<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mohajerani.samin</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mohajerani.samin"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Mohajerani.samin"/>
	<updated>2026-05-08T17:04:49Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%88_%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C*&amp;diff=20790</id>
		<title>ادبیات و ایدئولوژی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%88_%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C*&amp;diff=20790"/>
		<updated>2011-07-15T16:41:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:8-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۸]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D9%88_%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7&amp;diff=20326</id>
		<title>حاتم و لیلا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D9%88_%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7&amp;diff=20326"/>
		<updated>2011-07-08T17:19:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:9-003.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-004.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-005.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-006.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-007.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-008.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حای ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناصر زراعتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاتم یکدل نه صددل عاشق لیلا شده بود. خودش هم درست نمی‌دانست از کی عاشق لیلا شده حالا دیگر لیلا هم فهمیده بود که حاتم خاطرش را می‌خواهد، همهٔ بچه‌ها و کاسب‌های محل هم می‌دانستند که حاتم عاشق لیلاست. یعنی حاتم خودش برای همه گفته بود. برای کاسب‌های محل تعریف کرده بود. برای بیکاره‌ها و بچه‌های کوچه و خیابان درددل کرده بود. حالا حتی سکینهٔ سیاه - مادر لیلا - هم فهمیده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
حاتم، کوتاه بود و ریزه و لاغر وبیست و چند ساله. موهای سرش چرب و سیاه بود. چشم‌های سیاه و درشت مهربانش همیشه می‌خندید. ابروهای پرپشتش روی پلک‌هایش سایه انداخته بود. گونه‌های استخوانیش تبدار می‌نمود. لب های نازکش سرخِ سرخ بود و دندان‌های ریز و سفیدش برق می‌زد. کوسه بود و فقط یک مشت مو بر چانهٔ درازش روئیده بود که آنها را هـفته‌ئی یک بار وقتی می‌رفت حمام با خودتراش می‌تراشید. گوش‌های کوچک و زیبایی داشت که سوراخهایشان مدام از چرک زرد رنگ غلیظی پر بود. گردن باریکش از یقهٔ پیراهن کهنهٔ چرکتابش بیرون زده و لَق‌لَق می‌خورد. شلوار کهنهٔ سربازی خاکی رنگش شش تا جیب داشت: دو جیب عقب، چهار جیب جلو، که روی هم دوخته شده بود و هر کدام برای خودش دکمه‌ئی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ناصر زراعتی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20325</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20325"/>
		<updated>2011-07-08T17:10:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عملیات زمستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (یاری به‌مردم سیل‌زدهٔ بخش فقیرنشین جنوبی شهر که سیل آن‌ها را بی‌خانمان ساخته است) برنامه‌های دولت را تبلیغ می‌کرد و چهرهٔ اصلی مردم را به‌خود آن‌ها نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیهٔ فیلم فقط آغاز کار بود، فیلم‌های خبری و مستند می‌بایست به‌هدف خود برسند. در بسیاری موارد مسائل مردمی مطرح بود که هرگز قبل از آن به‌سینما نرفته و فیلمی ندیده بودند. در کشور شیلی مانند سایر کشورهای امریکای لاتین پر از سینماتِک‌ها و کانون‌های نمایش فیلم بود که در دانشگاه‌ها تأسیس شده، قبل از آلنده مطابق با ذوق و سلیقهٔ دانشجویان و روشنفکران برنامه‌هائی در آن‌ها اجرا می‌شد. بالا گرفتن مبارزات فرهنگی محتوی و سیاست سینماتک‌ها تغییر کرد. روشنفکرانی که تا آن زمان از روی بی‌ارادگی و کورکورانه ستایشگر و دنباله‌رو هنر سینماگرانی چون «برگمن»، «فلینی»، «آنتونیونی» و «تروفو» بودند کم‌کم پی بردند که پرداختن به‌این گونه فیلم‌ها ربطی به‌نیازهای آن‌ها و نیازهای مردم ندارد. بنابراین روشنفکران و سینمادوستان این سرزمین در حالی که با مولدها برق قابل حمل، پروژکتور و فیلم مجهز شده بودند به‌شهرهای فقیرنشین، کارخانه‌ها و معادن رفتند و آثار درخشان و بزرگ «آیزنشتاین»، «ورتوف» و «داوژنکو» جایگزین فیلم‌های «برگمن» و «تروفو» شد. فیلم‌هایی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاک زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از (بیبرمن)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فراموش‌شدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (از بونوئل) و کارهائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان رنوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و آثاری از سینمای کوبا و فیلم‌هایی دربارهٔ ویتنام به‌مردم نشان دادند.حتی فیلم «همشهری کین» را در کارخانه‌ها برای کارگران به‌نمایش گذاشتند. با وقوع کودتا کلیهٔ این فعالیت‌های متوقف شد. فیلمسازان آماج انتقامجوئی‌ها و ایجاد خفقان مجدد رژیم واقع شدند. دستگیری و شکنجه سینماگران آغاز شد. در نخستین فعالیت کودتاگران شیلی در ماه ژوئن نیروهای دست‌راستی که به‌کاخ ریاست جمهوری حمله کرده بودند «هانز هرمن» فیلمبردار آرژانتینی را کشتند. در واقع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست که مرگ خود را نیز فیلمبرداری کند و فیلم‌های او در چندین فیلم جدی مورد استفاده قرار گرفت. «چارلز هورمن» را که یک فیلمساز امریکائی بوده از محل اقامتش دزدیده در استادیوم ملی سانتیاگو - که هزاران نفر را در نخستین روزهای پس از کودتا در آنجا گردآورده بودند - کشتند. بعضی از کارگردانان صنعت سینمای شیلی چون «هوگو خارا میلو» نیز جان خود را از دست دادند. بسیاری از آن‌ها چون «جولیرمو کاهن»، «آدریانادل ریولازاریک»، «مارسلو رومو» و «ایوان سان مارتین» (که در فیلم «حکومت نظامی» اثر «کوستاگاوراس» ایفای نقش کرده است) نیز دستگیر و شکنجه و بعداً آزاد شدند. گروهی دیگر مانند «ماکزیموگدا»، «گلادیس دیاز» و «خوزه کاراسکوتاپیا» هنوز در زندان‌های دولت شیلی به‌سر می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از پنجاه نفر از فیلمسازان شیلی از جمله «میگوئیل لیتین» و «روایز» چند ماه پس از کودتا خاک آن کشور را ترک کردند. سایرین ترجیح دادند که در شیلی بمانند و با تقبل خطر بزرگی که همواره آن‌ها را تهدید می‌کند به‌فیلمسازی ادامه دهند. از این افراد یکی «کارمن بوئنو» و دیگری «یورگ مولر» است که از آن هنگام تاکنون ناپدید شده‌اند. دولت نظامی از هرگونه درگیری در مورد این که آن‌ها کجا هستند، حتی از دستگیر شدن آن‌ها نیز اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. «کارمن بوئنو» ستارهٔ ۲۵ سالهٔ فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را که در تهیه فیلم مستند «نبرد شیلی» نیز نقش مهمی داشته نیروهای دست‌راستی قطعه‌قطعه کردند. جسد عریان او را غرق در خون یافتند. «یورگ مولر» فیلمبردار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساله‌ئی است که آثار «پاتریشیو گازمن»(مستندساز معروف شیلی) چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نخستین سال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برزیل، گزارشی دربارهٔ شکنجه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «سول لاندو» و «هاسکل وکسلر» و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستعمرهٔ کیفری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «رائول روایز» و بالاخره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئیل لیتین» را فیلمبرداری کرده است. هنگامی که این فیلمبردار در نوامبر سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مشغول فیلمبرداری از یک صحنهٔ مستند بود توسط مأموران امنیتی شیلی با تهدید و زور ربوده شد. دو نفر از زندانیانی که اخیراً از اردوگاه کار اجباری «ترس آلاموس» آزاد شده‌اند گزارش داده‌اند که هم «بوئنو» و هم «مولر» در آنجا زندانی‌اند. هر دو آن‌ها را به‌شدت مورد ضرب و جرح قرار داده با شوک الکتریکی شکنجه می‌کنند. یکی از زندانیانی که قبلاً آزاد شده بود گزارش داد که «کارمن بوئنو» چندین هفته هر روز به‌جلسات شکنجهٔ طولانی می‌برده‌اند. اخیراً دولت نظامی شیلیفهرستی از اسامی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۱۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفر از مردم شیلی را منتشر کرده است که بنا به‌گفتهٔ بعضی توسط گارد امنیتی آرژانتین و یا به‌وسیلهٔ گروه‌های چپ‌گرای رقیب کشته شده‌اند. بنابر گزارش نشریه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این داستان در اصل پایه‌ئی ندارد، ناظران از آن بیم دارند که مبادا این فهرست پوششی باشد به‌منظور سرپوش گذاشتن بر اعدام‌های آینده، و یا بر اعدام کسانی که اکنون در بند دژخیمان‌اند. هزاران فوت فیلم‌های خبری را که در بایگانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود و حاکی از اعتصابات‌ها، تسخیر کارخانه‌ها، شوراهای کارگری، تصاحب زمین، مسابقات، مراسم سان و رژه و سایر تظاهرات تحریک‌آمیز سیاسی دوران آلنده بود سوزانده‌اند. خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نیز به‌سرمایه‌گذاران خصوصی فروخته‌اند.سرپرست جدید سینماتک دانشگاه شیلی نیز برای ادارهٔ اطلاعات امریکا کار می‌کند. بیش از نیمی از سینماهای شهر سانتیاگو به‌حال تعطیل درآمده است و این به‌دلیل تورم اقتصادی است که در حال حاضر سینما رفتن را به‌شکل یک عمل تجملی و پرخرج درآورده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راسز» می‌گوید: مردم چیزی برای خوردن ندارند، بنابراین سینما رفتن بسیار سخت است. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاباره، پدرخوانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نارنج کوکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرفروش‌ترین فیلم‌ها بوده‌اند. براساس گزارش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ وضع زندگی در شهر فقیرنشین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که مردم آنجا سخت طرفدار «آلنده» به‌شمار می‌آمده‌اند، مردی که خود را یک مارکسیست سابق معرفی می‌کرد، تقویم و شعارهای دیواری را که بر دیوارهای کلبهٔ چوبی دو اطاقش نصب کرده بود پاره کرده به‌جای آن‌ها پوسترهای «دانلدداک» و «میکی ماوس» را زده است. فرهنگ استعماری امریکا به‌گسترش خود ادامه می‌دهد. در آرژانتین «خولیو تروکسلر» را که در فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساعت کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «سولاناس» ایفای نقش می‌کرد اتحادیه ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی ترور کرد. گروه «سولاناس» مدت دو ماه نوعی زندگی پنهانی و زیرزمینی داشتند و سپس بیانیه‌ئی در حمایت از «ایزابل پرون» صادر کردند. فیلم‌های آرژانتینی را در اروپا چه قبل از تهیهٔ فیلمنامه و چه بعد از ساختن آن‌ها شدیداً سانسور می‌کنند. اتحادیهٔ ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی و سایر گروه‌های دست‌راستی به‌سینماهائی که فیلم‌های به‌اصطلاح «توهین‌آمیز به‌ارتش» را نمایش می‌دهند حمله می‌کنند، لابراتوارهای سینمائی فیلم‌هائی را که وارد کشور می‌شود برای اطمینان به‌این‌ که توطئه‌گرا نباشند بررسی و رسیدگی می‌کنند. در آرژانتین فشار و اختناق به‌حدّی رسیده که نمایش پنهانی فیلم در یک مکان خصوصی مثل اعمالی چون زدن بانک و دستبرد به‌اموال عمومی صورت می‌گیرد. به‌این معنا که یکی از آن جمع پروژکتور را با خود می‌آورد. پنج نفر دیگر حلقه‌های ده دقیقه‌ئی فیلم را در جیب خود گذاشته به‌آنجا می‌برند. به‌این طریق دستگاه را به‌راه می‌اندازند و فیلم را نمایش می‌دهند. پس از پایان نمایش وسایل را جمع می‌کنند و تک تک از آن محل بیرون آمده پی کار خود می‌روند. برای حفاظت دویست تا سیصد نفر تماشاگر فیلم که به‌جزئی از مبارزات توده‌ئی مبدل می‌شود به‌امنیت مسلحانهٔ فراوانی نیاز است. چاپ جزوه، اعلامیه و روزنامه ارزان‌تر و پخش آن آسان‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی‌رغم سخت‌گیری‌های شدید مقامات رژیم‌های کشورهای امریکای لاتین در نهایت تعجب می‌بینیم که این دولت‌ها در برابر فشارهای بین‌المللی پاسخ مثبت می‌دهند. این رژیم‌ها با اتکائی که به‌سرمایه‌های خارجی دارند ناگزیر پیرو افکار عمومی جهانی‌اند. در گذشته، مبارزاتی که از طریق نامه‌نگاری در امر آزاد کردن فیلمسازان زندانی شده بسیار موفق بوده است. شخصیت‌های سینمائی اروپائی چون «سیمون سینیوره» «ایومونتان»، «کوستا گاوراس»، «یورگ سمپرون»، «کریس مارکر»، «آلن رنه»، «ژان لوک‌گدار» و دیگران غالباً از شهرت خود برای تقاضاهای عفو این فیلمسازان گرفتار امریکای لاتین استفاده کرده‌اند. در ایالات متحدهٔ امریکا «کمیتهٔ اضطراری دفاع از فیلمسازان امریکای لاتین» برای آزادی «کارمن بوئنو» و «یورگ مولر» فعالیت‌های ویژه‌ئی داشته است.{{نشان|۱}} علی‌رغم این فشارها و اختناق، فیلمسازی در امریکای لاتین ادامه خواهد یافت. چندین کشور هنوز از آزادی نسبی و امنیت برای پناهندگان سیاسی برخوردارند. «لیتین» در مکزیک کار می‌کند. سایرین در پرو، منزوئلا و کوبا هستند، فیلمسازی به‌طور پنهانی هنوز هم در آرژانتین و سایر کشورها که دست‌چپی‌ها در آنجا قدرتی دارند، امکان‌پذیر است، و مطمئناً وقتی دولت نظامی شیلی و رژیم‌های مانندِ آن نابود شوند، سینمای امریکای لاتین یک بار دیگر شکوفا می‌شود و تعهد انقلابی جنبش‌های مردمی را که موجب پیدایش آن شده‌اند به‌اتمام خواهد رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ ابوالحسن علوی طباطبائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
 #{{پاورقی|۱}} فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر مستند «پاتریشیو گازمن» از تاریخ فوریه تا سپتامبر ۱۹۷۳ در شرایط بسیار سخت و دور از چشم مأموران امنیتی شیلی ساخته و به‌طور پنهانی برای تدوین و سایر امور فنی به‌کوبا برده شد. مأموران منزل کارگردان و تهیه‌کنندهٔ فیلم (فردریکو التون) را بارها جست‌وجو و خود آن‌ها را مدت‌ چند هفته زندانی کردند، امّا نتوانستند آن فیلم را پیدا کنند. این فیلم سه قسمت دارد به‌نام‌های «طغیان بورژوائی»، «کودتا» و «نیروی ملی» که اخیراً تدوین قسمت سوم آن به‌اتمام رسیده است.&lt;br /&gt;
 #{{پاورقی|۲}} «کمیتهٔ اضطراری در دفاع از فیلمسازان امریکای لاتین» برای انتشار اطلاعاتی دربارهٔ فشار و سرکوبی فیلمسازانِ امریکای لاتین و برای به‌حرکت در آوردن حمایت در دفاع و بقای آن‌ها ایجاد شده است. بسیاری از اعضای امریکائی این کمیته سینمائی مانند «فرانسیس فورکاپولا» «آرتورپن»، «الیاکازان»، «جک نیکلسون»، «جان سایمون»، «جودیت کریست» و «جان ووآ» همراه با سینماگران اروپائی مانند: «ورنر هرزوگ»،«ژان‌ماری‌اشتراب»، «فولکر شولفدورف»، «جورن دانر» در تلاش آزاد کردن «کارمن بوئنو» و «یورگ مولر» به‌این کمیته پیوسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20324</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20324"/>
		<updated>2011-07-08T17:07:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: /* پاورقی‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عملیات زمستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (یاری به‌مردم سیل‌زدهٔ بخش فقیرنشین جنوبی شهر که سیل آن‌ها را بی‌خانمان ساخته است) برنامه‌های دولت را تبلیغ می‌کرد و چهرهٔ اصلی مردم را به‌خود آن‌ها نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیهٔ فیلم فقط آغاز کار بود، فیلم‌های خبری و مستند می‌بایست به‌هدف خود برسند. در بسیاری موارد مسائل مردمی مطرح بود که هرگز قبل از آن به‌سینما نرفته و فیلمی ندیده بودند. در کشور شیلی مانند سایر کشورهای امریکای لاتین پر از سینماتِک‌ها و کانون‌های نمایش فیلم بود که در دانشگاه‌ها تأسیس شده، قبل از آلنده مطابق با ذوق و سلیقهٔ دانشجویان و روشنفکران برنامه‌هائی در آن‌ها اجرا می‌شد. بالا گرفتن مبارزات فرهنگی محتوی و سیاست سینماتک‌ها تغییر کرد. روشنفکرانی که تا آن زمان از روی بی‌ارادگی و کورکورانه ستایشگر و دنباله‌رو هنر سینماگرانی چون «برگمن»، «فلینی»، «آنتونیونی» و «تروفو» بودند کم‌کم پی بردند که پرداختن به‌این گونه فیلم‌ها ربطی به‌نیازهای آن‌ها و نیازهای مردم ندارد. بنابراین روشنفکران و سینمادوستان این سرزمین در حالی که با مولدها برق قابل حمل، پروژکتور و فیلم مجهز شده بودند به‌شهرهای فقیرنشین، کارخانه‌ها و معادن رفتند و آثار درخشان و بزرگ «آیزنشتاین»، «ورتوف» و «داوژنکو» جایگزین فیلم‌های «برگمن» و «تروفو» شد. فیلم‌هایی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاک زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از (بیبرمن)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فراموش‌شدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (از بونوئل) و کارهائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان رنوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و آثاری از سینمای کوبا و فیلم‌هایی دربارهٔ ویتنام به‌مردم نشان دادند.حتی فیلم «همشهری کین» را در کارخانه‌ها برای کارگران به‌نمایش گذاشتند. با وقوع کودتا کلیهٔ این فعالیت‌های متوقف شد. فیلمسازان آماج انتقامجوئی‌ها و ایجاد خفقان مجدد رژیم واقع شدند. دستگیری و شکنجه سینماگران آغاز شد. در نخستین فعالیت کودتاگران شیلی در ماه ژوئن نیروهای دست‌راستی که به‌کاخ ریاست جمهوری حمله کرده بودند «هانز هرمن» فیلمبردار آرژانتینی را کشتند. در واقع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست که مرگ خود را نیز فیلمبرداری کند و فیلم‌های او در چندین فیلم جدی مورد استفاده قرار گرفت. «چارلز هورمن» را که یک فیلمساز امریکائی بوده از محل اقامتش دزدیده در استادیوم ملی سانتیاگو - که هزاران نفر را در نخستین روزهای پس از کودتا در آنجا گردآورده بودند - کشتند. بعضی از کارگردانان صنعت سینمای شیلی چون «هوگو خارا میلو» نیز جان خود را از دست دادند. بسیاری از آن‌ها چون «جولیرمو کاهن»، «آدریانادل ریولازاریک»، «مارسلو رومو» و «ایوان سان مارتین» (که در فیلم «حکومت نظامی» اثر «کوستاگاوراس» ایفای نقش کرده است) نیز دستگیر و شکنجه و بعداً آزاد شدند. گروهی دیگر مانند «ماکزیموگدا»، «گلادیس دیاز» و «خوزه کاراسکوتاپیا» هنوز در زندان‌های دولت شیلی به‌سر می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از پنجاه نفر از فیلمسازان شیلی از جمله «میگوئیل لیتین» و «روایز» چند ماه پس از کودتا خاک آن کشور را ترک کردند. سایرین ترجیح دادند که در شیلی بمانند و با تقبل خطر بزرگی که همواره آن‌ها را تهدید می‌کند به‌فیلمسازی ادامه دهند. از این افراد یکی «کارمن بوئنو» و دیگری «یورگ مولر» است که از آن هنگام تاکنون ناپدید شده‌اند. دولت نظامی از هرگونه درگیری در مورد این که آن‌ها کجا هستند، حتی از دستگیر شدن آن‌ها نیز اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. «کارمن بوئنو» ستارهٔ ۲۵ سالهٔ فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را که در تهیه فیلم مستند «نبرد شیلی» نیز نقش مهمی داشته نیروهای دست‌راستی قطعه‌قطعه کردند. جسد عریان او را غرق در خون یافتند. «یورگ مولر» فیلمبردار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساله‌ئی است که آثار «پاتریشیو گازمن»(مستندساز معروف شیلی) چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نخستین سال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برزیل، گزارشی دربارهٔ شکنجه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «سول لاندو» و «هاسکل وکسلر» و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستعمرهٔ کیفری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «رائول روایز» و بالاخره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئیل لیتین» را فیلمبرداری کرده است. هنگامی که این فیلمبردار در نوامبر سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مشغول فیلمبرداری از یک صحنهٔ مستند بود توسط مأموران امنیتی شیلی با تهدید و زور ربوده شد. دو نفر از زندانیانی که اخیراً از اردوگاه کار اجباری «ترس آلاموس» آزاد شده‌اند گزارش داده‌اند که هم «بوئنو» و هم «مولر» در آنجا زندانی‌اند. هر دو آن‌ها را به‌شدت مورد ضرب و جرح قرار داده با شوک الکتریکی شکنجه می‌کنند. یکی از زندانیانی که قبلاً آزاد شده بود گزارش داد که «کارمن بوئنو» چندین هفته هر روز به‌جلسات شکنجهٔ طولانی می‌برده‌اند. اخیراً دولت نظامی شیلیفهرستی از اسامی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۱۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفر از مردم شیلی را منتشر کرده است که بنا به‌گفتهٔ بعضی توسط گارد امنیتی آرژانتین و یا به‌وسیلهٔ گروه‌های چپ‌گرای رقیب کشته شده‌اند. بنابر گزارش نشریه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این داستان در اصل پایه‌ئی ندارد، ناظران از آن بیم دارند که مبادا این فهرست پوششی باشد به‌منظور سرپوش گذاشتن بر اعدام‌های آینده، و یا بر اعدام کسانی که اکنون در بند دژخیمان‌اند. هزاران فوت فیلم‌های خبری را که در بایگانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود و حاکی از اعتصابات‌ها، تسخیر کارخانه‌ها، شوراهای کارگری، تصاحب زمین، مسابقات، مراسم سان و رژه و سایر تظاهرات تحریک‌آمیز سیاسی دوران آلنده بود سوزانده‌اند. خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نیز به‌سرمایه‌گذاران خصوصی فروخته‌اند.سرپرست جدید سینماتک دانشگاه شیلی نیز برای ادارهٔ اطلاعات امریکا کار می‌کند. بیش از نیمی از سینماهای شهر سانتیاگو به‌حال تعطیل درآمده است و این به‌دلیل تورم اقتصادی است که در حال حاضر سینما رفتن را به‌شکل یک عمل تجملی و پرخرج درآورده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راسز» می‌گوید: مردم چیزی برای خوردن ندارند، بنابراین سینما رفتن بسیار سخت است. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاباره، پدرخوانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نارنج کوکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرفروش‌ترین فیلم‌ها بوده‌اند. براساس گزارش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ وضع زندگی در شهر فقیرنشین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که مردم آنجا سخت طرفدار «آلنده» به‌شمار می‌آمده‌اند، مردی که خود را یک مارکسیست سابق معرفی می‌کرد، تقویم و شعارهای دیواری را که بر دیوارهای کلبهٔ چوبی دو اطاقش نصب کرده بود پاره کرده به‌جای آن‌ها پوسترهای «دانلدداک» و «میکی ماوس» را زده است. فرهنگ استعماری امریکا به‌گسترش خود ادامه می‌دهد. در آرژانتین «خولیو تروکسلر» را که در فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساعت کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «سولاناس» ایفای نقش می‌کرد اتحادیه ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی ترور کرد. گروه «سولاناس» مدت دو ماه نوعی زندگی پنهانی و زیرزمینی داشتند و سپس بیانیه‌ئی در حمایت از «ایزابل پرون» صادر کردند. فیلم‌های آرژانتینی را در اروپا چه قبل از تهیهٔ فیلمنامه و چه بعد از ساختن آن‌ها شدیداً سانسور می‌کنند. اتحادیهٔ ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی و سایر گروه‌های دست‌راستی به‌سینماهائی که فیلم‌های به‌اصطلاح «توهین‌آمیز به‌ارتش» را نمایش می‌دهند حمله می‌کنند، لابراتوارهای سینمائی فیلم‌هائی را که وارد کشور می‌شود برای اطمینان به‌این‌ که توطئه‌گرا نباشند بررسی و رسیدگی می‌کنند. در آرژانتین فشار و اختناق به‌حدّی رسیده که نمایش پنهانی فیلم در یک مکان خصوصی مثل اعمالی چون زدن بانک و دستبرد به‌اموال عمومی صورت می‌گیرد. به‌این معنا که یکی از آن جمع پروژکتور را با خود می‌آورد. پنج نفر دیگر حلقه‌های ده دقیقه‌ئی فیلم را در جیب خود گذاشته به‌آنجا می‌برند. به‌این طریق دستگاه را به‌راه می‌اندازند و فیلم را نمایش می‌دهند. پس از پایان نمایش وسایل را جمع می‌کنند و تک تک از آن محل بیرون آمده پی کار خود می‌روند. برای حفاظت دویست تا سیصد نفر تماشاگر فیلم که به‌جزئی از مبارزات توده‌ئی مبدل می‌شود به‌امنیت مسلحانهٔ فراوانی نیاز است. چاپ جزوه، اعلامیه و روزنامه ارزان‌تر و پخش آن آسان‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی‌رغم سخت‌گیری‌های شدید مقامات رژیم‌های کشورهای امریکای لاتین در نهایت تعجب می‌بینیم که این دولت‌ها در برابر فشارهای بین‌المللی پاسخ مثبت می‌دهند. این رژیم‌ها با اتکائی که به‌سرمایه‌های خارجی دارند ناگزیر پیرو افکار عمومی جهانی‌اند. در گذشته، مبارزاتی که از طریق نامه‌نگاری در امر آزاد کردن فیلمسازان زندانی شده بسیار موفق بوده است. شخصیت‌های سینمائی اروپائی چون «سیمون سینیوره» «ایومونتان»، «کوستا گاوراس»، «یورگ سمپرون»، «کریس مارکر»، «آلن رنه»، «ژان لوک‌گدار» و دیگران غالباً از شهرت خود برای تقاضاهای عفو این فیلمسازان گرفتار امریکای لاتین استفاده کرده‌اند. در ایالات متحدهٔ امریکا «کمیتهٔ اضطراری دفاع از فیلمسازان امریکای لاتین» برای آزادی «کارمن بوئنو» و «یورگ مولر» فعالیت‌های ویژه‌ئی داشته است.{{نشان|۱}} علی‌رغم این فشارها و اختناق، فیلمسازی در امریکای لاتین ادامه خواهد یافت. چندین کشور هنوز از آزادی نسبی و امنیت برای پناهندگان سیاسی برخوردارند. «لیتین» در مکزیک کار می‌کند. سایرین در پرو، منزوئلا و کوبا هستند، فیلمسازی به‌طور پنهانی هنوز هم در آرژانتین و سایر کشورها که دست‌چپی‌ها در آنجا قدرتی دارند، امکان‌پذیر است، و مطمئناً وقتی دولت نظامی شیلی و رژیم‌های مانندِ آن نابود شوند، سینمای امریکای لاتین یک بار دیگر شکوفا می‌شود و تعهد انقلابی جنبش‌های مردمی را که موجب پیدایش آن شده‌اند به‌اتمام خواهد رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ ابوالحسن علوی طباطبائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
 #{{پاورقی|۱}} فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر مستند «پاتریشیو گازمن» از تاریخ فوریه تا سپتامبر ۱۹۷۳ در شرایط بسیار سخت و دور از چشم مأموران امنیتی شیلی ساخته و به‌طور پنهانی برای تدوین و سایر امور فنی به‌کوبا برده شد. مأموران منزل کارگردان و تهیه‌کنندهٔ فیلم (فردریکو التون) را بارها جست‌وجو و خود آن‌ها را مدت‌ چند هفته زندانی کردند، امّا نتوانستند آن فیلم را پیدا کنند. این فیلم سه قسمت دارد به‌نام‌های «طغیان بورژوائی»، «کودتا» و «نیروی ملی» که اخیراً تدوین قسمت سوم آن به‌اتمام رسیده است.&lt;br /&gt;
 #{{پاورقی|۲}} «کمیتهٔ اضطراری در دفاع از فیلمسازان امریکای لاتین» برای انتشار اطلاعاتی دربارهٔ فشار و سرکوبی فیلمسازانِ امریکای لاتین و برای به‌حرکت در آوردن حمایت در دفاع و بقای آن‌ها ایجاد شده است. بسیاری از اعضای امریکائی این کمیته سینمائی مانند «فرانسیس فورکاپولا» «آرتورپن»، «الیاکازان»، «جک نیکلسون»، «جان سایمون»، «جودیت کریست» و «جان ووآ» همراه با سینماگران اروپائی مانند: «ورنر هرزوگ»،«ژان‌ماری‌اشتراب»، «فولکر شولفدورف»، «جورن دانر» در تلاش آزاد کردن «کارمن بوئنو» و «یورگ مولر» به‌این کمیته پیوسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20323</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20323"/>
		<updated>2011-07-08T17:07:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: /* پاورقی‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عملیات زمستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (یاری به‌مردم سیل‌زدهٔ بخش فقیرنشین جنوبی شهر که سیل آن‌ها را بی‌خانمان ساخته است) برنامه‌های دولت را تبلیغ می‌کرد و چهرهٔ اصلی مردم را به‌خود آن‌ها نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیهٔ فیلم فقط آغاز کار بود، فیلم‌های خبری و مستند می‌بایست به‌هدف خود برسند. در بسیاری موارد مسائل مردمی مطرح بود که هرگز قبل از آن به‌سینما نرفته و فیلمی ندیده بودند. در کشور شیلی مانند سایر کشورهای امریکای لاتین پر از سینماتِک‌ها و کانون‌های نمایش فیلم بود که در دانشگاه‌ها تأسیس شده، قبل از آلنده مطابق با ذوق و سلیقهٔ دانشجویان و روشنفکران برنامه‌هائی در آن‌ها اجرا می‌شد. بالا گرفتن مبارزات فرهنگی محتوی و سیاست سینماتک‌ها تغییر کرد. روشنفکرانی که تا آن زمان از روی بی‌ارادگی و کورکورانه ستایشگر و دنباله‌رو هنر سینماگرانی چون «برگمن»، «فلینی»، «آنتونیونی» و «تروفو» بودند کم‌کم پی بردند که پرداختن به‌این گونه فیلم‌ها ربطی به‌نیازهای آن‌ها و نیازهای مردم ندارد. بنابراین روشنفکران و سینمادوستان این سرزمین در حالی که با مولدها برق قابل حمل، پروژکتور و فیلم مجهز شده بودند به‌شهرهای فقیرنشین، کارخانه‌ها و معادن رفتند و آثار درخشان و بزرگ «آیزنشتاین»، «ورتوف» و «داوژنکو» جایگزین فیلم‌های «برگمن» و «تروفو» شد. فیلم‌هایی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاک زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از (بیبرمن)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فراموش‌شدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (از بونوئل) و کارهائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان رنوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و آثاری از سینمای کوبا و فیلم‌هایی دربارهٔ ویتنام به‌مردم نشان دادند.حتی فیلم «همشهری کین» را در کارخانه‌ها برای کارگران به‌نمایش گذاشتند. با وقوع کودتا کلیهٔ این فعالیت‌های متوقف شد. فیلمسازان آماج انتقامجوئی‌ها و ایجاد خفقان مجدد رژیم واقع شدند. دستگیری و شکنجه سینماگران آغاز شد. در نخستین فعالیت کودتاگران شیلی در ماه ژوئن نیروهای دست‌راستی که به‌کاخ ریاست جمهوری حمله کرده بودند «هانز هرمن» فیلمبردار آرژانتینی را کشتند. در واقع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست که مرگ خود را نیز فیلمبرداری کند و فیلم‌های او در چندین فیلم جدی مورد استفاده قرار گرفت. «چارلز هورمن» را که یک فیلمساز امریکائی بوده از محل اقامتش دزدیده در استادیوم ملی سانتیاگو - که هزاران نفر را در نخستین روزهای پس از کودتا در آنجا گردآورده بودند - کشتند. بعضی از کارگردانان صنعت سینمای شیلی چون «هوگو خارا میلو» نیز جان خود را از دست دادند. بسیاری از آن‌ها چون «جولیرمو کاهن»، «آدریانادل ریولازاریک»، «مارسلو رومو» و «ایوان سان مارتین» (که در فیلم «حکومت نظامی» اثر «کوستاگاوراس» ایفای نقش کرده است) نیز دستگیر و شکنجه و بعداً آزاد شدند. گروهی دیگر مانند «ماکزیموگدا»، «گلادیس دیاز» و «خوزه کاراسکوتاپیا» هنوز در زندان‌های دولت شیلی به‌سر می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از پنجاه نفر از فیلمسازان شیلی از جمله «میگوئیل لیتین» و «روایز» چند ماه پس از کودتا خاک آن کشور را ترک کردند. سایرین ترجیح دادند که در شیلی بمانند و با تقبل خطر بزرگی که همواره آن‌ها را تهدید می‌کند به‌فیلمسازی ادامه دهند. از این افراد یکی «کارمن بوئنو» و دیگری «یورگ مولر» است که از آن هنگام تاکنون ناپدید شده‌اند. دولت نظامی از هرگونه درگیری در مورد این که آن‌ها کجا هستند، حتی از دستگیر شدن آن‌ها نیز اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. «کارمن بوئنو» ستارهٔ ۲۵ سالهٔ فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را که در تهیه فیلم مستند «نبرد شیلی» نیز نقش مهمی داشته نیروهای دست‌راستی قطعه‌قطعه کردند. جسد عریان او را غرق در خون یافتند. «یورگ مولر» فیلمبردار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساله‌ئی است که آثار «پاتریشیو گازمن»(مستندساز معروف شیلی) چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نخستین سال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برزیل، گزارشی دربارهٔ شکنجه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «سول لاندو» و «هاسکل وکسلر» و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستعمرهٔ کیفری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «رائول روایز» و بالاخره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئیل لیتین» را فیلمبرداری کرده است. هنگامی که این فیلمبردار در نوامبر سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مشغول فیلمبرداری از یک صحنهٔ مستند بود توسط مأموران امنیتی شیلی با تهدید و زور ربوده شد. دو نفر از زندانیانی که اخیراً از اردوگاه کار اجباری «ترس آلاموس» آزاد شده‌اند گزارش داده‌اند که هم «بوئنو» و هم «مولر» در آنجا زندانی‌اند. هر دو آن‌ها را به‌شدت مورد ضرب و جرح قرار داده با شوک الکتریکی شکنجه می‌کنند. یکی از زندانیانی که قبلاً آزاد شده بود گزارش داد که «کارمن بوئنو» چندین هفته هر روز به‌جلسات شکنجهٔ طولانی می‌برده‌اند. اخیراً دولت نظامی شیلیفهرستی از اسامی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۱۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفر از مردم شیلی را منتشر کرده است که بنا به‌گفتهٔ بعضی توسط گارد امنیتی آرژانتین و یا به‌وسیلهٔ گروه‌های چپ‌گرای رقیب کشته شده‌اند. بنابر گزارش نشریه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این داستان در اصل پایه‌ئی ندارد، ناظران از آن بیم دارند که مبادا این فهرست پوششی باشد به‌منظور سرپوش گذاشتن بر اعدام‌های آینده، و یا بر اعدام کسانی که اکنون در بند دژخیمان‌اند. هزاران فوت فیلم‌های خبری را که در بایگانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود و حاکی از اعتصابات‌ها، تسخیر کارخانه‌ها، شوراهای کارگری، تصاحب زمین، مسابقات، مراسم سان و رژه و سایر تظاهرات تحریک‌آمیز سیاسی دوران آلنده بود سوزانده‌اند. خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نیز به‌سرمایه‌گذاران خصوصی فروخته‌اند.سرپرست جدید سینماتک دانشگاه شیلی نیز برای ادارهٔ اطلاعات امریکا کار می‌کند. بیش از نیمی از سینماهای شهر سانتیاگو به‌حال تعطیل درآمده است و این به‌دلیل تورم اقتصادی است که در حال حاضر سینما رفتن را به‌شکل یک عمل تجملی و پرخرج درآورده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راسز» می‌گوید: مردم چیزی برای خوردن ندارند، بنابراین سینما رفتن بسیار سخت است. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاباره، پدرخوانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نارنج کوکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرفروش‌ترین فیلم‌ها بوده‌اند. براساس گزارش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ وضع زندگی در شهر فقیرنشین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که مردم آنجا سخت طرفدار «آلنده» به‌شمار می‌آمده‌اند، مردی که خود را یک مارکسیست سابق معرفی می‌کرد، تقویم و شعارهای دیواری را که بر دیوارهای کلبهٔ چوبی دو اطاقش نصب کرده بود پاره کرده به‌جای آن‌ها پوسترهای «دانلدداک» و «میکی ماوس» را زده است. فرهنگ استعماری امریکا به‌گسترش خود ادامه می‌دهد. در آرژانتین «خولیو تروکسلر» را که در فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساعت کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «سولاناس» ایفای نقش می‌کرد اتحادیه ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی ترور کرد. گروه «سولاناس» مدت دو ماه نوعی زندگی پنهانی و زیرزمینی داشتند و سپس بیانیه‌ئی در حمایت از «ایزابل پرون» صادر کردند. فیلم‌های آرژانتینی را در اروپا چه قبل از تهیهٔ فیلمنامه و چه بعد از ساختن آن‌ها شدیداً سانسور می‌کنند. اتحادیهٔ ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی و سایر گروه‌های دست‌راستی به‌سینماهائی که فیلم‌های به‌اصطلاح «توهین‌آمیز به‌ارتش» را نمایش می‌دهند حمله می‌کنند، لابراتوارهای سینمائی فیلم‌هائی را که وارد کشور می‌شود برای اطمینان به‌این‌ که توطئه‌گرا نباشند بررسی و رسیدگی می‌کنند. در آرژانتین فشار و اختناق به‌حدّی رسیده که نمایش پنهانی فیلم در یک مکان خصوصی مثل اعمالی چون زدن بانک و دستبرد به‌اموال عمومی صورت می‌گیرد. به‌این معنا که یکی از آن جمع پروژکتور را با خود می‌آورد. پنج نفر دیگر حلقه‌های ده دقیقه‌ئی فیلم را در جیب خود گذاشته به‌آنجا می‌برند. به‌این طریق دستگاه را به‌راه می‌اندازند و فیلم را نمایش می‌دهند. پس از پایان نمایش وسایل را جمع می‌کنند و تک تک از آن محل بیرون آمده پی کار خود می‌روند. برای حفاظت دویست تا سیصد نفر تماشاگر فیلم که به‌جزئی از مبارزات توده‌ئی مبدل می‌شود به‌امنیت مسلحانهٔ فراوانی نیاز است. چاپ جزوه، اعلامیه و روزنامه ارزان‌تر و پخش آن آسان‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی‌رغم سخت‌گیری‌های شدید مقامات رژیم‌های کشورهای امریکای لاتین در نهایت تعجب می‌بینیم که این دولت‌ها در برابر فشارهای بین‌المللی پاسخ مثبت می‌دهند. این رژیم‌ها با اتکائی که به‌سرمایه‌های خارجی دارند ناگزیر پیرو افکار عمومی جهانی‌اند. در گذشته، مبارزاتی که از طریق نامه‌نگاری در امر آزاد کردن فیلمسازان زندانی شده بسیار موفق بوده است. شخصیت‌های سینمائی اروپائی چون «سیمون سینیوره» «ایومونتان»، «کوستا گاوراس»، «یورگ سمپرون»، «کریس مارکر»، «آلن رنه»، «ژان لوک‌گدار» و دیگران غالباً از شهرت خود برای تقاضاهای عفو این فیلمسازان گرفتار امریکای لاتین استفاده کرده‌اند. در ایالات متحدهٔ امریکا «کمیتهٔ اضطراری دفاع از فیلمسازان امریکای لاتین» برای آزادی «کارمن بوئنو» و «یورگ مولر» فعالیت‌های ویژه‌ئی داشته است.{{نشان|۱}} علی‌رغم این فشارها و اختناق، فیلمسازی در امریکای لاتین ادامه خواهد یافت. چندین کشور هنوز از آزادی نسبی و امنیت برای پناهندگان سیاسی برخوردارند. «لیتین» در مکزیک کار می‌کند. سایرین در پرو، منزوئلا و کوبا هستند، فیلمسازی به‌طور پنهانی هنوز هم در آرژانتین و سایر کشورها که دست‌چپی‌ها در آنجا قدرتی دارند، امکان‌پذیر است، و مطمئناً وقتی دولت نظامی شیلی و رژیم‌های مانندِ آن نابود شوند، سینمای امریکای لاتین یک بار دیگر شکوفا می‌شود و تعهد انقلابی جنبش‌های مردمی را که موجب پیدایش آن شده‌اند به‌اتمام خواهد رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ ابوالحسن علوی طباطبائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
 #{{پاورقی|۱}} فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر مستند «پاتریشیو گازمن» از تاریخ فوریه تا سپتامبر ۱۹۷۳ در شرایط بسیار سخت و دور از چشم مأموران امنیتی شیلی ساخته و به‌طور پنهانی برای تدوین و سایر امور فنی به‌کوبا برده شد. مأموران منزل کارگردان و تهیه‌کنندهٔ فیلم (فردریکو التون) را بارها جست‌وجو و خود آن‌ها را مدت‌ چند هفته زندانی کردند، امّا نتوانستند آن فیلم را پیدا کنند. این فیلم سه قسمت دارد به‌نام‌های «طغیان بورژوائی»، «کودتا» و «نیروی ملی» که اخیراً تدوین قسمت سوم آن به‌اتمام رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 #{{پاورقی|۲}} «کمیتهٔ اضطراری در دفاع از فیلمسازان امریکای لاتین» برای انتشار اطلاعاتی دربارهٔ فشار و سرکوبی فیلمسازانِ امریکای لاتین و برای به‌حرکت در آوردن حمایت در دفاع و بقای آن‌ها ایجاد شده است. بسیاری از اعضای امریکائی این کمیته سینمائی مانند «فرانسیس فورکاپولا» «آرتورپن»، «الیاکازان»، «جک نیکلسون»، «جان سایمون»، «جودیت کریست» و «جان ووآ» همراه با سینماگران اروپائی مانند: «ورنر هرزوگ»،«ژان‌ماری‌اشتراب»، «فولکر شولفدورف»، «جورن دانر» در تلاش آزاد کردن «کارمن بوئنو» و «یورگ مولر» به‌این کمیته پیوسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20322</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20322"/>
		<updated>2011-07-08T17:06:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عملیات زمستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (یاری به‌مردم سیل‌زدهٔ بخش فقیرنشین جنوبی شهر که سیل آن‌ها را بی‌خانمان ساخته است) برنامه‌های دولت را تبلیغ می‌کرد و چهرهٔ اصلی مردم را به‌خود آن‌ها نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیهٔ فیلم فقط آغاز کار بود، فیلم‌های خبری و مستند می‌بایست به‌هدف خود برسند. در بسیاری موارد مسائل مردمی مطرح بود که هرگز قبل از آن به‌سینما نرفته و فیلمی ندیده بودند. در کشور شیلی مانند سایر کشورهای امریکای لاتین پر از سینماتِک‌ها و کانون‌های نمایش فیلم بود که در دانشگاه‌ها تأسیس شده، قبل از آلنده مطابق با ذوق و سلیقهٔ دانشجویان و روشنفکران برنامه‌هائی در آن‌ها اجرا می‌شد. بالا گرفتن مبارزات فرهنگی محتوی و سیاست سینماتک‌ها تغییر کرد. روشنفکرانی که تا آن زمان از روی بی‌ارادگی و کورکورانه ستایشگر و دنباله‌رو هنر سینماگرانی چون «برگمن»، «فلینی»، «آنتونیونی» و «تروفو» بودند کم‌کم پی بردند که پرداختن به‌این گونه فیلم‌ها ربطی به‌نیازهای آن‌ها و نیازهای مردم ندارد. بنابراین روشنفکران و سینمادوستان این سرزمین در حالی که با مولدها برق قابل حمل، پروژکتور و فیلم مجهز شده بودند به‌شهرهای فقیرنشین، کارخانه‌ها و معادن رفتند و آثار درخشان و بزرگ «آیزنشتاین»، «ورتوف» و «داوژنکو» جایگزین فیلم‌های «برگمن» و «تروفو» شد. فیلم‌هایی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاک زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از (بیبرمن)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فراموش‌شدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (از بونوئل) و کارهائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان رنوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و آثاری از سینمای کوبا و فیلم‌هایی دربارهٔ ویتنام به‌مردم نشان دادند.حتی فیلم «همشهری کین» را در کارخانه‌ها برای کارگران به‌نمایش گذاشتند. با وقوع کودتا کلیهٔ این فعالیت‌های متوقف شد. فیلمسازان آماج انتقامجوئی‌ها و ایجاد خفقان مجدد رژیم واقع شدند. دستگیری و شکنجه سینماگران آغاز شد. در نخستین فعالیت کودتاگران شیلی در ماه ژوئن نیروهای دست‌راستی که به‌کاخ ریاست جمهوری حمله کرده بودند «هانز هرمن» فیلمبردار آرژانتینی را کشتند. در واقع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست که مرگ خود را نیز فیلمبرداری کند و فیلم‌های او در چندین فیلم جدی مورد استفاده قرار گرفت. «چارلز هورمن» را که یک فیلمساز امریکائی بوده از محل اقامتش دزدیده در استادیوم ملی سانتیاگو - که هزاران نفر را در نخستین روزهای پس از کودتا در آنجا گردآورده بودند - کشتند. بعضی از کارگردانان صنعت سینمای شیلی چون «هوگو خارا میلو» نیز جان خود را از دست دادند. بسیاری از آن‌ها چون «جولیرمو کاهن»، «آدریانادل ریولازاریک»، «مارسلو رومو» و «ایوان سان مارتین» (که در فیلم «حکومت نظامی» اثر «کوستاگاوراس» ایفای نقش کرده است) نیز دستگیر و شکنجه و بعداً آزاد شدند. گروهی دیگر مانند «ماکزیموگدا»، «گلادیس دیاز» و «خوزه کاراسکوتاپیا» هنوز در زندان‌های دولت شیلی به‌سر می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از پنجاه نفر از فیلمسازان شیلی از جمله «میگوئیل لیتین» و «روایز» چند ماه پس از کودتا خاک آن کشور را ترک کردند. سایرین ترجیح دادند که در شیلی بمانند و با تقبل خطر بزرگی که همواره آن‌ها را تهدید می‌کند به‌فیلمسازی ادامه دهند. از این افراد یکی «کارمن بوئنو» و دیگری «یورگ مولر» است که از آن هنگام تاکنون ناپدید شده‌اند. دولت نظامی از هرگونه درگیری در مورد این که آن‌ها کجا هستند، حتی از دستگیر شدن آن‌ها نیز اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. «کارمن بوئنو» ستارهٔ ۲۵ سالهٔ فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را که در تهیه فیلم مستند «نبرد شیلی» نیز نقش مهمی داشته نیروهای دست‌راستی قطعه‌قطعه کردند. جسد عریان او را غرق در خون یافتند. «یورگ مولر» فیلمبردار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساله‌ئی است که آثار «پاتریشیو گازمن»(مستندساز معروف شیلی) چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نخستین سال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برزیل، گزارشی دربارهٔ شکنجه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «سول لاندو» و «هاسکل وکسلر» و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستعمرهٔ کیفری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «رائول روایز» و بالاخره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئیل لیتین» را فیلمبرداری کرده است. هنگامی که این فیلمبردار در نوامبر سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مشغول فیلمبرداری از یک صحنهٔ مستند بود توسط مأموران امنیتی شیلی با تهدید و زور ربوده شد. دو نفر از زندانیانی که اخیراً از اردوگاه کار اجباری «ترس آلاموس» آزاد شده‌اند گزارش داده‌اند که هم «بوئنو» و هم «مولر» در آنجا زندانی‌اند. هر دو آن‌ها را به‌شدت مورد ضرب و جرح قرار داده با شوک الکتریکی شکنجه می‌کنند. یکی از زندانیانی که قبلاً آزاد شده بود گزارش داد که «کارمن بوئنو» چندین هفته هر روز به‌جلسات شکنجهٔ طولانی می‌برده‌اند. اخیراً دولت نظامی شیلیفهرستی از اسامی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۱۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفر از مردم شیلی را منتشر کرده است که بنا به‌گفتهٔ بعضی توسط گارد امنیتی آرژانتین و یا به‌وسیلهٔ گروه‌های چپ‌گرای رقیب کشته شده‌اند. بنابر گزارش نشریه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این داستان در اصل پایه‌ئی ندارد، ناظران از آن بیم دارند که مبادا این فهرست پوششی باشد به‌منظور سرپوش گذاشتن بر اعدام‌های آینده، و یا بر اعدام کسانی که اکنون در بند دژخیمان‌اند. هزاران فوت فیلم‌های خبری را که در بایگانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود و حاکی از اعتصابات‌ها، تسخیر کارخانه‌ها، شوراهای کارگری، تصاحب زمین، مسابقات، مراسم سان و رژه و سایر تظاهرات تحریک‌آمیز سیاسی دوران آلنده بود سوزانده‌اند. خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نیز به‌سرمایه‌گذاران خصوصی فروخته‌اند.سرپرست جدید سینماتک دانشگاه شیلی نیز برای ادارهٔ اطلاعات امریکا کار می‌کند. بیش از نیمی از سینماهای شهر سانتیاگو به‌حال تعطیل درآمده است و این به‌دلیل تورم اقتصادی است که در حال حاضر سینما رفتن را به‌شکل یک عمل تجملی و پرخرج درآورده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راسز» می‌گوید: مردم چیزی برای خوردن ندارند، بنابراین سینما رفتن بسیار سخت است. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاباره، پدرخوانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نارنج کوکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرفروش‌ترین فیلم‌ها بوده‌اند. براساس گزارش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ وضع زندگی در شهر فقیرنشین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که مردم آنجا سخت طرفدار «آلنده» به‌شمار می‌آمده‌اند، مردی که خود را یک مارکسیست سابق معرفی می‌کرد، تقویم و شعارهای دیواری را که بر دیوارهای کلبهٔ چوبی دو اطاقش نصب کرده بود پاره کرده به‌جای آن‌ها پوسترهای «دانلدداک» و «میکی ماوس» را زده است. فرهنگ استعماری امریکا به‌گسترش خود ادامه می‌دهد. در آرژانتین «خولیو تروکسلر» را که در فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساعت کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «سولاناس» ایفای نقش می‌کرد اتحادیه ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی ترور کرد. گروه «سولاناس» مدت دو ماه نوعی زندگی پنهانی و زیرزمینی داشتند و سپس بیانیه‌ئی در حمایت از «ایزابل پرون» صادر کردند. فیلم‌های آرژانتینی را در اروپا چه قبل از تهیهٔ فیلمنامه و چه بعد از ساختن آن‌ها شدیداً سانسور می‌کنند. اتحادیهٔ ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی و سایر گروه‌های دست‌راستی به‌سینماهائی که فیلم‌های به‌اصطلاح «توهین‌آمیز به‌ارتش» را نمایش می‌دهند حمله می‌کنند، لابراتوارهای سینمائی فیلم‌هائی را که وارد کشور می‌شود برای اطمینان به‌این‌ که توطئه‌گرا نباشند بررسی و رسیدگی می‌کنند. در آرژانتین فشار و اختناق به‌حدّی رسیده که نمایش پنهانی فیلم در یک مکان خصوصی مثل اعمالی چون زدن بانک و دستبرد به‌اموال عمومی صورت می‌گیرد. به‌این معنا که یکی از آن جمع پروژکتور را با خود می‌آورد. پنج نفر دیگر حلقه‌های ده دقیقه‌ئی فیلم را در جیب خود گذاشته به‌آنجا می‌برند. به‌این طریق دستگاه را به‌راه می‌اندازند و فیلم را نمایش می‌دهند. پس از پایان نمایش وسایل را جمع می‌کنند و تک تک از آن محل بیرون آمده پی کار خود می‌روند. برای حفاظت دویست تا سیصد نفر تماشاگر فیلم که به‌جزئی از مبارزات توده‌ئی مبدل می‌شود به‌امنیت مسلحانهٔ فراوانی نیاز است. چاپ جزوه، اعلامیه و روزنامه ارزان‌تر و پخش آن آسان‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی‌رغم سخت‌گیری‌های شدید مقامات رژیم‌های کشورهای امریکای لاتین در نهایت تعجب می‌بینیم که این دولت‌ها در برابر فشارهای بین‌المللی پاسخ مثبت می‌دهند. این رژیم‌ها با اتکائی که به‌سرمایه‌های خارجی دارند ناگزیر پیرو افکار عمومی جهانی‌اند. در گذشته، مبارزاتی که از طریق نامه‌نگاری در امر آزاد کردن فیلمسازان زندانی شده بسیار موفق بوده است. شخصیت‌های سینمائی اروپائی چون «سیمون سینیوره» «ایومونتان»، «کوستا گاوراس»، «یورگ سمپرون»، «کریس مارکر»، «آلن رنه»، «ژان لوک‌گدار» و دیگران غالباً از شهرت خود برای تقاضاهای عفو این فیلمسازان گرفتار امریکای لاتین استفاده کرده‌اند. در ایالات متحدهٔ امریکا «کمیتهٔ اضطراری دفاع از فیلمسازان امریکای لاتین» برای آزادی «کارمن بوئنو» و «یورگ مولر» فعالیت‌های ویژه‌ئی داشته است.{{نشان|۱}} علی‌رغم این فشارها و اختناق، فیلمسازی در امریکای لاتین ادامه خواهد یافت. چندین کشور هنوز از آزادی نسبی و امنیت برای پناهندگان سیاسی برخوردارند. «لیتین» در مکزیک کار می‌کند. سایرین در پرو، منزوئلا و کوبا هستند، فیلمسازی به‌طور پنهانی هنوز هم در آرژانتین و سایر کشورها که دست‌چپی‌ها در آنجا قدرتی دارند، امکان‌پذیر است، و مطمئناً وقتی دولت نظامی شیلی و رژیم‌های مانندِ آن نابود شوند، سینمای امریکای لاتین یک بار دیگر شکوفا می‌شود و تعهد انقلابی جنبش‌های مردمی را که موجب پیدایش آن شده‌اند به‌اتمام خواهد رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ ابوالحسن علوی طباطبائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 #{{پاورقی|۱}} فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر مستند «پاتریشیو گازمن» از تاریخ فوریه تا سپتامبر ۱۹۷۳ در شرایط بسیار سخت و دور از چشم مأموران امنیتی شیلی ساخته و به‌طور پنهانی برای تدوین و سایر امور فنی به‌کوبا برده شد. مأموران منزل کارگردان و تهیه‌کنندهٔ فیلم (فردریکو التون) را بارها جست‌وجو و خود آن‌ها را مدت‌ چند هفته زندانی کردند، امّا نتوانستند آن فیلم را پیدا کنند. این فیلم سه قسمت دارد به‌نام‌های «طغیان بورژوائی»، «کودتا» و «نیروی ملی» که اخیراً تدوین قسمت سوم آن به‌اتمام رسیده است.&lt;br /&gt;
 #{{پاورقی|۲}} «کمیتهٔ اضطراری در دفاع از فیلمسازان امریکای لاتین» برای انتشار اطلاعاتی دربارهٔ فشار و سرکوبی فیلمسازانِ امریکای لاتین و برای به‌حرکت در آوردن حمایت در دفاع و بقای آن‌ها ایجاد شده است. بسیاری از اعضای امریکائی این کمیته سینمائی مانند «فرانسیس فورکاپولا» «آرتورپن»، «الیاکازان»، «جک نیکلسون»، «جان سایمون»، «جودیت کریست» و «جان ووآ» همراه با سینماگران اروپائی مانند: «ورنر هرزوگ»،«ژان‌ماری‌اشتراب»، «فولکر شولفدورف»، «جورن دانر» در تلاش آزاد کردن «کارمن بوئنو» و «یورگ مولر» به‌این کمیته پیوسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20321</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20321"/>
		<updated>2011-07-08T16:49:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عملیات زمستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (یاری به‌مردم سیل‌زدهٔ بخش فقیرنشین جنوبی شهر که سیل آن‌ها را بی‌خانمان ساخته است) برنامه‌های دولت را تبلیغ می‌کرد و چهرهٔ اصلی مردم را به‌خود آن‌ها نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیهٔ فیلم فقط آغاز کار بود، فیلم‌های خبری و مستند می‌بایست به‌هدف خود برسند. در بسیاری موارد مسائل مردمی مطرح بود که هرگز قبل از آن به‌سینما نرفته و فیلمی ندیده بودند. در کشور شیلی مانند سایر کشورهای امریکای لاتین پر از سینماتِک‌ها و کانون‌های نمایش فیلم بود که در دانشگاه‌ها تأسیس شده، قبل از آلنده مطابق با ذوق و سلیقهٔ دانشجویان و روشنفکران برنامه‌هائی در آن‌ها اجرا می‌شد. بالا گرفتن مبارزات فرهنگی محتوی و سیاست سینماتک‌ها تغییر کرد. روشنفکرانی که تا آن زمان از روی بی‌ارادگی و کورکورانه ستایشگر و دنباله‌رو هنر سینماگرانی چون «برگمن»، «فلینی»، «آنتونیونی» و «تروفو» بودند کم‌کم پی بردند که پرداختن به‌این گونه فیلم‌ها ربطی به‌نیازهای آن‌ها و نیازهای مردم ندارد. بنابراین روشنفکران و سینمادوستان این سرزمین در حالی که با مولدها برق قابل حمل، پروژکتور و فیلم مجهز شده بودند به‌شهرهای فقیرنشین، کارخانه‌ها و معادن رفتند و آثار درخشان و بزرگ «آیزنشتاین»، «ورتوف» و «داوژنکو» جایگزین فیلم‌های «برگمن» و «تروفو» شد. فیلم‌هایی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاک زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از (بیبرمن)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فراموش‌شدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (از بونوئل) و کارهائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان رنوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و آثاری از سینمای کوبا و فیلم‌هایی دربارهٔ ویتنام به‌مردم نشان دادند.حتی فیلم «همشهری کین» را در کارخانه‌ها برای کارگران به‌نمایش گذاشتند. با وقوع کودتا کلیهٔ این فعالیت‌های متوقف شد. فیلمسازان آماج انتقامجوئی‌ها و ایجاد خفقان مجدد رژیم واقع شدند. دستگیری و شکنجه سینماگران آغاز شد. در نخستین فعالیت کودتاگران شیلی در ماه ژوئن نیروهای دست‌راستی که به‌کاخ ریاست جمهوری حمله کرده بودند «هانز هرمن» فیلمبردار آرژانتینی را کشتند. در واقع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست که مرگ خود را نیز فیلمبرداری کند و فیلم‌های او در چندین فیلم جدی مورد استفاده قرار گرفت. «چارلز هورمن» را که یک فیلمساز امریکائی بوده از محل اقامتش دزدیده در استادیوم ملی سانتیاگو - که هزاران نفر را در نخستین روزهای پس از کودتا در آنجا گردآورده بودند - کشتند. بعضی از کارگردانان صنعت سینمای شیلی چون «هوگو خارا میلو» نیز جان خود را از دست دادند. بسیاری از آن‌ها چون «جولیرمو کاهن»، «آدریانادل ریولازاریک»، «مارسلو رومو» و «ایوان سان مارتین» (که در فیلم «حکومت نظامی» اثر «کوستاگاوراس» ایفای نقش کرده است) نیز دستگیر و شکنجه و بعداً آزاد شدند. گروهی دیگر مانند «ماکزیموگدا»، «گلادیس دیاز» و «خوزه کاراسکوتاپیا» هنوز در زندان‌های دولت شیلی به‌سر می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از پنجاه نفر از فیلمسازان شیلی از جمله «میگوئیل لیتین» و «روایز» چند ماه پس از کودتا خاک آن کشور را ترک کردند. سایرین ترجیح دادند که در شیلی بمانند و با تقبل خطر بزرگی که همواره آن‌ها را تهدید می‌کند به‌فیلمسازی ادامه دهند. از این افراد یکی «کارمن بوئنو» و دیگری «یورگ مولر» است که از آن هنگام تاکنون ناپدید شده‌اند. دولت نظامی از هرگونه درگیری در مورد این که آن‌ها کجا هستند، حتی از دستگیر شدن آن‌ها نیز اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. «کارمن بوئنو» ستارهٔ ۲۵ سالهٔ فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را که در تهیه فیلم مستند «نبرد شیلی» نیز نقش مهمی داشته نیروهای دست‌راستی قطعه‌قطعه کردند. جسد عریان او را غرق در خون یافتند. «یورگ مولر» فیلمبردار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساله‌ئی است که آثار «پاتریشیو گازمن»(مستندساز معروف شیلی) چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نخستین سال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برزیل، گزارشی دربارهٔ شکنجه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «سول لاندو» و «هاسکل وکسلر» و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستعمرهٔ کیفری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «رائول روایز» و بالاخره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئیل لیتین» را فیلمبرداری کرده است. هنگامی که این فیلمبردار در نوامبر سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مشغول فیلمبرداری از یک صحنهٔ مستند بود توسط مأموران امنیتی شیلی با تهدید و زور ربوده شد. دو نفر از زندانیانی که اخیراً از اردوگاه کار اجباری «ترس آلاموس» آزاد شده‌اند گزارش داده‌اند که هم «بوئنو» و هم «مولر» در آنجا زندانی‌اند. هر دو آن‌ها را به‌شدت مورد ضرب و جرح قرار داده با شوک الکتریکی شکنجه می‌کنند. یکی از زندانیانی که قبلاً آزاد شده بود گزارش داد که «کارمن بوئنو» چندین هفته هر روز به‌جلسات شکنجهٔ طولانی می‌برده‌اند. اخیراً دولت نظامی شیلیفهرستی از اسامی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۱۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفر از مردم شیلی را منتشر کرده است که بنا به‌گفتهٔ بعضی توسط گارد امنیتی آرژانتین و یا به‌وسیلهٔ گروه‌های چپ‌گرای رقیب کشته شده‌اند. بنابر گزارش نشریه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این داستان در اصل پایه‌ئی ندارد، ناظران از آن بیم دارند که مبادا این فهرست پوششی باشد به‌منظور سرپوش گذاشتن بر اعدام‌های آینده، و یا بر اعدام کسانی که اکنون در بند دژخیمان‌اند. هزاران فوت فیلم‌های خبری را که در بایگانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود و حاکی از اعتصابات‌ها، تسخیر کارخانه‌ها، شوراهای کارگری، تصاحب زمین، مسابقات، مراسم سان و رژه و سایر تظاهرات تحریک‌آمیز سیاسی دوران آلنده بود سوزانده‌اند. خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نیز به‌سرمایه‌گذاران خصوصی فروخته‌اند.سرپرست جدید سینماتک دانشگاه شیلی نیز برای ادارهٔ اطلاعات امریکا کار می‌کند. بیش از نیمی از سینماهای شهر سانتیاگو به‌حال تعطیل درآمده است و این به‌دلیل تورم اقتصادی است که در حال حاضر سینما رفتن را به‌شکل یک عمل تجملی و پرخرج درآورده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راسز» می‌گوید: مردم چیزی برای خوردن ندارند، بنابراین سینما رفتن بسیار سخت است. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاباره، پدرخوانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نارنج کوکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرفروش‌ترین فیلم‌ها بوده‌اند. براساس گزارش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ وضع زندگی در شهر فقیرنشین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که مردم آنجا سخت طرفدار «آلنده» به‌شمار می‌آمده‌اند، مردی که خود را یک مارکسیست سابق معرفی می‌کرد، تقویم و شعارهای دیواری را که بر دیوارهای کلبهٔ چوبی دو اطاقش نصب کرده بود پاره کرده به‌جای آن‌ها پوسترهای «دانلدداک» و «میکی ماوس» را زده است. فرهنگ استعماری امریکا به‌گسترش خود ادامه می‌دهد. در آرژانتین «خولیو تروکسلر» را که در فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساعت کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «سولاناس» ایفای نقش می‌کرد اتحادیه ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی ترور کرد. گروه «سولاناس» مدت دو ماه نوعی زندگی پنهانی و زیرزمینی داشتند و سپس بیانیه‌ئی در حمایت از «ایزابل پرون» صادر کردند. فیلم‌های آرژانتینی را در اروپا چه قبل از تهیهٔ فیلمنامه و چه بعد از ساختن آن‌ها شدیداً سانسور می‌کنند. اتحادیهٔ ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی و سایر گروه‌های دست‌راستی به‌سینماهائی که فیلم‌های به‌اصطلاح «توهین‌آمیز به‌ارتش» را نمایش می‌دهند حمله می‌کنند، لابراتوارهای سینمائی فیلم‌هائی را که وارد کشور می‌شود برای اطمینان به‌این‌ که توطئه‌گرا نباشند بررسی و رسیدگی می‌کنند. در آرژانتین فشار و اختناق به‌حدّی رسیده که نمایش پنهانی فیلم در یک مکان خصوصی مثل اعمالی چون زدن بانک و دستبرد به‌اموال عمومی صورت می‌گیرد. به‌این معنا که یکی از آن جمع پروژکتور را با خود می‌آورد. پنج نفر دیگر حلقه‌های ده دقیقه‌ئی فیلم را در جیب خود گذاشته به‌آنجا می‌برند. به‌این طریق دستگاه را به‌راه می‌اندازند و فیلم را نمایش می‌دهند. پس از پایان نمایش وسایل را جمع می‌کنند و تک تک از آن محل بیرون آمده پی کار خود می‌روند. برای حفاظت دویست تا سیصد نفر تماشاگر فیلم که به‌جزئی از مبارزات توده‌ئی مبدل می‌شود به‌امنیت مسلحانهٔ فراوانی نیاز است. چاپ جزوه، اعلامیه و روزنامه ارزان‌تر و پخش آن آسان‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی‌رغم سخت‌گیری‌های شدید مقامات رژیم‌های کشورهای امریکای لاتین در نهایت تعجب می‌بینیم که این دولت‌ها در برابر فشارهای بین‌المللی پاسخ مثبت می‌دهند. این رژیم‌ها با اتکائی که به‌سرمایه‌های خارجی دارند ناگزیر پیرو افکار عمومی جهانی‌اند. در گذشته، مبارزاتی که از طریق نامه‌نگاری در امر آزاد کردن فیلمسازان زندانی شده بسیار موفق بوده است. شخصیت‌های سینمائی اروپائی چون «سیمون سینیوره» «ایومونتان»، «کوستا گاوراس»، «یورگ سمپرون»، «کریس مارکر»، «آلن رنه»، «ژان لوک‌گدار» و دیگران غالباً از شهرت خود برای تقاضاهای عفو این فیلمسازان گرفتار امریکای لاتین استفاده کرده‌اند. در ایالات متحدهٔ امریکا «کمیتهٔ اضطراری دفاع از فیلمسازان امریکای لاتین» برای آزادی «کارمن بوئنو» و «یورگ مولر» فعالیت‌های ویژه‌ئی داشته است.{{نشان|۱}} علی‌رغم این فشارها و اختناق، فیلمسازی در امریکای لاتین ادامه خواهد یافت. چندین کشور هنوز از آزادی نسبی و امنیت برای پناهندگان سیاسی برخوردارند. «لیتین» در مکزیک کار می‌کند. سایرین در پرو، منزوئلا و کوبا هستند، فیلمسازی به‌طور پنهانی هنوز هم در آرژانتین و سایر کشورها که دست‌چپی‌ها در آنجا قدرتی دارند، امکان‌پذیر است، و مطمئناً وقتی دولت نظامی شیلی و رژیم‌های مانندِ آن نابود شوند، سینمای امریکای لاتین یک بار دیگر شکوفا می‌شود و تعهد انقلابی جنبش‌های مردمی را که موجب پیدایش آن شده‌اند به‌اتمام خواهد رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ ابوالحسن علوی طباطبائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20320</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20320"/>
		<updated>2011-07-08T15:50:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عملیات زمستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (یاری به‌مردم سیل‌زدهٔ بخش فقیرنشین جنوبی شهر که سیل آن‌ها را بی‌خانمان ساخته است) برنامه‌های دولت را تبلیغ می‌کرد و چهرهٔ اصلی مردم را به‌خود آن‌ها نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیهٔ فیلم فقط آغاز کار بود، فیلم‌های خبری و مستند می‌بایست به‌هدف خود برسند. در بسیاری موارد مسائل مردمی مطرح بود که هرگز قبل از آن به‌سینما نرفته و فیلمی ندیده بودند. در کشور شیلی مانند سایر کشورهای امریکای لاتین پر از سینماتِک‌ها و کانون‌های نمایش فیلم بود که در دانشگاه‌ها تأسیس شده، قبل از آلنده مطابق با ذوق و سلیقهٔ دانشجویان و روشنفکران برنامه‌هائی در آن‌ها اجرا می‌شد. بالا گرفتن مبارزات فرهنگی محتوی و سیاست سینماتک‌ها تغییر کرد. روشنفکرانی که تا آن زمان از روی بی‌ارادگی و کورکورانه ستایشگر و دنباله‌رو هنر سینماگرانی چون «برگمن»، «فلینی»، «آنتونیونی» و «تروفو» بودند کم‌کم پی بردند که پرداختن به‌این گونه فیلم‌ها ربطی به‌نیازهای آن‌ها و نیازهای مردم ندارد. بنابراین روشنفکران و سینمادوستان این سرزمین در حالی که با مولدها برق قابل حمل، پروژکتور و فیلم مجهز شده بودند به‌شهرهای فقیرنشین، کارخانه‌ها و معادن رفتند و آثار درخشان و بزرگ «آیزنشتاین»، «ورتوف» و «داوژنکو» جایگزین فیلم‌های «برگمن» و «تروفو» شد. فیلم‌هایی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاک زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از (بیبرمن)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فراموش‌شدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (از بونوئل) و کارهائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان رنوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و آثاری از سینمای کوبا و فیلم‌هایی دربارهٔ ویتنام به‌مردم نشان دادند.حتی فیلم «همشهری کین» را در کارخانه‌ها برای کارگران به‌نمایش گذاشتند. با وقوع کودتا کلیهٔ این فعالیت‌های متوقف شد. فیلمسازان آماج انتقامجوئی‌ها و ایجاد خفقان مجدد رژیم واقع شدند. دستگیری و شکنجه سینماگران آغاز شد. در نخستین فعالیت کودتاگران شیلی در ماه ژوئن نیروهای دست‌راستی که به‌کاخ ریاست جمهوری حمله کرده بودند «هانز هرمن» فیلمبردار آرژانتینی را کشتند. در واقع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست که مرگ خود را نیز فیلمبرداری کند و فیلم‌های او در چندین فیلم جدی مورد استفاده قرار گرفت. «چارلز هورمن» را که یک فیلمساز امریکائی بوده از محل اقامتش دزدیده در استادیوم ملی سانتیاگو - که هزاران نفر را در نخستین روزهای پس از کودتا در آنجا گردآورده بودند - کشتند. بعضی از کارگردانان صنعت سینمای شیلی چون «هوگو خارا میلو» نیز جان خود را از دست دادند. بسیاری از آن‌ها چون «جولیرمو کاهن»، «آدریانادل ریولازاریک»، «مارسلو رومو» و «ایوان سان مارتین» (که در فیلم «حکومت نظامی» اثر «کوستاگاوراس» ایفای نقش کرده است) نیز دستگیر و شکنجه و بعداً آزاد شدند. گروهی دیگر مانند «ماکزیموگدا»، «گلادیس دیاز» و «خوزه کاراسکوتاپیا» هنوز در زندان‌های دولت شیلی به‌سر می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از پنجاه نفر از فیلمسازان شیلی از جمله «میگوئیل لیتین» و «روایز» چند ماه پس از کودتا خاک آن کشور را ترک کردند. سایرین ترجیح دادند که در شیلی بمانند و با تقبل خطر بزرگی که همواره آن‌ها را تهدید می‌کند به‌فیلمسازی ادامه دهند. از این افراد یکی «کارمن بوئنو» و دیگری «یورگ مولر» است که از آن هنگام تاکنون ناپدید شده‌اند. دولت نظامی از هرگونه درگیری در مورد این که آن‌ها کجا هستند، حتی از دستگیر شدن آن‌ها نیز اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. «کارمن بوئنو» ستارهٔ ۲۵ سالهٔ فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را که در تهیه فیلم مستند «نبرد شیلی» نیز نقش مهمی داشته نیروهای دست‌راستی قطعه‌قطعه کردند. جسد عریان او را غرق در خون یافتند. «یورگ مولر» فیلمبردار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساله‌ئی است که آثار «پاتریشیو گازمن»(مستندساز معروف شیلی) چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نخستین سال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برزیل، گزارشی دربارهٔ شکنجه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «سول لاندو» و «هاسکل وکسلر» و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستعمرهٔ کیفری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «رائول روایز» و بالاخره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئیل لیتین» را فیلمبرداری کرده است. هنگامی که این فیلمبردار در نوامبر سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مشغول فیلمبرداری از یک صحنهٔ مستند بود توسط مأموران امنیتی شیلی با تهدید و زور ربوده شد. دو نفر از زندانیانی که اخیراً از اردوگاه کار اجباری «ترس آلاموس» آزاد شده‌اند گزارش داده‌اند که هم «بوئنو» و هم «مولر» در آنجا زندانی‌اند. هر دو آن‌ها را به‌شدت مورد ضرب و جرح قرار داده با شوک الکتریکی شکنجه می‌کنند. یکی از زندانیانی که قبلاً آزاد شده بود گزارش داد که «کارمن بوئنو» چندین هفته هر روز به‌جلسات شکنجهٔ طولانی می‌برده‌اند. اخیراً دولت نظامی شیلیفهرستی از اسامی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۱۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفر از مردم شیلی را منتشر کرده است که بنا به‌گفتهٔ بعضی توسط گارد امنیتی آرژانتین و یا به‌وسیلهٔ گروه‌های چپ‌گرای رقیب کشته شده‌اند. بنابر گزارش نشریه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این داستان در اصل پایه‌ئی ندارد، ناظران از آن بیم دارند که مبادا این فهرست پوششی باشد به‌منظور سرپوش گذاشتن بر اعدام‌های آینده، و یا بر اعدام کسانی که اکنون در بند دژخیمان‌اند. هزاران فوت فیلم‌های خبری را که در بایگانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود و حاکی از اعتصابات‌ها، تسخیر کارخانه‌ها، شوراهای کارگری، تصاحب زمین، مسابقات، مراسم سان و رژه و سایر تظاهرات تحریک‌آمیز سیاسی دوران آلنده بود سوزانده‌اند. خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نیز به‌سرمایه‌گذاران خصوصی فروخته‌اند.سرپرست جدید سینماتک دانشگاه شیلی نیز برای ادارهٔ اطلاعات امریکا کار می‌کند. بیش از نیمی از سینماهای شهر سانتیاگو به‌حال تعطیل درآمده است و این به‌دلیل تورم اقتصادی است که در حال حاضر سینما رفتن را به‌شکل یک عمل تجملی و پرخرج درآورده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راسز» می‌گوید: مردم چیزی برای خوردن ندارند، بنابراین سینما رفتن بسیار سخت است. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاباره، پدرخوانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نارنج کوکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرفروش‌ترین فیلم‌ها بوده‌اند. براساس گزارش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ وضع زندگی در شهر فقیرنشین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که مردم آنجا سخت طرفدار «آلنده» به‌شمار می‌آمده‌اند، مردی که خود را یک مارکسیست سابق معرفی می‌کرد، تقویم و شعارهای دیواری را که بر دیوارهای کلبهٔ چوبی دو اطاقش نصب کرده بود پاره کرده به‌جای آن‌ها پوسترهای «دانلدداک» و «میکی ماوس» را زده است. فرهنگ استعماری امریکا به‌گسترش خود ادامه می‌دهد. در آرژانتین «خولیو تروکسلر» را که در فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساعت کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «سولاناس» ایفای نقش می‌کرد اتحادیه ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی ترور کرد. گروه «سولاناس» مدت دو ماه نوعی زندگی پنهانی و زیرزمینی داشتند و سپس بیانیه‌ئی در حمایت از «ایزابل پرون» صادر کردند. فیلم‌های آرژانتینی را در اروپا چه قبل از تهیهٔ فیلمنامه و چه بعد از ساختن آن‌ها شدیداً سانسور می‌کنند. اتحادیهٔ ضدکمونیستی دست‌راستی آرژانتینی و سایر گروه‌های دست‌راستی به‌سینماهائی که فیلم‌های به‌اصطلاح «توهین‌آمیز به‌ارتش» را نمایش می‌دهند حمله می‌کنند، لابراتوارهای سینمائی فیلم‌هائی را که وارد کشور می‌شود برای اطمینان به‌این‌ که توطئه‌گرا نباشند بررسی و رسیدگی می‌کنند. در آرژانتین فشار و اختناق به‌حدّی رسیده که نمایش پنهانی فیلم در یک مکان خصوصی مثل اعمالی چون زدن بانک و دستبرد به‌اموال عمومی صورت می‌گیرد. به‌این معنا که یکی از آن جمع پروژکتور را با خود می‌آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20173</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20173"/>
		<updated>2011-07-05T09:08:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عملیات زمستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (یاری به‌مردم سیل‌زدهٔ بخش فقیرنشین جنوبی شهر که سیل آن‌ها را بی‌خانمان ساخته است) برنامه‌های دولت را تبلیغ می‌کرد و چهرهٔ اصلی مردم را به‌خود آن‌ها نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیهٔ فیلم فقط آغاز کار بود، فیلم‌های خبری و مستند می‌بایست به‌هدف خود برسند. در بسیاری موارد مسائل مردمی مطرح بود که هرگز قبل از آن به‌سینما نرفته و فیلمی ندیده بودند. در کشور شیلی مانند سایر کشورهای امریکای لاتین پر از سینماتِک‌ها و کانون‌های نمایش فیلم بود که در دانشگاه‌ها تأسیس شده، قبل از آلنده مطابق با ذوق و سلیقهٔ دانشجویان و روشنفکران برنامه‌هائی در آن‌ها اجرا می‌شد. بالا گرفتن مبارزات فرهنگی محتوی و سیاست سینماتک‌ها تغییر کرد. روشنفکرانی که تا آن زمان از روی بی‌ارادگی و کورکورانه ستایشگر و دنباله‌رو هنر سینماگرانی چون «برگمن»، «فلینی»، «آنتونیونی» و «تروفو» بودند کم‌کم پی بردند که پرداختن به‌این گونه فیلم‌ها ربطی به‌نیازهای آن‌ها و نیازهای مردم ندارد. بنابراین روشنفکران و سینمادوستان این سرزمین در حالی که با مولدها برق قابل حمل، پروژکتور و فیلم مجهز شده بودند به‌شهرهای فقیرنشین، کارخانه‌ها و معادن رفتند و آثار درخشان و بزرگ «آیزنشتاین»، «ورتوف» و «داوژنکو» جایگزین فیلم‌های «برگمن» و «تروفو» شد. فیلم‌هایی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاک زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از (بیبرمن)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فراموش‌شدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (از بونوئل) و کارهائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان رنوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و آثاری از سینمای کوبا و فیلم‌هایی دربارهٔ ویتنام به‌مردم نشان دادند.حتی فیلم «همشهری کین» را در کارخانه‌ها برای کارگران به‌نمایش گذاشتند. با وقوع کودتا کلیهٔ این فعالیت‌های متوقف شد. فیلمسازان آماج انتقامجوئی‌ها و ایجاد خفقان مجدد رژیم واقع شدند. دستگیری و شکنجه سینماگران آغاز شد. در نخستین فعالیت کودتاگران شیلی در ماه ژوئن نیروهای دست‌راستی که به‌کاخ ریاست جمهوری حمله کرده بودند «هانز هرمن» فیلمبردار آرژانتینی را کشتند. در واقع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست که مرگ خود را نیز فیلمبرداری کند و فیلم‌های او در چندین فیلم جدی مورد استفاده قرار گرفت. «چارلز هورمن» را که یک فیلمساز امریکائی بوده از محل اقامتش دزدیده در استادیوم ملی سانتیاگو - که هزاران نفر را در نخستین روزهای پس از کودتا در آنجا گردآورده بودند - کشتند. بعضی از کارگردانان صنعت سینمای شیلی چون «هوگو خارا میلو» نیز جان خود را از دست دادند. بسیاری از آن‌ها چون «جولیرمو کاهن»، «آدریانادل ریولازاریک»، «مارسلو رومو» و «ایوان سان مارتین» (که در فیلم «حکومت نظامی» اثر «کوستاگاوراس» ایفای نقش کرده است) نیز دستگیر و شکنجه و بعداً آزاد شدند. گروهی دیگر مانند «ماکزیموگدا»، «گلادیس دیاز» و «خوزه کاراسکوتاپیا» هنوز در زندان‌های دولت شیلی به‌سر می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از پنجاه نفر از فیلمسازان شیلی از جمله «میگوئیل لیتین» و «روایز» چند ماه پس از کودتا خاک آن کشور را ترک کردند. سایرین ترجیح دادند که در شیلی بمانند و با تقبل خطر بزرگی که همواره آن‌ها را تهدید می‌کند به‌فیلمسازی ادامه دهند. از این افراد یکی «کارمن بوئنو» و دیگری «یورگ مولر» است که از آن هنگام تاکنون ناپدید شده‌اند. دولت نظامی از هرگونه درگیری در مورد این که آن‌ها کجا هستند، حتی از دستگیر شدن آن‌ها نیز اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. «کارمن بوئنو» ستارهٔ ۲۵ سالهٔ فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را که در تهیه فیلم مستند «نبرد شیلی» نیز نقش مهمی داشته نیروهای دست‌راستی قطعه‌قطعه کردند. جسد عریان او را غرق در خون یافتند. «یورگ مولر» فیلمبردار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساله‌ئی است که آثار «پاتریشیو گازمن»(مستندساز معروف شیلی) چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نخستین سال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برزیل، گزارشی دربارهٔ شکنجه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «سول لاندو» و «هاسکل وکسلر» و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستعمرهٔ کیفری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «رائول روایز» و بالاخره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئیل لیتین» را فیلمبرداری کرده است. هنگامی که این فیلمبردار در نوامبر سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مشغول فیلمبرداری از یک صحنهٔ مستند بود توسط مأموران امنیتی شیلی با تهدید و زور ربوده شد. دو نفر از زندانیانی که اخیراً از اردوگاه کار اجباری «ترس آلاموس» آزاد شده‌اند گزارش داده‌اند که هم «بوئنو» و هم «مولر» در آنجا زندانی‌اند. هر دو آن‌ها را به‌شدت مورد ضرب و جرح قرار داده با شوک الکتریکی شکنجه می‌کنند. یکی از زندانیانی که قبلاً آزاد شده بود گزارش داد که «کارمن بوئنو» چندین هفته هر روز به‌جلسات شکنجهٔ طولانی می‌برده‌اند. اخیراً دولت نظامی شیلیفهرستی از اسامی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۱۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفر از مردم شیلی را منتشر کرده است که بنا به‌گفتهٔ بعضی توسط گارد امنیتی آرژانتین و یا به‌وسیلهٔ گروه‌های چپ‌گرای رقیب کشته شده‌اند. بنابر گزارش نشریه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این داستان در اصل پایه‌ئی ندارد، ناظران از آن بیم دارند که مبادا این فهرست پوششی باشد به‌منظور سرپوش گذاشتن بر اعدام‌های آینده، و یا بر اعدام کسانی که اکنون در بند دژخیمان‌اند. هزاران فوت فیلم‌های خبری را که در بایگانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود و حاکی از اعتصابات‌ها، تسخیر کارخانه‌ها، شوراهای کارگری، تصاحب زمین، مسابقات، مراسم سان و رژه و سایر تظاهرات تحریک‌آمیز سیاسی دوران آلنده بود سوزانده‌اند. خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سازمان شیلی فیلمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نیز به‌سرمایه‌گذاران خصوصی فروخته‌اند.سرپرست جدید سینماتک دانشگاه شیلی نیز برای ادارهٔ اطلاعات امریکا کار می‌کند. بیش از نیمی از سینماهای شهر سانتیاگو به‌حال تعطیل درآمده است و این به‌دلیل تورم اقتصادی است که در حال حاضر سینما رفتن را به‌شکل یک عمل تجملی و پرخرج درآورده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«راسز» می‌گوید: مردم چیزی برای خوردن ندارند، بنابراین سینما رفتن بسیار سخت است. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاباره، پدرخوانده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نارنج کوکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرفروش‌ترین فیلم‌ها بوده‌اند. براساس گزارش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیویورک تایمز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دربارهٔ وضع زندگی در شهر فقیرنشین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که مردم آنجا سخت طرفدار «آلنده» به‌شمار می‌آمده‌اند، مردی که خود را یک مارکسیست سابق معرفی می‌کرد، تقویم و شعارهای دیواری را که بر دیوارهای کلبهٔ چوبی دو اطاقش نصب کرده بود پاره کرده به‌جای آن‌ها پوسترهای «دانلدداک» و «میکی ماوس» را زده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20172</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20172"/>
		<updated>2011-07-05T08:57:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عملیات زمستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (یاری به‌مردم سیل‌زدهٔ بخش فقیرنشین جنوبی شهر که سیل آن‌ها را بی‌خانمان ساخته است) برنامه‌های دولت را تبلیغ می‌کرد و چهرهٔ اصلی مردم را به‌خود آن‌ها نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیهٔ فیلم فقط آغاز کار بود، فیلم‌های خبری و مستند می‌بایست به‌هدف خود برسند. در بسیاری موارد مسائل مردمی مطرح بود که هرگز قبل از آن به‌سینما نرفته و فیلمی ندیده بودند. در کشور شیلی مانند سایر کشورهای امریکای لاتین پر از سینماتِک‌ها و کانون‌های نمایش فیلم بود که در دانشگاه‌ها تأسیس شده، قبل از آلنده مطابق با ذوق و سلیقهٔ دانشجویان و روشنفکران برنامه‌هائی در آن‌ها اجرا می‌شد. بالا گرفتن مبارزات فرهنگی محتوی و سیاست سینماتک‌ها تغییر کرد. روشنفکرانی که تا آن زمان از روی بی‌ارادگی و کورکورانه ستایشگر و دنباله‌رو هنر سینماگرانی چون «برگمن»، «فلینی»، «آنتونیونی» و «تروفو» بودند کم‌کم پی بردند که پرداختن به‌این گونه فیلم‌ها ربطی به‌نیازهای آن‌ها و نیازهای مردم ندارد. بنابراین روشنفکران و سینمادوستان این سرزمین در حالی که با مولدها برق قابل حمل، پروژکتور و فیلم مجهز شده بودند به‌شهرهای فقیرنشین، کارخانه‌ها و معادن رفتند و آثار درخشان و بزرگ «آیزنشتاین»، «ورتوف» و «داوژنکو» جایگزین فیلم‌های «برگمن» و «تروفو» شد. فیلم‌هایی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاک زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از (بیبرمن)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فراموش‌شدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (از بونوئل) و کارهائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان رنوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و آثاری از سینمای کوبا و فیلم‌هایی دربارهٔ ویتنام به‌مردم نشان دادند.حتی فیلم «همشهری کین» را در کارخانه‌ها برای کارگران به‌نمایش گذاشتند. با وقوع کودتا کلیهٔ این فعالیت‌های متوقف شد. فیلمسازان آماج انتقامجوئی‌ها و ایجاد خفقان مجدد رژیم واقع شدند. دستگیری و شکنجه سینماگران آغاز شد. در نخستین فعالیت کودتاگران شیلی در ماه ژوئن نیروهای دست‌راستی که به‌کاخ ریاست جمهوری حمله کرده بودند «هانز هرمن» فیلمبردار آرژانتینی را کشتند. در واقع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست که مرگ خود را نیز فیلمبرداری کند و فیلم‌های او در چندین فیلم جدی مورد استفاده قرار گرفت. «چارلز هورمن» را که یک فیلمساز امریکائی بوده از محل اقامتش دزدیده در استادیوم ملی سانتیاگو - که هزاران نفر را در نخستین روزهای پس از کودتا در آنجا گردآورده بودند - کشتند. بعضی از کارگردانان صنعت سینمای شیلی چون «هوگو خارا میلو» نیز جان خود را از دست دادند. بسیاری از آن‌ها چون «جولیرمو کاهن»، «آدریانادل ریولازاریک»، «مارسلو رومو» و «ایوان سان مارتین» (که در فیلم «حکومت نظامی» اثر «کوستاگاوراس» ایفای نقش کرده است) نیز دستگیر و شکنجه و بعداً آزاد شدند. گروهی دیگر مانند «ماکزیموگدا»، «گلادیس دیاز» و «خوزه کاراسکوتاپیا» هنوز در زندان‌های دولت شیلی به‌سر می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از پنجاه نفر از فیلمسازان شیلی از جمله «میگوئیل لیتین» و «روایز» چند ماه پس از کودتا خاک آن کشور را ترک کردند. سایرین ترجیح دادند که در شیلی بمانند و با تقبل خطر بزرگی که همواره آن‌ها را تهدید می‌کند به‌فیلمسازی ادامه دهند. از این افراد یکی «کارمن بوئنو» و دیگری «یورگ مولر» است که از آن هنگام تاکنون ناپدید شده‌اند. دولت نظامی از هرگونه درگیری در مورد این که آن‌ها کجا هستند، حتی از دستگیر شدن آن‌ها نیز اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. «کارمن بوئنو» ستارهٔ ۲۵ سالهٔ فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را که در تهیه فیلم مستند «نبرد شیلی» نیز نقش مهمی داشته نیروهای دست‌راستی قطعه‌قطعه کردند. جسد عریان او را غرق در خون یافتند. «یورگ مولر» فیلمبردار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساله‌ئی است که آثار «پاتریشیو گازمن»(مستندساز معروف شیلی) چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نخستین سال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برزیل، گزارشی دربارهٔ شکنجه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «سول لاندو» و «هاسکل وکسلر» و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستعمرهٔ کیفری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «رائول روایز» و بالاخره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئیل لیتین» را فیلمبرداری کرده است. هنگامی که این فیلمبردار در نوامبر سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مشغول فیلمبرداری از یک صحنهٔ مستند بود توسط مأموران امنیتی شیلی با تهدید و زور ربوده شد. دو نفر از زندانیانی که اخیراً از اردوگاه کار اجباری «ترس آلاموس» آزاد شده‌اند گزارش داده‌اند که هم «بوئنو» و هم «مولر» در آنجا زندانی‌اند. هر دو آن‌ها را به‌شدت مورد ضرب و جرح قرار داده با شوک الکتریکی شکنجه می‌کنند. یکی از زندانیانی که قبلاً آزاد شده بود گزارش داد که «کارمن بوئنو» چندین هفته هر روز به‌جلسات شکنجهٔ طولانی می‌برده‌اند. اخیراً دولت نظامی شیلیفهرستی از اسامی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۱۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفر از مردم شیلی را منتشر کرده است که بنا به‌گفتهٔ بعضی توسط گارد امنیتی آرژانتین و یا به‌وسیلهٔ گروه‌های چپ‌گرای رقیب کشته شده‌اند. بنابر گزارش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20171</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20171"/>
		<updated>2011-07-05T08:50:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عملیات زمستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (یاری به‌مردم سیل‌زدهٔ بخش فقیرنشین جنوبی شهر که سیل آن‌ها را بی‌خانمان ساخته است) برنامه‌های دولت را تبلیغ می‌کرد و چهرهٔ اصلی مردم را به‌خود آن‌ها نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیهٔ فیلم فقط آغاز کار بود، فیلم‌های خبری و مستند می‌بایست به‌هدف خود برسند. در بسیاری موارد مسائل مردمی مطرح بود که هرگز قبل از آن به‌سینما نرفته و فیلمی ندیده بودند. در کشور شیلی مانند سایر کشورهای امریکای لاتین پر از سینماتِک‌ها و کانون‌های نمایش فیلم بود که در دانشگاه‌ها تأسیس شده، قبل از آلنده مطابق با ذوق و سلیقهٔ دانشجویان و روشنفکران برنامه‌هائی در آن‌ها اجرا می‌شد. بالا گرفتن مبارزات فرهنگی محتوی و سیاست سینماتک‌ها تغییر کرد. روشنفکرانی که تا آن زمان از روی بی‌ارادگی و کورکورانه ستایشگر و دنباله‌رو هنر سینماگرانی چون «برگمن»، «فلینی»، «آنتونیونی» و «تروفو» بودند کم‌کم پی بردند که پرداختن به‌این گونه فیلم‌ها ربطی به‌نیازهای آن‌ها و نیازهای مردم ندارد. بنابراین روشنفکران و سینمادوستان این سرزمین در حالی که با مولدها برق قابل حمل، پروژکتور و فیلم مجهز شده بودند به‌شهرهای فقیرنشین، کارخانه‌ها و معادن رفتند و آثار درخشان و بزرگ «آیزنشتاین»، «ورتوف» و «داوژنکو» جایگزین فیلم‌های «برگمن» و «تروفو» شد. فیلم‌هایی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاک زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از (بیبرمن)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فراموش‌شدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (از بونوئل) و کارهائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان رنوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و آثاری از سینمای کوبا و فیلم‌هایی دربارهٔ ویتنام به‌مردم نشان دادند.حتی فیلم «همشهری کین» را در کارخانه‌ها برای کارگران به‌نمایش گذاشتند. با وقوع کودتا کلیهٔ این فعالیت‌های متوقف شد. فیلمسازان آماج انتقامجوئی‌ها و ایجاد خفقان مجدد رژیم واقع شدند. دستگیری و شکنجه سینماگران آغاز شد. در نخستین فعالیت کودتاگران شیلی در ماه ژوئن نیروهای دست‌راستی که به‌کاخ ریاست جمهوری حمله کرده بودند «هانز هرمن» فیلمبردار آرژانتینی را کشتند. در واقع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست که مرگ خود را نیز فیلمبرداری کند و فیلم‌های او در چندین فیلم جدی مورد استفاده قرار گرفت. «چارلز هورمن» را که یک فیلمساز امریکائی بوده از محل اقامتش دزدیده در استادیوم ملی سانتیاگو - که هزاران نفر را در نخستین روزهای پس از کودتا در آنجا گردآورده بودند - کشتند. بعضی از کارگردانان صنعت سینمای شیلی چون «هوگو خارا میلو» نیز جان خود را از دست دادند. بسیاری از آن‌ها چون «جولیرمو کاهن»، «آدریانادل ریولازاریک»، «مارسلو رومو» و «ایوان سان مارتین» (که در فیلم «حکومت نظامی» اثر «کوستاگاوراس» ایفای نقش کرده است) نیز دستگیر و شکنجه و بعداً آزاد شدند. گروهی دیگر مانند «ماکزیموگدا»، «گلادیس دیاز» و «خوزه کاراسکوتاپیا» هنوز در زندان‌های دولت شیلی به‌سر می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از پنجاه نفر از فیلمسازان شیلی از جمله «میگوئیل لیتین» و «روایز» چند ماه پس از کودتا خاک آن کشور را ترک کردند. سایرین ترجیح دادند که در شیلی بمانند و با تقبل خطر بزرگی که همواره آن‌ها را تهدید می‌کند به‌فیلمسازی ادامه دهند. از این افراد یکی «کارمن بوئنو» و دیگری «یورگ مولر» است که از آن هنگام تاکنون ناپدید شده‌اند. دولت نظامی از هرگونه درگیری در مورد این که آن‌ها کجا هستند، حتی از دستگیر شدن آن‌ها نیز اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. «کارمن بوئنو» ستارهٔ ۲۵ سالهٔ فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» را که در تهیه فیلم مستند «نبرد شیلی» نیز نقش مهمی داشته نیروهای دست‌راستی قطعه‌قطعه کردند. جسد عریان او را غرق در خون یافتند. «یورگ مولر» فیلمبردار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساله‌ئی است که آثار «پاتریشیو گازمن»(مستندساز معروف شیلی) چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نخستین سال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نبرد شیلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برزیل، گزارشی دربارهٔ شکنجه» اثر «سول لاندو» و «هاسکل وکسلر» و همچنین فیلم «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستعمرهٔ کیفری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» اثر «رائول روایز» و بالاخره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئیل لیتین» را فیلمبرداری کرده است. هنگامی که این فیلمبردار در نوامبر سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مشغول فیلمبرداری از یک صحنهٔ مستند بود توسط مأموران امنیتی شیلی با تهدید و زور ربوده شد. دو نفر از زندانیانی که اخیراً از اردوگاه کار اجباری «ترس آلاموس» آزاد شده‌اند گزارش داده‌اند که هم «بوئنو» و هم «مولر» در آنجا زندانی‌اند. هر دو آن‌ها را به‌شدت مورد ضرب و جرح قرار داده با شوک الکتریکی شکنجه می‌کنند. یکی از زندانیانی که قبلاً آزاد شده بود گزارش داد که «کارمن بوئنو» چندین هفته هر روز به‌جلسات شکنجهٔ طولانی می‌برده‌اند. اخیراً دولت نظامی شیلیفهرستی از اسامی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۱۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفر از مردم شیلی را منتشر کرده است که بنا به‌گفتهٔ بعضی توسط گارد امنیتی آرژانتین و یا به‌وسیلهٔ گروه‌های چپ‌گرای رقیب کشته شده‌اند. بنابر گزارش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20055</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20055"/>
		<updated>2011-06-29T21:15:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عملیات زمستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (یاری به‌مردم سیل‌زدهٔ بخش فقیرنشین جنوبی شهر که سیل آن‌ها را بی‌خانمان ساخته است) برنامه‌های دولت را تبلیغ می‌کرد و چهرهٔ اصلی مردم را به‌خود آن‌ها نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهیهٔ فیلم فقط آغاز کار بود، فیلم‌های خبری و مستند می‌بایست به‌هدف خود برسند. در بسیاری موارد مسائل مردمی مطرح بود که هرگز قبل از آن به‌سینما نرفته و فیلمی ندیده بودند. در کشور شیلی مانند سایر کشورهای امریکای لاتین پر از سینماتِک‌ها و کانون‌های نمایش فیلم بود که در دانشگاه‌ها تأسیس شده، قبل از آلنده مطابق با ذوق و سلیقهٔ دانشجویان و روشنفکران برنامه‌هائی در آن‌ها اجرا می‌شد. بالا گرفتن مبارزات فرهنگی محتوی و سیاست سینماتک‌ها تغییر کرد. روشنفکرانی که تا آن زمان از روی بی‌ارادگی و کورکورانه ستایشگر و دنباله‌رو هنر سینماگرانی چون «برگمن»، «فلینی»، «آنتونیونی» و «تروفو» بودند کم‌کم پی بردند که پرداختن به‌این گونه فیلم‌ها ربطی به‌نیازهای آن‌ها و نیازهای مردم ندارد. بنابراین روشنفکران و سینمادوستان این سرزمین در حالی که با مولدها برق قابل حمل، پروژکتور و فیلم مجهز شده بودند به‌شهرهای فقیرنشین، کارخانه‌ها و معادن رفتند و آثار درخشان و بزرگ «آیزنشتاین»، «ورتوف» و «داوژنکو» جایگزین فیلم‌های «برگمن» و «تروفو» شد. فیلم‌هایی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاک زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از (بیبرمن)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فراموش‌شدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (از بونوئل) و کارهائی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ویگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان رنوار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و آثاری از سینمای کوبا و فیلم‌هایی دربارهٔ ویتنام به‌مردم نشان دادند.حتی فیلم «همشهری کین» را در کارخانه‌ها برای کارگران به‌نمایش گذاشتند. با وقوع کودتا کلیهٔ این فعالیت‌های متوقف شد. فیلمسازان آماج انتقامجوئی‌ها و ایجاد خفقان مجدد رژیم واقع شدند. دستگیری و شکنجه سینماگران آغاز شد. در نخستین فعالیت کودتاگران شیلی در ماه ژوئن نیروهای دست‌راستی که به‌کاخ ریاست جمهوری حمله کرده بودند «هانز هرمن» فیلمبردار آرژانتینی را کشتند. در واقع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواست که مرگ خود را نیز فیلمبرداری کند و فیلم‌های او در چندین فیلم جدی مورد استفاده قرار گرفت. «چارلز هورمن» را که یک فیلمساز امریکائی بوده از محل اقامتش دزدیده در استادیوم ملی سانتیاگو - که هزاران نفر را در نخستین روزهای پس از کودتا در آنجا گردآورده بودند - کشتند. بعضی از کارگردانان صنعت سینمای شیلی چون «هوگو خارا میلو» نیز جان خود را از دست دادند. بسیاری از آن‌ها چون «جولیرمو کاهن»، «آدریانادل ریولازاریک»، «مارسلو رومو» و «ایوان سان مارتین» (که در فیلم «حکومت نظامی» اثر «کوستاگاوراس» ایفای نقش کرده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20054</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20054"/>
		<updated>2011-06-29T17:30:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عملیات زمستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (یاری به‌مردم سیل‌زدهٔ بخش فقیرنشین جنوبی شهر که سیل آن‌ها را بی‌خانمان ساخته است)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20053</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20053"/>
		<updated>2011-06-29T17:23:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که طرفدار شیلی و آلنده هم نبود گزارش داد که «اِل مرکوریو» روزنامهٔ قدرتمند دست‌راستی شیلی کمک مالی سخاوتمندانه‌ئی از سازمان «سیا» دریافت کرده است. بیش از نیمی از برنامه‌های مهم‌ترین کانال تلویزیونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانتیاگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شامل مجموعه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تسخیرناپذیران، اف.بی.آی، بالاتر از خطر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیسنی‌لند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادره از امریکا بود. تا سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هشتاد درصد از فیلم‌هائی که بر پردهٔ سینماهای شیلی به‌نمایش در می‌آمد سوغات هالیوود به‌شمار می‌رفت. ادارهٔ اطلاعات امریکا نیز دانشجویان و روشنفکران را با جشنواره‌های فیلمسازان پیشروِ امریکائی مانند «براکیج» و «وارهل» سرگرم و از مسیر اصلی منحرف می‌کرد. هنگامی که ایالات متحدهٔ امریکا «محاصرهٔ نامرئی»خود را بر دولت آلنده اعمال کرد فقط دو نوع کالا به‌شیلی سرازیر می‌شد یکی اسلحه برای ارتش و دیگری کالاهای فرهنگی برای رسانه‌های همگانی شیلی. پس از آن که نیروهای انقلابی شیلی توانستند قدرتی به‌دست آورند برای مقابله با فرهنگ مرسوم استعماری نوعی فرهنگ مردمی نیرومند، که از انقلاب کوبا الهام گرفته بود، بسیج کردند و با آن فرهنگ به‌مبارزه پرداختند. نقاشی‌های رنگین دیواری، آهنگ‌هائی که توسط «ویکتورخارا» و «آنجل پارا» اجرا می‌شد، پوسترهای تبلیغاتی، مجلات داستانی مصور و مردمی، سیل عظیمی از کتاب‌های ارزان قیمت از چاپخانه ملی که به‌تازگی ملی شده بود و بالاخره فیلم‌های آگاه‌کنندهٔ ساخت وطن موجب شد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانلدداک، الیوت‌نس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هاری کثیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از کشور بیرون رانده شود. دولت آلنده فوراً اهمیت فیلم و سینما را تشخیص داد. شرکت دولتی «شیلی فیلمز» که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۴۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تأسیس شده بود دست از تقلید آثار رمانتیک هالیوودی کشیده به‌ساختن فیلم‌های مستند و خبری و داستانی پرداخت که مراد از آن خدمت به‌جریان دیگرگونی اجتماعی بود. «میگوئیل لیتین» که فیلم «شغال ناهوالتورو»ی او قبل از انتخاب آلنده به‌ریاست جمهوری ساخته شده بود به‌سرپرستی صنعت سینمای شیلی برگزیده شد و یک فیلم داستانی شگفت‌انگیز به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرزمین موعود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساخت که درست قبل از کودتا در کوبا تکمیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«رائول روایز» به‌ساختن چهار یا پنج فیلم داستانی پرداخت ولی نیرو و هزینهٔ زیادی صرف ساختن فیلم‌های مستند و خبری شد. فیلم‌هائی مانند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیم لیتر شیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (تغذیهٔ مردم فقیر) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20049</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20049"/>
		<updated>2011-06-29T16:47:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است. سینماهای ملی در سراسر دنیا به‌دلائل مختلف و پیچیده جریان‌های گذرا بوده به‌اصطلاح می‌آیند و می‌روند ولی در مورد امریکای لاتین قضیه نسبتاً آشکارتر است. بسیاری از متعهدترین فیلمسازان یا در زندان‌اند یا در تبعید و یا مرده‌اند. در این کشورها همچنان که دست‌راستی‌ها برای حفظ و بازسازی قدرت خود جنگیده‌اند، دولت‌های امپریالیستی حاکم نیز برای دست‌اندرکاران فرهنگ یعنی شعرا، خوانندگان، روزنامه‌نویس‌ها و فیلمسازان محدودیت‌هائی قائل شده‌اند. در امریکای لاتین فرهنگ نیز چون کارخانه‌ها و یا خیابان‌ها میدان جنگ و مبارزه است. تجربهٔ استعماری به‌قربانیان خود فهمانده که فرهنگ وسیله‌ئی برای تسلط طبقاتی است. بر طبق نظر «آندره راسز»، فیلمساز جوان شیلیائی و منتقد سابق مجله سینمائی «شیلی هوی»: «دولت از هنرمندان به‌همان شدتی متنفر است که از انقلابیون بیزار است زیرا دریافته که هر دو آن‌ها یکسان‌اند.» وضعیت فیلمسازان امریکای لاتین در کشور شیلی آشکارتر از هر کشور دیگری است. در اینجا جریان انقلابی پیشرفت بیش‌تری کرده واکنش علیه آن وحشیانه‌تر است. حملهٔ دولت نظامی را به‌فیلمسازان باید بخشی از تلاش عظیمی دانست که هدفش تسخیر مجدد فرهنگ شیلیائی برای طبقهٔ متوسط است. هنگامی که در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۰ آلنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد، رسانه‌های همگانی شیلی تصاویر و فرآورده‌های فرهنگ استعماری غرب را از امریکا به‌داخل کشور منتقل کردند. مجلهٔ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20045</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20045"/>
		<updated>2011-06-29T15:48:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. از کشور شیلی نیز فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شغال ناهوالتورو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر «میگوئی لیتین» عرضه شد. اکنون می‌بینیم که به‌طور ناگهانی این جنبش عظیم از میان رفته است صحنهٔ سینمای امریکای لاتین به‌استثنای کوبا، به‌صورت یک سرزمین ویران درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20040</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20040"/>
		<updated>2011-06-29T14:05:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سیزده سال پیش ظهور مکتبی نو و پر قدرت که آکنده از شور و شوق انقلابی بود سینمای امریکای لاتین را دگرگون کرد. «گلوبر روشا» که در جنبش «سینما نوو»ی برزیل فعالیت داشت. فیلم‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیوداس مورتاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیطان سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت. «فرناندو سولاناس» و «اکتاویو گتینو» که در جنبش آزادیخواهانه سینمای آرژانتین فعالیت داشتند آثاری چون ساعت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوره‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساختند. «یورگ سان هی‌نس» در کشور بولیوی فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون کندور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ساخت که برنامه‌های عقیم‌سازی سرخپوستان بولیوی را توسط گروه صلح امریکا نشان می‌داد. در کوبا هم «توماس گویتزر آلیا» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطرات توسعه‌نیافته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «اومبرتوسولاس» فیلم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوچیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20037</id>
		<title>شکنجه و کشتار فیلمسازان در امریکای لاتین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=20037"/>
		<updated>2011-06-29T13:54:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیتر بیسکایند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88_%DB%B2&amp;diff=20036</id>
		<title>شاهزاده کوچولو ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88_%DB%B2&amp;diff=20036"/>
		<updated>2011-06-29T13:52:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:احمد شاملو]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88_%DB%B2&amp;diff=20035</id>
		<title>شاهزاده کوچولو ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88_%DB%B2&amp;diff=20035"/>
		<updated>2011-06-29T13:48:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتوان دو سن تگزو په‌ری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;احمد شاملو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:احمد شاملو]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19965</id>
		<title>آخرین نطق آلنده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19965"/>
		<updated>2011-06-28T17:14:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:11-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نُطق بدرود پرزیدنت سالوادور آلنده، در روز کودتا، از رادیو ماخایه‌نس (فرستندهٔ کاخ لامونه‌دا - مقر ریاست‌جمهوری - به‌تاریخ ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳:&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هموطنان!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌گمان این آخرین باری خواهد بود که من با شما سخن می‌گویم. نیروی هوایی برجهای فرستندهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پورتالس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کورپوراسیون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بُمباران کرده است. کلمات من آکنده از تلخی نیست اما سرشار از نا امیدی و غبن است: این کلماتی است که آنهایی را که سوگند دروغ خوردند اخلاقاً، محکوم می‌کند: سربازان شیلی را، سر فرماندهان افتخاری را، دریاسالار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مِرینو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که سرخود فرماندهی نیرویِ دریایی را اشغال کرده، آقای مِندوزا، ژنرالِ قسی‌القلبِ فرومایه - کسی که همین دیروز وفاداری خود را نسبت به‌دولت اعلام کرد و اکنون او نیز خود را به‌سمت ژنرال فرماندهی پلیس ویژه شیلی منصوب کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابر چنین حقایقی، تنها می‌توانم یک چیز به‌کارگردان بگویم: «من تسلیم نخواهم شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مواجهه با تصمیمی تاریخی، در این برزخ، به‌خاطر وفاداری به‌خلق زندگی خودم را فدا می‌کنم، و با اطمینان به‌شما می‌گویم که یقین دارم دانه‌هایی که به‌دست ما در وُجدانهای شریف هزاران هزار شیلیائی کشته شده است هیچگاه از میوه بارآوردن باز نخواهد ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظامی‌ها نیرومند هستند، آنها قادرند مردم را به‌اسارتِ خود درآورند اما رَوندِ تکامل اجتماع را نه با جنایت مانع می‌توان شد نه با زور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ در کنار ما استو مردمند که آن را می‌سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارگران میهن من!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌خواهم از شما به‌خاطر وفاداری و صداقتی که همواره نسبت به‌من نشان داده‌اید سپاسگزاری کنم. سپاسگزاری به‌خاطر ایمان و اعتمادی که به‌مردی دادید که تنها مُفسّر آرزوهایِ بزرگ عدالت بود و در اظهاراتش احترام به‌قانون اساسی و حکومتِ قانون را وجههٔ همتِ خویش قرار داد و به‌این تعهّد پیوسته وفادار ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این لحظات نهایی آخرین چیزی که می‌توانم به‌شما بگویم این است که امیدوارم از این رویدادها بیاموزید: سرمایهٔ خارجی و امپریالیسم همراه با ارتجاع فضای مناسبی برای نیروهای مسلح فراهم آورده است تا به‌سُنّت‌هایِ مرسوم{{نشان|۱}} خود پشت کنند؛ سُنت‌هایی که ژنرال اشنایدر{{نشان|۲}} آموزش داده بود و فرمانده آرایا بار دیگر آنها را تصریح و تأکید کرده بود. آنان هر دو قربانیانِ همان شرایط هستند، قربانیان همان افرادی که اکنون پشت سرشان در انتظار ایستاده‌اند تا قدرت خود را دوباره از طریق مداخلاتِ بیگانه، برای ادامهٔ دفاع از امتیازات و منافع عظیم‌شان به‌دست آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از همه روی سخنم با اهل حرفه‌های آزاد است که چون وطن‌پرستان رفتار کردند؛ به‌آنها که تا چند روز پیش مبارزه را علیه شورشی که به‌وسیلهٔ اصناف حرفه‌ای اداره می‌شد ادامه دادند. این قشر از اصناف به‌وجود آمد تا از امتیازاتی که سیستم سرمایه‌داری که به‌شمار کوچکی از افراد بود، دفاع کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با جوانان سخن می‌گویم، با آنها که سرود خواندند، با آنها که روح مبارزه‌جوی خود را به‌ما ایثار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با انسان شیلیایی سخن می‌گویم؛ با کارگر، با دهقان، با روشنفکر، با آنان که شکنجه و آزار خواهند دید چرا که فاشیسم زمان درازی در وطن ما زیسته است: در اعمال تروریستی، انفجار پلها  و قطع خطوطِ آهن و خرابکاری در لوله‌های نفت و گاز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظر به‌سکوتِ کسانی که موظف به‌اجرای... (این بخش از گفته‌های آلنده، به‌جهت غرّش افنجارها شنیده نمی‌شد.) - تاریخ دربارهٔ آنان داوری خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدون تردید فرستندهٔ ماخایه‌نس محکوم به‌سکوت خواهد شد و طنینِ آرام صدای من به‌گوش شما نخواهد رسید: این اهمیتی ندارد. امّا شما به‌چند نظر شنیدنِ صدای مرا دنبال خواهید کرد؛ من همیشه با شما خواهم بود؛ دست کم در شما خاطرهٔ انسانی موقر و شایسته را که به‌همبستگی کارگران وفادار بود برجای خواهم نهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم باید از خود دفاع کنند اما نباید قربانی شوند. مردم نباید به‌خود اجازه دهند که درهم شکنند یا از میان برداشته شوند، مردم نباید به‌خود اجازه دهند که تحقیر شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارگران وطنم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به‌شیلی و سرنوشت آن ایمان دارم. شیلیائی‌های دیگری خواهند آمد و بر این دقایق تیره و تلخ که خیانت در کارِ اِعمالِ خویش است غلبه خواهند کرد. شما باید این را بدانید که دیر یا زود و خیلی زود خیابان‌های پهناور گشوده خواهند شد تا در‌ آنها انسانهای آزاد برای ساختنِ یک جامعهٔ بهتر رِژه روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::زنده‌ باد شیلی!&lt;br /&gt;
:::زنده‌ باد مردم!&lt;br /&gt;
:::زنده باد کارگران!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این آخرین حرف‌هایم است بی‌یقین فدا شدنِ من بیهوده نخواهد بود. من حتم دارم که این، دست کم درسی اخلاقی خواهد بود که خیانت، بُزدلی و جنایت را محکوم خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: ف - فریاد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} مقصود از سنت‌های مرسوم، عدم مداخله ارتش در سیاست است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} ژنرال اشنایدر فرمانده ارتش شیلی که در ۱۹۷۰ به‌دست عوامل ارتجاع به‌قتل رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19964</id>
		<title>آخرین نطق آلنده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19964"/>
		<updated>2011-06-28T17:12:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:11-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نُطق بدرود پرزیدنت سالوادور آلنده، در روز کودتا، از رادیو ماخایه‌نس (فرستندهٔ کاخ لامونه‌دا - مقر ریاست‌جمهوری - به‌تاریخ ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳:&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هموطنان!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌گمان این آخرین باری خواهد بود که من با شما سخن می‌گویم. نیروی هوایی برجهای فرستندهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پورتالس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کورپوراسیون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بُمباران کرده است. کلمات من آکنده از تلخی نیست اما سرشار از نا امیدی و غبن است: این کلماتی است که آنهایی را که سوگند دروغ خوردند اخلاقاً، محکوم می‌کند: سربازان شیلی را، سر فرماندهان افتخاری را، دریاسالار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مِرینو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که سرخود فرماندهی نیرویِ دریایی را اشغال کرده، آقای مِندوزا، ژنرالِ قسی‌القلبِ فرومایه - کسی که همین دیروز وفاداری خود را نسبت به‌دولت اعلام کرد و اکنون او نیز خود را به‌سمت ژنرال فرماندهی پلیس ویژه شیلی منصوب کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابر چنین حقایقی، تنها می‌توانم یک چیز به‌کارگردان بگویم: «من تسلیم نخواهم شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مواجهه با تصمیمی تاریخی، در این برزخ، به‌خاطر وفاداری به‌خلق زندگی خودم را فدا می‌کنم، و با اطمینان به‌شما می‌گویم که یقین دارم دانه‌هایی که به‌دست ما در وُجدانهای شریف هزاران هزار شیلیائی کشته شده است هیچگاه از میوه بارآوردن باز نخواهد ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظامی‌ها نیرومند هستند، آنها قادرند مردم را به‌اسارتِ خود درآورند اما رَوندِ تکامل اجتماع را نه با جنایت مانع می‌توان شد نه با زور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ در کنار ما استو مردمند که آن را می‌سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارگران میهن من!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌خواهم از شما به‌خاطر وفاداری و صداقتی که همواره نسبت به‌من نشان داده‌اید سپاسگزاری کنم. سپاسگزاری به‌خاطر ایمان و اعتمادی که به‌مردی دادید که تنها مُفسّر آرزوهایِ بزرگ عدالت بود و در اظهاراتش احترام به‌قانون اساسی و حکومتِ قانون را وجههٔ همتِ خویش قرار داد و به‌این تعهّد پیوسته وفادار ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این لحظات نهایی آخرین چیزی که می‌توانم به‌شما بگویم این است که امیدوارم از این رویدادها بیاموزید: سرمایهٔ خارجی و امپریالیسم همراه با ارتجاع فضای مناسبی برای نیروهای مسلح فراهم آورده است تا به‌سُنّت‌هایِ مرسوم{{نشان|۱}} خود پشت کنند؛ سُنت‌هایی که ژنرال اشنایدر{{نشان|۲}} آموزش داده بود و فرمانده آرایا بار دیگر آنها را تصریح و تأکید کرده بود. آنان هر دو قربانیانِ همان شرایط هستند، قربانیان همان افرادی که اکنون پشت سرشان در انتظار ایستاده‌اند تا قدرت خود را دوباره از طریق مداخلاتِ بیگانه، برای ادامهٔ دفاع از امتیازات و منافع عظیم‌شان به‌دست آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از همه روی سخنم با اهل حرفه‌های آزاد است که چون وطن‌پرستان رفتار کردند؛ به‌آنها که تا چند روز پیش مبارزه را علیه شورشی که به‌وسیلهٔ اصناف حرفه‌ای اداره می‌شد ادامه دادند. این قشر از اصناف به‌وجود آمد تا از امتیازاتی که سیستم سرمایه‌داری که به‌شمار کوچکی از افراد بود، دفاع کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با جوانان سخن می‌گویم، با آنها که سرود خواندند، با آنها که روح مبارزه‌جوی خود را به‌ما ایثار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با انسان شیلیایی سخن می‌گویم؛ با کارگر، با دهقان، با روشنفکر، با آنان که شکنجه و آزار خواهند دید چرا که فاشیسم زمان درازی در وطن ما زیسته است: در اعمال تروریستی، انفجار پلها  و قطع خطوطِ آهن و خرابکاری در لوله‌های نفت و گاز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظر به‌سکوتِ کسانی که موظف به‌اجرای... (این بخش از گفته‌های آلنده، به‌جهت غرّش افنجارها شنیده نمی‌شد.) - تاریخ دربارهٔ آنان داوری خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدون تردید فرستندهٔ ماخایه‌نس محکوم به‌سکوت خواهد شد و طنینِ آرام صدای من به‌گوش شما نخواهد رسید: این اهمیتی ندارد. امّا شما به‌چند نظر شنیدنِ صدای مرا دنبال خواهید کرد؛ من همیشه با شما خواهم بود؛ دست کم در شما خاطرهٔ انسانی موقر و شایسته را که به‌همبستگی کارگران وفادار بود برجای خواهم نهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم باید از خود دفاع کنند اما نباید قربانی شوند. مردم نباید به‌خود اجازه دهند که درهم شکنند یا از میان برداشته شوند، مردم نباید به‌خود اجازه دهند که تحقیر شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارگران وطنم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به‌شیلی و سرنوشت آن ایمان دارم. شیلیائی‌های دیگری خواهند آمد و بر این دقایق تیره و تلخ که خیانت در کارِ اِعمالِ خویش است غلبه خواهند کرد. شما باید این را بدانید که دیر یا زود و خیلی زود خیابان‌های پهناور گشوده خواهند شد تا در‌ آنها انسانهای آزاد برای ساختنِ یک جامعهٔ بهتر رِژه روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::زنده‌ باد شیلی!&lt;br /&gt;
:::زنده‌ باد مردم!&lt;br /&gt;
:::زنده باد کارگران!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این آخرین حرف‌هایم است بی‌یقین فدا شدنِ منبیهوده نخواهد بود. من حتم دارم که این، دست کم درسی اخلاقی خواهد بود که خیانت، بُزدلی و جنایت را محکوم خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: ف - فریاد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} مقصود از سنت‌های مرسوم، عدم مداخله ارتش در سیاست است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} ژنرال اشنایدر فرمانده ارتش شیلی که در ۱۹۷۰ به‌دست عوامل ارتجاع به‌قتل رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19957</id>
		<title>آخرین نطق آلنده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19957"/>
		<updated>2011-06-28T16:55:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:11-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نُطق بدرود پرزیدنت سالوادور آلنده، در روز کودتا، از رادیو ماخایه‌نس (فرستندهٔ کاخ لامونه‌دا - مقر ریاست‌جمهوری - به‌تاریخ ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳:&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هموطنان!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌گمان این آخرین باری خواهد بود که من با شما سخن می‌گویم. نیروی هوایی برجهای فرستندهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پورتالس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کورپوراسیون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بُمباران کرده است. کلمات من آکنده از تلخی نیست اما سرشار از نا امیدی و غبن است: این کلماتی است که آنهایی را که سوگند دروغ خوردند اخلاقاً، محکوم می‌کند: سربازان شیلی را، سر فرماندهان افتخاری را، دریاسالار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مِرینو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که سرخود فرماندهی نیرویِ دریایی را اشغال کرده، آقای مِندوزا، ژنرالِ قسی‌القلبِ فرومایه - کسی که همین دیروز وفاداری خود را نسبت به‌دولت اعلام کرد و اکنون او نیز خود را به‌سمت ژنرال فرماندهی پلیس ویژه شیلی منصوب کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابر چنین حقایقی، تنها می‌توانم یک چیز به‌کارگردان بگویم: «من تسلیم نخواهم شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مواجهه با تصمیمی تاریخی، در این برزخ، به‌خاطر وفاداری به‌خلق زندگی خودم را فدا می‌کنم، و با اطمینان به‌شما می‌گویم که یقین دارم دانه‌هایی که به‌دست ما در وُجدانهای شریف هزاران هزار شیلیائی کشته شده است هیچگاه از میوه بارآوردن باز نخواهد ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظامی‌ها نیرومند هستند، آنها قادرند مردم را به‌اسارتِ خود درآورند اما رَوندِ تکامل اجتماع را نه با جنایت مانع می‌توان شد نه با زور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ در کنار ما استو مردمند که آن را می‌سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارگران میهن من!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌خواهم از شما به‌خاطر وفاداری و صداقتی که همواره نسبت به‌من نشان داده‌اید سپاسگزاری کنم. سپاسگزاری به‌خاطر ایمان و اعتمادی که به‌مردی دادید که تنها مُفسّر آرزوهایِ بزرگ عدالت بود و در اظهاراتش احترام به‌قانون اساسی و حکومتِ قانون را وجههٔ همتِ خویش قرار داد و به‌این تعهّد پیوسته وفادار ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این لحظات نهایی آخرین چیزی که می‌توانم به‌شما بگویم این است که امیدوارم از این رویدادها بیاموزید: سرمایهٔ خارجی و امپریالیسم همراه با ارتجاع فضای مناسبی برای نیروهای مسلح فراهم آورده است تا به‌سُنّت‌هایِ مرسوم{{نشان|۱}} خود پشت کنند؛ سُنت‌هایی که ژنرال اشنایدر آموزش داده بود و فرمانده آرایا بار دیگر آنها را تصریح و تأکید کرده بود. آنان هر دو قربانیانِ همان شرایط هستند، قربانیان همان افرادی که اکنون پشت سرشان در انتظار ایستاده‌اند تا قدرت خود را دوباره از طریق مداخلاتِ بیگانه، برای ادامهٔ دفاع از امتیازات و منافع عظیم‌شان به‌دست آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از همه روی سخنم با اهل حرفه‌های آزاد است که چون وطن‌پرستان رفتار کردند؛ به‌آنها که تا چند روز پیش مبارزه را علیه شورشی که به‌وسیلهٔ اصناف حرفه‌ای اداره می‌شد ادامه دادند. این قشر از اصناف به‌وجود آمد تا از امتیازاتی که سیستم سرمایه‌داری که به‌شمار کوچکی از افراد بود، دفاع کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با جوانان سخن می‌گویم، با آنها که سرود خواندند، با آنها که روح مبارزه‌جوی خود را به‌ما ایثار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با انسان شیلیایی سخن می‌گویم؛ با کارگر، با دهقان، با روشنفکر، با&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19956</id>
		<title>آخرین نطق آلنده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19956"/>
		<updated>2011-06-28T16:38:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:11-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نُطق بدرود پرزیدنت سالوادور آلنده، در روز کودتا، از رادیو ماخایه‌نس (فرستندهٔ کاخ لامونه‌دا - مقر ریاست‌جمهوری - به‌تاریخ ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳:&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هموطنان!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌گمان این آخرین باری خواهد بود که من با شما سخن می‌گویم. نیروی هوایی برجهای فرستندهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پورتالس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کورپوراسیون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بُمباران کرده است. کلمات من آکنده از تلخی نیست اما سرشار از نا امیدی و غبن است: این کلماتی است که آنهایی را که سوگند دروغ خوردند اخلاقاً، محکوم می‌کند: سربازان شیلی را، سر فرماندهان افتخاری را، دریاسالار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مِرینو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که سرخود فرماندهی نیرویِ دریایی را اشغال کرده، آقای مِندوزا، ژنرالِ قسی‌القلبِ فرومایه - کسی که همین دیروز وفاداری خود را نسبت به‌دولت اعلام کرد و اکنون او نیز خود را به‌سمت ژنرال فرماندهی پلیس ویژه شیلی منصوب کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابر چنین حقایقی، تنها می‌توانم یک چیز به‌کارگردان بگویم: «من تسلیم نخواهم شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مواجهه با تصمیمی تاریخی، در این برزخ، به‌خاطر وفاداری به‌خلق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19955</id>
		<title>آخرین نطق آلنده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19955"/>
		<updated>2011-06-28T16:34:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:11-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نُطق بدرود پرزیدنت سالوادور آلنده، در روز کودتا، از رادیو ماخایه‌نس (فرستندهٔ کاخ لامونه‌دا - مقر ریاست‌جمهوری - به‌تاریخ ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳:&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هموطنان!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌گمان این آخرین خواهد بود که من با شما سخن می‌گویم. نیروی هوایی برجهای فرستندهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پورتالس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کورپوراسیون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بُمباران کرده است. کلمات من آکنده از تلخی نیست اما سرشار از نا امیدی و غبن است: این کلماتی است که آنهایی را که سوگند دروغ خوردند اخلاقاً، محکوم می‌کند: سربازان شیلی را، سر فرماندهان افتخاری را، دریاسالار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مِرینو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که سرخود فرماندهی نیرویِ دریایی را اشغال کرده، آقای مِندوزا، ژنرالِ قسی‌القلبِ فرومایه - کسی که همین دیروز وفاداری خود را نسبت به‌دولت اعلام کرد و اکنون او نیز خود را به‌سمت ژنرال فرماندهی پلیس ویژه شیلی منصوب کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برابر چنین حقایقی، تنها می‌توانم یک چیز به‌کارگردان بگویم: «من تسلیم نخواهم شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مواجهه با تصمیمی تاریخی، در این برزخ، به‌خاطر وفاداری به‌خلق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19916</id>
		<title>آخرین نطق آلنده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19916"/>
		<updated>2011-06-28T09:41:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:11-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نُطق بدرود پرزیدنت سالوادور آلنده، در روز کودتا، از رادیو ماخایه‌نس (فرستندهٔ کاخ لامونه‌دا - مقر ریاست‌جمهوری - به‌تاریخ ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳:&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19915</id>
		<title>آخرین نطق آلنده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19915"/>
		<updated>2011-06-28T09:40:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:11-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نُطق بدرود پرزیدنت سالوادور آلنده، در روز کودتا، از رادیو ماخایه‌نس (فرستندهٔ کاخ لامونه‌دا - مقر ریاست‌جمهوری - به‌تاریخ ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳:&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19914</id>
		<title>آخرین نطق آلنده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B7%D9%82_%D8%A2%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19914"/>
		<updated>2011-06-28T09:38:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:11-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:11-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نُطق بدرود پرزیدنت سالوادور آلنده، در روز کودتا، از رادیو ماخایه‌نسس (فرستندهٔ کاخ لامونه‌دا - مقر ریاست‌جمهوری - به‌تاریخ ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳:&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19913</id>
		<title>دفاعیهٔ ممنوعهٔ شریف رستم‌آبادی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19913"/>
		<updated>2011-06-28T09:30:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامبوزیا پرتوی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غروب که می‌شود، روی عادت، آخرین تکّهٔ تلخی را هم تو کاغذ می‌پیچی می‌دهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قجر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پول را که گرفتی از دکانش می‌زنی بیرون سوار موتورت می‌شوی روشنش می‌کنی و از راه باریکهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لات جاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودت را می‌رسانی به‌جاده، تا پاسگاه یک بند با یک دنده می‌آئی. غروب جاده خلوت است اگر آن چندتا ماشین جا مانده را به حساب نیاری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌پاسگاه که برسی سرکار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پول را ازت خواهد گرفت و به‌ات خواهد گفت: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شریف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! یه گروهبان تازه فرستاده‌ن.» و تو خواهی دانست که باید به باج سبیل پاسگاه بیست‌تومن دیگر اضافه کنی: «اونی که خرش نمیره باس باج بده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پاسگاه که زدی بیرون، دوباره می‌افتی رو زینِ موتورت و جاده را صاف می‌آئی تا دوراهی و می‌افتی رو جادهٔ خاکی. حالا دیگر تا محله راهی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محله که رسیدی، از دکانِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک بسته چائی سازمان و یک بسته سیگار اطوئی می‌گیری و دوباره تا آخرِ محله، دمِ آن راه باریکه که سربالائی است، یک بند می‌گازی. اگر سربالائی مزاحم نبود، تا بالای تپه، تا دمِ درِ خانه‌ات، سواره می رفتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چینهٔ بلند دورِ خانه نمی‌گذارد ببینی که تو حیاط، منقلِت روشن نیست و نَمدرو ایوان پهن نیست و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنار سماور و قوری لم نداده و انتظارت را نمی‌کشد.- برای همین است که دیگر، وقتی به آخر چینه رسیدی و حیاط و ایوان و جای خالی ناز بانو را دیدی، انگار نه انگار که تمام این سربالائی را پیاده آمده‌ای و موتورت را هم با خودت کشیده‌ای. دیگر موتور را به طویله نمی‌بری. همان جا وسط حیاط ولش می‌کنی می‌روی روی ایوان. درِ هردوتا اتاق‌ها باز است.سَرت را از در اتاق اولی می‌کنی تو. رو به رو، پنجره باز است و روشنی غروب فضای اتاق را در سایه روشن نگاه داشته. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌بینی. می‌روی به اطاق دوم. از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خبری نیست. برمی‌گردی به ایوان. یک بار قشنگ همه جا را نگاه می‌کنی، کُنج به کُنج حیاط را. و فکر می‌کنی که اگر هر دو تا چشمت می‌دید خیلی بهتر بود. یک بار خودت به نازبانو گفته بودی «گاهی پیش میاد که به این یکی چشمم اطمینان ندارم.» همان شبی که داشتی اشتباهی یک تکّه زغال را جای تلخی به بافور می‌چسباندی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندیدند.- آن وقت‌ها دو هفته‌ئی می‌شد که با مستر روهم ریخته بودی: «شاید بتونه واسه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غفور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و وانِتِش تو شرکت کاری دست و پا کنه»- و تعارفش کرده بودی که بیاید خانه. او هم آمده بود. نشسته بودید حرف زده بودید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- سّد، خوب. کارگر، خوب. زود تمام شد. تا پارسال طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حسابی خندیده بود که: تا «سال دیگه» طول می‌کشه نه تا «پارسال».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-این دختر شما؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-نه، زنِ منه... زن... خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-اوه نه... شما خیلی کهنه... اون جوان، نو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-آخه زنِ دوّم منه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد هم شام خورده بودید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-زیتون، خیلی خوب... اینجا خیلی زیتون، تهران زیتون کم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شام هم تریاک کشیده بودید و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم برای‌تان چائی پرمایه ریخته بود و بعد از آن شب دیگر مستر اسمیت هر شب می‌آمد پیش شما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره تو اتاق‌ها سَرک می‌کشی. برمی‌گردی می‌روی به باغ زیتون. درخت‌ها کوچکند. قد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از درخت‌ها بلندتر است. اگر در باغ باشد او را خواهی دید، مگر اینکه نشسته باشد رو زمین. چمبک می‌زنی و با همان یک چشمت لای درخت‌ها را می‌کاوی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که ندیدی، داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هایّ‌یّ‌یّ...». جوابت را که نداد، بلند می‌شوی می‌ایستی و بلندتر داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیر ندیده!»- و از باغ که بیرون زدی ریحان را می‌بینی، دم درگاه حیاط‌تان با کیسهٔ پر از زیتونش، که از زیتون چینی برگشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رو ندیدی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-ظهر که اومدی بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-ظهری نیومدم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همون جا سر باغ به زیتون چیناش ناهار میده. تازه رو مُزدَم حساب نمی‌کنه. نگاه کن بابا، این‌قدر هم واسه خودم جمع کردم.تا اول پائیز یه‌پیرهَن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌گذاری که حرفش را تمام کند. می‌فرستیش برود محلّه، شاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای کاری رفته باشد آنجا. و خودت رو ایوان به انتظار می‌نشینی و سیگاری می‌گیرانی و فکرهای جورواجور می‌کنی: «شاید رفته باشد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گفته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خونهٔ پدر مادرش؟-... نه بابا... با پدر مادرش که قهره».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-هرچی می‌کشم از دست پدر مادرم می‌کشم که رو اصلِ نداری، منو اسیر تو کردن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نباید جای دوری رفته باشه: درها رو واز گذاشته...- شاید رفته دنبال بوقلمونا؟-... نه بابا، تابستون که دنبال بوقلمون رفتن نداره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از در حیاط می‌زنی بیرون. هیچ جا خبری نیست. دشت خلوت است و تپه‌ها پنداری خوابیده‌اند، که صدای ماشین می‌پیچد تو گوشَت. باید وانتِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غفور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشد که وقتی رسید سرِ راه باریکه، پیاده می‌شود و پا پیاده سر بالائی را می‌آید بالا و یک چیزی را می‌بینی تو دستش- شاید یک مرغ را- &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و موقعی که به‌ات رسید ازش می‌پرسی: «نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ندیدی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- نه... مگه خونه نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و جوابش را که ندادی خواهد گفت:-   هر جا رفته باشد دیگه حالا سر و کلّه‌اش پیدا میشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنوقت هردوتان می‌آئید تو حیاط. او می‌نشیند به باز کردن نخ پاهای مرغ و تو می‌نشینی به دود کردنِ سیگار، که صدای قدقد بوقلمونها را می‌شنوی که انگار دارند می‌آیند. می‌دوی بیرون، بوقلمون‌ها را می‌بینی که هیچ کس دنبال‌شان نیست. برمی‌گردی دوباره می‌نشینی به سیگار کشیدن. غفور دارد دست و رو صفا می‌دهد. میگوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- پسر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حیدر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم رفته یه وانت کشیده بیرون. این کارم دیگه فایده نداره. حالا تا تابستونه کار هست، وسط پائیز که بشه دیگه کاری نمی‌مونه. حالا کارِ زیتون و شالی و علف و کاه هس؛ این که تموم شد معلوم نیس چه کار باید بکنیم... باید بفروشمش برم رشت، شاید بتونم توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توشیبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا یه جا دیگه کاری پیدا کنم. اگه این مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پدرسگ کاری تو شرکت برام پیدا می‌کرد خیلی خوب می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسم مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که می‌شنوی بلند می‌شوی می‌دوی تو اتاق، در صندوق را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19912</id>
		<title>بحث:دفاعیهٔ ممنوعهٔ شریف رستم‌آبادی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19912"/>
		<updated>2011-06-28T09:29:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: متن «دفاعیه ممنوعه شریف رستم‌آبادی»&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== متن «دفاعیه ممنوعه شریف رستم‌آبادی» ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تایپ متن «دفاعیه ممنوعه شریف رستم‌آبادی» به دو مسئله برخوردم:&lt;br /&gt;
۱- برای ستاره‌دار کردن یکی از کلمات «عنوان» و ایجاد پاورقی برای آن، چه باید کرد؟ &lt;br /&gt;
۲- متن آخر صفحه ۲۹، ناقص است و فکر می‌کنم بعد از این صفحه ادامه داشته باشد.&lt;br /&gt;
ممنون   [[کاربر: Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mohajerani.samin&amp;diff=19911</id>
		<title>بحث کاربر:Mohajerani.samin</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mohajerani.samin&amp;diff=19911"/>
		<updated>2011-06-28T09:22:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: /* --ایجاد فاصله-- */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوشامد}} --[[کاربر:Robofa|Robofa]] ‏۱۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۵۹ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تشکر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ثمین، امروز [[بزرگ بانوی روح من]] را بازنگری می‌کردم و کیف کردم از دقتت در تایپ. ممنون. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۴:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تورفتگیِ متن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. اغلب به همه‌ی متن تورفتگی می‌دهی. علت خاصی دارد؟ فکر می‌کنم که نیازی به این کار نباشد.. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۱ (UTC)&lt;br /&gt;
:سلام. پرستو، خودم هم شک داشتم که این کار درسته یا نه. اما اول هر پاراگراف با مقداری تو رفتگی شروع می‌شه که من می‌خوام اون تو رفتگی ایجاد بشه اما همه‌ی خط‌های بعدی هم شامل تو رفتگی می‌شن. &lt;br /&gt;
اول پاراگراف کلا تورفتگی ندم؟ --[[کاربر:Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;br /&gt;
::ویکی تورفتگی اول پاراگراف ندارد. و فکر کنم بهتر باشد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تورفتگی ایجاد نکنیم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و البته اگر فکر می‌کنی که این‌جوری بهتر است، بحث کنیم. شاید قانع شدم. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۵۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::نه، چون صرفاً به خط اول تو رفتگی نمی‌دهد و کل متن تو رفته می‌شود. اینجوری به نظر من هم چندان جالب نیست :) فکر می‌کردم تو رفتگی فقط شامل خط اول می‌شود. مرسی از تذکرت. --[[کاربر:Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== --ایجاد فاصله-- ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یعضی از متن ها، بین مفعول و علامت مفعول (را) فاصله ایجاد نشده. یا مثلاً در متن «دفاعیه ممنوعه شریف رستم‌آبادی» چند جا بین دو کلمه فاصله‌ای نیست و نوشته «نمدرو ایوان نیست» در برخورد با چنین متنی، بین دو کلمه(نمد رو) فاصله ایجاد کنیم یا دقیقاً شبیه متن (نمدرو) تایپ کنیم؟ [[کاربر: Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mohajerani.samin&amp;diff=19909</id>
		<title>بحث کاربر:Mohajerani.samin</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mohajerani.samin&amp;diff=19909"/>
		<updated>2011-06-28T09:20:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: /* --ایجاد فاصله-- */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوشامد}} --[[کاربر:Robofa|Robofa]] ‏۱۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۵۹ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تشکر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ثمین، امروز [[بزرگ بانوی روح من]] را بازنگری می‌کردم و کیف کردم از دقتت در تایپ. ممنون. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۴:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تورفتگیِ متن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. اغلب به همه‌ی متن تورفتگی می‌دهی. علت خاصی دارد؟ فکر می‌کنم که نیازی به این کار نباشد.. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۱ (UTC)&lt;br /&gt;
:سلام. پرستو، خودم هم شک داشتم که این کار درسته یا نه. اما اول هر پاراگراف با مقداری تو رفتگی شروع می‌شه که من می‌خوام اون تو رفتگی ایجاد بشه اما همه‌ی خط‌های بعدی هم شامل تو رفتگی می‌شن. &lt;br /&gt;
اول پاراگراف کلا تورفتگی ندم؟ --[[کاربر:Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;br /&gt;
::ویکی تورفتگی اول پاراگراف ندارد. و فکر کنم بهتر باشد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تورفتگی ایجاد نکنیم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و البته اگر فکر می‌کنی که این‌جوری بهتر است، بحث کنیم. شاید قانع شدم. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۵۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::نه، چون صرفاً به خط اول تو رفتگی نمی‌دهد و کل متن تو رفته می‌شود. اینجوری به نظر من هم چندان جالب نیست :) فکر می‌کردم تو رفتگی فقط شامل خط اول می‌شود. مرسی از تذکرت. --[[کاربر:Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== --ایجاد فاصله-- ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یعضی از متن ها، بین مفعول و علامت مفعول (را) فاصله ایجاد نشده. مثلاً در متن «دفاعیه ممنوعه شریف رستم‌آبادی» چند جا این اتفاق افتاده و نوشته «نمدرو ایوان نیست» در برخورد با چنین متنی، بین مفعول و علامت مفعول (نمد رو) فاصله ایجاد کنیم یا دقیقاً شبیه متن (نمدرو) تایپ کنیم؟ [[کاربر: Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19908</id>
		<title>دفاعیهٔ ممنوعهٔ شریف رستم‌آبادی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19908"/>
		<updated>2011-06-28T09:19:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامبوزیا پرتوی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غروب که می‌شود، روی عادت، آخرین تکّهٔ تلخی را هم تو کاغذ می‌پیچی می‌دهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قجر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پول را که گرفتی از دکانش می‌زنی بیرون سوار موتورت می‌شوی روشنش می‌کنی و از راه باریکهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لات جاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودت را می‌رسانی به‌جاده، تا پاسگاه یک بند با یک دنده می‌آئی. غروب جاده خلوت است اگر آن چندتا ماشین جا مانده را به حساب نیاری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌پاسگاه که برسی سرکار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پول را ازت خواهد گرفت و به‌ات خواهد گفت: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شریف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! یه گروهبان تازه فرستاده‌ن.» و تو خواهی دانست که باید به باج سبیل پاسگاه بیست‌تومن دیگر اضافه کنی: «اونی که خرش نمیره باس باج بده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پاسگاه که زدی بیرون، دوباره می‌افتی رو زینِ موتورت و جاده را صاف می‌آئی تا دوراهی و می‌افتی رو جادهٔ خاکی. حالا دیگر تا محله راهی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محله که رسیدی، از دکانِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک بسته چائی سازمان و یک بسته سیگار اطوئی می‌گیری و دوباره تا آخرِ محله، دمِ آن راه باریکه که سربالائی است، یک بند می‌گازی. اگر سربالائی مزاحم نبود، تا بالای تپه، تا دمِ درِ خانه‌ات، سواره می رفتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چینهٔ بلند دورِ خانه نمی‌گذارد ببینی که تو حیاط، منقلِت روشن نیست و نَمدرو ایوان پهن نیست و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنار سماور و قوری لم نداده و انتظارت را نمی‌کشد.- برای همین است که دیگر، وقتی به آخر چینه رسیدی و حیاط و ایوان و جای خالی ناز بانو را دیدی، انگار نه انگار که تمام این سربالائی را پیاده آمده‌ای و موتورت را هم با خودت کشیده‌ای. دیگر موتور را به طویله نمی‌بری. همان جا وسط حیاط ولش می‌کنی می‌روی روی ایوان. درِ هردوتا اتاق‌ها باز است.سَرت را از در اتاق اولی می‌کنی تو. رو به رو، پنجره باز است و روشنی غروب فضای اتاق را در سایه روشن نگاه داشته. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌بینی. می‌روی به اطاق دوم. از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خبری نیست. برمی‌گردی به ایوان. یک بار قشنگ همه جا را نگاه می‌کنی، کُنج به کُنج حیاط را. و فکر می‌کنی که اگر هر دو تا چشمت می‌دید خیلی بهتر بود. یک بار خودت به نازبانو گفته بودی «گاهی پیش میاد که به این یکی چشمم اطمینان ندارم.» همان شبی که داشتی اشتباهی یک تکّه زغال را جای تلخی به بافور می‌چسباندی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندیدند.- آن وقت‌ها دو هفته‌ئی می‌شد که با مستر روهم ریخته بودی: «شاید بتونه واسه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غفور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و وانِتِش تو شرکت کاری دست و پا کنه»- و تعارفش کرده بودی که بیاید خانه. او هم آمده بود. نشسته بودید حرف زده بودید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- سّد، خوب. کارگر، خوب. زود تمام شد. تا پارسال طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حسابی خندیده بود که: تا «سال دیگه» طول می‌کشه نه تا «پارسال».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-این دختر شما؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-نه، زنِ منه... زن... خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-اوه نه... شما خیلی کهنه... اون جوان، نو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-آخه زنِ دوّم منه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد هم شام خورده بودید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-زیتون، خیلی خوب... اینجا خیلی زیتون، تهران زیتون کم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شام هم تریاک کشیده بودید و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم برای‌تان چائی پرمایه ریخته بود و بعد از آن شب دیگر مستر اسمیت هر شب می‌آمد پیش شما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره تو اتاق‌ها سَرک می‌کشی. برمی‌گردی می‌روی به باغ زیتون. درخت‌ها کوچکند. قد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از درخت‌ها بلندتر است. اگر در باغ باشد او را خواهی دید، مگر اینکه نشسته باشد رو زمین. چمبک می‌زنی و با همان یک چشمت لای درخت‌ها را می‌کاوی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که ندیدی، داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هایّ‌یّ‌یّ...». جوابت را که نداد، بلند می‌شوی می‌ایستی و بلندتر داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیر ندیده!»- و از باغ که بیرون زدی ریحان را می‌بینی، دم درگاه حیاط‌تان با کیسهٔ پر از زیتونش، که از زیتون چینی برگشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رو ندیدی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-ظهر که اومدی بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-ظهری نیومدم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همون جا سر باغ به زیتون چیناش ناهار میده. تازه رو مُزدَم حساب نمی‌کنه. نگاه کن بابا، این‌قدر هم واسه خودم جمع کردم.تا اول پائیز یه‌پیرهَن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌گذاری که حرفش را تمام کند. می‌فرستیش برود محلّه، شاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای کاری رفته باشد آنجا. و خودت رو ایوان به انتظار می‌نشینی و سیگاری می‌گیرانی و فکرهای جورواجور می‌کنی: «شاید رفته باشد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گفته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خونهٔ پدر مادرش؟-... نه بابا... با پدر مادرش که قهره».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-هرچی می‌کشم از دست پدر مادرم می‌کشم که رو اصلِ نداری، منو اسیر تو کردن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نباید جای دوری رفته باشه: درها رو واز گذاشته...- شاید رفته دنبال بوقلمونا؟-... نه بابا، تابستون که دنبال بوقلمون رفتن نداره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از در حیاط می‌زنی بیرون. هیچ جا خبری نیست. دشت خلوت است و تپه‌ها پنداری خوابیده‌اند، که صدای ماشین می‌پیچد تو گوشَت. باید وانتِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غفور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشد که وقتی رسید سرِ راه باریکه، پیاده می‌شود و پا پیاده سر بالائی را می‌آید بالا و یک چیزی را می‌بینی تو دستش- شاید یک مرغ را- &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و موقعی که به‌ات رسید ازش می‌پرسی: «نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ندیدی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- نه... مگه خونه نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و جوابش را که ندادی خواهد گفت:-   هر جا رفته باشد دیگه حالا سر و کلّه‌اش پیدا میشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنوقت هردوتان می‌آئید تو حیاط. او می‌نشیند به باز کردن نخ پاهای مرغ و تو می‌نشینی به دود کردنِ سیگار، که صدای قدقد بوقلمونها را می‌شنوی که انگار دارند می‌آیند. می‌دوی بیرون، بوقلمون‌ها را می‌بینی که هیچ کس دنبال‌شان نیست. برمی‌گردی دوباره می‌نشینی به سیگار کشیدن. غفور دارد دست و رو صفا می‌دهد. میگوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- پسر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حیدر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم رفته یه وانت کشیده بیرون. این کارم دیگه فایده نداره. حالا تا تابستونه کار هست، وسط پائیز که بشه دیگه کاری نمی‌مونه. حالا کارِ زیتون و شالی و علف و کاه هس؛ این که تموم شد معلوم نیس چه کار باید بکنیم... باید بفروشمش برم رشت، شاید بتونم توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توشیبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا یه جا دیگه کاری پیدا کنم. اگه این مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پدرسگ کاری تو شرکت برام پیدا می‌کرد خیلی خوب می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسم مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که می‌شنوی بلند می‌شوی می‌دوی تو اتاق، در صندوق را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mohajerani.samin&amp;diff=19906</id>
		<title>بحث کاربر:Mohajerani.samin</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mohajerani.samin&amp;diff=19906"/>
		<updated>2011-06-28T09:08:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: /* --ایجاد فاصله-- */ بخش تازه&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوشامد}} --[[کاربر:Robofa|Robofa]] ‏۱۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۵۹ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تشکر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ثمین، امروز [[بزرگ بانوی روح من]] را بازنگری می‌کردم و کیف کردم از دقتت در تایپ. ممنون. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۴:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تورفتگیِ متن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. اغلب به همه‌ی متن تورفتگی می‌دهی. علت خاصی دارد؟ فکر می‌کنم که نیازی به این کار نباشد.. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۱ (UTC)&lt;br /&gt;
:سلام. پرستو، خودم هم شک داشتم که این کار درسته یا نه. اما اول هر پاراگراف با مقداری تو رفتگی شروع می‌شه که من می‌خوام اون تو رفتگی ایجاد بشه اما همه‌ی خط‌های بعدی هم شامل تو رفتگی می‌شن. &lt;br /&gt;
اول پاراگراف کلا تورفتگی ندم؟ --[[کاربر:Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;br /&gt;
::ویکی تورفتگی اول پاراگراف ندارد. و فکر کنم بهتر باشد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تورفتگی ایجاد نکنیم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و البته اگر فکر می‌کنی که این‌جوری بهتر است، بحث کنیم. شاید قانع شدم. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۵۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::نه، چون صرفاً به خط اول تو رفتگی نمی‌دهد و کل متن تو رفته می‌شود. اینجوری به نظر من هم چندان جالب نیست :) فکر می‌کردم تو رفتگی فقط شامل خط اول می‌شود. مرسی از تذکرت. --[[کاربر:Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== --ایجاد فاصله-- ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یعضی از متن ها، بین مفعول و علامت مفعول (را) فاصله ایجاد نشده. مثلاً در متن «دفاعیه ممنوعه شریف رستم‌آبادی» چند جا این اتفاق افتاده و نوشته «نمدرو ایوان نیست» در برخورد با چنین متنی، بین مفعول و علامت مفعول (نمد رو) فاصله ایجاد کنیم یا دقیقاً شبیه متن (نمدرو) تایپ کنیم؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mohajerani.samin&amp;diff=19905</id>
		<title>بحث کاربر:Mohajerani.samin</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mohajerani.samin&amp;diff=19905"/>
		<updated>2011-06-28T09:01:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: /* تورفتگیِ متن */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوشامد}} --[[کاربر:Robofa|Robofa]] ‏۱۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۵۹ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تشکر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ثمین، امروز [[بزرگ بانوی روح من]] را بازنگری می‌کردم و کیف کردم از دقتت در تایپ. ممنون. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۴:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تورفتگیِ متن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. اغلب به همه‌ی متن تورفتگی می‌دهی. علت خاصی دارد؟ فکر می‌کنم که نیازی به این کار نباشد.. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۱ (UTC)&lt;br /&gt;
:سلام. پرستو، خودم هم شک داشتم که این کار درسته یا نه. اما اول هر پاراگراف با مقداری تو رفتگی شروع می‌شه که من می‌خوام اون تو رفتگی ایجاد بشه اما همه‌ی خط‌های بعدی هم شامل تو رفتگی می‌شن. &lt;br /&gt;
اول پاراگراف کلا تورفتگی ندم؟ --[[کاربر:Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;br /&gt;
::ویکی تورفتگی اول پاراگراف ندارد. و فکر کنم بهتر باشد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تورفتگی ایجاد نکنیم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و البته اگر فکر می‌کنی که این‌جوری بهتر است، بحث کنیم. شاید قانع شدم. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۵۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::نه، چون صرفاً به خط اول تو رفتگی نمی‌دهد و کل متن تو رفته می‌شود. اینجوری به نظر من هم چندان جالب نیست :) فکر می‌کردم تو رفتگی فقط شامل خط اول می‌شود. مرسی از تذکرت. --[[کاربر:Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19903</id>
		<title>دفاعیهٔ ممنوعهٔ شریف رستم‌آبادی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19903"/>
		<updated>2011-06-28T08:55:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامبوزیا پرتوی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غروب که می‌شود، روی عادت، آخرین تکّهٔ تلخی را هم تو کاغذ می‌پیچی می‌دهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قجر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پول را که گرفتی از دکانش می‌زنی بیرون سوار موتورت می‌شوی روشنش می‌کنی و از راه باریکهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لات جاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودت را می‌رسانی به‌جاده، تا پاسگاه یک بند با یک دنده می‌آئی. غروب جاده خلوت است اگر آن چندتا ماشین جا مانده را به حساب نیاری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌پاسگاه که برسی سرکار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پول را ازت خواهد گرفت و به‌ات خواهد گفت: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شریف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! یه گروهبان تازه فرستاده‌ن.» و تو خواهی دانست که باید به باج سبیل پاسگاه بیست‌تومن دیگر اضافه کنی: «اونی که خرش نمیره باس باج بده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پاسگاه که زدی بیرون، دوباره می‌افتی رو زینِ موتورت و جاده را صاف می‌آئی تا دوراهی و می‌افتی رو جادهٔ خاکی. حالا دیگر تا محله راهی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محله که رسیدی، از دکانِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک بسته چائی سازمان و یک بسته سیگار اطوئی می‌گیری و دوباره تا آخرِ محله، دمِ آن راه باریکه که سربالائی است، یک بند می‌گازی. اگر سربالائی مزاحم نبود، تا بالای تپه، تا دمِ درِ خانه‌ات، سواره می رفتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چینهٔ بلند دورِ خانه نمی‌گذارد ببینی که تو حیاط، منقلِت روشن نیست و نَمدرو ایوان پهن نیست و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنار سماور و قوری لم نداده و انتظارت را نمی‌کشد.- برای همین است که دیگر، وقتی به آخر چینه رسیدی و حیاط و ایوان و جای خالی ناز بانو را دیدی، انگار نه انگار که تمام این سربالائی را پیاده آمده‌ای و موتورت را هم با خودت کشیده‌ای. دیگر موتور را به طویله نمی‌بری. همان جا وسط حیاط ولش می‌کنی می‌روی روی ایوان. درِ هردوتا اتاق‌ها باز است.سَرت را از در اتاق اولی می‌کنی تو. رو به رو، پنجره باز است و روشنی غروب فضای اتاق را در سایه روشن نگاه داشته. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌بینی. می‌روی به اطاق دوم. از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خبری نیست. برمی‌گردی به ایوان. یک بار قشنگ همه جا را نگاه می‌کنی، کُنج به کُنج حیاط را. و فکر می‌کنی که اگر هر دو تا چشمت می‌دید خیلی بهتر بود. یک بار خودت به نازبانو گفته بودی «گاهی پیش میاد که به این یکی چشمم اطمینان ندارم.» همان شبی که داشتی اشتباهی یک تکّه زغال را جای تلخی به بافور می‌چسباندی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندیدند.- آن وقت‌ها دو هفته‌ئی می‌شد که با مستر روهم ریخته بودی: «شاید بتونه واسه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غفور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و وانِتِش تو شرکت کاری دست و پا کنه»- و تعارفش کرده بودی که بیاید خانه. او هم آمده بود. نشسته بودید حرف زده بودید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- سّد، خوب. کارگر، خوب. زود تمام شد. تا پارسال طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حسابی خندیده بود که: تا «سال دیگه» طول می‌کشه نه تا «پارسال».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-این دختر شما؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-نه، زنِ منه... زن... خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-اوه نه... شما خیلی کهنه... اون جوان، نو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-آخه زنِ دوّم منه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد هم شام خورده بودید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-زیتون، خیلی خوب... اینجا خیلی زیتون، تهران زیتون کم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شام هم تریاک کشیده بودید و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم برای‌تان چائی پرمایه ریخته بود و بعد از آن شب دیگر مستر اسمیت هر شب می‌آمد پیش شما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره تو اتاق‌ها سَرک می‌کشی. برمی‌گردی می‌روی به باغ زیتون. درخت‌ها کوچکند. قد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از درخت‌ها بلندتر است. اگر در باغ باشد او را خواهی دید، مگر اینکه نشسته باشد رو زمین. چمبک می‌زنی و با همان یک چشمت لای درخت‌ها را می‌کاوی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که ندیدی، داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هایّ‌یّ‌یّ...». جوابت را که نداد، بلند می‌شوی می‌ایستی و بلندتر داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیر ندیده!»- و از باغ که بیرون زدی ریحان را می‌بینی، دم درگاه حیاط‌تان با کیسهٔ پر از زیتونش، که از زیتون چینی برگشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رو ندیدی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-ظهر که اومدی بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-ظهری نیومدم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همون جا سر باغ به زیتون چیناش ناهار میده. تازه رو مُزدَم حساب نمی‌کنه. نگاه کن بابا، این‌قدر هم واسه خودم جمع کردم.تا اول پائیز یه‌پیرهَن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌گذاری که حرفش را تمام کند. می‌فرستیش برود محلّه، شاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای کاری رفته باشد آنجا. و خودت رو ایوان به انتظار می‌نشینی و سیگاری می‌گیرانی و فکرهای جورواجور می‌کنی: «شاید رفته باشد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گفته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خونهٔ پدر مادرش؟-... نه بابا... با پدر مادرش که قهره».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:-هرچی می‌کشم از دست پدر مادرم می‌کشم که رو اصلِ نداری، منو اسیر تو کردن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mohajerani.samin&amp;diff=19902</id>
		<title>بحث کاربر:Mohajerani.samin</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mohajerani.samin&amp;diff=19902"/>
		<updated>2011-06-28T08:46:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: /* تورفتگیِ متن */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوشامد}} --[[کاربر:Robofa|Robofa]] ‏۱۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۵۹ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تشکر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ثمین، امروز [[بزرگ بانوی روح من]] را بازنگری می‌کردم و کیف کردم از دقتت در تایپ. ممنون. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۴:۰۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تورفتگیِ متن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. اغلب به همه‌ی متن تورفتگی می‌دهی. علت خاصی دارد؟ فکر می‌کنم که نیازی به این کار نباشد.. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سلام. پرستو، خودم هم شک داشتم که این کار درسته یا نه. اما اول هر پاراگراف با مقداری تو رفتگی شروع می‌شه که من می‌خوام اون تو رفتگی ایجاد بشه اما همه‌ی خط‌های بعدی هم شامل تو رفتگی می‌شن. &lt;br /&gt;
اول پاراگراف کلا تورفتگی ندم؟ --[[کاربر:Mohajerani.samin | ثمین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19893</id>
		<title>دفاعیهٔ ممنوعهٔ شریف رستم‌آبادی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19893"/>
		<updated>2011-06-27T20:49:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامبوزیا پرتوی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::غروب که می‌شود، روی عادت، آخرین تکّهٔ تلخی را هم تو کاغذ می‌پیچی می‌دهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قجر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پول را که گرفتی از دکانش می‌زنی بیرون سوار موتورت می‌شوی روشنش می‌کنی و از راه باریکهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لات جاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودت را می‌رسانی به‌جاده، تا پاسگاه یک بند با یک دنده می‌آئی. غروب جاده خلوت است اگر آن چندتا ماشین جا مانده را به حساب نیاری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به‌پاسگاه که برسی سرکار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پول را ازت خواهد گرفت و به‌ات خواهد گفت: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شریف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! یه گروهبان تازه فرستاده‌ن.» و تو خواهی دانست که باید به باج سبیل پاسگاه بیست‌تومن دیگر اضافه کنی: «اونی که خرش نمیره باس باج بده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::از پاسگاه که زدی بیرون، دوباره می‌افتی رو زینِ موتورت و جاده را صاف می‌آئی تا دوراهی و می‌افتی رو جادهٔ خاکی. حالا دیگر تا محله راهی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به محله که رسیدی، از دکانِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک بسته چائی سازمان و یک بسته سیگار اطوئی می‌گیری و دوباره تا آخرِ محله، دمِ آن راه باریکه که سربالائی است، یک بند می‌گازی. اگر سربالائی مزاحم نبود، تا بالای تپه، تا دمِ درِ خانه‌ات، سواره می رفتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::چینهٔ بلند دورِ خانه نمی‌گذارد ببینی که تو حیاط، منقلِت روشن نیست و نَمدرو ایوان پهن نیست و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنار سماور و قوری لم نداده و انتظارت را نمی‌کشد.- برای همین است که دیگر، وقتی به آخر چینه رسیدی و حیاط و ایوان و جای خالی ناز بانو را دیدی، انگار نه انگار که تمام این سربالائی را پیاده آمده‌ای و موتورت را هم با خودت کشیده‌ای. دیگر موتور را به طویله نمی‌بری. همان جا وسط حیاط ولش می‌کنی می‌روی روی ایوان. درِ هردوتا اتاق‌ها باز است.سَرت را از در اتاق اولی می‌کنی تو. رو به رو، پنجره باز است و روشنی غروب فضای اتاق را در سایه روشن نگاه داشته. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌بینی. می‌روی به اطاق دوم. از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خبری نیست. برمی‌گردی به ایوان. یک بار قشنگ همه جا را نگاه می‌کنی، کُنج به کُنج حیاط را. و فکر می‌کنی که اگر هر دو تا چشمت می‌دید خیلی بهتر بود. یک بار خودت به نازبانو گفته بودی «گاهی پیش میاد که به این یکی چشمم اطمینان ندارم.» همان شبی که داشتی اشتباهی یک تکّه زغال را جای تلخی به بافور می‌چسباندی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندیدند.- آن وقت‌ها دو هفته‌ئی می‌شد که با مستر روهم ریخته بودی: «شاید بتونه واسه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غفور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و وانِتِش تو شرکت کاری دست و پا کنه»- و تعارفش کرده بودی که بیاید خانه. او هم آمده بود. نشسته بودید حرف زده بودید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::- سّد، خوب. کارگر، خوب. زود تمام شد. تا پارسال طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حسابی خندیده بود که: تا «سال دیگه» طول می‌کشه نه تا «پارسال».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-این دختر شما؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-نه، زنِ منه... زن... خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-اوه نه... شما خیلی کهنه... اون جوان، نو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-آخه زنِ دوّم منه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::و بعد هم شام خورده بودید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-زیتون، خیلی خوب... اینجا خیلی زیتون، تهران زیتون کم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::بعد از شام هم تریاک کشیده بودید و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم برای‌تان چائی پرمایه ریخته بود و بعد از آن شب دیگر مستر اسمیت هر شب می‌آمد پیش شما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::دوباره تو اتاق‌ها سَرک می‌کشی. برمی‌گردی می‌روی به باغ زیتون. درخت‌ها کوچکند. قد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از درخت‌ها بلندتر است. اگر در باغ باشد او را خواهی دید، مگر اینکه نشسته باشد رو زمین. چمبک می‌زنی و با همان یک چشمت لای درخت‌ها را می‌کاوی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که ندیدی، داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هایّ‌یّ‌یّ...». جوابت را که نداد، بلند می‌شوی می‌ایستی و بلندتر داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیر ندیده!»- و از باغ که بیرون زدی ریحان را می‌بینی، دم درگاه حیاط‌تان با کیسهٔ پر از زیتونش، که از زیتون چینی برگشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رو ندیدی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-ظهر که اومدی بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-ظهری نیومدم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاجی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همون جا سر باغ به زیتون چیناش ناهار میده. تازه رو مُزدَم حساب نمی‌کنه. نگاه کن بابا، این‌قدر هم واسه خودم جمع کردم.تا اول پائیز یه‌پیرهَن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::نمی‌گذاری که حرفش را تمام کند. می‌فرستیش برود محلّه، شاید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای کاری رفته باشد آنجا. و خودت رو ایوان به انتظار می‌نشینی و سیگاری می‌گیرانی و فکرهای جورواجور می‌کنی: «شاید رفته باشد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گفته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، خونهٔ پدر مادرش؟-... نه بابا... با پدر مادرش که قهره».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-هرچی می‌کشم از دست پدر مادرم می‌کشم که رو اصلِ نداری، منو اسیر تو کردن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19888</id>
		<title>دفاعیهٔ ممنوعهٔ شریف رستم‌آبادی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19888"/>
		<updated>2011-06-27T20:19:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامبوزیا پرتوی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::غروب که می‌شود، روی عادت، آخرین تکّهٔ تلخی را هم تو کاغذ می‌پیچی می‌دهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قجر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پول را که گرفتی از دکانش می‌زنی بیرون سوار موتورت می‌شوی روشنش می‌کنی و از راه باریکهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لات جاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودت را می‌رسانی به‌جاده، تا پاسگاه یک بند با یک دنده می‌آئی. غروب جاده خلوت است اگر آن چندتا ماشین جا مانده را به حساب نیاری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به‌پاسگاه که برسی سرکار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پول را ازت خواهد گرفت و به‌ات خواهد گفت: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شریف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! یه گروهبان تازه فرستاده‌ن.» و تو خواهی دانست که باید به باج سبیل پاسگاه بیست‌تومن دیگر اضافه کنی: «اونی که خرش نمیره باس باج بده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::از پاسگاه که زدی بیرون، دوباره می‌افتی رو زینِ موتورت و جاده را صاف می‌آئی تا دوراهی و می‌افتی رو جادهٔ خاکی. حالا دیگر تا محله راهی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به محله که رسیدی، از دکانِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک بسته چائی سازمان و یک بسته سیگار اطوئی می‌گیری و دوباره تا آخرِ محله، دمِ آن راه باریکه که سربالائی است، یک بند می‌گازی. اگر سربالائی مزاحم نبود، تا بالای تپه، تا دمِ درِ خانه‌ات، سواره می رفتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::چینهٔ بلند دورِ خانه نمی‌گذارد ببینی که تو حیاط، منقلِت روشن نیست و نَمدرو ایوان پهن نیست و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنار سماور و قوری لم نداده و انتظارت را نمی‌کشد.- برای همین است که دیگر، وقتی به آخر چینه رسیدی و حیاط و ایوان و جای خالی ناز بانو را دیدی، انگار نه انگار که تمام این سربالائی را پیاده آمده‌ای و موتورت را هم با خودت کشیده‌ای. دیگر موتور را به طویله نمی‌بری. همان جا وسط حیاط ولش می‌کنی می‌روی روی ایوان. درِ هردوتا اتاق‌ها باز است.سَرت را از در اتاق اولی می‌کنی تو. رو به رو، پنجره باز است و روشنی غروب فضای اتاق را در سایه روشن نگاه داشته. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌بینی. می‌روی به اطاق دوم. از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خبری نیست. برمی‌گردی به ایوان. یک بار قشنگ همه جا را نگاه می‌کنی، کُنج به کُنج حیاط را. و فکر می‌کنی که اگر هر دو تا چشمت می‌دید خیلی بهتر بود. یک بار خودت به نازبانو گفته بودی «گاهی پیش میاد که به این یکی چشمم اطمینان ندارم.» همان شبی که داشتی اشتباهی یک تکّه زغال را جای تلخی به بافور می‌چسباندی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندیدند.- آن وقت‌ها دو هفته‌ئی می‌شد که با مستر روهم ریخته بودی: «شاید بتونه واسه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غفور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و وانِتِش تو شرکت کاری دست و پا کنه»- و تعارفش کرده بودی که بیاید خانه. او هم آمده بود. نشسته بودید حرف زده بودید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::- سّد، خوب. کارگر، خوب. زود تمام شد. تا پارسال طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حسابی خندیده بود که: تا «سال دیگه» طول می‌کشه نه تا «پارسال».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-این دختر شما؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-نه، زنِ منه... زن... خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-اوه نه... شما خیلی کهنه... اون جوان، نو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-آخه زنِ دوّم منه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::و بعد هم شام خورده بودید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-زیتون، خیلی خوب... اینجا خیلی زیتون، تهران زیتون کم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::بعد از شام هم تریاک کشیده بودید و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم برای‌تان چائی پرمایه ریخته بود و بعد از آن شب دیگر مستر اسمیت هر شب می‌آمد پیش شما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::دوباره تو اتاق‌ها سَرک می‌کشی. برمی‌گردی می‌روی به باغ زیتون. درخت‌ها کوچکند. قد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از درخت‌ها بلندتر است. اگر در باغ باشد او را خواهی دید، مگر اینکه نشسته باشد رو زمین. چمبک می‌زنی و با همان یک چشمت لای درخت‌ها را می‌کاوی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که ندیدی، داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هایّ‌یّ‌یّ...». جوابت را که نداد، بلند می‌شوی می‌ایستی و بلندتر داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیر ندیده!»- و از باغ که بیرون زدی ریحان را می‌بینی، دم درگاه حیاط‌تان با کیسهٔ پر از زیتونش، که از زیتون چینی برگشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رو ندیدی؟&lt;br /&gt;
::::-نه.&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19887</id>
		<title>دفاعیهٔ ممنوعهٔ شریف رستم‌آبادی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19887"/>
		<updated>2011-06-27T20:16:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامبوزیا پرتوی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::غروب که می‌شود، روی عادت، آخرین تکّهٔ تلخی را هم تو کاغذ می‌پیچی می‌دهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قجر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پول را که گرفتی از دکانش می‌زنی بیرون سوار موتورت می‌شوی روشنش می‌کنی و از راه باریکهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لات جاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودت را می‌رسانی به‌جاده، تا پاسگاه یک بند با یک دنده می‌آئی. غروب جاده خلوت است اگر آن چندتا ماشین جا مانده را به حساب نیاری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به‌پاسگاه که برسی سرکار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پول را ازت خواهد گرفت و به‌ات خواهد گفت: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شریف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! یه گروهبان تازه فرستاده‌ن.» و تو خواهی دانست که باید به باج سبیل پاسگاه بیست‌تومن دیگر اضافه کنی: «اونی که خرش نمیره باس باج بده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::از پاسگاه که زدی بیرون، دوباره می‌افتی رو زینِ موتورت و جاده را صاف می‌آئی تا دوراهی و می‌افتی رو جادهٔ خاکی. حالا دیگر تا محله راهی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به محله که رسیدی، از دکانِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک بسته چائی سازمان و یک بسته سیگار اطوئی می‌گیری و دوباره تا آخرِ محله، دمِ آن راه باریکه که سربالائی است، یک بند می‌گازی. اگر سربالائی مزاحم نبود، تا بالای تپه، تا دمِ درِ خانه‌ات، سواره می رفتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::چینهٔ بلند دورِ خانه نمی‌گذارد ببینی که تو حیاط، منقلِت روشن نیست و نَمدرو ایوان پهن نیست و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنار سماور و قوری لم نداده و انتظارت را نمی‌کشد.- برای همین است که دیگر، وقتی به آخر چینه رسیدی و حیاط و ایوان و جای خالی ناز بانو را دیدی، انگار نه انگار که تمام این سربالائی را پیاده آمده‌ای و موتورت را هم با خودت کشیده‌ای. دیگر موتور را به طویله نمی‌بری. همان جا وسط حیاط ولش می‌کنی می‌روی روی ایوان. درِ هردوتا اتاق‌ها باز است.سَرت را از در اتاق اولی می‌کنی تو. رو به رو، پنجره باز است و روشنی غروب فضای اتاق را در سایه روشن نگاه داشته. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌بینی. می‌روی به اطاق دوم. از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خبری نیست. برمی‌گردی به ایوان. یک بار قشنگ همه جا را نگاه می‌کنی، کُنج به کُنج حیاط را. و فکر می‌کنی که اگر هر دو تا چشمت می‌دید خیلی بهتر بود. یک بار خودت به نازبانو گفته بودی «گاهی پیش میاد که به این یکی چشمم اطمینان ندارم.» همان شبی که داشتی اشتباهی یک تکّه زغال را جای تلخی به بافور می‌چسباندی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسمیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خندیدند.- آن وقت‌ها دو هفته‌ئی می‌شد که با مستر روهم ریخته بودی: «شاید بتونه واسه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غفور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و وانِتِش تو شرکت کاری دست و پا کنه»- و تعارفش کرده بودی که بیاید خانه. او هم آمده بود. نشسته بودید حرف زده بودید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::- سّد، خوب. کارگر، خوب. زود تمام شد. تا پارسال طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حسابی خندیده بود که: تا «سال دیگه» طول می‌کشه نه تا «پارسال».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-این دختر شما؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-نه، زنِ منه... زن... خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-اوه نه... شما خیلی کهنه... اون جوان، نو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-آخه زنِ دوّم منه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::و بعد هم شام خورده بودید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-زیتون، خیلی خوب... اینجا خیلی زیتون، تهران زیتون کم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::بعد از شام هم تریاک کشیده بودید و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم برای‌تان چائی پرمایه ریخته بود و بعد از آن شب دیگر مستر اسمیت هر شب می‌آمد پیش شما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::دوباره تو اتاق‌ها سَرک می‌کشی. برمی‌گردی می‌روی به باغ زیتون. درخت‌ها کوچکند. قد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از درخت‌ها بلندتر است. اگر در باغ باشد او را خواهی دید، مگر اینکه نشسته باشد رو زمین. چمبک می‌زنی و با همان یک چشمت لای درخت‌ها را می‌کاوی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را که ندیدی، داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هایّ‌یّ‌یّ...». جوابت را که نداد، بلند می‌شوی می‌ایستی و بلندتر داد می‌زنی: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیر ندیده!»- و از باغ که بیرون زدی ریحان را می‌بینی، دم درگاه حیاط‌تان با کیسهٔ پر از زیتونش، که از زیتون چینی برگشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رو ندیدی؟&lt;br /&gt;
::::-نه.&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19881</id>
		<title>دفاعیهٔ ممنوعهٔ شریف رستم‌آبادی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19881"/>
		<updated>2011-06-27T18:51:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامبوزیا پرتوی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::غروب که می‌شود، روی عادت، آخرین تکّهٔ تلخی را هم تو کاغذ می‌پیچی می‌دهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قجر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پول را که گرفتی از دکانش می‌زنی بیرون سوار موتورت می‌شوی روشنش می‌کنی و از راه باریکهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لات جاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودت را می‌رسانی به‌جاده، تا پاسگاه یک بند با یک دنده می‌آئی. غروب جاده خلوت است اگر آن چندتا ماشین جا مانده را به حساب نیاری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به‌پاسگاه که برسی سرکار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رسولی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پول را ازت خواهد گرفت و به‌ات خواهد گفت: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شریف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! یه گروهبان تازه فرستاده‌ن.» و تو خواهی دانست که باید به باج سبیل پاسگاه بیست‌تومن دیگر اضافه کنی: «اونی که خرش نمیره باس باج بده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::از پاسگاه که زدی بیرون، دوباره می‌افتی رو زینِ موتورت و جاده را صاف می‌آئی تا دوراهی و می‌افتی رو جادهٔ خاکی. حالا دیگر تا محله راهی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به محله که رسیدی، از دکانِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک بسته چائی سازمان و یک بسته سیگار اطوئی می‌گیری و دوباره تا آخرِ محله، دمِ آن راه باریکه که سربالائی است، یک بند می‌گازی. اگر سربالائی مزاحم نبود، تا بالای تپه، تا دمِ درِ خانه‌ات، سواره می رفتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::چینهٔ بلند دورِ خانه نمی‌گذارد ببینی که تو حیاط، منقلِت روشن نیست و نَمدرو ایوان پهن نیست و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نازبانو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنار سماور و قوری لم نداده و انتظارت را نمی‌کشد.- برای همین است که دیگر، وقتی به آخر چینه رسیدی و حیاط و ایوان و جای خالی ناز بانو را &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19820</id>
		<title>دفاعیهٔ ممنوعهٔ شریف رستم‌آبادی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D9%94_%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C*&amp;diff=19820"/>
		<updated>2011-06-26T23:29:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کامبوزیا پرتوی:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::غروب که می‌شود، روی عادت، آخرین تکّهٔ تلخی را هم تو کاغذ می‌پیچی می‌دهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قجر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پول را که گرفتی از دکانش می‌زنی بیرون سوار موتورت می‌شوی روشنش می‌کنی و از راه باریکهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لات جاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودت را می‌رسانی به‌جاده، تا پاسگاه یک بند با یک دنده می‌آئی. غروب جاده خلوت است اگر آن چندتا ماشین جا مانده را به حساب نیاری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19818</id>
		<title>سرباز سربی دلاور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19818"/>
		<updated>2011-06-26T23:22:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هانس کریستین آندرسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::یکی بود یکی نبود، یک وقت بیست و پنج سرباز سُربیِ کوچک بودند که مثل برادر به‌هم شبیه بودند، چون آن‌ها را از یک قاشق کهنهٔ سربی درست کرده بودند. لباس نظامی قشنگشان به‌رنگ آبی و قرمز بود، همه تفنگ به‌شانه داشتند، سربالا گرفته بودند، و حتی توی جعبه‌شان به‌حالت خبردارِ نظامی ایستاده بودند. وقتی درِ جعبه‌شان را بلند کردند نخستین حرفی که شنیدند این بود:« بَه بَه! سربازهای سربی!» و این حرفِ پسربچه‌ئی بود که آن‌ها را در جشن تولد خود هدیه گرفته بود. او هر بیست و پنج سرباز آبی و قرمز پوش را از جعبه‌شان درآورد و روی میز به‌ردیف چید. و به‌راستی آن‌قدر بهم شبیه بودند که آدم آن‌ها را با هم اشتباه می‌کرد. فقط یکی‌شان با دیگران فرق داشت، و آن این که یک پا بیشتر نداشت؛ چون از قرار معلوم او آخرین سربازی بود که چلنگر ریخته و برای یک پایش سرب کم آورده بود. ولی او روی همان یک پای خود به‌خوبی آن‌های دیگر که دوپا داشتند ایستاده بود. و این سرگذشت عجیب که اکنون نقل می‌کنیم ماجرائی است که بر سرِ او آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::آن پسربچه اسباب‌بازی‌های زیاد دیگری هم روی میز چیده بود که از همهٔ آن‌ها قشنگ‌تر یک قصرِ مقوائی بود. درخت‌هائی به‌دورِ یک آینهٔ کوچک که به‌جای دریاچه بود دیده می‌شد، و قوهائی که مثلاً عکس خود را در آب می‌دیدند روی دریاچه شنا می‌کردند. چه اسباب‌بازی قشنگی بود! از پنجره‌های کوچک و گشودهٔ آن قصر، تالارهای آن دیده می‌شد. امّا آنچه بیش از همه تعریف داشت عروسکی بود ایستاده زیرِ جلوخانِ قصر، که پیراهن بسیار زیبای سبزرنگی مخصوصِ رقص، مزین به‌گل سرخی از پولک‌های برّاق در برداشت و با لطف و عشوهٔ خاصی بازوان خود را به‌حالت رقص از هم باز کرده و یک پایش را بالا برده بود؛ به‌طوری که سرباز سربی فقط یک پای او را می‌دید و گمان کرد که او هم مثل خودش یک پا بیشتر ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::با خودش گفت: حالا من زنِ دلخواهم را پیدا کردم! امّا او بی‌شک از اشرافِ والامقام است و در قصر زندگی می‌کند و من توی یک جعبهٔ کوچک با بیست و چهار نفر دیگر، و چنین جائی برای او مناسب نیست. با این حال خوب است با او آشنا بشوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و خودش را از پشت جعبهٔ توتونی که از آن‌جا خوب می‌توانست عروسک زیبای مقوائیِ ایستاده سر یک پا را دید بزند دراز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شب که شد تمام سربازهای سربی را توی جعبه‌شان گذاشتند، فقط سربازِ بیست و پنجم در مخفی‌گاهش باقی ماند. وقتی همه رفتند و خوابیدند اسباب‌بازی‌ها شروع به‌بازی کردند: همه به‌سر و کول هم می‌پریدند و با سر و صدا می‌رقصیدند، و سربازهای سربیِ درونِ جعبه که خیلی دل‌شان می‌خواست در بازی شرکت داشته باشند دست و پا می‌زدند تا شاید بیرون بیایند، ولی نمی‌توانستند درِ جعبه را بلند کنند. فندق‌شکن پشتک و وارو می زد و مداد روی لوح خِش‌خِش می‌کرد. سر و صدا به‌قدری زیاد بود که قناری بیدار شد، و او هم با خواندنِ آواز به گفت‌وگوی دسته‌جمعی پیوست. تنها دو نفری که از جای خود نجنبیدند عروسکِ رقاص بود و سربازِ سربی؛ عروسک هم‌چنان سرِ یک پا ایستاده و بازوانِ خود را به‌حالت رقص از هم باز نگاهداشته بود، و سرباز نیز که روی تنها پای خود مانده بود، چشم از دخترک بر نمی‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::در این موقع، ساعت زنگ نیمه شب را نواخت. یک رفعه صدایِ تقی برخاست و درِ جعبه‌ی توتون بالا پرید: درونِ جعبه توتونی نبود امّا شیطانکِ سیاه رنگی از آن بیرون جَست، که گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- هِی، سرباز سربی، این قدر به‌چیزی که گُنده‌تر از دهن توست زُل نزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::امّا سرباز سربی خودش را به‌نشنیدن زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شیطانک ضمن جَست و خیز باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::-باش تا ببینی فردا چه به‌سرت خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و انگار از آنچه فردا به‌سرِ سرباز سربی می‌آمد خوشحال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::صبح که شد پسربچه از خواب برخاست، سرباز سربی را برداشت و جلو پنجره گذاشت، امّا پنجره بر اثرِ جریان باد و یا از شیطنتِ شیطانک ناگهان باز شد و سرباز سربی از طبقه‌ی سوم با کله پائین افتاد. چه سقوط وحشتناکی! نوکِ سر نیزه‌اش لای درزِ سنگفرش‌ها فرو رفت و تنها پایش روبه‌هوا ماند. کلفتِ خانه و پسربچه به‌سراغش آمدند امّا با اینکه نزدیک بود پا روی آن بگذارند پیدایش نکردند. آه! کاش سرباز سربی توانسته بود داد بزند که:« بابا، من اینجایم!» در آن صورت، آن‌ها او را می‌دیدند و از زمین برش می‌داشتند؛ امّا او جرأت نکرد داد بزند؛ چون لباس نظامی به‌تن داشت. از بدبختی، یکی از آن باران‌های سیل‌آسا هم شروع به‌باریدن کرد! پسربچه و کلفت زود به‌خانه برگشتند و سرباز سربی همان‌جا ماند.باران که بند آمد دو پسربچهٔ ولگرد از آن‌جا گذشتند. یکی‌شان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- هی! یک سرباز سربی! بیا سوارِ قایقش کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و با یک تکه روزنامهٔ کهنه قایقی درست کردند، سرباز سربی را توی آن گذاشتند و قایق را به آبِ جوی انداختند. خودِ بچه‌ها هم به‌دنبالِ قایق راه افتادند و دست می‌زدند. و نهرِ آب چه موج‌های بزرگی داشت و چه‌قدر جریان آب تند بود! چون باران زیاد باریده بود. گرداب قایق کاغذی را چنان تند تکان می‌داد و با خود می‌کشید که سرباز از تکان‌ها آن می‌لرزید؛ ولی تعادل خود را از دست نداد و هم‌چنان خبردار ماند. ناگهان قایق به‌زیرِ سنگی که سرپوشِ راه آبی بود و زیرش مثل درون جعبه تاریک بود فرو رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::سرباز با خودش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- کجا دارم می‌روم؟ این همه‌ش تقصیر آن شیطانک است. اگر آن دوشیزهٔ زیبا همراهم بود دلم می‌خواست این‌جا از این هم تاریک‌تر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ناگاه موشی از آن موش‌های راه آب که زیر سنگ‌های جوی منزل داشت سرِ راهش سبز شد و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- تو گذرنامه داری؟ اگر داری نشان بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ولی سرباز هم‌چنان ساکت بود و تفنگش را بیشتر به‌خودش می‌فشرد، چون گذرنامه نداشت. قایقِ کوچک با جریان آب می‌رفت و موش به‌دنبال او خطاب به خُرده‌های کاه و تَراشه‌های چوب داد می‌زد:« بگیریدش! بگیریدش! این سرباز گمرک نپرداخته و گذرنامه نشان نداده!» ولی قایق کوچک با جریان آب که همه چیز را می‌روبید و با خود می‌برد به‌پیش رانده شد، و چون به‌انتهای راه آب رسید سرباز توانست روشنائی روز را ببیند. با این حال، جای خوشحال نبود چون صدای غرّشی به‌گوش می‌رسید که شجاع‌ترین آدم‌ها را می‌ترسانید: جوی به‌مجرای توفنده‌ئی می‌ریخت که برای آن سرباز خطرناک‌تر از آبشاری بزرگ برای انسان بود. و او به‌قدری به‌آن گرداب نزدیک شده بود که نمی‌توانست خودش را نگه دارد. قایق به‌فاصلهٔ دوری پرتاب شد و سرباز تا توانست خودش را شقّ و رَقّ نگه داشت؛ و هیچ کس نمی‌تواند به‌او تهمت بزند که از ترس چشم‌هایش را هم گذاشت. قایق کوچک چندین بار به‌دور خود چرخید، پُرِ آب شد و شروع به‌فرو رفتن کرد. آب تا زیر گلوی سرباز آمد، کاغذِ قایق از هم وامی‌رفت و آخر سرباز و قایق با هم غرق شدند. واپسین فکرِ سرباز متوجه آن رقاصهٔ زیبا بود که دیگر هیچ گاه نمی‌دیدش. و آن آواز قدیمیِ سربازی در گوشش پیچید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::روبه‌خطر، ای مرد جنگی!&lt;br /&gt;
::::::می‌روی تا طعم مرگ را بچشی....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::کاغذِ خیس از هم درید، و سرباز که به‌گرداب افتاد ماهیِ بزرگی قورتش داد. این‌جا دیگر از زیر تخته سنگِ روپوشِ راه آب هم بدتر بود، و حتی از توی جعبه‌ئی که با بیست و چهار سربازِ دیگر با هم بودند تنگ‌تر و تاریک‌تر. امّا سرباز خودش را نباخت و تفنگش را رها نکرد. ماهی با تمامِ نیرویش دست و پا زد، ولی ناگهان انگار تنش با نیزهٔ برق سوراخ شده باشد ایستاد. بعد روشنائی شد و صدائی به‌گوش رسید که داد زد:« عجب! یک سرباز سربی!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ماهی را به‌قلّاب گرفته، به‌بازار برده و به‌کلفتِ خانه‌ئی فروخته بودند، او هم ماهی را به‌خانه آورده بود. بعد، در آشپزخانه با کاردِ بلندی شکمش را دریده و دیده بود که سرباز سربی درونِ آن، شقّ و رَقّ و سرشار از اعتمادبه‌نفس، همچون مردی که بسیار سفر کرده باشد ایستاده است. کلفت گفت:« باید او را به‌همه نشان بدهم!» و کمرِ سرباز را گرفت و آن را روی میزِ اتاق نشیمن گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و به‌راستی که در این دنیا چه چیزهای عجیبی اتفاق می‌افتد! سرباز سربی دُرُست به‌همان تالاری برگشته بود که منزل خودش بود. باز همان بچه‌ها را می‌بیند و همان قصر زیبا و همان رقاصهٔ خوشگلِ مقوائی را که هم‌چنان روی یک پا ایستاده و پای دیگرش را هوا کرده و او هم قُرص و قایم ایستاده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::سرباز آن‌قدر به‌هیجان آمد که می‌خواست گریه کند امّا این کار از او برنمی‌آمد. او به‌دخترک نگاه کرد و دخترک به‌او، ولی هیچ کدام چیزی به‌هم نگفتند. در آن لحظه پسرک سرباز سربی را برداشت و آن را بی‌هیچ دلیلی توی بخاری انداخت - همان طور که خیلی از بچه‌ها اغلب کارهای بی‌دلیل می‌کنند - و این حتماً تقصیر شیطانک بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::سرباز که ماتش برده بود گرمای شدیدی احساس کرد. آیا این گرما از آتش بود؟ از عشق بود؟ هیچ نمی‌دانست. آن رنگ‌های آبی و قرمزش هم پاک شده بود. آیا از سفر بود؟ از غم و غصه بود؟ هیچ کس نمی‌دانست. سرباز به‌دخترک زیبا نگاه می‌کرد و او به‌سرباز. سرباز حس می‌کرد که دارد آب می‌شود، امّا پابرجا و تفنگ به‌شانه باقی ماند. ناگهان دری باز شد و جریانِ تندِ هوا رقاصه را از جا کَند و توی بخاری پهلوی سرباز انداخت. رقاصه آتش گرفت و از بین رفت. سرباز هم به‌یک تکه سُرب مبدّل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::صبح روزِ بعد، وقتی کلفت خانه خاکسترهای بخاری را در می‌آورد او را پیدا کرد که همچون یک قلب کوچکِ سربی شده بود، امّا از عروسکِ رقاصه به‌جز پولکی به‌سیاهیِ زغال چیزی نمانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;br /&gt;
[[رده:هانس کریستین آندرسن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19817</id>
		<title>سرباز سربی دلاور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19817"/>
		<updated>2011-06-26T23:17:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هانس کریستین آندرسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::یکی بود یکی نبود، یک وقت بیست و پنج سرباز سُربیِ کوچک بودند که مثل برادر به‌هم شبیه بودند، چون آن‌ها را از یک قاشق کهنهٔ سربی درست کرده بودند. لباس نظامی قشنگشان به‌رنگ آبی و قرمز بود، همه تفنگ به‌شانه داشتند، سربالا گرفته بودند، و حتی توی جعبه‌شان به‌حالت خبردارِ نظامی ایستاده بودند. وقتی درِ جعبه‌شان را بلند کردند نخستین حرفی که شنیدند این بود:« بَه بَه! سربازهای سربی!» و این حرفِ پسربچه‌ئی بود که آن‌ها را در جشن تولد خود هدیه گرفته بود. او هر بیست و پنج سرباز آبی و قرمز پوش را از جعبه‌شان درآورد و روی میز به‌ردیف چید. و به‌راستی آن‌قدر بهم شبیه بودند که آدم آن‌ها را با هم اشتباه می‌کرد. فقط یکی‌شان با دیگران فرق داشت، و آن این که یک پا بیشتر نداشت؛ چون از قرار معلوم او آخرین سربازی بود که چلنگر ریخته و برای یک پایش سرب کم آورده بود. ولی او روی همان یک پای خود به‌خوبی آن‌های دیگر که دوپا داشتند ایستاده بود. و این سرگذشت عجیب که اکنون نقل می‌کنیم ماجرائی است که بر سرِ او آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::آن پسربچه اسباب‌بازی‌های زیاد دیگری هم روی میز چیده بود که از همهٔ آن‌ها قشنگ‌تر یک قصرِ مقوائی بود. درخت‌هائی به‌دورِ یک آینهٔ کوچک که به‌جای دریاچه بود دیده می‌شد، و قوهائی که مثلاً عکس خود را در آب می‌دیدند روی دریاچه شنا می‌کردند. چه اسباب‌بازی قشنگی بود! از پنجره‌های کوچک و گشودهٔ آن قصر، تالارهای آن دیده می‌شد. امّا آنچه بیش از همه تعریف داشت عروسکی بود ایستاده زیرِ جلوخانِ قصر، که پیراهن بسیار زیبای سبزرنگی مخصوصِ رقص، مزین به‌گل سرخی از پولک‌های برّاق در برداشت و با لطف و عشوهٔ خاصی بازوان خود را به‌حالت رقص از هم باز کرده و یک پایش را بالا برده بود؛ به‌طوری که سرباز سربی فقط یک پای او را می‌دید و گمان کرد که او هم مثل خودش یک پا بیشتر ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::با خودش گفت: حالا من زنِ دلخواهم را پیدا کردم! امّا او بی‌شک از اشرافِ والامقام است و در قصر زندگی می‌کند و من توی یک جعبهٔ کوچک با بیست و چهار نفر دیگر، و چنین جائی برای او مناسب نیست. با این حال خوب است با او آشنا بشوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و خودش را از پشت جعبهٔ توتونی که از آن‌جا خوب می‌توانست عروسک زیبای مقوائیِ ایستاده سر یک پا را دید بزند دراز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شب که شد تمام سربازهای سربی را توی جعبه‌شان گذاشتند، فقط سربازِ بیست و پنجم در مخفی‌گاهش باقی ماند. وقتی همه رفتند و خوابیدند اسباب‌بازی‌ها شروع به‌بازی کردند: همه به‌سر و کول هم می‌پریدند و با سر و صدا می‌رقصیدند، و سربازهای سربیِ درونِ جعبه که خیلی دل‌شان می‌خواست در بازی شرکت داشته باشند دست و پا می‌زدند تا شاید بیرون بیایند، ولی نمی‌توانستند درِ جعبه را بلند کنند. فندق‌شکن پشتک و وارو می زد و مداد روی لوح خِش‌خِش می‌کرد. سر و صدا به‌قدری زیاد بود که قناری بیدار شد، و او هم با خواندنِ آواز به گفت‌وگوی دسته‌جمعی پیوست. تنها دو نفری که از جای خود نجنبیدند عروسکِ رقاص بود و سربازِ سربی؛ عروسک هم‌چنان سرِ یک پا ایستاده و بازوانِ خود را به‌حالت رقص از هم باز نگاهداشته بود، و سرباز نیز که روی تنها پای خود مانده بود، چشم از دخترک بر نمی‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::در این موقع، ساعت زنگ نیمه شب را نواخت. یک رفعه صدایِ تقی برخاست و درِ جعبه‌ی توتون بالا پرید: درونِ جعبه توتونی نبود امّا شیطانکِ سیاه رنگی از آن بیرون جَست، که گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- هِی، سرباز سربی، این قدر به‌چیزی که گُنده‌تر از دهن توست زُل نزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::امّا سرباز سربی خودش را به‌نشنیدن زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شیطانک ضمن جَست و خیز باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::-باش تا ببینی فردا چه به‌سرت خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و انگار از آنچه فردا به‌سرِ سرباز سربی می‌آمد خوشحال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::صبح که شد پسربچه از خواب برخاست، سرباز سربی را برداشت و جلو پنجره گذاشت، امّا پنجره بر اثرِ جریان باد و یا از شیطنتِ شیطانک ناگهان باز شد و سرباز سربی از طبقه‌ی سوم با کله پائین افتاد. چه سقوط وحشتناکی! نوکِ سر نیزه‌اش لای درزِ سنگفرش‌ها فرو رفت و تنها پایش روبه‌هوا ماند. کلفتِ خانه و پسربچه به‌سراغش آمدند امّا با اینکه نزدیک بود پا روی آن بگذارند پیدایش نکردند. آه! کاش سرباز سربی توانسته بود داد بزند که:« بابا، من اینجایم!» در آن صورت، آن‌ها او را می‌دیدند و از زمین برش می‌داشتند؛ امّا او جرأت نکرد داد بزند؛ چون لباس نظامی به‌تن داشت. از بدبختی، یکی از آن باران‌های سیل‌آسا هم شروع به‌باریدن کرد! پسربچه و کلفت زود به‌خانه برگشتند و سرباز سربی همان‌جا ماند.باران که بند آمد دو پسربچهٔ ولگرد از آن‌جا گذشتند. یکی‌شان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- هی! یک سرباز سربی! بیا سوارِ قایقش کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و با یک تکه روزنامهٔ کهنه قایقی درست کردند، سرباز سربی را توی آن گذاشتند و قایق را به آبِ جوی انداختند. خودِ بچه‌ها هم به‌دنبالِ قایق راه افتادند و دست می‌زدند. و نهرِ آب چه موج‌های بزرگی داشت و چه‌قدر جریان آب تند بود! چون باران زیاد باریده بود. گرداب قایق کاغذی را چنان تند تکان می‌داد و با خود می‌کشید که سرباز از تکان‌ها آن می‌لرزید؛ ولی تعادل خود را از دست نداد و هم‌چنان خبردار ماند. ناگهان قایق به‌زیرِ سنگی که سرپوشِ راه آبی بود و زیرش مثل درون جعبه تاریک بود فرو رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::سرباز با خودش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- کجا دارم می‌روم؟ این همه‌ش تقصیر آن شیطانک است. اگر آن دوشیزهٔ زیبا همراهم بود دلم می‌خواست این‌جا از این هم تاریک‌تر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ناگاه موشی از آن موش‌های راه آب که زیر سنگ‌های جوی منزل داشت سرِ راهش سبز شد و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- تو گذرنامه داری؟ اگر داری نشان بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ولی سرباز هم‌چنان ساکت بود و تفنگش را بیشتر به‌خودش می‌فشرد، چون گذرنامه نداشت. قایقِ کوچک با جریان آب می‌رفت و موش به‌دنبال او خطاب به خُرده‌های کاه و تَراشه‌های چوب داد می‌زد:« بگیریدش! بگیریدش! این سرباز گمرک نپرداخته و گذرنامه نشان نداده!» ولی قایق کوچک با جریان آب که همه چیز را می‌روبید و با خود می‌برد به‌پیش رانده شد، و چون به‌انتهای راه آب رسید سرباز توانست روشنائی روز را ببیند. با این حال، جای خوشحال نبود چون صدای غرّشی به‌گوش می‌رسید که شجاع‌ترین آدم‌ها را می‌ترسانید: جوی به‌مجرای توفنده‌ئی می‌ریخت که برای آن سرباز خطرناک‌تر از آبشاری بزرگ برای انسان بود. و او به‌قدری به‌آن گرداب نزدیک شده بود که نمی‌توانست خودش را نگه دارد. قایق به‌فاصلهٔ دوری پرتاب شد و سرباز تا توانست خودش را شقّ و رَقّ نگه داشت؛ و هیچ کس نمی‌تواند به‌او تهمت بزند که از ترس چشم‌هایش را هم گذاشت. قایق کوچک چندین بار به‌دور خود چرخید، پُرِ آب شد و شروع به‌فرو رفتن کرد. آب تا زیر گلوی سرباز آمد، کاغذِ قایق از هم وامی‌رفت و آخر سرباز و قایق با هم غرق شدند. واپسین فکرِ سرباز متوجه آن رقاصهٔ زیبا بود که دیگر هیچ گاه نمی‌دیدش. و آن آواز قدیمیِ سربازی در گوشش پیچید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::روبه‌خطر، ای مرد جنگی!&lt;br /&gt;
::::::می‌روی تا طعم مرگ را بچشی....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::کاغذِ خیس از هم درید، و سرباز که به‌گرداب افتاد ماهیِ بزرگی قورتش داد. این‌جا دیگر از زیر تخته سنگِ روپوشِ راه آب هم بدتر بود، و حتی از توی جعبه‌ئی که با بیست و چهار سربازِ دیگر با هم بودند تنگ‌تر و تاریک‌تر. امّا سرباز خودش را نباخت و تفنگش را رها نکرد. ماهی با تمامِ نیرویش دست و پا زد، ولی ناگهان انگار تنش با نیزهٔ برق سوراخ شدهباشد ایستاد. بعد روشنائی شد و صدائی به‌گوش رسید که داد زد:« عجب! یک سرباز سربی!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ماهی را به‌قلّاب گرفته، به‌بازار برده و به‌کلفتِ خانه‌ئی فروخته بودند، او هم ماهی را به‌خانه آورده بود. بعد، در آشپزخانه با کاردِ بلندی شکمش را دریده و دیده بود که سرباز سربی درونِ آن، شقّ و رَقّ و سرشار از اعتمادبه‌نفس، همچون مردی که بسیار سفر کرده باشد ایستاده است. کلفت گفت:« باید او را به‌همه نشان بدهم!» و کمرِ سرباز را گرفت و آن را روی میزِ اتاق نشیمن گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و به‌راستی که در این دنیا چه چیزهای عجیبی اتفاق می‌افتد! سرباز سربی دُرُست به‌همان تالاری برگشته بود که منزل خودش بود. باز همان بچه‌ها را می‌بیند و همان قصر زیبا و همان رقاصهٔ خوشگلِ مقوائی را که هم‌چنان روی یک پا ایستاده و پای دیگرش را هوا کرده و او هم قُرص و قایم ایستاده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::سرباز آن‌قدر به‌هیجان آمد که می‌خواست گریه کند امّا این کار از او برنمی‌آمد. او به‌دخترک نگاه کرد و دخترک به‌او، ولی هیچ کدام چیزی به‌هم نگفتند. در آن لحظه پسرک سرباز سربی را برداشت و آن را بی‌هیچ دلیلی توی بخاری انداخت - همان طور که خیلی از بچه‌ها اغلب کارهای بی‌دلیل می‌کنند - و این حتماً تقصیر شیطانک بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::سرباز که ماتش برده بود گرمای شدیدی احساس کرد. آیا این گرما از آتش بود؟ از عشق بود؟ هیچ نمی‌دانست. آن رنگ‌های آبی و قرمزش هم پاک شده بود. آیا از سفر بود؟ از غم و غصه بود؟ هیچ کس نمی‌دانست. سرباز به‌دخترک زیبا نگاه می‌کرد و او به‌سرباز. سرباز حس می‌کرد که دارد آب می‌شود، امّا پابرجا و تفنگ به‌شانه باقی ماند. ناگهان دری باز شد و جریانِ تندِ هوا رقاصه را از جا کَند و توی بخاری پهلوی سرباز انداخت. رقاصه آتش گرفت و از بین رفت. سرباز هم به‌یک تکه سُرب مبدّل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::صبح روزِ بعد، وقتی کلفت خانه خاکسترهای بخاری را در می‌آورد او را پیدا کرد که همچون یک قلب کوچکِ سربی شده بود، امّا از عروسکِ رقاصه به‌جز پولکی به‌سیاهیِ زغال چیزی نمانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;br /&gt;
[[رده:هانس کریستین آندرسن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19771</id>
		<title>سرباز سربی دلاور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19771"/>
		<updated>2011-06-26T11:44:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هانس کریستین آندرسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::یکی بود یکی نبود، یک وقت بیست و پنج سرباز سُربیِ کوچک بودند که مثل برادر به‌هم شبیه بودند، چون آن‌ها را از یک قاشق کهنهٔ سربی درست کرده بودند. لباس نظامی قشنگشان به‌رنگ آبی و قرمز بود، همه تفنگ به‌شانه داشتند، سربالا گرفته بودند، و حتی توی جعبه‌شان به‌حالت خبردارِ نظامی ایستاده بودند. وقتی درِ جعبه‌شان را بلند کردند نخستین حرفی که شنیدند این بود:« بَه بَه! سربازهای سربی!» و این حرفِ پسربچه‌ئی بود که آن‌ها را در جشن تولد خود هدیه گرفته بود. او هر بیست و پنج سرباز آبی و قرمز پوش را از جعبه‌شان درآورد و روی میز به‌ردیف چید. و به‌راستی آن‌قدر بهم شبیه بودند که آدم آن‌ها را با هم اشتباه می‌کرد. فقط یکی‌شان با دیگران فرق داشت، و آن این که یک پا بیشتر نداشت؛ چون از قرار معلوم او آخرین سربازی بود که چلنگر ریخته و برای یک پایش سرب کم آورده بود. ولی او روی همان یک پای خود به‌خوبی آن‌های دیگر که دوپا داشتند ایستاده بود. و این سرگذشت عجیب که اکنون نقل می‌کنیم ماجرائی است که بر سرِ او آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::آن پسربچه اسباب‌بازی‌های زیاد دیگری هم روی میز چیده بود که از همهٔ آن‌ها قشنگ‌تر یک قصرِ مقوائی بود. درخت‌هائی به‌دورِ یک آینهٔ کوچک که به‌جای دریاچه بود دیده می‌شد، و قوهائی که مثلاً عکس خود را در آب می‌دیدند روی دریاچه شنا می‌کردند. چه اسباب‌بازی قشنگی بود! از پنجره‌های کوچک و گشودهٔ آن قصر، تالارهای آن دیده می‌شد. امّا آنچه بیش از همه تعریف داشت عروسکی بود ایستاده زیرِ جلوخانِ قصر، که پیراهن بسیار زیبای سبزرنگی مخصوصِ رقص، مزین به‌گل سرخی از پولک‌های برّاق در برداشت و با لطف و عشوهٔ خاصی بازوان خود را به‌حالت رقص از هم باز کرده و یک پایش را بالا برده بود؛ به‌طوری که سرباز سربی فقط یک پای او را می‌دید و گمان کرد که او هم مثل خودش یک پا بیشتر ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::با خودش گفت: حالا من زنِ دلخواهم را پیدا کردم! امّا او بی‌شک از اشرافِ والامقام است و در قصر زندگی می‌کند و من توی یک جعبهٔ کوچک با بیست و چهار نفر دیگر، و چنین جائی برای او مناسب نیست. با این حال خوب است با او آشنا بشوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و خودش را از پشت جعبهٔ توتونی که از آن‌جا خوب می‌توانست عروسک زیبای مقوائیِ ایستاده سر یک پا را دید بزند دراز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شب که شد تمام سربازهای سربی را توی جعبه‌شان گذاشتند، فقط سربازِ بیست و پنجم در مخفی‌گاهش باقی ماند. وقتی همه رفتند و خوابیدند اسباب‌بازی‌ها شروع به‌بازی کردند: همه به‌سر و کول هم می‌پریدند و با سر و صدا می‌رقصیدند، و سربازهای سربیِ درونِ جعبه که خیلی دل‌شان می‌خواست در بازی شرکت داشته باشند دست و پا می‌زدند تا شاید بیرون بیایند، ولی نمی‌توانستند درِ جعبه را بلند کنند. فندق‌شکن پشتک و وارو می زد و مداد روی لوح خِش‌خِش می‌کرد. سر و صدا به‌قدری زیاد بود که قناری بیدار شد، و او هم با خواندنِ آواز به گفت‌وگوی دسته‌جمعی پیوست. تنها دو نفری که از جای خود نجنبیدند عروسکِ رقاص بود و سربازِ سربی؛ عروسک هم‌چنان سرِ یک پا ایستاده و بازوانِ خود را به‌حالت رقص از هم باز نگاهداشته بود، و سرباز نیز که روی تنها پای خود مانده بود، چشم از دخترک بر نمی‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::در این موقع، ساعت زنگ نیمه شب را نواخت. یک رفعه صدایِ تقی برخاست و درِ جعبه‌ی توتون بالا پرید: درونِ جعبه توتونی نبود امّا شیطانکِ سیاه رنگی از آن بیرون جَست، که گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- هِی، سرباز سربی، این قدر به‌چیزی که گُنده‌تر از دهن توست زُل نزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::امّا سرباز سربی خودش را به‌نشنیدن زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شیطانک ضمن جَست و خیز باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::-باش تا ببینی فردا چه به‌سرت خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و انگار از آنچه فردا به‌سرِ سرباز سربی می‌آمد خوشحال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::صبح که شد پسربچه از خواب برخاست، سرباز سربی را برداشت و جلو پنجره گذاشت، امّا پنجره بر اثرِ جریان باد و یا از شیطنتِ شیطانک ناگهان باز شد و سرباز سربی از طبقه‌ی سوم با کله پائین افتاد. چه سقوط وحشتناکی! نوکِ سر نیزه‌اش لای درزِ سنگفرش‌ها فرو رفت و تنها پایش روبه‌هوا ماند. کلفتِ خانه و پسربچه به‌سراغش آمدند امّا با اینکه نزدیک بود پا روی آن بگذارند پیدایش نکردند. آه! کاش سرباز سربی توانسته بود داد بزند که:« بابا، من اینجایم!» در آن صورت، آن‌ها او را می‌دیدند و از زمین برش می‌داشتند؛ امّا او جرأت نکرد داد بزند؛ چون لباس نظامی به‌تن داشت. از بدبختی، یکی از آن باران‌های سیل‌آسا هم شروع به‌باریدن کرد! پسربچه و کلفت زود به‌خانه برگشتند و سرباز سربی همان‌جا ماند.باران که بند آمد دو پسربچهٔ ولگرد از آن‌جا گذشتند. یکی‌شان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- هی! یک سرباز سربی! بیا سوارِ قایقش کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و با یک تکه روزنامهٔ کهنه قایقی درست کردند، سرباز سربی را توی آن گذاشتند و قایق را به آبِ جوی انداختند. خودِ بچه‌ها هم به‌دنبالِ قایق راه افتادند و دست می‌زدند. و نهرِ آب چه موج‌های بزرگی داشت و چه‌قدر جریان آب تند بود! چون باران زیاد باریده بود. گرداب قایق کاغذی را چنان تند تکان می‌داد و با خود می‌کشید که سرباز از تکان‌ها آن می‌لرزید؛ ولی تعادل خود را از دست نداد و هم‌چنان خبردار ماند. ناگهان قایق به‌زیرِ سنگی که سرپوشِ راه آبی بود و زیرش مثل درون جعبه تاریک بود فرو رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::سرباز با خودش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- کجا دارم می‌روم؟ این همه‌ش تقصیر آن شیطانک است. اگر آن دوشیزهٔ زیبا همراهم بود دلم می‌خواست این‌جا از این هم تاریک‌تر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ناگاه موشی از آن موش‌های راه آب که زیر سنگ‌های جوی منزل داشت سرِ راهش سبز شد و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- تو گذرنامه داری؟ اگر داری نشان بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ولی سرباز هم‌چنان ساکت بود و تفنگش را بیشتر به‌خودش می‌فشرد، چون گذرنامه نداشت. قایقِ کوچک با جریان آب می‌رفت و موش به‌دنبال او خطاب به خُرده‌های کاه و تَراشه‌های چوب داد می‌زد:« بگیریدش! بگیریدش! این سرباز گمرک نپرداخته و گذرنامه نشان نداده!» ولی قایق کوچک با جریان آب که همه چیز را می‌روبید و با خود می‌برد به‌پیش رانده شد، و چون به‌انتهای راه آب رسید سرباز توانست روشنائی روز را ببیند. با این حال، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;br /&gt;
[[رده:هانس کریستین آندرسن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19750</id>
		<title>سرباز سربی دلاور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19750"/>
		<updated>2011-06-26T11:31:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هانس کریستین آندرسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::یکی بود یکی نبود، یک وقت بیست و پنج سرباز سُربیِ کوچک بودند که مثل برادر به‌هم شبیه بودند، چون آن‌ها را از یک قاشق کهنهٔ سربی درست کرده بودند. لباس نظامی قشنگشان به‌رنگ آبی و قرمز بود، همه تفنگ به‌شانه داشتند، سربالا گرفته بودند، و حتی توی جعبه‌شان به‌حالت خبردارِ نظامی ایستاده بودند. وقتی درِ جعبه‌شان را بلند کردند نخستین حرفی که شنیدند این بود:« بَه بَه! سربازهای سربی!» و این حرفِ پسربچه‌ئی بود که آن‌ها را در جشن تولد خود هدیه گرفته بود. او هر بیست و پنج سرباز آبی و قرمز پوش را از جعبه‌شان درآورد و روی میز به‌ردیف چید. و به‌راستی آن‌قدر بهم شبیه بودند که آدم آن‌ها را با هم اشتباه می‌کرد. فقط یکی‌شان با دیگران فرق داشت، و آن این که یک پا بیشتر نداشت؛ چون از قرار معلوم او آخرین سربازی بود که چلنگر ریخته و برای یک پایش سرب کم آورده بود. ولی او روی همان یک پای خود به‌خوبی آن‌های دیگر که دوپا داشتند ایستاده بود. و این سرگذشت عجیب که اکنون نقل می‌کنیم ماجرائی است که بر سرِ او آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::آن پسربچه اسباب‌بازی‌های زیاد دیگری هم روی میز چیده بود که از همهٔ آن‌ها قشنگ‌تر یک قصرِ مقوائی بود. درخت‌هائی به‌دورِ یک آینهٔ کوچک که به‌جای دریاچه بود دیده می‌شد، و قوهائی که مثلاً عکس خود را در آب می‌دیدند روی دریاچه شنا می‌کردند. چه اسباب‌بازی قشنگی بود! از پنجره‌های کوچک و گشودهٔ آن قصر، تالارهای آن دیده می‌شد. امّا آنچه بیش از همه تعریف داشت عروسکی بود ایستاده زیرِ جلوخانِ قصر، که پیراهن بسیار زیبای سبزرنگی مخصوصِ رقص، مزین به‌گل سرخی از پولک‌های برّاق در برداشت و با لطف و عشوهٔ خاصی بازوان خود را به‌حالت رقص از هم باز کرده و یک پایش را بالا برده بود؛ به‌طوری که سرباز سربی فقط یک پای او را می‌دید و گمان کرد که او هم مثل خودش یک پا بیشتر ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::با خودش گفت: حالا من زنِ دلخواهم را پیدا کردم! امّا او بی‌شک از اشرافِ والامقام است و در قصر زندگی می‌کند و من توی یک جعبهٔ کوچک با بیست و چهار نفر دیگر، و چنین جائی برای او مناسب نیست. با این حال خوب است با او آشنا بشوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و خودش را از پشت جعبهٔ توتونی که از آن‌جا خوب می‌توانست عروسک زیبای مقوائیِ ایستاده سر یک پا را دید بزند دراز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شب که شد تمام سربازهای سربی را توی جعبه‌شان گذاشتند، فقط سربازِ بیست و پنجم در مخفی‌گاهش باقی ماند. وقتی همه رفتند و خوابیدند اسباب‌بازی‌ها شروع به‌بازی کردند: همه به‌سر و کول هم می‌پریدند و با سر و صدا می‌رقصیدند، و سربازهای سربیِ درونِ جعبه که خیلی دل‌شان می‌خواست در بازی شرکت داشته باشند دست و پا می‌زدند تا شاید بیرون بیایند، ولی نمی‌توانستند درِ جعبه را بلند کنند. فندق‌شکن پشتک و وارو می زد و مداد روی لوح خِش‌خِش می‌کرد. سر و صدا به‌قدری زیاد بود که قناری بیدار شد، و او هم با خواندنِ آواز به گفت‌وگوی دسته‌جمعی پیوست. تنها دو نفری که از جای خود نجنبیدند عروسکِ رقاص بود و سربازِ سربی؛ عروسک هم‌چنان سرِ یک پا ایستاده و بازوانِ خود را به‌حالت رقص از هم باز نگاهداشته بود، و سرباز نیز که روی تنها پای خود مانده بود، چشم از دخترک بر نمی‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::در این موقع، ساعت زنگ نیمه شب را نواخت. یک رفعه صدایِ تقی برخاست و درِ جعبه‌ی توتون بالا پرید: درونِ جعبه توتونی نبود امّا شیطانکِ سیاه رنگی از آن بیرون جَست، که گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- هِی، سرباز سربی، این قدر به‌چیزی که گُنده‌تر از دهن توست زُل نزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::امّا سرباز سربی خودش را به‌نشنیدن زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شیطانک ضمن جَست و خیز باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::-باش تا ببینی فردا چه به‌سرت خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و انگار از آنچه فردا به‌سرِ سرباز سربی می‌آمد خوشحال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::صبح که شد پسربچه از خواب برخاست، سرباز سربی را برداشت و جلو پنجره گذاشت، امّا پنجره بر اثرِ جریان باد و یا از شیطنتِ شیطانک ناگهان باز شد و سرباز سربی از طبقه‌ی سوم با کله پائین افتاد. چه سقوط وحشتناکی! نوکِ سر نیزه‌اش لای درزِ سنگفرش‌ها فرو رفت و تنها پایش روبه‌هوا ماند. کلفتِ خانه و پسربچه به‌سراغش آمدند امّا با اینکه نزدیک بود پا روی آن بگذارند پیدایش نکردند. آه! کاش سرباز سربی توانسته بود داد بزند که:« بابا، من اینجایم!» در آن صورت، آن‌ها او را می‌دیدند و از زمین برش می‌داشتند؛ امّا او جرأت نکرد داد بزند؛ چون لباس نظامی به‌تن داشت. از بدبختی، یکی از آن باران‌های سیل‌آسا هم شروع به‌باریدن کرد! پسربچه و کلفت زود به‌خانه برگشتند و سرباز سربی همان‌جا ماند.باران که بند آمد دو پسربچهٔ ولگرد از آن‌جا گذشتند. یکی‌شان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- هی! یک سرباز سربی! بیا سوارِ قایقش کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و با یک تکه روزنامهٔ کهنهقایقی درست کردند، سرباز سربی را توی آن گذاشتند و قایق را به آبِ جوی انداختند. خودِ بچه‌ها هم به‌دنبالِ قایق راه افتادند و دست می‌زدند. و نهرِ آب چه موج‌های بزرگی داشت و چه‌قدر جریان آب تند بود! چون باران زیاد باریده بود. گرداب قایق کاغذی را چنان تند تکان می‌داد و با خود می‌کشید که سرباز از تکان‌ها آن می‌لرزید؛ ولی تعادل خود را از دست نداد و هم‌چنان خبردار ماند. ناگهان قایق به‌زیرِ سنگی که سرپوشِ راه آبی بود و زیرش مثل درون جعبه تاریک بود فرو رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::سرباز با خودش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- کجا دارم می‌روم؟ این همه‌ش تقصیر آن شیطانک است. اگر آن دوشیزهٔ زیبا همراهم بود دلم می‌خواست این‌جا از این هم تاریک‌تر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ناگاه موشی از آن موش‌های راه آب که زیر سنگ‌های جوی منزل داشت سرِ راهش سبز شد و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- تو گذرنامه داری؟ اگر داری نشان بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ولی سرباز هم‌چنان ساکت بود و تفنگش را بیشتر به‌خودش می‌فشرد، چون گذرنامه نداشت. قایقِ کوچک با جریان آب می‌رفت و موش به‌دنبال او خطاب به خُرده‌های کاه و تَراشه‌های چوب داد می‌زد:« بگیریدش! بگیریدش! این سرباز گمرک نپرداخته و گذرنامه نشان نداده!» ولی قایق کوچک با جریان آب که همه چیز را می‌روبید و با خود می‌برد به‌پیش رانده شد، و چون به‌انتهای راه آب رسید سرباز توانست روشنائی روز را ببیند. با این حال، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;br /&gt;
[[رده:هانس کریستین آندرسن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19742</id>
		<title>سرباز سربی دلاور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19742"/>
		<updated>2011-06-26T11:25:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هانس کریستین آندرسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::یکی بود یکی نبود، یک وقت بیست و پنج سرباز سُربیِ کوچک بودند که مثل برادر به‌هم شبیه بودند، چون آن‌ها را از یک قاشق کهنهٔ سربی درست کرده بودند. لباس نظامی قشنگشان به‌رنگ آبی و قرمز بود، همه تفنگ به‌شانه داشتند، سربالا گرفته بودند، و حتی توی جعبه‌شان به‌حالت خبردارِ نظامی ایستاده بودند. وقتی درِ جعبه‌شان را بلند کردند نخستین حرفی که شنیدند این بود:« بَه بَه! سربازهای سربی!» و این حرفِ پسربچه‌ئی بود که آن‌ها را در جشن تولد خود هدیه گرفته بود. او هر بیست و پنج سرباز آبی و قرمز پوش را از جعبه‌شان درآورد و روی میز به‌ردیف چید. و به‌راستی آن‌قدر بهم شبیه بودند که آدم آن‌ها را با هم اشتباه می‌کرد. فقط یکی‌شان با دیگران فرق داشت، و آن این که یک پا بیشتر نداشت؛ چون از قرار معلوم او آخرین سربازی بود که چلنگر ریخته و برای یک پایش سرب کم آورده بود. ولی او روی همان یک پای خود به‌خوبی آن‌های دیگر که دوپا داشتند ایستاده بود. و این سرگذشت عجیب که اکنون نقل می‌کنیم ماجرائی است که بر سرِ او آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::آن پسربچه اسباب‌بازی‌های زیاد دیگری هم روی میز چیده بود که از همهٔ آن‌ها قشنگ‌تر یک قصرِ مقوائی بود. درخت‌هائی به‌دورِ یک آینهٔ کوچک که به‌جای دریاچه بود دیده می‌شد، و قوهائی که مثلاً عکس خود را در آب می‌دیدند روی دریاچه شنا می‌کردند. چه اسباب‌بازی قشنگی بود! از پنجره‌های کوچک و گشودهٔ آن قصر، تالارهای آن دیده می‌شد. امّا آنچه بیش از همه تعریف داشت عروسکی بود ایستاده زیرِ جلوخانِ قصر، که پیراهن بسیار زیبای سبزرنگی مخصوصِ رقص، مزین به‌گل سرخی از پولک‌های برّاق در برداشت و با لطف و عشوهٔ خاصی بازوان خود را به‌حالت رقص از هم باز کرده و یک پایش را بالا برده بود؛ به‌طوری که سرباز سربی فقط یک پای او را می‌دید و گمان کرد که او هم مثل خودش یک پا بیشتر ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::با خودش گفت: حالا من زنِ دلخواهم را پیدا کردم! امّا او بی‌شک از اشرافِ والامقام است و در قصر زندگی می‌کند و من توی یک جعبهٔ کوچک با بیست و چهار نفر دیگر، و چنین جائی برای او مناسب نیست. با این حال خوب است با او آشنا بشوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و خودش را از پشت جعبهٔ توتونی که از آن‌جا خوب می‌توانست عروسک زیبای مقوائیِ ایستاده سر یک پا را دید بزند دراز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شب که شد تمام سربازهای سربی را توی جعبه‌شان گذاشتند، فقط سربازِ بیست و پنجم در مخفی‌گاهش باقی ماند. وقتی همه رفتند و خوابیدند اسباب‌بازی‌ها شروع به‌بازی کردند: همه به‌سر و کول هم می‌پریدند و با سر و صدا می‌رقصیدند، و سربازهای سربیِ درونِ جعبه که خیلی دل‌شان می‌خواست در بازی شرکت داشته باشند دست و پا می‌زدند تا شاید بیرون بیایند، ولی نمی‌توانستند درِ جعبه را بلند کنند. فندق‌شکن پشتک و وارو می زد و مداد روی لوح خِش‌خِش می‌کرد. سر و صدا به‌قدری زیاد بود که قناری بیدار شد، و او هم با خواندنِ آواز به گفت‌وگوی دسته‌جمعی پیوست. تنها دو نفری که از جای خود نجنبیدند عروسکِ رقاص بود و سربازِ سربی؛ عروسک هم‌چنان سرِ یک پا ایستاده و بازوانِ خود را به‌حالت رقص از هم باز نگاهداشته بود، و سرباز نیز که روی تنها پای خود مانده بود، چشم از دخترک بر نمی‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::در این موقع، ساعت زنگ نیمه شب را نواخت. یک رفعه صدایِ تقی برخاست و درِ جعبه‌ی توتون بالا پرید: درونِ جعبه توتونی نبود امّا شیطانکِ سیاه رنگی از آن بیرون جَست، که گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- هِی، سرباز سربی، این قدر به‌چیزی که گُنده‌تر از دهن توست زُل نزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::امّا سرباز سربی خودش را به‌نشنیدن زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شیطانک ضمن جَست و خیز باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::-باش تا ببینی فردا چه به‌سرت خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و انگار از آنچه فردا به‌سرِ سرباز سربی می‌آمد خوشحال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::صبح که شد پسربچه از خواب برخاست، سرباز سربی را برداشت و جلو پنجره گذاشت، امّا پنجره بر اثرِ جریان باد و یا از شیطنتِ شیطانک ناگهان باز شد و سرباز سربی از طبقه‌ی سوم با کله پائین افتاد. چه سقوط وحشتناکی! نوکِ سر نیزه‌اش لای درزِ سنگفرش‌ها فرو رفت و تنها پایش روبه‌هوا ماند. کلفتِ خانه و پسربچه به‌سراغش آمدند امّا با اینکه نزدیک بود پا روی آن بگذارند پیدایش نکردند. آه! کاش سرباز سربی توانسته بود داد بزند که:« بابا، من اینجایم!» در آن صورت، آن‌ها او را می‌دیدند و از زمین برش می‌داشتند؛ امّا او جرأت نکرد داد بزند؛ چون لباس نظامی به‌تن داشت. از بدبختی، یکی از آن باران‌های سیل‌آسا هم شروع به‌باریدن کرد! پسربچه و کلفت زود به‌خانه برگشتند و سرباز سربی همان‌جا ماند.باران که بند آمد دو پسربچهٔ ولگرد از آن‌جا گذشتند. یکی‌شان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- هی! یک سرباز سربی! بیا سوارِ قایقش کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و با یک تکه روزنامهٔ کهنهقایقی درست کردند، سرباز سربی را توی آن گذاشتند و قایق را به آبِ جوی انداختند. خودِ بچه‌ها هم به‌دنبالِ قایق راه افتادند و دست می‌زدند. و نهرِ آب چه موج‌های بزرگی داشت و چه‌قدر جریان آب تند بود! چون باران زیاد باریده بود. گرداب قایق کاغذی را چنان تند تکان می‌داد و با خود می‌کشید که سرباز از تکان‌ها آن می‌لرزید؛ ولی تعادل خود را از دست نداد و هم‌چنان خبردار ماند. ناگهان قایق به‌زیرِ سنگی که سرپوشِ راه آبی بود و زیرش مثل درون جعبه تاریک بود فرو رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::سرباز با خودش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- کجا دارم می‌روم؟ این همه‌ش تقصیر آن شیطانک است. اگر آن دوشیزهٔ زیبا همراهم بود دلم می‌خواست این‌جا از این هم تاریک‌تر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ناگاه موشی از آن موش‌های راه آب که زیر سنگ‌های جوی منزل داشت سرِ راهش سبز شد و پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- تو گذرنامه داری؟ اگر داری نشان بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::ولی سرباز هم‌چنان ساکت بود و تفنگش را بیشتر به‌خودش می‌فشرد، چون گذرنامه نداشت. قایقِ کوچک با جریان آب می‌رفت و موش به‌دنبال او خطاب به خُرده‌ها کاه و تَراشه‌های چوب داد می‌زد:« بگیریدش! بگیریدش! این سرباز گمرک نپرداخته و گذرنامه نشان نداده!» ولی قایق کوچک با جریان آب که همه چیز را می‌روبید و با خود می‌برد به‌پیش رانده شد، و چون به‌انتهای راه آب رسید سرباز توانست روشنائی روز را ببیند. با این حال، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;br /&gt;
[[رده:هانس کریستین آندرسن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19736</id>
		<title>سرباز سربی دلاور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19736"/>
		<updated>2011-06-26T11:05:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هانس کریستین آندرسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::یکی بود یکی نبود، یک وقت بیست و پنج سرباز سُربیِ کوچک بودند که مثل برادر به‌هم شبیه بودند، چون آن‌ها را از یک قاشق کهنهٔ سربی درست کرده بودند. لباس نظامی قشنگشان به‌رنگ آبی و قرمز بود، همه تفنگ به‌شانه داشتند، سربالا گرفته بودند، و حتی توی جعبه‌شان به‌حالت خبردارِ نظامی ایستاده بودند. وقتی درِ جعبه‌شان را بلند کردند نخستین حرفی که شنیدند این بود:« بَه بَه! سربازهای سربی!» و این حرفِ پسربچه‌ئی بود که آن‌ها را در جشن تولد خود هدیه گرفته بود. او هر بیست و پنج سرباز آبی و قرمز پوش را از جعبه‌شان درآورد و روی میز به‌ردیف چید. و به‌راستی آن‌قدر بهم شبیه بودند که آدم آن‌ها را با هم اشتباه می‌کرد. فقط یکی‌شان با دیگران فرق داشت، و آن این که یک پا بیشتر نداشت؛ چون از قرار معلوم او آخرین سربازی بود که چلنگر ریخته و برای یک پایش سرب کم آورده بود. ولی او روی همان یک پای خود به‌خوبی آن‌های دیگر که دوپا داشتند ایستاده بود. و این سرگذشت عجیب که اکنون نقل می‌کنیم ماجرائی است که بر سرِ او آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::آن پسربچه اسباب‌بازی‌های زیاد دیگری هم روی میز چیده بود که از همهٔ آن‌ها قشنگ‌تر یک قصرِ مقوائی بود. درخت‌هائی به‌دورِ یک آینهٔ کوچک که به‌جای دریاچه بود دیده می‌شد، و قوهائی که مثلاً عکس خود را در آب می‌دیدند روی دریاچه شنا می‌کردند. چه اسباب‌بازی قشنگی بود! از پنجره‌های کوچک و گشودهٔ آن قصر، تالارهای آن دیده می‌شد. امّا آنچه بیش از همه تعریف داشت عروسکی بود ایستاده زیرِ جلوخانِ قصر، که پیراهن بسیار زیبای سبزرنگی مخصوصِ رقص، مزین به‌گل سرخی از پولک‌های برّاق در برداشت و با لطف و عشوهٔ خاصی بازوان خود را به‌حالت رقص از هم باز کرده و یک پایش را بالا برده بود؛ به‌طوری که سرباز سربی فقط یک پای او را می‌دید و گمان کرد که او هم مثل خودش یک پا بیشتر ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::با خودش گفت: حالا من زنِ دلخواهم را پیدا کردم! امّا او بی‌شک از اشرافِ والامقام است و در قصر زندگی می‌کند و من توی یک جعبهٔ کوچک با بیست و چهار نفر دیگر، و چنین جائی برای او مناسب نیست. با این حال خوب است با او آشنا بشوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و خودش را از پشت جعبهٔ توتونی که از آن‌جا خوب می‌توانست عروسک زیبای مقوائیِ ایستاده سر یک پا را دید بزند دراز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شب که شد تمام سربازهای سربی را توی جعبه‌شان گذاشتند، فقط سربازِ بیست و پنجم در مخفی‌گاهش باقی ماند. وقتی همه رفتند و خوابیدند اسباب‌بازی‌ها شروع به‌بازی کردند: همه به‌سر و کول هم می‌پریدند و با سر و صدا می‌رقصیدند، و سربازهای سربیِ درونِ جعبه که خیلی دل‌شان می‌خواست در بازی شرکت داشته باشند دست و پا می‌زدند تا شاید بیرون بیایند، ولی نمی‌توانستند درِ جعبه را بلند کنند. فندق‌شکن پشتک و وارو می زد و مداد روی لوح خِش‌خِش می‌کرد. سر و صدا به‌قدری زیاد بود که قناری بیدار شد، و او هم با خواندنِ آواز به گفت‌وگوی دسته‌جمعی پیوست. تنها دو نفری که از جای خود نجنبیدند عروسکِ رقاص بود و سربازِ سربی؛ عروسک هم‌چنان سرِ یک پا ایستاده و بازوانِ خود را به‌حالت رقص از هم باز نگاهداشته بود، و سرباز نیز که روی تنها پای خود مانده بود، چشم از دخترک بر نمی‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::در این موقع، ساعت زنگ نیمه شب را نواخت. یک رفعه صدایِ تقی برخاست و درِ جعبه‌ی توتون بالا پرید: درونِ جعبه توتونی نبود امّا شیطانکِ سیاه رنگی از آن بیرون جَست، که گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::- هِی، سرباز سربی، این قدر به‌چیزی که گُنده‌تر از دهن توست زُل نزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::امّا سرباز سربی خودش را به‌نشنیدن زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شیطانک ضمن جَست و خیز باز گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::-باش تا ببینی فردا چه به‌سرت خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::و انگار از آنچه فردا به‌سرِ سرباز سربی می‌آمد خوشحال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::صبح که شد پسربچه از خواب برخاست، سرباز سربی را برداشت و جلو پنجره گذاشت، امّا پنجره بر اثرِ جریان باد و یا از شیطنتِ شیطانک ناگهان باز شد و سرباز سربی از طبقه‌ی سوم با کله پائین افتاد. چه سقوط وحشتناکی! نوکِ سر نیزه‌اش لای درزِ سنگفرش‌ها فرو رفت و تنها پایش روبه‌هوا ماند. کلفتِ خانه و پسربچه به‌سراغش آمدند امّا با اینکه نزدیک بود پا روی آن بگذارند پیدایش نکردند. آه! کاش سرباز سربی توانسته بود داد بزند که:« بابا، من اینجایم!» در آن صورت، آن‌ها او را می‌دیدند و از زمین برش می‌داشتند؛ امّا او جرأت نکرد داد بزند؛ چون لباس نظامی به‌تن داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;br /&gt;
[[رده:هانس کریستین آندرسن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19729</id>
		<title>سرباز سربی دلاور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19729"/>
		<updated>2011-06-26T10:29:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هانس کریستین آندرسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::یکی بود یکی نبود، یک وقت بیست و پنج سرباز سُربیِ کوچک بودند که مثل برادر به‌هم شبیه بودند، چون آن‌ها را از یک قاشق کهنهٔ سربی درست کرده بودند. لباس نظامی قشنگشان به‌رنگ آبی و قرمز بود، همه تفنگ به‌شانه داشتند، سربالا گرفته بودند، و حتی توی جعبه‌شان به‌حالت خبردارِ نظامی ایستاده بودند. وقتی درِ جعبه‌شان را بلند کردند نخستین حرفی که شنیدند این بود:« بَه بَه! سربازهای سربی!» و این حرفِ پسربچه‌ئی بود که آن‌ها را در جشن تولد خود هدیه گرفته بود. او هر بیست و پنج سرباز آبی و قرمز پوش را از جعبه‌شان درآورد و روی میز به‌ردیف چید. و به‌راستی آن‌قدر بهم شبیه بودند که آدم آن‌ها را با هم اشتباه می‌کرد. فقط یکی‌شان با دیگران فرق داشت، و آن این که یک پا بیشتر نداشت؛ چون از قرار معلوم او آخرین سربازی بود که چلنگر ریخته و برای یک پایش سرب کم آورده بود. ولی او روی همان یک پای خود به‌خوبی آن‌های دیگر که دوپا داشتند ایستاده بود. و این سرگذشت عجیب که اکنون نقل می‌کنیم ماجرائی است که بر سرِ او آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::آن پسربچه اسباب‌بازی‌های زیاد دیگری هم روی میز چیده بود که از همهٔ آن‌ها قشنگ‌تر یک قصرِ مقوائی بود. درخت‌هائی به‌دورِ یک آینهٔ کوچک که به‌جای دریاچه بود دیده می‌شد، و قوهائی که مثلاً عکس خود را در آب می‌دیدند روی دریاچه شنا می‌کردند. چه اسباب‌بازی قشنگی بود! از پنجره‌های کوچک و گشودهٔ آن قصر، تالارهای آن دیده می‌شد. امّا آنچه بیش از همه تعریف داشت عروسکی بود ایستاده زیرِ جلوخانِ قصر، که پیراهن بسیار زیبای سبزرنگی مخصوصِ رقص، مزین به‌گل سرخی از پولک‌های برّاق در برداشت و با لطف و عشوهٔ خاصی بازوان خود را به‌حالت رقص از هم باز کرده و یک پایش را بالا برده بود؛ به‌طوری که سرباز سربی فقط یک پای او را می‌دید و گمان کرد که او هم مثل خودش یک پا بیشتر ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::با خودش گفت: حالا من زنِ دلخواهم را پیدا کردم! امّا او بی‌شک از اشرافِ والامقام است و در قصر زندگی می‌کند و من توی یک جعبهٔ کوچک با بیست و چهار نفر دیگر، و چنین جائی برای او مناسب نیست. با این حال خوب است با او آشنا بشوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;br /&gt;
[[رده:هانس کریستین آندرسن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19728</id>
		<title>سرباز سربی دلاور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1&amp;diff=19728"/>
		<updated>2011-06-26T10:05:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohajerani.samin: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هانس کریستین آندرسن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ محمد قاضی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::یکی بود یکی نبود، یک وقت بیست و پنج سرباز سُربیِ کوچک بودند که مثل برادر به‌هم شبیه بودند، چون آن‌ها را از یک قاشق کهنهٔ سربی درست کرده بودند. لباس نظامی قشنگشان به‌رنگ آبی و قرمز بود، همه تفنگ به‌شانه داشتند، سربالا گرفته بودند، و حتی توی جعبه‌شان به‌حالت خبردارِ نظامی ایستاده بودند. وقتی درِ جعبه‌شان را بلند کردند نخستین حرفی که شنیدند این بود:« بَه بَه! سربازهای سربی!» و این حرفِ پسربچه‌ئی بود که آن‌ها را در جشن تول دخود هدیه گرفته بود. او هر بیست و پنج سرباز آبی و قرمز پوش را از جعبه‌شان درآورد و روی میز به‌ردیف چید. و به‌راستی آن‌قدر بهم شبیه بودند که آدم آن‌ها را با هم اشتباه می‌کرد. فقط یکی‌شان با دیگران فرق داشت، و آن این که یک پا بیشتر نداشت؛ چون از قرار معلوم او آخرین سربازی بود که چلنگر ریخته و برای یک پایش سرب کم آورده بود. ولی او روی همان یک پای خود به‌خوبی آن‌ها دیگر که دوپا داشتند ایستاده بود. و این سرگذشت عجیب که اکنون نقل می‌کنیم ماجرائی است که بر سرِ او آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::آن پسربچه اسباب‌بازی‌های زیاد دیگری هم روی میز چیده بود که از همهٔ آن‌ها قشنگ‌تر یک قصرِ مقوائی بود. درخت‌هائی به‌دورِ یک آینهٔ کوچک که به‌جای دریاچه بود دیده می‌شد، و قوهائی که مثلاً عکس خود را در آب می‌دیدند روی دریاچه شنا می‌کردند. چه اسباب‌بازی قشنگی بود! از پنجره‌های کوچک و گشودهٔ آن قصر، تالارها آن دیده می‌شد. امّا آنچه بیش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد قاضی]]&lt;br /&gt;
[[رده:هانس کریستین آندرسن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohajerani.samin</name></author>
	</entry>
</feed>