<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=PardisParto</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=PardisParto"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/PardisParto"/>
	<updated>2026-05-08T19:58:29Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2225</id>
		<title>بحث:آفرینش جهان در اساطیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2225"/>
		<updated>2010-04-28T10:38:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;این مقاله در حال تایپ شدن است. در بند اول سه پانویس وجود دارد که وارد نشده است. لطفا راهنمایی کنید.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۹ (UTC)&lt;br /&gt;
: تا آخر صفحه 134 وارد شده است--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۱۳ (UTC)&lt;br /&gt;
:: در صفحه 134 دو پانویس وجود دارد که وارد نشده است. --[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۱۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::: تا آخر صفحه 135 وارد شده است. در صفحه 135 یک پانویس وجود دارد که وارد نشده است و با ستاره مشخص شده. در ضمن عبارت &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; یک بار به صورت &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومنر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; نوشته شده است که مطابق متن است. --[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۷ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۱۸ (UTC)&lt;br /&gt;
:::: تا آخر صفحه 136 تایپ شده است. صفحه دارای پانویس است که با شماره های جدید مشخص شده است. تدبیری برای پانویس های این چنینی بیندیشید!--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۳۸ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2224</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2224"/>
		<updated>2010-04-28T10:35:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفرینش جهان در اساطیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;با جلال فرخی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اساطیر سرخپوستان مودوک ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرزمین بومی سرخپوستان &amp;quot;مودوک&amp;quot; در دره‌های پر نشیب و فراز شرق ارگون و غرب نوادا و دامنه‌ی شرقی کوهستان آبشار کوچک، یعنی منطقه‌ئی که رودهای فراوان آن به سوی دریاچه‌ها جاری است، قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی سرخپوستان مودوک با این دره‌ها و رودها و دریاچه‌ها پیوند دارد. خوراک این سرخپوستان از ریشه‌ی نوعی سوسن وحشی، شلغم وحشی و ساقه‌ی خالدار نوعی گیاه بومی تامین می‌شود، و هر تیره زمین‌های خاص خود را داد، به اینها باید دانه‌های گیاهان بومی و شکار حیوانات کوچک و برگ منطقه‌ئی را افزود. خوراک زمستانی این سرخپوستان از نوعی ماهی قزل آلای دود داده فراهم می‌شود. از غذاهای دیگر این سرخپوستان، یکی هم لاک پشت است که از لاک آن برای ساختن ظرف و ابزار استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر بهار کنار دریاچه‌ها از زنبق های وحشی پوشیده می‌شود، و تورها و سبدهای نیئی یکی از وسایل صید است که در حاشیه‌ی این دریاچه‌ها تعبیه می‌کنند. این سرخپوستان کفش‌شان را از پوست گوزن تهیه می‌کنند و کلبه‌های بوم کند مانند و کاهگلی‌شان، که سقف آن را با حصیر می‌پوشانند، مامن زمستانی آن‌هاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره‌های &amp;quot;مودوک&amp;quot;، همچون زندگانی آنان ساده و بی پیرایه است و از تبیینات فلسفی کم تر برخوردار است و مانند سرخپوستان &amp;quot;کومانچی&amp;quot; به مسائل متافیزیکی بی توجه اند. در نظر این سرخپوستان  جهان همیشه بوده و هست، و قهرمانان &amp;quot;مودوک&amp;quot; به آن شکل داده اند. و هنوز هم از حفره‌هائی یاد می‌کنند که در ساحل شرقی دریاچه‌ی خشکیده ی &amp;quot;تول&amp;quot; در صخره‌ها وجود دارد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از آنجا به آفریدگان خود نظاره می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; بود که جهان و هرچه در او هست را آفرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; در ساحل شرقی دریاچه‌ی &amp;quot;تول&amp;quot; بود و جز او و آب چیزی نبود. &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; اندیشید &amp;quot;اینجا همه آب است بی زمینی بر کناره‌ی آب. آب در آغوش زمین چه‌گونه شکلی خواهد یافت؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چنین بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دریاچه فرو رفت، به اعماق آب، پایین، پایین، پایین، پایین و پایین، پنج بار تا به اعماق دریاچه‌ی تول رسید و مشتی لجن برگرفت.  لجن را در پیش خود انباشت و تپه‌ئی را که از لجن پدیدار شده بود با کف دست کوبید. &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; لجن را با دستان خود کوبید و کوبید و لجن پهن  و پهن تر شد و اطراف او را فرا گرفت، چندان که دریاچه مهار شد و &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; در جزیره‌ئی کوچک از لجن، و در میان آب باقی ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; بخشی از زمین را شادمانه با دست و در غرب و شمال توده کرد و کوهساران را پدید آورد. آن گاه با ناخن خود شیارهائی در کوهساران پدید آورد تا رودها از آنجا به پایین دره جاری شود و به سوی دریاچه‌ها بشتابد. چنین است که اگر ناخن‌های خود را در خاک مدفون کنید یا به آب بیندازید به کومو کومز باز می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; گیاهان و درختان را از زمین برآورد، پرندگان را در فضا جای داد، ماهیان را در رود جای داد و چهارپایان را بر زمین. او جهان را به زیبائی زنان و به آرامش سبد شکل داده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار را به پایان برده بود. خسته بود و زمستان فرا می‌رسید. کومو کومز اندیشید که &amp;quot;باید در زمستان رفتاری چون رفتار خرس داشت، باید پناهگاهی گرم جست و در آن به خواب رفت&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین بود که &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; در زیر دریاچه‌ی تول و در زیر تپه‌ئی که با دست‌های خودآفریده بود حفره‌ئی کند و برای خود مامنی ساخت. تپه‌ئی که ساخته بود خشک و سخت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیش از آن که به زیرزمین برود با خود اندیشید او روزنی از ماوای خود به جهان بیرون باز کند تا بی‌آن که رنج حرکت به خود دهد آفریده هاش را نظاره نماید. چنین بود که دیوار ماوای خود را آن قدر با ناخن خراشید تا روزنی برای نظاره ی جهان در آن به‌وجود آورد، روزنی که در قله‌ی صخره بود و می‌توانست از آنجا همه چیز را باز بیند. آن روزن هنوز هم برجاست و مردانی که به بالای صخره صعود می‌کنند با رفتن به درون آن روزن میتوانند جهان بیرون را نظاره کنند: پس از رفتن &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; دریاچه‌ی تول خشکید و به سرزمین درختان مبدل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; هنوز هم گه گاه از خواب برمی‌خیزد و از آن روزن به تماشای جهان و تغییرات آن می‌شیند. شاید روزی آب خشکیده به دریاچه‌ی تول باز گردد و جهان به هیئتی درآید که پیش از رفتن &amp;quot;کومو کونر&amp;quot; با ماوای خود چنان بود.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
به روایت مری چیلکوین از قبیله‌ی &amp;quot;مودوک&amp;quot;*&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اساطیر سرخپوستان شاین ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم قبیله‌ی شاین که به زبان &amp;quot;الگونکین&amp;quot; سخن می‌گویند در نیمه‌ی قرن هفدهم از جنگل‌های غرب دریاچه‌ی بزرگ به دشت‌های مرکزی کوچیدند و با این مهاجرت از کشاورزی و صنایع دستی، که به اسکان نیاز دارد، روی گردان شده به شکار گاومیش و سوارکاری پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آغاز قرن هجدهم سرخپوستان شاین را سوارکارانی می‌دانستند که ویژگی‌شان در دلیری چنگجویان کلاه پرداری بود که به قبایل دیگر یورش می‌بردند و ثروت و زنان دشمن را غارت می‌کردند و هرگاه که فرصتی می یافتند مناطق مسکونی و دژهای پاسداری شهرنشینان را مورد تاخت و تاز قرار می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاومیش تنها حیوانی بود که زندگی سرخپوستان شاین را در دشت‌ها میسر می‌ساخت. این سرخپوستان از گوشت گاومیش برای غذا، از پوست آن برای پوشش &amp;quot;تیپی&amp;quot; و لباس و کفش و ظروف استفاده می‌کردند، و علاوه بر این‌ها، از هر یک از قسمت‌های دیگر تن گاومیش در مراسم گوناگون آیینی استفاده می‌کردند. بزرگ‌ترین مراسم آیینی این قبیله &amp;quot; رقص خورشید تابستان&amp;quot; است که نیایشی است برای زنده ماندن گاومیش وحشی و مردم قبیله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان شاین هنروران ماهری بودند که نخست هنرشان رنگ آمیزی ماهرانه‌ی تیغ‌های خارپشت بود، و پس از رواج دادوستد پیرایه‌هائی از سنجوق و مهره‌های رنگین می‌ساختند با آن که زندگانی مادی شاین‌ها دیگرگون شده اما اساطیر کهن‌شان را با خود به دشت آورده و هرگز فراموش نکرده اند. افسانه‌ی زیر نمونه‌ئی از اساطیر شاین‌های جنگل نشین است که آن را با خود به دشت آورده اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آغاز چیزی نبود، و ماهئوه، روح همه در خلا می‌زیست. ماهئو به پیرامونش نگریست، چیزی ندید. گوش فرا داد، چیزی نشنید. ماهئو تنها بود، تک و تنها در خلا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون توانائی ماهئو بسیار بود دلتنگ نشد. بودن او هستی جهان بود. ماهئو در زمان بی انجام به حرکت درآمد و چنان دید که نیرویش را به کارگیرد. با خود اندیشید که اگر نیرویم را در آفریدن جهان و باشندگان* آن به کار نگیرم از این نیرو چه حاصل؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2219</id>
		<title>بحث:آفرینش جهان در اساطیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2219"/>
		<updated>2010-04-27T09:18:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;این مقاله در حال تایپ شدن است. در بند اول سه پانویس وجود دارد که وارد نشده است. لطفا راهنمایی کنید.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۹ (UTC)&lt;br /&gt;
: تا آخر صفحه 134 وارد شده است--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۱۳ (UTC)&lt;br /&gt;
:: در صفحه 134 دو پانویس وجود دارد که وارد نشده است. --[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۱۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::: تا آخر صفحه 135 وارد شده است. در صفحه 135 یک پانویس وجود دارد که وارد نشده است و با ستاره مشخص شده. در ضمن عبارت &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; یک بار به صورت &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومنر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; نوشته شده است که مطابق متن است. --[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۷ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۱۸ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2218</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2218"/>
		<updated>2010-04-27T09:16:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفرینش جهان در اساطیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;با جلال فرخی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اساطیر سرخپوستان مودوک ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرزمین بومی سرخپوستان &amp;quot;مودوک&amp;quot; در دره‌های پر نشیب و فراز شرق ارگون و غرب نوادا و دامنه‌ی شرقی کوهستان آبشار کوچک، یعنی منطقه‌ئی که رودهای فراوان آن به سوی دریاچه‌ها جاری است، قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی سرخپوستان مودوک با این دره‌ها و رودها و دریاچه‌ها پیوند دارد. خوراک این سرخپوستان از ریشه‌ی نوعی سوسن وحشی، شلغم وحشی و ساقه‌ی خالدار نوعی گیاه بومی تامین می‌شود، و هر تیره زمین‌های خاص خود را داد، به اینها باید دانه‌های گیاهان بومی و شکار حیوانات کوچک و برگ منطقه‌ئی را افزود. خوراک زمستانی این سرخپوستان از نوعی ماهی قزل آلای دود داده فراهم می‌شود. از غذاهای دیگر این سرخپوستان، یکی هم لاک پشت است که از لاک آن برای ساختن ظرف و ابزار استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر بهار کنار دریاچه‌ها از زنبق های وحشی پوشیده می‌شود، و تورها و سبدهای نیئی یکی از وسایل صید است که در حاشیه‌ی این دریاچه‌ها تعبیه می‌کنند. این سرخپوستان کفش‌شان را از پوست گوزن تهیه می‌کنند و کلبه‌های بوم کند مانند و کاهگلی‌شان، که سقف آن را با حصیر می‌پوشانند، مامن زمستانی آن‌هاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره‌های &amp;quot;مودوک&amp;quot;، همچون زندگانی آنان ساده و بی پیرایه است و از تبیینات فلسفی کم تر برخوردار است و مانند سرخپوستان &amp;quot;کومانچی&amp;quot; به مسائل متافیزیکی بی توجه اند. در نظر این سرخپوستان  جهان همیشه بوده و هست، و قهرمانان &amp;quot;مودوک&amp;quot; به آن شکل داده اند. و هنوز هم از حفره‌هائی یاد می‌کنند که در ساحل شرقی دریاچه‌ی خشکیده ی &amp;quot;تول&amp;quot; در صخره‌ها وجود دارد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از آنجا به آفریدگان خود نظاره می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; بود که جهان و هرچه در او هست را آفرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; در ساحل شرقی دریاچه‌ی &amp;quot;تول&amp;quot; بود و جز او و آب چیزی نبود. &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; اندیشید &amp;quot;اینجا همه آب است بی زمینی بر کناره‌ی آب. آب در آغوش زمین چه‌گونه شکلی خواهد یافت؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چنین بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دریاچه فرو رفت، به اعماق آب، پایین، پایین، پایین، پایین و پایین، پنج بار تا به اعماق دریاچه‌ی تول رسید و مشتی لجن برگرفت.  لجن را در پیش خود انباشت و تپه‌ئی را که از لجن پدیدار شده بود با کف دست کوبید. &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; لجن را با دستان خود کوبید و کوبید و لجن پهن  و پهن تر شد و اطراف او را فرا گرفت، چندان که دریاچه مهار شد و &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; در جزیره‌ئی کوچک از لجن، و در میان آب باقی ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; بخشی از زمین را شادمانه با دست و در غرب و شمال توده کرد و کوهساران را پدید آورد. آن گاه با ناخن خود شیارهائی در کوهساران پدید آورد تا رودها از آنجا به پایین دره جاری شود و به سوی دریاچه‌ها بشتابد. چنین است که اگر ناخن‌های خود را در خاک مدفون کنید یا به آب بیندازید به کومو کومز باز می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; گیاهان و درختان را از زمین برآورد، پرندگان را در فضا جای داد، ماهیان را در رود جای داد و چهارپایان را بر زمین. او جهان را به زیبائی زنان و به آرامش سبد شکل داده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار را به پایان برده بود. خسته بود و زمستان فرا می‌رسید. کومو کومز اندیشید که &amp;quot;باید در زمستان رفتاری چون رفتار خرس داشت، باید پناهگاهی گرم جست و در آن به خواب رفت&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین بود که &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; در زیر دریاچه‌ی تول و در زیر تپه‌ئی که با دست‌های خودآفریده بود حفره‌ئی کند و برای خود مامنی ساخت. تپه‌ئی که ساخته بود خشک و سخت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیش از آن که به زیرزمین برود با خود اندیشید او روزنی از ماوای خود به جهان بیرون باز کند تا بی‌آن که رنج حرکت به خود دهد آفریده هاش را نظاره نماید. چنین بود که دیوار ماوای خود را آن قدر با ناخن خراشید تا روزنی برای نظاره ی جهان در آن به‌وجود آورد، روزنی که در قله‌ی صخره بود و می‌توانست از آنجا همه چیز را باز بیند. آن روزن هنوز هم برجاست و مردانی که به بالای صخره صعود می‌کنند با رفتن به درون آن روزن میتوانند جهان بیرون را نظاره کنند: پس از رفتن &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; دریاچه‌ی تول خشکید و به سرزمین درختان مبدل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; هنوز هم گه گاه از خواب برمی‌خیزد و از آن روزن به تماشای جهان و تغییرات آن می‌شیند. شاید روزی آب خشکیده به دریاچه‌ی تول باز گردد و جهان به هیئتی درآید که پیش از رفتن &amp;quot;کومو کونر&amp;quot; با ماوای خود چنان بود.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
به روایت مری چیلکوین از قبیله‌ی &amp;quot;مودوک&amp;quot;*&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2217</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2217"/>
		<updated>2010-04-27T09:15:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفرینش جهان در اساطیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;با جلال فرخی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اساطیر سرخپوستان مودوک ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرزمین بومی سرخپوستان &amp;quot;مودوک&amp;quot; در دره‌های پر نشیب و فراز شرق ارگون و غرب نوادا و دامنه‌ی شرقی کوهستان آبشار کوچک، یعنی منطقه‌ئی که رودهای فراوان آن به سوی دریاچه‌ها جاری است، قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی سرخپوستان مودوک با این دره‌ها و رودها و دریاچه‌ها پیوند دارد. خوراک این سرخپوستان از ریشه‌ی نوعی سوسن وحشی، شلغم وحشی و ساقه‌ی خالدار نوعی گیاه بومی تامین می‌شود، و هر تیره زمین‌های خاص خود را داد، به اینها باید دانه‌های گیاهان بومی و شکار حیوانات کوچک و برگ منطقه‌ئی را افزود. خوراک زمستانی این سرخپوستان از نوعی ماهی قزل آلای دود داده فراهم می‌شود. از غذاهای دیگر این سرخپوستان، یکی هم لاک پشت است که از لاک آن برای ساختن ظرف و ابزار استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر بهار کنار دریاچه‌ها از زنبق های وحشی پوشیده می‌شود، و تورها و سبدهای نیئی یکی از وسایل صید است که در حاشیه‌ی این دریاچه‌ها تعبیه می‌کنند. این سرخپوستان کفش‌شان را از پوست گوزن تهیه می‌کنند و کلبه‌های بوم کند مانند و کاهگلی‌شان، که سقف آن را با حصیر می‌پوشانند، مامن زمستانی آن‌هاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره‌های &amp;quot;مودوک&amp;quot;، همچون زندگانی آنان ساده و بی پیرایه است و از تبیینات فلسفی کم تر برخوردار است و مانند سرخپوستان &amp;quot;کومانچی&amp;quot; به مسائل متافیزیکی بی توجه اند. در نظر این سرخپوستان  جهان همیشه بوده و هست، و قهرمانان &amp;quot;مودوک&amp;quot; به آن شکل داده اند. و هنوز هم از حفره‌هائی یاد می‌کنند که در ساحل شرقی دریاچه‌ی خشکیده ی &amp;quot;تول&amp;quot; در صخره‌ها وجود دارد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از آنجا به آفریدگان خود نظاره می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; بود که جهان و هرچه در او هست را آفرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; در ساحل شرقی دریاچه‌ی &amp;quot;تول&amp;quot; بود و جز او و آب چیزی نبود. &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; اندیشید &amp;quot;اینجا همه آب است بی زمینی بر کناره‌ی آب. آب در آغوش زمین چه‌گونه شکلی خواهد یافت؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چنین بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دریاچه فرو رفت، به اعماق آب، پایین، پایین، پایین، پایین و پایین، پنج بار تا به اعماق دریاچه‌ی تول رسید و مشتی لجن برگرفت.  لجن را در پیش خود انباشت و تپه‌ئی را که از لجن پدیدار شده بود با کف دست کوبید. &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; لجن را با دستان خود کوبید و کوبید و لجن پهن  و پهن تر شد و اطراف او را فرا گرفت، چندان که دریاچه مهار شد و &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; در جزیره‌ئی کوچک از لجن، و در میان آب باقی ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; بخشی از زمین را شادمانه با دست و در غرب و شمال توده کرد و کوهساران را پدید آورد. آن گاه با ناخن خود شیارهائی در کوهساران پدید آورد تا رودها از آنجا به پایین دره جاری شود و به سوی دریاچه‌ها بشتابد. چنین است که اگر ناخن‌های خود را در خاک مدفون کنید یا به آب بیندازید به کومو کومز باز می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; گیاهان و درختان را از زمین برآورد، پرندگان را در فضا جای داد، ماهیان را در رود جای داد و چهارپایان را بر زمین. او جهان را به زیبائی زنان و به آرامش سبد شکل داده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار را به پایان برده بود. خسته بود و زمستان فرا می‌رسید. کومو کومز اندیشید که &amp;quot;باید در زمستان رفتاری چون رفتار خرس داشت، باید پناهگاهی گرم جست و در آن به خواب رفت&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین بود که &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; در زیر دریاچه‌ی تول و در زیر تپه‌ئی که با دست‌های خودآفریده بود حفره‌ئی کند و برای خود مامنی ساخت. تپه‌ئی که ساخته بود خشک و سخت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیش از آن که به زیرزمین برود با خود اندیشید او روزنی از ماوای خود به جهان بیرون باز کند تا بی‌آن که رنج حرکت به خود دهد آفریده هاش را نظاره نماید. چنین بود که دیوار ماوای خود را آن قدر با ناخن خراشید تا روزنی برای نظاره ی جهان در آن به‌وجود آورد، روزنی که در قله‌ی صخره بود و می‌توانست از آنجا همه چیز را باز بیند. آن روزن هنوز هم برجاست و مردانی که به بالای صخره صعود می‌کنند با رفتن به درون آن روزن میتوانند جهان بیرون را نظاره کنند: پس از رفتن &amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کومو کومز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&amp;quot; دریاچه‌ی تول خشکید و به سرزمین درختان مبدل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;کومو کومز&amp;quot; هنوز هم گه گاه از خواب برمی‌خیزد و از آن روزن به تماشای جهان و تغییرات آن می‌شیند. شاید روزی آب خشکیده به دریاچه‌ی تول باز گردد و جهان به هیئتی درآید که پیش از رفتن &amp;quot;کومو کونر&amp;quot; با ماوای خود چنان بود.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
به روایت مری چیلکوین از قبیله‌ی &amp;quot;مودوک&amp;quot;*&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2205</id>
		<title>بحث:آفرینش جهان در اساطیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2205"/>
		<updated>2010-04-26T07:13:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;این مقاله در حال تایپ شدن است. در بند اول سه پانویس وجود دارد که وارد نشده است. لطفا راهنمایی کنید.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۹ (UTC)&lt;br /&gt;
: تا آخر صفحه 134 وارد شده است--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۱۳ (UTC)&lt;br /&gt;
:: در صفحه 134 دو پانویس وجود دارد که وارد نشده است. --[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۶ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۱۳ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2204</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2204"/>
		<updated>2010-04-26T07:12:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفرینش جهان در اساطیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;با جلال فرخی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اساطیر سرخپوستان مودوک ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرزمین بومی سرخپوستان &amp;quot;مودوک&amp;quot; در دره‌های پر نشیب و فراز شرق ارگون و غرب نوادا و دامنه‌ی شرقی کوهستان آبشار کوچک، یعنی منطقه‌ئی که رودهای فراوان آن به سوی دریاچه‌ها جاری است، قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی سرخپوستان مودوک با این دره‌ها و رودها و دریاچه‌ها پیوند دارد. خوراک این سرخپوستان از ریشه‌ی نوعی سوسن وحشی، شلغم وحشی و ساقه‌ی خالدار نوعی گیاه بومی تامین می‌شود، و هر تیره زمین‌های خاص خود را داد، به اینها باید دانه‌های گیاهان بومی و شکار حیوانات کوچک و برگ منطقه‌ئی را افزود. خوراک زمستانی این سرخپوستان از نوعی ماهی قزل آلای دود داده فراهم می‌شود. از غذاهای دیگر این سرخپوستان، یکی هم لاک پشت است که از لاک آن برای ساختن ظرف و ابزار استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر بهار کنار دریاچه‌ها از زنبق های وحشی پوشیده می‌شود، و تورها و سبدهای نیئی یکی از وسایل صید است که در حاشیه‌ی این دریاچه‌ها تعبیه می‌کنند. این سرخپوستان کفش‌شان را از پوست گوزن تهیه می‌کنند و کلبه‌های بوم کند مانند و کاهگلی‌شان، که سقف آن را با حصیر می‌پوشانند، مامن زمستانی آن‌هاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره‌های &amp;quot;مودوک&amp;quot;، همچون زندگانی آنان ساده و بی پیرایه است و از تبیینات فلسفی کم تر برخوردار است و مانند سرخپوستان &amp;quot;کومانچی&amp;quot; به مسائل متافیزیکی بی توجه اند. در نظر این سرخپوستان  جهان همیشه بوده و هست، و قهرمانان &amp;quot;مودوک&amp;quot; به آن شکل داده اند. و هنوز هم از حفره‌هائی یاد می‌کنند که در ساحل شرقی دریاچه‌ی خشکیده ی &amp;quot;تول&amp;quot; در صخره‌ها وجود دارد و کومو کومز از آنجا به آفریدگان خود نظاره می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;quot;کومو کومز&amp;quot; بود که جهان و هرچه در او هست را آفرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;کومو کومز&amp;quot; در ساحل شرقی دریاچه‌ی &amp;quot;تول&amp;quot; بود و جز او و آب چیزی نبود. &amp;quot;کومو کومز&amp;quot; اندیشید &amp;quot;اینجا همه آب است بی زمینی بر کناره‌ی آب. آب در آغوش زمین چه‌گونه شکلی خواهد یافت؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چنین بود که کومو کومز به دریاچه فرو رفت، به اعماق آب، پایین، پایین، پایین، پایین و پایین، پنج بار تا به اعماق دریاچه‌ی تول رسید و مشتی لجن برگرفت.  لجن را در پیش خود انباشت و تپه‌ئی را که از لجن پدیدار شده بود با کف دست کوبید. &amp;quot;کومو کومز&amp;quot; لجن را با دستان خود کوبید و کوبید و لجن پهن  و پهن تر شد و اطراف او را فرا گرفت، چندان که دریاچه مهار شد و &amp;quot;کومو کومز&amp;quot; در جزیره‌ئی کوچک از لجن، و در میان آب باقی ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;کومو کومز&amp;quot; بخشی از زمین را شادمانه با دست و در غرب و شمال توده کرد و کوهساران را پدید آورد. آن گاه با ناخن خود شیارهائی در کوهساران پدید آورد تا رودها از آنجا به پایین دره جاری شود و به سوی دریاچه‌ها بشتابد. چنین است که اگر ناخن‌های خود را در خاک مدفون کنید یا به آب بیندازید به کومو کومز باز می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;کومو کومز&amp;quot; گیاهان و درختان را از زمین برآورد، پرندگان را در فضا جای داد، ماهیان را در رود جای داد و چهارپایان را بر زمین. او جهان را به زیبائی زنان و به آرامش سبد شکل داده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کومو کومز کار را به پایان برده بود. خسته بود و زمستان فرا می‌رسید. کومو کومز اندیشید که &amp;quot;باید در زمستان رفتاری چون رفتار خرس داشت، باید پناهگاهی گرم جست و در آن به خواب رفت&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین بود که &amp;quot;کومو کومز&amp;quot; در زیر دریاچه‌ی تول و در زیر تپه‌ئی که با دست‌های خود&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7:%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=2173</id>
		<title>بحث راهنما:محتویات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7:%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=2173"/>
		<updated>2010-04-24T11:03:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==نحوه‌ی درج پاورقی==&lt;br /&gt;
ظاهراً شیوه‌نامه‌ی ویکی فارسی برای درج پاورقی در این سایت کار نمی‌کند. لطفاً چاره‌جویی کنید.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Tavanaonline|Tavanaonline]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا راهی برای اضافه کردن پاورقی هست؟ در صفحه‌ی «آبدانه‌های چرکی باران تابستانی» دو پاورقی هست که در متن آمده.--[[کاربر:Idin|آیدین]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۲۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: راه حل را پیدا کرده‌ایم. (فرزانه پیدا کرد.) باید الگوهای پاورقی را در این‌جا تعریف کنیم. اما در مرحله‌ی تعریف الگوها به مشکلی برخورده‌ایم که برای برطرف کردنش نیاز به کمی فرصت داریم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۵:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== استفاده از ئ ==&lt;br /&gt;
نظرتان راجع به جابجایی &amp;#039;&amp;#039;ئ&amp;#039;&amp;#039; با &amp;#039;&amp;#039;ی&amp;#039;&amp;#039; در مواردی که از &amp;#039;&amp;#039;ئ&amp;#039;&amp;#039; به جای &amp;#039;&amp;#039;ی&amp;#039;&amp;#039; در متن استفاده شده چیست، مثلا کارهایی و نه کارهائی. تا جایی که اطلاع دارم استفاده از &amp;#039;&amp;#039;ئ&amp;#039;&amp;#039; به این صورت از نگارش فارسی‌ حذف شده.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۲۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این مورد فکر کنم بهتر است متکی باشیم به متن اصلی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۲۹ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشابه این موضوع برخورد با به (حرفِ اضافه) است که به نظر می‌رسد در &amp;#039;&amp;#039;کتاب جمعه&amp;#039;&amp;#039; همه جا به اسمِ بعد از خود چسبیده است که الآن رایج نیست. (مثال: بکار می‌رود) اما گمان می‌کنم به جای ویرایش بهتر است به متن اصلی وفادار باشیم.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۳:۵۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم با پرستو موافق‌ام. هدف این است که فعلاً اصل متن را همانطور که بوده ثبت کنیم و این ارزش تاریخی نگارشی دارد. اگر روزی نگارش فارسی آنقدر تغییر کرد که خواندن متن را سخت کرد لابد کسانی هستند که ویرایش «امروزی» متون قدیمی را تولید کنند. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۵:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== «ی» بدل از کسره ==&lt;br /&gt;
ملانقطه‌ای بازی: وقتی می‌گویید «۳. «ی» بدل از کسره‌ی اضافه را با استفاده از فاصله‌ی مجازی به کار می‌بریم.» منظورتان فقط بعد از «ه» است (مانند جمله‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; علی) یا همه جا (مثلاً کتاب‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من)؟ به هر حال آن هم «ی» بدل از کسره است. --[[کاربر:Idin|آیدین]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهراً منظور فقط مواردی است که &amp;quot;ی&amp;quot; به حرف قبل از آن می‌چسبد. کلاً نیم‌فاصله را جایی می‌توان به کار برد که در غیر آن صورت فاصله می‌گذارند. در موردی &amp;quot;مثل کتاب‌های من&amp;quot; ی می‌تواند بلافاصله بعد از الف بیاید و نه فاصله می‌خواهد نه نیم‌فاصله.--[[کاربر:Tavanaonline|Tavanaonline]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممنون توانا. خواستم نشان دهم که این بند یک جمله‌ای توضیح لازم دارد و گنگ است. ملانقطه‌ای‌بازی. --[[کاربر:Idin|آیدین]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۵۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:ممنون آیدین از تذکر درست. تصحیح شد. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۲۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::امروز توجهم به این جلب شد که اصولاً شماره‌ی ۳ زائد است. (و حتی در مواردی گمراه‌کننده می‌شود.) یادم نیست موقع نوشتن این مورد به چه چیزی فکر می‌کرده‌ام! اگر موافقید، حذفش کنیم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۸:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::: فکر می‌کنم بودنش ضرری ندارد. شیوهٔ نگارش کتاب جمعه یک‌دست نیست و بعضی جاها «ی» بعد از «ه» آمده و بعضی جاها رویش نشسته. مثل نقطه‌گذاری‌ها که آشفتگی‌هایی دارد و کاماهایی که همه جا آمده. اما موافقم که یکی از شش قاعده‌ی اصلی نیست. مگر که کلی‌تر دربارهٰ استفاده از نیم‌فاصله حرفی شود.--[[کاربر:Idin|آیدین]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۲۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::آیدین، امروز که [[واگن سیاه]] را بازنگری می‌کردم متوجه این نکته شدم. درست می‌گوئی. بودنش خوب است. و حذفش منتفی است. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نحوه‌ی قرارگیری متن تایپ شده نسبت به تصویر همان صفحه==&lt;br /&gt;
دوستان لطفاً اظهار نظر بفرمایند که راجع به متن‌های طولانی مناسب‌تر می‌دانند ابتدا تصویر تمام صفحات مقاله قرار بگیرد و بعد از آن تمام متن تایپ شده یا اینکه متن تایپ شده‌ی هر صفحه زیر تصویر همان صفحه درج شود. این روش دوم کمک می‌کند -خصوصاً در متن‌های طولانی- که در حالت نمایش، تصویر هر صفحه در کنار متن آن قرار بگیرد به جای اینکه همه‌ی تصاویر زیر هم نمایش داده شوند.--[[کاربر:Tavanaonline|Tavanaonline]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۳۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:اگر متن بلند زیربخش‌های مختلف دارد خوب است که تصویر هر زیربخش در خود همان زیربخش بیاید. اگر اصل مقاله یک متن دراز یکدست بدون بخش‌بندی است مطمئن نیستم چه کاری خوب است. مثالی از متن خیلی بلند دارید؟ --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::متن [[خودگردانی در تولید و مدیریت]] یک نمونه از متن‌های بلند مورد اشاره  است. --[[کاربر:Tavanaonline|Tavanaonline]] ‏۱۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۳۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::متن [[ملاقات]] هم یک نمونه از متن‌های دراز یکدست بدون بخش‌بندی است. (نمایشنامه است.) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۶:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::یکی‌ دو تا مقاله مثل همین [[خودگردانی در تولید و مدیریت]] و یا [[اختراعی که جهان را دگرگون کرد]]، که صفحه‌ها رو بین متن آوردند به نظر من که جالب میرسه.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:TomTom|TomTom]] ‏۱۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۳۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::به نظر من هم کارِ خوبی است. ممنون، Tavanaonline. اما در مورد متن‌های بلند یکدست سلیقه‌ی من می‌گوید همان قرار گرفتن عکس‌ها پشت سر هم خوب است. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۵:۲۹ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== متن‌های بازنگری‌شده ==&lt;br /&gt;
به نظرم خوب است که متن‌های بازنگری‌شده را کسی بازنگریِ مجدد کند و بعد صفحه را غیرقابل ویرایش کنیم. نظری دارید؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۵ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۳:۱۹ (UTC)&lt;br /&gt;
:و صفحهٔ بحثش را باز بگذاریم برای بحث‌های احتمالی. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حرف اضافه «به» ==&lt;br /&gt;
به نظر می‌رسد که در شیوه‌ی نگارش کتاب جمعه، حرف اضافهٔ «به» با نیم‌فاصله از کلمه‌ی بعدی خود جدا می‌شود نه فاصلهٔ کامل. با توجه به تکرارش به نظر نمی‌آید سهوی باشد. در متن‌های بازنگری‌شده این نیم‌فاصله به فاصله تبدیل شده. آیا این تغییر یکی از قواعدی است که باید به راهنما اضافه شود، یا شیوه‌ی کتاب جمعه را پیش بگیریم؟ --[[کاربر:Idin|آیدین]] ‏۲۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۹:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:من هر دو جورش (و حتی سه جور: گاهی هم چسبیده به کلمه‌ی بعد) را در متن‌های کتاب جمعه دیده‌ام: هم با فاصله‌ی مجازی و هم با فاصله‌ی کامل. حتی در یک متنِ واحد هم هر دو شیوه را دیده‌ام. نمی‌دانم چه باید کرد و آیا در این زمینه هم باید مطلقاً عین متن اصلی رفتار کرد؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۹:۵۷ (UTC)&lt;br /&gt;
::آن قدر تکرارش را دیدم که گذاشتمش به حساب روش کتاب جمعه و رعایتش می‌کردم. هرچند ترحیحم نیست این شکل نگارش. برای این که در تایپ و بازنگری دوباره‌کاری نشود، خوب است قراری بگذاریم. چه برای آن‌چه که تا الان نهایی شده، چه برای آن‌ها که هنوز تایپ نشده. تا آن‌وقت در بازنگری هرطور تایپ شده بود دست نمی‌زنم، اما در تایپ آن‌چه را می‌بینم تایپ می‌کنم. اگر فکر می‌کنید کار دیگری باید کرد لطفاً بگویید.--[[کاربر:Idin|آیدین]] ‏۲۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:::کاش دیگران هم نظر بدهند. روش من تا به حال این بوده: یا به کلمه‌ی بعد از خودش چسبیده که همان‌طور تایپش کرده‌ام یا جدا بوده (با فاصله‌ی کامل یا فاصله‌ی مجازی) که من با فاصله‌ی کامل تایپ کرده‌ام. فکر می‌کنم که این روش خوبی باشد. اما بهتر است دیگران هم نظر دهند تا تصمیم بگیریم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۵۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:::: من در هر متنی که با این &amp;quot; به&amp;quot; تا به حال برخورد داشته ام مطابق متن تایپ کردم. هر جا نیم فاصله بوده از نیم فاصله استفاده کردم و هرجا که فاصله کامل بوده، فاصله کامل گذاشتم! اگر تصمیم جدیدی گرفته شد در این مورد لطفا خبر بدین که متن ها رو ویرایش کنیم. و البته به این توجه داشته باشید که وقتی حجم مطالب افزایش پیدا کنه یک مقداری برگشتن به متن های تایپ شده و ویرایش کردنشون دشوار میشه.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۰۳ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%DA%A9_%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87&amp;diff=2172</id>
		<title>یک کلمه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%DA%A9_%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87&amp;diff=2172"/>
		<updated>2010-04-24T11:00:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک کلمه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نام تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوچک می‌مانم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آفتاب را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خواب‌هایم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوچه می‌برم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایوان بزرگ، تنها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک لکه نور از ما باقی می‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای حشره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از قلب گیاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گذرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چشمان ما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبز می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک کلمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشد می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک کلمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که از چهارشنبه هائی دیوانه می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک کلمه برای‌مان کافی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پرده‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پشت به آفتاب بمانند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پیراهن‌های کهنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوی عشق نگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از قرینه‌های گیاهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریا به اتاق می‌ریزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریا که به فایق تکیه داده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شب که در قایق منتظر است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پنجره‌ها خود را ناگهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سوی تاریکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;م. مروارید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2170</id>
		<title>بحث:آفرینش جهان در اساطیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2170"/>
		<updated>2010-04-24T10:49:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;این مقاله در حال تایپ شدن است. در بند اول سه پانویس وجود دارد که وارد نشده است. لطفا…&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;این مقاله در حال تایپ شدن است. در بند اول سه پانویس وجود دارد که وارد نشده است. لطفا راهنمایی کنید.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۹ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2169</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=2169"/>
		<updated>2010-04-24T10:48:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفرینش جهان در اساطیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;با جلال فرخی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اساطیر سرخپوستان مودوک ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرزمین بومی سرخپوستان &amp;quot;مودوک&amp;quot; در دره‌های پر نشیب و فراز شرق ارگون و غرب نوادا و دامنه‌ی شرقی کوهستان آبشار کوچک، یعنی منطقه‌ئی که رودهای فراوان آن به سوی دریاچه‌ها جاری است، قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی سرخپوستان مودوک با این دره‌ها و رودها و دریاچه‌ها پیوند دارد. خوراک این سرخپوستان از ریشه‌ی نوعی سوسن وحشی، شلغم وحشی و ساقه‌ی خالدار نوعی گیاه بومی تامین می‌شود، و هر تیره زمین‌های خاص خود را داد، به اینها باید دانه‌های گیاهان بومی و شکار حیوانات کوچک و برگ منطقه‌ئی را افزود. خوراک زمستانی این سرخپوستان از نوعی ماهی قزل آلای دود داده فراهم می‌شود. از غذاهای دیگر این سرخپوستان، یکی هم لاک پشت است که از لاک آن برای ساختن ظرف و ابزار استفاده می‌کنند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7%D8%A6%DB%8C&amp;diff=2168</id>
		<title>بحث:شعر آفریقائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7%D8%A6%DB%8C&amp;diff=2168"/>
		<updated>2010-04-24T10:40:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;تایپ این متن در ساعت 3:09 روز 4 اردیبهشت 1389 به پایان رسیده و آماده بازنگری است.--~~~~ : ل…&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تایپ این متن در ساعت 3:09 روز 4 اردیبهشت 1389 به پایان رسیده و آماده بازنگری است.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۰ (UTC)&lt;br /&gt;
: لطفا پانویس ها که با ستاره مشخص شده اند وارد شوند. متاسفانه راهی برای ورود پانویس های پیدا نکردم.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۰ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7%D8%A6%DB%8C&amp;diff=2167</id>
		<title>شعر آفریقائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7%D8%A6%DB%8C&amp;diff=2167"/>
		<updated>2010-04-24T10:38:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شعر آفریقائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مرز آسمان و زمین، آنجا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آتش و طرح تاریک درختان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بازوهای برافراشته شان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عطر سبز نخل‌های سوخته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جاده &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطر باربران بایلندو *&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر بارهای آرد ذرتشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نالان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اتاق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبزه شوخ چشم شنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که می‌آراید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سفیداب و غازه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره‌اش را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و زیر بار انبوه جامه‌هایش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌جنباند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرینش را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بستر، مرد خواب زده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اندیشه‌ی خرید کارد و چنگال‌هائی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که با آن بخورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پشت میزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غذائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آسمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله تاب آتش‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیمرخ تاریک سیاهان در طبل‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بازوهای بر افراشته‌شان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آوای گرم سازها **&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جاده، باربران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اتاق، زن سبزه ی دورگه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بستر، مرد خواب زده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زغال‌های افروخته خاکستر می‌شوند، آنک!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با آتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاکستر می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرزمین گرمسیر افق ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برگردان فریدون فریاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:Kinaxixi&amp;diff=2166</id>
		<title>بحث:Kinaxixi</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:Kinaxixi&amp;diff=2166"/>
		<updated>2010-04-24T10:26:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;تایپ این متن در 2:55 روز 4 اردیبهشت 1389 به پایان رسیده و آماده بازنگری است.--~~~~ : لطفا پ…&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تایپ این متن در 2:55 روز 4 اردیبهشت 1389 به پایان رسیده و آماده بازنگری است.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۲۶ (UTC)&lt;br /&gt;
: لطفا پانویس صفحه اول قرار داده شود. متاسفانه متوجه نشدم چه طوری میشه پانویس گذاشت.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۲۶ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=Kinaxixi&amp;diff=2165</id>
		<title>Kinaxixi</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=Kinaxixi&amp;diff=2165"/>
		<updated>2010-04-24T10:25:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دو شعر از اگوستینونتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شاعر و رهبر آنگولا:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Kinaxixi&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوش داشتم بنشینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی نیمکتی در کیناکسیکسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ساعت شش بعداز ظهری داغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و فقط بنشینم و ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسی می‌آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که در کنارم بنشیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و من چهره‌های سیاه مردم را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بی هیچ شتابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رو به بالای شهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرفتند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن حال که حضوری نداشتند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زبان کیمبوندوی دست و پا شکسته و شلوغی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بدان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن می‌راندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گام‌های خسته ی پیشخدمتانی را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که پدرانشان نیز پیشخدمت بودند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و عشق را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا می‌جستند و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افتخار را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنجا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در الکل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهان چیزی ورای مستی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه سرخوشی و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه نفرتی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد که خورشید فرو می‌نشست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ‌ها روشن می‌شد و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره می‌شدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و فکر می‌کردم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که با اینهمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی ما، ساده است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بسیار ساده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای کسی که خسته است و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگزیر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه می‌رود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%88_%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1%DB%8C_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C&amp;diff=2160</id>
		<title>بحث:و خنجری قدیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%88_%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1%DB%8C_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C&amp;diff=2160"/>
		<updated>2010-04-24T10:04:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;تایپ این متن به پایان رسیده است در ساعت 2:33 روز شنبه 4 اردیبهشت 1389 و آماده بازنگری ا…&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تایپ این متن به پایان رسیده است در ساعت 2:33 روز شنبه 4 اردیبهشت 1389 و آماده بازنگری است--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۰۴ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2159</id>
		<title>بحث:عارفانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2159"/>
		<updated>2010-04-24T10:04:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;تایپ این متن به پایان رسیده است در ساعت 2:33 روز شنبه 4 اردیبهشت 1389 و آماده بازنگری ا…&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تایپ این متن به پایان رسیده است در ساعت 2:33 روز شنبه 4 اردیبهشت 1389 و آماده بازنگری است.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۰۴ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%88_%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1%DB%8C_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C&amp;diff=2158</id>
		<title>و خنجری قدیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88_%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1%DB%8C_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C&amp;diff=2158"/>
		<updated>2010-04-24T10:03:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و خنجری قدیمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیاد خسرو گلسرخی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرغی‌ست بی دریچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درختی‌ست بی هوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این شکنج ماندن و این تنگنای تن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- &amp;quot;در آن سیاهسال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن سکوت سنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(گفتند پیرترها)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندام مردگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکباره با بهار درآویخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن سیاهچال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی نور و بی هوا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کوچه از نوای چکاوک پر شد!&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
( این است رمز هستی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این است راز گل!)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما – &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوراد چارفصل سال من این است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- &amp;quot;تو گم شدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون شبنم شبانه ئی در باغ سرخگل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و خنجری قدیمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قلب من!&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منصور اوجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2157</id>
		<title>عارفانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=2157"/>
		<updated>2010-04-24T10:00:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عارفانه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغام‌های برفیم را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سکوت زمستانیت پیوند زدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا رسالت شب را پذیرفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا این صدای تو نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که از گلوی قناری‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرواز می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این وسوسه‌ی تو نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که در جیرجیر زنجره ها&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در تمامی شب موج میزند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب تو را&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از ارتفاع ستاره فرود آوردم و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا ارتفاع ستاره صعود کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر تبار من بلوغ پرواز تجربه نکرده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سهم من از این پرواز کو؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باغبان باغ هزار در!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشت سوخته ی خواهشم را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ضیافت باران دعوت نمی‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رضا دبیری  جوان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فروردین 53&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1233</id>
		<title>بحث:در ستایش ناظم حکمت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1233"/>
		<updated>2010-04-20T09:28:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;تایپ این متن در روز 31 فروردین 1389 ساعت 1:57 به پایان رسید و آماده بازنگری است.--~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تایپ این متن در روز 31 فروردین 1389 ساعت 1:57 به پایان رسید و آماده بازنگری است.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۲۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۲۸ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1232</id>
		<title>در ستایش ناظم حکمت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1232"/>
		<updated>2010-04-20T09:25:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قطعه ای از پابلو نرودا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در ستایش ناظم حکمت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعری بزرگ که برای تمامی جهان می‌نوشت. مردی بزرگ که به اکثریت انسان متعلق است. وطن پرستی که در وطن خویش زجرها دیده، ناظم حکمت در شعر قرن خود همتایی ندارد. او در چشم من تجسم دلاوری و مهربانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سانتیاگو 2 ژوئن 1973&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاعری چون طنین ناقوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصیت شاعر بزرگ ترک، ناظم حکمت، در آمریکای لاتین هیجانی سترک برمی‌انگیزد. مبارزه اش برای آزادی ترکیه، همان بود که شاعران و نویسندگان ما را به مبارزه برای آزادی آمریکائی لاتین رهنمون می‌شد. در زبان‌هائی بس متفاوت، بس دور از هم، ناظم حکمت و ادبیات ما در آرزوی انسانی یگانه ئی بهم می‌آمیختند: در امتناع از کار بست شعر به عنوان وسیله‌ی طفره رفتن از مشکلات واقعی انسان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمریکای لاتین نمی‌تواند به هنگام تجلیل چنین شاعری غایب باشد. و من می‌اندیشم که شاید صدای من و پیوستگی پر ستایش من به شاعر بزرگ ترک، در بزرگداشت سیمای او، در آن چه بود و هست، در مبارزه‌ی مداوم و خستگی ناپذیر با استبداد قدرت‌های کوری که خلق‌ها و بشریت را به بردگی می‌کشند کارآیند باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بارها و بارها در کشوری اسپانیائی زبان، بیانیه‌ها علیه بازداشت ناظم حکمت امضاء شده است... بارها و بارها اعتراض نامه‌ها و درخواست‌ها... ما او را جز از میان اشعار مبارز و معترضیش نمی‌شناختیم و همان ما را بس بود. برای ما بس بود که گاه گاه در جهان، همان سان که در کشور خود ما، مردی هست برانگیخته از شعر، که وحشیان همیشه را رسوا می‌کند، همیشه همان وحشیان را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سال پیش از این، من فرصت آن را یافتم که در پاریس با او سخن بگویم. اگر شعرش فراموش نشدنی است، منش او نیز چنین است. او هیچگاه با همه سال‌های دراز حبس و تبعید روترش نکرده است. زیرا او که چون زنگ ناقوس شاداب است. پیشترها او را در مسکو شناخته بودم، در فرصت نمایش یکی از کارهایش &amp;quot;طغیان زنان&amp;quot; که&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1219</id>
		<title>بحث:ناظم حکمت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA&amp;diff=1219"/>
		<updated>2010-04-19T07:19:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;این صفحه قبلن تایپ شده است. یعنی پی دی اف این صفحه در صفحات قبلی نیز وجود دارد. یک ب…&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;این صفحه قبلن تایپ شده است. یعنی پی دی اف این صفحه در صفحات قبلی نیز وجود دارد. یک برخوردهایی از نظر صفحات قرار داده شده مشاهده میشود. لطفن بررسی کنید.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۹ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۱۹ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=1218</id>
		<title>بحث:سلامی از آذربایجان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=1218"/>
		<updated>2010-04-19T07:08:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در حال ویرایش}}--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۱ (UTC)&lt;br /&gt;
: تایپ این متن در 30 فروردین 1389 ساعت 11:37 به پایان رسیده و آماده بازنگری است. --[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۹ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۰۸ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=1217</id>
		<title>سلامی از آذربایجان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=1217"/>
		<updated>2010-04-19T07:05:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناظم حکمت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیمار است ناظم حکمت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا در این روز باد سرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرما نخورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه می‌رود و سینه اش را به روزنامه‌ئی پوشانده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برف مرطوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که خود به روزنامه‌ئی می‌ماند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاکستری رنگ و زمزمه‌گر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برگهای روزنامه زمزمه می‌کنند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر سینه‌ی شاعر زمزمه می‌کنند حوادث&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برگ‌ها، برگ‌های درختان، در استانبول زمزمه می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیده‌اید در دکه‌ی قصابان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روزنامه‌های لکه دار از خون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که جگر را و دل را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر بریده‌ها یا اندرونه‌ها را بسته‌بندی می‌کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلب را در قفسش دیده‌اید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قفسه‌ی صدریش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که گویی زیر زره می‌تپد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر خطوط سربی روزنامه‌ها؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آندره‌ی وزونه سینسکی (شاعر روس)  A-VOZNESSENSKI&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سلامی از آذربایجان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناظم عزیزم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و تو نمی‌توانیم به عللی متفاوت در برابر هم قرار گیریم: من از این رو که به خاطر اجرای وظایفی حساس در کشورم مانده ام، تو از آن رو که جایی هستی که بازگشتی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما من صدایم را به صدای تمامی یارانی که با دلی سرشار از تو به پاریس آمده‌اند می‌پیوندم. به صدای همه آن کسان که تو زندگیت را، سرشار از جدال و پیروزی، وقف ایشان کردی. امروز در پاریس – در شهر کموتارهای پرافتخار، اصحاب فرزانه ی دائره المعارف، عقد ثریای سخنوران و نقاشان، و نیز شهر قهرمانان جاودان نهضت مقاومت – صداهای پرشور نمایندگان مردم گوناگون باز می‌تابد. میان همه نام‌ها، نامی هست که با احساس ویژه‌ئی از غرور و حق‌شناسی به زبان می آید: نام ناظم حکمت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش سخنانی که در آن اندوه است و همه رنج‌های مردمان و ایمان به زندگی بهتر و خشم علیه تیره بختی و بی‌عدالتی وستایش فروغ خرد و استحکام پولاد و نرمی قلبی مهربان، کاش سخنانی که در صف نبرد از شعرهائی چکش خورده رده بسته اند در آینده نیز برای مردم بی آلایش سیاره ی ما سلاحی کارآیند باشد: مشعلی که همواره سلوک به سوی صلح و نیکبختی را بر پهنه‌ی خاک روشنی می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو انسان بودی، تو انسان را در نیکوترین و نجیبانه‌ترین مظاهرش دوست می‌داشتی. تو جنگیدی از برای زیباترین صفات، و علیه همه چیزهائی که می‌توانست آدمی را بیالاید جنگیدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر طبعا از نیکوترین احساسات زاده می‌شود، اما، این نیکوئی همراه تابناکی و ملایمت نیست: می‌تواند تیره و خشماهنگ باشد. نیکوئی شعر در بی تابی شاعر است به عناد با بدی در تمامی نمودهایش. انسانیت شعر در نفی قاطع تجاوز، اختناق و ددمنشی است. تنها کسی شایسته نام شاعر است که سراسر عمر خویش را علیه بی‌عدالتی و به سود انسان سالاری پیکار کند. تو این چنین هستی ناظم، ما از تو سپاسگزاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول رضا (شاعر آذربایجان شوروی) مه 1978&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خونریزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاگرفته‌ست زمانی است مدید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناخوش احوالی در پیکر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستانم، رفقای محرم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هوائی که حکیمی برسد، مگذارید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دل آشوب چراغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روشنایی بدهد در بر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به تن دردم نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک تب سرکش تنها پکرم ساخته و دائم این را که چرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چرا هر رگ من در تن من سفت و سقط شلاقی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که فرود آمده سوزان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4_%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF&amp;diff=1216</id>
		<title>بحث:ارتش گرسنگی راه می‌رود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4_%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF&amp;diff=1216"/>
		<updated>2010-04-19T06:48:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در حال ویرایش}}--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
: تایپ این متن در 30 فروردین 1389 ساعت 11:18 به پایان رسید و آماده بازنگری است.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۹ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۶:۴۸ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4_%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF&amp;diff=1215</id>
		<title>ارتش گرسنگی راه می‌رود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4_%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF&amp;diff=1215"/>
		<updated>2010-04-19T06:47:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دو شعر از ناظم حکمت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در زندان استانبول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در استانبول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حیاط زندان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در روزانه‌ی آفتابی زمستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از باران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که ابرها، دیوارها، سفال‌های سرخ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چهره‌ی من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آبچاله های زمین می‌لرزدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندیشیدم: چه مرد است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه نامرد است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بشریت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر تمامی ثقل هر آنچه قدرت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر آنچه ضعف است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به جهان اندیشیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کشورم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوریه 1939 – زندان استانبول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارتش گرسنگی راه می‌رود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتش گرسنگی راه می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه میرود تا دلی از عزای نان درآورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا دلی از عزای گوشت درآورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا دلی از عزای کتاب درآورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا دلی از عزای آزادی درآورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه می‌رود، پلها را در می‌نوردد، چون دم شمشیر می‌برد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه می‌رود، درهای آهنین را می‌درد، حصار دژها را واژگون می‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پای در خون راه می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتش گرسنگی راه می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گام‌های تندر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سرودهای آتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با امید به بیرق شعله شکلش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با امید به امید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتش گرسنگی راه می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرها را به دوش میکشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوچه‌ها و خانه‌های تاریک‌شان،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دودکش‌های کارخانه را به دوش می‌کشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و خستگی بی پایان خروجی کارخانه‌ها را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتش گرسنگی راه می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبال خویش می‌کشد و می‌برد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راسته‌های زاغه نشینان را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آنان را که می‌میرند بدون مشت خاکی بر این خاک نامتناهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتش گرسنگی راه می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه می‌رود تا گرسنگان را نان دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آزادی دهد بدانها که ندارند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پای در خون راه می‌رود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B3&amp;diff=1178</id>
		<title>بحث:چند شعر از دنیس بروتوس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B3&amp;diff=1178"/>
		<updated>2010-04-18T10:32:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;تایپ این متن در 29 فروردین 1389 ساعت 3:01 به پایان رسیده است و آماده بازنگری است.--~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تایپ این متن در 29 فروردین 1389 ساعت 3:01 به پایان رسیده است و آماده بازنگری است.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۳۲ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B3&amp;diff=1177</id>
		<title>چند شعر از دنیس بروتوس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B3&amp;diff=1177"/>
		<updated>2010-04-18T10:31:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چند شعر از دنیس بروتوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنیس بروتوس، شاعر معاصر آفریقائی از اهالی کشور آفریقای جنوبی است و مبارزات بیست ساله‌ی او با نظام حاکم بر میهنش بارها او را به‌گفته‌ی خودش روانه‌ی دخمه‌های «ساروج و آپارتاید» کرده و سال‌ها او را دور از مردمی که به‌خاطرشان سخن می‌گوید در تبعیدگاه‌ها گذاشته است.&lt;br /&gt;
بروتوس شاعری است مصمّم و پرشور که همواره در شعرش ناپایداری سرنوشت میهن و هم‌میهنان خود را به‌زیبائی ابدی طبیعت می‌پیوندد و از آن برای تبیین بینش شاعرانه‌ی خود مایه می‌گیرد. شاعر را انسانی انقلابی و در عین حال حافظ سنتی دیرپا می‌داند که در نهایت از ارزش‌های همیشگی تاریخ حربه‌ای می‌سازد که با آن به جنگ خودکامگی و ستم می‌توان رفت. اشعار زیر از آخرین مجموعه‌ی شعر شاعر به‌نام «امید سرخست» ترجمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کریمی حکاکّ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در این دیار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دیار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جائی که این درختان می‌روید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌جا که هوای پاک روان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پیش، در پس و در فراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از میان حنجره‌ات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در انحنای آغوشی گشوده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پای گنبدهای سفید شیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جویباری خنک و بلورین جاری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دیار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جائی که این درختان می‌روید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وقار و پویا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله‌ئی سرکش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پوسته‌های حصار ظلمت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جائی که هوای خوش روان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و درختان نازک می‌روید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دیار، اکنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفرت در زخم‌های گندیده چرک می‌دواند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عفونت در هوای سیّال جاری است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشم در شب آرام فریاد می‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ظلمت با اشک‌های ما فرو می‌بارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زعفران و ترنج و خون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زعفران و ترنج و خون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چنین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سپیده دمان پیش در آسمان نشت می‌کرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کامیون ارتشی به سوی زندان رفتن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از میان میله‌ها روز جزیره را نگریستن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه بسیار روزها پیش از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشمی سرخ از ذهنم بیرون می‌تراود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون جویباری از خون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه، رفیقانم کی به خود خواهند آمد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه، کلام عاصی‌شان چه هنگام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اراده‌ئی تیره و بی زوال بدل خواهد شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به یادبود امام عبدالله هارون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که مرده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر چه باک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که گناهکار جان داد یا بیگناه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما می‌توانیم سخن بگوئیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گو اینکه او جان باخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا بر آن بود که سخن نگوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که مرده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر چه باک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بیمار مرد یا تندرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر از دسترس آنان به دور است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند که او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زیر چکمه‌های لاستیکی شان جان سپرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه زندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که او جوانه های خویشتن را به خاطر ایشان ایثار کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید در عفن مرگ او بزیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن گلها که او برای ایشان رویاند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون حلقه های بی رنگ وحشتند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بوی بیمارگونه ی شیرین مرگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که مرده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌توانیم تقدیسش کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن برای خاطر زندگان بود که جان سپرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما را تنها مجال آن است که بگوئیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;او در راه آرمان ما شهید شد&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال آنکه در دل می‌دانیم که آرمان او آرمانی دیگر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خرابکاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا، رعد در شب سر می‌کشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بر آسمان ساکت مات چیره می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر دشت هائی با نفس آرام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پولادهای ترک خورده ضجه‌های مهجوری سر می‌دهند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و میهن من، این عروس رمیده‌ی نادان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکه‌ئی می‌خورد و استقبال سیلی شکننده و رهابخش را چهره در هم می‌کشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاشیه‌ئی بر کتاب &amp;quot;جاده‌ی غنا&amp;quot;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، پرنده‌مان را گرفتیم و در قفس انداختیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و او برایمان آواز می‌خواند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیرین‌ترین آوازی که تا بحال شنیده ایم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان آنست اکنون، که پرنده مان را رها کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چکاوک یا بلبل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراسوی لذت، ما را چه پروائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که پرندگان همه بر خطی سرگردان پرواز می‌کنند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و موسیقی هرگز کهنه نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از انتهای آبی‌ها فرو می‌پرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور از دست رها از اسارت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بر لبان شگفت زده‌مان بال کشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نوک انگشتانمان را بساید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سرتاسر زندگی آواز ابدیش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پر انحطاط حیات رخنه خواهد کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و من اگر پرنده ام را ققنوس بخوانم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا به خطا رفته ام؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B3&amp;diff=1173</id>
		<title>چند شعر از دنیس بروتوس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B3&amp;diff=1173"/>
		<updated>2010-04-18T10:23:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چند شعر از دنیس بروتوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنیس بروتوس، شاعر معاصر آفریقائی از اهالی کشور آفریقای جنوبی است و مبارزات بیست ساله‌ی او با نظام حاکم بر میهنش بارها او را به‌گفته‌ی خودش روانه‌ی دخمه‌های «ساروج و آپارتاید» کرده و سال‌ها او را دور از مردمی که به‌خاطرشان سخن می‌گوید در تبعیدگاه‌ها گذاشته است.&lt;br /&gt;
بروتوس شاعری است مصمّم و پرشور که همواره در شعرش ناپایداری سرنوشت میهن و هم‌میهنان خود را به‌زیبائی ابدی طبیعت می‌پیوندد و از آن برای تبیین بینش شاعرانه‌ی خود مایه می‌گیرد. شاعر را انسانی انقلابی و در عین حال حافظ سنتی دیرپا می‌داند که در نهایت از ارزش‌های همیشگی تاریخ حربه‌ای می‌سازد که با آن به جنگ خودکامگی و ستم می‌توان رفت. اشعار زیر از آخرین مجموعه‌ی شعر شاعر به‌نام «امید سرخست» ترجمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کریمی حکاکّ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در این دیار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دیار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جائی که این درختان می‌روید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌جا که هوای پاک روان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پیش، در پس و در فراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از میان حنجره‌ات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در انحنای آغوشی گشوده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پای گنبدهای سفید شیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جویباری خنک و بلورین جاری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دیار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جائی که این درختان می‌روید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وقار و پویا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله‌ئی سرکش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پوسته‌های حصار ظلمت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جائی که هوای خوش روان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و درختان نازک می‌روید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دیار، اکنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفرت در زخم‌های گندیده چرک می‌دواند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عفونت در هوای سیّال جاری است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشم در شب آرام فریاد می‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ظلمت با اشک‌های ما فرو می‌بارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زعفران و ترنج و خون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زعفران و ترنج و خون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چنین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سپیده دمان پیش در آسمان نشت می‌کرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کامیون ارتشی به سوی زندان رفتن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از میان میله‌ها روز جزیره را نگریستن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه بسیار روزها پیش از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشمی سرخ از ذهنم بیرون می‌تراود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون جویباری از خون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه، رفیقانم کی به خود خواهند آمد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه، کلام عاصی‌شان چه هنگام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اراده‌ئی تیره و بی زوال بدل خواهد شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به یادبود امام عبدالله هارون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که مرده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر چه باک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که گناهکار جان داد یا بیگناه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما می‌توانیم سخن بگوئیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گو اینکه او جان باخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا بر آن بود که سخن نگوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که مرده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر چه باک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بیمار مرد یا تندرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر از دسترس آنان به دور است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند که او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زیر چکمه‌های لاستیکی شان جان سپرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه زندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که او جوانه های خویشتن را به خاطر ایشان ایثار کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید در عفن مرگ او بزیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن گلها که او برای ایشان رویاند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون حلقه های بی رنگ وحشتند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بوی بیمارگونه ی شیرین مرگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که مرده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌توانیم تقدیسش کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن برای خاطر زندگان بود که جان سپرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما را تنها مجال آن است که بگوئیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;او در راه آرمان ما شهید شد&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال آنکه در دل می‌دانیم که آرمان او آرمانی دیگر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B3&amp;diff=1169</id>
		<title>چند شعر از دنیس بروتوس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B3&amp;diff=1169"/>
		<updated>2010-04-18T10:19:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چند شعر از دنیس بروتوس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنیس بروتوس، شاعر معاصر آفریقائی از اهالی کشور آفریقای جنوبی است و مبارزات بیست ساله‌ی او با نظام حاکم بر میهنش بارها او را به‌گفته‌ی خودش روانه‌ی دخمه‌های «ساروج و آپارتاید» کرده و سال‌ها او را دور از مردمی که به‌خاطرشان سخن می‌گوید در تبعیدگاه‌ها گذاشته است.&lt;br /&gt;
بروتوس شاعری است مصمّم و پرشور که همواره در شعرش ناپایداری سرنوشت میهن و هم‌میهنان خود را به‌زیبائی ابدی طبیعت می‌پیوندد و از آن برای تبیین بینش شاعرانه‌ی خود مایه می‌گیرد. شاعر را انسانی انقلابی و در عین حال حافظ سنتی دیرپا می‌داند که در نهایت از ارزش‌های همیشگی تاریخ حربه‌ای می‌سازد که با آن به جنگ خودکامگی و ستم می‌توان رفت. اشعار زیر از آخرین مجموعه‌ی شعر شاعر به‌نام «امید سرخست» ترجمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کریمی حکاکّ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در این دیار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دیار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جائی که این درختان می‌روید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌جا که هوای پاک روان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پیش، در پس و در فراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از میان حنجره‌ات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در انحنای آغوشی گشوده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پای گنبدهای سفید شیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جویباری خنک و بلورین جاری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دیار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جائی که این درختان می‌روید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وقار و پویا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله‌ئی سرکش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پوسته‌های حصار ظلمت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جائی که هوای خوش روان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و درختان نازک می‌روید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دیار، اکنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفرت در زخم‌های گندیده چرک می‌دواند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عفونت در هوای سیّال جاری است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشم در شب آرام فریاد می‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ظلمت با اشک‌های ما فرو می‌بارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زعفران و ترنج و خون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زعفران و ترنج و خون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چنین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سپیده دمان پیش در آسمان نشت می‌کرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کامیون ارتشی به سوی زندان رفتن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از میان میله‌ها روز جزیره را نگریستن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه بسیار روزها پیش از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشمی سرخ از ذهنم بیرون می‌تراود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون جویباری از خون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه، رفیقانم کی به خود خواهند آمد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه، کلام عاصی‌شان چه هنگام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اراده‌ئی تیره و بی زوال بدل خواهد شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AF%D8%B1_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84&amp;diff=1167</id>
		<title>بحث:در زندان استانبول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AF%D8%B1_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84&amp;diff=1167"/>
		<updated>2010-04-18T10:12:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در حال ویرایش}}--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
: تایپ این متن در 29 فروردین 1389 ساعت 2:41 به پایان رسیده و آماده بازنگری است --[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۱۲ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84&amp;diff=1166</id>
		<title>در زندان استانبول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84&amp;diff=1166"/>
		<updated>2010-04-18T10:08:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یادنامه‌ی ناظم حکمت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خرداد امسال مصادف بود با پانزدهمین سال درگذشت ناظم حکمت شاعر بلندآوازه‌ی ترک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناظم حکمت را خواننده‌ی فارسی زبان کم و بیش می‌شناسد، گرچه در سال‌های اعتلاء هنر او، هم در ایران و هم در ترکیه، سیستم‌های حکومتی &amp;quot;حکمت&amp;quot; و نظائر او را به کنج فراموشی رانده بودند. ناظم حکمت مجموعا نزدیک به پانزده سال از عمرش را در زندان و همین حدود را در تبعید گذرانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این فرصت، چند قعطه شعر از ناظم، تقویم زندگی او، و نظرات ستایش آمیزی که نویسندگان و شاعران جهان درباره حکمت ابراز کرده اند خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد علی سپانلو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دو شعر از ناظم حکمت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در زندان استانبول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در استانبول &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حیاط زندان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در روزانه‌ی آفتابی زمستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از باران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که ابرها، دیوارها، سفال‌های سرخ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چهره‌ی من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آبچاله‌های زمین می‌لرزند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندیشیدم: چه مرد است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه نامرد است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بشریت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر تمامی ثقل هرآنچه قدرت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر آنچه ضعف است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به جهان اندیشیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کشورم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوریه 1939- زندان استانبول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارتش گرسنگی راه می‌رود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتش گرسنگی راه می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه می‌رود تا دلی از عزای نان درآورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا دلی از عزای گوشت درآورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا دلی از عزای کتاب درآورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا دلی از عزای آزادی درآورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه می‌رود، پل ها را در می‌نوردد، چون دم شمشیر می‌برد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه می‌رود، درهای آهنین راه می‌درد، حصار دژها را واژگون میکند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1164</id>
		<title>بحث:ستارهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1164"/>
		<updated>2010-04-18T09:58:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در حال ویرایش}}--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
: تایپ این مقاله در 29 فروردین 1389 ساعت 2:27 به پایان رسید و آماده بازنگری است.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۵۸ (UTC)&lt;br /&gt;
:: لطفا حروف از لاتین به فارسی برگردانده شود.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۵۸ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1163</id>
		<title>ستارهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1163"/>
		<updated>2010-04-18T09:57:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ستاره‌ی آبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنجا را تو آسمان، پشت آن تکه ابر سفید شفاف،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌ئی هست. یک ستاره‌ی آبی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اینجا روی زمین، دختری در ایوان خانه‌شان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایستاده محو تماشای ستاره‌ی آبی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌ی آبی دخترک را از تمام ابرهای آسمان بیشتر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست می‌دارد و تا آنجا که دختر به یاد می‌آورد – نمی‌داند چرا –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌ی آبی همیشه پشت ابر پنهان بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باد تندی می‌آید. موهای دختر افشان می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابری که ستاره‌ی آبی پشت آن است، کنار می‌رود و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌ی آبی ناگهان از آن بالا به زیر می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر روی پله‌های ایوان نشسته آرام آرام گریه می‌کند. دیگر باد نمی آید. دامن کبود دختر پر از تکه‌های آبی رنگ بلورین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راضیه تابستان 57&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C&amp;diff=1162</id>
		<title>بحث:ستارهٔ صورتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C&amp;diff=1162"/>
		<updated>2010-04-18T09:49:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در حال ویرایش}}--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
: تایپ این صفحه در 29 فروردین 1389 ساعت 2:18 به پایان رسید.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۹ (UTC)&lt;br /&gt;
:: اعداد بالای هر قسمت از شعر به صورت لاتین وارد شده است. لطفا آن را با فارسی جایگزین کنید.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۹ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C&amp;diff=1161</id>
		<title>ستارهٔ صورتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C&amp;diff=1161"/>
		<updated>2010-04-18T09:48:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ستاره‌ی صورتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر توی باغ قدم می‌زند و به آسمان نگاه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باغ پر از گل‌های وحشی بنفش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر می‌داند که تو آسمان، پشت آن تکه ابر سفید،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌ی صورتی رنگی هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر رو تخت چوبیش خوابیده، ستاره‌ی صورتی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوار بر ابر، در آغوش باد به باغ نزدیک می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌ی صورتی رو زمین باغ افتاده و ابر، آرام، آرام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر ستاره می‌بارد، بوی نم می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح زود است. دختر کنار کرتی که پر از گل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره شده نشسته است و سبد می‌بافد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل‌های ستاره، هر کدام پنج گلبرگ صورتی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرچم‌هایشان آبی است و روی همه‌شان شبنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشسته.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C&amp;diff=1160</id>
		<title>ستارهٔ صورتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C&amp;diff=1160"/>
		<updated>2010-04-18T09:47:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ستاره‌ی صورتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1&lt;br /&gt;
دختر توی باغ قدم می‌زند و به آسمان نگاه می‌کند.&lt;br /&gt;
باغ پر از گل‌های وحشی بنفش است.&lt;br /&gt;
دختر می‌داند که تو آسمان، پشت آن تکه ابر سفید،&lt;br /&gt;
ستاره‌ی صورتی رنگی هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2&lt;br /&gt;
دختر رو تخت چوبیش خوابیده، ستاره‌ی صورتی،&lt;br /&gt;
سوار بر ابر، در آغوش باد به باغ نزدیک می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3&lt;br /&gt;
ستاره‌ی صورتی رو زمین باغ افتاده و ابر، آرام، آرام&lt;br /&gt;
بر ستاره می‌بارد، بوی نم می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4&lt;br /&gt;
صبح زود است. دختر کنار کرتی که پر از گل&lt;br /&gt;
ستاره شده نشسته است و سبد می‌بافد.&lt;br /&gt;
گل‌های ستاره، هر کدام پنج گلبرگ صورتی دارند.&lt;br /&gt;
پرچم‌هایشان آبی است و روی همه‌شان شبنم&lt;br /&gt;
نشسته.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=1159</id>
		<title>سلامی از آذربایجان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=1159"/>
		<updated>2010-04-18T09:43:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4_%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF&amp;diff=1158</id>
		<title>بحث:ارتش گرسنگی راه می‌رود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4_%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF&amp;diff=1158"/>
		<updated>2010-04-18T09:42:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;{{در حال ویرایش}}--~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در حال ویرایش}}--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۲ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AF%D8%B1_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84&amp;diff=1157</id>
		<title>بحث:در زندان استانبول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AF%D8%B1_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84&amp;diff=1157"/>
		<updated>2010-04-18T09:42:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;{{در حال ویرایش}}--~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در حال ویرایش}}--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۲ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1156</id>
		<title>بحث:ستارهٔ آبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%A2%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1156"/>
		<updated>2010-04-18T09:42:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;{{در حال ویرایش}}--~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در حال ویرایش}}--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۲ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C&amp;diff=1155</id>
		<title>بحث:ستارهٔ صورتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C&amp;diff=1155"/>
		<updated>2010-04-18T09:42:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;{{در حال ویرایش}}--~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در حال ویرایش}}--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۲ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=1154</id>
		<title>بحث:سلامی از آذربایجان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=1154"/>
		<updated>2010-04-18T09:41:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;{{در حال ویرایش}}--~~~~&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در حال ویرایش}}--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۱ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1153</id>
		<title>بحث:خونریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1153"/>
		<updated>2010-04-18T09:40:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در حال ویرایش--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۶:۲۴ (UTC)&lt;br /&gt;
: تایپ در تاریخ 29 فروردین 1389 ساعت 2:09 به پایان رسید و آماده بازنگری است.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۴۰ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1151</id>
		<title>خونریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1151"/>
		<updated>2010-04-18T09:38:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقاومت – صداهای پرشور نمایندگان مردم گوناگون باز می‌تابد. میان همه نام‌ها، نامی هست که با احساس ویژه‌ئی از غرور و حق‌شناسی به زبان می آید: نام ناظم حکمت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش سخنانی که در آن اندوه است و همه رنج‌های مردمان و ایمن به زندگی بهتر و خشم علیه تیره بختی و بی‌عدالتی و ستایش فروغ خرد و استحکام پولاد و نرمی قلبی مهربان، کاش سخنانی که در صف نبرد از شعرهائی چکش خورده رده بسته‌اند در آینده نیز برای مردم بی آلایش سیاره‌ی ما سلاحی کارآیند باشند: مشعلی که همواره سلوک به سوی صلح و نیکبختی را بر پهنه ی خاک روشنی می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو انسان بودی، تو انسان را در نیکوترین و نجیبانه‌ترین مظاهرش دوست می‌داشتی. تو جنگیدی از برای زیباترین صفات، و علیه همه چیزهائی که میتوانست آدمی را بیالاید جنگیدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر طبعا از نیکوترنی احساسات زاده می‌شود، اما، این نیکوئی همراه تابناکی و ملایمت نیست: می‌تواند تیره و خشم‌اهنگ باشد. نیکوئی شعر در بی تابی شاعر است به عناد با بدی و تمامی نمودهایش. انسانیت شعر در نفی قاطع تجاوز، اختناق و ددمنشی است. تنها کسی شایسته‌ی نام شاعر است که سراسر عمر خویش را علیه بی‌عدالتی و به سود انسان سالاری پیکار کند. تو این چنین هستی ناظم. ما از تو سپاسگزاریم.&lt;br /&gt;
                                                             &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسول رضا (شاعر آذربایجان شوروی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مه 1978&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خونریزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پا گرفته‌ست زمانی است مدید&lt;br /&gt;
ناخوش احوالی در پیکر من.&lt;br /&gt;
دوستانم، رفقای محرم!&lt;br /&gt;
به هوائی که حکیمی برسد، مگذارید&lt;br /&gt;
این دل آشوب چراغ&lt;br /&gt;
روشنایی بدهد در بر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به تن دردم نیست&lt;br /&gt;
یک تب سرکش تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا،&lt;br /&gt;
و چرا هر رگ من در تن من سفت و سقط شلاقی است&lt;br /&gt;
که فرود آمده سوزان&lt;br /&gt;
دم به دم در تن من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تن من با تن مردم، همه را از تن من ساخته اند،&lt;br /&gt;
و به یک جور و صفت میدانم&lt;br /&gt;
که در این معرکه انداخته اند.&lt;br /&gt;
نبض میخواندمان با هم و می‌ریزد خون، لیک کنون&lt;br /&gt;
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار&lt;br /&gt;
کز کدامین رگ من خونم می‌ریزد بیرون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همسفرانم که در این واقعه میبرد نظر، گشت دچار&lt;br /&gt;
به تب ذات الجنب&lt;br /&gt;
و من، اکنون در من&lt;br /&gt;
تب ضعف است برآورده دمار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نیازی به حکیمانم نیست&lt;br /&gt;
&amp;quot;شرح اسباب&amp;quot; من تب زده در پیش من است&lt;br /&gt;
به جز آسودن درمانم نیست.&lt;br /&gt;
من به از هر کس&lt;br /&gt;
سر بدر میبرم از دردم آسان که ز چیست:&lt;br /&gt;
با تنم توفان رفته است&lt;br /&gt;
از تنم خون فراوان رفته است&lt;br /&gt;
تبم از ضعف من است&lt;br /&gt;
ضعفم از خونریزی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیما یوشیج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;   یوش – تابستان 1331&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1150</id>
		<title>خونریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1150"/>
		<updated>2010-04-18T09:38:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقاومت – صداهای پرشور نمایندگان مردم گوناگون باز می‌تابد. میان همه نام‌ها، نامی هست که با احساس ویژه‌ئی از غرور و حق‌شناسی به زبان می آید: نام ناظم حکمت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش سخنانی که در آن اندوه است و همه رنج‌های مردمان و ایمن به زندگی بهتر و خشم علیه تیره بختی و بی‌عدالتی و ستایش فروغ خرد و استحکام پولاد و نرمی قلبی مهربان، کاش سخنانی که در صف نبرد از شعرهائی چکش خورده رده بسته‌اند در آینده نیز برای مردم بی آلایش سیاره‌ی ما سلاحی کارآیند باشند: مشعلی که همواره سلوک به سوی صلح و نیکبختی را بر پهنه ی خاک روشنی می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو انسان بودی، تو انسان را در نیکوترین و نجیبانه‌ترین مظاهرش دوست می‌داشتی. تو جنگیدی از برای زیباترین صفات، و علیه همه چیزهائی که میتوانست آدمی را بیالاید جنگیدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر طبعا از نیکوترنی احساسات زاده می‌شود، اما، این نیکوئی همراه تابناکی و ملایمت نیست: می‌تواند تیره و خشم‌اهنگ باشد. نیکوئی شعر در بی تابی شاعر است به عناد با بدی و تمامی نمودهایش. انسانیت شعر در نفی قاطع تجاوز، اختناق و ددمنشی است. تنها کسی شایسته‌ی نام شاعر است که سراسر عمر خویش را علیه بی‌عدالتی و به سود انسان سالاری پیکار کند. تو این چنین هستی ناظم. ما از تو سپاسگزاریم.&lt;br /&gt;
                                                             &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسول رضا (شاعر آذربایجان شوروی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مه 1978&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خونریزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پا گرفته‌ست زمانی است مدید&lt;br /&gt;
ناخوش احوالی در پیکر من.&lt;br /&gt;
دوستانم، رفقای محرم!&lt;br /&gt;
به هوائی که حکیمی برسد، مگذارید&lt;br /&gt;
این دل آشوب چراغ&lt;br /&gt;
روشنایی بدهد در بر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به تن دردم نیست&lt;br /&gt;
یک تب سرکش تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا،&lt;br /&gt;
و چرا هر رگ من در تن من سفت و سقط شلاقی است&lt;br /&gt;
که فرود آمده سوزان&lt;br /&gt;
دم به دم در تن من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تن من با تن مردم، همه را از تن من ساخته اند،&lt;br /&gt;
و به یک جور و صفت میدانم&lt;br /&gt;
که در این معرکه انداخته اند.&lt;br /&gt;
نبض میخواندمان با هم و می‌ریزد خون، لیک کنون&lt;br /&gt;
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار&lt;br /&gt;
کز کدامین رگ من خونم می‌ریزد بیرون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همسفرانم که در این واقعه میبرد نظر، گشت دچار&lt;br /&gt;
به تب ذات الجنب&lt;br /&gt;
و من، اکنون در من&lt;br /&gt;
تب ضعف است برآورده دمار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نیازی به حکیمانم نیست&lt;br /&gt;
&amp;quot;شرح اسباب&amp;quot; من تب زده در پیش من است&lt;br /&gt;
به جز آسودن درمانم نیست.&lt;br /&gt;
من به از هر کس&lt;br /&gt;
سر بدر میبرم از دردم آسان که ز چیست:&lt;br /&gt;
با تنم توفان رفته است&lt;br /&gt;
از تنم خون فراوان رفته است&lt;br /&gt;
تبم از ضعف من است&lt;br /&gt;
ضعفم از خونریزی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیما یوشیج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;   یوش – تابستان 1331&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1149</id>
		<title>خونریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1149"/>
		<updated>2010-04-18T09:37:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقاومت – صداهای پرشور نمایندگان مردم گوناگون باز می‌تابد. میان همه نام‌ها، نامی هست که با احساس ویژه‌ئی از غرور و حق‌شناسی به زبان می آید: نام ناظم حکمت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش سخنانی که در آن اندوه است و همه رنج‌های مردمان و ایمن به زندگی بهتر و خشم علیه تیره بختی و بی‌عدالتی و ستایش فروغ خرد و استحکام پولاد و نرمی قلبی مهربان، کاش سخنانی که در صف نبرد از شعرهائی چکش خورده رده بسته‌اند در آینده نیز برای مردم بی آلایش سیاره‌ی ما سلاحی کارآیند باشند: مشعلی که همواره سلوک به سوی صلح و نیکبختی را بر پهنه ی خاک روشنی می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو انسان بودی، تو انسان را در نیکوترین و نجیبانه‌ترین مظاهرش دوست می‌داشتی. تو جنگیدی از برای زیباترین صفات، و علیه همه چیزهائی که میتوانست آدمی را بیالاید جنگیدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر طبعا از نیکوترنی احساسات زاده می‌شود، اما، این نیکوئی همراه تابناکی و ملایمت نیست: می‌تواند تیره و خشم‌اهنگ باشد. نیکوئی شعر در بی تابی شاعر است به عناد با بدی و تمامی نمودهایش. انسانیت شعر در نفی قاطع تجاوز، اختناق و ددمنشی است. تنها کسی شایسته‌ی نام شاعر است که سراسر عمر خویش را علیه بی‌عدالتی و به سود انسان سالاری پیکار کند. تو این چنین هستی ناظم. ما از تو سپاسگزاریم.&lt;br /&gt;
                                                             &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسول رضا (شاعر آذربایجان شوروی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
 مه 1978&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خونریزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پا گرفته‌ست زمانی است مدید&lt;br /&gt;
ناخوش احوالی در پیکر من.&lt;br /&gt;
دوستانم، رفقای محرم!&lt;br /&gt;
به هوائی که حکیمی برسد، مگذارید&lt;br /&gt;
این دل آشوب چراغ&lt;br /&gt;
روشنایی بدهد در بر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به تن دردم نیست&lt;br /&gt;
یک تب سرکش تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا،&lt;br /&gt;
و چرا هر رگ من در تن من سفت و سقط شلاقی است&lt;br /&gt;
که فرود آمده سوزان&lt;br /&gt;
دم به دم در تن من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تن من با تن مردم، همه را از تن من ساخته اند،&lt;br /&gt;
و به یک جور و صفت میدانم&lt;br /&gt;
که در این معرکه انداخته اند.&lt;br /&gt;
نبض میخواندمان با هم و می‌ریزد خون، لیک کنون&lt;br /&gt;
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار&lt;br /&gt;
کز کدامین رگ من خونم می‌ریزد بیرون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همسفرانم که در این واقعه میبرد نظر، گشت دچار&lt;br /&gt;
به تب ذات الجنب&lt;br /&gt;
و من، اکنون در من&lt;br /&gt;
تب ضعف است برآورده دمار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نیازی به حکیمانم نیست&lt;br /&gt;
&amp;quot;شرح اسباب&amp;quot; من تب زده در پیش من است&lt;br /&gt;
به جز آسودن درمانم نیست.&lt;br /&gt;
من به از هر کس&lt;br /&gt;
سر بدر میبرم از دردم آسان که ز چیست:&lt;br /&gt;
با تنم توفان رفته است&lt;br /&gt;
از تنم خون فراوان رفته است&lt;br /&gt;
تبم از ضعف من است&lt;br /&gt;
ضعفم از خونریزی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیما یوشیج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;   یوش – تابستان 1331&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1148</id>
		<title>خونریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1148"/>
		<updated>2010-04-18T09:36:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقاومت – صداهای پرشور نمایندگان مردم گوناگون باز می‌تابد. میان همه نام‌ها، نامی هست که با احساس ویژه‌ئی از غرور و حق‌شناسی به زبان می آید: نام ناظم حکمت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش سخنانی که در آن اندوه است و همه رنج‌های مردمان و ایمن به زندگی بهتر و خشم علیه تیره بختی و بی‌عدالتی و ستایش فروغ خرد و استحکام پولاد و نرمی قلبی مهربان، کاش سخنانی که در صف نبرد از شعرهائی چکش خورده رده بسته‌اند در آینده نیز برای مردم بی آلایش سیاره‌ی ما سلاحی کارآیند باشند: مشعلی که همواره سلوک به سوی صلح و نیکبختی را بر پهنه ی خاک روشنی می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو انسان بودی، تو انسان را در نیکوترین و نجیبانه‌ترین مظاهرش دوست می‌داشتی. تو جنگیدی از برای زیباترین صفات، و علیه همه چیزهائی که میتوانست آدمی را بیالاید جنگیدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر طبعا از نیکوترنی احساسات زاده می‌شود، اما، این نیکوئی همراه تابناکی و ملایمت نیست: می‌تواند تیره و خشم‌اهنگ باشد. نیکوئی شعر در بی تابی شاعر است به عناد با بدی و تمامی نمودهایش. انسانیت شعر در نفی قاطع تجاوز، اختناق و ددمنشی است. تنها کسی شایسته‌ی نام شاعر است که سراسر عمر خویش را علیه بی‌عدالتی و به سود انسان سالاری پیکار کند. تو این چنین هستی ناظم. ما از تو سپاسگزاریم.&lt;br /&gt;
                                                             &lt;br /&gt;
                          &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسول رضا (شاعر آذربایجان شوروی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
                             مه 1978&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                         &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خونریزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پا گرفته‌ست زمانی است مدید&lt;br /&gt;
ناخوش احوالی در پیکر من.&lt;br /&gt;
دوستانم، رفقای محرم!&lt;br /&gt;
به هوائی که حکیمی برسد، مگذارید&lt;br /&gt;
این دل آشوب چراغ&lt;br /&gt;
روشنایی بدهد در بر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به تن دردم نیست&lt;br /&gt;
یک تب سرکش تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا،&lt;br /&gt;
و چرا هر رگ من در تن من سفت و سقط شلاقی است&lt;br /&gt;
که فرود آمده سوزان&lt;br /&gt;
دم به دم در تن من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تن من با تن مردم، همه را از تن من ساخته اند،&lt;br /&gt;
و به یک جور و صفت میدانم&lt;br /&gt;
که در این معرکه انداخته اند.&lt;br /&gt;
نبض میخواندمان با هم و می‌ریزد خون، لیک کنون&lt;br /&gt;
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار&lt;br /&gt;
کز کدامین رگ من خونم می‌ریزد بیرون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همسفرانم که در این واقعه میبرد نظر، گشت دچار&lt;br /&gt;
به تب ذات الجنب&lt;br /&gt;
و من، اکنون در من&lt;br /&gt;
تب ضعف است برآورده دمار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نیازی به حکیمانم نیست&lt;br /&gt;
&amp;quot;شرح اسباب&amp;quot; من تب زده در پیش من است&lt;br /&gt;
به جز آسودن درمانم نیست.&lt;br /&gt;
من به از هر کس&lt;br /&gt;
سر بدر میبرم از دردم آسان که ز چیست:&lt;br /&gt;
با تنم توفان رفته است&lt;br /&gt;
از تنم خون فراوان رفته است&lt;br /&gt;
تبم از ضعف من است&lt;br /&gt;
ضعفم از خونریزی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                               &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیما یوشیج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
                            &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;   یوش – تابستان 1331&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1147</id>
		<title>خونریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=1147"/>
		<updated>2010-04-18T09:33:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-061.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقاومت – صداهای پرشور نمایندگان مردم گوناگون باز می‌تابد. میان همه نام‌ها، نامی هست که با احساس ویژه‌ئی از غرور و حق‌شناسی به زبان می آید: نام ناظم حکمت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش سخنانی که در آن اندوه است و همه رنج‌های مردمان و ایمن به زندگی بهتر و خشم علیه تیره بختی و بی‌عدالتی و ستایش فروغ خرد و استحکام پولاد و نرمی قلبی مهربان، کاش سخنانی که در صف نبرد از شعرهائی چکش خورده رده بسته‌اند در آینده نیز برای مردم بی آلایش سیاره‌ی ما سلاحی کارآیند باشند: مشعلی که همواره سلوک به سوی صلح و نیکبختی را بر پهنه ی خاک روشنی می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو انسان بودی، تو انسان را در نیکوترین و نجیبانه‌ترین مظاهرش دوست می‌داشتی. تو جنگیدی از برای زیباترین صفات، و علیه همه چیزهائی که میتوانست آدمی را بیالاید جنگیدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر طبعا از نیکوترنی احساسات زاده می‌شود، اما، این نیکوئی همراه تابناکی و ملایمت نیست: می‌تواند تیره و خشم‌اهنگ باشد. نیکوئی شعر در بی تابی شاعر است به عناد با بدی و تمامی نمودهایش. انسانیت شعر در نفی قاطع تجاوز، اختناق و ددمنشی است. تنها کسی شایسته‌ی نام شاعر است که سراسر عمر خویش را علیه بی‌عدالتی و به سود انسان سالاری پیکار کند. تو این چنین هستی ناظم. ما از تو سپاسگزاریم.&lt;br /&gt;
                                                             &lt;br /&gt;
                                                                    &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسول رضا (شاعر آذربایجان شوروی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
                                                                    مه 1978&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                       &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خونریزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پا گرفته‌ست زمانی است مدید&lt;br /&gt;
ناخوش احوالی در پیکر من.&lt;br /&gt;
دوستانم، رفقای محرم!&lt;br /&gt;
به هوائی که حکیمی برسد، مگذارید&lt;br /&gt;
این دل آشوب چراغ&lt;br /&gt;
روشنایی بدهد در بر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به تن دردم نیست&lt;br /&gt;
یک تب سرکش تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا،&lt;br /&gt;
و چرا هر رگ من در تن من سفت و سقط شلاقی است&lt;br /&gt;
که فرود آمده سوزان&lt;br /&gt;
دم به دم در تن من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تن من با تن مردم، همه را از تن من ساخته اند،&lt;br /&gt;
و به یک جور و صفت میدانم&lt;br /&gt;
که در این معرکه انداخته اند.&lt;br /&gt;
نبض میخواندمان با هم و می‌ریزد خون، لیک کنون&lt;br /&gt;
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار&lt;br /&gt;
کز کدامین رگ من خونم می‌ریزد بیرون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همسفرانم که در این واقعه میبرد نظر، گشت دچار&lt;br /&gt;
به تب ذات الجنب&lt;br /&gt;
و من، اکنون در من&lt;br /&gt;
تب ضعف است برآورده دمار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نیازی به حکیمانم نیست&lt;br /&gt;
&amp;quot;شرح اسباب&amp;quot; من تب زده در پیش من است&lt;br /&gt;
به جز آسودن درمانم نیست.&lt;br /&gt;
من به از هر کس&lt;br /&gt;
سر بدر میبرم از دردم آسان که ز چیست:&lt;br /&gt;
با تنم توفان رفته است&lt;br /&gt;
از تنم خون فراوان رفته است&lt;br /&gt;
تبم از ضعف من است&lt;br /&gt;
ضعفم از خونریزی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                                                               &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیما یوشیج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
                                                                            &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;   یوش – تابستان 1331&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%81%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D9%85_Fascism&amp;diff=1135</id>
		<title>بحث:فاشیسم Fascism</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%81%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D9%85_Fascism&amp;diff=1135"/>
		<updated>2010-04-18T06:48:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;PardisParto: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در حال ویرایش--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۶:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:این نوشته به طول کامل در تاریخ 29 فروردین 1389 ساعت 11.17 به پایان رسیده و ویرایش شد.--[[کاربر:PardisParto|PardisParto]] ‏۱۸ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۰۶:۴۸ (UTC)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>PardisParto</name></author>
	</entry>
</feed>