیف بر سر راه نمایان شد. آن‌جا آبادی «تت» بود. دوازده ساعت راه آمده بودند و با دوساعت استراحتی که در چهار نوبت، برای یونجه خوردن و نفس‌کشیدن، به‌اسب‌ها داده بودند جمعاً چهارده ساعت می‌شد. داخل قصبه شدند و در جلو «هتل دوکومرس» توقف کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بزرگ هتل باز شد. تمام مسافران دلیجان از صدائی که کاملاً آشنا بود یکه خوردند. این صدا از برخورد غلاف شمشیری بود که بزمین کشیده می‌شد. بلافاصله نعره‌ای آلمانی بگوش رسید که چیزی گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آن‌که دلیجان کاملاً توقف کرده بود هیچکس از آن پیاده نمی‌شد، گفتی منتظر بودند که بمحض پیاده شدن، همه قتل‌عام شوند. آن‌گاه سورچی جلو آمد. یکی از فانوس‌ها را، با دو صف کلهٔ وحشت‌زده که دهانشان باز و چشمانشان از ترس و تعجب دریده بود، روشن ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کنار سورچی و در روشنائی کامل چراغ یک افسر آلمانی ایستاده بود. جوانی بود بلند قد و بسیار باریک و لاغراندام باموهای بور، و لباس افسری چنان به تنش تنگ و چسب بود که گفتی دختری شکم‌بند بسته است. کاسکت صاف و براق‌هایش به‌پهلو آویخته و او را بصورت پیشخدمت‌های هتل‌های انگلیسی درآوده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبیل بسیار درازش با آن موهای سیخ‌سیخ از هر طرف بتدریج چنان نازک می‌شد که منتهی به‌یک موی بور می‌گردید، بطوری که این سبیل باریک برگوشه‌های لبش سنگینی کرده و صورتش را پائین کشیده است، چنانکه چین افتاده‌ای به‌لب‌ها داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسرآلمانی به زبان فرانسه، به لهجه الزاسی، مسافران را به پیاده شدن فرمان داد و به‌لحنی خشک و زننده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« ـ آقایان، خانوم‌ها، مومکین است لوطفاً پی‌یاده شاوید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول‌بار دو خواهر مذهبی با فرمانبرداری خاص دختران مقدس، که عادت بهرنوع اطاعتی دارند بزیر آمدند. بعد از ایشان، کنت و کنتس، و بدنبال آن دو، کارخانه‌دار و زنش، و از پی آنان آقای لوازو، درحالی که جفت سنگین وزنش را بلجو می‌راند، شخصی همین‌که پا بر زمین نهاد به افسر آلمانی گفت: «سلام آقا!» و این سلام ناشی از ترس و احتیاط بود نه ادب. افسر آلمانی با بی‌شرمی و وقاحت همهٔ صاحبان قدرت بی‌آنکه جواب بدهد نگاهری به‌او کرد.&lt;br /&gt;
تپلی و کرنوده با آن‌که نزدیک بدر نشسته بودند آخر از همه پیاده شدند و هردو در برابر دشمن متین و سرفراز جلوه کردند. دختر چاق و چله می‌کوشید که براعصاب خویش مسلط باشد و آرامش خود را حفظ کند، و آقای دموکرات با دستی بی‌‌حال و اندک لرزان با ریش قرمزش بازی می‌کرد. هر دو می‌خواستند مناعت و عزت نفس خود را حفظ کنند و معتقد بودند که در این گونه برخوردها هر فردی کم و بیش معرف کشور خویش است. تپلی که از ضعف نفس همراهان خود ناراحت شده بود می‌کوشید که از آن زنان نجیب و اعیان شجاع‌تر باشد و کرنوده که خوب احساس می‌کرد باید سرمشق واقع شود با تمام قوا به مأموریتی که برای مقاومت برعهده داشت و از سنگرکنی راه‌ها شروع شده بود ادامه می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه داخل مطبخ بزرگ مسافرخانه شدند و افسر آلمانی پس از آن‌که به‌پروانهٔ عبور مسافران به‌امضای فرماندهٔ کل که نام و مشخصات و شغل هر مسافری در آن قید شده بود یدقت نگریست تا مدتی مدید در قیافهٔ یک‌یک این جمعیت خیره شد و اشخاص را با علایم مندرج در پروانه تطبیق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ناگهان گفت:«بی‌سیار خوپ» و ناپدید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه همه نفسی راحت براحت کشیدند. باز هم گرسنه بودند و دستور شام دادند. نیم ساعت وقت لازم بود تا شام حاضر شود، و در آن مدت که دونفر خدمت‌کار زن به ظاهر مشغول تهیهٔ شام بودند مسافران برای سرکشی به‌ اطاق‌ها رفتند. اطاق‌ها بردیف در راهرو درازی واقع بود که به در شیشه‌ای نمره‌دارری منتهی می‌گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره در آن هنگام که می‌خواستند سر میز شام بروند سروکلهٔ مدیر مسافرخانه پیدا شد. وی که سابقاً اسب فروش بود مردی چاق و درشت هیکل بود و تنگی نفس داشت و سینه‌اش دایم سوت می‌کشید و خرخر می‌کرد و صداهای گرفته‌ای از حنجره‌اش برمی‌خاست. پدرش او را فولان‌وی Follenvie نام نهاده بود. پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ماموازل الیزابت روسه کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی یکه‌ای خورد و سربرگرداند و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ منم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ماموازل، افسر آلمانی فوراً می‌خواهد با شما صحبت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ با من؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی، اگر شما ماموازل الیزابت روسه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی ناراحت شد و یک ثانیه فکر کرد و سپس رک و راست گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ شاید، ولی من نخواهم رفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنب‌وجوشی در اطراف او بوجود آمد. هر یک سخنی می‌گفت و از علت صور این فرمان جویا می‌شد. کنت نزدیک آمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خانم، بد می‌کنید نمی‌روید، زیرا امتناع شما ممکن است مشکلات بزرگی نه‌تنها برای شخص خودتان بلکه برای همهٔ همراهان شما بوجود آورد. هرگز نباید در برابر کسانی که قوی‌ترند مقاومت کرد. رفتن شما مطمئناً هیچ‌گونه خطری دربر ندارد و مسلماً احضارتان بعلت پاره‌ای تشریفات اداری است که فراموش کرده‌اید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه با کنت هم‌آواز شدند و از دخترک خواهش کردند و اصرار ورزیدندد و قسمش دادند، تا آخر او را راضی کردند، زیرا همه از مشکلاتی که ممکن بود از کله شقی وی نتیجه شود بین داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره تپلی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بسیار خب، ولی مسلماً بخاطر شماست که می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنتس دست او را فشرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ و ما هم از شما متشکریم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی از در بیرون رفت. به انتظار او صبر کردند تا باهم شام بخورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه تأسف می‌خوردند بر این‌که چرای بجای این دخترک سرکش و زود‌رنج احضار نشده‌اند، و در ذهن خود مطالبی آماده می‌کردند که اگر بجای او احضار شوند در جواب بگویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن ده دقیقه بعد، تپلی نفس‌زنان و سرخ و کبود از هیجان، بازآمد و زیرلب زمزمه‌کنان می‌گفت:«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آه! ای پس‌فطرت! ای بی‌سرف!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه به جنب‌وجوش افتادند تا زودتر از موضوع مستحضر شوند ولی او چیزی نگفت، و چون کنت اصرار ورزید با وقار و مناعت نفس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خیر، این موضوع بشما مربوط نیست، من نمی‌خواهم حرف بزنم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه، همه بدور سوپ‌خوری بزرگی پر از سوپ که عطر مطبوع کلم از آن متصاعد بود حلقه زدند. با وجود این اعلام خطر که پیش‌آمد شام با شادی و نشاط صرف شد. شربت سیب مطبوع بود و زن شوهر لوازو و خواهران مقدس به رعایت صرفه‌جوئی، از آن نوشیدند. سایرین شراب خواستند و کرنوده آب‌جو طلبید. او در باز کردن بطری و ریختن آب‌جو شیوهٔ مخصوص به خود داشت، بدین‌معنی که کف آب‌جو را در می‌آورد و گیلاس را درحالی که کج می‌کرد بلند می‌کرد و بین چراغ و چشم و خود نگاه می‌داشت تا خوب رنگ آن را تماشا کند. وقتی هم آب‌جو را سرمی‌کشید ریش درازش که اثری از ان مشروب محبوب در خود بجا گذاشته از شوق و شعف لرزان بنظر می‌رسید. چشمانش را چپ می‌کرد تا گیلاسش را در حین آشامیدن نیز از نظر دور ندارد، و چنان حالتی بخود می‌داد مه گفتی فقط برای این کار از مادرزاده‌است؛ گفتی در ذهن خود در پی کشف تشابه و حتی تجانس بین دو عشق بزرگی است که سراسر زندگی او را در برگرفته است: عشق به آب‌جو، و عشق به انقلاب؛ و مسملاً نمی‌توانست بدون اندیشیدن به یکی از دیگری متمتع گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا و خانم «فولان‌وی» در انتهای میز شام می‌خوردند. مردک مثل لوکومتیو شکسته خرخر می‌کرد و هواکش سینه‌اش نه چنان خوب بود که بتواند وقت خوردن حرف بزند؛ برعکس او، زنش یک لحظه خفه نمی‌شد. تمام تأثرات خود را از آمدن پروسی‌ها و آن‌چه ایشان حین ورود کرده و گفته بودند حکایت کرد و برایشان لعن و نفرین فرستاد، اول برای آن‌که بخرجش انداخته بودند، و بعد هم برای آن‌که دو پسر در نظام داشت. مخصوصاً، بیشتر با کنتس طرف صحبت بود و دلش غنج می‌زد از این‌که با خانم متشخصی گفتگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدای خود را آهسته‌تر می‌کرد تا مطالب حساس‌تری بگوید و شوهرش گاه‌گاه حرف او را می‌برید و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آی مادام فولان‌وی، بهتر است خفه شوی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی او هیچ اعتنائی به‌حرف شوهرش نداشت و چنین ادامه می‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بلی، خانم، این یاروها هی می‌خورند سیب‌زمینی و خوک و باز هی می‌خورند خوک و سیب‌زمینی؛ و بعدهم، خیال نکنید آدم‌های تر و تمیزی باشند. خیر، بهیچ وجه، دور از جان شما بوی گندشان عالم را برداشته است. وقتی هم نگاه می‌کنید ساعت‌ها و روزها مشغول مشق کردن هستند؛ همه‌شان توی صحرا جمع می‌شوند و آن‌وقت بیا و ببین! هی قدم به پیش، عقب گرد! براست راست! بچپ چپ!... کاش این‌ها زمین شخم می‌زدند و زراعت می‌کردند و یا لااقل جاده‌های مملکت خودشان را درست می‌کردند! ـ ولی، خانم، این قزاق‌بازی‌ها بدرد کسی نمی‌خورد. آیا انصاف است که ملت فقیر به این‌ها نان بدهد تا بجز آدم‌کشی چیز دیگری یاد نگیرند؟ درست است که من پیرزن بی‌سوادس هستم ولی وقتی می‌بینم این‌ها از ضبح تا شب از بس پا بزمین می‌کوبند که خودشان را خسته می‌کنند و بخود می‌گویم: وقتی آدم‌هائی پیدا می‌شوند که آن همه اکتشاف می‌کنند تا مفید واقع شوند آیا سزاوار است آدم‌هائی هم مثل این‌ها آن‌قدر بخودشان زحمت بدهند تا مضر باشند؟ آیا قباحت ندارد که مردم را بکشند، حالا خواه پروسی باشد یا انگلیسی یا لهستانی باشد یا فرانسوی؟ اگر شما از کسی انتقام بگیرید که در حقتان بدی کرده است این عمل را بد می دانند و شما را محکوم می کنند ولی وقتی جوان های ما را مثل شکار جرگه می کنند و با تفنگ می کشند این عمل را خوب می دانند زیرا بکسی که بیش از همه آدم بکشد نشان و مدال می دهند. خیر, باور کنید که من هرگز از این کار سر در نمی آورم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده صدا بلند کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ جنگ وحشی‌بازی است وقتی بیک همسایهٔ بی‌آزار و صلح‌دوست حمله شود، و وظیفهٔ مقدسی است وقتی برای دفاع از وطن باشد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن سر فرود آورد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بلی، وقتی از وطن دفاع می‌کنند چیز دیگری است ولی آیا بهتر نیست تمام فرمانروایانی را که بخاطر خوس و تفریح خود جنگ راه می‌اندازند بکشند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برقی در چشمان کرنوده درخشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آفرین بر شما، همشهری، آفرین!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای کاره لامادون در فکر عمیقی رفته بود. هرچند مردی کهنه‌پرست بود و تعصبی نسبت به سرداران معروف داشت لیکن خوش فهمی و ادراک صحیح این زن دهاتی او را به‌این فکر واداشته بود که راستی از این همه بازوان عاطل و باطل و بنابراین مخرب و از این همه نیروهای هدر و بی‌ثمر اگر در کارهای صنعتی بزرگ که برای اجرای آن‌ها قرن‌ها وقت لازم است استفاده می‌شدچه نعمت‌ها و راحت‌ها که ممکن بود در کشوری بوجود آورند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما لوازو جای خود را رها کرد و رفت که آهسته با مهمانخانه‌چی صحبت کند. آن مرد شکم گنده می‌خندید و سرفه می‌کرد و تف می‌انداخت و شکم بزرگش از لذت شوخی‌های هم‌صحبتش بالا و پائین می‌جست و از آقای لوازو شش خمرهٔ بزرگ شراب برد و بوعدهٔ بهار خرید که وقتی پروسی‌ها رفتند تحویل بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شام تمام شده و نشده از بس خسته و کوفته بودند که همه خوابیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف لوازو که چیزهائی بچشم خود دیده بود زنش را خواب کرد، و بعد، گاهی گوش و گاهی چشمش را سرواخ قفل می‌چسباند تا چیزی را که بقول خود «اسرار راهرو» می‌نامید کشف کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقریباً یک ساعت بعد، صدای خش‌خشی بگوشش رسید و زود ار سوراخ قفل نگاه کرد و تپلی را دید که با پیژامهٔ شال آبی، حاشیه تور سفید، چاق‌تر از آن‌چه بود بنظر می‌آمد. دخترک شمعدانی در دست داشت و به طرف انتهای راهرو که نمره‌ای بخط درشت روی شیشهٔ آن خوانده می‌شد می‌رفت. لیکن یکی از درهای جانبی نیمه‌باز شد، و وقتی دخترک پس از چند دقیقه برگشت کرنوده با زیرشلواری بدنبالش افتاد. هر دو بسیار آهسته صحبت می‌کردند و سپس هر دو ایستادند. معلوم بود که تپلی با حرارت تمام از ورود طرف به اطاق خود جلوگیری می‌کند. متأسفانه لوازو نمی‌توانست حرف‌ها را بشنود ولی آخر سر که صدای ایشان اندکی بلندتر شد توانست جمله‌ای بگیرد. کرنوده سخت اصرار می‌ورزید و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گوش کن! چرا خر میشی؟. مگر چه خواهد شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم بود که تپلی عصبانی است، چون در جواب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیر، عزیزم، مواقعی هست که نمی‌شود از این کارها کرد. از این گذشته، در این‌جا چنین کاری عیب است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی او این حرف‌ها سرش نمی‌شد و هی می‌پرسید چرا؟ آن وقت تپلی صدا بلندتر کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چرا؟ یعنی شما نمی‌فهمید چرا؟ مگر نمی‌بینید که پروسی‌ها در این خانه هستند و حتی ممکن است در اطاق مجاور باشند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده خاموش شد. این عصمت و تقوای ناشی از حس میهن‌پرستی یک زن هرجائی که بهیچ‌وجه حاضر نمی‌شد در جوار دشمن با کسی هم‌خوابگی کند غیرت محتضر کرنوده را در دلش بیدار کرد، چنان‌که به بوسه‌ای از تو راضی شد و پاورچین پاورچین به اطاق خود بازگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو که سخت تحریک شده بود از کمینگاه خود به کنار رفت و در وسط اطاق چرخ و معقلی زد و جامهٔ خواب خود را پوشید و لحافی را که تنهٔ لخت و سنگین زنش در زبر آن لمیده بود بلند کرد و او را بوسه‌ای از خواب برانگیخت و زمزمه‌کنان از وی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ عزیزجان، دوستم داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه، سکوت بر تمام ان مسافرخانه حکمفرما گردید. لیکن چندی نگذشت که از یک سو، از سوی نامعلومی که ممکن بود زیرزمین یا انبار باشد صدای خورخوری قوی و یکنواخت و منظم، صدائی خفه و ممتد شبیه به لرزش دیگی که در زیر فشار باشد، بگوش رسید: آقای فولان‌وی بود که بخواب رفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون تصمیم گرفته بودند که فردای آن‌شب،  ساعت ۸صبح حرکت کنند صبح همه در آشپزخانه جمع شدند؛ لیکن دلیجان که طاق آن از یک قشر برف پوشیده بود بی‌اسب و بی‌‌سورچی در ویط حیاط افتاده بود. به دنبال او در اصطبل‌ها و کاهدان‌ها و درشکه خانه‌ها گشتند و اثری نیافتند. ناچار، همهٔ مردان تصمیم گرفتند کی در پی او به آبادی بروند، و همه از مسافرخانه بیرون آمدند. به میدانی رسیدند که در انتهای آن کلیسائی بود و در دو طرف آن خانه‌های پستی، و در جلو آن خانه‌ها سربازان پروسی بودند. اول سربازی که دیده شد سیب‌زمینی پوست می‌کند. قدری دورتر از او سرباز دوم مشغول شسشتو و نظافت دکان سلمانی بود. سرباز دیگری که زیر چشمش را ریش پوشانده بود بچهٔ شیرخواره‌ای را که گریه می‌کرد می‌بوسید و روی زانوان خود تکان می‌داد تا او را آرام کند. زنان زمخت دهاتی که شوهرانشان در «ارتش» به جنگ رفته بودند هرکاری که می‌خواستند، از هیزم شکستن و آبگوشت ترید کردن و قهوه آسیا کردن، با اشاره به فاتحین مطیع و حرف‌شنو خویش فرمان می‌داند؛ و حتی یکی از ایشان رخت‌های چرک مهماندار خود را که پیرزنی بسیار عاجز و ناتوان بود می‌شست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت که ازاین صحنه‌ها متعجب شده بود از خادم کلیسا، که در آن هنگام از صومعه‌ای بیرون آمد، سؤالاتی کرد. موش پیر کلیسات در واب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ای آقا، این‌ها آدم‌های بدی نیستند. آن‌طور که شایع است این‌ها اصلاً پروسی هم نیستند بلکه از جاهای دورتری که نمی‌دانم کجاست آمده‌اند. همهٔ این‌ها زن و بچه‌های خود را در ولایت بجا گذاشته‌اند. بنابراین هیچ‌کدام از جنگ دل خوشی ندارند. من یقین دارم که در ولایت ایشان نیز زن‌ها برای مردان خود گریه‌ می‌کنند و آن‌جا هم مثل این‌جا واویلاست. باز، فعلاً بدبختی در این‌جا کم‌تر از آنجااست، زیرا این مردها بکسی بدی نمی‌کنند و مثل این‌که در خانهٔ خودشان باشند کار می‌کنند. ملاحظه بفرمائید، آقا، باز فقیر بیچاره‌ها که بداد هم می‌رسند... فقط بزرگان هستند که جنگ راه می‌اندازند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده که از این صمیمیت قلبی حاصله بین غالب و مغلوب خشمگین بود ترجیح داد برگردد و در مسافرخانه بماند. لوازو بر سبیل شوخی و خنده حرفی پراند و گفت:«این‌ها جای تلفات را با زاد و ولد پر خواهند کرد.» آقای کاره لامادون چهره در هم کشید و گفت:«خرابی‌ها را ترمیم خواهند کرد.» لیکن بهرحال از سورچی خبری نبود. آخر، او را در قهوه‌خانهٔ ده پیدا کردند که با مصدر افسر آلمانی دوستانه پشت میزی نشسته بودند. کنت از او پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مگر به‌شما نگفته بودند که ساعت ۸ صبح دلیجان را ببندید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چرا، ولی بعد دستور دیگری به من دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چه دستوری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ که به هیچ‌وجه حق بستن دلیجان را ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ که به شما چنین دستوری دادند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ فرماندهٔ پروسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چرا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چه می‌دانم؟ بروید از خودش بپرسید. بمن گفتند نبندم، من هم نمی‌بندم؛ والسلام!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیر آقا، مسافرخانه‌چی از طرف او این دستور را به من داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ کی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دیشب که خواستم بروم بخوابم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر سه مرد، پریشان در مضطرب، به مسافرخانه برگشتند. از آقای «فولان‌وی» جویا شدند ولی کلفت مسافرخانه گفت که آقا بعلت تنگی نفسی که دارد هیچ‌وقت زودتر از ساعت ده صبح بیدار نمی‌شود؛ حتی قدغن اکید کرده است که جز در موارد آتش‌سوزی هرگز زودتر از آن موقع بیدارش نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستند افسر آلمانی را ببینند ولی با آن‌که در همان مسافرخانه منزل داشت ملاقاتش غیرممکن بود و فقط فولان‌وی اجازه داشت که در مورد کارهای غیرلشکری با او صحبت کند. تاچار صبر کردند. زن‌ها دوباره به اطاق‌های خود رفتند و به خیالات بی‌اصل و اساس پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده در کنار بخاری بلند آشپزخانه که آتش زیادی در آن می‌سوخت لمید. دستور داد یکی از آن میزهای کوچک کافه را جلوش گذاشتند و یک بطری آب‌جو هم برای او آوردند، و بعد، پیپ معروف خود را که بین دموکرات‌ها بقدر صاحبش قدر و عزت داشت و گفتی باخدمت به‌کرنوده به‌میهن خدمت می‌کند، از جیب بیرون کشید. این پیپ از سنگ‌های دریائی ساخته شده و از فرط استعمال صیقل خورده و مانند دندان‌های صاحبش سیاه شده بود، لیکن خوشبو و دم کج و براق و خوش‌دست بود و به قیافهٔ صاحبش بسیار خوب می‌آمد. کرنوده در همان‌جا بی‌حرکت نشسته مریض بنظر می‌رسید و بسیار مضطرب و پریشان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه قهوه صرف شده بود که مصدر افسر آلمانی به دنبال آقایان آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو نیز به دو نفر اول ملحق شد. اصرار کردند کرنوده را هم با خود ببرند تا وزن و وقاری به اقدام خویش داده باشند ولی او با کمال غرور اعلام کرد که هرگز نمی‌خواهد سروکاری با آلمانی‌ها داشته باشد. وی باز در کنار بخاری نشست و دستور یک بطری دیگر آبجو داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن سه مرد از پله‌ها بالا رفتند و بزیباترین اطاق مسافرخانه که افسر آلمانی ایشان را در آن‌جا می‌پذیرفت وارد شدند. افسر روی مبل راحتی لمیده و پاهای خود را روی لبهٔ بخاری دراز کرده، یک پیپ چینی کنج لب نهاده بود و پیژامهٔ پر زرق و برقی در تن داشت که بی‌شک از خانهٔ متروک اعیان بدسلیقه کش رفته بود. ازجای خود بلند نشد و جواب سلام ایشان را نداد و حتی نگاهی هم به ایشان نکرد. هیکلش مظهر رذالت طبیعی نظامیان فاتح بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چند لحظه آخر بسخن آمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ شوما بامن چیکار تاشتید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت سر حرف را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آقا، ما می‌خواستیم برویم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن است علت این امتناع را از شما بپرسیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ برای این‌که من نامیخام!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ محترماً بعرض می‌رسانیم که فرماندهٔ کل شما بما اجازهٔ مسافرت تا «دی‌یپ» را داده است و من تصور نمی‌کنم کاری از ما سرزده باشد که مستوجب غضب سرکار عالی باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ گفتم من نامیخام. تمام شوت. برین!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر سه سری فرود آوردند و از اطاق بیرون آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدازظهر ناخوشی برایشان گذشت. از این لجاجت افسر آلمانی چیزی نمی‌فهمیدند و افکار عجیبی مغزشان را مغشوش کرده بود. همه در آشپزخانه جمع شده و جروبحث بی‌نتیجه‌ای شروع کرده بودند و حدس‌های دور از واقع می‌زدند: شاید می‌خواستند ایشان را به‌رسم گروگان نگاه دارند؟ ـ ولی آخر، بچه منظور؟ ـ و یا به اسارت ببرند؟ و یا از ایشان تاوان هنگفتی مطالبه کنند؟ از این فکر وحشتی عجیب ایشان را بحال جنون انداخت. آنان که غنی‌تر بودند بیشتر به وحشت افتادند زیرا خویشتن را ناگزیر می‌دیدند که برای بازخرید جان خود بدره‌های پر از زر در دست این قزاق بی‌شرم بریزند. به مغز خود فشار می‌آوردند تا دروغ‌های قابل قبولی پیدا کنند و در پناه آن ثروت خود را پنهان دارند، و خویشتن را بنام فقیر و بسیار هم فقیر جا بزنند. لوازو زنجیر ساعتش را باز کرد و در جیب نهاد. با فراسیدن شب بیم و تشویش ایشان فزونی گرفت. چراغ‌ها روشن شد و چون هنوز دو ساعت به وقت شام مانده بود خانم لوازو پیشنهاد کرد یک‌دست«سی‌ویک» بازی کنند. این بازی برای ایشان لااقل سرگرمی بود. همه قبول کردند. کرنوده نیز برعایت ادب پیپش را خاموش کرد و در بازی شرکت جست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منت ورق‌ها را بر زد و کشید، وتپلی دست اول «سی‌ویک» آورد. توجه به‌بازی، کم‌کم، ترسی را که بر افکار مسلط شده بود تسکین داد. اما کرنوده متوجه شده که لوازو و زنش مشغول ساخت و پخت برای تقلب هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی سر میز شام رفتند سروکلهٔ آقای فولان‌وی پیدا شد و با صدائی که گفتی سینه صاف می‌کند ببانگ بلند اعلام کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ افسر پروسی به‌مادموازل الیزابت روسه پیغام می‌دهد که آیا هنوز تغییر رأی نداده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی با رنگ پریده قد راست کرد، سپس ناگهان سرخ و کبود شد و از خشم و غضب به خفقانی چنان شدید دچار گردید که نمی‌توانست حرف بزند. آخر فریادزنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ برو به‌این پست‌فطرت کثافت مرده‌شوربردهٔ بد پروسی بگو که من رگز چنین کاری نخواهم کرد؛ خوب می‌فهمی؟ هرگز، هرگز، هرگز!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسافرخانه‌دار چاق و چله از اطاق بیرون رفت. فوراً همه به دور تپلی حلقه زدند و او را به باد سؤال گرفتند و همه از او خواستند که پرده از راز ملاقات خود بردارد. او اول امتناع ورزید، ولی آخر از فرط خشم بسخن درآمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌پرسید چه می‌خواند؟ چه می‌خواهد؟... می‌خواهد بامن بخوابد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشم ناشی از شنیدن این حرف چنان شدید بود که هیچ‌کس یکه نخورد. کرنوده لیوان آبجو خود را چنان بضرب روی میز گذاشت که لیوان شکست. این حرکت بمزلهٔ تقبیح و تخفیف آن قزاق بی‌شرف بود، وزش باد خشم بود، ندای اتحادی بود که بین همه برای مقاومت بوجود می‌آمد؛ گفتی از هر یک از ایشان بخشی از این فداکاری را خواسته‌اند. کنت اظهار داشت که این پروسی‌ها بشیوهٔ وحشیان عهد عتیق رفتار می‌کنند. مخصوصاً زن‌ها هم‌دردی شدید و محبت‌آمیزی نسبت به تپلی ابراز کردند. خواهران مقدس که جز در موقع صرف غذا ظاهر نمی‌شدند سر بزیر انداخته بودند و چیزی نمی‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف، همین که نخستین عوارض خشم تخفیف یافت شام خوردند؛ لیکن کم صحبت کردند. همه به فکر فرو رفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم‌ها زودبه اطاق‌های خود رفتند ولی مردان که سیگار می‌کشیدند یک جلسهٔ ورق‌بازی تشکیل دادند و آقای فلان‌وی را هم به آن جلسه دعوت کردند ومی‌خواستند با مهارت و استادی از او بپرسند و بفهمند که برای درهم شکستن عناد و مقاومت افسر پروسی بچه وسایلی متشبث شوند. لیکن او جز به ورق‌های خود به چیزی نمی‌اندیشید و اصلاً گوش نمی‌کرد و جواب نمی‌داد و دم بدم تکرار می‌کرد:«آقایان، بازی‌تان را بکنید، بازی!». چنان حواسش به ورق‌ها بود که سرفه کردن و تف انداختن هم یادش رفته بود، و بهمین سبب، گاه‌گاهی صدائی شبیه به صدای نقطه‌های مکث موسیقی از حنجره‌اش برمی‌خواست. از سینهٔ مؤفش که دایم خس‌خس می‌کرد و حاکی از ابتلای او به مرض «آسم» بود هرنوع صدائی از بم‌ترین نغمه‌های موسیقی تا زیرترین صدای جوجه خروس‌های کوچک که تازه می‌خواهند به خواندن بیایند در می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی زنش که می‌خواست ار فرط خواب‌آلودگی بیفتد وقتی عقبش آمد او از رفتن امتناع ورزید. زنش ناچار تنها رفت، چون «روزکار» بود، و هر روز صبح اول طلوع آفتاب بیدار می‌شد، اما شوهرش «شب‌کار» بود و هرشی حاضر بود تمام شب را با دوستانش بگذراند. کرد به زنش گفت:«شیر مرا زردهٔ تخم‌مرغ بزن و کنار آتش بگذار!» و باز به‌بازی پرداخت. وقتی همه فهمیدند که نمی‌توانند چیزی از آن مردک در آورند، اعلام کردند که وقت خواب است، و هریک به بستر خود رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن‌شب، بازهم با امیدی نامعلوم، با عشق و علاقهٔ بیشتری به‌عزیمت، و باوحشت از روزی که می‌بایستی در این مسافرخانهٔ محقر و کثیف بگذرانند زودتر از خواب بیدار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسوس!... اسب‌ها هنوز در اصطبل بودند و از سورچی خبری نبود. از بیکاری بدور دلیجان به گردش پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناهار با حالی بسیار غم‌انگیز صرف شد. سردی مخصوصی نسبت به تپلی پیدا شده بود، زیرا شب، که همیشه آبستن حوادث است، عقیده‌ها را تغییر داده بود. اکنون تقریباً همه از این دخترک مکدر بودند که چرا شب هنگام، مخفیانه بسراغ افسر پروسی نرفته است تا کار را روبراه کند و صبح، هنگام بیدار شدن، دوستانش را از وضع مساعدی که قهراً پیش می‌آمد غفلتاً خوش‌وقت سازد! چه کاری از این ساده‌تر ممکن بود؟ و تازه که می‌فهمید؟ او برای حفظ ظاهر هم شده بود می‌توانست به افسر پروسی برساند که دلش به آوارگی و سرگردانی دوستانش می‌سوزد. این کار که برای او اهمیتی نداش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز هیچ‌کس این فکرها را بروز نمی‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدازظهر، چون همه بسیار کسل بودند، کنت پیشنهاد کرد که بگردش اطراف ده بروند. همه با دقت و احتیاط تمام خود را پیچیدند، و آن اجتماع کوچک، بجز کرنوده که ترجیح می‌داد در کنار آتش بماند و خواهران مقدس که روز خود را یا در کلیسا می‌گذراندند یا در نزد کشیش ده، براه افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرمار که روزبروز شدیدتر می‌شد بینی‌ها و گوش‌ها را بی‌رحمانه سوزن می‌زد. پاها چنان از سرما بدرد آمده بودند که هر قدمی رنجی توان‌فرسا بود، و وقتی که بیابان پیدا شد در زیر آن سفیدی بی‌د و انتها چنان حزن‌انگیز و وحشت‌زا جلوه کرد که همه، بزودی زود، با دلی یخ‌زده و گرفته بازگشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار زن در جلو راه می‌رفتند و سه مرد با قدری فاصله از ایشان می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو که پی به‌موقعیت وخیم جمع برده بود ناگهان پرسید که «این زنک هرجائی» تا کی می‌خواهد ایشان را در چنین جائی معطل کند. کنت که همیشه مؤدب بود گفت نمی‌توان انتظار چنین فداکاری شرم‌آوری را از یک زن داشت مگر این‌که این حس خود بخود در او پیدا شود. آقای کاره‌لامادون متذکر شد که اگر، آن طور که شایع است، فرانسویان یک حملهٔ تعرضی از «دی‌یپ» شروع کنند ممکن است برخورد طرفین در همین «تت» روی دهد. این فکر دو نفر دیگر را مغموم کرد. لوازو گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چطور است پیاده فرار کنیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت شانه بالا افکند و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چنین فکری با این برف و سرما و با این زن‌ها؟ و از این گذشته فوراً ما را تعقیب خواهند کرد و ده دقیقه نگذشته ما را خواهند گرفت و به اسیری باز خواهند آورد و آن وقت سر و کار ما با سربازها خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف صحیح بود. همه خاموش شدند. خانم‌ها از آرایش صحبت می‌کردند. ولی چنین معلوم بود که موضوع بخصوصی در میان ایشان نفاق انداخته است. ناگهان در انتهای کوچه سروکلهٔ افسر پروسی پیدا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایهٔ قد بلند و زنبور مانند او در لباس متحدالشکل نظامی بر روی برفی که افق را مسدود می‌کرد افتاده بود. گشاد گشاد راه می‌رفت و شیوهٔ رفتار خاص نظامیان را داشت که حتی‌المقدور می‌کوشیدند چکمه‌های واکس زده‌شان کثیف نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از کنار خانم‌ها گذشت سری به احترام خم کرد ولی نگاهی حقارت‌آمیز به مردها انداخت، و ایشان لااقل آن‌قدر غیرت از خود نشان دادند که کلاه از سر بر ندارند، گرچه لوازو مختصر حرکتی برای برداشتن کلاه خود کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی تا بناگوش سرخ شد. آن سه زن شوهردار این‌که در مصاحبت این دختر هرجائی با افسری برخورد کردند که بدخترک نظر خاص دارد در خود احساس خجلت و تحقیر بی‌اندازه‌ای کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه به صحبت از او و از سر و وضع و قیافهٔ او پرداختند. بانو کاره‌لامادون که افسران بسیار شناخته بود و دربارهٔ ایشان مثل یک خبرهٔ واقعی نظر می‌داد معتقد بود که این افسر بدک نیست، و حتی متأسف بود از این‌که چرا فرانسوی نیست وگرنه افسر سوار بسیار خوشگلی می‌شد که زن‌ها دیوانه‌اش بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی بمسافرخانه برگشتند هیچ‌کس نمی‌دانست چه بکند. حتی سخنان تلخی دربارهٔ مطالب پوچ و یاوه بین ایشان رد و بدل شد. شام توأم با سکوت ایشان چندان بطول نیانجامید و به امید این‌که وقت را بخواب بگذرانند همه به خواب‌گاه‌های خود رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح، همه با قیافه‌های خسته و دل‌های مأیوس پایین آمدند. زن‌ها دیگر بزحمت حاضر بودند با تپلی حرف بزنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای ناقوسی برخاست. یکی را غسل تعمید می‌دادند. تپلی بچه‌ای داشت که در نزد دهقانان «ایوتو» بزرگ می‌شد. او بچه خود را سالی یک‌بار هم نمی‌دید و هرگز بفکرش هم نمی‌افتاد؛ اما اکنون اندیشهٔ این‌که یکی را غسل تعمید می‌دهند ناگهان مهر مادری شدیدی نسبت به بچهٔ خود بدلش انداخت و مصراً خواستار شد که در تشریفات این غسل تعمید شرکت جوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که تپلی رفت همه بهم نگریستند، سپس صندلی‌ها را نزدیک کردند، چه، بخوبی احساس می‌کردند که بالاخره باید راه‌حلی برای این مشکل پیدا کنند. لوازو فکری بخاطرش رسید. معتقد بود به افسر آلمانی پیشنهاد کنند که تپلی را تنها نگاه دارد و به بقیه اجازهٔ حرکت بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز فولان‌وی مأمور شد این پیغام را برساند ولی هنوز نرفته برگشت. افسر آلمانی که جنس بشر را خوب می‌شناخت فوراً بیرونش انداخته و گفته بود تا وقتی که منظورش حاصل نشود همه را نگاه خواهد داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه روی عوامانهٔ خانم لوازو بالا آمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ای بابا، ما که نبایستی این قدر در اینجا بمانیم تا از پیری بمیریم. حال که این دخترهٔ سلیطه شغلش اینست که با همهٔ مردان هم‌خوابه شود بعقیدهٔ من حق ندارد این یکی را رد کند. آخر، من از شما می‌پرسم، این زنک در «روان» به‌هرکس و ناکسی داده حتی به‌درشکه‌چی‌ها! بلی خانم، به‌درشکه‌چی شهرداری! من خودم می‌دانم، آن مردک از مغازهٔ ما شراب می‌خرد. حالا امروز که پای نجات ما از این سرگردانی در بین است این نابکار اطوار در می‌آورد و جانماز آب می‌کشد!... بعقیدهٔ من این افسر بسیار کار خوبی می‌کند. شاید مدت‌ها است محرومیت می‌کشد، و اگر ما سه نفر آنجا بودیم حتماً ما را بر او ترجیح می‌داد؛ لیکن خیر، اون بهمین یکی اکتفا می‌کند و او را بر همه ترجیح می‌دهد، چون برای زنان شوهردار احترام قایل است. خوب فکرش را بکنید؛ او الان صاحب اختیار مطلق است؛ کافی بود بگوید:«من زن می‌خواهم!» و می‌توانست با سربازان خود ما را بزور بگیرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو زن دیگر چندشی در خود احساس کردندو چشمان بانو کاره‌لامادون زیبا می‌درخشید، و رنگش کمی پریده بود، چنان‌که گفتی احساس می‌کرد هم‌اکنون افسر آلمانی او را بزور گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردان که جداگانه جر و بحث می‌کردند نزدیک‌تر آمدند. لوازو که سخت خشمگین بود می‌خواست «زنیکهٔ پست» را دست و پا بسته به دشمن تسلیم کند. لیکن کنت که سه پشتش سفیر بودند و خود نیز از شم سیاسی برخوردار بود عقیده داشت که کار باید با مهارت فیصله پیدا کند و گفت:«باید او را راضی کرد.» آن‌گاه به‌فکر طرح نقشه افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌ها فشرده‌تر نشستند و لحن صحبتشان آهسته‌تر شد و جروبحث جنبهٔ عمومی پیدا کرد و هرکس نظری می‌داد. از همه چیز گذشته صحنهٔ بسیار جالبی بود. بخصوص از این جهت که این بانوان برای بیان زشت‌ترین مطالب منافی عفت کنایات و اشارات لطیف و نکته‌های بسیار ظریفی پیدا می‌کردند. نزاکت در سخنشان بقدری رعایت می‌شد که شخص خارجی چیزی از حرفشان نمی‌فهمید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چون آن قشر نازک عفت و تقوی که ظاهر همهٔ زنان عالم را پوشانده است بسیار سطحی است آن بانوان از این ماجرای هرزه و دور از اخلاق گل از گلشان می‌شکفت و در دل شدیداً از آن لذت می‌بردند، چنان‌که طبیعت زنانهٔ ایشان تحریک شده بود و باهیجان آشپز شکم‌پرستی که غذای دیگران را می‌پزد عشق را مزه‌مزه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقبت، این قضیه در نظر همه چنان عجیب و جالب جلوه‌گر شد که شادی خودبخود به دلشان باز آمد. کنت شوخی‌های اندک زننده‌ای پیش کشید ولی با چنان مهارتی ادا می‌کرد همه را به لبخند وا می‌داشت. لوازو، بنوبهٔ خود چند شوخی صریح بی‌شرمانه کرد که کسی از آن نرجید؛ فکری که زنش با آن وقاحت بیان کرده بود بر ذهن همه سنگینی می‌کرد:«حال که این زنک سلیطه شغلش این است چرا باید این یکی را رد کند؟» گفتی بانو کاره‌لامادون مهربان طناز نیز در این فکر بود که اگر بجای تپلی می‌بود فرقی بین این آن قایل نمی‌شد. و با این وصف کرنوده از ایشان جدا مانده بود و خود را نسبت به این کار پاک بیگانه نشان می‌داد. همه چنان توجهی به موضوع پیدا کرده بودند که صدای ورود تپلی را نشنیدند. لیکن کنت آهسته «هیس!» گفت و همه سربلند کردند. تپلی آن‌جا بود. ناگهان همه خاموش شدند و دست‌پاچگی خاصی پیدا کردند که اول بار مانع شد از این‌که با او سخن بگویند. کنتس که بیش از دیگران با روی و ریای سالن‌های اشرافی آشنا بود از او پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب، این غسل تعمید جالب بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دخترک چاق و چله که هنوز دچار هیجان بود همه چیز را، از وضع و قیافهٔ اشخاص گرفته تا هیبت خود کلیسا، برای ایشان تعریف کرد و آخر به گفته افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه خوب است که آدم گاهی هم نماز بخواند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهرحال، تا وقت ناهار، خانم‌ها اکتفا کردند به این‌که با او خوش خلق و مهربان باشند تا اعتماد و آمادگی او را برای پذیرفتن نصیحت بیشتر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که سر میز ناهار نشستند کم‌کم وارد موضوع شدند. اول، مذاکرات کلی و سربسته‌ای راجع به فداکاری کردند و از آنان که در روزگاران پیشین سرمشق فداکاری بوده‌اند نام بردند. از «ژودیت»{{نشان|۳}} و «هولوفرن»{{نشان|۴}} گفتند و سپس بی‌دلیل از «لوکرس»{{نشان|۵}} و سکستوس{{نشان|۶}} یاد کردند، و از کلئوپاتر مثل زدند که با هم‌خوابگی با سرداران دشمن تمام ایشان را عبد و عبید خویش ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه نقل داستان‌های تفننی که ساخته و پرداختهٔ تخیل این میلیونرهای جاهل بود شروع شد. به موجب این داستان‌ها، زنان رومی به کاپو(Capoue) و نزد آنیبال(Annibal سردار کارتاژی) می‌رفتند و با او و افسران و سربازان اجیر او هم‌خوابه می‌شدند. بالاخره از تمام زنانی که فاتحان را متوقف ساخته و تن خود را رزمگاه و وسیلهٔ غلبه بر دشمن و سلاح رزم کرده و دشمنان کریه ئ منفور را با نوازش‌های قهرمانانهٔ خود شکست داده و عصمت و تقوای خود را در راه انتقام و فداکاری ایثار کرده بودند ذکری به میان آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی بطور سربسته از آن زن نجیب‌زادهٔ انگلیسی یاد کردند که عمداً خود را دچار مرض مسری و خطرناکی کرد تا آن را به ناپلئون بناپارت سرایت دهد و بناپارت بطور معجزه‌آسائی، بعلت یک ضعف ناگهانی که در میعادگاه شوم گریبانگیرش شد از آن مهلکه جست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تمام این داستان‌ها با چنان ملایمت و مهارتی بیان می‌شد که گاهی مستمعین را به هیجان می‌آورد، هیجانی که ممکن بود حس غبطه و هم‌چشمی ایجاد کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام. ممکن بود این عقیده پیدا شود که یگانه نقش زن در این دنیا ایثار دایمی جسم خویش و تسلیم مداوم به هوی و هوس‌های قزاق‌مآبان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتی آن دو خواهر مقدس چیزی نمی‌شنوند و در افکار عمیق خویش گم شده‌اند. تپلی چیزی نمی‌گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدازظهر آن روز، تمام وقت، او را بحال خود گذاشتند تا فکر کند. لیکن بجای عنوان «مادام» که تا آن لحظه به او خطاب کرده بودند این بار او را فقط به نام«مادموازل» صدا می‌زدند بی‌آنکه کسی علت این تغییر عنوان را بداند؛ گفتی می‌خواستند او را از آن عزت و حرمتی که بر آن صعود کرده بود یک پله پائین بیاورند و وضع پست و شرم‌آورش را به رخش بکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن لحظه که آب‌گوشت شام را سر سفره آوردند باز آقای فولان‌وی ظاهر شد و جملهٔ شب گذشته را تکرار کرد:« افسر پروسی به مادموازل الیزابت روسه پیغام می‌دهد که آیا هنوز تغییر رأی نداده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی با لحن خشن در جواب فقط گفت:«خیر آقا!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن سرشام این اتفاق نظر تضعیف شد. لوازو سه جملهٔ بی‌ربط پراند. هر یک بخود فشار می‌آوردند تا شواهد و امثلهٔ جدیدی بخاطر بیاورند ولی چیزی پیدا نمی‌کردند. در این اثنا کنتس، بدون تمهید قبلی، و شاید بعلت حس احتیاج مبهمی به احترام به مذهب، از یکی از آن دو خواهر مقدس که مسن‌تر بود شرح ماجراهای مهم زندگی بزرگان دین را پرسید. حتماً بسیاری از آنان مرتکب اعمالی شده بودند که چه بسا بچشم ما جنایت محسوب شود لیکن وقتی این تبهکاری‌ها در راه خدا یا به خیر و صلاح هم‌نوع باشد کلیسا سهل و آسان قلم عفو بر آن‌ها می‌کشد. این دلیل محکم بود و کنتس از آن استفاده کرد. آن‌گاه، خواه بر اثر توافقی ضمنی، خواه به سبب خودنمائی مستوری که در اشخاص ملبس بجامهٔ روحانیت بحداعلی می‌رسد، و خواه بر اثر کند ذهنی ناشی از حسن تصادف یا حماقتی مساعد، پیرخواهر مقدس با تمام قوا به کمک این توطئه آمد. همه او را زنی محجوب و کمرو می‌دانستند ولی معلوم شد که بسیار گستاخ و چر چانه و سمج است. ذهن این زن از عقاید «الهیون طرفدار وجدان» مغشوش نشده و اصول معتقدات او به صلابت آهن بود. هرگز در ایمانش تردید راه نمی‌یافت و در وجدان مذهبیش ذره‌ای وسواس وجود نداشت. او فداکاری ابراهیم را امری بسیار ساده تلقی می‌کرد چه، ابراهیم، به فرمانی که از جانب عرش به او می‌رسید، حاضر بود پدر و مادر خود را در دم بقتل برساند. به عقیدهٔ او هیچ عملی در نظر خداوند ناخوش‌آیند نیست بشرط آن‌که به منظور مستحسنی انجام گیرد. کنتس با استفاده از نفوذ و اقتدار روحانی هم‌دست غیرمنتظرهٔ خود او را واداشت تا به شرح و تفسیر مدهب اصل اخلاقی:«هدف مشروع موجه تشبث به طرق نامشروع است» بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنتس از خواهر مقدس می‌پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب، خواهر، بعقیدهٔ شما وقتی هدف مشروع باشد خداوند تشبث به‌طرق نامشروع را می‌پذیرد و بر گناه می‌بخشاید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی، خانم، چه کسی می‌تواند است در آن در آن تردید کند؟ عملی که فی‌نفسه مذموم است اغلب به پیروی از نیت خیری که انگیزهٔ اجرای آن است در نظر خداوند مستحسن خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین ترتیب، خواهر مقدس به سخن ادامه می‌داد و خواست‌های خداوند را بهم درمی‌آمیخت و دربارهٔ مشیت‌های او حدس‌‌ها می‌زد و خدا را به چیزهائی علاقمند نشان می‌داد که اصلاً ارتباطی به او نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ این صحنه‌سازی‌ها سربسته و ماهرانه و ابهام‌آمیز بود. لیکن هر سخن خواهر مقدس کلاه بسر، رخنه‌ای در مقاومت توأم با نفرت آن زن هرجائی پدید می‌آورد. سپس موضوع مذاکره اندکی تغییر یافت و زن تسبیح بدست از کلیسای خود، از مافوق خود، از شخص خود و از مصاحب ملوسش، خواهر مقدس، سن نسیه‌فر(Saint neephore) صحبت به‌میان آورد. ایشان را از «هاور» خواسته بودند تا در بیمارستان‌ها از صدها سرباز مبتلا به آبله پرستاری کنند. بعد بشرح وضع آن بیماران بدبخت پرداخت و دربارهٔ ایشان به تفصیل سخن گفت. می‌گفت که اکنون برای هوی‌وهوس این پرسی ملعون در راه مانده‌ایم چه بسا که عدهٔ کثیری از فرانسویان، که شاید با بودن ما از مرگ نجات پیدا کنند، بمیرند. می‌گفت تخصص من در پرستاری از سربازان است. من در کریمه و ایطالیا و اطریش بوده‌ام؛ و آن‌گاه، جنگ‌هائی را که در آن شرکت کرده بود شرح داد و ناگهان یک خواهر مقدس «باباشمل» از آب درآمد که فقط برای رفتن به میدان‌های جنگ و جمع‌آوری زخمیان در هنگامهٔ نبرد ساخته‌ شده‌اند و بهتر از یک فرمانده می‌توانند تنها با یک کلمه حرف،‌ بی‌انضباط‌ترین سربازان هرزه و بی‌عار را براه آورند. یک خواهر مقدس آشوبگر که با آن صورت آسیب‌دیده و سوراخ سوراخ تصویر زنده‌ای از مصائب و خرابی‌های جنگ بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر سخنان خواهر مقدس بقدری عالی بود که بعد از او هیچ‌کس چیزی نگفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که شام صرف شد فوراً همه به‌خوابگاه‌های خود رفتند، و قرار شد صبح دیرتر پائین بیایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبحانه به آرامی صرف شد. به‌دانه‌ای که شب پیش کاشته بودند فرصت می‌دادند تا بروید و به ثمر برسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنتس پیشنهاد کرد که بعدازظهر به گردش بروند. آن‌گاه کنت بقراری که گذاشته بودند بازو به بازوی تپلی داد و همراه او پشت سر دیگران حرکت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت با وی به لحنی بسیار خودمانی و پدرانه و اندکی تحکم‌آمیز، که معمولاً مردان موقر در صحبت با دختران بکار می‌بندند، حرف زد، و به او «طفل عزیزم» خطاب کرد و در رفتار خود با او مقام والای اجتماعی و حرمت و اصالت ذاتی خویش را ملحوظ داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوراً هم وارد اصل موضوع شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب، پس شما ترجیح می‌دهید که ما را در این محل، مانند خودتان، با انواع تعدیلات و ناملایمات ناشی از ناکامی این پروسی مواجه کنید و به یک کار تفریحی که در زندگی به کرأت کرده‌اید تن د ندهید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی جواب نداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت با لطف و استدلال و احساسات سخن از سر گرفت. لیکن در همه حال وجههٔ «کنتی» خود را حفظ کرد و بمقتضای موقع دلربائی کرد و تعارف‌ها نمود و آخر مهربانی نشان داد؛ خدمتی را که او به‌ایشان می‌کرد ستود و از حق‌شناسی جمع سخن داد. سپس ناگهان به‌او «تو» خطاب کرد و خندان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ راستی عزیزجان، هیچ می‌دانی که این افسر می‌تواند برخود ببالد از این‌که بوصال دختر زیبائی دلخوش است که نظیر او را در کشور خود پیدا نخواهد کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز تپلی جواب نداد و به جمعیت ملحق شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌ که به مسافرخانه برگشتند تپلی به اطاق خود رفت و دیگر ظاهر نشد. اظطراب بحداعلی رسیده بود. راستی این دخترک چه می‌خواست بکند؟ وای بر همه اگر باز مقاومت می‌کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت شام فرا رسید. به انتظار او ماندند ولی خبری نشد وی نشد. آن‌گاه آقای فولان‌وی از در درآمد و اعلام کرد که مادموازل روسه ناخوش است و برای شما منتظر او نباشند. همه گوش‌ها را تیز کردند. کنت به مسافرخانه‌چی نزدیک شد و آهسته پرسید:«یارو آن‌جاست؟» و جواب شنید:بلی!» لیکن به رعایت ادب چیزی به رفقای خود نگفت، فقط با سر اشارهٔ خفیفی به ایشان کرد. بلافاصله نفسی حاکی از تسکین و آرامش از سینه‌ها بیرون آمد و نشاطی بچهره‌ها نشست. لوازو فریاد برآورد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ به‌به من حاضرم به همه شامپانی بدهم بشرط آن‌که در این‌جا شامپانی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و وقتی صاحب مسافرخانه با چهار بطری در دست ظاهر شد خانم لوازو ناراحتی خاصی در خود احساس کرد. همه ناگهان بگو و بخند شده بودند و نشاطی آمیخته بشوخی و گستاخی دل‌ها را آکنده بود، تازه کنت متوجه شده بود که خانم کارولامادون چه زیبا و ملوس است و آقای کارخانه‌دار هم به کنتس تعارف‌ها می‌کرد.‌ گفتگوها بسیار پر هیجان و پرنشاظ . پراشاره و پرکنایه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان لوازو با چهره‌ای حاکی از استعجاب دست‌ها را بلند کرد و زوزه‌کشان گفت:«هیس!». همه سکوت کردند و متعجب و بلکه متوحش شدند. آن‌گاه لوازو بار دیگر «هیس» گفت و چشم به سقف دوخت و گوش فرار داد و به‌آهنگی طبیعی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بچه‌ها، مطمئن باشید که کار بر وفق مراد است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران اول موضوع را نفهمیدند ولی بعد لبخند برلب‌ها نقش بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ربع بعد باز لوازو مسخره‌بازی‌های خود را از سر گرفت و شب هنگام باز همان بازی‌ها را تکرار کرد. مثل این بود که با کسی  در طبقه بالا خرف می‌زند و اندرزهای دوپهلویی که از چنتهٔ خود بیرون کشیده است به او می‌دهد. گاه‌گاه نیز حالت دلسوزی بخود می‌گرفت و آه می‌کشید و می‌گفت:«بیچاره دخترک!» و یا زیر لب زمزمه‌کنان به تغییر می‌گفت:«ای بدپروسی پست‌فطرت، برو گم‌شو!» گاه نیز که اصلا کسی فکرش را نمی‌کرد به لحن مرتعش چندین‌بار می‌گفت:«بس! بس» و بعد مثل این‌که با خودش خرف می‌زند اضافه می‌کرد:«خدا کند ما دوباره ببینمش. اگر این پیشرفت نکشدش خوب است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند این شوخی‌ها جنبهٔ زشت و زننده‌ای داشت ولی باعث خنده و تفریح همه بود و کسی بدش نمی‌آمد، زیرا بد آمدن بستگی به محیط و اوضاع و احوال آن دارد و بخصوص محیطی که بین آن جمه بوجود آمده بود آکنده از افکار شوخ و هرزه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقت خوردن «دسر»، زنان نیز اشارات پرمعنی و شوخی‌آمیزی کردند. چشم‌ها برق می‌زد. همه زیاد مشروب خورده بودند. کنت که در ناپرهیزی‌های خود نیز ظاهر آراسته و موقرش را حفظ می‌کرد بین وضع خودشان با شادی کشتی شکستگان مانده در قطب پس از آب شدن یخ‌ها و پیدا شدن راهی بسوی جنوب مقایسهٔ ظریفی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو که به هیجان آمده بود از جا بلند و، گیلاس شامپانی بدست، گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ می‌نوشم به شادی نجات خودمان!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه بپا خواستند و برای او دست زدند. خواهران مقدس نیز که خانم‌ها تعارفشان کرده بودند از این مشروب کف‌آلود که بعمر خود هرگز نخورده بودند لبی تر کنند. هر دو گفتند که این شراب ه لیموناد گازدار می‌ماند، با این وصف از آن عالی‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو در پایان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ حیف که پیانو نداریم تا نغمه‌ای بنوازیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این مدت کرنوده یک کلمه حرف نزده و حرکتی نکرده بود، و حتی چنین بنظر می‌آمد که در افکار غم‌انگیزی فرورفته است؛ گاهی نیز با حرکتی غضب‌آلود ریش درازش را می‌کشید، گفتی می‌خواست درازترش کند. بالاخره نزدیک نیمه شب که می‌خواستند از هم جدا شوند، لوازو که تلوتلو می‌خورد ناگهان مشتی بشکم او نواخت و من‌من کنان به او گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همشهری، تو امشب مثل این‌که خوش نیستی، هیچ نمی‌گوئی، نمی‌خندی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن کرنوده سربلند کرد و نگاهی خیره و غضبناک به جمع افکند و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ من به‌تان می‌گویم که کار بسیار پست و بی‌شرمانه‌ای کردید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس از جا برخاست و بطرف در رفت و بار دیگر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کاری پست و بی‌شرمانه!» و ناپدید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرکت ابتدا برودتی در جمع پدید آورد. لوازو که پکر شده بود مدتی گیج و خرف برجا ماند لیکن بزودی نشاط خود را بازیافت؛ سپس ناگهان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای بابا، این‌ها خیلی خام هستند خیلی خام!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون دیگران نفهمیدند به نقل «اسرار راهرو» پرداخت. دوباره فرح بی‌اندازه‌ای بجمع دست داد. خانم‌ها دیوانه‌وار می‌خندیدند و شادی می‌کردند. کنت و کاره لامادون از بس خندیدند که از چشمشان اشک آمد. هیچ نمی‌توانستند این قضیه را باور کنند...، گفتند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چطور؟ شما مطمئن هستید؟ یعنی یارو می‌خواست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ می‌گویم بچشم خودم دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ و او امتناع می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی، برای آن‌که افسر پروسی در اطاق پهلوئی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چطوری چنین چیزی ممکن است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ قسم می‌خورم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت داشت از خنده خفه می‌شد. کارخانه‌دار بهردو دست شکمش را گرفته بود. لوازو باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ و البته متوجهید که امشب دیگر یارو را پیدا نخواهد کرد. امشب دیگر خبری نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌‌قت، باز هرسه از خنده غش کردند و بی‌حال شدند و نفسشان گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس همه از هم جدا شدند. لیکن خانم لوازو که حالت گزنه را داشت وقت خواب بشوهرش چسبید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این زنیکهٔ بداخلاق کاره‌لامادون تمام امشب را زورکی می‌خندید. تو که می‌دانی، این زن‌ها وقتی چشمشان به‌افسر می‌افتد همین‌قدر که خیلی بی‌ریخت نباشد دیگر برای ایشان فرق نمی‌کند که فرانسوی باشد یا پروسی. سبحان‌الل‍ه!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در تمام آن‌ شب، در تاریکی راهرو صداهای خفیفی شبیه به صدای لرزش و نفسی که زحمت احساس می‌شد و صدای تماس پاهای لخت با کف راهرو و خش‌خش نامحسوس باز و بسته شدن درها پیچیده بود. یقیناً همه آن‌ شب دیر خوابیدند زیرا تا مدتی مدید امواج باریک نور از زیر درها به‌بیرون می لغزید. آخر، شامپانی برای خود اثری دارد و می‌گویند خواب را آشفته می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن شب آفتاب روشن زمستان برف‌ها را براق انداخته بود. بالاخره دلیجان آماده در جلو در منتظر بود. در همان دم یک دسته کبوتر سفید که پرهای انبوه گردن خود را باد کرده بودند، با آن چشمان گلی رنگ که لکهٔ سیاهی در وسط دارد، بین دست و پای شش اسب می‌گشتند و قوت خود را از لای پهن‌های بخارآلود می‌جستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سورچی خود را به پوستین پیچیده، برصندلی خویش نشسته بود و پیپ می‌کشید، و مسافران، شاد و خندان، با شتاب زاد راه می‌خریدند و دستور بسته‌بندی می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بجز تپلی همه حاضر بودند. او نیز رسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدری پریشان و منفعل بنظر می‌رسید. شرمنده و خجل بسوی همراهان خویش پیش رفت ولی آنان بیک حرکت روبرگرداندند، چنان‌که گفتی او را ندیده‌اند. کنت با وقار و تبختر تمام بازوی زنش را گرفت و او را از این برخود ناپاک دور کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی مات و مبهوت برجا ماند. آن‌گاه تمام جرأت و جسارت خود را جمع کرد و با ادای جملهٔ «خانم سلام!» که با فروتنی هرچه تمام‌تر زمزمه شد بطرف زن کارخانه‌دار رفت. او با اشاره سر حواب سلام بی‌شرمانه‌ای داد و سپس با نگاه زنی که به‌عصمت و شرافتش توهین شده باشد به‌او نگریست. همه چنین وانمود کردند که بکار خود سرگرمند، و خود را از او دور نگاه می‌داشتند، مثل این‌که او در زیر دامان خود مرضی مسری همراه آورده بود. آن‌گاه همه بطرف دلیجان شتافتند و او تنها و آخرین کسی بود که سوار شد و برهمان‌جا که در نیمهٔ اول را اشغال کرده بود ساکت و آرام نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتی او را نمی‌دیدند و نمی‌شناختند؛ لیکن خانم لوازو که از دور در او بچشم حقارت می‌نگریست آهسته به‌شوهرش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چه خوب شد که جای من پهلوی او نیفتاد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیجان به‌سنگینی از جا کنده شد و سفر از نو آغاز گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتدا هیچ‌کس صحبت نمی‌کرد. تپلی جرأت نداشت سربلند کند؛ درعین حال احساس می‌کرد که در نظر همهٔ هم‌سفرانش خوار و خفیف گردیده است، و شرم داشت از این‌که خویشتن را تسلیم کرده و از بوسه‌های این افسر پروسی که دوستانش ریاکارانه وی را به آغوش او انداخته بودند آلوده و نجس شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن کنتس رو بطرف خانم کاره‌لامادون برگرداند و این سکوت دردناک را درهم شکست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خانم، گمان می‌کنم شما «مادام دترول» را بشناسید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی، او یکی از دوستان من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چه نازنینی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ نازنین! الحق که نخبه‌ایست. بسیار باسواد و باترتیبت است و از طرفی، هنرمند بسیار قابلی است؛ آوازی می‌خواند که آدم حظ می‌کند و در نقاشی هم بحد کمال رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارخانه‌دار با کنت صحبت می‌کرد، و در بین سر و صدای شیشه‌های دلیجان گاهی کلمات:«اوراق بهادار ـ سررسید ـ ترقی سهام ـ نسیه» بگوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو که ورق‌کهنه‌های پنچ سال چربی و کثافت گرفتهٔ سرمیزهای آلودهٔ مسافرخانه را کش رفته بود باز زنش شروع به‌بازی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهران مقدس تسبیح دراز خویش را که به کمرشان آویخته ود باز کردند و با هم علامت صلیب کشیدند و لب‌های خود را تند و سریع بحرکت انداختند و بزمزمهٔ نامفهوم خود پرداختند. گفتی می‌خواهند نماز مس بخوانند؛ گاه‌گاه نیز مدالی را می‌بوسیدند و باز علامت صلیب می‌کشیدند، و سپس زمزمه‌های تند و مداوم خود را از سر می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده تکان نمی‌خورد و بفکر فرو رفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از سه ساعت طی طریق، لوازو ورق‌ها را جمع کرد و گفت:«من گرسنه‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه زنش بستهٔ به‌نخ پیچیده‌ای را باز کرد و از میان آن یک قطعهٔ گوشت سرد گوساله برداشت و دقیق و نظیف به‌صورت ورقه‌های نازک برید، و هر دو شروع بخوردن کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنتس گفت:«ما هم غذامان را بخوریم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موافقت شد، و او نیز خوراکی‌های خود را که برای دو خانوار تهیه شده بود باز کرد. ظرف درازی بود از بدل چینی که روی سرپوشش تصویر خرگوشی نقش شده بود تا نشان بدهند که در زیر آن سرپوش خرگوشی بریان خفته است. نوارهای باریک دنبه، مثل روخانهٔ سفیدی، از روی گوشت قهوه‌ای رنگ شکار سرازیر بود و این گوشت با گوشت‌های قیمه شدهٔ دیگری هم مخلوط بود. یک قالب چهارگوش پنیر هم در روزنامه‌ای پیچیده بود که اثر حروف چاپی روزنامه روی سطح چرب پنیر خوانده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوخواهر مقدس یک حلقه سوسیون که بوی سیر می‌داد باز کردند. اما کرنوده هر دو دست خود را یک دفعه در جیب‌های گشاد پالتوی خود فرو برد و از یکی چهار تخم‌مرغ و از دیگری یک قرص نان بیرون کشید؛ پوست تخم‌مرغ‌ها را کند و زیر پا، توی کاه‌ها انداخت و شروع به گاز زدن نان و تخم‌مرغ پخته کرد. پخته‌های زردهٔ تخم‌مرغ در ریش انبوهش می‌افتاد و لای آن موهای سیاه به ستاره می‌مانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی از بس با هول و دستپاچگی بلند شده بود که فکر چیزی برای راه نکرده بود. خشمگین و ناراحت، به‌این عده که چنین آرام و خونسرد می‌خورند نگاه کرد. اول، خشمی پرهیجان اعصاب او را منقبض کرد و دهان گشود تا موجی از فحش و ناسزا که تا نوک زبانش آمده بود بر سرشان بریزد. لیکن بغض چنان گلویش را می‌فشرد که قادر بحرف زدن نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ‌کس  به‌او نگاه نمی‌کرد و به‌فکر او نبود. احساس می‌کرد که در نفرت و تحقیر این نابکاران شرافتمند، که اول او را فدا کرده و سپس چون کهنهٔ کثیف و بی‌مصرفی بدورش انداخته‌اند، غوطه‌ور است. آن‌گاه بیاد سبد پر از خوراکی‌های لذیذ خویش افتاد، بیاد نان شیرینی‌ها و گلابی‌ها و چهار بطری شرابش افتاد و خشمش، همچون طنابی که از فرط کشیدن بگسلد بناگاه فرو نشست و احساس کرد که می‌خواهد گریه کند. سخت کوشید و بخود پیچید و مثل بچه‌ها گریه‌های خود را فرو خورد لیکن اشک به‌چشمانش صعود می‌کرد و در گوشهٔ پلک‌هایش برق می‌زد؛ و طولی نکشید که دو قطره اشک درشت همچون قطرات آب که از بن صخره‌ای بتراود بیرون و زد بر قوس برجستهٔ سینه‌اش ریخت. در آن حال با نگاه خیره و چهرهٔ گرفته و پریده راست نشسته بود و گمان می‌کرد که او را نخواهند دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن کنتس متوجه شد و شوهرش را با اشاره خبر کرد. او شانه بالا افکند، مثل این‌که می‌خواست بگوید:«بمن چه، من چه بکنم!» خانم لوازو خندهٔ خفه‌ای حاکی از پیروزی کرد و زمزمه‌کنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ از خجالتش گریه می‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو خواهر مقدس پس از آن‌که ته‌ماندهٔ سوسیسون‌ها را در کاغذی پیچیدند دعاخوانی خود را از سر گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه کرنوده که به هضم تخم‌مرغ‌های خود مشغول بود پاهای بلندش را تا زیر نیمکت مقابل دراز کرد و به‌پشت تکیه داد و بازوان خود را صلیب‌وار در هم انداخت و مثل کسی که بازی شیرینی بخاطرش رسیده باشد لبخندی زد و بخواندن سرود «مارسی‌یز» پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیافه‌ها در هم رفت. قطعاً هم‌سفران او از این آهنگ ملی خوش‌شان نمی‌آمد. همه ناراحت و پکر شدند و مثل سگ‌هائی که یک دفعه موسیقی پر جنجالی بشنوند مهیای زوزه کشیدن بودند. کرنوده متوجه بود و به‌خواندن ادامه می‌داد. گاهی روی اشعار سرود تکیه می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای عشق مقدس وطن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بازوان انتقام‌جوی ما را نگاه‌دار و هدایت کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای آزادی، آزادی عزیز،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هم‌دوش مدافعان خود نبرد کن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون برف سفت شده بود سریع‌تر می‌رفتند، و تا شهر «دی‌یپ»، در طی لحظات طولانی و غم‌انگیز سفر، در تکان‌های شدید دلیجان بر روی جاده، در شبی که فرا می‌رسید و در تاریکی عمیق درون دلیجان، کرنوده با لجاجی ظالمانه به خواندن سرود انتقام‌جویانه و یک‌نواخت خود ادامه می‌داد و فکرهای خسته و پریشان را مجبور می‌کرد که سرود را از سر تا ته دنبال کنند و هریک از کلمات آن‌را بر ضربه‌های آهنگ بنشانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی می‌گریست؛ و گاهی گریه‌اش که بی‌اختیار اوج می‌گرفت بین دو بند از اشعار سرود، در تاریکی‌ها می‌پیچید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} Tantal پادشاه لیدی که خدایان را دعوت کرد و پسر خود را برای ایشان سر برید و ژوپیتر خدای خدایان به‌کیفر این عمل او را محکوم کرد که تا زنده است تشنه و گرسنه در پای درختان میوه‌دار و در وسط شطی آویخته باشد ولی هرگز آب بلبش نرسد و دستش از شاخه‌های میوه کوتاه باشد. عذاب تانتال در ادبیات ضرب‌المثل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}} Badinguet لقب ناپلئون سوم امپراطور فرانسه که از پروسی‌ها شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳}} (Juhith) زن یهودی که برای نجات شهر بیت‌اللحم هولوفون(Holophern) سردار دشمن را فریب داد و سرش را در خواب برید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۴}} (Juhith) زن یهودی که برای نجات شهر بیت‌اللحم هولوفون(Holophern) سردار دشمن را فریب داد و سرش را در خواب برید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۵}} لوکرس(Lucrece) زن زیبای رومی که مورد تجاوز یکی از پسران تارکن پادشاه روم واقع شد و خود را کشت، و این واقعه موجب استقرار رژیم جمهوری در روم گردید.(۵۱۰ قبل از میلاد مسیح).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۶}} Sextus ـ طبیب و فیلسوف و منجم یونانی قرن سوم میلادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی دوموپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=43589</id>
		<title>تپلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=43589"/>
		<updated>2013-05-21T20:06:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گی‌دو موپاسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسندهٔ فرانسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین روز بود که دسته‌های پراکندهٔ قشون فراری از شهر می‌گذشتند. این عده نه‌بصورت واحدهای منظم بلکه بشکل گله‌های رمیده بودند. مردان، ریش بلند و کثیف و لباس سربازی پاره‌پاره داشتند و با قدم‌های شل و ول، بی‌بیرق و بی‌فوج، پیش می‌رفتند. همه خسته و فرسوده بنظر می‌رسیدند و قادر به‌هیچ فکر و تصمیمی نبودند، فقط برحسب عادت طی طریق می‌کردند، و همین که می‌ایستادند از فرط خستگی بر زمین می‌افتادند. در میان ایشان، بخصوص نفرات مسلح، مردمی آرام و صلح‌جو با درآمدی بی‌دردسر، که اینک در زیر بار تفنگ خمیده بودند و گروه‌های کوچک سیار آماده بخدمت که زودترس و سریع‌الهیجان و در فرار نیز مانند حمله چابک بودند دیده می‌شدند. سپس، گروه «شلوار قرمزها»، از بقایای لشکری که در نبردی بزرگ منکوب شده بودند و توپچیان مغموم، مخلوط با این پیاده‌های مختلف، و اغلب نیز کلاه‌های براق سواره نظامی که بزحمت و با قدم‌های سنگین بدنبال پیادگان سبک‌رو می‌رفتند و بچشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واحدهای چریک نیز با نام‌های قهرمانانهٔ «انتقام‌جویان» و «کفن‌‌پوشان» و «جان‌بازان» به‌نوبهٔ خود به‌صورت راهزنان می‌گذشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرماندهان ایشان که سوداگران سابق پارچه یا دانه و بازرگانان اسبق پیه و صابون بودند و بمقتضای احوال جنگ‌جو از آب درآمده بودند و درجهٔ افسری ایشان نیز مرهون تعداد اشرفی‌ها یا درازی سبیلشان بود، سرتاپا مسلح، با لباس فلانل و با یراق و نشان به‌ صدای بلند صحبت می‌کردند و در باب نقشه‌های جنگی جروبحث داشتند مدعی بودند که به تنهائی فرانسه محتضر را برسرشانه‌های لرزان از ترس خود نگاه خواهند داشت؛ لیکن ایشان، اغلب اوقات حتی از نفرات خود که مردمی از جان گذشته و بی‌اندازه شجاع و سربازانی غارتگر و هرزه و فاسد بودند بیم داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفتند پروسی‌ها عنقریب وارد روان Rouen خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افراد گارد ملی که در دوماه بود در بیشه‌های اطراف به اکتشافات بسیار احتیاط آمیزی مشغول بودند و اغلب پاسداران خود را تیرباران می‌کردند و هروقت هم خرگوشی از زیر بوته‌های خار و گون تکان می‌خورد آمادهٔ نبرد می‌شدند اکنون به خانه‌های خود بازگشته بودند. سلاح‌ها و لباس‌های نظامی و ساز و برگ و دشمن‌کش ایشان که روزی بر سر جاده‌های ملی تا شعاع سه فرسخ ترس و وحشت می‌پراکند ناگهان نیست و نابود شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره، آخرین بقایای سربازان فرانسوی تازه از رود سن گذشته بودند تا از راه «سن سور» «بورگ آشار» خود را به «پنتودومر» برسانند؛ و از پس همهٔ این عده، سردار مأیوس، که با این افراد پراکنده جرأت اقدام به هیچ کاری نداشت، و خود نیز از اختلال عظیم ملتی که همیشه عادت به غلبه داشته و با وجود شجاعت افسانه‌ای خویش شکستی مفتضحانه خورده است سخت مات و مبهوت بود، در میان دن تن از افسران امر بر خود پیاده راه می‌پیمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس آرامش سنگین و انتظار وحشت‌آلود و خاموش بگرد سرشهر می‌گدشت. بسیاری از اعیان و اشراف شکم‌گندهٔ شهر که از فرط سوداگری اخته شده بودند با اضطراب و تشویش تمام انتظار فاتحین را می‌کشیدند و برخود می‌لرزیدند که مبادا سیخ کباب و یا کارد بزرگ آشپزخانه‌شان را بجای اسلحه بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتی زندگی از جریان باز ایستاده است. دکان‌ها بستهو کوی و برزن ساکت و خاموش بود. گاهی رهگذری که از این سکوت به‌هراس می‌افتاد از پای دیوارها بسرعت باریک می‌شذ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشویش انتظار موجب شده بود که رسیدن دشمن را به آرزو بخواهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعدازظهر روز پس از عزیمت سربازان فرانسوی چند تن از نیزه‌داران، که معلوم نبود از کجا پیدا شدند، بشتاب از شهر گذشتند. سپس، کمی دیرتر، سواد لشکر انبوهی از دامنهٔ «سنت کاترین» فرود آمد، و در همان حین دو موج دیگر از اشغالگران از جاده‌های «دارنتال» و «بواگیوم» نمودار شدند. درست در همان لحظه، جلوداران سه لشکر در میدان «هتل دوویل» بهم پیوستند. سربازان آلمانی از تمام خیابان‌های مجاور فرا می‌رسیدند و در حالی‌که آرایش جنگی ایشان از هم باز می‌شد سنگ‌فرش‌ها را در زیر قدم‌های محک و موزون خود به‌لرزه در آورده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمان‌های نظامی که بصورت فریاد و با صدائی ناآشنا از بیخ حلق ادا می‌شد در امتداد خانه‌هائی که مرده و متروک بنظر می‌رسیدند به‌آسمان می‌رفت، و در همان اوان، از پشت پنجره‌های بسته، چشمان مضطرب، نگران این مردان فاتح بودند که اینک بموجب «قانون جنگ» صاحب تمام شهر و مالک مال و جان مردم شده بودند. سکنهٔ شهر در اطاق‌های تاریک کردهٔ خود به سرسامی مبتلا شده بودند که معمولاً از طوفان‌های عظیم و از زمین‌لرزه‌های دهشتناک و خانه برانداز به‌آدمی دست می‌دهد و در قبال آن هر عقل و تدبیر و هر قدرت و نیروئی بی‌ثمر است؛ چون هروقت که نظم موجودی بهم می‌خورد و امنیت رخت می‌بندد و آن‌چه در پناه قوانین بشری و طبیعی است دستخوش بربریتی وحشیانه و عاری از شعور و وجدان می‌شود عین همنی احساس به‌مردم دست می‌دهد. زمین لرزه‌ای که افراد ملتی را در زیر آوارخانه‌های ریزنده له می‌کند، شط لجام گسیخته‌ای که جسد دهقانان مغروق را با لاشهٔ گاوان و با تیرهای کنده از سقف خانه‌ها همراه خود می‌برد، یا لشکر فاتحی که مدافعین را قتل‌عام می‌کند و اسیران را با خود می‌برد و بنام شمشیر دست بغارت و چپاول می‌گشاید و با غرش توپ شکر خدا می‌گذازدهمه بلاهای وحشت‌انگیزی هستند که هرگونه ایمان و اعتقاد به عدالت ازلی و هرنوع اعتماد به‌‌حمایت خداوند و به‌عقل و خود بشری را که بما می‌آموزند سست و متزلزل سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، در جلو هر خانه‌ای، جوخه‌های کوچک در می‌زدند و سپس سر در خانه‌ها فرود می‌بردند. اکنون پس از ابلغار نوبت اشغال بود. وظیفهٔ مغلوبین آغاز شده بود که در برابر غالبین خویشتن را نجیب و مهربان نشادن دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتی، همین که وحشت نخستین زایل شد آرامشی جدید حکمفرا گردید. در بسیاری از خانواده‌ها افسر پروسی بسر سفره غذاد می‌خورد. گاهی این افسر ترتبیت دیده بود و برسم ادب بحال فرانسه دلسوزی می‌کرد و نفرت خود را از این‌که در جنگ شرکت جسته است بزبان می‌آورد. مردم از این تأثر او اظهار تشکر می‌کردند؛ و سپس چه بسا که آن روز یا فردا به‌حمایت او نیازمند می‌شدند. شاید با رعایت جانب او مشمول این عنایت می‌شدند که چند مرد کمتر بر سر سفرهٔ خود بپذیرند، و اصلاً چرا بایستی کسی را برنجانند که همه چیزشان بستگی کامل به‌وجود او داشت؟ چنین رفتاری بیشتر از بی‌پروائی ناشی می‌شد نه از شجاعت. ـ چون دیگر اعیان شهر «روان» مانند ایامی که آن شهر با دفاع‌های قهرمانانه خود بلندآواز شده بود عیب بی‌پروائی را نداشتند. ـ بالاخره به اقوی دلیل مأخوذ از آداب شهرنشیی فرانسوی، معتقد بودند که هنوز مؤدب بودن نسبت به‌سربازان بیگانه در درون خانه مجاز است مشروط بر این‌که انظار مردم به‌ایشان اظهار یگانگی نکنند. در بیرون به‌یکدیگر آشنائی نمی‌دادند ولی در اندرون باکمال رغبت با هم صحبت می‌کردند، و سرباز آلمانی هرشب بیشتر از وقت را به گردم شدن در کنار آتش مشترک خانواده می‌گذرانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود شهر هم کم‌کم وضع عادی سابق را باز می‌یافت. فرانسویان هنوز هیچ ز خانه بیرون نمی‌رفتند ولی سربازان پروسی در کوی و برزن می‌لولیدند. از این گذشته، افسران سواره‌نظام آبی‌پوش(آلمانی) که آلت قتالهٔ بزرگ خود را با بی‌شرمی تمام بر سنگ‌فرش خیابان‌ها می‌کشیدند، بظاهر، نسبت به‌مردم عادی شهر، از افسران تیرانداز(فرانسوی) که سال قبل در همین کافه‌ها میگساری می‌کردند بیشتر تحقیر و توهین روا نمی‌داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف، گفتی چیزی در فضا وجود داشت، چیزی سهل‌الاحساس و ناآشنا، هوائی بیگانه و تحمل‌ناپذیر، همچون بوئی که پراکنده باشد، بوی هجوم وایلغار. این بو تمام منازل و میدان‌های عمومی را آکنده و طعم غذاها را تغییر داده و این احساس را در مردم بوجود آورده بود که گفتی همه در سفری دراز، در میان قبایلی وحشی و خطرناک بسر می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاتحین پول می‌خواستند و زیاد هم می‌خواستند، و سکنه نیز همیشه می‌پرداختند، چون بالاخره ثروتمند بودند. لیکن تاجر نرماندی هرچه داراتر می‌شود از گذشت و فداکاری، بهرنوع که باشد، و از دیدن این‌که لو اندکی از مال و ثروتش بدست دیگران می‌افتد بیشتر رنج می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خلال این اوقات، در دو سه فرسخی پائین شهر، در طول رودخانه، بطرف آبادی‌های «کرواسه» و «دی‌یپ‌دال» و «بیه‌سار»، قایق‌رانان و ماهیگیران اغلب نعش یک آلمانی آماس کرده در لباس نظامی را که بضرب دشنه یا لگد کشته و سرش را بسنگ کوبیده بودند و یا از بالای پل بضرب تنه به‌آبش انداخته بودند از ته آب می‌گرفتند. گل و لای ته رودخانه این انتقام‌های بی‌سر و صدا و بی‌رحمانه و عادلانه یعنی این قهرمانی‌های ناشناخته و این حمله‌های گنگ و خاموش را که خطرناک‌تر از جنگ‌های آشکار و عاری از آوازهٔ افتخار بود در خود مدفون می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون از نفرت اجنبی همیشه عده‌ای بی‌باک و از جان گذشته  را که حاضرند در راه فکر و عقیدهٔ خود بمیرند مسلح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره، چون اشغال‌گران، با آن‌که شهر را مطیع انضباط خشک و انعطاف‌ناپذیر خویش ساخته بودند، هیچ یک از اعمال وحشیانه‌ای را که شایع بود در طول راه‌پیمائی مظفرانهٔ خویش می‌کنند مرتکب نمی‌شدند مردم جری شدند، و نیاز به‌تجارت و معامله بار دیگر دل سوداگران ولایت را به‌وسوسه انداخت. تنی چند از آنان منافع سرشاری در بندر هاور(Havre) که تحت اشغال قشون فرانسه بود داشتند و تصمیم گرفتند که بهروسیله شده از راه خشکی خود را به دی‌یپ(Dieppe) برسانند و از آن‌جا به‌مقصد «هاور» به‌کشتی بنشینند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینان از نفوذ افسران آلمانی که با ایشان آشنا شده بودند استفاده کردند و از فرماندهٔ کل اجازهٔ حرکت گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بود که یک دلیجان بزرگ چهار اسبه برای این سفر درنظر گرفتند و بعد از آن‌که ده نفر نزد رانندهٔ دلیجان ثبت‌نام کردند مصمم شدند که برای اجتناب از تجمع مردم یک روز سه‌شنبه، صبح، قبل از طلوع آفتاب، حرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از چندی پیش، یخبندان زمین را سفت کرده بود و عصر دوشنبه، نزدیک بساعت سه‌بعدازظهر، ابرهای انبوه و سیاهی که از جانب شمال آمدند برفی با خود همراه آوردند که در تمام مدت آن عصر و آن شب بارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت چهار و نیم صبح، مسافران در حیاط «هتل نرماندی» که می‌بایستی از آن‌جا به‌دلیجان سوار شوند گرد آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ایشان هنوز خواب‌آلود بودند و در زیر بالاپوش خود از سرما می‌لرزیدند. در تاریکی یکدیگر را خوب نمی‌دیدند و با آن لباس‌های سنگین زمستانی که روی هم پوشیده بودند به کشیشان فربی می‌ماندند که ردای بلند به‌تن داشته باشند. لیکن دونفر از ایشان یکدیگر را شناختند و نفر سومی هم به‌آنان نزدیک شد و هر سه به‌صحبت پرداختند. یکی گفت:من زنم را همراه می‌آورم؛ دیگری گفت من هم می‌آوردم و سومی گفن:من هم. اولی افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دیگر به «روان» باز نخواهیم گشت، و اگر پروسی‌ها به هاور نزدیک شوند به‌انگلستان خواهیم رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون همه دارای سرشت و وضع مشابهی بودند همه همین نقشه را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینن وصف، از بستن دلیجان خبری نبود. فانوس کوچکی در دست مهتری، گاه‌گاه از در تاریکی بیرون می‌آمد و فوراً از در دیگری ناپدید می‌شد. اسب‌ها که از بوی تخته پهن به‌نشاط  آمده بودند سم بر زمین می‌کوبیدند، و صدای مردی که با مال‌ها حرف می‌زد و فحش می‌داد از ته ساختمان شنیده می‌شد. ارتعاش خفیف زنگوله‌ها اعلام کرد که مشغول بستن جل و برگ اسبان و بند و تسمهٔ دلیجان هستند، و این ارتعاش‌ها بتدریج بر اثر تکان‌های متناوب مال‌ها تبدیل به زمزمه‌های واضح و مداوم و موزون می‌گردید. گاهی این زمزمه‌ها قطع می‌شد ولی لحظه‌ای بعد همراه با تکانی ناگاهنی که توأم با صدای خفهٔ برخورد نعل اسب با زمین بود از تو آغاز می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان در دوباره بسته شد. هرگونه صدائی قطع گردید. اعیان‌های یخ‌زده لب از صحبت فروبستند. همه خشک و بی‌حرکت مانده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پردهٔ یک دستی از دانه‌های سفید برف در حین فرو افتادن به زمین دائم می‌درخشید. این پرده شکل‌ها را محو می‌کرد و گرد نرمی از برفک بر اشیاء می‌پاشید. دیگر در آن سکوت عمیق شهر آرام که در زیر برف مدفون می‌شد بجز سایش نامعلوم و بی‌نشان و امواج دانه‌های ریز برف که احساس می‌شد ولی صدا نداشت و بجز اختلاط ذرات سبکی که گفتی فضا را می‌آکند و جهان را می‌پوانید صدائی بگوش نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با فانوسش بازگشت و افسار اسب ماتم‌زده‌ای را که مقابل مالبند نگاهداشت و تسمه‌ها را بست و مدتی مدید بدور آن گشت تا از محمو بودن بندها و ساز و برگ‌ها مطمئن شود، چون با یکدست بیشتر کار نمی‌کرد و بدت دیگرش چراغ گرفته بود. وقتی خواست پی اسب دوم برود تا چشمش به‌همهٔ مسافران افتاد که بی‌حرکت ایستاده و از برف سفید شده‌اند به‌ایشان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا سوار نمی‌شوید؟ لااقل آن‌جا در پناه خواهید بود.» قطعاً ایشان به‌این فکر نیفتاده بودند، لذا شتابان بداخل دلیجان ریختند. سه تن از آنان زنان خود را در ه دلیجان جا دادند و سپس خود نیز سوار شدند. بعد، هیکل‌های بی‌اراده دیگری که سر خود را پوشانده بودند، بنوبهٔ خویش، بی‌آنکه یک کلمه با حرف بزنند سوار شدند. کف دلیجان پوشیده از کاه بود و پاها در آن فرو می‌رفت. منقل‌ها را آتش کردند، و چند لحظه بعد آهسته به شمارش محسنات منقل پرداختند و چیزهائی را که از مدت‌ها پیش می‌دانستند مکرر برای هم گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره وقتی دلیجان را بجای چهار اسب، بعلت سنگینی بار، به شش اسب بستند و صدائی از بیرون پرسید:«همه سوار شده‌اند؟» از داخل جواب دادند:«ـ بلی» و براه افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیجان آهسته آهسته با قدم‌های ریز پیش می‌رفت. چرخ‌ها در برف فرو می‌رفتند. اطاق دلیجان، سرتاسر، با تراق تراق خشکی صدا می‌کرد. مال‌ها لیز می‌خوردند و نفس نفس می‌زدند و از بینی و دهانشان بخار بیرون می‌آمد. شلاق بزرگ سورچی بی‌امان سوت می‌زد و از هرطرف در پرواز بود و مثل مار باریکی چنبره می‌زد و باز می‌شد و ناگهان ضربتی جانانه می‌نواخت و باز با نیروی شدیدتری کش می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن روز بطرز نامحسوسی بالا می‌آمد. آن دانه‌های سبک که یک مسافر «روانی»‌الاصل به‌باران پنبه تشبیه کرده بود دیگر نمی‌بارید. روشنی چرکینی از ورای ابرهای دشت و تیره و پربار نفوذ می‌کرد و سفیدی صحرا را، که گاه صفی از درختان خشک پوشیده از قندیل‌های یخی و گاه کلبه‌ای با کلاهکی از برف در آن نمودار می‌شد، شفاف‌تر نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در درون دلیجان، مسافران با کنجکاوی تمام، یکدیگر را در روشنی غم‌انگیز آن سپیده می‌نگریستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن ته، در بهترین جاهای دلیجان، آقا و خانم لوازو(Loiseau) که تاجر عمدهٔ شراب در کوی «گران پون» بودند روروی هم نشسته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«لوازو» منشی قدیم یکی از اربابان ورشکسته در تجارت بود که دارائی او را خریده و ثروتی بهم زده بود. این مرد شراب‌های بسیار بد را بقیمت ارزان بخورده فروشان دهات می‌فروخت و بین آشنایان و دوستان خود به شیادی هفت‌خط و به «نرماندی» پرمکر و حیله و خوش اخلاقی معروف شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این گذشته، آقای لوازو به‌سبب لودگی‌ه و مسخرگی‌های متنوع و شوخی‌های زشت و زیبایش شهرت داشت و کسی نبود تا ذکری از او بمیان آمد بی‌اختیار نگوید که واقعاً این لوازو قیمت ندارد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با قد ریز و نارسا شکمی چون بادکنک داشت، و روی آن شکم صورت سرخی بیان دو کناره ریش بلند(فاوری) خاکستری خودنمائی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرش، زنی درشت و قوی هیکل و با ارده بود و صدائی رسا و تصمیمی سریع داشت و نظم و حساب تجارت‌خانه محسوب می‌شد و آن مؤسسه را با فعالیت توأم با نشاطی رونق داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کنار ایشان، مردی محترم‌تر و از طبقه‌ای والاتر موسوم به‌«کاره لامادون»(Carre Lamadon) که شخصیتی برجسته داشت و وارد به‌امور تجارت پنسبه و صاحب سه کارخانهٔ ریسندگی و افسر «لژیون دونور» و عضو شورای عمومی بود قرار داشت. این شخص در تمام دوران امپراطوری رئیس دسته‌ای از مخالفین امپراطور بود که مخالفت خود را با روشی مسالمت‌آمیز و بانزاکت ابراز می‌کرد، آن‌هم صرفاً بطمع این‌که در صورت آشتی با رژیمی که بقول خود با سلاح نزاکت با آن می‌جنگید وجه المصالحهٔ بیشتری دریافت دارد. بانو«کاره لامادون» که بسیار جوان‌تر از شوهرش بود مایهٔ دلخوشی افسرانی از خانوده‌های اعیان بود که به‌پادگان «روان» منتقل می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در برابر شوهرش هیکلی بسیار ریز و ظریف داشت و بسیار خوشگل بود، و در لای پالتوی پوست خود گلوله شده بود و با نگاهی محزون بدرون اسفناک دلیجان می‌نگریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسایگانش، آقای کنت و خانم کنتس هوبر دوبره ویل(Hubert de Breville) یکی از قدیمی‌ترین و نجیب‌ترین خانواده‌های نرماندی بودند. کنت که نجیب‌زادهٔ پیر بسیار آراسته‌ای بود با تصنعی که در طرز لباس و آرایش بکار می‌بست اصرار داشت که شباهت طبیعی خود را به هانری چهارم پادشاه فرانسه، آشکار سازد؛ بنابر یم افسانهٔ تاریخی که جزو افتخارات خانوادگی محسوب می‌شد هانری چهارم بانوئی از خانوادهٔ «بره‌ویل» را آبستن کرده بود و شوهرش بپاس این افتخار کنت و فرماندار آن ولایت شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(کنت هوبر) همکار آقای کاره‌لامادون در شورای عمومی و نمایندهٔ حزب «اورلئانیست» در آن شورا بود. تاریخچهٔ ازدواج او با دختر یک نفر جهازگیر کشتی از اخالی «نانت» همچنان جز اسرار مگو بود؛ لیکن چون کنتس بظاهر بزرگ‌زاد می‌نمود و بهتر از هرکس مهمانداری می‌کرد و حتی معروف بود که روزگاری طرف عشق و علاقهٔ یکی از پسران لوئی‌فیلیپ(پادشاه فرانسه) بوده است تمام نجبا او را گرامی‌داشتند و سالن او جز سالن‌های طراز اول کشور و تنها جائی بود که هنوز آداب عشق و عشوه‌گری برسم قدیم حفظ شده بود و ورود به‌آن‌جا اشکالات فراوان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثروت خانواده بره‌ویل که کلا از اموال غیرمنقول تشکیل می‌شد بنابرآن‌چه می‌گفتند در سال عوایدی بالغ بر صدهزار لیور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شش نفر مسافر ته دلیجان تشکیل اجتماع علی‌حده‌ای داده بودند که همه از افراد پردرآمد و آرامش‌طلب و مقتدر و شریف و محترم و بانفوذ، از آن‌ها که پابند به‌مذهب و اصول هستند، محسوب می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازقضا تمام زنان روی یک نیمکت نشسته بودند و در کنار کنتس دو خواهر مقدس کلیسا نیز جا داشتند که تسبیح‌های درازی در دست می‌گرداندند و دعائی زیرلب زمزمه می‌کردند. یکی از ایشان پیرزنی بود که صورتش را آبله چال چال کرده بود، گفتی یک تفنگ ساچمه‌زنی توی صورتش خالی کرده‌اند. خواهر مقدس دیگر زنی بود بسیار لاغراندام که سر خوش‌ریخت و بیمارگونه‌ای برسینهٔ بظاهر مسلولش قرار داشت ـ سینه‌ای شرحه‌شرحه از ایمانی خوره‌مانند که مؤمن را بمقام شهدیان و ملهمان خدا می‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روبروی آن دو خواهر مقدس مردی و زنی نگاه همه را بخود جلب کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد، که بسیار سرشناس بود آقای کرنوده(Cornudet) آزادی‌خواه معروف و کسی بود که مایهٔ وحشت مردمان محترم شهر بشمار می‌رفت. بیست سال می‌شد که این مرد ریش قرمز و بلند خود را در گیلاس‌های آبجوخوری تمام کافه‌های دموکراتیک خیس می‌کرد. ثروت سرشاری از پدر خود که یمی از شیرینی‌فروش‌های قدیمی بود به‌ارث برده و همه را با رفیقان و دوستان خود خورده بود و اینک با کمالب بی‌صبری انتظار جمهوری را می‌کشید تا بالاخره مقامی را که به‌جبران آن همه خرج‌های انقلابی حق مشروع خود می‌دانست اشغال کند. در چهارم سپتامبر، شاید بدنبال شوخی مسخره‌ای که با او کرده بودند، خود را فرماندار شهر تصور کرده و وقتی خواسته بود که کارش را تحویل بگیرد چون از اعضای اداره بجز پیش‌خدمت‌ها کسی برجا نمانده بود و ایشان نیز از شناسائی عنوان او امتناع می‌ورزیدند ناچار شد جا خالی کند. با این وصف پسر بسیار خوب و بی‌آزار و خدمتگزاری بود و در کار تدارک دفاع از شهر کوشش و. تقلای بسیار کرده بود. دستور داده بود خندق‌هائی در صحرا بکنند و درختان جنگل‌های اطراق را بیندازند و برسر راه‌ها دام‌هائی تعبیه کنند، و همین که دشمن نزدیک شده بود به‌اطمینان تدارک دفاعی خود بسرعت بسوی شهر عطف عنان کرده بود. اکنون گمان می‌کرد که وجودش در هاور مفیدتر خواهد بود و در آن‌جا باز ممکن است احتیاج به سنگربندی‌ها و خندق‌کنی‌های مجددی پیدا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، یکی از آن‌ها بود که به «نشمه» معروفند و بعلت چاقی زودرسش او را تپلی(Boule de suif) لقب داده بودند. زنی بود کوتاه و گرد و غلنبه، و از بس چاق بود که بدنش پیه آورده بود. انگشتان بادکرده‌اش چنان بود که گفتی آن‌ها را در سربندها خفه کرده‌اند و شباهت بسیار به سوسیون‌های کوتاه نخ کشیده داشتند. پوست بدنش صاف و براق بود و غبغب چاق و برآمده‌اش از زیر پیراهن برجسته می‌نمود. با این وصف از بس طراوت و شادابی صورتش چشم را محظوظ می‌کرد که او را مشهی و مطلوب جلوه می‌داد. صورتش سیب سرخ یا غنچهٔ شقایق پرپر بود که می‌خواست بشکفد. در چهرهٔ او، در بالا، دو چشم سیاه شهلا در پناه صفی از مژگان بلند و انبوه، که بر آت سایه انداخته بود، می‌درخشید و در پائین دهان تنگ و دلفریبی بطلی بوسه نمناک و مزین به دندان‌های ریز و براق؛ بعلاوه چنان‌که می‌گفتند این زن صفات و محسنات گرنبهائی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بمحض این‌که حاضران او را شناختند پچ‌پچ بمیان زن‌های نجیب افتاد و کلمات «فاحشه» و «ننگ اجتماع» چنان بلند در گوش هم ادا شد که او سربلند کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن‌دم نگاهی چنان مبارزه‌جویانه و جسورانه به یک‌یک همسایگان خویش انداخت که بلافاصله سکوتی عمیق در میانه حکم‌فرما شد و همگان چشم بزیر افکندند، بجز آقای لوازو که هم‌چنان با ولع و نشاط تمام دزدانه به او می‌نگریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن بزودی گفتگو بین آن سه بانو، که با حضور این دختر ناگهان دوست و تقریباً صمیمی شدند، از نو آغاز یافت. در نظر هر سه لازم آمد که از شرافت شوهرداری خود در برابر این زن هرجائی بی‌شرم حجابی حایل بوجود آورند، زیرا عشق شرعی و قانونی همواره از همکار خود یعنی عشق عرفی و آزاد متنفر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن سه مرد نیز که بحکم غریزهٔ محافظه‌کاری با دیدن «کرنوده» بهم نزدیک شده بودند بلحنی خاص که برای مردم فقیر نفرت‌آور است از پول صحبت بمیان آوردند. کنت هوبر از خساراتی یاد می‌کرد که پروسی‌ها به‌او زده بودند و از زیان‌هائی که از دزدی اغنام و احشام و اتلاف محصول ناشی شده بود، و به‌لحن ملاک بزرگی حرف می‌زد که ثروتش از ده میلیون متجاوز باشد و این خسارات به‌زحمت بتواند دوران مضیقهٔ مالی او را بیک سال برساند. آقای کاره لامادون که در صنایع ریسندگی پنبه سخت آزموده و مجرب بود احتیاطاً شش‌صدهزار فرانک به انگلستان فرستاده بود، مثل کسی که یک دانه گلابی برای تشنگی روز مبادا نگاه داشته باشد. و اما لوازو ترتیبی داده بود که همهٔ شراب‌های معمولی موجود در انبارهای زیرزمینی خود را به کارپردازی کل کشور فرانسه فروخته بود، بطوری که دولت پول سرشاری به‌او مدیون شده بود، و او امید داشت که این پولرا در هاور وصول کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هر سه نگاه‌های سریع و دوستانه‌ای بهم می‌کردند. با آن‌که وضع اجتماعی متفاوتی داشتند بخاطر علقهٔ پول و به‌پیوند همکاری فراماسونی بین تمام کسانی که ثروتی دارند و با بردن دست بجیب شلوار خود صدای لیره در می‌آوردند نسبت بهم احساس برادری می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیجان چنان آهسته راه می‌پیمود که در ساعت ده صبح هنوز چهار فرسخ نرفته بودند. مردها سه بار پیاده شدند تا سربالائی‌های تند جاده را پیاده طی کنند. کم‌کم دلشان بشور می‌افتاد زیرا بنا بود ناهار را در تت(Totes) صرف کنند و اکنون امید نداشتند که غروب هم به‌آنجا برسند. همه مترصد بودند قهوه‌خانه‌ای برسر راه ببینید که ناگهان دلیجان در چالهٔ پربرفی افتاد و بیرون کشیدن آن دو ساعت تمام بطول انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشتها هر دم افزون می‌شد و حواس‌ها را مغشوش می‌کرد؛ و چون نزدیکشدن پروسی‌ها و عبور دسته‌های ارتش فرانسه تمام کسبه را ترسانده و رمانده بود مشروب‌فروشی یا قهوه‌خانه‌ای هم در سر راه دیده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقایان برای بدست آوردن خوراکی به کلبه‌های دهقانی مزارع کنار جاده شتافتند ولی در آن‌جا حتی نان هم پیدا نکردند زیرا دهقانان که اعتمادی بکس نداشتند از ترس غارت سربازان، که چیزی برای خوردن گیرشان نمی‌آمد و هرچه سراغ می‌کردند بزور می‌گرفتند، آذوقه خود را مخفی می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیک ساعت یک بعدازظهر لوازو اعلام کرد که واقعاً احساس گرسنگی شدیدی می‌کند. مدت‌ها بود که سایرین نیز مانند او از گرسنگی رنج می‌بردند و حتیاج شدید به سد جوع که هر دم روبه‌تزاید می‌نهاد نطق همه را کور کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه‌گاه یکی از مسافران خمیازه می‌کشید و یکی دیگر بلافاصله از او تقلید می‌کرد؛ و بدین ترتیب هریک بنوبهٔ خود برحسب اخلاق و آداب‌دانی و وضع اجتماعی خویش دهانی با سر و صدا با باادب و نزاکت باز می‌کردند و در همان‌دم جلو آن حفرهٔ گشاد را که بخار از آن بیرون می‌زد با دست می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی چندین‌بار خم شد، گفتی چیزی زیر دامان خود جستجو می‌کرد. لحظه‌ای مردد می‌ماند و به‌اطرافیانش می‌نگریست و سپس آهسته و آرام قد راست می‌کرد. چهره‌ها پریده و منقبض بود. لوازو اظهار کرد که حاضر است هزار فرانک به‌بهای یک تکه گوشت رانن خود بپردازد. زنش حرکتی اعتراض مانند کرد و سپس آرام گرفت. هروقت صحبت از ولخرجی بمیان می‌آمد او همیشه ناراحت می‌شد و حتی در این زمینه شوخی هم سرش نمی‌شد. آقای کنت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ راستش این‌که من هم حال خوشی ندارم. تعجب می‌کنم که من چطور بفکر آوردن غذا نبوده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف آقای کرنوده قمقمه‌ای پراز مشروب رم داشت. تعارف کرد ولی تعارف او بسردی رد شد. فقط لوازو دو جرعه نوشید و وقتی قمقمه را پس داد تشکری کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این هم خوب است. لااقل معده را گرم کی‌کند و اشتها را فریب می‌دهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الکل او را برسر نشاط آورد و پیشنهاد کرد که به‌پیروی از داستان «مسافران کشتی» که مردم به‌آواز می‌خوانند حاضران مسافری را که از همه چاق‌تر است بخورند. این اشارهٔ غیرمستقیم به‌تپلی کسانی را که مؤدب‌تر بودند ناراحت کرد. کسی جواب نداد. فقط کرنوده لبخندی زد. دو خواهر مقدس اکنون از تسبیح‌گرداندن و دعاخواندن باز ایستاده و هردو دست در آستین‌های بلند خود فرو برده و بی‌حرکت نشسته و چشمان خود را بزیر انداخته بودند و بی‌شک عذابی را که خدا برایشان نازل کرده بود به‌آستان او عرضه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره ساعت سه بعدازظهر چون به‌وسط بیابانی رسیده بودند که تا چشم کار می‌کرد دشت و صحرا بود و حتی ده‌کوره‌ای هم بنظر نمی‌رسید تپلی یک دفعه خم شد و از زیر نیمکت خود سبد بزرگی را که در حوله سفیدی پیچیده بود بیرون کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول یک بشقاب کوچک چینی و یک لیوان ظریف نقره و بعد قابلمهٔ بزرگی ا که دو جوجه کامل تکه‌تکه کرده و چربی گرفته در آن بود بیرون آورد. باز در سبدش چیزهای خوب دیگری مثل شیرینی تازه و میوه و نان قندی و خوراکی‌های دیگر، همه پیچیده و مرتب، دیده می‌شد، و این همه برای یک مسافرت سه روزه تهیه دیده شده بود تا در مسافرخانه‌ها احتیاج بخوردن چیزی پیدا نشود. گردن چهار بطری از ویط بسته‌های خوراکی بیرون آمده بود. تپلی یک بال جوجه را برداشت و باکمال ظرافت، همراه با یکی از آن گرده نان‌های کوچک که در نرماندی به «رژانس» معروف است بخوردن پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ نگاه‌ها بسوی او کشیده شد. سپس بوی غذا پیچید و سوراخ دماغ‌ها را باز کرد و آب فراوانی به‌دهان‌ها انداخت که توأم با پیچیدن صدای انقباض آرواره‌ها در زیر گوش‌ها بود. نفرت و تحقیر خانم‌ها نسبت به‌این دخترک وحشیانه شد چنان‌‌که آرزو می‌کردند او را بکشند و یا خود او و لیوان و سبد خوراکی‌هایش را از توی دلیجان بروی برف‌ها بیندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن لوازو قابلمهٔ جوجه‌ها را چشم می‌بلعید. آخر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوشبختانه خانم بیش از ما احتیاط بخرج داده است. اشخاصی هستند که همیشه فکر همه چیز را می‌کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی سربرداشت و به‌او نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«میل دارید بفرمائید آقا! سخت است که انسان از صبح تا این ساعت ناشتا بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو تعظیمی کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ راستش خانم، من نمی‌توانم تعارف شما را رد کنم، چون دیگر قادر بخودداری نیستم. آدم در جنگ باید جنگی باشد، این‌طور نیست خانم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سپس نگاهی به‌اطراف انداخت و باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ در روزهای وانفسا مثل چنین روزی برخورد باکسانی که به‌آدم احسان می‌کنند لذت دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو روزنامه‌ای را که همراه داشت روی زانو پهن کرد تا شلوارش کثیف نشود و با نوک چاقوئی که در جیب داشت یک ران جوجه را که چربی روی آن برق می‌زد بلند کرد، یک تکهٔ آن را به‌دندان کند و سپس با چنان لذت و اشتهائی بجویدن پرداخت که آه عمیقی حاکی از یأس و اندوه از داخل دلیجان برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیگن تپلی به‌لحنی متواضع و مهربان به‌خواهران مقدس تعارف کرد که در خوردن ماحضرش شرکت کنند. هر دو فی‌الفور پذیرفتند و پس از زمزمه‌ای تشکرآمیز، بی‌آنکه سربردارند، بسرعت بنای خوردن گذاشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده نیز تعارف همسایهٔ خود را رد نکرد و با خواهران مقدس، باپهن کردن روزنامه‌ای روی زانوان خود یک نوع میز ناهارخوری درست کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان‌ها لاینقطع باز و بسته می‌شدند و می‌بلعیدند و می‌جویدند و بی‌رحمانه فرو می‌دادند. لوازو در آن گوشه که نشسته بود امان نمی‌داد و آهسته زنش را تشویق می‌کرد که از او تقلید کند. خانم تا مدتی مقاومت کرد ولی بالاخره پس از احساس یک انقباض شدید در روده‌ها تسلیم شد. آن وقت شوهر لحن خود را مؤدب‌تر کرد و از «مصاحب زیبا»ی خویش پرسید که اگر اجازه می‌فرمایید لقمه‌ای هم برای بانو لوازو بگیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی گفت:بلی، آقا، حتماً حتماً!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با لبخند شیرین قابلمه‌اش را جلو او نگاه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی بطری شراب بردو را باز کردند دچار سرگردانی عجیبی شدند، چون یک لیوان بیشتر در بساط نبود. ناچار همان لیوان را بعد از پاک کردن بهم پاس می‌دادند. فقط کرنوده برای جلب توجه تپلی، دهانش را به‌آن نقطه‌ای از لیوان که هنوز از رطوبت لب‌های همسایهٔ خوشگلش‌ تر بود چسباند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام کنت و کنتس دوبره‌ویل و آقا و خانم کاره‌لامادون که مابین جمعی خورنده گیر کرده بودند و بوی غذا هم کلافه‌شان کرده بود چنین عذاب وحشتناکی را که نام تانتال{{نشان|۱}} زنده به‌آنست تحمل می‌کردند. ناگهان زن جوان مدیر کارخانجات ریسندگی آهی کشید که همهٔ سرها بسوی او برگشت. رنگ صورت او از برف‌های صحرا سفیدتر شده بود. چشمانش بسته شد و سرش بزیر افتاد. از هوش رفته بود. شوهرش دیوانه‌وار همه را به‌کمک خواست. همه دستپاچه شده بودند که ناگاه آن خواهر مقدس، که مسن‌تر بود، سر مریض را در بغل نگاه داشت و لیوان تپلی را به لب‌های او برد و چند قطره شراب در دهانش ریخت. بانوی زیبا تکانی خورد و چشم باز کرد و لبخندی زد ولی بلحنی محتضرانه اظهار کرد که اکنون حالش بسیار خوب است. ولی برای آ‌نکه این صحنه تکرار نشوددخواهر مقدس مجبورش کرد که یک لیوان از آن شراب برد و بنوشد و سپس به‌گفته افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این از گرسنگی است و هیچ چیز دیگر نیست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه تپلی با چهرهٔ سرخ  و بر افروخته و با حال دستپاچگی نگاهی به‌چهار مسافر که هنوز ناشتا مانده بودند کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خدایا! نمی‌دانم جرأت بکنم به‌این آقایان و این خانم‌ها هم تعارف کنم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بلافاصله از ترس توهین ایشان ساکت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو رشتهٔ سخن را بدست گرفت و گرفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ عجبا! در چنین مواقعی همه باهم برادرند و باید بهم کمک کنند! یا‌اله خانم‌ها! تعارف نکنید، رد احسان جایز نیست! از کجا معلوم که جائی برای بیتوته شب پیدا کنیم؟ با این راهی که ما می‌رویم تا فردا ظهر هم به «تت» نخواهیم رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه در تردید بودند و کسی جرأت نمی‌کرد مسئولیت گفتن «بلی» را به‌گردن بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن کنت قضیه را حل کرد. وی روبسوی دخترک چاق و چله و کمرو برگرداند و حالت نجیب‌زادهٔ بزرگواری بخود گرفت و به‌او گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خانم، ما با کمال حق‌شناسی تعارف شما را قبول می‌کنیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل، برداشتن قدم اول بود، همین‌که این محظور برطرف شد دیگر بیداد کردند. سبد خالی شد. لیکن هنوز یک قرص نان شیرینی با گوشت پرنده و یک تکه زبان بو داده و چند دانه گلابی شاه میوه، مال «کراسان»، و مقداری نان‌های کوچک مربائی و یک فنجان پر از خیارترشی و پیازترشی با سرکه در ته سبد باقی بود، چون تپلی هم مثل تمام زن‌ها ترشی بسیار دوست می‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌شد که خوراکی‌های آن دختر را بخورند و با او حرف نزنند. بنابراین با احتیاط و سپس چون دیدند که او بسیار مؤدب و معقول است بدون پروا با وی بسخن پرداختند. خانم بره‌ویل و خانم کاره لامادون که بسیار آداب‌دان بودند لطف و مهربانی و نزاکت بسیار از خود نشان دادند. مخصوصاً کنتس آن ادب و ملاحظهٔ مهرآمیز خاص بانوان بسیار اصیل را که از هیچ برخوردی رنگ کدورت نمی‌گیرد از خود به‌منصهٔ ظهور رسانید و محبت‌ها کرد. اما بانو لوازوی نیرومند که رنح قزاقی داشت همچان چموش ماند و کم گفت و پر خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبیعی بود که صحبت جنگ بمیان آمد. از پروسیان کارهای وحشتناک و از فرانسویان نمونهٔ دلاوری‌های بسیار حکایت کردند، و همهٔ این کسانی که خود می‌گریختند بر شجاعت دیگران آفرین گفتند. بعد شرح سرگذشت‌های خصوصی شروع شد و دیری نگذشت که تپلی با هیجانی واقعی و با گرم دهنی خاصی که اغلب اوقات، دختران در تشریح و توصیف احساسات و هیجانات ذاتی خود دارند تعریف کرد که چگونه «روان» را ترک گفته است. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ من اول خیال می‌کردم که می‌توانم بمانم. خانه‌ام پر از آذوقه و خواربار بود و ترجیح می‌دادم چند سربازی را نان بدهم ولی جلای وطن، که هیچ معلوم نبود به‌کجا باید بروم، نکنم. اما وقتی این پروسی‌ها را دیدم فهمیدم که تحمل کردن ایشان فوق طاقت من است. این‌ها کاری کردند که من از فرط خشم و هیجان مریض شدم و یک روز تمام از خجلت و شرمساری گریستم. آه... ای کاش مرد بودم!... من از پنجرهٔ اطاقم باین خوک‌های گنده با آن کلا‌خودای نوک تیزشان نگاه می‌کردم و اگر کلفت خانه‌ام دستم را نگرفته بود هرچه اثاث خانه داشتم از آن بالا توی سرشان می‌کوبیدم. بعداً چند نفری از ایشان آمدند که در خانهٔ من منزل کنند ولی من به گلوی اولی آویختم. خفه کردن ایشان مشکل‌تر از دیگران نیست؛ و باور کنید اگر موهای سرم را نکشیده بودند کلک یارو را می‌کندم. پس از این واقعه ناگزیر مخفی شدم. بالاخره فرصت مناسبی بدست آمد که از این شهر بروم و اینک در خدمت شما هستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه به‌او بسیار آفرین گفتند. در نظر همسفرانش که هیچ‌یک چنین کله‌شقی‌هائی از خود نشان نداده بودند بر قدر و ارزش وی هردم افزون می‌شد، و کرنوده ضمن این‌که به‌بیانات او گوش می‌داد، لبخندی کشیشانه حاکی از تصدیق و تمجید برلب داشت، درست مانند کشیشی که از زبان مؤمونی به‌مدح و ثنای خداوند گوش فرا دهد؛ چون دموکرات‌های ریش‌دراز وطن‌پرستی را در انحصار خویش می‌دانند. او نیز به‌نوبهٔ خود به‌لحنی اصولی و با غلنبه‌گوئی‌های آموخته از اعلامیه‌ها و شعارهائی که هرروز به‌دیوارها می‌چسبانند بسخن پرداخت و آخر با قرائت قطعهٔ شیوادی که در آن باکمال استادی این «بانگه{{نشان|۲}} پست‌فطرت» را هجو گفته بود به‌نطق خود پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما تپلی فوراً مکدر شد، چون طرفدار بناپارت بود. رنگش مثل آلبالو سرخ شد و از خشم و غضب زبانش به لکنت افتاد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دلم می‌خواست شماها بجای او بودید. واقعاً که خیلی عالی می‌شد! همین شماها بودید که به‌این مرد خیانت کردید! اگر حکومت ما بدست ترسوهائی مثل شماها اداره می‌شد جز این‌که از کشور فرانسه کوچ بکنیم چه‌چاره‌ای داشتیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده، خون‌سرد و بی‌اعتنا، همچنان لبخند تحقیرآمیز و غلبه‌جوی خود را برلب داشت لیکن احساس می‌شد که متعاقب آن، حرف‌های گنده و غلنبه‌پرانی‌های او شروع خواهد شد. ولی آقای کنت ناگهان به‌میان افتاد و بزحمت زیاد آن دختر خشمگین را آرام کرد، و با وقار و متانت اظهار داشت که همهٔ عقاید متکی به‌صداقت و صمیمیت محترم است. با این وصف کنتس و بانوی کارخانه‌دار که کینهٔ بی‌منطق مخصوص طبقهٔ اعیان نسبت به جمهوری و محبت غریزی خاص همهٔ بانوان نسبت بحکومت‌های زرق و برقی و استبدادی را در دب می‌‌پروراندند احساس می‌کردند علیرغم ارادهٔ خویش بطرف این فاحشهٔ شریف و بزرگوار، که احساساتش شباهت بسیار به احساسات خودشان داشت، کشیده می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبد کاملاً خالی شده بود... ده نفری، بدون زحمت، تهش را بالا آورده بودند و تأسف می‌خوردند که چرا بزرگ‌تر نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مذاکرات همچنان ادامه داشت ولی از وقتی که دست از خوردن کشیده بودند اندک برودتی در صحبت پیدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب فرا می‌رسید و ظلمت کم‌کم انبوه می‌شد و سرما که در موقع هضم غذا بیشتر تأثیر می‌کند، تپلی را، با وجود چربی زیاد بدنش به لرزه درآورده بود. آن‌گاه بانو بره‌ویل منقل خود را که از صبح تا آن ساعت چندین‌بار زغالش عوض شده بود به‌او تعارف کرد و او نیز چون احساس می‌کرد که پاهایش یخ کرده است فوراً پذیرفت. خانم کاره لامادون و خانم لوازو منقل‌های خود را به‌خواهران مقدس داده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سورچی چراغ‌های دلیجان را روشن کرده بود. نور تند آن‌ها ابری از بخار را که در بالای کفل عرق‌کردهٔ اسب‌های جمع شده بود، و نیز برفی را که گفتی در پرتو نور متحرک چراغ‌ها گسترش می‌یافت در دو طرف جاده نمایان می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر؛ در درون دلیجان، چیزی تشخیص داده نمی‌شد؛ لیکن ناگهان بین تپلی و کرنوده جنب و جوشی پدید آمد، و لوازو که چشمش در تاریکی هم کار می‌کرد بنظر آورد که مرد ریش‌دراز، مانند این‌که ضربتی بی‌صدا از از دستی خورده باشد بشدت خود را پس کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقطه‌های روشنی با نور ضعیف بر سر راه نمایان شد. آن‌جا آبادی «تت» بود. دوازده ساعت راه آمده بودند و با دوساعت استراحتی که در چهار نوبت، برای یونجه خوردن و نفس‌کشیدن، به‌اسب‌ها داده بودند جمعاً چهارده ساعت می‌شد. داخل قصبه شدند و در جلو «هتل دوکومرس» توقف کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بزرگ هتل باز شد. تمام مسافران دلیجان از صدائی که کاملاً آشنا بود یکه خوردند. این صدا از برخورد غلاف شمشیری بود که بزمین کشیده می‌شد. بلافاصله نعره‌ای آلمانی بگوش رسید که چیزی گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آن‌که دلیجان کاملاً توقف کرده بود هیچکس از آن پیاده نمی‌شد، گفتی منتظر بودند که بمحض پیاده شدن، همه قتل‌عام شوند. آن‌گاه سورچی جلو آمد. یکی از فانوس‌ها را، با دو صف کلهٔ وحشت‌زده که دهانشان باز و چشمانشان از ترس و تعجب دریده بود، روشن ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کنار سورچی و در روشنائی کامل چراغ یک افسر آلمانی ایستاده بود. جوانی بود بلند قد و بسیار باریک و لاغراندام باموهای بور، و لباس افسری چنان به تنش تنگ و چسب بود که گفتی دختری شکم‌بند بسته است. کاسکت صاف و براق‌هایش به‌پهلو آویخته و او را بصورت پیشخدمت‌های هتل‌های انگلیسی درآوده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبیل بسیار درازش با آن موهای سیخ‌سیخ از هر طرف بتدریج چنان نازک می‌شد که منتهی به‌یک موی بور می‌گردید، بطوری که این سبیل باریک برگوشه‌های لبش سنگینی کرده و صورتش را پائین کشیده است، چنانکه چین افتاده‌ای به‌لب‌ها داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسرآلمانی به زبان فرانسه، به لهجه الزاسی، مسافران را به پیاده شدن فرمان داد و به‌لحنی خشک و زننده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« ـ آقایان، خانوم‌ها، مومکین است لوطفاً پی‌یاده شاوید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول‌بار دو خواهر مذهبی با فرمانبرداری خاص دختران مقدس، که عادت بهرنوع اطاعتی دارند بزیر آمدند. بعد از ایشان، کنت و کنتس، و بدنبال آن دو، کارخانه‌دار و زنش، و از پی آنان آقای لوازو، درحالی که جفت سنگین وزنش را بلجو می‌راند، شخصی همین‌که پا بر زمین نهاد به افسر آلمانی گفت: «سلام آقا!» و این سلام ناشی از ترس و احتیاط بود نه ادب. افسر آلمانی با بی‌شرمی و وقاحت همهٔ صاحبان قدرت بی‌آنکه جواب بدهد نگاهری به‌او کرد.&lt;br /&gt;
تپلی و کرنوده با آن‌که نزدیک بدر نشسته بودند آخر از همه پیاده شدند و هردو در برابر دشمن متین و سرفراز جلوه کردند. دختر چاق و چله می‌کوشید که براعصاب خویش مسلط باشد و آرامش خود را حفظ کند، و آقای دموکرات با دستی بی‌‌حال و اندک لرزان با ریش قرمزش بازی می‌کرد. هر دو می‌خواستند مناعت و عزت نفس خود را حفظ کنند و معتقد بودند که در این گونه برخوردها هر فردی کم و بیش معرف کشور خویش است. تپلی که از ضعف نفس همراهان خود ناراحت شده بود می‌کوشید که از آن زنان نجیب و اعیان شجاع‌تر باشد و کرنوده که خوب احساس می‌کرد باید سرمشق واقع شود با تمام قوا به مأموریتی که برای مقاومت برعهده داشت و از سنگرکنی راه‌ها شروع شده بود ادامه می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه داخل مطبخ بزرگ مسافرخانه شدند و افسر آلمانی پس از آن‌که به‌پروانهٔ عبور مسافران به‌امضای فرماندهٔ کل که نام و مشخصات و شغل هر مسافری در آن قید شده بود یدقت نگریست تا مدتی مدید در قیافهٔ یک‌یک این جمعیت خیره شد و اشخاص را با علایم مندرج در پروانه تطبیق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ناگهان گفت:«بی‌سیار خوپ» و ناپدید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه همه نفسی راحت براحت کشیدند. باز هم گرسنه بودند و دستور شام دادند. نیم ساعت وقت لازم بود تا شام حاضر شود، و در آن مدت که دونفر خدمت‌کار زن به ظاهر مشغول تهیهٔ شام بودند مسافران برای سرکشی به‌ اطاق‌ها رفتند. اطاق‌ها بردیف در راهرو درازی واقع بود که به در شیشه‌ای نمره‌دارری منتهی می‌گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره در آن هنگام که می‌خواستند سر میز شام بروند سروکلهٔ مدیر مسافرخانه پیدا شد. وی که سابقاً اسب فروش بود مردی چاق و درشت هیکل بود و تنگی نفس داشت و سینه‌اش دایم سوت می‌کشید و خرخر می‌کرد و صداهای گرفته‌ای از حنجره‌اش برمی‌خاست. پدرش او را فولان‌وی Follenvie نام نهاده بود. پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ماموازل الیزابت روسه کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی یکه‌ای خورد و سربرگرداند و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ منم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ماموازل، افسر آلمانی فوراً می‌خواهد با شما صحبت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ با من؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی، اگر شما ماموازل الیزابت روسه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی ناراحت شد و یک ثانیه فکر کرد و سپس رک و راست گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ شاید، ولی من نخواهم رفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنب‌وجوشی در اطراف او بوجود آمد. هر یک سخنی می‌گفت و از علت صور این فرمان جویا می‌شد. کنت نزدیک آمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خانم، بد می‌کنید نمی‌روید، زیرا امتناع شما ممکن است مشکلات بزرگی نه‌تنها برای شخص خودتان بلکه برای همهٔ همراهان شما بوجود آورد. هرگز نباید در برابر کسانی که قوی‌ترند مقاومت کرد. رفتن شما مطمئناً هیچ‌گونه خطری دربر ندارد و مسلماً احضارتان بعلت پاره‌ای تشریفات اداری است که فراموش کرده‌اید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه با کنت هم‌آواز شدند و از دخترک خواهش کردند و اصرار ورزیدندد و قسمش دادند، تا آخر او را راضی کردند، زیرا همه از مشکلاتی که ممکن بود از کله شقی وی نتیجه شود بین داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره تپلی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بسیار خب، ولی مسلماً بخاطر شماست که می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنتس دست او را فشرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ و ما هم از شما متشکریم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی از در بیرون رفت. به انتظار او صبر کردند تا باهم شام بخورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه تأسف می‌خوردند بر این‌که چرای بجای این دخترک سرکش و زود‌رنج احضار نشده‌اند، و در ذهن خود مطالبی آماده می‌کردند که اگر بجای او احضار شوند در جواب بگویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن ده دقیقه بعد، تپلی نفس‌زنان و سرخ و کبود از هیجان، بازآمد و زیرلب زمزمه‌کنان می‌گفت:«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آه! ای پس‌فطرت! ای بی‌سرف!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه به جنب‌وجوش افتادند تا زودتر از موضوع مستحضر شوند ولی او چیزی نگفت، و چون کنت اصرار ورزید با وقار و مناعت نفس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خیر، این موضوع بشما مربوط نیست، من نمی‌خواهم حرف بزنم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه، همه بدور سوپ‌خوری بزرگی پر از سوپ که عطر مطبوع کلم از آن متصاعد بود حلقه زدند. با وجود این اعلام خطر که پیش‌آمد شام با شادی و نشاط صرف شد. شربت سیب مطبوع بود و زن شوهر لوازو و خواهران مقدس به رعایت صرفه‌جوئی، از آن نوشیدند. سایرین شراب خواستند و کرنوده آب‌جو طلبید. او در باز کردن بطری و ریختن آب‌جو شیوهٔ مخصوص به خود داشت، بدین‌معنی که کف آب‌جو را در می‌آورد و گیلاس را درحالی که کج می‌کرد بلند می‌کرد و بین چراغ و چشم و خود نگاه می‌داشت تا خوب رنگ آن را تماشا کند. وقتی هم آب‌جو را سرمی‌کشید ریش درازش که اثری از ان مشروب محبوب در خود بجا گذاشته از شوق و شعف لرزان بنظر می‌رسید. چشمانش را چپ می‌کرد تا گیلاسش را در حین آشامیدن نیز از نظر دور ندارد، و چنان حالتی بخود می‌داد مه گفتی فقط برای این کار از مادرزاده‌است؛ گفتی در ذهن خود در پی کشف تشابه و حتی تجانس بین دو عشق بزرگی است که سراسر زندگی او را در برگرفته است: عشق به آب‌جو، و عشق به انقلاب؛ و مسملاً نمی‌توانست بدون اندیشیدن به یکی از دیگری متمتع گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا و خانم «فولان‌وی» در انتهای میز شام می‌خوردند. مردک مثل لوکومتیو شکسته خرخر می‌کرد و هواکش سینه‌اش نه چنان خوب بود که بتواند وقت خوردن حرف بزند؛ برعکس او، زنش یک لحظه خفه نمی‌شد. تمام تأثرات خود را از آمدن پروسی‌ها و آن‌چه ایشان حین ورود کرده و گفته بودند حکایت کرد و برایشان لعن و نفرین فرستاد، اول برای آن‌که بخرجش انداخته بودند، و بعد هم برای آن‌که دو پسر در نظام داشت. مخصوصاً، بیشتر با کنتس طرف صحبت بود و دلش غنج می‌زد از این‌که با خانم متشخصی گفتگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدای خود را آهسته‌تر می‌کرد تا مطالب حساس‌تری بگوید و شوهرش گاه‌گاه حرف او را می‌برید و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آی مادام فولان‌وی، بهتر است خفه شوی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی او هیچ اعتنائی به‌حرف شوهرش نداشت و چنین ادامه می‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بلی، خانم، این یاروها هی می‌خورند سیب‌زمینی و خوک و باز هی می‌خورند خوک و سیب‌زمینی؛ و بعدهم، خیال نکنید آدم‌های تر و تمیزی باشند. خیر، بهیچ وجه، دور از جان شما بوی گندشان عالم را برداشته است. وقتی هم نگاه می‌کنید ساعت‌ها و روزها مشغول مشق کردن هستند؛ همه‌شان توی صحرا جمع می‌شوند و آن‌وقت بیا و ببین! هی قدم به پیش، عقب گرد! براست راست! بچپ چپ!... کاش این‌ها زمین شخم می‌زدند و زراعت می‌کردند و یا لااقل جاده‌های مملکت خودشان را درست می‌کردند! ـ ولی، خانم، این قزاق‌بازی‌ها بدرد کسی نمی‌خورد. آیا انصاف است که ملت فقیر به این‌ها نان بدهد تا بجز آدم‌کشی چیز دیگری یاد نگیرند؟ درست است که من پیرزن بی‌سوادس هستم ولی وقتی می‌بینم این‌ها از ضبح تا شب از بس پا بزمین می‌کوبند که خودشان را خسته می‌کنند و بخود می‌گویم: وقتی آدم‌هائی پیدا می‌شوند که آن همه اکتشاف می‌کنند تا مفید واقع شوند آیا سزاوار است آدم‌هائی هم مثل این‌ها آن‌قدر بخودشان زحمت بدهند تا مضر باشند؟ آیا قباحت ندارد که مردم را بکشند، حالا خواه پروسی باشد یا انگلیسی یا لهستانی باشد یا فرانسوی؟ اگر شما از کسی انتقام بگیرید که در حقتان بدی کرده است این عمل را بد می دانند و شما را محکوم می کنند ولی وقتی جوان های ما را مثل شکار جرگه می کنند و با تفنگ می کشند این عمل را خوب می دانند زیرا بکسی که بیش از همه آدم بکشد نشان و مدال می دهند. خیر, باور کنید که من هرگز از این کار سر در نمی آورم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده صدا بلند کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ جنگ وحشی‌بازی است وقتی بیک همسایهٔ بی‌آزار و صلح‌دوست حمله شود، و وظیفهٔ مقدسی است وقتی برای دفاع از وطن باشد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن سر فرود آورد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بلی، وقتی از وطن دفاع می‌کنند چیز دیگری است ولی آیا بهتر نیست تمام فرمانروایانی را که بخاطر خوس و تفریح خود جنگ راه می‌اندازند بکشند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برقی در چشمان کرنوده درخشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آفرین بر شما، همشهری، آفرین!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای کاره لامادون در فکر عمیقی رفته بود. هرچند مردی کهنه‌پرست بود و تعصبی نسبت به سرداران معروف داشت لیکن خوش فهمی و ادراک صحیح این زن دهاتی او را به‌این فکر واداشته بود که راستی از این همه بازوان عاطل و باطل و بنابراین مخرب و از این همه نیروهای هدر و بی‌ثمر اگر در کارهای صنعتی بزرگ که برای اجرای آن‌ها قرن‌ها وقت لازم است استفاده می‌شدچه نعمت‌ها و راحت‌ها که ممکن بود در کشوری بوجود آورند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما لوازو جای خود را رها کرد و رفت که آهسته با مهمانخانه‌چی صحبت کند. آن مرد شکم گنده می‌خندید و سرفه می‌کرد و تف می‌انداخت و شکم بزرگش از لذت شوخی‌های هم‌صحبتش بالا و پائین می‌جست و از آقای لوازو شش خمرهٔ بزرگ شراب برد و بوعدهٔ بهار خرید که وقتی پروسی‌ها رفتند تحویل بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شام تمام شده و نشده از بس خسته و کوفته بودند که همه خوابیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف لوازو که چیزهائی بچشم خود دیده بود زنش را خواب کرد، و بعد، گاهی گوش و گاهی چشمش را سرواخ قفل می‌چسباند تا چیزی را که بقول خود «اسرار راهرو» می‌نامید کشف کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقریباً یک ساعت بعد، صدای خش‌خشی بگوشش رسید و زود ار سوراخ قفل نگاه کرد و تپلی را دید که با پیژامهٔ شال آبی، حاشیه تور سفید، چاق‌تر از آن‌چه بود بنظر می‌آمد. دخترک شمعدانی در دست داشت و به طرف انتهای راهرو که نمره‌ای بخط درشت روی شیشهٔ آن خوانده می‌شد می‌رفت. لیکن یکی از درهای جانبی نیمه‌باز شد، و وقتی دخترک پس از چند دقیقه برگشت کرنوده با زیرشلواری بدنبالش افتاد. هر دو بسیار آهسته صحبت می‌کردند و سپس هر دو ایستادند. معلوم بود که تپلی با حرارت تمام از ورود طرف به اطاق خود جلوگیری می‌کند. متأسفانه لوازو نمی‌توانست حرف‌ها را بشنود ولی آخر سر که صدای ایشان اندکی بلندتر شد توانست جمله‌ای بگیرد. کرنوده سخت اصرار می‌ورزید و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گوش کن! چرا خر میشی؟. مگر چه خواهد شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم بود که تپلی عصبانی است، چون در جواب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیر، عزیزم، مواقعی هست که نمی‌شود از این کارها کرد. از این گذشته، در این‌جا چنین کاری عیب است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی او این حرف‌ها سرش نمی‌شد و هی می‌پرسید چرا؟ آن وقت تپلی صدا بلندتر کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چرا؟ یعنی شما نمی‌فهمید چرا؟ مگر نمی‌بینید که پروسی‌ها در این خانه هستند و حتی ممکن است در اطاق مجاور باشند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده خاموش شد. این عصمت و تقوای ناشی از حس میهن‌پرستی یک زن هرجائی که بهیچ‌وجه حاضر نمی‌شد در جوار دشمن با کسی هم‌خوابگی کند غیرت محتضر کرنوده را در دلش بیدار کرد، چنان‌که به بوسه‌ای از تو راضی شد و پاورچین پاورچین به اطاق خود بازگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو که سخت تحریک شده بود از کمینگاه خود به کنار رفت و در وسط اطاق چرخ و معقلی زد و جامهٔ خواب خود را پوشید و لحافی را که تنهٔ لخت و سنگین زنش در زبر آن لمیده بود بلند کرد و او را بوسه‌ای از خواب برانگیخت و زمزمه‌کنان از وی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ عزیزجان، دوستم داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه، سکوت بر تمام ان مسافرخانه حکمفرما گردید. لیکن چندی نگذشت که از یک سو، از سوی نامعلومی که ممکن بود زیرزمین یا انبار باشد صدای خورخوری قوی و یکنواخت و منظم، صدائی خفه و ممتد شبیه به لرزش دیگی که در زیر فشار باشد، بگوش رسید: آقای فولان‌وی بود که بخواب رفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون تصمیم گرفته بودند که فردای آن‌شب،  ساعت ۸صبح حرکت کنند صبح همه در آشپزخانه جمع شدند؛ لیکن دلیجان که طاق آن از یک قشر برف پوشیده بود بی‌اسب و بی‌‌سورچی در ویط حیاط افتاده بود. به دنبال او در اصطبل‌ها و کاهدان‌ها و درشکه خانه‌ها گشتند و اثری نیافتند. ناچار، همهٔ مردان تصمیم گرفتند کی در پی او به آبادی بروند، و همه از مسافرخانه بیرون آمدند. به میدانی رسیدند که در انتهای آن کلیسائی بود و در دو طرف آن خانه‌های پستی، و در جلو آن خانه‌ها سربازان پروسی بودند. اول سربازی که دیده شد سیب‌زمینی پوست می‌کند. قدری دورتر از او سرباز دوم مشغول شسشتو و نظافت دکان سلمانی بود. سرباز دیگری که زیر چشمش را ریش پوشانده بود بچهٔ شیرخواره‌ای را که گریه می‌کرد می‌بوسید و روی زانوان خود تکان می‌داد تا او را آرام کند. زنان زمخت دهاتی که شوهرانشان در «ارتش» به جنگ رفته بودند هرکاری که می‌خواستند، از هیزم شکستن و آبگوشت ترید کردن و قهوه آسیا کردن، با اشاره به فاتحین مطیع و حرف‌شنو خویش فرمان می‌داند؛ و حتی یکی از ایشان رخت‌های چرک مهماندار خود را که پیرزنی بسیار عاجز و ناتوان بود می‌شست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت که ازاین صحنه‌ها متعجب شده بود از خادم کلیسا، که در آن هنگام از صومعه‌ای بیرون آمد، سؤالاتی کرد. موش پیر کلیسات در واب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ای آقا، این‌ها آدم‌های بدی نیستند. آن‌طور که شایع است این‌ها اصلاً پروسی هم نیستند بلکه از جاهای دورتری که نمی‌دانم کجاست آمده‌اند. همهٔ این‌ها زن و بچه‌های خود را در ولایت بجا گذاشته‌اند. بنابراین هیچ‌کدام از جنگ دل خوشی ندارند. من یقین دارم که در ولایت ایشان نیز زن‌ها برای مردان خود گریه‌ می‌کنند و آن‌جا هم مثل این‌جا واویلاست. باز، فعلاً بدبختی در این‌جا کم‌تر از آنجااست، زیرا این مردها بکسی بدی نمی‌کنند و مثل این‌که در خانهٔ خودشان باشند کار می‌کنند. ملاحظه بفرمائید، آقا، باز فقیر بیچاره‌ها که بداد هم می‌رسند... فقط بزرگان هستند که جنگ راه می‌اندازند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده که از این صمیمیت قلبی حاصله بین غالب و مغلوب خشمگین بود ترجیح داد برگردد و در مسافرخانه بماند. لوازو بر سبیل شوخی و خنده حرفی پراند و گفت:«این‌ها جای تلفات را با زاد و ولد پر خواهند کرد.» آقای کاره لامادون چهره در هم کشید و گفت:«خرابی‌ها را ترمیم خواهند کرد.» لیکن بهرحال از سورچی خبری نبود. آخر، او را در قهوه‌خانهٔ ده پیدا کردند که با مصدر افسر آلمانی دوستانه پشت میزی نشسته بودند. کنت از او پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مگر به‌شما نگفته بودند که ساعت ۸ صبح دلیجان را ببندید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چرا، ولی بعد دستور دیگری به من دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چه دستوری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ که به هیچ‌وجه حق بستن دلیجان را ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ که به شما چنین دستوری دادند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ فرماندهٔ پروسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چرا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چه می‌دانم؟ بروید از خودش بپرسید. بمن گفتند نبندم، من هم نمی‌بندم؛ والسلام!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیر آقا، مسافرخانه‌چی از طرف او این دستور را به من داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ کی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دیشب که خواستم بروم بخوابم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر سه مرد، پریشان در مضطرب، به مسافرخانه برگشتند. از آقای «فولان‌وی» جویا شدند ولی کلفت مسافرخانه گفت که آقا بعلت تنگی نفسی که دارد هیچ‌وقت زودتر از ساعت ده صبح بیدار نمی‌شود؛ حتی قدغن اکید کرده است که جز در موارد آتش‌سوزی هرگز زودتر از آن موقع بیدارش نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستند افسر آلمانی را ببینند ولی با آن‌که در همان مسافرخانه منزل داشت ملاقاتش غیرممکن بود و فقط فولان‌وی اجازه داشت که در مورد کارهای غیرلشکری با او صحبت کند. تاچار صبر کردند. زن‌ها دوباره به اطاق‌های خود رفتند و به خیالات بی‌اصل و اساس پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده در کنار بخاری بلند آشپزخانه که آتش زیادی در آن می‌سوخت لمید. دستور داد یکی از آن میزهای کوچک کافه را جلوش گذاشتند و یک بطری آب‌جو هم برای او آوردند، و بعد، پیپ معروف خود را که بین دموکرات‌ها بقدر صاحبش قدر و عزت داشت و گفتی باخدمت به‌کرنوده به‌میهن خدمت می‌کند، از جیب بیرون کشید. این پیپ از سنگ‌های دریائی ساخته شده و از فرط استعمال صیقل خورده و مانند دندان‌های صاحبش سیاه شده بود، لیکن خوشبو و دم کج و براق و خوش‌دست بود و به قیافهٔ صاحبش بسیار خوب می‌آمد. کرنوده در همان‌جا بی‌حرکت نشسته مریض بنظر می‌رسید و بسیار مضطرب و پریشان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه قهوه صرف شده بود که مصدر افسر آلمانی به دنبال آقایان آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو نیز به دو نفر اول ملحق شد. اصرار کردند کرنوده را هم با خود ببرند تا وزن و وقاری به اقدام خویش داده باشند ولی او با کمال غرور اعلام کرد که هرگز نمی‌خواهد سروکاری با آلمانی‌ها داشته باشد. وی باز در کنار بخاری نشست و دستور یک بطری دیگر آبجو داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن سه مرد از پله‌ها بالا رفتند و بزیباترین اطاق مسافرخانه که افسر آلمانی ایشان را در آن‌جا می‌پذیرفت وارد شدند. افسر روی مبل راحتی لمیده و پاهای خود را روی لبهٔ بخاری دراز کرده، یک پیپ چینی کنج لب نهاده بود و پیژامهٔ پر زرق و برقی در تن داشت که بی‌شک از خانهٔ متروک اعیان بدسلیقه کش رفته بود. ازجای خود بلند نشد و جواب سلام ایشان را نداد و حتی نگاهی هم به ایشان نکرد. هیکلش مظهر رذالت طبیعی نظامیان فاتح بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چند لحظه آخر بسخن آمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ شوما بامن چیکار تاشتید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت سر حرف را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آقا، ما می‌خواستیم برویم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن است علت این امتناع را از شما بپرسیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ برای این‌که من نامیخام!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ محترماً بعرض می‌رسانیم که فرماندهٔ کل شما بما اجازهٔ مسافرت تا «دی‌یپ» را داده است و من تصور نمی‌کنم کاری از ما سرزده باشد که مستوجب غضب سرکار عالی باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ گفتم من نامیخام. تمام شوت. برین!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر سه سری فرود آوردند و از اطاق بیرون آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدازظهر ناخوشی برایشان گذشت. از این لجاجت افسر آلمانی چیزی نمی‌فهمیدند و افکار عجیبی مغزشان را مغشوش کرده بود. همه در آشپزخانه جمع شده و جروبحث بی‌نتیجه‌ای شروع کرده بودند و حدس‌های دور از واقع می‌زدند: شاید می‌خواستند ایشان را به‌رسم گروگان نگاه دارند؟ ـ ولی آخر، بچه منظور؟ ـ و یا به اسارت ببرند؟ و یا از ایشان تاوان هنگفتی مطالبه کنند؟ از این فکر وحشتی عجیب ایشان را بحال جنون انداخت. آنان که غنی‌تر بودند بیشتر به وحشت افتادند زیرا خویشتن را ناگزیر می‌دیدند که برای بازخرید جان خود بدره‌های پر از زر در دست این قزاق بی‌شرم بریزند. به مغز خود فشار می‌آوردند تا دروغ‌های قابل قبولی پیدا کنند و در پناه آن ثروت خود را پنهان دارند، و خویشتن را بنام فقیر و بسیار هم فقیر جا بزنند. لوازو زنجیر ساعتش را باز کرد و در جیب نهاد. با فراسیدن شب بیم و تشویش ایشان فزونی گرفت. چراغ‌ها روشن شد و چون هنوز دو ساعت به وقت شام مانده بود خانم لوازو پیشنهاد کرد یک‌دست«سی‌ویک» بازی کنند. این بازی برای ایشان لااقل سرگرمی بود. همه قبول کردند. کرنوده نیز برعایت ادب پیپش را خاموش کرد و در بازی شرکت جست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منت ورق‌ها را بر زد و کشید، وتپلی دست اول «سی‌ویک» آورد. توجه به‌بازی، کم‌کم، ترسی را که بر افکار مسلط شده بود تسکین داد. اما کرنوده متوجه شده که لوازو و زنش مشغول ساخت و پخت برای تقلب هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی سر میز شام رفتند سروکلهٔ آقای فولان‌وی پیدا شد و با صدائی که گفتی سینه صاف می‌کند ببانگ بلند اعلام کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ افسر پروسی به‌مادموازل الیزابت روسه پیغام می‌دهد که آیا هنوز تغییر رأی نداده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی با رنگ پریده قد راست کرد، سپس ناگهان سرخ و کبود شد و از خشم و غضب به خفقانی چنان شدید دچار گردید که نمی‌توانست حرف بزند. آخر فریادزنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ برو به‌این پست‌فطرت کثافت مرده‌شوربردهٔ بد پروسی بگو که من رگز چنین کاری نخواهم کرد؛ خوب می‌فهمی؟ هرگز، هرگز، هرگز!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسافرخانه‌دار چاق و چله از اطاق بیرون رفت. فوراً همه به دور تپلی حلقه زدند و او را به باد سؤال گرفتند و همه از او خواستند که پرده از راز ملاقات خود بردارد. او اول امتناع ورزید، ولی آخر از فرط خشم بسخن درآمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌پرسید چه می‌خواند؟ چه می‌خواهد؟... می‌خواهد بامن بخوابد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشم ناشی از شنیدن این حرف چنان شدید بود که هیچ‌کس یکه نخورد. کرنوده لیوان آبجو خود را چنان بضرب روی میز گذاشت که لیوان شکست. این حرکت بمزلهٔ تقبیح و تخفیف آن قزاق بی‌شرف بود، وزش باد خشم بود، ندای اتحادی بود که بین همه برای مقاومت بوجود می‌آمد؛ گفتی از هر یک از ایشان بخشی از این فداکاری را خواسته‌اند. کنت اظهار داشت که این پروسی‌ها بشیوهٔ وحشیان عهد عتیق رفتار می‌کنند. مخصوصاً زن‌ها هم‌دردی شدید و محبت‌آمیزی نسبت به تپلی ابراز کردند. خواهران مقدس که جز در موقع صرف غذا ظاهر نمی‌شدند سر بزیر انداخته بودند و چیزی نمی‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف، همین که نخستین عوارض خشم تخفیف یافت شام خوردند؛ لیکن کم صحبت کردند. همه به فکر فرو رفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم‌ها زودبه اطاق‌های خود رفتند ولی مردان که سیگار می‌کشیدند یک جلسهٔ ورق‌بازی تشکیل دادند و آقای فلان‌وی را هم به آن جلسه دعوت کردند ومی‌خواستند با مهارت و استادی از او بپرسند و بفهمند که برای درهم شکستن عناد و مقاومت افسر پروسی بچه وسایلی متشبث شوند. لیکن او جز به ورق‌های خود به چیزی نمی‌اندیشید و اصلاً گوش نمی‌کرد و جواب نمی‌داد و دم بدم تکرار می‌کرد:«آقایان، بازی‌تان را بکنید، بازی!». چنان حواسش به ورق‌ها بود که سرفه کردن و تف انداختن هم یادش رفته بود، و بهمین سبب، گاه‌گاهی صدائی شبیه به صدای نقطه‌های مکث موسیقی از حنجره‌اش برمی‌خواست. از سینهٔ مؤفش که دایم خس‌خس می‌کرد و حاکی از ابتلای او به مرض «آسم» بود هرنوع صدائی از بم‌ترین نغمه‌های موسیقی تا زیرترین صدای جوجه خروس‌های کوچک که تازه می‌خواهند به خواندن بیایند در می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی زنش که می‌خواست ار فرط خواب‌آلودگی بیفتد وقتی عقبش آمد او از رفتن امتناع ورزید. زنش ناچار تنها رفت، چون «روزکار» بود، و هر روز صبح اول طلوع آفتاب بیدار می‌شد، اما شوهرش «شب‌کار» بود و هرشی حاضر بود تمام شب را با دوستانش بگذراند. کرد به زنش گفت:«شیر مرا زردهٔ تخم‌مرغ بزن و کنار آتش بگذار!» و باز به‌بازی پرداخت. وقتی همه فهمیدند که نمی‌توانند چیزی از آن مردک در آورند، اعلام کردند که وقت خواب است، و هریک به بستر خود رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن‌شب، بازهم با امیدی نامعلوم، با عشق و علاقهٔ بیشتری به‌عزیمت، و باوحشت از روزی که می‌بایستی در این مسافرخانهٔ محقر و کثیف بگذرانند زودتر از خواب بیدار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسوس!... اسب‌ها هنوز در اصطبل بودند و از سورچی خبری نبود. از بیکاری بدور دلیجان به گردش پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناهار با حالی بسیار غم‌انگیز صرف شد. سردی مخصوصی نسبت به تپلی پیدا شده بود، زیرا شب، که همیشه آبستن حوادث است، عقیده‌ها را تغییر داده بود. اکنون تقریباً همه از این دخترک مکدر بودند که چرا شب هنگام، مخفیانه بسراغ افسر پروسی نرفته است تا کار را روبراه کند و صبح، هنگام بیدار شدن، دوستانش را از وضع مساعدی که قهراً پیش می‌آمد غفلتاً خوش‌وقت سازد! چه کاری از این ساده‌تر ممکن بود؟ و تازه که می‌فهمید؟ او برای حفظ ظاهر هم شده بود می‌توانست به افسر پروسی برساند که دلش به آوارگی و سرگردانی دوستانش می‌سوزد. این کار که برای او اهمیتی نداش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز هیچ‌کس این فکرها را بروز نمی‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدازظهر، چون همه بسیار کسل بودند، کنت پیشنهاد کرد که بگردش اطراف ده بروند. همه با دقت و احتیاط تمام خود را پیچیدند، و آن اجتماع کوچک، بجز کرنوده که ترجیح می‌داد در کنار آتش بماند و خواهران مقدس که روز خود را یا در کلیسا می‌گذراندند یا در نزد کشیش ده، براه افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرمار که روزبروز شدیدتر می‌شد بینی‌ها و گوش‌ها را بی‌رحمانه سوزن می‌زد. پاها چنان از سرما بدرد آمده بودند که هر قدمی رنجی توان‌فرسا بود، و وقتی که بیابان پیدا شد در زیر آن سفیدی بی‌د و انتها چنان حزن‌انگیز و وحشت‌زا جلوه کرد که همه، بزودی زود، با دلی یخ‌زده و گرفته بازگشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار زن در جلو راه می‌رفتند و سه مرد با قدری فاصله از ایشان می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو که پی به‌موقعیت وخیم جمع برده بود ناگهان پرسید که «این زنک هرجائی» تا کی می‌خواهد ایشان را در چنین جائی معطل کند. کنت که همیشه مؤدب بود گفت نمی‌توان انتظار چنین فداکاری شرم‌آوری را از یک زن داشت مگر این‌که این حس خود بخود در او پیدا شود. آقای کاره‌لامادون متذکر شد که اگر، آن طور که شایع است، فرانسویان یک حملهٔ تعرضی از «دی‌یپ» شروع کنند ممکن است برخورد طرفین در همین «تت» روی دهد. این فکر دو نفر دیگر را مغموم کرد. لوازو گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چطور است پیاده فرار کنیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت شانه بالا افکند و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چنین فکری با این برف و سرما و با این زن‌ها؟ و از این گذشته فوراً ما را تعقیب خواهند کرد و ده دقیقه نگذشته ما را خواهند گرفت و به اسیری باز خواهند آورد و آن وقت سر و کار ما با سربازها خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف صحیح بود. همه خاموش شدند. خانم‌ها از آرایش صحبت می‌کردند. ولی چنین معلوم بود که موضوع بخصوصی در میان ایشان نفاق انداخته است. ناگهان در انتهای کوچه سروکلهٔ افسر پروسی پیدا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایهٔ قد بلند و زنبور مانند او در لباس متحدالشکل نظامی بر روی برفی که افق را مسدود می‌کرد افتاده بود. گشاد گشاد راه می‌رفت و شیوهٔ رفتار خاص نظامیان را داشت که حتی‌المقدور می‌کوشیدند چکمه‌های واکس زده‌شان کثیف نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از کنار خانم‌ها گذشت سری به احترام خم کرد ولی نگاهی حقارت‌آمیز به مردها انداخت، و ایشان لااقل آن‌قدر غیرت از خود نشان دادند که کلاه از سر بر ندارند، گرچه لوازو مختصر حرکتی برای برداشتن کلاه خود کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی تا بناگوش سرخ شد. آن سه زن شوهردار این‌که در مصاحبت این دختر هرجائی با افسری برخورد کردند که بدخترک نظر خاص دارد در خود احساس خجلت و تحقیر بی‌اندازه‌ای کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه به صحبت از او و از سر و وضع و قیافهٔ او پرداختند. بانو کاره‌لامادون که افسران بسیار شناخته بود و دربارهٔ ایشان مثل یک خبرهٔ واقعی نظر می‌داد معتقد بود که این افسر بدک نیست، و حتی متأسف بود از این‌که چرا فرانسوی نیست وگرنه افسر سوار بسیار خوشگلی می‌شد که زن‌ها دیوانه‌اش بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی بمسافرخانه برگشتند هیچ‌کس نمی‌دانست چه بکند. حتی سخنان تلخی دربارهٔ مطالب پوچ و یاوه بین ایشان رد و بدل شد. شام توأم با سکوت ایشان چندان بطول نیانجامید و به امید این‌که وقت را بخواب بگذرانند همه به خواب‌گاه‌های خود رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح، همه با قیافه‌های خسته و دل‌های مأیوس پایین آمدند. زن‌ها دیگر بزحمت حاضر بودند با تپلی حرف بزنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای ناقوسی برخاست. یکی را غسل تعمید می‌دادند. تپلی بچه‌ای داشت که در نزد دهقانان «ایوتو» بزرگ می‌شد. او بچه خود را سالی یک‌بار هم نمی‌دید و هرگز بفکرش هم نمی‌افتاد؛ اما اکنون اندیشهٔ این‌که یکی را غسل تعمید می‌دهند ناگهان مهر مادری شدیدی نسبت به بچهٔ خود بدلش انداخت و مصراً خواستار شد که در تشریفات این غسل تعمید شرکت جوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که تپلی رفت همه بهم نگریستند، سپس صندلی‌ها را نزدیک کردند، چه، بخوبی احساس می‌کردند که بالاخره باید راه‌حلی برای این مشکل پیدا کنند. لوازو فکری بخاطرش رسید. معتقد بود به افسر آلمانی پیشنهاد کنند که تپلی را تنها نگاه دارد و به بقیه اجازهٔ حرکت بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز فولان‌وی مأمور شد این پیغام را برساند ولی هنوز نرفته برگشت. افسر آلمانی که جنس بشر را خوب می‌شناخت فوراً بیرونش انداخته و گفته بود تا وقتی که منظورش حاصل نشود همه را نگاه خواهد داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه روی عوامانهٔ خانم لوازو بالا آمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ای بابا، ما که نبایستی این قدر در اینجا بمانیم تا از پیری بمیریم. حال که این دخترهٔ سلیطه شغلش اینست که با همهٔ مردان هم‌خوابه شود بعقیدهٔ من حق ندارد این یکی را رد کند. آخر، من از شما می‌پرسم، این زنک در «روان» به‌هرکس و ناکسی داده حتی به‌درشکه‌چی‌ها! بلی خانم، به‌درشکه‌چی شهرداری! من خودم می‌دانم، آن مردک از مغازهٔ ما شراب می‌خرد. حالا امروز که پای نجات ما از این سرگردانی در بین است این نابکار اطوار در می‌آورد و جانماز آب می‌کشد!... بعقیدهٔ من این افسر بسیار کار خوبی می‌کند. شاید مدت‌ها است محرومیت می‌کشد، و اگر ما سه نفر آنجا بودیم حتماً ما را بر او ترجیح می‌داد؛ لیکن خیر، اون بهمین یکی اکتفا می‌کند و او را بر همه ترجیح می‌دهد، چون برای زنان شوهردار احترام قایل است. خوب فکرش را بکنید؛ او الان صاحب اختیار مطلق است؛ کافی بود بگوید:«من زن می‌خواهم!» و می‌توانست با سربازان خود ما را بزور بگیرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو زن دیگر چندشی در خود احساس کردندو چشمان بانو کاره‌لامادون زیبا می‌درخشید، و رنگش کمی پریده بود، چنان‌که گفتی احساس می‌کرد هم‌اکنون افسر آلمانی او را بزور گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردان که جداگانه جر و بحث می‌کردند نزدیک‌تر آمدند. لوازو که سخت خشمگین بود می‌خواست «زنیکهٔ پست» را دست و پا بسته به دشمن تسلیم کند. لیکن کنت که سه پشتش سفیر بودند و خود نیز از شم سیاسی برخوردار بود عقیده داشت که کار باید با مهارت فیصله پیدا کند و گفت:«باید او را راضی کرد.» آن‌گاه به‌فکر طرح نقشه افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌ها فشرده‌تر نشستند و لحن صحبتشان آهسته‌تر شد و جروبحث جنبهٔ عمومی پیدا کرد و هرکس نظری می‌داد. از همه چیز گذشته صحنهٔ بسیار جالبی بود. بخصوص از این جهت که این بانوان برای بیان زشت‌ترین مطالب منافی عفت کنایات و اشارات لطیف و نکته‌های بسیار ظریفی پیدا می‌کردند. نزاکت در سخنشان بقدری رعایت می‌شد که شخص خارجی چیزی از حرفشان نمی‌فهمید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چون آن قشر نازک عفت و تقوی که ظاهر همهٔ زنان عالم را پوشانده است بسیار سطحی است آن بانوان از این ماجرای هرزه و دور از اخلاق گل از گلشان می‌شکفت و در دل شدیداً از آن لذت می‌بردند، چنان‌که طبیعت زنانهٔ ایشان تحریک شده بود و باهیجان آشپز شکم‌پرستی که غذای دیگران را می‌پزد عشق را مزه‌مزه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقبت، این قضیه در نظر همه چنان عجیب و جالب جلوه‌گر شد که شادی خودبخود به دلشان باز آمد. کنت شوخی‌های اندک زننده‌ای پیش کشید ولی با چنان مهارتی ادا می‌کرد همه را به لبخند وا می‌داشت. لوازو، بنوبهٔ خود چند شوخی صریح بی‌شرمانه کرد که کسی از آن نرجید؛ فکری که زنش با آن وقاحت بیان کرده بود بر ذهن همه سنگینی می‌کرد:«حال که این زنک سلیطه شغلش این است چرا باید این یکی را رد کند؟» گفتی بانو کاره‌لامادون مهربان طناز نیز در این فکر بود که اگر بجای تپلی می‌بود فرقی بین این آن قایل نمی‌شد. و با این وصف کرنوده از ایشان جدا مانده بود و خود را نسبت به این کار پاک بیگانه نشان می‌داد. همه چنان توجهی به موضوع پیدا کرده بودند که صدای ورود تپلی را نشنیدند. لیکن کنت آهسته «هیس!» گفت و همه سربلند کردند. تپلی آن‌جا بود. ناگهان همه خاموش شدند و دست‌پاچگی خاصی پیدا کردند که اول بار مانع شد از این‌که با او سخن بگویند. کنتس که بیش از دیگران با روی و ریای سالن‌های اشرافی آشنا بود از او پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب، این غسل تعمید جالب بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دخترک چاق و چله که هنوز دچار هیجان بود همه چیز را، از وضع و قیافهٔ اشخاص گرفته تا هیبت خود کلیسا، برای ایشان تعریف کرد و آخر به گفته افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه خوب است که آدم گاهی هم نماز بخواند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهرحال، تا وقت ناهار، خانم‌ها اکتفا کردند به این‌که با او خوش خلق و مهربان باشند تا اعتماد و آمادگی او را برای پذیرفتن نصیحت بیشتر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که سر میز ناهار نشستند کم‌کم وارد موضوع شدند. اول، مذاکرات کلی و سربسته‌ای راجع به فداکاری کردند و از آنان که در روزگاران پیشین سرمشق فداکاری بوده‌اند نام بردند. از «ژودیت»{{نشان|۳}} و «هولوفرن»{{نشان|۴}} گفتند و سپس بی‌دلیل از «لوکرس»{{نشان|۵}} و سکستوس{{نشان|۶}} یاد کردند، و از کلئوپاتر مثل زدند که با هم‌خوابگی با سرداران دشمن تمام ایشان را عبد و عبید خویش ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه نقل داستان‌های تفننی که ساخته و پرداختهٔ تخیل این میلیونرهای جاهل بود شروع شد. به موجب این داستان‌ها، زنان رومی به کاپو(Capoue) و نزد آنیبال(Annibal سردار کارتاژی) می‌رفتند و با او و افسران و سربازان اجیر او هم‌خوابه می‌شدند. بالاخره از تمام زنانی که فاتحان را متوقف ساخته و تن خود را رزمگاه و وسیلهٔ غلبه بر دشمن و سلاح رزم کرده و دشمنان کریه ئ منفور را با نوازش‌های قهرمانانهٔ خود شکست داده و عصمت و تقوای خود را در راه انتقام و فداکاری ایثار کرده بودند ذکری به میان آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی بطور سربسته از آن زن نجیب‌زادهٔ انگلیسی یاد کردند که عمداً خود را دچار مرض مسری و خطرناکی کرد تا آن را به ناپلئون بناپارت سرایت دهد و بناپارت بطور معجزه‌آسائی، بعلت یک ضعف ناگهانی که در میعادگاه شوم گریبانگیرش شد از آن مهلکه جست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تمام این داستان‌ها با چنان ملایمت و مهارتی بیان می‌شد که گاهی مستمعین را به هیجان می‌آورد، هیجانی که ممکن بود حس غبطه و هم‌چشمی ایجاد کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام. ممکن بود این عقیده پیدا شود که یگانه نقش زن در این دنیا ایثار دایمی جسم خویش و تسلیم مداوم به هوی و هوس‌های قزاق‌مآبان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتی آن دو خواهر مقدس چیزی نمی‌شنوند و در افکار عمیق خویش گم شده‌اند. تپلی چیزی نمی‌گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدازظهر آن روز، تمام وقت، او را بحال خود گذاشتند تا فکر کند. لیکن بجای عنوان «مادام» که تا آن لحظه به او خطاب کرده بودند این بار او را فقط به نام«مادموازل» صدا می‌زدند بی‌آنکه کسی علت این تغییر عنوان را بداند؛ گفتی می‌خواستند او را از آن عزت و حرمتی که بر آن صعود کرده بود یک پله پائین بیاورند و وضع پست و شرم‌آورش را به رخش بکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن لحظه که آب‌گوشت شام را سر سفره آوردند باز آقای فولان‌وی ظاهر شد و جملهٔ شب گذشته را تکرار کرد:« افسر پروسی به مادموازل الیزابت روسه پیغام می‌دهد که آیا هنوز تغییر رأی نداده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی با لحن خشن در جواب فقط گفت:«خیر آقا!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن سرشام این اتفاق نظر تضعیف شد. لوازو سه جملهٔ بی‌ربط پراند. هر یک بخود فشار می‌آوردند تا شواهد و امثلهٔ جدیدی بخاطر بیاورند ولی چیزی پیدا نمی‌کردند. در این اثنا کنتس، بدون تمهید قبلی، و شاید بعلت حس احتیاج مبهمی به احترام به مذهب، از یکی از آن دو خواهر مقدس که مسن‌تر بود شرح ماجراهای مهم زندگی بزرگان دین را پرسید. حتماً بسیاری از آنان مرتکب اعمالی شده بودند که چه بسا بچشم ما جنایت محسوب شود لیکن وقتی این تبهکاری‌ها در راه خدا یا به خیر و صلاح هم‌نوع باشد کلیسا سهل و آسان قلم عفو بر آن‌ها می‌کشد. این دلیل محکم بود و کنتس از آن استفاده کرد. آن‌گاه، خواه بر اثر توافقی ضمنی، خواه به سبب خودنمائی مستوری که در اشخاص ملبس بجامهٔ روحانیت بحداعلی می‌رسد، و خواه بر اثر کند ذهنی ناشی از حسن تصادف یا حماقتی مساعد، پیرخواهر مقدس با تمام قوا به کمک این توطئه آمد. همه او را زنی محجوب و کمرو می‌دانستند ولی معلوم شد که بسیار گستاخ و چر چانه و سمج است. ذهن این زن از عقاید «الهیون طرفدار وجدان» مغشوش نشده و اصول معتقدات او به صلابت آهن بود. هرگز در ایمانش تردید راه نمی‌یافت و در وجدان مذهبیش ذره‌ای وسواس وجود نداشت. او فداکاری ابراهیم را امری بسیار ساده تلقی می‌کرد چه، ابراهیم، به فرمانی که از جانب عرش به او می‌رسید، حاضر بود پدر و مادر خود را در دم بقتل برساند. به عقیدهٔ او هیچ عملی در نظر خداوند ناخوش‌آیند نیست بشرط آن‌که به منظور مستحسنی انجام گیرد. کنتس با استفاده از نفوذ و اقتدار روحانی هم‌دست غیرمنتظرهٔ خود او را واداشت تا به شرح و تفسیر مدهب اصل اخلاقی:«هدف مشروع موجه تشبث به طرق نامشروع است» بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنتس از خواهر مقدس می‌پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب، خواهر، بعقیدهٔ شما وقتی هدف مشروع باشد خداوند تشبث به‌طرق نامشروع را می‌پذیرد و بر گناه می‌بخشاید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی، خانم، چه کسی می‌تواند است در آن در آن تردید کند؟ عملی که فی‌نفسه مذموم است اغلب به پیروی از نیت خیری که انگیزهٔ اجرای آن است در نظر خداوند مستحسن خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین ترتیب، خواهر مقدس به سخن ادامه می‌داد و خواست‌های خداوند را بهم درمی‌آمیخت و دربارهٔ مشیت‌های او حدس‌‌ها می‌زد و خدا را به چیزهائی علاقمند نشان می‌داد که اصلاً ارتباطی به او نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ این صحنه‌سازی‌ها سربسته و ماهرانه و ابهام‌آمیز بود. لیکن هر سخن خواهر مقدس کلاه بسر، رخنه‌ای در مقاومت توأم با نفرت آن زن هرجائی پدید می‌آورد. سپس موضوع مذاکره اندکی تغییر یافت و زن تسبیح بدست از کلیسای خود، از مافوق خود، از شخص خود و از مصاحب ملوسش، خواهر مقدس، سن نسیه‌فر(Saint neephore) صحبت به‌میان آورد. ایشان را از «هاور» خواسته بودند تا در بیمارستان‌ها از صدها سرباز مبتلا به آبله پرستاری کنند. بعد بشرح وضع آن بیماران بدبخت پرداخت و دربارهٔ ایشان به تفصیل سخن گفت. می‌گفت که اکنون برای هوی‌وهوس این پرسی ملعون در راه مانده‌ایم چه بسا که عدهٔ کثیری از فرانسویان، که شاید با بودن ما از مرگ نجات پیدا کنند، بمیرند. می‌گفت تخصص من در پرستاری از سربازان است. من در کریمه و ایطالیا و اطریش بوده‌ام؛ و آن‌گاه، جنگ‌هائی را که در آن شرکت کرده بود شرح داد و ناگهان یک خواهر مقدس «باباشمل» از آب درآمد که فقط برای رفتن به میدان‌های جنگ و جمع‌آوری زخمیان در هنگامهٔ نبرد ساخته‌ شده‌اند و بهتر از یک فرمانده می‌توانند تنها با یک کلمه حرف،‌ بی‌انضباط‌ترین سربازان هرزه و بی‌عار را براه آورند. یک خواهر مقدس آشوبگر که با آن صورت آسیب‌دیده و سوراخ سوراخ تصویر زنده‌ای از مصائب و خرابی‌های جنگ بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر سخنان خواهر مقدس بقدری عالی بود که بعد از او هیچ‌کس چیزی نگفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که شام صرف شد فوراً همه به‌خوابگاه‌های خود رفتند، و قرار شد صبح دیرتر پائین بیایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبحانه به آرامی صرف شد. به‌دانه‌ای که شب پیش کاشته بودند فرصت می‌دادند تا بروید و به ثمر برسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنتس پیشنهاد کرد که بعدازظهر به گردش بروند. آن‌گاه کنت بقراری که گذاشته بودند بازو به بازوی تپلی داد و همراه او پشت سر دیگران حرکت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت با وی به لحنی بسیار خودمانی و پدرانه و اندکی تحکم‌آمیز، که معمولاً مردان موقر در صحبت با دختران بکار می‌بندند، حرف زد، و به او «طفل عزیزم» خطاب کرد و در رفتار خود با او مقام والای اجتماعی و حرمت و اصالت ذاتی خویش را ملحوظ داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوراً هم وارد اصل موضوع شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب، پس شما ترجیح می‌دهید که ما را در این محل، مانند خودتان، با انواع تعدیلات و ناملایمات ناشی از ناکامی این پروسی مواجه کنید و به یک کار تفریحی که در زندگی به کرأت کرده‌اید تن د ندهید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی جواب نداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت با لطف و استدلال و احساسات سخن از سر گرفت. لیکن در همه حال وجههٔ «کنتی» خود را حفظ کرد و بمقتضای موقع دلربائی کرد و تعارف‌ها نمود و آخر مهربانی نشان داد؛ خدمتی را که او به‌ایشان می‌کرد ستود و از حق‌شناسی جمع سخن داد. سپس ناگهان به‌او «تو» خطاب کرد و خندان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ راستی عزیزجان، هیچ می‌دانی که این افسر می‌تواند برخود ببالد از این‌که بوصال دختر زیبائی دلخوش است که نظیر او را در کشور خود پیدا نخواهد کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز تپلی جواب نداد و به جمعیت ملحق شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌ که به مسافرخانه برگشتند تپلی به اطاق خود رفت و دیگر ظاهر نشد. اظطراب بحداعلی رسیده بود. راستی این دخترک چه می‌خواست بکند؟ وای بر همه اگر باز مقاومت می‌کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت شام فرا رسید. به انتظار او ماندند ولی خبری نشد وی نشد. آن‌گاه آقای فولان‌وی از در درآمد و اعلام کرد که مادموازل روسه ناخوش است و برای شما منتظر او نباشند. همه گوش‌ها را تیز کردند. کنت به مسافرخانه‌چی نزدیک شد و آهسته پرسید:«یارو آن‌جاست؟» و جواب شنید:بلی!» لیکن به رعایت ادب چیزی به رفقای خود نگفت، فقط با سر اشارهٔ خفیفی به ایشان کرد. بلافاصله نفسی حاکی از تسکین و آرامش از سینه‌ها بیرون آمد و نشاطی بچهره‌ها نشست. لوازو فریاد برآورد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ به‌به من حاضرم به همه شامپانی بدهم بشرط آن‌که در این‌جا شامپانی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و وقتی صاحب مسافرخانه با چهار بطری در دست ظاهر شد خانم لوازو ناراحتی خاصی در خود احساس کرد. همه ناگهان بگو و بخند شده بودند و نشاطی آمیخته بشوخی و گستاخی دل‌ها را آکنده بود، تازه کنت متوجه شده بود که خانم کارولامادون چه زیبا و ملوس است و آقای کارخانه‌دار هم به کنتس تعارف‌ها می‌کرد.‌ گفتگوها بسیار پر هیجان و پرنشاظ . پراشاره و پرکنایه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان لوازو با چهره‌ای حاکی از استعجاب دست‌ها را بلند کرد و زوزه‌کشان گفت:«هیس!». همه سکوت کردند و متعجب و بلکه متوحش شدند. آن‌گاه لوازو بار دیگر «هیس» گفت و چشم به سقف دوخت و گوش فرار داد و به‌آهنگی طبیعی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بچه‌ها، مطمئن باشید که کار بر وفق مراد است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران اول موضوع را نفهمیدند ولی بعد لبخند برلب‌ها نقش بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ربع بعد باز لوازو مسخره‌بازی‌های خود را از سر گرفت و شب هنگام باز همان بازی‌ها را تکرار کرد. مثل این بود که با کسی  در طبقه بالا خرف می‌زند و اندرزهای دوپهلویی که از چنتهٔ خود بیرون کشیده است به او می‌دهد. گاه‌گاه نیز حالت دلسوزی بخود می‌گرفت و آه می‌کشید و می‌گفت:«بیچاره دخترک!» و یا زیر لب زمزمه‌کنان به تغییر می‌گفت:«ای بدپروسی پست‌فطرت، برو گم‌شو!» گاه نیز که اصلا کسی فکرش را نمی‌کرد به لحن مرتعش چندین‌بار می‌گفت:«بس! بس» و بعد مثل این‌که با خودش خرف می‌زند اضافه می‌کرد:«خدا کند ما دوباره ببینمش. اگر این پیشرفت نکشدش خوب است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند این شوخی‌ها جنبهٔ زشت و زننده‌ای داشت ولی باعث خنده و تفریح همه بود و کسی بدش نمی‌آمد، زیرا بد آمدن بستگی به محیط و اوضاع و احوال آن دارد و بخصوص محیطی که بین آن جمه بوجود آمده بود آکنده از افکار شوخ و هرزه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقت خوردن «دسر»، زنان نیز اشارات پرمعنی و شوخی‌آمیزی کردند. چشم‌ها برق می‌زد. همه زیاد مشروب خورده بودند. کنت که در ناپرهیزی‌های خود نیز ظاهر آراسته و موقرش را حفظ می‌کرد بین وضع خودشان با شادی کشتی شکستگان مانده در قطب پس از آب شدن یخ‌ها و پیدا شدن راهی بسوی جنوب مقایسهٔ ظریفی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو که به هیجان آمده بود از جا بلند و، گیلاس شامپانی بدست، گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ می‌نوشم به شادی نجات خودمان!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه بپا خواستند و برای او دست زدند. خواهران مقدس نیز که خانم‌ها تعارفشان کرده بودند از این مشروب کف‌آلود که بعمر خود هرگز نخورده بودند لبی تر کنند. هر دو گفتند که این شراب ه لیموناد گازدار می‌ماند، با این وصف از آن عالی‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو در پایان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ حیف که پیانو نداریم تا نغمه‌ای بنوازیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این مدت کرنوده یک کلمه حرف نزده و حرکتی نکرده بود، و حتی چنین بنظر می‌آمد که در افکار غم‌انگیزی فرورفته است؛ گاهی نیز با حرکتی غضب‌آلود ریش درازش را می‌کشید، گفتی می‌خواست درازترش کند. بالاخره نزدیک نیمه شب که می‌خواستند از هم جدا شوند، لوازو که تلوتلو می‌خورد ناگهان مشتی بشکم او نواخت و من‌من کنان به او گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همشهری، تو امشب مثل این‌که خوش نیستی، هیچ نمی‌گوئی، نمی‌خندی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن کرنوده سربلند کرد و نگاهی خیره و غضبناک به جمع افکند و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ من به‌تان می‌گویم که کار بسیار پست و بی‌شرمانه‌ای کردید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس از جا برخاست و بطرف در رفت و بار دیگر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کاری پست و بی‌شرمانه!» و ناپدید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرکت ابتدا برودتی در جمع پدید آورد. لوازو که پکر شده بود مدتی گیج و خرف برجا ماند لیکن بزودی نشاط خود را بازیافت؛ سپس ناگهان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای بابا، این‌ها خیلی خام هستند خیلی خام!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون دیگران نفهمیدند به نقل «اسرار راهرو» پرداخت. دوباره فرح بی‌اندازه‌ای بجمع دست داد. خانم‌ها دیوانه‌وار می‌خندیدند و شادی می‌کردند. کنت و کاره لامادون از بس خندیدند که از چشمشان اشک آمد. هیچ نمی‌توانستند این قضیه را باور کنند...، گفتند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چطور؟ شما مطمئن هستید؟ یعنی یارو می‌خواست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ می‌گویم بچشم خودم دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ و او امتناع می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی، برای آن‌که افسر پروسی در اطاق پهلوئی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چطوری چنین چیزی ممکن است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ قسم می‌خورم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت داشت از خنده خفه می‌شد. کارخانه‌دار بهردو دست شکمش را گرفته بود. لوازو باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ و البته متوجهید که امشب دیگر یارو را پیدا نخواهد کرد. امشب دیگر خبری نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌‌قت، باز هرسه از خنده غش کردند و بی‌حال شدند و نفسشان گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس همه از هم جدا شدند. لیکن خانم لوازو که حالت گزنه را داشت وقت خواب بشوهرش چسبید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این زنیکهٔ بداخلاق کاره‌لامادون تمام امشب را زورکی می‌خندید. تو که می‌دانی، این زن‌ها وقتی چشمشان به‌افسر می‌افتد همین‌قدر که خیلی بی‌ریخت نباشد دیگر برای ایشان فرق نمی‌کند که فرانسوی باشد یا پروسی. سبحان‌الل‍ه!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در تمام آن‌ شب، در تاریکی راهرو صداهای خفیفی شبیه به صدای لرزش و نفسی که زحمت احساس می‌شد و صدای تماس پاهای لخت با کف راهرو و خش‌خش نامحسوس باز و بسته شدن درها پیچیده بود. یقیناً همه آن‌ شب دیر خوابیدند زیرا تا مدتی مدید امواج باریک نور از زیر درها به‌بیرون می لغزید. آخر، شامپانی برای خود اثری دارد و می‌گویند خواب را آشفته می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن شب آفتاب روشن زمستان برف‌ها را براق انداخته بود. بالاخره دلیجان آماده در جلو در منتظر بود. در همان دم یک دسته کبوتر سفید که پرهای انبوه گردن خود را باد کرده بودند، با آن چشمان گلی رنگ که لکهٔ سیاهی در وسط دارد، بین دست و پای شش اسب می‌گشتند و قوت خود را از لای پهن‌های بخارآلود می‌جستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سورچی خود را به پوستین پیچیده، برصندلی خویش نشسته بود و پیپ می‌کشید، و مسافران، شاد و خندان، با شتاب زاد راه می‌خریدند و دستور بسته‌بندی می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بجز تپلی همه حاضر بودند. او نیز رسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدری پریشان و منفعل بنظر می‌رسید. شرمنده و خجل بسوی همراهان خویش پیش رفت ولی آنان بیک حرکت روبرگرداندند، چنان‌که گفتی او را ندیده‌اند. کنت با وقار و تبختر تمام بازوی زنش را گرفت و او را از این برخود ناپاک دور کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی مات و مبهوت برجا ماند. آن‌گاه تمام جرأت و جسارت خود را جمع کرد و با ادای جملهٔ «خانم سلام!» که با فروتنی هرچه تمام‌تر زمزمه شد بطرف زن کارخانه‌دار رفت. او با اشاره سر حواب سلام بی‌شرمانه‌ای داد و سپس با نگاه زنی که به‌عصمت و شرافتش توهین شده باشد به‌او نگریست. همه چنین وانمود کردند که بکار خود سرگرمند، و خود را از او دور نگاه می‌داشتند، مثل این‌که او در زیر دامان خود مرضی مسری همراه آورده بود. آن‌گاه همه بطرف دلیجان شتافتند و او تنها و آخرین کسی بود که سوار شد و برهمان‌جا که در نیمهٔ اول را اشغال کرده بود ساکت و آرام نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتی او را نمی‌دیدند و نمی‌شناختند؛ لیکن خانم لوازو که از دور در او بچشم حقارت می‌نگریست آهسته به‌شوهرش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چه خوب شد که جای من پهلوی او نیفتاد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیجان به‌سنگینی از جا کنده شد و سفر از نو آغاز گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتدا هیچ‌کس صحبت نمی‌کرد. تپلی جرأت نداشت سربلند کند؛ درعین حال احساس می‌کرد که در نظر همهٔ هم‌سفرانش خوار و خفیف گردیده است، و شرم داشت از این‌که خویشتن را تسلیم کرده و از بوسه‌های این افسر پروسی که دوستانش ریاکارانه وی را به آغوش او انداخته بودند آلوده و نجس شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن کنتس رو بطرف خانم کاره‌لامادون برگرداند و این سکوت دردناک را درهم شکست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خانم، گمان می‌کنم شما «مادام دترول» را بشناسید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی، او یکی از دوستان من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چه نازنینی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ نازنین! الحق که نخبه‌ایست. بسیار باسواد و باترتیبت است و از طرفی، هنرمند بسیار قابلی است؛ آوازی می‌خواند که آدم حظ می‌کند و در نقاشی هم بحد کمال رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارخانه‌دار با کنت صحبت می‌کرد، و در بین سر و صدای شیشه‌های دلیجان گاهی کلمات:«اوراق بهادار ـ سررسید ـ ترقی سهام ـ نسیه» بگوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو که ورق‌کهنه‌های پنچ سال چربی و کثافت گرفتهٔ سرمیزهای آلودهٔ مسافرخانه را کش رفته بود باز زنش شروع به‌بازی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهران مقدس تسبیح دراز خویش را که به کمرشان آویخته ود باز کردند و با هم علامت صلیب کشیدند و لب‌های خود را تند و سریع بحرکت انداختند و بزمزمهٔ نامفهوم خود پرداختند. گفتی می‌خواهند نماز مس بخوانند؛ گاه‌گاه نیز مدالی را می‌بوسیدند و باز علامت صلیب می‌کشیدند، و سپس زمزمه‌های تند و مداوم خود را از سر می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده تکان نمی‌خورد و بفکر فرو رفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از سه ساعت طی طریق، لوازو ورق‌ها را جمع کرد و گفت:«من گرسنه‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه زنش بستهٔ به‌نخ پیچیده‌ای را باز کرد و از میان آن یک قطعهٔ گوشت سرد گوساله برداشت و دقیق و نظیف به‌صورت ورقه‌های نازک برید، و هر دو شروع بخوردن کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنتس گفت:«ما هم غذامان را بخوریم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موافقت شد، و او نیز خوراکی‌های خود را که برای دو خانوار تهیه شده بود باز کرد. ظرف درازی بود از بدل چینی که روی سرپوشش تصویر خرگوشی نقش شده بود تا نشان بدهند که در زیر آن سرپوش خرگوشی بریان خفته است. نوارهای باریک دنبه، مثل روخانهٔ سفیدی، از روی گوشت قهوه‌ای رنگ شکار سرازیر بود و این گوشت با گوشت‌های قیمه شدهٔ دیگری هم مخلوط بود. یک قالب چهارگوش پنیر هم در روزنامه‌ای پیچیده بود که اثر حروف چاپی روزنامه روی سطح چرب پنیر خوانده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوخواهر مقدس یک حلقه سوسیون که بوی سیر می‌داد باز کردند. اما کرنوده هر دو دست خود را یک دفعه در جیب‌های گشاد پالتوی خود فرو برد و از یکی چهار تخم‌مرغ و از دیگری یک قرص نان بیرون کشید؛ پوست تخم‌مرغ‌ها را کند و زیر پا، توی کاه‌ها انداخت و شروع به گاز زدن نان و تخم‌مرغ پخته کرد. پخته‌های زردهٔ تخم‌مرغ در ریش انبوهش می‌افتاد و لای آن موهای سیاه به ستاره می‌مانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی از بس با هول و دستپاچگی بلند شده بود که فکر چیزی برای راه نکرده بود. خشمگین و ناراحت، به‌این عده که چنین آرام و خونسرد می‌خورند نگاه کرد. اول، خشمی پرهیجان اعصاب او را منقبض کرد و دهان گشود تا موجی از فحش و ناسزا که تا نوک زبانش آمده بود بر سرشان بریزد. لیکن بغض چنان گلویش را می‌فشرد که قادر بحرف زدن نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ‌کس  به‌او نگاه نمی‌کرد و به‌فکر او نبود. احساس می‌کرد که در نفرت و تحقیر این نابکاران شرافتمند، که اول او را فدا کرده و سپس چون کهنهٔ کثیف و بی‌مصرفی بدورش انداخته‌اند، غوطه‌ور است. آن‌گاه بیاد سبد پر از خوراکی‌های لذیذ خویش افتاد، بیاد نان شیرینی‌ها و گلابی‌ها و چهار بطری شرابش افتاد و خشمش، همچون طنابی که از فرط کشیدن بگسلد بناگاه فرو نشست و احساس کرد که می‌خواهد گریه کند. سخت کوشید و بخود پیچید و مثل بچه‌ها گریه‌های خود را فرو خورد لیکن اشک به‌چشمانش صعود می‌کرد و در گوشهٔ پلک‌هایش برق می‌زد؛ و طولی نکشید که دو قطره اشک درشت همچون قطرات آب که از بن صخره‌ای بتراود بیرون و زد بر قوس برجستهٔ سینه‌اش ریخت. در آن حال با نگاه خیره و چهرهٔ گرفته و پریده راست نشسته بود و گمان می‌کرد که او را نخواهند دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن کنتس متوجه شد و شوهرش را با اشاره خبر کرد. او شانه بالا افکند، مثل این‌که می‌خواست بگوید:«بمن چه، من چه بکنم!» خانم لوازو خندهٔ خفه‌ای حاکی از پیروزی کرد و زمزمه‌کنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ از خجالتش گریه می‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو خواهر مقدس پس از آن‌که ته‌ماندهٔ سوسیسون‌ها را در کاغذی پیچیدند دعاخوانی خود را از سر گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه کرنوده که به هضم تخم‌مرغ‌های خود مشغول بود پاهای بلندش را تا زیر نیمکت مقابل دراز کرد و به‌پشت تکیه داد و بازوان خود را صلیب‌وار در هم انداخت و مثل کسی که بازی شیرینی بخاطرش رسیده باشد لبخندی زد و بخواندن سرود «مارسی‌یز» پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیافه‌ها در هم رفت. قطعاً هم‌سفران او از این آهنگ ملی خوش‌شان نمی‌آمد. همه ناراحت و پکر شدند و مثل سگ‌هائی که یک دفعه موسیقی پر جنجالی بشنوند مهیای زوزه کشیدن بودند. کرنوده متوجه بود و به‌خواندن ادامه می‌داد. گاهی روی اشعار سرود تکیه می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای عشق مقدس وطن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بازوان انتقام‌جوی ما را نگاه‌دار و هدایت کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای آزادی، آزادی عزیز،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هم‌دوش مدافعان خود نبرد کن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون برف سفت شده بود سریع‌تر می‌رفتند، و تا شهر «دی‌یپ»، در طی لحظات طولانی و غم‌انگیز سفر، در تکان‌های شدید دلیجان بر روی جاده، در شبی که فرا می‌رسید و در تاریکی عمیق درون دلیجان، کرنوده با لجاجی ظالمانه به خواندن سرود انتقام‌جویانه و یک‌نواخت خود ادامه می‌داد و فکرهای خسته و پریشان را مجبور می‌کرد که سرود را از سر تا ته دنبال کنند و هریک از کلمات آن‌را بر ضربه‌های آهنگ بنشانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی می‌گریست؛ و گاهی گریه‌اش که بی‌اختیار اوج می‌گرفت بین دو بند از اشعار سرود، در تاریکی‌ها می‌پیچید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} Tantal پادشاه لیدی که خدایان را دعوت کرد و پسر خود را برای ایشان سر برید و ژوپیتر خدای خدایان به‌کیفر این عمل او را محکوم کرد که تا زنده است تشنه و گرسنه در پای درختان میوه‌دار و در وسط شطی آویخته باشد ولی هرگز آب بلبش نرسد و دستش از شاخه‌های میوه کوتاه باشد. عذاب تانتال در ادبیات ضرب‌المثل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}} Badinguet لقب ناپلئون سوم امپراطور فرانسه که از پروسی‌ها شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳}} (Juhith) زن یهودی که برای نجات شهر بیت‌اللحم هولوفون(Holophern) سردار دشمن را فریب داد و سرش را در خواب برید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۴}} (Juhith) زن یهودی که برای نجات شهر بیت‌اللحم هولوفون(Holophern) سردار دشمن را فریب داد و سرش را در خواب برید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۵}} لوکرس(Lucrece) زن زیبای رومی که مورد تجاوز یکی از پسران تارکن پادشاه روم واقع شد و خود را کشت، و این واقعه موجب استقرار رژیم جمهوری در روم گردید.(۵۱۰ قبل از میلاد مسیح).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۶}} Sextus ـ طبیب و فیلسوف و منجم یونانی قرن سوم میلادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی دوموپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=42341</id>
		<title>تپلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=42341"/>
		<updated>2013-05-11T20:15:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تایپ تا ابتدای ۵۳&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گی‌دو موپاسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسندهٔ فرانسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین روز بود که دسته‌های پراکندهٔ قشون فراری از شهر می‌گذشتند. این عده نه‌بصورت واحدهای منظم بلکه بشکل گله‌های رمیده بودند. مردان، ریش بلند و کثیف و لباس سربازی پاره‌پاره داشتند و با قدم‌های شل و ول، بی‌بیرق و بی‌فوج، پیش می‌رفتند. همه خسته و فرسوده بنظر می‌رسیدند و قادر به‌هیچ فکر و تصمیمی نبودند، فقط برحسب عادت طی طریق می‌کردند، و همین که می‌ایستادند از فرط خستگی بر زمین می‌افتادند. در میان ایشان، بخصوص نفرات مسلح، مردمی آرام و صلح‌جو با درآمدی بی‌دردسر، که اینک در زیر بار تفنگ خمیده بودند و گروه‌های کوچک سیار آماده بخدمت که زودترس و سریع‌الهیجان و در فرار نیز مانند حمله چابک بودند دیده می‌شدند. سپس، گروه «شلوار قرمزها»، از بقایای لشکری که در نبردی بزرگ منکوب شده بودند و توپچیان مغموم، مخلوط با این پیاده‌های مختلف، و اغلب نیز کلاه‌های براق سواره نظامی که بزحمت و با قدم‌های سنگین بدنبال پیادگان سبک‌رو می‌رفتند و بچشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واحدهای چریک نیز با نام‌های قهرمانانهٔ «انتقام‌جویان» و «کفن‌‌پوشان» و «جان‌بازان» به‌نوبهٔ خود به‌صورت راهزنان می‌گذشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرماندهان ایشان که سوداگران سابق پارچه یا دانه و بازرگانان اسبق پیه و صابون بودند و بمقتضای احوال جنگ‌جو از آب درآمده بودند و درجهٔ افسری ایشان نیز مرهون تعداد اشرفی‌ها یا درازی سبیلشان بود، سرتاپا مسلح، با لباس فلانل و با یراق و نشان به‌ صدای بلند صحبت می‌کردند و در باب نقشه‌های جنگی جروبحث داشتند مدعی بودند که به تنهائی فرانسه محتضر را برسرشانه‌های لرزان از ترس خود نگاه خواهند داشت؛ لیکن ایشان، اغلب اوقات حتی از نفرات خود که مردمی از جان گذشته و بی‌اندازه شجاع و سربازانی غارتگر و هرزه و فاسد بودند بیم داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفتند پروسی‌ها عنقریب وارد روان Rouen خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افراد گارد ملی که در دوماه بود در بیشه‌های اطراف به اکتشافات بسیار احتیاط آمیزی مشغول بودند و اغلب پاسداران خود را تیرباران می‌کردند و هروقت هم خرگوشی از زیر بوته‌های خار و گون تکان می‌خورد آمادهٔ نبرد می‌شدند اکنون به خانه‌های خود بازگشته بودند. سلاح‌ها و لباس‌های نظامی و ساز و برگ و دشمن‌کش ایشان که روزی بر سر جاده‌های ملی تا شعاع سه فرسخ ترس و وحشت می‌پراکند ناگهان نیست و نابود شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره، آخرین بقایای سربازان فرانسوی تازه از رود سن گذشته بودند تا از راه «سن سور» «بورگ آشار» خود را به «پنتودومر» برسانند؛ و از پس همهٔ این عده، سردار مأیوس، که با این افراد پراکنده جرأت اقدام به هیچ کاری نداشت، و خود نیز از اختلال عظیم ملتی که همیشه عادت به غلبه داشته و با وجود شجاعت افسانه‌ای خویش شکستی مفتضحانه خورده است سخت مات و مبهوت بود، در میان دن تن از افسران امر بر خود پیاده راه می‌پیمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس آرامش سنگین و انتظار وحشت‌آلود و خاموش بگرد سرشهر می‌گدشت. بسیاری از اعیان و اشراف شکم‌گندهٔ شهر که از فرط سوداگری اخته شده بودند با اضطراب و تشویش تمام انتظار فاتحین را می‌کشیدند و برخود می‌لرزیدند که مبادا سیخ کباب و یا کارد بزرگ آشپزخانه‌شان را بجای اسلحه بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتی زندگی از جریان باز ایستاده است. دکان‌ها بستهو کوی و برزن ساکت و خاموش بود. گاهی رهگذری که از این سکوت به‌هراس می‌افتاد از پای دیوارها بسرعت باریک می‌شذ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشویش انتظار موجب شده بود که رسیدن دشمن را به آرزو بخواهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعدازظهر روز پس از عزیمت سربازان فرانسوی چند تن از نیزه‌داران، که معلوم نبود از کجا پیدا شدند، بشتاب از شهر گذشتند. سپس، کمی دیرتر، سواد لشکر انبوهی از دامنهٔ «سنت کاترین» فرود آمد، و در همان حین دو موج دیگر از اشغالگران از جاده‌های «دارنتال» و «بواگیوم» نمودار شدند. درست در همان لحظه، جلوداران سه لشکر در میدان «هتل دوویل» بهم پیوستند. سربازان آلمانی از تمام خیابان‌های مجاور فرا می‌رسیدند و در حالی‌که آرایش جنگی ایشان از هم باز می‌شد سنگ‌فرش‌ها را در زیر قدم‌های محک و موزون خود به‌لرزه در آورده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمان‌های نظامی که بصورت فریاد و با صدائی ناآشنا از بیخ حلق ادا می‌شد در امتداد خانه‌هائی که مرده و متروک بنظر می‌رسیدند به‌آسمان می‌رفت، و در همان اوان، از پشت پنجره‌های بسته، چشمان مضطرب، نگران این مردان فاتح بودند که اینک بموجب «قانون جنگ» صاحب تمام شهر و مالک مال و جان مردم شده بودند. سکنهٔ شهر در اطاق‌های تاریک کردهٔ خود به سرسامی مبتلا شده بودند که معمولاً از طوفان‌های عظیم و از زمین‌لرزه‌های دهشتناک و خانه برانداز به‌آدمی دست می‌دهد و در قبال آن هر عقل و تدبیر و هر قدرت و نیروئی بی‌ثمر است؛ چون هروقت که نظم موجودی بهم می‌خورد و امنیت رخت می‌بندد و آن‌چه در پناه قوانین بشری و طبیعی است دستخوش بربریتی وحشیانه و عاری از شعور و وجدان می‌شود عین همنی احساس به‌مردم دست می‌دهد. زمین لرزه‌ای که افراد ملتی را در زیر آوارخانه‌های ریزنده له می‌کند، شط لجام گسیخته‌ای که جسد دهقانان مغروق را با لاشهٔ گاوان و با تیرهای کنده از سقف خانه‌ها همراه خود می‌برد، یا لشکر فاتحی که مدافعین را قتل‌عام می‌کند و اسیران را با خود می‌برد و بنام شمشیر دست بغارت و چپاول می‌گشاید و با غرش توپ شکر خدا می‌گذازدهمه بلاهای وحشت‌انگیزی هستند که هرگونه ایمان و اعتقاد به عدالت ازلی و هرنوع اعتماد به‌‌حمایت خداوند و به‌عقل و خود بشری را که بما می‌آموزند سست و متزلزل سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، در جلو هر خانه‌ای، جوخه‌های کوچک در می‌زدند و سپس سر در خانه‌ها فرود می‌بردند. اکنون پس از ابلغار نوبت اشغال بود. وظیفهٔ مغلوبین آغاز شده بود که در برابر غالبین خویشتن را نجیب و مهربان نشادن دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتی، همین که وحشت نخستین زایل شد آرامشی جدید حکمفرا گردید. در بسیاری از خانواده‌ها افسر پروسی بسر سفره غذاد می‌خورد. گاهی این افسر ترتبیت دیده بود و برسم ادب بحال فرانسه دلسوزی می‌کرد و نفرت خود را از این‌که در جنگ شرکت جسته است بزبان می‌آورد. مردم از این تأثر او اظهار تشکر می‌کردند؛ و سپس چه بسا که آن روز یا فردا به‌حمایت او نیازمند می‌شدند. شاید با رعایت جانب او مشمول این عنایت می‌شدند که چند مرد کمتر بر سر سفرهٔ خود بپذیرند، و اصلاً چرا بایستی کسی را برنجانند که همه چیزشان بستگی کامل به‌وجود او داشت؟ چنین رفتاری بیشتر از بی‌پروائی ناشی می‌شد نه از شجاعت. ـ چون دیگر اعیان شهر «روان» مانند ایامی که آن شهر با دفاع‌های قهرمانانه خود بلندآواز شده بود عیب بی‌پروائی را نداشتند. ـ بالاخره به اقوی دلیل مأخوذ از آداب شهرنشیی فرانسوی، معتقد بودند که هنوز مؤدب بودن نسبت به‌سربازان بیگانه در درون خانه مجاز است مشروط بر این‌که انظار مردم به‌ایشان اظهار یگانگی نکنند. در بیرون به‌یکدیگر آشنائی نمی‌دادند ولی در اندرون باکمال رغبت با هم صحبت می‌کردند، و سرباز آلمانی هرشب بیشتر از وقت را به گردم شدن در کنار آتش مشترک خانواده می‌گذرانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود شهر هم کم‌کم وضع عادی سابق را باز می‌یافت. فرانسویان هنوز هیچ ز خانه بیرون نمی‌رفتند ولی سربازان پروسی در کوی و برزن می‌لولیدند. از این گذشته، افسران سواره‌نظام آبی‌پوش(آلمانی) که آلت قتالهٔ بزرگ خود را با بی‌شرمی تمام بر سنگ‌فرش خیابان‌ها می‌کشیدند، بظاهر، نسبت به‌مردم عادی شهر، از افسران تیرانداز(فرانسوی) که سال قبل در همین کافه‌ها میگساری می‌کردند بیشتر تحقیر و توهین روا نمی‌داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف، گفتی چیزی در فضا وجود داشت، چیزی سهل‌الاحساس و ناآشنا، هوائی بیگانه و تحمل‌ناپذیر، همچون بوئی که پراکنده باشد، بوی هجوم وایلغار. این بو تمام منازل و میدان‌های عمومی را آکنده و طعم غذاها را تغییر داده و این احساس را در مردم بوجود آورده بود که گفتی همه در سفری دراز، در میان قبایلی وحشی و خطرناک بسر می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاتحین پول می‌خواستند و زیاد هم می‌خواستند، و سکنه نیز همیشه می‌پرداختند، چون بالاخره ثروتمند بودند. لیکن تاجر نرماندی هرچه داراتر می‌شود از گذشت و فداکاری، بهرنوع که باشد، و از دیدن این‌که لو اندکی از مال و ثروتش بدست دیگران می‌افتد بیشتر رنج می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خلال این اوقات، در دو سه فرسخی پائین شهر، در طول رودخانه، بطرف آبادی‌های «کرواسه» و «دی‌یپ‌دال» و «بیه‌سار»، قایق‌رانان و ماهیگیران اغلب نعش یک آلمانی آماس کرده در لباس نظامی را که بضرب دشنه یا لگد کشته و سرش را بسنگ کوبیده بودند و یا از بالای پل بضرب تنه به‌آبش انداخته بودند از ته آب می‌گرفتند. گل و لای ته رودخانه این انتقام‌های بی‌سر و صدا و بی‌رحمانه و عادلانه یعنی این قهرمانی‌های ناشناخته و این حمله‌های گنگ و خاموش را که خطرناک‌تر از جنگ‌های آشکار و عاری از آوازهٔ افتخار بود در خود مدفون می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون از نفرت اجنبی همیشه عده‌ای بی‌باک و از جان گذشته  را که حاضرند در راه فکر و عقیدهٔ خود بمیرند مسلح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره، چون اشغال‌گران، با آن‌که شهر را مطیع انضباط خشک و انعطاف‌ناپذیر خویش ساخته بودند، هیچ یک از اعمال وحشیانه‌ای را که شایع بود در طول راه‌پیمائی مظفرانهٔ خویش می‌کنند مرتکب نمی‌شدند مردم جری شدند، و نیاز به‌تجارت و معامله بار دیگر دل سوداگران ولایت را به‌وسوسه انداخت. تنی چند از آنان منافع سرشاری در بندر هاور(Havre) که تحت اشغال قشون فرانسه بود داشتند و تصمیم گرفتند که بهروسیله شده از راه خشکی خود را به دی‌یپ(Dieppe) برسانند و از آن‌جا به‌مقصد «هاور» به‌کشتی بنشینند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینان از نفوذ افسران آلمانی که با ایشان آشنا شده بودند استفاده کردند و از فرماندهٔ کل اجازهٔ حرکت گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بود که یک دلیجان بزرگ چهار اسبه برای این سفر درنظر گرفتند و بعد از آن‌که ده نفر نزد رانندهٔ دلیجان ثبت‌نام کردند مصمم شدند که برای اجتناب از تجمع مردم یک روز سه‌شنبه، صبح، قبل از طلوع آفتاب، حرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از چندی پیش، یخبندان زمین را سفت کرده بود و عصر دوشنبه، نزدیک بساعت سه‌بعدازظهر، ابرهای انبوه و سیاهی که از جانب شمال آمدند برفی با خود همراه آوردند که در تمام مدت آن عصر و آن شب بارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت چهار و نیم صبح، مسافران در حیاط «هتل نرماندی» که می‌بایستی از آن‌جا به‌دلیجان سوار شوند گرد آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ایشان هنوز خواب‌آلود بودند و در زیر بالاپوش خود از سرما می‌لرزیدند. در تاریکی یکدیگر را خوب نمی‌دیدند و با آن لباس‌های سنگین زمستانی که روی هم پوشیده بودند به کشیشان فربی می‌ماندند که ردای بلند به‌تن داشته باشند. لیکن دونفر از ایشان یکدیگر را شناختند و نفر سومی هم به‌آنان نزدیک شد و هر سه به‌صحبت پرداختند. یکی گفت:من زنم را همراه می‌آورم؛ دیگری گفت من هم می‌آوردم و سومی گفن:من هم. اولی افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دیگر به «روان» باز نخواهیم گشت، و اگر پروسی‌ها به هاور نزدیک شوند به‌انگلستان خواهیم رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون همه دارای سرشت و وضع مشابهی بودند همه همین نقشه را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینن وصف، از بستن دلیجان خبری نبود. فانوس کوچکی در دست مهتری، گاه‌گاه از در تاریکی بیرون می‌آمد و فوراً از در دیگری ناپدید می‌شد. اسب‌ها که از بوی تخته پهن به‌نشاط  آمده بودند سم بر زمین می‌کوبیدند، و صدای مردی که با مال‌ها حرف می‌زد و فحش می‌داد از ته ساختمان شنیده می‌شد. ارتعاش خفیف زنگوله‌ها اعلام کرد که مشغول بستن جل و برگ اسبان و بند و تسمهٔ دلیجان هستند، و این ارتعاش‌ها بتدریج بر اثر تکان‌های متناوب مال‌ها تبدیل به زمزمه‌های واضح و مداوم و موزون می‌گردید. گاهی این زمزمه‌ها قطع می‌شد ولی لحظه‌ای بعد همراه با تکانی ناگاهنی که توأم با صدای خفهٔ برخورد نعل اسب با زمین بود از تو آغاز می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان در دوباره بسته شد. هرگونه صدائی قطع گردید. اعیان‌های یخ‌زده لب از صحبت فروبستند. همه خشک و بی‌حرکت مانده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پردهٔ یک دستی از دانه‌های سفید برف در حین فرو افتادن به زمین دائم می‌درخشید. این پرده شکل‌ها را محو می‌کرد و گرد نرمی از برفک بر اشیاء می‌پاشید. دیگر در آن سکوت عمیق شهر آرام که در زیر برف مدفون می‌شد بجز سایش نامعلوم و بی‌نشان و امواج دانه‌های ریز برف که احساس می‌شد ولی صدا نداشت و بجز اختلاط ذرات سبکی که گفتی فضا را می‌آکند و جهان را می‌پوانید صدائی بگوش نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با فانوسش بازگشت و افسار اسب ماتم‌زده‌ای را که مقابل مالبند نگاهداشت و تسمه‌ها را بست و مدتی مدید بدور آن گشت تا از محمو بودن بندها و ساز و برگ‌ها مطمئن شود، چون با یکدست بیشتر کار نمی‌کرد و بدت دیگرش چراغ گرفته بود. وقتی خواست پی اسب دوم برود تا چشمش به‌همهٔ مسافران افتاد که بی‌حرکت ایستاده و از برف سفید شده‌اند به‌ایشان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا سوار نمی‌شوید؟ لااقل آن‌جا در پناه خواهید بود.» قطعاً ایشان به‌این فکر نیفتاده بودند، لذا شتابان بداخل دلیجان ریختند. سه تن از آنان زنان خود را در ه دلیجان جا دادند و سپس خود نیز سوار شدند. بعد، هیکل‌های بی‌اراده دیگری که سر خود را پوشانده بودند، بنوبهٔ خویش، بی‌آنکه یک کلمه با حرف بزنند سوار شدند. کف دلیجان پوشیده از کاه بود و پاها در آن فرو می‌رفت. منقل‌ها را آتش کردند، و چند لحظه بعد آهسته به شمارش محسنات منقل پرداختند و چیزهائی را که از مدت‌ها پیش می‌دانستند مکرر برای هم گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره وقتی دلیجان را بجای چهار اسب، بعلت سنگینی بار، به شش اسب بستند و صدائی از بیرون پرسید:«همه سوار شده‌اند؟» از داخل جواب دادند:«ـ بلی» و براه افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیجان آهسته آهسته با قدم‌های ریز پیش می‌رفت. چرخ‌ها در برف فرو می‌رفتند. اطاق دلیجان، سرتاسر، با تراق تراق خشکی صدا می‌کرد. مال‌ها لیز می‌خوردند و نفس نفس می‌زدند و از بینی و دهانشان بخار بیرون می‌آمد. شلاق بزرگ سورچی بی‌امان سوت می‌زد و از هرطرف در پرواز بود و مثل مار باریکی چنبره می‌زد و باز می‌شد و ناگهان ضربتی جانانه می‌نواخت و باز با نیروی شدیدتری کش می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن روز بطرز نامحسوسی بالا می‌آمد. آن دانه‌های سبک که یک مسافر «روانی»‌الاصل به‌باران پنبه تشبیه کرده بود دیگر نمی‌بارید. روشنی چرکینی از ورای ابرهای دشت و تیره و پربار نفوذ می‌کرد و سفیدی صحرا را، که گاه صفی از درختان خشک پوشیده از قندیل‌های یخی و گاه کلبه‌ای با کلاهکی از برف در آن نمودار می‌شد، شفاف‌تر نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در درون دلیجان، مسافران با کنجکاوی تمام، یکدیگر را در روشنی غم‌انگیز آن سپیده می‌نگریستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن ته، در بهترین جاهای دلیجان، آقا و خانم لوازو(Loiseau) که تاجر عمدهٔ شراب در کوی «گران پون» بودند روروی هم نشسته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«لوازو» منشی قدیم یکی از اربابان ورشکسته در تجارت بود که دارائی او را خریده و ثروتی بهم زده بود. این مرد شراب‌های بسیار بد را بقیمت ارزان بخورده فروشان دهات می‌فروخت و بین آشنایان و دوستان خود به شیادی هفت‌خط و به «نرماندی» پرمکر و حیله و خوش اخلاقی معروف شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این گذشته، آقای لوازو به‌سبب لودگی‌ه و مسخرگی‌های متنوع و شوخی‌های زشت و زیبایش شهرت داشت و کسی نبود تا ذکری از او بمیان آمد بی‌اختیار نگوید که واقعاً این لوازو قیمت ندارد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با قد ریز و نارسا شکمی چون بادکنک داشت، و روی آن شکم صورت سرخی بیان دو کناره ریش بلند(فاوری) خاکستری خودنمائی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرش، زنی درشت و قوی هیکل و با ارده بود و صدائی رسا و تصمیمی سریع داشت و نظم و حساب تجارت‌خانه محسوب می‌شد و آن مؤسسه را با فعالیت توأم با نشاطی رونق داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کنار ایشان، مردی محترم‌تر و از طبقه‌ای والاتر موسوم به‌«کاره لامادون»(Carre Lamadon) که شخصیتی برجسته داشت و وارد به‌امور تجارت پنسبه و صاحب سه کارخانهٔ ریسندگی و افسر «لژیون دونور» و عضو شورای عمومی بود قرار داشت. این شخص در تمام دوران امپراطوری رئیس دسته‌ای از مخالفین امپراطور بود که مخالفت خود را با روشی مسالمت‌آمیز و بانزاکت ابراز می‌کرد، آن‌هم صرفاً بطمع این‌که در صورت آشتی با رژیمی که بقول خود با سلاح نزاکت با آن می‌جنگید وجه المصالحهٔ بیشتری دریافت دارد. بانو«کاره لامادون» که بسیار جوان‌تر از شوهرش بود مایهٔ دلخوشی افسرانی از خانوده‌های اعیان بود که به‌پادگان «روان» منتقل می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در برابر شوهرش هیکلی بسیار ریز و ظریف داشت و بسیار خوشگل بود، و در لای پالتوی پوست خود گلوله شده بود و با نگاهی محزون بدرون اسفناک دلیجان می‌نگریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسایگانش، آقای کنت و خانم کنتس هوبر دوبره ویل(Hubert de Breville) یکی از قدیمی‌ترین و نجیب‌ترین خانواده‌های نرماندی بودند. کنت که نجیب‌زادهٔ پیر بسیار آراسته‌ای بود با تصنعی که در طرز لباس و آرایش بکار می‌بست اصرار داشت که شباهت طبیعی خود را به هانری چهارم پادشاه فرانسه، آشکار سازد؛ بنابر یم افسانهٔ تاریخی که جزو افتخارات خانوادگی محسوب می‌شد هانری چهارم بانوئی از خانوادهٔ «بره‌ویل» را آبستن کرده بود و شوهرش بپاس این افتخار کنت و فرماندار آن ولایت شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(کنت هوبر) همکار آقای کاره‌لامادون در شورای عمومی و نمایندهٔ حزب «اورلئانیست» در آن شورا بود. تاریخچهٔ ازدواج او با دختر یک نفر جهازگیر کشتی از اخالی «نانت» همچنان جز اسرار مگو بود؛ لیکن چون کنتس بظاهر بزرگ‌زاد می‌نمود و بهتر از هرکس مهمانداری می‌کرد و حتی معروف بود که روزگاری طرف عشق و علاقهٔ یکی از پسران لوئی‌فیلیپ(پادشاه فرانسه) بوده است تمام نجبا او را گرامی‌داشتند و سالن او جز سالن‌های طراز اول کشور و تنها جائی بود که هنوز آداب عشق و عشوه‌گری برسم قدیم حفظ شده بود و ورود به‌آن‌جا اشکالات فراوان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثروت خانواده بره‌ویل که کلا از اموال غیرمنقول تشکیل می‌شد بنابرآن‌چه می‌گفتند در سال عوایدی بالغ بر صدهزار لیور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شش نفر مسافر ته دلیجان تشکیل اجتماع علی‌حده‌ای داده بودند که همه از افراد پردرآمد و آرامش‌طلب و مقتدر و شریف و محترم و بانفوذ، از آن‌ها که پابند به‌مذهب و اصول هستند، محسوب می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازقضا تمام زنان روی یک نیمکت نشسته بودند و در کنار کنتس دو خواهر مقدس کلیسا نیز جا داشتند که تسبیح‌های درازی در دست می‌گرداندند و دعائی زیرلب زمزمه می‌کردند. یکی از ایشان پیرزنی بود که صورتش را آبله چال چال کرده بود، گفتی یک تفنگ ساچمه‌زنی توی صورتش خالی کرده‌اند. خواهر مقدس دیگر زنی بود بسیار لاغراندام که سر خوش‌ریخت و بیمارگونه‌ای برسینهٔ بظاهر مسلولش قرار داشت ـ سینه‌ای شرحه‌شرحه از ایمانی خوره‌مانند که مؤمن را بمقام شهدیان و ملهمان خدا می‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روبروی آن دو خواهر مقدس مردی و زنی نگاه همه را بخود جلب کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد، که بسیار سرشناس بود آقای کرنوده(Cornudet) آزادی‌خواه معروف و کسی بود که مایهٔ وحشت مردمان محترم شهر بشمار می‌رفت. بیست سال می‌شد که این مرد ریش قرمز و بلند خود را در گیلاس‌های آبجوخوری تمام کافه‌های دموکراتیک خیس می‌کرد. ثروت سرشاری از پدر خود که یمی از شیرینی‌فروش‌های قدیمی بود به‌ارث برده و همه را با رفیقان و دوستان خود خورده بود و اینک با کمالب بی‌صبری انتظار جمهوری را می‌کشید تا بالاخره مقامی را که به‌جبران آن همه خرج‌های انقلابی حق مشروع خود می‌دانست اشغال کند. در چهارم سپتامبر، شاید بدنبال شوخی مسخره‌ای که با او کرده بودند، خود را فرماندار شهر تصور کرده و وقتی خواسته بود که کارش را تحویل بگیرد چون از اعضای اداره بجز پیش‌خدمت‌ها کسی برجا نمانده بود و ایشان نیز از شناسائی عنوان او امتناع می‌ورزیدند ناچار شد جا خالی کند. با این وصف پسر بسیار خوب و بی‌آزار و خدمتگزاری بود و در کار تدارک دفاع از شهر کوشش و. تقلای بسیار کرده بود. دستور داده بود خندق‌هائی در صحرا بکنند و درختان جنگل‌های اطراق را بیندازند و برسر راه‌ها دام‌هائی تعبیه کنند، و همین که دشمن نزدیک شده بود به‌اطمینان تدارک دفاعی خود بسرعت بسوی شهر عطف عنان کرده بود. اکنون گمان می‌کرد که وجودش در هاور مفیدتر خواهد بود و در آن‌جا باز ممکن است احتیاج به سنگربندی‌ها و خندق‌کنی‌های مجددی پیدا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، یکی از آن‌ها بود که به «نشمه» معروفند و بعلت چاقی زودرسش او را تپلی(Boule de suif) لقب داده بودند. زنی بود کوتاه و گرد و غلنبه، و از بس چاق بود که بدنش پیه آورده بود. انگشتان بادکرده‌اش چنان بود که گفتی آن‌ها را در سربندها خفه کرده‌اند و شباهت بسیار به سوسیون‌های کوتاه نخ کشیده داشتند. پوست بدنش صاف و براق بود و غبغب چاق و برآمده‌اش از زیر پیراهن برجسته می‌نمود. با این وصف از بس طراوت و شادابی صورتش چشم را محظوظ می‌کرد که او را مشهی و مطلوب جلوه می‌داد. صورتش سیب سرخ یا غنچهٔ شقایق پرپر بود که می‌خواست بشکفد. در چهرهٔ او، در بالا، دو چشم سیاه شهلا در پناه صفی از مژگان بلند و انبوه، که بر آت سایه انداخته بود، می‌درخشید و در پائین دهان تنگ و دلفریبی بطلی بوسه نمناک و مزین به دندان‌های ریز و براق؛ بعلاوه چنان‌که می‌گفتند این زن صفات و محسنات گرنبهائی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بمحض این‌که حاضران او را شناختند پچ‌پچ بمیان زن‌های نجیب افتاد و کلمات «فاحشه» و «ننگ اجتماع» چنان بلند در گوش هم ادا شد که او سربلند کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن‌دم نگاهی چنان مبارزه‌جویانه و جسورانه به یک‌یک همسایگان خویش انداخت که بلافاصله سکوتی عمیق در میانه حکم‌فرما شد و همگان چشم بزیر افکندند، بجز آقای لوازو که هم‌چنان با ولع و نشاط تمام دزدانه به او می‌نگریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن بزودی گفتگو بین آن سه بانو، که با حضور این دختر ناگهان دوست و تقریباً صمیمی شدند، از نو آغاز یافت. در نظر هر سه لازم آمد که از شرافت شوهرداری خود در برابر این زن هرجائی بی‌شرم حجابی حایل بوجود آورند، زیرا عشق شرعی و قانونی همواره از همکار خود یعنی عشق عرفی و آزاد متنفر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن سه مرد نیز که بحکم غریزهٔ محافظه‌کاری با دیدن «کرنوده» بهم نزدیک شده بودند بلحنی خاص که برای مردم فقیر نفرت‌آور است از پول صحبت بمیان آوردند. کنت هوبر از خساراتی یاد می‌کرد که پروسی‌ها به‌او زده بودند و از زیان‌هائی که از دزدی اغنام و احشام و اتلاف محصول ناشی شده بود، و به‌لحن ملاک بزرگی حرف می‌زد که ثروتش از ده میلیون متجاوز باشد و این خسارات به‌زحمت بتواند دوران مضیقهٔ مالی او را بیک سال برساند. آقای کاره لامادون که در صنایع ریسندگی پنبه سخت آزموده و مجرب بود احتیاطاً شش‌صدهزار فرانک به انگلستان فرستاده بود، مثل کسی که یک دانه گلابی برای تشنگی روز مبادا نگاه داشته باشد. و اما لوازو ترتیبی داده بود که همهٔ شراب‌های معمولی موجود در انبارهای زیرزمینی خود را به کارپردازی کل کشور فرانسه فروخته بود، بطوری که دولت پول سرشاری به‌او مدیون شده بود، و او امید داشت که این پولرا در هاور وصول کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هر سه نگاه‌های سریع و دوستانه‌ای بهم می‌کردند. با آن‌که وضع اجتماعی متفاوتی داشتند بخاطر علقهٔ پول و به‌پیوند همکاری فراماسونی بین تمام کسانی که ثروتی دارند و با بردن دست بجیب شلوار خود صدای لیره در می‌آوردند نسبت بهم احساس برادری می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیجان چنان آهسته راه می‌پیمود که در ساعت ده صبح هنوز چهار فرسخ نرفته بودند. مردها سه بار پیاده شدند تا سربالائی‌های تند جاده را پیاده طی کنند. کم‌کم دلشان بشور می‌افتاد زیرا بنا بود ناهار را در تت(Totes) صرف کنند و اکنون امید نداشتند که غروب هم به‌آنجا برسند. همه مترصد بودند قهوه‌خانه‌ای برسر راه ببینید که ناگهان دلیجان در چالهٔ پربرفی افتاد و بیرون کشیدن آن دو ساعت تمام بطول انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشتها هر دم افزون می‌شد و حواس‌ها را مغشوش می‌کرد؛ و چون نزدیکشدن پروسی‌ها و عبور دسته‌های ارتش فرانسه تمام کسبه را ترسانده و رمانده بود مشروب‌فروشی یا قهوه‌خانه‌ای هم در سر راه دیده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقایان برای بدست آوردن خوراکی به کلبه‌های دهقانی مزارع کنار جاده شتافتند ولی در آن‌جا حتی نان هم پیدا نکردند زیرا دهقانان که اعتمادی بکس نداشتند از ترس غارت سربازان، که چیزی برای خوردن گیرشان نمی‌آمد و هرچه سراغ می‌کردند بزور می‌گرفتند، آذوقه خود را مخفی می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیک ساعت یک بعدازظهر لوازو اعلام کرد که واقعاً احساس گرسنگی شدیدی می‌کند. مدت‌ها بود که سایرین نیز مانند او از گرسنگی رنج می‌بردند و حتیاج شدید به سد جوع که هر دم روبه‌تزاید می‌نهاد نطق همه را کور کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه‌گاه یکی از مسافران خمیازه می‌کشید و یکی دیگر بلافاصله از او تقلید می‌کرد؛ و بدین ترتیب هریک بنوبهٔ خود برحسب اخلاق و آداب‌دانی و وضع اجتماعی خویش دهانی با سر و صدا با باادب و نزاکت باز می‌کردند و در همان‌دم جلو آن حفرهٔ گشاد را که بخار از آن بیرون می‌زد با دست می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی چندین‌بار خم شد، گفتی چیزی زیر دامان خود جستجو می‌کرد. لحظه‌ای مردد می‌ماند و به‌اطرافیانش می‌نگریست و سپس آهسته و آرام قد راست می‌کرد. چهره‌ها پریده و منقبض بود. لوازو اظهار کرد که حاضر است هزار فرانک به‌بهای یک تکه گوشت رانن خود بپردازد. زنش حرکتی اعتراض مانند کرد و سپس آرام گرفت. هروقت صحبت از ولخرجی بمیان می‌آمد او همیشه ناراحت می‌شد و حتی در این زمینه شوخی هم سرش نمی‌شد. آقای کنت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ راستش این‌که من هم حال خوشی ندارم. تعجب می‌کنم که من چطور بفکر آوردن غذا نبوده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف آقای کرنوده قمقمه‌ای پراز مشروب رم داشت. تعارف کرد ولی تعارف او بسردی رد شد. فقط لوازو دو جرعه نوشید و وقتی قمقمه را پس داد تشکری کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این هم خوب است. لااقل معده را گرم کی‌کند و اشتها را فریب می‌دهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الکل او را برسر نشاط آورد و پیشنهاد کرد که به‌پیروی از داستان «مسافران کشتی» که مردم به‌آواز می‌خوانند حاضران مسافری را که از همه چاق‌تر است بخورند. این اشارهٔ غیرمستقیم به‌تپلی کسانی را که مؤدب‌تر بودند ناراحت کرد. کسی جواب نداد. فقط کرنوده لبخندی زد. دو خواهر مقدس اکنون از تسبیح‌گرداندن و دعاخواندن باز ایستاده و هردو دست در آستین‌های بلند خود فرو برده و بی‌حرکت نشسته و چشمان خود را بزیر انداخته بودند و بی‌شک عذابی را که خدا برایشان نازل کرده بود به‌آستان او عرضه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره ساعت سه بعدازظهر چون به‌وسط بیابانی رسیده بودند که تا چشم کار می‌کرد دشت و صحرا بود و حتی ده‌کوره‌ای هم بنظر نمی‌رسید تپلی یک دفعه خم شد و از زیر نیمکت خود سبد بزرگی را که در حوله سفیدی پیچیده بود بیرون کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول یک بشقاب کوچک چینی و یک لیوان ظریف نقره و بعد قابلمهٔ بزرگی ا که دو جوجه کامل تکه‌تکه کرده و چربی گرفته در آن بود بیرون آورد. باز در سبدش چیزهای خوب دیگری مثل شیرینی تازه و میوه و نان قندی و خوراکی‌های دیگر، همه پیچیده و مرتب، دیده می‌شد، و این همه برای یک مسافرت سه روزه تهیه دیده شده بود تا در مسافرخانه‌ها احتیاج بخوردن چیزی پیدا نشود. گردن چهار بطری از ویط بسته‌های خوراکی بیرون آمده بود. تپلی یک بال جوجه را برداشت و باکمال ظرافت، همراه با یکی از آن گرده نان‌های کوچک که در نرماندی به «رژانس» معروف است بخوردن پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ نگاه‌ها بسوی او کشیده شد. سپس بوی غذا پیچید و سوراخ دماغ‌ها را باز کرد و آب فراوانی به‌دهان‌ها انداخت که توأم با پیچیدن صدای انقباض آرواره‌ها در زیر گوش‌ها بود. نفرت و تحقیر خانم‌ها نسبت به‌این دخترک وحشیانه شد چنان‌‌که آرزو می‌کردند او را بکشند و یا خود او و لیوان و سبد خوراکی‌هایش را از توی دلیجان بروی برف‌ها بیندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن لوازو قابلمهٔ جوجه‌ها را چشم می‌بلعید. آخر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوشبختانه خانم بیش از ما احتیاط بخرج داده است. اشخاصی هستند که همیشه فکر همه چیز را می‌کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی سربرداشت و به‌او نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«میل دارید بفرمائید آقا! سخت است که انسان از صبح تا این ساعت ناشتا بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو تعظیمی کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ راستش خانم، من نمی‌توانم تعارف شما را رد کنم، چون دیگر قادر بخودداری نیستم. آدم در جنگ باید جنگی باشد، این‌طور نیست خانم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سپس نگاهی به‌اطراف انداخت و باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ در روزهای وانفسا مثل چنین روزی برخورد باکسانی که به‌آدم احسان می‌کنند لذت دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو روزنامه‌ای را که همراه داشت روی زانو پهن کرد تا شلوارش کثیف نشود و با نوک چاقوئی که در جیب داشت یک ران جوجه را که چربی روی آن برق می‌زد بلند کرد، یک تکهٔ آن را به‌دندان کند و سپس با چنان لذت و اشتهائی بجویدن پرداخت که آه عمیقی حاکی از یأس و اندوه از داخل دلیجان برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیگن تپلی به‌لحنی متواضع و مهربان به‌خواهران مقدس تعارف کرد که در خوردن ماحضرش شرکت کنند. هر دو فی‌الفور پذیرفتند و پس از زمزمه‌ای تشکرآمیز، بی‌آنکه سربردارند، بسرعت بنای خوردن گذاشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده نیز تعارف همسایهٔ خود را رد نکرد و با خواهران مقدس، باپهن کردن روزنامه‌ای روی زانوان خود یک نوع میز ناهارخوری درست کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان‌ها لاینقطع باز و بسته می‌شدند و می‌بلعیدند و می‌جویدند و بی‌رحمانه فرو می‌دادند. لوازو در آن گوشه که نشسته بود امان نمی‌داد و آهسته زنش را تشویق می‌کرد که از او تقلید کند. خانم تا مدتی مقاومت کرد ولی بالاخره پس از احساس یک انقباض شدید در روده‌ها تسلیم شد. آن وقت شوهر لحن خود را مؤدب‌تر کرد و از «مصاحب زیبا»ی خویش پرسید که اگر اجازه می‌فرمایید لقمه‌ای هم برای بانو لوازو بگیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی گفت:بلی، آقا، حتماً حتماً!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با لبخند شیرین قابلمه‌اش را جلو او نگاه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی بطری شراب بردو را باز کردند دچار سرگردانی عجیبی شدند، چون یک لیوان بیشتر در بساط نبود. ناچار همان لیوان را بعد از پاک کردن بهم پاس می‌دادند. فقط کرنوده برای جلب توجه تپلی، دهانش را به‌آن نقطه‌ای از لیوان که هنوز از رطوبت لب‌های همسایهٔ خوشگلش‌ تر بود چسباند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام کنت و کنتس دوبره‌ویل و آقا و خانم کاره‌لامادون که مابین جمعی خورنده گیر کرده بودند و بوی غذا هم کلافه‌شان کرده بود چنین عذاب وحشتناکی را که نام تانتال{{نشان|۱}} زنده به‌آنست تحمل می‌کردند. ناگهان زن جوان مدیر کارخانجات ریسندگی آهی کشید که همهٔ سرها بسوی او برگشت. رنگ صورت او از برف‌های صحرا سفیدتر شده بود. چشمانش بسته شد و سرش بزیر افتاد. از هوش رفته بود. شوهرش دیوانه‌وار همه را به‌کمک خواست. همه دستپاچه شده بودند که ناگاه آن خواهر مقدس، که مسن‌تر بود، سر مریض را در بغل نگاه داشت و لیوان تپلی را به لب‌های او برد و چند قطره شراب در دهانش ریخت. بانوی زیبا تکانی خورد و چشم باز کرد و لبخندی زد ولی بلحنی محتضرانه اظهار کرد که اکنون حالش بسیار خوب است. ولی برای آ‌نکه این صحنه تکرار نشوددخواهر مقدس مجبورش کرد که یک لیوان از آن شراب برد و بنوشد و سپس به‌گفته افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این از گرسنگی است و هیچ چیز دیگر نیست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه تپلی با چهرهٔ سرخ  و بر افروخته و با حال دستپاچگی نگاهی به‌چهار مسافر که هنوز ناشتا مانده بودند کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خدایا! نمی‌دانم جرأت بکنم به‌این آقایان و این خانم‌ها هم تعارف کنم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بلافاصله از ترس توهین ایشان ساکت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو رشتهٔ سخن را بدست گرفت و گرفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ عجبا! در چنین مواقعی همه باهم برادرند و باید بهم کمک کنند! یا‌اله خانم‌ها! تعارف نکنید، رد احسان جایز نیست! از کجا معلوم که جائی برای بیتوته شب پیدا کنیم؟ با این راهی که ما می‌رویم تا فردا ظهر هم به «تت» نخواهیم رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه در تردید بودند و کسی جرأت نمی‌کرد مسئولیت گفتن «بلی» را به‌گردن بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن کنت قضیه را حل کرد. وی روبسوی دخترک چاق و چله و کمرو برگرداند و حالت نجیب‌زادهٔ بزرگواری بخود گرفت و به‌او گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خانم، ما با کمال حق‌شناسی تعارف شما را قبول می‌کنیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل، برداشتن قدم اول بود، همین‌که این محظور برطرف شد دیگر بیداد کردند. سبد خالی شد. لیکن هنوز یک قرص نان شیرینی با گوشت پرنده و یک تکه زبان بو داده و چند دانه گلابی شاه میوه، مال «کراسان»، و مقداری نان‌های کوچک مربائی و یک فنجان پر از خیارترشی و پیازترشی با سرکه در ته سبد باقی بود، چون تپلی هم مثل تمام زن‌ها ترشی بسیار دوست می‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌شد که خوراکی‌های آن دختر را بخورند و با او حرف نزنند. بنابراین با احتیاط و سپس چون دیدند که او بسیار مؤدب و معقول است بدون پروا با وی بسخن پرداختند. خانم بره‌ویل و خانم کاره لامادون که بسیار آداب‌دان بودند لطف و مهربانی و نزاکت بسیار از خود نشان دادند. مخصوصاً کنتس آن ادب و ملاحظهٔ مهرآمیز خاص بانوان بسیار اصیل را که از هیچ برخوردی رنگ کدورت نمی‌گیرد از خود به‌منصهٔ ظهور رسانید و محبت‌ها کرد. اما بانو لوازوی نیرومند که رنح قزاقی داشت همچان چموش ماند و کم گفت و پر خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبیعی بود که صحبت جنگ بمیان آمد. از پروسیان کارهای وحشتناک و از فرانسویان نمونهٔ دلاوری‌های بسیار حکایت کردند، و همهٔ این کسانی که خود می‌گریختند بر شجاعت دیگران آفرین گفتند. بعد شرح سرگذشت‌های خصوصی شروع شد و دیری نگذشت که تپلی با هیجانی واقعی و با گرم دهنی خاصی که اغلب اوقات، دختران در تشریح و توصیف احساسات و هیجانات ذاتی خود دارند تعریف کرد که چگونه «روان» را ترک گفته است. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ من اول خیال می‌کردم که می‌توانم بمانم. خانه‌ام پر از آذوقه و خواربار بود و ترجیح می‌دادم چند سربازی را نان بدهم ولی جلای وطن، که هیچ معلوم نبود به‌کجا باید بروم، نکنم. اما وقتی این پروسی‌ها را دیدم فهمیدم که تحمل کردن ایشان فوق طاقت من است. این‌ها کاری کردند که من از فرط خشم و هیجان مریض شدم و یک روز تمام از خجلت و شرمساری گریستم. آه... ای کاش مرد بودم!... من از پنجرهٔ اطاقم باین خوک‌های گنده با آن کلا‌خودای نوک تیزشان نگاه می‌کردم و اگر کلفت خانه‌ام دستم را نگرفته بود هرچه اثاث خانه داشتم از آن بالا توی سرشان می‌کوبیدم. بعداً چند نفری از ایشان آمدند که در خانهٔ من منزل کنند ولی من به گلوی اولی آویختم. خفه کردن ایشان مشکل‌تر از دیگران نیست؛ و باور کنید اگر موهای سرم را نکشیده بودند کلک یارو را می‌کندم. پس از این واقعه ناگزیر مخفی شدم. بالاخره فرصت مناسبی بدست آمد که از این شهر بروم و اینک در خدمت شما هستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه به‌او بسیار آفرین گفتند. در نظر همسفرانش که هیچ‌یک چنین کله‌شقی‌هائی از خود نشان نداده بودند بر قدر و ارزش وی هردم افزون می‌شد، و کرنوده ضمن این‌که به‌بیانات او گوش می‌داد، لبخندی کشیشانه حاکی از تصدیق و تمجید برلب داشت، درست مانند کشیشی که از زبان مؤمونی به‌مدح و ثنای خداوند گوش فرا دهد؛ چون دموکرات‌های ریش‌دراز وطن‌پرستی را در انحصار خویش می‌دانند. او نیز به‌نوبهٔ خود به‌لحنی اصولی و با غلنبه‌گوئی‌های آموخته از اعلامیه‌ها و شعارهائی که هرروز به‌دیوارها می‌چسبانند بسخن پرداخت و آخر با قرائت قطعهٔ شیوادی که در آن باکمال استادی این «بانگه{{نشان|۲}} پست‌فطرت» را هجو گفته بود به‌نطق خود پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما تپلی فوراً مکدر شد، چون طرفدار بناپارت بود. رنگش مثل آلبالو سرخ شد و از خشم و غضب زبانش به لکنت افتاد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دلم می‌خواست شماها بجای او بودید. واقعاً که خیلی عالی می‌شد! همین شماها بودید که به‌این مرد خیانت کردید! اگر حکومت ما بدست ترسوهائی مثل شماها اداره می‌شد جز این‌که از کشور فرانسه کوچ بکنیم چه‌چاره‌ای داشتیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده، خون‌سرد و بی‌اعتنا، همچنان لبخند تحقیرآمیز و غلبه‌جوی خود را برلب داشت لیکن احساس می‌شد که متعاقب آن، حرف‌های گنده و غلنبه‌پرانی‌های او شروع خواهد شد. ولی آقای کنت ناگهان به‌میان افتاد و بزحمت زیاد آن دختر خشمگین را آرام کرد، و با وقار و متانت اظهار داشت که همهٔ عقاید متکی به‌صداقت و صمیمیت محترم است. با این وصف کنتس و بانوی کارخانه‌دار که کینهٔ بی‌منطق مخصوص طبقهٔ اعیان نسبت به جمهوری و محبت غریزی خاص همهٔ بانوان نسبت بحکومت‌های زرق و برقی و استبدادی را در دب می‌‌پروراندند احساس می‌کردند علیرغم ارادهٔ خویش بطرف این فاحشهٔ شریف و بزرگوار، که احساساتش شباهت بسیار به احساسات خودشان داشت، کشیده می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبد کاملاً خالی شده بود... ده نفری، بدون زحمت، تهش را بالا آورده بودند و تأسف می‌خوردند که چرا بزرگ‌تر نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مذاکرات همچنان ادامه داشت ولی از وقتی که دست از خوردن کشیده بودند اندک برودتی در صحبت پیدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب فرا می‌رسید و ظلمت کم‌کم انبوه می‌شد و سرما که در موقع هضم غذا بیشتر تأثیر می‌کند، تپلی را، با وجود چربی زیاد بدنش به لرزه درآورده بود. آن‌گاه بانو بره‌ویل منقل خود را که از صبح تا آن ساعت چندین‌بار زغالش عوض شده بود به‌او تعارف کرد و او نیز چون احساس می‌کرد که پاهایش یخ کرده است فوراً پذیرفت. خانم کاره لامادون و خانم لوازو منقل‌های خود را به‌خواهران مقدس داده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سورچی چراغ‌های دلیجان را روشن کرده بود. نور تند آن‌ها ابری از بخار را که در بالای کفل عرق‌کردهٔ اسب‌های جمع شده بود، و نیز برفی را که گفتی در پرتو نور متحرک چراغ‌ها گسترش می‌یافت در دو طرف جاده نمایان می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر؛ در درون دلیجان، چیزی تشخیص داده نمی‌شد؛ لیکن ناگهان بین تپلی و کرنوده جنب و جوشی پدید آمد، و لوازو که چشمش در تاریکی هم کار می‌کرد بنظر آورد که مرد ریش‌دراز، مانند این‌که ضربتی بی‌صدا از از دستی خورده باشد بشدت خود را پس کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقطه‌های روشنی با نور ضعیف بر سر راه نمایان شد. آن‌جا آبادی «تت» بود. دوازده ساعت راه آمده بودند و با دوساعت استراحتی که در چهار نوبت، برای یونجه خوردن و نفس‌کشیدن، به‌اسب‌ها داده بودند جمعاً چهارده ساعت می‌شد. داخل قصبه شدند و در جلو «هتل دوکومرس» توقف کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بزرگ هتل باز شد. تمام مسافران دلیجان از صدائی که کاملاً آشنا بود یکه خوردند. این صدا از برخورد غلاف شمشیری بود که بزمین کشیده می‌شد. بلافاصله نعره‌ای آلمانی بگوش رسید که چیزی گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آن‌که دلیجان کاملاً توقف کرده بود هیچکس از آن پیاده نمی‌شد، گفتی منتظر بودند که بمحض پیاده شدن، همه قتل‌عام شوند. آن‌گاه سورچی جلو آمد. یکی از فانوس‌ها را، با دو صف کلهٔ وحشت‌زده که دهانشان باز و چشمانشان از ترس و تعجب دریده بود، روشن ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کنار سورچی و در روشنائی کامل چراغ یک افسر آلمانی ایستاده بود. جوانی بود بلند قد و بسیار باریک و لاغراندام باموهای بور، و لباس افسری چنان به تنش تنگ و چسب بود که گفتی دختری شکم‌بند بسته است. کاسکت صاف و براق‌هایش به‌پهلو آویخته و او را بصورت پیشخدمت‌های هتل‌های انگلیسی درآوده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبیل بسیار درازش با آن موهای سیخ‌سیخ از هر طرف بتدریج چنان نازک می‌شد که منتهی به‌یک موی بور می‌گردید، بطوری که این سبیل باریک برگوشه‌های لبش سنگینی کرده و صورتش را پائین کشیده است، چنانکه چین افتاده‌ای به‌لب‌ها داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسرآلمانی به زبان فرانسه، به لهجه الزاسی، مسافران را به پیاده شدن فرمان داد و به‌لحنی خشک و زننده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« ـ آقایان، خانوم‌ها، مومکین است لوطفاً پی‌یاده شاوید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول‌بار دو خواهر مذهبی با فرمانبرداری خاص دختران مقدس، که عادت بهرنوع اطاعتی دارند بزیر آمدند. بعد از ایشان، کنت و کنتس، و بدنبال آن دو، کارخانه‌دار و زنش، و از پی آنان آقای لوازو، درحالی که جفت سنگین وزنش را بلجو می‌راند، شخصی همین‌که پا بر زمین نهاد به افسر آلمانی گفت: «سلام آقا!» و این سلام ناشی از ترس و احتیاط بود نه ادب. افسر آلمانی با بی‌شرمی و وقاحت همهٔ صاحبان قدرت بی‌آنکه جواب بدهد نگاهری به‌او کرد.&lt;br /&gt;
تپلی و کرنوده با آن‌که نزدیک بدر نشسته بودند آخر از همه پیاده شدند و هردو در برابر دشمن متین و سرفراز جلوه کردند. دختر چاق و چله می‌کوشید که براعصاب خویش مسلط باشد و آرامش خود را حفظ کند، و آقای دموکرات با دستی بی‌‌حال و اندک لرزان با ریش قرمزش بازی می‌کرد. هر دو می‌خواستند مناعت و عزت نفس خود را حفظ کنند و معتقد بودند که در این گونه برخوردها هر فردی کم و بیش معرف کشور خویش است. تپلی که از ضعف نفس همراهان خود ناراحت شده بود می‌کوشید که از آن زنان نجیب و اعیان شجاع‌تر باشد و کرنوده که خوب احساس می‌کرد باید سرمشق واقع شود با تمام قوا به مأموریتی که برای مقاومت برعهده داشت و از سنگرکنی راه‌ها شروع شده بود ادامه می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه داخل مطبخ بزرگ مسافرخانه شدند و افسر آلمانی پس از آن‌که به‌پروانهٔ عبور مسافران به‌امضای فرماندهٔ کل که نام و مشخصات و شغل هر مسافری در آن قید شده بود یدقت نگریست تا مدتی مدید در قیافهٔ یک‌یک این جمعیت خیره شد و اشخاص را با علایم مندرج در پروانه تطبیق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ناگهان گفت:«بی‌سیار خوپ» و ناپدید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه همه نفسی راحت براحت کشیدند. باز هم گرسنه بودند و دستور شام دادند. نیم ساعت وقت لازم بود تا شام حاضر شود، و در آن مدت که دونفر خدمت‌کار زن به ظاهر مشغول تهیهٔ شام بودند مسافران برای سرکشی به‌ اطاق‌ها رفتند. اطاق‌ها بردیف در راهرو درازی واقع بود که به در شیشه‌ای نمره‌دارری منتهی می‌گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره در آن هنگام که می‌خواستند سر میز شام بروند سروکلهٔ مدیر مسافرخانه پیدا شد. وی که سابقاً اسب فروش بود مردی چاق و درشت هیکل بود و تنگی نفس داشت و سینه‌اش دایم سوت می‌کشید و خرخر می‌کرد و صداهای گرفته‌ای از حنجره‌اش برمی‌خاست. پدرش او را فولان‌وی Follenvie نام نهاده بود. پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ماموازل الیزابت روسه کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی یکه‌ای خورد و سربرگرداند و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ منم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ماموازل، افسر آلمانی فوراً می‌خواهد با شما صحبت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ با من؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی، اگر شما ماموازل الیزابت روسه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی ناراحت شد و یک ثانیه فکر کرد و سپس رک و راست گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ شاید، ولی من نخواهم رفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنب‌وجوشی در اطراف او بوجود آمد. هر یک سخنی می‌گفت و از علت صور این فرمان جویا می‌شد. کنت نزدیک آمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خانم، بد می‌کنید نمی‌روید، زیرا امتناع شما ممکن است مشکلات بزرگی نه‌تنها برای شخص خودتان بلکه برای همهٔ همراهان شما بوجود آورد. هرگز نباید در برابر کسانی که قوی‌ترند مقاومت کرد. رفتن شما مطمئناً هیچ‌گونه خطری دربر ندارد و مسلماً احضارتان بعلت پاره‌ای تشریفات اداری است که فراموش کرده‌اید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه با کنت هم‌آواز شدند و از دخترک خواهش کردند و اصرار ورزیدندد و قسمش دادند، تا آخر او را راضی کردند، زیرا همه از مشکلاتی که ممکن بود از کله شقی وی نتیجه شود بین داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره تپلی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بسیار خب، ولی مسلماً بخاطر شماست که می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنتس دست او را فشرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ و ما هم از شما متشکریم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی از در بیرون رفت. به انتظار او صبر کردند تا باهم شام بخورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه تأسف می‌خوردند بر این‌که چرای بجای این دخترک سرکش و زود‌رنج احضار نشده‌اند، و در ذهن خود مطالبی آماده می‌کردند که اگر بجای او احضار شوند در جواب بگویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن ده دقیقه بعد، تپلی نفس‌زنان و سرخ و کبود از هیجان، بازآمد و زیرلب زمزمه‌کنان می‌گفت:«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آه! ای پس‌فطرت! ای بی‌سرف!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه به جنب‌وجوش افتادند تا زودتر از موضوع مستحضر شوند ولی او چیزی نگفت، و چون کنت اصرار ورزید با وقار و مناعت نفس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خیر، این موضوع بشما مربوط نیست، من نمی‌خواهم حرف بزنم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه، همه بدور سوپ‌خوری بزرگی پر از سوپ که عطر مطبوع کلم از آن متصاعد بود حلقه زدند. با وجود این اعلام خطر که پیش‌آمد شام با شادی و نشاط صرف شد. شربت سیب مطبوع بود و زن شوهر لوازو و خواهران مقدس به رعایت صرفه‌جوئی، از آن نوشیدند. سایرین شراب خواستند و کرنوده آب‌جو طلبید. او در باز کردن بطری و ریختن آب‌جو شیوهٔ مخصوص به خود داشت، بدین‌معنی که کف آب‌جو را در می‌آورد و گیلاس را درحالی که کج می‌کرد بلند می‌کرد و بین چراغ و چشم و خود نگاه می‌داشت تا خوب رنگ آن را تماشا کند. وقتی هم آب‌جو را سرمی‌کشید ریش درازش که اثری از ان مشروب محبوب در خود بجا گذاشته از شوق و شعف لرزان بنظر می‌رسید. چشمانش را چپ می‌کرد تا گیلاسش را در حین آشامیدن نیز از نظر دور ندارد، و چنان حالتی بخود می‌داد مه گفتی فقط برای این کار از مادرزاده‌است؛ گفتی در ذهن خود در پی کشف تشابه و حتی تجانس بین دو عشق بزرگی است که سراسر زندگی او را در برگرفته است: عشق به آب‌جو، و عشق به انقلاب؛ و مسملاً نمی‌توانست بدون اندیشیدن به یکی از دیگری متمتع گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا و خانم «فولان‌وی» در انتهای میز شام می‌خوردند. مردک مثل لوکومتیو شکسته خرخر می‌کرد و هواکش سینه‌اش نه چنان خوب بود که بتواند وقت خوردن حرف بزند؛ برعکس او، زنش یک لحظه خفه نمی‌شد. تمام تأثرات خود را از آمدن پروسی‌ها و آن‌چه ایشان حین ورود کرده و گفته بودند حکایت کرد و برایشان لعن و نفرین فرستاد، اول برای آن‌که بخرجش انداخته بودند، و بعد هم برای آن‌که دو پسر در نظام داشت. مخصوصاً، بیشتر با کنتس طرف صحبت بود و دلش غنج می‌زد از این‌که با خانم متشخصی گفتگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدای خود را آهسته‌تر می‌کرد تا مطالب حساس‌تری بگوید و شوهرش گاه‌گاه حرف او را می‌برید و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آی مادام فولان‌وی، بهتر است خفه شوی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی او هیچ اعتنائی به‌حرف شوهرش نداشت و چنین ادامه می‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بلی، خانم، این یاروها هی می‌خورند سیب‌زمینی و خوک و باز هی می‌خورند خوک و سیب‌زمینی؛ و بعدهم، خیال نکنید آدم‌های تر و تمیزی باشند. خیر، بهیچ وجه، دور از جان شما بوی گندشان عالم را برداشته است. وقتی هم نگاه می‌کنید ساعت‌ها و روزها مشغول مشق کردن هستند؛ همه‌شان توی صحرا جمع می‌شوند و آن‌وقت بیا و ببین! هی قدم به پیش، عقب گرد! براست راست! بچپ چپ!... کاش این‌ها زمین شخم می‌زدند و زراعت می‌کردند و یا لااقل جاده‌های مملکت خودشان را درست می‌کردند! ـ ولی، خانم، این قزاق‌بازی‌ها بدرد کسی نمی‌خورد. آیا انصاف است که ملت فقیر به این‌ها نان بدهد تا بجز آدم‌کشی چیز دیگری یاد نگیرند؟ درست است که من پیرزن بی‌سوادس هستم ولی وقتی می‌بینم این‌ها از ضبح تا شب از بس پا بزمین می‌کوبند که خودشان را خسته می‌کنند و بخود می‌گویم: وقتی آدم‌هائی پیدا می‌شوند که آن همه اکتشاف می‌کنند تا مفید واقع شوند آیا سزاوار است آدم‌هائی هم مثل این‌ها آن‌قدر بخودشان زحمت بدهند تا مضر باشند؟ آیا قباحت ندارد که مردم را بکشند، حالا خواه پروسی باشد یا انگلیسی یا لهستانی باشد یا فرانسوی؟ اگر شما از کسی انتقام بگیرید که در حقتان بدی کرده است این عمل را بد می دانند و شما را محکوم می کنند ولی وقتی جوان های ما را مثل شکار جرگه می کنند و با تفنگ می کشند این عمل را خوب می دانند زیرا بکسی که بیش از همه آدم بکشد نشان و مدال می دهند. خیر, باور کنید که من هرگز از این کار سر در نمی آورم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده صدا بلند کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ جنگ وحشی‌بازی است وقتی بیک همسایهٔ بی‌آزار و صلح‌دوست حمله شود، و وظیفهٔ مقدسی است وقتی برای دفاع از وطن باشد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن سر فرود آورد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ بلی، وقتی از وطن دفاع می‌کنند چیز دیگری است ولی آیا بهتر نیست تمام فرمانروایانی را که بخاطر خوس و تفریح خود جنگ راه می‌اندازند بکشند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برقی در چشمان کرنوده درخشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ آفرین بر شما، همشهری، آفرین!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای کاره لامادون در فکر عمیقی رفته بود. هرچند مردی کهنه‌پرست بود و تعصبی نسبت به سرداران معروف داشت لیکن خوش فهمی و ادراک صحیح این زن دهاتی او را به‌این فکر واداشته بود که راستی از این همه بازوان عاطل و باطل و بنابراین مخرب و از این همه نیروهای هدر و بی‌ثمر اگر در کارهای صنعتی بزرگ که برای اجرای آن‌ها قرن‌ها وقت لازم است استفاده می‌شدچه نعمت‌ها و راحت‌ها که ممکن بود در کشوری بوجود آورند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما لوازو جای خود را رها کرد و رفت که آهسته با مهمانخانه‌چی صحبت کند. آن مرد شکم گنده می‌خندید و سرفه می‌کرد و تف می‌انداخت و شکم بزرگش از لذت شوخی‌های هم‌صحبتش بالا و پائین می‌جست و از آقای لوازو شش خمرهٔ بزرگ شراب برد و بوعدهٔ بهار خرید که وقتی پروسی‌ها رفتند تحویل بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شام تمام شده و نشده از بس خسته و کوفته بودند که همه خوابیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف لوازو که چیزهائی بچشم خود دیده بود زنش را خواب کرد، و بعد، گاهی گوش و گاهی چشمش را سرواخ قفل می‌چسباند تا چیزی را که بقول خود «اسرار راهرو» می‌نامید کشف کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقریباً یک ساعت بعد، صدای خش‌خشی بگوشش رسید و زود ار سوراخ قفل نگاه کرد و تپلی را دید که با پیژامهٔ شال آبی، حاشیه تور سفید، چاق‌تر از آن‌چه بود بنظر می‌آمد. دخترک شمعدانی در دست داشت و به طرف انتهای راهرو که نمره‌ای بخط درشت روی شیشهٔ آن خوانده می‌شد می‌رفت. لیکن یکی از درهای جانبی نیمه‌باز شد، و وقتی دخترک پس از چند دقیقه برگشت کرنوده با زیرشلواری بدنبالش افتاد. هر دو بسیار آهسته صحبت می‌کردند و سپس هر دو ایستادند. معلوم بود که تپلی با حرارت تمام از ورود طرف به اطاق خود جلوگیری می‌کند. متأسفانه لوازو نمی‌توانست حرف‌ها را بشنود ولی آخر سر که صدای ایشان اندکی بلندتر شد توانست جمله‌ای بگیرد. کرنوده سخت اصرار می‌ورزید و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ گوش کن! چرا خر میشی؟. مگر چه خواهد شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم بود که تپلی عصبانی است، چون در جواب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیر، عزیزم، مواقعی هست که نمی‌شود از این کارها کرد. از این گذشته، در این‌جا چنین کاری عیب است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی او این حرف‌ها سرش نمی‌شد و هی می‌پرسید چرا؟ آن وقت تپلی صدا بلندتر کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چرا؟ یعنی شما نمی‌فهمید چرا؟ مگر نمی‌بینید که پروسی‌ها در این خانه هستند و حتی ممکن است در اطاق مجاور باشند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده خاموش شد. این عصمت و تقوای ناشی از حس میهن‌پرستی یک زن هرجائی که بهیچ‌وجه حاضر نمی‌شد در جوار دشمن با کسی هم‌خوابگی کند غیرت محتضر کرنوده را در دلش بیدار کرد، چنان‌که به بوسه‌ای از تو راضی شد و پاورچین پاورچین به اطاق خود بازگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو که سخت تحریک شده بود از کمینگاه خود به کنار رفت و در وسط اطاق چرخ و معقلی زد و جامهٔ خواب خود را پوشید و لحافی را که تنهٔ لخت و سنگین زنش در زبر آن لمیده بود بلند کرد و او را بوسه‌ای از خواب برانگیخت و زمزمه‌کنان از وی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ عزیزجان، دوستم داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه، سکوت بر تمام ان مسافرخانه حکمفرما گردید. لیکن چندی نگذشت که از یک سو، از سوی نامعلومی که ممکن بود زیرزمین یا انبار باشد صدای خورخوری قوی و یکنواخت و منظم، صدائی خفه و ممتد شبیه به لرزش دیگی که در زیر فشار باشد، بگوش رسید: آقای فولان‌وی بود که بخواب رفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون تصمیم گرفته بودند که فردای آن‌شب،  ساعت ۸صبح حرکت کنند صبح همه در آشپزخانه جمع شدند؛ لیکن دلیجان که طاق آن از یک قشر برف پوشیده بود بی‌اسب و بی‌‌سورچی در ویط حیاط افتاده بود. به دنبال او در اصطبل‌ها و کاهدان‌ها و درشکه خانه‌ها گشتند و اثری نیافتند. ناچار، همهٔ مردان تصمیم گرفتند کی در پی او به آبادی بروند، و همه از مسافرخانه بیرون آمدند. به میدانی رسیدند که در انتهای آن کلیسائی بود و در دو طرف آن خانه‌های پستی، و در جلو آن خانه‌ها سربازان پروسی بودند. اول سربازی که دیده شد سیب‌زمینی پوست می‌کند. قدری دورتر از او سرباز دوم مشغول شسشتو و نظافت دکان سلمانی بود. سرباز دیگری که زیر چشمش را ریش پوشانده بود بچهٔ شیرخواره‌ای را که گریه می‌کرد می‌بوسید و روی زانوان خود تکان می‌داد تا او را آرام کند. زنان زمخت دهاتی که شوهرانشان در «ارتش» به جنگ رفته بودند هرکاری که می‌خواستند، از هیزم شکستن و آبگوشت ترید کردن و قهوه آسیا کردن، با اشاره به فاتحین مطیع و حرف‌شنو خویش فرمان می‌داند؛ و حتی یکی از ایشان رخت‌های چرک مهماندار خود را که پیرزنی بسیار عاجز و ناتوان بود می‌شست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت که ازاین صحنه‌ها متعجب شده بود از خادم کلیسا، که در آن هنگام از صومعه‌ای بیرون آمد، سؤالاتی کرد. موش پیر کلیسات در واب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ای آقا، این‌ها آدم‌های بدی نیستند. آن‌طور که شایع است این‌ها اصلاً پروسی هم نیستند بلکه از جاهای دورتری که نمی‌دانم کجاست آمده‌اند. همهٔ این‌ها زن و بچه‌های خود را در ولایت بجا گذاشته‌اند. بنابراین هیچ‌کدام از جنگ دل خوشی ندارند. من یقین دارم که در ولایت ایشان نیز زن‌ها برای مردان خود گریه‌ می‌کنند و آن‌جا هم مثل این‌جا واویلاست. باز، فعلاً بدبختی در این‌جا کم‌تر از آنجااست، زیرا این مردها بکسی بدی نمی‌کنند و مثل این‌که در خانهٔ خودشان باشند کار می‌کنند. ملاحظه بفرمائید، آقا، باز فقیر بیچاره‌ها که بداد هم می‌رسند... فقط بزرگان هستند که جنگ راه می‌اندازند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده که از این صمیمیت قلبی حاصله بین غالب و مغلوب خشمگین بود ترجیح داد برگردد و در مسافرخانه بماند. لوازو بر سبیل شوخی و خنده حرفی پراند و گفت:«این‌ها جای تلفات را با زاد و ولد پر خواهند کرد.» آقای کاره لامادون چهره در هم کشید و گفت:«خرابی‌ها را ترمیم خواهند کرد.» لیکن بهرحال از سورچی خبری نبود. آخر، او را در قهوه‌خانهٔ ده پیدا کردند که با مصدر افسر آلمانی دوستانه پشت میزی نشسته بودند. کنت از او پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ مگر به‌شما نگفته بودند که ساعت ۸ صبح دلیجان را ببندید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چرا، ولی بعد دستور دیگری به من دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چه دستوری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ که به هیچ‌وجه حق بستن دلیجان را ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ که به شما چنین دستوری دادند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ فرماندهٔ پروسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چرا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چه می‌دانم؟ بروید از خودش بپرسید. بمن گفتند نبندم، من هم نمی‌بندم؛ والسلام!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیر آقا، مسافرخانه‌چی از طرف او این دستور را به من داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ کی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دیشب که خواستم بروم بخوابم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر سه مرد، پریشان در مضطرب، به مسافرخانه برگشتند. از آقای «فولان‌وی» جویا شدند ولی کلفت مسافرخانه گفت که آقا بعلت تنگی نفسی که دارد هیچ‌وقت زودتر از ساعت ده صبح بیدار نمی‌شود؛ حتی قدغن اکید کرده است که جز در موارد آتش‌سوزی هرگز زودتر از آن موقع بیدارش نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستند افسر آلمانی را ببینند ولی با آن‌که در همان مسافرخانه منزل داشت ملاقاتش غیرممکن بود و فقط فولان‌وی اجازه داشت که در مورد کارهای غیرلشکری با او صحبت کند. تاچار صبر کردند. زن‌ها دوباره به اطاق‌های خود رفتند و به خیالات بی‌اصل و اساس پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده در کنار بخاری بلند آشپزخانه که آتش زیادی در آن می‌سوخت لمید. دستور داد یکی از آن میزهای کوچک کافه را جلوش گذاشتند و یک بطری آب‌جو هم برای او آوردند، و بعد، پیپ معروف خود را که بین دموکرات‌ها بقدر صاحبش قدر و عزت داشت و گفتی باخدمت به‌کرنوده به‌میهن خدمت می‌کند، از جیب بیرون کشید. این پیپ از سنگ‌های دریائی ساخته شده و از فرط استعمال صیقل خورده و مانند دندان‌های صاحبش سیاه شده بود، لیکن خوشبو و دم کج و براق و خوش‌دست بود و به قیافهٔ صاحبش بسیار خوب می‌آمد. کرنوده در همان‌جا بی‌حرکت نشسته مریض بنظر می‌رسید و بسیار مضطرب و پریشان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه قهوه صرف شده بود که مصدر افسر آلمانی به دنبال آقایان آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو نیز به دو نفر اول ملحق شد. اصرار کردند کرنوده را هم با خود ببرند تا وزن و وقاری به اقدام خویش داده باشند ولی او با کمال غرور اعلام کرد که هرگز نمی‌خواهد سروکاری با آلمانی‌ها داشته باشد. وی باز در کنار بخاری نشست و دستور یک بطری دیگر آبجو داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن سه مرد از پله‌ها بالا رفتند و بزیباترین اطاق مسافرخانه که افسر آلمانی ایشان را در آن‌جا می‌پذیرفت وارد شدند. افسر روی مبل راحتی لمیده و پاهای خود را روی لبهٔ بخاری دراز کرده، یک پیپ چینی کنج لب نهاده بود و پیژامهٔ پر زرق و برقی در تن داشت که بی‌شک از خانهٔ متروک اعیان بدسلیقه کش رفته بود. ازجای خود بلند نشد و جواب سلام ایشان را نداد و حتی نگاهی هم به ایشان نکرد. هیکلش مظهر رذالت طبیعی نظامیان فاتح بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چند لحظه آخر بسخن آمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ شوما بامن چیکار تاشتید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت سر حرف را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آقا، ما می‌خواستیم برویم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن است علت این امتناع را از شما بپرسیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ برای این‌که من نامیخام!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ محترماً بعرض می‌رسانیم که فرماندهٔ کل شما بما اجازهٔ مسافرت تا «دی‌یپ» را داده است و من تصور نمی‌کنم کاری از ما سرزده باشد که مستوجب غضب سرکار عالی باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ گفتم من نامیخام. تمام شوت. برین!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر سه سری فرود آوردند و از اطاق بیرون آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدازظهر ناخوشی برایشان گذشت. از این لجاجت افسر آلمانی چیزی نمی‌فهمیدند و افکار عجیبی مغزشان را مغشوش کرده بود. همه در آشپزخانه جمع شده و جروبحث بی‌نتیجه‌ای شروع کرده بودند و حدس‌های دور از واقع می‌زدند: شاید می‌خواستند ایشان را به‌رسم گروگان نگاه دارند؟ ـ ولی آخر، بچه منظور؟ ـ و یا به اسارت ببرند؟ و یا از ایشان تاوان هنگفتی مطالبه کنند؟ از این فکر وحشتی عجیب ایشان را بحال جنون انداخت. آنان که غنی‌تر بودند بیشتر به وحشت افتادند زیرا خویشتن را ناگزیر می‌دیدند که برای بازخرید جان خود بدره‌های پر از زر در دست این قزاق بی‌شرم بریزند. به مغز خود فشار می‌آوردند تا دروغ‌های قابل قبولی پیدا کنند و در پناه آن ثروت خود را پنهان دارند، و خویشتن را بنام فقیر و بسیار هم فقیر جا بزنند. لوازو زنجیر ساعتش را باز کرد و در جیب نهاد. با فراسیدن شب بیم و تشویش ایشان فزونی گرفت. چراغ‌ها روشن شد و چون هنوز دو ساعت به وقت شام مانده بود خانم لوازو پیشنهاد کرد یک‌دست«سی‌ویک» بازی کنند. این بازی برای ایشان لااقل سرگرمی بود. همه قبول کردند. کرنوده نیز برعایت ادب پیپش را خاموش کرد و در بازی شرکت جست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منت ورق‌ها را بر زد و کشید، وتپلی دست اول «سی‌ویک» آورد. توجه به‌بازی، کم‌کم، ترسی را که بر افکار مسلط شده بود تسکین داد. اما کرنوده متوجه شده که لوازو و زنش مشغول ساخت و پخت برای تقلب هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی سر میز شام رفتند سروکلهٔ آقای فولان‌وی پیدا شد و با صدائی که گفتی سینه صاف می‌کند ببانگ بلند اعلام کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ افسر پروسی به‌مادموازل الیزابت روسه پیغام می‌دهد که آیا هنوز تغییر رأی نداده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی با رنگ پریده قد راست کرد، سپس ناگهان سرخ و کبود شد و از خشم و غضب به خفقانی چنان شدید دچار گردید که نمی‌توانست حرف بزند. آخر فریادزنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ برو به‌این پست‌فطرت کثافت مرده‌شوربردهٔ بد پروسی بگو که من رگز چنین کاری نخواهم کرد؛ خوب می‌فهمی؟ هرگز، هرگز، هرگز!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسافرخانه‌دار چاق و چله از اطاق بیرون رفت. فوراً همه به دور تپلی حلقه زدند و او را به باد سؤال گرفتند و همه از او خواستند که پرده از راز ملاقات خود بردارد. او اول امتناع ورزید، ولی آخر از فرط خشم بسخن درآمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌پرسید چه می‌خواند؟ چه می‌خواهد؟... می‌خواهد بامن بخوابد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشم ناشی از شنیدن این حرف چنان شدید بود که هیچ‌کس یکه نخورد. کرنوده لیوان آبجو خود را چنان بضرب روی میز گذاشت که لیوان شکست. این حرکت بمزلهٔ تقبیح و تخفیف آن قزاق بی‌شرف بود، وزش باد خشم بود، ندای اتحادی بود که بین همه برای مقاومت بوجود می‌آمد؛ گفتی از هر یک از ایشان بخشی از این فداکاری را خواسته‌اند. کنت اظهار داشت که این پروسی‌ها بشیوهٔ وحشیان عهد عتیق رفتار می‌کنند. مخصوصاً زن‌ها هم‌دردی شدید و محبت‌آمیزی نسبت به تپلی ابراز کردند. خواهران مقدس که جز در موقع صرف غذا ظاهر نمی‌شدند سر بزیر انداخته بودند و چیزی نمی‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف، همین که نخستین عوارض خشم تخفیف یافت شام خوردند؛ لیکن کم صحبت کردند. همه به فکر فرو رفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم‌ها زودبه اطاق‌های خود رفتند ولی مردان که سیگار می‌کشیدند یک جلسهٔ ورق‌بازی تشکیل دادند و آقای فلان‌وی را هم به آن جلسه دعوت کردند ومی‌خواستند با مهارت و استادی از او بپرسند و بفهمند که برای درهم شکستن عناد و مقاومت افسر پروسی بچه وسایلی متشبث شوند. لیکن او جز به ورق‌های خود به چیزی نمی‌اندیشید و اصلاً گوش نمی‌کرد و جواب نمی‌داد و دم بدم تکرار می‌کرد:«آقایان، بازی‌تان را بکنید، بازی!». چنان حواسش به ورق‌ها بود که سرفه کردن و تف انداختن هم یادش رفته بود، و بهمین سبب، گاه‌گاهی صدائی شبیه به صدای نقطه‌های مکث موسیقی از حنجره‌اش برمی‌خواست. از سینهٔ مؤفش که دایم خس‌خس می‌کرد و حاکی از ابتلای او به مرض «آسم» بود هرنوع صدائی از بم‌ترین نغمه‌های موسیقی تا زیرترین صدای جوجه خروس‌های کوچک که تازه می‌خواهند به خواندن بیایند در می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی زنش که می‌خواست ار فرط خواب‌آلودگی بیفتد وقتی عقبش آمد او از رفتن امتناع ورزید. زنش ناچار تنها رفت، چون «روزکار» بود، و هر روز صبح اول طلوع آفتاب بیدار می‌شد، اما شوهرش «شب‌کار» بود و هرشی حاضر بود تمام شب را با دوستانش بگذراند. کرد به زنش گفت:«شیر مرا زردهٔ تخم‌مرغ بزن و کنار آتش بگذار!» و باز به‌بازی پرداخت. وقتی همه فهمیدند که نمی‌توانند چیزی از آن مردک در آورند، اعلام کردند که وقت خواب است، و هریک به بستر خود رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن‌شب، بازهم با امیدی نامعلوم، با عشق و علاقهٔ بیشتری به‌عزیمت، و باوحشت از روزی که می‌بایستی در این مسافرخانهٔ محقر و کثیف بگذرانند زودتر از خواب بیدار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسوس!... اسب‌ها هنوز در اصطبل بودند و از سورچی خبری نبود. از بیکاری بدور دلیجان به گردش پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناهار با حالی بسیار غم‌انگیز صرف شد. سردی مخصوصی نسبت به تپلی پیدا شده بود، زیرا شب، که همیشه آبستن حوادث است، عقیده‌ها را تغییر داده بود. اکنون تقریباً همه از این دخترک مکدر بودند که چرا شب هنگام، مخفیانه بسراغ افسر پروسی نرفته است تا کار را روبراه کند و صبح، هنگام بیدار شدن، دوستانش را از وضع مساعدی که قهراً پیش می‌آمد غفلتاً خوش‌وقت سازد! چه کاری از این ساده‌تر ممکن بود؟ و تازه که می‌فهمید؟ او برای حفظ ظاهر هم شده بود می‌توانست به افسر پروسی برساند که دلش به آوارگی و سرگردانی دوستانش می‌سوزد. این کار که برای او اهمیتی نداش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز هیچ‌کس این فکرها را بروز نمی‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدازظهر، چون همه بسیار کسل بودند، کنت پیشنهاد کرد که بگردش اطراف ده بروند. همه با دقت و احتیاط تمام خود را پیچیدند، و آن اجتماع کوچک، بجز کرنوده که ترجیح می‌داد در کنار آتش بماند و خواهران مقدس که روز خود را یا در کلیسا می‌گذراندند یا در نزد کشیش ده، براه افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرمار که روزبروز شدیدتر می‌شد بینی‌ها و گوش‌ها را بی‌رحمانه سوزن می‌زد. پاها چنان از سرما بدرد آمده بودند که هر قدمی رنجی توان‌فرسا بود، و وقتی که بیابان پیدا شد در زیر آن سفیدی بی‌د و انتها چنان حزن‌انگیز و وحشت‌زا جلوه کرد که همه، بزودی زود، با دلی یخ‌زده و گرفته بازگشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار زن در جلو راه می‌رفتند و سه مرد با قدری فاصله از ایشان می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو که پی به‌موقعیت وخیم جمع برده بود ناگهان پرسید که «این زنک هرجائی» تا کی می‌خواهد ایشان را در چنین جائی معطل کند. کنت که همیشه مؤدب بود گفت نمی‌توان انتظار چنین فداکاری شرم‌آوری را از یک زن داشت مگر این‌که این حس خود بخود در او پیدا شود. آقای کاره‌لامادون متذکر شد که اگر، آن طور که شایع است، فرانسویان یک حملهٔ تعرضی از «دی‌یپ» شروع کنند ممکن است برخورد طرفین در همین «تت» روی دهد. این فکر دو نفر دیگر را مغموم کرد. لوازو گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ چطور است پیاده فرار کنیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنت شانه بالا افکند و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چنین فکری با این برف و سرما و با این زن‌ها؟ و از این گذشته فوراً ما را تعقیب خواهند کرد و ده دقیقه نگذشته ما را خواهند گرفت و به اسیری باز خواهند آورد و آن وقت سر و کار ما با سربازها خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف صحیح بود. همه خاموش شدند. خانم‌ها از آرایش صحبت می‌کردند. ولی چنین معلوم بود که موضوع بخصوصی در میان ایشان نفاق انداخته است. ناگهان در انتهای کوچه سروکلهٔ افسر پروسی پیدا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایهٔ قد بلند و زنبور مانند او در لباس متحدالشکل نظامی بر روی برفی که افق را مسدود می‌کرد افتاده بود. گشاد گشاد راه می‌رفت و شیوهٔ رفتار خاص نظامیان را داشت که حتی‌المقدور می‌کوشیدند چکمه‌های واکس زده‌شان کثیف نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از کنار خانم‌ها گذشت سری به احترام خم کرد ولی نگاهی حقارت‌آمیز به مردها انداخت، و ایشان لااقل آن‌قدر غیرت از خود نشان دادند که کلاه از سر بر ندارند، گرچه لوازو مختصر حرکتی برای برداشتن کلاه خود کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی تا بناگوش سرخ شد. آن سه زن شوهردار این‌که در مصاحبت این دختر هرجائی با افسری برخورد کردند که بدخترک نظر خاص دارد در خود احساس خجلت و تحقیر بی‌اندازه‌ای کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه به صحبت از او و از سر و وضع و قیافهٔ او پرداختند. بانو کاره‌لامادون که افسران بسیار شناخته بود و دربارهٔ ایشان مثل یک خبرهٔ واقعی نظر می‌داد معتقد بود که این افسر بدک نیست، و حتی متأسف بود از این‌که چرا فرانسوی نیست وگرنه افسر سوار بسیار خوشگلی می‌شد که زن‌ها دیوانه‌اش بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی بمسافرخانه برگشتند هیچ‌کس نمی‌دانست چه بکند. حتی سخنان تلخی دربارهٔ مطالب پوچ و یاوه بین ایشان رد و بدل شد. شام توأم با سکوت ایشان چندان بطول نیانجامید و به امید این‌که وقت را بخواب بگذرانند همه به خواب‌گاه‌های خود رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح، همه با قیافه‌های خسته و دل‌های مأیوس پایین آمدند. زن‌ها دیگر بزحمت حاضر بودند با تپلی حرف بزنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای ناقوسی برخاست. یکی را غسل تعمید می‌دادند. تپلی بچه‌ای داشت که در نزد دهقانان «ایوتو» بزرگ می‌شد. او بچه خود را سالی یک‌بار هم نمی‌دید و هرگز بفکرش هم نمی‌افتاد؛ اما اکنون اندیشهٔ این‌که یکی را غسل تعمید می‌دهند ناگهان مهر مادری شدیدی نسبت به بچهٔ خود بدلش انداخت و مصراً خواستار شد که در تشریفات این غسل تعمید شرکت جوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که تپلی رفت همه بهم نگریستند، سپس صندلی‌ها را نزدیک کردند، چه، بخوبی احساس می‌کردند که بالاخره باید راه‌حلی برای این مشکل پیدا کنند. لوازو فکری بخاطرش رسید. معتقد بود به افسر آلمانی پیشنهاد کنند که تپلی را تنها نگاه دارد و به بقیه اجازهٔ حرکت بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز فولان‌وی مأمور شد این پیغام را برساند ولی هنوز نرفته برگشت. افسر آلمانی که جنس بشر را خوب می‌شناخت فوراً بیرونش انداخته و گفته بود تا وقتی که منظورش حاصل نشود همه را نگاه خواهد داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه روی عوامانهٔ خانم لوازو بالا آمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ای بابا، ما که نبایستی این قدر در اینجا بمانیم تا از پیری بمیریم. حال که این دخترهٔ سلیطه شغلش اینست که با همهٔ مردان هم‌خوابه شود بعقیدهٔ من حق ندارد این یکی را رد کند. آخر، من از شما می‌پرسم، این زنک در «روان» به‌هرکس و ناکسی داده حتی به‌درشکه‌چی‌ها! بلی خانم، به‌درشکه‌چی شهرداری! من خودم می‌دانم، آن مردک از مغازهٔ ما شراب می‌خرد. حالا امروز که پای نجات ما از این سرگردانی در بین است این نابکار اطوار در می‌آورد و جانماز آب می‌کشد!... بعقیدهٔ من این افسر بسیار کار خوبی می‌کند. شاید مدت‌ها است محرومیت می‌کشد، و اگر ما سه نفر آنجا بودیم حتماً ما را بر او ترجیح می‌داد؛ لیکن خیر، اون بهمین یکی اکتفا می‌کند و او را بر همه ترجیح می‌دهد، چون برای زنان شوهردار احترام قایل است. خوب فکرش را بکنید؛ او الان صاحب اختیار مطلق است؛ کافی بود بگوید:«من زن می‌خواهم!» و می‌توانست با سربازان خود ما را بزور بگیرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو زن دیگر چندشی در خود احساس کردندو چشمان بانو کاره‌لامادون زیبا می‌درخشید، و رنگش کمی پریده بود، چنان‌که گفتی احساس می‌کرد هم‌اکنون افسر آلمانی او را بزور گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردان که جداگانه جر و بحث می‌کردند نزدیک‌تر آمدند. لوازو که سخت خشمگین بود می‌خواست «زنیکهٔ پست» را دست و پا بسته به دشمن تسلیم کند. لیکن کنت که سه پشتش سفیر بودند و خود نیز از شم سیاسی برخوردار بود عقیده داشت که کار باید با مهارت فیصله پیدا کند و گفت:«باید او را راضی کرد.» آن‌گاه به‌فکر طرح نقشه افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌ها فشرده‌تر نشستند و لحن صحبتشان آهسته‌تر شد و جروبحث جنبهٔ عمومی پیدا کرد و هرکس نظری می‌داد. از همه چیز گذشته صحنهٔ بسیار جالبی بود. بخصوص از این جهت که این بانوان برای بیان زشت‌ترین مطالب منافی عفت کنایات و اشارات لطیف و نکته‌های بسیار ظریفی پیدا می‌کردند. نزاکت در سخنشان بقدری رعایت می‌شد که شخص خارجی چیزی از حرفشان نمی‌فهمید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چون آن قشر نازک عفت و تقوی که ظاهر همهٔ زنان عالم را پوشانده است بسیار سطحی است آن بانوان از این ماجرای هرزه و دور از اخلاق گل از گلشان می‌شکفت و در دل شدیداً از آن لذت می‌بردند، چنان‌که طبیعت زنانهٔ ایشان تحریک شده بود و باهیجان آشپز شکم‌پرستی که غذای دیگران را می‌پزد عشق را مزه‌مزه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقبت، این قضیه در نظر همه چنان عجیب و جالب جلوه‌گر شد که شادی خودبخود به دلشان باز آمد. کنت شوخی‌های اندک زننده‌ای پیش کشید ولی با چنان مهارتی ادا می‌کرد همه را به لبخند وا می‌داشت. لوازو، بنوبهٔ خود چند شوخی صریح بی‌شرمانه کرد که کسی از آن نرجید؛ فکری که زنش با آن وقاحت بیان کرده بود بر ذهن همه سنگینی می‌کرد:«حال که این زنک سلیطه شغلش این است چرا باید این یکی را رد کند؟» گفتی بانو کاره‌لامادون مهربان طناز نیز در این فکر بود که اگر بجای تپلی می‌بود فرقی بین این آن قایل نمی‌شد. و با این وصف کرنوده از ایشان جدا مانده بود و خود را نسبت به این کار پاک بیگانه نشان می‌داد. همه چنان توجهی به موضوع پیدا کرده بودند که صدای ورود تپلی را نشنیدند. لیکن کنت آهسته «هیس!» گفت و همه سربلند کردند. تپلی آن‌جا بود. ناگهان همه خاموش شدند و دست‌پاچگی خاصی پیدا کردند که اول بار مانع شد از این‌که با او سخن بگویند. کنتس که بیش از دیگران با روی و ریای سالن‌های اشرافی آشنا بود از او پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوب، این غسل تعمید جالب بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دخترک چاق و چله که هنوز دچار هیجان بود همه چیز را، از وضع و قیافهٔ اشخاص گرفته تا هیبت خود کلیسا، برای ایشان تعریف کرد و آخر به گفته افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه خوب است که آدم گاهی هم نماز بخواند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهرحال، تا وقت ناهار، خانم‌ها اکتفا کردند به این‌که با او خوش خلق و مهربان باشند تا اعتماد و آمادگی او را برای پذیرفتن نصیحت بیشتر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که سر میز ناهار نشستند کم‌کم وارد موضوع شدند. اول، مذاکرات کلی و سربسته‌ای راجع به فداکاری کردند و از آنان که در روزگاران پیشین سرمشق فداکاری بوده‌اند نام بردند. از «ژودیت»{{نشان|۳}} و «هولوفرن»{{نشان|۴}} گفتند و سپس بی‌دلیل از «لوکرس»{{نشان|۵}} و سکستوس{{نشان|۶}} یاد کردند، و از کلئوپاتر مثل زدند که با هم‌خوابگی با سرداران دشمن تمام ایشان را عبد و عبید خویش ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه نقل داستان‌های تفننی که ساخته و پرداختهٔ تخیل این میلیونرهای جاهل بود شروع شد. به موجب این داستان‌ها، زنان رومی به کاپو(Capoue) و نزد آنیبال(Annibal سردار کارتاژی) می‌رفتند و با او و افسران و سربازان اجیر او هم‌خوابه می‌شدند. بالاخره از تمام زنانی که فاتحان را متوقف ساخته و تن خود را رزمگاه و وسیلهٔ غلبه بر دشمن و سلاح رزم کرده و دشمنان کریه ئ منفور را با نوازش‌های قهرمانانهٔ خود شکست داده و عصمت و تقوای خود را در راه انتقام و فداکاری ایثار کرده بودند ذکری به میان آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی بطور سربسته از آن زن نجیب‌زادهٔ انگلیسی یاد کردند که عمداً خود را دچار مرض مسری و خطرناکی کرد تا آن را به ناپلئون بناپارت سرایت دهد و بناپارت بطور معجزه‌آسائی، بعلت یک ضعف ناگهانی که در میعادگاه شوم گریبانگیرش شد از آن مهلکه جست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تمام این داستان‌ها با چنان ملایمت و مهارتی بیان می‌شد که گاهی مستمعین را به هیجان می‌آورد، هیجانی که ممکن بود حس غبطه و هم‌چشمی ایجاد کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام. ممکن بود این عقیده پیدا شود که یگانه نقش زن در این دنیا ایثار دایمی جسم خویش و تسلیم مداوم به هوی و هوس‌های قزاق‌مآبان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتی آن دو خواهر مقدس چیزی نمی‌شنوند و در افکار عمیق خویش گم شده‌اند. تپلی چیزی نمی‌گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} Tantal پادشاه لیدی که خدایان را دعوت کرد و پسر خود را برای ایشان سر برید و ژوپیتر خدای خدایان به‌کیفر این عمل او را محکوم کرد که تا زنده است تشنه و گرسنه در پای درختان میوه‌دار و در وسط شطی آویخته باشد ولی هرگز آب بلبش نرسد و دستش از شاخه‌های میوه کوتاه باشد. عذاب تانتال در ادبیات ضرب‌المثل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}} Badinguet لقب ناپلئون سوم امپراطور فرانسه که از پروسی‌ها شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳}} (Juhith) زن یهودی که برای نجات شهر بیت‌اللحم هولوفون(Holophern) سردار دشمن را فریب داد و سرش را در خواب برید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۴}} (Juhith) زن یهودی که برای نجات شهر بیت‌اللحم هولوفون(Holophern) سردار دشمن را فریب داد و سرش را در خواب برید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۵}} لوکرس(Lucrece) زن زیبای رومی که مورد تجاوز یکی از پسران تارکن پادشاه روم واقع شد و خود را کشت، و این واقعه موجب استقرار رژیم جمهوری در روم گردید.(۵۱۰ قبل از میلاد مسیح).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۶}} Sextus ـ طبیب و فیلسوف و منجم یونانی قرن سوم میلادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی دوموپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=42189</id>
		<title>تپلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=42189"/>
		<updated>2013-05-05T17:44:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تایپ تا ابتدای ۳۴&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گی‌دو موپاسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسندهٔ فرانسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین روز بود که دسته‌های پراکندهٔ قشون فراری از شهر می‌گذشتند. این عده نه‌بصورت واحدهای منظم بلکه بشکل گله‌های رمیده بودند. مردان، ریش بلند و کثیف و لباس سربازی پاره‌پاره داشتند و با قدم‌های شل و ول، بی‌بیرق و بی‌فوج، پیش می‌رفتند. همه خسته و فرسوده بنظر می‌رسیدند و قادر به‌هیچ فکر و تصمیمی نبودند، فقط برحسب عادت طی طریق می‌کردند، و همین که می‌ایستادند از فرط خستگی بر زمین می‌افتادند. در میان ایشان، بخصوص نفرات مسلح، مردمی آرام و صلح‌جو با درآمدی بی‌دردسر، که اینک در زیر بار تفنگ خمیده بودند و گروه‌های کوچک سیار آماده بخدمت که زودترس و سریع‌الهیجان و در فرار نیز مانند حمله چابک بودند دیده می‌شدند. سپس، گروه «شلوار قرمزها»، از بقایای لشکری که در نبردی بزرگ منکوب شده بودند و توپچیان مغموم، مخلوط با این پیاده‌های مختلف، و اغلب نیز کلاه‌های براق سواره نظامی که بزحمت و با قدم‌های سنگین بدنبال پیادگان سبک‌رو می‌رفتند و بچشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واحدهای چریک نیز با نام‌های قهرمانانهٔ «انتقام‌جویان» و «کفن‌‌پوشان» و «جان‌بازان» به‌نوبهٔ خود به‌صورت راهزنان می‌گذشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرماندهان ایشان که سوداگران سابق پارچه یا دانه و بازرگانان اسبق پیه و صابون بودند و بمقتضای احوال جنگ‌جو از آب درآمده بودند و درجهٔ افسری ایشان نیز مرهون تعداد اشرفی‌ها یا درازی سبیلشان بود، سرتاپا مسلح، با لباس فلانل و با یراق و نشان به‌ صدای بلند صحبت می‌کردند و در باب نقشه‌های جنگی جروبحث داشتند مدعی بودند که به تنهائی فرانسه محتضر را برسرشانه‌های لرزان از ترس خود نگاه خواهند داشت؛ لیکن ایشان، اغلب اوقات حتی از نفرات خود که مردمی از جان گذشته و بی‌اندازه شجاع و سربازانی غارتگر و هرزه و فاسد بودند بیم داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفتند پروسی‌ها عنقریب وارد روان Rouen خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افراد گارد ملی که در دوماه بود در بیشه‌های اطراف به اکتشافات بسیار احتیاط آمیزی مشغول بودند و اغلب پاسداران خود را تیرباران می‌کردند و هروقت هم خرگوشی از زیر بوته‌های خار و گون تکان می‌خورد آمادهٔ نبرد می‌شدند اکنون به خانه‌های خود بازگشته بودند. سلاح‌ها و لباس‌های نظامی و ساز و برگ و دشمن‌کش ایشان که روزی بر سر جاده‌های ملی تا شعاع سه فرسخ ترس و وحشت می‌پراکند ناگهان نیست و نابود شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره، آخرین بقایای سربازان فرانسوی تازه از رود سن گذشته بودند تا از راه «سن سور» «بورگ آشار» خود را به «پنتودومر» برسانند؛ و از پس همهٔ این عده، سردار مأیوس، که با این افراد پراکنده جرأت اقدام به هیچ کاری نداشت، و خود نیز از اختلال عظیم ملتی که همیشه عادت به غلبه داشته و با وجود شجاعت افسانه‌ای خویش شکستی مفتضحانه خورده است سخت مات و مبهوت بود، در میان دن تن از افسران امر بر خود پیاده راه می‌پیمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس آرامش سنگین و انتظار وحشت‌آلود و خاموش بگرد سرشهر می‌گدشت. بسیاری از اعیان و اشراف شکم‌گندهٔ شهر که از فرط سوداگری اخته شده بودند با اضطراب و تشویش تمام انتظار فاتحین را می‌کشیدند و برخود می‌لرزیدند که مبادا سیخ کباب و یا کارد بزرگ آشپزخانه‌شان را بجای اسلحه بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتی زندگی از جریان باز ایستاده است. دکان‌ها بستهو کوی و برزن ساکت و خاموش بود. گاهی رهگذری که از این سکوت به‌هراس می‌افتاد از پای دیوارها بسرعت باریک می‌شذ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشویش انتظار موجب شده بود که رسیدن دشمن را به آرزو بخواهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعدازظهر روز پس از عزیمت سربازان فرانسوی چند تن از نیزه‌داران، که معلوم نبود از کجا پیدا شدند، بشتاب از شهر گذشتند. سپس، کمی دیرتر، سواد لشکر انبوهی از دامنهٔ «سنت کاترین» فرود آمد، و در همان حین دو موج دیگر از اشغالگران از جاده‌های «دارنتال» و «بواگیوم» نمودار شدند. درست در همان لحظه، جلوداران سه لشکر در میدان «هتل دوویل» بهم پیوستند. سربازان آلمانی از تمام خیابان‌های مجاور فرا می‌رسیدند و در حالی‌که آرایش جنگی ایشان از هم باز می‌شد سنگ‌فرش‌ها را در زیر قدم‌های محک و موزون خود به‌لرزه در آورده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمان‌های نظامی که بصورت فریاد و با صدائی ناآشنا از بیخ حلق ادا می‌شد در امتداد خانه‌هائی که مرده و متروک بنظر می‌رسیدند به‌آسمان می‌رفت، و در همان اوان، از پشت پنجره‌های بسته، چشمان مضطرب، نگران این مردان فاتح بودند که اینک بموجب «قانون جنگ» صاحب تمام شهر و مالک مال و جان مردم شده بودند. سکنهٔ شهر در اطاق‌های تاریک کردهٔ خود به سرسامی مبتلا شده بودند که معمولاً از طوفان‌های عظیم و از زمین‌لرزه‌های دهشتناک و خانه برانداز به‌آدمی دست می‌دهد و در قبال آن هر عقل و تدبیر و هر قدرت و نیروئی بی‌ثمر است؛ چون هروقت که نظم موجودی بهم می‌خورد و امنیت رخت می‌بندد و آن‌چه در پناه قوانین بشری و طبیعی است دستخوش بربریتی وحشیانه و عاری از شعور و وجدان می‌شود عین همنی احساس به‌مردم دست می‌دهد. زمین لرزه‌ای که افراد ملتی را در زیر آوارخانه‌های ریزنده له می‌کند، شط لجام گسیخته‌ای که جسد دهقانان مغروق را با لاشهٔ گاوان و با تیرهای کنده از سقف خانه‌ها همراه خود می‌برد، یا لشکر فاتحی که مدافعین را قتل‌عام می‌کند و اسیران را با خود می‌برد و بنام شمشیر دست بغارت و چپاول می‌گشاید و با غرش توپ شکر خدا می‌گذازدهمه بلاهای وحشت‌انگیزی هستند که هرگونه ایمان و اعتقاد به عدالت ازلی و هرنوع اعتماد به‌‌حمایت خداوند و به‌عقل و خود بشری را که بما می‌آموزند سست و متزلزل سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، در جلو هر خانه‌ای، جوخه‌های کوچک در می‌زدند و سپس سر در خانه‌ها فرود می‌بردند. اکنون پس از ابلغار نوبت اشغال بود. وظیفهٔ مغلوبین آغاز شده بود که در برابر غالبین خویشتن را نجیب و مهربان نشادن دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتی، همین که وحشت نخستین زایل شد آرامشی جدید حکمفرا گردید. در بسیاری از خانواده‌ها افسر پروسی بسر سفره غذاد می‌خورد. گاهی این افسر ترتبیت دیده بود و برسم ادب بحال فرانسه دلسوزی می‌کرد و نفرت خود را از این‌که در جنگ شرکت جسته است بزبان می‌آورد. مردم از این تأثر او اظهار تشکر می‌کردند؛ و سپس چه بسا که آن روز یا فردا به‌حمایت او نیازمند می‌شدند. شاید با رعایت جانب او مشمول این عنایت می‌شدند که چند مرد کمتر بر سر سفرهٔ خود بپذیرند، و اصلاً چرا بایستی کسی را برنجانند که همه چیزشان بستگی کامل به‌وجود او داشت؟ چنین رفتاری بیشتر از بی‌پروائی ناشی می‌شد نه از شجاعت. ـ چون دیگر اعیان شهر «روان» مانند ایامی که آن شهر با دفاع‌های قهرمانانه خود بلندآواز شده بود عیب بی‌پروائی را نداشتند. ـ بالاخره به اقوی دلیل مأخوذ از آداب شهرنشیی فرانسوی، معتقد بودند که هنوز مؤدب بودن نسبت به‌سربازان بیگانه در درون خانه مجاز است مشروط بر این‌که انظار مردم به‌ایشان اظهار یگانگی نکنند. در بیرون به‌یکدیگر آشنائی نمی‌دادند ولی در اندرون باکمال رغبت با هم صحبت می‌کردند، و سرباز آلمانی هرشب بیشتر از وقت را به گردم شدن در کنار آتش مشترک خانواده می‌گذرانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود شهر هم کم‌کم وضع عادی سابق را باز می‌یافت. فرانسویان هنوز هیچ ز خانه بیرون نمی‌رفتند ولی سربازان پروسی در کوی و برزن می‌لولیدند. از این گذشته، افسران سواره‌نظام آبی‌پوش(آلمانی) که آلت قتالهٔ بزرگ خود را با بی‌شرمی تمام بر سنگ‌فرش خیابان‌ها می‌کشیدند، بظاهر، نسبت به‌مردم عادی شهر، از افسران تیرانداز(فرانسوی) که سال قبل در همین کافه‌ها میگساری می‌کردند بیشتر تحقیر و توهین روا نمی‌داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف، گفتی چیزی در فضا وجود داشت، چیزی سهل‌الاحساس و ناآشنا، هوائی بیگانه و تحمل‌ناپذیر، همچون بوئی که پراکنده باشد، بوی هجوم وایلغار. این بو تمام منازل و میدان‌های عمومی را آکنده و طعم غذاها را تغییر داده و این احساس را در مردم بوجود آورده بود که گفتی همه در سفری دراز، در میان قبایلی وحشی و خطرناک بسر می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاتحین پول می‌خواستند و زیاد هم می‌خواستند، و سکنه نیز همیشه می‌پرداختند، چون بالاخره ثروتمند بودند. لیکن تاجر نرماندی هرچه داراتر می‌شود از گذشت و فداکاری، بهرنوع که باشد، و از دیدن این‌که لو اندکی از مال و ثروتش بدست دیگران می‌افتد بیشتر رنج می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خلال این اوقات، در دو سه فرسخی پائین شهر، در طول رودخانه، بطرف آبادی‌های «کرواسه» و «دی‌یپ‌دال» و «بیه‌سار»، قایق‌رانان و ماهیگیران اغلب نعش یک آلمانی آماس کرده در لباس نظامی را که بضرب دشنه یا لگد کشته و سرش را بسنگ کوبیده بودند و یا از بالای پل بضرب تنه به‌آبش انداخته بودند از ته آب می‌گرفتند. گل و لای ته رودخانه این انتقام‌های بی‌سر و صدا و بی‌رحمانه و عادلانه یعنی این قهرمانی‌های ناشناخته و این حمله‌های گنگ و خاموش را که خطرناک‌تر از جنگ‌های آشکار و عاری از آوازهٔ افتخار بود در خود مدفون می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون از نفرت اجنبی همیشه عده‌ای بی‌باک و از جان گذشته  را که حاضرند در راه فکر و عقیدهٔ خود بمیرند مسلح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره، چون اشغال‌گران، با آن‌که شهر را مطیع انضباط خشک و انعطاف‌ناپذیر خویش ساخته بودند، هیچ یک از اعمال وحشیانه‌ای را که شایع بود در طول راه‌پیمائی مظفرانهٔ خویش می‌کنند مرتکب نمی‌شدند مردم جری شدند، و نیاز به‌تجارت و معامله بار دیگر دل سوداگران ولایت را به‌وسوسه انداخت. تنی چند از آنان منافع سرشاری در بندر هاور(Havre) که تحت اشغال قشون فرانسه بود داشتند و تصمیم گرفتند که بهروسیله شده از راه خشکی خود را به دی‌یپ(Dieppe) برسانند و از آن‌جا به‌مقصد «هاور» به‌کشتی بنشینند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینان از نفوذ افسران آلمانی که با ایشان آشنا شده بودند استفاده کردند و از فرماندهٔ کل اجازهٔ حرکت گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بود که یک دلیجان بزرگ چهار اسبه برای این سفر درنظر گرفتند و بعد از آن‌که ده نفر نزد رانندهٔ دلیجان ثبت‌نام کردند مصمم شدند که برای اجتناب از تجمع مردم یک روز سه‌شنبه، صبح، قبل از طلوع آفتاب، حرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از چندی پیش، یخبندان زمین را سفت کرده بود و عصر دوشنبه، نزدیک بساعت سه‌بعدازظهر، ابرهای انبوه و سیاهی که از جانب شمال آمدند برفی با خود همراه آوردند که در تمام مدت آن عصر و آن شب بارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت چهار و نیم صبح، مسافران در حیاط «هتل نرماندی» که می‌بایستی از آن‌جا به‌دلیجان سوار شوند گرد آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ایشان هنوز خواب‌آلود بودند و در زیر بالاپوش خود از سرما می‌لرزیدند. در تاریکی یکدیگر را خوب نمی‌دیدند و با آن لباس‌های سنگین زمستانی که روی هم پوشیده بودند به کشیشان فربی می‌ماندند که ردای بلند به‌تن داشته باشند. لیکن دونفر از ایشان یکدیگر را شناختند و نفر سومی هم به‌آنان نزدیک شد و هر سه به‌صحبت پرداختند. یکی گفت:من زنم را همراه می‌آورم؛ دیگری گفت من هم می‌آوردم و سومی گفن:من هم. اولی افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دیگر به «روان» باز نخواهیم گشت، و اگر پروسی‌ها به هاور نزدیک شوند به‌انگلستان خواهیم رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون همه دارای سرشت و وضع مشابهی بودند همه همین نقشه را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینن وصف، از بستن دلیجان خبری نبود. فانوس کوچکی در دست مهتری، گاه‌گاه از در تاریکی بیرون می‌آمد و فوراً از در دیگری ناپدید می‌شد. اسب‌ها که از بوی تخته پهن به‌نشاط  آمده بودند سم بر زمین می‌کوبیدند، و صدای مردی که با مال‌ها حرف می‌زد و فحش می‌داد از ته ساختمان شنیده می‌شد. ارتعاش خفیف زنگوله‌ها اعلام کرد که مشغول بستن جل و برگ اسبان و بند و تسمهٔ دلیجان هستند، و این ارتعاش‌ها بتدریج بر اثر تکان‌های متناوب مال‌ها تبدیل به زمزمه‌های واضح و مداوم و موزون می‌گردید. گاهی این زمزمه‌ها قطع می‌شد ولی لحظه‌ای بعد همراه با تکانی ناگاهنی که توأم با صدای خفهٔ برخورد نعل اسب با زمین بود از تو آغاز می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان در دوباره بسته شد. هرگونه صدائی قطع گردید. اعیان‌های یخ‌زده لب از صحبت فروبستند. همه خشک و بی‌حرکت مانده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پردهٔ یک دستی از دانه‌های سفید برف در حین فرو افتادن به زمین دائم می‌درخشید. این پرده شکل‌ها را محو می‌کرد و گرد نرمی از برفک بر اشیاء می‌پاشید. دیگر در آن سکوت عمیق شهر آرام که در زیر برف مدفون می‌شد بجز سایش نامعلوم و بی‌نشان و امواج دانه‌های ریز برف که احساس می‌شد ولی صدا نداشت و بجز اختلاط ذرات سبکی که گفتی فضا را می‌آکند و جهان را می‌پوانید صدائی بگوش نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با فانوسش بازگشت و افسار اسب ماتم‌زده‌ای را که مقابل مالبند نگاهداشت و تسمه‌ها را بست و مدتی مدید بدور آن گشت تا از محمو بودن بندها و ساز و برگ‌ها مطمئن شود، چون با یکدست بیشتر کار نمی‌کرد و بدت دیگرش چراغ گرفته بود. وقتی خواست پی اسب دوم برود تا چشمش به‌همهٔ مسافران افتاد که بی‌حرکت ایستاده و از برف سفید شده‌اند به‌ایشان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا سوار نمی‌شوید؟ لااقل آن‌جا در پناه خواهید بود.» قطعاً ایشان به‌این فکر نیفتاده بودند، لذا شتابان بداخل دلیجان ریختند. سه تن از آنان زنان خود را در ه دلیجان جا دادند و سپس خود نیز سوار شدند. بعد، هیکل‌های بی‌اراده دیگری که سر خود را پوشانده بودند، بنوبهٔ خویش، بی‌آنکه یک کلمه با حرف بزنند سوار شدند. کف دلیجان پوشیده از کاه بود و پاها در آن فرو می‌رفت. منقل‌ها را آتش کردند، و چند لحظه بعد آهسته به شمارش محسنات منقل پرداختند و چیزهائی را که از مدت‌ها پیش می‌دانستند مکرر برای هم گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره وقتی دلیجان را بجای چهار اسب، بعلت سنگینی بار، به شش اسب بستند و صدائی از بیرون پرسید:«همه سوار شده‌اند؟» از داخل جواب دادند:«ـ بلی» و براه افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیجان آهسته آهسته با قدم‌های ریز پیش می‌رفت. چرخ‌ها در برف فرو می‌رفتند. اطاق دلیجان، سرتاسر، با تراق تراق خشکی صدا می‌کرد. مال‌ها لیز می‌خوردند و نفس نفس می‌زدند و از بینی و دهانشان بخار بیرون می‌آمد. شلاق بزرگ سورچی بی‌امان سوت می‌زد و از هرطرف در پرواز بود و مثل مار باریکی چنبره می‌زد و باز می‌شد و ناگهان ضربتی جانانه می‌نواخت و باز با نیروی شدیدتری کش می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن روز بطرز نامحسوسی بالا می‌آمد. آن دانه‌های سبک که یک مسافر «روانی»‌الاصل به‌باران پنبه تشبیه کرده بود دیگر نمی‌بارید. روشنی چرکینی از ورای ابرهای دشت و تیره و پربار نفوذ می‌کرد و سفیدی صحرا را، که گاه صفی از درختان خشک پوشیده از قندیل‌های یخی و گاه کلبه‌ای با کلاهکی از برف در آن نمودار می‌شد، شفاف‌تر نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در درون دلیجان، مسافران با کنجکاوی تمام، یکدیگر را در روشنی غم‌انگیز آن سپیده می‌نگریستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن ته، در بهترین جاهای دلیجان، آقا و خانم لوازو(Loiseau) که تاجر عمدهٔ شراب در کوی «گران پون» بودند روروی هم نشسته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«لوازو» منشی قدیم یکی از اربابان ورشکسته در تجارت بود که دارائی او را خریده و ثروتی بهم زده بود. این مرد شراب‌های بسیار بد را بقیمت ارزان بخورده فروشان دهات می‌فروخت و بین آشنایان و دوستان خود به شیادی هفت‌خط و به «نرماندی» پرمکر و حیله و خوش اخلاقی معروف شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این گذشته، آقای لوازو به‌سبب لودگی‌ه و مسخرگی‌های متنوع و شوخی‌های زشت و زیبایش شهرت داشت و کسی نبود تا ذکری از او بمیان آمد بی‌اختیار نگوید که واقعاً این لوازو قیمت ندارد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با قد ریز و نارسا شکمی چون بادکنک داشت، و روی آن شکم صورت سرخی بیان دو کناره ریش بلند(فاوری) خاکستری خودنمائی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرش، زنی درشت و قوی هیکل و با ارده بود و صدائی رسا و تصمیمی سریع داشت و نظم و حساب تجارت‌خانه محسوب می‌شد و آن مؤسسه را با فعالیت توأم با نشاطی رونق داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کنار ایشان، مردی محترم‌تر و از طبقه‌ای والاتر موسوم به‌«کاره لامادون»(Carre Lamadon) که شخصیتی برجسته داشت و وارد به‌امور تجارت پنسبه و صاحب سه کارخانهٔ ریسندگی و افسر «لژیون دونور» و عضو شورای عمومی بود قرار داشت. این شخص در تمام دوران امپراطوری رئیس دسته‌ای از مخالفین امپراطور بود که مخالفت خود را با روشی مسالمت‌آمیز و بانزاکت ابراز می‌کرد، آن‌هم صرفاً بطمع این‌که در صورت آشتی با رژیمی که بقول خود با سلاح نزاکت با آن می‌جنگید وجه المصالحهٔ بیشتری دریافت دارد. بانو«کاره لامادون» که بسیار جوان‌تر از شوهرش بود مایهٔ دلخوشی افسرانی از خانوده‌های اعیان بود که به‌پادگان «روان» منتقل می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در برابر شوهرش هیکلی بسیار ریز و ظریف داشت و بسیار خوشگل بود، و در لای پالتوی پوست خود گلوله شده بود و با نگاهی محزون بدرون اسفناک دلیجان می‌نگریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسایگانش، آقای کنت و خانم کنتس هوبر دوبره ویل(Hubert de Breville) یکی از قدیمی‌ترین و نجیب‌ترین خانواده‌های نرماندی بودند. کنت که نجیب‌زادهٔ پیر بسیار آراسته‌ای بود با تصنعی که در طرز لباس و آرایش بکار می‌بست اصرار داشت که شباهت طبیعی خود را به هانری چهارم پادشاه فرانسه، آشکار سازد؛ بنابر یم افسانهٔ تاریخی که جزو افتخارات خانوادگی محسوب می‌شد هانری چهارم بانوئی از خانوادهٔ «بره‌ویل» را آبستن کرده بود و شوهرش بپاس این افتخار کنت و فرماندار آن ولایت شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(کنت هوبر) همکار آقای کاره‌لامادون در شورای عمومی و نمایندهٔ حزب «اورلئانیست» در آن شورا بود. تاریخچهٔ ازدواج او با دختر یک نفر جهازگیر کشتی از اخالی «نانت» همچنان جز اسرار مگو بود؛ لیکن چون کنتس بظاهر بزرگ‌زاد می‌نمود و بهتر از هرکس مهمانداری می‌کرد و حتی معروف بود که روزگاری طرف عشق و علاقهٔ یکی از پسران لوئی‌فیلیپ(پادشاه فرانسه) بوده است تمام نجبا او را گرامی‌داشتند و سالن او جز سالن‌های طراز اول کشور و تنها جائی بود که هنوز آداب عشق و عشوه‌گری برسم قدیم حفظ شده بود و ورود به‌آن‌جا اشکالات فراوان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثروت خانواده بره‌ویل که کلا از اموال غیرمنقول تشکیل می‌شد بنابرآن‌چه می‌گفتند در سال عوایدی بالغ بر صدهزار لیور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شش نفر مسافر ته دلیجان تشکیل اجتماع علی‌حده‌ای داده بودند که همه از افراد پردرآمد و آرامش‌طلب و مقتدر و شریف و محترم و بانفوذ، از آن‌ها که پابند به‌مذهب و اصول هستند، محسوب می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازقضا تمام زنان روی یک نیمکت نشسته بودند و در کنار کنتس دو خواهر مقدس کلیسا نیز جا داشتند که تسبیح‌های درازی در دست می‌گرداندند و دعائی زیرلب زمزمه می‌کردند. یکی از ایشان پیرزنی بود که صورتش را آبله چال چال کرده بود، گفتی یک تفنگ ساچمه‌زنی توی صورتش خالی کرده‌اند. خواهر مقدس دیگر زنی بود بسیار لاغراندام که سر خوش‌ریخت و بیمارگونه‌ای برسینهٔ بظاهر مسلولش قرار داشت ـ سینه‌ای شرحه‌شرحه از ایمانی خوره‌مانند که مؤمن را بمقام شهدیان و ملهمان خدا می‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روبروی آن دو خواهر مقدس مردی و زنی نگاه همه را بخود جلب کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد، که بسیار سرشناس بود آقای کرنوده(Cornudet) آزادی‌خواه معروف و کسی بود که مایهٔ وحشت مردمان محترم شهر بشمار می‌رفت. بیست سال می‌شد که این مرد ریش قرمز و بلند خود را در گیلاس‌های آبجوخوری تمام کافه‌های دموکراتیک خیس می‌کرد. ثروت سرشاری از پدر خود که یمی از شیرینی‌فروش‌های قدیمی بود به‌ارث برده و همه را با رفیقان و دوستان خود خورده بود و اینک با کمالب بی‌صبری انتظار جمهوری را می‌کشید تا بالاخره مقامی را که به‌جبران آن همه خرج‌های انقلابی حق مشروع خود می‌دانست اشغال کند. در چهارم سپتامبر، شاید بدنبال شوخی مسخره‌ای که با او کرده بودند، خود را فرماندار شهر تصور کرده و وقتی خواسته بود که کارش را تحویل بگیرد چون از اعضای اداره بجز پیش‌خدمت‌ها کسی برجا نمانده بود و ایشان نیز از شناسائی عنوان او امتناع می‌ورزیدند ناچار شد جا خالی کند. با این وصف پسر بسیار خوب و بی‌آزار و خدمتگزاری بود و در کار تدارک دفاع از شهر کوشش و. تقلای بسیار کرده بود. دستور داده بود خندق‌هائی در صحرا بکنند و درختان جنگل‌های اطراق را بیندازند و برسر راه‌ها دام‌هائی تعبیه کنند، و همین که دشمن نزدیک شده بود به‌اطمینان تدارک دفاعی خود بسرعت بسوی شهر عطف عنان کرده بود. اکنون گمان می‌کرد که وجودش در هاور مفیدتر خواهد بود و در آن‌جا باز ممکن است احتیاج به سنگربندی‌ها و خندق‌کنی‌های مجددی پیدا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، یکی از آن‌ها بود که به «نشمه» معروفند و بعلت چاقی زودرسش او را تپلی(Boule de suif) لقب داده بودند. زنی بود کوتاه و گرد و غلنبه، و از بس چاق بود که بدنش پیه آورده بود. انگشتان بادکرده‌اش چنان بود که گفتی آن‌ها را در سربندها خفه کرده‌اند و شباهت بسیار به سوسیون‌های کوتاه نخ کشیده داشتند. پوست بدنش صاف و براق بود و غبغب چاق و برآمده‌اش از زیر پیراهن برجسته می‌نمود. با این وصف از بس طراوت و شادابی صورتش چشم را محظوظ می‌کرد که او را مشهی و مطلوب جلوه می‌داد. صورتش سیب سرخ یا غنچهٔ شقایق پرپر بود که می‌خواست بشکفد. در چهرهٔ او، در بالا، دو چشم سیاه شهلا در پناه صفی از مژگان بلند و انبوه، که بر آت سایه انداخته بود، می‌درخشید و در پائین دهان تنگ و دلفریبی بطلی بوسه نمناک و مزین به دندان‌های ریز و براق؛ بعلاوه چنان‌که می‌گفتند این زن صفات و محسنات گرنبهائی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بمحض این‌که حاضران او را شناختند پچ‌پچ بمیان زن‌های نجیب افتاد و کلمات «فاحشه» و «ننگ اجتماع» چنان بلند در گوش هم ادا شد که او سربلند کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن‌دم نگاهی چنان مبارزه‌جویانه و جسورانه به یک‌یک همسایگان خویش انداخت که بلافاصله سکوتی عمیق در میانه حکم‌فرما شد و همگان چشم بزیر افکندند، بجز آقای لوازو که هم‌چنان با ولع و نشاط تمام دزدانه به او می‌نگریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن بزودی گفتگو بین آن سه بانو، که با حضور این دختر ناگهان دوست و تقریباً صمیمی شدند، از نو آغاز یافت. در نظر هر سه لازم آمد که از شرافت شوهرداری خود در برابر این زن هرجائی بی‌شرم حجابی حایل بوجود آورند، زیرا عشق شرعی و قانونی همواره از همکار خود یعنی عشق عرفی و آزاد متنفر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن سه مرد نیز که بحکم غریزهٔ محافظه‌کاری با دیدن «کرنوده» بهم نزدیک شده بودند بلحنی خاص که برای مردم فقیر نفرت‌آور است از پول صحبت بمیان آوردند. کنت هوبر از خساراتی یاد می‌کرد که پروسی‌ها به‌او زده بودند و از زیان‌هائی که از دزدی اغنام و احشام و اتلاف محصول ناشی شده بود، و به‌لحن ملاک بزرگی حرف می‌زد که ثروتش از ده میلیون متجاوز باشد و این خسارات به‌زحمت بتواند دوران مضیقهٔ مالی او را بیک سال برساند. آقای کاره لامادون که در صنایع ریسندگی پنبه سخت آزموده و مجرب بود احتیاطاً شش‌صدهزار فرانک به انگلستان فرستاده بود، مثل کسی که یک دانه گلابی برای تشنگی روز مبادا نگاه داشته باشد. و اما لوازو ترتیبی داده بود که همهٔ شراب‌های معمولی موجود در انبارهای زیرزمینی خود را به کارپردازی کل کشور فرانسه فروخته بود، بطوری که دولت پول سرشاری به‌او مدیون شده بود، و او امید داشت که این پولرا در هاور وصول کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هر سه نگاه‌های سریع و دوستانه‌ای بهم می‌کردند. با آن‌که وضع اجتماعی متفاوتی داشتند بخاطر علقهٔ پول و به‌پیوند همکاری فراماسونی بین تمام کسانی که ثروتی دارند و با بردن دست بجیب شلوار خود صدای لیره در می‌آوردند نسبت بهم احساس برادری می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیجان چنان آهسته راه می‌پیمود که در ساعت ده صبح هنوز چهار فرسخ نرفته بودند. مردها سه بار پیاده شدند تا سربالائی‌های تند جاده را پیاده طی کنند. کم‌کم دلشان بشور می‌افتاد زیرا بنا بود ناهار را در تت(Totes) صرف کنند و اکنون امید نداشتند که غروب هم به‌آنجا برسند. همه مترصد بودند قهوه‌خانه‌ای برسر راه ببینید که ناگهان دلیجان در چالهٔ پربرفی افتاد و بیرون کشیدن آن دو ساعت تمام بطول انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشتها هر دم افزون می‌شد و حواس‌ها را مغشوش می‌کرد؛ و چون نزدیکشدن پروسی‌ها و عبور دسته‌های ارتش فرانسه تمام کسبه را ترسانده و رمانده بود مشروب‌فروشی یا قهوه‌خانه‌ای هم در سر راه دیده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقایان برای بدست آوردن خوراکی به کلبه‌های دهقانی مزارع کنار جاده شتافتند ولی در آن‌جا حتی نان هم پیدا نکردند زیرا دهقانان که اعتمادی بکس نداشتند از ترس غارت سربازان، که چیزی برای خوردن گیرشان نمی‌آمد و هرچه سراغ می‌کردند بزور می‌گرفتند، آذوقه خود را مخفی می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیک ساعت یک بعدازظهر لوازو اعلام کرد که واقعاً احساس گرسنگی شدیدی می‌کند. مدت‌ها بود که سایرین نیز مانند او از گرسنگی رنج می‌بردند و حتیاج شدید به سد جوع که هر دم روبه‌تزاید می‌نهاد نطق همه را کور کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه‌گاه یکی از مسافران خمیازه می‌کشید و یکی دیگر بلافاصله از او تقلید می‌کرد؛ و بدین ترتیب هریک بنوبهٔ خود برحسب اخلاق و آداب‌دانی و وضع اجتماعی خویش دهانی با سر و صدا با باادب و نزاکت باز می‌کردند و در همان‌دم جلو آن حفرهٔ گشاد را که بخار از آن بیرون می‌زد با دست می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی چندین‌بار خم شد، گفتی چیزی زیر دامان خود جستجو می‌کرد. لحظه‌ای مردد می‌ماند و به‌اطرافیانش می‌نگریست و سپس آهسته و آرام قد راست می‌کرد. چهره‌ها پریده و منقبض بود. لوازو اظهار کرد که حاضر است هزار فرانک به‌بهای یک تکه گوشت رانن خود بپردازد. زنش حرکتی اعتراض مانند کرد و سپس آرام گرفت. هروقت صحبت از ولخرجی بمیان می‌آمد او همیشه ناراحت می‌شد و حتی در این زمینه شوخی هم سرش نمی‌شد. آقای کنت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ راستش این‌که من هم حال خوشی ندارم. تعجب می‌کنم که من چطور بفکر آوردن غذا نبوده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف آقای کرنوده قمقمه‌ای پراز مشروب رم داشت. تعارف کرد ولی تعارف او بسردی رد شد. فقط لوازو دو جرعه نوشید و وقتی قمقمه را پس داد تشکری کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این هم خوب است. لااقل معده را گرم کی‌کند و اشتها را فریب می‌دهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الکل او را برسر نشاط آورد و پیشنهاد کرد که به‌پیروی از داستان «مسافران کشتی» که مردم به‌آواز می‌خوانند حاضران مسافری را که از همه چاق‌تر است بخورند. این اشارهٔ غیرمستقیم به‌تپلی کسانی را که مؤدب‌تر بودند ناراحت کرد. کسی جواب نداد. فقط کرنوده لبخندی زد. دو خواهر مقدس اکنون از تسبیح‌گرداندن و دعاخواندن باز ایستاده و هردو دست در آستین‌های بلند خود فرو برده و بی‌حرکت نشسته و چشمان خود را بزیر انداخته بودند و بی‌شک عذابی را که خدا برایشان نازل کرده بود به‌آستان او عرضه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره ساعت سه بعدازظهر چون به‌وسط بیابانی رسیده بودند که تا چشم کار می‌کرد دشت و صحرا بود و حتی ده‌کوره‌ای هم بنظر نمی‌رسید تپلی یک دفعه خم شد و از زیر نیمکت خود سبد بزرگی را که در حوله سفیدی پیچیده بود بیرون کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول یک بشقاب کوچک چینی و یک لیوان ظریف نقره و بعد قابلمهٔ بزرگی ا که دو جوجه کامل تکه‌تکه کرده و چربی گرفته در آن بود بیرون آورد. باز در سبدش چیزهای خوب دیگری مثل شیرینی تازه و میوه و نان قندی و خوراکی‌های دیگر، همه پیچیده و مرتب، دیده می‌شد، و این همه برای یک مسافرت سه روزه تهیه دیده شده بود تا در مسافرخانه‌ها احتیاج بخوردن چیزی پیدا نشود. گردن چهار بطری از ویط بسته‌های خوراکی بیرون آمده بود. تپلی یک بال جوجه را برداشت و باکمال ظرافت، همراه با یکی از آن گرده نان‌های کوچک که در نرماندی به «رژانس» معروف است بخوردن پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ نگاه‌ها بسوی او کشیده شد. سپس بوی غذا پیچید و سوراخ دماغ‌ها را باز کرد و آب فراوانی به‌دهان‌ها انداخت که توأم با پیچیدن صدای انقباض آرواره‌ها در زیر گوش‌ها بود. نفرت و تحقیر خانم‌ها نسبت به‌این دخترک وحشیانه شد چنان‌‌که آرزو می‌کردند او را بکشند و یا خود او و لیوان و سبد خوراکی‌هایش را از توی دلیجان بروی برف‌ها بیندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن لوازو قابلمهٔ جوجه‌ها را چشم می‌بلعید. آخر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خوشبختانه خانم بیش از ما احتیاط بخرج داده است. اشخاصی هستند که همیشه فکر همه چیز را می‌کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی سربرداشت و به‌او نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«میل دارید بفرمائید آقا! سخت است که انسان از صبح تا این ساعت ناشتا بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو تعظیمی کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ راستش خانم، من نمی‌توانم تعارف شما را رد کنم، چون دیگر قادر بخودداری نیستم. آدم در جنگ باید جنگی باشد، این‌طور نیست خانم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سپس نگاهی به‌اطراف انداخت و باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ در روزهای وانفسا مثل چنین روزی برخورد باکسانی که به‌آدم احسان می‌کنند لذت دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو روزنامه‌ای را که همراه داشت روی زانو پهن کرد تا شلوارش کثیف نشود و با نوک چاقوئی که در جیب داشت یک ران جوجه را که چربی روی آن برق می‌زد بلند کرد، یک تکهٔ آن را به‌دندان کند و سپس با چنان لذت و اشتهائی بجویدن پرداخت که آه عمیقی حاکی از یأس و اندوه از داخل دلیجان برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیگن تپلی به‌لحنی متواضع و مهربان به‌خواهران مقدس تعارف کرد که در خوردن ماحضرش شرکت کنند. هر دو فی‌الفور پذیرفتند و پس از زمزمه‌ای تشکرآمیز، بی‌آنکه سربردارند، بسرعت بنای خوردن گذاشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده نیز تعارف همسایهٔ خود را رد نکرد و با خواهران مقدس، باپهن کردن روزنامه‌ای روی زانوان خود یک نوع میز ناهارخوری درست کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان‌ها لاینقطع باز و بسته می‌شدند و می‌بلعیدند و می‌جویدند و بی‌رحمانه فرو می‌دادند. لوازو در آن گوشه که نشسته بود امان نمی‌داد و آهسته زنش را تشویق می‌کرد که از او تقلید کند. خانم تا مدتی مقاومت کرد ولی بالاخره پس از احساس یک انقباض شدید در روده‌ها تسلیم شد. آن وقت شوهر لحن خود را مؤدب‌تر کرد و از «مصاحب زیبا»ی خویش پرسید که اگر اجازه می‌فرمایید لقمه‌ای هم برای بانو لوازو بگیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی گفت:بلی، آقا، حتماً حتماً!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با لبخند شیرین قابلمه‌اش را جلو او نگاه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی بطری شراب بردو را باز کردند دچار سرگردانی عجیبی شدند، چون یک لیوان بیشتر در بساط نبود. ناچار همان لیوان را بعد از پاک کردن بهم پاس می‌دادند. فقط کرنوده برای جلب توجه تپلی، دهانش را به‌آن نقطه‌ای از لیوان که هنوز از رطوبت لب‌های همسایهٔ خوشگلش‌ تر بود چسباند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام کنت و کنتس دوبره‌ویل و آقا و خانم کاره‌لامادون که مابین جمعی خورنده گیر کرده بودند و بوی غذا هم کلافه‌شان کرده بود چنین عذاب وحشتناکی را که نام تانتال{{نشان|۱}} زنده به‌آنست تحمل می‌کردند. ناگهان زن جوان مدیر کارخانجات ریسندگی آهی کشید که همهٔ سرها بسوی او برگشت. رنگ صورت او از برف‌های صحرا سفیدتر شده بود. چشمانش بسته شد و سرش بزیر افتاد. از هوش رفته بود. شوهرش دیوانه‌وار همه را به‌کمک خواست. همه دستپاچه شده بودند که ناگاه آن خواهر مقدس، که مسن‌تر بود، سر مریض را در بغل نگاه داشت و لیوان تپلی را به لب‌های او برد و چند قطره شراب در دهانش ریخت. بانوی زیبا تکانی خورد و چشم باز کرد و لبخندی زد ولی بلحنی محتضرانه اظهار کرد که اکنون حالش بسیار خوب است. ولی برای آ‌نکه این صحنه تکرار نشوددخواهر مقدس مجبورش کرد که یک لیوان از آن شراب برد و بنوشد و سپس به‌گفته افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ این از گرسنگی است و هیچ چیز دیگر نیست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه تپلی با چهرهٔ سرخ  و بر افروخته و با حال دستپاچگی نگاهی به‌چهار مسافر که هنوز ناشتا مانده بودند کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خدایا! نمی‌دانم جرأت بکنم به‌این آقایان و این خانم‌ها هم تعارف کنم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بلافاصله از ترس توهین ایشان ساکت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوازو رشتهٔ سخن را بدست گرفت و گرفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ عجبا! در چنین مواقعی همه باهم برادرند و باید بهم کمک کنند! یا‌اله خانم‌ها! تعارف نکنید، رد احسان جایز نیست! از کجا معلوم که جائی برای بیتوته شب پیدا کنیم؟ با این راهی که ما می‌رویم تا فردا ظهر هم به «تت» نخواهیم رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه در تردید بودند و کسی جرأت نمی‌کرد مسئولیت گفتن «بلی» را به‌گردن بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن کنت قضیه را حل کرد. وی روبسوی دخترک چاق و چله و کمرو برگرداند و حالت نجیب‌زادهٔ بزرگواری بخود گرفت و به‌او گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ خانم، ما با کمال حق‌شناسی تعارف شما را قبول می‌کنیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل، برداشتن قدم اول بود، همین‌که این محظور برطرف شد دیگر بیداد کردند. سبد خالی شد. لیکن هنوز یک قرص نان شیرینی با گوشت پرنده و یک تکه زبان بو داده و چند دانه گلابی شاه میوه، مال «کراسان»، و مقداری نان‌های کوچک مربائی و یک فنجان پر از خیارترشی و پیازترشی با سرکه در ته سبد باقی بود، چون تپلی هم مثل تمام زن‌ها ترشی بسیار دوست می‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌شد که خوراکی‌های آن دختر را بخورند و با او حرف نزنند. بنابراین با احتیاط و سپس چون دیدند که او بسیار مؤدب و معقول است بدون پروا با وی بسخن پرداختند. خانم بره‌ویل و خانم کاره لامادون که بسیار آداب‌دان بودند لطف و مهربانی و نزاکت بسیار از خود نشان دادند. مخصوصاً کنتس آن ادب و ملاحظهٔ مهرآمیز خاص بانوان بسیار اصیل را که از هیچ برخوردی رنگ کدورت نمی‌گیرد از خود به‌منصهٔ ظهور رسانید و محبت‌ها کرد. اما بانو لوازوی نیرومند که رنح قزاقی داشت همچان چموش ماند و کم گفت و پر خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبیعی بود که صحبت جنگ بمیان آمد. از پروسیان کارهای وحشتناک و از فرانسویان نمونهٔ دلاوری‌های بسیار حکایت کردند، و همهٔ این کسانی که خود می‌گریختند بر شجاعت دیگران آفرین گفتند. بعد شرح سرگذشت‌های خصوصی شروع شد و دیری نگذشت که تپلی با هیجانی واقعی و با گرم دهنی خاصی که اغلب اوقات، دختران در تشریح و توصیف احساسات و هیجانات ذاتی خود دارند تعریف کرد که چگونه «روان» را ترک گفته است. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ من اول خیال می‌کردم که می‌توانم بمانم. خانه‌ام پر از آذوقه و خواربار بود و ترجیح می‌دادم چند سربازی را نان بدهم ولی جلای وطن، که هیچ معلوم نبود به‌کجا باید بروم، نکنم. اما وقتی این پروسی‌ها را دیدم فهمیدم که تحمل کردن ایشان فوق طاقت من است. این‌ها کاری کردند که من از فرط خشم و هیجان مریض شدم و یک روز تمام از خجلت و شرمساری گریستم. آه... ای کاش مرد بودم!... من از پنجرهٔ اطاقم باین خوک‌های گنده با آن کلا‌خودای نوک تیزشان نگاه می‌کردم و اگر کلفت خانه‌ام دستم را نگرفته بود هرچه اثاث خانه داشتم از آن بالا توی سرشان می‌کوبیدم. بعداً چند نفری از ایشان آمدند که در خانهٔ من منزل کنند ولی من به گلوی اولی آویختم. خفه کردن ایشان مشکل‌تر از دیگران نیست؛ و باور کنید اگر موهای سرم را نکشیده بودند کلک یارو را می‌کندم. پس از این واقعه ناگزیر مخفی شدم. بالاخره فرصت مناسبی بدست آمد که از این شهر بروم و اینک در خدمت شما هستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه به‌او بسیار آفرین گفتند. در نظر همسفرانش که هیچ‌یک چنین کله‌شقی‌هائی از خود نشان نداده بودند بر قدر و ارزش وی هردم افزون می‌شد، و کرنوده ضمن این‌که به‌بیانات او گوش می‌داد، لبخندی کشیشانه حاکی از تصدیق و تمجید برلب داشت، درست مانند کشیشی که از زبان مؤمونی به‌مدح و ثنای خداوند گوش فرا دهد؛ چون دموکرات‌های ریش‌دراز وطن‌پرستی را در انحصار خویش می‌دانند. او نیز به‌نوبهٔ خود به‌لحنی اصولی و با غلنبه‌گوئی‌های آموخته از اعلامیه‌ها و شعارهائی که هرروز به‌دیوارها می‌چسبانند بسخن پرداخت و آخر با قرائت قطعهٔ شیوادی که در آن باکمال استادی این «بانگه{{نشان|۲}} پست‌فطرت» را هجو گفته بود به‌نطق خود پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما تپلی فوراً مکدر شد، چون طرفدار بناپارت بود. رنگش مثل آلبالو سرخ شد و از خشم و غضب زبانش به لکنت افتاد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ دلم می‌خواست شماها بجای او بودید. واقعاً که خیلی عالی می‌شد! همین شماها بودید که به‌این مرد خیانت کردید! اگر حکومت ما بدست ترسوهائی مثل شماها اداره می‌شد جز این‌که از کشور فرانسه کوچ بکنیم چه‌چاره‌ای داشتیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرنوده، خون‌سرد و بی‌اعتنا، همچنان لبخند تحقیرآمیز و غلبه‌جوی خود را برلب داشت لیکن احساس می‌شد که متعاقب آن، حرف‌های گنده و غلنبه‌پرانی‌های او شروع خواهد شد. ولی آقای کنت ناگهان به‌میان افتاد و بزحمت زیاد آن دختر خشمگین را آرام کرد، و با وقار و متانت اظهار داشت که همهٔ عقاید متکی به‌صداقت و صمیمیت محترم است. با این وصف کنتس و بانوی کارخانه‌دار که کینهٔ بی‌منطق مخصوص طبقهٔ اعیان نسبت به جمهوری و محبت غریزی خاص همهٔ بانوان نسبت بحکومت‌های زرق و برقی و استبدادی را در دب می‌‌پروراندند احساس می‌کردند علیرغم ارادهٔ خویش بطرف این فاحشهٔ شریف و بزرگوار، که احساساتش شباهت بسیار به احساسات خودشان داشت، کشیده می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبد کاملاً خالی شده بود... ده نفری، بدون زحمت، تهش را بالا آورده بودند و تأسف می‌خوردند که چرا بزرگ‌تر نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مذاکرات همچنان ادامه داشت ولی از وقتی که دست از خوردن کشیده بودند اندک برودتی در صحبت پیدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب فرا می‌رسید و ظلمت کم‌کم انبوه می‌شد و سرما که در موقع هضم غذا بیشتر تأثیر می‌کند، تپلی را، با وجود چربی زیاد بدنش به لرزه درآورده بود. آن‌گاه بانو بره‌ویل منقل خود را که از صبح تا آن ساعت چندین‌بار زغالش عوض شده بود به‌او تعارف کرد و او نیز چون احساس می‌کرد که پاهایش یخ کرده است فوراً پذیرفت. خانم کاره لامادون و خانم لوازو منقل‌های خود را به‌خواهران مقدس داده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سورچی چراغ‌های دلیجان را روشن کرده بود. نور تند آن‌ها ابری از بخار را که در بالای کفل عرق‌کردهٔ اسب‌های جمع شده بود، و نیز برفی را که گفتی در پرتو نور متحرک چراغ‌ها گسترش می‌یافت در دو طرف جاده نمایان می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر؛ در درون دلیجان، چیزی تشخیص داده نمی‌شد؛ لیکن ناگهان بین تپلی و کرنوده جنب و جوشی پدید آمد، و لوازو که چشمش در تاریکی هم کار می‌کرد بنظر آورد که مرد ریش‌دراز، مانند این‌که ضربتی بی‌صدا از از دستی خورده باشد بشدت خود را پس کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقطه‌های روشنی با نور ضعیف بر سر راه نمایان شد. آن‌جا آبادی «تت» بود. دوازده ساعت راه آمده بودند و با دوساعت استراحتی که در چهار نوبت، برای یونجه خوردن و نفس‌کشیدن، به‌اسب‌ها داده بودند جمعاً چهارده ساعت می‌شد. داخل قصبه شدند و در جلو «هتل دوکومرس» توقف کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بزرگ هتل باز شد. تمام مسافران دلیجان از صدائی که کاملاً آشنا بود یکه خوردند. این صدا از برخورد غلاف شمشیری بود که بزمین کشیده می‌شد. بلافاصله نعره‌ای آلمانی بگوش رسید که چیزی گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آن‌که دلیجان کاملاً توقف کرده بود هیچکس از آن پیاده نمی‌شد، گفتی منتظر بودند که بمحض پیاده شدن، همه قتل‌عام شوند. آن‌گاه سورچی جلو آمد. یکی از فانوس‌ها را، با دو صف کلهٔ وحشت‌زده که دهانشان باز و چشمانشان از ترس و تعجب دریده بود، روشن ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کنار سورچی و در روشنائی کامل چراغ یک افسر آلمانی ایستاده بود. جوانی بود بلند قد و بسیار باریک و لاغراندام باموهای بور، و لباس افسری چنان به تنش تنگ و چسب بود که گفتی دختری شکم‌بند بسته است. کاسکت صاف و براق‌هایش به‌پهلو آویخته و او را بصورت پیشخدمت‌های هتل‌های انگلیسی درآوده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبیل بسیار درازش با آن موهای سیخ‌سیخ از هر طرف بتدریج چنان نازک می‌شد که منتهی به‌یک موی بور می‌گردید، بطوری که این سبیل باریک برگوشه‌های لبش سنگینی کرده و صورتش را پائین کشیده است، چنانکه چین افتاده‌ای به‌لب‌ها داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسرآلمانی به زبان فرانسه، به لهجه الزاسی، مسافران را به پیاده شدن فرمان داد و به‌لحنی خشک و زننده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« ـ آقایان، خانوم‌ها، مومکین است لوطفاً پی‌یاده شاوید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول‌بار دو خواهر مذهبی با فرمانبرداری خاص دختران مقدس، که عادت بهرنوع اطاعتی دارند بزیر آمدند. بعد از ایشان، کنت و کنتس، و بدنبال آن دو، کارخانه‌دار و زنش، و از پی آنان آقای لوازو، درحالی که جفت سنگین وزنش را بلجو می‌راند، شخصی همین‌که پا بر زمین نهاد به افسر آلمانی گفت: «سلام آقا!» و این سلام ناشی از ترس و احتیاط بود نه ادب. افسر آلمانی با بی‌شرمی و وقاحت همهٔ صاحبان قدرت بی‌آنکه جواب بدهد نگاهری به‌او کرد.&lt;br /&gt;
تپلی و کرنوده با آن‌که نزدیک بدر نشسته بودند آخر از همه پیاده شدند و هردو در برابر دشمن متین و سرفراز جلوه کردند. دختر چاق و چله می‌کوشید که براعصاب خویش مسلط باشد و آرامش خود را حفظ کند، و آقای دموکرات با دستی بی‌‌حال و اندک لرزان با ریش قرمزش بازی می‌کرد. هر دو می‌خواستند مناعت و عزت نفس خود را حفظ کنند و معتقد بودند که در این گونه برخوردها هر فردی کم و بیش معرف کشور خویش است. تپلی که از ضعف نفس همراهان خود ناراحت شده بود می‌کوشید که از آن زنان نجیب و اعیان شجاع‌تر باشد و کرنوده که خوب احساس می‌کرد باید سرمشق واقع شود با تمام قوا به مأموریتی که برای مقاومت برعهده داشت و از سنگرکنی راه‌ها شروع شده بود ادامه می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه داخل مطبخ بزرگ مسافرخانه شدند و افسر آلمانی پس از آن‌که به‌پروانهٔ عبور مسافران به‌امضای فرماندهٔ کل که نام و مشخصات و شغل هر مسافری در آن قید شده بود یدقت نگریست تا مدتی مدید در قیافهٔ یک‌یک این جمعیت خیره شد و اشخاص را با علایم مندرج در پروانه تطبیق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ناگهان گفت:«بی‌سیار خوپ» و ناپدید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه همه نفسی راحت براحت کشیدند. باز هم گرسنه بودند و دستور شام دادند. نیم ساعت وقت لازم بود تا شام حاضر شود، و در آن مدت که دونفر خدمت‌کار زن به ظاهر مشغول تهیهٔ شام بودند مسافران برای سرکشی به‌ اطاق‌ها رفتند. اطاق‌ها بردیف در راهرو درازی واقع بود که به در شیشه‌ای نمره‌دارری منتهی می‌گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره در آن هنگام که می‌خواستند سر میز شام بروند سروکلهٔ مدیر مسافرخانه پیدا شد. وی که سابقاً اسب فروش بود مردی چاق و درشت هیکل بود و تنگی نفس داشت و سینه‌اش دایم سوت می‌کشید و خرخر می‌کرد و صداهای گرفته‌ای از حنجره‌اش برمی‌خاست. پدرش او را فولان‌وی Follenvie نام نهاده بود. پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ ماموازل الیزابت روسه کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی یکه‌ای خورد و سربرگرداند و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ منم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ماموازل، افسر آلمانی فوراً می‌خواهد با شما صحبت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ با من؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بلی، اگر شما ماموازل الیزابت روسه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپلی ناراحت شد و یک ثانیه فکر کرد و سپس رک و راست گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ـ شاید، ولی من نخواهم رفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنب‌وجوشی در اطراف او بوجود آمد. هر یک سخنی می‌گفت و از علت صور این فرمان جویا می‌شد. کنت نزدیک آمد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خانم، بد می‌کنید نمی‌روید، زیرا امتناع شما ممکن است مشکلات بزرگی نه‌تنها برای شخص خودتان بلکه برای همهٔ همراهان شما بوجود آورد. هرگز نباید در برابر کسانی که قوی‌ترند مقاومت کرد. رفتن شما مطمئناً هیچ‌گونه خطری دربر ندارد و مسلماً احضارتان بعلت پاره‌ای تشریفات اداری است که فراموش کرده‌اید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} Tantal پادشاه لیدی که خدایان را دعوت کرد و پسر خود را برای ایشان سر برید و ژوپیتر خدای خدایان به‌کیفر این عمل او را محکوم کرد که تا زنده است تشنه و گرسنه در پای درختان میوه‌دار و در وسط شطی آویخته باشد ولی هرگز آب بلبش نرسد و دستش از شاخه‌های میوه کوتاه باشد. عذاب تانتال در ادبیات ضرب‌المثل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}} Badinguet لقب ناپلئون سوم امپراطور فرانسه که از پروسی‌ها شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی دوموپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=40483</id>
		<title>تپلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=40483"/>
		<updated>2013-05-01T18:52:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تایپ تا ابتدای ۲۲&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گی‌دو موپاسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسندهٔ فرانسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین روز بود که دسته‌های پراکندهٔ قشون فراری از شهر می‌گذشتند. این عده نه‌بصورت واحدهای منظم بلکه بشکل گله‌های رمیده بودند. مردان، ریش بلند و کثیف و لباس سربازی پاره‌پاره داشتند و با قدم‌های شل و ول، بی‌بیرق و بی‌فوج، پیش می‌رفتند. همه خسته و فرسوده بنظر می‌رسیدند و قادر به‌هیچ فکر و تصمیمی نبودند، فقط برحسب عادت طی طریق می‌کردند، و همین که می‌ایستادند از فرط خستگی بر زمین می‌افتادند. در میان ایشان، بخصوص نفرات مسلح، مردمی آرام و صلح‌جو با درآمدی بی‌دردسر، که اینک در زیر بار تفنگ خمیده بودند و گروه‌های کوچک سیار آماده بخدمت که زودترس و سریع‌الهیجان و در فرار نیز مانند حمله چابک بودند دیده می‌شدند. سپس، گروه «شلوار قرمزها»، از بقایای لشکری که در نبردی بزرگ منکوب شده بودند و توپچیان مغموم، مخلوط با این پیاده‌های مختلف، و اغلب نیز کلاه‌های براق سواره نظامی که بزحمت و با قدم‌های سنگین بدنبال پیادگان سبک‌رو می‌رفتند و بچشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واحدهای چریک نیز با نام‌های قهرمانانهٔ «انتقام‌جویان» و «کفن‌‌پوشان» و «جان‌بازان» به‌نوبهٔ خود به‌صورت راهزنان می‌گذشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرماندهان ایشان که سوداگران سابق پارچه یا دانه و بازرگانان اسبق پیه و صابون بودند و بمقتضای احوال جنگ‌جو از آب درآمده بودند و درجهٔ افسری ایشان نیز مرهون تعداد اشرفی‌ها یا درازی سبیلشان بود، سرتاپا مسلح، با لباس فلانل و با یراق و نشان به‌ صدای بلند صحبت می‌کردند و در باب نقشه‌های جنگی جروبحث داشتند مدعی بودند که به تنهائی فرانسه محتضر را برسرشانه‌های لرزان از ترس خود نگاه خواهند داشت؛ لیکن ایشان، اغلب اوقات حتی از نفرات خود که مردمی از جان گذشته و بی‌اندازه شجاع و سربازانی غارتگر و هرزه و فاسد بودند بیم داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفتند پروسی‌ها عنقریب وارد روان Rouen خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افراد گارد ملی که در دوماه بود در بیشه‌های اطراف به اکتشافات بسیار احتیاط آمیزی مشغول بودند و اغلب پاسداران خود را تیرباران می‌کردند و هروقت هم خرگوشی از زیر بوته‌های خار و گون تکان می‌خورد آمادهٔ نبرد می‌شدند اکنون به خانه‌های خود بازگشته بودند. سلاح‌ها و لباس‌های نظامی و ساز و برگ و دشمن‌کش ایشان که روزی بر سر جاده‌های ملی تا شعاع سه فرسخ ترس و وحشت می‌پراکند ناگهان نیست و نابود شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره، آخرین بقایای سربازان فرانسوی تازه از رود سن گذشته بودند تا از راه «سن سور» «بورگ آشار» خود را به «پنتودومر» برسانند؛ و از پس همهٔ این عده، سردار مأیوس، که با این افراد پراکنده جرأت اقدام به هیچ کاری نداشت، و خود نیز از اختلال عظیم ملتی که همیشه عادت به غلبه داشته و با وجود شجاعت افسانه‌ای خویش شکستی مفتضحانه خورده است سخت مات و مبهوت بود، در میان دن تن از افسران امر بر خود پیاده راه می‌پیمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس آرامش سنگین و انتظار وحشت‌آلود و خاموش بگرد سرشهر می‌گدشت. بسیاری از اعیان و اشراف شکم‌گندهٔ شهر که از فرط سوداگری اخته شده بودند با اضطراب و تشویش تمام انتظار فاتحین را می‌کشیدند و برخود می‌لرزیدند که مبادا سیخ کباب و یا کارد بزرگ آشپزخانه‌شان را بجای اسلحه بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتی زندگی از جریان باز ایستاده است. دکان‌ها بستهو کوی و برزن ساکت و خاموش بود. گاهی رهگذری که از این سکوت به‌هراس می‌افتاد از پای دیوارها بسرعت باریک می‌شذ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشویش انتظار موجب شده بود که رسیدن دشمن را به آرزو بخواهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعدازظهر روز پس از عزیمت سربازان فرانسوی چند تن از نیزه‌داران، که معلوم نبود از کجا پیدا شدند، بشتاب از شهر گذشتند. سپس، کمی دیرتر، سواد لشکر انبوهی از دامنهٔ «سنت کاترین» فرود آمد، و در همان حین دو موج دیگر از اشغالگران از جاده‌های «دارنتال» و «بواگیوم» نمودار شدند. درست در همان لحظه، جلوداران سه لشکر در میدان «هتل دوویل» بهم پیوستند. سربازان آلمانی از تمام خیابان‌های مجاور فرا می‌رسیدند و در حالی‌که آرایش جنگی ایشان از هم باز می‌شد سنگ‌فرش‌ها را در زیر قدم‌های محک و موزون خود به‌لرزه در آورده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمان‌های نظامی که بصورت فریاد و با صدائی ناآشنا از بیخ حلق ادا می‌شد در امتداد خانه‌هائی که مرده و متروک بنظر می‌رسیدند به‌آسمان می‌رفت، و در همان اوان، از پشت پنجره‌های بسته، چشمان مضطرب، نگران این مردان فاتح بودند که اینک بموجب «قانون جنگ» صاحب تمام شهر و مالک مال و جان مردم شده بودند. سکنهٔ شهر در اطاق‌های تاریک کردهٔ خود به سرسامی مبتلا شده بودند که معمولاً از طوفان‌های عظیم و از زمین‌لرزه‌های دهشتناک و خانه برانداز به‌آدمی دست می‌دهد و در قبال آن هر عقل و تدبیر و هر قدرت و نیروئی بی‌ثمر است؛ چون هروقت که نظم موجودی بهم می‌خورد و امنیت رخت می‌بندد و آن‌چه در پناه قوانین بشری و طبیعی است دستخوش بربریتی وحشیانه و عاری از شعور و وجدان می‌شود عین همنی احساس به‌مردم دست می‌دهد. زمین لرزه‌ای که افراد ملتی را در زیر آوارخانه‌های ریزنده له می‌کند، شط لجام گسیخته‌ای که جسد دهقانان مغروق را با لاشهٔ گاوان و با تیرهای کنده از سقف خانه‌ها همراه خود می‌برد، یا لشکر فاتحی که مدافعین را قتل‌عام می‌کند و اسیران را با خود می‌برد و بنام شمشیر دست بغارت و چپاول می‌گشاید و با غرش توپ شکر خدا می‌گذازدهمه بلاهای وحشت‌انگیزی هستند که هرگونه ایمان و اعتقاد به عدالت ازلی و هرنوع اعتماد به‌‌حمایت خداوند و به‌عقل و خود بشری را که بما می‌آموزند سست و متزلزل سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، در جلو هر خانه‌ای، جوخه‌های کوچک در می‌زدند و سپس سر در خانه‌ها فرود می‌بردند. اکنون پس از ابلغار نوبت اشغال بود. وظیفهٔ مغلوبین آغاز شده بود که در برابر غالبین خویشتن را نجیب و مهربان نشادن دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتی، همین که وحشت نخستین زایل شد آرامشی جدید حکمفرا گردید. در بسیاری از خانواده‌ها افسر پروسی بسر سفره غذاد می‌خورد. گاهی این افسر ترتبیت دیده بود و برسم ادب بحال فرانسه دلسوزی می‌کرد و نفرت خود را از این‌که در جنگ شرکت جسته است بزبان می‌آورد. مردم از این تأثر او اظهار تشکر می‌کردند؛ و سپس چه بسا که آن روز یا فردا به‌حمایت او نیازمند می‌شدند. شاید با رعایت جانب او مشمول این عنایت می‌شدند که چند مرد کمتر بر سر سفرهٔ خود بپذیرند، و اصلاً چرا بایستی کسی را برنجانند که همه چیزشان بستگی کامل به‌وجود او داشت؟ چنین رفتاری بیشتر از بی‌پروائی ناشی می‌شد نه از شجاعت. ـ چون دیگر اعیان شهر «روان» مانند ایامی که آن شهر با دفاع‌های قهرمانانه خود بلندآواز شده بود عیب بی‌پروائی را نداشتند. ـ بالاخره به اقوی دلیل مأخوذ از آداب شهرنشیی فرانسوی، معتقد بودند که هنوز مؤدب بودن نسبت به‌سربازان بیگانه در درون خانه مجاز است مشروط بر این‌که انظار مردم به‌ایشان اظهار یگانگی نکنند. در بیرون به‌یکدیگر آشنائی نمی‌دادند ولی در اندرون باکمال رغبت با هم صحبت می‌کردند، و سرباز آلمانی هرشب بیشتر از وقت را به گردم شدن در کنار آتش مشترک خانواده می‌گذرانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود شهر هم کم‌کم وضع عادی سابق را باز می‌یافت. فرانسویان هنوز هیچ ز خانه بیرون نمی‌رفتند ولی سربازان پروسی در کوی و برزن می‌لولیدند. از این گذشته، افسران سواره‌نظام آبی‌پوش(آلمانی) که آلت قتالهٔ بزرگ خود را با بی‌شرمی تمام بر سنگ‌فرش خیابان‌ها می‌کشیدند، بظاهر، نسبت به‌مردم عادی شهر، از افسران تیرانداز(فرانسوی) که سال قبل در همین کافه‌ها میگساری می‌کردند بیشتر تحقیر و توهین روا نمی‌داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وصف، گفتی چیزی در فضا وجود داشت، چیزی سهل‌الاحساس و ناآشنا، هوائی بیگانه و تحمل‌ناپذیر، همچون بوئی که پراکنده باشد، بوی هجوم وایلغار. این بو تمام منازل و میدان‌های عمومی را آکنده و طعم غذاها را تغییر داده و این احساس را در مردم بوجود آورده بود که گفتی همه در سفری دراز، در میان قبایلی وحشی و خطرناک بسر می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاتحین پول می‌خواستند و زیاد هم می‌خواستند، و سکنه نیز همیشه می‌پرداختند، چون بالاخره ثروتمند بودند. لیکن تاجر نرماندی هرچه داراتر می‌شود از گذشت و فداکاری، بهرنوع که باشد، و از دیدن این‌که لو اندکی از مال و ثروتش بدست دیگران می‌افتد بیشتر رنج می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خلال این اوقات، در دو سه فرسخی پائین شهر، در طول رودخانه، بطرف آبادی‌های «کرواسه» و «دی‌یپ‌دال» و «بیه‌سار»، قایق‌رانان و ماهیگیران اغلب نعش یک آلمانی آماس کرده در لباس نظامی را که بضرب دشنه یا لگد کشته و سرش را بسنگ کوبیده بودند و یا از بالای پل بضرب تنه به‌آبش انداخته بودند از ته آب می‌گرفتند. گل و لای ته رودخانه این انتقام‌های بی‌سر و صدا و بی‌رحمانه و عادلانه یعنی این قهرمانی‌های ناشناخته و این حمله‌های گنگ و خاموش را که خطرناک‌تر از جنگ‌های آشکار و عاری از آوازهٔ افتخار بود در خود مدفون می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون از نفرت اجنبی همیشه عده‌ای بی‌باک و از جان گذشته  را که حاضرند در راه فکر و عقیدهٔ خود بمیرند مسلح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره، چون اشغال‌گران، با آن‌که شهر را مطیع انضباط خشک و انعطاف‌ناپذیر خویش ساخته بودند، هیچ یک از اعمال وحشیانه‌ای را که شایع بود در طول راه‌پیمائی مظفرانهٔ خویش می‌کنند مرتکب نمی‌شدند مردم جری شدند، و نیاز به‌تجارت و معامله بار دیگر دل سوداگران ولایت را به‌وسوسه انداخت. تنی چند از آنان منافع سرشاری در بندر هاور(Havre) که تحت اشغال قشون فرانسه بود داشتند و تصمیم گرفتند که بهروسیله شده از راه خشکی خود را به دی‌یپ(Dieppe) برسانند و از آن‌جا به‌مقصد «هاور» به‌کشتی بنشینند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینان از نفوذ افسران آلمانی که با ایشان آشنا شده بودند استفاده کردند و از فرماندهٔ کل اجازهٔ حرکت گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بود که یک دلیجان بزرگ چهار اسبه برای این سفر درنظر گرفتند و بعد از آن‌که ده نفر نزد رانندهٔ دلیجان ثبت‌نام کردند مصمم شدند که برای اجتناب از تجمع مردم یک روز سه‌شنبه، صبح، قبل از طلوع آفتاب، حرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از چندی پیش، یخبندان زمین را سفت کرده بود و عصر دوشنبه، نزدیک بساعت سه‌بعدازظهر، ابرهای انبوه و سیاهی که از جانب شمال آمدند برفی با خود همراه آوردند که در تمام مدت آن عصر و آن شب بارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت چهار و نیم صبح، مسافران در حیاط «هتل نرماندی» که می‌بایستی از آن‌جا به‌دلیجان سوار شوند گرد آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ایشان هنوز خواب‌آلود بودند و در زیر بالاپوش خود از سرما می‌لرزیدند. در تاریکی یکدیگر را خوب نمی‌دیدند و با آن لباس‌های سنگین زمستانی که روی هم پوشیده بودند به کشیشان فربی می‌ماندند که ردای بلند به‌تن داشته باشند. لیکن دونفر از ایشان یکدیگر را شناختند و نفر سومی هم به‌آنان نزدیک شد و هر سه به‌صحبت پرداختند. یکی گفت:من زنم را همراه می‌آورم؛ دیگری گفت من هم می‌آوردم و سومی گفن:من هم. اولی افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دیگر به «روان» باز نخواهیم گشت، و اگر پروسی‌ها به هاور نزدیک شوند به‌انگلستان خواهیم رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون همه دارای سرشت و وضع مشابهی بودند همه همین نقشه را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینن وصف، از بستن دلیجان خبری نبود. فانوس کوچکی در دست مهتری، گاه‌گاه از در تاریکی بیرون می‌آمد و فوراً از در دیگری ناپدید می‌شد. اسب‌ها که از بوی تخته پهن به‌نشاط  آمده بودند سم بر زمین می‌کوبیدند، و صدای مردی که با مال‌ها حرف می‌زد و فحش می‌داد از ته ساختمان شنیده می‌شد. ارتعاش خفیف زنگوله‌ها اعلام کرد که مشغول بستن جل و برگ اسبان و بند و تسمهٔ دلیجان هستند، و این ارتعاش‌ها بتدریج بر اثر تکان‌های متناوب مال‌ها تبدیل به زمزمه‌های واضح و مداوم و موزون می‌گردید. گاهی این زمزمه‌ها قطع می‌شد ولی لحظه‌ای بعد همراه با تکانی ناگاهنی که توأم با صدای خفهٔ برخورد نعل اسب با زمین بود از تو آغاز می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان در دوباره بسته شد. هرگونه صدائی قطع گردید. اعیان‌های یخ‌زده لب از صحبت فروبستند. همه خشک و بی‌حرکت مانده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پردهٔ یک دستی از دانه‌های سفید برف در حین فرو افتادن به زمین دائم می‌درخشید. این پرده شکل‌ها را محو می‌کرد و گرد نرمی از برفک بر اشیاء می‌پاشید. دیگر در آن سکوت عمیق شهر آرام که در زیر برف مدفون می‌شد بجز سایش نامعلوم و بی‌نشان و امواج دانه‌های ریز برف که احساس می‌شد ولی صدا نداشت و بجز اختلاط ذرات سبکی که گفتی فضا را می‌آکند و جهان را می‌پوانید صدائی بگوش نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد با فانوسش بازگشت و افسار اسب ماتم‌زده‌ای را که مقابل مالبند نگاهداشت و تسمه‌ها را بست و مدتی مدید بدور آن گشت تا از محمو بودن بندها و ساز و برگ‌ها مطمئن شود، چون با یکدست بیشتر کار نمی‌کرد و بدت دیگرش چراغ گرفته بود. وقتی خواست پی اسب دوم برود تا چشمش به‌همهٔ مسافران افتاد که بی‌حرکت ایستاده و از برف سفید شده‌اند به‌ایشان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا سوار نمی‌شوید؟ لااقل آن‌جا در پناه خواهید بود.» قطعاً ایشان به‌این فکر نیفتاده بودند، لذا شتابان بداخل دلیجان ریختند. سه تن از آنان زنان خود را در ه دلیجان جا دادند و سپس خود نیز سوار شدند. بعد، هیکل‌های بی‌اراده دیگری که سر خود را پوشانده بودند، بنوبهٔ خویش، بی‌آنکه یک کلمه با حرف بزنند سوار شدند. کف دلیجان پوشیده از کاه بود و پاها در آن فرو می‌رفت. منقل‌ها را آتش کردند، و چند لحظه بعد آهسته به شمارش محسنات منقل پرداختند و چیزهائی را که از مدت‌ها پیش می‌دانستند مکرر برای هم گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره وقتی دلیجان را بجای چهار اسب، بعلت سنگینی بار، به شش اسب بستند و صدائی از بیرون پرسید:«همه سوار شده‌اند؟» از داخل جواب دادند:«ـ بلی» و براه افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیجان آهسته آهسته با قدم‌های ریز پیش می‌رفت. چرخ‌ها در برف فرو می‌رفتند. اطاق دلیجان، سرتاسر، با تراق تراق خشکی صدا می‌کرد. مال‌ها لیز می‌خوردند و نفس نفس می‌زدند و از بینی و دهانشان بخار بیرون می‌آمد. شلاق بزرگ سورچی بی‌امان سوت می‌زد و از هرطرف در پرواز بود و مثل مار باریکی چنبره می‌زد و باز می‌شد و ناگهان ضربتی جانانه می‌نواخت و باز با نیروی شدیدتری کش می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن روز بطرز نامحسوسی بالا می‌آمد. آن دانه‌های سبک که یک مسافر «روانی»‌الاصل به‌باران پنبه تشبیه کرده بود دیگر نمی‌بارید. روشنی چرکینی از ورای ابرهای دشت و تیره و پربار نفوذ می‌کرد و سفیدی صحرا را، که گاه صفی از درختان خشک پوشیده از قندیل‌های یخی و گاه کلبه‌ای با کلاهکی از برف در آن نمودار می‌شد، شفاف‌تر نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در درون دلیجان، مسافران با کنجکاوی تمام، یکدیگر را در روشنی غم‌انگیز آن سپیده می‌نگریستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن ته، در بهترین جاهای دلیجان، آقا و خانم لوازو(Loiseau) که تاجر عمدهٔ شراب در کوی «گران پون» بودند روروی هم نشسته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«لوازو» منشی قدیم یکی از اربابان ورشکسته در تجارت بود که دارائی او را خریده و ثروتی بهم زده بود. این مرد شراب‌های بسیار بد را بقیمت ارزان بخورده فروشان دهات می‌فروخت و بین آشنایان و دوستان خود به شیادی هفت‌خط و به «نرماندی» پرمکر و حیله و خوش اخلاقی معروف شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این گذشته، آقای لوازو به‌سبب لودگی‌ه و مسخرگی‌های متنوع و شوخی‌های زشت و زیبایش شهرت داشت و کسی نبود تا ذکری از او بمیان آمد بی‌اختیار نگوید که واقعاً این لوازو قیمت ندارد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با قد ریز و نارسا شکمی چون بادکنک داشت، و روی آن شکم صورت سرخی بیان دو کناره ریش بلند(فاوری) خاکستری خودنمائی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرش، زنی درشت و قوی هیکل و با ارده بود و صدائی رسا و تصمیمی سریع داشت و نظم و حساب تجارت‌خانه محسوب می‌شد و آن مؤسسه را با فعالیت توأم با نشاطی رونق داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کنار ایشان، مردی محترم‌تر و از طبقه‌ای والاتر موسوم به‌«کاره لامادون»(Carre Lamadon) که شخصیتی برجسته داشت و وارد به‌امور تجارت پنسبه و صاحب سه کارخانهٔ ریسندگی و افسر «لژیون دونور» و عضو شورای عمومی بود قرار داشت. این شخص در تمام دوران امپراطوری رئیس دسته‌ای از مخالفین امپراطور بود که مخالفت خود را با روشی مسالمت‌آمیز و بانزاکت ابراز می‌کرد، آن‌هم صرفاً بطمع این‌که در صورت آشتی با رژیمی که بقول خود با سلاح نزاکت با آن می‌جنگید وجه المصالحهٔ بیشتری دریافت دارد. بانو«کاره لامادون» که بسیار جوان‌تر از شوهرش بود مایهٔ دلخوشی افسرانی از خانوده‌های اعیان بود که به‌پادگان «روان» منتقل می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در برابر شوهرش هیکلی بسیار ریز و ظریف داشت و بسیار خوشگل بود، و در لای پالتوی پوست خود گلوله شده بود و با نگاهی محزون بدرون اسفناک دلیجان می‌نگریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسایگانش، آقای کنت و خانم کنتس هوبر دوبره ویل(Hubert de Breville) یکی از قدیمی‌ترین و نجیب‌ترین خانواده‌های نرماندی بودند. کنت که نجیب‌زادهٔ پیر بسیار آراسته‌ای بود با تصنعی که در طرز لباس و آرایش بکار می‌بست اصرار داشت که شباهت طبیعی خود را به هانری چهارم پادشاه فرانسه، آشکار سازد؛ بنابر یم افسانهٔ تاریخی که جزو افتخارات خانوادگی محسوب می‌شد هانری چهارم بانوئی از خانوادهٔ «بره‌ویل» را آبستن کرده بود و شوهرش بپاس این افتخار کنت و فرماندار آن ولایت شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(کنت هوبر) همکار آقای کاره‌لامادون در شورای عمومی و نمایندهٔ حزب «اورلئانیست» در آن شورا بود. تاریخچهٔ ازدواج او با دختر یک نفر جهازگیر کشتی از اخالی «نانت» همچنان جز اسرار مگو بود؛ لیکن چون کنتس بظاهر بزرگ‌زاد می‌نمود و بهتر از هرکس مهمانداری می‌کرد و حتی معروف بود که روزگاری طرف عشق و علاقهٔ یکی از پسران لوئی‌فیلیپ(پادشاه فرانسه) بوده است تمام نجبا او را گرامی‌داشتند و سالن او جز سالن‌های طراز اول کشور و تنها جائی بود که هنوز آداب عشق و عشوه‌گری برسم قدیم حفظ شده بود و ورود به‌آن‌جا اشکالات فراوان داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثروت خانواده بره‌ویل که کلا از اموال غیرمنقول تشکیل می‌شد بنابرآن‌چه می‌گفتند در سال عوایدی بالغ بر صدهزار لیور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شش نفر مسافر ته دلیجان تشکیل اجتماع علی‌حده‌ای داده بودند که همه از افراد پردرآمد و آرامش‌طلب و مقتدر و شریف و محترم و بانفوذ، از آن‌ها که پابند به‌مذهب و اصول هستند، محسوب می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازقضا تمام زنان روی یک نیمکت نشسته بودند و در کنار کنتس دو خواهر مقدس کلیسا نیز جا داشتند که تسبیح‌های درازی در دست می‌گرداندند و دعائی زیرلب زمزمه می‌کردند. یکی از ایشان پیرزنی بود که صورتش را آبله چال چال کرده بود، گفتی یک تفنگ ساچمه‌زنی توی صورتش خالی کرده‌اند. خواهر مقدس دیگر زنی بود بسیار لاغراندام که سر خوش‌ریخت و بیمارگونه‌ای برسینهٔ بظاهر مسلولش قرار داشت ـ سینه‌ای شرحه‌شرحه از ایمانی خوره‌مانند که مؤمن را بمقام شهدیان و ملهمان خدا می‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روبروی آن دو خواهر مقدس مردی و زنی نگاه همه را بخود جلب کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد، که بسیار سرشناس بود آقای کرنوده(Cornudet) آزادی‌خواه معروف و کسی بود که مایهٔ وحشت مردمان محترم شهر بشمار می‌رفت. بیست سال می‌شد که این مرد ریش قرمز و بلند خود را در گیلاس‌های آبجوخوری تمام کافه‌های دموکراتیک خیس می‌کرد. ثروت سرشاری از پدر خود که یمی از شیرینی‌فروش‌های قدیمی بود به‌ارث برده و همه را با رفیقان و دوستان خود خورده بود و اینک با کمالب بی‌صبری انتظار جمهوری را می‌کشید تا بالاخره مقامی را که به‌جبران آن همه خرج‌های انقلابی حق مشروع خود می‌دانست اشغال کند. در چهارم سپتامبر، شاید بدنبال شوخی مسخره‌ای که با او کرده بودند، خود را فرماندار شهر تصور کرده و وقتی خواسته بود که کارش را تحویل بگیرد چون از اعضای اداره بجز پیش‌خدمت‌ها کسی برجا نمانده بود و ایشان نیز از شناسائی عنوان او امتناع می‌ورزیدند ناچار شد جا خالی کند. با این وصف پسر بسیار خوب و بی‌آزار و خدمتگزاری بود و در کار تدارک دفاع از شهر کوشش و. تقلای بسیار کرده بود. دستور داده بود خندق‌هائی در صحرا بکنند و درختان جنگل‌های اطراق را بیندازند و برسر راه‌ها دام‌هائی تعبیه کنند، و همین که دشمن نزدیک شده بود به‌اطمینان تدارک دفاعی خود بسرعت بسوی شهر عطف عنان کرده بود. اکنون گمان می‌کرد که وجودش در هاور مفیدتر خواهد بود و در آن‌جا باز ممکن است احتیاج به سنگربندی‌ها و خندق‌کنی‌های مجددی پیدا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن، یکی از آن‌ها بود که به «نشمه» معروفند و بعلت چاقی زودرسش او را تپلی(Boule de suif) لقب داده بودند. زنی بود کوتاه و گرد و غلنبه، و از بس چاق بود که بدنش پیه آورده بود. انگشتان بادکرده‌اش چنان بود که گفتی آن‌ها را در سربندها خفه کرده‌اند و شباهت بسیار به سوسیون‌های کوتاه نخ کشیده داشتند. پوست بدنش صاف و براق بود و غبغب چاق و برآمده‌اش از زیر پیراهن برجسته می‌نمود. با این وصف از بس طراوت و شادابی صورتش چشم را محظوظ می‌کرد که او را مشهی و مطلوب جلوه می‌داد. صورتش سیب سرخ یا غنچهٔ شقایق پرپر بود که می‌خواست بشکفد. در چهرهٔ او، در بالا، دو چشم سیاه شهلا در پناه صفی از مژگان بلند و انبوه، که بر آت سایه انداخته بود، می‌درخشید و در پائین دهان تنگ و دلفریبی بطلی بوسه نمناک و مزین به دندان‌های ریز و براق؛ بعلاوه چنان‌که می‌گفتند این زن صفات و محسنات گرنبهائی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بمحض این‌که حاضران او را شناختند پچ‌پچ بمیان زن‌های نجیب افتاد و کلمات «فاحشه» و «ننگ اجتماع» چنان بلند در گوش هم ادا شد که او سربلند کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی دوموپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=40446</id>
		<title>تپلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=40446"/>
		<updated>2013-04-24T08:05:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی دوموپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=40445</id>
		<title>تپلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C&amp;diff=40445"/>
		<updated>2013-04-24T08:02:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی دوموپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B4&amp;diff=39558</id>
		<title>کتاب کوچه ۴</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B4&amp;diff=39558"/>
		<updated>2013-04-18T13:26:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P169.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P170.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P171.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P172.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P173.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P174.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دوبیتی‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تنهائی ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شو مهتو که مهتابم نیومد{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشستم تا سحر، خوابم نیومد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشستم از سر شو تا خروسخون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون یار بغل خوابم نیومد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفیق دیشوئی! امشو کجایی؟ {{نشان|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهادی بر دلم داغ جدائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه دونم که آخر از مویی تو {{نشان|۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسازم قصر و ایوون طلائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوتا کفتر بدیم در طاق دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غذامون دونه بید و آب بارون{{نشان|۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الاهی خیر نبینن تور دارون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرفتن جفت‌مون رو در بیابون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزا! ترک جانون می‌توان کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیشه ترک یار مهربون کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل اینجا، دلبر این‌جا، من مسافر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفر بی‌دلبرم کی توان کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌درگاه خدا بید آرزوم{{نشان|۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که یک بار دگر آئی به‌سویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی لب بر لبم، زانو به زانو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بریزه شبنم زلفت به رویم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== عشق و نیاز ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرکوه بلند صد داد و بیداد{{نشان|۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدا برهم زنم، شیرین و فرهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدا برهم زنم هو هو بگریم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دست عاشقی صد داد و بی داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لب بون اومدی چادر طلائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر و گردن به عاشق می‌نمایی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرت یا گردنت عیبی نداره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عیبی که داری، بی وفایی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، به قربون صدایت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که من عاشق شدم بر چار جایت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمون سیاه و زلفگونت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر دست سفید و ساق پایت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب مهتاب می‌خواهم، دگر هیچ!{{نشان|۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمال یار می‌خواهم, دگر هیچ!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینهٔ خوش خط و خالش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیک شو خوا و می‌خواهم دیگر هیچ!{{نشان|۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به چشمون ول افتاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چو مهتابی که بر شاخ گل افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شتر دارون، شتر لنگر بگیرین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که راهم دور و مشکل افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا دختر گلی چینم ز باغت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که می‌میرم، به دل می‌مونه داغت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی دوصدبارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز مرغون هوا گیرم سراغت.{{نشان|۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که آوازم کنی یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرآوازی، دوصد نازم کنی یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد در اون شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینه ات خوابم کنی یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر زر داشتم، ول می‌گرفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوون و خوب و خوشگل می‌گرفتم؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینهٔ نرم دلاروم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کبوتروار منزل می‌گرفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خرافات مردم رشت ـ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر آب را وسط سفره بگذارید، برکت آن از میان می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روز توی امامزاده شمع روشن نکنید، گناه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر باران بند نمی‌آید، باید هفت کچل کلاهشان را بردارند تا بند بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}در نمکدان را که باز بگذارند، برکت نان و نمک از میان می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر بچه ای پای خود را به دندان بگیرد، کودک دیگری متولد خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}کسی که در بچگی زیاد ته دیگ سیاه شده خورده باشد، روز عروسیش باران خواهد بارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روی گربه آب نباید پاشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر عنکبوت کوچکی روی لباستان راه رفت، لباس نو نخواهید دوخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر جوراب یا شلوارتان را شب بالای بسترتان بگذارید، خواب آشفته خواهید دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}خروسی که غیراز صبح و شب بخواند، شوم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}شب‌ها نباید مرغ را سر برید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}مرغی را که صدای خروس بکند، فوراً باید سر ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}بعد از خوردن غذا نباید به گدا صدقه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}موقع غذا خوردن نباید زیاد حرف زد، برکت سفره می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}قیچی و همچنین دسته کلید را نباید بهم زد، دعوا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}ناخن شیت‌های دو دست را که به هم بزنند، دعوا خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
گردآورنده: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسماعیل خسرومرادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آداب و رسوم ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== عروسی در بندعباس ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: ازدواج در بندرعباس بسیار کم خرج و ساده، و در عین حال فوق‌العاده گرم و با روح برگزار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: نه عروس و نه داماد، هیچ‌کدام از یکدیگر توقع مادی زیادی ندارند و مراد، تنها و تنها همان پیوند زناشوئی است و بس. و نکتهٔ جالب در این است که حتی مخارج ضروری را نیز که داماد از پرداخت آن‌ها ناگزیر است آشنایان و دوستان او، از طریقی دیگر به وی بازمی‌گردانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: و اینک مراسم عروسی در بندرعباس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوطالب محمدیان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن‌که خواستگاری انجام شد و میان طرفین برای ازدواج توافق به‌عمل آمد، مراسم عقد، به همان ترتیبی که در سایر نقاط ایران معمول است، در حضور شهود و کسان عروس و داماد برگزار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی‌که عاقد می‌خواهد خواندن خطبهٔ عقد را شروع کند، همهٔ دکمه‌های لباس عروس و داماد را باز می‌کنند و تا پایان قرائت خطبه باز می‌گذارند. و فلسفه این عمل آن است که به اصطلاح، کار و بخت آن دو در جریان زندگی گشوده بماند و هرگز گرهی در کار ایشان پیدا نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معمولاً میان عقد و عروسی یک شب فاصله می‌اندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شب عروسی، زنان خانواده داماد با البسه زیبا و رنگارنگ خویش به‌سوی خانه داماد به‌راه می‌افتند. وقتی که به پشت در خانه او رسیدند، همه با هم سه بار هلهله می‌کنند، ـ به اصطلاح محلی ـ «کییلی» می‌کشند. داماد شخصاً در را به روی ایشان باز می‌کند و به درونشان می‌برد تا میوه و چای و شیرینی صرف کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان خانواده داماد، پس از صرف چای و شیرینی به طور دسته جمعی برخاسته به راه می‌افتند، و به سایر خانه‌ها می‌روند تا دوستان و آشنایان را برای شرکت در مراسم عروسی، به وکالت از جانب داماد، دعوت کنند. اما جالب اینجاست که صاحب هر یک از این خانه‌ها همین که دعوت را پذیرفت، خود نیز به جمع دعوت کنندگان می‌پیوندد و برای دعوت از کسان دیگر به راه می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه دعوت‌کنندگان مجدداً به خانه داماد می‌روند، پارچه‌هائی که داماد برای عروس خریداری کرده است در مجموعه بزرگی قرار داده روکش سبزی بر آن می‌اندازند، یکی از زن‌ها آن را بر سر خود می‌گذارد و به همراهی گروه زنان و مردان و نوازندگان محلی، باز ساز و کرنا و دهل، پای‌کوبا‌ن و آوازخوانان، در حالی که جملگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌رقصند از کوچه‌ها و خیابان‌ها می‌گذرند و به‌خانه عروس می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروس با کلیه اقوام و دوستان و آشنایان، در خانه پدر خود آماده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان خانواده داماد با ساز و سرود وارد می‌شوند و هدایای داماد را به حاضران در خانه عروس نشان می‌دهند و هر یک از زنان، قطعه‌ئی از آن پارچه‌ها را برداشته به‌خانه می‌برد تا برای عروس، چیزی بدوزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان شب، دست و پای عروس را حنا می‌بندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مراسم حنابندان، عده‌ئی از زنان خانواده در حالی که دستمال رنگین به دست دارند و آن‌ها را به‌طرز جالبی تکان می‌دهند، این ترانه را به لهجه محلی می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام اولش آمده به‌میدان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملایک بر سرش می‌خوانده قرآن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا دین محمد برقراره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی در خدمت پروردگاره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از خاتمه مراسم، عروس را با تشریفات خاصی به حمام می‌برند و پس از آن، در اتاقی که در خانه پدرش آماده کرده با پرده‌ها و پارچه‌های رنگارنگ زینت داده‌اند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن را تخت(به‌معنای حجله) می‌نامند وارد می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی‌که عروس را به تخت می‌برند، این ترانه را می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ناز نازان ش برن{{نشان|۱۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چو ماه تابان ش برن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌حجله بندان خوش اریت{{نشان|۱۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه به لهجه محلی است و آهنگ شادی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز داماد را نیز بر اسب یا شتری می‌کنند و به‌حمام می‌برند و لباس‌نو می‌پوشانند و پارچه سبز نازکی برسرش می‌اندازند و پسربچه کوچکی را در جلو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌نشانند(تا خداوند پسری به‌او عنایت فرماید) و پس از آن‌که داماد از حمام درآمد، سینی بزرگی در میان جمعیت برابر او می‌گذارند تا هرکس به فراخور حال خویش مبلغی در آن بیندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس داماد را به خانه پدرش می‌برند و در همه طول راه پیشاپیش او می‌خوانند و می‌زنند و می‌رقصند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن‌که داماد به‌در خانه پدر خود رسید، در می‌زنند و از پدر خود تقاضای «انعام» می‌کند و از مادر خود می‌خواهد که شیرش را به‌او حلال کند. با اجرای این مراسم، دوباره غریو شادی به آسمان می‌رود و رقص و پایکوبی از نو آغاز می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجرای این مراسم مقارن لحظه‌ئی است که عروس را به «تخت» نشانیده‌اند و در انتظار دامادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داماد را به خانه عروس برده و در کنار او به تخت می‌نشانند و ‍پس از دست به دست دادن آن دو، زن‌ها به هلهله کردن و پایکوبی می‌پردازند و به‌ خانه‌های خود می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروس و داماد سه روز در حجله می‌مانند و بعد از آن، به‌دیدار پدر و مادر خود می‌روند که در اصطلاح محلی، آن‌را «به‌سراخونی‌رفتن» می‌گویند و به‌این ترتیب، دختر و پسری زندگی زناشوئی خود را آغاز می‌کنند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ترانه‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لیلا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصنیفی بنام «لیلا» برای درج در کتاب کوچه تقئیم می‌شود. این تصنیف در بندرپهلوی توسط یکدسته مطرب دوره‌گرد اجرا شده است و اجراکنندگان آن، خود را به &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیأت مردم هند آراسته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منوچهر لمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:لیلا  لیلا  لیلا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::لیلا لیلا لیلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:من میرم خواستگاری بادو فیل سواری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:من زن دارم تو تاتاری داری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:من می‌خوام اونو ببرمو عروس ایلش کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ببرم توی گلستان سوار فیش کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:نمی‌دیم دختر بتو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::فیلتو وردار و برو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::یالل‍ه برو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::زودتر برو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:نمی‌دین دختر بمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: میام و می‌دزدمش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ای لیلا لیلا لیلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(با ادای این کلمه که صورت پرخاش دارد خوانند خود را بر خاک می‌اندازد و دگران ادامه می‌دهند.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: لیلا لیلا لیلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سه روایت از یک ترانه قدیمی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتل متل توتوله===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت اصفهانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتوتل، توته متل، قلم توتل{{نشان|۱۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسب سیای لشکری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکیهٔ مارو نشکنی{{نشان|۱۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکیهٔ ما اثر داره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جن و پری خبر داره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلوم سیاه، غار سیاه، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کی ببره، کی نبره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ببره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت رامهرمزی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتوتل، توته متل،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجه می شکنم شیر و شکر،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هفتاد میخ آهنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زلزول به دست احمدی{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدی، حیا کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشترون بارکن{{نشان|۱۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشترون گله زن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو گله‌رو به‌هم زن{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضبط کننده:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علی سهرابی آبادان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت لاهیجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _ اته‌کل، دوته کل{{نشان|۱۸}}، پنچهٔ شعبان شکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ احمدی کوره بشو، کوره نشو؟{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _ لنگروده بازار {{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _ چی‌ ها گیره؟{{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _  تنباکو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسبه دوکون طویله{{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لقد بزن بمیره{{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرستنده: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمرضا اسماعیل پور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (رشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی زنگله پا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه‌ها دایره‌وار می‌نشینند، مشت‌های گره‌کردشان را روی هم می‌چینینند و همه با هم آن‌ها را به چپ و راست تکان می‌دهند و از یکدیگر دم‌می‌گیرند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمبون، جمبون، هویزه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاله‌م رفته بریزه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آورده کرغ دیزه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرفک روا نمیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم دیوانه میشه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌حق شاه مردون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دس بالاتو بگردون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی ترانه به‌انجام رسید، کودکی دستش بالای دست‌های دیگر است، آن‌را پشت سر خود پنهان می‌کند و بچه‌ها دوباره ترانه را از سر می‌گیرند تا آن‌که همهٔ دست‌ها &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنهان شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه این سوال و جواب‌ها، بزبان اوستا و یک یک بازیکنان صورت می‌گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_گودستک؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کلاغ برد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو کلاغ؟&lt;br /&gt;
_ پشت کوه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو کوه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ خراب ش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو خرابیش؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو چاه ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو چاه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ علف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو علف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ شتر خورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو شتر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ پشت چنار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی‌ می‌خوره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ برگ چنار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی می...؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ حوض گلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی می...؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ عنبرتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ آقاکجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو بالاخونه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کفشش کجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو آسونه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ عصاش کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو طاقچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ بی‌بی کجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو باغچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی می‌چینه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ آلوچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ خانومی کجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ حموم شا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی زائیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌باره بچه‌ها همگی دست‌ها را بیرون آورده دست می‌زنند و با هم می‌خوانند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ زنگله پا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ هازنگله، هازنگله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ هازنگله، هازنگله....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرستنده از شیراز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرویز حمزوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ضرب‌المثل‌های بختیاری==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}حیادار حیار کرد، بی‌حیا گ:«زم‌ترسی!»{{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با حیاحیا کرد، بی‌حیا گفت:«از من ترسید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}نون جوه: نه ری داره نه آستر{{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نان جو می‌ماند: نه روبه دارد نه آستر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}نه‌نیر به رنگ زدم، گردین زیر بردم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ننگر به‌رنگ زردم، کژدم زیر سنگم!{{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(نظیر: فلفل نبین چه‌ریزه، بشکن ببین چه تیزه!)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}هر چه کنی سی ناکس، نه گ ،بس{{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه کنی برای ناکس؛ نه گوید خوب است، نه گوید بد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}سگ دم خونه صحاوس زله{{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ دم در خانهٔ صاحبش زرنگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آربیز به قلیون گ:«تو سیلا داری؟»{{نشان|۲۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرد بیز(الک) به قلیان می‌گوید. «تو دو سوراخ داری!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(نظیر: دیگ‌به‌دیگ میگه روت سیا!)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روا به سیلا نی‌ره، یه‌ جارو بس به‌دینس.{{نشان|۳۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روباه به‌سوراخ نمی‌رفت، یک جاروب بست به‌دنبش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}افتوزی اوچه که دز دلس خواس.{{نشان|۳۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آفتاب زد همان‌جائی که دزد دلش خواست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقاشی‌ها از ضبط‌‌کننده: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بهرام داوری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مسجد سلیمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معما==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه دس داره نه پا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آب می‌خوره مثل شما!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خمیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(آبادان)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زردم، زردم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرزمین معتبرم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلاه سبزی به‌سرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هویج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آسمون می‌افته نمی‌شکنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو آب بیفته میشکنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاغذ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهارتا برادرن، هرچی می‌دون بهم نمی‌رسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چرخ چاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیه که روز کلفته، شب خانوم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::جاروب(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صندوق چوبی پراز روغن کوهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(مسجدسلیمان)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه می‌تونم چادر ننه مو سر کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه می‌تونم پول بابامو بشرم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آسمان و ستاره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دونم کجاس، نمی‌دونم چیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بچه پیش از تولد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از در، درآمد حیدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودشو گذاشت رو صندلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت یا محمد، یا علی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قلیان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==لالائی‌های تهرانی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا ـ گلم بودی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز و مونسم بودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برو لولوی صحرایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازین بچه‌م چه می‌خوایی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا ـ گل نسرین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرون رفتین، در و بستین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منو بردین به هندستون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر دادین به کردستون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیارین تشت و آفتابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بشورین روی شهزاده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که شهزاده خداداه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون اسمش خداداده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا ـ گل چایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لولو! از من چه می‌خوایی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که این بچه پدر داره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که خنجر بر کمر داره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(ف.ج)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب خورشی. آبخورشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ رنگ قرمز سوخته. رنگ آب خورش(بیشتر در مورد رنگ مو استعمال می‌شود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب لنبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ به «آب لمبه» مراجعه کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب مرواری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب مروارید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ نوعی بیماری چشم La cataracte&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب نیسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ آب بارانی که هفتا روز پس از عید نوروز ببارد. یک اعتقاد عمومی، آن را برای شفای پاره‌ئی بیماری‌ها نافع می‌شمارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب دزدک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ سرنگ. وسیله تزریق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آی دزدک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به تشدید ز) ـ به «آب دزدک» مراجعه کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب دهن مرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ هر چیزی که رنگ طبیعی آن رقیق‌تر از حدمعمول باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آباجی ـ خواهر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همشیره(بیشتر در مورد خواهری که بزرگ‌تر باشد به کار می‌رود). آبجی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ رجوع کنید به «آباجی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ تشت بزرگی که برای کشیدن آب چلو و شستن سبزی‌ها و غیره به کار می‌برند و از مس یا از ترکه‌های بید می‌سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبکش به کف‌گیر میگه تهت سولاخه!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضرب‌المثلی است که در مورد ندیدن عیوب خود و خرده‌گیری از دیگران به‌کار می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صورتی مثل آبکش داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌ سختی مجدر بودن آبله رو بودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آپارتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ زن شلوغ و رسوائی برپاکن؛ زن بی‌حیا و وقیح و دریده، زبان‌دار و کولی. آپاردی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آپاردی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ رجوع کنید به «آپارتی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ پرشور و شر... صفت از برای آدم‌هائی که در موارد خاص دارای استعداد فوق‌العاده باشند:«فلانی آتشی است.» یا «یک پارچه آتش است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ عصبانی، جوشی، از کوره در رفته:«از حرف او جوشی شدم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از آتش گل می‌کند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.(نظیر: آب به آب می‌خورده زور ورمی‌داره.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از چشم کسی پریدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:«چنان زد توی گوشم که آتش از چشمم پرید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از گور کسی بلند شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... عامل قضیه‌ئی بودن، مقصر بودن در ماجرایی:«همهٔ این آتش‌ها از گور فلانی بلند می‌شود...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تا زنده است از دهنش آتش درمیاد، وقتی مرد از گورش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! ـ در حیات و پس از مرگ، اسباب زحمت دیگران است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از گور کسی بلند شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!(به صورت دعا)... کنایه از به‌جهنم رفتن است:«الاهی آتش از گور ظالم بلند شود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک پارچه آتش بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ رجوع شود به «آتش»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش به جان گرفته!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ دعا و خطایی که در عین حال ممکن است حالت شوخی داشته باشد.... کنایه است از «پر شور و شر بودن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دل کسی را آتش زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ دل کسی را سوزاندن. کسی را فوق‌العاده حسرت دادن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}«با این حرف، دل مرا آتش زد‍!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به آب و آتش زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ به‌هر دری زدن؛ برای رسیدن به مقصود خود، به‌هراقدامی متوسل شدن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش و پنبه بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ ناسازگار بودن؛ دوچیز یا دوکس که به مجرد رسیدن به یک‌دیگر میان آن‌ها تصادمی رخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش روشن کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ دعوا و جنجال به راه انداختن. دو یا چند کس را به‌جان یک‌دیگر انداختن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش به مال خود زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ مال خود را از میان بردن. دارائی خود نفله کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش به‌جان خود زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ خود را نابود کردن. باعث فنای عمر و سلامت خود شدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;با آتش بازی کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ به‌کار خطرناکی دست باختن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش پشت دست خود گذاشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ توبه کردن و تنبه حاصل کردن:«پشت دست خودم آتش گذاشتم‌ام که دیگر فلان کار را نکنم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موی کسی را آتش زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ در افسانه‌ها هست که موجودات افسانه‌ئی دارای قدرت‌های فوق طبیعی، چون با کسی دوست می‌شوند چند تار موی خود را به‌او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دهند تا هر وقت که گرفتاری پیش آید و احتیاجی به وجود ایشان پیدا کند، از آن مو در آتش اندازد و بدین‌وسیله موجودات افسانه‌ئی را حاضر کند.... اصطلاح « &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موی کسی را آتش  زدن»(یا: در آتش انداختن) در موردی که یک شخص مورد احتیاج، ناگهان پدیدار شود به‌کار می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از دور دست برآتش داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دستی از دور بر آتش داشتن ـ کنایه از بی‌خبر بوذن از حقیقت یک امر، و قضاوت سطحی کردن در مورد آن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو چه می‌دانی قضیه از چه قرار است، دستی از دور بر آتش داری!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آتش از باد تیز تر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آتش را با آتش نمی‌شود خاموش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آتش زیرپا داشتن ـ بی‌قرار بودن؛ آرام نداشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}از آتش کسی گرم نشدن و از دودوش کور شدن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عقاید و خرافات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} آب روشنائی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب پاشیدن به اشخاص، سردی می‌آورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب، مهریهٔ حضرت فاطمه است، آلوده‌اش نباید کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب نطلبیده مراد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب دهن پیرزن، تیزآب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب دهن، زخم را شفا می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}کسی که آب به‌گلویش بجهد سوقاتی می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر آب سلام کند، مهمان می‌آید{{نشان|۳۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روی قبر آب باید پاشید تا روح مرده صفا یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}ظرف آب خوردن را باید اول به کوچک‌تر داد، وگرنه آب از سرچشمه خشک می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر بزرگ‌تر آب بخورد و کوچک‌تر تشنه باشد، روز قیامت باید او را به کول بگیرد و از روی پل سراط عبور دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}در پشت پای مسافر باید آب به‌زمین بریزند تا زودتر برگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}نباید ایستاده آب خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}دمرو آب خوردن، عقل را کم می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}شبانه نباید از خانهٔ کسی آب به‌خانهٔ خود ببرند. و اگر کسی بخواهد شبانه سطل آبی از خانه‌ئی به خانهٔ خود ببرد، باید اول کمی آب برده به‌درخانه خود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بپاشد، و بعد سطل آب را به‌خانه‌اش داخل کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر روی گربه آب بریزند دست آدم زگیل درمی‌آورد. در این صورت باید برگ یا میوهٔ انجیر را کند و شیرهٔ سفیدی را که از محل قطع آن خارج میَ‌شود به‌روی زگیل  مالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر با آب نیم‌خوردهٔ کسی دست بشوئید، گوشه انگشت‌هایتان ریشه‌ریشه می‌شود... برای رفع آن باید آب دهن را به‌چفت در زد و به‌پشت انگشت مالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر در سر سفره آب یا لقمه در گلویتان گیر کند، نشانهٔ آن است که یکی از خویشاوندانتان گرسنه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر شب آب‌جوش به‌زمین می‌ریزد باید بسم‌الل‍ه بگوئید. زیرا ممکن است آب جوش روی بچهٔ جن بریزد و جنی بشوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}هرکس صبح زود یک مشت آب خزینهٔ حمام بخورد دیگر مریض نمیَ‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} شومهتو، شب مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}} رفیق دیشبی! امشب کجائی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳}} اگر دانم که آخر از منی تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۴}} غذامون دانه بود و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۵}} به درگاه خدا بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۶}} سر کوه بلند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۷}} مهتاو، مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۸}} خواو، خواب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۹}} روایت دیگر: به قربون گلوی پر یراقت بیات بنشین که مردم از فراقت اگر روزی دوصدبارت ببینم ز مرغون هوا گیرم سراغت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۰}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به کسر) اورا . &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به کسر اول و فتح دوم) برند:ـ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;او را می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۱}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خودش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به فتح اول و کسر دوم و سکون سوم و چهارم)، می‌رود: ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودش می‌رود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۲}} اتوتل(بروزن من و من)، توته متل(بروزن: کوزه – عسل)، توتل(بروزن: تو ـ من)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۳}} از آقای سهرابی خواهشمندیم معانی و نیز تلفظ کلمات و ترکیبات تکیه، زلزول و گله‌زن را برای ما بفرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۴}} از آقای سهرابی خواهشمندیم معانی و نیز تلفظ کلمات و ترکیبات تکیه، زلزول و گله‌زن را برای ما بفرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۵}} اشترون(به ضم الف)، شترها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۶}} از آقای سهرابی خواهشمندیم معانی و نیز تلفظ کلمات و ترکیبات تکیه، زلزول و گله‌زن را برای ما بفرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۷}} ره(به‌کسر اول و های غیرملفوظ)، را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۸}} اته‌کل(به کسر اول و دوم، های غیر ملفوظ)، فتح گاف) (بروزن. دوپسر).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۹}} کوره(فتح سوم و های  غیرملفوظ) کجا. بشو(به ضم اول و دوم)، رفت، شد. نشو(به ضم اول و دوم)، نرفت، نشد. مجموعاً احمدی کجا رفت. کجا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۰}} لنگرود بازار (باکسر حرف دال، به‌حالت اضافه)، بازار لنگرود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۱}} هاگیره، بگیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۲}} دوکون، بکن، بدرون کن، داخل کن، (اسب را بطویله ببر) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۳}} لقد، بروزن و به‌معنای لگد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۴}} کرد (به‌کسر کاف). ستار گ (بر وزن دو) س زم (بر وزن گم) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۵}} ری (بر وزن بی) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۶}} نیر (کسر اول، تشدید و فتح دوم، سکون سوم) .} زردم (بر وزن کژدم) . گدین (بروزن برزین). بردم (بروزن کژدم). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۷}} سی (بروزن بی) . خوه (بروزن شده). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۸}} صحاوس (بروزن دسایس) . زله (به‌کسر اول) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۹}} سیلا (بروزن سیما) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳۰}} روا (روا+آ) . دینس (باتلفظ: بی‌حس) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳۱}} افتو (به‌کسر اول و سکون دوم) . اوچه (بروزن کوچه) . دز (بروزن بز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳۲}} ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B4&amp;diff=39557</id>
		<title>کتاب کوچه ۴</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B4&amp;diff=39557"/>
		<updated>2013-04-18T13:18:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P169.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P170.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P171.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P172.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P173.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P174.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دوبیتی‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تنهائی ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شو مهتو که مهتابم نیومد{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشستم تا سحر، خوابم نیومد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشستم از سر شو تا خروسخون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون یار بغل خوابم نیومد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفیق دیشوئی! امشو کجایی؟ {{نشان|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهادی بر دلم داغ جدائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه دونم که آخر از مویی تو {{نشان|۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسازم قصر و ایوون طلائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوتا کفتر بدیم در طاق دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غذامون دونه بید و آب بارون{{نشان|۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الاهی خیر نبینن تور دارون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرفتن جفت‌مون رو در بیابون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزا! ترک جانون می‌توان کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیشه ترک یار مهربون کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل اینجا، دلبر این‌جا، من مسافر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفر بی‌دلبرم کی توان کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌درگاه خدا بید آرزوم{{نشان|۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که یک بار دگر آئی به‌سویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی لب بر لبم، زانو به زانو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بریزه شبنم زلفت به رویم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== عشق و نیاز ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرکوه بلند صد داد و بیداد{{نشان|۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدا برهم زنم، شیرین و فرهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدا برهم زنم هو هو بگریم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دست عاشقی صد داد و بی داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لب بون اومدی چادر طلائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر و گردن به عاشق می‌نمایی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرت یا گردنت عیبی نداره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عیبی که داری، بی وفایی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، به قربون صدایت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که من عاشق شدم بر چار جایت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمون سیاه و زلفگونت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر دست سفید و ساق پایت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب مهتاب می‌خواهم، دگر هیچ!{{نشان|۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمال یار می‌خواهم, دگر هیچ!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینهٔ خوش خط و خالش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیک شو خوا و می‌خواهم دیگر هیچ!{{نشان|۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به چشمون ول افتاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چو مهتابی که بر شاخ گل افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شتر دارون، شتر لنگر بگیرین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که راهم دور و مشکل افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا دختر گلی چینم ز باغت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که می‌میرم، به دل می‌مونه داغت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی دوصدبارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز مرغون هوا گیرم سراغت.{{نشان|۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که آوازم کنی یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرآوازی، دوصد نازم کنی یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد در اون شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینه ات خوابم کنی یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر زر داشتم، ول می‌گرفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوون و خوب و خوشگل می‌گرفتم؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینهٔ نرم دلاروم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کبوتروار منزل می‌گرفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خرافات مردم رشت ـ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر آب را وسط سفره بگذارید، برکت آن از میان می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روز توی امامزاده شمع روشن نکنید، گناه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر باران بند نمی‌آید، باید هفت کچل کلاهشان را بردارند تا بند بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}در نمکدان را که باز بگذارند، برکت نان و نمک از میان می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر بچه ای پای خود را به دندان بگیرد، کودک دیگری متولد خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}کسی که در بچگی زیاد ته دیگ سیاه شده خورده باشد، روز عروسیش باران خواهد بارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روی گربه آب نباید پاشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر عنکبوت کوچکی روی لباستان راه رفت، لباس نو نخواهید دوخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر جوراب یا شلوارتان را شب بالای بسترتان بگذارید، خواب آشفته خواهید دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}خروسی که غیراز صبح و شب بخواند، شوم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}شب‌ها نباید مرغ را سر برید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}مرغی را که صدای خروس بکند، فوراً باید سر ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}بعد از خوردن غذا نباید به گدا صدقه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}موقع غذا خوردن نباید زیاد حرف زد، برکت سفره می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}قیچی و همچنین دسته کلید را نباید بهم زد، دعوا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}ناخن شیت‌های دو دست را که به هم بزنند، دعوا خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
گردآورنده: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسماعیل خسرومرادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آداب و رسوم ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== عروسی در بندعباس ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: ازدواج در بندرعباس بسیار کم خرج و ساده، و در عین حال فوق‌العاده گرم و با روح برگزار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: نه عروس و نه داماد، هیچ‌کدام از یکدیگر توقع مادی زیادی ندارند و مراد، تنها و تنها همان پیوند زناشوئی است و بس. و نکتهٔ جالب در این است که حتی مخارج ضروری را نیز که داماد از پرداخت آن‌ها ناگزیر است آشنایان و دوستان او، از طریقی دیگر به وی بازمی‌گردانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: و اینک مراسم عروسی در بندرعباس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوطالب محمدیان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن‌که خواستگاری انجام شد و میان طرفین برای ازدواج توافق به‌عمل آمد، مراسم عقد، به همان ترتیبی که در سایر نقاط ایران معمول است، در حضور شهود و کسان عروس و داماد برگزار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی‌که عاقد می‌خواهد خواندن خطبهٔ عقد را شروع کند، همهٔ دکمه‌های لباس عروس و داماد را باز می‌کنند و تا پایان قرائت خطبه باز می‌گذارند. و فلسفه این عمل آن است که به اصطلاح، کار و بخت آن دو در جریان زندگی گشوده بماند و هرگز گرهی در کار ایشان پیدا نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معمولاً میان عقد و عروسی یک شب فاصله می‌اندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شب عروسی، زنان خانواده داماد با البسه زیبا و رنگارنگ خویش به‌سوی خانه داماد به‌راه می‌افتند. وقتی که به پشت در خانه او رسیدند، همه با هم سه بار هلهله می‌کنند، ـ به اصطلاح محلی ـ «کییلی» می‌کشند. داماد شخصاً در را به روی ایشان باز می‌کند و به درونشان می‌برد تا میوه و چای و شیرینی صرف کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان خانواده داماد، پس از صرف چای و شیرینی به طور دسته جمعی برخاسته به راه می‌افتند، و به سایر خانه‌ها می‌روند تا دوستان و آشنایان را برای شرکت در مراسم عروسی، به وکالت از جانب داماد، دعوت کنند. اما جالب اینجاست که صاحب هر یک از این خانه‌ها همین که دعوت را پذیرفت، خود نیز به جمع دعوت کنندگان می‌پیوندد و برای دعوت از کسان دیگر به راه می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه دعوت‌کنندگان مجدداً به خانه داماد می‌روند، پارچه‌هائی که داماد برای عروس خریداری کرده است در مجموعه بزرگی قرار داده روکش سبزی بر آن می‌اندازند، یکی از زن‌ها آن را بر سر خود می‌گذارد و به همراهی گروه زنان و مردان و نوازندگان محلی، باز ساز و کرنا و دهل، پای‌کوبا‌ن و آوازخوانان، در حالی که جملگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌رقصند از کوچه‌ها و خیابان‌ها می‌گذرند و به‌خانه عروس می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروس با کلیه اقوام و دوستان و آشنایان، در خانه پدر خود آماده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان خانواده داماد با ساز و سرود وارد می‌شوند و هدایای داماد را به حاضران در خانه عروس نشان می‌دهند و هر یک از زنان، قطعه‌ئی از آن پارچه‌ها را برداشته به‌خانه می‌برد تا برای عروس، چیزی بدوزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان شب، دست و پای عروس را حنا می‌بندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مراسم حنابندان، عده‌ئی از زنان خانواده در حالی که دستمال رنگین به دست دارند و آن‌ها را به‌طرز جالبی تکان می‌دهند، این ترانه را به لهجه محلی می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام اولش آمده به‌میدان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملایک بر سرش می‌خوانده قرآن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا دین محمد برقراره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی در خدمت پروردگاره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از خاتمه مراسم، عروس را با تشریفات خاصی به حمام می‌برند و پس از آن، در اتاقی که در خانه پدرش آماده کرده با پرده‌ها و پارچه‌های رنگارنگ زینت داده‌اند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن را تخت(به‌معنای حجله) می‌نامند وارد می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی‌که عروس را به تخت می‌برند، این ترانه را می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ناز نازان ش برن{{نشان|۱۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چو ماه تابان ش برن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌حجله بندان خوش اریت{{نشان|۱۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه به لهجه محلی است و آهنگ شادی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز داماد را نیز بر اسب یا شتری می‌کنند و به‌حمام می‌برند و لباس‌نو می‌پوشانند و پارچه سبز نازکی برسرش می‌اندازند و پسربچه کوچکی را در جلو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌نشانند(تا خداوند پسری به‌او عنایت فرماید) و پس از آن‌که داماد از حمام درآمد، سینی بزرگی در میان جمعیت برابر او می‌گذارند تا هرکس به فراخور حال خویش مبلغی در آن بیندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس داماد را به خانه پدرش می‌برند و در همه طول راه پیشاپیش او می‌خوانند و می‌زنند و می‌رقصند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن‌که داماد به‌در خانه پدر خود رسید، در می‌زنند و از پدر خود تقاضای «انعام» می‌کند و از مادر خود می‌خواهد که شیرش را به‌او حلال کند. با اجرای این مراسم، دوباره غریو شادی به آسمان می‌رود و رقص و پایکوبی از نو آغاز می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجرای این مراسم مقارن لحظه‌ئی است که عروس را به «تخت» نشانیده‌اند و در انتظار دامادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داماد را به خانه عروس برده و در کنار او به تخت می‌نشانند و ‍پس از دست به دست دادن آن دو، زن‌ها به هلهله کردن و پایکوبی می‌پردازند و به‌ خانه‌های خود می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروس و داماد سه روز در حجله می‌مانند و بعد از آن، به‌دیدار پدر و مادر خود می‌روند که در اصطلاح محلی، آن‌را «به‌سراخونی‌رفتن» می‌گویند و به‌این ترتیب، دختر و پسری زندگی زناشوئی خود را آغاز می‌کنند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ترانه‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لیلا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصنیفی بنام «لیلا» برای درج در کتاب کوچه تقئیم می‌شود. این تصنیف در بندرپهلوی توسط یکدسته مطرب دوره‌گرد اجرا شده است و اجراکنندگان آن، خود را به &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیأت مردم هند آراسته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منوچهر لمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:لیلا  لیلا  لیلا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::لیلا لیلا لیلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:من میرم خواستگاری بادو فیل سواری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:من زن دارم تو تاتاری داری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:من می‌خوام اونو ببرمو عروس ایلش کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ببرم توی گلستان سوار فیش کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:نمی‌دیم دختر بتو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::فیلتو وردار و برو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::یالل‍ه برو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::زودتر برو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:نمی‌دین دختر بمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: میام و می‌دزدمش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ای لیلا لیلا لیلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(با ادای این کلمه که صورت پرخاش دارد خوانند خود را بر خاک می‌اندازد و دگران ادامه می‌دهند.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: لیلا لیلا لیلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سه روایت از یک ترانه قدیمی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتل متل توتوله===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت اصفهانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتوتل، توته متل، قلم توتل{{نشان|۱۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسب سیای لشکری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکیهٔ مارو نشکنی{{نشان|۱۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکیهٔ ما اثر داره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جن و پری خبر داره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلوم سیاه، غار سیاه، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کی ببره، کی نبره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ببره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت رامهرمزی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتوتل، توته متل،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجه می شکنم شیر و شکر،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هفتاد میخ آهنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زلزول به دست احمدی{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدی، حیا کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشترون بارکن{{نشان|۱۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشترون گله زن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو گله‌رو به‌هم زن{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضبط کننده:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علی سهرابی آبادان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت لاهیجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _ اته‌کل، دوته کل{{نشان|۱۸}}، پنچهٔ شعبان شکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ احمدی کوره بشو، کوره نشو؟{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _ لنگروده بازار {{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _ چی‌ ها گیره؟{{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _  تنباکو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسبه دوکون طویله{{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لقد بزن بمیره{{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرستنده: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمرضا اسماعیل پور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (رشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی زنگله پا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه‌ها دایره‌وار می‌نشینند، مشت‌های گره‌کردشان را روی هم می‌چینینند و همه با هم آن‌ها را به چپ و راست تکان می‌دهند و از یکدیگر دم‌می‌گیرند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمبون، جمبون، هویزه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاله‌م رفته بریزه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آورده کرغ دیزه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرفک روا نمیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم دیوانه میشه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌حق شاه مردون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دس بالاتو بگردون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی ترانه به‌انجام رسید، کودکی دستش بالای دست‌های دیگر است، آن‌را پشت سر خود پنهان می‌کند و بچه‌ها دوباره ترانه را از سر می‌گیرند تا آن‌که همهٔ دست‌ها &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنهان شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه این سوال و جواب‌ها، بزبان اوستا و یک یک بازیکنان صورت می‌گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_گودستک؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کلاغ برد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو کلاغ؟&lt;br /&gt;
_ پشت کوه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو کوه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ خراب ش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو خرابیش؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو چاه ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو چاه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ علف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو علف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ شتر خورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو شتر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ پشت چنار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی‌ می‌خوره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ برگ چنار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی می...؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ حوض گلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی می...؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ عنبرتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ آقاکجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو بالاخونه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کفشش کجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو آسونه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ عصاش کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو طاقچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ بی‌بی کجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو باغچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی می‌چینه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ آلوچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ خانومی کجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ حموم شا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی زائیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌باره بچه‌ها همگی دست‌ها را بیرون آورده دست می‌زنند و با هم می‌خوانند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ زنگله پا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ هازنگله، هازنگله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ هازنگله، هازنگله....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرستنده از شیراز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرویز حمزوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ضرب‌المثل‌های بختیاری==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}حیادار حیار کرد، بی‌حیا گ:«زم‌ترسی!»{{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با حیاحیا کرد، بی‌حیا گفت:«از من ترسید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}نون جوه: نه ری داره نه آستر{{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نان جو می‌ماند: نه روبه دارد نه آستر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}نه‌نیر به رنگ زدم، گردین زیر بردم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ننگر به‌رنگ زردم، کژدم زیر سنگم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(نظیر: فلفل نبین چه‌ریزه، بشکن ببین چه تیزه!)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}هر چه کنی سی ناکس، نه گ ،بس{{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه کنی برای ناکس؛ نه گوید خوب است، نه گوید بد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}سگ دم خونه صحاوس زله{{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ دم در خانهٔ صاحبش زرنگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آربیز به قلیون گ:«تو سیلا داری؟»{{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرد بیز(الک) به قلیان می‌گوید. «تو دو سوراخ داری!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(نظیر: دیگ‌به‌دیگ میگه روت سیا!)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روا به سیلا نی‌ره، یه‌ جارو بس به‌دینس.{{نشان|۲۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روباه به‌سوراخ نمی‌رفت، یک جاروب بست به‌دنبش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}افتوزی اوچه که دز دلس خواس.{{نشان|۳۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آفتاب زد همان‌جائی که دزد دلش خواست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقاشی‌ها از ضبط‌‌کننده: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بهرام داوری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مسجد سلیمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معما==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه دس داره نه پا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آب می‌خوره مثل شما!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خمیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(آبادان)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زردم، زردم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرزمین معتبرم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلاه سبزی به‌سرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هویج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آسمون می‌افته نمی‌شکنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو آب بیفته میشکنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاغذ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهارتا برادرن، هرچی می‌دون بهم نمی‌رسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چرخ چاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیه که روز کلفته، شب خانوم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::جاروب(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صندوق چوبی پراز روغن کوهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(مسجدسلیمان)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه می‌تونم چادر ننه مو سر کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه می‌تونم پول بابامو بشرم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آسمان و ستاره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دونم کجاس، نمی‌دونم چیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بچه پیش از تولد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از در، درآمد حیدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودشو گذاشت رو صندلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت یا محمد، یا علی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قلیان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==لالائی‌های تهرانی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا ـ گلم بودی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز و مونسم بودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برو لولوی صحرایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازین بچه‌م چه می‌خوایی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا ـ گل نسرین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرون رفتین، در و بستین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منو بردین به هندستون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر دادین به کردستون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیارین تشت و آفتابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بشورین روی شهزاده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که شهزاده خداداه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون اسمش خداداده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا ـ گل چایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لولو! از من چه می‌خوایی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که این بچه پدر داره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که خنجر بر کمر داره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(ف.ج)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب خورشی. آبخورشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ رنگ قرمز سوخته. رنگ آب خورش(بیشتر در مورد رنگ مو استعمال می‌شود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب لنبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ به «آب لمبه» مراجعه کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب مرواری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب مروارید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ نوعی بیماری چشم La cataracte&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب نیسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ آب بارانی که هفتا روز پس از عید نوروز ببارد. یک اعتقاد عمومی، آن را برای شفای پاره‌ئی بیماری‌ها نافع می‌شمارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب دزدک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ سرنگ. وسیله تزریق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آی دزدک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به تشدید ز) ـ به «آب دزدک» مراجعه کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب دهن مرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ هر چیزی که رنگ طبیعی آن رقیق‌تر از حدمعمول باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آباجی ـ خواهر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همشیره(بیشتر در مورد خواهری که بزرگ‌تر باشد به کار می‌رود). آبجی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ رجوع کنید به «آباجی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ تشت بزرگی که برای کشیدن آب چلو و شستن سبزی‌ها و غیره به کار می‌برند و از مس یا از ترکه‌های بید می‌سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبکش به کف‌گیر میگه تهت سولاخه!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضرب‌المثلی است که در مورد ندیدن عیوب خود و خرده‌گیری از دیگران به‌کار می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صورتی مثل آبکش داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌ سختی مجدر بودن آبله رو بودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آپارتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ زن شلوغ و رسوائی برپاکن؛ زن بی‌حیا و وقیح و دریده، زبان‌دار و کولی. آپاردی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آپاردی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ رجوع کنید به «آپارتی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ پرشور و شر... صفت از برای آدم‌هائی که در موارد خاص دارای استعداد فوق‌العاده باشند:«فلانی آتشی است.» یا «یک پارچه آتش است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ عصبانی، جوشی، از کوره در رفته:«از حرف او جوشی شدم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از آتش گل می‌کند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.(نظیر: آب به آب می‌خورده زور ورمی‌داره.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از چشم کسی پریدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:«چنان زد توی گوشم که آتش از چشمم پرید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از گور کسی بلند شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... عامل قضیه‌ئی بودن، مقصر بودن در ماجرایی:«همهٔ این آتش‌ها از گور فلانی بلند می‌شود...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تا زنده است از دهنش آتش درمیاد، وقتی مرد از گورش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! ـ در حیات و پس از مرگ، اسباب زحمت دیگران است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از گور کسی بلند شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!(به صورت دعا)... کنایه از به‌جهنم رفتن است:«الاهی آتش از گور ظالم بلند شود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک پارچه آتش بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ رجوع شود به «آتش»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش به جان گرفته!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ دعا و خطایی که در عین حال ممکن است حالت شوخی داشته باشد.... کنایه است از «پر شور و شر بودن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دل کسی را آتش زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ دل کسی را سوزاندن. کسی را فوق‌العاده حسرت دادن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}«با این حرف، دل مرا آتش زد‍!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به آب و آتش زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ به‌هر دری زدن؛ برای رسیدن به مقصود خود، به‌هراقدامی متوسل شدن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش و پنبه بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ ناسازگار بودن؛ دوچیز یا دوکس که به مجرد رسیدن به یک‌دیگر میان آن‌ها تصادمی رخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش روشن کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ دعوا و جنجال به راه انداختن. دو یا چند کس را به‌جان یک‌دیگر انداختن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش به مال خود زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ مال خود را از میان بردن. دارائی خود نفله کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش به‌جان خود زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ خود را نابود کردن. باعث فنای عمر و سلامت خود شدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;با آتش بازی کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ به‌کار خطرناکی دست باختن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش پشت دست خود گذاشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ توبه کردن و تنبه حاصل کردن:«پشت دست خودم آتش گذاشتم‌ام که دیگر فلان کار را نکنم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موی کسی را آتش زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ در افسانه‌ها هست که موجودات افسانه‌ئی دارای قدرت‌های فوق طبیعی، چون با کسی دوست می‌شوند چند تار موی خود را به‌او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دهند تا هر وقت که گرفتاری پیش آید و احتیاجی به وجود ایشان پیدا کند، از آن مو در آتش اندازد و بدین‌وسیله موجودات افسانه‌ئی را حاضر کند.... اصطلاح « &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موی کسی را آتش  زدن»(یا: در آتش انداختن) در موردی که یک شخص مورد احتیاج، ناگهان پدیدار شود به‌کار می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از دور دست برآتش داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دستی از دور بر آتش داشتن ـ کنایه از بی‌خبر بوذن از حقیقت یک امر، و قضاوت سطحی کردن در مورد آن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو چه می‌دانی قضیه از چه قرار است، دستی از دور بر آتش داری!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آتش از باد تیز تر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آتش را با آتش نمی‌شود خاموش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آتش زیرپا داشتن ـ بی‌قرار بودن؛ آرام نداشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}از آتش کسی گرم نشدن و از دودوش کور شدن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عقاید و خرافات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} آب روشنائی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب پاشیدن به اشخاص، سردی می‌آورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب، مهریهٔ حضرت فاطمه است، آلوده‌اش نباید کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب نطلبیده مراد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب دهن پیرزن، تیزآب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب دهن، زخم را شفا می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}کسی که آب به‌گلویش بجهد سوقاتی می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر آب سلام کند، مهمان می‌آید{{نشان|۳۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روی قبر آب باید پاشید تا روح مرده صفا یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}ظرف آب خوردن را باید اول به کوچک‌تر داد، وگرنه آب از سرچشمه خشک می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر بزرگ‌تر آب بخورد و کوچک‌تر تشنه باشد، روز قیامت باید او را به کول بگیرد و از روی پل سراط عبور دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}در پشت پای مسافر باید آب به‌زمین بریزند تا زودتر برگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}نباید ایستاده آب خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}دمرو آب خوردن، عقل را کم می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}شبانه نباید از خانهٔ کسی آب به‌خانهٔ خود ببرند. و اگر کسی بخواهد شبانه سطل آبی از خانه‌ئی به خانهٔ خود ببرد، باید اول کمی آب برده به‌درخانه خود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بپاشد، و بعد سطل آب را به‌خانه‌اش داخل کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر روی گربه آب بریزند دست آدم زگیل درمی‌آورد. در این صورت باید برگ یا میوهٔ انجیر را کند و شیرهٔ سفیدی را که از محل قطع آن خارج میَ‌شود به‌روی زگیل  مالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر با آب نیم‌خوردهٔ کسی دست بشوئید، گوشه انگشت‌هایتان ریشه‌ریشه می‌شود... برای رفع آن باید آب دهن را به‌چفت در زد و به‌پشت انگشت مالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر در سر سفره آب یا لقمه در گلویتان گیر کند، نشانهٔ آن است که یکی از خویشاوندانتان گرسنه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر شب آب‌جوش به‌زمین می‌ریزد باید بسم‌الل‍ه بگوئید. زیرا ممکن است آب جوش روی بچهٔ جن بریزد و جنی بشوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}هرکس صبح زود یک مشت آب خزینهٔ حمام بخورد دیگر مریض نمیَ‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} شومهتو، شب مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}} رفیق دیشبی! امشب کجائی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳}} اگر دانم که آخر از منی تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۴}} غذامون دانه بود و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۵}} به درگاه خدا بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۶}} سر کوه بلند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۷}} مهتاو، مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۸}} خواو، خواب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۹}} روایت دیگر: به قربون گلوی پر یراقت بیات بنشین که مردم از فراقت اگر روزی دوصدبارت ببینم ز مرغون هوا گیرم سراغت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۰}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به کسر) اورا . &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به کسر اول و فتح دوم) برند:ـ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;او را می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۱}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خودش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به فتح اول و کسر دوم و سکون سوم و چهارم)، می‌رود: ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودش می‌رود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۲}} اتوتل(بروزن من و من)، توته متل(بروزن: کوزه – عسل)، توتل(بروزن: تو ـ من)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۳}} از آقای سهرابی خواهشمندیم معانی و نیز تلفظ کلمات و ترکیبات تکیه، زلزول و گله‌زن را برای ما بفرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۴}} از آقای سهرابی خواهشمندیم معانی و نیز تلفظ کلمات و ترکیبات تکیه، زلزول و گله‌زن را برای ما بفرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۵}} اشترون(به ضم الف)، شترها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۶}} از آقای سهرابی خواهشمندیم معانی و نیز تلفظ کلمات و ترکیبات تکیه، زلزول و گله‌زن را برای ما بفرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۷}} ره(به‌کسر اول و های غیرملفوظ)، را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۸}} اته‌کل(به کسر اول و دوم، های غیر ملفوظ)، فتح گاف) (بروزن. دوپسر).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۹}} کوره(فتح سوم و های  غیرملفوظ) کجا. بشو(به ضم اول و دوم)، رفت، شد. نشو(به ضم اول و دوم)، نرفت، نشد. مجموعاً احمدی کجا رفت. کجا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۰}} لنگرود بازار (باکسر حرف دال، به‌حالت اضافه)، بازار لنگرود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۱}} هاگیره، بگیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۲}} دوکون، بکن، بدرون کن، داخل کن، (اسب را بطویله ببر) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۳}} لقد، بروزن و به‌معنای لگد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۴}} کرد (به‌کسر کاف). ستار گ (بر وزن دو) س زم (بر وزن گم) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۵}} ری (بر وزن بی) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۶}} نیر (کسر اول، تشدید و فتح دوم، سکون سوم) .} زردم (بر وزن کژدم) . گدین (بروزن برزین). بردم (بروزن کژدم). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۷}} سی (بروزن بی) . خوه (بروزن شده). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۸}} صحاوس (بروزن دسایس) . زله (به‌کسر اول) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲۹}} سیلا (بروزن سیما) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳۰}} روا (روا+آ) . دینس (باتلفظ: بی‌حس) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳۱}} افتو (به‌کسر اول و سکون دوم) . اوچه (بروزن کوچه) . دز (بروزن بز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B4&amp;diff=39556</id>
		<title>کتاب کوچه ۴</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B4&amp;diff=39556"/>
		<updated>2013-04-18T12:26:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P169.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P170.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P171.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P172.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P173.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P174.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دوبیتی‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تنهائی ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شو مهتو که مهتابم نیومد{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشستم تا سحر، خوابم نیومد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشستم از سر شو تا خروسخون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون یار بغل خوابم نیومد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفیق دیشوئی! امشو کجایی؟ {{نشان|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهادی بر دلم داغ جدائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه دونم که آخر از مویی تو {{نشان|۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسازم قصر و ایوون طلائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوتا کفتر بدیم در طاق دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غذامون دونه بید و آب بارون{{نشان|۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الاهی خیر نبینن تور دارون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرفتن جفت‌مون رو در بیابون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزا! ترک جانون می‌توان کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیشه ترک یار مهربون کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل اینجا، دلبر این‌جا، من مسافر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفر بی‌دلبرم کی توان کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌درگاه خدا بید آرزوم{{نشان|۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که یک بار دگر آئی به‌سویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی لب بر لبم، زانو به زانو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بریزه شبنم زلفت به رویم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== عشق و نیاز ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرکوه بلند صد داد و بیداد{{نشان|۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدا برهم زنم، شیرین و فرهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدا برهم زنم هو هو بگریم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دست عاشقی صد داد و بی داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لب بون اومدی چادر طلائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر و گردن به عاشق می‌نمایی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرت یا گردنت عیبی نداره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عیبی که داری، بی وفایی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، به قربون صدایت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که من عاشق شدم بر چار جایت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمون سیاه و زلفگونت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر دست سفید و ساق پایت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب مهتاب می‌خواهم، دگر هیچ!{{نشان|۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمال یار می‌خواهم, دگر هیچ!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینهٔ خوش خط و خالش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیک شو خوا و می‌خواهم دیگر هیچ!{{نشان|۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به چشمون ول افتاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چو مهتابی که بر شاخ گل افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شتر دارون، شتر لنگر بگیرین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که راهم دور و مشکل افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا دختر گلی چینم ز باغت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که می‌میرم، به دل می‌مونه داغت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی دوصدبارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز مرغون هوا گیرم سراغت.{{نشان|۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که آوازم کنی یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرآوازی، دوصد نازم کنی یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد در اون شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینه ات خوابم کنی یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر زر داشتم، ول می‌گرفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوون و خوب و خوشگل می‌گرفتم؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینهٔ نرم دلاروم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کبوتروار منزل می‌گرفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خرافات مردم رشت ـ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر آب را وسط سفره بگذارید، برکت آن از میان می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روز توی امامزاده شمع روشن نکنید، گناه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر باران بند نمی‌آید، باید هفت کچل کلاهشان را بردارند تا بند بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}در نمکدان را که باز بگذارند، برکت نان و نمک از میان می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر بچه ای پای خود را به دندان بگیرد، کودک دیگری متولد خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}کسی که در بچگی زیاد ته دیگ سیاه شده خورده باشد، روز عروسیش باران خواهد بارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روی گربه آب نباید پاشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر عنکبوت کوچکی روی لباستان راه رفت، لباس نو نخواهید دوخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر جوراب یا شلوارتان را شب بالای بسترتان بگذارید، خواب آشفته خواهید دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}خروسی که غیراز صبح و شب بخواند، شوم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}شب‌ها نباید مرغ را سر برید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}مرغی را که صدای خروس بکند، فوراً باید سر ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}بعد از خوردن غذا نباید به گدا صدقه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}موقع غذا خوردن نباید زیاد حرف زد، برکت سفره می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}قیچی و همچنین دسته کلید را نباید بهم زد، دعوا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}ناخن شیت‌های دو دست را که به هم بزنند، دعوا خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
گردآورنده: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسماعیل خسرومرادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آداب و رسوم ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== عروسی در بندعباس ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: ازدواج در بندرعباس بسیار کم خرج و ساده، و در عین حال فوق‌العاده گرم و با روح برگزار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: نه عروس و نه داماد، هیچ‌کدام از یکدیگر توقع مادی زیادی ندارند و مراد، تنها و تنها همان پیوند زناشوئی است و بس. و نکتهٔ جالب در این است که حتی مخارج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضروری را نیز که داماد از پرداخت آن‌ها ناگزیر است آشنایان و دوستان او، از طریقی دیگر به وی بازمی‌گردانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: و اینک مراسم عروسی در بندرعباس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوطالب محمدیان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن‌که خواستگاری انجام شد و میان طرفین برای ازدواج توافق به‌عمل آمد، مراسم عقد، به همان ترتیبی که در سایر نقاط ایران معمول است، در حضور شهود و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسان عروس و داماد برگزار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی‌که عاقد می‌خواهد خواندن خطبهٔ عقد را شروع کند، همهٔ دکمه‌های لباس عروس و داماد را باز می‌کنند و تا پایان قرائت خطبه باز می‌گذارند. و فلسفه این عمل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن است که به اصطلاح، کار و بخت آن دو در جریان زندگی گشوده بماند و هرگز گرهی در کار ایشان پیدا نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معمولاً میان عقد و عروسی یک شب فاصله می‌اندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شب عروسی، زنان خانواده داماد با البسه زیبا و رنگارنگ خویش به‌سوی خانه داماد به‌راه می‌افتند. وقتی که به پشت در خانه او رسیدند، همه با هم سه بار هلهله &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌کنند، ـ به اصطلاح محلی ـ «کییلی» می‌کشند. داماد شخصاً در را به روی ایشان باز می‌کند و به درونشان می‌برد تا میوه و چای و شیرینی صرف کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان خانواده داماد، پس از صرف چای و شیرینی به طور دسته جمعی برخاسته به راه می‌افتند، و به سایر خانه‌ها می‌روند تا دوستان و آشنایان را برای شرکت در &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراسم عروسی، به وکالت از جانب داماد، دعوت کنند. اما جالب اینجاست که صاحب هر یک از این خانه‌ها همین که دعوت را پذیرفت، خود نیز به جمع دعوت کنندگان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌پیوندد و برای دعوت از کسان دیگر به راه می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه دعوت‌کنندگان مجدداً به خانه داماد می‌روند، پارچه‌هائی که داماد برای عروس خریداری کرده است در مجموعه بزرگی قرار داده روکش سبزی بر آن می‌اندازند، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از زن‌ها آن را بر سر خود می‌گذارد و به همراهی گروه زنان و مردان و نوازندگان محلی، باز ساز و کرنا و دهل، پای‌کوبا‌ن و آوازخوانان، در حالی که جملگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌رقصند از کوچه‌ها و خیابان‌ها می‌گذرند و به‌خانه عروس می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروس با کلیه اقوام و دوستان و آشنایان، در خانه پدر خود آماده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان خانواده داماد با ساز و سرود وارد می‌شوند و هدایای داماد را به حاضران در خانه عروس نشان می‌دهند و هر یک از زنان، قطعه‌ئی از آن پارچه‌ها را برداشته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌خانه می‌برد تا برای عروس، چیزی بدوزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان شب، دست و پای عروس را حنا می‌بندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مراسم حنابندان، عده‌ئی از زنان خانواده در حالی که دستمال رنگین به دست دارند و آن‌ها را به‌طرز جالبی تکان می‌دهند، این ترانه را به لهجه محلی می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام اولش آمده به‌میدان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملایک بر سرش می‌خوانده قرآن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا دین محمد برقراره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی در خدمت پروردگاره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از خاتمه مراسم، عروس را با تشریفات خاصی به حمام می‌برند و پس از آن، در اتاقی که در خانه پدرش آماده کرده با پرده‌ها و پارچه‌های رنگارنگ زینت داده‌اند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن را تخت(به‌معنای حجله) می‌نامند وارد می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی‌که عروس را به تخت می‌برند، این ترانه را می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ناز نازان ش برن{{نشان|۱۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چو ماه تابان ش برن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌حجله بندان خوش اریت{{نشان|۱۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه به لهجه محلی است و آهنگ شادی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز داماد را نیز بر اسب یا شتری می‌کنند و به‌حمام می‌برند و لباس‌نو می‌پوشانند و پارچه سبز نازکی برسرش می‌اندازند و پسربچه کوچکی را در جلو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌نشانند(تا خداوند پسری به‌او عنایت فرماید) و پس از آن‌که داماد از حمام درآمد، سینی بزرگی در میان جمعیت برابر او می‌گذارند تا هرکس به فراخور حال خویش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبلغی در آن بیندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس داماد را به خانه پدرش می‌برند و در همه طول راه پیشاپیش او می‌خوانند و می‌زنند و می‌رقصند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن‌که داماد به‌در خانه پدر خود رسید، در می‌زنند و از پدر خود تقاضای «انعام» می‌کند و از مادر خود می‌خواهد که شیرش را به‌او حلال کند. با اجرای این &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراسم، دوباره غریو شادی به آسمان می‌رود و رقص و پایکوبی از نو آغاز می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجرای این مراسم مقارن لحظه‌ئی است که عروس را به «تخت» نشانیده‌اند و در انتظار دامادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داماد را به خانه عروس برده و در کنار او به تخت می‌نشانند و ‍پس از دست به دست دادن آن دو، زن‌ها به هلهله کردن و پایکوبی می‌پردازند و به‌ خانه‌های خود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروس و داماد سه روز در حجله می‌مانند و بعد از آن، به‌دیدار پدر و مادر خود می‌روند که در اصطلاح محلی، آن‌را «به‌سراخونی‌رفتن» می‌گویند و به‌این ترتیب، دختر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پسری زندگی زناشوئی خود را آغاز می‌کنند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ترانه‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لیلا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصنیفی بنام «لیلا» برای درج در کتاب کوچه تقئیم می‌شود. این تصنیف در بندرپهلوی توسط یکدسته مطرب دوره‌گرد اجرا شده است و اجراکنندگان آن، خود را به &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیأت مردم هند آراسته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منوچهر لمعه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:لیلا  لیلا  لیلا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::لیلا لیلا لیلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:من میرم خواستگاری بادو فیل سواری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:من زن دارم تو تاتاری داری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:من می‌خوام اونو ببرمو عروس ایلش کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ببرم توی گلستان سوار فیش کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:نمی‌دیم دختر بتو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::فیلتو وردار و برو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::یالل‍ه برو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::زودتر برو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواننده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:نمی‌دین دختر بمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: میام و می‌دزدمش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته جمعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ای لیلا لیلا لیلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(با ادای این کلمه که صورت پرخاش دارد خوانند خود را بر خاک می‌اندازد و دگران ادامه می‌دهند.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: لیلا لیلا لیلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سه روایت از یک ترانه قدیمی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتل متل توتوله===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت اصفهانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتوتل، توته متل، قلم توتل{{نشان|11}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسب سیای لشکری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکیهٔ مارو نشکنی{{نشان|12}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکیهٔ ما اثر داره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جن و پری خبر داره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلوم سیاه، غار سیاه، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کی ببره، کی نبره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ببره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت رامهرمزی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتوتل، توته متل،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجه می شکنم شیر و شکر،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هفتاد میخ آهنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زلزول به دست احمدی{{نشان|13}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدی، حیا کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشترون بارکن{{نشان|14}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشترون گله زن{{نشان|15}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو گله‌رو به‌هم زن{{نشان|16}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضبط کننده:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علی سهرابی آبادان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت لاهیجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _ اته‌کل، دوته کل{{نشان|17}}، پنچهٔ شعبان شکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ احمدی کوره بشو، کوره نشو؟{{نشان|18}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _ لنگروده بازار {{نشان|19}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _ چی‌ها گیره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; _  تنباکو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسبه دوکون طویله{{نشان|20}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لقد بزن بمیره{{نشان|21}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرستنده: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمرضا اسماعیل پور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (رشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی زنگله پا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه‌ها دایره‌وار می‌نشینند، مشت‌های گره‌کردشان را روی هم می‌چینینند و همه با هم آن‌ها را به چپ و راست تکان می‌دهند و از یکدیگر دم‌می‌گیرند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمبون، جمبون، هویزه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاله‌م رفته بریزه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آورده کرغ دیزه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرفک روا نمیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم دیوانه میشه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌حق شاه مردون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دس بالاتو بگردون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی ترانه به‌انجام رسید، کودکی دستش بالای دست‌های دیگر است، آن‌را پشت سر خود پنهان می‌کند و بچه‌ها دوباره ترانه را از سر می‌گیرند تا آن‌که همهٔ دست‌ها &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنهان شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه این سوال و جواب‌ها، بزبان اوستا و یک یک بازیکنان صورت می‌گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_گودستک؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کلاغ برد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو کلاغ؟&lt;br /&gt;
_ پشت کوه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو کوه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ خراب ش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو خرابیش؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو چاه ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو چاه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ علف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو علف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ شتر خورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کو شتر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ پشت چنار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی‌ می‌خوره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ برگ چنار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی می...؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ حوض گلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی می...؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ عنبرتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ آقاکجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو بالاخونه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ کفشش کجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو آسونه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ عصاش کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو طاقچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ بی‌بی کجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ تو باغچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی می‌چینه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ آلوچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ خانومی کجان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ حموم شا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ چی‌چی زائیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌باره بچه‌ها همگی دست‌ها را بیرون آورده دست می‌زنند و با هم می‌خوانند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ زنگله پا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ هازنگله، هازنگله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ هازنگله، هازنگله....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرستنده از شیراز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرویز حمزوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ضرب‌المثل‌های بختیاری==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}حیادار حیار کرد، بی‌حیا گ:«زم‌ترسی!»{{نشان|22}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با حیاحیا کرد، بی‌حیا گفت:«از من ترسید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}نون جوه: نه ری داره نه آستر{{نشان|23}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نان جو می‌ماند: نه روبه دارد نه آستر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}نه‌نیر به رنگ زدم، گردین زیر بردم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ننگر به‌رنگ زردم، کژدم زیر سنگم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(نظیر: فلفل نبین چه‌ریزه، بشکن ببین چه تیزه!)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}هر چه کنی سی ناکس، نه گ ،بس{{نشان|24}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه کنی برای ناکس؛ نه گوید خوب است، نه گوید بد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}سگ دم خونه صحاوس زله{{نشان|25}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ دم در خانهٔ صاحبش زرنگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آربیز به قلیون گ:«تو سیلا داری؟»{{نشان|26}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرد بیز(الک) به قلیان می‌گوید. «تو دو سوراخ داری!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(نظیر: دیگ‌به‌دیگ میگه روت سیا!)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روا به سیلا نی‌ره، یه‌ جارو بس به‌دینس.{{نشان|27}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روباه به‌سوراخ نمی‌رفت، یک جاروب بست به‌دنبش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}افتوزی اوچه که دز دلس خواس.{{نشان|28}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آفتاب زد همان‌جائی که دزد دلش خواست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقاشی‌ها از ضبط‌‌کننده:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بهرام داوری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسجد سلیمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معما==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه دس داره نه پا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آب می‌خوره مثل شما!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خمیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(آبادان)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زردم، زردم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرزمین معتبرم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلاه سبزی به‌سرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هویج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آسمون می‌افته نمی‌شکنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو آب بیفته میشکنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاغذ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهارتا برادرن، هرچی می‌دون بهم نمی‌رسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چرخ چاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیه که روز کلفته، شب خانوم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::جاروب(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صندوق چوبی پراز روغن کوهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(مسجدسلیمان)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه می‌تونم چادر ننه مو سر کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه می‌تونم پول بابامو بشرم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آسمان و ستاره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دونم کجاس، نمی‌دونم چیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بچه پیش از تولد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از در، درآمد حیدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودشو گذاشت رو صندلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت یا محمد، یا علی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قلیان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==لالائی‌های تهرانی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا ـ گلم بودی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز و مونسم بودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برو لولوی صحرایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازین بچه‌م چه می‌خوایی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا ـ گل نسرین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرون رفتین، در و بستین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منو بردین به هندستون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر دادین به کردستون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیارین تشت و آفتابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بشورین روی شهزاده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که شهزاده خداداه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون اسمش خداداده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا ـ گل چایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لولو! از من چه می‌خوایی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که این بچه پدر داره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که خنجر بر کمر داره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(ف.ج)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب خورشی. آبخورشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ رنگ قرمز سوخته. رنگ آب خورش(بیشتر در مورد رنگ مو استعمال می‌شود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب لنبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ به «آب لمبه» مراجعه کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب مرواری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب مروارید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ نوعی بیماری چشم La cataracte&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب نیسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ آب بارانی که هفتا روز پس از عید نوروز ببارد. یک اعتقاد عمومی، آن را برای شفای پاره‌ئی بیماری‌ها نافع می‌شمارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب دزدک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ سرنگ. وسیله تزریق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آی دزدک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به تشدید ز) ـ به «آب دزدک» مراجعه کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب دهن مرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ هر چیزی که رنگ طبیعی آن رقیق‌تر از حدمعمول باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آباجی ـ خواهر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همشیره(بیشتر در مورد خواهری که بزرگ‌تر باشد به کار می‌رود). آبجی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ رجوع کنید به «آباجی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ تشت بزرگی که برای کشیدن آب چلو و شستن سبزی‌ها و غیره به کار می‌برند و از مس یا از ترکه‌های بید می‌سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبکش به کف‌گیر میگه تهت سولاخه!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضرب‌المثلی است که در مورد ندیدن عیوب خود و خرده‌گیری از دیگران به‌کار می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صورتی مثل آبکش داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌ سختی مجدر بودن آبله رو بودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آپارتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ زن شلوغ و رسوائی برپاکن؛ زن بی‌حیا و وقیح و دریده، زبان‌دار و کولی. آپاردی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آپاردی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ رجوع کنید به «آپارتی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ پرشور و شر... صفت از برای آدم‌هائی که در موارد خاص دارای استعداد فوق‌العاده باشند:«فلانی آتشی است.» یا «یک پارچه آتش است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ عصبانی، جوشی، از کوره در رفته:«از حرف او جوشی شدم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از آتش گل می‌کند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.(نظیر: آب به آب می‌خورده زور ورمی‌داره.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از چشم کسی پریدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:«چنان زد توی گوشم که آتش از چشمم پرید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از گور کسی بلند شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... عامل قضیه‌ئی بودن، مقصر بودن در ماجرایی:«همهٔ این آتش‌ها از گور فلانی بلند می‌شود...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تا زنده است از دهنش آتش درمیاد، وقتی مرد از گورش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! ـ در حیات و پس از مرگ، اسباب زحمت دیگران است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش از گور کسی بلند شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!(به صورت دعا)... کنایه از به‌جهنم رفتن است:«الاهی آتش از گور ظالم بلند شود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک پارچه آتش بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ رجوع شود به «آتش»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش به جان گرفته!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ دعا و خطایی که در عین حال ممکن است حالت شوخی داشته باشد.... کنایه است از «پر شور و شر بودن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دل کسی را آتش زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ دل کسی را سوزاندن. کسی را فوق‌العاده حسرت دادن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}«با این حرف، دل مرا آتش زد‍!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به آب و آتش زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ به‌هر دری زدن؛ برای رسیدن به مقصود خود، به‌هراقدامی متوسل شدن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش و پنبه بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ ناسازگار بودن؛ دوچیز یا دوکس که به مجرد رسیدن به یک‌دیگر میان آن‌ها تصادمی رخ می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش روشن کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ دعوا و جنجال به راه انداختن. دو یا چند کس را به‌جان یک‌دیگر انداختن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش به مال خود زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ مال خود را از میان بردن. دارائی خود نفله کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش به‌جان خود زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ خود را نابود کردن. باعث فنای عمر و سلامت خود شدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;با آتش بازی کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ به‌کار خطرناکی دست باختن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتش پشت دست خود گذاشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ توبه کردن و تنبه حاصل کردن:«پشت دست خودم آتش گذاشتم‌ام که دیگر فلان کار را نکنم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موی کسی را آتش زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ در افسانه‌ها هست که موجودات افسانه‌ئی دارای قدرت‌های فوق طبیعی، چون با کسی دوست می‌شوند چند تار موی خود را به‌او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دهند تا هر وقت که گرفتاری پیش آید و احتیاجی به وجود ایشان پیدا کند، از آن مو در آتش اندازد و بدین‌وسیله موجودات افسانه‌ئی را حاضر کند.... اصطلاح « &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موی کسی را آتش  زدن»(یا: در آتش انداختن) در موردی که یک شخص مورد احتیاج، ناگهان پدیدار شود به‌کار می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از دور دست برآتش داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دستی از دور بر آتش داشتن ـ کنایه از بی‌خبر بوذن از حقیقت یک امر، و قضاوت سطحی کردن در مورد آن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو چه می‌دانی قضیه از چه قرار است، دستی از دور بر آتش داری!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عقاید و خرافات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} آب روشنائی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب پاشیدن به اشخاص، سردی می‌آورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب، مهریهٔ حضرت فاطمه است، آلوده‌اش نباید کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب نطلبیده مراد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب دهن پیرزن، تیزآب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آب دهن، زخم را شفا می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}کسی که آب به‌گلویش بجهد سوقاتی می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر آب سلام کند، مهمان می‌آید{{نشان|29}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روی قبر آب باید پاشید تا روح مرده صفا یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}ظرف آب خوردن را باید اول به کوچک‌تر داد، وگرنه آب از سرچشمه خشک می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر بزرگ‌تر آب بخورد و کوچک‌تر تشنه باشد، روز قیامت باید او را به کول بگیرد و از روی پل سراط عبور دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}در پشت پای مسافر باید آب به‌زمین بریزند تا زودتر برگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}نباید ایستاده آب خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}دمرو آب خوردن، عقل را کم می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}شبانه نباید از خانهٔ کسی آب به‌خانهٔ خود ببرند. و اگر کسی بخواهد شبانه سطل آبی از خانه‌ئی به خانهٔ خود ببرد، باید اول کمی آب برده به‌درخانه خود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بپاشد، و بعد سطل آب را به‌خانه‌اش داخل کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر روی گربه آب بریزند دست آدم زگیل درمی‌آورد. در این صورت باید برگ یا میوهٔ انجیر را کند و شیرهٔ سفیدی را که از محل قطع آن خارج میَ‌شود به‌روی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زگیل  مالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر با آب نیم‌خوردهٔ کسی دست بشوئید، گوشه انگشت‌هایتان ریشه‌ریشه می‌شود... برای رفع آن باید آب دهن را به‌چفت در زد و به‌پشت انگشت مالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر در سر سفره آب یا لقمه در گلویتان گیر کند، نشانهٔ آن است که یکی از خویشاوندانتان گرسنه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر شب آب‌جوش به‌زمین می‌ریزد باید بسم‌الل‍ه بگوئید. زیرا ممکن است آب جوش روی بچهٔ جن بریزد و جنی بشوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}هرکس صبح زود یک مشت آب خزینهٔ حمام بخورد دیگر مریض نمیَ‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آتش از باد تیز تر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آتش را با آتش نمی‌شود خاموش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}آتش زیرپا داشتن ـ بی‌قرار بودن؛ آرام نداشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}از آتش کسی گرم نشدن و از دودوش کور شدن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} شومهتو، شب مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}} رفیق دیشبی! امشب کجائی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳}} اگر دانم که آخر از منی تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۴}} غذامون دانه بود و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۵}} به درگاه خدا بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۶}} سر کوه بلند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۷}} مهتاو، مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۸}} خواو، خواب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۹}} روایت دیگر: به قربون گلوی پر یراقت بیات بنشین که مردم از فراقت اگر روزی دوصدبارت ببینم ز مرغون هوا گیرم سراغت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۰}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به کسر) اورا {{تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به کسر اول و فتح دوم) برند:ـ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;او را می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۱}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خودش{{تک ستاره}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به فتح اول و کسر دوم و سکون سوم و چهارم)، می‌رود: ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودش می‌رود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|12}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B4&amp;diff=38395</id>
		<title>کتاب کوچه ۴</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B4&amp;diff=38395"/>
		<updated>2013-04-12T18:36:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تایپ تا ص۱۶۷&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P169.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P170.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P171.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P172.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P173.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P174.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دوبیتی‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تنهائی ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شو مهتو که مهتابم نیومد{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشستم تا سحر، خوابم نیومد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشستم از سر شو تا خروسخون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون یار بغل خوابم نیومد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفیق دیشوئی! امشو کجایی؟ {{نشان|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهادی بر دلم داغ جدائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه دونم که آخر از مویی تو {{نشان|۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسازم قصر و ایوون طلائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوتا کفتر بدیم در طاق دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غذامون دونه بید و آب بارون{{نشان|۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الاهی خیر نبینن تور دارون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرفتن جفت‌مون رو در بیابون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزا! ترک جانون می‌توان کرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیشه ترک یار مهربون کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل اینجا، دلبر این‌جا، من مسافر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفر بی‌دلبرم کی توان کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌درگاه خدا بید آرزوم{{نشان|۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که یک بار دگر آئی به‌سویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی لب بر لبم، زانو به زانو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بریزه شبنم زلفت به رویم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== عشق و نیاز ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرکوه بلند صد داد و بیداد{{نشان|۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدا برهم زنم، شیرین و فرهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدا برهم زنم هو هو بگریم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دست عاشقی صد داد و بی داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لب بون اومدی چادر طلائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر و گردن به عاشق می‌نمایی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرت یا گردنت عیبی نداره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عیبی که داری، بی وفایی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، به قربون صدایت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که من عاشق شدم بر چار جایت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمون سیاه و زلفگونت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر دست سفید و ساق پایت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب مهتاب می‌خواهم، دگر هیچ!{{نشان|۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمال یار می‌خواهم, دگر هیچ!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینهٔ خوش خط و خالش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیک شو خوا و می‌خواهم دیگر هیچ!{{نشان|۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به چشمون ول افتاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چو مهتابی که بر شاخ گل افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شتر دارون، شتر لنگر بگیرین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که راهم دور و مشکل افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا دختر گلی چینم ز باغت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که می‌میرم، به دل می‌مونه داغت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی دوصدبارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز مرغون هوا گیرم سراغت.{{نشان|۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که آوازم کنی یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرآوازی، دوصد نازم کنی یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد در اون شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینه ات خوابم کنی یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر زر داشتم، ول می‌گرفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوون و خوب و خوشگل می‌گرفتم؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی سینهٔ نرم دلاروم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کبوتروار منزل می‌گرفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خرافات مردم رشت ـ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر آب را وسط سفره بگذارید، برکت آن از میان می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روز توی امامزاده شمع روشن نکنید، گناه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر باران بند نمی‌آید، باید هفت کچل کلاهشان را بردارند تا بند بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}در نمکدان را که باز بگذارند، برکت نان و نمک از میان می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر بچه ای پای خود را به دندان بگیرد، کودک دیگری متولد خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}کسی که در بچگی زیاد ته دیگ سیاه شده خورده باشد، روز عروسیش باران خواهد بارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}روی گربه آب نباید پاشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر عنکبوت کوچکی روی لباستان راه رفت، لباس نو نخواهید دوخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}اگر جوراب یا شلوارتان را شب بالای بسترتان بگذارید، خواب آشفته خواهید دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}خروسی که غیراز صبح و شب بخواند، شوم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}شب‌ها نباید مرغ را سر برید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}مرغی را که صدای خروس بکند، فوراً باید سر ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}بعد از خوردن غذا نباید به گدا صدقه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}موقع غذا خوردن نباید زیاد حرف زد، برکت سفره می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}قیچی و همچنین دسته کلید را نباید بهم زد، دعوا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}ناخن شیت‌های دو دست را که به هم بزنند، دعوا خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
گردآورنده: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسماعیل خسرومرادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آداب و رسوم ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== عروسی در بندعباس ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: ازدواج در بندرعباس بسیار کم خرج و ساده، و در عین حال فوق‌العاده گرم و با روح برگزار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: نه عروس و نه داماد، هیچ‌کدام از یکدیگر توقع مادی زیادی ندارند و مراد، تنها و تنها همان پیوند زناشوئی است و بس. و نکتهٔ جالب در این است که حتی مخارج ضروری را نیز که داماد از پرداخت آن‌ها ناگزیر است آشنایان و دوستان او، از طریقی دیگر به وی بازمی‌گردانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: و اینک مراسم عروسی در بندرعباس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوطالب محمدیان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن‌که خواستگاری انجام شد و میان طرفین برای ازدواج توافق به‌عمل آمد، مراسم عقد، به همان ترتیبی که در سایر نقاط ایران معمول است، در حضور شهود و کسان عروس و داماد برگزار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی‌که عاقد می‌خواهد خواندن خطبهٔ عقد را شروع کند، همهٔ دکمه‌های لباس عروس و داماد را باز می‌کنند و تا پایان قرائت خطبه باز می‌گذارند. و فلسفه این عمل آن است که به اصطلاح، کار و بخت آن دو در جریان زندگی گشوده بماند و هرگز گرهی در کار ایشان پیدا نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معمولاً میان عقد و عروسی یک شب فاصله می‌اندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شب عروسی، زنان خانواده داماد با البسه زیبا و رنگارنگ خویش به‌سوی خانه داماد به‌راه می‌افتند. وقتی که به پشت در خانه او رسیدند، همه با هم سه بار هلهله می‌کنند، ـ به اصطلاح محلی ـ «کییلی» می‌کشند. داماد شخصاً در را به روی ایشان باز می‌کند و به درونشان می‌برد تا میوه و چای و شیرینی صرف کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان خانواده داماد، پس از صرف چای و شیرینی به طور دسته جمعی برخاسته به راه می‌افتند، و به سایر خانه‌ها می‌روند تا دوستان و آشنایان را برای شرکت در مراسم عروسی، به وکالت از جانب داماد، دعوت کنند. اما جالب اینجاست که صاحب هر یک از این خانه‌ها همین که دعوت را پذیرفت، خود نیز به جمع دعوت کنندگان می‌پیوندد و برای دعوت از کسان دیگر به راه می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه دعوت‌کنندگان مجدداً به خانه داماد می‌روند، پارچه‌هائی که داماد برای عروس خریداری کرده است در مجموعه بزرگی قرار داده روکش سبزی بر آن می‌اندازند، یکی از زن‌ها آن را بر سر خود می‌گذارد و به همراهی گروه زنان و مردان و نوازندگان محلی، باز ساز و کرنا و دهل، پای‌کوبا‌ن و آوازخوانان، در حالی که جملگی می‌رقصند از کوچه‌ها و خیابان‌ها می‌گذرند و به‌خانه عروس می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروس با کلیه اقوام و دوستان و آشنایان، در خانه پدر خود آماده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان خانواده داماد با ساز و سرود وارد می‌شوند و هدایای داماد را به حاضران در خانه عروس نشان می‌دهند و هر یک از زنان، قطعه‌ئی از آن پارچه‌ها را برداشته به‌خانه می‌برد تا برای عروس، چیزی بدوزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان شب، دست و پای عروس را حنا می‌بندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مراسم حنابندان، عده‌ئی از زنان خانواده در حالی که دستمال رنگین به دست دارند و آن‌ها را به‌طرز جالبی تکان می‌دهند، این ترانه را به لهجه محلی می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام اولش آمده به‌میدان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملایک بر سرش می‌خوانده قرآن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا دین محمد برقراره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی در خدمت پروردگاره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از خاتمه مراسم، عروس را با تشریفات خاصی به حمام می‌برند و پس از آن، در اتاقی که در خانه پدرش آماده کرده با پرده‌ها و پارچه‌های رنگارنگ زینت داده‌اند و آن را تخت(به‌معنای حجله) می‌نامند وارد می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی‌که عروس را به تخت می‌برند، این ترانه را می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ناز نازان ش برن{{نشان|۱۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چو ماه تابان ش برن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌حجله بندان خوش اریت{{نشان|۱۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه به لهجه محلی است و آهنگ شادی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز داماد را نیز بر اسب یا شتری می‌کنند و به‌حمام می‌برند و لباس‌نو می‌پوشانند و پارچه سبز نازکی برسرش می‌اندازند و پسربچه کوچکی را در جلو می‌نشانند(تا خداوند پسری به‌او عنایت فرماید) و پس از آن‌که داماد از حمام درآمد، سینی بزرگی در میان جمعیت برابر او می‌گذارند تا هرکس به فراخور حال خویش مبلغی در آن بیندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس داماد را به خانه پدرش می‌برند و در همه طول راه پیشاپیش او می‌خوانند و می‌زنند و می‌رقصند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن‌که داماد به‌در خانه پدر خود رسید، در می‌زنند و از پدر خود تقاضای «انعام» می‌کند و از مادر خود می‌خواهد که شیرش را به‌او حلال کند. با اجرای این مراسم، دوباره غریو شادی به آسمان می‌رود و رقص و پایکوبی از نو آغاز می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجرای این مراسم مقارن لحظه‌ئی است که عروس را به «تخت» نشانیده‌اند و در انتظار دامادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داماد را به خانه عروس برده و در کنار او به تخت می‌نشانند و ‍پس از دست به دست دادن آن دو، زن‌ها به هلهله کردن و پایکوبی می‌پردازند و به‌ خانه‌های خود می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروس و داماد سه روز در حجله می‌مانند و بعد از آن، به‌دیدار پدر و مادر خود می‌روند که در اصطلاح محلی، آن‌را «به‌سراخونی‌رفتن» می‌گویند و به‌این ترتیب، دختر و پسری زندگی زناشوئی خود را آغاز می‌کنند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ترانه‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لیلا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} شومهتو، شب مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}} رفیق دیشبی! امشب کجائی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳}} اگر دانم که آخر از منی تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۴}} غذامون دانه بود و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۵}} به درگاه خدا بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۶}} سر کوه بلند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۷}} مهتاو، مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۸}} خواو، خواب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۹}} روایت دیگر: به قربون گلوی پر یراقت بیات بنشین که مردم از فراقت اگر روزی دوصدبارت ببینم ز مرغون هوا گیرم سراغت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۰}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به کسر) اورا {{تک ستاره}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به کسر اول و فتح دوم) برند:ـ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;او را می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۱}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خودش{{تک ستاره}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(به فتح اول و کسر دوم و سکون سوم و چهارم)، می‌رود: ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودش می‌رود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B4&amp;diff=38384</id>
		<title>کتاب کوچه ۴</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B4&amp;diff=38384"/>
		<updated>2013-04-09T21:12:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P169.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P170.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P171.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P172.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P173.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P174.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۷۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86&amp;diff=38211</id>
		<title>گی دوموپاسان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86&amp;diff=38211"/>
		<updated>2013-03-26T21:07:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;درباره نویسنده:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گی‌دوموپاسان در سال ۱۸۵۰ متولد شد و در ۱۸۹۳ در پاریس به بیماری فلج چشم از جهان فروبست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موپاسان یکی از نویسندگان بزرگ فرانسه است که در مکتب«گوستاو فلوبر» درس سیر و مشاهده و سبک نگارش روشن و موجز آموخته است. موپاسان که چون استادش فلوبر، نویسندهٔ رئالیستی است، همه طبقات اجتماع خود را از دهقان گرفته تا بورژوای خرده‌پا و بروژوای بزرگ و ملاک و کارمند دولت در آثار خویش مجسن ساخته و نتیجهٔ تجربیات و مشاهدات خود را دربارهٔ ایشان بیان کرده است. او هرگز به تجزیه و تحلیل زندگی نمی‌پردازد بلکه همچون نقاشی توانا یا عکاسی چیره‌دست زندگی را آن‌چنانکه هست نشان می‌دهد. نثر موپاسان بسیار روشن و ساده و روان و خالی از تعقید است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان‌های موپاسان از جمله «یک زندگی» و «خوشگل پسر» و «به‌قوت مرگ» و «پی‌یروژان» در شمار بهترین رمان‌های رئالیست بشمار می‌آیند و با این همه بیشتر شهرت این نویسنده مرهون «نوول»های بی‌شمار و متنوع اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تپلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Boulle De Suif از مفصل‌ترین و بهترین نوول‌های موپاسان است که در سال ۱۸۸۰ برشتهٔ تحریر درآمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این نوول که گوشه‌ای از وضع فرانسه شکست‌خورده در جنگ ۱۸۷۰ را نشان می‌دهد بازیگران صحنه، بورژواهای بزرگ و سرمایه‌داران شهر «روان» هستند که با تسلط سربازان پروسی بر قسمتی از کشور فرانسه، ثروت و مایملکشان به خطر افتاده و اینک در راه فرارند تا از آن ثروت و مکنت آن‌چه را که می‌توانند از غارت و چپاول دشمن فاتح نجات بخشند. وطن ایشان که روزی فرانسه نام داشت اینک بصورت واقعی خود یعنی «چمدان‌پر» و چک و بانک و اسکناس و سفته و حواله در آمده و «وطن‌پرستان» فراری در راه نجات جان خود و نجات آن «وطن‌مألوف» رنج سفر برخود هموار کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینان بظاهر و در واقع عادی به همهٔ اصول دینی و اخلاقی و اجتماعی پابند و معتقدند ولی وقتی «وطن» در خطر افتاد، همهٔ آن اصول را زیر پا می‌گذارند و برای نجات آن «وطن» به‌کسانی که در نظر آنان گمراه‌ترین و کثیف‌ترین فرد اجتماع هستند تملق می‌گویند اما سرانجام پس از آن‌که خرشان از پل گذشت باز با همان دیدهٔ نفرت و تحقیر به‌آن‌ها می‌نگرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تپلی» زنی است هرجائی که گمراهی او حاصل نظام اجتماع کثیف و منحط زمان خویش است ولی صفات و ملکات انسانی در او بحد بارز وجود دارد و نشان می‌دهد که با همهٔ گمراهی و فساد بر آن طبقه که وطنشان را در چمدان بدست دارند، شرف دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی دوموپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86&amp;diff=38209</id>
		<title>گی دوموپاسان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86&amp;diff=38209"/>
		<updated>2013-03-26T19:58:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:گی دوموپاسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Sadegh&amp;diff=38208</id>
		<title>بحث کاربر:Sadegh</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Sadegh&amp;diff=38208"/>
		<updated>2013-03-26T19:10:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوشامد}} --[[کاربر:Robofa|Robofa]] ‏۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۲۰ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارش «کتاب هفته»==&lt;br /&gt;
سلام. شیوهٔ ویرایشِ «کتاب هفته» کمی با «کتاب جمعه» فرق دارد. لطفاً قبل از تایپِ مطالبِ «کتاب هفته»، نکته‌های اضافه شده به [[راهنما:محتویات|راهنما]] را نگاه کنید. ممنون.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ([[بحث کاربر:Mohaddese|بحث]]) ‏۱۷ نوامبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۱۲ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادآوری==&lt;br /&gt;
سلام. [[بیگانه‌ئی در دهکده]] پنج ماه است که تغییری نکرده. آیا شما هنوز مایل به ادامه دادن تایپِ این داستان هستید؟ خوشحال می‌شویم که باشید. ولی احیاناً اگر نظرتان عوض شده است یا فرصت ندارید، لطف می‌کنید آن را مجدداً در وضعیت «ناقص» قرار دهید تا کاربر دیگری آن را تایپ کند. ممنون. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ([[بحث کاربر:Parastoo|بحث]]) ‏۲۸ دسامبر ۲۰۱۲، ساعت ۰۱:۳۴ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: سلام. این مدت درگیر سربازی و چندتا کار بودم که نشد. الان وقتم آزاد شده و ادامه‌اش می‌دهم. بامهر. --[[کاربر:Sadegh|Sadegh]] ([[بحث کاربر:Sadegh|بحث]]) ‏۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۳، ساعت ۰۷:۴۳ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::چه خوب که ادامه‌اش می‌دهید. ارادت. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ([[بحث کاربر:Parastoo|بحث]]) ‏۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۳، ساعت ۰۸:۳۰ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::خسته نباشی. ممنون بابت تایپِ این داستانِ خیلی بلند. :) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ([[بحث کاربر:Parastoo|بحث]]) ‏۲۴ مارس ۲۰۱۳، ساعت ۱۴:۵۹ (PDT)&lt;br /&gt;
::::::خواهش. باید زودتر از این‌ها تموم می‌شد. :) --[[کاربر:Sadegh|Sadegh]] ([[بحث کاربر:Sadegh|بحث]]) ‏۲۶ مارس ۲۰۱۳، ساعت ۱۲:۱۰ (PDT)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=38195</id>
		<title>بیگانه‌ئی در دهکده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=38195"/>
		<updated>2013-03-24T15:22:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P064.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P065.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P066.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P067.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P068.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مارک تواین]]&lt;br /&gt;
[[رده:نجف دریابندری]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک تواین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; نویسندهٔ امریکائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نجف دریابندری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرها از: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضا ممیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال ۱۵۹۰ بود. جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطی هنوز در آن سرزمین ادامه داشت و آنطور که معلوم می‌شد خیال داشت تا ابدالدهر نیز ادامه یابد. بعضی حتی عقربهٔ زمان را قرنها به عقب برمی‌گرداندند؛ می‌گفتند که اگر وضع فکری و روحی مردم را ملاک قضاوت قرار دهیم اطریش هنوز در «عصر اعتقاد» زیست می‌کند. البته غرض از این سخن تعریف بود نه بدگویی، و مردم نیز این گفته را همانطور که منظور آنها بود تلقی می‌کردند و همهٔ ما از این تعریف به خود می‌بالیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، هرچند پسربچه‌ای بیش نبودم، این موضوع و همچنین لذتی را که از آن می‌بردم خوب به یاد می‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، اطریش فرسنگها دور از جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکدهٔ ما نیز چون در قلب اطریش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر می‌برد. این دهکده در جای پرت و خلوتی که هیچ خبری از دنیا و مافیها سکوت تپه‌ها و جنگلهای اطراف آن را به هم نمی‌زد، با رضایت خاطر و خرسندی تمام و در صلح و صفای محض مشغول چرت زدن بود. رودخانهٔ آرامی از جلو آن می‌گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتیها و قایقها مزین بود. پشت آن سربالایی پردرختی بود که تا پای پرتگاه بلندی ادامه می‌یافت. بر فراز آن پرتگاه قلعهٔ بزرگی چهره درهم کشیده بود که برج و باروهای طویل آن گویی زرهی از شاخ و برگ مو، به تن داشتند. آن سوی رودخانه، یک فرسنگ به طرف چپ، تپه‌های پرفراز و نشیب پوشیده از جنگل قرار داشت. تنگه‌های پرپیچ و خمی که هرگز نور آفتاب بدانجا نفوذ نمی‌کرد، این تپه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد. در طرف راست پرتگاهی بود مشرف بر رودخانه و بین این پرتگاه و تپه‌ساری که هم اکنون گفتیم، جلگهٔ وسیعی واقع بود که در آن، جابه‌جا، خانه‌های محقری لابلای باغهای میوه و درختهای سایه‌دار خود را جا کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این ناحیه و تا فرسنگها اطراف آن ملک آباء و اجدادی شاهزاده‌ای بود که نوکرانش همیشه قلعهٔ او را به بهترین وجهی مهیای اقامت نگهداری می‌کردند؛ اما نه خود شاهزاده و نه خانواده‌اش بیش از پنج سال یک بار سری به آن قلعه نمی‌زدند. لیکن هرگاه پیدایشان می‌شد مثل این بود که مالک‌الرقاب سراسر ملک جهان نزول اجلال فرموده و همهٔ شکوه و جلال ممالک تحت فرمانش را با خود آورده است. و هنگامی که شاهزاده و کسانش آنجا را ترک می‌گفتند، پشت سرشان چنان سکوت و آرامشی برقرار می‌شد که گویی پس از یک شب عیش و نوش خواب عمیقی به آن سرزمین دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهکدهٔ ازل‌دورف{{نشان|۱}} برای بچه‌ها بهشت بود. درس و مکتب زیاد مزاحم اوقات ما نمی‌شد. هدف عمده از تربیت ما این بود که مسیحیان خوبی بار بیاییم و بیش از هر چیز به حضرت مریم و کلیسا و قدیسین حرمت بگذاریم. از اینها که بگذریم دیگر کسی از ما نمی‌خواست که چندان چیزی بدانیم. و حقیقت اینکه اجازه‌اش را هم نداشتیم. علم و دانش به مزاج مردم عوام سازگار نبود و ممکن بود آنها را از نصیب و قسمت خداوندی ناراضی سازد، و خداوند هم کسی نبود که نارضائی از مشیت خود را تحمل کند. ما دو کشیش داشتیم یکی از این دو، یعنی پدر روحانی آدولف، کشیش بسیار مؤمن و مقدس و زحمت‌کشی بود که مردم خیلی ملاحظه‌اش را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در گذشته کشیش‌هایی هم وجود داشته‌اند که از پاره‌ای جهات از کشیش آدولف بهتر بوده‌اند، اما در جامعهٔ ما هرگز کشیشی وجود نداشته که عزت و احترامش بیش از او بوده باشد. علت این بود که این کشیش مطلقاً ترس و باکی از شیطان نداشت. در میان مسیحیانی که من تا کنون دیده‌ام، او تنها فردی بود که آنچه گفتم در حقش صدق می‌کرد. به همین جهت مردم ازو وحشت داشتند؛ زیرا می‌پنداشتند که این آدم باید یک چیز خارق‌العاده داشته باشد، وگرنه نمی‌توانست این‌قدر جسور و به اعمال خود مطمئن باشد. مردم همه با شیطان سخت مخالف بودند، اما نام او را به‌احترام می‌بردند، و با سبکی و جسارت ازو یاد نمی‌کردند؛ حال آنکه کشیش آدولف شیوه‌اش بکلی با دیگران متفاوت بود. او هر دشنام و ناسزایی که بر زبانش جاری می‌شد به شیطان نثار می‌کرد و از شنیدن آن لرزه بر اندام مردم می‌افتاد. حتی غالباً اتفاق می‌افتاد که او با خشم و ریشخند از شیطان اسم می‌برد. در این طور مواقع، مردم بر سینهٔ خود صلیب می‌کشیدند و به سرعت ازو دور می‌شدند، مبادا واقعهٔ ترسناکی رخ نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف بارها واقعاً با خود شیطان روبرو شده و با او دست و پنجه نرم کرده بود. یعنی اینطور شایع بود. خود پدر روحانی چنین می‌گفت. او هرگز این قبیل اتفاقات را که برایش پیش می‌آمد پنهان نمی‌داشت، بلکه فوراً برای مردم نقل می‌کرد. برای صحت قول او هم لااقل در یک مورد دلیل وجود داشت؛ زیرا در آن مورد وی با دشمن حرفش شده و بطریش را به سوی او پرتاب کرده بود؛ و روی دیوار اطاق کارش لکهٔ سرخ‌رنگی وجود داشت که در آنجا بطری به دیوار اصابت کرده و شکسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن کسی که بیشتر دوستش می‌داشتیم و دلمان برایش می‌سوخت پدر روحانی پطر بود. بعضی او را متهم می‌کردند که ضمن صحبت با این و آن گفته است که خدا خیر محض است و سرانجام راهی برای نجات فرزندان مستمندش که همان ابناء بشر باشند، پیدا خواهد کرد. البته این حرف، حرف بسیار وحشتناکی بود، اما هیچ دلیل قاطعی وجود نداشت که کشیش پطر چنین حرفی زده باشد؛ چنین سخنی ازو انتظار هم نمی‌رفت، چون او همیشه آدم خوب و مهربان و راستگویی بود. اتهامش این نبود که این حرف را پشت میز خطابه، جایی که همه می‌توانستند بشنوند، زده است؛ بلکه می‌گفتند بیرون از محیط کلیسا ضمن صحبت از دهانش پریده است، و البته جعل این موضوع از ناحیهٔ دشمنان کار سهل و ساده‌ای بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۲: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس با کلاه بوقی درازش که برآن نقش ستاره بود، مردم را بر علیه کشیش پطر و دخترش می‌شورانید... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر یک دشمن داشت که خیلی نیرومند بود. این دشمن همان ستاره‌شناسی بود که در برج ویرانهٔ قدیمی بالای دره زندگی می‌کرد و شب‌ها به مطالعهٔ و رصد ستارگان می‌پرداخت. همه می‌دانستند که او می‌تواند جنگ و قحطی را پیشگویی کند. هرچند این کار چندان دشوار هم نبود، چون همیشه در یک گوشهٔ دنیا جنگ و قحطی وجود داشت. اما این ستاره‌شناس در عین حال می‌توانست از روی حرکات کواکب زندگانی اشخاص را در کتاب بزرگی که داشت بخواند و اموال گمشده را پیدا کند و غیر از کشیش پطر همهٔ مردم دهکده ازو حساب می‌بردند. هنگامی که ستاره‌شناس با کلاه بوقی دراز و جبهٔ گشادی که به نقش ستارگان مزین بود، کتاب بزرگش را زیر بغل و عصایی را که می‌گفتند قدرت جادویی دارد در دست گرفته در کوچه‌های دهکده ظاهر می‌شد، حتی کشیش آدولف نیز درست و حسابی به او احترام می‌گذاشت. می‌گفتند که خود اسقف هم گاهی به حرفهای ستاره‌شناس گوش می‌دهد، زیرا این آدم علاوه بر مطالعهٔ کواکب و پیشگویی به تدین و تقدس هم تظاهر بسیار می‌کرد و البته این امر در اسقف خیلی مؤثر می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش پطر برای ستاره‌شناس تره هم خرد نمی‌کرد، بلکه او را علناً به عنوان یک نفر کلاش کلاهبردار محکوم می‌ساخت. می‌گفت که این آدم حقه‌بازی است که هیچ نوع علم و دانشی که به پشیزی بیرزد در چنته ندارد و جز قوای یک انسان عادی - و حتی پست - هیچ قوه‌ای در ید اختیارش نیست. این امر طبعاً باعث می‌شد که ستاره‌شناس از پدر روحانی پطر متنفر و خواهان خانه خرابی او باشد. و ما همه بر این عقیده بودیم که جاعل آن حرف کذایی از قول کشیش پطر همین ستاره‌شناس بوده و نیز همو آنرا به گوش اسقف رسانده است. گفته بودند که کشیش پطر این حرف را به برادرزاده‌اش مارگت{{نشان|۲}} زده است؛ و هرچند مارگت منکر شد و از پیشگاه اسقف استدعا کرد که گفته ستاره‌شناس را باور نکند و عمویش را از ورطهٔ فقر و رسوایی نجات دهد، معهذا اسقف حاضر به قبول او نشد، و کشیش پطر را مدت نامحدودی از منصبش معلق ساخت. چیزی که بود، دیگر به صرف شهادت یک نفر تک و تنها او را تکفیر نکرد. اکنون دو سال بود که پدر روحانی پطر از منصب خود منفصل شده و کشیش آدولف جای او را گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سالها بر آن کشیش پیر و مارگت سخت گذشته بود. آنها سابقاً مورد علاقهٔ خاص مردم بودند، ولی البته از وقتی که مورد غضب اسقف واقع شدند، وضع جور دیگر شد. بسیاری از دوستان بکلی از آنها بریدند و مابقی به سردی و دوری گراییدند. وقتی گرفتاری پیش آمد مارگت دختر هیجده سالهٔ زیبایی بود و زیباترین صورت را در دهکده داشت و از همه عاقلتر و فهمیده‌تر بود. مارگت نواختن چنگ را تعلیم می‌داد و خرج لباس و پول توی جیبش را به کوشش خودش درمی‌آورد. اما پس از تغییر وضع شاگردانش یکایک پراکنده شدند؛ وقتی که مجالس رقص و مهمانی در میان جوانان دهکده بر پا می‌گردید مارگت فراموش می‌شد. جوانان دیگر از رفتن به خانهٔ او خودداری کردند. جز ویلهلم مایدلینگ{{نشان|۳}} کسی به دیدن او نمی‌رفت، که او را هم می‌شد نادیده گرفت. مارگت و عمویش در فراموشی و بدنامی غمزده و تنها و بیکس شده بودند و نور خورشید از زندگانی آنان رخت بربسته بود. در تمام مدت این دو سال وضع روز به روز بدتر شد. لباسشان کهنه و دستشان خالی و تهیهٔ یک لقمه نان برایشان هرچه دشوارتر شد. اکنون دیگر کارد به استخوان رسیده بود. سلیمان اسحق تمام مبلغی را که حاضر بود روی خانهٔ کشیش پطر بگذارد به آنها قرض داده و اعلام کرده بود که فردا خانه را از آنها خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌تا از ما بچه‌ها همیشه باهم بودیم و چون از همان ابتدا همدیگر را دوست می‌داشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاوس بامن{{نشان|۴}} بود، پسر رئیس محکمهٔ محلی؛ دیگری زپی ولمه‌یر{{نشان|۵}} پسر صاحب مسافرخانهٔ بزرگ ده بنام «گوزن طلایی» که درختهای باغ زیبای آن تالب رودخانه دامن می‌گستردند و قایق تفریحی کرایه‌ای داشت؛ و نفر سوم هم‌من بودم که نامم تئودورفیشر{{نشان|۶}} است و پسر ارگ زن کلیسا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم در عین حال رهبر نوازندگان دهکده، معلوم ویولون، آهنگساز، تحصیلدار مالیات ده، خادم کلیسا و رویهمرفته یکی از افراد مفید دهکده بود که عموم مردم به‌او احترام می‌گذاشتند. ما بچه‌ها تپه‌ها و جنگل‌های اطراف ده را همانطور که پرندگان می‌شناختند بلد بودیم، زیرا اوقات فراغت را به‌گردش در میان تپه‌ساران و جنگل‌ها می‌گذراندیم یالااقل هرگاه مشغول شنا یاقایقرانی یاماهیگیری یاطاس ریختن یاسرسرک بازی در سراشیبی تپه نبودیم به‌اینکار می‌پرداختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعلاوه مجاز بودیم که در باغ قلعهٔ شاهزاده گردش کنیم، در صورتی که هیچکس دیگر چنین اجازه‌ای نداشت. علت این بود که مستخدم پیر قلعه، یعنی فلیکس برانت(felix brandt) مارا دوست می‌داشت و ما شب‌ها غالباً به‌باغ‌قلعه می‌رفتیم و پای صحبت آن پیرمرد می‌نشستیم. پیرمرد دربارهٔ زمان قدیم و‌ عجایب وغرایب صحبت می‌کرد وما بااو چپق می‌کشیدیم(خود او چپق کشیدن را به‌ما یاد داده بود) و قهوه می‌نوشیدیم؛ چون او به‌جنگ رفته ودر محاصرهٔ شهر وین شرکت کرده بود و همانجا، هنگامی که ترک‌ها شکست خورده بیرون رانده شدند، درمیان غنائمی که بدست آمد چندین گونی قهوه بود و اسرای ترک اسم وخواص آن‌را گفتند و شرح دادند که چگونه می‌توان مشروب مطبوعی ازآن تهیه کرد؛ و اکنون دیگر آن پیرمرد همیشه قهوه داشت؛ هم برای آنکه خودش بنوشد، و هم‌آنکه مردم بی‌اطلاع را متعجب و متحیر سازد. وقتی که هوا طوفانی می‌شد او شب مارا ‌نزد خود نگه می‌داشت و هنگامی که بیرون برق می‌درخشید و رعد می‌غرید او دربارهٔ ارواح واشباح و انواع سرگذشت‌های هراس انگیز وجنگ وجنایت وبریدن دست‌و‌پا و این قبیل چیزها برای ما سخن می‌گفت و محیط درون اطاق‌را جای خوش و مطبوعی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس برانت‌این سرگذشت‌هارا بیشتر از تجربهٔ‌ شخص خودش برای مانقل می‌کرد. او درعهد خود ارواح واجنه وجادوگران بسیاری دیده بود و یکبار نیمه شب در طوفانی سهمگین در کوهستان‌ها گمشده بود و در روشنایی برق شکارچی وحشی بنظرش آمده بود که‌بااشباح سگان خود اورا تعقیب می‌کند. یکبار نیز بختک را دیده بود و چندین بار باخفاش بزرگی برخورد کرده بود که خون مردم را وقت خواب از رگ گلویشان می‌مکد و بابال‌های خود آن‌ها را باد میزند تا همچنان در خواب بمانند و بالاخره بمیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس به‌ما دل می‌داد که از چیزهای خارق‌العاده از قبیل اشباح و ارواح نترسیم. می‌گفت این‌ها آزارشان به‌کسی نمی‌رسد بلکه فقط برای خودشان گردش می‌کنند، چون تنها و دلتنگ هستند و درپی محبت می‌گردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۶: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسربچه‌ئی آهسته به سوی ما آمد... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهم بموقع خود فهمیدیم که نباید بترسیم و حتی شب‌ها با او به یکی از زیر زمین‌های قلعه که‌‌پاتوق ارواح بود می‌رفتیم، اما روح فقط یکبار ظاهر شد، آنهم بطوری که بدشواری دیده می‌شد عبور کرد و بیصدا از میان هوا گذشت و ناپدید گردید و مالرزه‌ای براندام خود احساس نکردیم، چون فلیکس خیلی خوب به‌ما درس جرات و جسارت داده بود. او می‌گفت که این روح گاهی بسراغ من می‌آید وب کشیدن دست سرد ومرطوب خود روی‌صورت من از خواب بیدارم می‌کند، اما هیچ صدمه‌ای نمی‌رساند بلکه فقط جویای توجه و همدردی است. اما از همه عجیبتر این بود که او فرشته نیز دیده بود-آنهم فرشتهٔ واقعی- و باآنها حرف هم زده بود. میگفت فرشته‌ها بال ندارند و لباس می‌پوشند و طرز حرف‌زدن و رفتارشان عیناً مانند اشخاص عادی است و اگر کارهای عجیبی که از دست آدمیزاد ساخته نیست نمی‌کردند کسی نمی‌توانستند آنهارا بشناسد. بعلاوه آنها حین صحت کردن ناگهان ناپدید می‌شوند و اینهم کاری است که از هیچ بنی‌آدمی ساخته نیست. پیرمرد می‌گفت که فرشتگان خوش صحبت و بشاشند و مانند ارواح افسرده و غمگین نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ماه مه، پی از آنکه شب ازاین قبیل حرفها زده بودیم، ازخواب برخاستیم و بافلیکس برانت ناشتایی خوردیم و بعداز قصر سرازیر شدیم و از روی پل گذشتیم و به‌تپه‌ساران طرف چپ رفتیم و به قلهٔ تپه‌ای که یکی از نقاط دلخواه ما بود رسیدیم و در آنجا در سایهٔ درختان روی سبزه‌ها دراز کشیدیم تاخستگی در کنیم و چپق بکشیم و دربارهٔ عجایب و غرایب دنیا صحبت کنیم، زیرا این چیزها هنوز در خاطرمان زنده بودند و ذهن مارا بخود مشغول داشتند. اما نتوانستیم چپقمان را چاق کنیم، چون سنگ چخماق و قطعه فولادمان را جاگذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی نگذشت که پسربچه‌ای آسته بسوی ما آمد و نشست و با لحن دوستانه‌ای شروع به صحبت کرد – گویی با ما آشنایی داشت. ولیکن ما جوابش را ندادیم، چون او آدم غریبه بود وما عادت نداشتیم باغریبه حرف بزنیم وازو خجالت می‌کشیدیم. او لباس نو و خوبی بتن داشت و خوشگل بود و چهرهٔ گیرا و صدای خوشایندی داشت و آرام و فارغ‌البال بنظر می‌رسید و برخلاف بچه‌های دیگر خودش‌را جمع نمی‌کرد و نگران نبود. ماهم می‌خواستیم لااو دوست بشویم. ولی نمی‌دانستیم چگونه شروع کنیم. بعد من به‌فکر چپق افتادم و پیش خودم گفتم که اگر آنرا به او تعارف کنم، آیا نشانی از محبت تلقی خواهد کرد یا نه؟ - ولی بیاد آوردم که آتش نداریم و درنتیجه متأسف وبور شدم. اما او سرش را بلند کرد و بانگاه روشن و خرسندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آتش می‌خواهید؟ اینکه چیزی نیست. من تهیه می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من طوری یکه خوردم که یارای حرف زدن نداشتم؛ چون حرفی از دهان من برنیامده بود. او چپق را برداشت و به‌آن فوت کرد و توتون چپق گرفت و سرخ شد و حلقه‌های دود آبی رنگ زآن بهوا برخاست. مااز جا پریدیم و می‌خواستیم پابه‌فرار بگذاریم، اما چون او باالتماس از ما خواهش کرد که نرویم و به‌ما قول داد که صدمه‌ای نخواهد رساند، بلکه فقط می‌خواهد با ما دوست شود و به دنبال همصحبتی می‌گردد، این بود که ما باز ایستادیم و چون حس کنجکاوی و اعجابمان تحریک شده بود می‌خواستیم برگردیم، ولی جرات نمی‌کردیم. ‌او با لحن نرم و گیرای خود به‌دلجویی ادامه داد و ما وقتی که دیدیم چپق منفجر نشد و اتفاقی نیافتاد، رفته رفته اعتمادمان بازگشت و فوراً حس کنجکاوی ما برترسمان فائق آمد و بازگشتیم – اما آهسته و آمادهٔ اینکه بمحض دیدن علامت خطر مجدداً پابه‌فرار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مصمم بود که خیال مارا راحت کند و راه اینکار را نیز خوب می‌دانست: در برابر شخصی آنقدر جدی و ساده ومهربان، باآن زبان مسحور کننده، انسان نمی‌توانست بدگمان و ترسو باقی‌بماند. آری، اوقلب همهٔ مارت تسخیر کرد و چیزی نگدشت که ماباخیال راحت و آسوده پهلوی او نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، و از یافتن چنین دوستی خوشحال بودیم. وقتی که احساس ناراحتی بکلی برطرف شد ازو پرسیدیم که چگونه چنین کار عجیبی را آموخته است. گفت که چنین کاری را هرگز نیاموخته بلکه مانند سایر امور – امور عجیب و غریب – برایش طبیعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کدام امور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای، چندتا، نمی‌دانم چندتا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گذاری ماببینیم چطور اینکارهارا میکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«خواهش می‌کنیم بکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر فرار نمی‌کنید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه. باور کن دیگر فرار نمی‌کنیم. خواهش می‌کنیم، نمیکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، با کمال میل. اما شما هم نباید قول خودتان را فراموش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که فراموش نمی‌کنیم واو به گودال آبی رفت وبا قدری آب در فنجان که از برگ درخت ساخته بود بازگشت و به‌آن دمید و آنرا به دور انداخت. آب تبدیل بخ یک پاره یخ شده بود که شکل همان فنجان داشت. ما مات‌ومتحیر شدیم، اما اینبار دیگر نترسیدیم، بلکه بالعکس ازاینکه آنجا بودیم خیلی هم خوشحال شدیم وازو خواهش کردیم که ادامه بدهد و کارهای دیگری بکند واوهم کرد. گفت که هرجور میوه میل داشته باشیم می‌توانید برایمان تهیه کند، خواه فصل آن باشد و خواه نباشد. ناگهان همهٔ ما به‌سخن آمدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پرتقال!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سیب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«انگور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوگفت:«توی جیبهایتان است.» و راست می‌گفت. از بهترین انواع میوه هم بود، ما آن میوه‌هارا خوردیم و پیش خودمان گفتیم کاش بازهم بود، اما هیچکدام چیزی برزبان نیاوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت:«همانجایی که میوه‌های قبلی را پیدا کردید بازهم هست. هرقدر دیگری را که می‌خواهید ببرید؛ تاوقتی که من پهلوی شما هستم همینقدر کافی است که آرزویش را بکنید تاپیدایش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وراست می‌گفت. هرگز چیزی باین خوبی و عجیب ندیده بودیم. نان، کلوچه، شیرینی، آجیل، هرچه آدم میل می‌کرد، حاضر بود. او خودش چیزی نمی‌خورد بلکه فقط نشسته‌بود و حرف می‌زد و برای سرگرم کدن ما پشت سرهم کارهای عجیب وغریب می‌کرد. یک سنجاب کوچولو از گل ساخت و آنرا رها کرد. سنجاب از درخت بالا رفت و بالای سرما روی شاخه‌ای نشست و به‌طرف ما واق واق کرد. بعد سگی ساخت که چندان از موش بزرگتر نبود. آن سگ سنجاب را به‌شاخه‌های بالای درخت فرار داد و دور وبر درخت جست وخیز کنان بابرآشفتگی به‌او پارس کرد و درست و حسابی مثل سگ واقعی زنده و جاندار بود. این سگ سنجاب را ازین درخت بآن درخت میراند و خودس انرا تعقیب می‌کرد، تااینکه هردودرمیان جنگل ازنظر ناپدید شدند. ناشناس پرندگانی از گل می‌ساخت وآنهارا پرمی‌داد. پرندگان چهچهه زنان پرواز می‌کردند و می‌رفتند. سرانجام من دل به‌دریا زدم وازو پرسیدم که کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسادگی گفت:«فرشته» ویک مرغ دیگر را روی زمین گذاشت و دستهایش را بهم زد و آنرا پرداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که شنیدیم یکنوع رعب ووحشت مارا برداشت و دوباره ترسیدیم. ولی او گفت که ناراحت نشوید، علت ندارد از فرشته بترسید. ودرهرصورت شمارا دوست دارم. – عیناً بهمان سادگی سابق و خالی از تظاهر به‌صحبت خود ادامه داد ودر ضمن صحبت توده‌ای مرد وزن باندازهٔ انگشت دست انسان ساخت. این آدمها چست و چابک بکار پرداختند و میدانچه‌ای باندازهٔ دومتر مربع را درمیان چمن پاک و مسطح ساختند و در وسط آن میدان شروع کردند به‌ساختن یک قلعهٔ کوچک جالب و تماشایی. زنها شفته را قاطی می‌کردند و در ناوه می‌ریختند و روی سر می‌گذاشتند و از چوب بست بالا می‌بردند. یعنی درست بهمان کاری مشغول بودند که زنان کارگر کا همیشه انجام می‌دهند. مردها هم کار بنایی را بعهده داشتند. پانصد تن ازاین آدمکها تند و تند درهم می‌لولیدند و بچابکی کار می‌کردند و عرق پیشانی خودرا می‌ستردند. بطوری که هیچ فرقی با آدم عادی نداشتند. تماشای منظرهٔ جالب آن پانصد آدمک کوچولو که قلعه را می‌ساختند، و دیدن خود آن قلعه که پله به‌پله بالا می‌رفت و دوره‌به‌دوره شکل و تقارن می‌گرفت آن احساس رعب و وحشت را پاک برطرف کرد و بار دیگر بکلی خیالمان فارغ و آسوده شد. ازو پرسیدیم که آیا ماهم می‌توانیم از آن آدمکها بسازیم یانه. گفت بله، و به زپی دستور داد که چند عراده توپ برای قلعه درست کند و به نیکلاوس گفت که چند سرباز تبرزین‌دار بازره و ساق‌بند و کلاهخود بسازد و قرار شد منهم چند سوار بااسب تهیه کنم. هنگام تقسیم این وظایف، ناشناس مارا به‌نامهایمان طرف خطاب قرار داد، اما نگفت که اسم مارا از کجا دانسته است. بعد زپی ازو پرسید که نام خودش چیست، و او به‌آرامی گفت:«شیطان» و با دستش تراشه چوبی را نگهداشت و زندکی را که داشت از چوب بست می‌افتاد روی آنا گرفت و اورا دوباره سرجایش قرار داد و گفت:«عجب احمقی است. اینطور واپس می‌رود و نمی‌داند چکار می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن اسم ناگهان ما را بر جای خشک کرد. کارهایمان که عبارت بود از یک توپ و یک‌سرباز تبرزن‌دار و یک اسب از دستهایمان افتاد و قطعه قطعه شد. شیطان خندید و پرسید که موضوع چیست؟ من گفتم:«چیزی نیست؛ فقط این اسم برای یکنفر فرشته قدری عجیب می‌نماید.» - پرسید:«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه .. اینکه. خوب دیگر... می‌دانید این اسم اوست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، او عموی من است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا با خونسردی تمام گفت. از شنیدن این سخن لحظه‌ای نفس ما بند امد و قلبمان شروع به تپیدن کرد. او ظاهرأ متوجه این امر نشد، بلکه تبرزین داران و سایر کارهای مارا اصلاح کرد و تمام و کمال به دست ما داد و گفت:«مگر فراموش کرده‌اید؟ آخر او خودش هم یک وقتی فرشته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«بله، درست است. من متوجه نبودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، گناهب مرتکب نشده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دودمان ما دودمان خوبی است. بهتر از آن پیدا نمی‌شود. او یگانه فرد این دودمان است که مرتکب گناه شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان من از بیان اینکه این قضایا چقدر مهیج و شگفت انگیز بود، قاصر است. گاهی انسان چیزهایی می‌بیند که بقدری عجیب و هالی و مسحور کننده است که صرف بودن . دیدن آنها لذت آمیخته به وحشتی در انسان بر می‌انگیزد. خودتان می‌دانید در این قبیل مواقع انسان چه حالی می‌شود و چگونه سراپا به‌لرزه در می‌آید. می‌دانید که چگونه انسان خرد و خیره می‌شود و لبهایش می‌خشکد و نفسش تنگی می‌کند، و معهذا بهیچ قیمتی حاضر نمی‌شود از آنجایی که هست دور شود. من طاقتم طاق شده بود که یک سوالی ازو بکنم. این سوال نوک زبانم بود و نمی‌توانستم آنرا نگهدارم. خجالت می‌کشیدم بپرسم؛ ممکن بود حمل بر بی‌ادبی بشود. شیطان گاو نری را که ساخته بود به زمین گذاشت و لبخندی زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بی‌ادبی نیست. اگر هم بود من آنرا می‌بخشیدم. منظورت اینست که من او را دیده‌ام یا نه؟ بله، میلیون‌ها بار دیده‌ام، از همان وقتی که بچه کوچولویی بیش نبودم، یعنی هزارسال ببیشتر از عمرم نمیگذشت، در زمان فرشتگان کوچولوی تخم و ترکهٔ ما(بقول آدمیزادها)، من بچهٔ مورد علاقه او بودم. بله از همان هنگام تا زمان اخراج آدم که به حساب شما هشت هزار سال میشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هشت...هزار!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بله،» بعد رو کرد به زپی و بطرزی که انگار دارد به سوالی که او در مد نظر داشت جواب می‌دهد، گفت:«بله، البته من مثل یک پسر بچه بنظر می‌رسم، چون در واقع هم پسربچه‌ای بیش نیستم. نزد ما، آنچه شما اسمش را زمان می‌گذارید، چیز بسیار دراز و کشداری است. مقدار زیادی از آن باید طی شود تا یک فرشتهٔ کامل بوجود بیاید.» یک سوال هم من در نظر داشتم، و او رو کرد به من و گفت:«من به حساب شما شانزده هزار سال دارم.» بعد بطرف نیکلاوس برگشت و گفت:«نخیر، اخراج آدم تاثیری در وضع من و هیچیک از خویشانم نداشت. فقط خود او، که اسمش را روی من گذاشته‌اند از شجرهٔ ممنوعه خورد و آدم و حوا را بوسیلهٔ آن فریب داد. ما هنوز از گناه بری هستیم. ما قادر به ارتکاب گناه نیستیم. ما بری از عیب و نقص هستیم و همیشه درین حال باقی خواهیم ماند. ما...» در این موقع دو نفر از کارگران دعواشان شده بود و با صدای نازک مانند وزوز زنبور، داشتند بیکدیگر دشنام و ناسزا می‌گفتند. لحظه‌ای به سر و کلهٔ یکدیگر می‌کوبیدند و لحظه‌ای بهم می‌پیچیدند و بقصد جان باهم می‌کوشیدند. شیطان دست برد و با انگشتان خود آنها را له کرد و بیجان ساخت و بدور انداخت و با دستمال خود سرخی انگشتانش را پاک کرد و دنبالهٔ سخنش را از همانجا که قطع شده بود گرفت:«ما نمی‌توانیم مرتکب خطا بشویم. استعداد ارتکاب آنرا نداریم. چون نمی‌دانیم خطا و گناه چیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند در آن حال این سخن عجیب می‌نمود، ولکن ماچندان توجهی به آن نکردیم؛ چون جنایت بی‌سبب او – آری جنایت نام حقیقی عمل او بود و آنهم جنایتی که هیچ عذر و بهانه‌ای آنرا توجیه نمی‌کرد – جنایت او بقدری ما را متعجب و متاسف ساخته بود که بهیچ چیز دیگری توجه نداشتیم. این عمل مارا خیلی ناراحت کرد، چون او را دوست می‌داشتیم. او را فوق‌العاده شریف و زیبا و رئوف پنداشته بودیم و حقیقتا معتقد شده بودیم فرشته است، و آنوقت چنین عملی از ناحیهٔ او، آه، او را در نظر ما خیلی پائین می‌آورد حال آنکه ماچقدر برای او ارزش قایل بودیم! و لیکن او به‌صحبت خود ادامه داد: انگار نه‌انگار که اتفاقی افتاده؛ دربارهٔ مسافرتها و چیزهای جالبی که در دنیاهای بزرگ منظومهٔ شمسی ما و سایر منظومه‌های شمسی در نقاط دور دست فضا دیده بود، سخن می‌گفت و دربارهٔ آداب و سوم موجودات جاویدانی که ساکنین آن دنیاها را تشکیل می‌دهند داستانها نقل می‌کرد و علی‌رغم صحنهٔ رقت‌انگیزی که هم‌اکنون جلو چشم ما قرار داشت، ما را مسحور و مفتون سخنان خود ساخته بود. گفتم صحنهٔ رقت‌انگیز، بجهت آنکه زنان آن دو مردک مقتول اجساد له شدهٔ آنها را پیدا کرده بودند و داشتند روی نعش آنها شیون و زاری می‌کردند و یک کشیش هم آنجا ایستاده بود و دستها را بعلامت صلیب روی سینه گذاشته مشغول خواندن دعا بود و تودهٔ انبوهی از دوستان آنها برای اظهار دلسوزی و همدردی دور انها جمع شده بودند و اشک از چشمان بسیاری از آنها جاری بود. اما شیطان توجهی به این صحنه نداشت، تا اینکه صدای شعیف گریه و دعا او را آزرده خاطر ساخت. دست برد و تختهٔ سنگ نشیمن گاه تاب ما را برداشت و آنرا فرود آورد و همهٔ ان مردمان را با خاک یکسان کرد؛ گوئی مگسهایی چند بیش نبودند، و بعد دنبالهٔ حرف خود را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشته و ریختن خون کشیش! فرشته‌ای که روحش از ارتکاب گناه بیخبر است، اینطور با قساوت قلب صدها تن مرد و زن بیچاره را، که کوچکترین آزارشان به او نرسیده بود، می‌کشد و از میان می‌برد! تماشای آن عمل وحشتناک ما را مشمئز ساخت؛ بخصوص که می‌دانستیم هیچیک از آن آدمکان بیچاره، جز کشیش، برای مرگ آماده نبودند، زیرا هرگز در عمر خود نه دعایی خوانده و نه کلیسایی دیده بودند، و بنابراین یکراست روانهٔ جهنم می‌شدند. و آنوقت ما شاهد این مناظر بودیم، ما وقوع این جنایات را بچشم دیده بودیم و وظیفه داشتیم که آنرا بزبان بیاوریم و قانون را در مورد آن به جریان بیندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شیطان شیطان به صحبت خود ادامه داد و سحر بیان شگرف خود را در ما بکار انداخت. همه چیز را از یاد ما برد. فقط می‌توانستیم به‌سخنان او گوش فرا دهیم و اورا دوست بداریم و برده و مولای او باشیم، تا هرچه خاطر خواه اوست باما بکند. او ما را از لذت درک محضر خویش و نگریستن در آسمان چشمانش و احساس خلسه‌ای که از لمس کردن دستش در تمام رگ و پی‌های ما می‌دوید، سرمست ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۳ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناشناس همه جا رفته بود و همه چیز را دیده بود و همه چیز را می‌شناخت و هیچ چیزی را فراموش نمی‌کرد. آنچه دیگران می‌بایست با دقت و صرف وقت و مطالعه یاد بگیرند او بیک نگاخ فرا می‌گرفت. هیچ مشکل و معضلی برای او وجود نداشت. وقتی که می‌خواست راجع به چیزی صحبت کند، صنه را عینا جلو انسان زنده می‌کرد. ساخته شدن جهان را بچشم دیده بود، خلقت آدم را بچشم دیده بود، بچشم دیده بود که شمشون ستونهای معبد را از جاکند و معبد را بصورت ویرانه‌ای برسر خود فرو ریخت. مرگ ژول سزار را دیده بود. دربارهٔ زندگی روز مره در بهشت سخن می‌گفت. دیده بود که چگونه لعنت شدگان در میان زبانه‌های سرخ آتش دوزخ پیچ‌وتاب می‌خوردند. همهٔ‌ اینها را جلو چشم ما مجسم ساخت. مثل این‌بودکه مادر محل هستیم و با چشمان خود آنها را می‌بینیم. حتی آنها را لمس نیز می‌کردیم، اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که همهٔ این جریانات درنظر او جز بعنوان سرگرمی اهمیتی داشته باشند. آن مناظر جهنم، آن بچه‌های شیرخوار و زنان و دختران و پسران و مردان، که از فرط درد و رنج فریاد می‌کشیدند و استغاثه می‌کردند، برای ما بدشواری قابل تحمل بود، حال آنکه او بقدری نسبت به آنها بی اعتنا بود که گفتی یک مشت موش مصنوعی در آتش دروغین جلو چشمش پیشچ و تاب می‌‌خورند.‌‌‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هروقت دربارهٔ زنان و مردان این جهان خاکی، و اعمال و کردارشان سخن می‌گفت – ولواینکه عظیمترین و عالیترین اعمال آنها باشد – ما پیش خود شرمنده می‌شدیم زیرا ر‌فتارش نشان می‌داد که در نظر او این مردم و اعمالشان پشیزی ارزش ندارد، بطوری که اگر انسان نمی‌دانست گمان می‌کرد که دارد دربارهٔ حشرات صحبت می‌کند. حتی یکبار هم با تفضیل زیاد گفت که مردم ما در این جهان خاکی – هرچند کودک و نادان و خودپسند و کور و کچل و مفنگی و گدا و گرسته هستند – باز در نظر او جالب‌اند. و این مطلب را بدون کراهت و تلخی، بلکه بالحن کاملا عادی ادا کرد – مانند شخصی که دربارهٔ آجر یا پهن یاچیز بی‌اهمیت و بی احساس دیگری سخن می‌گوید. من ملتفت بودم که او قصد اهانت ندارد، اما پیش خودم حساب می‌کردم که این طرز حرف زدن چندان موافق ادب و آداب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید:«آداب؟ اینکه می‌گویم حقیقت محظ است و هیچ ادب و آدابی صحیح تراز حقیقت نیست. آداب خیال ئ افسانه است. ساختمان قلعه تمام شده است. از آن خوشتان می‌آید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هرکه بود خوشش می‌آمد. بسیار قشنگ و شکیل و پاکیزه بود و همهٔ جزئیاتش حتی پرچمکهائی که روی برجهای آن موج می‌زد، کامل و ساخته و پرداخته بود. شیطان گفت که اکنون باید توپها را کار بگذاریم و تبرزین داران را در محل خود بگماریم و سوار نظام را نمایش دهیم. آدمها و اسبهایی که ما ساخته بودیم خیلی تماشایی بودند. کمترین شباهتی به آنچه هنگام ساختن آنها در مد نظر داشتیم نداشتند، زیرا که البته ما در ساختن این قبیل چیزها مهارتی نداشتیم. شیطان گفت که بدتر از آنها را هرگز ندیده‌ام. وقتی که آنها را لمس کرد و جان بخشید، حرکاتشان مسخرهٔ محض بود؛ زیرا پاهای آنها یک اندازه نبود. مانند آدمهای مست تلوتلو می‌خوردند و سکندری می‌رفتند و جان همهٔ اطرافیان خود را بخاطر می‌انداختند و سرانجام زمین می‌خوردند و در نهایت بیچارگی دست و پا می‌زدند. هرچند این منظره خجلت‌انگیز بود، باز خنده‌مان می‌گرفت. توپها را با گل پرکردیم تا بعلامت سلام شلیک کنند؛ اما بقدری کج و کوله و بد ساخت بودند که هنگام در رفتن منفجر شدند و عده‌ای از توپچیان را مقتول و عده‌ای را مجروح و معیوب ساختند. شیطان گفت حالا طوفانی راه می‌اندازیم و اگر بخواهیم زمین لرزه هم می‌آوریم، اما باید قدری از قلعه فاصله بگیریم تا از خطر دور باشیم. ما می‌خواستیم مردم قلعه را نیز خبر کنیم، ولی شیطان گفت که کاری به آنها نداشته باشید، مهم نیستند، هر وقت احتیاج داشته باشیم می‌توانیم بازهم از این آدمکها درست کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر طوفانی کوچکی رفته رفته روی قلعه را فرا گرفت و سیاهی زد و رعد و برق کوچکی شروع شد و زمین به لرزیدن و باد به‌نالش و غرش وباران به‌بارش آغاز کرد و همهٔ مردم به درون قلعه پناه بردند. ابر تیره‌تر و تیره‌تر شد و اکنون دیگر انسان قلعه را بطور محو و مبهم در میان آن می‌دید. برق پشت سر هم درخشید و به قلعه اصابت کرد و آنرا آتش زد و شعه‌های آتش سرخ و وحشتناک از میان ابرها ظاهر شد و مردم جیغ کشان و شیون‌کنان از قلعه بیرون ریختند، اما شیطان بدون آنکه به عجز و التماس ما وقعی بگذارد آنها را با دست خود مجدداً به درون قلعه ریخت و در گیراگیر زوزه کشیذن باد و غریدن رعد انبار مهمات قلعه منفجر شد و زلزله زمین را شکافت و ویرانه‌های قلعه در شکافی که زمین باز کرده بود سرازیر شد، و شکاف، آنرا با تمام ارواح معصوم ساکنینش در کام خود فرو برد و از پانصدتن حتی یک تن نیز جان بدر نبرد. قلب ما شکسته شده بود. نمی‌توانستیم از گریه خودداری کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«گریه نکنید، آنها ارزشی نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر همه شان به جهنم رفتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، اینکه اهمیتی ندارد. می‌توانیم بازهم عده زیادی بسازیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش برای متاثر ساختن او بیهوده بود. پیدا بود که بکلی فاقد احساس است و نمی‌فهمد. سرشار از روحی جوشان و خروشان بود و بقدری شادمان و سرخوش بود که گویی آنچه در برابر چشمش می‌گذرد نه صحنهٔ قتل عام بل مجلس عروسی است؛ و اصراری هم داشت که ما را وادارد که مانند خود او احساس کنیم و البته سحر کلامش مطلوب او را عملی ساخت. برایش زحمتی نداشت. هرچه می‌خواست با ما می‌کرد. لحظه‌اب بعد، ما روی آن گورستان مشغول پای کوبی بودیم و او آلت عجیب و خوش نوایی را که از جیبش در آورده بود برای ما می‌نواخت. نغمه‌ای به شیرینی و لطافت آن در هیچ جا وجود نداشت – مگر شاید در بهشت، و خود شیطان هم می‌گفت که آن آلت را از بهشت آورده است. نغمهٔ آن آلت انسان را از وجد و نشاط دیوانه می‌کرد. نمی‌توانستیم چشم از او برگیریم و نگاهی که از دیدگان ما ساطع بود از قلب ما برمی‌خواست و زبان بی‌زبانی نگاهمان، پرستش و عبودیت محظ و مطلق بود. شیطان رقص را نیز از بهشت آورده بود و وجد و حال و یمن و برکت بهشتی در آن نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین هنگام شیطان گفت که باید برای انجام دادن ماموریتی برود، ولیکن ما حتی رفتن او را نیز نمی‌توانستیم تحمل کنیم و دامنش را چسبیدیم و بخواهش و تمنا ازو خواستیم که بماند. این موضوع برایش خوشایند بود. خودش چنین گفت و نیز گفت که حالا که اینطور است نمی‌روم و قدری دیگر می‌مانم و می‌نشینم و قدری بیشتر صحبت می‌کنیم. گفت که شیطان اسم حقیقی من است. اما اسم دیگری نیز برای خود انتخاب کرده‌ام که باید در حضور دیگران مرا بدان اسم بنامید و آن اسم یکی از همین اسمهای عادی است که مردم دارند – یعنی فیلیپ تراوم{{نشان|۷}} ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک چنین موجودی این کار خیلی بعید و پست می‌نمود. ولی رأی‌رأی او بود و ما چیزی نگفتیم. همان رأی او کافی بود. آنروز ما معجزات فراوانی بچشم دیدیم و فکر من داشت متوجه لذتی می‌شد که پس از بازگشت به خانه از نقل آنها نصیبم می‌گردید؛ ولیکن شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، این چیزها همه اسراری است که باید بین ما چهار نفر بماند. اگر بخواهید اینها را نقل کنید، مختارید؛ اما من زبان شما را محافظت خواهم کرد و کلمه‌ای از آن از زبانتان نخواهد پرید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع ما را بور کرد، اما چاره‌ای نبود. بهرحال به قیمت یکی دوبار آه کشیدن برای ما تمام شد. همینطور گل گفتیم و گل شنیدیم و شیطان افکار ما را می‌خواند و به آنها جواب می‌داد و بنظر من می‌آمد که این جالبترین و عالیترین کاری بود او می‌‌کرد اما شیطان افکار مرا قطع کرد و گفت:&lt;br /&gt;
«نه، برای تو جالب است، اما برای من جالب نیست. من مانند شما محدود و متناهی نیستم. من تابع شرایط بشری نیستم. برایم ممکن است که ضعفهای بشری شما را قیاس کنم و بفهمم، اما خودم هیچیک از این ضعفها را ندارم. جسم من واقعی نیست، هر چند اگر شما دست به بدن من بزنید آنرا سفت احساس خواهید کرد. لباسهای منهم واقعی نیست. من روحم. کشیش پطر دارد می‌آید.» ما برگشتیم و نگاه کردیم، ولی چیزی ندیدیم. شیطان گفت:«هنوز پیدا نشده، ولی بزودی او را خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، او را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی که آمد بااو حرف نخواهی زد؟ او مانند ما کودن و نادان نیست، و بسیار خوشوقت خواهد شد که با تو صحبت کند. با او حرف خواهی زد؟»&lt;br /&gt;
«یک وقت دیگر چرا، اما حالا نه. کمی دیگر باید دنبال ماموریتم بروم. آهان آمد: حالا می‌توانید او را ببینید. آرام بنشینید و هیچ حرفی نزنید.»&lt;br /&gt;
ما نگاه کردیم و دیدیم که کشیش پطر از میان درختان شاه بلوط دارد می‌آید. ما سه نفر کنار یکدیگر روی علفها نشسته بودیم و شیطان جلوی ما روی علفها نشسته بود، کشیش پطر متفکر سرش را بزیر انداخته بود، آهسته جلو آمد و در دوسه متری ما متوقف شد و کلاهش را برداشت و دستمال ابریشمی‌اش را در آورد و همانجا ایستاد و صورتش را پاک کرد و چنان بنظر می‌رسید که می‌خواهد با ما حرف بزند، اما چیزی نگفت. در همین موقع زیرلب گفت:« نمی‌دانم چه امری مرا به اینجا آورد، مثل اینکه لحظه‌ای پیش در اطاق کار بودم، ولی گمان می‌کنم یک ساعتی خواب دیده‌‌ام و بدون اینکه خودم متوجه باشم تمام این راه را آمده‌ام، چون من در این ایام سخت هوش و حواس درستی ندارم.» بعد در حالی که با خودش حرف می‌زد یکراست رفت و از میان شیطان گذشت، عیناً مثل اینکه هیچ سر راهش قرار نداشت. دیدن این منظره نفس ما را بند آورد. مثل مواقعی که اتفاق عجیبی رخ می‌دهد و آدم بی‌اختیار فریاد می‌کشد، می‌خواستیم فریاد بکشیم، اما یک چیزی بنحو مرموزی ما را خاموش نگهداشت. فقط نفسمان بند آمد. کمی بعد کشیش پطر پشت درختان از نظر ناپدید شد و شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همانطور است که گفتم – من روحی بیش نیستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، حالا آدم می‌تواند ببیند، ولی ما که روح نیستیم، و حال آنکه بخوبی معلوم بود که او ما را ندید. مگر ما هم نامرئی هستیم؟ او به ما نگاه کرد، اما مثل اینکه ما را ندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچکدام از ما در نظر او مرئی نبودیم، چون من اینطور می‌خواستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدن این چیزهای عجیب افسانه مانند، و دانستن اینکه اینها هیچکدام رویا نیست بلکه حقیقت دارد بقدری برایمان جالب بود که نمی‌توانستیم آنرا باور کنیم. شیطان نشسته بود و مانند یک آدم عادی با زبان ساده و طبیعی و افسونگر خود به صحبت ادامه می‌داد. خلاصه طوری بود که کلام قادر نیست بشما حالی کند که بر ما چه می‌گذشت. حال ما حال خلسه بود، و خلسه حالی است که در بیان نمی‌گنجد. مانند نغمهٔ موسیقی است. انسان نمی‌تواند طوری موسیقی را طوری توصیف کند که طرف صحبت، آنرا احساس کند. شیطان بار دیگر به اعصار قدیم بازگشته آنها را جلو چشم ما زنده ساخته بود! چه چیزها دیده بود! تماشای او، و تصور اینکه آدم اگر اینقدر تحربه اندوخته داشت به چه صورتی در می‌آمد، خودش شگفت‌ آمیز و احاب انگیز بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سخنان و اعمال او در عین حال انسان را بطرز غم انگیزی متوجه حقارت خود می‌ساخت. متوجه می‌ساخت که عمرش روزی بیش نیست؛ آنهم روزی کوتاه و بی مقدار. شیطان برای آنکه غرور جریحه دار شدهٔ انسان را التیامی ببخشد، چیزی نمی‌کفت، نخیر، حتی کلامی بر زبان نمی‌آورد. همیشه دربارهٔ انسان با همان لحن بی‌اعتنای همیشگی خود سخن می‌گفت، گویی دربارهٔ پاره آجر و آشغال و این قبیل چیزها صحبت می‌کند. معلوم بود که افراد بشر برای او بهیچوجه اهمیتی ندارند. البته پیدا بود که قصد رنجانیدن ما را ندارد - عیناً همانطور که وقتی ما از یک پاره آجر سخن می‌گوئیم قصد اهانت به او را نداریم. احساسات یک پاره آجر برای ما هیچ است، هرگز بخاطر ما نمی‌گذرد که پاره آجر هم احساس دارد یا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار هنگامی که شیطان داشت پرشکوه و جلال ترین سطلاطین و فاتحین و شاعران و پیامبران و دزدان دریایی و گدایان را باهم در یک ترازو می‌گذشت – درست مانند یک توده پاره آجر،- من به رگ غیرتم برخورد و خواستم کلمه‌ای در دفاع از انسان گفته باشم؛ از اینرو ازو پرسیدم که چرا میان خودش و انسان اینقدر تفاوت قایل می‌شود. شیطان ناچار شد مدتی سوآل مرا زیرو رو کند، نمی‌فهمید چگونه ممکن است من چنین سوآل عجیبی را طرح کرده باشم. بعد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تفاوت بین من و انسان؟ تفاوت بین باقی و نافی؟ بین جسم و روح؟» یک دانه ساس را که داشت روی یک قطعه چوب راه می‌رفت برداشت و گفت:«فرق بین ژول‌سزار و این جانور چیست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:«انسان نمی‌تواند چیزهایی را که از لحاظ ماهیت و فاصلهٔ زمانی قابل قیاس نیستند باهم مقایسه کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جواب سؤال خودت را دادی. من همین جواب ترا تشریح می‌کنم. انسان از خاک ساخته شده است. من ساخته شدن او را بچشم دیده‌ام. من از خاک ساخته نشده‌ام. انسان مجموعهٔ بیماریها و ناپاکیهاست. امروز می‌آید، فردا می‌رود. از خاک شروع و به گند ختم می‌شود. من به عالم باقی تعلق دارم و بر انسان فانی اشرفم. بعلاوه انسان «قوهٔ تمیز اخلاقی» دارد. می‌فهمی چه می‌گویم؟ «قوهٔ تمیز اخلاقی» - مثل اینکه بهمین اندازه تفاوت بین ما نفی‌نفسه کفایت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن خود را بهمین جا ختم کرد. گویی همین اندازه برای حل مسأله کافی بود من متأسف شدم؛ زیرا در آن هنگام من از معنای «قوهٔ تمیز اخلاقی» درست سر در نمی‌آوردم. همینقدر می‌دانستم که ما آدمها از داشتن آن بخود می‌بالیم؛ و وقتی که شیطان اینطور از قوهٔ تمیز اخلاقی سخن گفت، کلام او احساسات مرا جریحه‌دار کرد، مانند دختری که تعریف و تمجید گرامی ترین لباسها و زر و زیروهایش را از مردم شنیده باشد و آنوقت ببیند که چند نفر ناشناس آنها را به مسخره گرفته‌اند. مدتی همه ساکت بودیم و من شخصاً افسرده و دلتنگ بودم. بعد شیطان دوباره شروع به صحبت کرد و بزودی چنان از شادی و خوشی درخشیدن گرفت که بار دیگر من هم سر دماغ آمدم. شیطان مقداری چیزهای شیرین و خوشمزه برایمان نقل کرد. بطوری که از خنده روده بر شدیم. راجع به هنگامی که شمشون مشعل به‌دم روباهان بست و آنها را در مزارع فلسطین رها ساخت و وقتی که شمشون روی دیوار نشسته بود و با دست به‌رانهای خود می‌زد و می‌خندید و اشک روی گونه‌هایش جاری می‌شد، و زمانی که تعادل خود را از دست داد – برایمان نقل کرد، و خاطره‌ای که از آن منظره داشت او را به خنده انداخت. خلاصه خیلی خوش گذشت. سرانجام شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون دیگر بدنبال کارم می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما گفتیم:«نه! نرو. پهلوی ما بمان. اگر بروی دیگر برنمی‌گردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا بر می‌گردم. قول می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه وقت؟ امشب؟ پس بگو که چه وقت برمی‌گردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زیاد طولش نمی‌دهم. خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما ترا دوست می‌داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم از شما خوشم می‌آید. بعنوان دلیل علاقهٔ خودم یک چیز خوبی بشما می‌دهم. معمولا من وقتی که می‌روم، ناگهان ناپدید می‌شوم؛ اما حالا بتدریح محو خواهم شد، و می‌گذارم شما ببینید که چگونه محو می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخاست و ایستاد و چیزی نگذشت که قضیه ختم شد. یعنی رقیق شد و رقیق شد، تا اینکه بصورت حباب صابون درآمد؛ منتهی شکل خود را حفظ کرد. بوته‌های جنگل، بهمان وضوحی که از ورای حباب صابون دیده می‌شود، از آن سوی او پیدا بود. همهٔ رنگهای لطیف قوس قزحی حباب صابون روی سطح او می‌درخشید و بازی می‌کرد و آن شکل پنجره مانند نیز که همیشه روی حباب صابون دیده می‌شود، روی او بچشم می‌خورد. لابد دیده‌اید که حباب روی قالی فرود می‌آید و قبل از ترکیدن چندبار ورجه ورجه می‌کند. شیطان نیز همین کار را کرد. از جا پرید، روی علفهت فرود آمد، باز پرید و در هوا پرواز کرد و بار دیگر فرود آمد و این حرکت چندین بار تکرار شد و پوفی ترکید! و جای او هیچ نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظرهٔ تماشایی عالی و عجیبی بود. ما حرفی نزدیم، بلکه فقط نشستیم و در شگفتی و رؤیا فرو رفتیم و چشمان خود را بهم زدیم و بالاخره زپی ا جا برخاست و با حالی افسرده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من گمان نمی‌کنم هیچکدام از اینها اتفاق افتاده باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس آهی کشید و او هم کما بیش همین را گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شنیدن حرف آنها خیلی ناراحت شدم؛ زیرا مضمون و مفاد حرف آنها درست همان ترس ناراحت کننده‌ای بود که در دل خود احساس می‌کردم. بعد از آن پیرمرد بیچاره کشیش پطر را دیدیم که دارد باز می‌گردد و سرش را پائین انداخته درپی چیزی می‌گردد. وقتی که کاملا به ما نزدیک شد سرش را بلند کرد و ما را دید گفت:«بچه‌ها، چقدر وقت است شما اینجا هستید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مدت کوتاهی است، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس بعد از آنکه من از اینجا گذشتم شما آمده‌اید، و بنابراین شاید بتوانید به من کمک کنید. شما از همین جاده آمده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسیار خوب. منهم از همین راه آمدم. کیفم را گم کرده‌ام. چندان وجهی توی آن نبود: اما همان مقدار جزیی هم برای من خیلی است. زیرا همهٔ دارایی من همان بود. شما که چیزی پیدا نکرده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، پدر. ولی بشما کمک خواهیم کرد که آنرا پیدا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم می‌خواستم همین را از شما خواهش کنم. آهان، آنجاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۳۱: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما متوجه کیف نشده بودیم؛ معهذا درست در همان نقطه‌ای که شیطان هنگام محو شدن ایستاده بود، قرار داشت البته اگر حقیقت داشت که شیطانی محو شده بود و ما در خواب و خیال ندیده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و قیافه‌اش خیلی متعجب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«کیف مال من است، اما محتویاتش مال من نیست. این کیف باد کرده است و حال آنکه کیف من صاف بود. مال من سبک بود، این سنگین است.» کیف را باز کرد: تا آنجا که می‌گرفت انباشته از سکه طلا بود. کیف را به ما نشان داد که تماشا کنیم و البته ما هم تماشا کردیم، زیرا قبل از آن هرگز آن مقدار پول در آن واحد ندیده بودیم. دهان همه‌مان باز شد که بگوییم:«کار شیطان است!» اما کلمه‌ای از دهانمان خارج نشد. آخر ما نمی‌توانستیم آنچه شیطان میل نداشت گفته شود بگوییم – خودش اینرا به‌ما گفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بچه‌ها، این کار شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف ما را به خنده انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود او هم بمحض اینکه به احمقانه بودن سؤال خودش پی برد، خنده‌اش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه کسی اینجا بوده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان ما باز شد که جواب بدهیم، اما لحظه‌ای همچنان باز ماند؛ نمی‌توانستیم بگوییم هیچکس، چون دروغ بود، و کلمهٔ مناسبی هم بخاطرمان نمی‌آمد. بعد جواب صحیح بفکر من رسید و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی‌آدمی اینجا نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«همین طور است،» و دهان خود را بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر گفت:«اینطور نیست»؛ و با قیافهٔ جدی به ما نگریست. منهم لحظه‌ای پیش از اینجا گذشتم و کسی اینجا نبود. اما این اهمیتی ندارد. بعد از آن باید کسی اینجا آمده باشد. منظورم این نیست که آن شخص قبل از شما از اینجا نگذشته یا شما او را دیده‌اید؛ ولی مسلم می‌دانم که یکنفر از اینجا گذشته است. شما را به شرافتتان قسم کسی را ندیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی آدمی را ندیده‌ایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کافی است. می‌دانم که حقیقت را به من می‌گویید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش روی جاده نشست و شروع کرد به شمردن پولها و ما هم با اشتیاق زانو زدیم و برای کمک کردن به‌او پولها را بصورت ستونهای کوچک روی هم چیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش گفت:« هزاروصد دوکات{{نشان|۸}} تمام است! خدایا گاش این پول مال من بود. چقدر به آن احتیج دارم!» صدایش شکسته و لبهایش مرتعش شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما فریاد زدیم:«مال خودتان است، پدر، تا شاهی آخرش مال خودتان است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه مال من نیست. وا‌لله من سر درنمی‌آورم.گمان می‌کنم یکی از دشمنان... باید دامی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«غیر از آن ستاره شناس شما هیچ دشمن واقعی در این دهکده ندارید. مارگت هم هیچ دشمنی ندارد. حتی هیچ نیم دشمنی هم که آنقدر پول در بساط داشته باشد که هزار و صد دوکاتش را برای صدمه‌زدن به شما حرام کند، ندارید. از شما می‌پرسم همینطور است یا نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش نتوانست جواب این برهان را بدهد، و این امر او را خوشحال کرد:«.لی آخر این پول مال من که نیست. در هر صورت مال من نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن را با لحن مرددی ادا کرد: مانند کسی که از شنیدن مخالفت دیگران نه تنها ناراحت نگردد، بلکه خوشحال نیز بشود. &lt;br /&gt;
«پدر روحانی، این پول مال شمااست و ما همه شاهد هستیم. بچه‌ها، اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، ما شاهدیم، پای حرفمان هم می‌ایستیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا پیرتان کند، شما دارید کم‌کم مرا قانع می‌کنید. واقعاً دارید مرا قانع می‌کنید. کاش من فقط صد دوکات ازین پول را می‌داشتم. خانه‌مان گرو صددوکات است و اگر ما فردا پول را ندهیم دیگر مسکن و مأوایی نخواهیم داشت. و این چهار دوکات تنها مبلغی است که ما داریم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این پول شمااست، تا شاهی آخرش مال شمااست، و شما باید آنرا بردارید. ما همه شاهدیم که این عمل درست است اینطور نیست تئودور؟ اینطور نیست زپی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو نفر گفتیم چرا، نیکلاوس پول را دوباره توی آن کیف کهنه و فرسوده ریخت و صاحبش را وادار به قبول آن ساخت. بنابراین کشیش گفت که دویست دوکات از آن را خرج خواهد کرد، زیرا خانه‌شان به‌این مبلغ می‌ارزد و در صورت لزوم خواهد توانست با فروش خانه آنرا بپردازد؛ مابقی را به نزول خواهد گذاشت تا اینکه صاحب حقیقی‌اش پیدا شود. قرار شد ما هم ورقه‌ای امضاء کنیم و شهادت بدهیم که کشیش چگونه پوا را پیدا کرده است؛ برای اینکه به مردم دهکده ثابت کند که قروض خود را از طریق نامشرع ادا نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۴ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آنروز، هنگامی که کشیش پطر با سکه‌های طلا قرض خود را به سلیمان اسحق پرداخت ومابقی پول را نیز نیزد او به نزول گذاشت، سروصدای زیادی در دهکده پیچید. تغییر خوشایندی نیز در اوضاع رخ داد: بسیاری به خانهٔ کشیش رفتند و به او تبریک گفتند و عده‌ای از دوستان قدیمی سرد بار دیگر به گرمی گراییدند و بر سر مهر آمدند، و از همهٔ اینها بالاتر، مارگت به یک مجلس مهمانی دعوت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرده و اسراری هم در کار نبود. پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود نقل کرد و گفت که علت آنرا نمی‌فهمد و فقط، تا آنجا که عقلش قد می‌دهد، پیداست که دست خداوند در قضیه دخالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۳۵: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود برای مردم نقل کرد و گفت: «پیداست که دست خداوند در قضیه دخالت دارد...» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دو نفر سرشان را تکان دادند و بخود گفتند که این دست بیشتر به دست شیطان شباهت دارد تا دست خدا؛ و در حقیقت حدسی چنین درست از زبان مردمی چنان نادان خیلی بعید می‌نمود. بعضی پچ‌پچ‌کنان ما بچه‌ها را دور کردند و کوشیدند که با زبان چرب و نرم مارا وادارند که «بیائیم و راستش را بگوییم»، و قول دادند که هرگز بکسی نخواهند گفت، بلکه فقط برای اقناع خودشان می‌خواهند بدانند، زیرا قضیه خیلی آب برمی‌دارد. حتی می‌خواستند این راز را از ما بخرند و در ازاء آن پول به ما بدهند و ما هم می‌خواستیم داستانی از خودمان در بیاوریم که جواب سؤالات آنها را بدهد، اما نمی‌توانستیم، چون آن زیرکی و فراست لازم را نداشتیم و در نتیجه فرصت گرفتن پول را از دست دادیم و تأسف خوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این راز را ما بدون زحمت و ناراحتی با خود داشتیم، اما آن راز دیگر، آن راز بزرگ، آن راز عالی، درون مارا می‌خراشید که بیرون بریزد و ما هم می‌سوختیم که آنرا علنی کنیم و مردم را با آن مات و متحیر سازیم، اما ناچار بودیم که آنرا در سینهٔ خود نگهداریم – در حقیقت آن راز خودش را در سینهٔ ما نگه‌میداشت. شیطان گفته بود که این راز پیش خود ما خواهد ماند، و می‌ماند. ما هر روز بیرون می‌رفتیم و در جنگل دور هم جمع می‌شدیم تا دربارهٔ شیطان باهم حرف بزنیم ودر واقع این یگانه موضوعی بود که ما درباره‌اش فکر می‌کردیم و یا به‌آن اهمیتی می‌دادیم. شبانه روز منتظر پیدا شدن او بودیم و امیدوار بودیم که بیاید و در تمام این مدت کاسهٔ صبرمان لبریزتر و لبریزتر می‌شد. دیگر به سایر بچه‌ها علاقه‌ای نداشتیم و در بازیها و گردشهای آنها شرکت نمی‌کردیم. بعد از دیدن شیطان آن بچه‌ها دیگر بی‌اندازه رام و دست‌آموز و عادی بنظر می‌رسیدند؛ و اعمالشان بعد از سرگذشتهای قدیم شیطان و پروازهای او در میان ستارگان و معجزات و محو شدنها و انفجارهای او، بقدری ناچیز و مبتذل بنظر می‌رسید که تاب تحمل آن را نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای اول ما از بابت یک‌چیز نگران بودیم و به‌بهانه‌های مختلف به خانهٔ کشیش پطر می‌رفتیم که آنرا از نظر دور نداریم و آن عبارت بود از سک‌های طلا؛ و ما می‌ترسیدیم که آن سکه‌ها مانند پولهای جن و پری ناگهان دود شده بهوا برود. اگر این پول دود می‌شد.... اما چیزی که نشده دیگر گفتن ندارد. باری تا پایان روز شکایتی در اینمورد شنیده نشد و بنا براین ما خاطر جمع شدیم که سکه‌ها طلای حقیقی است و این نگرانی را از خاطر خود دور ساختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک چیز هم بود که می‌خواستیم از کشیش پطر بپرسیم و بالاخره شب دوم خیر و شر کردیم و بااندکی ترس و لرز به خانهٔ او رفتیم و من سؤال را تا آنجا که می‌توانستم قاطی صحبتهای دیگر کردم، و هر چند، نمی‌دانستم که در این قبیل مواقع سؤال را چگونه باید پیش کشید، حرفم بقدر کافی عادی و تصادفی نمی‌نمود، بهرحال گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر روحانی! قوهٔ تمیز اخلاقی یعنی چه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش از بالای عینکهای بزرگش باقیافه‌ای شگفت زده به من نگریست و گفت:«همان قوه‌ایست که مارا به تمیز دادن خوب از بد قادر می‌سازد، دیگر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن نور کمی به موضوع تاباند، اما آنرا کاملا روشن نکرد و من از جواب او قدری بور و تاحدی ناراحت شدم. او منتظر بود که من حرفم را ادامه دهم و بنابراین من، چون حرف دیگری نداشتم بزنم، بناچار گفتم:«این قوه، چیز باارزشی است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«با ارزش؟ الله و اکبر! پسر این تنها چیزی است که‌ انسان را از حیوان فانی ممتاز می‌سازد و به‌او بقاء و ابدیت می‌بخشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع مطلب جدیدی برای گفتن بخاطرم نیاورد؛ و بنا براین با بچه‌های دیگر بیرون آمدم و رفتیم. لابد احساس کرده‌اید که آدم وقتی شکمش پر شده اما سیر نشده باشد چه حالی دارد؛ منهم یک چنین احساس مبهم و نامعینی داشتم. آنها از من می‌خواستند که مطلب را توضیح بدهم، اما من حالش را نداشتم. از توی هشتی خانه گذشتیم و مارگت را دیدیم که در کنار چرخ نخ‌ریسی‌اش نشسته و دارد به ماری لوگر درس می‌دهد. پس معلوم شد که یکی از شاگردان رمیدهٔ او باز گشته‌است، و آنهم یکی از شاگردان صاحب نفوذ! – پیدا بود که دیگران نیز بدنبال این یکی خواهند آمد. مارگت از جا پرید و بسوی ما دوید و بار دیگر باچشمان اشک آلود از ما تشکر کرد. این بار سوم که بمناسبت اینکه نگذاشته بودیم اثاثهٔ او و عمویش را توی خیابان بریزند از ما تشکر می‌کرد، و ما نیز بار دیگر به‌او گفتیم که کار مهمی نکرده‌ایم. اما او عادتش این بود. اگر کسی کاری برایش می‌کرد، هرگز از سپاسگذاری سیر نمی‌شد. بنابراین ما هم مانع نشدیم و گذاشتیم که حرفش را بزند. از باغ که گذشتیم دیدیم ویلهم مایدلینگ آنجا نشسته و منتظر است، زیرا کم‌کم غروب داشت نزدیک می‌شد و او می‌خواست پس از آنکه تدریس مارگت تمام شد او را برای گردش و هواخوری به کنار رودخانه ببرد. ویلهم مایدلینگ وکیل دعاوی جوانی بود که کارش گرفته بود و خرده خرده داشت رو می‌‌آمد. او مارگت را خیلی دوست می‌داشت و مارگت هم او را. ویلهم مانند دیگران مارگت را ترک نگفته بود، بلکه در تمام این مدت در دوستی ثابت و پابرجا مانده بود. وفای او از نظر مارگت و عمویش دور نمانده بود. ویلهم استعداد فوق‌العاده‌ای نداشت، ولی خوش قیافه و خوش طینت بود و این صفات خود نوعی استعداد است و در بسیاری از مواقع بکار می‌آید. از ما پرسید که درس به کجا رسیده است و ما گفتیم که نزدیک است تمام بشود. شاید هم واقعاً همینطور بود؛ چون ما چیزی از آن نمی‌دانستیم، اما پیش خودمان حساب کردیم که اگر اینطور بگوییم خوشش خواهد آمد: و اتفاقاً خوشش هم آمد، و گفتن این مطلب برای ما خرج و زحمتی نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۵ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز چهارم ستاره شناس از برج کهنه و مخروبه‌اش در بالای دره، که گمان می‌کنم همانجا خبر بگوشش رسیده بود، به دهکده آمد. اول یک گفتگوی خصوصی باما کرد و ما آنچه می‌توانستیم به او گفتیم. بعد نشست و مدتی پیش خودش فکر کرد و کرد و سپس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گفتید چند دوکات بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هزار و صد و هفت دوکات، آقا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه مثل کسی که باخودش حرف می‌زند گفن:«خیلی عجیب است. بعله... خیلی غریب است. تصادف عجیبی است.» بعد ما را زیر اخیه کشید و از سر نو موضوع را بازپرسی کرد و ما جواب دادیم... بالاخره گفت:«هزار و یکصد و شش دوکات مبلغ هنگفتی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«یکصد و هفت،» و بدین ترتیب حرف ستاره شناس را اصلاح کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آهان، هفت، بله؟ البته یک دوکات کم و زیاد چندان اهمیتی ندارد، ولی شما قبلا گفتید هزار و یکصد و شش دوکات.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما صلاح خودمان ندیدیم که بگوییم ستاره‌شناس اشتباه می‌کند، اما می‌دانستیم که اشباه می‌کند. نیکلاوس گفت:«از بابت این اشتباه معذرت می‌خواهیم، منظورمان همان هفت بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، اهمیتی ندارد، پسرجان. فقط چون متوجه اختلاف شدم، این بود که تذکر دادم. اکنون چند روز از قضیه می‌گذرد و نمی‌توان انتظار داشت که شما همه چیز را دقیقاً بیاد داشته باشید. وقتی که هیچ موضوع خاصی که عدد را در ذهن انسان حک کند وجود نداشته باشد، البته خیلی احتمال دارد که انسان دچار اشتباه گردد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی با اشتیاق گفت:«آخر چنین موضوع وجود داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس با بی‌اعتنایی گفت:«آن موضوع چه بود، پسرجان؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن موضوع این بود که ما هرکدام بنوبت توده‌های سکه را شمردیم و همه بیک نتیجه رسیدیم – یعنی هزار و صد و شش. اما من موقع شروع برای تفریح یکی از سکه‌ها را کش رفته بودم و بعداز شمردن آنرا سرجایش گذاشتم و گفتم گمان می‌کنم که اشتباه کرده باشیم و هزار و یکصد و هفت سکه است، بیایید دوباره بشمریم. شمردیم و البته حق با من بود. آنها متعجب شدند و من بعد به آنها گفتم که قضیه از چه قرار بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس از ما پرسید که آیا درست است یا نه، و ما گفتیم که بله درست است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«پس این موضوع قضیه را مسلم می‌سازد، بچه‌ها، من اکنون دزد را می‌شناسم. این پول مال دزدی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد راه افتاد و رفت و ما خیلی ناراحت شدیم و نمی‌دانستیم که منظورش چیست. اما در حدود یک ساعت بعد فهمیدیم، زیرا تا آن موقع در تمام دهکده پر شد که کشیش پطر باتهام دزدیدن مبلغ هنگفتی پول از ستاره شناس توقیف شده است. چانه‌ها راه افتاد و مردم متصل حرف می‌زدند. بسیاری می‌گفتند که این کار از کشیش پطر بعید است و باید اشتباهی در کار باشد؛ اما عدهٔ دیگر سرشان را تکان می‌دادند و می‌گفتند فقر و احتیاج انسان را بهر کاری وا می‌دارد. اما در خصوص یک چیز همه متفق‌الرأی بودند و آن اینکه توضیحات کشیش پطر راجع به نحوهٔ پیدا شدن پول نیز بهمان اندازه غیر قابل قبول است، چون آنچه او می‌گوید فوق‌العاده محال بنظر می‌رسد. می‌گفتند ستاره‌شناس ممکن است پول را بیک چنین طریقی بدست آورده باشد، اما هرگز از این طرق پولی بدست کشیش ممکن نیست رسیده باشد! اینجا بود که پای آبروی ما هم درمیان آمد. ما تنها شهود کشیش پطر بودیم و مردم از ما می‌پرسیدند که کشیش چقدر پول به‌ما داده است که چنین افسانهٔ خیالی را تایید و تصدیق کنیم. مردم رک وراست از این قبیل حرفها بما می‌زدند و هنگامی که ما از انها استدعا می‌کردیم که باور کنند که ما حقیقت محظ را گفته‌ایم، از غیظ و نفرت داغ می‌شدیم. پدر و مادرمان بیش از دیگران با ما بد رفتاری می‌کردند. پدرانمان می‌گفتند که ما ما باعث آبروریزی خانواده‌هایمان شده‌ایم و به‌ما امر می‌کردند که از دروغگویی دست برداریم و وقتی که ما تکرار می‌کردیم که عین حقیقت را گفته‌ایم، دیگر خشم و غضب آنها از اندازه می‌گذشت. مادرانمان پیش ما گریه می‌کردند و بالتمس می‌خواستند که رشوه‌ای را که گرفته‌ایم پس بدهیم و نام نیک خود را بازپس بگیریم و خانواده‌هایمان را از ننگ و خجلت برهانیم و بیاییم و شرافتمندانه حقیقت را اعتراف کنیم. و بالاخره ما بقدری مستأصل شدیم که خواستیم داستان را تماماً نقل کنیم. یعنی موضوع آمدن شیطان و باقی قضایا را بگوییم، اما حرف از دهانمان خارج نمی‌شد. در تمام این مدت امیدوار و آرزومند بودیم که شیطان پیدایش بشود و مارا از مهلکه نجات دهد، اما هیچ خبری ازو نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۴۰: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز یک ساعت نگذشته بود که کشیش پطر به زندان افتاد... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از گفتگوی ستاره‌شناس با ما، در ظرف یک ساعت کشیش پطر به زندان افتاد و پول مهر و موم شده در دست صاحب منصبان قانون قرار گرفت. این پول در یک کیسه بود و سلیمان احق گفت که پس از شمردن دیگر به‌آن دست نزده است. قسم او را قبول کردند که این پول همان پول و مبلغ آن هزار و صد و هفت دوکات است، اما آن کشیش دیگر ما، یعنی کشیش آدولف، گفت که محکمهٔ کلیسا صلاحیت محاکمهٔ کشیشی را که از منصب خود منفصل شده باشد ندارد. اسقف هم حرف او را تایید کرد و قضیه ختم شد. پرونده می‌بایست به محکمهٔ عادی اعاده شود. محکمه مدتی بعد جلسه خود را تشکیل می‌داد. ویلهلم مایدلینگ دفاع کشیش پطر را بعهده گرفته حد اعلای کوشش را بکار میبرد، ولیکن خودش بطور خصوصی به ما میگفت که ضعف دلایل از ناحیهٔ موکل او و قدرت تعصب از ناحیهٔ طرف، منظرهٔ آینده را بسیار تیره و تار نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین سعادت نوزاد مارگت دچار مرگ مفاجات شد. هیچ دوستی برای اظهار همدردی به دیدن نمی‌رفت و او هم انتظار کسی را نداشت. نامهٔ بدون امضایی دعوتی را که ازو به مجلس مهمانی شه بود پس گرفت. هیچ شاگردی برای گرفتن درس به‌او مراجعه نکرد. مارگت چگونه می‌بایست امرار معاش کند؟ می‌توانست در خانه بماند، چون پول گروی خانه پرداخت شده بود – گواینکه آن پول اکنون در دست مأموران دولت بود و نه در اختیار سلیمان اسحق بیچاره. اورسولای{{نشان|۹}} پیر که آشپز و پیشخدمت و سرایدار و رخت‌شو و همه کارهٔ کشیش پطر بود و در سالهای قدیم دایگی مارگت را بعهده داشت می‌گفت: خدا خودش روزی ما را خواد رساند. اما اورسولا این حرف را از روی عادت می‌زد. چون مسیحی مؤمن و متدینی بود، منظورش ای =ن بود که در امر تهیهٔ روزی اگر راهی پیش پایشان باز شود، خدا هم کمک خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها می‌خواستیم به دیدن مارگت برویم و به‌او مهربانی کنیم، اما پدر و مادرانمان می‌ترسیدند که مردم دهکده ازین امر ناراحت شوند و مانع رفتن ما می‌شدند. ستاره شناس راه افتاده آتش خشم مردم را برضد کشیش دامن می‌زد و می‌گفت این آدم دزد پست فطرتی است که هزار و یکصد و هفت دوکات ازو دزدیده است. می‌گفت:«دزد بودن کشیش را از آنجا فهمیده‌ام که درست همان مبلغی را که گم کرده بودم کشیش پطر مدعی است که «پیدا» کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از ظهر روز چهارم پس از وقوع فاجعه، اورسولای پیر در خانهٔ ما را پیدا شد و گفت اگر رخت چرک دارید برایتان بشویم، و از مادرم التماس و درخواست کرد این موضوع را بکسی نگوید، برای این که حس غرور و عزت نفس مارگت جریحه‌دار نشود، چون اگر مارگت خبر می‌شد جلو اینکار را می‌گرفت، در عین حال قوت لایموت در بساطش پیدا نمی‌شد و داشت از گرسنگی لاغر می‌شد. خود اوسولا هم داشت لاغر می‌شد این از قیافه‌اش پیدا بود و غذایی را که به او تعارف می‌شد مثل آدمهای قحطی می‌بلعید، اما حاضر نمی‌شد چیزی را با خودش به خانه ببرد، زیرا مارگت به غذای صدقه‌ای لب نمی‌زد. اورسولا مقداری رخت به کنار نهر برد که بشوید، ولی ما از پنجره دیدیم زورش نمی‌رسد بستهٔ رخت را حمل کند، بنابراین او را بازپس خواندیم و مختصر پولی باو دادیم. اما او جرأت نمی‌کزد پول را بگیرد، مبادا مارگت بفهمد. بالاخره پول را گرفت و گفت به مارگت خواهم گفت که پول را در راه پدا کرده‌ام. برای آنکه دروغ نگفته و روح خود را دچار لعنت نساخته باشد، مرا وادار کرد که پول را در حالی که او تماشا می‌کرد در جاده بیندازم؛ بعد خودش رفت و آنرا پیدا کرد و فریادی از شادی و تعحب کشید و آنرا برداشت و راه افتاد. اورسولا هم مانند همهٔ مردم دهکده می‌توانست تند و تند دروغ بگوید، بدون اینکه در برابر آتش دزوخ اقدامات احتیاطی بعمل آورد. اما این یک نوع جدیدی از دروغ بود و منظرهٔ خطرناکی داشت، چون اورسولا هنوز در این قبیل دروغگویی ورزیده نشده بود. البته پس از یک هفته تمرین دیگر ازین بابت هم ناراحتی برایش ایجاد نمی‌شد. ما مردم اینطور ساخته شده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت بودم، چون از خودم می‌‌پرسیدم که مارگت چگونه گذران خواهد کرد؟ اورسولا که نمی‌توانست هر روز در جاده یک سکه پیدا کند. شاید حتی به سکهٔ دوم هم نمی‌رسید. در حالی که مارگت اینقدر به دوست احتیاج داشت، من نمی‌توانستم نزد او بروم، و ازین جهت خجل بودم. اما تقصیر این امر متوجه پدر و مادرم بود نه‌خود من کاری از دستم برنمی‌آمد.&lt;br /&gt;
در جاده مشغول قدم زدن بودم و سخت احساس دلتنگی می‌کردم. در همین موقع احساس شادی و خوشی شاداب کننده‌ای موج زنان در سراسر وجودم دوید و آنقدر خوشحال شدم که در بیان نمی‌گنجد؛ زیرا از آن نشانه فهمیدم که شیطان نزدیک من است. این موضوع را قبلا دریافته بودم. لحظه بعد او کنار من راه می‌رفت و من داشتم گرفتاریهای خودم را و آنچه را که برای مارگت پیش آمده بود برایش نقل می‌کردم. همینطور قدم زنان از سر پیچی گذشتیم  اورسولای پیر را دیدیم که در سایهٔ درختی نشسته، یک گربهٔ ولگردی لاعذ توی دامنش است و دارد آنرا نوازش می‌کند. ازو پرسیدم که این گربه را از کجا آورده است. گفت که از جنگل درآمده و دنبالش راه افتاده و شاید مادر یا دوست و کس و کاری ندارد. و می‌خواهد آنرا به خانه ببرد و ازش مواظبت کند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شنیده‌ام شما فقیر هستید، چرا می‌خواهید یک سرنان خور دیگر هم به‌سفرتان اضافه کنید؟ چرا آنرا بیک شخص ثروتمندی نمی‌دهید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا از این گفته ناراحت شد و گفت:«اگر میل دارید خودتان آنرا بردارید، بفرمایید، شما با این لباسهای زیبا و حرکات متناسب باید خیلی ثروتمند باشید.» بعد پوزخند طنزآمیزی زد و گفت:«ثروتمندان جز خودشان بفکر هیچکس نیستند. فقط فقرا نسبت به‌فقرا احساس همدردی می‌کنند و بدرد آنها می‌رسند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از کجا می‌دانید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمان اورسولا از خشم گشاد شد و گفت:«برای انکه می‌دانم. هربرگی هم که از درخت بیفتد از نظر خدا دور نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«معهذا آن برگ از درخت می‌افتد. دور نماندنش از نظر خدا جه فایده‌ای دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چانهٔ اورسولای پیر بناکرد به‌لرزیدن، اما تا مدتی نتوانست کلمه‌ای ادا کند، زیرا فوق‌العاده دچار وحشت شده بود، بالاخره هنگامی که زبانش به‌اختیارش درآمد، فریاد کشید:«برو دنبال کارت، توله‌سگ، والا چوب برمی‌دارم و بجانت می‌افتم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌توانستم حرف بزنم، چون خیلی ترسیده بودم. می‌دانستم بانظری که شیطان راجع به‌نوع بشر داشت برایش هیچ مهم نبود که بایک ضربه آن پیر زن را بدیار عدم بفرستد، چون بقول خودش ازین موجودات «بازهم فراوان پیدا می‌شود.» اینها را می‌دانستم، اما زبانم بند آمده بود و نمی‌توانستم اورسولا را متوجه خطر سازم. لیکن اتفاقی نیفتاد. شیطان آرام ایستاد – آرام و بی‌اعتنا. مثلکه اینکه از اهانتهای اورسولا گردی بر دامن کبریایی او نمی‌نشست. پیر زن وقتی که آن حرف را زد مانند یک دختر به از جا پرید و سرپا ایستاد. سالها بود که چنین حرکتی ازو سر نزده بود. این تأثیر وجود شیطان بود. هروقت پیدایش می‌شد مانند نسیم تازه‌ای بود که به جان و تن ضعیفان و بیماران روح و توان تازه‌ای می‌بخشید. حضور او حتی در ان بچه گربهٔ لاغر و مردنی هم مؤر افتاده بود. بچه گربه روی زمین جست و خیز کنان به تعقیب یک برگ پرداخت. این امر باعث تعجب اورسولا شد و او در خالی که خشم خود را بکلی فراموش کرده بود به آن جانور نگاه می‌کرد و سرش را از تعجب تکان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا گفت:«این حیوان چه‌اش شده؟ یک لحظه پبش ناری راه رفتن نداشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«شما تاکنون بچه گربه‌ای ازین نژاد ندیده‌اید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا قصد ملایمت با آن ناشناس مسخره‌کننده را نداشت؛ نگاه تندی به‌او کرد و گفت:«می‌خواهم بدانم کی بتو گفت بیایی اینجا و سربسر من بگذاری؟ تو از کجا می‌دانی من چه دیده‌ام و چه ندیده‌ام؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شما تاکنون بچه گربه‌ای ندیده‌اید که خواب رزهای روی زبانش بطرف جلو باشد؛ اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، تو هم ندیده‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، این یکی را نگاه کنید و ببینید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خیلی چابک شده بود، اما بچه گربه ازو چابکتر بود و اورسولا نمی‌توانست اورا بگیرد. بالاخره از تعقیب گربه دست کشید. آنوقت شیطان گفت:«او را بایک اسمی صدا کنید، شاید بیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا اورا به‌چندین اسم صدا کرد، اما به‌خرج گربه نرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اورا اگنس صدا کنید، این اسم را امتحان کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حیوان به‌این اسم جواب داد و آمد. اورسولا زبانش را معاینه کرد و گفت:«باور کن راست می‌گوید. من تا حالا هچون گربه‌ای ندیده بودم. مال شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چطور اسمش را باین خوبی بلد بودی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه همهٔ گربه‌های این نژاد اسمشان اگنس است. این گربه‌ها به‌هیچ اسم دیگری جواب نمی‌دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا متحیر شده بود. «چیز فوق‌العاده غریبی است!» بعد گرد نگرانی و ناراحتی بر چهره‌اش نشست، زیرا افکار و معتقدات خرافی‌اش برانگخته شده بود و با بی‌میلی حیوان را زمین گذاشت و گفت:«مثل اینکه باید این حیوان را بگذارم برود. البته نمی‌ترسم.. نخیر ترس نیست... هرچند کشیش... خوب دیگر، شندیده‌ام که مردم می‌گویند... حقیقتش اینکه خیلی از مردم می‌گویند... بعلاوه این گربه حالا دیگر حالش کاملا خوبست و می‌تواند از خودش مواظبت کند.» بعد آهی کشید و برگشت که روانه شود و زیر لب گفت:«چه گربهٔ قشنگی هم هست. خیلی باعث سرگرمی بود و درین روزگار وانفسا خانهٔ ما چقدر خالی و دلگیر است... مراگت خانم که اوقاتش خیلی تلخ است و لام تاکام با کسی حرف نمی‌زند، ارباب پیرمان هم که توی زندان است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«مثل اینکه حیف است این گربه را نگه ندارید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بسرعت برگشت؛ گویی منتظر بود یکنفر او را ترغیب و تشویق کند. مشتاقانه پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه این نژاد خوشبختی می‌اورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راستی؟ راست می‌گویی؟ پسرجان یقین داری این حرف حقیقت دارد؟ چطور خوشبختی می‌اورد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در هر صورت پول می‌آورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بور شد.«پول؟ گربه پول می‌آورد؟ چه حرفها! اینجا که گربه فروش نمی‌رود. کسی گربه نمی‌خرد. حتی آدم خودش را از دست اینها خلاص هم نمی‌تواند بکند، چه رسد به‌فروش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منظورم فروش آن نیست؛ منظورم پول درآوردن بوسیلهٔ این گربه است. این نوع گربه را «گربهٔ خوش یمن» می‌گویند. صاحب آن هرروز صبح چهار گروش نقره توی جیب خود پیدا می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دیدم که چهرهٔ پیرزن از خشم بهم آمد. باو برخورده بود که این پسر دارد مسخره‌اش می‌کند. این فکری بود که اورسولا می‌کرد. دستش را توی جیبش فرو برد و قدرش را راست کرد که چند تا حرف درشت به‌آن پسر بزند. اوقاتش تلخ شده و کفرش درآمده‌بود دهنش باز شد و سه کلمه از یک جملهٔ تند و زننده ازآن بیرون پرید... بعد ساکت شد و خشمی که در چهره‌اش بود مبدل به‌تعجب یا ترس یا چیزی از این قبیل گردید؛ و آهسته دستهایش را از جیبهایش بیرون آورد و آنها را باز کرد و همینطور باز نگهداشت. دریکی از دستهایش سکه‌هایی بود که من به‌او داده بودم، و در درست دیگر چهار گروش نقره قرار داشت. مدتها به آنها خیره شد که ببیند ناپدید می‌شوند یا نه؛ بعد با حرارت و قوت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راست است... راست است... من از شما شرمنده‌ام و تقاضای عفو دارم، ارباب و ولی‌نعمت عزیز!» و بطرف شیطان دوید و دست او را به‌عادت اطریشیها چندین‌بار بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اورسولا توی دلش خیال می‌کرد که این گربه یک گربهٔ جادویی و کارگزار شیطان است؛ اما این موضوع اهمیتی نداشت، زیرا مسلم بود که می‌تواند به‌عهد خود وفا و خرج خانواده را تامین کند. چون در مسائل مادی حتی مؤمن‌ترین و متدین‌ترین روستاییان ما در قرارداد بستن با شیطان بیش از توافق کردن با فرشتگان مقرب درگاه الهی اطمینان و اعتماد دارند. اورسولا در حالی که اگنس را در آغوش گرفته بود بطرف خانه راه افتاد و من گفتم که کاش مثل او امکان دیدار مارگت را داشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نفس خود را در سینه ضبط کردم، زیرا در خانهٔ مارگت بودیم. در دالان ایستاده بودیم و مارگت بهت‌زده به ما نگاه می‌کرد. ضعیف و رنگ پریده بود، ولی من می‌دانستم که با حضور شیطان این وضع و حال دیری نخواهد پایید. من، شیطان – یعنی فیلیپ‌تراوم – را معرفی کردم و مشغول صحبت شدیم. هیچ ناراحتی و احساس ناآشنایی و غریبی در میان ما نبود. ما در دهکدهٔ خود مردمان ساده‌ای بودیم و هنگامی که غریبه‌ای خوش معاشرت از درمی‌آمد، بزودی با او دوست می‌شدیم. مارگت تعجب کرد که چطور ما، بدون اینکه او شنیده باشد، وارد خانه شده‌ایم. تراوم گفت که در باز بود و ما وارد شدیم و منتظر شدیم شما بیایید و با هم سلام علیک کنیم. این حرف حقیقت نداشت. هیچ دری باز نبود بلکه ما از میان دیوار یا سقف یا لولهٔ بخاری یا از همچو راهی داخل خانه شده بودیم. اما شیطان هرچه را می‌خواست کسی باور کند آن شخص بدون چون و چرا باور می‌کرد، و بهمین جهت مارگت از توضیحات شیطان کاملا قانع شد. ازاین گذشته قسمت عمدهٔ فکرش متوجه تراوم بود و نمی‌تواسنت ازو چشم برگیرد، زیرا تراوم فوق‌العاده زیبا بود. این امر باعث رضایت من شد و در خود احساس غرور کردم. منتظر بودم که شیطان قدری کارهای خود را نمایش بدهد، اما نداد. گویا فقط دلش می‌خواست ابراز لطف و مهربانی کند و دروغ بگوید. گفت که پسری یتیم است. این حرف باعث شد که دل مارگت بحالش بسوزد، چشمان مارگت پر از اشک شد. شیطان گفت: هرگز مادرم را ندیده‌ام، هنگامی که شیرخواره بودم مادرم مرد، پدرم بیمار است و از مال دنیا چیز قابل ذکری ندارد، اما عمویی دارم که در مناطق حاره مشغول تجارت است و کاروبارش خیلی خوبست و یک انحصار در دست دارد و زندگانی من بوسیله همین عمو تامین می‌شود. اسم عموی مهربان کافی بود که مارگت را بیاد عموی خودش بیندازد و بار دیگر چشمانش را از اشک پر کند. مارگت گفت که امیدوارم عموهای ما یکروز همدیگر را ملاقات کنند. این گفته لرزه براندام من انداخت. فیلیپ گفت که انشاءالله همدیگر را ملاقات خواهند کرد. ازاین حرف نیز بار دیگر لرزه بر تن من افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت گفت:«بعید هم نیست که روزی همدیگر را ملاقات کنند. عموی شما خیلی مسافرت می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه‌جا می‌رود؛ همه‌جا کار دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌ترتیب صحبت ادامه یافت و باری مارگت بیچاره لحظه‌ای غم و غصهٔ خود را به دست فراموشی سپرد. شاید ین تنها ساعت آمیخته با خوشی و شادی بود که او درین اواخر بخود دیده بود. من دیدم که از فیلیپ خوشش آمده است و قبلا می‌دانستم که ازو خوشش خواهد آمد. هنگامی که فیلیپ گفت مشغول تحصیل علوم دینی هستم و خیال دارم وارد کلیسا شوم، من فهمیدم مارگت بازهم بیشتر ازو خوشش آمد. بعد وقتی که شیطان قول داد برایش اجازه ورود به زندان و ملاقات عمویش را بگیرد، این دیگر نور‌علی‌نور شد. شیطان گفت که به زندانبان مختصر انعامی خواهد داد، و مارگت باید هرروز بعداز غروب بزندان برود و هیچ حرفی نزند بلکه فقط «این کاغذ را نشان بدهید و داخل بشوید، و باز وقتی که بیرون می‌آیید این کاغذ را نشان بدهید.» و بعد چند علامت عجیب و غریب روی کاغد کشید و آنرا به مارگت داد و مارگت فوق‌العاده ممنون شد و فوراً بی‌تاب شد که خورشید غروب کند، زیرا در آن روزگاران قدیم که از رحم و مردمی خبری نبود، زندانیان حق ملاقات با دوستان و کسان خود را نداشتند و گاه سالها در زندان بسر می‌بردند و چشمشان به‌چهرهٔ آشنایی نمی‌افتاد. من پیش خود گفتم که لابد علامت روی کاغد سحر و جادو است و زندانیان نخواهند فهمید که چه‌میکنند و بعداً نیز چیزی بیادشان نخواهد مان.د در این هنگام اورسولا از میان در سرکشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خانم، شام حاضر است.» بعد ما را دید و متوحش شد و به من اشاره کرد که نزد او بروم. رفتم، پرسید که از گربه سخنی به‌میان آورده‌ایم یا نه. گفتم نه. خیالش راحت شد و خواهش کرد که چیزی نگوییم، چون اگر مارگت خانم بفهمد خیال می‌کند این گربه نحس است و کشیش خبر می‌کند و همهٔ قوای گربه را باطل می‌کند و دیگر فایده‌ای ازو عاید نمی‌گردد. بنابراین گفتم که چیزی نخواهم گفت و او راضی شد. بعد من خواستم با شیطان خداحافظی کنم اما شیطان حرف مرا قطع کرد و با لحن خیلی مودبانه‌ای – که حالا عین کلماتش در خاطرم نیست- خودش را برای شام وعده گرفت و مرا نیز دعوت کرد. البته مارگت بی‌اندازه ناراحت شد؛ زیرا تصور می‌کرد بقدر نصف خوراک یک مرغ بیمار هم غذا ندارند. اورسولا سخنان شیطان را شنید و بلافاصله وارد اطاق شد. پیدا بود که بهیچوجه راضی نیست. ابتدا از دیدن مارگت با آن چهرهٔ بشاش و گلگون متحیر شد و تحیر خودش را اظهار کرد: بعد به زبان بومی خود، که زبان بوهمی باشد، حرف زد و- اینطور که بعدأ فهمیدم- گفت:«خانم این یارو را دست یسرکنید، غذا بقدر کافی نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز مارگت لب به‌سخن نگشوده بود که شیطان شروع به‌حرف زدن کرد و جواب اورسولا را بهمان زبان خودش داد، و این امر او و خانمش را دچار تعجب کرد. شیطان گفت:«مگر شمارا چندی پیش توی جاده ندیدم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا ارباب».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ازاین موضوع خوشوقتم. چون شما مرا بیاد دارید.» بعد بطرف او رفت و در گوشش گفت:«بشما گفتم که این گربه خوش‌یمن است؛ ناراحت نباشید، خودش غذا را فراهم می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف لوح خاطر اورسولا را از هرگونه نگرانی پاک کرد و ازاین دارایی شادی عمیقی در چشمانش درخشید. ارزش گربه داشت بالا می‌رفت. اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که مارگت جوابی به شیطان بدهد. و اینکار را به‌بهترین نحوی انجام داد؛ یعنی راستی و درستی را که طبیعت و بود در پیش گرفت و گفت چیزی قابل تعارف کردن باشد در بساط ندارد، اما اگر میل داشته باشیم در غذای او سهیم شویم، قدممان روی چشم او خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شام را در آشپزخانه صرف کردیم و اورسولا سرمیز خدمت می‌کرد. یک ماهی کوچک توی ماهیتابه بود که برشته و اشتهاانگیز می‌نمود و پیدا بود که مارگت انتظار چنین غذای آبرومندی را نداشته است. اورسولا ماهی را آورد و مارگت آنرا بین من و یطان قسمت کرد و برای خودش نکشید، و آمد بگوید که امروز میل به‌غذا ندارم، اما حرفش را تمام نکرد. علتش این بود که دید یک ماهی دیگر در ماهیتابه هست. متعجب شد، اما چیزی نگفت. شاید می‌خواست بعد در اینخصوص از اورسولا سوآل کند. اما چیزهای عجیب دیگر هم بود. گوشت و شکار و شراب و میوه هم آمد – چیزهایی که این اواخر در آن خانه غریبه به‌شمار می‌آمد. مارگت اظهار تعجب نکرد، بلکه اکنون دیگر حتی قیافه‌اش نیز متعجب نمی‌نمود. البته این تأثیر وجود شیطان بود. شیطان مرتب حرف می‌زد و باعث سرگرمی می‌شد و وقت را با خوش‌رفتاری می‌گذاراند و هذچند بسیار دروغ گفت، ضرری از ناحیهٔ او متوجه کسی نمی‌شد، چون او فرشته بود و عقلش بیش از این نمی‌رسید. من اینقدر می‌دانستم که فرشتگان خطا را از صواب تشخیص نمی‌دهند، زیرا بیاد داشتم که در اینخصوص چه گفته بود. شیطان بناکرد به‌تعریف از اورسولا. طوری وانمود می‌کرد که نمی‌خواهد او بشنود، اما آنقدر بلند حرف می‌زد که او بشنود. گفت اورسولا زن خوبی است و امیدوارم روزی وسیله‌ای برانگیزم که او و عمویم بهم برسند. چیزی نگذشت که اورسولا مثل دخترها خودش را لوس کرد و بنا کرد به‌دور و بر شیطان پلکیدن و قروغمزه آمدن و لباس خود را صاف کردن و مانند مرغ پیر احمقی خود را آراستن، و در تمام این مدت چنین وانمود کرد که آنچه شیطان می‌گوید نمی‌شوند. من شرمنده شدم. چون این امر نشان می‌داد که ما انسانها همانیم که شیطان تصور می‌کرد – یعنی یک نژاد احمق و بازیگوش. شیطان گفت که عمویش مهمانیهای زیادی می‌دهد و اگر زن زیرک و باهوشی داشته باشد که به ضیافتهای او سروصورتی بدهد، شیرینی مجالس او دوچندان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت پرسید:«مگر عموی شما نجیب‌زاده نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان بابی‌اعتنایی گفت:«بعضی اشخاص حتی من‌باب تعارف اورا شاهزاده هم خطاب می‌کنند. اما خودش شخصاً آدم متعصبی نیست و عقیده دارد که محاسن و سجایای شخصی است که اصیل است، و اصل و نسب چیز قابل اهمیتی نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست من کنار صندلی آویخته بود. اگنس آمد و آنرا لیسید. این حرکت رازی را فاش کرد. من خواستم بگویم:«اشتباه شده، این گربه یک گربهٔ معمولی است. خواب موهای روی زبان او بطرف داخل است نه خارج؛» اما کلمات از دهانم بیرون نیامد، زیرا شیطان چنین نمی‌خواست. شیطان به‌من لبخند و من فهمیدم. وقتی که هوا تاریک شد، مارگت غذا و شراب و میوه توی سبد گذاشته شتابان روانهٔ زندان و شد و من و شیطان بطرف خانهٔ ما رفتیم. من داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که چه خوب بود بوی زندان را می‌دیدم. شیطان فکر مرا خواند و لحظهٔ بعد توی زندان بودیم. شیطان گفت که اکنون در شکنجه‌گاه هستیم. دستگاه شکستن اعضای بدن و وسایر آلات شکنجه در آن اطاق بود و یکی دو فانوس دودزده نیز بدیوار آویخته بود تا منظرهٔ اطاق را تیره و هراس‌انگیز سازد. چند نفر آنجا دیده می‌شدند که همان مأمورین شکنجه بودند، اما چون توجهی به‌ما نمی‌کردند. پیدا بود که ما در چشم آنها نامرئی هستیم. جوانی دست و پا بسته روی زمین خوابیده بود و شیطان گفت که این جوان مظنون به‌رفض و ارتداد است و مأمورین عذاب اکنون می‌خواهند ته‌توی قضیه را دربیاورند. از جوان خواستند که اتهام خود را اعتراف کند، اما او گفت نمی‌توانم، چون این اتهام حقیقت ندارد. بعد تراشه‌های چوب یکی پس از دیگری زیر ناخنهایش فرو کردند و او از شدت درد جیغ کشید. شیطان خم به ابرو نیاورد، ولی من تاب تحملش را نداشتم؛ ناچار از آن محل بیرون رفتیم. حالت ضعف و ناراحتی داشتم، اما هوای تازه حالم را بجا آورد و بطرف خانه براه افتادیم. من گفتم که عمل آن دژخیمان عمل حیوانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«نخیر، این عمل انسانی است. نباید با استعمال نابجای این کلمه به‌حیوانات اهانت کنی؛ حیوانات مستحق چنین توهینی نیستند.» و بهمین ترتیب صحبت را ادامه داد:«این اعمال برازندهٔ نژاد پست و حقیر شمااست که متصل دروغ می‌گیود و دعوی فضایلی می‌کند که از آنها بویی نبرده – و این فضایل را در حق حیوانات اشرف از خود که دارای این فضایل هستند، منکر می‌گردد. هیچ حیوانی هرگز مرتکب عمل بیرحمانه نمی‌شود. این عمل منحصر به کسانی است که«قوهٔ تمیز اخلاقی» دارند. حیوان وقتی هم که آزاری می‌رساند، در کمال معصومیت این کار را می‌کند. عمل او تباه نیست. برای آن آزار نمی‌رساند که بصرف آزاررساندن لذت میبرد. این کاری است که فقط از انسان سرمی‌زند. موجب و مسبب آنهم همان «قوهٔ تمیز اخلاقی» کذایی او است! قوه‌ای که وظیفه‌اش عبارتست از تمیز دادن بین صواب و خطا با داشتن این اختیار که هرکدام را خواست انتخاب کند. ولی می‌خواهنم بدانم انسان ازین قوه چه استفاده‌ای می‌کند؟ البته همیشه انتخاب بعمل می‌آورد، اما در هر ده مورد نه مورد خطارا انتخاب می‌کند اصولا خطا نمی‌بایست وجود داشته باشد. و اگر حس اخلاق نبود وجود خطا ممکن نبود. معذلک این انسان بقدری نفهم و کودن است که نمی‌تواند درک کند همین قوهٔ تمیز اخلاقی است که او را به‌سافل‌ترین درجهٔ موجودات زنده تنزل می‌دهد و مانند طوق لعنتی است که همیشه بگردن دارد. – تو حالت بهتر شد؟ پس بگذار یک چیزی نشانت بدهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۶ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظهٔ بعد در یک دهکدهٔ فرانسوی بودیم. از میان کارخانه‌ای گذشتیم که زن و مرد و بچه در میان خاک و خل و گرما و گرد و غبار درآن کار می‌کردند و عرق می‌ریختند و لباسهای ژنده بتن داشتند و سرکار خود چرت می‌زدند. زیرا و خسته و گرسنه و ضعیف و خواب‌آلود بودند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این نمونه‌ایست از قوهٔ تمیز اخلاقی. مالکین این کارخانه بسیار ثروتمند و مقدسند، ولیکن مردی که به‌این برادران و خواهران بیچارهٔ خود می‌پردازند فقط کفاف آنرا دارد که مانع مرگ آنها از فرط گرسنگی گردد. ساعت‌کار روزی چهارده ساعت است. زمستان و تابستان فرقی نمی‌کند: از شش صبح تا هشت شب. بزرگ و کوچک با یک چوب رانده می‌شوند. این کارگران بین کارخانه و بیغوله‌هایی که مسکن آنهاست پیاده می‌روند و می‌آیند. در فاصلهٔ آن چهارساعت می‌خوابند. چهار خانواده در میان گند و کثافت باور نکردنی دور یکدیگر کز می‌کنند و بیماری تو آنها می‌افتد آنها را مثل برگ خزان به‌خاک می‌اندازد. آیا این نگون‌بختان جنایتی مرتکب شده‌اند؟‌نه. پس چه کرده‌اند که اینطور باید قصاص پس دهند؟ هیچ. تنها گناهشان این است که از تخم و ترکهٔ نژاد احمق انسان هستند. توی آن زندان دیدی که با یکنفر چگونه رفتار می‌کنند؛ اکنون می‌بینی که با مردم معصوم و شایسته چگونه عمل می‌کنند. آیا این بیگناهان کثیف و بدبو حال و روزشان از آن مرتد بهتر است؟ والله نه. عذاب او در جور و ستمی که اینها می‌کشند ناچیز و بی‌اهمیت است. پس از آنکه ما از آنجا رفتیم آن جوان را خرد و خمیر و له و لورده کردند. اکنون مرده است و از دست نژاد گرانقدر و والاتبار بشر خلاص شده. اما این بردگان بدبهتی که اینجا هستند سالهاست که با مرگ تدریجی دست بگریبانند، و بعضی از آنها تا سالهای سال گریبانشان از چنگال زندگی ذها نخواهد شد. همان قوهٔ تمیز اخلاقی است که تفاوت بین صواب و خطا را به‌صاحب کارخانه می‌آموزد. نتیجه را خودت می‌توانی بفهمی. خودشان را از سگ بهتر می‌دانند. وای که نژاد بی‌منطق و نفهمی هستید! آنهم نژادی چنان حقیر و زبون که قابل بحث نیست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه شیطان لحن جدی خود را بکلی کنار گذاشت و با تمام قدرت خود ما را ببیاد مسخره گرفت. غروری را که ما از اعمال جنگجویانهٔ خود احساس می‌کنیم مسخره کرد، و قهرمانان عظیم‌الشأن و نامهای جاویدان و پادشاهان بزرگ و اشراف قدیم و تاریخ پرافتخار ما را تحقیر کرد و آنقدر خندید که هرکس می‌شنید از جا در می‌رفت. سرانجام کمی قیافهٔ جدی بخود گرفت و گفت:«اما از همهٔ اینها گذشته وضع شما چندان هم مضحک نیست. فرشته وقتی بیاد می‌آورد که عمرتان چقدر کوتاه و شکوه و جلالتان چقدر کودکانه و خودتان چقدر بی‌پایه هستید، یکنوع تأثر در خود احساس می‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دراین هنگام همه‌چیز از جلو چشم من ناپدید شد و فهمیدم که معنی این وضع چیست. لحظهٔ بعد داشتیم در دهکدهٔ خود قدم می‌زدیم و من از سرازیری دره سوسوی چراغهای مسافرخانهٔ «گوزن طلایی» را دیدم. در تاریکی صدای شادمانی شنیدم که فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آمده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این صدای زپی‌ولمه‌یر بود. احساس کرده بود که خونش بجوش آمده و حالش دیگرگون شده، بطوری‌که آن حال جز یک معنی نمی‌توانست داشته باشد، و با آنکه هوا تاریک بود و کسی را نمی‌دید، فهمیده بود که شیطان نزدیک اوست. زپی بطرف ما آمد و با هم قدم زدیم . زپی شادی خود را مثل آب روانی از خود بیرون می‌ریخت. همچون عاشقی بود که معشوقهٔ گمشده‌اش را یافته باشد. زپی پسرک زیرک و زبر و زرنگی بود و برخلاف من و نیکلاوس شور و حال داشت. ماجرای اسرارآمیزی که اخیراً در دهکده رخ داده بود – یعنی ناپدید شدن‌ هانس‌اوپرت ولگرد ده- فکر و ذکر بخود مشغول داشته بود. زپی گفت مردم دارند رفته رفته دراین قضیه کنجکاو می‌شوند. نگفت داند نگران می‌شوند، بلکه گفت کنجکاو. این کلمه در این مورد هم صحیح بود و هم بقدر کافی شدت و قوت داشت. دو روز بود که هیچکس هانس را ندیده بود.&lt;br /&gt;
Hans oppert&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«از وقتی که آن عمل حیوانی ازو سر زد، دیگر هیچکس او را ندیده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان پرسید:«کدام عمل حیوانی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر او همیشه سگ خود را که سگ خوبی هم هست و یگانه دوست اوست و وفادار است و او را دوست می‌دارد، و آزارش بهیچکس نمی‌رسد کتک می‌زند. دو روز پیش باز بیخود و بیجهت، فقط محظ تفریح، حیوان را کتک می‌زد . حیوان داد و بیداد و عجز و التماس می‌کرد و من و تئودور هم ازش خواهش کردیم که سگ را نزند، اما او بما توپ و تشر زد و باز با تمام قدرتش سگ را بباد کتک گرفت و چنان ضربتی به‌او زد که یکی از چشمانش از کاسه بیرون افتاد. آنوقت به‌ما گفت:«بفرمائید. انشاءالله گه حالا دلتان خمک شده. اینست نتیجهٔ وساطتی که برای این سگ کردید.» حیوان بی‌عاطفه این را گفت و زد زیرخنده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای زپی از خشم و دلسوزی بلرزه افتاد. من حدس زدم که شیطان چه می‌خواهد بگوید، و شیطان همانرا که حدس زده بودم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آن کلمهٔ نابجا را برای آن رذل آسمان جل بکار برد! حیوانات اینکارها را نمی‌کنند. این اعمال فقط از انسان سر‌‌می‌زند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب در هر صورت عمل غیرانسانی بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، زپی، غیرانسانی نبود، بلکه انسانی بود. انسانی انسانی بود. خوب نیست با نسبت دادت چیزهایی که حیوانات یکسره از آنها پاک و مبرا هستند به‌آن حیوانات اهانت کند؛ آنهم اعمالی که در هیچ جهنم دره‌ای پیدا نمی‌شود جز در قلب بشر! هیچیک از حیوانات عالیتر به‌مرض موسوم به «قوهٔ تمیز اخلاقی» مبتلا نیستند زپی حرف دهنت را بفهم. این عبارات دروغ را دیگر بکار نبر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قیاس بالحن همیشگی‌اش شیطان قدری تند حرف می‌زد و من متأسف شدم که چرا قبلا به‌زپی نگفته بودم که در کلماتی که بکار می‌برد بیشتر دقت کند. حال و احساس او را می‌دانستم. میل نداشت شیطان را برنجاند. حاضر بود همهٔ کسان خود را برنجاند و خاطر شیطان را آزرده نسازد. سکوت ناراحتی حکمفرما شد؛ اما بزودی از آن حال خلاص شدیم، زیرا در این موقع آن سگ بیچاره پیدایش شد و در حالی که چشمش از کاسه بیرون آویخته بود یکراست بطرف شیطان رفت و لاحال زار ناله کرد. شیطان بهمان نحو جوابش را داد و پیدا بود که دارند به‌زبان سگی باهم حرف می‌زنند. ما در مهتاب روی علفها نشسته بودیم، چون در این موقع ابرها داشت پراکنده می‌شد. شیطان سگ را در دامن خود گذاشت و چشمش را سرجایش گذاشت و حیوان راحت شد و دم خود را تکان داد و دست شیطان را بوسید و قیافه تشکرآمیزی بخود گرفت و سپاسگذاری کرد. گرچه من کلمات او را نمی‌فهمیدم، ولی دانستم که دارد تشکر می‌کند. پس از آنکه قدری باهم حرف زدند، شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۵۴: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و درست موقع مرگ بالای سر آن مرد حاضر شدیم... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گوید که صاحبش مست بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم:«بله، مست بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یک ساعت بعد، از پرتگاه آنسوی چراگاه سقوط کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما آنجا را بلدیم، سه‌میل از اینجا فاصله دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این سگ مکرر به‌دهکده رفته و از مردم استدعا کرده که به‌آنجا بروند، اما مردم او را بیرون رانده‌اند و به حرفش گوش نداده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما اینرا بیاد داشتیم، اما نفهمیده بودیم که سگ چه می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقط می‌خواست شما را به‌کمک مردی که باو ستم کرده بود ببرد و جز این بفکر چیز دیگری نبود. در این مدت نه‌غذا خورده نه در پی غذا رفته. دوشب بالای سرصاحبش پاس داده. اکنون بگویید ببینم راجع به‌نژاد خودتان چه‌عقیده‌ای دارید؟ آیا همانطور که عقلای شما گفته‌اند ملکوت آسمان برای شما محفوظ و این سگ مطرود است؟ آیا نژاد شما می‌تواند به‌سرمایهٔ اخلاق و بزرگ‌‌منشی این سگ چیزی بیفزاید؟» آنگاه شیطان با سگ حرف زد. سگ باشوق و شادی از جاپرید و پیدا بود که آمادهٔ شنیدن فرمان و برای اجرای آن بی‌تاب است. «چند نفری پیدا کنید و همراه این سگ بروید – خودش شما را بالای نعش صاحبش برد. یک کشیش هم با خودتان ببرید تا مراسم مذهبی را بجا بیاورد، چون مرگ آن مرد نزدیک است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باگفتن آخرین کلمه شیطان ناپدید شد و ما پکر شدیم. رفتیم چند نفرا را باتفاق کشیش آدولف بردیم و موقع مرگ بالای سرآن مرد حاضر بودیم. جز آن سگ هیچکس از مرگ او متأثر نشد. سگ ندبه و زاری کرد همانجا اورا دفن کردیم؛ او را توی تابوت هم نگذاشتند، چون پولی در بساطش نبود و جز آن سگ دوستی نداشت. اگر یک ساعت زودتر رسیده بودیم، کشیش فرصتی پیدا می‌کرد که آن موجود بیچاره را به بهشت بفرستد، اما چون دیر رسیدیم آن بیچاره به‌جهنم واصل شد تا الی‌الابد در آتش بسوزد. خیلی جای تأسف بنظر می‌رسید که در دنیایی که اینهمه مردم وقت زیادی خود را نمی‌دانند چه کنند، یک ساعت وفت برای آدم بدبختی که آنقدر محتاج آن است، بدست نیامده باشد – آنهم ساعتی که بود و نبودش توفیر بین شادی ابدی و عذاب ابدی استو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این امر تصور و وحشت انگیزی از ارزش یک ساعت وقت را در نظر انسان مجسم می‌ساخت، و من پیش خود اندیشیدم که دیگر حتی یک لحظه را بدون احساس پشیمانی نخواهم توانست تلف کنم. زپی خیلی غمگین و افسرده شده بود و می‌گفت که آدم بهتر است سگ باشد و چنین خاطراتی را در دنبال نداشته باشد. آن سگ را با خود به خانه بردیم و برای خودمان نگه داشتیم. وقتی که به خانه می‌رفتیم فکر بسیار خوبی بخاطر زپی رسید، به‌طوری که همه مارا خوشحال کرد و حالمان را بهتر ساخت: گفت که این سگ مردی را که نسبت به لو ظلم کرده بخشیده است. خدا را چه دیدی، شاید اوهم این بخشایش را بدرگاه خود قبول کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته سپری شد؛ چون شیطان پیدایش نشد سخت گذشت. موضوع مهمی اتفاق نیافتاد، و ما بچه‌ها هم جرأت نمی‌کردیم بدیدن مارگت برویم، چون شبها مهتابی بود و اگر می‌خواستیم برویم احتمال داشت پدر و مادرمان بفهمند. لیکن یکی دوبار با اورسولا برخورد کردیم. در چمن آنسوی رودخانه گربه را برای هوا خوری آورده بود. ازو شنیدیم که اوضاع بر وفق مراد است. اورسولا لباسهای تروتمیزی پوشیده بود و سردماغ بنظر می‌رسید. روزی چهار گروش بی‌کم و کاست می‌رسید اما این مبلغ خرج غذا و مشروب و این قبیل چیزها نمی‌شد؛ چون خود گربه ترتیب این چیزها را می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت تنهایی و انزوای خود را رویهم رفته بهئبی تحمل می‌کرد و ازبرکت وجود ویلهم مایدلینگ خوش و خرم بود. هر روز یکی‌دو ساعت را در زندان نزد عمویش می‌گذارند، و آن پیرمرد را با مائده‌هایی که گربه می‌رساند چاق و فربه می‌ساخت. اما مارگت دلش می‌خواست دربارهٔ فیلیپ تراوم اطلاعات بیشتری بدست بیاورد. و امیدوار بود که من دوباره او را بدیدنش ببرم. خود اروسولا هم دلش برای تنگ شده بود و سوآلات زیادی را راجع به‌عموی فیلیپ از ما کرد. این امر بچه‌ها را به خنده انداخت، زیرا مهملاتی را که شیطان به اورسولاگفته بود برایشان نقل کرده بودم. اما چون زبان ما بسته بود، اورسولا از حرفهای ما قانع و راضی نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خبر مختری هم بما داد، بدین معنی که حالا چون پول و پله فراوان بود، پیشخدمتی برای کارهای خانه و فرمان‌ربری استخدام کرده بودند. اورسولا کوشید که این موضوع را ضمن صحبت بطور عادی و بعنوان یک امر معمولی و بدیهی عنوان کند. استخدام نوکر چنان باد توی آستینش انداخته بود و بقدری از آن بخود می‌بالید که بخوبی از وجناتش پیدا بود. تماشای خوشحالی نهانی پیر زن بیچاره از این شکوه و جلالی که بهم زده بودند، خیلی لذت داشت. اما وقتی که اسم پیشخدمت را شنیدیم، در عاقلانه بودن کار پیرزن شک کردیم؛ چون هرچند ما بچه‌ و غالباً بی‌فکر بودیم، اما بعض چیزها را خوب درک می‌کردیم. خانه شاگرد آنها گوتفریدنار{{نشان|۱۰}} بود که موجود کودن و خوبی بود و شخصاً ضرری نداشت، ولی وضعش مبهم و مشکوک بود و این امر بی‌علت هم نبود، چرا که کمتر از شش ماه پیش یک آفت اجتماعی در خانوادهٔ آنها افتاده بود:- مادر بزرگش را بعنوان جادوگر سوزانده بودند... وقتی که این قبیل بیماریها در خون خانواده‌ای رسوخ کند، معمولا با سوزاندن یکنفر تنها کار تمام نمی‌شود. و این ایام برای اورسولا و مارگت موقع مناسبی نبود که با عضو چنین خانواده‌ای ارتباط برقرار کنند؛ زیرا وحشت جادوگرکشی در سال گذشته به‌مرحله‌ای رسیده بود که هیچیک از معمرین ده نظیر آن‌را بخاطر نداشتند. تنها بردن اسم یک نفر جادوگر کافی بود که عقل از سر ما بپراند. البته علتش این‌بود که در سال‌های اخیر بیش از هردوره و زمانی انواع و اقسام جادوگران پیدا شده بودند. سابق فقط پیرزنان جادوگر می‌شدند، اما حالا در هر سن و سالی جادوگر پیدا می‌شد. حتی بچه‌های هشت نه‌ساله نیز جادوگر می‌شدند. وضع طوری شده بود که هر کسی ممکن بود از اقرباء و آشنایان شیطان از آب درآید – پیری و جوانی و زنی و مردی در این امر دخیل نبود. ما در ناحیهٔ کوچک خود کوشیده بودیم که نسل جادوگران را از زمین برداریم؛ اما عجب آنچه هرچه بیشتر از آنها می‌سوزاندیم، عدهٔ بیشتری جای آنها را می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار در یک مدرسهٔ دخترانه که فقط دو فرسنگ از دهکده فاصله داشت، آموزگاران مشاهده کردند که پشت یکی از دختران سرخ شده. همه بشدت ترسیدند چون پنداشتند که این علامت جای دست شیطان است. آن دختر ترسید و از آنها استدعا کرد که او را محکوم نکنند و گفت که این سرخی فقط جای گزیدگی کیک است. ولی البته نمی‌شد قضیه را بهمین‌جا خاتمه داد. همهٔ دخترها معاینه شدند و یازده نفر از آنها علامت شیطان را بوضوح تمام روی بدن خود داشتند. دیگران کمتر چنین بودند. هیأتی مامور رسیدگی باین قضیه گردید، اما دخترها فقط با گریهو زاری مادران خود را می‌طلبیدند و اعتراف نمی‌کردند. بعد یکایک آنها را در حبس مجرد و تاریک انداختند و ده شبانه روز فقط نان سیاه و آب به آنها دادند. دخترها پس از ده روز زرد و نزار شدند و چشمانشان خشکید و دیگر گریه نکردند، بلکه فقط می‌نشستند و زیرلب چیزی می‌گفتند و غذا نمی‌خوردند. بعد یکی از آنها اعتراف کرد و گفت که بارها سوار دستهٔ جارو شده و در هوا بپرواز درآمده‌اند و در مراسم روز بست جادوگران شرکت جسته‌اند و در یک جای سرد و بادگیر، بالای کوه‌ها، باچند صد نفر جادوگر دیگر پایکوبی و شرابخواری و هرزگی کرده‌اند و همه‌شان رفتار بسیار قبیح و زننده‌ای از خود نشان داده‌اند و به‌کشیشان ناسزاها گفته، نسبت به خدا بی‌حرمتی کرده، کلمات کفرآمیز بر زبان رانده‌اند. اینها مطالبی است که ان دختر گفت، البته نه به‌شکل نقل و روایت، چون نمی‌توانست جزئیات را بیاد بیاورد، مگر آنکه آنها را یکی پس از دیگری بیادش بیاورند. یادآوری را خود هیأت می‌کرد، زیرا اعضای آن می‌دانستند که درست چه سوآلهایی را باید مطرح کنند، چون صورت این سوآلها دو قرن پیش برای استفاده کسانی که از جادوگران بازجویی می‌کردند، روی کاغذ آمدده بود. می‌پرسیدند:«آیا فلان کار را کردی؟» و آن دختر همیشه می‌گفت:«بله.» خسته و از حال رفته بنظر می‌رسید و اعتنائی به امر بازجویی نشان نمی‌داد. درنتیجه، وقتی که آن ده دختر دیگر شنیدند که این یکی اعتراف کرده است، آنها نیز اعتراف کردند و به سوآلات جواب مثبت دادند. دست آخر همهٔ آنها را به تیر بستند و سوزاندند. البته این عمل صحیح و عادلانه بود و همهٔ مردم از اطراف و اکناف ده برای تماشای مراسم سوزاندن آنها آمدند. منهم رفتم، ولی دیدم که یکی از آنها همان دخترک ملوس و شیرین همبازی خودم است و درحالی که با زنجیر بسته شده خیلی رقت‌انگیز بنظر می‌رسد و مادرش شیون و زاری می‌کند و او را غرق بوسه می‌سازد و خود را بگردن او می‌آویزد و می‌گوید:«خدایا، خدایا، خداوند...» منظره از حد تحمل من وحشتناکتر بود. از آنجا دور شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی گه مادربزرگ گوتفرید را سوزاندند هوا سرد بود و سوز سختی می‌آمد. آن پیرزن متهم بود که سردردهای سخت را با مالش دادن سروگردن مریض – بقول خودش بوسیلهٔ انگشتانش، اما بطوری که همه می‌دانستند بکمک شیطان – معالجه کرده است. می‌خواستند به‌زور ازو اقرار بگیرند، اما پیرزن جلو آنها را گرفت و فوراً اعتراف کرد که قدرت او مستقیماً و بلاواسطه منبعث از شیطان است. این بود که قرار گذاشتند صبح روز بعد او را در میدان بازار دهکدهٔ ما بسوزانند. افسری که می‌بایست آتش را حاضر کند قبل از همه آنجا حاضر شد و آتش را آماده کرد؛ بعد پیرزن را آوردند. سربازها او را آنجا گذاشتند و برای آوردن یک جادور دیگر رفتند. خانوادهٔ پیرزن بااو نیامدند، چون اگر مردم بخشم می‌آمدند ممکن بود به‌آنها دشنام و ناسطا بگویند و حتی احتمال داشت آنها را سنگسار کنند. من رفتم و یک دانه سیب به‌	یرزن دادم. کنار آتش چندک زده خودرا گرم می‌کرد و انتظار می‌کشید. و دستهای پیر و ورچروکیشده‌اش از زور سرما کبود شده بود. پس از من یکنفر ناشناس آمد. مسافری بود که از آنجا عبور می‌کرد. بامهربانی باپیرزن حرف زد و چون دید غیراز من کسی آنجا نیست که حرفهایش را بشنود، از وضع یرزن اظهار تأسف کرد و گفت که آیا آنچه گفته‌ای راست است یا نه. پیرزن گفت نه. مسافر متعجب شد و تأسفش بیشتر گردید و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چرا اعتراف کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن گفت:«من پیرم، خیلی هم فقیرم. برای گذراندن زندگیم کار می‌کنم. چاره‌ای جز اعتراف نداشتم. اگر اعتراف نمی‌کردم، شاید مرا آزاد می‌کردند. اما این امر سبب بدبختی من می‌شد، چون هیچکس فراموش نمی‌کرد که من یک وقتی در مظان اتهام جادوگرسی واقع شده‌ام. بنابراین دیگر کار پیدا نمی‌کردم و هرجا می‌رفتم سگهایشان را بجانم می‌انداختند. چیزی هم نمی‌گذشت که از گرسنگی می‌مردم. همین آتش بهتر است، چون زود کار را تمام می‌کند. شما دونفر بامن مهربانی کردید، از شما ممنونم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن خودش را به‌آتش نزدیکتر کرد و دستهایش ا دراز کرد که گرم کند. دانه‌های برف آرام و بی‌صدا فرو می‌ریختند و روی موهای خاکستری پیرزن می‌نشست و آنرا سفید و سفیدتر می‌ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت داشت انبوه میشد. یک تخم مرغ پرواز کنان آمد و روی چشم پیرزن خورد و شکست و از صورتش سرازیر شد. ازاین موضوع خنده‌ای برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار من راجع به‌آن یازده دختر و پیرزن به‌شیطان گفتم، اما این موضوع او را متأثر نساخت، بلکه فقط گفت که نژاد بشر است و آنچه از نژاد بشر سربزند هائز اهمیت نیست. شیطان گفت:«من شاهد ساخته شدن بشر بوده‌ام. بشر از گل ساخته نشده بلکه از لجن ساخته شده، یاباری قسمتی ازو لجن است!» من فهمیدم که منظورش ازآن چیست. منظورش همان «قوهٔ تمیزه اخلاقی» بود. شیطان فکر مرا خواند. این فکر اورا بخنده انداخت. آنگاه گاونری را از توی چراگاه صدا کرد و آن را نوازش داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرمائید – این گاو هرگز بچه‌ها را بزور گرسنگی و وحشت و تنهایی دیوانه نمی‌سازد و بعد آنها را بخاطر اعتراف کردن به گناهانی که هرگز اتفاق نیافتاده و آن‌را به‌دهنشان گذاشته‌اند، طعمه آتش نمی‌کند. هرگز قلب پیرزنان بیگناه و بیچارخ را نمی‌شکند و باعث نمی‌شود که از اعتماد به‌بنی‌نوع خود ترس و واهمه‌ای داشته باشد. دردم مرگ به‌آنها اهانت نمی‌کند؛ زیرا این حیوان به «قوهٔ تمیز اخلاقی» آلوده نیست، بلکه مانند فرشتگان است و گناه را نمی‌شناسد و هرگز مرتکب آن نمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند شیطان زیبا و دوست داشتنی بود، اما هروقت که می‌خواست می‌توانست بطرز بیرحمانه‌ای بدبزان و رنجاننده گردد؛ هروقت صحبت نوع بشر پیش می‌آمد، همینطور می‌شد. همیشه بشر را تحقیر می‌کرد و هرگز کلمه‌ای از روی لطف و عنایت در حق او برزبان نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری داشتم می‌گفتم که ما بچه‌ها عقیده داشتیم حالا موقع مناسبی نیست که اورسولا یکی از افراد خانوادهٔ نار را در خانهٔ خود استخدام کند، و حق هم داشتیم. وقتی که مردم از قضیه اطلاع یافتند، البته خشمناک شدند. بعلاوه در جایی که مارگت و اورسولا نان بخور و نمیر خود را نداشتند، نان یک سر نانخور دیگر را از کجا می‌آورند؟ این چیزی بود که مردم می‌خواستند بدانند؛ و برای اینکه ته و توی قضیه را درآورند، دیگر از گوتفرید احتراز نکردند، بلکه بنای معاشرت با او را گذاشتند و سرصحبت را با او باز کردند. گوتفرید هم چون گمان ضرری در این امر نمی‌برد خوشش آمد و این بود که او هم چفت و بست دهنش را شل کرد. و شعورش نیز از گاو بیشتر نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت:«پول را می‌گویید؟ توی دستگاهشان پول فراوان دارند. علاوه بر خورد و خوراکم هفته‌ای دوگروش به‌من می‌دهند. ایرنا بشما بگویم که نانشان توی روغن است. حتی خود شاهزاده هم نمی‌تواند سفره‌ای رنگین‌تر از آنها داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح یک روز یک‌شنبه، هنگامی که کشیش آدولف از مراسم نماز بازمی‌گشت، ستاره‌شناس این سخن شگفت انگیز را به اطلاع او رساند. کشیش بشدت متعحب شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باید در این امر تحقیق شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی گفت که اساس قضیه را لابد جادو و جنبل تشکیل می‌دهد، و به‌مردم ده گفت که روابط خود  را با مارگت و اورسولا بطور مصلحتی و محرمانه تجدید کنند و چهار چشمی مواظب آنها باشند، توصیه کرد که قصد و غرض خود را مخفی نگهدارند و سوءظن آنها را برنیانگیزند. مردم ده ابتدا از رفتن به چنین خانهٔ وحشتناکی اکره داشتند؛ اما کشیش گفت در مدتی که در خانه هستید تحت حفاظ و حمایت من خواهید بود و هیچ چشم زخمی به‌شما نخواهد رسید، خاصه اگر قدری از آب مقدس باخود ببرید و زنار و خاجتان را دم دست داشته باشید. این سخن آنها را قانع و به‌رفتن راضی ساخت. حقد و حسد، اشخاص پست و بدطینت را برفتن مشتاق نیز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین ترتیب باز پای مهمان و مصاحب به خانهٔ مارگت بیچاره باز شد. مارگت خیلی هم از این امر راضی و خوشحا گردید. آخر او نیز مانند سایر مردم بود؛ یعنی بشر بود و از مال و منال دنیوی خود شاد می‌شد و بدش نمی‌آمد که یک قدری هم آنها را برخ مردم بکشد، و مانند هر بشری از اینکه دوستان و سلیر مردم ده بار دیگر از سر لطف نظری به‌او می‌انداختند و برویش لبخند می‌زدند خوشحال و ممنون می‌شد؛ زیرا در میان سختیها و محنتهای زندگی، بریدن از در و همسایه و دوست و آشنا و بسر بردن در تحقیر و تنهایی شاید از همه چیز بدتر باشد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موانع مرتفع شده بود و ما اکنون می‌توانستیم به‌خانهٔ مارگت برویم، و چه خودمان و چه پدر و مادرانمان هر روز به‌خانهٔ مارگت سری می‌زدیم. گربه زحمت فراوان می‌کشید. بهترین نوع همهٔ چیزها را برای مهمانها حاضر می‌کرد، آنهم به‌مقدار زیاد، و در میان آنها چه بسا غذاها و شرابهایی که مهمانها بعمر خود لب نزده بودند و حتی وصف آنها را از زبان نوکرهای شاهزاده هم نشنیده بودند. ظروف سفره هم خیلی عالیتر از معمول بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی مارگت ناراحت می‌شد و اورسولا را تا حد بیچاره‌کننده‌ای سوآل پیچ می‌کرد. اما اورسولا محکم می‌ایستاد و فقط می‌گفت که خدا می‌رساند و کلمه‌ای دربارهٔ گربه بر زبان نمی‌آورد. مارگت می‌دانست از جانب خدا هیچ چیزی محال نیست، ولی نمی‌توانست این شک را بدل خود راه ندهد که نکند این چیزها از جانب خدا نباشد‍! منتهی می‌ترسید این مطلب را برزبان بیاورد، مبادا فاجعه‌ای پیش بیاید. فکر جادوگری هم از خاطرش گذشت، اما آنرا طرد کرد، زیرا این موضوع مربوط به قبل از آمدن گوتفرید به‌خانهٔ آنها بود و می‌دانست که اورسولا زنی متدین و بدشت از جادوگران متنفر است. هنگامی که گوتفرید آمد دیگر خدا جای پای خود را کاملا قرص و محکم کرده بود و هرگونه شکر و امتنانی از بابت این نعمت‌ها بحساب او گذاشته می‌شد. گربه سروصدایی راه نمی‌انداخت، بلکه آرام و بی‌صدا بکار خود ادامه می‌داد و هر قدر تجربه‌اش بیشتر می‌شد بر معجزات و کارمات خود می‌افزود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر اجتماعی، چه بزرگ و کوچک، همیشه تعداد قابل ملاحظه‌ای از مردم پیدا می‌شوند که ذاتاً خبیث و وقیح نیستند و هرگز دست بکار قساوت آمیز نمی‌زنند، مگر وقتی که ترس بر آنها‌ها مستولی گردد، یا خطر بزرگی منافع شخصی‌شان را تهدید کند، با چیزی از این قبیل در آنها مؤثر واقع شود. دهکدهٔ ازل‌دروف نیز بسهم خود ازین قبیل مردم داشت و بطور عادی اثر خوب و ملایم آنها در امور ده محسوس بود، ولیکن زمانی که مورد بحث ما است، بمناسبت وحشت حادو که برزمین و زمان سایه افکنده بود، دیگر زمان عادی محسوب نمی‌شد. بنابراین دیگر در میان همین گروه مردم نیز چندان قلب رحیم و مهربانی که قابل ذکر باشد باقی نمانده بود. همهٔ مردم از وضع عجیب و غیرقابل توجیهی که در خانهٔ مارگت برقرار بود دچار وحشت شده بودند و سک نداشتند که ریشهٔ این قضیه از جادو و جنبل آب می‌خورد و رعب و هراس عقل از سر آنها پرانده بود. از طرفی البته کسانی هم بودند که بمناسبت خطری که بتدریج دوروبر مارگت و اروسولا گرد می‌آمد دلشان بحال آنها می‌سوخت، ولی طبعاً  این مطلب را برزبان نمی‌آوردند، چه دور از حزم و احتیاط بود. در نتیجه دیگران هرچه دلشان می‌خواست می‌گفتند و هیچکس نبود آن دختر نادان و پیزن احمق را نصیحتی بکند و بآنها تذکر بدهد که رفتار و کردار خود را اصلاخ کنند. ما بچه‌ها می‌خواستیم آنها را از خطر مطلع سازیم، اما وقتی که نوبت بستن زنگوله به‌گردن گربه رسید همه‌مان از ترس زده شدیم. دیدیم درجایی که بیم آن می‌رود که دردسر برایمان درست بشود دل و جرأت اینکار را نداریم. البته هیچیک از ما این ضعف روحی را اعتراف نکردیم، بلکه عیناً همان کاری را کردیم که سایر مردم می‌کنند، یعنی لای قضیه را درز گرفتیم و سخن از مطالب دیگر بمیان آوردیم. من فهمیدم که همهٔ ما پستی و دنائت خود را احساس می‌کنیم، چون همراه با یک مشت جاسوس و دغل خوراک مارگت را می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و مانند دیگران با اون خوش و بش می‌کردیم و در حالی که خود را سرزنش می‌کردیم، می‌دیدیم که آن دختر چقدر احمق‌وار خوش و خرم است، و معذلک هرگز کلمه‌ای که او را متوجه خطر سازد بر زبان نمی‌آوردیم. و مارگت حقیقتاً هم خوش و خرم بود و مانند شاهزاده خانمها کبر و غرور می‌فروخت و از اینکه مجدداً دوست و آشنا پیدا کرده است از بخت خود راضی می‌نمود. و در تمام این مدت، مردم مدام و متصل چهارچشمی او را می‌پائیدند و آنچه می‌دیدند مو به مو برای کشیش آدولف نقل می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش آدولف از این وضع سر در نمی‌آورد، بالاخره یک جادوگری می‌بایست در آن خانه باشد، اما آن جادوگر که بود؟ نه‌دیده شده که مارگت دست به‌اعمال سحر و جادو بزند، و نه اورسولا و نه حتی گوتفرید. معهذا خوراک و شراب آنها هرگز کم و کسر نداشت و ممکن نبود که یکنفر مهمان چیزی بخواهد و برایش حاضر نشود. البته اینگوه چشم بندیها برای جادوگران و ساحران امر عادی بود – قضیه از این لحاظ تازگی نداشت؛ چیزی که بود انچام دادن این قبیل کارها بدون خواندن اوراد و اذکار و حتی بدون وقوع رعد و برق و زلزله و ظهور هیاکل و اشباح غریب و این چیزها، تازه و غریب و کاملا غیرعادی بود. در کتب و اخبار چنین چیزی اصلا نیامده بود. چیزهای جادویی همیشه غیرواقعی است. طلای جادویی، در محلی که از سحر و جادو اک باشد تبدیل به خاک می‌گردد و غذا دود می‌شود و بهوا می‌رود. حال آنکه در مورد حاضر این محل کارگر نبود. جاسوسان نمونه‌هایی با خود می‌آوردند: کشیش آدولف روی آنها دعای باطل السحر می‌خواند و فایده نمی‌کرد؛ بلکه درست و بقاعده باقی می‌ماند و فقط و فقط دستخوش فساد طبیعی می‌شد و برای فاسد شدن نیز همان زمان عادی را لازم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف نه فقط متحیر، بلکه متغیر نیز شده بود؛ زیرا این شواهد او را – پیش خودش- تقریباً مطمئن و متقاعد می‌ساخت که در این قضیه جادو و جنبلی در کار نیست. برای معلوم ساختن این موضوع راهی وجود داشت: اگر این مال و نعمت فراوان از خارج به‌آن خانه آورده نمی‌شد، بلکه در خود خانه فراهم می‌آمد، در آن صورت محرز و مسلم می‌گردید که کار کار سحر و جادو است ولاغیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۷ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت مجلس ضیافتی اعلام کرد و وعدهٔ چهل نفر را گرفت؛ تاریخ آن هفت روز بعد بود. این مهمانی فرصت خوبی به جاسوسان می‌داد. خانهٔ مارگت تک بود و پاییدن آن آسان... تمام هفته شبانه روز این خانه را پاییدند، اهل خانهٔ مارگت مطابق معمول آمد و شد می‌کردند، ولی هیچ چیزی با خود نداشتند، و نه آن‌ها و نه دیگری چیزی به‌آن خانه نمی‌بردند. این موضوع محقق شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلم گردید که غذای چهل نفر به خانه آورده نمی‌شود. پیدا بود که اگر برای این عده چیزی فراهم شود، در خود خانه تهیه گردیده است. درست بود که مارگت هر روز عصر سبد در دست از خانه بیرون می‌رفت، اما جاسوسان محقق ساختند که این سبد همیشه خالی به خانه‌ برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمان‌ها سر ظهر وارد شدند و خانه را پر کردند. کشیش آدولف به دنبال آن‌ها آمد و کمی بعد ستاره‌شناس نیز بدون دعوت قبلی وارد شد. جاسوسان به او اطلاع دادند که نه از در عقب و نه از در جلو هیچ بار و بسته‌ای وارد خانه نشده است. ستاره‌شناس که آمد دید مهمان‌ها سرگرم خوردن و نوشیدن‌اند و همه چیز در کمال خوشی و خرمی مسر طبیعی خود را طی می‌کند. نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد بسیاری از اغذیه و تنقلات، پختنی است و همهٔ میوه‌های محلی و خارجی چیزهای فاسدشدنی است. و نیز دید که آنچه سر سفره حاضر است همه تازه و بی‌عیب و نقص است. نه شبحی ظاهر و نه وردی خوانده و نه رعد و برقی زده شد. این امر قضیه را ثابت کرد: کار کار جادو است؛ نوع جدیدی از سحر و جادو که تاکنون کسی در خواب هم ندیده است. این قدرت یک قدرت اعجاب‌آمیز و تماشایی است.ـ ستاره‌شناس مصمم شد که راز آنرا کشف کند. اگر کشف این راز را اعلام می‌کرد، آوازه‌اش در همهٔ دنیا پیچید و به اقصا نقاط عالم می‌رسید و عموم ملل و اقوام جهان را انگشت به دهن می‌ساخت و نام اورا شهرهٔ آفاق می‌گردانید و تا دنیا دنیا بود نام و آوازه‌اش را از باد و باران گزندی نمی‌رسید. زهی طالع میمون و . زهی بخت بیدار! فروشکوه این بخت و اقبال، ستاره‌شناس را پاک از خود بیخود ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ حاضران برایش جا باز کردند. مارگت با کمال ادب و احترام او را به‌نشستن دعوت کرد و اورسولا به گوتفرید دستور داد که میز مخصوص برای او بیاورد. آنگاه رومیزیی روی آن گستراند و ظرف‌ها را روی آن چید و از ستاره‌شناس پرسید که چه میل دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس گفت:«هرچه دلتان می‌خواهد برای من بیاورید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دو خدمتکار مقداری غذا، یک بطر شراب قرمز و یک بطر شراب سفید، از آشپزخانه آوردند. ستاره‌شناس، که به‌اغلب احتمال تاکنون چنین اغذیه و اشربه‌ای بچشم ندیده بود، جامی شراب قرمز ریخت و نوشید و جام دیگری ریخت و آنگاه با اشتهای فراوان بخوردن پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من انتظار شیطان را نداشتم، زیرا بیش از یک هفته می‌شد که نه او را دیده و نه از او خبری گرفته بودم؛ اما در همین موقع شیطان وارد شد، با آن‌که مردک سر راه بودند و او را نمی‌دیدم، معهذا از روی احساس خودم فهمیدم که آمده است. صدای او را شنیدم، داشت از این‌که سرزده وارد شده عذرخواهی می‌کرد. می‌خواست برگردد، لکن مارگت ازو خواهش کرد که بماند و او نیز از مارگت تشکر کرد و ماند. مارگت او را با خود آورد و به دختران و مایدلینگ و چند نفر از بزرگترها معرفی کرد؛ میان مهمان‌ها پچ و پچی راه افتاد:«این همان جوان ناشناس است که این‌قدر تعریفش را شنیده‌ایم و نتوانسته بودیم او را ببینیم. اغلب اوقات از اینجا غیبت می‌کند». «وای، چه خوشگل است! اسمش چیست؟». «فیلیپ تراوم».« به‌به! چه اسم بامسایی!»(آخر تراوم به‌زبان آلمانی به معنی «رویا» است.) «کار و بارش چیست؟» «می‌گویند طلبه است». «پس همین صورتش به تنهایی برای تأمین آینده‌اش کافی است ـ  بالاخره یک روزی کاردینال خواهد شد.» «خانه و زندگیش کجاست؟.» «می‌گویند آن پائین‌ها، در مناطق حاره، آن طرف‌ها یک عموی ثروتمندی دارد» و قسی علی هذا. شیطان بیدرنگ خود را میان جمع جا کرد و همه مایل و مشتاق شدند که با او آشنا شوند و صحبت کنند. همه متوجه شدند که هوا ناگهان چقدر خنک و تر و تازه شده است، و تعجب کردند می‌دیدند که خورشید بیرون مانند لحظات قبل بشدت هرچه تمام‌تر می‌تابد و آسمان خالی از ابر است. ولی البته هیچکس علت تغییر هوا را حدس نزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس جام دوم خود را نوشیده بود و در این موقع جام سوم را برای خود ریخت، وقتی بطری را روی میز گذاشت، تصادفاً از دستش افتاد. اما قبل از آن‌که مقداری زیادی از شراب آن بریزد آن‌را گرفت و در برابر نور نگهداشت و گفت:«حیف، چه شراب شاهانه‌ای!»  بعد چهره‌اش از شادی یا پیروزی یا چیزی نظیر آن درخشید و گفت:«زود یک قدح بیاورید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدح آوردند. یک قدح چهارلیتری بود. ستاره‌شناس بطری یک لیتری را برداشت و شروع کرد به ریختن توی قدح و همچنان به ریختن ادامه داد. شراب قرمز جوشان و قهقه‌زنان در قدح سفید فرو ریخت و توی قدح بالا آمد و آمد، و همهٔ حضار نفس‌ها را در سینه حبس کرده خیره خیره می‌نگریستند. بزودی قدح از شراب مالامال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس بطری را بالا نگهداشت و گفت:«ببینید، هنوز پر است!» من نگاهی به شیطان انداختم و او در همان لحظه ناپدید شد. آنگاه کشیش خشمناک و برافروخته از جا برخاست صلیبی برسینهٔ خود رسم کرد باصدای درشت خود داد و بیداد راه انداخت که:«این خانه سحرزده و لعنت شده است!» مردم شروع کردند به جاروجنجال کردن . جیغ‌زنان بطرف در هجوم بردند. کشیش آدولف ادامه داد:«من اهل این خانه را تحت تعقیب قرار...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۶۶: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس بطری را بالا نگهداشت و گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «ببینید، هنوز پر است!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایش قطع شد. چهره‌اش سرخ و بعد کبود گردید، اما نتوانست کلمه‌ای بر زبان بیاورد. در این موقع دیدم که شیطان بصورت ورقهٔ نازک و شفافی وارد بدن ستاره‌شناس شد. آنگاه ستاره‌شناس دستش را بلند کرد و ظاهراً باهمان صدای خودش گفت:«صبر کنید! سرجای خود بایستید.» همه سر جای خود ایستادند «یک قیف بیاورید.» اورسولا با ترس و لرز رفت و قیف آورد. ستاره‌شناس آنرا توی بطری فرو کرد و قدح بزرگ را برداشت و شروع کرد به برگرداندن شراب به توی بطری مردم با بهت و حیرت خیره می‌نگریستند، زیرا می‌دانستند که بطری پر از شراب است. ستاره‌شناس تمام قدح را توی بطری ریخت، آنگاه لبخندی به جمعیت زد و خنده‌ای سرداد و با بی‌اعتنایی گفت:«چیز مهمی نیست، هرکس می‌تواند این کار را بکند! من با معجزات خودم ازین بالاتر هم می‌توانم بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از هرسرو صدای وحشت‌‌زده‌ای برخاست:«آه، خدایا، این آدم سحرزده است!» و مردم سراسیمه بطرلف در هجوم بردند و در یک چشم برهم زدن خانه از کسانی که متعلق بآن نبودند، بجز ما بچه‌ها و مایدلینگ خالی شد. مابچه‌ها راز آن قضایا را می‌دانستیم و اگر می‌توانستیم آنرا برزبان میآوردیم، منتهی زبانمان بسته بود. خیلی از شیطان ممنون شدیم که به‌موقع به‌داد مارگت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت رنگش پریده بود و می‌گریست. مایدلینگ، مهربان و سرشار از دلسوزی بنظر می‌رسید؛ اورسولا هم همینطور. اما گوتفرید بدتر از همه بود. بقدری ترسیده و ضعیف شده بود که نمی‌توانست سرپا بایستد. چون آخر می‌دانید که او متعلق به یک خانوادهٔ جادوگر بود و مظنون واقع شدن برایش خطر داشت، اگنس خرامان خرامان وارد اطاق شد. جدی و بی‌خبر از همه جا بنظر می‌رسید‌‌ و می‌خواست خودش را به اورسولا بمالد و طلب نوازش می‌کرد. ولی اورسولا ترسید و خودش را کنار کشید؛ اما چنین وانمود کرد که قصد بی‌ادبی نسبت به گربه ندارد. زیرا بخوبی می‌دانست که با آن گربه نمی‌تواند بدتا کرد. اما ما بچه‌ها گربه را برداشتیم و نازش کردیم، زیرا اگر شیطان نسبت به او نظر خوبی نداشت ازو حمایت نمی‌کرد، و همین قدر تضمین برای ما &lt;br /&gt;
کافی بود. مثل اینکه شیطان به هرچیزی که فاقد «قوهٔ تمیز اخلاقی» بود اعتماد می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرون خانه مهمان‌های وحشت‌زده بهرطرف پراکنده شدند و باترس و وحشت رقت‌انگیزی پابه‌فرار نهادند و دوان دوان و جیغ کشان و گریان و فریادکنان چنان هنگامه‌ای بپاکردند که بزودی همهٔ اهل دهکده را از خانه‌های خود بیرون کشیدند. مردم در خیابان اجتماع کرده و از زور ترس و وحشت با شانه و آرنج بهمدیگر می‌زدند. بعد کشیش آدولف پیدا شد. و تودهٔ مردم مانند دریای احمر که دل خاک را از وسط شکافته است، راه باز کردند و در همین موقع ستاره‌شناس شلنگ اندازان و لندلندکنان میان این جاده پیدا شد. همینطور که ستاره‌شناس می‌گذشت، دیواره‌های راه بهم می‌آمد و جمعیت فشرده می‌شد و در سکوت و ترس آمیزی فرو می‌رفت. چشمان مردم خیره شده بود و سینه‌هایشان بالا و پایین می‌رفت و چندین زن ضعف کردند و وقتی که ستاره‌شناس از میان مردم گذشت و رفت، مردم دور هم جمع شدند و از فاصلهٔ دور دنبال او راه افتادند. تند و تند حرف می‌زدند و سوآل و جواب می‌کردند و جویای حقیقت قضیه می‌شدند. حقیقت را جویا می‌شدند و با حک و اصلاح . جرح و تعدیل به دیگران منتقل می‌کردند. این حک و اصلاح بزودی قدح و شراب را به‌بشکه مبدل کرد و قضیه را بدین شکل درآورد که بطری تمام محتوی بشکه را در خود جای داد و بازهم کاملا خالی بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که ستاره‌شناس به‌میدان بازار رسید، یکراست نزد شعبده‌بازی که آنجا بساط گسترده بود رفت. این شعبده‌باز لباس عجیبو غریب به‌تن کرده بود و سه‌توپ بازی را در هوا می‌چرخاند. ستاره‌شناس توپها را ازو گرفت و چرخید و رویش را بطرف جمعیت که به‌او نزدیک می‌شد کرد و گفت:«این دلقک بیچاره از فن خودش بی‌اطلاع است. اکنون بیایید جلو و هنرنمایی یکنفر استاد را تماشا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا گفت و توپ‌ها را یکی پس از دیگری به‌هوا پرتاب کرد و آنها را به‌شکل خط بیضی نازکی در هوا به‌گردش درآورد. آنگاه یک توپ دیگربه‌آنها افزود، بعد یکی دیگر و بعد یکی دیگر و همینطور افزود و افزود و افزود(وهیچکس نفهمید توپ‌ها را از کجا میَ‌آورد) و در تمام این مدت خط بیضی شکل روشنتر و روشنتر می‌شد و دست‌های ستاره شناس باچنان سرعتی حرکت می‌کرد که مانند تور یا سایهٔ محوی بنظر می‌رسید و نمی‌شد آنرا تشخیص داد. کسانی که توپ‌ها را شمرده بودند می‌گفتند که اکنون صد توپ در هوا می‌چرخد. خط بیضی اکنون به‌بلندی هشت پا رسیده بود و منظرهٔ درخشان و نورانی بسیار جالبی تشکیل می‌داد. بعد ستاره‌شناس دست‌های خود را به‌سینه نهاد و به‌توپ‌ها امر کرد که بدون کمک او گردش را دادمه دهند. توپ‌ها هم دادند. پس از یکی دو دقیقه ستاره‌شناس گفت:«خوب، دیگر بس است!» و خط بیضی درهم شکست و فروریخت و توپ‌ها پخش و پراکنده شدند و هریک بطرفی غلتیدند. هرکجا یکی از آن توپ‌ها می‌امد مردم از ترس واپس می‌رفتند و هیچکس به‌آن دست نمی‌زد. این امر ستاره‌شناس را به خنده انداخت. مردم را ریشخند کرد و آنها را ترسو و بزدل خواند. بعد چرخید و طناب بندبازی را دید و گفت:«مردمان احمق هر روز پول خود را برای تماشای حرکات یکنفر جلمبر ناشی که آبروی فن ظریف بندبازی را می‌برد تلف‌لا می‌کنند.» بعد گفت:«اکنون بیایید و هنرنمایی یکنفر استاد را تماشا کنید!» این‌را که گفت توی هوا خیز برداشت و محکم و استوار با پا روی بند فرود آمد. بعد تمام طول طناب را لی‌لی کنان رفت و بازگشت. در این حال دست‌ها را روی چشم‌هایش گذاشتته بود. بعد شروع کرد به پشتک و وارو زدن و بیست و هفت تا پشتک و وارو زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان مردم پچ‌وپچ و بگومگو افتاد برای این‌که ستاره‌شناس پیرمرد بود و سابق همیشه از جنبش و حرکت عاجز بود و حتی گاهی می‌لنگید، اما اکنون چست و چالاک شده بود و به‌چابکترین طرزی به شیرین‌کاری‌های خود ادامه می‌داد. سرانجام سبک از طناب پایین پرید و رو به‌بالای جاده رفت و سرنبش پیچید و از نظر ناپدید شد. بعد آن جمع کثیر با رنگ پریده و در حال سکوت نفس عمیقی کشیدند و به‌صورت‌ یکدیگر نگاه کردندـ گوئی می‌خواستند بگویند:«آیا این کارها حقیقت داشت؟ـ توهم آنها را دیدی یا فقط من بودم... و من هم خواب می‌دیدیم؟» بعد بگومگو بصدای بلند شروع شد و جمعیت به‌دسته‌های دونفر دونفر تقسیم گردید و بطرف خانه‌ها راه افتاد. در طول راه مردم همچنان با آن لحن و قیافهٔ وحشت‌زده حرف می‌زدند و سر تکان می‌دادند و حرکات دیگری می‌کردند که معمولا وقتی مردم سخت تحت تأثیر چیزی قرار گرفته باشند از آنها سر می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها دنبال پدرانمان راه افتاده بودیم و سعی می‌کردیم تا آنجا که می‌توانیم حرفهای آنها را بشنویم. وقتی توی خانه نشستند به‌صحبت خود دادمه داند، بازهم ما نزد آنها بودیم. پدرها خیلی اوقاتشان تلخ بود؛ چون می‌دانستند که پس از جملهٔ جادوگران و شیاطین به‌دهکده بلایی نازل خواهد شد. بعد پدر من بیاد آورد که کشیش آدولف در لحظه‌ای که می‌خواست مارگت و اهل خانهٔ او را تکفیر کند، زبانش بند آمد و لال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم گفت:«تاکنون این ملاعین نتوانسته بودند به‌یک نفر خدام مطهر و مقدس درگاه خداوند دست‌ درازی کنند، اما حالا که جرأت دست درازی به‌او را هم پیدا کرده‌اند دیگر من از قضیه سر در نمی‌آورم. چون کشیش آدولف خاجش را به گردن آویخته بود، مگر اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«چرا؛ ماهم دیدیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رفقا، مسأله جدی است و خیلی هم جدی است. تاکنون ما همیشه ملجاء و پناهی داشتیم، اما اکنون دیگر آن ملجاء و پناه نیز عاجز شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران مثل اینکه آب سرد رویشان ریخته باشند، بر خود لرزیدند و کلمات او را تکرار کردند:«عاجز شده است، خدا از حمایت ما منصرف شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر زپی و ولمه‌یر گفت:«درست است. دیگر ملجاء و پناهی نداریم که بدادمان برسد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر نیکلاوس که قاضی بود گقت:«مردم متوجه این امر خواهند شد و یأس و نومیدی جرأت و توانایی را از آنها سلب خواهد کرد. حقیقتاً که روزگار بدی شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاضی آهی کشید و لمه‌یر باصدای متأثری گفت:«نقل این قضیه به همه جا خواهد رسید و دهکدهٔ ما بعنوان اینکه مورد خشم و غضب خداوند قرار گرفته، متروک خواهد شد. مسافرخانهٔ «گوزن طلایی» ایام سختی را در پیش خواهد داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم گفت:«راست می‌گویی همسایه، همهٔ ما صدمه خواهیم دید. اسم و رسم همه صدمه خواهد دید؛ عده‌ای هم از لحاظ مالی متضرر خواهند شد. آه، خدایا!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موضوع چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکن است آن یارو بیاید و کارمان را یکسره کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«محض رضای خدا ببینم آن یارو دیگر کیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کلمه مانند صاعقه بر سر آنها فرود آمد و نزدیک بود از وحشت ضعف کنند. بعد وحشت این بلیه نیروی آنها را تحریک کرد و از غصه خوردن دست کشیدند. و بنا براین به چاره اندیشی پرداختند و طرق مختلف رفع ایت بلیه را مورد بحث قرار دادند. تا اینکه مدت زیادی از بعدازظهر گذشت، و بالاخره اعتراف کردند که فعلا هیچ تصمیمی نمی‌توانند بگیرند. آنگاه با قلب‌های گرفته و نگران، از یکدیگر جدا شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مشغول خداحافظی بودند من از میانه قاچاقی شدم و راه خانهٔ مارگت را در پیش گرفتم تا ببینم آنجا چه اتقاقی افتاده است. مردم زیادی را دیدم، اما هیچکدام با من سلام و علیک نکردند. این موضوع شاید عجیب بنماید، اما در واقع عجیب نبود، چون بقدری نگران ترس و وحشت خود بودند که بنظر من هوش و حواسشان پیش خودشان نبود. رنگشان پریده و بینی‌شان تیغ کشیده بود و مانند این بود که در خواب راه می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم‌هایشان باز بود، اما هیچ چیزی را نمی‌دیدند؛ لب‌هایشان تکان می‌‌خورد، اما چیزی نمی‌گفتند و بی‌آنکه خودشان دانند، از فرط نگرانی و ناراحتی، دست‌هاشان را در هم قفل می‌کردند و باز می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانهٔ مارگت مانند مجلس عزا بود: او و ویلهلم روی کاناپه کنار یکدیگر نشسته بودند، اما چیزی نمی‌گفتند و حتی دست یکدیگر را در دست نداشتند. هر دو غرق در اندیشه و اندوه بودند و چشمان مارگت از گریه سرخ شده بود. مارگت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من از ویلهلم خواهش و تمنا کرده‌ام که ازاینجا برود و دیگر قدم به‌اینجا نگذارد و بدین‌ترتیب جان خودش را نجات دهد. برای من قابل تحمل نیست که باعث مرگ او بشوم. این خانه جادو زده است و هیچکدام از افراد آن از آتش جان بدر نخواهند برد. اما ویلهلم نمی‌رود. او هم با دیگران از بین خواهد رفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویلهلم گفت که:«من حاضر نیستم بروم. اگر خطری تو را تهدید می‌کند، جای من هم در کنار تو خواهد بود. من از کنار تو دور نخواهم شد!» بعد مارگت شروع به‌گریستن کرد و منظره بقدری رقت‌انگیز بود که من از آمدن خود پشیمان شدم. در این موقع ضربه‌ای به‌ در نواخته شد و شیطان بدرون آمد. تر و تازه سردماغ و زیبا بود و آن محیط سرمست‌کننده‌ای را که همیشه دور و بر خود داشت، با خود آورد. راجع به آنچه اتفاق افتاده بود و آن ترس و بیم‌هایی که خون را در عروق مردم منجمد می‌ساخت کلمه‌ای بر زبان نیاورد، بلکه بنای حرف زدن را گذاشت و از انواع مطالب شاد و خوش و خرم سخمن بمیان آورد. بعد سخن از موسیقی بمیان کشید، و این ضربهٔ ماهرانه‌ای بود که آخرین بقای دلتنگی مارگت را برطرف کرد و او را کاملا سردماغ آورد. مارگت بعمر خود هیچکس را ندیده بود که بآن خوبی  و با آن‌همه علم و اطلاع راجع به موسیقی سخن بگوید، و بقدری از این موضوع مسرور و خرسند شده بود که احساساتش در چهره‌اش انعکاس می‌یافت و از کلماتش می‌تراوید. و ویلهلم متوجه این امر شد و از شادمانی مارگت آنقدر که انتظار می‌رفت راضی بنظر نمی‌رسید. آنگاه شیطان از موسیقی به شعر پرداخت و چند قطعه‌ای خواند و خوب هم خواند و بار دیگر مارگت را  مسحور خود ساخت و باز ویلهلم آنطور که انتظار می‌رفت راضی بنطر نمی‌رسید. و اینبار مارگت متوجه شد و از عمل خود پشیمان گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌شب من بانوای موسیقی لذت بخشی که عبارت بود از ریزش باران روی شیشه‌های پنجره و غرش دوردست رعد بخواب رفتم. مدتی از شب گذشته بود که شیطان آمد و مرا بیدار کرد و گفت:«با من بیا. کجا میل داری برویم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هرجا که بخواهی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نور خورشید تابیدن گرفت و شیطان گفت:«اینجا کشور چین است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن برای من غیرمنتظره بود و از اندیشهٔ این‌که سفری به‌این دوری کرده‌ام یکنوع مستی و سرخوشی به من دست داد؛ زیرا این سفر بسیار بسیار دورتر از حدی بود که افراد دهکدهٔ ما رفته بودند، و حتی بارتل اشپرلینگ{{نشان|۱۱}} نیز، که آنقدر به سفرهای خود می‌بالید، سفری به این دوری نکرده بود، بیش از نیم‌ساعت بر فراز امپراطوری چین پرواز کردیم، و همهٔ انرا تماشا کردیم. آنچه دیدیم بسیار دیدنی بود. بعضی بسیار مناظر زیبا بود و بعضی دیگر آنقدر وحشتناک‌آور بود که در فکر نمی‌گنجد. مثلا...نه، فعلا بماند شاید بعداً به نقل سرگذشت این سفر و اینکه چرا شیطان از میان کشورها چین را انتخاب کرد بپردازم. اگر حالا بخواهم ماجرای این سفر را نقل کنم رشته، حکایت قطع می‌شود. باری، بالاخره از پرواز دست کشیدیم و فرود آمدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی کوهی نشستیم که برمنظرهٔ وسیعی از سلسلهٔ جبال و دره و تنگه و دشت و رودخانه مشرف بود و شهرها و دهکده‌ها در گوشه و کنار آن زیر آفتاب بخواب رفته بودند و در حاشیهٔ دور دست این منظره، خطی از دریا بچشم می‌خورد. تصویر آرام و رؤیا مانندی بود که بچشم لذت و به روح آرام می‌بخشید. اگر بنا به میل خود می‌توانستیم در جهان چنین تغییراتی پدید آوریم، آنوقت جهان برای زیستن جای بسیار مناسبتری می‌شد، زیرا تنوع صحنه و منظرهٔ باری را که بردوش اندیشه سنگینی می‌کند از یک شانه به‌شانه دیگر انتقال می‌دهد و خستگی و ملال کهنه و دیرینه را از جسم و روح انسان می‌زداید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و شیطان باهم صحبت کردیم و من قصد داشتم که او را اصلاح کنم و متقاعدش سازم زندگی بهتری را در پیش بگیرد. دربارهٔ همهٔ آن کارهایی که کرده بود برایش حرف زدم و ازو خواهش کردم که بیشتر ملاحظهٔ مردم را داشته باشد و آنها را بیچاره و بدبخت نسازد و گفتم که میدانم قصد آزار رساندن به کسی نداری، اما قبل از آنکه اینطور الل‍ه بختکی دست‌ به‌کاری بزنی، اندکی تأمل کن و عواقب آنرا در نظر بیاور. اگر اینکار بکنی آنوقت دیگر چندان اسباب زحمت مردم را فراهم نخواهی آورد. شیطان فقط قدری متعجب شد و خنده‌اش گرفت و گفت:«چی؟ من و کار الل‍ه بختکی می‌کنم؟ من هرگز چنین کاری نمی‌کنم. تأمل کنم و عواقب کاری را در نظر بیاورم؟ چه نیازی به این کار هست؟ من همیشه می‌دانمعاقبت کار چه خواهد بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، شیطان، پس چطور می‌توانی این کارها را بکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، حالا که اینطور است به تو خواهم گفت و تو باید سعی کنی که بفهمی. تو متعلق به نژاد عجبیب هستی. هر یک از افراد بشر از یک ماشین رنج و یک ماشین خوشی توام با یکدیگر ساخته شده است. این دو ماشین هماهنگ با یکدیگر کار می‌کنند و بطرز دقیق و ظریفی بر اساس اصل داد و ستد میزان شده‌اند.&lt;br /&gt;
در برابر هر خوشی که از یک شعبهٔ این ماشین خارج شود، شعبهٔ دیگر حاضر و آماده است که آنرا بوسیله یک رنج یا اندوه جبران کند و تعادل برقرار سازد، و چه بساکه گاه این خوشی را بوسیلهٔ ده رنج و اندوه جبران می‌کند. در غالب موارد، زندگی بشر بطور تقریباً مساوی بین خوشی و ناخوشی تقسیم شده است. وقتی که تعادل بهم بخورد، همیشه ناخوشی غلبه می‌آید. لکن عکس قضیه هرگز صادق نیست. گاهی طبیعت و ساختمان فرد طوری است که ماشین بدبختی‌اش قادر است تقریباً تمام کار را به‌تنهایی انجام دهد. چنین شخصی زندگی را تقریباً تمام کار را به تنهایی انجام دهد. چنسن شخصی زندگی را بقریباً بی‌خبر از مفهوم خوشبختی می‌گذارند. دست بهر کاری بزد بدبختی روی بدبختی برایش می‌آورد. تو این قبیل آدم‌ها را هیچ دیده‌ای؟ برای این قبیل آدم‌ها زندگی نه تنها آش دهن سوزی نیست، بلکه در حکم مصیبتی است. گاهی برای یک ساعت خوشی ماشین یک فرد او را وادار می‌کند که سال‌ها بدبختی بدنبال آن تحمل کند. قبول نداری؟ این چیزی است که هر روز و هر ساعت اتفاق می‌افتد. هم‌اکنون یکی را به عنوان نمونه به تو نشان می‌دهم. مردم دهکدهٔ شما در نظر من هیچ نیستند. خودت هم اینرا میدانی، مگر غیراز این است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌خواستم با صراحت زیاد حرف بزنم، این بود که گفتم گمان می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب پس یقین بدان که این مردم در نظر من هیچ نیستند. ممکن نیست در نظر من چیزی باشند. تفاوت بین و من و آن‌ها بی‌حدوحساب است. آنها قوهٔ عاقله ندارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قوهٔ عاقله ندارند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچ چیزی که شباهتی هم به آن داشته باشد ندارند. درآینده یک وقتی آنچه را انسان ذهن خود می‌نامد مورد مطالعه قرار خواهم داد و جزئیات آن دستگاه مغشوش و سراسر بی‌نظم را به‌تو نشان خواهم داد؛ آنوقت خودت خواهی دید و خواهی فهمید. انسان‌ها هیچ وجه مشترکی با من ندارند... ما هیچ نقطهٔ تماسی باهم نداریم. انسان‌ها احساسات و خودپسندی‌ها و جسارت‌ها و جاه‌طلبی‌های ناچیز احمقانه دارند. زندگی ناچیز و احمقانهٔ آنها خنده‌ای و فسوسی و فنایی بیش  نیست. انسان هیچ قوهٔ تمیزی ندارد. فقط قوهٔ تمیز اخلاقی دارد. اکنون به تو نشان می‌دهم که منظورم چیست. ببین، این یک عنکبوت سرخ است که بقدر یک سر سنجاق هم نمی‌شود. آیا می‌توانی تصورش را بکنی که یک فیل به این عنکبوت علاقه‌مند باشد؟ یعنی برایش مهم باشد که این عنکبوت خوش است یا ناخوش، غنی است یا فقیر، معشوقه‌اش به‌او روی خوش نشان می‌دهد یا نه، مادرش سالم است یا بیمار، در محافل و مجامع محلی به‌او می‌گذارند یا کلاهش پس معرکه است، دشمنانش به‌او صدمه می‌رسانند، یا دوستانش او را ترک می‌کنند، امیدهاش مبدل به نومیدی می‌شود، یا در جاه‌طلبی‌های سیاسیش مواجه با شکست می‌گردد، یا در آغوش خانوده‌اش خواهد مرد یا در سرزمین بیگانه دچار خفت و خواری خواهد شد؟ این مطالب برای فیل هرگز نمی‌تواند مهم باشد؛ این مطالب در نظر او هیچ نیستند؛ او نمی‌تواند علایق و عواطف خود را آنقدر کوچک کند که در خور شکل و اندازهٔ این عنکبوت گردد. فیل هیچ خصومتی ندارد؛ نمی‌تواند خود را تا آن حد تنزل دهد. منهم هیچ خصومتی با نوع بشر ندارم. فیل بی‌اعتناست؛ من هم بی‌اعتنا هستم. فیل بخودش این زحمت را نمی‌دهد که به عنکبوت آسیب برساند. حتی اگر دردسری نداشته باشد ممکن است خدمتی هم به عنکبوت بکند. من هم به انسان‌ها خدماتی کرده‌ام، ولی آسیبی نرسانده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فیل یک قرن زندگی می‌کند، عنکبوت سرخ فقط یک روز. این دو جانور از لحاظ قدرت و عقل و مقام از یکدیگر جدا هستند و فاصلهٔ بین آن‌ها نجومی است. مع‌ذلک چه در این صفات و در چه صفات دیگر مقام انسان نسبت به من از مقام عنکبوت به فیل بی‌اندازه پایین‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ذهن بشر با زور و زحمت و فلاکت و ناشیگری تکه پاره‌های ناچیزی از چیزهای بی‌اهمیت را سرهم بندی می‌کند و از آنها نتیجه‌ای می‌گیرد. حال آن‌که ذهن من خلاق است! می‌فهمی چه می‌گویم؟ هرچه را بخواهد در ظرف یک بطرفة‌العین خلق می‌کند. بدون ماده و مصالح خلق می‌کند. مایع و جامد و رنگ و هر چیز و همه چیز را از آن هیچ بی‌جرمی که «اندیشه» نامیده می‌شود خلق می‌کند. یک فرد بشر رشتهٔ ابریشم را تصور می‌کند، ماشین ساختن آن‌را تصور می‌کند، منظره‌ای را تصور می‌کند، و بعد با هفته‌ها زحمت و مرارت آن منظره را روی آن پارچه سوزن‌ دوزی می‌کند؛ و حال آنکه من مجموعهٔ کار را بتصور می‌آورم و در یک طرفةالعین آن کار تمام و کمال جلو من حاضر می‌شود. خلق می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من دربارهٔ شعر، موسیقی، شطرنج، یا هرچیزی که فکر کنم فوراً جلو من حاضر می‌شود. این را می‌گویند ذهن و نفس باقی و جاوید که هیچ چیزی از دسترس آن خارج نیست. هیچ چیزی نمی‌تواند حاجب ورداع دید من بشود. صخره‌ها جلو چشم من شفاف‌اند و تاریکی روشنایی است. من احتایج ندارم کتابی را باز کنم، بلکه با یک نظر تمام محتویات آنرا به ذهن خود منتقل می‌سازم، آنهم از پشت جلد؛ و پس از یک میلیون سال نیز ممکن نیست کلمه‌ای از آنرا فراموش کنم یا محل آن کلمه در آن کتاب از خاطرم محو گردد از خاطر بشر یا مرغ یا ماهی هیچ چیزی نمی‌گذارد بر من پوشیده باشد. من با یک‌ نظر داخل شخص عالم می‌شوم و به محض دخول گنجینه‌ای که فراهم آوردنش برای او شصت سال زحمت و مرارت داشته به من تعلق می‌یابد. او ممکن است فراموش کند، و مسلماً فراموش می‌کند؛ حال آنکه من فراموش نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، حالا از روی افکار تو می‌فهمم که مقصود مرا بخوبی درک می‌کنی. بگذار به بحث خود ادامه دهیم. ممکن است اوضاع و احوالی پیش بیاید که فیل ـ بفرض آنکه عنکبوت را ببیند ـ از عنکبوت خوشش بیاید، ولیکن فیل نمی‌تواند به عنکبوت عشق بورزد. عشق او خاص همنوعان اوست، خاص بستگان اوست. عشق فرشتگان عالی و آسمانی و ماورای قوهٔ تصور بشر است ـ از حدود تصور بشر بی‌نهاست بالاتر است!‌ اما این عشق به نوع شریف خود فرشتگان محدود می‌گردد. اگر حتی یک لحظه این عشق شامل حال یکی از افراد نوع بشر بشود، او را خاکستر خواهد ساخت. نه، ما نمی‌توانیم به انسان عشق بورزیم، بلکه فقط می‌توانم بطرز بی‌ضرری نسبت به‌او بی‌اعتنا باشم؛ گاهی هم ممکن است ازو خوشمان بیاید. کما اینکه من از تو و آن بچه‌های دیگر خوشم می‌آمد. از کشیش پطر هم خوشم می‌آید و برای خاطر شماست که این همه کارها را برای مردم دهکدهٔ شما انجام می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان متوجه شد که فکر شوخی و مسخرگی از خاطر من گذشت، و نظر خود را این‌طور توضیح داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من برای اهل ده کارهای خوبی انجام داده‌ام، هرچند ظاهر امر غیراز این بنماید. ابناء نژاد تو هرگز نمی‌توانند خیر را از شر تمیز دهند؛ همیشه یکی را با دیگری اشتباه می‌کنند. علتش این است که آینده نمی‌توانند ببیند. آنچه من اکنون دارم برای اهل ده انجام می‌دهم یک روز نتایح مفیدی برای آنها به‌بار خواهد آورد. این نتایج در بعضی موارد بحال خود آنها مفید خواهد بود و در بعضی موارد دیگر نسل‌های آینده از آنها فایده خواهند برد. هیچکس نخواهد دانست که باعث و بانی آنها من بوده‌ام، اما بهر صورت در حقیقت امر تغییری حاصل نخواهد شد. بین شما بچه‌ها یک بازی رسم است، بدین‌ترتیب که یک ردیف آجر را با چند بند انگشت فاصله روی زمین می‌نشانید، بعد یک آجر را هول می‌دهید. آن آجر آجر مجاور خود را می‌اندازد و آن یکی دیگری را و بهمین ترتیب ادامه می‌یابد تا همهٔ آجرها بیفتند. تخستین عمل یک کودک مانند هول دادن نخستین آجراست و بقیهٔ اعمال او تابع آن هستند. اگر شما هم مثل من قادر به دیدن آینده بودید در آن‌صورت همهٔ آنچه را باید بر آن موجود بگذرد می‌دید ـ زیرا پس از آن‌که نخستین واقعهٔ زندگی او معلوم شد دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند ترتیب زندگی او را بهم بزند؛ یعنی هیچ چیزی نمی‌تواند آنرا تغییر دهد، زیرا هر عملی جبراً عمل دیگری را باعث می‌گردد و آن عمل دیگر عمل دیگری را بدنبال می‌آورد و این رشته تا به‌آخر کشیده می‌شود و شخص ناظر می‌تواند به منتهی الیه این رشته نظر بیندازد و محل و موقع هر عملی را، از گهواره تا گور، مشاهده کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا این ترتیب را معین می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر منظور از معین کردن «از پیش معین کردن» باشد، نه. شرایط و اوضاع زندگی خود انسان آنرا معین می‌کند. نخستین عمل او دومین عمل و همهٔ اعمال بعدی را معین می‌سازد. حالا من‌باب مثال فرض کنیم که انسان از روی یکی از حلقه‌های این سلسلهٔ علل جهش کند، و آنهم بظاهر حلقهٔ بی‌اهمیتی باشد. فرض بگیریم که مقرر بوده است شخصی در روز و ساعت و دقیقه و ثانیه و جزء ثانیهٔ معینی بر سر چاهی برود؛ و این شخص نرود. مشی زندگی او از ان لحظه به بعد بکلی تغییر خواهد کرد. از آن لحظه به‌بعد دیگر زندگیش با ان زندگی که نخستین عمل وی در زمان کودکی برایش معین کرده بود، بکلی متفاوت خواهد بود، یعنی چه بسا که اگر به سر چاه می‌رفت به پادشاهی می‌رسید، و اکنون که این واقعه از زندگیش حذف شده کارش به گدایی بکشد و خرج کفن و دفنش را مردم محض رضای خدا تقبل کنند. من‌باب مثل اگر کریستف کلمب در هر زمانی ـ مثلاً کودکی ـ از روی ناچیزترین حلقهٔ سلسلهٔ اعمال خود که نخستین عمل کودکیش آنرا معین ساخته بود می‌جهید، این جهش مابقی زندگیش را تماماً تغیر می‌داد؛ یعنی کریستف کلمب کشیش می‌شد و در یک دهکدهٔ ایتالیایی در حال گمنامی از دنیا می‌رفت و قارهٔ آمریکا تا دو قرن بعد کشف نمی‌شد. این چیزی است که من می‌دانم: اگر کریستف کلمب از روی یکی از هزاران‌هزار حلقهٔ اعمال خود می‌جهید، زندگیش تماماً تغییر می‌کرد. من هزاران‌هزار مشی ممکن زندگی این شخص را مطالعه کرده‌ام و فقط در یکی از آنهاست که واقعهٔ کشف آمریکا پیش می‌آید. شما مردم گمان نمی‌برید که همهٔ اعمالتان بیک اندازه مهم‌اند؛ و حال آنکه این عین حقیقت است. گرفتن یک مگس در سرنوشت شما به اندازه اقدام به هر عمل دیگری حائز اهمیت است....»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مثلاً به‌اندازهٔ تسخیر یک قاره اهمیت دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله. اما اینرا هم بگویم که هیچکس تاکنون از روی یک حلقه نجهیده است. این امر تاکنون واقع نشده است! حتی وقتی شخصی دارد می‌کوشد تصمیم بگیرد که کاری را بکند یا نکند، خود این عمل نیز یک حقه است و در سلسلهٔ اعمال محل خاص خود دارد؛ و وقتی که آن شخص بالاخره تصمیم به کردن کاری می‌گیرد، اینهم امری است که قطعاً و مطلقاً محرز و مسلم بوده است که وی انجام خواهد داد. اکنون ملاحظه می‌کنی که انسان هیچیک از حلقه‌های سلسلهٔ اعمال خود را نمی‌تواند بیندازد. اینکار ازو ساخته نیست. اگر بخواهد که چنین کاری بکند، خود این فکر نیز یک حلقهٔ اجتناب‌ناپذیر از سلسلهٔ اعمال او را تشکیل خواهد داد ـ یعنی فکری خواهد بود که لازم است درست در همان لحظه برایش پیش بیاید و نخستین عمل کودکیش آنرا معین کرده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی وحشتناک بنظر می‌‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با لحن اندوه‌باری گفتم:«پس بشر محکوم به حبس ابد است و نمی‌تواند آزاد شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، نمی‌تواند خود را از قید نخستین عمل کودکیش آزاد کند. ولی من می‌توانم او را آزاد کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اشتیاق به او نگریستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من مشی زندگی چندتن از اهل دهکده شما را تغییر داده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستم ازو تشکر کنم، ولی اینکار را دشوار یافتم و از آن گذشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تغییرات دیگری نیز خواهم داد؛ تو آن لیزا برانت{{نشان|۱۲}} کوچولو را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه او را می‌شناسند. مادرم می‌گوید این دختر بقدری شیرین و زیبااست که هیچ دختر دیگری بگردش نمی‌رسد. می‌گوید وقتی بزرگ شد مایهٔ افتخار دهکدهٔ ما خواهد شد. بعلاوه همهٔ اهل ده او را خواهند پرستید، همانطور که اکنون او را می‌پرستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من آیندهٔ او را تغییر خواهم داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم «یعنی آنرا بهتر خواهی ساخت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله. آیندهٔ نیکلاوس را هم تغییر خواهم داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینبار خوشحال شدم و گفتم:«در خصوص او دیگر لازم نیست سؤال کنم؛ مسلماً در حق او کمال سخاوت را بخرج خواهی داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همین قصد را دارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من فوراً در مخیلهٔ خود به ساختن آیندهٔ درخشان نیکی پرداختم و او را به مقام یک سردار نام‌آور و یکی از ندمای رنسانس رسانده بودم که متوجه شدم شیطان منتظر است من به حرف‌هایش گوش بدهم. من از اینکه تصورات بی‌ارزش خود را در برابر او برملا کرده بودم شرمنده شدم و منتظر ریشخند او بودم. اما او مرا ریشخند نکرد، بلکع صحبت خود را ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عمری که برای نیکلاوس مقرر شده شصت و دوسال است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم «چقدر عالی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عمر لیزا سی‌وشش سال است: اما همانطور که به تو گفتم من زندگی و عمر آنها را تغییر خواهم داد. دودقیقه و ربع دیگر نیکلاوس از بیدار خواهد شد و خواهد دید که باران دارد اتاق می‌بارد. مقدر این بود که نیکلاوس غلتی بزند و باز بخواب برود؛ ولی من مقرر کرده‌ام که اول برخیزد و پنجره را ببندد و سپس بخوابد. این امر ناچیز تمام مشی زندگی اورا تغییر خواهد داد. نیکلاوس صبح دو دقیقه دیرتر از خواب خواهد برخاست، در نتیجه از آن به بعد هیچ چیزی مطابق سلسلهٔ قدیم بر او نخواهد گذشت.» شیطان ساعتش را دراورد و چند لحظه‌ای به آن نگریست و سپس گفت:حالا برخاسته است که پنجره را ببندد. زندگییش تغییر کرد و مشی جدید آغاز شد. اکنون دیگر نتایج آن خواهد آمد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی عجیب بود. من احساس چندش کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر این تغییرات پیش نمی‌آمد دوازده روز بعد حوادثی اتفاق می‌افتاد؛ مثلا نیکلاوس لیزا را از غرق شدن نجات می‌داد. درست سر موقع ـ یعنی ساعت ده و چهارده دقیقه که از مدت‌ها پیش معین شده بود ـ نیکلاوس در محل حاضر می‌شد. در این موقع آب کم عمق و نجات غریق آسان می‌بود، اما اکنون نیکلاوس چندثانیه دیرتر می‌رسد. در ظرف این چندثانیه لیزا دست و پا زنان به جای عمیق‌تری رسیده است. نیکلاوس حداعلای تلاش خود را می‌کند، اما هر دو غرق می‌شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من فریاد کشیدم:«آه، شیطان! آه شیطان جان!» چشمانم پر از اشک شد:«نجاتش بده، نگذار این اتفاق بیفتند! من نمی‌توانم مرگ نیکلاوس را تحمل کنم. نیکلاوس دوست و همبازی عزیز من است. فکر مادر بیچارهٔ لیزا را بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دامنش را چسبیدم و عجز و التماس کردم؛ اما این‌کارها بخرجش نرفت. مرا دوباره سرجایم نشاند و گفت که باید بقیهٔ حرف‌های او را بشنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من زندگی نیکلاوس را تغییر داده‌ام و این امر زندگی لیزا را دگرگون ساخته است. اگر این کار را نکرده بودم، نیکلاوس لیزا را نجات می‌داد و بر اثر رفتن توی آب سرما می‌خورد. سپس یکی از شدیدترین اقسام بیماری سرخک، که خاص نژاد شما است، عارض او می‌شد و اثرات غم‌انگیزی در او بجای می‌نهاد. نیکلاوس برای مدت چهل و شش سال بصورت یک تخته گوشت مفلوج، از گوش کرو از زبان لال و از چشم کور، در رختخواب می‌افتاد و از خدا طلب مرگ می‌کرد. می‌خواهی زندگیش را بصورت اول برگردانم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، نه، بهیچ‌وجه. محض رضای خدا آنرا همین‌طور که هست بگذار.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهتر است همین‌طور باشد. ممکن نبود هیچ حلقهٔ دیگری از زندگی او را تغییر بدهم و بیش از این به‌او فایده برسانم. او هزارات هزار خط مشی ممکن در پیش داشت اما هیچ‌کدام آن‌ها به زیستن نمی‌ارزید. همه پر از بدبختی و فلاکت بود. اگر من دخالت نمی‌کردم، نیکلاوس عمل شجاعانهٔ خود را دوازده روز دیگر انجام می‌داد ـ عملی که از آغاز تا انجامش شش دقیقه طول می‌کشید ـ و تنها پاداشی که می‌گرفت عبارت بود از آن چهل و شش سال غم و رنج و بدبختی که بتو گفتم. کمی پیش از این بتو گفتم که گاه عملی که برای کنندهٔ خود یک ساعت خوشی یا رضایت از نفس را باعث می‌گردد، بوسیله سال‌ها رنج و عذاب پاداش می‌‌گیرد یا مجازات می‌گردد. آن وقتی که این مطالب را گفتم موضوع نیکلاوس یکی از مواردی بود که راجع به‌آن فکر می‌کردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من پیش خود اندیشیدم که آیا مرگ نابهنگام لیزای بیچاره او را از چه مصیبتی نجات می‌دهد. شیطان اندیشه مرا جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اولا از ده سال بهبود یافتن تدریجی از عواقب آن حادثه؛ ثانیاً از نوزده سال آلودگی و ننگ و فساد و جنایت، و سرانجام از مرگ بدست جلاد. لیزا دوازده روز دیگر خواهد مرد. مادرش اگر می‌توانست او را از مرگ نجات می‌داد، ولی آیا من از مادرش مهربان‌تر نیستم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا. آه، چرا. عاقل‌تر ازو هم هستی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون رسیدیم بر سر قضیه کشیش پطر. او بواسطهٔ دلایل غیرقابل انکار دائر بر بی‌گناهیش برائت حاصل خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه شیطان، چطور چنین چیزی می‌شود؟ واقعاً اینطور فکر می‌کنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فکر نمی‌کنم، بلکه بیقین می‌دارم. نام نیک و حیثیت او مجدداً سرجای خود خواهم آمد و کشیش پطر بقیهٔ عمر را بخوشی خواهد گذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ولی خوشبختی‌اش معلول این علت نیست. من «آن‌روز زندگیش را بنفع او تغییر خواهم داد. او هرگز نخواهد دانست که آبرویش دوباره بازگشته است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من در ذهن خودم ـ آنهم با کمی شرم و ترس ـ جویای جزئیات امر شدم، ولی شیطان توجهی به اندیشه‌های من ننمود. سپس افکار من متوجه ستاره‌شناس شد و پیش خود گفتم که آیا ستاره‌شناس گذاشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان باصدای تندی که بنظرم مثل قیقه آمد گفت:«در کرهٔ ماه. من او را به‌آن طرف سرد ماه فرستادم. خوش نمی‌داند کجاست و حال و روز خوشی هم ندارد. معهذا آنجا برای او جای خوبی است. محل مناسبی است که از آنجا ستارگان خود را رصدگیری کند. هم اکنون به‌او احتیاج خواهم داشت. این آدم زندگی دراز و کثیف و پردرد و رنجی در پیش دارد، ولی من آنرا تغییر خواهم داد؛ زیرا من بغضی نسیت به‌او ندارم و کاملاً مایلم که لطف و مرحمتی در حق او بکنم. گمان می‌کنم بهتر است او را طعمهٔ آتش سازم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه تصورات غریبی از لطف و مرحمت داشت! اما چه می‌شود کرد، فرشتگان این‌طور ساخته شده‌اند و عقلشان بیش‌از این قدر نمی‌دهد. کارهای آن‌ها مثل کارهای ما نیست. بعلاوه افراد بشر در نظر آن‌ها هیچ نیستند. آن‌ها را وهم و خیالی بیش نمی‌دانند. بنظرم غریب آمد که او ستاره‌شناس را به جایی آن دوری پرت کرده است. می‌توانست او را به آلمان بررد که دم دست باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دور است؟ برای من هیچ دور نیست. فاصله برای من وجود ندارد. خورشید کمتر از صد و پنجاه میلیون کیلومتر از اینجا فاصله دارد و نوری که اکنون به ما می‌تابد هشت دقیقه در راه بوده است؛ ولی من این فاصله، یا هرفاصلهٔ دیگر را، در زمانی چنان ناچیز طی می‌کنم که قابل اندازه‌گیری نیست. کافی است که این سفر را بیندیشم تا انجام بگیرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دستم را دراز کردم و گفتم:«شیطان، نور به دست من می‌تابد، آنرا بصورت یک جام شراب بیندیش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان اندیشید و من شراب را نوشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جام را بشکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرما... می‌بینی که واقعی است. اهل ده خیال می‌کردند که آن گلوله‌های برنجی جادویی است و مانند دود ناپدید خواهند شد. می‌ترسیدند که به آ‌ناه دست بزنند. شما آدم‌ها موجودات عجیبی هستید. حالا با من بیا، کار دارم. اکنون ترا در رخت‌خواب قرار خواهم داد.» گفتن و همان و شدن همان. آنگاه شیطان رفت. اما صدایش از میان تاریکی و باران بگوشم می‌رسید که می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، به زپی بگو، اما به هیچ‌کس دیگر نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جواب اندیشهٔ من بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۸ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب به چشمم نمی‌آمد. نه به‌این علت که به سفرهای خود می‌بالیدم و از این‌که این دنیای درندشت را دور زده به چین رفته بودم و بارتل اشپرینگ(که بقول خودش «جهانگرد» بود و به وین رفته بود و از میان بچه‌های ازل دورف تنها کسی بود که سفر کرده و عجایب جهان را بچشم دیده بود) دیگر در نظرم قدر و قیمتی نداشت. اگر وقت دیگری بود این موضوع مرا بیدار نگه می‌داشت، اما اکنون در من بی‌اثر بود. نخیر، فکر و خیال من مشغول نیکلاوس بود و افکارم فقط بگرد او و ایام خوشی دور می‌زد که با تفریح و بازی در جنگل‌ها گذرانده بودیم و روزهای دراز تابستان که در کشتزارها و رودخانه بازی کرده بودیم و زمستان که، هنگامی که پدر و مادرانمان گمان می‌کردند به مدرسه رفته‌ایم، روی یخ‌ها سرسرک بازی می‌کردیم. اکنون نیکلاوس این زنگی را در جوانی ترک می‌گفت. تابستان‌ها و زمستان‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و ما بچه‌ها مثل سابق بازی می‌کردیم و ول می‌گشتیم، ولی جای نیکلاوس خالی می‌ماند. دیگر او را نمی‌دیدیم. فردا او گمانی نخواهد برد، بلکه مانند همیشه خواهد بود و شنیدن صدای خندهٔ او و دیدن حرکات سبک و بچگانهٔ او مرا تکان خواهد داد. چون در نظر من او جسد بی‌جانی با دست‌های زرد و چشم‌های تیره بش نخواهد بود و من کفن را بدور صورت او خواهم دید، و روز بعد نیز نیکلاوس گمانی نخواهد برد و همچنین روز بعد و در تمام این مدت چند روز زندگیش مثل باد خواهد گذشت. آن چیز وحشتناک مدام به‌او نزدیک‌تر خواهد شد و سرنوشتش با قدم‌های استواری بسوی او خواهد آمد و جز من و زپی هیچ‌کس از آن خبر نخواهد داشت. دوازده روز ـ فقط دوازده روز. فکرش هم وحشتناک بود. در این موقع متوجه شدم که در افکار خودم او را به‌اسم خودمانی «نیک» و «نیکی» نمی‌خوانم، بلکه اسم کامل او را می‌برم، و آن‌هم با احترام، وقتی که انسان از مرده‌ای نام می‌برد. همچنین ضمن بیاد آوردن وقایع دوران رفاقتمان، یکی پس از دیگری، متوجه شدم که این وقایع بیشتر مواردی است که من با او بد رفتاری کرده یا به‌او آسیب رسانده‌ام. این خاطره‌ها مرا سرزنش می‌داد و قلبم از پشیمانی فشرده می‌شد ـ عیناً مانند هنگامی که نامهربانی‌هایمان را نسبت به دوستان رو در نقاب خاک کشیده بیاد می‌آوریم و آرزو می‌کنیم که ای‌کاش برای یک لحظه هم شده بازمی‌گشتند تا ما بتوانیم جلو پایشان بخاک بیفتیم و بگوییم:«رحم کن و مرا ببخش».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌بار، وقتی که ما نه ساله بودیم، نیکلاوس در حدود یک فرسخ راه دنبال فرمان میوه فروش ده رفت و میوه فروش هم در عوض یک سیب بزرگ عالی باو داد و نیکلاوس آن سیب را در دست گرفته پروازکنان بسوی خانه می‌دوید و از فرط شوق و شگفتی سر از پای نمی‌شناخت، و من در راه باو برخوردم و او سیب را به من نشان داد و گمان خیانت به من نمی‌برد ولی من سیب را برداشتم و پا به فرار گذاشتم و ضمن دویدن آنرا می‌خوردم  و او بدنبال من می‌دوید و التماس می‌کرد و وقتی که مرا گرفت، من‌هم تخم سیب را، که تنها باقیماندهٔ آن بود، به‌او دادم و زدم زیر خنده. نیکلاوس گریه‌کنان روانه شد و گفت که قصد داشته آن سیب را به خواهر کوچولوی خود بدهد. این حرف دل مرا آتش زد: چون می‌دانستم خواهرش تازه از بیماری برخاسته و حالش خرده خرده دارد خوب می‌شود. اگر نیکلاوس سیب را به‌او می‌داد، از تماشای شادی و شگفتی او، و احساس نوازش او، برخود می‌بالید. ولی من خجالت می‌کشیدم که بگویم از کردهٔ خود شرمنده‌ام. فقط ناسزایی به‌او گفتم ـ و چنین وانمود کردم که اهمیتی نمی‌دهم و او هم جوابی نداد. اما در چهره‌اش حالت رنجیده‌ای ظاهر شد و رویش را بطرف خانه‌شان چرخاند. سال‌های بعد، بارها در دل شب این حالت چهرهٔ او پیش چشمم مجسم می‌شد و مرا سرزنش می‌کرد و بار دیگر شرمنده‌ام می‌ساخت. آن قیافه بتدریج محو شد و از نظرم ناپدید گردید. اما اکنون بار دیگر پدیدار شده بود و دیگر محو و مبهم نیز نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار در مدرسه، وقتی که یازده ساله بودم، دواتم را ریختم و لباس چهار دختر را خراب کردم و بیم آن می‌رفت که سخت مجازات بشوم، اما تقصیر را بگردن نیکلاوس انداختم و او چوب خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین سال گذشته نیز در معامله‌ای کلاه سرش گذاشته بودم: بدین معنی که من یک قلاب ماهی‌گیری بزرگ که ترک خورده بود باو دادم و سه‌ قلاب کوچک سالم ازو گرفتم. نخستین ماهی که گرفت قلاب را شکست؛ اما نیکلاوس نفهمید که من مقصرم. وجدانم مرا وادار کرد که یکی از قلاب‌های کوچک را به‌او پس بدهم، ولی نیکلاوس آنرا نگرفت و گفت:«حساب حساب است. درست است که آن قلاب شکسته بود، اما تو تقصیری نداشتی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه، نمی‌توانستم بخوابم. این ناروهای ناچیزی که باو زده بودم مرا شکنجه می‌داد و سرزنش می‌کرد و رنجی که از آن‌ها می‌بردم خیلی بدتر از وقتی بود که آدم به‌یک آدم زنده بد کرده باشد. نیکلاوس زنده بود، اما زنده بودن او مهم نبود. برای من حکم مرده را داشت. باد هنوز دور و بر شیروانی‌ها ناله می‌کرد و باران روی شیشه می‌کوبید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح زپی را پیدا کردم و قضیه را به‌او گفتم. زپی نزدیک رودخانه بود. لب‌هایش تکان خورد، اما چیزی نگفت. فقط مات و مبهوت شد و رنگش مثل گچ سفید شد. چندلحظه‌ای بهمین حال باقی ماند و اشک در چشمش حلقه زد. بعد رویش را آن‌سو کرد و من دست در دست او انداختم و باهم قدم زدیم و فکر کردیم، اما حرف نزدیم. از روی پل گذشتیم و در میان چمن‌زارها روان شدیم و به‌بالای تپه و درون جنگل رفتیم و سرانجام به حرف آمدیم و زبانمان آزادانه بکار افتاد و همهٔ حرف‌هایمان دربارهٔ نیکلاوس بود و زندگی را که با او کرده بودیم بخاطر می‌آوردیم و زپی متصل، مثل کسی که با خودش حرف می‌زند، می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوازده روز؛ کمتر از دوازده روز!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیکدیگر گفتیم که باید در تمام این مدت با او باشیم و آن‌قدر که می‌توانیم از مصاحبت او برخوردار شویم. اکنون روزها برایمان گرانبها بود. ولی با تمام این حرف‌ها بدیدن نیکلاوس نرفتیم. دیدن او مثل دیدن آدم مرده بود، و ما می‌ترسیدیم. این مطلب را برزبان نیاوردیم، ولی این چیزی بود که احساس می‌کردیم. این بود که وقتی از سر پیچی گذشتیم و ناگهان با نیکلاوس روبرو شدیم، یکه خوردیم. نیکلاوس با خوشحالی فریاد کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آهای! چه خبرتان است؟ مگر جن دیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما نمی‌توانستیم حرف بزنیم. اما این موضوع اشکالی پیش نیاورد، چون خود نیکلاوس حاضر بود برایمان صحبت کند، زیرا بتازگی شیطان را دیده و از این امر خیلی خوشحال بود. شیطان راجع به‌سفر ما به‌چین به‌او گفته بود، و او هم از شیطان خواهش کرده بود که او را نیز به‌سفری ببرد و شیطان قول داده بود. قرار شده بود این سفر سفر دراز ئ عالی و زیبائی باشد و نیکلاوس ازو خواهش کرده بود که ما را هم ببرد، ولی شیطان گفته بود که نه، شاید یک روز دیگر ما را ببرد، ما حالا نمی‌شود. قرار بود که شیطان روز سیزدهم بسراغ او بیاید، و نیکلاوس از هم اکنون ساعت شماری می‌کرد و خیلی بی‌قرار شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز روز مرگ نیکلاوس بود. ما نیز مانند خود نیکلاوس ساعت شماری می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه نفری گردش کنان راه درازی را پیمودیم و از جاده‌هایی که زمان کودکیمان آن‌ها را دوست می‌داشتیم گذشتیم و درتمام این مدت راجع به‌ایام گذشته حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس خیلی خوشحال سردماغ بود. ولی ما دو نفر نمی‌توانستیم گرفتگی خاطرمان را از خود دور کنیم. لحن حرف زدن ما با نیکلاوس بقدری ملایم و محبت‌آمیز بود که او متوجه شد و خوشش آمد و ما مرتب خدمات محبت‌امیزی به‌او می‌کردیم و هرکاری می‌خواست بکند، ما می‌گفتیم:«بگذار این کار را ما برایت بکنیم.» و این‌هم او را خرسند می‌ساخت. من هفت قلاب ماهی‌‌گیری ـ یعنی همه مایملک خود راـ به‌او دادم و او را وادار به قبول آن‌ها کردم. و زپی هم چاقوی نو و سوت سوتکش را که رنگقرمز زده بود به‌او داد. بطوری که بعدها فهمیدیم این‌ها همه جبران کلاه‌هایی بود که در معاملات گذشته سر نیکلاوس رفته بودـ کلاه‌هایی که شاید خود نیکلاوس دیگر بیاد نداشت. این کارها بدل نیکلاوس اثر کرد: باورش نبود که ما او را این‌قدر دوست بداریم. غروری که از این محبت احساس می‌کرد و امتنانی که در برابر آن از خود نشان می‌داد مانند کارد به قلب ما فرو می‌رفت؛ چون ما بهیچ‌وجه مستحق این امتنان نبودیم. سرانجام، وقتی که از یکدیگر جدا شدیم، نیکلاوس رنگش برافروخته شد و گفت که چنین روز خوشی را بعمر خود ندیده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که بخانه بازمی‌گشتیم زپی گفت:«ما همیشه برای نیکلاوس ارزش قایل بودیم، اما هرگز مثل حالا که داریم او را از دست می‌دهیم برایمان عزیز نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردا و روز بعد ما همه اوقات فراغت خود را با نیکلاوس گذراندیم و اوقاتی را که ما (و واو) از کار و سایر وظایفمان می‌زدیم بر آن می‌افزودیم. این عمل برای هر سه‌تا بقیمت دشنام‌های سخت و تهدید و کتک تمام میشد. هر روز صبح ما دونفر با تکان سختی از خواب می‌پریدیم و همین‌طور که روزها یکی پس از دیگری بسرعت می‌گذشت می‌گفتیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقط ده روز دیگر، فقط نه روز دیگر، فقط هشت روز دیگر، فقط هفت روز دیگر.» مهلت ما متصل کم می‌شد. در تمام این مدت نیکلاوس خوش و خرم بود و همیشه از این‌که ما را مثل خود شادمان نمی‌دید، متحیر و متعجب می‌شد. حداعلای کوشش خود را می‌کرد که ما را سر دماغ بیاورد، اما پیروزیش در این امر همیشه توخالی بود. می‌دید که شادی ما از ته دل نیست و خنده‌هایمان گویی به مانعی برمی‌خورد و مبدل به آه می‌گردد. می‌کوشید که علت را دریابد تا بلکه بتواند ما را در رهایی از گرفتاریمان یاری کند یا لااقل باسهیم شدن در اندوهمان بار آن‌را بردوش ما سبک‌تر سازد؛ این بود که ما برای فریفتن و آرام ساختن او ناچار بودیم دروغ‌های بسیاری ببافیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ناراحت‌کننده‌تر از همه این بود که نیکلاوس مدام در کار نقشه کشیدن بود و این نقشه‌ها غالباً از حد روز سیزدهم تجاوز می‌کرد! هرگاه این وضع پیش‌ می‌آمد، روح ما معذب می‌شد. تمام فکر و ذکر نیکلاوس مصروف این می‌گردید که راهی برای برطرف کردن افسردگی و بازگرداندن نشاط ما پیدا کند. و بالاخره هنگامی که بیش از سه روز دیگر مهلت نداشت فکری بخاطرش رسید که خیلی او را خوشحال کرد، و این فکر عبارت بود از برپا کردن یک مجلس رقص و بازی دختر و پسر، و محل آن‌را همان‌جایی که نخستین‌بار شیطان را دیده بودیم و روز آن‌را روز چهاردم معین کرد. این تاریخ برای ما وحشتناک بود، زیرا روز چهاردم می‌بایست روز تشییع جنازهٔ او باشد. ما جرأت اعتراض نداشتیم زیرا اگر اعتراض می‌کردیم می‌پرسید «چرا» و ما نمی‌توانستیم به‌این «چرا» جواب بدهیم. نیکلاوس از ما خواست که در دعوت مهمانانش به‌او کمک کنیم و ما هم کمک کردیم ـ آخر انسان نمی‌تواند خواهش دوستی را که چندروزی بیش از عمرش باقی نمانده رد کند. اما دعوت کردن این مهمانان کار وحشتناکی بود، زیرا در حقیقت آن‌ها را به‌مجلس ختم او دعوت می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن یازده روز روزهای وحشتناکی بود، ومعهذا، با این‌که اکنون عمری بین امروز و آن روزها فاصله افتاده است، خاطرهٔ آن‌ها نزد من گرامی و زیبا است. در حقیقت این روزها روزهای رفاقت و معاشرت با مردهٔ مقدسی بود و من هیچ رفاقتی را مانند آن صمیمانه و گرانبها ندیده‌ام. دامان ساعت‌ها و دقیقه‌ها را می‌چسبیدیم و آن‌ها را همچنان که می‌گذشتند و بدیار عدم می‌رفتند می‌شمردم ـ مانند شخص مهمی که گنجینه‌اش را سکه سکه ازو می‌ربایند و برای جلوگیری از آن کاری از دستش ساخته نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که شب آخرین روز را رسید، ما بچه‌ها تا دیروقت بیرون ماندیم. البته من و زپی بدکاری می‌کردیم که نیکلاوس را تا آن وقت شب نگه می‌داشتیم، اما نمی‌توانستیم ازو جدا بشویم؛ این بود که خیلی دیروقت او را دم در خانه‌شان ترک گفتیم. پس از رفتن او مدتی ماندیم و گوش دادیم و آن‌چه از آن می‌ترسیدیم رخ داد؛ یعنی پدر نیکلاوس او را کتک زد و ماصدای جیغ او را شنیدیم، ولی لحظه‌ای پس از گوش دادن با شتاب روانه شدیم و از این واقعه که خودمان باعث آن بودیم سخت متأسف شدیم. برای پدر نیکلاوس هم دلمان می‌سوخت، زیرا پیش خودمان فکر می‌کردیم که:«اگر می‌دانست... اگر می‌دانست...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح روز بعد نیکلاوس در محل معهود به‌دیدن ما نیامد، بنابراین ما رفتیم که ببینیم چه شده است. مادرش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر نیملاوس از این کارهای شما حوصله‌اس پاک سر رفته و دیگر اجازه نمی‌دهد این وضع ادامه پیدا کند. نیمی از اوقاتی که ما به‌نیک احتیاج داریم پیدایش نیست و بعد معلوم می‌شود که با شما دونفر مشغول ولگردی بوده. دیشب پدرش او را کتک زد. اینکار سابق همیشه ما ناراحت می‌کرد و بارها من واسطه شده‌ام و از پدرش خواهش کرده‌ام که او را ببخشد، ولی اینبار نیکلاوس بیهوده دست به‌دامن من شد، برای این‌که خود من‌‌هم اوقاتم از دست او تلخ شده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با صدایی که کمی می‌لرزید گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کاش همین یک دفعه هم او را نجات داده بودید. اگر این‌کار را می‌کردید یک روزی بیاد آوردنش قلبتان را تسلی می‌داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس مشغول اطو کشیدن بود و پشتش بطرف من بود. بشنیدن این حرف با قیافهٔ متعجب و یکه خورده بطرف من برگشت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منظورت از این حرف چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من غافلگیر شدم و نمی‌دانستم چه جواب بدهم، و در نتیجه در وضع ناجوری گیر کردم، چون او همچنان به‌من نگاه می‌کرد و من مات مانده بوم، اما زپی زرنگی کرد و سکوت را شکست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب دیگر، اگر این کار را می‌کردید البته بیاد آوردنش برایتان خوشایند بود. چون علت این‌که ما دیشب این‌قدر دیر کردیم این‌بود که نیکلاوس داشت از خوبی و مهربانی شما برایمان تعریف می‌کرد و می‌گفت وقتی که شما پهلویش هستید و ضامنش می‌شوید هرگز کتک نمی‌خورد. نیکلاوس بقدری گرم صحبت شده بود و ماهم بقدری علاقه‌مند بشنیدن تعریف‌های او شده بودیم که نفهمیدیم وقت گذشته و چقدر دیر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«راستی؟ راست می‌گویی؟» و پیش‌بندش را به‌چشم‌هایش مالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از تئودور بپرسید. او هم می‌داند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«نیک من پسر نازنین خوبی است. الهی دست‌هایم بشکند که گذاشتم دیشب کتک بخورد. دیگر هرگز این کار را نخواهم کرد. فکرش را بکنید دیشب تمام مدتی که من آنجا نشسته بودم و از دست او عصبانی بودم و نفرینش می‌کردم او مشغول تعریف از من بوده. خدایا، کاشکی ما می‌فهمیدیم! اگر می‌فهمیدیم هیچ‌وقت کار خبط و خطا از ما سر نمی‌زد؛ ولی افسوس که ما حیوانات کور و بیچاره‌ای هستیم که کورمال کورمال حرکت می‌کنم و دائماً مرتکب اشتباه می‌شویم. از این به‌بعد هروقت واقعهٔ دیشب را بخاطر بیاورم قلبم فشرده خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس هم مثل دیگران بود، گویی در آن روزهای شوم هر کس دهان باز می‌کرد می‌بایست تن ما را بلرزاند. این مردم دیدهٔ بینا نداشتند و نمی‌دانستند که آنچه برحسب تصادف از دهانشان خارج می‌شود چه حقایق غم‌انگیزی در بر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی پرسید که آیا نیکلاوس اجازه دارد با ما بیرون بیاید یا نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«متأسفانه خیر، پدرش برای این‌که بیشتر او را تنبیه کرده باشد اجازه نداده است که امروز از خانه بیرون برود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امید فراوانی در قلب ما پدیدار شد! من این‌را از چشمان زپی نیز خواندم. و نزد خود اندیشیدم که: اگر نتواند از خانه بیرون برود پس غرق هم نمی‌تواند بشود. زپی برای حصول اطمینان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تمام روز را باید توی خانه بماند یا فقط صبح را؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تمام روز را. حیف، چه روز خوبی است و نیکلاوس هم صبح عادت ندارد توی خانه بماند. اما حالا دارد نقشهٔ میهمانیش را می‌کشد و شاید همین کار باعث سرگرمی او بشود. خدا کند که زیاد دلتنگ نباشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی از حالت چشمان ما در نیکلاوس جرأت یافت و پرسید که آیا می‌توانیم برویم بالا نزد نیکلاوس و او را سرگرم کنیم یا نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس با لحن گرمی گفت:«قدم شما بروی چشم. این‌را می‌گویند دوستی حقیقی. حالا شما می‌توانستید توی دشت و جنگل گردش کنید و خوش باشید. شما بچه‌های خوبی هستید، هرچند راه‌هایی که برای نشان دادن خوبی خودتان پیدا می‌کنید غالباً رضایت بخش نیست. این نان شیرینی را برای خودتان بگیرید و این‌را هم از طرف من به‌نیکلاوس بدهید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که وارد اتاق نیکلاوس شدیم نخستین چیزی که توجه ما را جلب کرد ساعت بود ـ ساعت یک ربع به‌ده را نشان می‌داد. آیا راست؟ فقط چند دقیقهٔ دیگر از زندگی او باقیست! من فشاری در قلب خود احساس کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس از جا پرید و به‌ما خوشامد گفت. نقشه‌هایی که برای مهمانیش کشیده بود او را سردماغ آورده بود و دیگر احساس دلتنگی نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«بنشینید و ببینید من چکار کرده‌ام. یک بادبادکی درست کرده‌ام که دلتان را خواهد برد. توی مطبخ گذاشته‌ام که خشک بشود؛ الآن می‌روم و آن‌را می‌آوردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس پول‌هایی را که یک شاهی صنار جمع کرده بود، داده بود اسباب‌بازی‌های قشنگ خریده بود که در مهمانی بعنوان جایزه میان بچه‌ها تقسیم کند، و این اسباب‌بازی‌ها را بطرز جالب و زیبایی روی میز چیده بود. به‌ما گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من می‌روم اگر بادبادک بقدر کافی خشک نشده بود به‌مادرم می‌گویم که یک اطویی رویش بکشد. شما این چیزها را تماشا کنید تا من برگردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۸۹: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشستیم و در سکوت محض به ساعت خیره شدیم... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌وقت از اطاق بیرون رفت و سوت زنان و تلق تلق کنان از پله‌ها سرازیر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما به چیزهای روی میز نگاه نکردیم. هیچ چیز جز ساعت نمی‌توانست توجه ما را بخود جلب کند. نشستیم و در سکوت محض به‌ساعت خیره شدیم و به‌صدای تیک‌تیک آن گوش دادیم و هربار که عقربک از جا حرکت می‌کرد با علامت سر تایید می‌کردیم که از این مسابقهٔ مرگ و زندگی یک دقیقه دیگر هم گذشت. بالاخره زپی نفس عمیقی کشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو دقیقه به ده مانده است. هفت دقیقهٔ دیگر هم که بگذرد، نیکلاوس از نقطهٔ مرگ خواهد گذشت. تئودور، نیکلاوس نجات خواهد یافت نجات خواهد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیس. من خیلی ناراحتم. مواظب ساعت باش و حرف نزن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنج دقیقه دیگر هم گذشت. از فرط هیجان نفس نفس می‌زدیم. سه دقیقهٔ دیگر هم گذشت و صدای پایی روی پلکان شنیده شد. گفتیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نجات یافت!» و از جا پریدیم و بطرف در رفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس وارد شد. بادبادک را در دست داشت. گفت:«ببینید چه قشنگ است. نیکلاوس خیلی سر این بادبادک زحمت کشید. گمان می‌کنم از طلوع آفتاب مشغول بود و وقتی که شما آمدید تازه تمامش کرده بود.» بادبادک را به دیوار تکیه داد و خودش عقب ایستاد که آن‌را ورانداز کند. «این عکس‌ها را خود نیکلاوس کشیده و بنظر من خیلی هم خوب کشیده. البته قبول دارم که عکس کلیسا خیلی خوب در نیامده، آن پل را نگاه کن، هرکس ببیند در ظرف یک دقیقه می‌تواند پل را تشخیص بدهد. نیکلاوس به من گفت که این بادبادک را بیاورم بالا خدایا، هفت دقیقه از ده گذشته و من...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نیکلاس کجا است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نیکلاوس؟ آه، الان می‌آید، یک دقیقه رفت بیرون.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بیرون؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، همین‌که آمد پائین مادر لیزا آمد و گفت که بچه‌اش گم شده و چون قدری ناراحت بود من به‌نیکلاوس گفتم که دستور پدرش اهمیت ندارد، برود لیزا را پیدا کند...آه، شما دوتا چرا انقدر رنگتان پریده؟ حتماً حالتان بهم خورده؟ بنشینید من یک چیزی برایتان بیاورم. آن نان شیرینی به‌مزاجتان نساخته. آن نان یک قدری ثقیل است ولی من فکر کردم که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدون آن‌که جمله‌اش را تمام کند ناپدید شد و ما فقط بطرف پنجره دویدیم دم رودخانه نگاه کردیم. در آنسوی پل جمعیت انبوهی گرد آمده بودند و مردم از هر طرف به‌آن نقطه می‌دویدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخ، دیدی کار از کار گذشت. بیچاره نیکلاوس! آخر چرا مادرش گذاشت که از خانه بیرون برود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی درحالی که بغض گلویش را می‌فشرد گفت:«بیا برویم، زودباش دیگر طاقت دیدن مادرش را نداریم. پنج دقیقه دیگر خواهد فهمید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مقدر نبود که ما فرار کنیم. مادر نیکلاوس درحالی که شربت تقویت قلب در دست داشت در پای پلکان ظاهر شد و ما را نشاند و دوا را بخورد ما داد. بعد در قیافهٔ ما دقیق شد که اثر آن‌را ببیند، اما ظاهراً راضی نشد. در نتیجه ما را بیشتر نگه‌داشت و بخودش ناسزا گفت که چرا آن شیرینی مضر را به‌ما داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین موقع آنچه نگرانش بودیم رخ داد. بیرون صدای پا شنیده شد و عده‌ای آهسته، سر برهنه وارد شدند و جسد دو غریق را روی تختخواب نهادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بیچاره فریاد زد:«وای خدایا!» و زانو زد که جسد بی‌جان پسرش را در آغوش گرفت و صورت خیس او را غرق بوسه ساخت.«وای که من فرستادمش و خودم باعث مرگش شدم. اگر دستور پدرش را اطاعت کرده بودم و او را در خانه نگه‌داشته بودم، اینطور نمی‌شد. من بسزای کار خود رسیدم. دیشب به‌بچه‌ام ظلم کردم، و بچه‌ام التماس می‌کرد که جانبش را بگیرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس همین‌طور گریه و زاری را ادامه داد و همهٔ زن‌ها گریه کردند و دلشان بحال او سوخت و کوشیدند که او را تسلیت بدهند، ولی او گناه خود را نمی‌بخشید و خاطرش تسلی نمی‌یافت و مرتب می‌گفت:«اگر او را نفرستاده بودم، حالا صحیح و سالم بود. خدایا من قاتل بچه‌ام شدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مردم خود را بخاطر کاری که کرده‌اند سرزنش می‌کنند، این بلاهت آن‌ها را نشان می‌دهد. شیطان می‌داند و هم او گفت که هیچ اتفاقی رخ نمی‌دهد مگر آن‌که نخستین عمل انسان آن‌را مقدر و اجتناب‌ناپذیر ساخته باشد. بنابراین هیچ‌کس نمی‌تواند بارادهٔ خود نقشه را تغییر دهد و یا یک حلقه از سلسلهٔ وقایع را قطع کند. دراین هنگام صدای جیغ شنیدیم و مادر لیزا شیون کنان با یقهٔ پاره و گیسوی پریشان خود را از میان جمعیت گذراند و با فریاد و فغان بروی جنازهٔ کودکش افتاد و او را غرق بوسه ساخت. بالاخره پس از آن شیون و زاری شدید از جا برخاست و مشت‌هایش را گره کرد و صورت اشک‌ آلودش سخت و خشمگین شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دو هفته بود که خواب‌های وحشتناکی می‌دیدم و بدلم برات شده بود که عفریت مرگ عزیزترین چیزهایم را از چنگم خواهد ربود، و شبانه روز بخاک می‌افتادم و از درگاه خدا تمنی می‌کردم که بر من رحم کند و طفل معصومم را از من نگیرد. حالا اینست جوابی که خدا به من داده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه، خدا فرزندش را از بلایای بسیاری نجات داده بود و او نمی‌دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر لیزا اشک را از چشمان و گونه‌های خود سترد و لحظه‌ای به فرزندش خیره شد و با دست صورت و موهای او را نوازش داد و سپس بار دیگر با لحن دردناکی به‌سخن درآمد و گفت:«در آن دل سنگش ذره‌ای رحم پیدا نمی‌شود. من دیگر هرگز دعا نخواهم کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه کودک مرده‌اش را در بغل گرفت و بیرون رفت. جمعیت برایش راه باز کردند. مردم از کلمات وحشتناکی که او بزبان آورده بود مات و مبهوت شده بودند. وای که چه زن بیچاره‌ای بود! همانطور که شیطان گفته بود ما خوب و بد را از هم تمیز نمی‌دهیم و همیشه یکی را با دیگری اشتباه می‌کنیم. از آن هنگام تا کنون بارها بارها شنیده‌ام که مردم بدرگاه خدا دعا می‌کنند که جان بیماری را نجات ببخشد، ولی من هرگز خودم این کار را نکرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز بعد مراسم تشییع هردو جنازه در کلیسای کوچک دهکده بعمل آمد. همه آنجا حاضر بودند ـ از جمله مهمانان مجلس مهمانی نیکلاوس. شیطان هم بود و بودنش بجا بود، چه این مراسم به سعی و اهتمام او بعمل می‌آمد. نیکلاوس بدون انجام گرفتن تشریفات مذهبی زندگی را بدرود گفته بود و برای بجا اوردن این تشریفات اعانه جمع‌آوری شد تا او را از عالم اعراف بیرون آورند. اما فقط دوسوم پول لازم جمع شد و پدر و مادر نیکلاوس می‌خواستند مابقی را حتی قرض کنند، ولی شیطان مابقی را داد. شیطان بطور خصوصی به ما گفت که اعرافی وجود ندارد، اما پول برای این دادم که پدر و مادر نیکلاوس از دلواپسی و نگرانی بیرون آیند. ما بزرگواری او را ستودیم، اما او گفت که پول برایم ارزشی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گورستان یکنفر نجار، که بمناسبت کاری که سال گذشته برای مادر لیزا کرده بود پنجاه گروش ازو طلبکار بود، جسد لیزا را بعنوان گروگان نگهداشت. مادر لیزا نتوانسته بود این قرض را بپردازد و اکنون نیز قادر به‌پرداخت آن نبود. نجار جنازه را به خانهٔ خود برد و چهار روز آن‌را در زیرزمین نگهداشت و در این مدت مادر لیزا جلو خانهٔ او گریه و زاری و التماس و درخواست می‌کرد. بعد نجار جنازه را بدون تشریفات مذهبی در محوطهٔ گاودانی برادرش دفن کرد. این کار مادر لیزا را از فرط اندوه و خجلت دیوانه ساخت. این زن س به کوی و برزن نهاد و می‌گشت و به نجار دشنام می‌داد و به قوانین امپراطوری و کلیسا اهانت می‌کرد و دیدن او دل انسان را بدرد می‌آورد. زپی از شیطان خواهش کرد که در این قضیه مداخله کند، اما شیطان گفت که این نجار و سایرین همه افراد نژاد بشر هستند و آنچه می‌کنند کاملاً شایسته و برازندهٔ این نوع حیوان است و افزود که اگر چنین اعمالی فی‌المثل از یک الاغ سر می‌زد من فوراً مداخله می‌کردم، و هرگاه شما چنین چیزی دید مرا خبر کنید که جلو آنرا بگیرم.ـ ما اینطور فهمیدیم که شیطان این را از روی طعن و تمسر می‌گوید، چو مسلماً این قبیل اعمال از هیچ الاغی سر نمی‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پس از چند روز دیدیم که پریشانی آن زن بیچاره برایمان قابل تحمل نیست؛ این بود که با خواهش و التماس از شیطان خواستیم که ببیند آیا می‌تواند راهی پیش پای او بگذارد که بنفعش تمام شود یا نه. شیطان گفت مطابق درازترین راه‌های ممکن برای این زن چهل سال دیگر زندگی میسر است و مطابق کوتاه‌ترین راه بیست و نه سال؛ و هردوی این راه‌ها پر از غم و اندوه و گرسنگی و برهنگی و سرما و رنج و مرارت است. تنها اصلاحی که شیطان می‌توانست بکند این بود که این زن سه دقیقهٔ دیگر از یکی از حلقه‌های سلسله وقایع زندگی خود جهش کند و از ما پرسید که این‌کار را بکنم یا نه. این مهلت برای تصمیم گرفتن بقدری تنگ بود که اعصاب ما داشت تحت فشار خرد می‌شد و قبل از آن‌که فرصت پیدا کنیم و جزئیات آن را جویا شویم، شیطان گفت که چند ثانیهٔ دیگر فرصت از دست می‌رود و ما فریاد زدیم:«بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«تمام شد. آن زن داشت از سرپیچی می‌گذشت و من او را بازگرداندم. این عمل راه زندگی او را تغییر داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، اکنون چه پیش خواهد آمد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هم اکنون درحال پیش آمدن است. آن زن دارد با فشیر{{نشان|۱۳}} نساج صحبت می‌کند. فیشر در نتیجهٔ عصبانیت دست بکاری می‌زند که اگر این اتفاق رخ نداده بود مرتکب نمی‌شد. وقتی که آن زن بالای سر دخترش ایستاده بود و آن کلمات کفرآمیز را بر زبان میراند فیشر هم حاضر بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یعنی چکار خواهد کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هم‌اکنون دارد می‌کند، یعنی دارد آن زن را لو می‌دهد. سه‌روز دیگر او را خواهند سوزاند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان ما  بند آمد و از وحشت برجای خشک شدیم، زیرا اگر ما مداخله نمی‌کردیم آن زن دچار این سرنوشت وحشتناک نمی‌شد. شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آنچه شما فکر می‌کنید حقیقتاً انسانی است ـ یعنی احمقانه است. این زن از سرنوشت وحشتناکی نجات یافته است. او هر وقت می‌مرد به‌بهشت می‌رفت و این مرگ ناگهانی او را بیست و نه سال زودتر از استحقاقش به‌بهشت می‌برد، و بدین‌ترتیب از بیست و نه سال رنج و بدبختی نجات می‌یابد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک لحظه پیش ما داشتیم به‌خود ناسزا می‌گفتیم که دیگر برای دوستانمان هیچ لطف و مرحمتی از شیطان طلب نکنیم؛ چون ظاهراً او جز کشتن اشخاص هیچ لطف و مرحمتی نمی‌شناخت. ولی اکنون شکل قضیه بکلی تغییر یافته بود و ما از کاری که کرده بودیم خوشحال بودیم و اندیشهٔ آن ما را سرشار از خوشی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدت کوتاهی من برای فیشر احساس نگرانی کردم و باترس و لرز پرسیدم:«آیا این واقعه زندگی فیشر را هم تغییر می‌دهد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تغییر؟ البته تغییر می‌دهد؛ آن‌هم تغییر اساسی. اگر لحظهٔ پیش خانم برانت را ندیده بود سال دیگر می‌مرد، یعنی در سی و چهارسالگی. اکنون نود سال عمر خواهد کرد و زندگی مرفه و راحتی خواهد داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما از کاری که برای فیشر انجام داده بودیم احساس شادی . غرورفراوانی می‌کردیم و انتظار داشتیم که شیطان نیز در این حال و احساس با ما همراهی کند اما هیچ نشان شادی در او دیده نشد و این امر ما را ناراحت کرد. منتظر شدیم که خودش به زبان بیاید،‌ اما چیزی نگفت، این بود که ما برای آرام کردن خاطر نگران خود پرسیدیم که آیا این امر بضرر فیشر تمام می‌شود؟ شیطان لحظه‌ای این سوآل را زیر و رو کرد، سپس باقدری با تردید گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راستش را بخواهید موضوع حساسی است. مطابق چندین راه ممکنی که قبلاً پیش پای او باز بود فیشر به‌بهشت می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحشت ما را برداشت:«آه، شیطان، پس با وضع فعلی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، ناراحت نشوید. شما صمیمانه می‌کوشید که لطفی در حق او بکنید و همین‌قدر برای تسلای خاطر شما کافیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وای، وای، آخر این موضوع چه تسلایی می‌تواند به‌ما بدهد؟ تو می‌بایست به‌ما بگویی که چکار داریم می‌کنیم، در آنصورت این کار را نمی‌کردیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن این جرف در شیطان تأثیری نبخشید. او هرگز درد یا اندوهی احساس نکرده بود و از کم و کیف این احوال اطلاع درستی نداشت. فقط بطور نظری، یعنی بطور عقلانی، آن‌ها را می‌شاخت. البته این‌طور شناختن فایدهای ندارد. انسان اگر به‌تجربه این چیزها را نفهمد جز تصور مبهم و نارسایی از آن‌ها نخواهد داشت. ما با تمام قوا کوشیدیم باو بفهمانیم که چه امر وحشتناکی رخ داده است و ما چقدر از این واقعه ناراحت شده‌ایم؛ اما پیدا بود که شیطان موضوع را درک نمی‌کند. گفت بنظر من مهم نیست که فیشر به دوزخ می‌رود یا بهشت. در بخشت جای او خالی نخواهد بود، چون نظایر او آنجا زیاد است. ما سعی کردیم باو بفهمانیم که از مطلب بکلی پرت است و لاغیر؛ اما کوشش ما بجایی نرسید و شیطان گفت که من اهمیتی به فیش نمی‌دهم چون فیشر فراوان پیدا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظهٔ بعد فیشر از آن‌سوی جاده گذشت. دیدن او و بیاد آوردن سرنوشتی که در انتظارش بود و اینکه ما باعث و بانی آن بودیم حال ما را منقلب ساخت. اما خود او چه بی‌خبر بود و نمی‌دانست که چه بر سرش آمده است! از قدم‌های چابک و حرکات زرنگش پیدا بود که از آن بدی که در حق خانم برانت کرده بود چقدر راضی است. با حالت انتظار مرتب به پشت سر خود نگاه می‌کرد. چیزی نگذشت که خانم برانت، که زنجیر به‌دست و پا داشت و مأمورین او را تحت‌الحفظ می‌بردند، پیدا شد. جماعتی پشت سرش راه افتاده بودند و فریاد می‌زدند:«کافر مرتد!» از میان آنها بعضی همان همسایگان و دوستان روزهای خوش او بودند. عده‌ای می‌کوشیدند که او را کتک بزنند. و مامورین آنقدر بخودشان زحمت نمی‌دادند که جلو آنها را بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، شیطان، جلو این‌ها را بگیر!» قبل از آنکه بیاد بیاوریم که شیطان بدون تغییر دادن زندگی آنها نمی‌تواند این‌کار را بکند، این کلمات از دهان ما خارج شد. شیطان آهسته بطرف آنها فوت کرد و آنها تلوتلو خودرند و به‌هوا چنگ انداختند و بعد از یکدیگر جدا شدند و جیغ‌زنان هریک بسویی گریختند ـ گویی از درد تحمل‌ناپذیری رنج می‌بردند. شیطان با آن فوت یک دنده از یکایک آنها شکسته بود. ما بی‌اختیار پرسیدیم که آیا زندگی آنها تغییری یافته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، البته. بعضی عمرشان دراز شده و بعضی کوتاه. عدهٔ کمی از این تغییر بطرق مختلف فایده می‌برند، اما فقط همان عدهٔ کم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نپرسیدیم که آیا همان سرنوشت فیشر بیچاره را گریبانگیر آنها ساخته‌ایم یا نه. میل نداشتیم بداینم. به‌میل باطنی شیطان برای مهربانی کردن به‌مردم اعتقاد کامل داشتیم، ولی به‌صحبت قضاوت او بی‌اعتقاد شده بودیم. در این هنگام بود که شوق شوق فزایندهٔ ما به‌اینکه ازو بخواهیم نظری به‌زندگی خود بیندازد و آنرا اصلاح کند رفته رفته از دل ما رخت بر بست و علائق دیگری جای آنرا گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع محاکمهٔ خانم برانت یکی دو روز نقل مجالس دهکده بود و آن بلای اسرارآمیزی که بر سر آن جماعت آمده بود همه را شگفت کرده بود و جلسه محاکمهٔ خانم برانت مملو از جمعیت شد. خانم برانت سهل و ساده محکوم شد، زیرا در همان جلسهٔ محاکمه نیز آن کلمات کفرآمیز را بار دیگر برزبان آورد و گفت که حاضر نیستم آنها را پس بگیرم. هنگامی که باو اخطار کردند با این کار جان خود را بخطر می‌اندازی، گفت چه بهتر، برای اینکه من از جان خود سیر شده‌ام، حاضرم با شیاطین در جهنم بسر ببرم ولی چشمم به‌دلقک‌های این ده نیفتد. او را متهم کردند که دنده‌های مردم را بقوت سحر و جادو شکسته است و ازو پرسیدند که آیا جادوگری یا نه. با خشم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، اگر من چنین قدرتی می‌داشتم، خیال می‌کنید شما مردم ریاکار را پنج دقیقه زنده می‌گذاشتم؟ نخیر. همهٔ شما را می‌کشتم. حکمتان را بدهید و مرا راحت بگذارید که از دیدار روی شما خسته شده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خانم برانت مجرم شناخته شد و محکمه او را تکفیر کرد و از نعمات بهشت محروم و به‌آتش دوزخ محکومش ساخت. آنگاه پلاس بر او پوشاندند و تحویل قوای نظامیش دادند و به‌میدان بازارش بردند. دراین مدت ناقوس کلیسا با ابهت تمام نواخته می‌شد. ما دیدیم که او را به چوبهٔ اعدام بستند و نخستین پردهٔ کبود رنگ دود را که در هوا آرام برخاست تماشا کردیم. آنگاه بود که چهرهٔ خشمگین او نرم و ملایم شد و با لحن مهربانی به‌جماعت انبوهی که در برابرش ایستاده بودند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در ایام خیلی قدیم، وقتی که ما اطفال معصومی بیش نبودیم، شما هم‌بازی من بودید. بخاطر آن ایام من شما را می‌بخشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ما از آنجا دور شدیم  و دیگر سوختن او را ندیدیم، اما با آنکه انگشت توی گوش‌هایمان گذاشتیم، صدای جیغ‌های او را شنیدیم. هنگامی که صدایش خاموش شد دانستیم که علی‌رغم تکفیر محکمه اکنون در بهشت بسر می‌برد، و از مرگ او خوشحال شدیم و از این اینکه باث آن مرگ شده بودیم متاسف نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندی پس از این ماجرا یک روز بار دیگر سروکلهٔ شیطان پیدا شد. ما همیشه نگران آمدن او بودیم زیرا با بودن او زندگی هرگز ملال‌انگیز نبود. این‌بار شیطان در همان جایی که نخستین بار در جنگل او را دیده بودیم بسراغمان آمد. چون بچه بودیم ازو خواستیم نمایشی برای ما بدهد و ما را سرگرم کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بسیار خب. میل دارید تاریخ تکامل نوع بشر را ببینید، یعنی تاریخ تکانل آن چیزی که بشر اسمش را تمدن گذشته است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که بله، میل داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان با یک فکر کردن آن محل را صورت باغ بهشت درآورد و ما هابیل را دیدیم که در عبادتگاه خود مشغول عبادت است. بعد قابیل در حالی که قلبه سنگ خود را در دست داشت بطرف او آمد و پیدا بود که ما را نمی‌بیند بطوری که اگر من خودم را کنار نمی‌کشیدم پایم را لگد می‌کرد. آنگاه بزبانی که ما نمی‌فهمیدیم با برادر خود حرف زد، بعد عصبانی شد و بنای توپ و تشر زدن را نهاد و ما فهمیدیم که اکنون چه خواهد شد و لحظه‌ای سر خود را برگرداندیم، اما صدای ضربات قلبه سنگ و فریاد و ناله را شنیدیم؛ سپس سکوت حکمفرما شد و بعد هابیل را دیدیم که در خون خود غوطه‌ور است و دارد جان می‌دهد و قابیل بالاس سرش ایستاده و بی‌آنکه آثار پشیمانی از چهره‌اش هویدا باشد با نگاه انتقام‌جو اورا می‌نگرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه این منظره ناپدید شد و پس از آن یک سلسه جنگ‌ها و قتل‌ها و کشتارهای نامعلوم آمد. بعد طوفان نوح رخ داد و کشتی نوح در میان امواج خروشان بالا و پایین می‌رفت و از فاصلهٔ دور کوه‌های مرتفع در پس پردهٔ باران بطور محو و مبهم دیده می‌شد. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پیشرفت نژاد شما رضایت‌بخش نبود، اینست که اکنون یکبار دیگر فرصت تکامل و ترقی به‌آن داده می‌شود.» صحنه عوض شد و خود نوح را دیدیم که از بادهٔ ناب سرمست بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد شهر لوط را دیدیم و شاهد بودیم که در آن شهر بقول شیطان در جستجوی«دو سه نفر آدم محترم» می‌گشتند. بعد لوط پیغمبر را با دخترانش در غار دیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد نوبت جنگ‌های عبرانیان رسید و دیدیم که فاتحان، بازماندگان جانب مغلوب را با گله‌های گاو و گوسفندشان قتل عام می‌کنند و دختران جوان آن‌ها را زنده زنده می‌گیرند و بین خود تقسیم می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد جیل آمد و او را دیدیم که وارد خیمه شد و به‌شقیقهٔ مهمانی که در خواب بود میخ کوبید، و ما بقدری نزدیک بودیم که وقتی خون فواره زد و به‌شکل جوی باریکی جلو پای ما راه افتاد اگر می‌خواستیم می‌توانستیم پای خود را به‌آن خون آغشته سازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد جنگ‌های مصر و یونان و روم خون‌ریزی‌ها و کشتارهای وحشتناک پیش آمد و خیانت رومیان را نسبته به کارتاژی‌ها و قتل عام مشمئز کنندهٔ آن قوم دلیر را دیدیم؛ همچنین شاهد حملهٔ فیصر به‌بریتانیا بودیم که بقول شیطا«علت آن این نبود که وحشیان جزیرهٔ بریتانیا به‌او آزاری رسانده بودند بلکه سببش این بود که قیصر سرزمین آن‌ها را می‌خواست و قصد داشت مواهب تمدن را بر بیوه‌زنان و یتیمان آن‌جا ارزانی کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس مسیحیت به دنیا آمد. آنگاه قرون مختلف تاریخ اروپا از جلو چشم ما رژه رفتند و مسیحیت را دیدم که درست در دست تمدن از خلال این قرون گذشت و بقول شیطان، همه جا پشت‌سر خود قحطی مرگ و فلاکت و سایر علابیم ترقی نژاد بشر را از خود بجا گذاشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه همه‌اش جنگ و دگر جنگ و باز جنگ بود که در تمام اروپا، بل در تمام جهان، دیده می‌شد. بقول شیطان «گاهی بخاطر منافع خصوصی خاندان‌های سلطنتی و گاهی برای منکوب کردن یک ملا ضعیف جنگ در می‌گرفت، اما هرگز نشد که هیچ حنگی از طرف ملت متجاوزی به‌منظوری خیر و پاکیزه آغاز گردد ـ چنین جنگی در سراسر تاریخ بشر سابقه ندارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس شیطان گفت:«خوب، اکنون که تاریخ تکامل و ترقی نژاد خود را دید، باید ازعان کنید که در حد خود بسیار عالی بود. اکنون باید آینده را نشان بدهیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس کشتارهایی به‌ما نشان داد که از لحاظ امحاء حیات بشری از آنچه قبلاً دیده بودیم وحشتناک‌تر و از لحاظ تجهیزات جنگی صد برابر ویران‌کننده‌تر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«ملاحظه می‌کنید که بطور مداوم ترقی ادامه دارد. قابیل جنایت خود را بوسیلهٔ یک قلبه سنگ مرتکب شد، عبرانیان بوسیلهٔ نیزه و شمشیر خون مردمان را می‌ریختند، یونانیان زره و فن ظریف تشکیلات نظامی و سرداری را بدان افزودند، مسیحیان توپ و باروت آوردند، و همین ملت تاچندی دیگر بقدری در فن آدم‌کشی ترقی خواهد کرد که عموم مردم معترف خواهند شد که الحق اگر تمدن مسیحی نبود جنگ تا ابدالدهر امر ناچیز و بی‌مقدار باقی می‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه شیطان به‌سنگدلانه‌ترین طرزی شروع به‌خندیدن کرد و نژاد بشر را بباد تمسخر گرفت، و حال آن‌که می‌دانست آنچه می‌گوید باعث رنجش و آزردگی ما می‌گردد. این کاری بود که فقط از یک‌ نفر فرشته بر می‌آمد. آخر رنج بردن در نظر آن‌ها معنی و مفهومی ندارد؛ آن‌ها جز آنچه بطور افواهی شنیده‌اند از مفهوم درد و رنج اطلاعی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندبار من و زپی با فروتنی تمام کوشیده بودیم که او را به‌دیانت مسیح مشرف کنیم، و چون او هم ساکت مانده بود ما سکوت او را حمل بر رضا کرده بودیم. اما از این حرف‌های او معلوم می‌شد که ما نتوانسته بودیم تأثیر عمیقی در او بکنیم. این فکر ما را متأسف ساخت و دانستیم که یک نفر مبلغ مسیحیت وقتی که امیدش به‌نومیدی مبدل می‌گردد چه حالی پیدا می‌کند. ولی چون می‌دانستیم که اکنون وقت آن نیست که نیت خود را دنبال کنیم، اندوه‌مان را پیش خودمان نگه داشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان آن خندهٔ سندگدلانهٔ خود را تمام کرد و گفت:«بعلاوه پیشرفت بسیار جالبی است. در ظرف پنج یا شش هزارسال پنج یا شش تمدن طلوع کرده و ببار آمده  بر دنیا حکم‌فرما شده و سپس افول کرده و ناپدید شده است. جز تمدن اخیر هیچ یک از تمدن‌ها نتوانسته‌اند یک طریقهٔ آدم‌کشی که وافی به‌مقصود باشد ابداع کنند. چون کشتار مردم هدف عمدهٔ نژاد بشر را تشکیل می‌دهد، همهٔ این تمدن‌ها حداعلای کوشش خود را کرده‌اند، ولی فقط تمدن مسیحی است که توانسته دراین زمینه به‌ پیروزی‌های پرافتخار نایل گردد. یکی دو قرن دیگر همه قبول خواهند کرد که بهترین و قادرترین آدم‌کشان در میان مسیحیان پیدا می‌شونذ، و آن‌وقت است که دنیای شرک و کفر همچون طفل دبستانی از مسیحیان درس خواهد گرفت ـ البته نه برای فراگرفتن دین آن‌ها، بلکه برای یاد گرفتن طرز کار توپ‌هایشان. ترک‌ها و چینی‌ها از آن توپ‌ها خواهند خرید تا مبلغین مسیحی را بدم آن‌ها بگذازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام نمایش شیطان بار دیگر راه افتاده بود و جلو چشم ما در ظرف دو سه قرن ملت پس از ملت گذشتند. این ملت‌ها صف بی‌انتهای عظیمی را تشکیل می‌دادند و با هم گلاویز می‌شدند و تلاش و تقلا می‌کردند و در دریایی از خون که به‌دود جنگ آلوده بود غوطه می‌خوردند و از میان این دریای خون پرچم‌ها می‌درخشیدند و گلوله‌های سرخ از دهانهٔ توپ‌ها به‌پرواز در می‌آمدند و مدام غرش توپ و فریاد و فغان زخمیان و پرندگان بگوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان با آن خندهٔ شیطانیش گفت:«نتیجهٔ این کارها چه می‌شود؟ هیچ. هیچ چیزی عاید شما نمی‌شود. همیشه همان جایی که فرو رفته‌اید سر در می‌آورید. یک میلیون سال است که این نژاد روی این خط حرکت کرده و همین عمل مهمل بی‌معنا را مرتباً تکرار کرده است. حال مقصود و هدف از این عمل چیست؟ هیچ حکمت و فلسفه‌ای نمی‌تواند حدس بزند! کیست که از این اعمال فایده می‌برد؟ هیچ‌کس، جز مشتی سلاطین غاصب و اشرافی که مردم را تحقیر و تخفیف می‌کنند و اگر دست به آن‌ها بزنید احساس می‌کنند که آلوده و کثیف شده‌اند و اگر بدرخانه‌شان بروید در را بروی شما می‌بندند؛ همان کسانی که بردگیشان را می‌کنید، برایشان می‌جنگید، و در راهشان جان می‌دهید، و نه تنها از این کار خجالت نمی‌کشید، بلکه افتخار هم می‌کنید؛ همان کسانی که وجودشان اهانت دائمی به‌شما است و شما از شوریدن در مقابل این اهانت دائمی می‌ترسید؛ کسانی که از صدقات شما روزگار می‌گذراند و معهذا رفتارشان با شما رفتار ولی‌نعمت با گداست؛ کسانی که با شما به‌زبان خداوند یا برده سخن می‌گویند و بزبان برده با خداوند جواب می‌شوندند؛ کسانی که شما با زبان آن‌ها را می‌پرستید و حال آن‌که در قلب خود ـ اگر قلبی داشته باشید ـ خود را بخاطر این پرستش نفرین می‌کنید. آدم ابوالبشر یک نفر ریاکار و جبون بود و این صفات هنوز در ختم و ترکهٔ لو بقوت خود باقی است: این شالوده‌ای است که تمدن باید تماماً روی آن بنا شود. بنوشید بسلامتی بقای ریا و جبن! بنوشید بسلامتی توسعه و تزاید ریا و جبن! بسلامتی...» در این موقع شیطان از چشمان ما خواند که چقدر رنجیده‌ایم خنده‌اش را خورد و رفتارش را عوض کرد. بعد با ملایمت گفت:«نه، بسلامتی هم‌دیگر می‌نوشیم و یقهٔ تمدن را رها می‌کنیم. شرابی که بصرف میل ما از هوا در دست‌‌هایمان ریخته است شراب زمینی است و بدرد آن شعار دیگری که دادم می‌خورد. جام‌ها را بدور بیندازید، اکنون از آن شرابی خواهیم خورد که تاکنون این جهان خاکی نظیر آن را بخود ندیده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما اطاعت کردیم و دست بردیم و آن جام‌هایی را که از آسمان فرود می‌آمد گرفتیم. جام‌های شکیل و زیبائی بود؛ اما جنس آن از هیچ ماده‌ای که ما می‌شناسیم نبود. این جام‌ها انگار جان داشتند و حرکت می‌کردند، و بدون شک رنگ‌های آن در حرکت بودند. رنگ‌هاشان بسیار درخشان و روشن بودند، و هرگز قرار نمی‌گرفتند، بلکه بصورت امواج رنگین سرشار از زیبایی نوسان می‌کردن دو بیکدیگر برمی‌خوردندو درهم می‌ریختند و بصورت توده‌های رنگ مسحورکننده به‌اطراف می‌پاشیدند. بنظر من مانند حباب‌های رنگینی بودند که در میان امواج خود را می‌شویند و انوار آسمانی خود را باطراف می‌پراکندند. جام‌ها را به چیزی تشبیه کردم اما هیچ چیز که بتوان خود شراب را با آن قیاس کرد وجود ندارد. شراب را نوشیدیم و خود را در حال نشئه و خلسهٔ غرب و جاودانه‌ای یافتیم. گویی بهشت پنهانی در ما حلول کرده بود. چشمان زپی پر از اشک شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما هم یک روز آنجا خواهیم بود و آن‌وقت...» نگاه ترس آلودی به‌شیطان انداخت و بنظر من امیدوار بود شیطان بگوید:«بله، تو هم روزی در آن‌جا خواهی بود،» اما شیطان مثل این‌که حواسش جای دیگری بود و چیزی نگفت. این امر مرا سخت ترساند، برای این‌که من می‌دانستم که شیطان شنیده بود. هیچ‌چیز گفته یا ناگفته‌ای ازو پنهان نبود. زپی بیچاره هم قیافهٔ ناراحتی پیدا کرد و حرف خود را ناتمام گذاشت. جام‌ها از زمین برخاستند و از نظر ناپدید شدند. چرا این جام‌ها نزد ما نماندند؟ رفتن آن‌ها نشانهٔ بدی بنظر می‌رسید و بهمین جهت ما دلتنگ و گرفته خاطر شدیم. آیا من بار دیگر جام خود ا خواهم دید؟ آیا زپی جام خود را خواهد دید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۰۲: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره آن زن را به‌دار آویختند، و من هم با آن‌که دلم به‌حالش می‌سوخت سنگی به طرف او انداختم... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۹ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تسلط شیطان بر زمان و مکان اعجاب‌انگیز بود. زمان و مکان برای او وجود نداشت؛ آن‌ها را از مخترعات بشر می‌نامید و می‌گفت که این‌ها چیزهای مصنوعی است. ما بارها با او به‌دورترین نقاط کرهٔ زمین می‌رفتیم و هفته‌ها و ماه‌ها می‌ماندیم و معهذا هرگز غیبت‌مان جزیی از ثانیه بطول نمی‌انجامید. این موضوع از روی ساعت معلوم می‌شد. یک روز مردم دهکدهٔ ما خیلی ناراحت بودند، چون‌که هیأت ضد جادوگری جرأت نمی‌کرد برضد ستاره‌شناس یا کشیش آدولف اقدام کند.این هیأت در واقع فقط زورش به‌فقرا و مردم بی‌کس و کار می‌رسید. این بود که کاسهٔ صبر مردم لبریز شد و خودشان به‌گرفتن جادوگرن پرداختند و به‌تعقیب زن نجیب‌زاده‌ای پرداختند که معروف بود با فنون شیطانی بیماران را معالجه می‌کند، یعنی بجای آن‌که طبق رسم و قاعده با خون گرفتن و عملیات دلاکی بیماران را علاج کند، آن‌ها را شست‌‌و‌شو می‌داد و به‌آنها غذا می‌خوراند. این زن، درحالی که انبوه مردم ناسزاگویان و عربده‌کشان سر بدنبالش گذاشته بودند، می‌دوید و به‌خانه‌ها پناه می‌برد، اما درها بروی او بسته می‌شد. بیش از ربع ساعت او را تعقیب کردند و ما هم برای تماشا همراه جمعیت بودیم و بالاخره آن زن خسته شد و از دویدن باز ماند و مردم او را گرفتند. آن‌گاه او را بطرف درخستی کشاندند و طنابی بروی پایش انداختند و کوشیدند که پایش را توی خفت طناب بیندازند، و در حین این کار عده‌‌ای او را گرفته بودند و او گریه و زاری و التماس می‌کرد و دختر جوانش ناظر آن اعمال بود و می‌گریست، اما جرأت نمی‌کرد چیزی بگوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره آن زن را بدار آویختند، و من هم با آن‌که دلم بحالش می‌سوخت سنگی بطرف او انداختم؛ آخر همه سنگ می‌انداختند و هرکسی مواظب پهلو دستی خود بود و اگر من‌هم به‌دیگران تأسی نمی‌جستم متوجه می‌شدند و ناچار در این خصوص بین مردم حرف‌هایی زده می‌شد. شیطان زد زیر خنده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ کسانی که نزدیک بوند به‌او نگاه کردند. از این حرکت او متعجب بودند و پیدا بود که خوششان نیامده است. آن لحظه برای خندیدن بهیچ‌وجه مناسب نبود، زیرا اعمال و رفتار آزادانهٔ او و موسیقی فوق‌العاده‌اش او را در تمام ده مورد سوءظن قرار داده و بسیاری از مردم را نهانی با او بد ساخته بود. در این هنگام آهنگر درشت اندام ده توجه مردم را بسوی خود جلب کرد و بصدای بلندی که همه بشنوند گفت:&lt;br /&gt;
«به‌چه می‌خندی؟ جواب بده! بعلاوه خواهش می‌کنم به‌این حضار توضیح بده چرا سنگ نمی‌اندازی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، لازم نیست خودت را بکوچهٔ علی‌چپ بزنی، من مواظب تو بودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوصدای دیگر فریاد زدند:«بله، من‌هم هوای ترا داشتم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«سه نفر شاهد:مولر{{نشان|۱۴}} آهنگر، کلاین{{نشان|۱۵}} شاگرد قصاب و فایفر{{نشان|۱۶}} پیله‌ور نساج، یعنی سه‌نفر دروغگوی خیلی عادی. غیراز این‌ها هم کسی هست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهنگر با لحن تهدیدآمیزی گفت:«بودن و نبودن کسان دیگر مهم نیست. نظر تو هم دربارهٔ ما اهمیتی ندارد. سه نفر کافی است که حساب ترا برسند. باید ثابت کنی که سنگ انداخته‌ای و الا حسابت پاک است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت فریاد زدند:«بله، همینطور است،» و تا آن‌جا که می‌توانستند به‌مرکز دعوا نزدیک شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهنگر که از سخنگویی و قهرمانی خود بخود می‌بالید گفت:«اول باید به آن سوآل دیگر جواب بدهی. چرا می‌خندی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان لبخندی زد و با لحن خوشایندی گفت:«به این می‌خندم که می‌بینم سه نفر آدم جبون و بزدل که یک پای خودشان لب گور است به زن محتضری سنگ می‌اندازند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم خرافاتی از شنیدن این حرف چنان تکان خوردند که خود را عقب کشیدند و نفس را در سینه حبس کردند. آهنگر لاف‌زنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زکی! تو از مرگ ما چه خبر داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من؟ من از همه چیز خبر دارم. من کارم فالگیری است و وقتی که تو چند نفر دیگر دستتان را بلند کردید، کف دستتان را دیدم. یکی از شما هفتهٔ آینده خواهید مرد، یک نفر دیگر همین امشب خواهد مرد و نفر سوم پنج دقیقه بیشتر به‌مرگش باقی نیست ـ بفرمائید، آن‌هم ساعت!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتهٔ او در مردم اثر کرد. رنگ از چهره‌ها پرید و بی‌اختیار همه بطرف ساعت چرخیدند. قیافهٔ قصاب و نساج طوری بود که گویی مبتلا به‌بیماری شده‌اند، ولی آهنگر سینه‌اش را جلو داد و باصدای محکمی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای دیدن نتیجهٔ پیش‌بینی تو وقت زیادی لازم نیست. اگر راست درنیامد، آقا پسر، یک دقیقه هم مهلت زندگی نخواهی داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ‌کس چیزی نگفت. همه با سکوت عمیق و گیرایی ساعت را می‌نگریستند. همین‌که چهار دقیقه و نیم گذشت، آهنگر نفسش ناگهان بند آمد و دست روی قلب خود گذاشت و گفت:«خفه شدم! بدادم برسید!» و آهسته بروی زمین خم شد. مردم آهسته خود را کنار کشیدند و هیچ‌کس دستش را برای نگهداشتن او دراز نکرد و بالاخره آهنگر بروی خاک غلتید و مرد. مردم اول به او و بعد به‌شیطان و سپس بهمدیگر نگاه کردند. لب‌هایشان تکان می‌خورد، اما کلمه‌ای از دهانشان خارج نمی‌شد. آن‌وقت شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سه نفر دیده بودند که من سنگ نینداختم، شاید کسان دیگری هم باشند. اگر کسی هست بگوید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف مردم را بیک‌نوع وحشت دچار کرد. هیچ‌کس جواب نداد، اما عده‌ای شروع کردند به متهم ساختن یکدیگر و سرهم داد می‌زدند که:«تو گفتی که سنگ نینداخته،» و در جواب می‌شنیدند که:«دروغ می‌گویی، من حق تو را کف دستت خواهم گذاشت!» و هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که مردم بجان هم افتادند یکدیگر را بباد مشت و لگد گرفتند و درمیان آن‌ها فقط یک نفر به‌این جار و جنجار بی‌اعتنا بود و آن یک نفر همان زن مرده‌ای بود که بدرخت آویزان بود. رنج و عذاب او اکنون به‌پایان رسیده بود و روحش در صلح و صفای محض مستغرق گشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب از آنجا دور شدیم و من ناراحت بودم و بخود می‌گفتم:«شیطان به‌آن‌ها گفت که دارم به‌شما می‌خندم؛ اما دروغ گفت. به‌من می‌خندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فکر بار دیگر او را بخنده انداخت. گفت:«بله، داشتم بتو می‌خندیدم، چون از ترس آن‌که مبادا دیگران پشت سرت خبرچینی کنند به‌آن زن سنگ زدی، و حال آن‌که قلبت از این عمل برآشفته بود. اما من درعین حال به‌دیگران هم می‌خندیدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای این‌که وضع آن‌ها هم مثل تو بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چطور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر آن‌جا شصت و هشت نفر آدم بود و شصت و دو نفرشان بیش‌ از تو میل به‌انداختن سنگ نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، چه می‌گویی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این‌که گفتم عین حقیقت است. من نژاد شما آدم‌ها را می‌شناسم. این نژاد از سک مشت گوسفند تشکیل شده. اقلیت‌ها برآن حکومت می‌کنند، حکومت اکثریت بندرت اتفاق می‌افتد، یا اصلا اتفاق نمی‌افتد. اجتماع بشری احساسات و عقاید خود را سرکوب می‌کند و از عدهٔ معدودی پیروی می‌کند که بیش از دیگران سروصدا راه می‌اندازند. گاهی حق بجانب این عده است و گاهی نیست؛ ولی بر حق بودن و نبودن اهمیتی ندارد، جماعت درهرحال  از آن‌ها پیروی می‌کند. اکثریت عظیم نژاد بشر، چه وحشی و چه متمدن، در خفا مهربان و از آزار رساندن به‌دیگران رو گردان‌اند، اما در حضور آن اقلیت مهاجم و بی‌رحم جرأت اظهار وجود ندارند.&lt;br /&gt;
فکرش را بکن! یک نفر خوش قلب و مهربان جاسوسی یک نفر آدم مهربان دیگر را می‌کند و کاری می‌کند که آن آدم در ارتکاب قساوت‌ها و شقاوت‌هایی که دل هر دو را می‌شوراند کمال جدیت و وفاداری از خود نشان دهد. این را از من که یک نفر وارد و مطلع هستم داشته باش که مدت‌ها پیش وقتی که عمل احمقانهٔ کشتن جادوگران از طرف یک مشت خشک مقدس دیوانه شروع شد نود و یک درصد مردم نژاد شما با آن مخالف بودند. و من این را می‌دانم که حتی همین امروز، پس از قرن‌ها تعصب موروثی و تعالیم ابلهانه، از هر بیست نفر فقط یک نفر قلباً با سوزاندن جادوگران موافق است؛ و معهذا بظاهر همه از جادوگران بدشان می‌آید و خواهان کشتن آن‌ها هستند. &lt;br /&gt;
یک‌روزی هم یک عده‌ای از آن طرف قد علم می‌کنند و سروصدای بیشتری راه می‌اندازند. شاید هم فقط یک‌ تن که دارای صدای قوی و چهرهٔ مصمم باشد این کار را بکند. آن روز تمام این گوسفندان زیر علم او سینه خواهند زد و جادوگرکشی یکباره ور خواهد افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سلطنت‌ها، اشرافیت‌ها، وادیان، همه براساس این عیب هر فردی نسبت به‌همسایهٔ خود و میل او به‌این‌که بخاطر امنیت یا راحتی خود درنظر همسایه‌اش خوب جلوه کند. این وضع همیشه باقی خواهد ماند و همیشه سد راه شما خواهد بود و شما را خوار و ذلیل خواهد ساخت، زیرا شما همیشه بندهٔ حلقه بگوش اقلیت‌ها خواهید بود. تاکنون هیچ مملکتی وجود نداشته است که در آن اکثریت مردم در اعمال قلب خود با این اوضاع موافق باشند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از این‌که نژاد ما گوسفند نامیده شدند چندان خوشم نیامد و گفتم که گمان نمی نمی‌کنم افراد بشر گوسفند باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«با این‌حال، ای بره، هر آن‌چه گفتم حقیقت دارد. وضع خودتان را در جنگ در نظر بیاور و ببین چه گوسفندهایی هستید و چقدر مضحکید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در جنگ؟ چطور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هرگزهیچ جنگ عادلانه و یا شرافت‌مندانه‌ای وجود نداشته است ـ البته منظور عدل و شرافت از جانب مسببین جنگ است. من تا یک میلیون سال دیگر را می‌توانم پیش‌بینی کنم و در تمام این مدت قاعده‌ای که گفتم حتی در شش مورد هم نقض نمی‌شود. همان عدهٔ قلیل پر سر و صدا طبق معمول غوغای جنگ راه می‌اندازند. کلیسا ابتدا با رعایت شرایط حزم و احتیاط اعتراض می‌کند. تودهٔ عظیم و وسیع و کودن مردم چشمان خواب‌آلود خود را می‌مالند و می‌کوشند بفهمند که چرا باید جنگ بشود، و با لحن جدی و خشم‌آلود می‌گویند:«این جنگ ظالمانه و بی‌شرفانه است و هیچ ضرورتی ندارد.» پس آن عدهٔ قلیل صدای خود را بلندتر می‌کنند. از طرف مقابل تنی چند از مردم خیر و منصف با زبان قلم برضد جنگ استدلال می‌کنند و در ابتدا امکان بیان بدست می‌آورند و مردم برایشان کف می‌زنند؛ اما این وضع دیری نمی‌پاید. آن عدهٔ دیگر صدای این‌ها را در میان جنجال و غوغای خود غرق می‌کنند و مخالفین جنگ رفته رفته تحلیل می‌روند و بازارشان کساد می‌شود. چیزی نمی‌گذرد که شاهد این وضع عجیب و غریب خواهند شد: واعظان روی منبر سنگسار می‌شوند و آزادی بیان مثل سابق بدست همان مردم خمشگین که قلباً هنوز با واعظان موافقند دچار اختناق می‌گردد، اما هیچ‌کس جرأت نمی‌کند که این مطلب را بر زبان بیاورد. در این هنگام است که همهٔ مردم ـ از کلیسا گرفته تا مردم کوچه و بازار ـ دم جنگ می‌گیرند و آن‌قدر فریاد می‌زنند تا حلقومشان خراش برمی‌دارد، و هر فرد صالح و درستکاری که بخواهد دهان بگشاید سنگسار می‌گردد و دیگر قبیل این دهان‌ها باز نمی‌شود. پس از آن سیاستمداران دروغ‌های سخیف اختراع می‌کنند و آن ملتی را که مورد حمله قرار گرفته است مقصر نشان می‌دهند و همه از این دروغ‌های وجدان خواب‌کن راضی و خشنود می‌شوند و با شوق و حرارت آ‌ن‌ها را بررسی می‌کنند، ولی برای رد آن‌ها هیچ‌گونه کوششی بعمل نمی‌آورند، و بدین‌ ترتیب رفته رفته خود را قانغ می‌سازند که جنگ عادلانه  و برحق است و بمناسبت خواب راحت‌تری که پس از این خودفریبی زشت و قبیح نصیبشان می‌گردد خدا را سپای می‌گذارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱۰ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزها یکی پس از دیگری می‌گذشت و از شیطان خبری نبود. زندگی بدون او ملال‌آور می‌نمود. اما ستاره‌شناس در این هنگام از مسافرت به‌کرهٔ ماه بازگشته بود و در کوچه‌های دهکده گردش می‌کرد و افکار عمومی را می‌شوراند، و گاهی هم که یک نفر مخالف جادوگران فرصت مناسبی بدست می‌آورد یک پاره آجر به پشت او حواله می‌داد و در می‌رفت. در این احوال دوچیز در وضع مارگت تأثیر مفید بخشیده بود: یکی این‌که شیطان که نسبت به مارگت کاملاً بی‌اعتنا بود پس از یکی دوبار که بدیدن مارگت رفته بود حس غرور و عزت نفس او را رنجانده بود و مارگت کوشیده بود که او را از قلب خود براند و شیطان هم دیگر رفتن به‌خانهٔ مارگت را موقوف ساخته بود. خبرهایی که اورسولا گاهی از دلخوری ویلهلم مایدلینگ برای مارگت می‌آورد باعث پشیمانی او شده بود و علت آن هم حسادت نسبت به‌شیطان بود. این بود که اکنون این دو عامل با هم در او مؤثر افتاده بود و مارگت در این میانه فایده برده بود، چرا که علاقه‌اش نسبت به‌شیطان مرتب کم می‌شد و بر علاقه‌اش نسبت به‌ویلهلم می‌افزود. تنها چیزی که لازم تا وضع یکسره شود این بود که ویلهلم دست به‌کاری بزند که باعث شود مردم ازو تعریف کنند و به‌او تمایل نشان دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین هنگام بود که این فرصت برای ویلهلم پیش آمد.. مارگی پی او فرستاد و ازو خواهش کرد که در محاکمهٔ عمویش که در پیش بود دفاع متهم را بعهده بگیرد. ویلهلم خیلی خرسند شد و از میگساری دست کشید و با حرارت و علاقهٔ تمام مشغول تهیهٔ مقدمات شد. اما در حقیقت امر حرارت و علاقهٔ ویلهلم بر امیدواریش می‌چربید، زیرا پروندهٔ مورد بحث چندان امیدبخش نبود. ویلهلم در دفتر کار خود چندین بار با من و زپی مذاکره کرد و شهادت ما را خوب زیر و رو کرد که در میان آن دلایل و قرائن دندانگیری پیدا کند، ولی البته این کوشش چندان ثمربخش نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه می‌شد که شیطان پیدایش می‌شد! این فکری بود که مدام از خاطر من می‌گذشت. شیطان می‌توانست راهی پیدا کند که محاکمه بنفع ویلهلم تمام شود، زیرا خود او گفته بود که در این دعوا پیروزی با کشیش پطر خواهد بود، و بنابراین حتما راه رسیدن به‌این پیروزی را می‌دانست. اما روزها می‌گذشت و از شیطان خبری نبود. البته من شکی نداشتم که دعوا بنفع ما تمام خواهد شد و کشیش پطر بقیهٔ عمر را بخوشی خواهد گذراند، زیرا شیطان این‌طور گفته بود، معهذا می‌دانستم که اگر شیطان می‌آمد و راه پیروزی را نشان می‌داد خیالم راحت‌تر می‌شد. اکنون وقت آن رسیده بود که تغییر نجات بخشی در زندگانی کشیش پطر ایجاد شود، زیرا از قراری که می‌گفتند حبس و بدنامی او را خیلی فرسوده ساخته بود و اگر بار این مصائب از شانه‌اش برداشته نمی‌شد بعید نبود که از زیر آن جان سالم بدر نبرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۰۹: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوان بیچاره تا آن‌جا که می‌توانست کوشش می‌کرد، اما... قبول داستان غیرممکن می‌نمود... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام محاکمه برپا شد و مردم از هرگوشه و کنار برای تماشا حاضر شدند، و در میان آن‌ها عدهٔ زیادی مردم غریبهٔ نقاط دوردست نیز دیده می‌شدند. آری، همه چیز در محکمه حاضر بود جز شخص متهم. کشیش پطر از لحاظ حسمی بقدری ضعیف و نحیف شده بود که حال حضور یافتن در محکمه را نداشت؛ اما مارگشت حاضر بود و امید و روحیهٔ خود را تا آن‌جا که می‌توانست بالا نگه می‌داشت. پول را هم آورده بودند. کیسه را روی میز خالی کردند و کسانی که مجاز بودند آنرا لمس و وارسی کردندو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس به‌جایگاه شهود فراخوانده شد. آن روز بهترین کلاه خود را بر سر گذاشته و بهترین جبه‌اش را بتن کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – شما مدعی هستید که این پول متعلق به‌شما است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جواب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – بلی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این پول را چگونه بدست آوردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این پول را هنگامی که از مسافرتی باز می‌گشتم در جاده پیدا کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- چه‌وقت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بیش از دو سالل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- با این پول چکار کردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آنرا به‌خانه آوردم و در یک جای مخفی در رصدخانهٔ خود پنهان کردم و قصد داشتم که صاحب اصلیش را پیدا کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کوشش کردید که صاحب اصلی پول را پیدا کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- مدت چند ماه با جدیت تمام جویای صاحب آن شدم ولی نتیحه‌ای بدست نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بعد چکار کردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دیگر لازم ندانستم که بیش از این جستجو کنم و قصد داشتم پول را بمصرف تمام کردن دارالایتام متصل به‌دیر برسانم بنابراین پول را از مخفی‌گاه درآوردم و آن‌را شمردم که مبدا چیزی از آن گم شده باشد. و بعد....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- چرا خاموش شدید؟ ادامه بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- متاسفم که این مطلب را ناچار برزبان می‌آوردم؛ اما همین که پول را شمردم و داشتم آن را در مخفی‌گاه می‌گذاشتم سر برداستم و کشیش پطر ا دیدم که شت سرم ایستاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنی چند آهسته گفتند:«خیلی بد شد،» اما عدهٔ دیگری گفتند:«آخر این مردک دروغگوی قهاری است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این امر شما را ناراحت کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خیر، در آن موقع اهمیتی ندادم، برای این که کشیش پطر بکرات نزد من می‌آمد و از من تقاضای کمک مالی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت همین که شنید عمویش بناحق و بی‌شرمانه متهم به گدایی می‌شود، آن هم از طرف کسی که به‌دغلی معروف است، رنگش سرخ شد و خواست حرفی بزند اما بموقع متوجه موقعیت خود شد و آرام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ادامه بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آخرکار من باز ترسیدم که پول را بمصرف دارالایتام برسانم و برآن شدم که یک سال دیگر صبر کنم و جستجو را ادامه دهم. وقتی که خبر پول پیدا کردن کشیش پطر را شنیدم خوشحال شدم و هیچ سوءظنی به‌من دست نداد، تا این‌که در این حسن تصادفی که برای کشیش پیش آمده بود سه چیز بنظرم بعید آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ـ آن سه چیز را بیان کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر پول خود را در کوره راهی پیدا کرده بود؛ من پول را در جاده یافته بودم. پولی که کشیش پطر یافته بود همه سکه‌های طلا بود؛ پول من هم همینطور. کشیش پطر هزار و یکصد و هفت دوکات یافته بود؛ من هم درست همین مبلغ را پیدا کرده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت ستاره‌شناس بهمین جا ختم شد و یقیناً گفته‌های او در حضار قویاً اثر کرد. اثر آن در مردم بخوبی دیده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویلهلم مایدلینگ چند سوآل از ستاره‌شناس کرئ، بعد ما بچه‌ها را صدا کرد و ما هم داستان خود را نقل کردیم. داستان ما باعث خندهٔ حضار و خجلت حودمان شد. در هر صورت خیای نارات بودیم، چون که وضع ویلهلم نامساعد بود و وجناتش این را حکایت می‌کرد. جوان بیچاره تا آن‌جا که می‌توانست کوشش می‌کرد، اما هیچ دلیل و اماره‌ای بنفع او وجود نداشت و همان مقدار همدردی هم که در میان مردم وجود داشت اکنون پیدا بود که دیگر در جانب موکل او قرار ندارد. شاید برای محکمه و مردم قبول حکایت ستاره‌شناس، با توجه به‌شخص او، مشکل بود؛ اما قبول داستان کشیش پطر تقریباً غیرممکن می‌نمود. حال ما بقدر کافی بد بود، تازه وکیل ستاره‌شناس هم گفت که سوآل کردن از ما را لازم نمی‌داند، چون داستان ما داستان حساسی است و فشار آوردن روی آن دور از رحم و مروت است. بشنیدن این سخن همه کرکر خندیدندو این دیگر بیرون از حد تحمل ما بود. بعد وکیل مزبور نطق ریشخندآمیز مختصری کرد و بقدری داستان ما را مورد تمسخر قرار داد و قضیه چنان محال و کودکانه جلوه کرد که همه را بخنده انداخت، بحدی که اشک از چشم مردم جاری شد. بالاخره مارگت نتوانست مقاومت و شهامت خود را حفظ کند و بگریه افتاد و من دلم بحالش سوخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این موقع چشمم به‌‌چیزی افتاد که حالم را دگرگون ساخت: شیطان پهلوی ویلهلم ایستاده بود! چقدر باهم فرق داشتند! شیطان مطمئن بنظر می‌رسید و و روح و نشاط از چشم و چهره‌اش می‌تابید، و حال آن‌که ویلهلم فوق‌العاده مایوس و گرفته می‌نمود. حالا دیگر من و زپی خیالمان راحت شد و پیش خود گفتیم که اکنون او در جایگاه شهود قرار می‌گیرد و طوری حرف می‌زند که قاضی و مردم همه تصدیق کنند که مثلاً سیاه سفید و سفید سیاه است و یا هر رنگی که بگوید همانست و جز آن نیست. به‌اطراف نگاه کردیم که ببینم غریبه‌هایی که در محکمه بودند راجع به او چه نظری دارند ـ چون می‌دانید که شیطان بسیار زیبا بود و در حقیقت جمالش چشم را خیره می‌کرد. ولی با همهٔ این‌ها کسی به‌او توجهی نداشت و ما فهمیدیم که شیطان نامرئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وکیل مدافع داشت آخرین کلمات خود را بر زبان می‌راند. هنگامی که او مشغول حرف زدن بود، شیطان در بدن ویلهلم حلول کرد. وارد بدن ویلهلم شد و ناپدید گشت؛ بعد، هنگامی که روح او از دریچهٔ چشمان ویلهلم تابیدن گرفت، وضع بکلی دیگرگون شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وکیل مدافع با لحن جدی و موقر حرف خود را تمام کرد. بعد به‌‌پول اشاره کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عشق به‌این چیز که می‌بینید ریشهٔ همهٔ مصائب و معاصی است. آری این وسوسه‌کنندهٔ دیرین، اکنون آن‌جا قرار گرفته و سرخی شرم آخرین پیروزی خود را بر چهره دارد. آخرین پیروزی او عبارتست از ریختن آبروی یک نفر خادم درگاه الهی و دو کودک زبان بسته که در ارتکاب این جرم با او شرکت داشته‌اند. بگذارید همگی امیدوار باشیم که اگر از این پول بزبان می‌آمد اکنون در محضر محکمه اعتراف می‌کرد که از میان پیروزی‌هایش این پیروزی از همه پست‌تر و غم‌انگیزتر است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وکیل سرجای خود نشست. ویلهلم برخاست و گفت:«از شهادت طرف مدعی بنده این‌طور می‌فهمم که ایشان پول مورد بحث را بیش از دوسال پیش در جاده‌ای پیدا کرده‌اند. اگر اشتباه می‌کنم گفتهٔ مرا اصلاح کنید، قربان.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس گفت که ویلهلم درست فهمیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر این‌که آن پولی که به‌ترتیب معروض پیدا شده، از هنگام پیدا شدن تا تاریخ معین، یعنی آخرین روز سال گذشته، از دست ایشان خارج نشده است. اگر اشتباه می‌کنم حرفم را اصلاح کنید، قربان؛»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس با سر تصدیق کرد. ویلهلم رویش را بطرف رئیس محکمه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس اگر من ثابت کنم که پول حاضر آن پول مورد بحث نیست، آیا عدم تعلق پول حاضر به‌ایشان ثابت نخواهد شد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مسلماً ثابت خواهد شد. اما این امر خلافه رویه است، زیرا در صورتی که شما چنین شاهدی می‌داشتید موظف بودید که به اطلاع وی برسانید و او را در این‌جا حاضر کنید تا...» رئیس محکمه حرف خود را قطع کرد و با سایر قضات به‌مشاوره پرداخت. در این موقع آن وکیل دیگر خشمگین برخاست و نسبت به‌وارد کردن شهود جدید در این مرحله از دعوی اعتراض کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قضات به‌این نتیجه رسیدند که اعتراض او وارد است و هیچ شاهد جدیدی نباید وارد دعوی شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویلهلم گفت:«ولی موضوع بحث من شاهد جدید نیست بلکه چیزی است که قبلاً نیز تا حدی مورد مطالعهٔ محکمه قرار گرفته است؛ موضوع بحث من عبارتست از خود این سکه‌ها.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سکه‌ها؟ سکه‌ها چه می‌توانند بگویند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌توانند بگویند که همان سکه‌هایی که متعلق به ستاره‌شناس بوده‌اند نیستند. می‌توانند بگویند که در ماه دسامبر گذشته وجود نداشته‌اند. تاریخ روی آن‌ها می‌تواند این حقیقت را نشان دهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نشان هم داد! هنگامی که وکیل و قاضی سکه‌ها را برداشتند و نگاه کردند و اظهار تعجب کردند، محکمه بشدت به‌تکان آمد. همه به‌زیرکی ویلهلم که این فکر خوب درست بموقع بخاطرش رسیده بودند آفرین گفتند. سرانجام دستور برقراری نظم داده شد و محکمه اعلام کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همهٔ سکه‌ها بجز چهار عدد، دارای تاریخ سال جاری هستند. محکمه هم‌دردی فراوان خود را نسبت به‌متهم ابراز می‌دارد و از این‌که وی که یک نفر بی‌گناه است بعلت سوءتفاهم تأسف‌آوری بناحق دچار حبس و تحقیر گشته مراتب احساس تاسف عمیق خود را اعلام می‌کند. دعوی مختوم است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب برخلاف تصور آن وکیل مدافع پول بزبان آمد. قضات از جا برخاستند و تقریباً به‌سوی مارگت آمدند که با او دست بدهند و باو تبریک بگویند و سپس با ویلهلم دست بدهند و او را تحسین کنند. شیطان از جسم ویلهلم خارج شده بود و در گوشه‌ای ایستاده با علاقهٔ  تمام ناظر اوضاع بود. مردم از همه طرف از میان او می‌گذشتند و هیچ متوجه بودن او در آن‌جا نبودند. ویلهلم نمی‌توانست توضیح بدهد که چرا فقط در آن لحظه بفکر تاریخ روی سکه‌ها افتاد و قبلاً این موضوع بفکرش خطور نکرده بود. می‌گفت که ناگهان، مثل این‌که به‌من الهام شده باشد، این فکر از خاطرم گذشت؛ زیرا با آن‌که سکه‌ها را وارسی نکرده بودم انگار می‌دانستم که حسابم درست است. ـ این گفته درستکاری و راستگویی او را نشان می‌داد و شایسته و برازندهٔ ویلهلم بود. هرکس دیگری بجای او بود مدعی می‌شد که قبلاً فکرش را کرده بودم، ولی نگه داشته بودم که مردم را غافلگیر کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون دیگر ویهلم قدری از درخشش و جلا افتاده بود؛ البته نه زیاد ولی بخوبی پیدا بود که چشمانش دیگر آن تابش و تلالؤ را ندارند. اما هنگامی که مارگت آمد و او را تحسین و تمجید کرد و ازو تشکر نمود و بی‌اختیار گفت که از داشتن تو بخود می‌بالم، باز تقریباً همان جلوه و جلا از چشمان ویلهلم تابیدن گرفت. ستاره‌شناس بود شده بود ناسزاگویان از آن‌جا دور شد و سلیمان اسحق پول را برداشت وبرد. اکنون دیگر این پول بطور قطع و یقین به‌کشیش پطر تعلق داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان رفته بود. من اینطور فکر کردم که لابد اکنون در زندان حاضر شده است که خبر برائت را به‌زندانی برساند و درست هم فکر کرده بودم. مارگت و بقیهٔ ما با حداعلای سرعت خود و باشوق و شادی فراوان بطرف زندان راه افتادیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما کاری که شیطان کرده بود از این قرار بود: شیطان در برابر کشیش بیچاره حاضر شده اعلام کرده بود که «محاکمه بپایان رسید وتو بحکم الی‌الابد بعنوان یک نفر دزد آبروی خود را از دست دادی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ضربت عقل را سر پیرمرد بیچاره پرانده بود. ده دقیقه بعد که ما رسیدیم پیرمرد داشت باوقار و طمانینهٔ فراوان در اطاق قدم می‌زد و به‌نگهبان و زندان‌بان فرمان می‌داد و آن‌ها را ندیم عالی‌مقام و شاهزاده فلان و امیر بهمان و دریاسالار و سپه‌سالار و از این قبیل مهملات می‌نامید و در عالم خود خودش بود. پیرمرد بیچاره پیش خود خیال می‌کرد امپراطور است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت خود را در آغوش او افکند و گریست و ناظران بقدری متأثر شدند که نزدیک بود قلبشان در سینه از حرکت باز ایستد. کشیش مارگت را شناخت، اما علت گریهٔ او را نمی‌فهمید. بادست روی شانهٔ مارگت زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گریه مکن، عزیزم، بیاد داشته باش که کسانی ناظر گریهٔ تو هستند و شایستهٔ وارث تارج و تخت امپراطوری نیست که در انظار دیگران اشک بریزد. مشکل خود را به من بگو ـ من آن‌را آسان خواهم ساخت. هیچ کاری نیست که از حدود توانایی امپراطور خارج باشد.» بعد نگاخی به‌اطراف انداخت و اورسولای پیر را دید که با پیش‌بند خود اشکهایش را پاک می‌کرد. از دیدن این منظره متحیر شد و پرسید:«ترا چه می‌شود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا در میان هق‌هق گریه به‌او گفت که از این‌که او را «این‌طور» می‌بیند حالش دیگرگون می‌شود. کشیش لحظه‌ای بفکر فرو رفت و بعد مانند کسی که با خود حرف می‌زند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این دوشس خوش پوش موجود پیر جالبی است. نیتش خوب است، اما همیشه عذاب می‌کشد و نمی‌تواند مشکل خود را برای دیگران توضیح بدهد. علتش این است که خودش هم نمی‌داند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که چشمش به‌ویلهلم افتاد گفت:«آه، امیر هندوستان! گمان می‌کنم این شما هستید که خیال شاهزاده خانم را ناراحت کرده‌اید. نگران نباشید، اشک‌های او خواهد خشکید و او در تاج و تخت شما سهیم خواهد شد و هر دوی شما تاج و تخت مرا بارث خواهید برد. خوب، شهبانوی کوچولو، اکنون از من راضی هستی؟ حال می‌توانی لبخند بزنی، این‌طور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس مارگت را نوازش داد و او را بوسید و بقدری از خودش و از دیگران راضی و خرسند بود که هرقدر به‌دیگران ابراز تفقد می‌کرد باز در نظرش کم بود. شروع کرد از چپ و راست به‌بخشیدن ممالک و مستملکات و چیزها کوچکترین نصیب در آن میانه از یک امیرنشین کمتر نبود. سرانجام وقتی او را وادار ساختند که به‌خانه برود با طمطراق فراوان براه افتاد و هنگامی که جمعیت بیرون زندان متوجه شدند که کشیش چقدر خوشش می‌آید که برایش هورا بکشند، تا دلش می‌خواست برایش هلهله کردند و او هم با تعظیم‌های بزرگوارانه و لبخندهای باوقار جواب می‌داد و مکرر دستش را دراز می‌کرد و می‌گفت:«رستگار شوید، ای رعایای من!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحنه بقدری رقت‌انگیز بود که من تا آن هنگام نظیرش را ندیده بودم و مارگت و اورسولا در تمام راه گریه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام بازگشتن به‌خانه در راه شیطان را دیدم و او را سرزنش کردم که چرا با آن دروغ مرا فریب داده بود. شیطان نارحات نشد؛ بسادگی و آرامی تمام گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، اشتباه می‌کنی. آن‌چه گفتم عین حقیقت بود. گفتم که او بقیهٔ عمرش را خوشبخت خواهد بود و همین‌طور هم هست: برای این‌که همیشه تصور خواهد کرد که امپراطور است و غرور و سروری که از این تصور باو دست می‌دهد تا به‌آخر باقی خواهد ماند. او اکنون تنها شخص واقعاً خوشبخت در این امپراطوری است و بهمین حال نیز باقی خواهند ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ولی آخر شیطان، این چه طریق خوشبخت کردن مردم است! نمی‌توانستی بدون این‌که او را از نعمت عقل محروم سازی این‌کار را بکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصبانی کردن شیطان کار دشواری بود، اما این حرف موفق بدین‌کار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«عجب الاغی هستی! تو این‌قدر نفهمی که تا بحال متوجه نشده‌ای که عقل و خوشبختی مانعه‌الجمع است؟ هیچ فرد عاقلی نمی‌تواند خوشبخت باشد، زیرا درنظر عاقل زندگی یک امر واقعی است و او می‌بیند که این امر واقعی چه چیز وحشتناکی است. فقط دیوانگان می‌توانند خوشبخت باشند، و آن‌هم نه‌بسیاری از آن‌ها. آن عدهٔ قلیلی که خود را پادشاه یا خدا می‌پندارند خوشبختند، بقیه از عاقلان خوشبت‌تر نیستند. البته هیچ آدمی هرگز عقل تام و تمام ندارد، منظور من از دیوانگی موارد شدید نقصان عقل است. من آن زینت پست و بنجلی که بشر «شعور» می‌نامد این این مرد گرفته و رؤیای زرین را جانشین زندگی خزفی او ساخته‌ام. حالا تو نتیجه را می‌بینی و ایراد هم می‌گیری! من گفتم که او را برای همیشه خوشبخت می‌کنم، و کردم. او را مطابق یگانه طریقی که برای نوع بشر امکان دارد خوشبخت کردم ـ و حالا تو شکایت داری؟» شیطان آهی از سر یأس کشید و گفت:«مثل این‌که راضی کردن این نوع مخلوقات کار مشکلی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملاحظه می‌فرمایید دیگر؛ مثل این‌که شیطان بلد نبود جز با کشتن یا دیوانه ساختن مردم مرحمتی در حق آن‌ها بکند. من به بهترین وجهی که می‌توانستم معذرت خواستم، ولی اعمال شیطان ـ در آن هنگام ـ بنظرم چندان درست نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان بکرات می‌گفت که نژاد بشر زندگانیش توام با خود فریبی است؛ این موجود از گهواره تا گور با ظواهر و اوهامی که آن‌ها را با واقعیت اشتباه می‌کند خود را گول می‌زند و این امر زندگی او را کلیهٔ بصورت وهم و فریب در می‌آورد. از میان آن صفات حسنه‌ای که انسان بخود نسبت می‌دهد و به آن‌ها می‌نازد حتی یکی را هم فی‌الواقع ندارد. آدمی خویشتن را اطلس می‌پندارد و حال آن‌که دلقکی بیش نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز هنگامی که شیطان در این زمینه بحرف آمده بود از «حس مزاح» نام برد. من خوشحال شدم و حرف را از دهان او قاپیده گفتم که ما آدم‌ها دارای این حس هستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«باز هم این نژاد آدمی حرف زد! همیشه حاضر است ادعای چیزهایی را بکند که ندارد و یک مشت خرمهرهٔ خود را بجای یک خروار گوهر شب‌چراغ عوضی بگیرد. شما از حس مزاح تصوری آلوده و ناخالص دارید و بیش از این چیزی از آن نمی‌فهمید. عده‌ای از شما دارای این حس هستید. این عده جنبهٔ مضحک هزار چیز بی‌مقدار و پست را می‌بینند ـ که آن‌هم عبارت از همان تناقضات آشکار است. این ناموزونی‌ها و حماقت‌ها فقط خندهٔ حیوانی را برمی‌انگیزد. آن ده هزار جنبهٔ خنده‌انگیز عالی که در این دنیا وجود دارد از دیدهٔ کم نور بشر پنهان است. آیا یک روزی خواهد رسید که نوع بشر جنبه‌های خنده‌انگیز این مظاهر نشاط و جوانی را ببیند و با خندیدن به‌آن‌ها از میانشان ببرد؟ گفتم از میانشان ببرد، چون نژاد شما با این فقر و فلاکتی که با آن دست بگریبان است، فقط یک سلاح واقعاً موثر دارد و آن خنده است. زور و پول و اقناع و التماس و یا ایذاء مبتذلات عظیم را فقط می‌تواند کمی تکان دهد، کمی آن‌را از جای خود بکند ـ و با گذشتن قرن‌ها قدری آن‌ها را تضعیف کند؛ اما فقط فقط خنده است که می‌تواند با یک ضربت آن‌ها را متلاشی کند و ذراتشان را از هم بپاشد. هیچ چیز نمی‌تواند در مقابل خنده تاب بیاورد. شما همیشه، با سلاح‌های دیگر خود جار و جنجال راه می‌اندازید و می‌جنگید. آیا هیچ از این سلاح استفاده می‌کنید؟ اصلاً آدمی‌زاد هرگز این سلاح را بکار می‌برد؟ نه، شما آن فهم و شجاعت را ندارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ضمن صحبت مشغول جهانگردی بودیم و در این موقع در شهر کوچکی در هندوستان توقف کردیم و چندی مشغول تماشای شعبده‌بازی شدیم که معرکه گرفته بود و کارهای خود را برای جماعتی از مردم نمایش می‌داد. کارهای او خیلی عالی بود ولی من می‌دانستم که شیطان می‌تواند روی دست او بزند و ازو خواهش کردم&lt;br /&gt;
که چند چشمه از کارهای خود را نمایش دهد و او او هم قبول کرد. شیطان خود را بصورت یک بومی عمامه بسر و شلوار بپا در آورد و موقتاً زبان هندی را تا حد قابل ملاحظه‌ای به‌من یاد داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبده‌باز دانه‌ای را نشان داد، بعد آن را در گلدان کوچکی لای خاک کرد، سپس پارچه‌ای روی گلدان انداخت، یک دقیقه بعد پارچه شروع کرد به‌بلند شدن و ده دقیقه بعد پارچه بیش از یک وجب بلند شده بود. آن‌گاه شعبده‌باز پارچه را برداشت. درخت کوچکی از زیر آن نمایان شد که شاخ و برگش بقاعده بود و میوه‌های رسیده به‌شاخ‌های آن آویخته بود. از آن میوه خوردیم و خوشمزه هم بود. اما شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا روی گلدان را می‌پوشانی؟ نمی‌توانی درخت را در نور خورشید برویانی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبده‌باز گفت:«نه، هیچکس نمی‌تواند این کار را بکند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو در این رشته یک طفل دبستانی هستی و فن خود را خوب نمی‌دانی. آن تخم را بده به‌من، من به‌شما نشان خواهم داد. تخم را گرفت و گفت:«چه درختی ازین تخم برویانم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این تخم آلبالو است، طبعاً آلبالو خواهد رویاند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، این‌که چیزی نیست، هر مبتدیی می‌تواند این‌کار را بکند. ازین تخم درخت پرتقال برویانم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبده‌باز خندید و گفت:«آه، البته.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌خواهی کاری کنم که غیر از پرتقال میوه‌های دیگر هم بدهد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تماشاچیان گفتند:«انشاالل‍ه موفق باشید.» و خندیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان تخم را روی زمین نهاد، مشتی خاک روی آن ریخت و گفت:«بروی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساقه نازکی از خاک بیرون جست و شروع به‌روییدن کرد و چنان بسرعت رویید که در ظرف پنج دقیقه بصورت درخت تناوری درآمد و روی سر ما سایه انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم ابتدا با تعجب زیرلب حرف‌هایی زدند و سپس همه به بالا نگاه کردند و منظرهٔ زیبای شگفت‌انگیزی دیدند، زیرا شاخه‌های درخت از همه جور و همه رنگ میوه پربار بود. پرتقال، انگور، موز، آلبالو، و غیره، همه به‌شاخ‌ها بند بود. سبد آوردند و شروع کردند به چیدن میوه‌ها. مردم دور شیطان جمع شده دست‌هایش را می‌بوسیدند و او را تحسین می‌کردند و پادشاه شعبده‌بازانش می‌نامیدند. خبر این قضیه در شهر پیچید و همه دوان‌دوان برای تماشای اعجاز شیطان آمدند ـ و البته آوردن سبد را هم فراموش نکرده بودند. درخت هم جواب آن همه مردم را می‌داد و بهمان سرعتی که میوه‌هایش را می‌چیدند، باز میوه می‌داد. سبدها بیست‌بیست و صدصد پر می‌شد، اما از میوهٔ درخت نمی‌کاست. سرانجام یک نفر خارجی با لباس کتانی سفید و کلاه آفتابی آمد و با خشم فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۱۹: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«... اکنون دیگر من باید بروم و دیگر هم‌دیگر را نخواهیم دید...» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از این‌جا دور شوید! گم شوید، سگ‌هاً این درخت در زمین من روییده و مال منست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بومیان سبدهای‌شان را زمین نهادند و تعظیم کردند. شیطان نیز انگشت خود را به‌پیشانی نهاد و برسم بومیان تعظیم کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«صاحب، تقاضا دارم بگذارید این مردم یک ساعت بمیل خود هرچه می‌خواهند ببرند؛ فقط همین یم ساعت و نه بیشتر. بعد از آن می‌توانید آن‌ها را منع کنید، و در آن صورت هم باز آن‌قدر میوه خواهید داشت که از مصرف سالانهٔ شما و تمام و مملکت بیشتر خواهد بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن آن خارجی را خیلی خشمگین کرد و او فریاد زد:«ولگرد جمبل، تو که هستی که به‌بالاتر از خودت دستور می‌دهی که چکار بکند و چکار نکند؟» و با تعلیمی خود شیطان را زد و این اشتباه را با یک لگد نیز تکرار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میوه‌ها روی شاخ‌ها پوسید و بر‌گ‌های درخت خشکید و ریخت. شخص خارجی مانند کسی که متحیر شده اما خوشش نیامده به شاخ‌های برهنهٔ درخت خیره شد. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از این درخت خوب مواظبت کن، برای این‌که سلامت درخت به سلامت تو بستگی دارد. این درخت دیگر هرگز میوه نخواهد داد، ولی اگر از آن مواظبت کنی عمرش دراز خواهد بود. هرشب ساعتی یک‌بار پای آن‌را آب بده، و خودت این کار را بکن. این کار را دیگری نباید بکند. موقع روز هم آب دادن آن فایده‌ای ندارد. اگر حتی یک نوبت از آب دادن غفلت کنی درخت خواهد خشکید و تو هم خواهی مرد. دیگر به‌وطن خودت نرو، چون به‌آنجا نخواهی رسید. شب‌ها نباید کار یا تفریحی برای خود فراهم کنی که لازم شود قرم از آشیانهٔ خانه خود بیرون بگذاری؛ چون ممکن است برای آب دادن به‌درخت به‌موقع نرسی. این محل را باید نه اجاره بدهی و نه بفروشی؛ چون خلاف مصلحت است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خارجی آدم مغروری بود و حاضر نمی‌شد عجز و التماس کند؛ اما بنظر من از قیافه‌اش پیدا بود که میل دارد این‌کار را بکند. اما همان‌طور که به شیطان خیره شده بود، ما ناپدید شدیم در جزیرهٔ سراندیب فرود آمدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دلم بحال آن مرد سوخت و متأسف شدم که چرا شیطان او را برخلاف مألوف خود نه کشت و نه دیوانه ساخت. اگر این کار را می‌کرد بحال آن بیچاره رحم شده بود و شیطان اندیشهٔ مرا دریافت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر بخاطر زنش نبود این کار را می‌کردم. چون زنش به‌من بی‌احترامی نکرده بود. زنش هم اکنون از کشور خودشان که پرتقال باشد دارد به‌نزد او می‌آید. آن زن سالم است ولی از عمرش مدت زیادی باقی نیست و مدت‌ها است آروزمند دیدار آن مرد است و می‌خواهد او را متقاعد سازد که سال آینده به‌کشور خود بازگردند. اما بدون آن‌که بداند شوهرش نمی‌تواند سرزمین هندوستان را ترک گوید، خواهد مرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یعنی آن مرد به‌او نخواهد گفت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن مرد؟ آن مرد جرأت نخواهد کرد راز خود را به‌احدی بگوید. تصور خواهد کرد که یک وقت در خواب، فلان نوکر فلان مهمان پرتقالی آن را خواهد شنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مگر آن بومیان آن‌چه را به‌او گفتی نفهمیدند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچکدام نفهمیدند. ولی او همیشه خواهد ترسید. که مبادا یک نفر فهمیده باشد. این ترس او را شکنجه خواهد داد، زیرا او نسبت به‌بومیان تندی و سختگیری کرده است و از آن‌ها می‌ترسد. وقتی که می‌خوابد خواب می‌بیند که بومیان درخت او را قطع می‌کنند. این روز او را تلخ خواهد کرد. مشغلهٔ شبش را هم که قبلاً برایش فراهم کرده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدن این‌که شیطان از نقشه‌هایی که برای آن شخص خارجی کشیده بود چه لذت جنایت‌آمیزی می‌برد مرا اندوهگین ساخت، هرچند این اندوه چندان شدید نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، آنچه به‌او گفتی باور کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بخیال خودش باور نکرده بود، اما ناپدید شدن ما مؤثر واقع شد. آن درخت هم، چون در جای آن قبلاً درختی نبود، بنوبهٔ خودمؤثر بود. انواع عجیب و نامعقول میوه‌ها و خشکیدن ناگهانی برگ‌ها، همهٔ این‌ها در باور کردن او تأثیر کرد. در هر صورت بگذار هرجور دلش می‌خواهد استدلال کند و بهر نتیجه‌ای که میل دارد برسد؛ چیزی که مسلم است درخت را آب خواهد داد. اما از حالا تا شب، آن مرد زندگی جدید خود را با یک اقدام بسیار طبیعی آغاز خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه اقدامی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یک نفر کشیش را دعوت خواهد کرد که از آن درخت دفع مضرت بکند. شما آدم‌ها نژاد بسیار مضحکی هستید و خودتان خبر ندارید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راز درخت را به‌کشیش خواهد گفت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، خواهد گفت یک نفر شعبده‌باز اهل بمبئی این درخت را بوجود آورده می‌خواهم شیطان را از جسم آن خارج کنم تا دوباره سبز بشود و میوه بدهد. اوراد و ادعیهٔ کشیش مؤثر واقع نمی‌شود؛ در نتیجه آن پرتقالی از دفع مضرت درخت دست می‌کشد و آب پاش خود را حاضر می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ولی کشیش درخت را خواهد سوزاند. من این را یقین دارم. کشیش اجازه نخواهد داد که آن درخت باقی بماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، اگر در هرجای اروپا این قضیه واقع می‌شد علاوه بر درخت خود آن مرد را هم می‌سوزاندند. ولی در هندوستان مردم متمدن‌اند و این قبیل چیزها اتفاق نمی‌افتد. آن مرد کشیش را بیرون خواهد کرد و به‌مواظبت از درخت خواهد پرداخت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من قدری فکر کردم، بعد گفتم:«شیطان، بنظر من زندگی سختی برای آن مرد ترتیب داده‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، نسبتاً سخت است. نمی‌شود آن را با گردش و تفریح اشتباه کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل سابق در اطراف و اکناف جهان می‌گشتیم و از نقطه‌ای به نقطه‌ٔ دیگر می‌رفتیم و شیطان عجایب و غرایب فراوان به من نشان می‌داد که اغلب به‌نحوی ز انحاء از ضعف ما نژاد بشر حکایت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند روزی یکبار شیطان ظاهر می‌شد و مرا به‌گردش می‌برد و ضعف‌ها و معایب بشر را به‌من نشان می‌داد، منتها یقین دارم که این کار را از روی بدجنسی نمی‌کرد، بلکه گویی این چیزها فقط باعث تفریح و سرگرمی او می‌شد ـ درست مانند طبیعی‌دانی که خود را با مجموعه‌ای از مورچگان سرگرم می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان در حدود یک سال به‌این دیدارهای خود ادامه داد، اما سرانجام بین دیدارهایش فاصله افتاد و سپس برای مدت درازی اصلاً نیامد. غیبت او همیشه مرا تنها و غمناک می‌ساخت. احساس می‌کردم که علاقهٔ او به‌این جهان حقیر و ناچیز ما دارد رفته رفته کم می‌شود و ممکن است یک‌باره دیدارهای خود را قطع کند. بالاخره یک روز به دیدنم‌ آمد، من از فرط شادی در پوست نمی‌گنجیدم، اما این شادی دیری نپایید، زیرا شیطان گفت که برای خداحافظی آمده‌ام، آن هم برای آخرین بار. گفت مأموریت‌هایی دارم و باید بروم و در گوشه‌های دیگر کائنات تحقیقاتی بکنم و این کارها مرا برای مدتی درازتر از آن‌چه تو بتوانی منتظر بازگشتم شوی مشغول خواهد داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس می‌روی و دیگر برنمی‌گردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«بله، ما مدتی باهم رفاقت کردیم و این رفاقت برای هردوی ما خوشایند بود؛ ولی اکنون دیگر من باید بروم و دیگر هم‌دیگر را نخواهیم دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، در این دنیا درست، اما در دنیای دیگر چطور؟ در دنیای دیگر حتماً هم‌دیگر را خواهیم دید، آیا این‌طور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان با آرامش و متانت تمام این جواب عجیب را داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دنیای دیگری وجود ندارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأثیر لطیفی از روح او به‌روح من دمیده شد و همراه ایت احساس محو و مبهم و پر از امید به‌من دست داد که این حرف ممکن است ـ بلکه باید ـ راست باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تاکنون چنین گمانی نبرده بودی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، چطور می‌توانستم چنین گمانی ببرم؟ اما کاش این حرف راست باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راست هست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس رضایتی در من موج زد، اما قبل از آن‌که بصورت کلمات به‌بیرون راه یابد، شکی جلو آن‌را گرفت و گفتم:«ولی آخر... آخر... ما آن زندگی آینده را دیدیم... آن‌را برای العین دیدیم... پس...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن تصوری بیش نبود. وجود خارجی نداشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امید بزرگی که داشت درون من تلاش می‌کرد تقریباً راه نفس را بر من بسته بود. گفتم:«تصور؟ تصـ...؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خود زندگی تصوری و رؤیایی بیش نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل این‌که برق‌زده شده بودم. خدایا! من در اندیشه‌های خود بارها به‌این فکر برخورده بودم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ چیز وجود ندارد. همه چیز رؤیاست. انسان، جهان، خورشید، ماه، آسمان پرستاره، همه رویا است رویا. هیچ یک وجود ندارد. هیچ نیست جز مکان خالی... وتو!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آری. تو هم نیستی؛ گوشت و خون و استخوان و ریشه نداری، بلکه تو همین اندیشه‌ای. خود من هم وجود ندارم. من رؤیایی بیش نیستم ـ رویای تو، مخلوق تصور تو. یک لحظهٔ دیگر متوجه این امر خواهی شد و مرا از اندیشهٔ خود خواهی راند و من به آن هیچی که تو مرا از آن پدید آورده‌ای ملحق خواهم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من هم اکنون دارم ناپدید می‌شوم، دارم تحلیل می‌روم و در می‌گذرم. یک لحظهٔ دیگر تو در مکان بی‌کران تنها خواهی ماند و در این دریای ناپیدا کرانه بی‌یار و دم‌سازی سرگردان خواهی شد، زیرا تو همان اندیشهٔ محظ، تنها اندیشهٔ ممکن؛ باقی خواهی ماند. تو طبیعة لایزال هستی؛ اما من، خادم ناچیز تو، وجود ترا بر خودت مکشوف کرده و ترا آزاد ساخته‌ام. اکنون رؤیاهای دیگر و بهتری ببین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عجب اینجا است که تو سال‌ها، قرن‌ها، بل هزاره‌ها متوجه این امر نشده‌ای! زیرا تو یکه و تنها از ازل تا ابد وجود داشته‌ای. واقعاً عجب اینجاست که تو گمان هم نبرده‌ای که جهان و هرچه درو هست هیچ در هیچ است. عجیب است، زیرا دنیا و مافی‌ها مانند هر رؤیایی سخت و به‌آشمار نامعقول است. خدایی دارد که بهمان آسانی که می‌تواند بندگان بد بیافریند به‌خلق بندگان خوب نیز توانا است، و معذلک آفرینش بندگان بد را ترجیح می‌دهد؛ می‌تواند همهٔ آن‌ها را خوشبحت کند، و معذلک حتی یک نفر را برای نمونه خوشبخت نمی‌سازد؛ آن‌ها را وا می‌دارد که به این دنیای دون و زندگی مرارت‌بار دل ببندند؛ و آن‌‌گاه بهر یکی پنج روزی بیش فرصت نمی‌دهد؛ به فرشتگان خود گنج سعادت ابدی را بی‌هیچ رنجی ارزانی داشته، و معذلک فرزندان دیگر خود را واداشته است که در راه تحصیل این گنج موهوم رنج موفور برخود هم‌وار کنند؛ به‌فرشتگان خود زندگی بی‌درد و و الم ارزانی داشته، و آن‌گاه به فرزندان دیگر خود حیاتی آکنده از فلاکت و ادبار و بیماری روحی و جسمی تحمیل کرده است؛ از عدالت دم می‌زند، دوزخ نیز دارد؛ از باران رحمت دم می‌زند، دوزخ نیز دارد؛ از قوانین طلایی و بخشایش الهی دم می‌زند، دوزخ نیز دارد؛ به‌دیگران درس اخلاق می‌دهد، و خود از اخلاق بویی نبرده است؛ از وقوع جنایت به‌خشم می‌آید، و خود بهر جنایتی دست می‌زند؛ انسان را بدون رضایت انسان خلق کرده است، و آن‌گاه مسئولیت اعمال او را بجای آن‌که شرافتمندانه به‌گردن مسئول واقعی آن‌ها بگذارد می‌خواهد بر عهدهٔ ضعیف خود انسان تحمیل کند؛ و پس از همهٔ این‌ها با آن وسعت نظر وسعهٔ صدر علوی و الهی خود از انسان، از این بندهٔ حقیر سراپا تقصیر، می‌خواهد که او را پرستش کند!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون می‌فهمی که این چیزها جز در عالم رؤیا محال و متمنع است؛ می‌فهمی که این‌ها مهملات کودکانه‌ای بیش نیست؛ می‌فهمی که این‌ها مخلوق مخیله‌ای است که از بلهوسی خود خبر ندارد؛ خلاصه می‌فهمی که این‌ها همه رؤیا است و تو خالق آن‌ها هستی. آثار و علائم رؤیا بودن آن‌ها همه حاضر و آشکار است. تو می‌بایست پیش از این‌ها بدان حقایق پی‌برده باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن‌چه من برتو مکشوف ساخته‌ام عین حقیقت است. نه نه جهانی هست و نه نوع بشری و نه حیات دنیوی و نه بهشتی و نه دوزخی. همه چیز رؤیاست ـ آن‌هم رؤیایی است آشفته و احمقانه. و تو نیز اندیشه‌ای بیش نیستی؛ اندیشه‌ای بی‌سرانجام و بیهوده و لامکان که تنهای تنها در ابدیت خالی سرگردان است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان ناپدید شد و من وحشت‌زده برجای ماندم؛ زیرا می‌دانستم و دریافته بودم که آن‌چه گفت راست گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پایان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱}}Eseldorf&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۲}}Marget&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۳}}Wilhelm Meidling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Nikolaus bauman&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۵}}Seppi wohlmeyer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۶}}Theodor fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۷}}Philip traum&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۸}}دوکات واحد پول&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۹}}Ursula&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۰}}Gottfrued Narr&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۱}}Bartel Sperling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۲}}Lisa Brandt&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۳}}Fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Muller&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۵}}Klein&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۶}}Pfeifer&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=38194</id>
		<title>بیگانه‌ئی در دهکده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=38194"/>
		<updated>2013-03-23T09:28:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تایپ تا ابتدای بخش ۱۱&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P064.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P065.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P066.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P067.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P068.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مارک تواین]]&lt;br /&gt;
[[رده:نجف دریابندری]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک تواین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; نویسندهٔ امریکائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نجف دریابندری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرها از: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضا ممیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال ۱۵۹۰ بود. جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطی هنوز در آن سرزمین ادامه داشت و آنطور که معلوم می‌شد خیال داشت تا ابدالدهر نیز ادامه یابد. بعضی حتی عقربهٔ زمان را قرنها به عقب برمی‌گرداندند؛ می‌گفتند که اگر وضع فکری و روحی مردم را ملاک قضاوت قرار دهیم اطریش هنوز در «عصر اعتقاد» زیست می‌کند. البته غرض از این سخن تعریف بود نه بدگویی، و مردم نیز این گفته را همانطور که منظور آنها بود تلقی می‌کردند و همهٔ ما از این تعریف به خود می‌بالیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، هرچند پسربچه‌ای بیش نبودم، این موضوع و همچنین لذتی را که از آن می‌بردم خوب به یاد می‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، اطریش فرسنگها دور از جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکدهٔ ما نیز چون در قلب اطریش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر می‌برد. این دهکده در جای پرت و خلوتی که هیچ خبری از دنیا و مافیها سکوت تپه‌ها و جنگلهای اطراف آن را به هم نمی‌زد، با رضایت خاطر و خرسندی تمام و در صلح و صفای محض مشغول چرت زدن بود. رودخانهٔ آرامی از جلو آن می‌گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتیها و قایقها مزین بود. پشت آن سربالایی پردرختی بود که تا پای پرتگاه بلندی ادامه می‌یافت. بر فراز آن پرتگاه قلعهٔ بزرگی چهره درهم کشیده بود که برج و باروهای طویل آن گویی زرهی از شاخ و برگ مو، به تن داشتند. آن سوی رودخانه، یک فرسنگ به طرف چپ، تپه‌های پرفراز و نشیب پوشیده از جنگل قرار داشت. تنگه‌های پرپیچ و خمی که هرگز نور آفتاب بدانجا نفوذ نمی‌کرد، این تپه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد. در طرف راست پرتگاهی بود مشرف بر رودخانه و بین این پرتگاه و تپه‌ساری که هم اکنون گفتیم، جلگهٔ وسیعی واقع بود که در آن، جابه‌جا، خانه‌های محقری لابلای باغهای میوه و درختهای سایه‌دار خود را جا کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این ناحیه و تا فرسنگها اطراف آن ملک آباء و اجدادی شاهزاده‌ای بود که نوکرانش همیشه قلعهٔ او را به بهترین وجهی مهیای اقامت نگهداری می‌کردند؛ اما نه خود شاهزاده و نه خانواده‌اش بیش از پنج سال یک بار سری به آن قلعه نمی‌زدند. لیکن هرگاه پیدایشان می‌شد مثل این بود که مالک‌الرقاب سراسر ملک جهان نزول اجلال فرموده و همهٔ شکوه و جلال ممالک تحت فرمانش را با خود آورده است. و هنگامی که شاهزاده و کسانش آنجا را ترک می‌گفتند، پشت سرشان چنان سکوت و آرامشی برقرار می‌شد که گویی پس از یک شب عیش و نوش خواب عمیقی به آن سرزمین دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهکدهٔ ازل‌دورف{{نشان|۱}} برای بچه‌ها بهشت بود. درس و مکتب زیاد مزاحم اوقات ما نمی‌شد. هدف عمده از تربیت ما این بود که مسیحیان خوبی بار بیاییم و بیش از هر چیز به حضرت مریم و کلیسا و قدیسین حرمت بگذاریم. از اینها که بگذریم دیگر کسی از ما نمی‌خواست که چندان چیزی بدانیم. و حقیقت اینکه اجازه‌اش را هم نداشتیم. علم و دانش به مزاج مردم عوام سازگار نبود و ممکن بود آنها را از نصیب و قسمت خداوندی ناراضی سازد، و خداوند هم کسی نبود که نارضائی از مشیت خود را تحمل کند. ما دو کشیش داشتیم یکی از این دو، یعنی پدر روحانی آدولف، کشیش بسیار مؤمن و مقدس و زحمت‌کشی بود که مردم خیلی ملاحظه‌اش را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در گذشته کشیش‌هایی هم وجود داشته‌اند که از پاره‌ای جهات از کشیش آدولف بهتر بوده‌اند، اما در جامعهٔ ما هرگز کشیشی وجود نداشته که عزت و احترامش بیش از او بوده باشد. علت این بود که این کشیش مطلقاً ترس و باکی از شیطان نداشت. در میان مسیحیانی که من تا کنون دیده‌ام، او تنها فردی بود که آنچه گفتم در حقش صدق می‌کرد. به همین جهت مردم ازو وحشت داشتند؛ زیرا می‌پنداشتند که این آدم باید یک چیز خارق‌العاده داشته باشد، وگرنه نمی‌توانست این‌قدر جسور و به اعمال خود مطمئن باشد. مردم همه با شیطان سخت مخالف بودند، اما نام او را به‌احترام می‌بردند، و با سبکی و جسارت ازو یاد نمی‌کردند؛ حال آنکه کشیش آدولف شیوه‌اش بکلی با دیگران متفاوت بود. او هر دشنام و ناسزایی که بر زبانش جاری می‌شد به شیطان نثار می‌کرد و از شنیدن آن لرزه بر اندام مردم می‌افتاد. حتی غالباً اتفاق می‌افتاد که او با خشم و ریشخند از شیطان اسم می‌برد. در این طور مواقع، مردم بر سینهٔ خود صلیب می‌کشیدند و به سرعت ازو دور می‌شدند، مبادا واقعهٔ ترسناکی رخ نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف بارها واقعاً با خود شیطان روبرو شده و با او دست و پنجه نرم کرده بود. یعنی اینطور شایع بود. خود پدر روحانی چنین می‌گفت. او هرگز این قبیل اتفاقات را که برایش پیش می‌آمد پنهان نمی‌داشت، بلکه فوراً برای مردم نقل می‌کرد. برای صحت قول او هم لااقل در یک مورد دلیل وجود داشت؛ زیرا در آن مورد وی با دشمن حرفش شده و بطریش را به سوی او پرتاب کرده بود؛ و روی دیوار اطاق کارش لکهٔ سرخ‌رنگی وجود داشت که در آنجا بطری به دیوار اصابت کرده و شکسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن کسی که بیشتر دوستش می‌داشتیم و دلمان برایش می‌سوخت پدر روحانی پطر بود. بعضی او را متهم می‌کردند که ضمن صحبت با این و آن گفته است که خدا خیر محض است و سرانجام راهی برای نجات فرزندان مستمندش که همان ابناء بشر باشند، پیدا خواهد کرد. البته این حرف، حرف بسیار وحشتناکی بود، اما هیچ دلیل قاطعی وجود نداشت که کشیش پطر چنین حرفی زده باشد؛ چنین سخنی ازو انتظار هم نمی‌رفت، چون او همیشه آدم خوب و مهربان و راستگویی بود. اتهامش این نبود که این حرف را پشت میز خطابه، جایی که همه می‌توانستند بشنوند، زده است؛ بلکه می‌گفتند بیرون از محیط کلیسا ضمن صحبت از دهانش پریده است، و البته جعل این موضوع از ناحیهٔ دشمنان کار سهل و ساده‌ای بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۲: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس با کلاه بوقی درازش که برآن نقش ستاره بود، مردم را بر علیه کشیش پطر و دخترش می‌شورانید... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر یک دشمن داشت که خیلی نیرومند بود. این دشمن همان ستاره‌شناسی بود که در برج ویرانهٔ قدیمی بالای دره زندگی می‌کرد و شب‌ها به مطالعهٔ و رصد ستارگان می‌پرداخت. همه می‌دانستند که او می‌تواند جنگ و قحطی را پیشگویی کند. هرچند این کار چندان دشوار هم نبود، چون همیشه در یک گوشهٔ دنیا جنگ و قحطی وجود داشت. اما این ستاره‌شناس در عین حال می‌توانست از روی حرکات کواکب زندگانی اشخاص را در کتاب بزرگی که داشت بخواند و اموال گمشده را پیدا کند و غیر از کشیش پطر همهٔ مردم دهکده ازو حساب می‌بردند. هنگامی که ستاره‌شناس با کلاه بوقی دراز و جبهٔ گشادی که به نقش ستارگان مزین بود، کتاب بزرگش را زیر بغل و عصایی را که می‌گفتند قدرت جادویی دارد در دست گرفته در کوچه‌های دهکده ظاهر می‌شد، حتی کشیش آدولف نیز درست و حسابی به او احترام می‌گذاشت. می‌گفتند که خود اسقف هم گاهی به حرفهای ستاره‌شناس گوش می‌دهد، زیرا این آدم علاوه بر مطالعهٔ کواکب و پیشگویی به تدین و تقدس هم تظاهر بسیار می‌کرد و البته این امر در اسقف خیلی مؤثر می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش پطر برای ستاره‌شناس تره هم خرد نمی‌کرد، بلکه او را علناً به عنوان یک نفر کلاش کلاهبردار محکوم می‌ساخت. می‌گفت که این آدم حقه‌بازی است که هیچ نوع علم و دانشی که به پشیزی بیرزد در چنته ندارد و جز قوای یک انسان عادی - و حتی پست - هیچ قوه‌ای در ید اختیارش نیست. این امر طبعاً باعث می‌شد که ستاره‌شناس از پدر روحانی پطر متنفر و خواهان خانه خرابی او باشد. و ما همه بر این عقیده بودیم که جاعل آن حرف کذایی از قول کشیش پطر همین ستاره‌شناس بوده و نیز همو آنرا به گوش اسقف رسانده است. گفته بودند که کشیش پطر این حرف را به برادرزاده‌اش مارگت{{نشان|۲}} زده است؛ و هرچند مارگت منکر شد و از پیشگاه اسقف استدعا کرد که گفته ستاره‌شناس را باور نکند و عمویش را از ورطهٔ فقر و رسوایی نجات دهد، معهذا اسقف حاضر به قبول او نشد، و کشیش پطر را مدت نامحدودی از منصبش معلق ساخت. چیزی که بود، دیگر به صرف شهادت یک نفر تک و تنها او را تکفیر نکرد. اکنون دو سال بود که پدر روحانی پطر از منصب خود منفصل شده و کشیش آدولف جای او را گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سالها بر آن کشیش پیر و مارگت سخت گذشته بود. آنها سابقاً مورد علاقهٔ خاص مردم بودند، ولی البته از وقتی که مورد غضب اسقف واقع شدند، وضع جور دیگر شد. بسیاری از دوستان بکلی از آنها بریدند و مابقی به سردی و دوری گراییدند. وقتی گرفتاری پیش آمد مارگت دختر هیجده سالهٔ زیبایی بود و زیباترین صورت را در دهکده داشت و از همه عاقلتر و فهمیده‌تر بود. مارگت نواختن چنگ را تعلیم می‌داد و خرج لباس و پول توی جیبش را به کوشش خودش درمی‌آورد. اما پس از تغییر وضع شاگردانش یکایک پراکنده شدند؛ وقتی که مجالس رقص و مهمانی در میان جوانان دهکده بر پا می‌گردید مارگت فراموش می‌شد. جوانان دیگر از رفتن به خانهٔ او خودداری کردند. جز ویلهلم مایدلینگ{{نشان|۳}} کسی به دیدن او نمی‌رفت، که او را هم می‌شد نادیده گرفت. مارگت و عمویش در فراموشی و بدنامی غمزده و تنها و بیکس شده بودند و نور خورشید از زندگانی آنان رخت بربسته بود. در تمام مدت این دو سال وضع روز به روز بدتر شد. لباسشان کهنه و دستشان خالی و تهیهٔ یک لقمه نان برایشان هرچه دشوارتر شد. اکنون دیگر کارد به استخوان رسیده بود. سلیمان اسحق تمام مبلغی را که حاضر بود روی خانهٔ کشیش پطر بگذارد به آنها قرض داده و اعلام کرده بود که فردا خانه را از آنها خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌تا از ما بچه‌ها همیشه باهم بودیم و چون از همان ابتدا همدیگر را دوست می‌داشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاوس بامن{{نشان|۴}} بود، پسر رئیس محکمهٔ محلی؛ دیگری زپی ولمه‌یر{{نشان|۵}} پسر صاحب مسافرخانهٔ بزرگ ده بنام «گوزن طلایی» که درختهای باغ زیبای آن تالب رودخانه دامن می‌گستردند و قایق تفریحی کرایه‌ای داشت؛ و نفر سوم هم‌من بودم که نامم تئودورفیشر{{نشان|۶}} است و پسر ارگ زن کلیسا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم در عین حال رهبر نوازندگان دهکده، معلوم ویولون، آهنگساز، تحصیلدار مالیات ده، خادم کلیسا و رویهمرفته یکی از افراد مفید دهکده بود که عموم مردم به‌او احترام می‌گذاشتند. ما بچه‌ها تپه‌ها و جنگل‌های اطراف ده را همانطور که پرندگان می‌شناختند بلد بودیم، زیرا اوقات فراغت را به‌گردش در میان تپه‌ساران و جنگل‌ها می‌گذراندیم یالااقل هرگاه مشغول شنا یاقایقرانی یاماهیگیری یاطاس ریختن یاسرسرک بازی در سراشیبی تپه نبودیم به‌اینکار می‌پرداختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعلاوه مجاز بودیم که در باغ قلعهٔ شاهزاده گردش کنیم، در صورتی که هیچکس دیگر چنین اجازه‌ای نداشت. علت این بود که مستخدم پیر قلعه، یعنی فلیکس برانت(felix brandt) مارا دوست می‌داشت و ما شب‌ها غالباً به‌باغ‌قلعه می‌رفتیم و پای صحبت آن پیرمرد می‌نشستیم. پیرمرد دربارهٔ زمان قدیم و‌ عجایب وغرایب صحبت می‌کرد وما بااو چپق می‌کشیدیم(خود او چپق کشیدن را به‌ما یاد داده بود) و قهوه می‌نوشیدیم؛ چون او به‌جنگ رفته ودر محاصرهٔ شهر وین شرکت کرده بود و همانجا، هنگامی که ترک‌ها شکست خورده بیرون رانده شدند، درمیان غنائمی که بدست آمد چندین گونی قهوه بود و اسرای ترک اسم وخواص آن‌را گفتند و شرح دادند که چگونه می‌توان مشروب مطبوعی ازآن تهیه کرد؛ و اکنون دیگر آن پیرمرد همیشه قهوه داشت؛ هم برای آنکه خودش بنوشد، و هم‌آنکه مردم بی‌اطلاع را متعجب و متحیر سازد. وقتی که هوا طوفانی می‌شد او شب مارا ‌نزد خود نگه می‌داشت و هنگامی که بیرون برق می‌درخشید و رعد می‌غرید او دربارهٔ ارواح واشباح و انواع سرگذشت‌های هراس انگیز وجنگ وجنایت وبریدن دست‌و‌پا و این قبیل چیزها برای ما سخن می‌گفت و محیط درون اطاق‌را جای خوش و مطبوعی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس برانت‌این سرگذشت‌هارا بیشتر از تجربهٔ‌ شخص خودش برای مانقل می‌کرد. او درعهد خود ارواح واجنه وجادوگران بسیاری دیده بود و یکبار نیمه شب در طوفانی سهمگین در کوهستان‌ها گمشده بود و در روشنایی برق شکارچی وحشی بنظرش آمده بود که‌بااشباح سگان خود اورا تعقیب می‌کند. یکبار نیز بختک را دیده بود و چندین بار باخفاش بزرگی برخورد کرده بود که خون مردم را وقت خواب از رگ گلویشان می‌مکد و بابال‌های خود آن‌ها را باد میزند تا همچنان در خواب بمانند و بالاخره بمیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس به‌ما دل می‌داد که از چیزهای خارق‌العاده از قبیل اشباح و ارواح نترسیم. می‌گفت این‌ها آزارشان به‌کسی نمی‌رسد بلکه فقط برای خودشان گردش می‌کنند، چون تنها و دلتنگ هستند و درپی محبت می‌گردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۶: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسربچه‌ئی آهسته به سوی ما آمد... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهم بموقع خود فهمیدیم که نباید بترسیم و حتی شب‌ها با او به یکی از زیر زمین‌های قلعه که‌‌پاتوق ارواح بود می‌رفتیم، اما روح فقط یکبار ظاهر شد، آنهم بطوری که بدشواری دیده می‌شد عبور کرد و بیصدا از میان هوا گذشت و ناپدید گردید و مالرزه‌ای براندام خود احساس نکردیم، چون فلیکس خیلی خوب به‌ما درس جرات و جسارت داده بود. او می‌گفت که این روح گاهی بسراغ من می‌آید وب کشیدن دست سرد ومرطوب خود روی‌صورت من از خواب بیدارم می‌کند، اما هیچ صدمه‌ای نمی‌رساند بلکه فقط جویای توجه و همدردی است. اما از همه عجیبتر این بود که او فرشته نیز دیده بود-آنهم فرشتهٔ واقعی- و باآنها حرف هم زده بود. میگفت فرشته‌ها بال ندارند و لباس می‌پوشند و طرز حرف‌زدن و رفتارشان عیناً مانند اشخاص عادی است و اگر کارهای عجیبی که از دست آدمیزاد ساخته نیست نمی‌کردند کسی نمی‌توانستند آنهارا بشناسد. بعلاوه آنها حین صحت کردن ناگهان ناپدید می‌شوند و اینهم کاری است که از هیچ بنی‌آدمی ساخته نیست. پیرمرد می‌گفت که فرشتگان خوش صحبت و بشاشند و مانند ارواح افسرده و غمگین نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ماه مه، پی از آنکه شب ازاین قبیل حرفها زده بودیم، ازخواب برخاستیم و بافلیکس برانت ناشتایی خوردیم و بعداز قصر سرازیر شدیم و از روی پل گذشتیم و به‌تپه‌ساران طرف چپ رفتیم و به قلهٔ تپه‌ای که یکی از نقاط دلخواه ما بود رسیدیم و در آنجا در سایهٔ درختان روی سبزه‌ها دراز کشیدیم تاخستگی در کنیم و چپق بکشیم و دربارهٔ عجایب و غرایب دنیا صحبت کنیم، زیرا این چیزها هنوز در خاطرمان زنده بودند و ذهن مارا بخود مشغول داشتند. اما نتوانستیم چپقمان را چاق کنیم، چون سنگ چخماق و قطعه فولادمان را جاگذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی نگذشت که پسربچه‌ای آسته بسوی ما آمد و نشست و با لحن دوستانه‌ای شروع به صحبت کرد – گویی با ما آشنایی داشت. ولیکن ما جوابش را ندادیم، چون او آدم غریبه بود وما عادت نداشتیم باغریبه حرف بزنیم وازو خجالت می‌کشیدیم. او لباس نو و خوبی بتن داشت و خوشگل بود و چهرهٔ گیرا و صدای خوشایندی داشت و آرام و فارغ‌البال بنظر می‌رسید و برخلاف بچه‌های دیگر خودش‌را جمع نمی‌کرد و نگران نبود. ماهم می‌خواستیم لااو دوست بشویم. ولی نمی‌دانستیم چگونه شروع کنیم. بعد من به‌فکر چپق افتادم و پیش خودم گفتم که اگر آنرا به او تعارف کنم، آیا نشانی از محبت تلقی خواهد کرد یا نه؟ - ولی بیاد آوردم که آتش نداریم و درنتیجه متأسف وبور شدم. اما او سرش را بلند کرد و بانگاه روشن و خرسندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آتش می‌خواهید؟ اینکه چیزی نیست. من تهیه می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من طوری یکه خوردم که یارای حرف زدن نداشتم؛ چون حرفی از دهان من برنیامده بود. او چپق را برداشت و به‌آن فوت کرد و توتون چپق گرفت و سرخ شد و حلقه‌های دود آبی رنگ زآن بهوا برخاست. مااز جا پریدیم و می‌خواستیم پابه‌فرار بگذاریم، اما چون او باالتماس از ما خواهش کرد که نرویم و به‌ما قول داد که صدمه‌ای نخواهد رساند، بلکه فقط می‌خواهد با ما دوست شود و به دنبال همصحبتی می‌گردد، این بود که ما باز ایستادیم و چون حس کنجکاوی و اعجابمان تحریک شده بود می‌خواستیم برگردیم، ولی جرات نمی‌کردیم. ‌او با لحن نرم و گیرای خود به‌دلجویی ادامه داد و ما وقتی که دیدیم چپق منفجر نشد و اتفاقی نیافتاد، رفته رفته اعتمادمان بازگشت و فوراً حس کنجکاوی ما برترسمان فائق آمد و بازگشتیم – اما آهسته و آمادهٔ اینکه بمحض دیدن علامت خطر مجدداً پابه‌فرار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مصمم بود که خیال مارا راحت کند و راه اینکار را نیز خوب می‌دانست: در برابر شخصی آنقدر جدی و ساده ومهربان، باآن زبان مسحور کننده، انسان نمی‌توانست بدگمان و ترسو باقی‌بماند. آری، اوقلب همهٔ مارت تسخیر کرد و چیزی نگدشت که ماباخیال راحت و آسوده پهلوی او نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، و از یافتن چنین دوستی خوشحال بودیم. وقتی که احساس ناراحتی بکلی برطرف شد ازو پرسیدیم که چگونه چنین کار عجیبی را آموخته است. گفت که چنین کاری را هرگز نیاموخته بلکه مانند سایر امور – امور عجیب و غریب – برایش طبیعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کدام امور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای، چندتا، نمی‌دانم چندتا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گذاری ماببینیم چطور اینکارهارا میکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«خواهش می‌کنیم بکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر فرار نمی‌کنید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه. باور کن دیگر فرار نمی‌کنیم. خواهش می‌کنیم، نمیکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، با کمال میل. اما شما هم نباید قول خودتان را فراموش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که فراموش نمی‌کنیم واو به گودال آبی رفت وبا قدری آب در فنجان که از برگ درخت ساخته بود بازگشت و به‌آن دمید و آنرا به دور انداخت. آب تبدیل بخ یک پاره یخ شده بود که شکل همان فنجان داشت. ما مات‌ومتحیر شدیم، اما اینبار دیگر نترسیدیم، بلکه بالعکس ازاینکه آنجا بودیم خیلی هم خوشحال شدیم وازو خواهش کردیم که ادامه بدهد و کارهای دیگری بکند واوهم کرد. گفت که هرجور میوه میل داشته باشیم می‌توانید برایمان تهیه کند، خواه فصل آن باشد و خواه نباشد. ناگهان همهٔ ما به‌سخن آمدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پرتقال!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سیب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«انگور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوگفت:«توی جیبهایتان است.» و راست می‌گفت. از بهترین انواع میوه هم بود، ما آن میوه‌هارا خوردیم و پیش خودمان گفتیم کاش بازهم بود، اما هیچکدام چیزی برزبان نیاوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت:«همانجایی که میوه‌های قبلی را پیدا کردید بازهم هست. هرقدر دیگری را که می‌خواهید ببرید؛ تاوقتی که من پهلوی شما هستم همینقدر کافی است که آرزویش را بکنید تاپیدایش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وراست می‌گفت. هرگز چیزی باین خوبی و عجیب ندیده بودیم. نان، کلوچه، شیرینی، آجیل، هرچه آدم میل می‌کرد، حاضر بود. او خودش چیزی نمی‌خورد بلکه فقط نشسته‌بود و حرف می‌زد و برای سرگرم کدن ما پشت سرهم کارهای عجیب وغریب می‌کرد. یک سنجاب کوچولو از گل ساخت و آنرا رها کرد. سنجاب از درخت بالا رفت و بالای سرما روی شاخه‌ای نشست و به‌طرف ما واق واق کرد. بعد سگی ساخت که چندان از موش بزرگتر نبود. آن سگ سنجاب را به‌شاخه‌های بالای درخت فرار داد و دور وبر درخت جست وخیز کنان بابرآشفتگی به‌او پارس کرد و درست و حسابی مثل سگ واقعی زنده و جاندار بود. این سگ سنجاب را ازین درخت بآن درخت میراند و خودس انرا تعقیب می‌کرد، تااینکه هردودرمیان جنگل ازنظر ناپدید شدند. ناشناس پرندگانی از گل می‌ساخت وآنهارا پرمی‌داد. پرندگان چهچهه زنان پرواز می‌کردند و می‌رفتند. سرانجام من دل به‌دریا زدم وازو پرسیدم که کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسادگی گفت:«فرشته» ویک مرغ دیگر را روی زمین گذاشت و دستهایش را بهم زد و آنرا پرداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که شنیدیم یکنوع رعب ووحشت مارا برداشت و دوباره ترسیدیم. ولی او گفت که ناراحت نشوید، علت ندارد از فرشته بترسید. ودرهرصورت شمارا دوست دارم. – عیناً بهمان سادگی سابق و خالی از تظاهر به‌صحبت خود ادامه داد ودر ضمن صحبت توده‌ای مرد وزن باندازهٔ انگشت دست انسان ساخت. این آدمها چست و چابک بکار پرداختند و میدانچه‌ای باندازهٔ دومتر مربع را درمیان چمن پاک و مسطح ساختند و در وسط آن میدان شروع کردند به‌ساختن یک قلعهٔ کوچک جالب و تماشایی. زنها شفته را قاطی می‌کردند و در ناوه می‌ریختند و روی سر می‌گذاشتند و از چوب بست بالا می‌بردند. یعنی درست بهمان کاری مشغول بودند که زنان کارگر کا همیشه انجام می‌دهند. مردها هم کار بنایی را بعهده داشتند. پانصد تن ازاین آدمکها تند و تند درهم می‌لولیدند و بچابکی کار می‌کردند و عرق پیشانی خودرا می‌ستردند. بطوری که هیچ فرقی با آدم عادی نداشتند. تماشای منظرهٔ جالب آن پانصد آدمک کوچولو که قلعه را می‌ساختند، و دیدن خود آن قلعه که پله به‌پله بالا می‌رفت و دوره‌به‌دوره شکل و تقارن می‌گرفت آن احساس رعب و وحشت را پاک برطرف کرد و بار دیگر بکلی خیالمان فارغ و آسوده شد. ازو پرسیدیم که آیا ماهم می‌توانیم از آن آدمکها بسازیم یانه. گفت بله، و به زپی دستور داد که چند عراده توپ برای قلعه درست کند و به نیکلاوس گفت که چند سرباز تبرزین‌دار بازره و ساق‌بند و کلاهخود بسازد و قرار شد منهم چند سوار بااسب تهیه کنم. هنگام تقسیم این وظایف، ناشناس مارا به‌نامهایمان طرف خطاب قرار داد، اما نگفت که اسم مارا از کجا دانسته است. بعد زپی ازو پرسید که نام خودش چیست، و او به‌آرامی گفت:«شیطان» و با دستش تراشه چوبی را نگهداشت و زندکی را که داشت از چوب بست می‌افتاد روی آنا گرفت و اورا دوباره سرجایش قرار داد و گفت:«عجب احمقی است. اینطور واپس می‌رود و نمی‌داند چکار می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن اسم ناگهان ما را بر جای خشک کرد. کارهایمان که عبارت بود از یک توپ و یک‌سرباز تبرزن‌دار و یک اسب از دستهایمان افتاد و قطعه قطعه شد. شیطان خندید و پرسید که موضوع چیست؟ من گفتم:«چیزی نیست؛ فقط این اسم برای یکنفر فرشته قدری عجیب می‌نماید.» - پرسید:«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه .. اینکه. خوب دیگر... می‌دانید این اسم اوست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، او عموی من است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا با خونسردی تمام گفت. از شنیدن این سخن لحظه‌ای نفس ما بند امد و قلبمان شروع به تپیدن کرد. او ظاهرأ متوجه این امر نشد، بلکه تبرزین داران و سایر کارهای مارا اصلاح کرد و تمام و کمال به دست ما داد و گفت:«مگر فراموش کرده‌اید؟ آخر او خودش هم یک وقتی فرشته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«بله، درست است. من متوجه نبودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، گناهب مرتکب نشده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دودمان ما دودمان خوبی است. بهتر از آن پیدا نمی‌شود. او یگانه فرد این دودمان است که مرتکب گناه شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان من از بیان اینکه این قضایا چقدر مهیج و شگفت انگیز بود، قاصر است. گاهی انسان چیزهایی می‌بیند که بقدری عجیب و هالی و مسحور کننده است که صرف بودن . دیدن آنها لذت آمیخته به وحشتی در انسان بر می‌انگیزد. خودتان می‌دانید در این قبیل مواقع انسان چه حالی می‌شود و چگونه سراپا به‌لرزه در می‌آید. می‌دانید که چگونه انسان خرد و خیره می‌شود و لبهایش می‌خشکد و نفسش تنگی می‌کند، و معهذا بهیچ قیمتی حاضر نمی‌شود از آنجایی که هست دور شود. من طاقتم طاق شده بود که یک سوالی ازو بکنم. این سوال نوک زبانم بود و نمی‌توانستم آنرا نگهدارم. خجالت می‌کشیدم بپرسم؛ ممکن بود حمل بر بی‌ادبی بشود. شیطان گاو نری را که ساخته بود به زمین گذاشت و لبخندی زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بی‌ادبی نیست. اگر هم بود من آنرا می‌بخشیدم. منظورت اینست که من او را دیده‌ام یا نه؟ بله، میلیون‌ها بار دیده‌ام، از همان وقتی که بچه کوچولویی بیش نبودم، یعنی هزارسال ببیشتر از عمرم نمیگذشت، در زمان فرشتگان کوچولوی تخم و ترکهٔ ما(بقول آدمیزادها)، من بچهٔ مورد علاقه او بودم. بله از همان هنگام تا زمان اخراج آدم که به حساب شما هشت هزار سال میشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هشت...هزار!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بله،» بعد رو کرد به زپی و بطرزی که انگار دارد به سوالی که او در مد نظر داشت جواب می‌دهد، گفت:«بله، البته من مثل یک پسر بچه بنظر می‌رسم، چون در واقع هم پسربچه‌ای بیش نیستم. نزد ما، آنچه شما اسمش را زمان می‌گذارید، چیز بسیار دراز و کشداری است. مقدار زیادی از آن باید طی شود تا یک فرشتهٔ کامل بوجود بیاید.» یک سوال هم من در نظر داشتم، و او رو کرد به من و گفت:«من به حساب شما شانزده هزار سال دارم.» بعد بطرف نیکلاوس برگشت و گفت:«نخیر، اخراج آدم تاثیری در وضع من و هیچیک از خویشانم نداشت. فقط خود او، که اسمش را روی من گذاشته‌اند از شجرهٔ ممنوعه خورد و آدم و حوا را بوسیلهٔ آن فریب داد. ما هنوز از گناه بری هستیم. ما قادر به ارتکاب گناه نیستیم. ما بری از عیب و نقص هستیم و همیشه درین حال باقی خواهیم ماند. ما...» در این موقع دو نفر از کارگران دعواشان شده بود و با صدای نازک مانند وزوز زنبور، داشتند بیکدیگر دشنام و ناسزا می‌گفتند. لحظه‌ای به سر و کلهٔ یکدیگر می‌کوبیدند و لحظه‌ای بهم می‌پیچیدند و بقصد جان باهم می‌کوشیدند. شیطان دست برد و با انگشتان خود آنها را له کرد و بیجان ساخت و بدور انداخت و با دستمال خود سرخی انگشتانش را پاک کرد و دنبالهٔ سخنش را از همانجا که قطع شده بود گرفت:«ما نمی‌توانیم مرتکب خطا بشویم. استعداد ارتکاب آنرا نداریم. چون نمی‌دانیم خطا و گناه چیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند در آن حال این سخن عجیب می‌نمود، ولکن ماچندان توجهی به آن نکردیم؛ چون جنایت بی‌سبب او – آری جنایت نام حقیقی عمل او بود و آنهم جنایتی که هیچ عذر و بهانه‌ای آنرا توجیه نمی‌کرد – جنایت او بقدری ما را متعجب و متاسف ساخته بود که بهیچ چیز دیگری توجه نداشتیم. این عمل مارا خیلی ناراحت کرد، چون او را دوست می‌داشتیم. او را فوق‌العاده شریف و زیبا و رئوف پنداشته بودیم و حقیقتا معتقد شده بودیم فرشته است، و آنوقت چنین عملی از ناحیهٔ او، آه، او را در نظر ما خیلی پائین می‌آورد حال آنکه ماچقدر برای او ارزش قایل بودیم! و لیکن او به‌صحبت خود ادامه داد: انگار نه‌انگار که اتفاقی افتاده؛ دربارهٔ مسافرتها و چیزهای جالبی که در دنیاهای بزرگ منظومهٔ شمسی ما و سایر منظومه‌های شمسی در نقاط دور دست فضا دیده بود، سخن می‌گفت و دربارهٔ آداب و سوم موجودات جاویدانی که ساکنین آن دنیاها را تشکیل می‌دهند داستانها نقل می‌کرد و علی‌رغم صحنهٔ رقت‌انگیزی که هم‌اکنون جلو چشم ما قرار داشت، ما را مسحور و مفتون سخنان خود ساخته بود. گفتم صحنهٔ رقت‌انگیز، بجهت آنکه زنان آن دو مردک مقتول اجساد له شدهٔ آنها را پیدا کرده بودند و داشتند روی نعش آنها شیون و زاری می‌کردند و یک کشیش هم آنجا ایستاده بود و دستها را بعلامت صلیب روی سینه گذاشته مشغول خواندن دعا بود و تودهٔ انبوهی از دوستان آنها برای اظهار دلسوزی و همدردی دور انها جمع شده بودند و اشک از چشمان بسیاری از آنها جاری بود. اما شیطان توجهی به این صحنه نداشت، تا اینکه صدای شعیف گریه و دعا او را آزرده خاطر ساخت. دست برد و تختهٔ سنگ نشیمن گاه تاب ما را برداشت و آنرا فرود آورد و همهٔ ان مردمان را با خاک یکسان کرد؛ گوئی مگسهایی چند بیش نبودند، و بعد دنبالهٔ حرف خود را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشته و ریختن خون کشیش! فرشته‌ای که روحش از ارتکاب گناه بیخبر است، اینطور با قساوت قلب صدها تن مرد و زن بیچاره را، که کوچکترین آزارشان به او نرسیده بود، می‌کشد و از میان می‌برد! تماشای آن عمل وحشتناک ما را مشمئز ساخت؛ بخصوص که می‌دانستیم هیچیک از آن آدمکان بیچاره، جز کشیش، برای مرگ آماده نبودند، زیرا هرگز در عمر خود نه دعایی خوانده و نه کلیسایی دیده بودند، و بنابراین یکراست روانهٔ جهنم می‌شدند. و آنوقت ما شاهد این مناظر بودیم، ما وقوع این جنایات را بچشم دیده بودیم و وظیفه داشتیم که آنرا بزبان بیاوریم و قانون را در مورد آن به جریان بیندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شیطان شیطان به صحبت خود ادامه داد و سحر بیان شگرف خود را در ما بکار انداخت. همه چیز را از یاد ما برد. فقط می‌توانستیم به‌سخنان او گوش فرا دهیم و اورا دوست بداریم و برده و مولای او باشیم، تا هرچه خاطر خواه اوست باما بکند. او ما را از لذت درک محضر خویش و نگریستن در آسمان چشمانش و احساس خلسه‌ای که از لمس کردن دستش در تمام رگ و پی‌های ما می‌دوید، سرمست ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۳ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناشناس همه جا رفته بود و همه چیز را دیده بود و همه چیز را می‌شناخت و هیچ چیزی را فراموش نمی‌کرد. آنچه دیگران می‌بایست با دقت و صرف وقت و مطالعه یاد بگیرند او بیک نگاخ فرا می‌گرفت. هیچ مشکل و معضلی برای او وجود نداشت. وقتی که می‌خواست راجع به چیزی صحبت کند، صنه را عینا جلو انسان زنده می‌کرد. ساخته شدن جهان را بچشم دیده بود، خلقت آدم را بچشم دیده بود، بچشم دیده بود که شمشون ستونهای معبد را از جاکند و معبد را بصورت ویرانه‌ای برسر خود فرو ریخت. مرگ ژول سزار را دیده بود. دربارهٔ زندگی روز مره در بهشت سخن می‌گفت. دیده بود که چگونه لعنت شدگان در میان زبانه‌های سرخ آتش دوزخ پیچ‌وتاب می‌خوردند. همهٔ‌ اینها را جلو چشم ما مجسم ساخت. مثل این‌بودکه مادر محل هستیم و با چشمان خود آنها را می‌بینیم. حتی آنها را لمس نیز می‌کردیم، اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که همهٔ این جریانات درنظر او جز بعنوان سرگرمی اهمیتی داشته باشند. آن مناظر جهنم، آن بچه‌های شیرخوار و زنان و دختران و پسران و مردان، که از فرط درد و رنج فریاد می‌کشیدند و استغاثه می‌کردند، برای ما بدشواری قابل تحمل بود، حال آنکه او بقدری نسبت به آنها بی اعتنا بود که گفتی یک مشت موش مصنوعی در آتش دروغین جلو چشمش پیشچ و تاب می‌‌خورند.‌‌‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هروقت دربارهٔ زنان و مردان این جهان خاکی، و اعمال و کردارشان سخن می‌گفت – ولواینکه عظیمترین و عالیترین اعمال آنها باشد – ما پیش خود شرمنده می‌شدیم زیرا ر‌فتارش نشان می‌داد که در نظر او این مردم و اعمالشان پشیزی ارزش ندارد، بطوری که اگر انسان نمی‌دانست گمان می‌کرد که دارد دربارهٔ حشرات صحبت می‌کند. حتی یکبار هم با تفضیل زیاد گفت که مردم ما در این جهان خاکی – هرچند کودک و نادان و خودپسند و کور و کچل و مفنگی و گدا و گرسته هستند – باز در نظر او جالب‌اند. و این مطلب را بدون کراهت و تلخی، بلکه بالحن کاملا عادی ادا کرد – مانند شخصی که دربارهٔ آجر یا پهن یاچیز بی‌اهمیت و بی احساس دیگری سخن می‌گوید. من ملتفت بودم که او قصد اهانت ندارد، اما پیش خودم حساب می‌کردم که این طرز حرف زدن چندان موافق ادب و آداب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید:«آداب؟ اینکه می‌گویم حقیقت محظ است و هیچ ادب و آدابی صحیح تراز حقیقت نیست. آداب خیال ئ افسانه است. ساختمان قلعه تمام شده است. از آن خوشتان می‌آید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هرکه بود خوشش می‌آمد. بسیار قشنگ و شکیل و پاکیزه بود و همهٔ جزئیاتش حتی پرچمکهائی که روی برجهای آن موج می‌زد، کامل و ساخته و پرداخته بود. شیطان گفت که اکنون باید توپها را کار بگذاریم و تبرزین داران را در محل خود بگماریم و سوار نظام را نمایش دهیم. آدمها و اسبهایی که ما ساخته بودیم خیلی تماشایی بودند. کمترین شباهتی به آنچه هنگام ساختن آنها در مد نظر داشتیم نداشتند، زیرا که البته ما در ساختن این قبیل چیزها مهارتی نداشتیم. شیطان گفت که بدتر از آنها را هرگز ندیده‌ام. وقتی که آنها را لمس کرد و جان بخشید، حرکاتشان مسخرهٔ محض بود؛ زیرا پاهای آنها یک اندازه نبود. مانند آدمهای مست تلوتلو می‌خوردند و سکندری می‌رفتند و جان همهٔ اطرافیان خود را بخاطر می‌انداختند و سرانجام زمین می‌خوردند و در نهایت بیچارگی دست و پا می‌زدند. هرچند این منظره خجلت‌انگیز بود، باز خنده‌مان می‌گرفت. توپها را با گل پرکردیم تا بعلامت سلام شلیک کنند؛ اما بقدری کج و کوله و بد ساخت بودند که هنگام در رفتن منفجر شدند و عده‌ای از توپچیان را مقتول و عده‌ای را مجروح و معیوب ساختند. شیطان گفت حالا طوفانی راه می‌اندازیم و اگر بخواهیم زمین لرزه هم می‌آوریم، اما باید قدری از قلعه فاصله بگیریم تا از خطر دور باشیم. ما می‌خواستیم مردم قلعه را نیز خبر کنیم، ولی شیطان گفت که کاری به آنها نداشته باشید، مهم نیستند، هر وقت احتیاج داشته باشیم می‌توانیم بازهم از این آدمکها درست کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر طوفانی کوچکی رفته رفته روی قلعه را فرا گرفت و سیاهی زد و رعد و برق کوچکی شروع شد و زمین به لرزیدن و باد به‌نالش و غرش وباران به‌بارش آغاز کرد و همهٔ مردم به درون قلعه پناه بردند. ابر تیره‌تر و تیره‌تر شد و اکنون دیگر انسان قلعه را بطور محو و مبهم در میان آن می‌دید. برق پشت سر هم درخشید و به قلعه اصابت کرد و آنرا آتش زد و شعه‌های آتش سرخ و وحشتناک از میان ابرها ظاهر شد و مردم جیغ کشان و شیون‌کنان از قلعه بیرون ریختند، اما شیطان بدون آنکه به عجز و التماس ما وقعی بگذارد آنها را با دست خود مجدداً به درون قلعه ریخت و در گیراگیر زوزه کشیذن باد و غریدن رعد انبار مهمات قلعه منفجر شد و زلزله زمین را شکافت و ویرانه‌های قلعه در شکافی که زمین باز کرده بود سرازیر شد، و شکاف، آنرا با تمام ارواح معصوم ساکنینش در کام خود فرو برد و از پانصدتن حتی یک تن نیز جان بدر نبرد. قلب ما شکسته شده بود. نمی‌توانستیم از گریه خودداری کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«گریه نکنید، آنها ارزشی نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر همه شان به جهنم رفتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، اینکه اهمیتی ندارد. می‌توانیم بازهم عده زیادی بسازیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش برای متاثر ساختن او بیهوده بود. پیدا بود که بکلی فاقد احساس است و نمی‌فهمد. سرشار از روحی جوشان و خروشان بود و بقدری شادمان و سرخوش بود که گویی آنچه در برابر چشمش می‌گذرد نه صحنهٔ قتل عام بل مجلس عروسی است؛ و اصراری هم داشت که ما را وادارد که مانند خود او احساس کنیم و البته سحر کلامش مطلوب او را عملی ساخت. برایش زحمتی نداشت. هرچه می‌خواست با ما می‌کرد. لحظه‌اب بعد، ما روی آن گورستان مشغول پای کوبی بودیم و او آلت عجیب و خوش نوایی را که از جیبش در آورده بود برای ما می‌نواخت. نغمه‌ای به شیرینی و لطافت آن در هیچ جا وجود نداشت – مگر شاید در بهشت، و خود شیطان هم می‌گفت که آن آلت را از بهشت آورده است. نغمهٔ آن آلت انسان را از وجد و نشاط دیوانه می‌کرد. نمی‌توانستیم چشم از او برگیریم و نگاهی که از دیدگان ما ساطع بود از قلب ما برمی‌خواست و زبان بی‌زبانی نگاهمان، پرستش و عبودیت محظ و مطلق بود. شیطان رقص را نیز از بهشت آورده بود و وجد و حال و یمن و برکت بهشتی در آن نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین هنگام شیطان گفت که باید برای انجام دادن ماموریتی برود، ولیکن ما حتی رفتن او را نیز نمی‌توانستیم تحمل کنیم و دامنش را چسبیدیم و بخواهش و تمنا ازو خواستیم که بماند. این موضوع برایش خوشایند بود. خودش چنین گفت و نیز گفت که حالا که اینطور است نمی‌روم و قدری دیگر می‌مانم و می‌نشینم و قدری بیشتر صحبت می‌کنیم. گفت که شیطان اسم حقیقی من است. اما اسم دیگری نیز برای خود انتخاب کرده‌ام که باید در حضور دیگران مرا بدان اسم بنامید و آن اسم یکی از همین اسمهای عادی است که مردم دارند – یعنی فیلیپ تراوم{{نشان|۷}} ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک چنین موجودی این کار خیلی بعید و پست می‌نمود. ولی رأی‌رأی او بود و ما چیزی نگفتیم. همان رأی او کافی بود. آنروز ما معجزات فراوانی بچشم دیدیم و فکر من داشت متوجه لذتی می‌شد که پس از بازگشت به خانه از نقل آنها نصیبم می‌گردید؛ ولیکن شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، این چیزها همه اسراری است که باید بین ما چهار نفر بماند. اگر بخواهید اینها را نقل کنید، مختارید؛ اما من زبان شما را محافظت خواهم کرد و کلمه‌ای از آن از زبانتان نخواهد پرید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع ما را بور کرد، اما چاره‌ای نبود. بهرحال به قیمت یکی دوبار آه کشیدن برای ما تمام شد. همینطور گل گفتیم و گل شنیدیم و شیطان افکار ما را می‌خواند و به آنها جواب می‌داد و بنظر من می‌آمد که این جالبترین و عالیترین کاری بود او می‌‌کرد اما شیطان افکار مرا قطع کرد و گفت:&lt;br /&gt;
«نه، برای تو جالب است، اما برای من جالب نیست. من مانند شما محدود و متناهی نیستم. من تابع شرایط بشری نیستم. برایم ممکن است که ضعفهای بشری شما را قیاس کنم و بفهمم، اما خودم هیچیک از این ضعفها را ندارم. جسم من واقعی نیست، هر چند اگر شما دست به بدن من بزنید آنرا سفت احساس خواهید کرد. لباسهای منهم واقعی نیست. من روحم. کشیش پطر دارد می‌آید.» ما برگشتیم و نگاه کردیم، ولی چیزی ندیدیم. شیطان گفت:«هنوز پیدا نشده، ولی بزودی او را خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، او را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی که آمد بااو حرف نخواهی زد؟ او مانند ما کودن و نادان نیست، و بسیار خوشوقت خواهد شد که با تو صحبت کند. با او حرف خواهی زد؟»&lt;br /&gt;
«یک وقت دیگر چرا، اما حالا نه. کمی دیگر باید دنبال ماموریتم بروم. آهان آمد: حالا می‌توانید او را ببینید. آرام بنشینید و هیچ حرفی نزنید.»&lt;br /&gt;
ما نگاه کردیم و دیدیم که کشیش پطر از میان درختان شاه بلوط دارد می‌آید. ما سه نفر کنار یکدیگر روی علفها نشسته بودیم و شیطان جلوی ما روی علفها نشسته بود، کشیش پطر متفکر سرش را بزیر انداخته بود، آهسته جلو آمد و در دوسه متری ما متوقف شد و کلاهش را برداشت و دستمال ابریشمی‌اش را در آورد و همانجا ایستاد و صورتش را پاک کرد و چنان بنظر می‌رسید که می‌خواهد با ما حرف بزند، اما چیزی نگفت. در همین موقع زیرلب گفت:« نمی‌دانم چه امری مرا به اینجا آورد، مثل اینکه لحظه‌ای پیش در اطاق کار بودم، ولی گمان می‌کنم یک ساعتی خواب دیده‌‌ام و بدون اینکه خودم متوجه باشم تمام این راه را آمده‌ام، چون من در این ایام سخت هوش و حواس درستی ندارم.» بعد در حالی که با خودش حرف می‌زد یکراست رفت و از میان شیطان گذشت، عیناً مثل اینکه هیچ سر راهش قرار نداشت. دیدن این منظره نفس ما را بند آورد. مثل مواقعی که اتفاق عجیبی رخ می‌دهد و آدم بی‌اختیار فریاد می‌کشد، می‌خواستیم فریاد بکشیم، اما یک چیزی بنحو مرموزی ما را خاموش نگهداشت. فقط نفسمان بند آمد. کمی بعد کشیش پطر پشت درختان از نظر ناپدید شد و شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همانطور است که گفتم – من روحی بیش نیستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، حالا آدم می‌تواند ببیند، ولی ما که روح نیستیم، و حال آنکه بخوبی معلوم بود که او ما را ندید. مگر ما هم نامرئی هستیم؟ او به ما نگاه کرد، اما مثل اینکه ما را ندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچکدام از ما در نظر او مرئی نبودیم، چون من اینطور می‌خواستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدن این چیزهای عجیب افسانه مانند، و دانستن اینکه اینها هیچکدام رویا نیست بلکه حقیقت دارد بقدری برایمان جالب بود که نمی‌توانستیم آنرا باور کنیم. شیطان نشسته بود و مانند یک آدم عادی با زبان ساده و طبیعی و افسونگر خود به صحبت ادامه می‌داد. خلاصه طوری بود که کلام قادر نیست بشما حالی کند که بر ما چه می‌گذشت. حال ما حال خلسه بود، و خلسه حالی است که در بیان نمی‌گنجد. مانند نغمهٔ موسیقی است. انسان نمی‌تواند طوری موسیقی را طوری توصیف کند که طرف صحبت، آنرا احساس کند. شیطان بار دیگر به اعصار قدیم بازگشته آنها را جلو چشم ما زنده ساخته بود! چه چیزها دیده بود! تماشای او، و تصور اینکه آدم اگر اینقدر تحربه اندوخته داشت به چه صورتی در می‌آمد، خودش شگفت‌ آمیز و احاب انگیز بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سخنان و اعمال او در عین حال انسان را بطرز غم انگیزی متوجه حقارت خود می‌ساخت. متوجه می‌ساخت که عمرش روزی بیش نیست؛ آنهم روزی کوتاه و بی مقدار. شیطان برای آنکه غرور جریحه دار شدهٔ انسان را التیامی ببخشد، چیزی نمی‌کفت، نخیر، حتی کلامی بر زبان نمی‌آورد. همیشه دربارهٔ انسان با همان لحن بی‌اعتنای همیشگی خود سخن می‌گفت، گویی دربارهٔ پاره آجر و آشغال و این قبیل چیزها صحبت می‌کند. معلوم بود که افراد بشر برای او بهیچوجه اهمیتی ندارند. البته پیدا بود که قصد رنجانیدن ما را ندارد - عیناً همانطور که وقتی ما از یک پاره آجر سخن می‌گوئیم قصد اهانت به او را نداریم. احساسات یک پاره آجر برای ما هیچ است، هرگز بخاطر ما نمی‌گذرد که پاره آجر هم احساس دارد یا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار هنگامی که شیطان داشت پرشکوه و جلال ترین سطلاطین و فاتحین و شاعران و پیامبران و دزدان دریایی و گدایان را باهم در یک ترازو می‌گذشت – درست مانند یک توده پاره آجر،- من به رگ غیرتم برخورد و خواستم کلمه‌ای در دفاع از انسان گفته باشم؛ از اینرو ازو پرسیدم که چرا میان خودش و انسان اینقدر تفاوت قایل می‌شود. شیطان ناچار شد مدتی سوآل مرا زیرو رو کند، نمی‌فهمید چگونه ممکن است من چنین سوآل عجیبی را طرح کرده باشم. بعد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تفاوت بین من و انسان؟ تفاوت بین باقی و نافی؟ بین جسم و روح؟» یک دانه ساس را که داشت روی یک قطعه چوب راه می‌رفت برداشت و گفت:«فرق بین ژول‌سزار و این جانور چیست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:«انسان نمی‌تواند چیزهایی را که از لحاظ ماهیت و فاصلهٔ زمانی قابل قیاس نیستند باهم مقایسه کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جواب سؤال خودت را دادی. من همین جواب ترا تشریح می‌کنم. انسان از خاک ساخته شده است. من ساخته شدن او را بچشم دیده‌ام. من از خاک ساخته نشده‌ام. انسان مجموعهٔ بیماریها و ناپاکیهاست. امروز می‌آید، فردا می‌رود. از خاک شروع و به گند ختم می‌شود. من به عالم باقی تعلق دارم و بر انسان فانی اشرفم. بعلاوه انسان «قوهٔ تمیز اخلاقی» دارد. می‌فهمی چه می‌گویم؟ «قوهٔ تمیز اخلاقی» - مثل اینکه بهمین اندازه تفاوت بین ما نفی‌نفسه کفایت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن خود را بهمین جا ختم کرد. گویی همین اندازه برای حل مسأله کافی بود من متأسف شدم؛ زیرا در آن هنگام من از معنای «قوهٔ تمیز اخلاقی» درست سر در نمی‌آوردم. همینقدر می‌دانستم که ما آدمها از داشتن آن بخود می‌بالیم؛ و وقتی که شیطان اینطور از قوهٔ تمیز اخلاقی سخن گفت، کلام او احساسات مرا جریحه‌دار کرد، مانند دختری که تعریف و تمجید گرامی ترین لباسها و زر و زیروهایش را از مردم شنیده باشد و آنوقت ببیند که چند نفر ناشناس آنها را به مسخره گرفته‌اند. مدتی همه ساکت بودیم و من شخصاً افسرده و دلتنگ بودم. بعد شیطان دوباره شروع به صحبت کرد و بزودی چنان از شادی و خوشی درخشیدن گرفت که بار دیگر من هم سر دماغ آمدم. شیطان مقداری چیزهای شیرین و خوشمزه برایمان نقل کرد. بطوری که از خنده روده بر شدیم. راجع به هنگامی که شمشون مشعل به‌دم روباهان بست و آنها را در مزارع فلسطین رها ساخت و وقتی که شمشون روی دیوار نشسته بود و با دست به‌رانهای خود می‌زد و می‌خندید و اشک روی گونه‌هایش جاری می‌شد، و زمانی که تعادل خود را از دست داد – برایمان نقل کرد، و خاطره‌ای که از آن منظره داشت او را به خنده انداخت. خلاصه خیلی خوش گذشت. سرانجام شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون دیگر بدنبال کارم می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما گفتیم:«نه! نرو. پهلوی ما بمان. اگر بروی دیگر برنمی‌گردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا بر می‌گردم. قول می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه وقت؟ امشب؟ پس بگو که چه وقت برمی‌گردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زیاد طولش نمی‌دهم. خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما ترا دوست می‌داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم از شما خوشم می‌آید. بعنوان دلیل علاقهٔ خودم یک چیز خوبی بشما می‌دهم. معمولا من وقتی که می‌روم، ناگهان ناپدید می‌شوم؛ اما حالا بتدریح محو خواهم شد، و می‌گذارم شما ببینید که چگونه محو می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخاست و ایستاد و چیزی نگذشت که قضیه ختم شد. یعنی رقیق شد و رقیق شد، تا اینکه بصورت حباب صابون درآمد؛ منتهی شکل خود را حفظ کرد. بوته‌های جنگل، بهمان وضوحی که از ورای حباب صابون دیده می‌شود، از آن سوی او پیدا بود. همهٔ رنگهای لطیف قوس قزحی حباب صابون روی سطح او می‌درخشید و بازی می‌کرد و آن شکل پنجره مانند نیز که همیشه روی حباب صابون دیده می‌شود، روی او بچشم می‌خورد. لابد دیده‌اید که حباب روی قالی فرود می‌آید و قبل از ترکیدن چندبار ورجه ورجه می‌کند. شیطان نیز همین کار را کرد. از جا پرید، روی علفهت فرود آمد، باز پرید و در هوا پرواز کرد و بار دیگر فرود آمد و این حرکت چندین بار تکرار شد و پوفی ترکید! و جای او هیچ نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظرهٔ تماشایی عالی و عجیبی بود. ما حرفی نزدیم، بلکه فقط نشستیم و در شگفتی و رؤیا فرو رفتیم و چشمان خود را بهم زدیم و بالاخره زپی ا جا برخاست و با حالی افسرده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من گمان نمی‌کنم هیچکدام از اینها اتفاق افتاده باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس آهی کشید و او هم کما بیش همین را گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شنیدن حرف آنها خیلی ناراحت شدم؛ زیرا مضمون و مفاد حرف آنها درست همان ترس ناراحت کننده‌ای بود که در دل خود احساس می‌کردم. بعد از آن پیرمرد بیچاره کشیش پطر را دیدیم که دارد باز می‌گردد و سرش را پائین انداخته درپی چیزی می‌گردد. وقتی که کاملا به ما نزدیک شد سرش را بلند کرد و ما را دید گفت:«بچه‌ها، چقدر وقت است شما اینجا هستید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مدت کوتاهی است، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس بعد از آنکه من از اینجا گذشتم شما آمده‌اید، و بنابراین شاید بتوانید به من کمک کنید. شما از همین جاده آمده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسیار خوب. منهم از همین راه آمدم. کیفم را گم کرده‌ام. چندان وجهی توی آن نبود: اما همان مقدار جزیی هم برای من خیلی است. زیرا همهٔ دارایی من همان بود. شما که چیزی پیدا نکرده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، پدر. ولی بشما کمک خواهیم کرد که آنرا پیدا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم می‌خواستم همین را از شما خواهش کنم. آهان، آنجاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۳۱: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما متوجه کیف نشده بودیم؛ معهذا درست در همان نقطه‌ای که شیطان هنگام محو شدن ایستاده بود، قرار داشت البته اگر حقیقت داشت که شیطانی محو شده بود و ما در خواب و خیال ندیده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و قیافه‌اش خیلی متعجب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«کیف مال من است، اما محتویاتش مال من نیست. این کیف باد کرده است و حال آنکه کیف من صاف بود. مال من سبک بود، این سنگین است.» کیف را باز کرد: تا آنجا که می‌گرفت انباشته از سکه طلا بود. کیف را به ما نشان داد که تماشا کنیم و البته ما هم تماشا کردیم، زیرا قبل از آن هرگز آن مقدار پول در آن واحد ندیده بودیم. دهان همه‌مان باز شد که بگوییم:«کار شیطان است!» اما کلمه‌ای از دهانمان خارج نشد. آخر ما نمی‌توانستیم آنچه شیطان میل نداشت گفته شود بگوییم – خودش اینرا به‌ما گفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بچه‌ها، این کار شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف ما را به خنده انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود او هم بمحض اینکه به احمقانه بودن سؤال خودش پی برد، خنده‌اش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه کسی اینجا بوده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان ما باز شد که جواب بدهیم، اما لحظه‌ای همچنان باز ماند؛ نمی‌توانستیم بگوییم هیچکس، چون دروغ بود، و کلمهٔ مناسبی هم بخاطرمان نمی‌آمد. بعد جواب صحیح بفکر من رسید و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی‌آدمی اینجا نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«همین طور است،» و دهان خود را بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر گفت:«اینطور نیست»؛ و با قیافهٔ جدی به ما نگریست. منهم لحظه‌ای پیش از اینجا گذشتم و کسی اینجا نبود. اما این اهمیتی ندارد. بعد از آن باید کسی اینجا آمده باشد. منظورم این نیست که آن شخص قبل از شما از اینجا نگذشته یا شما او را دیده‌اید؛ ولی مسلم می‌دانم که یکنفر از اینجا گذشته است. شما را به شرافتتان قسم کسی را ندیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی آدمی را ندیده‌ایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کافی است. می‌دانم که حقیقت را به من می‌گویید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش روی جاده نشست و شروع کرد به شمردن پولها و ما هم با اشتیاق زانو زدیم و برای کمک کردن به‌او پولها را بصورت ستونهای کوچک روی هم چیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش گفت:« هزاروصد دوکات{{نشان|۸}} تمام است! خدایا گاش این پول مال من بود. چقدر به آن احتیج دارم!» صدایش شکسته و لبهایش مرتعش شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما فریاد زدیم:«مال خودتان است، پدر، تا شاهی آخرش مال خودتان است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه مال من نیست. وا‌لله من سر درنمی‌آورم.گمان می‌کنم یکی از دشمنان... باید دامی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«غیر از آن ستاره شناس شما هیچ دشمن واقعی در این دهکده ندارید. مارگت هم هیچ دشمنی ندارد. حتی هیچ نیم دشمنی هم که آنقدر پول در بساط داشته باشد که هزار و صد دوکاتش را برای صدمه‌زدن به شما حرام کند، ندارید. از شما می‌پرسم همینطور است یا نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش نتوانست جواب این برهان را بدهد، و این امر او را خوشحال کرد:«.لی آخر این پول مال من که نیست. در هر صورت مال من نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن را با لحن مرددی ادا کرد: مانند کسی که از شنیدن مخالفت دیگران نه تنها ناراحت نگردد، بلکه خوشحال نیز بشود. &lt;br /&gt;
«پدر روحانی، این پول مال شمااست و ما همه شاهد هستیم. بچه‌ها، اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، ما شاهدیم، پای حرفمان هم می‌ایستیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا پیرتان کند، شما دارید کم‌کم مرا قانع می‌کنید. واقعاً دارید مرا قانع می‌کنید. کاش من فقط صد دوکات ازین پول را می‌داشتم. خانه‌مان گرو صددوکات است و اگر ما فردا پول را ندهیم دیگر مسکن و مأوایی نخواهیم داشت. و این چهار دوکات تنها مبلغی است که ما داریم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این پول شمااست، تا شاهی آخرش مال شمااست، و شما باید آنرا بردارید. ما همه شاهدیم که این عمل درست است اینطور نیست تئودور؟ اینطور نیست زپی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو نفر گفتیم چرا، نیکلاوس پول را دوباره توی آن کیف کهنه و فرسوده ریخت و صاحبش را وادار به قبول آن ساخت. بنابراین کشیش گفت که دویست دوکات از آن را خرج خواهد کرد، زیرا خانه‌شان به‌این مبلغ می‌ارزد و در صورت لزوم خواهد توانست با فروش خانه آنرا بپردازد؛ مابقی را به نزول خواهد گذاشت تا اینکه صاحب حقیقی‌اش پیدا شود. قرار شد ما هم ورقه‌ای امضاء کنیم و شهادت بدهیم که کشیش چگونه پوا را پیدا کرده است؛ برای اینکه به مردم دهکده ثابت کند که قروض خود را از طریق نامشرع ادا نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۴ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آنروز، هنگامی که کشیش پطر با سکه‌های طلا قرض خود را به سلیمان اسحق پرداخت ومابقی پول را نیز نیزد او به نزول گذاشت، سروصدای زیادی در دهکده پیچید. تغییر خوشایندی نیز در اوضاع رخ داد: بسیاری به خانهٔ کشیش رفتند و به او تبریک گفتند و عده‌ای از دوستان قدیمی سرد بار دیگر به گرمی گراییدند و بر سر مهر آمدند، و از همهٔ اینها بالاتر، مارگت به یک مجلس مهمانی دعوت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرده و اسراری هم در کار نبود. پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود نقل کرد و گفت که علت آنرا نمی‌فهمد و فقط، تا آنجا که عقلش قد می‌دهد، پیداست که دست خداوند در قضیه دخالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۳۵: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود برای مردم نقل کرد و گفت: «پیداست که دست خداوند در قضیه دخالت دارد...» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دو نفر سرشان را تکان دادند و بخود گفتند که این دست بیشتر به دست شیطان شباهت دارد تا دست خدا؛ و در حقیقت حدسی چنین درست از زبان مردمی چنان نادان خیلی بعید می‌نمود. بعضی پچ‌پچ‌کنان ما بچه‌ها را دور کردند و کوشیدند که با زبان چرب و نرم مارا وادارند که «بیائیم و راستش را بگوییم»، و قول دادند که هرگز بکسی نخواهند گفت، بلکه فقط برای اقناع خودشان می‌خواهند بدانند، زیرا قضیه خیلی آب برمی‌دارد. حتی می‌خواستند این راز را از ما بخرند و در ازاء آن پول به ما بدهند و ما هم می‌خواستیم داستانی از خودمان در بیاوریم که جواب سؤالات آنها را بدهد، اما نمی‌توانستیم، چون آن زیرکی و فراست لازم را نداشتیم و در نتیجه فرصت گرفتن پول را از دست دادیم و تأسف خوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این راز را ما بدون زحمت و ناراحتی با خود داشتیم، اما آن راز دیگر، آن راز بزرگ، آن راز عالی، درون مارا می‌خراشید که بیرون بریزد و ما هم می‌سوختیم که آنرا علنی کنیم و مردم را با آن مات و متحیر سازیم، اما ناچار بودیم که آنرا در سینهٔ خود نگهداریم – در حقیقت آن راز خودش را در سینهٔ ما نگه‌میداشت. شیطان گفته بود که این راز پیش خود ما خواهد ماند، و می‌ماند. ما هر روز بیرون می‌رفتیم و در جنگل دور هم جمع می‌شدیم تا دربارهٔ شیطان باهم حرف بزنیم ودر واقع این یگانه موضوعی بود که ما درباره‌اش فکر می‌کردیم و یا به‌آن اهمیتی می‌دادیم. شبانه روز منتظر پیدا شدن او بودیم و امیدوار بودیم که بیاید و در تمام این مدت کاسهٔ صبرمان لبریزتر و لبریزتر می‌شد. دیگر به سایر بچه‌ها علاقه‌ای نداشتیم و در بازیها و گردشهای آنها شرکت نمی‌کردیم. بعد از دیدن شیطان آن بچه‌ها دیگر بی‌اندازه رام و دست‌آموز و عادی بنظر می‌رسیدند؛ و اعمالشان بعد از سرگذشتهای قدیم شیطان و پروازهای او در میان ستارگان و معجزات و محو شدنها و انفجارهای او، بقدری ناچیز و مبتذل بنظر می‌رسید که تاب تحمل آن را نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای اول ما از بابت یک‌چیز نگران بودیم و به‌بهانه‌های مختلف به خانهٔ کشیش پطر می‌رفتیم که آنرا از نظر دور نداریم و آن عبارت بود از سک‌های طلا؛ و ما می‌ترسیدیم که آن سکه‌ها مانند پولهای جن و پری ناگهان دود شده بهوا برود. اگر این پول دود می‌شد.... اما چیزی که نشده دیگر گفتن ندارد. باری تا پایان روز شکایتی در اینمورد شنیده نشد و بنا براین ما خاطر جمع شدیم که سکه‌ها طلای حقیقی است و این نگرانی را از خاطر خود دور ساختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک چیز هم بود که می‌خواستیم از کشیش پطر بپرسیم و بالاخره شب دوم خیر و شر کردیم و بااندکی ترس و لرز به خانهٔ او رفتیم و من سؤال را تا آنجا که می‌توانستم قاطی صحبتهای دیگر کردم، و هر چند، نمی‌دانستم که در این قبیل مواقع سؤال را چگونه باید پیش کشید، حرفم بقدر کافی عادی و تصادفی نمی‌نمود، بهرحال گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر روحانی! قوهٔ تمیز اخلاقی یعنی چه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش از بالای عینکهای بزرگش باقیافه‌ای شگفت زده به من نگریست و گفت:«همان قوه‌ایست که مارا به تمیز دادن خوب از بد قادر می‌سازد، دیگر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن نور کمی به موضوع تاباند، اما آنرا کاملا روشن نکرد و من از جواب او قدری بور و تاحدی ناراحت شدم. او منتظر بود که من حرفم را ادامه دهم و بنابراین من، چون حرف دیگری نداشتم بزنم، بناچار گفتم:«این قوه، چیز باارزشی است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«با ارزش؟ الله و اکبر! پسر این تنها چیزی است که‌ انسان را از حیوان فانی ممتاز می‌سازد و به‌او بقاء و ابدیت می‌بخشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع مطلب جدیدی برای گفتن بخاطرم نیاورد؛ و بنا براین با بچه‌های دیگر بیرون آمدم و رفتیم. لابد احساس کرده‌اید که آدم وقتی شکمش پر شده اما سیر نشده باشد چه حالی دارد؛ منهم یک چنین احساس مبهم و نامعینی داشتم. آنها از من می‌خواستند که مطلب را توضیح بدهم، اما من حالش را نداشتم. از توی هشتی خانه گذشتیم و مارگت را دیدیم که در کنار چرخ نخ‌ریسی‌اش نشسته و دارد به ماری لوگر درس می‌دهد. پس معلوم شد که یکی از شاگردان رمیدهٔ او باز گشته‌است، و آنهم یکی از شاگردان صاحب نفوذ! – پیدا بود که دیگران نیز بدنبال این یکی خواهند آمد. مارگت از جا پرید و بسوی ما دوید و بار دیگر باچشمان اشک آلود از ما تشکر کرد. این بار سوم که بمناسبت اینکه نگذاشته بودیم اثاثهٔ او و عمویش را توی خیابان بریزند از ما تشکر می‌کرد، و ما نیز بار دیگر به‌او گفتیم که کار مهمی نکرده‌ایم. اما او عادتش این بود. اگر کسی کاری برایش می‌کرد، هرگز از سپاسگذاری سیر نمی‌شد. بنابراین ما هم مانع نشدیم و گذاشتیم که حرفش را بزند. از باغ که گذشتیم دیدیم ویلهم مایدلینگ آنجا نشسته و منتظر است، زیرا کم‌کم غروب داشت نزدیک می‌شد و او می‌خواست پس از آنکه تدریس مارگت تمام شد او را برای گردش و هواخوری به کنار رودخانه ببرد. ویلهم مایدلینگ وکیل دعاوی جوانی بود که کارش گرفته بود و خرده خرده داشت رو می‌‌آمد. او مارگت را خیلی دوست می‌داشت و مارگت هم او را. ویلهم مانند دیگران مارگت را ترک نگفته بود، بلکه در تمام این مدت در دوستی ثابت و پابرجا مانده بود. وفای او از نظر مارگت و عمویش دور نمانده بود. ویلهم استعداد فوق‌العاده‌ای نداشت، ولی خوش قیافه و خوش طینت بود و این صفات خود نوعی استعداد است و در بسیاری از مواقع بکار می‌آید. از ما پرسید که درس به کجا رسیده است و ما گفتیم که نزدیک است تمام بشود. شاید هم واقعاً همینطور بود؛ چون ما چیزی از آن نمی‌دانستیم، اما پیش خودمان حساب کردیم که اگر اینطور بگوییم خوشش خواهد آمد: و اتفاقاً خوشش هم آمد، و گفتن این مطلب برای ما خرج و زحمتی نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۵ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز چهارم ستاره شناس از برج کهنه و مخروبه‌اش در بالای دره، که گمان می‌کنم همانجا خبر بگوشش رسیده بود، به دهکده آمد. اول یک گفتگوی خصوصی باما کرد و ما آنچه می‌توانستیم به او گفتیم. بعد نشست و مدتی پیش خودش فکر کرد و کرد و سپس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گفتید چند دوکات بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هزار و صد و هفت دوکات، آقا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه مثل کسی که باخودش حرف می‌زند گفن:«خیلی عجیب است. بعله... خیلی غریب است. تصادف عجیبی است.» بعد ما را زیر اخیه کشید و از سر نو موضوع را بازپرسی کرد و ما جواب دادیم... بالاخره گفت:«هزار و یکصد و شش دوکات مبلغ هنگفتی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«یکصد و هفت،» و بدین ترتیب حرف ستاره شناس را اصلاح کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آهان، هفت، بله؟ البته یک دوکات کم و زیاد چندان اهمیتی ندارد، ولی شما قبلا گفتید هزار و یکصد و شش دوکات.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما صلاح خودمان ندیدیم که بگوییم ستاره‌شناس اشتباه می‌کند، اما می‌دانستیم که اشباه می‌کند. نیکلاوس گفت:«از بابت این اشتباه معذرت می‌خواهیم، منظورمان همان هفت بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، اهمیتی ندارد، پسرجان. فقط چون متوجه اختلاف شدم، این بود که تذکر دادم. اکنون چند روز از قضیه می‌گذرد و نمی‌توان انتظار داشت که شما همه چیز را دقیقاً بیاد داشته باشید. وقتی که هیچ موضوع خاصی که عدد را در ذهن انسان حک کند وجود نداشته باشد، البته خیلی احتمال دارد که انسان دچار اشتباه گردد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی با اشتیاق گفت:«آخر چنین موضوع وجود داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس با بی‌اعتنایی گفت:«آن موضوع چه بود، پسرجان؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن موضوع این بود که ما هرکدام بنوبت توده‌های سکه را شمردیم و همه بیک نتیجه رسیدیم – یعنی هزار و صد و شش. اما من موقع شروع برای تفریح یکی از سکه‌ها را کش رفته بودم و بعداز شمردن آنرا سرجایش گذاشتم و گفتم گمان می‌کنم که اشتباه کرده باشیم و هزار و یکصد و هفت سکه است، بیایید دوباره بشمریم. شمردیم و البته حق با من بود. آنها متعجب شدند و من بعد به آنها گفتم که قضیه از چه قرار بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس از ما پرسید که آیا درست است یا نه، و ما گفتیم که بله درست است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«پس این موضوع قضیه را مسلم می‌سازد، بچه‌ها، من اکنون دزد را می‌شناسم. این پول مال دزدی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد راه افتاد و رفت و ما خیلی ناراحت شدیم و نمی‌دانستیم که منظورش چیست. اما در حدود یک ساعت بعد فهمیدیم، زیرا تا آن موقع در تمام دهکده پر شد که کشیش پطر باتهام دزدیدن مبلغ هنگفتی پول از ستاره شناس توقیف شده است. چانه‌ها راه افتاد و مردم متصل حرف می‌زدند. بسیاری می‌گفتند که این کار از کشیش پطر بعید است و باید اشتباهی در کار باشد؛ اما عدهٔ دیگر سرشان را تکان می‌دادند و می‌گفتند فقر و احتیاج انسان را بهر کاری وا می‌دارد. اما در خصوص یک چیز همه متفق‌الرأی بودند و آن اینکه توضیحات کشیش پطر راجع به نحوهٔ پیدا شدن پول نیز بهمان اندازه غیر قابل قبول است، چون آنچه او می‌گوید فوق‌العاده محال بنظر می‌رسد. می‌گفتند ستاره‌شناس ممکن است پول را بیک چنین طریقی بدست آورده باشد، اما هرگز از این طرق پولی بدست کشیش ممکن نیست رسیده باشد! اینجا بود که پای آبروی ما هم درمیان آمد. ما تنها شهود کشیش پطر بودیم و مردم از ما می‌پرسیدند که کشیش چقدر پول به‌ما داده است که چنین افسانهٔ خیالی را تایید و تصدیق کنیم. مردم رک وراست از این قبیل حرفها بما می‌زدند و هنگامی که ما از انها استدعا می‌کردیم که باور کنند که ما حقیقت محظ را گفته‌ایم، از غیظ و نفرت داغ می‌شدیم. پدر و مادرمان بیش از دیگران با ما بد رفتاری می‌کردند. پدرانمان می‌گفتند که ما ما باعث آبروریزی خانواده‌هایمان شده‌ایم و به‌ما امر می‌کردند که از دروغگویی دست برداریم و وقتی که ما تکرار می‌کردیم که عین حقیقت را گفته‌ایم، دیگر خشم و غضب آنها از اندازه می‌گذشت. مادرانمان پیش ما گریه می‌کردند و بالتمس می‌خواستند که رشوه‌ای را که گرفته‌ایم پس بدهیم و نام نیک خود را بازپس بگیریم و خانواده‌هایمان را از ننگ و خجلت برهانیم و بیاییم و شرافتمندانه حقیقت را اعتراف کنیم. و بالاخره ما بقدری مستأصل شدیم که خواستیم داستان را تماماً نقل کنیم. یعنی موضوع آمدن شیطان و باقی قضایا را بگوییم، اما حرف از دهانمان خارج نمی‌شد. در تمام این مدت امیدوار و آرزومند بودیم که شیطان پیدایش بشود و مارا از مهلکه نجات دهد، اما هیچ خبری ازو نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از گفتگوی ستاره‌شناس با ما، در ظرف یک ساعت کشیش پطر به زندان افتاد و پول مهر و موم شده در دست صاحب منصبان قانون قرار گرفت. این پول در یک کیسه بود و سلیمان احق گفت که پس از شمردن دیگر به‌آن دست نزده است. قسم او را قبول کردند که این پول همان پول و مبلغ آن هزار و صد و هفت دوکات است، اما آن کشیش دیگر ما، یعنی کشیش آدولف، گفت که محکمهٔ کلیسا صلاحیت محاکمهٔ کشیشی را که از منصب خود منفصل شده باشد ندارد. اسقف هم حرف او را تایید کرد و قضیه ختم شد. پرونده می‌بایست به محکمهٔ عادی اعاده شود. محکمه مدتی بعد جلسه خود را تشکیل می‌داد. ویلهلم مایدلینگ دفاع کشیش پطر را بعهده گرفته حد اعلای کوشش را بکار میبرد، ولیکن خودش بطور خصوصی به ما میگفت که ضعف دلایل از ناحیهٔ موکل او و قدرت تعصب از ناحیهٔ طرف، منظرهٔ آینده را بسیار تیره و تار نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین سعادت نوزاد مارگت دچار مرگ مفاجات شد. هیچ دوستی برای اظهار همدردی به دیدن نمی‌رفت و او هم انتظار کسی را نداشت. نامهٔ بدون امضایی دعوتی را که ازو به مجلس مهمانی شه بود پس گرفت. هیچ شاگردی برای گرفتن درس به‌او مراجعه نکرد. مارگت چگونه می‌بایست امرار معاش کند؟ می‌توانست در خانه بماند، چون پول گروی خانه پرداخت شده بود – گواینکه آن پول اکنون در دست مأموران دولت بود و نه در اختیار سلیمان اسحق بیچاره. اورسولای{{نشان|۹}} پیر که آشپز و پیشخدمت و سرایدار و رخت‌شو و همه کارهٔ کشیش پطر بود و در سالهای قدیم دایگی مارگت را بعهده داشت می‌گفت: خدا خودش روزی ما را خواد رساند. اما اورسولا این حرف را از روی عادت می‌زد. چون مسیحی مؤمن و متدینی بود، منظورش ای =ن بود که در امر تهیهٔ روزی اگر راهی پیش پایشان باز شود، خدا هم کمک خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها می‌خواستیم به دیدن مارگت برویم و به‌او مهربانی کنیم، اما پدر و مادرانمان می‌ترسیدند که مردم دهکده ازین امر ناراحت شوند و مانع رفتن ما می‌شدند. ستاره شناس راه افتاده آتش خشم مردم را برضد کشیش دامن می‌زد و می‌گفت این آدم دزد پست فطرتی است که هزار و یکصد و هفت دوکات ازو دزدیده است. می‌گفت:«دزد بودن کشیش را از آنجا فهمیده‌ام که درست همان مبلغی را که گم کرده بودم کشیش پطر مدعی است که «پیدا» کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از ظهر روز چهارم پس از وقوع فاجعه، اورسولای پیر در خانهٔ ما را پیدا شد و گفت اگر رخت چرک دارید برایتان بشویم، و از مادرم التماس و درخواست کرد این موضوع را بکسی نگوید، برای این که حس غرور و عزت نفس مارگت جریحه‌دار نشود، چون اگر مارگت خبر می‌شد جلو اینکار را می‌گرفت، در عین حال قوت لایموت در بساطش پیدا نمی‌شد و داشت از گرسنگی لاغر می‌شد. خود اوسولا هم داشت لاغر می‌شد این از قیافه‌اش پیدا بود و غذایی را که به او تعارف می‌شد مثل آدمهای قحطی می‌بلعید، اما حاضر نمی‌شد چیزی را با خودش به خانه ببرد، زیرا مارگت به غذای صدقه‌ای لب نمی‌زد. اورسولا مقداری رخت به کنار نهر برد که بشوید، ولی ما از پنجره دیدیم زورش نمی‌رسد بستهٔ رخت را حمل کند، بنابراین او را بازپس خواندیم و مختصر پولی باو دادیم. اما او جرأت نمی‌کزد پول را بگیرد، مبادا مارگت بفهمد. بالاخره پول را گرفت و گفت به مارگت خواهم گفت که پول را در راه پدا کرده‌ام. برای آنکه دروغ نگفته و روح خود را دچار لعنت نساخته باشد، مرا وادار کرد که پول را در حالی که او تماشا می‌کرد در جاده بیندازم؛ بعد خودش رفت و آنرا پیدا کرد و فریادی از شادی و تعحب کشید و آنرا برداشت و راه افتاد. اورسولا هم مانند همهٔ مردم دهکده می‌توانست تند و تند دروغ بگوید، بدون اینکه در برابر آتش دزوخ اقدامات احتیاطی بعمل آورد. اما این یک نوع جدیدی از دروغ بود و منظرهٔ خطرناکی داشت، چون اورسولا هنوز در این قبیل دروغگویی ورزیده نشده بود. البته پس از یک هفته تمرین دیگر ازین بابت هم ناراحتی برایش ایجاد نمی‌شد. ما مردم اینطور ساخته شده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت بودم، چون از خودم می‌‌پرسیدم که مارگت چگونه گذران خواهد کرد؟ اورسولا که نمی‌توانست هر روز در جاده یک سکه پیدا کند. شاید حتی به سکهٔ دوم هم نمی‌رسید. در حالی که مارگت اینقدر به دوست احتیاج داشت، من نمی‌توانستم نزد او بروم، و ازین جهت خجل بودم. اما تقصیر این امر متوجه پدر و مادرم بود نه‌خود من کاری از دستم برنمی‌آمد.&lt;br /&gt;
در جاده مشغول قدم زدن بودم و سخت احساس دلتنگی می‌کردم. در همین موقع احساس شادی و خوشی شاداب کننده‌ای موج زنان در سراسر وجودم دوید و آنقدر خوشحال شدم که در بیان نمی‌گنجد؛ زیرا از آن نشانه فهمیدم که شیطان نزدیک من است. این موضوع را قبلا دریافته بودم. لحظه بعد او کنار من راه می‌رفت و من داشتم گرفتاریهای خودم را و آنچه را که برای مارگت پیش آمده بود برایش نقل می‌کردم. همینطور قدم زنان از سر پیچی گذشتیم  اورسولای پیر را دیدیم که در سایهٔ درختی نشسته، یک گربهٔ ولگردی لاعذ توی دامنش است و دارد آنرا نوازش می‌کند. ازو پرسیدم که این گربه را از کجا آورده است. گفت که از جنگل درآمده و دنبالش راه افتاده و شاید مادر یا دوست و کس و کاری ندارد. و می‌خواهد آنرا به خانه ببرد و ازش مواظبت کند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شنیده‌ام شما فقیر هستید، چرا می‌خواهید یک سرنان خور دیگر هم به‌سفرتان اضافه کنید؟ چرا آنرا بیک شخص ثروتمندی نمی‌دهید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا از این گفته ناراحت شد و گفت:«اگر میل دارید خودتان آنرا بردارید، بفرمایید، شما با این لباسهای زیبا و حرکات متناسب باید خیلی ثروتمند باشید.» بعد پوزخند طنزآمیزی زد و گفت:«ثروتمندان جز خودشان بفکر هیچکس نیستند. فقط فقرا نسبت به‌فقرا احساس همدردی می‌کنند و بدرد آنها می‌رسند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از کجا می‌دانید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمان اورسولا از خشم گشاد شد و گفت:«برای انکه می‌دانم. هربرگی هم که از درخت بیفتد از نظر خدا دور نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«معهذا آن برگ از درخت می‌افتد. دور نماندنش از نظر خدا جه فایده‌ای دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چانهٔ اورسولای پیر بناکرد به‌لرزیدن، اما تا مدتی نتوانست کلمه‌ای ادا کند، زیرا فوق‌العاده دچار وحشت شده بود، بالاخره هنگامی که زبانش به‌اختیارش درآمد، فریاد کشید:«برو دنبال کارت، توله‌سگ، والا چوب برمی‌دارم و بجانت می‌افتم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌توانستم حرف بزنم، چون خیلی ترسیده بودم. می‌دانستم بانظری که شیطان راجع به‌نوع بشر داشت برایش هیچ مهم نبود که بایک ضربه آن پیر زن را بدیار عدم بفرستد، چون بقول خودش ازین موجودات «بازهم فراوان پیدا می‌شود.» اینها را می‌دانستم، اما زبانم بند آمده بود و نمی‌توانستم اورسولا را متوجه خطر سازم. لیکن اتفاقی نیفتاد. شیطان آرام ایستاد – آرام و بی‌اعتنا. مثلکه اینکه از اهانتهای اورسولا گردی بر دامن کبریایی او نمی‌نشست. پیر زن وقتی که آن حرف را زد مانند یک دختر به از جا پرید و سرپا ایستاد. سالها بود که چنین حرکتی ازو سر نزده بود. این تأثیر وجود شیطان بود. هروقت پیدایش می‌شد مانند نسیم تازه‌ای بود که به جان و تن ضعیفان و بیماران روح و توان تازه‌ای می‌بخشید. حضور او حتی در ان بچه گربهٔ لاغر و مردنی هم مؤر افتاده بود. بچه گربه روی زمین جست و خیز کنان به تعقیب یک برگ پرداخت. این امر باعث تعجب اورسولا شد و او در خالی که خشم خود را بکلی فراموش کرده بود به آن جانور نگاه می‌کرد و سرش را از تعجب تکان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا گفت:«این حیوان چه‌اش شده؟ یک لحظه پبش ناری راه رفتن نداشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«شما تاکنون بچه گربه‌ای ازین نژاد ندیده‌اید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا قصد ملایمت با آن ناشناس مسخره‌کننده را نداشت؛ نگاه تندی به‌او کرد و گفت:«می‌خواهم بدانم کی بتو گفت بیایی اینجا و سربسر من بگذاری؟ تو از کجا می‌دانی من چه دیده‌ام و چه ندیده‌ام؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شما تاکنون بچه گربه‌ای ندیده‌اید که خواب رزهای روی زبانش بطرف جلو باشد؛ اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، تو هم ندیده‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، این یکی را نگاه کنید و ببینید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خیلی چابک شده بود، اما بچه گربه ازو چابکتر بود و اورسولا نمی‌توانست اورا بگیرد. بالاخره از تعقیب گربه دست کشید. آنوقت شیطان گفت:«او را بایک اسمی صدا کنید، شاید بیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا اورا به‌چندین اسم صدا کرد، اما به‌خرج گربه نرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اورا اگنس صدا کنید، این اسم را امتحان کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حیوان به‌این اسم جواب داد و آمد. اورسولا زبانش را معاینه کرد و گفت:«باور کن راست می‌گوید. من تا حالا هچون گربه‌ای ندیده بودم. مال شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چطور اسمش را باین خوبی بلد بودی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه همهٔ گربه‌های این نژاد اسمشان اگنس است. این گربه‌ها به‌هیچ اسم دیگری جواب نمی‌دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا متحیر شده بود. «چیز فوق‌العاده غریبی است!» بعد گرد نگرانی و ناراحتی بر چهره‌اش نشست، زیرا افکار و معتقدات خرافی‌اش برانگخته شده بود و با بی‌میلی حیوان را زمین گذاشت و گفت:«مثل اینکه باید این حیوان را بگذارم برود. البته نمی‌ترسم.. نخیر ترس نیست... هرچند کشیش... خوب دیگر، شندیده‌ام که مردم می‌گویند... حقیقتش اینکه خیلی از مردم می‌گویند... بعلاوه این گربه حالا دیگر حالش کاملا خوبست و می‌تواند از خودش مواظبت کند.» بعد آهی کشید و برگشت که روانه شود و زیر لب گفت:«چه گربهٔ قشنگی هم هست. خیلی باعث سرگرمی بود و درین روزگار وانفسا خانهٔ ما چقدر خالی و دلگیر است... مراگت خانم که اوقاتش خیلی تلخ است و لام تاکام با کسی حرف نمی‌زند، ارباب پیرمان هم که توی زندان است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«مثل اینکه حیف است این گربه را نگه ندارید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بسرعت برگشت؛ گویی منتظر بود یکنفر او را ترغیب و تشویق کند. مشتاقانه پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه این نژاد خوشبختی می‌اورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راستی؟ راست می‌گویی؟ پسرجان یقین داری این حرف حقیقت دارد؟ چطور خوشبختی می‌اورد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در هر صورت پول می‌آورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بور شد.«پول؟ گربه پول می‌آورد؟ چه حرفها! اینجا که گربه فروش نمی‌رود. کسی گربه نمی‌خرد. حتی آدم خودش را از دست اینها خلاص هم نمی‌تواند بکند، چه رسد به‌فروش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منظورم فروش آن نیست؛ منظورم پول درآوردن بوسیلهٔ این گربه است. این نوع گربه را «گربهٔ خوش یمن» می‌گویند. صاحب آن هرروز صبح چهار گروش نقره توی جیب خود پیدا می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دیدم که چهرهٔ پیرزن از خشم بهم آمد. باو برخورده بود که این پسر دارد مسخره‌اش می‌کند. این فکری بود که اورسولا می‌کرد. دستش را توی جیبش فرو برد و قدرش را راست کرد که چند تا حرف درشت به‌آن پسر بزند. اوقاتش تلخ شده و کفرش درآمده‌بود دهنش باز شد و سه کلمه از یک جملهٔ تند و زننده ازآن بیرون پرید... بعد ساکت شد و خشمی که در چهره‌اش بود مبدل به‌تعجب یا ترس یا چیزی از این قبیل گردید؛ و آهسته دستهایش را از جیبهایش بیرون آورد و آنها را باز کرد و همینطور باز نگهداشت. دریکی از دستهایش سکه‌هایی بود که من به‌او داده بودم، و در درست دیگر چهار گروش نقره قرار داشت. مدتها به آنها خیره شد که ببیند ناپدید می‌شوند یا نه؛ بعد با حرارت و قوت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راست است... راست است... من از شما شرمنده‌ام و تقاضای عفو دارم، ارباب و ولی‌نعمت عزیز!» و بطرف شیطان دوید و دست او را به‌عادت اطریشیها چندین‌بار بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اورسولا توی دلش خیال می‌کرد که این گربه یک گربهٔ جادویی و کارگزار شیطان است؛ اما این موضوع اهمیتی نداشت، زیرا مسلم بود که می‌تواند به‌عهد خود وفا و خرج خانواده را تامین کند. چون در مسائل مادی حتی مؤمن‌ترین و متدین‌ترین روستاییان ما در قرارداد بستن با شیطان بیش از توافق کردن با فرشتگان مقرب درگاه الهی اطمینان و اعتماد دارند. اورسولا در حالی که اگنس را در آغوش گرفته بود بطرف خانه راه افتاد و من گفتم که کاش مثل او امکان دیدار مارگت را داشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نفس خود را در سینه ضبط کردم، زیرا در خانهٔ مارگت بودیم. در دالان ایستاده بودیم و مارگت بهت‌زده به ما نگاه می‌کرد. ضعیف و رنگ پریده بود، ولی من می‌دانستم که با حضور شیطان این وضع و حال دیری نخواهد پایید. من، شیطان – یعنی فیلیپ‌تراوم – را معرفی کردم و مشغول صحبت شدیم. هیچ ناراحتی و احساس ناآشنایی و غریبی در میان ما نبود. ما در دهکدهٔ خود مردمان ساده‌ای بودیم و هنگامی که غریبه‌ای خوش معاشرت از درمی‌آمد، بزودی با او دوست می‌شدیم. مارگت تعجب کرد که چطور ما، بدون اینکه او شنیده باشد، وارد خانه شده‌ایم. تراوم گفت که در باز بود و ما وارد شدیم و منتظر شدیم شما بیایید و با هم سلام علیک کنیم. این حرف حقیقت نداشت. هیچ دری باز نبود بلکه ما از میان دیوار یا سقف یا لولهٔ بخاری یا از همچو راهی داخل خانه شده بودیم. اما شیطان هرچه را می‌خواست کسی باور کند آن شخص بدون چون و چرا باور می‌کرد، و بهمین جهت مارگت از توضیحات شیطان کاملا قانع شد. ازاین گذشته قسمت عمدهٔ فکرش متوجه تراوم بود و نمی‌تواسنت ازو چشم برگیرد، زیرا تراوم فوق‌العاده زیبا بود. این امر باعث رضایت من شد و در خود احساس غرور کردم. منتظر بودم که شیطان قدری کارهای خود را نمایش بدهد، اما نداد. گویا فقط دلش می‌خواست ابراز لطف و مهربانی کند و دروغ بگوید. گفت که پسری یتیم است. این حرف باعث شد که دل مارگت بحالش بسوزد، چشمان مارگت پر از اشک شد. شیطان گفت: هرگز مادرم را ندیده‌ام، هنگامی که شیرخواره بودم مادرم مرد، پدرم بیمار است و از مال دنیا چیز قابل ذکری ندارد، اما عمویی دارم که در مناطق حاره مشغول تجارت است و کاروبارش خیلی خوبست و یک انحصار در دست دارد و زندگانی من بوسیله همین عمو تامین می‌شود. اسم عموی مهربان کافی بود که مارگت را بیاد عموی خودش بیندازد و بار دیگر چشمانش را از اشک پر کند. مارگت گفت که امیدوارم عموهای ما یکروز همدیگر را ملاقات کنند. این گفته لرزه براندام من انداخت. فیلیپ گفت که انشاءالله همدیگر را ملاقات خواهند کرد. ازاین حرف نیز بار دیگر لرزه بر تن من افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت گفت:«بعید هم نیست که روزی همدیگر را ملاقات کنند. عموی شما خیلی مسافرت می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه‌جا می‌رود؛ همه‌جا کار دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌ترتیب صحبت ادامه یافت و باری مارگت بیچاره لحظه‌ای غم و غصهٔ خود را به دست فراموشی سپرد. شاید ین تنها ساعت آمیخته با خوشی و شادی بود که او درین اواخر بخود دیده بود. من دیدم که از فیلیپ خوشش آمده است و قبلا می‌دانستم که ازو خوشش خواهد آمد. هنگامی که فیلیپ گفت مشغول تحصیل علوم دینی هستم و خیال دارم وارد کلیسا شوم، من فهمیدم مارگت بازهم بیشتر ازو خوشش آمد. بعد وقتی که شیطان قول داد برایش اجازه ورود به زندان و ملاقات عمویش را بگیرد، این دیگر نور‌علی‌نور شد. شیطان گفت که به زندانبان مختصر انعامی خواهد داد، و مارگت باید هرروز بعداز غروب بزندان برود و هیچ حرفی نزند بلکه فقط «این کاغذ را نشان بدهید و داخل بشوید، و باز وقتی که بیرون می‌آیید این کاغذ را نشان بدهید.» و بعد چند علامت عجیب و غریب روی کاغد کشید و آنرا به مارگت داد و مارگت فوق‌العاده ممنون شد و فوراً بی‌تاب شد که خورشید غروب کند، زیرا در آن روزگاران قدیم که از رحم و مردمی خبری نبود، زندانیان حق ملاقات با دوستان و کسان خود را نداشتند و گاه سالها در زندان بسر می‌بردند و چشمشان به‌چهرهٔ آشنایی نمی‌افتاد. من پیش خود گفتم که لابد علامت روی کاغد سحر و جادو است و زندانیان نخواهند فهمید که چه‌میکنند و بعداً نیز چیزی بیادشان نخواهد مان.د در این هنگام اورسولا از میان در سرکشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خانم، شام حاضر است.» بعد ما را دید و متوحش شد و به من اشاره کرد که نزد او بروم. رفتم، پرسید که از گربه سخنی به‌میان آورده‌ایم یا نه. گفتم نه. خیالش راحت شد و خواهش کرد که چیزی نگوییم، چون اگر مارگت خانم بفهمد خیال می‌کند این گربه نحس است و کشیش خبر می‌کند و همهٔ قوای گربه را باطل می‌کند و دیگر فایده‌ای ازو عاید نمی‌گردد. بنابراین گفتم که چیزی نخواهم گفت و او راضی شد. بعد من خواستم با شیطان خداحافظی کنم اما شیطان حرف مرا قطع کرد و با لحن خیلی مودبانه‌ای – که حالا عین کلماتش در خاطرم نیست- خودش را برای شام وعده گرفت و مرا نیز دعوت کرد. البته مارگت بی‌اندازه ناراحت شد؛ زیرا تصور می‌کرد بقدر نصف خوراک یک مرغ بیمار هم غذا ندارند. اورسولا سخنان شیطان را شنید و بلافاصله وارد اطاق شد. پیدا بود که بهیچوجه راضی نیست. ابتدا از دیدن مارگت با آن چهرهٔ بشاش و گلگون متحیر شد و تحیر خودش را اظهار کرد: بعد به زبان بومی خود، که زبان بوهمی باشد، حرف زد و- اینطور که بعدأ فهمیدم- گفت:«خانم این یارو را دست یسرکنید، غذا بقدر کافی نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز مارگت لب به‌سخن نگشوده بود که شیطان شروع به‌حرف زدن کرد و جواب اورسولا را بهمان زبان خودش داد، و این امر او و خانمش را دچار تعجب کرد. شیطان گفت:«مگر شمارا چندی پیش توی جاده ندیدم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا ارباب».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ازاین موضوع خوشوقتم. چون شما مرا بیاد دارید.» بعد بطرف او رفت و در گوشش گفت:«بشما گفتم که این گربه خوش‌یمن است؛ ناراحت نباشید، خودش غذا را فراهم می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف لوح خاطر اورسولا را از هرگونه نگرانی پاک کرد و ازاین دارایی شادی عمیقی در چشمانش درخشید. ارزش گربه داشت بالا می‌رفت. اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که مارگت جوابی به شیطان بدهد. و اینکار را به‌بهترین نحوی انجام داد؛ یعنی راستی و درستی را که طبیعت و بود در پیش گرفت و گفت چیزی قابل تعارف کردن باشد در بساط ندارد، اما اگر میل داشته باشیم در غذای او سهیم شویم، قدممان روی چشم او خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شام را در آشپزخانه صرف کردیم و اورسولا سرمیز خدمت می‌کرد. یک ماهی کوچک توی ماهیتابه بود که برشته و اشتهاانگیز می‌نمود و پیدا بود که مارگت انتظار چنین غذای آبرومندی را نداشته است. اورسولا ماهی را آورد و مارگت آنرا بین من و یطان قسمت کرد و برای خودش نکشید، و آمد بگوید که امروز میل به‌غذا ندارم، اما حرفش را تمام نکرد. علتش این بود که دید یک ماهی دیگر در ماهیتابه هست. متعجب شد، اما چیزی نگفت. شاید می‌خواست بعد در اینخصوص از اورسولا سوآل کند. اما چیزهای عجیب دیگر هم بود. گوشت و شکار و شراب و میوه هم آمد – چیزهایی که این اواخر در آن خانه غریبه به‌شمار می‌آمد. مارگت اظهار تعجب نکرد، بلکه اکنون دیگر حتی قیافه‌اش نیز متعجب نمی‌نمود. البته این تأثیر وجود شیطان بود. شیطان مرتب حرف می‌زد و باعث سرگرمی می‌شد و وقت را با خوش‌رفتاری می‌گذاراند و هذچند بسیار دروغ گفت، ضرری از ناحیهٔ او متوجه کسی نمی‌شد، چون او فرشته بود و عقلش بیش از این نمی‌رسید. من اینقدر می‌دانستم که فرشتگان خطا را از صواب تشخیص نمی‌دهند، زیرا بیاد داشتم که در اینخصوص چه گفته بود. شیطان بناکرد به‌تعریف از اورسولا. طوری وانمود می‌کرد که نمی‌خواهد او بشنود، اما آنقدر بلند حرف می‌زد که او بشنود. گفت اورسولا زن خوبی است و امیدوارم روزی وسیله‌ای برانگیزم که او و عمویم بهم برسند. چیزی نگذشت که اورسولا مثل دخترها خودش را لوس کرد و بنا کرد به‌دور و بر شیطان پلکیدن و قروغمزه آمدن و لباس خود را صاف کردن و مانند مرغ پیر احمقی خود را آراستن، و در تمام این مدت چنین وانمود کرد که آنچه شیطان می‌گوید نمی‌شوند. من شرمنده شدم. چون این امر نشان می‌داد که ما انسانها همانیم که شیطان تصور می‌کرد – یعنی یک نژاد احمق و بازیگوش. شیطان گفت که عمویش مهمانیهای زیادی می‌دهد و اگر زن زیرک و باهوشی داشته باشد که به ضیافتهای او سروصورتی بدهد، شیرینی مجالس او دوچندان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت پرسید:«مگر عموی شما نجیب‌زاده نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان بابی‌اعتنایی گفت:«بعضی اشخاص حتی من‌باب تعارف اورا شاهزاده هم خطاب می‌کنند. اما خودش شخصاً آدم متعصبی نیست و عقیده دارد که محاسن و سجایای شخصی است که اصیل است، و اصل و نسب چیز قابل اهمیتی نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست من کنار صندلی آویخته بود. اگنس آمد و آنرا لیسید. این حرکت رازی را فاش کرد. من خواستم بگویم:«اشتباه شده، این گربه یک گربهٔ معمولی است. خواب موهای روی زبان او بطرف داخل است نه خارج؛» اما کلمات از دهانم بیرون نیامد، زیرا شیطان چنین نمی‌خواست. شیطان به‌من لبخند و من فهمیدم. وقتی که هوا تاریک شد، مارگت غذا و شراب و میوه توی سبد گذاشته شتابان روانهٔ زندان و شد و من و شیطان بطرف خانهٔ ما رفتیم. من داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که چه خوب بود بوی زندان را می‌دیدم. شیطان فکر مرا خواند و لحظهٔ بعد توی زندان بودیم. شیطان گفت که اکنون در شکنجه‌گاه هستیم. دستگاه شکستن اعضای بدن و وسایر آلات شکنجه در آن اطاق بود و یکی دو فانوس دودزده نیز بدیوار آویخته بود تا منظرهٔ اطاق را تیره و هراس‌انگیز سازد. چند نفر آنجا دیده می‌شدند که همان مأمورین شکنجه بودند، اما چون توجهی به‌ما نمی‌کردند. پیدا بود که ما در چشم آنها نامرئی هستیم. جوانی دست و پا بسته روی زمین خوابیده بود و شیطان گفت که این جوان مظنون به‌رفض و ارتداد است و مأمورین عذاب اکنون می‌خواهند ته‌توی قضیه را دربیاورند. از جوان خواستند که اتهام خود را اعتراف کند، اما او گفت نمی‌توانم، چون این اتهام حقیقت ندارد. بعد تراشه‌های چوب یکی پس از دیگری زیر ناخنهایش فرو کردند و او از شدت درد جیغ کشید. شیطان خم به ابرو نیاورد، ولی من تاب تحملش را نداشتم؛ ناچار از آن محل بیرون رفتیم. حالت ضعف و ناراحتی داشتم، اما هوای تازه حالم را بجا آورد و بطرف خانه براه افتادیم. من گفتم که عمل آن دژخیمان عمل حیوانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«نخیر، این عمل انسانی است. نباید با استعمال نابجای این کلمه به‌حیوانات اهانت کنی؛ حیوانات مستحق چنین توهینی نیستند.» و بهمین ترتیب صحبت را ادامه داد:«این اعمال برازندهٔ نژاد پست و حقیر شمااست که متصل دروغ می‌گیود و دعوی فضایلی می‌کند که از آنها بویی نبرده – و این فضایل را در حق حیوانات اشرف از خود که دارای این فضایل هستند، منکر می‌گردد. هیچ حیوانی هرگز مرتکب عمل بیرحمانه نمی‌شود. این عمل منحصر به کسانی است که«قوهٔ تمیز اخلاقی» دارند. حیوان وقتی هم که آزاری می‌رساند، در کمال معصومیت این کار را می‌کند. عمل او تباه نیست. برای آن آزار نمی‌رساند که بصرف آزاررساندن لذت میبرد. این کاری است که فقط از انسان سرمی‌زند. موجب و مسبب آنهم همان «قوهٔ تمیز اخلاقی» کذایی او است! قوه‌ای که وظیفه‌اش عبارتست از تمیز دادن بین صواب و خطا با داشتن این اختیار که هرکدام را خواست انتخاب کند. ولی می‌خواهنم بدانم انسان ازین قوه چه استفاده‌ای می‌کند؟ البته همیشه انتخاب بعمل می‌آورد، اما در هر ده مورد نه مورد خطارا انتخاب می‌کند اصولا خطا نمی‌بایست وجود داشته باشد. و اگر حس اخلاق نبود وجود خطا ممکن نبود. معذلک این انسان بقدری نفهم و کودن است که نمی‌تواند درک کند همین قوهٔ تمیز اخلاقی است که او را به‌سافل‌ترین درجهٔ موجودات زنده تنزل می‌دهد و مانند طوق لعنتی است که همیشه بگردن دارد. – تو حالت بهتر شد؟ پس بگذار یک چیزی نشانت بدهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۶ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظهٔ بعد در یک دهکدهٔ فرانسوی بودیم. از میان کارخانه‌ای گذشتیم که زن و مرد و بچه در میان خاک و خل و گرما و گرد و غبار درآن کار می‌کردند و عرق می‌ریختند و لباسهای ژنده بتن داشتند و سرکار خود چرت می‌زدند. زیرا و خسته و گرسنه و ضعیف و خواب‌آلود بودند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این نمونه‌ایست از قوهٔ تمیز اخلاقی. مالکین این کارخانه بسیار ثروتمند و مقدسند، ولیکن مردی که به‌این برادران و خواهران بیچارهٔ خود می‌پردازند فقط کفاف آنرا دارد که مانع مرگ آنها از فرط گرسنگی گردد. ساعت‌کار روزی چهارده ساعت است. زمستان و تابستان فرقی نمی‌کند: از شش صبح تا هشت شب. بزرگ و کوچک با یک چوب رانده می‌شوند. این کارگران بین کارخانه و بیغوله‌هایی که مسکن آنهاست پیاده می‌روند و می‌آیند. در فاصلهٔ آن چهارساعت می‌خوابند. چهار خانواده در میان گند و کثافت باور نکردنی دور یکدیگر کز می‌کنند و بیماری تو آنها می‌افتد آنها را مثل برگ خزان به‌خاک می‌اندازد. آیا این نگون‌بختان جنایتی مرتکب شده‌اند؟‌نه. پس چه کرده‌اند که اینطور باید قصاص پس دهند؟ هیچ. تنها گناهشان این است که از تخم و ترکهٔ نژاد احمق انسان هستند. توی آن زندان دیدی که با یکنفر چگونه رفتار می‌کنند؛ اکنون می‌بینی که با مردم معصوم و شایسته چگونه عمل می‌کنند. آیا این بیگناهان کثیف و بدبو حال و روزشان از آن مرتد بهتر است؟ والله نه. عذاب او در جور و ستمی که اینها می‌کشند ناچیز و بی‌اهمیت است. پس از آنکه ما از آنجا رفتیم آن جوان را خرد و خمیر و له و لورده کردند. اکنون مرده است و از دست نژاد گرانقدر و والاتبار بشر خلاص شده. اما این بردگان بدبهتی که اینجا هستند سالهاست که با مرگ تدریجی دست بگریبانند، و بعضی از آنها تا سالهای سال گریبانشان از چنگال زندگی ذها نخواهد شد. همان قوهٔ تمیز اخلاقی است که تفاوت بین صواب و خطا را به‌صاحب کارخانه می‌آموزد. نتیجه را خودت می‌توانی بفهمی. خودشان را از سگ بهتر می‌دانند. وای که نژاد بی‌منطق و نفهمی هستید! آنهم نژادی چنان حقیر و زبون که قابل بحث نیست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه شیطان لحن جدی خود را بکلی کنار گذاشت و با تمام قدرت خود ما را ببیاد مسخره گرفت. غروری را که ما از اعمال جنگجویانهٔ خود احساس می‌کنیم مسخره کرد، و قهرمانان عظیم‌الشأن و نامهای جاویدان و پادشاهان بزرگ و اشراف قدیم و تاریخ پرافتخار ما را تحقیر کرد و آنقدر خندید که هرکس می‌شنید از جا در می‌رفت. سرانجام کمی قیافهٔ جدی بخود گرفت و گفت:«اما از همهٔ اینها گذشته وضع شما چندان هم مضحک نیست. فرشته وقتی بیاد می‌آورد که عمرتان چقدر کوتاه و شکوه و جلالتان چقدر کودکانه و خودتان چقدر بی‌پایه هستید، یکنوع تأثر در خود احساس می‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دراین هنگام همه‌چیز از جلو چشم من ناپدید شد و فهمیدم که معنی این وضع چیست. لحظهٔ بعد داشتیم در دهکدهٔ خود قدم می‌زدیم و من از سرازیری دره سوسوی چراغهای مسافرخانهٔ «گوزن طلایی» را دیدم. در تاریکی صدای شادمانی شنیدم که فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آمده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این صدای زپی‌ولمه‌یر بود. احساس کرده بود که خونش بجوش آمده و حالش دیگرگون شده، بطوری‌که آن حال جز یک معنی نمی‌توانست داشته باشد، و با آنکه هوا تاریک بود و کسی را نمی‌دید، فهمیده بود که شیطان نزدیک اوست. زپی بطرف ما آمد و با هم قدم زدیم . زپی شادی خود را مثل آب روانی از خود بیرون می‌ریخت. همچون عاشقی بود که معشوقهٔ گمشده‌اش را یافته باشد. زپی پسرک زیرک و زبر و زرنگی بود و برخلاف من و نیکلاوس شور و حال داشت. ماجرای اسرارآمیزی که اخیراً در دهکده رخ داده بود – یعنی ناپدید شدن‌ هانس‌اوپرت ولگرد ده- فکر و ذکر بخود مشغول داشته بود. زپی گفت مردم دارند رفته رفته دراین قضیه کنجکاو می‌شوند. نگفت داند نگران می‌شوند، بلکه گفت کنجکاو. این کلمه در این مورد هم صحیح بود و هم بقدر کافی شدت و قوت داشت. دو روز بود که هیچکس هانس را ندیده بود.&lt;br /&gt;
Hans oppert&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«از وقتی که آن عمل حیوانی ازو سر زد، دیگر هیچکس او را ندیده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان پرسید:«کدام عمل حیوانی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر او همیشه سگ خود را که سگ خوبی هم هست و یگانه دوست اوست و وفادار است و او را دوست می‌دارد، و آزارش بهیچکس نمی‌رسد کتک می‌زند. دو روز پیش باز بیخود و بیجهت، فقط محظ تفریح، حیوان را کتک می‌زد . حیوان داد و بیداد و عجز و التماس می‌کرد و من و تئودور هم ازش خواهش کردیم که سگ را نزند، اما او بما توپ و تشر زد و باز با تمام قدرتش سگ را بباد کتک گرفت و چنان ضربتی به‌او زد که یکی از چشمانش از کاسه بیرون افتاد. آنوقت به‌ما گفت:«بفرمائید. انشاءالله گه حالا دلتان خمک شده. اینست نتیجهٔ وساطتی که برای این سگ کردید.» حیوان بی‌عاطفه این را گفت و زد زیرخنده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای زپی از خشم و دلسوزی بلرزه افتاد. من حدس زدم که شیطان چه می‌خواهد بگوید، و شیطان همانرا که حدس زده بودم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آن کلمهٔ نابجا را برای آن رذل آسمان جل بکار برد! حیوانات اینکارها را نمی‌کنند. این اعمال فقط از انسان سر‌‌می‌زند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب در هر صورت عمل غیرانسانی بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، زپی، غیرانسانی نبود، بلکه انسانی بود. انسانی انسانی بود. خوب نیست با نسبت دادت چیزهایی که حیوانات یکسره از آنها پاک و مبرا هستند به‌آن حیوانات اهانت کند؛ آنهم اعمالی که در هیچ جهنم دره‌ای پیدا نمی‌شود جز در قلب بشر! هیچیک از حیوانات عالیتر به‌مرض موسوم به «قوهٔ تمیز اخلاقی» مبتلا نیستند زپی حرف دهنت را بفهم. این عبارات دروغ را دیگر بکار نبر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قیاس بالحن همیشگی‌اش شیطان قدری تند حرف می‌زد و من متأسف شدم که چرا قبلا به‌زپی نگفته بودم که در کلماتی که بکار می‌برد بیشتر دقت کند. حال و احساس او را می‌دانستم. میل نداشت شیطان را برنجاند. حاضر بود همهٔ کسان خود را برنجاند و خاطر شیطان را آزرده نسازد. سکوت ناراحتی حکمفرما شد؛ اما بزودی از آن حال خلاص شدیم، زیرا در این موقع آن سگ بیچاره پیدایش شد و در حالی که چشمش از کاسه بیرون آویخته بود یکراست بطرف شیطان رفت و لاحال زار ناله کرد. شیطان بهمان نحو جوابش را داد و پیدا بود که دارند به‌زبان سگی باهم حرف می‌زنند. ما در مهتاب روی علفها نشسته بودیم، چون در این موقع ابرها داشت پراکنده می‌شد. شیطان سگ را در دامن خود گذاشت و چشمش را سرجایش گذاشت و حیوان راحت شد و دم خود را تکان داد و دست شیطان را بوسید و قیافه تشکرآمیزی بخود گرفت و سپاسگذاری کرد. گرچه من کلمات او را نمی‌فهمیدم، ولی دانستم که دارد تشکر می‌کند. پس از آنکه قدری باهم حرف زدند، شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گوید که صاحبش مست بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم:«بله، مست بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یک ساعت بعد، از پرتگاه آنسوی چراگاه سقوط کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما آنجا را بلدیم، سه‌میل از اینجا فاصله دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این سگ مکرر به‌دهکده رفته و از مردم استدعا کرده که به‌آنجا بروند، اما مردم او را بیرون رانده‌اند و به حرفش گوش نداده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما اینرا بیاد داشتیم، اما نفهمیده بودیم که سگ چه می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقط می‌خواست شما را به‌کمک مردی که باو ستم کرده بود ببرد و جز این بفکر چیز دیگری نبود. در این مدت نه‌غذا خورده نه در پی غذا رفته. دوشب بالای سرصاحبش پاس داده. اکنون بگویید ببینم راجع به‌نژاد خودتان چه‌عقیده‌ای دارید؟ آیا همانطور که عقلای شما گفته‌اند ملکوت آسمان برای شما محفوظ و این سگ مطرود است؟ آیا نژاد شما می‌تواند به‌سرمایهٔ اخلاق و بزرگ‌‌منشی این سگ چیزی بیفزاید؟» آنگاه شیطان با سگ حرف زد. سگ باشوق و شادی از جاپرید و پیدا بود که آمادهٔ شنیدن فرمان و برای اجرای آن بی‌تاب است. «چند نفری پیدا کنید و همراه این سگ بروید – خودش شما را بالای نعش صاحبش برد. یک کشیش هم با خودتان ببرید تا مراسم مذهبی را بجا بیاورد، چون مرگ آن مرد نزدیک است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باگفتن آخرین کلمه شیطان ناپدید شد و ما پکر شدیم. رفتیم چند نفرا را باتفاق کشیش آدولف بردیم و موقع مرگ بالای سرآن مرد حاضر بودیم. جز آن سگ هیچکس از مرگ او متأثر نشد. سگ ندبه و زاری کرد همانجا اورا دفن کردیم؛ او را توی تابوت هم نگذاشتند، چون پولی در بساطش نبود و جز آن سگ دوستی نداشت. اگر یک ساعت زودتر رسیده بودیم، کشیش فرصتی پیدا می‌کرد که آن موجود بیچاره را به بهشت بفرستد، اما چون دیر رسیدیم آن بیچاره به‌جهنم واصل شد تا الی‌الابد در آتش بسوزد. خیلی جای تأسف بنظر می‌رسید که در دنیایی که اینهمه مردم وقت زیادی خود را نمی‌دانند چه کنند، یک ساعت وفت برای آدم بدبختی که آنقدر محتاج آن است، بدست نیامده باشد – آنهم ساعتی که بود و نبودش توفیر بین شادی ابدی و عذاب ابدی استو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این امر تصور و وحشت انگیزی از ارزش یک ساعت وقت را در نظر انسان مجسم می‌ساخت، و من پیش خود اندیشیدم که دیگر حتی یک لحظه را بدون احساس پشیمانی نخواهم توانست تلف کنم. زپی خیلی غمگین و افسرده شده بود و می‌گفت که آدم بهتر است سگ باشد و چنین خاطراتی را در دنبال نداشته باشد. آن سگ را با خود به خانه بردیم و برای خودمان نگه داشتیم. وقتی که به خانه می‌رفتیم فکر بسیار خوبی بخاطر زپی رسید، به‌طوری که همه مارا خوشحال کرد و حالمان را بهتر ساخت: گفت که این سگ مردی را که نسبت به لو ظلم کرده بخشیده است. خدا را چه دیدی، شاید اوهم این بخشایش را بدرگاه خود قبول کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته سپری شد؛ چون شیطان پیدایش نشد سخت گذشت. موضوع مهمی اتفاق نیافتاد، و ما بچه‌ها هم جرأت نمی‌کردیم بدیدن مارگت برویم، چون شبها مهتابی بود و اگر می‌خواستیم برویم احتمال داشت پدر و مادرمان بفهمند. لیکن یکی دوبار با اورسولا برخورد کردیم. در چمن آنسوی رودخانه گربه را برای هوا خوری آورده بود. ازو شنیدیم که اوضاع بر وفق مراد است. اورسولا لباسهای تروتمیزی پوشیده بود و سردماغ بنظر می‌رسید. روزی چهار گروش بی‌کم و کاست می‌رسید اما این مبلغ خرج غذا و مشروب و این قبیل چیزها نمی‌شد؛ چون خود گربه ترتیب این چیزها را می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت تنهایی و انزوای خود را رویهم رفته بهئبی تحمل می‌کرد و ازبرکت وجود ویلهم مایدلینگ خوش و خرم بود. هر روز یکی‌دو ساعت را در زندان نزد عمویش می‌گذارند، و آن پیرمرد را با مائده‌هایی که گربه می‌رساند چاق و فربه می‌ساخت. اما مارگت دلش می‌خواست دربارهٔ فیلیپ تراوم اطلاعات بیشتری بدست بیاورد. و امیدوار بود که من دوباره او را بدیدنش ببرم. خود اروسولا هم دلش برای تنگ شده بود و سوآلات زیادی را راجع به‌عموی فیلیپ از ما کرد. این امر بچه‌ها را به خنده انداخت، زیرا مهملاتی را که شیطان به اورسولاگفته بود برایشان نقل کرده بودم. اما چون زبان ما بسته بود، اورسولا از حرفهای ما قانع و راضی نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خبر مختری هم بما داد، بدین معنی که حالا چون پول و پله فراوان بود، پیشخدمتی برای کارهای خانه و فرمان‌ربری استخدام کرده بودند. اورسولا کوشید که این موضوع را ضمن صحبت بطور عادی و بعنوان یک امر معمولی و بدیهی عنوان کند. استخدام نوکر چنان باد توی آستینش انداخته بود و بقدری از آن بخود می‌بالید که بخوبی از وجناتش پیدا بود. تماشای خوشحالی نهانی پیر زن بیچاره از این شکوه و جلالی که بهم زده بودند، خیلی لذت داشت. اما وقتی که اسم پیشخدمت را شنیدیم، در عاقلانه بودن کار پیرزن شک کردیم؛ چون هرچند ما بچه‌ و غالباً بی‌فکر بودیم، اما بعض چیزها را خوب درک می‌کردیم. خانه شاگرد آنها گوتفریدنار{{نشان|۱۰}} بود که موجود کودن و خوبی بود و شخصاً ضرری نداشت، ولی وضعش مبهم و مشکوک بود و این امر بی‌علت هم نبود، چرا که کمتر از شش ماه پیش یک آفت اجتماعی در خانوادهٔ آنها افتاده بود:- مادر بزرگش را بعنوان جادوگر سوزانده بودند... وقتی که این قبیل بیماریها در خون خانواده‌ای رسوخ کند، معمولا با سوزاندن یکنفر تنها کار تمام نمی‌شود. و این ایام برای اورسولا و مارگت موقع مناسبی نبود که با عضو چنین خانواده‌ای ارتباط برقرار کنند؛ زیرا وحشت جادوگرکشی در سال گذشته به‌مرحله‌ای رسیده بود که هیچیک از معمرین ده نظیر آن‌را بخاطر نداشتند. تنها بردن اسم یک نفر جادوگر کافی بود که عقل از سر ما بپراند. البته علتش این‌بود که در سال‌های اخیر بیش از هردوره و زمانی انواع و اقسام جادوگران پیدا شده بودند. سابق فقط پیرزنان جادوگر می‌شدند، اما حالا در هر سن و سالی جادوگر پیدا می‌شد. حتی بچه‌های هشت نه‌ساله نیز جادوگر می‌شدند. وضع طوری شده بود که هر کسی ممکن بود از اقرباء و آشنایان شیطان از آب درآید – پیری و جوانی و زنی و مردی در این امر دخیل نبود. ما در ناحیهٔ کوچک خود کوشیده بودیم که نسل جادوگران را از زمین برداریم؛ اما عجب آنچه هرچه بیشتر از آنها می‌سوزاندیم، عدهٔ بیشتری جای آنها را می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار در یک مدرسهٔ دخترانه که فقط دو فرسنگ از دهکده فاصله داشت، آموزگاران مشاهده کردند که پشت یکی از دختران سرخ شده. همه بشدت ترسیدند چون پنداشتند که این علامت جای دست شیطان است. آن دختر ترسید و از آنها استدعا کرد که او را محکوم نکنند و گفت که این سرخی فقط جای گزیدگی کیک است. ولی البته نمی‌شد قضیه را بهمین‌جا خاتمه داد. همهٔ دخترها معاینه شدند و یازده نفر از آنها علامت شیطان را بوضوح تمام روی بدن خود داشتند. دیگران کمتر چنین بودند. هیأتی مامور رسیدگی باین قضیه گردید، اما دخترها فقط با گریهو زاری مادران خود را می‌طلبیدند و اعتراف نمی‌کردند. بعد یکایک آنها را در حبس مجرد و تاریک انداختند و ده شبانه روز فقط نان سیاه و آب به آنها دادند. دخترها پس از ده روز زرد و نزار شدند و چشمانشان خشکید و دیگر گریه نکردند، بلکه فقط می‌نشستند و زیرلب چیزی می‌گفتند و غذا نمی‌خوردند. بعد یکی از آنها اعتراف کرد و گفت که بارها سوار دستهٔ جارو شده و در هوا بپرواز درآمده‌اند و در مراسم روز بست جادوگران شرکت جسته‌اند و در یک جای سرد و بادگیر، بالای کوه‌ها، باچند صد نفر جادوگر دیگر پایکوبی و شرابخواری و هرزگی کرده‌اند و همه‌شان رفتار بسیار قبیح و زننده‌ای از خود نشان داده‌اند و به‌کشیشان ناسزاها گفته، نسبت به خدا بی‌حرمتی کرده، کلمات کفرآمیز بر زبان رانده‌اند. اینها مطالبی است که ان دختر گفت، البته نه به‌شکل نقل و روایت، چون نمی‌توانست جزئیات را بیاد بیاورد، مگر آنکه آنها را یکی پس از دیگری بیادش بیاورند. یادآوری را خود هیأت می‌کرد، زیرا اعضای آن می‌دانستند که درست چه سوآلهایی را باید مطرح کنند، چون صورت این سوآلها دو قرن پیش برای استفاده کسانی که از جادوگران بازجویی می‌کردند، روی کاغذ آمدده بود. می‌پرسیدند:«آیا فلان کار را کردی؟» و آن دختر همیشه می‌گفت:«بله.» خسته و از حال رفته بنظر می‌رسید و اعتنائی به امر بازجویی نشان نمی‌داد. درنتیجه، وقتی که آن ده دختر دیگر شنیدند که این یکی اعتراف کرده است، آنها نیز اعتراف کردند و به سوآلات جواب مثبت دادند. دست آخر همهٔ آنها را به تیر بستند و سوزاندند. البته این عمل صحیح و عادلانه بود و همهٔ مردم از اطراف و اکناف ده برای تماشای مراسم سوزاندن آنها آمدند. منهم رفتم، ولی دیدم که یکی از آنها همان دخترک ملوس و شیرین همبازی خودم است و درحالی که با زنجیر بسته شده خیلی رقت‌انگیز بنظر می‌رسد و مادرش شیون و زاری می‌کند و او را غرق بوسه می‌سازد و خود را بگردن او می‌آویزد و می‌گوید:«خدایا، خدایا، خداوند...» منظره از حد تحمل من وحشتناکتر بود. از آنجا دور شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی گه مادربزرگ گوتفرید را سوزاندند هوا سرد بود و سوز سختی می‌آمد. آن پیرزن متهم بود که سردردهای سخت را با مالش دادن سروگردن مریض – بقول خودش بوسیلهٔ انگشتانش، اما بطوری که همه می‌دانستند بکمک شیطان – معالجه کرده است. می‌خواستند به‌زور ازو اقرار بگیرند، اما پیرزن جلو آنها را گرفت و فوراً اعتراف کرد که قدرت او مستقیماً و بلاواسطه منبعث از شیطان است. این بود که قرار گذاشتند صبح روز بعد او را در میدان بازار دهکدهٔ ما بسوزانند. افسری که می‌بایست آتش را حاضر کند قبل از همه آنجا حاضر شد و آتش را آماده کرد؛ بعد پیرزن را آوردند. سربازها او را آنجا گذاشتند و برای آوردن یک جادور دیگر رفتند. خانوادهٔ پیرزن بااو نیامدند، چون اگر مردم بخشم می‌آمدند ممکن بود به‌آنها دشنام و ناسطا بگویند و حتی احتمال داشت آنها را سنگسار کنند. من رفتم و یک دانه سیب به‌	یرزن دادم. کنار آتش چندک زده خودرا گرم می‌کرد و انتظار می‌کشید. و دستهای پیر و ورچروکیشده‌اش از زور سرما کبود شده بود. پس از من یکنفر ناشناس آمد. مسافری بود که از آنجا عبور می‌کرد. بامهربانی باپیرزن حرف زد و چون دید غیراز من کسی آنجا نیست که حرفهایش را بشنود، از وضع یرزن اظهار تأسف کرد و گفت که آیا آنچه گفته‌ای راست است یا نه. پیرزن گفت نه. مسافر متعجب شد و تأسفش بیشتر گردید و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چرا اعتراف کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن گفت:«من پیرم، خیلی هم فقیرم. برای گذراندن زندگیم کار می‌کنم. چاره‌ای جز اعتراف نداشتم. اگر اعتراف نمی‌کردم، شاید مرا آزاد می‌کردند. اما این امر سبب بدبختی من می‌شد، چون هیچکس فراموش نمی‌کرد که من یک وقتی در مظان اتهام جادوگرسی واقع شده‌ام. بنابراین دیگر کار پیدا نمی‌کردم و هرجا می‌رفتم سگهایشان را بجانم می‌انداختند. چیزی هم نمی‌گذشت که از گرسنگی می‌مردم. همین آتش بهتر است، چون زود کار را تمام می‌کند. شما دونفر بامن مهربانی کردید، از شما ممنونم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن خودش را به‌آتش نزدیکتر کرد و دستهایش ا دراز کرد که گرم کند. دانه‌های برف آرام و بی‌صدا فرو می‌ریختند و روی موهای خاکستری پیرزن می‌نشست و آنرا سفید و سفیدتر می‌ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت داشت انبوه میشد. یک تخم مرغ پرواز کنان آمد و روی چشم پیرزن خورد و شکست و از صورتش سرازیر شد. ازاین موضوع خنده‌ای برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار من راجع به‌آن یازده دختر و پیرزن به‌شیطان گفتم، اما این موضوع او را متأثر نساخت، بلکه فقط گفت که نژاد بشر است و آنچه از نژاد بشر سربزند هائز اهمیت نیست. شیطان گفت:«من شاهد ساخته شدن بشر بوده‌ام. بشر از گل ساخته نشده بلکه از لجن ساخته شده، یاباری قسمتی ازو لجن است!» من فهمیدم که منظورش ازآن چیست. منظورش همان «قوهٔ تمیزه اخلاقی» بود. شیطان فکر مرا خواند. این فکر اورا بخنده انداخت. آنگاه گاونری را از توی چراگاه صدا کرد و آن را نوازش داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرمائید – این گاو هرگز بچه‌ها را بزور گرسنگی و وحشت و تنهایی دیوانه نمی‌سازد و بعد آنها را بخاطر اعتراف کردن به گناهانی که هرگز اتفاق نیافتاده و آن‌را به‌دهنشان گذاشته‌اند، طعمه آتش نمی‌کند. هرگز قلب پیرزنان بیگناه و بیچارخ را نمی‌شکند و باعث نمی‌شود که از اعتماد به‌بنی‌نوع خود ترس و واهمه‌ای داشته باشد. دردم مرگ به‌آنها اهانت نمی‌کند؛ زیرا این حیوان به «قوهٔ تمیز اخلاقی» آلوده نیست، بلکه مانند فرشتگان است و گناه را نمی‌شناسد و هرگز مرتکب آن نمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند شیطان زیبا و دوست داشتنی بود، اما هروقت که می‌خواست می‌توانست بطرز بیرحمانه‌ای بدبزان و رنجاننده گردد؛ هروقت صحبت نوع بشر پیش می‌آمد، همینطور می‌شد. همیشه بشر را تحقیر می‌کرد و هرگز کلمه‌ای از روی لطف و عنایت در حق او برزبان نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری داشتم می‌گفتم که ما بچه‌ها عقیده داشتیم حالا موقع مناسبی نیست که اورسولا یکی از افراد خانوادهٔ نار را در خانهٔ خود استخدام کند، و حق هم داشتیم. وقتی که مردم از قضیه اطلاع یافتند، البته خشمناک شدند. بعلاوه در جایی که مارگت و اورسولا نان بخور و نمیر خود را نداشتند، نان یک سر نانخور دیگر را از کجا می‌آورند؟ این چیزی بود که مردم می‌خواستند بدانند؛ و برای اینکه ته و توی قضیه را درآورند، دیگر از گوتفرید احتراز نکردند، بلکه بنای معاشرت با او را گذاشتند و سرصحبت را با او باز کردند. گوتفرید هم چون گمان ضرری در این امر نمی‌برد خوشش آمد و این بود که او هم چفت و بست دهنش را شل کرد. و شعورش نیز از گاو بیشتر نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت:«پول را می‌گویید؟ توی دستگاهشان پول فراوان دارند. علاوه بر خورد و خوراکم هفته‌ای دوگروش به‌من می‌دهند. ایرنا بشما بگویم که نانشان توی روغن است. حتی خود شاهزاده هم نمی‌تواند سفره‌ای رنگین‌تر از آنها داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح یک روز یک‌شنبه، هنگامی که کشیش آدولف از مراسم نماز بازمی‌گشت، ستاره‌شناس این سخن شگفت انگیز را به اطلاع او رساند. کشیش بشدت متعحب شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باید در این امر تحقیق شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی گفت که اساس قضیه را لابد جادو و جنبل تشکیل می‌دهد، و به‌مردم ده گفت که روابط خود  را با مارگت و اورسولا بطور مصلحتی و محرمانه تجدید کنند و چهار چشمی مواظب آنها باشند، توصیه کرد که قصد و غرض خود را مخفی نگهدارند و سوءظن آنها را برنیانگیزند. مردم ده ابتدا از رفتن به چنین خانهٔ وحشتناکی اکره داشتند؛ اما کشیش گفت در مدتی که در خانه هستید تحت حفاظ و حمایت من خواهید بود و هیچ چشم زخمی به‌شما نخواهد رسید، خاصه اگر قدری از آب مقدس باخود ببرید و زنار و خاجتان را دم دست داشته باشید. این سخن آنها را قانع و به‌رفتن راضی ساخت. حقد و حسد، اشخاص پست و بدطینت را برفتن مشتاق نیز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین ترتیب باز پای مهمان و مصاحب به خانهٔ مارگت بیچاره باز شد. مارگت خیلی هم از این امر راضی و خوشحا گردید. آخر او نیز مانند سایر مردم بود؛ یعنی بشر بود و از مال و منال دنیوی خود شاد می‌شد و بدش نمی‌آمد که یک قدری هم آنها را برخ مردم بکشد، و مانند هر بشری از اینکه دوستان و سلیر مردم ده بار دیگر از سر لطف نظری به‌او می‌انداختند و برویش لبخند می‌زدند خوشحال و ممنون می‌شد؛ زیرا در میان سختیها و محنتهای زندگی، بریدن از در و همسایه و دوست و آشنا و بسر بردن در تحقیر و تنهایی شاید از همه چیز بدتر باشد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موانع مرتفع شده بود و ما اکنون می‌توانستیم به‌خانهٔ مارگت برویم، و چه خودمان و چه پدر و مادرانمان هر روز به‌خانهٔ مارگت سری می‌زدیم. گربه زحمت فراوان می‌کشید. بهترین نوع همهٔ چیزها را برای مهمانها حاضر می‌کرد، آنهم به‌مقدار زیاد، و در میان آنها چه بسا غذاها و شرابهایی که مهمانها بعمر خود لب نزده بودند و حتی وصف آنها را از زبان نوکرهای شاهزاده هم نشنیده بودند. ظروف سفره هم خیلی عالیتر از معمول بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی مارگت ناراحت می‌شد و اورسولا را تا حد بیچاره‌کننده‌ای سوآل پیچ می‌کرد. اما اورسولا محکم می‌ایستاد و فقط می‌گفت که خدا می‌رساند و کلمه‌ای دربارهٔ گربه بر زبان نمی‌آورد. مارگت می‌دانست از جانب خدا هیچ چیزی محال نیست، ولی نمی‌توانست این شک را بدل خود راه ندهد که نکند این چیزها از جانب خدا نباشد‍! منتهی می‌ترسید این مطلب را برزبان بیاورد، مبادا فاجعه‌ای پیش بیاید. فکر جادوگری هم از خاطرش گذشت، اما آنرا طرد کرد، زیرا این موضوع مربوط به قبل از آمدن گوتفرید به‌خانهٔ آنها بود و می‌دانست که اورسولا زنی متدین و بدشت از جادوگران متنفر است. هنگامی که گوتفرید آمد دیگر خدا جای پای خود را کاملا قرص و محکم کرده بود و هرگونه شکر و امتنانی از بابت این نعمت‌ها بحساب او گذاشته می‌شد. گربه سروصدایی راه نمی‌انداخت، بلکه آرام و بی‌صدا بکار خود ادامه می‌داد و هر قدر تجربه‌اش بیشتر می‌شد بر معجزات و کارمات خود می‌افزود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر اجتماعی، چه بزرگ و کوچک، همیشه تعداد قابل ملاحظه‌ای از مردم پیدا می‌شوند که ذاتاً خبیث و وقیح نیستند و هرگز دست بکار قساوت آمیز نمی‌زنند، مگر وقتی که ترس بر آنها‌ها مستولی گردد، یا خطر بزرگی منافع شخصی‌شان را تهدید کند، با چیزی از این قبیل در آنها مؤثر واقع شود. دهکدهٔ ازل‌دروف نیز بسهم خود ازین قبیل مردم داشت و بطور عادی اثر خوب و ملایم آنها در امور ده محسوس بود، ولیکن زمانی که مورد بحث ما است، بمناسبت وحشت حادو که برزمین و زمان سایه افکنده بود، دیگر زمان عادی محسوب نمی‌شد. بنابراین دیگر در میان همین گروه مردم نیز چندان قلب رحیم و مهربانی که قابل ذکر باشد باقی نمانده بود. همهٔ مردم از وضع عجیب و غیرقابل توجیهی که در خانهٔ مارگت برقرار بود دچار وحشت شده بودند و سک نداشتند که ریشهٔ این قضیه از جادو و جنبل آب می‌خورد و رعب و هراس عقل از سر آنها پرانده بود. از طرفی البته کسانی هم بودند که بمناسبت خطری که بتدریج دوروبر مارگت و اروسولا گرد می‌آمد دلشان بحال آنها می‌سوخت، ولی طبعاً  این مطلب را برزبان نمی‌آوردند، چه دور از حزم و احتیاط بود. در نتیجه دیگران هرچه دلشان می‌خواست می‌گفتند و هیچکس نبود آن دختر نادان و پیزن احمق را نصیحتی بکند و بآنها تذکر بدهد که رفتار و کردار خود را اصلاخ کنند. ما بچه‌ها می‌خواستیم آنها را از خطر مطلع سازیم، اما وقتی که نوبت بستن زنگوله به‌گردن گربه رسید همه‌مان از ترس زده شدیم. دیدیم درجایی که بیم آن می‌رود که دردسر برایمان درست بشود دل و جرأت اینکار را نداریم. البته هیچیک از ما این ضعف روحی را اعتراف نکردیم، بلکه عیناً همان کاری را کردیم که سایر مردم می‌کنند، یعنی لای قضیه را درز گرفتیم و سخن از مطالب دیگر بمیان آوردیم. من فهمیدم که همهٔ ما پستی و دنائت خود را احساس می‌کنیم، چون همراه با یک مشت جاسوس و دغل خوراک مارگت را می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و مانند دیگران با اون خوش و بش می‌کردیم و در حالی که خود را سرزنش می‌کردیم، می‌دیدیم که آن دختر چقدر احمق‌وار خوش و خرم است، و معذلک هرگز کلمه‌ای که او را متوجه خطر سازد بر زبان نمی‌آوردیم. و مارگت حقیقتاً هم خوش و خرم بود و مانند شاهزاده خانمها کبر و غرور می‌فروخت و از اینکه مجدداً دوست و آشنا پیدا کرده است از بخت خود راضی می‌نمود. و در تمام این مدت، مردم مدام و متصل چهارچشمی او را می‌پائیدند و آنچه می‌دیدند مو به مو برای کشیش آدولف نقل می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش آدولف از این وضع سر در نمی‌آورد، بالاخره یک جادوگری می‌بایست در آن خانه باشد، اما آن جادوگر که بود؟ نه‌دیده شده که مارگت دست به‌اعمال سحر و جادو بزند، و نه اورسولا و نه حتی گوتفرید. معهذا خوراک و شراب آنها هرگز کم و کسر نداشت و ممکن نبود که یکنفر مهمان چیزی بخواهد و برایش حاضر نشود. البته اینگوه چشم بندیها برای جادوگران و ساحران امر عادی بود – قضیه از این لحاظ تازگی نداشت؛ چیزی که بود انچام دادن این قبیل کارها بدون خواندن اوراد و اذکار و حتی بدون وقوع رعد و برق و زلزله و ظهور هیاکل و اشباح غریب و این چیزها، تازه و غریب و کاملا غیرعادی بود. در کتب و اخبار چنین چیزی اصلا نیامده بود. چیزهای جادویی همیشه غیرواقعی است. طلای جادویی، در محلی که از سحر و جادو اک باشد تبدیل به خاک می‌گردد و غذا دود می‌شود و بهوا می‌رود. حال آنکه در مورد حاضر این محل کارگر نبود. جاسوسان نمونه‌هایی با خود می‌آوردند: کشیش آدولف روی آنها دعای باطل السحر می‌خواند و فایده نمی‌کرد؛ بلکه درست و بقاعده باقی می‌ماند و فقط و فقط دستخوش فساد طبیعی می‌شد و برای فاسد شدن نیز همان زمان عادی را لازم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف نه فقط متحیر، بلکه متغیر نیز شده بود؛ زیرا این شواهد او را – پیش خودش- تقریباً مطمئن و متقاعد می‌ساخت که در این قضیه جادو و جنبلی در کار نیست. برای معلوم ساختن این موضوع راهی وجود داشت: اگر این مال و نعمت فراوان از خارج به‌آن خانه آورده نمی‌شد، بلکه در خود خانه فراهم می‌آمد، در آن صورت محرز و مسلم می‌گردید که کار کار سحر و جادو است ولاغیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۷ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت مجلس ضیافتی اعلام کرد و وعدهٔ چهل نفر را گرفت؛ تاریخ آن هفت روز بعد بود. این مهمانی فرصت خوبی به جاسوسان می‌داد. خانهٔ مارگت تک بود و پاییدن آن آسان... تمام هفته شبانه روز این خانه را پاییدند، اهل خانهٔ مارگت مطابق معمول آمد و شد می‌کردند، ولی هیچ چیزی با خود نداشتند، و نه آن‌ها و نه دیگری چیزی به‌آن خانه نمی‌بردند. این موضوع محقق شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلم گردید که غذای چهل نفر به خانه آورده نمی‌شود. پیدا بود که اگر برای این عده چیزی فراهم شود، در خود خانه تهیه گردیده است. درست بود که مارگت هر روز عصر سبد در دست از خانه بیرون می‌رفت، اما جاسوسان محقق ساختند که این سبد همیشه خالی به خانه‌ برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمان‌ها سر ظهر وارد شدند و خانه را پر کردند. کشیش آدولف به دنبال آن‌ها آمد و کمی بعد ستاره‌شناس نیز بدون دعوت قبلی وارد شد. جاسوسان به او اطلاع دادند که نه از در عقب و نه از در جلو هیچ بار و بسته‌ای وارد خانه نشده است. ستاره‌شناس که آمد دید مهمان‌ها سرگرم خوردن و نوشیدن‌اند و همه چیز در کمال خوشی و خرمی مسر طبیعی خود را طی می‌کند. نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد بسیاری از اغذیه و تنقلات، پختنی است و همهٔ میوه‌های محلی و خارجی چیزهای فاسدشدنی است. و نیز دید که آنچه سر سفره حاضر است همه تازه و بی‌عیب و نقص است. نه شبحی ظاهر و نه وردی خوانده و نه رعد و برقی زده شد. این امر قضیه را ثابت کرد: کار کار جادو است؛ نوع جدیدی از سحر و جادو که تاکنون کسی در خواب هم ندیده است. این قدرت یک قدرت اعجاب‌آمیز و تماشایی است.ـ ستاره‌شناس مصمم شد که راز آنرا کشف کند. اگر کشف این راز را اعلام می‌کرد، آوازه‌اش در همهٔ دنیا پیچید و به اقصا نقاط عالم می‌رسید و عموم ملل و اقوام جهان را انگشت به دهن می‌ساخت و نام اورا شهرهٔ آفاق می‌گردانید و تا دنیا دنیا بود نام و آوازه‌اش را از باد و باران گزندی نمی‌رسید. زهی طالع میمون و . زهی بخت بیدار! فروشکوه این بخت و اقبال، ستاره‌شناس را پاک از خود بیخود ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ حاضران برایش جا باز کردند. مارگت با کمال ادب و احترام او را به‌نشستن دعوت کرد و اورسولا به گوتفرید دستور داد که میز مخصوص برای او بیاورد. آنگاه رومیزیی روی آن گستراند و ظرف‌ها را روی آن چید و از ستاره‌شناس پرسید که چه میل دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس گفت:«هرچه دلتان می‌خواهد برای من بیاورید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دو خدمتکار مقداری غذا، یک بطر شراب قرمز و یک بطر شراب سفید، از آشپزخانه آوردند. ستاره‌شناس، که به‌اغلب احتمال تاکنون چنین اغذیه و اشربه‌ای بچشم ندیده بود، جامی شراب قرمز ریخت و نوشید و جام دیگری ریخت و آنگاه با اشتهای فراوان بخوردن پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من انتظار شیطان را نداشتم، زیرا بیش از یک هفته می‌شد که نه او را دیده و نه از او خبری گرفته بودم؛ اما در همین موقع شیطان وارد شد، با آن‌که مردک سر راه بودند و او را نمی‌دیدم، معهذا از روی احساس خودم فهمیدم که آمده است. صدای او را شنیدم، داشت از این‌که سرزده وارد شده عذرخواهی می‌کرد. می‌خواست برگردد، لکن مارگت ازو خواهش کرد که بماند و او نیز از مارگت تشکر کرد و ماند. مارگت او را با خود آورد و به دختران و مایدلینگ و چند نفر از بزرگترها معرفی کرد؛ میان مهمان‌ها پچ و پچی راه افتاد:«این همان جوان ناشناس است که این‌قدر تعریفش را شنیده‌ایم و نتوانسته بودیم او را ببینیم. اغلب اوقات از اینجا غیبت می‌کند». «وای، چه خوشگل است! اسمش چیست؟». «فیلیپ تراوم».« به‌به! چه اسم بامسایی!»(آخر تراوم به‌زبان آلمانی به معنی «رویا» است.) «کار و بارش چیست؟» «می‌گویند طلبه است». «پس همین صورتش به تنهایی برای تأمین آینده‌اش کافی است ـ  بالاخره یک روزی کاردینال خواهد شد.» «خانه و زندگیش کجاست؟.» «می‌گویند آن پائین‌ها، در مناطق حاره، آن طرف‌ها یک عموی ثروتمندی دارد» و قسی علی هذا. شیطان بیدرنگ خود را میان جمع جا کرد و همه مایل و مشتاق شدند که با او آشنا شوند و صحبت کنند. همه متوجه شدند که هوا ناگهان چقدر خنک و تر و تازه شده است، و تعجب کردند می‌دیدند که خورشید بیرون مانند لحظات قبل بشدت هرچه تمام‌تر می‌تابد و آسمان خالی از ابر است. ولی البته هیچکس علت تغییر هوا را حدس نزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس جام دوم خود را نوشیده بود و در این موقع جام سوم را برای خود ریخت، وقتی بطری را روی میز گذاشت، تصادفاً از دستش افتاد. اما قبل از آن‌که مقداری زیادی از شراب آن بریزد آن‌را گرفت و در برابر نور نگهداشت و گفت:«حیف، چه شراب شاهانه‌ای!»  بعد چهره‌اش از شادی یا پیروزی یا چیزی نظیر آن درخشید و گفت:«زود یک قدح بیاورید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدح آوردند. یک قدح چهارلیتری بود. ستاره‌شناس بطری یک لیتری را برداشت و شروع کرد به ریختن توی قدح و همچنان به ریختن ادامه داد. شراب قرمز جوشان و قهقه‌زنان در قدح سفید فرو ریخت و توی قدح بالا آمد و آمد، و همهٔ حضار نفس‌ها را در سینه حبس کرده خیره خیره می‌نگریستند. بزودی قدح از شراب مالامال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس بطری را بالا نگهداشت و گفت:«ببینید، هنوز پر است!» من نگاهی به شیطان انداختم و او در همان لحظه ناپدید شد. آنگاه کشیش خشمناک و برافروخته از جا برخاست صلیبی برسینهٔ خود رسم کرد باصدای درشت خود داد و بیداد راه انداخت که:«این خانه سحرزده و لعنت شده است!» مردم شروع کردند به جاروجنجال کردن . جیغ‌زنان بطرف در هجوم بردند. کشیش آدولف ادامه داد:«من اهل این خانه را تحت تعقیب قرار...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایش قطع شد. چهره‌اش سرخ و بعد کبود گردید، اما نتوانست کلمه‌ای بر زبان بیاورد. در این موقع دیدم که شیطان بصورت ورقهٔ نازک و شفافی وارد بدن ستاره‌شناس شد. آنگاه ستاره‌شناس دستش را بلند کرد و ظاهراً باهمان صدای خودش گفت:«صبر کنید! سرجای خود بایستید.» همه سر جای خود ایستادند «یک قیف بیاورید.» اورسولا با ترس و لرز رفت و قیف آورد. ستاره‌شناس آنرا توی بطری فرو کرد و قدح بزرگ را برداشت و شروع کرد به برگرداندن شراب به توی بطری مردم با بهت و حیرت خیره می‌نگریستند، زیرا می‌دانستند که بطری پر از شراب است. ستاره‌شناس تمام قدح را توی بطری ریخت، آنگاه لبخندی به جمعیت زد و خنده‌ای سرداد و با بی‌اعتنایی گفت:«چیز مهمی نیست، هرکس می‌تواند این کار را بکند! من با معجزات خودم ازین بالاتر هم می‌توانم بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از هرسرو صدای وحشت‌‌زده‌ای برخاست:«آه، خدایا، این آدم سحرزده است!» و مردم سراسیمه بطرلف در هجوم بردند و در یک چشم برهم زدن خانه از کسانی که متعلق بآن نبودند، بجز ما بچه‌ها و مایدلینگ خالی شد. مابچه‌ها راز آن قضایا را می‌دانستیم و اگر می‌توانستیم آنرا برزبان میآوردیم، منتهی زبانمان بسته بود. خیلی از شیطان ممنون شدیم که به‌موقع به‌داد مارگت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت رنگش پریده بود و می‌گریست. مایدلینگ، مهربان و سرشار از دلسوزی بنظر می‌رسید؛ اورسولا هم همینطور. اما گوتفرید بدتر از همه بود. بقدری ترسیده و ضعیف شده بود که نمی‌توانست سرپا بایستد. چون آخر می‌دانید که او متعلق به یک خانوادهٔ جادوگر بود و مظنون واقع شدن برایش خطر داشت، اگنس خرامان خرامان وارد اطاق شد. جدی و بی‌خبر از همه جا بنظر می‌رسید‌‌ و می‌خواست خودش را به اورسولا بمالد و طلب نوازش می‌کرد. ولی اورسولا ترسید و خودش را کنار کشید؛ اما چنین وانمود کرد که قصد بی‌ادبی نسبت به گربه ندارد. زیرا بخوبی می‌دانست که با آن گربه نمی‌تواند بدتا کرد. اما ما بچه‌ها گربه را برداشتیم و نازش کردیم، زیرا اگر شیطان نسبت به او نظر خوبی نداشت ازو حمایت نمی‌کرد، و همین قدر تضمین برای ما &lt;br /&gt;
کافی بود. مثل اینکه شیطان به هرچیزی که فاقد «قوهٔ تمیز اخلاقی» بود اعتماد می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرون خانه مهمان‌های وحشت‌زده بهرطرف پراکنده شدند و باترس و وحشت رقت‌انگیزی پابه‌فرار نهادند و دوان دوان و جیغ کشان و گریان و فریادکنان چنان هنگامه‌ای بپاکردند که بزودی همهٔ اهل دهکده را از خانه‌های خود بیرون کشیدند. مردم در خیابان اجتماع کرده و از زور ترس و وحشت با شانه و آرنج بهمدیگر می‌زدند. بعد کشیش آدولف پیدا شد. و تودهٔ مردم مانند دریای احمر که دل خاک را از وسط شکافته است، راه باز کردند و در همین موقع ستاره‌شناس شلنگ اندازان و لندلندکنان میان این جاده پیدا شد. همینطور که ستاره‌شناس می‌گذشت، دیواره‌های راه بهم می‌آمد و جمعیت فشرده می‌شد و در سکوت و ترس آمیزی فرو می‌رفت. چشمان مردم خیره شده بود و سینه‌هایشان بالا و پایین می‌رفت و چندین زن ضعف کردند و وقتی که ستاره‌شناس از میان مردم گذشت و رفت، مردم دور هم جمع شدند و از فاصلهٔ دور دنبال او راه افتادند. تند و تند حرف می‌زدند و سوآل و جواب می‌کردند و جویای حقیقت قضیه می‌شدند. حقیقت را جویا می‌شدند و با حک و اصلاح . جرح و تعدیل به دیگران منتقل می‌کردند. این حک و اصلاح بزودی قدح و شراب را به‌بشکه مبدل کرد و قضیه را بدین شکل درآورد که بطری تمام محتوی بشکه را در خود جای داد و بازهم کاملا خالی بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که ستاره‌شناس به‌میدان بازار رسید، یکراست نزد شعبده‌بازی که آنجا بساط گسترده بود رفت. این شعبده‌باز لباس عجیبو غریب به‌تن کرده بود و سه‌توپ بازی را در هوا می‌چرخاند. ستاره‌شناس توپها را ازو گرفت و چرخید و رویش را بطرف جمعیت که به‌او نزدیک می‌شد کرد و گفت:«این دلقک بیچاره از فن خودش بی‌اطلاع است. اکنون بیایید جلو و هنرنمایی یکنفر استاد را تماشا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا گفت و توپ‌ها را یکی پس از دیگری به‌هوا پرتاب کرد و آنها را به‌شکل خط بیضی نازکی در هوا به‌گردش درآورد. آنگاه یک توپ دیگربه‌آنها افزود، بعد یکی دیگر و بعد یکی دیگر و همینطور افزود و افزود و افزود(وهیچکس نفهمید توپ‌ها را از کجا میَ‌آورد) و در تمام این مدت خط بیضی شکل روشنتر و روشنتر می‌شد و دست‌های ستاره شناس باچنان سرعتی حرکت می‌کرد که مانند تور یا سایهٔ محوی بنظر می‌رسید و نمی‌شد آنرا تشخیص داد. کسانی که توپ‌ها را شمرده بودند می‌گفتند که اکنون صد توپ در هوا می‌چرخد. خط بیضی اکنون به‌بلندی هشت پا رسیده بود و منظرهٔ درخشان و نورانی بسیار جالبی تشکیل می‌داد. بعد ستاره‌شناس دست‌های خود را به‌سینه نهاد و به‌توپ‌ها امر کرد که بدون کمک او گردش را دادمه دهند. توپ‌ها هم دادند. پس از یکی دو دقیقه ستاره‌شناس گفت:«خوب، دیگر بس است!» و خط بیضی درهم شکست و فروریخت و توپ‌ها پخش و پراکنده شدند و هریک بطرفی غلتیدند. هرکجا یکی از آن توپ‌ها می‌امد مردم از ترس واپس می‌رفتند و هیچکس به‌آن دست نمی‌زد. این امر ستاره‌شناس را به خنده انداخت. مردم را ریشخند کرد و آنها را ترسو و بزدل خواند. بعد چرخید و طناب بندبازی را دید و گفت:«مردمان احمق هر روز پول خود را برای تماشای حرکات یکنفر جلمبر ناشی که آبروی فن ظریف بندبازی را می‌برد تلف‌لا می‌کنند.» بعد گفت:«اکنون بیایید و هنرنمایی یکنفر استاد را تماشا کنید!» این‌را که گفت توی هوا خیز برداشت و محکم و استوار با پا روی بند فرود آمد. بعد تمام طول طناب را لی‌لی کنان رفت و بازگشت. در این حال دست‌ها را روی چشم‌هایش گذاشتته بود. بعد شروع کرد به پشتک و وارو زدن و بیست و هفت تا پشتک و وارو زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان مردم پچ‌وپچ و بگومگو افتاد برای این‌که ستاره‌شناس پیرمرد بود و سابق همیشه از جنبش و حرکت عاجز بود و حتی گاهی می‌لنگید، اما اکنون چست و چالاک شده بود و به‌چابکترین طرزی به شیرین‌کاری‌های خود ادامه می‌داد. سرانجام سبک از طناب پایین پرید و رو به‌بالای جاده رفت و سرنبش پیچید و از نظر ناپدید شد. بعد آن جمع کثیر با رنگ پریده و در حال سکوت نفس عمیقی کشیدند و به‌صورت‌ یکدیگر نگاه کردندـ گوئی می‌خواستند بگویند:«آیا این کارها حقیقت داشت؟ـ توهم آنها را دیدی یا فقط من بودم... و من هم خواب می‌دیدیم؟» بعد بگومگو بصدای بلند شروع شد و جمعیت به‌دسته‌های دونفر دونفر تقسیم گردید و بطرف خانه‌ها راه افتاد. در طول راه مردم همچنان با آن لحن و قیافهٔ وحشت‌زده حرف می‌زدند و سر تکان می‌دادند و حرکات دیگری می‌کردند که معمولا وقتی مردم سخت تحت تأثیر چیزی قرار گرفته باشند از آنها سر می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها دنبال پدرانمان راه افتاده بودیم و سعی می‌کردیم تا آنجا که می‌توانیم حرفهای آنها را بشنویم. وقتی توی خانه نشستند به‌صحبت خود دادمه داند، بازهم ما نزد آنها بودیم. پدرها خیلی اوقاتشان تلخ بود؛ چون می‌دانستند که پس از جملهٔ جادوگران و شیاطین به‌دهکده بلایی نازل خواهد شد. بعد پدر من بیاد آورد که کشیش آدولف در لحظه‌ای که می‌خواست مارگت و اهل خانهٔ او را تکفیر کند، زبانش بند آمد و لال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم گفت:«تاکنون این ملاعین نتوانسته بودند به‌یک نفر خدام مطهر و مقدس درگاه خداوند دست‌ درازی کنند، اما حالا که جرأت دست درازی به‌او را هم پیدا کرده‌اند دیگر من از قضیه سر در نمی‌آورم. چون کشیش آدولف خاجش را به گردن آویخته بود، مگر اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«چرا؛ ماهم دیدیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رفقا، مسأله جدی است و خیلی هم جدی است. تاکنون ما همیشه ملجاء و پناهی داشتیم، اما اکنون دیگر آن ملجاء و پناه نیز عاجز شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران مثل اینکه آب سرد رویشان ریخته باشند، بر خود لرزیدند و کلمات او را تکرار کردند:«عاجز شده است، خدا از حمایت ما منصرف شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر زپی و ولمه‌یر گفت:«درست است. دیگر ملجاء و پناهی نداریم که بدادمان برسد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر نیکلاوس که قاضی بود گقت:«مردم متوجه این امر خواهند شد و یأس و نومیدی جرأت و توانایی را از آنها سلب خواهد کرد. حقیقتاً که روزگار بدی شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاضی آهی کشید و لمه‌یر باصدای متأثری گفت:«نقل این قضیه به همه جا خواهد رسید و دهکدهٔ ما بعنوان اینکه مورد خشم و غضب خداوند قرار گرفته، متروک خواهد شد. مسافرخانهٔ «گوزن طلایی» ایام سختی را در پیش خواهد داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم گفت:«راست می‌گویی همسایه، همهٔ ما صدمه خواهیم دید. اسم و رسم همه صدمه خواهد دید؛ عده‌ای هم از لحاظ مالی متضرر خواهند شد. آه، خدایا!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موضوع چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکن است آن یارو بیاید و کارمان را یکسره کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«محض رضای خدا ببینم آن یارو دیگر کیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کلمه مانند صاعقه بر سر آنها فرود آمد و نزدیک بود از وحشت ضعف کنند. بعد وحشت این بلیه نیروی آنها را تحریک کرد و از غصه خوردن دست کشیدند. و بنا براین به چاره اندیشی پرداختند و طرق مختلف رفع ایت بلیه را مورد بحث قرار دادند. تا اینکه مدت زیادی از بعدازظهر گذشت، و بالاخره اعتراف کردند که فعلا هیچ تصمیمی نمی‌توانند بگیرند. آنگاه با قلب‌های گرفته و نگران، از یکدیگر جدا شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مشغول خداحافظی بودند من از میانه قاچاقی شدم و راه خانهٔ مارگت را در پیش گرفتم تا ببینم آنجا چه اتقاقی افتاده است. مردم زیادی را دیدم، اما هیچکدام با من سلام و علیک نکردند. این موضوع شاید عجیب بنماید، اما در واقع عجیب نبود، چون بقدری نگران ترس و وحشت خود بودند که بنظر من هوش و حواسشان پیش خودشان نبود. رنگشان پریده و بینی‌شان تیغ کشیده بود و مانند این بود که در خواب راه می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم‌هایشان باز بود، اما هیچ چیزی را نمی‌دیدند؛ لب‌هایشان تکان می‌‌خورد، اما چیزی نمی‌گفتند و بی‌آنکه خودشان دانند، از فرط نگرانی و ناراحتی، دست‌هاشان را در هم قفل می‌کردند و باز می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانهٔ مارگت مانند مجلس عزا بود: او و ویلهلم روی کاناپه کنار یکدیگر نشسته بودند، اما چیزی نمی‌گفتند و حتی دست یکدیگر را در دست نداشتند. هر دو غرق در اندیشه و اندوه بودند و چشمان مارگت از گریه سرخ شده بود. مارگت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من از ویلهلم خواهش و تمنا کرده‌ام که ازاینجا برود و دیگر قدم به‌اینجا نگذارد و بدین‌ترتیب جان خودش را نجات دهد. برای من قابل تحمل نیست که باعث مرگ او بشوم. این خانه جادو زده است و هیچکدام از افراد آن از آتش جان بدر نخواهند برد. اما ویلهلم نمی‌رود. او هم با دیگران از بین خواهد رفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویلهلم گفت که:«من حاضر نیستم بروم. اگر خطری تو را تهدید می‌کند، جای من هم در کنار تو خواهد بود. من از کنار تو دور نخواهم شد!» بعد مارگت شروع به‌گریستن کرد و منظره بقدری رقت‌انگیز بود که من از آمدن خود پشیمان شدم. در این موقع ضربه‌ای به‌ در نواخته شد و شیطان بدرون آمد. تر و تازه سردماغ و زیبا بود و آن محیط سرمست‌کننده‌ای را که همیشه دور و بر خود داشت، با خود آورد. راجع به آنچه اتفاق افتاده بود و آن ترس و بیم‌هایی که خون را در عروق مردم منجمد می‌ساخت کلمه‌ای بر زبان نیاورد، بلکه بنای حرف زدن را گذاشت و از انواع مطالب شاد و خوش و خرم سخمن بمیان آورد. بعد سخن از موسیقی بمیان کشید، و این ضربهٔ ماهرانه‌ای بود که آخرین بقای دلتنگی مارگت را برطرف کرد و او را کاملا سردماغ آورد. مارگت بعمر خود هیچکس را ندیده بود که بآن خوبی  و با آن‌همه علم و اطلاع راجع به موسیقی سخن بگوید، و بقدری از این موضوع مسرور و خرسند شده بود که احساساتش در چهره‌اش انعکاس می‌یافت و از کلماتش می‌تراوید. و ویلهلم متوجه این امر شد و از شادمانی مارگت آنقدر که انتظار می‌رفت راضی بنظر نمی‌رسید. آنگاه شیطان از موسیقی به شعر پرداخت و چند قطعه‌ای خواند و خوب هم خواند و بار دیگر مارگت را  مسحور خود ساخت و باز ویلهلم آنطور که انتظار می‌رفت راضی بنطر نمی‌رسید. و اینبار مارگت متوجه شد و از عمل خود پشیمان گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌شب من بانوای موسیقی لذت بخشی که عبارت بود از ریزش باران روی شیشه‌های پنجره و غرش دوردست رعد بخواب رفتم. مدتی از شب گذشته بود که شیطان آمد و مرا بیدار کرد و گفت:«با من بیا. کجا میل داری برویم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هرجا که بخواهی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نور خورشید تابیدن گرفت و شیطان گفت:«اینجا کشور چین است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن برای من غیرمنتظره بود و از اندیشهٔ این‌که سفری به‌این دوری کرده‌ام یکنوع مستی و سرخوشی به من دست داد؛ زیرا این سفر بسیار بسیار دورتر از حدی بود که افراد دهکدهٔ ما رفته بودند، و حتی بارتل اشپرلینگ{{نشان|۱۱}} نیز، که آنقدر به سفرهای خود می‌بالید، سفری به این دوری نکرده بود، بیش از نیم‌ساعت بر فراز امپراطوری چین پرواز کردیم، و همهٔ انرا تماشا کردیم. آنچه دیدیم بسیار دیدنی بود. بعضی بسیار مناظر زیبا بود و بعضی دیگر آنقدر وحشتناک‌آور بود که در فکر نمی‌گنجد. مثلا...نه، فعلا بماند شاید بعداً به نقل سرگذشت این سفر و اینکه چرا شیطان از میان کشورها چین را انتخاب کرد بپردازم. اگر حالا بخواهم ماجرای این سفر را نقل کنم رشته، حکایت قطع می‌شود. باری، بالاخره از پرواز دست کشیدیم و فرود آمدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی کوهی نشستیم که برمنظرهٔ وسیعی از سلسلهٔ جبال و دره و تنگه و دشت و رودخانه مشرف بود و شهرها و دهکده‌ها در گوشه و کنار آن زیر آفتاب بخواب رفته بودند و در حاشیهٔ دور دست این منظره، خطی از دریا بچشم می‌خورد. تصویر آرام و رؤیا مانندی بود که بچشم لذت و به روح آرام می‌بخشید. اگر بنا به میل خود می‌توانستیم در جهان چنین تغییراتی پدید آوریم، آنوقت جهان برای زیستن جای بسیار مناسبتری می‌شد، زیرا تنوع صحنه و منظرهٔ باری را که بردوش اندیشه سنگینی می‌کند از یک شانه به‌شانه دیگر انتقال می‌دهد و خستگی و ملال کهنه و دیرینه را از جسم و روح انسان می‌زداید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و شیطان باهم صحبت کردیم و من قصد داشتم که او را اصلاح کنم و متقاعدش سازم زندگی بهتری را در پیش بگیرد. دربارهٔ همهٔ آن کارهایی که کرده بود برایش حرف زدم و ازو خواهش کردم که بیشتر ملاحظهٔ مردم را داشته باشد و آنها را بیچاره و بدبخت نسازد و گفتم که میدانم قصد آزار رساندن به کسی نداری، اما قبل از آنکه اینطور الل‍ه بختکی دست‌ به‌کاری بزنی، اندکی تأمل کن و عواقب آنرا در نظر بیاور. اگر اینکار بکنی آنوقت دیگر چندان اسباب زحمت مردم را فراهم نخواهی آورد. شیطان فقط قدری متعجب شد و خنده‌اش گرفت و گفت:«چی؟ من و کار الل‍ه بختکی می‌کنم؟ من هرگز چنین کاری نمی‌کنم. تأمل کنم و عواقب کاری را در نظر بیاورم؟ چه نیازی به این کار هست؟ من همیشه می‌دانمعاقبت کار چه خواهد بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، شیطان، پس چطور می‌توانی این کارها را بکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، حالا که اینطور است به تو خواهم گفت و تو باید سعی کنی که بفهمی. تو متعلق به نژاد عجبیب هستی. هر یک از افراد بشر از یک ماشین رنج و یک ماشین خوشی توام با یکدیگر ساخته شده است. این دو ماشین هماهنگ با یکدیگر کار می‌کنند و بطرز دقیق و ظریفی بر اساس اصل داد و ستد میزان شده‌اند.&lt;br /&gt;
در برابر هر خوشی که از یک شعبهٔ این ماشین خارج شود، شعبهٔ دیگر حاضر و آماده است که آنرا بوسیله یک رنج یا اندوه جبران کند و تعادل برقرار سازد، و چه بساکه گاه این خوشی را بوسیلهٔ ده رنج و اندوه جبران می‌کند. در غالب موارد، زندگی بشر بطور تقریباً مساوی بین خوشی و ناخوشی تقسیم شده است. وقتی که تعادل بهم بخورد، همیشه ناخوشی غلبه می‌آید. لکن عکس قضیه هرگز صادق نیست. گاهی طبیعت و ساختمان فرد طوری است که ماشین بدبختی‌اش قادر است تقریباً تمام کار را به‌تنهایی انجام دهد. چنین شخصی زندگی را تقریباً تمام کار را به تنهایی انجام دهد. چنسن شخصی زندگی را بقریباً بی‌خبر از مفهوم خوشبختی می‌گذارند. دست بهر کاری بزد بدبختی روی بدبختی برایش می‌آورد. تو این قبیل آدم‌ها را هیچ دیده‌ای؟ برای این قبیل آدم‌ها زندگی نه تنها آش دهن سوزی نیست، بلکه در حکم مصیبتی است. گاهی برای یک ساعت خوشی ماشین یک فرد او را وادار می‌کند که سال‌ها بدبختی بدنبال آن تحمل کند. قبول نداری؟ این چیزی است که هر روز و هر ساعت اتفاق می‌افتد. هم‌اکنون یکی را به عنوان نمونه به تو نشان می‌دهم. مردم دهکدهٔ شما در نظر من هیچ نیستند. خودت هم اینرا میدانی، مگر غیراز این است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌خواستم با صراحت زیاد حرف بزنم، این بود که گفتم گمان می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب پس یقین بدان که این مردم در نظر من هیچ نیستند. ممکن نیست در نظر من چیزی باشند. تفاوت بین و من و آن‌ها بی‌حدوحساب است. آنها قوهٔ عاقله ندارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قوهٔ عاقله ندارند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچ چیزی که شباهتی هم به آن داشته باشد ندارند. درآینده یک وقتی آنچه را انسان ذهن خود می‌نامد مورد مطالعه قرار خواهم داد و جزئیات آن دستگاه مغشوش و سراسر بی‌نظم را به‌تو نشان خواهم داد؛ آنوقت خودت خواهی دید و خواهی فهمید. انسان‌ها هیچ وجه مشترکی با من ندارند... ما هیچ نقطهٔ تماسی باهم نداریم. انسان‌ها احساسات و خودپسندی‌ها و جسارت‌ها و جاه‌طلبی‌های ناچیز احمقانه دارند. زندگی ناچیز و احمقانهٔ آنها خنده‌ای و فسوسی و فنایی بیش  نیست. انسان هیچ قوهٔ تمیزی ندارد. فقط قوهٔ تمیز اخلاقی دارد. اکنون به تو نشان می‌دهم که منظورم چیست. ببین، این یک عنکبوت سرخ است که بقدر یک سر سنجاق هم نمی‌شود. آیا می‌توانی تصورش را بکنی که یک فیل به این عنکبوت علاقه‌مند باشد؟ یعنی برایش مهم باشد که این عنکبوت خوش است یا ناخوش، غنی است یا فقیر، معشوقه‌اش به‌او روی خوش نشان می‌دهد یا نه، مادرش سالم است یا بیمار، در محافل و مجامع محلی به‌او می‌گذارند یا کلاهش پس معرکه است، دشمنانش به‌او صدمه می‌رسانند، یا دوستانش او را ترک می‌کنند، امیدهاش مبدل به نومیدی می‌شود، یا در جاه‌طلبی‌های سیاسیش مواجه با شکست می‌گردد، یا در آغوش خانوده‌اش خواهد مرد یا در سرزمین بیگانه دچار خفت و خواری خواهد شد؟ این مطالب برای فیل هرگز نمی‌تواند مهم باشد؛ این مطالب در نظر او هیچ نیستند؛ او نمی‌تواند علایق و عواطف خود را آنقدر کوچک کند که در خور شکل و اندازهٔ این عنکبوت گردد. فیل هیچ خصومتی ندارد؛ نمی‌تواند خود را تا آن حد تنزل دهد. منهم هیچ خصومتی با نوع بشر ندارم. فیل بی‌اعتناست؛ من هم بی‌اعتنا هستم. فیل بخودش این زحمت را نمی‌دهد که به عنکبوت آسیب برساند. حتی اگر دردسری نداشته باشد ممکن است خدمتی هم به عنکبوت بکند. من هم به انسان‌ها خدماتی کرده‌ام، ولی آسیبی نرسانده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فیل یک قرن زندگی می‌کند، عنکبوت سرخ فقط یک روز. این دو جانور از لحاظ قدرت و عقل و مقام از یکدیگر جدا هستند و فاصلهٔ بین آن‌ها نجومی است. مع‌ذلک چه در این صفات و در چه صفات دیگر مقام انسان نسبت به من از مقام عنکبوت به فیل بی‌اندازه پایین‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ذهن بشر با زور و زحمت و فلاکت و ناشیگری تکه پاره‌های ناچیزی از چیزهای بی‌اهمیت را سرهم بندی می‌کند و از آنها نتیجه‌ای می‌گیرد. حال آن‌که ذهن من خلاق است! می‌فهمی چه می‌گویم؟ هرچه را بخواهد در ظرف یک بطرفة‌العین خلق می‌کند. بدون ماده و مصالح خلق می‌کند. مایع و جامد و رنگ و هر چیز و همه چیز را از آن هیچ بی‌جرمی که «اندیشه» نامیده می‌شود خلق می‌کند. یک فرد بشر رشتهٔ ابریشم را تصور می‌کند، ماشین ساختن آن‌را تصور می‌کند، منظره‌ای را تصور می‌کند، و بعد با هفته‌ها زحمت و مرارت آن منظره را روی آن پارچه سوزن‌ دوزی می‌کند؛ و حال آنکه من مجموعهٔ کار را بتصور می‌آورم و در یک طرفةالعین آن کار تمام و کمال جلو من حاضر می‌شود. خلق می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من دربارهٔ شعر، موسیقی، شطرنج، یا هرچیزی که فکر کنم فوراً جلو من حاضر می‌شود. این را می‌گویند ذهن و نفس باقی و جاوید که هیچ چیزی از دسترس آن خارج نیست. هیچ چیزی نمی‌تواند حاجب ورداع دید من بشود. صخره‌ها جلو چشم من شفاف‌اند و تاریکی روشنایی است. من احتایج ندارم کتابی را باز کنم، بلکه با یک نظر تمام محتویات آنرا به ذهن خود منتقل می‌سازم، آنهم از پشت جلد؛ و پس از یک میلیون سال نیز ممکن نیست کلمه‌ای از آنرا فراموش کنم یا محل آن کلمه در آن کتاب از خاطرم محو گردد از خاطر بشر یا مرغ یا ماهی هیچ چیزی نمی‌گذارد بر من پوشیده باشد. من با یک‌ نظر داخل شخص عالم می‌شوم و به محض دخول گنجینه‌ای که فراهم آوردنش برای او شصت سال زحمت و مرارت داشته به من تعلق می‌یابد. او ممکن است فراموش کند، و مسلماً فراموش می‌کند؛ حال آنکه من فراموش نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، حالا از روی افکار تو می‌فهمم که مقصود مرا بخوبی درک می‌کنی. بگذار به بحث خود ادامه دهیم. ممکن است اوضاع و احوالی پیش بیاید که فیل ـ بفرض آنکه عنکبوت را ببیند ـ از عنکبوت خوشش بیاید، ولیکن فیل نمی‌تواند به عنکبوت عشق بورزد. عشق او خاص همنوعان اوست، خاص بستگان اوست. عشق فرشتگان عالی و آسمانی و ماورای قوهٔ تصور بشر است ـ از حدود تصور بشر بی‌نهاست بالاتر است!‌ اما این عشق به نوع شریف خود فرشتگان محدود می‌گردد. اگر حتی یک لحظه این عشق شامل حال یکی از افراد نوع بشر بشود، او را خاکستر خواهد ساخت. نه، ما نمی‌توانیم به انسان عشق بورزیم، بلکه فقط می‌توانم بطرز بی‌ضرری نسبت به‌او بی‌اعتنا باشم؛ گاهی هم ممکن است ازو خوشمان بیاید. کما اینکه من از تو و آن بچه‌های دیگر خوشم می‌آمد. از کشیش پطر هم خوشم می‌آید و برای خاطر شماست که این همه کارها را برای مردم دهکدهٔ شما انجام می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان متوجه شد که فکر شوخی و مسخرگی از خاطر من گذشت، و نظر خود را این‌طور توضیح داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من برای اهل ده کارهای خوبی انجام داده‌ام، هرچند ظاهر امر غیراز این بنماید. ابناء نژاد تو هرگز نمی‌توانند خیر را از شر تمیز دهند؛ همیشه یکی را با دیگری اشتباه می‌کنند. علتش این است که آینده نمی‌توانند ببیند. آنچه من اکنون دارم برای اهل ده انجام می‌دهم یک روز نتایح مفیدی برای آنها به‌بار خواهد آورد. این نتایج در بعضی موارد بحال خود آنها مفید خواهد بود و در بعضی موارد دیگر نسل‌های آینده از آنها فایده خواهند برد. هیچکس نخواهد دانست که باعث و بانی آنها من بوده‌ام، اما بهر صورت در حقیقت امر تغییری حاصل نخواهد شد. بین شما بچه‌ها یک بازی رسم است، بدین‌ترتیب که یک ردیف آجر را با چند بند انگشت فاصله روی زمین می‌نشانید، بعد یک آجر را هول می‌دهید. آن آجر آجر مجاور خود را می‌اندازد و آن یکی دیگری را و بهمین ترتیب ادامه می‌یابد تا همهٔ آجرها بیفتند. تخستین عمل یک کودک مانند هول دادن نخستین آجراست و بقیهٔ اعمال او تابع آن هستند. اگر شما هم مثل من قادر به دیدن آینده بودید در آن‌صورت همهٔ آنچه را باید بر آن موجود بگذرد می‌دید ـ زیرا پس از آن‌که نخستین واقعهٔ زندگی او معلوم شد دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند ترتیب زندگی او را بهم بزند؛ یعنی هیچ چیزی نمی‌تواند آنرا تغییر دهد، زیرا هر عملی جبراً عمل دیگری را باعث می‌گردد و آن عمل دیگر عمل دیگری را بدنبال می‌آورد و این رشته تا به‌آخر کشیده می‌شود و شخص ناظر می‌تواند به منتهی الیه این رشته نظر بیندازد و محل و موقع هر عملی را، از گهواره تا گور، مشاهده کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا این ترتیب را معین می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر منظور از معین کردن «از پیش معین کردن» باشد، نه. شرایط و اوضاع زندگی خود انسان آنرا معین می‌کند. نخستین عمل او دومین عمل و همهٔ اعمال بعدی را معین می‌سازد. حالا من‌باب مثال فرض کنیم که انسان از روی یکی از حلقه‌های این سلسلهٔ علل جهش کند، و آنهم بظاهر حلقهٔ بی‌اهمیتی باشد. فرض بگیریم که مقرر بوده است شخصی در روز و ساعت و دقیقه و ثانیه و جزء ثانیهٔ معینی بر سر چاهی برود؛ و این شخص نرود. مشی زندگی او از ان لحظه به بعد بکلی تغییر خواهد کرد. از آن لحظه به‌بعد دیگر زندگیش با ان زندگی که نخستین عمل وی در زمان کودکی برایش معین کرده بود، بکلی متفاوت خواهد بود، یعنی چه بسا که اگر به سر چاه می‌رفت به پادشاهی می‌رسید، و اکنون که این واقعه از زندگیش حذف شده کارش به گدایی بکشد و خرج کفن و دفنش را مردم محض رضای خدا تقبل کنند. من‌باب مثل اگر کریستف کلمب در هر زمانی ـ مثلاً کودکی ـ از روی ناچیزترین حلقهٔ سلسلهٔ اعمال خود که نخستین عمل کودکیش آنرا معین ساخته بود می‌جهید، این جهش مابقی زندگیش را تماماً تغیر می‌داد؛ یعنی کریستف کلمب کشیش می‌شد و در یک دهکدهٔ ایتالیایی در حال گمنامی از دنیا می‌رفت و قارهٔ آمریکا تا دو قرن بعد کشف نمی‌شد. این چیزی است که من می‌دانم: اگر کریستف کلمب از روی یکی از هزاران‌هزار حلقهٔ اعمال خود می‌جهید، زندگیش تماماً تغییر می‌کرد. من هزاران‌هزار مشی ممکن زندگی این شخص را مطالعه کرده‌ام و فقط در یکی از آنهاست که واقعهٔ کشف آمریکا پیش می‌آید. شما مردم گمان نمی‌برید که همهٔ اعمالتان بیک اندازه مهم‌اند؛ و حال آنکه این عین حقیقت است. گرفتن یک مگس در سرنوشت شما به اندازه اقدام به هر عمل دیگری حائز اهمیت است....»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مثلاً به‌اندازهٔ تسخیر یک قاره اهمیت دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله. اما اینرا هم بگویم که هیچکس تاکنون از روی یک حلقه نجهیده است. این امر تاکنون واقع نشده است! حتی وقتی شخصی دارد می‌کوشد تصمیم بگیرد که کاری را بکند یا نکند، خود این عمل نیز یک حقه است و در سلسلهٔ اعمال محل خاص خود دارد؛ و وقتی که آن شخص بالاخره تصمیم به کردن کاری می‌گیرد، اینهم امری است که قطعاً و مطلقاً محرز و مسلم بوده است که وی انجام خواهد داد. اکنون ملاحظه می‌کنی که انسان هیچیک از حلقه‌های سلسلهٔ اعمال خود را نمی‌تواند بیندازد. اینکار ازو ساخته نیست. اگر بخواهد که چنین کاری بکند، خود این فکر نیز یک حلقهٔ اجتناب‌ناپذیر از سلسلهٔ اعمال او را تشکیل خواهد داد ـ یعنی فکری خواهد بود که لازم است درست در همان لحظه برایش پیش بیاید و نخستین عمل کودکیش آنرا معین کرده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی وحشتناک بنظر می‌‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با لحن اندوه‌باری گفتم:«پس بشر محکوم به حبس ابد است و نمی‌تواند آزاد شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، نمی‌تواند خود را از قید نخستین عمل کودکیش آزاد کند. ولی من می‌توانم او را آزاد کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اشتیاق به او نگریستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من مشی زندگی چندتن از اهل دهکده شما را تغییر داده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستم ازو تشکر کنم، ولی اینکار را دشوار یافتم و از آن گذشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تغییرات دیگری نیز خواهم داد؛ تو آن لیزا برانت{{نشان|۱۲}} کوچولو را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه او را می‌شناسند. مادرم می‌گوید این دختر بقدری شیرین و زیبااست که هیچ دختر دیگری بگردش نمی‌رسد. می‌گوید وقتی بزرگ شد مایهٔ افتخار دهکدهٔ ما خواهد شد. بعلاوه همهٔ اهل ده او را خواهند پرستید، همانطور که اکنون او را می‌پرستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من آیندهٔ او را تغییر خواهم داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم «یعنی آنرا بهتر خواهی ساخت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله. آیندهٔ نیکلاوس را هم تغییر خواهم داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینبار خوشحال شدم و گفتم:«در خصوص او دیگر لازم نیست سؤال کنم؛ مسلماً در حق او کمال سخاوت را بخرج خواهی داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همین قصد را دارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من فوراً در مخیلهٔ خود به ساختن آیندهٔ درخشان نیکی پرداختم و او را به مقام یک سردار نام‌آور و یکی از ندمای رنسانس رسانده بودم که متوجه شدم شیطان منتظر است من به حرف‌هایش گوش بدهم. من از اینکه تصورات بی‌ارزش خود را در برابر او برملا کرده بودم شرمنده شدم و منتظر ریشخند او بودم. اما او مرا ریشخند نکرد، بلکع صحبت خود را ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عمری که برای نیکلاوس مقرر شده شصت و دوسال است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم «چقدر عالی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عمر لیزا سی‌وشش سال است: اما همانطور که به تو گفتم من زندگی و عمر آنها را تغییر خواهم داد. دودقیقه و ربع دیگر نیکلاوس از بیدار خواهد شد و خواهد دید که باران دارد اتاق می‌بارد. مقدر این بود که نیکلاوس غلتی بزند و باز بخواب برود؛ ولی من مقرر کرده‌ام که اول برخیزد و پنجره را ببندد و سپس بخوابد. این امر ناچیز تمام مشی زندگی اورا تغییر خواهد داد. نیکلاوس صبح دو دقیقه دیرتر از خواب خواهد برخاست، در نتیجه از آن به بعد هیچ چیزی مطابق سلسلهٔ قدیم بر او نخواهد گذشت.» شیطان ساعتش را دراورد و چند لحظه‌ای به آن نگریست و سپس گفت:حالا برخاسته است که پنجره را ببندد. زندگییش تغییر کرد و مشی جدید آغاز شد. اکنون دیگر نتایج آن خواهد آمد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی عجیب بود. من احساس چندش کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر این تغییرات پیش نمی‌آمد دوازده روز بعد حوادثی اتفاق می‌افتاد؛ مثلا نیکلاوس لیزا را از غرق شدن نجات می‌داد. درست سر موقع ـ یعنی ساعت ده و چهارده دقیقه که از مدت‌ها پیش معین شده بود ـ نیکلاوس در محل حاضر می‌شد. در این موقع آب کم عمق و نجات غریق آسان می‌بود، اما اکنون نیکلاوس چندثانیه دیرتر می‌رسد. در ظرف این چندثانیه لیزا دست و پا زنان به جای عمیق‌تری رسیده است. نیکلاوس حداعلای تلاش خود را می‌کند، اما هر دو غرق می‌شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من فریاد کشیدم:«آه، شیطان! آه شیطان جان!» چشمانم پر از اشک شد:«نجاتش بده، نگذار این اتفاق بیفتند! من نمی‌توانم مرگ نیکلاوس را تحمل کنم. نیکلاوس دوست و همبازی عزیز من است. فکر مادر بیچارهٔ لیزا را بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دامنش را چسبیدم و عجز و التماس کردم؛ اما این‌کارها بخرجش نرفت. مرا دوباره سرجایم نشاند و گفت که باید بقیهٔ حرف‌های او را بشنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من زندگی نیکلاوس را تغییر داده‌ام و این امر زندگی لیزا را دگرگون ساخته است. اگر این کار را نکرده بودم، نیکلاوس لیزا را نجات می‌داد و بر اثر رفتن توی آب سرما می‌خورد. سپس یکی از شدیدترین اقسام بیماری سرخک، که خاص نژاد شما است، عارض او می‌شد و اثرات غم‌انگیزی در او بجای می‌نهاد. نیکلاوس برای مدت چهل و شش سال بصورت یک تخته گوشت مفلوج، از گوش کرو از زبان لال و از چشم کور، در رختخواب می‌افتاد و از خدا طلب مرگ می‌کرد. می‌خواهی زندگیش را بصورت اول برگردانم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، نه، بهیچ‌وجه. محض رضای خدا آنرا همین‌طور که هست بگذار.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهتر است همین‌طور باشد. ممکن نبود هیچ حلقهٔ دیگری از زندگی او را تغییر بدهم و بیش از این به‌او فایده برسانم. او هزارات هزار خط مشی ممکن در پیش داشت اما هیچ‌کدام آن‌ها به زیستن نمی‌ارزید. همه پر از بدبختی و فلاکت بود. اگر من دخالت نمی‌کردم، نیکلاوس عمل شجاعانهٔ خود را دوازده روز دیگر انجام می‌داد ـ عملی که از آغاز تا انجامش شش دقیقه طول می‌کشید ـ و تنها پاداشی که می‌گرفت عبارت بود از آن چهل و شش سال غم و رنج و بدبختی که بتو گفتم. کمی پیش از این بتو گفتم که گاه عملی که برای کنندهٔ خود یک ساعت خوشی یا رضایت از نفس را باعث می‌گردد، بوسیله سال‌ها رنج و عذاب پاداش می‌‌گیرد یا مجازات می‌گردد. آن وقتی که این مطالب را گفتم موضوع نیکلاوس یکی از مواردی بود که راجع به‌آن فکر می‌کردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من پیش خود اندیشیدم که آیا مرگ نابهنگام لیزای بیچاره او را از چه مصیبتی نجات می‌دهد. شیطان اندیشه مرا جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اولا از ده سال بهبود یافتن تدریجی از عواقب آن حادثه؛ ثانیاً از نوزده سال آلودگی و ننگ و فساد و جنایت، و سرانجام از مرگ بدست جلاد. لیزا دوازده روز دیگر خواهد مرد. مادرش اگر می‌توانست او را از مرگ نجات می‌داد، ولی آیا من از مادرش مهربان‌تر نیستم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا. آه، چرا. عاقل‌تر ازو هم هستی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون رسیدیم بر سر قضیه کشیش پطر. او بواسطهٔ دلایل غیرقابل انکار دائر بر بی‌گناهیش برائت حاصل خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه شیطان، چطور چنین چیزی می‌شود؟ واقعاً اینطور فکر می‌کنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فکر نمی‌کنم، بلکه بیقین می‌دارم. نام نیک و حیثیت او مجدداً سرجای خود خواهم آمد و کشیش پطر بقیهٔ عمر را بخوشی خواهد گذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ولی خوشبختی‌اش معلول این علت نیست. من «آن‌روز زندگیش را بنفع او تغییر خواهم داد. او هرگز نخواهد دانست که آبرویش دوباره بازگشته است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من در ذهن خودم ـ آنهم با کمی شرم و ترس ـ جویای جزئیات امر شدم، ولی شیطان توجهی به اندیشه‌های من ننمود. سپس افکار من متوجه ستاره‌شناس شد و پیش خود گفتم که آیا ستاره‌شناس گذاشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان باصدای تندی که بنظرم مثل قیقه آمد گفت:«در کرهٔ ماه. من او را به‌آن طرف سرد ماه فرستادم. خوش نمی‌داند کجاست و حال و روز خوشی هم ندارد. معهذا آنجا برای او جای خوبی است. محل مناسبی است که از آنجا ستارگان خود را رصدگیری کند. هم اکنون به‌او احتیاج خواهم داشت. این آدم زندگی دراز و کثیف و پردرد و رنجی در پیش دارد، ولی من آنرا تغییر خواهم داد؛ زیرا من بغضی نسیت به‌او ندارم و کاملاً مایلم که لطف و مرحمتی در حق او بکنم. گمان می‌کنم بهتر است او را طعمهٔ آتش سازم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه تصورات غریبی از لطف و مرحمت داشت! اما چه می‌شود کرد، فرشتگان این‌طور ساخته شده‌اند و عقلشان بیش‌از این قدر نمی‌دهد. کارهای آن‌ها مثل کارهای ما نیست. بعلاوه افراد بشر در نظر آن‌ها هیچ نیستند. آن‌ها را وهم و خیالی بیش نمی‌دانند. بنظرم غریب آمد که او ستاره‌شناس را به جایی آن دوری پرت کرده است. می‌توانست او را به آلمان بررد که دم دست باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دور است؟ برای من هیچ دور نیست. فاصله برای من وجود ندارد. خورشید کمتر از صد و پنجاه میلیون کیلومتر از اینجا فاصله دارد و نوری که اکنون به ما می‌تابد هشت دقیقه در راه بوده است؛ ولی من این فاصله، یا هرفاصلهٔ دیگر را، در زمانی چنان ناچیز طی می‌کنم که قابل اندازه‌گیری نیست. کافی است که این سفر را بیندیشم تا انجام بگیرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دستم را دراز کردم و گفتم:«شیطان، نور به دست من می‌تابد، آنرا بصورت یک جام شراب بیندیش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان اندیشید و من شراب را نوشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جام را بشکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرما... می‌بینی که واقعی است. اهل ده خیال می‌کردند که آن گلوله‌های برنجی جادویی است و مانند دود ناپدید خواهند شد. می‌ترسیدند که به آ‌ناه دست بزنند. شما آدم‌ها موجودات عجیبی هستید. حالا با من بیا، کار دارم. اکنون ترا در رخت‌خواب قرار خواهم داد.» گفتن و همان و شدن همان. آنگاه شیطان رفت. اما صدایش از میان تاریکی و باران بگوشم می‌رسید که می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، به زپی بگو، اما به هیچ‌کس دیگر نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جواب اندیشهٔ من بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۸ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب به چشمم نمی‌آمد. نه به‌این علت که به سفرهای خود می‌بالیدم و از این‌که این دنیای درندشت را دور زده به چین رفته بودم و بارتل اشپرینگ(که بقول خودش «جهانگرد» بود و به وین رفته بود و از میان بچه‌های ازل دورف تنها کسی بود که سفر کرده و عجایب جهان را بچشم دیده بود) دیگر در نظرم قدر و قیمتی نداشت. اگر وقت دیگری بود این موضوع مرا بیدار نگه می‌داشت، اما اکنون در من بی‌اثر بود. نخیر، فکر و خیال من مشغول نیکلاوس بود و افکارم فقط بگرد او و ایام خوشی دور می‌زد که با تفریح و بازی در جنگل‌ها گذرانده بودیم و روزهای دراز تابستان که در کشتزارها و رودخانه بازی کرده بودیم و زمستان که، هنگامی که پدر و مادرانمان گمان می‌کردند به مدرسه رفته‌ایم، روی یخ‌ها سرسرک بازی می‌کردیم. اکنون نیکلاوس این زنگی را در جوانی ترک می‌گفت. تابستان‌ها و زمستان‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و ما بچه‌ها مثل سابق بازی می‌کردیم و ول می‌گشتیم، ولی جای نیکلاوس خالی می‌ماند. دیگر او را نمی‌دیدیم. فردا او گمانی نخواهد برد، بلکه مانند همیشه خواهد بود و شنیدن صدای خندهٔ او و دیدن حرکات سبک و بچگانهٔ او مرا تکان خواهد داد. چون در نظر من او جسد بی‌جانی با دست‌های زرد و چشم‌های تیره بش نخواهد بود و من کفن را بدور صورت او خواهم دید، و روز بعد نیز نیکلاوس گمانی نخواهد برد و همچنین روز بعد و در تمام این مدت چند روز زندگیش مثل باد خواهد گذشت. آن چیز وحشتناک مدام به‌او نزدیک‌تر خواهد شد و سرنوشتش با قدم‌های استواری بسوی او خواهد آمد و جز من و زپی هیچ‌کس از آن خبر نخواهد داشت. دوازده روز ـ فقط دوازده روز. فکرش هم وحشتناک بود. در این موقع متوجه شدم که در افکار خودم او را به‌اسم خودمانی «نیک» و «نیکی» نمی‌خوانم، بلکه اسم کامل او را می‌برم، و آن‌هم با احترام، وقتی که انسان از مرده‌ای نام می‌برد. همچنین ضمن بیاد آوردن وقایع دوران رفاقتمان، یکی پس از دیگری، متوجه شدم که این وقایع بیشتر مواردی است که من با او بد رفتاری کرده یا به‌او آسیب رسانده‌ام. این خاطره‌ها مرا سرزنش می‌داد و قلبم از پشیمانی فشرده می‌شد ـ عیناً مانند هنگامی که نامهربانی‌هایمان را نسبت به دوستان رو در نقاب خاک کشیده بیاد می‌آوریم و آرزو می‌کنیم که ای‌کاش برای یک لحظه هم شده بازمی‌گشتند تا ما بتوانیم جلو پایشان بخاک بیفتیم و بگوییم:«رحم کن و مرا ببخش».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌بار، وقتی که ما نه ساله بودیم، نیکلاوس در حدود یک فرسخ راه دنبال فرمان میوه فروش ده رفت و میوه فروش هم در عوض یک سیب بزرگ عالی باو داد و نیکلاوس آن سیب را در دست گرفته پروازکنان بسوی خانه می‌دوید و از فرط شوق و شگفتی سر از پای نمی‌شناخت، و من در راه باو برخوردم و او سیب را به من نشان داد و گمان خیانت به من نمی‌برد ولی من سیب را برداشتم و پا به فرار گذاشتم و ضمن دویدن آنرا می‌خوردم  و او بدنبال من می‌دوید و التماس می‌کرد و وقتی که مرا گرفت، من‌هم تخم سیب را، که تنها باقیماندهٔ آن بود، به‌او دادم و زدم زیر خنده. نیکلاوس گریه‌کنان روانه شد و گفت که قصد داشته آن سیب را به خواهر کوچولوی خود بدهد. این حرف دل مرا آتش زد: چون می‌دانستم خواهرش تازه از بیماری برخاسته و حالش خرده خرده دارد خوب می‌شود. اگر نیکلاوس سیب را به‌او می‌داد، از تماشای شادی و شگفتی او، و احساس نوازش او، برخود می‌بالید. ولی من خجالت می‌کشیدم که بگویم از کردهٔ خود شرمنده‌ام. فقط ناسزایی به‌او گفتم ـ و چنین وانمود کردم که اهمیتی نمی‌دهم و او هم جوابی نداد. اما در چهره‌اش حالت رنجیده‌ای ظاهر شد و رویش را بطرف خانه‌شان چرخاند. سال‌های بعد، بارها در دل شب این حالت چهرهٔ او پیش چشمم مجسم می‌شد و مرا سرزنش می‌کرد و بار دیگر شرمنده‌ام می‌ساخت. آن قیافه بتدریج محو شد و از نظرم ناپدید گردید. اما اکنون بار دیگر پدیدار شده بود و دیگر محو و مبهم نیز نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار در مدرسه، وقتی که یازده ساله بودم، دواتم را ریختم و لباس چهار دختر را خراب کردم و بیم آن می‌رفت که سخت مجازات بشوم، اما تقصیر را بگردن نیکلاوس انداختم و او چوب خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین سال گذشته نیز در معامله‌ای کلاه سرش گذاشته بودم: بدین معنی که من یک قلاب ماهی‌گیری بزرگ که ترک خورده بود باو دادم و سه‌ قلاب کوچک سالم ازو گرفتم. نخستین ماهی که گرفت قلاب را شکست؛ اما نیکلاوس نفهمید که من مقصرم. وجدانم مرا وادار کرد که یکی از قلاب‌های کوچک را به‌او پس بدهم، ولی نیکلاوس آنرا نگرفت و گفت:«حساب حساب است. درست است که آن قلاب شکسته بود، اما تو تقصیری نداشتی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه، نمی‌توانستم بخوابم. این ناروهای ناچیزی که باو زده بودم مرا شکنجه می‌داد و سرزنش می‌کرد و رنجی که از آن‌ها می‌بردم خیلی بدتر از وقتی بود که آدم به‌یک آدم زنده بد کرده باشد. نیکلاوس زنده بود، اما زنده بودن او مهم نبود. برای من حکم مرده را داشت. باد هنوز دور و بر شیروانی‌ها ناله می‌کرد و باران روی شیشه می‌کوبید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح زپی را پیدا کردم و قضیه را به‌او گفتم. زپی نزدیک رودخانه بود. لب‌هایش تکان خورد، اما چیزی نگفت. فقط مات و مبهوت شد و رنگش مثل گچ سفید شد. چندلحظه‌ای بهمین حال باقی ماند و اشک در چشمش حلقه زد. بعد رویش را آن‌سو کرد و من دست در دست او انداختم و باهم قدم زدیم و فکر کردیم، اما حرف نزدیم. از روی پل گذشتیم و در میان چمن‌زارها روان شدیم و به‌بالای تپه و درون جنگل رفتیم و سرانجام به حرف آمدیم و زبانمان آزادانه بکار افتاد و همهٔ حرف‌هایمان دربارهٔ نیکلاوس بود و زندگی را که با او کرده بودیم بخاطر می‌آوردیم و زپی متصل، مثل کسی که با خودش حرف می‌زند، می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوازده روز؛ کمتر از دوازده روز!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیکدیگر گفتیم که باید در تمام این مدت با او باشیم و آن‌قدر که می‌توانیم از مصاحبت او برخوردار شویم. اکنون روزها برایمان گرانبها بود. ولی با تمام این حرف‌ها بدیدن نیکلاوس نرفتیم. دیدن او مثل دیدن آدم مرده بود، و ما می‌ترسیدیم. این مطلب را برزبان نیاوردیم، ولی این چیزی بود که احساس می‌کردیم. این بود که وقتی از سر پیچی گذشتیم و ناگهان با نیکلاوس روبرو شدیم، یکه خوردیم. نیکلاوس با خوشحالی فریاد کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آهای! چه خبرتان است؟ مگر جن دیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما نمی‌توانستیم حرف بزنیم. اما این موضوع اشکالی پیش نیاورد، چون خود نیکلاوس حاضر بود برایمان صحبت کند، زیرا بتازگی شیطان را دیده و از این امر خیلی خوشحال بود. شیطان راجع به‌سفر ما به‌چین به‌او گفته بود، و او هم از شیطان خواهش کرده بود که او را نیز به‌سفری ببرد و شیطان قول داده بود. قرار شده بود این سفر سفر دراز ئ عالی و زیبائی باشد و نیکلاوس ازو خواهش کرده بود که ما را هم ببرد، ولی شیطان گفته بود که نه، شاید یک روز دیگر ما را ببرد، ما حالا نمی‌شود. قرار بود که شیطان روز سیزدهم بسراغ او بیاید، و نیکلاوس از هم اکنون ساعت شماری می‌کرد و خیلی بی‌قرار شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز روز مرگ نیکلاوس بود. ما نیز مانند خود نیکلاوس ساعت شماری می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه نفری گردش کنان راه درازی را پیمودیم و از جاده‌هایی که زمان کودکیمان آن‌ها را دوست می‌داشتیم گذشتیم و درتمام این مدت راجع به‌ایام گذشته حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس خیلی خوشحال سردماغ بود. ولی ما دو نفر نمی‌توانستیم گرفتگی خاطرمان را از خود دور کنیم. لحن حرف زدن ما با نیکلاوس بقدری ملایم و محبت‌آمیز بود که او متوجه شد و خوشش آمد و ما مرتب خدمات محبت‌امیزی به‌او می‌کردیم و هرکاری می‌خواست بکند، ما می‌گفتیم:«بگذار این کار را ما برایت بکنیم.» و این‌هم او را خرسند می‌ساخت. من هفت قلاب ماهی‌‌گیری ـ یعنی همه مایملک خود راـ به‌او دادم و او را وادار به قبول آن‌ها کردم. و زپی هم چاقوی نو و سوت سوتکش را که رنگقرمز زده بود به‌او داد. بطوری که بعدها فهمیدیم این‌ها همه جبران کلاه‌هایی بود که در معاملات گذشته سر نیکلاوس رفته بودـ کلاه‌هایی که شاید خود نیکلاوس دیگر بیاد نداشت. این کارها بدل نیکلاوس اثر کرد: باورش نبود که ما او را این‌قدر دوست بداریم. غروری که از این محبت احساس می‌کرد و امتنانی که در برابر آن از خود نشان می‌داد مانند کارد به قلب ما فرو می‌رفت؛ چون ما بهیچ‌وجه مستحق این امتنان نبودیم. سرانجام، وقتی که از یکدیگر جدا شدیم، نیکلاوس رنگش برافروخته شد و گفت که چنین روز خوشی را بعمر خود ندیده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که بخانه بازمی‌گشتیم زپی گفت:«ما همیشه برای نیکلاوس ارزش قایل بودیم، اما هرگز مثل حالا که داریم او را از دست می‌دهیم برایمان عزیز نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردا و روز بعد ما همه اوقات فراغت خود را با نیکلاوس گذراندیم و اوقاتی را که ما (و واو) از کار و سایر وظایفمان می‌زدیم بر آن می‌افزودیم. این عمل برای هر سه‌تا بقیمت دشنام‌های سخت و تهدید و کتک تمام میشد. هر روز صبح ما دونفر با تکان سختی از خواب می‌پریدیم و همین‌طور که روزها یکی پس از دیگری بسرعت می‌گذشت می‌گفتیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقط ده روز دیگر، فقط نه روز دیگر، فقط هشت روز دیگر، فقط هفت روز دیگر.» مهلت ما متصل کم می‌شد. در تمام این مدت نیکلاوس خوش و خرم بود و همیشه از این‌که ما را مثل خود شادمان نمی‌دید، متحیر و متعجب می‌شد. حداعلای کوشش خود را می‌کرد که ما را سر دماغ بیاورد، اما پیروزیش در این امر همیشه توخالی بود. می‌دید که شادی ما از ته دل نیست و خنده‌هایمان گویی به مانعی برمی‌خورد و مبدل به آه می‌گردد. می‌کوشید که علت را دریابد تا بلکه بتواند ما را در رهایی از گرفتاریمان یاری کند یا لااقل باسهیم شدن در اندوهمان بار آن‌را بردوش ما سبک‌تر سازد؛ این بود که ما برای فریفتن و آرام ساختن او ناچار بودیم دروغ‌های بسیاری ببافیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ناراحت‌کننده‌تر از همه این بود که نیکلاوس مدام در کار نقشه کشیدن بود و این نقشه‌ها غالباً از حد روز سیزدهم تجاوز می‌کرد! هرگاه این وضع پیش‌ می‌آمد، روح ما معذب می‌شد. تمام فکر و ذکر نیکلاوس مصروف این می‌گردید که راهی برای برطرف کردن افسردگی و بازگرداندن نشاط ما پیدا کند. و بالاخره هنگامی که بیش از سه روز دیگر مهلت نداشت فکری بخاطرش رسید که خیلی او را خوشحال کرد، و این فکر عبارت بود از برپا کردن یک مجلس رقص و بازی دختر و پسر، و محل آن‌را همان‌جایی که نخستین‌بار شیطان را دیده بودیم و روز آن‌را روز چهاردم معین کرد. این تاریخ برای ما وحشتناک بود، زیرا روز چهاردم می‌بایست روز تشییع جنازهٔ او باشد. ما جرأت اعتراض نداشتیم زیرا اگر اعتراض می‌کردیم می‌پرسید «چرا» و ما نمی‌توانستیم به‌این «چرا» جواب بدهیم. نیکلاوس از ما خواست که در دعوت مهمانانش به‌او کمک کنیم و ما هم کمک کردیم ـ آخر انسان نمی‌تواند خواهش دوستی را که چندروزی بیش از عمرش باقی نمانده رد کند. اما دعوت کردن این مهمانان کار وحشتناکی بود، زیرا در حقیقت آن‌ها را به‌مجلس ختم او دعوت می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن یازده روز روزهای وحشتناکی بود، ومعهذا، با این‌که اکنون عمری بین امروز و آن روزها فاصله افتاده است، خاطرهٔ آن‌ها نزد من گرامی و زیبا است. در حقیقت این روزها روزهای رفاقت و معاشرت با مردهٔ مقدسی بود و من هیچ رفاقتی را مانند آن صمیمانه و گرانبها ندیده‌ام. دامان ساعت‌ها و دقیقه‌ها را می‌چسبیدیم و آن‌ها را همچنان که می‌گذشتند و بدیار عدم می‌رفتند می‌شمردم ـ مانند شخص مهمی که گنجینه‌اش را سکه سکه ازو می‌ربایند و برای جلوگیری از آن کاری از دستش ساخته نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که شب آخرین روز را رسید، ما بچه‌ها تا دیروقت بیرون ماندیم. البته من و زپی بدکاری می‌کردیم که نیکلاوس را تا آن وقت شب نگه می‌داشتیم، اما نمی‌توانستیم ازو جدا بشویم؛ این بود که خیلی دیروقت او را دم در خانه‌شان ترک گفتیم. پس از رفتن او مدتی ماندیم و گوش دادیم و آن‌چه از آن می‌ترسیدیم رخ داد؛ یعنی پدر نیکلاوس او را کتک زد و ماصدای جیغ او را شنیدیم، ولی لحظه‌ای پس از گوش دادن با شتاب روانه شدیم و از این واقعه که خودمان باعث آن بودیم سخت متأسف شدیم. برای پدر نیکلاوس هم دلمان می‌سوخت، زیرا پیش خودمان فکر می‌کردیم که:«اگر می‌دانست... اگر می‌دانست...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح روز بعد نیکلاوس در محل معهود به‌دیدن ما نیامد، بنابراین ما رفتیم که ببینیم چه شده است. مادرش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر نیملاوس از این کارهای شما حوصله‌اس پاک سر رفته و دیگر اجازه نمی‌دهد این وضع ادامه پیدا کند. نیمی از اوقاتی که ما به‌نیک احتیاج داریم پیدایش نیست و بعد معلوم می‌شود که با شما دونفر مشغول ولگردی بوده. دیشب پدرش او را کتک زد. اینکار سابق همیشه ما ناراحت می‌کرد و بارها من واسطه شده‌ام و از پدرش خواهش کرده‌ام که او را ببخشد، ولی اینبار نیکلاوس بیهوده دست به‌دامن من شد، برای این‌که خود من‌‌هم اوقاتم از دست او تلخ شده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با صدایی که کمی می‌لرزید گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کاش همین یک دفعه هم او را نجات داده بودید. اگر این‌کار را می‌کردید یک روزی بیاد آوردنش قلبتان را تسلی می‌داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس مشغول اطو کشیدن بود و پشتش بطرف من بود. بشنیدن این حرف با قیافهٔ متعجب و یکه خورده بطرف من برگشت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منظورت از این حرف چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من غافلگیر شدم و نمی‌دانستم چه جواب بدهم، و در نتیجه در وضع ناجوری گیر کردم، چون او همچنان به‌من نگاه می‌کرد و من مات مانده بوم، اما زپی زرنگی کرد و سکوت را شکست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب دیگر، اگر این کار را می‌کردید البته بیاد آوردنش برایتان خوشایند بود. چون علت این‌که ما دیشب این‌قدر دیر کردیم این‌بود که نیکلاوس داشت از خوبی و مهربانی شما برایمان تعریف می‌کرد و می‌گفت وقتی که شما پهلویش هستید و ضامنش می‌شوید هرگز کتک نمی‌خورد. نیکلاوس بقدری گرم صحبت شده بود و ماهم بقدری علاقه‌مند بشنیدن تعریف‌های او شده بودیم که نفهمیدیم وقت گذشته و چقدر دیر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«راستی؟ راست می‌گویی؟» و پیش‌بندش را به‌چشم‌هایش مالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از تئودور بپرسید. او هم می‌داند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«نیک من پسر نازنین خوبی است. الهی دست‌هایم بشکند که گذاشتم دیشب کتک بخورد. دیگر هرگز این کار را نخواهم کرد. فکرش را بکنید دیشب تمام مدتی که من آنجا نشسته بودم و از دست او عصبانی بودم و نفرینش می‌کردم او مشغول تعریف از من بوده. خدایا، کاشکی ما می‌فهمیدیم! اگر می‌فهمیدیم هیچ‌وقت کار خبط و خطا از ما سر نمی‌زد؛ ولی افسوس که ما حیوانات کور و بیچاره‌ای هستیم که کورمال کورمال حرکت می‌کنم و دائماً مرتکب اشتباه می‌شویم. از این به‌بعد هروقت واقعهٔ دیشب را بخاطر بیاورم قلبم فشرده خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس هم مثل دیگران بود، گویی در آن روزهای شوم هر کس دهان باز می‌کرد می‌بایست تن ما را بلرزاند. این مردم دیدهٔ بینا نداشتند و نمی‌دانستند که آنچه برحسب تصادف از دهانشان خارج می‌شود چه حقایق غم‌انگیزی در بر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی پرسید که آیا نیکلاوس اجازه دارد با ما بیرون بیاید یا نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«متأسفانه خیر، پدرش برای این‌که بیشتر او را تنبیه کرده باشد اجازه نداده است که امروز از خانه بیرون برود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امید فراوانی در قلب ما پدیدار شد! من این‌را از چشمان زپی نیز خواندم. و نزد خود اندیشیدم که: اگر نتواند از خانه بیرون برود پس غرق هم نمی‌تواند بشود. زپی برای حصول اطمینان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تمام روز را باید توی خانه بماند یا فقط صبح را؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تمام روز را. حیف، چه روز خوبی است و نیکلاوس هم صبح عادت ندارد توی خانه بماند. اما حالا دارد نقشهٔ میهمانیش را می‌کشد و شاید همین کار باعث سرگرمی او بشود. خدا کند که زیاد دلتنگ نباشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی از حالت چشمان ما در نیکلاوس جرأت یافت و پرسید که آیا می‌توانیم برویم بالا نزد نیکلاوس و او را سرگرم کنیم یا نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس با لحن گرمی گفت:«قدم شما بروی چشم. این‌را می‌گویند دوستی حقیقی. حالا شما می‌توانستید توی دشت و جنگل گردش کنید و خوش باشید. شما بچه‌های خوبی هستید، هرچند راه‌هایی که برای نشان دادن خوبی خودتان پیدا می‌کنید غالباً رضایت بخش نیست. این نان شیرینی را برای خودتان بگیرید و این‌را هم از طرف من به‌نیکلاوس بدهید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که وارد اتاق نیکلاوس شدیم نخستین چیزی که توجه ما را جلب کرد ساعت بود ـ ساعت یک ربع به‌ده را نشان می‌داد. آیا راست؟ فقط چند دقیقهٔ دیگر از زندگی او باقیست! من فشاری در قلب خود احساس کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس از جا پرید و به‌ما خوشامد گفت. نقشه‌هایی که برای مهمانیش کشیده بود او را سردماغ آورده بود و دیگر احساس دلتنگی نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«بنشینید و ببینید من چکار کرده‌ام. یک بادبادکی درست کرده‌ام که دلتان را خواهد برد. توی مطبخ گذاشته‌ام که خشک بشود؛ الآن می‌روم و آن‌را می‌آوردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس پول‌هایی را که یک شاهی صنار جمع کرده بود، داده بود اسباب‌بازی‌های قشنگ خریده بود که در مهمانی بعنوان جایزه میان بچه‌ها تقسیم کند، و این اسباب‌بازی‌ها را بطرز جالب و زیبایی روی میز چیده بود. به‌ما گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من می‌روم اگر بادبادک بقدر کافی خشک نشده بود به‌مادرم می‌گویم که یک اطویی رویش بکشد. شما این چیزها را تماشا کنید تا من برگردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌وقت از اطاق بیرون رفت و سوت زنان و تلق تلق کنان از پله‌ها سرازیر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما به چیزهای روی میز نگاه نکردیم. هیچ چیز جز ساعت نمی‌توانست توجه ما را بخود جلب کند. نشستیم و در سکوت محض به‌ساعت خیره شدیم و به‌صدای تیک‌تیک آن گوش دادیم و هربار که عقربک از جا حرکت می‌کرد با علامت سر تایید می‌کردیم که از این مسابقهٔ مرگ و زندگی یک دقیقه دیگر هم گذشت. بالاخره زپی نفس عمیقی کشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو دقیقه به ده مانده است. هفت دقیقهٔ دیگر هم که بگذرد، نیکلاوس از نقطهٔ مرگ خواهد گذشت. تئودور، نیکلاوس نجات خواهد یافت نجات خواهد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیس. من خیلی ناراحتم. مواظب ساعت باش و حرف نزن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنج دقیقه دیگر هم گذشت. از فرط هیجان نفس نفس می‌زدیم. سه دقیقهٔ دیگر هم گذشت و صدای پایی روی پلکان شنیده شد. گفتیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نجات یافت!» و از جا پریدیم و بطرف در رفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس وارد شد. بادبادک را در دست داشت. گفت:«ببینید چه قشنگ است. نیکلاوس خیلی سر این بادبادک زحمت کشید. گمان می‌کنم از طلوع آفتاب مشغول بود و وقتی که شما آمدید تازه تمامش کرده بود.» بادبادک را به دیوار تکیه داد و خودش عقب ایستاد که آن‌را ورانداز کند. «این عکس‌ها را خود نیکلاوس کشیده و بنظر من خیلی هم خوب کشیده. البته قبول دارم که عکس کلیسا خیلی خوب در نیامده، آن پل را نگاه کن، هرکس ببیند در ظرف یک دقیقه می‌تواند پل را تشخیص بدهد. نیکلاوس به من گفت که این بادبادک را بیاورم بالا خدایا، هفت دقیقه از ده گذشته و من...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نیکلاس کجا است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نیکلاوس؟ آه، الان می‌آید، یک دقیقه رفت بیرون.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بیرون؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، همین‌که آمد پائین مادر لیزا آمد و گفت که بچه‌اش گم شده و چون قدری ناراحت بود من به‌نیکلاوس گفتم که دستور پدرش اهمیت ندارد، برود لیزا را پیدا کند...آه، شما دوتا چرا انقدر رنگتان پریده؟ حتماً حالتان بهم خورده؟ بنشینید من یک چیزی برایتان بیاورم. آن نان شیرینی به‌مزاجتان نساخته. آن نان یک قدری ثقیل است ولی من فکر کردم که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدون آن‌که جمله‌اش را تمام کند ناپدید شد و ما فقط بطرف پنجره دویدیم دم رودخانه نگاه کردیم. در آنسوی پل جمعیت انبوهی گرد آمده بودند و مردم از هر طرف به‌آن نقطه می‌دویدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخ، دیدی کار از کار گذشت. بیچاره نیکلاوس! آخر چرا مادرش گذاشت که از خانه بیرون برود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی درحالی که بغض گلویش را می‌فشرد گفت:«بیا برویم، زودباش دیگر طاقت دیدن مادرش را نداریم. پنج دقیقه دیگر خواهد فهمید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مقدر نبود که ما فرار کنیم. مادر نیکلاوس درحالی که شربت تقویت قلب در دست داشت در پای پلکان ظاهر شد و ما را نشاند و دوا را بخورد ما داد. بعد در قیافهٔ ما دقیق شد که اثر آن‌را ببیند، اما ظاهراً راضی نشد. در نتیجه ما را بیشتر نگه‌داشت و بخودش ناسزا گفت که چرا آن شیرینی مضر را به‌ما داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین موقع آنچه نگرانش بودیم رخ داد. بیرون صدای پا شنیده شد و عده‌ای آهسته، سر برهنه وارد شدند و جسد دو غریق را روی تختخواب نهادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بیچاره فریاد زد:«وای خدایا!» و زانو زد که جسد بی‌جان پسرش را در آغوش گرفت و صورت خیس او را غرق بوسه ساخت.«وای که من فرستادمش و خودم باعث مرگش شدم. اگر دستور پدرش را اطاعت کرده بودم و او را در خانه نگه‌داشته بودم، اینطور نمی‌شد. من بسزای کار خود رسیدم. دیشب به‌بچه‌ام ظلم کردم، و بچه‌ام التماس می‌کرد که جانبش را بگیرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس همین‌طور گریه و زاری را ادامه داد و همهٔ زن‌ها گریه کردند و دلشان بحال او سوخت و کوشیدند که او را تسلیت بدهند، ولی او گناه خود را نمی‌بخشید و خاطرش تسلی نمی‌یافت و مرتب می‌گفت:«اگر او را نفرستاده بودم، حالا صحیح و سالم بود. خدایا من قاتل بچه‌ام شدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مردم خود را بخاطر کاری که کرده‌اند سرزنش می‌کنند، این بلاهت آن‌ها را نشان می‌دهد. شیطان می‌داند و هم او گفت که هیچ اتفاقی رخ نمی‌دهد مگر آن‌که نخستین عمل انسان آن‌را مقدر و اجتناب‌ناپذیر ساخته باشد. بنابراین هیچ‌کس نمی‌تواند بارادهٔ خود نقشه را تغییر دهد و یا یک حلقه از سلسلهٔ وقایع را قطع کند. دراین هنگام صدای جیغ شنیدیم و مادر لیزا شیون کنان با یقهٔ پاره و گیسوی پریشان خود را از میان جمعیت گذراند و با فریاد و فغان بروی جنازهٔ کودکش افتاد و او را غرق بوسه ساخت. بالاخره پس از آن شیون و زاری شدید از جا برخاست و مشت‌هایش را گره کرد و صورت اشک‌ آلودش سخت و خشمگین شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دو هفته بود که خواب‌های وحشتناکی می‌دیدم و بدلم برات شده بود که عفریت مرگ عزیزترین چیزهایم را از چنگم خواهد ربود، و شبانه روز بخاک می‌افتادم و از درگاه خدا تمنی می‌کردم که بر من رحم کند و طفل معصومم را از من نگیرد. حالا اینست جوابی که خدا به من داده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه، خدا فرزندش را از بلایای بسیاری نجات داده بود و او نمی‌دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر لیزا اشک را از چشمان و گونه‌های خود سترد و لحظه‌ای به فرزندش خیره شد و با دست صورت و موهای او را نوازش داد و سپس بار دیگر با لحن دردناکی به‌سخن درآمد و گفت:«در آن دل سنگش ذره‌ای رحم پیدا نمی‌شود. من دیگر هرگز دعا نخواهم کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه کودک مرده‌اش را در بغل گرفت و بیرون رفت. جمعیت برایش راه باز کردند. مردم از کلمات وحشتناکی که او بزبان آورده بود مات و مبهوت شده بودند. وای که چه زن بیچاره‌ای بود! همانطور که شیطان گفته بود ما خوب و بد را از هم تمیز نمی‌دهیم و همیشه یکی را با دیگری اشتباه می‌کنیم. از آن هنگام تا کنون بارها بارها شنیده‌ام که مردم بدرگاه خدا دعا می‌کنند که جان بیماری را نجات ببخشد، ولی من هرگز خودم این کار را نکرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز بعد مراسم تشییع هردو جنازه در کلیسای کوچک دهکده بعمل آمد. همه آنجا حاضر بودند ـ از جمله مهمانان مجلس مهمانی نیکلاوس. شیطان هم بود و بودنش بجا بود، چه این مراسم به سعی و اهتمام او بعمل می‌آمد. نیکلاوس بدون انجام گرفتن تشریفات مذهبی زندگی را بدرود گفته بود و برای بجا اوردن این تشریفات اعانه جمع‌آوری شد تا او را از عالم اعراف بیرون آورند. اما فقط دوسوم پول لازم جمع شد و پدر و مادر نیکلاوس می‌خواستند مابقی را حتی قرض کنند، ولی شیطان مابقی را داد. شیطان بطور خصوصی به ما گفت که اعرافی وجود ندارد، اما پول برای این دادم که پدر و مادر نیکلاوس از دلواپسی و نگرانی بیرون آیند. ما بزرگواری او را ستودیم، اما او گفت که پول برایم ارزشی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گورستان یکنفر نجار، که بمناسبت کاری که سال گذشته برای مادر لیزا کرده بود پنجاه گروش ازو طلبکار بود، جسد لیزا را بعنوان گروگان نگهداشت. مادر لیزا نتوانسته بود این قرض را بپردازد و اکنون نیز قادر به‌پرداخت آن نبود. نجار جنازه را به خانهٔ خود برد و چهار روز آن‌را در زیرزمین نگهداشت و در این مدت مادر لیزا جلو خانهٔ او گریه و زاری و التماس و درخواست می‌کرد. بعد نجار جنازه را بدون تشریفات مذهبی در محوطهٔ گاودانی برادرش دفن کرد. این کار مادر لیزا را از فرط اندوه و خجلت دیوانه ساخت. این زن س به کوی و برزن نهاد و می‌گشت و به نجار دشنام می‌داد و به قوانین امپراطوری و کلیسا اهانت می‌کرد و دیدن او دل انسان را بدرد می‌آورد. زپی از شیطان خواهش کرد که در این قضیه مداخله کند، اما شیطان گفت که این نجار و سایرین همه افراد نژاد بشر هستند و آنچه می‌کنند کاملاً شایسته و برازندهٔ این نوع حیوان است و افزود که اگر چنین اعمالی فی‌المثل از یک الاغ سر می‌زد من فوراً مداخله می‌کردم، و هرگاه شما چنین چیزی دید مرا خبر کنید که جلو آنرا بگیرم.ـ ما اینطور فهمیدیم که شیطان این را از روی طعن و تمسر می‌گوید، چو مسلماً این قبیل اعمال از هیچ الاغی سر نمی‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پس از چند روز دیدیم که پریشانی آن زن بیچاره برایمان قابل تحمل نیست؛ این بود که با خواهش و التماس از شیطان خواستیم که ببیند آیا می‌تواند راهی پیش پای او بگذارد که بنفعش تمام شود یا نه. شیطان گفت مطابق درازترین راه‌های ممکن برای این زن چهل سال دیگر زندگی میسر است و مطابق کوتاه‌ترین راه بیست و نه سال؛ و هردوی این راه‌ها پر از غم و اندوه و گرسنگی و برهنگی و سرما و رنج و مرارت است. تنها اصلاحی که شیطان می‌توانست بکند این بود که این زن سه دقیقهٔ دیگر از یکی از حلقه‌های سلسله وقایع زندگی خود جهش کند و از ما پرسید که این‌کار را بکنم یا نه. این مهلت برای تصمیم گرفتن بقدری تنگ بود که اعصاب ما داشت تحت فشار خرد می‌شد و قبل از آن‌که فرصت پیدا کنیم و جزئیات آن را جویا شویم، شیطان گفت که چند ثانیهٔ دیگر فرصت از دست می‌رود و ما فریاد زدیم:«بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«تمام شد. آن زن داشت از سرپیچی می‌گذشت و من او را بازگرداندم. این عمل راه زندگی او را تغییر داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، اکنون چه پیش خواهد آمد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هم اکنون درحال پیش آمدن است. آن زن دارد با فشیر{{نشان|۱۳}} نساج صحبت می‌کند. فیشر در نتیجهٔ عصبانیت دست بکاری می‌زند که اگر این اتفاق رخ نداده بود مرتکب نمی‌شد. وقتی که آن زن بالای سر دخترش ایستاده بود و آن کلمات کفرآمیز را بر زبان میراند فیشر هم حاضر بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یعنی چکار خواهد کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هم‌اکنون دارد می‌کند، یعنی دارد آن زن را لو می‌دهد. سه‌روز دیگر او را خواهند سوزاند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان ما  بند آمد و از وحشت برجای خشک شدیم، زیرا اگر ما مداخله نمی‌کردیم آن زن دچار این سرنوشت وحشتناک نمی‌شد. شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آنچه شما فکر می‌کنید حقیقتاً انسانی است ـ یعنی احمقانه است. این زن از سرنوشت وحشتناکی نجات یافته است. او هر وقت می‌مرد به‌بهشت می‌رفت و این مرگ ناگهانی او را بیست و نه سال زودتر از استحقاقش به‌بهشت می‌برد، و بدین‌ترتیب از بیست و نه سال رنج و بدبختی نجات می‌یابد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک لحظه پیش ما داشتیم به‌خود ناسزا می‌گفتیم که دیگر برای دوستانمان هیچ لطف و مرحمتی از شیطان طلب نکنیم؛ چون ظاهراً او جز کشتن اشخاص هیچ لطف و مرحمتی نمی‌شناخت. ولی اکنون شکل قضیه بکلی تغییر یافته بود و ما از کاری که کرده بودیم خوشحال بودیم و اندیشهٔ آن ما را سرشار از خوشی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدت کوتاهی من برای فیشر احساس نگرانی کردم و باترس و لرز پرسیدم:«آیا این واقعه زندگی فیشر را هم تغییر می‌دهد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تغییر؟ البته تغییر می‌دهد؛ آن‌هم تغییر اساسی. اگر لحظهٔ پیش خانم برانت را ندیده بود سال دیگر می‌مرد، یعنی در سی و چهارسالگی. اکنون نود سال عمر خواهد کرد و زندگی مرفه و راحتی خواهد داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما از کاری که برای فیشر انجام داده بودیم احساس شادی . غرورفراوانی می‌کردیم و انتظار داشتیم که شیطان نیز در این حال و احساس با ما همراهی کند اما هیچ نشان شادی در او دیده نشد و این امر ما را ناراحت کرد. منتظر شدیم که خودش به زبان بیاید،‌ اما چیزی نگفت، این بود که ما برای آرام کردن خاطر نگران خود پرسیدیم که آیا این امر بضرر فیشر تمام می‌شود؟ شیطان لحظه‌ای این سوآل را زیر و رو کرد، سپس باقدری با تردید گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راستش را بخواهید موضوع حساسی است. مطابق چندین راه ممکنی که قبلاً پیش پای او باز بود فیشر به‌بهشت می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحشت ما را برداشت:«آه، شیطان، پس با وضع فعلی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، ناراحت نشوید. شما صمیمانه می‌کوشید که لطفی در حق او بکنید و همین‌قدر برای تسلای خاطر شما کافیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وای، وای، آخر این موضوع چه تسلایی می‌تواند به‌ما بدهد؟ تو می‌بایست به‌ما بگویی که چکار داریم می‌کنیم، در آنصورت این کار را نمی‌کردیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن این جرف در شیطان تأثیری نبخشید. او هرگز درد یا اندوهی احساس نکرده بود و از کم و کیف این احوال اطلاع درستی نداشت. فقط بطور نظری، یعنی بطور عقلانی، آن‌ها را می‌شاخت. البته این‌طور شناختن فایدهای ندارد. انسان اگر به‌تجربه این چیزها را نفهمد جز تصور مبهم و نارسایی از آن‌ها نخواهد داشت. ما با تمام قوا کوشیدیم باو بفهمانیم که چه امر وحشتناکی رخ داده است و ما چقدر از این واقعه ناراحت شده‌ایم؛ اما پیدا بود که شیطان موضوع را درک نمی‌کند. گفت بنظر من مهم نیست که فیشر به دوزخ می‌رود یا بهشت. در بخشت جای او خالی نخواهد بود، چون نظایر او آنجا زیاد است. ما سعی کردیم باو بفهمانیم که از مطلب بکلی پرت است و لاغیر؛ اما کوشش ما بجایی نرسید و شیطان گفت که من اهمیتی به فیش نمی‌دهم چون فیشر فراوان پیدا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظهٔ بعد فیشر از آن‌سوی جاده گذشت. دیدن او و بیاد آوردن سرنوشتی که در انتظارش بود و اینکه ما باعث و بانی آن بودیم حال ما را منقلب ساخت. اما خود او چه بی‌خبر بود و نمی‌دانست که چه بر سرش آمده است! از قدم‌های چابک و حرکات زرنگش پیدا بود که از آن بدی که در حق خانم برانت کرده بود چقدر راضی است. با حالت انتظار مرتب به پشت سر خود نگاه می‌کرد. چیزی نگذشت که خانم برانت، که زنجیر به‌دست و پا داشت و مأمورین او را تحت‌الحفظ می‌بردند، پیدا شد. جماعتی پشت سرش راه افتاده بودند و فریاد می‌زدند:«کافر مرتد!» از میان آنها بعضی همان همسایگان و دوستان روزهای خوش او بودند. عده‌ای می‌کوشیدند که او را کتک بزنند. و مامورین آنقدر بخودشان زحمت نمی‌دادند که جلو آنها را بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، شیطان، جلو این‌ها را بگیر!» قبل از آنکه بیاد بیاوریم که شیطان بدون تغییر دادن زندگی آنها نمی‌تواند این‌کار را بکند، این کلمات از دهان ما خارج شد. شیطان آهسته بطرف آنها فوت کرد و آنها تلوتلو خودرند و به‌هوا چنگ انداختند و بعد از یکدیگر جدا شدند و جیغ‌زنان هریک بسویی گریختند ـ گویی از درد تحمل‌ناپذیری رنج می‌بردند. شیطان با آن فوت یک دنده از یکایک آنها شکسته بود. ما بی‌اختیار پرسیدیم که آیا زندگی آنها تغییری یافته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، البته. بعضی عمرشان دراز شده و بعضی کوتاه. عدهٔ کمی از این تغییر بطرق مختلف فایده می‌برند، اما فقط همان عدهٔ کم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نپرسیدیم که آیا همان سرنوشت فیشر بیچاره را گریبانگیر آنها ساخته‌ایم یا نه. میل نداشتیم بداینم. به‌میل باطنی شیطان برای مهربانی کردن به‌مردم اعتقاد کامل داشتیم، ولی به‌صحبت قضاوت او بی‌اعتقاد شده بودیم. در این هنگام بود که شوق شوق فزایندهٔ ما به‌اینکه ازو بخواهیم نظری به‌زندگی خود بیندازد و آنرا اصلاح کند رفته رفته از دل ما رخت بر بست و علائق دیگری جای آنرا گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع محاکمهٔ خانم برانت یکی دو روز نقل مجالس دهکده بود و آن بلای اسرارآمیزی که بر سر آن جماعت آمده بود همه را شگفت کرده بود و جلسه محاکمهٔ خانم برانت مملو از جمعیت شد. خانم برانت سهل و ساده محکوم شد، زیرا در همان جلسهٔ محاکمه نیز آن کلمات کفرآمیز را بار دیگر برزبان آورد و گفت که حاضر نیستم آنها را پس بگیرم. هنگامی که باو اخطار کردند با این کار جان خود را بخطر می‌اندازی، گفت چه بهتر، برای اینکه من از جان خود سیر شده‌ام، حاضرم با شیاطین در جهنم بسر ببرم ولی چشمم به‌دلقک‌های این ده نیفتد. او را متهم کردند که دنده‌های مردم را بقوت سحر و جادو شکسته است و ازو پرسیدند که آیا جادوگری یا نه. با خشم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، اگر من چنین قدرتی می‌داشتم، خیال می‌کنید شما مردم ریاکار را پنج دقیقه زنده می‌گذاشتم؟ نخیر. همهٔ شما را می‌کشتم. حکمتان را بدهید و مرا راحت بگذارید که از دیدار روی شما خسته شده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خانم برانت مجرم شناخته شد و محکمه او را تکفیر کرد و از نعمات بهشت محروم و به‌آتش دوزخ محکومش ساخت. آنگاه پلاس بر او پوشاندند و تحویل قوای نظامیش دادند و به‌میدان بازارش بردند. دراین مدت ناقوس کلیسا با ابهت تمام نواخته می‌شد. ما دیدیم که او را به چوبهٔ اعدام بستند و نخستین پردهٔ کبود رنگ دود را که در هوا آرام برخاست تماشا کردیم. آنگاه بود که چهرهٔ خشمگین او نرم و ملایم شد و با لحن مهربانی به‌جماعت انبوهی که در برابرش ایستاده بودند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در ایام خیلی قدیم، وقتی که ما اطفال معصومی بیش نبودیم، شما هم‌بازی من بودید. بخاطر آن ایام من شما را می‌بخشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ما از آنجا دور شدیم  و دیگر سوختن او را ندیدیم، اما با آنکه انگشت توی گوش‌هایمان گذاشتیم، صدای جیغ‌های او را شنیدیم. هنگامی که صدایش خاموش شد دانستیم که علی‌رغم تکفیر محکمه اکنون در بهشت بسر می‌برد، و از مرگ او خوشحال شدیم و از این اینکه باث آن مرگ شده بودیم متاسف نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندی پس از این ماجرا یک روز بار دیگر سروکلهٔ شیطان پیدا شد. ما همیشه نگران آمدن او بودیم زیرا با بودن او زندگی هرگز ملال‌انگیز نبود. این‌بار شیطان در همان جایی که نخستین بار در جنگل او را دیده بودیم بسراغمان آمد. چون بچه بودیم ازو خواستیم نمایشی برای ما بدهد و ما را سرگرم کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بسیار خب. میل دارید تاریخ تکامل نوع بشر را ببینید، یعنی تاریخ تکانل آن چیزی که بشر اسمش را تمدن گذشته است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که بله، میل داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان با یک فکر کردن آن محل را صورت باغ بهشت درآورد و ما هابیل را دیدیم که در عبادتگاه خود مشغول عبادت است. بعد قابیل در حالی که قلبه سنگ خود را در دست داشت بطرف او آمد و پیدا بود که ما را نمی‌بیند بطوری که اگر من خودم را کنار نمی‌کشیدم پایم را لگد می‌کرد. آنگاه بزبانی که ما نمی‌فهمیدیم با برادر خود حرف زد، بعد عصبانی شد و بنای توپ و تشر زدن را نهاد و ما فهمیدیم که اکنون چه خواهد شد و لحظه‌ای سر خود را برگرداندیم، اما صدای ضربات قلبه سنگ و فریاد و ناله را شنیدیم؛ سپس سکوت حکمفرما شد و بعد هابیل را دیدیم که در خون خود غوطه‌ور است و دارد جان می‌دهد و قابیل بالاس سرش ایستاده و بی‌آنکه آثار پشیمانی از چهره‌اش هویدا باشد با نگاه انتقام‌جو اورا می‌نگرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه این منظره ناپدید شد و پس از آن یک سلسه جنگ‌ها و قتل‌ها و کشتارهای نامعلوم آمد. بعد طوفان نوح رخ داد و کشتی نوح در میان امواج خروشان بالا و پایین می‌رفت و از فاصلهٔ دور کوه‌های مرتفع در پس پردهٔ باران بطور محو و مبهم دیده می‌شد. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پیشرفت نژاد شما رضایت‌بخش نبود، اینست که اکنون یکبار دیگر فرصت تکامل و ترقی به‌آن داده می‌شود.» صحنه عوض شد و خود نوح را دیدیم که از بادهٔ ناب سرمست بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد شهر لوط را دیدیم و شاهد بودیم که در آن شهر بقول شیطان در جستجوی«دو سه نفر آدم محترم» می‌گشتند. بعد لوط پیغمبر را با دخترانش در غار دیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد نوبت جنگ‌های عبرانیان رسید و دیدیم که فاتحان، بازماندگان جانب مغلوب را با گله‌های گاو و گوسفندشان قتل عام می‌کنند و دختران جوان آن‌ها را زنده زنده می‌گیرند و بین خود تقسیم می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد جیل آمد و او را دیدیم که وارد خیمه شد و به‌شقیقهٔ مهمانی که در خواب بود میخ کوبید، و ما بقدری نزدیک بودیم که وقتی خون فواره زد و به‌شکل جوی باریکی جلو پای ما راه افتاد اگر می‌خواستیم می‌توانستیم پای خود را به‌آن خون آغشته سازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد جنگ‌های مصر و یونان و روم خون‌ریزی‌ها و کشتارهای وحشتناک پیش آمد و خیانت رومیان را نسبته به کارتاژی‌ها و قتل عام مشمئز کنندهٔ آن قوم دلیر را دیدیم؛ همچنین شاهد حملهٔ فیصر به‌بریتانیا بودیم که بقول شیطا«علت آن این نبود که وحشیان جزیرهٔ بریتانیا به‌او آزاری رسانده بودند بلکه سببش این بود که قیصر سرزمین آن‌ها را می‌خواست و قصد داشت مواهب تمدن را بر بیوه‌زنان و یتیمان آن‌جا ارزانی کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس مسیحیت به دنیا آمد. آنگاه قرون مختلف تاریخ اروپا از جلو چشم ما رژه رفتند و مسیحیت را دیدم که درست در دست تمدن از خلال این قرون گذشت و بقول شیطان، همه جا پشت‌سر خود قحطی مرگ و فلاکت و سایر علابیم ترقی نژاد بشر را از خود بجا گذاشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه همه‌اش جنگ و دگر جنگ و باز جنگ بود که در تمام اروپا، بل در تمام جهان، دیده می‌شد. بقول شیطان «گاهی بخاطر منافع خصوصی خاندان‌های سلطنتی و گاهی برای منکوب کردن یک ملا ضعیف جنگ در می‌گرفت، اما هرگز نشد که هیچ حنگی از طرف ملت متجاوزی به‌منظوری خیر و پاکیزه آغاز گردد ـ چنین جنگی در سراسر تاریخ بشر سابقه ندارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس شیطان گفت:«خوب، اکنون که تاریخ تکامل و ترقی نژاد خود را دید، باید ازعان کنید که در حد خود بسیار عالی بود. اکنون باید آینده را نشان بدهیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس کشتارهایی به‌ما نشان داد که از لحاظ امحاء حیات بشری از آنچه قبلاً دیده بودیم وحشتناک‌تر و از لحاظ تجهیزات جنگی صد برابر ویران‌کننده‌تر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«ملاحظه می‌کنید که بطور مداوم ترقی ادامه دارد. قابیل جنایت خود را بوسیلهٔ یک قلبه سنگ مرتکب شد، عبرانیان بوسیلهٔ نیزه و شمشیر خون مردمان را می‌ریختند، یونانیان زره و فن ظریف تشکیلات نظامی و سرداری را بدان افزودند، مسیحیان توپ و باروت آوردند، و همین ملت تاچندی دیگر بقدری در فن آدم‌کشی ترقی خواهد کرد که عموم مردم معترف خواهند شد که الحق اگر تمدن مسیحی نبود جنگ تا ابدالدهر امر ناچیز و بی‌مقدار باقی می‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه شیطان به‌سنگدلانه‌ترین طرزی شروع به‌خندیدن کرد و نژاد بشر را بباد تمسخر گرفت، و حال آن‌که می‌دانست آنچه می‌گوید باعث رنجش و آزردگی ما می‌گردد. این کاری بود که فقط از یک‌ نفر فرشته بر می‌آمد. آخر رنج بردن در نظر آن‌ها معنی و مفهومی ندارد؛ آن‌ها جز آنچه بطور افواهی شنیده‌اند از مفهوم درد و رنج اطلاعی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندبار من و زپی با فروتنی تمام کوشیده بودیم که او را به‌دیانت مسیح مشرف کنیم، و چون او هم ساکت مانده بود ما سکوت او را حمل بر رضا کرده بودیم. اما از این حرف‌های او معلوم می‌شد که ما نتوانسته بودیم تأثیر عمیقی در او بکنیم. این فکر ما را متأسف ساخت و دانستیم که یک نفر مبلغ مسیحیت وقتی که امیدش به‌نومیدی مبدل می‌گردد چه حالی پیدا می‌کند. ولی چون می‌دانستیم که اکنون وقت آن نیست که نیت خود را دنبال کنیم، اندوه‌مان را پیش خودمان نگه داشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان آن خندهٔ سندگدلانهٔ خود را تمام کرد و گفت:«بعلاوه پیشرفت بسیار جالبی است. در ظرف پنج یا شش هزارسال پنج یا شش تمدن طلوع کرده و ببار آمده  بر دنیا حکم‌فرما شده و سپس افول کرده و ناپدید شده است. جز تمدن اخیر هیچ یک از تمدن‌ها نتوانسته‌اند یک طریقهٔ آدم‌کشی که وافی به‌مقصود باشد ابداع کنند. چون کشتار مردم هدف عمدهٔ نژاد بشر را تشکیل می‌دهد، همهٔ این تمدن‌ها حداعلای کوشش خود را کرده‌اند، ولی فقط تمدن مسیحی است که توانسته دراین زمینه به‌ پیروزی‌های پرافتخار نایل گردد. یکی دو قرن دیگر همه قبول خواهند کرد که بهترین و قادرترین آدم‌کشان در میان مسیحیان پیدا می‌شونذ، و آن‌وقت است که دنیای شرک و کفر همچون طفل دبستانی از مسیحیان درس خواهد گرفت ـ البته نه برای فراگرفتن دین آن‌ها، بلکه برای یاد گرفتن طرز کار توپ‌هایشان. ترک‌ها و چینی‌ها از آن توپ‌ها خواهند خرید تا مبلغین مسیحی را بدم آن‌ها بگذازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام نمایش شیطان بار دیگر راه افتاده بود و جلو چشم ما در ظرف دو سه قرن ملت پس از ملت گذشتند. این ملت‌ها صف بی‌انتهای عظیمی را تشکیل می‌دادند و با هم گلاویز می‌شدند و تلاش و تقلا می‌کردند و در دریایی از خون که به‌دود جنگ آلوده بود غوطه می‌خوردند و از میان این دریای خون پرچم‌ها می‌درخشیدند و گلوله‌های سرخ از دهانهٔ توپ‌ها به‌پرواز در می‌آمدند و مدام غرش توپ و فریاد و فغان زخمیان و پرندگان بگوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان با آن خندهٔ شیطانیش گفت:«نتیجهٔ این کارها چه می‌شود؟ هیچ. هیچ چیزی عاید شما نمی‌شود. همیشه همان جایی که فرو رفته‌اید سر در می‌آورید. یک میلیون سال است که این نژاد روی این خط حرکت کرده و همین عمل مهمل بی‌معنا را مرتباً تکرار کرده است. حال مقصود و هدف از این عمل چیست؟ هیچ حکمت و فلسفه‌ای نمی‌تواند حدس بزند! کیست که از این اعمال فایده می‌برد؟ هیچ‌کس، جز مشتی سلاطین غاصب و اشرافی که مردم را تحقیر و تخفیف می‌کنند و اگر دست به آن‌ها بزنید احساس می‌کنند که آلوده و کثیف شده‌اند و اگر بدرخانه‌شان بروید در را بروی شما می‌بندند؛ همان کسانی که بردگیشان را می‌کنید، برایشان می‌جنگید، و در راهشان جان می‌دهید، و نه تنها از این کار خجالت نمی‌کشید، بلکه افتخار هم می‌کنید؛ همان کسانی که وجودشان اهانت دائمی به‌شما است و شما از شوریدن در مقابل این اهانت دائمی می‌ترسید؛ کسانی که از صدقات شما روزگار می‌گذراند و معهذا رفتارشان با شما رفتار ولی‌نعمت با گداست؛ کسانی که با شما به‌زبان خداوند یا برده سخن می‌گویند و بزبان برده با خداوند جواب می‌شوندند؛ کسانی که شما با زبان آن‌ها را می‌پرستید و حال آن‌که در قلب خود ـ اگر قلبی داشته باشید ـ خود را بخاطر این پرستش نفرین می‌کنید. آدم ابوالبشر یک نفر ریاکار و جبون بود و این صفات هنوز در ختم و ترکهٔ لو بقوت خود باقی است: این شالوده‌ای است که تمدن باید تماماً روی آن بنا شود. بنوشید بسلامتی بقای ریا و جبن! بنوشید بسلامتی توسعه و تزاید ریا و جبن! بسلامتی...» در این موقع شیطان از چشمان ما خواند که چقدر رنجیده‌ایم خنده‌اش را خورد و رفتارش را عوض کرد. بعد با ملایمت گفت:«نه، بسلامتی هم‌دیگر می‌نوشیم و یقهٔ تمدن را رها می‌کنیم. شرابی که بصرف میل ما از هوا در دست‌‌هایمان ریخته است شراب زمینی است و بدرد آن شعار دیگری که دادم می‌خورد. جام‌ها را بدور بیندازید، اکنون از آن شرابی خواهیم خورد که تاکنون این جهان خاکی نظیر آن را بخود ندیده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما اطاعت کردیم و دست بردیم و آن جام‌هایی را که از آسمان فرود می‌آمد گرفتیم. جام‌های شکیل و زیبائی بود؛ اما جنس آن از هیچ ماده‌ای که ما می‌شناسیم نبود. این جام‌ها انگار جان داشتند و حرکت می‌کردند، و بدون شک رنگ‌های آن در حرکت بودند. رنگ‌هاشان بسیار درخشان و روشن بودند، و هرگز قرار نمی‌گرفتند، بلکه بصورت امواج رنگین سرشار از زیبایی نوسان می‌کردن دو بیکدیگر برمی‌خوردندو درهم می‌ریختند و بصورت توده‌های رنگ مسحورکننده به‌اطراف می‌پاشیدند. بنظر من مانند حباب‌های رنگینی بودند که در میان امواج خود را می‌شویند و انوار آسمانی خود را باطراف می‌پراکندند. جام‌ها را به چیزی تشبیه کردم اما هیچ چیز که بتوان خود شراب را با آن قیاس کرد وجود ندارد. شراب را نوشیدیم و خود را در حال نشئه و خلسهٔ غرب و جاودانه‌ای یافتیم. گویی بهشت پنهانی در ما حلول کرده بود. چشمان زپی پر از اشک شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما هم یک روز آنجا خواهیم بود و آن‌وقت...» نگاه ترس آلودی به‌شیطان انداخت و بنظر من امیدوار بود شیطان بگوید:«بله، تو هم روزی در آن‌جا خواهی بود،» اما شیطان مثل این‌که حواسش جای دیگری بود و چیزی نگفت. این امر مرا سخت ترساند، برای این‌که من می‌دانستم که شیطان شنیده بود. هیچ‌چیز گفته یا ناگفته‌ای ازو پنهان نبود. زپی بیچاره هم قیافهٔ ناراحتی پیدا کرد و حرف خود را ناتمام گذاشت. جام‌ها از زمین برخاستند و از نظر ناپدید شدند. چرا این جام‌ها نزد ما نماندند؟ رفتن آن‌ها نشانهٔ بدی بنظر می‌رسید و بهمین جهت ما دلتنگ و گرفته خاطر شدیم. آیا من بار دیگر جام خود ا خواهم دید؟ آیا زپی جام خود را خواهد دید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۹ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تسلط شیطان بر زمان و مکان اعجاب‌انگیز بود. زمان و مکان برای او وجود نداشت؛ آن‌ها را از مخترعات بشر می‌نامید و می‌گفت که این‌ها چیزهای مصنوعی است. ما بارها با او به‌دورترین نقاط کرهٔ زمین می‌رفتیم و هفته‌ها و ماه‌ها می‌ماندیم و معهذا هرگز غیبت‌مان جزیی از ثانیه بطول نمی‌انجامید. این موضوع از روی ساعت معلوم می‌شد. یک روز مردم دهکدهٔ ما خیلی ناراحت بودند، چون‌که هیأت ضد جادوگری جرأت نمی‌کرد برضد ستاره‌شناس یا کشیش آدولف اقدام کند.این هیأت در واقع فقط زورش به‌فقرا و مردم بی‌کس و کار می‌رسید. این بود که کاسهٔ صبر مردم لبریز شد و خودشان به‌گرفتن جادوگرن پرداختند و به‌تعقیب زن نجیب‌زاده‌ای پرداختند که معروف بود با فنون شیطانی بیماران را معالجه می‌کند، یعنی بجای آن‌که طبق رسم و قاعده با خون گرفتن و عملیات دلاکی بیماران را علاج کند، آن‌ها را شست‌‌و‌شو می‌داد و به‌آنها غذا می‌خوراند. این زن، درحالی که انبوه مردم ناسزاگویان و عربده‌کشان سر بدنبالش گذاشته بودند، می‌دوید و به‌خانه‌ها پناه می‌برد، اما درها بروی او بسته می‌شد. بیش از ربع ساعت او را تعقیب کردند و ما هم برای تماشا همراه جمعیت بودیم و بالاخره آن زن خسته شد و از دویدن باز ماند و مردم او را گرفتند. آن‌گاه او را بطرف درخستی کشاندند و طنابی بروی پایش انداختند و کوشیدند که پایش را توی خفت طناب بیندازند، و در حین این کار عده‌‌ای او را گرفته بودند و او گریه و زاری و التماس می‌کرد و دختر جوانش ناظر آن اعمال بود و می‌گریست، اما جرأت نمی‌کرد چیزی بگوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره آن زن را بدار آویختند، و من هم با آن‌که دلم بحالش می‌سوخت سنگی بطرف او انداختم؛ آخر همه سنگ می‌انداختند و هرکسی مواظب پهلو دستی خود بود و اگر من‌هم به‌دیگران تأسی نمی‌جستم متوجه می‌شدند و ناچار در این خصوص بین مردم حرف‌هایی زده می‌شد. شیطان زد زیر خنده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ کسانی که نزدیک بوند به‌او نگاه کردند. از این حرکت او متعجب بودند و پیدا بود که خوششان نیامده است. آن لحظه برای خندیدن بهیچ‌وجه مناسب نبود، زیرا اعمال و رفتار آزادانهٔ او و موسیقی فوق‌العاده‌اش او را در تمام ده مورد سوءظن قرار داده و بسیاری از مردم را نهانی با او بد ساخته بود. در این هنگام آهنگر درشت اندام ده توجه مردم را بسوی خود جلب کرد و بصدای بلندی که همه بشنوند گفت:&lt;br /&gt;
«به‌چه می‌خندی؟ جواب بده! بعلاوه خواهش می‌کنم به‌این حضار توضیح بده چرا سنگ نمی‌اندازی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، لازم نیست خودت را بکوچهٔ علی‌چپ بزنی، من مواظب تو بودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوصدای دیگر فریاد زدند:«بله، من‌هم هوای ترا داشتم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«سه نفر شاهد:مولر{{نشان|۱۴}} آهنگر، کلاین{{نشان|۱۵}} شاگرد قصاب و فایفر{{نشان|۱۶}} پیله‌ور نساج، یعنی سه‌نفر دروغگوی خیلی عادی. غیراز این‌ها هم کسی هست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهنگر با لحن تهدیدآمیزی گفت:«بودن و نبودن کسان دیگر مهم نیست. نظر تو هم دربارهٔ ما اهمیتی ندارد. سه نفر کافی است که حساب ترا برسند. باید ثابت کنی که سنگ انداخته‌ای و الا حسابت پاک است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت فریاد زدند:«بله، همینطور است،» و تا آن‌جا که می‌توانستند به‌مرکز دعوا نزدیک شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهنگر که از سخنگویی و قهرمانی خود بخود می‌بالید گفت:«اول باید به آن سوآل دیگر جواب بدهی. چرا می‌خندی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان لبخندی زد و با لحن خوشایندی گفت:«به این می‌خندم که می‌بینم سه نفر آدم جبون و بزدل که یک پای خودشان لب گور است به زن محتضری سنگ می‌اندازند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم خرافاتی از شنیدن این حرف چنان تکان خوردند که خود را عقب کشیدند و نفس را در سینه حبس کردند. آهنگر لاف‌زنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زکی! تو از مرگ ما چه خبر داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من؟ من از همه چیز خبر دارم. من کارم فالگیری است و وقتی که تو چند نفر دیگر دستتان را بلند کردید، کف دستتان را دیدم. یکی از شما هفتهٔ آینده خواهید مرد، یک نفر دیگر همین امشب خواهد مرد و نفر سوم پنج دقیقه بیشتر به‌مرگش باقی نیست ـ بفرمائید، آن‌هم ساعت!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتهٔ او در مردم اثر کرد. رنگ از چهره‌ها پرید و بی‌اختیار همه بطرف ساعت چرخیدند. قیافهٔ قصاب و نساج طوری بود که گویی مبتلا به‌بیماری شده‌اند، ولی آهنگر سینه‌اش را جلو داد و باصدای محکمی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای دیدن نتیجهٔ پیش‌بینی تو وقت زیادی لازم نیست. اگر راست درنیامد، آقا پسر، یک دقیقه هم مهلت زندگی نخواهی داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ‌کس چیزی نگفت. همه با سکوت عمیق و گیرایی ساعت را می‌نگریستند. همین‌که چهار دقیقه و نیم گذشت، آهنگر نفسش ناگهان بند آمد و دست روی قلب خود گذاشت و گفت:«خفه شدم! بدادم برسید!» و آهسته بروی زمین خم شد. مردم آهسته خود را کنار کشیدند و هیچ‌کس دستش را برای نگهداشتن او دراز نکرد و بالاخره آهنگر بروی خاک غلتید و مرد. مردم اول به او و بعد به‌شیطان و سپس بهمدیگر نگاه کردند. لب‌هایشان تکان می‌خورد، اما کلمه‌ای از دهانشان خارج نمی‌شد. آن‌وقت شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سه نفر دیده بودند که من سنگ نینداختم، شاید کسان دیگری هم باشند. اگر کسی هست بگوید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف مردم را بیک‌نوع وحشت دچار کرد. هیچ‌کس جواب نداد، اما عده‌ای شروع کردند به متهم ساختن یکدیگر و سرهم داد می‌زدند که:«تو گفتی که سنگ نینداخته،» و در جواب می‌شنیدند که:«دروغ می‌گویی، من حق تو را کف دستت خواهم گذاشت!» و هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که مردم بجان هم افتادند یکدیگر را بباد مشت و لگد گرفتند و درمیان آن‌ها فقط یک نفر به‌این جار و جنجار بی‌اعتنا بود و آن یک نفر همان زن مرده‌ای بود که بدرخت آویزان بود. رنج و عذاب او اکنون به‌پایان رسیده بود و روحش در صلح و صفای محض مستغرق گشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب از آنجا دور شدیم و من ناراحت بودم و بخود می‌گفتم:«شیطان به‌آن‌ها گفت که دارم به‌شما می‌خندم؛ اما دروغ گفت. به‌من می‌خندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فکر بار دیگر او را بخنده انداخت. گفت:«بله، داشتم بتو می‌خندیدم، چون از ترس آن‌که مبادا دیگران پشت سرت خبرچینی کنند به‌آن زن سنگ زدی، و حال آن‌که قلبت از این عمل برآشفته بود. اما من درعین حال به‌دیگران هم می‌خندیدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای این‌که وضع آن‌ها هم مثل تو بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چطور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر آن‌جا شصت و هشت نفر آدم بود و شصت و دو نفرشان بیش‌ از تو میل به‌انداختن سنگ نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، چه می‌گویی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این‌که گفتم عین حقیقت است. من نژاد شما آدم‌ها را می‌شناسم. این نژاد از سک مشت گوسفند تشکیل شده. اقلیت‌ها برآن حکومت می‌کنند، حکومت اکثریت بندرت اتفاق می‌افتد، یا اصلا اتفاق نمی‌افتد. اجتماع بشری احساسات و عقاید خود را سرکوب می‌کند و از عدهٔ معدودی پیروی می‌کند که بیش از دیگران سروصدا راه می‌اندازند. گاهی حق بجانب این عده است و گاهی نیست؛ ولی بر حق بودن و نبودن اهمیتی ندارد، جماعت درهرحال  از آن‌ها پیروی می‌کند. اکثریت عظیم نژاد بشر، چه وحشی و چه متمدن، در خفا مهربان و از آزار رساندن به‌دیگران رو گردان‌اند، اما در حضور آن اقلیت مهاجم و بی‌رحم جرأت اظهار وجود ندارند.&lt;br /&gt;
فکرش را بکن! یک نفر خوش قلب و مهربان جاسوسی یک نفر آدم مهربان دیگر را می‌کند و کاری می‌کند که آن آدم در ارتکاب قساوت‌ها و شقاوت‌هایی که دل هر دو را می‌شوراند کمال جدیت و وفاداری از خود نشان دهد. این را از من که یک نفر وارد و مطلع هستم داشته باش که مدت‌ها پیش وقتی که عمل احمقانهٔ کشتن جادوگران از طرف یک مشت خشک مقدس دیوانه شروع شد نود و یک درصد مردم نژاد شما با آن مخالف بودند. و من این را می‌دانم که حتی همین امروز، پس از قرن‌ها تعصب موروثی و تعالیم ابلهانه، از هر بیست نفر فقط یک نفر قلباً با سوزاندن جادوگران موافق است؛ و معهذا بظاهر همه از جادوگران بدشان می‌آید و خواهان کشتن آن‌ها هستند. &lt;br /&gt;
یک‌روزی هم یک عده‌ای از آن طرف قد علم می‌کنند و سروصدای بیشتری راه می‌اندازند. شاید هم فقط یک‌ تن که دارای صدای قوی و چهرهٔ مصمم باشد این کار را بکند. آن روز تمام این گوسفندان زیر علم او سینه خواهند زد و جادوگرکشی یکباره ور خواهد افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سلطنت‌ها، اشرافیت‌ها، وادیان، همه براساس این عیب هر فردی نسبت به‌همسایهٔ خود و میل او به‌این‌که بخاطر امنیت یا راحتی خود درنظر همسایه‌اش خوب جلوه کند. این وضع همیشه باقی خواهد ماند و همیشه سد راه شما خواهد بود و شما را خوار و ذلیل خواهد ساخت، زیرا شما همیشه بندهٔ حلقه بگوش اقلیت‌ها خواهید بود. تاکنون هیچ مملکتی وجود نداشته است که در آن اکثریت مردم در اعمال قلب خود با این اوضاع موافق باشند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از این‌که نژاد ما گوسفند نامیده شدند چندان خوشم نیامد و گفتم که گمان نمی نمی‌کنم افراد بشر گوسفند باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«با این‌حال، ای بره، هر آن‌چه گفتم حقیقت دارد. وضع خودتان را در جنگ در نظر بیاور و ببین چه گوسفندهایی هستید و چقدر مضحکید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در جنگ؟ چطور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هرگزهیچ جنگ عادلانه و یا شرافت‌مندانه‌ای وجود نداشته است ـ البته منظور عدل و شرافت از جانب مسببین جنگ است. من تا یک میلیون سال دیگر را می‌توانم پیش‌بینی کنم و در تمام این مدت قاعده‌ای که گفتم حتی در شش مورد هم نقض نمی‌شود. همان عدهٔ قلیل پر سر و صدا طبق معمول غوغای جنگ راه می‌اندازند. کلیسا ابتدا با رعایت شرایط حزم و احتیاط اعتراض می‌کند. تودهٔ عظیم و وسیع و کودن مردم چشمان خواب‌آلود خود را می‌مالند و می‌کوشند بفهمند که چرا باید جنگ بشود، و با لحن جدی و خشم‌آلود می‌گویند:«این جنگ ظالمانه و بی‌شرفانه است و هیچ ضرورتی ندارد.» پس آن عدهٔ قلیل صدای خود را بلندتر می‌کنند. از طرف مقابل تنی چند از مردم خیر و منصف با زبان قلم برضد جنگ استدلال می‌کنند و در ابتدا امکان بیان بدست می‌آورند و مردم برایشان کف می‌زنند؛ اما این وضع دیری نمی‌پاید. آن عدهٔ دیگر صدای این‌ها را در میان جنجال و غوغای خود غرق می‌کنند و مخالفین جنگ رفته رفته تحلیل می‌روند و بازارشان کساد می‌شود. چیزی نمی‌گذرد که شاهد این وضع عجیب و غریب خواهند شد: واعظان روی منبر سنگسار می‌شوند و آزادی بیان مثل سابق بدست همان مردم خمشگین که قلباً هنوز با واعظان موافقند دچار اختناق می‌گردد، اما هیچ‌کس جرأت نمی‌کند که این مطلب را بر زبان بیاورد. در این هنگام است که همهٔ مردم ـ از کلیسا گرفته تا مردم کوچه و بازار ـ دم جنگ می‌گیرند و آن‌قدر فریاد می‌زنند تا حلقومشان خراش برمی‌دارد، و هر فرد صالح و درستکاری که بخواهد دهان بگشاید سنگسار می‌گردد و دیگر قبیل این دهان‌ها باز نمی‌شود. پس از آن سیاستمداران دروغ‌های سخیف اختراع می‌کنند و آن ملتی را که مورد حمله قرار گرفته است مقصر نشان می‌دهند و همه از این دروغ‌های وجدان خواب‌کن راضی و خشنود می‌شوند و با شوق و حرارت آ‌ن‌ها را بررسی می‌کنند، ولی برای رد آن‌ها هیچ‌گونه کوششی بعمل نمی‌آورند، و بدین‌ ترتیب رفته رفته خود را قانغ می‌سازند که جنگ عادلانه  و برحق است و بمناسبت خواب راحت‌تری که پس از این خودفریبی زشت و قبیح نصیبشان می‌گردد خدا را سپای می‌گذارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱۰ ==&lt;br /&gt;
روزها یکی پس از دیگری می‌گذشت و از شیطان خبری نبود. زندگی بدون او ملال‌آور می‌نمود. اما ستاره‌شناس در این هنگام از مسافرت به‌کرهٔ ماه بازگشته بود و در کوچه‌های دهکده گردش می‌کرد و افکار عمومی را می‌شوراند، و گاهی هم که یک نفر مخالف جادوگران فرصت مناسبی بدست می‌آورد یک پاره آجر به پشت او حواله می‌داد و در می‌رفت. در این احوال دوچیز در وضع مارگت تأثیر مفید بخشیده بود: یکی این‌که شیطان که نسبت به مارگت کاملاً بی‌اعتنا بود پس از یکی دوبار که بدیدن مارگت رفته بود حس غرور و عزت نفس او را رنجانده بود و مارگت کوشیده بود که او را از قلب خود براند و شیطان هم دیگر رفتن به‌خانهٔ مارگت را موقوف ساخته بود. خبرهایی که اورسولا گاهی از دلخوری ویلهلم مایدلینگ برای مارگت می‌آورد باعث پشیمانی او شده بود و علت آن هم حسادت نسبت به‌شیطان بود. این بود که اکنون این دو عامل با هم در او مؤثر افتاده بود و مارگت در این میانه فایده برده بود، چرا که علاقه‌اش نسبت به‌شیطان مرتب کم می‌شد و بر علاقه‌اش نسبت به‌ویلهلم می‌افزود. تنها چیزی که لازم تا وضع یکسره شود این بود که ویلهلم دست به‌کاری بزند که باعث شود مردم ازو تعریف کنند و به‌او تمایل نشان دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین هنگام بود که این فرصت برای ویلهلم پیش آمد.. مارگی پی او فرستاد و ازو خواهش کرد که در محاکمهٔ عمویش که در پیش بود دفاع متهم را بعهده بگیرد. ویلهلم خیلی خرسند شد و از میگساری دست کشید و با حرارت و علاقهٔ تمام مشغول تهیهٔ مقدمات شد. اما در حقیقت امر حرارت و علاقهٔ ویلهلم بر امیدواریش می‌چربید، زیرا پروندهٔ مورد بحث چندان امیدبخش نبود. ویلهلم در دفتر کار خود چندین بار با من و زپی مذاکره کرد و شهادت ما را خوب زیر و رو کرد که در میان آن دلایل و قرائن دندانگیری پیدا کند، ولی البته این کوشش چندان ثمربخش نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه می‌شد که شیطان پیدایش می‌شد! این فکری بود که مدام از خاطر من می‌گذشت. شیطان می‌توانست راهی پیدا کند که محاکمه بنفع ویلهلم تمام شود، زیرا خود او گفته بود که در این دعوا پیروزی با کشیش پطر خواهد بود، و بنابراین حتما راه رسیدن به‌این پیروزی را می‌دانست. اما روزها می‌گذشت و از شیطان خبری نبود. البته من شکی نداشتم که دعوا بنفع ما تمام خواهد شد و کشیش پطر بقیهٔ عمر را بخوشی خواهد گذراند، زیرا شیطان این‌طور گفته بود، معهذا می‌دانستم که اگر شیطان می‌آمد و راه پیروزی را نشان می‌داد خیالم راحت‌تر می‌شد. اکنون وقت آن رسیده بود که تغییر نجات بخشی در زندگانی کشیش پطر ایجاد شود، زیرا از قراری که می‌گفتند حبس و بدنامی او را خیلی فرسوده ساخته بود و اگر بار این مصائب از شانه‌اش برداشته نمی‌شد بعید نبود که از زیر آن جان سالم بدر نبرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام محاکمه برپا شد و مردم از هرگوشه و کنار برای تماشا حاضر شدند، و در میان آن‌ها عدهٔ زیادی مردم غریبهٔ نقاط دوردست نیز دیده می‌شدند. آری، همه چیز در محکمه حاضر بود جز شخص متهم. کشیش پطر از لحاظ حسمی بقدری ضعیف و نحیف شده بود که حال حضور یافتن در محکمه را نداشت؛ اما مارگشت حاضر بود و امید و روحیهٔ خود را تا آن‌جا که می‌توانست بالا نگه می‌داشت. پول را هم آورده بودند. کیسه را روی میز خالی کردند و کسانی که مجاز بودند آنرا لمس و وارسی کردندو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس به‌جایگاه شهود فراخوانده شد. آن روز بهترین کلاه خود را بر سر گذاشته و بهترین جبه‌اش را بتن کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – شما مدعی هستید که این پول متعلق به‌شما است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جواب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – بلی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این پول را چگونه بدست آوردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این پول را هنگامی که از مسافرتی باز می‌گشتم در جاده پیدا کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- چه‌وقت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بیش از دو سالل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- با این پول چکار کردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آنرا به‌خانه آوردم و در یک جای مخفی در رصدخانهٔ خود پنهان کردم و قصد داشتم که صاحب اصلیش را پیدا کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کوشش کردید که صاحب اصلی پول را پیدا کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- مدت چند ماه با جدیت تمام جویای صاحب آن شدم ولی نتیحه‌ای بدست نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بعد چکار کردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دیگر لازم ندانستم که بیش از این جستجو کنم و قصد داشتم پول را بمصرف تمام کردن دارالایتام متصل به‌دیر برسانم بنابراین پول را از مخفی‌گاه درآوردم و آن‌را شمردم که مبدا چیزی از آن گم شده باشد. و بعد....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- چرا خاموش شدید؟ ادامه بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- متاسفم که این مطلب را ناچار برزبان می‌آوردم؛ اما همین که پول را شمردم و داشتم آن را در مخفی‌گاه می‌گذاشتم سر برداستم و کشیش پطر ا دیدم که شت سرم ایستاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنی چند آهسته گفتند:«خیلی بد شد،» اما عدهٔ دیگری گفتند:«آخر این مردک دروغگوی قهاری است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این امر شما را ناراحت کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خیر، در آن موقع اهمیتی ندادم، برای این که کشیش پطر بکرات نزد من می‌آمد و از من تقاضای کمک مالی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت همین که شنید عمویش بناحق و بی‌شرمانه متهم به گدایی می‌شود، آن هم از طرف کسی که به‌دغلی معروف است، رنگش سرخ شد و خواست حرفی بزند اما بموقع متوجه موقعیت خود شد و آرام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ادامه بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آخرکار من باز ترسیدم که پول را بمصرف دارالایتام برسانم و برآن شدم که یک سال دیگر صبر کنم و جستجو را ادامه دهم. وقتی که خبر پول پیدا کردن کشیش پطر را شنیدم خوشحال شدم و هیچ سوءظنی به‌من دست نداد، تا این‌که در این حسن تصادفی که برای کشیش پیش آمده بود سه چیز بنظرم بعید آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ـ آن سه چیز را بیان کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر پول خود را در کوره راهی پیدا کرده بود؛ من پول را در جاده یافته بودم. پولی که کشیش پطر یافته بود همه سکه‌های طلا بود؛ پول من هم همینطور. کشیش پطر هزار و یکصد و هفت دوکات یافته بود؛ من هم درست همین مبلغ را پیدا کرده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت ستاره‌شناس بهمین جا ختم شد و یقیناً گفته‌های او در حضار قویاً اثر کرد. اثر آن در مردم بخوبی دیده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویلهلم مایدلینگ چند سوآل از ستاره‌شناس کرئ، بعد ما بچه‌ها را صدا کرد و ما هم داستان خود را نقل کردیم. داستان ما باعث خندهٔ حضار و خجلت حودمان شد. در هر صورت خیای نارات بودیم، چون که وضع ویلهلم نامساعد بود و وجناتش این را حکایت می‌کرد. جوان بیچاره تا آن‌جا که می‌توانست کوشش می‌کرد، اما هیچ دلیل و اماره‌ای بنفع او وجود نداشت و همان مقدار همدردی هم که در میان مردم وجود داشت اکنون پیدا بود که دیگر در جانب موکل او قرار ندارد. شاید برای محکمه و مردم قبول حکایت ستاره‌شناس، با توجه به‌شخص او، مشکل بود؛ اما قبول داستان کشیش پطر تقریباً غیرممکن می‌نمود. حال ما بقدر کافی بد بود، تازه وکیل ستاره‌شناس هم گفت که سوآل کردن از ما را لازم نمی‌داند، چون داستان ما داستان حساسی است و فشار آوردن روی آن دور از رحم و مروت است. بشنیدن این سخن همه کرکر خندیدندو این دیگر بیرون از حد تحمل ما بود. بعد وکیل مزبور نطق ریشخندآمیز مختصری کرد و بقدری داستان ما را مورد تمسخر قرار داد و قضیه چنان محال و کودکانه جلوه کرد که همه را بخنده انداخت، بحدی که اشک از چشم مردم جاری شد. بالاخره مارگت نتوانست مقاومت و شهامت خود را حفظ کند و بگریه افتاد و من دلم بحالش سوخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این موقع چشمم به‌‌چیزی افتاد که حالم را دگرگون ساخت: شیطان پهلوی ویلهلم ایستاده بود! چقدر باهم فرق داشتند! شیطان مطمئن بنظر می‌رسید و و روح و نشاط از چشم و چهره‌اش می‌تابید، و حال آن‌که ویلهلم فوق‌العاده مایوس و گرفته می‌نمود. حالا دیگر من و زپی خیالمان راحت شد و پیش خود گفتیم که اکنون او در جایگاه شهود قرار می‌گیرد و طوری حرف می‌زند که قاضی و مردم همه تصدیق کنند که مثلاً سیاه سفید و سفید سیاه است و یا هر رنگی که بگوید همانست و جز آن نیست. به‌اطراف نگاه کردیم که ببینم غریبه‌هایی که در محکمه بودند راجع به او چه نظری دارند ـ چون می‌دانید که شیطان بسیار زیبا بود و در حقیقت جمالش چشم را خیره می‌کرد. ولی با همهٔ این‌ها کسی به‌او توجهی نداشت و ما فهمیدیم که شیطان نامرئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وکیل مدافع داشت آخرین کلمات خود را بر زبان می‌راند. هنگامی که او مشغول حرف زدن بود، شیطان در بدن ویلهلم حلول کرد. وارد بدن ویلهلم شد و ناپدید گشت؛ بعد، هنگامی که روح او از دریچهٔ چشمان ویلهلم تابیدن گرفت، وضع بکلی دیگرگون شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وکیل مدافع با لحن جدی و موقر حرف خود را تمام کرد. بعد به‌‌پول اشاره کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عشق به‌این چیز که می‌بینید ریشهٔ همهٔ مصائب و معاصی است. آری این وسوسه‌کنندهٔ دیرین، اکنون آن‌جا قرار گرفته و سرخی شرم آخرین پیروزی خود را بر چهره دارد. آخرین پیروزی او عبارتست از ریختن آبروی یک نفر خادم درگاه الهی و دو کودک زبان بسته که در ارتکاب این جرم با او شرکت داشته‌اند. بگذارید همگی امیدوار باشیم که اگر از این پول بزبان می‌آمد اکنون در محضر محکمه اعتراف می‌کرد که از میان پیروزی‌هایش این پیروزی از همه پست‌تر و غم‌انگیزتر است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وکیل سرجای خود نشست. ویلهلم برخاست و گفت:«از شهادت طرف مدعی بنده این‌طور می‌فهمم که ایشان پول مورد بحث را بیش از دوسال پیش در جاده‌ای پیدا کرده‌اند. اگر اشتباه می‌کنم گفتهٔ مرا اصلاح کنید، قربان.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس گفت که ویلهلم درست فهمیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر این‌که آن پولی که به‌ترتیب معروض پیدا شده، از هنگام پیدا شدن تا تاریخ معین، یعنی آخرین روز سال گذشته، از دست ایشان خارج نشده است. اگر اشتباه می‌کنم حرفم را اصلاح کنید، قربان؛»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس با سر تصدیق کرد. ویلهلم رویش را بطرف رئیس محکمه کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس اگر من ثابت کنم که پول حاضر آن پول مورد بحث نیست، آیا عدم تعلق پول حاضر به‌ایشان ثابت نخواهد شد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مسلماً ثابت خواهد شد. اما این امر خلافه رویه است، زیرا در صورتی که شما چنین شاهدی می‌داشتید موظف بودید که به اطلاع وی برسانید و او را در این‌جا حاضر کنید تا...» رئیس محکمه حرف خود را قطع کرد و با سایر قضات به‌مشاوره پرداخت. در این موقع آن وکیل دیگر خشمگین برخاست و نسبت به‌وارد کردن شهود جدید در این مرحله از دعوی اعتراض کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قضات به‌این نتیجه رسیدند که اعتراض او وارد است و هیچ شاهد جدیدی نباید وارد دعوی شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویلهلم گفت:«ولی موضوع بحث من شاهد جدید نیست بلکه چیزی است که قبلاً نیز تا حدی مورد مطالعهٔ محکمه قرار گرفته است؛ موضوع بحث من عبارتست از خود این سکه‌ها.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سکه‌ها؟ سکه‌ها چه می‌توانند بگویند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌توانند بگویند که همان سکه‌هایی که متعلق به ستاره‌شناس بوده‌اند نیستند. می‌توانند بگویند که در ماه دسامبر گذشته وجود نداشته‌اند. تاریخ روی آن‌ها می‌تواند این حقیقت را نشان دهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نشان هم داد! هنگامی که وکیل و قاضی سکه‌ها را برداشتند و نگاه کردند و اظهار تعجب کردند، محکمه بشدت به‌تکان آمد. همه به‌زیرکی ویلهلم که این فکر خوب درست بموقع بخاطرش رسیده بودند آفرین گفتند. سرانجام دستور برقراری نظم داده شد و محکمه اعلام کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همهٔ سکه‌ها بجز چهار عدد، دارای تاریخ سال جاری هستند. محکمه هم‌دردی فراوان خود را نسبت به‌متهم ابراز می‌دارد و از این‌که وی که یک نفر بی‌گناه است بعلت سوءتفاهم تأسف‌آوری بناحق دچار حبس و تحقیر گشته مراتب احساس تاسف عمیق خود را اعلام می‌کند. دعوی مختوم است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب برخلاف تصور آن وکیل مدافع پول بزبان آمد. قضات از جا برخاستند و تقریباً به‌سوی مارگت آمدند که با او دست بدهند و باو تبریک بگویند و سپس با ویلهلم دست بدهند و او را تحسین کنند. شیطان از جسم ویلهلم خارج شده بود و در گوشه‌ای ایستاده با علاقهٔ  تمام ناظر اوضاع بود. مردم از همه طرف از میان او می‌گذشتند و هیچ متوجه بودن او در آن‌جا نبودند. ویلهلم نمی‌توانست توضیح بدهد که چرا فقط در آن لحظه بفکر تاریخ روی سکه‌ها افتاد و قبلاً این موضوع بفکرش خطور نکرده بود. می‌گفت که ناگهان، مثل این‌که به‌من الهام شده باشد، این فکر از خاطرم گذشت؛ زیرا با آن‌که سکه‌ها را وارسی نکرده بودم انگار می‌دانستم که حسابم درست است. ـ این گفته درستکاری و راستگویی او را نشان می‌داد و شایسته و برازندهٔ ویلهلم بود. هرکس دیگری بجای او بود مدعی می‌شد که قبلاً فکرش را کرده بودم، ولی نگه داشته بودم که مردم را غافلگیر کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون دیگر ویهلم قدری از درخشش و جلا افتاده بود؛ البته نه زیاد ولی بخوبی پیدا بود که چشمانش دیگر آن تابش و تلالؤ را ندارند. اما هنگامی که مارگت آمد و او را تحسین و تمجید کرد و ازو تشکر نمود و بی‌اختیار گفت که از داشتن تو بخود می‌بالم، باز تقریباً همان جلوه و جلا از چشمان ویلهلم تابیدن گرفت. ستاره‌شناس بود شده بود ناسزاگویان از آن‌جا دور شد و سلیمان اسحق پول را برداشت وبرد. اکنون دیگر این پول بطور قطع و یقین به‌کشیش پطر تعلق داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان رفته بود. من اینطور فکر کردم که لابد اکنون در زندان حاضر شده است که خبر برائت را به‌زندانی برساند و درست هم فکر کرده بودم. مارگت و بقیهٔ ما با حداعلای سرعت خود و باشوق و شادی فراوان بطرف زندان راه افتادیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما کاری که شیطان کرده بود از این قرار بود: شیطان در برابر کشیش بیچاره حاضر شده اعلام کرده بود که «محاکمه بپایان رسید وتو بحکم الی‌الابد بعنوان یک نفر دزد آبروی خود را از دست دادی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ضربت عقل را سر پیرمرد بیچاره پرانده بود. ده دقیقه بعد که ما رسیدیم پیرمرد داشت باوقار و طمانینهٔ فراوان در اطاق قدم می‌زد و به‌نگهبان و زندان‌بان فرمان می‌داد و آن‌ها را ندیم عالی‌مقام و شاهزاده فلان و امیر بهمان و دریاسالار و سپه‌سالار و از این قبیل مهملات می‌نامید و در عالم خود خودش بود. پیرمرد بیچاره پیش خود خیال می‌کرد امپراطور است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت خود را در آغوش او افکند و گریست و ناظران بقدری متأثر شدند که نزدیک بود قلبشان در سینه از حرکت باز ایستد. کشیش مارگت را شناخت، اما علت گریهٔ او را نمی‌فهمید. بادست روی شانهٔ مارگت زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گریه مکن، عزیزم، بیاد داشته باش که کسانی ناظر گریهٔ تو هستند و شایستهٔ وارث تارج و تخت امپراطوری نیست که در انظار دیگران اشک بریزد. مشکل خود را به من بگو ـ من آن‌را آسان خواهم ساخت. هیچ کاری نیست که از حدود توانایی امپراطور خارج باشد.» بعد نگاخی به‌اطراف انداخت و اورسولای پیر را دید که با پیش‌بند خود اشکهایش را پاک می‌کرد. از دیدن این منظره متحیر شد و پرسید:«ترا چه می‌شود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا در میان هق‌هق گریه به‌او گفت که از این‌که او را «این‌طور» می‌بیند حالش دیگرگون می‌شود. کشیش لحظه‌ای بفکر فرو رفت و بعد مانند کسی که با خود حرف می‌زند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این دوشس خوش پوش موجود پیر جالبی است. نیتش خوب است، اما همیشه عذاب می‌کشد و نمی‌تواند مشکل خود را برای دیگران توضیح بدهد. علتش این است که خودش هم نمی‌داند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که چشمش به‌ویلهلم افتاد گفت:«آه، امیر هندوستان! گمان می‌کنم این شما هستید که خیال شاهزاده خانم را ناراحت کرده‌اید. نگران نباشید، اشک‌های او خواهد خشکید و او در تاج و تخت شما سهیم خواهد شد و هر دوی شما تاج و تخت مرا بارث خواهید برد. خوب، شهبانوی کوچولو، اکنون از من راضی هستی؟ حال می‌توانی لبخند بزنی، این‌طور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس مارگت را نوازش داد و او را بوسید و بقدری از خودش و از دیگران راضی و خرسند بود که هرقدر به‌دیگران ابراز تفقد می‌کرد باز در نظرش کم بود. شروع کرد از چپ و راست به‌بخشیدن ممالک و مستملکات و چیزها کوچکترین نصیب در آن میانه از یک امیرنشین کمتر نبود. سرانجام وقتی او را وادار ساختند که به‌خانه برود با طمطراق فراوان براه افتاد و هنگامی که جمعیت بیرون زندان متوجه شدند که کشیش چقدر خوشش می‌آید که برایش هورا بکشند، تا دلش می‌خواست برایش هلهله کردند و او هم با تعظیم‌های بزرگوارانه و لبخندهای باوقار جواب می‌داد و مکرر دستش را دراز می‌کرد و می‌گفت:«رستگار شوید، ای رعایای من!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحنه بقدری رقت‌انگیز بود که من تا آن هنگام نظیرش را ندیده بودم و مارگت و اورسولا در تمام راه گریه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام بازگشتن به‌خانه در راه شیطان را دیدم و او را سرزنش کردم که چرا با آن دروغ مرا فریب داده بود. شیطان نارحات نشد؛ بسادگی و آرامی تمام گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، اشتباه می‌کنی. آن‌چه گفتم عین حقیقت بود. گفتم که او بقیهٔ عمرش را خوشبخت خواهد بود و همین‌طور هم هست: برای این‌که همیشه تصور خواهد کرد که امپراطور است و غرور و سروری که از این تصور باو دست می‌دهد تا به‌آخر باقی خواهد ماند. او اکنون تنها شخص واقعاً خوشبخت در این امپراطوری است و بهمین حال نیز باقی خواهند ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ولی آخر شیطان، این چه طریق خوشبخت کردن مردم است! نمی‌توانستی بدون این‌که او را از نعمت عقل محروم سازی این‌کار را بکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصبانی کردن شیطان کار دشواری بود، اما این حرف موفق بدین‌کار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«عجب الاغی هستی! تو این‌قدر نفهمی که تا بحال متوجه نشده‌ای که عقل و خوشبختی مانعه‌الجمع است؟ هیچ فرد عاقلی نمی‌تواند خوشبخت باشد، زیرا درنظر عاقل زندگی یک امر واقعی است و او می‌بیند که این امر واقعی چه چیز وحشتناکی است. فقط دیوانگان می‌توانند خوشبخت باشند، و آن‌هم نه‌بسیاری از آن‌ها. آن عدهٔ قلیلی که خود را پادشاه یا خدا می‌پندارند خوشبختند، بقیه از عاقلان خوشبت‌تر نیستند. البته هیچ آدمی هرگز عقل تام و تمام ندارد، منظور من از دیوانگی موارد شدید نقصان عقل است. من آن زینت پست و بنجلی که بشر «شعور» می‌نامد این این مرد گرفته و رؤیای زرین را جانشین زندگی خزفی او ساخته‌ام. حالا تو نتیجه را می‌بینی و ایراد هم می‌گیری! من گفتم که او را برای همیشه خوشبخت می‌کنم، و کردم. او را مطابق یگانه طریقی که برای نوع بشر امکان دارد خوشبخت کردم ـ و حالا تو شکایت داری؟» شیطان آهی از سر یأس کشید و گفت:«مثل این‌که راضی کردن این نوع مخلوقات کار مشکلی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملاحظه می‌فرمایید دیگر؛ مثل این‌که شیطان بلد نبود جز با کشتن یا دیوانه ساختن مردم مرحمتی در حق آن‌ها بکند. من به بهترین وجهی که می‌توانستم معذرت خواستم، ولی اعمال شیطان ـ در آن هنگام ـ بنظرم چندان درست نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان بکرات می‌گفت که نژاد بشر زندگانیش توام با خود فریبی است؛ این موجود از گهواره تا گور با ظواهر و اوهامی که آن‌ها را با واقعیت اشتباه می‌کند خود را گول می‌زند و این امر زندگی او را کلیهٔ بصورت وهم و فریب در می‌آورد. از میان آن صفات حسنه‌ای که انسان بخود نسبت می‌دهد و به آن‌ها می‌نازد حتی یکی را هم فی‌الواقع ندارد. آدمی خویشتن را اطلس می‌پندارد و حال آن‌که دلقکی بیش نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز هنگامی که شیطان در این زمینه بحرف آمده بود از «حس مزاح» نام برد. من خوشحال شدم و حرف را از دهان او قاپیده گفتم که ما آدم‌ها دارای این حس هستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«باز هم این نژاد آدمی حرف زد! همیشه حاضر است ادعای چیزهایی را بکند که ندارد و یک مشت خرمهرهٔ خود را بجای یک خروار گوهر شب‌چراغ عوضی بگیرد. شما از حس مزاح تصوری آلوده و ناخالص دارید و بیش از این چیزی از آن نمی‌فهمید. عده‌ای از شما دارای این حس هستید. این عده جنبهٔ مضحک هزار چیز بی‌مقدار و پست را می‌بینند ـ که آن‌هم عبارت از همان تناقضات آشکار است. این ناموزونی‌ها و حماقت‌ها فقط خندهٔ حیوانی را برمی‌انگیزد. آن ده هزار جنبهٔ خنده‌انگیز عالی که در این دنیا وجود دارد از دیدهٔ کم نور بشر پنهان است. آیا یک روزی خواهد رسید که نوع بشر جنبه‌های خنده‌انگیز این مظاهر نشاط و جوانی را ببیند و با خندیدن به‌آن‌ها از میانشان ببرد؟ گفتم از میانشان ببرد، چون نژاد شما با این فقر و فلاکتی که با آن دست بگریبان است، فقط یک سلاح واقعاً موثر دارد و آن خنده است. زور و پول و اقناع و التماس و یا ایذاء مبتذلات عظیم را فقط می‌تواند کمی تکان دهد، کمی آن‌را از جای خود بکند ـ و با گذشتن قرن‌ها قدری آن‌ها را تضعیف کند؛ اما فقط فقط خنده است که می‌تواند با یک ضربت آن‌ها را متلاشی کند و ذراتشان را از هم بپاشد. هیچ چیز نمی‌تواند در مقابل خنده تاب بیاورد. شما همیشه، با سلاح‌های دیگر خود جار و جنجال راه می‌اندازید و می‌جنگید. آیا هیچ از این سلاح استفاده می‌کنید؟ اصلاً آدمی‌زاد هرگز این سلاح را بکار می‌برد؟ نه، شما آن فهم و شجاعت را ندارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ضمن صحبت مشغول جهانگردی بودیم و در این موقع در شهر کوچکی در هندوستان توقف کردیم و چندی مشغول تماشای شعبده‌بازی شدیم که معرکه گرفته بود و کارهای خود را برای جماعتی از مردم نمایش می‌داد. کارهای او خیلی عالی بود ولی من می‌دانستم که شیطان می‌تواند روی دست او بزند و ازو خواهش کردم&lt;br /&gt;
که چند چشمه از کارهای خود را نمایش دهد و او او هم قبول کرد. شیطان خود را بصورت یک بومی عمامه بسر و شلوار بپا در آورد و موقتاً زبان هندی را تا حد قابل ملاحظه‌ای به‌من یاد داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبده‌باز دانه‌ای را نشان داد، بعد آن را در گلدان کوچکی لای خاک کرد، سپس پارچه‌ای روی گلدان انداخت، یک دقیقه بعد پارچه شروع کرد به‌بلند شدن و ده دقیقه بعد پارچه بیش از یک وجب بلند شده بود. آن‌گاه شعبده‌باز پارچه را برداشت. درخت کوچکی از زیر آن نمایان شد که شاخ و برگش بقاعده بود و میوه‌های رسیده به‌شاخ‌های آن آویخته بود. از آن میوه خوردیم و خوشمزه هم بود. اما شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا روی گلدان را می‌پوشانی؟ نمی‌توانی درخت را در نور خورشید برویانی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبده‌باز گفت:«نه، هیچکس نمی‌تواند این کار را بکند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو در این رشته یک طفل دبستانی هستی و فن خود را خوب نمی‌دانی. آن تخم را بده به‌من، من به‌شما نشان خواهم داد. تخم را گرفت و گفت:«چه درختی ازین تخم برویانم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این تخم آلبالو است، طبعاً آلبالو خواهد رویاند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، این‌که چیزی نیست، هر مبتدیی می‌تواند این‌کار را بکند. ازین تخم درخت پرتقال برویانم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبده‌باز خندید و گفت:«آه، البته.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌خواهی کاری کنم که غیر از پرتقال میوه‌های دیگر هم بدهد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تماشاچیان گفتند:«انشاالل‍ه موفق باشید.» و خندیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان تخم را روی زمین نهاد، مشتی خاک روی آن ریخت و گفت:«بروی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساقه نازکی از خاک بیرون جست و شروع به‌روییدن کرد و چنان بسرعت رویید که در ظرف پنج دقیقه بصورت درخت تناوری درآمد و روی سر ما سایه انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم ابتدا با تعجب زیرلب حرف‌هایی زدند و سپس همه به بالا نگاه کردند و منظرهٔ زیبای شگفت‌انگیزی دیدند، زیرا شاخه‌های درخت از همه جور و همه رنگ میوه پربار بود. پرتقال، انگور، موز، آلبالو، و غیره، همه به‌شاخ‌ها بند بود. سبد آوردند و شروع کردند به چیدن میوه‌ها. مردم دور شیطان جمع شده دست‌هایش را می‌بوسیدند و او را تحسین می‌کردند و پادشاه شعبده‌بازانش می‌نامیدند. خبر این قضیه در شهر پیچید و همه دوان‌دوان برای تماشای اعجاز شیطان آمدند ـ و البته آوردن سبد را هم فراموش نکرده بودند. درخت هم جواب آن همه مردم را می‌داد و بهمان سرعتی که میوه‌هایش را می‌چیدند، باز میوه می‌داد. سبدها بیست‌بیست و صدصد پر می‌شد، اما از میوهٔ درخت نمی‌کاست. سرانجام یک نفر خارجی با لباس کتانی سفید و کلاه آفتابی آمد و با خشم فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از این‌جا دور شوید! گم شوید، سگ‌هاً این درخت در زمین من روییده و مال منست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بومیان سبدهای‌شان را زمین نهادند و تعظیم کردند. شیطان نیز انگشت خود را به‌پیشانی نهاد و برسم بومیان تعظیم کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«صاحب، تقاضا دارم بگذارید این مردم یک ساعت بمیل خود هرچه می‌خواهند ببرند؛ فقط همین یم ساعت و نه بیشتر. بعد از آن می‌توانید آن‌ها را منع کنید، و در آن صورت هم باز آن‌قدر میوه خواهید داشت که از مصرف سالانهٔ شما و تمام و مملکت بیشتر خواهد بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن آن خارجی را خیلی خشمگین کرد و او فریاد زد:«ولگرد جمبل، تو که هستی که به‌بالاتر از خودت دستور می‌دهی که چکار بکند و چکار نکند؟» و با تعلیمی خود شیطان را زد و این اشتباه را با یک لگد نیز تکرار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میوه‌ها روی شاخ‌ها پوسید و بر‌گ‌های درخت خشکید و ریخت. شخص خارجی مانند کسی که متحیر شده اما خوشش نیامده به شاخ‌های برهنهٔ درخت خیره شد. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از این درخت خوب مواظبت کن، برای این‌که سلامت درخت به سلامت تو بستگی دارد. این درخت دیگر هرگز میوه نخواهد داد، ولی اگر از آن مواظبت کنی عمرش دراز خواهد بود. هرشب ساعتی یک‌بار پای آن‌را آب بده، و خودت این کار را بکن. این کار را دیگری نباید بکند. موقع روز هم آب دادن آن فایده‌ای ندارد. اگر حتی یک نوبت از آب دادن غفلت کنی درخت خواهد خشکید و تو هم خواهی مرد. دیگر به‌وطن خودت نرو، چون به‌آنجا نخواهی رسید. شب‌ها نباید کار یا تفریحی برای خود فراهم کنی که لازم شود قرم از آشیانهٔ خانه خود بیرون بگذاری؛ چون ممکن است برای آب دادن به‌درخت به‌موقع نرسی. این محل را باید نه اجاره بدهی و نه بفروشی؛ چون خلاف مصلحت است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خارجی آدم مغروری بود و حاضر نمی‌شد عجز و التماس کند؛ اما بنظر من از قیافه‌اش پیدا بود که میل دارد این‌کار را بکند. اما همان‌طور که به شیطان خیره شده بود، ما ناپدید شدیم در جزیرهٔ سراندیب فرود آمدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دلم بحال آن مرد سوخت و متأسف شدم که چرا شیطان او را برخلاف مألوف خود نه کشت و نه دیوانه ساخت. اگر این کار را می‌کرد بحال آن بیچاره رحم شده بود و شیطان اندیشهٔ مرا دریافت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر بخاطر زنش نبود این کار را می‌کردم. چون زنش به‌من بی‌احترامی نکرده بود. زنش هم اکنون از کشور خودشان که پرتقال باشد دارد به‌نزد او می‌آید. آن زن سالم است ولی از عمرش مدت زیادی باقی نیست و مدت‌ها است آروزمند دیدار آن مرد است و می‌خواهد او را متقاعد سازد که سال آینده به‌کشور خود بازگردند. اما بدون آن‌که بداند شوهرش نمی‌تواند سرزمین هندوستان را ترک گوید، خواهد مرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یعنی آن مرد به‌او نخواهد گفت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن مرد؟ آن مرد جرأت نخواهد کرد راز خود را به‌احدی بگوید. تصور خواهد کرد که یک وقت در خواب، فلان نوکر فلان مهمان پرتقالی آن را خواهد شنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مگر آن بومیان آن‌چه را به‌او گفتی نفهمیدند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچکدام نفهمیدند. ولی او همیشه خواهد ترسید. که مبادا یک نفر فهمیده باشد. این ترس او را شکنجه خواهد داد، زیرا او نسبت به‌بومیان تندی و سختگیری کرده است و از آن‌ها می‌ترسد. وقتی که می‌خوابد خواب می‌بیند که بومیان درخت او را قطع می‌کنند. این روز او را تلخ خواهد کرد. مشغلهٔ شبش را هم که قبلاً برایش فراهم کرده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدن این‌که شیطان از نقشه‌هایی که برای آن شخص خارجی کشیده بود چه لذت جنایت‌آمیزی می‌برد مرا اندوهگین ساخت، هرچند این اندوه چندان شدید نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، آنچه به‌او گفتی باور کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بخیال خودش باور نکرده بود، اما ناپدید شدن ما مؤثر واقع شد. آن درخت هم، چون در جای آن قبلاً درختی نبود، بنوبهٔ خودمؤثر بود. انواع عجیب و نامعقول میوه‌ها و خشکیدن ناگهانی برگ‌ها، همهٔ این‌ها در باور کردن او تأثیر کرد. در هر صورت بگذار هرجور دلش می‌خواهد استدلال کند و بهر نتیجه‌ای که میل دارد برسد؛ چیزی که مسلم است درخت را آب خواهد داد. اما از حالا تا شب، آن مرد زندگی جدید خود را با یک اقدام بسیار طبیعی آغاز خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه اقدامی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یک نفر کشیش را دعوت خواهد کرد که از آن درخت دفع مضرت بکند. شما آدم‌ها نژاد بسیار مضحکی هستید و خودتان خبر ندارید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راز درخت را به‌کشیش خواهد گفت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، خواهد گفت یک نفر شعبده‌باز اهل بمبئی این درخت را بوجود آورده می‌خواهم شیطان را از جسم آن خارج کنم تا دوباره سبز بشود و میوه بدهد. اوراد و ادعیهٔ کشیش مؤثر واقع نمی‌شود؛ در نتیجه آن پرتقالی از دفع مضرت درخت دست می‌کشد و آب پاش خود را حاضر می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ولی کشیش درخت را خواهد سوزاند. من این را یقین دارم. کشیش اجازه نخواهد داد که آن درخت باقی بماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، اگر در هرجای اروپا این قضیه واقع می‌شد علاوه بر درخت خود آن مرد را هم می‌سوزاندند. ولی در هندوستان مردم متمدن‌اند و این قبیل چیزها اتفاق نمی‌افتد. آن مرد کشیش را بیرون خواهد کرد و به‌مواظبت از درخت خواهد پرداخت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من قدری فکر کردم، بعد گفتم:«شیطان، بنظر من زندگی سختی برای آن مرد ترتیب داده‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، نسبتاً سخت است. نمی‌شود آن را با گردش و تفریح اشتباه کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل سابق در اطراف و اکناف جهان می‌گشتیم و از نقطه‌ای به نقطه‌ٔ دیگر می‌رفتیم و شیطان عجایب و غرایب فراوان به من نشان می‌داد که اغلب به‌نحوی ز انحاء از ضعف ما نژاد بشر حکایت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند روزی یکبار شیطان ظاهر می‌شد و مرا به‌گردش می‌برد و ضعف‌ها و معایب بشر را به‌من نشان می‌داد، منتها یقین دارم که این کار را از روی بدجنسی نمی‌کرد، بلکه گویی این چیزها فقط باعث تفریح و سرگرمی او می‌شد ـ درست مانند طبیعی‌دانی که خود را با مجموعه‌ای از مورچگان سرگرم می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱}}Eseldorf&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۲}}Marget&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۳}}Wilhelm Meidling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Nikolaus bauman&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۵}}Seppi wohlmeyer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۶}}Theodor fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۷}}Philip traum&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۸}}دوکات واحد پول&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۹}}Ursula&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۰}}Gottfrued Narr&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۱}}Bartel Sperling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۲}}Lisa Brandt&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۳}}Fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Muller&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۵}}Klein&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۶}}Pfeifer&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=38193</id>
		<title>بیگانه‌ئی در دهکده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=38193"/>
		<updated>2013-03-13T21:34:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تایپ تا ابتدای بخش۱۰&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P064.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P065.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P066.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P067.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P068.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مارک تواین]]&lt;br /&gt;
[[رده:نجف دریابندری]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک تواین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; نویسندهٔ امریکائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نجف دریابندری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرها از: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضا ممیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال ۱۵۹۰ بود. جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطی هنوز در آن سرزمین ادامه داشت و آنطور که معلوم می‌شد خیال داشت تا ابدالدهر نیز ادامه یابد. بعضی حتی عقربهٔ زمان را قرنها به عقب برمی‌گرداندند؛ می‌گفتند که اگر وضع فکری و روحی مردم را ملاک قضاوت قرار دهیم اطریش هنوز در «عصر اعتقاد» زیست می‌کند. البته غرض از این سخن تعریف بود نه بدگویی، و مردم نیز این گفته را همانطور که منظور آنها بود تلقی می‌کردند و همهٔ ما از این تعریف به خود می‌بالیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، هرچند پسربچه‌ای بیش نبودم، این موضوع و همچنین لذتی را که از آن می‌بردم خوب به یاد می‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، اطریش فرسنگها دور از جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکدهٔ ما نیز چون در قلب اطریش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر می‌برد. این دهکده در جای پرت و خلوتی که هیچ خبری از دنیا و مافیها سکوت تپه‌ها و جنگلهای اطراف آن را به هم نمی‌زد، با رضایت خاطر و خرسندی تمام و در صلح و صفای محض مشغول چرت زدن بود. رودخانهٔ آرامی از جلو آن می‌گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتیها و قایقها مزین بود. پشت آن سربالایی پردرختی بود که تا پای پرتگاه بلندی ادامه می‌یافت. بر فراز آن پرتگاه قلعهٔ بزرگی چهره درهم کشیده بود که برج و باروهای طویل آن گویی زرهی از شاخ و برگ مو، به تن داشتند. آن سوی رودخانه، یک فرسنگ به طرف چپ، تپه‌های پرفراز و نشیب پوشیده از جنگل قرار داشت. تنگه‌های پرپیچ و خمی که هرگز نور آفتاب بدانجا نفوذ نمی‌کرد، این تپه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد. در طرف راست پرتگاهی بود مشرف بر رودخانه و بین این پرتگاه و تپه‌ساری که هم اکنون گفتیم، جلگهٔ وسیعی واقع بود که در آن، جابه‌جا، خانه‌های محقری لابلای باغهای میوه و درختهای سایه‌دار خود را جا کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این ناحیه و تا فرسنگها اطراف آن ملک آباء و اجدادی شاهزاده‌ای بود که نوکرانش همیشه قلعهٔ او را به بهترین وجهی مهیای اقامت نگهداری می‌کردند؛ اما نه خود شاهزاده و نه خانواده‌اش بیش از پنج سال یک بار سری به آن قلعه نمی‌زدند. لیکن هرگاه پیدایشان می‌شد مثل این بود که مالک‌الرقاب سراسر ملک جهان نزول اجلال فرموده و همهٔ شکوه و جلال ممالک تحت فرمانش را با خود آورده است. و هنگامی که شاهزاده و کسانش آنجا را ترک می‌گفتند، پشت سرشان چنان سکوت و آرامشی برقرار می‌شد که گویی پس از یک شب عیش و نوش خواب عمیقی به آن سرزمین دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهکدهٔ ازل‌دورف{{نشان|۱}} برای بچه‌ها بهشت بود. درس و مکتب زیاد مزاحم اوقات ما نمی‌شد. هدف عمده از تربیت ما این بود که مسیحیان خوبی بار بیاییم و بیش از هر چیز به حضرت مریم و کلیسا و قدیسین حرمت بگذاریم. از اینها که بگذریم دیگر کسی از ما نمی‌خواست که چندان چیزی بدانیم. و حقیقت اینکه اجازه‌اش را هم نداشتیم. علم و دانش به مزاج مردم عوام سازگار نبود و ممکن بود آنها را از نصیب و قسمت خداوندی ناراضی سازد، و خداوند هم کسی نبود که نارضائی از مشیت خود را تحمل کند. ما دو کشیش داشتیم یکی از این دو، یعنی پدر روحانی آدولف، کشیش بسیار مؤمن و مقدس و زحمت‌کشی بود که مردم خیلی ملاحظه‌اش را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در گذشته کشیش‌هایی هم وجود داشته‌اند که از پاره‌ای جهات از کشیش آدولف بهتر بوده‌اند، اما در جامعهٔ ما هرگز کشیشی وجود نداشته که عزت و احترامش بیش از او بوده باشد. علت این بود که این کشیش مطلقاً ترس و باکی از شیطان نداشت. در میان مسیحیانی که من تا کنون دیده‌ام، او تنها فردی بود که آنچه گفتم در حقش صدق می‌کرد. به همین جهت مردم ازو وحشت داشتند؛ زیرا می‌پنداشتند که این آدم باید یک چیز خارق‌العاده داشته باشد، وگرنه نمی‌توانست این‌قدر جسور و به اعمال خود مطمئن باشد. مردم همه با شیطان سخت مخالف بودند، اما نام او را به‌احترام می‌بردند، و با سبکی و جسارت ازو یاد نمی‌کردند؛ حال آنکه کشیش آدولف شیوه‌اش بکلی با دیگران متفاوت بود. او هر دشنام و ناسزایی که بر زبانش جاری می‌شد به شیطان نثار می‌کرد و از شنیدن آن لرزه بر اندام مردم می‌افتاد. حتی غالباً اتفاق می‌افتاد که او با خشم و ریشخند از شیطان اسم می‌برد. در این طور مواقع، مردم بر سینهٔ خود صلیب می‌کشیدند و به سرعت ازو دور می‌شدند، مبادا واقعهٔ ترسناکی رخ نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف بارها واقعاً با خود شیطان روبرو شده و با او دست و پنجه نرم کرده بود. یعنی اینطور شایع بود. خود پدر روحانی چنین می‌گفت. او هرگز این قبیل اتفاقات را که برایش پیش می‌آمد پنهان نمی‌داشت، بلکه فوراً برای مردم نقل می‌کرد. برای صحت قول او هم لااقل در یک مورد دلیل وجود داشت؛ زیرا در آن مورد وی با دشمن حرفش شده و بطریش را به سوی او پرتاب کرده بود؛ و روی دیوار اطاق کارش لکهٔ سرخ‌رنگی وجود داشت که در آنجا بطری به دیوار اصابت کرده و شکسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن کسی که بیشتر دوستش می‌داشتیم و دلمان برایش می‌سوخت پدر روحانی پطر بود. بعضی او را متهم می‌کردند که ضمن صحبت با این و آن گفته است که خدا خیر محض است و سرانجام راهی برای نجات فرزندان مستمندش که همان ابناء بشر باشند، پیدا خواهد کرد. البته این حرف، حرف بسیار وحشتناکی بود، اما هیچ دلیل قاطعی وجود نداشت که کشیش پطر چنین حرفی زده باشد؛ چنین سخنی ازو انتظار هم نمی‌رفت، چون او همیشه آدم خوب و مهربان و راستگویی بود. اتهامش این نبود که این حرف را پشت میز خطابه، جایی که همه می‌توانستند بشنوند، زده است؛ بلکه می‌گفتند بیرون از محیط کلیسا ضمن صحبت از دهانش پریده است، و البته جعل این موضوع از ناحیهٔ دشمنان کار سهل و ساده‌ای بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۲: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس با کلاه بوقی درازش که برآن نقش ستاره بود، مردم را بر علیه کشیش پطر و دخترش می‌شورانید... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر یک دشمن داشت که خیلی نیرومند بود. این دشمن همان ستاره‌شناسی بود که در برج ویرانهٔ قدیمی بالای دره زندگی می‌کرد و شب‌ها به مطالعهٔ و رصد ستارگان می‌پرداخت. همه می‌دانستند که او می‌تواند جنگ و قحطی را پیشگویی کند. هرچند این کار چندان دشوار هم نبود، چون همیشه در یک گوشهٔ دنیا جنگ و قحطی وجود داشت. اما این ستاره‌شناس در عین حال می‌توانست از روی حرکات کواکب زندگانی اشخاص را در کتاب بزرگی که داشت بخواند و اموال گمشده را پیدا کند و غیر از کشیش پطر همهٔ مردم دهکده ازو حساب می‌بردند. هنگامی که ستاره‌شناس با کلاه بوقی دراز و جبهٔ گشادی که به نقش ستارگان مزین بود، کتاب بزرگش را زیر بغل و عصایی را که می‌گفتند قدرت جادویی دارد در دست گرفته در کوچه‌های دهکده ظاهر می‌شد، حتی کشیش آدولف نیز درست و حسابی به او احترام می‌گذاشت. می‌گفتند که خود اسقف هم گاهی به حرفهای ستاره‌شناس گوش می‌دهد، زیرا این آدم علاوه بر مطالعهٔ کواکب و پیشگویی به تدین و تقدس هم تظاهر بسیار می‌کرد و البته این امر در اسقف خیلی مؤثر می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش پطر برای ستاره‌شناس تره هم خرد نمی‌کرد، بلکه او را علناً به عنوان یک نفر کلاش کلاهبردار محکوم می‌ساخت. می‌گفت که این آدم حقه‌بازی است که هیچ نوع علم و دانشی که به پشیزی بیرزد در چنته ندارد و جز قوای یک انسان عادی - و حتی پست - هیچ قوه‌ای در ید اختیارش نیست. این امر طبعاً باعث می‌شد که ستاره‌شناس از پدر روحانی پطر متنفر و خواهان خانه خرابی او باشد. و ما همه بر این عقیده بودیم که جاعل آن حرف کذایی از قول کشیش پطر همین ستاره‌شناس بوده و نیز همو آنرا به گوش اسقف رسانده است. گفته بودند که کشیش پطر این حرف را به برادرزاده‌اش مارگت{{نشان|۲}} زده است؛ و هرچند مارگت منکر شد و از پیشگاه اسقف استدعا کرد که گفته ستاره‌شناس را باور نکند و عمویش را از ورطهٔ فقر و رسوایی نجات دهد، معهذا اسقف حاضر به قبول او نشد، و کشیش پطر را مدت نامحدودی از منصبش معلق ساخت. چیزی که بود، دیگر به صرف شهادت یک نفر تک و تنها او را تکفیر نکرد. اکنون دو سال بود که پدر روحانی پطر از منصب خود منفصل شده و کشیش آدولف جای او را گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سالها بر آن کشیش پیر و مارگت سخت گذشته بود. آنها سابقاً مورد علاقهٔ خاص مردم بودند، ولی البته از وقتی که مورد غضب اسقف واقع شدند، وضع جور دیگر شد. بسیاری از دوستان بکلی از آنها بریدند و مابقی به سردی و دوری گراییدند. وقتی گرفتاری پیش آمد مارگت دختر هیجده سالهٔ زیبایی بود و زیباترین صورت را در دهکده داشت و از همه عاقلتر و فهمیده‌تر بود. مارگت نواختن چنگ را تعلیم می‌داد و خرج لباس و پول توی جیبش را به کوشش خودش درمی‌آورد. اما پس از تغییر وضع شاگردانش یکایک پراکنده شدند؛ وقتی که مجالس رقص و مهمانی در میان جوانان دهکده بر پا می‌گردید مارگت فراموش می‌شد. جوانان دیگر از رفتن به خانهٔ او خودداری کردند. جز ویلهلم مایدلینگ{{نشان|۳}} کسی به دیدن او نمی‌رفت، که او را هم می‌شد نادیده گرفت. مارگت و عمویش در فراموشی و بدنامی غمزده و تنها و بیکس شده بودند و نور خورشید از زندگانی آنان رخت بربسته بود. در تمام مدت این دو سال وضع روز به روز بدتر شد. لباسشان کهنه و دستشان خالی و تهیهٔ یک لقمه نان برایشان هرچه دشوارتر شد. اکنون دیگر کارد به استخوان رسیده بود. سلیمان اسحق تمام مبلغی را که حاضر بود روی خانهٔ کشیش پطر بگذارد به آنها قرض داده و اعلام کرده بود که فردا خانه را از آنها خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌تا از ما بچه‌ها همیشه باهم بودیم و چون از همان ابتدا همدیگر را دوست می‌داشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاوس بامن{{نشان|۴}} بود، پسر رئیس محکمهٔ محلی؛ دیگری زپی ولمه‌یر{{نشان|۵}} پسر صاحب مسافرخانهٔ بزرگ ده بنام «گوزن طلایی» که درختهای باغ زیبای آن تالب رودخانه دامن می‌گستردند و قایق تفریحی کرایه‌ای داشت؛ و نفر سوم هم‌من بودم که نامم تئودورفیشر{{نشان|۶}} است و پسر ارگ زن کلیسا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم در عین حال رهبر نوازندگان دهکده، معلوم ویولون، آهنگساز، تحصیلدار مالیات ده، خادم کلیسا و رویهمرفته یکی از افراد مفید دهکده بود که عموم مردم به‌او احترام می‌گذاشتند. ما بچه‌ها تپه‌ها و جنگل‌های اطراف ده را همانطور که پرندگان می‌شناختند بلد بودیم، زیرا اوقات فراغت را به‌گردش در میان تپه‌ساران و جنگل‌ها می‌گذراندیم یالااقل هرگاه مشغول شنا یاقایقرانی یاماهیگیری یاطاس ریختن یاسرسرک بازی در سراشیبی تپه نبودیم به‌اینکار می‌پرداختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعلاوه مجاز بودیم که در باغ قلعهٔ شاهزاده گردش کنیم، در صورتی که هیچکس دیگر چنین اجازه‌ای نداشت. علت این بود که مستخدم پیر قلعه، یعنی فلیکس برانت(felix brandt) مارا دوست می‌داشت و ما شب‌ها غالباً به‌باغ‌قلعه می‌رفتیم و پای صحبت آن پیرمرد می‌نشستیم. پیرمرد دربارهٔ زمان قدیم و‌ عجایب وغرایب صحبت می‌کرد وما بااو چپق می‌کشیدیم(خود او چپق کشیدن را به‌ما یاد داده بود) و قهوه می‌نوشیدیم؛ چون او به‌جنگ رفته ودر محاصرهٔ شهر وین شرکت کرده بود و همانجا، هنگامی که ترک‌ها شکست خورده بیرون رانده شدند، درمیان غنائمی که بدست آمد چندین گونی قهوه بود و اسرای ترک اسم وخواص آن‌را گفتند و شرح دادند که چگونه می‌توان مشروب مطبوعی ازآن تهیه کرد؛ و اکنون دیگر آن پیرمرد همیشه قهوه داشت؛ هم برای آنکه خودش بنوشد، و هم‌آنکه مردم بی‌اطلاع را متعجب و متحیر سازد. وقتی که هوا طوفانی می‌شد او شب مارا ‌نزد خود نگه می‌داشت و هنگامی که بیرون برق می‌درخشید و رعد می‌غرید او دربارهٔ ارواح واشباح و انواع سرگذشت‌های هراس انگیز وجنگ وجنایت وبریدن دست‌و‌پا و این قبیل چیزها برای ما سخن می‌گفت و محیط درون اطاق‌را جای خوش و مطبوعی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس برانت‌این سرگذشت‌هارا بیشتر از تجربهٔ‌ شخص خودش برای مانقل می‌کرد. او درعهد خود ارواح واجنه وجادوگران بسیاری دیده بود و یکبار نیمه شب در طوفانی سهمگین در کوهستان‌ها گمشده بود و در روشنایی برق شکارچی وحشی بنظرش آمده بود که‌بااشباح سگان خود اورا تعقیب می‌کند. یکبار نیز بختک را دیده بود و چندین بار باخفاش بزرگی برخورد کرده بود که خون مردم را وقت خواب از رگ گلویشان می‌مکد و بابال‌های خود آن‌ها را باد میزند تا همچنان در خواب بمانند و بالاخره بمیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس به‌ما دل می‌داد که از چیزهای خارق‌العاده از قبیل اشباح و ارواح نترسیم. می‌گفت این‌ها آزارشان به‌کسی نمی‌رسد بلکه فقط برای خودشان گردش می‌کنند، چون تنها و دلتنگ هستند و درپی محبت می‌گردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۶: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسربچه‌ئی آهسته به سوی ما آمد... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهم بموقع خود فهمیدیم که نباید بترسیم و حتی شب‌ها با او به یکی از زیر زمین‌های قلعه که‌‌پاتوق ارواح بود می‌رفتیم، اما روح فقط یکبار ظاهر شد، آنهم بطوری که بدشواری دیده می‌شد عبور کرد و بیصدا از میان هوا گذشت و ناپدید گردید و مالرزه‌ای براندام خود احساس نکردیم، چون فلیکس خیلی خوب به‌ما درس جرات و جسارت داده بود. او می‌گفت که این روح گاهی بسراغ من می‌آید وب کشیدن دست سرد ومرطوب خود روی‌صورت من از خواب بیدارم می‌کند، اما هیچ صدمه‌ای نمی‌رساند بلکه فقط جویای توجه و همدردی است. اما از همه عجیبتر این بود که او فرشته نیز دیده بود-آنهم فرشتهٔ واقعی- و باآنها حرف هم زده بود. میگفت فرشته‌ها بال ندارند و لباس می‌پوشند و طرز حرف‌زدن و رفتارشان عیناً مانند اشخاص عادی است و اگر کارهای عجیبی که از دست آدمیزاد ساخته نیست نمی‌کردند کسی نمی‌توانستند آنهارا بشناسد. بعلاوه آنها حین صحت کردن ناگهان ناپدید می‌شوند و اینهم کاری است که از هیچ بنی‌آدمی ساخته نیست. پیرمرد می‌گفت که فرشتگان خوش صحبت و بشاشند و مانند ارواح افسرده و غمگین نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ماه مه، پی از آنکه شب ازاین قبیل حرفها زده بودیم، ازخواب برخاستیم و بافلیکس برانت ناشتایی خوردیم و بعداز قصر سرازیر شدیم و از روی پل گذشتیم و به‌تپه‌ساران طرف چپ رفتیم و به قلهٔ تپه‌ای که یکی از نقاط دلخواه ما بود رسیدیم و در آنجا در سایهٔ درختان روی سبزه‌ها دراز کشیدیم تاخستگی در کنیم و چپق بکشیم و دربارهٔ عجایب و غرایب دنیا صحبت کنیم، زیرا این چیزها هنوز در خاطرمان زنده بودند و ذهن مارا بخود مشغول داشتند. اما نتوانستیم چپقمان را چاق کنیم، چون سنگ چخماق و قطعه فولادمان را جاگذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی نگذشت که پسربچه‌ای آسته بسوی ما آمد و نشست و با لحن دوستانه‌ای شروع به صحبت کرد – گویی با ما آشنایی داشت. ولیکن ما جوابش را ندادیم، چون او آدم غریبه بود وما عادت نداشتیم باغریبه حرف بزنیم وازو خجالت می‌کشیدیم. او لباس نو و خوبی بتن داشت و خوشگل بود و چهرهٔ گیرا و صدای خوشایندی داشت و آرام و فارغ‌البال بنظر می‌رسید و برخلاف بچه‌های دیگر خودش‌را جمع نمی‌کرد و نگران نبود. ماهم می‌خواستیم لااو دوست بشویم. ولی نمی‌دانستیم چگونه شروع کنیم. بعد من به‌فکر چپق افتادم و پیش خودم گفتم که اگر آنرا به او تعارف کنم، آیا نشانی از محبت تلقی خواهد کرد یا نه؟ - ولی بیاد آوردم که آتش نداریم و درنتیجه متأسف وبور شدم. اما او سرش را بلند کرد و بانگاه روشن و خرسندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آتش می‌خواهید؟ اینکه چیزی نیست. من تهیه می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من طوری یکه خوردم که یارای حرف زدن نداشتم؛ چون حرفی از دهان من برنیامده بود. او چپق را برداشت و به‌آن فوت کرد و توتون چپق گرفت و سرخ شد و حلقه‌های دود آبی رنگ زآن بهوا برخاست. مااز جا پریدیم و می‌خواستیم پابه‌فرار بگذاریم، اما چون او باالتماس از ما خواهش کرد که نرویم و به‌ما قول داد که صدمه‌ای نخواهد رساند، بلکه فقط می‌خواهد با ما دوست شود و به دنبال همصحبتی می‌گردد، این بود که ما باز ایستادیم و چون حس کنجکاوی و اعجابمان تحریک شده بود می‌خواستیم برگردیم، ولی جرات نمی‌کردیم. ‌او با لحن نرم و گیرای خود به‌دلجویی ادامه داد و ما وقتی که دیدیم چپق منفجر نشد و اتفاقی نیافتاد، رفته رفته اعتمادمان بازگشت و فوراً حس کنجکاوی ما برترسمان فائق آمد و بازگشتیم – اما آهسته و آمادهٔ اینکه بمحض دیدن علامت خطر مجدداً پابه‌فرار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مصمم بود که خیال مارا راحت کند و راه اینکار را نیز خوب می‌دانست: در برابر شخصی آنقدر جدی و ساده ومهربان، باآن زبان مسحور کننده، انسان نمی‌توانست بدگمان و ترسو باقی‌بماند. آری، اوقلب همهٔ مارت تسخیر کرد و چیزی نگدشت که ماباخیال راحت و آسوده پهلوی او نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، و از یافتن چنین دوستی خوشحال بودیم. وقتی که احساس ناراحتی بکلی برطرف شد ازو پرسیدیم که چگونه چنین کار عجیبی را آموخته است. گفت که چنین کاری را هرگز نیاموخته بلکه مانند سایر امور – امور عجیب و غریب – برایش طبیعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کدام امور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای، چندتا، نمی‌دانم چندتا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گذاری ماببینیم چطور اینکارهارا میکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«خواهش می‌کنیم بکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر فرار نمی‌کنید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه. باور کن دیگر فرار نمی‌کنیم. خواهش می‌کنیم، نمیکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، با کمال میل. اما شما هم نباید قول خودتان را فراموش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که فراموش نمی‌کنیم واو به گودال آبی رفت وبا قدری آب در فنجان که از برگ درخت ساخته بود بازگشت و به‌آن دمید و آنرا به دور انداخت. آب تبدیل بخ یک پاره یخ شده بود که شکل همان فنجان داشت. ما مات‌ومتحیر شدیم، اما اینبار دیگر نترسیدیم، بلکه بالعکس ازاینکه آنجا بودیم خیلی هم خوشحال شدیم وازو خواهش کردیم که ادامه بدهد و کارهای دیگری بکند واوهم کرد. گفت که هرجور میوه میل داشته باشیم می‌توانید برایمان تهیه کند، خواه فصل آن باشد و خواه نباشد. ناگهان همهٔ ما به‌سخن آمدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پرتقال!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سیب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«انگور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوگفت:«توی جیبهایتان است.» و راست می‌گفت. از بهترین انواع میوه هم بود، ما آن میوه‌هارا خوردیم و پیش خودمان گفتیم کاش بازهم بود، اما هیچکدام چیزی برزبان نیاوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت:«همانجایی که میوه‌های قبلی را پیدا کردید بازهم هست. هرقدر دیگری را که می‌خواهید ببرید؛ تاوقتی که من پهلوی شما هستم همینقدر کافی است که آرزویش را بکنید تاپیدایش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وراست می‌گفت. هرگز چیزی باین خوبی و عجیب ندیده بودیم. نان، کلوچه، شیرینی، آجیل، هرچه آدم میل می‌کرد، حاضر بود. او خودش چیزی نمی‌خورد بلکه فقط نشسته‌بود و حرف می‌زد و برای سرگرم کدن ما پشت سرهم کارهای عجیب وغریب می‌کرد. یک سنجاب کوچولو از گل ساخت و آنرا رها کرد. سنجاب از درخت بالا رفت و بالای سرما روی شاخه‌ای نشست و به‌طرف ما واق واق کرد. بعد سگی ساخت که چندان از موش بزرگتر نبود. آن سگ سنجاب را به‌شاخه‌های بالای درخت فرار داد و دور وبر درخت جست وخیز کنان بابرآشفتگی به‌او پارس کرد و درست و حسابی مثل سگ واقعی زنده و جاندار بود. این سگ سنجاب را ازین درخت بآن درخت میراند و خودس انرا تعقیب می‌کرد، تااینکه هردودرمیان جنگل ازنظر ناپدید شدند. ناشناس پرندگانی از گل می‌ساخت وآنهارا پرمی‌داد. پرندگان چهچهه زنان پرواز می‌کردند و می‌رفتند. سرانجام من دل به‌دریا زدم وازو پرسیدم که کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسادگی گفت:«فرشته» ویک مرغ دیگر را روی زمین گذاشت و دستهایش را بهم زد و آنرا پرداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که شنیدیم یکنوع رعب ووحشت مارا برداشت و دوباره ترسیدیم. ولی او گفت که ناراحت نشوید، علت ندارد از فرشته بترسید. ودرهرصورت شمارا دوست دارم. – عیناً بهمان سادگی سابق و خالی از تظاهر به‌صحبت خود ادامه داد ودر ضمن صحبت توده‌ای مرد وزن باندازهٔ انگشت دست انسان ساخت. این آدمها چست و چابک بکار پرداختند و میدانچه‌ای باندازهٔ دومتر مربع را درمیان چمن پاک و مسطح ساختند و در وسط آن میدان شروع کردند به‌ساختن یک قلعهٔ کوچک جالب و تماشایی. زنها شفته را قاطی می‌کردند و در ناوه می‌ریختند و روی سر می‌گذاشتند و از چوب بست بالا می‌بردند. یعنی درست بهمان کاری مشغول بودند که زنان کارگر کا همیشه انجام می‌دهند. مردها هم کار بنایی را بعهده داشتند. پانصد تن ازاین آدمکها تند و تند درهم می‌لولیدند و بچابکی کار می‌کردند و عرق پیشانی خودرا می‌ستردند. بطوری که هیچ فرقی با آدم عادی نداشتند. تماشای منظرهٔ جالب آن پانصد آدمک کوچولو که قلعه را می‌ساختند، و دیدن خود آن قلعه که پله به‌پله بالا می‌رفت و دوره‌به‌دوره شکل و تقارن می‌گرفت آن احساس رعب و وحشت را پاک برطرف کرد و بار دیگر بکلی خیالمان فارغ و آسوده شد. ازو پرسیدیم که آیا ماهم می‌توانیم از آن آدمکها بسازیم یانه. گفت بله، و به زپی دستور داد که چند عراده توپ برای قلعه درست کند و به نیکلاوس گفت که چند سرباز تبرزین‌دار بازره و ساق‌بند و کلاهخود بسازد و قرار شد منهم چند سوار بااسب تهیه کنم. هنگام تقسیم این وظایف، ناشناس مارا به‌نامهایمان طرف خطاب قرار داد، اما نگفت که اسم مارا از کجا دانسته است. بعد زپی ازو پرسید که نام خودش چیست، و او به‌آرامی گفت:«شیطان» و با دستش تراشه چوبی را نگهداشت و زندکی را که داشت از چوب بست می‌افتاد روی آنا گرفت و اورا دوباره سرجایش قرار داد و گفت:«عجب احمقی است. اینطور واپس می‌رود و نمی‌داند چکار می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن اسم ناگهان ما را بر جای خشک کرد. کارهایمان که عبارت بود از یک توپ و یک‌سرباز تبرزن‌دار و یک اسب از دستهایمان افتاد و قطعه قطعه شد. شیطان خندید و پرسید که موضوع چیست؟ من گفتم:«چیزی نیست؛ فقط این اسم برای یکنفر فرشته قدری عجیب می‌نماید.» - پرسید:«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه .. اینکه. خوب دیگر... می‌دانید این اسم اوست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، او عموی من است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا با خونسردی تمام گفت. از شنیدن این سخن لحظه‌ای نفس ما بند امد و قلبمان شروع به تپیدن کرد. او ظاهرأ متوجه این امر نشد، بلکه تبرزین داران و سایر کارهای مارا اصلاح کرد و تمام و کمال به دست ما داد و گفت:«مگر فراموش کرده‌اید؟ آخر او خودش هم یک وقتی فرشته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«بله، درست است. من متوجه نبودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، گناهب مرتکب نشده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دودمان ما دودمان خوبی است. بهتر از آن پیدا نمی‌شود. او یگانه فرد این دودمان است که مرتکب گناه شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان من از بیان اینکه این قضایا چقدر مهیج و شگفت انگیز بود، قاصر است. گاهی انسان چیزهایی می‌بیند که بقدری عجیب و هالی و مسحور کننده است که صرف بودن . دیدن آنها لذت آمیخته به وحشتی در انسان بر می‌انگیزد. خودتان می‌دانید در این قبیل مواقع انسان چه حالی می‌شود و چگونه سراپا به‌لرزه در می‌آید. می‌دانید که چگونه انسان خرد و خیره می‌شود و لبهایش می‌خشکد و نفسش تنگی می‌کند، و معهذا بهیچ قیمتی حاضر نمی‌شود از آنجایی که هست دور شود. من طاقتم طاق شده بود که یک سوالی ازو بکنم. این سوال نوک زبانم بود و نمی‌توانستم آنرا نگهدارم. خجالت می‌کشیدم بپرسم؛ ممکن بود حمل بر بی‌ادبی بشود. شیطان گاو نری را که ساخته بود به زمین گذاشت و لبخندی زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بی‌ادبی نیست. اگر هم بود من آنرا می‌بخشیدم. منظورت اینست که من او را دیده‌ام یا نه؟ بله، میلیون‌ها بار دیده‌ام، از همان وقتی که بچه کوچولویی بیش نبودم، یعنی هزارسال ببیشتر از عمرم نمیگذشت، در زمان فرشتگان کوچولوی تخم و ترکهٔ ما(بقول آدمیزادها)، من بچهٔ مورد علاقه او بودم. بله از همان هنگام تا زمان اخراج آدم که به حساب شما هشت هزار سال میشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هشت...هزار!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بله،» بعد رو کرد به زپی و بطرزی که انگار دارد به سوالی که او در مد نظر داشت جواب می‌دهد، گفت:«بله، البته من مثل یک پسر بچه بنظر می‌رسم، چون در واقع هم پسربچه‌ای بیش نیستم. نزد ما، آنچه شما اسمش را زمان می‌گذارید، چیز بسیار دراز و کشداری است. مقدار زیادی از آن باید طی شود تا یک فرشتهٔ کامل بوجود بیاید.» یک سوال هم من در نظر داشتم، و او رو کرد به من و گفت:«من به حساب شما شانزده هزار سال دارم.» بعد بطرف نیکلاوس برگشت و گفت:«نخیر، اخراج آدم تاثیری در وضع من و هیچیک از خویشانم نداشت. فقط خود او، که اسمش را روی من گذاشته‌اند از شجرهٔ ممنوعه خورد و آدم و حوا را بوسیلهٔ آن فریب داد. ما هنوز از گناه بری هستیم. ما قادر به ارتکاب گناه نیستیم. ما بری از عیب و نقص هستیم و همیشه درین حال باقی خواهیم ماند. ما...» در این موقع دو نفر از کارگران دعواشان شده بود و با صدای نازک مانند وزوز زنبور، داشتند بیکدیگر دشنام و ناسزا می‌گفتند. لحظه‌ای به سر و کلهٔ یکدیگر می‌کوبیدند و لحظه‌ای بهم می‌پیچیدند و بقصد جان باهم می‌کوشیدند. شیطان دست برد و با انگشتان خود آنها را له کرد و بیجان ساخت و بدور انداخت و با دستمال خود سرخی انگشتانش را پاک کرد و دنبالهٔ سخنش را از همانجا که قطع شده بود گرفت:«ما نمی‌توانیم مرتکب خطا بشویم. استعداد ارتکاب آنرا نداریم. چون نمی‌دانیم خطا و گناه چیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند در آن حال این سخن عجیب می‌نمود، ولکن ماچندان توجهی به آن نکردیم؛ چون جنایت بی‌سبب او – آری جنایت نام حقیقی عمل او بود و آنهم جنایتی که هیچ عذر و بهانه‌ای آنرا توجیه نمی‌کرد – جنایت او بقدری ما را متعجب و متاسف ساخته بود که بهیچ چیز دیگری توجه نداشتیم. این عمل مارا خیلی ناراحت کرد، چون او را دوست می‌داشتیم. او را فوق‌العاده شریف و زیبا و رئوف پنداشته بودیم و حقیقتا معتقد شده بودیم فرشته است، و آنوقت چنین عملی از ناحیهٔ او، آه، او را در نظر ما خیلی پائین می‌آورد حال آنکه ماچقدر برای او ارزش قایل بودیم! و لیکن او به‌صحبت خود ادامه داد: انگار نه‌انگار که اتفاقی افتاده؛ دربارهٔ مسافرتها و چیزهای جالبی که در دنیاهای بزرگ منظومهٔ شمسی ما و سایر منظومه‌های شمسی در نقاط دور دست فضا دیده بود، سخن می‌گفت و دربارهٔ آداب و سوم موجودات جاویدانی که ساکنین آن دنیاها را تشکیل می‌دهند داستانها نقل می‌کرد و علی‌رغم صحنهٔ رقت‌انگیزی که هم‌اکنون جلو چشم ما قرار داشت، ما را مسحور و مفتون سخنان خود ساخته بود. گفتم صحنهٔ رقت‌انگیز، بجهت آنکه زنان آن دو مردک مقتول اجساد له شدهٔ آنها را پیدا کرده بودند و داشتند روی نعش آنها شیون و زاری می‌کردند و یک کشیش هم آنجا ایستاده بود و دستها را بعلامت صلیب روی سینه گذاشته مشغول خواندن دعا بود و تودهٔ انبوهی از دوستان آنها برای اظهار دلسوزی و همدردی دور انها جمع شده بودند و اشک از چشمان بسیاری از آنها جاری بود. اما شیطان توجهی به این صحنه نداشت، تا اینکه صدای شعیف گریه و دعا او را آزرده خاطر ساخت. دست برد و تختهٔ سنگ نشیمن گاه تاب ما را برداشت و آنرا فرود آورد و همهٔ ان مردمان را با خاک یکسان کرد؛ گوئی مگسهایی چند بیش نبودند، و بعد دنبالهٔ حرف خود را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشته و ریختن خون کشیش! فرشته‌ای که روحش از ارتکاب گناه بیخبر است، اینطور با قساوت قلب صدها تن مرد و زن بیچاره را، که کوچکترین آزارشان به او نرسیده بود، می‌کشد و از میان می‌برد! تماشای آن عمل وحشتناک ما را مشمئز ساخت؛ بخصوص که می‌دانستیم هیچیک از آن آدمکان بیچاره، جز کشیش، برای مرگ آماده نبودند، زیرا هرگز در عمر خود نه دعایی خوانده و نه کلیسایی دیده بودند، و بنابراین یکراست روانهٔ جهنم می‌شدند. و آنوقت ما شاهد این مناظر بودیم، ما وقوع این جنایات را بچشم دیده بودیم و وظیفه داشتیم که آنرا بزبان بیاوریم و قانون را در مورد آن به جریان بیندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شیطان شیطان به صحبت خود ادامه داد و سحر بیان شگرف خود را در ما بکار انداخت. همه چیز را از یاد ما برد. فقط می‌توانستیم به‌سخنان او گوش فرا دهیم و اورا دوست بداریم و برده و مولای او باشیم، تا هرچه خاطر خواه اوست باما بکند. او ما را از لذت درک محضر خویش و نگریستن در آسمان چشمانش و احساس خلسه‌ای که از لمس کردن دستش در تمام رگ و پی‌های ما می‌دوید، سرمست ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۳ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناشناس همه جا رفته بود و همه چیز را دیده بود و همه چیز را می‌شناخت و هیچ چیزی را فراموش نمی‌کرد. آنچه دیگران می‌بایست با دقت و صرف وقت و مطالعه یاد بگیرند او بیک نگاخ فرا می‌گرفت. هیچ مشکل و معضلی برای او وجود نداشت. وقتی که می‌خواست راجع به چیزی صحبت کند، صنه را عینا جلو انسان زنده می‌کرد. ساخته شدن جهان را بچشم دیده بود، خلقت آدم را بچشم دیده بود، بچشم دیده بود که شمشون ستونهای معبد را از جاکند و معبد را بصورت ویرانه‌ای برسر خود فرو ریخت. مرگ ژول سزار را دیده بود. دربارهٔ زندگی روز مره در بهشت سخن می‌گفت. دیده بود که چگونه لعنت شدگان در میان زبانه‌های سرخ آتش دوزخ پیچ‌وتاب می‌خوردند. همهٔ‌ اینها را جلو چشم ما مجسم ساخت. مثل این‌بودکه مادر محل هستیم و با چشمان خود آنها را می‌بینیم. حتی آنها را لمس نیز می‌کردیم، اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که همهٔ این جریانات درنظر او جز بعنوان سرگرمی اهمیتی داشته باشند. آن مناظر جهنم، آن بچه‌های شیرخوار و زنان و دختران و پسران و مردان، که از فرط درد و رنج فریاد می‌کشیدند و استغاثه می‌کردند، برای ما بدشواری قابل تحمل بود، حال آنکه او بقدری نسبت به آنها بی اعتنا بود که گفتی یک مشت موش مصنوعی در آتش دروغین جلو چشمش پیشچ و تاب می‌‌خورند.‌‌‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هروقت دربارهٔ زنان و مردان این جهان خاکی، و اعمال و کردارشان سخن می‌گفت – ولواینکه عظیمترین و عالیترین اعمال آنها باشد – ما پیش خود شرمنده می‌شدیم زیرا ر‌فتارش نشان می‌داد که در نظر او این مردم و اعمالشان پشیزی ارزش ندارد، بطوری که اگر انسان نمی‌دانست گمان می‌کرد که دارد دربارهٔ حشرات صحبت می‌کند. حتی یکبار هم با تفضیل زیاد گفت که مردم ما در این جهان خاکی – هرچند کودک و نادان و خودپسند و کور و کچل و مفنگی و گدا و گرسته هستند – باز در نظر او جالب‌اند. و این مطلب را بدون کراهت و تلخی، بلکه بالحن کاملا عادی ادا کرد – مانند شخصی که دربارهٔ آجر یا پهن یاچیز بی‌اهمیت و بی احساس دیگری سخن می‌گوید. من ملتفت بودم که او قصد اهانت ندارد، اما پیش خودم حساب می‌کردم که این طرز حرف زدن چندان موافق ادب و آداب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید:«آداب؟ اینکه می‌گویم حقیقت محظ است و هیچ ادب و آدابی صحیح تراز حقیقت نیست. آداب خیال ئ افسانه است. ساختمان قلعه تمام شده است. از آن خوشتان می‌آید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هرکه بود خوشش می‌آمد. بسیار قشنگ و شکیل و پاکیزه بود و همهٔ جزئیاتش حتی پرچمکهائی که روی برجهای آن موج می‌زد، کامل و ساخته و پرداخته بود. شیطان گفت که اکنون باید توپها را کار بگذاریم و تبرزین داران را در محل خود بگماریم و سوار نظام را نمایش دهیم. آدمها و اسبهایی که ما ساخته بودیم خیلی تماشایی بودند. کمترین شباهتی به آنچه هنگام ساختن آنها در مد نظر داشتیم نداشتند، زیرا که البته ما در ساختن این قبیل چیزها مهارتی نداشتیم. شیطان گفت که بدتر از آنها را هرگز ندیده‌ام. وقتی که آنها را لمس کرد و جان بخشید، حرکاتشان مسخرهٔ محض بود؛ زیرا پاهای آنها یک اندازه نبود. مانند آدمهای مست تلوتلو می‌خوردند و سکندری می‌رفتند و جان همهٔ اطرافیان خود را بخاطر می‌انداختند و سرانجام زمین می‌خوردند و در نهایت بیچارگی دست و پا می‌زدند. هرچند این منظره خجلت‌انگیز بود، باز خنده‌مان می‌گرفت. توپها را با گل پرکردیم تا بعلامت سلام شلیک کنند؛ اما بقدری کج و کوله و بد ساخت بودند که هنگام در رفتن منفجر شدند و عده‌ای از توپچیان را مقتول و عده‌ای را مجروح و معیوب ساختند. شیطان گفت حالا طوفانی راه می‌اندازیم و اگر بخواهیم زمین لرزه هم می‌آوریم، اما باید قدری از قلعه فاصله بگیریم تا از خطر دور باشیم. ما می‌خواستیم مردم قلعه را نیز خبر کنیم، ولی شیطان گفت که کاری به آنها نداشته باشید، مهم نیستند، هر وقت احتیاج داشته باشیم می‌توانیم بازهم از این آدمکها درست کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر طوفانی کوچکی رفته رفته روی قلعه را فرا گرفت و سیاهی زد و رعد و برق کوچکی شروع شد و زمین به لرزیدن و باد به‌نالش و غرش وباران به‌بارش آغاز کرد و همهٔ مردم به درون قلعه پناه بردند. ابر تیره‌تر و تیره‌تر شد و اکنون دیگر انسان قلعه را بطور محو و مبهم در میان آن می‌دید. برق پشت سر هم درخشید و به قلعه اصابت کرد و آنرا آتش زد و شعه‌های آتش سرخ و وحشتناک از میان ابرها ظاهر شد و مردم جیغ کشان و شیون‌کنان از قلعه بیرون ریختند، اما شیطان بدون آنکه به عجز و التماس ما وقعی بگذارد آنها را با دست خود مجدداً به درون قلعه ریخت و در گیراگیر زوزه کشیذن باد و غریدن رعد انبار مهمات قلعه منفجر شد و زلزله زمین را شکافت و ویرانه‌های قلعه در شکافی که زمین باز کرده بود سرازیر شد، و شکاف، آنرا با تمام ارواح معصوم ساکنینش در کام خود فرو برد و از پانصدتن حتی یک تن نیز جان بدر نبرد. قلب ما شکسته شده بود. نمی‌توانستیم از گریه خودداری کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«گریه نکنید، آنها ارزشی نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر همه شان به جهنم رفتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، اینکه اهمیتی ندارد. می‌توانیم بازهم عده زیادی بسازیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش برای متاثر ساختن او بیهوده بود. پیدا بود که بکلی فاقد احساس است و نمی‌فهمد. سرشار از روحی جوشان و خروشان بود و بقدری شادمان و سرخوش بود که گویی آنچه در برابر چشمش می‌گذرد نه صحنهٔ قتل عام بل مجلس عروسی است؛ و اصراری هم داشت که ما را وادارد که مانند خود او احساس کنیم و البته سحر کلامش مطلوب او را عملی ساخت. برایش زحمتی نداشت. هرچه می‌خواست با ما می‌کرد. لحظه‌اب بعد، ما روی آن گورستان مشغول پای کوبی بودیم و او آلت عجیب و خوش نوایی را که از جیبش در آورده بود برای ما می‌نواخت. نغمه‌ای به شیرینی و لطافت آن در هیچ جا وجود نداشت – مگر شاید در بهشت، و خود شیطان هم می‌گفت که آن آلت را از بهشت آورده است. نغمهٔ آن آلت انسان را از وجد و نشاط دیوانه می‌کرد. نمی‌توانستیم چشم از او برگیریم و نگاهی که از دیدگان ما ساطع بود از قلب ما برمی‌خواست و زبان بی‌زبانی نگاهمان، پرستش و عبودیت محظ و مطلق بود. شیطان رقص را نیز از بهشت آورده بود و وجد و حال و یمن و برکت بهشتی در آن نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین هنگام شیطان گفت که باید برای انجام دادن ماموریتی برود، ولیکن ما حتی رفتن او را نیز نمی‌توانستیم تحمل کنیم و دامنش را چسبیدیم و بخواهش و تمنا ازو خواستیم که بماند. این موضوع برایش خوشایند بود. خودش چنین گفت و نیز گفت که حالا که اینطور است نمی‌روم و قدری دیگر می‌مانم و می‌نشینم و قدری بیشتر صحبت می‌کنیم. گفت که شیطان اسم حقیقی من است. اما اسم دیگری نیز برای خود انتخاب کرده‌ام که باید در حضور دیگران مرا بدان اسم بنامید و آن اسم یکی از همین اسمهای عادی است که مردم دارند – یعنی فیلیپ تراوم{{نشان|۷}} ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک چنین موجودی این کار خیلی بعید و پست می‌نمود. ولی رأی‌رأی او بود و ما چیزی نگفتیم. همان رأی او کافی بود. آنروز ما معجزات فراوانی بچشم دیدیم و فکر من داشت متوجه لذتی می‌شد که پس از بازگشت به خانه از نقل آنها نصیبم می‌گردید؛ ولیکن شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، این چیزها همه اسراری است که باید بین ما چهار نفر بماند. اگر بخواهید اینها را نقل کنید، مختارید؛ اما من زبان شما را محافظت خواهم کرد و کلمه‌ای از آن از زبانتان نخواهد پرید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع ما را بور کرد، اما چاره‌ای نبود. بهرحال به قیمت یکی دوبار آه کشیدن برای ما تمام شد. همینطور گل گفتیم و گل شنیدیم و شیطان افکار ما را می‌خواند و به آنها جواب می‌داد و بنظر من می‌آمد که این جالبترین و عالیترین کاری بود او می‌‌کرد اما شیطان افکار مرا قطع کرد و گفت:&lt;br /&gt;
«نه، برای تو جالب است، اما برای من جالب نیست. من مانند شما محدود و متناهی نیستم. من تابع شرایط بشری نیستم. برایم ممکن است که ضعفهای بشری شما را قیاس کنم و بفهمم، اما خودم هیچیک از این ضعفها را ندارم. جسم من واقعی نیست، هر چند اگر شما دست به بدن من بزنید آنرا سفت احساس خواهید کرد. لباسهای منهم واقعی نیست. من روحم. کشیش پطر دارد می‌آید.» ما برگشتیم و نگاه کردیم، ولی چیزی ندیدیم. شیطان گفت:«هنوز پیدا نشده، ولی بزودی او را خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، او را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی که آمد بااو حرف نخواهی زد؟ او مانند ما کودن و نادان نیست، و بسیار خوشوقت خواهد شد که با تو صحبت کند. با او حرف خواهی زد؟»&lt;br /&gt;
«یک وقت دیگر چرا، اما حالا نه. کمی دیگر باید دنبال ماموریتم بروم. آهان آمد: حالا می‌توانید او را ببینید. آرام بنشینید و هیچ حرفی نزنید.»&lt;br /&gt;
ما نگاه کردیم و دیدیم که کشیش پطر از میان درختان شاه بلوط دارد می‌آید. ما سه نفر کنار یکدیگر روی علفها نشسته بودیم و شیطان جلوی ما روی علفها نشسته بود، کشیش پطر متفکر سرش را بزیر انداخته بود، آهسته جلو آمد و در دوسه متری ما متوقف شد و کلاهش را برداشت و دستمال ابریشمی‌اش را در آورد و همانجا ایستاد و صورتش را پاک کرد و چنان بنظر می‌رسید که می‌خواهد با ما حرف بزند، اما چیزی نگفت. در همین موقع زیرلب گفت:« نمی‌دانم چه امری مرا به اینجا آورد، مثل اینکه لحظه‌ای پیش در اطاق کار بودم، ولی گمان می‌کنم یک ساعتی خواب دیده‌‌ام و بدون اینکه خودم متوجه باشم تمام این راه را آمده‌ام، چون من در این ایام سخت هوش و حواس درستی ندارم.» بعد در حالی که با خودش حرف می‌زد یکراست رفت و از میان شیطان گذشت، عیناً مثل اینکه هیچ سر راهش قرار نداشت. دیدن این منظره نفس ما را بند آورد. مثل مواقعی که اتفاق عجیبی رخ می‌دهد و آدم بی‌اختیار فریاد می‌کشد، می‌خواستیم فریاد بکشیم، اما یک چیزی بنحو مرموزی ما را خاموش نگهداشت. فقط نفسمان بند آمد. کمی بعد کشیش پطر پشت درختان از نظر ناپدید شد و شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همانطور است که گفتم – من روحی بیش نیستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، حالا آدم می‌تواند ببیند، ولی ما که روح نیستیم، و حال آنکه بخوبی معلوم بود که او ما را ندید. مگر ما هم نامرئی هستیم؟ او به ما نگاه کرد، اما مثل اینکه ما را ندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچکدام از ما در نظر او مرئی نبودیم، چون من اینطور می‌خواستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدن این چیزهای عجیب افسانه مانند، و دانستن اینکه اینها هیچکدام رویا نیست بلکه حقیقت دارد بقدری برایمان جالب بود که نمی‌توانستیم آنرا باور کنیم. شیطان نشسته بود و مانند یک آدم عادی با زبان ساده و طبیعی و افسونگر خود به صحبت ادامه می‌داد. خلاصه طوری بود که کلام قادر نیست بشما حالی کند که بر ما چه می‌گذشت. حال ما حال خلسه بود، و خلسه حالی است که در بیان نمی‌گنجد. مانند نغمهٔ موسیقی است. انسان نمی‌تواند طوری موسیقی را طوری توصیف کند که طرف صحبت، آنرا احساس کند. شیطان بار دیگر به اعصار قدیم بازگشته آنها را جلو چشم ما زنده ساخته بود! چه چیزها دیده بود! تماشای او، و تصور اینکه آدم اگر اینقدر تحربه اندوخته داشت به چه صورتی در می‌آمد، خودش شگفت‌ آمیز و احاب انگیز بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سخنان و اعمال او در عین حال انسان را بطرز غم انگیزی متوجه حقارت خود می‌ساخت. متوجه می‌ساخت که عمرش روزی بیش نیست؛ آنهم روزی کوتاه و بی مقدار. شیطان برای آنکه غرور جریحه دار شدهٔ انسان را التیامی ببخشد، چیزی نمی‌کفت، نخیر، حتی کلامی بر زبان نمی‌آورد. همیشه دربارهٔ انسان با همان لحن بی‌اعتنای همیشگی خود سخن می‌گفت، گویی دربارهٔ پاره آجر و آشغال و این قبیل چیزها صحبت می‌کند. معلوم بود که افراد بشر برای او بهیچوجه اهمیتی ندارند. البته پیدا بود که قصد رنجانیدن ما را ندارد - عیناً همانطور که وقتی ما از یک پاره آجر سخن می‌گوئیم قصد اهانت به او را نداریم. احساسات یک پاره آجر برای ما هیچ است، هرگز بخاطر ما نمی‌گذرد که پاره آجر هم احساس دارد یا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار هنگامی که شیطان داشت پرشکوه و جلال ترین سطلاطین و فاتحین و شاعران و پیامبران و دزدان دریایی و گدایان را باهم در یک ترازو می‌گذشت – درست مانند یک توده پاره آجر،- من به رگ غیرتم برخورد و خواستم کلمه‌ای در دفاع از انسان گفته باشم؛ از اینرو ازو پرسیدم که چرا میان خودش و انسان اینقدر تفاوت قایل می‌شود. شیطان ناچار شد مدتی سوآل مرا زیرو رو کند، نمی‌فهمید چگونه ممکن است من چنین سوآل عجیبی را طرح کرده باشم. بعد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تفاوت بین من و انسان؟ تفاوت بین باقی و نافی؟ بین جسم و روح؟» یک دانه ساس را که داشت روی یک قطعه چوب راه می‌رفت برداشت و گفت:«فرق بین ژول‌سزار و این جانور چیست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:«انسان نمی‌تواند چیزهایی را که از لحاظ ماهیت و فاصلهٔ زمانی قابل قیاس نیستند باهم مقایسه کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جواب سؤال خودت را دادی. من همین جواب ترا تشریح می‌کنم. انسان از خاک ساخته شده است. من ساخته شدن او را بچشم دیده‌ام. من از خاک ساخته نشده‌ام. انسان مجموعهٔ بیماریها و ناپاکیهاست. امروز می‌آید، فردا می‌رود. از خاک شروع و به گند ختم می‌شود. من به عالم باقی تعلق دارم و بر انسان فانی اشرفم. بعلاوه انسان «قوهٔ تمیز اخلاقی» دارد. می‌فهمی چه می‌گویم؟ «قوهٔ تمیز اخلاقی» - مثل اینکه بهمین اندازه تفاوت بین ما نفی‌نفسه کفایت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن خود را بهمین جا ختم کرد. گویی همین اندازه برای حل مسأله کافی بود من متأسف شدم؛ زیرا در آن هنگام من از معنای «قوهٔ تمیز اخلاقی» درست سر در نمی‌آوردم. همینقدر می‌دانستم که ما آدمها از داشتن آن بخود می‌بالیم؛ و وقتی که شیطان اینطور از قوهٔ تمیز اخلاقی سخن گفت، کلام او احساسات مرا جریحه‌دار کرد، مانند دختری که تعریف و تمجید گرامی ترین لباسها و زر و زیروهایش را از مردم شنیده باشد و آنوقت ببیند که چند نفر ناشناس آنها را به مسخره گرفته‌اند. مدتی همه ساکت بودیم و من شخصاً افسرده و دلتنگ بودم. بعد شیطان دوباره شروع به صحبت کرد و بزودی چنان از شادی و خوشی درخشیدن گرفت که بار دیگر من هم سر دماغ آمدم. شیطان مقداری چیزهای شیرین و خوشمزه برایمان نقل کرد. بطوری که از خنده روده بر شدیم. راجع به هنگامی که شمشون مشعل به‌دم روباهان بست و آنها را در مزارع فلسطین رها ساخت و وقتی که شمشون روی دیوار نشسته بود و با دست به‌رانهای خود می‌زد و می‌خندید و اشک روی گونه‌هایش جاری می‌شد، و زمانی که تعادل خود را از دست داد – برایمان نقل کرد، و خاطره‌ای که از آن منظره داشت او را به خنده انداخت. خلاصه خیلی خوش گذشت. سرانجام شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون دیگر بدنبال کارم می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما گفتیم:«نه! نرو. پهلوی ما بمان. اگر بروی دیگر برنمی‌گردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا بر می‌گردم. قول می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه وقت؟ امشب؟ پس بگو که چه وقت برمی‌گردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زیاد طولش نمی‌دهم. خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما ترا دوست می‌داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم از شما خوشم می‌آید. بعنوان دلیل علاقهٔ خودم یک چیز خوبی بشما می‌دهم. معمولا من وقتی که می‌روم، ناگهان ناپدید می‌شوم؛ اما حالا بتدریح محو خواهم شد، و می‌گذارم شما ببینید که چگونه محو می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخاست و ایستاد و چیزی نگذشت که قضیه ختم شد. یعنی رقیق شد و رقیق شد، تا اینکه بصورت حباب صابون درآمد؛ منتهی شکل خود را حفظ کرد. بوته‌های جنگل، بهمان وضوحی که از ورای حباب صابون دیده می‌شود، از آن سوی او پیدا بود. همهٔ رنگهای لطیف قوس قزحی حباب صابون روی سطح او می‌درخشید و بازی می‌کرد و آن شکل پنجره مانند نیز که همیشه روی حباب صابون دیده می‌شود، روی او بچشم می‌خورد. لابد دیده‌اید که حباب روی قالی فرود می‌آید و قبل از ترکیدن چندبار ورجه ورجه می‌کند. شیطان نیز همین کار را کرد. از جا پرید، روی علفهت فرود آمد، باز پرید و در هوا پرواز کرد و بار دیگر فرود آمد و این حرکت چندین بار تکرار شد و پوفی ترکید! و جای او هیچ نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظرهٔ تماشایی عالی و عجیبی بود. ما حرفی نزدیم، بلکه فقط نشستیم و در شگفتی و رؤیا فرو رفتیم و چشمان خود را بهم زدیم و بالاخره زپی ا جا برخاست و با حالی افسرده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من گمان نمی‌کنم هیچکدام از اینها اتفاق افتاده باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس آهی کشید و او هم کما بیش همین را گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شنیدن حرف آنها خیلی ناراحت شدم؛ زیرا مضمون و مفاد حرف آنها درست همان ترس ناراحت کننده‌ای بود که در دل خود احساس می‌کردم. بعد از آن پیرمرد بیچاره کشیش پطر را دیدیم که دارد باز می‌گردد و سرش را پائین انداخته درپی چیزی می‌گردد. وقتی که کاملا به ما نزدیک شد سرش را بلند کرد و ما را دید گفت:«بچه‌ها، چقدر وقت است شما اینجا هستید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مدت کوتاهی است، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس بعد از آنکه من از اینجا گذشتم شما آمده‌اید، و بنابراین شاید بتوانید به من کمک کنید. شما از همین جاده آمده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسیار خوب. منهم از همین راه آمدم. کیفم را گم کرده‌ام. چندان وجهی توی آن نبود: اما همان مقدار جزیی هم برای من خیلی است. زیرا همهٔ دارایی من همان بود. شما که چیزی پیدا نکرده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، پدر. ولی بشما کمک خواهیم کرد که آنرا پیدا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم می‌خواستم همین را از شما خواهش کنم. آهان، آنجاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۳۱: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما متوجه کیف نشده بودیم؛ معهذا درست در همان نقطه‌ای که شیطان هنگام محو شدن ایستاده بود، قرار داشت البته اگر حقیقت داشت که شیطانی محو شده بود و ما در خواب و خیال ندیده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و قیافه‌اش خیلی متعجب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«کیف مال من است، اما محتویاتش مال من نیست. این کیف باد کرده است و حال آنکه کیف من صاف بود. مال من سبک بود، این سنگین است.» کیف را باز کرد: تا آنجا که می‌گرفت انباشته از سکه طلا بود. کیف را به ما نشان داد که تماشا کنیم و البته ما هم تماشا کردیم، زیرا قبل از آن هرگز آن مقدار پول در آن واحد ندیده بودیم. دهان همه‌مان باز شد که بگوییم:«کار شیطان است!» اما کلمه‌ای از دهانمان خارج نشد. آخر ما نمی‌توانستیم آنچه شیطان میل نداشت گفته شود بگوییم – خودش اینرا به‌ما گفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بچه‌ها، این کار شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف ما را به خنده انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود او هم بمحض اینکه به احمقانه بودن سؤال خودش پی برد، خنده‌اش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه کسی اینجا بوده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان ما باز شد که جواب بدهیم، اما لحظه‌ای همچنان باز ماند؛ نمی‌توانستیم بگوییم هیچکس، چون دروغ بود، و کلمهٔ مناسبی هم بخاطرمان نمی‌آمد. بعد جواب صحیح بفکر من رسید و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی‌آدمی اینجا نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«همین طور است،» و دهان خود را بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر گفت:«اینطور نیست»؛ و با قیافهٔ جدی به ما نگریست. منهم لحظه‌ای پیش از اینجا گذشتم و کسی اینجا نبود. اما این اهمیتی ندارد. بعد از آن باید کسی اینجا آمده باشد. منظورم این نیست که آن شخص قبل از شما از اینجا نگذشته یا شما او را دیده‌اید؛ ولی مسلم می‌دانم که یکنفر از اینجا گذشته است. شما را به شرافتتان قسم کسی را ندیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی آدمی را ندیده‌ایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کافی است. می‌دانم که حقیقت را به من می‌گویید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش روی جاده نشست و شروع کرد به شمردن پولها و ما هم با اشتیاق زانو زدیم و برای کمک کردن به‌او پولها را بصورت ستونهای کوچک روی هم چیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش گفت:« هزاروصد دوکات{{نشان|۸}} تمام است! خدایا گاش این پول مال من بود. چقدر به آن احتیج دارم!» صدایش شکسته و لبهایش مرتعش شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما فریاد زدیم:«مال خودتان است، پدر، تا شاهی آخرش مال خودتان است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه مال من نیست. وا‌لله من سر درنمی‌آورم.گمان می‌کنم یکی از دشمنان... باید دامی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«غیر از آن ستاره شناس شما هیچ دشمن واقعی در این دهکده ندارید. مارگت هم هیچ دشمنی ندارد. حتی هیچ نیم دشمنی هم که آنقدر پول در بساط داشته باشد که هزار و صد دوکاتش را برای صدمه‌زدن به شما حرام کند، ندارید. از شما می‌پرسم همینطور است یا نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش نتوانست جواب این برهان را بدهد، و این امر او را خوشحال کرد:«.لی آخر این پول مال من که نیست. در هر صورت مال من نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن را با لحن مرددی ادا کرد: مانند کسی که از شنیدن مخالفت دیگران نه تنها ناراحت نگردد، بلکه خوشحال نیز بشود. &lt;br /&gt;
«پدر روحانی، این پول مال شمااست و ما همه شاهد هستیم. بچه‌ها، اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، ما شاهدیم، پای حرفمان هم می‌ایستیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا پیرتان کند، شما دارید کم‌کم مرا قانع می‌کنید. واقعاً دارید مرا قانع می‌کنید. کاش من فقط صد دوکات ازین پول را می‌داشتم. خانه‌مان گرو صددوکات است و اگر ما فردا پول را ندهیم دیگر مسکن و مأوایی نخواهیم داشت. و این چهار دوکات تنها مبلغی است که ما داریم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این پول شمااست، تا شاهی آخرش مال شمااست، و شما باید آنرا بردارید. ما همه شاهدیم که این عمل درست است اینطور نیست تئودور؟ اینطور نیست زپی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو نفر گفتیم چرا، نیکلاوس پول را دوباره توی آن کیف کهنه و فرسوده ریخت و صاحبش را وادار به قبول آن ساخت. بنابراین کشیش گفت که دویست دوکات از آن را خرج خواهد کرد، زیرا خانه‌شان به‌این مبلغ می‌ارزد و در صورت لزوم خواهد توانست با فروش خانه آنرا بپردازد؛ مابقی را به نزول خواهد گذاشت تا اینکه صاحب حقیقی‌اش پیدا شود. قرار شد ما هم ورقه‌ای امضاء کنیم و شهادت بدهیم که کشیش چگونه پوا را پیدا کرده است؛ برای اینکه به مردم دهکده ثابت کند که قروض خود را از طریق نامشرع ادا نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۴ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آنروز، هنگامی که کشیش پطر با سکه‌های طلا قرض خود را به سلیمان اسحق پرداخت ومابقی پول را نیز نیزد او به نزول گذاشت، سروصدای زیادی در دهکده پیچید. تغییر خوشایندی نیز در اوضاع رخ داد: بسیاری به خانهٔ کشیش رفتند و به او تبریک گفتند و عده‌ای از دوستان قدیمی سرد بار دیگر به گرمی گراییدند و بر سر مهر آمدند، و از همهٔ اینها بالاتر، مارگت به یک مجلس مهمانی دعوت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرده و اسراری هم در کار نبود. پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود نقل کرد و گفت که علت آنرا نمی‌فهمد و فقط، تا آنجا که عقلش قد می‌دهد، پیداست که دست خداوند در قضیه دخالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۳۵: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود برای مردم نقل کرد و گفت: «پیداست که دست خداوند در قضیه دخالت دارد...» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دو نفر سرشان را تکان دادند و بخود گفتند که این دست بیشتر به دست شیطان شباهت دارد تا دست خدا؛ و در حقیقت حدسی چنین درست از زبان مردمی چنان نادان خیلی بعید می‌نمود. بعضی پچ‌پچ‌کنان ما بچه‌ها را دور کردند و کوشیدند که با زبان چرب و نرم مارا وادارند که «بیائیم و راستش را بگوییم»، و قول دادند که هرگز بکسی نخواهند گفت، بلکه فقط برای اقناع خودشان می‌خواهند بدانند، زیرا قضیه خیلی آب برمی‌دارد. حتی می‌خواستند این راز را از ما بخرند و در ازاء آن پول به ما بدهند و ما هم می‌خواستیم داستانی از خودمان در بیاوریم که جواب سؤالات آنها را بدهد، اما نمی‌توانستیم، چون آن زیرکی و فراست لازم را نداشتیم و در نتیجه فرصت گرفتن پول را از دست دادیم و تأسف خوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این راز را ما بدون زحمت و ناراحتی با خود داشتیم، اما آن راز دیگر، آن راز بزرگ، آن راز عالی، درون مارا می‌خراشید که بیرون بریزد و ما هم می‌سوختیم که آنرا علنی کنیم و مردم را با آن مات و متحیر سازیم، اما ناچار بودیم که آنرا در سینهٔ خود نگهداریم – در حقیقت آن راز خودش را در سینهٔ ما نگه‌میداشت. شیطان گفته بود که این راز پیش خود ما خواهد ماند، و می‌ماند. ما هر روز بیرون می‌رفتیم و در جنگل دور هم جمع می‌شدیم تا دربارهٔ شیطان باهم حرف بزنیم ودر واقع این یگانه موضوعی بود که ما درباره‌اش فکر می‌کردیم و یا به‌آن اهمیتی می‌دادیم. شبانه روز منتظر پیدا شدن او بودیم و امیدوار بودیم که بیاید و در تمام این مدت کاسهٔ صبرمان لبریزتر و لبریزتر می‌شد. دیگر به سایر بچه‌ها علاقه‌ای نداشتیم و در بازیها و گردشهای آنها شرکت نمی‌کردیم. بعد از دیدن شیطان آن بچه‌ها دیگر بی‌اندازه رام و دست‌آموز و عادی بنظر می‌رسیدند؛ و اعمالشان بعد از سرگذشتهای قدیم شیطان و پروازهای او در میان ستارگان و معجزات و محو شدنها و انفجارهای او، بقدری ناچیز و مبتذل بنظر می‌رسید که تاب تحمل آن را نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای اول ما از بابت یک‌چیز نگران بودیم و به‌بهانه‌های مختلف به خانهٔ کشیش پطر می‌رفتیم که آنرا از نظر دور نداریم و آن عبارت بود از سک‌های طلا؛ و ما می‌ترسیدیم که آن سکه‌ها مانند پولهای جن و پری ناگهان دود شده بهوا برود. اگر این پول دود می‌شد.... اما چیزی که نشده دیگر گفتن ندارد. باری تا پایان روز شکایتی در اینمورد شنیده نشد و بنا براین ما خاطر جمع شدیم که سکه‌ها طلای حقیقی است و این نگرانی را از خاطر خود دور ساختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک چیز هم بود که می‌خواستیم از کشیش پطر بپرسیم و بالاخره شب دوم خیر و شر کردیم و بااندکی ترس و لرز به خانهٔ او رفتیم و من سؤال را تا آنجا که می‌توانستم قاطی صحبتهای دیگر کردم، و هر چند، نمی‌دانستم که در این قبیل مواقع سؤال را چگونه باید پیش کشید، حرفم بقدر کافی عادی و تصادفی نمی‌نمود، بهرحال گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر روحانی! قوهٔ تمیز اخلاقی یعنی چه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش از بالای عینکهای بزرگش باقیافه‌ای شگفت زده به من نگریست و گفت:«همان قوه‌ایست که مارا به تمیز دادن خوب از بد قادر می‌سازد، دیگر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن نور کمی به موضوع تاباند، اما آنرا کاملا روشن نکرد و من از جواب او قدری بور و تاحدی ناراحت شدم. او منتظر بود که من حرفم را ادامه دهم و بنابراین من، چون حرف دیگری نداشتم بزنم، بناچار گفتم:«این قوه، چیز باارزشی است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«با ارزش؟ الله و اکبر! پسر این تنها چیزی است که‌ انسان را از حیوان فانی ممتاز می‌سازد و به‌او بقاء و ابدیت می‌بخشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع مطلب جدیدی برای گفتن بخاطرم نیاورد؛ و بنا براین با بچه‌های دیگر بیرون آمدم و رفتیم. لابد احساس کرده‌اید که آدم وقتی شکمش پر شده اما سیر نشده باشد چه حالی دارد؛ منهم یک چنین احساس مبهم و نامعینی داشتم. آنها از من می‌خواستند که مطلب را توضیح بدهم، اما من حالش را نداشتم. از توی هشتی خانه گذشتیم و مارگت را دیدیم که در کنار چرخ نخ‌ریسی‌اش نشسته و دارد به ماری لوگر درس می‌دهد. پس معلوم شد که یکی از شاگردان رمیدهٔ او باز گشته‌است، و آنهم یکی از شاگردان صاحب نفوذ! – پیدا بود که دیگران نیز بدنبال این یکی خواهند آمد. مارگت از جا پرید و بسوی ما دوید و بار دیگر باچشمان اشک آلود از ما تشکر کرد. این بار سوم که بمناسبت اینکه نگذاشته بودیم اثاثهٔ او و عمویش را توی خیابان بریزند از ما تشکر می‌کرد، و ما نیز بار دیگر به‌او گفتیم که کار مهمی نکرده‌ایم. اما او عادتش این بود. اگر کسی کاری برایش می‌کرد، هرگز از سپاسگذاری سیر نمی‌شد. بنابراین ما هم مانع نشدیم و گذاشتیم که حرفش را بزند. از باغ که گذشتیم دیدیم ویلهم مایدلینگ آنجا نشسته و منتظر است، زیرا کم‌کم غروب داشت نزدیک می‌شد و او می‌خواست پس از آنکه تدریس مارگت تمام شد او را برای گردش و هواخوری به کنار رودخانه ببرد. ویلهم مایدلینگ وکیل دعاوی جوانی بود که کارش گرفته بود و خرده خرده داشت رو می‌‌آمد. او مارگت را خیلی دوست می‌داشت و مارگت هم او را. ویلهم مانند دیگران مارگت را ترک نگفته بود، بلکه در تمام این مدت در دوستی ثابت و پابرجا مانده بود. وفای او از نظر مارگت و عمویش دور نمانده بود. ویلهم استعداد فوق‌العاده‌ای نداشت، ولی خوش قیافه و خوش طینت بود و این صفات خود نوعی استعداد است و در بسیاری از مواقع بکار می‌آید. از ما پرسید که درس به کجا رسیده است و ما گفتیم که نزدیک است تمام بشود. شاید هم واقعاً همینطور بود؛ چون ما چیزی از آن نمی‌دانستیم، اما پیش خودمان حساب کردیم که اگر اینطور بگوییم خوشش خواهد آمد: و اتفاقاً خوشش هم آمد، و گفتن این مطلب برای ما خرج و زحمتی نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۵ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز چهارم ستاره شناس از برج کهنه و مخروبه‌اش در بالای دره، که گمان می‌کنم همانجا خبر بگوشش رسیده بود، به دهکده آمد. اول یک گفتگوی خصوصی باما کرد و ما آنچه می‌توانستیم به او گفتیم. بعد نشست و مدتی پیش خودش فکر کرد و کرد و سپس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گفتید چند دوکات بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هزار و صد و هفت دوکات، آقا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه مثل کسی که باخودش حرف می‌زند گفن:«خیلی عجیب است. بعله... خیلی غریب است. تصادف عجیبی است.» بعد ما را زیر اخیه کشید و از سر نو موضوع را بازپرسی کرد و ما جواب دادیم... بالاخره گفت:«هزار و یکصد و شش دوکات مبلغ هنگفتی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«یکصد و هفت،» و بدین ترتیب حرف ستاره شناس را اصلاح کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آهان، هفت، بله؟ البته یک دوکات کم و زیاد چندان اهمیتی ندارد، ولی شما قبلا گفتید هزار و یکصد و شش دوکات.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما صلاح خودمان ندیدیم که بگوییم ستاره‌شناس اشتباه می‌کند، اما می‌دانستیم که اشباه می‌کند. نیکلاوس گفت:«از بابت این اشتباه معذرت می‌خواهیم، منظورمان همان هفت بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، اهمیتی ندارد، پسرجان. فقط چون متوجه اختلاف شدم، این بود که تذکر دادم. اکنون چند روز از قضیه می‌گذرد و نمی‌توان انتظار داشت که شما همه چیز را دقیقاً بیاد داشته باشید. وقتی که هیچ موضوع خاصی که عدد را در ذهن انسان حک کند وجود نداشته باشد، البته خیلی احتمال دارد که انسان دچار اشتباه گردد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی با اشتیاق گفت:«آخر چنین موضوع وجود داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس با بی‌اعتنایی گفت:«آن موضوع چه بود، پسرجان؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن موضوع این بود که ما هرکدام بنوبت توده‌های سکه را شمردیم و همه بیک نتیجه رسیدیم – یعنی هزار و صد و شش. اما من موقع شروع برای تفریح یکی از سکه‌ها را کش رفته بودم و بعداز شمردن آنرا سرجایش گذاشتم و گفتم گمان می‌کنم که اشتباه کرده باشیم و هزار و یکصد و هفت سکه است، بیایید دوباره بشمریم. شمردیم و البته حق با من بود. آنها متعجب شدند و من بعد به آنها گفتم که قضیه از چه قرار بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس از ما پرسید که آیا درست است یا نه، و ما گفتیم که بله درست است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«پس این موضوع قضیه را مسلم می‌سازد، بچه‌ها، من اکنون دزد را می‌شناسم. این پول مال دزدی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد راه افتاد و رفت و ما خیلی ناراحت شدیم و نمی‌دانستیم که منظورش چیست. اما در حدود یک ساعت بعد فهمیدیم، زیرا تا آن موقع در تمام دهکده پر شد که کشیش پطر باتهام دزدیدن مبلغ هنگفتی پول از ستاره شناس توقیف شده است. چانه‌ها راه افتاد و مردم متصل حرف می‌زدند. بسیاری می‌گفتند که این کار از کشیش پطر بعید است و باید اشتباهی در کار باشد؛ اما عدهٔ دیگر سرشان را تکان می‌دادند و می‌گفتند فقر و احتیاج انسان را بهر کاری وا می‌دارد. اما در خصوص یک چیز همه متفق‌الرأی بودند و آن اینکه توضیحات کشیش پطر راجع به نحوهٔ پیدا شدن پول نیز بهمان اندازه غیر قابل قبول است، چون آنچه او می‌گوید فوق‌العاده محال بنظر می‌رسد. می‌گفتند ستاره‌شناس ممکن است پول را بیک چنین طریقی بدست آورده باشد، اما هرگز از این طرق پولی بدست کشیش ممکن نیست رسیده باشد! اینجا بود که پای آبروی ما هم درمیان آمد. ما تنها شهود کشیش پطر بودیم و مردم از ما می‌پرسیدند که کشیش چقدر پول به‌ما داده است که چنین افسانهٔ خیالی را تایید و تصدیق کنیم. مردم رک وراست از این قبیل حرفها بما می‌زدند و هنگامی که ما از انها استدعا می‌کردیم که باور کنند که ما حقیقت محظ را گفته‌ایم، از غیظ و نفرت داغ می‌شدیم. پدر و مادرمان بیش از دیگران با ما بد رفتاری می‌کردند. پدرانمان می‌گفتند که ما ما باعث آبروریزی خانواده‌هایمان شده‌ایم و به‌ما امر می‌کردند که از دروغگویی دست برداریم و وقتی که ما تکرار می‌کردیم که عین حقیقت را گفته‌ایم، دیگر خشم و غضب آنها از اندازه می‌گذشت. مادرانمان پیش ما گریه می‌کردند و بالتمس می‌خواستند که رشوه‌ای را که گرفته‌ایم پس بدهیم و نام نیک خود را بازپس بگیریم و خانواده‌هایمان را از ننگ و خجلت برهانیم و بیاییم و شرافتمندانه حقیقت را اعتراف کنیم. و بالاخره ما بقدری مستأصل شدیم که خواستیم داستان را تماماً نقل کنیم. یعنی موضوع آمدن شیطان و باقی قضایا را بگوییم، اما حرف از دهانمان خارج نمی‌شد. در تمام این مدت امیدوار و آرزومند بودیم که شیطان پیدایش بشود و مارا از مهلکه نجات دهد، اما هیچ خبری ازو نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از گفتگوی ستاره‌شناس با ما، در ظرف یک ساعت کشیش پطر به زندان افتاد و پول مهر و موم شده در دست صاحب منصبان قانون قرار گرفت. این پول در یک کیسه بود و سلیمان احق گفت که پس از شمردن دیگر به‌آن دست نزده است. قسم او را قبول کردند که این پول همان پول و مبلغ آن هزار و صد و هفت دوکات است، اما آن کشیش دیگر ما، یعنی کشیش آدولف، گفت که محکمهٔ کلیسا صلاحیت محاکمهٔ کشیشی را که از منصب خود منفصل شده باشد ندارد. اسقف هم حرف او را تایید کرد و قضیه ختم شد. پرونده می‌بایست به محکمهٔ عادی اعاده شود. محکمه مدتی بعد جلسه خود را تشکیل می‌داد. ویلهلم مایدلینگ دفاع کشیش پطر را بعهده گرفته حد اعلای کوشش را بکار میبرد، ولیکن خودش بطور خصوصی به ما میگفت که ضعف دلایل از ناحیهٔ موکل او و قدرت تعصب از ناحیهٔ طرف، منظرهٔ آینده را بسیار تیره و تار نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین سعادت نوزاد مارگت دچار مرگ مفاجات شد. هیچ دوستی برای اظهار همدردی به دیدن نمی‌رفت و او هم انتظار کسی را نداشت. نامهٔ بدون امضایی دعوتی را که ازو به مجلس مهمانی شه بود پس گرفت. هیچ شاگردی برای گرفتن درس به‌او مراجعه نکرد. مارگت چگونه می‌بایست امرار معاش کند؟ می‌توانست در خانه بماند، چون پول گروی خانه پرداخت شده بود – گواینکه آن پول اکنون در دست مأموران دولت بود و نه در اختیار سلیمان اسحق بیچاره. اورسولای{{نشان|۹}} پیر که آشپز و پیشخدمت و سرایدار و رخت‌شو و همه کارهٔ کشیش پطر بود و در سالهای قدیم دایگی مارگت را بعهده داشت می‌گفت: خدا خودش روزی ما را خواد رساند. اما اورسولا این حرف را از روی عادت می‌زد. چون مسیحی مؤمن و متدینی بود، منظورش ای =ن بود که در امر تهیهٔ روزی اگر راهی پیش پایشان باز شود، خدا هم کمک خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها می‌خواستیم به دیدن مارگت برویم و به‌او مهربانی کنیم، اما پدر و مادرانمان می‌ترسیدند که مردم دهکده ازین امر ناراحت شوند و مانع رفتن ما می‌شدند. ستاره شناس راه افتاده آتش خشم مردم را برضد کشیش دامن می‌زد و می‌گفت این آدم دزد پست فطرتی است که هزار و یکصد و هفت دوکات ازو دزدیده است. می‌گفت:«دزد بودن کشیش را از آنجا فهمیده‌ام که درست همان مبلغی را که گم کرده بودم کشیش پطر مدعی است که «پیدا» کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از ظهر روز چهارم پس از وقوع فاجعه، اورسولای پیر در خانهٔ ما را پیدا شد و گفت اگر رخت چرک دارید برایتان بشویم، و از مادرم التماس و درخواست کرد این موضوع را بکسی نگوید، برای این که حس غرور و عزت نفس مارگت جریحه‌دار نشود، چون اگر مارگت خبر می‌شد جلو اینکار را می‌گرفت، در عین حال قوت لایموت در بساطش پیدا نمی‌شد و داشت از گرسنگی لاغر می‌شد. خود اوسولا هم داشت لاغر می‌شد این از قیافه‌اش پیدا بود و غذایی را که به او تعارف می‌شد مثل آدمهای قحطی می‌بلعید، اما حاضر نمی‌شد چیزی را با خودش به خانه ببرد، زیرا مارگت به غذای صدقه‌ای لب نمی‌زد. اورسولا مقداری رخت به کنار نهر برد که بشوید، ولی ما از پنجره دیدیم زورش نمی‌رسد بستهٔ رخت را حمل کند، بنابراین او را بازپس خواندیم و مختصر پولی باو دادیم. اما او جرأت نمی‌کزد پول را بگیرد، مبادا مارگت بفهمد. بالاخره پول را گرفت و گفت به مارگت خواهم گفت که پول را در راه پدا کرده‌ام. برای آنکه دروغ نگفته و روح خود را دچار لعنت نساخته باشد، مرا وادار کرد که پول را در حالی که او تماشا می‌کرد در جاده بیندازم؛ بعد خودش رفت و آنرا پیدا کرد و فریادی از شادی و تعحب کشید و آنرا برداشت و راه افتاد. اورسولا هم مانند همهٔ مردم دهکده می‌توانست تند و تند دروغ بگوید، بدون اینکه در برابر آتش دزوخ اقدامات احتیاطی بعمل آورد. اما این یک نوع جدیدی از دروغ بود و منظرهٔ خطرناکی داشت، چون اورسولا هنوز در این قبیل دروغگویی ورزیده نشده بود. البته پس از یک هفته تمرین دیگر ازین بابت هم ناراحتی برایش ایجاد نمی‌شد. ما مردم اینطور ساخته شده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت بودم، چون از خودم می‌‌پرسیدم که مارگت چگونه گذران خواهد کرد؟ اورسولا که نمی‌توانست هر روز در جاده یک سکه پیدا کند. شاید حتی به سکهٔ دوم هم نمی‌رسید. در حالی که مارگت اینقدر به دوست احتیاج داشت، من نمی‌توانستم نزد او بروم، و ازین جهت خجل بودم. اما تقصیر این امر متوجه پدر و مادرم بود نه‌خود من کاری از دستم برنمی‌آمد.&lt;br /&gt;
در جاده مشغول قدم زدن بودم و سخت احساس دلتنگی می‌کردم. در همین موقع احساس شادی و خوشی شاداب کننده‌ای موج زنان در سراسر وجودم دوید و آنقدر خوشحال شدم که در بیان نمی‌گنجد؛ زیرا از آن نشانه فهمیدم که شیطان نزدیک من است. این موضوع را قبلا دریافته بودم. لحظه بعد او کنار من راه می‌رفت و من داشتم گرفتاریهای خودم را و آنچه را که برای مارگت پیش آمده بود برایش نقل می‌کردم. همینطور قدم زنان از سر پیچی گذشتیم  اورسولای پیر را دیدیم که در سایهٔ درختی نشسته، یک گربهٔ ولگردی لاعذ توی دامنش است و دارد آنرا نوازش می‌کند. ازو پرسیدم که این گربه را از کجا آورده است. گفت که از جنگل درآمده و دنبالش راه افتاده و شاید مادر یا دوست و کس و کاری ندارد. و می‌خواهد آنرا به خانه ببرد و ازش مواظبت کند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شنیده‌ام شما فقیر هستید، چرا می‌خواهید یک سرنان خور دیگر هم به‌سفرتان اضافه کنید؟ چرا آنرا بیک شخص ثروتمندی نمی‌دهید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا از این گفته ناراحت شد و گفت:«اگر میل دارید خودتان آنرا بردارید، بفرمایید، شما با این لباسهای زیبا و حرکات متناسب باید خیلی ثروتمند باشید.» بعد پوزخند طنزآمیزی زد و گفت:«ثروتمندان جز خودشان بفکر هیچکس نیستند. فقط فقرا نسبت به‌فقرا احساس همدردی می‌کنند و بدرد آنها می‌رسند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از کجا می‌دانید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمان اورسولا از خشم گشاد شد و گفت:«برای انکه می‌دانم. هربرگی هم که از درخت بیفتد از نظر خدا دور نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«معهذا آن برگ از درخت می‌افتد. دور نماندنش از نظر خدا جه فایده‌ای دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چانهٔ اورسولای پیر بناکرد به‌لرزیدن، اما تا مدتی نتوانست کلمه‌ای ادا کند، زیرا فوق‌العاده دچار وحشت شده بود، بالاخره هنگامی که زبانش به‌اختیارش درآمد، فریاد کشید:«برو دنبال کارت، توله‌سگ، والا چوب برمی‌دارم و بجانت می‌افتم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌توانستم حرف بزنم، چون خیلی ترسیده بودم. می‌دانستم بانظری که شیطان راجع به‌نوع بشر داشت برایش هیچ مهم نبود که بایک ضربه آن پیر زن را بدیار عدم بفرستد، چون بقول خودش ازین موجودات «بازهم فراوان پیدا می‌شود.» اینها را می‌دانستم، اما زبانم بند آمده بود و نمی‌توانستم اورسولا را متوجه خطر سازم. لیکن اتفاقی نیفتاد. شیطان آرام ایستاد – آرام و بی‌اعتنا. مثلکه اینکه از اهانتهای اورسولا گردی بر دامن کبریایی او نمی‌نشست. پیر زن وقتی که آن حرف را زد مانند یک دختر به از جا پرید و سرپا ایستاد. سالها بود که چنین حرکتی ازو سر نزده بود. این تأثیر وجود شیطان بود. هروقت پیدایش می‌شد مانند نسیم تازه‌ای بود که به جان و تن ضعیفان و بیماران روح و توان تازه‌ای می‌بخشید. حضور او حتی در ان بچه گربهٔ لاغر و مردنی هم مؤر افتاده بود. بچه گربه روی زمین جست و خیز کنان به تعقیب یک برگ پرداخت. این امر باعث تعجب اورسولا شد و او در خالی که خشم خود را بکلی فراموش کرده بود به آن جانور نگاه می‌کرد و سرش را از تعجب تکان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا گفت:«این حیوان چه‌اش شده؟ یک لحظه پبش ناری راه رفتن نداشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«شما تاکنون بچه گربه‌ای ازین نژاد ندیده‌اید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا قصد ملایمت با آن ناشناس مسخره‌کننده را نداشت؛ نگاه تندی به‌او کرد و گفت:«می‌خواهم بدانم کی بتو گفت بیایی اینجا و سربسر من بگذاری؟ تو از کجا می‌دانی من چه دیده‌ام و چه ندیده‌ام؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شما تاکنون بچه گربه‌ای ندیده‌اید که خواب رزهای روی زبانش بطرف جلو باشد؛ اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، تو هم ندیده‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، این یکی را نگاه کنید و ببینید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خیلی چابک شده بود، اما بچه گربه ازو چابکتر بود و اورسولا نمی‌توانست اورا بگیرد. بالاخره از تعقیب گربه دست کشید. آنوقت شیطان گفت:«او را بایک اسمی صدا کنید، شاید بیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا اورا به‌چندین اسم صدا کرد، اما به‌خرج گربه نرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اورا اگنس صدا کنید، این اسم را امتحان کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حیوان به‌این اسم جواب داد و آمد. اورسولا زبانش را معاینه کرد و گفت:«باور کن راست می‌گوید. من تا حالا هچون گربه‌ای ندیده بودم. مال شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چطور اسمش را باین خوبی بلد بودی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه همهٔ گربه‌های این نژاد اسمشان اگنس است. این گربه‌ها به‌هیچ اسم دیگری جواب نمی‌دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا متحیر شده بود. «چیز فوق‌العاده غریبی است!» بعد گرد نگرانی و ناراحتی بر چهره‌اش نشست، زیرا افکار و معتقدات خرافی‌اش برانگخته شده بود و با بی‌میلی حیوان را زمین گذاشت و گفت:«مثل اینکه باید این حیوان را بگذارم برود. البته نمی‌ترسم.. نخیر ترس نیست... هرچند کشیش... خوب دیگر، شندیده‌ام که مردم می‌گویند... حقیقتش اینکه خیلی از مردم می‌گویند... بعلاوه این گربه حالا دیگر حالش کاملا خوبست و می‌تواند از خودش مواظبت کند.» بعد آهی کشید و برگشت که روانه شود و زیر لب گفت:«چه گربهٔ قشنگی هم هست. خیلی باعث سرگرمی بود و درین روزگار وانفسا خانهٔ ما چقدر خالی و دلگیر است... مراگت خانم که اوقاتش خیلی تلخ است و لام تاکام با کسی حرف نمی‌زند، ارباب پیرمان هم که توی زندان است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«مثل اینکه حیف است این گربه را نگه ندارید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بسرعت برگشت؛ گویی منتظر بود یکنفر او را ترغیب و تشویق کند. مشتاقانه پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه این نژاد خوشبختی می‌اورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راستی؟ راست می‌گویی؟ پسرجان یقین داری این حرف حقیقت دارد؟ چطور خوشبختی می‌اورد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در هر صورت پول می‌آورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بور شد.«پول؟ گربه پول می‌آورد؟ چه حرفها! اینجا که گربه فروش نمی‌رود. کسی گربه نمی‌خرد. حتی آدم خودش را از دست اینها خلاص هم نمی‌تواند بکند، چه رسد به‌فروش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منظورم فروش آن نیست؛ منظورم پول درآوردن بوسیلهٔ این گربه است. این نوع گربه را «گربهٔ خوش یمن» می‌گویند. صاحب آن هرروز صبح چهار گروش نقره توی جیب خود پیدا می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دیدم که چهرهٔ پیرزن از خشم بهم آمد. باو برخورده بود که این پسر دارد مسخره‌اش می‌کند. این فکری بود که اورسولا می‌کرد. دستش را توی جیبش فرو برد و قدرش را راست کرد که چند تا حرف درشت به‌آن پسر بزند. اوقاتش تلخ شده و کفرش درآمده‌بود دهنش باز شد و سه کلمه از یک جملهٔ تند و زننده ازآن بیرون پرید... بعد ساکت شد و خشمی که در چهره‌اش بود مبدل به‌تعجب یا ترس یا چیزی از این قبیل گردید؛ و آهسته دستهایش را از جیبهایش بیرون آورد و آنها را باز کرد و همینطور باز نگهداشت. دریکی از دستهایش سکه‌هایی بود که من به‌او داده بودم، و در درست دیگر چهار گروش نقره قرار داشت. مدتها به آنها خیره شد که ببیند ناپدید می‌شوند یا نه؛ بعد با حرارت و قوت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راست است... راست است... من از شما شرمنده‌ام و تقاضای عفو دارم، ارباب و ولی‌نعمت عزیز!» و بطرف شیطان دوید و دست او را به‌عادت اطریشیها چندین‌بار بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اورسولا توی دلش خیال می‌کرد که این گربه یک گربهٔ جادویی و کارگزار شیطان است؛ اما این موضوع اهمیتی نداشت، زیرا مسلم بود که می‌تواند به‌عهد خود وفا و خرج خانواده را تامین کند. چون در مسائل مادی حتی مؤمن‌ترین و متدین‌ترین روستاییان ما در قرارداد بستن با شیطان بیش از توافق کردن با فرشتگان مقرب درگاه الهی اطمینان و اعتماد دارند. اورسولا در حالی که اگنس را در آغوش گرفته بود بطرف خانه راه افتاد و من گفتم که کاش مثل او امکان دیدار مارگت را داشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نفس خود را در سینه ضبط کردم، زیرا در خانهٔ مارگت بودیم. در دالان ایستاده بودیم و مارگت بهت‌زده به ما نگاه می‌کرد. ضعیف و رنگ پریده بود، ولی من می‌دانستم که با حضور شیطان این وضع و حال دیری نخواهد پایید. من، شیطان – یعنی فیلیپ‌تراوم – را معرفی کردم و مشغول صحبت شدیم. هیچ ناراحتی و احساس ناآشنایی و غریبی در میان ما نبود. ما در دهکدهٔ خود مردمان ساده‌ای بودیم و هنگامی که غریبه‌ای خوش معاشرت از درمی‌آمد، بزودی با او دوست می‌شدیم. مارگت تعجب کرد که چطور ما، بدون اینکه او شنیده باشد، وارد خانه شده‌ایم. تراوم گفت که در باز بود و ما وارد شدیم و منتظر شدیم شما بیایید و با هم سلام علیک کنیم. این حرف حقیقت نداشت. هیچ دری باز نبود بلکه ما از میان دیوار یا سقف یا لولهٔ بخاری یا از همچو راهی داخل خانه شده بودیم. اما شیطان هرچه را می‌خواست کسی باور کند آن شخص بدون چون و چرا باور می‌کرد، و بهمین جهت مارگت از توضیحات شیطان کاملا قانع شد. ازاین گذشته قسمت عمدهٔ فکرش متوجه تراوم بود و نمی‌تواسنت ازو چشم برگیرد، زیرا تراوم فوق‌العاده زیبا بود. این امر باعث رضایت من شد و در خود احساس غرور کردم. منتظر بودم که شیطان قدری کارهای خود را نمایش بدهد، اما نداد. گویا فقط دلش می‌خواست ابراز لطف و مهربانی کند و دروغ بگوید. گفت که پسری یتیم است. این حرف باعث شد که دل مارگت بحالش بسوزد، چشمان مارگت پر از اشک شد. شیطان گفت: هرگز مادرم را ندیده‌ام، هنگامی که شیرخواره بودم مادرم مرد، پدرم بیمار است و از مال دنیا چیز قابل ذکری ندارد، اما عمویی دارم که در مناطق حاره مشغول تجارت است و کاروبارش خیلی خوبست و یک انحصار در دست دارد و زندگانی من بوسیله همین عمو تامین می‌شود. اسم عموی مهربان کافی بود که مارگت را بیاد عموی خودش بیندازد و بار دیگر چشمانش را از اشک پر کند. مارگت گفت که امیدوارم عموهای ما یکروز همدیگر را ملاقات کنند. این گفته لرزه براندام من انداخت. فیلیپ گفت که انشاءالله همدیگر را ملاقات خواهند کرد. ازاین حرف نیز بار دیگر لرزه بر تن من افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت گفت:«بعید هم نیست که روزی همدیگر را ملاقات کنند. عموی شما خیلی مسافرت می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه‌جا می‌رود؛ همه‌جا کار دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌ترتیب صحبت ادامه یافت و باری مارگت بیچاره لحظه‌ای غم و غصهٔ خود را به دست فراموشی سپرد. شاید ین تنها ساعت آمیخته با خوشی و شادی بود که او درین اواخر بخود دیده بود. من دیدم که از فیلیپ خوشش آمده است و قبلا می‌دانستم که ازو خوشش خواهد آمد. هنگامی که فیلیپ گفت مشغول تحصیل علوم دینی هستم و خیال دارم وارد کلیسا شوم، من فهمیدم مارگت بازهم بیشتر ازو خوشش آمد. بعد وقتی که شیطان قول داد برایش اجازه ورود به زندان و ملاقات عمویش را بگیرد، این دیگر نور‌علی‌نور شد. شیطان گفت که به زندانبان مختصر انعامی خواهد داد، و مارگت باید هرروز بعداز غروب بزندان برود و هیچ حرفی نزند بلکه فقط «این کاغذ را نشان بدهید و داخل بشوید، و باز وقتی که بیرون می‌آیید این کاغذ را نشان بدهید.» و بعد چند علامت عجیب و غریب روی کاغد کشید و آنرا به مارگت داد و مارگت فوق‌العاده ممنون شد و فوراً بی‌تاب شد که خورشید غروب کند، زیرا در آن روزگاران قدیم که از رحم و مردمی خبری نبود، زندانیان حق ملاقات با دوستان و کسان خود را نداشتند و گاه سالها در زندان بسر می‌بردند و چشمشان به‌چهرهٔ آشنایی نمی‌افتاد. من پیش خود گفتم که لابد علامت روی کاغد سحر و جادو است و زندانیان نخواهند فهمید که چه‌میکنند و بعداً نیز چیزی بیادشان نخواهد مان.د در این هنگام اورسولا از میان در سرکشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خانم، شام حاضر است.» بعد ما را دید و متوحش شد و به من اشاره کرد که نزد او بروم. رفتم، پرسید که از گربه سخنی به‌میان آورده‌ایم یا نه. گفتم نه. خیالش راحت شد و خواهش کرد که چیزی نگوییم، چون اگر مارگت خانم بفهمد خیال می‌کند این گربه نحس است و کشیش خبر می‌کند و همهٔ قوای گربه را باطل می‌کند و دیگر فایده‌ای ازو عاید نمی‌گردد. بنابراین گفتم که چیزی نخواهم گفت و او راضی شد. بعد من خواستم با شیطان خداحافظی کنم اما شیطان حرف مرا قطع کرد و با لحن خیلی مودبانه‌ای – که حالا عین کلماتش در خاطرم نیست- خودش را برای شام وعده گرفت و مرا نیز دعوت کرد. البته مارگت بی‌اندازه ناراحت شد؛ زیرا تصور می‌کرد بقدر نصف خوراک یک مرغ بیمار هم غذا ندارند. اورسولا سخنان شیطان را شنید و بلافاصله وارد اطاق شد. پیدا بود که بهیچوجه راضی نیست. ابتدا از دیدن مارگت با آن چهرهٔ بشاش و گلگون متحیر شد و تحیر خودش را اظهار کرد: بعد به زبان بومی خود، که زبان بوهمی باشد، حرف زد و- اینطور که بعدأ فهمیدم- گفت:«خانم این یارو را دست یسرکنید، غذا بقدر کافی نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز مارگت لب به‌سخن نگشوده بود که شیطان شروع به‌حرف زدن کرد و جواب اورسولا را بهمان زبان خودش داد، و این امر او و خانمش را دچار تعجب کرد. شیطان گفت:«مگر شمارا چندی پیش توی جاده ندیدم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا ارباب».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ازاین موضوع خوشوقتم. چون شما مرا بیاد دارید.» بعد بطرف او رفت و در گوشش گفت:«بشما گفتم که این گربه خوش‌یمن است؛ ناراحت نباشید، خودش غذا را فراهم می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف لوح خاطر اورسولا را از هرگونه نگرانی پاک کرد و ازاین دارایی شادی عمیقی در چشمانش درخشید. ارزش گربه داشت بالا می‌رفت. اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که مارگت جوابی به شیطان بدهد. و اینکار را به‌بهترین نحوی انجام داد؛ یعنی راستی و درستی را که طبیعت و بود در پیش گرفت و گفت چیزی قابل تعارف کردن باشد در بساط ندارد، اما اگر میل داشته باشیم در غذای او سهیم شویم، قدممان روی چشم او خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شام را در آشپزخانه صرف کردیم و اورسولا سرمیز خدمت می‌کرد. یک ماهی کوچک توی ماهیتابه بود که برشته و اشتهاانگیز می‌نمود و پیدا بود که مارگت انتظار چنین غذای آبرومندی را نداشته است. اورسولا ماهی را آورد و مارگت آنرا بین من و یطان قسمت کرد و برای خودش نکشید، و آمد بگوید که امروز میل به‌غذا ندارم، اما حرفش را تمام نکرد. علتش این بود که دید یک ماهی دیگر در ماهیتابه هست. متعجب شد، اما چیزی نگفت. شاید می‌خواست بعد در اینخصوص از اورسولا سوآل کند. اما چیزهای عجیب دیگر هم بود. گوشت و شکار و شراب و میوه هم آمد – چیزهایی که این اواخر در آن خانه غریبه به‌شمار می‌آمد. مارگت اظهار تعجب نکرد، بلکه اکنون دیگر حتی قیافه‌اش نیز متعجب نمی‌نمود. البته این تأثیر وجود شیطان بود. شیطان مرتب حرف می‌زد و باعث سرگرمی می‌شد و وقت را با خوش‌رفتاری می‌گذاراند و هذچند بسیار دروغ گفت، ضرری از ناحیهٔ او متوجه کسی نمی‌شد، چون او فرشته بود و عقلش بیش از این نمی‌رسید. من اینقدر می‌دانستم که فرشتگان خطا را از صواب تشخیص نمی‌دهند، زیرا بیاد داشتم که در اینخصوص چه گفته بود. شیطان بناکرد به‌تعریف از اورسولا. طوری وانمود می‌کرد که نمی‌خواهد او بشنود، اما آنقدر بلند حرف می‌زد که او بشنود. گفت اورسولا زن خوبی است و امیدوارم روزی وسیله‌ای برانگیزم که او و عمویم بهم برسند. چیزی نگذشت که اورسولا مثل دخترها خودش را لوس کرد و بنا کرد به‌دور و بر شیطان پلکیدن و قروغمزه آمدن و لباس خود را صاف کردن و مانند مرغ پیر احمقی خود را آراستن، و در تمام این مدت چنین وانمود کرد که آنچه شیطان می‌گوید نمی‌شوند. من شرمنده شدم. چون این امر نشان می‌داد که ما انسانها همانیم که شیطان تصور می‌کرد – یعنی یک نژاد احمق و بازیگوش. شیطان گفت که عمویش مهمانیهای زیادی می‌دهد و اگر زن زیرک و باهوشی داشته باشد که به ضیافتهای او سروصورتی بدهد، شیرینی مجالس او دوچندان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت پرسید:«مگر عموی شما نجیب‌زاده نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان بابی‌اعتنایی گفت:«بعضی اشخاص حتی من‌باب تعارف اورا شاهزاده هم خطاب می‌کنند. اما خودش شخصاً آدم متعصبی نیست و عقیده دارد که محاسن و سجایای شخصی است که اصیل است، و اصل و نسب چیز قابل اهمیتی نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست من کنار صندلی آویخته بود. اگنس آمد و آنرا لیسید. این حرکت رازی را فاش کرد. من خواستم بگویم:«اشتباه شده، این گربه یک گربهٔ معمولی است. خواب موهای روی زبان او بطرف داخل است نه خارج؛» اما کلمات از دهانم بیرون نیامد، زیرا شیطان چنین نمی‌خواست. شیطان به‌من لبخند و من فهمیدم. وقتی که هوا تاریک شد، مارگت غذا و شراب و میوه توی سبد گذاشته شتابان روانهٔ زندان و شد و من و شیطان بطرف خانهٔ ما رفتیم. من داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که چه خوب بود بوی زندان را می‌دیدم. شیطان فکر مرا خواند و لحظهٔ بعد توی زندان بودیم. شیطان گفت که اکنون در شکنجه‌گاه هستیم. دستگاه شکستن اعضای بدن و وسایر آلات شکنجه در آن اطاق بود و یکی دو فانوس دودزده نیز بدیوار آویخته بود تا منظرهٔ اطاق را تیره و هراس‌انگیز سازد. چند نفر آنجا دیده می‌شدند که همان مأمورین شکنجه بودند، اما چون توجهی به‌ما نمی‌کردند. پیدا بود که ما در چشم آنها نامرئی هستیم. جوانی دست و پا بسته روی زمین خوابیده بود و شیطان گفت که این جوان مظنون به‌رفض و ارتداد است و مأمورین عذاب اکنون می‌خواهند ته‌توی قضیه را دربیاورند. از جوان خواستند که اتهام خود را اعتراف کند، اما او گفت نمی‌توانم، چون این اتهام حقیقت ندارد. بعد تراشه‌های چوب یکی پس از دیگری زیر ناخنهایش فرو کردند و او از شدت درد جیغ کشید. شیطان خم به ابرو نیاورد، ولی من تاب تحملش را نداشتم؛ ناچار از آن محل بیرون رفتیم. حالت ضعف و ناراحتی داشتم، اما هوای تازه حالم را بجا آورد و بطرف خانه براه افتادیم. من گفتم که عمل آن دژخیمان عمل حیوانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«نخیر، این عمل انسانی است. نباید با استعمال نابجای این کلمه به‌حیوانات اهانت کنی؛ حیوانات مستحق چنین توهینی نیستند.» و بهمین ترتیب صحبت را ادامه داد:«این اعمال برازندهٔ نژاد پست و حقیر شمااست که متصل دروغ می‌گیود و دعوی فضایلی می‌کند که از آنها بویی نبرده – و این فضایل را در حق حیوانات اشرف از خود که دارای این فضایل هستند، منکر می‌گردد. هیچ حیوانی هرگز مرتکب عمل بیرحمانه نمی‌شود. این عمل منحصر به کسانی است که«قوهٔ تمیز اخلاقی» دارند. حیوان وقتی هم که آزاری می‌رساند، در کمال معصومیت این کار را می‌کند. عمل او تباه نیست. برای آن آزار نمی‌رساند که بصرف آزاررساندن لذت میبرد. این کاری است که فقط از انسان سرمی‌زند. موجب و مسبب آنهم همان «قوهٔ تمیز اخلاقی» کذایی او است! قوه‌ای که وظیفه‌اش عبارتست از تمیز دادن بین صواب و خطا با داشتن این اختیار که هرکدام را خواست انتخاب کند. ولی می‌خواهنم بدانم انسان ازین قوه چه استفاده‌ای می‌کند؟ البته همیشه انتخاب بعمل می‌آورد، اما در هر ده مورد نه مورد خطارا انتخاب می‌کند اصولا خطا نمی‌بایست وجود داشته باشد. و اگر حس اخلاق نبود وجود خطا ممکن نبود. معذلک این انسان بقدری نفهم و کودن است که نمی‌تواند درک کند همین قوهٔ تمیز اخلاقی است که او را به‌سافل‌ترین درجهٔ موجودات زنده تنزل می‌دهد و مانند طوق لعنتی است که همیشه بگردن دارد. – تو حالت بهتر شد؟ پس بگذار یک چیزی نشانت بدهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۶ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظهٔ بعد در یک دهکدهٔ فرانسوی بودیم. از میان کارخانه‌ای گذشتیم که زن و مرد و بچه در میان خاک و خل و گرما و گرد و غبار درآن کار می‌کردند و عرق می‌ریختند و لباسهای ژنده بتن داشتند و سرکار خود چرت می‌زدند. زیرا و خسته و گرسنه و ضعیف و خواب‌آلود بودند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این نمونه‌ایست از قوهٔ تمیز اخلاقی. مالکین این کارخانه بسیار ثروتمند و مقدسند، ولیکن مردی که به‌این برادران و خواهران بیچارهٔ خود می‌پردازند فقط کفاف آنرا دارد که مانع مرگ آنها از فرط گرسنگی گردد. ساعت‌کار روزی چهارده ساعت است. زمستان و تابستان فرقی نمی‌کند: از شش صبح تا هشت شب. بزرگ و کوچک با یک چوب رانده می‌شوند. این کارگران بین کارخانه و بیغوله‌هایی که مسکن آنهاست پیاده می‌روند و می‌آیند. در فاصلهٔ آن چهارساعت می‌خوابند. چهار خانواده در میان گند و کثافت باور نکردنی دور یکدیگر کز می‌کنند و بیماری تو آنها می‌افتد آنها را مثل برگ خزان به‌خاک می‌اندازد. آیا این نگون‌بختان جنایتی مرتکب شده‌اند؟‌نه. پس چه کرده‌اند که اینطور باید قصاص پس دهند؟ هیچ. تنها گناهشان این است که از تخم و ترکهٔ نژاد احمق انسان هستند. توی آن زندان دیدی که با یکنفر چگونه رفتار می‌کنند؛ اکنون می‌بینی که با مردم معصوم و شایسته چگونه عمل می‌کنند. آیا این بیگناهان کثیف و بدبو حال و روزشان از آن مرتد بهتر است؟ والله نه. عذاب او در جور و ستمی که اینها می‌کشند ناچیز و بی‌اهمیت است. پس از آنکه ما از آنجا رفتیم آن جوان را خرد و خمیر و له و لورده کردند. اکنون مرده است و از دست نژاد گرانقدر و والاتبار بشر خلاص شده. اما این بردگان بدبهتی که اینجا هستند سالهاست که با مرگ تدریجی دست بگریبانند، و بعضی از آنها تا سالهای سال گریبانشان از چنگال زندگی ذها نخواهد شد. همان قوهٔ تمیز اخلاقی است که تفاوت بین صواب و خطا را به‌صاحب کارخانه می‌آموزد. نتیجه را خودت می‌توانی بفهمی. خودشان را از سگ بهتر می‌دانند. وای که نژاد بی‌منطق و نفهمی هستید! آنهم نژادی چنان حقیر و زبون که قابل بحث نیست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه شیطان لحن جدی خود را بکلی کنار گذاشت و با تمام قدرت خود ما را ببیاد مسخره گرفت. غروری را که ما از اعمال جنگجویانهٔ خود احساس می‌کنیم مسخره کرد، و قهرمانان عظیم‌الشأن و نامهای جاویدان و پادشاهان بزرگ و اشراف قدیم و تاریخ پرافتخار ما را تحقیر کرد و آنقدر خندید که هرکس می‌شنید از جا در می‌رفت. سرانجام کمی قیافهٔ جدی بخود گرفت و گفت:«اما از همهٔ اینها گذشته وضع شما چندان هم مضحک نیست. فرشته وقتی بیاد می‌آورد که عمرتان چقدر کوتاه و شکوه و جلالتان چقدر کودکانه و خودتان چقدر بی‌پایه هستید، یکنوع تأثر در خود احساس می‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دراین هنگام همه‌چیز از جلو چشم من ناپدید شد و فهمیدم که معنی این وضع چیست. لحظهٔ بعد داشتیم در دهکدهٔ خود قدم می‌زدیم و من از سرازیری دره سوسوی چراغهای مسافرخانهٔ «گوزن طلایی» را دیدم. در تاریکی صدای شادمانی شنیدم که فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آمده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این صدای زپی‌ولمه‌یر بود. احساس کرده بود که خونش بجوش آمده و حالش دیگرگون شده، بطوری‌که آن حال جز یک معنی نمی‌توانست داشته باشد، و با آنکه هوا تاریک بود و کسی را نمی‌دید، فهمیده بود که شیطان نزدیک اوست. زپی بطرف ما آمد و با هم قدم زدیم . زپی شادی خود را مثل آب روانی از خود بیرون می‌ریخت. همچون عاشقی بود که معشوقهٔ گمشده‌اش را یافته باشد. زپی پسرک زیرک و زبر و زرنگی بود و برخلاف من و نیکلاوس شور و حال داشت. ماجرای اسرارآمیزی که اخیراً در دهکده رخ داده بود – یعنی ناپدید شدن‌ هانس‌اوپرت ولگرد ده- فکر و ذکر بخود مشغول داشته بود. زپی گفت مردم دارند رفته رفته دراین قضیه کنجکاو می‌شوند. نگفت داند نگران می‌شوند، بلکه گفت کنجکاو. این کلمه در این مورد هم صحیح بود و هم بقدر کافی شدت و قوت داشت. دو روز بود که هیچکس هانس را ندیده بود.&lt;br /&gt;
Hans oppert&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«از وقتی که آن عمل حیوانی ازو سر زد، دیگر هیچکس او را ندیده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان پرسید:«کدام عمل حیوانی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر او همیشه سگ خود را که سگ خوبی هم هست و یگانه دوست اوست و وفادار است و او را دوست می‌دارد، و آزارش بهیچکس نمی‌رسد کتک می‌زند. دو روز پیش باز بیخود و بیجهت، فقط محظ تفریح، حیوان را کتک می‌زد . حیوان داد و بیداد و عجز و التماس می‌کرد و من و تئودور هم ازش خواهش کردیم که سگ را نزند، اما او بما توپ و تشر زد و باز با تمام قدرتش سگ را بباد کتک گرفت و چنان ضربتی به‌او زد که یکی از چشمانش از کاسه بیرون افتاد. آنوقت به‌ما گفت:«بفرمائید. انشاءالله گه حالا دلتان خمک شده. اینست نتیجهٔ وساطتی که برای این سگ کردید.» حیوان بی‌عاطفه این را گفت و زد زیرخنده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای زپی از خشم و دلسوزی بلرزه افتاد. من حدس زدم که شیطان چه می‌خواهد بگوید، و شیطان همانرا که حدس زده بودم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آن کلمهٔ نابجا را برای آن رذل آسمان جل بکار برد! حیوانات اینکارها را نمی‌کنند. این اعمال فقط از انسان سر‌‌می‌زند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب در هر صورت عمل غیرانسانی بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، زپی، غیرانسانی نبود، بلکه انسانی بود. انسانی انسانی بود. خوب نیست با نسبت دادت چیزهایی که حیوانات یکسره از آنها پاک و مبرا هستند به‌آن حیوانات اهانت کند؛ آنهم اعمالی که در هیچ جهنم دره‌ای پیدا نمی‌شود جز در قلب بشر! هیچیک از حیوانات عالیتر به‌مرض موسوم به «قوهٔ تمیز اخلاقی» مبتلا نیستند زپی حرف دهنت را بفهم. این عبارات دروغ را دیگر بکار نبر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قیاس بالحن همیشگی‌اش شیطان قدری تند حرف می‌زد و من متأسف شدم که چرا قبلا به‌زپی نگفته بودم که در کلماتی که بکار می‌برد بیشتر دقت کند. حال و احساس او را می‌دانستم. میل نداشت شیطان را برنجاند. حاضر بود همهٔ کسان خود را برنجاند و خاطر شیطان را آزرده نسازد. سکوت ناراحتی حکمفرما شد؛ اما بزودی از آن حال خلاص شدیم، زیرا در این موقع آن سگ بیچاره پیدایش شد و در حالی که چشمش از کاسه بیرون آویخته بود یکراست بطرف شیطان رفت و لاحال زار ناله کرد. شیطان بهمان نحو جوابش را داد و پیدا بود که دارند به‌زبان سگی باهم حرف می‌زنند. ما در مهتاب روی علفها نشسته بودیم، چون در این موقع ابرها داشت پراکنده می‌شد. شیطان سگ را در دامن خود گذاشت و چشمش را سرجایش گذاشت و حیوان راحت شد و دم خود را تکان داد و دست شیطان را بوسید و قیافه تشکرآمیزی بخود گرفت و سپاسگذاری کرد. گرچه من کلمات او را نمی‌فهمیدم، ولی دانستم که دارد تشکر می‌کند. پس از آنکه قدری باهم حرف زدند، شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گوید که صاحبش مست بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم:«بله، مست بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یک ساعت بعد، از پرتگاه آنسوی چراگاه سقوط کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما آنجا را بلدیم، سه‌میل از اینجا فاصله دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این سگ مکرر به‌دهکده رفته و از مردم استدعا کرده که به‌آنجا بروند، اما مردم او را بیرون رانده‌اند و به حرفش گوش نداده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما اینرا بیاد داشتیم، اما نفهمیده بودیم که سگ چه می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقط می‌خواست شما را به‌کمک مردی که باو ستم کرده بود ببرد و جز این بفکر چیز دیگری نبود. در این مدت نه‌غذا خورده نه در پی غذا رفته. دوشب بالای سرصاحبش پاس داده. اکنون بگویید ببینم راجع به‌نژاد خودتان چه‌عقیده‌ای دارید؟ آیا همانطور که عقلای شما گفته‌اند ملکوت آسمان برای شما محفوظ و این سگ مطرود است؟ آیا نژاد شما می‌تواند به‌سرمایهٔ اخلاق و بزرگ‌‌منشی این سگ چیزی بیفزاید؟» آنگاه شیطان با سگ حرف زد. سگ باشوق و شادی از جاپرید و پیدا بود که آمادهٔ شنیدن فرمان و برای اجرای آن بی‌تاب است. «چند نفری پیدا کنید و همراه این سگ بروید – خودش شما را بالای نعش صاحبش برد. یک کشیش هم با خودتان ببرید تا مراسم مذهبی را بجا بیاورد، چون مرگ آن مرد نزدیک است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باگفتن آخرین کلمه شیطان ناپدید شد و ما پکر شدیم. رفتیم چند نفرا را باتفاق کشیش آدولف بردیم و موقع مرگ بالای سرآن مرد حاضر بودیم. جز آن سگ هیچکس از مرگ او متأثر نشد. سگ ندبه و زاری کرد همانجا اورا دفن کردیم؛ او را توی تابوت هم نگذاشتند، چون پولی در بساطش نبود و جز آن سگ دوستی نداشت. اگر یک ساعت زودتر رسیده بودیم، کشیش فرصتی پیدا می‌کرد که آن موجود بیچاره را به بهشت بفرستد، اما چون دیر رسیدیم آن بیچاره به‌جهنم واصل شد تا الی‌الابد در آتش بسوزد. خیلی جای تأسف بنظر می‌رسید که در دنیایی که اینهمه مردم وقت زیادی خود را نمی‌دانند چه کنند، یک ساعت وفت برای آدم بدبختی که آنقدر محتاج آن است، بدست نیامده باشد – آنهم ساعتی که بود و نبودش توفیر بین شادی ابدی و عذاب ابدی استو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این امر تصور و وحشت انگیزی از ارزش یک ساعت وقت را در نظر انسان مجسم می‌ساخت، و من پیش خود اندیشیدم که دیگر حتی یک لحظه را بدون احساس پشیمانی نخواهم توانست تلف کنم. زپی خیلی غمگین و افسرده شده بود و می‌گفت که آدم بهتر است سگ باشد و چنین خاطراتی را در دنبال نداشته باشد. آن سگ را با خود به خانه بردیم و برای خودمان نگه داشتیم. وقتی که به خانه می‌رفتیم فکر بسیار خوبی بخاطر زپی رسید، به‌طوری که همه مارا خوشحال کرد و حالمان را بهتر ساخت: گفت که این سگ مردی را که نسبت به لو ظلم کرده بخشیده است. خدا را چه دیدی، شاید اوهم این بخشایش را بدرگاه خود قبول کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته سپری شد؛ چون شیطان پیدایش نشد سخت گذشت. موضوع مهمی اتفاق نیافتاد، و ما بچه‌ها هم جرأت نمی‌کردیم بدیدن مارگت برویم، چون شبها مهتابی بود و اگر می‌خواستیم برویم احتمال داشت پدر و مادرمان بفهمند. لیکن یکی دوبار با اورسولا برخورد کردیم. در چمن آنسوی رودخانه گربه را برای هوا خوری آورده بود. ازو شنیدیم که اوضاع بر وفق مراد است. اورسولا لباسهای تروتمیزی پوشیده بود و سردماغ بنظر می‌رسید. روزی چهار گروش بی‌کم و کاست می‌رسید اما این مبلغ خرج غذا و مشروب و این قبیل چیزها نمی‌شد؛ چون خود گربه ترتیب این چیزها را می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت تنهایی و انزوای خود را رویهم رفته بهئبی تحمل می‌کرد و ازبرکت وجود ویلهم مایدلینگ خوش و خرم بود. هر روز یکی‌دو ساعت را در زندان نزد عمویش می‌گذارند، و آن پیرمرد را با مائده‌هایی که گربه می‌رساند چاق و فربه می‌ساخت. اما مارگت دلش می‌خواست دربارهٔ فیلیپ تراوم اطلاعات بیشتری بدست بیاورد. و امیدوار بود که من دوباره او را بدیدنش ببرم. خود اروسولا هم دلش برای تنگ شده بود و سوآلات زیادی را راجع به‌عموی فیلیپ از ما کرد. این امر بچه‌ها را به خنده انداخت، زیرا مهملاتی را که شیطان به اورسولاگفته بود برایشان نقل کرده بودم. اما چون زبان ما بسته بود، اورسولا از حرفهای ما قانع و راضی نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خبر مختری هم بما داد، بدین معنی که حالا چون پول و پله فراوان بود، پیشخدمتی برای کارهای خانه و فرمان‌ربری استخدام کرده بودند. اورسولا کوشید که این موضوع را ضمن صحبت بطور عادی و بعنوان یک امر معمولی و بدیهی عنوان کند. استخدام نوکر چنان باد توی آستینش انداخته بود و بقدری از آن بخود می‌بالید که بخوبی از وجناتش پیدا بود. تماشای خوشحالی نهانی پیر زن بیچاره از این شکوه و جلالی که بهم زده بودند، خیلی لذت داشت. اما وقتی که اسم پیشخدمت را شنیدیم، در عاقلانه بودن کار پیرزن شک کردیم؛ چون هرچند ما بچه‌ و غالباً بی‌فکر بودیم، اما بعض چیزها را خوب درک می‌کردیم. خانه شاگرد آنها گوتفریدنار{{نشان|۱۰}} بود که موجود کودن و خوبی بود و شخصاً ضرری نداشت، ولی وضعش مبهم و مشکوک بود و این امر بی‌علت هم نبود، چرا که کمتر از شش ماه پیش یک آفت اجتماعی در خانوادهٔ آنها افتاده بود:- مادر بزرگش را بعنوان جادوگر سوزانده بودند... وقتی که این قبیل بیماریها در خون خانواده‌ای رسوخ کند، معمولا با سوزاندن یکنفر تنها کار تمام نمی‌شود. و این ایام برای اورسولا و مارگت موقع مناسبی نبود که با عضو چنین خانواده‌ای ارتباط برقرار کنند؛ زیرا وحشت جادوگرکشی در سال گذشته به‌مرحله‌ای رسیده بود که هیچیک از معمرین ده نظیر آن‌را بخاطر نداشتند. تنها بردن اسم یک نفر جادوگر کافی بود که عقل از سر ما بپراند. البته علتش این‌بود که در سال‌های اخیر بیش از هردوره و زمانی انواع و اقسام جادوگران پیدا شده بودند. سابق فقط پیرزنان جادوگر می‌شدند، اما حالا در هر سن و سالی جادوگر پیدا می‌شد. حتی بچه‌های هشت نه‌ساله نیز جادوگر می‌شدند. وضع طوری شده بود که هر کسی ممکن بود از اقرباء و آشنایان شیطان از آب درآید – پیری و جوانی و زنی و مردی در این امر دخیل نبود. ما در ناحیهٔ کوچک خود کوشیده بودیم که نسل جادوگران را از زمین برداریم؛ اما عجب آنچه هرچه بیشتر از آنها می‌سوزاندیم، عدهٔ بیشتری جای آنها را می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار در یک مدرسهٔ دخترانه که فقط دو فرسنگ از دهکده فاصله داشت، آموزگاران مشاهده کردند که پشت یکی از دختران سرخ شده. همه بشدت ترسیدند چون پنداشتند که این علامت جای دست شیطان است. آن دختر ترسید و از آنها استدعا کرد که او را محکوم نکنند و گفت که این سرخی فقط جای گزیدگی کیک است. ولی البته نمی‌شد قضیه را بهمین‌جا خاتمه داد. همهٔ دخترها معاینه شدند و یازده نفر از آنها علامت شیطان را بوضوح تمام روی بدن خود داشتند. دیگران کمتر چنین بودند. هیأتی مامور رسیدگی باین قضیه گردید، اما دخترها فقط با گریهو زاری مادران خود را می‌طلبیدند و اعتراف نمی‌کردند. بعد یکایک آنها را در حبس مجرد و تاریک انداختند و ده شبانه روز فقط نان سیاه و آب به آنها دادند. دخترها پس از ده روز زرد و نزار شدند و چشمانشان خشکید و دیگر گریه نکردند، بلکه فقط می‌نشستند و زیرلب چیزی می‌گفتند و غذا نمی‌خوردند. بعد یکی از آنها اعتراف کرد و گفت که بارها سوار دستهٔ جارو شده و در هوا بپرواز درآمده‌اند و در مراسم روز بست جادوگران شرکت جسته‌اند و در یک جای سرد و بادگیر، بالای کوه‌ها، باچند صد نفر جادوگر دیگر پایکوبی و شرابخواری و هرزگی کرده‌اند و همه‌شان رفتار بسیار قبیح و زننده‌ای از خود نشان داده‌اند و به‌کشیشان ناسزاها گفته، نسبت به خدا بی‌حرمتی کرده، کلمات کفرآمیز بر زبان رانده‌اند. اینها مطالبی است که ان دختر گفت، البته نه به‌شکل نقل و روایت، چون نمی‌توانست جزئیات را بیاد بیاورد، مگر آنکه آنها را یکی پس از دیگری بیادش بیاورند. یادآوری را خود هیأت می‌کرد، زیرا اعضای آن می‌دانستند که درست چه سوآلهایی را باید مطرح کنند، چون صورت این سوآلها دو قرن پیش برای استفاده کسانی که از جادوگران بازجویی می‌کردند، روی کاغذ آمدده بود. می‌پرسیدند:«آیا فلان کار را کردی؟» و آن دختر همیشه می‌گفت:«بله.» خسته و از حال رفته بنظر می‌رسید و اعتنائی به امر بازجویی نشان نمی‌داد. درنتیجه، وقتی که آن ده دختر دیگر شنیدند که این یکی اعتراف کرده است، آنها نیز اعتراف کردند و به سوآلات جواب مثبت دادند. دست آخر همهٔ آنها را به تیر بستند و سوزاندند. البته این عمل صحیح و عادلانه بود و همهٔ مردم از اطراف و اکناف ده برای تماشای مراسم سوزاندن آنها آمدند. منهم رفتم، ولی دیدم که یکی از آنها همان دخترک ملوس و شیرین همبازی خودم است و درحالی که با زنجیر بسته شده خیلی رقت‌انگیز بنظر می‌رسد و مادرش شیون و زاری می‌کند و او را غرق بوسه می‌سازد و خود را بگردن او می‌آویزد و می‌گوید:«خدایا، خدایا، خداوند...» منظره از حد تحمل من وحشتناکتر بود. از آنجا دور شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی گه مادربزرگ گوتفرید را سوزاندند هوا سرد بود و سوز سختی می‌آمد. آن پیرزن متهم بود که سردردهای سخت را با مالش دادن سروگردن مریض – بقول خودش بوسیلهٔ انگشتانش، اما بطوری که همه می‌دانستند بکمک شیطان – معالجه کرده است. می‌خواستند به‌زور ازو اقرار بگیرند، اما پیرزن جلو آنها را گرفت و فوراً اعتراف کرد که قدرت او مستقیماً و بلاواسطه منبعث از شیطان است. این بود که قرار گذاشتند صبح روز بعد او را در میدان بازار دهکدهٔ ما بسوزانند. افسری که می‌بایست آتش را حاضر کند قبل از همه آنجا حاضر شد و آتش را آماده کرد؛ بعد پیرزن را آوردند. سربازها او را آنجا گذاشتند و برای آوردن یک جادور دیگر رفتند. خانوادهٔ پیرزن بااو نیامدند، چون اگر مردم بخشم می‌آمدند ممکن بود به‌آنها دشنام و ناسطا بگویند و حتی احتمال داشت آنها را سنگسار کنند. من رفتم و یک دانه سیب به‌	یرزن دادم. کنار آتش چندک زده خودرا گرم می‌کرد و انتظار می‌کشید. و دستهای پیر و ورچروکیشده‌اش از زور سرما کبود شده بود. پس از من یکنفر ناشناس آمد. مسافری بود که از آنجا عبور می‌کرد. بامهربانی باپیرزن حرف زد و چون دید غیراز من کسی آنجا نیست که حرفهایش را بشنود، از وضع یرزن اظهار تأسف کرد و گفت که آیا آنچه گفته‌ای راست است یا نه. پیرزن گفت نه. مسافر متعجب شد و تأسفش بیشتر گردید و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چرا اعتراف کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن گفت:«من پیرم، خیلی هم فقیرم. برای گذراندن زندگیم کار می‌کنم. چاره‌ای جز اعتراف نداشتم. اگر اعتراف نمی‌کردم، شاید مرا آزاد می‌کردند. اما این امر سبب بدبختی من می‌شد، چون هیچکس فراموش نمی‌کرد که من یک وقتی در مظان اتهام جادوگرسی واقع شده‌ام. بنابراین دیگر کار پیدا نمی‌کردم و هرجا می‌رفتم سگهایشان را بجانم می‌انداختند. چیزی هم نمی‌گذشت که از گرسنگی می‌مردم. همین آتش بهتر است، چون زود کار را تمام می‌کند. شما دونفر بامن مهربانی کردید، از شما ممنونم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن خودش را به‌آتش نزدیکتر کرد و دستهایش ا دراز کرد که گرم کند. دانه‌های برف آرام و بی‌صدا فرو می‌ریختند و روی موهای خاکستری پیرزن می‌نشست و آنرا سفید و سفیدتر می‌ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت داشت انبوه میشد. یک تخم مرغ پرواز کنان آمد و روی چشم پیرزن خورد و شکست و از صورتش سرازیر شد. ازاین موضوع خنده‌ای برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار من راجع به‌آن یازده دختر و پیرزن به‌شیطان گفتم، اما این موضوع او را متأثر نساخت، بلکه فقط گفت که نژاد بشر است و آنچه از نژاد بشر سربزند هائز اهمیت نیست. شیطان گفت:«من شاهد ساخته شدن بشر بوده‌ام. بشر از گل ساخته نشده بلکه از لجن ساخته شده، یاباری قسمتی ازو لجن است!» من فهمیدم که منظورش ازآن چیست. منظورش همان «قوهٔ تمیزه اخلاقی» بود. شیطان فکر مرا خواند. این فکر اورا بخنده انداخت. آنگاه گاونری را از توی چراگاه صدا کرد و آن را نوازش داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرمائید – این گاو هرگز بچه‌ها را بزور گرسنگی و وحشت و تنهایی دیوانه نمی‌سازد و بعد آنها را بخاطر اعتراف کردن به گناهانی که هرگز اتفاق نیافتاده و آن‌را به‌دهنشان گذاشته‌اند، طعمه آتش نمی‌کند. هرگز قلب پیرزنان بیگناه و بیچارخ را نمی‌شکند و باعث نمی‌شود که از اعتماد به‌بنی‌نوع خود ترس و واهمه‌ای داشته باشد. دردم مرگ به‌آنها اهانت نمی‌کند؛ زیرا این حیوان به «قوهٔ تمیز اخلاقی» آلوده نیست، بلکه مانند فرشتگان است و گناه را نمی‌شناسد و هرگز مرتکب آن نمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند شیطان زیبا و دوست داشتنی بود، اما هروقت که می‌خواست می‌توانست بطرز بیرحمانه‌ای بدبزان و رنجاننده گردد؛ هروقت صحبت نوع بشر پیش می‌آمد، همینطور می‌شد. همیشه بشر را تحقیر می‌کرد و هرگز کلمه‌ای از روی لطف و عنایت در حق او برزبان نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری داشتم می‌گفتم که ما بچه‌ها عقیده داشتیم حالا موقع مناسبی نیست که اورسولا یکی از افراد خانوادهٔ نار را در خانهٔ خود استخدام کند، و حق هم داشتیم. وقتی که مردم از قضیه اطلاع یافتند، البته خشمناک شدند. بعلاوه در جایی که مارگت و اورسولا نان بخور و نمیر خود را نداشتند، نان یک سر نانخور دیگر را از کجا می‌آورند؟ این چیزی بود که مردم می‌خواستند بدانند؛ و برای اینکه ته و توی قضیه را درآورند، دیگر از گوتفرید احتراز نکردند، بلکه بنای معاشرت با او را گذاشتند و سرصحبت را با او باز کردند. گوتفرید هم چون گمان ضرری در این امر نمی‌برد خوشش آمد و این بود که او هم چفت و بست دهنش را شل کرد. و شعورش نیز از گاو بیشتر نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت:«پول را می‌گویید؟ توی دستگاهشان پول فراوان دارند. علاوه بر خورد و خوراکم هفته‌ای دوگروش به‌من می‌دهند. ایرنا بشما بگویم که نانشان توی روغن است. حتی خود شاهزاده هم نمی‌تواند سفره‌ای رنگین‌تر از آنها داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح یک روز یک‌شنبه، هنگامی که کشیش آدولف از مراسم نماز بازمی‌گشت، ستاره‌شناس این سخن شگفت انگیز را به اطلاع او رساند. کشیش بشدت متعحب شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باید در این امر تحقیق شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی گفت که اساس قضیه را لابد جادو و جنبل تشکیل می‌دهد، و به‌مردم ده گفت که روابط خود  را با مارگت و اورسولا بطور مصلحتی و محرمانه تجدید کنند و چهار چشمی مواظب آنها باشند، توصیه کرد که قصد و غرض خود را مخفی نگهدارند و سوءظن آنها را برنیانگیزند. مردم ده ابتدا از رفتن به چنین خانهٔ وحشتناکی اکره داشتند؛ اما کشیش گفت در مدتی که در خانه هستید تحت حفاظ و حمایت من خواهید بود و هیچ چشم زخمی به‌شما نخواهد رسید، خاصه اگر قدری از آب مقدس باخود ببرید و زنار و خاجتان را دم دست داشته باشید. این سخن آنها را قانع و به‌رفتن راضی ساخت. حقد و حسد، اشخاص پست و بدطینت را برفتن مشتاق نیز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین ترتیب باز پای مهمان و مصاحب به خانهٔ مارگت بیچاره باز شد. مارگت خیلی هم از این امر راضی و خوشحا گردید. آخر او نیز مانند سایر مردم بود؛ یعنی بشر بود و از مال و منال دنیوی خود شاد می‌شد و بدش نمی‌آمد که یک قدری هم آنها را برخ مردم بکشد، و مانند هر بشری از اینکه دوستان و سلیر مردم ده بار دیگر از سر لطف نظری به‌او می‌انداختند و برویش لبخند می‌زدند خوشحال و ممنون می‌شد؛ زیرا در میان سختیها و محنتهای زندگی، بریدن از در و همسایه و دوست و آشنا و بسر بردن در تحقیر و تنهایی شاید از همه چیز بدتر باشد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موانع مرتفع شده بود و ما اکنون می‌توانستیم به‌خانهٔ مارگت برویم، و چه خودمان و چه پدر و مادرانمان هر روز به‌خانهٔ مارگت سری می‌زدیم. گربه زحمت فراوان می‌کشید. بهترین نوع همهٔ چیزها را برای مهمانها حاضر می‌کرد، آنهم به‌مقدار زیاد، و در میان آنها چه بسا غذاها و شرابهایی که مهمانها بعمر خود لب نزده بودند و حتی وصف آنها را از زبان نوکرهای شاهزاده هم نشنیده بودند. ظروف سفره هم خیلی عالیتر از معمول بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی مارگت ناراحت می‌شد و اورسولا را تا حد بیچاره‌کننده‌ای سوآل پیچ می‌کرد. اما اورسولا محکم می‌ایستاد و فقط می‌گفت که خدا می‌رساند و کلمه‌ای دربارهٔ گربه بر زبان نمی‌آورد. مارگت می‌دانست از جانب خدا هیچ چیزی محال نیست، ولی نمی‌توانست این شک را بدل خود راه ندهد که نکند این چیزها از جانب خدا نباشد‍! منتهی می‌ترسید این مطلب را برزبان بیاورد، مبادا فاجعه‌ای پیش بیاید. فکر جادوگری هم از خاطرش گذشت، اما آنرا طرد کرد، زیرا این موضوع مربوط به قبل از آمدن گوتفرید به‌خانهٔ آنها بود و می‌دانست که اورسولا زنی متدین و بدشت از جادوگران متنفر است. هنگامی که گوتفرید آمد دیگر خدا جای پای خود را کاملا قرص و محکم کرده بود و هرگونه شکر و امتنانی از بابت این نعمت‌ها بحساب او گذاشته می‌شد. گربه سروصدایی راه نمی‌انداخت، بلکه آرام و بی‌صدا بکار خود ادامه می‌داد و هر قدر تجربه‌اش بیشتر می‌شد بر معجزات و کارمات خود می‌افزود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر اجتماعی، چه بزرگ و کوچک، همیشه تعداد قابل ملاحظه‌ای از مردم پیدا می‌شوند که ذاتاً خبیث و وقیح نیستند و هرگز دست بکار قساوت آمیز نمی‌زنند، مگر وقتی که ترس بر آنها‌ها مستولی گردد، یا خطر بزرگی منافع شخصی‌شان را تهدید کند، با چیزی از این قبیل در آنها مؤثر واقع شود. دهکدهٔ ازل‌دروف نیز بسهم خود ازین قبیل مردم داشت و بطور عادی اثر خوب و ملایم آنها در امور ده محسوس بود، ولیکن زمانی که مورد بحث ما است، بمناسبت وحشت حادو که برزمین و زمان سایه افکنده بود، دیگر زمان عادی محسوب نمی‌شد. بنابراین دیگر در میان همین گروه مردم نیز چندان قلب رحیم و مهربانی که قابل ذکر باشد باقی نمانده بود. همهٔ مردم از وضع عجیب و غیرقابل توجیهی که در خانهٔ مارگت برقرار بود دچار وحشت شده بودند و سک نداشتند که ریشهٔ این قضیه از جادو و جنبل آب می‌خورد و رعب و هراس عقل از سر آنها پرانده بود. از طرفی البته کسانی هم بودند که بمناسبت خطری که بتدریج دوروبر مارگت و اروسولا گرد می‌آمد دلشان بحال آنها می‌سوخت، ولی طبعاً  این مطلب را برزبان نمی‌آوردند، چه دور از حزم و احتیاط بود. در نتیجه دیگران هرچه دلشان می‌خواست می‌گفتند و هیچکس نبود آن دختر نادان و پیزن احمق را نصیحتی بکند و بآنها تذکر بدهد که رفتار و کردار خود را اصلاخ کنند. ما بچه‌ها می‌خواستیم آنها را از خطر مطلع سازیم، اما وقتی که نوبت بستن زنگوله به‌گردن گربه رسید همه‌مان از ترس زده شدیم. دیدیم درجایی که بیم آن می‌رود که دردسر برایمان درست بشود دل و جرأت اینکار را نداریم. البته هیچیک از ما این ضعف روحی را اعتراف نکردیم، بلکه عیناً همان کاری را کردیم که سایر مردم می‌کنند، یعنی لای قضیه را درز گرفتیم و سخن از مطالب دیگر بمیان آوردیم. من فهمیدم که همهٔ ما پستی و دنائت خود را احساس می‌کنیم، چون همراه با یک مشت جاسوس و دغل خوراک مارگت را می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و مانند دیگران با اون خوش و بش می‌کردیم و در حالی که خود را سرزنش می‌کردیم، می‌دیدیم که آن دختر چقدر احمق‌وار خوش و خرم است، و معذلک هرگز کلمه‌ای که او را متوجه خطر سازد بر زبان نمی‌آوردیم. و مارگت حقیقتاً هم خوش و خرم بود و مانند شاهزاده خانمها کبر و غرور می‌فروخت و از اینکه مجدداً دوست و آشنا پیدا کرده است از بخت خود راضی می‌نمود. و در تمام این مدت، مردم مدام و متصل چهارچشمی او را می‌پائیدند و آنچه می‌دیدند مو به مو برای کشیش آدولف نقل می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش آدولف از این وضع سر در نمی‌آورد، بالاخره یک جادوگری می‌بایست در آن خانه باشد، اما آن جادوگر که بود؟ نه‌دیده شده که مارگت دست به‌اعمال سحر و جادو بزند، و نه اورسولا و نه حتی گوتفرید. معهذا خوراک و شراب آنها هرگز کم و کسر نداشت و ممکن نبود که یکنفر مهمان چیزی بخواهد و برایش حاضر نشود. البته اینگوه چشم بندیها برای جادوگران و ساحران امر عادی بود – قضیه از این لحاظ تازگی نداشت؛ چیزی که بود انچام دادن این قبیل کارها بدون خواندن اوراد و اذکار و حتی بدون وقوع رعد و برق و زلزله و ظهور هیاکل و اشباح غریب و این چیزها، تازه و غریب و کاملا غیرعادی بود. در کتب و اخبار چنین چیزی اصلا نیامده بود. چیزهای جادویی همیشه غیرواقعی است. طلای جادویی، در محلی که از سحر و جادو اک باشد تبدیل به خاک می‌گردد و غذا دود می‌شود و بهوا می‌رود. حال آنکه در مورد حاضر این محل کارگر نبود. جاسوسان نمونه‌هایی با خود می‌آوردند: کشیش آدولف روی آنها دعای باطل السحر می‌خواند و فایده نمی‌کرد؛ بلکه درست و بقاعده باقی می‌ماند و فقط و فقط دستخوش فساد طبیعی می‌شد و برای فاسد شدن نیز همان زمان عادی را لازم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف نه فقط متحیر، بلکه متغیر نیز شده بود؛ زیرا این شواهد او را – پیش خودش- تقریباً مطمئن و متقاعد می‌ساخت که در این قضیه جادو و جنبلی در کار نیست. برای معلوم ساختن این موضوع راهی وجود داشت: اگر این مال و نعمت فراوان از خارج به‌آن خانه آورده نمی‌شد، بلکه در خود خانه فراهم می‌آمد، در آن صورت محرز و مسلم می‌گردید که کار کار سحر و جادو است ولاغیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۷ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت مجلس ضیافتی اعلام کرد و وعدهٔ چهل نفر را گرفت؛ تاریخ آن هفت روز بعد بود. این مهمانی فرصت خوبی به جاسوسان می‌داد. خانهٔ مارگت تک بود و پاییدن آن آسان... تمام هفته شبانه روز این خانه را پاییدند، اهل خانهٔ مارگت مطابق معمول آمد و شد می‌کردند، ولی هیچ چیزی با خود نداشتند، و نه آن‌ها و نه دیگری چیزی به‌آن خانه نمی‌بردند. این موضوع محقق شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلم گردید که غذای چهل نفر به خانه آورده نمی‌شود. پیدا بود که اگر برای این عده چیزی فراهم شود، در خود خانه تهیه گردیده است. درست بود که مارگت هر روز عصر سبد در دست از خانه بیرون می‌رفت، اما جاسوسان محقق ساختند که این سبد همیشه خالی به خانه‌ برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمان‌ها سر ظهر وارد شدند و خانه را پر کردند. کشیش آدولف به دنبال آن‌ها آمد و کمی بعد ستاره‌شناس نیز بدون دعوت قبلی وارد شد. جاسوسان به او اطلاع دادند که نه از در عقب و نه از در جلو هیچ بار و بسته‌ای وارد خانه نشده است. ستاره‌شناس که آمد دید مهمان‌ها سرگرم خوردن و نوشیدن‌اند و همه چیز در کمال خوشی و خرمی مسر طبیعی خود را طی می‌کند. نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد بسیاری از اغذیه و تنقلات، پختنی است و همهٔ میوه‌های محلی و خارجی چیزهای فاسدشدنی است. و نیز دید که آنچه سر سفره حاضر است همه تازه و بی‌عیب و نقص است. نه شبحی ظاهر و نه وردی خوانده و نه رعد و برقی زده شد. این امر قضیه را ثابت کرد: کار کار جادو است؛ نوع جدیدی از سحر و جادو که تاکنون کسی در خواب هم ندیده است. این قدرت یک قدرت اعجاب‌آمیز و تماشایی است.ـ ستاره‌شناس مصمم شد که راز آنرا کشف کند. اگر کشف این راز را اعلام می‌کرد، آوازه‌اش در همهٔ دنیا پیچید و به اقصا نقاط عالم می‌رسید و عموم ملل و اقوام جهان را انگشت به دهن می‌ساخت و نام اورا شهرهٔ آفاق می‌گردانید و تا دنیا دنیا بود نام و آوازه‌اش را از باد و باران گزندی نمی‌رسید. زهی طالع میمون و . زهی بخت بیدار! فروشکوه این بخت و اقبال، ستاره‌شناس را پاک از خود بیخود ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ حاضران برایش جا باز کردند. مارگت با کمال ادب و احترام او را به‌نشستن دعوت کرد و اورسولا به گوتفرید دستور داد که میز مخصوص برای او بیاورد. آنگاه رومیزیی روی آن گستراند و ظرف‌ها را روی آن چید و از ستاره‌شناس پرسید که چه میل دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس گفت:«هرچه دلتان می‌خواهد برای من بیاورید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دو خدمتکار مقداری غذا، یک بطر شراب قرمز و یک بطر شراب سفید، از آشپزخانه آوردند. ستاره‌شناس، که به‌اغلب احتمال تاکنون چنین اغذیه و اشربه‌ای بچشم ندیده بود، جامی شراب قرمز ریخت و نوشید و جام دیگری ریخت و آنگاه با اشتهای فراوان بخوردن پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من انتظار شیطان را نداشتم، زیرا بیش از یک هفته می‌شد که نه او را دیده و نه از او خبری گرفته بودم؛ اما در همین موقع شیطان وارد شد، با آن‌که مردک سر راه بودند و او را نمی‌دیدم، معهذا از روی احساس خودم فهمیدم که آمده است. صدای او را شنیدم، داشت از این‌که سرزده وارد شده عذرخواهی می‌کرد. می‌خواست برگردد، لکن مارگت ازو خواهش کرد که بماند و او نیز از مارگت تشکر کرد و ماند. مارگت او را با خود آورد و به دختران و مایدلینگ و چند نفر از بزرگترها معرفی کرد؛ میان مهمان‌ها پچ و پچی راه افتاد:«این همان جوان ناشناس است که این‌قدر تعریفش را شنیده‌ایم و نتوانسته بودیم او را ببینیم. اغلب اوقات از اینجا غیبت می‌کند». «وای، چه خوشگل است! اسمش چیست؟». «فیلیپ تراوم».« به‌به! چه اسم بامسایی!»(آخر تراوم به‌زبان آلمانی به معنی «رویا» است.) «کار و بارش چیست؟» «می‌گویند طلبه است». «پس همین صورتش به تنهایی برای تأمین آینده‌اش کافی است ـ  بالاخره یک روزی کاردینال خواهد شد.» «خانه و زندگیش کجاست؟.» «می‌گویند آن پائین‌ها، در مناطق حاره، آن طرف‌ها یک عموی ثروتمندی دارد» و قسی علی هذا. شیطان بیدرنگ خود را میان جمع جا کرد و همه مایل و مشتاق شدند که با او آشنا شوند و صحبت کنند. همه متوجه شدند که هوا ناگهان چقدر خنک و تر و تازه شده است، و تعجب کردند می‌دیدند که خورشید بیرون مانند لحظات قبل بشدت هرچه تمام‌تر می‌تابد و آسمان خالی از ابر است. ولی البته هیچکس علت تغییر هوا را حدس نزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس جام دوم خود را نوشیده بود و در این موقع جام سوم را برای خود ریخت، وقتی بطری را روی میز گذاشت، تصادفاً از دستش افتاد. اما قبل از آن‌که مقداری زیادی از شراب آن بریزد آن‌را گرفت و در برابر نور نگهداشت و گفت:«حیف، چه شراب شاهانه‌ای!»  بعد چهره‌اش از شادی یا پیروزی یا چیزی نظیر آن درخشید و گفت:«زود یک قدح بیاورید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدح آوردند. یک قدح چهارلیتری بود. ستاره‌شناس بطری یک لیتری را برداشت و شروع کرد به ریختن توی قدح و همچنان به ریختن ادامه داد. شراب قرمز جوشان و قهقه‌زنان در قدح سفید فرو ریخت و توی قدح بالا آمد و آمد، و همهٔ حضار نفس‌ها را در سینه حبس کرده خیره خیره می‌نگریستند. بزودی قدح از شراب مالامال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس بطری را بالا نگهداشت و گفت:«ببینید، هنوز پر است!» من نگاهی به شیطان انداختم و او در همان لحظه ناپدید شد. آنگاه کشیش خشمناک و برافروخته از جا برخاست صلیبی برسینهٔ خود رسم کرد باصدای درشت خود داد و بیداد راه انداخت که:«این خانه سحرزده و لعنت شده است!» مردم شروع کردند به جاروجنجال کردن . جیغ‌زنان بطرف در هجوم بردند. کشیش آدولف ادامه داد:«من اهل این خانه را تحت تعقیب قرار...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایش قطع شد. چهره‌اش سرخ و بعد کبود گردید، اما نتوانست کلمه‌ای بر زبان بیاورد. در این موقع دیدم که شیطان بصورت ورقهٔ نازک و شفافی وارد بدن ستاره‌شناس شد. آنگاه ستاره‌شناس دستش را بلند کرد و ظاهراً باهمان صدای خودش گفت:«صبر کنید! سرجای خود بایستید.» همه سر جای خود ایستادند «یک قیف بیاورید.» اورسولا با ترس و لرز رفت و قیف آورد. ستاره‌شناس آنرا توی بطری فرو کرد و قدح بزرگ را برداشت و شروع کرد به برگرداندن شراب به توی بطری مردم با بهت و حیرت خیره می‌نگریستند، زیرا می‌دانستند که بطری پر از شراب است. ستاره‌شناس تمام قدح را توی بطری ریخت، آنگاه لبخندی به جمعیت زد و خنده‌ای سرداد و با بی‌اعتنایی گفت:«چیز مهمی نیست، هرکس می‌تواند این کار را بکند! من با معجزات خودم ازین بالاتر هم می‌توانم بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از هرسرو صدای وحشت‌‌زده‌ای برخاست:«آه، خدایا، این آدم سحرزده است!» و مردم سراسیمه بطرلف در هجوم بردند و در یک چشم برهم زدن خانه از کسانی که متعلق بآن نبودند، بجز ما بچه‌ها و مایدلینگ خالی شد. مابچه‌ها راز آن قضایا را می‌دانستیم و اگر می‌توانستیم آنرا برزبان میآوردیم، منتهی زبانمان بسته بود. خیلی از شیطان ممنون شدیم که به‌موقع به‌داد مارگت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت رنگش پریده بود و می‌گریست. مایدلینگ، مهربان و سرشار از دلسوزی بنظر می‌رسید؛ اورسولا هم همینطور. اما گوتفرید بدتر از همه بود. بقدری ترسیده و ضعیف شده بود که نمی‌توانست سرپا بایستد. چون آخر می‌دانید که او متعلق به یک خانوادهٔ جادوگر بود و مظنون واقع شدن برایش خطر داشت، اگنس خرامان خرامان وارد اطاق شد. جدی و بی‌خبر از همه جا بنظر می‌رسید‌‌ و می‌خواست خودش را به اورسولا بمالد و طلب نوازش می‌کرد. ولی اورسولا ترسید و خودش را کنار کشید؛ اما چنین وانمود کرد که قصد بی‌ادبی نسبت به گربه ندارد. زیرا بخوبی می‌دانست که با آن گربه نمی‌تواند بدتا کرد. اما ما بچه‌ها گربه را برداشتیم و نازش کردیم، زیرا اگر شیطان نسبت به او نظر خوبی نداشت ازو حمایت نمی‌کرد، و همین قدر تضمین برای ما &lt;br /&gt;
کافی بود. مثل اینکه شیطان به هرچیزی که فاقد «قوهٔ تمیز اخلاقی» بود اعتماد می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرون خانه مهمان‌های وحشت‌زده بهرطرف پراکنده شدند و باترس و وحشت رقت‌انگیزی پابه‌فرار نهادند و دوان دوان و جیغ کشان و گریان و فریادکنان چنان هنگامه‌ای بپاکردند که بزودی همهٔ اهل دهکده را از خانه‌های خود بیرون کشیدند. مردم در خیابان اجتماع کرده و از زور ترس و وحشت با شانه و آرنج بهمدیگر می‌زدند. بعد کشیش آدولف پیدا شد. و تودهٔ مردم مانند دریای احمر که دل خاک را از وسط شکافته است، راه باز کردند و در همین موقع ستاره‌شناس شلنگ اندازان و لندلندکنان میان این جاده پیدا شد. همینطور که ستاره‌شناس می‌گذشت، دیواره‌های راه بهم می‌آمد و جمعیت فشرده می‌شد و در سکوت و ترس آمیزی فرو می‌رفت. چشمان مردم خیره شده بود و سینه‌هایشان بالا و پایین می‌رفت و چندین زن ضعف کردند و وقتی که ستاره‌شناس از میان مردم گذشت و رفت، مردم دور هم جمع شدند و از فاصلهٔ دور دنبال او راه افتادند. تند و تند حرف می‌زدند و سوآل و جواب می‌کردند و جویای حقیقت قضیه می‌شدند. حقیقت را جویا می‌شدند و با حک و اصلاح . جرح و تعدیل به دیگران منتقل می‌کردند. این حک و اصلاح بزودی قدح و شراب را به‌بشکه مبدل کرد و قضیه را بدین شکل درآورد که بطری تمام محتوی بشکه را در خود جای داد و بازهم کاملا خالی بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که ستاره‌شناس به‌میدان بازار رسید، یکراست نزد شعبده‌بازی که آنجا بساط گسترده بود رفت. این شعبده‌باز لباس عجیبو غریب به‌تن کرده بود و سه‌توپ بازی را در هوا می‌چرخاند. ستاره‌شناس توپها را ازو گرفت و چرخید و رویش را بطرف جمعیت که به‌او نزدیک می‌شد کرد و گفت:«این دلقک بیچاره از فن خودش بی‌اطلاع است. اکنون بیایید جلو و هنرنمایی یکنفر استاد را تماشا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا گفت و توپ‌ها را یکی پس از دیگری به‌هوا پرتاب کرد و آنها را به‌شکل خط بیضی نازکی در هوا به‌گردش درآورد. آنگاه یک توپ دیگربه‌آنها افزود، بعد یکی دیگر و بعد یکی دیگر و همینطور افزود و افزود و افزود(وهیچکس نفهمید توپ‌ها را از کجا میَ‌آورد) و در تمام این مدت خط بیضی شکل روشنتر و روشنتر می‌شد و دست‌های ستاره شناس باچنان سرعتی حرکت می‌کرد که مانند تور یا سایهٔ محوی بنظر می‌رسید و نمی‌شد آنرا تشخیص داد. کسانی که توپ‌ها را شمرده بودند می‌گفتند که اکنون صد توپ در هوا می‌چرخد. خط بیضی اکنون به‌بلندی هشت پا رسیده بود و منظرهٔ درخشان و نورانی بسیار جالبی تشکیل می‌داد. بعد ستاره‌شناس دست‌های خود را به‌سینه نهاد و به‌توپ‌ها امر کرد که بدون کمک او گردش را دادمه دهند. توپ‌ها هم دادند. پس از یکی دو دقیقه ستاره‌شناس گفت:«خوب، دیگر بس است!» و خط بیضی درهم شکست و فروریخت و توپ‌ها پخش و پراکنده شدند و هریک بطرفی غلتیدند. هرکجا یکی از آن توپ‌ها می‌امد مردم از ترس واپس می‌رفتند و هیچکس به‌آن دست نمی‌زد. این امر ستاره‌شناس را به خنده انداخت. مردم را ریشخند کرد و آنها را ترسو و بزدل خواند. بعد چرخید و طناب بندبازی را دید و گفت:«مردمان احمق هر روز پول خود را برای تماشای حرکات یکنفر جلمبر ناشی که آبروی فن ظریف بندبازی را می‌برد تلف‌لا می‌کنند.» بعد گفت:«اکنون بیایید و هنرنمایی یکنفر استاد را تماشا کنید!» این‌را که گفت توی هوا خیز برداشت و محکم و استوار با پا روی بند فرود آمد. بعد تمام طول طناب را لی‌لی کنان رفت و بازگشت. در این حال دست‌ها را روی چشم‌هایش گذاشتته بود. بعد شروع کرد به پشتک و وارو زدن و بیست و هفت تا پشتک و وارو زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان مردم پچ‌وپچ و بگومگو افتاد برای این‌که ستاره‌شناس پیرمرد بود و سابق همیشه از جنبش و حرکت عاجز بود و حتی گاهی می‌لنگید، اما اکنون چست و چالاک شده بود و به‌چابکترین طرزی به شیرین‌کاری‌های خود ادامه می‌داد. سرانجام سبک از طناب پایین پرید و رو به‌بالای جاده رفت و سرنبش پیچید و از نظر ناپدید شد. بعد آن جمع کثیر با رنگ پریده و در حال سکوت نفس عمیقی کشیدند و به‌صورت‌ یکدیگر نگاه کردندـ گوئی می‌خواستند بگویند:«آیا این کارها حقیقت داشت؟ـ توهم آنها را دیدی یا فقط من بودم... و من هم خواب می‌دیدیم؟» بعد بگومگو بصدای بلند شروع شد و جمعیت به‌دسته‌های دونفر دونفر تقسیم گردید و بطرف خانه‌ها راه افتاد. در طول راه مردم همچنان با آن لحن و قیافهٔ وحشت‌زده حرف می‌زدند و سر تکان می‌دادند و حرکات دیگری می‌کردند که معمولا وقتی مردم سخت تحت تأثیر چیزی قرار گرفته باشند از آنها سر می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها دنبال پدرانمان راه افتاده بودیم و سعی می‌کردیم تا آنجا که می‌توانیم حرفهای آنها را بشنویم. وقتی توی خانه نشستند به‌صحبت خود دادمه داند، بازهم ما نزد آنها بودیم. پدرها خیلی اوقاتشان تلخ بود؛ چون می‌دانستند که پس از جملهٔ جادوگران و شیاطین به‌دهکده بلایی نازل خواهد شد. بعد پدر من بیاد آورد که کشیش آدولف در لحظه‌ای که می‌خواست مارگت و اهل خانهٔ او را تکفیر کند، زبانش بند آمد و لال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم گفت:«تاکنون این ملاعین نتوانسته بودند به‌یک نفر خدام مطهر و مقدس درگاه خداوند دست‌ درازی کنند، اما حالا که جرأت دست درازی به‌او را هم پیدا کرده‌اند دیگر من از قضیه سر در نمی‌آورم. چون کشیش آدولف خاجش را به گردن آویخته بود، مگر اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«چرا؛ ماهم دیدیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رفقا، مسأله جدی است و خیلی هم جدی است. تاکنون ما همیشه ملجاء و پناهی داشتیم، اما اکنون دیگر آن ملجاء و پناه نیز عاجز شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران مثل اینکه آب سرد رویشان ریخته باشند، بر خود لرزیدند و کلمات او را تکرار کردند:«عاجز شده است، خدا از حمایت ما منصرف شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر زپی و ولمه‌یر گفت:«درست است. دیگر ملجاء و پناهی نداریم که بدادمان برسد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر نیکلاوس که قاضی بود گقت:«مردم متوجه این امر خواهند شد و یأس و نومیدی جرأت و توانایی را از آنها سلب خواهد کرد. حقیقتاً که روزگار بدی شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاضی آهی کشید و لمه‌یر باصدای متأثری گفت:«نقل این قضیه به همه جا خواهد رسید و دهکدهٔ ما بعنوان اینکه مورد خشم و غضب خداوند قرار گرفته، متروک خواهد شد. مسافرخانهٔ «گوزن طلایی» ایام سختی را در پیش خواهد داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم گفت:«راست می‌گویی همسایه، همهٔ ما صدمه خواهیم دید. اسم و رسم همه صدمه خواهد دید؛ عده‌ای هم از لحاظ مالی متضرر خواهند شد. آه، خدایا!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موضوع چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکن است آن یارو بیاید و کارمان را یکسره کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«محض رضای خدا ببینم آن یارو دیگر کیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کلمه مانند صاعقه بر سر آنها فرود آمد و نزدیک بود از وحشت ضعف کنند. بعد وحشت این بلیه نیروی آنها را تحریک کرد و از غصه خوردن دست کشیدند. و بنا براین به چاره اندیشی پرداختند و طرق مختلف رفع ایت بلیه را مورد بحث قرار دادند. تا اینکه مدت زیادی از بعدازظهر گذشت، و بالاخره اعتراف کردند که فعلا هیچ تصمیمی نمی‌توانند بگیرند. آنگاه با قلب‌های گرفته و نگران، از یکدیگر جدا شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مشغول خداحافظی بودند من از میانه قاچاقی شدم و راه خانهٔ مارگت را در پیش گرفتم تا ببینم آنجا چه اتقاقی افتاده است. مردم زیادی را دیدم، اما هیچکدام با من سلام و علیک نکردند. این موضوع شاید عجیب بنماید، اما در واقع عجیب نبود، چون بقدری نگران ترس و وحشت خود بودند که بنظر من هوش و حواسشان پیش خودشان نبود. رنگشان پریده و بینی‌شان تیغ کشیده بود و مانند این بود که در خواب راه می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم‌هایشان باز بود، اما هیچ چیزی را نمی‌دیدند؛ لب‌هایشان تکان می‌‌خورد، اما چیزی نمی‌گفتند و بی‌آنکه خودشان دانند، از فرط نگرانی و ناراحتی، دست‌هاشان را در هم قفل می‌کردند و باز می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانهٔ مارگت مانند مجلس عزا بود: او و ویلهلم روی کاناپه کنار یکدیگر نشسته بودند، اما چیزی نمی‌گفتند و حتی دست یکدیگر را در دست نداشتند. هر دو غرق در اندیشه و اندوه بودند و چشمان مارگت از گریه سرخ شده بود. مارگت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من از ویلهلم خواهش و تمنا کرده‌ام که ازاینجا برود و دیگر قدم به‌اینجا نگذارد و بدین‌ترتیب جان خودش را نجات دهد. برای من قابل تحمل نیست که باعث مرگ او بشوم. این خانه جادو زده است و هیچکدام از افراد آن از آتش جان بدر نخواهند برد. اما ویلهلم نمی‌رود. او هم با دیگران از بین خواهد رفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویلهلم گفت که:«من حاضر نیستم بروم. اگر خطری تو را تهدید می‌کند، جای من هم در کنار تو خواهد بود. من از کنار تو دور نخواهم شد!» بعد مارگت شروع به‌گریستن کرد و منظره بقدری رقت‌انگیز بود که من از آمدن خود پشیمان شدم. در این موقع ضربه‌ای به‌ در نواخته شد و شیطان بدرون آمد. تر و تازه سردماغ و زیبا بود و آن محیط سرمست‌کننده‌ای را که همیشه دور و بر خود داشت، با خود آورد. راجع به آنچه اتفاق افتاده بود و آن ترس و بیم‌هایی که خون را در عروق مردم منجمد می‌ساخت کلمه‌ای بر زبان نیاورد، بلکه بنای حرف زدن را گذاشت و از انواع مطالب شاد و خوش و خرم سخمن بمیان آورد. بعد سخن از موسیقی بمیان کشید، و این ضربهٔ ماهرانه‌ای بود که آخرین بقای دلتنگی مارگت را برطرف کرد و او را کاملا سردماغ آورد. مارگت بعمر خود هیچکس را ندیده بود که بآن خوبی  و با آن‌همه علم و اطلاع راجع به موسیقی سخن بگوید، و بقدری از این موضوع مسرور و خرسند شده بود که احساساتش در چهره‌اش انعکاس می‌یافت و از کلماتش می‌تراوید. و ویلهلم متوجه این امر شد و از شادمانی مارگت آنقدر که انتظار می‌رفت راضی بنظر نمی‌رسید. آنگاه شیطان از موسیقی به شعر پرداخت و چند قطعه‌ای خواند و خوب هم خواند و بار دیگر مارگت را  مسحور خود ساخت و باز ویلهلم آنطور که انتظار می‌رفت راضی بنطر نمی‌رسید. و اینبار مارگت متوجه شد و از عمل خود پشیمان گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌شب من بانوای موسیقی لذت بخشی که عبارت بود از ریزش باران روی شیشه‌های پنجره و غرش دوردست رعد بخواب رفتم. مدتی از شب گذشته بود که شیطان آمد و مرا بیدار کرد و گفت:«با من بیا. کجا میل داری برویم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هرجا که بخواهی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نور خورشید تابیدن گرفت و شیطان گفت:«اینجا کشور چین است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن برای من غیرمنتظره بود و از اندیشهٔ این‌که سفری به‌این دوری کرده‌ام یکنوع مستی و سرخوشی به من دست داد؛ زیرا این سفر بسیار بسیار دورتر از حدی بود که افراد دهکدهٔ ما رفته بودند، و حتی بارتل اشپرلینگ{{نشان|۱۱}} نیز، که آنقدر به سفرهای خود می‌بالید، سفری به این دوری نکرده بود، بیش از نیم‌ساعت بر فراز امپراطوری چین پرواز کردیم، و همهٔ انرا تماشا کردیم. آنچه دیدیم بسیار دیدنی بود. بعضی بسیار مناظر زیبا بود و بعضی دیگر آنقدر وحشتناک‌آور بود که در فکر نمی‌گنجد. مثلا...نه، فعلا بماند شاید بعداً به نقل سرگذشت این سفر و اینکه چرا شیطان از میان کشورها چین را انتخاب کرد بپردازم. اگر حالا بخواهم ماجرای این سفر را نقل کنم رشته، حکایت قطع می‌شود. باری، بالاخره از پرواز دست کشیدیم و فرود آمدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی کوهی نشستیم که برمنظرهٔ وسیعی از سلسلهٔ جبال و دره و تنگه و دشت و رودخانه مشرف بود و شهرها و دهکده‌ها در گوشه و کنار آن زیر آفتاب بخواب رفته بودند و در حاشیهٔ دور دست این منظره، خطی از دریا بچشم می‌خورد. تصویر آرام و رؤیا مانندی بود که بچشم لذت و به روح آرام می‌بخشید. اگر بنا به میل خود می‌توانستیم در جهان چنین تغییراتی پدید آوریم، آنوقت جهان برای زیستن جای بسیار مناسبتری می‌شد، زیرا تنوع صحنه و منظرهٔ باری را که بردوش اندیشه سنگینی می‌کند از یک شانه به‌شانه دیگر انتقال می‌دهد و خستگی و ملال کهنه و دیرینه را از جسم و روح انسان می‌زداید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و شیطان باهم صحبت کردیم و من قصد داشتم که او را اصلاح کنم و متقاعدش سازم زندگی بهتری را در پیش بگیرد. دربارهٔ همهٔ آن کارهایی که کرده بود برایش حرف زدم و ازو خواهش کردم که بیشتر ملاحظهٔ مردم را داشته باشد و آنها را بیچاره و بدبخت نسازد و گفتم که میدانم قصد آزار رساندن به کسی نداری، اما قبل از آنکه اینطور الل‍ه بختکی دست‌ به‌کاری بزنی، اندکی تأمل کن و عواقب آنرا در نظر بیاور. اگر اینکار بکنی آنوقت دیگر چندان اسباب زحمت مردم را فراهم نخواهی آورد. شیطان فقط قدری متعجب شد و خنده‌اش گرفت و گفت:«چی؟ من و کار الل‍ه بختکی می‌کنم؟ من هرگز چنین کاری نمی‌کنم. تأمل کنم و عواقب کاری را در نظر بیاورم؟ چه نیازی به این کار هست؟ من همیشه می‌دانمعاقبت کار چه خواهد بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، شیطان، پس چطور می‌توانی این کارها را بکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، حالا که اینطور است به تو خواهم گفت و تو باید سعی کنی که بفهمی. تو متعلق به نژاد عجبیب هستی. هر یک از افراد بشر از یک ماشین رنج و یک ماشین خوشی توام با یکدیگر ساخته شده است. این دو ماشین هماهنگ با یکدیگر کار می‌کنند و بطرز دقیق و ظریفی بر اساس اصل داد و ستد میزان شده‌اند.&lt;br /&gt;
در برابر هر خوشی که از یک شعبهٔ این ماشین خارج شود، شعبهٔ دیگر حاضر و آماده است که آنرا بوسیله یک رنج یا اندوه جبران کند و تعادل برقرار سازد، و چه بساکه گاه این خوشی را بوسیلهٔ ده رنج و اندوه جبران می‌کند. در غالب موارد، زندگی بشر بطور تقریباً مساوی بین خوشی و ناخوشی تقسیم شده است. وقتی که تعادل بهم بخورد، همیشه ناخوشی غلبه می‌آید. لکن عکس قضیه هرگز صادق نیست. گاهی طبیعت و ساختمان فرد طوری است که ماشین بدبختی‌اش قادر است تقریباً تمام کار را به‌تنهایی انجام دهد. چنین شخصی زندگی را تقریباً تمام کار را به تنهایی انجام دهد. چنسن شخصی زندگی را بقریباً بی‌خبر از مفهوم خوشبختی می‌گذارند. دست بهر کاری بزد بدبختی روی بدبختی برایش می‌آورد. تو این قبیل آدم‌ها را هیچ دیده‌ای؟ برای این قبیل آدم‌ها زندگی نه تنها آش دهن سوزی نیست، بلکه در حکم مصیبتی است. گاهی برای یک ساعت خوشی ماشین یک فرد او را وادار می‌کند که سال‌ها بدبختی بدنبال آن تحمل کند. قبول نداری؟ این چیزی است که هر روز و هر ساعت اتفاق می‌افتد. هم‌اکنون یکی را به عنوان نمونه به تو نشان می‌دهم. مردم دهکدهٔ شما در نظر من هیچ نیستند. خودت هم اینرا میدانی، مگر غیراز این است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌خواستم با صراحت زیاد حرف بزنم، این بود که گفتم گمان می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب پس یقین بدان که این مردم در نظر من هیچ نیستند. ممکن نیست در نظر من چیزی باشند. تفاوت بین و من و آن‌ها بی‌حدوحساب است. آنها قوهٔ عاقله ندارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قوهٔ عاقله ندارند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچ چیزی که شباهتی هم به آن داشته باشد ندارند. درآینده یک وقتی آنچه را انسان ذهن خود می‌نامد مورد مطالعه قرار خواهم داد و جزئیات آن دستگاه مغشوش و سراسر بی‌نظم را به‌تو نشان خواهم داد؛ آنوقت خودت خواهی دید و خواهی فهمید. انسان‌ها هیچ وجه مشترکی با من ندارند... ما هیچ نقطهٔ تماسی باهم نداریم. انسان‌ها احساسات و خودپسندی‌ها و جسارت‌ها و جاه‌طلبی‌های ناچیز احمقانه دارند. زندگی ناچیز و احمقانهٔ آنها خنده‌ای و فسوسی و فنایی بیش  نیست. انسان هیچ قوهٔ تمیزی ندارد. فقط قوهٔ تمیز اخلاقی دارد. اکنون به تو نشان می‌دهم که منظورم چیست. ببین، این یک عنکبوت سرخ است که بقدر یک سر سنجاق هم نمی‌شود. آیا می‌توانی تصورش را بکنی که یک فیل به این عنکبوت علاقه‌مند باشد؟ یعنی برایش مهم باشد که این عنکبوت خوش است یا ناخوش، غنی است یا فقیر، معشوقه‌اش به‌او روی خوش نشان می‌دهد یا نه، مادرش سالم است یا بیمار، در محافل و مجامع محلی به‌او می‌گذارند یا کلاهش پس معرکه است، دشمنانش به‌او صدمه می‌رسانند، یا دوستانش او را ترک می‌کنند، امیدهاش مبدل به نومیدی می‌شود، یا در جاه‌طلبی‌های سیاسیش مواجه با شکست می‌گردد، یا در آغوش خانوده‌اش خواهد مرد یا در سرزمین بیگانه دچار خفت و خواری خواهد شد؟ این مطالب برای فیل هرگز نمی‌تواند مهم باشد؛ این مطالب در نظر او هیچ نیستند؛ او نمی‌تواند علایق و عواطف خود را آنقدر کوچک کند که در خور شکل و اندازهٔ این عنکبوت گردد. فیل هیچ خصومتی ندارد؛ نمی‌تواند خود را تا آن حد تنزل دهد. منهم هیچ خصومتی با نوع بشر ندارم. فیل بی‌اعتناست؛ من هم بی‌اعتنا هستم. فیل بخودش این زحمت را نمی‌دهد که به عنکبوت آسیب برساند. حتی اگر دردسری نداشته باشد ممکن است خدمتی هم به عنکبوت بکند. من هم به انسان‌ها خدماتی کرده‌ام، ولی آسیبی نرسانده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فیل یک قرن زندگی می‌کند، عنکبوت سرخ فقط یک روز. این دو جانور از لحاظ قدرت و عقل و مقام از یکدیگر جدا هستند و فاصلهٔ بین آن‌ها نجومی است. مع‌ذلک چه در این صفات و در چه صفات دیگر مقام انسان نسبت به من از مقام عنکبوت به فیل بی‌اندازه پایین‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ذهن بشر با زور و زحمت و فلاکت و ناشیگری تکه پاره‌های ناچیزی از چیزهای بی‌اهمیت را سرهم بندی می‌کند و از آنها نتیجه‌ای می‌گیرد. حال آن‌که ذهن من خلاق است! می‌فهمی چه می‌گویم؟ هرچه را بخواهد در ظرف یک بطرفة‌العین خلق می‌کند. بدون ماده و مصالح خلق می‌کند. مایع و جامد و رنگ و هر چیز و همه چیز را از آن هیچ بی‌جرمی که «اندیشه» نامیده می‌شود خلق می‌کند. یک فرد بشر رشتهٔ ابریشم را تصور می‌کند، ماشین ساختن آن‌را تصور می‌کند، منظره‌ای را تصور می‌کند، و بعد با هفته‌ها زحمت و مرارت آن منظره را روی آن پارچه سوزن‌ دوزی می‌کند؛ و حال آنکه من مجموعهٔ کار را بتصور می‌آورم و در یک طرفةالعین آن کار تمام و کمال جلو من حاضر می‌شود. خلق می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من دربارهٔ شعر، موسیقی، شطرنج، یا هرچیزی که فکر کنم فوراً جلو من حاضر می‌شود. این را می‌گویند ذهن و نفس باقی و جاوید که هیچ چیزی از دسترس آن خارج نیست. هیچ چیزی نمی‌تواند حاجب ورداع دید من بشود. صخره‌ها جلو چشم من شفاف‌اند و تاریکی روشنایی است. من احتایج ندارم کتابی را باز کنم، بلکه با یک نظر تمام محتویات آنرا به ذهن خود منتقل می‌سازم، آنهم از پشت جلد؛ و پس از یک میلیون سال نیز ممکن نیست کلمه‌ای از آنرا فراموش کنم یا محل آن کلمه در آن کتاب از خاطرم محو گردد از خاطر بشر یا مرغ یا ماهی هیچ چیزی نمی‌گذارد بر من پوشیده باشد. من با یک‌ نظر داخل شخص عالم می‌شوم و به محض دخول گنجینه‌ای که فراهم آوردنش برای او شصت سال زحمت و مرارت داشته به من تعلق می‌یابد. او ممکن است فراموش کند، و مسلماً فراموش می‌کند؛ حال آنکه من فراموش نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، حالا از روی افکار تو می‌فهمم که مقصود مرا بخوبی درک می‌کنی. بگذار به بحث خود ادامه دهیم. ممکن است اوضاع و احوالی پیش بیاید که فیل ـ بفرض آنکه عنکبوت را ببیند ـ از عنکبوت خوشش بیاید، ولیکن فیل نمی‌تواند به عنکبوت عشق بورزد. عشق او خاص همنوعان اوست، خاص بستگان اوست. عشق فرشتگان عالی و آسمانی و ماورای قوهٔ تصور بشر است ـ از حدود تصور بشر بی‌نهاست بالاتر است!‌ اما این عشق به نوع شریف خود فرشتگان محدود می‌گردد. اگر حتی یک لحظه این عشق شامل حال یکی از افراد نوع بشر بشود، او را خاکستر خواهد ساخت. نه، ما نمی‌توانیم به انسان عشق بورزیم، بلکه فقط می‌توانم بطرز بی‌ضرری نسبت به‌او بی‌اعتنا باشم؛ گاهی هم ممکن است ازو خوشمان بیاید. کما اینکه من از تو و آن بچه‌های دیگر خوشم می‌آمد. از کشیش پطر هم خوشم می‌آید و برای خاطر شماست که این همه کارها را برای مردم دهکدهٔ شما انجام می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان متوجه شد که فکر شوخی و مسخرگی از خاطر من گذشت، و نظر خود را این‌طور توضیح داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من برای اهل ده کارهای خوبی انجام داده‌ام، هرچند ظاهر امر غیراز این بنماید. ابناء نژاد تو هرگز نمی‌توانند خیر را از شر تمیز دهند؛ همیشه یکی را با دیگری اشتباه می‌کنند. علتش این است که آینده نمی‌توانند ببیند. آنچه من اکنون دارم برای اهل ده انجام می‌دهم یک روز نتایح مفیدی برای آنها به‌بار خواهد آورد. این نتایج در بعضی موارد بحال خود آنها مفید خواهد بود و در بعضی موارد دیگر نسل‌های آینده از آنها فایده خواهند برد. هیچکس نخواهد دانست که باعث و بانی آنها من بوده‌ام، اما بهر صورت در حقیقت امر تغییری حاصل نخواهد شد. بین شما بچه‌ها یک بازی رسم است، بدین‌ترتیب که یک ردیف آجر را با چند بند انگشت فاصله روی زمین می‌نشانید، بعد یک آجر را هول می‌دهید. آن آجر آجر مجاور خود را می‌اندازد و آن یکی دیگری را و بهمین ترتیب ادامه می‌یابد تا همهٔ آجرها بیفتند. تخستین عمل یک کودک مانند هول دادن نخستین آجراست و بقیهٔ اعمال او تابع آن هستند. اگر شما هم مثل من قادر به دیدن آینده بودید در آن‌صورت همهٔ آنچه را باید بر آن موجود بگذرد می‌دید ـ زیرا پس از آن‌که نخستین واقعهٔ زندگی او معلوم شد دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند ترتیب زندگی او را بهم بزند؛ یعنی هیچ چیزی نمی‌تواند آنرا تغییر دهد، زیرا هر عملی جبراً عمل دیگری را باعث می‌گردد و آن عمل دیگر عمل دیگری را بدنبال می‌آورد و این رشته تا به‌آخر کشیده می‌شود و شخص ناظر می‌تواند به منتهی الیه این رشته نظر بیندازد و محل و موقع هر عملی را، از گهواره تا گور، مشاهده کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا این ترتیب را معین می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر منظور از معین کردن «از پیش معین کردن» باشد، نه. شرایط و اوضاع زندگی خود انسان آنرا معین می‌کند. نخستین عمل او دومین عمل و همهٔ اعمال بعدی را معین می‌سازد. حالا من‌باب مثال فرض کنیم که انسان از روی یکی از حلقه‌های این سلسلهٔ علل جهش کند، و آنهم بظاهر حلقهٔ بی‌اهمیتی باشد. فرض بگیریم که مقرر بوده است شخصی در روز و ساعت و دقیقه و ثانیه و جزء ثانیهٔ معینی بر سر چاهی برود؛ و این شخص نرود. مشی زندگی او از ان لحظه به بعد بکلی تغییر خواهد کرد. از آن لحظه به‌بعد دیگر زندگیش با ان زندگی که نخستین عمل وی در زمان کودکی برایش معین کرده بود، بکلی متفاوت خواهد بود، یعنی چه بسا که اگر به سر چاه می‌رفت به پادشاهی می‌رسید، و اکنون که این واقعه از زندگیش حذف شده کارش به گدایی بکشد و خرج کفن و دفنش را مردم محض رضای خدا تقبل کنند. من‌باب مثل اگر کریستف کلمب در هر زمانی ـ مثلاً کودکی ـ از روی ناچیزترین حلقهٔ سلسلهٔ اعمال خود که نخستین عمل کودکیش آنرا معین ساخته بود می‌جهید، این جهش مابقی زندگیش را تماماً تغیر می‌داد؛ یعنی کریستف کلمب کشیش می‌شد و در یک دهکدهٔ ایتالیایی در حال گمنامی از دنیا می‌رفت و قارهٔ آمریکا تا دو قرن بعد کشف نمی‌شد. این چیزی است که من می‌دانم: اگر کریستف کلمب از روی یکی از هزاران‌هزار حلقهٔ اعمال خود می‌جهید، زندگیش تماماً تغییر می‌کرد. من هزاران‌هزار مشی ممکن زندگی این شخص را مطالعه کرده‌ام و فقط در یکی از آنهاست که واقعهٔ کشف آمریکا پیش می‌آید. شما مردم گمان نمی‌برید که همهٔ اعمالتان بیک اندازه مهم‌اند؛ و حال آنکه این عین حقیقت است. گرفتن یک مگس در سرنوشت شما به اندازه اقدام به هر عمل دیگری حائز اهمیت است....»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مثلاً به‌اندازهٔ تسخیر یک قاره اهمیت دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله. اما اینرا هم بگویم که هیچکس تاکنون از روی یک حلقه نجهیده است. این امر تاکنون واقع نشده است! حتی وقتی شخصی دارد می‌کوشد تصمیم بگیرد که کاری را بکند یا نکند، خود این عمل نیز یک حقه است و در سلسلهٔ اعمال محل خاص خود دارد؛ و وقتی که آن شخص بالاخره تصمیم به کردن کاری می‌گیرد، اینهم امری است که قطعاً و مطلقاً محرز و مسلم بوده است که وی انجام خواهد داد. اکنون ملاحظه می‌کنی که انسان هیچیک از حلقه‌های سلسلهٔ اعمال خود را نمی‌تواند بیندازد. اینکار ازو ساخته نیست. اگر بخواهد که چنین کاری بکند، خود این فکر نیز یک حلقهٔ اجتناب‌ناپذیر از سلسلهٔ اعمال او را تشکیل خواهد داد ـ یعنی فکری خواهد بود که لازم است درست در همان لحظه برایش پیش بیاید و نخستین عمل کودکیش آنرا معین کرده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی وحشتناک بنظر می‌‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با لحن اندوه‌باری گفتم:«پس بشر محکوم به حبس ابد است و نمی‌تواند آزاد شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، نمی‌تواند خود را از قید نخستین عمل کودکیش آزاد کند. ولی من می‌توانم او را آزاد کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اشتیاق به او نگریستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من مشی زندگی چندتن از اهل دهکده شما را تغییر داده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستم ازو تشکر کنم، ولی اینکار را دشوار یافتم و از آن گذشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تغییرات دیگری نیز خواهم داد؛ تو آن لیزا برانت{{نشان|۱۲}} کوچولو را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه او را می‌شناسند. مادرم می‌گوید این دختر بقدری شیرین و زیبااست که هیچ دختر دیگری بگردش نمی‌رسد. می‌گوید وقتی بزرگ شد مایهٔ افتخار دهکدهٔ ما خواهد شد. بعلاوه همهٔ اهل ده او را خواهند پرستید، همانطور که اکنون او را می‌پرستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من آیندهٔ او را تغییر خواهم داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم «یعنی آنرا بهتر خواهی ساخت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله. آیندهٔ نیکلاوس را هم تغییر خواهم داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینبار خوشحال شدم و گفتم:«در خصوص او دیگر لازم نیست سؤال کنم؛ مسلماً در حق او کمال سخاوت را بخرج خواهی داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همین قصد را دارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من فوراً در مخیلهٔ خود به ساختن آیندهٔ درخشان نیکی پرداختم و او را به مقام یک سردار نام‌آور و یکی از ندمای رنسانس رسانده بودم که متوجه شدم شیطان منتظر است من به حرف‌هایش گوش بدهم. من از اینکه تصورات بی‌ارزش خود را در برابر او برملا کرده بودم شرمنده شدم و منتظر ریشخند او بودم. اما او مرا ریشخند نکرد، بلکع صحبت خود را ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عمری که برای نیکلاوس مقرر شده شصت و دوسال است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم «چقدر عالی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عمر لیزا سی‌وشش سال است: اما همانطور که به تو گفتم من زندگی و عمر آنها را تغییر خواهم داد. دودقیقه و ربع دیگر نیکلاوس از بیدار خواهد شد و خواهد دید که باران دارد اتاق می‌بارد. مقدر این بود که نیکلاوس غلتی بزند و باز بخواب برود؛ ولی من مقرر کرده‌ام که اول برخیزد و پنجره را ببندد و سپس بخوابد. این امر ناچیز تمام مشی زندگی اورا تغییر خواهد داد. نیکلاوس صبح دو دقیقه دیرتر از خواب خواهد برخاست، در نتیجه از آن به بعد هیچ چیزی مطابق سلسلهٔ قدیم بر او نخواهد گذشت.» شیطان ساعتش را دراورد و چند لحظه‌ای به آن نگریست و سپس گفت:حالا برخاسته است که پنجره را ببندد. زندگییش تغییر کرد و مشی جدید آغاز شد. اکنون دیگر نتایج آن خواهد آمد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی عجیب بود. من احساس چندش کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر این تغییرات پیش نمی‌آمد دوازده روز بعد حوادثی اتفاق می‌افتاد؛ مثلا نیکلاوس لیزا را از غرق شدن نجات می‌داد. درست سر موقع ـ یعنی ساعت ده و چهارده دقیقه که از مدت‌ها پیش معین شده بود ـ نیکلاوس در محل حاضر می‌شد. در این موقع آب کم عمق و نجات غریق آسان می‌بود، اما اکنون نیکلاوس چندثانیه دیرتر می‌رسد. در ظرف این چندثانیه لیزا دست و پا زنان به جای عمیق‌تری رسیده است. نیکلاوس حداعلای تلاش خود را می‌کند، اما هر دو غرق می‌شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من فریاد کشیدم:«آه، شیطان! آه شیطان جان!» چشمانم پر از اشک شد:«نجاتش بده، نگذار این اتفاق بیفتند! من نمی‌توانم مرگ نیکلاوس را تحمل کنم. نیکلاوس دوست و همبازی عزیز من است. فکر مادر بیچارهٔ لیزا را بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دامنش را چسبیدم و عجز و التماس کردم؛ اما این‌کارها بخرجش نرفت. مرا دوباره سرجایم نشاند و گفت که باید بقیهٔ حرف‌های او را بشنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من زندگی نیکلاوس را تغییر داده‌ام و این امر زندگی لیزا را دگرگون ساخته است. اگر این کار را نکرده بودم، نیکلاوس لیزا را نجات می‌داد و بر اثر رفتن توی آب سرما می‌خورد. سپس یکی از شدیدترین اقسام بیماری سرخک، که خاص نژاد شما است، عارض او می‌شد و اثرات غم‌انگیزی در او بجای می‌نهاد. نیکلاوس برای مدت چهل و شش سال بصورت یک تخته گوشت مفلوج، از گوش کرو از زبان لال و از چشم کور، در رختخواب می‌افتاد و از خدا طلب مرگ می‌کرد. می‌خواهی زندگیش را بصورت اول برگردانم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، نه، بهیچ‌وجه. محض رضای خدا آنرا همین‌طور که هست بگذار.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهتر است همین‌طور باشد. ممکن نبود هیچ حلقهٔ دیگری از زندگی او را تغییر بدهم و بیش از این به‌او فایده برسانم. او هزارات هزار خط مشی ممکن در پیش داشت اما هیچ‌کدام آن‌ها به زیستن نمی‌ارزید. همه پر از بدبختی و فلاکت بود. اگر من دخالت نمی‌کردم، نیکلاوس عمل شجاعانهٔ خود را دوازده روز دیگر انجام می‌داد ـ عملی که از آغاز تا انجامش شش دقیقه طول می‌کشید ـ و تنها پاداشی که می‌گرفت عبارت بود از آن چهل و شش سال غم و رنج و بدبختی که بتو گفتم. کمی پیش از این بتو گفتم که گاه عملی که برای کنندهٔ خود یک ساعت خوشی یا رضایت از نفس را باعث می‌گردد، بوسیله سال‌ها رنج و عذاب پاداش می‌‌گیرد یا مجازات می‌گردد. آن وقتی که این مطالب را گفتم موضوع نیکلاوس یکی از مواردی بود که راجع به‌آن فکر می‌کردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من پیش خود اندیشیدم که آیا مرگ نابهنگام لیزای بیچاره او را از چه مصیبتی نجات می‌دهد. شیطان اندیشه مرا جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اولا از ده سال بهبود یافتن تدریجی از عواقب آن حادثه؛ ثانیاً از نوزده سال آلودگی و ننگ و فساد و جنایت، و سرانجام از مرگ بدست جلاد. لیزا دوازده روز دیگر خواهد مرد. مادرش اگر می‌توانست او را از مرگ نجات می‌داد، ولی آیا من از مادرش مهربان‌تر نیستم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا. آه، چرا. عاقل‌تر ازو هم هستی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون رسیدیم بر سر قضیه کشیش پطر. او بواسطهٔ دلایل غیرقابل انکار دائر بر بی‌گناهیش برائت حاصل خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه شیطان، چطور چنین چیزی می‌شود؟ واقعاً اینطور فکر می‌کنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فکر نمی‌کنم، بلکه بیقین می‌دارم. نام نیک و حیثیت او مجدداً سرجای خود خواهم آمد و کشیش پطر بقیهٔ عمر را بخوشی خواهد گذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ولی خوشبختی‌اش معلول این علت نیست. من «آن‌روز زندگیش را بنفع او تغییر خواهم داد. او هرگز نخواهد دانست که آبرویش دوباره بازگشته است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من در ذهن خودم ـ آنهم با کمی شرم و ترس ـ جویای جزئیات امر شدم، ولی شیطان توجهی به اندیشه‌های من ننمود. سپس افکار من متوجه ستاره‌شناس شد و پیش خود گفتم که آیا ستاره‌شناس گذاشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان باصدای تندی که بنظرم مثل قیقه آمد گفت:«در کرهٔ ماه. من او را به‌آن طرف سرد ماه فرستادم. خوش نمی‌داند کجاست و حال و روز خوشی هم ندارد. معهذا آنجا برای او جای خوبی است. محل مناسبی است که از آنجا ستارگان خود را رصدگیری کند. هم اکنون به‌او احتیاج خواهم داشت. این آدم زندگی دراز و کثیف و پردرد و رنجی در پیش دارد، ولی من آنرا تغییر خواهم داد؛ زیرا من بغضی نسیت به‌او ندارم و کاملاً مایلم که لطف و مرحمتی در حق او بکنم. گمان می‌کنم بهتر است او را طعمهٔ آتش سازم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه تصورات غریبی از لطف و مرحمت داشت! اما چه می‌شود کرد، فرشتگان این‌طور ساخته شده‌اند و عقلشان بیش‌از این قدر نمی‌دهد. کارهای آن‌ها مثل کارهای ما نیست. بعلاوه افراد بشر در نظر آن‌ها هیچ نیستند. آن‌ها را وهم و خیالی بیش نمی‌دانند. بنظرم غریب آمد که او ستاره‌شناس را به جایی آن دوری پرت کرده است. می‌توانست او را به آلمان بررد که دم دست باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دور است؟ برای من هیچ دور نیست. فاصله برای من وجود ندارد. خورشید کمتر از صد و پنجاه میلیون کیلومتر از اینجا فاصله دارد و نوری که اکنون به ما می‌تابد هشت دقیقه در راه بوده است؛ ولی من این فاصله، یا هرفاصلهٔ دیگر را، در زمانی چنان ناچیز طی می‌کنم که قابل اندازه‌گیری نیست. کافی است که این سفر را بیندیشم تا انجام بگیرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دستم را دراز کردم و گفتم:«شیطان، نور به دست من می‌تابد، آنرا بصورت یک جام شراب بیندیش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان اندیشید و من شراب را نوشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جام را بشکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرما... می‌بینی که واقعی است. اهل ده خیال می‌کردند که آن گلوله‌های برنجی جادویی است و مانند دود ناپدید خواهند شد. می‌ترسیدند که به آ‌ناه دست بزنند. شما آدم‌ها موجودات عجیبی هستید. حالا با من بیا، کار دارم. اکنون ترا در رخت‌خواب قرار خواهم داد.» گفتن و همان و شدن همان. آنگاه شیطان رفت. اما صدایش از میان تاریکی و باران بگوشم می‌رسید که می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، به زپی بگو، اما به هیچ‌کس دیگر نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جواب اندیشهٔ من بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۸ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب به چشمم نمی‌آمد. نه به‌این علت که به سفرهای خود می‌بالیدم و از این‌که این دنیای درندشت را دور زده به چین رفته بودم و بارتل اشپرینگ(که بقول خودش «جهانگرد» بود و به وین رفته بود و از میان بچه‌های ازل دورف تنها کسی بود که سفر کرده و عجایب جهان را بچشم دیده بود) دیگر در نظرم قدر و قیمتی نداشت. اگر وقت دیگری بود این موضوع مرا بیدار نگه می‌داشت، اما اکنون در من بی‌اثر بود. نخیر، فکر و خیال من مشغول نیکلاوس بود و افکارم فقط بگرد او و ایام خوشی دور می‌زد که با تفریح و بازی در جنگل‌ها گذرانده بودیم و روزهای دراز تابستان که در کشتزارها و رودخانه بازی کرده بودیم و زمستان که، هنگامی که پدر و مادرانمان گمان می‌کردند به مدرسه رفته‌ایم، روی یخ‌ها سرسرک بازی می‌کردیم. اکنون نیکلاوس این زنگی را در جوانی ترک می‌گفت. تابستان‌ها و زمستان‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و ما بچه‌ها مثل سابق بازی می‌کردیم و ول می‌گشتیم، ولی جای نیکلاوس خالی می‌ماند. دیگر او را نمی‌دیدیم. فردا او گمانی نخواهد برد، بلکه مانند همیشه خواهد بود و شنیدن صدای خندهٔ او و دیدن حرکات سبک و بچگانهٔ او مرا تکان خواهد داد. چون در نظر من او جسد بی‌جانی با دست‌های زرد و چشم‌های تیره بش نخواهد بود و من کفن را بدور صورت او خواهم دید، و روز بعد نیز نیکلاوس گمانی نخواهد برد و همچنین روز بعد و در تمام این مدت چند روز زندگیش مثل باد خواهد گذشت. آن چیز وحشتناک مدام به‌او نزدیک‌تر خواهد شد و سرنوشتش با قدم‌های استواری بسوی او خواهد آمد و جز من و زپی هیچ‌کس از آن خبر نخواهد داشت. دوازده روز ـ فقط دوازده روز. فکرش هم وحشتناک بود. در این موقع متوجه شدم که در افکار خودم او را به‌اسم خودمانی «نیک» و «نیکی» نمی‌خوانم، بلکه اسم کامل او را می‌برم، و آن‌هم با احترام، وقتی که انسان از مرده‌ای نام می‌برد. همچنین ضمن بیاد آوردن وقایع دوران رفاقتمان، یکی پس از دیگری، متوجه شدم که این وقایع بیشتر مواردی است که من با او بد رفتاری کرده یا به‌او آسیب رسانده‌ام. این خاطره‌ها مرا سرزنش می‌داد و قلبم از پشیمانی فشرده می‌شد ـ عیناً مانند هنگامی که نامهربانی‌هایمان را نسبت به دوستان رو در نقاب خاک کشیده بیاد می‌آوریم و آرزو می‌کنیم که ای‌کاش برای یک لحظه هم شده بازمی‌گشتند تا ما بتوانیم جلو پایشان بخاک بیفتیم و بگوییم:«رحم کن و مرا ببخش».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌بار، وقتی که ما نه ساله بودیم، نیکلاوس در حدود یک فرسخ راه دنبال فرمان میوه فروش ده رفت و میوه فروش هم در عوض یک سیب بزرگ عالی باو داد و نیکلاوس آن سیب را در دست گرفته پروازکنان بسوی خانه می‌دوید و از فرط شوق و شگفتی سر از پای نمی‌شناخت، و من در راه باو برخوردم و او سیب را به من نشان داد و گمان خیانت به من نمی‌برد ولی من سیب را برداشتم و پا به فرار گذاشتم و ضمن دویدن آنرا می‌خوردم  و او بدنبال من می‌دوید و التماس می‌کرد و وقتی که مرا گرفت، من‌هم تخم سیب را، که تنها باقیماندهٔ آن بود، به‌او دادم و زدم زیر خنده. نیکلاوس گریه‌کنان روانه شد و گفت که قصد داشته آن سیب را به خواهر کوچولوی خود بدهد. این حرف دل مرا آتش زد: چون می‌دانستم خواهرش تازه از بیماری برخاسته و حالش خرده خرده دارد خوب می‌شود. اگر نیکلاوس سیب را به‌او می‌داد، از تماشای شادی و شگفتی او، و احساس نوازش او، برخود می‌بالید. ولی من خجالت می‌کشیدم که بگویم از کردهٔ خود شرمنده‌ام. فقط ناسزایی به‌او گفتم ـ و چنین وانمود کردم که اهمیتی نمی‌دهم و او هم جوابی نداد. اما در چهره‌اش حالت رنجیده‌ای ظاهر شد و رویش را بطرف خانه‌شان چرخاند. سال‌های بعد، بارها در دل شب این حالت چهرهٔ او پیش چشمم مجسم می‌شد و مرا سرزنش می‌کرد و بار دیگر شرمنده‌ام می‌ساخت. آن قیافه بتدریج محو شد و از نظرم ناپدید گردید. اما اکنون بار دیگر پدیدار شده بود و دیگر محو و مبهم نیز نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار در مدرسه، وقتی که یازده ساله بودم، دواتم را ریختم و لباس چهار دختر را خراب کردم و بیم آن می‌رفت که سخت مجازات بشوم، اما تقصیر را بگردن نیکلاوس انداختم و او چوب خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین سال گذشته نیز در معامله‌ای کلاه سرش گذاشته بودم: بدین معنی که من یک قلاب ماهی‌گیری بزرگ که ترک خورده بود باو دادم و سه‌ قلاب کوچک سالم ازو گرفتم. نخستین ماهی که گرفت قلاب را شکست؛ اما نیکلاوس نفهمید که من مقصرم. وجدانم مرا وادار کرد که یکی از قلاب‌های کوچک را به‌او پس بدهم، ولی نیکلاوس آنرا نگرفت و گفت:«حساب حساب است. درست است که آن قلاب شکسته بود، اما تو تقصیری نداشتی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه، نمی‌توانستم بخوابم. این ناروهای ناچیزی که باو زده بودم مرا شکنجه می‌داد و سرزنش می‌کرد و رنجی که از آن‌ها می‌بردم خیلی بدتر از وقتی بود که آدم به‌یک آدم زنده بد کرده باشد. نیکلاوس زنده بود، اما زنده بودن او مهم نبود. برای من حکم مرده را داشت. باد هنوز دور و بر شیروانی‌ها ناله می‌کرد و باران روی شیشه می‌کوبید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح زپی را پیدا کردم و قضیه را به‌او گفتم. زپی نزدیک رودخانه بود. لب‌هایش تکان خورد، اما چیزی نگفت. فقط مات و مبهوت شد و رنگش مثل گچ سفید شد. چندلحظه‌ای بهمین حال باقی ماند و اشک در چشمش حلقه زد. بعد رویش را آن‌سو کرد و من دست در دست او انداختم و باهم قدم زدیم و فکر کردیم، اما حرف نزدیم. از روی پل گذشتیم و در میان چمن‌زارها روان شدیم و به‌بالای تپه و درون جنگل رفتیم و سرانجام به حرف آمدیم و زبانمان آزادانه بکار افتاد و همهٔ حرف‌هایمان دربارهٔ نیکلاوس بود و زندگی را که با او کرده بودیم بخاطر می‌آوردیم و زپی متصل، مثل کسی که با خودش حرف می‌زند، می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوازده روز؛ کمتر از دوازده روز!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیکدیگر گفتیم که باید در تمام این مدت با او باشیم و آن‌قدر که می‌توانیم از مصاحبت او برخوردار شویم. اکنون روزها برایمان گرانبها بود. ولی با تمام این حرف‌ها بدیدن نیکلاوس نرفتیم. دیدن او مثل دیدن آدم مرده بود، و ما می‌ترسیدیم. این مطلب را برزبان نیاوردیم، ولی این چیزی بود که احساس می‌کردیم. این بود که وقتی از سر پیچی گذشتیم و ناگهان با نیکلاوس روبرو شدیم، یکه خوردیم. نیکلاوس با خوشحالی فریاد کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آهای! چه خبرتان است؟ مگر جن دیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما نمی‌توانستیم حرف بزنیم. اما این موضوع اشکالی پیش نیاورد، چون خود نیکلاوس حاضر بود برایمان صحبت کند، زیرا بتازگی شیطان را دیده و از این امر خیلی خوشحال بود. شیطان راجع به‌سفر ما به‌چین به‌او گفته بود، و او هم از شیطان خواهش کرده بود که او را نیز به‌سفری ببرد و شیطان قول داده بود. قرار شده بود این سفر سفر دراز ئ عالی و زیبائی باشد و نیکلاوس ازو خواهش کرده بود که ما را هم ببرد، ولی شیطان گفته بود که نه، شاید یک روز دیگر ما را ببرد، ما حالا نمی‌شود. قرار بود که شیطان روز سیزدهم بسراغ او بیاید، و نیکلاوس از هم اکنون ساعت شماری می‌کرد و خیلی بی‌قرار شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز روز مرگ نیکلاوس بود. ما نیز مانند خود نیکلاوس ساعت شماری می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه نفری گردش کنان راه درازی را پیمودیم و از جاده‌هایی که زمان کودکیمان آن‌ها را دوست می‌داشتیم گذشتیم و درتمام این مدت راجع به‌ایام گذشته حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس خیلی خوشحال سردماغ بود. ولی ما دو نفر نمی‌توانستیم گرفتگی خاطرمان را از خود دور کنیم. لحن حرف زدن ما با نیکلاوس بقدری ملایم و محبت‌آمیز بود که او متوجه شد و خوشش آمد و ما مرتب خدمات محبت‌امیزی به‌او می‌کردیم و هرکاری می‌خواست بکند، ما می‌گفتیم:«بگذار این کار را ما برایت بکنیم.» و این‌هم او را خرسند می‌ساخت. من هفت قلاب ماهی‌‌گیری ـ یعنی همه مایملک خود راـ به‌او دادم و او را وادار به قبول آن‌ها کردم. و زپی هم چاقوی نو و سوت سوتکش را که رنگقرمز زده بود به‌او داد. بطوری که بعدها فهمیدیم این‌ها همه جبران کلاه‌هایی بود که در معاملات گذشته سر نیکلاوس رفته بودـ کلاه‌هایی که شاید خود نیکلاوس دیگر بیاد نداشت. این کارها بدل نیکلاوس اثر کرد: باورش نبود که ما او را این‌قدر دوست بداریم. غروری که از این محبت احساس می‌کرد و امتنانی که در برابر آن از خود نشان می‌داد مانند کارد به قلب ما فرو می‌رفت؛ چون ما بهیچ‌وجه مستحق این امتنان نبودیم. سرانجام، وقتی که از یکدیگر جدا شدیم، نیکلاوس رنگش برافروخته شد و گفت که چنین روز خوشی را بعمر خود ندیده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که بخانه بازمی‌گشتیم زپی گفت:«ما همیشه برای نیکلاوس ارزش قایل بودیم، اما هرگز مثل حالا که داریم او را از دست می‌دهیم برایمان عزیز نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردا و روز بعد ما همه اوقات فراغت خود را با نیکلاوس گذراندیم و اوقاتی را که ما (و واو) از کار و سایر وظایفمان می‌زدیم بر آن می‌افزودیم. این عمل برای هر سه‌تا بقیمت دشنام‌های سخت و تهدید و کتک تمام میشد. هر روز صبح ما دونفر با تکان سختی از خواب می‌پریدیم و همین‌طور که روزها یکی پس از دیگری بسرعت می‌گذشت می‌گفتیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقط ده روز دیگر، فقط نه روز دیگر، فقط هشت روز دیگر، فقط هفت روز دیگر.» مهلت ما متصل کم می‌شد. در تمام این مدت نیکلاوس خوش و خرم بود و همیشه از این‌که ما را مثل خود شادمان نمی‌دید، متحیر و متعجب می‌شد. حداعلای کوشش خود را می‌کرد که ما را سر دماغ بیاورد، اما پیروزیش در این امر همیشه توخالی بود. می‌دید که شادی ما از ته دل نیست و خنده‌هایمان گویی به مانعی برمی‌خورد و مبدل به آه می‌گردد. می‌کوشید که علت را دریابد تا بلکه بتواند ما را در رهایی از گرفتاریمان یاری کند یا لااقل باسهیم شدن در اندوهمان بار آن‌را بردوش ما سبک‌تر سازد؛ این بود که ما برای فریفتن و آرام ساختن او ناچار بودیم دروغ‌های بسیاری ببافیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ناراحت‌کننده‌تر از همه این بود که نیکلاوس مدام در کار نقشه کشیدن بود و این نقشه‌ها غالباً از حد روز سیزدهم تجاوز می‌کرد! هرگاه این وضع پیش‌ می‌آمد، روح ما معذب می‌شد. تمام فکر و ذکر نیکلاوس مصروف این می‌گردید که راهی برای برطرف کردن افسردگی و بازگرداندن نشاط ما پیدا کند. و بالاخره هنگامی که بیش از سه روز دیگر مهلت نداشت فکری بخاطرش رسید که خیلی او را خوشحال کرد، و این فکر عبارت بود از برپا کردن یک مجلس رقص و بازی دختر و پسر، و محل آن‌را همان‌جایی که نخستین‌بار شیطان را دیده بودیم و روز آن‌را روز چهاردم معین کرد. این تاریخ برای ما وحشتناک بود، زیرا روز چهاردم می‌بایست روز تشییع جنازهٔ او باشد. ما جرأت اعتراض نداشتیم زیرا اگر اعتراض می‌کردیم می‌پرسید «چرا» و ما نمی‌توانستیم به‌این «چرا» جواب بدهیم. نیکلاوس از ما خواست که در دعوت مهمانانش به‌او کمک کنیم و ما هم کمک کردیم ـ آخر انسان نمی‌تواند خواهش دوستی را که چندروزی بیش از عمرش باقی نمانده رد کند. اما دعوت کردن این مهمانان کار وحشتناکی بود، زیرا در حقیقت آن‌ها را به‌مجلس ختم او دعوت می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن یازده روز روزهای وحشتناکی بود، ومعهذا، با این‌که اکنون عمری بین امروز و آن روزها فاصله افتاده است، خاطرهٔ آن‌ها نزد من گرامی و زیبا است. در حقیقت این روزها روزهای رفاقت و معاشرت با مردهٔ مقدسی بود و من هیچ رفاقتی را مانند آن صمیمانه و گرانبها ندیده‌ام. دامان ساعت‌ها و دقیقه‌ها را می‌چسبیدیم و آن‌ها را همچنان که می‌گذشتند و بدیار عدم می‌رفتند می‌شمردم ـ مانند شخص مهمی که گنجینه‌اش را سکه سکه ازو می‌ربایند و برای جلوگیری از آن کاری از دستش ساخته نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که شب آخرین روز را رسید، ما بچه‌ها تا دیروقت بیرون ماندیم. البته من و زپی بدکاری می‌کردیم که نیکلاوس را تا آن وقت شب نگه می‌داشتیم، اما نمی‌توانستیم ازو جدا بشویم؛ این بود که خیلی دیروقت او را دم در خانه‌شان ترک گفتیم. پس از رفتن او مدتی ماندیم و گوش دادیم و آن‌چه از آن می‌ترسیدیم رخ داد؛ یعنی پدر نیکلاوس او را کتک زد و ماصدای جیغ او را شنیدیم، ولی لحظه‌ای پس از گوش دادن با شتاب روانه شدیم و از این واقعه که خودمان باعث آن بودیم سخت متأسف شدیم. برای پدر نیکلاوس هم دلمان می‌سوخت، زیرا پیش خودمان فکر می‌کردیم که:«اگر می‌دانست... اگر می‌دانست...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح روز بعد نیکلاوس در محل معهود به‌دیدن ما نیامد، بنابراین ما رفتیم که ببینیم چه شده است. مادرش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر نیملاوس از این کارهای شما حوصله‌اس پاک سر رفته و دیگر اجازه نمی‌دهد این وضع ادامه پیدا کند. نیمی از اوقاتی که ما به‌نیک احتیاج داریم پیدایش نیست و بعد معلوم می‌شود که با شما دونفر مشغول ولگردی بوده. دیشب پدرش او را کتک زد. اینکار سابق همیشه ما ناراحت می‌کرد و بارها من واسطه شده‌ام و از پدرش خواهش کرده‌ام که او را ببخشد، ولی اینبار نیکلاوس بیهوده دست به‌دامن من شد، برای این‌که خود من‌‌هم اوقاتم از دست او تلخ شده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با صدایی که کمی می‌لرزید گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کاش همین یک دفعه هم او را نجات داده بودید. اگر این‌کار را می‌کردید یک روزی بیاد آوردنش قلبتان را تسلی می‌داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس مشغول اطو کشیدن بود و پشتش بطرف من بود. بشنیدن این حرف با قیافهٔ متعجب و یکه خورده بطرف من برگشت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منظورت از این حرف چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من غافلگیر شدم و نمی‌دانستم چه جواب بدهم، و در نتیجه در وضع ناجوری گیر کردم، چون او همچنان به‌من نگاه می‌کرد و من مات مانده بوم، اما زپی زرنگی کرد و سکوت را شکست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب دیگر، اگر این کار را می‌کردید البته بیاد آوردنش برایتان خوشایند بود. چون علت این‌که ما دیشب این‌قدر دیر کردیم این‌بود که نیکلاوس داشت از خوبی و مهربانی شما برایمان تعریف می‌کرد و می‌گفت وقتی که شما پهلویش هستید و ضامنش می‌شوید هرگز کتک نمی‌خورد. نیکلاوس بقدری گرم صحبت شده بود و ماهم بقدری علاقه‌مند بشنیدن تعریف‌های او شده بودیم که نفهمیدیم وقت گذشته و چقدر دیر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«راستی؟ راست می‌گویی؟» و پیش‌بندش را به‌چشم‌هایش مالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از تئودور بپرسید. او هم می‌داند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«نیک من پسر نازنین خوبی است. الهی دست‌هایم بشکند که گذاشتم دیشب کتک بخورد. دیگر هرگز این کار را نخواهم کرد. فکرش را بکنید دیشب تمام مدتی که من آنجا نشسته بودم و از دست او عصبانی بودم و نفرینش می‌کردم او مشغول تعریف از من بوده. خدایا، کاشکی ما می‌فهمیدیم! اگر می‌فهمیدیم هیچ‌وقت کار خبط و خطا از ما سر نمی‌زد؛ ولی افسوس که ما حیوانات کور و بیچاره‌ای هستیم که کورمال کورمال حرکت می‌کنم و دائماً مرتکب اشتباه می‌شویم. از این به‌بعد هروقت واقعهٔ دیشب را بخاطر بیاورم قلبم فشرده خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس هم مثل دیگران بود، گویی در آن روزهای شوم هر کس دهان باز می‌کرد می‌بایست تن ما را بلرزاند. این مردم دیدهٔ بینا نداشتند و نمی‌دانستند که آنچه برحسب تصادف از دهانشان خارج می‌شود چه حقایق غم‌انگیزی در بر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی پرسید که آیا نیکلاوس اجازه دارد با ما بیرون بیاید یا نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«متأسفانه خیر، پدرش برای این‌که بیشتر او را تنبیه کرده باشد اجازه نداده است که امروز از خانه بیرون برود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امید فراوانی در قلب ما پدیدار شد! من این‌را از چشمان زپی نیز خواندم. و نزد خود اندیشیدم که: اگر نتواند از خانه بیرون برود پس غرق هم نمی‌تواند بشود. زپی برای حصول اطمینان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تمام روز را باید توی خانه بماند یا فقط صبح را؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تمام روز را. حیف، چه روز خوبی است و نیکلاوس هم صبح عادت ندارد توی خانه بماند. اما حالا دارد نقشهٔ میهمانیش را می‌کشد و شاید همین کار باعث سرگرمی او بشود. خدا کند که زیاد دلتنگ نباشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی از حالت چشمان ما در نیکلاوس جرأت یافت و پرسید که آیا می‌توانیم برویم بالا نزد نیکلاوس و او را سرگرم کنیم یا نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس با لحن گرمی گفت:«قدم شما بروی چشم. این‌را می‌گویند دوستی حقیقی. حالا شما می‌توانستید توی دشت و جنگل گردش کنید و خوش باشید. شما بچه‌های خوبی هستید، هرچند راه‌هایی که برای نشان دادن خوبی خودتان پیدا می‌کنید غالباً رضایت بخش نیست. این نان شیرینی را برای خودتان بگیرید و این‌را هم از طرف من به‌نیکلاوس بدهید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که وارد اتاق نیکلاوس شدیم نخستین چیزی که توجه ما را جلب کرد ساعت بود ـ ساعت یک ربع به‌ده را نشان می‌داد. آیا راست؟ فقط چند دقیقهٔ دیگر از زندگی او باقیست! من فشاری در قلب خود احساس کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس از جا پرید و به‌ما خوشامد گفت. نقشه‌هایی که برای مهمانیش کشیده بود او را سردماغ آورده بود و دیگر احساس دلتنگی نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«بنشینید و ببینید من چکار کرده‌ام. یک بادبادکی درست کرده‌ام که دلتان را خواهد برد. توی مطبخ گذاشته‌ام که خشک بشود؛ الآن می‌روم و آن‌را می‌آوردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس پول‌هایی را که یک شاهی صنار جمع کرده بود، داده بود اسباب‌بازی‌های قشنگ خریده بود که در مهمانی بعنوان جایزه میان بچه‌ها تقسیم کند، و این اسباب‌بازی‌ها را بطرز جالب و زیبایی روی میز چیده بود. به‌ما گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من می‌روم اگر بادبادک بقدر کافی خشک نشده بود به‌مادرم می‌گویم که یک اطویی رویش بکشد. شما این چیزها را تماشا کنید تا من برگردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌وقت از اطاق بیرون رفت و سوت زنان و تلق تلق کنان از پله‌ها سرازیر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما به چیزهای روی میز نگاه نکردیم. هیچ چیز جز ساعت نمی‌توانست توجه ما را بخود جلب کند. نشستیم و در سکوت محض به‌ساعت خیره شدیم و به‌صدای تیک‌تیک آن گوش دادیم و هربار که عقربک از جا حرکت می‌کرد با علامت سر تایید می‌کردیم که از این مسابقهٔ مرگ و زندگی یک دقیقه دیگر هم گذشت. بالاخره زپی نفس عمیقی کشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو دقیقه به ده مانده است. هفت دقیقهٔ دیگر هم که بگذرد، نیکلاوس از نقطهٔ مرگ خواهد گذشت. تئودور، نیکلاوس نجات خواهد یافت نجات خواهد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیس. من خیلی ناراحتم. مواظب ساعت باش و حرف نزن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنج دقیقه دیگر هم گذشت. از فرط هیجان نفس نفس می‌زدیم. سه دقیقهٔ دیگر هم گذشت و صدای پایی روی پلکان شنیده شد. گفتیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نجات یافت!» و از جا پریدیم و بطرف در رفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس وارد شد. بادبادک را در دست داشت. گفت:«ببینید چه قشنگ است. نیکلاوس خیلی سر این بادبادک زحمت کشید. گمان می‌کنم از طلوع آفتاب مشغول بود و وقتی که شما آمدید تازه تمامش کرده بود.» بادبادک را به دیوار تکیه داد و خودش عقب ایستاد که آن‌را ورانداز کند. «این عکس‌ها را خود نیکلاوس کشیده و بنظر من خیلی هم خوب کشیده. البته قبول دارم که عکس کلیسا خیلی خوب در نیامده، آن پل را نگاه کن، هرکس ببیند در ظرف یک دقیقه می‌تواند پل را تشخیص بدهد. نیکلاوس به من گفت که این بادبادک را بیاورم بالا خدایا، هفت دقیقه از ده گذشته و من...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نیکلاس کجا است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نیکلاوس؟ آه، الان می‌آید، یک دقیقه رفت بیرون.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بیرون؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، همین‌که آمد پائین مادر لیزا آمد و گفت که بچه‌اش گم شده و چون قدری ناراحت بود من به‌نیکلاوس گفتم که دستور پدرش اهمیت ندارد، برود لیزا را پیدا کند...آه، شما دوتا چرا انقدر رنگتان پریده؟ حتماً حالتان بهم خورده؟ بنشینید من یک چیزی برایتان بیاورم. آن نان شیرینی به‌مزاجتان نساخته. آن نان یک قدری ثقیل است ولی من فکر کردم که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدون آن‌که جمله‌اش را تمام کند ناپدید شد و ما فقط بطرف پنجره دویدیم دم رودخانه نگاه کردیم. در آنسوی پل جمعیت انبوهی گرد آمده بودند و مردم از هر طرف به‌آن نقطه می‌دویدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخ، دیدی کار از کار گذشت. بیچاره نیکلاوس! آخر چرا مادرش گذاشت که از خانه بیرون برود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی درحالی که بغض گلویش را می‌فشرد گفت:«بیا برویم، زودباش دیگر طاقت دیدن مادرش را نداریم. پنج دقیقه دیگر خواهد فهمید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مقدر نبود که ما فرار کنیم. مادر نیکلاوس درحالی که شربت تقویت قلب در دست داشت در پای پلکان ظاهر شد و ما را نشاند و دوا را بخورد ما داد. بعد در قیافهٔ ما دقیق شد که اثر آن‌را ببیند، اما ظاهراً راضی نشد. در نتیجه ما را بیشتر نگه‌داشت و بخودش ناسزا گفت که چرا آن شیرینی مضر را به‌ما داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین موقع آنچه نگرانش بودیم رخ داد. بیرون صدای پا شنیده شد و عده‌ای آهسته، سر برهنه وارد شدند و جسد دو غریق را روی تختخواب نهادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بیچاره فریاد زد:«وای خدایا!» و زانو زد که جسد بی‌جان پسرش را در آغوش گرفت و صورت خیس او را غرق بوسه ساخت.«وای که من فرستادمش و خودم باعث مرگش شدم. اگر دستور پدرش را اطاعت کرده بودم و او را در خانه نگه‌داشته بودم، اینطور نمی‌شد. من بسزای کار خود رسیدم. دیشب به‌بچه‌ام ظلم کردم، و بچه‌ام التماس می‌کرد که جانبش را بگیرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس همین‌طور گریه و زاری را ادامه داد و همهٔ زن‌ها گریه کردند و دلشان بحال او سوخت و کوشیدند که او را تسلیت بدهند، ولی او گناه خود را نمی‌بخشید و خاطرش تسلی نمی‌یافت و مرتب می‌گفت:«اگر او را نفرستاده بودم، حالا صحیح و سالم بود. خدایا من قاتل بچه‌ام شدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مردم خود را بخاطر کاری که کرده‌اند سرزنش می‌کنند، این بلاهت آن‌ها را نشان می‌دهد. شیطان می‌داند و هم او گفت که هیچ اتفاقی رخ نمی‌دهد مگر آن‌که نخستین عمل انسان آن‌را مقدر و اجتناب‌ناپذیر ساخته باشد. بنابراین هیچ‌کس نمی‌تواند بارادهٔ خود نقشه را تغییر دهد و یا یک حلقه از سلسلهٔ وقایع را قطع کند. دراین هنگام صدای جیغ شنیدیم و مادر لیزا شیون کنان با یقهٔ پاره و گیسوی پریشان خود را از میان جمعیت گذراند و با فریاد و فغان بروی جنازهٔ کودکش افتاد و او را غرق بوسه ساخت. بالاخره پس از آن شیون و زاری شدید از جا برخاست و مشت‌هایش را گره کرد و صورت اشک‌ آلودش سخت و خشمگین شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دو هفته بود که خواب‌های وحشتناکی می‌دیدم و بدلم برات شده بود که عفریت مرگ عزیزترین چیزهایم را از چنگم خواهد ربود، و شبانه روز بخاک می‌افتادم و از درگاه خدا تمنی می‌کردم که بر من رحم کند و طفل معصومم را از من نگیرد. حالا اینست جوابی که خدا به من داده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه، خدا فرزندش را از بلایای بسیاری نجات داده بود و او نمی‌دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر لیزا اشک را از چشمان و گونه‌های خود سترد و لحظه‌ای به فرزندش خیره شد و با دست صورت و موهای او را نوازش داد و سپس بار دیگر با لحن دردناکی به‌سخن درآمد و گفت:«در آن دل سنگش ذره‌ای رحم پیدا نمی‌شود. من دیگر هرگز دعا نخواهم کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه کودک مرده‌اش را در بغل گرفت و بیرون رفت. جمعیت برایش راه باز کردند. مردم از کلمات وحشتناکی که او بزبان آورده بود مات و مبهوت شده بودند. وای که چه زن بیچاره‌ای بود! همانطور که شیطان گفته بود ما خوب و بد را از هم تمیز نمی‌دهیم و همیشه یکی را با دیگری اشتباه می‌کنیم. از آن هنگام تا کنون بارها بارها شنیده‌ام که مردم بدرگاه خدا دعا می‌کنند که جان بیماری را نجات ببخشد، ولی من هرگز خودم این کار را نکرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز بعد مراسم تشییع هردو جنازه در کلیسای کوچک دهکده بعمل آمد. همه آنجا حاضر بودند ـ از جمله مهمانان مجلس مهمانی نیکلاوس. شیطان هم بود و بودنش بجا بود، چه این مراسم به سعی و اهتمام او بعمل می‌آمد. نیکلاوس بدون انجام گرفتن تشریفات مذهبی زندگی را بدرود گفته بود و برای بجا اوردن این تشریفات اعانه جمع‌آوری شد تا او را از عالم اعراف بیرون آورند. اما فقط دوسوم پول لازم جمع شد و پدر و مادر نیکلاوس می‌خواستند مابقی را حتی قرض کنند، ولی شیطان مابقی را داد. شیطان بطور خصوصی به ما گفت که اعرافی وجود ندارد، اما پول برای این دادم که پدر و مادر نیکلاوس از دلواپسی و نگرانی بیرون آیند. ما بزرگواری او را ستودیم، اما او گفت که پول برایم ارزشی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گورستان یکنفر نجار، که بمناسبت کاری که سال گذشته برای مادر لیزا کرده بود پنجاه گروش ازو طلبکار بود، جسد لیزا را بعنوان گروگان نگهداشت. مادر لیزا نتوانسته بود این قرض را بپردازد و اکنون نیز قادر به‌پرداخت آن نبود. نجار جنازه را به خانهٔ خود برد و چهار روز آن‌را در زیرزمین نگهداشت و در این مدت مادر لیزا جلو خانهٔ او گریه و زاری و التماس و درخواست می‌کرد. بعد نجار جنازه را بدون تشریفات مذهبی در محوطهٔ گاودانی برادرش دفن کرد. این کار مادر لیزا را از فرط اندوه و خجلت دیوانه ساخت. این زن س به کوی و برزن نهاد و می‌گشت و به نجار دشنام می‌داد و به قوانین امپراطوری و کلیسا اهانت می‌کرد و دیدن او دل انسان را بدرد می‌آورد. زپی از شیطان خواهش کرد که در این قضیه مداخله کند، اما شیطان گفت که این نجار و سایرین همه افراد نژاد بشر هستند و آنچه می‌کنند کاملاً شایسته و برازندهٔ این نوع حیوان است و افزود که اگر چنین اعمالی فی‌المثل از یک الاغ سر می‌زد من فوراً مداخله می‌کردم، و هرگاه شما چنین چیزی دید مرا خبر کنید که جلو آنرا بگیرم.ـ ما اینطور فهمیدیم که شیطان این را از روی طعن و تمسر می‌گوید، چو مسلماً این قبیل اعمال از هیچ الاغی سر نمی‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پس از چند روز دیدیم که پریشانی آن زن بیچاره برایمان قابل تحمل نیست؛ این بود که با خواهش و التماس از شیطان خواستیم که ببیند آیا می‌تواند راهی پیش پای او بگذارد که بنفعش تمام شود یا نه. شیطان گفت مطابق درازترین راه‌های ممکن برای این زن چهل سال دیگر زندگی میسر است و مطابق کوتاه‌ترین راه بیست و نه سال؛ و هردوی این راه‌ها پر از غم و اندوه و گرسنگی و برهنگی و سرما و رنج و مرارت است. تنها اصلاحی که شیطان می‌توانست بکند این بود که این زن سه دقیقهٔ دیگر از یکی از حلقه‌های سلسله وقایع زندگی خود جهش کند و از ما پرسید که این‌کار را بکنم یا نه. این مهلت برای تصمیم گرفتن بقدری تنگ بود که اعصاب ما داشت تحت فشار خرد می‌شد و قبل از آن‌که فرصت پیدا کنیم و جزئیات آن را جویا شویم، شیطان گفت که چند ثانیهٔ دیگر فرصت از دست می‌رود و ما فریاد زدیم:«بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«تمام شد. آن زن داشت از سرپیچی می‌گذشت و من او را بازگرداندم. این عمل راه زندگی او را تغییر داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، اکنون چه پیش خواهد آمد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هم اکنون درحال پیش آمدن است. آن زن دارد با فشیر{{نشان|۱۳}} نساج صحبت می‌کند. فیشر در نتیجهٔ عصبانیت دست بکاری می‌زند که اگر این اتفاق رخ نداده بود مرتکب نمی‌شد. وقتی که آن زن بالای سر دخترش ایستاده بود و آن کلمات کفرآمیز را بر زبان میراند فیشر هم حاضر بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یعنی چکار خواهد کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هم‌اکنون دارد می‌کند، یعنی دارد آن زن را لو می‌دهد. سه‌روز دیگر او را خواهند سوزاند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان ما  بند آمد و از وحشت برجای خشک شدیم، زیرا اگر ما مداخله نمی‌کردیم آن زن دچار این سرنوشت وحشتناک نمی‌شد. شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آنچه شما فکر می‌کنید حقیقتاً انسانی است ـ یعنی احمقانه است. این زن از سرنوشت وحشتناکی نجات یافته است. او هر وقت می‌مرد به‌بهشت می‌رفت و این مرگ ناگهانی او را بیست و نه سال زودتر از استحقاقش به‌بهشت می‌برد، و بدین‌ترتیب از بیست و نه سال رنج و بدبختی نجات می‌یابد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک لحظه پیش ما داشتیم به‌خود ناسزا می‌گفتیم که دیگر برای دوستانمان هیچ لطف و مرحمتی از شیطان طلب نکنیم؛ چون ظاهراً او جز کشتن اشخاص هیچ لطف و مرحمتی نمی‌شناخت. ولی اکنون شکل قضیه بکلی تغییر یافته بود و ما از کاری که کرده بودیم خوشحال بودیم و اندیشهٔ آن ما را سرشار از خوشی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدت کوتاهی من برای فیشر احساس نگرانی کردم و باترس و لرز پرسیدم:«آیا این واقعه زندگی فیشر را هم تغییر می‌دهد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تغییر؟ البته تغییر می‌دهد؛ آن‌هم تغییر اساسی. اگر لحظهٔ پیش خانم برانت را ندیده بود سال دیگر می‌مرد، یعنی در سی و چهارسالگی. اکنون نود سال عمر خواهد کرد و زندگی مرفه و راحتی خواهد داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما از کاری که برای فیشر انجام داده بودیم احساس شادی . غرورفراوانی می‌کردیم و انتظار داشتیم که شیطان نیز در این حال و احساس با ما همراهی کند اما هیچ نشان شادی در او دیده نشد و این امر ما را ناراحت کرد. منتظر شدیم که خودش به زبان بیاید،‌ اما چیزی نگفت، این بود که ما برای آرام کردن خاطر نگران خود پرسیدیم که آیا این امر بضرر فیشر تمام می‌شود؟ شیطان لحظه‌ای این سوآل را زیر و رو کرد، سپس باقدری با تردید گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راستش را بخواهید موضوع حساسی است. مطابق چندین راه ممکنی که قبلاً پیش پای او باز بود فیشر به‌بهشت می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحشت ما را برداشت:«آه، شیطان، پس با وضع فعلی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، ناراحت نشوید. شما صمیمانه می‌کوشید که لطفی در حق او بکنید و همین‌قدر برای تسلای خاطر شما کافیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وای، وای، آخر این موضوع چه تسلایی می‌تواند به‌ما بدهد؟ تو می‌بایست به‌ما بگویی که چکار داریم می‌کنیم، در آنصورت این کار را نمی‌کردیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن این جرف در شیطان تأثیری نبخشید. او هرگز درد یا اندوهی احساس نکرده بود و از کم و کیف این احوال اطلاع درستی نداشت. فقط بطور نظری، یعنی بطور عقلانی، آن‌ها را می‌شاخت. البته این‌طور شناختن فایدهای ندارد. انسان اگر به‌تجربه این چیزها را نفهمد جز تصور مبهم و نارسایی از آن‌ها نخواهد داشت. ما با تمام قوا کوشیدیم باو بفهمانیم که چه امر وحشتناکی رخ داده است و ما چقدر از این واقعه ناراحت شده‌ایم؛ اما پیدا بود که شیطان موضوع را درک نمی‌کند. گفت بنظر من مهم نیست که فیشر به دوزخ می‌رود یا بهشت. در بخشت جای او خالی نخواهد بود، چون نظایر او آنجا زیاد است. ما سعی کردیم باو بفهمانیم که از مطلب بکلی پرت است و لاغیر؛ اما کوشش ما بجایی نرسید و شیطان گفت که من اهمیتی به فیش نمی‌دهم چون فیشر فراوان پیدا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظهٔ بعد فیشر از آن‌سوی جاده گذشت. دیدن او و بیاد آوردن سرنوشتی که در انتظارش بود و اینکه ما باعث و بانی آن بودیم حال ما را منقلب ساخت. اما خود او چه بی‌خبر بود و نمی‌دانست که چه بر سرش آمده است! از قدم‌های چابک و حرکات زرنگش پیدا بود که از آن بدی که در حق خانم برانت کرده بود چقدر راضی است. با حالت انتظار مرتب به پشت سر خود نگاه می‌کرد. چیزی نگذشت که خانم برانت، که زنجیر به‌دست و پا داشت و مأمورین او را تحت‌الحفظ می‌بردند، پیدا شد. جماعتی پشت سرش راه افتاده بودند و فریاد می‌زدند:«کافر مرتد!» از میان آنها بعضی همان همسایگان و دوستان روزهای خوش او بودند. عده‌ای می‌کوشیدند که او را کتک بزنند. و مامورین آنقدر بخودشان زحمت نمی‌دادند که جلو آنها را بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، شیطان، جلو این‌ها را بگیر!» قبل از آنکه بیاد بیاوریم که شیطان بدون تغییر دادن زندگی آنها نمی‌تواند این‌کار را بکند، این کلمات از دهان ما خارج شد. شیطان آهسته بطرف آنها فوت کرد و آنها تلوتلو خودرند و به‌هوا چنگ انداختند و بعد از یکدیگر جدا شدند و جیغ‌زنان هریک بسویی گریختند ـ گویی از درد تحمل‌ناپذیری رنج می‌بردند. شیطان با آن فوت یک دنده از یکایک آنها شکسته بود. ما بی‌اختیار پرسیدیم که آیا زندگی آنها تغییری یافته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، البته. بعضی عمرشان دراز شده و بعضی کوتاه. عدهٔ کمی از این تغییر بطرق مختلف فایده می‌برند، اما فقط همان عدهٔ کم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نپرسیدیم که آیا همان سرنوشت فیشر بیچاره را گریبانگیر آنها ساخته‌ایم یا نه. میل نداشتیم بداینم. به‌میل باطنی شیطان برای مهربانی کردن به‌مردم اعتقاد کامل داشتیم، ولی به‌صحبت قضاوت او بی‌اعتقاد شده بودیم. در این هنگام بود که شوق شوق فزایندهٔ ما به‌اینکه ازو بخواهیم نظری به‌زندگی خود بیندازد و آنرا اصلاح کند رفته رفته از دل ما رخت بر بست و علائق دیگری جای آنرا گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع محاکمهٔ خانم برانت یکی دو روز نقل مجالس دهکده بود و آن بلای اسرارآمیزی که بر سر آن جماعت آمده بود همه را شگفت کرده بود و جلسه محاکمهٔ خانم برانت مملو از جمعیت شد. خانم برانت سهل و ساده محکوم شد، زیرا در همان جلسهٔ محاکمه نیز آن کلمات کفرآمیز را بار دیگر برزبان آورد و گفت که حاضر نیستم آنها را پس بگیرم. هنگامی که باو اخطار کردند با این کار جان خود را بخطر می‌اندازی، گفت چه بهتر، برای اینکه من از جان خود سیر شده‌ام، حاضرم با شیاطین در جهنم بسر ببرم ولی چشمم به‌دلقک‌های این ده نیفتد. او را متهم کردند که دنده‌های مردم را بقوت سحر و جادو شکسته است و ازو پرسیدند که آیا جادوگری یا نه. با خشم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، اگر من چنین قدرتی می‌داشتم، خیال می‌کنید شما مردم ریاکار را پنج دقیقه زنده می‌گذاشتم؟ نخیر. همهٔ شما را می‌کشتم. حکمتان را بدهید و مرا راحت بگذارید که از دیدار روی شما خسته شده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خانم برانت مجرم شناخته شد و محکمه او را تکفیر کرد و از نعمات بهشت محروم و به‌آتش دوزخ محکومش ساخت. آنگاه پلاس بر او پوشاندند و تحویل قوای نظامیش دادند و به‌میدان بازارش بردند. دراین مدت ناقوس کلیسا با ابهت تمام نواخته می‌شد. ما دیدیم که او را به چوبهٔ اعدام بستند و نخستین پردهٔ کبود رنگ دود را که در هوا آرام برخاست تماشا کردیم. آنگاه بود که چهرهٔ خشمگین او نرم و ملایم شد و با لحن مهربانی به‌جماعت انبوهی که در برابرش ایستاده بودند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در ایام خیلی قدیم، وقتی که ما اطفال معصومی بیش نبودیم، شما هم‌بازی من بودید. بخاطر آن ایام من شما را می‌بخشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ما از آنجا دور شدیم  و دیگر سوختن او را ندیدیم، اما با آنکه انگشت توی گوش‌هایمان گذاشتیم، صدای جیغ‌های او را شنیدیم. هنگامی که صدایش خاموش شد دانستیم که علی‌رغم تکفیر محکمه اکنون در بهشت بسر می‌برد، و از مرگ او خوشحال شدیم و از این اینکه باث آن مرگ شده بودیم متاسف نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندی پس از این ماجرا یک روز بار دیگر سروکلهٔ شیطان پیدا شد. ما همیشه نگران آمدن او بودیم زیرا با بودن او زندگی هرگز ملال‌انگیز نبود. این‌بار شیطان در همان جایی که نخستین بار در جنگل او را دیده بودیم بسراغمان آمد. چون بچه بودیم ازو خواستیم نمایشی برای ما بدهد و ما را سرگرم کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بسیار خب. میل دارید تاریخ تکامل نوع بشر را ببینید، یعنی تاریخ تکانل آن چیزی که بشر اسمش را تمدن گذشته است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که بله، میل داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان با یک فکر کردن آن محل را صورت باغ بهشت درآورد و ما هابیل را دیدیم که در عبادتگاه خود مشغول عبادت است. بعد قابیل در حالی که قلبه سنگ خود را در دست داشت بطرف او آمد و پیدا بود که ما را نمی‌بیند بطوری که اگر من خودم را کنار نمی‌کشیدم پایم را لگد می‌کرد. آنگاه بزبانی که ما نمی‌فهمیدیم با برادر خود حرف زد، بعد عصبانی شد و بنای توپ و تشر زدن را نهاد و ما فهمیدیم که اکنون چه خواهد شد و لحظه‌ای سر خود را برگرداندیم، اما صدای ضربات قلبه سنگ و فریاد و ناله را شنیدیم؛ سپس سکوت حکمفرما شد و بعد هابیل را دیدیم که در خون خود غوطه‌ور است و دارد جان می‌دهد و قابیل بالاس سرش ایستاده و بی‌آنکه آثار پشیمانی از چهره‌اش هویدا باشد با نگاه انتقام‌جو اورا می‌نگرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه این منظره ناپدید شد و پس از آن یک سلسه جنگ‌ها و قتل‌ها و کشتارهای نامعلوم آمد. بعد طوفان نوح رخ داد و کشتی نوح در میان امواج خروشان بالا و پایین می‌رفت و از فاصلهٔ دور کوه‌های مرتفع در پس پردهٔ باران بطور محو و مبهم دیده می‌شد. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پیشرفت نژاد شما رضایت‌بخش نبود، اینست که اکنون یکبار دیگر فرصت تکامل و ترقی به‌آن داده می‌شود.» صحنه عوض شد و خود نوح را دیدیم که از بادهٔ ناب سرمست بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد شهر لوط را دیدیم و شاهد بودیم که در آن شهر بقول شیطان در جستجوی«دو سه نفر آدم محترم» می‌گشتند. بعد لوط پیغمبر را با دخترانش در غار دیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد نوبت جنگ‌های عبرانیان رسید و دیدیم که فاتحان، بازماندگان جانب مغلوب را با گله‌های گاو و گوسفندشان قتل عام می‌کنند و دختران جوان آن‌ها را زنده زنده می‌گیرند و بین خود تقسیم می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد جیل آمد و او را دیدیم که وارد خیمه شد و به‌شقیقهٔ مهمانی که در خواب بود میخ کوبید، و ما بقدری نزدیک بودیم که وقتی خون فواره زد و به‌شکل جوی باریکی جلو پای ما راه افتاد اگر می‌خواستیم می‌توانستیم پای خود را به‌آن خون آغشته سازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد جنگ‌های مصر و یونان و روم خون‌ریزی‌ها و کشتارهای وحشتناک پیش آمد و خیانت رومیان را نسبته به کارتاژی‌ها و قتل عام مشمئز کنندهٔ آن قوم دلیر را دیدیم؛ همچنین شاهد حملهٔ فیصر به‌بریتانیا بودیم که بقول شیطا«علت آن این نبود که وحشیان جزیرهٔ بریتانیا به‌او آزاری رسانده بودند بلکه سببش این بود که قیصر سرزمین آن‌ها را می‌خواست و قصد داشت مواهب تمدن را بر بیوه‌زنان و یتیمان آن‌جا ارزانی کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس مسیحیت به دنیا آمد. آنگاه قرون مختلف تاریخ اروپا از جلو چشم ما رژه رفتند و مسیحیت را دیدم که درست در دست تمدن از خلال این قرون گذشت و بقول شیطان، همه جا پشت‌سر خود قحطی مرگ و فلاکت و سایر علابیم ترقی نژاد بشر را از خود بجا گذاشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه همه‌اش جنگ و دگر جنگ و باز جنگ بود که در تمام اروپا، بل در تمام جهان، دیده می‌شد. بقول شیطان «گاهی بخاطر منافع خصوصی خاندان‌های سلطنتی و گاهی برای منکوب کردن یک ملا ضعیف جنگ در می‌گرفت، اما هرگز نشد که هیچ حنگی از طرف ملت متجاوزی به‌منظوری خیر و پاکیزه آغاز گردد ـ چنین جنگی در سراسر تاریخ بشر سابقه ندارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس شیطان گفت:«خوب، اکنون که تاریخ تکامل و ترقی نژاد خود را دید، باید ازعان کنید که در حد خود بسیار عالی بود. اکنون باید آینده را نشان بدهیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس کشتارهایی به‌ما نشان داد که از لحاظ امحاء حیات بشری از آنچه قبلاً دیده بودیم وحشتناک‌تر و از لحاظ تجهیزات جنگی صد برابر ویران‌کننده‌تر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«ملاحظه می‌کنید که بطور مداوم ترقی ادامه دارد. قابیل جنایت خود را بوسیلهٔ یک قلبه سنگ مرتکب شد، عبرانیان بوسیلهٔ نیزه و شمشیر خون مردمان را می‌ریختند، یونانیان زره و فن ظریف تشکیلات نظامی و سرداری را بدان افزودند، مسیحیان توپ و باروت آوردند، و همین ملت تاچندی دیگر بقدری در فن آدم‌کشی ترقی خواهد کرد که عموم مردم معترف خواهند شد که الحق اگر تمدن مسیحی نبود جنگ تا ابدالدهر امر ناچیز و بی‌مقدار باقی می‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه شیطان به‌سنگدلانه‌ترین طرزی شروع به‌خندیدن کرد و نژاد بشر را بباد تمسخر گرفت، و حال آن‌که می‌دانست آنچه می‌گوید باعث رنجش و آزردگی ما می‌گردد. این کاری بود که فقط از یک‌ نفر فرشته بر می‌آمد. آخر رنج بردن در نظر آن‌ها معنی و مفهومی ندارد؛ آن‌ها جز آنچه بطور افواهی شنیده‌اند از مفهوم درد و رنج اطلاعی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندبار من و زپی با فروتنی تمام کوشیده بودیم که او را به‌دیانت مسیح مشرف کنیم، و چون او هم ساکت مانده بود ما سکوت او را حمل بر رضا کرده بودیم. اما از این حرف‌های او معلوم می‌شد که ما نتوانسته بودیم تأثیر عمیقی در او بکنیم. این فکر ما را متأسف ساخت و دانستیم که یک نفر مبلغ مسیحیت وقتی که امیدش به‌نومیدی مبدل می‌گردد چه حالی پیدا می‌کند. ولی چون می‌دانستیم که اکنون وقت آن نیست که نیت خود را دنبال کنیم، اندوه‌مان را پیش خودمان نگه داشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان آن خندهٔ سندگدلانهٔ خود را تمام کرد و گفت:«بعلاوه پیشرفت بسیار جالبی است. در ظرف پنج یا شش هزارسال پنج یا شش تمدن طلوع کرده و ببار آمده  بر دنیا حکم‌فرما شده و سپس افول کرده و ناپدید شده است. جز تمدن اخیر هیچ یک از تمدن‌ها نتوانسته‌اند یک طریقهٔ آدم‌کشی که وافی به‌مقصود باشد ابداع کنند. چون کشتار مردم هدف عمدهٔ نژاد بشر را تشکیل می‌دهد، همهٔ این تمدن‌ها حداعلای کوشش خود را کرده‌اند، ولی فقط تمدن مسیحی است که توانسته دراین زمینه به‌ پیروزی‌های پرافتخار نایل گردد. یکی دو قرن دیگر همه قبول خواهند کرد که بهترین و قادرترین آدم‌کشان در میان مسیحیان پیدا می‌شونذ، و آن‌وقت است که دنیای شرک و کفر همچون طفل دبستانی از مسیحیان درس خواهد گرفت ـ البته نه برای فراگرفتن دین آن‌ها، بلکه برای یاد گرفتن طرز کار توپ‌هایشان. ترک‌ها و چینی‌ها از آن توپ‌ها خواهند خرید تا مبلغین مسیحی را بدم آن‌ها بگذازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام نمایش شیطان بار دیگر راه افتاده بود و جلو چشم ما در ظرف دو سه قرن ملت پس از ملت گذشتند. این ملت‌ها صف بی‌انتهای عظیمی را تشکیل می‌دادند و با هم گلاویز می‌شدند و تلاش و تقلا می‌کردند و در دریایی از خون که به‌دود جنگ آلوده بود غوطه می‌خوردند و از میان این دریای خون پرچم‌ها می‌درخشیدند و گلوله‌های سرخ از دهانهٔ توپ‌ها به‌پرواز در می‌آمدند و مدام غرش توپ و فریاد و فغان زخمیان و پرندگان بگوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان با آن خندهٔ شیطانیش گفت:«نتیجهٔ این کارها چه می‌شود؟ هیچ. هیچ چیزی عاید شما نمی‌شود. همیشه همان جایی که فرو رفته‌اید سر در می‌آورید. یک میلیون سال است که این نژاد روی این خط حرکت کرده و همین عمل مهمل بی‌معنا را مرتباً تکرار کرده است. حال مقصود و هدف از این عمل چیست؟ هیچ حکمت و فلسفه‌ای نمی‌تواند حدس بزند! کیست که از این اعمال فایده می‌برد؟ هیچ‌کس، جز مشتی سلاطین غاصب و اشرافی که مردم را تحقیر و تخفیف می‌کنند و اگر دست به آن‌ها بزنید احساس می‌کنند که آلوده و کثیف شده‌اند و اگر بدرخانه‌شان بروید در را بروی شما می‌بندند؛ همان کسانی که بردگیشان را می‌کنید، برایشان می‌جنگید، و در راهشان جان می‌دهید، و نه تنها از این کار خجالت نمی‌کشید، بلکه افتخار هم می‌کنید؛ همان کسانی که وجودشان اهانت دائمی به‌شما است و شما از شوریدن در مقابل این اهانت دائمی می‌ترسید؛ کسانی که از صدقات شما روزگار می‌گذراند و معهذا رفتارشان با شما رفتار ولی‌نعمت با گداست؛ کسانی که با شما به‌زبان خداوند یا برده سخن می‌گویند و بزبان برده با خداوند جواب می‌شوندند؛ کسانی که شما با زبان آن‌ها را می‌پرستید و حال آن‌که در قلب خود ـ اگر قلبی داشته باشید ـ خود را بخاطر این پرستش نفرین می‌کنید. آدم ابوالبشر یک نفر ریاکار و جبون بود و این صفات هنوز در ختم و ترکهٔ لو بقوت خود باقی است: این شالوده‌ای است که تمدن باید تماماً روی آن بنا شود. بنوشید بسلامتی بقای ریا و جبن! بنوشید بسلامتی توسعه و تزاید ریا و جبن! بسلامتی...» در این موقع شیطان از چشمان ما خواند که چقدر رنجیده‌ایم خنده‌اش را خورد و رفتارش را عوض کرد. بعد با ملایمت گفت:«نه، بسلامتی هم‌دیگر می‌نوشیم و یقهٔ تمدن را رها می‌کنیم. شرابی که بصرف میل ما از هوا در دست‌‌هایمان ریخته است شراب زمینی است و بدرد آن شعار دیگری که دادم می‌خورد. جام‌ها را بدور بیندازید، اکنون از آن شرابی خواهیم خورد که تاکنون این جهان خاکی نظیر آن را بخود ندیده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما اطاعت کردیم و دست بردیم و آن جام‌هایی را که از آسمان فرود می‌آمد گرفتیم. جام‌های شکیل و زیبائی بود؛ اما جنس آن از هیچ ماده‌ای که ما می‌شناسیم نبود. این جام‌ها انگار جان داشتند و حرکت می‌کردند، و بدون شک رنگ‌های آن در حرکت بودند. رنگ‌هاشان بسیار درخشان و روشن بودند، و هرگز قرار نمی‌گرفتند، بلکه بصورت امواج رنگین سرشار از زیبایی نوسان می‌کردن دو بیکدیگر برمی‌خوردندو درهم می‌ریختند و بصورت توده‌های رنگ مسحورکننده به‌اطراف می‌پاشیدند. بنظر من مانند حباب‌های رنگینی بودند که در میان امواج خود را می‌شویند و انوار آسمانی خود را باطراف می‌پراکندند. جام‌ها را به چیزی تشبیه کردم اما هیچ چیز که بتوان خود شراب را با آن قیاس کرد وجود ندارد. شراب را نوشیدیم و خود را در حال نشئه و خلسهٔ غرب و جاودانه‌ای یافتیم. گویی بهشت پنهانی در ما حلول کرده بود. چشمان زپی پر از اشک شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما هم یک روز آنجا خواهیم بود و آن‌وقت...» نگاه ترس آلودی به‌شیطان انداخت و بنظر من امیدوار بود شیطان بگوید:«بله، تو هم روزی در آن‌جا خواهی بود،» اما شیطان مثل این‌که حواسش جای دیگری بود و چیزی نگفت. این امر مرا سخت ترساند، برای این‌که من می‌دانستم که شیطان شنیده بود. هیچ‌چیز گفته یا ناگفته‌ای ازو پنهان نبود. زپی بیچاره هم قیافهٔ ناراحتی پیدا کرد و حرف خود را ناتمام گذاشت. جام‌ها از زمین برخاستند و از نظر ناپدید شدند. چرا این جام‌ها نزد ما نماندند؟ رفتن آن‌ها نشانهٔ بدی بنظر می‌رسید و بهمین جهت ما دلتنگ و گرفته خاطر شدیم. آیا من بار دیگر جام خود ا خواهم دید؟ آیا زپی جام خود را خواهد دید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۹ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تسلط شیطان بر زمان و مکان اعجاب‌انگیز بود. زمان و مکان برای او وجود نداشت؛ آن‌ها را از مخترعات بشر می‌نامید و می‌گفت که این‌ها چیزهای مصنوعی است. ما بارها با او به‌دورترین نقاط کرهٔ زمین می‌رفتیم و هفته‌ها و ماه‌ها می‌ماندیم و معهذا هرگز غیبت‌مان جزیی از ثانیه بطول نمی‌انجامید. این موضوع از روی ساعت معلوم می‌شد. یک روز مردم دهکدهٔ ما خیلی ناراحت بودند، چون‌که هیأت ضد جادوگری جرأت نمی‌کرد برضد ستاره‌شناس یا کشیش آدولف اقدام کند.این هیأت در واقع فقط زورش به‌فقرا و مردم بی‌کس و کار می‌رسید. این بود که کاسهٔ صبر مردم لبریز شد و خودشان به‌گرفتن جادوگرن پرداختند و به‌تعقیب زن نجیب‌زاده‌ای پرداختند که معروف بود با فنون شیطانی بیماران را معالجه می‌کند، یعنی بجای آن‌که طبق رسم و قاعده با خون گرفتن و عملیات دلاکی بیماران را علاج کند، آن‌ها را شست‌‌و‌شو می‌داد و به‌آنها غذا می‌خوراند. این زن، درحالی که انبوه مردم ناسزاگویان و عربده‌کشان سر بدنبالش گذاشته بودند، می‌دوید و به‌خانه‌ها پناه می‌برد، اما درها بروی او بسته می‌شد. بیش از ربع ساعت او را تعقیب کردند و ما هم برای تماشا همراه جمعیت بودیم و بالاخره آن زن خسته شد و از دویدن باز ماند و مردم او را گرفتند. آن‌گاه او را بطرف درخستی کشاندند و طنابی بروی پایش انداختند و کوشیدند که پایش را توی خفت طناب بیندازند، و در حین این کار عده‌‌ای او را گرفته بودند و او گریه و زاری و التماس می‌کرد و دختر جوانش ناظر آن اعمال بود و می‌گریست، اما جرأت نمی‌کرد چیزی بگوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره آن زن را بدار آویختند، و من هم با آن‌که دلم بحالش می‌سوخت سنگی بطرف او انداختم؛ آخر همه سنگ می‌انداختند و هرکسی مواظب پهلو دستی خود بود و اگر من‌هم به‌دیگران تأسی نمی‌جستم متوجه می‌شدند و ناچار در این خصوص بین مردم حرف‌هایی زده می‌شد. شیطان زد زیر خنده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ کسانی که نزدیک بوند به‌او نگاه کردند. از این حرکت او متعجب بودند و پیدا بود که خوششان نیامده است. آن لحظه برای خندیدن بهیچ‌وجه مناسب نبود، زیرا اعمال و رفتار آزادانهٔ او و موسیقی فوق‌العاده‌اش او را در تمام ده مورد سوءظن قرار داده و بسیاری از مردم را نهانی با او بد ساخته بود. در این هنگام آهنگر درشت اندام ده توجه مردم را بسوی خود جلب کرد و بصدای بلندی که همه بشنوند گفت:&lt;br /&gt;
«به‌چه می‌خندی؟ جواب بده! بعلاوه خواهش می‌کنم به‌این حضار توضیح بده چرا سنگ نمی‌اندازی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، لازم نیست خودت را بکوچهٔ علی‌چپ بزنی، من مواظب تو بودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوصدای دیگر فریاد زدند:«بله، من‌هم هوای ترا داشتم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«سه نفر شاهد:مولر{{نشان|۱۴}} آهنگر، کلاین{{نشان|۱۵}} شاگرد قصاب و فایفر{{نشان|۱۶}} پیله‌ور نساج، یعنی سه‌نفر دروغگوی خیلی عادی. غیراز این‌ها هم کسی هست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهنگر با لحن تهدیدآمیزی گفت:«بودن و نبودن کسان دیگر مهم نیست. نظر تو هم دربارهٔ ما اهمیتی ندارد. سه نفر کافی است که حساب ترا برسند. باید ثابت کنی که سنگ انداخته‌ای و الا حسابت پاک است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت فریاد زدند:«بله، همینطور است،» و تا آن‌جا که می‌توانستند به‌مرکز دعوا نزدیک شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهنگر که از سخنگویی و قهرمانی خود بخود می‌بالید گفت:«اول باید به آن سوآل دیگر جواب بدهی. چرا می‌خندی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان لبخندی زد و با لحن خوشایندی گفت:«به این می‌خندم که می‌بینم سه نفر آدم جبون و بزدل که یک پای خودشان لب گور است به زن محتضری سنگ می‌اندازند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم خرافاتی از شنیدن این حرف چنان تکان خوردند که خود را عقب کشیدند و نفس را در سینه حبس کردند. آهنگر لاف‌زنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زکی! تو از مرگ ما چه خبر داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من؟ من از همه چیز خبر دارم. من کارم فالگیری است و وقتی که تو چند نفر دیگر دستتان را بلند کردید، کف دستتان را دیدم. یکی از شما هفتهٔ آینده خواهید مرد، یک نفر دیگر همین امشب خواهد مرد و نفر سوم پنج دقیقه بیشتر به‌مرگش باقی نیست ـ بفرمائید، آن‌هم ساعت!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتهٔ او در مردم اثر کرد. رنگ از چهره‌ها پرید و بی‌اختیار همه بطرف ساعت چرخیدند. قیافهٔ قصاب و نساج طوری بود که گویی مبتلا به‌بیماری شده‌اند، ولی آهنگر سینه‌اش را جلو داد و باصدای محکمی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای دیدن نتیجهٔ پیش‌بینی تو وقت زیادی لازم نیست. اگر راست درنیامد، آقا پسر، یک دقیقه هم مهلت زندگی نخواهی داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ‌کس چیزی نگفت. همه با سکوت عمیق و گیرایی ساعت را می‌نگریستند. همین‌که چهار دقیقه و نیم گذشت، آهنگر نفسش ناگهان بند آمد و دست روی قلب خود گذاشت و گفت:«خفه شدم! بدادم برسید!» و آهسته بروی زمین خم شد. مردم آهسته خود را کنار کشیدند و هیچ‌کس دستش را برای نگهداشتن او دراز نکرد و بالاخره آهنگر بروی خاک غلتید و مرد. مردم اول به او و بعد به‌شیطان و سپس بهمدیگر نگاه کردند. لب‌هایشان تکان می‌خورد، اما کلمه‌ای از دهانشان خارج نمی‌شد. آن‌وقت شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سه نفر دیده بودند که من سنگ نینداختم، شاید کسان دیگری هم باشند. اگر کسی هست بگوید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف مردم را بیک‌نوع وحشت دچار کرد. هیچ‌کس جواب نداد، اما عده‌ای شروع کردند به متهم ساختن یکدیگر و سرهم داد می‌زدند که:«تو گفتی که سنگ نینداخته،» و در جواب می‌شنیدند که:«دروغ می‌گویی، من حق تو را کف دستت خواهم گذاشت!» و هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که مردم بجان هم افتادند یکدیگر را بباد مشت و لگد گرفتند و درمیان آن‌ها فقط یک نفر به‌این جار و جنجار بی‌اعتنا بود و آن یک نفر همان زن مرده‌ای بود که بدرخت آویزان بود. رنج و عذاب او اکنون به‌پایان رسیده بود و روحش در صلح و صفای محض مستغرق گشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب از آنجا دور شدیم و من ناراحت بودم و بخود می‌گفتم:«شیطان به‌آن‌ها گفت که دارم به‌شما می‌خندم؛ اما دروغ گفت. به‌من می‌خندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فکر بار دیگر او را بخنده انداخت. گفت:«بله، داشتم بتو می‌خندیدم، چون از ترس آن‌که مبادا دیگران پشت سرت خبرچینی کنند به‌آن زن سنگ زدی، و حال آن‌که قلبت از این عمل برآشفته بود. اما من درعین حال به‌دیگران هم می‌خندیدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای این‌که وضع آن‌ها هم مثل تو بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چطور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر آن‌جا شصت و هشت نفر آدم بود و شصت و دو نفرشان بیش‌ از تو میل به‌انداختن سنگ نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، چه می‌گویی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این‌که گفتم عین حقیقت است. من نژاد شما آدم‌ها را می‌شناسم. این نژاد از سک مشت گوسفند تشکیل شده. اقلیت‌ها برآن حکومت می‌کنند، حکومت اکثریت بندرت اتفاق می‌افتد، یا اصلا اتفاق نمی‌افتد. اجتماع بشری احساسات و عقاید خود را سرکوب می‌کند و از عدهٔ معدودی پیروی می‌کند که بیش از دیگران سروصدا راه می‌اندازند. گاهی حق بجانب این عده است و گاهی نیست؛ ولی بر حق بودن و نبودن اهمیتی ندارد، جماعت درهرحال  از آن‌ها پیروی می‌کند. اکثریت عظیم نژاد بشر، چه وحشی و چه متمدن، در خفا مهربان و از آزار رساندن به‌دیگران رو گردان‌اند، اما در حضور آن اقلیت مهاجم و بی‌رحم جرأت اظهار وجود ندارند.&lt;br /&gt;
فکرش را بکن! یک نفر خوش قلب و مهربان جاسوسی یک نفر آدم مهربان دیگر را می‌کند و کاری می‌کند که آن آدم در ارتکاب قساوت‌ها و شقاوت‌هایی که دل هر دو را می‌شوراند کمال جدیت و وفاداری از خود نشان دهد. این را از من که یک نفر وارد و مطلع هستم داشته باش که مدت‌ها پیش وقتی که عمل احمقانهٔ کشتن جادوگران از طرف یک مشت خشک مقدس دیوانه شروع شد نود و یک درصد مردم نژاد شما با آن مخالف بودند. و من این را می‌دانم که حتی همین امروز، پس از قرن‌ها تعصب موروثی و تعالیم ابلهانه، از هر بیست نفر فقط یک نفر قلباً با سوزاندن جادوگران موافق است؛ و معهذا بظاهر همه از جادوگران بدشان می‌آید و خواهان کشتن آن‌ها هستند. &lt;br /&gt;
یک‌روزی هم یک عده‌ای از آن طرف قد علم می‌کنند و سروصدای بیشتری راه می‌اندازند. شاید هم فقط یک‌ تن که دارای صدای قوی و چهرهٔ مصمم باشد این کار را بکند. آن روز تمام این گوسفندان زیر علم او سینه خواهند زد و جادوگرکشی یکباره ور خواهد افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سلطنت‌ها، اشرافیت‌ها، وادیان، همه براساس این عیب هر فردی نسبت به‌همسایهٔ خود و میل او به‌این‌که بخاطر امنیت یا راحتی خود درنظر همسایه‌اش خوب جلوه کند. این وضع همیشه باقی خواهد ماند و همیشه سد راه شما خواهد بود و شما را خوار و ذلیل خواهد ساخت، زیرا شما همیشه بندهٔ حلقه بگوش اقلیت‌ها خواهید بود. تاکنون هیچ مملکتی وجود نداشته است که در آن اکثریت مردم در اعمال قلب خود با این اوضاع موافق باشند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از این‌که نژاد ما گوسفند نامیده شدند چندان خوشم نیامد و گفتم که گمان نمی نمی‌کنم افراد بشر گوسفند باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«با این‌حال، ای بره، هر آن‌چه گفتم حقیقت دارد. وضع خودتان را در جنگ در نظر بیاور و ببین چه گوسفندهایی هستید و چقدر مضحکید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در جنگ؟ چطور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هرگزهیچ جنگ عادلانه و یا شرافت‌مندانه‌ای وجود نداشته است ـ البته منظور عدل و شرافت از جانب مسببین جنگ است. من تا یک میلیون سال دیگر را می‌توانم پیش‌بینی کنم و در تمام این مدت قاعده‌ای که گفتم حتی در شش مورد هم نقض نمی‌شود. همان عدهٔ قلیل پر سر و صدا طبق معمول غوغای جنگ راه می‌اندازند. کلیسا ابتدا با رعایت شرایط حزم و احتیاط اعتراض می‌کند. تودهٔ عظیم و وسیع و کودن مردم چشمان خواب‌آلود خود را می‌مالند و می‌کوشند بفهمند که چرا باید جنگ بشود، و با لحن جدی و خشم‌آلود می‌گویند:«این جنگ ظالمانه و بی‌شرفانه است و هیچ ضرورتی ندارد.» پس آن عدهٔ قلیل صدای خود را بلندتر می‌کنند. از طرف مقابل تنی چند از مردم خیر و منصف با زبان قلم برضد جنگ استدلال می‌کنند و در ابتدا امکان بیان بدست می‌آورند و مردم برایشان کف می‌زنند؛ اما این وضع دیری نمی‌پاید. آن عدهٔ دیگر صدای این‌ها را در میان جنجال و غوغای خود غرق می‌کنند و مخالفین جنگ رفته رفته تحلیل می‌روند و بازارشان کساد می‌شود. چیزی نمی‌گذرد که شاهد این وضع عجیب و غریب خواهند شد: واعظان روی منبر سنگسار می‌شوند و آزادی بیان مثل سابق بدست همان مردم خمشگین که قلباً هنوز با واعظان موافقند دچار اختناق می‌گردد، اما هیچ‌کس جرأت نمی‌کند که این مطلب را بر زبان بیاورد. در این هنگام است که همهٔ مردم ـ از کلیسا گرفته تا مردم کوچه و بازار ـ دم جنگ می‌گیرند و آن‌قدر فریاد می‌زنند تا حلقومشان خراش برمی‌دارد، و هر فرد صالح و درستکاری که بخواهد دهان بگشاید سنگسار می‌گردد و دیگر قبیل این دهان‌ها باز نمی‌شود. پس از آن سیاستمداران دروغ‌های سخیف اختراع می‌کنند و آن ملتی را که مورد حمله قرار گرفته است مقصر نشان می‌دهند و همه از این دروغ‌های وجدان خواب‌کن راضی و خشنود می‌شوند و با شوق و حرارت آ‌ن‌ها را بررسی می‌کنند، ولی برای رد آن‌ها هیچ‌گونه کوششی بعمل نمی‌آورند، و بدین‌ ترتیب رفته رفته خود را قانغ می‌سازند که جنگ عادلانه  و برحق است و بمناسبت خواب راحت‌تری که پس از این خودفریبی زشت و قبیح نصیبشان می‌گردد خدا را سپای می‌گذارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱}}Eseldorf&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۲}}Marget&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۳}}Wilhelm Meidling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Nikolaus bauman&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۵}}Seppi wohlmeyer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۶}}Theodor fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۷}}Philip traum&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۸}}دوکات واحد پول&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۹}}Ursula&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۰}}Gottfrued Narr&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۱}}Bartel Sperling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۲}}Lisa Brandt&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۳}}Fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Muller&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۵}}Klein&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۶}}Pfeifer&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=38190</id>
		<title>بیگانه‌ئی در دهکده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=38190"/>
		<updated>2013-03-10T19:02:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تابپ تا ابتدای بخش۹&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P064.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P065.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P066.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P067.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P068.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مارک تواین]]&lt;br /&gt;
[[رده:نجف دریابندری]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک تواین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; نویسندهٔ امریکائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نجف دریابندری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرها از: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضا ممیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال ۱۵۹۰ بود. جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطی هنوز در آن سرزمین ادامه داشت و آنطور که معلوم می‌شد خیال داشت تا ابدالدهر نیز ادامه یابد. بعضی حتی عقربهٔ زمان را قرنها به عقب برمی‌گرداندند؛ می‌گفتند که اگر وضع فکری و روحی مردم را ملاک قضاوت قرار دهیم اطریش هنوز در «عصر اعتقاد» زیست می‌کند. البته غرض از این سخن تعریف بود نه بدگویی، و مردم نیز این گفته را همانطور که منظور آنها بود تلقی می‌کردند و همهٔ ما از این تعریف به خود می‌بالیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، هرچند پسربچه‌ای بیش نبودم، این موضوع و همچنین لذتی را که از آن می‌بردم خوب به یاد می‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، اطریش فرسنگها دور از جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکدهٔ ما نیز چون در قلب اطریش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر می‌برد. این دهکده در جای پرت و خلوتی که هیچ خبری از دنیا و مافیها سکوت تپه‌ها و جنگلهای اطراف آن را به هم نمی‌زد، با رضایت خاطر و خرسندی تمام و در صلح و صفای محض مشغول چرت زدن بود. رودخانهٔ آرامی از جلو آن می‌گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتیها و قایقها مزین بود. پشت آن سربالایی پردرختی بود که تا پای پرتگاه بلندی ادامه می‌یافت. بر فراز آن پرتگاه قلعهٔ بزرگی چهره درهم کشیده بود که برج و باروهای طویل آن گویی زرهی از شاخ و برگ مو، به تن داشتند. آن سوی رودخانه، یک فرسنگ به طرف چپ، تپه‌های پرفراز و نشیب پوشیده از جنگل قرار داشت. تنگه‌های پرپیچ و خمی که هرگز نور آفتاب بدانجا نفوذ نمی‌کرد، این تپه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد. در طرف راست پرتگاهی بود مشرف بر رودخانه و بین این پرتگاه و تپه‌ساری که هم اکنون گفتیم، جلگهٔ وسیعی واقع بود که در آن، جابه‌جا، خانه‌های محقری لابلای باغهای میوه و درختهای سایه‌دار خود را جا کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این ناحیه و تا فرسنگها اطراف آن ملک آباء و اجدادی شاهزاده‌ای بود که نوکرانش همیشه قلعهٔ او را به بهترین وجهی مهیای اقامت نگهداری می‌کردند؛ اما نه خود شاهزاده و نه خانواده‌اش بیش از پنج سال یک بار سری به آن قلعه نمی‌زدند. لیکن هرگاه پیدایشان می‌شد مثل این بود که مالک‌الرقاب سراسر ملک جهان نزول اجلال فرموده و همهٔ شکوه و جلال ممالک تحت فرمانش را با خود آورده است. و هنگامی که شاهزاده و کسانش آنجا را ترک می‌گفتند، پشت سرشان چنان سکوت و آرامشی برقرار می‌شد که گویی پس از یک شب عیش و نوش خواب عمیقی به آن سرزمین دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهکدهٔ ازل‌دورف{{نشان|۱}} برای بچه‌ها بهشت بود. درس و مکتب زیاد مزاحم اوقات ما نمی‌شد. هدف عمده از تربیت ما این بود که مسیحیان خوبی بار بیاییم و بیش از هر چیز به حضرت مریم و کلیسا و قدیسین حرمت بگذاریم. از اینها که بگذریم دیگر کسی از ما نمی‌خواست که چندان چیزی بدانیم. و حقیقت اینکه اجازه‌اش را هم نداشتیم. علم و دانش به مزاج مردم عوام سازگار نبود و ممکن بود آنها را از نصیب و قسمت خداوندی ناراضی سازد، و خداوند هم کسی نبود که نارضائی از مشیت خود را تحمل کند. ما دو کشیش داشتیم یکی از این دو، یعنی پدر روحانی آدولف، کشیش بسیار مؤمن و مقدس و زحمت‌کشی بود که مردم خیلی ملاحظه‌اش را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در گذشته کشیش‌هایی هم وجود داشته‌اند که از پاره‌ای جهات از کشیش آدولف بهتر بوده‌اند، اما در جامعهٔ ما هرگز کشیشی وجود نداشته که عزت و احترامش بیش از او بوده باشد. علت این بود که این کشیش مطلقاً ترس و باکی از شیطان نداشت. در میان مسیحیانی که من تا کنون دیده‌ام، او تنها فردی بود که آنچه گفتم در حقش صدق می‌کرد. به همین جهت مردم ازو وحشت داشتند؛ زیرا می‌پنداشتند که این آدم باید یک چیز خارق‌العاده داشته باشد، وگرنه نمی‌توانست این‌قدر جسور و به اعمال خود مطمئن باشد. مردم همه با شیطان سخت مخالف بودند، اما نام او را به‌احترام می‌بردند، و با سبکی و جسارت ازو یاد نمی‌کردند؛ حال آنکه کشیش آدولف شیوه‌اش بکلی با دیگران متفاوت بود. او هر دشنام و ناسزایی که بر زبانش جاری می‌شد به شیطان نثار می‌کرد و از شنیدن آن لرزه بر اندام مردم می‌افتاد. حتی غالباً اتفاق می‌افتاد که او با خشم و ریشخند از شیطان اسم می‌برد. در این طور مواقع، مردم بر سینهٔ خود صلیب می‌کشیدند و به سرعت ازو دور می‌شدند، مبادا واقعهٔ ترسناکی رخ نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف بارها واقعاً با خود شیطان روبرو شده و با او دست و پنجه نرم کرده بود. یعنی اینطور شایع بود. خود پدر روحانی چنین می‌گفت. او هرگز این قبیل اتفاقات را که برایش پیش می‌آمد پنهان نمی‌داشت، بلکه فوراً برای مردم نقل می‌کرد. برای صحت قول او هم لااقل در یک مورد دلیل وجود داشت؛ زیرا در آن مورد وی با دشمن حرفش شده و بطریش را به سوی او پرتاب کرده بود؛ و روی دیوار اطاق کارش لکهٔ سرخ‌رنگی وجود داشت که در آنجا بطری به دیوار اصابت کرده و شکسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن کسی که بیشتر دوستش می‌داشتیم و دلمان برایش می‌سوخت پدر روحانی پطر بود. بعضی او را متهم می‌کردند که ضمن صحبت با این و آن گفته است که خدا خیر محض است و سرانجام راهی برای نجات فرزندان مستمندش که همان ابناء بشر باشند، پیدا خواهد کرد. البته این حرف، حرف بسیار وحشتناکی بود، اما هیچ دلیل قاطعی وجود نداشت که کشیش پطر چنین حرفی زده باشد؛ چنین سخنی ازو انتظار هم نمی‌رفت، چون او همیشه آدم خوب و مهربان و راستگویی بود. اتهامش این نبود که این حرف را پشت میز خطابه، جایی که همه می‌توانستند بشنوند، زده است؛ بلکه می‌گفتند بیرون از محیط کلیسا ضمن صحبت از دهانش پریده است، و البته جعل این موضوع از ناحیهٔ دشمنان کار سهل و ساده‌ای بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۲: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس با کلاه بوقی درازش که برآن نقش ستاره بود، مردم را بر علیه کشیش پطر و دخترش می‌شورانید... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر یک دشمن داشت که خیلی نیرومند بود. این دشمن همان ستاره‌شناسی بود که در برج ویرانهٔ قدیمی بالای دره زندگی می‌کرد و شب‌ها به مطالعهٔ و رصد ستارگان می‌پرداخت. همه می‌دانستند که او می‌تواند جنگ و قحطی را پیشگویی کند. هرچند این کار چندان دشوار هم نبود، چون همیشه در یک گوشهٔ دنیا جنگ و قحطی وجود داشت. اما این ستاره‌شناس در عین حال می‌توانست از روی حرکات کواکب زندگانی اشخاص را در کتاب بزرگی که داشت بخواند و اموال گمشده را پیدا کند و غیر از کشیش پطر همهٔ مردم دهکده ازو حساب می‌بردند. هنگامی که ستاره‌شناس با کلاه بوقی دراز و جبهٔ گشادی که به نقش ستارگان مزین بود، کتاب بزرگش را زیر بغل و عصایی را که می‌گفتند قدرت جادویی دارد در دست گرفته در کوچه‌های دهکده ظاهر می‌شد، حتی کشیش آدولف نیز درست و حسابی به او احترام می‌گذاشت. می‌گفتند که خود اسقف هم گاهی به حرفهای ستاره‌شناس گوش می‌دهد، زیرا این آدم علاوه بر مطالعهٔ کواکب و پیشگویی به تدین و تقدس هم تظاهر بسیار می‌کرد و البته این امر در اسقف خیلی مؤثر می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش پطر برای ستاره‌شناس تره هم خرد نمی‌کرد، بلکه او را علناً به عنوان یک نفر کلاش کلاهبردار محکوم می‌ساخت. می‌گفت که این آدم حقه‌بازی است که هیچ نوع علم و دانشی که به پشیزی بیرزد در چنته ندارد و جز قوای یک انسان عادی - و حتی پست - هیچ قوه‌ای در ید اختیارش نیست. این امر طبعاً باعث می‌شد که ستاره‌شناس از پدر روحانی پطر متنفر و خواهان خانه خرابی او باشد. و ما همه بر این عقیده بودیم که جاعل آن حرف کذایی از قول کشیش پطر همین ستاره‌شناس بوده و نیز همو آنرا به گوش اسقف رسانده است. گفته بودند که کشیش پطر این حرف را به برادرزاده‌اش مارگت{{نشان|۲}} زده است؛ و هرچند مارگت منکر شد و از پیشگاه اسقف استدعا کرد که گفته ستاره‌شناس را باور نکند و عمویش را از ورطهٔ فقر و رسوایی نجات دهد، معهذا اسقف حاضر به قبول او نشد، و کشیش پطر را مدت نامحدودی از منصبش معلق ساخت. چیزی که بود، دیگر به صرف شهادت یک نفر تک و تنها او را تکفیر نکرد. اکنون دو سال بود که پدر روحانی پطر از منصب خود منفصل شده و کشیش آدولف جای او را گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سالها بر آن کشیش پیر و مارگت سخت گذشته بود. آنها سابقاً مورد علاقهٔ خاص مردم بودند، ولی البته از وقتی که مورد غضب اسقف واقع شدند، وضع جور دیگر شد. بسیاری از دوستان بکلی از آنها بریدند و مابقی به سردی و دوری گراییدند. وقتی گرفتاری پیش آمد مارگت دختر هیجده سالهٔ زیبایی بود و زیباترین صورت را در دهکده داشت و از همه عاقلتر و فهمیده‌تر بود. مارگت نواختن چنگ را تعلیم می‌داد و خرج لباس و پول توی جیبش را به کوشش خودش درمی‌آورد. اما پس از تغییر وضع شاگردانش یکایک پراکنده شدند؛ وقتی که مجالس رقص و مهمانی در میان جوانان دهکده بر پا می‌گردید مارگت فراموش می‌شد. جوانان دیگر از رفتن به خانهٔ او خودداری کردند. جز ویلهلم مایدلینگ{{نشان|۳}} کسی به دیدن او نمی‌رفت، که او را هم می‌شد نادیده گرفت. مارگت و عمویش در فراموشی و بدنامی غمزده و تنها و بیکس شده بودند و نور خورشید از زندگانی آنان رخت بربسته بود. در تمام مدت این دو سال وضع روز به روز بدتر شد. لباسشان کهنه و دستشان خالی و تهیهٔ یک لقمه نان برایشان هرچه دشوارتر شد. اکنون دیگر کارد به استخوان رسیده بود. سلیمان اسحق تمام مبلغی را که حاضر بود روی خانهٔ کشیش پطر بگذارد به آنها قرض داده و اعلام کرده بود که فردا خانه را از آنها خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌تا از ما بچه‌ها همیشه باهم بودیم و چون از همان ابتدا همدیگر را دوست می‌داشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاوس بامن{{نشان|۴}} بود، پسر رئیس محکمهٔ محلی؛ دیگری زپی ولمه‌یر{{نشان|۵}} پسر صاحب مسافرخانهٔ بزرگ ده بنام «گوزن طلایی» که درختهای باغ زیبای آن تالب رودخانه دامن می‌گستردند و قایق تفریحی کرایه‌ای داشت؛ و نفر سوم هم‌من بودم که نامم تئودورفیشر{{نشان|۶}} است و پسر ارگ زن کلیسا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم در عین حال رهبر نوازندگان دهکده، معلوم ویولون، آهنگساز، تحصیلدار مالیات ده، خادم کلیسا و رویهمرفته یکی از افراد مفید دهکده بود که عموم مردم به‌او احترام می‌گذاشتند. ما بچه‌ها تپه‌ها و جنگل‌های اطراف ده را همانطور که پرندگان می‌شناختند بلد بودیم، زیرا اوقات فراغت را به‌گردش در میان تپه‌ساران و جنگل‌ها می‌گذراندیم یالااقل هرگاه مشغول شنا یاقایقرانی یاماهیگیری یاطاس ریختن یاسرسرک بازی در سراشیبی تپه نبودیم به‌اینکار می‌پرداختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعلاوه مجاز بودیم که در باغ قلعهٔ شاهزاده گردش کنیم، در صورتی که هیچکس دیگر چنین اجازه‌ای نداشت. علت این بود که مستخدم پیر قلعه، یعنی فلیکس برانت(felix brandt) مارا دوست می‌داشت و ما شب‌ها غالباً به‌باغ‌قلعه می‌رفتیم و پای صحبت آن پیرمرد می‌نشستیم. پیرمرد دربارهٔ زمان قدیم و‌ عجایب وغرایب صحبت می‌کرد وما بااو چپق می‌کشیدیم(خود او چپق کشیدن را به‌ما یاد داده بود) و قهوه می‌نوشیدیم؛ چون او به‌جنگ رفته ودر محاصرهٔ شهر وین شرکت کرده بود و همانجا، هنگامی که ترک‌ها شکست خورده بیرون رانده شدند، درمیان غنائمی که بدست آمد چندین گونی قهوه بود و اسرای ترک اسم وخواص آن‌را گفتند و شرح دادند که چگونه می‌توان مشروب مطبوعی ازآن تهیه کرد؛ و اکنون دیگر آن پیرمرد همیشه قهوه داشت؛ هم برای آنکه خودش بنوشد، و هم‌آنکه مردم بی‌اطلاع را متعجب و متحیر سازد. وقتی که هوا طوفانی می‌شد او شب مارا ‌نزد خود نگه می‌داشت و هنگامی که بیرون برق می‌درخشید و رعد می‌غرید او دربارهٔ ارواح واشباح و انواع سرگذشت‌های هراس انگیز وجنگ وجنایت وبریدن دست‌و‌پا و این قبیل چیزها برای ما سخن می‌گفت و محیط درون اطاق‌را جای خوش و مطبوعی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس برانت‌این سرگذشت‌هارا بیشتر از تجربهٔ‌ شخص خودش برای مانقل می‌کرد. او درعهد خود ارواح واجنه وجادوگران بسیاری دیده بود و یکبار نیمه شب در طوفانی سهمگین در کوهستان‌ها گمشده بود و در روشنایی برق شکارچی وحشی بنظرش آمده بود که‌بااشباح سگان خود اورا تعقیب می‌کند. یکبار نیز بختک را دیده بود و چندین بار باخفاش بزرگی برخورد کرده بود که خون مردم را وقت خواب از رگ گلویشان می‌مکد و بابال‌های خود آن‌ها را باد میزند تا همچنان در خواب بمانند و بالاخره بمیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس به‌ما دل می‌داد که از چیزهای خارق‌العاده از قبیل اشباح و ارواح نترسیم. می‌گفت این‌ها آزارشان به‌کسی نمی‌رسد بلکه فقط برای خودشان گردش می‌کنند، چون تنها و دلتنگ هستند و درپی محبت می‌گردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۱۶: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسربچه‌ئی آهسته به سوی ما آمد... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهم بموقع خود فهمیدیم که نباید بترسیم و حتی شب‌ها با او به یکی از زیر زمین‌های قلعه که‌‌پاتوق ارواح بود می‌رفتیم، اما روح فقط یکبار ظاهر شد، آنهم بطوری که بدشواری دیده می‌شد عبور کرد و بیصدا از میان هوا گذشت و ناپدید گردید و مالرزه‌ای براندام خود احساس نکردیم، چون فلیکس خیلی خوب به‌ما درس جرات و جسارت داده بود. او می‌گفت که این روح گاهی بسراغ من می‌آید وب کشیدن دست سرد ومرطوب خود روی‌صورت من از خواب بیدارم می‌کند، اما هیچ صدمه‌ای نمی‌رساند بلکه فقط جویای توجه و همدردی است. اما از همه عجیبتر این بود که او فرشته نیز دیده بود-آنهم فرشتهٔ واقعی- و باآنها حرف هم زده بود. میگفت فرشته‌ها بال ندارند و لباس می‌پوشند و طرز حرف‌زدن و رفتارشان عیناً مانند اشخاص عادی است و اگر کارهای عجیبی که از دست آدمیزاد ساخته نیست نمی‌کردند کسی نمی‌توانستند آنهارا بشناسد. بعلاوه آنها حین صحت کردن ناگهان ناپدید می‌شوند و اینهم کاری است که از هیچ بنی‌آدمی ساخته نیست. پیرمرد می‌گفت که فرشتگان خوش صحبت و بشاشند و مانند ارواح افسرده و غمگین نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ماه مه، پی از آنکه شب ازاین قبیل حرفها زده بودیم، ازخواب برخاستیم و بافلیکس برانت ناشتایی خوردیم و بعداز قصر سرازیر شدیم و از روی پل گذشتیم و به‌تپه‌ساران طرف چپ رفتیم و به قلهٔ تپه‌ای که یکی از نقاط دلخواه ما بود رسیدیم و در آنجا در سایهٔ درختان روی سبزه‌ها دراز کشیدیم تاخستگی در کنیم و چپق بکشیم و دربارهٔ عجایب و غرایب دنیا صحبت کنیم، زیرا این چیزها هنوز در خاطرمان زنده بودند و ذهن مارا بخود مشغول داشتند. اما نتوانستیم چپقمان را چاق کنیم، چون سنگ چخماق و قطعه فولادمان را جاگذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی نگذشت که پسربچه‌ای آسته بسوی ما آمد و نشست و با لحن دوستانه‌ای شروع به صحبت کرد – گویی با ما آشنایی داشت. ولیکن ما جوابش را ندادیم، چون او آدم غریبه بود وما عادت نداشتیم باغریبه حرف بزنیم وازو خجالت می‌کشیدیم. او لباس نو و خوبی بتن داشت و خوشگل بود و چهرهٔ گیرا و صدای خوشایندی داشت و آرام و فارغ‌البال بنظر می‌رسید و برخلاف بچه‌های دیگر خودش‌را جمع نمی‌کرد و نگران نبود. ماهم می‌خواستیم لااو دوست بشویم. ولی نمی‌دانستیم چگونه شروع کنیم. بعد من به‌فکر چپق افتادم و پیش خودم گفتم که اگر آنرا به او تعارف کنم، آیا نشانی از محبت تلقی خواهد کرد یا نه؟ - ولی بیاد آوردم که آتش نداریم و درنتیجه متأسف وبور شدم. اما او سرش را بلند کرد و بانگاه روشن و خرسندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آتش می‌خواهید؟ اینکه چیزی نیست. من تهیه می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من طوری یکه خوردم که یارای حرف زدن نداشتم؛ چون حرفی از دهان من برنیامده بود. او چپق را برداشت و به‌آن فوت کرد و توتون چپق گرفت و سرخ شد و حلقه‌های دود آبی رنگ زآن بهوا برخاست. مااز جا پریدیم و می‌خواستیم پابه‌فرار بگذاریم، اما چون او باالتماس از ما خواهش کرد که نرویم و به‌ما قول داد که صدمه‌ای نخواهد رساند، بلکه فقط می‌خواهد با ما دوست شود و به دنبال همصحبتی می‌گردد، این بود که ما باز ایستادیم و چون حس کنجکاوی و اعجابمان تحریک شده بود می‌خواستیم برگردیم، ولی جرات نمی‌کردیم. ‌او با لحن نرم و گیرای خود به‌دلجویی ادامه داد و ما وقتی که دیدیم چپق منفجر نشد و اتفاقی نیافتاد، رفته رفته اعتمادمان بازگشت و فوراً حس کنجکاوی ما برترسمان فائق آمد و بازگشتیم – اما آهسته و آمادهٔ اینکه بمحض دیدن علامت خطر مجدداً پابه‌فرار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مصمم بود که خیال مارا راحت کند و راه اینکار را نیز خوب می‌دانست: در برابر شخصی آنقدر جدی و ساده ومهربان، باآن زبان مسحور کننده، انسان نمی‌توانست بدگمان و ترسو باقی‌بماند. آری، اوقلب همهٔ مارت تسخیر کرد و چیزی نگدشت که ماباخیال راحت و آسوده پهلوی او نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، و از یافتن چنین دوستی خوشحال بودیم. وقتی که احساس ناراحتی بکلی برطرف شد ازو پرسیدیم که چگونه چنین کار عجیبی را آموخته است. گفت که چنین کاری را هرگز نیاموخته بلکه مانند سایر امور – امور عجیب و غریب – برایش طبیعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کدام امور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای، چندتا، نمی‌دانم چندتا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گذاری ماببینیم چطور اینکارهارا میکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«خواهش می‌کنیم بکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر فرار نمی‌کنید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه. باور کن دیگر فرار نمی‌کنیم. خواهش می‌کنیم، نمیکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، با کمال میل. اما شما هم نباید قول خودتان را فراموش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که فراموش نمی‌کنیم واو به گودال آبی رفت وبا قدری آب در فنجان که از برگ درخت ساخته بود بازگشت و به‌آن دمید و آنرا به دور انداخت. آب تبدیل بخ یک پاره یخ شده بود که شکل همان فنجان داشت. ما مات‌ومتحیر شدیم، اما اینبار دیگر نترسیدیم، بلکه بالعکس ازاینکه آنجا بودیم خیلی هم خوشحال شدیم وازو خواهش کردیم که ادامه بدهد و کارهای دیگری بکند واوهم کرد. گفت که هرجور میوه میل داشته باشیم می‌توانید برایمان تهیه کند، خواه فصل آن باشد و خواه نباشد. ناگهان همهٔ ما به‌سخن آمدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پرتقال!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سیب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«انگور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوگفت:«توی جیبهایتان است.» و راست می‌گفت. از بهترین انواع میوه هم بود، ما آن میوه‌هارا خوردیم و پیش خودمان گفتیم کاش بازهم بود، اما هیچکدام چیزی برزبان نیاوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت:«همانجایی که میوه‌های قبلی را پیدا کردید بازهم هست. هرقدر دیگری را که می‌خواهید ببرید؛ تاوقتی که من پهلوی شما هستم همینقدر کافی است که آرزویش را بکنید تاپیدایش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وراست می‌گفت. هرگز چیزی باین خوبی و عجیب ندیده بودیم. نان، کلوچه، شیرینی، آجیل، هرچه آدم میل می‌کرد، حاضر بود. او خودش چیزی نمی‌خورد بلکه فقط نشسته‌بود و حرف می‌زد و برای سرگرم کدن ما پشت سرهم کارهای عجیب وغریب می‌کرد. یک سنجاب کوچولو از گل ساخت و آنرا رها کرد. سنجاب از درخت بالا رفت و بالای سرما روی شاخه‌ای نشست و به‌طرف ما واق واق کرد. بعد سگی ساخت که چندان از موش بزرگتر نبود. آن سگ سنجاب را به‌شاخه‌های بالای درخت فرار داد و دور وبر درخت جست وخیز کنان بابرآشفتگی به‌او پارس کرد و درست و حسابی مثل سگ واقعی زنده و جاندار بود. این سگ سنجاب را ازین درخت بآن درخت میراند و خودس انرا تعقیب می‌کرد، تااینکه هردودرمیان جنگل ازنظر ناپدید شدند. ناشناس پرندگانی از گل می‌ساخت وآنهارا پرمی‌داد. پرندگان چهچهه زنان پرواز می‌کردند و می‌رفتند. سرانجام من دل به‌دریا زدم وازو پرسیدم که کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسادگی گفت:«فرشته» ویک مرغ دیگر را روی زمین گذاشت و دستهایش را بهم زد و آنرا پرداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که شنیدیم یکنوع رعب ووحشت مارا برداشت و دوباره ترسیدیم. ولی او گفت که ناراحت نشوید، علت ندارد از فرشته بترسید. ودرهرصورت شمارا دوست دارم. – عیناً بهمان سادگی سابق و خالی از تظاهر به‌صحبت خود ادامه داد ودر ضمن صحبت توده‌ای مرد وزن باندازهٔ انگشت دست انسان ساخت. این آدمها چست و چابک بکار پرداختند و میدانچه‌ای باندازهٔ دومتر مربع را درمیان چمن پاک و مسطح ساختند و در وسط آن میدان شروع کردند به‌ساختن یک قلعهٔ کوچک جالب و تماشایی. زنها شفته را قاطی می‌کردند و در ناوه می‌ریختند و روی سر می‌گذاشتند و از چوب بست بالا می‌بردند. یعنی درست بهمان کاری مشغول بودند که زنان کارگر کا همیشه انجام می‌دهند. مردها هم کار بنایی را بعهده داشتند. پانصد تن ازاین آدمکها تند و تند درهم می‌لولیدند و بچابکی کار می‌کردند و عرق پیشانی خودرا می‌ستردند. بطوری که هیچ فرقی با آدم عادی نداشتند. تماشای منظرهٔ جالب آن پانصد آدمک کوچولو که قلعه را می‌ساختند، و دیدن خود آن قلعه که پله به‌پله بالا می‌رفت و دوره‌به‌دوره شکل و تقارن می‌گرفت آن احساس رعب و وحشت را پاک برطرف کرد و بار دیگر بکلی خیالمان فارغ و آسوده شد. ازو پرسیدیم که آیا ماهم می‌توانیم از آن آدمکها بسازیم یانه. گفت بله، و به زپی دستور داد که چند عراده توپ برای قلعه درست کند و به نیکلاوس گفت که چند سرباز تبرزین‌دار بازره و ساق‌بند و کلاهخود بسازد و قرار شد منهم چند سوار بااسب تهیه کنم. هنگام تقسیم این وظایف، ناشناس مارا به‌نامهایمان طرف خطاب قرار داد، اما نگفت که اسم مارا از کجا دانسته است. بعد زپی ازو پرسید که نام خودش چیست، و او به‌آرامی گفت:«شیطان» و با دستش تراشه چوبی را نگهداشت و زندکی را که داشت از چوب بست می‌افتاد روی آنا گرفت و اورا دوباره سرجایش قرار داد و گفت:«عجب احمقی است. اینطور واپس می‌رود و نمی‌داند چکار می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن اسم ناگهان ما را بر جای خشک کرد. کارهایمان که عبارت بود از یک توپ و یک‌سرباز تبرزن‌دار و یک اسب از دستهایمان افتاد و قطعه قطعه شد. شیطان خندید و پرسید که موضوع چیست؟ من گفتم:«چیزی نیست؛ فقط این اسم برای یکنفر فرشته قدری عجیب می‌نماید.» - پرسید:«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه .. اینکه. خوب دیگر... می‌دانید این اسم اوست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، او عموی من است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا با خونسردی تمام گفت. از شنیدن این سخن لحظه‌ای نفس ما بند امد و قلبمان شروع به تپیدن کرد. او ظاهرأ متوجه این امر نشد، بلکه تبرزین داران و سایر کارهای مارا اصلاح کرد و تمام و کمال به دست ما داد و گفت:«مگر فراموش کرده‌اید؟ آخر او خودش هم یک وقتی فرشته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«بله، درست است. من متوجه نبودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، گناهب مرتکب نشده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دودمان ما دودمان خوبی است. بهتر از آن پیدا نمی‌شود. او یگانه فرد این دودمان است که مرتکب گناه شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان من از بیان اینکه این قضایا چقدر مهیج و شگفت انگیز بود، قاصر است. گاهی انسان چیزهایی می‌بیند که بقدری عجیب و هالی و مسحور کننده است که صرف بودن . دیدن آنها لذت آمیخته به وحشتی در انسان بر می‌انگیزد. خودتان می‌دانید در این قبیل مواقع انسان چه حالی می‌شود و چگونه سراپا به‌لرزه در می‌آید. می‌دانید که چگونه انسان خرد و خیره می‌شود و لبهایش می‌خشکد و نفسش تنگی می‌کند، و معهذا بهیچ قیمتی حاضر نمی‌شود از آنجایی که هست دور شود. من طاقتم طاق شده بود که یک سوالی ازو بکنم. این سوال نوک زبانم بود و نمی‌توانستم آنرا نگهدارم. خجالت می‌کشیدم بپرسم؛ ممکن بود حمل بر بی‌ادبی بشود. شیطان گاو نری را که ساخته بود به زمین گذاشت و لبخندی زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بی‌ادبی نیست. اگر هم بود من آنرا می‌بخشیدم. منظورت اینست که من او را دیده‌ام یا نه؟ بله، میلیون‌ها بار دیده‌ام، از همان وقتی که بچه کوچولویی بیش نبودم، یعنی هزارسال ببیشتر از عمرم نمیگذشت، در زمان فرشتگان کوچولوی تخم و ترکهٔ ما(بقول آدمیزادها)، من بچهٔ مورد علاقه او بودم. بله از همان هنگام تا زمان اخراج آدم که به حساب شما هشت هزار سال میشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هشت...هزار!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بله،» بعد رو کرد به زپی و بطرزی که انگار دارد به سوالی که او در مد نظر داشت جواب می‌دهد، گفت:«بله، البته من مثل یک پسر بچه بنظر می‌رسم، چون در واقع هم پسربچه‌ای بیش نیستم. نزد ما، آنچه شما اسمش را زمان می‌گذارید، چیز بسیار دراز و کشداری است. مقدار زیادی از آن باید طی شود تا یک فرشتهٔ کامل بوجود بیاید.» یک سوال هم من در نظر داشتم، و او رو کرد به من و گفت:«من به حساب شما شانزده هزار سال دارم.» بعد بطرف نیکلاوس برگشت و گفت:«نخیر، اخراج آدم تاثیری در وضع من و هیچیک از خویشانم نداشت. فقط خود او، که اسمش را روی من گذاشته‌اند از شجرهٔ ممنوعه خورد و آدم و حوا را بوسیلهٔ آن فریب داد. ما هنوز از گناه بری هستیم. ما قادر به ارتکاب گناه نیستیم. ما بری از عیب و نقص هستیم و همیشه درین حال باقی خواهیم ماند. ما...» در این موقع دو نفر از کارگران دعواشان شده بود و با صدای نازک مانند وزوز زنبور، داشتند بیکدیگر دشنام و ناسزا می‌گفتند. لحظه‌ای به سر و کلهٔ یکدیگر می‌کوبیدند و لحظه‌ای بهم می‌پیچیدند و بقصد جان باهم می‌کوشیدند. شیطان دست برد و با انگشتان خود آنها را له کرد و بیجان ساخت و بدور انداخت و با دستمال خود سرخی انگشتانش را پاک کرد و دنبالهٔ سخنش را از همانجا که قطع شده بود گرفت:«ما نمی‌توانیم مرتکب خطا بشویم. استعداد ارتکاب آنرا نداریم. چون نمی‌دانیم خطا و گناه چیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند در آن حال این سخن عجیب می‌نمود، ولکن ماچندان توجهی به آن نکردیم؛ چون جنایت بی‌سبب او – آری جنایت نام حقیقی عمل او بود و آنهم جنایتی که هیچ عذر و بهانه‌ای آنرا توجیه نمی‌کرد – جنایت او بقدری ما را متعجب و متاسف ساخته بود که بهیچ چیز دیگری توجه نداشتیم. این عمل مارا خیلی ناراحت کرد، چون او را دوست می‌داشتیم. او را فوق‌العاده شریف و زیبا و رئوف پنداشته بودیم و حقیقتا معتقد شده بودیم فرشته است، و آنوقت چنین عملی از ناحیهٔ او، آه، او را در نظر ما خیلی پائین می‌آورد حال آنکه ماچقدر برای او ارزش قایل بودیم! و لیکن او به‌صحبت خود ادامه داد: انگار نه‌انگار که اتفاقی افتاده؛ دربارهٔ مسافرتها و چیزهای جالبی که در دنیاهای بزرگ منظومهٔ شمسی ما و سایر منظومه‌های شمسی در نقاط دور دست فضا دیده بود، سخن می‌گفت و دربارهٔ آداب و سوم موجودات جاویدانی که ساکنین آن دنیاها را تشکیل می‌دهند داستانها نقل می‌کرد و علی‌رغم صحنهٔ رقت‌انگیزی که هم‌اکنون جلو چشم ما قرار داشت، ما را مسحور و مفتون سخنان خود ساخته بود. گفتم صحنهٔ رقت‌انگیز، بجهت آنکه زنان آن دو مردک مقتول اجساد له شدهٔ آنها را پیدا کرده بودند و داشتند روی نعش آنها شیون و زاری می‌کردند و یک کشیش هم آنجا ایستاده بود و دستها را بعلامت صلیب روی سینه گذاشته مشغول خواندن دعا بود و تودهٔ انبوهی از دوستان آنها برای اظهار دلسوزی و همدردی دور انها جمع شده بودند و اشک از چشمان بسیاری از آنها جاری بود. اما شیطان توجهی به این صحنه نداشت، تا اینکه صدای شعیف گریه و دعا او را آزرده خاطر ساخت. دست برد و تختهٔ سنگ نشیمن گاه تاب ما را برداشت و آنرا فرود آورد و همهٔ ان مردمان را با خاک یکسان کرد؛ گوئی مگسهایی چند بیش نبودند، و بعد دنبالهٔ حرف خود را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشته و ریختن خون کشیش! فرشته‌ای که روحش از ارتکاب گناه بیخبر است، اینطور با قساوت قلب صدها تن مرد و زن بیچاره را، که کوچکترین آزارشان به او نرسیده بود، می‌کشد و از میان می‌برد! تماشای آن عمل وحشتناک ما را مشمئز ساخت؛ بخصوص که می‌دانستیم هیچیک از آن آدمکان بیچاره، جز کشیش، برای مرگ آماده نبودند، زیرا هرگز در عمر خود نه دعایی خوانده و نه کلیسایی دیده بودند، و بنابراین یکراست روانهٔ جهنم می‌شدند. و آنوقت ما شاهد این مناظر بودیم، ما وقوع این جنایات را بچشم دیده بودیم و وظیفه داشتیم که آنرا بزبان بیاوریم و قانون را در مورد آن به جریان بیندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شیطان شیطان به صحبت خود ادامه داد و سحر بیان شگرف خود را در ما بکار انداخت. همه چیز را از یاد ما برد. فقط می‌توانستیم به‌سخنان او گوش فرا دهیم و اورا دوست بداریم و برده و مولای او باشیم، تا هرچه خاطر خواه اوست باما بکند. او ما را از لذت درک محضر خویش و نگریستن در آسمان چشمانش و احساس خلسه‌ای که از لمس کردن دستش در تمام رگ و پی‌های ما می‌دوید، سرمست ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۳ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناشناس همه جا رفته بود و همه چیز را دیده بود و همه چیز را می‌شناخت و هیچ چیزی را فراموش نمی‌کرد. آنچه دیگران می‌بایست با دقت و صرف وقت و مطالعه یاد بگیرند او بیک نگاخ فرا می‌گرفت. هیچ مشکل و معضلی برای او وجود نداشت. وقتی که می‌خواست راجع به چیزی صحبت کند، صنه را عینا جلو انسان زنده می‌کرد. ساخته شدن جهان را بچشم دیده بود، خلقت آدم را بچشم دیده بود، بچشم دیده بود که شمشون ستونهای معبد را از جاکند و معبد را بصورت ویرانه‌ای برسر خود فرو ریخت. مرگ ژول سزار را دیده بود. دربارهٔ زندگی روز مره در بهشت سخن می‌گفت. دیده بود که چگونه لعنت شدگان در میان زبانه‌های سرخ آتش دوزخ پیچ‌وتاب می‌خوردند. همهٔ‌ اینها را جلو چشم ما مجسم ساخت. مثل این‌بودکه مادر محل هستیم و با چشمان خود آنها را می‌بینیم. حتی آنها را لمس نیز می‌کردیم، اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که همهٔ این جریانات درنظر او جز بعنوان سرگرمی اهمیتی داشته باشند. آن مناظر جهنم، آن بچه‌های شیرخوار و زنان و دختران و پسران و مردان، که از فرط درد و رنج فریاد می‌کشیدند و استغاثه می‌کردند، برای ما بدشواری قابل تحمل بود، حال آنکه او بقدری نسبت به آنها بی اعتنا بود که گفتی یک مشت موش مصنوعی در آتش دروغین جلو چشمش پیشچ و تاب می‌‌خورند.‌‌‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هروقت دربارهٔ زنان و مردان این جهان خاکی، و اعمال و کردارشان سخن می‌گفت – ولواینکه عظیمترین و عالیترین اعمال آنها باشد – ما پیش خود شرمنده می‌شدیم زیرا ر‌فتارش نشان می‌داد که در نظر او این مردم و اعمالشان پشیزی ارزش ندارد، بطوری که اگر انسان نمی‌دانست گمان می‌کرد که دارد دربارهٔ حشرات صحبت می‌کند. حتی یکبار هم با تفضیل زیاد گفت که مردم ما در این جهان خاکی – هرچند کودک و نادان و خودپسند و کور و کچل و مفنگی و گدا و گرسته هستند – باز در نظر او جالب‌اند. و این مطلب را بدون کراهت و تلخی، بلکه بالحن کاملا عادی ادا کرد – مانند شخصی که دربارهٔ آجر یا پهن یاچیز بی‌اهمیت و بی احساس دیگری سخن می‌گوید. من ملتفت بودم که او قصد اهانت ندارد، اما پیش خودم حساب می‌کردم که این طرز حرف زدن چندان موافق ادب و آداب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید:«آداب؟ اینکه می‌گویم حقیقت محظ است و هیچ ادب و آدابی صحیح تراز حقیقت نیست. آداب خیال ئ افسانه است. ساختمان قلعه تمام شده است. از آن خوشتان می‌آید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هرکه بود خوشش می‌آمد. بسیار قشنگ و شکیل و پاکیزه بود و همهٔ جزئیاتش حتی پرچمکهائی که روی برجهای آن موج می‌زد، کامل و ساخته و پرداخته بود. شیطان گفت که اکنون باید توپها را کار بگذاریم و تبرزین داران را در محل خود بگماریم و سوار نظام را نمایش دهیم. آدمها و اسبهایی که ما ساخته بودیم خیلی تماشایی بودند. کمترین شباهتی به آنچه هنگام ساختن آنها در مد نظر داشتیم نداشتند، زیرا که البته ما در ساختن این قبیل چیزها مهارتی نداشتیم. شیطان گفت که بدتر از آنها را هرگز ندیده‌ام. وقتی که آنها را لمس کرد و جان بخشید، حرکاتشان مسخرهٔ محض بود؛ زیرا پاهای آنها یک اندازه نبود. مانند آدمهای مست تلوتلو می‌خوردند و سکندری می‌رفتند و جان همهٔ اطرافیان خود را بخاطر می‌انداختند و سرانجام زمین می‌خوردند و در نهایت بیچارگی دست و پا می‌زدند. هرچند این منظره خجلت‌انگیز بود، باز خنده‌مان می‌گرفت. توپها را با گل پرکردیم تا بعلامت سلام شلیک کنند؛ اما بقدری کج و کوله و بد ساخت بودند که هنگام در رفتن منفجر شدند و عده‌ای از توپچیان را مقتول و عده‌ای را مجروح و معیوب ساختند. شیطان گفت حالا طوفانی راه می‌اندازیم و اگر بخواهیم زمین لرزه هم می‌آوریم، اما باید قدری از قلعه فاصله بگیریم تا از خطر دور باشیم. ما می‌خواستیم مردم قلعه را نیز خبر کنیم، ولی شیطان گفت که کاری به آنها نداشته باشید، مهم نیستند، هر وقت احتیاج داشته باشیم می‌توانیم بازهم از این آدمکها درست کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر طوفانی کوچکی رفته رفته روی قلعه را فرا گرفت و سیاهی زد و رعد و برق کوچکی شروع شد و زمین به لرزیدن و باد به‌نالش و غرش وباران به‌بارش آغاز کرد و همهٔ مردم به درون قلعه پناه بردند. ابر تیره‌تر و تیره‌تر شد و اکنون دیگر انسان قلعه را بطور محو و مبهم در میان آن می‌دید. برق پشت سر هم درخشید و به قلعه اصابت کرد و آنرا آتش زد و شعه‌های آتش سرخ و وحشتناک از میان ابرها ظاهر شد و مردم جیغ کشان و شیون‌کنان از قلعه بیرون ریختند، اما شیطان بدون آنکه به عجز و التماس ما وقعی بگذارد آنها را با دست خود مجدداً به درون قلعه ریخت و در گیراگیر زوزه کشیذن باد و غریدن رعد انبار مهمات قلعه منفجر شد و زلزله زمین را شکافت و ویرانه‌های قلعه در شکافی که زمین باز کرده بود سرازیر شد، و شکاف، آنرا با تمام ارواح معصوم ساکنینش در کام خود فرو برد و از پانصدتن حتی یک تن نیز جان بدر نبرد. قلب ما شکسته شده بود. نمی‌توانستیم از گریه خودداری کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«گریه نکنید، آنها ارزشی نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر همه شان به جهنم رفتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، اینکه اهمیتی ندارد. می‌توانیم بازهم عده زیادی بسازیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش برای متاثر ساختن او بیهوده بود. پیدا بود که بکلی فاقد احساس است و نمی‌فهمد. سرشار از روحی جوشان و خروشان بود و بقدری شادمان و سرخوش بود که گویی آنچه در برابر چشمش می‌گذرد نه صحنهٔ قتل عام بل مجلس عروسی است؛ و اصراری هم داشت که ما را وادارد که مانند خود او احساس کنیم و البته سحر کلامش مطلوب او را عملی ساخت. برایش زحمتی نداشت. هرچه می‌خواست با ما می‌کرد. لحظه‌اب بعد، ما روی آن گورستان مشغول پای کوبی بودیم و او آلت عجیب و خوش نوایی را که از جیبش در آورده بود برای ما می‌نواخت. نغمه‌ای به شیرینی و لطافت آن در هیچ جا وجود نداشت – مگر شاید در بهشت، و خود شیطان هم می‌گفت که آن آلت را از بهشت آورده است. نغمهٔ آن آلت انسان را از وجد و نشاط دیوانه می‌کرد. نمی‌توانستیم چشم از او برگیریم و نگاهی که از دیدگان ما ساطع بود از قلب ما برمی‌خواست و زبان بی‌زبانی نگاهمان، پرستش و عبودیت محظ و مطلق بود. شیطان رقص را نیز از بهشت آورده بود و وجد و حال و یمن و برکت بهشتی در آن نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین هنگام شیطان گفت که باید برای انجام دادن ماموریتی برود، ولیکن ما حتی رفتن او را نیز نمی‌توانستیم تحمل کنیم و دامنش را چسبیدیم و بخواهش و تمنا ازو خواستیم که بماند. این موضوع برایش خوشایند بود. خودش چنین گفت و نیز گفت که حالا که اینطور است نمی‌روم و قدری دیگر می‌مانم و می‌نشینم و قدری بیشتر صحبت می‌کنیم. گفت که شیطان اسم حقیقی من است. اما اسم دیگری نیز برای خود انتخاب کرده‌ام که باید در حضور دیگران مرا بدان اسم بنامید و آن اسم یکی از همین اسمهای عادی است که مردم دارند – یعنی فیلیپ تراوم{{نشان|۷}} ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک چنین موجودی این کار خیلی بعید و پست می‌نمود. ولی رأی‌رأی او بود و ما چیزی نگفتیم. همان رأی او کافی بود. آنروز ما معجزات فراوانی بچشم دیدیم و فکر من داشت متوجه لذتی می‌شد که پس از بازگشت به خانه از نقل آنها نصیبم می‌گردید؛ ولیکن شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، این چیزها همه اسراری است که باید بین ما چهار نفر بماند. اگر بخواهید اینها را نقل کنید، مختارید؛ اما من زبان شما را محافظت خواهم کرد و کلمه‌ای از آن از زبانتان نخواهد پرید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع ما را بور کرد، اما چاره‌ای نبود. بهرحال به قیمت یکی دوبار آه کشیدن برای ما تمام شد. همینطور گل گفتیم و گل شنیدیم و شیطان افکار ما را می‌خواند و به آنها جواب می‌داد و بنظر من می‌آمد که این جالبترین و عالیترین کاری بود او می‌‌کرد اما شیطان افکار مرا قطع کرد و گفت:&lt;br /&gt;
«نه، برای تو جالب است، اما برای من جالب نیست. من مانند شما محدود و متناهی نیستم. من تابع شرایط بشری نیستم. برایم ممکن است که ضعفهای بشری شما را قیاس کنم و بفهمم، اما خودم هیچیک از این ضعفها را ندارم. جسم من واقعی نیست، هر چند اگر شما دست به بدن من بزنید آنرا سفت احساس خواهید کرد. لباسهای منهم واقعی نیست. من روحم. کشیش پطر دارد می‌آید.» ما برگشتیم و نگاه کردیم، ولی چیزی ندیدیم. شیطان گفت:«هنوز پیدا نشده، ولی بزودی او را خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، او را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی که آمد بااو حرف نخواهی زد؟ او مانند ما کودن و نادان نیست، و بسیار خوشوقت خواهد شد که با تو صحبت کند. با او حرف خواهی زد؟»&lt;br /&gt;
«یک وقت دیگر چرا، اما حالا نه. کمی دیگر باید دنبال ماموریتم بروم. آهان آمد: حالا می‌توانید او را ببینید. آرام بنشینید و هیچ حرفی نزنید.»&lt;br /&gt;
ما نگاه کردیم و دیدیم که کشیش پطر از میان درختان شاه بلوط دارد می‌آید. ما سه نفر کنار یکدیگر روی علفها نشسته بودیم و شیطان جلوی ما روی علفها نشسته بود، کشیش پطر متفکر سرش را بزیر انداخته بود، آهسته جلو آمد و در دوسه متری ما متوقف شد و کلاهش را برداشت و دستمال ابریشمی‌اش را در آورد و همانجا ایستاد و صورتش را پاک کرد و چنان بنظر می‌رسید که می‌خواهد با ما حرف بزند، اما چیزی نگفت. در همین موقع زیرلب گفت:« نمی‌دانم چه امری مرا به اینجا آورد، مثل اینکه لحظه‌ای پیش در اطاق کار بودم، ولی گمان می‌کنم یک ساعتی خواب دیده‌‌ام و بدون اینکه خودم متوجه باشم تمام این راه را آمده‌ام، چون من در این ایام سخت هوش و حواس درستی ندارم.» بعد در حالی که با خودش حرف می‌زد یکراست رفت و از میان شیطان گذشت، عیناً مثل اینکه هیچ سر راهش قرار نداشت. دیدن این منظره نفس ما را بند آورد. مثل مواقعی که اتفاق عجیبی رخ می‌دهد و آدم بی‌اختیار فریاد می‌کشد، می‌خواستیم فریاد بکشیم، اما یک چیزی بنحو مرموزی ما را خاموش نگهداشت. فقط نفسمان بند آمد. کمی بعد کشیش پطر پشت درختان از نظر ناپدید شد و شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همانطور است که گفتم – من روحی بیش نیستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، حالا آدم می‌تواند ببیند، ولی ما که روح نیستیم، و حال آنکه بخوبی معلوم بود که او ما را ندید. مگر ما هم نامرئی هستیم؟ او به ما نگاه کرد، اما مثل اینکه ما را ندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچکدام از ما در نظر او مرئی نبودیم، چون من اینطور می‌خواستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدن این چیزهای عجیب افسانه مانند، و دانستن اینکه اینها هیچکدام رویا نیست بلکه حقیقت دارد بقدری برایمان جالب بود که نمی‌توانستیم آنرا باور کنیم. شیطان نشسته بود و مانند یک آدم عادی با زبان ساده و طبیعی و افسونگر خود به صحبت ادامه می‌داد. خلاصه طوری بود که کلام قادر نیست بشما حالی کند که بر ما چه می‌گذشت. حال ما حال خلسه بود، و خلسه حالی است که در بیان نمی‌گنجد. مانند نغمهٔ موسیقی است. انسان نمی‌تواند طوری موسیقی را طوری توصیف کند که طرف صحبت، آنرا احساس کند. شیطان بار دیگر به اعصار قدیم بازگشته آنها را جلو چشم ما زنده ساخته بود! چه چیزها دیده بود! تماشای او، و تصور اینکه آدم اگر اینقدر تحربه اندوخته داشت به چه صورتی در می‌آمد، خودش شگفت‌ آمیز و احاب انگیز بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سخنان و اعمال او در عین حال انسان را بطرز غم انگیزی متوجه حقارت خود می‌ساخت. متوجه می‌ساخت که عمرش روزی بیش نیست؛ آنهم روزی کوتاه و بی مقدار. شیطان برای آنکه غرور جریحه دار شدهٔ انسان را التیامی ببخشد، چیزی نمی‌کفت، نخیر، حتی کلامی بر زبان نمی‌آورد. همیشه دربارهٔ انسان با همان لحن بی‌اعتنای همیشگی خود سخن می‌گفت، گویی دربارهٔ پاره آجر و آشغال و این قبیل چیزها صحبت می‌کند. معلوم بود که افراد بشر برای او بهیچوجه اهمیتی ندارند. البته پیدا بود که قصد رنجانیدن ما را ندارد - عیناً همانطور که وقتی ما از یک پاره آجر سخن می‌گوئیم قصد اهانت به او را نداریم. احساسات یک پاره آجر برای ما هیچ است، هرگز بخاطر ما نمی‌گذرد که پاره آجر هم احساس دارد یا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار هنگامی که شیطان داشت پرشکوه و جلال ترین سطلاطین و فاتحین و شاعران و پیامبران و دزدان دریایی و گدایان را باهم در یک ترازو می‌گذشت – درست مانند یک توده پاره آجر،- من به رگ غیرتم برخورد و خواستم کلمه‌ای در دفاع از انسان گفته باشم؛ از اینرو ازو پرسیدم که چرا میان خودش و انسان اینقدر تفاوت قایل می‌شود. شیطان ناچار شد مدتی سوآل مرا زیرو رو کند، نمی‌فهمید چگونه ممکن است من چنین سوآل عجیبی را طرح کرده باشم. بعد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تفاوت بین من و انسان؟ تفاوت بین باقی و نافی؟ بین جسم و روح؟» یک دانه ساس را که داشت روی یک قطعه چوب راه می‌رفت برداشت و گفت:«فرق بین ژول‌سزار و این جانور چیست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:«انسان نمی‌تواند چیزهایی را که از لحاظ ماهیت و فاصلهٔ زمانی قابل قیاس نیستند باهم مقایسه کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جواب سؤال خودت را دادی. من همین جواب ترا تشریح می‌کنم. انسان از خاک ساخته شده است. من ساخته شدن او را بچشم دیده‌ام. من از خاک ساخته نشده‌ام. انسان مجموعهٔ بیماریها و ناپاکیهاست. امروز می‌آید، فردا می‌رود. از خاک شروع و به گند ختم می‌شود. من به عالم باقی تعلق دارم و بر انسان فانی اشرفم. بعلاوه انسان «قوهٔ تمیز اخلاقی» دارد. می‌فهمی چه می‌گویم؟ «قوهٔ تمیز اخلاقی» - مثل اینکه بهمین اندازه تفاوت بین ما نفی‌نفسه کفایت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن خود را بهمین جا ختم کرد. گویی همین اندازه برای حل مسأله کافی بود من متأسف شدم؛ زیرا در آن هنگام من از معنای «قوهٔ تمیز اخلاقی» درست سر در نمی‌آوردم. همینقدر می‌دانستم که ما آدمها از داشتن آن بخود می‌بالیم؛ و وقتی که شیطان اینطور از قوهٔ تمیز اخلاقی سخن گفت، کلام او احساسات مرا جریحه‌دار کرد، مانند دختری که تعریف و تمجید گرامی ترین لباسها و زر و زیروهایش را از مردم شنیده باشد و آنوقت ببیند که چند نفر ناشناس آنها را به مسخره گرفته‌اند. مدتی همه ساکت بودیم و من شخصاً افسرده و دلتنگ بودم. بعد شیطان دوباره شروع به صحبت کرد و بزودی چنان از شادی و خوشی درخشیدن گرفت که بار دیگر من هم سر دماغ آمدم. شیطان مقداری چیزهای شیرین و خوشمزه برایمان نقل کرد. بطوری که از خنده روده بر شدیم. راجع به هنگامی که شمشون مشعل به‌دم روباهان بست و آنها را در مزارع فلسطین رها ساخت و وقتی که شمشون روی دیوار نشسته بود و با دست به‌رانهای خود می‌زد و می‌خندید و اشک روی گونه‌هایش جاری می‌شد، و زمانی که تعادل خود را از دست داد – برایمان نقل کرد، و خاطره‌ای که از آن منظره داشت او را به خنده انداخت. خلاصه خیلی خوش گذشت. سرانجام شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون دیگر بدنبال کارم می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما گفتیم:«نه! نرو. پهلوی ما بمان. اگر بروی دیگر برنمی‌گردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا بر می‌گردم. قول می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه وقت؟ امشب؟ پس بگو که چه وقت برمی‌گردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زیاد طولش نمی‌دهم. خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما ترا دوست می‌داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم از شما خوشم می‌آید. بعنوان دلیل علاقهٔ خودم یک چیز خوبی بشما می‌دهم. معمولا من وقتی که می‌روم، ناگهان ناپدید می‌شوم؛ اما حالا بتدریح محو خواهم شد، و می‌گذارم شما ببینید که چگونه محو می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخاست و ایستاد و چیزی نگذشت که قضیه ختم شد. یعنی رقیق شد و رقیق شد، تا اینکه بصورت حباب صابون درآمد؛ منتهی شکل خود را حفظ کرد. بوته‌های جنگل، بهمان وضوحی که از ورای حباب صابون دیده می‌شود، از آن سوی او پیدا بود. همهٔ رنگهای لطیف قوس قزحی حباب صابون روی سطح او می‌درخشید و بازی می‌کرد و آن شکل پنجره مانند نیز که همیشه روی حباب صابون دیده می‌شود، روی او بچشم می‌خورد. لابد دیده‌اید که حباب روی قالی فرود می‌آید و قبل از ترکیدن چندبار ورجه ورجه می‌کند. شیطان نیز همین کار را کرد. از جا پرید، روی علفهت فرود آمد، باز پرید و در هوا پرواز کرد و بار دیگر فرود آمد و این حرکت چندین بار تکرار شد و پوفی ترکید! و جای او هیچ نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظرهٔ تماشایی عالی و عجیبی بود. ما حرفی نزدیم، بلکه فقط نشستیم و در شگفتی و رؤیا فرو رفتیم و چشمان خود را بهم زدیم و بالاخره زپی ا جا برخاست و با حالی افسرده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من گمان نمی‌کنم هیچکدام از اینها اتفاق افتاده باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس آهی کشید و او هم کما بیش همین را گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شنیدن حرف آنها خیلی ناراحت شدم؛ زیرا مضمون و مفاد حرف آنها درست همان ترس ناراحت کننده‌ای بود که در دل خود احساس می‌کردم. بعد از آن پیرمرد بیچاره کشیش پطر را دیدیم که دارد باز می‌گردد و سرش را پائین انداخته درپی چیزی می‌گردد. وقتی که کاملا به ما نزدیک شد سرش را بلند کرد و ما را دید گفت:«بچه‌ها، چقدر وقت است شما اینجا هستید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مدت کوتاهی است، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس بعد از آنکه من از اینجا گذشتم شما آمده‌اید، و بنابراین شاید بتوانید به من کمک کنید. شما از همین جاده آمده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسیار خوب. منهم از همین راه آمدم. کیفم را گم کرده‌ام. چندان وجهی توی آن نبود: اما همان مقدار جزیی هم برای من خیلی است. زیرا همهٔ دارایی من همان بود. شما که چیزی پیدا نکرده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، پدر. ولی بشما کمک خواهیم کرد که آنرا پیدا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم می‌خواستم همین را از شما خواهش کنم. آهان، آنجاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۳۱: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما متوجه کیف نشده بودیم؛ معهذا درست در همان نقطه‌ای که شیطان هنگام محو شدن ایستاده بود، قرار داشت البته اگر حقیقت داشت که شیطانی محو شده بود و ما در خواب و خیال ندیده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و قیافه‌اش خیلی متعجب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«کیف مال من است، اما محتویاتش مال من نیست. این کیف باد کرده است و حال آنکه کیف من صاف بود. مال من سبک بود، این سنگین است.» کیف را باز کرد: تا آنجا که می‌گرفت انباشته از سکه طلا بود. کیف را به ما نشان داد که تماشا کنیم و البته ما هم تماشا کردیم، زیرا قبل از آن هرگز آن مقدار پول در آن واحد ندیده بودیم. دهان همه‌مان باز شد که بگوییم:«کار شیطان است!» اما کلمه‌ای از دهانمان خارج نشد. آخر ما نمی‌توانستیم آنچه شیطان میل نداشت گفته شود بگوییم – خودش اینرا به‌ما گفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بچه‌ها، این کار شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف ما را به خنده انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود او هم بمحض اینکه به احمقانه بودن سؤال خودش پی برد، خنده‌اش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه کسی اینجا بوده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان ما باز شد که جواب بدهیم، اما لحظه‌ای همچنان باز ماند؛ نمی‌توانستیم بگوییم هیچکس، چون دروغ بود، و کلمهٔ مناسبی هم بخاطرمان نمی‌آمد. بعد جواب صحیح بفکر من رسید و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی‌آدمی اینجا نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«همین طور است،» و دهان خود را بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر گفت:«اینطور نیست»؛ و با قیافهٔ جدی به ما نگریست. منهم لحظه‌ای پیش از اینجا گذشتم و کسی اینجا نبود. اما این اهمیتی ندارد. بعد از آن باید کسی اینجا آمده باشد. منظورم این نیست که آن شخص قبل از شما از اینجا نگذشته یا شما او را دیده‌اید؛ ولی مسلم می‌دانم که یکنفر از اینجا گذشته است. شما را به شرافتتان قسم کسی را ندیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی آدمی را ندیده‌ایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کافی است. می‌دانم که حقیقت را به من می‌گویید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش روی جاده نشست و شروع کرد به شمردن پولها و ما هم با اشتیاق زانو زدیم و برای کمک کردن به‌او پولها را بصورت ستونهای کوچک روی هم چیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش گفت:« هزاروصد دوکات{{نشان|۸}} تمام است! خدایا گاش این پول مال من بود. چقدر به آن احتیج دارم!» صدایش شکسته و لبهایش مرتعش شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما فریاد زدیم:«مال خودتان است، پدر، تا شاهی آخرش مال خودتان است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه مال من نیست. وا‌لله من سر درنمی‌آورم.گمان می‌کنم یکی از دشمنان... باید دامی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«غیر از آن ستاره شناس شما هیچ دشمن واقعی در این دهکده ندارید. مارگت هم هیچ دشمنی ندارد. حتی هیچ نیم دشمنی هم که آنقدر پول در بساط داشته باشد که هزار و صد دوکاتش را برای صدمه‌زدن به شما حرام کند، ندارید. از شما می‌پرسم همینطور است یا نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش نتوانست جواب این برهان را بدهد، و این امر او را خوشحال کرد:«.لی آخر این پول مال من که نیست. در هر صورت مال من نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن را با لحن مرددی ادا کرد: مانند کسی که از شنیدن مخالفت دیگران نه تنها ناراحت نگردد، بلکه خوشحال نیز بشود. &lt;br /&gt;
«پدر روحانی، این پول مال شمااست و ما همه شاهد هستیم. بچه‌ها، اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، ما شاهدیم، پای حرفمان هم می‌ایستیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا پیرتان کند، شما دارید کم‌کم مرا قانع می‌کنید. واقعاً دارید مرا قانع می‌کنید. کاش من فقط صد دوکات ازین پول را می‌داشتم. خانه‌مان گرو صددوکات است و اگر ما فردا پول را ندهیم دیگر مسکن و مأوایی نخواهیم داشت. و این چهار دوکات تنها مبلغی است که ما داریم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این پول شمااست، تا شاهی آخرش مال شمااست، و شما باید آنرا بردارید. ما همه شاهدیم که این عمل درست است اینطور نیست تئودور؟ اینطور نیست زپی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو نفر گفتیم چرا، نیکلاوس پول را دوباره توی آن کیف کهنه و فرسوده ریخت و صاحبش را وادار به قبول آن ساخت. بنابراین کشیش گفت که دویست دوکات از آن را خرج خواهد کرد، زیرا خانه‌شان به‌این مبلغ می‌ارزد و در صورت لزوم خواهد توانست با فروش خانه آنرا بپردازد؛ مابقی را به نزول خواهد گذاشت تا اینکه صاحب حقیقی‌اش پیدا شود. قرار شد ما هم ورقه‌ای امضاء کنیم و شهادت بدهیم که کشیش چگونه پوا را پیدا کرده است؛ برای اینکه به مردم دهکده ثابت کند که قروض خود را از طریق نامشرع ادا نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۴ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آنروز، هنگامی که کشیش پطر با سکه‌های طلا قرض خود را به سلیمان اسحق پرداخت ومابقی پول را نیز نیزد او به نزول گذاشت، سروصدای زیادی در دهکده پیچید. تغییر خوشایندی نیز در اوضاع رخ داد: بسیاری به خانهٔ کشیش رفتند و به او تبریک گفتند و عده‌ای از دوستان قدیمی سرد بار دیگر به گرمی گراییدند و بر سر مهر آمدند، و از همهٔ اینها بالاتر، مارگت به یک مجلس مهمانی دعوت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرده و اسراری هم در کار نبود. پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود نقل کرد و گفت که علت آنرا نمی‌فهمد و فقط، تا آنجا که عقلش قد می‌دهد، پیداست که دست خداوند در قضیه دخالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توضیح عکسِ صفحهٔ ۳۵: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود برای مردم نقل کرد و گفت: «پیداست که دست خداوند در قضیه دخالت دارد...» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دو نفر سرشان را تکان دادند و بخود گفتند که این دست بیشتر به دست شیطان شباهت دارد تا دست خدا؛ و در حقیقت حدسی چنین درست از زبان مردمی چنان نادان خیلی بعید می‌نمود. بعضی پچ‌پچ‌کنان ما بچه‌ها را دور کردند و کوشیدند که با زبان چرب و نرم مارا وادارند که «بیائیم و راستش را بگوییم»، و قول دادند که هرگز بکسی نخواهند گفت، بلکه فقط برای اقناع خودشان می‌خواهند بدانند، زیرا قضیه خیلی آب برمی‌دارد. حتی می‌خواستند این راز را از ما بخرند و در ازاء آن پول به ما بدهند و ما هم می‌خواستیم داستانی از خودمان در بیاوریم که جواب سؤالات آنها را بدهد، اما نمی‌توانستیم، چون آن زیرکی و فراست لازم را نداشتیم و در نتیجه فرصت گرفتن پول را از دست دادیم و تأسف خوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این راز را ما بدون زحمت و ناراحتی با خود داشتیم، اما آن راز دیگر، آن راز بزرگ، آن راز عالی، درون مارا می‌خراشید که بیرون بریزد و ما هم می‌سوختیم که آنرا علنی کنیم و مردم را با آن مات و متحیر سازیم، اما ناچار بودیم که آنرا در سینهٔ خود نگهداریم – در حقیقت آن راز خودش را در سینهٔ ما نگه‌میداشت. شیطان گفته بود که این راز پیش خود ما خواهد ماند، و می‌ماند. ما هر روز بیرون می‌رفتیم و در جنگل دور هم جمع می‌شدیم تا دربارهٔ شیطان باهم حرف بزنیم ودر واقع این یگانه موضوعی بود که ما درباره‌اش فکر می‌کردیم و یا به‌آن اهمیتی می‌دادیم. شبانه روز منتظر پیدا شدن او بودیم و امیدوار بودیم که بیاید و در تمام این مدت کاسهٔ صبرمان لبریزتر و لبریزتر می‌شد. دیگر به سایر بچه‌ها علاقه‌ای نداشتیم و در بازیها و گردشهای آنها شرکت نمی‌کردیم. بعد از دیدن شیطان آن بچه‌ها دیگر بی‌اندازه رام و دست‌آموز و عادی بنظر می‌رسیدند؛ و اعمالشان بعد از سرگذشتهای قدیم شیطان و پروازهای او در میان ستارگان و معجزات و محو شدنها و انفجارهای او، بقدری ناچیز و مبتذل بنظر می‌رسید که تاب تحمل آن را نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای اول ما از بابت یک‌چیز نگران بودیم و به‌بهانه‌های مختلف به خانهٔ کشیش پطر می‌رفتیم که آنرا از نظر دور نداریم و آن عبارت بود از سک‌های طلا؛ و ما می‌ترسیدیم که آن سکه‌ها مانند پولهای جن و پری ناگهان دود شده بهوا برود. اگر این پول دود می‌شد.... اما چیزی که نشده دیگر گفتن ندارد. باری تا پایان روز شکایتی در اینمورد شنیده نشد و بنا براین ما خاطر جمع شدیم که سکه‌ها طلای حقیقی است و این نگرانی را از خاطر خود دور ساختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک چیز هم بود که می‌خواستیم از کشیش پطر بپرسیم و بالاخره شب دوم خیر و شر کردیم و بااندکی ترس و لرز به خانهٔ او رفتیم و من سؤال را تا آنجا که می‌توانستم قاطی صحبتهای دیگر کردم، و هر چند، نمی‌دانستم که در این قبیل مواقع سؤال را چگونه باید پیش کشید، حرفم بقدر کافی عادی و تصادفی نمی‌نمود، بهرحال گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر روحانی! قوهٔ تمیز اخلاقی یعنی چه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش از بالای عینکهای بزرگش باقیافه‌ای شگفت زده به من نگریست و گفت:«همان قوه‌ایست که مارا به تمیز دادن خوب از بد قادر می‌سازد، دیگر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن نور کمی به موضوع تاباند، اما آنرا کاملا روشن نکرد و من از جواب او قدری بور و تاحدی ناراحت شدم. او منتظر بود که من حرفم را ادامه دهم و بنابراین من، چون حرف دیگری نداشتم بزنم، بناچار گفتم:«این قوه، چیز باارزشی است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«با ارزش؟ الله و اکبر! پسر این تنها چیزی است که‌ انسان را از حیوان فانی ممتاز می‌سازد و به‌او بقاء و ابدیت می‌بخشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع مطلب جدیدی برای گفتن بخاطرم نیاورد؛ و بنا براین با بچه‌های دیگر بیرون آمدم و رفتیم. لابد احساس کرده‌اید که آدم وقتی شکمش پر شده اما سیر نشده باشد چه حالی دارد؛ منهم یک چنین احساس مبهم و نامعینی داشتم. آنها از من می‌خواستند که مطلب را توضیح بدهم، اما من حالش را نداشتم. از توی هشتی خانه گذشتیم و مارگت را دیدیم که در کنار چرخ نخ‌ریسی‌اش نشسته و دارد به ماری لوگر درس می‌دهد. پس معلوم شد که یکی از شاگردان رمیدهٔ او باز گشته‌است، و آنهم یکی از شاگردان صاحب نفوذ! – پیدا بود که دیگران نیز بدنبال این یکی خواهند آمد. مارگت از جا پرید و بسوی ما دوید و بار دیگر باچشمان اشک آلود از ما تشکر کرد. این بار سوم که بمناسبت اینکه نگذاشته بودیم اثاثهٔ او و عمویش را توی خیابان بریزند از ما تشکر می‌کرد، و ما نیز بار دیگر به‌او گفتیم که کار مهمی نکرده‌ایم. اما او عادتش این بود. اگر کسی کاری برایش می‌کرد، هرگز از سپاسگذاری سیر نمی‌شد. بنابراین ما هم مانع نشدیم و گذاشتیم که حرفش را بزند. از باغ که گذشتیم دیدیم ویلهم مایدلینگ آنجا نشسته و منتظر است، زیرا کم‌کم غروب داشت نزدیک می‌شد و او می‌خواست پس از آنکه تدریس مارگت تمام شد او را برای گردش و هواخوری به کنار رودخانه ببرد. ویلهم مایدلینگ وکیل دعاوی جوانی بود که کارش گرفته بود و خرده خرده داشت رو می‌‌آمد. او مارگت را خیلی دوست می‌داشت و مارگت هم او را. ویلهم مانند دیگران مارگت را ترک نگفته بود، بلکه در تمام این مدت در دوستی ثابت و پابرجا مانده بود. وفای او از نظر مارگت و عمویش دور نمانده بود. ویلهم استعداد فوق‌العاده‌ای نداشت، ولی خوش قیافه و خوش طینت بود و این صفات خود نوعی استعداد است و در بسیاری از مواقع بکار می‌آید. از ما پرسید که درس به کجا رسیده است و ما گفتیم که نزدیک است تمام بشود. شاید هم واقعاً همینطور بود؛ چون ما چیزی از آن نمی‌دانستیم، اما پیش خودمان حساب کردیم که اگر اینطور بگوییم خوشش خواهد آمد: و اتفاقاً خوشش هم آمد، و گفتن این مطلب برای ما خرج و زحمتی نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۵ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز چهارم ستاره شناس از برج کهنه و مخروبه‌اش در بالای دره، که گمان می‌کنم همانجا خبر بگوشش رسیده بود، به دهکده آمد. اول یک گفتگوی خصوصی باما کرد و ما آنچه می‌توانستیم به او گفتیم. بعد نشست و مدتی پیش خودش فکر کرد و کرد و سپس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گفتید چند دوکات بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هزار و صد و هفت دوکات، آقا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه مثل کسی که باخودش حرف می‌زند گفن:«خیلی عجیب است. بعله... خیلی غریب است. تصادف عجیبی است.» بعد ما را زیر اخیه کشید و از سر نو موضوع را بازپرسی کرد و ما جواب دادیم... بالاخره گفت:«هزار و یکصد و شش دوکات مبلغ هنگفتی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«یکصد و هفت،» و بدین ترتیب حرف ستاره شناس را اصلاح کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آهان، هفت، بله؟ البته یک دوکات کم و زیاد چندان اهمیتی ندارد، ولی شما قبلا گفتید هزار و یکصد و شش دوکات.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما صلاح خودمان ندیدیم که بگوییم ستاره‌شناس اشتباه می‌کند، اما می‌دانستیم که اشباه می‌کند. نیکلاوس گفت:«از بابت این اشتباه معذرت می‌خواهیم، منظورمان همان هفت بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، اهمیتی ندارد، پسرجان. فقط چون متوجه اختلاف شدم، این بود که تذکر دادم. اکنون چند روز از قضیه می‌گذرد و نمی‌توان انتظار داشت که شما همه چیز را دقیقاً بیاد داشته باشید. وقتی که هیچ موضوع خاصی که عدد را در ذهن انسان حک کند وجود نداشته باشد، البته خیلی احتمال دارد که انسان دچار اشتباه گردد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی با اشتیاق گفت:«آخر چنین موضوع وجود داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس با بی‌اعتنایی گفت:«آن موضوع چه بود، پسرجان؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن موضوع این بود که ما هرکدام بنوبت توده‌های سکه را شمردیم و همه بیک نتیجه رسیدیم – یعنی هزار و صد و شش. اما من موقع شروع برای تفریح یکی از سکه‌ها را کش رفته بودم و بعداز شمردن آنرا سرجایش گذاشتم و گفتم گمان می‌کنم که اشتباه کرده باشیم و هزار و یکصد و هفت سکه است، بیایید دوباره بشمریم. شمردیم و البته حق با من بود. آنها متعجب شدند و من بعد به آنها گفتم که قضیه از چه قرار بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس از ما پرسید که آیا درست است یا نه، و ما گفتیم که بله درست است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«پس این موضوع قضیه را مسلم می‌سازد، بچه‌ها، من اکنون دزد را می‌شناسم. این پول مال دزدی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد راه افتاد و رفت و ما خیلی ناراحت شدیم و نمی‌دانستیم که منظورش چیست. اما در حدود یک ساعت بعد فهمیدیم، زیرا تا آن موقع در تمام دهکده پر شد که کشیش پطر باتهام دزدیدن مبلغ هنگفتی پول از ستاره شناس توقیف شده است. چانه‌ها راه افتاد و مردم متصل حرف می‌زدند. بسیاری می‌گفتند که این کار از کشیش پطر بعید است و باید اشتباهی در کار باشد؛ اما عدهٔ دیگر سرشان را تکان می‌دادند و می‌گفتند فقر و احتیاج انسان را بهر کاری وا می‌دارد. اما در خصوص یک چیز همه متفق‌الرأی بودند و آن اینکه توضیحات کشیش پطر راجع به نحوهٔ پیدا شدن پول نیز بهمان اندازه غیر قابل قبول است، چون آنچه او می‌گوید فوق‌العاده محال بنظر می‌رسد. می‌گفتند ستاره‌شناس ممکن است پول را بیک چنین طریقی بدست آورده باشد، اما هرگز از این طرق پولی بدست کشیش ممکن نیست رسیده باشد! اینجا بود که پای آبروی ما هم درمیان آمد. ما تنها شهود کشیش پطر بودیم و مردم از ما می‌پرسیدند که کشیش چقدر پول به‌ما داده است که چنین افسانهٔ خیالی را تایید و تصدیق کنیم. مردم رک وراست از این قبیل حرفها بما می‌زدند و هنگامی که ما از انها استدعا می‌کردیم که باور کنند که ما حقیقت محظ را گفته‌ایم، از غیظ و نفرت داغ می‌شدیم. پدر و مادرمان بیش از دیگران با ما بد رفتاری می‌کردند. پدرانمان می‌گفتند که ما ما باعث آبروریزی خانواده‌هایمان شده‌ایم و به‌ما امر می‌کردند که از دروغگویی دست برداریم و وقتی که ما تکرار می‌کردیم که عین حقیقت را گفته‌ایم، دیگر خشم و غضب آنها از اندازه می‌گذشت. مادرانمان پیش ما گریه می‌کردند و بالتمس می‌خواستند که رشوه‌ای را که گرفته‌ایم پس بدهیم و نام نیک خود را بازپس بگیریم و خانواده‌هایمان را از ننگ و خجلت برهانیم و بیاییم و شرافتمندانه حقیقت را اعتراف کنیم. و بالاخره ما بقدری مستأصل شدیم که خواستیم داستان را تماماً نقل کنیم. یعنی موضوع آمدن شیطان و باقی قضایا را بگوییم، اما حرف از دهانمان خارج نمی‌شد. در تمام این مدت امیدوار و آرزومند بودیم که شیطان پیدایش بشود و مارا از مهلکه نجات دهد، اما هیچ خبری ازو نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از گفتگوی ستاره‌شناس با ما، در ظرف یک ساعت کشیش پطر به زندان افتاد و پول مهر و موم شده در دست صاحب منصبان قانون قرار گرفت. این پول در یک کیسه بود و سلیمان احق گفت که پس از شمردن دیگر به‌آن دست نزده است. قسم او را قبول کردند که این پول همان پول و مبلغ آن هزار و صد و هفت دوکات است، اما آن کشیش دیگر ما، یعنی کشیش آدولف، گفت که محکمهٔ کلیسا صلاحیت محاکمهٔ کشیشی را که از منصب خود منفصل شده باشد ندارد. اسقف هم حرف او را تایید کرد و قضیه ختم شد. پرونده می‌بایست به محکمهٔ عادی اعاده شود. محکمه مدتی بعد جلسه خود را تشکیل می‌داد. ویلهلم مایدلینگ دفاع کشیش پطر را بعهده گرفته حد اعلای کوشش را بکار میبرد، ولیکن خودش بطور خصوصی به ما میگفت که ضعف دلایل از ناحیهٔ موکل او و قدرت تعصب از ناحیهٔ طرف، منظرهٔ آینده را بسیار تیره و تار نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین سعادت نوزاد مارگت دچار مرگ مفاجات شد. هیچ دوستی برای اظهار همدردی به دیدن نمی‌رفت و او هم انتظار کسی را نداشت. نامهٔ بدون امضایی دعوتی را که ازو به مجلس مهمانی شه بود پس گرفت. هیچ شاگردی برای گرفتن درس به‌او مراجعه نکرد. مارگت چگونه می‌بایست امرار معاش کند؟ می‌توانست در خانه بماند، چون پول گروی خانه پرداخت شده بود – گواینکه آن پول اکنون در دست مأموران دولت بود و نه در اختیار سلیمان اسحق بیچاره. اورسولای{{نشان|۹}} پیر که آشپز و پیشخدمت و سرایدار و رخت‌شو و همه کارهٔ کشیش پطر بود و در سالهای قدیم دایگی مارگت را بعهده داشت می‌گفت: خدا خودش روزی ما را خواد رساند. اما اورسولا این حرف را از روی عادت می‌زد. چون مسیحی مؤمن و متدینی بود، منظورش ای =ن بود که در امر تهیهٔ روزی اگر راهی پیش پایشان باز شود، خدا هم کمک خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها می‌خواستیم به دیدن مارگت برویم و به‌او مهربانی کنیم، اما پدر و مادرانمان می‌ترسیدند که مردم دهکده ازین امر ناراحت شوند و مانع رفتن ما می‌شدند. ستاره شناس راه افتاده آتش خشم مردم را برضد کشیش دامن می‌زد و می‌گفت این آدم دزد پست فطرتی است که هزار و یکصد و هفت دوکات ازو دزدیده است. می‌گفت:«دزد بودن کشیش را از آنجا فهمیده‌ام که درست همان مبلغی را که گم کرده بودم کشیش پطر مدعی است که «پیدا» کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از ظهر روز چهارم پس از وقوع فاجعه، اورسولای پیر در خانهٔ ما را پیدا شد و گفت اگر رخت چرک دارید برایتان بشویم، و از مادرم التماس و درخواست کرد این موضوع را بکسی نگوید، برای این که حس غرور و عزت نفس مارگت جریحه‌دار نشود، چون اگر مارگت خبر می‌شد جلو اینکار را می‌گرفت، در عین حال قوت لایموت در بساطش پیدا نمی‌شد و داشت از گرسنگی لاغر می‌شد. خود اوسولا هم داشت لاغر می‌شد این از قیافه‌اش پیدا بود و غذایی را که به او تعارف می‌شد مثل آدمهای قحطی می‌بلعید، اما حاضر نمی‌شد چیزی را با خودش به خانه ببرد، زیرا مارگت به غذای صدقه‌ای لب نمی‌زد. اورسولا مقداری رخت به کنار نهر برد که بشوید، ولی ما از پنجره دیدیم زورش نمی‌رسد بستهٔ رخت را حمل کند، بنابراین او را بازپس خواندیم و مختصر پولی باو دادیم. اما او جرأت نمی‌کزد پول را بگیرد، مبادا مارگت بفهمد. بالاخره پول را گرفت و گفت به مارگت خواهم گفت که پول را در راه پدا کرده‌ام. برای آنکه دروغ نگفته و روح خود را دچار لعنت نساخته باشد، مرا وادار کرد که پول را در حالی که او تماشا می‌کرد در جاده بیندازم؛ بعد خودش رفت و آنرا پیدا کرد و فریادی از شادی و تعحب کشید و آنرا برداشت و راه افتاد. اورسولا هم مانند همهٔ مردم دهکده می‌توانست تند و تند دروغ بگوید، بدون اینکه در برابر آتش دزوخ اقدامات احتیاطی بعمل آورد. اما این یک نوع جدیدی از دروغ بود و منظرهٔ خطرناکی داشت، چون اورسولا هنوز در این قبیل دروغگویی ورزیده نشده بود. البته پس از یک هفته تمرین دیگر ازین بابت هم ناراحتی برایش ایجاد نمی‌شد. ما مردم اینطور ساخته شده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت بودم، چون از خودم می‌‌پرسیدم که مارگت چگونه گذران خواهد کرد؟ اورسولا که نمی‌توانست هر روز در جاده یک سکه پیدا کند. شاید حتی به سکهٔ دوم هم نمی‌رسید. در حالی که مارگت اینقدر به دوست احتیاج داشت، من نمی‌توانستم نزد او بروم، و ازین جهت خجل بودم. اما تقصیر این امر متوجه پدر و مادرم بود نه‌خود من کاری از دستم برنمی‌آمد.&lt;br /&gt;
در جاده مشغول قدم زدن بودم و سخت احساس دلتنگی می‌کردم. در همین موقع احساس شادی و خوشی شاداب کننده‌ای موج زنان در سراسر وجودم دوید و آنقدر خوشحال شدم که در بیان نمی‌گنجد؛ زیرا از آن نشانه فهمیدم که شیطان نزدیک من است. این موضوع را قبلا دریافته بودم. لحظه بعد او کنار من راه می‌رفت و من داشتم گرفتاریهای خودم را و آنچه را که برای مارگت پیش آمده بود برایش نقل می‌کردم. همینطور قدم زنان از سر پیچی گذشتیم  اورسولای پیر را دیدیم که در سایهٔ درختی نشسته، یک گربهٔ ولگردی لاعذ توی دامنش است و دارد آنرا نوازش می‌کند. ازو پرسیدم که این گربه را از کجا آورده است. گفت که از جنگل درآمده و دنبالش راه افتاده و شاید مادر یا دوست و کس و کاری ندارد. و می‌خواهد آنرا به خانه ببرد و ازش مواظبت کند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شنیده‌ام شما فقیر هستید، چرا می‌خواهید یک سرنان خور دیگر هم به‌سفرتان اضافه کنید؟ چرا آنرا بیک شخص ثروتمندی نمی‌دهید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا از این گفته ناراحت شد و گفت:«اگر میل دارید خودتان آنرا بردارید، بفرمایید، شما با این لباسهای زیبا و حرکات متناسب باید خیلی ثروتمند باشید.» بعد پوزخند طنزآمیزی زد و گفت:«ثروتمندان جز خودشان بفکر هیچکس نیستند. فقط فقرا نسبت به‌فقرا احساس همدردی می‌کنند و بدرد آنها می‌رسند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از کجا می‌دانید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمان اورسولا از خشم گشاد شد و گفت:«برای انکه می‌دانم. هربرگی هم که از درخت بیفتد از نظر خدا دور نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«معهذا آن برگ از درخت می‌افتد. دور نماندنش از نظر خدا جه فایده‌ای دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چانهٔ اورسولای پیر بناکرد به‌لرزیدن، اما تا مدتی نتوانست کلمه‌ای ادا کند، زیرا فوق‌العاده دچار وحشت شده بود، بالاخره هنگامی که زبانش به‌اختیارش درآمد، فریاد کشید:«برو دنبال کارت، توله‌سگ، والا چوب برمی‌دارم و بجانت می‌افتم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌توانستم حرف بزنم، چون خیلی ترسیده بودم. می‌دانستم بانظری که شیطان راجع به‌نوع بشر داشت برایش هیچ مهم نبود که بایک ضربه آن پیر زن را بدیار عدم بفرستد، چون بقول خودش ازین موجودات «بازهم فراوان پیدا می‌شود.» اینها را می‌دانستم، اما زبانم بند آمده بود و نمی‌توانستم اورسولا را متوجه خطر سازم. لیکن اتفاقی نیفتاد. شیطان آرام ایستاد – آرام و بی‌اعتنا. مثلکه اینکه از اهانتهای اورسولا گردی بر دامن کبریایی او نمی‌نشست. پیر زن وقتی که آن حرف را زد مانند یک دختر به از جا پرید و سرپا ایستاد. سالها بود که چنین حرکتی ازو سر نزده بود. این تأثیر وجود شیطان بود. هروقت پیدایش می‌شد مانند نسیم تازه‌ای بود که به جان و تن ضعیفان و بیماران روح و توان تازه‌ای می‌بخشید. حضور او حتی در ان بچه گربهٔ لاغر و مردنی هم مؤر افتاده بود. بچه گربه روی زمین جست و خیز کنان به تعقیب یک برگ پرداخت. این امر باعث تعجب اورسولا شد و او در خالی که خشم خود را بکلی فراموش کرده بود به آن جانور نگاه می‌کرد و سرش را از تعجب تکان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا گفت:«این حیوان چه‌اش شده؟ یک لحظه پبش ناری راه رفتن نداشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«شما تاکنون بچه گربه‌ای ازین نژاد ندیده‌اید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا قصد ملایمت با آن ناشناس مسخره‌کننده را نداشت؛ نگاه تندی به‌او کرد و گفت:«می‌خواهم بدانم کی بتو گفت بیایی اینجا و سربسر من بگذاری؟ تو از کجا می‌دانی من چه دیده‌ام و چه ندیده‌ام؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شما تاکنون بچه گربه‌ای ندیده‌اید که خواب رزهای روی زبانش بطرف جلو باشد؛ اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، تو هم ندیده‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، این یکی را نگاه کنید و ببینید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خیلی چابک شده بود، اما بچه گربه ازو چابکتر بود و اورسولا نمی‌توانست اورا بگیرد. بالاخره از تعقیب گربه دست کشید. آنوقت شیطان گفت:«او را بایک اسمی صدا کنید، شاید بیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا اورا به‌چندین اسم صدا کرد، اما به‌خرج گربه نرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اورا اگنس صدا کنید، این اسم را امتحان کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حیوان به‌این اسم جواب داد و آمد. اورسولا زبانش را معاینه کرد و گفت:«باور کن راست می‌گوید. من تا حالا هچون گربه‌ای ندیده بودم. مال شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چطور اسمش را باین خوبی بلد بودی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه همهٔ گربه‌های این نژاد اسمشان اگنس است. این گربه‌ها به‌هیچ اسم دیگری جواب نمی‌دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا متحیر شده بود. «چیز فوق‌العاده غریبی است!» بعد گرد نگرانی و ناراحتی بر چهره‌اش نشست، زیرا افکار و معتقدات خرافی‌اش برانگخته شده بود و با بی‌میلی حیوان را زمین گذاشت و گفت:«مثل اینکه باید این حیوان را بگذارم برود. البته نمی‌ترسم.. نخیر ترس نیست... هرچند کشیش... خوب دیگر، شندیده‌ام که مردم می‌گویند... حقیقتش اینکه خیلی از مردم می‌گویند... بعلاوه این گربه حالا دیگر حالش کاملا خوبست و می‌تواند از خودش مواظبت کند.» بعد آهی کشید و برگشت که روانه شود و زیر لب گفت:«چه گربهٔ قشنگی هم هست. خیلی باعث سرگرمی بود و درین روزگار وانفسا خانهٔ ما چقدر خالی و دلگیر است... مراگت خانم که اوقاتش خیلی تلخ است و لام تاکام با کسی حرف نمی‌زند، ارباب پیرمان هم که توی زندان است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«مثل اینکه حیف است این گربه را نگه ندارید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بسرعت برگشت؛ گویی منتظر بود یکنفر او را ترغیب و تشویق کند. مشتاقانه پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه این نژاد خوشبختی می‌اورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راستی؟ راست می‌گویی؟ پسرجان یقین داری این حرف حقیقت دارد؟ چطور خوشبختی می‌اورد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در هر صورت پول می‌آورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بور شد.«پول؟ گربه پول می‌آورد؟ چه حرفها! اینجا که گربه فروش نمی‌رود. کسی گربه نمی‌خرد. حتی آدم خودش را از دست اینها خلاص هم نمی‌تواند بکند، چه رسد به‌فروش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منظورم فروش آن نیست؛ منظورم پول درآوردن بوسیلهٔ این گربه است. این نوع گربه را «گربهٔ خوش یمن» می‌گویند. صاحب آن هرروز صبح چهار گروش نقره توی جیب خود پیدا می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دیدم که چهرهٔ پیرزن از خشم بهم آمد. باو برخورده بود که این پسر دارد مسخره‌اش می‌کند. این فکری بود که اورسولا می‌کرد. دستش را توی جیبش فرو برد و قدرش را راست کرد که چند تا حرف درشت به‌آن پسر بزند. اوقاتش تلخ شده و کفرش درآمده‌بود دهنش باز شد و سه کلمه از یک جملهٔ تند و زننده ازآن بیرون پرید... بعد ساکت شد و خشمی که در چهره‌اش بود مبدل به‌تعجب یا ترس یا چیزی از این قبیل گردید؛ و آهسته دستهایش را از جیبهایش بیرون آورد و آنها را باز کرد و همینطور باز نگهداشت. دریکی از دستهایش سکه‌هایی بود که من به‌او داده بودم، و در درست دیگر چهار گروش نقره قرار داشت. مدتها به آنها خیره شد که ببیند ناپدید می‌شوند یا نه؛ بعد با حرارت و قوت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راست است... راست است... من از شما شرمنده‌ام و تقاضای عفو دارم، ارباب و ولی‌نعمت عزیز!» و بطرف شیطان دوید و دست او را به‌عادت اطریشیها چندین‌بار بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اورسولا توی دلش خیال می‌کرد که این گربه یک گربهٔ جادویی و کارگزار شیطان است؛ اما این موضوع اهمیتی نداشت، زیرا مسلم بود که می‌تواند به‌عهد خود وفا و خرج خانواده را تامین کند. چون در مسائل مادی حتی مؤمن‌ترین و متدین‌ترین روستاییان ما در قرارداد بستن با شیطان بیش از توافق کردن با فرشتگان مقرب درگاه الهی اطمینان و اعتماد دارند. اورسولا در حالی که اگنس را در آغوش گرفته بود بطرف خانه راه افتاد و من گفتم که کاش مثل او امکان دیدار مارگت را داشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نفس خود را در سینه ضبط کردم، زیرا در خانهٔ مارگت بودیم. در دالان ایستاده بودیم و مارگت بهت‌زده به ما نگاه می‌کرد. ضعیف و رنگ پریده بود، ولی من می‌دانستم که با حضور شیطان این وضع و حال دیری نخواهد پایید. من، شیطان – یعنی فیلیپ‌تراوم – را معرفی کردم و مشغول صحبت شدیم. هیچ ناراحتی و احساس ناآشنایی و غریبی در میان ما نبود. ما در دهکدهٔ خود مردمان ساده‌ای بودیم و هنگامی که غریبه‌ای خوش معاشرت از درمی‌آمد، بزودی با او دوست می‌شدیم. مارگت تعجب کرد که چطور ما، بدون اینکه او شنیده باشد، وارد خانه شده‌ایم. تراوم گفت که در باز بود و ما وارد شدیم و منتظر شدیم شما بیایید و با هم سلام علیک کنیم. این حرف حقیقت نداشت. هیچ دری باز نبود بلکه ما از میان دیوار یا سقف یا لولهٔ بخاری یا از همچو راهی داخل خانه شده بودیم. اما شیطان هرچه را می‌خواست کسی باور کند آن شخص بدون چون و چرا باور می‌کرد، و بهمین جهت مارگت از توضیحات شیطان کاملا قانع شد. ازاین گذشته قسمت عمدهٔ فکرش متوجه تراوم بود و نمی‌تواسنت ازو چشم برگیرد، زیرا تراوم فوق‌العاده زیبا بود. این امر باعث رضایت من شد و در خود احساس غرور کردم. منتظر بودم که شیطان قدری کارهای خود را نمایش بدهد، اما نداد. گویا فقط دلش می‌خواست ابراز لطف و مهربانی کند و دروغ بگوید. گفت که پسری یتیم است. این حرف باعث شد که دل مارگت بحالش بسوزد، چشمان مارگت پر از اشک شد. شیطان گفت: هرگز مادرم را ندیده‌ام، هنگامی که شیرخواره بودم مادرم مرد، پدرم بیمار است و از مال دنیا چیز قابل ذکری ندارد، اما عمویی دارم که در مناطق حاره مشغول تجارت است و کاروبارش خیلی خوبست و یک انحصار در دست دارد و زندگانی من بوسیله همین عمو تامین می‌شود. اسم عموی مهربان کافی بود که مارگت را بیاد عموی خودش بیندازد و بار دیگر چشمانش را از اشک پر کند. مارگت گفت که امیدوارم عموهای ما یکروز همدیگر را ملاقات کنند. این گفته لرزه براندام من انداخت. فیلیپ گفت که انشاءالله همدیگر را ملاقات خواهند کرد. ازاین حرف نیز بار دیگر لرزه بر تن من افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت گفت:«بعید هم نیست که روزی همدیگر را ملاقات کنند. عموی شما خیلی مسافرت می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه‌جا می‌رود؛ همه‌جا کار دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌ترتیب صحبت ادامه یافت و باری مارگت بیچاره لحظه‌ای غم و غصهٔ خود را به دست فراموشی سپرد. شاید ین تنها ساعت آمیخته با خوشی و شادی بود که او درین اواخر بخود دیده بود. من دیدم که از فیلیپ خوشش آمده است و قبلا می‌دانستم که ازو خوشش خواهد آمد. هنگامی که فیلیپ گفت مشغول تحصیل علوم دینی هستم و خیال دارم وارد کلیسا شوم، من فهمیدم مارگت بازهم بیشتر ازو خوشش آمد. بعد وقتی که شیطان قول داد برایش اجازه ورود به زندان و ملاقات عمویش را بگیرد، این دیگر نور‌علی‌نور شد. شیطان گفت که به زندانبان مختصر انعامی خواهد داد، و مارگت باید هرروز بعداز غروب بزندان برود و هیچ حرفی نزند بلکه فقط «این کاغذ را نشان بدهید و داخل بشوید، و باز وقتی که بیرون می‌آیید این کاغذ را نشان بدهید.» و بعد چند علامت عجیب و غریب روی کاغد کشید و آنرا به مارگت داد و مارگت فوق‌العاده ممنون شد و فوراً بی‌تاب شد که خورشید غروب کند، زیرا در آن روزگاران قدیم که از رحم و مردمی خبری نبود، زندانیان حق ملاقات با دوستان و کسان خود را نداشتند و گاه سالها در زندان بسر می‌بردند و چشمشان به‌چهرهٔ آشنایی نمی‌افتاد. من پیش خود گفتم که لابد علامت روی کاغد سحر و جادو است و زندانیان نخواهند فهمید که چه‌میکنند و بعداً نیز چیزی بیادشان نخواهد مان.د در این هنگام اورسولا از میان در سرکشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خانم، شام حاضر است.» بعد ما را دید و متوحش شد و به من اشاره کرد که نزد او بروم. رفتم، پرسید که از گربه سخنی به‌میان آورده‌ایم یا نه. گفتم نه. خیالش راحت شد و خواهش کرد که چیزی نگوییم، چون اگر مارگت خانم بفهمد خیال می‌کند این گربه نحس است و کشیش خبر می‌کند و همهٔ قوای گربه را باطل می‌کند و دیگر فایده‌ای ازو عاید نمی‌گردد. بنابراین گفتم که چیزی نخواهم گفت و او راضی شد. بعد من خواستم با شیطان خداحافظی کنم اما شیطان حرف مرا قطع کرد و با لحن خیلی مودبانه‌ای – که حالا عین کلماتش در خاطرم نیست- خودش را برای شام وعده گرفت و مرا نیز دعوت کرد. البته مارگت بی‌اندازه ناراحت شد؛ زیرا تصور می‌کرد بقدر نصف خوراک یک مرغ بیمار هم غذا ندارند. اورسولا سخنان شیطان را شنید و بلافاصله وارد اطاق شد. پیدا بود که بهیچوجه راضی نیست. ابتدا از دیدن مارگت با آن چهرهٔ بشاش و گلگون متحیر شد و تحیر خودش را اظهار کرد: بعد به زبان بومی خود، که زبان بوهمی باشد، حرف زد و- اینطور که بعدأ فهمیدم- گفت:«خانم این یارو را دست یسرکنید، غذا بقدر کافی نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز مارگت لب به‌سخن نگشوده بود که شیطان شروع به‌حرف زدن کرد و جواب اورسولا را بهمان زبان خودش داد، و این امر او و خانمش را دچار تعجب کرد. شیطان گفت:«مگر شمارا چندی پیش توی جاده ندیدم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا ارباب».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ازاین موضوع خوشوقتم. چون شما مرا بیاد دارید.» بعد بطرف او رفت و در گوشش گفت:«بشما گفتم که این گربه خوش‌یمن است؛ ناراحت نباشید، خودش غذا را فراهم می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف لوح خاطر اورسولا را از هرگونه نگرانی پاک کرد و ازاین دارایی شادی عمیقی در چشمانش درخشید. ارزش گربه داشت بالا می‌رفت. اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که مارگت جوابی به شیطان بدهد. و اینکار را به‌بهترین نحوی انجام داد؛ یعنی راستی و درستی را که طبیعت و بود در پیش گرفت و گفت چیزی قابل تعارف کردن باشد در بساط ندارد، اما اگر میل داشته باشیم در غذای او سهیم شویم، قدممان روی چشم او خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شام را در آشپزخانه صرف کردیم و اورسولا سرمیز خدمت می‌کرد. یک ماهی کوچک توی ماهیتابه بود که برشته و اشتهاانگیز می‌نمود و پیدا بود که مارگت انتظار چنین غذای آبرومندی را نداشته است. اورسولا ماهی را آورد و مارگت آنرا بین من و یطان قسمت کرد و برای خودش نکشید، و آمد بگوید که امروز میل به‌غذا ندارم، اما حرفش را تمام نکرد. علتش این بود که دید یک ماهی دیگر در ماهیتابه هست. متعجب شد، اما چیزی نگفت. شاید می‌خواست بعد در اینخصوص از اورسولا سوآل کند. اما چیزهای عجیب دیگر هم بود. گوشت و شکار و شراب و میوه هم آمد – چیزهایی که این اواخر در آن خانه غریبه به‌شمار می‌آمد. مارگت اظهار تعجب نکرد، بلکه اکنون دیگر حتی قیافه‌اش نیز متعجب نمی‌نمود. البته این تأثیر وجود شیطان بود. شیطان مرتب حرف می‌زد و باعث سرگرمی می‌شد و وقت را با خوش‌رفتاری می‌گذاراند و هذچند بسیار دروغ گفت، ضرری از ناحیهٔ او متوجه کسی نمی‌شد، چون او فرشته بود و عقلش بیش از این نمی‌رسید. من اینقدر می‌دانستم که فرشتگان خطا را از صواب تشخیص نمی‌دهند، زیرا بیاد داشتم که در اینخصوص چه گفته بود. شیطان بناکرد به‌تعریف از اورسولا. طوری وانمود می‌کرد که نمی‌خواهد او بشنود، اما آنقدر بلند حرف می‌زد که او بشنود. گفت اورسولا زن خوبی است و امیدوارم روزی وسیله‌ای برانگیزم که او و عمویم بهم برسند. چیزی نگذشت که اورسولا مثل دخترها خودش را لوس کرد و بنا کرد به‌دور و بر شیطان پلکیدن و قروغمزه آمدن و لباس خود را صاف کردن و مانند مرغ پیر احمقی خود را آراستن، و در تمام این مدت چنین وانمود کرد که آنچه شیطان می‌گوید نمی‌شوند. من شرمنده شدم. چون این امر نشان می‌داد که ما انسانها همانیم که شیطان تصور می‌کرد – یعنی یک نژاد احمق و بازیگوش. شیطان گفت که عمویش مهمانیهای زیادی می‌دهد و اگر زن زیرک و باهوشی داشته باشد که به ضیافتهای او سروصورتی بدهد، شیرینی مجالس او دوچندان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت پرسید:«مگر عموی شما نجیب‌زاده نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان بابی‌اعتنایی گفت:«بعضی اشخاص حتی من‌باب تعارف اورا شاهزاده هم خطاب می‌کنند. اما خودش شخصاً آدم متعصبی نیست و عقیده دارد که محاسن و سجایای شخصی است که اصیل است، و اصل و نسب چیز قابل اهمیتی نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست من کنار صندلی آویخته بود. اگنس آمد و آنرا لیسید. این حرکت رازی را فاش کرد. من خواستم بگویم:«اشتباه شده، این گربه یک گربهٔ معمولی است. خواب موهای روی زبان او بطرف داخل است نه خارج؛» اما کلمات از دهانم بیرون نیامد، زیرا شیطان چنین نمی‌خواست. شیطان به‌من لبخند و من فهمیدم. وقتی که هوا تاریک شد، مارگت غذا و شراب و میوه توی سبد گذاشته شتابان روانهٔ زندان و شد و من و شیطان بطرف خانهٔ ما رفتیم. من داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که چه خوب بود بوی زندان را می‌دیدم. شیطان فکر مرا خواند و لحظهٔ بعد توی زندان بودیم. شیطان گفت که اکنون در شکنجه‌گاه هستیم. دستگاه شکستن اعضای بدن و وسایر آلات شکنجه در آن اطاق بود و یکی دو فانوس دودزده نیز بدیوار آویخته بود تا منظرهٔ اطاق را تیره و هراس‌انگیز سازد. چند نفر آنجا دیده می‌شدند که همان مأمورین شکنجه بودند، اما چون توجهی به‌ما نمی‌کردند. پیدا بود که ما در چشم آنها نامرئی هستیم. جوانی دست و پا بسته روی زمین خوابیده بود و شیطان گفت که این جوان مظنون به‌رفض و ارتداد است و مأمورین عذاب اکنون می‌خواهند ته‌توی قضیه را دربیاورند. از جوان خواستند که اتهام خود را اعتراف کند، اما او گفت نمی‌توانم، چون این اتهام حقیقت ندارد. بعد تراشه‌های چوب یکی پس از دیگری زیر ناخنهایش فرو کردند و او از شدت درد جیغ کشید. شیطان خم به ابرو نیاورد، ولی من تاب تحملش را نداشتم؛ ناچار از آن محل بیرون رفتیم. حالت ضعف و ناراحتی داشتم، اما هوای تازه حالم را بجا آورد و بطرف خانه براه افتادیم. من گفتم که عمل آن دژخیمان عمل حیوانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«نخیر، این عمل انسانی است. نباید با استعمال نابجای این کلمه به‌حیوانات اهانت کنی؛ حیوانات مستحق چنین توهینی نیستند.» و بهمین ترتیب صحبت را ادامه داد:«این اعمال برازندهٔ نژاد پست و حقیر شمااست که متصل دروغ می‌گیود و دعوی فضایلی می‌کند که از آنها بویی نبرده – و این فضایل را در حق حیوانات اشرف از خود که دارای این فضایل هستند، منکر می‌گردد. هیچ حیوانی هرگز مرتکب عمل بیرحمانه نمی‌شود. این عمل منحصر به کسانی است که«قوهٔ تمیز اخلاقی» دارند. حیوان وقتی هم که آزاری می‌رساند، در کمال معصومیت این کار را می‌کند. عمل او تباه نیست. برای آن آزار نمی‌رساند که بصرف آزاررساندن لذت میبرد. این کاری است که فقط از انسان سرمی‌زند. موجب و مسبب آنهم همان «قوهٔ تمیز اخلاقی» کذایی او است! قوه‌ای که وظیفه‌اش عبارتست از تمیز دادن بین صواب و خطا با داشتن این اختیار که هرکدام را خواست انتخاب کند. ولی می‌خواهنم بدانم انسان ازین قوه چه استفاده‌ای می‌کند؟ البته همیشه انتخاب بعمل می‌آورد، اما در هر ده مورد نه مورد خطارا انتخاب می‌کند اصولا خطا نمی‌بایست وجود داشته باشد. و اگر حس اخلاق نبود وجود خطا ممکن نبود. معذلک این انسان بقدری نفهم و کودن است که نمی‌تواند درک کند همین قوهٔ تمیز اخلاقی است که او را به‌سافل‌ترین درجهٔ موجودات زنده تنزل می‌دهد و مانند طوق لعنتی است که همیشه بگردن دارد. – تو حالت بهتر شد؟ پس بگذار یک چیزی نشانت بدهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۶ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظهٔ بعد در یک دهکدهٔ فرانسوی بودیم. از میان کارخانه‌ای گذشتیم که زن و مرد و بچه در میان خاک و خل و گرما و گرد و غبار درآن کار می‌کردند و عرق می‌ریختند و لباسهای ژنده بتن داشتند و سرکار خود چرت می‌زدند. زیرا و خسته و گرسنه و ضعیف و خواب‌آلود بودند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این نمونه‌ایست از قوهٔ تمیز اخلاقی. مالکین این کارخانه بسیار ثروتمند و مقدسند، ولیکن مردی که به‌این برادران و خواهران بیچارهٔ خود می‌پردازند فقط کفاف آنرا دارد که مانع مرگ آنها از فرط گرسنگی گردد. ساعت‌کار روزی چهارده ساعت است. زمستان و تابستان فرقی نمی‌کند: از شش صبح تا هشت شب. بزرگ و کوچک با یک چوب رانده می‌شوند. این کارگران بین کارخانه و بیغوله‌هایی که مسکن آنهاست پیاده می‌روند و می‌آیند. در فاصلهٔ آن چهارساعت می‌خوابند. چهار خانواده در میان گند و کثافت باور نکردنی دور یکدیگر کز می‌کنند و بیماری تو آنها می‌افتد آنها را مثل برگ خزان به‌خاک می‌اندازد. آیا این نگون‌بختان جنایتی مرتکب شده‌اند؟‌نه. پس چه کرده‌اند که اینطور باید قصاص پس دهند؟ هیچ. تنها گناهشان این است که از تخم و ترکهٔ نژاد احمق انسان هستند. توی آن زندان دیدی که با یکنفر چگونه رفتار می‌کنند؛ اکنون می‌بینی که با مردم معصوم و شایسته چگونه عمل می‌کنند. آیا این بیگناهان کثیف و بدبو حال و روزشان از آن مرتد بهتر است؟ والله نه. عذاب او در جور و ستمی که اینها می‌کشند ناچیز و بی‌اهمیت است. پس از آنکه ما از آنجا رفتیم آن جوان را خرد و خمیر و له و لورده کردند. اکنون مرده است و از دست نژاد گرانقدر و والاتبار بشر خلاص شده. اما این بردگان بدبهتی که اینجا هستند سالهاست که با مرگ تدریجی دست بگریبانند، و بعضی از آنها تا سالهای سال گریبانشان از چنگال زندگی ذها نخواهد شد. همان قوهٔ تمیز اخلاقی است که تفاوت بین صواب و خطا را به‌صاحب کارخانه می‌آموزد. نتیجه را خودت می‌توانی بفهمی. خودشان را از سگ بهتر می‌دانند. وای که نژاد بی‌منطق و نفهمی هستید! آنهم نژادی چنان حقیر و زبون که قابل بحث نیست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه شیطان لحن جدی خود را بکلی کنار گذاشت و با تمام قدرت خود ما را ببیاد مسخره گرفت. غروری را که ما از اعمال جنگجویانهٔ خود احساس می‌کنیم مسخره کرد، و قهرمانان عظیم‌الشأن و نامهای جاویدان و پادشاهان بزرگ و اشراف قدیم و تاریخ پرافتخار ما را تحقیر کرد و آنقدر خندید که هرکس می‌شنید از جا در می‌رفت. سرانجام کمی قیافهٔ جدی بخود گرفت و گفت:«اما از همهٔ اینها گذشته وضع شما چندان هم مضحک نیست. فرشته وقتی بیاد می‌آورد که عمرتان چقدر کوتاه و شکوه و جلالتان چقدر کودکانه و خودتان چقدر بی‌پایه هستید، یکنوع تأثر در خود احساس می‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دراین هنگام همه‌چیز از جلو چشم من ناپدید شد و فهمیدم که معنی این وضع چیست. لحظهٔ بعد داشتیم در دهکدهٔ خود قدم می‌زدیم و من از سرازیری دره سوسوی چراغهای مسافرخانهٔ «گوزن طلایی» را دیدم. در تاریکی صدای شادمانی شنیدم که فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آمده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این صدای زپی‌ولمه‌یر بود. احساس کرده بود که خونش بجوش آمده و حالش دیگرگون شده، بطوری‌که آن حال جز یک معنی نمی‌توانست داشته باشد، و با آنکه هوا تاریک بود و کسی را نمی‌دید، فهمیده بود که شیطان نزدیک اوست. زپی بطرف ما آمد و با هم قدم زدیم . زپی شادی خود را مثل آب روانی از خود بیرون می‌ریخت. همچون عاشقی بود که معشوقهٔ گمشده‌اش را یافته باشد. زپی پسرک زیرک و زبر و زرنگی بود و برخلاف من و نیکلاوس شور و حال داشت. ماجرای اسرارآمیزی که اخیراً در دهکده رخ داده بود – یعنی ناپدید شدن‌ هانس‌اوپرت ولگرد ده- فکر و ذکر بخود مشغول داشته بود. زپی گفت مردم دارند رفته رفته دراین قضیه کنجکاو می‌شوند. نگفت داند نگران می‌شوند، بلکه گفت کنجکاو. این کلمه در این مورد هم صحیح بود و هم بقدر کافی شدت و قوت داشت. دو روز بود که هیچکس هانس را ندیده بود.&lt;br /&gt;
Hans oppert&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«از وقتی که آن عمل حیوانی ازو سر زد، دیگر هیچکس او را ندیده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان پرسید:«کدام عمل حیوانی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر او همیشه سگ خود را که سگ خوبی هم هست و یگانه دوست اوست و وفادار است و او را دوست می‌دارد، و آزارش بهیچکس نمی‌رسد کتک می‌زند. دو روز پیش باز بیخود و بیجهت، فقط محظ تفریح، حیوان را کتک می‌زد . حیوان داد و بیداد و عجز و التماس می‌کرد و من و تئودور هم ازش خواهش کردیم که سگ را نزند، اما او بما توپ و تشر زد و باز با تمام قدرتش سگ را بباد کتک گرفت و چنان ضربتی به‌او زد که یکی از چشمانش از کاسه بیرون افتاد. آنوقت به‌ما گفت:«بفرمائید. انشاءالله گه حالا دلتان خمک شده. اینست نتیجهٔ وساطتی که برای این سگ کردید.» حیوان بی‌عاطفه این را گفت و زد زیرخنده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای زپی از خشم و دلسوزی بلرزه افتاد. من حدس زدم که شیطان چه می‌خواهد بگوید، و شیطان همانرا که حدس زده بودم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آن کلمهٔ نابجا را برای آن رذل آسمان جل بکار برد! حیوانات اینکارها را نمی‌کنند. این اعمال فقط از انسان سر‌‌می‌زند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب در هر صورت عمل غیرانسانی بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، زپی، غیرانسانی نبود، بلکه انسانی بود. انسانی انسانی بود. خوب نیست با نسبت دادت چیزهایی که حیوانات یکسره از آنها پاک و مبرا هستند به‌آن حیوانات اهانت کند؛ آنهم اعمالی که در هیچ جهنم دره‌ای پیدا نمی‌شود جز در قلب بشر! هیچیک از حیوانات عالیتر به‌مرض موسوم به «قوهٔ تمیز اخلاقی» مبتلا نیستند زپی حرف دهنت را بفهم. این عبارات دروغ را دیگر بکار نبر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قیاس بالحن همیشگی‌اش شیطان قدری تند حرف می‌زد و من متأسف شدم که چرا قبلا به‌زپی نگفته بودم که در کلماتی که بکار می‌برد بیشتر دقت کند. حال و احساس او را می‌دانستم. میل نداشت شیطان را برنجاند. حاضر بود همهٔ کسان خود را برنجاند و خاطر شیطان را آزرده نسازد. سکوت ناراحتی حکمفرما شد؛ اما بزودی از آن حال خلاص شدیم، زیرا در این موقع آن سگ بیچاره پیدایش شد و در حالی که چشمش از کاسه بیرون آویخته بود یکراست بطرف شیطان رفت و لاحال زار ناله کرد. شیطان بهمان نحو جوابش را داد و پیدا بود که دارند به‌زبان سگی باهم حرف می‌زنند. ما در مهتاب روی علفها نشسته بودیم، چون در این موقع ابرها داشت پراکنده می‌شد. شیطان سگ را در دامن خود گذاشت و چشمش را سرجایش گذاشت و حیوان راحت شد و دم خود را تکان داد و دست شیطان را بوسید و قیافه تشکرآمیزی بخود گرفت و سپاسگذاری کرد. گرچه من کلمات او را نمی‌فهمیدم، ولی دانستم که دارد تشکر می‌کند. پس از آنکه قدری باهم حرف زدند، شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گوید که صاحبش مست بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم:«بله، مست بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یک ساعت بعد، از پرتگاه آنسوی چراگاه سقوط کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما آنجا را بلدیم، سه‌میل از اینجا فاصله دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این سگ مکرر به‌دهکده رفته و از مردم استدعا کرده که به‌آنجا بروند، اما مردم او را بیرون رانده‌اند و به حرفش گوش نداده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما اینرا بیاد داشتیم، اما نفهمیده بودیم که سگ چه می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقط می‌خواست شما را به‌کمک مردی که باو ستم کرده بود ببرد و جز این بفکر چیز دیگری نبود. در این مدت نه‌غذا خورده نه در پی غذا رفته. دوشب بالای سرصاحبش پاس داده. اکنون بگویید ببینم راجع به‌نژاد خودتان چه‌عقیده‌ای دارید؟ آیا همانطور که عقلای شما گفته‌اند ملکوت آسمان برای شما محفوظ و این سگ مطرود است؟ آیا نژاد شما می‌تواند به‌سرمایهٔ اخلاق و بزرگ‌‌منشی این سگ چیزی بیفزاید؟» آنگاه شیطان با سگ حرف زد. سگ باشوق و شادی از جاپرید و پیدا بود که آمادهٔ شنیدن فرمان و برای اجرای آن بی‌تاب است. «چند نفری پیدا کنید و همراه این سگ بروید – خودش شما را بالای نعش صاحبش برد. یک کشیش هم با خودتان ببرید تا مراسم مذهبی را بجا بیاورد، چون مرگ آن مرد نزدیک است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باگفتن آخرین کلمه شیطان ناپدید شد و ما پکر شدیم. رفتیم چند نفرا را باتفاق کشیش آدولف بردیم و موقع مرگ بالای سرآن مرد حاضر بودیم. جز آن سگ هیچکس از مرگ او متأثر نشد. سگ ندبه و زاری کرد همانجا اورا دفن کردیم؛ او را توی تابوت هم نگذاشتند، چون پولی در بساطش نبود و جز آن سگ دوستی نداشت. اگر یک ساعت زودتر رسیده بودیم، کشیش فرصتی پیدا می‌کرد که آن موجود بیچاره را به بهشت بفرستد، اما چون دیر رسیدیم آن بیچاره به‌جهنم واصل شد تا الی‌الابد در آتش بسوزد. خیلی جای تأسف بنظر می‌رسید که در دنیایی که اینهمه مردم وقت زیادی خود را نمی‌دانند چه کنند، یک ساعت وفت برای آدم بدبختی که آنقدر محتاج آن است، بدست نیامده باشد – آنهم ساعتی که بود و نبودش توفیر بین شادی ابدی و عذاب ابدی استو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این امر تصور و وحشت انگیزی از ارزش یک ساعت وقت را در نظر انسان مجسم می‌ساخت، و من پیش خود اندیشیدم که دیگر حتی یک لحظه را بدون احساس پشیمانی نخواهم توانست تلف کنم. زپی خیلی غمگین و افسرده شده بود و می‌گفت که آدم بهتر است سگ باشد و چنین خاطراتی را در دنبال نداشته باشد. آن سگ را با خود به خانه بردیم و برای خودمان نگه داشتیم. وقتی که به خانه می‌رفتیم فکر بسیار خوبی بخاطر زپی رسید، به‌طوری که همه مارا خوشحال کرد و حالمان را بهتر ساخت: گفت که این سگ مردی را که نسبت به لو ظلم کرده بخشیده است. خدا را چه دیدی، شاید اوهم این بخشایش را بدرگاه خود قبول کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته سپری شد؛ چون شیطان پیدایش نشد سخت گذشت. موضوع مهمی اتفاق نیافتاد، و ما بچه‌ها هم جرأت نمی‌کردیم بدیدن مارگت برویم، چون شبها مهتابی بود و اگر می‌خواستیم برویم احتمال داشت پدر و مادرمان بفهمند. لیکن یکی دوبار با اورسولا برخورد کردیم. در چمن آنسوی رودخانه گربه را برای هوا خوری آورده بود. ازو شنیدیم که اوضاع بر وفق مراد است. اورسولا لباسهای تروتمیزی پوشیده بود و سردماغ بنظر می‌رسید. روزی چهار گروش بی‌کم و کاست می‌رسید اما این مبلغ خرج غذا و مشروب و این قبیل چیزها نمی‌شد؛ چون خود گربه ترتیب این چیزها را می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت تنهایی و انزوای خود را رویهم رفته بهئبی تحمل می‌کرد و ازبرکت وجود ویلهم مایدلینگ خوش و خرم بود. هر روز یکی‌دو ساعت را در زندان نزد عمویش می‌گذارند، و آن پیرمرد را با مائده‌هایی که گربه می‌رساند چاق و فربه می‌ساخت. اما مارگت دلش می‌خواست دربارهٔ فیلیپ تراوم اطلاعات بیشتری بدست بیاورد. و امیدوار بود که من دوباره او را بدیدنش ببرم. خود اروسولا هم دلش برای تنگ شده بود و سوآلات زیادی را راجع به‌عموی فیلیپ از ما کرد. این امر بچه‌ها را به خنده انداخت، زیرا مهملاتی را که شیطان به اورسولاگفته بود برایشان نقل کرده بودم. اما چون زبان ما بسته بود، اورسولا از حرفهای ما قانع و راضی نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خبر مختری هم بما داد، بدین معنی که حالا چون پول و پله فراوان بود، پیشخدمتی برای کارهای خانه و فرمان‌ربری استخدام کرده بودند. اورسولا کوشید که این موضوع را ضمن صحبت بطور عادی و بعنوان یک امر معمولی و بدیهی عنوان کند. استخدام نوکر چنان باد توی آستینش انداخته بود و بقدری از آن بخود می‌بالید که بخوبی از وجناتش پیدا بود. تماشای خوشحالی نهانی پیر زن بیچاره از این شکوه و جلالی که بهم زده بودند، خیلی لذت داشت. اما وقتی که اسم پیشخدمت را شنیدیم، در عاقلانه بودن کار پیرزن شک کردیم؛ چون هرچند ما بچه‌ و غالباً بی‌فکر بودیم، اما بعض چیزها را خوب درک می‌کردیم. خانه شاگرد آنها گوتفریدنار{{نشان|۱۰}} بود که موجود کودن و خوبی بود و شخصاً ضرری نداشت، ولی وضعش مبهم و مشکوک بود و این امر بی‌علت هم نبود، چرا که کمتر از شش ماه پیش یک آفت اجتماعی در خانوادهٔ آنها افتاده بود:- مادر بزرگش را بعنوان جادوگر سوزانده بودند... وقتی که این قبیل بیماریها در خون خانواده‌ای رسوخ کند، معمولا با سوزاندن یکنفر تنها کار تمام نمی‌شود. و این ایام برای اورسولا و مارگت موقع مناسبی نبود که با عضو چنین خانواده‌ای ارتباط برقرار کنند؛ زیرا وحشت جادوگرکشی در سال گذشته به‌مرحله‌ای رسیده بود که هیچیک از معمرین ده نظیر آن‌را بخاطر نداشتند. تنها بردن اسم یک نفر جادوگر کافی بود که عقل از سر ما بپراند. البته علتش این‌بود که در سال‌های اخیر بیش از هردوره و زمانی انواع و اقسام جادوگران پیدا شده بودند. سابق فقط پیرزنان جادوگر می‌شدند، اما حالا در هر سن و سالی جادوگر پیدا می‌شد. حتی بچه‌های هشت نه‌ساله نیز جادوگر می‌شدند. وضع طوری شده بود که هر کسی ممکن بود از اقرباء و آشنایان شیطان از آب درآید – پیری و جوانی و زنی و مردی در این امر دخیل نبود. ما در ناحیهٔ کوچک خود کوشیده بودیم که نسل جادوگران را از زمین برداریم؛ اما عجب آنچه هرچه بیشتر از آنها می‌سوزاندیم، عدهٔ بیشتری جای آنها را می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار در یک مدرسهٔ دخترانه که فقط دو فرسنگ از دهکده فاصله داشت، آموزگاران مشاهده کردند که پشت یکی از دختران سرخ شده. همه بشدت ترسیدند چون پنداشتند که این علامت جای دست شیطان است. آن دختر ترسید و از آنها استدعا کرد که او را محکوم نکنند و گفت که این سرخی فقط جای گزیدگی کیک است. ولی البته نمی‌شد قضیه را بهمین‌جا خاتمه داد. همهٔ دخترها معاینه شدند و یازده نفر از آنها علامت شیطان را بوضوح تمام روی بدن خود داشتند. دیگران کمتر چنین بودند. هیأتی مامور رسیدگی باین قضیه گردید، اما دخترها فقط با گریهو زاری مادران خود را می‌طلبیدند و اعتراف نمی‌کردند. بعد یکایک آنها را در حبس مجرد و تاریک انداختند و ده شبانه روز فقط نان سیاه و آب به آنها دادند. دخترها پس از ده روز زرد و نزار شدند و چشمانشان خشکید و دیگر گریه نکردند، بلکه فقط می‌نشستند و زیرلب چیزی می‌گفتند و غذا نمی‌خوردند. بعد یکی از آنها اعتراف کرد و گفت که بارها سوار دستهٔ جارو شده و در هوا بپرواز درآمده‌اند و در مراسم روز بست جادوگران شرکت جسته‌اند و در یک جای سرد و بادگیر، بالای کوه‌ها، باچند صد نفر جادوگر دیگر پایکوبی و شرابخواری و هرزگی کرده‌اند و همه‌شان رفتار بسیار قبیح و زننده‌ای از خود نشان داده‌اند و به‌کشیشان ناسزاها گفته، نسبت به خدا بی‌حرمتی کرده، کلمات کفرآمیز بر زبان رانده‌اند. اینها مطالبی است که ان دختر گفت، البته نه به‌شکل نقل و روایت، چون نمی‌توانست جزئیات را بیاد بیاورد، مگر آنکه آنها را یکی پس از دیگری بیادش بیاورند. یادآوری را خود هیأت می‌کرد، زیرا اعضای آن می‌دانستند که درست چه سوآلهایی را باید مطرح کنند، چون صورت این سوآلها دو قرن پیش برای استفاده کسانی که از جادوگران بازجویی می‌کردند، روی کاغذ آمدده بود. می‌پرسیدند:«آیا فلان کار را کردی؟» و آن دختر همیشه می‌گفت:«بله.» خسته و از حال رفته بنظر می‌رسید و اعتنائی به امر بازجویی نشان نمی‌داد. درنتیجه، وقتی که آن ده دختر دیگر شنیدند که این یکی اعتراف کرده است، آنها نیز اعتراف کردند و به سوآلات جواب مثبت دادند. دست آخر همهٔ آنها را به تیر بستند و سوزاندند. البته این عمل صحیح و عادلانه بود و همهٔ مردم از اطراف و اکناف ده برای تماشای مراسم سوزاندن آنها آمدند. منهم رفتم، ولی دیدم که یکی از آنها همان دخترک ملوس و شیرین همبازی خودم است و درحالی که با زنجیر بسته شده خیلی رقت‌انگیز بنظر می‌رسد و مادرش شیون و زاری می‌کند و او را غرق بوسه می‌سازد و خود را بگردن او می‌آویزد و می‌گوید:«خدایا، خدایا، خداوند...» منظره از حد تحمل من وحشتناکتر بود. از آنجا دور شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی گه مادربزرگ گوتفرید را سوزاندند هوا سرد بود و سوز سختی می‌آمد. آن پیرزن متهم بود که سردردهای سخت را با مالش دادن سروگردن مریض – بقول خودش بوسیلهٔ انگشتانش، اما بطوری که همه می‌دانستند بکمک شیطان – معالجه کرده است. می‌خواستند به‌زور ازو اقرار بگیرند، اما پیرزن جلو آنها را گرفت و فوراً اعتراف کرد که قدرت او مستقیماً و بلاواسطه منبعث از شیطان است. این بود که قرار گذاشتند صبح روز بعد او را در میدان بازار دهکدهٔ ما بسوزانند. افسری که می‌بایست آتش را حاضر کند قبل از همه آنجا حاضر شد و آتش را آماده کرد؛ بعد پیرزن را آوردند. سربازها او را آنجا گذاشتند و برای آوردن یک جادور دیگر رفتند. خانوادهٔ پیرزن بااو نیامدند، چون اگر مردم بخشم می‌آمدند ممکن بود به‌آنها دشنام و ناسطا بگویند و حتی احتمال داشت آنها را سنگسار کنند. من رفتم و یک دانه سیب به‌	یرزن دادم. کنار آتش چندک زده خودرا گرم می‌کرد و انتظار می‌کشید. و دستهای پیر و ورچروکیشده‌اش از زور سرما کبود شده بود. پس از من یکنفر ناشناس آمد. مسافری بود که از آنجا عبور می‌کرد. بامهربانی باپیرزن حرف زد و چون دید غیراز من کسی آنجا نیست که حرفهایش را بشنود، از وضع یرزن اظهار تأسف کرد و گفت که آیا آنچه گفته‌ای راست است یا نه. پیرزن گفت نه. مسافر متعجب شد و تأسفش بیشتر گردید و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چرا اعتراف کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن گفت:«من پیرم، خیلی هم فقیرم. برای گذراندن زندگیم کار می‌کنم. چاره‌ای جز اعتراف نداشتم. اگر اعتراف نمی‌کردم، شاید مرا آزاد می‌کردند. اما این امر سبب بدبختی من می‌شد، چون هیچکس فراموش نمی‌کرد که من یک وقتی در مظان اتهام جادوگرسی واقع شده‌ام. بنابراین دیگر کار پیدا نمی‌کردم و هرجا می‌رفتم سگهایشان را بجانم می‌انداختند. چیزی هم نمی‌گذشت که از گرسنگی می‌مردم. همین آتش بهتر است، چون زود کار را تمام می‌کند. شما دونفر بامن مهربانی کردید، از شما ممنونم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن خودش را به‌آتش نزدیکتر کرد و دستهایش ا دراز کرد که گرم کند. دانه‌های برف آرام و بی‌صدا فرو می‌ریختند و روی موهای خاکستری پیرزن می‌نشست و آنرا سفید و سفیدتر می‌ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت داشت انبوه میشد. یک تخم مرغ پرواز کنان آمد و روی چشم پیرزن خورد و شکست و از صورتش سرازیر شد. ازاین موضوع خنده‌ای برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار من راجع به‌آن یازده دختر و پیرزن به‌شیطان گفتم، اما این موضوع او را متأثر نساخت، بلکه فقط گفت که نژاد بشر است و آنچه از نژاد بشر سربزند هائز اهمیت نیست. شیطان گفت:«من شاهد ساخته شدن بشر بوده‌ام. بشر از گل ساخته نشده بلکه از لجن ساخته شده، یاباری قسمتی ازو لجن است!» من فهمیدم که منظورش ازآن چیست. منظورش همان «قوهٔ تمیزه اخلاقی» بود. شیطان فکر مرا خواند. این فکر اورا بخنده انداخت. آنگاه گاونری را از توی چراگاه صدا کرد و آن را نوازش داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرمائید – این گاو هرگز بچه‌ها را بزور گرسنگی و وحشت و تنهایی دیوانه نمی‌سازد و بعد آنها را بخاطر اعتراف کردن به گناهانی که هرگز اتفاق نیافتاده و آن‌را به‌دهنشان گذاشته‌اند، طعمه آتش نمی‌کند. هرگز قلب پیرزنان بیگناه و بیچارخ را نمی‌شکند و باعث نمی‌شود که از اعتماد به‌بنی‌نوع خود ترس و واهمه‌ای داشته باشد. دردم مرگ به‌آنها اهانت نمی‌کند؛ زیرا این حیوان به «قوهٔ تمیز اخلاقی» آلوده نیست، بلکه مانند فرشتگان است و گناه را نمی‌شناسد و هرگز مرتکب آن نمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند شیطان زیبا و دوست داشتنی بود، اما هروقت که می‌خواست می‌توانست بطرز بیرحمانه‌ای بدبزان و رنجاننده گردد؛ هروقت صحبت نوع بشر پیش می‌آمد، همینطور می‌شد. همیشه بشر را تحقیر می‌کرد و هرگز کلمه‌ای از روی لطف و عنایت در حق او برزبان نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری داشتم می‌گفتم که ما بچه‌ها عقیده داشتیم حالا موقع مناسبی نیست که اورسولا یکی از افراد خانوادهٔ نار را در خانهٔ خود استخدام کند، و حق هم داشتیم. وقتی که مردم از قضیه اطلاع یافتند، البته خشمناک شدند. بعلاوه در جایی که مارگت و اورسولا نان بخور و نمیر خود را نداشتند، نان یک سر نانخور دیگر را از کجا می‌آورند؟ این چیزی بود که مردم می‌خواستند بدانند؛ و برای اینکه ته و توی قضیه را درآورند، دیگر از گوتفرید احتراز نکردند، بلکه بنای معاشرت با او را گذاشتند و سرصحبت را با او باز کردند. گوتفرید هم چون گمان ضرری در این امر نمی‌برد خوشش آمد و این بود که او هم چفت و بست دهنش را شل کرد. و شعورش نیز از گاو بیشتر نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت:«پول را می‌گویید؟ توی دستگاهشان پول فراوان دارند. علاوه بر خورد و خوراکم هفته‌ای دوگروش به‌من می‌دهند. ایرنا بشما بگویم که نانشان توی روغن است. حتی خود شاهزاده هم نمی‌تواند سفره‌ای رنگین‌تر از آنها داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح یک روز یک‌شنبه، هنگامی که کشیش آدولف از مراسم نماز بازمی‌گشت، ستاره‌شناس این سخن شگفت انگیز را به اطلاع او رساند. کشیش بشدت متعحب شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باید در این امر تحقیق شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی گفت که اساس قضیه را لابد جادو و جنبل تشکیل می‌دهد، و به‌مردم ده گفت که روابط خود  را با مارگت و اورسولا بطور مصلحتی و محرمانه تجدید کنند و چهار چشمی مواظب آنها باشند، توصیه کرد که قصد و غرض خود را مخفی نگهدارند و سوءظن آنها را برنیانگیزند. مردم ده ابتدا از رفتن به چنین خانهٔ وحشتناکی اکره داشتند؛ اما کشیش گفت در مدتی که در خانه هستید تحت حفاظ و حمایت من خواهید بود و هیچ چشم زخمی به‌شما نخواهد رسید، خاصه اگر قدری از آب مقدس باخود ببرید و زنار و خاجتان را دم دست داشته باشید. این سخن آنها را قانع و به‌رفتن راضی ساخت. حقد و حسد، اشخاص پست و بدطینت را برفتن مشتاق نیز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین ترتیب باز پای مهمان و مصاحب به خانهٔ مارگت بیچاره باز شد. مارگت خیلی هم از این امر راضی و خوشحا گردید. آخر او نیز مانند سایر مردم بود؛ یعنی بشر بود و از مال و منال دنیوی خود شاد می‌شد و بدش نمی‌آمد که یک قدری هم آنها را برخ مردم بکشد، و مانند هر بشری از اینکه دوستان و سلیر مردم ده بار دیگر از سر لطف نظری به‌او می‌انداختند و برویش لبخند می‌زدند خوشحال و ممنون می‌شد؛ زیرا در میان سختیها و محنتهای زندگی، بریدن از در و همسایه و دوست و آشنا و بسر بردن در تحقیر و تنهایی شاید از همه چیز بدتر باشد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موانع مرتفع شده بود و ما اکنون می‌توانستیم به‌خانهٔ مارگت برویم، و چه خودمان و چه پدر و مادرانمان هر روز به‌خانهٔ مارگت سری می‌زدیم. گربه زحمت فراوان می‌کشید. بهترین نوع همهٔ چیزها را برای مهمانها حاضر می‌کرد، آنهم به‌مقدار زیاد، و در میان آنها چه بسا غذاها و شرابهایی که مهمانها بعمر خود لب نزده بودند و حتی وصف آنها را از زبان نوکرهای شاهزاده هم نشنیده بودند. ظروف سفره هم خیلی عالیتر از معمول بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی مارگت ناراحت می‌شد و اورسولا را تا حد بیچاره‌کننده‌ای سوآل پیچ می‌کرد. اما اورسولا محکم می‌ایستاد و فقط می‌گفت که خدا می‌رساند و کلمه‌ای دربارهٔ گربه بر زبان نمی‌آورد. مارگت می‌دانست از جانب خدا هیچ چیزی محال نیست، ولی نمی‌توانست این شک را بدل خود راه ندهد که نکند این چیزها از جانب خدا نباشد‍! منتهی می‌ترسید این مطلب را برزبان بیاورد، مبادا فاجعه‌ای پیش بیاید. فکر جادوگری هم از خاطرش گذشت، اما آنرا طرد کرد، زیرا این موضوع مربوط به قبل از آمدن گوتفرید به‌خانهٔ آنها بود و می‌دانست که اورسولا زنی متدین و بدشت از جادوگران متنفر است. هنگامی که گوتفرید آمد دیگر خدا جای پای خود را کاملا قرص و محکم کرده بود و هرگونه شکر و امتنانی از بابت این نعمت‌ها بحساب او گذاشته می‌شد. گربه سروصدایی راه نمی‌انداخت، بلکه آرام و بی‌صدا بکار خود ادامه می‌داد و هر قدر تجربه‌اش بیشتر می‌شد بر معجزات و کارمات خود می‌افزود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر اجتماعی، چه بزرگ و کوچک، همیشه تعداد قابل ملاحظه‌ای از مردم پیدا می‌شوند که ذاتاً خبیث و وقیح نیستند و هرگز دست بکار قساوت آمیز نمی‌زنند، مگر وقتی که ترس بر آنها‌ها مستولی گردد، یا خطر بزرگی منافع شخصی‌شان را تهدید کند، با چیزی از این قبیل در آنها مؤثر واقع شود. دهکدهٔ ازل‌دروف نیز بسهم خود ازین قبیل مردم داشت و بطور عادی اثر خوب و ملایم آنها در امور ده محسوس بود، ولیکن زمانی که مورد بحث ما است، بمناسبت وحشت حادو که برزمین و زمان سایه افکنده بود، دیگر زمان عادی محسوب نمی‌شد. بنابراین دیگر در میان همین گروه مردم نیز چندان قلب رحیم و مهربانی که قابل ذکر باشد باقی نمانده بود. همهٔ مردم از وضع عجیب و غیرقابل توجیهی که در خانهٔ مارگت برقرار بود دچار وحشت شده بودند و سک نداشتند که ریشهٔ این قضیه از جادو و جنبل آب می‌خورد و رعب و هراس عقل از سر آنها پرانده بود. از طرفی البته کسانی هم بودند که بمناسبت خطری که بتدریج دوروبر مارگت و اروسولا گرد می‌آمد دلشان بحال آنها می‌سوخت، ولی طبعاً  این مطلب را برزبان نمی‌آوردند، چه دور از حزم و احتیاط بود. در نتیجه دیگران هرچه دلشان می‌خواست می‌گفتند و هیچکس نبود آن دختر نادان و پیزن احمق را نصیحتی بکند و بآنها تذکر بدهد که رفتار و کردار خود را اصلاخ کنند. ما بچه‌ها می‌خواستیم آنها را از خطر مطلع سازیم، اما وقتی که نوبت بستن زنگوله به‌گردن گربه رسید همه‌مان از ترس زده شدیم. دیدیم درجایی که بیم آن می‌رود که دردسر برایمان درست بشود دل و جرأت اینکار را نداریم. البته هیچیک از ما این ضعف روحی را اعتراف نکردیم، بلکه عیناً همان کاری را کردیم که سایر مردم می‌کنند، یعنی لای قضیه را درز گرفتیم و سخن از مطالب دیگر بمیان آوردیم. من فهمیدم که همهٔ ما پستی و دنائت خود را احساس می‌کنیم، چون همراه با یک مشت جاسوس و دغل خوراک مارگت را می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و مانند دیگران با اون خوش و بش می‌کردیم و در حالی که خود را سرزنش می‌کردیم، می‌دیدیم که آن دختر چقدر احمق‌وار خوش و خرم است، و معذلک هرگز کلمه‌ای که او را متوجه خطر سازد بر زبان نمی‌آوردیم. و مارگت حقیقتاً هم خوش و خرم بود و مانند شاهزاده خانمها کبر و غرور می‌فروخت و از اینکه مجدداً دوست و آشنا پیدا کرده است از بخت خود راضی می‌نمود. و در تمام این مدت، مردم مدام و متصل چهارچشمی او را می‌پائیدند و آنچه می‌دیدند مو به مو برای کشیش آدولف نقل می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش آدولف از این وضع سر در نمی‌آورد، بالاخره یک جادوگری می‌بایست در آن خانه باشد، اما آن جادوگر که بود؟ نه‌دیده شده که مارگت دست به‌اعمال سحر و جادو بزند، و نه اورسولا و نه حتی گوتفرید. معهذا خوراک و شراب آنها هرگز کم و کسر نداشت و ممکن نبود که یکنفر مهمان چیزی بخواهد و برایش حاضر نشود. البته اینگوه چشم بندیها برای جادوگران و ساحران امر عادی بود – قضیه از این لحاظ تازگی نداشت؛ چیزی که بود انچام دادن این قبیل کارها بدون خواندن اوراد و اذکار و حتی بدون وقوع رعد و برق و زلزله و ظهور هیاکل و اشباح غریب و این چیزها، تازه و غریب و کاملا غیرعادی بود. در کتب و اخبار چنین چیزی اصلا نیامده بود. چیزهای جادویی همیشه غیرواقعی است. طلای جادویی، در محلی که از سحر و جادو اک باشد تبدیل به خاک می‌گردد و غذا دود می‌شود و بهوا می‌رود. حال آنکه در مورد حاضر این محل کارگر نبود. جاسوسان نمونه‌هایی با خود می‌آوردند: کشیش آدولف روی آنها دعای باطل السحر می‌خواند و فایده نمی‌کرد؛ بلکه درست و بقاعده باقی می‌ماند و فقط و فقط دستخوش فساد طبیعی می‌شد و برای فاسد شدن نیز همان زمان عادی را لازم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف نه فقط متحیر، بلکه متغیر نیز شده بود؛ زیرا این شواهد او را – پیش خودش- تقریباً مطمئن و متقاعد می‌ساخت که در این قضیه جادو و جنبلی در کار نیست. برای معلوم ساختن این موضوع راهی وجود داشت: اگر این مال و نعمت فراوان از خارج به‌آن خانه آورده نمی‌شد، بلکه در خود خانه فراهم می‌آمد، در آن صورت محرز و مسلم می‌گردید که کار کار سحر و جادو است ولاغیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۷ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت مجلس ضیافتی اعلام کرد و وعدهٔ چهل نفر را گرفت؛ تاریخ آن هفت روز بعد بود. این مهمانی فرصت خوبی به جاسوسان می‌داد. خانهٔ مارگت تک بود و پاییدن آن آسان... تمام هفته شبانه روز این خانه را پاییدند، اهل خانهٔ مارگت مطابق معمول آمد و شد می‌کردند، ولی هیچ چیزی با خود نداشتند، و نه آن‌ها و نه دیگری چیزی به‌آن خانه نمی‌بردند. این موضوع محقق شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلم گردید که غذای چهل نفر به خانه آورده نمی‌شود. پیدا بود که اگر برای این عده چیزی فراهم شود، در خود خانه تهیه گردیده است. درست بود که مارگت هر روز عصر سبد در دست از خانه بیرون می‌رفت، اما جاسوسان محقق ساختند که این سبد همیشه خالی به خانه‌ برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمان‌ها سر ظهر وارد شدند و خانه را پر کردند. کشیش آدولف به دنبال آن‌ها آمد و کمی بعد ستاره‌شناس نیز بدون دعوت قبلی وارد شد. جاسوسان به او اطلاع دادند که نه از در عقب و نه از در جلو هیچ بار و بسته‌ای وارد خانه نشده است. ستاره‌شناس که آمد دید مهمان‌ها سرگرم خوردن و نوشیدن‌اند و همه چیز در کمال خوشی و خرمی مسر طبیعی خود را طی می‌کند. نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد بسیاری از اغذیه و تنقلات، پختنی است و همهٔ میوه‌های محلی و خارجی چیزهای فاسدشدنی است. و نیز دید که آنچه سر سفره حاضر است همه تازه و بی‌عیب و نقص است. نه شبحی ظاهر و نه وردی خوانده و نه رعد و برقی زده شد. این امر قضیه را ثابت کرد: کار کار جادو است؛ نوع جدیدی از سحر و جادو که تاکنون کسی در خواب هم ندیده است. این قدرت یک قدرت اعجاب‌آمیز و تماشایی است.ـ ستاره‌شناس مصمم شد که راز آنرا کشف کند. اگر کشف این راز را اعلام می‌کرد، آوازه‌اش در همهٔ دنیا پیچید و به اقصا نقاط عالم می‌رسید و عموم ملل و اقوام جهان را انگشت به دهن می‌ساخت و نام اورا شهرهٔ آفاق می‌گردانید و تا دنیا دنیا بود نام و آوازه‌اش را از باد و باران گزندی نمی‌رسید. زهی طالع میمون و . زهی بخت بیدار! فروشکوه این بخت و اقبال، ستاره‌شناس را پاک از خود بیخود ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ حاضران برایش جا باز کردند. مارگت با کمال ادب و احترام او را به‌نشستن دعوت کرد و اورسولا به گوتفرید دستور داد که میز مخصوص برای او بیاورد. آنگاه رومیزیی روی آن گستراند و ظرف‌ها را روی آن چید و از ستاره‌شناس پرسید که چه میل دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس گفت:«هرچه دلتان می‌خواهد برای من بیاورید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دو خدمتکار مقداری غذا، یک بطر شراب قرمز و یک بطر شراب سفید، از آشپزخانه آوردند. ستاره‌شناس، که به‌اغلب احتمال تاکنون چنین اغذیه و اشربه‌ای بچشم ندیده بود، جامی شراب قرمز ریخت و نوشید و جام دیگری ریخت و آنگاه با اشتهای فراوان بخوردن پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من انتظار شیطان را نداشتم، زیرا بیش از یک هفته می‌شد که نه او را دیده و نه از او خبری گرفته بودم؛ اما در همین موقع شیطان وارد شد، با آن‌که مردک سر راه بودند و او را نمی‌دیدم، معهذا از روی احساس خودم فهمیدم که آمده است. صدای او را شنیدم، داشت از این‌که سرزده وارد شده عذرخواهی می‌کرد. می‌خواست برگردد، لکن مارگت ازو خواهش کرد که بماند و او نیز از مارگت تشکر کرد و ماند. مارگت او را با خود آورد و به دختران و مایدلینگ و چند نفر از بزرگترها معرفی کرد؛ میان مهمان‌ها پچ و پچی راه افتاد:«این همان جوان ناشناس است که این‌قدر تعریفش را شنیده‌ایم و نتوانسته بودیم او را ببینیم. اغلب اوقات از اینجا غیبت می‌کند». «وای، چه خوشگل است! اسمش چیست؟». «فیلیپ تراوم».« به‌به! چه اسم بامسایی!»(آخر تراوم به‌زبان آلمانی به معنی «رویا» است.) «کار و بارش چیست؟» «می‌گویند طلبه است». «پس همین صورتش به تنهایی برای تأمین آینده‌اش کافی است ـ  بالاخره یک روزی کاردینال خواهد شد.» «خانه و زندگیش کجاست؟.» «می‌گویند آن پائین‌ها، در مناطق حاره، آن طرف‌ها یک عموی ثروتمندی دارد» و قسی علی هذا. شیطان بیدرنگ خود را میان جمع جا کرد و همه مایل و مشتاق شدند که با او آشنا شوند و صحبت کنند. همه متوجه شدند که هوا ناگهان چقدر خنک و تر و تازه شده است، و تعجب کردند می‌دیدند که خورشید بیرون مانند لحظات قبل بشدت هرچه تمام‌تر می‌تابد و آسمان خالی از ابر است. ولی البته هیچکس علت تغییر هوا را حدس نزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس جام دوم خود را نوشیده بود و در این موقع جام سوم را برای خود ریخت، وقتی بطری را روی میز گذاشت، تصادفاً از دستش افتاد. اما قبل از آن‌که مقداری زیادی از شراب آن بریزد آن‌را گرفت و در برابر نور نگهداشت و گفت:«حیف، چه شراب شاهانه‌ای!»  بعد چهره‌اش از شادی یا پیروزی یا چیزی نظیر آن درخشید و گفت:«زود یک قدح بیاورید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدح آوردند. یک قدح چهارلیتری بود. ستاره‌شناس بطری یک لیتری را برداشت و شروع کرد به ریختن توی قدح و همچنان به ریختن ادامه داد. شراب قرمز جوشان و قهقه‌زنان در قدح سفید فرو ریخت و توی قدح بالا آمد و آمد، و همه‌ٔ حضار نفس‌ها را در سینه حبس کرده خیره خیره می‌نگریستند. بزودی قدح از شراب مالامال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس بطری را بالا نگهداشت و گفت:«ببینید، هنوز پر است!» من نگاهی به شیطان انداختم و او در همان لحظه ناپدید شد. آنگاه کشیش خشمناک و برافروخته از جا برخاست صلیبی برسینهٔ خود رسم کرد باصدای درشت خود داد و بیداد راه انداخت که:«این خانه سحرزده و لعنت شده است!» مردم شروع کردند به جاروجنجال کردن . جیغ‌زنان بطرف در هجوم بردند. کشیش آدولف ادامه داد:«من اهل این خانه را تحت تعقیب قرار...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایش قطع شد. چهره‌اش سرخ و بعد کبود گردید، اما نتوانست کلمه‌ای بر زبان بیاورد. در این موقع دیدم که شیطان بصورت ورقهٔ نازک و شفافی وارد بدن ستاره‌شناس شد. آنگاه ستاره‌شناس دستش را بلند کرد و ظاهراً باهمان صدای خودش گفت:«صبر کنید! سرجای خود بایستید.» همه سر جای خود ایستادند «یک قیف بیاورید.» اورسولا با ترس و لرز رفت و قیف آورد. ستاره‌شناس آنرا توی بطری فرو کرد و قدح بزرگ را برداشت و شروع کرد به برگرداندن شراب به توی بطری مردم با بهت و حیرت خیره می‌نگریستند، زیرا می‌دانستند که بطری پر از شراب است. ستاره‌شناس تمام قدح را توی بطری ریخت، آنگاه لبخندی به جمعیت زد و خنده‌ای سرداد و با بی‌اعتنایی گفت:«چیز مهمی نیست، هرکس می‌تواند این کار را بکند! من با معجزات خودم ازین بالاتر هم می‌توانم بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از هرسرو صدای وحشت‌‌زده‌ای برخاست:«آه، خدایا، این آدم سحرزده است!» و مردم سراسیمه بطرلف در هجوم بردند و در یک چشم برهم زدن خانه از کسانی که متعلق بآن نبودند، بجز ما بچه‌ها و مایدلینگ خالی شد. مابچه‌ها راز آن قضایا را می‌دانستیم و اگر می‌توانستیم آنرا برزبان میآوردیم، منتهی زبانمان بسته بود. خیلی از شیطان ممنون شدیم که به‌موقع به‌داد مارگت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت رنگش پریده بود و می‌گریست. مایدلینگ، مهربان و سرشار از دلسوزی بنظر می‌رسید؛ اورسولا هم همینطور. اما گوتفرید بدتر از همه بود. بقدری ترسیده و ضعیف شده بود که نمی‌توانست سرپا بایستد. چون آخر می‌دانید که او متعلق به یک خانوادهٔ جادوگر بود و مظنون واقع شدن برایش خطر داشت، اگنس خرامان خرامان وارد اطاق شد. جدی و بی‌خبر از همه جا بنظر می‌رسید‌‌ و می‌خواست خودش را به اورسولا بمالد و طلب نوازش می‌کرد. ولی اورسولا ترسید و خودش را کنار کشید؛ اما چنین وانمود کرد که قصد بی‌ادبی نسبت به گربه ندارد. زیرا بخوبی می‌دانست که با آن گربه نمی‌تواند بدتا کرد. اما ما بچه‌ها گربه را برداشتیم و نازش کردیم، زیرا اگر شیطان نسبت به او نظر خوبی نداشت ازو حمایت نمی‌کرد، و همین قدر تضمین برای ما &lt;br /&gt;
کافی بود. مثل اینکه شیطان به هرچیزی که فاقد «قوهٔ تمیز اخلاقی» بود اعتماد می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرون خانه مهمان‌های وحشت‌زده بهرطرف پراکنده شدند و باترس و وحشت رقت‌انگیزی پابه‌فرار نهادند و دوان دوان و جیغ کشان و گریان و فریادکنان چنان هنگامه‌ای بپاکردند که بزودی همهٔ اهل دهکده را از خانه‌های خود بیرون کشیدند. مردم در خیابان اجتماع کرده و از زور ترس و وحشت با شانه و آرنج بهمدیگر می‌زدند. بعد کشیش آدولف پیدا شد. و تودهٔ مردم مانند دریای احمر که دل خاک را از وسط شکافته است، راه باز کردند و در همین موقع ستاره‌شناس شلنگ اندازان و لندلندکنان میان این جاده پیدا شد. همینطور که ستاره‌شناس می‌گذشت، دیواره‌های راه بهم می‌آمد و جمعیت فشرده می‌شد و در سکوت و ترس آمیزی فرو می‌رفت. چشمان مردم خیره شده بود و سینه‌هایشان بالا و پایین می‌رفت و چندین زن ضعف کردند و وقتی که ستاره‌شناس از میان مردم گذشت و رفت، مردم دور هم جمع شدند و از فاصلهٔ دور دنبال او راه افتادند. تند و تند حرف می‌زدند و سوآل و جواب می‌کردند و جویای حقیقت قضیه می‌شدند. حقیقت را جویا می‌شدند و با حک و اصلاح . جرح و تعدیل به دیگران منتقل می‌کردند. این حک و اصلاح بزودی قدح و شراب را به‌بشکه مبدل کرد و قضیه را بدین شکل درآورد که بطری تمام محتوی بشکه را در خود جای داد و بازهم کاملا خالی بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که ستاره‌شناس به‌میدان بازار رسید، یکراست نزد شعبده‌بازی که آنجا بساط گسترده بود رفت. این شعبده‌باز لباس عجیبو غریب به‌تن کرده بود و سه‌توپ بازی را در هوا می‌چرخاند. ستاره‌شناس توپها را ازو گرفت و چرخید و رویش را بطرف جمعیت که به‌او نزدیک می‌شد کرد و گفت:«این دلقک بیچاره از فن خودش بی‌اطلاع است. اکنون بیایید جلو و هنرنمایی یکنفر استاد را تماشا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا گفت و توپ‌ها را یکی پس از دیگری به‌هوا پرتاب کرد و آنها را به‌شکل خط بیضی نازکی در هوا به‌گردش درآورد. آنگاه یک توپ دیگربه‌آنها افزود، بعد یکی دیگر و بعد یکی دیگر و همینطور افزود و افزود و افزود(وهیچکس نفهمید توپ‌ها را از کجا میَ‌آورد) و در تمام این مدت خط بیضی شکل روشنتر و روشنتر می‌شد و دست‌های ستاره شناس باچنان سرعتی حرکت می‌کرد که مانند تور یا سایهٔ محوی بنظر می‌رسید و نمی‌شد آنرا تشخیص داد. کسانی که توپ‌ها را شمرده بودند می‌گفتند که اکنون صد توپ در هوا می‌چرخد. خط بیضی اکنون به‌بلندی هشت پا رسیده بود و منظرهٔ درخشان و نورانی بسیار جالبی تشکیل می‌داد. بعد ستاره‌شناس دست‌های خود را به‌سینه نهاد و به‌توپ‌ها امر کرد که بدون کمک او گردش را دادمه دهند. توپ‌ها هم دادند. پس از یکی دو دقیقه ستاره‌شناس گفت:«خوب، دیگر بس است!» و خط بیضی درهم شکست و فروریخت و توپ‌ها پخش و پراکنده شدند و هریک بطرفی غلتیدند. هرکجا یکی از آن توپ‌ها می‌امد مردم از ترس واپس می‌رفتند و هیچکس به‌آن دست نمی‌زد. این امر ستاره‌شناس را به خنده انداخت. مردم را ریشخند کرد و آنها را ترسو و بزدل خواند. بعد چرخید و طناب بندبازی را دید و گفت:«مردمان احمق هر روز پول خود را برای تماشای حرکات یکنفر جلمبر ناشی که آبروی فن ظریف بندبازی را می‌برد تلف‌لا می‌کنند.» بعد گفت:«اکنون بیایید و هنرنمایی یکنفر استاد را تماشا کنید!» این‌را که گفت توی هوا خیز برداشت و محکم و استوار با پا روی بند فرود آمد. بعد تمام طول طناب را لی‌لی کنان رفت و بازگشت. در این حال دست‌ها را روی چشم‌هایش گذاشتته بود. بعد شروع کرد به پشتک و وارو زدن و بیست و هفت تا پشتک و وارو زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان مردم پچ‌وپچ و بگومگو افتاد برای این‌که ستاره‌شناس پیرمرد بود و سابق همیشه از جنبش و حرکت عاجز بود و حتی گاهی می‌لنگید، اما اکنون چست و چالاک شده بود و به‌چابکترین طرزی به شیرین‌کاری‌های خود ادامه می‌داد. سرانجام سبک از طناب پایین پرید و رو به‌بالای جاده رفت و سرنبش پیچید و از نظر ناپدید شد. بعد آن جمع کثیر با رنگ پریده و در حال سکوت نفس عمیقی کشیدند و به‌صورت‌ یکدیگر نگاه کردندـ گوئی می‌خواستند بگویند:«آیا این کارها حقیقت داشت؟ـ توهم آنها را دیدی یا فقط من بودم... و من هم خواب می‌دیدیم؟» بعد بگومگو بصدای بلند شروع شد و جمعیت به‌دسته‌های دونفر دونفر تقسیم گردید و بطرف خانه‌ها راه افتاد. در طول راه مردم همچنان با آن لحن و قیافهٔ وحشت‌زده حرف می‌زدند و سر تکان می‌دادند و حرکات دیگری می‌کردند که معمولا وقتی مردم سخت تحت تأثیر چیزی قرار گرفته باشند از آنها سر می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها دنبال پدرانمان راه افتاده بودیم و سعی می‌کردیم تا آنجا که می‌توانیم حرفهای آنها را بشنویم. وقتی توی خانه نشستند به‌صحبت خود دادمه داند، بازهم ما نزد آنها بودیم. پدرها خیلی اوقاتشان تلخ بود؛ چون می‌دانستند که پس از جملهٔ جادوگران و شیاطین به‌دهکده بلایی نازل خواهد شد. بعد پدر من بیاد آورد که کشیش آدولف در لحظه‌ای که می‌خواست مارگت و اهل خانهٔ او را تکفیر کند، زبانش بند آمد و لال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم گفت:«تاکنون این ملاعین نتوانسته بودند به‌یک نفر خدام مطهر و مقدس درگاه خداوند دست‌ درازی کنند، اما حالا که جرأت دست درازی به‌او را هم پیدا کرده‌اند دیگر من از قضیه سر در نمی‌آورم. چون کشیش آدولف خاجش را به گردن آویخته بود، مگر اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«چرا؛ ماهم دیدیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رفقا، مسأله جدی است و خیلی هم جدی است. تاکنون ما همیشه ملجاء و پناهی داشتیم، اما اکنون دیگر آن ملجاء و پناه نیز عاجز شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران مثل اینکه آب سرد رویشان ریخته باشند، بر خود لرزیدند و کلمات او را تکرار کردند:«عاجز شده است، خدا از حمایت ما منصرف شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر زپی و ولمه‌یر گفت:«درست است. دیگر ملجاء و پناهی نداریم که بدادمان برسد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر نیکلاوس که قاضی بود گقت:«مردم متوجه این امر خواهند شد و یأس و نومیدی جرأت و توانایی را از آنها سلب خواهد کرد. حقیقتاً که روزگار بدی شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاضی آهی کشید و لمه‌یر باصدای متأثری گفت:«نقل این قضیه به همه جا خواهد رسید و دهکدهٔ ما بعنوان اینکه مورد خشم و غضب خداوند قرار گرفته، متروک خواهد شد. مسافرخانهٔ «گوزن طلایی» ایام سختی را در پیش خواهد داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم گفت:«راست می‌گویی همسایه، همهٔ ما صدمه خواهیم دید. اسم و رسم همه صدمه خواهد دید؛ عده‌ای هم از لحاظ مالی متضرر خواهند شد. آه، خدایا!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موضوع چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکن است آن یارو بیاید و کارمان را یکسره کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«محض رضای خدا ببینم آن یارو دیگر کیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کلمه مانند صاعقه بر سر آنها فرود آمد و نزدیک بود از وحشت ضعف کنند. بعد وحشت این بلیه نیروی آنها را تحریک کرد و از غصه خوردن دست کشیدند. و بنا براین به چاره اندیشی پرداختند و طرق مختلف رفع ایت بلیه را مورد بحث قرار دادند. تا اینکه مدت زیادی از بعدازظهر گذشت، و بالاخره اعتراف کردند که فعلا هیچ تصمیمی نمی‌توانند بگیرند. آنگاه با قلب‌های گرفته و نگران، از یکدیگر جدا شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مشغول خداحافظی بودند من از میانه قاچاقی شدم و راه خانهٔ مارگت را در پیش گرفتم تا ببینم آنجا چه اتقاقی افتاده است. مردم زیادی را دیدم، اما هیچکدام با من سلام و علیک نکردند. این موضوع شاید عجیب بنماید، اما در واقع عجیب نبود، چون بقدری نگران ترس و وحشت خود بودند که بنظر من هوش و حواسشان پیش خودشان نبود. رنگشان پریده و بینی‌شان تیغ کشیده بود و مانند این بود که در خواب راه می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم‌هایشان باز بود، اما هیچ چیزی را نمی‌دیدند؛ لب‌هایشان تکان می‌‌خورد، اما چیزی نمی‌گفتند و بی‌آنکه خودشان دانند، از فرط نگرانی و ناراحتی، دست‌هاشان را در هم قفل می‌کردند و باز می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانهٔ مارگت مانند مجلس عزا بود: او و ویلهلم روی کاناپه کنار یکدیگر نشسته بودند، اما چیزی نمی‌گفتند و حتی دست یکدیگر را در دست نداشتند. هر دو غرق در اندیشه و اندوه بودند و چشمان مارگت از گریه سرخ شده بود. مارگت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من از ویلهلم خواهش و تمنا کرده‌ام که ازاینجا برود و دیگر قدم به‌اینجا نگذارد و بدین‌ترتیب جان خودش را نجات دهد. برای من قابل تحمل نیست که باعث مرگ او بشوم. این خانه جادو زده است و هیچکدام از افراد آن از آتش جان بدر نخواهند برد. اما ویلهلم نمی‌رود. او هم با دیگران از بین خواهد رفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویلهلم گفت که:«من حاضر نیستم بروم. اگر خطری تو را تهدید می‌کند، جای من هم در کنار تو خواهد بود. من از کنار تو دور نخواهم شد!» بعد مارگت شروع به‌گریستن کرد و منظره بقدری رقت‌انگیز بود که من از آمدن خود پشیمان شدم. در این موقع ضربه‌ای به‌ در نواخته شد و شیطان بدرون آمد. تر و تازه سردماغ و زیبا بود و آن محیط سرمست‌کننده‌ای را که همیشه دور و بر خود داشت، با خود آورد. راجع به آنچه اتفاق افتاده بود و آن ترس و بیم‌هایی که خون را در عروق مردم منجمد می‌ساخت کلمه‌ای بر زبان نیاورد، بلکه بنای حرف زدن را گذاشت و از انواع مطالب شاد و خوش و خرم سخمن بمیان آورد. بعد سخن از موسیقی بمیان کشید، و این ضربهٔ ماهرانه‌ای بود که آخرین بقای دلتنگی مارگت را برطرف کرد و او را کاملا سردماغ آورد. مارگت بعمر خود هیچکس را ندیده بود که بآن خوبی  و با آن‌همه علم و اطلاع راجع به موسیقی سخن بگوید، و بقدری از این موضوع مسرور و خرسند شده بود که احساساتش در چهره‌اش انعکاس می‌یافت و از کلماتش می‌تراوید. و ویلهلم متوجه این امر شد و از شادمانی مارگت آنقدر که انتظار می‌رفت راضی بنظر نمی‌رسید. آنگاه شیطان از موسیقی به شعر پرداخت و چند قطعه‌ای خواند و خوب هم خواند و بار دیگر مارگت را  مسحور خود ساخت و باز ویلهلم آنطور که انتظار می‌رفت راضی بنطر نمی‌رسید. و اینبار مارگت متوجه شد و از عمل خود پشیمان گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌شب من بانوای موسیقی لذت بخشی که عبارت بود از ریزش باران روی شیشه‌های پنجره و غرش دوردست رعد بخواب رفتم. مدتی از شب گذشته بود که شیطان آمد و مرا بیدار کرد و گفت:«با من بیا. کجا میل داری برویم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هرجا که بخواهی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نور خورشید تابیدن گرفت و شیطان گفت:«اینجا کشور چین است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن برای من غیرمنتظره بود و از اندیشهٔ این‌که سفری به‌این دوری کرده‌ام یکنوع مستی و سرخوشی به من دست داد؛ زیرا این سفر بسیار بسیار دورتر از حدی بود که افراد دهکدهٔ ما رفته بودند، و حتی بارتل اشپرلینگ{{نشان|۱۱}} نیز، که آنقدر به سفرهای خود می‌بالید، سفری به این دوری نکرده بود، بیش از نیم‌ساعت بر فراز امپراطوری چین پرواز کردیم، و همهٔ انرا تماشا کردیم. آنچه دیدیم بسیار دیدنی بود. بعضی بسیار مناظر زیبا بود و بعضی دیگر آنقدر وحشتناک‌آور بود که در فکر نمی‌گنجد. مثلا...نه، فعلا بماند شاید بعداً به نقل سرگذشت این سفر و اینکه چرا شیطان از میان کشورها چین را انتخاب کرد بپردازم. اگر حالا بخواهم ماجرای این سفر را نقل کنم رشته، حکایت قطع می‌شود. باری، بالاخره از پرواز دست کشیدیم و فرود آمدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی کوهی نشستیم که برمنظره‌ٔ وسیعی از سلسلهٔ جبال و دره و تنگه و دشت و رودخانه مشرف بود و شهرها و دهکده‌ها در گوشه و کنار آن زیر آفتاب بخواب رفته بودند و در حاشیهٔ دور دست این منظره، خطی از دریا بچشم می‌خورد. تصویر آرام و رؤیا مانندی بود که بچشم لذت و به روح آرام می‌بخشید. اگر بنا به میل خود می‌توانستیم در جهان چنین تغییراتی پدید آوریم، آنوقت جهان برای زیستن جای بسیار مناسبتری می‌شد، زیرا تنوع صحنه و منظرهٔ باری را که بردوش اندیشه سنگینی می‌کند از یک شانه به‌شانه دیگر انتقال می‌دهد و خستگی و ملال کهنه و دیرینه را از جسم و روح انسان می‌زداید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و شیطان باهم صحبت کردیم و من قصد داشتم که او را اصلاح کنم و متقاعدش سازم زندگی بهتری را در پیش بگیرد. دربارهٔ همهٔ آن کارهایی که کرده بود برایش حرف زدم و ازو خواهش کردم که بیشتر ملاحظهٔ مردم را داشته باشد و آنها را بیچاره و بدبخت نسازد و گفتم که میدانم قصد آزار رساندن به کسی نداری، اما قبل از آنکه اینطور الل‍ه بختکی دست‌ به‌کاری بزنی، اندکی تأمل کن و عواقب آنرا در نظر بیاور. اگر اینکار بکنی آنوقت دیگر چندان اسباب زحمت مردم را فراهم نخواهی آورد. شیطان فقط قدری متعجب شد و خنده‌اش گرفت و گفت:«چی؟ من و کار الل‍ه بختکی می‌کنم؟ من هرگز چنین کاری نمی‌کنم. تأمل کنم و عواقب کاری را در نظر بیاورم؟ چه نیازی به این کار هست؟ من همیشه می‌دانمعاقبت کار چه خواهد بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، شیطان، پس چطور می‌توانی این کارها را بکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، حالا که اینطور است به تو خواهم گفت و تو باید سعی کنی که بفهمی. تو متعلق به نژاد عجبیب هستی. هر یک از افراد بشر از یک ماشین رنج و یک ماشین خوشی توام با یکدیگر ساخته شده است. این دو ماشین هماهنگ با یکدیگر کار می‌کنند و بطرز دقیق و ظریفی بر اساس اصل داد و ستد میزان شده‌اند.&lt;br /&gt;
در برابر هر خوشی که از یک شعبهٔ این ماشین خارج شود، شعبهٔ دیگر حاضر و آماده است که آنرا بوسیله یک رنج یا اندوه جبران کند و تعادل برقرار سازد، و چه بساکه گاه این خوشی را بوسیلهٔ ده رنج و اندوه جبران می‌کند. در غالب موارد، زندگی بشر بطور تقریباً مساوی بین خوشی و ناخوشی تقسیم شده است. وقتی که تعادل بهم بخورد، همیشه ناخوشی غلبه می‌آید. لکن عکس قضیه هرگز صادق نیست. گاهی طبیعت و ساختمان فرد طوری است که ماشین بدبختی‌اش قادر است تقریباً تمام کار را به‌تنهایی انجام دهد. چنین شخصی زندگی را تقریباً تمام کار را به تنهایی انجام دهد. چنسن شخصی زندگی را بقریباً بی‌خبر از مفهوم خوشبختی می‌گذارند. دست بهر کاری بزد بدبختی روی بدبختی برایش می‌آورد. تو این قبیل آدم‌ها را هیچ دیده‌ای؟ برای این قبیل آدم‌ها زندگی نه تنها آش دهن سوزی نیست، بلکه در حکم مصیبتی است. گاهی برای یک ساعت خوشی ماشین یک فرد او را وادار می‌کند که سال‌ها بدبختی بدنبال آن تحمل کند. قبول نداری؟ این چیزی است که هر روز و هر ساعت اتفاق می‌افتد. هم‌اکنون یکی را به عنوان نمونه به تو نشان می‌دهم. مردم دهکدهٔ شما در نظر من هیچ نیستند. خودت هم اینرا میدانی، مگر غیراز این است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌خواستم با صراحت زیاد حرف بزنم، این بود که گفتم گمان می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب پس یقین بدان که این مردم در نظر من هیچ نیستند. ممکن نیست در نظر من چیزی باشند. تفاوت بین و من و آن‌ها بی‌حدوحساب است. آنها قوهٔ عاقله ندارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قوهٔ عاقله ندارند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچ چیزی که شباهتی هم به آن داشته باشد ندارند. درآینده یک وقتی آنچه را انسان ذهن خود می‌نامد مورد مطالعه قرار خواهم داد و جزئیات آن دستگاه مغشوش و سراسر بی‌نظم را به‌تو نشان خواهم داد؛ آنوقت خودت خواهی دید و خواهی فهمید. انسان‌ها هیچ وجه مشترکی با من ندارند... ما هیچ نقطهٔ تماسی باهم نداریم. انسان‌ها احساسات و خودپسندی‌ها و جسارت‌ها و جاه‌طلبی‌های ناچیز احمقانه دارند. زندگی ناچیز و احمقانهٔ آنها خنده‌ای و فسوسی و فنایی بیش  نیست. انسان هیچ قوهٔ تمیزی ندارد. فقط قوهٔ تمیز اخلاقی دارد. اکنون به تو نشان می‌دهم که منظورم چیست. ببین، این یک عنکبوت سرخ است که بقدر یک سر سنجاق هم نمی‌شود. آیا می‌توانی تصورش را بکنی که یک فیل به این عنکبوت علاقه‌مند باشد؟ یعنی برایش مهم باشد که این عنکبوت خوش است یا ناخوش، غنی است یا فقیر، معشوقه‌اش به‌او روی خوش نشان می‌دهد یا نه، مادرش سالم است یا بیمار، در محافل و مجامع محلی به‌او می‌گذارند یا کلاهش پس معرکه است، دشمنانش به‌او صدمه می‌رسانند، یا دوستانش او را ترک می‌کنند، امیدهاش مبدل به نومیدی می‌شود، یا در جاه‌طلبی‌های سیاسیش مواجه با شکست می‌گردد، یا در آغوش خانوده‌اش خواهد مرد یا در سرزمین بیگانه دچار خفت و خواری خواهد شد؟ این مطالب برای فیل هرگز نمی‌تواند مهم باشد؛ این مطالب در نظر او هیچ نیستند؛ او نمی‌تواند علایق و عواطف خود را آنقدر کوچک کند که در خور شکل و اندازهٔ این عنکبوت گردد. فیل هیچ خصومتی ندارد؛ نمی‌تواند خود را تا آن حد تنزل دهد. منهم هیچ خصومتی با نوع بشر ندارم. فیل بی‌اعتناست؛ من هم بی‌اعتنا هستم. فیل بخودش این زحمت را نمی‌دهد که به عنکبوت آسیب برساند. حتی اگر دردسری نداشته باشد ممکن است خدمتی هم به عنکبوت بکند. من هم به انسان‌ها خدماتی کرده‌ام، ولی آسیبی نرسانده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فیل یک قرن زندگی می‌کند، عنکبوت سرخ فقط یک روز. این دو جانور از لحاظ قدرت و عقل و مقام از یکدیگر جدا هستند و فاصلهٔ بین آن‌ها نجومی است. مع‌ذلک چه در این صفات و در چه صفات دیگر مقام انسان نسبت به من از مقام عنکبوت به فیل بی‌اندازه پایین‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ذهن بشر با زور و زحمت و فلاکت و ناشیگری تکه پاره‌های ناچیزی از چیزهای بی‌اهمیت را سرهم بندی می‌کند و از آنها نتیجه‌ای می‌گیرد. حال آن‌که ذهن من خلاق است! می‌فهمی چه می‌گویم؟ هرچه را بخواهد در ظرف یک بطرفة‌العین خلق می‌کند. بدون ماده و مصالح خلق می‌کند. مایع و جامد و رنگ و هر چیز و همه چیز را از آن هیچ بی‌جرمی که «اندیشه» نامیده می‌شود خلق می‌کند. یک فرد بشر رشتهٔ ابریشم را تصور می‌کند، ماشین ساختن آن‌را تصور می‌کند، منظره‌ای را تصور می‌کند، و بعد با هفته‌ها زحمت و مرارت آن منظره را روی آن پارچه سوزن‌ دوزی می‌کند؛ و حال آنکه من مجموعهٔ کار را بتصور می‌آورم و در یک طرفةالعین آن کار تمام و کمال جلو من حاضر می‌شود. خلق می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من دربارهٔ شعر، موسیقی، شطرنج، یا هرچیزی که فکر کنم فوراً جلو من حاضر می‌شود. این را می‌گویند ذهن و نفس باقی و جاوید که هیچ چیزی از دسترس آن خارج نیست. هیچ چیزی نمی‌تواند حاجب ورداع دید من بشود. صخره‌ها جلو چشم من شفاف‌اند و تاریکی روشنایی است. من احتایج ندارم کتابی را باز کنم، بلکه با یک نظر تمام محتویات آنرا به ذهن خود منتقل می‌سازم، آنهم از پشت جلد؛ و پس از یک میلیون سال نیز ممکن نیست کلمه‌ای از آنرا فراموش کنم یا محل آن کلمه در آن کتاب از خاطرم محو گردد از خاطر بشر یا مرغ یا ماهی هیچ چیزی نمی‌گذارد بر من پوشیده باشد. من با یک‌ نظر داخل شخص عالم می‌شوم و به محض دخول گنجینه‌ای که فراهم آوردنش برای او شصت سال زحمت و مرارت داشته به من تعلق می‌یابد. او ممکن است فراموش کند، و مسلماً فراموش می‌کند؛ حال آنکه من فراموش نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، حالا از روی افکار تو می‌فهمم که مقصود مرا بخوبی درک می‌کنی. بگذار به بحث خود ادامه دهیم. ممکن است اوضاع و احوالی پیش بیاید که فیل ـ بفرض آنکه عنکبوت را ببیند ـ از عنکبوت خوشش بیاید، ولیکن فیل نمی‌تواند به عنکبوت عشق بورزد. عشق او خاص همنوعان اوست، خاص بستگان اوست. عشق فرشتگان عالی و آسمانی و ماورای قوهٔ تصور بشر است ـ از حدود تصور بشر بی‌نهاست بالاتر است!‌ اما این عشق به نوع شریف خود فرشتگان محدود می‌گردد. اگر حتی یک لحظه این عشق شامل حال یکی از افراد نوع بشر بشود، او را خاکستر خواهد ساخت. نه، ما نمی‌توانیم به انسان عشق بورزیم، بلکه فقط می‌توانم بطرز بی‌ضرری نسبت به‌او بی‌اعتنا باشم؛ گاهی هم ممکن است ازو خوشمان بیاید. کما اینکه من از تو و آن بچه‌های دیگر خوشم می‌آمد. از کشیش پطر هم خوشم می‌آید و برای خاطر شماست که این همه کارها را برای مردم دهکدهٔ شما انجام می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان متوجه شد که فکر شوخی و مسخرگی از خاطر من گذشت، و نظر خود را این‌طور توضیح داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من برای اهل ده کارهای خوبی انجام داده‌ام، هرچند ظاهر امر غیراز این بنماید. ابناء نژاد تو هرگز نمی‌توانند خیر را از شر تمیز دهند؛ همیشه یکی را با دیگری اشتباه می‌کنند. علتش این است که آینده نمی‌توانند ببیند. آنچه من اکنون دارم برای اهل ده انجام می‌دهم یک روز نتایح مفیدی برای آنها به‌بار خواهد آورد. این نتایج در بعضی موارد بحال خود آنها مفید خواهد بود و در بعضی موارد دیگر نسل‌های آینده از آنها فایده خواهند برد. هیچکس نخواهد دانست که باعث و بانی آنها من بوده‌ام، اما بهر صورت در حقیقت امر تغییری حاصل نخواهد شد. بین شما بچه‌ها یک بازی رسم است، بدین‌ترتیب که یک ردیف آجر را با چند بند انگشت فاصله روی زمین می‌نشانید، بعد یک آجر را هول می‌دهید. آن آجر آجر مجاور خود را می‌اندازد و آن یکی دیگری را و بهمین ترتیب ادامه می‌یابد تا همهٔ آجرها بیفتند. تخستین عمل یک کودک مانند هول دادن نخستین آجراست و بقیهٔ اعمال او تابع آن هستند. اگر شما هم مثل من قادر به دیدن آینده بودید در آن‌صورت همهٔ آنچه را باید بر آن موجود بگذرد می‌دید ـ زیرا پس از آن‌که نخستین واقعه‌ٔ زندگی او معلوم شد دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند ترتیب زندگی او را بهم بزند؛ یعنی هیچ چیزی نمی‌تواند آنرا تغییر دهد، زیرا هر عملی جبراً عمل دیگری را باعث می‌گردد و آن عمل دیگر عمل دیگری را بدنبال می‌آورد و این رشته تا به‌آخر کشیده می‌شود و شخص ناظر می‌تواند به منتهی الیه این رشته نظر بیندازد و محل و موقع هر عملی را، از گهواره تا گور، مشاهده کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا این ترتیب را معین می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر منظور از معین کردن «از پیش معین کردن» باشد، نه. شرایط و اوضاع زندگی خود انسان آنرا معین می‌کند. نخستین عمل او دومین عمل و همهٔ اعمال بعدی را معین می‌سازد. حالا من‌باب مثال فرض کنیم که انسان از روی یکی از حلقه‌های این سلسلهٔ علل جهش کند، و آنهم بظاهر حلقه‌ٔ بی‌اهمیتی باشد. فرض بگیریم که مقرر بوده است شخصی در روز و ساعت و دقیقه و ثانیه و جزء ثانیهٔ معینی بر سر چاهی برود؛ و این شخص نرود. مشی زندگی او از ان لحظه به بعد بکلی تغییر خواهد کرد. از آن لحظه به‌بعد دیگر زندگیش با ان زندگی که نخستین عمل وی در زمان کودکی برایش معین کرده بود، بکلی متفاوت خواهد بود، یعنی چه بسا که اگر به سر چاه می‌رفت به پادشاهی می‌رسید، و اکنون که این واقعه از زندگیش حذف شده کارش به گدایی بکشد و خرج کفن و دفنش را مردم محض رضای خدا تقبل کنند. من‌باب مثل اگر کریستف کلمب در هر زمانی ـ مثلاً کودکی ـ از روی ناچیزترین حلقهٔ سلسلهٔ اعمال خود که نخستین عمل کودکیش آنرا معین ساخته بود می‌جهید، این جهش مابقی زندگیش را تماماً تغیر می‌داد؛ یعنی کریستف کلمب کشیش می‌شد و در یک دهکدهٔ ایتالیایی در حال گمنامی از دنیا می‌رفت و قارهٔ آمریکا تا دو قرن بعد کشف نمی‌شد. این چیزی است که من می‌دانم: اگر کریستف کلمب از روی یکی از هزاران‌هزار حلقهٔ اعمال خود می‌جهید، زندگیش تماماً تغییر می‌کرد. من هزاران‌هزار مشی ممکن زندگی این شخص را مطالعه کرده‌ام و فقط در یکی از آنهاست که واقعهٔ کشف آمریکا پیش می‌آید. شما مردم گمان نمی‌برید که همهٔ اعمالتان بیک اندازه مهم‌اند؛ و حال آنکه این عین حقیقت است. گرفتن یک مگس در سرنوشت شما به اندازه اقدام به هر عمل دیگری حائز اهمیت است....»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مثلاً به‌اندازهٔ تسخیر یک قاره اهمیت دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله. اما اینرا هم بگویم که هیچکس تاکنون از روی یک حلقه نجهیده است. این امر تاکنون واقع نشده است! حتی وقتی شخصی دارد می‌کوشد تصمیم بگیرد که کاری را بکند یا نکند، خود این عمل نیز یک حقه است و در سلسلهٔ اعمال محل خاص خود دارد؛ و وقتی که آن شخص بالاخره تصمیم به کردن کاری می‌گیرد، اینهم امری است که قطعاً و مطلقاً محرز و مسلم بوده است که وی انجام خواهد داد. اکنون ملاحظه می‌کنی که انسان هیچیک از حلقه‌های سلسلهٔ اعمال خود را نمی‌تواند بیندازد. اینکار ازو ساخته نیست. اگر بخواهد که چنین کاری بکند، خود این فکر نیز یک حلقهٔ اجتناب‌ناپذیر از سلسلهٔ اعمال او را تشکیل خواهد داد ـ یعنی فکری خواهد بود که لازم است درست در همان لحظه برایش پیش بیاید و نخستین عمل کودکیش آنرا معین کرده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی وحشتناک بنظر می‌‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با لحن اندوه‌باری گفتم:«پس بشر محکوم به حبس ابد است و نمی‌تواند آزاد شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، نمی‌تواند خود را از قید نخستین عمل کودکیش آزاد کند. ولی من می‌توانم او را آزاد کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اشتیاق به او نگریستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من مشی زندگی چندتن از اهل دهکده شما را تغییر داده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستم ازو تشکر کنم، ولی اینکار را دشوار یافتم و از آن گذشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تغییرات دیگری نیز خواهم داد؛ تو آن لیزا برانت{{نشان|۱۲}} کوچولو را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه او را می‌شناسند. مادرم می‌گوید این دختر بقدری شیرین و زیبااست که هیچ دختر دیگری بگردش نمی‌رسد. می‌گوید وقتی بزرگ شد مایهٔ افتخار دهکدهٔ ما خواهد شد. بعلاوه همهٔ اهل ده او را خواهند پرستید، همانطور که اکنون او را می‌پرستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من آیندهٔ او را تغییر خواهم داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم «یعنی آنرا بهتر خواهی ساخت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله. آیندهٔ نیکلاوس را هم تغییر خواهم داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینبار خوشحال شدم و گفتم:«در خصوص او دیگر لازم نیست سؤال کنم؛ مسلماً در حق او کمال سخاوت را بخرج خواهی داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همین قصد را دارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من فوراً در مخیلهٔ خود به ساختن آیندهٔ درخشان نیکی پرداختم و او را به مقام یک سردار نام‌آور و یکی از ندمای رنسانس رسانده بودم که متوجه شدم شیطان منتظر است من به حرف‌هایش گوش بدهم. من از اینکه تصورات بی‌ارزش خود را در برابر او برملا کرده بودم شرمنده شدم و منتظر ریشخند او بودم. اما او مرا ریشخند نکرد، بلکع صحبت خود را ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عمری که برای نیکلاوس مقرر شده شصت و دوسال است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم «چقدر عالی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عمر لیزا سی‌وشش سال است: اما همانطور که به تو گفتم من زندگی و عمر آنها را تغییر خواهم داد. دودقیقه و ربع دیگر نیکلاوس از بیدار خواهد شد و خواهد دید که باران دارد اتاق می‌بارد. مقدر این بود که نیکلاوس غلتی بزند و باز بخواب برود؛ ولی من مقرر کرده‌ام که اول برخیزد و پنجره را ببندد و سپس بخوابد. این امر ناچیز تمام مشی زندگی اورا تغییر خواهد داد. نیکلاوس صبح دو دقیقه دیرتر از خواب خواهد برخاست، در نتیجه از آن به بعد هیچ چیزی مطابق سلسلهٔ قدیم بر او نخواهد گذشت.» شیطان ساعتش را دراورد و چند لحظه‌ای به آن نگریست و سپس گفت:حالا برخاسته است که پنجره را ببندد. زندگییش تغییر کرد و مشی جدید آغاز شد. اکنون دیگر نتایج آن خواهد آمد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی عجیب بود. من احساس چندش کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر این تغییرات پیش نمی‌آمد دوازده روز بعد حوادثی اتفاق می‌افتاد؛ مثلا نیکلاوس لیزا را از غرق شدن نجات می‌داد. درست سر موقع ـ یعنی ساعت ده و چهارده دقیقه که از مدت‌ها پیش معین شده بود ـ نیکلاوس در محل حاضر می‌شد. در این موقع آب کم عمق و نجات غریق آسان می‌بود، اما اکنون نیکلاوس چندثانیه دیرتر می‌رسد. در ظرف این چندثانیه لیزا دست و پا زنان به جای عمیق‌تری رسیده است. نیکلاوس حداعلای تلاش خود را می‌کند، اما هر دو غرق می‌شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من فریاد کشیدم:«آه، شیطان! آه شیطان جان!» چشمانم پر از اشک شد:«نجاتش بده، نگذار این اتفاق بیفتند! من نمی‌توانم مرگ نیکلاوس را تحمل کنم. نیکلاوس دوست و همبازی عزیز من است. فکر مادر بیچارهٔ لیزا را بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دامنش را چسبیدم و عجز و التماس کردم؛ اما این‌کارها بخرجش نرفت. مرا دوباره سرجایم نشاند و گفت که باید بقیهٔ حرف‌های او را بشنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من زندگی نیکلاوس را تغییر داده‌ام و این امر زندگی لیزا را دگرگون ساخته است. اگر این کار را نکرده بودم، نیکلاوس لیزا را نجات می‌داد و بر اثر رفتن توی آب سرما می‌خورد. سپس یکی از شدیدترین اقسام بیماری سرخک، که خاص نژاد شما است، عارض او می‌شد و اثرات غم‌انگیزی در او بجای می‌نهاد. نیکلاوس برای مدت چهل و شش سال بصورت یک تخته گوشت مفلوج، از گوش کرو از زبان لال و از چشم کور، در رختخواب می‌افتاد و از خدا طلب مرگ می‌کرد. می‌خواهی زندگیش را بصورت اول برگردانم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، نه، بهیچ‌وجه. محض رضای خدا آنرا همین‌طور که هست بگذار.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهتر است همین‌طور باشد. ممکن نبود هیچ حلقهٔ دیگری از زندگی او را تغییر بدهم و بیش از این به‌او فایده برسانم. او هزارات هزار خط مشی ممکن در پیش داشت اما هیچ‌کدام آن‌ها به زیستن نمی‌ارزید. همه پر از بدبختی و فلاکت بود. اگر من دخالت نمی‌کردم، نیکلاوس عمل شجاعانهٔ خود را دوازده روز دیگر انجام می‌داد ـ عملی که از آغاز تا انجامش شش دقیقه طول می‌کشید ـ و تنها پاداشی که می‌گرفت عبارت بود از آن چهل و شش سال غم و رنج و بدبختی که بتو گفتم. کمی پیش از این بتو گفتم که گاه عملی که برای کنندهٔ خود یک ساعت خوشی یا رضایت از نفس را باعث می‌گردد، بوسیله سال‌ها رنج و عذاب پاداش می‌‌گیرد یا مجازات می‌گردد. آن وقتی که این مطالب را گفتم موضوع نیکلاوس یکی از مواردی بود که راجع به‌آن فکر می‌کردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من پیش خود اندیشیدم که آیا مرگ نابهنگام لیزای بیچاره او را از چه مصیبتی نجات می‌دهد. شیطان اندیشه مرا جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اولا از ده سال بهبود یافتن تدریجی از عواقب آن حادثه؛ ثانیاً از نوزده سال آلودگی و ننگ و فساد و جنایت، و سرانجام از مرگ بدست جلاد. لیزا دوازده روز دیگر خواهد مرد. مادرش اگر می‌توانست او را از مرگ نجات می‌داد، ولی آیا من از مادرش مهربان‌تر نیستم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا. آه، چرا. عاقل‌تر ازو هم هستی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون رسیدیم بر سر قضیه کشیش پطر. او بواسطهٔ دلایل غیرقابل انکار دائر بر بی‌گناهیش برائت حاصل خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه شیطان، چطور چنین چیزی می‌شود؟ واقعاً اینطور فکر می‌کنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فکر نمی‌کنم، بلکه بیقین می‌دارم. نام نیک و حیثیت او مجدداً سرجای خود خواهم آمد و کشیش پطر بقیهٔ عمر را بخوشی خواهد گذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ولی خوشبختی‌اش معلول این علت نیست. من «آن‌روز زندگیش را بنفع او تغییر خواهم داد. او هرگز نخواهد دانست که آبرویش دوباره بازگشته است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من در ذهن خودم ـ آنهم با کمی شرم و ترس ـ جویای جزئیات امر شدم، ولی شیطان توجهی به اندیشه‌های من ننمود. سپس افکار من متوجه ستاره‌شناس شد و پیش خود گفتم که آیا ستاره‌شناس گذاشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان باصدای تندی که بنظرم مثل قیقه آمد گفت:«در کرهٔ ماه. من او را به‌آن طرف سرد ماه فرستادم. خوش نمی‌داند کجاست و حال و روز خوشی هم ندارد. معهذا آنجا برای او جای خوبی است. محل مناسبی است که از آنجا ستارگان خود را رصدگیری کند. هم اکنون به‌او احتیاج خواهم داشت. این آدم زندگی دراز و کثیف و پردرد و رنجی در پیش دارد، ولی من آنرا تغییر خواهم داد؛ زیرا من بغضی نسیت به‌او ندارم و کاملاً مایلم که لطف و مرحمتی در حق او بکنم. گمان می‌کنم بهتر است او را طعمهٔ آتش سازم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه تصورات غریبی از لطف و مرحمت داشت! اما چه می‌شود کرد، فرشتگان این‌طور ساخته شده‌اند و عقلشان بیش‌از این قدر نمی‌دهد. کارهای آن‌ها مثل کارهای ما نیست. بعلاوه افراد بشر در نظر آن‌ها هیچ نیستند. آن‌ها را وهم و خیالی بیش نمی‌دانند. بنظرم غریب آمد که او ستاره‌شناس را به جایی آن دوری پرت کرده است. می‌توانست او را به آلمان بررد که دم دست باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دور است؟ برای من هیچ دور نیست. فاصله برای من وجود ندارد. خورشید کمتر از صد و پنجاه میلیون کیلومتر از اینجا فاصله دارد و نوری که اکنون به ما می‌تابد هشت دقیقه در راه بوده است؛ ولی من این فاصله، یا هرفاصلهٔ دیگر را، در زمانی چنان ناچیز طی می‌کنم که قابل اندازه‌گیری نیست. کافی است که این سفر را بیندیشم تا انجام بگیرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دستم را دراز کردم و گفتم:«شیطان، نور به دست من می‌تابد، آنرا بصورت یک جام شراب بیندیش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان اندیشید و من شراب را نوشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جام را بشکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرما... می‌بینی که واقعی است. اهل ده خیال می‌کردند که آن گلوله‌های برنجی جادویی است و مانند دود ناپدید خواهند شد. می‌ترسیدند که به آ‌ناه دست بزنند. شما آدم‌ها موجودات عجیبی هستید. حالا با من بیا، کار دارم. اکنون ترا در رخت‌خواب قرار خواهم داد.» گفتن و همان و شدن همان. آنگاه شیطان رفت. اما صدایش از میان تاریکی و باران بگوشم می‌رسید که می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، به زپی بگو، اما به هیچ‌کس دیگر نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جواب اندیشهٔ من بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۸ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب به چشمم نمی‌آمد. نه به‌این علت که به سفرهای خود می‌بالیدم و از این‌که این دنیای درندشت را دور زده به چین رفته بودم و بارتل اشپرینگ(که بقول خودش «جهانگرد» بود و به وین رفته بود و از میان بچه‌های ازل دورف تنها کسی بود که سفر کرده و عجایب جهان را بچشم دیده بود) دیگر در نظرم قدر و قیمتی نداشت. اگر وقت دیگری بود این موضوع مرا بیدار نگه می‌داشت، اما اکنون در من بی‌اثر بود. نخیر، فکر و خیال من مشغول نیکلاوس بود و افکارم فقط بگرد او و ایام خوشی دور می‌زد که با تفریح و بازی در جنگل‌ها گذرانده بودیم و روزهای دراز تابستان که در کشتزارها و رودخانه بازی کرده بودیم و زمستان که، هنگامی که پدر و مادرانمان گمان می‌کردند به مدرسه رفته‌ایم، روی یخ‌ها سرسرک بازی می‌کردیم. اکنون نیکلاوس این زنگی را در جوانی ترک می‌گفت. تابستان‌ها و زمستان‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و ما بچه‌ها مثل سابق بازی می‌کردیم و ول می‌گشتیم، ولی جای نیکلاوس خالی می‌ماند. دیگر او را نمی‌دیدیم. فردا او گمانی نخواهد برد، بلکه مانند همیشه خواهد بود و شنیدن صدای خندهٔ او و دیدن حرکات سبک و بچگانهٔ او مرا تکان خواهد داد. چون در نظر من او جسد بی‌جانی با دست‌های زرد و چشم‌های تیره بش نخواهد بود و من کفن را بدور صورت او خواهم دید، و روز بعد نیز نیکلاوس گمانی نخواهد برد و همچنین روز بعد و در تمام این مدت چند روز زندگیش مثل باد خواهد گذشت. آن چیز وحشتناک مدام به‌او نزدیک‌تر خواهد شد و سرنوشتش با قدم‌های استواری بسوی او خواهد آمد و جز من و زپی هیچ‌کس از آن خبر نخواهد داشت. دوازده روز ـ فقط دوازده روز. فکرش هم وحشتناک بود. در این موقع متوجه شدم که در افکار خودم او را به‌اسم خودمانی «نیک» و «نیکی» نمی‌خوانم، بلکه اسم کامل او را می‌برم، و آن‌هم با احترام، وقتی که انسان از مرده‌ای نام می‌برد. همچنین ضمن بیاد آوردن وقایع دوران رفاقتمان، یکی پس از دیگری، متوجه شدم که این وقایع بیشتر مواردی است که من با او بد رفتاری کرده یا به‌او آسیب رسانده‌ام. این خاطره‌ها مرا سرزنش می‌داد و قلبم از پشیمانی فشرده می‌شد ـ عیناً مانند هنگامی که نامهربانی‌هایمان را نسبت به دوستان رو در نقاب خاک کشیده بیاد می‌آوریم و آرزو می‌کنیم که ای‌کاش برای یک لحظه هم شده بازمی‌گشتند تا ما بتوانیم جلو پایشان بخاک بیفتیم و بگوییم:«رحم کن و مرا ببخش».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌بار، وقتی که ما نه ساله بودیم، نیکلاوس در حدود یک فرسخ راه دنبال فرمان میوه فروش ده رفت و میوه فروش هم در عوض یک سیب بزرگ عالی باو داد و نیکلاوس آن سیب را در دست گرفته پروازکنان بسوی خانه می‌دوید و از فرط شوق و شگفتی سر از پای نمی‌شناخت، و من در راه باو برخوردم و او سیب را به من نشان داد و گمان خیانت به من نمی‌برد ولی من سیب را برداشتم و پا به فرار گذاشتم و ضمن دویدن آنرا می‌خوردم  و او بدنبال من می‌دوید و التماس می‌کرد و وقتی که مرا گرفت، من‌هم تخم سیب را، که تنها باقیماندهٔ آن بود، به‌او دادم و زدم زیر خنده. نیکلاوس گریه‌کنان روانه شد و گفت که قصد داشته آن سیب را به خواهر کوچولوی خود بدهد. این حرف دل مرا آتش زد: چون می‌دانستم خواهرش تازه از بیماری برخاسته و حالش خرده خرده دارد خوب می‌شود. اگر نیکلاوس سیب را به‌او می‌داد، از تماشای شادی و شگفتی او، و احساس نوازش او، برخود می‌بالید. ولی من خجالت می‌کشیدم که بگویم از کردهٔ خود شرمنده‌ام. فقط ناسزایی به‌او گفتم ـ و چنین وانمود کردم که اهمیتی نمی‌دهم و او هم جوابی نداد. اما در چهره‌اش حالت رنجیده‌ای ظاهر شد و رویش را بطرف خانه‌شان چرخاند. سال‌های بعد، بارها در دل شب این حالت چهرهٔ او پیش چشمم مجسم می‌شد و مرا سرزنش می‌کرد و بار دیگر شرمنده‌ام می‌ساخت. آن قیافه بتدریج محو شد و از نظرم ناپدید گردید. اما اکنون بار دیگر پدیدار شده بود و دیگر محو و مبهم نیز نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار در مدرسه، وقتی که یازده ساله بودم، دواتم را ریختم و لباس چهار دختر را خراب کردم و بیم آن می‌رفت که سخت مجازات بشوم، اما تقصیر را بگردن نیکلاوس انداختم و او چوب خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین سال گذشته نیز در معامله‌ای کلاه سرش گذاشته بودم: بدین معنی که من یک قلاب ماهی‌گیری بزرگ که ترک خورده بود باو دادم و سه‌ قلاب کوچک سالم ازو گرفتم. نخستین ماهی که گرفت قلاب را شکست؛ اما نیکلاوس نفهمید که من مقصرم. وجدانم مرا وادار کرد که یکی از قلاب‌های کوچک را به‌او پس بدهم، ولی نیکلاوس آنرا نگرفت و گفت:«حساب حساب است. درست است که آن قلاب شکسته بود، اما تو تقصیری نداشتی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه، نمی‌توانستم بخوابم. این ناروهای ناچیزی که باو زده بودم مرا شکنجه می‌داد و سرزنش می‌کرد و رنجی که از آن‌ها می‌بردم خیلی بدتر از وقتی بود که آدم به‌یک آدم زنده بد کرده باشد. نیکلاوس زنده بود، اما زنده بودن او مهم نبود. برای من حکم مرده را داشت. باد هنوز دور و بر شیروانی‌ها ناله می‌کرد و باران روی شیشه می‌کوبید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح زپی را پیدا کردم و قضیه را به‌او گفتم. زپی نزدیک رودخانه بود. لب‌هایش تکان خورد، اما چیزی نگفت. فقط مات و مبهوت شد و رنگش مثل گچ سفید شد. چندلحظه‌ای بهمین حال باقی ماند و اشک در چشمش حلقه زد. بعد رویش را آن‌سو کرد و من دست در دست او انداختم و باهم قدم زدیم و فکر کردیم، اما حرف نزدیم. از روی پل گذشتیم و در میان چمن‌زارها روان شدیم و به‌بالای تپه و درون جنگل رفتیم و سرانجام به حرف آمدیم و زبانمان آزادانه بکار افتاد و همهٔ حرف‌هایمان دربارهٔ نیکلاوس بود و زندگی را که با او کرده بودیم بخاطر می‌آوردیم و زپی متصل، مثل کسی که با خودش حرف می‌زند، می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوازده روز؛ کمتر از دوازده روز!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیکدیگر گفتیم که باید در تمام این مدت با او باشیم و آن‌قدر که می‌توانیم از مصاحبت او برخوردار شویم. اکنون روزها برایمان گرانبها بود. ولی با تمام این حرف‌ها بدیدن نیکلاوس نرفتیم. دیدن او مثل دیدن آدم مرده بود، و ما می‌ترسیدیم. این مطلب را برزبان نیاوردیم، ولی این چیزی بود که احساس می‌کردیم. این بود که وقتی از سر پیچی گذشتیم و ناگهان با نیکلاوس روبرو شدیم، یکه خوردیم. نیکلاوس با خوشحالی فریاد کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آهای! چه خبرتان است؟ مگر جن دیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما نمی‌توانستیم حرف بزنیم. اما این موضوع اشکالی پیش نیاورد، چون خود نیکلاوس حاضر بود برایمان صحبت کند، زیرا بتازگی شیطان را دیده و از این امر خیلی خوشحال بود. شیطان راجع به‌سفر ما به‌چین به‌او گفته بود، و او هم از شیطان خواهش کرده بود که او را نیز به‌سفری ببرد و شیطان قول داده بود. قرار شده بود این سفر سفر دراز ئ عالی و زیبائی باشد و نیکلاوس ازو خواهش کرده بود که ما را هم ببرد، ولی شیطان گفته بود که نه، شاید یک روز دیگر ما را ببرد، ما حالا نمی‌شود. قرار بود که شیطان روز سیزدهم بسراغ او بیاید، و نیکلاوس از هم اکنون ساعت شماری می‌کرد و خیلی بی‌قرار شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز روز مرگ نیکلاوس بود. ما نیز مانند خود نیکلاوس ساعت شماری می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه نفری گردش کنان راه درازی را پیمودیم و از جاده‌هایی که زمان کودکیمان آن‌ها را دوست می‌داشتیم گذشتیم و درتمام این مدت راجع به‌ایام گذشته حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس خیلی خوشحال سردماغ بود. ولی ما دو نفر نمی‌توانستیم گرفتگی خاطرمان را از خود دور کنیم. لحن حرف زدن ما با نیکلاوس بقدری ملایم و محبت‌آمیز بود که او متوجه شد و خوشش آمد و ما مرتب خدمات محبت‌امیزی به‌او می‌کردیم و هرکاری می‌خواست بکند، ما می‌گفتیم:«بگذار این کار را ما برایت بکنیم.» و این‌هم او را خرسند می‌ساخت. من هفت قلاب ماهی‌‌گیری ـ یعنی همه مایملک خود راـ به‌او دادم و او را وادار به قبول آن‌ها کردم. و زپی هم چاقوی نو و سوت سوتکش را که رنگقرمز زده بود به‌او داد. بطوری که بعدها فهمیدیم این‌ها همه جبران کلاه‌هایی بود که در معاملات گذشته سر نیکلاوس رفته بودـ کلاه‌هایی که شاید خود نیکلاوس دیگر بیاد نداشت. این کارها بدل نیکلاوس اثر کرد: باورش نبود که ما او را این‌قدر دوست بداریم. غروری که از این محبت احساس می‌کرد و امتنانی که در برابر آن از خود نشان می‌داد مانند کارد به قلب ما فرو می‌رفت؛ چون ما بهیچ‌وجه مستحق این امتنان نبودیم. سرانجام، وقتی که از یکدیگر جدا شدیم، نیکلاوس رنگش برافروخته شد و گفت که چنین روز خوشی را بعمر خود ندیده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که بخانه بازمی‌گشتیم زپی گفت:«ما همیشه برای نیکلاوس ارزش قایل بودیم، اما هرگز مثل حالا که داریم او را از دست می‌دهیم برایمان عزیز نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردا و روز بعد ما همه اوقات فراغت خود را با نیکلاوس گذراندیم و اوقاتی را که ما (و واو) از کار و سایر وظایفمان می‌زدیم بر آن می‌افزودیم. این عمل برای هر سه‌تا بقیمت دشنام‌های سخت و تهدید و کتک تمام میشد. هر روز صبح ما دونفر با تکان سختی از خواب می‌پریدیم و همین‌طور که روزها یکی پس از دیگری بسرعت می‌گذشت می‌گفتیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقط ده روز دیگر، فقط نه روز دیگر، فقط هشت روز دیگر، فقط هفت روز دیگر.» مهلت ما متصل کم می‌شد. در تمام این مدت نیکلاوس خوش و خرم بود و همیشه از این‌که ما را مثل خود شادمان نمی‌دید، متحیر و متعجب می‌شد. حداعلای کوشش خود را می‌کرد که ما را سر دماغ بیاورد، اما پیروزیش در این امر همیشه توخالی بود. می‌دید که شادی ما از ته دل نیست و خنده‌هایمان گویی به مانعی برمی‌خورد و مبدل به آه می‌گردد. می‌کوشید که علت را دریابد تا بلکه بتواند ما را در رهایی از گرفتاریمان یاری کند یا لااقل باسهیم شدن در اندوهمان بار آن‌را بردوش ما سبک‌تر سازد؛ این بود که ما برای فریفتن و آرام ساختن او ناچار بودیم دروغ‌های بسیاری ببافیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ناراحت‌کننده‌تر از همه این بود که نیکلاوس مدام در کار نقشه کشیدن بود و این نقشه‌ها غالباً از حد روز سیزدهم تجاوز می‌کرد! هرگاه این وضع پیش‌ می‌آمد، روح ما معذب می‌شد. تمام فکر و ذکر نیکلاوس مصروف این می‌گردید که راهی برای برطرف کردن افسردگی و بازگرداندن نشاط ما پیدا کند. و بالاخره هنگامی که بیش از سه روز دیگر مهلت نداشت فکری بخاطرش رسید که خیلی او را خوشحال کرد، و این فکر عبارت بود از برپا کردن یک مجلس رقص و بازی دختر و پسر، و محل آن‌را همان‌جایی که نخستین‌بار شیطان را دیده بودیم و روز آن‌را روز چهاردم معین کرد. این تاریخ برای ما وحشتناک بود، زیرا روز چهاردم می‌بایست روز تشییع جنازهٔ او باشد. ما جرأت اعتراض نداشتیم زیرا اگر اعتراض می‌کردیم می‌پرسید «چرا» و ما نمی‌توانستیم به‌این «چرا» جواب بدهیم. نیکلاوس از ما خواست که در دعوت مهمانانش به‌او کمک کنیم و ما هم کمک کردیم ـ آخر انسان نمی‌تواند خواهش دوستی را که چندروزی بیش از عمرش باقی نمانده رد کند. اما دعوت کردن این مهمانان کار وحشتناکی بود، زیرا در حقیقت آن‌ها را به‌مجلس ختم او دعوت می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن یازده روز روزهای وحشتناکی بود، ومعهذا، با این‌که اکنون عمری بین امروز و آن روزها فاصله افتاده است، خاطرهٔ آن‌ها نزد من گرامی و زیبا است. در حقیقت این روزها روزهای رفاقت و معاشرت با مردهٔ مقدسی بود و من هیچ رفاقتی را مانند آن صمیمانه و گرانبها ندیده‌ام. دامان ساعت‌ها و دقیقه‌ها را می‌چسبیدیم و آن‌ها را همچنان که می‌گذشتند و بدیار عدم می‌رفتند می‌شمردم ـ مانند شخص مهمی که گنجینه‌اش را سکه سکه ازو می‌ربایند و برای جلوگیری از آن کاری از دستش ساخته نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که شب آخرین روز را رسید، ما بچه‌ها تا دیروقت بیرون ماندیم. البته من و زپی بدکاری می‌کردیم که نیکلاوس را تا آن وقت شب نگه می‌داشتیم، اما نمی‌توانستیم ازو جدا بشویم؛ این بود که خیلی دیروقت او را دم در خانه‌شان ترک گفتیم. پس از رفتن او مدتی ماندیم و گوش دادیم و آن‌چه از آن می‌ترسیدیم رخ داد؛ یعنی پدر نیکلاوس او را کتک زد و ماصدای جیغ او را شنیدیم، ولی لحظه‌ای پس از گوش دادن با شتاب روانه شدیم و از این واقعه که خودمان باعث آن بودیم سخت متأسف شدیم. برای پدر نیکلاوس هم دلمان می‌سوخت، زیرا پیش خودمان فکر می‌کردیم که:«اگر می‌دانست... اگر می‌دانست...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح روز بعد نیکلاوس در محل معهود به‌دیدن ما نیامد، بنابراین ما رفتیم که ببینیم چه شده است. مادرش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر نیملاوس از این کارهای شما حوصله‌اس پاک سر رفته و دیگر اجازه نمی‌دهد این وضع ادامه پیدا کند. نیمی از اوقاتی که ما به‌نیک احتیاج داریم پیدایش نیست و بعد معلوم می‌شود که با شما دونفر مشغول ولگردی بوده. دیشب پدرش او را کتک زد. اینکار سابق همیشه ما ناراحت می‌کرد و بارها من واسطه شده‌ام و از پدرش خواهش کرده‌ام که او را ببخشد، ولی اینبار نیکلاوس بیهوده دست به‌دامن من شد، برای این‌که خود من‌‌هم اوقاتم از دست او تلخ شده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با صدایی که کمی می‌لرزید گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کاش همین یک دفعه هم او را نجات داده بودید. اگر این‌کار را می‌کردید یک روزی بیاد آوردنش قلبتان را تسلی می‌داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس مشغول اطو کشیدن بود و پشتش بطرف من بود. بشنیدن این حرف با قیافهٔ متعجب و یکه خورده بطرف من برگشت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منظورت از این حرف چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من غافلگیر شدم و نمی‌دانستم چه جواب بدهم، و در نتیجه در وضع ناجوری گیر کردم، چون او همچنان به‌من نگاه می‌کرد و من مات مانده بوم، اما زپی زرنگی کرد و سکوت را شکست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب دیگر، اگر این کار را می‌کردید البته بیاد آوردنش برایتان خوشایند بود. چون علت این‌که ما دیشب این‌قدر دیر کردیم این‌بود که نیکلاوس داشت از خوبی و مهربانی شما برایمان تعریف می‌کرد و می‌گفت وقتی که شما پهلویش هستید و ضامنش می‌شوید هرگز کتک نمی‌خورد. نیکلاوس بقدری گرم صحبت شده بود و ماهم بقدری علاقه‌مند بشنیدن تعریف‌های او شده بودیم که نفهمیدیم وقت گذشته و چقدر دیر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«راستی؟ راست می‌گویی؟» و پیش‌بندش را به‌چشم‌هایش مالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از تئودور بپرسید. او هم می‌داند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«نیک من پسر نازنین خوبی است. الهی دست‌هایم بشکند که گذاشتم دیشب کتک بخورد. دیگر هرگز این کار را نخواهم کرد. فکرش را بکنید دیشب تمام مدتی که من آنجا نشسته بودم و از دست او عصبانی بودم و نفرینش می‌کردم او مشغول تعریف از من بوده. خدایا، کاشکی ما می‌فهمیدیم! اگر می‌فهمیدیم هیچ‌وقت کار خبط و خطا از ما سر نمی‌زد؛ ولی افسوس که ما حیوانات کور و بیچاره‌ای هستیم که کورمال کورمال حرکت می‌کنم و دائماً مرتکب اشتباه می‌شویم. از این به‌بعد هروقت واقعهٔ دیشب را بخاطر بیاورم قلبم فشرده خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس هم مثل دیگران بود، گویی در آن روزهای شوم هر کس دهان باز می‌کرد می‌بایست تن ما را بلرزاند. این مردم دیدهٔ بینا نداشتند و نمی‌دانستند که آنچه برحسب تصادف از دهانشان خارج می‌شود چه حقایق غم‌انگیزی در بر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی پرسید که آیا نیکلاوس اجازه دارد با ما بیرون بیاید یا نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس گفت:«متأسفانه خیر، پدرش برای این‌که بیشتر او را تنبیه کرده باشد اجازه نداده است که امروز از خانه بیرون برود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امید فراوانی در قلب ما پدیدار شد! من این‌را از چشمان زپی نیز خواندم. و نزد خود اندیشیدم که: اگر نتواند از خانه بیرون برود پس غرق هم نمی‌تواند بشود. زپی برای حصول اطمینان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تمام روز را باید توی خانه بماند یا فقط صبح را؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تمام روز را. حیف، چه روز خوبی است و نیکلاوس هم صبح عادت ندارد توی خانه بماند. اما حالا دارد نقشهٔ میهمانیش را می‌کشد و شاید همین کار باعث سرگرمی او بشود. خدا کند که زیاد دلتنگ نباشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی از حالت چشمان ما در نیکلاوس جرأت یافت و پرسید که آیا می‌توانیم برویم بالا نزد نیکلاوس و او را سرگرم کنیم یا نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس با لحن گرمی گفت:«قدم شما بروی چشم. این‌را می‌گویند دوستی حقیقی. حالا شما می‌توانستید توی دشت و جنگل گردش کنید و خوش باشید. شما بچه‌های خوبی هستید، هرچند راه‌هایی که برای نشان دادن خوبی خودتان پیدا می‌کنید غالباً رضایت بخش نیست. این نان شیرینی را برای خودتان بگیرید و این‌را هم از طرف من به‌نیکلاوس بدهید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که وارد اتاق نیکلاوس شدیم نخستین چیزی که توجه ما را جلب کرد ساعت بود ـ ساعت یک ربع به‌ده را نشان می‌داد. آیا راست؟ فقط چند دقیقهٔ دیگر از زندگی او باقیست! من فشاری در قلب خود احساس کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس از جا پرید و به‌ما خوشامد گفت. نقشه‌هایی که برای مهمانیش کشیده بود او را سردماغ آورده بود و دیگر احساس دلتنگی نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«بنشینید و ببینید من چکار کرده‌ام. یک بادبادکی درست کرده‌ام که دلتان را خواهد برد. توی مطبخ گذاشته‌ام که خشک بشود؛ الآن می‌روم و آن‌را می‌آوردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس پول‌هایی را که یک شاهی صنار جمع کرده بود، داده بود اسباب‌بازی‌های قشنگ خریده بود که در مهمانی بعنوان جایزه میان بچه‌ها تقسیم کند، و این اسباب‌بازی‌ها را بطرز جالب و زیبایی روی میز چیده بود. به‌ما گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من می‌روم اگر بادبادک بقدر کافی خشک نشده بود به‌مادرم می‌گویم که یک اطویی رویش بکشد. شما این چیزها را تماشا کنید تا من برگردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌وقت از اطاق بیرون رفت و سوت زنان و تلق تلق کنان از پله‌ها سرازیر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما به چیزهای روی میز نگاه نکردیم. هیچ چیز جز ساعت نمی‌توانست توجه ما را بخود جلب کند. نشستیم و در سکوت محض به‌ساعت خیره شدیم و به‌صدای تیک‌تیک آن گوش دادیم و هربار که عقربک از جا حرکت می‌کرد با علامت سر تایید می‌کردیم که از این مسابقهٔ مرگ و زندگی یک دقیقه دیگر هم گذشت. بالاخره زپی نفس عمیقی کشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو دقیقه به ده مانده است. هفت دقیقهٔ دیگر هم که بگذرد، نیکلاوس از نقطهٔ مرگ خواهد گذشت. تئودور، نیکلاوس نجات خواهد یافت نجات خواهد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیس. من خیلی ناراحتم. مواظب ساعت باش و حرف نزن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنج دقیقه دیگر هم گذشت. از فرط هیجان نفس نفس می‌زدیم. سه دقیقهٔ دیگر هم گذشت و صدای پایی روی پلکان شنیده شد. گفتیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نجات یافت!» و از جا پریدیم و بطرف در رفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس وارد شد. بادبادک را در دست داشت. گفت:«ببینید چه قشنگ است. نیکلاوس خیلی سر این بادبادک زحمت کشید. گمان می‌کنم از طلوع آفتاب مشغول بود و وقتی که شما آمدید تازه تمامش کرده بود.» بادبادک را به دیوار تکیه داد و خودش عقب ایستاد که آن‌را ورانداز کند. «این عکس‌ها را خود نیکلاوس کشیده و بنظر من خیلی هم خوب کشیده. البته قبول دارم که عکس کلیسا خیلی خوب در نیامده، آن پل را نگاه کن، هرکس ببیند در ظرف یک دقیقه می‌تواند پل را تشخیص بدهد. نیکلاوس به من گفت که این بادبادک را بیاورم بالا خدایا، هفت دقیقه از ده گذشته و من...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نیکلاس کجا است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نیکلاوس؟ آه، الان می‌آید، یک دقیقه رفت بیرون.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بیرون؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، همین‌که آمد پائین مادر لیزا آمد و گفت که بچه‌اش گم شده و چون قدری ناراحت بود من به‌نیکلاوس گفتم که دستور پدرش اهمیت ندارد، برود لیزا را پیدا کند...آه، شما دوتا چرا انقدر رنگتان پریده؟ حتماً حالتان بهم خورده؟ بنشینید من یک چیزی برایتان بیاورم. آن نان شیرینی به‌مزاجتان نساخته. آن نان یک قدری ثقیل است ولی من فکر کردم که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدون آن‌که جمله‌اش را تمام کند ناپدید شد و ما فقط بطرف پنجره دویدیم دم رودخانه نگاه کردیم. در آنسوی پل جمعیت انبوهی گرد آمده بودند و مردم از هر طرف به‌آن نقطه می‌دویدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخ، دیدی کار از کار گذشت. بیچاره نیکلاوس! آخر چرا مادرش گذاشت که از خانه بیرون برود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی درحالی که بغض گلویش را می‌فشرد گفت:«بیا برویم، زودباش دیگر طاقت دیدن مادرش را نداریم. پنج دقیقه دیگر خواهد فهمید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مقدر نبود که ما فرار کنیم. مادر نیکلاوس درحالی که شربت تقویت قلب در دست داشت در پای پلکان ظاهر شد و ما را نشاند و دوا را بخورد ما داد. بعد در قیافهٔ ما دقیق شد که اثر آن‌را ببیند، اما ظاهراً راضی نشد. در نتیجه ما را بیشتر نگه‌داشت و بخودش ناسزا گفت که چرا آن شیرینی مضر را به‌ما داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین موقع آنچه نگرانش بودیم رخ داد. بیرون صدای پا شنیده شد و عده‌ای آهسته، سر برهنه وارد شدند و جسد دو غریق را روی تختخواب نهادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بیچاره فریاد زد:«وای خدایا!» و زانو زد که جسد بی‌جان پسرش را در آغوش گرفت و صورت خیس او را غرق بوسه ساخت.«وای که من فرستادمش و خودم باعث مرگش شدم. اگر دستور پدرش را اطاعت کرده بودم و او را در خانه نگه‌داشته بودم، اینطور نمی‌شد. من بسزای کار خود رسیدم. دیشب به‌بچه‌ام ظلم کردم، و بچه‌ام التماس می‌کرد که جانبش را بگیرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نیکلاوس همین‌طور گریه و زاری را ادامه داد و همهٔ زن‌ها گریه کردند و دلشان بحال او سوخت و کوشیدند که او را تسلیت بدهند، ولی او گناه خود را نمی‌بخشید و خاطرش تسلی نمی‌یافت و مرتب می‌گفت:«اگر او را نفرستاده بودم، حالا صحیح و سالم بود. خدایا من قاتل بچه‌ام شدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مردم خود را بخاطر کاری که کرده‌اند سرزنش می‌کنند، این بلاهت آن‌ها را نشان می‌دهد. شیطان می‌داند و هم او گفت که هیچ اتفاقی رخ نمی‌دهد مگر آن‌که نخستین عمل انسان آن‌را مقدر و اجتناب‌ناپذیر ساخته باشد. بنابراین هیچ‌کس نمی‌تواند باراده‌ٔ خود نقشه را تغییر دهد و یا یک حلقه از سلسلهٔ وقایع را قطع کند. دراین هنگام صدای جیغ شنیدیم و مادر لیزا شیون کنان با یقهٔ پاره و گیسوی پریشان خود را از میان جمعیت گذراند و با فریاد و فغان بروی جنازهٔ کودکش افتاد و او را غرق بوسه ساخت. بالاخره پس از آن شیون و زاری شدید از جا برخاست و مشت‌هایش را گره کرد و صورت اشک‌ آلودش سخت و خشمگین شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دو هفته بود که خواب‌های وحشتناکی می‌دیدم و بدلم برات شده بود که عفریت مرگ عزیزترین چیزهایم را از چنگم خواهد ربود، و شبانه روز بخاک می‌افتادم و از درگاه خدا تمنی می‌کردم که بر من رحم کند و طفل معصومم را از من نگیرد. حالا اینست جوابی که خدا به من داده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه، خدا فرزندش را از بلایای بسیاری نجات داده بود و او نمی‌دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر لیزا اشک را از چشمان و گونه‌های خود سترد و لحظه‌ای به فرزندش خیره شد و با دست صورت و موهای او را نوازش داد و سپس بار دیگر با لحن دردناکی به‌سخن درآمد و گفت:«در آن دل سنگش ذره‌ای رحم پیدا نمی‌شود. من دیگر هرگز دعا نخواهم کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه کودک مرده‌اش را در بغل گرفت و بیرون رفت. جمعیت برایش راه باز کردند. مردم از کلمات وحشتناکی که او بزبان آورده بود مات و مبهوت شده بودند. وای که چه زن بیچاره‌ای بود! همانطور که شیطان گفته بود ما خوب و بد را از هم تمیز نمی‌دهیم و همیشه یکی را با دیگری اشتباه می‌کنیم. از آن هنگام تا کنون بارها بارها شنیده‌ام که مردم بدرگاه خدا دعا می‌کنند که جان بیماری را نجات ببخشد، ولی من هرگز خودم این کار را نکرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز بعد مراسم تشییع هردو جنازه در کلیسای کوچک دهکده بعمل آمد. همه آنجا حاضر بودند ـ از جمله مهمانان مجلس مهمانی نیکلاوس. شیطان هم بود و بودنش بجا بود، چه این مراسم به سعی و اهتمام او بعمل می‌آمد. نیکلاوس بدون انجام گرفتن تشریفات مذهبی زندگی را بدرود گفته بود و برای بجا اوردن این تشریفات اعانه جمع‌آوری شد تا او را از عالم اعراف بیرون آورند. اما فقط دوسوم پول لازم جمع شد و پدر و مادر نیکلاوس می‌خواستند مابقی را حتی قرض کنند، ولی شیطان مابقی را داد. شیطان بطور خصوصی به ما گفت که اعرافی وجود ندارد، اما پول برای این دادم که پدر و مادر نیکلاوس از دلواپسی و نگرانی بیرون آیند. ما بزرگواری او را ستودیم، اما او گفت که پول برایم ارزشی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گورستان یکنفر نجار، که بمناسبت کاری که سال گذشته برای مادر لیزا کرده بود پنجاه گروش ازو طلبکار بود، جسد لیزا را بعنوان گروگان نگهداشت. مادر لیزا نتوانسته بود این قرض را بپردازد و اکنون نیز قادر به‌پرداخت آن نبود. نجار جنازه را به خانه‌ٔ خود برد و چهار روز آن‌را در زیرزمین نگهداشت و در این مدت مادر لیزا جلو خانهٔ او گریه و زاری و التماس و درخواست می‌کرد. بعد نجار جنازه را بدون تشریفات مذهبی در محوطهٔ گاودانی برادرش دفن کرد. این کار مادر لیزا را از فرط اندوه و خجلت دیوانه ساخت. این زن س به کوی و برزن نهاد و می‌گشت و به نجار دشنام می‌داد و به قوانین امپراطوری و کلیسا اهانت می‌کرد و دیدن او دل انسان را بدرد می‌آورد. زپی از شیطان خواهش کرد که در این قضیه مداخله کند، اما شیطان گفت که این نجار و سایرین همه افراد نژاد بشر هستند و آنچه می‌کنند کاملاً شایسته و برازندهٔ این نوع حیوان است و افزود که اگر چنین اعمالی فی‌المثل از یک الاغ سر می‌زد من فوراً مداخله می‌کردم، و هرگاه شما چنین چیزی دید مرا خبر کنید که جلو آنرا بگیرم.ـ ما اینطور فهمیدیم که شیطان این را از روی طعن و تمسر می‌گوید، چو مسلماً این قبیل اعمال از هیچ الاغی سر نمی‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پس از چند روز دیدیم که پریشانی آن زن بیچاره برایمان قابل تحمل نیست؛ این بود که با خواهش و التماس از شیطان خواستیم که ببیند آیا می‌تواند راهی پیش پای او بگذارد که بنفعش تمام شود یا نه. شیطان گفت مطابق درازترین راه‌های ممکن برای این زن چهل سال دیگر زندگی میسر است و مطابق کوتاه‌ترین راه بیست و نه سال؛ و هردوی این راه‌ها پر از غم و اندوه و گرسنگی و برهنگی و سرما و رنج و مرارت است. تنها اصلاحی که شیطان می‌توانست بکند این بود که این زن سه دقیقهٔ دیگر از یکی از حلقه‌های سلسله وقایع زندگی خود جهش کند و از ما پرسید که این‌کار را بکنم یا نه. این مهلت برای تصمیم گرفتن بقدری تنگ بود که اعصاب ما داشت تحت فشار خرد می‌شد و قبل از آن‌که فرصت پیدا کنیم و جزئیات آن را جویا شویم، شیطان گفت که چند ثانیهٔ دیگر فرصت از دست می‌رود و ما فریاد زدیم:«بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«تمام شد. آن زن داشت از سرپیچی می‌گذشت و من او را بازگرداندم. این عمل راه زندگی او را تغییر داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، اکنون چه پیش خواهد آمد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هم اکنون درحال پیش آمدن است. آن زن دارد با فشیر{{نشان|۱۳}} نساج صحبت می‌کند. فیشر در نتیجه‌ٔ عصبانیت دست بکاری می‌زند که اگر این اتفاق رخ نداده بود مرتکب نمی‌شد. وقتی که آن زن بالای سر دخترش ایستاده بود و آن کلمات کفرآمیز را بر زبان میراند فیشر هم حاضر بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یعنی چکار خواهد کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هم‌اکنون دارد می‌کند، یعنی دارد آن زن را لو می‌دهد. سه‌روز دیگر او را خواهند سوزاند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان ما  بند آمد و از وحشت برجای خشک شدیم، زیرا اگر ما مداخله نمی‌کردیم آن زن دچار این سرنوشت وحشتناک نمی‌شد. شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آنچه شما فکر می‌کنید حقیقتاً انسانی است ـ یعنی احمقانه است. این زن از سرنوشت وحشتناکی نجات یافته است. او هر وقت می‌مرد به‌بهشت می‌رفت و این مرگ ناگهانی او را بیست و نه سال زودتر از استحقاقش به‌بهشت می‌برد، و بدین‌ترتیب از بیست و نه سال رنج و بدبختی نجات می‌یابد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک لحظه پیش ما داشتیم به‌خود ناسزا می‌گفتیم که دیگر برای دوستانمان هیچ لطف و مرحمتی از شیطان طلب نکنیم؛ چون ظاهراً او جز کشتن اشخاص هیچ لطف و مرحمتی نمی‌شناخت. ولی اکنون شکل قضیه بکلی تغییر یافته بود و ما از کاری که کرده بودیم خوشحال بودیم و اندیشهٔ آن ما را سرشار از خوشی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدت کوتاهی من برای فیشر احساس نگرانی کردم و باترس و لرز پرسیدم:«آیا این واقعه زندگی فیشر را هم تغییر می‌دهد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تغییر؟ البته تغییر می‌دهد؛ آن‌هم تغییر اساسی. اگر لحظهٔ پیش خانم برانت را ندیده بود سال دیگر می‌مرد، یعنی در سی و چهارسالگی. اکنون نود سال عمر خواهد کرد و زندگی مرفه و راحتی خواهد داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما از کاری که برای فیشر انجام داده بودیم احساس شادی . غرورفراوانی می‌کردیم و انتظار داشتیم که شیطان نیز در این حال و احساس با ما همراهی کند اما هیچ نشان شادی در او دیده نشد و این امر ما را ناراحت کرد. منتظر شدیم که خودش به زبان بیاید،‌ اما چیزی نگفت، این بود که ما برای آرام کردن خاطر نگران خود پرسیدیم که آیا این امر بضرر فیشر تمام می‌شود؟ شیطان لحظه‌ای این سوآل را زیر و رو کرد، سپس باقدری با تردید گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راستش را بخواهید موضوع حساسی است. مطابق چندین راه ممکنی که قبلاً پیش پای او باز بود فیشر به‌بهشت می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحشت ما را برداشت:«آه، شیطان، پس با وضع فعلی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، ناراحت نشوید. شما صمیمانه می‌کوشید که لطفی در حق او بکنید و همین‌قدر برای تسلای خاطر شما کافیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وای، وای، آخر این موضوع چه تسلایی می‌تواند به‌ما بدهد؟ تو می‌بایست به‌ما بگویی که چکار داریم می‌کنیم، در آنصورت این کار را نمی‌کردیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن این جرف در شیطان تأثیری نبخشید. او هرگز درد یا اندوهی احساس نکرده بود و از کم و کیف این احوال اطلاع درستی نداشت. فقط بطور نظری، یعنی بطور عقلانی، آن‌ها را می‌شاخت. البته این‌طور شناختن فایدهای ندارد. انسان اگر به‌تجربه این چیزها را نفهمد جز تصور مبهم و نارسایی از آن‌ها نخواهد داشت. ما با تمام قوا کوشیدیم باو بفهمانیم که چه امر وحشتناکی رخ داده است و ما چقدر از این واقعه ناراحت شده‌ایم؛ اما پیدا بود که شیطان موضوع را درک نمی‌کند. گفت بنظر من مهم نیست که فیشر به دوزخ می‌رود یا بهشت. در بخشت جای او خالی نخواهد بود، چون نظایر او آنجا زیاد است. ما سعی کردیم باو بفهمانیم که از مطلب بکلی پرت است و لاغیر؛ اما کوشش ما بجایی نرسید و شیطان گفت که من اهمیتی به فیش نمی‌دهم چون فیشر فراوان پیدا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظهٔ بعد فیشر از آن‌سوی جاده گذشت. دیدن او و بیاد آوردن سرنوشتی که در انتظارش بود و اینکه ما باعث و بانی آن بودیم حال ما را منقلب ساخت. اما خود او چه بی‌خبر بود و نمی‌دانست که چه بر سرش آمده است! از قدم‌های چابک و حرکات زرنگش پیدا بود که از آن بدی که در حق خانم برانت کرده بود چقدر راضی است. با حالت انتظار مرتب به پشت سر خود نگاه می‌کرد. چیزی نگذشت که خانم برانت، که زنجیر به‌دست و پا داشت و مأمورین او را تحت‌الحفظ می‌بردند، پیدا شد. جماعتی پشت سرش راه افتاده بودند و فریاد می‌زدند:«کافر مرتد!» از میان آنها بعضی همان همسایگان و دوستان روزهای خوش او بودند. عده‌ای می‌کوشیدند که او را کتک بزنند. و مامورین آنقدر بخودشان زحمت نمی‌دادند که جلو آنها را بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، شیطان، جلو این‌ها را بگیر!» قبل از آنکه بیاد بیاوریم که شیطان بدون تغییر دادن زندگی آنها نمی‌تواند این‌کار را بکند، این کلمات از دهان ما خارج شد. شیطان آهسته بطرف آنها فوت کرد و آنها تلوتلو خودرند و به‌هوا چنگ انداختند و بعد از یکدیگر جدا شدند و جیغ‌زنان هریک بسویی گریختند ـ گویی از درد تحمل‌ناپذیری رنج می‌بردند. شیطان با آن فوت یک دنده از یکایک آنها شکسته بود. ما بی‌اختیار پرسیدیم که آیا زندگی آنها تغییری یافته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، البته. بعضی عمرشان دراز شده و بعضی کوتاه. عدهٔ کمی از این تغییر بطرق مختلف فایده می‌برند، اما فقط همان عدهٔ کم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نپرسیدیم که آیا همان سرنوشت فیشر بیچاره را گریبانگیر آنها ساخته‌ایم یا نه. میل نداشتیم بداینم. به‌میل باطنی شیطان برای مهربانی کردن به‌مردم اعتقاد کامل داشتیم، ولی به‌صحبت قضاوت او بی‌اعتقاد شده بودیم. در این هنگام بود که شوق شوق فزایندهٔ ما به‌اینکه ازو بخواهیم نظری به‌زندگی خود بیندازد و آنرا اصلاح کند رفته رفته از دل ما رخت بر بست و علائق دیگری جای آنرا گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع محاکمهٔ خانم برانت یکی دو روز نقل مجالس دهکده بود و آن بلای اسرارآمیزی که بر سر آن جماعت آمده بود همه را شگفت کرده بود و جلسه محاکمهٔ خانم برانت مملو از جمعیت شد. خانم برانت سهل و ساده محکوم شد، زیرا در همان جلسهٔ محاکمه نیز آن کلمات کفرآمیز را بار دیگر برزبان آورد و گفت که حاضر نیستم آنها را پس بگیرم. هنگامی که باو اخطار کردند با این کار جان خود را بخطر می‌اندازی، گفت چه بهتر، برای اینکه من از جان خود سیر شده‌ام، حاضرم با شیاطین در جهنم بسر ببرم ولی چشمم به‌دلقک‌های این ده نیفتد. او را متهم کردند که دنده‌های مردم را بقوت سحر و جادو شکسته است و ازو پرسیدند که آیا جادوگری یا نه. با خشم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، اگر من چنین قدرتی می‌داشتم، خیال می‌کنید شما مردم ریاکار را پنج دقیقه زنده می‌گذاشتم؟ نخیر. همهٔ شما را می‌کشتم. حکمتان را بدهید و مرا راحت بگذارید که از دیدار روی شما خسته شده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خانم برانت مجرم شناخته شد و محکمه او را تکفیر کرد و از نعمات بهشت محروم و به‌آتش دوزخ محکومش ساخت. آنگاه پلاس بر او پوشاندند و تحویل قوای نظامیش دادند و به‌میدان بازارش بردند. دراین مدت ناقوس کلیسا با ابهت تمام نواخته می‌شد. ما دیدیم که او را به چوبهٔ اعدام بستند و نخستین پردهٔ کبود رنگ دود را که در هوا آرام برخاست تماشا کردیم. آنگاه بود که چهرهٔ خشمگین او نرم و ملایم شد و با لحن مهربانی به‌جماعت انبوهی که در برابرش ایستاده بودند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در ایام خیلی قدیم، وقتی که ما اطفال معصومی بیش نبودیم، شما هم‌بازی من بودید. بخاطر آن ایام من شما را می‌بخشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ما از آنجا دور شدیم  و دیگر سوختن او را ندیدیم، اما با آنکه انگشت توی گوش‌هایمان گذاشتیم، صدای جیغ‌های او را شنیدیم. هنگامی که صدایش خاموش شد دانستیم که علی‌رغم تکفیر محکمه اکنون در بهشت بسر می‌برد، و از مرگ او خوشحال شدیم و از این اینکه باث آن مرگ شده بودیم متاسف نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندی پس از این ماجرا یک روز بار دیگر سروکلهٔ شیطان پیدا شد. ما همیشه نگران آمدن او بودیم زیرا با بودن او زندگی هرگز ملال‌انگیز نبود. این‌بار شیطان در همان جایی که نخستین بار در جنگل او را دیده بودیم بسراغمان آمد. چون بچه بودیم ازو خواستیم نمایشی برای ما بدهد و ما را سرگرم کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بسیار خب. میل دارید تاریخ تکامل نوع بشر را ببینید، یعنی تاریخ تکانل آن چیزی که بشر اسمش را تمدن گذشته است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که بله، میل داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان با یک فکر کردن آن محل را صورت باغ بهشت درآورد و ما هابیل را دیدیم که در عبادتگاه خود مشغول عبادت است. بعد قابیل در حالی که قلبه سنگ خود را در دست داشت بطرف او آمد و پیدا بود که ما را نمی‌بیند بطوری که اگر من خودم را کنار نمی‌کشیدم پایم را لگد می‌کرد. آنگاه بزبانی که ما نمی‌فهمیدیم با برادر خود حرف زد، بعد عصبانی شد و بنای توپ و تشر زدن را نهاد و ما فهمیدیم که اکنون چه خواهد شد و لحظه‌ای سر خود را برگرداندیم، اما صدای ضربات قلبه سنگ و فریاد و ناله را شنیدیم؛ سپس سکوت حکمفرما شد و بعد هابیل را دیدیم که در خون خود غوطه‌ور است و دارد جان می‌دهد و قابیل بالاس سرش ایستاده و بی‌آنکه آثار پشیمانی از چهره‌اش هویدا باشد با نگاه انتقام‌جو اورا می‌نگرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه این منظره ناپدید شد و پس از آن یک سلسه جنگ‌ها و قتل‌ها و کشتارهای نامعلوم آمد. بعد طوفان نوح رخ داد و کشتی نوح در میان امواج خروشان بالا و پایین می‌رفت و از فاصلهٔ دور کوه‌های مرتفع در پس پرده‌ٔ باران بطور محو و مبهم دیده می‌شد. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پیشرفت نژاد شما رضایت‌بخش نبود، اینست که اکنون یکبار دیگر فرصت تکامل و ترقی به‌آن داده می‌شود.» صحنه عوض شد و خود نوح را دیدیم که از بادهٔ ناب سرمست بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد شهر لوط را دیدیم و شاهد بودیم که در آن شهر بقول شیطان در جستجوی«دو سه نفر آدم محترم» می‌گشتند. بعد لوط پیغمبر را با دخترانش در غار دیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد نوبت جنگ‌های عبرانیان رسید و دیدیم که فاتحان، بازماندگان جانب مغلوب را با گله‌های گاو و گوسفندشان قتل عام می‌کنند و دختران جوان آن‌ها را زنده زنده می‌گیرند و بین خود تقسیم می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد جیل آمد و او را دیدیم که وارد خیمه شد و به‌شقیقهٔ مهمانی که در خواب بود میخ کوبید، و ما بقدری نزدیک بودیم که وقتی خون فواره زد و به‌شکل جوی باریکی جلو پای ما راه افتاد اگر می‌خواستیم می‌توانستیم پای خود را به‌آن خون آغشته سازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد جنگ‌های مصر و یونان و روم خون‌ریزی‌ها و کشتارهای وحشتناک پیش آمد و خیانت رومیان را نسبته به کارتاژی‌ها و قتل عام مشمئز کنندهٔ آن قوم دلیر را دیدیم؛ همچنین شاهد حملهٔ فیصر به‌بریتانیا بودیم که بقول شیطا«علت آن این نبود که وحشیان جزیرهٔ بریتانیا به‌او آزاری رسانده بودند بلکه سببش این بود که قیصر سرزمین آن‌ها را می‌خواست و قصد داشت مواهب تمدن را بر بیوه‌زنان و یتیمان آن‌جا ارزانی کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس مسیحیت به دنیا آمد. آنگاه قرون مختلف تاریخ اروپا از جلو چشم ما رژه رفتند و مسیحیت را دیدم که درست در دست تمدن از خلال این قرون گذشت و بقول شیطان، همه جا پشت‌سر خود قحطی مرگ و فلاکت و سایر علابیم ترقی نژاد بشر را از خود بجا گذاشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه همه‌اش جنگ و دگر جنگ و باز جنگ بود که در تمام اروپا، بل در تمام جهان، دیده می‌شد. بقول شیطان «گاهی بخاطر منافع خصوصی خاندان‌های سلطنتی و گاهی برای منکوب کردن یک ملا ضعیف جنگ در می‌گرفت، اما هرگز نشد که هیچ حنگی از طرف ملت متجاوزی به‌منظوری خیر و پاکیزه آغاز گردد ـ چنین جنگی در سراسر تاریخ بشر سابقه ندارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس شیطان گفت:«خوب، اکنون که تاریخ تکامل و ترقی نژاد خود را دید، باید ازعان کنید که در حد خود بسیار عالی بود. اکنون باید آینده را نشان بدهیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس کشتارهایی به‌ما نشان داد که از لحاظ امحاء حیات بشری از آنچه قبلاً دیده بودیم وحشتناک‌تر و از لحاظ تجهیزات جنگی صد برابر ویران‌کننده‌تر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«ملاحظه می‌کنید که بطور مداوم ترقی ادامه دارد. قابیل جنایت خود را بوسیلهٔ یک قلبه سنگ مرتکب شد، عبرانیان بوسیلهٔ نیزه و شمشیر خون مردمان را می‌ریختند، یونانیان زره و فن ظریف تشکیلات نظامی و سرداری را بدان افزودند، مسیحیان توپ و باروت آوردند، و همین ملت تاچندی دیگر بقدری در فن آدم‌کشی ترقی خواهد کرد که عموم مردم معترف خواهند شد که الحق اگر تمدن مسیحی نبود جنگ تا ابدالدهر امر ناچیز و بی‌مقدار باقی می‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه شیطان به‌سنگدلانه‌ترین طرزی شروع به‌خندیدن کرد و نژاد بشر را بباد تمسخر گرفت، و حال آن‌که می‌دانست آنچه می‌گوید باعث رنجش و آزردگی ما می‌گردد. این کاری بود که فقط از یک‌ نفر فرشته بر می‌آمد. آخر رنج بردن در نظر آن‌ها معنی و مفهومی ندارد؛ آن‌ها جز آنچه بطور افواهی شنیده‌اند از مفهوم درد و رنج اطلاعی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندبار من و زپی با فروتنی تمام کوشیده بودیم که او را به‌دیانت مسیح مشرف کنیم، و چون او هم ساکت مانده بود ما سکوت او را حمل بر رضا کرده بودیم. اما از این حرف‌های او معلوم می‌شد که ما نتوانسته بودیم تأثیر عمیقی در او بکنیم. این فکر ما را متأسف ساخت و دانستیم که یک نفر مبلغ مسیحیت وقتی که امیدش به‌نومیدی مبدل می‌گردد چه حالی پیدا می‌کند. ولی چون می‌دانستیم که اکنون وقت آن نیست که نیت خود را دنبال کنیم، اندوه‌مان را پیش خودمان نگه داشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان آن خندهٔ سندگدلانهٔ خود را تمام کرد و گفت:«بعلاوه پیشرفت بسیار جالبی است. در ظرف پنج یا شش هزارسال پنج یا شش تمدن طلوع کرده و ببار آمده  بر دنیا حکم‌فرما شده و سپس افول کرده و ناپدید شده است. جز تمدن اخیر هیچ یک از تمدن‌ها نتوانسته‌اند یک طریقهٔ آدم‌کشی که وافی به‌مقصود باشد ابداع کنند. چون کشتار مردم هدف عمدهٔ نژاد بشر را تشکیل می‌دهد، همهٔ این تمدن‌ها حداعلای کوشش خود را کرده‌اند، ولی فقط تمدن مسیحی است که توانسته دراین زمینه به‌ پیروزی‌های پرافتخار نایل گردد. یکی دو قرن دیگر همه قبول خواهند کرد که بهترین و قادرترین آدم‌کشان در میان مسیحیان پیدا می‌شونذ، و آن‌وقت است که دنیای شرک و کفر همچون طفل دبستانی از مسیحیان درس خواهد گرفت ـ البته نه برای فراگرفتن دین آن‌ها، بلکه برای یاد گرفتن طرز کار توپ‌هایشان. ترک‌ها و چینی‌ها از آن توپ‌ها خواهند خرید تا مبلغین مسیحی را بدم آن‌ها بگذازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام نمایش شیطان بار دیگر راه افتاده بود و جلو چشم ما در ظرف دو سه قرن ملت پس از ملت گذشتند. این ملت‌ها صف بی‌انتهای عظیمی را تشکیل می‌دادند و با هم گلاویز می‌شدند و تلاش و تقلا می‌کردند و در دریایی از خون که به‌دود جنگ آلوده بود غوطه می‌خوردند و از میان این دریای خون پرچم‌ها می‌درخشیدند و گلوله‌های سرخ از دهانه‌ٔ توپ‌ها به‌پرواز در می‌آمدند و مدام غرش توپ و فریاد و فغان زخمیان و پرندگان بگوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان با آن خنده‌ٔ شیطانیش گفت:«نتیجه‌ٔ این کارها چه می‌شود؟ هیچ. هیچ چیزی عاید شما نمی‌شود. همیشه همان جایی که فرو رفته‌اید سر در می‌آورید. یک میلیون سال است که این نژاد روی این خط حرکت کرده و همین عمل مهمل بی‌معنا را مرتباً تکرار کرده است. حال مقصود و هدف از این عمل چیست؟ هیچ حکمت و فلسفه‌ای نمی‌تواند حدس بزند! کیست که از این اعمال فایده می‌برد؟ هیچ‌کس، جز مشتی سلاطین غاصب و اشرافی که مردم را تحقیر و تخفیف می‌کنند و اگر دست به آن‌ها بزنید احساس می‌کنند که آلوده و کثیف شده‌اند و اگر بدرخانه‌شان بروید در را بروی شما می‌بندند؛ همان کسانی که بردگیشان را می‌کنید، برایشان می‌جنگید، و در راهشان جان می‌دهید، و نه تنها از این کار خجالت نمی‌کشید، بلکه افتخار هم می‌کنید؛ همان کسانی که وجودشان اهانت دائمی به‌شما است و شما از شوریدن در مقابل این اهانت دائمی می‌ترسید؛ کسانی که از صدقات شما روزگار می‌گذراند و معهذا رفتارشان با شما رفتار ولی‌نعمت با گداست؛ کسانی که با شما به‌زبان خداوند یا برده سخن می‌گویند و بزبان برده با خداوند جواب می‌شوندند؛ کسانی که شما با زبان آن‌ها را می‌پرستید و حال آن‌که در قلب خود ـ اگر قلبی داشته باشید ـ خود را بخاطر این پرستش نفرین می‌کنید. آدم ابوالبشر یک نفر ریاکار و جبون بود و این صفات هنوز در ختم و ترکهٔ لو بقوت خود باقی است: این شالوده‌ای است که تمدن باید تماماً روی آن بنا شود. بنوشید بسلامتی بقای ریا و جبن! بنوشید بسلامتی توسعه و تزاید ریا و جبن! بسلامتی...» در این موقع شیطان از چشمان ما خواند که چقدر رنجیده‌ایم خنده‌اش را خورد و رفتارش را عوض کرد. بعد با ملایمت گفت:«نه، بسلامتی هم‌دیگر می‌نوشیم و یقهٔ تمدن را رها می‌کنیم. شرابی که بصرف میل ما از هوا در دست‌‌هایمان ریخته است شراب زمینی است و بدرد آن شعار دیگری که دادم می‌خورد. جام‌ها را بدور بیندازید، اکنون از آن شرابی خواهیم خورد که تاکنون این جهان خاکی نظیر آن را بخود ندیده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما اطاعت کردیم و دست بردیم و آن جام‌هایی را که از آسمان فرود می‌آمد گرفتیم. جام‌های شکیل و زیبائی بود؛ اما جنس آن از هیچ ماده‌ای که ما می‌شناسیم نبود. این جام‌ها انگار جان داشتند و حرکت می‌کردند، و بدون شک رنگ‌های آن در حرکت بودند. رنگ‌هاشان بسیار درخشان و روشن بودند، و هرگز قرار نمی‌گرفتند، بلکه بصورت امواج رنگین سرشار از زیبایی نوسان می‌کردن دو بیکدیگر برمی‌خوردندو درهم می‌ریختند و بصورت توده‌های رنگ مسحورکننده به‌اطراف می‌پاشیدند. بنظر من مانند حباب‌های رنگینی بودند که در میان امواج خود را می‌شویند و انوار آسمانی خود را باطراف می‌پراکندند. جام‌ها را به چیزی تشبیه کردم اما هیچ چیز که بتوان خود شراب را با آن قیاس کرد وجود ندارد. شراب را نوشیدیم و خود را در حال نشئه و خلسه‌ٔ غرب و جاودانه‌ای یافتیم. گویی بهشت پنهانی در ما حلول کرده بود. چشمان زپی پر از اشک شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما هم یک روز آنجا خواهیم بود و آن‌وقت...» نگاه ترس آلودی به‌شیطان انداخت و بنظر من امیدوار بود شیطان بگوید:«بله، تو هم روزی در آن‌جا خواهی بود،» اما شیطان مثل این‌که حواسش جای دیگری بود و چیزی نگفت. این امر مرا سخت ترساند، برای این‌که من می‌دانستم که شیطان شنیده بود. هیچ‌چیز گفته یا ناگفته‌ای ازو پنهان نبود. زپی بیچاره هم قیافه‌ٔ ناراحتی پیدا کرد و حرف خود را ناتمام گذاشت. جام‌ها از زمین برخاستند و از نظر ناپدید شدند. چرا این جام‌ها نزد ما نماندند؟ رفتن آن‌ها نشانه‌ٔ بدی بنظر می‌رسید و بهمین جهت ما دلتنگ و گرفته خاطر شدیم. آیا من بار دیگر جام خود ا خواهم دید؟ آیا زپی جام خود را خواهد دید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱}}Eseldorf&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۲}}Marget&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۳}}Wilhelm Meidling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Nikolaus bauman&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۵}}Seppi wohlmeyer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۶}}Theodor fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۷}}Philip traum&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۸}}دوکات واحد پول&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۹}}Ursula&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۰}}Gottfrued Narr&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۱}}Bartel Sperling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۲}}Lisa Brandt&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۳}}Fischer&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=38159</id>
		<title>بیگانه‌ئی در دهکده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=38159"/>
		<updated>2013-01-30T18:39:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تابپ تا ابتدای بخش۸&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P064.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P065.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P066.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P067.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P068.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مارک تواین]]&lt;br /&gt;
[[رده:نجف دریابندری]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک تواین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; نویسندهٔ امریکائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نجف دریابندری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرها از: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضا ممیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال ۱۵۹۰ بود. جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطی هنوز در آن سرزمین ادامه داشت و آنطور که معلوم می‌شد خیال داشت تا ابدالدهر نیز ادامه یابد. بعضی حتی عقربهٔ زمان را قرنها به عقب برمی‌گرداندند؛ می‌گفتند که اگر وضع فکری و روحی مردم را ملاک قضاوت قرار دهیم اطریش هنوز در «عصر اعتقاد» زیست می‌کند. البته غرض از این سخن تعریف بود نه بدگویی، و مردم نیز این گفته را همانطور که منظور آنها بود تلقی می‌کردند و همهٔ ما از این تعریف به خود می‌بالیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، هرچند پسربچه‌ای بیش نبودم، این موضوع و همچنین لذتی را که از آن می‌بردم خوب به یاد می‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، اطریش فرسنگها دور از جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکدهٔ ما نیز چون در قلب اطریش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر می‌برد. این دهکده در جای پرت و خلوتی که هیچ خبری از دنیا و مافیها سکوت تپه‌ها و جنگلهای اطراف آن را به هم نمی‌زد، با رضایت خاطر و خرسندی تمام و در صلح و صفای محض مشغول چرت زدن بود. رودخانهٔ آرامی از جلو آن می‌گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتیها و قایقها مزین بود. پشت آن سربالایی پردرختی بود که تا پای پرتگاه بلندی ادامه می‌یافت. بر فراز آن پرتگاه قلعهٔ بزرگی چهره درهم کشیده بود که برج و باروهای طویل آن گویی زرهی از شاخ و برگ مو، به تن داشتند. آن سوی رودخانه، یک فرسنگ به طرف چپ، تپه‌های پرفراز و نشیب پوشیده از جنگل قرار داشت. تنگه‌های پرپیچ و خمی که هرگز نور آفتاب بدانجا نفوذ نمی‌کرد، این تپه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد. در طرف راست پرتگاهی بود مشرف بر رودخانه و بین این پرتگاه و تپه‌ساری که هم اکنون گفتیم، جلگهٔ وسیعی واقع بود که در آن، جابه‌جا، خانه‌های محقری لابلای باغهای میوه و درختهای سایه‌دار خود را جا کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این ناحیه و تا فرسنگها اطراف آن ملک آباء و اجدادی شاهزاده‌ای بود که نوکرانش همیشه قلعهٔ او را به بهترین وجهی مهیای اقامت نگهداری می‌کردند؛ اما نه خود شاهزاده و نه خانواده‌اش بیش از پنج سال یک بار سری به آن قلعه نمی‌زدند. لیکن هرگاه پیدایشان می‌شد مثل این بود که مالک‌الرقاب سراسر ملک جهان نزول اجلال فرموده و همهٔ شکوه و جلال ممالک تحت فرمانش را با خود آورده است. و هنگامی که شاهزاده و کسانش آنجا را ترک می‌گفتند، پشت سرشان چنان سکوت و آرامشی برقرار می‌شد که گویی پس از یک شب عیش و نوش خواب عمیقی به آن سرزمین دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهکدهٔ ازل‌دورف{{نشان|۱}} برای بچه‌ها بهشت بود. درس و مکتب زیاد مزاحم اوقات ما نمی‌شد. هدف عمده از تربیت ما این بود که مسیحیان خوبی بار بیاییم و بیش از هر چیز به حضرت مریم و کلیسا و قدیسین حرمت بگذاریم. از اینها که بگذریم دیگر کسی از ما نمی‌خواست که چندان چیزی بدانیم. و حقیقت اینکه اجازه‌اش را هم نداشتیم. علم و دانش به مزاج مردم عوام سازگار نبود و ممکن بود آنها را از نصیب و قسمت خداوندی ناراضی سازد، و خداوند هم کسی نبود که نارضائی از مشیت خود را تحمل کند. ما دو کشیش داشتیم یکی از این دو، یعنی پدر روحانی آدولف، کشیش بسیار مؤمن و مقدس و زحمت‌کشی بود که مردم خیلی ملاحظه‌اش را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در گذشته کشیش‌هایی هم وجود داشته‌اند که از پاره‌ای جهات از کشیش آدولف بهتر بوده‌اند، اما در جامعهٔ ما هرگز کشیشی وجود نداشته که عزت و احترامش بیش از او بوده باشد. علت این بود که این کشیش مطلقاً ترس و باکی از شیطان نداشت. در میان مسیحیانی که من تا کنون دیده‌ام، او تنها فردی بود که آنچه گفتم در حقش صدق می‌کرد. به همین جهت مردم ازو وحشت داشتند؛ زیرا می‌پنداشتند که این آدم باید یک چیز خارق‌العاده داشته باشد، وگرنه نمی‌توانست این‌قدر جسور و به اعمال خود مطمئن باشد. مردم همه با شیطان سخت مخالف بودند، اما نام او را به‌احترام می‌بردند، و با سبکی و جسارت ازو یاد نمی‌کردند؛ حال آنکه کشیش آدولف شیوه‌اش بکلی با دیگران متفاوت بود. او هر دشنام و ناسزایی که بر زبانش جاری می‌شد به شیطان نثار می‌کرد و از شنیدن آن لرزه بر اندام مردم می‌افتاد. حتی غالباً اتفاق می‌افتاد که او با خشم و ریشخند از شیطان اسم می‌برد. در این طور مواقع، مردم بر سینهٔ خود صلیب می‌کشیدند و به سرعت ازو دور می‌شدند، مبادا واقعهٔ ترسناکی رخ نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف بارها واقعاً با خود شیطان روبرو شده و با او دست و پنجه نرم کرده بود. یعنی اینطور شایع بود. خود پدر روحانی چنین می‌گفت. او هرگز این قبیل اتفاقات را که برایش پیش می‌آمد پنهان نمی‌داشت، بلکه فوراً برای مردم نقل می‌کرد. برای صحت قول او هم لااقل در یک مورد دلیل وجود داشت؛ زیرا در آن مورد وی با دشمن حرفش شده و بطریش را به سوی او پرتاب کرده بود؛ و روی دیوار اطاق کارش لکهٔ سرخ‌رنگی وجود داشت که در آنجا بطری به دیوار اصابت کرده و شکسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن کسی که بیشتر دوستش می‌داشتیم و دلمان برایش می‌سوخت پدر روحانی پطر بود. بعضی او را متهم می‌کردند که ضمن صحبت با این و آن گفته است که خدا خیر محض است و سرانجام راهی برای نجات فرزندان مستمندش که همان ابناء بشر باشند، پیدا خواهد کرد. البته این حرف، حرف بسیار وحشتناکی بود، اما هیچ دلیل قاطعی وجود نداشت که کشیش پطر چنین حرفی زده باشد؛ چنین سخنی ازو انتظار هم نمی‌رفت، چون او همیشه آدم خوب و مهربان و راستگویی بود. اتهامش این نبود که این حرف را پشت میز خطابه، جایی که همه می‌توانستند بشنوند، زده است؛ بلکه می‌گفتند بیرون از محیط کلیسا ضمن صحبت از دهانش پریده است، و البته جعل این موضوع از ناحیهٔ دشمنان کار سهل و ساده‌ای بود. کشیش پطر یک دشمن داشت که خیلی نیرومند بود. این دشمن همان ستاره‌شناسی بود که در برج ویرانهٔ قدیمی بالای دره زندگی می‌کرد و شب‌ها به مطالعهٔ و رصد ستارگان می‌پرداخت. همه می‌دانستند که او می‌تواند جنگ و قحطی را پیشگویی کند. هرچند این کار چندان دشوار هم نبود، چون همیشه در یک گوشهٔ دنیا جنگ و قحطی وجود داشت. اما این ستاره‌شناس در عین حال می‌توانست از روی حرکات کواکب زندگانی اشخاص را در کتاب بزرگی که داشت بخواند و اموال گمشده را پیدا کند و غیر از کشیش پطر همهٔ مردم دهکده ازو حساب می‌بردند. هنگامی که ستاره‌شناس با کلاه بوقی دراز و جبهٔ گشادی که به نقش ستارگان مزین بود، کتاب بزرگش را زیر بغل و عصایی را که می‌گفتند قدرت جادویی دارد در دست گرفته در کوچه‌های دهکده ظاهر می‌شد، حتی کشیش آدولف نیز درست و حسابی به او احترام می‌گذاشت. می‌گفتند که خود اسقف هم گاهی به حرفهای ستاره‌شناس گوش می‌دهد، زیرا این آدم علاوه بر مطالعهٔ کواکب و پیشگویی به تدین و تقدس هم تظاهر بسیار می‌کرد و البته این امر در اسقف خیلی مؤثر می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش پطر برای ستاره‌شناس تره هم خرد نمی‌کرد، بلکه او را علناً به عنوان یک نفر کلاش کلاهبردار محکوم می‌ساخت. می‌گفت که این آدم حقه‌بازی است که هیچ نوع علم و دانشی که به پشیزی بیرزد در چنته ندارد و جز قوای یک انسان عادی - و حتی پست - هیچ قوه‌ای در ید اختیارش نیست. این امر طبعاً باعث می‌شد که ستاره‌شناس از پدر روحانی پطر متنفر و خواهان خانه خرابی او باشد. و ما همه بر این عقیده بودیم که جاعل آن حرف کذایی از قول کشیش پطر همین ستاره‌شناس بوده و نیز همو آنرا به گوش اسقف رسانده است. گفته بودند که کشیش پطر این حرف را به برادرزاده‌اش مارگت{{نشان|۲}} زده است؛ و هرچند مارگت منکر شد و از پیشگاه اسقف استدعا کرد که گفته ستاره‌شناس را باور نکند و عمویش را از ورطهٔ فقر و رسوایی نجات دهد، معهذا اسقف حاضر به قبول او نشد، و کشیش پطر را مدت نامحدودی از منصبش معلق ساخت. چیزی که بود، دیگر به صرف شهادت یک نفر تک و تنها او را تکفیر نکرد. اکنون دو سال بود که پدر روحانی پطر از منصب خود منفصل شده و کشیش آدولف جای او را گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سالها بر آن کشیش پیر و مارگت سخت گذشته بود. آنها سابقاً مورد علاقهٔ خاص مردم بودند، ولی البته از وقتی که مورد غضب اسقف واقع شدند، وضع جور دیگر شد. بسیاری از دوستان بکلی از آنها بریدند و مابقی به سردی و دوری گراییدند. وقتی گرفتاری پیش آمد مارگت دختر هیجده سالهٔ زیبایی بود و زیباترین صورت را در دهکده داشت و از همه عاقلتر و فهمیده‌تر بود. مارگت نواختن چنگ را تعلیم می‌داد و خرج لباس و پول توی جیبش را به کوشش خودش درمی‌آورد. اما پس از تغییر وضع شاگردانش یکایک پراکنده شدند؛ وقتی که مجالس رقص و مهمانی در میان جوانان دهکده بر پا می‌گردید مارگت فراموش می‌شد. جوانان دیگر از رفتن به خانهٔ او خودداری کردند. جز ویلهلم مایدلینگ{{نشان|۳}} کسی به دیدن او نمی‌رفت، که او را هم می‌شد نادیده گرفت. مارگت و عمویش در فراموشی و بدنامی غمزده و تنها و بیکس شده بودند و نور خورشید از زندگانی آنان رخت بربسته بود. در تمام مدت این دو سال وضع روز به روز بدتر شد. لباسشان کهنه و دستشان خالی و تهیهٔ یک لقمه نان برایشان هرچه دشوارتر شد. اکنون دیگر کارد به استخوان رسیده بود. سلیمان اسحق تمام مبلغی را که حاضر بود روی خانهٔ کشیش پطر بگذارد به آنها قرض داده و اعلام کرده بود که فردا خانه را از آنها خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌تا از ما بچه‌ها همیشه باهم بودیم و چون از همان ابتدا همدیگر را دوست می‌داشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاوس بامن{{نشان|۴}} بود، پسر رئیس محکمهٔ محلی؛ دیگری زپی ولمه‌یر{{نشان|۵}} پسر صاحب مسافرخانهٔ بزرگ ده بنام «گوزن طلایی» که درختهای باغ زیبای آن تالب رودخانه دامن می‌گستردند و قایق تفریحی کرایه‌ای داشت؛ و نفر سوم هم‌من بودم که نامم تئودورفیشر{{نشان|۶}} است و پسر ارگ زن کلیسا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم در عین حال رهبر نوازندگان دهکده، معلوم ویولون، آهنگساز، تحصیلدار مالیات ده، خادم کلیسا و رویهمرفته یکی از افراد مفید دهکده بود که عموم مردم به‌او احترام می‌گذاشتند. ما بچه‌ها تپه‌ها و جنگل‌های اطراف ده را همانطور که پرندگان می‌شناختند بلد بودیم، زیرا اوقات فراغت را به‌گردش در میان تپه‌ساران و جنگل‌ها می‌گذراندیم یالااقل هرگاه مشغول شنا یاقایقرانی یاماهیگیری یاطاس ریختن یاسرسرک بازی در سراشیبی تپه نبودیم به‌اینکار می‌پرداختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعلاوه مجاز بودیم که در باغ قلعهٔ شاهزاده گردش کنیم، در صورتی که هیچکس دیگر چنین اجازه‌ای نداشت. علت این بود که مستخدم پیر قلعه، یعنی فلیکس برانت(felix brandt) مارا دوست می‌داشت و ما شب‌ها غالباً به‌باغ‌قلعه می‌رفتیم و پای صحبت آن پیرمرد می‌نشستیم. پیرمرد دربارهٔ زمان قدیم و‌ عجایب وغرایب صحبت می‌کرد وما بااو چپق می‌کشیدیم(خود او چپق کشیدن را به‌ما یاد داده بود) و قهوه می‌نوشیدیم؛ چون او به‌جنگ رفته ودر محاصرهٔ شهر وین شرکت کرده بود و همانجا، هنگامی که ترک‌ها شکست خورده بیرون رانده شدند، درمیان غنائمی که بدست آمد چندین گونی قهوه بود و اسرای ترک اسم وخواص آن‌را گفتند و شرح دادند که چگونه می‌توان مشروب مطبوعی ازآن تهیه کرد؛ و اکنون دیگر آن پیرمرد همیشه قهوه داشت؛ هم برای آنکه خودش بنوشد، و هم‌آنکه مردم بی‌اطلاع را متعجب و متحیر سازد. وقتی که هوا طوفانی می‌شد او شب مارا ‌نزد خود نگه می‌داشت و هنگامی که بیرون برق می‌درخشید و رعد می‌غرید او دربارهٔ ارواح واشباح و انواع سرگذشت‌های هراس انگیز وجنگ وجنایت وبریدن دست‌و‌پا و این قبیل چیزها برای ما سخن می‌گفت و محیط درون اطاق‌را جای خوش و مطبوعی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس برانت‌این سرگذشت‌هارا بیشتر از تجربهٔ‌ شخص خودش برای مانقل می‌کرد. او درعهد خود ارواح واجنه وجادوگران بسیاری دیده بود و یکبار نیمه شب در طوفانی سهمگین در کوهستان‌ها گمشده بود و در روشنایی برق شکارچی وحشی بنظرش آمده بود که‌بااشباح سگان خود اورا تعقیب می‌کند. یکبار نیز بختک را دیده بود و چندین بار باخفاش بزرگی برخورد کرده بود که خون مردم را وقت خواب از رگ گلویشان می‌مکد و بابال‌های خود آن‌ها را باد میزند تا همچنان در خواب بمانند و بالاخره بمیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس به‌ما دل می‌داد که از چیزهای خارق‌العاده از قبیل اشباح و ارواح نترسیم. می‌گفت این‌ها آزارشان به‌کسی نمی‌رسد بلکه فقط برای خودشان گردش می‌کنند، چون تنها و دلتنگ هستند و درپی محبت می‌گردند. ماهم بموقع خود فهمیدیم که نباید بترسیم و حتی شب‌ها با او به یکی از زیر زمین‌های قلعه که‌‌پاتوق ارواح بود می‌رفتیم، اما روح فقط یکبار ظاهر شد، آنهم بطوری کخ بدشواری دیده می‌شد عبور کرد و بیصدا از میان هوا گذشت و ناپدید گردید و مالرزه‌ای براندام خود احساس نکردیم، چون فلیکس خیلی خوب به‌ما درس جرات و جسارت داده بود. او می‌گفت که این روح گاهی بسراغ من می‌آید وب کشیدن دست سرد ومرطوب خود روی‌صورت من از خواب بیدارم می‌کند، اما هیچ صدمه‌ای نمی‌رساند بلکه فقط جویای توجه و همدردی است. اما از همه عجیبتر این بود که او فرشته نیز دیده بود-آنهم فرشتهٔ واقعی- و باآنها حرف هم زده بود. میگفت فرشته‌ها بال ندارند و لباس می‌پوشند و طرز حرف‌زدن و رفتارشان عیناً مانند اشخاص عادی است و اگر کارهای عجیبی که از دست آدمیزاد ساخته نیست نمی‌کردند کسی نمی‌توانستند آنهارا بشناسد. بعلاوه آنها حین صحت کردن ناگهان ناپدید می‌شوند و اینهم کاری است که از هیچ بنی‌آدمی ساخته نیست. پیرمرد می‌گفت که فرشتگاه خوش صحبت و بشاشند و مانند ارواح افسرده و غمگین نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ماه مه، پی از آنکه شب ازاین قبیل حرفها زده بودیم، ازخواب برخاستیم و بافلیکس برانت ناشتایی خوردیم و بعداز قصر سرازیر شدیم و از روی پل گذشتیم و به‌تپه‌ساران طرف چپ رفتیم و به قلهٔ تپه‌ای که یکی از نقاط دلخواه ما بود رسیدیم و در آنجا در سایهٔ درختان روی سبزه‌ها دراز کشیدیم تاخستگی در کنیم و چپق بکشیم و دربارهٔ عجایب و غرایب دنیا صحبت کنیم، زیرا این چیزها هنوز در خاطرمان زنده بودند و ذهن مارا بخود مشغول داشتند. اما نتوانستیم چپقمان را چاق کنیم، چون سنگ چخماق و قطعه فولادمان را جاگذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی نگذشت که پسربچه‌ای آسته بسوی ما آمد و نشست و با لحن دوستانه‌ای شروع به صحبت کرد – گویی با ما آشنایی داشت. ولیکن ما جوابش را ندادیم، چون او آدم غریبه بود وما عادت نداشتیم باغریبه حرف بزنیم وازو خجالت می‌کشیدیم. او لباس نو و خوبی بتن داشت و خوشگل بود و چهرهٔ گیرا و صدای خوشایندی داشت و آرام و فارغ‌البال بنظر می‌رسید و برخلاف بچه‌های دیگر خودش‌را جمع نمی‌کرد و نگران نبود. ماهم می‌خواستیم لااو دوست بشویم. ولی نمی‌دانستیم چگونه شروع کنیم. بعد من به‌فکر چپق افتادم و پیش خودم گفتم که اگر آنرا به او تعارف کنم، آیا نشانی از محبت تلقی خواهد کرد یا نه؟ - ولی بیاد آوردم که آتش نداریم و درنتیجه متأسف وبور شدم. اما او سرش را بلند کرد و بانگاه روشن و خرسندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آتش می‌خواهید؟ اینکه چیزی نیست. من تهیه می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من طوری یکه خوردم که یارای حرف زدن نداشتم؛ چون حرفی از دهان من برنیامده بود. او چپق را برداشت و به‌آن فوت کرد و توتون چپق گرفت و سرخ شد و حلقه های دود آبی رنگ زآن بهوا برخاست. مااز جا پریدیم و می‌خواستیم پابه‌فرار بگذاریم، اما چون او باالتماس از ما خواهش کرد که نرویم و به‌ما قول داد که صدمه‌ای نخواهد رساند، بلکه فقط می‌خواهد با ما دوست شود و به دنبال همصحبتی می‌گردد، این بود که ما باز ایستادیم و چون حس کنجکاوی و اعجابمان تحریک شده بود می‌خواستیم برگردیم، ولی جرات نمی‌کردیم. ‌او با لحن نرم و گیرای خود به‌دلجویی ادامه داد و ما وقتی که دیدیم چپق منفجر نشد و اتفاقی نیافتاد، رفته رفته اعتمادمان بازگشت و فوراً حس کنجکاوی ما برترسمان فائق آمد و بازگشتیم – اما آهسته و آمادهٔ اینکه بمحض دیدن علامت خطر مجدداً پابه‌فرار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مصمم بود که خیال مارا راحت کند و راه اینکار را نیز خوب می‌دانست: در برابر شخصی آنقدر جدی و ساده ومهربان، باآن زبان مسحور کننده، انسان نمی‌توانست بدگمان و ترسو باقی‌بماند. آری، اوقلب همهٔ مارت تسخیر کرد و چیزی نگدشت که ماباخیال راحت و آسوده پهلوی او نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، و از یافتن چنین دوستی خوشحال بودیم. وقتی که احساس ناراحتی بکلی برطرف شد ازو پرسیدیم که چگونه چنین کار عجیبی را آموخته است. گفت که چنین کاری را هرگز نیاموخته بلکه مانند سایر امور – امور عجیب و غریب – برایش طبیعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کدام امور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای، چندتا، نمی‌دانم چندتا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گذاری ماببینیم چطور اینکارهارا میکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«خواهش می‌کنیم بکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر فرار نمی‌کنید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه. باور کن دیگر فرار نمی‌کنیم. خواهش می‌کنیم، نمیکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، با کمال میل. اما شما هم نباید قول خودتان را فراموش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که فراموش نمی‌کنیم واو به گودال آبی رفت وبا قدری آب در فنجان که از برگ درخت ساخته بود بازگشت و به‌آن دمید و آنرا به دور انداخت. آب تبدیل بخ یک پاره یخ شده بود که شکل همان فنجان داشت. ما مات‌ومتحیر شدیم، اما اینبار دیگر نترسیدیم، بلکه بالعکس ازاینکه آنجا بودیم خیلی هم خوشحال شدیم وازو خواهش کردیم که ادامه بدهد و کارهای دیگری بکند واوهم کرد. گفت که هرجور میوه میل داشته باشیم می‌توانید برایمان تهیه کند، خواه فصل آن باشد و خواه نباشد. ناگهان همهٔ ما به‌سخن آمدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پرتقال!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سیب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«انگور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوگفت:«توی جیبهایتان است.» و راست می‌گفت. از بهترین انواع میوه هم بود، ما آن میوه‌هارا خوردیم و پیش خودمان گفتیم کاش بازهم بود، اما هیچکدام چیزی برزبان نیاوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت:«همانجایی که میوه‌های قبلی را پیدا کردید بازهم هست. هرقدر دیگری را که می‌خواهید ببرید؛ تاوقتی که من پهلوی شما هستم همینقدر کافی است که آرزویش را بکنید تاپیدایش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وراست می‌گفت. هرگز چیزی باین خوبی و عجیب ندیده بودیم. نان، کلوچه، شیرینی، آجیل، هرچه آدم میل می‌کرد، حاضر بود. او خودش چیزی نمی‌خورد بلکه فقط نشسته‌بود و حرف می‌زد و برای سرگرم کدن ما پشت سرهم کارهای عجیب وغریب می‌کرد. یک سنجاب کوچولو از گل ساخت و آنرا رها کرد. سنجاب از درخت بالا رفت و بالای سرما روی شاخه‌ای نشست و به‌طرف ما واق واق کرد. بعد سگی ساخت که چندان از موش بزرگتر نبود. آن سگ سنجاب را به‌شاخه های بالای درخت فرار داد و دور وبر درخت جست وخیز کنان بابرآشفتگی به‌او پارس کرد و درست و حسابی مثل سگ واقعی زنده و جاندار بود. این سگ سنجاب را ازین درخت بآن درخت میراند و خودس انرا تعقیب می‌کرد، تااینکه هردودرمیان جنگل ازنظر ناپدید شدند. ناشناس پرندگانی از گل می‌ساخت وآنهارا پرمی‌داد. پرندگان چهچهه زنان پرواز می‌کردند و می‌رفتند. سرانجام من دل به‌دریا زدم وازو پرسیدم که کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسادگی گفت:«فرشته» ویک مرغ دیگر را روی زمین گذاشت و دستهایش را بهم زد و آنرا پرداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که شنیدیم یکنوع رعب ووحشت مارا برداشت و دوباره ترسیدیم. ولی او گفت که ناراحت نشوید، علت ندارد از فرشته بترسید. ودرهرصورت شمارا دوست دارم. – عیناً بهمان سادگی سابق و خالی از تظاهر به‌صحبت خود ادامه داد ودر ضمن صحبت توده‌ای مرد وزن باندازهٔ انگشت دست انسان ساخت. این آدمها چست و چابک بکار پرداختند و میدانچه‌ای باندازهٔ دومتر مربع را درمیان چمن پاک و مسطح ساختند و در وسط آن میدان شروع کردند به‌ساختن یک قلعهٔ کوچک جالب و تماشایی. زنها شفته را قاطی می‌کردند و در ناوه می‌ریختند و روی سر می‌گذاشتند و از چوب بست بالا می‌بردند. یعنی درست بهمان کاری مشغول بودند که زنان کارگر کا همیشه انجام می‌دهند. مردها هم کار بنایی را بعهده داشتند. پانصد تن ازاین آدمکها تند و تند درهم می‌لولیدند و بچابکی کار می‌کردند و عرق پیشانی خودرا می‌ستردند. بطوری که هیچ فرقی با آدم عادی نداشتند. تماشای منظرهٔ جالب آن پانصد آدمک کوچولو که قلعه را می‌ساختند، و دیدن خود آن قلعه که پله به‌پله بالا می‌رفت و دوره‌به‌دوره شکل و تقارن می‌گرفت آن احساس رعب و وحشت را پاک برطرف کرد و بار دیگر بکلی خیالمان فارغ و آسوده شد. ازو پرسیدیم که آیا ماهم می‌توانیم از آن آدمکها بسازیم یانه. گفت بله، و به زپی دستور داد که چند عراده توپ برای قلعه درست کند و به نیکلاوس گفت که چند سرباز تبرزین‌دار بازره و ساق‌بند و کلاهخود بسازد و قرار شد منهم چند سوار بااسب تهیه کنم. هنگام تقسیم این وظایف، ناشناس مارا به‌نامهایمان طرف خطاب قرار داد، اما نگفت که اسم مارا از کجا دانسته است. بعد زپی ازو پرسید که نام خودش چیست، و او به‌آرامی گفت:«شیطان» و با دستش تراشه چوبی را نگهداشت و زندکی را که داشت از چوب بست می‌افتاد روی آنا گرفت و اورا دوباره سرجایش قرار داد و گفت:«عجب احمقی است. اینطور واپس می‌رود و نمی‌داند چکار می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن اسم ناگهان ما را بر جای خشک کرد. کارهایمان که عبارت بود از یک توپ و یک‌سرباز تبرزن‌دار و یک اسب از دستهایمان افتاد و قطعه قطعه شد. شیطان خندید و پرسید که موضوع چیست؟ من گفتم:«چیزی نیست؛ فقط این اسم برای یکنفر فرشته قدری عجیب می‌نماید.» - پرسید:«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه .. اینکه. خوب دیگر... می‌دانید این اسم اوست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، او عموی من است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا با خونسردی تمام گفت. از شنیدن این سخن لحظه‌ای نفس ما بند امد و قلبمان شروع به تپیدن کرد. او ظاهرأ متوجه این امر نشد، بلکه تبرزین داران و سایر کارهای مارا اصلاح کرد و تمام و کمال به دست ما داد و گفت:«مگر فراموش کرده‌اید؟ آخر او خودش هم یک وقتی فرشته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«بله، درست است. من متوجه نبودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، گناهب مرتکب نشده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دودمان ما دودمان خوبی است. بهتر از آن پیدا نمی‌شود. او یگانه فرد این دودمان است که مرتکب گناه شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان من از بیان اینکه این قضایا چقدر مهیج و شگفت انگیز بود، قاصر است. گاهی انسان چیزهایی می‌بیند که بقدری عجیب و هالی و مسحور کننده است که صرف بودن . دیدن آنها لذت آمیخته به وحشتی در انسان بر می‌انگیزد. خودتان می‌دانید در این قبیل مواقع انسان چه حالی می‌شود و چگونه سراپا به‌لرزه در می‌آید. می‌دانید که چگونه انسان خرد و خیره می‌شود و لبهایش می‌خشکد و نفسش تنگی می‌کند، و معهذا بهیچ قیمتی حاضر نمی‌شود از آنجایی که هست دور شود. من طاقتم طاق شده بود که یک سوالی ازو بکنم. این سوال نوک زبانم بود و نمی‌توانستم آنرا نگهدارم. خجالت می‌کشیدم بپرسم؛ ممکن بود حمل بر بی‌ادبی بشود. شیطان گاو نری را که ساخته بود به زمین گذاشت و لبخندی زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بی‌ادبی نیست. اگر هم بود من آنرا می‌بخشیدم. منظورت اینست که من او را دیده‌ام یا نه؟ بله، میلیون‌ها بار دیده‌ام، از همان وقتی که بچه کوچولویی بیش نبودم، یعنی هزارسال ببیشتر از عمرم نمیگذشت، در زمان فرشتگان کوچولوی تخم و ترکهٔ ما(بقول آدمیزادها)، من بچهٔ مورد علاقه او بودم. بله از همان هنگام تا زمان اخراج آدم که به حساب شما هشت هزار سال میشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هشت...هزار!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بله،» بعد رو کرد به زپی و بطرزی که انگار دارد به سوالی که او در مد نظر داشت جواب می‌دهد، گفت:«بله، البته من مثل یک پسر بچه بنظر می‌رسم، چون در واقع هم پسربچه‌ای بیش نیستم. نزد ما، آنچه شما اسمش را زمان می‌گذارید، چیز بسیار دراز و کشداری است. مقدار زیادی از آن باید طی شود تا یک فرشتهٔ کامل بوجود بیاید.» یک سوال هم من در نظر داشتم، و او رو کرد به من و گفت:«من به حساب شما شانزده هزار سال دارم.» بعد بطرف نیکلاوس برگشت و گفت:«نخیر، اخراج آدم تاثیری در وضع من و هیچیک از خویشانم نداشت. فقط خود او، که اسمش را روی من گذاشته‌اند از شجرهٔ ممنوعه خورد و آدم و حوا را بوسیلهٔ آن فریب داد. ما هنوز از گناه بری هستیم. ما قادر به ارتکاب گناه نیستیم. ما بری از عیب و نقص هستیم و همیشه درین حال باقی خواهیم ماند. ما...» در این موقع دو نفر از کارگران دعواشان شده بود و با صدای نازک مانند وزوز زنبور، داشتند بیکدیگر دشنام و ناسزا می‌گفتند. لحظه‌ای به سر و کلهٔ یکدیگر می‌کوبیدند و لحظه‌ای بهم می‌پیچیدند و بقصد جان باهم می‌کوشیدند. شیطان دست برد و با انگشتان خود آنها را له کرد و بیجان ساخت و بدور انداخت و با دستمال خود سرخی انگشتانش را پاک کرد و دنبالهٔ سخنش را از همانجا که قطع شده بود گرفت:«ما نمی‌توانیم مرتکب خطا بشویم. استعداد ارتکاب آنرا نداریم. چون نمی‌دانیم خطا و گناه چیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند در آن حال این سخن عجیب می‌نمود، ولکن ماچندان توجهی به آن نکردیم؛ چون جنایت بی‌سبب او – آری جنایت نام حقیقی عمل او بود و آنهم جنایتی که هیچ عذر و بهانه‌ای آنرا توجیه نمی‌کرد – جنایت او بقدری ما را متعجب و متاسف ساخته بود که بهیچ چیز دیگری توجه نداشتیم. این عمل مارا خیلی ناراحت کرد، چون او را دوست می‌داشتیم. او را فوق‌العاده شریف و زیبا و رئوف پنداشته بودیم و حقیقتا معتقد شده بودیم فرشته است، و آنوقت چنین عملی از ناحیهٔ او، آه، او را در نظر ما خیلی پائین می‌آورد حال آنکه ماچقدر برای او ارزش قایل بودیم! و لیکن او به‌صحبت خود ادامه داد: انگار نه‌انگار که اتفاقی افتاده؛ دربارهٔ مسافرتها و چیزهای جالبی که در دنیاهای بزرگ منظومهٔ شمسی ما و سایر منظومه های شمسی در نقاط دور دست فضا دیده بود، سخن می‌گفت و دربارهٔ آداب و سوم موجودات جاویدانی که ساکنین آن دنیاها را تشکیل می‌دهند داستانها نقل می‌کرد و علی‌رغم صحنهٔ رقت‌انگیزی که هم‌اکنون جلو چشم ما قرار داشت، ما را مسحور و مفتون سخنان خود ساخته بود. گفتم صحنهٔ رقت‌انگیز، بجهت آنکه زنان آن دو مردک مقتول اجساد له شدهٔ آنها را پیدا کرده بودند و داشتند روی نعش آنها شیون و زاری می‌کردند و یک کشیش هم آنجا ایستاده بود و دستها را بعلامت صلیب روی سینه گذاشته مشغول خواندن دعا بود و تودهٔ انبوهی از دوستان آنها برای اظهار دلسوزی و همدردی دور انها جمع شده بودند و اشک از چشمان بسیاری از آنها جاری بود. اما شیطان توجهی به این صحنه نداشت، تا اینکه صدای شعیف گریه و دعا او را آزرده خاطر ساخت. دست برد و تختهٔ سنگ نشیمن گاه تاب ما را برداشت و آنرا فرود آورد و همهٔ ان مردمان را با خاک یکسان کرد؛ گوئی مگسهایی چند بیش نبودند، و بعد دنبالهٔ حرف خود را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشته و ریختن خون کشیش! فرشته‌ای که روحش از ارتکاب گناه بیخبر است، اینطور با قساوت قلب صدها تن مرد و زن بیچاره را، که کوچکترین آزارشان به او نرسیده بود، می‌کشد و از میان می‌برد! تماشای آن عمل وحشتناک ما را مشمئز ساخت؛ بخصوص که می‌دانستیم هیچیک از آن آدمکان بیچاره، جز کشیش، برای مرگ آماده نبودند، زیرا هرگز در عمر خود نه دعایی خوانده و نه کلیسایی دیده بودند، و بنابراین یکراست روانهٔ جهنم می‌شدند. و آنوقت ما شاهد این مناظر بودیم، ما وقوع این جنایات را بچشم دیده بودیم و وظیفه داشتیم که آنرا بزبان بیاوریم و قانون را در مورد آن به جریان بیندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شیطان شیطان به صحبت خود ادامه داد و سحر بیان شگرف خود را در ما بکار انداخت. همه چیز را از یاد ما برد. فقط می‌توانستیم به‌سخنان او گوش فرا دهیم و اورا دوست بداریم و برده و مولای او باشیم، تا هرچه خاطر خواه اوست باما بکند. او ما را از لذت درک محضر خویش و نگریستن در آسمان چشمانش و احساس خلسه‌ای که از لمس کردن دستش در تمام رگ و پی‌های ما می‌دوید، سرمست ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۳ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناشناس همه جا رفته بود و همه چیز را دیده بود و همه چیز را می‌شناخت و هیچ چیزی را فراموش نمی‌کرد. آنچه دیگران می‌بایست با دقت و صرف وقت و مطالعه یاد بگیرند او بیک نگاخ فرا می‌گرفت. هیچ مشکل و معضلی برای او وجود نداشت. وقتی که می‌خواست راجع به چیزی صحبت کند، صنه را عینا جلو انسان زنده می‌کرد. ساخته شدن جهان را بچشم دیده بود، خلقت آدم را بچشم دیده بود، بچشم دیده بود که شمشون ستونهای معبد را از جاکند و معبد را بصورت ویرانه‌ای برسر خود فرو ریخت. مرگ ژول سزار را دیده بود. دربارهٔ زندگی روز مره در بهشت سخن می‌گفت. دیده بود که چگونه لعنت شدگان در میان زبانه های سرخ آتش دوزخ پیچ‌وتاب می‌خوردند. همهٔ‌ اینها را جلو چشم ما مجسم ساخت. مثل این‌بودکه مادر محل هستیم و با چشمان خود آنها را می‌بینیم. حتی آنها را لمس نیز می‌کردیم، اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که همهٔ این جریانات درنظر او جز بعنوان سرگرمی اهمیتی داشته باشند. آن مناظر جهنم، آن بچه‌های شیرخوار و زنان و دختران و پسران و مردان، که از فرط درد و رنج فریاد می‌کشیدند و استغاثه می‌کردند، برای ما بدشواری قابل تحمل بود، حال آنکه او بقدری نسبت به آنها بی اعتنا بود که گفتی یک مشت موش مصنوعی در آتش دروغین جلو چشمش پیشچ و تاب می‌‌خورند.‌‌‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هروقت دربارهٔ زنان و مردان این جهان خاکی، و اعمال و کردارشان سخن می‌گفت – ولواینکه عظیمترین و عالیترین اعمال آنها باشد – ما پیش خود شرمنده می‌شدیم زیرا ر‌فتارش نشان می‌داد که در نظر او این مردم و اعمالشان پشیزی ارزش ندارد، بطوری که اگر انسان نمی‌دانست گمان می‌کرد که دارد دربارهٔ حشرات صحبت می‌کند. حتی یکبار هم با تفضیل زیاد گفت که مردم ما در این جهان خاکی – هرچند کودک و نادان و خودپسند و کور و کچل و مفنگی و گدا و گرسته هستند – باز در نظر او جالب‌اند. و این مطلب را بدون کراهت و تلخی، بلکه بالحن کاملا عادی ادا کرد – مانند شخصی که دربارهٔ آجر یا پهن یاچیز بی‌اهمیت و بی احساس دیگری سخن می‌گوید. من ملتفت بودم که او قصد اهانت ندارد، اما پیش خودم حساب می‌کردم که این طرز حرف زدن چندان موافق ادب و آداب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید:«آداب؟ اینکه می‌گویم حقیقت محظ است و هیچ ادب و آدابی صحیح تراز حقیقت نیست. آداب خیال ئ افسانه است. ساختمان قلعه تمام شده است. از آن خوشتان می‌آید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هرکه بود خوشش می‌آمد. بسیار قشنگ و شکیل و پاکیزه بود و همهٔ جزئیاتش حتی پرچمکهائی که روی برجهای آن موج می‌زد، کامل و ساخته و پرداخته بود. شیطان گفت که اکنون باید توپها را کار بگذاریم و تبرزین داران را در محل خود بگماریم و سوار نظام را نمایش دهیم. آدمها و اسبهایی که ما ساخته بودیم خیلی تماشایی بودند. کمترین شباهتی به آنچه هنگام ساختن آنها در مد نظر داشتیم نداشتند، زیرا که البته ما در ساختن این قبیل چیزها مهارتی نداشتیم. شیطان گفت که بدتر از آنها را هرگز ندیده‌ام. وقتی که آنها را لمس کرد و جان بخشید، حرکاتشان مسخرهٔ محض بود؛ زیرا پاهای آنها یک اندازه نبود. مانند آدمهای مست تلوتلو می‌خوردند و سکندری می‌رفتند و جان همهٔ اطرافیان خود را بخاطر می‌انداختند و سرانجام زمین می‌خوردند و در نهایت بیچارگی دست و پا می‌زدند. هرچند این منظره خجلت‌انگیز بود، باز خنده‌مان می‌گرفت. توپها را با گل پرکردیم تا بعلامت سلام شلیک کنند؛ اما بقدری کج و کوله و بد ساخت بودند که هنگام در رفتن منفجر شدند و عده‌ای از توپچیان را مقتول و عده‌ای را مجروح و معیوب ساختند. شیطان گفت حالا طوفانی راه می‌اندازیم و اگر بخواهیم زمین لرزه هم می‌آوریم، اما باید قدری از قلعه فاصله بگیریم تا از خطر دور باشیم. ما می‌خواستیم مردم قلعه را نیز خبر کنیم، ولی شیطان گفت که کاری به آنها نداشته باشید، مهم نیستند، هر وقت احتیاج داشته باشیم می‌توانیم بازهم از این آدمکها درست کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر طوفانی کوچکی رفته رفته روی قلعه را فرا گرفت و سیاهی زد و رعد و برق کوچکی شروع شد و زمین به لرزیدن و باد به‌نالش و غرش وباران به‌بارش آغاز کرد و همهٔ مردم به درون قلعه پناه بردند. ابر تیره‌تر و تیره‌تر شد و اکنون دیگر انسان قلعه را بطور محو و مبهم در میان آن می‌دید. برق پشت سر هم درخشید و به قلعه اصابت کرد و آنرا آتش زد و شعه‌های آتش سرخ و وحشتناک از میان ابرها ظاهر شد و مردم جیغ کشان و شیون‌کنان از قلعه بیرون ریختند، اما شیطان بدون آنکه به عجز و التماس ما وقعی بگذارد آنها را با دست خود مجدداً به درون قلعه ریخت و در گیراگیر زوزه کشیذن باد و غریدن رعد انبار مهمات قلعه منفجر شد و زلزله زمین را شکافت و ویرانه‌های قلعه در شکافی که زمین باز کرده بود سرازیر شد، و شکاف، آنرا با تمام ارواح معصوم ساکنینش در کام خود فرو برد و از پانصدتن حتی یک تن نیز جان بدر نبرد. قلب ما شکسته شده بود. نمی‌توانستیم از گریه خودداری کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«گریه نکنید، آنها ارزشی نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر همه شان به جهنم رفتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، اینکه اهمیتی ندارد. می‌توانیم بازهم عده زیادی بسازیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش برای متاثر ساختن او بیهوده بود. پیدا بود که بکلی فاقد احساس است و نمی‌فهمد. سرشار از روحی جوشان و خروشان بود و بقدری شادمان و سرخوش بود که گویی آنچه در برابر چشمش می‌گذرد نه صحنهٔ قتل عام بل مجلس عروسی است؛ و اصراری هم داشت که ما را وادارد که مانند خود او احساس کنیم و البته سحر کلامش مطلوب او را عملی ساخت. برایش زحمتی نداشت. هرچه می‌خواست با ما می‌کرد. لحظه‌اب بعد، ما روی آن گورستان مشغول پای کوبی بودیم و او آلت عجیب و خوش نوایی را که از جیبش در آورده بود برای ما می‌نواخت. نغمه‌ای به شیرینی و لطافت آن در هیچ جا وجود نداشت – مگر شاید در بهشت، و خود شیطان هم می‌گفت که آن آلت را از بهشت آورده است. نغمهٔ آن آلت انسان را از وجد و نشاط دیوانه می‌کرد. نمی‌توانستیم چشم از او برگیریم و نگاهی که از دیدگان ما ساطع بود از قلب ما برمی‌خواست و زبان بی‌زبانی نگاهمان، پرستش و عبودیت محظ و مطلق بود. شیطان رقص را نیز از بهشت آورده بود و وجد و حال و یمن و برکت بهشتی در آن نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین هنگام شیطان گفت که باید برای انجام دادن ماموریتی برود، ولیکن ما حتی رفتن او را نیز نمی‌توانستیم تحمل کنیم و دامنش را چسبیدیم و بخواهش و تمنا ازو خواستیم که بماند. این موضوع برایش خوشایند بود. خودش چنین گفت و نیز گفت که حالا که اینطور است نمی‌روم و قدری دیگر می‌مانم و می‌نشینم و قدری بیشتر صحبت می‌کنیم. گفت که شیطان اسم حقیقی من است. اما اسم دیگری نیز برای خود انتخاب کرده‌ام که باید در حضور دیگران مرا بدان اسم بنامید و آن اسم یکی از همین اسمهای عادی است که مردم دارند – یعنی فیلیپ تراوم{{نشان|۷}} ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک چنین موجودی این کار خیلی بعید و پست می‌نمود. ولی رأی‌رأی او بود و ما چیزی نگفتیم. همان رأی او کافی بود. آنروز ما معجزات فراوانی بچشم دیدیم و فکر من داشت متوجه لذتی می‌شد که پس از بازگشت به خانه از نقل آنها نصیبم می‌گردید؛ ولیکن شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، این چیزها همه اسراری است که باید بین ما چهار نفر بماند. اگر بخواهید اینها را نقل کنید، مختارید؛ اما من زبان شما را محافظت خواهم کرد و کلمه‌ای از آن از زبانتان نخواهد پرید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع ما را بور کرد، اما چاره‌ای نبود. بهرحال به قیمت یکی دوبار آه کشیدن برای ما تمام شد. همینطور گل گفتیم و گل شنیدیم و شیطان افکار ما را می‌خواند و به آنها جواب می‌داد و بنظر من می‌آمد که این جالبترین و عالیترین کاری بود او می‌‌کرد اما شیطان افکار مرا قطع کرد و گفت:&lt;br /&gt;
«نه، برای تو جالب است، اما برای من جالب نیست. من مانند شما محدود و متناهی نیستم. من تابع شرایط بشری نیستم. برایم ممکن است که ضعفهای بشری شما را قیاس کنم و بفهمم، اما خودم هیچیک از این ضعفها را ندارم. جسم من واقعی نیست، هر چند اگر شما دست به بدن من بزنید آنرا سفت احساس خواهید کرد. لباسهای منهم واقعی نیست. من روحم. کشیش پطر دارد می‌آید.» ما برگشتیم و نگاه کردیم، ولی چیزی ندیدیم. شیطان گفت:«هنوز پیدا نشده، ولی بزودی او را خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، او را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی که آمد بااو حرف نخواهی زد؟ او مانند ما کودن و نادان نیست، و بسیار خوشوقت خواهد شد که با تو صحبت کند. با او حرف خواهی زد؟»&lt;br /&gt;
«یک وقت دیگر چرا، اما حالا نه. کمی دیگر باید دنبال ماموریتم بروم. آهان آمد: حالا می‌توانید او را ببینید. آرام بنشینید و هیچ حرفی نزنید.»&lt;br /&gt;
ما نگاه کردیم و دیدیم که کشیش پطر از میان درختان شاه بلوط دارد می‌آید. ما سه نفر کنار یکدیگر روی علفها نشسته بودیم و شیطان جلوی ما روی علفها نشسته بود، کشیش پطر متفکر سرش را بزیر انداخته بود، آهسته جلو آمد و در دوسه متری ما متوقف شد و کلاهش را برداشت و دستمال ابریشمی‌اش را در آورد و همانجا ایستاد و صورتش را پاک کرد و چنان بنظر می‌رسید که می‌خواهد با ما حرف بزند، اما چیزی نگفت. در همین موقع زیرلب گفت:« نمی‌دانم چه امری مرا به اینجا آورد، مثل اینکه لحظه‌ای پیش در اطاق کار بودم، ولی گمان می‌کنم یک ساعتی خواب دیده‌‌ام و بدون اینکه خودم متوجه باشم تمام این راه را آمده‌ام، چون من در این ایام سخت هوش و حواس درستی ندارم.» بعد در حالی که با خودش حرف می‌زد یکراست رفت و از میان شیطان گذشت، عیناً مثل اینکه هیچ سر راهش قرار نداشت. دیدن این منظره نفس ما را بند آورد. مثل مواقعی که اتفاق عجیبی رخ می‌دهد و آدم بی‌اختیار فریاد می‌کشد، می‌خواستیم فریاد بکشیم، اما یک چیزی بنحو مرموزی ما را خاموش نگهداشت. فقط نفسمان بند آمد. کمی بعد کشیش پطر پشت درختان از نظر ناپدید شد و شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همانطور است که گفتم – من روحی بیش نیستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، حالا آدم می‌تواند ببیند، ولی ما که روح نیستیم، و حال آنکه بخوبی معلوم بود که او ما را ندید. مگر ما هم نامرئی هستیم؟ او به ما نگاه کرد، اما مثل اینکه ما را ندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچکدام از ما در نظر او مرئی نبودیم، چون من اینطور می‌خواستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدن این چیزهای عجیب افسانه مانند، و دانستن اینکه اینها هیچکدام رویا نیست بلکه حقیقت دارد بقدری برایمان جالب بود که نمی‌توانستیم آنرا باور کنیم. شیطان نشسته بود و مانند یک آدم عادی با زبان ساده و طبیعی و افسونگر خود به صحبت ادامه می‌داد. خلاصه طوری بود که کلام قادر نیست بشما حالی کند که بر ما چه می‌گذشت. حال ما حال خلسه بود، و خلسه حالی است که در بیان نمی‌گنجد. مانند نغمهٔ موسیقی است. انسان نمی‌تواند طوری موسیقی را طوری توصیف کند که طرف صحبت، آنرا احساس کند. شیطان بار دیگر به اعصار قدیم بازگشته آنها را جلو چشم ما زنده ساخته بود! چه چیزها دیده بود! تماشای او، و تصور اینکه آدم اگر اینقدر تحربه اندوخته داشت به چه صورتی در می‌آمد، خودش شگفت‌ آمیز و احاب انگیز بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سخنان و اعمال او در عین حال انسان را بطرز غم انگیزی متوجه حقارت خود می‌ساخت. متوجه می‌ساخت که عمرش روزی بیش نیست؛ آنهم روزی کوتاه و بی مقدار. شیطان برای آنکه غرور جریحه دار شدهٔ انسان را التیامی ببخشد، چیزی نمی‌کفت، نخیر، حتی کلامی بر زبان نمی‌آورد. همیشه دربارهٔ انسان با همان لحن بی‌اعتنای همیشگی خود سخن می‌گفت، گویی دربارهٔ پاره آجر و آشغال و این قبیل چیزها صحبت می‌کند. معلوم بود که افراد بشر برای او بهیچوجه اهمیتی ندارند. البته پیدا بود که قصد رنجانیدن ما را ندارد - عیناً همانطور که وقتی ما از یک پاره آجر سخن می‌گوئیم قصد اهانت به او را نداریم. احساسات یک پاره آجر برای ما هیچ است، هرگز بخاطر ما نمی‌گذرد که پاره آجر هم احساس دارد یا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار هنگامی که شیطان داشت پرشکوه و جلال ترین سطلاطین و فاتحین و شاعران و پیامبران و دزدان دریایی و گدایان را باهم در یک ترازو می‌گذشت – درست مانند یک توده پاره آجر،- من به رگ غیرتم برخورد و خواستم کلمه‌ای در دفاع از انسان گفته باشم؛ از اینرو ازو پرسیدم که چرا میان خودش و انسان اینقدر تفاوت قایل می‌شود. شیطان ناچار شد مدتی سوآل مرا زیرو رو کند، نمی‌فهمید چگونه ممکن است من چنین سوآل عجیبی را طرح کرده باشم. بعد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تفاوت بین من و انسان؟ تفاوت بین باقی و نافی؟ بین جسم و روح؟» یک دانه ساس را که داشت روی یک قطعه چوب راه می‌رفت برداشت و گفت:«فرق بین ژول‌سزار و این جانور چیست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:«انسان نمی‌تواند چیزهایی را که از لحاظ ماهیت و فاصلهٔ زمانی قابل قیاس نیستند باهم مقایسه کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جواب سؤال خودت را دادی. من همین جواب ترا تشریح می‌کنم. انسان از خاک ساخته شده است. من ساخته شدن او را بچشم دیده‌ام. من از خاک ساخته نشده‌ام. انسان مجموعهٔ بیماریها و ناپاکیهاست. امروز می‌آید، فردا می‌رود. از خاک شروع و به گند ختم می‌شود. من به عالم باقی تعلق دارم و بر انسان فانی اشرفم. بعلاوه انسان «قوهٔ تمیز اخلاقی» دارد. می‌فهمی چه می‌گویم؟ «قوهٔ تمیز اخلاقی» - مثل اینکه بهمین اندازه تفاوت بین ما نفی‌نفسه کفایت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن خود را بهمین جا ختم کرد. گویی همین اندازه برای حل مسأله کافی بود من متأسف شدم؛ زیرا در آن هنگام من از معنای «قوهٔ تمیز اخلاقی» درست سر در نمی‌آوردم. همینقدر می‌دانستم که ما آدمها از داشتن آن بخود می‌بالیم؛ و وقتی که شیطان اینطور از قوهٔ تمیز اخلاقی سخن گفت، کلام او احساسات مرا جریحه‌دار کرد، مانند دختری که تعریف و تمجید گرامی ترین لباسها و زر و زیروهایش را از مردم شنیده باشد و آنوقت ببیند که چند نفر ناشناس آنها را به مسخره گرفته‌اند. مدتی همه ساکت بودیم و من شخصاً افسرده و دلتنگ بودم. بعد شیطان دوباره شروع به صحبت کرد و بزودی چنان از شادی و خوشی درخشیدن گرفت که بار دیگر من هم سر دماغ آمدم. شیطان مقداری چیزهای شیرین و خوشمزه برایمان نقل کرد. بطوری که از خنده روده بر شدیم. راجع به هنگامی که شمشون مشعل به‌دم روباهان بست و آنها را در مزارع فلسطین رها ساخت و وقتی که شمشون روی دیوار نشسته بود و با دست به‌رانهای خود می‌زد و می‌خندید و اشک روی گونه‌هایش جاری می‌شد، و زمانی که تعادل خود را از دست داد – برایمان نقل کرد، و خاطره‌ای که از آن منظره داشت او را به خنده انداخت. خلاصه خیلی خوش گذشت. سرانجام شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون دیگر بدنبال کارم می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما گفتیم:«نه! نرو. پهلوی ما بمان. اگر بروی دیگر برنمی‌گردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا بر می‌گردم. قول می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه وقت؟ امشب؟ پس بگو که چه وقت برمی‌گردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زیاد طولش نمی‌دهم. خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما ترا دوست می‌داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم از شما خوشم می‌آید. بعنوان دلیل علاقهٔ خودم یک چیز خوبی بشما می‌دهم. معمولا من وقتی که می‌روم، ناگهان ناپدید می‌شوم؛ اما حالا بتدریح محو خواهم شد، و می‌گذارم شما ببینید که چگونه محو می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخاست و ایستاد و چیزی نگذشت که قضیه ختم شد. یعنی رقیق شد و رقیق شد، تا اینکه بصورت حباب صابون درآمد؛ منتهی شکل خود را حفظ کرد. بوته‌های جنگل، بهمان وضوحی که از ورای حباب صابون دیده می‌شود، از آن سوی او پیدا بود. همهٔ رنگهای لطیف قوس قزحی حباب صابون روی سطح او می‌درخشید و بازی می‌کرد و آن شکل پنجره مانند نیز که همیشه روی حباب صابون دیده می‌شود، روی او بچشم می‌خورد. لابد دیده‌اید که حباب روی قالی فرود می‌آید و قبل از ترکیدن چندبار ورجه ورجه می‌کند. شیطان نیز همین کار را کرد. از جا پرید، روی علفهت فرود آمد، باز پرید و در هوا پرواز کرد و بار دیگر فرود آمد و این حرکت چندین بار تکرار شد و پوفی ترکید! و جای او هیچ نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظرهٔ تماشایی عالی و عجیبی بود. ما حرفی نزدیم، بلکه فقط نشستیم و در شگفتی و رؤیا فرو رفتیم و چشمان خود را بهم زدیم و بالاخره زپی ا جا برخاست و با حالی افسرده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من گمان نمی‌کنم هیچکدام از اینها اتفاق افتاده باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس آهی کشید و او هم کما بیش همین را گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شنیدن حرف آنها خیلی ناراحت شدم؛ زیرا مضمون و مفاد حرف آنها درست همان ترس ناراحت کننده‌ای بود که در دل خود احساس می‌کردم. بعد از آن پیرمرد بیچاره کشیش پطر را دیدیم که دارد باز می‌گردد و سرش را پائین انداخته درپی چیزی می‌گردد. وقتی که کاملا به ما نزدیک شد سرش را بلند کرد و ما را دید گفت:«بچه‌ها، چقدر وقت است شما اینجا هستید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مدت کوتاهی است، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس بعد از آنکه من از اینجا گذشتم شما آمده‌اید، و بنابراین شاید بتوانید به من کمک کنید. شما از همین جاده آمده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسیار خوب. منهم از همین راه آمدم. کیفم را گم کرده‌ام. چندان وجهی توی آن نبود: اما همان مقدار جزیی هم برای من خیلی است. زیرا همهٔ دارایی من همان بود. شما که چیزی پیدا نکرده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، پدر. ولی بشما کمک خواهیم کرد که آنرا پیدا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم می‌خواستم همین را از شما خواهش کنم. آهان، آنجاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما متوجه کیف نشده بودیم؛ معهذا درست در همان نقطه‌ای که شیطان هنگام محو شدن ایستاده بود، قرار داشت البته اگر حقیقت داشت که شیطانی محو شده بود و ما در خواب و خیال ندیده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و قیافه‌اش خیلی متعجب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«کیف مال من است، اما محتویاتش مال من نیست. این کیف باد کرده است و حال آنکه کیف من صاف بود. مال من سبک بود، این سنگین است.» کیف را باز کرد: تا آنجا که می‌گرفت انباشته از سکه طلا بود. کیف را به ما نشان داد که تماشا کنیم و البته ما هم تماشا کردیم، زیرا قبل از آن هرگز آن مقدار پول در آن واحد ندیده بودیم. دهان همه‌مان باز شد که بگوییم:«کار شیطان است!» اما کلمه‌ای از دهانمان خارج نشد. آخر ما نمی‌توانستیم آنچه شیطان میل نداشت گفته شود بگوییم – خودش اینرا به‌ما گفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بچه‌ها، این کار شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف ما را به خنده انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود او هم بمحض اینکه به احمقانه بودن سؤال خودش پی برد، خنده‌اش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه کسی اینجا بوده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان ما باز شد که جواب بدهیم، اما لحظه‌ای همچنان باز ماند؛ نمی‌توانستیم بگوییم هیچکس، چون دروغ بود، و کلمهٔ مناسبی هم بخاطرمان نمی‌آمد. بعد جواب صحیح بفکر من رسید و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی‌آدمی اینجا نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«همین طور است،» و دهان خود را بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر گفت:«اینطور نیست»؛ و با قیافهٔ جدی به ما نگریست. منهم لحظه‌ای پیش از اینجا گذشتم و کسی اینجا نبود. اما این اهمیتی ندارد. بعد از آن باید کسی اینجا آمده باشد. منظورم این نیست که آن شخص قبل از شما از اینجا نگذشته یا شما او را دیده‌اید؛ ولی مسلم می‌دانم که یکنفر از اینجا گذشته است. شما را به شرافتتان قسم کسی را ندیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی آدمی را ندیده‌ایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کافی است. می‌دانم که حقیقت را به من می‌گویید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش روی جاده نشست و شروع کرد به شمردن پولها و ما هم با اشتیاق زانو زدیم و برای کمک کردن به‌او پولها را بصورت ستونهای کوچک روی هم چیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش گفت:« هزاروصد دوکات{{نشان|۸}} تمام است! خدایا گاش این پول مال من بود. چقدر به آن احتیج دارم!» صدایش شکسته و لبهایش مرتعش شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما فریاد زدیم:«مال خودتان است، پدر، تا شاهی آخرش مال خودتان است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه مال من نیست. وا‌لله من سر درنمی‌آورم.گمان می‌کنم یکی از دشمنان... باید دامی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«غیر از آن ستاره شناس شما هیچ دشمن واقعی در این دهکده ندارید. مارگت هم هیچ دشمنی ندارد. حتی هیچ نیم دشمنی هم که آنقدر پول در بساط داشته باشد که هزار و صد دوکاتش را برای صدمه‌زدن به شما حرام کند، ندارید. از شما می‌پرسم همینطور است یا نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش نتوانست جواب این برهان را بدهد، و این امر او را خوشحال کرد:«.لی آخر این پول مال من که نیست. در هر صورت مال من نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن را با لحن مرددی ادا کرد: مانند کسی که از شنیدن مخالفت دیگران نه تنها ناراحت نگردد، بلکه خوشحال نیز بشود. &lt;br /&gt;
«پدر روحانی، این پول مال شمااست و ما همه شاهد هستیم. بچه‌ها، اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، ما شاهدیم، پای حرفمان هم می‌ایستیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا پیرتان کند، شما دارید کم‌کم مرا قانع می‌کنید. واقعاً دارید مرا قانع می‌کنید. کاش من فقط صد دوکات ازین پول را می‌داشتم. خانه‌مان گرو صددوکات است و اگر ما فردا پول را ندهیم دیگر مسکن و مأوایی نخواهیم داشت. و این چهار دوکات تنها مبلغی است که ما داریم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این پول شمااست، تا شاهی آخرش مال شمااست، و شما باید آنرا بردارید. ما همه شاهدیم که این عمل درست است اینطور نیست تئودور؟ اینطور نیست زپی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو نفر گفتیم چرا، نیکلاوس پول را دوباره توی آن کیف کهنه و فرسوده ریخت و صاحبش را وادار به قبول آن ساخت. بنابراین کشیش گفت که دویست دوکات از آن را خرج خواهد کرد، زیرا خانه‌شان به‌این مبلغ می‌ارزد و در صورت لزوم خواهد توانست با فروش خانه آنرا بپردازد؛ مابقی را به نزول خواهد گذاشت تا اینکه صاحب حقیقی‌اش پیدا شود. قرار شد ما هم ورقه‌ای امضاء کنیم و شهادت بدهیم که کشیش چگونه پوا را پیدا کرده است؛ برای اینکه به مردم دهکده ثابت کند که قروض خود را از طریق نامشرع ادا نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۴ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آنروز، هنگامی که کشیش پطر با سکه های طلا قرض خود را به سلیمان اسحق پرداخت ومابقی پول را نیز نیزد او به نزول گذاشت، سروصدای زیادی در دهکده پیچید. تغییر خوشایندی نیز در اوضاع رخ داد: بسیاری به خانهٔ کشیش رفتند و به او تبریک گفتند و عده‌ای از دوستان قدیمی سرد بار دیگر به گرمی گراییدند و بر سر مهر آمدند، و از همهٔ اینها بالاتر، مارگت به یک مجلس مهمانی دعوت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرده و اسراری هم در کار نبود. پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود نقل کرد و گفت که علت آنرا نمی‌فهمد و فقط، تا آنجا که عقلش قد می‌دهد، پیداست که دست خداوند در قضیع دخالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دو نفر سرشان را تکان دادند و بخود گفتند که این دست بیشتر به دست شیطان شباهت دارد تا دست خدا؛ و در حقیقت حدسی چنین درست از زبان مردمی چنان نادان خیلی بعید می‌نمود. بعضی پچ‌پچ‌کنان ما بچه‌ها را دور کردند و کوشیدند که با زبان چرب و نرم مارا وادارند که «بیائیم و راستش را بگوییم»، و قول دادند که هرگز بکسی نخواهند گفت، بلکه فقط برای اقناع خودشان می‌خواهند بدانند، زیرا قضیه خیلی آب برمی‌دارد. حتی می‌خواستند این راز را از ما بخرند و در ازاء آن پول به ما بدهند و ما هم می‌خواستیم داستانی از خودمان در بیاوریم که جواب سؤالات آنها را بدهد، اما نمی‌توانستیم، چون آن زیرکی و فراست لازم را نداشتیم و در نتیجه فرصت گرفتن پول را از دست دادیم و تأسف خوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این راز را ما بدون زحمت و ناراحتی با خود داشتیم، اما آن راز دیگر، آن راز بزرگ، آن راز عالی، درون مارا می‌خراشید که بیرون بریزد و ما هم می‌سوختیم که آنرا علنی کنیم و مردم را با آن مات و متحیر سازیم، اما ناچار بودیم که آنرا در سینهٔ خود نگهداریم – در حقیقت آن راز خودش را در سینهٔ ما نگه‌میداشت. شیطان گفته بود که این راز پیش خود ما خواهد ماند، و می‌ماند. ما هر روز بیرون می‌رفتیم و در جنگل دور هم جمع می‌شدیم تا دربارهٔ شیطان باهم حرف بزنیم ودر واقع این یگانه موضوعی بود که ما درباره‌اش فکر می‌کردیم و یا به‌آن اهمیتی می‌دادیم. شبانه روز منتظر پیدا شدن او بودیم و امیدوار بودیم که بیاید و در تمام این مدت کاسهٔ صبرمان لبریزتر و لبریزتر می‌شد. دیگر به سایر بچه‌ها علاقه‌ای نداشتیم و در بازیها و گردشهای آنها شرکت نمی‌کردیم. بعد از دیدن شیطان آن بچه‌ها دیگر بی‌اندازه رام و دست‌آموز و عادی بنظر می‌رسیدند؛ و اعمالشان بعد از سرگذشتهای قدیم شیطان و پروازهای او در میان ستارگان و معجزات و محو شدنها و انفجارهای او، بقدری ناچیز و مبتذل بنظر می‌رسید که تاب تحمل آن را نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای اول ما از بابت یک‌چیز نگران بودیم و به‌بهانه‌های مختلف به خانهٔ کشیش پطر می‌رفتیم که آنرا از نظر دور نداریم و آن عبارت بود از سکه‌ های طلا؛ و ما می‌ترسیدیم که آن سکه ها مانند پولهای جن و پری ناگهان دود شده بهوا برود. اگر این پول دود می‌شد.... اما چیزی که نشده دیگر گفتن ندارد. باری تا پایان روز شکایتی در اینمورد شنیده نشد و بنا براین ما خاطر جمع شدیم که سکه ها طلای حقیقی است و این نگرانی را از خاطر خود دور ساختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک چیز هم بود که می‌خواستیم از کشیش پطر بپرسیم و بالاخره شب دوم خیر و شر کردیم و بااندکی ترس و لرز به خانهٔ او رفتیم و من سؤال را تا آنجا که می‌توانستم قاطی صحبتهای دیگر کردم، و هر چند، نمی‌دانستم که در این قبیل مواقع سؤال را چگونه باید پیش کشید، حرفم بقدر کافی عادی و تصادفی نمی‌نمود، بهرحال گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر روحانی! قوهٔ تمیز اخلاقی یعنی چه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش از بالای عینکهای بزرگش باقیافه‌ای شگفت زده به من نگریست و گفت:«همان قوه‌ایست که مارا به تمیز دادن خوب از بد قادر می‌سازد، دیگر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن نور کمی به موضوع تاباند، اما آنرا کاملا روشن نکرد و من از جواب او قدری بور و تاحدی ناراحت شدم. او منتظر بود که من حرفم را ادامه دهم و بنابراین من، چون حرف دیگری نداشتم بزنم، بناچار گفتم:«این قوه، چیز باارزشی است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«با ارزش؟ الله و اکبر! پسر این تنها چیزی است که‌ انسان را از حیوان فانی ممتاز می‌سازد و به‌او بقاء و ابدیت می‌بخشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع مطلب جدیدی برای گفتن بخاطرم نیاورد؛ و بنا براین با بچه‌های دیگر بیرون آمدم و رفتیم. لابد احساس کرده‌اید که آدم وقتی شکمش پر شده اما سیر نشده باشد چه حالی دارد؛ منهم یک چنین احساس مبهم و نامعینی داشتم. آنها از من می‌خواستند که مطلب را توضیح بدهم، اما من حالش را نداشتم. از توی هشتی خانه گذشتیم و مارگت را دیدیم که در کنار چرخ نخ‌ریسی‌اش نشسته و دارد به ماری لوگر درس می‌دهد. پس معلوم شد که یکی از شاگردان رمیدهٔ او باز گشته‌است، و آنهم یکی از شاگردان صاحب نفوذ! – پیدا بود که دیگران نیز بدنبال این یکی خواهند آمد. مارگت از جا پرید و بسوی ما دوید و بار دیگر باچشمان اشک آلود از ما تشکر کرد. این بار سوم که بمناسبت اینکه نگذاشته بودیم اثاثهٔ او و عمویش را توی خیابان بریزند از ما تشکر می‌کرد، و ما نیز بار دیگر به‌او گفتیم که کار مهمی نکرده‌ایم. اما او عادتش این بود. اگر کسی کاری برایش می‌کرد، هرگز از سپاسگذاری سیر نمی‌شد. بنابراین ما هم مانع نشدیم و گذاشتیم که حرفش را بزند. از باغ که گذشتیم دیدیم ویلهم مایدلینگ آنجا نشسته و منتظر است، زیرا کم‌کم غروب داشت نزدیک می‌شد و او می‌خواست پس از آنکه تدریس مارگت تمام شد او را برای گردش و هواخوری به کنار رودخانه ببرد. ویلهم مایدلینگ وکیل دعاوی جوانی بود که کارش گرفته بود و خرده خرده داشت رو می‌‌آمد. او مارگت را خیلی دوست می‌داشت و مارگت هم او را. ویلهم مانند دیگران مارگت را ترک نگفته بود، بلکه در تمام این مدت در دوستی ثابت و پابرجا مانده بود. وفای او از نظر مارگت و عمویش دور نمانده بود. ویلهم استعداد فوق‌العاده‌ای نداشت، ولی خوش قیافه و خوش طینت بود و این صفات خود نوعی استعداد است و در بسیاری از مواقع بکار می‌آید. از ما پرسید که درس به کجا رسیده است و ما گفتیم که نزدیک است تمام بشود. شاید هم واقعاً همینطور بود؛ چون ما چیزی از آن نمی‌دانستیم، اما پیش خودمان حساب کردیم که اگر اینطور بگوییم خوشش خواهد آمد: و اتفاقاً خوشش هم آمد، و گفتن این مطلب برای ما خرج و زحمتی نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۵ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز چهارم ستاره شناس از برج کهنه و مخروبه‌اش در بالای دره، که گمان می‌کنم همانجا خبر بگوشش رسیده بود، به دهکده آمد. اول یک گفتگوی خصوصی باما کرد و ما آنچه می‌توانستیم به او گفتیم. بعد نشست و مدتی پیش خودش فکر کرد و کرد و سپس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گفتید چند دوکات بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هزار و صد و هفت دوکات، آقا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه مثل کسی که باخودش حرف می‌زند گفن:«خیلی عجیب است. بعله... خیلی غریب است. تصادف عجیبی است.» بعد ما را زیر اخیه کشید و از سر نو موضوع را بازپرسی کرد و ما جواب دادیم... بالاخره گفت:«هزار و یکصد و شش دوکات مبلغ هنگفتی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«یکصد و هفت،» و بدین ترتیب حرف ستاره شناس را اصلاح کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آهان، هفت، بله؟ البته یک دوکات کم و زیاد چندان اهمیتی ندارد، ولی شما قبلا گفتید هزار و یکصد و شش دوکات.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما صلاح خودمان ندیدیم که بگوییم ستاره‌شناس اشتباه می‌کند، اما می‌دانستیم که اشباه می‌کند. نیکلاوس گفت:«از بابت این اشتباه معذرت می‌خواهیم، منظورمان همان هفت بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، اهمیتی ندارد، پسرجان. فقط چون متوجه اختلاف شدم، این بود که تذکر دادم. اکنون چند روز از قضیه می‌گذرد و نمی‌توان انتظار داشت که شما همه چیز را دقیقاً بیاد داشته باشید. وقتی که هیچ موضوع خاصی که عدد را در ذهن انسان حک کند وجود نداشته باشد، البته خیلی احتمال دارد که انسان دچار اشتباه گردد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی با اشتیاق گفت:«آخر چنین موضوع وجود داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس با بی‌اعتنایی گفت:«آن موضوع چه بود، پسرجان؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن موضوع این بود که ما هرکدام بنوبت توده‌های سکه را شمردیم و همه بیک نتیجه رسیدیم – یعنی هزار و صد و شش. اما من موقع شروع برای تفریح یکی از سکه ها را کش رفته بودم و بعداز شمردن آنرا سرجایش گذاشتم و گفتم گمان می‌کنم که اشتباه کرده باشیم و هزار و یکصد و هفت سکه است، بیایید دوباره بشمریم. شمردیم و البته حق با من بود. آنها متعجب شدند و من بعد به آنها گفتم که قضیه از چه قرار بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس از ما پرسید که آیا درست است یا نه، و ما گفتیم که بله درست است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«پس این موضوع قضیه را مسلم می‌سازد، بچه‌ها، من اکنون دزد را می‌شناسم. این پول مال دزدی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد راه افتاد و رفت و ما خیلی ناراحت شدیم و نمی‌دانستیم که منظورش چیست. اما در حدود یک ساعت بعد فهمیدیم، زیرا تا آن موقع در تمام دهکده پر شد که کشیش پطر باتهام دزدیدن مبلغ هنگفتی پول از ستاره شناس توقیف شده است. چانه ها راه افتاد و مردم متصل حرف می‌زدند. بسیاری می‌گفتند که این کار از کشیش پطر بعید است و باید اشتباهی در کار باشد؛ اما عدهٔ دیگر سرشان را تکان می‌دادند و می‌گفتند فقر و احتیاج انسان را بهر کاری وا می‌دارد. اما در خصوص یک چیز همه متفق‌الرأی بودند و آن اینکه توضیحات کشیش پطر راجع به نحوهٔ پیدا شدن پول نیز بهمان اندازه غیر قابل قبول است، چون آنچه او می‌گوید فوق‌العاده محال بنظر می‌رسد. می‌گفتند ستاره‌شناس ممکن است پول را بیک چنین طریقی بدست آورده باشد، اما هرگز از این طرق پولی بدست کشیش ممکن نیست رسیده باشد! اینجا بود که پای آبروی ما هم درمیان آمد. ما تنها شهود کشیش پطر بودیم و مردم از ما می‌پرسیدند که کشیش چقدر پول به‌ما داده است که چنین افسانهٔ خیالی را تایید و تصدیق کنیم. مردم رک وراست از این قبیل حرفها بما می‌زدند و هنگامی که ما از انها استدعا می‌کردیم که باور کنند که ما حقیقت محظ را گفته‌ایم، از غیظ و نفرت داغ می‌شدیم. پدر و مادرمان بیش از دیگران با ما بد رفتاری می‌کردند. پدرانمان می‌گفتند که ما ما باعث آبروریزی خانواده‌هایمان شده‌ایم و به‌ما امر می‌کردند که از دروغگویی دست برداریم و وقتی که ما تکرار می‌کردیم که عین حقیقت را گفته‌ایم، دیگر خشم و غضب آنها از اندازه می‌گذشت. مادرانمان پیش ما گریه می‌کردند و بالتمس می‌خواستند که رشوه‌ای را که گرفته‌ایم پس بدهیم و نام نیک خود را بازپس بگیریم و خانواده هایمان را از ننگ و خجلت برهانیم و بیاییم و شرافتمندانه حقیقت را اعتراف کنیم. و بالاخره ما بقدری مستأصل شدیم که خواستیم داستان را تماماً نقل کنیم. یعنی موضوع آمدن شیطان و باقی قضایا را بگوییم، اما حرف از دهانمان خارج نمی‌شد. در تمام این مدت امیدوار و آرزومند بودیم که شیطان پیدایش بشود و مارا از مهلکه نجات دهد، اما هیچ خبری ازو نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از گفتگوی ستاره‌شناس با ما، در ظرف یک ساعت کشیش پطر به زندان افتاد و پول مهر و موم شده در دست صاحب منصبان قانون قرار گرفت. این پول در یک کیسه بود و سلیمان احق گفت که پس از شمردن دیگر به‌آن دست نزده است. قسم او را قبول کردند که این پول همان پول و مبلغ آن هزار و صد و هفت دوکات است، اما آن کشیش دیگر ما، یعنی کشیش آدولف، گفت که محکمهٔ کلیسا صلاحیت محاکمهٔ کشیشی را که از منصب خود منفصل شده باشد ندارد. اسقف هم حرف او را تایید کرد و قضیه ختم شد. پرونده می‌بایست به محکمهٔ عادی اعاده شود. محکمه مدتی بعد جلسه خود را تشکیل می‌داد. ویلهلم مایدلینگ دفاع کشیش پطر را بعهده گرفته حد اعلای کوشش را بکار میبرد، ولیکن خودش بطور خصوصی به ما میگفت که ضعف دلایل از ناحیهٔ موکل او و قدرت تعصب از ناحیهٔ طرف، منظرهٔ آینده را بسیار تیره و تار نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین سعادت نوزاد مارگت دچار مرگ مفاجات شد. هیچ دوستی برای اظهار همدردی به دیدن نمی‌رفت و او هم انتظار کسی را نداشت. نامهٔ بدون امضایی دعوتی را که ازو به مجلس مهمانی شه بود پس گرفت. هیچ شاگردی برای گرفتن درس به‌او مراجعه نکرد. مارگت چگونه می‌بایست امرار معاش کند؟ می‌توانست در خانه بماند، چون پول گروی خانه پرداخت شده بود – گواینکه آن پول اکنون در دست مأموران دولت بود و نه در اختیار سلیمان اسحق بیچاره. اورسولای{{نشان|۹}} پیر که آشپز و پیشخدمت و سرایدار و رخت‌شو و همه کارهٔ کشیش پطر بود و در سالهای قدیم دایگی مارگت را بعهده داشت می‌گفت: خدا خودش روزی ما را خواد رساند. اما اورسولا این حرف را از روی عادت می‌زد. چون مسیحی مؤمن و متدینی بود، منظورش ای =ن بود که در امر تهیهٔ روزی اگر راهی پیش پایشان باز شود، خدا هم کمک خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها می‌خواستیم به دیدن مارگت برویم و به‌او مهربانی کنیم، اما پدر و مادرانمان می‌ترسیدند که مردم دهکده ازین امر ناراحت شوند و مانع رفتن ما می‌شدند. ستاره شناس راه افتاده آتش خشم مردم را برضد کشیش دامن می‌زد و می‌گفت این آدم دزد پست فطرتی است که هزار و یکصد و هفت دوکات ازو دزدیده است. می‌گفت:«دزد بودن کشیش را از آنجا فهمیده‌ام که درست همان مبلغی را که گم کرده بودم کشیش پطر مدعی است که «پیدا» کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از ظهر روز چهارم پس از وقوع فاجعه، اورسولای پیر در خانهٔ ما را پیدا شد و گفت اگر رخت چرک دارید برایتان بشویم، و از مادرم التماس و درخواست کرد این موضوع را بکسی نگوید، برای این که حس غرور و عزت نفس مارگت جریحه‌دار نشود، چون اگر مارگت خبر می‌شد جلو اینکار را می‌گرفت، در عین حال قوت لایموت در بساطش پیدا نمی‌شد و داشت از گرسنگی لاغر می‌شد. خود اوسولا هم داشت لاغر می‌شد این از قیافه‌اش پیدا بود و غذایی را که به او تعارف می‌شد مثل آدمهای قحطی می‌بلعید، اما حاضر نمی‌شد چیزی را با خودش به خانه ببرد، زیرا مارگت به غذای صدقه‌ای لب نمی‌زد. اورسولا مقداری رخت به کنار نهر برد که بشوید، ولی ما از پنجره دیدیم زورش نمی‌رسد بستهٔ رخت را حمل کند، بنابراین او را بازپس خواندیم و مختصر پولی باو دادیم. اما او جرأت نمی‌کزد پول را بگیرد، مبادا مارگت بفهمد. بالاخره پول را گرفت و گفت به مارگت خواهم گفت که پول را در راه پدا کرده‌ام. برای آنکه دروغ نگفته و روح خود را دچار لعنت نساخته باشد، مرا وادار کرد که پول را در حالی که او تماشا می‌کرد در جاده بیندازم؛ بعد خودش رفت و آنرا پیدا کرد و فریادی از شادی و تعحب کشید و آنرا برداشت و راه افتاد. اورسولا هم مانند همهٔ مردم دهکده می‌توانست تند و تند دروغ بگوید، بدون اینکه در برابر آتش دزوخ اقدامات احتیاطی بعمل آورد. اما این یک نوع جدیدی از دروغ بود و منظرهٔ خطرناکی داشت، چون اورسولا هنوز در این قبیل دروغگویی ورزیده نشده بود. البته پس از یک هفته تمرین دیگر ازین بابت هم ناراحتی برایش ایجاد نمی‌شد. ما مردم اینطور ساخته شده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت بودم، چون از خودم می‌‌پرسیدم که مارگت چگونه گذران خواهد کرد؟ اورسولا که نمی‌توانست هر روز در جاده یک سکه پیدا کند. شاید حتی به سکهٔ دوم هم نمی‌رسید. در حالی که مارگت اینقدر به دوست احتیاج داشت، من نمی‌توانستم نزد او بروم، و ازین جهت خجل بودم. اما تقصیر این امر متوجه پدر و مادرم بود نه‌خود من کاری از دستم برنمی‌آمد.&lt;br /&gt;
در جاده مشغول قدم زدن بودم و سخت احساس دلتنگی می‌کردم. در همین موقع احساس شادی و خوشی شاداب کننده‌ای موج زنان در سراسر وجودم دوید و آنقدر خوشحال شدم که در بیان نمی‌گنجد؛ زیرا از آن نشانه فهمیدم که شیطان نزدیک من است. این موضوع را قبلا دریافته بودم. لحظه بعد او کنار من راه می‌رفت و من داشتم گرفتاریهای خودم را و آنچه را که برای مارگت پیش آمده بود برایش نقل می‌کردم. همینطور قدم زنان از سر پیچی گذشتیم  اورسولای پیر را دیدیم که در سایهٔ درختی نشسته، یک گربهٔ ولگردی لاعذ توی دامنش است و دارد آنرا نوازش می‌کند. ازو پرسیدم که این گربه را از کجا آورده است. گفت که از جنگل درآمده و دنبالش راه افتاده و شاید مادر یا دوست و کس و کاری ندارد. و می‌خواهد آنرا به خانه ببرد و ازش مواظبت کند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شنیده‌ام شما فقیر هستید، چرا می‌خواهید یک سرنان خور دیگر هم به‌سفرتان اضافه کنید؟ چرا آنرا بیک شخص ثروتمندی نمی‌دهید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا از این گفته ناراحت شد و گفت:«اگر میل دارید خودتان آنرا بردارید، بفرمایید، شما با این لباسهای زیبا و حرکات متناسب باید خیلی ثروتمند باشید.» بعد پوزخند طنزآمیزی زد و گفت:«ثروتمندان جز خودشان بفکر هیچکس نیستند. فقط فقرا نسبت به‌فقرا احساس همدردی می‌کنند و بدرد آنها می‌رسند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از کجا می‌دانید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمان اورسولا از خشم گشاد شد و گفت:«برای انکه می‌دانم. هربرگی هم که از درخت بیفتد از نظر خدا دور نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«معهذا آن برگ از درخت می‌افتد. دور نماندنش از نظر خدا جه فایده‌ای دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چانهٔ اورسولای پیر بناکرد به‌لرزیدن، اما تا مدتی نتوانست کلمه‌ای ادا کند، زیرا فوق‌العاده دچار وحشت شده بود، بالاخره هنگامی که زبانش به‌اختیارش درآمد، فریاد کشید:«برو دنبال کارت، توله‌سگ، والا چوب برمی‌دارم و بجانت می‌افتم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌توانستم حرف بزنم، چون خیلی ترسیده بودم. می‌دانستم بانظری که شیطان راجع به‌نوع بشر داشت برایش هیچ مهم نبود که بایک ضربه آن پیر زن را بدیار عدم بفرستد، چون بقول خودش ازین موجودات «بازهم فراوان پیدا می‌شود.» اینها را می‌دانستم، اما زبانم بند آمده بود و نمی‌توانستم اورسولا را متوجه خطر سازم. لیکن اتفاقی نیفتاد. شیطان آرام ایستاد – آرام و بی‌اعتنا. مثلکه اینکه از اهانتهای اورسولا گردی بر دامن کبریایی او نمی‌نشست. پیر زن وقتی که آن حرف را زد مانند یک دختر به از جا پرید و سرپا ایستاد. سالها بود که چنین حرکتی ازو سر نزده بود. این تأثیر وجود شیطان بود. هروقت پیدایش می‌شد مانند نسیم تازه‌ای بود که به جان و تن ضعیفان و بیماران روح و توان تازه‌ای می‌بخشید. حضور او حتی در ان بچه گربهٔ لاغر و مردنی هم مؤر افتاده بود. بچه گربه روی زمین جست و خیز کنان به تعقیب یک برگ پرداخت. این امر باعث تعجب اورسولا شد و او در خالی که خشم خود را بکلی فراموش کرده بود به آن جانور نگاه می‌کرد و سرش را از تعجب تکان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا گفت:«این حیوان چه‌اش شده؟ یک لحظه پبش ناری راه رفتن نداشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«شما تاکنون بچه گربه‌ای ازین نژاد ندیده‌اید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا قصد ملایمت با آن ناشناس مسخره‌کننده را نداشت؛ نگاه تندی به‌او کرد و گفت:«می‌خواهم بدانم کی بتو گفت بیایی اینجا و سربسر من بگذاری؟ تو از کجا می‌دانی من چه دیده‌ام و چه ندیده‌ام؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شما تاکنون بچه گربه‌ای ندیده‌اید که خواب رزهای روی زبانش بطرف جلو باشد؛ اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، تو هم ندیده‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، این یکی را نگاه کنید و ببینید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خیلی چابک شده بود، اما بچه گربه ازو چابکتر بود و اورسولا نمی‌توانست اورا بگیرد. بالاخره از تعقیب گربه دست کشید. آنوقت شیطان گفت:«او را بایک اسمی صدا کنید، شاید بیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا اورا به‌چندین اسم صدا کرد، اما به‌خرج گربه نرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اورا اگنس صدا کنید، این اسم را امتحان کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حیوان به‌این اسم جواب داد و آمد. اورسولا زبانش را معاینه کرد و گفت:«باور کن راست می‌گوید. من تا حالا هچون گربه‌ای ندیده بودم. مال شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چطور اسمش را باین خوبی بلد بودی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه همهٔ گربه‌های این نژاد اسمشان اگنس است. این گربه‌ها به‌هیچ اسم دیگری جواب نمی‌دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا متحیر شده بود. «چیز فوق‌العاده غریبی است!» بعد گرد نگرانی و ناراحتی بر چهره‌اش نشست، زیرا افکار و معتقدات خرافی‌اش برانگخته شده بود و با بی‌میلی حیوان را زمین گذاشت و گفت:«مثل اینکه باید این حیوان را بگذارم برود. البته نمی‌ترسم.. نخیر ترس نیست... هرچند کشیش... خوب دیگر، شندیده‌ام که مردم می‌گویند... حقیقتش اینکه خیلی از مردم می‌گویند... بعلاوه این گربه حالا دیگر حالش کاملا خوبست و می‌تواند از خودش مواظبت کند.» بعد آهی کشید و برگشت که روانه شود و زیر لب گفت:«چه گربهٔ قشنگی هم هست. خیلی باعث سرگرمی بود و درین روزگار وانفسا خانهٔ ما چقدر خالی و دلگیر است... مراگت خانم که اوقاتش خیلی تلخ است و لام تاکام با کسی حرف نمی‌زند، ارباب پیرمان هم که توی زندان است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«مثل اینکه حیف است این گربه را نگه ندارید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بسرعت برگشت؛ گویی منتظر بود یکنفر او را ترغیب و تشویق کند. مشتاقانه پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه این نژاد خوشبختی می‌اورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راستی؟ راست می‌گویی؟ پسرجان یقین داری این حرف حقیقت دارد؟ چطور خوشبختی می‌اورد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در هر صورت پول می‌آورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بور شد.«پول؟ گربه پول می‌آورد؟ چه حرفها! اینجا که گربه فروش نمی‌رود. کسی گربه نمی‌خرد. حتی آدم خودش را از دست اینها خلاص هم نمی‌تواند بکند، چه رسد به‌فروش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منظورم فروش آن نیست؛ منظورم پول درآوردن بوسیلهٔ این گربه است. این نوع گربه را «گربهٔ خوش یمن» می‌گویند. صاحب آن هرروز صبح چهار گروش نقره توی جیب خود پیدا می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دیدم که چهرهٔ پیرزن از خشم بهم آمد. باو برخورده بود که این پسر دارد مسخره‌اش می‌کند. این فکری بود که اورسولا می‌کرد. دستش را توی جیبش فرو برد و قدرش را راست کرد که چند تا حرف درشت به‌آن پسر بزند. اوقاتش تلخ شده و کفرش درآمده‌بود دهنش باز شد و سه کلمه از یک جملهٔ تند و زننده ازآن بیرون پرید... بعد ساکت شد و خشمی که در چهره‌اش بود مبدل به‌تعجب یا ترس یا چیزی از این قبیل گردید؛ و آهسته دستهایش را از جیبهایش بیرون آورد و آنها را باز کرد و همینطور باز نگهداشت. دریکی از دستهایش سکه‌هایی بود که من به‌او داده بودم، و در درست دیگر چهار گروش نقره قرار داشت. مدتها به آنها خیره شد که ببیند ناپدید می‌شوند یا نه؛ بعد با حرارت و قوت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راست است... راست است... من از شما شرمنده‌ام و تقاضای عفو دارم، ارباب و ولی‌نعمت عزیز!» و بطرف شیطان دوید و دست او را به‌عادت اطریشیها چندین‌بار بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اورسولا توی دلش خیال می‌کرد که این گربه یک گربهٔ جادویی و کارگزار شیطان است؛ اما این موضوع اهمیتی نداشت، زیرا مسلم بود که می‌تواند به‌عهد خود وفا و خرج خانواده را تامین کند. چون در مسائل مادی حتی مؤمن‌ترین و متدین‌ترین روستاییان ما در قرارداد بستن با شیطان بیش از توافق کردن با فرشتگان مقرب درگاه الهی اطمینان و اعتماد دارند. اورسولا در حالی که اگنس را در آغوش گرفته بود بطرف خانه راه افتاد و من گفتم که کاش مثل او امکان دیدار مارگت را داشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نفس خود را در سینه ضبط کردم، زیرا در خانهٔ مارگت بودیم. در دالان ایستاده بودیم و مارگت بهت‌زده به ما نگاه می‌کرد. ضعیف و رنگ پریده بود، ولی من می‌دانستم که با حضور شیطان این وضع و حال دیری نخواهد پایید. من، شیطان – یعنی فیلیپ‌تراوم – را معرفی کردم و مشغول صحبت شدیم. هیچ ناراحتی و احساس ناآشنایی و غریبی در میان ما نبود. ما در دهکدهٔ خود مردمان ساده‌ای بودیم و هنگامی که غریبه‌ای خوش معاشرت از درمی‌آمد، بزودی با او دوست می‌شدیم. مارگت تعجب کرد که چطور ما، بدون اینکه او شنیده باشد، وارد خانه شده‌ایم. تراوم گفت که در باز بود و ما وارد شدیم و منتظر شدیم شما بیایید و با هم سلام علیک کنیم. این حرف حقیقت نداشت. هیچ دری باز نبود بلکه ما از میان دیوار یا سقف یا لولهٔ بخاری یا از همچو راهی داخل خانه شده بودیم. اما شیطان هرچه را می‌خواست کسی باور کند آن شخص بدون چون و چرا باور می‌کرد، و بهمین جهت مارگت از توضیحات شیطان کاملا قانع شد. ازاین گذشته قسمت عمدهٔ فکرش متوجه تراوم بود و نمی‌تواسنت ازو چشم برگیرد، زیرا تراوم فوق‌العاده زیبا بود. این امر باعث رضایت من شد و در خود احساس غرور کردم. منتظر بودم که شیطان قدری کارهای خود را نمایش بدهد، اما نداد. گویا فقط دلش می‌خواست ابراز لطف و مهربانی کند و دروغ بگوید. گفت که پسری یتیم است. این حرف باعث شد که دل مارگت بحالش بسوزد، چشمان مارگت پر از اشک شد. شیطان گفت: هرگز مادرم را ندیده‌ام، هنگامی که شیرخواره بودم مادرم مرد، پدرم بیمار است و از مال دنیا چیز قابل ذکری ندارد، اما عمویی دارم که در مناطق حاره مشغول تجارت است و کاروبارش خیلی خوبست و یک انحصار در دست دارد و زندگانی من بوسیله همین عمو تامین می‌شود. اسم عموی مهربان کافی بود که مارگت را بیاد عموی خودش بیندازد و بار دیگر چشمانش را از اشک پر کند. مارگت گفت که امیدوارم عموهای ما یکروز همدیگر را ملاقات کنند. این گفته لرزه براندام من انداخت. فیلیپ گفت که انشاءالله همدیگر را ملاقات خواهند کرد. ازاین حرف نیز بار دیگر لرزه بر تن من افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت گفت:«بعید هم نیست که روزی همدیگر را ملاقات کنند. عموی شما خیلی مسافرت می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه‌جا می‌رود؛ همه‌جا کار دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌ترتیب صحبت ادامه یافت و باری مارگت بیچاره لحظه‌ای غم و غصهٔ خود را به دست فراموشی سپرد. شاید ین تنها ساعت آمیخته با خوشی و شادی بود که او درین اواخر بخود دیده بود. من دیدم که از فیلیپ خوشش آمده است و قبلا می‌دانستم که ازو خوشش خواهد آمد. هنگامی که فیلیپ گفت مشغول تحصیل علوم دینی هستم و خیال دارم وارد کلیسا شوم، من فهمیدم مارگت بازهم بیشتر ازو خوشش آمد. بعد وقتی که شیطان قول داد برایش اجازه ورود به زندان و ملاقات عمویش را بگیرد، این دیگر نور‌علی‌نور شد. شیطان گفت که به زندانبان مختصر انعامی خواهد داد، و مارگت باید هرروز بعداز غروب بزندان برود و هیچ حرفی نزند بلکه فقط «این کاغذ را نشان بدهید و داخل بشوید، و باز وقتی که بیرون می‌آیید این کاغذ را نشان بدهید.» و بعد چند علامت عجیب و غریب روی کاغد کشید و آنرا به مارگت داد و مارگت فوق‌العاده ممنون شد و فوراً بی‌تاب شد که خورشید غروب کند، زیرا در آن روزگاران قدیم که از رحم و مردمی خبری نبود، زندانیان حق ملاقات با دوستان و کسان خود را نداشتند و گاه سالها در زندان بسر می‌بردند و چشمشان به‌چهرهٔ آشنایی نمی‌افتاد. من پیش خود گفتم که لابد علامت روی کاغد سحر و جادو است و زندانیان نخواهند فهمید که چه‌میکنند و بعداً نیز چیزی بیادشان نخواهد مان.د در این هنگام اورسولا از میان در سرکشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خانم، شام حاضر است.» بعد ما را دید و متوحش شد و به من اشاره کرد که نزد او بروم. رفتم، پرسید که از گربه سخنی به‌میان آورده‌ایم یا نه. گفتم نه. خیالش راحت شد و خواهش کرد که چیزی نگوییم، چون اگر مارگت خانم بفهمد خیال می‌کند این گربه نحس است و کشیش خبر می‌کند و همهٔ قوای گربه را باطل می‌کند و دیگر فایده‌ای ازو عاید نمی‌گردد. بنابراین گفتم که چیزی نخواهم گفت و او راضی شد. بعد من خواستم با شیطان خداحافظی کنم اما شیطان حرف مرا قطع کرد و با لحن خیلی مودبانه‌ای – که حالا عین کلماتش در خاطرم نیست- خودش را برای شام وعده گرفت و مرا نیز دعوت کرد. البته مارگت بی‌اندازه ناراحت شد؛ زیرا تصور می‌کرد بقدر نصف خوراک یک مرغ بیمار هم غذا ندارند. اورسولا سخنان شیطان را شنید و بلافاصله وارد اطاق شد. پیدا بود که بهیچوجه راضی نیست. ابتدا از دیدن مارگت با آن چهرهٔ بشاش و گلگون متحیر شد و تحیر خودش را اظهار کرد: بعد به زبان بومی خود، که زبان بوهمی باشد، حرف زد و- اینطور که بعدأ فهمیدم- گفت:«خانم این یارو را دست یسرکنید، غذا بقدر کافی نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز مارگت لب به‌سخن نگشوده بود که شیطان شروع به‌حرف زدن کرد و جواب اورسولا را بهمان زبان خودش داد، و این امر او و خانمش را دچار تعجب کرد. شیطان گفت:«مگر شمارا چندی پیش توی جاده ندیدم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا ارباب».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ازاین موضوع خوشوقتم. چون شما مرا بیاد دارید.» بعد بطرف او رفت و در گوشش گفت:«بشما گفتم که این گربه خوش‌یمن است؛ ناراحت نباشید، خودش غذا را فراهم می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف لوح خاطر اورسولا را از هرگونه نگرانی پاک کرد و ازاین دارایی شادی عمیقی در چشمانش درخشید. ارزش گربه داشت بالا می‌رفت. اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که مارگت جوابی به شیطان بدهد. و اینکار را به‌بهترین نحوی انجام داد؛ یعنی راستی و درستی را که طبیعت و بود در پیش گرفت و گفت چیزی قابل تعارف کردن باشد در بساط ندارد، اما اگر میل داشته باشیم در غذای او سهیم شویم، قدممان روی چشم او خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شام را در آشپزخانه صرف کردیم و اورسولا سرمیز خدمت می‌کرد. یک ماهی کوچک توی ماهیتابه بود که برشته و اشتهاانگیز می‌نمود و پیدا بود که مارگت انتظار چنین غذای آبرومندی را نداشته است. اورسولا ماهی را آورد و مارگت آنرا بین من و یطان قسمت کرد و برای خودش نکشید، و آمد بگوید که امروز میل به‌غذا ندارم، اما حرفش را تمام نکرد. علتش این بود که دید یک ماهی دیگر در ماهیتابه هست. متعجب شد، اما چیزی نگفت. شاید می‌خواست بعد در اینخصوص از اورسولا سوآل کند. اما چیزهای عجیب دیگر هم بود. گوشت و شکار و شراب و میوه هم آمد – چیزهایی که این اواخر در آن خانه غریبه به‌شمار می‌آمد. مارگت اظهار تعجب نکرد، بلکه اکنون دیگر حتی قیافه‌اش نیز متعجب نمی‌نمود. البته این تأثیر وجود شیطان بود. شیطان مرتب حرف می‌زد و باعث سرگرمی می‌شد و وقت را با خوش‌رفتاری می‌گذاراند و هذچند بسیار دروغ گفت، ضرری از ناحیهٔ او متوجه کسی نمی‌شد، چون او فرشته بود و عقلش بیش از این نمی‌رسید. من اینقدر می‌دانستم که فرشتگان خطا را از صواب تشخیص نمی‌دهند، زیرا بیاد داشتم که در اینخصوص چه گفته بود. شیطان بناکرد به‌تعریف از اورسولا. طوری وانمود می‌کرد که نمی‌خواهد او بشنود، اما آنقدر بلند حرف می‌زد که او بشنود. گفت اورسولا زن خوبی است و امیدوارم روزی وسیله‌ای برانگیزم که او و عمویم بهم برسند. چیزی نگذشت که اورسولا مثل دخترها خودش را لوس کرد و بنا کرد به‌دور و بر شیطان پلکیدن و قروغمزه آمدن و لباس خود را صاف کردن و مانند مرغ پیر احمقی خود را آراستن، و در تمام این مدت چنین وانمود کرد که آنچه شیطان می‌گوید نمی‌شوند. من شرمنده شدم. چون این امر نشان می‌داد که ما انسانها همانیم که شیطان تصور می‌کرد – یعنی یک نژاد احمق و بازیگوش. شیطان گفت که عمویش مهمانیهای زیادی می‌دهد و اگر زن زیرک و باهوشی داشته باشد که به ضیافتهای او سروصورتی بدهد، شیرینی مجالس او دوچندان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت پرسید:«مگر عموی شما نجیب‌زاده نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان بابی‌اعتنایی گفت:«بعضی اشخاص حتی من‌باب تعارف اورا شاهزاده هم خطاب می‌کنند. اما خودش شخصاً آدم متعصبی نیست و عقیده دارد که محاسن و سجایای شخصی است که اصیل است، و اصل و نسب چیز قابل اهمیتی نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست من کنار صندلی آویخته بود. اگنس آمد و آنرا لیسید. این حرکت رازی را فاش کرد. من خواستم بگویم:«اشتباه شده، این گربه یک گربهٔ معمولی است. خواب موهای روی زبان او بطرف داخل است نه خارج؛» اما کلمات از دهانم بیرون نیامد، زیرا شیطان چنین نمی‌خواست. شیطان به‌من لبخند و من فهمیدم. وقتی که هوا تاریک شد، مارگت غذا و شراب و میوه توی سبد گذاشته شتابان روانهٔ زندان و شد و من و شیطان بطرف خانهٔ ما رفتیم. من داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که چه خوب بود بوی زندان را می‌دیدم. شیطان فکر مرا خواند و لحظهٔ بعد توی زندان بودیم. شیطان گفت که اکنون در شکنجه‌گاه هستیم. دستگاه شکستن اعضای بدن و وسایر آلات شکنجه در آن اطاق بود و یکی دو فانوس دودزده نیز بدیوار آویخته بود تا منظرهٔ اطاق را تیره و هراس‌انگیز سازد. چند نفر آنجا دیده می‌شدند که همان مأمورین شکنجه بودند، اما چون توجهی به‌ما نمی‌کردند. پیدا بود که ما در چشم آنها نامرئی هستیم. جوانی دست و پا بسته روی زمین خوابیده بود و شیطان گفت که این جوان مظنون به‌رفض و ارتداد است و مأمورین عذاب اکنون می‌خواهند ته‌توی قضیه را دربیاورند. از جوان خواستند که اتهام خود را اعتراف کند، اما او گفت نمی‌توانم، چون این اتهام حقیقت ندارد. بعد تراشه‌های چوب یکی پس از دیگری زیر ناخنهایش فرو کردند و او از شدت درد جیغ کشید. شیطان خم به ابرو نیاورد، ولی من تاب تحملش را نداشتم؛ ناچار از آن محل بیرون رفتیم. حالت ضعف و ناراحتی داشتم، اما هوای تازه حالم را بجا آورد و بطرف خانه براه افتادیم. من گفتم که عمل آن دژخیمان عمل حیوانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«نخیر، این عمل انسانی است. نباید با استعمال نابجای این کلمه به‌حیوانات اهانت کنی؛ حیوانات مستحق چنین توهینی نیستند.» و بهمین ترتیب صحبت را ادامه داد:«این اعمال برازندهٔ نژاد پست و حقیر شمااست که متصل دروغ می‌گیود و دعوی فضایلی می‌کند که از آنها بویی نبرده – و این فضایل را در حق حیوانات اشرف از خود که دارای این فضایل هستند، منکر می‌گردد. هیچ حیوانی هرگز مرتکب عمل بیرحمانه نمی‌شود. این عمل منحصر به کسانی است که«قوهٔ تمیز اخلاقی» دارند. حیوان وقتی هم که آزاری می‌رساند، در کمال معصومیت این کار را می‌کند. عمل او تباه نیست. برای آن آزار نمی‌رساند که بصرف آزاررساندن لذت میبرد. این کاری است که فقط از انسان سرمی‌زند. موجب و مسبب آنهم همان «قوهٔ تمیز اخلاقی» کذایی او است! قوه‌ای که وظیفه‌اش عبارتست از تمیز دادن بین صواب و خطا با داشتن این اختیار که هرکدام را خواست انتخاب کند. ولی می‌خواهنم بدانم انسان ازین قوه چه استفاده‌ای می‌کند؟ البته همیشه انتخاب بعمل می‌آورد، اما در هر ده مورد نه مورد خطارا انتخاب می‌کند اصولا خطا نمی‌بایست وجود داشته باشد. و اگر حس اخلاق نبود وجود خطا ممکن نبود. معذلک این انسان بقدری نفهم و کودن است که نمی‌تواند درک کند همین قوهٔ تمیز اخلاقی است که او را به‌سافل‌ترین درجهٔ موجودات زنده تنزل می‌دهد و مانند طوق لعنتی است که همیشه بگردن دارد. – تو حالت بهتر شد؟ پس بگذار یک چیزی نشانت بدهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۶ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظهٔ بعد در یک دهکدهٔ فرانسوی بودیم. از میان کارخانه‌ای گذشتیم که زن و مرد و بچه در میان خاک و خل و گرما و گرد و غبار درآن کار می‌کردند و عرق می‌ریختند و لباسهای ژنده بتن داشتند و سرکار خود چرت می‌زدند. زیرا و خسته و گرسنه و ضعیف و خواب‌آلود بودند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این نمونه‌ایست از قوهٔ تمیز اخلاقی. مالکین این کارخانه بسیار ثروتمند و مقدسند، ولیکن مردی که به‌این برادران و خواهران بیچارهٔ خود می‌پردازند فقط کفاف آنرا دارد که مانع مرگ آنها از فرط گرسنگی گردد. ساعت‌کار روزی چهارده ساعت است. زمستان و تابستان فرقی نمی‌کند: از شش صبح تا هشت شب. بزرگ و کوچک با یک چوب رانده می‌شوند. این کارگران بین کارخانه و بیغوله‌هایی که مسکن آنهاست پیاده می‌روند و می‌آیند. در فاصلهٔ آن چهارساعت می‌خوابند. چهار خانواده در میان گند و کثافت باور نکردنی دور یکدیگر کز می‌کنند و بیماری تو آنها می‌افتد آنها را مثل برگ خزان به‌خاک می‌اندازد. آیا این نگون‌بختان جنایتی مرتکب شده‌اند؟‌نه. پس چه کرده‌اند که اینطور باید قصاص پس دهند؟ هیچ. تنها گناهشان این است که از تخم و ترکهٔ نژاد احمق انسان هستند. توی آن زندان دیدی که با یکنفر چگونه رفتار می‌کنند؛ اکنون می‌بینی که با مردم معصوم و شایسته چگونه عمل می‌کنند. آیا این بیگناهان کثیف و بدبو حال و روزشان از آن مرتد بهتر است؟ والله نه. عذاب او در جور و ستمی که اینها می‌کشند ناچیز و بی‌اهمیت است. پس از آنکه ما از آنجا رفتیم آن جوان را خرد و خمیر و له و لورده کردند. اکنون مرده است و از دست نژاد گرانقدر و والاتبار بشر خلاص شده. اما این بردگان بدبهتی که اینجا هستند سالهاست که با مرگ تدریجی دست بگریبانند، و بعضی از آنها تا سالهای سال گریبانشان از چنگال زندگی ذها نخواهد شد. همان قوهٔ تمیز اخلاقی است که تفاوت بین صواب و خطا را به‌صاحب کارخانه می‌آموزد. نتیجه را خودت می‌توانی بفهمی. خودشان را از سگ بهتر می‌دانند. وای که نژاد بی‌منطق و نفهمی هستید! آنهم نژادی چنان حقیر و زبون که قابل بحث نیست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه شیطان لحن جدی خود را بکلی کنار گذاشت و با تمام قدرت خود ما را ببیاد مسخره گرفت. غروری را که ما از اعمال جنگجویانهٔ خود احساس می‌کنیم مسخره کرد، و قهرمانان عظیم‌الشأن و نامهای جاویدان و پادشاهان بزرگ و اشراف قدیم و تاریخ پرافتخار ما را تحقیر کرد و آنقدر خندید که هرکس می‌شنید از جا در می‌رفت. سرانجام کمی قیافهٔ جدی بخود گرفت و گفت:«اما از همهٔ اینها گذشته وضع شما چندان هم مضحک نیست. فرشته وقتی بیاد می‌آورد که عمرتان چقدر کوتاه و شکوه و جلالتان چقدر کودکانه و خودتان چقدر بی‌پایه هستید، یکنوع تأثر در خود احساس می‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دراین هنگام همه‌چیز از جلو چشم من ناپدید شد و فهمیدم که معنی این وضع چیست. لحظهٔ بعد داشتیم در دهکدهٔ خود قدم می‌زدیم و من از سرازیری دره سوسوی چراغهای مسافرخانهٔ «گوزن طلایی» را دیدم. در تاریکی صدای شادمانی شنیدم که فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آمده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این صدای زپی‌ولمه‌یر بود. احساس کرده بود که خونش بجوش آمده و حالش دیگرگون شده، بطوری‌که آن حال جز یک معنی نمی‌توانست داشته باشد، و با آنکه هوا تاریک بود و کسی را نمی‌دید، فهمیده بود که شیطان نزدیک اوست. زپی بطرف ما آمد و با هم قدم زدیم . زپی شادی خود را مثل آب روانی از خود بیرون می‌ریخت. همچون عاشقی بود که معشوقهٔ گمشده‌اش را یافته باشد. زپی پسرک زیرک و زبر و زرنگی بود و برخلاف من و نیکلاوس شور و حال داشت. ماجرای اسرارآمیزی که اخیراً در دهکده رخ داده بود – یعنی ناپدید شدن هانس‌اوپرت ولگرد ده- فکر و ذکر بخود مشغول داشته بود. زپی گفت مردم دارند رفته رفته دراین قضیه کنجکاو می‌شوند. نگفت داند نگران می‌شوند، بلکه گفت کنجکاو. این کلمه در این مورد هم صحیح بود و هم بقدر کافی شدت و قوت داشت. دو روز بود که هیچکس هانس را ندیده بود.&lt;br /&gt;
Hans oppert&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«از وقتی که آن عمل حیوانی ازو سر زد، دیگر هیچکس او را ندیده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان پرسید:«کدام عمل حیوانی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر او همیشه سگ خود را که سگ خوبی هم هست و یگانه دوست اوست و وفادار است و او را دوست می‌دارد، و آزارش بهیچکس نمی‌رسد کتک می‌زند. دو روز پیش باز بیخود و بیجهت، فقط محظ تفریح، حیوان را کتک می‌زد . حیوان داد و بیداد و عجز و التماس می‌کرد و من و تئودور هم ازش خواهش کردیم که سگ را نزند، اما او بما توپ و تشر زد و باز با تمام قدرتش سگ را بباد کتک گرفت و چنان ضربتی به‌او زد که یکی از چشمانش از کاسه بیرون افتاد. آنوقت به‌ما گفت:«بفرمائید. انشاءالله گه حالا دلتان خمک شده. اینست نتیجهٔ وساطتی که برای این سگ کردید.» حیوان بی‌عاطفه این را گفت و زد زیرخنده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای زپی از خشم و دلسوزی بلرزه افتاد. من حدس زدم که شیطان چه می‌خواهد بگوید، و شیطان همانرا که حدس زده بودم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آن کلمهٔ نابجا را برای آن رذل آسمان جل بکار برد! حیوانات اینکارها را نمی‌کنند. این اعمال فقط از انسان سر‌‌می‌زند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب در هر صورت عمل غیرانسانی بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، زپی، غیرانسانی نبود، بلکه انسانی بود. انسانی انسانی بود. خوب نیست با نسبت دادت چیزهایی که حیوانات یکسره از آنها پاک و مبرا هستند به‌آن حیوانات اهانت کند؛ آنهم اعمالی که در هیچ جهنم دره‌ای پیدا نمی‌شود جز در قلب بشر! هیچیک از حیوانات عالیتر به‌مرض موسوم به «قوهٔ تمیز اخلاقی» مبتلا نیستند زپی حرف دهنت را بفهم. این عبارات دروغ را دیگر بکار نبر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قیاس بالحن همیشگی‌اش شیطان قدری تند حرف می‌زد و من متأسف شدم که چرا قبلا به‌زپی نگفته بودم که در کلماتی که بکار می‌برد بیشتر دقت کند. حال و احساس او را می‌دانستم. میل نداشت شیطان را برنجاند. حاضر بود همهٔ کسان خود را برنجاند و خاطر شیطان را آزرده نسازد. سکوت ناراحتی حکمفرما شد؛ اما بزودی از آن حال خلاص شدیم، زیرا در این موقع آن سگ بیچاره پیدایش شد و در حالی که چشمش از کاسه بیرون آویخته بود یکراست بطرف شیطان رفت و لاحال زار ناله کرد. شیطان بهمان نحو جوابش را داد و پیدا بود که دارند به‌زبان سگی باهم حرف می‌زنند. ما در مهتاب روی علفها نشسته بودیم، چون در این موقع ابرها داشت پراکنده می‌شد. شیطان سگ را در دامن خود گذاشت و چشمش را سرجایش گذاشت و حیوان راحت شد و دم خود را تکان داد و دست شیطان را بوسید و قیافه تشکرآمیزی بخود گرفت و سپاسگذاری کرد. گرچه من کلمات او را نمی‌فهمیدم، ولی دانستم که دارد تشکر می‌کند. پس از آنکه قدری باهم حرف زدند، شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گوید که صاحبش مست بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم:«بله، مست بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یک ساعت بعد، از پرتگاه آنسوی چراگاه سقوط کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما آنجا را بلدیم، سه‌میل از اینجا فاصله دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این سگ مکرر به‌دهکده رفته و از مردم استدعا کرده که به‌آنجا بروند، اما مردم او را بیرون رانده‌اند و به حرفش گوش نداده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما اینرا بیاد داشتیم، اما نفهمیده بودیم که سگ چه می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقط می‌خواست شما را به‌کمک مردی که باو ستم کرده بود ببرد و جز این بفکر چیز دیگری نبود. در این مدت نه‌غذا خورده نه در پی غذا رفته. دوشب بالای سرصاحبش پاس داده. اکنون بگویید ببینم راجع به‌نژاد خودتان چه‌عقیده‌ای دارید؟ آیا همانطور که عقلای شما گفته‌اند ملکوت آسمان برای شما محفوظ و این سگ مطرود است؟ آیا نژاد شما می‌تواند به‌سرمایهٔ اخلاق و بزرگ‌‌منشی این سگ چیزی بیفزاید؟» آنگاه شیطان با سگ حرف زد. سگ باشوق و شادی از جاپرید و پیدا بود که آمادهٔ شنیدن فرمان و برای اجرای آن بی‌تاب است. «چند نفری پیدا کنید و همراه این سگ بروید – خودش شما را بالای نعش صاحبش برد. یک کشیش هم با خودتان ببرید تا مراسم مذهبی را بجا بیاورد، چون مرگ آن مرد نزدیک است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باگفتن آخرین کلمه شیطان ناپدید شد و ما پکر شدیم. رفتیم چند نفرا را باتفاق کشیش آدولف بردیم و موقع مرگ بالای سرآن مرد حاضر بودیم. جز آن سگ هیچکس از مرگ او متأثر نشد. سگ ندبه و زاری کرد همانجا اورا دفن کردیم؛ او را توی تابوت هم نگذاشتند، چون پولی در بساطش نبود و جز آن سگ دوستی نداشت. اگر یک ساعت زودتر رسیده بودیم، کشیش فرصتی پیدا می‌کرد که آن موجود بیچاره را به بهشت بفرستد، اما چون دیر رسیدیم آن بیچاره به‌جهنم واصل شد تا الی‌الابد در آتش بسوزد. خیلی جای تأسف بنظر می‌رسید که در دنیایی که اینهمه مردم وقت زیادی خود را نمی‌دانند چه کنند، یک ساعت وفت برای آدم بدبختی که آنقدر محتاج آن است، بدست نیامده باشد – آنهم ساعتی که بود و نبودش توفیر بین شادی ابدی و عذاب ابدی استو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این امر تصور و وحشت انگیزی از ارزش یک ساعت وقت را در نظر انسان مجسم می‌ساخت، و من پیش خود اندیشیدم که دیگر حتی یک لحظه را بدون احساس پشیمانی نخواهم توانست تلف کنم. زپی خیلی غمگین و افسرده شده بود و می‌گفت که آدم بهتر است سگ باشد و چنین خاطراتی را در دنبال نداشته باشد. آن سگ را با خود به خانه بردیم و برای خودمان نگه داشتیم. وقتی که به خانه می‌رفتیم فکر بسیار خوبی بخاطر زپی رسید، به‌طوری که همه مارا خوشحال کرد و حالمان را بهتر ساخت: گفت که این سگ مردی را که نسبت به لو ظلم کرده بخشیده است. خدا را چه دیدی، شاید اوهم این بخشایش را بدرگاه خود قبول کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته سپری شد؛ چون شیطان پیدایش نشد سخت گذشت. موضوع مهمی اتفاق نیافتاد، و ما بچه‌ها هم جرأت نمی‌کردیم بدیدن مارگت برویم، چون شبها مهتابی بود و اگر می‌خواستیم برویم احتمال داشت پدر و مادرمان بفهمند. لیکن یکی دوبار با اورسولا برخورد کردیم. در چمن آنسوی رودخانه گربه را برای هوا خوری آورده بود. ازو شنیدیم که اوضاع بر وفق مراد است. اورسولا لباسهای تروتمیزی پوشیده بود و سردماغ بنظر می‌رسید. روزی چهار گروش بی‌کم و کاست می‌رسید اما این مبلغ خرج غذا و مشروب و این قبیل چیزها نمی‌شد؛ چون خود گربه ترتیب این چیزها را می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت تنهایی و انزوای خود را رویهم رفته بهئبی تحمل می‌کرد و ازبرکت وجود ویلهم مایدلینگ خوش و خرم بود. هر روز یکی‌دو ساعت را در زندان نزد عمویش می‌گذارند، و آن پیرمرد را با مائده‌هایی که گربه می‌رساند چاق و فربه می‌ساخت. اما مارگت دلش می‌خواست دربارهٔ فیلیپ تراوم اطلاعات بیشتری بدست بیاورد. و امیدوار بود که من دوباره او را بدیدنش ببرم. خود اروسولا هم دلش برای تنگ شده بود و سوآلات زیادی را راجع به‌عموی فیلیپ از ما کرد. این امر بچه‌ها را به خنده انداخت، زیرا مهملاتی را که شیطان به اورسولاگفته بود برایشان نقل کرده بودم. اما چون زبان ما بسته بود، اورسولا از حرفهای ما قانع و راضی نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خبر مختری هم بما داد، بدین معنی که حالا چون پول و پله فراوان بود، پیشخدمتی برای کارهای خانه و فرمان‌ربری استخدام کرده بودند. اورسولا کوشید که این موضوع را ضمن صحبت بطور عادی و بعنوان یک امر معمولی و بدیهی عنوان کند. استخدام نوکر چنان باد توی آستینش انداخته بود و بقدری از آن بخود می‌بالید که بخوبی از وجناتش پیدا بود. تماشای خوشحالی نهانی پیر زن بیچاره از این شکوه و جلالی که بهم زده بودند، خیلی لذت داشت. اما وقتی که اسم پیشخدمت را شنیدیم، در عاقلانه بودن کار پیرزن شک کردیم؛ چون هرچند ما بچه‌ و غالباً بی‌فکر بودیم، اما بعض چیزها را خوب درک می‌کردیم. خانه شاگرد آنها گوتفریدنار{{نشان|۱۰}} بود که موجود کودن و خوبی بود و شخصاً ضرری نداشت، ولی وضعش مبهم و مشکوک بود و این امر بی‌علت هم نبود، چرا که کمتر از شش ماه پیش یک آفت اجتماعی در خانوادهٔ آنها افتاده بود:- مادر بزرگش را بعنوان جادوگر سوزانده بودند... وقتی که این قبیل بیماریها در خون خانواده‌ای رسوخ کند، معمولا با سوزاندن یکنفر تنها کار تمام نمی‌شود. و این ایام برای اورسولا و مارگت موقع مناسبی نبود که با عضو چنین خانواده‌ای ارتباط برقرار کنند؛ زیرا وحشت جادوگرکشی در سال گذشته به‌مرحله‌ای رسیده بود که هیچیک از معمرین ده نظیر آن‌را بخاطر نداشتند. تنها بردن اسم یک نفر جادوگر کافی بود که عقل از سر ما بپراند. البته علتش این‌بود که در سال‌های اخیر بیش از هردوره و زمانی انواع و اقسام جادوگران پیدا شده بودند. سابق فقط پیرزنان جادوگر می‌شدند، اما حالا در هر سن و سالی جادوگر پیدا می‌شد. حتی بچه‌های هشت نه‌ساله نیز جادوگر می‌شدند. وضع طوری شده بود که هر کسی ممکن بود از اقرباء و آشنایان شیطان از آب درآید – پیری و جوانی و زنی و مردی در این امر دخیل نبود. ما در ناحیهٔ کوچک خود کوشیده بودیم که نسل جادوگران را از زمین برداریم؛ اما عجب آنچه هرچه بیشتر از آنها می‌سوزاندیم، عدهٔ بیشتری جای آنها را می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار در یک مدرسهٔ دخترانه که فقط دو فرسنگ از دهکده فاصله داشت، آموزگاران مشاهده کردند که پشت یکی از دختران سرخ شده. همه بشدت ترسیدند چون پنداشتند که این علامت جای دست شیطان است. آن دختر ترسید و از آنها استدعا کرد که او را محکوم نکنند و گفت که این سرخی فقط جای گزیدگی کیک است. ولی البته نمی‌شد قضیه را بهمین‌جا خاتمه داد. همهٔ دخترها معاینه شدند و یازده نفر از آنها علامت شیطان را بوضوح تمام روی بدن خود داشتند. دیگران کمتر چنین بودند. هیأتی مامور رسیدگی باین قضیه گردید، اما دخترها فقط با گریهو زاری مادران خود را می‌طلبیدند و اعتراف نمی‌کردند. بعد یکایک آنها را در حبس مجرد و تاریک انداختند و ده شبانه روز فقط نان سیاه و آب به آنها دادند. دخترها پس از ده روز زرد و نزار شدند و چشمانشان خشکید و دیگر گریه نکردند، بلکه فقط می‌نشستند و زیرلب چیزی می‌گفتند و غذا نمی‌خوردند. بعد یکی از آنها اعتراف کرد و گفت که بارها سوار دستهٔ جارو شده و در هوا بپرواز درآمده‌اند و در مراسم روز بست جادوگران شرکت جسته‌اند و در یک جای سرد و بادگیر، بالای کوه‌ها، باچند صد نفر جادوگر دیگر پایکوبی و شرابخواری و هرزگی کرده‌اند و همه‌شان رفتار بسیار قبیح و زننده‌ای از خود نشان داده‌اند و به‌کشیشان ناسزاها گفته، نسبت به خدا بی‌حرمتی کرده، کلمات کفرآمیز بر زبان رانده‌اند. اینها مطالبی است که ان دختر گفت، البته نه به‌شکل نقل و روایت، چون نمی‌توانست جزئیات را بیاد بیاورد، مگر آنکه آنها را یکی پس از دیگری بیادش بیاورند. یادآوری را خود هیأت می‌کرد، زیرا اعضای آن می‌دانستند که درست چه سوآلهایی را باید مطرح کنند، چون صورت این سوآلها دو قرن پیش برای استفاده کسانی که از جادوگران بازجویی می‌کردند، روی کاغذ آمدده بود. می‌پرسیدند:«آیا فلان کار را کردی؟» و آن دختر همیشه می‌گفت:«بله.» خسته و از حال رفته بنظر می‌رسید و اعتنائی به امر بازجویی نشان نمی‌داد. درنتیجه، وقتی که آن ده دختر دیگر شنیدند که این یکی اعتراف کرده است، آنها نیز اعتراف کردند و به سوآلات جواب مثبت دادند. دست آخر همهٔ آنها را به تیر بستند و سوزاندند. البته این عمل صحیح و عادلانه بود و همهٔ مردم از اطراف و اکناف ده برای تماشای مراسم سوزاندن آنها آمدند. منهم رفتم، ولی دیدم که یکی از آنها همان دخترک ملوس و شیرین همبازی خودم است و درحالی که با زنجیر بسته شده خیلی رقت‌انگیز بنظر می‌رسد و مادرش شیون و زاری می‌کند و او را غرق بوسه می‌سازد و خود را بگردن او می‌آویزد و می‌گوید:«خدایا، خدایا، خداوند...» منظره از حد تحمل من وحشتناکتر بود. از آنجا دور شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی گه مادربزرگ گوتفرید را سوزاندند هوا سرد بود و سوز سختی می‌آمد. آن پیرزن متهم بود که سردردهای سخت را با مالش دادن سروگردن مریض – بقول خودش بوسیلهٔ انگشتانش، اما بطوری که همه می‌دانستند بکمک شیطان – معالجه کرده است. می‌خواستند به‌زور ازو اقرار بگیرند، اما پیرزن جلو آنها را گرفت و فوراً اعتراف کرد که قدرت او مستقیماً و بلاواسطه منبعث از شیطان است. این بود که قرار گذاشتند صبح روز بعد او را در میدان بازار دهکدهٔ ما بسوزانند. افسری که می‌بایست آتش را حاضر کند قبل از همه آنجا حاضر شد و آتش را آماده کرد؛ بعد پیرزن را آوردند. سربازها او را آنجا گذاشتند و برای آوردن یک جادور دیگر رفتند. خانوادهٔ پیرزن بااو نیامدند، چون اگر مردم بخشم می‌آمدند ممکن بود به‌آنها دشنام و ناسطا بگویند و حتی احتمال داشت آنها را سنگسار کنند. من رفتم و یک دانه سیب به‌	یرزن دادم. کنار آتش چندک زده خودرا گرم می‌کرد و انتظار می‌کشید. و دستهای پیر و ورچروکیشده‌اش از زور سرما کبود شده بود. پس از من یکنفر ناشناس آمد. مسافری بود که از آنجا عبور می‌کرد. بامهربانی باپیرزن حرف زد و چون دید غیراز من کسی آنجا نیست که حرفهایش را بشنود، از وضع یرزن اظهار تأسف کرد و گفت که آیا آنچه گفته‌ای راست است یا نه. پیرزن گفت نه. مسافر متعجب شد و تأسفش بیشتر گردید و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چرا اعتراف کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن گفت:«من پیرم، خیلی هم فقیرم. برای گذراندن زندگیم کار می‌کنم. چاره‌ای جز اعتراف نداشتم. اگر اعتراف نمی‌کردم، شاید مرا آزاد می‌کردند. اما این امر سبب بدبختی من می‌شد، چون هیچکس فراموش نمی‌کرد که من یک وقتی در مظان اتهام جادوگرسی واقع شده‌ام. بنابراین دیگر کار پیدا نمی‌کردم و هرجا می‌رفتم سگهایشان را بجانم می‌انداختند. چیزی هم نمی‌گذشت که از گرسنگی می‌مردم. همین آتش بهتر است، چون زود کار را تمام می‌کند. شما دونفر بامن مهربانی کردید، از شما ممنونم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن خودش را به‌آتش نزدیکتر کرد و دستهایش ا دراز کرد که گرم کند. دانه‌های برف آرام و بی‌صدا فرو می‌ریختند و روی موهای خاکستری پیرزن می‌نشست و آنرا سفید و سفیدتر می‌ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت داشت انبوه میشد. یک تخم مرغ پرواز کنان آمد و روی چشم پیرزن خورد و شکست و از صورتش سرازیر شد. ازاین موضوع خنده‌ای برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار من راجع به‌آن یازده دختر و پیرزن به‌شیطان گفتم، اما این موضوع او را متأثر نساخت، بلکه فقط گفت که نژاد بشر است و آنچه از نژاد بشر سربزند هائز اهمیت نیست. شیطان گفت:«من شاهد ساخته شدن بشر بوده‌ام. بشر از گل ساخته نشده بلکه از لجن ساخته شده، یاباری قسمتی ازو لجن است!» من فهمیدم که منظورش ازآن چیست. منظورش همان «قوهٔ تمیزه اخلاقی» بود. شیطان فکر مرا خواند. این فکر اورا بخنده انداخت. آنگاه گاونری را از توی چراگاه صدا کرد و آن را نوازش داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرمائید – این گاو هرگز بچه‌ها را بزور گرسنگی و وحشت و تنهایی دیوانه نمی‌سازد و بعد آنها را بخاطر اعتراف کردن به گناهانی که هرگز اتفاق نیافتاده و آن‌را به‌دهنشان گذاشته‌اند، طعمه آتش نمی‌کند. هرگز قلب پیرزنان بیگناه و بیچارخ را نمی‌شکند و باعث نمی‌شود که از اعتماد به‌بنی‌نوع خود ترس و واهمه‌ای داشته باشد. دردم مرگ به‌آنها اهانت نمی‌کند؛ زیرا این حیوان به «قوهٔ تمیز اخلاقی» آلوده نیست، بلکه مانند فرشتگان است و گناه را نمی‌شناسد و هرگز مرتکب آن نمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند شیطان زیبا و دوست داشتنی بود، اما هروقت که می‌خواست می‌توانست بطرز بیرحمانه‌ای بدبزان و رنجاننده گردد؛ هروقت صحبت نوع بشر پیش می‌آمد، همینطور می‌شد. همیشه بشر را تحقیر می‌کرد و هرگز کلمه‌ای از روی لطف و عنایت در حق او برزبان نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری داشتم می‌گفتم که ما بچه‌ها عقیده داشتیم حالا موقع مناسبی نیست که اورسولا یکی از افراد خانوادهٔ نار را در خانهٔ خود استخدام کند، و حق هم داشتیم. وقتی که مردم از قضیه اطلاع یافتند، البته خشمناک شدند. بعلاوه در جایی که مارگت و اورسولا نان بخور و نمیر خود را نداشتند، نان یک سر نانخور دیگر را از کجا می‌آورند؟ این چیزی بود که مردم می‌خواستند بدانند؛ و برای اینکه ته و توی قضیه را درآورند، دیگر از گوتفرید احتراز نکردند، بلکه بنای معاشرت با او را گذاشتند و سرصحبت را با او باز کردند. گوتفرید هم چون گمان ضرری در این امر نمی‌برد خوشش آمد و این بود که او هم چفت و بست دهنش را شل کرد. و شعورش نیز از گاو بیشتر نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت:«پول را می‌گویید؟ توی دستگاهشان پول فراوان دارند. علاوه بر خورد و خوراکم هفته‌ای دوگروش به‌من می‌دهند. ایرنا بشما بگویم که نانشان توی روغن است. حتی خود شاهزاده هم نمی‌تواند سفره‌ای رنگین‌تر از آنها داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح یک روز یک‌شنبه، هنگامی که کشیش آدولف از مراسم نماز بازمی‌گشت، ستاره‌شناس این سخن شگفت انگیز را به اطلاع او رساند. کشیش بشدت متعحب شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باید در این امر تحقیق شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی گفت که اساس قضیه را لابد جادو و جنبل تشکیل می‌دهد، و به‌مردم ده گفت که روابط خود  را با مارگت و اورسولا بطور مصلحتی و محرمانه تجدید کنند و چهار چشمی مواظب آنها باشند، توصیه کرد که قصد و غرض خود را مخفی نگهدارند و سوءظن آنها را برنیانگیزند. مردم ده ابتدا از رفتن به چنین خانهٔ وحشتناکی اکره داشتند؛ اما کشیش گفت در مدتی که در خانه هستید تحت حفاظ و حمایت من خواهید بود و هیچ چشم زخمی به‌شما نخواهد رسید، خاصه اگر قدری از آب مقدس باخود ببرید و زنار و خاجتان را دم دست داشته باشید. این سخن آنها را قانع و به‌رفتن راضی ساخت. حقد و حسد، اشخاص پست و بدطینت را برفتن مشتاق نیز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین ترتیب باز پای مهمان و مصاحب به خانهٔ مارگت بیچاره باز شد. مارگت خیلی هم از این امر راضی و خوشحا گردید. آخر او نیز مانند سایر مردم بود؛ یعنی بشر بود و از مال و منال دنیوی خود شاد می شد و بدش نمی‌آمد که یک قدری هم آنها را برخ مردم بکشد، و مانند هر بشری از اینکه دوستان و سلیر مردم ده بار دیگر از سر لطف نظری به‌او می‌انداختند و برویش لبخند می‌زدند خوشحال و ممنون می‌شد؛ زیرا در میان سختیها و محنتهای زندگی، بریدن از در و همسایه و دوست و آشنا و بسر بردن در تحقیر و تنهایی شاید از همه چیز بدتر باشد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موانع مرتفع شده بود و ما اکنون می‌توانستیم به‌خانهٔ مارگت برویم، و چه خودمان و چه پدر و مادرانمان هر روز به‌خانهٔ مارگت سری می‌زدیم. گربه زحمت فراوان می‌کشید. بهترین نوع همهٔ چیزها را برای مهمانها حاضر می‌کرد، آنهم به‌مقدار زیاد، و در میان آنها چه بسا غذاها و شرابهایی که مهمانها بعمر خود لب نزده بودند و حتی وصف آنها را از زبان نوکرهای شاهزاده هم نشنیده بودند. ظروف سفره هم خیلی عالیتر از معمول بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی مارگت ناراحت می‌شد و اورسولا را تا حد بیچاره‌کننده‌ای سوآل پیچ می‌کرد. اما اورسولا محکم می‌ایستاد و فقط می‌گفت که خدا می‌رساند و کلمه‌ای دربارهٔ گربه بر زبان نمی‌آورد. مارگت می‌دانست از جانب خدا هیچ چیزی محال نیست، ولی نمی‌توانست این شک را بدل خود راه ندهد که نکند این چیزها از جانب خدا نباشد‍! منتهی می‌ترسید این مطلب را برزبان بیاورد، مبادا فاجعه‌ای پیش بیاید. فکر جادوگری هم از خاطرش گذشت، اما آنرا طرد کرد، زیرا این موضوع مربوط به قبل از آمدن گوتفرید به‌خانهٔ آنها بود و می‌دانست که اورسولا زنی متدین و بدشت از جادوگران متنفر است. هنگامی که گوتفرید آمد دیگر خدا جای پای خود را کاملا قرص و محکم کرده بود و هرگونه شکر و امتنانی از بابت این نعمت‌ها بحساب او گذاشته می‌شد. گربه سروصدایی راه نمی‌انداخت، بلکه آرام و بی‌صدا بکار خود ادامه می‌داد و هر قدر تجربه‌اش بیشتر می‌شد بر معجزات و کارمات خود می‌افزود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر اجتماعی، چه بزرگ و کوچک، همیشه تعداد قابل ملاحظه‌ای از مردم پیدا می‌شوند که ذاتاً خبیث و وقیح نیستند و هرگز دست بکار قساوت آمیز نمی‌زنند، مگر وقتی که ترس بر آنها‌ها مستولی گردد، یا خطر بزرگی منافع شخصی‌شان را تهدید کند، با چیزی از این قبیل در آنها مؤثر واقع شود. دهکدهٔ ازل‌دروف نیز بسهم خود ازین قبیل مردم داشت و بطور عادی اثر خوب و ملایم آنها در امور ده محسوس بود، ولیکن زمانی که مورد بحث ما است، بمناسبت وحشت حادو که برزمین و زمان سایه افکنده بود، دیگر زمان عادی محسوب نمی‌شد. بنابراین دیگر در میان همین گروه مردم نیز چندان قلب رحیم و مهربانی که قابل ذکر باشد باقی نمانده بود. همهٔ مردم از وضع عجیب و غیرقابل توجیهی که در خانهٔ مارگت برقرار بود دچار وحشت شده بودند و سک نداشتند که ریشهٔ این قضیه از جادو و جنبل آب می‌خورد و رعب و هراس عقل از سر آنها پرانده بود. از طرفی البته کسانی هم بودند که بمناسبت خطری که بتدریج دوروبر مارگت و اروسولا گرد می‌آمد دلشان بحال آنها می‌سوخت، ولی طبعاً  این مطلب را برزبان نمی‌آوردند، چه دور از حزم و احتیاط بود. در نتیجه دیگران هرچه دلشان می‌خواست می‌گفتند و هیچکس نبود آن دختر نادان و پیزن احمق را نصیحتی بکند و بآنها تذکر بدهد که رفتار و کردار خود را اصلاخ کنند. ما بچه‌ها می‌خواستیم آنها را از خطر مطلع سازیم، اما وقتی که نوبت بستن زنگوله به‌گردن گربه رسید همه‌مان از ترس زده شدیم. دیدیم درجایی که بیم آن می‌رود که دردسر برایمان درست بشود دل و جرأت اینکار را نداریم. البته هیچیک از ما این ضعف روحی را اعتراف نکردیم، بلکه عیناً همان کاری را کردیم که سایر مردم می‌کنند، یعنی لای قضیه را درز گرفتیم و سخن از مطالب دیگر بمیان آوردیم. من فهمیدم که همهٔ ما پستی و دنائت خود را احساس می‌کنیم، چون همراه با یک مشت جاسوس و دغل خوراک مارگت را می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و مانند دیگران با اون خوش و بش می‌کردیم و در حالی که خود را سرزنش می‌کردیم، می‌دیدیم که آن دختر چقدر احمق‌وار خوش و خرم است، و معذلک هرگز کلمه‌ای که او را متوجه خطر سازد بر زبان نمی‌آوردیم. و مارگت حقیقتاً هم خوش و خرم بود و مانند شاهزاده خانمها کبر و غرور می‌فروخت و از اینکه مجدداً دوست و آشنا پیدا کرده است از بخت خود راضی می‌نمود. و در تمام این مدت، مردم مدام و متصل چهارچشمی او را می‌پائیدند و آنچه می‌دیدند مو به مو برای کشیش آدولف نقل می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش آدولف از این وضع سر در نمی‌آورد، بالاخره یک جادوگری می‌بایست در آن خانه باشد، اما آن جادوگر که بود؟ نه‌دیده شده که مارگت دست به‌اعمال سحر و جادو بزند، و نه اورسولا و نه حتی گوتفرید. معهذا خوراک و شراب آنها هرگز کم و کسر نداشت و ممکن نبود که یکنفر مهمان چیزی بخواهد و برایش حاضر نشود. البته اینگوه چشم بندیها برای جادوگران و ساحران امر عادی بود – قضیه از این لحاظ تازگی نداشت؛ چیزی که بود انچام دادن این قبیل کارها بدون خواندن اوراد و اذکار و حتی بدون وقوع رعد و برق و زلزله و ظهور هیاکل و اشباح غریب و این چیزها، تازه و غریب و کاملا غیرعادی بود. در کتب و اخبار چنین چیزی اصلا نیامده بود. چیزهای جادویی همیشه غیرواقعی است. طلای جادویی، در محلی که از سحر و جادو اک باشد تبدیل به خاک می‌گردد و غذا دود می‌شود و بهوا می‌رود. حال آنکه در مورد حاضر این محل کارگر نبود. جاسوسان نمونه‌هایی با خود می‌آوردند: کشیش آدولف روی آنها دعای باطل السحر می‌خواند و فایده نمی‌کرد؛ بلکه درست و بقاعده باقی می‌ماند و فقط و فقط دستخوش فساد طبیعی می‌شد و برای فاسد شدن نیز همان زمان عادی را لازم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف نه فقط متحیر، بلکه متغیر نیز شده بود؛ زیرا این شواهد او را – پیش خودش- تقریباً مطمئن و متقاعد می‌ساخت که در این قضیه جادو و جنبلی در کار نیست. برای معلوم ساختن این موضوع راهی وجود داشت: اگر این مال و نعمت فراوان از خارج به‌آن خانه آورده نمی‌شد، بلکه در خود خانه فراهم می‌آمد، در آن صورت محرز و مسلم می‌گردید که کار کار سحر و جادو است ولاغیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۷ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت مجلس ضیافتی اعلام کرد و وعدهٔ چهل نفر را گرفت؛ تاریخ آن هفت روز بعد بود. این مهمانی فرصت خوبی به جاسوسان می‌داد. خانهٔ مارگت تک بود و پاییدن آن آسان... تمام هفته شبانه روز این خانه را پاییدند، اهل خانهٔ مارگت مطابق معمول آمد و شد می‌کردند، ولی هیچ چیزی با خود نداشتند، و نه آن‌ها و نه دیگری چیزی به‌آن خانه نمی‌بردند. این موضوع محقق شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلم گردید که غذای چهل نفر به خانه آورده نمی‌شود. پیدا بود که اگر برای این عده چیزی فراهم شود، در خود خانه تهیه گردیده است. درست بود که مارگت هر روز عصر سبد در دست از خانه بیرون می‌رفت، اما جاسوسان محقق ساختند که این سبد همیشه خالی به خانه‌ برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمان‌ها سر ظهر وارد شدند و خانه را پر کردند. کشیش آدولف به دنبال آن‌ها آمد و کمی بعد ستاره‌شناس نیز بدون دعوت قبلی وارد شد. جاسوسان به او اطلاع دادند که نه از در عقب و نه از در جلو هیچ بار و بسته‌ای وارد خانه نشده است. ستاره‌شناس که آمد دید مهمان‌ها سرگرم خوردن و نوشیدن‌اند و همه چیز در کمال خوشی و خرمی مسر طبیعی خود را طی می‌کند. نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد بسیاری از اغذیه و تنقلات، پختنی است و همهٔ میوه‌های محلی و خارجی چیزهای فاسدشدنی است. و نیز دید که آنچه سر سفره حاضر است همه تازه و بی‌عیب و نقص است. نه شبحی ظاهر و نه وردی خوانده و نه رعد و برقی زده شد. این امر قضیه را ثابت کرد: کار کار جادو است؛ نوع جدیدی از سحر و جادو که تاکنون کسی در خواب هم ندیده است. این قدرت یک قدرت اعجاب‌آمیز و تماشایی است.ـ ستاره‌شناس مصمم شد که راز آنرا کشف کند. اگر کشف این راز را اعلام می‌کرد، آوازه‌اش در همهٔ دنیا پیچید و به اقصا نقاط عالم می‌رسید و عموم ملل و اقوام جهان را انگشت به دهن می‌ساخت و نام اورا شهرهٔ آفاق می‌گردانید و تا دنیا دنیا بود نام و آوازه‌اش را از باد و باران گزندی نمی‌رسید. زهی طالع میمون و . زهی بخت بیدار! فروشکوه این بخت و اقبال، ستاره‌شناس را پاک از خود بیخود ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ حاضران برایش جا باز کردند. مارگت با کمال ادب و احترام او را به‌نشستن دعوت کرد و اورسولا به گوتفرید دستور داد که میز مخصوص برای او بیاورد. آنگاه رومیزیی روی آن گستراند و ظرف‌ها را روی آن چید و از ستاره‌شناس پرسید که چه میل دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس گفت:«هرچه دلتان می‌خواهد برای من بیاورید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دو خدمتکار مقداری غذا، یک بطر شراب قرمز و یک بطر شراب سفید، از آشپزخانه آوردند. ستاره‌شناس، که به‌اغلب احتمال تاکنون چنین اغذیه و اشربه‌ای بچشم ندیده بود، جامی شراب قرمز ریخت و نوشید و جام دیگری ریخت و آنگاه با اشتهای فراوان بخوردن پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من انتظار شیطان را نداشتم، زیرا بیش از یک هفته می‌شد که نه او را دیده و نه از او خبری گرفته بودم؛ اما در همین موقع شیطان وارد شد، با آن‌که مردک سر راه بودند و او را نمی‌دیدم، معهذا از روی احساس خودم فهمیدم که آمده است. صدای او را شنیدم، داشت از این‌که سرزده وارد شده عذرخواهی می‌کرد. می‌خواست برگردد، لکن مارگت ازو خواهش کرد که بماند و او نیز از مارگت تشکر کرد و ماند. مارگت او را با خود آورد و به دختران و مایدلینگ و چند نفر از بزرگترها معرفی کرد؛ میان مهمان‌ها پچ و پچی راه افتاد:«این همان جوان ناشناس است که این‌قدر تعریفش را شنیده‌ایم و نتوانسته بودیم او را ببینیم. اغلب اوقات از اینجا غیبت می‌کند». «وای، چه خوشگل است! اسمش چیست؟». «فیلیپ تراوم».« به‌به! چه اسم بامسایی!»(آخر تراوم به‌زبان آلمانی به معنی «رویا» است.) «کار و بارش چیست؟» «می‌گویند طلبه است». «پس همین صورتش به تنهایی برای تأمین آینده‌اش کافی است ـ  بالاخره یک روزی کاردینال خواهد شد.» «خانه و زندگیش کجاست؟.» «می‌گویند آن پائین‌ها، در مناطق حاره، آن طرف‌ها یک عموی ثروتمندی دارد» و قسی علی هذا. شیطان بیدرنگ خود را میان جمع جا کرد و همه مایل و مشتاق شدند که با او آشنا شوند و صحبت کنند. همه متوجه شدند که هوا ناگهان چقدر خنک و تر و تازه شده است، و تعجب کردند می‌دیدند که خورشید بیرون مانند لحظات قبل بشدت هرچه تمام‌تر می‌تابد و آسمان خالی از ابر است. ولی البته هیچکس علت تغییر هوا را حدس نزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس جام دوم خود را نوشیده بود و در این موقع جام سوم را برای خود ریخت، وقتی بطری را روی میز گذاشت، تصادفاً از دستش افتاد. اما قبل از آن‌که مقداری زیادی از شراب آن بریزد آن‌را گرفت و در برابر نور نگهداشت و گفت:«حیف، چه شراب شاهانه‌ای!»  بعد چهره‌اش از شادی یا پیروزی یا چیزی نظیر آن درخشید و گفت:«زود یک قدح بیاورید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدح آوردند. یک قدح چهارلیتری بود. ستاره‌شناس بطری یک لیتری را برداشت و شروع کرد به ریختن توی قدح و همچنان به ریختن ادامه داد. شراب قرمز جوشان و قهقه‌زنان در قدح سفید فرو ریخت و توی قدح بالا آمد و آمد، و همه‌ٔ حضار نفس‌ها را در سینه حبس کرده خیره خیره می‌نگریستند. بزودی قدح از شراب مالامال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌شناس بطری را بالا نگهداشت و گفت:«ببینید، هنوز پر است!» من نگاهی به شیطان انداختم و او در همان لحظه ناپدید شد. آنگاه کشیش خشمناک و برافروخته از جا برخاست صلیبی برسینهٔ خود رسم کرد باصدای درشت خود داد و بیداد راه انداخت که:«این خانه سحرزده و لعنت شده است!» مردم شروع کردند به جاروجنجال کردن . جیغ‌زنان بطرف در هجوم بردند. کشیش آدولف ادامه داد:«من اهل این خانه را تحت تعقیب قرار...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایش قطع شد. چهره‌اش سرخ و بعد کبود گردید، اما نتوانست کلمه‌ای بر زبان بیاورد. در این موقع دیدم که شیطان بصورت ورقهٔ نازک و شفافی وارد بدن ستاره‌شناس شد. آنگاه ستاره‌شناس دستش را بلند کرد و ظاهراً باهمان صدای خودش گفت:«صبر کنید! سرجای خود بایستید.» همه سر جای خود ایستادند «یک قیف بیاورید.» اورسولا با ترس و لرز رفت و قیف آورد. ستاره‌شناس آنرا توی بطری فرو کرد و قدح بزرگ را برداشت و شروع کرد به برگرداندن شراب به توی بطری مردم با بهت و حیرت خیره می‌نگریستند، زیرا می‌دانستند که بطری پر از شراب است. ستاره‌شناس تمام قدح را توی بطری ریخت، آنگاه لبخندی به جمعیت زد و خنده‌ای سرداد و با بی‌اعتنایی گفت:«چیز مهمی نیست، هرکس می‌تواند این کار را بکند! من با معجزات خودم ازین بالاتر هم می‌توانم بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از هرسرو صدای وحشت‌‌زده‌ای برخاست:«آه، خدایا، این آدم سحرزده است!» و مردم سراسیمه بطرلف در هجوم بردند و در یک چشم برهم زدن خانه از کسانی که متعلق بآن نبودند، بجز ما بچه‌ها و مایدلینگ خالی شد. مابچه‌ها راز آن قضایا را می‌دانستیم و اگر می‌توانستیم آنرا برزبان میآوردیم، منتهی زبانمان بسته بود. خیلی از شیطان ممنون شدیم که به‌موقع به‌داد مارگت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت رنگش پریده بود و می‌گریست. مایدلینگ، مهربان و سرشار از دلسوزی بنظر می‌رسید؛ اورسولا هم همینطور. اما گوتفرید بدتر از همه بود. بقدری ترسیده و ضعیف شده بود که نمی‌توانست سرپا بایستد. چون آخر می‌دانید که او متعلق به یک خانوادهٔ جادوگر بود و مظنون واقع شدن برایش خطر داشت، اگنس خرامان خرامان وارد اطاق شد. جدی و بی‌خبر از همه جا بنظر می‌رسید‌‌ و می‌خواست خودش را به اورسولا بمالد و طلب نوازش می‌کرد. ولی اورسولا ترسید و خودش را کنار کشید؛ اما چنین وانمود کرد که قصد بی‌ادبی نسبت به گربه ندارد. زیرا بخوبی می‌دانست که با آن گربه نمی‌تواند بدتا کرد. اما ما بچه‌ها گربه را برداشتیم و نازش کردیم، زیرا اگر شیطان نسبت به او نظر خوبی نداشت ازو حمایت نمی‌کرد، و همین قدر تضمین برای ما &lt;br /&gt;
کافی بود. مثل اینکه شیطان به هرچیزی که فاقد «قوهٔ تمیز اخلاقی» بود اعتماد می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرون خانه مهمان‌های وحشت‌زده بهرطرف پراکنده شدند و باترس و وحشت رقت‌انگیزی پابه‌فرار نهادند و دوان دوان و جیغ کشان و گریان و فریادکنان چنان هنگامه‌ای بپاکردند که بزودی همهٔ اهل دهکده را از خانه‌های خود بیرون کشیدند. مردم در خیابان اجتماع کرده و از زور ترس و وحشت با شانه و آرنج بهمدیگر می‌زدند. بعد کشیش آدولف پیدا شد. و تودهٔ مردم مانند دریای احمر که دل خاک را از وسط شکافته است، راه باز کردند و در همین موقع ستاره‌شناس شلنگ اندازان و لندلندکنان میان این جاده پیدا شد. همینطور که ستاره‌شناس می‌گذشت، دیواره‌های راه بهم می‌آمد و جمعیت فشرده می‌شد و در سکوت و ترس آمیزی فرو می‌رفت. چشمان مردم خیره شده بود و سینه‌هایشان بالا و پایین می‌رفت و چندین زن ضعف کردند و وقتی که ستاره‌شناس از میان مردم گذشت و رفت، مردم دور هم جمع شدند و از فاصلهٔ دور دنبال او راه افتادند. تند و تند حرف می‌زدند و سوآل و جواب می‌کردند و جویای حقیقت قضیه می‌شدند. حقیقت را جویا می‌شدند و با حک و اصلاح . جرح و تعدیل به دیگران منتقل می‌کردند. این حک و اصلاح بزودی قدح و شراب را به‌بشکه مبدل کرد و قضیه را بدین شکل درآورد که بطری تمام محتوی بشکه را در خود جای داد و بازهم کاملا خالی بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که ستاره‌شناس به‌میدان بازار رسید، یکراست نزد شعبده‌بازی که آنجا بساط گسترده بود رفت. این شعبده‌باز لباس عجیبو غریب به‌تن کرده بود و سه‌توپ بازی را در هوا می‌چرخاند. ستاره‌شناس توپها را ازو گرفت و چرخید و رویش را بطرف جمعیت که به‌او نزدیک می‌شد کرد و گفت:«این دلقک بیچاره از فن خودش بی‌اطلاع است. اکنون بیایید جلو و هنرنمایی یکنفر استاد را تماشا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا گفت و توپ‌ها را یکی پس از دیگری به‌هوا پرتاب کرد و آنها را به‌شکل خط بیضی نازکی در هوا به‌گردش درآورد. آنگاه یک توپ دیگربه‌آنها افزود، بعد یکی دیگر و بعد یکی دیگر و همینطور افزود و افزود و افزود(وهیچکس نفهمید توپ‌ها را از کجا میَ‌آورد) و در تمام این مدت خط بیضی شکل روشنتر و روشنتر می‌شد و دست‌های ستاره شناس باچنان سرعتی حرکت می‌کرد که مانند تور یا سایهٔ محوی بنظر می‌رسید و نمی‌شد آنرا تشخیص داد. کسانی که توپ‌ها را شمرده بودند می‌گفتند که اکنون صد توپ در هوا می‌چرخد. خط بیضی اکنون به‌بلندی هشت پا رسیده بود و منظرهٔ درخشان و نورانی بسیار جالبی تشکیل می‌داد. بعد ستاره‌شناس دست‌های خود را به‌سینه نهاد و به‌توپ‌ها امر کرد که بدون کمک او گردش را دادمه دهند. توپ‌ها هم دادند. پس از یکی دو دقیقه ستاره‌شناس گفت:«خوب، دیگر بس است!» و خط بیضی درهم شکست و فروریخت و توپ‌ها پخش و پراکنده شدند و هریک بطرفی غلتیدند. هرکجا یکی از آن توپ‌ها می‌امد مردم از ترس واپس می‌رفتند و هیچکس به‌آن دست نمی‌زد. این امر ستاره‌شناس را به خنده انداخت. مردم را ریشخند کرد و آنها را ترسو و بزدل خواند. بعد چرخید و طناب بندبازی را دید و گفت:«مردمان احمق هر روز پول خود را برای تماشای حرکات یکنفر جلمبر ناشی که آبروی فن ظریف بندبازی را می‌برد تلف‌لا می‌کنند.» بعد گفت:«اکنون بیایید و هنرنمایی یکنفر استاد را تماشا کنید!» این‌را که گفت توی هوا خیز برداشت و محکم و استوار با پا روی بند فرود آمد. بعد تمام طول طناب را لی‌لی کنان رفت و بازگشت. در این حال دست‌ها را روی چشم‌هایش گذاشتته بود. بعد شروع کرد به پشتک و وارو زدن و بیست و هفت تا پشتک و وارو زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان مردم پچ‌وپچ و بگومگو افتاد برای این‌که ستاره‌شناس پیرمرد بود و سابق همیشه از جنبش و حرکت عاجز بود و حتی گاهی می‌لنگید، اما اکنون چست و چالاک شده بود و به‌چابکترین طرزی به شیرین‌کاری‌های خود ادامه می‌داد. سرانجام سبک از طناب پایین پرید و رو به‌بالای جاده رفت و سرنبش پیچید و از نظر ناپدید شد. بعد آن جمع کثیر با رنگ پریده و در حال سکوت نفس عمیقی کشیدند و به‌صورت‌ یکدیگر نگاه کردندـ گوئی می‌خواستند بگویند:«آیا این کارها حقیقت داشت؟ـ توهم آنها را دیدی یا فقط من بودم... و من هم خواب می‌دیدیم؟» بعد بگومگو بصدای بلند شروع شد و جمعیت به‌دسته‌های دونفر دونفر تقسیم گردید و بطرف خانه‌ها راه افتاد. در طول راه مردم همچنان با آن لحن و قیافهٔ وحشت‌زده حرف می‌زدند و سر تکان می‌دادند و حرکات دیگری می‌کردند که معمولا وقتی مردم سخت تحت تأثیر چیزی قرار گرفته باشند از آنها سر می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها دنبال پدرانمان راه افتاده بودیم و سعی می‌کردیم تا آنجا که می‌توانیم حرفهای آنها را بشنویم. وقتی توی خانه نشستند به‌صحبت خود دادمه داند، بازهم ما نزد آنها بودیم. پدرها خیلی اوقاتشان تلخ بود؛ چون می‌دانستند که پس از جملهٔ جادوگران و شیاطین به‌دهکده بلایی نازل خواهد شد. بعد پدر من بیاد آورد که کشیش آدولف در لحظه‌ای که می‌خواست مارگت و اهل خانهٔ او را تکفیر کند، زبانش بند آمد و لال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم گفت:«تاکنون این ملاعین نتوانسته بودند به‌یک نفر خدام مطهر و مقدس درگاه خداوند دست‌ درازی کنند، اما حالا که جرأت دست درازی به‌او را هم پیدا کرده‌اند دیگر من از قضیه سر در نمی‌آورم. چون کشیش آدولف خاجش را به گردن آویخته بود، مگر اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«چرا؛ ماهم دیدیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رفقا، مسأله جدی است و خیلی هم جدی است. تاکنون ما همیشه ملجاء و پناهی داشتیم، اما اکنون دیگر آن ملجاء و پناه نیز عاجز شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران مثل اینکه آب سرد رویشان ریخته باشند، بر خود لرزیدند و کلمات او را تکرار کردند:«عاجز شده است، خدا از حمایت ما منصرف شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر زپی و ولمه‌یر گفت:«درست است. دیگر ملجاء و پناهی نداریم که بدادمان برسد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر نیکلاوس که قاضی بود گقت:«مردم متوجه این امر خواهند شد و یأس و نومیدی جرأت و توانایی را از آنها سلب خواهد کرد. حقیقتاً که روزگار بدی شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاضی آهی کشید و لمه‌یر باصدای متأثری گفت:«نقل این قضیه به همه جا خواهد رسید و دهکدهٔ ما بعنوان اینکه مورد خشم و غضب خداوند قرار گرفته، متروک خواهد شد. مسافرخانهٔ «گوزن طلایی» ایام سختی را در پیش خواهد داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم گفت:«راست می‌گویی همسایه، همهٔ ما صدمه خواهیم دید. اسم و رسم همه صدمه خواهد دید؛ عده‌ای هم از لحاظ مالی متضرر خواهند شد. آه، خدایا!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موضوع چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ممکن است آن یارو بیاید و کارمان را یکسره کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«محض رضای خدا ببینم آن یارو دیگر کیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کلمه مانند صاعقه بر سر آنها فرود آمد و نزدیک بود از وحشت ضعف کنند. بعد وحشت این بلیه نیروی آنها را تحریک کرد و از غصه خوردن دست کشیدند. و بنا براین به چاره اندیشی پرداختند و طرق مختلف رفع ایت بلیه را مورد بحث قرار دادند. تا اینکه مدت زیادی از بعدازظهر گذشت، و بالاخره اعتراف کردند که فعلا هیچ تصمیمی نمی‌توانند بگیرند. آنگاه با قلب‌های گرفته و نگران، از یکدیگر جدا شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مشغول خداحافظی بودند من از میانه قاچاقی شدم و راه خانهٔ مارگت را در پیش گرفتم تا ببینم آنجا چه اتقاقی افتاده است. مردم زیادی را دیدم، اما هیچکدام با من سلام و علیک نکردند. این موضوع شاید عجیب بنماید، اما در واقع عجیب نبود، چون بقدری نگران ترس و وحشت خود بودند که بنظر من هوش و حواسشان پیش خودشان نبود. رنگشان پریده و بینی‌شان تیغ کشیده بود و مانند این بود که در خواب راه می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم‌هایشان باز بود، اما هیچ چیزی را نمی‌دیدند؛ لب‌هایشان تکان می‌‌خورد، اما چیزی نمی‌گفتند و بی‌آنکه خودشان دانند، از فرط نگرانی و ناراحتی، دست‌هاشان را در هم قفل می‌کردند و باز می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانهٔ مارگت مانند مجلس عزا بود: او و ویلهلم روی کاناپه کنار یکدیگر نشسته بودند، اما چیزی نمی‌گفتند و حتی دست یکدیگر را در دست نداشتند. هر دو غرق در اندیشه و اندوه بودند و چشمان مارگت از گریه سرخ شده بود. مارگت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من از ویلهلم خواهش و تمنا کرده‌ام که ازاینجا برود و دیگر قدم به‌اینجا نگذارد و بدین‌ترتیب جان خودش را نجات دهد. برای من قابل تحمل نیست که باعث مرگ او بشوم. این خانه جادو زده است و هیچکدام از افراد آن از آتش جان بدر نخواهند برد. اما ویلهلم نمی‌رود. او هم با دیگران از بین خواهد رفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویلهلم گفت که:«من حاضر نیستم بروم. اگر خطری تو را تهدید می‌کند، جای من هم در کنار تو خواهد بود. من از کنار تو دور نخواهم شد!» بعد مارگت شروع به‌گریستن کرد و منظره بقدری رقت‌انگیز بود که من از آمدن خود پشیمان شدم. در این موقع ضربه‌ای به‌ در نواخته شد و شیطان بدرون آمد. تر و تازه سردماغ و زیبا بود و آن محیط سرمست‌کننده‌ای را که همیشه دور و بر خود داشت، با خود آورد. راجع به آنچه اتفاق افتاده بود و آن ترس و بیم‌هایی که خون را در عروق مردم منجمد می‌ساخت کلمه‌ای بر زبان نیاورد، بلکه بنای حرف زدن را گذاشت و از انواع مطالب شاد و خوش و خرم سخمن بمیان آورد. بعد سخن از موسیقی بمیان کشید، و این ضربهٔ ماهرانه‌ای بود که آخرین بقای دلتنگی مارگت را برطرف کرد و او را کاملا سردماغ آورد. مارگت بعمر خود هیچکس را ندیده بود که بآن خوبی  و با آن‌همه علم و اطلاع راجع به موسیقی سخن بگوید، و بقدری از این موضوع مسرور و خرسند شده بود که احساساتش در چهره‌اش انعکاس می‌یافت و از کلماتش می‌تراوید. و ویلهلم متوجه این امر شد و از شادمانی مارگت آنقدر که انتظار می‌رفت راضی بنظر نمی‌رسید. آنگاه شیطان از موسیقی به شعر پرداخت و چند قطعه‌ای خواند و خوب هم خواند و بار دیگر مارگت را  مسحور خود ساخت و باز ویلهلم آنطور که انتظار می‌رفت راضی بنطر نمی‌رسید. و اینبار مارگت متوجه شد و از عمل خود پشیمان گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌شب من بانوای موسیقی لذت بخشی که عبارت بود از ریزش باران روی شیشه‌های پنجره و غرش دوردست رعد بخواب رفتم. مدتی از شب گذشته بود که شیطان آمد و مرا بیدار کرد و گفت:«با من بیا. کجا میل داری برویم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هرجا که بخواهی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نور خورشید تابیدن گرفت و شیطان گفت:«اینجا کشور چین است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن برای من غیرمنتظره بود و از اندیشهٔ این‌که سفری به‌این دوری کرده‌ام یکنوع مستی و سرخوشی به من دست داد؛ زیرا این سفر بسیار بسیار دورتر از حدی بود که افراد دهکدهٔ ما رفته بودند، و حتی بارتل اشپرلینگ{{نشان|۱۱}} نیز، که آنقدر به سفرهای خود می‌بالید، سفری به این دوری نکرده بود، بیش از نیم‌ساعت بر فراز امپراطوری چین پرواز کردیم، و همهٔ انرا تماشا کردیم. آنچه دیدیم بسیار دیدنی بود. بعضی بسیار مناظر زیبا بود و بعضی دیگر آنقدر وحشتناک‌آور بود که در فکر نمی‌گنجد. مثلا...نه، فعلا بماند شاید بعداً به نقل سرگذشت این سفر و اینکه چرا شیطان از میان کشورها چین را انتخاب کرد بپردازم. اگر حالا بخواهم ماجرای این سفر را نقل کنم رشته، حکایت قطع می‌شود. باری، بالاخره از پرواز دست کشیدیم و فرود آمدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی کوهی نشستیم که برمنظره‌ٔ وسیعی از سلسلهٔ جبال و دره و تنگه و دشت و رودخانه مشرف بود و شهرها و دهکده‌ها در گوشه و کنار آن زیر آفتاب بخواب رفته بودند و در حاشیهٔ دور دست این منظره، خطی از دریا بچشم می‌خورد. تصویر آرام و رؤیا مانندی بود که بچشم لذت و به روح آرام می‌بخشید. اگر بنا به میل خود می‌توانستیم در جهان چنین تغییراتی پدید آوریم، آنوقت جهان برای زیستن جای بسیار مناسبتری می‌شد، زیرا تنوع صحنه و منظرهٔ باری را که بردوش اندیشه سنگینی می‌کند از یک شانه به‌شانه دیگر انتقال می‌دهد و خستگی و ملال کهنه و دیرینه را از جسم و روح انسان می‌زداید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و شیطان باهم صحبت کردیم و من قصد داشتم که او را اصلاح کنم و متقاعدش سازم زندگی بهتری را در پیش بگیرد. دربارهٔ همهٔ آن کارهایی که کرده بود برایش حرف زدم و ازو خواهش کردم که بیشتر ملاحظهٔ مردم را داشته باشد و آنها را بیچاره و بدبخت نسازد و گفتم که میدانم قصد آزار رساندن به کسی نداری، اما قبل از آنکه اینطور الل‍ه بختکی دست‌ به‌کاری بزنی، اندکی تأمل کن و عواقب آنرا در نظر بیاور. اگر اینکار بکنی آنوقت دیگر چندان اسباب زحمت مردم را فراهم نخواهی آورد. شیطان فقط قدری متعجب شد و خنده‌اش گرفت و گفت:«چی؟ من و کار الل‍ه بختکی می‌کنم؟ من هرگز چنین کاری نمی‌کنم. تأمل کنم و عواقب کاری را در نظر بیاورم؟ چه نیازی به این کار هست؟ من همیشه می‌دانمعاقبت کار چه خواهد بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، شیطان، پس چطور می‌توانی این کارها را بکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، حالا که اینطور است به تو خواهم گفت و تو باید سعی کنی که بفهمی. تو متعلق به نژاد عجبیب هستی. هر یک از افراد بشر از یک ماشین رنج و یک ماشین خوشی توام با یکدیگر ساخته شده است. این دو ماشین هماهنگ با یکدیگر کار می‌کنند و بطرز دقیق و ظریفی بر اساس اصل داد و ستد میزان شده‌اند.&lt;br /&gt;
در برابر هر خوشی که از یک شعبهٔ این ماشین خارج شود، شعبهٔ دیگر حاضر و آماده است که آنرا بوسیله یک رنج یا اندوه جبران کند و تعادل برقرار سازد، و چه بساکه گاه این خوشی را بوسیلهٔ ده رنج و اندوه جبران می‌کند. در غالب موارد، زندگی بشر بطور تقریباً مساوی بین خوشی و ناخوشی تقسیم شده است. وقتی که تعادل بهم بخورد، همیشه ناخوشی غلبه می‌آید. لکن عکس قضیه هرگز صادق نیست. گاهی طبیعت و ساختمان فرد طوری است که ماشین بدبختی‌اش قادر است تقریباً تمام کار را به‌تنهایی انجام دهد. چنین شخصی زندگی را تقریباً تمام کار را به تنهایی انجام دهد. چنسن شخصی زندگی را بقریباً بی‌خبر از مفهوم خوشبختی می‌گذارند. دست بهر کاری بزد بدبختی روی بدبختی برایش می‌آورد. تو این قبیل آدم‌ها را هیچ دیده‌ای؟ برای این قبیل آدم‌ها زندگی نه تنها آش دهن سوزی نیست، بلکه در حکم مصیبتی است. گاهی برای یک ساعت خوشی ماشین یک فرد او را وادار می‌کند که سال‌ها بدبختی بدنبال آن تحمل کند. قبول نداری؟ این چیزی است که هر روز و هر ساعت اتفاق می‌افتد. هم‌اکنون یکی را به عنوان نمونه به تو نشان می‌دهم. مردم دهکدهٔ شما در نظر من هیچ نیستند. خودت هم اینرا میدانی، مگر غیراز این است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌خواستم با صراحت زیاد حرف بزنم، این بود که گفتم گمان می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب پس یقین بدان که این مردم در نظر من هیچ نیستند. ممکن نیست در نظر من چیزی باشند. تفاوت بین و من و آن‌ها بی‌حدوحساب است. آنها قوهٔ عاقله ندارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قوهٔ عاقله ندارند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچ چیزی که شباهتی هم به آن داشته باشد ندارند. درآینده یک وقتی آنچه را انسان ذهن خود می‌نامد مورد مطالعه قرار خواهم داد و جزئیات آن دستگاه مغشوش و سراسر بی‌نظم را به‌تو نشان خواهم داد؛ آنوقت خودت خواهی دید و خواهی فهمید. انسان‌ها هیچ وجه مشترکی با من ندارند... ما هیچ نقطهٔ تماسی باهم نداریم. انسان‌ها احساسات و خودپسندی‌ها و جسارت‌ها و جاه‌طلبی‌های ناچیز احمقانه دارند. زندگی ناچیز و احمقانهٔ آنها خنده‌ای و فسوسی و فنایی بیش  نیست. انسان هیچ قوهٔ تمیزی ندارد. فقط قوهٔ تمیز اخلاقی دارد. اکنون به تو نشان می‌دهم که منظورم چیست. ببین، این یک عنکبوت سرخ است که بقدر یک سر سنجاق هم نمی‌شود. آیا می‌توانی تصورش را بکنی که یک فیل به این عنکبوت علاقه‌مند باشد؟ یعنی برایش مهم باشد که این عنکبوت خوش است یا ناخوش، غنی است یا فقیر، معشوقه‌اش به‌او روی خوش نشان می‌دهد یا نه، مادرش سالم است یا بیمار، در محافل و مجامع محلی به‌او می‌گذارند یا کلاهش پس معرکه است، دشمنانش به‌او صدمه می‌رسانند، یا دوستانش او را ترک می‌کنند، امیدهاش مبدل به نومیدی می‌شود، یا در جاه‌طلبی‌های سیاسیش مواجه با شکست می‌گردد، یا در آغوش خانوده‌اش خواهد مرد یا در سرزمین بیگانه دچار خفت و خواری خواهد شد؟ این مطالب برای فیل هرگز نمی‌تواند مهم باشد؛ این مطالب در نظر او هیچ نیستند؛ او نمی‌تواند علایق و عواطف خود را آنقدر کوچک کند که در خور شکل و اندازهٔ این عنکبوت گردد. فیل هیچ خصومتی ندارد؛ نمی‌تواند خود را تا آن حد تنزل دهد. منهم هیچ خصومتی با نوع بشر ندارم. فیل بی‌اعتناست؛ من هم بی‌اعتنا هستم. فیل بخودش این زحمت را نمی‌دهد که به عنکبوت آسیب برساند. حتی اگر دردسری نداشته باشد ممکن است خدمتی هم به عنکبوت بکند. من هم به انسان‌ها خدماتی کرده‌ام، ولی آسیبی نرسانده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فیل یک قرن زندگی می‌کند، عنکبوت سرخ فقط یک روز. این دو جانور از لحاظ قدرت و عقل و مقام از یکدیگر جدا هستند و فاصلهٔ بین آن‌ها نجومی است. مع‌ذلک چه در این صفات و در چه صفات دیگر مقام انسان نسبت به من از مقام عنکبوت به فیل بی‌اندازه پایین‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ذهن بشر با زور و زحمت و فلاکت و ناشیگری تکه پاره‌های ناچیزی از چیزهای بی‌اهمیت را سرهم بندی می‌کند و از آنها نتیجه‌ای می‌گیرد. حال آن‌که ذهن من خلاق است! می‌فهمی چه می‌گویم؟ هرچه را بخواهد در ظرف یک بطرفة‌العین خلق می‌کند. بدون ماده و مصالح خلق می‌کند. مایع و جامد و رنگ و هر چیز و همه چیز را از آن هیچ بی‌جرمی که «اندیشه» نامیده می‌شود خلق می‌کند. یک فرد بشر رشتهٔ ابریشم را تصور می‌کند، ماشین ساختن آن‌را تصور می‌کند، منظره‌ای را تصور می‌کند، و بعد با هفته‌ها زحمت و مرارت آن منظره را روی آن پارچه سوزن‌ دوزی می‌کند؛ و حال آنکه من مجموعهٔ کار را بتصور می‌آورم و در یک طرفةالعین آن کار تمام و کمال جلو من حاضر می‌شود. خلق می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من دربارهٔ شعر، موسیقی، شطرنج، یا هرچیزی که فکر کنم فوراً جلو من حاضر می‌شود. این را می‌گویند ذهن و نفس باقی و جاوید که هیچ چیزی از دسترس آن خارج نیست. هیچ چیزی نمی‌تواند حاجب ورداع دید من بشود. صخره‌ها جلو چشم من شفاف‌اند و تاریکی روشنایی است. من احتایج ندارم کتابی را باز کنم، بلکه با یک نظر تمام محتویات آنرا به ذهن خود منتقل می‌سازم، آنهم از پشت جلد؛ و پس از یک میلیون سال نیز ممکن نیست کلمه‌ای از آنرا فراموش کنم یا محل آن کلمه در آن کتاب از خاطرم محو گردد از خاطر بشر یا مرغ یا ماهی هیچ چیزی نمی‌گذارد بر من پوشیده باشد. من با یک‌ نظر داخل شخص عالم می‌شوم و به محض دخول گنجینه‌ای که فراهم آوردنش برای او شصت سال زحمت و مرارت داشته به من تعلق می‌یابد. او ممکن است فراموش کند، و مسلماً فراموش می‌کند؛ حال آنکه من فراموش نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، حالا از روی افکار تو می‌فهمم که مقصود مرا بخوبی درک می‌کنی. بگذار به بحث خود ادامه دهیم. ممکن است اوضاع و احوالی پیش بیاید که فیل ـ بفرض آنکه عنکبوت را ببیند ـ از عنکبوت خوشش بیاید، ولیکن فیل نمی‌تواند به عنکبوت عشق بورزد. عشق او خاص همنوعان اوست، خاص بستگان اوست. عشق فرشتگان عالی و آسمانی و ماورای قوهٔ تصور بشر است ـ از حدود تصور بشر بی‌نهاست بالاتر است!‌ اما این عشق به نوع شریف خود فرشتگان محدود می‌گردد. اگر حتی یک لحظه این عشق شامل حال یکی از افراد نوع بشر بشود، او را خاکستر خواهد ساخت. نه، ما نمی‌توانیم به انسان عشق بورزیم، بلکه فقط می‌توانم بطرز بی‌ضرری نسبت به‌او بی‌اعتنا باشم؛ گاهی هم ممکن است ازو خوشمان بیاید. کما اینکه من از تو و آن بچه‌های دیگر خوشم می‌آمد. از کشیش پطر هم خوشم می‌آید و برای خاطر شماست که این همه کارها را برای مردم دهکدهٔ شما انجام می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان متوجه شد که فکر شوخی و مسخرگی از خاطر من گذشت، و نظر خود را این‌طور توضیح داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من برای اهل ده کارهای خوبی انجام داده‌ام، هرچند ظاهر امر غیراز این بنماید. ابناء نژاد تو هرگز نمی‌توانند خیر را از شر تمیز دهند؛ همیشه یکی را با دیگری اشتباه می‌کنند. علتش این است که آینده نمی‌توانند ببیند. آنچه من اکنون دارم برای اهل ده انجام می‌دهم یک روز نتایح مفیدی برای آنها به‌بار خواهد آورد. این نتایج در بعضی موارد بحال خود آنها مفید خواهد بود و در بعضی موارد دیگر نسل‌های آینده از آنها فایده خواهند برد. هیچکس نخواهد دانست که باعث و بانی آنها من بوده‌ام، اما بهر صورت در حقیقت امر تغییری حاصل نخواهد شد. بین شما بچه‌ها یک بازی رسم است، بدین‌ترتیب که یک ردیف آجر را با چند بند انگشت فاصله روی زمین می‌نشانید، بعد یک آجر را هول می‌دهید. آن آجر آجر مجاور خود را می‌اندازد و آن یکی دیگری را و بهمین ترتیب ادامه می‌یابد تا همهٔ آجرها بیفتند. تخستین عمل یک کودک مانند هول دادن نخستین آجراست و بقیهٔ اعمال او تابع آن هستند. اگر شما هم مثل من قادر به دیدن آینده بودید در آن‌صورت همهٔ آنچه را باید بر آن موجود بگذرد می‌دید ـ زیرا پس از آن‌که نخستین واقعه‌ٔ زندگی او معلوم شد دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند ترتیب زندگی او را بهم بزند؛ یعنی هیچ چیزی نمی‌تواند آنرا تغییر دهد، زیرا هر عملی جبراً عمل دیگری را باعث می‌گردد و آن عمل دیگر عمل دیگری را بدنبال می‌آورد و این رشته تا به‌آخر کشیده می‌شود و شخص ناظر می‌تواند به منتهی الیه این رشته نظر بیندازد و محل و موقع هر عملی را، از گهواره تا گور، مشاهده کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا این ترتیب را معین می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر منظور از معین کردن «از پیش معین کردن» باشد، نه. شرایط و اوضاع زندگی خود انسان آنرا معین می‌کند. نخستین عمل او دومین عمل و همهٔ اعمال بعدی را معین می‌سازد. حالا من‌باب مثال فرض کنیم که انسان از روی یکی از حلقه‌های این سلسلهٔ علل جهش کند، و آنهم بظاهر حلقه‌ٔ بی‌اهمیتی باشد. فرض بگیریم که مقرر بوده است شخصی در روز و ساعت و دقیقه و ثانیه و جزء ثانیهٔ معینی بر سر چاهی برود؛ و این شخص نرود. مشی زندگی او از ان لحظه به بعد بکلی تغییر خواهد کرد. از آن لحظه به‌بعد دیگر زندگیش با ان زندگی که نخستین عمل وی در زمان کودکی برایش معین کرده بود، بکلی متفاوت خواهد بود، یعنی چه بسا که اگر به سر چاه می‌رفت به پادشاهی می‌رسید، و اکنون که این واقعه از زندگیش حذف شده کارش به گدایی بکشد و خرج کفن و دفنش را مردم محض رضای خدا تقبل کنند. من‌باب مثل اگر کریستف کلمب در هر زمانی ـ مثلاً کودکی ـ از روی ناچیزترین حلقهٔ سلسلهٔ اعمال خود که نخستین عمل کودکیش آنرا معین ساخته بود می‌جهید، این جهش مابقی زندگیش را تماماً تغیر می‌داد؛ یعنی کریستف کلمب کشیش می‌شد و در یک دهکدهٔ ایتالیایی در حال گمنامی از دنیا می‌رفت و قارهٔ آمریکا تا دو قرن بعد کشف نمی‌شد. این چیزی است که من می‌دانم: اگر کریستف کلمب از روی یکی از هزاران‌هزار حلقهٔ اعمال خود می‌جهید، زندگیش تماماً تغییر می‌کرد. من هزاران‌هزار مشی ممکن زندگی این شخص را مطالعه کرده‌ام و فقط در یکی از آنهاست که واقعهٔ کشف آمریکا پیش می‌آید. شما مردم گمان نمی‌برید که همهٔ اعمالتان بیک اندازه مهم‌اند؛ و حال آنکه این عین حقیقت است. گرفتن یک مگس در سرنوشت شما به اندازه اقدام به هر عمل دیگری حائز اهمیت است....»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مثلاً به‌اندازهٔ تسخیر یک قاره اهمیت دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله. اما اینرا هم بگویم که هیچکس تاکنون از روی یک حلقه نجهیده است. این امر تاکنون واقع نشده است! حتی وقتی شخصی دارد می‌کوشد تصمیم بگیرد که کاری را بکند یا نکند، خود این عمل نیز یک حقه است و در سلسلهٔ اعمال محل خاص خود دارد؛ و وقتی که آن شخص بالاخره تصمیم به کردن کاری می‌گیرد، اینهم امری است که قطعاً و مطلقاً محرز و مسلم بوده است که وی انجام خواهد داد. اکنون ملاحظه می‌کنی که انسان هیچیک از حلقه‌های سلسلهٔ اعمال خود را نمی‌تواند بیندازد. اینکار ازو ساخته نیست. اگر بخواهد که چنین کاری بکند، خود این فکر نیز یک حلقهٔ اجتناب‌ناپذیر از سلسلهٔ اعمال او را تشکیل خواهد داد ـ یعنی فکری خواهد بود که لازم است درست در همان لحظه برایش پیش بیاید و نخستین عمل کودکیش آنرا معین کرده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی وحشتناک بنظر می‌‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با لحن اندوه‌باری گفتم:«پس بشر محکوم به حبس ابد است و نمی‌تواند آزاد شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، نمی‌تواند خود را از قید نخستین عمل کودکیش آزاد کند. ولی من می‌توانم او را آزاد کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اشتیاق به او نگریستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من مشی زندگی چندتن از اهل دهکده شما را تغییر داده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستم ازو تشکر کنم، ولی اینکار را دشوار یافتم و از آن گذشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تغییرات دیگری نیز خواهم داد؛ تو آن لیزا برانت{{نشان|۱۲}} کوچولو را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه او را می‌شناسند. مادرم می‌گوید این دختر بقدری شیرین و زیبااست که هیچ دختر دیگری بگردش نمی‌رسد. می‌گوید وقتی بزرگ شد مایهٔ افتخار دهکدهٔ ما خواهد شد. بعلاوه همهٔ اهل ده او را خواهند پرستید، همانطور که اکنون او را می‌پرستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من آیندهٔ او را تغییر خواهم داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم «یعنی آنرا بهتر خواهی ساخت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله. آیندهٔ نیکلاوس را هم تغییر خواهم داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینبار خوشحال شدم و گفتم:«در خصوص او دیگر لازم نیست سؤال کنم؛ مسلماً در حق او کمال سخاوت را بخرج خواهی داد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همین قصد را دارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من فوراً در مخیلهٔ خود به ساختن آیندهٔ درخشان نیکی پرداختم و او را به مقام یک سردار نام‌آور و یکی از ندمای رنسانس رسانده بودم که متوجه شدم شیطان منتظر است من به حرف‌هایش گوش بدهم. من از اینکه تصورات بی‌ارزش خود را در برابر او برملا کرده بودم شرمنده شدم و منتظر ریشخند او بودم. اما او مرا ریشخند نکرد، بلکع صحبت خود را ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عمری که برای نیکلاوس مقرر شده شصت و دوسال است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم «چقدر عالی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عمر لیزا سی‌وشش سال است: اما همانطور که به تو گفتم من زندگی و عمر آنها را تغییر خواهم داد. دودقیقه و ربع دیگر نیکلاوس از بیدار خواهد شد و خواهد دید که باران دارد اتاق می‌بارد. مقدر این بود که نیکلاوس غلتی بزند و باز بخواب برود؛ ولی من مقرر کرده‌ام که اول برخیزد و پنجره را ببندد و سپس بخوابد. این امر ناچیز تمام مشی زندگی اورا تغییر خواهد داد. نیکلاوس صبح دو دقیقه دیرتر از خواب خواهد برخاست، در نتیجه از آن به بعد هیچ چیزی مطابق سلسلهٔ قدیم بر او نخواهد گذشت.» شیطان ساعتش را دراورد و چند لحظه‌ای به آن نگریست و سپس گفت:حالا برخاسته است که پنجره را ببندد. زندگییش تغییر کرد و مشی جدید آغاز شد. اکنون دیگر نتایج آن خواهد آمد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی عجیب بود. من احساس چندش کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر این تغییرات پیش نمی‌آمد دوازده روز بعد حوادثی اتفاق می‌افتاد؛ مثلا نیکلاوس لیزا را از غرق شدن نجات می‌داد. درست سر موقع ـ یعنی ساعت ده و چهارده دقیقه که از مدت‌ها پیش معین شده بود ـ نیکلاوس در محل حاضر می‌شد. در این موقع آب کم عمق و نجات غریق آسان می‌بود، اما اکنون نیکلاوس چندثانیه دیرتر می‌رسد. در ظرف این چندثانیه لیزا دست و پا زنان به جای عمیق‌تری رسیده است. نیکلاوس حداعلای تلاش خود را می‌کند، اما هر دو غرق می‌شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من فریاد کشیدم:«آه، شیطان! آه شیطان جان!» چشمانم پر از اشک شد:«نجاتش بده، نگذار این اتفاق بیفتند! من نمی‌توانم مرگ نیکلاوس را تحمل کنم. نیکلاوس دوست و همبازی عزیز من است. فکر مادر بیچارهٔ لیزا را بکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دامنش را چسبیدم و عجز و التماس کردم؛ اما این‌کارها بخرجش نرفت. مرا دوباره سرجایم نشاند و گفت که باید بقیهٔ حرف‌های او را بشنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من زندگی نیکلاوس را تغییر داده‌ام و این امر زندگی لیزا را دگرگون ساخته است. اگر این کار را نکرده بودم، نیکلاوس لیزا را نجات می‌داد و بر اثر رفتن توی آب سرما می‌خورد. سپس یکی از شدیدترین اقسام بیماری سرخک، که خاص نژاد شما است، عارض او می‌شد و اثرات غم‌انگیزی در او بجای می‌نهاد. نیکلاوس برای مدت چهل و شش سال بصورت یک تخته گوشت مفلوج، از گوش کرو از زبان لال و از چشم کور، در رختخواب می‌افتاد و از خدا طلب مرگ می‌کرد. می‌خواهی زندگیش را بصورت اول برگردانم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، نه، بهیچ‌وجه. محض رضای خدا آنرا همین‌طور که هست بگذار.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهتر است همین‌طور باشد. ممکن نبود هیچ حلقهٔ دیگری از زندگی او را تغییر بدهم و بیش از این به‌او فایده برسانم. او هزارات هزار خط مشی ممکن در پیش داشت اما هیچ‌کدام آن‌ها به زیستن نمی‌ارزید. همه پر از بدبختی و فلاکت بود. اگر من دخالت نمی‌کردم، نیکلاوس عمل شجاعانهٔ خود را دوازده روز دیگر انجام می‌داد ـ عملی که از آغاز تا انجامش شش دقیقه طول می‌کشید ـ و تنها پاداشی که می‌گرفت عبارت بود از آن چهل و شش سال غم و رنج و بدبختی که بتو گفتم. کمی پیش از این بتو گفتم که گاه عملی که برای کنندهٔ خود یک ساعت خوشی یا رضایت از نفس را باعث می‌گردد، بوسیله سال‌ها رنج و عذاب پاداش می‌‌گیرد یا مجازات می‌گردد. آن وقتی که این مطالب را گفتم موضوع نیکلاوس یکی از مواردی بود که راجع به‌آن فکر می‌کردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من پیش خود اندیشیدم که آیا مرگ نابهنگام لیزای بیچاره او را از چه مصیبتی نجات می‌دهد. شیطان اندیشه مرا جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اولا از ده سال بهبود یافتن تدریجی از عواقب آن حادثه؛ ثانیاً از نوزده سال آلودگی و ننگ و فساد و جنایت، و سرانجام از مرگ بدست جلاد. لیزا دوازده روز دیگر خواهد مرد. مادرش اگر می‌توانست او را از مرگ نجات می‌داد، ولی آیا من از مادرش مهربان‌تر نیستم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا. آه، چرا. عاقل‌تر ازو هم هستی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون رسیدیم بر سر قضیه کشیش پطر. او بواسطهٔ دلایل غیرقابل انکار دائر بر بی‌گناهیش برائت حاصل خواهد کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه شیطان، چطور چنین چیزی می‌شود؟ واقعاً اینطور فکر می‌کنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فکر نمی‌کنم، بلکه بیقین می‌دارم. نام نیک و حیثیت او مجدداً سرجای خود خواهم آمد و کشیش پطر بقیهٔ عمر را بخوشی خواهد گذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ولی خوشبختی‌اش معلول این علت نیست. من «آن‌روز زندگیش را بنفع او تغییر خواهم داد. او هرگز نخواهد دانست که آبرویش دوباره بازگشته است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من در ذهن خودم ـ آنهم با کمی شرم و ترس ـ جویای جزئیات امر شدم، ولی شیطان توجهی به اندیشه‌های من ننمود. سپس افکار من متوجه ستاره‌شناس شد و پیش خود گفتم که آیا ستاره‌شناس گذاشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان باصدای تندی که بنظرم مثل قیقه آمد گفت:«در کرهٔ ماه. من او را به‌آن طرف سرد ماه فرستادم. خوش نمی‌داند کجاست و حال و روز خوشی هم ندارد. معهذا آنجا برای او جای خوبی است. محل مناسبی است که از آنجا ستارگان خود را رصدگیری کند. هم اکنون به‌او احتیاج خواهم داشت. این آدم زندگی دراز و کثیف و پردرد و رنجی در پیش دارد، ولی من آنرا تغییر خواهم داد؛ زیرا من بغضی نسیت به‌او ندارم و کاملاً مایلم که لطف و مرحمتی در حق او بکنم. گمان می‌کنم بهتر است او را طعمهٔ آتش سازم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه تصورات غریبی از لطف و مرحمت داشت! اما چه می‌شود کرد، فرشتگان این‌طور ساخته شده‌اند و عقلشان بیش‌از این قدر نمی‌دهد. کارهای آن‌ها مثل کارهای ما نیست. بعلاوه افراد بشر در نظر آن‌ها هیچ نیستند. آن‌ها را وهم و خیالی بیش نمی‌دانند. بنظرم غریب آمد که او ستاره‌شناس را به جایی آن دوری پرت کرده است. می‌توانست او را به آلمان بررد که دم دست باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دور است؟ برای من هیچ دور نیست. فاصله برای من وجود ندارد. خورشید کمتر از صد و پنجاه میلیون کیلومتر از اینجا فاصله دارد و نوری که اکنون به ما می‌تابد هشت دقیقه در راه بوده است؛ ولی من این فاصله، یا هرفاصلهٔ دیگر را، در زمانی چنان ناچیز طی می‌کنم که قابل اندازه‌گیری نیست. کافی است که این سفر را بیندیشم تا انجام بگیرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دستم را دراز کردم و گفتم:«شیطان، نور به دست من می‌تابد، آنرا بصورت یک جام شراب بیندیش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان اندیشید و من شراب را نوشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جام را بشکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرما... می‌بینی که واقعی است. اهل ده خیال می‌کردند که آن گلوله‌های برنجی جادویی است و مانند دود ناپدید خواهند شد. می‌ترسیدند که به آ‌ناه دست بزنند. شما آدم‌ها موجودات عجیبی هستید. حالا با من بیا، کار دارم. اکنون ترا در رخت‌خواب قرار خواهم داد.» گفتن و همان و شدن همان. آنگاه شیطان رفت. اما صدایش از میان تاریکی و باران بگوشم می‌رسید که می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، به زپی بگو، اما به هیچ‌کس دیگر نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جواب اندیشهٔ من بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱}}Eseldorf&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۲}}Marget&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۳}}Wilhelm Meidling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Nikolaus bauman&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۵}}Seppi wohlmeyer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۶}}Theodor fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۷}}Philip traum&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۸}}دوکات واحد پول&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۹}}Ursula&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۰}}Gottfrued Narr&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۱}}Bartel Sperling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۲}}Lisa Brandt&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Parastoo&amp;diff=38132</id>
		<title>بحث کاربر:Parastoo</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Parastoo&amp;diff=38132"/>
		<updated>2013-01-27T19:06:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== جدول‌ها و نمودارها ==&lt;br /&gt;
سلام. در راهنما چیزی دربارۀ ترسیم نمودارها و جدول‌ها نیافتم. &lt;br /&gt;
مثلاً در مقالۀ «دربارۀ ضرورت بختیاری بودن برای هر بختیاری» (ش ۲۱) مطالبی نمودار مانند هست&lt;br /&gt;
با آنها چه باید کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سلام. ترسیم نمودار در ویکی را بلد نیستم اما جدول کشیدن را می‌شود از [http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7 این‌جا] یاد گرفت. راستش نمی‌دانم چطور می‌شود عین آن نمودارها را ترسیم کرد و آیا لازم است یا نه.. تا حالا نموداری مثل چیزی که در این متن آمده نداشته بودیم. بگذارید کمی در موردش فکر کنیم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۷ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قالب و ظاهر ویکی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود بر شما . فکر میکنم الان که اوله راهیم و من هم حوصه و توانه تغییر ظاهری اینجا رو دارم، بدک نیس که یه دستی به سر و روش بکشیم . از سر و سامون دادن به نشان تا کلیت قالب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. قالب های اماده ی مدیاویکی بسیار زیاد هستن که با تغییرات جزئی میتونیم اونها رو شخصی سازی کنیم. مثل [http://mediawiki2u.com/2009/04/mistylook-theme/ این] و [http://mediawiki2u.com/2009/05/gumax-345-template/ این]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. در مورد نشان هم من یه دستی به سر و روش کشیدم (با حفظ تمام خصوصیات نشان اصلی) و نتیجه شد [http://graphit.ir/ketab-jome-logo.png این] . میشه متناسب با قالب و موارد استفاده، رنگش رو تغییر داد. [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی میشه یه سری جلد ها رو هم از نو بازسازی کرد و خوشکلشون کرد :) . مثلا جلد شماره ی یک بشه [http://graphit.ir/Jeld01-1.jpg این] . خیلی خرم ؟ :دی [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۱۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://graphit.ir/Jeld02-1.jpg اینم] جلد شماره دو :دی . یه امروز بیکار بودم گفتم مفید باشم . یهو رفتم گم و گور شدم نگران نشید :D [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://graphit.ir/Jeld03-1.jpg اینم ۳] و [http://graphit.ir/Jeld04-1.jpg ۴] . چقدر کار انجام دادم من امروز .... خودم هم به خریت خودم ایمان اوردم یعنی . نه به داره، نه به باره ... سر خود برداشتم این کارا رو انجام میدم ... [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا تصمیمی در مورد چگونگی چیدمان تصویرها گرفته شده؟ در برخی از صفحات، متن هر صفحه در کنار تصویر آن صفحه قرار گرفته و در برخی دیگر، تصاویر‌ (بدون توجه به متن) در سمت چپ قرار گرفته.&lt;br /&gt;
::[[بحث راهنما:راهنما|این‌جا]] را ببینید. ذیلِ نحوه‌ی قرارگیری متن تایپ‌شده نسبت به تصویر همان صفحه. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۸:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوی جدید==&lt;br /&gt;
سلام. یک الگو درست کردم برای مطالبی که در انتهای مطلب نام نویسنده یا مترجم در سمت چپ آمده. به جای اینکه متن را با دونقطه تو ببریم حالا می‌توانیم متن را بین &amp;lt;nowiki&amp;gt;{{چپ‌چین}} و {{پایان چپ‌چین}}&amp;lt;/nowiki&amp;gt; بگذاریم. مثلاً «ترجمهٔ آزاده» در مطلب [[گروه‌های فشار چگونه در حکومت نفوذ می‌کنند]] را ببین. اگر موافقی همه جا اعمال کنیم و در راهنما هم بنویسیم. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۰ (UTC)&lt;br /&gt;
:مثل همین، وسط‌چین هم می‌شه داشت، برای ستاره‌ها و اینها. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::هورا! خیلی عالیه. البته یه وقت‌هایی هم هست که نه چپ‌چین است و نه وسط‌چین. هر جا که جمله‌ی آخر تمام شده، زیرش امضای نویسنده قرار گرفته. وسط‌چین خصوصاً برای ستاره‌ها خیلی لازمه. من که توی صفحه‌ی خودم یه نمونه دارم که همه جا کپی می‌کنم. در اولین فرصت به راهنما اضافه کنیم این الگوها رو. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به نظرم اتفاقی که توی این متنِ [[بر بامِ این سپیده]] افتاده احتمالاً عمومیت پیدا می‌کنه: فاصله‌ی زیاد نام شاعر با متنِ شعر. چون عرضِ صفحه‌ها با هم خیلی فرق می‌کنه این مشکلات اجتناب‌ناپذیره. در این موارد من همون تو بردن متن‌ها با دونقطه رو ترجیح می‌دم. اما نمی‌تونم تصمیم بگیرم که خوبه قاعده‌ی چپ‌چین داشته باشیم و گاهی سلیقه‌ای جور دیگه‌ای عمل کنیم یا چی. باید فکر کنم بیشتر.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پس من فعلاً دست نگه می‌دارم. فعلاً امضای سرمقاله‌های نهایی‌شده را چپ‌چین کردم که این مشکل را ندارند. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۲۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::: فکر کنم که قاعده نگذاریم. به کاربران بگوییم که چنین الگوئی داریم و اگر در مقاله‌ای این امکان کمک می‌کرد، استفاده کنند؛ وگرنه که از همان دونقطه‌های توبرَ (چه اسمی!) استفاده کنند. در مورد سرمقاله‌ها هم مثلاً در مورد [[آخرین صفحهٔ تقویم ۲۷]] امضای نویسنده جای خوبی نیفتاده. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۱ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۴:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== به‌هم‌ریختگیِ عرضِ صفحه‌ها (در مک؟) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه توجه کرده باشی صفحه‌هایی که در آن‌ها، در سمت راست صفحه، منوی جعبه‌ابزار وجود داره از فرمن کلی صفحات خارج شدن (من از فایرفاکس استفاده می‌کنم). احتمالا یکی از تگ‌های TR یا TD درست بسته نشده.--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۱۸:۵۸ (UTC)&lt;br /&gt;
:امیر، همین چند دقیقه پیش به بابک، که «بعضی» کارهای فنی وب‌سایت را انجام می‌دهد، ئی‌میل زدم. احتمالاً مشکل از جعبه‌ای است که برای اشتراک‌گذاری متن زیرِ جعبه‌ابزار آمده. امیدوارم مشکل به زودی حل شود. ممنون بابت توجه شما. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
::امیر، لطفاً می‌گوئی از چه سیستم عامل و مرورگری استفاده می‌کنی؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست شد امیر جان ربطی به تگ نداشت --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آره، درست شد. اگه کمکی می‌کنه(!) من از لینوکس استفاده می‌کنم. --[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۳:۵۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== الگوی خوش آمد ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. دیدم که داری لطف می‌کنی و به کاربران جدید خوش آمد می‌گویی. روبوفا الآن دیگر این کار را می‌کند. البته خودش امضا می‌کند اما به صفحهٔ بحث تو لینک می‌دهد.&lt;br /&gt;
می‌توانم کاری کنم که امضا هم مال تو باشد. یا از یک مجموعهٔ امضا به طور تصادفی هر بار یکی را انتخاب کند. لطفاً ببین و تأیید کن. الگو اینجا است: [[الگو:خوشامد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::فرزانه، سلام. خیلی هم عالی. ممنون. روبوفا را دوست می‌دارم زیاد. امضا مهم نیست. مهم این است که به صفحه‌ای راهنمایی بشوند که پاسخگویی وجود داشته باشد. با توجه به این‌که اغلب کاربرانْ کوتاه‌مدت فعالیت می‌کنند، خوب است که به صفحهٔ بحث من لینک شود فعلاً. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۶ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روبوفا ==&lt;br /&gt;
ویرایش متن‌های نهایی شده را از فهرست کارهای روبوفا حذف کردم. ببخشید که بعضی از مقالات را خراب کرده بود. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۷ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::ممنون. البته توی بعضی از متن‌هایی هم که چیزی را خراب کرده بود، چیز دیگری را درست کرده بود. به نظرم بهتر است کلاً کار روبوفا را قبل از بازنگری تعریف کنیم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۷ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۴۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم خوبه که برای رده‌بندی صفحه‌ها، از یک قالب یکسان استفاده کنیم. من پیشنهاد می‌کنم:&lt;br /&gt;
کتاب جمعه ۲| قصه |‌ نام نویسنده | مقالات نهایی شده--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::چه مزیتی دارد این کار؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
:::: به یک شکل شدن سایت کمک می‌کنه (غیر از این مزیت خاصی نداره)--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
:::::من هم سعی می‌کنم همین الگویی را که داده‌اید رعایت کنم اما فکر کنم که وسواس به خرج ندهیم (لازم نیست توی راهنما بیاید.) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۵:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== الگو‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از صفحات، از الگوی لایک استفاده شده و برخی دیگر نشده. آیا دلیلی برای این کار وجود داره؟&lt;br /&gt;
::برای مطالبی که در فیس‌بوک (صفحه کتاب جمعه) لینک می‌دهیم، الگوی لایک می‌گذاریم. مسؤولیت این بخش از کار با [[کاربر:Babak]] است. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اولویت‌بندی (در ویرایش و بازنگری) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم بد نباشه یه جور اولیت‌بندی برای تایپ و بازنگری صفحات در نظر بگیریم (البته این طبیعی‌ه که هر کی هر مقاله‌ای رو که بیشتر دوست داره تایپ کنه و یا بازنگری کنه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم این خوبه که تو صفحه‌ی مقالات آماده‌ی تایپ و یا مقالات آماده بازنگری، در کنار نام مقاله، شماره‌ی مجله هم نمایش داده بشه (این طوری راحت‌تر می‌شه مقالات مربوط به مجلات قدیمی‌تر را پیدا کرد).--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۳ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۴۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خیلی پیشنهاد خوبی‌ست. تنها مشکل این است که بلد نیستیم. اما حتماً می‌شود یاد گرفت. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فهرست مقالاتی که بیش از پنج ماه از آخرین تغییرات تایپشان میگذرد و هنوز در ردهٔ «در حال ویرایش» هستند.==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بزرگ بانوی روح من]]&lt;br /&gt;
:قبلاً به کاربر مربوطه یادآوری کرده بودم. چون اقدامی نکرده بود، منتقل کردمش به رده‌ی ناقص. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سربداران]]&lt;br /&gt;
:به کاربر مربوطه یادآوری کردم. چند روز منتظر می‌مانیم تا ببینیم چه می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:: هنوز تایپ این مقاله تمام نشده است. در صورت نیاز، من می‌توانم تایپ آن‌را شروع کنم--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۲۱ (UTC)&lt;br /&gt;
:::خیلی هم خوب. ممنون، امیر. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۱ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سینمای شوروی و انقلاب اکتبر]]&lt;br /&gt;
:به کاربر مربوطه یادآوری کردم. چند روز منتظر می‌مانیم تا ببینیم چه می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقالات رها شده ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر کسی صدایم نزد... (کتاب جمعه ۶)&lt;br /&gt;
: این مقاله بیش از یک ماه است که دست نخورده (دیدم که به کاربر مربوطه یادآوری شده). در صورت نیاز، من می‌توانم تایپ آن‌را شروع کنم--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۲۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من [[«بیگ‌بوی» خانه را ترک می‌گوید]] را از مقالات ناقص، چون دیدم سه صفحه‌اش بیشتر نمونده، برداشتم و بقیه‌اش رو تایپ کردم. اما بعدش که به تاریخ‌ها و تاریخچهٔ بحثش نگاه کردم، متوجه شدم که الهام هر دفعه توی بحث می‌نوشته تا کجا تایپ کرده و بعد ادامه‌اش می‌داده. حالا هم ۵ روز بیشتر از آخرین تغییرش نگذشته. به خاطر همین، من اون سه صفحه رو اضافه نکردم، گفتم شاید بیاد ببینه ناراحت بشه. حالا اگه یه مدت گذشت و خبری ازش نشد، بگید من سه صفحهٔ آخر رو اضافه کنم. مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۱ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
::به نظرم می‌توانی توی صفحهٔ بحث الهام توضیح بدهی و متن را کامل کنی. فکر نمی‌کنم ناراحت شود. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۱ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فهرست مقالاتی که تایپشان تمام شده اما به ردهٔ بازنگری منتقل نشده‌‌اند.==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[چند گفت‌وگو]]&lt;br /&gt;
:گفت‌وگوی دوم تایپ نشده. به کاربر مربوطه یادآوری می‌کنم که تکمیل کند یا بگذاردش در وضعیتِ ناقص. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اصلاح اشتباهات تایپی در متن اصلی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاست شما در مورد اشتباهات تایپی موجود در مجله چیه؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر من می‌رسه که یکی از هدف‌‌های این پروژه می‌تونه این باشه که مجله به عنوان یک متن قابل جستجوی فارسی برای همه قابل دسترسی باشه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مجله پس از قرار گرفتن روی وب،‌ به عنوان یک مجموعه مقاله به زبان فارسی دیده خواهد شد. و اگر اشتباه تایپی و یا گرامری در متن اصلی وجود داره (به نظر من) باید اصلاح بشه. چون در غیر این صورت، یه مجموعه متن بزرگ فارسی‌ (وب سایت کتاب جمعه) در وب وجود خواهد داشت که با دستور زبان فارسی و املای فارسی هم‌خوانی نداره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان یه مثال خیلی ساده، گوگل برای اصلاح اشتباهات تایپی در موقع جستجو از مجموعه کلماتی که در وب فارسی وجود داره استفاده می‌کنه. حالا اگه ما بیام و یه مجموعه بزرگ (ولی با غلط‌های تایپی) روی وب قرار بدیم داریم (در ساده‌ترین حالت) به خدمات فارسی گوگل و سایر وب‌سایت‌هایی که فارسی نیستن ولی امکانات فارسی ارائه می‌دن ضربه می‌زنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه نکته‌ای دیگه‌ای هم که یکی از دوستان اشاره کرده بود این بود که مثلا یه محقق ممکنه بخواد در مورد کتاب جمعه تحقیق کنه و پس ما باید به نثر کتاب جمعه وفادار باشیم. به نظرم می‌رسه که این حرف خیلی درست نباشه! اگه یه محقق بخواد روی کتاب جمعه کار کنه احتمالا نمیاد از این وب‌سایت استفاده کنه (چون همیشه امکان اشتباه در این وب‌سایت و وب‌سایت‌های مشابه وجود داره)...--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۱۶:۱۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ممنون بابت به اشتراک گذاشتنِ دغدغه‌هاتان. راستش سیاست ما در مورد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشتباه تایپی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این است که اگر جزئی باشد و ناشی از سهل‌انگاری تایپ‌کنندهٔ اولیه، اصلاح‌اش می‌کنیم. اما به چیزی که به نظرمان اشتباه گرامری برسد دست نمی‌زنیم. اعتقاد داریم به لحاظ ویرایشی کتاب جمعه و نشریات مشابه منبع دست اولی برای محققان خواهند بود. این‌که آیا آدم‌های زیادی به این وب‌سایت سر می‌زنند یا نه (و چطور راهشان را به این‌جا پیدا می‌کند) از دغدغه‌های اولیهٔ گروه راه‌اندازندهٔ این پروژه نیست. قصد ما دیجیتال کردن بایگانی کتاب جمعه است، همان‌طور که بوده: با همهٔ ضعف‌ها و قدرت‌هایش. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۴۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر کسی صدایم نزد» را نهایی کردید، ولی می‌شه لطفاً یه نگاهی هم به صفحهٔ بحثش بندازید، ببینید چقدر درست یا اشتباه تغییر دادم؟ مرسی. (ببخشید که بلد نیستم لینک بدم)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۸ اکتبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۴۹ (UTC)&lt;br /&gt;
::دیدم محدثه جان. منظورت گیومه‌هاست؟ باید از ابتدا داستان را بخوانم. ولی آن‌قدر که به من مربوط می‌شود، به تشخیصت اعتماد کرده‌ام. قرار است اگر کسی از خوانندگان مورد مشکوکی دید در صفحهٔ بحث هر متن با دیگران به بحث بگذارد. نگران نباش. راستی، برای این‌که به متنی که در وبسایت بایگانی مطبوعات صفحه دارد لینک بدهی، کافی‌است بین دو جفت براکت قرارش بدهی. یا از آیکون «آب» در منوی آیکون‌ها (کنار ض و کج) استفاده کنی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۸ اکتبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[ایالات متحد و حقوق بشر در جهان سوم]] چه بازنگریِ پر دردسری شد براتون، من معذرت می‌خوام واقعاً... برای «ها»ی جمع و «می/نمی»ی فعل‌ها، گفتم بپرسما، اما دیدم دیگه خیلی دارم همش سئوال می‌پرسم، کلافتون می‌کنم، نپرسیدم. اینه که این‌جوری شد. جدایِ‌ از جدول و پاورقی‌ها و غلط‌های تایپی و اینا... خلاصه که قول می‌دم از این به بعد سعی کنم دقتم رو بیشتر کنم! --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۱۱ (UTC)&lt;br /&gt;
::نه بابا. عیب ندارد. خود متن خیلی بد تایپ شده بوده (در اصل). و تقصیر تو نیست. بعضی از متن‌ها کلاً دردسر دارند. ولی من چون از طرفداران نوآم چامسکی هستم، دنده‌م نرم! :) راستش قاعده‌ای هم برای این جدانویسی‌های «می»‌ها و «ها»ها نداریم. صرفاً عقل سلیم می‌گوید در این حد لازم نیست وفادار باشیم به متن اصلی. از جمله چون می‌دانم در کار مطبوعات آب بستن گاهی از این طریق انجام می‌شده. نگاه کن به صفحهٔ آخر متن که هنوز سفیدی دارد. یعنی جای زیادی اختصاص داده بوده‌اند احتمالاً و با متنی که به دست‌شان رسیده همخوانی نداشته. دستت هم درد نکند بابت تایپ. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۲۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:هی من می‌خوام سئوال نپرسم، نمی‌شه. در [[بحث:«دیگر کسی صدایم نزد»]]،‌امیر اشکالاتی رو مطرح کرده و شما هم اصلاح کردید در متن. بازنگریِ این متن رو من انجام داده بودم،‌ و هرچی نگاه می‌کنم، متوجه تفاوت چیزهایی که اصلاح شده، با قبلش نمی‌شم. حدس می‌زنم که مربوط به «یِ کوچک» باشه. می‌پرسم برای بازنگری‌های بعدی که اشتباه تکرار نشه.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۴۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::خیلی هم خوبه که می‌پرسی. این مورد خاص رو خودم می‌خواستم به‌ت بگم. شناسه‌ای که با آن «ی کوچک» نوشته شده بود در آن متن با شناسهٔ استانداردش فرق می‌کرد. اصلاحات این مدلی (نمونهٔ دیگرش استفاده از «ی» عربیه) را معمولاً روبوفا، روباتی که فرزانه نوشته، رفع می‌کنه. ولی الان فرزانه گرفتاره و مدتیه که روبوفا رو مرتباً اجرا نمی‌کنه. باید توی بازنگری حواس‌مون به این نکات باشه. یا متن‌هایی رو بازنگری کنیم که مطمئنیم از شناسه‌های استاندارد استفاده کرده‌اند یا صبر کنیم که روبوفا اجرا بشه. از تاریخچهٔ هر متن می‌شه دید که آیا روبوفا اصلاحی روی اون متن انجام داده یا نه و چه جور اشتباه‌هایی رو اصلاح کرده. اینه که خوبه همیشه تاریخچهٔ متن رو ببینیم قبل از بازنگری. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۶:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::مرسی که حوصله می‌کنید و جواب می‌دید. تاریخچه‌ها رو همیشه نگاه می‌کنم،‌ و قبل از شروعِ هر متنی ی عربی، ک عربی، جداکنندهٔ هزاره به‌جای ویرگول رو چک می‌کنم که داره یا نه، اما متوجه نشدم اینی که به‌جای ی کوچک به کار برده چیه. ت گرد نبوده؟ همزه هم می‌دونم که نمی‌تونسته باشه.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۷:۲۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::«ۀ» بود که با «هٔ»، که استاندارد است، فرق می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۱۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کمک==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر در [[بحث:سربداران]] مسئله‌ئی رو مطرح کرده که فکر می‌کنم شما باید نظرِ نهایی رو بدید. من نمی‌دونم چیکار کنم. دربارهٔ یک‌دستیِ متن و وفاداری به متن اصلی. جاهایی رو هم که در بحث جزو اشتباهات آورده، فکر نمی‌کنم که همه‌اش درست باشد، از نظر وفاداری به متن اصلی. در این‌جا هم نظر شما مهم است. خیلی مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۷ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
::محدثه جان، با امیر در همین صفحه ذیلِ «اصلاح اشتباهات تایپی در متن اصلی» بحث کرده‌ایم. اختلاف نظر داریم و فکر می‌کنم بهتر است به روال باقی مطالب با [[سربداران]] برخورد کنیم--همانگونه که در راهنما آمده و خودت واردی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۱۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==!==&lt;br /&gt;
پرستو جان، واقعاً می‌دونم که به من ربطی نداره‌ و خودت خیلی بهتر می‌دونی و اینا، ولی اشکالی داره اگه من دربارهٔ این شطرنج‌ها که داری بازنگری می‌کنی نظری بدم؟ و البته کاملاً به‌ت حق می‌دم که بگی: این فضولی‌ها به تو نیمده :)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۰۲ (UTC)&lt;br /&gt;
::لطفاً بگو به‌م، محدثه. خیلی هم ممنون می‌شم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۳:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:::بازنگری رو متوقف کرده‌م که به‌م بگی نظرت رو لطفاً. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۹:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:ئه! من ندیدم که دیروز جواب دادید چرا! ببخش. خیلی جزئی‌ه چیزی که می‌خوام بگم، و حتی فکر می‌کنم که خیلی سلیقه‌ای باشه. یکی‌ش دربارهٔ جدول‌هاست. دیدم که متن‌های داخل جدول رو وسط‌چین کردی، به نظرم اومد که این کار، باعث می‌شه که ترتیب (دقیقاً زیر هم بودنِ)‌ شماره‌های هر خونه، به‌هم بریزه، چون اندازهٔ چیزهایی که در هر خونه نوشته می‌شه برابر نیست. و چون ما خط‌های جدول رو نمی‌بینیم، به نظرم یه جوری شده. و برای جدول‌های دیگه، مثلِ تمرین‌های انتهای هر شماره، وسط‌چین کردن مشکل به وجود می‌آره، فکر کنم. (من خیلی به جزئیات گیر می‌دم، شاید گیرِ الکی حتی. ناشی از وسواس فکری! شما کارِ خودت رو بکن لطفاً، من هم می‌آم این‌جا چیزهایی که به ذهنم می‌رسه رو می‌گم فقط. که خیلی‌هاش مهم نیست احتمالاً.) مرسی که انقدر خوبی واهمیت می‌دی :) --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::اوه: قصدم این بود که کل جدول رو منتقل کنم به وسط صفحه. وسط‌چین جواب نداد. یادم رفت برش دارم. قصد نداشتم متن‌های داخل جدول رو وسط‌چین کنم. درستش می‌کنم. لطفاً بیا به‌م بگو هر چی به ذهنت می‌رسه. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::پیدا کردم! این‌جوری می‌تونی وسط‌چین کنی جدول‌ها رو:&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e4&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e5&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – C – f3&lt;br /&gt;
| 2 – C – c6&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – F – b5&lt;br /&gt;
| 3 – P – a6&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع،‌ جایی که جدول رو باز شده، این عبارت رو بنویس:‌&amp;lt;nowiki&amp;gt; class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۰۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۳۶ (UTC)&lt;br /&gt;
:::محدثه، کار من با متن تموم شد و به نظرم نهایی شده. باز تو هم نگاه کن که مشکلی نداشته باشه. ممنون بابت تایپ و این‌ها. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
::::بسیار عالی، و خسته نباشی. خواهش. ممنون از تو بابت بازنگری و این‌ها. :)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۳:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-نمی‌دونم یک دفعه چه اتفاقی در ویکی افتاد که این جدول‌ها خط‌دار شدند. اتفاقی متوجه شدم. برای این‌که خط‌ها نباشند و جدول هم‌چنان وسط باشد، باید به‌جای این فرمول بالایی - که وقتی جدول باز می‌شد می‌نوشتیم، این یکی را جایگزین کنیم: &amp;lt;nowiki&amp;gt;align=&amp;quot;center&amp;quot;&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e4&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e5&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – C – f3&lt;br /&gt;
| 2 – C – c6&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – F – b5&lt;br /&gt;
| 3 – P – a6&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من [[شطرنج جوانان پیکار اندیشه‌ها ۱]] را، که بازنگری شده بود، درست کردم.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۸ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۹:۲۸ (PST)&lt;br /&gt;
::ممنون، محدثه. هم بابت این‌که حواست به این موضوع بود و هم این‌که تغییر دادی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۳:۰۸ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام.من کی برد فارسی نصب کردم.نیم فاصله بهم نمیده وقتی شیفت + اسپیس می زنم.گیومه هم نمی دونم کدومه؟--[[کاربر:کنا&lt;br /&gt;
:سلام کنا. در صفحهٔ بحث خودتان جواب داده‌ام. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۳:۳۶ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قرار دادن عكس‌ها==&lt;br /&gt;
سلام. راجع به چگونگي قرار دادن عكس‌ها در صفحه و چگونه پانويس زدن براي عكس‌ها توضيحي پيدا نكردم. [[كاربر: افرا آزاد]] 13 فوريه 2012&lt;br /&gt;
:سلام، عکس‌ها را جداگانه در صفحه قرار نمی‌دهیم. اما توضیحات عکس‌ها را در همان قسمتی که عکس آورده شده، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین دو خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به این صورت می‌آوریم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*توضیح عکسِ صفحهٔ ۱:&lt;br /&gt;
::توضیح.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۲۵ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوش اومدی --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۳ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۲۳:۵۳ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادآوری!==&lt;br /&gt;
*پرستو جانم، [[امیرزادهٔ کاشی‌ها]] را داشتی بازنگری می‌کردی، اما چون الگویِ در حال بازنگری را نگذاشته بودی، متوجه نشده بودم. هرچند که اگر هم متوجه می‌شدم، بازنگری‌اش نمی‌کردم! :)&lt;br /&gt;
:[[رومن رولان ۲]] را هم نوشته بودی که «مرضیه رسولی» تایپ می‌کند. به خاطر همین نگذاشتم‌ش در وضعیت ناقص. بد نیست ازش بپرسی که هنوز هم می‌خواهد که تایپ‌ش کند یا نه. مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۲:۲۳ (PST)&lt;br /&gt;
::مرسی بابت یادآوری. اولی را گذاشتم که دیگران بازنگری کنند فعلاً. شاید هم خیلی زود دوباره خودم بیایم سراغش. مرضیه هم گرفتار است. سعی می‌کنم ازش بپرسم. عمدتاً به خاطر این‌که اگر تا الان کاری کرده باشد، این‌جا بگذارد. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۱۷ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اشتباه==&lt;br /&gt;
*سلام پرستو. [[بار دیگر کردستان...]] را، کاربری که قبل از تو این متن را برای تایپ انتخاب کرده بود، تایپ کرد. با این‌که در صفحهٔ بحث‌ش نوشته بودم که مقاله را به وضعیت ناقص برگردانده‌ام، اما گویا متوجهٔ منظورم نشده بود. امیدوارم تایپ‌ش نکرده باشی هنوز. و متأسفم.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۱۱ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازنگری==&lt;br /&gt;
*سلام، می‌شه لطفاً جدول‌های [[وابستگی و توسعه در آمریکای لاتین]] را بازنگری کنی، تا من خودِ متن را بازنگری کنم؟ مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۲۴ (PDT)&lt;br /&gt;
:السّاعه! --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۳۵ (PDT)&lt;br /&gt;
::ممنون که بازنگری کردی. برای برداشتن الگویِ وسط‌چینِ جدول ۲ دلیلِ مشخصی داشتی؟ من فکر کرده بودم که محتوای هر خانه اگر وسطِ خانه قرار بگیره قشنگ‌تره. (به چشم من البته). می‌خواستم ببینم اگر دلیلی داره، حواسم باشه از این به بعد برای چه جدول‌هایی نباید از الگوی وسط‌چین استفاده کنم. مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۳۳ (PDT)&lt;br /&gt;
:::اشتباه از من بوده. می‌خواستم کل جدول را راست‌چین کنم که تداخل نکنه با تصویرِ کناری. الان برمی‌گردونم وسط‌چین رو.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
*می‌توانم جدول‌ها را راست‌چین کنم. فقط کافی‌ه که توضیحاتی که اول جدول، بعد از {|، نوشته شده را برداریم. این کار را بکنم؟ قبلاً در کروم این مشکل وجود نداشت. نمی‌شه کاری‌ش کرد یعنی؟--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۴۹ (PDT)&lt;br /&gt;
:با سافاری هم آخه قاطی نشون می‌ده. جدول شمارهٔ ۲ رو صرفاً. چون افتاده کنار اون عکسِ دولته‌ای. حالا مهم هم نیست. اما می‌خوای امتحان کن ببین راست‌چین کردنش کمک می‌کنه به بهتر دیدنِ جدول یا نه. مرسی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۵۲ (PDT)&lt;br /&gt;
::انجام شد. هر سه جدول را راست‌چین کردم که با کروم هم مشکلی نباشد. سافاری ندارم، نگاه کن لطفاً، اگر مشکلی بود بگو. و این‌که فکر می‌کنم خیلی از مطالبِ جدول‌دار الآن همچین مشکلی داشته باشند. (ها، راستی اشتباه گفته بودم، ابتدای جدول باید class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; را باقی گذاشت.)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۰۷ (PDT)&lt;br /&gt;
:::دستت درد نکنه. با سافاری هم درست دیده می‌شه.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۱۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دو صفحهٔ آخرِ [[نامه‌ها ۲۷]] را خودت بازنگری می‌کنی؟ اگر نه، من می‌تونم الآن بازنگری‌اش کنم. فقط بگو تا کجا بازنگری شده.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۹ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۳۴ (PDT)&lt;br /&gt;
:لطفاً بازنگریش کن. ممنون. همهٔ متن به غیر از این دو صفحه بازنگری شده. یعنی تا آخرِ صفحهٔ ۱۲۸. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۹ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* می‌شه لطفاً صفحهٔ‌آخرِ [[صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹]] را بازنگری کنی؟ من تا آخر ۱۱۰ بازنگری کردم، (صفحهٔ آخر را خودم تایپ کرده بودم.) مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۵۰ (PDT)&lt;br /&gt;
:حتماً. سعی می‌کنم امشب انجامش بدم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۵ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۳۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اجازه==&lt;br /&gt;
* سلام، [[کتاب کوچه ۱]] بازنگری شده است. می‌خواستم ببینم آیا می‌توانم قبل از نهایی شدنش، تغییراتی در آن بدهم؟ مثلاً این‌که برای ستاره‌های بین شعرها، الگوی تک ستاره را جایگزین الگوی ستاره، که وسط قرار می‌گیرد، بکنم. یا این‌که برای نام شاعر‌ها، از تو بردگی استفاده کنم به جای چپ‌چین (چون فاصله خیلی زیاد است این‌جوری). --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۱ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۳۹ (PDT)&lt;br /&gt;
::معلومه که می‌شه. اجازهٔ ما هم دست شماست. باید زود بازنگری کنیم بر قواعد تایپ و بازنگری. :) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۱ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۰۳ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تمام شد؟ ==&lt;br /&gt;
چندین وقته مقاله‌ای جدید برای تایپ در سایت قرار نگرفته و صفحه‌ی مقالات آماده‌ی بازنگری هم فقط یک متن داره (که توسط من تایپ شده). آیا این به این معنیه پایان این پروژه هستش؟--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۲۴ اکتبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۰۷ (PDT)&lt;br /&gt;
::سلام امیر. معلومه که تمام نشده! مشکلی پیدا کرده‌ایم در آپلود کردنِ صفحات جدید. ۲۰ شماره از کتاب هفته را اسکن کرده‌ایم که باید به مرور آپلود کنیم. مشکل که رفع بشود، می‌افتیم روی غلتک. ممنون که همراه هستی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۴ اکتبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۴:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== انتخاب متن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام من هر متنی برای تایپ انتخاب می‌کنم این پیام میاد..این مقاله در حال تایپ است. اگر می‌خواهید این مقاله را تایپ یا ویرایش کنید، لطفاً دست نگه دارید تا این پیغام حذف شود. چی کار باید بکنم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== فونت ==&lt;br /&gt;
سلام. قبلا با مدیاویکی کار کردم و یک چیزایی یاد گرفتم. برای تغییر فونت از آ‌ر‌یال به تاهما(راحت‌تر خونده میشه) سه‌تا روش هست. 1. تغییر از Common.css که نسخه من گیر داشت و نشد./ 2. نصب افزونه [http://www.mediawiki.org/wiki/Extension:WebFonts وب فونت] که بد نیست، اما کامل هم نیست. در کنار تغییر کلی چیز بهتری میشه. /3. سومی جواب داد و کلا همه‌چیز تاهما شد. توضیحاتش تو این [http://sad-mim.persiangig.com/document/h-k-j.jpg عکس] نوشتم. امیدوارم مفید باشه. بامهر / --[[کاربر:Sadegh|Sadegh]] ([[بحث کاربر:Sadegh|بحث]]) ‏۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۳، ساعت ۱۱:۰۶ (PST)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Sadegh&amp;diff=38107</id>
		<title>بحث کاربر:Sadegh</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Sadegh&amp;diff=38107"/>
		<updated>2013-01-24T15:43:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوشامد}} --[[کاربر:Robofa|Robofa]] ‏۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۲۰ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارش «کتاب هفته»==&lt;br /&gt;
سلام. شیوهٔ ویرایشِ «کتاب هفته» کمی با «کتاب جمعه» فرق دارد. لطفاً قبل از تایپِ مطالبِ «کتاب هفته»، نکته‌های اضافه شده به [[راهنما:محتویات|راهنما]] را نگاه کنید. ممنون.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ([[بحث کاربر:Mohaddese|بحث]]) ‏۱۷ نوامبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۱۲ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادآوری==&lt;br /&gt;
سلام. [[بیگانه‌ئی در دهکده]] پنج ماه است که تغییری نکرده. آیا شما هنوز مایل به ادامه دادن تایپِ این داستان هستید؟ خوشحال می‌شویم که باشید. ولی احیاناً اگر نظرتان عوض شده است یا فرصت ندارید، لطف می‌کنید آن را مجدداً در وضعیت «ناقص» قرار دهید تا کاربر دیگری آن را تایپ کند. ممنون. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ([[بحث کاربر:Parastoo|بحث]]) ‏۲۸ دسامبر ۲۰۱۲، ساعت ۰۱:۳۴ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: سلام. این مدت درگیر سربازی و چندتا کار بودم که نشد. الان وقتم آزاد شده و ادامه‌اش می‌دهم. بامهر. --[[کاربر:Sadegh|Sadegh]] ([[بحث کاربر:Sadegh|بحث]]) ‏۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۳، ساعت ۰۷:۴۳ (PST)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=32029</id>
		<title>بیگانه‌ئی در دهکده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=32029"/>
		<updated>2012-08-06T22:19:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تایپ تا ابتدای بخش۷&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P064.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P065.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P066.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P067.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P068.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مارک تواین]]&lt;br /&gt;
[[رده:نجف دریابندری]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک تواین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; نویسندهٔ امریکائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نجف دریابندری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرها از: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضا ممیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال ۱۵۹۰ بود. جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطی هنوز در آن سرزمین ادامه داشت و آنطور که معلوم می‌شد خیال داشت تا ابدالدهر نیز ادامه یابد. بعضی حتی عقربهٔ زمان را قرنها به عقب برمی‌گرداندند؛ می‌گفتند که اگر وضع فکری و روحی مردم را ملاک قضاوت قرار دهیم اطریش هنوز در «عصر اعتقاد» زیست می‌کند. البته غرض از این سخن تعریف بود نه بدگویی، و مردم نیز این گفته را همانطور که منظور آنها بود تلقی می‌کردند و همهٔ ما از این تعریف به خود می‌بالیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، هرچند پسربچه‌ای بیش نبودم، این موضوع و همچنین لذتی را که از آن می‌بردم خوب به یاد می‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، اطریش فرسنگها دور از جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکدهٔ ما نیز چون در قلب اطریش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر می‌برد. این دهکده در جای پرت و خلوتی که هیچ خبری از دنیا و مافیها سکوت تپه‌ها و جنگلهای اطراف آن را به هم نمی‌زد، با رضایت خاطر و خرسندی تمام و در صلح و صفای محض مشغول چرت زدن بود. رودخانهٔ آرامی از جلو آن می‌گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتیها و قایقها مزین بود. پشت آن سربالایی پردرختی بود که تا پای پرتگاه بلندی ادامه می‌یافت. بر فراز آن پرتگاه قلعهٔ بزرگی چهره درهم کشیده بود که برج و باروهای طویل آن گویی زرهی از شاخ و برگ مو، به تن داشتند. آن سوی رودخانه، یک فرسنگ به طرف چپ، تپه‌های پرفراز و نشیب پوشیده از جنگل قرار داشت. تنگه‌های پرپیچ و خمی که هرگز نور آفتاب بدانجا نفوذ نمی‌کرد، این تپه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد. در طرف راست پرتگاهی بود مشرف بر رودخانه و بین این پرتگاه و تپه‌ساری که هم اکنون گفتیم، جلگهٔ وسیعی واقع بود که در آن، جابه‌جا، خانه‌های محقری لابلای باغهای میوه و درختهای سایه‌دار خود را جا کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این ناحیه و تا فرسنگها اطراف آن ملک آباء و اجدادی شاهزاده‌ای بود که نوکرانش همیشه قلعهٔ او را به بهترین وجهی مهیای اقامت نگهداری می‌کردند؛ اما نه خود شاهزاده و نه خانواده‌اش بیش از پنج سال یک بار سری به آن قلعه نمی‌زدند. لیکن هرگاه پیدایشان می‌شد مثل این بود که مالک‌الرقاب سراسر ملک جهان نزول اجلال فرموده و همهٔ شکوه و جلال ممالک تحت فرمانش را با خود آورده است. و هنگامی که شاهزاده و کسانش آنجا را ترک می‌گفتند، پشت سرشان چنان سکوت و آرامشی برقرار می‌شد که گویی پس از یک شب عیش و نوش خواب عمیقی به آن سرزمین دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهکدهٔ ازل‌دورف{{نشان|۱}} برای بچه‌ها بهشت بود. درس و مکتب زیاد مزاحم اوقات ما نمی‌شد. هدف عمده از تربیت ما این بود که مسیحیان خوبی بار بیاییم و بیش از هر چیز به حضرت مریم و کلیسا و قدیسین حرمت بگذاریم. از اینها که بگذریم دیگر کسی از ما نمی‌خواست که چندان چیزی بدانیم. و حقیقت اینکه اجازه‌اش را هم نداشتیم. علم و دانش به مزاج مردم عوام سازگار نبود و ممکن بود آنها را از نصیب و قسمت خداوندی ناراضی سازد، و خداوند هم کسی نبود که نارضائی از مشیت خود را تحمل کند. ما دو کشیش داشتیم یکی از این دو، یعنی پدر روحانی آدولف، کشیش بسیار مؤمن و مقدس و زحمت‌کشی بود که مردم خیلی ملاحظه‌اش را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در گذشته کشیش‌هایی هم وجود داشته‌اند که از پاره‌ای جهات از کشیش آدولف بهتر بوده‌اند، اما در جامعهٔ ما هرگز کشیشی وجود نداشته که عزت و احترامش بیش از او بوده باشد. علت این بود که این کشیش مطلقاً ترس و باکی از شیطان نداشت. در میان مسیحیانی که من تا کنون دیده‌ام، او تنها فردی بود که آنچه گفتم در حقش صدق می‌کرد. به همین جهت مردم ازو وحشت داشتند؛ زیرا می‌پنداشتند که این آدم باید یک چیز خارق‌العاده داشته باشد، وگرنه نمی‌توانست این‌قدر جسور و به اعمال خود مطمئن باشد. مردم همه با شیطان سخت مخالف بودند، اما نام او را به‌احترام می‌بردند، و با سبکی و جسارت ازو یاد نمی‌کردند؛ حال آنکه کشیش آدولف شیوه‌اش بکلی با دیگران متفاوت بود. او هر دشنام و ناسزایی که بر زبانش جاری می‌شد به شیطان نثار می‌کرد و از شنیدن آن لرزه بر اندام مردم می‌افتاد. حتی غالباً اتفاق می‌افتاد که او با خشم و ریشخند از شیطان اسم می‌برد. در این طور مواقع، مردم بر سینهٔ خود صلیب می‌کشیدند و به سرعت ازو دور می‌شدند، مبادا واقعهٔ ترسناکی رخ نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف بارها واقعاً با خود شیطان روبرو شده و با او دست و پنجه نرم کرده بود. یعنی اینطور شایع بود. خود پدر روحانی چنین می‌گفت. او هرگز این قبیل اتفاقات را که برایش پیش می‌آمد پنهان نمی‌داشت، بلکه فوراً برای مردم نقل می‌کرد. برای صحت قول او هم لااقل در یک مورد دلیل وجود داشت؛ زیرا در آن مورد وی با دشمن حرفش شده و بطریش را به سوی او پرتاب کرده بود؛ و روی دیوار اطاق کارش لکهٔ سرخ‌رنگی وجود داشت که در آنجا بطری به دیوار اصابت کرده و شکسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن کسی که بیشتر دوستش می‌داشتیم و دلمان برایش می‌سوخت پدر روحانی پطر بود. بعضی او را متهم می‌کردند که ضمن صحبت با این و آن گفته است که خدا خیر محض است و سرانجام راهی برای نجات فرزندان مستمندش که همان ابناء بشر باشند، پیدا خواهد کرد. البته این حرف، حرف بسیار وحشتناکی بود، اما هیچ دلیل قاطعی وجود نداشت که کشیش پطر چنین حرفی زده باشد؛ چنین سخنی ازو انتظار هم نمی‌رفت، چون او همیشه آدم خوب و مهربان و راستگویی بود. اتهامش این نبود که این حرف را پشت میز خطابه، جایی که همه می‌توانستند بشنوند، زده است؛ بلکه می‌گفتند بیرون از محیط کلیسا ضمن صحبت از دهانش پریده است، و البته جعل این موضوع از ناحیهٔ دشمنان کار سهل و ساده‌ای بود. کشیش پطر یک دشمن داشت که خیلی نیرومند بود. این دشمن همان ستاره‌شناسی بود که در برج ویرانهٔ قدیمی بالای دره زندگی می‌کرد و شب‌ها به مطالعهٔ و رصد ستارگان می‌پرداخت. همه می‌دانستند که او می‌تواند جنگ و قحطی را پیشگویی کند. هرچند این کار چندان دشوار هم نبود، چون همیشه در یک گوشهٔ دنیا جنگ و قحطی وجود داشت. اما این ستاره‌شناس در عین حال می‌توانست از روی حرکات کواکب زندگانی اشخاص را در کتاب بزرگی که داشت بخواند و اموال گمشده را پیدا کند و غیر از کشیش پطر همهٔ مردم دهکده ازو حساب می‌بردند. هنگامی که ستاره‌شناس با کلاه بوقی دراز و جبهٔ گشادی که به نقش ستارگان مزین بود، کتاب بزرگش را زیر بغل و عصایی را که می‌گفتند قدرت جادویی دارد در دست گرفته در کوچه‌های دهکده ظاهر می‌شد، حتی کشیش آدولف نیز درست و حسابی به او احترام می‌گذاشت. می‌گفتند که خود اسقف هم گاهی به حرفهای ستاره‌شناس گوش می‌دهد، زیرا این آدم علاوه بر مطالعهٔ کواکب و پیشگویی به تدین و تقدس هم تظاهر بسیار می‌کرد و البته این امر در اسقف خیلی مؤثر می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش پطر برای ستاره‌شناس تره هم خرد نمی‌کرد، بلکه او را علناً به عنوان یک نفر کلاش کلاهبردار محکوم می‌ساخت. می‌گفت که این آدم حقه‌بازی است که هیچ نوع علم و دانشی که به پشیزی بیرزد در چنته ندارد و جز قوای یک انسان عادی - و حتی پست - هیچ قوه‌ای در ید اختیارش نیست. این امر طبعاً باعث می‌شد که ستاره‌شناس از پدر روحانی پطر متنفر و خواهان خانه خرابی او باشد. و ما همه بر این عقیده بودیم که جاعل آن حرف کذایی از قول کشیش پطر همین ستاره‌شناس بوده و نیز همو آنرا به گوش اسقف رسانده است. گفته بودند که کشیش پطر این حرف را به برادرزاده‌اش مارگت{{نشان|۲}} زده است؛ و هرچند مارگت منکر شد و از پیشگاه اسقف استدعا کرد که گفته ستاره‌شناس را باور نکند و عمویش را از ورطهٔ فقر و رسوایی نجات دهد، معهذا اسقف حاضر به قبول او نشد، و کشیش پطر را مدت نامحدودی از منصبش معلق ساخت. چیزی که بود، دیگر به صرف شهادت یک نفر تک و تنها او را تکفیر نکرد. اکنون دو سال بود که پدر روحانی پطر از منصب خود منفصل شده و کشیش آدولف جای او را گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سالها بر آن کشیش پیر و مارگت سخت گذشته بود. آنها سابقاً مورد علاقهٔ خاص مردم بودند، ولی البته از وقتی که مورد غضب اسقف واقع شدند، وضع جور دیگر شد. بسیاری از دوستان بکلی از آنها بریدند و مابقی به سردی و دوری گراییدند. وقتی گرفتاری پیش آمد مارگت دختر هیجده سالهٔ زیبایی بود و زیباترین صورت را در دهکده داشت و از همه عاقلتر و فهمیده‌تر بود. مارگت نواختن چنگ را تعلیم می‌داد و خرج لباس و پول توی جیبش را به کوشش خودش درمی‌آورد. اما پس از تغییر وضع شاگردانش یکایک پراکنده شدند؛ وقتی که مجالس رقص و مهمانی در میان جوانان دهکده بر پا می‌گردید مارگت فراموش می‌شد. جوانان دیگر از رفتن به خانهٔ او خودداری کردند. جز ویلهلم مایدلینگ{{نشان|۳}} کسی به دیدن او نمی‌رفت، که او را هم می‌شد نادیده گرفت. مارگت و عمویش در فراموشی و بدنامی غمزده و تنها و بیکس شده بودند و نور خورشید از زندگانی آنان رخت بربسته بود. در تمام مدت این دو سال وضع روز به روز بدتر شد. لباسشان کهنه و دستشان خالی و تهیهٔ یک لقمه نان برایشان هرچه دشوارتر شد. اکنون دیگر کارد به استخوان رسیده بود. سلیمان اسحق تمام مبلغی را که حاضر بود روی خانهٔ کشیش پطر بگذارد به آنها قرض داده و اعلام کرده بود که فردا خانه را از آنها خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌تا از ما بچه‌ها همیشه باهم بودیم و چون از همان ابتدا همدیگر را دوست می‌داشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاوس بامن{{نشان|۴}} بود، پسر رئیس محکمهٔ محلی؛ دیگری زپی ولمه‌یر{{نشان|۵}} پسر صاحب مسافرخانهٔ بزرگ ده بنام «گوزن طلایی» که درختهای باغ زیبای آن تالب رودخانه دامن می‌گستردند و قایق تفریحی کرایه‌ای داشت؛ و نفر سوم هم‌من بودم که نامم تئودورفیشر{{نشان|۶}} است و پسر ارگ زن کلیسا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم در عین حال رهبر نوازندگان دهکده، معلوم ویولون، آهنگساز، تحصیلدار مالیات ده، خادم کلیسا و رویهمرفته یکی از افراد مفید دهکده بود که عموم مردم به‌او احترام می‌گذاشتند. ما بچه‌ها تپه‌ها و جنگل‌های اطراف ده را همانطور که پرندگان می‌شناختند بلد بودیم، زیرا اوقات فراغت را به‌گردش در میان تپه‌ساران و جنگل‌ها می‌گذراندیم یالااقل هرگاه مشغول شنا یاقایقرانی یاماهیگیری یاطاس ریختن یاسرسرک بازی در سراشیبی تپه نبودیم به‌اینکار می‌پرداختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعلاوه مجاز بودیم که در باغ قلعهٔ شاهزاده گردش کنیم، در صورتی که هیچکس دیگر چنین اجازه‌ای نداشت. علت این بود که مستخدم پیر قلعه، یعنی فلیکس برانت(felix brandt) مارا دوست می‌داشت و ما شب‌ها غالباً به‌باغ‌قلعه می‌رفتیم و پای صحبت آن پیرمرد می‌نشستیم. پیرمرد دربارهٔ زمان قدیم و‌ عجایب وغرایب صحبت می‌کرد وما بااو چپق می‌کشیدیم(خود او چپق کشیدن را به‌ما یاد داده بود) و قهوه می‌نوشیدیم؛ چون او به‌جنگ رفته ودر محاصرهٔ شهر وین شرکت کرده بود و همانجا، هنگامی که ترک‌ها شکست خورده بیرون رانده شدند، درمیان غنائمی که بدست آمد چندین گونی قهوه بود و اسرای ترک اسم وخواص آن‌را گفتند و شرح دادند که چگونه می‌توان مشروب مطبوعی ازآن تهیه کرد؛ و اکنون دیگر آن پیرمرد همیشه قهوه داشت؛ هم برای آنکه خودش بنوشد، و هم‌آنکه مردم بی‌اطلاع را متعجب و متحیر سازد. وقتی که هوا طوفانی می‌شد او شب مارا ‌نزد خود نگه می‌داشت و هنگامی که بیرون برق می‌درخشید و رعد می‌غرید او دربارهٔ ارواح واشباح و انواع سرگذشت‌های هراس انگیز وجنگ وجنایت وبریدن دست‌و‌پا و این قبیل چیزها برای ما سخن می‌گفت و محیط درون اطاق‌را جای خوش و مطبوعی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس برانت‌این سرگذشت‌هارا بیشتر از تجربهٔ‌ شخص خودش برای مانقل می‌کرد. او درعهد خود ارواح واجنه وجادوگران بسیاری دیده بود و یکبار نیمه شب در طوفانی سهمگین در کوهستان‌ها گمشده بود و در روشنایی برق شکارچی وحشی بنظرش آمده بود که‌بااشباح سگان خود اورا تعقیب می‌کند. یکبار نیز بختک را دیده بود و چندین بار باخفاش بزرگی برخورد کرده بود که خون مردم را وقت خواب از رگ گلویشان می‌مکد و بابال‌های خود آن‌ها را باد میزند تا همچنان در خواب بمانند و بالاخره بمیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس به‌ما دل می‌داد که از چیزهای خارق‌العاده از قبیل اشباح و ارواح نترسیم. می‌گفت این‌ها آزارشان به‌کسی نمی‌رسد بلکه فقط برای خودشان گردش می‌کنند، چون تنها و دلتنگ هستند و درپی محبت می‌گردند. ماهم بموقع خود فهمیدیم که نباید بترسیم و حتی شب‌ها با او به یکی از زیر زمین‌های قلعه که‌‌پاتوق ارواح بود می‌رفتیم، اما روح فقط یکبار ظاهر شد، آنهم بطوری کخ بدشواری دیده می‌شد عبور کرد و بیصدا از میان هوا گذشت و ناپدید گردید و مالرزه‌ای براندام خود احساس نکردیم، چون فلیکس خیلی خوب به‌ما درس جرات و جسارت داده بود. او می‌گفت که این روح گاهی بسراغ من می‌آید وب کشیدن دست سرد ومرطوب خود روی‌صورت من از خواب بیدارم می‌کند، اما هیچ صدمه‌ای نمی‌رساند بلکه فقط جویای توجه و همدردی است. اما از همه عجیبتر این بود که او فرشته نیز دیده بود-آنهم فرشتهٔ واقعی- و باآنها حرف هم زده بود. میگفت فرشته‌ها بال ندارند و لباس می‌پوشند و طرز حرف‌زدن و رفتارشان عیناً مانند اشخاص عادی است و اگر کارهای عجیبی که از دست آدمیزاد ساخته نیست نمی‌کردند کسی نمی‌توانستند آنهارا بشناسد. بعلاوه آنها حین صحت کردن ناگهان ناپدید می‌شوند و اینهم کاری است که از هیچ بنی‌آدمی ساخته نیست. پیرمرد می‌گفت که فرشتگاه خوش صحبت و بشاشند و مانند ارواح افسرده و غمگین نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ماه مه، پی از آنکه شب ازاین قبیل حرفها زده بودیم، ازخواب برخاستیم و بافلیکس برانت ناشتایی خوردیم و بعداز قصر سرازیر شدیم و از روی پل گذشتیم و به‌تپه‌ساران طرف چپ رفتیم و به قلهٔ تپه‌ای که یکی از نقاط دلخواه ما بود رسیدیم و در آنجا در سایهٔ درختان روی سبزه‌ها دراز کشیدیم تاخستگی در کنیم و چپق بکشیم و دربارهٔ عجایب و غرایب دنیا صحبت کنیم، زیرا این چیزها هنوز در خاطرمان زنده بودند و ذهن مارا بخود مشغول داشتند. اما نتوانستیم چپقمان را چاق کنیم، چون سنگ چخماق و قطعه فولادمان را جاگذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی نگذشت که پسربچه‌ای آسته بسوی ما آمد و نشست و با لحن دوستانه‌ای شروع به صحبت کرد – گویی با ما آشنایی داشت. ولیکن ما جوابش را ندادیم، چون او آدم غریبه بود وما عادت نداشتیم باغریبه حرف بزنیم وازو خجالت می‌کشیدیم. او لباس نو و خوبی بتن داشت و خوشگل بود و چهرهٔ گیرا و صدای خوشایندی داشت و آرام و فارغ‌البال بنظر می‌رسید و برخلاف بچه‌های دیگر خودش‌را جمع نمی‌کرد و نگران نبود. ماهم می‌خواستیم لااو دوست بشویم. ولی نمی‌دانستیم چگونه شروع کنیم. بعد من به‌فکر چپق افتادم و پیش خودم گفتم که اگر آنرا به او تعارف کنم، آیا نشانی از محبت تلقی خواهد کرد یا نه؟ - ولی بیاد آوردم که آتش نداریم و درنتیجه متأسف وبور شدم. اما او سرش را بلند کرد و بانگاه روشن و خرسندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آتش می‌خواهید؟ اینکه چیزی نیست. من تهیه می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من طوری یکه خوردم که یارای حرف زدن نداشتم؛ چون حرفی از دهان من برنیامده بود. او چپق را برداشت و به‌آن فوت کرد و توتون چپق گرفت و سرخ شد و حلقه های دود آبی رنگ زآن بهوا برخاست. مااز جا پریدیم و می‌خواستیم پابه‌فرار بگذاریم، اما چون او باالتماس از ما خواهش کرد که نرویم و به‌ما قول داد که صدمه‌ای نخواهد رساند، بلکه فقط می‌خواهد با ما دوست شود و به دنبال همصحبتی می‌گردد، این بود که ما باز ایستادیم و چون حس کنجکاوی و اعجابمان تحریک شده بود می‌خواستیم برگردیم، ولی جرات نمی‌کردیم. ‌او با لحن نرم و گیرای خود به‌دلجویی ادامه داد و ما وقتی که دیدیم چپق منفجر نشد و اتفاقی نیافتاد، رفته رفته اعتمادمان بازگشت و فوراً حس کنجکاوی ما برترسمان فائق آمد و بازگشتیم – اما آهسته و آمادهٔ اینکه بمحض دیدن علامت خطر مجدداً پابه‌فرار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مصمم بود که خیال مارا راحت کند و راه اینکار را نیز خوب می‌دانست: در برابر شخصی آنقدر جدی و ساده ومهربان، باآن زبان مسحور کننده، انسان نمی‌توانست بدگمان و ترسو باقی‌بماند. آری، اوقلب همهٔ مارت تسخیر کرد و چیزی نگدشت که ماباخیال راحت و آسوده پهلوی او نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، و از یافتن چنین دوستی خوشحال بودیم. وقتی که احساس ناراحتی بکلی برطرف شد ازو پرسیدیم که چگونه چنین کار عجیبی را آموخته است. گفت که چنین کاری را هرگز نیاموخته بلکه مانند سایر امور – امور عجیب و غریب – برایش طبیعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کدام امور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای، چندتا، نمی‌دانم چندتا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گذاری ماببینیم چطور اینکارهارا میکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«خواهش می‌کنیم بکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر فرار نمی‌کنید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه. باور کن دیگر فرار نمی‌کنیم. خواهش می‌کنیم، نمیکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، با کمال میل. اما شما هم نباید قول خودتان را فراموش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که فراموش نمی‌کنیم واو به گودال آبی رفت وبا قدری آب در فنجان که از برگ درخت ساخته بود بازگشت و به‌آن دمید و آنرا به دور انداخت. آب تبدیل بخ یک پاره یخ شده بود که شکل همان فنجان داشت. ما مات‌ومتحیر شدیم، اما اینبار دیگر نترسیدیم، بلکه بالعکس ازاینکه آنجا بودیم خیلی هم خوشحال شدیم وازو خواهش کردیم که ادامه بدهد و کارهای دیگری بکند واوهم کرد. گفت که هرجور میوه میل داشته باشیم می‌توانید برایمان تهیه کند، خواه فصل آن باشد و خواه نباشد. ناگهان همهٔ ما به‌سخن آمدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پرتقال!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سیب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«انگور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوگفت:«توی جیبهایتان است.» و راست می‌گفت. از بهترین انواع میوه هم بود، ما آن میوه‌هارا خوردیم و پیش خودمان گفتیم کاش بازهم بود، اما هیچکدام چیزی برزبان نیاوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت:«همانجایی که میوه‌های قبلی را پیدا کردید بازهم هست. هرقدر دیگری را که می‌خواهید ببرید؛ تاوقتی که من پهلوی شما هستم همینقدر کافی است که آرزویش را بکنید تاپیدایش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وراست می‌گفت. هرگز چیزی باین خوبی و عجیب ندیده بودیم. نان، کلوچه، شیرینی، آجیل، هرچه آدم میل می‌کرد، حاضر بود. او خودش چیزی نمی‌خورد بلکه فقط نشسته‌بود و حرف می‌زد و برای سرگرم کدن ما پشت سرهم کارهای عجیب وغریب می‌کرد. یک سنجاب کوچولو از گل ساخت و آنرا رها کرد. سنجاب از درخت بالا رفت و بالای سرما روی شاخه‌ای نشست و به‌طرف ما واق واق کرد. بعد سگی ساخت که چندان از موش بزرگتر نبود. آن سگ سنجاب را به‌شاخه های بالای درخت فرار داد و دور وبر درخت جست وخیز کنان بابرآشفتگی به‌او پارس کرد و درست و حسابی مثل سگ واقعی زنده و جاندار بود. این سگ سنجاب را ازین درخت بآن درخت میراند و خودس انرا تعقیب می‌کرد، تااینکه هردودرمیان جنگل ازنظر ناپدید شدند. ناشناس پرندگانی از گل می‌ساخت وآنهارا پرمی‌داد. پرندگان چهچهه زنان پرواز می‌کردند و می‌رفتند. سرانجام من دل به‌دریا زدم وازو پرسیدم که کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسادگی گفت:«فرشته» ویک مرغ دیگر را روی زمین گذاشت و دستهایش را بهم زد و آنرا پرداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که شنیدیم یکنوع رعب ووحشت مارا برداشت و دوباره ترسیدیم. ولی او گفت که ناراحت نشوید، علت ندارد از فرشته بترسید. ودرهرصورت شمارا دوست دارم. – عیناً بهمان سادگی سابق و خالی از تظاهر به‌صحبت خود ادامه داد ودر ضمن صحبت توده‌ای مرد وزن باندازهٔ انگشت دست انسان ساخت. این آدمها چست و چابک بکار پرداختند و میدانچه‌ای باندازهٔ دومتر مربع را درمیان چمن پاک و مسطح ساختند و در وسط آن میدان شروع کردند به‌ساختن یک قلعهٔ کوچک جالب و تماشایی. زنها شفته را قاطی می‌کردند و در ناوه می‌ریختند و روی سر می‌گذاشتند و از چوب بست بالا می‌بردند. یعنی درست بهمان کاری مشغول بودند که زنان کارگر کا همیشه انجام می‌دهند. مردها هم کار بنایی را بعهده داشتند. پانصد تن ازاین آدمکها تند و تند درهم می‌لولیدند و بچابکی کار می‌کردند و عرق پیشانی خودرا می‌ستردند. بطوری که هیچ فرقی با آدم عادی نداشتند. تماشای منظرهٔ جالب آن پانصد آدمک کوچولو که قلعه را می‌ساختند، و دیدن خود آن قلعه که پله به‌پله بالا می‌رفت و دوره‌به‌دوره شکل و تقارن می‌گرفت آن احساس رعب و وحشت را پاک برطرف کرد و بار دیگر بکلی خیالمان فارغ و آسوده شد. ازو پرسیدیم که آیا ماهم می‌توانیم از آن آدمکها بسازیم یانه. گفت بله، و به زپی دستور داد که چند عراده توپ برای قلعه درست کند و به نیکلاوس گفت که چند سرباز تبرزین‌دار بازره و ساق‌بند و کلاهخود بسازد و قرار شد منهم چند سوار بااسب تهیه کنم. هنگام تقسیم این وظایف، ناشناس مارا به‌نامهایمان طرف خطاب قرار داد، اما نگفت که اسم مارا از کجا دانسته است. بعد زپی ازو پرسید که نام خودش چیست، و او به‌آرامی گفت:«شیطان» و با دستش تراشه چوبی را نگهداشت و زندکی را که داشت از چوب بست می‌افتاد روی آنا گرفت و اورا دوباره سرجایش قرار داد و گفت:«عجب احمقی است. اینطور واپس می‌رود و نمی‌داند چکار می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن اسم ناگهان ما را بر جای خشک کرد. کارهایمان که عبارت بود از یک توپ و یک‌سرباز تبرزن‌دار و یک اسب از دستهایمان افتاد و قطعه قطعه شد. شیطان خندید و پرسید که موضوع چیست؟ من گفتم:«چیزی نیست؛ فقط این اسم برای یکنفر فرشته قدری عجیب می‌نماید.» - پرسید:«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه .. اینکه. خوب دیگر... می‌دانید این اسم اوست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، او عموی من است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا با خونسردی تمام گفت. از شنیدن این سخن لحظه‌ای نفس ما بند امد و قلبمان شروع به تپیدن کرد. او ظاهرأ متوجه این امر نشد، بلکه تبرزین داران و سایر کارهای مارا اصلاح کرد و تمام و کمال به دست ما داد و گفت:«مگر فراموش کرده‌اید؟ آخر او خودش هم یک وقتی فرشته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«بله، درست است. من متوجه نبودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، گناهب مرتکب نشده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دودمان ما دودمان خوبی است. بهتر از آن پیدا نمی‌شود. او یگانه فرد این دودمان است که مرتکب گناه شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان من از بیان اینکه این قضایا چقدر مهیج و شگفت انگیز بود، قاصر است. گاهی انسان چیزهایی می‌بیند که بقدری عجیب و هالی و مسحور کننده است که صرف بودن . دیدن آنها لذت آمیخته به وحشتی در انسان بر می‌انگیزد. خودتان می‌دانید در این قبیل مواقع انسان چه حالی می‌شود و چگونه سراپا به‌لرزه در می‌آید. می‌دانید که چگونه انسان خرد و خیره می‌شود و لبهایش می‌خشکد و نفسش تنگی می‌کند، و معهذا بهیچ قیمتی حاضر نمی‌شود از آنجایی که هست دور شود. من طاقتم طاق شده بود که یک سوالی ازو بکنم. این سوال نوک زبانم بود و نمی‌توانستم آنرا نگهدارم. خجالت می‌کشیدم بپرسم؛ ممکن بود حمل بر بی‌ادبی بشود. شیطان گاو نری را که ساخته بود به زمین گذاشت و لبخندی زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بی‌ادبی نیست. اگر هم بود من آنرا می‌بخشیدم. منظورت اینست که من او را دیده‌ام یا نه؟ بله، میلیون‌ها بار دیده‌ام، از همان وقتی که بچه کوچولویی بیش نبودم، یعنی هزارسال ببیشتر از عمرم نمیگذشت، در زمان فرشتگان کوچولوی تخم و ترکهٔ ما(بقول آدمیزادها)، من بچهٔ مورد علاقه او بودم. بله از همان هنگام تا زمان اخراج آدم که به حساب شما هشت هزار سال میشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هشت...هزار!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بله،» بعد رو کرد به زپی و بطرزی که انگار دارد به سوالی که او در مد نظر داشت جواب می‌دهد، گفت:«بله، البته من مثل یک پسر بچه بنظر می‌رسم، چون در واقع هم پسربچه‌ای بیش نیستم. نزد ما، آنچه شما اسمش را زمان می‌گذارید، چیز بسیار دراز و کشداری است. مقدار زیادی از آن باید طی شود تا یک فرشتهٔ کامل بوجود بیاید.» یک سوال هم من در نظر داشتم، و او رو کرد به من و گفت:«من به حساب شما شانزده هزار سال دارم.» بعد بطرف نیکلاوس برگشت و گفت:«نخیر، اخراج آدم تاثیری در وضع من و هیچیک از خویشانم نداشت. فقط خود او، که اسمش را روی من گذاشته‌اند از شجرهٔ ممنوعه خورد و آدم و حوا را بوسیلهٔ آن فریب داد. ما هنوز از گناه بری هستیم. ما قادر به ارتکاب گناه نیستیم. ما بری از عیب و نقص هستیم و همیشه درین حال باقی خواهیم ماند. ما...» در این موقع دو نفر از کارگران دعواشان شده بود و با صدای نازک مانند وزوز زنبور، داشتند بیکدیگر دشنام و ناسزا می‌گفتند. لحظه‌ای به سر و کلهٔ یکدیگر می‌کوبیدند و لحظه‌ای بهم می‌پیچیدند و بقصد جان باهم می‌کوشیدند. شیطان دست برد و با انگشتان خود آنها را له کرد و بیجان ساخت و بدور انداخت و با دستمال خود سرخی انگشتانش را پاک کرد و دنبالهٔ سخنش را از همانجا که قطع شده بود گرفت:«ما نمی‌توانیم مرتکب خطا بشویم. استعداد ارتکاب آنرا نداریم. چون نمی‌دانیم خطا و گناه چیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند در آن حال این سخن عجیب می‌نمود، ولکن ماچندان توجهی به آن نکردیم؛ چون جنایت بی‌سبب او – آری جنایت نام حقیقی عمل او بود و آنهم جنایتی که هیچ عذر و بهانه‌ای آنرا توجیه نمی‌کرد – جنایت او بقدری ما را متعجب و متاسف ساخته بود که بهیچ چیز دیگری توجه نداشتیم. این عمل مارا خیلی ناراحت کرد، چون او را دوست می‌داشتیم. او را فوق‌العاده شریف و زیبا و رئوف پنداشته بودیم و حقیقتا معتقد شده بودیم فرشته است، و آنوقت چنین عملی از ناحیهٔ او، آه، او را در نظر ما خیلی پائین می‌آورد حال آنکه ماچقدر برای او ارزش قایل بودیم! و لیکن او به‌صحبت خود ادامه داد: انگار نه‌انگار که اتفاقی افتاده؛ دربارهٔ مسافرتها و چیزهای جالبی که در دنیاهای بزرگ منظومهٔ شمسی ما و سایر منظومه های شمسی در نقاط دور دست فضا دیده بود، سخن می‌گفت و دربارهٔ آداب و سوم موجودات جاویدانی که ساکنین آن دنیاها را تشکیل می‌دهند داستانها نقل می‌کرد و علی‌رغم صحنهٔ رقت‌انگیزی که هم‌اکنون جلو چشم ما قرار داشت، ما را مسحور و مفتون سخنان خود ساخته بود. گفتم صحنهٔ رقت‌انگیز، بجهت آنکه زنان آن دو مردک مقتول اجساد له شدهٔ آنها را پیدا کرده بودند و داشتند روی نعش آنها شیون و زاری می‌کردند و یک کشیش هم آنجا ایستاده بود و دستها را بعلامت صلیب روی سینه گذاشته مشغول خواندن دعا بود و تودهٔ انبوهی از دوستان آنها برای اظهار دلسوزی و همدردی دور انها جمع شده بودند و اشک از چشمان بسیاری از آنها جاری بود. اما شیطان توجهی به این صحنه نداشت، تا اینکه صدای شعیف گریه و دعا او را آزرده خاطر ساخت. دست برد و تختهٔ سنگ نشیمن گاه تاب ما را برداشت و آنرا فرود آورد و همهٔ ان مردمان را با خاک یکسان کرد؛ گوئی مگسهایی چند بیش نبودند، و بعد دنبالهٔ حرف خود را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشته و ریختن خون کشیش! فرشته‌ای که روحش از ارتکاب گناه بیخبر است، اینطور با قساوت قلب صدها تن مرد و زن بیچاره را، که کوچکترین آزارشان به او نرسیده بود، می‌کشد و از میان می‌برد! تماشای آن عمل وحشتناک ما را مشمئز ساخت؛ بخصوص که می‌دانستیم هیچیک از آن آدمکان بیچاره، جز کشیش، برای مرگ آماده نبودند، زیرا هرگز در عمر خود نه دعایی خوانده و نه کلیسایی دیده بودند، و بنابراین یکراست روانهٔ جهنم می‌شدند. و آنوقت ما شاهد این مناظر بودیم، ما وقوع این جنایات را بچشم دیده بودیم و وظیفه داشتیم که آنرا بزبان بیاوریم و قانون را در مورد آن به جریان بیندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شیطان شیطان به صحبت خود ادامه داد و سحر بیان شگرف خود را در ما بکار انداخت. همه چیز را از یاد ما برد. فقط می‌توانستیم به‌سخنان او گوش فرا دهیم و اورا دوست بداریم و برده و مولای او باشیم، تا هرچه خاطر خواه اوست باما بکند. او ما را از لذت درک محضر خویش و نگریستن در آسمان چشمانش و احساس خلسه‌ای که از لمس کردن دستش در تمام رگ و پی‌های ما می‌دوید، سرمست ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۳ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناشناس همه جا رفته بود و همه چیز را دیده بود و همه چیز را می‌شناخت و هیچ چیزی را فراموش نمی‌کرد. آنچه دیگران می‌بایست با دقت و صرف وقت و مطالعه یاد بگیرند او بیک نگاخ فرا می‌گرفت. هیچ مشکل و معضلی برای او وجود نداشت. وقتی که می‌خواست راجع به چیزی صحبت کند، صنه را عینا جلو انسان زنده می‌کرد. ساخته شدن جهان را بچشم دیده بود، خلقت آدم را بچشم دیده بود، بچشم دیده بود که شمشون ستونهای معبد را از جاکند و معبد را بصورت ویرانه‌ای برسر خود فرو ریخت. مرگ ژول سزار را دیده بود. دربارهٔ زندگی روز مره در بهشت سخن می‌گفت. دیده بود که چگونه لعنت شدگان در میان زبانه های سرخ آتش دوزخ پیچ‌وتاب می‌خوردند. همهٔ‌ اینها را جلو چشم ما مجسم ساخت. مثل این‌بودکه مادر محل هستیم و با چشمان خود آنها را می‌بینیم. حتی آنها را لمس نیز می‌کردیم، اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که همهٔ این جریانات درنظر او جز بعنوان سرگرمی اهمیتی داشته باشند. آن مناظر جهنم، آن بچه‌های شیرخوار و زنان و دختران و پسران و مردان، که از فرط درد و رنج فریاد می‌کشیدند و استغاثه می‌کردند، برای ما بدشواری قابل تحمل بود، حال آنکه او بقدری نسبت به آنها بی اعتنا بود که گفتی یک مشت موش مصنوعی در آتش دروغین جلو چشمش پیشچ و تاب می‌‌خورند.‌‌‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هروقت دربارهٔ زنان و مردان این جهان خاکی، و اعمال و کردارشان سخن می‌گفت – ولواینکه عظیمترین و عالیترین اعمال آنها باشد – ما پیش خود شرمنده می‌شدیم زیرا ر‌فتارش نشان می‌داد که در نظر او این مردم و اعمالشان پشیزی ارزش ندارد، بطوری که اگر انسان نمی‌دانست گمان می‌کرد که دارد دربارهٔ حشرات صحبت می‌کند. حتی یکبار هم با تفضیل زیاد گفت که مردم ما در این جهان خاکی – هرچند کودک و نادان و خودپسند و کور و کچل و مفنگی و گدا و گرسته هستند – باز در نظر او جالب‌اند. و این مطلب را بدون کراهت و تلخی، بلکه بالحن کاملا عادی ادا کرد – مانند شخصی که دربارهٔ آجر یا پهن یاچیز بی‌اهمیت و بی احساس دیگری سخن می‌گوید. من ملتفت بودم که او قصد اهانت ندارد، اما پیش خودم حساب می‌کردم که این طرز حرف زدن چندان موافق ادب و آداب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید:«آداب؟ اینکه می‌گویم حقیقت محظ است و هیچ ادب و آدابی صحیح تراز حقیقت نیست. آداب خیال ئ افسانه است. ساختمان قلعه تمام شده است. از آن خوشتان می‌آید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هرکه بود خوشش می‌آمد. بسیار قشنگ و شکیل و پاکیزه بود و همهٔ جزئیاتش حتی پرچمکهائی که روی برجهای آن موج می‌زد، کامل و ساخته و پرداخته بود. شیطان گفت که اکنون باید توپها را کار بگذاریم و تبرزین داران را در محل خود بگماریم و سوار نظام را نمایش دهیم. آدمها و اسبهایی که ما ساخته بودیم خیلی تماشایی بودند. کمترین شباهتی به آنچه هنگام ساختن آنها در مد نظر داشتیم نداشتند، زیرا که البته ما در ساختن این قبیل چیزها مهارتی نداشتیم. شیطان گفت که بدتر از آنها را هرگز ندیده‌ام. وقتی که آنها را لمس کرد و جان بخشید، حرکاتشان مسخرهٔ محض بود؛ زیرا پاهای آنها یک اندازه نبود. مانند آدمهای مست تلوتلو می‌خوردند و سکندری می‌رفتند و جان همهٔ اطرافیان خود را بخاطر می‌انداختند و سرانجام زمین می‌خوردند و در نهایت بیچارگی دست و پا می‌زدند. هرچند این منظره خجلت‌انگیز بود، باز خنده‌مان می‌گرفت. توپها را با گل پرکردیم تا بعلامت سلام شلیک کنند؛ اما بقدری کج و کوله و بد ساخت بودند که هنگام در رفتن منفجر شدند و عده‌ای از توپچیان را مقتول و عده‌ای را مجروح و معیوب ساختند. شیطان گفت حالا طوفانی راه می‌اندازیم و اگر بخواهیم زمین لرزه هم می‌آوریم، اما باید قدری از قلعه فاصله بگیریم تا از خطر دور باشیم. ما می‌خواستیم مردم قلعه را نیز خبر کنیم، ولی شیطان گفت که کاری به آنها نداشته باشید، مهم نیستند، هر وقت احتیاج داشته باشیم می‌توانیم بازهم از این آدمکها درست کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر طوفانی کوچکی رفته رفته روی قلعه را فرا گرفت و سیاهی زد و رعد و برق کوچکی شروع شد و زمین به لرزیدن و باد به‌نالش و غرش وباران به‌بارش آغاز کرد و همهٔ مردم به درون قلعه پناه بردند. ابر تیره‌تر و تیره‌تر شد و اکنون دیگر انسان قلعه را بطور محو و مبهم در میان آن می‌دید. برق پشت سر هم درخشید و به قلعه اصابت کرد و آنرا آتش زد و شعه‌های آتش سرخ و وحشتناک از میان ابرها ظاهر شد و مردم جیغ کشان و شیون‌کنان از قلعه بیرون ریختند، اما شیطان بدون آنکه به عجز و التماس ما وقعی بگذارد آنها را با دست خود مجدداً به درون قلعه ریخت و در گیراگیر زوزه کشیذن باد و غریدن رعد انبار مهمات قلعه منفجر شد و زلزله زمین را شکافت و ویرانه‌های قلعه در شکافی که زمین باز کرده بود سرازیر شد، و شکاف، آنرا با تمام ارواح معصوم ساکنینش در کام خود فرو برد و از پانصدتن حتی یک تن نیز جان بدر نبرد. قلب ما شکسته شده بود. نمی‌توانستیم از گریه خودداری کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«گریه نکنید، آنها ارزشی نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر همه شان به جهنم رفتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، اینکه اهمیتی ندارد. می‌توانیم بازهم عده زیادی بسازیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش برای متاثر ساختن او بیهوده بود. پیدا بود که بکلی فاقد احساس است و نمی‌فهمد. سرشار از روحی جوشان و خروشان بود و بقدری شادمان و سرخوش بود که گویی آنچه در برابر چشمش می‌گذرد نه صحنهٔ قتل عام بل مجلس عروسی است؛ و اصراری هم داشت که ما را وادارد که مانند خود او احساس کنیم و البته سحر کلامش مطلوب او را عملی ساخت. برایش زحمتی نداشت. هرچه می‌خواست با ما می‌کرد. لحظه‌اب بعد، ما روی آن گورستان مشغول پای کوبی بودیم و او آلت عجیب و خوش نوایی را که از جیبش در آورده بود برای ما می‌نواخت. نغمه‌ای به شیرینی و لطافت آن در هیچ جا وجود نداشت – مگر شاید در بهشت، و خود شیطان هم می‌گفت که آن آلت را از بهشت آورده است. نغمهٔ آن آلت انسان را از وجد و نشاط دیوانه می‌کرد. نمی‌توانستیم چشم از او برگیریم و نگاهی که از دیدگان ما ساطع بود از قلب ما برمی‌خواست و زبان بی‌زبانی نگاهمان، پرستش و عبودیت محظ و مطلق بود. شیطان رقص را نیز از بهشت آورده بود و وجد و حال و یمن و برکت بهشتی در آن نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین هنگام شیطان گفت که باید برای انجام دادن ماموریتی برود، ولیکن ما حتی رفتن او را نیز نمی‌توانستیم تحمل کنیم و دامنش را چسبیدیم و بخواهش و تمنا ازو خواستیم که بماند. این موضوع برایش خوشایند بود. خودش چنین گفت و نیز گفت که حالا که اینطور است نمی‌روم و قدری دیگر می‌مانم و می‌نشینم و قدری بیشتر صحبت می‌کنیم. گفت که شیطان اسم حقیقی من است. اما اسم دیگری نیز برای خود انتخاب کرده‌ام که باید در حضور دیگران مرا بدان اسم بنامید و آن اسم یکی از همین اسمهای عادی است که مردم دارند – یعنی فیلیپ تراوم{{نشان|۷}} ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک چنین موجودی این کار خیلی بعید و پست می‌نمود. ولی رأی‌رأی او بود و ما چیزی نگفتیم. همان رأی او کافی بود. آنروز ما معجزات فراوانی بچشم دیدیم و فکر من داشت متوجه لذتی می‌شد که پس از بازگشت به خانه از نقل آنها نصیبم می‌گردید؛ ولیکن شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، این چیزها همه اسراری است که باید بین ما چهار نفر بماند. اگر بخواهید اینها را نقل کنید، مختارید؛ اما من زبان شما را محافظت خواهم کرد و کلمه‌ای از آن از زبانتان نخواهد پرید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع ما را بور کرد، اما چاره‌ای نبود. بهرحال به قیمت یکی دوبار آه کشیدن برای ما تمام شد. همینطور گل گفتیم و گل شنیدیم و شیطان افکار ما را می‌خواند و به آنها جواب می‌داد و بنظر من می‌آمد که این جالبترین و عالیترین کاری بود او می‌‌کرد اما شیطان افکار مرا قطع کرد و گفت:&lt;br /&gt;
«نه، برای تو جالب است، اما برای من جالب نیست. من مانند شما محدود و متناهی نیستم. من تابع شرایط بشری نیستم. برایم ممکن است که ضعفهای بشری شما را قیاس کنم و بفهمم، اما خودم هیچیک از این ضعفها را ندارم. جسم من واقعی نیست، هر چند اگر شما دست به بدن من بزنید آنرا سفت احساس خواهید کرد. لباسهای منهم واقعی نیست. من روحم. کشیش پطر دارد می‌آید.» ما برگشتیم و نگاه کردیم، ولی چیزی ندیدیم. شیطان گفت:«هنوز پیدا نشده، ولی بزودی او را خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، او را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی که آمد بااو حرف نخواهی زد؟ او مانند ما کودن و نادان نیست، و بسیار خوشوقت خواهد شد که با تو صحبت کند. با او حرف خواهی زد؟»&lt;br /&gt;
«یک وقت دیگر چرا، اما حالا نه. کمی دیگر باید دنبال ماموریتم بروم. آهان آمد: حالا می‌توانید او را ببینید. آرام بنشینید و هیچ حرفی نزنید.»&lt;br /&gt;
ما نگاه کردیم و دیدیم که کشیش پطر از میان درختان شاه بلوط دارد می‌آید. ما سه نفر کنار یکدیگر روی علفها نشسته بودیم و شیطان جلوی ما روی علفها نشسته بود، کشیش پطر متفکر سرش را بزیر انداخته بود، آهسته جلو آمد و در دوسه متری ما متوقف شد و کلاهش را برداشت و دستمال ابریشمی‌اش را در آورد و همانجا ایستاد و صورتش را پاک کرد و چنان بنظر می‌رسید که می‌خواهد با ما حرف بزند، اما چیزی نگفت. در همین موقع زیرلب گفت:« نمی‌دانم چه امری مرا به اینجا آورد، مثل اینکه لحظه‌ای پیش در اطاق کار بودم، ولی گمان می‌کنم یک ساعتی خواب دیده‌‌ام و بدون اینکه خودم متوجه باشم تمام این راه را آمده‌ام، چون من در این ایام سخت هوش و حواس درستی ندارم.» بعد در حالی که با خودش حرف می‌زد یکراست رفت و از میان شیطان گذشت، عیناً مثل اینکه هیچ سر راهش قرار نداشت. دیدن این منظره نفس ما را بند آورد. مثل مواقعی که اتفاق عجیبی رخ می‌دهد و آدم بی‌اختیار فریاد می‌کشد، می‌خواستیم فریاد بکشیم، اما یک چیزی بنحو مرموزی ما را خاموش نگهداشت. فقط نفسمان بند آمد. کمی بعد کشیش پطر پشت درختان از نظر ناپدید شد و شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همانطور است که گفتم – من روحی بیش نیستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، حالا آدم می‌تواند ببیند، ولی ما که روح نیستیم، و حال آنکه بخوبی معلوم بود که او ما را ندید. مگر ما هم نامرئی هستیم؟ او به ما نگاه کرد، اما مثل اینکه ما را ندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچکدام از ما در نظر او مرئی نبودیم، چون من اینطور می‌خواستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدن این چیزهای عجیب افسانه مانند، و دانستن اینکه اینها هیچکدام رویا نیست بلکه حقیقت دارد بقدری برایمان جالب بود که نمی‌توانستیم آنرا باور کنیم. شیطان نشسته بود و مانند یک آدم عادی با زبان ساده و طبیعی و افسونگر خود به صحبت ادامه می‌داد. خلاصه طوری بود که کلام قادر نیست بشما حالی کند که بر ما چه می‌گذشت. حال ما حال خلسه بود، و خلسه حالی است که در بیان نمی‌گنجد. مانند نغمهٔ موسیقی است. انسان نمی‌تواند طوری موسیقی را طوری توصیف کند که طرف صحبت، آنرا احساس کند. شیطان بار دیگر به اعصار قدیم بازگشته آنها را جلو چشم ما زنده ساخته بود! چه چیزها دیده بود! تماشای او، و تصور اینکه آدم اگر اینقدر تحربه اندوخته داشت به چه صورتی در می‌آمد، خودش شگفت‌ آمیز و احاب انگیز بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سخنان و اعمال او در عین حال انسان را بطرز غم انگیزی متوجه حقارت خود می‌ساخت. متوجه می‌ساخت که عمرش روزی بیش نیست؛ آنهم روزی کوتاه و بی مقدار. شیطان برای آنکه غرور جریحه دار شدهٔ انسان را التیامی ببخشد، چیزی نمی‌کفت، نخیر، حتی کلامی بر زبان نمی‌آورد. همیشه دربارهٔ انسان با همان لحن بی‌اعتنای همیشگی خود سخن می‌گفت، گویی دربارهٔ پاره آجر و آشغال و این قبیل چیزها صحبت می‌کند. معلوم بود که افراد بشر برای او بهیچوجه اهمیتی ندارند. البته پیدا بود که قصد رنجانیدن ما را ندارد - عیناً همانطور که وقتی ما از یک پاره آجر سخن می‌گوئیم قصد اهانت به او را نداریم. احساسات یک پاره آجر برای ما هیچ است، هرگز بخاطر ما نمی‌گذرد که پاره آجر هم احساس دارد یا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار هنگامی که شیطان داشت پرشکوه و جلال ترین سطلاطین و فاتحین و شاعران و پیامبران و دزدان دریایی و گدایان را باهم در یک ترازو می‌گذشت – درست مانند یک توده پاره آجر،- من به رگ غیرتم برخورد و خواستم کلمه‌ای در دفاع از انسان گفته باشم؛ از اینرو ازو پرسیدم که چرا میان خودش و انسان اینقدر تفاوت قایل می‌شود. شیطان ناچار شد مدتی سوآل مرا زیرو رو کند، نمی‌فهمید چگونه ممکن است من چنین سوآل عجیبی را طرح کرده باشم. بعد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تفاوت بین من و انسان؟ تفاوت بین باقی و نافی؟ بین جسم و روح؟» یک دانه ساس را که داشت روی یک قطعه چوب راه می‌رفت برداشت و گفت:«فرق بین ژول‌سزار و این جانور چیست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:«انسان نمی‌تواند چیزهایی را که از لحاظ ماهیت و فاصلهٔ زمانی قابل قیاس نیستند باهم مقایسه کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جواب سؤال خودت را دادی. من همین جواب ترا تشریح می‌کنم. انسان از خاک ساخته شده است. من ساخته شدن او را بچشم دیده‌ام. من از خاک ساخته نشده‌ام. انسان مجموعهٔ بیماریها و ناپاکیهاست. امروز می‌آید، فردا می‌رود. از خاک شروع و به گند ختم می‌شود. من به عالم باقی تعلق دارم و بر انسان فانی اشرفم. بعلاوه انسان «قوهٔ تمیز اخلاقی» دارد. می‌فهمی چه می‌گویم؟ «قوهٔ تمیز اخلاقی» - مثل اینکه بهمین اندازه تفاوت بین ما نفی‌نفسه کفایت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن خود را بهمین جا ختم کرد. گویی همین اندازه برای حل مسأله کافی بود من متأسف شدم؛ زیرا در آن هنگام من از معنای «قوهٔ تمیز اخلاقی» درست سر در نمی‌آوردم. همینقدر می‌دانستم که ما آدمها از داشتن آن بخود می‌بالیم؛ و وقتی که شیطان اینطور از قوهٔ تمیز اخلاقی سخن گفت، کلام او احساسات مرا جریحه‌دار کرد، مانند دختری که تعریف و تمجید گرامی ترین لباسها و زر و زیروهایش را از مردم شنیده باشد و آنوقت ببیند که چند نفر ناشناس آنها را به مسخره گرفته‌اند. مدتی همه ساکت بودیم و من شخصاً افسرده و دلتنگ بودم. بعد شیطان دوباره شروع به صحبت کرد و بزودی چنان از شادی و خوشی درخشیدن گرفت که بار دیگر من هم سر دماغ آمدم. شیطان مقداری چیزهای شیرین و خوشمزه برایمان نقل کرد. بطوری که از خنده روده بر شدیم. راجع به هنگامی که شمشون مشعل به‌دم روباهان بست و آنها را در مزارع فلسطین رها ساخت و وقتی که شمشون روی دیوار نشسته بود و با دست به‌رانهای خود می‌زد و می‌خندید و اشک روی گونه‌هایش جاری می‌شد، و زمانی که تعادل خود را از دست داد – برایمان نقل کرد، و خاطره‌ای که از آن منظره داشت او را به خنده انداخت. خلاصه خیلی خوش گذشت. سرانجام شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون دیگر بدنبال کارم می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما گفتیم:«نه! نرو. پهلوی ما بمان. اگر بروی دیگر برنمی‌گردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا بر می‌گردم. قول می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه وقت؟ امشب؟ پس بگو که چه وقت برمی‌گردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زیاد طولش نمی‌دهم. خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما ترا دوست می‌داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم از شما خوشم می‌آید. بعنوان دلیل علاقهٔ خودم یک چیز خوبی بشما می‌دهم. معمولا من وقتی که می‌روم، ناگهان ناپدید می‌شوم؛ اما حالا بتدریح محو خواهم شد، و می‌گذارم شما ببینید که چگونه محو می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخاست و ایستاد و چیزی نگذشت که قضیه ختم شد. یعنی رقیق شد و رقیق شد، تا اینکه بصورت حباب صابون درآمد؛ منتهی شکل خود را حفظ کرد. بوته‌های جنگل، بهمان وضوحی که از ورای حباب صابون دیده می‌شود، از آن سوی او پیدا بود. همهٔ رنگهای لطیف قوس قزحی حباب صابون روی سطح او می‌درخشید و بازی می‌کرد و آن شکل پنجره مانند نیز که همیشه روی حباب صابون دیده می‌شود، روی او بچشم می‌خورد. لابد دیده‌اید که حباب روی قالی فرود می‌آید و قبل از ترکیدن چندبار ورجه ورجه می‌کند. شیطان نیز همین کار را کرد. از جا پرید، روی علفهت فرود آمد، باز پرید و در هوا پرواز کرد و بار دیگر فرود آمد و این حرکت چندین بار تکرار شد و پوفی ترکید! و جای او هیچ نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظرهٔ تماشایی عالی و عجیبی بود. ما حرفی نزدیم، بلکه فقط نشستیم و در شگفتی و رؤیا فرو رفتیم و چشمان خود را بهم زدیم و بالاخره زپی ا جا برخاست و با حالی افسرده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من گمان نمی‌کنم هیچکدام از اینها اتفاق افتاده باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس آهی کشید و او هم کما بیش همین را گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شنیدن حرف آنها خیلی ناراحت شدم؛ زیرا مضمون و مفاد حرف آنها درست همان ترس ناراحت کننده‌ای بود که در دل خود احساس می‌کردم. بعد از آن پیرمرد بیچاره کشیش پطر را دیدیم که دارد باز می‌گردد و سرش را پائین انداخته درپی چیزی می‌گردد. وقتی که کاملا به ما نزدیک شد سرش را بلند کرد و ما را دید گفت:«بچه‌ها، چقدر وقت است شما اینجا هستید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مدت کوتاهی است، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس بعد از آنکه من از اینجا گذشتم شما آمده‌اید، و بنابراین شاید بتوانید به من کمک کنید. شما از همین جاده آمده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسیار خوب. منهم از همین راه آمدم. کیفم را گم کرده‌ام. چندان وجهی توی آن نبود: اما همان مقدار جزیی هم برای من خیلی است. زیرا همهٔ دارایی من همان بود. شما که چیزی پیدا نکرده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، پدر. ولی بشما کمک خواهیم کرد که آنرا پیدا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم می‌خواستم همین را از شما خواهش کنم. آهان، آنجاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما متوجه کیف نشده بودیم؛ معهذا درست در همان نقطه‌ای که شیطان هنگام محو شدن ایستاده بود، قرار داشت البته اگر حقیقت داشت که شیطانی محو شده بود و ما در خواب و خیال ندیده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و قیافه‌اش خیلی متعجب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«کیف مال من است، اما محتویاتش مال من نیست. این کیف باد کرده است و حال آنکه کیف من صاف بود. مال من سبک بود، این سنگین است.» کیف را باز کرد: تا آنجا که می‌گرفت انباشته از سکه طلا بود. کیف را به ما نشان داد که تماشا کنیم و البته ما هم تماشا کردیم، زیرا قبل از آن هرگز آن مقدار پول در آن واحد ندیده بودیم. دهان همه‌مان باز شد که بگوییم:«کار شیطان است!» اما کلمه‌ای از دهانمان خارج نشد. آخر ما نمی‌توانستیم آنچه شیطان میل نداشت گفته شود بگوییم – خودش اینرا به‌ما گفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بچه‌ها، این کار شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف ما را به خنده انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود او هم بمحض اینکه به احمقانه بودن سؤال خودش پی برد، خنده‌اش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه کسی اینجا بوده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان ما باز شد که جواب بدهیم، اما لحظه‌ای همچنان باز ماند؛ نمی‌توانستیم بگوییم هیچکس، چون دروغ بود، و کلمهٔ مناسبی هم بخاطرمان نمی‌آمد. بعد جواب صحیح بفکر من رسید و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی‌آدمی اینجا نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«همین طور است،» و دهان خود را بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر گفت:«اینطور نیست»؛ و با قیافهٔ جدی به ما نگریست. منهم لحظه‌ای پیش از اینجا گذشتم و کسی اینجا نبود. اما این اهمیتی ندارد. بعد از آن باید کسی اینجا آمده باشد. منظورم این نیست که آن شخص قبل از شما از اینجا نگذشته یا شما او را دیده‌اید؛ ولی مسلم می‌دانم که یکنفر از اینجا گذشته است. شما را به شرافتتان قسم کسی را ندیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی آدمی را ندیده‌ایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کافی است. می‌دانم که حقیقت را به من می‌گویید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش روی جاده نشست و شروع کرد به شمردن پولها و ما هم با اشتیاق زانو زدیم و برای کمک کردن به‌او پولها را بصورت ستونهای کوچک روی هم چیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش گفت:« هزاروصد دوکات{{نشان|۸}} تمام است! خدایا گاش این پول مال من بود. چقدر به آن احتیج دارم!» صدایش شکسته و لبهایش مرتعش شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما فریاد زدیم:«مال خودتان است، پدر، تا شاهی آخرش مال خودتان است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه مال من نیست. وا‌لله من سر درنمی‌آورم.گمان می‌کنم یکی از دشمنان... باید دامی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«غیر از آن ستاره شناس شما هیچ دشمن واقعی در این دهکده ندارید. مارگت هم هیچ دشمنی ندارد. حتی هیچ نیم دشمنی هم که آنقدر پول در بساط داشته باشد که هزار و صد دوکاتش را برای صدمه‌زدن به شما حرام کند، ندارید. از شما می‌پرسم همینطور است یا نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش نتوانست جواب این برهان را بدهد، و این امر او را خوشحال کرد:«.لی آخر این پول مال من که نیست. در هر صورت مال من نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن را با لحن مرددی ادا کرد: مانند کسی که از شنیدن مخالفت دیگران نه تنها ناراحت نگردد، بلکه خوشحال نیز بشود. &lt;br /&gt;
«پدر روحانی، این پول مال شمااست و ما همه شاهد هستیم. بچه‌ها، اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، ما شاهدیم، پای حرفمان هم می‌ایستیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا پیرتان کند، شما دارید کم‌کم مرا قانع می‌کنید. واقعاً دارید مرا قانع می‌کنید. کاش من فقط صد دوکات ازین پول را می‌داشتم. خانه‌مان گرو صددوکات است و اگر ما فردا پول را ندهیم دیگر مسکن و مأوایی نخواهیم داشت. و این چهار دوکات تنها مبلغی است که ما داریم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این پول شمااست، تا شاهی آخرش مال شمااست، و شما باید آنرا بردارید. ما همه شاهدیم که این عمل درست است اینطور نیست تئودور؟ اینطور نیست زپی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو نفر گفتیم چرا، نیکلاوس پول را دوباره توی آن کیف کهنه و فرسوده ریخت و صاحبش را وادار به قبول آن ساخت. بنابراین کشیش گفت که دویست دوکات از آن را خرج خواهد کرد، زیرا خانه‌شان به‌این مبلغ می‌ارزد و در صورت لزوم خواهد توانست با فروش خانه آنرا بپردازد؛ مابقی را به نزول خواهد گذاشت تا اینکه صاحب حقیقی‌اش پیدا شود. قرار شد ما هم ورقه‌ای امضاء کنیم و شهادت بدهیم که کشیش چگونه پوا را پیدا کرده است؛ برای اینکه به مردم دهکده ثابت کند که قروض خود را از طریق نامشرع ادا نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۴ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آنروز، هنگامی که کشیش پطر با سکه های طلا قرض خود را به سلیمان اسحق پرداخت ومابقی پول را نیز نیزد او به نزول گذاشت، سروصدای زیادی در دهکده پیچید. تغییر خوشایندی نیز در اوضاع رخ داد: بسیاری به خانهٔ کشیش رفتند و به او تبریک گفتند و عده‌ای از دوستان قدیمی سرد بار دیگر به گرمی گراییدند و بر سر مهر آمدند، و از همهٔ اینها بالاتر، مارگت به یک مجلس مهمانی دعوت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرده و اسراری هم در کار نبود. پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود نقل کرد و گفت که علت آنرا نمی‌فهمد و فقط، تا آنجا که عقلش قد می‌دهد، پیداست که دست خداوند در قضیع دخالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دو نفر سرشان را تکان دادند و بخود گفتند که این دست بیشتر به دست شیطان شباهت دارد تا دست خدا؛ و در حقیقت حدسی چنین درست از زبان مردمی چنان نادان خیلی بعید می‌نمود. بعضی پچ‌پچ‌کنان ما بچه‌ها را دور کردند و کوشیدند که با زبان چرب و نرم مارا وادارند که «بیائیم و راستش را بگوییم»، و قول دادند که هرگز بکسی نخواهند گفت، بلکه فقط برای اقناع خودشان می‌خواهند بدانند، زیرا قضیه خیلی آب برمی‌دارد. حتی می‌خواستند این راز را از ما بخرند و در ازاء آن پول به ما بدهند و ما هم می‌خواستیم داستانی از خودمان در بیاوریم که جواب سؤالات آنها را بدهد، اما نمی‌توانستیم، چون آن زیرکی و فراست لازم را نداشتیم و در نتیجه فرصت گرفتن پول را از دست دادیم و تأسف خوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این راز را ما بدون زحمت و ناراحتی با خود داشتیم، اما آن راز دیگر، آن راز بزرگ، آن راز عالی، درون مارا می‌خراشید که بیرون بریزد و ما هم می‌سوختیم که آنرا علنی کنیم و مردم را با آن مات و متحیر سازیم، اما ناچار بودیم که آنرا در سینهٔ خود نگهداریم – در حقیقت آن راز خودش را در سینهٔ ما نگه‌میداشت. شیطان گفته بود که این راز پیش خود ما خواهد ماند، و می‌ماند. ما هر روز بیرون می‌رفتیم و در جنگل دور هم جمع می‌شدیم تا دربارهٔ شیطان باهم حرف بزنیم ودر واقع این یگانه موضوعی بود که ما درباره‌اش فکر می‌کردیم و یا به‌آن اهمیتی می‌دادیم. شبانه روز منتظر پیدا شدن او بودیم و امیدوار بودیم که بیاید و در تمام این مدت کاسهٔ صبرمان لبریزتر و لبریزتر می‌شد. دیگر به سایر بچه‌ها علاقه‌ای نداشتیم و در بازیها و گردشهای آنها شرکت نمی‌کردیم. بعد از دیدن شیطان آن بچه‌ها دیگر بی‌اندازه رام و دست‌آموز و عادی بنظر می‌رسیدند؛ و اعمالشان بعد از سرگذشتهای قدیم شیطان و پروازهای او در میان ستارگان و معجزات و محو شدنها و انفجارهای او، بقدری ناچیز و مبتذل بنظر می‌رسید که تاب تحمل آن را نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای اول ما از بابت یک‌چیز نگران بودیم و به‌بهانه‌های مختلف به خانهٔ کشیش پطر می‌رفتیم که آنرا از نظر دور نداریم و آن عبارت بود از سکه‌ های طلا؛ و ما می‌ترسیدیم که آن سکه ها مانند پولهای جن و پری ناگهان دود شده بهوا برود. اگر این پول دود می‌شد.... اما چیزی که نشده دیگر گفتن ندارد. باری تا پایان روز شکایتی در اینمورد شنیده نشد و بنا براین ما خاطر جمع شدیم که سکه ها طلای حقیقی است و این نگرانی را از خاطر خود دور ساختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک چیز هم بود که می‌خواستیم از کشیش پطر بپرسیم و بالاخره شب دوم خیر و شر کردیم و بااندکی ترس و لرز به خانهٔ او رفتیم و من سؤال را تا آنجا که می‌توانستم قاطی صحبتهای دیگر کردم، و هر چند، نمی‌دانستم که در این قبیل مواقع سؤال را چگونه باید پیش کشید، حرفم بقدر کافی عادی و تصادفی نمی‌نمود، بهرحال گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر روحانی! قوهٔ تمیز اخلاقی یعنی چه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش از بالای عینکهای بزرگش باقیافه‌ای شگفت زده به من نگریست و گفت:«همان قوه‌ایست که مارا به تمیز دادن خوب از بد قادر می‌سازد، دیگر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن نور کمی به موضوع تاباند، اما آنرا کاملا روشن نکرد و من از جواب او قدری بور و تاحدی ناراحت شدم. او منتظر بود که من حرفم را ادامه دهم و بنابراین من، چون حرف دیگری نداشتم بزنم، بناچار گفتم:«این قوه، چیز باارزشی است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«با ارزش؟ الله و اکبر! پسر این تنها چیزی است که‌ انسان را از حیوان فانی ممتاز می‌سازد و به‌او بقاء و ابدیت می‌بخشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع مطلب جدیدی برای گفتن بخاطرم نیاورد؛ و بنا براین با بچه‌های دیگر بیرون آمدم و رفتیم. لابد احساس کرده‌اید که آدم وقتی شکمش پر شده اما سیر نشده باشد چه حالی دارد؛ منهم یک چنین احساس مبهم و نامعینی داشتم. آنها از من می‌خواستند که مطلب را توضیح بدهم، اما من حالش را نداشتم. از توی هشتی خانه گذشتیم و مارگت را دیدیم که در کنار چرخ نخ‌ریسی‌اش نشسته و دارد به ماری لوگر درس می‌دهد. پس معلوم شد که یکی از شاگردان رمیدهٔ او باز گشته‌است، و آنهم یکی از شاگردان صاحب نفوذ! – پیدا بود که دیگران نیز بدنبال این یکی خواهند آمد. مارگت از جا پرید و بسوی ما دوید و بار دیگر باچشمان اشک آلود از ما تشکر کرد. این بار سوم که بمناسبت اینکه نگذاشته بودیم اثاثهٔ او و عمویش را توی خیابان بریزند از ما تشکر می‌کرد، و ما نیز بار دیگر به‌او گفتیم که کار مهمی نکرده‌ایم. اما او عادتش این بود. اگر کسی کاری برایش می‌کرد، هرگز از سپاسگذاری سیر نمی‌شد. بنابراین ما هم مانع نشدیم و گذاشتیم که حرفش را بزند. از باغ که گذشتیم دیدیم ویلهم مایدلینگ آنجا نشسته و منتظر است، زیرا کم‌کم غروب داشت نزدیک می‌شد و او می‌خواست پس از آنکه تدریس مارگت تمام شد او را برای گردش و هواخوری به کنار رودخانه ببرد. ویلهم مایدلینگ وکیل دعاوی جوانی بود که کارش گرفته بود و خرده خرده داشت رو می‌‌آمد. او مارگت را خیلی دوست می‌داشت و مارگت هم او را. ویلهم مانند دیگران مارگت را ترک نگفته بود، بلکه در تمام این مدت در دوستی ثابت و پابرجا مانده بود. وفای او از نظر مارگت و عمویش دور نمانده بود. ویلهم استعداد فوق‌العاده‌ای نداشت، ولی خوش قیافه و خوش طینت بود و این صفات خود نوعی استعداد است و در بسیاری از مواقع بکار می‌آید. از ما پرسید که درس به کجا رسیده است و ما گفتیم که نزدیک است تمام بشود. شاید هم واقعاً همینطور بود؛ چون ما چیزی از آن نمی‌دانستیم، اما پیش خودمان حساب کردیم که اگر اینطور بگوییم خوشش خواهد آمد: و اتفاقاً خوشش هم آمد، و گفتن این مطلب برای ما خرج و زحمتی نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۵ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز چهارم ستاره شناس از برج کهنه و مخروبه‌اش در بالای دره، که گمان می‌کنم همانجا خبر بگوشش رسیده بود، به دهکده آمد. اول یک گفتگوی خصوصی باما کرد و ما آنچه می‌توانستیم به او گفتیم. بعد نشست و مدتی پیش خودش فکر کرد و کرد و سپس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گفتید چند دوکات بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هزار و صد و هفت دوکات، آقا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه مثل کسی که باخودش حرف می‌زند گفن:«خیلی عجیب است. بعله... خیلی غریب است. تصادف عجیبی است.» بعد ما را زیر اخیه کشید و از سر نو موضوع را بازپرسی کرد و ما جواب دادیم... بالاخره گفت:«هزار و یکصد و شش دوکات مبلغ هنگفتی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«یکصد و هفت،» و بدین ترتیب حرف ستاره شناس را اصلاح کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آهان، هفت، بله؟ البته یک دوکات کم و زیاد چندان اهمیتی ندارد، ولی شما قبلا گفتید هزار و یکصد و شش دوکات.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما صلاح خودمان ندیدیم که بگوییم ستاره‌شناس اشتباه می‌کند، اما می‌دانستیم که اشباه می‌کند. نیکلاوس گفت:«از بابت این اشتباه معذرت می‌خواهیم، منظورمان همان هفت بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، اهمیتی ندارد، پسرجان. فقط چون متوجه اختلاف شدم، این بود که تذکر دادم. اکنون چند روز از قضیه می‌گذرد و نمی‌توان انتظار داشت که شما همه چیز را دقیقاً بیاد داشته باشید. وقتی که هیچ موضوع خاصی که عدد را در ذهن انسان حک کند وجود نداشته باشد، البته خیلی احتمال دارد که انسان دچار اشتباه گردد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی با اشتیاق گفت:«آخر چنین موضوع وجود داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس با بی‌اعتنایی گفت:«آن موضوع چه بود، پسرجان؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن موضوع این بود که ما هرکدام بنوبت توده‌های سکه را شمردیم و همه بیک نتیجه رسیدیم – یعنی هزار و صد و شش. اما من موقع شروع برای تفریح یکی از سکه ها را کش رفته بودم و بعداز شمردن آنرا سرجایش گذاشتم و گفتم گمان می‌کنم که اشتباه کرده باشیم و هزار و یکصد و هفت سکه است، بیایید دوباره بشمریم. شمردیم و البته حق با من بود. آنها متعجب شدند و من بعد به آنها گفتم که قضیه از چه قرار بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس از ما پرسید که آیا درست است یا نه، و ما گفتیم که بله درست است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«پس این موضوع قضیه را مسلم می‌سازد، بچه‌ها، من اکنون دزد را می‌شناسم. این پول مال دزدی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد راه افتاد و رفت و ما خیلی ناراحت شدیم و نمی‌دانستیم که منظورش چیست. اما در حدود یک ساعت بعد فهمیدیم، زیرا تا آن موقع در تمام دهکده پر شد که کشیش پطر باتهام دزدیدن مبلغ هنگفتی پول از ستاره شناس توقیف شده است. چانه ها راه افتاد و مردم متصل حرف می‌زدند. بسیاری می‌گفتند که این کار از کشیش پطر بعید است و باید اشتباهی در کار باشد؛ اما عدهٔ دیگر سرشان را تکان می‌دادند و می‌گفتند فقر و احتیاج انسان را بهر کاری وا می‌دارد. اما در خصوص یک چیز همه متفق‌الرأی بودند و آن اینکه توضیحات کشیش پطر راجع به نحوهٔ پیدا شدن پول نیز بهمان اندازه غیر قابل قبول است، چون آنچه او می‌گوید فوق‌العاده محال بنظر می‌رسد. می‌گفتند ستاره‌شناس ممکن است پول را بیک چنین طریقی بدست آورده باشد، اما هرگز از این طرق پولی بدست کشیش ممکن نیست رسیده باشد! اینجا بود که پای آبروی ما هم درمیان آمد. ما تنها شهود کشیش پطر بودیم و مردم از ما می‌پرسیدند که کشیش چقدر پول به‌ما داده است که چنین افسانهٔ خیالی را تایید و تصدیق کنیم. مردم رک وراست از این قبیل حرفها بما می‌زدند و هنگامی که ما از انها استدعا می‌کردیم که باور کنند که ما حقیقت محظ را گفته‌ایم، از غیظ و نفرت داغ می‌شدیم. پدر و مادرمان بیش از دیگران با ما بد رفتاری می‌کردند. پدرانمان می‌گفتند که ما ما باعث آبروریزی خانواده‌هایمان شده‌ایم و به‌ما امر می‌کردند که از دروغگویی دست برداریم و وقتی که ما تکرار می‌کردیم که عین حقیقت را گفته‌ایم، دیگر خشم و غضب آنها از اندازه می‌گذشت. مادرانمان پیش ما گریه می‌کردند و بالتمس می‌خواستند که رشوه‌ای را که گرفته‌ایم پس بدهیم و نام نیک خود را بازپس بگیریم و خانواده هایمان را از ننگ و خجلت برهانیم و بیاییم و شرافتمندانه حقیقت را اعتراف کنیم. و بالاخره ما بقدری مستأصل شدیم که خواستیم داستان را تماماً نقل کنیم. یعنی موضوع آمدن شیطان و باقی قضایا را بگوییم، اما حرف از دهانمان خارج نمی‌شد. در تمام این مدت امیدوار و آرزومند بودیم که شیطان پیدایش بشود و مارا از مهلکه نجات دهد، اما هیچ خبری ازو نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از گفتگوی ستاره‌شناس با ما، در ظرف یک ساعت کشیش پطر به زندان افتاد و پول مهر و موم شده در دست صاحب منصبان قانون قرار گرفت. این پول در یک کیسه بود و سلیمان احق گفت که پس از شمردن دیگر به‌آن دست نزده است. قسم او را قبول کردند که این پول همان پول و مبلغ آن هزار و صد و هفت دوکات است، اما آن کشیش دیگر ما، یعنی کشیش آدولف، گفت که محکمهٔ کلیسا صلاحیت محاکمهٔ کشیشی را که از منصب خود منفصل شده باشد ندارد. اسقف هم حرف او را تایید کرد و قضیه ختم شد. پرونده می‌بایست به محکمهٔ عادی اعاده شود. محکمه مدتی بعد جلسه خود را تشکیل می‌داد. ویلهلم مایدلینگ دفاع کشیش پطر را بعهده گرفته حد اعلای کوشش را بکار میبرد، ولیکن خودش بطور خصوصی به ما میگفت که ضعف دلایل از ناحیهٔ موکل او و قدرت تعصب از ناحیهٔ طرف، منظرهٔ آینده را بسیار تیره و تار نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین سعادت نوزاد مارگت دچار مرگ مفاجات شد. هیچ دوستی برای اظهار همدردی به دیدن نمی‌رفت و او هم انتظار کسی را نداشت. نامهٔ بدون امضایی دعوتی را که ازو به مجلس مهمانی شه بود پس گرفت. هیچ شاگردی برای گرفتن درس به‌او مراجعه نکرد. مارگت چگونه می‌بایست امرار معاش کند؟ می‌توانست در خانه بماند، چون پول گروی خانه پرداخت شده بود – گواینکه آن پول اکنون در دست مأموران دولت بود و نه در اختیار سلیمان اسحق بیچاره. اورسولای{{نشان|۹}} پیر که آشپز و پیشخدمت و سرایدار و رخت‌شو و همه کارهٔ کشیش پطر بود و در سالهای قدیم دایگی مارگت را بعهده داشت می‌گفت: خدا خودش روزی ما را خواد رساند. اما اورسولا این حرف را از روی عادت می‌زد. چون مسیحی مؤمن و متدینی بود، منظورش ای =ن بود که در امر تهیهٔ روزی اگر راهی پیش پایشان باز شود، خدا هم کمک خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها می‌خواستیم به دیدن مارگت برویم و به‌او مهربانی کنیم، اما پدر و مادرانمان می‌ترسیدند که مردم دهکده ازین امر ناراحت شوند و مانع رفتن ما می‌شدند. ستاره شناس راه افتاده آتش خشم مردم را برضد کشیش دامن می‌زد و می‌گفت این آدم دزد پست فطرتی است که هزار و یکصد و هفت دوکات ازو دزدیده است. می‌گفت:«دزد بودن کشیش را از آنجا فهمیده‌ام که درست همان مبلغی را که گم کرده بودم کشیش پطر مدعی است که «پیدا» کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از ظهر روز چهارم پس از وقوع فاجعه، اورسولای پیر در خانهٔ ما را پیدا شد و گفت اگر رخت چرک دارید برایتان بشویم، و از مادرم التماس و درخواست کرد این موضوع را بکسی نگوید، برای این که حس غرور و عزت نفس مارگت جریحه‌دار نشود، چون اگر مارگت خبر می‌شد جلو اینکار را می‌گرفت، در عین حال قوت لایموت در بساطش پیدا نمی‌شد و داشت از گرسنگی لاغر می‌شد. خود اوسولا هم داشت لاغر می‌شد این از قیافه‌اش پیدا بود و غذایی را که به او تعارف می‌شد مثل آدمهای قحطی می‌بلعید، اما حاضر نمی‌شد چیزی را با خودش به خانه ببرد، زیرا مارگت به غذای صدقه‌ای لب نمی‌زد. اورسولا مقداری رخت به کنار نهر برد که بشوید، ولی ما از پنجره دیدیم زورش نمی‌رسد بستهٔ رخت را حمل کند، بنابراین او را بازپس خواندیم و مختصر پولی باو دادیم. اما او جرأت نمی‌کزد پول را بگیرد، مبادا مارگت بفهمد. بالاخره پول را گرفت و گفت به مارگت خواهم گفت که پول را در راه پدا کرده‌ام. برای آنکه دروغ نگفته و روح خود را دچار لعنت نساخته باشد، مرا وادار کرد که پول را در حالی که او تماشا می‌کرد در جاده بیندازم؛ بعد خودش رفت و آنرا پیدا کرد و فریادی از شادی و تعحب کشید و آنرا برداشت و راه افتاد. اورسولا هم مانند همهٔ مردم دهکده می‌توانست تند و تند دروغ بگوید، بدون اینکه در برابر آتش دزوخ اقدامات احتیاطی بعمل آورد. اما این یک نوع جدیدی از دروغ بود و منظرهٔ خطرناکی داشت، چون اورسولا هنوز در این قبیل دروغگویی ورزیده نشده بود. البته پس از یک هفته تمرین دیگر ازین بابت هم ناراحتی برایش ایجاد نمی‌شد. ما مردم اینطور ساخته شده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت بودم، چون از خودم می‌‌پرسیدم که مارگت چگونه گذران خواهد کرد؟ اورسولا که نمی‌توانست هر روز در جاده یک سکه پیدا کند. شاید حتی به سکهٔ دوم هم نمی‌رسید. در حالی که مارگت اینقدر به دوست احتیاج داشت، من نمی‌توانستم نزد او بروم، و ازین جهت خجل بودم. اما تقصیر این امر متوجه پدر و مادرم بود نه‌خود من کاری از دستم برنمی‌آمد.&lt;br /&gt;
در جاده مشغول قدم زدن بودم و سخت احساس دلتنگی می‌کردم. در همین موقع احساس شادی و خوشی شاداب کننده‌ای موج زنان در سراسر وجودم دوید و آنقدر خوشحال شدم که در بیان نمی‌گنجد؛ زیرا از آن نشانه فهمیدم که شیطان نزدیک من است. این موضوع را قبلا دریافته بودم. لحظه بعد او کنار من راه می‌رفت و من داشتم گرفتاریهای خودم را و آنچه را که برای مارگت پیش آمده بود برایش نقل می‌کردم. همینطور قدم زنان از سر پیچی گذشتیم  اورسولای پیر را دیدیم که در سایهٔ درختی نشسته، یک گربهٔ ولگردی لاعذ توی دامنش است و دارد آنرا نوازش می‌کند. ازو پرسیدم که این گربه را از کجا آورده است. گفت که از جنگل درآمده و دنبالش راه افتاده و شاید مادر یا دوست و کس و کاری ندارد. و می‌خواهد آنرا به خانه ببرد و ازش مواظبت کند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شنیده‌ام شما فقیر هستید، چرا می‌خواهید یک سرنان خور دیگر هم به‌سفرتان اضافه کنید؟ چرا آنرا بیک شخص ثروتمندی نمی‌دهید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا از این گفته ناراحت شد و گفت:«اگر میل دارید خودتان آنرا بردارید، بفرمایید، شما با این لباسهای زیبا و حرکات متناسب باید خیلی ثروتمند باشید.» بعد پوزخند طنزآمیزی زد و گفت:«ثروتمندان جز خودشان بفکر هیچکس نیستند. فقط فقرا نسبت به‌فقرا احساس همدردی می‌کنند و بدرد آنها می‌رسند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از کجا می‌دانید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمان اورسولا از خشم گشاد شد و گفت:«برای انکه می‌دانم. هربرگی هم که از درخت بیفتد از نظر خدا دور نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«معهذا آن برگ از درخت می‌افتد. دور نماندنش از نظر خدا جه فایده‌ای دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چانهٔ اورسولای پیر بناکرد به‌لرزیدن، اما تا مدتی نتوانست کلمه‌ای ادا کند، زیرا فوق‌العاده دچار وحشت شده بود، بالاخره هنگامی که زبانش به‌اختیارش درآمد، فریاد کشید:«برو دنبال کارت، توله‌سگ، والا چوب برمی‌دارم و بجانت می‌افتم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌توانستم حرف بزنم، چون خیلی ترسیده بودم. می‌دانستم بانظری که شیطان راجع به‌نوع بشر داشت برایش هیچ مهم نبود که بایک ضربه آن پیر زن را بدیار عدم بفرستد، چون بقول خودش ازین موجودات «بازهم فراوان پیدا می‌شود.» اینها را می‌دانستم، اما زبانم بند آمده بود و نمی‌توانستم اورسولا را متوجه خطر سازم. لیکن اتفاقی نیفتاد. شیطان آرام ایستاد – آرام و بی‌اعتنا. مثلکه اینکه از اهانتهای اورسولا گردی بر دامن کبریایی او نمی‌نشست. پیر زن وقتی که آن حرف را زد مانند یک دختر به از جا پرید و سرپا ایستاد. سالها بود که چنین حرکتی ازو سر نزده بود. این تأثیر وجود شیطان بود. هروقت پیدایش می‌شد مانند نسیم تازه‌ای بود که به جان و تن ضعیفان و بیماران روح و توان تازه‌ای می‌بخشید. حضور او حتی در ان بچه گربهٔ لاغر و مردنی هم مؤر افتاده بود. بچه گربه روی زمین جست و خیز کنان به تعقیب یک برگ پرداخت. این امر باعث تعجب اورسولا شد و او در خالی که خشم خود را بکلی فراموش کرده بود به آن جانور نگاه می‌کرد و سرش را از تعجب تکان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا گفت:«این حیوان چه‌اش شده؟ یک لحظه پبش ناری راه رفتن نداشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«شما تاکنون بچه گربه‌ای ازین نژاد ندیده‌اید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا قصد ملایمت با آن ناشناس مسخره‌کننده را نداشت؛ نگاه تندی به‌او کرد و گفت:«می‌خواهم بدانم کی بتو گفت بیایی اینجا و سربسر من بگذاری؟ تو از کجا می‌دانی من چه دیده‌ام و چه ندیده‌ام؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شما تاکنون بچه گربه‌ای ندیده‌اید که خواب رزهای روی زبانش بطرف جلو باشد؛ اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، تو هم ندیده‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، این یکی را نگاه کنید و ببینید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خیلی چابک شده بود، اما بچه گربه ازو چابکتر بود و اورسولا نمی‌توانست اورا بگیرد. بالاخره از تعقیب گربه دست کشید. آنوقت شیطان گفت:«او را بایک اسمی صدا کنید، شاید بیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا اورا به‌چندین اسم صدا کرد، اما به‌خرج گربه نرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اورا اگنس صدا کنید، این اسم را امتحان کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حیوان به‌این اسم جواب داد و آمد. اورسولا زبانش را معاینه کرد و گفت:«باور کن راست می‌گوید. من تا حالا هچون گربه‌ای ندیده بودم. مال شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چطور اسمش را باین خوبی بلد بودی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه همهٔ گربه‌های این نژاد اسمشان اگنس است. این گربه‌ها به‌هیچ اسم دیگری جواب نمی‌دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا متحیر شده بود. «چیز فوق‌العاده غریبی است!» بعد گرد نگرانی و ناراحتی بر چهره‌اش نشست، زیرا افکار و معتقدات خرافی‌اش برانگخته شده بود و با بی‌میلی حیوان را زمین گذاشت و گفت:«مثل اینکه باید این حیوان را بگذارم برود. البته نمی‌ترسم.. نخیر ترس نیست... هرچند کشیش... خوب دیگر، شندیده‌ام که مردم می‌گویند... حقیقتش اینکه خیلی از مردم می‌گویند... بعلاوه این گربه حالا دیگر حالش کاملا خوبست و می‌تواند از خودش مواظبت کند.» بعد آهی کشید و برگشت که روانه شود و زیر لب گفت:«چه گربهٔ قشنگی هم هست. خیلی باعث سرگرمی بود و درین روزگار وانفسا خانهٔ ما چقدر خالی و دلگیر است... مراگت خانم که اوقاتش خیلی تلخ است و لام تاکام با کسی حرف نمی‌زند، ارباب پیرمان هم که توی زندان است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«مثل اینکه حیف است این گربه را نگه ندارید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بسرعت برگشت؛ گویی منتظر بود یکنفر او را ترغیب و تشویق کند. مشتاقانه پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه این نژاد خوشبختی می‌اورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راستی؟ راست می‌گویی؟ پسرجان یقین داری این حرف حقیقت دارد؟ چطور خوشبختی می‌اورد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در هر صورت پول می‌آورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بور شد.«پول؟ گربه پول می‌آورد؟ چه حرفها! اینجا که گربه فروش نمی‌رود. کسی گربه نمی‌خرد. حتی آدم خودش را از دست اینها خلاص هم نمی‌تواند بکند، چه رسد به‌فروش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منظورم فروش آن نیست؛ منظورم پول درآوردن بوسیلهٔ این گربه است. این نوع گربه را «گربهٔ خوش یمن» می‌گویند. صاحب آن هرروز صبح چهار گروش نقره توی جیب خود پیدا می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دیدم که چهرهٔ پیرزن از خشم بهم آمد. باو برخورده بود که این پسر دارد مسخره‌اش می‌کند. این فکری بود که اورسولا می‌کرد. دستش را توی جیبش فرو برد و قدرش را راست کرد که چند تا حرف درشت به‌آن پسر بزند. اوقاتش تلخ شده و کفرش درآمده‌بود دهنش باز شد و سه کلمه از یک جملهٔ تند و زننده ازآن بیرون پرید... بعد ساکت شد و خشمی که در چهره‌اش بود مبدل به‌تعجب یا ترس یا چیزی از این قبیل گردید؛ و آهسته دستهایش را از جیبهایش بیرون آورد و آنها را باز کرد و همینطور باز نگهداشت. دریکی از دستهایش سکه‌هایی بود که من به‌او داده بودم، و در درست دیگر چهار گروش نقره قرار داشت. مدتها به آنها خیره شد که ببیند ناپدید می‌شوند یا نه؛ بعد با حرارت و قوت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راست است... راست است... من از شما شرمنده‌ام و تقاضای عفو دارم، ارباب و ولی‌نعمت عزیز!» و بطرف شیطان دوید و دست او را به‌عادت اطریشیها چندین‌بار بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اورسولا توی دلش خیال می‌کرد که این گربه یک گربهٔ جادویی و کارگزار شیطان است؛ اما این موضوع اهمیتی نداشت، زیرا مسلم بود که می‌تواند به‌عهد خود وفا و خرج خانواده را تامین کند. چون در مسائل مادی حتی مؤمن‌ترین و متدین‌ترین روستاییان ما در قرارداد بستن با شیطان بیش از توافق کردن با فرشتگان مقرب درگاه الهی اطمینان و اعتماد دارند. اورسولا در حالی که اگنس را در آغوش گرفته بود بطرف خانه راه افتاد و من گفتم که کاش مثل او امکان دیدار مارگت را داشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نفس خود را در سینه ضبط کردم، زیرا در خانهٔ مارگت بودیم. در دالان ایستاده بودیم و مارگت بهت‌زده به ما نگاه می‌کرد. ضعیف و رنگ پریده بود، ولی من می‌دانستم که با حضور شیطان این وضع و حال دیری نخواهد پایید. من، شیطان – یعنی فیلیپ‌تراوم – را معرفی کردم و مشغول صحبت شدیم. هیچ ناراحتی و احساس ناآشنایی و غریبی در میان ما نبود. ما در دهکدهٔ خود مردمان ساده‌ای بودیم و هنگامی که غریبه‌ای خوش معاشرت از درمی‌آمد، بزودی با او دوست می‌شدیم. مارگت تعجب کرد که چطور ما، بدون اینکه او شنیده باشد، وارد خانه شده‌ایم. تراوم گفت که در باز بود و ما وارد شدیم و منتظر شدیم شما بیایید و با هم سلام علیک کنیم. این حرف حقیقت نداشت. هیچ دری باز نبود بلکه ما از میان دیوار یا سقف یا لولهٔ بخاری یا از همچو راهی داخل خانه شده بودیم. اما شیطان هرچه را می‌خواست کسی باور کند آن شخص بدون چون و چرا باور می‌کرد، و بهمین جهت مارگت از توضیحات شیطان کاملا قانع شد. ازاین گذشته قسمت عمدهٔ فکرش متوجه تراوم بود و نمی‌تواسنت ازو چشم برگیرد، زیرا تراوم فوق‌العاده زیبا بود. این امر باعث رضایت من شد و در خود احساس غرور کردم. منتظر بودم که شیطان قدری کارهای خود را نمایش بدهد، اما نداد. گویا فقط دلش می‌خواست ابراز لطف و مهربانی کند و دروغ بگوید. گفت که پسری یتیم است. این حرف باعث شد که دل مارگت بحالش بسوزد، چشمان مارگت پر از اشک شد. شیطان گفت: هرگز مادرم را ندیده‌ام، هنگامی که شیرخواره بودم مادرم مرد، پدرم بیمار است و از مال دنیا چیز قابل ذکری ندارد، اما عمویی دارم که در مناطق حاره مشغول تجارت است و کاروبارش خیلی خوبست و یک انحصار در دست دارد و زندگانی من بوسیله همین عمو تامین می‌شود. اسم عموی مهربان کافی بود که مارگت را بیاد عموی خودش بیندازد و بار دیگر چشمانش را از اشک پر کند. مارگت گفت که امیدوارم عموهای ما یکروز همدیگر را ملاقات کنند. این گفته لرزه براندام من انداخت. فیلیپ گفت که انشاءالله همدیگر را ملاقات خواهند کرد. ازاین حرف نیز بار دیگر لرزه بر تن من افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت گفت:«بعید هم نیست که روزی همدیگر را ملاقات کنند. عموی شما خیلی مسافرت می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه‌جا می‌رود؛ همه‌جا کار دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌ترتیب صحبت ادامه یافت و باری مارگت بیچاره لحظه‌ای غم و غصهٔ خود را به دست فراموشی سپرد. شاید ین تنها ساعت آمیخته با خوشی و شادی بود که او درین اواخر بخود دیده بود. من دیدم که از فیلیپ خوشش آمده است و قبلا می‌دانستم که ازو خوشش خواهد آمد. هنگامی که فیلیپ گفت مشغول تحصیل علوم دینی هستم و خیال دارم وارد کلیسا شوم، من فهمیدم مارگت بازهم بیشتر ازو خوشش آمد. بعد وقتی که شیطان قول داد برایش اجازه ورود به زندان و ملاقات عمویش را بگیرد، این دیگر نور‌علی‌نور شد. شیطان گفت که به زندانبان مختصر انعامی خواهد داد، و مارگت باید هرروز بعداز غروب بزندان برود و هیچ حرفی نزند بلکه فقط «این کاغذ را نشان بدهید و داخل بشوید، و باز وقتی که بیرون می‌آیید این کاغذ را نشان بدهید.» و بعد چند علامت عجیب و غریب روی کاغد کشید و آنرا به مارگت داد و مارگت فوق‌العاده ممنون شد و فوراً بی‌تاب شد که خورشید غروب کند، زیرا در آن روزگاران قدیم که از رحم و مردمی خبری نبود، زندانیان حق ملاقات با دوستان و کسان خود را نداشتند و گاه سالها در زندان بسر می‌بردند و چشمشان به‌چهرهٔ آشنایی نمی‌افتاد. من پیش خود گفتم که لابد علامت روی کاغد سحر و جادو است و زندانیان نخواهند فهمید که چه‌میکنند و بعداً نیز چیزی بیادشان نخواهد مان.د در این هنگام اورسولا از میان در سرکشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خانم، شام حاضر است.» بعد ما را دید و متوحش شد و به من اشاره کرد که نزد او بروم. رفتم، پرسید که از گربه سخنی به‌میان آورده‌ایم یا نه. گفتم نه. خیالش راحت شد و خواهش کرد که چیزی نگوییم، چون اگر مارگت خانم بفهمد خیال می‌کند این گربه نحس است و کشیش خبر می‌کند و همهٔ قوای گربه را باطل می‌کند و دیگر فایده‌ای ازو عاید نمی‌گردد. بنابراین گفتم که چیزی نخواهم گفت و او راضی شد. بعد من خواستم با شیطان خداحافظی کنم اما شیطان حرف مرا قطع کرد و با لحن خیلی مودبانه‌ای – که حالا عین کلماتش در خاطرم نیست- خودش را برای شام وعده گرفت و مرا نیز دعوت کرد. البته مارگت بی‌اندازه ناراحت شد؛ زیرا تصور می‌کرد بقدر نصف خوراک یک مرغ بیمار هم غذا ندارند. اورسولا سخنان شیطان را شنید و بلافاصله وارد اطاق شد. پیدا بود که بهیچوجه راضی نیست. ابتدا از دیدن مارگت با آن چهرهٔ بشاش و گلگون متحیر شد و تحیر خودش را اظهار کرد: بعد به زبان بومی خود، که زبان بوهمی باشد، حرف زد و- اینطور که بعدأ فهمیدم- گفت:«خانم این یارو را دست یسرکنید، غذا بقدر کافی نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز مارگت لب به‌سخن نگشوده بود که شیطان شروع به‌حرف زدن کرد و جواب اورسولا را بهمان زبان خودش داد، و این امر او و خانمش را دچار تعجب کرد. شیطان گفت:«مگر شمارا چندی پیش توی جاده ندیدم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا ارباب».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ازاین موضوع خوشوقتم. چون شما مرا بیاد دارید.» بعد بطرف او رفت و در گوشش گفت:«بشما گفتم که این گربه خوش‌یمن است؛ ناراحت نباشید، خودش غذا را فراهم می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف لوح خاطر اورسولا را از هرگونه نگرانی پاک کرد و ازاین دارایی شادی عمیقی در چشمانش درخشید. ارزش گربه داشت بالا می‌رفت. اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که مارگت جوابی به شیطان بدهد. و اینکار را به‌بهترین نحوی انجام داد؛ یعنی راستی و درستی را که طبیعت و بود در پیش گرفت و گفت چیزی قابل تعارف کردن باشد در بساط ندارد، اما اگر میل داشته باشیم در غذای او سهیم شویم، قدممان روی چشم او خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شام را در آشپزخانه صرف کردیم و اورسولا سرمیز خدمت می‌کرد. یک ماهی کوچک توی ماهیتابه بود که برشته و اشتهاانگیز می‌نمود و پیدا بود که مارگت انتظار چنین غذای آبرومندی را نداشته است. اورسولا ماهی را آورد و مارگت آنرا بین من و یطان قسمت کرد و برای خودش نکشید، و آمد بگوید که امروز میل به‌غذا ندارم، اما حرفش را تمام نکرد. علتش این بود که دید یک ماهی دیگر در ماهیتابه هست. متعجب شد، اما چیزی نگفت. شاید می‌خواست بعد در اینخصوص از اورسولا سوآل کند. اما چیزهای عجیب دیگر هم بود. گوشت و شکار و شراب و میوه هم آمد – چیزهایی که این اواخر در آن خانه غریبه به‌شمار می‌آمد. مارگت اظهار تعجب نکرد، بلکه اکنون دیگر حتی قیافه‌اش نیز متعجب نمی‌نمود. البته این تأثیر وجود شیطان بود. شیطان مرتب حرف می‌زد و باعث سرگرمی می‌شد و وقت را با خوش‌رفتاری می‌گذاراند و هذچند بسیار دروغ گفت، ضرری از ناحیهٔ او متوجه کسی نمی‌شد، چون او فرشته بود و عقلش بیش از این نمی‌رسید. من اینقدر می‌دانستم که فرشتگان خطا را از صواب تشخیص نمی‌دهند، زیرا بیاد داشتم که در اینخصوص چه گفته بود. شیطان بناکرد به‌تعریف از اورسولا. طوری وانمود می‌کرد که نمی‌خواهد او بشنود، اما آنقدر بلند حرف می‌زد که او بشنود. گفت اورسولا زن خوبی است و امیدوارم روزی وسیله‌ای برانگیزم که او و عمویم بهم برسند. چیزی نگذشت که اورسولا مثل دخترها خودش را لوس کرد و بنا کرد به‌دور و بر شیطان پلکیدن و قروغمزه آمدن و لباس خود را صاف کردن و مانند مرغ پیر احمقی خود را آراستن، و در تمام این مدت چنین وانمود کرد که آنچه شیطان می‌گوید نمی‌شوند. من شرمنده شدم. چون این امر نشان می‌داد که ما انسانها همانیم که شیطان تصور می‌کرد – یعنی یک نژاد احمق و بازیگوش. شیطان گفت که عمویش مهمانیهای زیادی می‌دهد و اگر زن زیرک و باهوشی داشته باشد که به ضیافتهای او سروصورتی بدهد، شیرینی مجالس او دوچندان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت پرسید:«مگر عموی شما نجیب‌زاده نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان بابی‌اعتنایی گفت:«بعضی اشخاص حتی من‌باب تعارف اورا شاهزاده هم خطاب می‌کنند. اما خودش شخصاً آدم متعصبی نیست و عقیده دارد که محاسن و سجایای شخصی است که اصیل است، و اصل و نسب چیز قابل اهمیتی نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست من کنار صندلی آویخته بود. اگنس آمد و آنرا لیسید. این حرکت رازی را فاش کرد. من خواستم بگویم:«اشتباه شده، این گربه یک گربهٔ معمولی است. خواب موهای روی زبان او بطرف داخل است نه خارج؛» اما کلمات از دهانم بیرون نیامد، زیرا شیطان چنین نمی‌خواست. شیطان به‌من لبخند و من فهمیدم. وقتی که هوا تاریک شد، مارگت غذا و شراب و میوه توی سبد گذاشته شتابان روانهٔ زندان و شد و من و شیطان بطرف خانهٔ ما رفتیم. من داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که چه خوب بود بوی زندان را می‌دیدم. شیطان فکر مرا خواند و لحظهٔ بعد توی زندان بودیم. شیطان گفت که اکنون در شکنجه‌گاه هستیم. دستگاه شکستن اعضای بدن و وسایر آلات شکنجه در آن اطاق بود و یکی دو فانوس دودزده نیز بدیوار آویخته بود تا منظرهٔ اطاق را تیره و هراس‌انگیز سازد. چند نفر آنجا دیده می‌شدند که همان مأمورین شکنجه بودند، اما چون توجهی به‌ما نمی‌کردند. پیدا بود که ما در چشم آنها نامرئی هستیم. جوانی دست و پا بسته روی زمین خوابیده بود و شیطان گفت که این جوان مظنون به‌رفض و ارتداد است و مأمورین عذاب اکنون می‌خواهند ته‌توی قضیه را دربیاورند. از جوان خواستند که اتهام خود را اعتراف کند، اما او گفت نمی‌توانم، چون این اتهام حقیقت ندارد. بعد تراشه‌های چوب یکی پس از دیگری زیر ناخنهایش فرو کردند و او از شدت درد جیغ کشید. شیطان خم به ابرو نیاورد، ولی من تاب تحملش را نداشتم؛ ناچار از آن محل بیرون رفتیم. حالت ضعف و ناراحتی داشتم، اما هوای تازه حالم را بجا آورد و بطرف خانه براه افتادیم. من گفتم که عمل آن دژخیمان عمل حیوانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«نخیر، این عمل انسانی است. نباید با استعمال نابجای این کلمه به‌حیوانات اهانت کنی؛ حیوانات مستحق چنین توهینی نیستند.» و بهمین ترتیب صحبت را ادامه داد:«این اعمال برازندهٔ نژاد پست و حقیر شمااست که متصل دروغ می‌گیود و دعوی فضایلی می‌کند که از آنها بویی نبرده – و این فضایل را در حق حیوانات اشرف از خود که دارای این فضایل هستند، منکر می‌گردد. هیچ حیوانی هرگز مرتکب عمل بیرحمانه نمی‌شود. این عمل منحصر به کسانی است که«قوهٔ تمیز اخلاقی» دارند. حیوان وقتی هم که آزاری می‌رساند، در کمال معصومیت این کار را می‌کند. عمل او تباه نیست. برای آن آزار نمی‌رساند که بصرف آزاررساندن لذت میبرد. این کاری است که فقط از انسان سرمی‌زند. موجب و مسبب آنهم همان «قوهٔ تمیز اخلاقی» کذایی او است! قوه‌ای که وظیفه‌اش عبارتست از تمیز دادن بین صواب و خطا با داشتن این اختیار که هرکدام را خواست انتخاب کند. ولی می‌خواهنم بدانم انسان ازین قوه چه استفاده‌ای می‌کند؟ البته همیشه انتخاب بعمل می‌آورد، اما در هر ده مورد نه مورد خطارا انتخاب می‌کند اصولا خطا نمی‌بایست وجود داشته باشد. و اگر حس اخلاق نبود وجود خطا ممکن نبود. معذلک این انسان بقدری نفهم و کودن است که نمی‌تواند درک کند همین قوهٔ تمیز اخلاقی است که او را به‌سافل‌ترین درجهٔ موجودات زنده تنزل می‌دهد و مانند طوق لعنتی است که همیشه بگردن دارد. – تو حالت بهتر شد؟ پس بگذار یک چیزی نشانت بدهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۶ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظهٔ بعد در یک دهکدهٔ فرانسوی بودیم. از میان کارخانه‌ای گذشتیم که زن و مرد و بچه در میان خاک و خل و گرما و گرد و غبار درآن کار می‌کردند و عرق می‌ریختند و لباسهای ژنده بتن داشتند و سرکار خود چرت می‌زدند. زیرا و خسته و گرسنه و ضعیف و خواب‌آلود بودند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این نمونه‌ایست از قوهٔ تمیز اخلاقی. مالکین این کارخانه بسیار ثروتمند و مقدسند، ولیکن مردی که به‌این برادران و خواهران بیچارهٔ خود می‌پردازند فقط کفاف آنرا دارد که مانع مرگ آنها از فرط گرسنگی گردد. ساعت‌کار روزی چهارده ساعت است. زمستان و تابستان فرقی نمی‌کند: از شش صبح تا هشت شب. بزرگ و کوچک با یک چوب رانده می‌شوند. این کارگران بین کارخانه و بیغوله‌هایی که مسکن آنهاست پیاده می‌روند و می‌آیند. در فاصلهٔ آن چهارساعت می‌خوابند. چهار خانواده در میان گند و کثافت باور نکردنی دور یکدیگر کز می‌کنند و بیماری تو آنها می‌افتد آنها را مثل برگ خزان به‌خاک می‌اندازد. آیا این نگون‌بختان جنایتی مرتکب شده‌اند؟‌نه. پس چه کرده‌اند که اینطور باید قصاص پس دهند؟ هیچ. تنها گناهشان این است که از تخم و ترکهٔ نژاد احمق انسان هستند. توی آن زندان دیدی که با یکنفر چگونه رفتار می‌کنند؛ اکنون می‌بینی که با مردم معصوم و شایسته چگونه عمل می‌کنند. آیا این بیگناهان کثیف و بدبو حال و روزشان از آن مرتد بهتر است؟ والله نه. عذاب او در جور و ستمی که اینها می‌کشند ناچیز و بی‌اهمیت است. پس از آنکه ما از آنجا رفتیم آن جوان را خرد و خمیر و له و لورده کردند. اکنون مرده است و از دست نژاد گرانقدر و والاتبار بشر خلاص شده. اما این بردگان بدبهتی که اینجا هستند سالهاست که با مرگ تدریجی دست بگریبانند، و بعضی از آنها تا سالهای سال گریبانشان از چنگال زندگی ذها نخواهد شد. همان قوهٔ تمیز اخلاقی است که تفاوت بین صواب و خطا را به‌صاحب کارخانه می‌آموزد. نتیجه را خودت می‌توانی بفهمی. خودشان را از سگ بهتر می‌دانند. وای که نژاد بی‌منطق و نفهمی هستید! آنهم نژادی چنان حقیر و زبون که قابل بحث نیست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه شیطان لحن جدی خود را بکلی کنار گذاشت و با تمام قدرت خود ما را ببیاد مسخره گرفت. غروری را که ما از اعمال جنگجویانهٔ خود احساس می‌کنیم مسخره کرد، و قهرمانان عظیم‌الشأن و نامهای جاویدان و پادشاهان بزرگ و اشراف قدیم و تاریخ پرافتخار ما را تحقیر کرد و آنقدر خندید که هرکس می‌شنید از جا در می‌رفت. سرانجام کمی قیافهٔ جدی بخود گرفت و گفت:«اما از همهٔ اینها گذشته وضع شما چندان هم مضحک نیست. فرشته وقتی بیاد می‌آورد که عمرتان چقدر کوتاه و شکوه و جلالتان چقدر کودکانه و خودتان چقدر بی‌پایه هستید، یکنوع تأثر در خود احساس می‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دراین هنگام همه‌چیز از جلو چشم من ناپدید شد و فهمیدم که معنی این وضع چیست. لحظهٔ بعد داشتیم در دهکدهٔ خود قدم می‌زدیم و من از سرازیری دره سوسوی چراغهای مسافرخانهٔ «گوزن طلایی» را دیدم. در تاریکی صدای شادمانی شنیدم که فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آمده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این صدای زپی‌ولمه‌یر بود. احساس کرده بود که خونش بجوش آمده و حالش دیگرگون شده، بطوری‌که آن حال جز یک معنی نمی‌توانست داشته باشد، و با آنکه هوا تاریک بود و کسی را نمی‌دید، فهمیده بود که شیطان نزدیک اوست. زپی بطرف ما آمد و با هم قدم زدیم . زپی شادی خود را مثل آب روانی از خود بیرون می‌ریخت. همچون عاشقی بود که معشوقهٔ گمشده‌اش را یافته باشد. زپی پسرک زیرک و زبر و زرنگی بود و برخلاف من و نیکلاوس شور و حال داشت. ماجرای اسرارآمیزی که اخیراً در دهکده رخ داده بود – یعنی ناپدید شدن هانس‌اوپرت ولگرد ده- فکر و ذکر بخود مشغول داشته بود. زپی گفت مردم دارند رفته رفته دراین قضیه کنجکاو می‌شوند. نگفت داند نگران می‌شوند، بلکه گفت کنجکاو. این کلمه در این مورد هم صحیح بود و هم بقدر کافی شدت و قوت داشت. دو روز بود که هیچکس هانس را ندیده بود.&lt;br /&gt;
Hans oppert&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«از وقتی که آن عمل حیوانی ازو سر زد، دیگر هیچکس او را ندیده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان پرسید:«کدام عمل حیوانی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر او همیشه سگ خود را که سگ خوبی هم هست و یگانه دوست اوست و وفادار است و او را دوست می‌دارد، و آزارش بهیچکس نمی‌رسد کتک می‌زند. دو روز پیش باز بیخود و بیجهت، فقط محظ تفریح، حیوان را کتک می‌زد . حیوان داد و بیداد و عجز و التماس می‌کرد و من و تئودور هم ازش خواهش کردیم که سگ را نزند، اما او بما توپ و تشر زد و باز با تمام قدرتش سگ را بباد کتک گرفت و چنان ضربتی به‌او زد که یکی از چشمانش از کاسه بیرون افتاد. آنوقت به‌ما گفت:«بفرمائید. انشاءالله گه حالا دلتان خمک شده. اینست نتیجهٔ وساطتی که برای این سگ کردید.» حیوان بی‌عاطفه این را گفت و زد زیرخنده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای زپی از خشم و دلسوزی بلرزه افتاد. من حدس زدم که شیطان چه می‌خواهد بگوید، و شیطان همانرا که حدس زده بودم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باز آن کلمهٔ نابجا را برای آن رذل آسمان جل بکار برد! حیوانات اینکارها را نمی‌کنند. این اعمال فقط از انسان سر‌‌می‌زند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب در هر صورت عمل غیرانسانی بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، زپی، غیرانسانی نبود، بلکه انسانی بود. انسانی انسانی بود. خوب نیست با نسبت دادت چیزهایی که حیوانات یکسره از آنها پاک و مبرا هستند به‌آن حیوانات اهانت کند؛ آنهم اعمالی که در هیچ جهنم دره‌ای پیدا نمی‌شود جز در قلب بشر! هیچیک از حیوانات عالیتر به‌مرض موسوم به «قوهٔ تمیز اخلاقی» مبتلا نیستند زپی حرف دهنت را بفهم. این عبارات دروغ را دیگر بکار نبر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قیاس بالحن همیشگی‌اش شیطان قدری تند حرف می‌زد و من متأسف شدم که چرا قبلا به‌زپی نگفته بودم که در کلماتی که بکار می‌برد بیشتر دقت کند. حال و احساس او را می‌دانستم. میل نداشت شیطان را برنجاند. حاضر بود همهٔ کسان خود را برنجاند و خاطر شیطان را آزرده نسازد. سکوت ناراحتی حکمفرما شد؛ اما بزودی از آن حال خلاص شدیم، زیرا در این موقع آن سگ بیچاره پیدایش شد و در حالی که چشمش از کاسه بیرون آویخته بود یکراست بطرف شیطان رفت و لاحال زار ناله کرد. شیطان بهمان نحو جوابش را داد و پیدا بود که دارند به‌زبان سگی باهم حرف می‌زنند. ما در مهتاب روی علفها نشسته بودیم، چون در این موقع ابرها داشت پراکنده می‌شد. شیطان سگ را در دامن خود گذاشت و چشمش را سرجایش گذاشت و حیوان راحت شد و دم خود را تکان داد و دست شیطان را بوسید و قیافه تشکرآمیزی بخود گرفت و سپاسگذاری کرد. گرچه من کلمات او را نمی‌فهمیدم، ولی دانستم که دارد تشکر می‌کند. پس از آنکه قدری باهم حرف زدند، شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گوید که صاحبش مست بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم:«بله، مست بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یک ساعت بعد، از پرتگاه آنسوی چراگاه سقوط کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما آنجا را بلدیم، سه‌میل از اینجا فاصله دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این سگ مکرر به‌دهکده رفته و از مردم استدعا کرده که به‌آنجا بروند، اما مردم او را بیرون رانده‌اند و به حرفش گوش نداده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما اینرا بیاد داشتیم، اما نفهمیده بودیم که سگ چه می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقط می‌خواست شما را به‌کمک مردی که باو ستم کرده بود ببرد و جز این بفکر چیز دیگری نبود. در این مدت نه‌غذا خورده نه در پی غذا رفته. دوشب بالای سرصاحبش پاس داده. اکنون بگویید ببینم راجع به‌نژاد خودتان چه‌عقیده‌ای دارید؟ آیا همانطور که عقلای شما گفته‌اند ملکوت آسمان برای شما محفوظ و این سگ مطرود است؟ آیا نژاد شما می‌تواند به‌سرمایهٔ اخلاق و بزرگ‌‌منشی این سگ چیزی بیفزاید؟» آنگاه شیطان با سگ حرف زد. سگ باشوق و شادی از جاپرید و پیدا بود که آمادهٔ شنیدن فرمان و برای اجرای آن بی‌تاب است. «چند نفری پیدا کنید و همراه این سگ بروید – خودش شما را بالای نعش صاحبش برد. یک کشیش هم با خودتان ببرید تا مراسم مذهبی را بجا بیاورد، چون مرگ آن مرد نزدیک است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باگفتن آخرین کلمه شیطان ناپدید شد و ما پکر شدیم. رفتیم چند نفرا را باتفاق کشیش آدولف بردیم و موقع مرگ بالای سرآن مرد حاضر بودیم. جز آن سگ هیچکس از مرگ او متأثر نشد. سگ ندبه و زاری کرد همانجا اورا دفن کردیم؛ او را توی تابوت هم نگذاشتند، چون پولی در بساطش نبود و جز آن سگ دوستی نداشت. اگر یک ساعت زودتر رسیده بودیم، کشیش فرصتی پیدا می‌کرد که آن موجود بیچاره را به بهشت بفرستد، اما چون دیر رسیدیم آن بیچاره به‌جهنم واصل شد تا الی‌الابد در آتش بسوزد. خیلی جای تأسف بنظر می‌رسید که در دنیایی که اینهمه مردم وقت زیادی خود را نمی‌دانند چه کنند، یک ساعت وفت برای آدم بدبختی که آنقدر محتاج آن است، بدست نیامده باشد – آنهم ساعتی که بود و نبودش توفیر بین شادی ابدی و عذاب ابدی استو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این امر تصور و وحشت انگیزی از ارزش یک ساعت وقت را در نظر انسان مجسم می‌ساخت، و من پیش خود اندیشیدم که دیگر حتی یک لحظه را بدون احساس پشیمانی نخواهم توانست تلف کنم. زپی خیلی غمگین و افسرده شده بود و می‌گفت که آدم بهتر است سگ باشد و چنین خاطراتی را در دنبال نداشته باشد. آن سگ را با خود به خانه بردیم و برای خودمان نگه داشتیم. وقتی که به خانه می‌رفتیم فکر بسیار خوبی بخاطر زپی رسید، به‌طوری که همه مارا خوشحال کرد و حالمان را بهتر ساخت: گفت که این سگ مردی را که نسبت به لو ظلم کرده بخشیده است. خدا را چه دیدی، شاید اوهم این بخشایش را بدرگاه خود قبول کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته سپری شد؛ چون شیطان پیدایش نشد سخت گذشت. موضوع مهمی اتفاق نیافتاد، و ما بچه‌ها هم جرأت نمی‌کردیم بدیدن مارگت برویم، چون شبها مهتابی بود و اگر می‌خواستیم برویم احتمال داشت پدر و مادرمان بفهمند. لیکن یکی دوبار با اورسولا برخورد کردیم. در چمن آنسوی رودخانه گربه را برای هوا خوری آورده بود. ازو شنیدیم که اوضاع بر وفق مراد است. اورسولا لباسهای تروتمیزی پوشیده بود و سردماغ بنظر می‌رسید. روزی چهار گروش بی‌کم و کاست می‌رسید اما این مبلغ خرج غذا و مشروب و این قبیل چیزها نمی‌شد؛ چون خود گربه ترتیب این چیزها را می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت تنهایی و انزوای خود را رویهم رفته بهئبی تحمل می‌کرد و ازبرکت وجود ویلهم مایدلینگ خوش و خرم بود. هر روز یکی‌دو ساعت را در زندان نزد عمویش می‌گذارند، و آن پیرمرد را با مائده‌هایی که گربه می‌رساند چاق و فربه می‌ساخت. اما مارگت دلش می‌خواست دربارهٔ فیلیپ تراوم اطلاعات بیشتری بدست بیاورد. و امیدوار بود که من دوباره او را بدیدنش ببرم. خود اروسولا هم دلش برای تنگ شده بود و سوآلات زیادی را راجع به‌عموی فیلیپ از ما کرد. این امر بچه‌ها را به خنده انداخت، زیرا مهملاتی را که شیطان به اورسولاگفته بود برایشان نقل کرده بودم. اما چون زبان ما بسته بود، اورسولا از حرفهای ما قانع و راضی نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خبر مختری هم بما داد، بدین معنی که حالا چون پول و پله فراوان بود، پیشخدمتی برای کارهای خانه و فرمان‌ربری استخدام کرده بودند. اورسولا کوشید که این موضوع را ضمن صحبت بطور عادی و بعنوان یک امر معمولی و بدیهی عنوان کند. استخدام نوکر چنان باد توی آستینش انداخته بود و بقدری از آن بخود می‌بالید که بخوبی از وجناتش پیدا بود. تماشای خوشحالی نهانی پیر زن بیچاره از این شکوه و جلالی که بهم زده بودند، خیلی لذت داشت. اما وقتی که اسم پیشخدمت را شنیدیم، در عاقلانه بودن کار پیرزن شک کردیم؛ چون هرچند ما بچه‌ و غالباً بی‌فکر بودیم، اما بعض چیزها را خوب درک می‌کردیم. خانه شاگرد آنها گوتفریدنار{{نشان|۱۰}} بود که موجود کودن و خوبی بود و شخصاً ضرری نداشت، ولی وضعش مبهم و مشکوک بود و این امر بی‌علت هم نبود، چرا که کمتر از شش ماه پیش یک آفت اجتماعی در خانوادهٔ آنها افتاده بود:- مادر بزرگش را بعنوان جادوگر سوزانده بودند... وقتی که این قبیل بیماریها در خون خانواده‌ای رسوخ کند، معمولا با سوزاندن یکنفر تنها کار تمام نمی‌شود. و این ایام برای اورسولا و مارگت موقع مناسبی نبود که با عضو چنین خانواده‌ای ارتباط برقرار کنند؛ زیرا وحشت جادوگرکشی در سال گذشته به‌مرحله‌ای رسیده بود که هیچیک از معمرین ده نظیر آن‌را بخاطر نداشتند. تنها بردن اسم یک نفر جادوگر کافی بود که عقل از سر ما بپراند. البته علتش این‌بود که در سال‌های اخیر بیش از هردوره و زمانی انواع و اقسام جادوگران پیدا شده بودند. سابق فقط پیرزنان جادوگر می‌شدند، اما حالا در هر سن و سالی جادوگر پیدا می‌شد. حتی بچه‌های هشت نه‌ساله نیز جادوگر می‌شدند. وضع طوری شده بود که هر کسی ممکن بود از اقرباء و آشنایان شیطان از آب درآید – پیری و جوانی و زنی و مردی در این امر دخیل نبود. ما در ناحیهٔ کوچک خود کوشیده بودیم که نسل جادوگران را از زمین برداریم؛ اما عجب آنچه هرچه بیشتر از آنها می‌سوزاندیم، عدهٔ بیشتری جای آنها را می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار در یک مدرسهٔ دخترانه که فقط دو فرسنگ از دهکده فاصله داشت، آموزگاران مشاهده کردند که پشت یکی از دختران سرخ شده. همه بشدت ترسیدند چون پنداشتند که این علامت جای دست شیطان است. آن دختر ترسید و از آنها استدعا کرد که او را محکوم نکنند و گفت که این سرخی فقط جای گزیدگی کیک است. ولی البته نمی‌شد قضیه را بهمین‌جا خاتمه داد. همهٔ دخترها معاینه شدند و یازده نفر از آنها علامت شیطان را بوضوح تمام روی بدن خود داشتند. دیگران کمتر چنین بودند. هیأتی مامور رسیدگی باین قضیه گردید، اما دخترها فقط با گریهو زاری مادران خود را می‌طلبیدند و اعتراف نمی‌کردند. بعد یکایک آنها را در حبس مجرد و تاریک انداختند و ده شبانه روز فقط نان سیاه و آب به آنها دادند. دخترها پس از ده روز زرد و نزار شدند و چشمانشان خشکید و دیگر گریه نکردند، بلکه فقط می‌نشستند و زیرلب چیزی می‌گفتند و غذا نمی‌خوردند. بعد یکی از آنها اعتراف کرد و گفت که بارها سوار دستهٔ جارو شده و در هوا بپرواز درآمده‌اند و در مراسم روز بست جادوگران شرکت جسته‌اند و در یک جای سرد و بادگیر، بالای کوه‌ها، باچند صد نفر جادوگر دیگر پایکوبی و شرابخواری و هرزگی کرده‌اند و همه‌شان رفتار بسیار قبیح و زننده‌ای از خود نشان داده‌اند و به‌کشیشان ناسزاها گفته، نسبت به خدا بی‌حرمتی کرده، کلمات کفرآمیز بر زبان رانده‌اند. اینها مطالبی است که ان دختر گفت، البته نه به‌شکل نقل و روایت، چون نمی‌توانست جزئیات را بیاد بیاورد، مگر آنکه آنها را یکی پس از دیگری بیادش بیاورند. یادآوری را خود هیأت می‌کرد، زیرا اعضای آن می‌دانستند که درست چه سوآلهایی را باید مطرح کنند، چون صورت این سوآلها دو قرن پیش برای استفاده کسانی که از جادوگران بازجویی می‌کردند، روی کاغذ آمدده بود. می‌پرسیدند:«آیا فلان کار را کردی؟» و آن دختر همیشه می‌گفت:«بله.» خسته و از حال رفته بنظر می‌رسید و اعتنائی به امر بازجویی نشان نمی‌داد. درنتیجه، وقتی که آن ده دختر دیگر شنیدند که این یکی اعتراف کرده است، آنها نیز اعتراف کردند و به سوآلات جواب مثبت دادند. دست آخر همهٔ آنها را به تیر بستند و سوزاندند. البته این عمل صحیح و عادلانه بود و همهٔ مردم از اطراف و اکناف ده برای تماشای مراسم سوزاندن آنها آمدند. منهم رفتم، ولی دیدم که یکی از آنها همان دخترک ملوس و شیرین همبازی خودم است و درحالی که با زنجیر بسته شده خیلی رقت‌انگیز بنظر می‌رسد و مادرش شیون و زاری می‌کند و او را غرق بوسه می‌سازد و خود را بگردن او می‌آویزد و می‌گوید:«خدایا، خدایا، خداوند...» منظره از حد تحمل من وحشتناکتر بود. از آنجا دور شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی گه مادربزرگ گوتفرید را سوزاندند هوا سرد بود و سوز سختی می‌آمد. آن پیرزن متهم بود که سردردهای سخت را با مالش دادن سروگردن مریض – بقول خودش بوسیلهٔ انگشتانش، اما بطوری که همه می‌دانستند بکمک شیطان – معالجه کرده است. می‌خواستند به‌زور ازو اقرار بگیرند، اما پیرزن جلو آنها را گرفت و فوراً اعتراف کرد که قدرت او مستقیماً و بلاواسطه منبعث از شیطان است. این بود که قرار گذاشتند صبح روز بعد او را در میدان بازار دهکدهٔ ما بسوزانند. افسری که می‌بایست آتش را حاضر کند قبل از همه آنجا حاضر شد و آتش را آماده کرد؛ بعد پیرزن را آوردند. سربازها او را آنجا گذاشتند و برای آوردن یک جادور دیگر رفتند. خانوادهٔ پیرزن بااو نیامدند، چون اگر مردم بخشم می‌آمدند ممکن بود به‌آنها دشنام و ناسطا بگویند و حتی احتمال داشت آنها را سنگسار کنند. من رفتم و یک دانه سیب به‌	یرزن دادم. کنار آتش چندک زده خودرا گرم می‌کرد و انتظار می‌کشید. و دستهای پیر و ورچروکیشده‌اش از زور سرما کبود شده بود. پس از من یکنفر ناشناس آمد. مسافری بود که از آنجا عبور می‌کرد. بامهربانی باپیرزن حرف زد و چون دید غیراز من کسی آنجا نیست که حرفهایش را بشنود، از وضع یرزن اظهار تأسف کرد و گفت که آیا آنچه گفته‌ای راست است یا نه. پیرزن گفت نه. مسافر متعجب شد و تأسفش بیشتر گردید و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چرا اعتراف کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن گفت:«من پیرم، خیلی هم فقیرم. برای گذراندن زندگیم کار می‌کنم. چاره‌ای جز اعتراف نداشتم. اگر اعتراف نمی‌کردم، شاید مرا آزاد می‌کردند. اما این امر سبب بدبختی من می‌شد، چون هیچکس فراموش نمی‌کرد که من یک وقتی در مظان اتهام جادوگرسی واقع شده‌ام. بنابراین دیگر کار پیدا نمی‌کردم و هرجا می‌رفتم سگهایشان را بجانم می‌انداختند. چیزی هم نمی‌گذشت که از گرسنگی می‌مردم. همین آتش بهتر است، چون زود کار را تمام می‌کند. شما دونفر بامن مهربانی کردید، از شما ممنونم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن خودش را به‌آتش نزدیکتر کرد و دستهایش ا دراز کرد که گرم کند. دانه‌های برف آرام و بی‌صدا فرو می‌ریختند و روی موهای خاکستری پیرزن می‌نشست و آنرا سفید و سفیدتر می‌ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت داشت انبوه میشد. یک تخم مرغ پرواز کنان آمد و روی چشم پیرزن خورد و شکست و از صورتش سرازیر شد. ازاین موضوع خنده‌ای برخاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار من راجع به‌آن یازده دختر و پیرزن به‌شیطان گفتم، اما این موضوع او را متأثر نساخت، بلکه فقط گفت که نژاد بشر است و آنچه از نژاد بشر سربزند هائز اهمیت نیست. شیطان گفت:«من شاهد ساخته شدن بشر بوده‌ام. بشر از گل ساخته نشده بلکه از لجن ساخته شده، یاباری قسمتی ازو لجن است!» من فهمیدم که منظورش ازآن چیست. منظورش همان «قوهٔ تمیزه اخلاقی» بود. شیطان فکر مرا خواند. این فکر اورا بخنده انداخت. آنگاه گاونری را از توی چراگاه صدا کرد و آن را نوازش داد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بفرمائید – این گاو هرگز بچه‌ها را بزور گرسنگی و وحشت و تنهایی دیوانه نمی‌سازد و بعد آنها را بخاطر اعتراف کردن به گناهانی که هرگز اتفاق نیافتاده و آن‌را به‌دهنشان گذاشته‌اند، طعمه آتش نمی‌کند. هرگز قلب پیرزنان بیگناه و بیچارخ را نمی‌شکند و باعث نمی‌شود که از اعتماد به‌بنی‌نوع خود ترس و واهمه‌ای داشته باشد. دردم مرگ به‌آنها اهانت نمی‌کند؛ زیرا این حیوان به «قوهٔ تمیز اخلاقی» آلوده نیست، بلکه مانند فرشتگان است و گناه را نمی‌شناسد و هرگز مرتکب آن نمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند شیطان زیبا و دوست داشتنی بود، اما هروقت که می‌خواست می‌توانست بطرز بیرحمانه‌ای بدبزان و رنجاننده گردد؛ هروقت صحبت نوع بشر پیش می‌آمد، همینطور می‌شد. همیشه بشر را تحقیر می‌کرد و هرگز کلمه‌ای از روی لطف و عنایت در حق او برزبان نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری داشتم می‌گفتم که ما بچه‌ها عقیده داشتیم حالا موقع مناسبی نیست که اورسولا یکی از افراد خانوادهٔ نار را در خانهٔ خود استخدام کند، و حق هم داشتیم. وقتی که مردم از قضیه اطلاع یافتند، البته خشمناک شدند. بعلاوه در جایی که مارگت و اورسولا نان بخور و نمیر خود را نداشتند، نان یک سر نانخور دیگر را از کجا می‌آورند؟ این چیزی بود که مردم می‌خواستند بدانند؛ و برای اینکه ته و توی قضیه را درآورند، دیگر از گوتفرید احتراز نکردند، بلکه بنای معاشرت با او را گذاشتند و سرصحبت را با او باز کردند. گوتفرید هم چون گمان ضرری در این امر نمی‌برد خوشش آمد و این بود که او هم چفت و بست دهنش را شل کرد. و شعورش نیز از گاو بیشتر نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت:«پول را می‌گویید؟ توی دستگاهشان پول فراوان دارند. علاوه بر خورد و خوراکم هفته‌ای دوگروش به‌من می‌دهند. ایرنا بشما بگویم که نانشان توی روغن است. حتی خود شاهزاده هم نمی‌تواند سفره‌ای رنگین‌تر از آنها داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح یک روز یک‌شنبه، هنگامی که کشیش آدولف از مراسم نماز بازمی‌گشت، ستاره‌شناس این سخن شگفت انگیز را به اطلاع او رساند. کشیش بشدت متعحب شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باید در این امر تحقیق شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی گفت که اساس قضیه را لابد جادو و جنبل تشکیل می‌دهد، و به‌مردم ده گفت که روابط خود  را با مارگت و اورسولا بطور مصلحتی و محرمانه تجدید کنند و چهار چشمی مواظب آنها باشند، توصیه کرد که قصد و غرض خود را مخفی نگهدارند و سوءظن آنها را برنیانگیزند. مردم ده ابتدا از رفتن به چنین خانهٔ وحشتناکی اکره داشتند؛ اما کشیش گفت در مدتی که در خانه هستید تحت حفاظ و حمایت من خواهید بود و هیچ چشم زخمی به‌شما نخواهد رسید، خاصه اگر قدری از آب مقدس باخود ببرید و زنار و خاجتان را دم دست داشته باشید. این سخن آنها را قانع و به‌رفتن راضی ساخت. حقد و حسد، اشخاص پست و بدطینت را برفتن مشتاق نیز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین ترتیب باز پای مهمان و مصاحب به خانهٔ مارگت بیچاره باز شد. مارگت خیلی هم از این امر راضی و خوشحا گردید. آخر او نیز مانند سایر مردم بود؛ یعنی بشر بود و از مال و منال دنیوی خود شاد می شد و بدش نمی‌آمد که یک قدری هم آنها را برخ مردم بکشد، و مانند هر بشری از اینکه دوستان و سلیر مردم ده بار دیگر از سر لطف نظری به‌او می‌انداختند و برویش لبخند می‌زدند خوشحال و ممنون می‌شد؛ زیرا در میان سختیها و محنتهای زندگی، بریدن از در و همسایه و دوست و آشنا و بسر بردن در تحقیر و تنهایی شاید از همه چیز بدتر باشد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موانع مرتفع شده بود و ما اکنون می‌توانستیم به‌خانهٔ مارگت برویم، و چه خودمان و چه پدر و مادرانمان هر روز به‌خانهٔ مارگت سری می‌زدیم. گربه زحمت فراوان می‌کشید. بهترین نوع همهٔ چیزها را برای مهمانها حاضر می‌کرد، آنهم به‌مقدار زیاد، و در میان آنها چه بسا غذاها و شرابهایی که مهمانها بعمر خود لب نزده بودند و حتی وصف آنها را از زبان نوکرهای شاهزاده هم نشنیده بودند. ظروف سفره هم خیلی عالیتر از معمول بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی مارگت ناراحت می‌شد و اورسولا را تا حد بیچاره‌کننده‌ای سوآل پیچ می‌کرد. اما اورسولا محکم می‌ایستاد و فقط می‌گفت که خدا می‌رساند و کلمه‌ای دربارهٔ گربه بر زبان نمی‌آورد. مارگت می‌دانست از جانب خدا هیچ چیزی محال نیست، ولی نمی‌توانست این شک را بدل خود راه ندهد که نکند این چیزها از جانب خدا نباشد‍! منتهی می‌ترسید این مطلب را برزبان بیاورد، مبادا فاجعه‌ای پیش بیاید. فکر جادوگری هم از خاطرش گذشت، اما آنرا طرد کرد، زیرا این موضوع مربوط به قبل از آمدن گوتفرید به‌خانهٔ آنها بود و می‌دانست که اورسولا زنی متدین و بدشت از جادوگران متنفر است. هنگامی که گوتفرید آمد دیگر خدا جای پای خود را کاملا قرص و محکم کرده بود و هرگونه شکر و امتنانی از بابت این نعمت‌ها بحساب او گذاشته می‌شد. گربه سروصدایی راه نمی‌انداخت، بلکه آرام و بی‌صدا بکار خود ادامه می‌داد و هر قدر تجربه‌اش بیشتر می‌شد بر معجزات و کارمات خود می‌افزود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر اجتماعی، چه بزرگ و کوچک، همیشه تعداد قابل ملاحظه‌ای از مردم پیدا می‌شوند که ذاتاً خبیث و وقیح نیستند و هرگز دست بکار قساوت آمیز نمی‌زنند، مگر وقتی که ترس بر آنها‌ها مستولی گردد، یا خطر بزرگی منافع شخصی‌شان را تهدید کند، با چیزی از این قبیل در آنها مؤثر واقع شود. دهکدهٔ ازل‌دروف نیز بسهم خود ازین قبیل مردم داشت و بطور عادی اثر خوب و ملایم آنها در امور ده محسوس بود، ولیکن زمانی که مورد بحث ما است، بمناسبت وحشت حادو که برزمین و زمان سایه افکنده بود، دیگر زمان عادی محسوب نمی‌شد. بنابراین دیگر در میان همین گروه مردم نیز چندان قلب رحیم و مهربانی که قابل ذکر باشد باقی نمانده بود. همهٔ مردم از وضع عجیب و غیرقابل توجیهی که در خانهٔ مارگت برقرار بود دچار وحشت شده بودند و سک نداشتند که ریشهٔ این قضیه از جادو و جنبل آب می‌خورد و رعب و هراس عقل از سر آنها پرانده بود. از طرفی البته کسانی هم بودند که بمناسبت خطری که بتدریج دوروبر مارگت و اروسولا گرد می‌آمد دلشان بحال آنها می‌سوخت، ولی طبعاً  این مطلب را برزبان نمی‌آوردند، چه دور از حزم و احتیاط بود. در نتیجه دیگران هرچه دلشان می‌خواست می‌گفتند و هیچکس نبود آن دختر نادان و پیزن احمق را نصیحتی بکند و بآنها تذکر بدهد که رفتار و کردار خود را اصلاخ کنند. ما بچه‌ها می‌خواستیم آنها را از خطر مطلع سازیم، اما وقتی که نوبت بستن زنگوله به‌گردن گربه رسید همه‌مان از ترس زده شدیم. دیدیم درجایی که بیم آن می‌رود که دردسر برایمان درست بشود دل و جرأت اینکار را نداریم. البته هیچیک از ما این ضعف روحی را اعتراف نکردیم، بلکه عیناً همان کاری را کردیم که سایر مردم می‌کنند، یعنی لای قضیه را درز گرفتیم و سخن از مطالب دیگر بمیان آوردیم. من فهمیدم که همهٔ ما پستی و دنائت خود را احساس می‌کنیم، چون همراه با یک مشت جاسوس و دغل خوراک مارگت را می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و مانند دیگران با اون خوش و بش می‌کردیم و در حالی که خود را سرزنش می‌کردیم، می‌دیدیم که آن دختر چقدر احمق‌وار خوش و خرم است، و معذلک هرگز کلمه‌ای که او را متوجه خطر سازد بر زبان نمی‌آوردیم. و مارگت حقیقتاً هم خوش و خرم بود و مانند شاهزاده خانمها کبر و غرور می‌فروخت و از اینکه مجدداً دوست و آشنا پیدا کرده است از بخت خود راضی می‌نمود. و در تمام این مدت، مردم مدام و متصل چهارچشمی او را می‌پائیدند و آنچه می‌دیدند مو به مو برای کشیش آدولف نقل می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش آدولف از این وضع سر در نمی‌آورد، بالاخره یک جادوگری می‌بایست در آن خانه باشد، اما آن جادوگر که بود؟ نه‌دیده شده که مارگت دست به‌اعمال سحر و جادو بزند، و نه اورسولا و نه حتی گوتفرید. معهذا خوراک و شراب آنها هرگز کم و کسر نداشت و ممکن نبود که یکنفر مهمان چیزی بخواهد و برایش حاضر نشود. البته اینگوه چشم بندیها برای جادوگران و ساحران امر عادی بود – قضیه از این لحاظ تازگی نداشت؛ چیزی که بود انچام دادن این قبیل کارها بدون خواندن اوراد و اذکار و حتی بدون وقوع رعد و برق و زلزله و ظهور هیاکل و اشباح غریب و این چیزها، تازه و غریب و کاملا غیرعادی بود. در کتب و اخبار چنین چیزی اصلا نیامده بود. چیزهای جادویی همیشه غیرواقعی است. طلای جادویی، در محلی که از سحر و جادو اک باشد تبدیل به خاک می‌گردد و غذا دود می‌شود و بهوا می‌رود. حال آنکه در مورد حاضر این محل کارگر نبود. جاسوسان نمونه‌هایی با خود می‌آوردند: کشیش آدولف روی آنها دعای باطل السحر می‌خواند و فایده نمی‌کرد؛ بلکه درست و بقاعده باقی می‌ماند و فقط و فقط دستخوش فساد طبیعی می‌شد و برای فاسد شدن نیز همان زمان عادی را لازم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف نه فقط متحیر، بلکه متغیر نیز شده بود؛ زیرا این شواهد او را – پیش خودش- تقریباً مطمئن و متقاعد می‌ساخت که در این قضیه جادو و جنبلی در کار نیست. برای معلوم ساختن این موضوع راهی وجود داشت: اگر این مال و نعمت فراوان از خارج به‌آن خانه آورده نمی‌شد، بلکه در خود خانه فراهم می‌آمد، در آن صورت محرز و مسلم می‌گردید که کار کار سحر و جادو است ولاغیر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱}}Eseldorf&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۲}}Marget&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۳}}Wilhelm Meidling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Nikolaus bauman&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۵}}Seppi wohlmeyer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۶}}Theodor fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۷}}Philip traum&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۸}}دوکات واحد پول&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۹}}Ursula&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱۰}}Gottfrued Narr&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=32017</id>
		<title>بیگانه‌ئی در دهکده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=32017"/>
		<updated>2012-07-13T21:48:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تایپ تا ابتدای بخش۶&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P064.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P065.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P066.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P067.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P068.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مارک تواین]]&lt;br /&gt;
[[رده:نجف دریابندری]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک تواین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; نویسندهٔ امریکائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نجف دریابندری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرها از: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضا ممیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال ۱۵۹۰ بود. جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطی هنوز در آن سرزمین ادامه داشت و آنطور که معلوم می‌شد خیال داشت تا ابدالدهر نیز ادامه یابد. بعضی حتی عقربهٔ زمان را قرنها به عقب برمی‌گرداندند؛ می‌گفتند که اگر وضع فکری و روحی مردم را ملاک قضاوت قرار دهیم اطریش هنوز در «عصر اعتقاد» زیست می‌کند. البته غرض از این سخن تعریف بود نه بدگویی، و مردم نیز این گفته را همانطور که منظور آنها بود تلقی می‌کردند و همهٔ ما از این تعریف به خود می‌بالیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، هرچند پسربچه‌ای بیش نبودم، این موضوع و همچنین لذتی را که از آن می‌بردم خوب به یاد می‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، اطریش فرسنگها دور از جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکدهٔ ما نیز چون در قلب اطریش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر می‌برد. این دهکده در جای پرت و خلوتی که هیچ خبری از دنیا و مافیها سکوت تپه‌ها و جنگلهای اطراف آن را به هم نمی‌زد، با رضایت خاطر و خرسندی تمام و در صلح و صفای محض مشغول چرت زدن بود. رودخانهٔ آرامی از جلو آن می‌گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتیها و قایقها مزین بود. پشت آن سربالایی پردرختی بود که تا پای پرتگاه بلندی ادامه می‌یافت. بر فراز آن پرتگاه قلعهٔ بزرگی چهره درهم کشیده بود که برج و باروهای طویل آن گویی زرهی از شاخ و برگ مو، به تن داشتند. آن سوی رودخانه، یک فرسنگ به طرف چپ، تپه‌های پرفراز و نشیب پوشیده از جنگل قرار داشت. تنگه‌های پرپیچ و خمی که هرگز نور آفتاب بدانجا نفوذ نمی‌کرد، این تپه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد. در طرف راست پرتگاهی بود مشرف بر رودخانه و بین این پرتگاه و تپه‌ساری که هم اکنون گفتیم، جلگهٔ وسیعی واقع بود که در آن، جابه‌جا، خانه‌های محقری لابلای باغهای میوه و درختهای سایه‌دار خود را جا کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این ناحیه و تا فرسنگها اطراف آن ملک آباء و اجدادی شاهزاده‌ای بود که نوکرانش همیشه قلعهٔ او را به بهترین وجهی مهیای اقامت نگهداری می‌کردند؛ اما نه خود شاهزاده و نه خانواده‌اش بیش از پنج سال یک بار سری به آن قلعه نمی‌زدند. لیکن هرگاه پیدایشان می‌شد مثل این بود که مالک‌الرقاب سراسر ملک جهان نزول اجلال فرموده و همهٔ شکوه و جلال ممالک تحت فرمانش را با خود آورده است. و هنگامی که شاهزاده و کسانش آنجا را ترک می‌گفتند، پشت سرشان چنان سکوت و آرامشی برقرار می‌شد که گویی پس از یک شب عیش و نوش خواب عمیقی به آن سرزمین دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهکدهٔ ازل‌دورف{{نشان|۱}} برای بچه‌ها بهشت بود. درس و مکتب زیاد مزاحم اوقات ما نمی‌شد. هدف عمده از تربیت ما این بود که مسیحیان خوبی بار بیاییم و بیش از هر چیز به حضرت مریم و کلیسا و قدیسین حرمت بگذاریم. از اینها که بگذریم دیگر کسی از ما نمی‌خواست که چندان چیزی بدانیم. و حقیقت اینکه اجازه‌اش را هم نداشتیم. علم و دانش به مزاج مردم عوام سازگار نبود و ممکن بود آنها را از نصیب و قسمت خداوندی ناراضی سازد، و خداوند هم کسی نبود که نارضائی از مشیت خود را تحمل کند. ما دو کشیش داشتیم یکی از این دو، یعنی پدر روحانی آدولف، کشیش بسیار مؤمن و مقدس و زحمت‌کشی بود که مردم خیلی ملاحظه‌اش را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در گذشته کشیش‌هایی هم وجود داشته‌اند که از پاره‌ای جهات از کشیش آدولف بهتر بوده‌اند، اما در جامعهٔ ما هرگز کشیشی وجود نداشته که عزت و احترامش بیش از او بوده باشد. علت این بود که این کشیش مطلقاً ترس و باکی از شیطان نداشت. در میان مسیحیانی که من تا کنون دیده‌ام، او تنها فردی بود که آنچه گفتم در حقش صدق می‌کرد. به همین جهت مردم ازو وحشت داشتند؛ زیرا می‌پنداشتند که این آدم باید یک چیز خارق‌العاده داشته باشد، وگرنه نمی‌توانست این‌قدر جسور و به اعمال خود مطمئن باشد. مردم همه با شیطان سخت مخالف بودند، اما نام او را به‌احترام می‌بردند، و با سبکی و جسارت ازو یاد نمی‌کردند؛ حال آنکه کشیش آدولف شیوه‌اش بکلی با دیگران متفاوت بود. او هر دشنام و ناسزایی که بر زبانش جاری می‌شد به شیطان نثار می‌کرد و از شنیدن آن لرزه بر اندام مردم می‌افتاد. حتی غالباً اتفاق می‌افتاد که او با خشم و ریشخند از شیطان اسم می‌برد. در این طور مواقع، مردم بر سینهٔ خود صلیب می‌کشیدند و به سرعت ازو دور می‌شدند، مبادا واقعهٔ ترسناکی رخ نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف بارها واقعاً با خود شیطان روبرو شده و با او دست و پنجه نرم کرده بود. یعنی اینطور شایع بود. خود پدر روحانی چنین می‌گفت. او هرگز این قبیل اتفاقات را که برایش پیش می‌آمد پنهان نمی‌داشت، بلکه فوراً برای مردم نقل می‌کرد. برای صحت قول او هم لااقل در یک مورد دلیل وجود داشت؛ زیرا در آن مورد وی با دشمن حرفش شده و بطریش را به سوی او پرتاب کرده بود؛ و روی دیوار اطاق کارش لکهٔ سرخ‌رنگی وجود داشت که در آنجا بطری به دیوار اصابت کرده و شکسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن کسی که بیشتر دوستش می‌داشتیم و دلمان برایش می‌سوخت پدر روحانی پطر بود. بعضی او را متهم می‌کردند که ضمن صحبت با این و آن گفته است که خدا خیر محض است و سرانجام راهی برای نجات فرزندان مستمندش که همان ابناء بشر باشند، پیدا خواهد کرد. البته این حرف، حرف بسیار وحشتناکی بود، اما هیچ دلیل قاطعی وجود نداشت که کشیش پطر چنین حرفی زده باشد؛ چنین سخنی ازو انتظار هم نمی‌رفت، چون او همیشه آدم خوب و مهربان و راستگویی بود. اتهامش این نبود که این حرف را پشت میز خطابه، جایی که همه می‌توانستند بشنوند، زده است؛ بلکه می‌گفتند بیرون از محیط کلیسا ضمن صحبت از دهانش پریده است، و البته جعل این موضوع از ناحیهٔ دشمنان کار سهل و ساده‌ای بود. کشیش پطر یک دشمن داشت که خیلی نیرومند بود. این دشمن همان ستاره‌شناسی بود که در برج ویرانهٔ قدیمی بالای دره زندگی می‌کرد و شب‌ها به مطالعهٔ و رصد ستارگان می‌پرداخت. همه می‌دانستند که او می‌تواند جنگ و قحطی را پیشگویی کند. هرچند این کار چندان دشوار هم نبود، چون همیشه در یک گوشهٔ دنیا جنگ و قحطی وجود داشت. اما این ستاره‌شناس در عین حال می‌توانست از روی حرکات کواکب زندگانی اشخاص را در کتاب بزرگی که داشت بخواند و اموال گمشده را پیدا کند و غیر از کشیش پطر همهٔ مردم دهکده ازو حساب می‌بردند. هنگامی که ستاره‌شناس با کلاه بوقی دراز و جبهٔ گشادی که به نقش ستارگان مزین بود، کتاب بزرگش را زیر بغل و عصایی را که می‌گفتند قدرت جادویی دارد در دست گرفته در کوچه‌های دهکده ظاهر می‌شد، حتی کشیش آدولف نیز درست و حسابی به او احترام می‌گذاشت. می‌گفتند که خود اسقف هم گاهی به حرفهای ستاره‌شناس گوش می‌دهد، زیرا این آدم علاوه بر مطالعهٔ کواکب و پیشگویی به تدین و تقدس هم تظاهر بسیار می‌کرد و البته این امر در اسقف خیلی مؤثر می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش پطر برای ستاره‌شناس تره هم خرد نمی‌کرد، بلکه او را علناً به عنوان یک نفر کلاش کلاهبردار محکوم می‌ساخت. می‌گفت که این آدم حقه‌بازی است که هیچ نوع علم و دانشی که به پشیزی بیرزد در چنته ندارد و جز قوای یک انسان عادی - و حتی پست - هیچ قوه‌ای در ید اختیارش نیست. این امر طبعاً باعث می‌شد که ستاره‌شناس از پدر روحانی پطر متنفر و خواهان خانه خرابی او باشد. و ما همه بر این عقیده بودیم که جاعل آن حرف کذایی از قول کشیش پطر همین ستاره‌شناس بوده و نیز همو آنرا به گوش اسقف رسانده است. گفته بودند که کشیش پطر این حرف را به برادرزاده‌اش مارگت{{نشان|۲}} زده است؛ و هرچند مارگت منکر شد و از پیشگاه اسقف استدعا کرد که گفته ستاره‌شناس را باور نکند و عمویش را از ورطهٔ فقر و رسوایی نجات دهد، معهذا اسقف حاضر به قبول او نشد، و کشیش پطر را مدت نامحدودی از منصبش معلق ساخت. چیزی که بود، دیگر به صرف شهادت یک نفر تک و تنها او را تکفیر نکرد. اکنون دو سال بود که پدر روحانی پطر از منصب خود منفصل شده و کشیش آدولف جای او را گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سالها بر آن کشیش پیر و مارگت سخت گذشته بود. آنها سابقاً مورد علاقهٔ خاص مردم بودند، ولی البته از وقتی که مورد غضب اسقف واقع شدند، وضع جور دیگر شد. بسیاری از دوستان بکلی از آنها بریدند و مابقی به سردی و دوری گراییدند. وقتی گرفتاری پیش آمد مارگت دختر هیجده سالهٔ زیبایی بود و زیباترین صورت را در دهکده داشت و از همه عاقلتر و فهمیده‌تر بود. مارگت نواختن چنگ را تعلیم می‌داد و خرج لباس و پول توی جیبش را به کوشش خودش درمی‌آورد. اما پس از تغییر وضع شاگردانش یکایک پراکنده شدند؛ وقتی که مجالس رقص و مهمانی در میان جوانان دهکده بر پا می‌گردید مارگت فراموش می‌شد. جوانان دیگر از رفتن به خانهٔ او خودداری کردند. جز ویلهلم مایدلینگ{{نشان|۳}} کسی به دیدن او نمی‌رفت، که او را هم می‌شد نادیده گرفت. مارگت و عمویش در فراموشی و بدنامی غمزده و تنها و بیکس شده بودند و نور خورشید از زندگانی آنان رخت بربسته بود. در تمام مدت این دو سال وضع روز به روز بدتر شد. لباسشان کهنه و دستشان خالی و تهیهٔ یک لقمه نان برایشان هرچه دشوارتر شد. اکنون دیگر کارد به استخوان رسیده بود. سلیمان اسحق تمام مبلغی را که حاضر بود روی خانهٔ کشیش پطر بگذارد به آنها قرض داده و اعلام کرده بود که فردا خانه را از آنها خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌تا از ما بچه‌ها همیشه باهم بودیم و چون از همان ابتدا همدیگر را دوست می‌داشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاوس بامن{{نشان|۴}} بود، پسر رئیس محکمهٔ محلی؛ دیگری زپی ولمه‌یر{{نشان|۵}} پسر صاحب مسافرخانهٔ بزرگ ده بنام «گوزن طلایی» که درختهای باغ زیبای آن تالب رودخانه دامن می‌گستردند و قایق تفریحی کرایه‌ای داشت؛ و نفر سوم هم‌من بودم که نامم تئودورفیشر{{نشان|۶}} است و پسر ارگ زن کلیسا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم در عین حال رهبر نوازندگان دهکده، معلوم ویولون، آهنگساز، تحصیلدار مالیات ده، خادم کلیسا و رویهمرفته یکی از افراد مفید دهکده بود که عموم مردم به‌او احترام می‌گذاشتند. ما بچه‌ها تپه‌ها و جنگل‌های اطراف ده را همانطور که پرندگان می‌شناختند بلد بودیم، زیرا اوقات فراغت را به‌گردش در میان تپه‌ساران و جنگل‌ها می‌گذراندیم یالااقل هرگاه مشغول شنا یاقایقرانی یاماهیگیری یاطاس ریختن یاسرسرک بازی در سراشیبی تپه نبودیم به‌اینکار می‌پرداختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعلاوه مجاز بودیم که در باغ قلعهٔ شاهزاده گردش کنیم، در صورتی که هیچکس دیگر چنین اجازه‌ای نداشت. علت این بود که مستخدم پیر قلعه، یعنی فلیکس برانت(felix brandt) مارا دوست می‌داشت و ما شب‌ها غالباً به‌باغ‌قلعه می‌رفتیم و پای صحبت آن پیرمرد می‌نشستیم. پیرمرد دربارهٔ زمان قدیم و‌ عجایب وغرایب صحبت می‌کرد وما بااو چپق می‌کشیدیم(خود او چپق کشیدن را به‌ما یاد داده بود) و قهوه می‌نوشیدیم؛ چون او به‌جنگ رفته ودر محاصرهٔ شهر وین شرکت کرده بود و همانجا، هنگامی که ترک‌ها شکست خورده بیرون رانده شدند، درمیان غنائمی که بدست آمد چندین گونی قهوه بود و اسرای ترک اسم وخواص آن‌را گفتند و شرح دادند که چگونه می‌توان مشروب مطبوعی ازآن تهیه کرد؛ و اکنون دیگر آن پیرمرد همیشه قهوه داشت؛ هم برای آنکه خودش بنوشد، و هم‌آنکه مردم بی‌اطلاع را متعجب و متحیر سازد. وقتی که هوا طوفانی می‌شد او شب مارا ‌نزد خود نگه می‌داشت و هنگامی که بیرون برق می‌درخشید و رعد می‌غرید او دربارهٔ ارواح واشباح و انواع سرگذشت‌های هراس انگیز وجنگ وجنایت وبریدن دست‌و‌پا و این قبیل چیزها برای ما سخن می‌گفت و محیط درون اطاق‌را جای خوش و مطبوعی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس برانت‌این سرگذشت‌هارا بیشتر از تجربهٔ‌ شخص خودش برای مانقل می‌کرد. او درعهد خود ارواح واجنه وجادوگران بسیاری دیده بود و یکبار نیمه شب در طوفانی سهمگین در کوهستان‌ها گمشده بود و در روشنایی برق شکارچی وحشی بنظرش آمده بود که‌بااشباح سگان خود اورا تعقیب می‌کند. یکبار نیز بختک را دیده بود و چندین بار باخفاش بزرگی برخورد کرده بود که خون مردم را وقت خواب از رگ گلویشان می‌مکد و بابال‌های خود آن‌ها را باد میزند تا همچنان در خواب بمانند و بالاخره بمیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس به‌ما دل می‌داد که از چیزهای خارق‌العاده از قبیل اشباح و ارواح نترسیم. می‌گفت این‌ها آزارشان به‌کسی نمی‌رسد بلکه فقط برای خودشان گردش می‌کنند، چون تنها و دلتنگ هستند و درپی محبت می‌گردند. ماهم بموقع خود فهمیدیم که نباید بترسیم و حتی شب‌ها با او به یکی از زیر زمین‌های قلعه که‌‌پاتوق ارواح بود می‌رفتیم، اما روح فقط یکبار ظاهر شد، آنهم بطوری کخ بدشواری دیده می‌شد عبور کرد و بیصدا از میان هوا گذشت و ناپدید گردید و مالرزه‌ای براندام خود احساس نکردیم، چون فلیکس خیلی خوب به‌ما درس جرات و جسارت داده بود. او می‌گفت که این روح گاهی بسراغ من می‌آید وب کشیدن دست سرد ومرطوب خود روی‌صورت من از خواب بیدارم می‌کند، اما هیچ صدمه‌ای نمی‌رساند بلکه فقط جویای توجه و همدردی است. اما از همه عجیبتر این بود که او فرشته نیز دیده بود-آنهم فرشتهٔ واقعی- و باآنها حرف هم زده بود. میگفت فرشته‌ها بال ندارند و لباس می‌پوشند و طرز حرف‌زدن و رفتارشان عیناً مانند اشخاص عادی است و اگر کارهای عجیبی که از دست آدمیزاد ساخته نیست نمی‌کردند کسی نمی‌توانستند آنهارا بشناسد. بعلاوه آنها حین صحت کردن ناگهان ناپدید می‌شوند و اینهم کاری است که از هیچ بنی‌آدمی ساخته نیست. پیرمرد می‌گفت که فرشتگاه خوش صحبت و بشاشند و مانند ارواح افسرده و غمگین نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ماه مه، پی از آنکه شب ازاین قبیل حرفها زده بودیم، ازخواب برخاستیم و بافلیکس برانت ناشتایی خوردیم و بعداز قصر سرازیر شدیم و از روی پل گذشتیم و به‌تپه‌ساران طرف چپ رفتیم و به قلهٔ تپه‌ای که یکی از نقاط دلخواه ما بود رسیدیم و در آنجا در سایهٔ درختان روی سبزه‌ها دراز کشیدیم تاخستگی در کنیم و چپق بکشیم و دربارهٔ عجایب و غرایب دنیا صحبت کنیم، زیرا این چیزها هنوز در خاطرمان زنده بودند و ذهن مارا بخود مشغول داشتند. اما نتوانستیم چپقمان را چاق کنیم، چون سنگ چخماق و قطعه فولادمان را جاگذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی نگذشت که پسربچه‌ای آسته بسوی ما آمد و نشست و با لحن دوستانه‌ای شروع به صحبت کرد – گویی با ما آشنایی داشت. ولیکن ما جوابش را ندادیم، چون او آدم غریبه بود وما عادت نداشتیم باغریبه حرف بزنیم وازو خجالت می‌کشیدیم. او لباس نو و خوبی بتن داشت و خوشگل بود و چهرهٔ گیرا و صدای خوشایندی داشت و آرام و فارغ‌البال بنظر می‌رسید و برخلاف بچه‌های دیگر خودش‌را جمع نمی‌کرد و نگران نبود. ماهم می‌خواستیم لااو دوست بشویم. ولی نمی‌دانستیم چگونه شروع کنیم. بعد من به‌فکر چپق افتادم و پیش خودم گفتم که اگر آنرا به او تعارف کنم، آیا نشانی از محبت تلقی خواهد کرد یا نه؟ - ولی بیاد آوردم که آتش نداریم و درنتیجه متأسف وبور شدم. اما او سرش را بلند کرد و بانگاه روشن و خرسندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آتش می‌خواهید؟ اینکه چیزی نیست. من تهیه می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من طوری یکه خوردم که یارای حرف زدن نداشتم؛ چون حرفی از دهان من برنیامده بود. او چپق را برداشت و به‌آن فوت کرد و توتون چپق گرفت و سرخ شد و حلقه های دود آبی رنگ زآن بهوا برخاست. مااز جا پریدیم و می‌خواستیم پابه‌فرار بگذاریم، اما چون او باالتماس از ما خواهش کرد که نرویم و به‌ما قول داد که صدمه‌ای نخواهد رساند، بلکه فقط می‌خواهد با ما دوست شود و به دنبال همصحبتی می‌گردد، این بود که ما باز ایستادیم و چون حس کنجکاوی و اعجابمان تحریک شده بود می‌خواستیم برگردیم، ولی جرات نمی‌کردیم. ‌او با لحن نرم و گیرای خود به‌دلجویی ادامه داد و ما وقتی که دیدیم چپق منفجر نشد و اتفاقی نیافتاد، رفته رفته اعتمادمان بازگشت و فوراً حس کنجکاوی ما برترسمان فائق آمد و بازگشتیم – اما آهسته و آمادهٔ اینکه بمحض دیدن علامت خطر مجدداً پابه‌فرار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مصمم بود که خیال مارا راحت کند و راه اینکار را نیز خوب می‌دانست: در برابر شخصی آنقدر جدی و ساده ومهربان، باآن زبان مسحور کننده، انسان نمی‌توانست بدگمان و ترسو باقی‌بماند. آری، اوقلب همهٔ مارت تسخیر کرد و چیزی نگدشت که ماباخیال راحت و آسوده پهلوی او نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، و از یافتن چنین دوستی خوشحال بودیم. وقتی که احساس ناراحتی بکلی برطرف شد ازو پرسیدیم که چگونه چنین کار عجیبی را آموخته است. گفت که چنین کاری را هرگز نیاموخته بلکه مانند سایر امور – امور عجیب و غریب – برایش طبیعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کدام امور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای، چندتا، نمی‌دانم چندتا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گذاری ماببینیم چطور اینکارهارا میکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«خواهش می‌کنیم بکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر فرار نمی‌کنید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه. باور کن دیگر فرار نمی‌کنیم. خواهش می‌کنیم، نمیکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، با کمال میل. اما شما هم نباید قول خودتان را فراموش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که فراموش نمی‌کنیم واو به گودال آبی رفت وبا قدری آب در فنجان که از برگ درخت ساخته بود بازگشت و به‌آن دمید و آنرا به دور انداخت. آب تبدیل بخ یک پاره یخ شده بود که شکل همان فنجان داشت. ما مات‌ومتحیر شدیم، اما اینبار دیگر نترسیدیم، بلکه بالعکس ازاینکه آنجا بودیم خیلی هم خوشحال شدیم وازو خواهش کردیم که ادامه بدهد و کارهای دیگری بکند واوهم کرد. گفت که هرجور میوه میل داشته باشیم می‌توانید برایمان تهیه کند، خواه فصل آن باشد و خواه نباشد. ناگهان همهٔ ما به‌سخن آمدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پرتقال!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سیب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«انگور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوگفت:«توی جیبهایتان است.» و راست می‌گفت. از بهترین انواع میوه هم بود، ما آن میوه‌هارا خوردیم و پیش خودمان گفتیم کاش بازهم بود، اما هیچکدام چیزی برزبان نیاوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت:«همانجایی که میوه‌های قبلی را پیدا کردید بازهم هست. هرقدر دیگری را که می‌خواهید ببرید؛ تاوقتی که من پهلوی شما هستم همینقدر کافی است که آرزویش را بکنید تاپیدایش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وراست می‌گفت. هرگز چیزی باین خوبی و عجیب ندیده بودیم. نان، کلوچه، شیرینی، آجیل، هرچه آدم میل می‌کرد، حاضر بود. او خودش چیزی نمی‌خورد بلکه فقط نشسته‌بود و حرف می‌زد و برای سرگرم کدن ما پشت سرهم کارهای عجیب وغریب می‌کرد. یک سنجاب کوچولو از گل ساخت و آنرا رها کرد. سنجاب از درخت بالا رفت و بالای سرما روی شاخه‌ای نشست و به‌طرف ما واق واق کرد. بعد سگی ساخت که چندان از موش بزرگتر نبود. آن سگ سنجاب را به‌شاخه های بالای درخت فرار داد و دور وبر درخت جست وخیز کنان بابرآشفتگی به‌او پارس کرد و درست و حسابی مثل سگ واقعی زنده و جاندار بود. این سگ سنجاب را ازین درخت بآن درخت میراند و خودس انرا تعقیب می‌کرد، تااینکه هردودرمیان جنگل ازنظر ناپدید شدند. ناشناس پرندگانی از گل می‌ساخت وآنهارا پرمی‌داد. پرندگان چهچهه زنان پرواز می‌کردند و می‌رفتند. سرانجام من دل به‌دریا زدم وازو پرسیدم که کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسادگی گفت:«فرشته» ویک مرغ دیگر را روی زمین گذاشت و دستهایش را بهم زد و آنرا پرداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که شنیدیم یکنوع رعب ووحشت مارا برداشت و دوباره ترسیدیم. ولی او گفت که ناراحت نشوید، علت ندارد از فرشته بترسید. ودرهرصورت شمارا دوست دارم. – عیناً بهمان سادگی سابق و خالی از تظاهر به‌صحبت خود ادامه داد ودر ضمن صحبت توده‌ای مرد وزن باندازهٔ انگشت دست انسان ساخت. این آدمها چست و چابک بکار پرداختند و میدانچه‌ای باندازهٔ دومتر مربع را درمیان چمن پاک و مسطح ساختند و در وسط آن میدان شروع کردند به‌ساختن یک قلعهٔ کوچک جالب و تماشایی. زنها شفته را قاطی می‌کردند و در ناوه می‌ریختند و روی سر می‌گذاشتند و از چوب بست بالا می‌بردند. یعنی درست بهمان کاری مشغول بودند که زنان کارگر کا همیشه انجام می‌دهند. مردها هم کار بنایی را بعهده داشتند. پانصد تن ازاین آدمکها تند و تند درهم می‌لولیدند و بچابکی کار می‌کردند و عرق پیشانی خودرا می‌ستردند. بطوری که هیچ فرقی با آدم عادی نداشتند. تماشای منظرهٔ جالب آن پانصد آدمک کوچولو که قلعه را می‌ساختند، و دیدن خود آن قلعه که پله به‌پله بالا می‌رفت و دوره‌به‌دوره شکل و تقارن می‌گرفت آن احساس رعب و وحشت را پاک برطرف کرد و بار دیگر بکلی خیالمان فارغ و آسوده شد. ازو پرسیدیم که آیا ماهم می‌توانیم از آن آدمکها بسازیم یانه. گفت بله، و به زپی دستور داد که چند عراده توپ برای قلعه درست کند و به نیکلاوس گفت که چند سرباز تبرزین‌دار بازره و ساق‌بند و کلاهخود بسازد و قرار شد منهم چند سوار بااسب تهیه کنم. هنگام تقسیم این وظایف، ناشناس مارا به‌نامهایمان طرف خطاب قرار داد، اما نگفت که اسم مارا از کجا دانسته است. بعد زپی ازو پرسید که نام خودش چیست، و او به‌آرامی گفت:«شیطان» و با دستش تراشه چوبی را نگهداشت و زندکی را که داشت از چوب بست می‌افتاد روی آنا گرفت و اورا دوباره سرجایش قرار داد و گفت:«عجب احمقی است. اینطور واپس می‌رود و نمی‌داند چکار می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن اسم ناگهان ما را بر جای خشک کرد. کارهایمان که عبارت بود از یک توپ و یک‌سرباز تبرزن‌دار و یک اسب از دستهایمان افتاد و قطعه قطعه شد. شیطان خندید و پرسید که موضوع چیست؟ من گفتم:«چیزی نیست؛ فقط این اسم برای یکنفر فرشته قدری عجیب می‌نماید.» - پرسید:«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه .. اینکه. خوب دیگر... می‌دانید این اسم اوست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، او عموی من است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا با خونسردی تمام گفت. از شنیدن این سخن لحظه‌ای نفس ما بند امد و قلبمان شروع به تپیدن کرد. او ظاهرأ متوجه این امر نشد، بلکه تبرزین داران و سایر کارهای مارا اصلاح کرد و تمام و کمال به دست ما داد و گفت:«مگر فراموش کرده‌اید؟ آخر او خودش هم یک وقتی فرشته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«بله، درست است. من متوجه نبودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، گناهب مرتکب نشده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دودمان ما دودمان خوبی است. بهتر از آن پیدا نمی‌شود. او یگانه فرد این دودمان است که مرتکب گناه شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان من از بیان اینکه این قضایا چقدر مهیج و شگفت انگیز بود، قاصر است. گاهی انسان چیزهایی می‌بیند که بقدری عجیب و هالی و مسحور کننده است که صرف بودن . دیدن آنها لذت آمیخته به وحشتی در انسان بر می‌انگیزد. خودتان می‌دانید در این قبیل مواقع انسان چه حالی می‌شود و چگونه سراپا به‌لرزه در می‌آید. می‌دانید که چگونه انسان خرد و خیره می‌شود و لبهایش می‌خشکد و نفسش تنگی می‌کند، و معهذا بهیچ قیمتی حاضر نمی‌شود از آنجایی که هست دور شود. من طاقتم طاق شده بود که یک سوالی ازو بکنم. این سوال نوک زبانم بود و نمی‌توانستم آنرا نگهدارم. خجالت می‌کشیدم بپرسم؛ ممکن بود حمل بر بی‌ادبی بشود. شیطان گاو نری را که ساخته بود به زمین گذاشت و لبخندی زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بی‌ادبی نیست. اگر هم بود من آنرا می‌بخشیدم. منظورت اینست که من او را دیده‌ام یا نه؟ بله، میلیون‌ها بار دیده‌ام، از همان وقتی که بچه کوچولویی بیش نبودم، یعنی هزارسال ببیشتر از عمرم نمیگذشت، در زمان فرشتگان کوچولوی تخم و ترکهٔ ما(بقول آدمیزادها)، من بچهٔ مورد علاقه او بودم. بله از همان هنگام تا زمان اخراج آدم که به حساب شما هشت هزار سال میشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هشت...هزار!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بله،» بعد رو کرد به زپی و بطرزی که انگار دارد به سوالی که او در مد نظر داشت جواب می‌دهد، گفت:«بله، البته من مثل یک پسر بچه بنظر می‌رسم، چون در واقع هم پسربچه‌ای بیش نیستم. نزد ما، آنچه شما اسمش را زمان می‌گذارید، چیز بسیار دراز و کشداری است. مقدار زیادی از آن باید طی شود تا یک فرشتهٔ کامل بوجود بیاید.» یک سوال هم من در نظر داشتم، و او رو کرد به من و گفت:«من به حساب شما شانزده هزار سال دارم.» بعد بطرف نیکلاوس برگشت و گفت:«نخیر، اخراج آدم تاثیری در وضع من و هیچیک از خویشانم نداشت. فقط خود او، که اسمش را روی من گذاشته‌اند از شجرهٔ ممنوعه خورد و آدم و حوا را بوسیلهٔ آن فریب داد. ما هنوز از گناه بری هستیم. ما قادر به ارتکاب گناه نیستیم. ما بری از عیب و نقص هستیم و همیشه درین حال باقی خواهیم ماند. ما...» در این موقع دو نفر از کارگران دعواشان شده بود و با صدای نازک مانند وزوز زنبور، داشتند بیکدیگر دشنام و ناسزا می‌گفتند. لحظه‌ای به سر و کلهٔ یکدیگر می‌کوبیدند و لحظه‌ای بهم می‌پیچیدند و بقصد جان باهم می‌کوشیدند. شیطان دست برد و با انگشتان خود آنها را له کرد و بیجان ساخت و بدور انداخت و با دستمال خود سرخی انگشتانش را پاک کرد و دنبالهٔ سخنش را از همانجا که قطع شده بود گرفت:«ما نمی‌توانیم مرتکب خطا بشویم. استعداد ارتکاب آنرا نداریم. چون نمی‌دانیم خطا و گناه چیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند در آن حال این سخن عجیب می‌نمود، ولکن ماچندان توجهی به آن نکردیم؛ چون جنایت بی‌سبب او – آری جنایت نام حقیقی عمل او بود و آنهم جنایتی که هیچ عذر و بهانه‌ای آنرا توجیه نمی‌کرد – جنایت او بقدری ما را متعجب و متاسف ساخته بود که بهیچ چیز دیگری توجه نداشتیم. این عمل مارا خیلی ناراحت کرد، چون او را دوست می‌داشتیم. او را فوق‌العاده شریف و زیبا و رئوف پنداشته بودیم و حقیقتا معتقد شده بودیم فرشته است، و آنوقت چنین عملی از ناحیهٔ او، آه، او را در نظر ما خیلی پائین می‌آورد حال آنکه ماچقدر برای او ارزش قایل بودیم! و لیکن او به‌صحبت خود ادامه داد: انگار نه‌انگار که اتفاقی افتاده؛ دربارهٔ مسافرتها و چیزهای جالبی که در دنیاهای بزرگ منظومهٔ شمسی ما و سایر منظومه های شمسی در نقاط دور دست فضا دیده بود، سخن می‌گفت و دربارهٔ آداب و سوم موجودات جاویدانی که ساکنین آن دنیاها را تشکیل می‌دهند داستانها نقل می‌کرد و علی‌رغم صحنهٔ رقت‌انگیزی که هم‌اکنون جلو چشم ما قرار داشت، ما را مسحور و مفتون سخنان خود ساخته بود. گفتم صحنهٔ رقت‌انگیز، بجهت آنکه زنان آن دو مردک مقتول اجساد له شدهٔ آنها را پیدا کرده بودند و داشتند روی نعش آنها شیون و زاری می‌کردند و یک کشیش هم آنجا ایستاده بود و دستها را بعلامت صلیب روی سینه گذاشته مشغول خواندن دعا بود و تودهٔ انبوهی از دوستان آنها برای اظهار دلسوزی و همدردی دور انها جمع شده بودند و اشک از چشمان بسیاری از آنها جاری بود. اما شیطان توجهی به این صحنه نداشت، تا اینکه صدای شعیف گریه و دعا او را آزرده خاطر ساخت. دست برد و تختهٔ سنگ نشیمن گاه تاب ما را برداشت و آنرا فرود آورد و همهٔ ان مردمان را با خاک یکسان کرد؛ گوئی مگسهایی چند بیش نبودند، و بعد دنبالهٔ حرف خود را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشته و ریختن خون کشیش! فرشته‌ای که روحش از ارتکاب گناه بیخبر است، اینطور با قساوت قلب صدها تن مرد و زن بیچاره را، که کوچکترین آزارشان به او نرسیده بود، می‌کشد و از میان می‌برد! تماشای آن عمل وحشتناک ما را مشمئز ساخت؛ بخصوص که می‌دانستیم هیچیک از آن آدمکان بیچاره، جز کشیش، برای مرگ آماده نبودند، زیرا هرگز در عمر خود نه دعایی خوانده و نه کلیسایی دیده بودند، و بنابراین یکراست روانهٔ جهنم می‌شدند. و آنوقت ما شاهد این مناظر بودیم، ما وقوع این جنایات را بچشم دیده بودیم و وظیفه داشتیم که آنرا بزبان بیاوریم و قانون را در مورد آن به جریان بیندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شیطان شیطان به صحبت خود ادامه داد و سحر بیان شگرف خود را در ما بکار انداخت. همه چیز را از یاد ما برد. فقط می‌توانستیم به‌سخنان او گوش فرا دهیم و اورا دوست بداریم و برده و مولای او باشیم، تا هرچه خاطر خواه اوست باما بکند. او ما را از لذت درک محضر خویش و نگریستن در آسمان چشمانش و احساس خلسه‌ای که از لمس کردن دستش در تمام رگ و پی‌های ما می‌دوید، سرمست ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۳ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناشناس همه جا رفته بود و همه چیز را دیده بود و همه چیز را می‌شناخت و هیچ چیزی را فراموش نمی‌کرد. آنچه دیگران می‌بایست با دقت و صرف وقت و مطالعه یاد بگیرند او بیک نگاخ فرا می‌گرفت. هیچ مشکل و معضلی برای او وجود نداشت. وقتی که می‌خواست راجع به چیزی صحبت کند، صنه را عینا جلو انسان زنده می‌کرد. ساخته شدن جهان را بچشم دیده بود، خلقت آدم را بچشم دیده بود، بچشم دیده بود که شمشون ستونهای معبد را از جاکند و معبد را بصورت ویرانه‌ای برسر خود فرو ریخت. مرگ ژول سزار را دیده بود. دربارهٔ زندگی روز مره در بهشت سخن می‌گفت. دیده بود که چگونه لعنت شدگان در میان زبانه های سرخ آتش دوزخ پیچ‌وتاب می‌خوردند. همهٔ‌ اینها را جلو چشم ما مجسم ساخت. مثل این‌بودکه مادر محل هستیم و با چشمان خود آنها را می‌بینیم. حتی آنها را لمس نیز می‌کردیم، اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که همهٔ این جریانات درنظر او جز بعنوان سرگرمی اهمیتی داشته باشند. آن مناظر جهنم، آن بچه‌های شیرخوار و زنان و دختران و پسران و مردان، که از فرط درد و رنج فریاد می‌کشیدند و استغاثه می‌کردند، برای ما بدشواری قابل تحمل بود، حال آنکه او بقدری نسبت به آنها بی اعتنا بود که گفتی یک مشت موش مصنوعی در آتش دروغین جلو چشمش پیشچ و تاب می‌‌خورند.‌‌‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هروقت دربارهٔ زنان و مردان این جهان خاکی، و اعمال و کردارشان سخن می‌گفت – ولواینکه عظیمترین و عالیترین اعمال آنها باشد – ما پیش خود شرمنده می‌شدیم زیرا ر‌فتارش نشان می‌داد که در نظر او این مردم و اعمالشان پشیزی ارزش ندارد، بطوری که اگر انسان نمی‌دانست گمان می‌کرد که دارد دربارهٔ حشرات صحبت می‌کند. حتی یکبار هم با تفضیل زیاد گفت که مردم ما در این جهان خاکی – هرچند کودک و نادان و خودپسند و کور و کچل و مفنگی و گدا و گرسته هستند – باز در نظر او جالب‌اند. و این مطلب را بدون کراهت و تلخی، بلکه بالحن کاملا عادی ادا کرد – مانند شخصی که دربارهٔ آجر یا پهن یاچیز بی‌اهمیت و بی احساس دیگری سخن می‌گوید. من ملتفت بودم که او قصد اهانت ندارد، اما پیش خودم حساب می‌کردم که این طرز حرف زدن چندان موافق ادب و آداب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید:«آداب؟ اینکه می‌گویم حقیقت محظ است و هیچ ادب و آدابی صحیح تراز حقیقت نیست. آداب خیال ئ افسانه است. ساختمان قلعه تمام شده است. از آن خوشتان می‌آید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هرکه بود خوشش می‌آمد. بسیار قشنگ و شکیل و پاکیزه بود و همهٔ جزئیاتش حتی پرچمکهائی که روی برجهای آن موج می‌زد، کامل و ساخته و پرداخته بود. شیطان گفت که اکنون باید توپها را کار بگذاریم و تبرزین داران را در محل خود بگماریم و سوار نظام را نمایش دهیم. آدمها و اسبهایی که ما ساخته بودیم خیلی تماشایی بودند. کمترین شباهتی به آنچه هنگام ساختن آنها در مد نظر داشتیم نداشتند، زیرا که البته ما در ساختن این قبیل چیزها مهارتی نداشتیم. شیطان گفت که بدتر از آنها را هرگز ندیده‌ام. وقتی که آنها را لمس کرد و جان بخشید، حرکاتشان مسخرهٔ محض بود؛ زیرا پاهای آنها یک اندازه نبود. مانند آدمهای مست تلوتلو می‌خوردند و سکندری می‌رفتند و جان همهٔ اطرافیان خود را بخاطر می‌انداختند و سرانجام زمین می‌خوردند و در نهایت بیچارگی دست و پا می‌زدند. هرچند این منظره خجلت‌انگیز بود، باز خنده‌مان می‌گرفت. توپها را با گل پرکردیم تا بعلامت سلام شلیک کنند؛ اما بقدری کج و کوله و بد ساخت بودند که هنگام در رفتن منفجر شدند و عده‌ای از توپچیان را مقتول و عده‌ای را مجروح و معیوب ساختند. شیطان گفت حالا طوفانی راه می‌اندازیم و اگر بخواهیم زمین لرزه هم می‌آوریم، اما باید قدری از قلعه فاصله بگیریم تا از خطر دور باشیم. ما می‌خواستیم مردم قلعه را نیز خبر کنیم، ولی شیطان گفت که کاری به آنها نداشته باشید، مهم نیستند، هر وقت احتیاج داشته باشیم می‌توانیم بازهم از این آدمکها درست کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر طوفانی کوچکی رفته رفته روی قلعه را فرا گرفت و سیاهی زد و رعد و برق کوچکی شروع شد و زمین به لرزیدن و باد به‌نالش و غرش وباران به‌بارش آغاز کرد و همهٔ مردم به درون قلعه پناه بردند. ابر تیره‌تر و تیره‌تر شد و اکنون دیگر انسان قلعه را بطور محو و مبهم در میان آن می‌دید. برق پشت سر هم درخشید و به قلعه اصابت کرد و آنرا آتش زد و شعه‌های آتش سرخ و وحشتناک از میان ابرها ظاهر شد و مردم جیغ کشان و شیون‌کنان از قلعه بیرون ریختند، اما شیطان بدون آنکه به عجز و التماس ما وقعی بگذارد آنها را با دست خود مجدداً به درون قلعه ریخت و در گیراگیر زوزه کشیذن باد و غریدن رعد انبار مهمات قلعه منفجر شد و زلزله زمین را شکافت و ویرانه‌های قلعه در شکافی که زمین باز کرده بود سرازیر شد، و شکاف، آنرا با تمام ارواح معصوم ساکنینش در کام خود فرو برد و از پانصدتن حتی یک تن نیز جان بدر نبرد. قلب ما شکسته شده بود. نمی‌توانستیم از گریه خودداری کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«گریه نکنید، آنها ارزشی نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر همه شان به جهنم رفتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، اینکه اهمیتی ندارد. می‌توانیم بازهم عده زیادی بسازیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش برای متاثر ساختن او بیهوده بود. پیدا بود که بکلی فاقد احساس است و نمی‌فهمد. سرشار از روحی جوشان و خروشان بود و بقدری شادمان و سرخوش بود که گویی آنچه در برابر چشمش می‌گذرد نه صحنهٔ قتل عام بل مجلس عروسی است؛ و اصراری هم داشت که ما را وادارد که مانند خود او احساس کنیم و البته سحر کلامش مطلوب او را عملی ساخت. برایش زحمتی نداشت. هرچه می‌خواست با ما می‌کرد. لحظه‌اب بعد، ما روی آن گورستان مشغول پای کوبی بودیم و او آلت عجیب و خوش نوایی را که از جیبش در آورده بود برای ما می‌نواخت. نغمه‌ای به شیرینی و لطافت آن در هیچ جا وجود نداشت – مگر شاید در بهشت، و خود شیطان هم می‌گفت که آن آلت را از بهشت آورده است. نغمهٔ آن آلت انسان را از وجد و نشاط دیوانه می‌کرد. نمی‌توانستیم چشم از او برگیریم و نگاهی که از دیدگان ما ساطع بود از قلب ما برمی‌خواست و زبان بی‌زبانی نگاهمان، پرستش و عبودیت محظ و مطلق بود. شیطان رقص را نیز از بهشت آورده بود و وجد و حال و یمن و برکت بهشتی در آن نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین هنگام شیطان گفت که باید برای انجام دادن ماموریتی برود، ولیکن ما حتی رفتن او را نیز نمی‌توانستیم تحمل کنیم و دامنش را چسبیدیم و بخواهش و تمنا ازو خواستیم که بماند. این موضوع برایش خوشایند بود. خودش چنین گفت و نیز گفت که حالا که اینطور است نمی‌روم و قدری دیگر می‌مانم و می‌نشینم و قدری بیشتر صحبت می‌کنیم. گفت که شیطان اسم حقیقی من است. اما اسم دیگری نیز برای خود انتخاب کرده‌ام که باید در حضور دیگران مرا بدان اسم بنامید و آن اسم یکی از همین اسمهای عادی است که مردم دارند – یعنی فیلیپ تراوم{{نشان|۷}} ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک چنین موجودی این کار خیلی بعید و پست می‌نمود. ولی رأی‌رأی او بود و ما چیزی نگفتیم. همان رأی او کافی بود. آنروز ما معجزات فراوانی بچشم دیدیم و فکر من داشت متوجه لذتی می‌شد که پس از بازگشت به خانه از نقل آنها نصیبم می‌گردید؛ ولیکن شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، این چیزها همه اسراری است که باید بین ما چهار نفر بماند. اگر بخواهید اینها را نقل کنید، مختارید؛ اما من زبان شما را محافظت خواهم کرد و کلمه‌ای از آن از زبانتان نخواهد پرید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع ما را بور کرد، اما چاره‌ای نبود. بهرحال به قیمت یکی دوبار آه کشیدن برای ما تمام شد. همینطور گل گفتیم و گل شنیدیم و شیطان افکار ما را می‌خواند و به آنها جواب می‌داد و بنظر من می‌آمد که این جالبترین و عالیترین کاری بود او می‌‌کرد اما شیطان افکار مرا قطع کرد و گفت:&lt;br /&gt;
«نه، برای تو جالب است، اما برای من جالب نیست. من مانند شما محدود و متناهی نیستم. من تابع شرایط بشری نیستم. برایم ممکن است که ضعفهای بشری شما را قیاس کنم و بفهمم، اما خودم هیچیک از این ضعفها را ندارم. جسم من واقعی نیست، هر چند اگر شما دست به بدن من بزنید آنرا سفت احساس خواهید کرد. لباسهای منهم واقعی نیست. من روحم. کشیش پطر دارد می‌آید.» ما برگشتیم و نگاه کردیم، ولی چیزی ندیدیم. شیطان گفت:«هنوز پیدا نشده، ولی بزودی او را خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، او را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی که آمد بااو حرف نخواهی زد؟ او مانند ما کودن و نادان نیست، و بسیار خوشوقت خواهد شد که با تو صحبت کند. با او حرف خواهی زد؟»&lt;br /&gt;
«یک وقت دیگر چرا، اما حالا نه. کمی دیگر باید دنبال ماموریتم بروم. آهان آمد: حالا می‌توانید او را ببینید. آرام بنشینید و هیچ حرفی نزنید.»&lt;br /&gt;
ما نگاه کردیم و دیدیم که کشیش پطر از میان درختان شاه بلوط دارد می‌آید. ما سه نفر کنار یکدیگر روی علفها نشسته بودیم و شیطان جلوی ما روی علفها نشسته بود، کشیش پطر متفکر سرش را بزیر انداخته بود، آهسته جلو آمد و در دوسه متری ما متوقف شد و کلاهش را برداشت و دستمال ابریشمی‌اش را در آورد و همانجا ایستاد و صورتش را پاک کرد و چنان بنظر می‌رسید که می‌خواهد با ما حرف بزند، اما چیزی نگفت. در همین موقع زیرلب گفت:« نمی‌دانم چه امری مرا به اینجا آورد، مثل اینکه لحظه‌ای پیش در اطاق کار بودم، ولی گمان می‌کنم یک ساعتی خواب دیده‌‌ام و بدون اینکه خودم متوجه باشم تمام این راه را آمده‌ام، چون من در این ایام سخت هوش و حواس درستی ندارم.» بعد در حالی که با خودش حرف می‌زد یکراست رفت و از میان شیطان گذشت، عیناً مثل اینکه هیچ سر راهش قرار نداشت. دیدن این منظره نفس ما را بند آورد. مثل مواقعی که اتفاق عجیبی رخ می‌دهد و آدم بی‌اختیار فریاد می‌کشد، می‌خواستیم فریاد بکشیم، اما یک چیزی بنحو مرموزی ما را خاموش نگهداشت. فقط نفسمان بند آمد. کمی بعد کشیش پطر پشت درختان از نظر ناپدید شد و شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همانطور است که گفتم – من روحی بیش نیستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، حالا آدم می‌تواند ببیند، ولی ما که روح نیستیم، و حال آنکه بخوبی معلوم بود که او ما را ندید. مگر ما هم نامرئی هستیم؟ او به ما نگاه کرد، اما مثل اینکه ما را ندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچکدام از ما در نظر او مرئی نبودیم، چون من اینطور می‌خواستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدن این چیزهای عجیب افسانه مانند، و دانستن اینکه اینها هیچکدام رویا نیست بلکه حقیقت دارد بقدری برایمان جالب بود که نمی‌توانستیم آنرا باور کنیم. شیطان نشسته بود و مانند یک آدم عادی با زبان ساده و طبیعی و افسونگر خود به صحبت ادامه می‌داد. خلاصه طوری بود که کلام قادر نیست بشما حالی کند که بر ما چه می‌گذشت. حال ما حال خلسه بود، و خلسه حالی است که در بیان نمی‌گنجد. مانند نغمهٔ موسیقی است. انسان نمی‌تواند طوری موسیقی را طوری توصیف کند که طرف صحبت، آنرا احساس کند. شیطان بار دیگر به اعصار قدیم بازگشته آنها را جلو چشم ما زنده ساخته بود! چه چیزها دیده بود! تماشای او، و تصور اینکه آدم اگر اینقدر تحربه اندوخته داشت به چه صورتی در می‌آمد، خودش شگفت‌ آمیز و احاب انگیز بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سخنان و اعمال او در عین حال انسان را بطرز غم انگیزی متوجه حقارت خود می‌ساخت. متوجه می‌ساخت که عمرش روزی بیش نیست؛ آنهم روزی کوتاه و بی مقدار. شیطان برای آنکه غرور جریحه دار شدهٔ انسان را التیامی ببخشد، چیزی نمی‌کفت، نخیر، حتی کلامی بر زبان نمی‌آورد. همیشه دربارهٔ انسان با همان لحن بی‌اعتنای همیشگی خود سخن می‌گفت، گویی دربارهٔ پاره آجر و آشغال و این قبیل چیزها صحبت می‌کند. معلوم بود که افراد بشر برای او بهیچوجه اهمیتی ندارند. البته پیدا بود که قصد رنجانیدن ما را ندارد - عیناً همانطور که وقتی ما از یک پاره آجر سخن می‌گوئیم قصد اهانت به او را نداریم. احساسات یک پاره آجر برای ما هیچ است، هرگز بخاطر ما نمی‌گذرد که پاره آجر هم احساس دارد یا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار هنگامی که شیطان داشت پرشکوه و جلال ترین سطلاطین و فاتحین و شاعران و پیامبران و دزدان دریایی و گدایان را باهم در یک ترازو می‌گذشت – درست مانند یک توده پاره آجر،- من به رگ غیرتم برخورد و خواستم کلمه‌ای در دفاع از انسان گفته باشم؛ از اینرو ازو پرسیدم که چرا میان خودش و انسان اینقدر تفاوت قایل می‌شود. شیطان ناچار شد مدتی سوآل مرا زیرو رو کند، نمی‌فهمید چگونه ممکن است من چنین سوآل عجیبی را طرح کرده باشم. بعد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تفاوت بین من و انسان؟ تفاوت بین باقی و نافی؟ بین جسم و روح؟» یک دانه ساس را که داشت روی یک قطعه چوب راه می‌رفت برداشت و گفت:«فرق بین ژول‌سزار و این جانور چیست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:«انسان نمی‌تواند چیزهایی را که از لحاظ ماهیت و فاصلهٔ زمانی قابل قیاس نیستند باهم مقایسه کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جواب سؤال خودت را دادی. من همین جواب ترا تشریح می‌کنم. انسان از خاک ساخته شده است. من ساخته شدن او را بچشم دیده‌ام. من از خاک ساخته نشده‌ام. انسان مجموعهٔ بیماریها و ناپاکیهاست. امروز می‌آید، فردا می‌رود. از خاک شروع و به گند ختم می‌شود. من به عالم باقی تعلق دارم و بر انسان فانی اشرفم. بعلاوه انسان «قوهٔ تمیز اخلاقی» دارد. می‌فهمی چه می‌گویم؟ «قوهٔ تمیز اخلاقی» - مثل اینکه بهمین اندازه تفاوت بین ما نفی‌نفسه کفایت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن خود را بهمین جا ختم کرد. گویی همین اندازه برای حل مسأله کافی بود من متأسف شدم؛ زیرا در آن هنگام من از معنای «قوهٔ تمیز اخلاقی» درست سر در نمی‌آوردم. همینقدر می‌دانستم که ما آدمها از داشتن آن بخود می‌بالیم؛ و وقتی که شیطان اینطور از قوهٔ تمیز اخلاقی سخن گفت، کلام او احساسات مرا جریحه‌دار کرد، مانند دختری که تعریف و تمجید گرامی ترین لباسها و زر و زیروهایش را از مردم شنیده باشد و آنوقت ببیند که چند نفر ناشناس آنها را به مسخره گرفته‌اند. مدتی همه ساکت بودیم و من شخصاً افسرده و دلتنگ بودم. بعد شیطان دوباره شروع به صحبت کرد و بزودی چنان از شادی و خوشی درخشیدن گرفت که بار دیگر من هم سر دماغ آمدم. شیطان مقداری چیزهای شیرین و خوشمزه برایمان نقل کرد. بطوری که از خنده روده بر شدیم. راجع به هنگامی که شمشون مشعل به‌دم روباهان بست و آنها را در مزارع فلسطین رها ساخت و وقتی که شمشون روی دیوار نشسته بود و با دست به‌رانهای خود می‌زد و می‌خندید و اشک روی گونه‌هایش جاری می‌شد، و زمانی که تعادل خود را از دست داد – برایمان نقل کرد، و خاطره‌ای که از آن منظره داشت او را به خنده انداخت. خلاصه خیلی خوش گذشت. سرانجام شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون دیگر بدنبال کارم می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما گفتیم:«نه! نرو. پهلوی ما بمان. اگر بروی دیگر برنمی‌گردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا بر می‌گردم. قول می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه وقت؟ امشب؟ پس بگو که چه وقت برمی‌گردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زیاد طولش نمی‌دهم. خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما ترا دوست می‌داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم از شما خوشم می‌آید. بعنوان دلیل علاقهٔ خودم یک چیز خوبی بشما می‌دهم. معمولا من وقتی که می‌روم، ناگهان ناپدید می‌شوم؛ اما حالا بتدریح محو خواهم شد، و می‌گذارم شما ببینید که چگونه محو می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخاست و ایستاد و چیزی نگذشت که قضیه ختم شد. یعنی رقیق شد و رقیق شد، تا اینکه بصورت حباب صابون درآمد؛ منتهی شکل خود را حفظ کرد. بوته‌های جنگل، بهمان وضوحی که از ورای حباب صابون دیده می‌شود، از آن سوی او پیدا بود. همهٔ رنگهای لطیف قوس قزحی حباب صابون روی سطح او می‌درخشید و بازی می‌کرد و آن شکل پنجره مانند نیز که همیشه روی حباب صابون دیده می‌شود، روی او بچشم می‌خورد. لابد دیده‌اید که حباب روی قالی فرود می‌آید و قبل از ترکیدن چندبار ورجه ورجه می‌کند. شیطان نیز همین کار را کرد. از جا پرید، روی علفهت فرود آمد، باز پرید و در هوا پرواز کرد و بار دیگر فرود آمد و این حرکت چندین بار تکرار شد و پوفی ترکید! و جای او هیچ نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظرهٔ تماشایی عالی و عجیبی بود. ما حرفی نزدیم، بلکه فقط نشستیم و در شگفتی و رؤیا فرو رفتیم و چشمان خود را بهم زدیم و بالاخره زپی ا جا برخاست و با حالی افسرده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من گمان نمی‌کنم هیچکدام از اینها اتفاق افتاده باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس آهی کشید و او هم کما بیش همین را گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شنیدن حرف آنها خیلی ناراحت شدم؛ زیرا مضمون و مفاد حرف آنها درست همان ترس ناراحت کننده‌ای بود که در دل خود احساس می‌کردم. بعد از آن پیرمرد بیچاره کشیش پطر را دیدیم که دارد باز می‌گردد و سرش را پائین انداخته درپی چیزی می‌گردد. وقتی که کاملا به ما نزدیک شد سرش را بلند کرد و ما را دید گفت:«بچه‌ها، چقدر وقت است شما اینجا هستید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مدت کوتاهی است، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس بعد از آنکه من از اینجا گذشتم شما آمده‌اید، و بنابراین شاید بتوانید به من کمک کنید. شما از همین جاده آمده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسیار خوب. منهم از همین راه آمدم. کیفم را گم کرده‌ام. چندان وجهی توی آن نبود: اما همان مقدار جزیی هم برای من خیلی است. زیرا همهٔ دارایی من همان بود. شما که چیزی پیدا نکرده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، پدر. ولی بشما کمک خواهیم کرد که آنرا پیدا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم می‌خواستم همین را از شما خواهش کنم. آهان، آنجاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما متوجه کیف نشده بودیم؛ معهذا درست در همان نقطه‌ای که شیطان هنگام محو شدن ایستاده بود، قرار داشت البته اگر حقیقت داشت که شیطانی محو شده بود و ما در خواب و خیال ندیده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و قیافه‌اش خیلی متعجب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«کیف مال من است، اما محتویاتش مال من نیست. این کیف باد کرده است و حال آنکه کیف من صاف بود. مال من سبک بود، این سنگین است.» کیف را باز کرد: تا آنجا که می‌گرفت انباشته از سکه طلا بود. کیف را به ما نشان داد که تماشا کنیم و البته ما هم تماشا کردیم، زیرا قبل از آن هرگز آن مقدار پول در آن واحد ندیده بودیم. دهان همه‌مان باز شد که بگوییم:«کار شیطان است!» اما کلمه‌ای از دهانمان خارج نشد. آخر ما نمی‌توانستیم آنچه شیطان میل نداشت گفته شود بگوییم – خودش اینرا به‌ما گفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بچه‌ها، این کار شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف ما را به خنده انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود او هم بمحض اینکه به احمقانه بودن سؤال خودش پی برد، خنده‌اش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه کسی اینجا بوده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان ما باز شد که جواب بدهیم، اما لحظه‌ای همچنان باز ماند؛ نمی‌توانستیم بگوییم هیچکس، چون دروغ بود، و کلمهٔ مناسبی هم بخاطرمان نمی‌آمد. بعد جواب صحیح بفکر من رسید و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی‌آدمی اینجا نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«همین طور است،» و دهان خود را بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر گفت:«اینطور نیست»؛ و با قیافهٔ جدی به ما نگریست. منهم لحظه‌ای پیش از اینجا گذشتم و کسی اینجا نبود. اما این اهمیتی ندارد. بعد از آن باید کسی اینجا آمده باشد. منظورم این نیست که آن شخص قبل از شما از اینجا نگذشته یا شما او را دیده‌اید؛ ولی مسلم می‌دانم که یکنفر از اینجا گذشته است. شما را به شرافتتان قسم کسی را ندیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی آدمی را ندیده‌ایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کافی است. می‌دانم که حقیقت را به من می‌گویید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش روی جاده نشست و شروع کرد به شمردن پولها و ما هم با اشتیاق زانو زدیم و برای کمک کردن به‌او پولها را بصورت ستونهای کوچک روی هم چیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش گفت:« هزاروصد دوکات{{نشان|۸}} تمام است! خدایا گاش این پول مال من بود. چقدر به آن احتیج دارم!» صدایش شکسته و لبهایش مرتعش شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما فریاد زدیم:«مال خودتان است، پدر، تا شاهی آخرش مال خودتان است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه مال من نیست. وا‌لله من سر درنمی‌آورم.گمان می‌کنم یکی از دشمنان... باید دامی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«غیر از آن ستاره شناس شما هیچ دشمن واقعی در این دهکده ندارید. مارگت هم هیچ دشمنی ندارد. حتی هیچ نیم دشمنی هم که آنقدر پول در بساط داشته باشد که هزار و صد دوکاتش را برای صدمه‌زدن به شما حرام کند، ندارید. از شما می‌پرسم همینطور است یا نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش نتوانست جواب این برهان را بدهد، و این امر او را خوشحال کرد:«.لی آخر این پول مال من که نیست. در هر صورت مال من نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن را با لحن مرددی ادا کرد: مانند کسی که از شنیدن مخالفت دیگران نه تنها ناراحت نگردد، بلکه خوشحال نیز بشود. &lt;br /&gt;
«پدر روحانی، این پول مال شمااست و ما همه شاهد هستیم. بچه‌ها، اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، ما شاهدیم، پای حرفمان هم می‌ایستیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا پیرتان کند، شما دارید کم‌کم مرا قانع می‌کنید. واقعاً دارید مرا قانع می‌کنید. کاش من فقط صد دوکات ازین پول را می‌داشتم. خانه‌مان گرو صددوکات است و اگر ما فردا پول را ندهیم دیگر مسکن و مأوایی نخواهیم داشت. و این چهار دوکات تنها مبلغی است که ما داریم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این پول شمااست، تا شاهی آخرش مال شمااست، و شما باید آنرا بردارید. ما همه شاهدیم که این عمل درست است اینطور نیست تئودور؟ اینطور نیست زپی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو نفر گفتیم چرا، نیکلاوس پول را دوباره توی آن کیف کهنه و فرسوده ریخت و صاحبش را وادار به قبول آن ساخت. بنابراین کشیش گفت که دویست دوکات از آن را خرج خواهد کرد، زیرا خانه‌شان به‌این مبلغ می‌ارزد و در صورت لزوم خواهد توانست با فروش خانه آنرا بپردازد؛ مابقی را به نزول خواهد گذاشت تا اینکه صاحب حقیقی‌اش پیدا شود. قرار شد ما هم ورقه‌ای امضاء کنیم و شهادت بدهیم که کشیش چگونه پوا را پیدا کرده است؛ برای اینکه به مردم دهکده ثابت کند که قروض خود را از طریق نامشرع ادا نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۴ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آنروز، هنگامی که کشیش پطر با سکه های طلا قرض خود را به سلیمان اسحق پرداخت ومابقی پول را نیز نیزد او به نزول گذاشت، سروصدای زیادی در دهکده پیچید. تغییر خوشایندی نیز در اوضاع رخ داد: بسیاری به خانهٔ کشیش رفتند و به او تبریک گفتند و عده‌ای از دوستان قدیمی سرد بار دیگر به گرمی گراییدند و بر سر مهر آمدند، و از همهٔ اینها بالاتر، مارگت به یک مجلس مهمانی دعوت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرده و اسراری هم در کار نبود. پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود نقل کرد و گفت که علت آنرا نمی‌فهمد و فقط، تا آنجا که عقلش قد می‌دهد، پیداست که دست خداوند در قضیع دخالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دو نفر سرشان را تکان دادند و بخود گفتند که این دست بیشتر به دست شیطان شباهت دارد تا دست خدا؛ و در حقیقت حدسی چنین درست از زبان مردمی چنان نادان خیلی بعید می‌نمود. بعضی پچ‌پچ‌کنان ما بچه‌ها را دور کردند و کوشیدند که با زبان چرب و نرم مارا وادارند که «بیائیم و راستش را بگوییم»، و قول دادند که هرگز بکسی نخواهند گفت، بلکه فقط برای اقناع خودشان می‌خواهند بدانند، زیرا قضیه خیلی آب برمی‌دارد. حتی می‌خواستند این راز را از ما بخرند و در ازاء آن پول به ما بدهند و ما هم می‌خواستیم داستانی از خودمان در بیاوریم که جواب سؤالات آنها را بدهد، اما نمی‌توانستیم، چون آن زیرکی و فراست لازم را نداشتیم و در نتیجه فرصت گرفتن پول را از دست دادیم و تأسف خوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این راز را ما بدون زحمت و ناراحتی با خود داشتیم، اما آن راز دیگر، آن راز بزرگ، آن راز عالی، درون مارا می‌خراشید که بیرون بریزد و ما هم می‌سوختیم که آنرا علنی کنیم و مردم را با آن مات و متحیر سازیم، اما ناچار بودیم که آنرا در سینهٔ خود نگهداریم – در حقیقت آن راز خودش را در سینهٔ ما نگه‌میداشت. شیطان گفته بود که این راز پیش خود ما خواهد ماند، و می‌ماند. ما هر روز بیرون می‌رفتیم و در جنگل دور هم جمع می‌شدیم تا دربارهٔ شیطان باهم حرف بزنیم ودر واقع این یگانه موضوعی بود که ما درباره‌اش فکر می‌کردیم و یا به‌آن اهمیتی می‌دادیم. شبانه روز منتظر پیدا شدن او بودیم و امیدوار بودیم که بیاید و در تمام این مدت کاسهٔ صبرمان لبریزتر و لبریزتر می‌شد. دیگر به سایر بچه‌ها علاقه‌ای نداشتیم و در بازیها و گردشهای آنها شرکت نمی‌کردیم. بعد از دیدن شیطان آن بچه‌ها دیگر بی‌اندازه رام و دست‌آموز و عادی بنظر می‌رسیدند؛ و اعمالشان بعد از سرگذشتهای قدیم شیطان و پروازهای او در میان ستارگان و معجزات و محو شدنها و انفجارهای او، بقدری ناچیز و مبتذل بنظر می‌رسید که تاب تحمل آن را نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای اول ما از بابت یک‌چیز نگران بودیم و به‌بهانه‌های مختلف به خانهٔ کشیش پطر می‌رفتیم که آنرا از نظر دور نداریم و آن عبارت بود از سکه‌ های طلا؛ و ما می‌ترسیدیم که آن سکه ها مانند پولهای جن و پری ناگهان دود شده بهوا برود. اگر این پول دود می‌شد.... اما چیزی که نشده دیگر گفتن ندارد. باری تا پایان روز شکایتی در اینمورد شنیده نشد و بنا براین ما خاطر جمع شدیم که سکه ها طلای حقیقی است و این نگرانی را از خاطر خود دور ساختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک چیز هم بود که می‌خواستیم از کشیش پطر بپرسیم و بالاخره شب دوم خیر و شر کردیم و بااندکی ترس و لرز به خانهٔ او رفتیم و من سؤال را تا آنجا که می‌توانستم قاطی صحبتهای دیگر کردم، و هر چند، نمی‌دانستم که در این قبیل مواقع سؤال را چگونه باید پیش کشید، حرفم بقدر کافی عادی و تصادفی نمی‌نمود، بهرحال گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر روحانی! قوهٔ تمیز اخلاقی یعنی چه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش از بالای عینکهای بزرگش باقیافه‌ای شگفت زده به من نگریست و گفت:«همان قوه‌ایست که مارا به تمیز دادن خوب از بد قادر می‌سازد، دیگر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن نور کمی به موضوع تاباند، اما آنرا کاملا روشن نکرد و من از جواب او قدری بور و تاحدی ناراحت شدم. او منتظر بود که من حرفم را ادامه دهم و بنابراین من، چون حرف دیگری نداشتم بزنم، بناچار گفتم:«این قوه، چیز باارزشی است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«با ارزش؟ الله و اکبر! پسر این تنها چیزی است که‌ انسان را از حیوان فانی ممتاز می‌سازد و به‌او بقاء و ابدیت می‌بخشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع مطلب جدیدی برای گفتن بخاطرم نیاورد؛ و بنا براین با بچه‌های دیگر بیرون آمدم و رفتیم. لابد احساس کرده‌اید که آدم وقتی شکمش پر شده اما سیر نشده باشد چه حالی دارد؛ منهم یک چنین احساس مبهم و نامعینی داشتم. آنها از من می‌خواستند که مطلب را توضیح بدهم، اما من حالش را نداشتم. از توی هشتی خانه گذشتیم و مارگت را دیدیم که در کنار چرخ نخ‌ریسی‌اش نشسته و دارد به ماری لوگر درس می‌دهد. پس معلوم شد که یکی از شاگردان رمیدهٔ او باز گشته‌است، و آنهم یکی از شاگردان صاحب نفوذ! – پیدا بود که دیگران نیز بدنبال این یکی خواهند آمد. مارگت از جا پرید و بسوی ما دوید و بار دیگر باچشمان اشک آلود از ما تشکر کرد. این بار سوم که بمناسبت اینکه نگذاشته بودیم اثاثهٔ او و عمویش را توی خیابان بریزند از ما تشکر می‌کرد، و ما نیز بار دیگر به‌او گفتیم که کار مهمی نکرده‌ایم. اما او عادتش این بود. اگر کسی کاری برایش می‌کرد، هرگز از سپاسگذاری سیر نمی‌شد. بنابراین ما هم مانع نشدیم و گذاشتیم که حرفش را بزند. از باغ که گذشتیم دیدیم ویلهم مایدلینگ آنجا نشسته و منتظر است، زیرا کم‌کم غروب داشت نزدیک می‌شد و او می‌خواست پس از آنکه تدریس مارگت تمام شد او را برای گردش و هواخوری به کنار رودخانه ببرد. ویلهم مایدلینگ وکیل دعاوی جوانی بود که کارش گرفته بود و خرده خرده داشت رو می‌‌آمد. او مارگت را خیلی دوست می‌داشت و مارگت هم او را. ویلهم مانند دیگران مارگت را ترک نگفته بود، بلکه در تمام این مدت در دوستی ثابت و پابرجا مانده بود. وفای او از نظر مارگت و عمویش دور نمانده بود. ویلهم استعداد فوق‌العاده‌ای نداشت، ولی خوش قیافه و خوش طینت بود و این صفات خود نوعی استعداد است و در بسیاری از مواقع بکار می‌آید. از ما پرسید که درس به کجا رسیده است و ما گفتیم که نزدیک است تمام بشود. شاید هم واقعاً همینطور بود؛ چون ما چیزی از آن نمی‌دانستیم، اما پیش خودمان حساب کردیم که اگر اینطور بگوییم خوشش خواهد آمد: و اتفاقاً خوشش هم آمد، و گفتن این مطلب برای ما خرج و زحمتی نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۵ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز چهارم ستاره شناس از برج کهنه و مخروبه‌اش در بالای دره، که گمان می‌کنم همانجا خبر بگوشش رسیده بود، به دهکده آمد. اول یک گفتگوی خصوصی باما کرد و ما آنچه می‌توانستیم به او گفتیم. بعد نشست و مدتی پیش خودش فکر کرد و کرد و سپس گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گفتید چند دوکات بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هزار و صد و هفت دوکات، آقا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه مثل کسی که باخودش حرف می‌زند گفن:«خیلی عجیب است. بعله... خیلی غریب است. تصادف عجیبی است.» بعد ما را زیر اخیه کشید و از سر نو موضوع را بازپرسی کرد و ما جواب دادیم... بالاخره گفت:«هزار و یکصد و شش دوکات مبلغ هنگفتی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«یکصد و هفت،» و بدین ترتیب حرف ستاره شناس را اصلاح کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آهان، هفت، بله؟ البته یک دوکات کم و زیاد چندان اهمیتی ندارد، ولی شما قبلا گفتید هزار و یکصد و شش دوکات.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما صلاح خودمان ندیدیم که بگوییم ستاره‌شناس اشتباه می‌کند، اما می‌دانستیم که اشباه می‌کند. نیکلاوس گفت:«از بابت این اشتباه معذرت می‌خواهیم، منظورمان همان هفت بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، اهمیتی ندارد، پسرجان. فقط چون متوجه اختلاف شدم، این بود که تذکر دادم. اکنون چند روز از قضیه می‌گذرد و نمی‌توان انتظار داشت که شما همه چیز را دقیقاً بیاد داشته باشید. وقتی که هیچ موضوع خاصی که عدد را در ذهن انسان حک کند وجود نداشته باشد، البته خیلی احتمال دارد که انسان دچار اشتباه گردد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی با اشتیاق گفت:«آخر چنین موضوع وجود داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس با بی‌اعتنایی گفت:«آن موضوع چه بود، پسرجان؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن موضوع این بود که ما هرکدام بنوبت توده‌های سکه را شمردیم و همه بیک نتیجه رسیدیم – یعنی هزار و صد و شش. اما من موقع شروع برای تفریح یکی از سکه ها را کش رفته بودم و بعداز شمردن آنرا سرجایش گذاشتم و گفتم گمان می‌کنم که اشتباه کرده باشیم و هزار و یکصد و هفت سکه است، بیایید دوباره بشمریم. شمردیم و البته حق با من بود. آنها متعجب شدند و من بعد به آنها گفتم که قضیه از چه قرار بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شناس از ما پرسید که آیا درست است یا نه، و ما گفتیم که بله درست است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«پس این موضوع قضیه را مسلم می‌سازد، بچه‌ها، من اکنون دزد را می‌شناسم. این پول مال دزدی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد راه افتاد و رفت و ما خیلی ناراحت شدیم و نمی‌دانستیم که منظورش چیست. اما در حدود یک ساعت بعد فهمیدیم، زیرا تا آن موقع در تمام دهکده پر شد که کشیش پطر باتهام دزدیدن مبلغ هنگفتی پول از ستاره شناس توقیف شده است. چانه ها راه افتاد و مردم متصل حرف می‌زدند. بسیاری می‌گفتند که این کار از کشیش پطر بعید است و باید اشتباهی در کار باشد؛ اما عدهٔ دیگر سرشان را تکان می‌دادند و می‌گفتند فقر و احتیاج انسان را بهر کاری وا می‌دارد. اما در خصوص یک چیز همه متفق‌الرأی بودند و آن اینکه توضیحات کشیش پطر راجع به نحوهٔ پیدا شدن پول نیز بهمان اندازه غیر قابل قبول است، چون آنچه او می‌گوید فوق‌العاده محال بنظر می‌رسد. می‌گفتند ستاره‌شناس ممکن است پول را بیک چنین طریقی بدست آورده باشد، اما هرگز از این طرق پولی بدست کشیش ممکن نیست رسیده باشد! اینجا بود که پای آبروی ما هم درمیان آمد. ما تنها شهود کشیش پطر بودیم و مردم از ما می‌پرسیدند که کشیش چقدر پول به‌ما داده است که چنین افسانهٔ خیالی را تایید و تصدیق کنیم. مردم رک وراست از این قبیل حرفها بما می‌زدند و هنگامی که ما از انها استدعا می‌کردیم که باور کنند که ما حقیقت محظ را گفته‌ایم، از غیظ و نفرت داغ می‌شدیم. پدر و مادرمان بیش از دیگران با ما بد رفتاری می‌کردند. پدرانمان می‌گفتند که ما ما باعث آبروریزی خانواده‌هایمان شده‌ایم و به‌ما امر می‌کردند که از دروغگویی دست برداریم و وقتی که ما تکرار می‌کردیم که عین حقیقت را گفته‌ایم، دیگر خشم و غضب آنها از اندازه می‌گذشت. مادرانمان پیش ما گریه می‌کردند و بالتمس می‌خواستند که رشوه‌ای را که گرفته‌ایم پس بدهیم و نام نیک خود را بازپس بگیریم و خانواده هایمان را از ننگ و خجلت برهانیم و بیاییم و شرافتمندانه حقیقت را اعتراف کنیم. و بالاخره ما بقدری مستأصل شدیم که خواستیم داستان را تماماً نقل کنیم. یعنی موضوع آمدن شیطان و باقی قضایا را بگوییم، اما حرف از دهانمان خارج نمی‌شد. در تمام این مدت امیدوار و آرزومند بودیم که شیطان پیدایش بشود و مارا از مهلکه نجات دهد، اما هیچ خبری ازو نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از گفتگوی ستاره‌شناس با ما، در ظرف یک ساعت کشیش پطر به زندان افتاد و پول مهر و موم شده در دست صاحب منصبان قانون قرار گرفت. این پول در یک کیسه بود و سلیمان احق گفت که پس از شمردن دیگر به‌آن دست نزده است. قسم او را قبول کردند که این پول همان پول و مبلغ آن هزار و صد و هفت دوکات است، اما آن کشیش دیگر ما، یعنی کشیش آدولف، گفت که محکمهٔ کلیسا صلاحیت محاکمهٔ کشیشی را که از منصب خود منفصل شده باشد ندارد. اسقف هم حرف او را تایید کرد و قضیه ختم شد. پرونده می‌بایست به محکمهٔ عادی اعاده شود. محکمه مدتی بعد جلسه خود را تشکیل می‌داد. ویلهلم مایدلینگ دفاع کشیش پطر را بعهده گرفته حد اعلای کوشش را بکار میبرد، ولیکن خودش بطور خصوصی به ما میگفت که ضعف دلایل از ناحیهٔ موکل او و قدرت تعصب از ناحیهٔ طرف، منظرهٔ آینده را بسیار تیره و تار نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین سعادت نوزاد مارگت دچار مرگ مفاجات شد. هیچ دوستی برای اظهار همدردی به دیدن نمی‌رفت و او هم انتظار کسی را نداشت. نامهٔ بدون امضایی دعوتی را که ازو به مجلس مهمانی شه بود پس گرفت. هیچ شاگردی برای گرفتن درس به‌او مراجعه نکرد. مارگت چگونه می‌بایست امرار معاش کند؟ می‌توانست در خانه بماند، چون پول گروی خانه پرداخت شده بود – گواینکه آن پول اکنون در دست مأموران دولت بود و نه در اختیار سلیمان اسحق بیچاره. اورسولای{{نشان|۹}} پیر که آشپز و پیشخدمت و سرایدار و رخت‌شو و همه کارهٔ کشیش پطر بود و در سالهای قدیم دایگی مارگت را بعهده داشت می‌گفت: خدا خودش روزی ما را خواد رساند. اما اورسولا این حرف را از روی عادت می‌زد. چون مسیحی مؤمن و متدینی بود، منظورش ای =ن بود که در امر تهیهٔ روزی اگر راهی پیش پایشان باز شود، خدا هم کمک خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بچه‌ها می‌خواستیم به دیدن مارگت برویم و به‌او مهربانی کنیم، اما پدر و مادرانمان می‌ترسیدند که مردم دهکده ازین امر ناراحت شوند و مانع رفتن ما می‌شدند. ستاره شناس راه افتاده آتش خشم مردم را برضد کشیش دامن می‌زد و می‌گفت این آدم دزد پست فطرتی است که هزار و یکصد و هفت دوکات ازو دزدیده است. می‌گفت:«دزد بودن کشیش را از آنجا فهمیده‌ام که درست همان مبلغی را که گم کرده بودم کشیش پطر مدعی است که «پیدا» کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از ظهر روز چهارم پس از وقوع فاجعه، اورسولای پیر در خانهٔ ما را پیدا شد و گفت اگر رخت چرک دارید برایتان بشویم، و از مادرم التماس و درخواست کرد این موضوع را بکسی نگوید، برای این که حس غرور و عزت نفس مارگت جریحه‌دار نشود، چون اگر مارگت خبر می‌شد جلو اینکار را می‌گرفت، در عین حال قوت لایموت در بساطش پیدا نمی‌شد و داشت از گرسنگی لاغر می‌شد. خود اوسولا هم داشت لاغر می‌شد این از قیافه‌اش پیدا بود و غذایی را که به او تعارف می‌شد مثل آدمهای قحطی می‌بلعید، اما حاضر نمی‌شد چیزی را با خودش به خانه ببرد، زیرا مارگت به غذای صدقه‌ای لب نمی‌زد. اورسولا مقداری رخت به کنار نهر برد که بشوید، ولی ما از پنجره دیدیم زورش نمی‌رسد بستهٔ رخت را حمل کند، بنابراین او را بازپس خواندیم و مختصر پولی باو دادیم. اما او جرأت نمی‌کزد پول را بگیرد، مبادا مارگت بفهمد. بالاخره پول را گرفت و گفت به مارگت خواهم گفت که پول را در راه پدا کرده‌ام. برای آنکه دروغ نگفته و روح خود را دچار لعنت نساخته باشد، مرا وادار کرد که پول را در حالی که او تماشا می‌کرد در جاده بیندازم؛ بعد خودش رفت و آنرا پیدا کرد و فریادی از شادی و تعحب کشید و آنرا برداشت و راه افتاد. اورسولا هم مانند همهٔ مردم دهکده می‌توانست تند و تند دروغ بگوید، بدون اینکه در برابر آتش دزوخ اقدامات احتیاطی بعمل آورد. اما این یک نوع جدیدی از دروغ بود و منظرهٔ خطرناکی داشت، چون اورسولا هنوز در این قبیل دروغگویی ورزیده نشده بود. البته پس از یک هفته تمرین دیگر ازین بابت هم ناراحتی برایش ایجاد نمی‌شد. ما مردم اینطور ساخته شده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت بودم، چون از خودم می‌‌پرسیدم که مارگت چگونه گذران خواهد کرد؟ اورسولا که نمی‌توانست هر روز در جاده یک سکه پیدا کند. شاید حتی به سکهٔ دوم هم نمی‌رسید. در حالی که مارگت اینقدر به دوست احتیاج داشت، من نمی‌توانستم نزد او بروم، و ازین جهت خجل بودم. اما تقصیر این امر متوجه پدر و مادرم بود نه‌خود من کاری از دستم برنمی‌آمد.&lt;br /&gt;
در جاده مشغول قدم زدن بودم و سخت احساس دلتنگی می‌کردم. در همین موقع احساس شادی و خوشی شاداب کننده‌ای موج زنان در سراسر وجودم دوید و آنقدر خوشحال شدم که در بیان نمی‌گنجد؛ زیرا از آن نشانه فهمیدم که شیطان نزدیک من است. این موضوع را قبلا دریافته بودم. لحظه بعد او کنار من راه می‌رفت و من داشتم گرفتاریهای خودم را و آنچه را که برای مارگت پیش آمده بود برایش نقل می‌کردم. همینطور قدم زنان از سر پیچی گذشتیم  اورسولای پیر را دیدیم که در سایهٔ درختی نشسته، یک گربهٔ ولگردی لاعذ توی دامنش است و دارد آنرا نوازش می‌کند. ازو پرسیدم که این گربه را از کجا آورده است. گفت که از جنگل درآمده و دنبالش راه افتاده و شاید مادر یا دوست و کس و کاری ندارد. و می‌خواهد آنرا به خانه ببرد و ازش مواظبت کند. شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شنیده‌ام شما فقیر هستید، چرا می‌خواهید یک سرنان خور دیگر هم به‌سفرتان اضافه کنید؟ چرا آنرا بیک شخص ثروتمندی نمی‌دهید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا از این گفته ناراحت شد و گفت:«اگر میل دارید خودتان آنرا بردارید، بفرمایید، شما با این لباسهای زیبا و حرکات متناسب باید خیلی ثروتمند باشید.» بعد پوزخند طنزآمیزی زد و گفت:«ثروتمندان جز خودشان بفکر هیچکس نیستند. فقط فقرا نسبت به‌فقرا احساس همدردی می‌کنند و بدرد آنها می‌رسند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از کجا می‌دانید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمان اورسولا از خشم گشاد شد و گفت:«برای انکه می‌دانم. هربرگی هم که از درخت بیفتد از نظر خدا دور نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«معهذا آن برگ از درخت می‌افتد. دور نماندنش از نظر خدا جه فایده‌ای دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چانهٔ اورسولای پیر بناکرد به‌لرزیدن، اما تا مدتی نتوانست کلمه‌ای ادا کند، زیرا فوق‌العاده دچار وحشت شده بود، بالاخره هنگامی که زبانش به‌اختیارش درآمد، فریاد کشید:«برو دنبال کارت، توله‌سگ، والا چوب برمی‌دارم و بجانت می‌افتم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نمی‌توانستم حرف بزنم، چون خیلی ترسیده بودم. می‌دانستم بانظری که شیطان راجع به‌نوع بشر داشت برایش هیچ مهم نبود که بایک ضربه آن پیر زن را بدیار عدم بفرستد، چون بقول خودش ازین موجودات «بازهم فراوان پیدا می‌شود.» اینها را می‌دانستم، اما زبانم بند آمده بود و نمی‌توانستم اورسولا را متوجه خطر سازم. لیکن اتفاقی نیفتاد. شیطان آرام ایستاد – آرام و بی‌اعتنا. مثلکه اینکه از اهانتهای اورسولا گردی بر دامن کبریایی او نمی‌نشست. پیر زن وقتی که آن حرف را زد مانند یک دختر به از جا پرید و سرپا ایستاد. سالها بود که چنین حرکتی ازو سر نزده بود. این تأثیر وجود شیطان بود. هروقت پیدایش می‌شد مانند نسیم تازه‌ای بود که به جان و تن ضعیفان و بیماران روح و توان تازه‌ای می‌بخشید. حضور او حتی در ان بچه گربهٔ لاغر و مردنی هم مؤر افتاده بود. بچه گربه روی زمین جست و خیز کنان به تعقیب یک برگ پرداخت. این امر باعث تعجب اورسولا شد و او در خالی که خشم خود را بکلی فراموش کرده بود به آن جانور نگاه می‌کرد و سرش را از تعجب تکان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا گفت:«این حیوان چه‌اش شده؟ یک لحظه پبش ناری راه رفتن نداشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«شما تاکنون بچه گربه‌ای ازین نژاد ندیده‌اید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا قصد ملایمت با آن ناشناس مسخره‌کننده را نداشت؛ نگاه تندی به‌او کرد و گفت:«می‌خواهم بدانم کی بتو گفت بیایی اینجا و سربسر من بگذاری؟ تو از کجا می‌دانی من چه دیده‌ام و چه ندیده‌ام؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شما تاکنون بچه گربه‌ای ندیده‌اید که خواب رزهای روی زبانش بطرف جلو باشد؛ اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، تو هم ندیده‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوب، این یکی را نگاه کنید و ببینید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا خیلی چابک شده بود، اما بچه گربه ازو چابکتر بود و اورسولا نمی‌توانست اورا بگیرد. بالاخره از تعقیب گربه دست کشید. آنوقت شیطان گفت:«او را بایک اسمی صدا کنید، شاید بیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا اورا به‌چندین اسم صدا کرد، اما به‌خرج گربه نرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اورا اگنس صدا کنید، این اسم را امتحان کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حیوان به‌این اسم جواب داد و آمد. اورسولا زبانش را معاینه کرد و گفت:«باور کن راست می‌گوید. من تا حالا هچون گربه‌ای ندیده بودم. مال شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس چطور اسمش را باین خوبی بلد بودی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه همهٔ گربه‌های این نژاد اسمشان اگنس است. این گربه‌ها به‌هیچ اسم دیگری جواب نمی‌دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا متحیر شده بود. «چیز فوق‌العاده غریبی است!» بعد گرد نگرانی و ناراحتی بر چهره‌اش نشست، زیرا افکار و معتقدات خرافی‌اش برانگخته شده بود و با بی‌میلی حیوان را زمین گذاشت و گفت:«مثل اینکه باید این حیوان را بگذارم برود. البته نمی‌ترسم.. نخیر ترس نیست... هرچند کشیش... خوب دیگر، شندیده‌ام که مردم می‌گویند... حقیقتش اینکه خیلی از مردم می‌گویند... بعلاوه این گربه حالا دیگر حالش کاملا خوبست و می‌تواند از خودش مواظبت کند.» بعد آهی کشید و برگشت که روانه شود و زیر لب گفت:«چه گربهٔ قشنگی هم هست. خیلی باعث سرگرمی بود و درین روزگار وانفسا خانهٔ ما چقدر خالی و دلگیر است... مراگت خانم که اوقاتش خیلی تلخ است و لام تاکام با کسی حرف نمی‌زند، ارباب پیرمان هم که توی زندان است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«مثل اینکه حیف است این گربه را نگه ندارید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بسرعت برگشت؛ گویی منتظر بود یکنفر او را ترغیب و تشویق کند. مشتاقانه پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه این نژاد خوشبختی می‌اورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راستی؟ راست می‌گویی؟ پسرجان یقین داری این حرف حقیقت دارد؟ چطور خوشبختی می‌اورد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در هر صورت پول می‌آورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورسولا بور شد.«پول؟ گربه پول می‌آورد؟ چه حرفها! اینجا که گربه فروش نمی‌رود. کسی گربه نمی‌خرد. حتی آدم خودش را از دست اینها خلاص هم نمی‌تواند بکند، چه رسد به‌فروش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منظورم فروش آن نیست؛ منظورم پول درآوردن بوسیلهٔ این گربه است. این نوع گربه را «گربهٔ خوش یمن» می‌گویند. صاحب آن هرروز صبح چهار گروش نقره توی جیب خود پیدا می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دیدم که چهرهٔ پیرزن از خشم بهم آمد. باو برخورده بود که این پسر دارد مسخره‌اش می‌کند. این فکری بود که اورسولا می‌کرد. دستش را توی جیبش فرو برد و قدرش را راست کرد که چند تا حرف درشت به‌آن پسر بزند. اوقاتش تلخ شده و کفرش درآمده‌بود دهنش باز شد و سه کلمه از یک جملهٔ تند و زننده ازآن بیرون پرید... بعد ساکت شد و خشمی که در چهره‌اش بود مبدل به‌تعجب یا ترس یا چیزی از این قبیل گردید؛ و آهسته دستهایش را از جیبهایش بیرون آورد و آنها را باز کرد و همینطور باز نگهداشت. دریکی از دستهایش سکه‌هایی بود که من به‌او داده بودم، و در درست دیگر چهار گروش نقره قرار داشت. مدتها به آنها خیره شد که ببیند ناپدید می‌شوند یا نه؛ بعد با حرارت و قوت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راست است... راست است... من از شما شرمنده‌ام و تقاضای عفو دارم، ارباب و ولی‌نعمت عزیز!» و بطرف شیطان دوید و دست او را به‌عادت اطریشیها چندین‌بار بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اورسولا توی دلش خیال می‌کرد که این گربه یک گربهٔ جادویی و کارگزار شیطان است؛ اما این موضوع اهمیتی نداشت، زیرا مسلم بود که می‌تواند به‌عهد خود وفا و خرج خانواده را تامین کند. چون در مسائل مادی حتی مؤمن‌ترین و متدین‌ترین روستاییان ما در قرارداد بستن با شیطان بیش از توافق کردن با فرشتگان مقرب درگاه الهی اطمینان و اعتماد دارند. اورسولا در حالی که اگنس را در آغوش گرفته بود بطرف خانه راه افتاد و من گفتم که کاش مثل او امکان دیدار مارگت را داشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ناگهان نفس خود را در سینه ضبط کردم، زیرا در خانهٔ مارگت بودیم. در دالان ایستاده بودیم و مارگت بهت‌زده به ما نگاه می‌کرد. ضعیف و رنگ پریده بود، ولی من می‌دانستم که با حضور شیطان این وضع و حال دیری نخواهد پایید. من، شیطان – یعنی فیلیپ‌تراوم – را معرفی کردم و مشغول صحبت شدیم. هیچ ناراحتی و احساس ناآشنایی و غریبی در میان ما نبود. ما در دهکدهٔ خود مردمان ساده‌ای بودیم و هنگامی که غریبه‌ای خوش معاشرت از درمی‌آمد، بزودی با او دوست می‌شدیم. مارگت تعجب کرد که چطور ما، بدون اینکه او شنیده باشد، وارد خانه شده‌ایم. تراوم گفت که در باز بود و ما وارد شدیم و منتظر شدیم شما بیایید و با هم سلام علیک کنیم. این حرف حقیقت نداشت. هیچ دری باز نبود بلکه ما از میان دیوار یا سقف یا لولهٔ بخاری یا از همچو راهی داخل خانه شده بودیم. اما شیطان هرچه را می‌خواست کسی باور کند آن شخص بدون چون و چرا باور می‌کرد، و بهمین جهت مارگت از توضیحات شیطان کاملا قانع شد. ازاین گذشته قسمت عمدهٔ فکرش متوجه تراوم بود و نمی‌تواسنت ازو چشم برگیرد، زیرا تراوم فوق‌العاده زیبا بود. این امر باعث رضایت من شد و در خود احساس غرور کردم. منتظر بودم که شیطان قدری کارهای خود را نمایش بدهد، اما نداد. گویا فقط دلش می‌خواست ابراز لطف و مهربانی کند و دروغ بگوید. گفت که پسری یتیم است. این حرف باعث شد که دل مارگت بحالش بسوزد، چشمان مارگت پر از اشک شد. شیطان گفت: هرگز مادرم را ندیده‌ام، هنگامی که شیرخواره بودم مادرم مرد، پدرم بیمار است و از مال دنیا چیز قابل ذکری ندارد، اما عمویی دارم که در مناطق حاره مشغول تجارت است و کاروبارش خیلی خوبست و یک انحصار در دست دارد و زندگانی من بوسیله همین عمو تامین می‌شود. اسم عموی مهربان کافی بود که مارگت را بیاد عموی خودش بیندازد و بار دیگر چشمانش را از اشک پر کند. مارگت گفت که امیدوارم عموهای ما یکروز همدیگر را ملاقات کنند. این گفته لرزه براندام من انداخت. فیلیپ گفت که انشاءالله همدیگر را ملاقات خواهند کرد. ازاین حرف نیز بار دیگر لرزه بر تن من افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت گفت:«بعید هم نیست که روزی همدیگر را ملاقات کنند. عموی شما خیلی مسافرت می‌کند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اوه، بله، همه‌جا می‌رود؛ همه‌جا کار دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌ترتیب صحبت ادامه یافت و باری مارگت بیچاره لحظه‌ای غم و غصهٔ خود را به دست فراموشی سپرد. شاید ین تنها ساعت آمیخته با خوشی و شادی بود که او درین اواخر بخود دیده بود. من دیدم که از فیلیپ خوشش آمده است و قبلا می‌دانستم که ازو خوشش خواهد آمد. هنگامی که فیلیپ گفت مشغول تحصیل علوم دینی هستم و خیال دارم وارد کلیسا شوم، من فهمیدم مارگت بازهم بیشتر ازو خوشش آمد. بعد وقتی که شیطان قول داد برایش اجازه ورود به زندان و ملاقات عمویش را بگیرد، این دیگر نور‌علی‌نور شد. شیطان گفت که به زندانبان مختصر انعامی خواهد داد، و مارگت باید هرروز بعداز غروب بزندان برود و هیچ حرفی نزند بلکه فقط «این کاغذ را نشان بدهید و داخل بشوید، و باز وقتی که بیرون می‌آیید این کاغذ را نشان بدهید.» و بعد چند علامت عجیب و غریب روی کاغد کشید و آنرا به مارگت داد و مارگت فوق‌العاده ممنون شد و فوراً بی‌تاب شد که خورشید غروب کند، زیرا در آن روزگاران قدیم که از رحم و مردمی خبری نبود، زندانیان حق ملاقات با دوستان و کسان خود را نداشتند و گاه سالها در زندان بسر می‌بردند و چشمشان به‌چهرهٔ آشنایی نمی‌افتاد. من پیش خود گفتم که لابد علامت روی کاغد سحر و جادو است و زندانیان نخواهند فهمید که چه‌میکنند و بعداً نیز چیزی بیادشان نخواهد مان.د در این هنگام اورسولا از میان در سرکشید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خانم، شام حاضر است.» بعد ما را دید و متوحش شد و به من اشاره کرد که نزد او بروم. رفتم، پرسید که از گربه سخنی به‌میان آورده‌ایم یا نه. گفتم نه. خیالش راحت شد و خواهش کرد که چیزی نگوییم، چون اگر مارگت خانم بفهمد خیال می‌کند این گربه نحس است و کشیش خبر می‌کند و همهٔ قوای گربه را باطل می‌کند و دیگر فایده‌ای ازو عاید نمی‌گردد. بنابراین گفتم که چیزی نخواهم گفت و او راضی شد. بعد من خواستم با شیطان خداحافظی کنم اما شیطان حرف مرا قطع کرد و با لحن خیلی مودبانه‌ای – که حالا عین کلماتش در خاطرم نیست- خودش را برای شام وعده گرفت و مرا نیز دعوت کرد. البته مارگت بی‌اندازه ناراحت شد؛ زیرا تصور می‌کرد بقدر نصف خوراک یک مرغ بیمار هم غذا ندارند. اورسولا سخنان شیطان را شنید و بلافاصله وارد اطاق شد. پیدا بود که بهیچوجه راضی نیست. ابتدا از دیدن مارگت با آن چهرهٔ بشاش و گلگون متحیر شد و تحیر خودش را اظهار کرد: بعد به زبان بومی خود، که زبان بوهمی باشد، حرف زد و- اینطور که بعدأ فهمیدم- گفت:«خانم این یارو را دست یسرکنید، غذا بقدر کافی نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز مارگت لب به‌سخن نگشوده بود که شیطان شروع به‌حرف زدن کرد و جواب اورسولا را بهمان زبان خودش داد، و این امر او و خانمش را دچار تعجب کرد. شیطان گفت:«مگر شمارا چندی پیش توی جاده ندیدم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا ارباب».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ازاین موضوع خوشوقتم. چون شما مرا بیاد دارید.» بعد بطرف او رفت و در گوشش گفت:«بشما گفتم که این گربه خوش‌یمن است؛ ناراحت نباشید، خودش غذا را فراهم می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف لوح خاطر اورسولا را از هرگونه نگرانی پاک کرد و ازاین دارایی شادی عمیقی در چشمانش درخشید. ارزش گربه داشت بالا می‌رفت. اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که مارگت جوابی به شیطان بدهد. و اینکار را به‌بهترین نحوی انجام داد؛ یعنی راستی و درستی را که طبیعت و بود در پیش گرفت و گفت چیزی قابل تعارف کردن باشد در بساط ندارد، اما اگر میل داشته باشیم در غذای او سهیم شویم، قدممان روی چشم او خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شام را در آشپزخانه صرف کردیم و اورسولا سرمیز خدمت می‌کرد. یک ماهی کوچک توی ماهیتابه بود که برشته و اشتهاانگیز می‌نمود و پیدا بود که مارگت انتظار چنین غذای آبرومندی را نداشته است. اورسولا ماهی را آورد و مارگت آنرا بین من و یطان قسمت کرد و برای خودش نکشید، و آمد بگوید که امروز میل به‌غذا ندارم، اما حرفش را تمام نکرد. علتش این بود که دید یک ماهی دیگر در ماهیتابه هست. متعجب شد، اما چیزی نگفت. شاید می‌خواست بعد در اینخصوص از اورسولا سوآل کند. اما چیزهای عجیب دیگر هم بود. گوشت و شکار و شراب و میوه هم آمد – چیزهایی که این اواخر در آن خانه غریبه به‌شمار می‌آمد. مارگت اظهار تعجب نکرد، بلکه اکنون دیگر حتی قیافه‌اش نیز متعجب نمی‌نمود. البته این تأثیر وجود شیطان بود. شیطان مرتب حرف می‌زد و باعث سرگرمی می‌شد و وقت را با خوش‌رفتاری می‌گذاراند و هذچند بسیار دروغ گفت، ضرری از ناحیهٔ او متوجه کسی نمی‌شد، چون او فرشته بود و عقلش بیش از این نمی‌رسید. من اینقدر می‌دانستم که فرشتگان خطا را از صواب تشخیص نمی‌دهند، زیرا بیاد داشتم که در اینخصوص چه گفته بود. شیطان بناکرد به‌تعریف از اورسولا. طوری وانمود می‌کرد که نمی‌خواهد او بشنود، اما آنقدر بلند حرف می‌زد که او بشنود. گفت اورسولا زن خوبی است و امیدوارم روزی وسیله‌ای برانگیزم که او و عمویم بهم برسند. چیزی نگذشت که اورسولا مثل دخترها خودش را لوس کرد و بنا کرد به‌دور و بر شیطان پلکیدن و قروغمزه آمدن و لباس خود را صاف کردن و مانند مرغ پیر احمقی خود را آراستن، و در تمام این مدت چنین وانمود کرد که آنچه شیطان می‌گوید نمی‌شوند. من شرمنده شدم. چون این امر نشان می‌داد که ما انسانها همانیم که شیطان تصور می‌کرد – یعنی یک نژاد احمق و بازیگوش. شیطان گفت که عمویش مهمانیهای زیادی می‌دهد و اگر زن زیرک و باهوشی داشته باشد که به ضیافتهای او سروصورتی بدهد، شیرینی مجالس او دوچندان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارگت پرسید:«مگر عموی شما نجیب‌زاده نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان بابی‌اعتنایی گفت:«بعضی اشخاص حتی من‌باب تعارف اورا شاهزاده هم خطاب می‌کنند. اما خودش شخصاً آدم متعصبی نیست و عقیده دارد که محاسن و سجایای شخصی است که اصیل است، و اصل و نسب چیز قابل اهمیتی نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست من کنار صندلی آویخته بود. اگنس آمد و آنرا لیسید. این حرکت رازی را فاش کرد. من خواستم بگویم:«اشتباه شده، این گربه یک گربهٔ معمولی است. خواب موهای روی زبان او بطرف داخل است نه خارج؛» اما کلمات از دهانم بیرون نیامد، زیرا شیطان چنین نمی‌خواست. شیطان به‌من لبخند و من فهمیدم. وقتی که هوا تاریک شد، مارگت غذا و شراب و میوه توی سبد گذاشته شتابان روانهٔ زندان و شد و من و شیطان بطرف خانهٔ ما رفتیم. من داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که چه خوب بود بوی زندان را می‌دیدم. شیطان فکر مرا خواند و لحظهٔ بعد توی زندان بودیم. شیطان گفت که اکنون در شکنجه‌گاه هستیم. دستگاه شکستن اعضای بدن و وسایر آلات شکنجه در آن اطاق بود و یکی دو فانوس دودزده نیز بدیوار آویخته بود تا منظرهٔ اطاق را تیره و هراس‌انگیز سازد. چند نفر آنجا دیده می‌شدند که همان مأمورین شکنجه بودند، اما چون توجهی به‌ما نمی‌کردند. پیدا بود که ما در چشم آنها نامرئی هستیم. جوانی دست و پا بسته روی زمین خوابیده بود و شیطان گفت که این جوان مظنون به‌رفض و ارتداد است و مأمورین عذاب اکنون می‌خواهند ته‌توی قضیه را دربیاورند. از جوان خواستند که اتهام خود را اعتراف کند، اما او گفت نمی‌توانم، چون این اتهام حقیقت ندارد. بعد تراشه‌های چوب یکی پس از دیگری زیر ناخنهایش فرو کردند و او از شدت درد جیغ کشید. شیطان خم به ابرو نیاورد، ولی من تاب تحملش را نداشتم؛ ناچار از آن محل بیرون رفتیم. حالت ضعف و ناراحتی داشتم، اما هوای تازه حالم را بجا آورد و بطرف خانه براه افتادیم. من گفتم که عمل آن دژخیمان عمل حیوانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«نخیر، این عمل انسانی است. نباید با استعمال نابجای این کلمه به‌حیوانات اهانت کنی؛ حیوانات مستحق چنین توهینی نیستند.» و بهمین ترتیب صحبت را ادامه داد:«این اعمال برازندهٔ نژاد پست و حقیر شمااست که متصل دروغ می‌گیود و دعوی فضایلی می‌کند که از آنها بویی نبرده – و این فضایل را در حق حیوانات اشرف از خود که دارای این فضایل هستند، منکر می‌گردد. هیچ حیوانی هرگز مرتکب عمل بیرحمانه نمی‌شود. این عمل منحصر به کسانی است که«قوهٔ تمیز اخلاقی» دارند. حیوان وقتی هم که آزاری می‌رساند، در کمال معصومیت این کار را می‌کند. عمل او تباه نیست. برای آن آزار نمی‌رساند که بصرف آزاررساندن لذت میبرد. این کاری است که فقط از انسان سرمی‌زند. موجب و مسبب آنهم همان «قوهٔ تمیز اخلاقی» کذایی او است! قوه‌ای که وظیفه‌اش عبارتست از تمیز دادن بین صواب و خطا با داشتن این اختیار که هرکدام را خواست انتخاب کند. ولی می‌خواهنم بدانم انسان ازین قوه چه استفاده‌ای می‌کند؟ البته همیشه انتخاب بعمل می‌آورد، اما در هر ده مورد نه مورد خطارا انتخاب می‌کند اصولا خطا نمی‌بایست وجود داشته باشد. و اگر حس اخلاق نبود وجود خطا ممکن نبود. معذلک این انسان بقدری نفهم و کودن است که نمی‌تواند درک کند همین قوهٔ تمیز اخلاقی است که او را به‌سافل‌ترین درجهٔ موجودات زنده تنزل می‌دهد و مانند طوق لعنتی است که همیشه بگردن دارد. – تو حالت بهتر شد؟ پس بگذار یک چیزی نشانت بدهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱}}Eseldorf&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۲}}Marget&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۳}}Wilhelm Meidling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Nikolaus bauman&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۵}}Seppi wohlmeyer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۶}}Theodor fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۷}}Philip traum&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۸}}دوکات واحد پول&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۹}}ursula&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=31998</id>
		<title>بیگانه‌ئی در دهکده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=31998"/>
		<updated>2012-07-06T18:49:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تایپ تا ابتدای بخش۵&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P064.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P065.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P066.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P067.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P068.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مارک تواین]]&lt;br /&gt;
[[رده:نجف دریابندری]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک تواین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; نویسندهٔ امریکائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نجف دریابندری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرها از: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضا ممیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال ۱۵۹۰ بود. جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطی هنوز در آن سرزمین ادامه داشت و آنطور که معلوم می‌شد خیال داشت تا ابدالدهر نیز ادامه یابد. بعضی حتی عقربهٔ زمان را قرنها به عقب برمی‌گرداندند؛ می‌گفتند که اگر وضع فکری و روحی مردم را ملاک قضاوت قرار دهیم اطریش هنوز در «عصر اعتقاد» زیست می‌کند. البته غرض از این سخن تعریف بود نه بدگویی، و مردم نیز این گفته را همانطور که منظور آنها بود تلقی می‌کردند و همهٔ ما از این تعریف به خود می‌بالیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، هرچند پسربچه‌ای بیش نبودم، این موضوع و همچنین لذتی را که از آن می‌بردم خوب به یاد می‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، اطریش فرسنگها دور از جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکدهٔ ما نیز چون در قلب اطریش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر می‌برد. این دهکده در جای پرت و خلوتی که هیچ خبری از دنیا و مافیها سکوت تپه‌ها و جنگلهای اطراف آن را به هم نمی‌زد، با رضایت خاطر و خرسندی تمام و در صلح و صفای محض مشغول چرت زدن بود. رودخانهٔ آرامی از جلو آن می‌گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتیها و قایقها مزین بود. پشت آن سربالایی پردرختی بود که تا پای پرتگاه بلندی ادامه می‌یافت. بر فراز آن پرتگاه قلعهٔ بزرگی چهره درهم کشیده بود که برج و باروهای طویل آن گویی زرهی از شاخ و برگ مو، به تن داشتند. آن سوی رودخانه، یک فرسنگ به طرف چپ، تپه‌های پرفراز و نشیب پوشیده از جنگل قرار داشت. تنگه‌های پرپیچ و خمی که هرگز نور آفتاب بدانجا نفوذ نمی‌کرد، این تپه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد. در طرف راست پرتگاهی بود مشرف بر رودخانه و بین این پرتگاه و تپه‌ساری که هم اکنون گفتیم، جلگهٔ وسیعی واقع بود که در آن، جابه‌جا، خانه‌های محقری لابلای باغهای میوه و درختهای سایه‌دار خود را جا کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این ناحیه و تا فرسنگها اطراف آن ملک آباء و اجدادی شاهزاده‌ای بود که نوکرانش همیشه قلعهٔ او را به بهترین وجهی مهیای اقامت نگهداری می‌کردند؛ اما نه خود شاهزاده و نه خانواده‌اش بیش از پنج سال یک بار سری به آن قلعه نمی‌زدند. لیکن هرگاه پیدایشان می‌شد مثل این بود که مالک‌الرقاب سراسر ملک جهان نزول اجلال فرموده و همهٔ شکوه و جلال ممالک تحت فرمانش را با خود آورده است. و هنگامی که شاهزاده و کسانش آنجا را ترک می‌گفتند، پشت سرشان چنان سکوت و آرامشی برقرار می‌شد که گویی پس از یک شب عیش و نوش خواب عمیقی به آن سرزمین دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهکدهٔ ازل‌دورف{{نشان|۱}} برای بچه‌ها بهشت بود. درس و مکتب زیاد مزاحم اوقات ما نمی‌شد. هدف عمده از تربیت ما این بود که مسیحیان خوبی بار بیاییم و بیش از هر چیز به حضرت مریم و کلیسا و قدیسین حرمت بگذاریم. از اینها که بگذریم دیگر کسی از ما نمی‌خواست که چندان چیزی بدانیم. و حقیقت اینکه اجازه‌اش را هم نداشتیم. علم و دانش به مزاج مردم عوام سازگار نبود و ممکن بود آنها را از نصیب و قسمت خداوندی ناراضی سازد، و خداوند هم کسی نبود که نارضائی از مشیت خود را تحمل کند. ما دو کشیش داشتیم یکی از این دو، یعنی پدر روحانی آدولف، کشیش بسیار مؤمن و مقدس و زحمت‌کشی بود که مردم خیلی ملاحظه‌اش را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در گذشته کشیش‌هایی هم وجود داشته‌اند که از پاره‌ای جهات از کشیش آدولف بهتر بوده‌اند، اما در جامعهٔ ما هرگز کشیشی وجود نداشته که عزت و احترامش بیش از او بوده باشد. علت این بود که این کشیش مطلقاً ترس و باکی از شیطان نداشت. در میان مسیحیانی که من تا کنون دیده‌ام، او تنها فردی بود که آنچه گفتم در حقش صدق می‌کرد. به همین جهت مردم ازو وحشت داشتند؛ زیرا می‌پنداشتند که این آدم باید یک چیز خارق‌العاده داشته باشد، وگرنه نمی‌توانست این‌قدر جسور و به اعمال خود مطمئن باشد. مردم همه با شیطان سخت مخالف بودند، اما نام او را به‌احترام می‌بردند، و با سبکی و جسارت ازو یاد نمی‌کردند؛ حال آنکه کشیش آدولف شیوه‌اش بکلی با دیگران متفاوت بود. او هر دشنام و ناسزایی که بر زبانش جاری می‌شد به شیطان نثار می‌کرد و از شنیدن آن لرزه بر اندام مردم می‌افتاد. حتی غالباً اتفاق می‌افتاد که او با خشم و ریشخند از شیطان اسم می‌برد. در این طور مواقع، مردم بر سینهٔ خود صلیب می‌کشیدند و به سرعت ازو دور می‌شدند، مبادا واقعهٔ ترسناکی رخ نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف بارها واقعاً با خود شیطان روبرو شده و با او دست و پنجه نرم کرده بود. یعنی اینطور شایع بود. خود پدر روحانی چنین می‌گفت. او هرگز این قبیل اتفاقات را که برایش پیش می‌آمد پنهان نمی‌داشت، بلکه فوراً برای مردم نقل می‌کرد. برای صحت قول او هم لااقل در یک مورد دلیل وجود داشت؛ زیرا در آن مورد وی با دشمن حرفش شده و بطریش را به سوی او پرتاب کرده بود؛ و روی دیوار اطاق کارش لکهٔ سرخ‌رنگی وجود داشت که در آنجا بطری به دیوار اصابت کرده و شکسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن کسی که بیشتر دوستش می‌داشتیم و دلمان برایش می‌سوخت پدر روحانی پطر بود. بعضی او را متهم می‌کردند که ضمن صحبت با این و آن گفته است که خدا خیر محض است و سرانجام راهی برای نجات فرزندان مستمندش که همان ابناء بشر باشند، پیدا خواهد کرد. البته این حرف، حرف بسیار وحشتناکی بود، اما هیچ دلیل قاطعی وجود نداشت که کشیش پطر چنین حرفی زده باشد؛ چنین سخنی ازو انتظار هم نمی‌رفت، چون او همیشه آدم خوب و مهربان و راستگویی بود. اتهامش این نبود که این حرف را پشت میز خطابه، جایی که همه می‌توانستند بشنوند، زده است؛ بلکه می‌گفتند بیرون از محیط کلیسا ضمن صحبت از دهانش پریده است، و البته جعل این موضوع از ناحیهٔ دشمنان کار سهل و ساده‌ای بود. کشیش پطر یک دشمن داشت که خیلی نیرومند بود. این دشمن همان ستاره‌شناسی بود که در برج ویرانهٔ قدیمی بالای دره زندگی می‌کرد و شب‌ها به مطالعهٔ و رصد ستارگان می‌پرداخت. همه می‌دانستند که او می‌تواند جنگ و قحطی را پیشگویی کند. هرچند این کار چندان دشوار هم نبود، چون همیشه در یک گوشهٔ دنیا جنگ و قحطی وجود داشت. اما این ستاره‌شناس در عین حال می‌توانست از روی حرکات کواکب زندگانی اشخاص را در کتاب بزرگی که داشت بخواند و اموال گمشده را پیدا کند و غیر از کشیش پطر همهٔ مردم دهکده ازو حساب می‌بردند. هنگامی که ستاره‌شناس با کلاه بوقی دراز و جبهٔ گشادی که به نقش ستارگان مزین بود، کتاب بزرگش را زیر بغل و عصایی را که می‌گفتند قدرت جادویی دارد در دست گرفته در کوچه‌های دهکده ظاهر می‌شد، حتی کشیش آدولف نیز درست و حسابی به او احترام می‌گذاشت. می‌گفتند که خود اسقف هم گاهی به حرفهای ستاره‌شناس گوش می‌دهد، زیرا این آدم علاوه بر مطالعهٔ کواکب و پیشگویی به تدین و تقدس هم تظاهر بسیار می‌کرد و البته این امر در اسقف خیلی مؤثر می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش پطر برای ستاره‌شناس تره هم خرد نمی‌کرد، بلکه او را علناً به عنوان یک نفر کلاش کلاهبردار محکوم می‌ساخت. می‌گفت که این آدم حقه‌بازی است که هیچ نوع علم و دانشی که به پشیزی بیرزد در چنته ندارد و جز قوای یک انسان عادی - و حتی پست - هیچ قوه‌ای در ید اختیارش نیست. این امر طبعاً باعث می‌شد که ستاره‌شناس از پدر روحانی پطر متنفر و خواهان خانه خرابی او باشد. و ما همه بر این عقیده بودیم که جاعل آن حرف کذایی از قول کشیش پطر همین ستاره‌شناس بوده و نیز همو آنرا به گوش اسقف رسانده است. گفته بودند که کشیش پطر این حرف را به برادرزاده‌اش مارگت{{نشان|۲}} زده است؛ و هرچند مارگت منکر شد و از پیشگاه اسقف استدعا کرد که گفته ستاره‌شناس را باور نکند و عمویش را از ورطهٔ فقر و رسوایی نجات دهد، معهذا اسقف حاضر به قبول او نشد، و کشیش پطر را مدت نامحدودی از منصبش معلق ساخت. چیزی که بود، دیگر به صرف شهادت یک نفر تک و تنها او را تکفیر نکرد. اکنون دو سال بود که پدر روحانی پطر از منصب خود منفصل شده و کشیش آدولف جای او را گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سالها بر آن کشیش پیر و مارگت سخت گذشته بود. آنها سابقاً مورد علاقهٔ خاص مردم بودند، ولی البته از وقتی که مورد غضب اسقف واقع شدند، وضع جور دیگر شد. بسیاری از دوستان بکلی از آنها بریدند و مابقی به سردی و دوری گراییدند. وقتی گرفتاری پیش آمد مارگت دختر هیجده سالهٔ زیبایی بود و زیباترین صورت را در دهکده داشت و از همه عاقلتر و فهمیده‌تر بود. مارگت نواختن چنگ را تعلیم می‌داد و خرج لباس و پول توی جیبش را به کوشش خودش درمی‌آورد. اما پس از تغییر وضع شاگردانش یکایک پراکنده شدند؛ وقتی که مجالس رقص و مهمانی در میان جوانان دهکده بر پا می‌گردید مارگت فراموش می‌شد. جوانان دیگر از رفتن به خانهٔ او خودداری کردند. جز ویلهلم مایدلینگ{{نشان|۳}} کسی به دیدن او نمی‌رفت، که او را هم می‌شد نادیده گرفت. مارگت و عمویش در فراموشی و بدنامی غمزده و تنها و بیکس شده بودند و نور خورشید از زندگانی آنان رخت بربسته بود. در تمام مدت این دو سال وضع روز به روز بدتر شد. لباسشان کهنه و دستشان خالی و تهیهٔ یک لقمه نان برایشان هرچه دشوارتر شد. اکنون دیگر کارد به استخوان رسیده بود. سلیمان اسحق تمام مبلغی را که حاضر بود روی خانهٔ کشیش پطر بگذارد به آنها قرض داده و اعلام کرده بود که فردا خانه را از آنها خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌تا از ما بچه‌ها همیشه باهم بودیم و چون از همان ابتدا همدیگر را دوست می‌داشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاوس بامن{{نشان|۴}} بود، پسر رئیس محکمهٔ محلی؛ دیگری زپی ولمه‌یر{{نشان|۵}} پسر صاحب مسافرخانهٔ بزرگ ده بنام «گوزن طلایی» که درختهای باغ زیبای آن تالب رودخانه دامن می‌گستردند و قایق تفریحی کرایه‌ای داشت؛ و نفر سوم هم‌من بودم که نامم تئودورفیشر{{نشان|۶}} است و پسر ارگ زن کلیسا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم در عین حال رهبر نوازندگان دهکده، معلوم ویولون، آهنگساز، تحصیلدار مالیات ده، خادم کلیسا و رویهمرفته یکی از افراد مفید دهکده بود که عموم مردم به‌او احترام می‌گذاشتند. ما بچه‌ها تپه‌ها و جنگل‌های اطراف ده را همانطور که پرندگان می‌شناختند بلد بودیم، زیرا اوقات فراغت را به‌گردش در میان تپه‌ساران و جنگل‌ها می‌گذراندیم یالااقل هرگاه مشغول شنا یاقایقرانی یاماهیگیری یاطاس ریختن یاسرسرک بازی در سراشیبی تپه نبودیم به‌اینکار می‌پرداختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعلاوه مجاز بودیم که در باغ قلعهٔ شاهزاده گردش کنیم، در صورتی که هیچکس دیگر چنین اجازه‌ای نداشت. علت این بود که مستخدم پیر قلعه، یعنی فلیکس برانت(felix brandt) مارا دوست می‌داشت و ما شب‌ها غالباً به‌باغ‌قلعه می‌رفتیم و پای صحبت آن پیرمرد می‌نشستیم. پیرمرد دربارهٔ زمان قدیم و‌ عجایب وغرایب صحبت می‌کرد وما بااو چپق می‌کشیدیم(خود او چپق کشیدن را به‌ما یاد داده بود) و قهوه می‌نوشیدیم؛ چون او به‌جنگ رفته ودر محاصرهٔ شهر وین شرکت کرده بود و همانجا، هنگامی که ترک‌ها شکست خورده بیرون رانده شدند، درمیان غنائمی که بدست آمد چندین گونی قهوه بود و اسرای ترک اسم وخواص آن‌را گفتند و شرح دادند که چگونه می‌توان مشروب مطبوعی ازآن تهیه کرد؛ و اکنون دیگر آن پیرمرد همیشه قهوه داشت؛ هم برای آنکه خودش بنوشد، و هم‌آنکه مردم بی‌اطلاع را متعجب و متحیر سازد. وقتی که هوا طوفانی می‌شد او شب مارا ‌نزد خود نگه می‌داشت و هنگامی که بیرون برق می‌درخشید و رعد می‌غرید او دربارهٔ ارواح واشباح و انواع سرگذشت‌های هراس انگیز وجنگ وجنایت وبریدن دست‌و‌پا و این قبیل چیزها برای ما سخن می‌گفت و محیط درون اطاق‌را جای خوش و مطبوعی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس برانت‌این سرگذشت‌هارا بیشتر از تجربهٔ‌ شخص خودش برای مانقل می‌کرد. او درعهد خود ارواح واجنه وجادوگران بسیاری دیده بود و یکبار نیمه شب در طوفانی سهمگین در کوهستان‌ها گمشده بود و در روشنایی برق شکارچی وحشی بنظرش آمده بود که‌بااشباح سگان خود اورا تعقیب می‌کند. یکبار نیز بختک را دیده بود و چندین بار باخفاش بزرگی برخورد کرده بود که خون مردم را وقت خواب از رگ گلویشان می‌مکد و بابال‌های خود آن‌ها را باد میزند تا همچنان در خواب بمانند و بالاخره بمیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس به‌ما دل می‌داد که از چیزهای خارق‌العاده از قبیل اشباح و ارواح نترسیم. می‌گفت این‌ها آزارشان به‌کسی نمی‌رسد بلکه فقط برای خودشان گردش می‌کنند، چون تنها و دلتنگ هستند و درپی محبت می‌گردند. ماهم بموقع خود فهمیدیم که نباید بترسیم و حتی شب‌ها با او به یکی از زیر زمین‌های قلعه که‌‌پاتوق ارواح بود می‌رفتیم، اما روح فقط یکبار ظاهر شد، آنهم بطوری کخ بدشواری دیده می‌شد عبور کرد و بیصدا از میان هوا گذشت و ناپدید گردید و مالرزه‌ای براندام خود احساس نکردیم، چون فلیکس خیلی خوب به‌ما درس جرات و جسارت داده بود. او می‌گفت که این روح گاهی بسراغ من می‌آید وب کشیدن دست سرد ومرطوب خود روی‌صورت من از خواب بیدارم می‌کند، اما هیچ صدمه‌ای نمی‌رساند بلکه فقط جویای توجه و همدردی است. اما از همه عجیبتر این بود که او فرشته نیز دیده بود-آنهم فرشتهٔ واقعی- و باآنها حرف هم زده بود. میگفت فرشته‌ها بال ندارند و لباس می‌پوشند و طرز حرف‌زدن و رفتارشان عیناً مانند اشخاص عادی است و اگر کارهای عجیبی که از دست آدمیزاد ساخته نیست نمی‌کردند کسی نمی‌توانستند آنهارا بشناسد. بعلاوه آنها حین صحت کردن ناگهان ناپدید می‌شوند و اینهم کاری است که از هیچ بنی‌آدمی ساخته نیست. پیرمرد می‌گفت که فرشتگاه خوش صحبت و بشاشند و مانند ارواح افسرده و غمگین نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ماه مه، پی از آنکه شب ازاین قبیل حرفها زده بودیم، ازخواب برخاستیم و بافلیکس برانت ناشتایی خوردیم و بعداز قصر سرازیر شدیم و از روی پل گذشتیم و به‌تپه‌ساران طرف چپ رفتیم و به قلهٔ تپه‌ای که یکی از نقاط دلخواه ما بود رسیدیم و در آنجا در سایهٔ درختان روی سبزه‌ها دراز کشیدیم تاخستگی در کنیم و چپق بکشیم و دربارهٔ عجایب و غرایب دنیا صحبت کنیم، زیرا این چیزها هنوز در خاطرمان زنده بودند و ذهن مارا بخود مشغول داشتند. اما نتوانستیم چپقمان را چاق کنیم، چون سنگ چخماق و قطعه فولادمان را جاگذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی نگذشت که پسربچه‌ای آسته بسوی ما آمد و نشست و با لحن دوستانه‌ای شروع به صحبت کرد – گویی با ما آشنایی داشت. ولیکن ما جوابش را ندادیم، چون او آدم غریبه بود وما عادت نداشتیم باغریبه حرف بزنیم وازو خجالت می‌کشیدیم. او لباس نو و خوبی بتن داشت و خوشگل بود و چهرهٔ گیرا و صدای خوشایندی داشت و آرام و فارغ‌البال بنظر می‌رسید و برخلاف بچه‌های دیگر خودش‌را جمع نمی‌کرد و نگران نبود. ماهم می‌خواستیم لااو دوست بشویم. ولی نمی‌دانستیم چگونه شروع کنیم. بعد من به‌فکر چپق افتادم و پیش خودم گفتم که اگر آنرا به او تعارف کنم، آیا نشانی از محبت تلقی خواهد کرد یا نه؟ - ولی بیاد آوردم که آتش نداریم و درنتیجه متأسف وبور شدم. اما او سرش را بلند کرد و بانگاه روشن و خرسندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آتش می‌خواهید؟ اینکه چیزی نیست. من تهیه می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من طوری یکه خوردم که یارای حرف زدن نداشتم؛ چون حرفی از دهان من برنیامده بود. او چپق را برداشت و به‌آن فوت کرد و توتون چپق گرفت و سرخ شد و حلقه های دود آبی رنگ زآن بهوا برخاست. مااز جا پریدیم و می‌خواستیم پابه‌فرار بگذاریم، اما چون او باالتماس از ما خواهش کرد که نرویم و به‌ما قول داد که صدمه‌ای نخواهد رساند، بلکه فقط می‌خواهد با ما دوست شود و به دنبال همصحبتی می‌گردد، این بود که ما باز ایستادیم و چون حس کنجکاوی و اعجابمان تحریک شده بود می‌خواستیم برگردیم، ولی جرات نمی‌کردیم. ‌او با لحن نرم و گیرای خود به‌دلجویی ادامه داد و ما وقتی که دیدیم چپق منفجر نشد و اتفاقی نیافتاد، رفته رفته اعتمادمان بازگشت و فوراً حس کنجکاوی ما برترسمان فائق آمد و بازگشتیم – اما آهسته و آمادهٔ اینکه بمحض دیدن علامت خطر مجدداً پابه‌فرار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مصمم بود که خیال مارا راحت کند و راه اینکار را نیز خوب می‌دانست: در برابر شخصی آنقدر جدی و ساده ومهربان، باآن زبان مسحور کننده، انسان نمی‌توانست بدگمان و ترسو باقی‌بماند. آری، اوقلب همهٔ مارت تسخیر کرد و چیزی نگدشت که ماباخیال راحت و آسوده پهلوی او نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، و از یافتن چنین دوستی خوشحال بودیم. وقتی که احساس ناراحتی بکلی برطرف شد ازو پرسیدیم که چگونه چنین کار عجیبی را آموخته است. گفت که چنین کاری را هرگز نیاموخته بلکه مانند سایر امور – امور عجیب و غریب – برایش طبیعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کدام امور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای، چندتا، نمی‌دانم چندتا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گذاری ماببینیم چطور اینکارهارا میکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«خواهش می‌کنیم بکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر فرار نمی‌کنید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه. باور کن دیگر فرار نمی‌کنیم. خواهش می‌کنیم، نمیکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، با کمال میل. اما شما هم نباید قول خودتان را فراموش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که فراموش نمی‌کنیم واو به گودال آبی رفت وبا قدری آب در فنجان که از برگ درخت ساخته بود بازگشت و به‌آن دمید و آنرا به دور انداخت. آب تبدیل بخ یک پاره یخ شده بود که شکل همان فنجان داشت. ما مات‌ومتحیر شدیم، اما اینبار دیگر نترسیدیم، بلکه بالعکس ازاینکه آنجا بودیم خیلی هم خوشحال شدیم وازو خواهش کردیم که ادامه بدهد و کارهای دیگری بکند واوهم کرد. گفت که هرجور میوه میل داشته باشیم می‌توانید برایمان تهیه کند، خواه فصل آن باشد و خواه نباشد. ناگهان همهٔ ما به‌سخن آمدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پرتقال!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سیب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«انگور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوگفت:«توی جیبهایتان است.» و راست می‌گفت. از بهترین انواع میوه هم بود، ما آن میوه‌هارا خوردیم و پیش خودمان گفتیم کاش بازهم بود، اما هیچکدام چیزی برزبان نیاوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت:«همانجایی که میوه‌های قبلی را پیدا کردید بازهم هست. هرقدر دیگری را که می‌خواهید ببرید؛ تاوقتی که من پهلوی شما هستم همینقدر کافی است که آرزویش را بکنید تاپیدایش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وراست می‌گفت. هرگز چیزی باین خوبی و عجیب ندیده بودیم. نان، کلوچه، شیرینی، آجیل، هرچه آدم میل می‌کرد، حاضر بود. او خودش چیزی نمی‌خورد بلکه فقط نشسته‌بود و حرف می‌زد و برای سرگرم کدن ما پشت سرهم کارهای عجیب وغریب می‌کرد. یک سنجاب کوچولو از گل ساخت و آنرا رها کرد. سنجاب از درخت بالا رفت و بالای سرما روی شاخه‌ای نشست و به‌طرف ما واق واق کرد. بعد سگی ساخت که چندان از موش بزرگتر نبود. آن سگ سنجاب را به‌شاخه های بالای درخت فرار داد و دور وبر درخت جست وخیز کنان بابرآشفتگی به‌او پارس کرد و درست و حسابی مثل سگ واقعی زنده و جاندار بود. این سگ سنجاب را ازین درخت بآن درخت میراند و خودس انرا تعقیب می‌کرد، تااینکه هردودرمیان جنگل ازنظر ناپدید شدند. ناشناس پرندگانی از گل می‌ساخت وآنهارا پرمی‌داد. پرندگان چهچهه زنان پرواز می‌کردند و می‌رفتند. سرانجام من دل به‌دریا زدم وازو پرسیدم که کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسادگی گفت:«فرشته» ویک مرغ دیگر را روی زمین گذاشت و دستهایش را بهم زد و آنرا پرداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که شنیدیم یکنوع رعب ووحشت مارا برداشت و دوباره ترسیدیم. ولی او گفت که ناراحت نشوید، علت ندارد از فرشته بترسید. ودرهرصورت شمارا دوست دارم. – عیناً بهمان سادگی سابق و خالی از تظاهر به‌صحبت خود ادامه داد ودر ضمن صحبت توده‌ای مرد وزن باندازهٔ انگشت دست انسان ساخت. این آدمها چست و چابک بکار پرداختند و میدانچه‌ای باندازهٔ دومتر مربع را درمیان چمن پاک و مسطح ساختند و در وسط آن میدان شروع کردند به‌ساختن یک قلعهٔ کوچک جالب و تماشایی. زنها شفته را قاطی می‌کردند و در ناوه می‌ریختند و روی سر می‌گذاشتند و از چوب بست بالا می‌بردند. یعنی درست بهمان کاری مشغول بودند که زنان کارگر کا همیشه انجام می‌دهند. مردها هم کار بنایی را بعهده داشتند. پانصد تن ازاین آدمکها تند و تند درهم می‌لولیدند و بچابکی کار می‌کردند و عرق پیشانی خودرا می‌ستردند. بطوری که هیچ فرقی با آدم عادی نداشتند. تماشای منظرهٔ جالب آن پانصد آدمک کوچولو که قلعه را می‌ساختند، و دیدن خود آن قلعه که پله به‌پله بالا می‌رفت و دوره‌به‌دوره شکل و تقارن می‌گرفت آن احساس رعب و وحشت را پاک برطرف کرد و بار دیگر بکلی خیالمان فارغ و آسوده شد. ازو پرسیدیم که آیا ماهم می‌توانیم از آن آدمکها بسازیم یانه. گفت بله، و به زپی دستور داد که چند عراده توپ برای قلعه درست کند و به نیکلاوس گفت که چند سرباز تبرزین‌دار بازره و ساق‌بند و کلاهخود بسازد و قرار شد منهم چند سوار بااسب تهیه کنم. هنگام تقسیم این وظایف، ناشناس مارا به‌نامهایمان طرف خطاب قرار داد، اما نگفت که اسم مارا از کجا دانسته است. بعد زپی ازو پرسید که نام خودش چیست، و او به‌آرامی گفت:«شیطان» و با دستش تراشه چوبی را نگهداشت و زندکی را که داشت از چوب بست می‌افتاد روی آنا گرفت و اورا دوباره سرجایش قرار داد و گفت:«عجب احمقی است. اینطور واپس می‌رود و نمی‌داند چکار می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن اسم ناگهان ما را بر جای خشک کرد. کارهایمان که عبارت بود از یک توپ و یک‌سرباز تبرزن‌دار و یک اسب از دستهایمان افتاد و قطعه قطعه شد. شیطان خندید و پرسید که موضوع چیست؟ من گفتم:«چیزی نیست؛ فقط این اسم برای یکنفر فرشته قدری عجیب می‌نماید.» - پرسید:«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه .. اینکه. خوب دیگر... می‌دانید این اسم اوست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، او عموی من است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا با خونسردی تمام گفت. از شنیدن این سخن لحظه‌ای نفس ما بند امد و قلبمان شروع به تپیدن کرد. او ظاهرأ متوجه این امر نشد، بلکه تبرزین داران و سایر کارهای مارا اصلاح کرد و تمام و کمال به دست ما داد و گفت:«مگر فراموش کرده‌اید؟ آخر او خودش هم یک وقتی فرشته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«بله، درست است. من متوجه نبودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، گناهب مرتکب نشده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دودمان ما دودمان خوبی است. بهتر از آن پیدا نمی‌شود. او یگانه فرد این دودمان است که مرتکب گناه شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان من از بیان اینکه این قضایا چقدر مهیج و شگفت انگیز بود، قاصر است. گاهی انسان چیزهایی می‌بیند که بقدری عجیب و هالی و مسحور کننده است که صرف بودن . دیدن آنها لذت آمیخته به وحشتی در انسان بر می‌انگیزد. خودتان می‌دانید در این قبیل مواقع انسان چه حالی می‌شود و چگونه سراپا به‌لرزه در می‌آید. می‌دانید که چگونه انسان خرد و خیره می‌شود و لبهایش می‌خشکد و نفسش تنگی می‌کند، و معهذا بهیچ قیمتی حاضر نمی‌شود از آنجایی که هست دور شود. من طاقتم طاق شده بود که یک سوالی ازو بکنم. این سوال نوک زبانم بود و نمی‌توانستم آنرا نگهدارم. خجالت می‌کشیدم بپرسم؛ ممکن بود حمل بر بی‌ادبی بشود. شیطان گاو نری را که ساخته بود به زمین گذاشت و لبخندی زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بی‌ادبی نیست. اگر هم بود من آنرا می‌بخشیدم. منظورت اینست که من او را دیده‌ام یا نه؟ بله، میلیون‌ها بار دیده‌ام، از همان وقتی که بچه کوچولویی بیش نبودم، یعنی هزارسال ببیشتر از عمرم نمیگذشت، در زمان فرشتگان کوچولوی تخم و ترکهٔ ما(بقول آدمیزادها)، من بچهٔ مورد علاقه او بودم. بله از همان هنگام تا زمان اخراج آدم که به حساب شما هشت هزار سال میشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هشت...هزار!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بله،» بعد رو کرد به زپی و بطرزی که انگار دارد به سوالی که او در مد نظر داشت جواب می‌دهد، گفت:«بله، البته من مثل یک پسر بچه بنظر می‌رسم، چون در واقع هم پسربچه‌ای بیش نیستم. نزد ما، آنچه شما اسمش را زمان می‌گذارید، چیز بسیار دراز و کشداری است. مقدار زیادی از آن باید طی شود تا یک فرشتهٔ کامل بوجود بیاید.» یک سوال هم من در نظر داشتم، و او رو کرد به من و گفت:«من به حساب شما شانزده هزار سال دارم.» بعد بطرف نیکلاوس برگشت و گفت:«نخیر، اخراج آدم تاثیری در وضع من و هیچیک از خویشانم نداشت. فقط خود او، که اسمش را روی من گذاشته‌اند از شجرهٔ ممنوعه خورد و آدم و حوا را بوسیلهٔ آن فریب داد. ما هنوز از گناه بری هستیم. ما قادر به ارتکاب گناه نیستیم. ما بری از عیب و نقص هستیم و همیشه درین حال باقی خواهیم ماند. ما...» در این موقع دو نفر از کارگران دعواشان شده بود و با صدای نازک مانند وزوز زنبور، داشتند بیکدیگر دشنام و ناسزا می‌گفتند. لحظه‌ای به سر و کلهٔ یکدیگر می‌کوبیدند و لحظه‌ای بهم می‌پیچیدند و بقصد جان باهم می‌کوشیدند. شیطان دست برد و با انگشتان خود آنها را له کرد و بیجان ساخت و بدور انداخت و با دستمال خود سرخی انگشتانش را پاک کرد و دنبالهٔ سخنش را از همانجا که قطع شده بود گرفت:«ما نمی‌توانیم مرتکب خطا بشویم. استعداد ارتکاب آنرا نداریم. چون نمی‌دانیم خطا و گناه چیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند در آن حال این سخن عجیب می‌نمود، ولکن ماچندان توجهی به آن نکردیم؛ چون جنایت بی‌سبب او – آری جنایت نام حقیقی عمل او بود و آنهم جنایتی که هیچ عذر و بهانه‌ای آنرا توجیه نمی‌کرد – جنایت او بقدری ما را متعجب و متاسف ساخته بود که بهیچ چیز دیگری توجه نداشتیم. این عمل مارا خیلی ناراحت کرد، چون او را دوست می‌داشتیم. او را فوق‌العاده شریف و زیبا و رئوف پنداشته بودیم و حقیقتا معتقد شده بودیم فرشته است، و آنوقت چنین عملی از ناحیهٔ او، آه، او را در نظر ما خیلی پائین می‌آورد حال آنکه ماچقدر برای او ارزش قایل بودیم! و لیکن او به‌صحبت خود ادامه داد: انگار نه‌انگار که اتفاقی افتاده؛ دربارهٔ مسافرتها و چیزهای جالبی که در دنیاهای بزرگ منظومهٔ شمسی ما و سایر منظومه های شمسی در نقاط دور دست فضا دیده بود، سخن می‌گفت و دربارهٔ آداب و سوم موجودات جاویدانی که ساکنین آن دنیاها را تشکیل می‌دهند داستانها نقل می‌کرد و علی‌رغم صحنهٔ رقت‌انگیزی که هم‌اکنون جلو چشم ما قرار داشت، ما را مسحور و مفتون سخنان خود ساخته بود. گفتم صحنهٔ رقت‌انگیز، بجهت آنکه زنان آن دو مردک مقتول اجساد له شدهٔ آنها را پیدا کرده بودند و داشتند روی نعش آنها شیون و زاری می‌کردند و یک کشیش هم آنجا ایستاده بود و دستها را بعلامت صلیب روی سینه گذاشته مشغول خواندن دعا بود و تودهٔ انبوهی از دوستان آنها برای اظهار دلسوزی و همدردی دور انها جمع شده بودند و اشک از چشمان بسیاری از آنها جاری بود. اما شیطان توجهی به این صحنه نداشت، تا اینکه صدای شعیف گریه و دعا او را آزرده خاطر ساخت. دست برد و تختهٔ سنگ نشیمن گاه تاب ما را برداشت و آنرا فرود آورد و همهٔ ان مردمان را با خاک یکسان کرد؛ گوئی مگسهایی چند بیش نبودند، و بعد دنبالهٔ حرف خود را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشته و ریختن خون کشیش! فرشته‌ای که روحش از ارتکاب گناه بیخبر است، اینطور با قساوت قلب صدها تن مرد و زن بیچاره را، که کوچکترین آزارشان به او نرسیده بود، می‌کشد و از میان می‌برد! تماشای آن عمل وحشتناک ما را مشمئز ساخت؛ بخصوص که می‌دانستیم هیچیک از آن آدمکان بیچاره، جز کشیش، برای مرگ آماده نبودند، زیرا هرگز در عمر خود نه دعایی خوانده و نه کلیسایی دیده بودند، و بنابراین یکراست روانهٔ جهنم می‌شدند. و آنوقت ما شاهد این مناظر بودیم، ما وقوع این جنایات را بچشم دیده بودیم و وظیفه داشتیم که آنرا بزبان بیاوریم و قانون را در مورد آن به جریان بیندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شیطان شیطان به صحبت خود ادامه داد و سحر بیان شگرف خود را در ما بکار انداخت. همه چیز را از یاد ما برد. فقط می‌توانستیم به‌سخنان او گوش فرا دهیم و اورا دوست بداریم و برده و مولای او باشیم، تا هرچه خاطر خواه اوست باما بکند. او ما را از لذت درک محضر خویش و نگریستن در آسمان چشمانش و احساس خلسه‌ای که از لمس کردن دستش در تمام رگ و پی‌های ما می‌دوید، سرمست ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۳ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناشناس همه جا رفته بود و همه چیز را دیده بود و همه چیز را می‌شناخت و هیچ چیزی را فراموش نمی‌کرد. آنچه دیگران می‌بایست با دقت و صرف وقت و مطالعه یاد بگیرند او بیک نگاخ فرا می‌گرفت. هیچ مشکل و معضلی برای او وجود نداشت. وقتی که می‌خواست راجع به چیزی صحبت کند، صنه را عینا جلو انسان زنده می‌کرد. ساخته شدن جهان را بچشم دیده بود، خلقت آدم را بچشم دیده بود، بچشم دیده بود که شمشون ستونهای معبد را از جاکند و معبد را بصورت ویرانه‌ای برسر خود فرو ریخت. مرگ ژول سزار را دیده بود. دربارهٔ زندگی روز مره در بهشت سخن می‌گفت. دیده بود که چگونه لعنت شدگان در میان زبانه های سرخ آتش دوزخ پیچ‌وتاب می‌خوردند. همهٔ‌ اینها را جلو چشم ما مجسم ساخت. مثل این‌بودکه مادر محل هستیم و با چشمان خود آنها را می‌بینیم. حتی آنها را لمس نیز می‌کردیم، اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که همهٔ این جریانات درنظر او جز بعنوان سرگرمی اهمیتی داشته باشند. آن مناظر جهنم، آن بچه‌های شیرخوار و زنان و دختران و پسران و مردان، که از فرط درد و رنج فریاد می‌کشیدند و استغاثه می‌کردند، برای ما بدشواری قابل تحمل بود، حال آنکه او بقدری نسبت به آنها بی اعتنا بود که گفتی یک مشت موش مصنوعی در آتش دروغین جلو چشمش پیشچ و تاب می‌‌خورند.‌‌‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هروقت دربارهٔ زنان و مردان این جهان خاکی، و اعمال و کردارشان سخن می‌گفت – ولواینکه عظیمترین و عالیترین اعمال آنها باشد – ما پیش خود شرمنده می‌شدیم زیرا ر‌فتارش نشان می‌داد که در نظر او این مردم و اعمالشان پشیزی ارزش ندارد، بطوری که اگر انسان نمی‌دانست گمان می‌کرد که دارد دربارهٔ حشرات صحبت می‌کند. حتی یکبار هم با تفضیل زیاد گفت که مردم ما در این جهان خاکی – هرچند کودک و نادان و خودپسند و کور و کچل و مفنگی و گدا و گرسته هستند – باز در نظر او جالب‌اند. و این مطلب را بدون کراهت و تلخی، بلکه بالحن کاملا عادی ادا کرد – مانند شخصی که دربارهٔ آجر یا پهن یاچیز بی‌اهمیت و بی احساس دیگری سخن می‌گوید. من ملتفت بودم که او قصد اهانت ندارد، اما پیش خودم حساب می‌کردم که این طرز حرف زدن چندان موافق ادب و آداب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید:«آداب؟ اینکه می‌گویم حقیقت محظ است و هیچ ادب و آدابی صحیح تراز حقیقت نیست. آداب خیال ئ افسانه است. ساختمان قلعه تمام شده است. از آن خوشتان می‌آید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هرکه بود خوشش می‌آمد. بسیار قشنگ و شکیل و پاکیزه بود و همهٔ جزئیاتش حتی پرچمکهائی که روی برجهای آن موج می‌زد، کامل و ساخته و پرداخته بود. شیطان گفت که اکنون باید توپها را کار بگذاریم و تبرزین داران را در محل خود بگماریم و سوار نظام را نمایش دهیم. آدمها و اسبهایی که ما ساخته بودیم خیلی تماشایی بودند. کمترین شباهتی به آنچه هنگام ساختن آنها در مد نظر داشتیم نداشتند، زیرا که البته ما در ساختن این قبیل چیزها مهارتی نداشتیم. شیطان گفت که بدتر از آنها را هرگز ندیده‌ام. وقتی که آنها را لمس کرد و جان بخشید، حرکاتشان مسخرهٔ محض بود؛ زیرا پاهای آنها یک اندازه نبود. مانند آدمهای مست تلوتلو می‌خوردند و سکندری می‌رفتند و جان همهٔ اطرافیان خود را بخاطر می‌انداختند و سرانجام زمین می‌خوردند و در نهایت بیچارگی دست و پا می‌زدند. هرچند این منظره خجلت‌انگیز بود، باز خنده‌مان می‌گرفت. توپها را با گل پرکردیم تا بعلامت سلام شلیک کنند؛ اما بقدری کج و کوله و بد ساخت بودند که هنگام در رفتن منفجر شدند و عده‌ای از توپچیان را مقتول و عده‌ای را مجروح و معیوب ساختند. شیطان گفت حالا طوفانی راه می‌اندازیم و اگر بخواهیم زمین لرزه هم می‌آوریم، اما باید قدری از قلعه فاصله بگیریم تا از خطر دور باشیم. ما می‌خواستیم مردم قلعه را نیز خبر کنیم، ولی شیطان گفت که کاری به آنها نداشته باشید، مهم نیستند، هر وقت احتیاج داشته باشیم می‌توانیم بازهم از این آدمکها درست کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر طوفانی کوچکی رفته رفته روی قلعه را فرا گرفت و سیاهی زد و رعد و برق کوچکی شروع شد و زمین به لرزیدن و باد به‌نالش و غرش وباران به‌بارش آغاز کرد و همهٔ مردم به درون قلعه پناه بردند. ابر تیره‌تر و تیره‌تر شد و اکنون دیگر انسان قلعه را بطور محو و مبهم در میان آن می‌دید. برق پشت سر هم درخشید و به قلعه اصابت کرد و آنرا آتش زد و شعه‌های آتش سرخ و وحشتناک از میان ابرها ظاهر شد و مردم جیغ کشان و شیون‌کنان از قلعه بیرون ریختند، اما شیطان بدون آنکه به عجز و التماس ما وقعی بگذارد آنها را با دست خود مجدداً به درون قلعه ریخت و در گیراگیر زوزه کشیذن باد و غریدن رعد انبار مهمات قلعه منفجر شد و زلزله زمین را شکافت و ویرانه‌های قلعه در شکافی که زمین باز کرده بود سرازیر شد، و شکاف، آنرا با تمام ارواح معصوم ساکنینش در کام خود فرو برد و از پانصدتن حتی یک تن نیز جان بدر نبرد. قلب ما شکسته شده بود. نمی‌توانستیم از گریه خودداری کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«گریه نکنید، آنها ارزشی نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر همه شان به جهنم رفتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، اینکه اهمیتی ندارد. می‌توانیم بازهم عده زیادی بسازیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش برای متاثر ساختن او بیهوده بود. پیدا بود که بکلی فاقد احساس است و نمی‌فهمد. سرشار از روحی جوشان و خروشان بود و بقدری شادمان و سرخوش بود که گویی آنچه در برابر چشمش می‌گذرد نه صحنهٔ قتل عام بل مجلس عروسی است؛ و اصراری هم داشت که ما را وادارد که مانند خود او احساس کنیم و البته سحر کلامش مطلوب او را عملی ساخت. برایش زحمتی نداشت. هرچه می‌خواست با ما می‌کرد. لحظه‌اب بعد، ما روی آن گورستان مشغول پای کوبی بودیم و او آلت عجیب و خوش نوایی را که از جیبش در آورده بود برای ما می‌نواخت. نغمه‌ای به شیرینی و لطافت آن در هیچ جا وجود نداشت – مگر شاید در بهشت، و خود شیطان هم می‌گفت که آن آلت را از بهشت آورده است. نغمهٔ آن آلت انسان را از وجد و نشاط دیوانه می‌کرد. نمی‌توانستیم چشم از او برگیریم و نگاهی که از دیدگان ما ساطع بود از قلب ما برمی‌خواست و زبان بی‌زبانی نگاهمان، پرستش و عبودیت محظ و مطلق بود. شیطان رقص را نیز از بهشت آورده بود و وجد و حال و یمن و برکت بهشتی در آن نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین هنگام شیطان گفت که باید برای انجام دادن ماموریتی برود، ولیکن ما حتی رفتن او را نیز نمی‌توانستیم تحمل کنیم و دامنش را چسبیدیم و بخواهش و تمنا ازو خواستیم که بماند. این موضوع برایش خوشایند بود. خودش چنین گفت و نیز گفت که حالا که اینطور است نمی‌روم و قدری دیگر می‌مانم و می‌نشینم و قدری بیشتر صحبت می‌کنیم. گفت که شیطان اسم حقیقی من است. اما اسم دیگری نیز برای خود انتخاب کرده‌ام که باید در حضور دیگران مرا بدان اسم بنامید و آن اسم یکی از همین اسمهای عادی است که مردم دارند – یعنی فیلیپ تراوم{{نشان|۷}} ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک چنین موجودی این کار خیلی بعید و پست می‌نمود. ولی رأی‌رأی او بود و ما چیزی نگفتیم. همان رأی او کافی بود. آنروز ما معجزات فراوانی بچشم دیدیم و فکر من داشت متوجه لذتی می‌شد که پس از بازگشت به خانه از نقل آنها نصیبم می‌گردید؛ ولیکن شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، این چیزها همه اسراری است که باید بین ما چهار نفر بماند. اگر بخواهید اینها را نقل کنید، مختارید؛ اما من زبان شما را محافظت خواهم کرد و کلمه‌ای از آن از زبانتان نخواهد پرید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع ما را بور کرد، اما چاره‌ای نبود. بهرحال به قیمت یکی دوبار آه کشیدن برای ما تمام شد. همینطور گل گفتیم و گل شنیدیم و شیطان افکار ما را می‌خواند و به آنها جواب می‌داد و بنظر من می‌آمد که این جالبترین و عالیترین کاری بود او می‌‌کرد اما شیطان افکار مرا قطع کرد و گفت:&lt;br /&gt;
«نه، برای تو جالب است، اما برای من جالب نیست. من مانند شما محدود و متناهی نیستم. من تابع شرایط بشری نیستم. برایم ممکن است که ضعفهای بشری شما را قیاس کنم و بفهمم، اما خودم هیچیک از این ضعفها را ندارم. جسم من واقعی نیست، هر چند اگر شما دست به بدن من بزنید آنرا سفت احساس خواهید کرد. لباسهای منهم واقعی نیست. من روحم. کشیش پطر دارد می‌آید.» ما برگشتیم و نگاه کردیم، ولی چیزی ندیدیم. شیطان گفت:«هنوز پیدا نشده، ولی بزودی او را خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، او را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی که آمد بااو حرف نخواهی زد؟ او مانند ما کودن و نادان نیست، و بسیار خوشوقت خواهد شد که با تو صحبت کند. با او حرف خواهی زد؟»&lt;br /&gt;
«یک وقت دیگر چرا، اما حالا نه. کمی دیگر باید دنبال ماموریتم بروم. آهان آمد: حالا می‌توانید او را ببینید. آرام بنشینید و هیچ حرفی نزنید.»&lt;br /&gt;
ما نگاه کردیم و دیدیم که کشیش پطر از میان درختان شاه بلوط دارد می‌آید. ما سه نفر کنار یکدیگر روی علفها نشسته بودیم و شیطان جلوی ما روی علفها نشسته بود، کشیش پطر متفکر سرش را بزیر انداخته بود، آهسته جلو آمد و در دوسه متری ما متوقف شد و کلاهش را برداشت و دستمال ابریشمی‌اش را در آورد و همانجا ایستاد و صورتش را پاک کرد و چنان بنظر می‌رسید که می‌خواهد با ما حرف بزند، اما چیزی نگفت. در همین موقع زیرلب گفت:« نمی‌دانم چه امری مرا به اینجا آورد، مثل اینکه لحظه‌ای پیش در اطاق کار بودم، ولی گمان می‌کنم یک ساعتی خواب دیده‌‌ام و بدون اینکه خودم متوجه باشم تمام این راه را آمده‌ام، چون من در این ایام سخت هوش و حواس درستی ندارم.» بعد در حالی که با خودش حرف می‌زد یکراست رفت و از میان شیطان گذشت، عیناً مثل اینکه هیچ سر راهش قرار نداشت. دیدن این منظره نفس ما را بند آورد. مثل مواقعی که اتفاق عجیبی رخ می‌دهد و آدم بی‌اختیار فریاد می‌کشد، می‌خواستیم فریاد بکشیم، اما یک چیزی بنحو مرموزی ما را خاموش نگهداشت. فقط نفسمان بند آمد. کمی بعد کشیش پطر پشت درختان از نظر ناپدید شد و شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همانطور است که گفتم – من روحی بیش نیستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، حالا آدم می‌تواند ببیند، ولی ما که روح نیستیم، و حال آنکه بخوبی معلوم بود که او ما را ندید. مگر ما هم نامرئی هستیم؟ او به ما نگاه کرد، اما مثل اینکه ما را ندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچکدام از ما در نظر او مرئی نبودیم، چون من اینطور می‌خواستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدن این چیزهای عجیب افسانه مانند، و دانستن اینکه اینها هیچکدام رویا نیست بلکه حقیقت دارد بقدری برایمان جالب بود که نمی‌توانستیم آنرا باور کنیم. شیطان نشسته بود و مانند یک آدم عادی با زبان ساده و طبیعی و افسونگر خود به صحبت ادامه می‌داد. خلاصه طوری بود که کلام قادر نیست بشما حالی کند که بر ما چه می‌گذشت. حال ما حال خلسه بود، و خلسه حالی است که در بیان نمی‌گنجد. مانند نغمهٔ موسیقی است. انسان نمی‌تواند طوری موسیقی را طوری توصیف کند که طرف صحبت، آنرا احساس کند. شیطان بار دیگر به اعصار قدیم بازگشته آنها را جلو چشم ما زنده ساخته بود! چه چیزها دیده بود! تماشای او، و تصور اینکه آدم اگر اینقدر تحربه اندوخته داشت به چه صورتی در می‌آمد، خودش شگفت‌ آمیز و احاب انگیز بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سخنان و اعمال او در عین حال انسان را بطرز غم انگیزی متوجه حقارت خود می‌ساخت. متوجه می‌ساخت که عمرش روزی بیش نیست؛ آنهم روزی کوتاه و بی مقدار. شیطان برای آنکه غرور جریحه دار شدهٔ انسان را التیامی ببخشد، چیزی نمی‌کفت، نخیر، حتی کلامی بر زبان نمی‌آورد. همیشه دربارهٔ انسان با همان لحن بی‌اعتنای همیشگی خود سخن می‌گفت، گویی دربارهٔ پاره آجر و آشغال و این قبیل چیزها صحبت می‌کند. معلوم بود که افراد بشر برای او بهیچوجه اهمیتی ندارند. البته پیدا بود که قصد رنجانیدن ما را ندارد - عیناً همانطور که وقتی ما از یک پاره آجر سخن می‌گوئیم قصد اهانت به او را نداریم. احساسات یک پاره آجر برای ما هیچ است، هرگز بخاطر ما نمی‌گذرد که پاره آجر هم احساس دارد یا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار هنگامی که شیطان داشت پرشکوه و جلال ترین سطلاطین و فاتحین و شاعران و پیامبران و دزدان دریایی و گدایان را باهم در یک ترازو می‌گذشت – درست مانند یک توده پاره آجر،- من به رگ غیرتم برخورد و خواستم کلمه‌ای در دفاع از انسان گفته باشم؛ از اینرو ازو پرسیدم که چرا میان خودش و انسان اینقدر تفاوت قایل می‌شود. شیطان ناچار شد مدتی سوآل مرا زیرو رو کند، نمی‌فهمید چگونه ممکن است من چنین سوآل عجیبی را طرح کرده باشم. بعد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تفاوت بین من و انسان؟ تفاوت بین باقی و نافی؟ بین جسم و روح؟» یک دانه ساس را که داشت روی یک قطعه چوب راه می‌رفت برداشت و گفت:«فرق بین ژول‌سزار و این جانور چیست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:«انسان نمی‌تواند چیزهایی را که از لحاظ ماهیت و فاصلهٔ زمانی قابل قیاس نیستند باهم مقایسه کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جواب سؤال خودت را دادی. من همین جواب ترا تشریح می‌کنم. انسان از خاک ساخته شده است. من ساخته شدن او را بچشم دیده‌ام. من از خاک ساخته نشده‌ام. انسان مجموعهٔ بیماریها و ناپاکیهاست. امروز می‌آید، فردا می‌رود. از خاک شروع و به گند ختم می‌شود. من به عالم باقی تعلق دارم و بر انسان فانی اشرفم. بعلاوه انسان «قوهٔ تمیز اخلاقی» دارد. می‌فهمی چه می‌گویم؟ «قوهٔ تمیز اخلاقی» - مثل اینکه بهمین اندازه تفاوت بین ما نفی‌نفسه کفایت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن خود را بهمین جا ختم کرد. گویی همین اندازه برای حل مسأله کافی بود من متأسف شدم؛ زیرا در آن هنگام من از معنای «قوهٔ تمیز اخلاقی» درست سر در نمی‌آوردم. همینقدر می‌دانستم که ما آدمها از داشتن آن بخود می‌بالیم؛ و وقتی که شیطان اینطور از قوهٔ تمیز اخلاقی سخن گفت، کلام او احساسات مرا جریحه‌دار کرد، مانند دختری که تعریف و تمجید گرامی ترین لباسها و زر و زیروهایش را از مردم شنیده باشد و آنوقت ببیند که چند نفر ناشناس آنها را به مسخره گرفته‌اند. مدتی همه ساکت بودیم و من شخصاً افسرده و دلتنگ بودم. بعد شیطان دوباره شروع به صحبت کرد و بزودی چنان از شادی و خوشی درخشیدن گرفت که بار دیگر من هم سر دماغ آمدم. شیطان مقداری چیزهای شیرین و خوشمزه برایمان نقل کرد. بطوری که از خنده روده بر شدیم. راجع به هنگامی که شمشون مشعل به‌دم روباهان بست و آنها را در مزارع فلسطین رها ساخت و وقتی که شمشون روی دیوار نشسته بود و با دست به‌رانهای خود می‌زد و می‌خندید و اشک روی گونه‌هایش جاری می‌شد، و زمانی که تعادل خود را از دست داد – برایمان نقل کرد، و خاطره‌ای که از آن منظره داشت او را به خنده انداخت. خلاصه خیلی خوش گذشت. سرانجام شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون دیگر بدنبال کارم می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما گفتیم:«نه! نرو. پهلوی ما بمان. اگر بروی دیگر برنمی‌گردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا بر می‌گردم. قول می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه وقت؟ امشب؟ پس بگو که چه وقت برمی‌گردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زیاد طولش نمی‌دهم. خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما ترا دوست می‌داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم از شما خوشم می‌آید. بعنوان دلیل علاقهٔ خودم یک چیز خوبی بشما می‌دهم. معمولا من وقتی که می‌روم، ناگهان ناپدید می‌شوم؛ اما حالا بتدریح محو خواهم شد، و می‌گذارم شما ببینید که چگونه محو می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخاست و ایستاد و چیزی نگذشت که قضیه ختم شد. یعنی رقیق شد و رقیق شد، تا اینکه بصورت حباب صابون درآمد؛ منتهی شکل خود را حفظ کرد. بوته‌های جنگل، بهمان وضوحی که از ورای حباب صابون دیده می‌شود، از آن سوی او پیدا بود. همهٔ رنگهای لطیف قوس قزحی حباب صابون روی سطح او می‌درخشید و بازی می‌کرد و آن شکل پنجره مانند نیز که همیشه روی حباب صابون دیده می‌شود، روی او بچشم می‌خورد. لابد دیده‌اید که حباب روی قالی فرود می‌آید و قبل از ترکیدن چندبار ورجه ورجه می‌کند. شیطان نیز همین کار را کرد. از جا پرید، روی علفهت فرود آمد، باز پرید و در هوا پرواز کرد و بار دیگر فرود آمد و این حرکت چندین بار تکرار شد و پوفی ترکید! و جای او هیچ نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظرهٔ تماشایی عالی و عجیبی بود. ما حرفی نزدیم، بلکه فقط نشستیم و در شگفتی و رؤیا فرو رفتیم و چشمان خود را بهم زدیم و بالاخره زپی ا جا برخاست و با حالی افسرده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من گمان نمی‌کنم هیچکدام از اینها اتفاق افتاده باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس آهی کشید و او هم کما بیش همین را گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شنیدن حرف آنها خیلی ناراحت شدم؛ زیرا مضمون و مفاد حرف آنها درست همان ترس ناراحت کننده‌ای بود که در دل خود احساس می‌کردم. بعد از آن پیرمرد بیچاره کشیش پطر را دیدیم که دارد باز می‌گردد و سرش را پائین انداخته درپی چیزی می‌گردد. وقتی که کاملا به ما نزدیک شد سرش را بلند کرد و ما را دید گفت:«بچه‌ها، چقدر وقت است شما اینجا هستید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مدت کوتاهی است، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس بعد از آنکه من از اینجا گذشتم شما آمده‌اید، و بنابراین شاید بتوانید به من کمک کنید. شما از همین جاده آمده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسیار خوب. منهم از همین راه آمدم. کیفم را گم کرده‌ام. چندان وجهی توی آن نبود: اما همان مقدار جزیی هم برای من خیلی است. زیرا همهٔ دارایی من همان بود. شما که چیزی پیدا نکرده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، پدر. ولی بشما کمک خواهیم کرد که آنرا پیدا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم می‌خواستم همین را از شما خواهش کنم. آهان، آنجاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما متوجه کیف نشده بودیم؛ معهذا درست در همان نقطه‌ای که شیطان هنگام محو شدن ایستاده بود، قرار داشت البته اگر حقیقت داشت که شیطانی محو شده بود و ما در خواب و خیال ندیده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و قیافه‌اش خیلی متعجب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«کیف مال من است، اما محتویاتش مال من نیست. این کیف باد کرده است و حال آنکه کیف من صاف بود. مال من سبک بود، این سنگین است.» کیف را باز کرد: تا آنجا که می‌گرفت انباشته از سکه طلا بود. کیف را به ما نشان داد که تماشا کنیم و البته ما هم تماشا کردیم، زیرا قبل از آن هرگز آن مقدار پول در آن واحد ندیده بودیم. دهان همه‌مان باز شد که بگوییم:«کار شیطان است!» اما کلمه‌ای از دهانمان خارج نشد. آخر ما نمی‌توانستیم آنچه شیطان میل نداشت گفته شود بگوییم – خودش اینرا به‌ما گفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بچه‌ها، این کار شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف ما را به خنده انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود او هم بمحض اینکه به احمقانه بودن سؤال خودش پی برد، خنده‌اش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه کسی اینجا بوده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان ما باز شد که جواب بدهیم، اما لحظه‌ای همچنان باز ماند؛ نمی‌توانستیم بگوییم هیچکس، چون دروغ بود، و کلمهٔ مناسبی هم بخاطرمان نمی‌آمد. بعد جواب صحیح بفکر من رسید و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی‌آدمی اینجا نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«همین طور است،» و دهان خود را بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر گفت:«اینطور نیست»؛ و با قیافهٔ جدی به ما نگریست. منهم لحظه‌ای پیش از اینجا گذشتم و کسی اینجا نبود. اما این اهمیتی ندارد. بعد از آن باید کسی اینجا آمده باشد. منظورم این نیست که آن شخص قبل از شما از اینجا نگذشته یا شما او را دیده‌اید؛ ولی مسلم می‌دانم که یکنفر از اینجا گذشته است. شما را به شرافتتان قسم کسی را ندیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی آدمی را ندیده‌ایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کافی است. می‌دانم که حقیقت را به من می‌گویید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش روی جاده نشست و شروع کرد به شمردن پولها و ما هم با اشتیاق زانو زدیم و برای کمک کردن به‌او پولها را بصورت ستونهای کوچک روی هم چیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش گفت:« هزاروصد دوکات{{نشان|۸}} تمام است! خدایا گاش این پول مال من بود. چقدر به آن احتیج دارم!» صدایش شکسته و لبهایش مرتعش شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما فریاد زدیم:«مال خودتان است، پدر، تا شاهی آخرش مال خودتان است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه مال من نیست. وا‌لله من سر درنمی‌آورم.گمان می‌کنم یکی از دشمنان... باید دامی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«غیر از آن ستاره شناس شما هیچ دشمن واقعی در این دهکده ندارید. مارگت هم هیچ دشمنی ندارد. حتی هیچ نیم دشمنی هم که آنقدر پول در بساط داشته باشد که هزار و صد دوکاتش را برای صدمه‌زدن به شما حرام کند، ندارید. از شما می‌پرسم همینطور است یا نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش نتوانست جواب این برهان را بدهد، و این امر او را خوشحال کرد:«.لی آخر این پول مال من که نیست. در هر صورت مال من نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن را با لحن مرددی ادا کرد: مانند کسی که از شنیدن مخالفت دیگران نه تنها ناراحت نگردد، بلکه خوشحال نیز بشود. &lt;br /&gt;
«پدر روحانی، این پول مال شمااست و ما همه شاهد هستیم. بچه‌ها، اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، ما شاهدیم، پای حرفمان هم می‌ایستیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا پیرتان کند، شما دارید کم‌کم مرا قانع می‌کنید. واقعاً دارید مرا قانع می‌کنید. کاش من فقط صد دوکات ازین پول را می‌داشتم. خانه‌مان گرو صددوکات است و اگر ما فردا پول را ندهیم دیگر مسکن و مأوایی نخواهیم داشت. و این چهار دوکات تنها مبلغی است که ما داریم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این پول شمااست، تا شاهی آخرش مال شمااست، و شما باید آنرا بردارید. ما همه شاهدیم که این عمل درست است اینطور نیست تئودور؟ اینطور نیست زپی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو نفر گفتیم چرا، نیکلاوس پول را دوباره توی آن کیف کهنه و فرسوده ریخت و صاحبش را وادار به قبول آن ساخت. بنابراین کشیش گفت که دویست دوکات از آن را خرج خواهد کرد، زیرا خانه‌شان به‌این مبلغ می‌ارزد و در صورت لزوم خواهد توانست با فروش خانه آنرا بپردازد؛ مابقی را به نزول خواهد گذاشت تا اینکه صاحب حقیقی‌اش پیدا شود. قرار شد ما هم ورقه‌ای امضاء کنیم و شهادت بدهیم که کشیش چگونه پوا را پیدا کرده است؛ برای اینکه به مردم دهکده ثابت کند که قروض خود را از طریق نامشرع ادا نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۴ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آنروز، هنگامی که کشیش پطر با سکه های طلا قرض خود را به سلیمان اسحق پرداخت ومابقی پول را نیز نیزد او به نزول گذاشت، سروصدای زیادی در دهکده پیچید. تغییر خوشایندی نیز در اوضاع رخ داد: بسیاری به خانهٔ کشیش رفتند و به او تبریک گفتند و عده‌ای از دوستان قدیمی سرد بار دیگر به گرمی گراییدند و بر سر مهر آمدند، و از همهٔ اینها بالاتر، مارگت به یک مجلس مهمانی دعوت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرده و اسراری هم در کار نبود. پطر قضیه را تماماً و عیناً همانطور که روی داده بود نقل کرد و گفت که علت آنرا نمی‌فهمد و فقط، تا آنجا که عقلش قد می‌دهد، پیداست که دست خداوند در قضیع دخالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دو نفر سرشان را تکان دادند و بخود گفتند که این دست بیشتر به دست شیطان شباهت دارد تا دست خدا؛ و در حقیقت حدسی چنین درست از زبان مردمی چنان نادان خیلی بعید می‌نمود. بعضی پچ‌پچ‌کنان ما بچه‌ها را دور کردند و کوشیدند که با زبان چرب و نرم مارا وادارند که «بیائیم و راستش را بگوییم»، و قول دادند که هرگز بکسی نخواهند گفت، بلکه فقط برای اقناع خودشان می‌خواهند بدانند، زیرا قضیه خیلی آب برمی‌دارد. حتی می‌خواستند این راز را از ما بخرند و در ازاء آن پول به ما بدهند و ما هم می‌خواستیم داستانی از خودمان در بیاوریم که جواب سؤالات آنها را بدهد، اما نمی‌توانستیم، چون آن زیرکی و فراست لازم را نداشتیم و در نتیجه فرصت گرفتن پول را از دست دادیم و تأسف خوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این راز را ما بدون زحمت و ناراحتی با خود داشتیم، اما آن راز دیگر، آن راز بزرگ، آن راز عالی، درون مارا می‌خراشید که بیرون بریزد و ما هم می‌سوختیم که آنرا علنی کنیم و مردم را با آن مات و متحیر سازیم، اما ناچار بودیم که آنرا در سینهٔ خود نگهداریم – در حقیقت آن راز خودش را در سینهٔ ما نگه‌میداشت. شیطان گفته بود که این راز پیش خود ما خواهد ماند، و می‌ماند. ما هر روز بیرون می‌رفتیم و در جنگل دور هم جمع می‌شدیم تا دربارهٔ شیطان باهم حرف بزنیم ودر واقع این یگانه موضوعی بود که ما درباره‌اش فکر می‌کردیم و یا به‌آن اهمیتی می‌دادیم. شبانه روز منتظر پیدا شدن او بودیم و امیدوار بودیم که بیاید و در تمام این مدت کاسهٔ صبرمان لبریزتر و لبریزتر می‌شد. دیگر به سایر بچه‌ها علاقه‌ای نداشتیم و در بازیها و گردشهای آنها شرکت نمی‌کردیم. بعد از دیدن شیطان آن بچه‌ها دیگر بی‌اندازه رام و دست‌آموز و عادی بنظر می‌رسیدند؛ و اعمالشان بعد از سرگذشتهای قدیم شیطان و پروازهای او در میان ستارگان و معجزات و محو شدنها و انفجارهای او، بقدری ناچیز و مبتذل بنظر می‌رسید که تاب تحمل آن را نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای اول ما از بابت یک‌چیز نگران بودیم و به‌بهانه‌های مختلف به خانهٔ کشیش پطر می‌رفتیم که آنرا از نظر دور نداریم و آن عبارت بود از سکه‌ های طلا؛ و ما می‌ترسیدیم که آن سکه ها مانند پولهای جن و پری ناگهان دود شده بهوا برود. اگر این پول دود می‌شد.... اما چیزی که نشده دیگر گفتن ندارد. باری تا پایان روز شکایتی در اینمورد شنیده نشد و بنا براین ما خاطر جمع شدیم که سکه ها طلای حقیقی است و این نگرانی را از خاطر خود دور ساختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک چیز هم بود که می‌خواستیم از کشیش پطر بپرسیم و بالاخره شب دوم خیر و شر کردیم و بااندکی ترس و لرز به خانهٔ او رفتیم و من سؤال را تا آنجا که می‌توانستم قاطی صحبتهای دیگر کردم، و هر چند، نمی‌دانستم که در این قبیل مواقع سؤال را چگونه باید پیش کشید، حرفم بقدر کافی عادی و تصادفی نمی‌نمود، بهرحال گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر روحانی! قوهٔ تمیز اخلاقی یعنی چه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش از بالای عینکهای بزرگش باقیافه‌ای شگفت زده به من نگریست و گفت:«همان قوه‌ایست که مارا به تمیز دادن خوب از بد قادر می‌سازد، دیگر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن نور کمی به موضوع تاباند، اما آنرا کاملا روشن نکرد و من از جواب او قدری بور و تاحدی ناراحت شدم. او منتظر بود که من حرفم را ادامه دهم و بنابراین من، چون حرف دیگری نداشتم بزنم، بناچار گفتم:«این قوه، چیز باارزشی است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«با ارزش؟ الله و اکبر! پسر این تنها چیزی است که‌ انسان را از حیوان فانی ممتاز می‌سازد و به‌او بقاء و ابدیت می‌بخشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع مطلب جدیدی برای گفتن بخاطرم نیاورد؛ و بنا براین با بچه‌های دیگر بیرون آمدم و رفتیم. لابد احساس کرده‌اید که آدم وقتی شکمش پر شده اما سیر نشده باشد چه حالی دارد؛ منهم یک چنین احساس مبهم و نامعینی داشتم. آنها از من می‌خواستند که مطلب را توضیح بدهم، اما من حالش را نداشتم. از توی هشتی خانه گذشتیم و مارگت را دیدیم که در کنار چرخ نخ‌ریسی‌اش نشسته و دارد به ماری لوگر درس می‌دهد. پس معلوم شد که یکی از شاگردان رمیدهٔ او باز گشته‌است، و آنهم یکی از شاگردان صاحب نفوذ! – پیدا بود که دیگران نیز بدنبال این یکی خواهند آمد. مارگت از جا پرید و بسوی ما دوید و بار دیگر باچشمان اشک آلود از ما تشکر کرد. این بار سوم که بمناسبت اینکه نگذاشته بودیم اثاثهٔ او و عمویش را توی خیابان بریزند از ما تشکر می‌کرد، و ما نیز بار دیگر به‌او گفتیم که کار مهمی نکرده‌ایم. اما او عادتش این بود. اگر کسی کاری برایش می‌کرد، هرگز از سپاسگذاری سیر نمی‌شد. بنابراین ما هم مانع نشدیم و گذاشتیم که حرفش را بزند. از باغ که گذشتیم دیدیم ویلهم مایدلینگ آنجا نشسته و منتظر است، زیرا کم‌کم غروب داشت نزدیک می‌شد و او می‌خواست پس از آنکه تدریس مارگت تمام شد او را برای گردش و هواخوری به کنار رودخانه ببرد. ویلهم مایدلینگ وکیل دعاوی جوانی بود که کارش گرفته بود و خرده خرده داشت رو می‌‌آمد. او مارگت را خیلی دوست می‌داشت و مارگت هم او را. ویلهم مانند دیگران مارگت را ترک نگفته بود، بلکه در تمام این مدت در دوستی ثابت و پابرجا مانده بود. وفای او از نظر مارگت و عمویش دور نمانده بود. ویلهم استعداد فوق‌العاده‌ای نداشت، ولی خوش قیافه و خوش طینت بود و این صفات خود نوعی استعداد است و در بسیاری از مواقع بکار می‌آید. از ما پرسید که درس به کجا رسیده است و ما گفتیم که نزدیک است تمام بشود. شاید هم واقعاً همینطور بود؛ چون ما چیزی از آن نمی‌دانستیم، اما پیش خودمان حساب کردیم که اگر اینطور بگوییم خوشش خواهد آمد: و اتفاقاً خوشش هم آمد، و گفتن این مطلب برای ما خرج و زحمتی نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱}}Eseldorf&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۲}}Marget&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۳}}Wilhelm Meidling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Nikolaus bauman&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۵}}Seppi wohlmeyer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۶}}Theodor fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۷}}Philip traum&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۸}}دوکات واحد پول&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=31995</id>
		<title>بیگانه‌ئی در دهکده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=31995"/>
		<updated>2012-07-03T22:13:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تایپ تا ابتدای بخش۴&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P064.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P065.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P066.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P067.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P068.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مارک تواین]]&lt;br /&gt;
[[رده:نجف دریابندری]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک تواین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; نویسندهٔ امریکائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نجف دریابندری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرها از: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضا ممیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال ۱۵۹۰ بود. جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطی هنوز در آن سرزمین ادامه داشت و آنطور که معلوم می‌شد خیال داشت تا ابدالدهر نیز ادامه یابد. بعضی حتی عقربهٔ زمان را قرنها به عقب برمی‌گرداندند؛ می‌گفتند که اگر وضع فکری و روحی مردم را ملاک قضاوت قرار دهیم اطریش هنوز در «عصر اعتقاد» زیست می‌کند. البته غرض از این سخن تعریف بود نه بدگویی، و مردم نیز این گفته را همانطور که منظور آنها بود تلقی می‌کردند و همهٔ ما از این تعریف به خود می‌بالیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، هرچند پسربچه‌ای بیش نبودم، این موضوع و همچنین لذتی را که از آن می‌بردم خوب به یاد می‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، اطریش فرسنگها دور از جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکدهٔ ما نیز چون در قلب اطریش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر می‌برد. این دهکده در جای پرت و خلوتی که هیچ خبری از دنیا و مافیها سکوت تپه‌ها و جنگلهای اطراف آن را به هم نمی‌زد، با رضایت خاطر و خرسندی تمام و در صلح و صفای محض مشغول چرت زدن بود. رودخانهٔ آرامی از جلو آن می‌گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتیها و قایقها مزین بود. پشت آن سربالایی پردرختی بود که تا پای پرتگاه بلندی ادامه می‌یافت. بر فراز آن پرتگاه قلعهٔ بزرگی چهره درهم کشیده بود که برج و باروهای طویل آن گویی زرهی از شاخ و برگ مو، به تن داشتند. آن سوی رودخانه، یک فرسنگ به طرف چپ، تپه‌های پرفراز و نشیب پوشیده از جنگل قرار داشت. تنگه‌های پرپیچ و خمی که هرگز نور آفتاب بدانجا نفوذ نمی‌کرد، این تپه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد. در طرف راست پرتگاهی بود مشرف بر رودخانه و بین این پرتگاه و تپه‌ساری که هم اکنون گفتیم، جلگهٔ وسیعی واقع بود که در آن، جابه‌جا، خانه‌های محقری لابلای باغهای میوه و درختهای سایه‌دار خود را جا کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این ناحیه و تا فرسنگها اطراف آن ملک آباء و اجدادی شاهزاده‌ای بود که نوکرانش همیشه قلعهٔ او را به بهترین وجهی مهیای اقامت نگهداری می‌کردند؛ اما نه خود شاهزاده و نه خانواده‌اش بیش از پنج سال یک بار سری به آن قلعه نمی‌زدند. لیکن هرگاه پیدایشان می‌شد مثل این بود که مالک‌الرقاب سراسر ملک جهان نزول اجلال فرموده و همهٔ شکوه و جلال ممالک تحت فرمانش را با خود آورده است. و هنگامی که شاهزاده و کسانش آنجا را ترک می‌گفتند، پشت سرشان چنان سکوت و آرامشی برقرار می‌شد که گویی پس از یک شب عیش و نوش خواب عمیقی به آن سرزمین دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهکدهٔ ازل‌دورف{{نشان|۱}} برای بچه‌ها بهشت بود. درس و مکتب زیاد مزاحم اوقات ما نمی‌شد. هدف عمده از تربیت ما این بود که مسیحیان خوبی بار بیاییم و بیش از هر چیز به حضرت مریم و کلیسا و قدیسین حرمت بگذاریم. از اینها که بگذریم دیگر کسی از ما نمی‌خواست که چندان چیزی بدانیم. و حقیقت اینکه اجازه‌اش را هم نداشتیم. علم و دانش به مزاج مردم عوام سازگار نبود و ممکن بود آنها را از نصیب و قسمت خداوندی ناراضی سازد، و خداوند هم کسی نبود که نارضائی از مشیت خود را تحمل کند. ما دو کشیش داشتیم یکی از این دو، یعنی پدر روحانی آدولف، کشیش بسیار مؤمن و مقدس و زحمت‌کشی بود که مردم خیلی ملاحظه‌اش را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در گذشته کشیش‌هایی هم وجود داشته‌اند که از پاره‌ای جهات از کشیش آدولف بهتر بوده‌اند، اما در جامعهٔ ما هرگز کشیشی وجود نداشته که عزت و احترامش بیش از او بوده باشد. علت این بود که این کشیش مطلقاً ترس و باکی از شیطان نداشت. در میان مسیحیانی که من تا کنون دیده‌ام، او تنها فردی بود که آنچه گفتم در حقش صدق می‌کرد. به همین جهت مردم ازو وحشت داشتند؛ زیرا می‌پنداشتند که این آدم باید یک چیز خارق‌العاده داشته باشد، وگرنه نمی‌توانست این‌قدر جسور و به اعمال خود مطمئن باشد. مردم همه با شیطان سخت مخالف بودند، اما نام او را به‌احترام می‌بردند، و با سبکی و جسارت ازو یاد نمی‌کردند؛ حال آنکه کشیش آدولف شیوه‌اش بکلی با دیگران متفاوت بود. او هر دشنام و ناسزایی که بر زبانش جاری می‌شد به شیطان نثار می‌کرد و از شنیدن آن لرزه بر اندام مردم می‌افتاد. حتی غالباً اتفاق می‌افتاد که او با خشم و ریشخند از شیطان اسم می‌برد. در این طور مواقع، مردم بر سینهٔ خود صلیب می‌کشیدند و به سرعت ازو دور می‌شدند، مبادا واقعهٔ ترسناکی رخ نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف بارها واقعاً با خود شیطان روبرو شده و با او دست و پنجه نرم کرده بود. یعنی اینطور شایع بود. خود پدر روحانی چنین می‌گفت. او هرگز این قبیل اتفاقات را که برایش پیش می‌آمد پنهان نمی‌داشت، بلکه فوراً برای مردم نقل می‌کرد. برای صحت قول او هم لااقل در یک مورد دلیل وجود داشت؛ زیرا در آن مورد وی با دشمن حرفش شده و بطریش را به سوی او پرتاب کرده بود؛ و روی دیوار اطاق کارش لکهٔ سرخ‌رنگی وجود داشت که در آنجا بطری به دیوار اصابت کرده و شکسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن کسی که بیشتر دوستش می‌داشتیم و دلمان برایش می‌سوخت پدر روحانی پطر بود. بعضی او را متهم می‌کردند که ضمن صحبت با این و آن گفته است که خدا خیر محض است و سرانجام راهی برای نجات فرزندان مستمندش که همان ابناء بشر باشند، پیدا خواهد کرد. البته این حرف، حرف بسیار وحشتناکی بود، اما هیچ دلیل قاطعی وجود نداشت که کشیش پطر چنین حرفی زده باشد؛ چنین سخنی ازو انتظار هم نمی‌رفت، چون او همیشه آدم خوب و مهربان و راستگویی بود. اتهامش این نبود که این حرف را پشت میز خطابه، جایی که همه می‌توانستند بشنوند، زده است؛ بلکه می‌گفتند بیرون از محیط کلیسا ضمن صحبت از دهانش پریده است، و البته جعل این موضوع از ناحیهٔ دشمنان کار سهل و ساده‌ای بود. کشیش پطر یک دشمن داشت که خیلی نیرومند بود. این دشمن همان ستاره‌شناسی بود که در برج ویرانهٔ قدیمی بالای دره زندگی می‌کرد و شب‌ها به مطالعهٔ و رصد ستارگان می‌پرداخت. همه می‌دانستند که او می‌تواند جنگ و قحطی را پیشگویی کند. هرچند این کار چندان دشوار هم نبود، چون همیشه در یک گوشهٔ دنیا جنگ و قحطی وجود داشت. اما این ستاره‌شناس در عین حال می‌توانست از روی حرکات کواکب زندگانی اشخاص را در کتاب بزرگی که داشت بخواند و اموال گمشده را پیدا کند و غیر از کشیش پطر همهٔ مردم دهکده ازو حساب می‌بردند. هنگامی که ستاره‌شناس با کلاه بوقی دراز و جبهٔ گشادی که به نقش ستارگان مزین بود، کتاب بزرگش را زیر بغل و عصایی را که می‌گفتند قدرت جادویی دارد در دست گرفته در کوچه‌های دهکده ظاهر می‌شد، حتی کشیش آدولف نیز درست و حسابی به او احترام می‌گذاشت. می‌گفتند که خود اسقف هم گاهی به حرفهای ستاره‌شناس گوش می‌دهد، زیرا این آدم علاوه بر مطالعهٔ کواکب و پیشگویی به تدین و تقدس هم تظاهر بسیار می‌کرد و البته این امر در اسقف خیلی مؤثر می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش پطر برای ستاره‌شناس تره هم خرد نمی‌کرد، بلکه او را علناً به عنوان یک نفر کلاش کلاهبردار محکوم می‌ساخت. می‌گفت که این آدم حقه‌بازی است که هیچ نوع علم و دانشی که به پشیزی بیرزد در چنته ندارد و جز قوای یک انسان عادی - و حتی پست - هیچ قوه‌ای در ید اختیارش نیست. این امر طبعاً باعث می‌شد که ستاره‌شناس از پدر روحانی پطر متنفر و خواهان خانه خرابی او باشد. و ما همه بر این عقیده بودیم که جاعل آن حرف کذایی از قول کشیش پطر همین ستاره‌شناس بوده و نیز همو آنرا به گوش اسقف رسانده است. گفته بودند که کشیش پطر این حرف را به برادرزاده‌اش مارگت{{نشان|۲}} زده است؛ و هرچند مارگت منکر شد و از پیشگاه اسقف استدعا کرد که گفته ستاره‌شناس را باور نکند و عمویش را از ورطهٔ فقر و رسوایی نجات دهد، معهذا اسقف حاضر به قبول او نشد، و کشیش پطر را مدت نامحدودی از منصبش معلق ساخت. چیزی که بود، دیگر به صرف شهادت یک نفر تک و تنها او را تکفیر نکرد. اکنون دو سال بود که پدر روحانی پطر از منصب خود منفصل شده و کشیش آدولف جای او را گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سالها بر آن کشیش پیر و مارگت سخت گذشته بود. آنها سابقاً مورد علاقهٔ خاص مردم بودند، ولی البته از وقتی که مورد غضب اسقف واقع شدند، وضع جور دیگر شد. بسیاری از دوستان بکلی از آنها بریدند و مابقی به سردی و دوری گراییدند. وقتی گرفتاری پیش آمد مارگت دختر هیجده سالهٔ زیبایی بود و زیباترین صورت را در دهکده داشت و از همه عاقلتر و فهمیده‌تر بود. مارگت نواختن چنگ را تعلیم می‌داد و خرج لباس و پول توی جیبش را به کوشش خودش درمی‌آورد. اما پس از تغییر وضع شاگردانش یکایک پراکنده شدند؛ وقتی که مجالس رقص و مهمانی در میان جوانان دهکده بر پا می‌گردید مارگت فراموش می‌شد. جوانان دیگر از رفتن به خانهٔ او خودداری کردند. جز ویلهلم مایدلینگ{{نشان|۳}} کسی به دیدن او نمی‌رفت، که او را هم می‌شد نادیده گرفت. مارگت و عمویش در فراموشی و بدنامی غمزده و تنها و بیکس شده بودند و نور خورشید از زندگانی آنان رخت بربسته بود. در تمام مدت این دو سال وضع روز به روز بدتر شد. لباسشان کهنه و دستشان خالی و تهیهٔ یک لقمه نان برایشان هرچه دشوارتر شد. اکنون دیگر کارد به استخوان رسیده بود. سلیمان اسحق تمام مبلغی را که حاضر بود روی خانهٔ کشیش پطر بگذارد به آنها قرض داده و اعلام کرده بود که فردا خانه را از آنها خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌تا از ما بچه‌ها همیشه باهم بودیم و چون از همان ابتدا همدیگر را دوست می‌داشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاوس بامن{{نشان|۴}} بود، پسر رئیس محکمهٔ محلی؛ دیگری زپی ولمه‌یر{{نشان|۵}} پسر صاحب مسافرخانهٔ بزرگ ده بنام «گوزن طلایی» که درختهای باغ زیبای آن تالب رودخانه دامن می‌گستردند و قایق تفریحی کرایه‌ای داشت؛ و نفر سوم هم‌من بودم که نامم تئودورفیشر{{نشان|۶}} است و پسر ارگ زن کلیسا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم در عین حال رهبر نوازندگان دهکده، معلوم ویولون، آهنگساز، تحصیلدار مالیات ده، خادم کلیسا و رویهمرفته یکی از افراد مفید دهکده بود که عموم مردم به‌او احترام می‌گذاشتند. ما بچه‌ها تپه‌ها و جنگل‌های اطراف ده را همانطور که پرندگان می‌شناختند بلد بودیم، زیرا اوقات فراغت را به‌گردش در میان تپه‌ساران و جنگل‌ها می‌گذراندیم یالااقل هرگاه مشغول شنا یاقایقرانی یاماهیگیری یاطاس ریختن یاسرسرک بازی در سراشیبی تپه نبودیم به‌اینکار می‌پرداختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعلاوه مجاز بودیم که در باغ قلعهٔ شاهزاده گردش کنیم، در صورتی که هیچکس دیگر چنین اجازه‌ای نداشت. علت این بود که مستخدم پیر قلعه، یعنی فلیکس برانت(felix brandt) مارا دوست می‌داشت و ما شب‌ها غالباً به‌باغ‌قلعه می‌رفتیم و پای صحبت آن پیرمرد می‌نشستیم. پیرمرد دربارهٔ زمان قدیم و‌ عجایب وغرایب صحبت می‌کرد وما بااو چپق می‌کشیدیم(خود او چپق کشیدن را به‌ما یاد داده بود) و قهوه می‌نوشیدیم؛ چون او به‌جنگ رفته ودر محاصرهٔ شهر وین شرکت کرده بود و همانجا، هنگامی که ترک‌ها شکست خورده بیرون رانده شدند، درمیان غنائمی که بدست آمد چندین گونی قهوه بود و اسرای ترک اسم وخواص آن‌را گفتند و شرح دادند که چگونه می‌توان مشروب مطبوعی ازآن تهیه کرد؛ و اکنون دیگر آن پیرمرد همیشه قهوه داشت؛ هم برای آنکه خودش بنوشد، و هم‌آنکه مردم بی‌اطلاع را متعجب و متحیر سازد. وقتی که هوا طوفانی می‌شد او شب مارا ‌نزد خود نگه می‌داشت و هنگامی که بیرون برق می‌درخشید و رعد می‌غرید او دربارهٔ ارواح واشباح و انواع سرگذشت‌های هراس انگیز وجنگ وجنایت وبریدن دست‌و‌پا و این قبیل چیزها برای ما سخن می‌گفت و محیط درون اطاق‌را جای خوش و مطبوعی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس برانت‌این سرگذشت‌هارا بیشتر از تجربهٔ‌ شخص خودش برای مانقل می‌کرد. او درعهد خود ارواح واجنه وجادوگران بسیاری دیده بود و یکبار نیمه شب در طوفانی سهمگین در کوهستان‌ها گمشده بود و در روشنایی برق شکارچی وحشی بنظرش آمده بود که‌بااشباح سگان خود اورا تعقیب می‌کند. یکبار نیز بختک را دیده بود و چندین بار باخفاش بزرگی برخورد کرده بود که خون مردم را وقت خواب از رگ گلویشان می‌مکد و بابال‌های خود آن‌ها را باد میزند تا همچنان در خواب بمانند و بالاخره بمیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس به‌ما دل می‌داد که از چیزهای خارق‌العاده از قبیل اشباح و ارواح نترسیم. می‌گفت این‌ها آزارشان به‌کسی نمی‌رسد بلکه فقط برای خودشان گردش می‌کنند، چون تنها و دلتنگ هستند و درپی محبت می‌گردند. ماهم بموقع خود فهمیدیم که نباید بترسیم و حتی شب‌ها با او به یکی از زیر زمین‌های قلعه که‌‌پاتوق ارواح بود می‌رفتیم، اما روح فقط یکبار ظاهر شد، آنهم بطوری کخ بدشواری دیده می‌شد عبور کرد و بیصدا از میان هوا گذشت و ناپدید گردید و مالرزه‌ای براندام خود احساس نکردیم، چون فلیکس خیلی خوب به‌ما درس جرات و جسارت داده بود. او می‌گفت که این روح گاهی بسراغ من می‌آید وب کشیدن دست سرد ومرطوب خود روی‌صورت من از خواب بیدارم می‌کند، اما هیچ صدمه‌ای نمی‌رساند بلکه فقط جویای توجه و همدردی است. اما از همه عجیبتر این بود که او فرشته نیز دیده بود-آنهم فرشتهٔ واقعی- و باآنها حرف هم زده بود. میگفت فرشته‌ها بال ندارند و لباس می‌پوشند و طرز حرف‌زدن و رفتارشان عیناً مانند اشخاص عادی است و اگر کارهای عجیبی که از دست آدمیزاد ساخته نیست نمی‌کردند کسی نمی‌توانستند آنهارا بشناسد. بعلاوه آنها حین صحت کردن ناگهان ناپدید می‌شوند و اینهم کاری است که از هیچ بنی‌آدمی ساخته نیست. پیرمرد می‌گفت که فرشتگاه خوش صحبت و بشاشند و مانند ارواح افسرده و غمگین نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ماه مه، پی از آنکه شب ازاین قبیل حرفها زده بودیم، ازخواب برخاستیم و بافلیکس برانت ناشتایی خوردیم و بعداز قصر سرازیر شدیم و از روی پل گذشتیم و به‌تپه‌ساران طرف چپ رفتیم و به قلهٔ تپه‌ای که یکی از نقاط دلخواه ما بود رسیدیم و در آنجا در سایهٔ درختان روی سبزه‌ها دراز کشیدیم تاخستگی در کنیم و چپق بکشیم و دربارهٔ عجایب و غرایب دنیا صحبت کنیم، زیرا این چیزها هنوز در خاطرمان زنده بودند و ذهن مارا بخود مشغول داشتند. اما نتوانستیم چپقمان را چاق کنیم، چون سنگ چخماق و قطعه فولادمان را جاگذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی نگذشت که پسربچه‌ای آسته بسوی ما آمد و نشست و با لحن دوستانه‌ای شروع به صحبت کرد – گویی با ما آشنایی داشت. ولیکن ما جوابش را ندادیم، چون او آدم غریبه بود وما عادت نداشتیم باغریبه حرف بزنیم وازو خجالت می‌کشیدیم. او لباس نو و خوبی بتن داشت و خوشگل بود و چهرهٔ گیرا و صدای خوشایندی داشت و آرام و فارغ‌البال بنظر می‌رسید و برخلاف بچه‌های دیگر خودش‌را جمع نمی‌کرد و نگران نبود. ماهم می‌خواستیم لااو دوست بشویم. ولی نمی‌دانستیم چگونه شروع کنیم. بعد من به‌فکر چپق افتادم و پیش خودم گفتم که اگر آنرا به او تعارف کنم، آیا نشانی از محبت تلقی خواهد کرد یا نه؟ - ولی بیاد آوردم که آتش نداریم و درنتیجه متأسف وبور شدم. اما او سرش را بلند کرد و بانگاه روشن و خرسندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آتش می‌خواهید؟ اینکه چیزی نیست. من تهیه می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من طوری یکه خوردم که یارای حرف زدن نداشتم؛ چون حرفی از دهان من برنیامده بود. او چپق را برداشت و به‌آن فوت کرد و توتون چپق گرفت و سرخ شد و حلقه های دود آبی رنگ زآن بهوا برخاست. مااز جا پریدیم و می‌خواستیم پابه‌فرار بگذاریم، اما چون او باالتماس از ما خواهش کرد که نرویم و به‌ما قول داد که صدمه‌ای نخواهد رساند، بلکه فقط می‌خواهد با ما دوست شود و به دنبال همصحبتی می‌گردد، این بود که ما باز ایستادیم و چون حس کنجکاوی و اعجابمان تحریک شده بود می‌خواستیم برگردیم، ولی جرات نمی‌کردیم. ‌او با لحن نرم و گیرای خود به‌دلجویی ادامه داد و ما وقتی که دیدیم چپق منفجر نشد و اتفاقی نیافتاد، رفته رفته اعتمادمان بازگشت و فوراً حس کنجکاوی ما برترسمان فائق آمد و بازگشتیم – اما آهسته و آمادهٔ اینکه بمحض دیدن علامت خطر مجدداً پابه‌فرار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مصمم بود که خیال مارا راحت کند و راه اینکار را نیز خوب می‌دانست: در برابر شخصی آنقدر جدی و ساده ومهربان، باآن زبان مسحور کننده، انسان نمی‌توانست بدگمان و ترسو باقی‌بماند. آری، اوقلب همهٔ مارت تسخیر کرد و چیزی نگدشت که ماباخیال راحت و آسوده پهلوی او نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، و از یافتن چنین دوستی خوشحال بودیم. وقتی که احساس ناراحتی بکلی برطرف شد ازو پرسیدیم که چگونه چنین کار عجیبی را آموخته است. گفت که چنین کاری را هرگز نیاموخته بلکه مانند سایر امور – امور عجیب و غریب – برایش طبیعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کدام امور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای، چندتا، نمی‌دانم چندتا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گذاری ماببینیم چطور اینکارهارا میکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«خواهش می‌کنیم بکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر فرار نمی‌کنید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه. باور کن دیگر فرار نمی‌کنیم. خواهش می‌کنیم، نمیکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، با کمال میل. اما شما هم نباید قول خودتان را فراموش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که فراموش نمی‌کنیم واو به گودال آبی رفت وبا قدری آب در فنجان که از برگ درخت ساخته بود بازگشت و به‌آن دمید و آنرا به دور انداخت. آب تبدیل بخ یک پاره یخ شده بود که شکل همان فنجان داشت. ما مات‌ومتحیر شدیم، اما اینبار دیگر نترسیدیم، بلکه بالعکس ازاینکه آنجا بودیم خیلی هم خوشحال شدیم وازو خواهش کردیم که ادامه بدهد و کارهای دیگری بکند واوهم کرد. گفت که هرجور میوه میل داشته باشیم می‌توانید برایمان تهیه کند، خواه فصل آن باشد و خواه نباشد. ناگهان همهٔ ما به‌سخن آمدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پرتقال!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سیب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«انگور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوگفت:«توی جیبهایتان است.» و راست می‌گفت. از بهترین انواع میوه هم بود، ما آن میوه‌هارا خوردیم و پیش خودمان گفتیم کاش بازهم بود، اما هیچکدام چیزی برزبان نیاوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت:«همانجایی که میوه‌های قبلی را پیدا کردید بازهم هست. هرقدر دیگری را که می‌خواهید ببرید؛ تاوقتی که من پهلوی شما هستم همینقدر کافی است که آرزویش را بکنید تاپیدایش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وراست می‌گفت. هرگز چیزی باین خوبی و عجیب ندیده بودیم. نان، کلوچه، شیرینی، آجیل، هرچه آدم میل می‌کرد، حاضر بود. او خودش چیزی نمی‌خورد بلکه فقط نشسته‌بود و حرف می‌زد و برای سرگرم کدن ما پشت سرهم کارهای عجیب وغریب می‌کرد. یک سنجاب کوچولو از گل ساخت و آنرا رها کرد. سنجاب از درخت بالا رفت و بالای سرما روی شاخه‌ای نشست و به‌طرف ما واق واق کرد. بعد سگی ساخت که چندان از موش بزرگتر نبود. آن سگ سنجاب را به‌شاخه های بالای درخت فرار داد و دور وبر درخت جست وخیز کنان بابرآشفتگی به‌او پارس کرد و درست و حسابی مثل سگ واقعی زنده و جاندار بود. این سگ سنجاب را ازین درخت بآن درخت میراند و خودس انرا تعقیب می‌کرد، تااینکه هردودرمیان جنگل ازنظر ناپدید شدند. ناشناس پرندگانی از گل می‌ساخت وآنهارا پرمی‌داد. پرندگان چهچهه زنان پرواز می‌کردند و می‌رفتند. سرانجام من دل به‌دریا زدم وازو پرسیدم که کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسادگی گفت:«فرشته» ویک مرغ دیگر را روی زمین گذاشت و دستهایش را بهم زد و آنرا پرداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که شنیدیم یکنوع رعب ووحشت مارا برداشت و دوباره ترسیدیم. ولی او گفت که ناراحت نشوید، علت ندارد از فرشته بترسید. ودرهرصورت شمارا دوست دارم. – عیناً بهمان سادگی سابق و خالی از تظاهر به‌صحبت خود ادامه داد ودر ضمن صحبت توده‌ای مرد وزن باندازهٔ انگشت دست انسان ساخت. این آدمها چست و چابک بکار پرداختند و میدانچه‌ای باندازهٔ دومتر مربع را درمیان چمن پاک و مسطح ساختند و در وسط آن میدان شروع کردند به‌ساختن یک قلعهٔ کوچک جالب و تماشایی. زنها شفته را قاطی می‌کردند و در ناوه می‌ریختند و روی سر می‌گذاشتند و از چوب بست بالا می‌بردند. یعنی درست بهمان کاری مشغول بودند که زنان کارگر کا همیشه انجام می‌دهند. مردها هم کار بنایی را بعهده داشتند. پانصد تن ازاین آدمکها تند و تند درهم می‌لولیدند و بچابکی کار می‌کردند و عرق پیشانی خودرا می‌ستردند. بطوری که هیچ فرقی با آدم عادی نداشتند. تماشای منظرهٔ جالب آن پانصد آدمک کوچولو که قلعه را می‌ساختند، و دیدن خود آن قلعه که پله به‌پله بالا می‌رفت و دوره‌به‌دوره شکل و تقارن می‌گرفت آن احساس رعب و وحشت را پاک برطرف کرد و بار دیگر بکلی خیالمان فارغ و آسوده شد. ازو پرسیدیم که آیا ماهم می‌توانیم از آن آدمکها بسازیم یانه. گفت بله، و به زپی دستور داد که چند عراده توپ برای قلعه درست کند و به نیکلاوس گفت که چند سرباز تبرزین‌دار بازره و ساق‌بند و کلاهخود بسازد و قرار شد منهم چند سوار بااسب تهیه کنم. هنگام تقسیم این وظایف، ناشناس مارا به‌نامهایمان طرف خطاب قرار داد، اما نگفت که اسم مارا از کجا دانسته است. بعد زپی ازو پرسید که نام خودش چیست، و او به‌آرامی گفت:«شیطان» و با دستش تراشه چوبی را نگهداشت و زندکی را که داشت از چوب بست می‌افتاد روی آنا گرفت و اورا دوباره سرجایش قرار داد و گفت:«عجب احمقی است. اینطور واپس می‌رود و نمی‌داند چکار می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن اسم ناگهان ما را بر جای خشک کرد. کارهایمان که عبارت بود از یک توپ و یک‌سرباز تبرزن‌دار و یک اسب از دستهایمان افتاد و قطعه قطعه شد. شیطان خندید و پرسید که موضوع چیست؟ من گفتم:«چیزی نیست؛ فقط این اسم برای یکنفر فرشته قدری عجیب می‌نماید.» - پرسید:«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه .. اینکه. خوب دیگر... می‌دانید این اسم اوست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، او عموی من است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا با خونسردی تمام گفت. از شنیدن این سخن لحظه‌ای نفس ما بند امد و قلبمان شروع به تپیدن کرد. او ظاهرأ متوجه این امر نشد، بلکه تبرزین داران و سایر کارهای مارا اصلاح کرد و تمام و کمال به دست ما داد و گفت:«مگر فراموش کرده‌اید؟ آخر او خودش هم یک وقتی فرشته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«بله، درست است. من متوجه نبودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، گناهب مرتکب نشده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دودمان ما دودمان خوبی است. بهتر از آن پیدا نمی‌شود. او یگانه فرد این دودمان است که مرتکب گناه شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان من از بیان اینکه این قضایا چقدر مهیج و شگفت انگیز بود، قاصر است. گاهی انسان چیزهایی می‌بیند که بقدری عجیب و هالی و مسحور کننده است که صرف بودن . دیدن آنها لذت آمیخته به وحشتی در انسان بر می‌انگیزد. خودتان می‌دانید در این قبیل مواقع انسان چه حالی می‌شود و چگونه سراپا به‌لرزه در می‌آید. می‌دانید که چگونه انسان خرد و خیره می‌شود و لبهایش می‌خشکد و نفسش تنگی می‌کند، و معهذا بهیچ قیمتی حاضر نمی‌شود از آنجایی که هست دور شود. من طاقتم طاق شده بود که یک سوالی ازو بکنم. این سوال نوک زبانم بود و نمی‌توانستم آنرا نگهدارم. خجالت می‌کشیدم بپرسم؛ ممکن بود حمل بر بی‌ادبی بشود. شیطان گاو نری را که ساخته بود به زمین گذاشت و لبخندی زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بی‌ادبی نیست. اگر هم بود من آنرا می‌بخشیدم. منظورت اینست که من او را دیده‌ام یا نه؟ بله، میلیون‌ها بار دیده‌ام، از همان وقتی که بچه کوچولویی بیش نبودم، یعنی هزارسال ببیشتر از عمرم نمیگذشت، در زمان فرشتگان کوچولوی تخم و ترکهٔ ما(بقول آدمیزادها)، من بچهٔ مورد علاقه او بودم. بله از همان هنگام تا زمان اخراج آدم که به حساب شما هشت هزار سال میشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هشت...هزار!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بله،» بعد رو کرد به زپی و بطرزی که انگار دارد به سوالی که او در مد نظر داشت جواب می‌دهد، گفت:«بله، البته من مثل یک پسر بچه بنظر می‌رسم، چون در واقع هم پسربچه‌ای بیش نیستم. نزد ما، آنچه شما اسمش را زمان می‌گذارید، چیز بسیار دراز و کشداری است. مقدار زیادی از آن باید طی شود تا یک فرشتهٔ کامل بوجود بیاید.» یک سوال هم من در نظر داشتم، و او رو کرد به من و گفت:«من به حساب شما شانزده هزار سال دارم.» بعد بطرف نیکلاوس برگشت و گفت:«نخیر، اخراج آدم تاثیری در وضع من و هیچیک از خویشانم نداشت. فقط خود او، که اسمش را روی من گذاشته‌اند از شجرهٔ ممنوعه خورد و آدم و حوا را بوسیلهٔ آن فریب داد. ما هنوز از گناه بری هستیم. ما قادر به ارتکاب گناه نیستیم. ما بری از عیب و نقص هستیم و همیشه درین حال باقی خواهیم ماند. ما...» در این موقع دو نفر از کارگران دعواشان شده بود و با صدای نازک مانند وزوز زنبور، داشتند بیکدیگر دشنام و ناسزا می‌گفتند. لحظه‌ای به سر و کلهٔ یکدیگر می‌کوبیدند و لحظه‌ای بهم می‌پیچیدند و بقصد جان باهم می‌کوشیدند. شیطان دست برد و با انگشتان خود آنها را له کرد و بیجان ساخت و بدور انداخت و با دستمال خود سرخی انگشتانش را پاک کرد و دنبالهٔ سخنش را از همانجا که قطع شده بود گرفت:«ما نمی‌توانیم مرتکب خطا بشویم. استعداد ارتکاب آنرا نداریم. چون نمی‌دانیم خطا و گناه چیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند در آن حال این سخن عجیب می‌نمود، ولکن ماچندان توجهی به آن نکردیم؛ چون جنایت بی‌سبب او – آری جنایت نام حقیقی عمل او بود و آنهم جنایتی که هیچ عذر و بهانه‌ای آنرا توجیه نمی‌کرد – جنایت او بقدری ما را متعجب و متاسف ساخته بود که بهیچ چیز دیگری توجه نداشتیم. این عمل مارا خیلی ناراحت کرد، چون او را دوست می‌داشتیم. او را فوق‌العاده شریف و زیبا و رئوف پنداشته بودیم و حقیقتا معتقد شده بودیم فرشته است، و آنوقت چنین عملی از ناحیهٔ او، آه، او را در نظر ما خیلی پائین می‌آورد حال آنکه ماچقدر برای او ارزش قایل بودیم! و لیکن او به‌صحبت خود ادامه داد: انگار نه‌انگار که اتفاقی افتاده؛ دربارهٔ مسافرتها و چیزهای جالبی که در دنیاهای بزرگ منظومهٔ شمسی ما و سایر منظومه های شمسی در نقاط دور دست فضا دیده بود، سخن می‌گفت و دربارهٔ آداب و سوم موجودات جاویدانی که ساکنین آن دنیاها را تشکیل می‌دهند داستانها نقل می‌کرد و علی‌رغم صحنهٔ رقت‌انگیزی که هم‌اکنون جلو چشم ما قرار داشت، ما را مسحور و مفتون سخنان خود ساخته بود. گفتم صحنهٔ رقت‌انگیز، بجهت آنکه زنان آن دو مردک مقتول اجساد له شدهٔ آنها را پیدا کرده بودند و داشتند روی نعش آنها شیون و زاری می‌کردند و یک کشیش هم آنجا ایستاده بود و دستها را بعلامت صلیب روی سینه گذاشته مشغول خواندن دعا بود و تودهٔ انبوهی از دوستان آنها برای اظهار دلسوزی و همدردی دور انها جمع شده بودند و اشک از چشمان بسیاری از آنها جاری بود. اما شیطان توجهی به این صحنه نداشت، تا اینکه صدای شعیف گریه و دعا او را آزرده خاطر ساخت. دست برد و تختهٔ سنگ نشیمن گاه تاب ما را برداشت و آنرا فرود آورد و همهٔ ان مردمان را با خاک یکسان کرد؛ گوئی مگسهایی چند بیش نبودند، و بعد دنبالهٔ حرف خود را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشته و ریختن خون کشیش! فرشته‌ای که روحش از ارتکاب گناه بیخبر است، اینطور با قساوت قلب صدها تن مرد و زن بیچاره را، که کوچکترین آزارشان به او نرسیده بود، می‌کشد و از میان می‌برد! تماشای آن عمل وحشتناک ما را مشمئز ساخت؛ بخصوص که می‌دانستیم هیچیک از آن آدمکان بیچاره، جز کشیش، برای مرگ آماده نبودند، زیرا هرگز در عمر خود نه دعایی خوانده و نه کلیسایی دیده بودند، و بنابراین یکراست روانهٔ جهنم می‌شدند. و آنوقت ما شاهد این مناظر بودیم، ما وقوع این جنایات را بچشم دیده بودیم و وظیفه داشتیم که آنرا بزبان بیاوریم و قانون را در مورد آن به جریان بیندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شیطان شیطان به صحبت خود ادامه داد و سحر بیان شگرف خود را در ما بکار انداخت. همه چیز را از یاد ما برد. فقط می‌توانستیم به‌سخنان او گوش فرا دهیم و اورا دوست بداریم و برده و مولای او باشیم، تا هرچه خاطر خواه اوست باما بکند. او ما را از لذت درک محضر خویش و نگریستن در آسمان چشمانش و احساس خلسه‌ای که از لمس کردن دستش در تمام رگ و پی‌های ما می‌دوید، سرمست ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۳ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناشناس همه جا رفته بود و همه چیز را دیده بود و همه چیز را می‌شناخت و هیچ چیزی را فراموش نمی‌کرد. آنچه دیگران می‌بایست با دقت و صرف وقت و مطالعه یاد بگیرند او بیک نگاخ فرا می‌گرفت. هیچ مشکل و معضلی برای او وجود نداشت. وقتی که می‌خواست راجع به چیزی صحبت کند، صنه را عینا جلو انسان زنده می‌کرد. ساخته شدن جهان را بچشم دیده بود، خلقت آدم را بچشم دیده بود، بچشم دیده بود که شمشون ستونهای معبد را از جاکند و معبد را بصورت ویرانه‌ای برسر خود فرو ریخت. مرگ ژول سزار را دیده بود. دربارهٔ زندگی روز مره در بهشت سخن می‌گفت. دیده بود که چگونه لعنت شدگان در میان زبانه های سرخ آتش دوزخ پیچ‌وتاب می‌خوردند. همهٔ‌ اینها را جلو چشم ما مجسم ساخت. مثل این‌بودکه مادر محل هستیم و با چشمان خود آنها را می‌بینیم. حتی آنها را لمس نیز می‌کردیم، اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که همهٔ این جریانات درنظر او جز بعنوان سرگرمی اهمیتی داشته باشند. آن مناظر جهنم، آن بچه‌های شیرخوار و زنان و دختران و پسران و مردان، که از فرط درد و رنج فریاد می‌کشیدند و استغاثه می‌کردند، برای ما بدشواری قابل تحمل بود، حال آنکه او بقدری نسبت به آنها بی اعتنا بود که گفتی یک مشت موش مصنوعی در آتش دروغین جلو چشمش پیشچ و تاب می‌‌خورند.‌‌‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هروقت دربارهٔ زنان و مردان این جهان خاکی، و اعمال و کردارشان سخن می‌گفت – ولواینکه عظیمترین و عالیترین اعمال آنها باشد – ما پیش خود شرمنده می‌شدیم زیرا ر‌فتارش نشان می‌داد که در نظر او این مردم و اعمالشان پشیزی ارزش ندارد، بطوری که اگر انسان نمی‌دانست گمان می‌کرد که دارد دربارهٔ حشرات صحبت می‌کند. حتی یکبار هم با تفضیل زیاد گفت که مردم ما در این جهان خاکی – هرچند کودک و نادان و خودپسند و کور و کچل و مفنگی و گدا و گرسته هستند – باز در نظر او جالب‌اند. و این مطلب را بدون کراهت و تلخی، بلکه بالحن کاملا عادی ادا کرد – مانند شخصی که دربارهٔ آجر یا پهن یاچیز بی‌اهمیت و بی احساس دیگری سخن می‌گوید. من ملتفت بودم که او قصد اهانت ندارد، اما پیش خودم حساب می‌کردم که این طرز حرف زدن چندان موافق ادب و آداب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید:«آداب؟ اینکه می‌گویم حقیقت محظ است و هیچ ادب و آدابی صحیح تراز حقیقت نیست. آداب خیال ئ افسانه است. ساختمان قلعه تمام شده است. از آن خوشتان می‌آید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هرکه بود خوشش می‌آمد. بسیار قشنگ و شکیل و پاکیزه بود و همهٔ جزئیاتش حتی پرچمکهائی که روی برجهای آن موج می‌زد، کامل و ساخته و پرداخته بود. شیطان گفت که اکنون باید توپها را کار بگذاریم و تبرزین داران را در محل خود بگماریم و سوار نظام را نمایش دهیم. آدمها و اسبهایی که ما ساخته بودیم خیلی تماشایی بودند. کمترین شباهتی به آنچه هنگام ساختن آنها در مد نظر داشتیم نداشتند، زیرا که البته ما در ساختن این قبیل چیزها مهارتی نداشتیم. شیطان گفت که بدتر از آنها را هرگز ندیده‌ام. وقتی که آنها را لمس کرد و جان بخشید، حرکاتشان مسخرهٔ محض بود؛ زیرا پاهای آنها یک اندازه نبود. مانند آدمهای مست تلوتلو می‌خوردند و سکندری می‌رفتند و جان همهٔ اطرافیان خود را بخاطر می‌انداختند و سرانجام زمین می‌خوردند و در نهایت بیچارگی دست و پا می‌زدند. هرچند این منظره خجلت‌انگیز بود، باز خنده‌مان می‌گرفت. توپها را با گل پرکردیم تا بعلامت سلام شلیک کنند؛ اما بقدری کج و کوله و بد ساخت بودند که هنگام در رفتن منفجر شدند و عده‌ای از توپچیان را مقتول و عده‌ای را مجروح و معیوب ساختند. شیطان گفت حالا طوفانی راه می‌اندازیم و اگر بخواهیم زمین لرزه هم می‌آوریم، اما باید قدری از قلعه فاصله بگیریم تا از خطر دور باشیم. ما می‌خواستیم مردم قلعه را نیز خبر کنیم، ولی شیطان گفت که کاری به آنها نداشته باشید، مهم نیستند، هر وقت احتیاج داشته باشیم می‌توانیم بازهم از این آدمکها درست کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر طوفانی کوچکی رفته رفته روی قلعه را فرا گرفت و سیاهی زد و رعد و برق کوچکی شروع شد و زمین به لرزیدن و باد به‌نالش و غرش وباران به‌بارش آغاز کرد و همهٔ مردم به درون قلعه پناه بردند. ابر تیره‌تر و تیره‌تر شد و اکنون دیگر انسان قلعه را بطور محو و مبهم در میان آن می‌دید. برق پشت سر هم درخشید و به قلعه اصابت کرد و آنرا آتش زد و شعه‌های آتش سرخ و وحشتناک از میان ابرها ظاهر شد و مردم جیغ کشان و شیون‌کنان از قلعه بیرون ریختند، اما شیطان بدون آنکه به عجز و التماس ما وقعی بگذارد آنها را با دست خود مجدداً به درون قلعه ریخت و در گیراگیر زوزه کشیذن باد و غریدن رعد انبار مهمات قلعه منفجر شد و زلزله زمین را شکافت و ویرانه‌های قلعه در شکافی که زمین باز کرده بود سرازیر شد، و شکاف، آنرا با تمام ارواح معصوم ساکنینش در کام خود فرو برد و از پانصدتن حتی یک تن نیز جان بدر نبرد. قلب ما شکسته شده بود. نمی‌توانستیم از گریه خودداری کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«گریه نکنید، آنها ارزشی نداشتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخر همه شان به جهنم رفتند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه، اینکه اهمیتی ندارد. می‌توانیم بازهم عده زیادی بسازیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش برای متاثر ساختن او بیهوده بود. پیدا بود که بکلی فاقد احساس است و نمی‌فهمد. سرشار از روحی جوشان و خروشان بود و بقدری شادمان و سرخوش بود که گویی آنچه در برابر چشمش می‌گذرد نه صحنهٔ قتل عام بل مجلس عروسی است؛ و اصراری هم داشت که ما را وادارد که مانند خود او احساس کنیم و البته سحر کلامش مطلوب او را عملی ساخت. برایش زحمتی نداشت. هرچه می‌خواست با ما می‌کرد. لحظه‌اب بعد، ما روی آن گورستان مشغول پای کوبی بودیم و او آلت عجیب و خوش نوایی را که از جیبش در آورده بود برای ما می‌نواخت. نغمه‌ای به شیرینی و لطافت آن در هیچ جا وجود نداشت – مگر شاید در بهشت، و خود شیطان هم می‌گفت که آن آلت را از بهشت آورده است. نغمهٔ آن آلت انسان را از وجد و نشاط دیوانه می‌کرد. نمی‌توانستیم چشم از او برگیریم و نگاهی که از دیدگان ما ساطع بود از قلب ما برمی‌خواست و زبان بی‌زبانی نگاهمان، پرستش و عبودیت محظ و مطلق بود. شیطان رقص را نیز از بهشت آورده بود و وجد و حال و یمن و برکت بهشتی در آن نهفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین هنگام شیطان گفت که باید برای انجام دادن ماموریتی برود، ولیکن ما حتی رفتن او را نیز نمی‌توانستیم تحمل کنیم و دامنش را چسبیدیم و بخواهش و تمنا ازو خواستیم که بماند. این موضوع برایش خوشایند بود. خودش چنین گفت و نیز گفت که حالا که اینطور است نمی‌روم و قدری دیگر می‌مانم و می‌نشینم و قدری بیشتر صحبت می‌کنیم. گفت که شیطان اسم حقیقی من است. اما اسم دیگری نیز برای خود انتخاب کرده‌ام که باید در حضور دیگران مرا بدان اسم بنامید و آن اسم یکی از همین اسمهای عادی است که مردم دارند – یعنی فیلیپ تراوم{{نشان|۷}} ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک چنین موجودی این کار خیلی بعید و پست می‌نمود. ولی رأی‌رأی او بود و ما چیزی نگفتیم. همان رأی او کافی بود. آنروز ما معجزات فراوانی بچشم دیدیم و فکر من داشت متوجه لذتی می‌شد که پس از بازگشت به خانه از نقل آنها نصیبم می‌گردید؛ ولیکن شیطان متوجه این افکار شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه، این چیزها همه اسراری است که باید بین ما چهار نفر بماند. اگر بخواهید اینها را نقل کنید، مختارید؛ اما من زبان شما را محافظت خواهم کرد و کلمه‌ای از آن از زبانتان نخواهد پرید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع ما را بور کرد، اما چاره‌ای نبود. بهرحال به قیمت یکی دوبار آه کشیدن برای ما تمام شد. همینطور گل گفتیم و گل شنیدیم و شیطان افکار ما را می‌خواند و به آنها جواب می‌داد و بنظر من می‌آمد که این جالبترین و عالیترین کاری بود او می‌‌کرد اما شیطان افکار مرا قطع کرد و گفت:&lt;br /&gt;
«نه، برای تو جالب است، اما برای من جالب نیست. من مانند شما محدود و متناهی نیستم. من تابع شرایط بشری نیستم. برایم ممکن است که ضعفهای بشری شما را قیاس کنم و بفهمم، اما خودم هیچیک از این ضعفها را ندارم. جسم من واقعی نیست، هر چند اگر شما دست به بدن من بزنید آنرا سفت احساس خواهید کرد. لباسهای منهم واقعی نیست. من روحم. کشیش پطر دارد می‌آید.» ما برگشتیم و نگاه کردیم، ولی چیزی ندیدیم. شیطان گفت:«هنوز پیدا نشده، ولی بزودی او را خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شیطان، او را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی که آمد بااو حرف نخواهی زد؟ او مانند ما کودن و نادان نیست، و بسیار خوشوقت خواهد شد که با تو صحبت کند. با او حرف خواهی زد؟»&lt;br /&gt;
«یک وقت دیگر چرا، اما حالا نه. کمی دیگر باید دنبال ماموریتم بروم. آهان آمد: حالا می‌توانید او را ببینید. آرام بنشینید و هیچ حرفی نزنید.»&lt;br /&gt;
ما نگاه کردیم و دیدیم که کشیش پطر از میان درختان شاه بلوط دارد می‌آید. ما سه نفر کنار یکدیگر روی علفها نشسته بودیم و شیطان جلوی ما روی علفها نشسته بود، کشیش پطر متفکر سرش را بزیر انداخته بود، آهسته جلو آمد و در دوسه متری ما متوقف شد و کلاهش را برداشت و دستمال ابریشمی‌اش را در آورد و همانجا ایستاد و صورتش را پاک کرد و چنان بنظر می‌رسید که می‌خواهد با ما حرف بزند، اما چیزی نگفت. در همین موقع زیرلب گفت:« نمی‌دانم چه امری مرا به اینجا آورد، مثل اینکه لحظه‌ای پیش در اطاق کار بودم، ولی گمان می‌کنم یک ساعتی خواب دیده‌‌ام و بدون اینکه خودم متوجه باشم تمام این راه را آمده‌ام، چون من در این ایام سخت هوش و حواس درستی ندارم.» بعد در حالی که با خودش حرف می‌زد یکراست رفت و از میان شیطان گذشت، عیناً مثل اینکه هیچ سر راهش قرار نداشت. دیدن این منظره نفس ما را بند آورد. مثل مواقعی که اتفاق عجیبی رخ می‌دهد و آدم بی‌اختیار فریاد می‌کشد، می‌خواستیم فریاد بکشیم، اما یک چیزی بنحو مرموزی ما را خاموش نگهداشت. فقط نفسمان بند آمد. کمی بعد کشیش پطر پشت درختان از نظر ناپدید شد و شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همانطور است که گفتم – من روحی بیش نیستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، حالا آدم می‌تواند ببیند، ولی ما که روح نیستیم، و حال آنکه بخوبی معلوم بود که او ما را ندید. مگر ما هم نامرئی هستیم؟ او به ما نگاه کرد، اما مثل اینکه ما را ندید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، هیچکدام از ما در نظر او مرئی نبودیم، چون من اینطور می‌خواستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدن این چیزهای عجیب افسانه مانند، و دانستن اینکه اینها هیچکدام رویا نیست بلکه حقیقت دارد بقدری برایمان جالب بود که نمی‌توانستیم آنرا باور کنیم. شیطان نشسته بود و مانند یک آدم عادی با زبان ساده و طبیعی و افسونگر خود به صحبت ادامه می‌داد. خلاصه طوری بود که کلام قادر نیست بشما حالی کند که بر ما چه می‌گذشت. حال ما حال خلسه بود، و خلسه حالی است که در بیان نمی‌گنجد. مانند نغمهٔ موسیقی است. انسان نمی‌تواند طوری موسیقی را طوری توصیف کند که طرف صحبت، آنرا احساس کند. شیطان بار دیگر به اعصار قدیم بازگشته آنها را جلو چشم ما زنده ساخته بود! چه چیزها دیده بود! تماشای او، و تصور اینکه آدم اگر اینقدر تحربه اندوخته داشت به چه صورتی در می‌آمد، خودش شگفت‌ آمیز و احاب انگیز بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سخنان و اعمال او در عین حال انسان را بطرز غم انگیزی متوجه حقارت خود می‌ساخت. متوجه می‌ساخت که عمرش روزی بیش نیست؛ آنهم روزی کوتاه و بی مقدار. شیطان برای آنکه غرور جریحه دار شدهٔ انسان را التیامی ببخشد، چیزی نمی‌کفت، نخیر، حتی کلامی بر زبان نمی‌آورد. همیشه دربارهٔ انسان با همان لحن بی‌اعتنای همیشگی خود سخن می‌گفت، گویی دربارهٔ پاره آجر و آشغال و این قبیل چیزها صحبت می‌کند. معلوم بود که افراد بشر برای او بهیچوجه اهمیتی ندارند. البته پیدا بود که قصد رنجانیدن ما را ندارد - عیناً همانطور که وقتی ما از یک پاره آجر سخن می‌گوئیم قصد اهانت به او را نداریم. احساسات یک پاره آجر برای ما هیچ است، هرگز بخاطر ما نمی‌گذرد که پاره آجر هم احساس دارد یا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار هنگامی که شیطان داشت پرشکوه و جلال ترین سطلاطین و فاتحین و شاعران و پیامبران و دزدان دریایی و گدایان را باهم در یک ترازو می‌گذشت – درست مانند یک توده پاره آجر،- من به رگ غیرتم برخورد و خواستم کلمه‌ای در دفاع از انسان گفته باشم؛ از اینرو ازو پرسیدم که چرا میان خودش و انسان اینقدر تفاوت قایل می‌شود. شیطان ناچار شد مدتی سوآل مرا زیرو رو کند، نمی‌فهمید چگونه ممکن است من چنین سوآل عجیبی را طرح کرده باشم. بعد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تفاوت بین من و انسان؟ تفاوت بین باقی و نافی؟ بین جسم و روح؟» یک دانه ساس را که داشت روی یک قطعه چوب راه می‌رفت برداشت و گفت:«فرق بین ژول‌سزار و این جانور چیست؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:«انسان نمی‌تواند چیزهایی را که از لحاظ ماهیت و فاصلهٔ زمانی قابل قیاس نیستند باهم مقایسه کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«جواب سؤال خودت را دادی. من همین جواب ترا تشریح می‌کنم. انسان از خاک ساخته شده است. من ساخته شدن او را بچشم دیده‌ام. من از خاک ساخته نشده‌ام. انسان مجموعهٔ بیماریها و ناپاکیهاست. امروز می‌آید، فردا می‌رود. از خاک شروع و به گند ختم می‌شود. من به عالم باقی تعلق دارم و بر انسان فانی اشرفم. بعلاوه انسان «قوهٔ تمیز اخلاقی» دارد. می‌فهمی چه می‌گویم؟ «قوهٔ تمیز اخلاقی» - مثل اینکه بهمین اندازه تفاوت بین ما نفی‌نفسه کفایت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن خود را بهمین جا ختم کرد. گویی همین اندازه برای حل مسأله کافی بود من متأسف شدم؛ زیرا در آن هنگام من از معنای «قوهٔ تمیز اخلاقی» درست سر در نمی‌آوردم. همینقدر می‌دانستم که ما آدمها از داشتن آن بخود می‌بالیم؛ و وقتی که شیطان اینطور از قوهٔ تمیز اخلاقی سخن گفت، کلام او احساسات مرا جریحه‌دار کرد، مانند دختری که تعریف و تمجید گرامی ترین لباسها و زر و زیروهایش را از مردم شنیده باشد و آنوقت ببیند که چند نفر ناشناس آنها را به مسخره گرفته‌اند. مدتی همه ساکت بودیم و من شخصاً افسرده و دلتنگ بودم. بعد شیطان دوباره شروع به صحبت کرد و بزودی چنان از شادی و خوشی درخشیدن گرفت که بار دیگر من هم سر دماغ آمدم. شیطان مقداری چیزهای شیرین و خوشمزه برایمان نقل کرد. بطوری که از خنده روده بر شدیم. راجع به هنگامی که شمشون مشعل به‌دم روباهان بست و آنها را در مزارع فلسطین رها ساخت و وقتی که شمشون روی دیوار نشسته بود و با دست به‌رانهای خود می‌زد و می‌خندید و اشک روی گونه‌هایش جاری می‌شد، و زمانی که تعادل خود را از دست داد – برایمان نقل کرد، و خاطره‌ای که از آن منظره داشت او را به خنده انداخت. خلاصه خیلی خوش گذشت. سرانجام شیطان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اکنون دیگر بدنبال کارم می‌روم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما گفتیم:«نه! نرو. پهلوی ما بمان. اگر بروی دیگر برنمی‌گردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا بر می‌گردم. قول می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه وقت؟ امشب؟ پس بگو که چه وقت برمی‌گردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زیاد طولش نمی‌دهم. خواهید دید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما ترا دوست می‌داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم از شما خوشم می‌آید. بعنوان دلیل علاقهٔ خودم یک چیز خوبی بشما می‌دهم. معمولا من وقتی که می‌روم، ناگهان ناپدید می‌شوم؛ اما حالا بتدریح محو خواهم شد، و می‌گذارم شما ببینید که چگونه محو می‌شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخاست و ایستاد و چیزی نگذشت که قضیه ختم شد. یعنی رقیق شد و رقیق شد، تا اینکه بصورت حباب صابون درآمد؛ منتهی شکل خود را حفظ کرد. بوته‌های جنگل، بهمان وضوحی که از ورای حباب صابون دیده می‌شود، از آن سوی او پیدا بود. همهٔ رنگهای لطیف قوس قزحی حباب صابون روی سطح او می‌درخشید و بازی می‌کرد و آن شکل پنجره مانند نیز که همیشه روی حباب صابون دیده می‌شود، روی او بچشم می‌خورد. لابد دیده‌اید که حباب روی قالی فرود می‌آید و قبل از ترکیدن چندبار ورجه ورجه می‌کند. شیطان نیز همین کار را کرد. از جا پرید، روی علفهت فرود آمد، باز پرید و در هوا پرواز کرد و بار دیگر فرود آمد و این حرکت چندین بار تکرار شد و پوفی ترکید! و جای او هیچ نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظرهٔ تماشایی عالی و عجیبی بود. ما حرفی نزدیم، بلکه فقط نشستیم و در شگفتی و رؤیا فرو رفتیم و چشمان خود را بهم زدیم و بالاخره زپی ا جا برخاست و با حالی افسرده گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من گمان نمی‌کنم هیچکدام از اینها اتفاق افتاده باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس آهی کشید و او هم کما بیش همین را گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شنیدن حرف آنها خیلی ناراحت شدم؛ زیرا مضمون و مفاد حرف آنها درست همان ترس ناراحت کننده‌ای بود که در دل خود احساس می‌کردم. بعد از آن پیرمرد بیچاره کشیش پطر را دیدیم که دارد باز می‌گردد و سرش را پائین انداخته درپی چیزی می‌گردد. وقتی که کاملا به ما نزدیک شد سرش را بلند کرد و ما را دید گفت:«بچه‌ها، چقدر وقت است شما اینجا هستید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مدت کوتاهی است، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس بعد از آنکه من از اینجا گذشتم شما آمده‌اید، و بنابراین شاید بتوانید به من کمک کنید. شما از همین جاده آمده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، پدر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسیار خوب. منهم از همین راه آمدم. کیفم را گم کرده‌ام. چندان وجهی توی آن نبود: اما همان مقدار جزیی هم برای من خیلی است. زیرا همهٔ دارایی من همان بود. شما که چیزی پیدا نکرده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخیر، پدر. ولی بشما کمک خواهیم کرد که آنرا پیدا کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«منهم می‌خواستم همین را از شما خواهش کنم. آهان، آنجاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما متوجه کیف نشده بودیم؛ معهذا درست در همان نقطه‌ای که شیطان هنگام محو شدن ایستاده بود، قرار داشت البته اگر حقیقت داشت که شیطانی محو شده بود و ما در خواب و خیال ندیده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش کیف را برداشت و قیافه‌اش خیلی متعجب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«کیف مال من است، اما محتویاتش مال من نیست. این کیف باد کرده است و حال آنکه کیف من صاف بود. مال من سبک بود، این سنگین است.» کیف را باز کرد: تا آنجا که می‌گرفت انباشته از سکه طلا بود. کیف را به ما نشان داد که تماشا کنیم و البته ما هم تماشا کردیم، زیرا قبل از آن هرگز آن مقدار پول در آن واحد ندیده بودیم. دهان همه‌مان باز شد که بگوییم:«کار شیطان است!» اما کلمه‌ای از دهانمان خارج نشد. آخر ما نمی‌توانستیم آنچه شیطان میل نداشت گفته شود بگوییم – خودش اینرا به‌ما گفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بچه‌ها، این کار شما است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف ما را به خنده انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود او هم بمحض اینکه به احمقانه بودن سؤال خودش پی برد، خنده‌اش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه کسی اینجا بوده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهان ما باز شد که جواب بدهیم، اما لحظه‌ای همچنان باز ماند؛ نمی‌توانستیم بگوییم هیچکس، چون دروغ بود، و کلمهٔ مناسبی هم بخاطرمان نمی‌آمد. بعد جواب صحیح بفکر من رسید و گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی‌آدمی اینجا نبوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«همین طور است،» و دهان خود را بستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش پطر گفت:«اینطور نیست»؛ و با قیافهٔ جدی به ما نگریست. منهم لحظه‌ای پیش از اینجا گذشتم و کسی اینجا نبود. اما این اهمیتی ندارد. بعد از آن باید کسی اینجا آمده باشد. منظورم این نیست که آن شخص قبل از شما از اینجا نگذشته یا شما او را دیده‌اید؛ ولی مسلم می‌دانم که یکنفر از اینجا گذشته است. شما را به شرافتتان قسم کسی را ندیده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ بنی آدمی را ندیده‌ایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کافی است. می‌دانم که حقیقت را به من می‌گویید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش روی جاده نشست و شروع کرد به شمردن پولها و ما هم با اشتیاق زانو زدیم و برای کمک کردن به‌او پولها را بصورت ستونهای کوچک روی هم چیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش گفت:« هزاروصد دوکات{{نشان|۸}} تمام است! خدایا گاش این پول مال من بود. چقدر به آن احتیج دارم!» صدایش شکسته و لبهایش مرتعش شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ ما فریاد زدیم:«مال خودتان است، پدر، تا شاهی آخرش مال خودتان است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه مال من نیست. وا‌لله من سر درنمی‌آورم.گمان می‌کنم یکی از دشمنان... باید دامی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«غیر از آن ستاره شناس شما هیچ دشمن واقعی در این دهکده ندارید. مارگت هم هیچ دشمنی ندارد. حتی هیچ نیم دشمنی هم که آنقدر پول در بساط داشته باشد که هزار و صد دوکاتش را برای صدمه‌زدن به شما حرام کند، ندارید. از شما می‌پرسم همینطور است یا نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش نتوانست جواب این برهان را بدهد، و این امر او را خوشحال کرد:«.لی آخر این پول مال من که نیست. در هر صورت مال من نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن را با لحن مرددی ادا کرد: مانند کسی که از شنیدن مخالفت دیگران نه تنها ناراحت نگردد، بلکه خوشحال نیز بشود. &lt;br /&gt;
«پدر روحانی، این پول مال شمااست و ما همه شاهد هستیم. بچه‌ها، اینطور نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، ما شاهدیم، پای حرفمان هم می‌ایستیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدا پیرتان کند، شما دارید کم‌کم مرا قانع می‌کنید. واقعاً دارید مرا قانع می‌کنید. کاش من فقط صد دوکات ازین پول را می‌داشتم. خانه‌مان گرو صددوکات است و اگر ما فردا پول را ندهیم دیگر مسکن و مأوایی نخواهیم داشت. و این چهار دوکات تنها مبلغی است که ما داریم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این پول شمااست، تا شاهی آخرش مال شمااست، و شما باید آنرا بردارید. ما همه شاهدیم که این عمل درست است اینطور نیست تئودور؟ اینطور نیست زپی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو نفر گفتیم چرا، نیکلاوس پول را دوباره توی آن کیف کهنه و فرسوده ریخت و صاحبش را وادار به قبول آن ساخت. بنابراین کشیش گفت که دویست دوکات از آن را خرج خواهد کرد، زیرا خانه‌شان به‌این مبلغ می‌ارزد و در صورت لزوم خواهد توانست با فروش خانه آنرا بپردازد؛ مابقی را به نزول خواهد گذاشت تا اینکه صاحب حقیقی‌اش پیدا شود. قرار شد ما هم ورقه‌ای امضاء کنیم و شهادت بدهیم که کشیش چگونه پوا را پیدا کرده است؛ برای اینکه به مردم دهکده ثابت کند که قروض خود را از طریق نامشرع ادا نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱}}Eseldorf&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۲}}Marget&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۳}}Wilhelm Meidling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}Nikolaus bauman&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۵}}Seppi wohlmeyer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۶}}Theodor fischer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۷}}Philip traum&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۸}}دوکات واحد پول&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=31993</id>
		<title>بیگانه‌ئی در دهکده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=31993"/>
		<updated>2012-06-29T20:19:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تا ابتدای بخش۳&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P064.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P065.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P066.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P067.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P068.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مارک تواین]]&lt;br /&gt;
[[رده:نجف دریابندری]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک تواین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; نویسندهٔ امریکائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نجف دریابندری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرها از: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضا ممیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال ۱۵۹۰ بود. جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطی هنوز در آن سرزمین ادامه داشت و آنطور که معلوم می‌شد خیال داشت تا ابدالدهر نیز ادامه یابد. بعضی حتی عقربهٔ زمان را قرنها به عقب برمی‌گرداندند؛ می‌گفتند که اگر وضع فکری و روحی مردم را ملاک قضاوت قرار دهیم اطریش هنوز در «عصر اعتقاد» زیست می‌کند. البته غرض از این سخن تعریف بود نه بدگویی، و مردم نیز این گفته را همانطور که منظور آنها بود تلقی می‌کردند و همهٔ ما از این تعریف به خود می‌بالیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، هرچند پسربچه‌ای بیش نبودم، این موضوع و همچنین لذتی را که از آن می‌بردم خوب به یاد می‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، اطریش فرسنگها دور از جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکدهٔ ما نیز چون در قلب اطریش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر می‌برد. این دهکده در جای پرت و خلوتی که هیچ خبری از دنیا و مافیها سکوت تپه‌ها و جنگلهای اطراف آن را به هم نمی‌زد، با رضایت خاطر و خرسندی تمام و در صلح و صفای محض مشغول چرت زدن بود. رودخانهٔ آرامی از جلو آن می‌گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتیها و قایقها مزین بود. پشت آن سربالایی پردرختی بود که تا پای پرتگاه بلندی ادامه می‌یافت. بر فراز آن پرتگاه قلعهٔ بزرگی چهره درهم کشیده بود که برج و باروهای طویل آن گویی زرهی از شاخ و برگ مو، به تن داشتند. آن سوی رودخانه، یک فرسنگ به طرف چپ، تپه‌های پرفراز و نشیب پوشیده از جنگل قرار داشت. تنگه‌های پرپیچ و خمی که هرگز نور آفتاب بدانجا نفوذ نمی‌کرد، این تپه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد. در طرف راست پرتگاهی بود مشرف بر رودخانه و بین این پرتگاه و تپه‌ساری که هم اکنون گفتیم، جلگهٔ وسیعی واقع بود که در آن، جابه‌جا، خانه‌های محقری لابلای باغهای میوه و درختهای سایه‌دار خود را جا کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این ناحیه و تا فرسنگها اطراف آن ملک آباء و اجدادی شاهزاده‌ای بود که نوکرانش همیشه قلعهٔ او را به بهترین وجهی مهیای اقامت نگهداری می‌کردند؛ اما نه خود شاهزاده و نه خانواده‌اش بیش از پنج سال یک بار سری به آن قلعه نمی‌زدند. لیکن هرگاه پیدایشان می‌شد مثل این بود که مالک‌الرقاب سراسر ملک جهان نزول اجلال فرموده و همهٔ شکوه و جلال ممالک تحت فرمانش را با خود آورده است. و هنگامی که شاهزاده و کسانش آنجا را ترک می‌گفتند، پشت سرشان چنان سکوت و آرامشی برقرار می‌شد که گویی پس از یک شب عیش و نوش خواب عمیقی به آن سرزمین دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهکدهٔ ازل‌دورف{{نشان|۱}} برای بچه‌ها بهشت بود. درس و مکتب زیاد مزاحم اوقات ما نمی‌شد. هدف عمده از تربیت ما این بود که مسیحیان خوبی بار بیاییم و بیش از هر چیز به حضرت مریم و کلیسا و قدیسین حرمت بگذاریم. از اینها که بگذریم دیگر کسی از ما نمی‌خواست که چندان چیزی بدانیم. و حقیقت اینکه اجازه‌اش را هم نداشتیم. علم و دانش به مزاج مردم عوام سازگار نبود و ممکن بود آنها را از نصیب و قسمت خداوندی ناراضی سازد، و خداوند هم کسی نبود که نارضائی از مشیت خود را تحمل کند. ما دو کشیش داشتیم یکی از این دو، یعنی پدر روحانی آدولف، کشیش بسیار مؤمن و مقدس و زحمت‌کشی بود که مردم خیلی ملاحظه‌اش را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در گذشته کشیش‌هایی هم وجود داشته‌اند که از پاره‌ای جهات از کشیش آدولف بهتر بوده‌اند، اما در جامعهٔ ما هرگز کشیشی وجود نداشته که عزت و احترامش بیش از او بوده باشد. علت این بود که این کشیش مطلقاً ترس و باکی از شیطان نداشت. در میان مسیحیانی که من تا کنون دیده‌ام، او تنها فردی بود که آنچه گفتم در حقش صدق می‌کرد. به همین جهت مردم ازو وحشت داشتند؛ زیرا می‌پنداشتند که این آدم باید یک چیز خارق‌العاده داشته باشد، وگرنه نمی‌توانست این‌قدر جسور و به اعمال خود مطمئن باشد. مردم همه با شیطان سخت مخالف بودند، اما نام او را به‌احترام می‌بردند، و با سبکی و جسارت ازو یاد نمی‌کردند؛ حال آنکه کشیش آدولف شیوه‌اش بکلی با دیگران متفاوت بود. او هر دشنام و ناسزایی که بر زبانش جاری می‌شد به شیطان نثار می‌کرد و از شنیدن آن لرزه بر اندام مردم می‌افتاد. حتی غالباً اتفاق می‌افتاد که او با خشم و ریشخند از شیطان اسم می‌برد. در این طور مواقع، مردم بر سینهٔ خود صلیب می‌کشیدند و به سرعت ازو دور می‌شدند، مبادا واقعهٔ ترسناکی رخ نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف بارها واقعاً با خود شیطان روبرو شده و با او دست و پنجه نرم کرده بود. یعنی اینطور شایع بود. خود پدر روحانی چنین می‌گفت. او هرگز این قبیل اتفاقات را که برایش پیش می‌آمد پنهان نمی‌داشت، بلکه فوراً برای مردم نقل می‌کرد. برای صحت قول او هم لااقل در یک مورد دلیل وجود داشت؛ زیرا در آن مورد وی با دشمن حرفش شده و بطریش را به سوی او پرتاب کرده بود؛ و روی دیوار اطاق کارش لکهٔ سرخ‌رنگی وجود داشت که در آنجا بطری به دیوار اصابت کرده و شکسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن کسی که بیشتر دوستش می‌داشتیم و دلمان برایش می‌سوخت پدر روحانی پطر بود. بعضی او را متهم می‌کردند که ضمن صحبت با این و آن گفته است که خدا خیر محض است و سرانجام راهی برای نجات فرزندان مستمندش که همان ابناء بشر باشند، پیدا خواهد کرد. البته این حرف، حرف بسیار وحشتناکی بود، اما هیچ دلیل قاطعی وجود نداشت که کشیش پطر چنین حرفی زده باشد؛ چنین سخنی ازو انتظار هم نمی‌رفت، چون او همیشه آدم خوب و مهربان و راستگویی بود. اتهامش این نبود که این حرف را پشت میز خطابه، جایی که همه می‌توانستند بشنوند، زده است؛ بلکه می‌گفتند بیرون از محیط کلیسا ضمن صحبت از دهانش پریده است، و البته جعل این موضوع از ناحیهٔ دشمنان کار سهل و ساده‌ای بود. کشیش پطر یک دشمن داشت که خیلی نیرومند بود. این دشمن همان ستاره‌شناسی بود که در برج ویرانهٔ قدیمی بالای دره زندگی می‌کرد و شب‌ها به مطالعهٔ و رصد ستارگان می‌پرداخت. همه می‌دانستند که او می‌تواند جنگ و قحطی را پیشگویی کند. هرچند این کار چندان دشوار هم نبود، چون همیشه در یک گوشهٔ دنیا جنگ و قحطی وجود داشت. اما این ستاره‌شناس در عین حال می‌توانست از روی حرکات کواکب زندگانی اشخاص را در کتاب بزرگی که داشت بخواند و اموال گمشده را پیدا کند و غیر از کشیش پطر همهٔ مردم دهکده ازو حساب می‌بردند. هنگامی که ستاره‌شناس با کلاه بوقی دراز و جبهٔ گشادی که به نقش ستارگان مزین بود، کتاب بزرگش را زیر بغل و عصایی را که می‌گفتند قدرت جادویی دارد در دست گرفته در کوچه‌های دهکده ظاهر می‌شد، حتی کشیش آدولف نیز درست و حسابی به او احترام می‌گذاشت. می‌گفتند که خود اسقف هم گاهی به حرفهای ستاره‌شناس گوش می‌دهد، زیرا این آدم علاوه بر مطالعهٔ کواکب و پیشگویی به تدین و تقدس هم تظاهر بسیار می‌کرد و البته این امر در اسقف خیلی مؤثر می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش پطر برای ستاره‌شناس تره هم خرد نمی‌کرد، بلکه او را علناً به عنوان یک نفر کلاش کلاهبردار محکوم می‌ساخت. می‌گفت که این آدم حقه‌بازی است که هیچ نوع علم و دانشی که به پشیزی بیرزد در چنته ندارد و جز قوای یک انسان عادی - و حتی پست - هیچ قوه‌ای در ید اختیارش نیست. این امر طبعاً باعث می‌شد که ستاره‌شناس از پدر روحانی پطر متنفر و خواهان خانه خرابی او باشد. و ما همه بر این عقیده بودیم که جاعل آن حرف کذایی از قول کشیش پطر همین ستاره‌شناس بوده و نیز همو آنرا به گوش اسقف رسانده است. گفته بودند که کشیش پطر این حرف را به برادرزاده‌اش مارگت{{نشان|۲}} زده است؛ و هرچند مارگت منکر شد و از پیشگاه اسقف استدعا کرد که گفته ستاره‌شناس را باور نکند و عمویش را از ورطهٔ فقر و رسوایی نجات دهد، معهذا اسقف حاضر به قبول او نشد، و کشیش پطر را مدت نامحدودی از منصبش معلق ساخت. چیزی که بود، دیگر به صرف شهادت یک نفر تک و تنها او را تکفیر نکرد. اکنون دو سال بود که پدر روحانی پطر از منصب خود منفصل شده و کشیش آدولف جای او را گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سالها بر آن کشیش پیر و مارگت سخت گذشته بود. آنها سابقاً مورد علاقهٔ خاص مردم بودند، ولی البته از وقتی که مورد غضب اسقف واقع شدند، وضع جور دیگر شد. بسیاری از دوستان بکلی از آنها بریدند و مابقی به سردی و دوری گراییدند. وقتی گرفتاری پیش آمد مارگت دختر هیجده سالهٔ زیبایی بود و زیباترین صورت را در دهکده داشت و از همه عاقلتر و فهمیده‌تر بود. مارگت نواختن چنگ را تعلیم می‌داد و خرج لباس و پول توی جیبش را به کوشش خودش درمی‌آورد. اما پس از تغییر وضع شاگردانش یکایک پراکنده شدند؛ وقتی که مجالس رقص و مهمانی در میان جوانان دهکده بر پا می‌گردید مارگت فراموش می‌شد. جوانان دیگر از رفتن به خانهٔ او خودداری کردند. جز ویلهلم مایدلینگ{{نشان|۳}} کسی به دیدن او نمی‌رفت، که او را هم می‌شد نادیده گرفت. مارگت و عمویش در فراموشی و بدنامی غمزده و تنها و بیکس شده بودند و نور خورشید از زندگانی آنان رخت بربسته بود. در تمام مدت این دو سال وضع روز به روز بدتر شد. لباسشان کهنه و دستشان خالی و تهیهٔ یک لقمه نان برایشان هرچه دشوارتر شد. اکنون دیگر کارد به استخوان رسیده بود. سلیمان اسحق تمام مبلغی را که حاضر بود روی خانهٔ کشیش پطر بگذارد به آنها قرض داده و اعلام کرده بود که فردا خانه را از آنها خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌تا از ما بچه‌ها همیشه باهم بودیم و چون از همان ابتدا همدیگر را دوست می‌داشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاوس بامن{{نشان|۴}} بود، پسر رئیس محکمهٔ محلی؛ دیگری زپی ولمه‌یر{{نشان|۵}} پسر صاحب مسافرخانهٔ بزرگ ده بنام «گوزن طلایی» که درختهای باغ زیبای آن تالب رودخانه دامن می‌گستردند و قایق تفریحی کرایه‌ای داشت؛ و نفر سوم هم‌من بودم که نامم تئودورفیشر{{نشان|۶}} است و پسر ارگ زن کلیسا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم در عین حال رهبر نوازندگان دهکده، معلوم ویولون، آهنگساز، تحصیلدار مالیات ده، خادم کلیسا و رویهمرفته یکی از افراد مفید دهکده بود که عموم مردم به‌او احترام می‌گذاشتند. ما بچه‌ها تپه‌ها و جنگل‌های اطراف ده را همانطور که پرندگان می‌شناختند بلد بودیم، زیرا اوقات فراغت را به‌گردش در میان تپه‌ساران و جنگل‌ها می‌گذراندیم یالااقل هرگاه مشغول شنا یاقایقرانی یاماهیگیری یاطاس ریختن یاسرسرک بازی در سراشیبی تپه نبودیم به‌اینکار می‌پرداختیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعلاوه مجاز بودیم که در باغ قلعهٔ شاهزاده گردش کنیم، در صورتی که هیچکس دیگر چنین اجازه‌ای نداشت. علت این بود که مستخدم پیر قلعه، یعنی فلیکس برانت(felix brandt) مارا دوست می‌داشت و ما شب‌ها غالباً به‌باغ‌قلعه می‌رفتیم و پای صحبت آن پیرمرد می‌نشستیم. پیرمرد دربارهٔ زمان قدیم و‌ عجایب وغرایب صحبت می‌کرد وما بااو چپق می‌کشیدیم(خود او چپق کشیدن را به‌ما یاد داده بود) و قهوه می‌نوشیدیم؛ چون او به‌جنگ رفته ودر محاصرهٔ شهر وین شرکت کرده بود و همانجا، هنگامی که ترک‌ها شکست خورده بیرون رانده شدند، درمیان غنائمی که بدست آمد چندین گونی قهوه بود و اسرای ترک اسم وخواص آن‌را گفتند و شرح دادند که چگونه می‌توان مشروب مطبوعی ازآن تهیه کرد؛ و اکنون دیگر آن پیرمرد همیشه قهوه داشت؛ هم برای آنکه خودش بنوشد، و هم‌آنکه مردم بی‌اطلاع را متعجب و متحیر سازد. وقتی که هوا طوفانی می‌شد او شب مارا ‌نزد خود نگه می‌داشت و هنگامی که بیرون برق می‌درخشید و رعد می‌غرید او دربارهٔ ارواح واشباح و انواع سرگذشت‌های هراس انگیز وجنگ وجنایت وبریدن دست‌و‌پا و این قبیل چیزها برای ما سخن می‌گفت و محیط درون اطاق‌را جای خوش و مطبوعی می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس برانت‌این سرگذشت‌هارا بیشتر از تجربهٔ‌ شخص خودش برای مانقل می‌کرد. او درعهد خود ارواح واجنه وجادوگران بسیاری دیده بود و یکبار نیمه شب در طوفانی سهمگین در کوهستان‌ها گمشده بود و در روشنایی برق شکارچی وحشی بنظرش آمده بود که‌بااشباح سگان خود اورا تعقیب می‌کند. یکبار نیز بختک را دیده بود و چندین بار باخفاش بزرگی برخورد کرده بود که خون مردم را وقت خواب از رگ گلویشان می‌مکد و بابال‌های خود آن‌ها را باد میزند تا همچنان در خواب بمانند و بالاخره بمیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلیکس به‌ما دل می‌داد که از چیزهای خارق‌العاده از قبیل اشباح و ارواح نترسیم. می‌گفت این‌ها آزارشان به‌کسی نمی‌رسد بلکه فقط برای خودشان گردش می‌کنند، چون تنها و دلتنگ هستند و درپی محبت می‌گردند. ماهم بموقع خود فهمیدیم که نباید بترسیم و حتی شب‌ها با او به یکی از زیر زمین‌های قلعه که‌‌پاتوق ارواح بود می‌رفتیم، اما روح فقط یکبار ظاهر شد، آنهم بطوری کخ بدشواری دیده می‌شد عبور کرد و بیصدا از میان هوا گذشت و ناپدید گردید و مالرزه‌ای براندام خود احساس نکردیم، چون فلیکس خیلی خوب به‌ما درس جرات و جسارت داده بود. او می‌گفت که این روح گاهی بسراغ من می‌آید وب کشیدن دست سرد ومرطوب خود روی‌صورت من از خواب بیدارم می‌کند، اما هیچ صدمه‌ای نمی‌رساند بلکه فقط جویای توجه و همدردی است. اما از همه عجیبتر این بود که او فرشته نیز دیده بود-آنهم فرشتهٔ واقعی- و باآنها حرف هم زده بود. میگفت فرشته‌ها بال ندارند و لباس می‌پوشند و طرز حرف‌زدن و رفتارشان عیناً مانند اشخاص عادی است و اگر کارهای عجیبی که از دست آدمیزاد ساخته نیست نمی‌کردند کسی نمی‌توانستند آنهارا بشناسد. بعلاوه آنها حین صحت کردن ناگهان ناپدید می‌شوند و اینهم کاری است که از هیچ بنی‌آدمی ساخته نیست. پیرمرد می‌گفت که فرشتگاه خوش صحبت و بشاشند و مانند ارواح افسرده و غمگین نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ماه مه، پی از آنکه شب ازاین قبیل حرفها زده بودیم، ازخواب برخاستیم و بافلیکس برانت ناشتایی خوردیم و بعداز قصر سرازیر شدیم و از روی پل گذشتیم و به‌تپه‌ساران طرف چپ رفتیم و به قلهٔ تپه‌ای که یکی از نقاط دلخواه ما بود رسیدیم و در آنجا در سایهٔ درختان روی سبزه‌ها دراز کشیدیم تاخستگی در کنیم و چپق بکشیم و دربارهٔ عجایب و غرایب دنیا صحبت کنیم، زیرا این چیزها هنوز در خاطرمان زنده بودند و ذهن مارا بخود مشغول داشتند. اما نتوانستیم چپقمان را چاق کنیم، چون سنگ چخماق و قطعه فولادمان را جاگذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی نگذشت که پسربچه‌ای آسته بسوی ما آمد و نشست و با لحن دوستانه‌ای شروع به صحبت کرد – گویی با ما آشنایی داشت. ولیکن ما جوابش را ندادیم، چون او آدم غریبه بود وما عادت نداشتیم باغریبه حرف بزنیم وازو خجالت می‌کشیدیم. او لباس نو و خوبی بتن داشت و خوشگل بود و چهرهٔ گیرا و صدای خوشایندی داشت و آرام و فارغ‌البال بنظر می‌رسید و برخلاف بچه‌های دیگر خودش‌را جمع نمی‌کرد و نگران نبود. ماهم می‌خواستیم لااو دوست بشویم. ولی نمی‌دانستیم چگونه شروع کنیم. بعد من به‌فکر چپق افتادم و پیش خودم گفتم که اگر آنرا به او تعارف کنم، آیا نشانی از محبت تلقی خواهد کرد یا نه؟ - ولی بیاد آوردم که آتش نداریم و درنتیجه متأسف وبور شدم. اما او سرش را بلند کرد و بانگاه روشن و خرسندی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آتش می‌خواهید؟ اینکه چیزی نیست. من تهیه می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من طوری یکه خوردم که یارای حرف زدن نداشتم؛ چون حرفی از دهان من برنیامده بود. او چپق را برداشت و به‌آن فوت کرد و توتون چپق گرفت و سرخ شد و حلقه های دود آبی رنگ زآن بهوا برخاست. مااز جا پریدیم و می‌خواستیم پابه‌فرار بگذاریم، اما چون او باالتماس از ما خواهش کرد که نرویم و به‌ما قول داد که صدمه‌ای نخواهد رساند، بلکه فقط می‌خواهد با ما دوست شود و به دنبال همصحبتی می‌گردد، این بود که ما باز ایستادیم و چون حس کنجکاوی و اعجابمان تحریک شده بود می‌خواستیم برگردیم، ولی جرات نمی‌کردیم. ‌او با لحن نرم و گیرای خود به‌دلجویی ادامه داد و ما وقتی که دیدیم چپق منفجر نشد و اتفاقی نیافتاد، رفته رفته اعتمادمان بازگشت و فوراً حس کنجکاوی ما برترسمان فائق آمد و بازگشتیم – اما آهسته و آمادهٔ اینکه بمحض دیدن علامت خطر مجدداً پابه‌فرار بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مصمم بود که خیال مارا راحت کند و راه اینکار را نیز خوب می‌دانست: در برابر شخصی آنقدر جدی و ساده ومهربان، باآن زبان مسحور کننده، انسان نمی‌توانست بدگمان و ترسو باقی‌بماند. آری، اوقلب همهٔ مارت تسخیر کرد و چیزی نگدشت که ماباخیال راحت و آسوده پهلوی او نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، و از یافتن چنین دوستی خوشحال بودیم. وقتی که احساس ناراحتی بکلی برطرف شد ازو پرسیدیم که چگونه چنین کار عجیبی را آموخته است. گفت که چنین کاری را هرگز نیاموخته بلکه مانند سایر امور – امور عجیب و غریب – برایش طبیعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کدام امور؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای، چندتا، نمی‌دانم چندتا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌گذاری ماببینیم چطور اینکارهارا میکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران گفتند:«خواهش می‌کنیم بکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر فرار نمی‌کنید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه. باور کن دیگر فرار نمی‌کنیم. خواهش می‌کنیم، نمیکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا، با کمال میل. اما شما هم نباید قول خودتان را فراموش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که فراموش نمی‌کنیم واو به گودال آبی رفت وبا قدری آب در فنجان که از برگ درخت ساخته بود بازگشت و به‌آن دمید و آنرا به دور انداخت. آب تبدیل بخ یک پاره یخ شده بود که شکل همان فنجان داشت. ما مات‌ومتحیر شدیم، اما اینبار دیگر نترسیدیم، بلکه بالعکس ازاینکه آنجا بودیم خیلی هم خوشحال شدیم وازو خواهش کردیم که ادامه بدهد و کارهای دیگری بکند واوهم کرد. گفت که هرجور میوه میل داشته باشیم می‌توانید برایمان تهیه کند، خواه فصل آن باشد و خواه نباشد. ناگهان همهٔ ما به‌سخن آمدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پرتقال!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سیب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«انگور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوگفت:«توی جیبهایتان است.» و راست می‌گفت. از بهترین انواع میوه هم بود، ما آن میوه‌هارا خوردیم و پیش خودمان گفتیم کاش بازهم بود، اما هیچکدام چیزی برزبان نیاوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت:«همانجایی که میوه‌های قبلی را پیدا کردید بازهم هست. هرقدر دیگری را که می‌خواهید ببرید؛ تاوقتی که من پهلوی شما هستم همینقدر کافی است که آرزویش را بکنید تاپیدایش کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وراست می‌گفت. هرگز چیزی باین خوبی و عجیب ندیده بودیم. نان، کلوچه، شیرینی، آجیل، هرچه آدم میل می‌کرد، حاضر بود. او خودش چیزی نمی‌خورد بلکه فقط نشسته‌بود و حرف می‌زد و برای سرگرم کدن ما پشت سرهم کارهای عجیب وغریب می‌کرد. یک سنجاب کوچولو از گل ساخت و آنرا رها کرد. سنجاب از درخت بالا رفت و بالای سرما روی شاخه‌ای نشست و به‌طرف ما واق واق کرد. بعد سگی ساخت که چندان از موش بزرگتر نبود. آن سگ سنجاب را به‌شاخه های بالای درخت فرار داد و دور وبر درخت جست وخیز کنان بابرآشفتگی به‌او پارس کرد و درست و حسابی مثل سگ واقعی زنده و جاندار بود. این سگ سنجاب را ازین درخت بآن درخت میراند و خودس انرا تعقیب می‌کرد، تااینکه هردودرمیان جنگل ازنظر ناپدید شدند. ناشناس پرندگانی از گل می‌ساخت وآنهارا پرمی‌داد. پرندگان چهچهه زنان پرواز می‌کردند و می‌رفتند. سرانجام من دل به‌دریا زدم وازو پرسیدم که کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسادگی گفت:«فرشته» ویک مرغ دیگر را روی زمین گذاشت و دستهایش را بهم زد و آنرا پرداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که شنیدیم یکنوع رعب ووحشت مارا برداشت و دوباره ترسیدیم. ولی او گفت که ناراحت نشوید، علت ندارد از فرشته بترسید. ودرهرصورت شمارا دوست دارم. – عیناً بهمان سادگی سابق و خالی از تظاهر به‌صحبت خود ادامه داد ودر ضمن صحبت توده‌ای مرد وزن باندازهٔ انگشت دست انسان ساخت. این آدمها چست و چابک بکار پرداختند و میدانچه‌ای باندازهٔ دومتر مربع را درمیان چمن پاک و مسطح ساختند و در وسط آن میدان شروع کردند به‌ساختن یک قلعهٔ کوچک جالب و تماشایی. زنها شفته را قاطی می‌کردند و در ناوه می‌ریختند و روی سر می‌گذاشتند و از چوب بست بالا می‌بردند. یعنی درست بهمان کاری مشغول بودند که زنان کارگر کا همیشه انجام می‌دهند. مردها هم کار بنایی را بعهده داشتند. پانصد تن ازاین آدمکها تند و تند درهم می‌لولیدند و بچابکی کار می‌کردند و عرق پیشانی خودرا می‌ستردند. بطوری که هیچ فرقی با آدم عادی نداشتند. تماشای منظرهٔ جالب آن پانصد آدمک کوچولو که قلعه را می‌ساختند، و دیدن خود آن قلعه که پله به‌پله بالا می‌رفت و دوره‌به‌دوره شکل و تقارن می‌گرفت آن احساس رعب و وحشت را پاک برطرف کرد و بار دیگر بکلی خیالمان فارغ و آسوده شد. ازو پرسیدیم که آیا ماهم می‌توانیم از آن آدمکها بسازیم یانه. گفت بله، و به زپی دستور داد که چند عراده توپ برای قلعه درست کند و به نیکلاوس گفت که چند سرباز تبرزین‌دار بازره و ساق‌بند و کلاهخود بسازد و قرار شد منهم چند سوار بااسب تهیه کنم. هنگام تقسیم این وظایف، ناشناس مارا به‌نامهایمان طرف خطاب قرار داد، اما نگفت که اسم مارا از کجا دانسته است. بعد زپی ازو پرسید که نام خودش چیست، و او به‌آرامی گفت:«شیطان» و با دستش تراشه چوبی را نگهداشت و زندکی را که داشت از چوب بست می‌افتاد روی آنا گرفت و اورا دوباره سرجایش قرار داد و گفت:«عجب احمقی است. اینطور واپس می‌رود و نمی‌داند چکار می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن اسم ناگهان ما را بر جای خشک کرد. کارهایمان که عبارت بود از یک توپ و یک‌سرباز تبرزن‌دار و یک اسب از دستهایمان افتاد و قطعه قطعه شد. شیطان خندید و پرسید که موضوع چیست؟ من گفتم:«چیزی نیست؛ فقط این اسم برای یکنفر فرشته قدری عجیب می‌نماید.» - پرسید:«چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه .. اینکه. خوب دیگر... می‌دانید این اسم اوست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بله، او عموی من است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینرا با خونسردی تمام گفت. از شنیدن این سخن لحظه‌ای نفس ما بند امد و قلبمان شروع به تپیدن کرد. او ظاهرأ متوجه این امر نشد، بلکه تبرزین داران و سایر کارهای مارا اصلاح کرد و تمام و کمال به دست ما داد و گفت:«مگر فراموش کرده‌اید؟ آخر او خودش هم یک وقتی فرشته بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زپی گفت:«بله، درست است. من متوجه نبودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکلاوس گفت:«بله، گناهب مرتکب نشده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«دودمان ما دودمان خوبی است. بهتر از آن پیدا نمی‌شود. او یگانه فرد این دودمان است که مرتکب گناه شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان من از بیان اینکه این قضایا چقدر مهیج و شگفت انگیز بود، قاصر است. گاهی انسان چیزهایی می‌بیند که بقدری عجیب و هالی و مسحور کننده است که صرف بودن . دیدن آنها لذت آمیخته به وحشتی در انسان بر می‌انگیزد. خودتان می‌دانید در این قبیل مواقع انسان چه حالی می‌شود و چگونه سراپا به‌لرزه در می‌آید. می‌دانید که چگونه انسان خرد و خیره می‌شود و لبهایش می‌خشکد و نفسش تنگی می‌کند، و معهذا بهیچ قیمتی حاضر نمی‌شود از آنجایی که هست دور شود. من طاقتم طاق شده بود که یک سوالی ازو بکنم. این سوال نوک زبانم بود و نمی‌توانستم آنرا نگهدارم. خجالت می‌کشیدم بپرسم؛ ممکن بود حمل بر بی‌ادبی بشود. شیطان گاو نری را که ساخته بود به زمین گذاشت و لبخندی زد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بی‌ادبی نیست. اگر هم بود من آنرا می‌بخشیدم. منظورت اینست که من او را دیده‌ام یا نه؟ بله، میلیون‌ها بار دیده‌ام، از همان وقتی که بچه کوچولویی بیش نبودم، یعنی هزارسال ببیشتر از عمرم نمیگذشت، در زمان فرشتگان کوچولوی تخم و ترکهٔ ما(بقول آدمیزادها)، من بچهٔ مورد علاقه او بودم. بله از همان هنگام تا زمان اخراج آدم که به حساب شما هشت هزار سال میشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هشت...هزار!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان گفت:«بله،» بعد رو کرد به زپی و بطرزی که انگار دارد به سوالی که او در مد نظر داشت جواب می‌دهد، گفت:«بله، البته من مثل یک پسر بچه بنظر می‌رسم، چون در واقع هم پسربچه‌ای بیش نیستم. نزد ما، آنچه شما اسمش را زمان می‌گذارید، چیز بسیار دراز و کشداری است. مقدار زیادی از آن باید طی شود تا یک فرشتهٔ کامل بوجود بیاید.» یک سوال هم من در نظر داشتم، و او رو کرد به من و گفت:«من به حساب شما شانزده هزار سال دارم.» بعد بطرف نیکلاوس برگشت و گفت:«نخیر، اخراج آدم تاثیری در وضع من و هیچیک از خویشانم نداشت. فقط خود او، که اسمش را روی من گذاشته‌اند از شجرهٔ ممنوعه خورد و آدم و حوا را بوسیلهٔ آن فریب داد. ما هنوز از گناه بری هستیم. ما قادر به ارتکاب گناه نیستیم. ما بری از عیب و نقص هستیم و همیشه درین حال باقی خواهیم ماند. ما...» در این موقع دو نفر از کارگران دعواشان شده بود و با صدای نازک مانند وزوز زنبور، داشتند بیکدیگر دشنام و ناسزا می‌گفتند. لحظه‌ای به سر و کلهٔ یکدیگر می‌کوبیدند و لحظه‌ای بهم می‌پیچیدند و بقصد جان باهم می‌کوشیدند. شیطان دست برد و با انگشتان خود آنها را له کرد و بیجان ساخت و بدور انداخت و با دستمال خود سرخی انگشتانش را پاک کرد و دنبالهٔ سخنش را از همانجا که قطع شده بود گرفت:«ما نمی‌توانیم مرتکب خطا بشویم. استعداد ارتکاب آنرا نداریم. چون نمی‌دانیم خطا و گناه چیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند در آن حال این سخن عجیب می‌نمود، ولکن ماچندان توجهی به آن نکردیم؛ چون جنایت بی‌سبب او – آری جنایت نام حقیقی عمل او بود و آنهم جنایتی که هیچ عذر و بهانه‌ای آنرا توجیه نمی‌کرد – جنایت او بقدری ما را متعجب و متاسف ساخته بود که بهیچ چیز دیگری توجه نداشتیم. این عمل مارا خیلی ناراحت کرد، چون او را دوست می‌داشتیم. او را فوق‌العاده شریف و زیبا و رئوف پنداشته بودیم و حقیقتا معتقد شده بودیم فرشته است، و آنوقت چنین عملی از ناحیهٔ او، آه، او را در نظر ما خیلی پائین می‌آورد حال آنکه ماچقدر برای او ارزش قایل بودیم! و لیکن او به‌صحبت خود ادامه داد: انگار نه‌انگار که اتفاقی افتاده؛ دربارهٔ مسافرتها و چیزهای جالبی که در دنیاهای بزرگ منظومهٔ شمسی ما و سایر منظومه های شمسی در نقاط دور دست فضا دیده بود، سخن می‌گفت و دربارهٔ آداب و سوم موجودات جاویدانی که ساکنین آن دنیاها را تشکیل می‌دهند داستانها نقل می‌کرد و علی‌رغم صحنهٔ رقت‌انگیزی که هم‌اکنون جلو چشم ما قرار داشت، ما را مسحور و مفتون سخنان خود ساخته بود. گفتم صحنهٔ رقت‌انگیز، بجهت آنکه زنان آن دو مردک مقتول اجساد له شدهٔ آنها را پیدا کرده بودند و داشتند روی نعش آنها شیون و زاری می‌کردند و یک کشیش هم آنجا ایستاده بود و دستها را بعلامت صلیب روی سینه گذاشته مشغول خواندن دعا بود و تودهٔ انبوهی از دوستان آنها برای اظهار دلسوزی و همدردی دور انها جمع شده بودند و اشک از چشمان بسیاری از آنها جاری بود. اما شیطان توجهی به این صحنه نداشت، تا اینکه صدای شعیف گریه و دعا او را آزرده خاطر ساخت. دست برد و تختهٔ سنگ نشیمن گاه تاب ما را برداشت و آنرا فرود آورد و همهٔ ان مردمان را با خاک یکسان کرد؛ گوئی مگسهایی چند بیش نبودند، و بعد دنبالهٔ حرف خود را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشته و ریختن خون کشیش! فرشته‌ای که روحش از ارتکاب گناه بیخبر است، اینطور با قساوت قلب صدها تن مرد و زن بیچاره را، که کوچکترین آزارشان به او نرسیده بود، می‌کشد و از میان می‌برد! تماشای آن عمل وحشتناک ما را مشمئز ساخت؛ بخصوص که می‌دانستیم هیچیک از آن آدمکان بیچاره، جز کشیش، برای مرگ آماده نبودند، زیرا هرگز در عمر خود نه دعایی خوانده و نه کلیسایی دیده بودند، و بنابراین یکراست روانهٔ جهنم می‌شدند. و آنوقت ما شاهد این مناظر بودیم، ما وقوع این جنایات را بچشم دیده بودیم و وظیفه داشتیم که آنرا بزبان بیاوریم و قانون را در مورد آن به جریان بیندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شیطان شیطان به صحبت خود ادامه داد و سحر بیان شگرف خود را در ما بکار انداخت. همه چیز را از یاد ما برد. فقط می‌توانستیم به‌سخنان او گوش فرا دهیم و اورا دوست بداریم و برده و مولای او باشیم، تا هرچه خاطر خواه اوست باما بکند. او ما را از لذت درک محضر خویش و نگریستن در آسمان چشمانش و احساس خلسه‌ای که از لمس کردن دستش در تمام رگ و پی‌های ما می‌دوید، سرمست ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱}}Eseldorf&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۲}}Marget&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۳}}  Wilhelm Meidling&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۴}}  Nikolaus bauman&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۵}}  Seppi wohlmeyer&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۶}}  Theodor fischer&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=31984</id>
		<title>بیگانه‌ئی در دهکده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87&amp;diff=31984"/>
		<updated>2012-06-27T14:45:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P037.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P038.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P039.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P040.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P041.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P042.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P043.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P044.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P045.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P046.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P047.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P048.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P057.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P058.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P059.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P060.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P061.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P062.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P063.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P064.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P065.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P066.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P067.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P068.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P109.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P110.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P111.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P112.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P113.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P114.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P115.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P116.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P117.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P118.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مارک تواین]]&lt;br /&gt;
[[رده:نجف دریابندری]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک تواین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; نویسندهٔ امریکائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نجف دریابندری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرها از: &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضا ممیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۱ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال ۱۵۹۰ بود. جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود، قرون وسطی هنوز در آن سرزمین ادامه داشت و آنطور که معلوم می‌شد خیال داشت تا ابدالدهر نیز ادامه یابد. بعضی حتی عقربهٔ زمان را قرنها به عقب برمی‌گرداندند؛ می‌گفتند که اگر وضع فکری و روحی مردم را ملاک قضاوت قرار دهیم اطریش هنوز در «عصر اعتقاد» زیست می‌کند. البته غرض از این سخن تعریف بود نه بدگویی، و مردم نیز این گفته را همانطور که منظور آنها بود تلقی می‌کردند و همهٔ ما از این تعریف به خود می‌بالیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، هرچند پسربچه‌ای بیش نبودم، این موضوع و همچنین لذتی را که از آن می‌بردم خوب به یاد می‌آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، اطریش فرسنگها دور از جهان و جهانیان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکدهٔ ما نیز چون در قلب اطریش قرار داشت، درست در قلب آن خواب به سر می‌برد. این دهکده در جای پرت و خلوتی که هیچ خبری از دنیا و مافیها سکوت تپه‌ها و جنگلهای اطراف آن را به هم نمی‌زد، با رضایت خاطر و خرسندی تمام و در صلح و صفای محض مشغول چرت زدن بود. رودخانهٔ آرامی از جلو آن می‌گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتیها و قایقها مزین بود. پشت آن سربالایی پردرختی بود که تا پای پرتگاه بلندی ادامه می‌یافت. بر فراز آن پرتگاه قلعهٔ بزرگی چهره درهم کشیده بود که برج و باروهای طویل آن گویی زرهی از شاخ و برگ مو، به تن داشتند. آن سوی رودخانه، یک فرسنگ به طرف چپ، تپه‌های پرفراز و نشیب پوشیده از جنگل قرار داشت. تنگه‌های پرپیچ و خمی که هرگز نور آفتاب بدانجا نفوذ نمی‌کرد، این تپه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد. در طرف راست پرتگاهی بود مشرف بر رودخانه و بین این پرتگاه و تپه‌ساری که هم اکنون گفتیم، جلگهٔ وسیعی واقع بود که در آن، جابه‌جا، خانه‌های محقری لابلای باغهای میوه و درختهای سایه‌دار خود را جا کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام این ناحیه و تا فرسنگها اطراف آن ملک آباء و اجدادی شاهزاده‌ای بود که نوکرانش همیشه قلعهٔ او را به بهترین وجهی مهیای اقامت نگهداری می‌کردند؛ اما نه خود شاهزاده و نه خانواده‌اش بیش از پنج سال یک بار سری به آن قلعه نمی‌زدند. لیکن هرگاه پیدایشان می‌شد مثل این بود که مالک‌الرقاب سراسر ملک جهان نزول اجلال فرموده و همهٔ شکوه و جلال ممالک تحت فرمانش را با خود آورده است. و هنگامی که شاهزاده و کسانش آنجا را ترک می‌گفتند، پشت سرشان چنان سکوت و آرامشی برقرار می‌شد که گویی پس از یک شب عیش و نوش خواب عمیقی به آن سرزمین دست داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهکدهٔ ازل‌دورف{{نشان|۱}} برای بچه‌ها بهشت بود. درس و مکتب زیاد مزاحم اوقات ما نمی‌شد. هدف عمده از تربیت ما این بود که مسیحیان خوبی بار بیاییم و بیش از هر چیز به حضرت مریم و کلیسا و قدیسین حرمت بگذاریم. از اینها که بگذریم دیگر کسی از ما نمی‌خواست که چندان چیزی بدانیم. و حقیقت اینکه اجازه‌اش را هم نداشتیم. علم و دانش به مزاج مردم عوام سازگار نبود و ممکن بود آنها را از نصیب و قسمت خداوندی ناراضی سازد، و خداوند هم کسی نبود که نارضائی از مشیت خود را تحمل کند. ما دو کشیش داشتیم یکی از این دو، یعنی پدر روحانی آدولف، کشیش بسیار مؤمن و مقدس و زحمت‌کشی بود که مردم خیلی ملاحظه‌اش را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در گذشته کشیش‌هایی هم وجود داشته‌اند که از پاره‌ای جهات از کشیش آدولف بهتر بوده‌اند، اما در جامعهٔ ما هرگز کشیشی وجود نداشته که عزت و احترامش بیش از او بوده باشد. علت این بود که این کشیش مطلقاً ترس و باکی از شیطان نداشت. در میان مسیحیانی که من تا کنون دیده‌ام، او تنها فردی بود که آنچه گفتم در حقش صدق می‌کرد. به همین جهت مردم ازو وحشت داشتند؛ زیرا می‌پنداشتند که این آدم باید یک چیز خارق‌العاده داشته باشد، وگرنه نمی‌توانست این‌قدر جسور و به اعمال خود مطمئن باشد. مردم همه با شیطان سخت مخالف بودند، اما نام او را به‌احترام می‌بردند، و با سبکی و جسارت ازو یاد نمی‌کردند؛ حال آنکه کشیش آدولف شیوه‌اش بکلی با دیگران متفاوت بود. او هر دشنام و ناسزایی که بر زبانش جاری می‌شد به شیطان نثار می‌کرد و از شنیدن آن لرزه بر اندام مردم می‌افتاد. حتی غالباً اتفاق می‌افتاد که او با خشم و ریشخند از شیطان اسم می‌برد. در این طور مواقع، مردم بر سینهٔ خود صلیب می‌کشیدند و به سرعت ازو دور می‌شدند، مبادا واقعهٔ ترسناکی رخ نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشیش آدولف بارها واقعاً با خود شیطان روبرو شده و با او دست و پنجه نرم کرده بود. یعنی اینطور شایع بود. خود پدر روحانی چنین می‌گفت. او هرگز این قبیل اتفاقات را که برایش پیش می‌آمد پنهان نمی‌داشت، بلکه فوراً برای مردم نقل می‌کرد. برای صحت قول او هم لااقل در یک مورد دلیل وجود داشت؛ زیرا در آن مورد وی با دشمن حرفش شده و بطریش را به سوی او پرتاب کرده بود؛ و روی دیوار اطاق کارش لکهٔ سرخ‌رنگی وجود داشت که در آنجا بطری به دیوار اصابت کرده و شکسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن کسی که بیشتر دوستش می‌داشتیم و دلمان برایش می‌سوخت پدر روحانی پطر بود. بعضی او را متهم می‌کردند که ضمن صحبت با این و آن گفته است که خدا خیر محض است و سرانجام راهی برای نجات فرزندان مستمندش که همان ابناء بشر باشند، پیدا خواهد کرد. البته این حرف، حرف بسیار وحشتناکی بود، اما هیچ دلیل قاطعی وجود نداشت که کشیش پطر چنین حرفی زده باشد؛ چنین سخنی ازو انتظار هم نمی‌رفت، چون او همیشه آدم خوب و مهربان و راستگویی بود. اتهامش این نبود که این حرف را پشت میز خطابه، جایی که همه می‌توانستند بشنوند، زده است؛ بلکه می‌گفتند بیرون از محیط کلیسا ضمن صحبت از دهانش پریده است، و البته جعل این موضوع از ناحیهٔ دشمنان کار سهل و ساده‌ای بود. کشیش پطر یک دشمن داشت که خیلی نیرومند بود. این دشمن همان ستاره‌شناسی بود که در برج ویرانهٔ قدیمی بالای دره زندگی می‌کرد و شب‌ها به مطالعهٔ و رصد ستارگان می‌پرداخت. همه می‌دانستند که او می‌تواند جنگ و قحطی را پیشگویی کند. هرچند این کار چندان دشوار هم نبود، چون همیشه در یک گوشهٔ دنیا جنگ و قحطی وجود داشت. اما این ستاره‌شناس در عین حال می‌توانست از روی حرکات کواکب زندگانی اشخاص را در کتاب بزرگی که داشت بخواند و اموال گمشده را پیدا کند و غیر از کشیش پطر همهٔ مردم دهکده ازو حساب می‌بردند. هنگامی که ستاره‌شناس با کلاه بوقی دراز و جبهٔ گشادی که به نقش ستارگان مزین بود، کتاب بزرگش را زیر بغل و عصایی را که می‌گفتند قدرت جادویی دارد در دست گرفته در کوچه‌های دهکده ظاهر می‌شد، حتی کشیش آدولف نیز درست و حسابی به او احترام می‌گذاشت. می‌گفتند که خود اسقف هم گاهی به حرفهای ستاره‌شناس گوش می‌دهد، زیرا این آدم علاوه بر مطالعهٔ کواکب و پیشگویی به تدین و تقدس هم تظاهر بسیار می‌کرد و البته این امر در اسقف خیلی مؤثر می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما کشیش پطر برای ستاره‌شناس تره هم خرد نمی‌کرد، بلکه او را علناً به عنوان یک نفر کلاش کلاهبردار محکوم می‌ساخت. می‌گفت که این آدم حقه‌بازی است که هیچ نوع علم و دانشی که به پشیزی بیرزد در چنته ندارد و جز قوای یک انسان عادی - و حتی پست - هیچ قوه‌ای در ید اختیارش نیست. این امر طبعاً باعث می‌شد که ستاره‌شناس از پدر روحانی پطر متنفر و خواهان خانه خرابی او باشد. و ما همه بر این عقیده بودیم که جاعل آن حرف کذایی از قول کشیش پطر همین ستاره‌شناس بوده و نیز همو آنرا به گوش اسقف رسانده است. گفته بودند که کشیش پطر این حرف را به برادرزاده‌اش مارگت{{نشان|۲}} زده است؛ و هرچند مارگت منکر شد و از پیشگاه اسقف استدعا کرد که گفته ستاره‌شناس را باور نکند و عمویش را از ورطهٔ فقر و رسوایی نجات دهد، معهذا اسقف حاضر به قبول او نشد، و کشیش پطر را مدت نامحدودی از منصبش معلق ساخت. چیزی که بود، دیگر به صرف شهادت یک نفر تک و تنها او را تکفیر نکرد. اکنون دو سال بود که پدر روحانی پطر از منصب خود منفصل شده و کشیش آدولف جای او را گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سالها بر آن کشیش پیر و مارگت سخت گذشته بود. آنها سابقاً مورد علاقهٔ خاص مردم بودند، ولی البته از وقتی که مورد غضب اسقف واقع شدند، وضع جور دیگر شد. بسیاری از دوستان بکلی از آنها بریدند و مابقی به سردی و دوری گراییدند. وقتی گرفتاری پیش آمد مارگت دختر هیجده سالهٔ زیبایی بود و زیباترین صورت را در دهکده داشت و از همه عاقلتر و فهمیده‌تر بود. مارگت نواختن چنگ را تعلیم می‌داد و خرج لباس و پول توی جیبش را به کوشش خودش درمی‌آورد. اما پس از تغییر وضع شاگردانش یکایک پراکنده شدند؛ وقتی که مجالس رقص و مهمانی در میان جوانان دهکده بر پا می‌گردید مارگت فراموش می‌شد. جوانان دیگر از رفتن به خانهٔ او خودداری کردند. جز ویلهلم مایدلینگ{{نشان|۳}} کسی به دیدن او نمی‌رفت، که او را هم می‌شد نادیده گرفت. مارگت و عمویش در فراموشی و بدنامی غمزده و تنها و بیکس شده بودند و نور خورشید از زندگانی آنان رخت بربسته بود. در تمام مدت این دو سال وضع روز به روز بدتر شد. لباسشان کهنه و دستشان خالی و تهیهٔ یک لقمه نان برایشان هرچه دشوارتر شد. اکنون دیگر کارد به استخوان رسیده بود. سلیمان اسحق تمام مبلغی را که حاضر بود روی خانهٔ کشیش پطر بگذارد به آنها قرض داده و اعلام کرده بود که فردا خانه را از آنها خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۲ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۱}}Eseldorf&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۲}}Marget&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|۳}}  Wilhelm Meidling&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B1&amp;diff=31434</id>
		<title>کتاب کوچه ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B1&amp;diff=31434"/>
		<updated>2012-05-13T22:24:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN001P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار تدوین «فرهنگ عامیانه» کاری است بس عظیم و دشوار؛ کاری است که می‌باید با تلاش علاقمدانه همگان انجام پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کار، در بسیاری از کشورهای جهان انجام پذیرفته و در کشور ما نیز تا کنون در این باره اقدامات گرانبهائی صورت گرفته است. اما هنوز بسیاری از کارها که می‌باید شده باشد انجام نپذیرفته، و آنچه ما را بکوشش برمی‌انگیزد همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سال و چند ماه پیش از این، هنگامی که در هفته نامه گرامی فردوسی بدین امر همت گماشتیم گروهی از خوانندگان علاقمندی و توجه فراوانی نسبت بدین مهم باز نمودند و از آن میان، کسانی که خود به‌تنهایی در این راه به‌کوشش‌هایی پراکنده برخاسته بودند، گردآورده‌های خود را بی‌هیچ دریغی به‌اختیار ما نهادند ... این‌بار با توشه‌ئی و تجربه‌ئی که از گذشته اندوخته‌ایم، در صفحاتی بیشتر به‌ادامه آن کار برمی‌خیزیم و ازدوستان خود می‌خواهیم که با دقت و تأملی شایسته، ما را به‌تهیه و تدوین کتاب کوچه، یاری دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در این صفحات خواهد آمد، عبارت خواهد بود از زبان کوچه، حکایات امثال، عقاید و آداب، متل‌ها، واسونک‌ها، دوبیتی‌ها، ترانه‌ها، لالائی‌ها، تصنیف‌ها، معماها، تعزیه‌خوانی‌ها، ترانه بازی‌ها و جز اینها ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح جمع‌آوری لغات عامیانه، نخستین بار به‌وسیله استاد دهخدا در «امثال و حکم» و پس از آن به‌وسیله امیرقلی امینی در «هزار و یک سخن در امثال و حکم» و «فرهنگ عوام» و نیز به‌وسیله جمال‌زاده در آخر کتاب «یکی بود یکی نبود» پایه گذاشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار ما کاری است که با مشارکت همه خوانندگان و علاقمندان به‌تدوین این آثار صورت خواهد گرفت و بدین ترتیب امید بسیار هست که از لغزش‌ها، اشتباهات و تغییرات در متون اصلی محفوظ بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای وصول بدین هدف، آثاری که به‌وسیله خواننندگان و علاقمندان ضبط شده و برای ما فرستاده می‌شود، در صفحات خاص خویش درج می‌گردد و صفحاتی در انتهای بخش کتاب کوچه، برای نظرات اصلاحی خوانندگان باز خواهد بود تا چنانچه سهو و اشتباهی در کار ضبط یا چاپ متنی رفته باشد، اصلاح شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در طول هر هفته به‌وسیله خوانندگان فرستاده شده باشد در محل بخصوص اعلام می‌شود تا به‌نوبت مورد بررسی قرار گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دوستانی که برای این بخش مطالبی می‌فرستند تمنا می‌شود به‌این نکته توجه داشته باشند که چون هر متن برای آسانی مطابقه با روایات دیگر آن، در پرونده خاصی ضبط می‌گردد، از نوشتن چند مطلب در یک صفحه خودداری فرمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== معّما ==&lt;br /&gt;
اون چیه که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه دست داره نه پا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌بره همه‌جا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نامه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{شیراز}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه سرپاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- در&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{تهران}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب نوکره، روز بی‌بی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- رختخواب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{شیراز}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی رفت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی موند؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی کله‌شو جنبوند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- باد، کوه، خوشه گندم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{مسجد سلیمان}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اینجا تا به‌شوشتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش خون کبوتر؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گل سرخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{مسجد سلیمان}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه دست داره نه پا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالا می‌ره پیش خدا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{شیراز}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چیه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستمال آبی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پر از گلابی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آسمان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{شیراز}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چیه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بافتم و بافتم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پشت کوه انداختم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{تهران}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - عصاره هر چیز؛ شیره هر چیز؛ رطوبتی که در چیزی هست: «آب هویج» و غیره ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب‌آورده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - چیزی که بدون تحمل رنج  و خرجی به‌دست آمده باشد. نظیر: باد‌آورده : «پدره که مرد، پول مفت آب آورده‌ئی گیر محمود آمد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب افتادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; . &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب افتادن میوه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; . از حد رسیده شدن و پختگی گذشتن میوه، و به لهیدگی و فساد رفتن : «هلوئی که آب افتاده. هندوانه‌ئی که آب افتاده » &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب افتادن دهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; : به‌هوس افتادن. به‌طمع خوردن چیزی یا عشقبازی با کسی افتادن : «آنقدر از خوشگلی دختره تعریف کردند که دهن یارو آب افتاد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب انداختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; . &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اب انداختن ماست، آش، و جزاینها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ... : مقدمه ترش شدن و تجزیه شدن و فاسد شدن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دهن کسی را آب‌انداختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; : کسی را به طمع خوردن چیزی یا عضقبازی با کسی انداختن. «دهان یارو را آب انداختند !» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیر کسی آب انداختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: کسی را به‌حقه و تزویر از جائی بلند کردن؛ باعث بیکاری کسی شدن : «وقتی حسن در اهواز مأموریت داشت، دو سه نفر که دشمنش بودند زیرش آب انداختند ... »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب به‌آب شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - کسالت و ناخوشی به‌هم رساندن بر اثر مسافرت و تغییر ناگهانی آب و هوا و شرایط محیطی : «چیزی نیست؛ آب به‌آب شده‌ای» .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از آب تکان نخوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - هیاهو و جنجالی که بر اثر اقدام به‌عملی تصور بروز آن می‌رفته است؛ رخ ندادن : «خیال می‌کردم بر اثر شنیدن این خبر دنیا را زیر رو رو خوهد کرد. اما آب از آب تکان نخورد. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از آتش در آوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - فوق‌العاده زرنگ و کاربر بودن؛ کره از اب گرفتن ؛ «آنقدر ناقلا است که از آب آتش در می‌آورد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از دریا دریا بخشیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - کاری بی‌ارزش و پیش‌پا افتاده کردن؛ کاری بی‌اهمیت انجام دادن: «آب از دریا می‌بخشی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از دست (کسی) نچکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - خیلی خسیس بودن. ناخن خشک بودن : «آنقدر خسیس است که آب از دستش نمی‌چکد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از سرچشمه گل بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - چیزی یا کاری از اصل و مبدأ خراب و نادرست بودن؛ «آب از سرچشمه گل است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از سر گذشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - بی‌قید بودن نسبت به‌رسوائی یا زیانی، به دلیل تازگی نداشتن آن : «بابا ما که آب از سرمان گذشته» ... یا «آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبی از کسی گرم شدن (یا: نشدن)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - از جانب کسی احتمال مساعدت با فایده‌ئی رفتن یا نرفتن : «از او چشم کمک نداشته باش؛ آبی ازش گرم نمی‌شود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از گلوی کسی بریدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - آسایش دیگران را سلب کردن. به‌بی‌رحمی، ساده‌ترین حقوق دیگران را سلب کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از لب و لوچه کسی سرازیر شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به منتهای شیفتگی و طمع رسیدن نسبت به چیزی یا کسی (رجوع کنید به «آب‌افتادن دهان»).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بر آب افتادن پته کسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - راز کسی آشکار شدن، رسوا شدن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پته کسی را برآب انداختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - رسوا کردن کسی، راز کسی را آشکار کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب خواستن و دست شستن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیر به‌فکر کاری افتادن : «این کار دیگر حالا دیر شده؛ آب بخواه و دست بشو!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب بخور کش بیائی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - جواب آمیخته به استهزائی است که به آدم‌های طمع‌کار می‌دهند. نظیر: «طلبت باشد!» یا «بگو آش، بهمین خیال باش!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب (یا آب‌انبار) به‌دست یزید افتادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - در مورد کاری گفته می‌شود که انجام آن به دست شخص تنگ نظری باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب برداشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب برداشتن کاری یا حرفی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: موضوع دیگری سوای آنچه در ظاهر هست، در باطن داشتن: «این حرف یارو خیلی آب بر‌می‌دارد!»؛ ریشه‌های دیگری داشتن؛ مهم بودن ؛ به‌جاهای دیگر بستگی داشتن «من از اول فهمیدم که کارهای یارو آب برمی‌دارد!» کاسه‌ئی زیر نیمکاسه بودن .... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لولهنگ (لولئین) کسی زیاد آب‌برداشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دارای نفوذ و اعتبار بودن شخصی که تصور نفوذ و اعتبارش نمی‌رفته است: «بابا؛ لولهنگ تو هم خیلی آب برمی‌داشت و ما نمی‌دانستیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب آب بردن و تشنه برگرداندن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - خیلی زرنگ و حیله‌گر بودن. زرنگ و کاربر بودن به‌اندازه‌ئی که بتوان تشنه‌ئی را به‌آب برد و همچنان تشنه بازگرداند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب به‌سوراخ مورچه‌ریختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - جماعت را به‌هول و تکان انداختن؛ عده‌ئی را با حرفی یا یا عملی به‌جوش و خروش افکندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فوت آب بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - اصطلاح شاگردان مدارس ابتدائی، برای آنکه نشان بدهنپد دروس حفظی خود را خوب از برگرداده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب پاکی روی دست کسی ریختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - کسی را بالمره ناامید کردن؛ امید کسی را یکسره از میان بردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(بقیه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== لالائی‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل آبشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باباب رفته، چشمام روشن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل پسته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابات رفته کمربسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل نعنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابات رفته به‌کوه تنها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل لاله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پلنگ در کوچه می‌ناله {{نشان||۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل زیره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه‌م آروم نمی‌گیره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(تهران)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا، گل قندم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز دود دلبندم. {{نشان|۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل پونه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گدا اومد در خونه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه نون دادم بدش اومد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نون دادم خوشش اومد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش رفت و سگش اومد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قصه‌ی آقا کوزه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
متل آذربایجانی&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
یکی بود، یکی نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه کوزه‌ئی بود. یه روز صبح سرپوششو گذاشت و راه افتاد بره شیره دزدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفت و رفت و رفت ... تا تو راه رسید به یه کژدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کژدم ازش پرسید : « - کوزه، کجا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه گفت : « - شیره دزدی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کژدم گفت : « - منم می‌بری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه گفت : « - بیا بریم.» و با همدیگه راه افتادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک کمی که رفتن* رسیدن به یه سوزن جوالدوز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوالدوز گفت : « - کوزه، کجا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه گفت : « - زهرمارو کوزه، درد و کوزه ... بگو : آقا کوزه!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد که جوالدوز این جور گفت و جوابشو شنید، اونم راه افتاد و همراهشون رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی که رفتند، رسیدند به یه کلاغ و بعدم به یه مرغ و، همه با هم راه افتادن به‌طرف خونه‌ئی که قرار بود برن شیره دزدی ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از در وارد می‌شدن، کلوخ پشت در، گفت : « - به منم شیره میدین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه گفت : « - آره، به‌تو هم شیره میدیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اونوخت کوزه به مرغ گفت : « - تو برو تو اجاق»، کژدم گذاشت تو قوطی چخماق، جوالدوزه هم رفت تو قوطی کبریت و کلاغم رفت نشست سر در حیاط.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه رفت سراغ تاغار شیره و قورت قورت دهنشو پر کرد ... یه‌هو صاحبخونه از خواب بیدار شد و به‌زنش گفت : « - زن! پاشو که دزد اومده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت : « - مرد!‌بگیر بخواب، دزد کدومه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هردوشون گرفتن خوابیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی بعد زنه از خواب بیدار شد و به‌شوهره گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« مرد! پاشو پاشو، انگار دزد اومده!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد گفت :‌ « - زن!‌بگیر بخواب، دزد کدومه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن پاشد سرشو از پنجره درآورد. کلاغه که اینو دید، پرید سر زنه رو نوک زد. زن گفت : وای! و رفت سراغ قوطی کبریت که بببینه چه خبره؛ کبریتو که ورداشت، جوالدوزه فرو رفت تو دستش .. زن قوطی رو انداخت و فریاد زنون رفت که سنگ چخماقو ورداره، که کژدمه دستشو نیش زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت : « - ای وای! ای وای!» و رفت که از اجاق آتیش ورداره بلکه بتونه چراغو روشن کنه، که یه مرتبه مرغه از بالای اجاق بال و پری زد و چشمای زنه پر خاک و خاکستر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه که دیگه حالا شکمشو پرشیره کرده بود و غلتون غلتون داشت می‌رفت، دم در که رسید کلوخ پشت در گفت : « - کو سهم ما؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه گفت : « « - بذا برم، بذا برم، همین حالا صابخونه سر می‌رسه؛ سهمت باشه بعد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلوخه که دلخور شده بود با یه حرکت تنه‌شو زد به‌کوزه و کوزه رو تیکه تیکه کرد و شیره‌ها ریخت رو زمین ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، بچه‌ها تو کوچه جمع شده بودن و تیکه سفال‌ها رو می‌لیسیدن ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ضبط کننده و مترجم: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علیرضا نابدل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(از خوی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ترانه‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱- تنهایی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم، جونم، دلم کرده هوایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا جویم، کجا حویم، کجایت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایت می‌زنم، شاید ز شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسونه باد بر گوشم صدایت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا مرغ سفید تاج بر سر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر از مو ببر امشو به‌دلبر،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگو ؛ «هر کی جدامون کرده هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدامیده سزایش‌روز محشر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدم، کی می‌آیی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنفشه برگ‌بیدم، کی می آیی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو گفتی : «گل در آیه مو می‌آیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کل عالم تموم شد، کی می‌آیی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روزه‌ رفته‌ای، سی روزه حالا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستون رفته‌ای، نوروز حالا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودت گفتی : «سر هفته می‌آیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا بشمر ببین چن روزه حالا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزم! باغ بودم، جای تو خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌دل مشتاق بودم، جای تو خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزون هگی در باغ بودن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل من! تو نبودی، جای تو خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیراز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزن نی را که غم داره دل مو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزن نی را که دوره منزل مو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزن نی را، مقامش را مگردون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که دور افتاده یار همدل مو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه پنج روزه که بوی گل نیومد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای چهچه بلبل نیومد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برین از باغبون گل بپرسین:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا بلبل به سیل گل نیومد؟» {{نشان|۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تربت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا! دلم شیدایه امروز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که یارم دور و ناپیدایه امروز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنار چشم من حاصل بکارین {{نشان|۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آب چشم من دریایه امروز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جهرم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا روفتی که جایت مونده خالی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال دستت یادگاری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال دستت، تا بشورم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌آب دیده و صابون لاری. {{نشان|۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفید مرغی بدم ورشاخ پسته. {{نشان|۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیادستی زده بالم شکسته {{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلک! تیرم نزن، بالم تو نشکن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غبار بیکسی ورمن نشسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرجند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۹ روایت از ۱ ترانه قدیمی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتل متل توتوله، از بازی‌های بسیار قدیمی است که ترانه آن روایات مختلفی دارد، اما طرز اجرای بازی آن تقریبا در همه‌جا یکسان است ::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بچه‌ها دایره‌وار می‌نشینند و پاهایشان را از اطراف به‌مرکز دایره دراز می‌کنند ... اوستا در حالی‌که ترانه را می‌خواند، با هر سیلاب، دست خود را به‌پای یکی از بازیکنان می‌زند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هریک از پاها که آخرین سیلاب ترانه به‌آن بیفتد از دایره خارج می‌شود و بازی با پاهای دیگر ادامه می‌یابد تا آنکه بیش از یک پا باقی نماند. آنگاه اوستا تصمیم خواهد گرفت که فرد باقی‌مانده برای تفریح حاضران عملی انجام دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در پاره‌ئی بازی‌ها، فرد باقیمانده «حاکم» می‌شود و اوست که با کمک اوستا، برای هریک از بازی‌کنان تکلیفی معلوم می‌کند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱- روایت شیراز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتل، متل، توتوله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاب حسن چه جوره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه شیر داره نه پسون {{نشان|۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیرشو بردن گلسون {{نشان|۱۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه زن گرجی بسون {{نشان|۱۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسمشو بذار عم قزی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور قباش قرمزی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اره، بره، {{نشان|۱۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه پاتو بزن در ره {{نشان|۱۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس از آن که تنها یک‌نفر در بازی باقی ماند همه به‌دست زدن و خواندن این ترانه می‌پردازند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آقا کجاس؟ - تو بالاخونه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کفشش کجاس؟ - تو آسونه {{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-عصاش کجاس؟ - تو طاقچه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چی‌چی می‌خوره؟ - آلوچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خانوم کجاس؟ - حموم شا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چی‌چی زائیده - زنگله پا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و بازی‌کنان، همه با هم دم می‌گیرند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: هازنگله! هازنگله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(از شیراز) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم فقیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲- روایت تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتل، متل، توت متل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجه‌ی شیرمال شکر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خانمی کجاس؟ - تو باغچه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چی‌چی می‌خوره؟ - آلوچه. {{نشان|۱۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای کی؟ - برای دخترای کوچه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کی برود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کی نرود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلام سیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش برود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(از یادداشت‌های صادق هدایت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳- روایت تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتل، متل، توتوله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاب حسن چه‌جوره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه شیر داره نه پسون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گابشو بدن هندوستون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک زن کردی بستون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسمشو بذار عم‌‌قزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور کلاش قرمزی ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگمی کجاس؟ - توباغچه{{نشان|۸}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چی میچ‌چینه؟ - آلوچه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلوچهُ سه‌گردو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر بردن به‌اردو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردو قلندر شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کفش بگم تر شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگم! بگم! حیاکن! {{نشان|۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوراخ در نگا کن... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هاجستم و واجستم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو حوض نقره جستم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقره نمکدونم شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگمی‌ به‌قربونم شد {{نشان|۱۰}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هاچین و واچین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه‌پاتو ورچین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(از یادداشت‌های احمد شاملو) &lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۴- روایت رشت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امتل، توتی متل {{نشان|۱۱}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنچه‌ی شعبان شکر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- احمدی؟ - جان پدر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برو به حوض توتیا {{نشان|۱۲}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غوطه بزن، زودی بیات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسب سیاتو زین کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش پیش خانمین کن {{نشان|۱۳}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانمی کجاس؟ -توباغچه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چی‌چی می خوره؟ -آلوچه، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلوچه های کوچه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کی برود؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کی نرود؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلام سیا! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش برود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ا. خ (از رشت) &lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۵- روایت اصفهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتک، متک، توتولچه، {{نشان|۱۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شمع، رمع، خروسچه، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میر، ملک، شازاده، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درف، دول، کنارچه، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قفل، کلید، بره، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگیر! ببند! در ره! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶- روایت کرمان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتک، تی ته تلک، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنچه پشیمان شکر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروس کجاس؟ -توباغچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چی میچ چینه؟ -آلوچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلوچهُ سه گردو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر برده به اردو. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دسمال ما سوخته شده{{نشان|۱۵}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اره، بره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکشیو بزن بدر ره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷- روایت خوزستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتل، متل، متوله. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاو حسن کوتوله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه شیر داره نه پستون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
......... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آچین و واچین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه پاتو ورچین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸- روایت همدان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتتل، توته بتل {{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنچه‌ی شیربان شکر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدی؟ جان پدر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توتیشه وردار و تبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بریم به‌جنگ حق‌نظر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حق‌نظر غوغا شده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌پشت کو، لولا شده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتش، متش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه‌پات بکش! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸- روایت مشهد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتل، متل، توتوله. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاب حسن چه جوره؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاب حسن سه توله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه شیر داره نه پستون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گابتو ببر هندستون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر گرجی بستون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسمش بذا عم قزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بند کلاش قرمزی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه چوب بزن به بلبل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صداش بره استامبول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استامبولم خراب شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل عم قزی کباب شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} مطالب در یک روی کاغذ نوشته شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} هر مطلب را در یک صفحه‌ی جداگانه بنویسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} از ارسال مجدد مطالبی که قبلا در این بخش به چاپ رسیده است خودداری فرمائید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} مطالب فولکلوریک می‌باید به همان طرز تلفظ عامیانه ضبط شود، و از هر نوع دست بردگی در متن آن خودداری شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} خواهشمند است مطلب مختلف، مثل متل، ضرب المثل، معما، و ترانه های گوناگون را، دنبال هم در یک صفحه نویسید تا کلاسه کردن آن ها میسر باشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} از مسجد سلیمان تا شوشتر سراسر دامنه‌های کوهستان پوشیده از بوته‌‌های گل سرخ است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} ظاهراً : «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پلنگ در کوه چه می‌ناله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» برده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بروزن:رود) لغت شیرازی، به‌معنای فرزند است: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زادود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به‌کسر سین) به‌معنی تماشا، (در اصل: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بوده است، به‌همان وزن)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاصل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آنچه از کشت و کار به‌دست می‌آید، محصول.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صابون لاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ صابونی که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تهیه می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بر وزن: سر) به‌معنی : بر، بالا، روی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاچشمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ... که در روایات دیگر دیده شده صحبح‌تر است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بگم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به‌فتح &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و ضم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;)؛ بیگم&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}} در یک روایت دیگر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاجعلی به‌قربونم شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همچنین: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کچله به‌قربونم شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امتل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به‌فتح اول و دوم و سوم، و سکون لام) &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش پیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: جلو جلو، پیشاپیش-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، شاید جمع خانم باشد به‌خاطر قافیه‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}    &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتک متک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (هر دو، به‌فتح اول و دوم و سسکون سوم). &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}} همچنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسمال ما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتتل (به‌فتح اول و دوم و سوم و سکون چهارم)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بروزن: بوته) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بر وزن عسل) &lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B1&amp;diff=31433</id>
		<title>کتاب کوچه ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B1&amp;diff=31433"/>
		<updated>2012-05-13T21:36:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN001P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار تدوین «فرهنگ عامیانه» کاری است بس عظیم و دشوار؛ کاری است که می‌باید با تلاش علاقمدانه همگان انجام پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کار، در بسیاری از کشورهای جهان انجام پذیرفته و در کشور ما نیز تا کنون در این باره اقدامات گرانبهائی صورت گرفته است. اما هنوز بسیاری از کارها که می‌باید شده باشد انجام نپذیرفته، و آنچه ما را بکوشش برمی‌انگیزد همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سال و چند ماه پیش از این، هنگامی که در هفته نامه گرامی فردوسی بدین امر همت گماشتیم گروهی از خوانندگان علاقمندی و توجه فراوانی نسبت بدین مهم باز نمودند و از آن میان، کسانی که خود به‌تنهایی در این راه به‌کوشش‌هایی پراکنده برخاسته بودند، گردآورده‌های خود را بی‌هیچ دریغی به‌اختیار ما نهادند ... این‌بار با توشه‌ئی و تجربه‌ئی که از گذشته اندوخته‌ایم، در صفحاتی بیشتر به‌ادامه آن کار برمی‌خیزیم و ازدوستان خود می‌خواهیم که با دقت و تأملی شایسته، ما را به‌تهیه و تدوین کتاب کوچه، یاری دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در این صفحات خواهد آمد، عبارت خواهد بود از زبان کوچه، حکایات امثال، عقاید و آداب، متل‌ها، واسونک‌ها، دوبیتی‌ها، ترانه‌ها، لالائی‌ها، تصنیف‌ها، معماها، تعزیه‌خوانی‌ها، ترانه بازی‌ها و جز اینها ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح جمع‌آوری لغات عامیانه، نخستین بار به‌وسیله استاد دهخدا در «امثال و حکم» و پس از آن به‌وسیله امیرقلی امینی در «هزار و یک سخن در امثال و حکم» و «فرهنگ عوام» و نیز به‌وسیله جمال‌زاده در آخر کتاب «یکی بود یکی نبود» پایه گذاشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار ما کاری است که با مشارکت همه خوانندگان و علاقمندان به‌تدوین این آثار صورت خواهد گرفت و بدین ترتیب امید بسیار هست که از لغزش‌ها، اشتباهات و تغییرات در متون اصلی محفوظ بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای وصول بدین هدف، آثاری که به‌وسیله خواننندگان و علاقمندان ضبط شده و برای ما فرستاده می‌شود، در صفحات خاص خویش درج می‌گردد و صفحاتی در انتهای بخش کتاب کوچه، برای نظرات اصلاحی خوانندگان باز خواهد بود تا چنانچه سهو و اشتباهی در کار ضبط یا چاپ متنی رفته باشد، اصلاح شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در طول هر هفته به‌وسیله خوانندگان فرستاده شده باشد در محل بخصوص اعلام می‌شود تا به‌نوبت مورد بررسی قرار گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دوستانی که برای این بخش مطالبی می‌فرستند تمنا می‌شود به‌این نکته توجه داشته باشند که چون هر متن برای آسانی مطابقه با روایات دیگر آن، در پرونده خاصی ضبط می‌گردد، از نوشتن چند مطلب در یک صفحه خودداری فرمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== معّما ==&lt;br /&gt;
اون چیه که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه دست داره نه پا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌بره همه‌جا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نامه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{شیراز}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه سرپاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- در&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{تهران}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب نوکره، روز بی‌بی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- رختخواب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{شیراز}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی رفت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی موند؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی کله‌شو جنبوند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- باد، کوه، خوشه گندم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{مسجد سلیمان}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اینجا تا به‌شوشتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش خون کبوتر؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گل سرخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{مسجد سلیمان}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون چیه که :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه دست داره نه پا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالا می‌ره پیش خدا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{شیراز}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چیه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستمال آبی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پر از گلابی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آسمان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{شیراز}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چیه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بافتم و بافتم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پشت کوه انداختم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{تهران}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - عصاره هر چیز؛ شیره هر چیز؛ رطوبتی که در چیزی هست: «آب هویج» و غیره ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب‌آورده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - چیزی که بدون تحمل رنج  و خرجی به‌دست آمده باشد. نظیر: باد‌آورده : «پدره که مرد، پول مفت آب آورده‌ئی گیر محمود آمد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب افتادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; . &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب افتادن میوه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; . از حد رسیده شدن و پختگی گذشتن میوه، و به لهیدگی و فساد رفتن : «هلوئی که آب افتاده. هندوانه‌ئی که آب افتاده » &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب افتادن دهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; : به‌هوس افتادن. به‌طمع خوردن چیزی یا عشقبازی با کسی افتادن : «آنقدر از خوشگلی دختره تعریف کردند که دهن یارو آب افتاد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب انداختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; . &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اب انداختن ماست، آش، و جزاینها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ... : مقدمه ترش شدن و تجزیه شدن و فاسد شدن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دهن کسی را آب‌انداختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; : کسی را به طمع خوردن چیزی یا عضقبازی با کسی انداختن. «دهان یارو را آب انداختند !» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیر کسی آب انداختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: کسی را به‌حقه و تزویر از جائی بلند کردن؛ باعث بیکاری کسی شدن : «وقتی حسن در اهواز مأموریت داشت، دو سه نفر که دشمنش بودند زیرش آب انداختند ... »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب به‌آب شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - کسالت و ناخوشی به‌هم رساندن بر اثر مسافرت و تغییر ناگهانی آب و هوا و شرایط محیطی : «چیزی نیست؛ آب به‌آب شده‌ای» .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از آب تکان نخوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - هیاهو و جنجالی که بر اثر اقدام به‌عملی تصور بروز آن می‌رفته است؛ رخ ندادن : «خیال می‌کردم بر اثر شنیدن این خبر دنیا را زیر رو رو خوهد کرد. اما آب از آب تکان نخورد. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از آتش در آوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - فوق‌العاده زرنگ و کاربر بودن؛ کره از اب گرفتن ؛ «آنقدر ناقلا است که از آب آتش در می‌آورد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از دریا دریا بخشیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - کاری بی‌ارزش و پیش‌پا افتاده کردن؛ کاری بی‌اهمیت انجام دادن: «آب از دریا می‌بخشی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از دست (کسی) نچکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - خیلی خسیس بودن. ناخن خشک بودن : «آنقدر خسیس است که آب از دستش نمی‌چکد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از سرچشمه گل بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - چیزی یا کاری از اصل و مبدأ خراب و نادرست بودن؛ «آب از سرچشمه گل است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از سر گذشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - بی‌قید بودن نسبت به‌رسوائی یا زیانی، به دلیل تازگی نداشتن آن : «بابا ما که آب از سرمان گذشته» ... یا «آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبی از کسی گرم شدن (یا: نشدن)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - از جانب کسی احتمال مساعدت با فایده‌ئی رفتن یا نرفتن : «از او چشم کمک نداشته باش؛ آبی ازش گرم نمی‌شود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از گلوی کسی بریدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - آسایش دیگران را سلب کردن. به‌بی‌رحمی، ساده‌ترین حقوق دیگران را سلب کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب از لب و لوچه کسی سرازیر شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به منتهای شیفتگی و طمع رسیدن نسبت به چیزی یا کسی (رجوع کنید به «آب‌افتادن دهان»).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بر آب افتادن پته کسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - راز کسی آشکار شدن، رسوا شدن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پته کسی را برآب انداختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - رسوا کردن کسی، راز کسی را آشکار کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب خواستن و دست شستن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیر به‌فکر کاری افتادن : «این کار دیگر حالا دیر شده؛ آب بخواه و دست بشو!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب بخور کش بیائی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - جواب آمیخته به استهزائی است که به آدم‌های طمع‌کار می‌دهند. نظیر: «طلبت باشد!» یا «بگو آش، بهمین خیال باش!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب (یا آب‌انبار) به‌دست یزید افتادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - در مورد کاری گفته می‌شود که انجام آن به دست شخص تنگ نظری باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب برداشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب برداشتن کاری یا حرفی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: موضوع دیگری سوای آنچه در ظاهر هست، در باطن داشتن: «این حرف یارو خیلی آب بر‌می‌دارد!»؛ ریشه‌های دیگری داشتن؛ مهم بودن ؛ به‌جاهای دیگر بستگی داشتن «من از اول فهمیدم که کارهای یارو آب برمی‌دارد!» کاسه‌ئی زیر نیمکاسه بودن .... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لولهنگ (لولئین) کسی زیاد آب‌برداشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دارای نفوذ و اعتبار بودن شخصی که تصور نفوذ و اعتبارش نمی‌رفته است: «بابا؛ لولهنگ تو هم خیلی آب برمی‌داشت و ما نمی‌دانستیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب آب بردن و تشنه برگرداندن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - خیلی زرنگ و حیله‌گر بودن. زرنگ و کاربر بودن به‌اندازه‌ئی که بتوان تشنه‌ئی را به‌آب برد و همچنان تشنه بازگرداند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب به‌سوراخ مورچه‌ریختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - جماعت را به‌هول و تکان انداختن؛ عده‌ئی را با حرفی یا یا عملی به‌جوش و خروش افکندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فوت آب بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - اصطلاح شاگردان مدارس ابتدائی، برای آنکه نشان بدهنپد دروس حفظی خود را خوب از برگرداده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب پاکی روی دست کسی ریختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - کسی را بالمره ناامید کردن؛ امید کسی را یکسره از میان بردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(بقیه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== لالائی‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل آبشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باباب رفته، چشمام روشن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل پسته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابات رفته کمربسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل نعنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابات رفته به‌کوه تنها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل لاله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پلنگ در کوچه می‌ناله {{نشان||۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل زیره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه‌م آروم نمی‌گیره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(تهران)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا، گل قندم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز دود دلبندم. {{نشان|۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لالا، لالا - گل پونه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گدا اومد در خونه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه نون دادم بدش اومد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نون دادم خوشش اومد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش رفت و سگش اومد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قصه‌ی آقا کوزه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
متل آذربایجانی&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
یکی بود، یکی نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه کوزه‌ئی بود. یه روز صبح سرپوششو گذاشت و راه افتاد بره شیره دزدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفت و رفت و رفت ... تا تو راه رسید به یه کژدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کژدم ازش پرسید : « - کوزه، کجا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه گفت : « - شیره دزدی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کژدم گفت : « - منم می‌بری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه گفت : « - بیا بریم.» و با همدیگه راه افتادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک کمی که رفتن* رسیدن به یه سوزن جوالدوز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوالدوز گفت : « - کوزه، کجا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه گفت : « - زهرمارو کوزه، درد و کوزه ... بگو : آقا کوزه!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد که جوالدوز این جور گفت و جوابشو شنید، اونم راه افتاد و همراهشون رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی که رفتند، رسیدند به یه کلاغ و بعدم به یه مرغ و، همه با هم راه افتادن به‌طرف خونه‌ئی که قرار بود برن شیره دزدی ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از در وارد می‌شدن، کلوخ پشت در، گفت : « - به منم شیره میدین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه گفت : « - آره، به‌تو هم شیره میدیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اونوخت کوزه به مرغ گفت : « - تو برو تو اجاق»، کژدم گذاشت تو قوطی چخماق، جوالدوزه هم رفت تو قوطی کبریت و کلاغم رفت نشست سر در حیاط.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه رفت سراغ تاغار شیره و قورت قورت دهنشو پر کرد ... یه‌هو صاحبخونه از خواب بیدار شد و به‌زنش گفت : « - زن! پاشو که دزد اومده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت : « - مرد!‌بگیر بخواب، دزد کدومه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هردوشون گرفتن خوابیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی بعد زنه از خواب بیدار شد و به‌شوهره گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« مرد! پاشو پاشو، انگار دزد اومده!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد گفت :‌ « - زن!‌بگیر بخواب، دزد کدومه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن پاشد سرشو از پنجره درآورد. کلاغه که اینو دید، پرید سر زنه رو نوک زد. زن گفت : وای! و رفت سراغ قوطی کبریت که بببینه چه خبره؛ کبریتو که ورداشت، جوالدوزه فرو رفت تو دستش .. زن قوطی رو انداخت و فریاد زنون رفت که سنگ چخماقو ورداره، که کژدمه دستشو نیش زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت : « - ای وای! ای وای!» و رفت که از اجاق آتیش ورداره بلکه بتونه چراغو روشن کنه، که یه مرتبه مرغه از بالای اجاق بال و پری زد و چشمای زنه پر خاک و خاکستر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه که دیگه حالا شکمشو پرشیره کرده بود و غلتون غلتون داشت می‌رفت، دم در که رسید کلوخ پشت در گفت : « - کو سهم ما؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوزه گفت : « « - بذا برم، بذا برم، همین حالا صابخونه سر می‌رسه؛ سهمت باشه بعد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلوخه که دلخور شده بود با یه حرکت تنه‌شو زد به‌کوزه و کوزه رو تیکه تیکه کرد و شیره‌ها ریخت رو زمین ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، بچه‌ها تو کوچه جمع شده بودن و تیکه سفال‌ها رو می‌لیسیدن ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ضبط کننده و مترجم: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علیرضا نابدل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(از خوی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ترانه‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱- تنهایی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم، جونم، دلم کرده هوایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا جویم، کجا حویم، کجایت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایت می‌زنم، شاید ز شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسونه باد بر گوشم صدایت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا مرغ سفید تاج بر سر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر از مو ببر امشو به‌دلبر،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگو ؛ «هر کی جدامون کرده هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدامیده سزایش‌روز محشر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدم، کی می‌آیی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنفشه برگ‌بیدم، کی می آیی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو گفتی : «گل در آیه مو می‌آیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کل عالم تموم شد، کی می‌آیی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روزه‌ رفته‌ای، سی روزه حالا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستون رفته‌ای، نوروز حالا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودت گفتی : «سر هفته می‌آیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا بشمر ببین چن روزه حالا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزم! باغ بودم، جای تو خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌دل مشتاق بودم، جای تو خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزون هگی در باغ بودن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل من! تو نبودی، جای تو خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیراز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزن نی را که غم داره دل مو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزن نی را که دوره منزل مو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزن نی را، مقامش را مگردون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که دور افتاده یار همدل مو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه پنج روزه که بوی گل نیومد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای چهچه بلبل نیومد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برین از باغبون گل بپرسین:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چرا بلبل به سیل گل نیومد؟» {{نشان|۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تربت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا! دلم شیدایه امروز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که یارم دور و ناپیدایه امروز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنار چشم من حاصل بکارین {{نشان|۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آب چشم من دریایه امروز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جهرم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا روفتی که جایت مونده خالی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال دستت یادگاری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال دستت، تا بشورم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌آب دیده و صابون لاری. {{نشان|۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(شیراز)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفید مرغی بدم ورشاخ پسته. {{نشان|۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیادستی زده بالم شکسته {{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلک! تیرم نزن، بالم تو نشکن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غبار بیکسی ورمن نشسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرجند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ۹ روایت از ۱ ترانه قدیمی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتل متل توتوله، از بازی‌های بسیار قدیمی است که ترانه آن روایات مختلفی دارد، اما طرز اجرای بازی آن تقریبا در همه‌جا یکسان است ::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بچه‌ها دایره‌وار می‌نشینند و پاهایشان را از اطراف به‌مرکز دایره دراز می‌کنند ... اوستا در حالی‌که ترانه را می‌خواند، با هر سیلاب، دست خود را به‌پای یکی از بازیکنان می‌زند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هریک از پاها که آخرین سیلاب ترانه به‌آن بیفتد از دایره خارج می‌شود و بازی با پاهای دیگر ادامه می‌یابد تا آنکه بیش از یک پا باقی نماند. آنگاه اوستا تصمیم خواهد گرفت که فرد باقی‌مانده برای تفریح حاضران عملی انجام دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در پاره‌ئی بازی‌ها، فرد باقیمانده «حاکم» می‌شود و اوست که با کمک اوستا، برای هریک از بازی‌کنان تکلیفی معلوم می‌کند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱- روایت شیراز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتل، متل، توتوله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاب حسن چه جوره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه شیر داره نه پسون {{نشان|۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیرشو بردن گلسون {{نشان|۱۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه زن گرجی بسون {{نشان|۱۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسمشو بذار عم قزی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور قباش قرمزی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اره، بره، {{نشان|۱۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه پاتو بزن در ره {{نشان|۱۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس از آن که تنها یک‌نفر در بازی باقی ماند همه به‌دست زدن و خواندن این ترانه می‌پردازند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آقا کجاس؟ - تو بالاخونه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کفشش کجاس؟ - تو آسونه {{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-عصاش کجاس؟ - تو طاقچه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چی‌چی می‌خوره؟ - آلوچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خانوم کجاس؟ - حموم شا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چی‌چی زائیده - زنگله پا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و بازی‌کنان، همه با هم دم می‌گیرند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::: هازنگله! هازنگله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(از شیراز) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم فقیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲- روایت تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتل، متل، توت متل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجه‌ی شیرمال شکر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خانمی کجاس؟ - تو باغچه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چی‌چی می‌خوره؟ - آلوچه. {{نشان|۱۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای کی؟ - برای دخترای کوچه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کی برود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کی نرود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلام سیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش برود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(از یادداشت‌های صادق هدایت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳- روایت تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتل، متل، توتوله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاب حسن چه‌جوره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه شیر داره نه پسون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گابشو بدن هندوستون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک زن کردی بستون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسمشو بذار عم‌‌قزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور کلاش قرمزی ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} از مسجد سلیمان تا شوشتر سراسر دامنه‌های کوهستان پوشیده از بوته‌‌های گل سرخ است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} ظاهراً : «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پلنگ در کوه چه می‌ناله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» برده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بروزن:رود) لغت شیرازی، به‌معنای فرزند است: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زادود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به‌کسر سین) به‌معنی تماشا، (در اصل: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بوده است، به‌همان وزن)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاصل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آنچه از کشت و کار به‌دست می‌آید، محصول.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صابون لاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ صابونی که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تهیه می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بر وزن: سر) به‌معنی : بر، بالا، روی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاچشمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ... که در روایات دیگر دیده شده صحبح‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B5&amp;diff=31266</id>
		<title>صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B5&amp;diff=31266"/>
		<updated>2012-05-07T11:23:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای خسرو پیغامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) به خلاف نظر شما دوست عزیز، من شعر و قصه‌ئی از دورهٔ انقلاب و پس از آن ندیده‌ام که از زیر متوسط بالاتر باشد. جز چند شعر درخشان از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میرزاآقاعسگری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خطابه‌های اول و دوم و پنجم)، و&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیرا زمین زمین است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمائیل خوئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۷)، قصه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عَدید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چرم کف پای عَدید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نسیم خاکسار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره‌های ۲ و ۱۶)، و قصهٔ فوق‌العاده زیبای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاطمه ابطحی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌نام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهال گردوئی بر گور مسیح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۹)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بزرگ بانوی روح من از گلی ترقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۵)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عَلو و سیاسَنبو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمدرضا صفدری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۱۴).- دست‌کم، این‌ها تنها چیزهای دندانگیری بوده که به‌دست من رسیده. البته قصه‌های بسیار خوب دیگری هم تاکنون در مجله آمده که چون مربوط به‌دوران انقلاب نیست از ذکر آن‌ها در می‌گذریم. توصیه کرده‌اید که «کتاب جمعه را از داشتن شعرهای بیش‌تر محروم نکنید»- چشم. صلاح کتاب جمعه نیز در همین است، و چشم ما به‌دست اهل قلم. هم الآن کوهی از شعر و انباری از قصه و نمایشنامه در برابر من است. ولی چه کنیم. به‌حّد متوسطش هم قانع شده‌ایم و گیر نمی‌آید. کیمیا شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) طنزنویسی را باید جدّی‌تر گرفت و کیومرث استعداد فوق‌العاده‌ئی در این زمینه دارد، افسوس که به‌شیوهٔ ماهی را نمی‌خواهی دمش را بگیر قلم می‌زند. از قضا آن عبارتی که بر ردّ او دلیل آورده‌اید نکتهٔ بسیار ظریفی را دربرداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) دربارهٔ نیمای بزرگ حق با شماست. ما هم می‌خواستیم در سالگرد خاموشی آن جاودان‌یاد ویژه‌نامه‌ئی بدهیم. ولی آخر با دست خالی؟ در هر حال در سالگرد فروغ -اگر توفیق دست بدهد- ویژه‌نامهٔ شعری خواهیم داشت. می‌دانید دوست عزیز که یک دست بی‌صدا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مهدی شیثی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) نمونه‌های ارزندهٔ «فرهنگ مقاومت»را در زمینه‌های شعر، ادبیات و غیره خواسته‌اید. این کار نیاز به‌جست و جوئی پیگیر دارد که در حال حاضر در اختیار نداریم. خودتان چرا دست به‌کار نمی‌شوید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲)«بازنگری فرهنگ و هنر عصر اختناق»... به‌شرح ایضاً.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) اعلام رسید نامه‌ها در این صفحات، فکر خوبی است. از این پس دریافت نامه‌ها و مقالاتی را که نویسندگان‌شان طالب باشند در مجله اعلام خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴) میز گردها را به‌زودی از سر خواهیم گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵) حروف ریزتر را غالباً خوانندگان نمی‌پسندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ح. قائم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست عزیز. ما دفتر و دستک و منشی و پیشخدمت و این چیزها نداریم. چهارنفر آدمیم که روز و شب کار می‌کنیم و بازهم گرفتار تنگی وقتیم. به‌مطالبی که خوانندگان تهیه می‌کنند به‌دیدهٔ احترام نگاه می‌کنیم و جز این هم نمی‌تواند باشد، چرا که مجلّه نیازمندِ خوراک است و نیازمند ارتباط هرچه بیش‌تر با خوانندگان خود. امّا طبعاً ضوابطی هم در انتخاب مطالب هست. که این هم روشن است. معذلک برای ما به‌هیچ وجه امکان ندارد که دربارهٔ علل به‌چاپ نرسیدن مطالب به‌نویسندگان آن‌ها توضیحاتی بدهیم. اگر قرار باشد این کار در صفحات مجله صورت بگیرد هر هفته بیش از ده صفحه را اشغال می‌کند و اگر طی نامه انجام شود تمام وقت یکی از همکاران ما را در سراسر هفته خواهد گرفت. شما سؤال می‌کنید «آیا اطلاع از سرنوشت نوشته‌ها خواستی بزرگ و غیرقابل اجراست؟»- و پاسخ‌تان این است: اگر در هفته فقط معدودی مطلب بود، خیر. ولی گاه حتی نوبت مطالعهٔ یک نوشته نیز تنها دو سه هفته بعد از وصول دست می‌دهد. حتی با در اختیار داشتن یک گروه منتقد حرفه‌ئیِ تمام وقت هم چنین کاری غیرممکن است. فکر می‌کنید این مشکل را چه‌گونه حل می‌توان کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای فرجی دیزجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تبریز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) عکس هفته فکر خوبی است. دنبالش را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) تا جائی که بتوانیم از آثار کاریکاتوریست‌های ایرانی چاپ می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) هرگاه منابع قابل اطمینانی به‌دست بیاوریم به‌شناسائی مناطق و مسائل سیاسی آن اقدام می‌کنیم، چنان که در مسألهٔ کردستان دیدید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴) دربارهٔ جبههٔ آزادی بخش ظفار دست‌اندرکاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵) مصاحبه، به‌چشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶) کدام پوستر منظورتان است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷) از ارسال آن کتاب شعر عذر می‌خواهیم. نه وسیله‌اش را داریم. نه فرد انجام‌دهنده‌اش را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انتشارات سروش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این وسیله وصول کتاب‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زرتشت، نزاع کلیسا و ماتریالیسم، آخر شب، و عصر زرین فرهنگ ایران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اعلام می شود. به‌نوبت خود در صفحهٔ کتاب‌های تازه معرفی خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ناصر گ. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از لطف شما، تصدیق می‌کنید که چاپ سرگرمی در روال کار مجله نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای محمد شریفی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (زنجان)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای درخواست مجله لازم است پرداخت وجه آن را به‌ترتیبی که در داخل جلد مجله آمده است عمل بفرمائید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم الهه ب. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطف کردید که به‌ما نامه نوشتید. همهٔ ما می‌کوشیم شایستگی محبت‌های شما را داشته باشم. امّا واقعاً چهل و پنجاه و حتی صد صفحه، برای یک داستان خوب زیاد است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای محمدرضا سواری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (استکهلم-سوئد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سپاس از محبت‌هاتان برای اشتراک کتاب جمعه می‌توانید از طریق بانک یا سفارت ایران اقدام کنید. راه دیگرش این است که اقوام‌تان در ایران مجله را به‌نام شما مشترک شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مهدی صورتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشکرات مرا هم قبول بفرمائید. تقسیم مجله به‌بخش‌های مجزا مطلقاً عملی نیست. صفحات مجله در اختیار هر یک از روشنفکران متعهد است و به‌هیچ وجه قید و بندی در کار نیست. خود دوستان کمکاری می‌کنند. آقای اخوان ثالث پیش از این که مجله منتشر شود قول همکاری به‌ما دادند ولی هنوز وفا نکرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای محمود صحبتی‌پور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) طبیعی است که پشتوانهٔ کار مجله محبت بی‌دریغ دوستانی چون شماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) مجله را جز از طریق اشتراک ویژهٔ دانشجوئی که مستقیماً به‌دفتر مجله ارسال شده باشد نمی‌توانیم با تخفیف سی درصد به‌دانشجویان عرضه کنیم. فروشندگان مجله سی درصد از بهای فروش را کارمزد می‌گیرند و تخفیفی که قائل شده ایم همین سی درصد حق فروش موزع است. نمی‌توانیم شصت درصد از بهای مجله کم کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) برای ترجمه، با سپاس فراوان، مطالب و منابع را خود باید انتخاب بفرمائید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آقای پرویز مظفری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامهٔ شما در تأیید صفحات شطرنج مجله ما را برآن داشت که نظر دیگر خوانندگان را هم در این مورد استفسار کنیم. متأسفانه پاره‌ئی از خوانندگان با ادامهٔ صفحات شطرنج در مجله مخالفت کرده‌اند. پس لطفاً نظر بدهید: شطرنج بماند یا برود؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم «ایستا»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن چشمگیر کارتان ایجاز فوق‌العاده است. به‌همین شکل ادامه بدهید. به‌زبان بیشتر توجه داشته باشید. نگذارید اندیشهٔ شاعرانه فقط در سطح زبان بلغزد. شعر موفق شعری است که با کلام درهم بافته شده باشد آثار بیشتری برای ما بفرستید. توفیق یارتان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم مهزاد ناظمه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرداختن به‌اخبار سیاسی کار یک نشریهٔ مرجع نمی‌تواند باشد. خبرهای هنری و فرهنگی هم‌اگر با نقد و بررسی همراه نباشد مجله را به‌صورت بولتن فعالیت‌های فرهنگی در می‌آورد. مجله هنوز از لحاظ کادر و سازمان نواقص بسیار دارد. امیدواریم برای رفع و رجوع اشکالات مجله قدری «صبر انقلابی» نشان بدهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای بهرام حیدری فرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بابل)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسید بانکی‌تان را با اشاره به‌این پاسخ ارسال بفرمائید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقا یا خانم س. اخباری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تهران) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصاویر اگر به‌حد کافی روشن و تمیز چاپ شده باشد قابل استفاده خواهد بود. از محبت‌تان متشکریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای اسماعیل اسماعیل‌زاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (مهاباد) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر هموطنان کردمان نیز نامه‌هائی داشته‌ایم که همکار ما خانم ناهید بهمن‌پور را به‌ترجمهٔ متن کامل کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کریس کوچرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تشویق کرده‌اند. تصور نمی‌کنم ایشان به‌این خواست هموطنان خود پاسخ مثبت ندهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای محمدامین سیفی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (مراغه) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) وظیفهٔ دفاع از آن نوار با من نیست، اما چون با نقطه نظرهای تهیه کنندگانش از نزدیک آشنا هستم این عبارت شما را که «دم خروس از زیر عبایشان درآمده و رسوایشان کرده است» در مورد آن‌ها نمی‌پسندم. من هم معتقدم دنیای بچه‌ها دنیای صفا و پاکی است منتها اگر جامعه‌ئی سلامت به‌وجود آید که منافع خودپرستان مثل بختک بر آن‌ها نیفتد و کینه و خشم و نفرت را جانشین پاکی صفای کودکانهٔ آن‌ها نکند. این عبارت البته نیاز به‌تفصیل دارد، اما اظهار آن نشانهٔ بدذاتی و لاپوشانی کردن حقایق نبوده است. من و دکتر ساعدی هم نظارتی در تهیهٔ آن نداشته‌ام که اسباب گلهٔ شما را فراهم کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) بخش عمدهٔ آن کتاب در چاپخانه مفقود شد و به‌دلیل مطالب بی‌سر و تهی که معلوم نیست از کجا برآن اضافه شد چاپش معوق ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) اگر دربارهٔ آذربایجان و به‌مناسبت ۲۱ آذر مطلبی ننوشتیم به‌این دلیل بود که منبع اطلاعاتی قابل اعتمادی در اختیار نداشتیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای رامین جفرودی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) ما هم معتقدیم که بالا بردن فرهنگ جامعه پیروزی خلق را نزدیک‌تر می‌کند و کوششی که می‌کنیم بر اساس همین اعتقاد است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) حالا که در خودتان علاقه به‌شعر را کشف کرده‌اید حتماً باید به‌مسألهٔ زبان بیشتر توجه کنید. زبان وسیلهٔ کار شاعر و نویسنده است و هرگز بی‌آگاهی کامل از زبان و نکات مربوط به‌آن نمی‌توان شاعر یا نویسندهٔ موفقی شد. مثلاً حتماً نویسنده باید بداند که در زبان فارسی اسم گل را به‌الف و نون جمع نمی‌بندند. البته می‌توانیم بگوئیم گلان و درختان و گیاهان، اما شقایقان و نیلوفران و می‌نایان نه. یا مثلاً عبارت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تجربه می‌سازد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تجربه می‌کنند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نه زیباست نه درست و با این جور سخن گفتن هیچ اندیشه‌ئی به‌شعر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تبدیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای سید محمد جزایری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (اهواز) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جز شما تعداد دیگری از خوانندگان عزیز نیز از تعویض کاغذ مجله اظهار ناخشنودی کرده‌اند. حقیقت این است که همین کاغذ را هم تصادفاً توانسته‌ایم پیدا کنیم. کاغذ روز به‌روز گران‌تر و نایاب‌تر می‌شود. نکتهٔ دیگر اینکه، این کاغذ چون از توپ (رول) بریده می‌شود کوتاه و بلند از آب در می‌آید و علت نامیزان بودن و بالا و پائین رفتن پاره‌ئی صفحات مجله نیز جز این نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای حمید غفاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حق با شماست. می‌بایست‌‌ همان ابتدا علت تغییر کاغذ مجله را به‌اطلاع خوانندگان گرامی خود می‌رساندیم. البته ما از کاغذ قبلی مجله هم چندان رضایت نداشتیم و اگر گرفتار گرانی و نایابی کاغذ نبودیم بیشتر مایل بودیم نوعی را که برای آلبوم نقاشی شانزده صفحهٔ آخر شمارهٔ ۱۳ مورد استفاده قرار گرفته است برای مجله انتخاب کنیم که ملاحظه می‌کنید کیفیت چاپ را تا چه حد تغییر می‌دهد. ولی متأسفانه در این وضع گرانی و نایابی کاغذ ناگزیریم به‌هر چه گیرمان آمد گردن بگذاریم. این محبت‌هائی که نثار گردانندگان مجله فرموده‌اید بسیار متشکریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای بهروز عقراوری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ورامین) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محبت کنید با اشاره به‌این یادداشت یک روز عصر به‌شمارهٔ ۶۶۰۷۶۵ تلفن کنید، شاید بتوانیم با یاری شما و دیگر هموطنان کرد شمارهٔ ویژه‌ئی برای خلق کرد و کردستان تهیه ببینیم. کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کریس کوچرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ما توانستیم توسط دوستی از پاریس تهیه کنیم، ولی باید در کتابفروشی‌هائی که کتب فرانسوی می‌فروشند نیز وجود داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای سیعد م.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تهران) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامه‌تان بسیار جالب بود. بخصوص پایان آنکه از روحیهٔ والای آزاداندیشی شما حکایت می‌کرد. آری، ما به‌آنچه نوشته‌اید معتقدیم پس طبیعی است که نمی‌توانیم مبلغ افکاری باشیم که با تفکرات ما نمی‌خواند. اگر نوشته باشیم مجله تیول فکر و اندیشه و ایدئولوژی خاصی نیست، یقیناً سهوالقلمی رخ داده است. احتمالاً منظور این بوده است که «مجله تیول افراد و اشخاص معینی نیست»، یا شما از این جمله چنان برداشتی کرده‌اید. اگر به‌راستی این مجله تیول ایدئولوژی خاصی نباشد لابد یک سلطنت‌طلب یا لیبرال نیز باید بتواند افکار خود را در آن نشر دهد، مگر نه؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای خدارحم افشاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (اصفهان) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما در برج عاج نیستیم. قیمت یکصدریالی مجله هم (که بار‌ها چرتکه دست گرفته‌ایم و گفته‌ایم که سی و هشت ریال آن دستمزد فروشنده و مخارج دفتر توزیع است) بی‌یک شاهی کم و زیاد بهای تمام شدهٔ مجله است. ما ادعا نکرده‌ایم که می‌خواهیم سیاست و هنر را به‌میان توده‌های مردم ببریم، و تلقی شما از وظیفهٔ ما یکسره نادرست است. پرداختن به‌این نکته که «چرا شعر نباید قالب و چهارچوب کلاسیک خود را حفظ کند» هم دیگر امروز تکرار مکررات است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نامه‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حرف‌های همسایهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیمایوشیج، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بدعت‌های نیما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشتهٔ اخوان ثالث را بخوانید شاید پاسخی به‌سوال خود پیدا کنید. از «مطالب طنزگونهٔ» آن آقا هم استفاده نمی‌کنیم، زیرا به‌قول معروف «مُفت آن هم گران است». در مورد دارودستهٔ پنج نفری (و نه چهار نفری) و کانون نویسندگان هم سلسله مقالاتی را آقای پرهام آغاز کرده‌اند که لابد دیده‌اید. لطفاً از این پس نام کسانی را هم که با شما خصوصیتی ندارند درست بنویسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای منوچهر هژیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) کاملاً درست است. نویسندهٔ آن داستان، شهیدِ خیانت حزب بوجارهای لنجان، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضی کیوان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که با نه نفر دیگر در نخستین دستهٔ افسران سازمان نظامی تیرباران شد. حکایت واقعیت دارد و نشانه‌ئی است از پاکی و تقوای او. سفر دو ماههٔ به‌یکی از جزایر خلیج (که در نوشته عنوان کرده است) تبعید دو ماههٔ اوست به‌جزیرهٔ خارک، به‌سال ۱۳۳۲ متأسفانه نوشته‌های دیگر او به‌چاپ نرسیده و آنچه به‌چاپ رسیده به‌طور پراکنده و این سو و آن بوده است. یادش گرامی باد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) متأسفانه نمی‌دانم آن مجلات را کجا می‌شود پیدا کرد. بیست و دو شماره‌ئی از مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر حسب اتفاق پیدا کرده‌ام که می‌توانم به‌عنوان یادگاری تقدیک شما کنم. باید آدرستان را محبت کنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) ممنون محبت‌های‌تان هستم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ایرج فرزین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (آغاجری) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور که مرقوم فرموده‌اید تغییر کاغذ مجله به‌علت گرانی غیرقابل تصور و از این بد‌تر، نایاب شدن آن است. از داشتن دوستانی چون شما به‌خود می‌بالیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم ناهید م.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه فرستاده‌اید عریان‌تر از آن است که بتواند موضوع یک شعر باشد. بیشتر «اندیشه» ئی ساده و منطقی است که با لحنی ادبی بیان شده. شعر فقط بر «منطق شاعرانه» خود استوار است در بافتی از کلام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای بهزاد بابک‌دوست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (رشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) در آن شرایطی که خودتان بر شمرده‌اید چه توقعی داشتید کتاب جمعه – که هدف و برنامهٔ دیگری دارد – کار خود را فراموش کند و مربای آلو شود و همین چند صفحه مطلب را هم از جامعه‌ئی که بسیار چیز‌ها باید بیاموزد بگیرد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) مسئول این صفحه «شخص ثابتی» هست، ولی طبیعی است که از موضع «شخصی» سخن نمی‌گوید. هرگاه شخصاً مورد خطاب نویسندگان نامه‌ها قرار گیرد، در جوابشان می‌گوید «من» و هرگاه نامه خطاب به‌شورای نویسندگان باشد در پاسخ می‌گوید «ما» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) عذر می‌خواهیم. نه آن کتاب (یادداشت‌های پراکندهٔ صادق هدایت) در اختیارمان هست نه در دفتر کار ما زیراکس به‌هم می‌رسد، نه آدمش را داریم که بفرستیم سر خیابان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴) اطاعت می‌شود به‌عرض آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد مختاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌رسانیم که شعارهائی مثل «قبر امام هشتم/ گلوله‌باران شده» شعار خاص منطقه‌ئی نبوده، چرا که شما هم در آنجا – گیلان و بخصوص رشت – شعارهائی از این قبیل، و حتی خود این شعار را، می‌دادید برای بیشتر برانگیختن؛ و مثلاً این شعار را که «کتاب قرآن را/ مسجد کرمان را/ رکس آبادان را/ شاه به‌آتش کشید»؛ و این شعار را که «خون گرفته ایران را/ تبریز و خراسان را/ پس [یا:‌ای] مرگ بر این شاه!»؛ و زمانی که مثلاً قزوین زیر تانک‌های آن خونخوار له می‌شد به‌جای تبریز می‌گذاشتید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قزوین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵) اگر می‌توانید آن مقالهٔ کیهان را که به‌احتمال زیاد آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رحمان کریمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشت بود و نقطه نظر او در مورد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضحاک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با نقطه نظر من تطبیق می‌کرد به‌نحوی برای ارادتمند بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶) قربانت گردم، آن حواشی و یادداشت‌ها که هیچ، در حال حاضر بر سر چاپ آن مقدمهٔ کوتاه هم حرف است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای حسن بنی‌جمال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریا دریا محبتید. اگر در زمینهٔ تحصیلات و تخصص‌تان مطلبی تهیه بفرمائید ممنون خواهیم شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای علی مهر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه پیشنهاد کرده‌اید کار عظیمی است ولی تصور نمی‌کنم به‌این شکل قابل چاپ باشد. از مجموع آن اسناد می‌توان برای کتابی در باب انقلاب ایران بهره گرفت و چاپ همهٔ آن جز برای مورخان سودمند نخواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B5&amp;diff=31265</id>
		<title>صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B5&amp;diff=31265"/>
		<updated>2012-05-07T11:22:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: تکمیل تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای خسرو پیغامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) به خلاف نظر شما دوست عزیز، من شعر و قصه‌ئی از دورهٔ انقلاب و پس از آن ندیده‌ام که از زیر متوسط بالاتر باشد. جز چند شعر درخشان از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میرزاآقاعسگری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خطابه‌های اول و دوم و پنجم)، و&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیرا زمین زمین است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمائیل خوئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۷)، قصه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عَدید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چرم کف پای عَدید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نسیم خاکسار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره‌های ۲ و ۱۶)، و قصهٔ فوق‌العاده زیبای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاطمه ابطحی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌نام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهال گردوئی بر گور مسیح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۹)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بزرگ بانوی روح من از گلی ترقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۵)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عَلو و سیاسَنبو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمدرضا صفدری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۱۴).- دست‌کم، این‌ها تنها چیزهای دندانگیری بوده که به‌دست من رسیده. البته قصه‌های بسیار خوب دیگری هم تاکنون در مجله آمده که چون مربوط به‌دوران انقلاب نیست از ذکر آن‌ها در می‌گذریم. توصیه کرده‌اید که «کتاب جمعه را از داشتن شعرهای بیش‌تر محروم نکنید»- چشم. صلاح کتاب جمعه نیز در همین است، و چشم ما به‌دست اهل قلم. هم الآن کوهی از شعر و انباری از قصه و نمایشنامه در برابر من است. ولی چه کنیم. به‌حّد متوسطش هم قانع شده‌ایم و گیر نمی‌آید. کیمیا شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) طنزنویسی را باید جدّی‌تر گرفت و کیومرث استعداد فوق‌العاده‌ئی در این زمینه دارد، افسوس که به‌شیوهٔ ماهی را نمی‌خواهی دمش را بگیر قلم می‌زند. از قضا آن عبارتی که بر ردّ او دلیل آورده‌اید نکتهٔ بسیار ظریفی را دربرداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) دربارهٔ نیمای بزرگ حق با شماست. ما هم می‌خواستیم در سالگرد خاموشی آن جاودان‌یاد ویژه‌نامه‌ئی بدهیم. ولی آخر با دست خالی؟ در هر حال در سالگرد فروغ -اگر توفیق دست بدهد- ویژه‌نامهٔ شعری خواهیم داشت. می‌دانید دوست عزیز که یک دست بی‌صدا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مهدی شیثی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) نمونه‌های ارزندهٔ «فرهنگ مقاومت»را در زمینه‌های شعر، ادبیات و غیره خواسته‌اید. این کار نیاز به‌جست و جوئی پیگیر دارد که در حال حاضر در اختیار نداریم. خودتان چرا دست به‌کار نمی‌شوید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲)«بازنگری فرهنگ و هنر عصر اختناق»... به‌شرح ایضاً.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) اعلام رسید نامه‌ها در این صفحات، فکر خوبی است. از این پس دریافت نامه‌ها و مقالاتی را که نویسندگان‌شان طالب باشند در مجله اعلام خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴) میز گردها را به‌زودی از سر خواهیم گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵) حروف ریزتر را غالباً خوانندگان نمی‌پسندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ح. قائم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست عزیز. ما دفتر و دستک و منشی و پیشخدمت و این چیزها نداریم. چهارنفر آدمیم که روز و شب کار می‌کنیم و بازهم گرفتار تنگی وقتیم. به‌مطالبی که خوانندگان تهیه می‌کنند به‌دیدهٔ احترام نگاه می‌کنیم و جز این هم نمی‌تواند باشد، چرا که مجلّه نیازمندِ خوراک است و نیازمند ارتباط هرچه بیش‌تر با خوانندگان خود. امّا طبعاً ضوابطی هم در انتخاب مطالب هست. که این هم روشن است. معذلک برای ما به‌هیچ وجه امکان ندارد که دربارهٔ علل به‌چاپ نرسیدن مطالب به‌نویسندگان آن‌ها توضیحاتی بدهیم. اگر قرار باشد این کار در صفحات مجله صورت بگیرد هر هفته بیش از ده صفحه را اشغال می‌کند و اگر طی نامه انجام شود تمام وقت یکی از همکاران ما را در سراسر هفته خواهد گرفت. شما سؤال می‌کنید «آیا اطلاع از سرنوشت نوشته‌ها خواستی بزرگ و غیرقابل اجراست؟»- و پاسخ‌تان این است: اگر در هفته فقط معدودی مطلب بود، خیر. ولی گاه حتی نوبت مطالعهٔ یک نوشته نیز تنها دو سه هفته بعد از وصول دست می‌دهد. حتی با در اختیار داشتن یک گروه منتقد حرفه‌ئیِ تمام وقت هم چنین کاری غیرممکن است. فکر می‌کنید این مشکل را چه‌گونه حل می‌توان کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای فرجی دیزجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تبریز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) عکس هفته فکر خوبی است. دنبالش را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) تا جائی که بتوانیم از آثار کاریکاتوریست‌های ایرانی چاپ می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) هرگاه منابع قابل اطمینانی به‌دست بیاوریم به‌شناسائی مناطق و مسائل سیاسی آن اقدام می‌کنیم، چنان که در مسألهٔ کردستان دیدید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴) دربارهٔ جبههٔ آزادی بخش ظفار دست‌اندرکاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵) مصاحبه، به‌چشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶) کدام پوستر منظورتان است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷) از ارسال آن کتاب شعر عذر می‌خواهیم. نه وسیله‌اش را داریم. نه فرد انجام‌دهنده‌اش را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انتشارات سروش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این وسیله وصول کتاب‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زرتشت، نزاع کلیسا و ماتریالیسم، آخر شب، و عصر زرین فرهنگ ایران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اعلام می شود. به‌نوبت خود در صفحهٔ کتاب‌های تازه معرفی خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ناصر گ. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از لطف شما، تصدیق می‌کنید که چاپ سرگرمی در روال کار مجله نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای محمد شریفی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (زنجان)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای درخواست مجله لازم است پرداخت وجه آن را به‌ترتیبی که در داخل جلد مجله آمده است عمل بفرمائید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم الهه ب. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطف کردید که به‌ما نامه نوشتید. همهٔ ما می‌کوشیم شایستگی محبت‌های شما را داشته باشم. امّا واقعاً چهل و پنجاه و حتی صد صفحه، برای یک داستان خوب زیاد است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای محمدرضا سواری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (استکهلم-سوئد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سپاس از محبت‌هاتان برای اشتراک کتاب جمعه می‌توانید از طریق بانک یا سفارت ایران اقدام کنید. راه دیگرش این است که اقوام‌تان در ایران مجله را به‌نام شما مشترک شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مهدی صورتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشکرات مرا هم قبول بفرمائید. تقسیم مجله به‌بخش‌های مجزا مطلقاً عملی نیست. صفحات مجله در اختیار هر یک از روشنفکران متعهد است و به‌هیچ وجه قید و بندی در کار نیست. خود دوستان کمکاری می‌کنند. آقای اخوان ثالث پیش از این که مجله منتشر شود قول همکاری به‌ما دادند ولی هنوز وفا نکرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای محمود صحبتی‌پور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) طبیعی است که پشتوانهٔ کار مجله محبت بی‌دریغ دوستانی چون شماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) مجله را جز از طریق اشتراک ویژهٔ دانشجوئی که مستقیماً به‌دفتر مجله ارسال شده باشد نمی‌توانیم با تخفیف سی درصد به‌دانشجویان عرضه کنیم. فروشندگان مجله سی درصد از بهای فروش را کارمزد می‌گیرند و تخفیفی که قائل شده ایم همین سی درصد حق فروش موزع است. نمی‌توانیم شصت درصد از بهای مجله کم کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) برای ترجمه، با سپاس فراوان، مطالب و منابع را خود باید انتخاب بفرمائید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آقای پرویز مظفری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامهٔ شما در تأیید صفحات شطرنج مجله ما را برآن داشت که نظر دیگر خوانندگان را هم در این مورد استفسار کنیم. متأسفانه پاره‌ئی از خوانندگان با ادامهٔ صفحات شطرنج در مجله مخالفت کرده‌اند. پس لطفاً نظر بدهید: شطرنج بماند یا برود؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم «ایستا»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن چشمگیر کارتان ایجاز فوق‌العاده است. به‌همین شکل ادامه بدهید. به‌زبان بیشتر توجه داشته باشید. نگذارید اندیشهٔ شاعرانه فقط در سطح زبان بلغزد. شعر موفق شعری است که با کلام درهم بافته شده باشد آثار بیشتری برای ما بفرستید. توفیق یارتان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم مهزاد ناظمه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرداختن به‌اخبار سیاسی کار یک نشریهٔ مرجع نمی‌تواند باشد. خبرهای هنری و فرهنگی هم‌اگر با نقد و بررسی همراه نباشد مجله را به‌صورت بولتن فعالیت‌های فرهنگی در می‌آورد. مجله هنوز از لحاظ کادر و سازمان نواقص بسیار دارد. امیدواریم برای رفع و رجوع اشکالات مجله قدری «صبر انقلابی» نشان بدهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای بهرام حیدری فرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بابل)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسید بانکی‌تان را با اشاره به‌این پاسخ ارسال بفرمائید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقا یا خانم س. اخباری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تهران) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصاویر اگر به‌حد کافی روشن و تمیز چاپ شده باشد قابل استفاده خواهد بود. از محبت‌تان متشکریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای اسماعیل اسماعیل‌زاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (مهاباد) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر هموطنان کردمان نیز نامه‌هائی داشته‌ایم که همکار ما خانم ناهید بهمن‌پور را به‌ترجمهٔ متن کامل کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کریس کوچرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تشویق کرده‌اند. تصور نمی‌کنم ایشان به‌این خواست هموطنان خود پاسخ مثبت ندهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای محمدامین سیفی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (مراغه) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) وظیفهٔ دفاع از آن نوار با من نیست، اما چون با نقطه نظرهای تهیه کنندگانش از نزدیک آشنا هستم این عبارت شما را که «دم خروس از زیر عبایشان درآمده و رسوایشان کرده است» در مورد آن‌ها نمی‌پسندم. من هم معتقدم دنیای بچه‌ها دنیای صفا و پاکی است منتها اگر جامعه‌ئی سلامت به‌وجود آید که منافع خودپرستان مثل بختک بر آن‌ها نیفتد و کینه و خشم و نفرت را جانشین پاکی صفای کودکانهٔ آن‌ها نکند. این عبارت البته نیاز به‌تفصیل دارد، اما اظهار آن نشانهٔ بدذاتی و لاپوشانی کردن حقایق نبوده است. من و دکتر ساعدی هم نظارتی در تهیهٔ آن نداشته‌ام که اسباب گلهٔ شما را فراهم کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) بخش عمدهٔ آن کتاب در چاپخانه مفقود شد و به‌دلیل مطالب بی‌سر و تهی که معلوم نیست از کجا برآن اضافه شد چاپش معوق ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) اگر دربارهٔ آذربایجان و به‌مناسبت ۲۱ آذر مطلبی ننوشتیم به‌این دلیل بود که منبع اطلاعاتی قابل اعتمادی در اختیار نداشتیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای رامین جفرودی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) ما هم معتقدیم که بالا بردن فرهنگ جامعه پیروزی خلق را نزدیک‌تر می‌کند و کوششی که می‌کنیم بر اساس همین اعتقاد است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) حالا که در خودتان علاقه به‌شعر را کشف کرده‌اید حتماً باید به‌مسألهٔ زبان بیشتر توجه کنید. زبان وسیلهٔ کار شاعر و نویسنده است و هرگز بی‌آگاهی کامل از زبان و نکات مربوط به‌آن نمی‌توان شاعر یا نویسندهٔ موفقی شد. مثلاً حتماً نویسنده باید بداند که در زبان فارسی اسم گل را به‌الف و نون جمع نمی‌بندند. البته می‌توانیم بگوئیم گلان و درختان و گیاهان، اما شقایقان و نیلوفران و می‌نایان نه. یا مثلاً عبارت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تجربه می‌سازد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تجربه می‌کنند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نه زیباست نه درست و با این جور سخن گفتن هیچ اندیشه‌ئی به‌شعر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تبدیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای سید محمد جزایری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (اهواز) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جز شما تعداد دیگری از خوانندگان عزیز نیز از تعویض کاغذ مجله اظهار ناخشنودی کرده‌اند. حقیقت این است که همین کاغذ را هم تصادفاً توانسته‌ایم پیدا کنیم. کاغذ روز به‌روز گران‌تر و نایاب‌تر می‌شود. نکتهٔ دیگر اینکه، این کاغذ چون از توپ (رول) بریده می‌شود کوتاه و بلند از آب در می‌آید و علت نامیزان بودن و بالا و پائین رفتن پاره‌ئی صفحات مجله نیز جز این نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای حمید غفاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حق با شماست. می‌بایست‌‌ همان ابتدا علت تغییر کاغذ مجله را به‌اطلاع خوانندگان گرامی خود می‌رساندیم. البته ما از کاغذ قبلی مجله هم چندان رضایت نداشتیم و اگر گرفتار گرانی و نایابی کاغذ نبودیم بیشتر مایل بودیم نوعی را که برای آلبوم نقاشی شانزده صفحهٔ آخر شمارهٔ ۱۳ مورد استفاده قرار گرفته است برای مجله انتخاب کنیم که ملاحظه می‌کنید کیفیت چاپ را تا چه حد تغییر می‌دهد. ولی متأسفانه در این وضع گرانی و نایابی کاغذ ناگزیریم به‌هر چه گیرمان آمد گردن بگذاریم. این محبت‌هائی که نثار گردانندگان مجله فرموده‌اید بسیار متشکریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای بهروز عقراوری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ورامین) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محبت کنید با اشاره به‌این یادداشت یک روز عصر به‌شمارهٔ ۶۶۰۷۶۵ تلفن کنید، شاید بتوانیم با یاری شما و دیگر هموطنان کرد شمارهٔ ویژه‌ئی برای خلق کرد و کردستان تهیه ببینیم. کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کریس کوچرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ما توانستیم توسط دوستی از پاریس تهیه کنیم، ولی باید در کتابفروشی‌هائی که کتب فرانسوی می‌فروشند نیز وجود داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای سیعد م.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تهران) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامه‌تان بسیار جالب بود. بخصوص پایان آنکه از روحیهٔ والای آزاداندیشی شما حکایت می‌کرد. آری، ما به‌آنچه نوشته‌اید معتقدیم پس طبیعی است که نمی‌توانیم مبلغ افکاری باشیم که با تفکرات ما نمی‌خواند. اگر نوشته باشیم مجله تیول فکر و اندیشه و ایدئولوژی خاصی نیست، یقیناً سهوالقلمی رخ داده است. احتمالاً منظور این بوده است که «مجله تیول افراد و اشخاص معینی نیست»، یا شما از این جمله چنان برداشتی کرده‌اید. اگر به‌راستی این مجله تیول ایدئولوژی خاصی نباشد لابد یک سلطنت‌طلب یا لیبرال نیز باید بتواند افکار خود را در آن نشر دهد، مگر نه؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای خدارحم افشاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (اصفهان) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما در برج عاج نیستیم. قیمت یکصدریالی مجله هم (که بار‌ها چرتکه دست گرفته‌ایم و گفته‌ایم که سی و هشت ریال آن دستمزد فروشنده و مخارج دفتر توزیع است) بی‌یک شاهی کم و زیاد بهای تمام شدهٔ مجله است. ما ادعا نکرده‌ایم که می‌خواهیم سیاست و هنر را به‌میان توده‌های مردم ببریم، و تلقی شما از وظیفهٔ ما یکسره نادرست است. پرداختن به‌این نکته که «چرا شعر نباید قالب و چهارچوب کلاسیک خود را حفظ کند» هم دیگر امروز تکرار مکررات است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نامه‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حرف‌های همسایهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیمایوشیج، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بدعت‌های نیما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشتهٔ اخوان ثالث را بخوانید شاید پاسخی به‌سوال خود پیدا کنید. از «مطالب طنزگونهٔ» آن آقا هم استفاده نمی‌کنیم، زیرا به‌قول معروف «مُفت آن هم گران است». در مورد دارودستهٔ پنج نفری (و نه چهار نفری) و کانون نویسندگان هم سلسله مقالاتی را آقای پرهام آغاز کرده‌اند که لابد دیده‌اید. لطفاً از این پس نام کسانی را هم که با شما خصوصیتی ندارند درست بنویسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای منوچهر هژیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) کاملاً درست است. نویسندهٔ آن داستان، شهیدِ خیانت حزب بوجارهای لنجان، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرتضی کیوان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که با نه نفر دیگر در نخستین دستهٔ افسران سازمان نظامی تیرباران شد. حکایت واقعیت دارد و نشانه‌ئی است از پاکی و تقوای او. سفر دو ماههٔ به‌یکی از جزایر خلیج (که در نوشته عنوان کرده است) تبعید دو ماههٔ اوست به‌جزیرهٔ خارک، به‌سال ۱۳۳۲ متأسفانه نوشته‌های دیگر او به‌چاپ نرسیده و آنچه به‌چاپ رسیده به‌طور پراکنده و این سو و آن بوده است. یادش گرامی باد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) متأسفانه نمی‌دانم آن مجلات را کجا می‌شود پیدا کرد. بیست و دو شماره‌ئی از مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر حسب اتفاق پیدا کرده‌ام که می‌توانم به‌عنوان یادگاری تقدیک شما کنم. باید آدرستان را محبت کنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) ممنون محبت‌های‌تان هستم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ایرج فرزین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (آغاجری) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور که مرقوم فرموده‌اید تغییر کاغذ مجله به‌علت گرانی غیرقابل تصور و از این بد‌تر، نایاب شدن آن است. از داشتن دوستانی چون شما به‌خود می‌بالیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم ناهید م.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه فرستاده‌اید عریان‌تر از آن است که بتواند موضوع یک شعر باشد. بیشتر «اندیشه» ئی ساده و منطقی است که با لحنی ادبی بیان شده. شعر فقط بر «منطق شاعرانه» خود استوار است در بافتی از کلام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای بهزاد بابک‌دوست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (رشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) در آن شرایطی که خودتان بر شمرده‌اید چه توقعی داشتید کتاب جمعه – که هدف و برنامهٔ دیگری دارد – کار خود را فراموش کند و مربای آلو شود و همین چند صفحه مطلب را هم از جامعه‌ئی که بسیار چیز‌ها باید بیاموزد بگیرد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) مسئول این صفحه «شخص ثابتی» هست، ولی طبیعی است که از موضع «شخصی» سخن نمی‌گوید. هرگاه شخصاً مورد خطاب نویسندگان نامه‌ها قرار گیرد، در جوابشان می‌گوید «من» و هرگاه نامه خطاب به‌شورای نویسندگان باشد در پاسخ می‌گوید «ما» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) عذر می‌خواهیم. نه آن کتاب (یادداشت‌های پراکندهٔ صادق هدایت) در اختیارمان هست نه در دفتر کار ما زیراکس به‌هم می‌رسد، نه آدمش را داریم که بفرستیم سر خیابان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴) اطاعت می‌شود به‌عرض آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد مختاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌رسانیم که شعارهائی مثل «قبر امام هشتم/ گلوله‌باران شده» شعار خاص منطقه‌ئی نبوده، چرا که شما هم در آنجا – گیلان و بخصوص رشت – شعارهائی از این قبیل، و حتی خود این شعار را، می‌دادید برای بیشتر برانگیختن؛ و مثلاً این شعار را که «کتاب قرآن را/ مسجد کرمان را/ رکس آبادان را/ شاه به‌آتش کشید»؛ و این شعار را که «خون گرفته ایران را/ تبریز و خراسان را/ پس [یا:‌ای] مرگ بر این شاه!»؛ و زمانی که مثلاً قزوین زیر تانک‌های آن خونخوار له می‌شد به‌جای تبریز می‌گذاشتید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قزوین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵) اگر می‌توانید آن مقالهٔ کیهان را که به‌احتمال زیاد آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رحمان کریمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشت بود و نقطه نظر او در مورد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضحاک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با نقطه نظر من تطبیق می‌کرد به‌نحوی برای ارادتمند بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶) قربانت گردم، آن حواشی و یادداشت‌ها که هیچ، در حال حاضر بر سر چاپ آن مقدمهٔ کوتاه هم حرف است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای حسن بنی‌جمال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریا دریا محبتید. اگر در زمینهٔ تحصیلات و تخصص‌تان مطلبی تهیه بفرمائید ممنون خواهیم شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای علی مهر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه پیشنهاد کرده‌اید کار عظیمی است ولی تصور نمی‌کنم به‌این شکل قابل چاپ باشد. از مجموع آن اسناد می‌توان برای کتابی در باب انقلاب ایران بهره گرفت و چاپ همهٔ آن جز برای مورخان سودمند نخواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B5&amp;diff=31253</id>
		<title>صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B5&amp;diff=31253"/>
		<updated>2012-05-06T19:25:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Sadegh: انتخاب برای تکمیل تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای خسرو پیغامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) به خلاف نظر شما دوست عزیز، من شعر و قصه‌ئی از دورهٔ انقلاب و پس از آن ندیده‌ام که از زیر متوسط بالاتر باشد. جز چند شعر درخشان از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میرزاآقاعسگری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خطابه‌های اول و دوم و پنجم)، و&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیرا زمین زمین است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمائیل خوئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۷)، قصه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عَدید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چرم کف پای عَدید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نسیم خاکسار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره‌های ۲ و ۱۶)، و قصهٔ فوق‌العاده زیبای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاطمه ابطحی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌نام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهال گردوئی بر گور مسیح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۹)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بزرگ بانوی روح من از گلی ترقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۵)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عَلو و سیاسَنبو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمدرضا صفدری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شماره ۱۴).- دست‌کم، این‌ها تنها چیزهای دندانگیری بوده که به‌دست من رسیده. البته قصه‌های بسیار خوب دیگری هم تاکنون در مجله آمده که چون مربوط به‌دوران انقلاب نیست از ذکر آن‌ها در می‌گذریم. توصیه کرده‌اید که «کتاب جمعه را از داشتن شعرهای بیش‌تر محروم نکنید»- چشم. صلاح کتاب جمعه نیز در همین است، و چشم ما به‌دست اهل قلم. هم الآن کوهی از شعر و انباری از قصه و نمایشنامه در برابر من است. ولی چه کنیم. به‌حّد متوسطش هم قانع شده‌ایم و گیر نمی‌آید. کیمیا شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) طنزنویسی را باید جدّی‌تر گرفت و کیومرث استعداد فوق‌العاده‌ئی در این زمینه دارد، افسوس که به‌شیوهٔ ماهی را نمی‌خواهی دمش را بگیر قلم می‌زند. از قضا آن عبارتی که بر ردّ او دلیل آورده‌اید نکتهٔ بسیار ظریفی را دربرداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) دربارهٔ نیمای بزرگ حق با شماست. ما هم می‌خواستیم در سالگرد خاموشی آن جاودان‌یاد ویژه‌نامه‌ئی بدهیم. ولی آخر با دست خالی؟ در هر حال در سالگرد فروغ -اگر توفیق دست بدهد- ویژه‌نامهٔ شعری خواهیم داشت. می‌دانید دوست عزیز که یک دست بی‌صدا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مهدی شیثی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) نمونه‌های ارزندهٔ «فرهنگ مقاومت»را در زمینه‌های شعر، ادبیات و غیره خواسته‌اید. این کار نیاز به‌جست و جوئی پیگیر دارد که در حال حاضر در اختیار نداریم. خودتان چرا دست به‌کار نمی‌شوید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲)«بازنگری فرهنگ و هنر عصر اختناق»... به‌شرح ایضاً.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) اعلام رسید نامه‌ها در این صفحات، فکر خوبی است. از این پس دریافت نامه‌ها و مقالاتی را که نویسندگان‌شان طالب باشند در مجله اعلام خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴) میز گردها را به‌زودی از سر خواهیم گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵) حروف ریزتر را غالباً خوانندگان نمی‌پسندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ح. قائم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست عزیز. ما دفتر و دستک و منشی و پیشخدمت و این چیزها نداریم. چهارنفر آدمیم که روز و شب کار می‌کنیم و بازهم گرفتار تنگی وقتیم. به‌مطالبی که خوانندگان تهیه می‌کنند به‌دیدهٔ احترام نگاه می‌کنیم و جز این هم نمی‌تواند باشد، چرا که مجلّه نیازمندِ خوراک است و نیازمند ارتباط هرچه بیش‌تر با خوانندگان خود. امّا طبعاً ضوابطی هم در انتخاب مطالب هست. که این هم روشن است. معذلک برای ما به‌هیچ وجه امکان ندارد که دربارهٔ علل به‌چاپ نرسیدن مطالب به‌نویسندگان آن‌ها توضیحاتی بدهیم. اگر قرار باشد این کار در صفحات مجله صورت بگیرد هر هفته بیش از ده صفحه را اشغال می‌کند و اگر طی نامه انجام شود تمام وقت یکی از همکاران ما را در سراسر هفته خواهد گرفت. شما سؤال می‌کنید «آیا اطلاع از سرنوشت نوشته‌ها خواستی بزرگ و غیرقابل اجراست؟»- و پاسخ‌تان این است: اگر در هفته فقط معدودی مطلب بود، خیر. ولی گاه حتی نوبت مطالعهٔ یک نوشته نیز تنها دو سه هفته بعد از وصول دست می‌دهد. حتی با در اختیار داشتن یک گروه منتقد حرفه‌ئیِ تمام وقت هم چنین کاری غیرممکن است. فکر می‌کنید این مشکل را چه‌گونه حل می‌توان کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای فرجی دیزجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تبریز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) عکس هفته فکر خوبی است. دنبالش را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) تا جائی که بتوانیم از آثار کاریکاتوریست‌های ایرانی چاپ می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) هرگاه منابع قابل اطمینانی به‌دست بیاوریم به‌شناسائی مناطق و مسائل سیاسی آن اقدام می‌کنیم، چنان که در مسألهٔ کردستان دیدید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴) دربارهٔ جبههٔ آزادی بخش ظفار دست‌اندرکاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵) مصاحبه، به‌چشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶) کدام پوستر منظورتان است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷) از ارسال آن کتاب شعر عذر می‌خواهیم. نه وسیله‌اش را داریم. نه فرد انجام‌دهنده‌اش را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انتشارات سروش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌این وسیله وصول کتاب‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زرتشت، نزاع کلیسا و ماتریالیسم، آخر شب، و عصر زرین فرهنگ ایران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اعلام می شود. به‌نوبت خود در صفحهٔ کتاب‌های تازه معرفی خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ناصر گ. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از لطف شما، تصدیق می‌کنید که چاپ سرگرمی در روال کار مجله نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای محمد شریفی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (زنجان)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای درخواست مجله لازم است پرداخت وجه آن را به‌ترتیبی که در داخل جلد مجله آمده است عمل بفرمائید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم الهه ب. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطف کردید که به‌ما نامه نوشتید. همهٔ ما می‌کوشیم شایستگی محبت‌های شما را داشته باشم. امّا واقعاً چهل و پنجاه و حتی صد صفحه، برای یک داستان خوب زیاد است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای محمدرضا سواری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (استکهلم-سوئد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سپاس از محبت‌هاتان برای اشتراک کتاب جمعه می‌توانید از طریق بانک یا سفارت ایران اقدام کنید. راه دیگرش این است که اقوام‌تان در ایران مجله را به‌نام شما مشترک شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای مهدی صورتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشکرات مرا هم قبول بفرمائید. تقسیم مجله به‌بخش‌های مجزا مطلقاً عملی نیست. صفحات مجله در اختیار هر یک از روشنفکران متعهد است و به‌هیچ وجه قید و بندی در کار نیست. خود دوستان کمکاری می‌کنند. آقای اخوان ثالث پیش از این که مجله منتشر شود قول همکاری به‌ما دادند ولی هنوز وفا نکرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گلوله}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای محمود صحبتی‌پور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (شیراز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) طبیعی است که پشتوانهٔ کار مجله محبت بی‌دریغ دوستانی چون شماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) مجله را جز از طریق اشتراک ویژهٔ دانشجوئی که مستقیماً به‌دفتر مجله ارسال شده باشد نمی‌توانیم با تخفیف سی درصد به‌دانشجویان عرضه کنیم. فروشندگان مجله سی درصد از بهای فروش را کارمزد می‌گیرند و تخفیفی که قائل شده ایم همین سی درصد حق فروش موزع است. نمی‌توانیم شصت درصد از بهای مجله کم کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) برای ترجمه، با سپاس فراوان، مطالب و منابع را خود باید انتخاب بفرمائید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
     &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sadegh</name></author>
	</entry>
</feed>