<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Remainsofnight</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Remainsofnight"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Remainsofnight"/>
	<updated>2026-04-20T19:57:44Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=30499</id>
		<title>کودتا در خاورمیانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=30499"/>
		<updated>2012-03-08T10:54:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=29572</id>
		<title>کودتا در قدیمی‌ترین جمهوری آفریقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=29572"/>
		<updated>2012-02-06T22:57:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:32-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
زمانی‌ که بندگان تازه از بند رستهٔ آفریقایی پس از چند پُشت بیگاری و خفت در قارهٔ جدید با کشی‌های زهوار در رفته به سرزمین آبأ و اجدادی خود بازگشته (۱۸۲۲) و در ساحل غربی قارهٔ بازیافتهٔ خود به تشکیل کولونی‌های پراکنده پرداختند آنچنان در حسرت استخلاص بودند که کشور تازه تأسیس خود را جمهور لیبریا (آزادی) نامیدند. (۱۸۴۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جمهوری در طول یکصد و سی‌ و سه‌ سال عمر خود هرگز شاهد کودتایی از سو‌ی ارتش نبوده، هرچند که مانند همهٔ یکصد و سیزده کشور دیگر جهان سوم، نهاد آن را بالقوه در درون نظام وابستهٔ خویش حفظ و سرکوب می‌‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخت اجتماعی‌اقتصادی جمهوری لیبریا از هر نظر منطبق بر الگوی عمومی‌ ممالک قارهٔ آفریقا است. سرزمینی به وسعت ۱۱۱/۳۷۰ کیلومتر مربع، با ۱/۸۷۰/۰۰۰ نفر جمعیت، شامل بیست و دو قبیله، که علی‌ رقم برنامه ریزی و کوشش حکومت در ایجاد یک ملت واحد از سال ۱۹۴۴، قبایل کپل و باسا و کیو همچنان پایبند رسوم صنعتی‌ و آداب و مذهب و زبان خویش باقی‌ مانده اند... و از آنجا که قبایل یاد شده به ترتیب ۲۰/۸% و ۱۶% و ۸/۲% جمعیت لیبریا را تشکیل میدهند امکان یکسان سازی و تجهیز روحیهٔ ملی‌ در جهت ایجاد یک ملت واحد لیبرییی ناممکن بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دست از سیاهان از بندرسته و فراری از ایالات متحد که از سال ۱۸۲۲ به سرزمین باستانی خود بازگشتند به علت پراکندگی، به زودی با اقوام محلی و مهاجران مجاور درهم آمیختند با تأسیس دولت جمهوری در سال ۱۸۴۷- که قانون اساسی‌ آن توسط پروفسور گرین لیف استاد دانشگاه هاروارد تنظیم و تدوین شد و علیرغم شباهت کامل آن با قانون اساسی‌ ایالات متحد به ویژه از نظر حقوق ملیت‌ها نتوانست موجب یگانگی و اتحاد قبایل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم لیبریا از نظر اعتقادات مذهبی‌ ۲۳% مسلمان ۱۲% مسیحیند در حالی‌ که ۶۵% آنها همچنان پیرو ارواح قبیله و معتقدات بومی خود هستند. هرچند که قانون اساسی‌ ۱۸۴۷ آزادی کامل مذهب را به رسمیت شناخته و این کشور تا کنون مانند چاد، سودان، سوریه و لبنان صحنهٔ جنگهای مذهبی‌ نبوده امابالقوه امکان تحقق‌ آن وجود دارد. لیبریائیها زبان رسمی‌ &amp;quot;ملی‌&amp;quot; ندارند و انگلیسی‌ زبان رسمی‌ و اداری آنهاست، هرچند که تنها ۳۰% از مردم به آن تکلم میکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود معادن سرشار آهن، الماس، سرب، قلع، روی، م‌س و منگنز ۷۲% از مجموع ۶۹۰ هزار نیروی کار کشور در بخش کشاورزی فعالیت دارند. با این حال سهم تولیدات کشاورزی در تولید ملی‌، مانند سایر کشورهای آفریقائی نسبت معکوس دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مجموع ۹۱۰ میلیون دلار تولید ناخالص ملی، کشاورزی ۲۵%، صنایع ۴%، معادن ۲۹%، راهو‌ ساختمان ۳%، تجارت ۱۰%، حمل و نقل ۷%، و سایر بخشها ۱۴% در آمد ملی‌ را تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیبریا مانند سایر ممالک آفریقای از لحاظ آموزش و پرورش بهداشت بسیار فقیر و عقب مانده است. کشوری با داشتن یک میلیارد تن سنگ آهن در اعماق سرزمین خود و به عنوان چهارمین صادر کنندهٔ سنگ آهن (۱۶/۹۲۳/۰۰۰) و معادن بسیار غنی الماس، فقط ۳۴ بیمارستان و ۱۳۲ پزشک دارد. ۷۶% مردم لیبریا بی‌ سوادند و از این نظر در جهان، در مرتبهٔ یکصد و دهم قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقعیت جغرافیائی و همسایگی با ممالکی چون سیرالئون، گینه، و ساحل عاج که کمتر صحنه تشنجات داخلی‌ و بین‌المللی بوده اند، باعث شده است که لیبریا در صورت تمایل از سیاست انزواجویی و عدم مداخله در مسائل و بحران‌های منطقهای پیروی کند، سیاستی که اولین ریس جمهور منتخب مردم-&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=29571</id>
		<title>کودتا در قدیمی‌ترین جمهوری آفریقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=29571"/>
		<updated>2012-02-06T22:45:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:32-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
زمانی‌ که بندگان تازه از بند رستهٔ آفریقایی پس از چند پُشت بیگاری و خفت در قارهٔ جدید با کشی‌های زهوار در رفته به سرزمین آبأ و اجدادی خود بازگشته (۱۸۲۲) و در ساحل غربی قارهٔ بازیافتهٔ خود به تشکیل کولونی‌های پراکنده پرداختند آنچنان در حسرت استخلاص بودند که کشور تازه تأسیس خود را جمهور لیبریا (آزادی) نامیدند. (۱۸۴۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جمهوری در طول یکصد و سی‌ و سه‌ سال عمر خود هرگز شاهد کودتایی از سو‌ی ارتش نبوده، هرچند که مانند همهٔ یکصد و سیزده کشور دیگر جهان سوم، نهاد آن را بالقوه در درون نظام وابستهٔ خویش حفظ و سرکوب می‌‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخت اجتماعی‌اقتصادی جمهوری لیبریا از هر نظر منطبق بر الگوی عمومی‌ ممالک قارهٔ آفریقا است. سرزمینی به وسعت ۱۱۱/۳۷۰ کیلومتر مربع، با ۱/۸۷۰/۰۰۰ نفر جمعیت، شامل بیست و دو قبیله، که علی‌ رقم برنامه ریزی و کوشش حکومت در ایجاد یک ملت واحد از سال ۱۹۴۴، قبایل کپل و باسا و کیو همچنان پایبند رسوم صنعتی‌ و آداب و مذهب و زبان خویش باقی‌ مانده اند... و از آنجا که قبایل یاد شده به ترتیب ۲۰/۸% و ۱۶% و ۸/۲% جمعیت لیبریا را تشکیل میدهند امکان یکسان سازی و تجهیز روحیهٔ ملی‌ در جهت ایجاد یک ملت واحد لیبرییی ناممکن بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دست از سیاهان از بندرسته و فراری از ایالات متحد که از سال ۱۸۲۲ به سرزمین باستانی خود بازگشتند به علت پراکندگی، به زودی با اقوام محلی و مهاجران مجاور درهم آمیختند با تأسیس دولت جمهوری در سال ۱۸۴۷- که قانون اساسی‌ آن توسط پروفسور گرین لیف استاد دانشگاه هاروارد تنظیم و تدوین شد و علیرغم شباهت کامل آن با قانون اساسی‌ ایالات متحد به ویژه از نظر حقوق ملیت‌ها نتوانست موجب یگانگی و اتحاد قبایل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم لیبریا از نظر اعتقادات مذهبی‌ ۲۳% مسلمان ۱۲% مسیحیند در حالی‌ که ۶۵% آنها همچنان پیرو ارواح قبیله و معتقدات بومی خود هستند. هرچند که قانون اساسی‌ ۱۸۴۷ آزادی کامل مذهب را به رسمیت شناخته و این کشور تا کنون مانند چاد، سودان، سوریه و لبنان صحنهٔ جنگهای مذهبی‌ نبوده امابالقوه امکان تحقق‌ آن وجود دارد. لیبریائیها زبان رسمی‌ &amp;quot;ملی‌&amp;quot; ندارند و انگلیسی‌ زبان رسمی‌ و اداری آنهاست، هرچند که تنها ۳۰% از مردم به آن تکلم میکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود معادن سرشار آهن، الماس، سرب، قلع، روی، م‌س و منگنز ۷۲% از مجموع ۶۹۰ هزار نیروی کار کشور در بخش کشاورزی فعالیت دارند. با این حال سهم تولیدات کشاورزی در تولید ملی‌، مانند سایر کشورهای آفریقائی نسبت معکوس دارد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=29570</id>
		<title>کودتا در قدیمی‌ترین جمهوری آفریقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=29570"/>
		<updated>2012-02-06T22:38:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:32-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
زمانی‌ که بندگان تازه از بند رستهٔ آفریقایی پس از چند پُشت بیگاری و خفت در قارهٔ جدید با کشی‌های زهوار در رفته به سرزمین آبأ و اجدادی خود بازگشته (۱۸۲۲) و در ساحل غربی قارهٔ بازیافتهٔ خود به تشکیل کولونی‌های پراکنده پرداختند آنچنان در حسرت استخلاص بودند که کشور تازه تأسیس خود را جمهور لیبریا (آزادی) نامیدند. (۱۸۴۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جمهوری در طول یکصد و سی‌ و سه‌ سال عمر خود هرگز شاهد کودتایی از سو‌ی ارتش نبوده، هرچند که مانند همهٔ یکصد و سیزده کشور دیگر جهان سوم، نهاد آن را بالقوه در درون نظام وابستهٔ خویش حفظ و سرکوب می‌‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخت اجتماعی‌اقتصادی جمهوری لیبریا از هر نظر منطبق بر الگوی عمومی‌ ممالک قارهٔ آفریقا است. سرزمینی به وسعت ۱۱۱/۳۷۰ کیلومتر مربع، با ۱/۸۷۰/۰۰۰ نفر جمعیت، شامل بیست و دو قبیله، که علی‌ رقم برنامه ریزی و کوشش حکومت در ایجاد یک ملت واحد از سال ۱۹۴۴، قبایل کپل و باسا و کیو همچنان پایبند رسوم صنعتی‌ و آداب و مذهب و زبان خویش باقی‌ مانده اند... و از آنجا که قبایل یاد شده به ترتیب ۲۰/۸% و ۱۶% و ۸/۲% جمعیت لیبریا را تشکیل میدهند امکان یکسان سازی و تجهیز روحیهٔ ملی‌ در جهت ایجاد یک ملت واحد لیبرییی ناممکن بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دست از سیاهان از بندرسته و فراری از ایالات متحد که از سال ۱۸۲۲ به سرزمین باستانی خود بازگشتند به علت پراکندگی، به زودی با اقوام محلی و مهاجران مجاور درهم آمیختند با تأسیس دولت جمهوری در سال ۱۸۴۷- که قانون اساسی‌ آن توسط پروفسور گرین لیف استاد دانشگاه هاروارد تنظیم و تدوین شد و علیرغم شباهت کامل آن با قانون اساسی‌ ایالات متحد به ویژه از نظر حقوق ملیت‌ها نتوانست موجب یگانگی و اتحاد قبایل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم لیبریا از نظر اعتقادات مذهبی‌ ۲۳% مسلمان ۱۲% مسیحیند در حالی‌ که ۶۵% آنها همچنان پیرو ارواح قبیله و معتقدات بومی خود هستند. هرچند که قانون اساسی‌ ۱۸۴۷ آزادی کامل مذهب را به رسمیت شناخته و این کشور تا کنون مانند چاد، سودان، سوریه و لبنان صحنهٔ جنگهای مذهبی‌ نبوده اما&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=29569</id>
		<title>کودتا در قدیمی‌ترین جمهوری آفریقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=29569"/>
		<updated>2012-02-06T22:36:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:32-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
زمانی‌ که بندگان تازه از بند رستهٔ آفریقایی پس از چند پُشت بیگاری و خفت در قارهٔ جدید با کشی‌های زهوار در رفته به سرزمین آبأ و اجدادی خود بازگشته (۱۸۲۲) و در ساحل غربی قارهٔ بازیافتهٔ خود به تشکیل کولونی‌های پراکنده پرداختند آنچنان در حسرت استخلاص بودند که کشور تازه تأسیس خود را جمهور لیبریا (آزادی) نامیدند. (۱۸۴۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جمهوری در طول یکصد و سی‌ و سه‌ سال عمر خود هرگز شاهد کودتایی از سو‌ی ارتش نبوده، هرچند که مانند همهٔ یکصد و سیزده کشور دیگر جهان سوم، نهاد آن را بالقوه در درون نظام وابستهٔ خویش حفظ و سرکوب می‌‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخت اجتماعی‌اقتصادی جمهوری لیبریا از هر نظر منطبق بر الگوی عمومی‌ ممالک قارهٔ آفریقا است. سرزمینی به وسعت ۱۱۱/۳۷۰ کیلومتر مربع، با ۱/۸۷۰/۰۰۰ نفر جمعیت، شامل بیست و دو قبیله، که علی‌ رقم برنامه ریزی و کوشش حکومت در ایجاد یک ملت واحد از سال ۱۹۴۴، قبایل کپل و باسا و کیو همچنان پایبند رسوم صنعتی‌ و آداب و مذهب و زبان خویش باقی‌ مانده اند... و از آنجا که قبایل یاد شده به ترتیب ۲۰/۸% و ۱۶% و ۸/۲% جمعیت لیبریا را تشکیل میدهند امکان یکسان سازی و تجهیز روحیهٔ ملی‌ در جهت ایجاد یک ملت واحد لیبرییی ناممکن بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دست از سیاهان از بندرسته و فراری از ایالات متحد که از سال ۱۸۲۲ به سرزمین باستانی خود بازگشتند به علت پراکندگی، به زودی با اقوام محلی و مهاجران مجاور درهم آمیختند با تأسیس دولت جمهوری در سال ۱۸۴۷- که قانون اساسی‌ آن توسط پروفسور گرین لیف استاد دانشگاه هاروارد تنظیم و تدوین شد و علیرغم شباهت کامل آن با قانون اساسی‌ ایالات متحد به ویژه از نظر حقوق ملیت‌ها نتوانست موجب یگانگی و اتحاد قبایل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم لیبریا از نظر اعتقادات مذهبی‌ ۲۳% مسلمان ۱۲% مسیحیند در حالی‌ که ۶۵% آنها همچنان پیرو ارواح قبیله و معتقدات بومی خود هستند. هرچند که قانون اساسی‌ ۱۸۴۷ آزادی کامل مذهب را به رسمیت شناخته و این کشور زا کنون مانند چاد، سپپدن، سره و لبنان صحنهٔ جنگهای مذهبی‌ نبود اما&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=28694</id>
		<title>کودتا در قدیمی‌ترین جمهوری آفریقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=28694"/>
		<updated>2012-01-24T22:59:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:32-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
زمانی‌ که بندگان تازه از بند رستهٔ آفریقایی پس از چند پُشت بیگاری و خفت در قارهٔ جدید با کشی‌های زهوار در رفته به سرزمین آبأ و اجدادی خود بازگشته (۱۸۲۲) و در ساحل غربی قارهٔ بازیافتهٔ خود به تشکیل کولونی‌های پراکنده پرداختند آنچنان در حسرت استخلاص بودند که کشور تازه تأسیس خود را جمهور لیبریا (آزادی) نامیدند. (۱۸۴۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جمهوری در طول یکصد و سی‌ و سه‌ سال عمر خود هرگز شاهد کودتایی از سو‌ی ارتش نبوده، هرچند که مانند همهٔ یکصد و سیزده کشور دیگر جهان سوم، نهاد آن را بالقوه در درون نظام وابستهٔ خویش حفظ و سرکوب می‌‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخت اجتماعی‌اقتصادی جمهوری لیبریا از هر نظر منطبق بر الگوی عمومی‌ ممالک قارهٔ آفریقا است. سرزمینی به وسعت ۱۱۱/۳۷۰ کیلومتر مربع، با ۱/۸۷۰/۰۰۰ نفر جمعیت، شامل بیست و دو قبیله، که علی‌ رقم برنامه ریزی و کوشش حکومت در ایجاد یک ملت واحد از سال ۱۹۴۴، قبایل کپل و باسا و کیو همچنان پایبند رسوم صنعتی‌ و آداب و مذهب و زبان خویش باقی‌ مانده اند... و از آنجا که قبایل یاد شده به ترتیب ۲۰/۸% و ۱۶% و ۸/۲% جمعیت لیبریا را تشکیل میدهند امکان یکسان سازی و تجهیز روحیهٔ ملی‌ در جهت ایجاد یک ملت واحد لیبرییی ناممکن بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دست از سیاهان از بندرسته و فراری از ایالات متحد که از سال ۱۸۲۲ به سرزمین باستانی خود بازگشتند به علت پراکندگی، به زودی با اقوام محلی و مهاجران مجاور درهم آمیختند با تأسیس دولت جمهوری در سال ۱۸۴۷- که قانون اساسی‌ آن توسط پروفسور گرین لیف استاد دانشگاه هاروارد تنظیم و تدوین شد و علیرغم شباهت کامل آن با قانون اساسی‌ ایالات متحد به ویژه از نظر حقوق ملیت‌ها نتوانست موجب یگانگی و اتحاد قبایل شود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=28693</id>
		<title>کودتا در قدیمی‌ترین جمهوری آفریقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=28693"/>
		<updated>2012-01-24T22:54:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:32-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
زمانی‌ که بندگان تازه از بند رستهٔ آفریقایی پس از چند پُشت بیگاری و خفت در قارهٔ جدید با کشی‌های زهوار در رفته به سرزمین آبأ و اجدادی خود بازگشته (۱۸۲۲) و در ساحل غربی قارهٔ بازیافتهٔ خود به تشکیل کولونی‌های پراکنده پرداختند آنچنان در حسرت استخلاص بودند که کشور تازه تأسیس خود را جمهور لیبریا (آزادی) نامیدند. (۱۸۴۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جمهوری در طول یکصد و سی‌ و سه‌ سال عمر خود هرگز شاهد کودتایی از سو‌ی ارتش نبوده، هرچند که مانند همهٔ یکصد و سیزده کشور دیگر جهان سوم، نهاد آن را بالقوه در درون نظام وابستهٔ خویش حفظ و سرکوب می‌‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخت اجتماعی‌اقتصادی جمهوری لیبریا از هر نظر منطبق بر الگوی عمومی‌ ممالک قارهٔ آفریقا است. سرزمینی به وسعت ۱۱۱/۳۷۰ کیلومتر مربع، با ۱/۸۷۰/۰۰۰ نفر جمعیت، شامل بیست و دو قبیله، که علی‌ رقم برنامه ریزی و کوشش حکومت در ایجاد یک ملت واحد از سال ۱۹۴۴، قبایل کپل و باسا و کیو همچنان پایبند رسوم صنعتی‌ و آداب و مذهب و زبان خویش باقی‌ مانده اند... و از آنجا که قبایل یاد شده به ترتیب ۲۰/۸% و ۱۶% و ۸/۲% جمعیت لیبریا را تشکیل میدهند امکان یکسان سازی و تجهیز روحیهٔ ملی‌ در جهت ایجاد یک ملت واحد لیبرییی ناممکن بوده است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=28691</id>
		<title>کودتا در قدیمی‌ترین جمهوری آفریقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=28691"/>
		<updated>2012-01-24T22:46:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:32-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
زمانی‌ که بندگان تازه از بند رستهٔ آفریقایی پس از چند پُشت بیگاری و خفت در قارهٔ جدید با کشی‌های زهوار در رفته به سرزمین آبأ و اجدادی خود بازگشته (۱۸۲۲) و در ساحل غربی قارهٔ بازیافتهٔ خود به تشکیل کولونی‌های پراکنده پرداختند آنچنان در حسرت استخلاص بودند که کشور تازه تأسیس خود را جمهور لیبریا (آزادی) نامیدند. (۱۸۴۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جمهوری در طول یکصد و سی‌ و سه‌ سال عمر خود هرگز شاهد کودتایی از سو‌ی ارتش نبوده، هرچند که مانند همهٔ یکصد و سیزده کشور دیگر جهان سوم، نهاد آن را بالقوه در درون نظام وابستهٔ خویش حفظ و سرکوب می‌‌کرد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=28686</id>
		<title>کودتا در قدیمی‌ترین جمهوری آفریقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=28686"/>
		<updated>2012-01-24T22:28:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:32-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
زمانی‌ که بندگان تازه از بند رستهٔ آفریقایی پس از چند پُشت بیگاری و خفت در قارهٔ جدید با کشی‌های زهوار در رفته به سرزمین آبأ و اجدادی خود بازگشته (۱۸۲۲) و در ساحل غربی قارهٔ بازیافتهٔ خود به تشکیل کولونی‌های پراکنده پرداختند آنچنان در حسرت استخلاص بودند که کشور تازه تأسیس خود را جمهور لیبریا (آزادی) نامیدند. (۱۸۴۷)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=28252</id>
		<title>کودتا در قدیمی‌ترین جمهوری آفریقا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7&amp;diff=28252"/>
		<updated>2012-01-22T15:26:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:32-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:32-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۲ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28251</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28251"/>
		<updated>2012-01-22T15:23:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خسرو ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دنبال چاپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به‌ترتیبی که از مادر خود - خانم‌‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عباس زاده سالاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده‌اند ارسال داشته‌اند که پاره‌يی‌ از آن نیازمند توضیحات بیش‌تری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلاّه دَن یاقش ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرچه قاشیق سوایستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمچهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خمیریِ ماهی‌ شکل) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه می‌خواهد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از خدا باران می‌‌خواهد،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست و بازویش از خمیر است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک قاشق آب می‌خواهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به‌نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در باب آن توضیحی نداده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشمه یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه‌ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزم اهدائی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر ظهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه‌خوان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به‌دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به‌عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدائی را برداشته می‌‌برند و در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای صدیقی افزوده‌اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم و سوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مؤمن رسمی‌ است که فقط به‌هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==     ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای زاهد بیگدلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانشگاه تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمهُ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در داستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته‌اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته‌ئی در ابتدای نامهُ خود آورده‌اند که برای ما چندان روشن نیست، و آن (اگر در استنباط خود به‌اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;quot;قِر&amp;quot; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در این کلمه، همان است که در کلمات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز و قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند، زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و شاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرشمال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرطاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته‌اند نام تنبانی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه‌ئی‌ که برای تهیه آن به‌کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به‌صورت قطعاتی (که خودشان به‌هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به‌هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به‌ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به‌هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده‌اند و هم از توضیحاتی که داده‌اند چنین برمی‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه‌ئی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به‌کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بر وزن بوم) و خود آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون قِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون لُری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28250</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28250"/>
		<updated>2012-01-22T15:22:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خسرو ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دنبال چاپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به‌ترتیبی که از مادر خود - خانم‌‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عباس زاده سالاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده‌اند ارسال داشته‌اند که پاره‌يی‌ از آن نیازمند توضیحات بیش‌تری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلاّه دَن یاقش ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرچه قاشیق سوایستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمچهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خمیریِ ماهی‌ شکل) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه می‌خواهد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از خدا باران می‌‌خواهد،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست و بازویش از خمیر است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک قاشق آب می‌خواهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به‌نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در باب آن توضیحی نداده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشمه یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه‌ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزم اهدائی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر ظهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه‌خوان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به‌دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به‌عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدائی را برداشته می‌‌برند و در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای صدیقی افزوده‌اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم و سوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مؤمن رسمی‌ است که فقط به‌هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==     ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای زاهد بیگدلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانشگاه تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمهُ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در داستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته‌اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته‌ئی در ابتدای نامهُ خود آورده‌اند که برای ما چندان روشن نیست، و آن (اگر در استنباط خود به‌اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;quot;قِر&amp;quot; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در این کلمه، همان است که در کلمات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز و قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند، زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و شاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرشمال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرطاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته‌اند نام تنبانی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه‌ئی‌ که برای تهیه آن به‌کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به‌صورت قطعاتی (که خودشان به‌هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به‌هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به‌ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به‌هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده‌اند و هم از توضیحاتی که داده‌اند چنین برمی‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه‌ئی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به‌کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بر وزن بوم) و خود آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون قِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون لُری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28249</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28249"/>
		<updated>2012-01-22T15:21:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خسرو ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دنبال چاپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به‌ترتیبی که از مادر خود - خانم‌‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عباس زاده سالاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده‌اند ارسال داشته‌اند که پاره‌يی‌ از آن نیازمند توضیحات بیش‌تری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلاّه دَن یاقش ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرچه قاشیق سوایستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمچهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خمیریِ ماهی‌ شکل) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه می‌خواهد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از خدا باران می‌‌خواهد،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست و بازویش از خمیر است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک قاشق آب می‌خواهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به‌نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در باب آن توضیحی نداده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشمه یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه‌ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزم اهدائی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر ظهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه‌خوان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به‌دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به‌عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدائی را برداشته می‌‌برند و در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای صدیقی افزوده‌اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم و سوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مؤمن رسمی‌ است که فقط به‌هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==     ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای زاهد بیگدلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانشگاه تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمهُ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در داستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته‌اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته‌ئی در ابتدای نامهُ خود آورده‌اند که برای ما چندان روشن نیست، و آن (اگر در استنباط خود به‌اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;quot;قِر&amp;quot; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در این کلمه، همان است که در کلمات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز و قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند، زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و شاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرشمال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرطاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته‌اند نام تنبانی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه‌ئی‌ که برای تهیه آن به‌کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به‌صورت قطعاتی (که خودشان به‌هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به‌هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به‌ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به‌هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده‌اند و هم از توضیحاتی که داده‌اند چنین برمی‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه‌ئی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به‌کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بر وزن بوم) و خود آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون قِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون لُری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28248</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28248"/>
		<updated>2012-01-22T15:20:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خسرو ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دنبال چاپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به‌ترتیبی که از مادر خود - خانم‌‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عباس زاده سالاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده‌اند ارسال داشته‌اند که پاره‌يی‌ از آن نیازمند توضیحات بیش‌تری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلاّه دَن یاقش ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرچه قاشیق سوایستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمچهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خمیریِ ماهی‌ شکل) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه می‌خواهد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از خدا باران می‌‌خواهد،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست و بازویش از خمیر است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک قاشق آب می‌خواهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به‌نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در باب آن توضیحی نداده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشمه یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه‌ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزم اهدائی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر ظهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه‌خوان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به‌دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به‌عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدائی را برداشته می‌‌برند و در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای صدیقی افزوده‌اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم و سوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مؤمن رسمی‌ است که فقط به‌هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
====&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای زاهد بیگدلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانشگاه تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمهُ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در داستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته‌اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته‌ئی در ابتدای نامهُ خود آورده‌اند که برای ما چندان روشن نیست، و آن (اگر در استنباط خود به‌اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;quot;قِر&amp;quot; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در این کلمه، همان است که در کلمات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز و قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند، زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و شاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرشمال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرطاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته‌اند نام تنبانی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه‌ئی‌ که برای تهیه آن به‌کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به‌صورت قطعاتی (که خودشان به‌هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به‌هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به‌ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به‌هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده‌اند و هم از توضیحاتی که داده‌اند چنین برمی‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه‌ئی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به‌کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بر وزن بوم) و خود آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون قِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون لُری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28246</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28246"/>
		<updated>2012-01-22T15:19:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خسرو ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دنبال چاپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به‌ترتیبی که از مادر خود - خانم‌‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عباس زاده سالاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده‌اند ارسال داشته‌اند که پاره‌يی‌ از آن نیازمند توضیحات بیش‌تری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلاّه دَن یاقش ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرچه قاشیق سوایستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمچهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خمیریِ ماهی‌ شکل) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه می‌خواهد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از خدا باران می‌‌خواهد،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست و بازویش از خمیر است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک قاشق آب می‌خواهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به‌نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در باب آن توضیحی نداده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشمه یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه‌ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزم اهدائی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر ظهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه‌خوان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به‌دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به‌عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدائی را برداشته می‌‌برند و در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای صدیقی افزوده‌اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم و سوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مؤمن رسمی‌ است که فقط به‌هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}{{ستاره}}{{ستاره}}{{ستاره}}{{ستاره}}{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای زاهد بیگدلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانشگاه تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمهُ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در داستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته‌اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته‌ئی در ابتدای نامهُ خود آورده‌اند که برای ما چندان روشن نیست، و آن (اگر در استنباط خود به‌اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;quot;قِر&amp;quot; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در این کلمه، همان است که در کلمات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز و قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند، زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و شاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرشمال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرطاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته‌اند نام تنبانی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه‌ئی‌ که برای تهیه آن به‌کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به‌صورت قطعاتی (که خودشان به‌هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به‌هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به‌ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به‌هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده‌اند و هم از توضیحاتی که داده‌اند چنین برمی‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه‌ئی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به‌کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بر وزن بوم) و خود آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون قِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون لُری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28245</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28245"/>
		<updated>2012-01-22T15:18:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خسرو ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دنبال چاپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به‌ترتیبی که از مادر خود - خانم‌‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عباس زاده سالاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده‌اند ارسال داشته‌اند که پاره‌يی‌ از آن نیازمند توضیحات بیش‌تری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلاّه دَن یاقش ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرچه قاشیق سوایستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمچهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خمیریِ ماهی‌ شکل) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه می‌خواهد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از خدا باران می‌‌خواهد،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست و بازویش از خمیر است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک قاشق آب می‌خواهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به‌نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در باب آن توضیحی نداده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشمه یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه‌ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزم اهدائی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر ظهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه‌خوان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به‌دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به‌عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدائی را برداشته می‌‌برند و در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای صدیقی افزوده‌اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم و سوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مؤمن رسمی‌ است که فقط به‌هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای زاهد بیگدلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانشگاه تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمهُ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در داستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته‌اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته‌ئی در ابتدای نامهُ خود آورده‌اند که برای ما چندان روشن نیست، و آن (اگر در استنباط خود به‌اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;quot;قِر&amp;quot; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در این کلمه، همان است که در کلمات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز و قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند، زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و شاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرشمال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرطاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته‌اند نام تنبانی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه‌ئی‌ که برای تهیه آن به‌کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به‌صورت قطعاتی (که خودشان به‌هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به‌هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به‌ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به‌هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده‌اند و هم از توضیحاتی که داده‌اند چنین برمی‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه‌ئی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به‌کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بر وزن بوم) و خود آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون قِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون لُری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28244</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28244"/>
		<updated>2012-01-22T15:16:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خسرو ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دنبال چاپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به‌ترتیبی که از مادر خود - خانم‌‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عباس زاده سالاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده‌اند ارسال داشته‌اند که پاره‌يی‌ از آن نیازمند توضیحات بیش‌تری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلاّه دَن یاقش ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرچه قاشیق سوایستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمچهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خمیریِ ماهی‌ شکل) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه می‌خواهد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از خدا باران می‌‌خواهد،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست و بازویش از خمیر است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک قاشق آب می‌خواهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به‌نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در باب آن توضیحی نداده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشمه یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه‌ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزم اهدائی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر ظهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه‌خوان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به‌دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به‌عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدائی را برداشته می‌‌برند و در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای صدیقی افزوده‌اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم و سوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مؤمن رسمی‌ است که فقط به‌هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای زاهد بیگدلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانشگاه تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمهُ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در داستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته‌اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته‌ئی در ابتدای نامهُ خود آورده‌اند که برای ما چندان روشن نیست، و آن (اگر در استنباط خود به‌اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;quot;قِر&amp;quot; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در این کلمه، همان است که در کلمات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز و قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند، زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و شاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرشمال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرطاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته‌اند نام تنبانی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه‌ئی‌ که برای تهیه آن به‌کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به‌صورت قطعاتی (که خودشان به‌هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به‌هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به‌ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به‌هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده‌اند و هم از توضیحاتی که داده‌اند چنین برمی‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه‌ئی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به‌کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (بر وزن بوم) و خود آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون قِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (و نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قِرقِری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنبون لُری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28243</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28243"/>
		<updated>2012-01-22T15:10:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خسرو ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دنبال چاپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به‌ترتیبی که از مادر خود - خانم‌‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عباس زاده سالاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده‌اند ارسال داشته‌اند که پاره‌يی‌ از آن نیازمند توضیحات بیش‌تری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلاّه دَن یاقش ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرچه قاشیق سوایستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمچهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خمیریِ ماهی‌ شکل) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه می‌خواهد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از خدا باران می‌‌خواهد،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست و بازویش از خمیر است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک قاشق آب می‌خواهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به‌نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در باب آن توضیحی نداده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشمه یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه‌ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزم اهدائی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر ظهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه‌خوان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به‌دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به‌عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدائی را برداشته می‌‌برند و در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای صدیقی افزوده‌اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم و سوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مؤمن رسمی‌ است که فقط به‌هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای زاهد بیگدلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانشگاه تهران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمهُ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرقری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در داستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته‌اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته‌ئی در ابتدای نامهُ خود آورده‌اند که برای ما چندان روشن نیست، و آن (اگر در استنباط خود به‌اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;quot;قِر&amp;quot; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در این کلمه، همان است که در کلمات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرمز و قرقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند، زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ قرمز و قرقی و قِرقِری (و شاید قرشمال و قرطاس و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب قِرقِری نوشته اند نام تنبونی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه ئی‌ که برای تهیه آن به کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به صورت قطعاتی (که خودشان به هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده اند و هم از توضیحاتی که داده اند چنین بر می‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه ائی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن دوم (بر وزن بوم) و خود آن را تنبون قِری (و نه قِرقِری) و نیز تنبون لُری می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28236</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28236"/>
		<updated>2012-01-22T14:58:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خسرو ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دنبال چاپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به‌ترتیبی که از مادر خود - خانم‌‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عباس زاده سالاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده‌اند ارسال داشته‌اند که پاره‌يی‌ از آن نیازمند توضیحات بیش‌تری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلاّه دَن یاقش ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرچه قاشیق سوایستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کمچهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خمیریِ ماهی‌ شکل) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه می‌خواهد؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از خدا باران می‌‌خواهد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست و بازویش از خمیر است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک قاشق آب می‌خواهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای ماهداد صدیقی در باب آن توضیحی نداده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر می‌کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشم یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزیم اهدایی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر زهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه خان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدایی را برداشته می‌‌برند در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقای صدیقی افزوده اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مومن رسمی‌ است که فقط به هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای زاهد بیگدلی - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری دانشگاه تهران - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمه قرقری که در داستان دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته ئی که برای ما چندان روشن نسیت، و آن (اگر در استنباط خود به اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ &amp;quot;قر&amp;quot; در این کلمه، همان است که در کلمات قرمز و قرقی نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند. زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ قرمز و قرقی و قِرقِری (و شاید قرشمال و قرطاس و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب قِرقِری نوشته اند نام تنبونی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه ئی‌ که برای تهیه آن به کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به صورت قطعاتی (که خودشان به هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده اند و هم از توضیحاتی که داده اند چنین بر می‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه ائی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن دوم (بر وزن بوم) و خود آن را تنبون قِری (و نه قِرقِری) و نیز تنبون لُری می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28235</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28235"/>
		<updated>2012-01-22T14:57:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خسرو ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دنبال چاپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به‌ترتیبی که از مادر خود - خانم‌‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عباس زاده سالاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده‌اند ارسال داشته‌اند که پاره‌يی‌ از آن نیازمند توضیحات بیش‌تری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلاّه دَن یاقش ایستَر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیرچه قاشیق سوایستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمچهٔ (خمیریِ ماهی‌ شکل) چه می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
از خدا باران می‌‌خواهد،&lt;br /&gt;
دست و بازویش از خمیر است&lt;br /&gt;
یک قاشق آب می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای ماهداد صدیقی در باب آن توضیحی نداده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر می‌کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشم یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزیم اهدایی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر زهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه خان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدایی را برداشته می‌‌برند در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقای صدیقی افزوده اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مومن رسمی‌ است که فقط به هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای زاهد بیگدلی - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری دانشگاه تهران - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمه قرقری که در داستان دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته ئی که برای ما چندان روشن نسیت، و آن (اگر در استنباط خود به اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ &amp;quot;قر&amp;quot; در این کلمه، همان است که در کلمات قرمز و قرقی نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند. زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ قرمز و قرقی و قِرقِری (و شاید قرشمال و قرطاس و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب قِرقِری نوشته اند نام تنبونی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه ئی‌ که برای تهیه آن به کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به صورت قطعاتی (که خودشان به هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده اند و هم از توضیحاتی که داده اند چنین بر می‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه ائی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن دوم (بر وزن بوم) و خود آن را تنبون قِری (و نه قِرقِری) و نیز تنبون لُری می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28234</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28234"/>
		<updated>2012-01-22T14:56:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خسرو ماهداد صدیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دنبال چاپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به‌ترتیبی که از مادر خود - خانم‌‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عباس زاده سالاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شنیده‌اند ارسال داشته‌اند که پاره‌يی‌ از آن نیازمند توضیحات بیش‌تری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&lt;br /&gt;
آلاّه دَن یاقش ایستَر&lt;br /&gt;
اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&lt;br /&gt;
بیرچه قاشیق سوایستر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمچهٔ (خمیریِ ماهی‌ شکل) چه می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
از خدا باران می‌‌خواهد،&lt;br /&gt;
دست و بازویش از خمیر است&lt;br /&gt;
یک قاشق آب می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای ماهداد صدیقی در باب آن توضیحی نداده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر می‌کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشم یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزیم اهدایی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر زهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه خان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدایی را برداشته می‌‌برند در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقای صدیقی افزوده اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مومن رسمی‌ است که فقط به هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای زاهد بیگدلی - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری دانشگاه تهران - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمه قرقری که در داستان دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته ئی که برای ما چندان روشن نسیت، و آن (اگر در استنباط خود به اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ &amp;quot;قر&amp;quot; در این کلمه، همان است که در کلمات قرمز و قرقی نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند. زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ قرمز و قرقی و قِرقِری (و شاید قرشمال و قرطاس و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب قِرقِری نوشته اند نام تنبونی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه ئی‌ که برای تهیه آن به کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به صورت قطعاتی (که خودشان به هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده اند و هم از توضیحاتی که داده اند چنین بر می‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه ائی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن دوم (بر وزن بوم) و خود آن را تنبون قِری (و نه قِرقِری) و نیز تنبون لُری می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28232</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28232"/>
		<updated>2012-01-22T14:51:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقای خسرو ماهداد صدیقی به دنبال چپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به ترتیبی که از مادر خود - خانم عباس زاده سالاری شنیده اند ارسال داشته اند که پاره ای‌ از آن نیازمند توضیحات بیشتری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&lt;br /&gt;
آلاّه دَن یاقش ایستَر&lt;br /&gt;
اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&lt;br /&gt;
بیرچه قاشیق سوایستر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمچهٔ (خمیریِ ماهی‌ شکل) چه می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
از خدا باران می‌‌خواهد،&lt;br /&gt;
دست و بازویش از خمیر است&lt;br /&gt;
یک قاشق آب می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای ماهداد صدیقی در باب آن توضیحی نداده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر می‌کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشم یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزیم اهدایی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر زهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه خان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدایی را برداشته می‌‌برند در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقای صدیقی افزوده اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مومن رسمی‌ است که فقط به هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای زاهد بیگدلی - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری دانشگاه تهران - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمه قرقری که در داستان دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته ئی که برای ما چندان روشن نسیت، و آن (اگر در استنباط خود به اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ &amp;quot;قر&amp;quot; در این کلمه، همان است که در کلمات قرمز و قرقی نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند. زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ قرمز و قرقی و قِرقِری (و شاید قرشمال و قرطاس و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب قِرقِری نوشته اند نام تنبونی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه ئی‌ که برای تهیه آن به کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به صورت قطعاتی (که خودشان به هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده اند و هم از توضیحاتی که داده اند چنین بر می‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه ائی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن دوم (بر وزن بوم) و خود آن را تنبون قِری (و نه قِرقِری) و نیز تنبون لُری می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28231</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28231"/>
		<updated>2012-01-22T14:50:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقای خسرو ماهداد صدیقی به دنبال چپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به ترتیبی که از مادر خود - خانم عباس زاده سالاری شنیده اند ارسال داشته اند که پاره ای‌ از آن نیازمند توضیحات بیشتری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلاّه دَن یاقش ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرچه قاشیق سوایستر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمچهٔ (خمیریِ ماهی‌ شکل) چه می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
از خدا باران می‌‌خواهد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست و بازویش از خمیر است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک قاشق آب می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای ماهداد صدیقی در باب آن توضیحی نداده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر می‌کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشم یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزیم اهدایی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر زهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه خان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدایی را برداشته می‌‌برند در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقای صدیقی افزوده اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مومن رسمی‌ است که فقط به هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
آقای زاهد بیگدلی - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری دانشگاه تهران - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمه قرقری که در داستان دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته ئی که برای ما چندان روشن نسیت، و آن (اگر در استنباط خود به اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ &amp;quot;قر&amp;quot; در این کلمه، همان است که در کلمات قرمز و قرقی نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند.&lt;br /&gt;
زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ قرمز و قرقی و قِرقِری (و شاید قرشمال و قرطاس و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب قِرقِری نوشته اند نام تنبونی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه ئی‌ که برای تهیه آن به کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به صورت قطعاتی (که خودشان به هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده اند و هم از توضیحاتی که داده اند چنین بر می‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه ائی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن دوم (بر وزن بوم) و خود آن را تنبون قِری (و نه قِرقِری) و نیز تنبون لُری می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28228</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28228"/>
		<updated>2012-01-22T14:46:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقای خسرو ماهداد صدیقی به دنبال چپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به ترتیبی که از مادر خود - خانم عباس زاده سالاری شنیده اند ارسال داشته اند که پاره ای‌ از آن نیازمند توضیحات بیشتری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلاّه دَن یاقش ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرچه قاشیق سوایستر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمچهٔ (خمیریِ ماهی‌ شکل) چه می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
از خدا باران می‌‌خواهد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست و بازویش از خمیر است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک قاشق آب می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای ماهداد صدیقی در باب آن توضیحی نداده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر می‌کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشم یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزیم اهدایی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر زهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه خان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدایی را برداشته می‌‌برند در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقای صدیقی افزوده اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مومن رسمی‌ است که فقط به هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
آقای زاهد بیگدلی - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری دانشگاه تهران - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمه قرقری که در داستان دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته ئی که برای ما چندان روشن نسیت، و آن (اگر در استنباط خود به اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ &amp;quot;قر&amp;quot; در این کلمه، همان است که در کلمات قرمز و قرقی نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند.&lt;br /&gt;
زیرا مطلقاً نتوانستیم میان سه‌ کلمهٔ قرمز و قرقی و قِرقِری (و شاید قرشمال و قرطاس و قرهای دیگر) مفهوم مشترکی پیدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باب قِرقِری نوشته اند نام تنبونی است که زنان روستاهای رامهرمز، گچساران، مسجد سلیمان، هفتگل و ایذه، و عشایر استان فارس و منطقهٔ کهکیلویه و بویراحمد می‌‌پوشند. مقدار پارچه ئی‌ که برای تهیه آن به کار می‌‌برند گاه به پانزده متر نیز می‌‌رسد، که آن را به صورت قطعاتی (که خودشان به هر کدامش یک تخته می‌‌گویند) بریده سپس به هم می‌‌دوزند. در مراسم محلّی و به ویژه در عروسی‌ ها، گاه زنان دو تا سه تنبان را روی هم می‌‌پوشند که حرکت چین‌های آن، هماهنگ با حرکات دست‌ها و بدن، به هنگام اجرای رقص‌های بومی بسیار موزون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از طرحی که آقای بیگدلی به طور سر دستی‌ کشیده اند و هم از توضیحاتی که داده اند چنین بر می‌‌آید که منظور از &amp;quot;تنبان&amp;quot; به طور قطع &amp;quot;دامن&amp;quot; است، زیرا می‌‌نویسند: &amp;quot;این تنبان تا اندازه ائی شبیه لباس زنان روستایی منطقهٔ گیلان می‌‌باشد با این تفاوت که این لباس کاملا بلند بوده و هنگام راه رفتن روی زمین کشیده می‌‌شود و مچ پا و کفش شخص دیده نمی‌‌شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحات دیگر این که: در حاشیهٔ پایین آن نواری از پارچه می‌‌دوزند و بند تنبانی که برای آن به کار می‌‌برند از جنس نخ است که در خود محل می‌‌بافند و در رامهرمز به آن دوم (بر وزن بوم) و خود آن را تنبون قِری (و نه قِرقِری) و نیز تنبون لُری می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از آقای بیگدلی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28225</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28225"/>
		<updated>2012-01-22T14:26:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقای خسرو ماهداد صدیقی به دنبال چپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به ترتیبی که از مادر خود - خانم عباس زاده سالاری شنیده اند ارسال داشته اند که پاره ای‌ از آن نیازمند توضیحات بیشتری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلاّه دَن یاقش ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرچه قاشیق سوایستر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمچهٔ (خمیریِ ماهی‌ شکل) چه می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
از خدا باران می‌‌خواهد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست و بازویش از خمیر است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک قاشق آب می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای ماهداد صدیقی در باب آن توضیحی نداده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر می‌کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشم یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزیم اهدایی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر زهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه خان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدایی را برداشته می‌‌برند در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقای صدیقی افزوده اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مومن رسمی‌ است که فقط به هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;br /&gt;
آقای زاهد بیگدلی - دانشجوی فوق لیسانس کتابداری دانشگاه تهران - دربارهٔ تلفظ و معنی‌ کلمه قرقری که در داستان دایی ممد نوشتهٔ نسیم خاکسار (کتاب جمعه ۲۸، صفحه ۹۴) آماده بود شرحی نوشته اند که در زیر خواهد آمد. اما نکته ئی که برای ما چندان روشن نسیت، و آن (اگر در استنباط خود به اشتباه نرفته باشیم) این است که جزٔ &amp;quot;قر&amp;quot; در این کلمه، همان است که در کلمات قرمز و قرقی نیز آمده.- ممنون خواهیم شد اگر در این باب توضیحات بیشتری بدهند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28223</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28223"/>
		<updated>2012-01-22T14:18:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقای خسرو ماهداد صدیقی به دنبال چپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به ترتیبی که از مادر خود - خانم عباس زاده سالاری شنیده اند ارسال داشته اند که پاره ای‌ از آن نیازمند توضیحات بیشتری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلاّه دَن یاقش ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرچه قاشیق سوایستر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمچهٔ (خمیریِ ماهی‌ شکل) چه می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
از خدا باران می‌‌خواهد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست و بازویش از خمیر است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک قاشق آب می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای ماهداد صدیقی در باب آن توضیحی نداده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر می‌کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشم یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;br /&gt;
رسم سوم این است که بانیان خیر از مردم روستا بنشن و دیگ و هیزم می‌‌گیرند و در کوچه ئی‌ اجاقی فراهم کرده با بنشن و هیزیم اهدایی و دیگ امانتی آش می‌‌پزند و سر زهر میان اهالی تقسیم می‌‌کنند. پس از گرد آوردن آتش و خاکستر باقی‌ مانده، روضه خان ده‌ به خواندن روضهٔ حضرت فاطمه یا حضرت رقیه می‌‌پردازد و مردم می‌‌گریند و از خدا طلب باران می‌‌کنند. اقامهٔ نماز و قرائت قران نیز در همین محل صورت می‌‌گیرد تا هنگام غروب که دست جمعی‌ به دامنهٔ کوه یا تپهٔ مصلی می‌‌روند و مراسم معمولی تمنّای باران را به عمل می‌‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک رسم دیگر این است که سنگ قبر شخص مؤمن و با خدایی را برداشته می‌‌برند در آب جاری (جو، چشمه یا رودخانه) شست و شو می‌‌دهند و پس از شست و شو به جای خود باز می‌‌گردانند و معتقد اند این عمل سبب نزول باران می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقای صدیقی افزوده اند که مراسم سه گانهٔ اخیر برای رفع بیماری‌های واگیردر نیز به کار می‌‌رود. لیکن گمان ما بر این است که مراسم دوم تنها در طلب باران صورت می‌گیرد و شست و شوی سنگ گور مومن رسمی‌ است که فقط به هنگام شیوع بیماری‌های سخت انجام می‌‌دهند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28219</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28219"/>
		<updated>2012-01-22T14:03:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقای خسرو ماهداد صدیقی به دنبال چپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به ترتیبی که از مادر خود - خانم عباس زاده سالاری شنیده اند ارسال داشته اند که پاره ای‌ از آن نیازمند توضیحات بیشتری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلاّه دَن یاقش ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرچه قاشیق سوایستر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمچهٔ (خمیریِ ماهی‌ شکل) چه می‌خواهد؟&lt;br /&gt;
از خدا باران می‌‌خواهد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست و بازویش از خمیر است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک قاشق آب می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌‌آید که در این مراسم باید چنین کمچهٔ یا آبگردانی که از خمیر ساخته شده و احتمالا دُم آن به شکل ماهی‌ است به نحوی مورد استفاده قرار گیرد، که اقای ماهداد صدیقی در باب آن توضیحی نداده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دیگر این است که چون در ایام بهار ریزش باران تاخیر می‌کند، اهالی روستا الاغ سفیدی را که در امر حمل گندم و آرد مورد استفاده قرار می‌گیرد به کنار چشم یا رودخانه یا جوی آبی می‌‌برند و صورتش را می‌‌شویند. اعتقاد بر این است که با این عمل باران خواهد آمد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28211</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28211"/>
		<updated>2012-01-22T13:55:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقای خسرو ماهداد صدیقی به دنبال چپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به ترتیبی که از مادر خود - خانم عباس زاده سالاری شنیده اند ارسال داشته اند که پاره ای‌ از آن نیازمند توضیحات بیشتری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;br /&gt;
چَمچَه بالیق ئَه ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلاّه دَن یاقش ایستَر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اَلی‌ و قولی‌، خمیر دَن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرچه قاشیق سوایستر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که کودکان در کوچه‌های روستا می‌‌خوانند و به آهنگ آن سینه می‌‌زنند. ترجمهٔ سطر به سطر آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمچهٔ (خمیریِ ماهی‌ شکل) چه می‌خواهد؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28209</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28209"/>
		<updated>2012-01-22T13:46:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحاتی در باب مراسم تمنای باران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقای خسرو ماهداد صدیقی به دنبال چپ مراسم تمنای باران در شماره‌های گذشتهٔ کتاب جمعه، مراسمی را که در تبریز و اطراف آن صورت می‌گیرد، به ترتیبی که از مادر خود - خانم عباس زاده سالاری شنیده اند ارسال داشته اند که پاره ای‌ از آن نیازمند توضیحات بیشتری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست شعری دو خطی‌ است بدین مضمون:&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28203</id>
		<title>کتاب کوچه ۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B3%DB%B6&amp;diff=28203"/>
		<updated>2012-01-22T13:32:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=27959</id>
		<title>کودتا در خاورمیانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=27959"/>
		<updated>2012-01-18T09:49:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال تایپ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14782</id>
		<title>چند گفت‌وگو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14782"/>
		<updated>2011-01-07T12:10:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱- با یک زن کارمند==&lt;br /&gt;
وقتی وارد اتاقش شدم در حالیکه ارقامی را با دقت وارد جدول بزرگی می‌کرد با دوستی درد دل می‌کرد که دختر ۶ ماهه‌اش مریض شده، گویا در مهدکودک خوب از آنها نگاهداری نمی‌شود. «اینجا نشسته‌ام اما همه‌اش فکرم آنجاست. کاش می‌توانستم بچه را پیش مادرم بگذارم. حیف که خیلی دور است.» ساده و بی‌پیرایه بود. کفش‌های راحت و حرکات تند و تیزش او را آدم فعالی معرفی می‌کرد. صمیمی و با قاطعیت اعلام کرد که حاضر است به سؤالاتم پاسخ دهد. وقتی از او پرسیدم که می‌خواهد اسمش را در مصاحبه بیاورم، درحالیکه روسریش را صاف ‌می‌کرد کمی جابجا شد و گفت که البته چرا که نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س- چند سال دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج- متولد ۱۳۲۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تحصیلات شما چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دیپلم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سابقهٔ کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ۹ سال است کارمند هستم. اوّل در ادارۀ کل و حالا اینجا در بخش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مشاغلی که داشته‌اید چه بوده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوّل حسابدارو ممیز و حالا کارشناس آمار و بودجه هستم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ازدواج کرده‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بله دو دختر دارم یکی ۶ ساله، یکی ۶ ماهه. دختر ۶ ساله‌ام را پیش مادرشوهرم می‍‌‌گذارم و ۶ ماهه را مهدکودک آموزش و پرورش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان چه کار می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کارمند دادگستری است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کجا زندگی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- یک خانۀ کوچک با وام خریده‌ایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وام اداره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه. وام بانک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا در قیام شرکت داشتی؟ به چه شکل؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره‌اش از هم باز می‌شود و به دوستش نگاهی می‌کند مثل اینکه بگوید این خاطرۀ خوش یادت است؟&lt;br /&gt;
با شوق می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بله- راهپیمایی کرده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دوستش ظاهراً این جواب را کافی ندیده و شکسته‌نفسی او را بیجا می‌بیند. دست مرا می‌گیرد و توضیح می‌دهد که: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیلی آتیش به پا کرده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- با چه انتظار و امیدی در انقلاب شرکت کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خوب دیگه خسته شده‌بودم، باید کلاً وضع عوض می‌شد. منظورم همه چیز است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- انتظار بخصوصی از انقلاب برای خودت یا زن‌ها بطور کلی نداشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه... خواست کلی‌ای برای زنان نداشتم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش درهم می‌رود و بلافاصله اضافه می‌کند: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;البته خیلی تبعیض وجود دارد- بین زن و مرد. سر پست‌های خوب زن‌ها را نمی‌گذارند. معتقدم که اسلام به نفع همه است. درحالیکه عملاً اینطور نشده‌است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بعد ار قیام وضع شما در اداره چه تغییری کرده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بهتر شده- لااقل می‌توانیم راحت‌تر حرفمان را بزنیم. کاری به ریش و سبیل و مقنعه ندارم. لااقل حالا حرف آدم را گوش می‌دهند. حالا باید ببینیم آیا کاری هم می‌کنند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اقداماتی که در مورد زنان کرده‌اند چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نمی‌دانم چه کرده‌اند بگوئید تا جواب بدهم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مثلاً با ممانعت زنان از قضاوت موافقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوه نه- قبول ندارم که زن‌ها نمی‌توانند قاضی بشوند مگر در خلقت چی کم دارند؟ این دادگاه‌های حمایت از خانواده را که برداشته‌اند به ضرر زن شده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با کار نکردن زن در خارج از خانه موافق هستی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- قبول ندارم. مثلاً در جاهای دیگر که همۀ زن‌ها کار می‌کنند چه شده‌‍‌است؟ اشکال کار کردن زن‌ها نیست اشکال این است که از کار مردم چه زن یا چه مرد چه حاصل بشود و چه به جامعه برسد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اعدام زن‌ها به جرم فساد چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی فکر می‌کند و خیلی جدی جواب می‌دهد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسلام مگر نمی‌گوید که تربیت کننده‌‍ است چرا پس آنها می‌کشد؟ این جامعه است که می‌تواند آنها را عوض کند. یک مقرری مثلاً می‌توانند به آنها بدهند- اگر بخاطر پول باشد. انسان است بهرحال مگر می‌شود آنها را کشت؟ اگر گناه رژیم قبلی بود، حالا که نمی‌شود آنها را سربرید. بعضی‌هاشان واقعاً از بدبختی و سرخوردگی اینکار را می‌کنند نه فقط پول. این دیگر اشکال وضع جامعه است که نه با پول و نه با اعدام حل نمی‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر زمانی کار زن‌ها در خارج خانه ممنوع بشود چه کار خواهی کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر واقعاً اجباری و عمری باشد من هم می‌نشینم خانه ولی خوشحال نخواهم شد. زمانی خوب است که بگویند بنشینید خانه و حقوقمان را بکشند روی حقوق شوهرمان.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر چنین قانونی برفرض تصویب شود فکر می‌کنی زن‌ها چه باید بکنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر اینطور بشود که همۀ ما در خطر باشیم من خودم پیشقدم می‌شوم و اعتراض می‌کنم. باید همۀ زن‌ها جمع بشوند و اعتراض کنند. باید باهم اینکار را بکنیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا فکر می‌کنی که زن‌ها هم باید حتماً کار کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر قرار باشد که زن‌ها همۀ درس‌ها را بخوانند ولی بی‌ثمر بشوند و تولید و کار نکنند کم‌کم از ارزش می‌افتند و چون به وجودشان احتیاج نیست (خوب بالاخره همه چیز با پول است فعلاً) به‌جایی می‌رسند که می‌توان حتی آنها را چال کرد- مثل قدیم. چرا نه؟ من خودم اصلاً به مردها اعتماد ندارم که فردا که بی‌کار بشوم چه کارها که نتواند بکند. یا اگر خودش خدای نکرده مریض شد و نتوانست کار کند، یکی باشد که پول درآورد. حالا درست که مادری خوب است. ولی این همه هزارسال زن‌ها بچه‌داری کردند و وضعیتشان چه تغییری کرد؟ حالا هی به مردها بگوئید مادر مقدس است. جواب می‌دهد که البته، البته ولی در کار من فضولی نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکر می‌کنید شوهرتان از این که شما کار نکنید راضی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-آهی می‌کشد و می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شوهرها هم که همه راضی هستند زن‌ها کار نکنند وقتی که کمی خسته هستی و حوصله نداری جواب می‌دهند که خب کار نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کارهای خانه را چطور و کجا انجام میدهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- صبح‌ها که بچه‌ها را می‌بریم با شوهرم مهدکودک و تا بعدازظهر نیستیم. شام درست می‌کنم و به بچه‌ها می‌رسم ولی خوب چون دوتا بچه دارم راستش به هیچ کاری نمی‌رسم. از وقتی بچه‌دار شده‌ام خیلی روحیه‌ام خسته شده حالا شاید بزرگ‌تر شوند بهتر بشود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با به‌دنیا آمدن بچه‌ها فکر می‌کنید روحیۀ شوهرتان هم خسته شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه فکر نمی‌کنم. آخر او توی اداره حتماً خیالش از بچه‌ها راحت است! این من هستم که باید مراقب آنها باشم. اینجا که هستم به فکرشانم- خانه هم همینطور.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان در کارِ خانه به شما کمک می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه- اصلاً شوهرم اهل خانه نیست خیلی. البته مرد خوبی است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- موقع تشکر و خداحافظی درحالیکه می‌خواهد خود را ترسو جلوه ندهد با حاشیه رفتنی می‌گوید بهتر است اسمش را در مصاحبه ذکر نکنم چون به آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وقت می‌گویند که اینجا چرا ضدونقیض گفته‌ای. می‌دانید وضع کارمندها معلوم نیست چه‌طور است می‌دانید که چرا؟ یک‌جا مخالف وضع هستی، یک‌جا نه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲- با تنها نمایندهٔ زن در مجلس خبرگان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتحاد ملی زنان، شمارهٔ اول،‌ آبان ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
==۳- با یک زن انقلابی==&lt;br /&gt;
س: راجع به زندگی سیاسی شما از سالهای زندان شروع می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج:‌ دورهٔ محکومیت من ۵ سال بود اما به‌علت عدم همکاری و مقاومت در زندان یکسال هم اضافه و بدون محاکمه در زندان ماندم. بعد از آن به دلایلی که خواهم گفت،‌ مجبور شدند- یعنی رژیم شاه مجبور شد- ما را آزاد کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چگونه به مبارزهٔ‌ سیاسی روی آوردید و خواست و هدفتان چه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- می‌دانید که از حدود سال ۴۹ به بعد اختلاف طبقاتی شدت گرفت و از طرفی دیکتاتوری پهلوی امکان هیچ حرکتی را نمی‌داد. این بود که در آن شرایط یک گروه چپ به این نتیجه رسید که باید مبارزهٔ مسلحانه را شروع کند. دیگر نمی‌شد با مبارزات سیاسی موفق شد. من هم این را فهمیده بودم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شرکت شما در این مبارزه به چه ترتیب بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- رابطه من با سازمان، قبلاً در حد مطالعه بود. جزوه‌ها را ماشین می‌کردم- بازنویسی می‌کردم و کارهای جنبی، اما بتدریج وضع طوری شد که لازم بود ما زن‌ها فعالانه [در مبارزه] شرکت کنیم. به تشخیص رفقا به‌حدی رسیدیم که می‌توانستیم مستقل شرکت کنیم. و اصلاً از این گذشته امنیت رفقای پسر بشدت در خطر بود،‌ چون زندگی مخفی‌شان بدون زن غیر عادی جلوه می‌کرد و توجه مردم را جلب می‌کرد که خطرناک بود. ما به عنوان استتار وارد کار شدیم. من در سال ۵۰،‌ اوایل تابستان ۵۰،‌ به خانهٔ‌ تیمی آمدم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اصولاٌ‌ شرکت زنان در جریانات مبارزاتی چطور بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- متأسفانه به علت نحوهٔ زندگی اجتماعی ما، زن‌ها به خود اجازه نمی‌دهند در فعالیت‌های اجتماعی شرکت کنند. البته تعداد معدودی از زنان خیلی سعی کردند خود را از این وضع رها کنند. من هم خوشبختانه جزء این عده بودم. خیلی سعی کردم مثل خاله‌هایم مثل مادرم و سایرین نشوم و نسبت به آنچه مرا آزار می‌دهد عکس‌العمل نشان بدهم و از استعدادهایم در این راه استفاده کنم. خیلی زود رفقای پسر متوجه این مسأله شدند و مرا تقویت کردند. این بود که من به عنوان یک زن وارد مبارزه شدم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خواست‌های شما در این مبارزه تا چه حد برآورده شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- باید بگویم که خواست‌های من بیشتر خواست‌های اجتماعی است تا شخصی. اختلاف طبقاتی مرا به شدت رنج می‌داد. فقر مردم در جایی که زندگی می‌کنم همیشه مرا آزرده می‌کرد. بدبختی اطرافیانم که همه از فقر بود حدی نداشت. آنقدر که اگر موقعی هم می‌توانستم آسوده‌تر از آنها زندگی کنم به خودم فشار می‌آوردم و از امکانات خودم استفاده نمی‌کردم تا با آنها همدردی کرده باشم. نمی‌توانستم فقر آنها را ببینم و خودم راحت زندگی کنم. البته بعد که بیشتر مطالعه کردم مسائلی شخصی هم برایم مطرح شد. زنانی را میدیدم که زیر ستم مضاعف بودند. می‌دیدم که زنان بیشتر بار تیره‌روزی را به دوش می‌کشند تا مردان. آنجا که من زندگی می‌کردم زنان خیلی بیشتر از مردان کار می‌کردند اما سهم آنها از بدبختی بیشتر بود. این بود که فکر می‌کنم شاید خواست‌های شخصی خودم به عنوان یک زن به من در هدفم کمک کرده باشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اصولاً زن بودن شما در روابط سیاسی شما تأثیری داشت؟‌ برخورد رفقای سیاسی با شما به دلیل زن بودنتان،‌ نسبت به برخورد با پسرها، تفاوتی داشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- با پیدا کردن دید طبقاتی طبعاً روابط ما هم براین‌اساس قرار می‌گیرد. بنابراین مثلاٌ‌ دشمنی ما با سرمایه‌دار و ایمان ما به حکومت زحمتکشان مطرح است. ولی بهرحال اگر بخواهم غلو نکرده باشم باید بگویم در طول زندگی مخفی‌ام بعضی وقت‌ها مسئله زن بودنم از طرف رفقا مطرح می‌شد به این شکل که این کار را نمی‌توانی بکنی. این کار برایت سنگین است. خیلی سعی می‌کردیم این مسئله را از بین ببریم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا در مبارزه برای این‌که به مبارزهٔ‌سیاسی زنان اعتماد کنند از آنها انتظار دارند که بیش از یک مرد شهامت نشان بدهند یا استعدادهای دیگر خود را اثبات کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- قبل از این که ما وارد کارهای تشکیلاتی بشویم و فعالانه عمل کنیم اینطور بود. می‌دانید علاوه بر رشد سیاسی ما می‌بایست نشان بدهیم که به اندازهٔ آنها و شاید بیشتر از آنها می‌توانیم دلبستگی‌هایمان را به خاطر مبارزه کنار بگذاریم. چون به هر حال در جامعه ایران وابستگی‌های زنان به خانواده و مسائل دیگر بیشتر است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا مسائلی را که در مبارزه با آن برخورد می‌کردید که صرفاً به خاطر زن بودنتان مشکلی ایجاد کرده بود با رفقای پسر در میان می‌گذاشتید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بله،‌ چون ما اعتقاد داشتیم که روابط انسانها باید براساس رفاقت باشد بنابراین زن و مرد در چنین رابطه‌ای فرق ندارند. ما سعی داشتیم براساس این اعتقادمان زندگی بکنیم. اگر در شرایطی نمی‌توانستم کاری را بکنم می‌گفتم که این کار سنگین است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رابطهٔ‌ شما با زنان دیگری که با شما کار می‌کردند چه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- به علت رعایت شدید اصول مخفی‌کاری ممکن بود در خانه‌ای باشم که لازم نباشد رفیق دختر دیگری باشد و ممکن بود مدتی بسیار طولانی با رفیق دختر دیگری در تماس نباشید. از این موضوع خاطرهٔ جالبی دارم. یک بار در سال ۵۰ در خانهٔ‌ تیمی،‌ رفیقی به من گفت که باید چند ساعتی به یک خانهٔ تیمی دیگری بروم و تظاهر کنم که میهمان آنها هستم بطوری که همسایه‌ها متوجه بشوند. چون مدت زیادی است که کسی به آنجا رفت و آمد نمی‌کند در نتیجه ممکن است که جلب توجه همسایه‌ها را کرده باشد. ما همه مخفی بودیم و با خانواده‌هایمان ارتباطی نداشتیم. برای این که من و رفیق دختر دیگر همدیگر را شناسایی نکنیم دستور داشتیم که سرمان را پایین بیندازیم و به هم نگاه نکنیم و بعد از سلام و علیک نمایشی دم در داخل خانه از هم جدا شویم و من در طبقهٔ‌ پایین چند ساعتی بمانم و بعد بروم. ما بخوبی از عهده این کار برآمدیم و رفیقی که موضوع را با من در میان گذاشته بود با آنها در ارتباط بود و رفت بالا. من بیست دقیقه آنجا نشستم،‌ چیزی مطالعه می‌کردم که کسی از پشت صندلی چشم‌های مرا گرفت خیلی تعجب کردم. دست کشیدم دیدم دست زنانه‌ای است. آمد جلو گفت که با رفقا صحبت کرده و آنها را قانع کرده که دیدار ما خطری نخواهد داشت، چون هر دو مخفی هستیم می‌توانیم به هم اعتماد کنیم، به او اجازه داده‌اند با من صحبت کند چون خیلی وقت بوده که با رفیق دختری تماس نداشته و این آزاردهنده بوده است. یک ساعت با هم صحبت کردیم. صحبت‌هایمان اصلاً‌ خاص زنان نبود. بیشتر راجع به مبارزه صحبت کردیم و اینکه چطور لباس بپوشیم تا عادی جلوه کند و غیره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چگونه و کی دستگیر شدید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- در سال ۵۰ در یک زد و خورد دستگیر شدم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌توانید راجع به بازجویی و شکنجه‌های زندان صحبت کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ما بطور کلی در زندان و بیرون زندان راجع به شکنجه به صورت شخصی صحبت نمی‌کنیم. این فرهنگ ماست که طوری صحبت کنیم تا حمل بر خودستائی نشود. قبل از سال ۵۰ زندانی زن به این صورت وجود نداشت و زندان سیاسی زنان مجزا نبود. تک و توکی زنان زندانی بودند که در زندان عادی نگاهداشته می‌شدند. بعد از سال ۵۰ که زنان وارد مبارزهٔ‌ مسلحانه شدند،‌ بازجوها روش کاربا آنها را نمی‌دانستند. بعدها شکنجه جنسی پیش آمد. از سال ۵۳ این شکنجه‌ها کمتر شد چون به وضوح دیدند که در زنان مبارز مؤثر نیست و مقداری در بیرون افشاگری شده و در نتیجه در مردم خیلی تاثیر می‌گذارد بخصوص که یکی از رفقای دختر در دادگاه- البته با مشورت خود ما- جریان مفصل یکی از شکنجه‌های شنیع آنها را تعریف کرده بود و به بیرون درز کرده بود. از سال ۵۳ به بعد خشونت‌های زندان برای زنان و مردان یکسان شد و عدهٔ‌ زیادی از زنان مبارز در زیر ضربات کابل و غیره شهید شدند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رابطهٔ شما با زنان سیاسی و سایر زنان چگونه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- رابطه با زنان سیاسی مثل مردها بود. البته باید بگویم در حد پایین‌تر. مردها در طول زندان به مسائل تئوریک بالایی دست یافتند. ما در زندان برای خودمان برنامهٔ‌ مرتبی داشتیم. سعی می‌کردیم به وسیلهٔ‌ ملاقاتی‌هایمان از اوضاع بیرون خبر داشته باشیم و با یکدیگر به تحلیل موارد می‌پرداختیم. سعی می‌کردیم به تحلیل دقیقی برسیم. در سال ۵۰ که من زندانی شدم مرا به زندان قصر که در قسمت زنان آن ۲۷۰ نفر به دلایل مختلف زندانی بودند فرستادند. ۶ نفر بودیم. دو یا سه ماه باهم بودیم،‌ البته اتاق استراحتمان جدا بود. با ما درد دل می‌کردند ما را از خودشان می‌دانستند. خیلی راحت با آنها زندگی می‌کردیم. دعواهایشان برایمان خیلی عجیب و حقیر بود. سر یک تکه کاموا با هم دعوا می‌کردند و طبعاً ما می‌توانستیم میانجی خوبی باشیم. بعد ما را جدا کردند ولی ما مدام سعی می‌کردیم با آنها در تماس باشیم زن‌های عادی از ما چیزی نمی‌دانستند. خیلی برایشان عجیب بود که ما که دانشجو، دکتر و غیره هستیم در زندان چه می‌کنیم! ما سعی می‌کردیم کارهای تبلیغی بکنیم البته نه مستقیماً سیاسی. مثلاً تبعیضی را که پلیس میان زندانی‌ها به‌دلیل رشوه گرفتن یا اعمال نفوذ زندانی می‌گذاشت افشا کنیم و راه اعتراض کردن را به آنها یاد بدهیم بعد هم که زندان‌ها جدا شد از طریق فروشگاه زندان با آنها در تماس بودیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا از این طریق موفق شدید کسی از این زنان را به مبارزه تشویق کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ما می‌دانستیم که به علت شرایط آنها و تعلق اکثر آنها به گروه لمپن‌ها، استفاده از آنها برای یک گروه انقلابی خیلی دشوار است. حتی جرأت نمی‌کردیم که پیغامی از طریق آنها به بیرون بفرستیم ولی از نظر اخلاقی فکر می‌کنم روی آنها تأثیر گذاشته باشیم از نظر سیاسی نمی‌شد با آنها به سادگی کار کرد معتقد بودیم لااقل برای اوایل جنبش این کار عملی نیست.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
- اوقات فراغت خود را در زندان چگونه می‌گذراندید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- در زندان اوقات فراغت البته معنایی ندارد. ما برنامهٔ‌ مرتبی داشتیم. ساعت خواب معین، ساعت ورزش معین، ساعت کتاب خواندن مشخص، ورزش، بحث، انتقاد همه ساعت‌های بخصوصی داشت. ورزش را دو قسمت می‌کردیم: جدی و تفریحی سرود و شعرخوانی هم داشتیم. یکی از ورزشهای تفریحی ما کشتی و خواباندن دست هم بود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- موقع قیام شما در زندان بودید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه،‌ من سال قبل از قیام آزاد شده ‌بودم. جزو گروهی بودم که به اصطلاح زندان ملی کش،‌ نامیده می‌شوند.- یعنی کسانی که بخاطر مقامت در زندان محکومیتشان اضافه شده بود. ما را به اضافهٔ‌ افرادی که در اثر شکنجه آثاری در بدن داشتند به خاطر اعتراضات جهانی و آمدن یک گروه از طرف حقوق بشر مدام از این زندان به زندان دیگر منتقل می کردند ولی موفق نشدند جلوی تماس آنها را با ما بگیرند. در نتیجه به رژیم فشار آوردند که ما را آزاد کنند. این بود که از سال ۵۶ آزاد شدم. بعد با سازمان دوباره تماس گرفتم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- در قیام به چه شکلی شرکت داشتید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- مثل همهٔ‌ مردم عادی شرکت داشتم. مهم نیست در چه حرکتی بودم یا کجا.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شما نقش زنان را در انقلاب چگونه می‌بینید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- همه می‌دانند که زنان خیلی فعال در قیام شرکت کردند. در هر شکلی که می‌توانستند. به عالی‌ترین شکل یعنی مبارزهٔ‌ مسلحانه شرکت کردند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اجحافاتی را که پس از قیام به زن‌ها شد چگونه می‌بینید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- به نظر من زنها چیزی به دست نیاورده‌اند. اگرچه ظاهراً به خیابان کشیده شدند. و در تأیید یا رد جریاناتی شرکت می‌‌کنند. ولی راستش من فکر می‌کنم که اگر همینطور پیش برود یک چیزی هم از دست بدهند. یک نگاه به مجلس خبرگان کافی بود. برای من خیلی ناراحت کننده بود که ببینم نیمی از جمعیت ایران تنها یک نماینده دارد. حق طلاق،‌ تعدد زوجات و غیره به هر حال مسأله است. در مورد زنان هر جا که انگشت بگذارید مسئله وجود دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تجزیه و تحلیل شما از جنبش زنان چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- من بطور کلی معتقد نیستم در موقعیت فکری خاصی که داریم جنبش زنان و مردان را جدا کنیم. چرا که ما انسان‌هائی هستیم که به آگاهی طبقاتی رسیده‌ایم و می‌خواهیم این آگاهی را به میان طبقهٔ زحمتکش و کارگر ببریم و او را بر حقش آگاه کنیم. فکر می‌کنم به این سؤال پاسخ داده باشم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به نظر شما برخورد نیروهای آگاه چپ به مسئله زنان چگونه است؟ آیا کمبودهایی در این برخورد می‌بینید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- به دلیل همان اعتقاد که گفتم ما سعی می‌کنیم مسأله زن و مرد جدا نباشد. هرکسی کارآیی بیشتری داشته باشد، ارزش بیشتری [در مبارزه] پیدا می‌کند. با وجود این طرز فکر، به دلیل شرایط خاصی که لزوم آن احساس شده من فکر می‌کنم نیروهای مترقی هم حالا در این جهت حرکت می‌کنند، [اما در مجموع] بنظر من کم کاری می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- علت این کم کاری را در چه می‌بینید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- همان مسألهٔ‌ایدئولوژی- زن‌های مبارز در بسیاری از جهات می‌توانند انرژی‌شان را در کاری دیگر بگذارند و وقتی برای مبارزهٔ‌ برای مسألهٔ زنان نمی‌ماند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- در رابطهٔ‌ با زنان حاکمیت را چگونه می‌بینید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- از چیزهایی که به گوش من می‌رسد از بخشنامه‌هایی که می‌بینیم، می‌شنویم مثل این که خیلی به زن‌ها سخت می‌گیرند. گویا بسیار تمایل دارند زنان را دوباره به خانه‌ها برگردانند. فکر می‌کنم نقش آنها را در پیشرفت هرچیز فراموش کرده‌اند. من از این بابت بسیار ناراحتم و خیلی هم فکر می‌کنم که چه باید کرد؟ آنجا که می‌توانیم آگاهی را به میان همجنس‌هایمان ببریم. به آنها بگوئیم که استثمار مضاعف می‌شویم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌توانید بطور کلی راجع به وضع زندگی زنان مبارز و بخصوص زنانی که در مبارزه مسلحانه شرکت داشتند قبل از ورود به مسائل سیاسی و روابط خانوادگی‌شان صحبت کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- زنان مبارز ما زندگی جدا از دیگر زنهای اجتماع نداشتند در شرایط مختلف در خانواده‌های مختلف زندگی می‌کردند. از بچه‌های بازاری‌ها، بوروکرات‌ها، اساتید دانشگاه بودند. بیشتر زنان مبارز دانشجو معلم یا پزشک بودند یعنی شغل‌هایی که بیشتر با مردم در تماس است. خود من در یک خانوادهٔ نسبتاً پایین زندگی می‌کردم، پدرم در بازار کار می‌کرد ولی هیچ وقت سرمایه نداشت. برای یک لقمهٔ‌ بخور و نمیر به هر دری می‌زد. مشکلات اقتصادی در زندگی زناشوئی اثر می‌گذارد. رابطهٔ‌ پدر و مادرم هم از این مسئله جدا نبود. ولی مادرم زن صبوری بود. این خصلت زنهاست. مادرم این وضع را تعدیل می‌کرد. تعداد پسرها در خانوادهٔ‌ ما بیشتر است. من تنها دختر خانواده هستم. همیشه فکر می‌کردم زندگی آیندهٔ من جز زندگی مادرم نخواهد بود و این مرا آزار می‌داد. از بچگی حساس بودم. خیلی زود به شعر رو آوردم. تعریف می‌کنند یک روز به یکی از اقوامم گفته بودم که نمی‌شود همهٔ‌ ما (منظور همهٔ فامیل بود) پول‌هایمان را روی هم بریزیم و دوباره تقسیم کنیم؟ چون بعضی‌ها پول زیاد دارند. او خیلی خندید و گفت که من طرح یک جامعهٔ سوسیالیستی را می‌ریزم. و خیلی تشویم کرد. من اصلاً‌ نمی‌فهمیدم یعنی چه. دلم می‌خواست پزشک بشوم و به مردم کمک کنم و کمبودهای زندگی‌ام را جبران کنم وقتی دیپلم گرفتم وضعیت خانواده طوری بود که به هیچ وجه نمی‌توانستم به دانشگاه بروم. حتی پول امتحان ورودی را نداشتم. معلم شدم. البته بگویم در سالهای آخر دبیرستان من جهت خودم را یافته بودم. سالهای اول دبیرستان به مذهب روآورده بودم. فکر می‌کردم تمام کمبودهایم را مذهب می‌تواند جبران کند. فکر می‌کردم اگر مذهب قوی باشد می‌تواند به خواست‌های مردم پاسخ بدهد. دیدم اینطور نیست. خاله‌ام را می‌دیدم که خیلی ثروتمند است و مذهبی هم هست. خیلی قصی‌القلب‌تر از مادرم است که آن‌ چنان مذهبی نیست. می‌دیدم که خاله‌ام با کلفتش آنطور رفتار می‌کند. دیدم مذهب نمی‌تواند کاری بکند. در پی حقیقت به هر جا زدم آخرهای دبیرستان راه خودم را پیدا کرده بودم. فکر می‌کردم باید مبارزه کنم دیگر پزشک شدن هم برایم مهم نبود. بدم نمی‌آمد به محیط بزرگتری بیایم. دانشگاه و شهر بزرگتر، و بخصوص از شهرستان می‌خواستم خارج بشوم. ولی خوب، نشد. بعد که معلم شدم. خودم یک ده خیلی دور را انتخاب کردم. زندگی در ده خیلی چیزها را برایم روشن کرد. بعد ار یکسال بخاطر کنجکاوی‌ام، نبض ده را در دست داشتم. سعی می‌کردم هر چند سال یک بار ده دیگری بروم. در همان زمان من در اکیپ‌ها و محفل‌هایی بودم که مطالعه می‌کردیم. من گزارش می‌دادم، خیلی فعال بودم. اما روابط خانوادگی: قبل از زندان فرصت ازدواج برایم پیش نیامد، چرا که نمی‌توانستم با هر کسی ازدواج کنم. با آن که با فشار شدید خانواده روبرو بودم،‌ توانستم مقاومت کنم. نه من و نه هیچ یک از رفقا فکر نمی‌کردیم که ازدواج مانع کار یک زن انقلابی بشود. البته مسائلی هست مثل بچه، خانه، اینها مشکل است و ما البته شاید نتوانیم هم مبارزه کنیم هم مادر باشیم. آن هم مبارزات سخت آن زمان، خوب اینها را از زندگی‌مان حذف می‌کنیم و هیچ مشکلی هم ایجاد نمی‌کند. ولی من به هیچ وجه فکر نمی‌کنم ازدواج چیز نادرستی باشد. شاید در بعضی از موارد کمک هم بکند و سازنده و مثبت باشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14781</id>
		<title>چند گفت‌وگو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14781"/>
		<updated>2011-01-07T12:09:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱- با یک زن کارمند==&lt;br /&gt;
وقتی وارد اتاقش شدم در حالیکه ارقامی را با دقت وارد جدول بزرگی می‌کرد با دوستی درد دل می‌کرد که دختر ۶ ماهه‌اش مریض شده، گویا در مهدکودک خوب از آنها نگاهداری نمی‌شود. «اینجا نشسته‌ام اما همه‌اش فکرم آنجاست. کاش می‌توانستم بچه را پیش مادرم بگذارم. حیف که خیلی دور است.» ساده و بی‌پیرایه بود. کفش‌های راحت و حرکات تند و تیزش او را آدم فعالی معرفی می‌کرد. صمیمی و با قاطعیت اعلام کرد که حاضر است به سؤالاتم پاسخ دهد. وقتی از او پرسیدم که می‌خواهد اسمش را در مصاحبه بیاورم، درحالیکه روسریش را صاف ‌می‌کرد کمی جابجا شد و گفت که البته چرا که نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س- چند سال دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج- متولد ۱۳۲۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تحصیلات شما چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دیپلم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سابقهٔ کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ۹ سال است کارمند هستم. اوّل در ادارۀ کل و حالا اینجا در بخش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مشاغلی که داشته‌اید چه بوده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوّل حسابدارو ممیز و حالا کارشناس آمار و بودجه هستم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ازدواج کرده‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بله دو دختر دارم یکی ۶ ساله، یکی ۶ ماهه. دختر ۶ ساله‌ام را پیش مادرشوهرم می‍‌‌گذارم و ۶ ماهه را مهدکودک آموزش و پرورش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان چه کار می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کارمند دادگستری است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کجا زندگی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- یک خانۀ کوچک با وام خریده‌ایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وام اداره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه. وام بانک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا در قیام شرکت داشتی؟ به چه شکل؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره‌اش از هم باز می‌شود و به دوستش نگاهی می‌کند مثل اینکه بگوید این خاطرۀ خوش یادت است؟&lt;br /&gt;
با شوق می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بله- راهپیمایی کرده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دوستش ظاهراً این جواب را کافی ندیده و شکسته‌نفسی او را بیجا می‌بیند. دست مرا می‌گیرد و توضیح می‌دهد که: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیلی آتیش به پا کرده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- با چه انتظار و امیدی در انقلاب شرکت کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خوب دیگه خسته شده‌بودم، باید کلاً وضع عوض می‌شد. منظورم همه چیز است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- انتظار بخصوصی از انقلاب برای خودت یا زن‌ها بطور کلی نداشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه... خواست کلی‌ای برای زنان نداشتم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش درهم می‌رود و بلافاصله اضافه می‌کند: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;البته خیلی تبعیض وجود دارد- بین زن و مرد. سر پست‌های خوب زن‌ها را نمی‌گذارند. معتقدم که اسلام به نفع همه است. درحالیکه عملاً اینطور نشده‌است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بعد ار قیام وضع شما در اداره چه تغییری کرده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بهتر شده- لااقل می‌توانیم راحت‌تر حرفمان را بزنیم. کاری به ریش و سبیل و مقنعه ندارم. لااقل حالا حرف آدم را گوش می‌دهند. حالا باید ببینیم آیا کاری هم می‌کنند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اقداماتی که در مورد زنان کرده‌اند چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نمی‌دانم چه کرده‌اند بگوئید تا جواب بدهم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مثلاً با ممانعت زنان از قضاوت موافقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوه نه- قبول ندارم که زن‌ها نمی‌توانند قاضی بشوند مگر در خلقت چی کم دارند؟ این دادگاه‌های حمایت از خانواده را که برداشته‌اند به ضرر زن شده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با کار نکردن زن در خارج از خانه موافق هستی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- قبول ندارم. مثلاً در جاهای دیگر که همۀ زن‌ها کار می‌کنند چه شده‌‍‌است؟ اشکال کار کردن زن‌ها نیست اشکال این است که از کار مردم چه زن یا چه مرد چه حاصل بشود و چه به جامعه برسد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اعدام زن‌ها به جرم فساد چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی فکر می‌کند و خیلی جدی جواب می‌دهد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسلام مگر نمی‌گوید که تربیت کننده‌‍ است چرا پس آنها می‌کشد؟ این جامعه است که می‌تواند آنها را عوض کند. یک مقرری مثلاً می‌توانند به آنها بدهند- اگر بخاطر پول باشد. انسان است بهرحال مگر می‌شود آنها را کشت؟ اگر گناه رژیم قبلی بود، حالا که نمی‌شود آنها را سربرید. بعضی‌هاشان واقعاً از بدبختی و سرخوردگی اینکار را می‌کنند نه فقط پول. این دیگر اشکال وضع جامعه است که نه با پول و نه با اعدام حل نمی‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر زمانی کار زن‌ها در خارج خانه ممنوع بشود چه کار خواهی کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر واقعاً اجباری و عمری باشد من هم می‌نشینم خانه ولی خوشحال نخواهم شد. زمانی خوب است که بگویند بنشینید خانه و حقوقمان را بکشند روی حقوق شوهرمان.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر چنین قانونی برفرض تصویب شود فکر می‌کنی زن‌ها چه باید بکنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر اینطور بشود که همۀ ما در خطر باشیم من خودم پیشقدم می‌شوم و اعتراض می‌کنم. باید همۀ زن‌ها جمع بشوند و اعتراض کنند. باید باهم اینکار را بکنیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا فکر می‌کنی که زن‌ها هم باید حتماً کار کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر قرار باشد که زن‌ها همۀ درس‌ها را بخوانند ولی بی‌ثمر بشوند و تولید و کار نکنند کم‌کم از ارزش می‌افتند و چون به وجودشان احتیاج نیست (خوب بالاخره همه چیز با پول است فعلاً) به‌جایی می‌رسند که می‌توان حتی آنها را چال کرد- مثل قدیم. چرا نه؟ من خودم اصلاً به مردها اعتماد ندارم که فردا که بی‌کار بشوم چه کارها که نتواند بکند. یا اگر خودش خدای نکرده مریض شد و نتوانست کار کند، یکی باشد که پول درآورد. حالا درست که مادری خوب است. ولی این همه هزارسال زن‌ها بچه‌داری کردند و وضعیتشان چه تغییری کرد؟ حالا هی به مردها بگوئید مادر مقدس است. جواب می‌دهد که البته، البته ولی در کار من فضولی نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکر می‌کنید شوهرتان از این که شما کار نکنید راضی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-آهی می‌کشد و می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شوهرها هم که همه راضی هستند زن‌ها کار نکنند وقتی که کمی خسته هستی و حوصله نداری جواب می‌دهند که خب کار نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کارهای خانه را چطور و کجا انجام میدهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- صبح‌ها که بچه‌ها را می‌بریم با شوهرم مهدکودک و تا بعدازظهر نیستیم. شام درست می‌کنم و به بچه‌ها می‌رسم ولی خوب چون دوتا بچه دارم راستش به هیچ کاری نمی‌رسم. از وقتی بچه‌دار شده‌ام خیلی روحیه‌ام خسته شده حالا شاید بزرگ‌تر شوند بهتر بشود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با به‌دنیا آمدن بچه‌ها فکر می‌کنید روحیۀ شوهرتان هم خسته شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه فکر نمی‌کنم. آخر او توی اداره حتماً خیالش از بچه‌ها راحت است! این من هستم که باید مراقب آنها باشم. اینجا که هستم به فکرشانم- خانه هم همینطور.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان در کارِ خانه به شما کمک می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه- اصلاً شوهرم اهل خانه نیست خیلی. البته مرد خوبی است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- موقع تشکر و خداحافظی درحالیکه می‌خواهد خود را ترسو جلوه ندهد با حاشیه رفتنی می‌گوید بهتر است اسمش را در مصاحبه ذکر نکنم چون به آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وقت می‌گویند که اینجا چرا ضدونقیض گفته‌ای. می‌دانید وضع کارمندها معلوم نیست چه‌طور است می‌دانید که چرا؟ یک‌جا مخالف وضع هستی، یک‌جا نه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲- با تنها نمایندهٔ زن در مجلس خبرگان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتحاد ملی زنان، شمارهٔ اول،‌ آبان ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
==۳- با یک زن انقلابی==&lt;br /&gt;
س: راجع به زندگی سیاسی شما از سالهای زندان شروع می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج:‌ دورهٔ محکومیت من ۵ سال بود اما به‌علت عدم همکاری و مقاومت در زندان یکسال هم اضافه و بدون محاکمه در زندان ماندم. بعد از آن به دلایلی که خواهم گفت،‌ مجبور شدند- یعنی رژیم شاه مجبور شد- ما را آزاد کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چگونه به مبارزهٔ‌ سیاسی روی آوردید و خواست و هدفتان چه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- می‌دانید که از حدود سال ۴۹ به بعد اختلاف طبقاتی شدت گرفت و از طرفی دیکتاتوری پهلوی امکان هیچ حرکتی را نمی‌داد. این بود که در آن شرایط یک گروه چپ به این نتیجه رسید که باید مبارزهٔ مسلحانه را شروع کند. دیگر نمی‌شد با مبارزات سیاسی موفق شد. من هم این را فهمیده بودم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شرکت شما در این مبارزه به چه ترتیب بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- رابطه من با سازمان، قبلاً در حد مطالعه بود. جزوه‌ها را ماشین می‌کردم- بازنویسی می‌کردم و کارهای جنبی، اما بتدریج وضع طوری شد که لازم بود ما زن‌ها فعالانه [در مبارزه] شرکت کنیم. به تشخیص رفقا به‌حدی رسیدیم که می‌توانستیم مستقل شرکت کنیم. و اصلاً از این گذشته امنیت رفقای پسر بشدت در خطر بود،‌ چون زندگی مخفی‌شان بدون زن غیر عادی جلوه می‌کرد و توجه مردم را جلب می‌کرد که خطرناک بود. ما به عنوان استتار وارد کار شدیم. من در سال ۵۰،‌ اوایل تابستان ۵۰،‌ به خانهٔ‌ تیمی آمدم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اصولاٌ‌ شرکت زنان در جریانات مبارزاتی چطور بود؟&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- متأسفانه به علت نحوهٔ زندگی اجتماعی ما، زن‌ها به خود اجازه نمی‌دهند در فعالیت‌های اجتماعی شرکت کنند. البته تعداد معدودی از زنان خیلی سعی کردند خود را از این وضع رها کنند. من هم خوشبختانه جزء این عده بودم. خیلی سعی کردم مثل خاله‌هایم مثل مادرم و سایرین نشوم و نسبت به آنچه مرا آزار می‌دهد عکس‌العمل نشان بدهم و از استعدادهایم در این راه استفاده کنم. خیلی زود رفقای پسر متوجه این مسأله شدند و مرا تقویت کردند. این بود که من به عنوان یک زن وارد مبارزه شدم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خواست‌های شما در این مبارزه تا چه حد برآورده شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- باید بگویم که خواست‌های من بیشتر خواست‌های اجتماعی است تا شخصی. اختلاف طبقاتی مرا به شدت رنج می‌داد. فقر مردم در جایی که زندگی می‌کنم همیشه مرا آزرده می‌کرد. بدبختی اطرافیانم که همه از فقر بود حدی نداشت. آنقدر که اگر موقعی هم می‌توانستم آسوده‌تر از آنها زندگی کنم به خودم فشار می‌آوردم و از امکانات خودم استفاده نمی‌کردم تا با آنها همدردی کرده باشم. نمی‌توانستم فقر آنها را ببینم و خودم راحت زندگی کنم. البته بعد که بیشتر مطالعه کردم مسائلی شخصی هم برایم مطرح شد. زنانی را میدیدم که زیر ستم مضاعف بودند. می‌دیدم که زنان بیشتر بار تیره‌روزی را به دوش می‌کشند تا مردان. آنجا که من زندگی می‌کردم زنان خیلی بیشتر از مردان کار می‌کردند اما سهم آنها از بدبختی بیشتر بود. این بود که فکر می‌کنم شاید خواست‌های شخصی خودم به عنوان یک زن به من در هدفم کمک کرده باشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اصولاً زن بودن شما در روابط سیاسی شما تأثیری داشت؟‌ برخورد رفقای سیاسی با شما به دلیل زن بودنتان،‌ نسبت به برخورد با پسرها، تفاوتی داشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- با پیدا کردن دید طبقاتی طبعاً روابط ما هم براین‌اساس قرار می‌گیرد. بنابراین مثلاٌ‌ دشمنی ما با سرمایه‌دار و ایمان ما به حکومت زحمتکشان مطرح است. ولی بهرحال اگر بخواهم غلو نکرده باشم باید بگویم در طول زندگی مخفی‌ام بعضی وقت‌ها مسئله زن بودنم از طرف رفقا مطرح می‌شد به این شکل که این کار را نمی‌توانی بکنی. این کار برایت سنگین است. خیلی سعی می‌کردیم این مسئله را از بین ببریم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا در مبارزه برای این‌که به مبارزهٔ‌سیاسی زنان اعتماد کنند از آنها انتظار دارند که بیش از یک مرد شهامت نشان بدهند یا استعدادهای دیگر خود را اثبات کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- قبل از این که ما وارد کارهای تشکیلاتی بشویم و فعالانه عمل کنیم اینطور بود. می‌دانید علاوه بر رشد سیاسی ما می‌بایست نشان بدهیم که به اندازهٔ آنها و شاید بیشتر از آنها می‌توانیم دلبستگی‌هایمان را به خاطر مبارزه کنار بگذاریم. چون به هر حال در جامعه ایران وابستگی‌های زنان به خانواده و مسائل دیگر بیشتر است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا مسائلی را که در مبارزه با آن برخورد می‌کردید که صرفاً به خاطر زن بودنتان مشکلی ایجاد کرده بود با رفقای پسر در میان می‌گذاشتید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بله،‌ چون ما اعتقاد داشتیم که روابط انسانها باید براساس رفاقت باشد بنابراین زن و مرد در چنین رابطه‌ای فرق ندارند. ما سعی داشتیم براساس این اعتقادمان زندگی بکنیم. اگر در شرایطی نمی‌توانستم کاری را بکنم می‌گفتم که این کار سنگین است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رابطهٔ‌ شما با زنان دیگری که با شما کار می‌کردند چه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- به علت رعایت شدید اصول مخفی‌کاری ممکن بود در خانه‌ای باشم که لازم نباشد رفیق دختر دیگری باشد و ممکن بود مدتی بسیار طولانی با رفیق دختر دیگری در تماس نباشید. از این موضوع خاطرهٔ جالبی دارم. یک بار در سال ۵۰ در خانهٔ‌ تیمی،‌ رفیقی به من گفت که باید چند ساعتی به یک خانهٔ تیمی دیگری بروم و تظاهر کنم که میهمان آنها هستم بطوری که همسایه‌ها متوجه بشوند. چون مدت زیادی است که کسی به آنجا رفت و آمد نمی‌کند در نتیجه ممکن است که جلب توجه همسایه‌ها را کرده باشد. ما همه مخفی بودیم و با خانواده‌هایمان ارتباطی نداشتیم. برای این که من و رفیق دختر دیگر همدیگر را شناسایی نکنیم دستور داشتیم که سرمان را پایین بیندازیم و به هم نگاه نکنیم و بعد از سلام و علیک نمایشی دم در داخل خانه از هم جدا شویم و من در طبقهٔ‌ پایین چند ساعتی بمانم و بعد بروم. ما بخوبی از عهده این کار برآمدیم و رفیقی که موضوع را با من در میان گذاشته بود با آنها در ارتباط بود و رفت بالا. من بیست دقیقه آنجا نشستم،‌ چیزی مطالعه می‌کردم که کسی از پشت صندلی چشم‌های مرا گرفت خیلی تعجب کردم. دست کشیدم دیدم دست زنانه‌ای است. آمد جلو گفت که با رفقا صحبت کرده و آنها را قانع کرده که دیدار ما خطری نخواهد داشت، چون هر دو مخفی هستیم می‌توانیم به هم اعتماد کنیم، به او اجازه داده‌اند با من صحبت کند چون خیلی وقت بوده که با رفیق دختری تماس نداشته و این آزاردهنده بوده است. یک ساعت با هم صحبت کردیم. صحبت‌هایمان اصلاً‌ خاص زنان نبود. بیشتر راجع به مبارزه صحبت کردیم و اینکه چطور لباس بپوشیم تا عادی جلوه کند و غیره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چگونه و کی دستگیر شدید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- در سال ۵۰ در یک زد و خورد دستگیر شدم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌توانید راجع به بازجویی و شکنجه‌های زندان صحبت کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ما بطور کلی در زندان و بیرون زندان راجع به شکنجه به صورت شخصی صحبت نمی‌کنیم. این فرهنگ ماست که طوری صحبت کنیم تا حمل بر خودستائی نشود. قبل از سال ۵۰ زندانی زن به این صورت وجود نداشت و زندان سیاسی زنان مجزا نبود. تک و توکی زنان زندانی بودند که در زندان عادی نگاهداشته می‌شدند. بعد از سال ۵۰ که زنان وارد مبارزهٔ‌ مسلحانه شدند،‌ بازجوها روش کاربا آنها را نمی‌دانستند. بعدها شکنجه جنسی پیش آمد. از سال ۵۳ این شکنجه‌ها کمتر شد چون به وضوح دیدند که در زنان مبارز مؤثر نیست و مقداری در بیرون افشاگری شده و در نتیجه در مردم خیلی تاثیر می‌گذارد بخصوص که یکی از رفقای دختر در دادگاه- البته با مشورت خود ما- جریان مفصل یکی از شکنجه‌های شنیع آنها را تعریف کرده بود و به بیرون درز کرده بود. از سال ۵۳ به بعد خشونت‌های زندان برای زنان و مردان یکسان شد و عدهٔ‌ زیادی از زنان مبارز در زیر ضربات کابل و غیره شهید شدند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رابطهٔ شما با زنان سیاسی و سایر زنان چگونه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- رابطه با زنان سیاسی مثل مردها بود. البته باید بگویم در حد پایین‌تر. مردها در طول زندان به مسائل تئوریک بالایی دست یافتند. ما در زندان برای خودمان برنامهٔ‌ مرتبی داشتیم. سعی می‌کردیم به وسیلهٔ‌ ملاقاتی‌هایمان از اوضاع بیرون خبر داشته باشیم و با یکدیگر به تحلیل موارد می‌پرداختیم. سعی می‌کردیم به تحلیل دقیقی برسیم. در سال ۵۰ که من زندانی شدم مرا به زندان قصر که در قسمت زنان آن ۲۷۰ نفر به دلایل مختلف زندانی بودند فرستادند. ۶ نفر بودیم. دو یا سه ماه باهم بودیم،‌ البته اتاق استراحتمان جدا بود. با ما درد دل می‌کردند ما را از خودشان می‌دانستند. خیلی راحت با آنها زندگی می‌کردیم. دعواهایشان برایمان خیلی عجیب و حقیر بود. سر یک تکه کاموا با هم دعوا می‌کردند و طبعاً ما می‌توانستیم میانجی خوبی باشیم. بعد ما را جدا کردند ولی ما مدام سعی می‌کردیم با آنها در تماس باشیم زن‌های عادی از ما چیزی نمی‌دانستند. خیلی برایشان عجیب بود که ما که دانشجو، دکتر و غیره هستیم در زندان چه می‌کنیم! ما سعی می‌کردیم کارهای تبلیغی بکنیم البته نه مستقیماً سیاسی. مثلاً تبعیضی را که پلیس میان زندانی‌ها به‌دلیل رشوه گرفتن یا اعمال نفوذ زندانی می‌گذاشت افشا کنیم و راه اعتراض کردن را به آنها یاد بدهیم بعد هم که زندان‌ها جدا شد از طریق فروشگاه زندان با آنها در تماس بودیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا از این طریق موفق شدید کسی از این زنان را به مبارزه تشویق کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ما می‌دانستیم که به علت شرایط آنها و تعلق اکثر آنها به گروه لمپن‌ها، استفاده از آنها برای یک گروه انقلابی خیلی دشوار است. حتی جرأت نمی‌کردیم که پیغامی از طریق آنها به بیرون بفرستیم ولی از نظر اخلاقی فکر می‌کنم روی آنها تأثیر گذاشته باشیم از نظر سیاسی نمی‌شد با آنها به سادگی کار کرد معتقد بودیم لااقل برای اوایل جنبش این کار عملی نیست.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
- اوقات فراغت خود را در زندان چگونه می‌گذراندید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- در زندان اوقات فراغت البته معنایی ندارد. ما برنامهٔ‌ مرتبی داشتیم. ساعت خواب معین، ساعت ورزش معین، ساعت کتاب خواندن مشخص، ورزش، بحث، انتقاد همه ساعت‌های بخصوصی داشت. ورزش را دو قسمت می‌کردیم: جدی و تفریحی سرود و شعرخوانی هم داشتیم. یکی از ورزشهای تفریحی ما کشتی و خواباندن دست هم بود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- موقع قیام شما در زندان بودید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه،‌ من سال قبل از قیام آزاد شده ‌بودم. جزو گروهی بودم که به اصطلاح زندان ملی کش،‌ نامیده می‌شوند.- یعنی کسانی که بخاطر مقامت در زندان محکومیتشان اضافه شده بود. ما را به اضافهٔ‌ افرادی که در اثر شکنجه آثاری در بدن داشتند به خاطر اعتراضات جهانی و آمدن یک گروه از طرف حقوق بشر مدام از این زندان به زندان دیگر منتقل می کردند ولی موفق نشدند جلوی تماس آنها را با ما بگیرند. در نتیجه به رژیم فشار آوردند که ما را آزاد کنند. این بود که از سال ۵۶ آزاد شدم. بعد با سازمان دوباره تماس گرفتم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- در قیام به چه شکلی شرکت داشتید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- مثل همهٔ‌ مردم عادی شرکت داشتم. مهم نیست در چه حرکتی بودم یا کجا.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شما نقش زنان را در انقلاب چگونه می‌بینید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- همه می‌دانند که زنان خیلی فعال در قیام شرکت کردند. در هر شکلی که می‌توانستند. به عالی‌ترین شکل یعنی مبارزهٔ‌ مسلحانه شرکت کردند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اجحافاتی را که پس از قیام به زن‌ها شد چگونه می‌بینید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- به نظر من زنها چیزی به دست نیاورده‌اند. اگرچه ظاهراً به خیابان کشیده شدند. و در تأیید یا رد جریاناتی شرکت می‌‌کنند. ولی راستش من فکر می‌کنم که اگر همینطور پیش برود یک چیزی هم از دست بدهند. یک نگاه به مجلس خبرگان کافی بود. برای من خیلی ناراحت کننده بود که ببینم نیمی از جمعیت ایران تنها یک نماینده دارد. حق طلاق،‌ تعدد زوجات و غیره به هر حال مسأله است. در مورد زنان هر جا که انگشت بگذارید مسئله وجود دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تجزیه و تحلیل شما از جنبش زنان چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- من بطور کلی معتقد نیستم در موقعیت فکری خاصی که داریم جنبش زنان و مردان را جدا کنیم. چرا که ما انسان‌هائی هستیم که به آگاهی طبقاتی رسیده‌ایم و می‌خواهیم این آگاهی را به میان طبقهٔ زحمتکش و کارگر ببریم و او را بر حقش آگاه کنیم. فکر می‌کنم به این سؤال پاسخ داده باشم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به نظر شما برخورد نیروهای آگاه چپ به مسئله زنان چگونه است؟ آیا کمبودهایی در این برخورد می‌بینید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- به دلیل همان اعتقاد که گفتم ما سعی می‌کنیم مسأله زن و مرد جدا نباشد. هرکسی کارآیی بیشتری داشته باشد، ارزش بیشتری [در مبارزه] پیدا می‌کند. با وجود این طرز فکر، به دلیل شرایط خاصی که لزوم آن احساس شده من فکر می‌کنم نیروهای مترقی هم حالا در این جهت حرکت می‌کنند، [اما در مجموع] بنظر من کم کاری می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- علت این کم کاری را در چه می‌بینید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- همان مسألهٔ‌ایدئولوژی- زن‌های مبارز در بسیاری از جهات می‌توانند انرژی‌شان را در کاری دیگر بگذارند و وقتی برای مبارزهٔ‌ برای مسألهٔ زنان نمی‌ماند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- در رابطهٔ‌ با زنان حاکمیت را چگونه می‌بینید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- از چیزهایی که به گوش من می‌رسد از بخشنامه‌هایی که می‌بینیم، می‌شنویم مثل این که خیلی به زن‌ها سخت می‌گیرند. گویا بسیار تمایل دارند زنان را دوباره به خانه‌ها برگردانند. فکر می‌کنم نقش آنها را در پیشرفت هرچیز فراموش کرده‌اند. من از این بابت بسیار ناراحتم و خیلی هم فکر می‌کنم که چه باید کرد؟ آنجا که می‌توانیم آگاهی را به میان همجنس‌هایمان ببریم. به آنها بگوئیم که استثمار مضاعف می‌شویم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌توانید بطور کلی راجع به وضع زندگی زنان مبارز و بخصوص زنانی که در مبارزه مسلحانه شرکت داشتند قبل از ورود به مسائل سیاسی و روابط خانوادگی‌شان صحبت کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- زنان مبارز ما زندگی جدا از دیگر زنهای اجتماع نداشتند در شرایط مختلف در خانواده‌های مختلف زندگی می‌کردند. از بچه‌های بازاری‌ها، بوروکرات‌ها، اساتید دانشگاه بودند. بیشتر زنان مبارز دانشجو معلم یا پزشک بودند یعنی شغل‌هایی که بیشتر با مردم در تماس است. خود من در یک خانوادهٔ نسبتاً پایین زندگی می‌کردم، پدرم در بازار کار می‌کرد ولی هیچ وقت سرمایه نداشت. برای یک لقمهٔ‌ بخور و نمیر به هر دری می‌زد. مشکلات اقتصادی در زندگی زناشوئی اثر می‌گذارد. رابطهٔ‌ پدر و مادرم هم از این مسئله جدا نبود. ولی مادرم زن صبوری بود. این خصلت زنهاست. مادرم این وضع را تعدیل می‌کرد. تعداد پسرها در خانوادهٔ‌ ما بیشتر است. من تنها دختر خانواده هستم. همیشه فکر می‌کردم زندگی آیندهٔ من جز زندگی مادرم نخواهد بود و این مرا آزار می‌داد. از بچگی حساس بودم. خیلی زود به شعر رو آوردم. تعریف می‌کنند یک روز به یکی از اقوامم گفته بودم که نمی‌شود همهٔ‌ ما (منظور همهٔ فامیل بود) پول‌هایمان را روی هم بریزیم و دوباره تقسیم کنیم؟ چون بعضی‌ها پول زیاد دارند. او خیلی خندید و گفت که من طرح یک جامعهٔ سوسیالیستی را می‌ریزم. و خیلی تشویم کرد. من اصلاً‌ نمی‌فهمیدم یعنی چه. دلم می‌خواست پزشک بشوم و به مردم کمک کنم و کمبودهای زندگی‌ام را جبران کنم وقتی دیپلم گرفتم وضعیت خانواده طوری بود که به هیچ وجه نمی‌توانستم به دانشگاه بروم. حتی پول امتحان ورودی را نداشتم. معلم شدم. البته بگویم در سالهای آخر دبیرستان من جهت خودم را یافته بودم. سالهای اول دبیرستان به مذهب روآورده بودم. فکر می‌کردم تمام کمبودهایم را مذهب می‌تواند جبران کند. فکر می‌کردم اگر مذهب قوی باشد می‌تواند به خواست‌های مردم پاسخ بدهد. دیدم اینطور نیست. خاله‌ام را می‌دیدم که خیلی ثروتمند است و مذهبی هم هست. خیلی قصی‌القلب‌تر از مادرم است که آن‌ چنان مذهبی نیست. می‌دیدم که خاله‌ام با کلفتش آنطور رفتار می‌کند. دیدم مذهب نمی‌تواند کاری بکند. در پی حقیقت به هر جا زدم آخرهای دبیرستان راه خودم را پیدا کرده بودم. فکر می‌کردم باید مبارزه کنم دیگر پزشک شدن هم برایم مهم نبود. بدم نمی‌آمد به محیط بزرگتری بیایم. دانشگاه و شهر بزرگتر، و بخصوص از شهرستان می‌خواستم خارج بشوم. ولی خوب، نشد. بعد که معلم شدم. خودم یک ده خیلی دور را انتخاب کردم. زندگی در ده خیلی چیزها را برایم روشن کرد. بعد ار یکسال بخاطر کنجکاوی‌ام، نبض ده را در دست داشتم. سعی می‌کردم هر چند سال یک بار ده دیگری بروم. در همان زمان من در اکیپ‌ها و محفل‌هایی بودم که مطالعه می‌کردیم. من گزارش می‌دادم، خیلی فعال بودم. اما روابط خانوادگی: قبل از زندان فرصت ازدواج برایم پیش نیامد، چرا که نمی‌توانستم با هر کسی ازدواج کنم. با آن که با فشار شدید خانواده روبرو بودم،‌ توانستم مقاومت کنم. نه من و نه هیچ یک از رفقا فکر نمی‌کردیم که ازدواج مانع کار یک زن انقلابی بشود. البته مسائلی هست مثل بچه، خانه، اینها مشکل است و ما البته شاید نتوانیم هم مبارزه کنیم هم مادر باشیم. آن هم مبارزات سخت آن زمان، خوب اینها را از زندگی‌مان حذف می‌کنیم و هیچ مشکلی هم ایجاد نمی‌کند. ولی من به هیچ وجه فکر نمی‌کنم ازدواج چیز نادرستی باشد. شاید در بعضی از موارد کمک هم بکند و سازنده و مثبت باشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14779</id>
		<title>چند گفت‌وگو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14779"/>
		<updated>2011-01-01T22:16:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱- با یک زن کارمند==&lt;br /&gt;
وقتی وارد اتاقش شدم در حالیکه ارقامی را با دقت وارد جدول بزرگی می‌کرد با دوستی درد دل می‌کرد که دختر ۶ ماهه‌اش مریض شده، گویا در مهدکودک خوب از آنها نگاهداری نمی‌شود. «اینجا نشسته‌ام اما همه‌اش فکرم آنجاست. کاش می‌توانستم بچه را پیش مادرم بگذارم. حیف که خیلی دور است.» ساده و بی‌پیرایه بود. کفش‌های راحت و حرکات تند و تیزش او را آدم فعالی معرفی می‌کرد. صمیمی و با قاطعیت اعلام کرد که حاضر است به سؤالاتم پاسخ دهد. وقتی از او پرسیدم که می‌خواهد اسمش را در مصاحبه بیاورم، درحالیکه روسریش را صاف ‌می‌کرد کمی جابجا شد و گفت که البته چرا که نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س- چند سال دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج- متولد ۱۳۲۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تحصیلات شما چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دیپلم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سابقهٔ کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ۹ سال است کارمند هستم. اوّل در ادارۀ کل و حالا اینجا در بخش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مشاغلی که داشته‌اید چه بوده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوّل حسابدارو ممیز و حالا کارشناس آمار و بودجه هستم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ازدواج کرده‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بله دو دختر دارم یکی ۶ ساله، یکی ۶ ماهه. دختر ۶ ساله‌ام را پیش مادرشوهرم می‍‌‌گذارم و ۶ ماهه را مهدکودک آموزش و پرورش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان چه کار می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کارمند دادگستری است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کجا زندگی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- یک خانۀ کوچک با وام خریده‌ایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وام اداره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه. وام بانک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا در قیام شرکت داشتی؟ به چه شکل؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره‌اش از هم باز می‌شود و به دوستش نگاهی می‌کند مثل اینکه بگوید این خاطرۀ خوش یادت است؟&lt;br /&gt;
با شوق می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بله- راهپیمایی کرده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دوستش ظاهراً این جواب را کافی ندیده و شکسته‌نفسی او را بیجا می‌بیند. دست مرا می‌گیرد و توضیح می‌دهد که: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیلی آتیش به پا کرده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- با چه انتظار و امیدی در انقلاب شرکت کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خوب دیگه خسته شده‌بودم، باید کلاً وضع عوض می‌شد. منظورم همه چیز است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- انتظار بخصوصی از انقلاب برای خودت یا زن‌ها بطور کلی نداشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه... خواست کلی‌ای برای زنان نداشتم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش درهم می‌رود و بلافاصله اضافه می‌کند: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;البته خیلی تبعیض وجود دارد- بین زن و مرد. سر پست‌های خوب زن‌ها را نمی‌گذارند. معتقدم که اسلام به نفع همه است. درحالیکه عملاً اینطور نشده‌است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بعد ار قیام وضع شما در اداره چه تغییری کرده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بهتر شده- لااقل می‌توانیم راحت‌تر حرفمان را بزنیم. کاری به ریش و سبیل و مقنعه ندارم. لااقل حالا حرف آدم را گوش می‌دهند. حالا باید ببینیم آیا کاری هم می‌کنند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اقداماتی که در مورد زنان کرده‌اند چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نمی‌دانم چه کرده‌اند بگوئید تا جواب بدهم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مثلاً با ممانعت زنان از قضاوت موافقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوه نه- قبول ندارم که زن‌ها نمی‌توانند قاضی بشوند مگر در خلقت چی کم دارند؟ این دادگاه‌های حمایت از خانواده را که برداشته‌اند به ضرر زن شده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با کار نکردن زن در خارج از خانه موافق هستی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- قبول ندارم. مثلاً در جاهای دیگر که همۀ زن‌ها کار می‌کنند چه شده‌‍‌است؟ اشکال کار کردن زن‌ها نیست اشکال این است که از کار مردم چه زن یا چه مرد چه حاصل بشود و چه به جامعه برسد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اعدام زن‌ها به جرم فساد چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی فکر می‌کند و خیلی جدی جواب می‌دهد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسلام مگر نمی‌گوید که تربیت کننده‌‍ است چرا پس آنها می‌کشد؟ این جامعه است که می‌تواند آنها را عوض کند. یک مقرری مثلاً می‌توانند به آنها بدهند- اگر بخاطر پول باشد. انسان است بهرحال مگر می‌شود آنها را کشت؟ اگر گناه رژیم قبلی بود، حالا که نمی‌شود آنها را سربرید. بعضی‌هاشان واقعاً از بدبختی و سرخوردگی اینکار را می‌کنند نه فقط پول. این دیگر اشکال وضع جامعه است که نه با پول و نه با اعدام حل نمی‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر زمانی کار زن‌ها در خارج خانه ممنوع بشود چه کار خواهی کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر واقعاً اجباری و عمری باشد من هم می‌نشینم خانه ولی خوشحال نخواهم شد. زمانی خوب است که بگویند بنشینید خانه و حقوقمان را بکشند روی حقوق شوهرمان.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر چنین قانونی برفرض تصویب شود فکر می‌کنی زن‌ها چه باید بکنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر اینطور بشود که همۀ ما در خطر باشیم من خودم پیشقدم می‌شوم و اعتراض می‌کنم. باید همۀ زن‌ها جمع بشوند و اعتراض کنند. باید باهم اینکار را بکنیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا فکر می‌کنی که زن‌ها هم باید حتماً کار کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر قرار باشد که زن‌ها همۀ درس‌ها را بخوانند ولی بی‌ثمر بشوند و تولید و کار نکنند کم‌کم از ارزش می‌افتند و چون به وجودشان احتیاج نیست (خوب بالاخره همه چیز با پول است فعلاً) به‌جایی می‌رسند که می‌توان حتی آنها را چال کرد- مثل قدیم. چرا نه؟ من خودم اصلاً به مردها اعتماد ندارم که فردا که بی‌کار بشوم چه کارها که نتواند بکند. یا اگر خودش خدای نکرده مریض شد و نتوانست کار کند، یکی باشد که پول درآورد. حالا درست که مادری خوب است. ولی این همه هزارسال زن‌ها بچه‌داری کردند و وضعیتشان چه تغییری کرد؟ حالا هی به مردها بگوئید مادر مقدس است. جواب می‌دهد که البته، البته ولی در کار من فضولی نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکر می‌کنید شوهرتان از این که شما کار نکنید راضی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-آهی می‌کشد و می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شوهرها هم که همه راضی هستند زن‌ها کار نکنند وقتی که کمی خسته هستی و حوصله نداری جواب می‌دهند که خب کار نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کارهای خانه را چطور و کجا انجام میدهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- صبح‌ها که بچه‌ها را می‌بریم با شوهرم مهدکودک و تا بعدازظهر نیستیم. شام درست می‌کنم و به بچه‌ها می‌رسم ولی خوب چون دوتا بچه دارم راستش به هیچ کاری نمی‌رسم. از وقتی بچه‌دار شده‌ام خیلی روحیه‌ام خسته شده حالا شاید بزرگ‌تر شوند بهتر بشود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با به‌دنیا آمدن بچه‌ها فکر می‌کنید روحیۀ شوهرتان هم خسته شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه فکر نمی‌کنم. آخر او توی اداره حتماً خیالش از بچه‌ها راحت است! این من هستم که باید مراقب آنها باشم. اینجا که هستم به فکرشانم- خانه هم همینطور.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان در کارِ خانه به شما کمک می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه- اصلاً شوهرم اهل خانه نیست خیلی. البته مرد خوبی است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- موقع تشکر و خداحافظی درحالیکه می‌خواهد خود را ترسو جلوه ندهد با حاشیه رفتنی می‌گوید بهتر است اسمش را در مصاحبه ذکر نکنم چون به آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وقت می‌گویند که اینجا چرا ضدونقیض گفته‌ای. می‌دانید وضع کارمندها معلوم نیست چه‌طور است می‌دانید که چرا؟ یک‌جا مخالف وضع هستی، یک‌جا نه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲- با تنها نمایندهٔ زن در مجلس خبرگان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتحاد ملی زنان، شمارهٔ اول،‌ آبان ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
==۳- با یک زن انقلابی==&lt;br /&gt;
س: راجع به زندگی سیاسی شما از سالهای زندان شروع می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج:‌ دورهٔ محکومیت من ۵ سال بود اما به‌علت عدم همکاری و مقاومت در زندان یکسال هم اضافه و بدون محاکمه در زندان ماندم. بعد از آن به دلایلی که خواهم گفت،‌ مجبور شدند- یعنی رژیم شاه مجبور شد- ما را آزاد کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چگونه به مبارزهٔ‌ سیاسی روی آوردید و خواست و هدفتان چه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- می‌دانید که از حدود سال ۴۹ به بعد اختلاف طبقاتی شدت گرفت و از طرفی دیکتاتوری پهلوی امکان هیچ حرکتی را نمی‌داد. این بود که در آن شرایط یک گروه چپ به این نتیجه رسید که باید مبارزهٔ مسلحانه را شروع کند. دیگر نمی‌شد با مبارزات سیاسی موفق شد. من هم این را فهمیده بودم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شرکت شما در این مبارزه به چه ترتیب بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- رابطه من با سازمان، قبلاً در حد مطالعه بود. جزوه‌ها را ماشین می‌کردم- بازنویسی می‌کردم و کارهای جنبی، اما بتدریج وضع طوری شد که لازم بود ما زن‌ها فعالانه [در مبارزه] شرکت کنیم. به تشخیص رفقا به‌حدی رسیدیم که می‌توانستیم مستقل شرکت کنیم. و اصلاً از این گذشته امنیت رفقای پسر بشدت در خطر بود،‌ چون زندگی مخفی‌شان بدون زن غیر عادی جلوه می‌کرد و توجه مردم را جلب می‌کرد که خطرناک بود. ما به عنوان استتار وارد کار شدیم. من در سال ۵۰،‌ اوایل تابستان ۵۰،‌ به خانهٔ‌ تیمی آمدم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اصولاٌ‌ شرکت زنان در جریانات مبارزاتی چطور بود؟&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- متأسفانه به علت نحوهٔ زندگی اجتماعی ما، زن‌ها به خود اجازه نمی‌دهند در فعالیت‌های اجتماعی شرکت کنند. البته تعداد معدودی از زنان خیلی سعی کردند خود را از این وضع رها کنند. من هم خوشبختانه جزء این عده بودم. خیلی سعی کردم مثل خاله‌هایم مثل مادرم و سایرین نشوم و نسبت به آنچه مرا آزار می‌دهد عکس‌العمل نشان بدهم و از استعدادهایم در این راه استفاده کنم. خیلی زود رفقای پسر متوجه این مسأله شدند و مرا تقویت کردند. این بود که من به عنوان یک زن وارد مبارزه شدم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خواست‌های شما در این مبارزه تا چه حد برآورده شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- باید بگویم که خواست‌های من بیشتر خواست‌های اجتماعی است تا شخصی. اختلاف طبقاتی مرا به شدت رنج می‌داد. فقر مردم در جایی که زندگی می‌کنم همیشه مرا آزرده می‌کرد. بدبختی اطرافیانم که همه از فقر بود حدی نداشت. آنقدر که اگر موقعی هم می‌توانستم آسوده‌تر از آنها زندگی کنم به خودم فشار می‌آوردم و از امکانات خودم استفاده نمی‌کردم تا با آنها همدردی کرده باشم. نمی‌توانستم فقر آنها را ببینم و خودم راحت زندگی کنم. البته بعد که بیشتر مطالعه کردم مسائلی شخصی هم برایم مطرح شد. زنانی را میدیدم که زیر ستم مضاعف بودند. می‌دیدم که زنان بیشتر بار تیره‌روزی را به دوش می‌کشند تا مردان. آنجا که من زندگی می‌کردم زنان خیلی بیشتر از مردان کار می‌کردند اما سهم آنها از بدبختی بیشتر بود. این بود که فکر می‌کنم شاید خواست‌های شخصی خودم به عنوان یک زن به من در هدفم کمک کرده باشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اصولاً زن بودن شما در روابط سیاسی شما تأثیری داشت؟‌ برخورد رفقای سیاسی با شما به دلیل زن بودنتان،‌ نسبت به برخورد با پسرها، تفاوتی داشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- با پیدا کردن دید طبقاتی طبعاً روابط ما هم براین‌اساس قرار می‌گیرد. بنابراین مثلاٌ‌ دشمنی ما با سرمایه‌دار و ایمان ما به حکومت زحمتکشان مطرح است. ولی بهرحال اگر بخواهم غلو نکرده باشم باید بگویم در طول زندگی مخفی‌ام بعضی وقت‌ها مسئله زن بودنم از طرف رفقا مطرح می‌شد به این شکل که این کار را نمی‌توانی بکنی. این کار برایت سنگین است. خیلی سعی می‌کردیم این مسئله را از بین ببریم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا در مبارزه برای این‌که به مبارزهٔ‌سیاسی زنان اعتماد کنند از آنها انتظار دارند که بیش از یک مرد شهامت نشان بدهند یا استعدادهای دیگر خود را اثبات کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- قبل از این که ما وارد کارهای تشکیلاتی بشویم و فعالانه عمل کنیم اینطور بود. می‌دانید علاوه بر رشد سیاسی ما می‌بایست نشان بدهیم که به اندازهٔ آنها و شاید بیشتر از آنها می‌توانیم دلبستگی‌هایمان را به خاطر مبارزه کنار بگذاریم. چون به هر حال در جامعه ایران وابستگی‌های زنان به خانواده و مسائل دیگر بیشتر است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا مسائلی را که در مبارزه با آن برخورد می‌کردید که صرفاً به خاطر زن بودنتان مشکلی ایجاد کرده بود با رفقای پسر در میان می‌گذاشتید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بله،‌ چون ما اعتقاد داشتیم که روابط انسانها باید براساس رفاقت باشد بنابراین زن و مرد در چنین رابطه‌ای فرق ندارند. ما سعی داشتیم براساس این اعتقادمان زندگی بکنیم. اگر در شرایطی نمی‌توانستم کاری را بکنم می‌گفتم که این کار سنگین است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رابطهٔ‌ شما با زنان دیگری که با شما کار می‌کردند چه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- به علت رعایت شدید اصول مخفی‌کاری ممکن بود در خانه‌ای باشم که لازم نباشد رفیق دختر دیگری باشد و ممکن بود مدتی بسیار طولانی با رفیق دختر دیگری در تماس نباشید. از این موضوع خاطرهٔ جالبی دارم. یک بار در سال ۵۰ در خانهٔ‌ تیمی،‌ رفیقی به من گفت که باید چند ساعتی به یک خانهٔ تیمی دیگری بروم و تظاهر کنم که میهمان آنها هستم بطوری که همسایه‌ها متوجه بشوند. چون مدت زیادی است که کسی به آنجا رفت و آمد نمی‌کند در نتیجه ممکن است که جلب توجه همسایه‌ها را کرده باشد. ما همه مخفی بودیم و با خانواده‌هایمان ارتباطی نداشتیم. برای این که من و رفیق دختر دیگر همدیگر را شناسایی نکنیم دستور داشتیم که سرمان را پایین بیندازیم و به هم نگاه نکنیم و بعد از سلام و علیک نمایشی دم در داخل خانه از هم جدا شویم و من در طبقهٔ‌ پایین چند ساعتی بمانم و بعد بروم. ما بخوبی از عهده این کار برآمدیم و رفیقی که موضوع را با من در میان گذاشته بود با آنها در ارتباط بود و رفت بالا. من بیست دقیقه آنجا نشستم،‌ چیزی مطالعه می‌کردم که کسی از پشت صندلی چشم‌های مرا گرفت خیلی تعجب کردم. دست کشیدم دیدم دست زنانه‌ای است. آمد جلو گفت که با رفقا صحبت کرده و آنها را قانع کرده که دیدار ما خطری نخواهد داشت، چون هر دو مخفی هستیم می‌توانیم به هم اعتماد کنیم، به او اجازه داده‌اند با من صحبت کند چون خیلی وقت بوده که با رفیق دختری تماس نداشته و این آزاردهنده بوده است. یک ساعت با هم صحبت کردیم. صحبت‌هایمان اصلاً‌ خاص زنان نبود. بیشتر راجع به مبارزه صحبت کردیم و اینکه چطور لباس بپوشیم تا عادی جلوه کند و غیره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چگونه و کی دستگیر شدید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- در سال ۵۰ در یک زد و خورد دستگیر شدم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- می‌توانید راجع به بازجویی و شکنجه‌های زندان صحبت کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ما بطور کلی در زندان و بیرون زندان راجع به شکنجه به صورت شخصی صحبت نمی‌کنیم. این فرهنگ ماست که طوری صحبت کنیم تا حمل بر خودستائی نشود. قبل از سال ۵۰ زندانی زن به این صورت وجود نداشت و زندان سیاسی زنان مجزا نبود. تک و توکی زنان زندانی بودند که در زندان عادی نگاهداشته می‌شدند. بعد از سال ۵۰ که زنان وارد مبارزهٔ‌ مسلحانه شدند،‌ بازجوها روش کاربا آنها را نمی‌دانستند. بعدها شکنجه جنسی پیش آمد. از سال ۵۳ این شکنجه‌ها کمتر شد چون به وضوح دیدند که در زنان مبارز مؤثر نیست و مقداری در بیرون افشاگری شده و در نتیجه در مردم خیلی تاثیر می‌گذارد بخصوص که یکی از رفقای دختر در دادگاه- البته با مشورت خود ما- جریان مفصل یکی از شکنجه‌های شنیع آنها را تعریف کرده بود و به بیرون درز کرده بود. از سال ۵۳ به بعد خشونت‌های زندان برای زنان و مردان یکسان شد و عدهٔ‌ زیادی از زنان مبارز در زیر ضربات کابل و غیره شهید شدند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رابطهٔ شما با زنان سیاسی و سایر زنان چگونه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- رابطه با زنان سیاسی مثل مردها بود. البته باید بگویم در حد پایین‌تر. مردها در طول زندان به مسائل تئوریک بالایی دست یافتند. ما در زندان برای خودمان برنامهٔ‌ مرتبی داشتیم. سعی می‌کردیم به وسیلهٔ‌ ملاقاتی‌هایمان از اوضاع بیرون خبر داشته باشیم و با یکدیگر به تحلیل موارد می‌پرداختیم. سعی می‌کردیم به تحلیل دقیقی برسیم. در سال ۵۰ که من زندانی شدم مرا به زندان قصر که در قسمت زنان آن ۲۷۰ نفر به دلایل مختلف زندانی بودند فرستادند. ۶ نفر بودیم. دو یا سه ماه باهم بودیم،‌ البته اتاق استراحتمان جدا بود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14778</id>
		<title>چند گفت‌وگو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14778"/>
		<updated>2011-01-01T22:00:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱- با یک زن کارمند==&lt;br /&gt;
وقتی وارد اتاقش شدم در حالیکه ارقامی را با دقت وارد جدول بزرگی می‌کرد با دوستی درد دل می‌کرد که دختر ۶ ماهه‌اش مریض شده، گویا در مهدکودک خوب از آنها نگاهداری نمی‌شود. «اینجا نشسته‌ام اما همه‌اش فکرم آنجاست. کاش می‌توانستم بچه را پیش مادرم بگذارم. حیف که خیلی دور است.» ساده و بی‌پیرایه بود. کفش‌های راحت و حرکات تند و تیزش او را آدم فعالی معرفی می‌کرد. صمیمی و با قاطعیت اعلام کرد که حاضر است به سؤالاتم پاسخ دهد. وقتی از او پرسیدم که می‌خواهد اسمش را در مصاحبه بیاورم، درحالیکه روسریش را صاف ‌می‌کرد کمی جابجا شد و گفت که البته چرا که نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س- چند سال دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج- متولد ۱۳۲۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تحصیلات شما چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دیپلم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سابقهٔ کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ۹ سال است کارمند هستم. اوّل در ادارۀ کل و حالا اینجا در بخش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مشاغلی که داشته‌اید چه بوده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوّل حسابدارو ممیز و حالا کارشناس آمار و بودجه هستم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ازدواج کرده‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بله دو دختر دارم یکی ۶ ساله، یکی ۶ ماهه. دختر ۶ ساله‌ام را پیش مادرشوهرم می‍‌‌گذارم و ۶ ماهه را مهدکودک آموزش و پرورش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان چه کار می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کارمند دادگستری است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کجا زندگی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- یک خانۀ کوچک با وام خریده‌ایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وام اداره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه. وام بانک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا در قیام شرکت داشتی؟ به چه شکل؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره‌اش از هم باز می‌شود و به دوستش نگاهی می‌کند مثل اینکه بگوید این خاطرۀ خوش یادت است؟&lt;br /&gt;
با شوق می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بله- راهپیمایی کرده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دوستش ظاهراً این جواب را کافی ندیده و شکسته‌نفسی او را بیجا می‌بیند. دست مرا می‌گیرد و توضیح می‌دهد که: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیلی آتیش به پا کرده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- با چه انتظار و امیدی در انقلاب شرکت کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خوب دیگه خسته شده‌بودم، باید کلاً وضع عوض می‌شد. منظورم همه چیز است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- انتظار بخصوصی از انقلاب برای خودت یا زن‌ها بطور کلی نداشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه... خواست کلی‌ای برای زنان نداشتم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش درهم می‌رود و بلافاصله اضافه می‌کند: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;البته خیلی تبعیض وجود دارد- بین زن و مرد. سر پست‌های خوب زن‌ها را نمی‌گذارند. معتقدم که اسلام به نفع همه است. درحالیکه عملاً اینطور نشده‌است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بعد ار قیام وضع شما در اداره چه تغییری کرده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بهتر شده- لااقل می‌توانیم راحت‌تر حرفمان را بزنیم. کاری به ریش و سبیل و مقنعه ندارم. لااقل حالا حرف آدم را گوش می‌دهند. حالا باید ببینیم آیا کاری هم می‌کنند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اقداماتی که در مورد زنان کرده‌اند چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نمی‌دانم چه کرده‌اند بگوئید تا جواب بدهم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مثلاً با ممانعت زنان از قضاوت موافقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوه نه- قبول ندارم که زن‌ها نمی‌توانند قاضی بشوند مگر در خلقت چی کم دارند؟ این دادگاه‌های حمایت از خانواده را که برداشته‌اند به ضرر زن شده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با کار نکردن زن در خارج از خانه موافق هستی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- قبول ندارم. مثلاً در جاهای دیگر که همۀ زن‌ها کار می‌کنند چه شده‌‍‌است؟ اشکال کار کردن زن‌ها نیست اشکال این است که از کار مردم چه زن یا چه مرد چه حاصل بشود و چه به جامعه برسد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اعدام زن‌ها به جرم فساد چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی فکر می‌کند و خیلی جدی جواب می‌دهد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسلام مگر نمی‌گوید که تربیت کننده‌‍ است چرا پس آنها می‌کشد؟ این جامعه است که می‌تواند آنها را عوض کند. یک مقرری مثلاً می‌توانند به آنها بدهند- اگر بخاطر پول باشد. انسان است بهرحال مگر می‌شود آنها را کشت؟ اگر گناه رژیم قبلی بود، حالا که نمی‌شود آنها را سربرید. بعضی‌هاشان واقعاً از بدبختی و سرخوردگی اینکار را می‌کنند نه فقط پول. این دیگر اشکال وضع جامعه است که نه با پول و نه با اعدام حل نمی‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر زمانی کار زن‌ها در خارج خانه ممنوع بشود چه کار خواهی کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر واقعاً اجباری و عمری باشد من هم می‌نشینم خانه ولی خوشحال نخواهم شد. زمانی خوب است که بگویند بنشینید خانه و حقوقمان را بکشند روی حقوق شوهرمان.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر چنین قانونی برفرض تصویب شود فکر می‌کنی زن‌ها چه باید بکنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر اینطور بشود که همۀ ما در خطر باشیم من خودم پیشقدم می‌شوم و اعتراض می‌کنم. باید همۀ زن‌ها جمع بشوند و اعتراض کنند. باید باهم اینکار را بکنیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا فکر می‌کنی که زن‌ها هم باید حتماً کار کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر قرار باشد که زن‌ها همۀ درس‌ها را بخوانند ولی بی‌ثمر بشوند و تولید و کار نکنند کم‌کم از ارزش می‌افتند و چون به وجودشان احتیاج نیست (خوب بالاخره همه چیز با پول است فعلاً) به‌جایی می‌رسند که می‌توان حتی آنها را چال کرد- مثل قدیم. چرا نه؟ من خودم اصلاً به مردها اعتماد ندارم که فردا که بی‌کار بشوم چه کارها که نتواند بکند. یا اگر خودش خدای نکرده مریض شد و نتوانست کار کند، یکی باشد که پول درآورد. حالا درست که مادری خوب است. ولی این همه هزارسال زن‌ها بچه‌داری کردند و وضعیتشان چه تغییری کرد؟ حالا هی به مردها بگوئید مادر مقدس است. جواب می‌دهد که البته، البته ولی در کار من فضولی نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکر می‌کنید شوهرتان از این که شما کار نکنید راضی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-آهی می‌کشد و می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شوهرها هم که همه راضی هستند زن‌ها کار نکنند وقتی که کمی خسته هستی و حوصله نداری جواب می‌دهند که خب کار نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کارهای خانه را چطور و کجا انجام میدهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- صبح‌ها که بچه‌ها را می‌بریم با شوهرم مهدکودک و تا بعدازظهر نیستیم. شام درست می‌کنم و به بچه‌ها می‌رسم ولی خوب چون دوتا بچه دارم راستش به هیچ کاری نمی‌رسم. از وقتی بچه‌دار شده‌ام خیلی روحیه‌ام خسته شده حالا شاید بزرگ‌تر شوند بهتر بشود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با به‌دنیا آمدن بچه‌ها فکر می‌کنید روحیۀ شوهرتان هم خسته شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه فکر نمی‌کنم. آخر او توی اداره حتماً خیالش از بچه‌ها راحت است! این من هستم که باید مراقب آنها باشم. اینجا که هستم به فکرشانم- خانه هم همینطور.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان در کارِ خانه به شما کمک می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه- اصلاً شوهرم اهل خانه نیست خیلی. البته مرد خوبی است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- موقع تشکر و خداحافظی درحالیکه می‌خواهد خود را ترسو جلوه ندهد با حاشیه رفتنی می‌گوید بهتر است اسمش را در مصاحبه ذکر نکنم چون به آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وقت می‌گویند که اینجا چرا ضدونقیض گفته‌ای. می‌دانید وضع کارمندها معلوم نیست چه‌طور است می‌دانید که چرا؟ یک‌جا مخالف وضع هستی، یک‌جا نه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲- با تنها نمایندهٔ زن در مجلس خبرگان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتحاد ملی زنان، شمارهٔ اول،‌ آبان ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
==۳- با یک زن انقلابی==&lt;br /&gt;
س: راجع به زندگی سیاسی شما از سالهای زندان شروع می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج:‌ دورهٔ محکومیت من ۵ سال بود اما به‌علت عدم همکاری و مقاومت در زندان یکسال هم اضافه و بدون محاکمه در زندان ماندم. بعد از آن به دلایلی که خواهم گفت،‌ مجبور شدند- یعنی رژیم شاه مجبور شد- ما را آزاد کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چگونه به مبارزهٔ‌ سیاسی روی آوردید و خواست و هدفتان چه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- می‌دانید که از حدود سال ۴۹ به بعد اختلاف طبقاتی شدت گرفت و از طرفی دیکتاتوری پهلوی امکان هیچ حرکتی را نمی‌داد. این بود که در آن شرایط یک گروه چپ به این نتیجه رسید که باید مبارزهٔ مسلحانه را شروع کند. دیگر نمی‌شد با مبارزات سیاسی موفق شد. من هم این را فهمیده بودم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شرکت شما در این مبارزه به چه ترتیب بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- رابطه من با سازمان، قبلاً در حد مطالعه بود. جزوه‌ها را ماشین می‌کردم- بازنویسی می‌کردم و کارهای جنبی، اما بتدریج وضع طوری شد که لازم بود ما زن‌ها فعالانه [در مبارزه] شرکت کنیم. به تشخیص رفقا به‌حدی رسیدیم که می‌توانستیم مستقل شرکت کنیم. و اصلاً از این گذشته امنیت رفقای پسر بشدت در خطر بود،‌ چون زندگی مخفی‌شان بدون زن غیر عادی جلوه می‌کرد و توجه مردم را جلب می‌کرد که خطرناک بود. ما به عنوان استتار وارد کار شدیم. من در سال ۵۰،‌ اوایل تابستان ۵۰،‌ به خانهٔ‌ تیمی آمدم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اصولاٌ‌ شرکت زنان در جریانات مبارزاتی چطور بود؟&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- متأسفانه به علت نحوهٔ زندگی اجتماعی ما، زن‌ها به خود اجازه نمی‌دهند در فعالیت‌های اجتماعی شرکت کنند. البته تعداد معدودی از زنان خیلی سعی کردند خود را از این وضع رها کنند. من هم خوشبختانه جزء این عده بودم. خیلی سعی کردم مثل خاله‌هایم مثل مادرم و سایرین نشوم و نسبت به آنچه مرا آزار می‌دهد عکس‌العمل نشان بدهم و از استعدادهایم در این راه استفاده کنم. خیلی زود رفقای پسر متوجه این مسأله شدند و مرا تقویت کردند. این بود که من به عنوان یک زن وارد مبارزه شدم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خواست‌های شما در این مبارزه تا چه حد برآورده شد؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14777</id>
		<title>چند گفت‌وگو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14777"/>
		<updated>2011-01-01T19:56:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱- با یک زن کارمند==&lt;br /&gt;
وقتی وارد اتاقش شدم در حالیکه ارقامی را با دقت وارد جدول بزرگی می‌کرد با دوستی درد دل می‌کرد که دختر ۶ ماهه‌اش مریض شده، گویا در مهدکودک خوب از آنها نگاهداری نمی‌شود. «اینجا نشسته‌ام اما همه‌اش فکرم آنجاست. کاش می‌توانستم بچه را پیش مادرم بگذارم. حیف که خیلی دور است.» ساده و بی‌پیرایه بود. کفش‌های راحت و حرکات تند و تیزش او را آدم فعالی معرفی می‌کرد. صمیمی و با قاطعیت اعلام کرد که حاضر است به سؤالاتم پاسخ دهد. وقتی از او پرسیدم که می‌خواهد اسمش را در مصاحبه بیاورم، درحالیکه روسریش را صاف ‌می‌کرد کمی جابجا شد و گفت که البته چرا که نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س- چند سال دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج- متولد ۱۳۲۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تحصیلات شما چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دیپلم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سابقهٔ کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ۹ سال است کارمند هستم. اوّل در ادارۀ کل و حالا اینجا در بخش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مشاغلی که داشته‌اید چه بوده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوّل حسابدارو ممیز و حالا کارشناس آمار و بودجه هستم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ازدواج کرده‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بله دو دختر دارم یکی ۶ ساله، یکی ۶ ماهه. دختر ۶ ساله‌ام را پیش مادرشوهرم می‍‌‌گذارم و ۶ ماهه را مهدکودک آموزش و پرورش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان چه کار می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کارمند دادگستری است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کجا زندگی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- یک خانۀ کوچک با وام خریده‌ایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وام اداره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه. وام بانک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا در قیام شرکت داشتی؟ به چه شکل؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره‌اش از هم باز می‌شود و به دوستش نگاهی می‌کند مثل اینکه بگوید این خاطرۀ خوش یادت است؟&lt;br /&gt;
با شوق می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بله- راهپیمایی کرده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دوستش ظاهراً این جواب را کافی ندیده و شکسته‌نفسی او را بیجا می‌بیند. دست مرا می‌گیرد و توضیح می‌دهد که: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیلی آتیش به پا کرده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- با چه انتظار و امیدی در انقلاب شرکت کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خوب دیگه خسته شده‌بودم، باید کلاً وضع عوض می‌شد. منظورم همه چیز است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- انتظار بخصوصی از انقلاب برای خودت یا زن‌ها بطور کلی نداشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه... خواست کلی‌ای برای زنان نداشتم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش درهم می‌رود و بلافاصله اضافه می‌کند: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;البته خیلی تبعیض وجود دارد- بین زن و مرد. سر پست‌های خوب زن‌ها را نمی‌گذارند. معتقدم که اسلام به نفع همه است. درحالیکه عملاً اینطور نشده‌است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بعد ار قیام وضع شما در اداره چه تغییری کرده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بهتر شده- لااقل می‌توانیم راحت‌تر حرفمان را بزنیم. کاری به ریش و سبیل و مقنعه ندارم. لااقل حالا حرف آدم را گوش می‌دهند. حالا باید ببینیم آیا کاری هم می‌کنند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اقداماتی که در مورد زنان کرده‌اند چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نمی‌دانم چه کرده‌اند بگوئید تا جواب بدهم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مثلاً با ممانعت زنان از قضاوت موافقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوه نه- قبول ندارم که زن‌ها نمی‌توانند قاضی بشوند مگر در خلقت چی کم دارند؟ این دادگاه‌های حمایت از خانواده را که برداشته‌اند به ضرر زن شده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با کار نکردن زن در خارج از خانه موافق هستی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- قبول ندارم. مثلاً در جاهای دیگر که همۀ زن‌ها کار می‌کنند چه شده‌‍‌است؟ اشکال کار کردن زن‌ها نیست اشکال این است که از کار مردم چه زن یا چه مرد چه حاصل بشود و چه به جامعه برسد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اعدام زن‌ها به جرم فساد چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی فکر می‌کند و خیلی جدی جواب می‌دهد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسلام مگر نمی‌گوید که تربیت کننده‌‍ است چرا پس آنها می‌کشد؟ این جامعه است که می‌تواند آنها را عوض کند. یک مقرری مثلاً می‌توانند به آنها بدهند- اگر بخاطر پول باشد. انسان است بهرحال مگر می‌شود آنها را کشت؟ اگر گناه رژیم قبلی بود، حالا که نمی‌شود آنها را سربرید. بعضی‌هاشان واقعاً از بدبختی و سرخوردگی اینکار را می‌کنند نه فقط پول. این دیگر اشکال وضع جامعه است که نه با پول و نه با اعدام حل نمی‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر زمانی کار زن‌ها در خارج خانه ممنوع بشود چه کار خواهی کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر واقعاً اجباری و عمری باشد من هم می‌نشینم خانه ولی خوشحال نخواهم شد. زمانی خوب است که بگویند بنشینید خانه و حقوقمان را بکشند روی حقوق شوهرمان.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر چنین قانونی برفرض تصویب شود فکر می‌کنی زن‌ها چه باید بکنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر اینطور بشود که همۀ ما در خطر باشیم من خودم پیشقدم می‌شوم و اعتراض می‌کنم. باید همۀ زن‌ها جمع بشوند و اعتراض کنند. باید باهم اینکار را بکنیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا فکر می‌کنی که زن‌ها هم باید حتماً کار کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر قرار باشد که زن‌ها همۀ درس‌ها را بخوانند ولی بی‌ثمر بشوند و تولید و کار نکنند کم‌کم از ارزش می‌افتند و چون به وجودشان احتیاج نیست (خوب بالاخره همه چیز با پول است فعلاً) به‌جایی می‌رسند که می‌توان حتی آنها را چال کرد- مثل قدیم. چرا نه؟ من خودم اصلاً به مردها اعتماد ندارم که فردا که بی‌کار بشوم چه کارها که نتواند بکند. یا اگر خودش خدای نکرده مریض شد و نتوانست کار کند، یکی باشد که پول درآورد. حالا درست که مادری خوب است. ولی این همه هزارسال زن‌ها بچه‌داری کردند و وضعیتشان چه تغییری کرد؟ حالا هی به مردها بگوئید مادر مقدس است. جواب می‌دهد که البته، البته ولی در کار من فضولی نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکر می‌کنید شوهرتان از این که شما کار نکنید راضی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-آهی می‌کشد و می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شوهرها هم که همه راضی هستند زن‌ها کار نکنند وقتی که کمی خسته هستی و حوصله نداری جواب می‌دهند که خب کار نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کارهای خانه را چطور و کجا انجام میدهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- صبح‌ها که بچه‌ها را می‌بریم با شوهرم مهدکودک و تا بعدازظهر نیستیم. شام درست می‌کنم و به بچه‌ها می‌رسم ولی خوب چون دوتا بچه دارم راستش به هیچ کاری نمی‌رسم. از وقتی بچه‌دار شده‌ام خیلی روحیه‌ام خسته شده حالا شاید بزرگ‌تر شوند بهتر بشود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با به‌دنیا آمدن بچه‌ها فکر می‌کنید روحیۀ شوهرتان هم خسته شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه فکر نمی‌کنم. آخر او توی اداره حتماً خیالش از بچه‌ها راحت است! این من هستم که باید مراقب آنها باشم. اینجا که هستم به فکرشانم- خانه هم همینطور.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان در کارِ خانه به شما کمک می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه- اصلاً شوهرم اهل خانه نیست خیلی. البته مرد خوبی است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- موقع تشکر و خداحافظی درحالیکه می‌خواهد خود را ترسو جلوه ندهد با حاشیه رفتنی می‌گوید بهتر است اسمش را در مصاحبه ذکر نکنم چون به آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وقت می‌گویند که اینجا چرا ضدونقیض گفته‌ای. می‌دانید وضع کارمندها معلوم نیست چه‌طور است می‌دانید که چرا؟ یک‌جا مخالف وضع هستی، یک‌جا نه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲- با تنها نمایندهٔ زن در مجلس خبرگان==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14776</id>
		<title>چند گفت‌وگو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14776"/>
		<updated>2011-01-01T19:52:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱- با یک زن کارمند==&lt;br /&gt;
وقتی وارد اتاقش شدم در حالیکه ارقامی را با دقت وارد جدول بزرگی می‌کرد با دوستی درد دل می‌کرد که دختر ۶ ماهه‌اش مریض شده، گویا در مهدکودک خوب از آنها نگاهداری نمی‌شود. «اینجا نشسته‌ام اما همه‌اش فکرم آنجاست. کاش می‌توانستم بچه را پیش مادرم بگذارم. حیف که خیلی دور است.» ساده و بی‌پیرایه بود. کفش‌های راحت و حرکات تند و تیزش او را آدم فعالی معرفی می‌کرد. صمیمی و با قاطعیت اعلام کرد که حاضر است به سؤالاتم پاسخ دهد. وقتی از او پرسیدم که می‌خواهد اسمش را در مصاحبه بیاورم، درحالیکه روسریش را صاف ‌می‌کرد کمی جابجا شد و گفت که البته چرا که نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س- چند سال دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج- متولد ۱۳۲۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تحصیلات شما چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دیپلم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سابقهٔ کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ۹ سال است کارمند هستم. اوّل در ادارۀ کل و حالا اینجا در بخش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مشاغلی که داشته‌اید چه بوده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوّل حسابدارو ممیز و حالا کارشناس آمار و بودجه هستم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ازدواج کرده‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بله دو دختر دارم یکی ۶ ساله، یکی ۶ ماهه. دختر ۶ ساله‌ام را پیش مادرشوهرم می‍‌‌گذارم و ۶ ماهه را مهدکودک آموزش و پرورش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان چه کار می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کارمند دادگستری است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کجا زندگی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- یک خانۀ کوچک با وام خریده‌ایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وام اداره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه. وام بانک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا در قیام شرکت داشتی؟ به چه شکل؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره‌اش از هم باز می‌شود و به دوستش نگاهی می‌کند مثل اینکه بگوید این خاطرۀ خوش یادت است؟&lt;br /&gt;
با شوق می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بله- راهپیمایی کرده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دوستش ظاهراً این جواب را کافی ندیده و شکسته‌نفسی او را بیجا می‌بیند. دست مرا می‌گیرد و توضیح می‌دهد که: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیلی آتیش به پا کرده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- با چه انتظار و امیدی در انقلاب شرکت کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خوب دیگه خسته شده‌بودم، باید کلاً وضع عوض می‌شد. منظورم همه چیز است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- انتظار بخصوصی از انقلاب برای خودت یا زن‌ها بطور کلی نداشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه... خواست کلی‌ای برای زنان نداشتم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش درهم می‌رود و بلافاصله اضافه می‌کند: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;البته خیلی تبعیض وجود دارد- بین زن و مرد. سر پست‌های خوب زن‌ها را نمی‌گذارند. معتقدم که اسلام به نفع همه است. درحالیکه عملاً اینطور نشده‌است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بعد ار قیام وضع شما در اداره چه تغییری کرده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بهتر شده- لااقل می‌توانیم راحت‌تر حرفمان را بزنیم. کاری به ریش و سبیل و مقنعه ندارم. لااقل حالا حرف آدم را گوش می‌دهند. حالا باید ببینیم آیا کاری هم می‌کنند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اقداماتی که در مورد زنان کرده‌اند چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نمی‌دانم چه کرده‌اند بگوئید تا جواب بدهم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مثلاً با ممانعت زنان از قضاوت موافقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوه نه- قبول ندارم که زن‌ها نمی‌توانند قاضی بشوند مگر در خلقت چی کم دارند؟ این دادگاه‌های حمایت از خانواده را که برداشته‌اند به ضرر زن شده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با کار نکردن زن در خارج از خانه موافق هستی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- قبول ندارم. مثلاً در جاهای دیگر که همۀ زن‌ها کار می‌کنند چه شده‌‍‌است؟ اشکال کار کردن زن‌ها نیست اشکال این است که از کار مردم چه زن یا چه مرد چه حاصل بشود و چه به جامعه برسد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اعدام زن‌ها به جرم فساد چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی فکر می‌کند و خیلی جدی جواب می‌دهد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسلام مگر نمی‌گوید که تربیت کننده‌‍ است چرا پس آنها می‌کشد؟ این جامعه است که می‌تواند آنها را عوض کند. یک مقرری مثلاً می‌توانند به آنها بدهند- اگر بخاطر پول باشد. انسان است بهرحال مگر می‌شود آنها را کشت؟ اگر گناه رژیم قبلی بود، حالا که نمی‌شود آنها را سربرید. بعضی‌هاشان واقعاً از بدبختی و سرخوردگی اینکار را می‌کنند نه فقط پول. این دیگر اشکال وضع جامعه است که نه با پول و نه با اعدام حل نمی‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر زمانی کار زن‌ها در خارج خانه ممنوع بشود چه کار خواهی کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر واقعاً اجباری و عمری باشد من هم می‌نشینم خانه ولی خوشحال نخواهم شد. زمانی خوب است که بگویند بنشینید خانه و حقوقمان را بکشند روی حقوق شوهرمان.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر چنین قانونی برفرض تصویب شود فکر می‌کنی زن‌ها چه باید بکنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر اینطور بشود که همۀ ما در خطر باشیم من خودم پیشقدم می‌شوم و اعتراض می‌کنم. باید همۀ زن‌ها جمع بشوند و اعتراض کنند. باید باهم اینکار را بکنیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا فکر می‌کنی که زن‌ها هم باید حتماً کار کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر قرار باشد که زن‌ها همۀ درس‌ها را بخوانند ولی بی‌ثمر بشوند و تولید و کار نکنند کم‌کم از ارزش می‌افتند و چون به وجودشان احتیاج نیست (خوب بالاخره همه چیز با پول است فعلاً) به‌جایی می‌رسند که می‌توان حتی آنها را چال کرد- مثل قدیم. چرا نه؟ من خودم اصلاً به مردها اعتماد ندارم که فردا که بی‌کار بشوم چه کارها که نتواند بکند. یا اگر خودش خدای نکرده مریض شد و نتوانست کار کند، یکی باشد که پول درآورد. حالا درست که مادری خوب است. ولی این همه هزارسال زن‌ها بچه‌داری کردند و وضعیتشان چه تغییری کرد؟ حالا هی به مردها بگوئید مادر مقدس است. جواب می‌دهد که البته، البته ولی در کار من فضولی نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکر می‌کنید شوهرتان از این که شما کار نکنید راضی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-آهی می‌کشد و می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شوهرها هم که همه راضی هستند زن‌ها کار نکنند وقتی که کمی خسته هستی و حوصله نداری جواب می‌دهند که خب کار نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کارهای خانه را چطور و کجا انجام میدهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- صبح‌ها که بچه‌ها را می‌بریم با شوهرم مهدکودک و تا بعدازظهر نیستیم. شام درست می‌کنم و به بچه‌ها می‌رسم ولی خوب چون دوتا بچه دارم راستش به هیچ کاری نمی‌رسم. از وقتی بچه‌دار شده‌ام خیلی روحیه‌ام خسته شده حالا شاید بزرگ‌تر شوند بهتر بشود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با به‌دنیا آمدن بچه‌ها فکر می‌کنید روحیۀ شوهرتان هم خسته شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه فکر نمی‌کنم. آخر او توی اداره حتماً خیالش از بچه‌ها راحت است! این من هستم که باید مراقب آنها باشم. اینجا که هستم به فکرشانم- خانه هم همینطور.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان در کارِ خانه به شما کمک می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه- اصلاً شوهرم اهل خانه نیست خیلی. البته مرد خوبی است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- موقع تشکر و خداحافظی درحالیکه می‌خواهد خود را ترسو جلوه ندهد با حاشیه رفتنی می‌گوید بهتر است اسمش را در مصاحبه ذکر نکنم چون به آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وقت می‌گویند که اینجا چرا ضدونقیض گفته‌ای. می‌دانید وضع کارمندها معلوم نیست چه‌طور است می‌دانید که چرا؟ یک‌جا مخالف وضع هستی، یک جا نه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲- با تنها نمایندهٔ زن در مجلس خبرگان==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14773</id>
		<title>چند گفت‌وگو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14773"/>
		<updated>2011-01-01T19:41:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱- با یک زن کارمند==&lt;br /&gt;
وقتی وارد اتاقش شدم در حالیکه ارقامی را با دقت وارد جدول بزرگی می‌کرد با دوستی درد دل می‌کرد که دختر ۶ ماهه‌اش مریض شده، گویا در مهدکودک خوب از آنها نگاهداری نمی‌شود. «اینجا نشسته‌ام اما همه‌اش فکرم آنجاست. کاش می‌توانستم بچه را پیش مادرم بگذارم. حیف که خیلی دور است.» ساده و بی‌پیرایه بود. کفش‌های راحت و حرکات تند و تیزش او را آدم فعالی معرفی می‌کرد. صمیمی و با قاطعیت اعلام کرد که حاضر است به سؤالاتم پاسخ دهد. وقتی از او پرسیدم که می‌خواهد اسمش را در مصاحبه بیاورم، درحالیکه روسریش را صاف ‌می‌کرد کمی جابجا شد و گفت که البته چرا که نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س- چند سال دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج- متولد ۱۳۲۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تحصیلات شما چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دیپلم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سابقهٔ کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ۹ سال است کارمند هستم. اوّل در ادارۀ کل و حالا اینجا در بخش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مشاغلی که داشته‌اید چه بوده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوّل حسابدارو ممیز و حالا کارشناس آمار و بودجه هستم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ازدواج کرده‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بله دو دختر دارم یکی ۶ ساله، یکی ۶ ماهه. دختر ۶ ساله‌ام را پیش مادرشوهرم می‍‌‌گذارم و ۶ ماهه را مهدکودک آموزش و پرورش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان چه کار می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کارمند دادگستری است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کجا زندگی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- یک خانۀ کوچک با وام خریده‌ایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وام اداره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه. وام بانک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا در قیام شرکت داشتی؟ به چه شکل؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره‌اش از هم باز می‌شود و به دوستش نگاهی می‌کند مثل اینکه بگوید این خاطرۀ خوش یادت است؟&lt;br /&gt;
با شوق می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بله- راهپیمایی کرده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دوستش ظاهراً این جواب را کافی ندیده و شکسته‌نفسی او را بیجا می‌بیند. دست مرا می‌گیرد و توضیح می‌دهد که: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیلی آتیش به پا کرده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- با چه انتظار و امیدی در انقلاب شرکت کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خوب دیگه خسته شده‌بودم، باید کلاً وضع عوض می‌شد. منظورم همه چیز است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- انتظار بخصوصی از انقلاب برای خودت یا زن‌ها بطور کلی نداشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه... خواست کلی‌ای برای زنان نداشتم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش درهم می‌رود و بلافاصله اضافه می‌کند: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;البته خیلی تبعیض وجود دارد- بین زن و مرد. سر پست‌های خوب زن‌ها را نمی‌گذارند. معتقدم که اسلام به نفع همه است. درحالیکه عملاً اینطور نشده‌است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بعد ار قیام وضع شما در اداره چه تغییری کرده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بهتر شده- لااقل می‌توانیم راحت‌تر حرفمان را بزنیم. کاری به ریش و سبیل و مقنعه ندارم. لااقل حالا حرف آدم را گوش می‌دهند. حالا باید ببینیم آیا کاری هم می‌کنند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اقداماتی که در مورد زنان کرده‌اند چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نمی‌دانم چه کرده‌اند بگوئید تا جواب بدهم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مثلاً با ممانعت زنان از قضاوت موافقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوه نه- قبول ندارم که زن‌ها نمی‌توانند قاضی بشوند مگر در خلقت چی کم دارند؟ این دادگاه‌های حمایت از خانواده را که برداشته‌اند به ضرر زن شده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با کار نکردن زن در خارج از خانه موافق هستی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- قبول ندارم. مثلاً در جاهای دیگر که همۀ زن‌ها کار می‌کنند چه شده‌‍‌است؟ اشکال کار کردن زن‌ها نیست اشکال این است که از کار مردم چه زن یا چه مرد چه حاصل بشود و چه به جامعه برسد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اعدام زن‌ها به جرم فساد چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی فکر می‌کند و خیلی جدی جواب می‌دهد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسلام مگر نمی‌گوید که تربیت کننده‌‍ است چرا پس آنها می‌کشد؟ این جامعه است که می‌تواند آنها را عوض کند. یک مقرری مثلاً می‌توانند به آنها بدهند- اگر بخاطر پول باشد. انسان است بهرحال مگر می‌شود آنها را کشت؟ اگر گناه رژیم قبلی بود، حالا که نمی‌شود آنها را سربرید. بعضی‌هاشان واقعاً از بدبختی و سرخوردگی اینکار را می‌کنند نه فقط پول. این دیگر اشکال وضع جامعه است که نه با پول و نه با اعدام حل نمی‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر زمانی کار زن‌ها در خارج خانه ممنوع بشود چه کار خواهی کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر واقعاً اجباری و عمری باشد من هم می‌نشینم خانه ولی خوشحال نخواهم شد. زمانی خوب است که بگویند بنشینید خانه و حقوقمان را بکشند روی حقوق شوهرمان.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اگر چنین قانونی برفرض تصویب شود فکر می‌کنی زن‌ها چه باید بکنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر اینطور بشود که همۀ ما در خطر باشیم من خودم پیشقدم می‌شوم و اعتراض می‌کنم. باید همۀ زن‌ها جمع بشوند و اعتراض کنند. باید باهم اینکار را بکنیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا فکر می‌کنی که زن‌ها هم باید حتماً کار کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اگر قرار باشد که زن‌ها همۀ درس‌ها را بخوانند ولی بی‌ثمر بشوند و تولید و کار نکنند کم‌کم از ارزش می‌افتند و چون به وجودشان احتیاج نیست (خوب بالاخره همه چیز با پول است فعلاً) به‌جایی می‌رسند که می‌توان حتی آنها را چال کرد- مثل قدیم. چرا نه؟ من خودم اصلاً به مردها اعتماد ندارم که فردا که بی‌کار بشوم چه کارها که نتواند بکند. یا اگر خودش خدای نکرده مریض شد و نتوانست کار کند، یکی باشد که پول درآورد. حالا درست که مادری خوب است. ولی این همه هزارسال زن‌ها بچه‌داری کردند و وضعیتشان چه تغییری کرد؟ حالا هی به مردها بگوئید مادر مقدس است. جواب می‌دهد که البته، البته ولی در کار من فضولی نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فکر می‌کنید شوهرتان از این که شما کار نکنید راضی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-آهی می‌کشد و می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شوهرها هم که همه راضی هستند زن‌ها کار نکنند وقتی که کمی خسته هستی و حوصله نداری جواب می‌دهند که خب کار نکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کارهای خانه را چطور و کجا انجام میدهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- صبح‌ها که بچه‌ها را می‌بریم با شوهرم مهدکودک و تا بعدازظهر نیستیم. شام درست می‌کنم و به بچه‌ها می‌رسم ولی خوب چون دوتا بچه دارم راستش به هیچ کاری نمی‌رسم. از وقتی بچه‌دار شده‌ام خیلی روحیه‌ام خسته شده حالا شاید بزرگ‌تر شوند بهتر بشود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا با به‌دنیا آمدن بچه‌ها فکر می‌کنید روحیۀ شوهرتان هم خسته شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه فکر نمی‌کنم. آخر او توی اداره حتماً خیالش از بچه‌ها راحت است! این من هستم که باید مراقب آنها باشم. اینجا که هستم به فکرشانم- خانه هم همینطور.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان در کارِ خانه به شما کمک می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه- اصلاً شوهرم اهل خانه نیست خیلی. البته مرد خوبی است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- موقع تشکر و خداحافظی درحالیکه می‌خواهد خود را ترسو جلوه ندهد با حاشیه رفتنی می‌گوید بهتر است اسمش را در مصاحبه ذکر نکنم چون به آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وقت می‌گویند که اینجا چرا ضدونقیض گفته‌ای. می‌دانید وضع کارمندها معلوم نیست چه‌طور است می‌دانید که چرا؟ یک‌جا مخالف وضع هستی، یک جا نه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲- با تنها نمایندهٔ زن در مجلس خبرگان==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14772</id>
		<title>چند گفت‌وگو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14772"/>
		<updated>2011-01-01T19:36:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱- با یک زن کارمند==&lt;br /&gt;
وقتی وارد اتاقش شدم در حالیکه ارقامی را با دقت وارد جدول بزرگی می‌کرد با دوستی درد دل می‌کرد که دختر ۶ ماهه‌اش مریض شده، گویا در مهدکودک خوب از آنها نگاهداری نمی‌شود. «اینجا نشسته‌ام اما همه‌اش فکرم آنجاست. کاش می‌توانستم بچه را پیش مادرم بگذارم. حیف که خیلی دور است.» ساده و بی‌پیرایه بود. کفش‌های راحت و حرکات تند و تیزش او را آدم فعالی معرفی می‌کرد. صمیمی و با قاطعیت اعلام کرد که حاضر است به سؤالاتم پاسخ دهد. وقتی از او پرسیدم که می‌خواهد اسمش را در مصاحبه بیاورم، درحالیکه روسریش را صاف ‌می‌کرد کمی جابجا شد و گفت که البته چرا که نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س- چند سال دارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ج- متولد ۱۳۲۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تحصیلات شما چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- دیپلم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سابقهٔ کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- ۹ سال است کارمند هستم. اوّل در ادارۀ کل و حالا اینجا در بخش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مشاغلی که داشته‌اید چه بوده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- اوّل حسابدارو ممیز و حالا کارشناس آمار و بودجه هستم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ازدواج کرده‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- بله دو دختر دارم یکی ۶ ساله، یکی ۶ ماهه. دختر ۶ ساله‌ام را پیش مادرشوهرم می‍‌‌گذارم و ۶ ماهه را مهدکودک آموزش و پرورش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شوهرتان چه کار می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کارمند دادگستری است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- کجا زندگی می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- یک خانۀ کوچک با وام خریده‌ایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وام اداره؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- نه. وام بانک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آیا در قیام شرکت داشتی؟ به چه شکل؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره‌اش از هم باز می‌شود و به دوستش نگاهی می‌کند مثل اینکه بگوید این خاطرۀ خوش یادت است؟&lt;br /&gt;
با شوق می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بله- راهپیمایی کرده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دوستش ظاهراً این جواب را کافی ندیده و شکسته‌نفسی او را بیجا می‌بیند. دست مرا می‌گیرد و توضیح می‌دهد که: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیلی آتیش به پا کرده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- با چه انتظار و امیدی در انقلاب شرکت کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب دیگه خسته شده‌بودم، باید کلاً وضع عوض می‌شد. منظورم همه چیز است.&lt;br /&gt;
- انتظار بخصوصی از انقلاب برای خودت یا زن‌ها بطور کلی نداشتی؟&lt;br /&gt;
- نه... خواست کلی‌ای برای زنان نداشتم.&lt;br /&gt;
صورتش درهم می‌رود و بلافاصله اضافه می‌کند: البته خیلی تبعیض وجود دارد- بین زن و مرد. سر پست‌های خوب زن‌ها را نمی‌گذارند. معتقدم که اسلام به نفع همه است. درحالیکه عملاً اینطور نشده‌است.&lt;br /&gt;
- بعد ار قیام وضع شما در اداره چه تغییری کرده است؟&lt;br /&gt;
- بهتر شده- لااقل می‌توانیم راحت‌تر حرفمان را بزنیم. کاری به ریش و سبیل و مقنعه ندارم. لااقل حالا حرف آدم را گوش می‌دهند. حالا باید ببینیم آیا کاری هم می‌کنند.&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اقداماتی که در مورد زنان کرده‌اند چیست؟&lt;br /&gt;
- نمی‌دانم چه کرده‌اند بگوئید تا جواب بدهم.&lt;br /&gt;
- مثلاً با ممانعت زنان از قضاوت موافقی؟&lt;br /&gt;
- اوه نه- قبول ندارم که زن‌ها نمی‌توانند قاضی بشوند مگر در خلقت چی کم دارند؟ این دادگاه‌های حمایت از خانواده را که برداشته‌اند به ضرر زن شده.&lt;br /&gt;
- آیا با کار نکردن زن در خارج از خانه موافق هستی؟&lt;br /&gt;
- قبول ندارم. مثلاً در جاهای دیگر که همۀ زن‌ها کار می‌کنند چه شده‌‍‌است؟ اشکال کار کردن زن‌ها نیست اشکال این است که از کار مردم چه زن یا چه مرد چه حاصل بشود و چه به جامعه برسد.&lt;br /&gt;
- نظرت راجع به اعدام زن‌ها به جرم فساد چیست؟&lt;br /&gt;
کمی فکر می‌کند و خیلی جدی جواب می‌دهد: اسلام مگر نمی‌گوید که تربیت کننده‌‍ است چرا پس آنها می‌کشد؟ این جامعه است که می‌تواند آنها را عوض کند. یک مقرری مثلاً می‌توانند به آنها بدهند- اگر بخاطر پول باشد. انسان است بهرحال مگر می‌شود آنها را کشت؟ اگر گناه رژیم قبلی بود، حالا که نمی‌شود آنها را سربرید. بعضی‌هاشان واقعاً از بدبختی و سرخوردگی اینکار را می‌کنند نه فقط پول. این دیگر اشکال وضع جامعه است که نه با پول و نه با اعدام حل نمی‌شود.&lt;br /&gt;
- اگر زمانی کار زن‌ها در خارج خانه ممنوع بشود چه کار خواهی کرد؟&lt;br /&gt;
- اگر واقعاً اجباری و عمری باشد من هم می‌نشینم خانه ولی خوشحال نخواهم شد. زمانی خوب است که بگویند بنشینید خانه و حقوقمان را بکشند روی حقوق شوهرمان.&lt;br /&gt;
- اگر چنین قانونی برفرض تصویب شود فکر می‌کنی زن‌ها چه باید بکنند؟&lt;br /&gt;
- اگر اینطور بشود که همۀ ما در خطر باشیم من خودم پیشقدم می‌شوم و اعتراض می‌کنم. باید همۀ زن‌ها جمع بشوند و اعتراض کنند. باید باهم اینکار را بکنیم.&lt;br /&gt;
- چرا فکر می‌کنی که زن‌ها هم باید حتماً کار کنند؟&lt;br /&gt;
- اگر قرار باشد که زن‌ها همۀ درس‌ها را بخوانند ولی بی‌ثمر بشوند و تولید و کار نکنند کم‌کم از ارزش می‌افتند و چون به وجودشان احتیاج نیست (خوب بالاخره همه چیز با پول است فعلاً) به‌جایی می‌رسند که می‌توان حتی آنها را چال کرد- مثل قدیم. چرا نه؟ من خودم اصلاً به مردها اعتماد ندارم که فردا که بی‌کار بشوم چه کارها که نتواند بکند. یا اگر خودش خدای نکرده مریض شد و نتوانست کار کند، یکی باشد که پول درآورد. حالا درست که مادری خوب است. ولی این همه هزارسال زن‌ها بچه‌داری کردند و وضعیتشان چه تغییری کرد؟ حالا هی به مردها بگوئید مادر مقدس است. جواب می‌دهد که البته، البته ولی در کار من فضولی نکن.&lt;br /&gt;
- فکر می‌کنید شوهرتان از این که شما کار نکنید راضی است؟&lt;br /&gt;
-آهی می‌کشد و می‌گوید: شوهرها هم که همه راضی هستند زن‌ها کار نکنند وقتی که کمی خسته هستی و حوصله نداری جواب می‌دهند که خب کار نکن.&lt;br /&gt;
- کارهای خانه را چطور و کجا انجام میدهی؟&lt;br /&gt;
- صبح‌ها که بچه‌ها را می‌بریم با شوهرم مهدکودک و تا بعدازظهر نیستیم. شام درست می‌کنم و به بچه‌ها می‌رسم ولی خوب چون دوتا بچه دارم راستش به هیچ کاری نمی‌رسم. از وقتی بچه‌دار شده‌ام خیلی روحیه‌ام خسته شده حالا شاید بزرگ‌تر شوند بهتر بشود.&lt;br /&gt;
- آیا با به‌دنیا آمدن بچه‌ها فکر می‌کنید روحیۀ شوهرتان هم خسته شده؟&lt;br /&gt;
- نه فکر نمی‌کنم. آخر او توی اداره حتماً خیالش از بچه‌ها راحت است! این من هستم که باید مراقب آنها باشم. اینجا که هستم به فکرشانم- خانه هم همینطور.&lt;br /&gt;
- شوهرتان در کارِ خانه به شما کمک می‌کند؟&lt;br /&gt;
- نه- اصلاً شوهرم اهل خانه نیست خیلی. البته مرد خوبی است.&lt;br /&gt;
- موقع تشکر و خداحافظی درحالیکه می‌خواهد خود را ترسو جلوه ندهد با حاشیه رفتنی می‌گوید بهتر است اسمش را در مصاحبه ذکر نکنم چون به آن وقت می‌گویند که اینجا چرا ضدونقیض گفته‌ای. می‌دانید وضع کارمندها معلوم نیست چه‌طور است می‌دانید که چرا؟ یک‌جا مخالف وضع هستی، یک جا نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲- با تنها نمایندهٔ زن در مجلس خبرگان==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14771</id>
		<title>چند گفت‌وگو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88&amp;diff=14771"/>
		<updated>2010-12-31T21:31:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14770</id>
		<title>سکوت (مهیمن)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14770"/>
		<updated>2010-12-31T21:22:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رعشۀ انفجار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیابان‌های خاموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیاهوی عابران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که بر اندام هر فریاد لکۀ خونی به جای مانده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که انفجار با کلمات نمی‌آید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انفجار در رنگ سرخ دیوارهاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سکوت بر لب‌های آنان که با رنگ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوارها را به سرخی اندودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را به چه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برای زیستن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها در فواصل کلام باید ایستاد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حقیت هیچ اتفاقی نمی‌افتد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها ما با خون خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر بی‌جان حیات را بر دیوارها نقش می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::تو چه‌گونه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که در اندیشۀ پرندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به جای پرواز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::تهاجم لانه کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پروانۀ مهیمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14769</id>
		<title>سکوت (مهیمن)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14769"/>
		<updated>2010-12-31T21:21:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رعشۀ انفجار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیابان‌های خاموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیاهوی عابران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که بر اندام هر فریاد لکۀ خونی به جای مانده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که انفجار با کلمات نمی‌آید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انفجار در رنگ سرخ دیوارهاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سکوت بر لب‌های آنان که با رنگ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوارها را به سرخی اندودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را به چه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برای زیستن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها در فواصل کلام باید ایستاد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حقیت هیچ اتفاقی نمی‌افتد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها ما با خون خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر بی‌جان حیات را بر دیوارها نقش می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::تو چه‌گونه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که در اندیشۀ پرندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به جای پرواز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::تهاجم لانه کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پروانۀ مهیمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14768</id>
		<title>سکوت (مهیمن)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14768"/>
		<updated>2010-12-31T21:21:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رعشۀ انفجار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیابان‌های خاموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیاهوی عابران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که بر اندام هر فریاد لکۀ خونی به جای مانده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که انفجار با کلمات نمی‌آید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انفجار در رنگ سرخ دیوارهاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سکوت بر لب‌های آنان که با رنگ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوارها را به سرخی اندودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را به چه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برای زیستن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها در فواصل کلام باید ایستاد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حقیت هیچ اتفاقی نمی‌افتد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها ما با خون خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر بی‌جان حیات را بر دیوارها نقش می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::تو چه‌گونه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که در اندیشۀ پرندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به جای پرواز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::تهاجم لانه کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پروانۀ مهیمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14767</id>
		<title>سکوت (مهیمن)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14767"/>
		<updated>2010-12-31T21:18:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رعشۀ انفجار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیابان‌های خاموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیاهوی عابران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که بر اندام هر فریاد لکۀ خونی به جای مانده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که انفجار با کلمات نمی‌آید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انفجار در رنگ سرخ دیوارهاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سکوت بر لب‌های آنان که با رنگ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوارها را به سرخی اندودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را به چه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برای زیستن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها در فواصل کلام باید ایستاد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حقیت هیچ اتفاقی نمی‌افتد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها ما با خون خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر بی‌جان حیات را بر دیوارها نقش می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
      تو چه‌گونه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که در اندیشۀ پرندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به جای پرواز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
      تهاجم لانه کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پروانۀ مهیمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14766</id>
		<title>سکوت (مهیمن)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14766"/>
		<updated>2010-12-31T21:15:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رعشۀ انفجار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیابان‌های خاموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیاهوی عابران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که بر اندام هر فریاد لکۀ خونی به جای مانده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که انفجار با کلمات نمی‌آید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انفجار در رنگ سرخ دیوارهاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سکوت بر لب‌های آنان که با رنگ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوارها را به سرخی اندودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را به چه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برای زیستن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها در فواصل کلام باید ایستاد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حقیت هیچ اتفاقی نمی‌افتد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها ما با خون خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر بی‌جان حیات را بر دیوارها نقش می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو چه‌گونه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که در اندیشۀ پرندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به جای پرواز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهاجم لانه کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروانۀ مهیمن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14765</id>
		<title>سکوت (مهیمن)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14765"/>
		<updated>2010-12-31T21:14:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رعشۀ انفجار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیابان‌های خاموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیاهوی عابران...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که بر اندام هر فریاد لکۀ خونی به جای مانده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که انفجار با کلمات نمی‌آید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انفجار در رنگ سرخ دیوارهاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سکوت بر لب‌های آنان که با رنگ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوارها را به سرخی اندودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو سکوت را به چه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برای زیستن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها در فواصل کلام باید ایستاد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حقیت هیچ اتفاقی نمی‌افتد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها ما با خون خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر بی‌جان حیات را بر دیوارها نقش می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت را &lt;br /&gt;
       تو چه‌گونه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
وقتی که در اندیشۀ پرندگان&lt;br /&gt;
به جای پرواز&lt;br /&gt;
       تهاجم لانه کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروانۀ مهیمن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14764</id>
		<title>سکوت (مهیمن)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14764"/>
		<updated>2010-12-31T21:12:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی&lt;br /&gt;
رعشۀ انفجار&lt;br /&gt;
خیابان‌های خاموش&lt;br /&gt;
هیاهوی عابران...&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی؟&lt;br /&gt;
وقتی که بر اندام هر فریاد لکۀ خونی به جای مانده است&lt;br /&gt;
تو سکوت را چه ‌گونه تفسیر می‌کنی&lt;br /&gt;
وقتی که انفجار با کلمات نمی‌آید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انفجار در رنگ سرخ دیوارهاست&lt;br /&gt;
و سکوت بر لب‌های آنان که با رنگ خویش&lt;br /&gt;
دیوارها را به سرخی اندودند.&lt;br /&gt;
تو سکوت را به چه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
وقتی که برای زیستن&lt;br /&gt;
تنها در فواصل کلام باید ایستاد:&lt;br /&gt;
میدان‌های خالی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حقیت هیچ اتفاقی نمی‌افتد&lt;br /&gt;
نه&lt;br /&gt;
تنها ما با خون خویش&lt;br /&gt;
تصویر بی‌جان حیات را بر دیوارها نقش می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت را &lt;br /&gt;
       تو چه‌گونه تعبیر می‌کنی&lt;br /&gt;
وقتی که در اندیشۀ پرندگان&lt;br /&gt;
به جای پرواز&lt;br /&gt;
       تهاجم لانه کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروانۀ مهیمن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14763</id>
		<title>سکوت (مهیمن)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA_(%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%86)&amp;diff=14763"/>
		<updated>2010-12-31T21:01:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85_%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3_(%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF)_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D9%86&amp;diff=14762</id>
		<title>هشتم مارس (هجدهم اسفند) روز جهانی زن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85_%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3_(%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF)_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D9%86&amp;diff=14762"/>
		<updated>2010-12-31T20:52:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جنبش و تظاهرات دلیرانۀ زنان ملت، در روز هشتم مارس یک سال می‌گذرد، جنبشی که از آن همۀ رسانه‌های گروهی مترقی جهان به‌ عنوان نخستین حرکت امیدبخش مردم ایران (پس از انقلاب) نام بردند. اما در میهن ما برخی از مطبوعات و نیز مسئولان تلویزیون علیه این حرکت انقلابیّ زنان خصمانه موضع گرفتند. تلویزیون با بردن دوربین روی چهرۀ چند زن رنگ و روغن زده، واقعیت را دگرگونه جلوه داد و کوشید تودۀ وسیع زنان زحمتکش، روشنفکر و انقلابیّ را همچون گروهکی وابسته به ساواک و ارتجاع قلمداد کند. با این همه، مردم آگاه ایران، این حرکت انقلابیّ را که از جانب زنان آگاه و پیشرو ایران تدارک دیده شده بود ستودند و از شعارشان پشتیبانی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر زمان را شعاری درخور است و هر روز را شأنی. در همۀ دنیا در روز هشتم مارس، گذشته از مسائل عمومی مربوط به زنان، همواره یک شعار که محور اصلی بسیج زنان است مطرح می‌شود. هچنان که زنان آمریکا در سال ۱۹۷۹ مشکل حجاب را مطرح کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چرا روز هشتم مارس را به عنوان روز جهانی زن پذیرفته‌ایم؟‍==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مسیر تاریخ، جامعۀ انسانی همچون یک مجموعۀ پیوسته به‌ سوی وحدت حرکت می‌کند. ملت‌های رشد نیافته از تجربیات پیشرفته بهره می‌گیرند، و نه ‌تنها از جوهر علم و صنعت و هنر که از نامگذاری‌های یکسان استفاده می‌کنند. به‌همین ترتیب هرجا که طبقه، صنف یا نژادی در مبارزۀ اجتماعی پیش‌کسوت باشد از تجربۀ مبارزاتی و حتی مناسبت بزرگداشت روز پیروزی که در تقویم ملتی ثبت می‌شود، به ملل یا گروههای مبارز ملل دیگر انتقال می‌یابد. در شوروی، ایتالیا، آلمان و بسیاری از کشورهای دیگر روز اول ماه مه به عنوان روز کارگر تثبیت شده‌است. حتی در حکومت محمد‌ رضاشاه اجباراً روز اول مه روز کارگر و تعطیل رسمی اعلام شُده بود. دولت‌های ارتجاعی و واپس‌گرا اگرچه به دلایلی به اعلام و تعطیل رسمی روزهای تاریخی خاص تن می‌دهند اما چگونگی مقابلۀ آنها با مردم در این روزها ماهیت آنها را آشکار می‌کند. کنفرانس‌ها و تظاهرات روز کارگر که به بررسی و طرح مسائل و شعارهای آنان اختصاص داده می‌شود تقریباً هیچ سال در هیچ‌جا بدون درگیری‌های شدید مردم با قوای دولتی به‌پایان نمی‌رسد. با این همه، کارگران و روشنفکران مبارز سراسر جهان همه ساله با ترتیب دادن کنفرانس‌ها و تظاهرات، و تآتر و نمایش و فیلم و سرود، در جشن و نبرد اول ماه مه شرکت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت‌های ارتجاعی خواهند آموخت که به هیچ نیرنگی قادر نخواهند بود از همبستگی خلق‌ها جلوگیری کنند و بزرگداشت این روزها نمادی از همبستگی خلق‌های سراسر جهان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت پهلوی تلاش می‌کرد تا روز کارگر را که به‌ نیروی مشت کارگر در جهان شناخته شده ‌است با روز تولد رضاخان گره بزند و روزهائی را که در تاریخ بشر عنوان و جای مشخصی دارد به رویدادهای حقیر و مضحک زندگی خود بچسباند.&lt;br /&gt;
اکنون بار دیگر زنان ایران برای برگزاری هشتم مارس تدارک می‌بینند. امید است بتوانیم در این روز مسائل خود را بطور گسترده در جامعه خویش مطرح کنیم. مهم‌ترین این مسائل چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱-  پذیرفتن این‌که زنان در تمام جوامع طبقاتی مشکلات ویژه‌ای دارند. (به‌ویژه در ایران که به‌ سبب پائین بودن سطح فرهنگ، زنان شدیداً زیر سلطۀ شوهران، پدران و برادران و دیگر مردان خانواده‌اند.)&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
۲- خود زنان‌اند که باید برای حل مشکلات خود مبارزه کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جای تأسف است که حتی بسیاری از سازمان‌ها و افراد مترقی به‌سبب نداشتن شناخت کافی از مسالۀ زن در طول تاریخ، با این نکته موافق نیستند و مبارزه‌ای را که باین منظور از جانب خود زنان پیش برده می‌شود تائید نمی‍‌کنند. اینان در بحث، با مقدمات درست حرکت می‌کنند اما از آن نتایج نادرست می‌گیرند. مثلاً از این مقدمات که: زن و مرد هردو در جوامع طبقاتی استثمار می‌شوند و باید دوش‌بدوش یکدیگر برای برانداختن جامعۀ طبقاتی مبارزه کنند، یا: یا از این واقعیت که سرکوبی و استثمار زنان از سوی مردان محصول جامعۀ طبقاتی است و پس از برقراری جامعۀ بی‌طبقه از بین خواهد رفت، به این نتیجۀ نادرست می‌رسند که مبارزۀ ویژۀ زنان معنی ندارد و هرگونه مبارزه که فقط از جانب زنان پیش برده شود انحرافی و باعث پراکندگی صفوف مبارزۀ خلق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نتیجه از آن مقدمه برنمی‌آید. تاریخ نشان می‌دهد که مسائل ویژه زنان و مبارزه علیه سلطهٔ مرد مفهومی دقیق دارد زیرا در جامعه طبقاتی، زن همواره در مقام دوم قرار دارد،‌نخست مرد است،‌سپس زن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افلاطون، خدایان را به‌سبب هشت عمل خیر که جهان را از آن سرشار کرده بودند می‌ستود. نخستین کار، از نظر او این بود که خدایان او را شهروندی آزاد آفریده‌اند نه غلام، اما دومین سپاس او از این بود که او را مرد آفریده‌اند نه زن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نیایش بامدادی مردان یهودی اندیشه‌ای همانند، بیان شده است: «ای خدا، ای پروردگار سراسر هستی، نیایش مر ترا سزاست که مرا زن نیافریده‌ای.» در مقابل، در نیایش زنان یهودی این عبارت چنین تغییر یافته است: «تو که مرا بنا بر مشیت خویش آفریده‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اختلافّ، در وضع دوجنس موکدتر از آنچه در سخنان افلاطون و نیایش یهودیان بیان شدنی نیست. بنابر عبارات متعدد تورات، «مرد» نمودار واقعی «نوع بشر» است و در زبان فرانسه نیز مانند زبان انگلیسی، برای نامیدن «مرد» و «انسان» واژه‌ای واحد به‌کارمی‌برند. و نیز هنگامی که از تودۀ مردم سخن می‌گویند، معمولاً جز به مردان نمی‌اندیشند. زن کمیتی اندک بهاست و در هر حال مرد فرمانروای اوست. زنان اولین موجودات انسانی بودند که از آنها بهره‌کشی شد و به بیان دیگر، «پیش از آنکه برده وجود داشته باشد زن برده بوده است.» و دهقانان زن بیش از دهقانان مرد زیر فشار ستم و بهره‌کشی بوده‌اند. جامعه سرمایه‌داری نیز برابری صوری زن و مرد را با نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی درهم می‌آمیزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی اشراف زن، فئودال‌های زن و سرمایه‌داران زن نیز با آن که خود ستمگرند از سوی شوهران و پدران سرکوب می‌شوند (مثلاً نحوه سرکوبی فئودال‌های زن در روسیه در کتاب‌های تولستوی دقیقاً ترسیم شده است). زنان سایر طبقات نیز، به نسبت، استثمار و سرکوبی می‌شوند. امَا درجۀ بهره‌کشی از آنان بنابر طبقه‌ای که از آنند متفاوت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه دوران‌های تکامل تاریخی اجتماعی برای زن و مرد یکسان بوده اما در هر دوره از مراحل تاریخ، زنان دارای تاریخ ویژه خود نیز بوده‌اند که مربوط به نحوۀ خاص استثمار و سرکوبی آنان بوده است و اگرچه این ویژگی تاریخی خود معلول وجود جامعه طبقاتی است اما باین دلیل نمی‌توان صرفاً با شرکت جستن در مبارزۀ طبقاتی به حل مشکلات ویژه زنان کمک کرد. زنان کارگر و زحمتکش که اکثریت زنان جامعه را تشکیل می‌دهند گذشته از این که همچون همۀ کارگران استثمار می‌شوند (و سرانجام نیز به مبارزۀ طبقاتی کشانیده می‌شوند) در دنیای مالکیت خصوصی از حیث زن بودن نیز سرکوبی می‌شوند. در هر گام، کوهی از مشکلا ت که برای مرد ناشناخته است در مقابل زن سربرمی‌آورد. بسیاری از کارهای مجاز برای مرد، برای زن ممنوع است. بسی حقوق اجتماعی و نژادی که مرد از آن بهره‌ور است و همین که مورد استفاده زن قرار گیرد گناه و جنایت شمرده می‌شود. زن هم به عنوان موجودی اجتماعی و هم به عنوان موجودی دارای جنسیت رنج می‍‌برد و مشکل بتوان گفت که در کدام قلمرو رنج او سنگین‌تر است. به این سبب آرزوی بسیاری از زنان که آرزو می‌کنند مرد زائیده می‌شدند درک کردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید پذیرفت که زنان حقیقتاً مشکلات ویژه‌ای دارند. از سوی دیگر اکثریت مردان این وضع را برحق میدانند و مایل نیستند وضع موجود به نفع زنان تغییر یابد. مردان روشنفکر نیز که با آزادی واقعی زنان موافق‌اند، مسئله را اغلب در شکل نظری و انتزاعی بررسی می‌کنند. در حالی که مبارزۀ زنان با وضع غیرعادلانه فعلی ناشی از منافع عینی، بلاواسّطه و قابل لمس آنان است. بنابراین این را هم باید پذیرفت که بطور عمده خود زنان‌اند که باید برای حل مشکلات خود مبارزه کنند. در تاریخ مبارزات بشر هرگز هیچ نوع استثماری بدون مبارزه علیه همان نوع استثمار از بین نرفته است. مبارزه علیه هر نوع ستم طبقاتی، نژادی، ملی، مذهبی، جنسی بطور عمده از طریقه خود آن طبقه، نژاد، ملت، جنس پیش برده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب لازم است زنان ایران در سازمان‌های زنان که از منافع آنان سخن میگوید متشکل شوند، گروههای سیاسی و افراد جامعه را به اهمیت تشکل خویش آگاه سازند و پشتیبانی آنان را برای مبارزات آینده‌ساز خود جلب کنند و در عمل نشان دهند که مبارزۀ طبقاتی، مبارزۀ دموکراتیک و مبارزه علیه سلطۀ مرد مکمل یکدیگرند و شرکت فعال در پیشبرد هر یک از این مبارزات کمک به پیشبرد دیگر اشکال مبارزه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«همانگونه که آزادی طبقه کارگر به‌توسط خود آنان تحقق مییابد، آزادی زنان زحمتکش نیز به دست زنان زحمتکش انجام میپذیرد»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==شرحی کوتاه پیرامون روز هشتم مارس==&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۰۷:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبارزات زنان آمریکا در هشتم مارس ۱۹۰۷ به دلیل گسترش آن در سراسر آمریکا و نیز به سبب طرح شعارهای مناسب با همان مرحلۀ رشد اجتماعی، اهمیت تاریخی ویژه‌ای دارد. در آن زمان، مبارزه برای تساوی حقوق اقتصادی و اجتماعی (و در راس آن مبارزه برای داشتن حق رای در پارلمان) در عین حال مبارزه بر ضد برابری تشریفاتی و ظاهری زن و مرد، چهرۀ درخشانی به مبارزات زنان آمریکا بخشید و در سراسر جهان انعکاس یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۰:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در دومین کنفرانس بین‌المللی زنان، بنا به پیشنهاد کلارا زتکین زن مبارز آلمانی تصمیم گرفته شد که همه ساله، روز هشتم مارس به عنوان روز جهانی زن جشن گرفته شود و مشکلات زنان در سخنرانی‌ها و جلسه‌ها به بحث گذارده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۱:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این سال روز جهانی زن از طرف انترناسیونال دوم رسماً پذیرفته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۱:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۱۹ مارس نخستین مراسم روز جهانی زن در ۱۹ مارس ۱۹۱۱ برگزار شد. انتخاب این روز به علت اهمیت تاریخی آن در مبارزات پرولتاریای آلمان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۹ مارس ۱۸۴۸ [در جریان انقلاب ۱۸۴۸] امپراتور پروس که دیگر قادر نبود در برابر نیروی عظیم خلق همچون گذشته خصمانه ایستادگی کند، و از شورش کارگران وحشت داشت، ظاهراً در مقابل آنان سرفرودآورد و تعهد کرد که خواسته‌های آنها را برآورد. از جمله تعهداتی –که البته بدان عمل نکرد- دادن حق رای به زنان بود&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
برای برگزاری نخستین مراسم روز زن، کوشش بسیار شده بود. یک هفته پیش از روز یاد شده مجلۀ «رای برای زنان» در آلمان و مجلۀ «روز زن» در اطریش منتشر شد و در مورد: «زنان و پارلمان»، «رابطه زن خانه‌دار و سیاست» و ... مطالب مفیدی درج شد. این روز که اولین بزرگداشت روز زن در آلمان، اطریش، سویس، دانمارک بود موفقیتی بیرون از انتظار به‌دست آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آلمان و اطریش حتی در شهرهای کوچک و روستاها تالارهای سخنرانی پر از شنوندگان مشتاق بود. در اطریش ۳۰۰۰۰ نفر در تظاهرات خیابانی شرکت کردند. پلیس به تظاهرکنندگان با خشونت حمله کرد تا شعارهای آنان را پاره کند اما زنان مقاومت کردند. پایداری زنان در این ماجرا نخستین قدرت‌نمائی مبارزه‌جویانه و متشکل آنان برای بزرگداشت روز جهانی زن بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۳:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روز جهانی زن دوباره به روز هشتم مارس انتقال یافت و از آن پس این روز به عنوان «روز جهانی زن» در تاریخ ملت‌ها ثبت شد.&lt;br /&gt;
زنان مبارز روسی برای اولین بار «روز زن» را در هشتم مارس ۱۹۱۳ جشن گرفتند. در آن زمان علیرغم اختناق شدید حکومت تزاری، زنان در سن‌پترزبورگ و مسکو جلسه‌های بحث و سخنرانی تشکیل دادند. رهبران جنبش زنان پیشنهاد کردند و در پی آن تصمیم گرفته شد مجله‌ای بنام «زن کارگر» منتشر شود. پس از چندی شورای نویسندگان مجله را به استثنای یک نفر پلیس تزاری دستگیر کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۴:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تنها عضو آزاد شورای نویسندگان مجله «زن کارگر»، آنا الیزا رووا، در روز هشتم مارس ۱۹۱۴ نخستین شمارۀ مجله را به تنهائی انتشار داد و زنان را گرد محور شعار «حق رای برای زنان کارگر» بسیج کرد. در حقیت این شعار به مفهوم دعوت برای سرنگونی حکومت استبداد تزار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۵ و ۱۹۱۶:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با آغاز جنگ جهانی اول، زنان پیشرو کوشش بسیار کردند که روز هشتم مارس «روز تظاهرات زنان بر ضد جنگ» اعلام شود اما به علت آشفتگی اوضاع اجتماعی و عدم درک اهمیت این مسئله و نیز خیانت برخی از گروههای سیاسی به مبارزات مردم، این تظاهرات انجام نشد. در سال ۱۹۱۵ تظاهرات «روز زن» تنها در نروژ برگزار گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۷:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۸ مارس [۲۳ فوریه] ۱۹۱۷، {{نشان|M1}} تظاهرات زنان برضد جنگ و تزاریسم بود. تودهٔ وسیعی از زنان زحمتکش به خیابان‌ها ریختند تا برضد جنگ، گرسنگی، سرما و... اعتراض کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگران روسی با اعتصابات یکپارچه در پتروگراد از تظاهرات زنان پشتیبانی کردند. مجموعۀ این حرکات به تظاهرات سیاسی پرشوری علیه تزاریسم مبدل شد. این روز در تاریخ روسیه روزی فراموش‌نشدنی است. انقلاب فوریه در این روز آغاز شد. یک هفته بعد، روزنامۀ پراودا در مقاله‌ای با عنوان «روز بزرگ» چنین نوشت: «اولین روز انقلاب، روز زنان است، افتخار برزنان باد، افتخار به این روز جهانی باد، افتخار برزنانی که در روز خود به خیابان‌های پتروگراد گام نهادند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن سال تا کنون در این روز در نقاط مختلف جهان همواره رویدادهای قابل ذکر پیش می‌آید که حاکی از شرکت زنان در مبارزات ظبقاتی دموکراتیک است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[اکنون دیگر در کشورهای پیشرفته جهان، برپاداشتن جشن و جلسه‌های سخنرانی همچون یک سنّت اجتماعی از جانب توده مردم پذیرفته شده است. در بسیاری از کشورها مردمی که می‌خواهند همبستگی خویش را با نهضت پای استوار و مبارزات دلیرانه زنان بازگو کنند، در مدرسه و دانشگاه و خیابان به زنان شاخه‌های کوچکی از گل میموزا تقدیم می‌کنند.]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوره م.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m1}} بر اساس تقویم ژولیان (رومی قدیم).&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85_%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3_(%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF)_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D9%86&amp;diff=14761</id>
		<title>هشتم مارس (هجدهم اسفند) روز جهانی زن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85_%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3_(%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF)_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D9%86&amp;diff=14761"/>
		<updated>2010-12-31T20:48:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Remainsofnight: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:30-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:30-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۰ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جنبش و تظاهرات دلیرانۀ زنان ملت، در روز هشتم مارس یک سال می‌گذرد، جنبشی که از آن همۀ رسانه‌های گروهی مترقی جهان به‌ عنوان نخستین حرکت امیدبخش مردم ایران (پس از انقلاب) نام بردند. اما در میهن ما برخی از مطبوعات و نیز مسئولان تلویزیون علیه این حرکت انقلابیّ زنان خصمانه موضع گرفتند. تلویزیون با بردن دوربین روی چهرۀ چند زن رنگ و روغن زده، واقعیت را دگرگونه جلوه داد و کوشید تودۀ وسیع زنان زحمتکش، روشنفکر و انقلابیّ را همچون گروهکی وابسته به ساواک و ارتجاع قلمداد کند. با این همه، مردم آگاه ایران، این حرکت انقلابیّ را که از جانب زنان آگاه و پیشرو ایران تدارک دیده شده بود ستودند و از شعارشان پشتیبانی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر زمان را شعاری درخور است و هر روز را شأنی. در همۀ دنیا در روز هشتم مارس، گذشته از مسائل عمومی مربوط به زنان، همواره یک شعار که محور اصلی بسیج زنان است مطرح می‌شود. هچنان که زنان آمریکا در سال ۱۹۷۹ مشکل حجاب را مطرح کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا روز هشتم مارس را به عنوان روز جهانی زن پذیرفته‌ایم؟‍===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مسیر تاریخ، جامعۀ انسانی همچون یک مجموعۀ پیوسته به‌ سوی وحدت حرکت می‌کند. ملت‌های رشد نیافته از تجربیات پیشرفته بهره می‌گیرند، و نه ‌تنها از جوهر علم و صنعت و هنر که از نامگذاری‌های یکسان استفاده می‌کنند. به‌همین ترتیب هرجا که طبقه، صنف یا نژادی در مبارزۀ اجتماعی پیش‌کسوت باشد از تجربۀ مبارزاتی و حتی مناسبت بزرگداشت روز پیروزی که در تقویم ملتی ثبت می‌شود، به ملل یا گروههای مبارز ملل دیگر انتقال می‌یابد. در شوروی، ایتالیا، آلمان و بسیاری از کشورهای دیگر روز اول ماه مه به عنوان روز کارگر تثبیت شده‌است. حتی در حکومت محمد‌ رضاشاه اجباراً روز اول مه روز کارگر و تعطیل رسمی اعلام شُده بود. دولت‌های ارتجاعی و واپس‌گرا اگرچه به دلایلی به اعلام و تعطیل رسمی روزهای تاریخی خاص تن می‌دهند اما چگونگی مقابلۀ آنها با مردم در این روزها ماهیت آنها را آشکار می‌کند. کنفرانس‌ها و تظاهرات روز کارگر که به بررسی و طرح مسائل و شعارهای آنان اختصاص داده می‌شود تقریباً هیچ سال در هیچ‌جا بدون درگیری‌های شدید مردم با قوای دولتی به‌پایان نمی‌رسد. با این همه، کارگران و روشنفکران مبارز سراسر جهان همه ساله با ترتیب دادن کنفرانس‌ها و تظاهرات، و تآتر و نمایش و فیلم و سرود، در جشن و نبرد اول ماه مه شرکت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت‌های ارتجاعی خواهند آموخت که به هیچ نیرنگی قادر نخواهند بود از همبستگی خلق‌ها جلوگیری کنند و بزرگداشت این روزها نمادی از همبستگی خلق‌های سراسر جهان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت پهلوی تلاش می‌کرد تا روز کارگر را که به‌ نیروی مشت کارگر در جهان شناخته شده ‌است با روز تولد رضاخان گره بزند و روزهائی را که در تاریخ بشر عنوان و جای مشخصی دارد به رویدادهای حقیر و مضحک زندگی خود بچسباند.&lt;br /&gt;
اکنون بار دیگر زنان ایران برای برگزاری هشتم مارس تدارک می‌بینند. امید است بتوانیم در این روز مسائل خود را بطور گسترده در جامعه خویش مطرح کنیم. مهم‌ترین این مسائل چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱-  پذیرفتن این‌که زنان در تمام جوامع طبقاتی مشکلات ویژه‌ای دارند. (به‌ویژه در ایران که به‌ سبب پائین بودن سطح فرهنگ، زنان شدیداً زیر سلطۀ شوهران، پدران و برادران و دیگر مردان خانواده‌اند.)&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
۲- خود زنان‌اند که باید برای حل مشکلات خود مبارزه کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جای تأسف است که حتی بسیاری از سازمان‌ها و افراد مترقی به‌سبب نداشتن شناخت کافی از مسالۀ زن در طول تاریخ، با این نکته موافق نیستند و مبارزه‌ای را که باین منظور از جانب خود زنان پیش برده می‌شود تائید نمی‍‌کنند. اینان در بحث، با مقدمات درست حرکت می‌کنند اما از آن نتایج نادرست می‌گیرند. مثلاً از این مقدمات که: زن و مرد هردو در جوامع طبقاتی استثمار می‌شوند و باید دوش‌بدوش یکدیگر برای برانداختن جامعۀ طبقاتی مبارزه کنند، یا: یا از این واقعیت که سرکوبی و استثمار زنان از سوی مردان محصول جامعۀ طبقاتی است و پس از برقراری جامعۀ بی‌طبقه از بین خواهد رفت، به این نتیجۀ نادرست می‌رسند که مبارزۀ ویژۀ زنان معنی ندارد و هرگونه مبارزه که فقط از جانب زنان پیش برده شود انحرافی و باعث پراکندگی صفوف مبارزۀ خلق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نتیجه از آن مقدمه برنمی‌آید. تاریخ نشان می‌دهد که مسائل ویژه زنان و مبارزه علیه سلطهٔ مرد مفهومی دقیق دارد زیرا در جامعه طبقاتی، زن همواره در مقام دوم قرار دارد،‌نخست مرد است،‌سپس زن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افلاطون، خدایان را به‌سبب هشت عمل خیر که جهان را از آن سرشار کرده بودند می‌ستود. نخستین کار، از نظر او این بود که خدایان او را شهروندی آزاد آفریده‌اند نه غلام، اما دومین سپاس او از این بود که او را مرد آفریده‌اند نه زن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نیایش بامدادی مردان یهودی اندیشه‌ای همانند، بیان شده است: «ای خدا، ای پروردگار سراسر هستی، نیایش مر ترا سزاست که مرا زن نیافریده‌ای.» در مقابل، در نیایش زنان یهودی این عبارت چنین تغییر یافته است: «تو که مرا بنا بر مشیت خویش آفریده‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اختلافّ، در وضع دوجنس موکدتر از آنچه در سخنان افلاطون و نیایش یهودیان بیان شدنی نیست. بنابر عبارات متعدد تورات، «مرد» نمودار واقعی «نوع بشر» است و در زبان فرانسه نیز مانند زبان انگلیسی، برای نامیدن «مرد» و «انسان» واژه‌ای واحد به‌کارمی‌برند. و نیز هنگامی که از تودۀ مردم سخن می‌گویند، معمولاً جز به مردان نمی‌اندیشند. زن کمیتی اندک بهاست و در هر حال مرد فرمانروای اوست. زنان اولین موجودات انسانی بودند که از آنها بهره‌کشی شد و به بیان دیگر، «پیش از آنکه برده وجود داشته باشد زن برده بوده است.» و دهقانان زن بیش از دهقانان مرد زیر فشار ستم و بهره‌کشی بوده‌اند. جامعه سرمایه‌داری نیز برابری صوری زن و مرد را با نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی درهم می‌آمیزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی اشراف زن، فئودال‌های زن و سرمایه‌داران زن نیز با آن که خود ستمگرند از سوی شوهران و پدران سرکوب می‌شوند (مثلاً نحوه سرکوبی فئودال‌های زن در روسیه در کتاب‌های تولستوی دقیقاً ترسیم شده است). زنان سایر طبقات نیز، به نسبت، استثمار و سرکوبی می‌شوند. امَا درجۀ بهره‌کشی از آنان بنابر طبقه‌ای که از آنند متفاوت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه دوران‌های تکامل تاریخی اجتماعی برای زن و مرد یکسان بوده اما در هر دوره از مراحل تاریخ، زنان دارای تاریخ ویژه خود نیز بوده‌اند که مربوط به نحوۀ خاص استثمار و سرکوبی آنان بوده است و اگرچه این ویژگی تاریخی خود معلول وجود جامعه طبقاتی است اما باین دلیل نمی‌توان صرفاً با شرکت جستن در مبارزۀ طبقاتی به حل مشکلات ویژه زنان کمک کرد. زنان کارگر و زحمتکش که اکثریت زنان جامعه را تشکیل می‌دهند گذشته از این که همچون همۀ کارگران استثمار می‌شوند (و سرانجام نیز به مبارزۀ طبقاتی کشانیده می‌شوند) در دنیای مالکیت خصوصی از حیث زن بودن نیز سرکوبی می‌شوند. در هر گام، کوهی از مشکلا ت که برای مرد ناشناخته است در مقابل زن سربرمی‌آورد. بسیاری از کارهای مجاز برای مرد، برای زن ممنوع است. بسی حقوق اجتماعی و نژادی که مرد از آن بهره‌ور است و همین که مورد استفاده زن قرار گیرد گناه و جنایت شمرده می‌شود. زن هم به عنوان موجودی اجتماعی و هم به عنوان موجودی دارای جنسیت رنج می‍‌برد و مشکل بتوان گفت که در کدام قلمرو رنج او سنگین‌تر است. به این سبب آرزوی بسیاری از زنان که آرزو می‌کنند مرد زائیده می‌شدند درک کردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید پذیرفت که زنان حقیقتاً مشکلات ویژه‌ای دارند. از سوی دیگر اکثریت مردان این وضع را برحق میدانند و مایل نیستند وضع موجود به نفع زنان تغییر یابد. مردان روشنفکر نیز که با آزادی واقعی زنان موافق‌اند، مسئله را اغلب در شکل نظری و انتزاعی بررسی می‌کنند. در حالی که مبارزۀ زنان با وضع غیرعادلانه فعلی ناشی از منافع عینی، بلاواسّطه و قابل لمس آنان است. بنابراین این را هم باید پذیرفت که بطور عمده خود زنان‌اند که باید برای حل مشکلات خود مبارزه کنند. در تاریخ مبارزات بشر هرگز هیچ نوع استثماری بدون مبارزه علیه همان نوع استثمار از بین نرفته است. مبارزه علیه هر نوع ستم طبقاتی، نژادی، ملی، مذهبی، جنسی بطور عمده از طریقه خود آن طبقه، نژاد، ملت، جنس پیش برده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب لازم است زنان ایران در سازمان‌های زنان که از منافع آنان سخن میگوید متشکل شوند، گروههای سیاسی و افراد جامعه را به اهمیت تشکل خویش آگاه سازند و پشتیبانی آنان را برای مبارزات آینده‌ساز خود جلب کنند و در عمل نشان دهند که مبارزۀ طبقاتی، مبارزۀ دموکراتیک و مبارزه علیه سلطۀ مرد مکمل یکدیگرند و شرکت فعال در پیشبرد هر یک از این مبارزات کمک به پیشبرد دیگر اشکال مبارزه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«همانگونه که آزادی طبقه کارگر به‌توسط خود آنان تحقق مییابد، آزادی زنان زحمتکش نیز به دست زنان زحمتکش انجام میپذیرد»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شرحی کوتاه پیرامون روز هشتم مارس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۰۷:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبارزات زنان آمریکا در هشتم مارس ۱۹۰۷ به دلیل گسترش آن در سراسر آمریکا و نیز به سبب طرح شعارهای مناسب با همان مرحلۀ رشد اجتماعی، اهمیت تاریخی ویژه‌ای دارد. در آن زمان، مبارزه برای تساوی حقوق اقتصادی و اجتماعی (و در راس آن مبارزه برای داشتن حق رای در پارلمان) در عین حال مبارزه بر ضد برابری تشریفاتی و ظاهری زن و مرد، چهرۀ درخشانی به مبارزات زنان آمریکا بخشید و در سراسر جهان انعکاس یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۰:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در دومین کنفرانس بین‌المللی زنان، بنا به پیشنهاد کلارا زتکین زن مبارز آلمانی تصمیم گرفته شد که همه ساله، روز هشتم مارس به عنوان روز جهانی زن جشن گرفته شود و مشکلات زنان در سخنرانی‌ها و جلسه‌ها به بحث گذارده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۱:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در این سال روز جهانی زن از طرف انترناسیونال دوم رسماً پذیرفته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۱:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۱۹ مارس نخستین مراسم روز جهانی زن در ۱۹ مارس ۱۹۱۱ برگزار شد. انتخاب این روز به علت اهمیت تاریخی آن در مبارزات پرولتاریای آلمان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۹ مارس ۱۸۴۸ [در جریان انقلاب ۱۸۴۸] امپراتور پروس که دیگر قادر نبود در برابر نیروی عظیم خلق همچون گذشته خصمانه ایستادگی کند، و از شورش کارگران وحشت داشت، ظاهراً در مقابل آنان سرفرودآورد و تعهد کرد که خواسته‌های آنها را برآورد. از جمله تعهداتی –که البته بدان عمل نکرد- دادن حق رای به زنان بود&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
برای برگزاری نخستین مراسم روز زن، کوشش بسیار شده بود. یک هفته پیش از روز یاد شده مجلۀ «رای برای زنان» در آلمان و مجلۀ «روز زن» در اطریش منتشر شد و در مورد: «زنان و پارلمان»، «رابطه زن خانه‌دار و سیاست» و ... مطالب مفیدی درج شد. این روز که اولین بزرگداشت روز زن در آلمان، اطریش، سویس، دانمارک بود موفقیتی بیرون از انتظار به‌دست آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آلمان و اطریش حتی در شهرهای کوچک و روستاها تالارهای سخنرانی پر از شنوندگان مشتاق بود. در اطریش ۳۰۰۰۰ نفر در تظاهرات خیابانی شرکت کردند. پلیس به تظاهرکنندگان با خشونت حمله کرد تا شعارهای آنان را پاره کند اما زنان مقاومت کردند. پایداری زنان در این ماجرا نخستین قدرت‌نمائی مبارزه‌جویانه و متشکل آنان برای بزرگداشت روز جهانی زن بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۳:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روز جهانی زن دوباره به روز هشتم مارس انتقال یافت و از آن پس این روز به عنوان «روز جهانی زن» در تاریخ ملت‌ها ثبت شد.&lt;br /&gt;
زنان مبارز روسی برای اولین بار «روز زن» را در هشتم مارس ۱۹۱۳ جشن گرفتند. در آن زمان علیرغم اختناق شدید حکومت تزاری، زنان در سن‌پترزبورگ و مسکو جلسه‌های بحث و سخنرانی تشکیل دادند. رهبران جنبش زنان پیشنهاد کردند و در پی آن تصمیم گرفته شد مجله‌ای بنام «زن کارگر» منتشر شود. پس از چندی شورای نویسندگان مجله را به استثنای یک نفر پلیس تزاری دستگیر کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۴:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تنها عضو آزاد شورای نویسندگان مجله «زن کارگر»، آنا الیزا رووا، در روز هشتم مارس ۱۹۱۴ نخستین شمارۀ مجله را به تنهائی انتشار داد و زنان را گرد محور شعار «حق رای برای زنان کارگر» بسیج کرد. در حقیت این شعار به مفهوم دعوت برای سرنگونی حکومت استبداد تزار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۵ و ۱۹۱۶:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با آغاز جنگ جهانی اول، زنان پیشرو کوشش بسیار کردند که روز هشتم مارس «روز تظاهرات زنان بر ضد جنگ» اعلام شود اما به علت آشفتگی اوضاع اجتماعی و عدم درک اهمیت این مسئله و نیز خیانت برخی از گروههای سیاسی به مبارزات مردم، این تظاهرات انجام نشد. در سال ۱۹۱۵ تظاهرات «روز زن» تنها در نروژ برگزار گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۱۷:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۸ مارس [۲۳ فوریه] ۱۹۱۷، {{نشان|M1}} تظاهرات زنان برضد جنگ و تزاریسم بود. تودهٔ وسیعی از زنان زحمتکش به خیابان‌ها ریختند تا برضد جنگ، گرسنگی، سرما و... اعتراض کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
کارگران روسی با اعتصابات یکپارچه در پتروگراد از تظاهرات زنان پشتیبانی کردند. مجموعۀ این حرکات به تظاهرات سیاسی پرشوری علیه تزاریسم مبدل شد. این روز در تاریخ روسیه روزی فراموش‌نشدنی است. انقلاب فوریه در این روز آغاز شد. یک هفته بعد، روزنامۀ پراودا در مقاله‌ای با عنوان «روز بزرگ» چنین نوشت: «اولین روز انقلاب، روز زنان است، افتخار برزنان باد، افتخار به این روز جهانی باد، افتخار برزنانی که در روز خود به خیابان‌های پتروگراد گام نهادند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن سال تا کنون در این روز در نقاط مختلف جهان همواره رویدادهای قابل ذکر پیش می‌آید که حاکی از شرکت زنان در مبارزات ظبقاتی دموکراتیک است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[اکنون دیگر در کشورهای پیشرفته جهان، برپاداشتن جشن و جلسه‌های سخنرانی همچون یک سنّت اجتماعی از جانب توده مردم پذیرفته شده است. در بسیاری از کشورها مردمی که می‌خواهند همبستگی خویش را با نهضت پای استوار و مبارزات دلیرانه زنان بازگو کنند، در مدرسه و دانشگاه و خیابان به زنان شاخه‌های کوچکی از گل میموزا تقدیم می‌کنند.]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوره م.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{پاورقی|m1}} بر اساس تقویم ژولیان (رومی قدیم).&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Remainsofnight</name></author>
	</entry>
</feed>