<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Minoo</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Minoo"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Minoo"/>
	<updated>2026-05-08T19:45:52Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86%C2%BB%D8%8C_%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%94_%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85_%DA%AF%D9%88%D8%B1%DA%A9%DB%8C&amp;diff=24623</id>
		<title>«دشمنان»، نوشتهٔ ماکسیم گورکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86%C2%BB%D8%8C_%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%94_%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85_%DA%AF%D9%88%D8%B1%DA%A9%DB%8C&amp;diff=24623"/>
		<updated>2011-08-15T12:36:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D8%B4%D8%AA_(%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C_%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B6_%D9%82%D9%85%D8%B1%DB%8C)&amp;diff=21003</id>
		<title>مکتوب از تهران به‌رشت (جمادی‌الثانی ۱۳۲۶ قمری)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D8%B4%D8%AA_(%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C_%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B6_%D9%82%D9%85%D8%B1%DB%8C)&amp;diff=21003"/>
		<updated>2011-07-19T13:20:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 {{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::در روز توپ‌بستن مجلس شورایملی، به‌عهد محمدعلی میرزای قاجار، خانه علی خان ظهیرالدوله نیز که متهم به‌همکاری با آزادیخواهان بود مورد هجوم قزاقان قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::در نامهٔ زیر همسر ظهیرالدوله ملقب به «ملکه ایران» و یکی از دختران ناصرالدینشاه، با قلم یک خبرنگار دقیق ماجرا را به‌شوهر گزارش داده است. این نامه از لحاظ آشنائی به‌سبک زنان با فرهنگ چند نسل پیش نیز جالب است.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مکتوب از تهران به‌رشت (جمادی‌الثانی ۱۳۲۶ قمری)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو ساعت به‌غروب مانده بعد از آن که مجلس را توپ بستند و لابد شنیده‌اید تفصیلش را، غلامرضاخان وکنت آمدند پشت حصیری. گفتند عرض داریم. گفتم بگویید. گفتند الان یک کالسکه از دم خانهٔ کنت رد کردند. سید عبدالله و ظهیرالسلطان و سیدمحمد تویش بودند. اما هیچ کدام عمامه یا کلاه نداشتند. یک پیراهن و شلوار تنشان. از بس با ته تفنگ این‌ها را زده بودند به‌خاک و خون قاتی بودند. مقصود این است که این‌ها را با این حال بردند باغ‌شاه که بکشند. شما یک عریضه به‌شاه بنویسید توسط ظهیرالسلطان را بکنید. من گفتم ابداً در این موقع عریضهٔ من مثمرثمری نخواهد بود. به‌شاه چیزی نمی‌نویسم. اما به‌امیربهادر می‌نویسم که ظهیرالسلطان جوان بود، اگر این‌ها رفتند شهر دیگر پیداست چه آشوبی است. تمام قزاق‌ها و عراده‌های توپ را هم از خیابان ما می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایتی بود که چه عرض کنم. من هم سپرده بودم این چند نفر نوکرها که هستند احمد ومسعود ومیرآخور وجلودار و علی‌اکبر دم در بنشینند. اگر کسی خواست وارد باغ شود یا از این مقصرین خواستند پناه بیاورند نگذارند. شب شد خوابیدم. صبح بیدار شدیم. روز پست بود. برای شما کاغذ نوشتم. ناهار خوردیم و فروغ‌الملوک رفت حمام. نوکرها هم همه رفتند خانه‌هاشان که سری زده عصر بیایند. میرآخور و علی‌اکبر دم در باغ نشستند که کسی نیاید. پنج شش روز پیش هم هرجا قراول بود خواستند برای دور باغ‌شاه قراول هم نداشتیم. گفته بودم چهار ساعت و نیم به‌غروب مانده دندانساز بیاید و دندانم را اصلاح کند. گفتند دندانساز حاضر است. آمدم در اتاق سفره‌خانه چادرم سرم کردم. دندانساز هنوز دو نشده میرآخور آمد پشت حصیری. سیمین عذرا را صدا کرد. گفت به‌ملکهٔ ایران عرض کنید نترسند. روی پشت‌بام‌های انجمن اخوت وعمارت بیرون و اندرون را تمام قزاق گرفته دو عراده توپ هم آوردند جلو انجمن اخوت، یکی جلو عمارت اندرون. وقتی میرآخور داشت این حرف را می‌زد یک گلوله تفنگ آمد توی سفره‌خانه جلو پای دندانساز. دندانساز ترسید گریخت که بنای شلیک را از روی پشت‌بام به‌عمارت اندرونی و توی حیاط گذاشتندد. من نگاه کردم دورتادور بام قزاق ایستاده بود. به‌‌اندرون بیخود تفنگ می‌انداختند. تا رفتیم ببینیم چه خبر است از آن در سفره‌خانه که رو به‌باغ ایت قزاق‌ها ریختند توی سفره‌خانه، تقریباً دویست نفر. آمدیم بگریزیم از پله‌ها برویم، سربازهای سیلاخوری شاید هزار نفر روی پله‌ها و توی ایوان حیاط بودند و اسباب طارارها و اتاق‌ها را غارت می‌کردند. من و نفر کلفت بالا مانده بودیم، میان این همه قزاق و سرباز. از هیچ طرف راه پائین آمدن نداشتیم. جلو دهنهٔ درب عمارت بک عراده توپ نگاه داشته بودند. توی باغ قزاق و سرباز پر بود که ریخته بودند کتابخانه و عمارت بیرون را غارت می‌کردند. آن چادری که در وقت آمدن دندازساز سر من بود یک قزاق از سر من کشید. نمی‌گذاشتم آخر برداشت. من هم چسبیدم تفنگش را گرفتم. لوله تفنگ دست من بود تهش دست قزاق. یک مرتبه توپ اول را به‌عمارت انداختند. خوابگاه اتاق زمستانی خراب شد. چهلچراغ‌های تالار افتاد. یک توپ دیگر به‌اتاق سفره‌خانه زدند که ما تویش بودیم. گیلوها ریخت. چهلچراغ‌ها افتاد و اتاق پر شد از دود و خاک و گرد. متصل هم از پشت بام شلیک تفنگ به‌عمارت می‌کردند. بیچاره قناری‌ها توی ایوان آویزان بودند. دیدم با گلوله زدند قفس افتاد. یک عراده توپ هم آوردند توی باغ برای خراب کردن عمارت بیرون. دود گرد و خاک به‌هوا می‌رفت. قزاق‌ّا و مردم غارتی دیدند عمارت خراب می‌شود ترسیدند. یک مرتبه از اتاق دویدند بیرون. من و دو نفر کلفت هم با آن‌ها آمدیم از پله‌ها پائین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که آمدیم پائین مادر آقای بیچاره ظهیر حضور را بغل کرده بود. آدم‌ها همه توی ایوان سربرهنه جمع شده بودند. فروغ‌الملوک و دو نفر که حمام بودند لخت با یک قطیفه دم در سر حمام می‌خواستند بیایند بیرون. قزاق‌ها برایشان تفنگ می‌انداختند، می‌ترسیدند. من آمدم پائین یک سر دویدم سر حمام. فروغ‌الملوک را بیرون آوردم بغل کردم. به‌آدم‌ها گفتم نترسید بیائید برویم. خدا بزرگ است. فروغ‌الملوک همین طور توی بغل من می‌لرزید. رفتم توی حیاط، از یک قزاق پرسیدم ما چه کردیم؟ چرا خانهٔ‌ما را خراب می‌کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا وقتی است که توی حیاط چشم چشم را نمی‌بیند. خود پالکونیک دم صندوقخانه ایستاده بود. هرچه التماس کردیم یک چادر بدهید ما سرمان بکنیم فحش می‌دادند. ابداُ جواب نمی‌دادند. مادر آقا و آدم‌ها همه وسط حیاط دور من جمع بودند. تا یک گلوله می‌آمد این بیچاره‌ها می‌ترسیدند، می‌ریختند روی هم. منم هم سر برهنه، همین یک چادر نماز که دورم پیچیده بودم. فروغ‌الملوک لخت یک قطیفه به‌خودش پیچیده بود و دیگر هیچ کدام کلفت‌ها چادر نداشتند. یک قزاق از پیش پلکونیک آمد پیش من که پیغام داده بودم چرا این طور می‌کنید. اگر می‌گوئید مقصر مائیم بگردید مقصر را پیدا کنید ببرید. ما که خودمان هم پانزده نفر زن خلافی نکرده‌ایم. اگر حکم شده که ملکهٔ ایران را بکشید من ملکهٔ ایران هستم. مرا بکشید راه بدهید دخترم و کلفت‌ها از این خانه فرار کنند. گفتند راه فرار را ابدا ندارید. باید در همین خانه بمیرید. اذن نداریم راه بیرون رفتن بدهیم. اگر بگذاریم بروید بیرون، می‌روید سفارت اشکال پیدا می‌شود. باید در همین خانه بمیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرآقا و آدم‌ها که این حرف را شنیدند ترسیدند. خواستند التماس کنند گریه کنند من نگذاشتم. به‌فروغ‌الملوک گفتم بیا از در کارخانه بگریزیم. همه آدم‌‌ها را صدا کردم آمدیم. چون عصر بود آشپزها رفته بودند. در را از آن طرف قفل کرده بودند. آن اسباب‌های غارتی را هم از پله‌ها بالاخانه می‌آوردند. بالا روی پشت‌بام می‌ریختند توی خانهٔ اردشیر خان. برای این کار قزاق زیاد آن گوشه حیاط جمع بود. هرطور بود من و فروغ‌الملوک و کلفت‌ها از هول جان در آشپزخانه را از پاشنه درآوردیم. رفتیم توی حیاط آشپزخانه. آن در هم بسته بود. آن را هم کندیم و دویدیم توی کوچه که برویم خانهٔ اردشیر خان. نوکر اردشیرخان راه نداد. توی حیاط اردشیرخان و روی پشت‌بام پر از قزاق بود. دیدیم بدتر شد. آمدیم توی کوچه پشت آشپزخانه. هرچه درب خانهٔ اتابک را زدیم التماس کردیم گفتند در را باز نمی‌کنیم. بچهٔ ظهیرحضور که بغل مادرآقا بود ترسیده بود. گریه می‌کرد. قزاق‌ها از روی بام صدای بچه‌ها را شنیدند. فهمیدن ما داریم فرار می‌کنیم. بنا کردند به توی کوچه تفنگ خالی کردن، خواستیم برویم توی خیابان سوار و سرباز جلو ما را گرفتند که اگر در خیابان بروید شما را می‌کشیم. در این وقت کلفت‌ها خیلی ترسیدند. همه بلند گریه می‌کردند و به‌سربازها التماس می‌کردند، به‌هر جهت یک نردبام شکسته آنجا بود. من و فروغ‌الملوک آن نردبام را به‌دیوار گذاشتیم. اول فروغ‌الملوک و مادرآقا را فرستادم روی بام. هرچه اصرار کردم چون نردبام شکسته بود کلفت‌ها جرأت نکردند بروند. دیدم اگر یک دقیقه معطل شویم سربازها با تفنگ می‌زنند. خودم هم رفتم بالا. آدم‌ها زیر دست و پای اسب‌ها ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی رفتم بالا دیدم جامان از توی کوچه بدتر شد. از آن طرف صدای توپ که یک ریز می‌زدند به‌عمارت بیرون و اندرون و انجمن اخوت و خراب می‌کردند و صدای تفنگ سربازهائی که شلیک می‌کردند و عربده می‌کشیدند. از نوکرها هیچ‌کس نبود جز میرآخور که قزاق‌ها گرفته بودندش و به‌درخت بسته بودند. با یک قزاق گویا آشنا بوده التماس کرد بازش کردند. فراراُ رفته بود خانهٔ‌عمیدالدوله را خبر کرده بود، و خلاصه از روی رفتیم پشت‌بام خانهٔ امین‌السلطان. حاجی ابوالفتح‌خان و تمام مردهاشان متوحش توی باغ بودند. التماس کردیم که یک نردبام بگذارید ما بیائیم پائین، در خانه شما هم نمی‌مانیم. از در خانه شما می‌رویم بیرون. گفت جرأت نمی‌کنیم. اگر شما را راه بدهیم خانهٔ ما را هم به‌توپ می‌بندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای وای! حالا مرا تصور بفرمائید. با ده دوازده نفر زن سربرهنه که همه می‌ترسیدند و بچه هم حیوانی ترسیده متصل گریه [می‌کرد] و از هر طرف مثل ملخ گلوله در هوا عبور می‌کند و می‌ریزد. فروغ‌الملوک جلو من ایستاد. می‌گوید گلوله به‌تو بخورد من هم خودم را از پشت‌بام پائین خواهم انداخت که بمیرم. آفتاب هم در شدت گرماست. خواجهٔ اتابک را روی بامش دیدم. التماس کردم. گفت می‌روم پیش پالکونیک آدم می‌فرستم. اگر مرخص کرد شما را راه می‌دهم. آن هم رفت آدم بفرستد. به‌قدر یک ساعت ونیم طول کشید. ما روی پشت بام خانهٔ خودمان را که خراب و غارت می‌کردند نگاه می‌کردیم. گاهی هم چند گلوله به‌اطراف ما می‌انداختند که از بالای سر و از پهلوی ما می‌گذشت. دیگر تسلیم صرف شده بودیم و به‌امید خدا ایستاده بودیم. واقعاُ تعجب در این است که چطور شد که یک گلوله به‌ما نخورد. جانم از صدمهٔ این دنیا خلاص نشود. مگر یک آدم تا چه اندازه طاقت دارد. خدا شاهد است الان که این کاغذ را می‌نویسم به‌اندازه‌ای تنم می‌لرزد که قلم می‌خواهد از دستم بیفتد. آخ! «مسلمان نشنود کافر نبیند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن وقت که هنوز از نردبام بالا نرفته بودیم به دو نفراز کلفت‌ها گفتم بروید به‌این قزاق‌ها التماس کنید نفری یک چادر نماز چیت هم باشد بگیرید بیاورید سرمان کنیم. آن‌ها هم دلشانرا به‌دریا زدند. رفتند دوسه تا چادر چیت که سربازها کشمکش کرده بودند و پاره بود با چه التماس‌ها گرفتند و آوردند که وقتی روی بام خانهٔ اتابک رفتیم آن‌ها را داشتیم. یک ساعت به‌غروب مانده چهارنفر صاحب منصب آمدند توی باغ اتابک اذن دادند که به ما راه بدهند بیائیم پائین. یک نردبام گذاردند توی آشپزخانهٔ اتابک. ما را بردند توی دالان آشپزخانه. این آشپزخانه نزدیک خانهٔ اردشیرخان بود. چون قزاق‌ها اسباب‌ها را بیشتر آنجا می‌ریختند پدرسگ‌ها ما را دیدند. تا آنجا رفتیم ده پانزده تیر تفنگ عقب ما انداختند. ما توی دالان بودیم نخورد. و یک قدری نشستیم. «رضابالا» که نایب پلیس است و «عباسقلی خان»‌کدخدای محلهٔ دولت با سی و چهل نفر از اهل اداره آمدن توی باغ. در باغ را هم باز کردند ما را بردند توی یک اتاق. یک زن فرنگی با چهار زن چادر چاقچوری از اهل اداره آمدن پیش من که ببینند مرد میان ما نباشد. ما را بگردند بمب زیر چادرهامان نداشته باشیم. ما را گشتند. گفتند حالا هرجا که می‌خواهید بروید: ...«ملک‌التمکلمین» را طناب انداختند. آن مردکهٔ روزنامه‌نویس را هم کشتند. ده پانزده نفر دیگر را هم کشتند. «تقی‌زاده» با چندین نفر دیگر رفتند سفارت انگلیس، هنوز هم آن‌جا هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
ملکه ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل از کتاب «اسناد و خاطرات ظهیرالدوله»&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D8%B4%D8%AA_(%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C_%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B6_%D9%82%D9%85%D8%B1%DB%8C)&amp;diff=21002</id>
		<title>مکتوب از تهران به‌رشت (جمادی‌الثانی ۱۳۲۶ قمری)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D8%B4%D8%AA_(%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C_%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B6_%D9%82%D9%85%D8%B1%DB%8C)&amp;diff=21002"/>
		<updated>2011-07-19T13:19:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 {{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::در روز توپ‌بستن مجلس شورایملی، به‌عهد محمدعلی میرزای قاجار، خانه علی خان ظهیرالدوله نیز که متهم به‌همکاری با آزادیخواهان بود مورد هجوم قزاقان قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::در نامهٔ زیر همسر ظهیرالدوله ملقب به «ملکه ایران» و یکی از دختران ناصرالدینشاه، با قلم یک خبرنگار دقیق ماجرا را به‌شوهر گزارش داده است. این نامه از لحاظ آشنائی به‌سبک زنان با فرهنگ چند نسل پیش نیز جالب است.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مکتوب از تهران به‌رشت (جمادی‌الثانی ۱۳۲۶ قمری)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو ساعت به‌غروب مانده بعد از آن که مجلس را توپ بستند و لابد شنیده‌اید تفصیلش را، غلامرضاخان وکنت آمدند پشت حصیری. گفتند عرض داریم. گفتم بگویید. گفتند الان یک کالسکه از دم خانهٔ کنت رد کردند. سید عبدالله و ظهیرالسلطان و سیدمحمد تویش بودند. اما هیچ کدام عمامه یا کلاه نداشتند. یک پیراهن و شلوار تنشان. از بس با ته تفنگ این‌ها را زده بودند به‌خالک و خون قاتی بودند. مقصود این است که این‌ها را با این حال بردند باغ‌شاه که بکشند. شما یک عریضه به‌شاه بنویسید توسط ظهیرالسلطان را بکنید. من گفتم ابداً در این موقع عریضهٔ من مثمرثمری نخواهد بود. به‌شاه چیزی نمی‌نویسم. اما به‌امیربهادر می‌نویسم که ظهیرالسلطان جوان بود، اگر این‌ها رفتند شهر دیگر پیداست چه آشوبی است. تمام قزاق‌ها و عراده‌های توپ را هم از خیابان ما می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایتی بود که چه عرض کنم. من هم سپرده بودم این چند نفر نوکرها که هستند احمد ومسعود ومیرآخور وجلودار و علی‌اکبر دم در بنشینند. اگر کسی خواست وارد باغ شود یا از این مقصرین خواستند پناه بیاورند نگذارند. شب شد خوابیدم. صبح بیدار شدیم. روز پست بود. برای شما کاغذ نوشتم. ناهار خوردیم و فروغ‌الملوک رفت حمام. نوکرها هم همه رفتند خانه‌هاشان که سری زده عصر بیایند. میرآخور و علی‌اکبر دم در باغ نشستند که کسی نیاید. پنج شش روز پیش هم هرجا قراول بود خواستند برای دور باغ‌شاه قراول هم نداشتیم. گفته بودم چهار ساعت و نیم به‌غروب مانده دندانساز بیاید و دندانم را اصلاح کند. گفتند دندانساز حاضر است. آمدم در اتاق سفره‌خانه چادرم سرم کردم. دندانساز هنوز دو نشده میرآخور آمد پشت حصیری. سیمین عذرا را صدا کرد. گفت به‌ملکهٔ ایران عرض کنید نترسند. روی پشت‌بام‌های انجمن اخوت وعمارت بیرون و اندرون را تمام قزاق گرفته دو عراده توپ هم آوردند جلو انجمن اخوت، یکی جلو عمارت اندرون. وقتی میرآخور داشت این حرف را می‌زد یک گلوله تفنگ آمد توی سفره‌خانه جلو پای دندانساز. دندانساز ترسید گریخت که بنای شلیک را از روی پشت‌بام به‌عمارت اندرونی و توی حیاط گذاشتندد. من نگاه کردم دورتادور بام قزاق ایستاده بود. به‌‌اندرون بیخود تفنگ می‌انداختند. تا رفتیم ببینیم چه خبر است از آن در سفره‌خانه که رو به‌باغ ایت قزاق‌ها ریختند توی سفره‌خانه، تقریباً دویست نفر. آمدیم بگریزیم از پله‌ها برویم، سربازهای سیلاخوری شاید هزار نفر روی پله‌ها و توی ایوان حیاط بودند و اسباب طارارها و اتاق‌ها را غارت می‌کردند. من و نفر کلفت بالا مانده بودیم، میان این همه قزاق و سرباز. از هیچ طرف راه پائین آمدن نداشتیم. جلو دهنهٔ درب عمارت بک عراده توپ نگاه داشته بودند. توی باغ قزاق و سرباز پر بود که ریخته بودند کتابخانه و عمارت بیرون را غارت می‌کردند. آن چادری که در وقت آمدن دندازساز سر من بود یک قزاق از سر من کشید. نمی‌گذاشتم آخر برداشت. من هم چسبیدم تفنگش را گرفتم. لوله تفنگ دست من بود تهش دست قزاق. یک مرتبه توپ اول را به‌عمارت انداختند. خوابگاه اتاق زمستانی خراب شد. چهلچراغ‌های تالار افتاد. یک توپ دیگر به‌اتاق سفره‌خانه زدند که ما تویش بودیم. گیلوها ریخت. چهلچراغ‌ها افتاد و اتاق پر شد از دود و خاک و گرد. متصل هم از پشت بام شلیک تفنگ به‌عمارت می‌کردند. بیچاره قناری‌ها توی ایوان آویزان بودند. دیدم با گلوله زدند قفس افتاد. یک عراده توپ هم آوردند توی باغ برای خراب کردن عمارت بیرون. دود گرد و خاک به‌هوا می‌رفت. قزاق‌ّا و مردم غارتی دیدند عمارت خراب می‌شود ترسیدند. یک مرتبه از اتاق دویدند بیرون. من و دو نفر کلفت هم با آن‌ها آمدیم از پله‌ها پائین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که آمدیم پائین مادر آقای بیچاره ظهیر حضور را بغل کرده بود. آدم‌ها همه توی ایوان سربرهنه جمع شده بودند. فروغ‌الملوک و دو نفر که حمام بودند لخت با یک قطیفه دم در سر حمام می‌خواستند بیایند بیرون. قزاق‌ها برایشان تفنگ می‌انداختند، می‌ترسیدند. من آمدم پائین یک سر دویدم سر حمام. فروغ‌الملوک را بیرون آوردم بغل کردم. به‌آدم‌ها گفتم نترسید بیائید برویم. خدا بزرگ است. فروغ‌الملوک همین طور توی بغل من می‌لرزید. رفتم توی حیاط، از یک قزاق پرسیدم ما چه کردیم؟ چرا خانهٔ‌ما را خراب می‌کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا وقتی است که توی حیاط چشم چشم را نمی‌بیند. خود پالکونیک دم صندوقخانه ایستاده بود. هرچه التماس کردیم یک چادر بدهید ما سرمان بکنیم فحش می‌دادند. ابداُ جواب نمی‌دادند. مادر آقا و آدم‌ها همه وسط حیاط دور من جمع بودند. تا یک گلوله می‌آمد این بیچاره‌ها می‌ترسیدند، می‌ریختند روی هم. منم هم سر برهنه، همین یک چادر نماز که دورم پیچیده بودم. فروغ‌الملوک لخت یک قطیفه به‌خودش پیچیده بود و دیگر هیچ کدام کلفت‌ها چادر نداشتند. یک قزاق از پیش پلکونیک آمد پیش من که پیغام داده بودم چرا این طور می‌کنید. اگر می‌گوئید مقصر مائیم بگردید مقصر را پیدا کنید ببرید. ما که خودمان هم پانزده نفر زن خلافی نکرده‌ایم. اگر حکم شده که ملکهٔ ایران را بکشید من ملکهٔ ایران هستم. مرا بکشید راه بدهید دخترم و کلفت‌ها از این خانه فرار کنند. گفتند راه فرار را ابدا ندارید. باید در همین خانه بمیرید. اذن نداریم راه بیرون رفتن بدهیم. اگر بگذاریم بروید بیرون، می‌روید سفارت اشکال پیدا می‌شود. باید در همین خانه بمیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرآقا و آدم‌ها که این حرف را شنیدند ترسیدند. خواستند التماس کنند گریه کنند من نگذاشتم. به‌فروغ‌الملوک گفتم بیا از در کارخانه بگریزیم. همه آدم‌‌ها را صدا کردم آمدیم. چون عصر بود آشپزها رفته بودند. در را از آن طرف قفل کرده بودند. آن اسباب‌های غارتی را هم از پله‌ها بالاخانه می‌آوردند. بالا روی پشت‌بام می‌ریختند توی خانهٔ اردشیر خان. برای این کار قزاق زیاد آن گوشه حیاط جمع بود. هرطور بود من و فروغ‌الملوک و کلفت‌ها از هول جان در آشپزخانه را از پاشنه درآوردیم. رفتیم توی حیاط آشپزخانه. آن در هم بسته بود. آن را هم کندیم و دویدیم توی کوچه که برویم خانهٔ اردشیر خان. نوکر اردشیرخان راه نداد. توی حیاط اردشیرخان و روی پشت‌بام پر از قزاق بود. دیدیم بدتر شد. آمدیم توی کوچه پشت آشپزخانه. هرچه درب خانهٔ اتابک را زدیم التماس کردیم گفتند در را باز نمی‌کنیم. بچهٔ ظهیرحضور که بغل مادرآقا بود ترسیده بود. گریه می‌کرد. قزاق‌ها از روی بام صدای بچه‌ها را شنیدند. فهمیدن ما داریم فرار می‌کنیم. بنا کردند به توی کوچه تفنگ خالی کردن، خواستیم برویم توی خیابان سوار و سرباز جلو ما را گرفتند که اگر در خیابان بروید شما را می‌کشیم. در این وقت کلفت‌ها خیلی ترسیدند. همه بلند گریه می‌کردند و به‌سربازها التماس می‌کردند، به‌هر جهت یک نردبام شکسته آنجا بود. من و فروغ‌الملوک آن نردبام را به‌دیوار گذاشتیم. اول فروغ‌الملوک و مادرآقا را فرستادم روی بام. هرچه اصرار کردم چون نردبام شکسته بود کلفت‌ها جرأت نکردند بروند. دیدم اگر یک دقیقه معطل شویم سربازها با تفنگ می‌زنند. خودم هم رفتم بالا. آدم‌ها زیر دست و پای اسب‌ها ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی رفتم بالا دیدم جامان از توی کوچه بدتر شد. از آن طرف صدای توپ که یک ریز می‌زدند به‌عمارت بیرون و اندرون و انجمن اخوت و خراب می‌کردند و صدای تفنگ سربازهائی که شلیک می‌کردند و عربده می‌کشیدند. از نوکرها هیچ‌کس نبود جز میرآخور که قزاق‌ها گرفته بودندش و به‌درخت بسته بودند. با یک قزاق گویا آشنا بوده التماس کرد بازش کردند. فراراُ رفته بود خانهٔ‌عمیدالدوله را خبر کرده بود، و خلاصه از روی رفتیم پشت‌بام خانهٔ امین‌السلطان. حاجی ابوالفتح‌خان و تمام مردهاشان متوحش توی باغ بودند. التماس کردیم که یک نردبام بگذارید ما بیائیم پائین، در خانه شما هم نمی‌مانیم. از در خانه شما می‌رویم بیرون. گفت جرأت نمی‌کنیم. اگر شما را راه بدهیم خانهٔ ما را هم به‌توپ می‌بندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای وای! حالا مرا تصور بفرمائید. با ده دوازده نفر زن سربرهنه که همه می‌ترسیدند و بچه هم حیوانی ترسیده متصل گریه [می‌کرد] و از هر طرف مثل ملخ گلوله در هوا عبور می‌کند و می‌ریزد. فروغ‌الملوک جلو من ایستاد. می‌گوید گلوله به‌تو بخورد من هم خودم را از پشت‌بام پائین خواهم انداخت که بمیرم. آفتاب هم در شدت گرماست. خواجهٔ اتابک را روی بامش دیدم. التماس کردم. گفت می‌روم پیش پالکونیک آدم می‌فرستم. اگر مرخص کرد شما را راه می‌دهم. آن هم رفت آدم بفرستد. به‌قدر یک ساعت ونیم طول کشید. ما روی پشت بام خانهٔ خودمان را که خراب و غارت می‌کردند نگاه می‌کردیم. گاهی هم چند گلوله به‌اطراف ما می‌انداختند که از بالای سر و از پهلوی ما می‌گذشت. دیگر تسلیم صرف شده بودیم و به‌امید خدا ایستاده بودیم. واقعاُ تعجب در این است که چطور شد که یک گلوله به‌ما نخورد. جانم از صدمهٔ این دنیا خلاص نشود. مگر یک آدم تا چه اندازه طاقت دارد. خدا شاهد است الان که این کاغذ را می‌نویسم به‌اندازه‌ای تنم می‌لرزد که قلم می‌خواهد از دستم بیفتد. آخ! «مسلمان نشنود کافر نبیند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن وقت که هنوز از نردبام بالا نرفته بودیم به دو نفراز کلفت‌ها گفتم بروید به‌این قزاق‌ها التماس کنید نفری یک چادر نماز چیت هم باشد بگیرید بیاورید سرمان کنیم. آن‌ها هم دلشانرا به‌دریا زدند. رفتند دوسه تا چادر چیت که سربازها کشمکش کرده بودند و پاره بود با چه التماس‌ها گرفتند و آوردند که وقتی روی بام خانهٔ اتابک رفتیم آن‌ها را داشتیم. یک ساعت به‌غروب مانده چهارنفر صاحب منصب آمدند توی باغ اتابک اذن دادند که به ما راه بدهند بیائیم پائین. یک نردبام گذاردند توی آشپزخانهٔ اتابک. ما را بردند توی دالان آشپزخانه. این آشپزخانه نزدیک خانهٔ اردشیرخان بود. چون قزاق‌ها اسباب‌ها را بیشتر آنجا می‌ریختند پدرسگ‌ها ما را دیدند. تا آنجا رفتیم ده پانزده تیر تفنگ عقب ما انداختند. ما توی دالان بودیم نخورد. و یک قدری نشستیم. «رضابالا» که نایب پلیس است و «عباسقلی خان»‌کدخدای محلهٔ دولت با سی و چهل نفر از اهل اداره آمدن توی باغ. در باغ را هم باز کردند ما را بردند توی یک اتاق. یک زن فرنگی با چهار زن چادر چاقچوری از اهل اداره آمدن پیش من که ببینند مرد میان ما نباشد. ما را بگردند بمب زیر چادرهامان نداشته باشیم. ما را گشتند. گفتند حالا هرجا که می‌خواهید بروید: ...«ملک‌التمکلمین» را طناب انداختند. آن مردکهٔ روزنامه‌نویس را هم کشتند. ده پانزده نفر دیگر را هم کشتند. «تقی‌زاده» با چندین نفر دیگر رفتند سفارت انگلیس، هنوز هم آن‌جا هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
ملکه ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل از کتاب «اسناد و خاطرات ظهیرالدوله»&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D8%B4%D8%AA_(%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C_%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B6_%D9%82%D9%85%D8%B1%DB%8C)&amp;diff=21001</id>
		<title>مکتوب از تهران به‌رشت (جمادی‌الثانی ۱۳۲۶ قمری)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D8%B4%D8%AA_(%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C_%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B6_%D9%82%D9%85%D8%B1%DB%8C)&amp;diff=21001"/>
		<updated>2011-07-19T13:18:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 {{کوچک}}&lt;br /&gt;
:::::::::::در روز توپ‌بستن مجلس شورایملی، به‌عهد محمدعلی میرزای قاجار، خانه علی خان ظهیرالدوله نیز که متهم به‌همکاری با آزادیخواهان بود مورد هجوم قزاقان قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::در نامهٔ زیر همسر ظهیرالدوله ملقب به «ملکه ایران» و یکی از دختران ناصرالدینشاه، با قلم یک خبرنگار دقیق ماجرا را به‌شوهر گزارش داده است. این نامه از لحاظ آشنائی به‌سبک زنان با فرهنگ چند نسل پیش نیز جالب است.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مکتوب از تهران به‌رشت (جمادی‌الثانی ۱۳۲۶ قمری)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو ساعت به‌غروب مانده بعد از آن که مجلس را تود بستند و لابد شنیده‌اید تفصیلش را، غلامرضاخان وکنت آمدند پشت حصیری. گفتند عرض داریم. گفتم بگویید. گفتند الان یک کالسکه از دم خانهٔ کنت رد کردند. سید عبدالله و ظهیرالسلطان و سیدمحمد تویش بودند. اما هیچ کدام عمامه یا کلاه نداشتند. یک پیراهن و شلوار تنشان. از بس با ته تفنگ این‌ها را زده بودند به‌خالک و خون قاتی بودند. مقصود این است که این‌ها را با این حال بردند باغ‌شاه که بکشند. شما یک عریضه به‌شاه بنویسید توسط ظهیرالسلطان را بکنید. من گفتم ابداً در این موقع عریضهٔ من مثمرثمری نخواهد بود. به‌شاه چیزی نمی‌نویسم. اما به‌امیربهادر می‌نویسم که ظهیرالسلطان جوان بود، اگر این‌ها رفتند شهر دیگر پیداست چه آشوبی است. تمام قزاق‌ها و عراده‌های توپ را هم از خیابان ما می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایتی بود که چه عرض کنم. من هم سپرده بودم این چند نفر نوکرها که هستند احمد ومسعود ومیرآخور وجلودار و علی‌اکبر دم در بنشینند. اگر کسی خواست وارد باغ شود یا از این مقصرین خواستند پناه بیاورند نگذارند. شب شد خوابیدم. صبح بیدار شدیم. روز پست بود. برای شما کاغذ نوشتم. ناهار خوردیم و فروغ‌الملوک رفت حمام. نوکرها هم همه رفتند خانه‌هاشان که سری زده عصر بیایند. میرآخور و علی‌اکبر دم در باغ نشستند که کسی نیاید. پنج شش روز پیش هم هرجا قراول بود خواستند برای دور باغ‌شاه قراول هم نداشتیم. گفته بودم چهار ساعت و نیم به‌غروب مانده دندانساز بیاید و دندانم را اصلاح کند. گفتند دندانساز حاضر است. آمدم در اتاق سفره‌خانه چادرم سرم کردم. دندانساز هنوز دو نشده میرآخور آمد پشت حصیری. سیمین عذرا را صدا کرد. گفت به‌ملکهٔ ایران عرض کنید نترسند. روی پشت‌بام‌های انجمن اخوت وعمارت بیرون و اندرون را تمام قزاق گرفته دو عراده توپ هم آوردند جلو انجمن اخوت، یکی جلو عمارت اندرون. وقتی میرآخور داشت این حرف را می‌زد یک گلوله تفنگ آمد توی سفره‌خانه جلو پای دندانساز. دندانساز ترسید گریخت که بنای شلیک را از روی پشت‌بام به‌عمارت اندرونی و توی حیاط گذاشتندد. من نگاه کردم دورتادور بام قزاق ایستاده بود. به‌‌اندرون بیخود تفنگ می‌انداختند. تا رفتیم ببینیم چه خبر است از آن در سفره‌خانه که رو به‌باغ ایت قزاق‌ها ریختند توی سفره‌خانه، تقریباً دویست نفر. آمدیم بگریزیم از پله‌ها برویم، سربازهای سیلاخوری شاید هزار نفر روی پله‌ها و توی ایوان حیاط بودند و اسباب طارارها و اتاق‌ها را غارت می‌کردند. من و نفر کلفت بالا مانده بودیم، میان این همه قزاق و سرباز. از هیچ طرف راه پائین آمدن نداشتیم. جلو دهنهٔ درب عمارت بک عراده توپ نگاه داشته بودند. توی باغ قزاق و سرباز پر بود که ریخته بودند کتابخانه و عمارت بیرون را غارت می‌کردند. آن چادری که در وقت آمدن دندازساز سر من بود یک قزاق از سر من کشید. نمی‌گذاشتم آخر برداشت. من هم چسبیدم تفنگش را گرفتم. لوله تفنگ دست من بود تهش دست قزاق. یک مرتبه توپ اول را به‌عمارت انداختند. خوابگاه اتاق زمستانی خراب شد. چهلچراغ‌های تالار افتاد. یک توپ دیگر به‌اتاق سفره‌خانه زدند که ما تویش بودیم. گیلوها ریخت. چهلچراغ‌ها افتاد و اتاق پر شد از دود و خاک و گرد. متصل هم از پشت بام شلیک تفنگ به‌عمارت می‌کردند. بیچاره قناری‌ها توی ایوان آویزان بودند. دیدم با گلوله زدند قفس افتاد. یک عراده توپ هم آوردند توی باغ برای خراب کردن عمارت بیرون. دود گرد و خاک به‌هوا می‌رفت. قزاق‌ّا و مردم غارتی دیدند عمارت خراب می‌شود ترسیدند. یک مرتبه از اتاق دویدند بیرون. من و دو نفر کلفت هم با آن‌ها آمدیم از پله‌ها پائین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که آمدیم پائین مادر آقای بیچاره ظهیر حضور را بغل کرده بود. آدم‌ها همه توی ایوان سربرهنه جمع شده بودند. فروغ‌الملوک و دو نفر که حمام بودند لخت با یک قطیفه دم در سر حمام می‌خواستند بیایند بیرون. قزاق‌ها برایشان تفنگ می‌انداختند، می‌ترسیدند. من آمدم پائین یک سر دویدم سر حمام. فروغ‌الملوک را بیرون آوردم بغل کردم. به‌آدم‌ها گفتم نترسید بیائید برویم. خدا بزرگ است. فروغ‌الملوک همین طور توی بغل من می‌لرزید. رفتم توی حیاط، از یک قزاق پرسیدم ما چه کردیم؟ چرا خانهٔ‌ما را خراب می‌کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا وقتی است که توی حیاط چشم چشم را نمی‌بیند. خود پالکونیک دم صندوقخانه ایستاده بود. هرچه التماس کردیم یک چادر بدهید ما سرمان بکنیم فحش می‌دادند. ابداُ جواب نمی‌دادند. مادر آقا و آدم‌ها همه وسط حیاط دور من جمع بودند. تا یک گلوله می‌آمد این بیچاره‌ها می‌ترسیدند، می‌ریختند روی هم. منم هم سر برهنه، همین یک چادر نماز که دورم پیچیده بودم. فروغ‌الملوک لخت یک قطیفه به‌خودش پیچیده بود و دیگر هیچ کدام کلفت‌ها چادر نداشتند. یک قزاق از پیش پلکونیک آمد پیش من که پیغام داده بودم چرا این طور می‌کنید. اگر می‌گوئید مقصر مائیم بگردید مقصر را پیدا کنید ببرید. ما که خودمان هم پانزده نفر زن خلافی نکرده‌ایم. اگر حکم شده که ملکهٔ ایران را بکشید من ملکهٔ ایران هستم. مرا بکشید راه بدهید دخترم و کلفت‌ها از این خانه فرار کنند. گفتند راه فرار را ابدا ندارید. باید در همین خانه بمیرید. اذن نداریم راه بیرون رفتن بدهیم. اگر بگذاریم بروید بیرون، می‌روید سفارت اشکال پیدا می‌شود. باید در همین خانه بمیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرآقا و آدم‌ها که این حرف را شنیدند ترسیدند. خواستند التماس کنند گریه کنند من نگذاشتم. به‌فروغ‌الملوک گفتم بیا از در کارخانه بگریزیم. همه آدم‌‌ها را صدا کردم آمدیم. چون عصر بود آشپزها رفته بودند. در را از آن طرف قفل کرده بودند. آن اسباب‌های غارتی را هم از پله‌ها بالاخانه می‌آوردند. بالا روی پشت‌بام می‌ریختند توی خانهٔ اردشیر خان. برای این کار قزاق زیاد آن گوشه حیاط جمع بود. هرطور بود من و فروغ‌الملوک و کلفت‌ها از هول جان در آشپزخانه را از پاشنه درآوردیم. رفتیم توی حیاط آشپزخانه. آن در هم بسته بود. آن را هم کندیم و دویدیم توی کوچه که برویم خانهٔ اردشیر خان. نوکر اردشیرخان راه نداد. توی حیاط اردشیرخان و روی پشت‌بام پر از قزاق بود. دیدیم بدتر شد. آمدیم توی کوچه پشت آشپزخانه. هرچه درب خانهٔ اتابک را زدیم التماس کردیم گفتند در را باز نمی‌کنیم. بچهٔ ظهیرحضور که بغل مادرآقا بود ترسیده بود. گریه می‌کرد. قزاق‌ها از روی بام صدای بچه‌ها را شنیدند. فهمیدن ما داریم فرار می‌کنیم. بنا کردند به توی کوچه تفنگ خالی کردن، خواستیم برویم توی خیابان سوار و سرباز جلو ما را گرفتند که اگر در خیابان بروید شما را می‌کشیم. در این وقت کلفت‌ها خیلی ترسیدند. همه بلند گریه می‌کردند و به‌سربازها التماس می‌کردند، به‌هر جهت یک نردبام شکسته آنجا بود. من و فروغ‌الملوک آن نردبام را به‌دیوار گذاشتیم. اول فروغ‌الملوک و مادرآقا را فرستادم روی بام. هرچه اصرار کردم چون نردبام شکسته بود کلفت‌ها جرأت نکردند بروند. دیدم اگر یک دقیقه معطل شویم سربازها با تفنگ می‌زنند. خودم هم رفتم بالا. آدم‌ها زیر دست و پای اسب‌ها ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی رفتم بالا دیدم جامان از توی کوچه بدتر شد. از آن طرف صدای توپ که یک ریز می‌زدند به‌عمارت بیرون و اندرون و انجمن اخوت و خراب می‌کردند و صدای تفنگ سربازهائی که شلیک می‌کردند و عربده می‌کشیدند. از نوکرها هیچ‌کس نبود جز میرآخور که قزاق‌ها گرفته بودندش و به‌درخت بسته بودند. با یک قزاق گویا آشنا بوده التماس کرد بازش کردند. فراراُ رفته بود خانهٔ‌عمیدالدوله را خبر کرده بود، و خلاصه از روی رفتیم پشت‌بام خانهٔ امین‌السلطان. حاجی ابوالفتح‌خان و تمام مردهاشان متوحش توی باغ بودند. التماس کردیم که یک نردبام بگذارید ما بیائیم پائین، در خانه شما هم نمی‌مانیم. از در خانه شما می‌رویم بیرون. گفت جرأت نمی‌کنیم. اگر شما را راه بدهیم خانهٔ ما را هم به‌توپ می‌بندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای وای! حالا مرا تصور بفرمائید. با ده دوازده نفر زن سربرهنه که همه می‌ترسیدند و بچه هم حیوانی ترسیده متصل گریه [می‌کرد] و از هر طرف مثل ملخ گلوله در هوا عبور می‌کند و می‌ریزد. فروغ‌الملوک جلو من ایستاد. می‌گوید گلوله به‌تو بخورد من هم خودم را از پشت‌بام پائین خواهم انداخت که بمیرم. آفتاب هم در شدت گرماست. خواجهٔ اتابک را روی بامش دیدم. التماس کردم. گفت می‌روم پیش پالکونیک آدم می‌فرستم. اگر مرخص کرد شما را راه می‌دهم. آن هم رفت آدم بفرستد. به‌قدر یک ساعت ونیم طول کشید. ما روی پشت بام خانهٔ خودمان را که خراب و غارت می‌کردند نگاه می‌کردیم. گاهی هم چند گلوله به‌اطراف ما می‌انداختند که از بالای سر و از پهلوی ما می‌گذشت. دیگر تسلیم صرف شده بودیم و به‌امید خدا ایستاده بودیم. واقعاُ تعجب در این است که چطور شد که یک گلوله به‌ما نخورد. جانم از صدمهٔ این دنیا خلاص نشود. مگر یک آدم تا چه اندازه طاقت دارد. خدا شاهد است الان که این کاغذ را می‌نویسم به‌اندازه‌ای تنم می‌لرزد که قلم می‌خواهد از دستم بیفتد. آخ! «مسلمان نشنود کافر نبیند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن وقت که هنوز از نردبام بالا نرفته بودیم به دو نفراز کلفت‌ها گفتم بروید به‌این قزاق‌ها التماس کنید نفری یک چادر نماز چیت هم باشد بگیرید بیاورید سرمان کنیم. آن‌ها هم دلشانرا به‌دریا زدند. رفتند دوسه تا چادر چیت که سربازها کشمکش کرده بودند و پاره بود با چه التماس‌ها گرفتند و آوردند که وقتی روی بام خانهٔ اتابک رفتیم آن‌ها را داشتیم. یک ساعت به‌غروب مانده چهارنفر صاحب منصب آمدند توی باغ اتابک اذن دادند که به ما راه بدهند بیائیم پائین. یک نردبام گذاردند توی آشپزخانهٔ اتابک. ما را بردند توی دالان آشپزخانه. این آشپزخانه نزدیک خانهٔ اردشیرخان بود. چون قزاق‌ها اسباب‌ها را بیشتر آنجا می‌ریختند پدرسگ‌ها ما را دیدند. تا آنجا رفتیم ده پانزده تیر تفنگ عقب ما انداختند. ما توی دالان بودیم نخورد. و یک قدری نشستیم. «رضابالا» که نایب پلیس است و «عباسقلی خان»‌کدخدای محلهٔ دولت با سی و چهل نفر از اهل اداره آمدن توی باغ. در باغ را هم باز کردند ما را بردند توی یک اتاق. یک زن فرنگی با چهار زن چادر چاقچوری از اهل اداره آمدن پیش من که ببینند مرد میان ما نباشد. ما را بگردند بمب زیر چادرهامان نداشته باشیم. ما را گشتند. گفتند حالا هرجا که می‌خواهید بروید: ...«ملک‌التمکلمین» را طناب انداختند. آن مردکهٔ روزنامه‌نویس را هم کشتند. ده پانزده نفر دیگر را هم کشتند. «تقی‌زاده» با چندین نفر دیگر رفتند سفارت انگلیس، هنوز هم آن‌جا هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
ملکه ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل از کتاب «اسناد و خاطرات ظهیرالدوله»&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D8%B4%D8%AA_(%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C_%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B6_%D9%82%D9%85%D8%B1%DB%8C)&amp;diff=20989</id>
		<title>مکتوب از تهران به‌رشت (جمادی‌الثانی ۱۳۲۶ قمری)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%B2_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D8%B4%D8%AA_(%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C_%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B6_%D9%82%D9%85%D8%B1%DB%8C)&amp;diff=20989"/>
		<updated>2011-07-19T09:51:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:4-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:4-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۴ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۴]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%85%D8%B5%D8%B1_%DB%B1&amp;diff=20980</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر مصر ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%85%D8%B5%D8%B1_%DB%B1&amp;diff=20980"/>
		<updated>2011-07-19T08:52:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱.۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره‌های مصر با اساطیر «سومر» و «اَکَّد» رابطه دارد اما ناهمانندی‌های اقلیمی «مصر» با «بین‌النهرین» و تفاوت گردش رود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با «دجله» و «فرات» سبب پیدائی شکل دیگری از اساطیر در مصر باستان شده و تفاوت‌ها را از همانندی‌ها بیش‌تر کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رود «نیل» از خاستگاه خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دریاچهٔ ویکتوریا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا ملتقای آن با «مدیترانه» مسافتی به‌طول ۳۴۷۳ میل را طی می‌کند. «نیل» در فاصلهٔ «خرطوم» و «آسوان» بر اثر ریزش از ارتفاع بیست‌و هشت متری آبشارهائی را تشکیل می‌دهد که به‌«شلاله‌های نیل» تا دریای مدیترانه مسافتی کمان شکل به‌طول ۶۴۰ کیلومتر را طی می‌کند و با رسیدن به‌دلتای نیل، در جنوب قاهرهٔ کنونی (ممفیس کهن) و گذر از کانال‌های «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دمیاط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» و «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رشید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» با شاخه‌های فراوان به‌دریا می‌ریزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌سان مصر دارای دو طبیعت آفریقائی و مدیترانه‌ئی است و تفاوت این دو منطقه در تاریخ و اساطیر مصر علیا و سفلی نقشی اساسی دارد.تلاش تاریخی مصریان برای مهار کردن طغیان‌های مشهور نیل و توزیع آب برای آبیاری و ایجاد وحدت بین مردمان دو منطقهٔ مصر علیا و سفلی به‌اساطیر مصر، در مقایسه با اساطیر «بین‌النهرین»، شکل تازه‌ئی می‌دهد و از این طریق فرمانروائی مصر با فرمانروائی «سومر» و «اکد» شکلی ناهمانند به‌خود می‌گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اساطیر بین‌النهرین شاهان برگزیدگاه آسمان‌اند و گاهی پس از مرگ به‌مقام خدائی می‌رسند اما در اساطیر مصر شاه همانا خدائی است که به‌هنگام زنده بودن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Horus) و پس از مرگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوزیریس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Osiris) و سَرور مردگان است. بخش عظیمی از تاریخ کهن مصر به‌دورِ «حور ـ اوزیریس» و «اوزیریس ـ حور» مربوط می‌شود و از این روست که اسطوره‌های «اوزیریس» و مراسم تدفین و مومیائی کردن در اساطیر مصر نقش عمده‌ئی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه با انجام مراسم آئینی نیایش «اوریریس» نیایشِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رَع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Ra) نیز انجام می‌گیرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رَع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; «خورشید ـ خدا»‌ئی است که خاستگاهی کهن‌تر از «اوزیریس» دارد. و چنین است که با گگذشت زمان این دو آئین نیایشی به‌هم نزدیک می‌شوند و از نزدیکی آن‌ها ترکیبی از اسطورهٔ «اُزیریس ـ رع» پدیدار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره‌های آفرینش مصر با این سه عامل یعنی «نیل»، «اوزیریس» و «رع» رابطه دارد و کوشش ما در اینجا گفت و گو از این سه عامل است و در پایان از خدایانی سخن می‌گوئیم که با آفرینش، تولد و مرگ رابطه دارند و با توجه به‌وسعت دامنهٔ اساطیر مصر ناگزیر از اختصاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اسطورهٔ «اوزیریس»==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره‌های «اوزیریس» متأثر از سه عامل سیاسی، معیشتی و آئینی‌اند و هر یک از این سه عامل در تشکل اسطورهٔ «اوزیریس» نقش خاص دارد: در این اسطوره‌ها «اوزیریس» پادشاهی است که برادرش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سِت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (seth) به‌او کینه می‌ورزد. و با ناپدید شدن «اوزیریس» نبرد مصر سفلی و علیا آغاز می‌شود و این نبرد کوششی سیاسی در جهت وحدت مصر است. «اوریریس» بعد از مردن دوباره زنده می‌شود و این بخش از اسطوره یادآور اسطورهٔ «دوموزی» یا «تموز» گیاهخدای بین‌النهرین و دیگر خدایانِ گیاهی است که با فرارسیدن فصل گرما می‌میرند و با زفرا رسیدن بهار زنده می‌شوند و «اوزیریس» بعد از مرگ زنده شده و قاضی جهان زیرین می‌شود و نقشی می‌یابد که گویای آرزوی انسان دیرین برای ادامهٔ زندگانی بعد از مرگ و تمایلات آئینی اوست. «اوزیریس » در نقش دانور جهان مردگان نقشی همانند نقش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خفت آموختی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Khepht- Amenti) سَرورِ جهان زیرین یا جایگاه کوچندگان به‌غرب{{نشان|۱}} دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پلوتارخ» مورخ یونانی، از سنگ نوشته‌ها و اسنادی سخن می‌گوید که بنابر آن‌ها «اوزیریس» پسر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گِب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(Geb خدای زمین) شوهر و برادر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایزیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Isis) کشاورزی و گدازگری را به‌مصریان آموخت. «اوزیریس» پادشاه و ملکهٔ‌او «ایزیس» هنرهای بسیاری را به‌مردم مصر آموختنند. سرانجام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سِت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برادر «اوزیریس»، او را در بیست و هشتمین سال فرمانروائیش بر مصر، در نیل غرق کرد. و آن چنین بود که «ست» و هفتاد و دو تن از یارانش «اوزیریس» را در جشنی فریفتند و او را به‌بازی درون صندوقی زندانی کردند و صندوق را به‌امواج نیل سپردند، و امواج صندوق را از معبر رود «تَنیتیک»   (Tanitic از شاخه‌های نیل) گذر داد و به‌ساحل دور (مدیترانه؟) و آنگاه به‌«بابل» برد؛ و در ساحل، انجیر بن کهن «اوزیریس» را در خود جای داد و جسدش او را مدفون کرد. پادشاه بابل بر آن انجیر بن گذشت و از رعنائی و بلندی آن حیران شد و فرمان داد که از تنهٔ آن درخت ستونی برآورند تا زینت افزای اکاخ او باشد. «ایزیس» غمگنانه به‌جست و جوی شوهر خویش برآمد و از ماجرا آگاه شد. آنگاه از پادشاه بابل خواست آن ستون را بدو ارزانی دارد، و چنین شد. «ایزیس» تابوت «اوزیریس» را به‌ساحل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Buto) بازگردانید. شبانگاه «ست» به‌هنگام شکار، در پرتو ماهتاب، تابوت را یافت و جسد «اوزیریس» را تکه تکه کرد ودر سراسر خاک مصر پراکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ایزیس» تکه پاره‌های تن «اوزیریس» ـ به‌جز مردیِ او را که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوکسیرینوکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (oxyrhynchus) هیولا ماهی نیل خورده بود ـ گرد آورد و به‌افسون او را به‌زندگی بازگردانید. و «اوزیریس» به‌غرب کوچید و شاه قلمرو غرب و جهان زیرین شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌روایات دیگر این اسطوره «ایزیس» پیش از کوچیدن «اوزیریس» به‌قلمرو غرب به‌نیروی جادو از او باردار شد و از این باروری «حور» تولد یافت.با تولد «حور» اسطورهٔ «اوزیریس» شکل تازه‌ئی می‌یابد و در روابات گوناگون مصری از نبردی سخن می‌رود که در آن «حور» بر عموی خود «ست» پیروز می‌شود و انتقام پدر را می‌گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: «اوزیریس»! «حور» می‌آید تا تو را در آغوش کشد. «حور» می‌آید، در پیِ او آنان که به‌تو پشت کردند و از آن جمله «تحوتی» (Thoth) همه در بند و اسیر او. «حور» می‌آید، آنکو دل «سِت» را از تپیدن بازداشت؛ دل کسی را که تو از او برتر و کهن‌تر بودی. «گب» از بازگشت تو شادمان و «حور» خدایان را برادرسان به‌تو پیوند داده است... «حور» با چشم خویش را به‌تو ارزانی دارد، روان توست که در «حور» جاری است، توان توست که در «حور» نهاده شده. «حور» دشمنان را به‌سوی تو می‌آورد تا از تو نگریزند. «حور» ست را به‌پای تو می‌افکند، باشد که تو را بر فراز خویش بیند و بر خویش بلرزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اوزیریس»! «حور» انتقام تو را گرفت...»{{نشان|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از این اسطوره سخن از این اسطوره سخن از دادگاهی است که با حضور خدایان و به‌ریاست «گِب» تشکیل می‌شود و در آن حقانیت «حور» در فرمانروائی بر مصر سفلی و علیا به‌اثبات می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نبرد «حور» و «سِت»، «حور» یک چشمش را از دست می‌دهد و بعدها در اساطیر مصر بدر و محاق ماه با گشوده و بسته بودن چشم حور رابطه می یابد. در روایتی دیگر آمده است که «حور» به‌هیأت عقابی است که چشم راستش خورشید و چشم چپش ماه است و شب و روز و برآمدن و فرونشستن ماه و خورشید با باز و بسته شدم چشم «حور» مربوط می‌شود. گاهی در نقوش و تندیس‌های مصری «حور» را به‌هیأت کودکی نشان داده‌اند کهاز درون گل نیلوفر آبی تولد می‌یابد و از آنجا که در روایتی دیگری تولد «رع» را نیز همین گونه است «حور» و «رع» با هم پیوند می‌یابند و «حور» در نقش خدای نجومی آشکار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین سان اسطورهٔ «اوزیریس» و «ایزیس» که در اینجا برای رسیدن به‌نتیجه به‌روال اسطورهٔ «اِنو مه ئلیش» ترکیب شد مبیّن تأثیر عوامل سه گانهٔ سیاسی، معیشتی و آئینی در شکل گیری این اسطوره است. جنگ‌های «حور» و «سِت» از نبردهای مصر علیا و سفلی و تلاش برای وحدت مصر متأثر است. بازگشت «اوزیریس»، وقتی که در درون انجیربن پنهان می‌شود یادآور خدایان گیاهی و اعجاز انگیزی افسردن و بردمیدن گیاه نزد انسان کهن است. نمایان شده «حور» در نقش خورشید ـ خدا بازگشتی است به‌توجیه رویدادهای طبیعت و مبیّن دورِ اوزیریس ـ حور و حور ـ اوزیریس است؛ و در پایان فرمانروائی «اوزیریس» در قلمرو غرب بازگشت به‌آرزوی آئینی کهن و امید زندگانی پس از مرگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز هم زنان مصری در ماه «اَثیر» (Athyr) تندیس‌های گِلین از «اوزیریس» می‌سازند و به‌امواج نیل می‌سپارند و این سنتی است که یادآور به‌رود سپردن «اوزیریس» است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خورشید ـ خدای رَع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش کهن‌ترین مراسم آئینی مصر به‌نیایش خورشید ـ خدای «رَع»‌باز می‌گردد و این حاکی از آن است که خورشید ـ خدای اساطیر مصری، به‌ویژه در اسطوره‌های آفرینش، نقش مهم‌تری از خورشید ـ خدای بابلی «شامَش» دارد. از روایات چنین برمی‌آید که «رع» در نقش خورشید ـ خدا نخستین پادشاه، و در نقش «اَتوم» (Atum) آفرینندهٔ جهان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین مرکز نیایش «رع» «هلیوپولیس» بود، و هم در آنجا بود که اسطورهٔ «اوزیریس» با اسطورهٔ خورشید ـ خدا در کهن‌ترین دورهٔ پادشاهی مصر شکل گرفت. در فرمان‌ّای طوماری فراعنه از فرعون به‌لقب پسرِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خَفرِع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Khafre) قرار دارد حاکی از یکی شدن «حور» و «رع» و حمایت «رع» از پادشاه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گذشت زمان اسطورهٔ «اوزیریس ـ حور» با اسطورهٔ «رع» پیوند می‌یابد و روایت مرگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تحوتمسِ سوّم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(Tuthmosis) و بر تخت نشستن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَمِنحوتپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوم (Amenhotep) سندی است بر این گفته:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پادشاه «تحوتمس» سوم به‌آسمان عروج کرد،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تحوتمس» سوم به‌خورشید پیوست؛&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«تحوتمس» با او که تن او زاده بود یک شد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بامدادی دیگر فرا رسید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرص رخشان خورشید برآمد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پادشاه «آمنحوتپ» دوم بر تخت پدر نشست. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌سان با توجه به‌اسطورهٔ «اوزیریس» مبدل شده با «رع» یک می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اسطورهٔ آفرینش==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره‌های آفرینش مصری با همهٔ تعددشان از عاملی قابل رؤیت و تجربی سرچشمه گرفته‌اند و در همهٔ آن‌ها به‌صورتی نامستقیم از تأثیر خورشید بر لجن‌زار ها و برکه‌های بازمانده از طغیان نیل و موجوداتی که دراین لجن‌زارها و برکه‌ها به‌وجود می‌آیند سخن می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خورشید ـ خدا» در اساطیر مصر چون خدایان دیگر مصری نام‌ها و نقش‌های گوناگون دارد. قرص خورشید، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَتون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Aten) و خورشید برآمده ا افق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خِپر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Kheper) نام دارد و خِپر سرگین کردان هیولاسانی است که قرص خورشید را می‌گرداند؛ خورشید میانهٔ آسمان «رع»، و خورشید شامگاهان «اَتوم» نامیده می‌شوند. در روایتی دیگر، خورشید «حور» نام دارد و از ترکیب «حور» و «رع» نام تازه‌ئی می‌یابد که «رع ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حراختی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» (Ra-Harakhte) است و «رع ـ حراختی» خورشید جوانی است که از سینهٔ افق پر می‌کشد. در اسطورهٔ کهنی خورشید گوساله‌ئی زرگو است که بامداد از مادر خود گاو آسمانی، یعنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Nut) متولد می‌شود. «نوت» هر شامگاه گوساله را می‌خورد و بامداد دیگر او را می‌زاید. در روایت دیگر «نوت» خدا بانو ـ مادر و به‌هیأت زنی است که به‌نشان آسمان بر زمین پل زده است و «گب» زمین ـ خدا در هیأت پیرمردی است که ستان افتاده و فاصله میان او و آسمان که همسر اوست، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شُو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا «هوا ـ خدا» پر کرده است. در اسطورهٔ دیگری «رع» خورشید ـ خدا و پاسداران او هر بامداد با زورقی از نیل آسمانی می‌گذرند و شامگاه از راه نیل زیرزمینی به‌آسمان باز می‌گردد. در این سفر بزرگ‌ترین دشمن «رع» یعنی «اِپِپِ» گاهی «رع» را فرومی‌بلعد و این زمانی است که خورشید سیاه می‌شود و یاران «رع» او را از کام «اِپِپ» بیرون می‌کشدند.{{نشان|۳}} طول زمان سفر «رع» در نیل آسمانی و نیل زیرزمینی برابر است و بدین سان شبانه روز به‌دو بخش مساوی تقسیم شده است که در هر بخش آن «رع» ۲۴ قلمرو آسمانی و زیرزمینی خود را سرکشی می‌کند. در اسطورهٔ کهن دیگری از مرغ هیولائی به‌نام گِب سخن می‌رود که چشم راست او خورشید و چشم چپ او ماه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه در اسطوره‌ئی برادر خورشید و هر دو پسران «نوت» (آسمان)‌اند. در جای دیگر ماه همانا «تحوِتی» است که در نقش «ایبیس» (Ibis) یعنی لک لک مصری (قره لیلک) در آسمان نمایان می‌شود، و در جائی دیگر از اساطیر مصر ماه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Aah) یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خُونسور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Khonsu) نام دارد. در اسطورهٔ «نوت» ستارگان فرزندان «نوت»اند که شبانگه از او زاده می‌شوند و بامداد «نوت» آنان را می‌بلعد؛ و در روایتی ستارگان ارواح مردگانی‌اند که به‌خدمت خورشید ـ خدا در می‌آیند و از آن جمله ستارهٔ صبح هر روز موظف است که چاشت «خورشید ـ خدا» را فراهم آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خورشید -‌ خدا» در نقش آفرینندهٔ جهان «اتوم ـ رع» نام دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Nun) در این نقش اقیانوس آغازین بی‌جنبش جهان را درخود داشت تا آنگاه که با برآمدن نخستین گریوه‌های جهان از «نون»، «اتوم ـ رع» بر گریوهٔ آغازین برآمد و خدایان و جهان را هستی بخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطوره‌ئی خاستگاه حرکت «نون» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اُگدواده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Ogdoade) نام دارد. در این اسطوره «اُگدواده» هیولائی است ساخته از چهار مار و چهار غوک، و بیانگر بی‌نظمی نابسامانی آغازین جهان است. «اگدواده» هفت زن دارد به‌نام‌های «نونت» (Naonet)، «کوک» (Kuk)، «کوکت» (Kauket)، «حوح» (Huh)، «حوحت» (Hauhet)، «اَمون» (Amon)، و «اَمونت» (Amonet) و جمع اینان «نون» و «نون» خاستگاه حرکت آغازین است. پس «اتوم» از «نون» برمی‌خیزد و با پدید آوردن نظم از بی‌نظمی جهان را هستی می‌بخشد و «اگدواد» و همسرانش به‌خدای و خدا بانوان بدل می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطورهٔ دیگری در آغاز هیچ نبود مگر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Anu) که خود با خویش هم بستر شد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شُو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (هوا) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تِفنوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  Tefnut  (رطوبت) از او زداده شدند. «شو» با «تفنوت» در آمیختو دومین جفت جهان یعنی «زمین ـ خدا» «گِب» و «آسمان ـ خدابانو» «نوت» تولد یافتند و جهان را سامان دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایت «هلیوپولیس» در پیِ این اسطوره خدایان و خدابانوان پنجگانه ادامه یافتند و از آمیزش «گب» و «نوت» دو توأمان نر و ماده، یعنی «اوزیریس» و «ایزیس»، سِت و نفتیس (Nephthys) تولد یافتند و مصر را سامان دادند و بدین سان خدایان نه گاهنه «هلیوپولیس» هستی یافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطورهٔ دیگری که خاص «مِمفیس» (پایتخت مصر کهن در هزاره سوم قبل از میلاد) است «بِتاح» خدایِ بزرگ «مِمفیس» همانا «نون» و آفرینش جهان از اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«بِتاح» بر سریر بزرگ تکیه زده است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«بِتاح ـ نون» پدرِ «اَتوم»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«بتاح ـ نونت» مادرِ «اَتوم»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خدایان نه گانهٔ دل و زبان «بتاح»اند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«بتاح» بود که خدایان را آفرید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان بازتاب اندیشه است، و در این اسطوره «بتاح» با اندیشیدن به‌خدایان و چیزها و به‌زبان آوردن آن خدایان و جهان را هستی می‌بخشد. در روایاتی که به «بتاح» مربوط می‌شود «بتاح» مانند «مردوک» پس از آفرینش جهان سرنوشت ساز است و پس از فراهم آوردن خوراک خدایان و انسان مصر را به‌ایالات و شهرها تقسیم می‌کند و بر هر یک خدائی می‌گمارد و آنگاه به‌استراحت می‌پردازد. اسطورهٔ «بتاح» که با روایت «سِفرتکوین» [تورات] قابل مقایسه است در واقع اسطوره‌ئی سیاسی است که از تسلط فرعون بر مصر و ایجاد نظم و وحدت مصر باستان سخن می‌گوید و از اساطیر «هلیوپولیس» و «بین‌النهرین»‌گرفته شده و زمینه‌ئی برای اسطوره‌های آفرینش بعدی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افرینش انسان را در اساطیر مصر نخست به‌مرع» نسبت داده‌اند. در اسطوره‌های آمده که انسان اشک چشم «رع» است. در اسطوره‌های بعدی نخست آفرینندهٔ انسان «بتاح» و سپس در اسطوره‌های بعدی دیگر «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خِنوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» (Khnum) آفریدگار اوست و روایت این آفرینش چنین است که «خِنوم» انسان را از لجن کنارهٔ نیل برچرخ کوزه‌گری خود برآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==«رع» پیر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سبب طغیان‌های منظم نیل در اساطیر مصر اسطوره‌ئی نمی‌توان یافت که به‌توفان و ویرانگری‌های ناشی از آن اشاره کند. اما با توجه به اسطورهٔ «رع» روایتی هست که بنابر آن «رع» به‌نابودی انسان برمی‌خیزد و آن اسطوره چنین است که: وقتی که «رع» پیر و ناتوان شد خدایان، و از آن جمله «نون» را احضار کرد و با آنان به‌مشورت پرداخت که از قدرت و هیبت پیشین خبری نیست و مردمان از او فرمان نمی‌برند. پس «رع» به‌رهنمود «نون»، «هاثور» (Hathor) را فرو فرستاد تا خطاکاران را نابود کند. «هاثور» در این راه چندان پیش رفت که تبار انسان دستخوش تباهی شد؛ و «رع» که چنین نمی‌خواست تدبیری اندیسید کو به‌کار بست. و آن چنین بود که «رع» هفت هزار خم آبجو را که با گل اُخرای سرخ به‌رنگ خون کرده بود شبانگاه بر زمین جاری کرد. بامداد خدابانو «هاثور» با دیدن چهرهٔ خود در تالاب آبجو فریفتهٔ خود شد و سر به‌تالاب فرو برد چندان آبجو خورد که مست شد و وظیفهٔ خود را از یاد برد، و بدین سان تبار انسان از تباهی رهائی یافت. بنا به‌همین روایت، خدایان و مردمان به‌هنگام پیری «رع» بر او شوریدند. و او زمین را ترک می‌گوید و به‌آسمان می‌رود و از آن زمان به‌بعد قلمرو فرمانروائی «رع» آسمان است نه در زمین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مرگ اَپوفیس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات اسطوره‌ئی آمده است که «رع» دشمنی به‌هیأت اژدها مار دارد به‌نام «اَپوفیس» (Apophis)، که سرانجام به‌یاری خدایان دیگری و قدرت کلام آنان بر او پیروز می‌شود. با مرگ «اَپوفیس» یا «اِپِپ» جهان سامان می‌یابد. در این اسطوره پیروزی «رع» و خدایان بر «اِپِپ» در آغاز سال نو انجام می‌گیرد و شکل این اسطوره یادآور اسطورهٔ «بتاح» و به‌ویژه اسطورهٔ  «اِنومه ئلیش»‌و پیروزی «مردوک» بر «تیه مت» و آفرینش جهان توسط «مردوک» است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اساطیر مصری «اپپ» نهاد تاریکی و برودت و «رع» نماد خورشید و گرما است و در روایتی فرعون از دشمنان خود با عبارت «آنان همانند اژدها مار اَپوفیس در بامداد سال نو «یاد می‌کند و خود را «رع» یا پسر «رع» می‌خواند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اسم اعظم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا به‌اسطوره‌ئی همهٔ قدرت «رع» به‌اسم اعظم یا نام پنهان او وابسته است و «رع» را بی این نام قدرتی نیست. در کتابی کهن دربارهٔ جادو و راه درمان نیش مار چنین آمده است که: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جادوگر بزرگ «ایزیس» بر آن بود که با دانائی به‌اسم اعظم به‌برترین قدرت جادوی دست یابد. «ایزیس» ماری آفرید به‌اسم قتال و او را در کوره راهی در کنار کاخ «رع» پنهان کرد. «رع» بر آن کوره راه گذشت و نیش مار بدو رسید و دردی جانگاه همهٔ تن او را فرا گرفت. پس «رع» خدایان و «ایزیس» جادوگر بزرگ را به‌پیشگاه خود خواند. و به«ایزیس»‌فرمان داد که او را از آن درد عظیم برهاند. «ایزیس» نامش را پرسید و پاسخ شنید: در بامداد «خِپر» به‌نیمروز «رع» و غروبگاهان «اتوم». «ایزیس» اسم اعظم را جویا شد و «رع» به‌ناچار همهٔ خدایان را، مگر «حور»، از درگاه دور کرد و اسم اعظم را گفت و از درد رهائی یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تحوتی، ماه ـ خدا و جانشین رع.==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطوره‌ای دلتای نیل کهن‌ترین ماه ـ خدا، «ایبیس» لک لک مصری یا قره لک لک است. در مصر میانه نقش «ایبیس» به‌«تحوتی» واگذار می‌شود و بزرگ‌ترین مرکز نیایش او در مصر میانه و در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشنون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eshnun) یا «هرموپولیس» (Hermopolis) قرار داشت. تحوتی در کهن‌ترین اسطوره‌ئی که با اساطیر انسان‌های عصر پارینه سنگی بستگی می‌یابد مرغی است که از تخم او جهان هستی می‌یابد و در اسطوره‌ئی او را روح «اُگدواد» خوانده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اساطیر «هرموپولیس» «تحوتی» از درون گل نیلوفر آبی تولد می‌یابد و روایت است که «رع» ماه را به‌«تحوتی» ارزانی داشت یا که «تحوتی» ماه را آفرید یا آن که خود ماه بود. در اسطوره‌ئی تحوتی به‌فرمان «رع » جانشین «رع » می‌شود تا در غیال او شب‌ها را روشن کند و یاران «اِپِپ» نتوانند در تیرگی از جهان زیرین بیرون آیند. «تحوتی» یکی از سرنشیینان پاسدار زورق «رع» در سفر او بر نیل آسمانی و در روایتی چشم چپ «حور» است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تحوتی» در نقش روشنی بخش جهان زیرین با «اوزیریس» و جهان مردگان ارتباط می‌یابد و در برخی از نقوش مصری در تالاز عدل کنار «اوزیریس» و ترازوی او قرار دارد. «تحوتی» در نقش ماه‌ ـ خدا فرمانروای ستارگان، و در روایت دیگری ارواح مردگان را با زورقی سیمین در نیل آسمانی از این سو به‌آن سو می‌برد. در همین نقش تحوتی «معیار زمان» و آفرینندهٔ دانش ریاضیات، نجوم و ستاره‌شناسی و در ارتباط با نجوم و ریاضیات «جادوی بزرگ» نام دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تحوتی» در نقش «جادوی بزرگ» با اسطورهٔ احیاء «اوزیریس» ارتباط می‌یابد و با یاری اوست که «ایزیس»، «اوزیریس» را زنده می‌کند و از او باردار می‌شود تا «حور» را بزاید و انتقام «اوزیریس» را بگیرد. در نبردهائی که بین «حور» و «سِت»‌در می‌گیرد «تحوتی» نقش دارو را به‌عهده دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تحوتی» را خالق سخنوری و نویسندگی و نویسندهٔ ۴۲ کتابی می‌خواندند که دانش‌های جهان را در آن ثبت کرده بود. در این نقش او را کاتب «رع» و نگهدارندهٔ حساب و تعلقات خدایان می‌نامیدند واز این روی بزرگ‌ترین خدای کاهنان و پیشگویان و حامی سخنوران و نویسندگان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌نقش‌های متعددی که به‌«تحوتی» نسبت می‌دادند نقوش و تندیس‌های او گوناگون است: در ارتباط با «ایبیس» «تحوتی» انسانی است با سر لک‌لک و تاجی به‌شکل ماه و گاه سر بوزینه یا سگ. او در نقش «معیار زمان»، انسانی است که چوب خطی از نخل در دست دارد و در ارتباط با «اوزیریس» در نقوش مصری در کنار «اوزیریس» و تاجی از ماه بر سر و شاخدار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در اساطیر مصر روح انسان بعد از مرگ به‌غرب کوچ می‌کند و غرب نماد جهان مردگان و جهان تاریکی و جایگاه افول خورشید است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}Erman (trans),ptramid texts, p575 ff&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}در مصر هنوز هم وقتی خورشید می‌گیرد «مردم» با کوبیدن طبل و سنج و برآوردن هیاهو می‌کوشند «اپپ» را بترسانند تا «رع» را رها کند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}J.B.,The Ancient Near Eastern, P.569 Pritchard&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%85%D8%B5%D8%B1_%DB%B1&amp;diff=20060</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر مصر ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D9%85%D8%B5%D8%B1_%DB%B1&amp;diff=20060"/>
		<updated>2011-06-30T11:17:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱.۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%B3%D9%8F%D9%88%D9%85%D9%90%D8%B1&amp;diff=20059</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر سُومِر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%B3%D9%8F%D9%88%D9%85%D9%90%D8%B1&amp;diff=20059"/>
		<updated>2011-06-30T11:15:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:9-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حفاری‌های باستان شناسان در بین‌النهرین از کشوری سخن می‌گوید که ۴۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح تمدن درخشانی داشت. نام این کشور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سُومِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود. پیش از این مردم «سومر» را اعقاب ساکنان پیشین بین‌النهرین می‌پنداشتند اما داده‌های باستان‌شناسی و اساطیر این قوم حاکی از آن است که سومریان از کوهساران شرق بین‌النهرین و از جانب شمال شرقی این منطقه به‌سواحل دجله و فرات کوچ کرده‌اند، و حقاری‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اُور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اِرِخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز این مسأله را تأئید می‌کنند. خط میخی از ابداعات سومریان بود که ایرانیان بعدها از آن تقلید کردند. زبان سومری ترکیبی بود که هنوز هم نسبت گویش آن مشخص نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر هزارهٔ سوم قبل از میلاد گروهی از شبانان «سامی» شمال عربستان در جستجوی چراگاه مناسب به‌قلمرو سومریان تاختند و با غلبه بر شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَکَّد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آگاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قلمرو تازه‌ئی به‌نام «ا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;َکَّد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» به‌وجود آوردند. زبان این مهاجمان که به‌زبان «اَکَّد»ی معروف است یکی از شاخه‌های مهم سامی و نیای زبان عربی است. دومین گروه مهاجمان به‌قلمرو سومر، سامی‌های  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمُورُو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بودند.«آمورو»ها از جانب شمال بر سرزمین «سومر» یورش بردند و بر آن تسلط یافتند و با تأسیس سلالهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آموریه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (در حدود ۲۲۰۰ق.م) تمدن بابل را بنیاد نهادند. پنج قرن بعد از این ماجرا گروه دیگری از سامیان بابل را فتح کردند و نخستین امپراتوری «آشور» را در بین‌النهرین بنا نهادند. اساطیر «سومر» بنیاد اساطیر بابلی و آشوری است و تمدن «بابل» و «آشور» نیز ادامهٔ همین تمدن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اساطیر سومر از یه بخش اصلی به‌هم پیوستهٔ یعنی اسطورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دُومُوزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینانّا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، اسطورهٔ آفرینش، و اسطورهٔ توفان بزرگ، و نیز بخش‌های کوچک‌تری چون اسطورهٔ بهشت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیلْمُون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، اسطورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اِنکی‌میدو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و «دوموزی»، و اسطورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گیلگمش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Gilgamesh) ساخته شده است. بسیاری از الواح و کتیبه‌های سومری یا شکسته است یا ناخواناست، با اینهمه دنبالهٔ این اسطوره‌ها را می‌توان در اساطیر بابل و آشور بازیافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اسطورهٔ «دوموزی» و «اینانّا»==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطورهٔ سومریِ «اینانا» شاید نخستین تحلیل نوشتاری از مسأله مشکل مرگ باشد که اندیشهٔ انسان آغازین را به‌خود مشغول می‌داشته است. در این اسطوره، «اینانا» ملکهٔ آسمان و معشوقهٔ خدایان به‌جهان بی‌بازگشت یعنی جهان زیرین می‌رود و اگرچه در الواح سومری سخنی در باب علت این سفر گفته نشده اما چنین می‌نماید که علت آن یافتن پاسخ پرسش نیاکان انسان یعنی دانائی به‌راز مرگ باشد که هزاران سال بعد در اساطیر «سومر» بدین گونه نمودار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اینانا» خدا بانوی شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اِرِخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و ملکهٔ آسمان بر آن شد که به‌قلمرو فرمانروائی خواهرش «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اِرِش کی گَل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» (Ereshkigal)، یعنی به جهان زیرین سفر کند؛ پس به‌وزیر خویش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نین‌شُوبُور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت سه روز منتظر بماند، و اگر پس از سه روز نیامد، بداند که او در جهان بی‌بازگشت زندانی شده است. پس، به‌سوگ بنشیند و از سه خدای بزرگ، یعنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئِن‌لیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ـ خدای شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیپُّور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نَنّا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Nanna)، خدای ماه و خدای شهر «اور»، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اِن کی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یاری بطلبد تا ملکهٔ آسمان از جهان بی‌بازگشت رهائی یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اینانا»، ملکهٔ آسمان، زیباترین پوشاکش را به‌تن کرد و زیورها را زیب خویش کرد و راهی سفر شد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نِتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که دروازه‌بان جهان زیرین بود او را از رفتن بازداشت. سپس او را از هفت دروازهٔ پیاپی گذرانید و در آستانهٔ هر دروازه، بخشی از جامه‌‌های او را از تنش بیرون کرد. «اینانا» پس از عبور از آخرین دروازه، خود را در برابر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَنون ناکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Anunnaki) قاضی جهان بی‌بازگشت یافت، اینانا سراپا عریان بود. «اَنون ناکی» در او نگریست، و تن «اینانا» به‌ناگاه سرد شد. در این هنگام «اینانا» مرده‌ئی بود آویخته بر دار، مرده‌ئی چون مردگان دیگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روز گذشت و «نین شوبور» وزیر فرزانهٔ «اینانا» دست به‌کار شد. مردمان «ارخ» در سوگ «اینانا» به مویه نشستند. از «ئن لیل» و «ننّا» کاری برنمی‌آمد، یا سرِ یاری نداشتند. پس «اِن کی» دست به‌کار شد و از ناخن دستان خویش دو هیولای غریب آفرید؛ یکی به‌نام «کورگارّو»‌و دیگری به‌نام «کالاتورّو». «کورگارو» و «کالاتورّو» به‌فرمان «اِن کی» آب حیات و نوشدارو برداشتند و از هفت دروازهٔ پی در پی جهان زیرین گذشتند ـ تا به‌مردهٔ «اینانا» رسیدند. پس، شصت یک بار آب حیات و نوشدارو را بر تن سرد «اینانا» فرو پاشیدند و «اینانا» ـ خدا بانوی «ارخ» و ملکهٔ آسمان ـ به‌زندگی بازگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن هنگام قانون این بود که، هیچ‌کس حق نداشت که بدون جانشین از جهان زیرین خارج شود. پس «اینانا» و پاسداران جهان زیرین به‌جستجوی جانشین ملکهٔ‌ آسمان به‌زمین آمدند. اهریمنان جهان زیرین پس از رسیدن به شهر «ارخ»، «نین شوبور» را به‌جانشینی «اینانا» در جهان زیرین برگزیدند؛ امّا ملکهٔ آسمان نپذیرفت. پس اهریمنان «شارا» ـ خدای شهر «اُومّا» (Umma) را به‌جانشینی «اینانا»، در جهان زیرین، برگزیدند، که ملکهٔ آسمان نپذیرفت. پس اهریمنان «لاتاراک» -  خدای «بَدتی بیرا» را به‌جانشینی او در جهان زیرین برگزیدند؛ که باز ملکهٔ آسمان نپذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا لوح سومری شکسته و ناخواناست و پایان ماجرا به‌درستی روشن نیست. اما از اسناد دیگری چنین برمی‌آید که: «اینانا» و اهریمنان جهان زیرین پس از چندی «دوموزی»، شوهر «اینانا» را که به‌هنگام بازگشت «اینانا» به‌شهر به‌استقبال او نرفته بود، به‌جانشینی ملکهٔ آسمان برمی‌گزینند. «دوموزی» به‌خدای آفتاب «اُتُو» روی آورده از او یاری می‌جوید اما پایان ماجرا معلوم نیست و نمی‌دانیم که «دوموزی» به‌جهان زیرین رفته است یا نه، و سرنوشت «دوموزی» در پردهٔ ابهام باقی مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین برمی‌آید که این اسطوره کهن‌ترین شکل روایت سفر به‌جهان زیرین باشد که در اسطوره‌های بین‌النهرین و سومریان نخستین آمده است. اینان از کوهستان‌ها به‌بین‌النهرین آمده و از شبانی به‌کشاورزی روی آورده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات بعدی سومری، که به‌روایات بابلی ـ آشوری نزدیک است، پس از آن که «دوموزی» به‌جهان زیرین می‌رود سرزمین او دستخوش هرج و مرج می‌شود؛ و از مراسمی که برای سوگواری «دوموزی» به‌پا می‌کنند چنین برمی‌آید که «دوموزی» گیاهخدا است، یعنی خدائی است که در فصل سرما می‌میرد (به‌جهان زیرین می‌رود) و در بهار سر از خاک برآورده زنده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آفرینش و خاستگاه جهان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که بسیاری از الواح سومری شکسته و ناخواناست. به‌همین دلیل دانش ما نیز در این زمینه محدود است. به‌روایت از پروفسور «کرامر» آن‌چه از کتیبه‌ها و الواح سومری برمی‌آید حاکی از این است که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن که آسمان و زمین را آفرید بانوی «نامّو» بود. جهان کوهی بود یکپارچه که بن آن زمین و قلهٔ آن آسمان بود. خدای آسمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود و خدای زمین خدا بانو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از آمیزش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، «ئن لیل»، خدای هوا، هستی یافت. پس «ئن لیل» میان «آن» و «کی» قرار گرفت. و چنین بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (آسمان و زمین) از هم دور شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطورهٔ دیگری به‌روایت کتیبهٔ معبد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گودِآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Gudea) جهان درختی است که فراز آن، آسمان است و جایگاه خدایان، و زیر آن زمین است و جایگاه آفریدگان در «نیپ‌پور»، شهر مقدس سومری، یعنی جائی که آن را اقامتگاه زمینی «ئن لیل» می‌پنداشتند، سکوی برج معبد شهر را «دُور ـ آن ـ کی»  (Dur-an-ki) می‌نامیدند، یعنی قید میان زمین و آسمان، و برج معبد هم فاصله نگهدار زمین و آسمان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میان خدایان سومری به‌سه خدا بیش از دیگران توجه داشتند و بیش‌تر معابد را به‌آنان اختصاص داده بودند. این سه خدا عبارتند از «ئن لیل» خدای هوا، «آن» خدای آسمان و «نین هُور ساگ» خدابانوی کوهساران.{{نشان|۱}} «اِن کی» و «اِرش کی گل» خدایان دیگری هستند که در اساطیر سومر از آنان چون فرمانروای زمین و زیرزمین یاد می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خدایان و جهان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطوره‌ئی امده که «نَم مو» (Nammu) یا خدابانوی دریا زایندهٔ آسمان و زمین و مادر خدایان است. در این اسطوره آمده که «ئن‌‌لیل» دلباختهٔ خدابانو«نین لیل» است، و زمانی که «نین‌لیل» در رود «نون بیردُو» مشغول زورق‌رانی است به‌او آویخته با او می‌آمیزد، و هم بدین گناه به‌جهان زیرین تبعید می‌شود. «نین‌لیل» به‌جستجوی «ئن‌لیل» به‌جهان زیرین می‌رود و برای روشن کردن جهان زیرین فرزندی می‌زاید که همانا «نَنّا»، یا خدای ماه است. در این اسطوره خورشید یا خورشید – خدا «اُتُو» (Utu) فرزند «نَنّا» و زن او «نین گال» است. در اسطورهٔ دیگری آمده است که هر شب ماه بازورقی از رود فرات می‌گذرد و ستارگاه و سیارات در این سفر شبانه با «نَنّا» همراهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطورهٔ دیگر آمده است «ئن‌لیل» پس از جدا کردن آسمان از زمین، خورشید و ماه و ستارگان را آفرید تا روشنی بخش جهان باشند. آنگاه «ئن‌لیل» نباتات و دام‌ها را آفرید و «لَحَر» (Lahar) خدای گله‌بانی و «اَشنَن» خدای کشاورزی را آفرید تا خوراک و پوشاک خدایان را فراهم آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آفرینش انسان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا به‌همان اسطوره، وقتی که «ئی‌لیل»، «لَحَر» (خدای گله‌بانی) و «اَشنَن» خدای کشاورزی را آفرید این دو خدا میخوارگی آغاز کرده وظایف خود را از یاد بردند؛ و چنین شد که «ئن‌لیل» انسان را برای یاری کردن خدایان و خدمت به‌آنان آفرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطورهٔ دیگری روایت آفرینش انسان چنین است که: «اَن‌کی» فرمانروای زمین با یاری «نم‌مو» خدابانوی دریا و «نیماح» خدابانوی زایش (Nimmah) انسان را از خاک فراسوی هاویه به‌پیمانه زدند تا یاری دهندهٔ خدایان باشد. در این اسطوره «اَن‌کی» به‌افتخار آفرینش انسان، جشنی برای خدایان به‌پا می‌کند و «اَن‌کی» و «نیماح» در آن جشن چندان شراب نوشیدند که از خود بیخود شدند.  «اَن‌کی» و «نیماح» و «نمو» در این جشن شش گونه انسان را از خاک فراسوی هاویه به‌پیمانه می‌زنند و یکی از انسان‌هائی که «اَن‌کی» می‌آفریند انسان ناتوان و بیمار است. «اَن‌کی» از «نیماح» می‌خواهد انسان ناتوان او را توانا و نیرومند سازد و «نیماح» که از این کار ناتوان است «ان‌کی» را به‌سبب این خطا نفرین می‌کند. (الواحی که از این اسطوره مانده ناقص و شکسته است و آن‌چه نقل شده برداشتی است که از قسمت‌های مختلف این الواح فراهم آمده است) تحت تأثیر این اسطوره است که در زبان عبری به‌انسان «عنوش» (enosh)، یعنی ناتوان و بیمار،  هم نامیده‌اند و در بسیاری از اشعار عبری از انسان به‌این نام یاد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطورهٔ دیگری آمده که خوراک «اَنون‌نَکی» (Anunnaki)، پیش از آفرینش انسان، گیاه و ریشهٔ گیاهان است. این اسطوره یادآور تغذیهٔ انسان از طریق گردآوری خوراک در دورهٔ «پارینه سنگی» است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بهشتِ دیلمون==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطورهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیلمون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Dilmun) آمده است که آفرینش از «دیلمون» آغاز می‌شود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیلمون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را کم یا بیش همین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بحرین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنونی دانسته‌اند. در آغاز در «دیلمون» باشنده‌ئی نبود تا آن‌گاه که «اَن‌کی»، به‌تمنای جفت خویش خدابانو «نین‌هورساگ»، آب شیرین را آفرید. پس، از آمیزش «اَن‌کی» و «نین‌هورساگ»، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نین‌سار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نین‌مو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خدا بانوی رویانندهٔ نباتات هستی یافت. از آمیزش «ان‌کی» و «نین‌سار» خدا بانو «نین کوررا» زاده شد. از آمیزش «اَن کی» و «نین کوررا» خدا بانو «اوتتو» (Uttu) تولد یافت. پیش از آن که «اَن کی» با «اوتتو» در آمیزد «نین‌هورساگ» عروس را بر آن داشت تا از شوهرش هدیهٔ ازدواج بخواهد. «اوتتو» چنین کرد و «اَن کی» سیب، خیار و انگور را آفرید و به‌عروس و دختر خویش ارزانی داشت. آن گاه «اَن کی» هشت نبات تازه را به‌بهشت «دیلمون» ارزانی کرد و خود همهٔ آن‌ها را خورد. «نین‌هورساگ» جفت خویش «ان کی» را نفرین و رها کرد. «ان کی» روباه را با وعدهٔ آفریدن نباتات تازه در «دیلمون» به‌دنبال «نین‌هورساگ» فرستاد... (لوح در این قسمت شکسته و ناخوانا است). خدایان در پاسخ نفرین «نین‌هورساگ»، «ان کی» را به‌هشت بیماری مبتلا کردند و «نین‌هورساگ» که به‌خواهش روباه نزد همسرش بازگشته بود به‌کمک هشت خدا بانو بیماری ان کی را درمان کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطورهٔ دیگری آمده که پس از هستی یافتن جهان «ان کی» برای آن که به یاران گوناگون سروسامان بدهد به‌سفر می‌پردازد و در هر دیار خدا یا خدا بانوئی را به‌فرمانروائی برمی‌گزیند. ان کی در فرات و دجله و خلیج فارس سفر کرد و آب‌ها را پر از ماهی کرد. «ئی‌لیل» کلنگ دو سر را به‌مردمان موسیاه ارزانی داشت و «ان کی» با آفریدن نباتات و چارپایان جهان را آباد کرد و به‌مردم خانه‌سازی آموخت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اسطورهٔ «دیلمون» و از آن‌چه گفته شد (اگرچه به‌علت شکسته بودن الواح غالباً نا تمام است) برمی‌آید که این اسطوره‌ها از دورهٔ آغاز کشاورزی سخن می‌گویند. بنابر اسطورهٔ «دیلمون» «ان کی» آب شیرین را آفرید. و «نین‌هورساگ» زمین را، و این نشانه آغاز روی آوردن انسان به‌کشاورزی و روستانشینی در دورهٔ نوسنگی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گذر از شبانی به‌کشاورزی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطوره‌ئی که اسطورهٔ «دوموزی» و «انکی میدو» مشهور است سخن از روی آوردن از شبانی به‌کشاورزی یا سفر سومریان نخستین از کوهساران به‌دشت‌ها است. در این اسطوره «دوموزی» خدای دامداری و «انکی میدو» رو به‌روی هم قرار دارند. «دوموزی» مدعی است که همهٔ هنرهای «انکی میدو» را می‌داند و بدین‌سان به‌«انکی میدو» نیازی نیست. «اوتتو» خورشید خدا حامی «دوموزی» است. «دوموزی» برای جلب حمایت زن خویش «اینانا» برایش هدایائی می‌فرستد. «اینانا» هدایا را باز می‌گرداند چرا که حامی «انکی میدو» خدای کشاورزی است و هنرهای او را مفید می‌داند... و شاید این حمایت یادآور این رویداد است که این زنان بودند که در اواخر دورهٔ «پارینه سنگی» نخستین فنون کشاورزی را به‌مردان آموختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توفان بزرگ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویدادی که در اساطیر «سومر» به‌نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توفان بزرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از آن یاد می‌شود با روایات گوناگون در اساطیر اکثر کشورهای باستانی وجود دارد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مورگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Demorgan) آن را با باران‌های سیل‌آسا و طغیان رودها و دریاها در پایان دورهٔ چهارم زمین‌شناسی مربوط می‌داند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسطورهٔ توفان سومرس به‌عللی که خاستگاهش روشن نیست خدایان با انسان به‌عناد برمی‌خیزند و برآنند که با فرفرستادن توفانی عظیم انسان را از صحنهٔ روزگار محو کنند. «ان‌کی» که انسان را از خاک فراسوی هاویه ساخته بود به‌نجات او برمی‌خیزد. «ان کی» به‌دیدار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیوسودرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Ziusudra) پادشاه پرهیزکار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیپّار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Sippar) می‌شتابد و او را از تصمیم خدایان آگاه می‌کند. «زیوسودرا» کشتی بزرگی می‌سازد و پیش از فرا رسیدن توفان جفتی از همهٔ موجودات را در کشتی خود جای می‌دهد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توفان هول‌انگیز فرا می‌رسد و کشتی شش شبانه روز با امواج سهمگین می‌ستیزد. روز هفتم «اوتو» خورشید – خدا زمین و آسمان را روشن می‌سازد و توفان پایان می‌یابد. «زیوسودرا» در برابر «اوتو» زانو میزند و گاوی قربانی می‌کند، گوسفندی فدیه می‌دهد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زیوسودرا» در برابر «ئن‌لیل» و «آن» زانو می‌زند و به‌پاس نجات انسان و باشندگان زمینی زندگانی خدائی و جاودانه می‌یابد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت کشتی به‌علت شکستگی الواح معلوم نیست، اما در بخشی دیگر از این الواح «زیوسودرا» و موجودات بازمانده از توفان به‌فرمان خدایان، ساکن سرزمین «دیلمون» می‌شوند و بدین سان دیگربار زندگانی از «دیلمون» آغاز می‌شود. این اسطوره‌ها بعدها در اساطیر «اکد» و بابل و آشور کامل می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}در روایات بعدی می‌بینیم که «نین‌هورساگ» خدا بانو مادر جهان و خدایان است و بدین سان این اسطوره که در آن همه چیز از کوهساران آغاز می‌شود با زندگانی شبانی ارتباط دارد که از کوه‌ها به‌بین‌النهرین آمدند و قلمرو سومر را بنیاد نهادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مآخذ==&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
1.Neareastern Mythology Hamlyn&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2.Larousse World Mythology Hamlyn&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3.Middle Eastern Mythology Pelican&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۹]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%B3%D9%8F%D9%88%D9%85%D9%90%D8%B1&amp;diff=19954</id>
		<title>آفرینش جهان در اساطیر سُومِر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%B3%D9%8F%D9%88%D9%85%D9%90%D8%B1&amp;diff=19954"/>
		<updated>2011-06-28T16:21:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:9-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:9-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۹ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۹]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%88%D8%A7_%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84*&amp;diff=19953</id>
		<title>بورژوا لیبرال*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%88%D8%A7_%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84*&amp;diff=19953"/>
		<updated>2011-06-28T16:18:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
این شعر، به‌سال ۱۹۶۸ توسط Blach Devarf به‌صورت پوستری سیاسی در انگلستان چاپ شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی که ترجمهٔ آن را برای ما فرستاده، نام خود را ذکر نکرده است.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشمنتو بشناس:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براش فرق نیمی‌کنه چه رنگی هستی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شرطی که واسه‌ش کار کنی فقط؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براش فرق نمی‌کنه چه‌قدر در بیاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شرطی که برا اون بیش‌تر درآری؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براش فرق نمی‌کنه تو اتاق بالائی کی زندگی کنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شرطی که خودش صابخونه باشه؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میذاره هرچی دلِ تنگت می‌خواد بر ضدّش بگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شرطی که فقط ضدّش عمل نکنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دَم از ستایش بشریت می‌زنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا معتقده که ماشین از آدم گرون‌تر تموم میشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باهاش چونه بزن ـ می‌خنده و سرت کلاه می‌ذاره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلوش واستا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تخمش هم نیس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا تمومِ دنیا رو به‌آتیش می‌کشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا یه شاهی شو از دس نده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت==&lt;br /&gt;
*عنوان شعر از ما است. [ک.ج]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%88%D8%A7_%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84*&amp;diff=19952</id>
		<title>بورژوا لیبرال*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%88%D8%A7_%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84*&amp;diff=19952"/>
		<updated>2011-06-28T16:17:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
این شعر، به‌سال ۱۹۶۸ توسط Blach Devarf به‌صورت پوستری سیاسی در انگلستان چاپ شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی که ترجمهٔ آن را برای ما فرستاده، نام خود را ذکر نکرده است.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشمنتو بشناس:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براش فرق نیمی‌کنه چه رنگی هستی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شرطی که واسه‌ش کار کنی فقط؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براش فرق نمی‌کنه چه‌قدر در بیاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شرطی که برا اون بیش‌تر درآری؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براش فرق نمی‌کنه تو اتاق بالائی کی زندگی کنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شرطی که خودش صابخونه باشه؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میذاره هرچی دلِ تنگت می‌خواد بر ضدّش بگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شرطی که فقط ضدّش عمل نکنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دَم از ستایش بشریت می‌زنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا معتقده که ماشین از آدم گرون‌تر تموم میشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باهاش چونه بزن ـ می‌خنده و سرت کلاه می‌ذاره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلوش واستا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تخمش هم نیس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا تمومِ دنیا رو به‌آتیش می‌کشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا یه شاهی شو از دس نده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت==&lt;br /&gt;
*عنوان شعر از ما است. [ک.ج]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%88%D8%A7_%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84*&amp;diff=19951</id>
		<title>بورژوا لیبرال*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%88%D8%A7_%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84*&amp;diff=19951"/>
		<updated>2011-06-28T15:59:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D9%8E%D9%86%D9%92%D8%A8%D9%88&amp;diff=19924</id>
		<title>سیاسَنْبو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D9%8E%D9%86%D9%92%D8%A8%D9%88&amp;diff=19924"/>
		<updated>2011-06-28T12:26:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:7-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قصه که به نظر ما چیری بسیار بیشتر از نخستین تجربه های یک نویسنده است از «خورموج» به‌دفتر مجله رسیده. این که می‌گوئیم «نخستین تجربه‌های یک نویسنده»، قضاوتی است که از ظواهر امر کرده‌ایم، یعنی خط و ربط و باقی قضایا. حک و اصلاح چندانی در آن به‌عمل نیاورده‌ایم. پاره‌ای از اصطلاحات قصه نامأنوس می‌نماید و پیداست که اصطلاحات بومی است. مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی کسی چشم انداختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (معادل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به کسی نظر داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;). همچنین است بعضی ترکیب‌ها. مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زنده زشت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که دقیقاً نمی‌دانیم به‌چه معنی است امّا از فحوای مطلب حدس می‌زنیم که چیزی است در حدود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بددک و پوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سفید خاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  (به‌معنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سفیدرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا سفید پوست). و نیز پاره‌ئی افعال، ساده یا مرکب. نظیر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چُلاندن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به‌معنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هجوم بردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دَمْ گفت شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (احتمالاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;طرف مکالمه قرار گرفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وارد مذاکره شدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لادادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به‌معنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گم کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ازدست دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;). و باز، پاره‌ئی کلمات. همچون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاسَنْبو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (که عنوان قصه نیز هست و صفتی است مترادف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاکاسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در تحقیر سیاهان به‌کار می‌رود) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشواش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (که به‌معنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تملق&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چاپلوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عقیدهٔ ما استفاده از لغات و افعال و اصطلاحات بومی کاری است سخت ارزنده. قلمرو زبان فارسی بسیار گسترده است و گوشه‌های پرت افتاده و ناشناخته فراوان دارد. زبان مرکزی نه می‌تواند و نه حق آن را دارد که معادل‌های خود را بر کلمات و فعال یا اصطلاحا نقاط دیگر تحمیل کند. بلکه به‌عکس، تنها از این طریق است که امکان توسعه و پربارتر شدن می‌یابد. گیرم بر نویسندگان است که خواننده را با حدس و گمان خود تنها نگذارند و او را به‌شناسائی دقیق کلمات ناآشنا یاری دهند. ما که برای نخستین بار کلمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشواش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌بینیم حق داریم که چگوگی تلفظ آن را هم بدانیم، امّا از آنجا که به‌طرز بیان آن راهنمائی نشده‌ایم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌تردید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌افتیم که آیاا این کلمه فی‌المثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مصحف خوشباش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیست که آنجا، در بندر کوچک «خور موج» در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مفهوم چاپلوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌کار رفته است؟ و اگر چنین است، آیا خورموجی‌ها جزء نخست آن ـ خوش را ـ به‌شیوهٔ امروز به‌ضم اول تلفظ می‌کنند یا به‌رسم قدیم به‌فتح اول؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای صفدری متأسفانه در این باب ما را یاری نکرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین کاش ایشان و نویسندگان دیگری که احتمالاً تازه به‌نوشتن آغاز کرده‌اند و آثار خود را برا ما می‌فرستند درباب خود نیز اطلاعاتی در اختیارمان بگذارند. چه خوانده‌اند، چه می‌کنند، سن و سال‌شان در چه حدود است، چه چیزها نوشته‌اند، چه چیزها چاپ کرده‌اند، و ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاسَنْبو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;==&lt;br /&gt;
محمدرضا صفدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند روز بعد، جسد ورم کردهٔ پدر از دریا بالا می‌آید و خانه به‌دوشی شروع می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمویت ـ اَلسِنو ـ می‌رود آبادان تو شرکت نفت کار می‌گیرد. تو و مادر هم می‌روید. تازه پا ره‌راه شده‌ئی و مادر شب باقلا پخت می‌کند صبح تو خیابان می‌فروشد. اگر یادت باشد، نگاه دریدهٔ شاگرد شوفرها را می‌بینی. که از چاک پیراهن مادر می‌رود پائین. یا وقتی می‌خواهند یک قرانی با به‌اش بدهند دستش را فشار می‌دهند و زیر لب چیزی می‌گویند و مادر، روناچاری، از جلو قهوه‌خانه بلند می‌شود می‌رود جای دیگر. اما کجا؟ هر جا برد لاشخورها نشسته‌اند. دورهٔ چاقو و پنجه‌بکس است، دورهٔ لات‌ها و غوره‌ها و فرنگی‌های مست. فرنگی‌ها تو جنوب بارانداخته‌اند و هر وقت «گُل»شان بلند شود، روی زن‌ها می‌خوابند و تو خانه‌های مردم می‌چُلانند و هر کاری دلشان بخواهد می‌کنند. ولایت بی‌صاحب است. هرکی هرکی است. چندتا فرنگیِ زنده‌زشت رو مادرت چشم انداخته‌اند. چند بار هم می‌آیند دم خانه‌تان و به‌عمویت هم می‌گویند که به‌آشپز زن احتیاج دارند. خودشان نمی‌گویند، یک سیاسَنْبو را جلو می‌اندازند تا با اَلِسنو دَمْ‌گفت شود. وقتی عمویت می‌گوید نه، می‌گذارند می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این می‌گذرد تا چند شب بعد که فرنگی‌ها بی‌خبر می‌ریزند تو کَپَرآباد. چهار تا هستند و هرچارتاشان هم مست. هوا شرجی است و زمین از روز گرما ورم کرده است و تو بیابان تا چم کار می‌کند کپر است و اتاقک‌هائی که با حلبی و مقوا ساخته‌ اند. صدا نمی‌آید. همه خسته و خاموش پشت کپرها نشسته‌اند خودشان را باد می‌زنند. عمویت سرک می‌کشد و تو تاریک خیره می‌ماند. می‌بیند فرنگی‌ها با لگد درِ کپر را باز می‌کنند. کپر خالی است. به‌زبان خودشان چیزی می‌گویند و غرغر می‌کنند. بعد می‌آیند پشت کپر. تا مادر بیاید از زیر دست‌شان جست بزند، فرنگیِ چاق مچ دستش را می‌گیرد می‌پیچاند. السنو می‌آید جلو مادر را از چنگ‌شان دربیاورد، فرننگیِ چاق کیف پولش را نشان می‌دهد: «پول! پول! من شما پول داد. فقط یک شب.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـبی ناموس! ولش کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
السنو می‌زند بُنِ گوش فرنگیِ چاق، و زن و مرد از پشت کپرها می‌زنند بیرون. امّا کسی زهره نمی‌کند بیاید جلوشان را بگیرد. فرنگی‌ها چاقو می‌کشند و عمویت را به‌مُشت می‌گیرند. تو گوشه‌ئی افتاده‌ئی و جیغ می‌کشی. می‌بینی که فرنگیِ چاق مادرت را به‌سینهٔ کپر چسبانده. مادر دست و پا می‌زند و آن سه نفر السنو را روی زمین دراز کرده‌اند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خالومِنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناخدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چماق به‌دست می‌آیند کمکِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ غریب گیر آوردین دیوث‌ها؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ مگر ما کمرمون بیل خورده؟ یا اللّه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که مردها حملخ می‌کنند و چماق می‌کشند، فرنگی چاق که شلوارک پوشیده و ران سرخش بیرون زده، با تپانچه چند تیر هوائی در می‌کند. زن‌ها شیون می‌کنند، کِل می‌زنند، و فرنگی چاق فحش می‌دهد و باز تیر در می‌کند. این بار راست راستکی مردها را نشان می‌گیرد و زن و مرد می‌دوند طرف کپرها. تو این گیرودار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم از زیر دست و پاشان در می‌رود. برمی‌گردند که چارتائی مادر را با خودشان ببرند. یکدم خیال می‌کنند السنو فرار کرده است. تو رفتن و نرفتن هستند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وامی‌گردد و منقل پر آتش را از پشت رو سرشان خالی می‌کند. شاید نعره‌شان به گوشت نشسته باشد. چون همان دم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چماق می‌کشد و سروسفتی کتک‌شان میزند؛ به قصد کشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوا داغ شده است و زن‌ها و مردها پشت کپر جمع شده‌اند. برای عمویت قلیان چاق می‌کنند و زنی آب به‌سر و صورت مادر می‌زند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفس نفس می‌زند. تو هم آرام گرفته‌ئی. صدا از هیچ‌ کس در نمی‌آید. همه ساکتِ ساکت. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خالومِنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌حرف می‌آید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ از این جا بارکن برو! همین فردا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید: کجا برم خالو؟ کارم اینجاس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خالومِنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باز می‌گوید: گمونم اینا دوباره وا می‌گردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌خوبی می‌شود ترس را تو چشم آنها دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آخه برای ما هم بد میشه. مگه ندیدی تیر در کردن؟ ما هم که دستمون خالیس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ راست میگه، برو. اینا همین طوری هم ول کن معممله نیسن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترس‌شان موقعی بیشتر می‌شود که پاسبان‌ها سر می‌رسند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اون چار نفر الان اینجا بودن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خالومِنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید: ـ ها بله. خوبه شما هسّین و اینا می‌چُلانند رو خونهٔ مردم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسبان دومی که سیاه‌سوخته و سبیلو است می‌گوید: ـ حال او چاقه خیلی خرابه. بردنش بیمارستان. بدطوری سرو سینه‌ش سوخته. تا بیمارستان عاجز ناله می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پاسبان سبیلو حرف می‌زند، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناخدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کمی آرام می‌گیرد و می‌داند که این یکی مال طرف‌های خودشان است. اصلاً ازش معلوم است که سخت نمی‌گیرد. امّا پاسبان اولی که بلند و سفید خاره است، تو کلامش تهدید موج می‌زند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ برا ما مسؤولیت داره. آخه امشب تو این محل ما کشیک میدیم... خُب، نگفتین کار کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌ها بلند می‌شوند و مردها بی‌ان که به‌هم نگاه کنند سرها را پائین می‌اندازند. تو، تو بغل مادرت شیر می‌خوری. یا مادرت وانمود می‌کند که دارد به‌بچه‌اش شیر می‌دهد. دستهاش هنوز می‌لرزد. باز صدای پاسبان بلند می شود: گفتم کار کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بلند می‌شود: ـ تقصیر خودشون بود سرکار. شما هم اگه کسی به ناموس‌تون...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خب، بسه دیگه، بقیه حرف‌هات باشه تو کلانتری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو کلانتری هم افسرنگهبان بعد از بازجوئی می‌گوید: ـ چون کسی علیه شما شکایتی نکرده فعلاً برید تا فردا صبح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پاسبان خیلی دلش می‌کشد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را شب همانجا نگهدارند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ولی جناب... من خودم دیدم که ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اینجا نگهش داریم که چی، هان؟ اصلاً برا ما روشن نیست که... همین که گفتم: بذار فردا صبح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این هم فردا صبح!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ فوقش از کار اخراجم کنن. گور پدر همه‌شون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این را به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید. هوا دم کرده است و شرجی. ابرهای پراکنده تو آسمان ایستاده و تکان نمی‌خورد و کارگرها تو عمارت بزرگی گرم کار هستند و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پای بشکهٔ قیر ایستاده می‌خواهد با تخته شکسته‌ها و کاغذپاره‌ها آتش درست کند. با بیل چاله‌ئی به‌اندازهٔ یک گز دست تو زمین می‌کند. بعد او و یک نفر دیگر بشکه را می‌کشند رو چاله و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کبریت می‌کشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ قیر آماده‌س؟... پس کِی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای استادکار است که از درِ اتاق مهندس‌ها می‌آید بیرون، و صدای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ساعتکی دیگه. تا گونی‌ها را بیارن قیر هم نرم شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خیلی خُب، زود باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
السنو رو تخته پاره‌ها نفت می‌پاشد. ساعتی دیگر گونی‌ها آماده می‌شود. باید قیروگونی کنند. باید برای فرنگی‌ها خانه بسازند. خیلی هم ساخته‌اند، اما هنوز کم است. فرنگی‌های سرخ و سفید، مثل ملخ مصری ریخته‌اند تو جنوب. هر وقت کشتی پهلو می‌گیرد یا هر وقت طیاره تو فرودگاه پائین می‌آید آنها را می‌بینی که پیاده می‌شوند، دوتا دوتا،‌گلّه گلّه، با زن و بچه‌هاشان. همه‌شان هم سرخ و بلندبالا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب که نگاهشان می‌کنی به‌بوقلمون‌هائی می‌مانند که پرهاشان ریخته باشد. و آنها که دوربین با خودشان دارند از پسربچه‌های سیاسوختهٔ پاپتی عکس می‌گیرند و زیر لب چیزی می‌گویند و بلندبلند می‌خندند. و حالا السنو برای خانه‌هاشان قیر می‌جوشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انه‌ها تا سقف رسیده است و تنها قیروگونی و سفید کاری مانده است. و تو بیابان تا چشم کار می‌کند خانه‌ّای نیمه تمام است ودستگاه‌های مخلوط کننده و کیسه‌های سیمان که رو هم صف داده‌اند و اکارگرها که هنوز هم از ماشین‌ها سیمان خالی می‌کنند. هوا شرجی است  ابرها همچنان بی‌حرکت، نفس باد هم نمی‌آید. مردها شانه به‌کیسه‌ها میدهند و آن‌ را می‌برند پشت عمارت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ السنو، خوب زیرش در رفتی‌ها!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خالومِنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;،‌خیس عرق از کنارش رد می‌شود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاهش می‌کند و باز هم چوب و تخته شکسته‌‌ها را تو چاله می‌ریزد. آتش زبانه می‌کشد، امّا آنچنان شعله‌اش خار نیست که بشکهٔ پر از قیر را آب کند. نه، نمی‌شود. استاد کار هم شتاب می‌کند، چون مهندس فرنگی از صبح تا حالا صد بار سرش داد کشیده. پریموس‌ها خراب شده‌اند و تا آماده بشوند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرچند بشکه را برداشته و چند تا چاله تو زمین کنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اومدن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از کنار بشکه‌ها پا می‌شود سرک می‌کشد طرف ماشینِ پت‌و‌پهنی که پشت کیسه‌هاس سیمانی ایستاده. می‌بیند که سه تا فرنگی‌ها از ماشین پیاده می‌شوند می‌روند تو اتاق مهندس‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خالومنو گویا ترسیده است. یواشکی خودش را به‌پشت بشکه‌های قیر می‌کشاند. صدایش می‌لرزد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بدو برو! اینجا دیگه جات نیست. نگاه کن اون قرمساق جای تو رو نشون داده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ کی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اون پاسبون درازه همون که دوش اومده بود. حتماً دولتیِ سرِ فرنگی پولی بهش می‌رسه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
السنو دَه به دو می‌شود. شک و تردید. برود با نه؟ شاید ببرند زندانش کنند. اگر بگیرندش تکلیف زن و بچهٔ برادرش چه می‌شود؟ نه، باید ایستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خالومنو می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ مگه چه کارم می‌کنن؟ مگه آدم کشته‌ام؟ تازه من باید شکایت کنم. اون‌‌ها اومدن تو خونهٔ ما... اون‌ها می‌خواستن به‌ناموسم دست درازی کنن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پریموس‌ها را کار گذاشته‌اند و بشکه‌های قیر غُل‌غُل می‌زنند و السنو چوب بلندی را تو قیر داغ می‌گرداند و وانمود می‌کند که سرش تو کار است، امّا زیر چشمی درِ اتاقِ مهندس‌ها را می‌پاید. می‌بیند که آنها آبجو می‌خورند و گپ می‌زنند و آن پاسبان دیلاق هم دم در قدم می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ تو که هنوز وایسادی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌زند به‌شانه‌اش و سطل‌های خالی را پیش پایش زمین می‌اندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اگه فرار کنم برم بدتر میشه. می‌ترسم برام پاپوشی بسازن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ میگن اون فرنگیه تموم سر وسینه‌ش سوخته و الآن تو بیمارستانه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ نه بابا، تا اون اندازه هم نیست. خودم دیدم: کمی گردنش سوخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکوسیاه سطل‌های پر از قیر را زا زمین بر می‌دارد و می‌رود. پای راستش می‌لنگد. زمانی تو کشتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میگوئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار کرده همانجا پایش را لاداده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از ریزو پیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خبر دارد. می‌داند کس و کاری ندارد. اصلاً نمی‌داند پدر و مادر برگ چه درختی است. زیر نخل‌ها و پشت کپرها پا گرفته. خودش هست و گُلش ویک چاقوی ضامن‌دار. عالم به‌تخمش است، تخمش به‌عالم. روز کار فعلگی می‌کند و شب عرقش را می‌خورد و آخر شب، پای پایک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فایز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواند و می‌رود تا به‌کپرها برسد. خانه‌اش آنجاست. همیشه هم به‌یاد دخترک رنگ پریده‌ئی که سال پیش توقاب پنجره‌ئی دیده است شروه می‌خواند. وقتی هم مست می‌کند و چشمش را هم می‌نهد. چند بُنِ نخل را می‌بیند و جوی آبی و کوچه‌ئی و ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودش این‌ها را گفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار دوم که سطل‌ها را پر می‌کند، چاقوی ضامن‌دارش را از جیب شلوارش بیرون می‌کشد و تیغهٔ سفیدش را کف دست می‌مالد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اگه دست بهت بزنن با همین چاقو خواهر مادر همه شونو سرویس می کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خبری شده هان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اروای ننه شون. به‌نظرم دارن برات نقشه می‌کشن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این را می‌گوید و می‌رود، و تا برگردد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌رود و سایهٔ دیوار می‌نشیند. آسمان غبار گرفته است و ساکنت است و رو سر آدم سنگینی می‌کند. ناخدا سطل‌های قیر را با طناب بالا می‌کشد و خالومنو گونی‌ها را پاره می‌کند. میدان جلو عمارت خالی است و هیچ صدائی نیست جز صدای دستگاه مخلوط کننده، و بعدش هم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کجا رفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این همان پاسبان دیلاق و سفید خاره است که پی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صدا می‌کند و هراسان پشت کیسه‌ها را می‌گردد و از پشت بشکه‌ها خودش را می‌رساند به‌اتاق کارگرها و از آنجا به‌اتاق مهندس‌ها، و با خشواش هم اتاق می‌ایستد و می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ شما نگران نباش، من پیداش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خالومِنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که پیش از این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را دیده بود می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ای گُه به‌گور اون بابای قرمساقت! مگه کوری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسبان گوشش سنگین است و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که از پشت دیوار بیرون می‌آید، پای بشکه‌ها به‌صدای پاسبان از حرکت می‌ماند: ـ تو کجائی پسر؟ دارم دربه‌در دنبالت می‌گردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ همین جا هستم. بیام؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ نه، همون جا باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که سطل کوچک قیر را به‌دست گرفته و می‌خواهد از بشکه قیر بیرون بکشد، با دیدن فرنگی‌ها که از در اتاق می‌پرند بیرون، پاپس می‌نهد. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیش از آنکه فرنگی‌ها به‌وسط میدان برسند پا سست می‌کند و همانجا تو ایوان جلو عمارت می‌ماند۷ نگاهی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و نگاهی به‌ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خالومنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناخدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. حالا همه ساکت هستند. و آن چهار تا زنده زشتِ بلند بالا دست به‌کار می‌شوند. یکی‌شان طنابی از جیب بیرون می‌کشد و سه‌ تای دیگر دست و پای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می گیرند و می کشند کنار بشکهٔ قیر که حالا غُل‌غُل می‌زند. طناب را به‌دست و پایش محکم می‌کنند و سر آن را چند بار دور بشکه می‌پیچند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در فاصله‌ئی کمتر از یک متر تا بشکه‌ها و شعله‌های آتش ایستاده است و هاج و واج به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگاه می‌کند. دو دستش را از پشت بسته‌اند و تا می‌خواد آن را تکان بدهد صدای پاسبان بلند می‌شود که: ـ اگه تکون بخوری، قیر داغ می‌پاشه روپات!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ مادر جنده‌ها:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اَکوسیاه می‌گوید، و جنگی جلوِ فرنگی‌ها می‌ایستد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، سیاهِ سیاه است. چشم‌هایش درجسته است و بازوهای ورم کرده‌اش از پیراهن زده است بیرون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ شما چرا این کار کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ گم شو، گم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را فرننگی عینکی می‌گوید و دستش را تو هوا تکان می‌دهد و باز صدای پاسبان می‌آید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ مگه تنت می‌خاره پسر؟ برو کنار، نمی‌بینی چقدر ناراحته؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ به‌تخم چپم که ناراحته، من میرم و ازش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌لرزد و چاقو را از جیب عقب شلوارش بیرون می‌کشد و شَرَقّی صدای تیغه‌اش را بلند می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ برگرد سر کارت بچه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را استاد کار می‌گوید. و مهندس ایرانی و مهندس فرنگی تو راهرو جلو عمارت ایستاده‌اند. مهندس ایرانی چیزی می‌گوید امّا فرنگی‌ها محلش نمی‌گذارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بشکه‌های قیر، پشت و پهلوهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را همچنان داغ‌تر می‌کنند، شرجی هوا و گرمای بشکه‌ها بر پیشانیش عرق مرگ نشانده است. این پا و آن پا می‌کند و مهندس ایرانی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چی شده پسر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ هیچ. چه می‌خوای بشه؟ می‌بینی که!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسبان دیلاق با دستمال سفید چرکمرده‌ئی عرق سینه‌اش را می‌گیرد و خودش می‌اندازد جلون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دیشب دعوا کرده‌ن. این مَرده که اون جاس یکی شونو زخمی کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با خشواش به‌فرنگی‌ عینکی می‌فهماند که دارد از آنها هواداری می‌کند. و بعد تنه درازش را می‌کشد تو سایهٔ دیوار و می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اون فرنگیه حالش خیلی بده. مشکل زنده بمونه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دروغ میگه، فقط گردنش سوخته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، شکمِ پایش می‌سوزد و تکان می‌خورد و پشت سرش، بشکهٔ وسطی می‌لرزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اَکوسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دست به‌کمر، شِلی شِلی می‌رود طرف بشکه‌ها که باز پاسبان صدایش را کلفت می‌کند: اگه وازش کنی هر چارتاشون دخلتو میارن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ غلط می‌کنن، مگه جرأتِ پدرشون هس؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خالومِنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از بالای عمارت سرک می‌کشد و میلهٔ کوتاه و سیاهی را تو دست می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ هی... هی! حالا کارم درسته که دو تا فرنگی بخوان رو سر ما چریک بشن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این هم ناخدا است که از پله‌های نردبام پائین می‌پرد و پست بندش صدای اکوسیاه است که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ هر کی بیاد جلو، شکمشو سفره می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن فرنگی عینکی که خیلی هم زنده زشت است به‌زبان خودشان فحش می‌دهد و می‌غرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکوسیاه دیگر مهلت نمی‌دهد. شلاقی خودش را می‌رساند به السنو و با چاقو طناب را پاره می‌کند. می‌خواهد دستش را هم باز کند که فرنگی عینگی با لگد می‌خواباند تو آبگاهش و اکوسیه دو لنگش روسرش در می‌رود. پاسبان و مهندس ایرانی جلو ناخدا و خالومنو را گرفته‌اند. خالومنو از زیر دستشان در می‌رود و میله را می‌کشد به گُردهٔ یکی از فرنگی‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد فرنگی که میله شکم پایش را سیاه کرده است می‌دود تا اتاقشان، و آن دوتای دیگر اکوسیاه را تو سینهٔ دیوار چسبانده‌اند و آن یکی دیگر طناب را به گردن السنو انداخته است و می‌کشد. چشم‌های السنو حق نشسته است و سفیدی می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا السنو خودش را خلاص کند و تا کارگرها همه‌شان از عمارت بریزند تو میدان، اکوسیاه سینه و بازوی مرد عینکی را خونی می‌کند. و می‌دود که السنو را از چنگ آن یکی در بیاورد که صدای گلوله بلند می‌شود. مهندس ایرانی و پاسبان دیلاق پشت دیوار قایم می‌شوند. باز گلوله دوم و هیاهوی کارگرها و صدای اکوسیاه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ السنو! سرت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا گردن کج کند، فرنگیِ عینکی سطل پر از قیر را رو سرش خالی می‌کند و نعرهٔ السنو تو ایوان، تو اتاق‌ها، و تو میدان می‌پیچد. و با دست‌های بسته تو میدان پرپر می‌زند. دمی بعد پوست سر و پیشانی‌اش کشیده شده روی سینه‌اش آویزان است. هراسان است. تیر مست شده است. به‌هرسو می‌دود. قیر داغ دیوانه‌اش کرده است. کاسهٔ سرش را آتش زده است. فرنگی‌ها دررفته‌اند و السنو همچنان زوزه می‌کشد. و می‌چرخد. کسی نمی‌گیردش. هیچکس مثل او نیست. یک گلوله آتش است. همه فریاد می‌زنند «آب!» و اکوسیاه با دست‌های خالی وسط میدان ایستاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:محمدرضا صفدری]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۷]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D9%8E%D9%86%D9%92%D8%A8%D9%88&amp;diff=18622</id>
		<title>سیاسَنْبو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D9%8E%D9%86%D9%92%D8%A8%D9%88&amp;diff=18622"/>
		<updated>2011-06-10T02:29:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:7-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:محمدرضا صفدری]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۷]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA_%D8%B3%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84_%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=18621</id>
		<title>مانیفست سوسیال دموکرات‌های ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA_%D8%B3%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84_%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=18621"/>
		<updated>2011-06-10T02:15:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نبردی که در دورهٔ مشروطه میان نیروهای انقلابی و ارتجاعیون در جریان بود، هر یک از طرفین می‌کوشید سلطهٔ خود را از طریق اعمال قهر و توسّل به‌اسلحه تأمین کند؛ انقلابیون با قهر انقلابی، و ضدانقلاب با سلاح نیرنگ وتبلیغت و اعمال قهر ضدانقلابی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجاهدین و سوسیال دمکرات‌ها در صدد هر چه بیش‌تر مسلح کردن مردم بودن. ارتجاع محمدعلی شاهی و خوانین خون‌آشامِ مَدَدکار او تلاش می‌کردند مردم را خلع سلاح کنند و از مبارزه برکنار نگهدارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسناد دو گانهٔ زیر گوشه‌ئی از کوشش مجاهدین و سوسیال دمکرات‌های انقلابی و نیز جنایات ارتجاع آن دوران را آشکار می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلع سلاح مجاهدین، پس از خلع سلاح محمدعلی شاه قاجار، که به‌خواست وزارت خارجهٔ روسیه و تبانی امپریالیسم بریتانیا و ساده اندیشی رهبران مترقی آن زمان انجام گرفت{{نشان|۱}} راه را برای استفرار مجدد ارتجاع باز کرد. این یک درس تاریخ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}نگاه کنید به‌کتاب جمعه، شمارهٔ ۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==(۱)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرلتاریای جهان مُتحد شوید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا، همشهریان، مُسلح شوید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استبداد وحشی‌ای که طی اعصار با پنجه‌های آهنین خود گلوی مردم بیچارهٔ ایران را فشرده است، امروز به فرمان محمدعلی میرزای خونخوار، خون به‌پا کرده و مشتی گرگ تشنهٔ به‌خون را به‌تبریز گسیل داشته است. استبداد ]قاجار[ از عین الدوله، محمدخان، رحیم خان و باش بزوک‌هایشان افسار گسیخته و دست آنان را دراقدام به‌هر عمل افراطی بازگداشته تا قیام مردمِ تبریز را در خون خفه و سرکوب کنند. مردم تبریز، سران نهضت انقلابی ایران‌اند. مردم تبریز، ظرف هشت نه ماه گذشته {{نشان|۲}} به‌قیمت خون خود، پرچم آزادی را افراشته نگهداشته‌اند و از حق خود و تمام مردم ایران که لگدمال شده‌است دفاع کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همرزمان، همشهریان، مُسلح شوید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروهای خود را برای مقابله با این آخرین تلاش‌های استبداد در حال احتضار مُتحد کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غارت، آتش سوزی، تجاوز به زنان و دختران در سر درود، صوفیان و لاله حاکی از آن است که {پادشاه} مستبد وحشی و خونخوار ایران دست چپاولگران همدست خود را در داغان کردن انقلاب تبریز و سراسر ایران کاملاً باز گذاشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این تجاوزات تنها در آن نقاطی صورت نگرفته است که مردم مردانه و مُسلح به‌میدان آمده‌اند، تا از حقوق خود دفاع کنند، بل در آن نقاطی نیز که اهالی مُطیع از همدستان {پادشاه} مستبد خونخوار با آغوش باز استقبال کرده‌اند، قربانی داده‌اند، و درهای منازل خویش را به‌روی آنها باز کرده‌اند. مُسلح شوید! همرزمان، همشهریان، از جان و حیات و شرف خود دفاع کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مُسلح شوید! به‌میدان رزم روید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نداشتن اسلحه دیگر بهانهٔ خوبی برای فرار از میدان نبرد نیست. در چنین از هرچیز، از سنگ، چوبدست و بیل و کلنگ هم می‌توان بجای اسلحه استفاده کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مُسلح شوید! مُسلح شوید! زیرا امروز در ززیر سایهٔ اسلحه‌های خود می‌توانیم احساس امنیت کنیم! مُسلح شوید! حزب سوسیال دمکرات ایران از همهٔ همشهریانی که اسلحه دارند و از به‌کف گرفتن آن شرم دارند، دعوت می‌کند که مُسلح شوند، گروه‌های داوطلب تشکیل دهند و صفوف شجاعانی را که علیه استبداد می‌جنگند مستحکم‌تر کنند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مُسلح شوید! همشهریان! همرزمان! زیرا که امروز مساله، مسالهٔ هستی و نیستی ماست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌نام حقوق حقهٔ خود مُسلح شوید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌نام دفاع از حیات و جان و شرف خود مُسلح شوید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنده باد دمکراسی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنده باد قانون اساسی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنگون باد قدرت مطلقهٔ شاه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نابود باد استبداد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرقهٔ اجتماعیون ـ عامیون ایران (تبریز)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==(۲)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تبریز ۱۹۰۹==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرولترهای جهان متحد شوید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌پیش! ای همرزمان، فرزندان این آب و خاک، مسلح شوید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات ننگین دست‌نشاندگان محمدعلی میرزای خون‌آشام همراه با پستی‌های عین‌الدوله، صمدخان، رحیم‌خان در صوفیان، سردرود، و لاله و دیگر نقاط قلب ملّت را جریحه‌دار کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قوای دولتی که به‌دعوت و به‌کمک چند تن خائن پست فطرت به‌پاره‌ئی نقاط فراخوانده شده‌اند، به‌عملیات قهرآمیز شدید بسنده نکرده پا را فراتر از این گذاشته‌اند. اینان از تجاوز به‌زنان و شکنجهٔ آنان روگردان نیستند. از این روست که آذربایجان علاوه برجنگ به‌خاطر مقدس‌ترین حقوق، به‌نبرد برای دفاع از شرف خود برخاسته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلح شوید! مسلح شوید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خارج شهر، فقرای روستاها، زارعین و مستمندان در زیر پای غارتگران قرچه‌داغ تا آخرین هستی خود لگدمال می‌شوند. چگونه اینان می‌توانستند از گوهر گرانبهای عفّت زنان و دختران خود حفاظت کرده باشند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلح شوید! مسلح شوید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز دیگر امیدی باقی نمانده،راهی جز بر کف گرفتن اسلحه به‌روی ما بازنمانده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چگونه نداشتن اسلح دیگر می‌تواند برای کسی بهانه باشد! امروز بیل و کلنگ و چوبدست در دست شجاعان مبدل به‌اسلحه می‌شود. برخی کسان هم که اسلح دارند نمی‌خواهند در سرنوشت ملت دخالت کنند.&lt;br /&gt;
سوسیال دمکرات‌های ایران همهٔ مردم را، صرف نظر از عقاید مذهبی‌شان دعوت می‌کنند تا از هر جانبداری ناروائی دست بردارند، مسلح شوند، حقوق حقهٔ خود را طلب کنند و به‌دفاع از شرف خود برخیزند. همهٔ اینان باید همه روزه در زیر پرچم داوطلبان به‌میدان مشق بیایند و به‌تعلیم و استفادهٔ از سلاح مشغول شوند. اینان باید به‌متحد کردن تمام نیروهائی که ضامن سعادت ملت ایران و سبب استقرار امپراتوری ایران است مدد برسانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌پیش! مسلح شوید! به‌پیش! به‌خاطر دفاع از حقوق حقهٔ خود، به‌خاطر دفاع از شرف خود بپاخیزیم. به‌خاطر مرگ و زندگی بپاخیزیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنده باد ملت! مرگ بر حکومت مستبده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنده باد قانون اساسی! مرگ بر استبداد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت==&lt;br /&gt;
این سند از بایگانی وزارت خارجه فرانسه گرفته شده و نخستین بار در اسناد سوسیال دموکرات‌های ایران LASOCIAL – DEMOCRATIE IRAN به‌همت خسرو شاکری، فلورانس ۱۹۷۹، به‌چاپ رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}معنی این کلمه بر ما روشن نشد، مگر آن که لفظ «باش بیوک» به‌معنی لغوی «کلّه گنده» و اصطلاحاً به معنی «گردن‌کلفت» که در دگرنگاری به‌فرانسه اشتباهاً «باش بزوک» ثبت شده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}از کودتای تابستان ۱۹۰۸ (۱۲۸۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D9%87%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C%D9%85&amp;diff=18598</id>
		<title>ما از آهن برخاسته‌ایم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D9%87%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C%D9%85&amp;diff=18598"/>
		<updated>2011-06-09T10:32:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:35-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۵ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۵ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:35-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۵ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۵ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۵]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاه کنید! من این‌جا ایستاده‌ام: در میان چکش‌ها، چرخ‌های تراش، کوره‌های آهنگری و کوره‌های بزرگ ـ در میان صدها رفیق.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
فضای بالای سرم، سراسر، آهن‌های به‌هم پیوسته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیرهای بزرگ آهن و برکناره‌های‌شان میله‌های قلاب‌دار آهنی به‌بلندی هفتاد و پنج پا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خمیده بر چپ و بر راست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیچیده بر لا په‌های گنبد، همچون شانه‌های یک غول، چارچوبِ آهنین ساختمان را استوار نگه داشته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌پروا و تابدار و پتوان می‌نمایند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همچنان توانی افزون‌تر می‌طلبند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌آن‌ها می‌نگرم و استوارتر می‌ایستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خونی تازه از آهن در رگ‌هایم جریان می‌یابد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قامتم برافراشته‌تر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شانه‌هائی پولادین و بازوانی سخت پرتوان می‌یابم. با آهن ساختمان یکی می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه به‌خود تکانی می‌دهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شانه‌هایم، لاپه‌ها و تیرهای بزرگ آهنو سقف را از جا برمی‌کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاهایم هنوز بر زمین ایت اما سرم از بلندی ساختمان برگذشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کوشش فوق‌انسانی از نفسم انداخته است، اما غریو برمی‌کشم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌خواهم سخنی بگویم، رفقا! می‌خواهم سخنی بگویم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پژواکی آهنیم کلمات مرا در خود فرو می‌برد. آهنبندی ساختمان سراسر با بی‌صبری می‌لرزد و قامت من همچنان افراشته‌تر می‌شود. اکنون سرم با دودکش‌ها یکی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم با غریوی بلند، نه سرگذشتی، نه گفتاری، بل تنها جمله‌ئی آهنین بر زبان آرم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پیروزی از آن ما خواهد بود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ترجمهٔ رامین شهروند&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D9%87%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C%D9%85&amp;diff=18597</id>
		<title>ما از آهن برخاسته‌ایم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7_%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D9%87%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C%D9%85&amp;diff=18597"/>
		<updated>2011-06-09T10:05:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:35-062.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۵ صفحه ۶۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۵ صفحه ۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:35-063.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۵ صفحه ۶۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۵ صفحه ۶۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۵]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA_%D8%B3%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84_%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=18596</id>
		<title>مانیفست سوسیال دموکرات‌های ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA_%D8%B3%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84_%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=18596"/>
		<updated>2011-06-09T10:04:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A8%D9%90_%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7&amp;diff=18595</id>
		<title>شبِ مینا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A8%D9%90_%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7&amp;diff=18595"/>
		<updated>2011-06-09T09:57:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:گابریل گارسیا مارکز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشسته‌ایم، هر سه نفرمان دور میزی نشسته‌ایم که کسی سکه‌ئی در ماشین می‌اندازد و ماشین بار دیگر صفحه‌ای را که تمام شب در حال نواختن بود، به‌صدا در می‌آورد. مابقی ماجرا چنان به‌سرعت اتفاق افتاد که ما حتی فرصت فکر کردنش را هم پیدا نکردیم، حتی پیش از آن که بتوانیم به‌یاد بیاوریم که کجا هستیم و پیش از آن که بتوانیم حس مکان را دوباره در خود زنده کنیم. یکی از ما دستش را روی پیشخوان دراز کرد و کورمال کورمال (ما دست را نمی‌دیدیم، فقط صدای آن را می‌شنیدیم) لیوانی را به‌زمین انداخت و همان ججا خشکش زد وروی پیشخوان باقی ماند. بعد ما هر سه در تاریکی به‌جست‌و‌جوی هم پرداختیم و با پیوند سی انگشتی که روی پیشخوان در هم قفل شده بود، همدیگر را یافتیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی‌مان گفت: «یا‌الله، برویم» و ما چنان که گوئی اصلاً چیزی اتفاق نیافتاده ایستادیم. هنوز فرصت نکرده بودیم مضطرب بشویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنان که از سرسرا می‌گذشتیم صدای آهنگ نزدیکی را که در ما می‌تنید و بوی زن غمگینی را که نشسته بود و انتظار می‌کشید شنیدیم و همچنان که به‌سوی در قدم برمی‌داشتیم تهیِ کشدارِ سرسرا را در جلو خود حس کردیم، پیش از آن که آن بوی دیگر را که به‌استقبال ما آمده بود ـ بوی ترشِ زنی را که در کنار نشسته بود ـ حس کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «داریم می‌رویم» و زن، جوابی نداد و ما صدای غژغژ صندلی متحرکی را که با برخاستن زن بلند شد، و صدای قدم‌هائی را که روی تخته‌های لَق و ورآمده پیش می‌آمد و صدای بازگشت زن را دوباره با غژغژِ لولای دری که بسته شد شنیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برگشتیم و درست در همانجا، پشت سرمان، نسیم خشن و برندهٔ‌ یک سپیده دم نامرئی می‌جنبید و صدائی گفت: «از جلو راه بروید کنار، دارم از این طرف می‌آیم.» ما عقب کشیدیم و صدا دوباره گفت: «هنوز پشت در هستید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در همین اثنا بود که پس از پریدن به‌این سو و آن سو و شنیدن صدا در همه جا، گفتیم: «نمی‌توانیم از اینجا خارج بشویم. میناها با نوک‌شان چشم‌های ما را در آورنده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدای باز شدن چند در را شنیدیم و یکی از ما دستش را رها کرد و ماصدای کشیده شدنش را در تاریکی و برخوردش را با چیزهائی که احاطه‌مان کرده بود شنیدیم و او، از جائی در تاریکی گفت: «باید نزدیک باشیم، من بوی چمدان‌های تلنبار شده را در این حوالی می‌شنوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تماس دست‌هایش را دوباره حس کردیم و به‌دیوار تکیه دادیم و صدای دیگری، منتها از جهت مقابل، شنیده شد که گفت: «شاید تابوت باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن که خودش را به‌گوشه‌ئی کشیده بود و حالا داشت کنار ما نفس‌نفس می‌زد گفت: «خیر، چمدان است. من از بچگی بوی لباس‌های انبار شده را می‌شناسم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد ما به‌آن سو حرکت کردیم و زمین صاف و هموار بود و خاک نرمی داشت که روی آن راه رفته بودند و کسی دستش را دراز کرد و ما تماس طولانی پوستی زنده را حس کردیم اما دیگر دیوار مقابل را حس نمی‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «این، دست یک زن است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن یکی دیگر، آن که از چمدان حرف زده بود گفت: «گمان کنم زنی است که خوابیده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندام زن زیر دست‌های ما تکان خورد و بعد لرزید، و ما حس کردیم که لیز خورد و رفت، نه چنان که تنها از دسترس دور شده باشد: جوری که پنداری اصلاً ناپدید شده باشد. با این همه پس از لحظه‌ئی که ما بی‌حرکت مانده بودیم، خشک مانده بودیم و به‌شانه‌های همدیگر تکیه داده بودیم، صدایش را شنیدیم که گفت: «کسی آنجاست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما بی‌حرکت گفتیم : «ما هستیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای حرکت تخت، و صدای غژغژ، و صدای به‌زمین کشیده شدن پاهائی را در تاریکی پیِ دمپائی می‌گشت. شنیدیم و بعد تصویر زن نشسته‌ئی را در ذهن مجسم کردیم که، چنان که گوئی هنوز کاملاً بیدار نشده، دارد ما را برانداز می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن پرسید: «اینجا چه کار می‌کنید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما جواب دادیم: «نمی‌دانیم. میناها چشم‌هامان را در آورده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدا گفت که یک چیزهائی در این باره شنیده است، و روزنامه‌ها نوشته بودند که سه مرد در حیاطی که پنج شش تا مینا در آن بود مشروب می‌خورده‌اند ـ هفت تا ـ و یکی از مردها بنا می‌کند به‌تقلید آواز میناها. و زن درآمد که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بدتر از همه این بوده که زمان‌بندی ضرب‌آهنگ‌ها یک ساعتی عقب بوده و به همین علت پرنده‌ها می‌جهند روی میز و چشم‌های‌شان را در می‌آورند.» زن گفت این ماجرائی است که روزنامه‌ها نوشته‌اند اما کسی حرف‌شان را باور نکرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم: «اگر مردم می‌رفتند آنجا به‌چشم خودشان میناها را می‌دیدند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و زن گفت: «رفته‌اند. روز بعد باغ پر از جمعیت بوده، اما زن، دیگر میناها را به‌جای دیگری برده بوده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما که برگشتیم، زن دیگر چیزی نگفت. دوباره دیوار پیدا شد. تا برگشتیم، آن را لمس کردیم. همیشه دیواری دور تا دور ما وجود داشت. همیشه دیواری محاصره‌مان کرده بود. یکی از ما دوباره دستش را رها کرد و ما صدای خزیدن و سینه مال رفتن و زمین بوئیدنش را شنیدیم که می‌گفت: «حالا دیگر نمی‌دانم چمدان‌ها کجاست. به‌گمانم حالا یک جای دیگر هستیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما گفتیم: «بیا اینجا، کسی نزریکی‌مان ایستاده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و صدایش را شنیدیم که نزدیک شدو در کنار ما ایستاد و دوباره نفس گرمش به‌صورت‌مان خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌اش گفتیم: «از آن طرف برو، مطمئنیم یکی آنجاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید به‌آن طرف رفته باشد وبه‌همان جا که ما گفته بودیم رسیده باشد زیرا که لحظه‌ئی بعد برگشت و گفت: «به‌گمانم یک پسربچه است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به‌او گفتیم: «بسیارخوب، بپرس ببین ما را می‌شناسد؟» و او پرسید. و ما صدای سرد و بی‌عاطفه و سادهٔ‌ پسرک را شنیدیم که گفت: «بله، شما را می‌شناسم. همان سه نفری هستید که میناها چشم‌هاشان را در آورده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد صدای آدم بزرگشالی، صدای زنی که انگار پشت در پنهان شده است گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوباره دارید هذیان می‌گوئید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و صدای پسربچه بی‌اعتنا گفت: «نه، آن مردهائی که میناها چشم‌هاشان را درآورده‌اند دوباره اینجا هستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره صدی غژغژ لولای در آمد و صدای همان آدم بزرگسال، نزدیک‌تر از دفعه پیش گفت: «آن‌ها را ببر به‌خانه‌هاشان.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پسر بچه گفت: «نمی‌دانم کجا می‌نشینند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و صدای بزرگسال گفت: «لوسبازی در نیار! از شبی که میناها چشم‌های این‌ها را درآوده‌اند همه می‌دانند خانه‌شان کجاست.» و بعد با لحن متفاوتی، چنان که انگار دارد با ما حرف می‌زند گفت: «گیرم کسی نمی‌خواهد باور کند، و همه می‌گویند یک چیز ساختگی است که روزنامه‌ها از خودشان در آورده‌اند تا تیراژشان را بالا ببرند. میناها را هیچ کس ندیده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پسر بچه گفت: «اما وقتی مرا توی خیابان با این‌ها ببینند دیگر هیچ کس حرف مرا باور نخواهد کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما تکان نخوردیم. آرام بودیم و به‌دیوار تکیه داده بودیم و گوش‌مان به‌حرف‌های زن بود. گفت: «اگر قرار باشد این شما را به‌خانه برساند موضوع فرق می‌کند. کسی به‌حرف‌های یک بچه چندان اعتنائی نمی‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و صدای پسربچه حرفش را قطع کرد: «اگر با آن‌ها به‌خیابان بروم و بگویم این‌ها همان مردهائی هستند که میناها چشم‌شانرا در آورده‌اند بچه‌ها سنگم می‌زنند. چون همه معتقدند همچو چیزی نمی‌توانسته اتفاق بیفته.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه‌ئی همه‌جا ساکت شد. بعد در، دوباره بسته شد و پسربچه در آمد که: «از همه چیز گذشته من الان دارم کتاب تِری و دزدان دریائی را می‌خوانم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسی درِ گوش ما گفت: «خودم وادارش می‌کنم.» و سینه خیز به‌طرف محلی که صدای پسربچه بود رفت و گفت: «چه کتاب خوبی! تعریف کن ببینم این هفته چه بلائی سرِ تری آمده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما فکر کردیم که دارد سعی می‌کند قاپ بچه را بدزدد، اما پسربچه گفت: «من به‌این موضوعلاقهٔ چندانی ندارم. من فقط رنگ‌آمیزی را دوست دارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم: «اما جانِ تری در خطر است، نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بسربچه گفت: «این ماجرای روز جمعه بود. امروز یکشنبه است و من دوست دارم بنشینم رنگ‌آمیزی کنم.» و این را با صدای سردِ بی‌هیجانِ بی‌علاقه‌ئی گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن یکی برگشت، ما گفتیم: «با امروز سه روز است که سر در گُمیم و حتی یک لحظه هم استراحت نکرده‌ایم.» و او جواب داد: «بسیار خوب، چند دقیقه استراحت کنید اما دست‌های همدیگر را ول نکیند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما نشستیم. آفتاب نامرئی گرمی، شانه‌های ما را گرم کرد اما حتی حضور آفتاب هم برای‌مان جالب نبود. فقط درد را حس می‌کردیم. همه جا. هر چند که دیگر حس جهت‌یابی و مسافت و زمان را از دست داده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این لحظه عبور چند صدا را حس کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم: «میناها با نوک‌شان چشم‌های‌مان را در آورده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و یکی از صداها گفت:‌ »این باباها اینجا اخبار روزنامه‌ها را جدی گرفته‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صداها ناپدید شدند و ما همان طور نشسته ماندیم، شانه به‌شانه، و در عبور آن صداها و در عبور آن خیال‌ها منتظر بوئی بودیم و منتظر صدائی که برای‌مان آشنا باشد. خورشید بالای سرِمان بود و ما را هنوز گرم می‌کرد. بعد یک نفر گفت: «خوب است دوباره برویم به‌طرف دیوار.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگران، بی‌حرکت، با سرهای بلند و گردن‌های برافراشته به‌سوی روشنائیِ نامرئی گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هنوز نه، ما صبر می‌کنیم تا خورشید چهره‌های‌مان را بسوزاند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ترجمهٔ صفدر تقی‌زاده&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت==&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
*مترجم گرامی عنوان داستان را «شب تلیله» ترجمه کرده‌اند و در حاشیه تذکر داده‌اند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرغ مقلّد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. تلیله را در فرهنگ‌هائی که دَمِ دست‌مان بود پیدا نکردیم و نمی‌دانیم اصطلاحی محلی (احتمالاً در جنوب غربی کشور) است یا لغتی رسمی که برحسب اتفاق در فرهنگ‌های معدود مورد مراجعهٔ ما نیامده. امّا به‌هر حال، در سراسر کشور، نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرغ مقلّد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی شناخته شده است و نه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تلیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ـ که خود آقای تقی‌زاده هم به‌همین جهت ناگزیر در حاشیه توضیح داده‌اند که منظور از این کلمه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرغ مقلّد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. می‌دانسته‌اند که خوانندگان، به‌احتمال قریب به‌یقین نمی‌دانند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تلیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما منظور از این کلمه، به‌هر تقدیر، مرغ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مینا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. و کلمهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مینا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را همهٔ، ایرانیان شنیده و خودِ آن را بسیاری کسان دیده‌اند. نام این پرنده در زبان علمی Minus Poliglottus (هزار آوای خُرد؟) است و به‌فرانسه آن را Oiseau Moqueur می‌خوانند. در شناسائی او در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرهنگ معین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نویسد «پرنده‌ئی است از راستهٔ سبکبالان که جثه‌اش به‌اندازهٔ سار است و مخصوص قارهٔ آمریکا خصوصاً مکزیک می‌باشد» که پرت است چرا که خراسان و افغانستان و (اگر اشتباه نکرده باشم، هندوستان) پر است از مینا، و یادم می‌آید که پدرم از یک کشتی که از هند آمده بود مینائی خرید و با پشیمانی گفت میناهای خراسان «خوش لحجه‌ترند!» ـ باری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرهنگ معین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ادامهٔ مطلب نوشته است: پرهایش به‌الوان مختلف، سیاه و قهوه‌ئی سیر وقهوه‌ئی روشن می‌باشد. (که این البته الوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مختلف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیست.) منقار و پاها وحلقهٔ دور چشمانش زرد رنگند... به‌آسانی می‌تواند صوت سایر پرندگان یا حیوانات دیگر و از جمله انسان را تقلید کند و حتی صدای تیک تاک ساعت و زنگ تلفن... را به‌خوبی تقلید نماید (و مترادف‌هایش را بر شمرده است:‌) مرغ مقلد، مرغ زیرک سار، سارو، صارو.» و توضیح داده است که «این پرنده در خراسان بسیار است و مانند طوطی آن را نگهداری می‌کنند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت، ما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مینا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را دست کم شناخته‌تر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شمردیم و آن را جانشین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کردیم اما البته جای توضیح یا اعتراض برای تقی‌زادهٔ گرامی باز است.&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A8%D9%90_%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7&amp;diff=18464</id>
		<title>شبِ مینا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A8%D9%90_%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7&amp;diff=18464"/>
		<updated>2011-06-07T14:56:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:گابریل گارسیا مارکز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA_%D9%BE%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87&amp;diff=18461</id>
		<title>درخت پرشاخه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA_%D9%BE%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87&amp;diff=18461"/>
		<updated>2011-06-07T14:36:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارلوس گارسه‌ته اهل پاراگوئه در این داستان کوتاه ماجرای یکی از جنگ‌های چریکی را در کشور خود نقل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها ستون چریک‌ها را به‌قصد انجام مأموریت مهمی ترک کرده بودند. پس از نه ساعت راه‌پیمائی در جنگل، احساس می‌کردند پاهای‌شان مورمور می‌کند. خلی بودن قمقمه‌ها تشنگی‌شان را افزون می‌کرد. انواع حشرات به‌سوی آن‌ها حمله می‌آوردند. با هر سرعتی که پیش می‌رفتند بازهم سه ساعت راه‌پیمائی در پیش داشتند. مأموریت بایستی پیش از نیمه شب به‌پایان می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بکتور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اندکی عقب‌تر راه می‌پیمود. یک پایش پیچ خورده بود و مانع از آن می‌شد که بتواند گروه را در راهی که به‌ضرب قداره گشوده شده بود با سرعت کافی دنبال کند. کاملاً پشت سر او، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدولفو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌امد که عقبدار بود. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در پنجاه قدمی آن‌ها فضائی بی‌درخت در جنگل پدید می‌آمد. آدولفو می‌خواست از این نقطه برای استراحتی کوتاه استفاده کند، و پیش افتاد تا دستورهای خود را صادر کند. امّا به‌زحمت توانست بیست قدمی بردارد. رگبار مسلسل شنیده شد. این کمین کردن به‌قیمت جان چندتن و زخمی شدن چندتن دیگر تمام شد. آن‌ها که سالم ماده بودند شلیک کردند. دشمن از نظر تعداد و سلاح برتری داشت: آدلفو از صدای شلیک‌ها به‌این موضوع پی برد. به طرف بیکتور، برگشت و فریاد زد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ زود باش بیکتور، بالاخره یکی باید جانش را در ببرد. ما باید این مأموریت را انجام بدهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیکتور پشت‌سر آدولفو به‌راه افتاد. آدولفو از درختی بلند و بسیار انبوه بالا رفت. بیکتور به‌کمک رفیقش که رئیس گشتی‌ها هم بود به‌بالای درخت رسید. در ارتفاع پانزده متری زمین، روی شاخه‌ئی که بازوان متعدد داشت، پناه گرفتند.گلوله‌ها کاملاً قطع شده بود. صدای صحبت‌ها و دستورها به‌نحوی گنگ به‌گوش می‌رسید. آیا آن پنج نفر دیگر همگی مرده بودند؟ وگرنه کدام‌هاشان: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنتونیو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خوآن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روبرتو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ و کدام‌هاشان زنده مانده بودند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکم خوآن بر اثر اصابت چند گلوله سوراخ شده بود و خون زیادی از او می‌رفت. به‌شکم روی زمین خوابیده بود و مسلسل را محکم در دست می‌فشرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسری که چندین سرباز پشت سرش بودند با ضربه‌های پوتین، افرادی که بر زمین افتاده بودند می‌زد تا ببیند واقعاُ مرده‌اند یا نه. او به‌یک زندانی نیاز داشت  تا ازش دربارهٔ تعداد افراد ستون چریک‌ها بازجوئی کند. وظیفه‌اش این بود که چریک‌ها را پیش از رسیدن به‌مناطق پرجمعیت نابود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوآن بدون این که سربلند کند متوجه آمدن عده‌ئی شد که افسر پیشاپیش آن‌ها در حرکت بود. چشمش سیاهی رفت. دیگر هیچ دردی حس نمی‌کرد. احساس توضیح ناپذیری از آرامش وجودش را پر کرد. نگاهش دوباره روشن شد. در آن هنگام افسر که سربازها و درجه‌دار پشت سرش بودند به‌سوی او می‌رفت. در بیست متری او بود، در پانزده متری، و ده متری... خوان، بی‌حرکت، با چشم‌های نیمه باز مواظب نزدیک شدن آن‌ها بود. کوششی به خرج داد، مسلسل را چند سانتیمتری بلند کرد وماشه را فشرد. رگبار، افسر و پنج سربازش را سرنگون کرد. خوآن نتوانست نتیجهٔ شلیکش را ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهبان سالم مانده بود سراو را هدف قرار داد. انتقام دیر وقتی بود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر جنگل، گروهی دیگر از سربازها همراه یک ستوان به‌آنجا رسید. افسر خشمگین فریاد زد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ چه می‌کنی گروهبان؟ ما یک اسیر لازم داریم! بعد از آن که چیزهای لازم را گفت هر بلائی خواستی می‌توانی سرش درآری، امّا پیش از آن نه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ امّا سرکار ستوان، ببینید به‌خاطر این کثاف چند نفر کشته شده‌اند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ دوباره می‌گویم، باشد برای بعد! یک چریک زنده لازم داریم.&lt;br /&gt;
روبرتو را که یک رانش زخم برداشته بود در حاشیهٔ جنگل یافتند. تکان نمی‌خورد و نفس را در سینه حبس کرده بود. وانمود می‌کرد که مرده است. امّا گول زدن سربازها کار آسانی نبود. او را بلند کردند. امّا جراحتش اجازه می‌داد راست بایستد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آدولفو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیکتور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که روی درخت بودند توانستند صحنه را تماشا کنند. آهسته، شاخه‌ها را کنار زده بودند و لرزان  لرزان دیده بودن که خوآن زندگیش را چه گران فروخت. درست به‌همین دلیل بود که آدولفو و بیکتور توانستند آرام بمانند. قلب بیکتور به‌شدت می‌تپید و نزدیک بود فریادی به تحسین سردهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پائین، در فضای خالی جنگل، با فریادهای بلند روبرتو را استنطاق می‌کردند. ستوان فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ باید حرف بزنی، ها یا نه! شماها ستون اصلی را کجا ترک کردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ محلش را نمی‌شناسم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ کی از آن‌ها جدا شدید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ سه روز پیش...&lt;br /&gt;
آدولفو و بیکتور وقتی این اطلاعات غلط را می‌شنیدند به‌لرزه در می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستوان با قبضهٔ تپانچه‌اش به‌سر روبرتو زد و دوباره فریاد زنان گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ پس تو نمی‌دانی بقیه کجا مانده‌اند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضربه، جراحتی عمیق ایجا د کرد و موهای روبرتو غرق خون شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ من این جاها را خوب بلد نیستم. خوآن بلد بود...&lt;br /&gt;
افسر با اضطراب پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ خوآن کیست؟ او هم با شما آمد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ این جا است، مرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ تو این منطقه چه مأموریتی داشتید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدولفو و بیکتور خود را به‌هم فشردند. نفسشان را حبس کرده بودند و منتظر جواب روبرتو بودند. این که پل راه آهن مورد مراقبت شدید قرار نگیرد. بستگی به‌سخنان او پیدا می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسر، ناشکیبا، فریاد می‌کشید و به‌زانوی زخمی روبرتو لگد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ حرف می‌زنی یا نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روبرتو از فرط درد به‌خود می‌پیچید. لب‌هایش را به‌هم می‌فشرد امّا حتی ناله‌ئی هم سر نداد. به‌دنبال جواب قابل قبولی می‌گشت تا جلادهایش را گمراه کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ به ما گفته شد در آبادی کوچکی... به کلانتری حمله کنیم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ کثافت چرند می‌گوئی! این طرف‌ها یک آبادی هم وجود ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روبرتو بار دیگر جسد رفیقش را نشان می‌داد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ این حرفی بود که فرمانده خوآن می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ او دیگر نمی‌تواند حرفی بزند! سرنوشت همه‌تان همین خواهد بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خونی که از زخم سر روبرتو جاری بود در امتداد گردنش جریان داشت و پیراهنش را رنگ می‌کرد. آن‌قدر خسته بود که نمی توانست سرش را هم راست نگه دارد. کوشش فراوانی به‌خرج داد تا از حال نرود. تشنگی وجودش را می‌بلعید، لب‌هایش مثل دو پاره آتش بود تب بر اراده‌اش چیره می‌شد. ستوان گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ حرف نمی‌زند! بکشیدش به‌چهارمیخ. و گروهبان، سعی کن به حرفش بیاری!&lt;br /&gt;
ستوان، و پشت سرش سربازها، رفتند. گروهبان به کمک دو سرباز آمادهٔ اجرای فرمان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ رامیرس، لختش کن!&lt;br /&gt;
سرباز یک لحظه هاج و واج ماند و نتوانست اطاعت کند. گروهبان با لگدی وادار به اطاعتش کرد. چند دقیقه بعد روبرتو برهنه بود، خاک به خون او می‌چسبید و خمیری سرخ رنگ می‌ساخت. چهار تیرک از شاخهٔ کلفتی بریده شده بود. ابتدا مچ‌های دست و بعد مچ‌های پاهایش را بستند. در خلال مدتی که سربازها این کار را می‌کردند گروهبان به‌پهلوهای روبرتو لگد می‌کوفت. آب دهانی خونالود از کنارهٔ لب‌های روبرتو جاری بود.ک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهبان که از مقاومت مردانهٔ روبرتو خشمگین شده بود فریاد زد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ کثافت، حرف می‌زنی یا نه! اگر حرف نزنی خایه‌هایت را می کشم!&lt;br /&gt;
بیکتور احساس کرد لرزشی به مهرهٔ پشتش افتاد. به خود گفت: «این گروهبان نامرد آدمکش قادر است به تهدیدش عمل کند.» کینهٔ شدیدی او را در بر گرفت. خون به چشم‌هایش دوید و خشم بر احساسش غلبه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمزمه کنان گفت: - بگذار این همه چیز را من...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدولفو خیلی آهسته گفت: - هیس! مواظب باش...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهبان کاردش را از غلا ف بیرون کشید و آماده شد که به‌تهدیدش عمل کند. روی پیکر زندانی خم شد، و با دست چپ بیضه‌های روبرتو را گرفت و لبهٔ کارد را به‌آن‌ها نزدیک کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ ولش کن مادرقحبه!&lt;br /&gt;
خشم بیکتور عنان گسیخته بود. مسلسل را تا مقابل چشم بالا آورد و گروهبان را نشانه گرفت. آدولفو گفت: - نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به‌سرعت با قبضهٔ تپانچه ضربتی به سر بیکتور وارد آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیکتور از حال رفت؛ درخت‌ها دیوانه‌وار جلو چشمش شروع به‌چرخیدن کردند. سربازها، درخت‌ها، روبرتو، گروهبان، درخت‌ها، در مقابلش رژه رفتند... قدم به‌ظلمات گذاشت، به‌نظرش رسید که در فضا موج می‌زند، و دیگر هیچ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سنگینی روی شاخه‌های درخت از حال رفت.نزدیک بود از آن بالا سقوط کند که، آدولفو، او را با تنهٔ درخت دربر گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پائین، در فضای بی‌درخت، گروهبان، بیضه‌های روبرتو را که بریده به‌کناری افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدولفو دیگر نمی‌توانست مدت درازی سنگینی رفیقش را تحمل کند. نزدیک بود او را رها کند امّا آنچه در پائین می‌دید نیرویش را به او باز می‌گرداند. روبرتو هنوز زنده بود. دهانش به‌زحمت به‌صورت شکلکی از درد کلید شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهبان در بحران خشم فریاد زد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ اگر باز هم بخواهی خفقان بگیری، این بار زبانت را می‌برم. این طوری دیگر بخواهی هم، نخواهی توانست حرف بزنی!&lt;br /&gt;
آدولفو چشم‌ها را بست. سنگینی وزنه‌ئی که زیر بغل گرفته بود بیش از توانائیش بود: پیکر بی‌حرکت بیکتور، دو مسلسل، فشنگ‌ها، قداره‌ها، و ساک آذوقهٔ پر از دینامیت، کوهی بود، دنیائی بود. با این بازوانی که دچار ضعف می‌شد دنیائی از وظیفه را نگه داشته بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهبان در جست و جوی زبان روبرتو دستش را به‌دهان او برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدولفو، دستخوش خشمی ناتوان، زمزمه کنان گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ ترسوی ولدالزنا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با قدرت بیشتری خود را به‌تنهٔ درخت و دوست خود چسباند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدولفو نمی‌توانست ببیند گروهبان چه می‌کند، زیرا روی زندانی خم شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدولفو که دچار اضطراب شده بود، برای چند لحظه‌ئی کوشش‌هائی را که به‌کار می‌برد فراموش کرد. امّا دیری نگذشت که نفسش بند آمد و بازوانش بی‌اختیار آهسته آهسته شل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهبان زبان روبرتو را بریده بود و همراه سربازها دور شده بود تا به‌گروهان ملحق  شود. آدولفو تمام قدرتش را جمع کرد تا پیکر رفیقش را رها نکند. درم گوش او حرف زد تا او را به‌خود بیاورد. بیکتور اندک اندک چشم‌هایش را باز کرد: آهسته به‌خود می‌آمد. چشم‌ها را گشود و خود را به‌تنهٔ درخت چسباند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ چه شده آدولفو؟ داشتم شلیک می‌کردم که از هوش رفتم.&lt;br /&gt;
آدولفو نفس عمیقی کشید. اگر چند ثانیه بیشتر طول می‌کشید ماجرا به‌صورت دیگری تمام می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ـ بیکتور! مجبور شدم این کار را بکنم. ما حق نداریم دچار ضعف‌های هیجان زدگی بشویم. ما وظیفه‌ئی بر عهده داریم.&lt;br /&gt;
بیکتور جواب نداد. خاموش از روی درخت پیکر روبرتو را که به چهار میخ کشیده شده بود نگاه کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دو به‌زحمت پائین آمدند. طناب دست‌ها و پاهای روبرتو را که به‌تیرک بسته شده بود بریدند و با برگ‌های فروریخته‌ئی که جمع کردند پیکر رفیقشان را پوشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود خستگی، به‌دنبال هدف‌شان راه‌پیمائی را از سر گرفتند. چندین ساعت راه رفتند. شب فرا رسیده بود روشنائی‌هائی آسمان را می‌شکافت. جنگل به‌پایان رسید و آن‌ها به محوطه‌ئی پر از نهال‌های جوان قدم گذاشتند. یک ساعت دیگر گذشت تا به‌راه‌آهن رسیدند. در روشنائی برقی که زده شد توانستند پل را در پانصد متری تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهل و پنج دقیقه بعد، انفجار عظیمی زمین را تکان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برگردان قاسم صنعوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA_%D9%BE%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87&amp;diff=18455</id>
		<title>درخت پرشاخه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA_%D9%BE%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87&amp;diff=18455"/>
		<updated>2011-06-07T11:52:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-058.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-059.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-060.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%92%D8%B3%DA%A9%DB%8C_%D9%88_%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4&amp;diff=18451</id>
		<title>داستایوْسکی و یادداشت‌هایش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%92%D8%B3%DA%A9%DB%8C_%D9%88_%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4&amp;diff=18451"/>
		<updated>2011-06-07T10:11:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فیودرو داستایوسکی (۱۸۲۱-۱۸۸۱) نویسنده مشهور روس پرنبوغ‌ترین متخصص باطن انسان بود. او در زمان جوانی در نهضت انقلابی شرکت کرده و بعد از بازداشت و محکوم شدن به‌اعدام تبرئه گردید و به‌تبعیدگاه فرستاده شد. اقامت داستایوسکی در تبعیدگاه افکار سابق او را در هم ریخت و داستایوسکی در مواضع ارتجاعی سلطنت‌طلبان قرار گرفت. به‌همین جهت در بسیاری از رمان‌های او دعوت به‌سازش و اطاعت می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستایوسکی و یادداشت‌هایش==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستایوسکی در تمام دورهٔ نویسندگیش، دائماً مشغول یادداشت برداشتن بود. البته نه دقیقاً به‌رسم و راه نویسنده‌های حرفه‌ئی. و همین یادداشت‌ها، بعدها، زمینه‌ئی فراهم آورده بود برای طرح دیدگاه‌های فلسفی، اجتماعی، و ادبی این روح بزرگ «خصلت روسی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروی الهام، حالت‌های روحی، و توانائی ذهنیِ عجیب داستایوسکی را از متن همین یادداشت‌‌ها هم درک می‌توان کرد. آن بخش از یادداشت‌ّای پراکندهٔ داستایوسکی – در رابطه با زمان‌های «جنایت و مکافات»، «ابله» و «بردران کارامازوف» - سال‌ها پیش در مجموعهٔ «میراث ادبی روس» منتشر شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا بخشی از این گنجینهٔ بی‌همتا که مدت‌ها ناخوانده مانده بود سرانجام پس از شکستن «قُرُق» انتشار نوشته‌های «خطرناک» داستایوسکی – به‌سال ۱۹۵۷ در همان مجموعهٔ «میراث ادبی» (جلد ۸۳) توسط انتشارات «نائوکا» (شوروی) منتشر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستایوسکی در یادداشت برداشتن به هیچ نظم و قاعده‌ئی اعتقد نداشت: یکی از دفترهای یادداشت‌های جورواجور دم دستش را همین طوری برمی‌داشت و نکته‌ها، اندیشه‌ها، طرح‌های تازه، و گرته‌بردارهای خود را از حوادث به‌طور قلم‌انداز در صفحه‌ئی یادداشت می‌کرد. امّا در همین بی‌نظمی هم، به‌قول نیما،‌چنان نظمی بود که خود داستایوسکی برای تهیهٔ یک مقاله به‌سرعت یادداشت‌های مربوط به‌آن را از اینجاو آنجا بیرون می‌کشید و جمع و جورشان می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سیمای این جهان برای من بسیار ناخوشایند است» این جمله که تصویری روشن از دیدگاه داستایوسکی دربارهٔ دنیای معاصرش به‌دست می‌دهد – و ضمن مقاله‌ئی که طی سال‌های هفتادِ قرنِ نوزدهم آمده است – بارها در یادداشت‌هایش تکرار شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این که داستایوسکی به‌شدت با دگرگونی‌های انقلابی ممخالفت می‌ورزید، همیشه لبهٔ تیز انتقادش متوجه محافظه‌کاری و جامعهٔ «سرف»{{نشان|۱}} داران بود. به‌سال ۱۸۷۴ بر مقالهٔ یکی از نظرپردازان نامی آن زمان ـ روستیسلاو فادیف ـ ردّیه‌ئی نوشت که گواهی است بر دلبستگی عمیق روحی او به‌آرمان‌های انقلابی دورهٔ جوانیش ـ آرمان‌هائی که به‌تبعیدگاه‌های سیبریه‌اش کشاند، و باعث شد که پیش از آن، پای چوبهٔ اعدام، مرگِ رودرو را تجربه کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستایوسکی هنرها و ادبیات توده (فولکور) را بسیار ارج می‌گذاشت و همیشه چشم به‌راهِ پوشکین‌های دیگری بود که از میان توده ظهور کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستایوسکی مدام به‌ریشخند جهان‌بینی شکاکّانهٔ آن روس‌هائی مشغول بود که یکی از نمونه‌های به‌یاد ماندنی‌شان «پوتوگین» ـ از چهره‌های زمان «دود» اثر تورگنیف ـ است. «آلکساندر سوورین» ـ ناشر و داستان‌نویس روس که با نام مستعار «بیگانه» چیز می‌نوشت یک دَم از طعنه‌های جانانهٔ داستایوسکی در امان نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادداشت‌های داستایوسکی حاوی نکته‌های دقیق و برجسته‌ئی از جهان‌بینی و نظریات اوست دربارهٔ وظیفهٔ انسانی هنر، و بخصوص بیان‌کنندهٔ برخورد انتقادی اوست با «ناتورآلیسم»، و آن «رئالیسمی» که صرفاً زندگی روزانه را تصویر می‌کند و حتّی حسّی از جهان‌بینی تاریخی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زیر پاره‌ئی از یادداشت‌های او می‌آید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شاعری جذبه و شور می‌خواهد. به‌ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرمان شخص تو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیاز است، و البته انگشتی خطابگر باید، به‌التهاب و شور. بیان واقع‌گرایانه و سطحیِ زندگی، در شعر، به‌کلّی بی‌ارزش، و حتّی از آن بدتر، یاوه و بیهوده است.&lt;br /&gt;
چنین «شاعری» به‌مفت نمی‌ارزد. یک چشم معمولی، منتها اندکی دقیق، خیلی بهتر از چنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرمندی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌تواند چیزهای زندگی روزانه را ببیند و حس کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آدم اگر ایمان ندارد دست کم باید چیزی داشته باشد که لحظه‌ئی هم که شده جانشین ایمانش شود. دیدرو و ولتر را به‌یاد آرید و دوران‌شان را و ایمان‌شان را... وه که در عین بی‌ایمانی چه ایمان پرشوری داشتند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشور ما هیچ کس به‌هیچ چیز اعتقادری ندارد. ما، در کشورمان تنها یک «لوح ساده» داریم. راستی چرا به‌یک خرس عظیم‌الجثه عقیده نورزیم؟ ـ خنده‌تان گرفت؟ ـ چیزی که می‌خواستم بگویم این است: عقیده به‌هر آرمان بزرگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*هیچ و هرگز شگفت‌زده نشدن، البته که نشاهنهٔ بلاهت است نه خردمندی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*همیشه به‌نظرمی‌آید که در کشور ما تمدن یعنی آداب، اگر به‌ملاحظهٔ رعایت آداب نبود همهٔ کسانی که در جشن‌ها شرکت می‌کنند به‌قصد کشت به‌جان هم می‌افتادند. چرا که در ما انگیزهٔ درونیِ حرمت گذاشتن به‌وجودِ انسانی دیگران مرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*این که مردم در فهم طنز و استعاره و هزل درمی‌مانند و هر روز هم خنگ‌تر می‌شوند، نشانهٔ بسیار بدی است: نشانهٔ انحطاط فرهنگ است و خِرَدْ. نشانهٔ بلاهت کامل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کردارتان چنان باشد که انگار می‌خواهید صدسالی زندگی کنید. امّا نیایش چنان کنید که گوئی هم‌اکنون در حال مرگید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نسلی ککه روزی جای شما را می‌گیرد در حال رشد است و این جریان ناگزیر روزی پیش می‌آید. این نسل هنوز سال آخر مدرسه را می‌گذراند امّا سرانجام بزرگ می‌شود و به‌موقع سرمیٰ‌رسد، و آن وقت است که کم‌ترین اثری از شما برجا نخواهد ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کسی که آشکارا با افراد ناجور (دزد و جانی و...) همدردی می‌کند بیش‌تر وقت‌ها فاقد ظرفیت همدردی با قربانی‌ها است. من که نمی‌توانم قبول کنم آن‌هائی که آدم می‌‌کشند دست خودشان نیست و فشار محیط وادارشان می‌کند. در واقع ما از چند مورد بسیار نادر یک قانون کلّی می‌سازیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مردم، اغلب، قراردادها و آداب معینّی را تبلیغ می‌کنند، بی‌این که خودشان به‌آن‌ها اعتقادی داشته باشند. فقط فکر می‌کنند که این قراردادها به‌نان و نوائی می‌رساندشان: یک دست لباس رسمی، یک مقام عالی اجتماعی، و از همهٔ این‌ها مهم‌تر: «آل و آجیل»!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسرافگر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گوید: «اندوه اصیل را نمی‌توان با مبتذلات هشت من یک قازی که وقت فراغت به‌ذهن آدم می‌رسد بیان کرد، و بزرگداشت آدم‌ها با خطابه‌هایئی که معمولاً سرقبر بزرگان می‌کنند اصلاً غیرممکن است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شگفتا که چه حرق قلمبهٔ بی‌بو و خاصیّتی! می‌دانید، آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسرافگر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، اندوه اصیل تقریباً همیشه با مبتذل‌ترین جمله‌ها و آداب بیان می‌شود، و ممردم از خطابه‌های غرّای سر قبر خیلی هم خوش‌شان می‌آید.. معرفت شما هنوز به‌این پایه نرسیده، جناب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسرافگر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ما به‌حسّی عمیق‌تر و عاطفه‌ئی بیش‌تر نیاز داریم، امّا از نوع واقعیش و نه تنها در عالم ادبیات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*من فکر می‌کنم که کار ادبیات دورهٔ ما تمام است. پیشگوهای ادبی و خیال‌باف‌های مدینهٔ فاضله چیزی برای گفتن ندارند و هیچ استعداد خلّاقه‌ئی هم در کارشان نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اگر کسی برایتان چیزهای جدّی نوشت که درکش نمی‌کند و از نوشتهٔ هنرمندانه هم بهره‌ئی نمی‌برید، پس دلخواه شما نوشته‌ئی است بی‌مایه همراه وبا ادا اصول. زیرا اندیشه یا طرحی که هنرمندانه ساخته و پرداخته شود خیلی هم مشخص، روشن، و قابل فهم است. گیرم توده مسلماً همهٔ چیزهائی را که روشن و قالبل فهم است به‌هیچ نمی‌گیرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا نوشته‌هایئی هم هست که مبهم می‌نمایند و پیچ و خم‌هائی هم دارند. این، کاملاً موضوعی دیگر است. اگر آن‌ها را به‌دلیل عمقی که دارند درک نمی‌کنیم، کوتاهی از ماست. (خوب دقّت کنید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بی‌بی‌پیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوشکین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این اوج کمال هنری، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داستان‌های قفقاز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشتهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارلینسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، تقریباً همزمان منتشر شدند. امّا در آن روزگار کم‌تر کسی عظمت اثر بزرگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوشکین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را دریافت کرد؛ اکثریت، بی‌بروبرگرد رفتند سراغ کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارلینسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زیبائی خدایان وآرمان‌ها برهنه جلوه‌گر می‌شود، امّا هر کس و هر چیزی که نه خداست و نه آرمان چنین ظرفیتی ندارد. برای مردم عادی و متوسط حال، زیبائی امری نسبی است. عاطفه تنها در برخودر با زیبائی متعالی است که به‌کمالی می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*همین چند روز پیش بود که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بوبوری‌کین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}} ضمن سخنرانیش دربارهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آستروفسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت که ما نمی‌توانیم نمایشنامهٔ تاریخی داشته باشیم، چرا که ما اصلاً شخصیت نمونه نداریم . (سخنرانی‌های این آدم یاوه و بی‌مایه است. فی‌المثل می‌گوید نمایشنامه‌نویس باید به‌تاریخ وفادار باشد، و بلافاصله هم دست به‌کار نمونه آوردن می‌شود واز خودش نقل قول می‌کند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نه به‌تاریخ، بلکه به&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌واقعیت تاریخی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وفادار بود). وفاداری به‌واقعیت شاعرانه در انتقال واقعیت‌های تاریخیِ سرزمین ما چنان ظرفیتی دارد که با وفاداری مطلق به‌تاریخ هیچ قابل قیاس نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تفاوت شیطان و انسان در چیست؟ در اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، وقتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاوست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مفیستوفه‌لِس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌پرسد: «تو که‌ئی؟» پاسخ می‌شنود: «بخشی از آن نیرو که می‌تواند همیشه سبب‌سازِ تباهی باشد و با این همه آفریننده نیکی است». دریغا! انسان می‌تواند کاملاً به‌رغم خویش پاسخ دهد: «منم آن نیرو که جاودانه خواهان و مشتاق و آرزومند نیکی است و با این همه تنها تباهی می‌ورزد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خیلی‌ها ر کارِ نوشتن، نوعی اِطناب و درازنفسیِ فضل‌فروشانه را به‌عنووان سبک ادبی جا می‌زنند. من هر آنچه را که صلاح مردم است رُک و راست مطرح می‌کنم: در روزگار گذشته، چیزهائی را که اهل قلم می‌نوشتند، دست کم می‌شد خواند ـ مثلاً کارهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلینسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راـ امّا این روزها به‌اندازه یک گاری مملو از کاه چیزی می‌نویسند تا یک جو فکر بسیار ناچیز را بیان کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*رئالیست‌ها اشتباه می‌کنند. چرا که انسان تنها در آینده یک کلّ پیوسته خواهد بود، و هرگز نمی‌توان او را تا بدین سطح که اکنون هست تنزّل داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==طرح‌های داستایوْسکی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حواشی دفترهای یادداشت داستایوسکی، کنار گرته‌ها و زمینه‌سازی‌های داستانیش که باید صفت «سریعاً دگرگون‌شونده» را نیز بدان‌ها داد، طرح‌هائی از چهره‌ها را هم نقاشی کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پرداختن به‌ظواهر اشخاص داستان را، در پیشبرد اثر، امری بنیادی می‌شمرد و می‌گفت به‌جزئیات چهره و اندام اشخاص داستان که پرداختی، نفسانیات و خلق و خوی آنان را نیز مشخص کرده‌ئی. – بدین جهت بود که نخست بادقت تمام به‌ایضاح نفسانیات شخصیت داستانش می‌پرداخت و آن گاه چهرهٔ او را در کنار یادداشت‌های خود نقاشی می‌کرد. گاهی نیز ابتدا در صفحه‌ئی سفید از دفتر یادداشتش طرح یا طرح‌هائی می‌کشید وپس از آن به‌وصف خلقیات صاحب طرح می‌پرداخت. امّا غالباً این هر دو کار را با هم و یکجا انجام می‌داد به‌طوری مکمل یکدیگر می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستایوسکی جز در یکی دو جای دفاتر یادداشت خو به‌منظره‌سازی نپرداخته است. همیشه چهره‌هائی می‌کشید زمخت و خشن، به سبک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوتیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که منعکس‌کنندهٔ اندیشه اوست در باب نقشی که گرایش‌های مسیحی در سرشت و سرنوشت انسان بازی کرده است؛ یعنی موضوعی که مشغلهٔ ذهنی سال‌های سالِ او بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح‌های داستایوسکی، به‌هرحال، جزئی از کار نویسندگی اوست: طرح‌های خشن مربوط به‌رمان‌های چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جن‌زدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جنایت ومکافات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در واقع زمینه‌ئی بوده است برای پرداخت شخصیت‌های غریب این رمان‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستایوسکی در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یادداشت‌های یک نویسنده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می نویسد: «وقتی در خیابان‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سن پترزبورگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرسه می‌زدم خوش داشتم در چهرهٔ مردمِ رهگذر به‌دقت نگاه کنم. به‌این قصد که حدس بزنم چه جور آدم‌هائی هستند، چه طور زندگی می‌کنند وکارشان چیست و حتی در این لحظه به‌چه فکر می‌کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این خود یکی از راز و رمزهای دقّت غریب داستایوسکی است در پرداخت بیرونی و درونی اشخاص &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارامازوف‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جن‌زدگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح‌های داستایوسکی با آن خشونت و برهننگی و زمختی‌شان بیاننگر تلاش نویسنده است برای کاویدن زوایای تاریک و ژرف روح آدمی و جوهر جان او، و پناه و بی‌پناهیش...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}سرف، دهقان وابسته به‌زمین بود که به‌عنوان یکی از ابزار تولید وابسته به‌ملک در خرید و فروش املاک زراعتی مورد معامله قرار می‌گرفت. رمان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نفوس مرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوگول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرگذشت دردناک همین سرف‌ها است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}Pyotr Boborykin) (۱۹۲۱-۱۸۳۶) نویسندهٔ روسی، مؤلف کتب سه‌گانهٔ معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تجّار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کی‌تی گوراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گذر از کوهستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در تمام آن‌ها به‌توصیف اتفاقّات و موضوعات روزمره می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%DB%B2%DB%B8_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%8C_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B3_%D8%B3%DB%8C%D8%A7._C.I.A&amp;diff=18450</id>
		<title>کودتای ۲۸ مرداد، به‌روایت آقای روزولت، از جواسیس سیا. C.I.A</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%DB%B2%DB%B8_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%8C_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B3_%D8%B3%DB%8C%D8%A7._C.I.A&amp;diff=18450"/>
		<updated>2011-06-07T10:01:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::قرار شد کتاب آقای روزولت را با هم بخوانیم{{نشان|۱}}. نام کتاب ایشان را دیدیم: «ضد کودتا، مبارزه برای کنترل ایران»{{نشان|۲}}. کتاب اوایل پائیز گذشته منتشر شده است و کم و بیش خاطرات آقای روزولت است از کودتای ۲۸ مرداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::آقای روزولت جاسوس است و جاسوس هم باید رازدار باشد اما آقای روزولت جاسوسی است که می‌خواهد خاطرات هم بنویسد سعنی به‌ناچار باید «اسرار مگو» را بگوید. و این کار هر کس نیست و بخصوص کار آقای روزولت نیست. روش ایشان هم گفتن است و هم نگفتن. هم جعل تاریخ است و هم تاریخ‌نگاری. و برای این منظور هزار ترفند می‌زند. به‌کتابش لحن داستانی می‌دهد که خواننده نفهمد کجایش واقعیت است و کجایش افسانه. در شرح وقایع، نظم تاریخی را رعایت نمی‌کند و در شرح جریان امور به کمک روش مرضیه «یادآوری گذشته» خواننده را سردگم می‌کند.اسامی مستعار به‌کار می‌برد و ذکر هم نمی کند در چه مواردی. این است که از همهٔ اسامی که ذکر می‌کند برخی که معملوم است مستعار نیست (مثل دالس، آیزنهاور، شاه و زاهدی و چرچیل و...) و برخی دیگر هم که معلوم است مستعار است و این وسط مقداری اسامی دیگر می‌ماند که خواننده نمی‌فهمد اسامی واقعی هستند و یا جعلی (کوویه، بلاک، نشاشیبی).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::آقای روزولت دروغگو هم هست: پنهانکاری دروغگوئی را به‌دنبال می‌آورد. نمی‌خواهد بگوید دقیقاً چه زمانی در ایران بوده و در ایان مدت چند بار از ایران خارج شده و به‌کجاها رفته است. و البته نمی‌خواهد هم بگوید با چه کسانی در ایران تماس و چه نوع تماسی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::آقای روزولت «بیسواد» است؛ اشاراتی که به ایران می‌کند، نشانی‌هائی که در مورد تهران به‌دست می‌دهد، کلمات فارسی که به‌کار می‌برد هیچ کدام از اشتباه بی‌بهره نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و البته آقای روزولت مغرض هم هست. با نهضت نفت و مصدق، مظهر آن، دشمنی دارد. آمده است ایران که با کمونیسم بجنگد. او هم از دن کیشوت‌های جنگ سرد است. می‌خواهد بگوید ایران را که داشت از دستمان در می‌رفت «کنترل» کردیم. البته این میان می‌‌کوشد «شرکت نفت انگلیس و ایران» را محرک اصلی قلمداد کند: آن‌ها بوده‌اند که مبتکر اصلی طرح بوده‌اند و نه دولت فخیمهٔ بریتانیای کبیر و نه ایالات متحد آمریکای شمالی این را می‌گویند تحلیل تاریخی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::آقای روزولت کم حافظه است و این اگر صفت لازم، دروغگویان است بریا تایخ نویسان لالقل نقص عمده‌ای است. آقای روزولت از آنچه در فیم تلویزیونی «عروج و سقوط سیا» گفته بود در کتاب خود چیزی به‌خاطر نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::با همهٔ‌ این حرف‌ها، کتاب آقای روزولت خواندنی است. روایت ایشان از «کودتای ۲۸ مرداد» را باید بخوانیم. به‌خیلی حرف‌ها می‌توان پی برد و به‌خیلی مسائل می‌توان اشاراتی یافت. بنابراین رسیدگی مجدد به‌حساب آقای روزولت را بگذاریم برای آخر کار. فعلاً کوشش کنیم آن مقدار از مطالب کتاب را که مستقیماً به‌چگونگی طرح‌ریزی و انجام کودتای ۲۸ مرداد مربوط می‌شود بخوانیم. به این منظور مطالب کتاب را با رعایت ترتیب وقوع تاریخی خود تنظیم می‌کنیم. آنجا که لازم شده عین کلام ایشان به‌فارسی برگردانده شده واین عمل با به‌کار بردن «گیومه» مشخص شده است. در موارد دیگر جان کلام را آورده‌ایم و در همهٔ موارد صفحات کتاب را بین‌الهلالین ذکر کرده‌ایم تا اگر کسی خواست به اصل کتاب هم مراجعه‌ئی کند کارش آسان‌تر شده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای کیم روزولت هاروارد دیده است و درس خوانده و البته خانواده‌دار. مثل جیمز باند از زیر بُته در نیامده است. تئودور روزولت پدر بزرگ ایشان، رئیس جمهور بوده است وپسر عمویش فرانکلین روزولت هم همینطور. اولین سفر او به‌ایران در اوائل ۱۹۴۴، سه ماهی پس از ختم کنفرانس تهران اتفاق افتاد. (۳۵-۳۴). در مأموریتی از طرف مقامات سازمان جاسوسی «دفتر خدمات سوق‌الجیشی» (Offiice of Strategic Services) سلف سیا، به‌قاهره و بعد هم به‌ایران بیاید که ببیند به‌‌اوضاع از چه قرار است. در تهران با مأموران او.اس.اس تماس می‌گیرد واز جمله با راجر بلاک (Roger black) استاد دانشگاه ییل که فارسی خوب حرف می‌زند و در تهران تاریخ درس می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار دوم، تابستان ۱۹۴۷ (۱۳۲۶) است که همراه خانم به‌ایران می‌آید آن هم از راه بغداد و خانقین (۵۸). این بار هدف سفر او جمع‌آوری اطلاعات است برای نوشتن کتابی دربارهٔ خاورمیانه. با سران قشقائی، با ابتهاج،‌رئیس بانک ملی و بسیاری از افراد دیگر ملاقات می‌کند و یک بار هم در سعدآباد به‌«حضور شاهنشاه شرفیاب» می‌شود. در آن موقع شاه ۲۸ ساله است و روزولت ۳۱ ساله.(۵۹).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جنگ کرده،؟ آقای روزولت دوباره به‌خدمت در سیا می‌پردازد. در این زمان جنبش ملی کردن نفت در ایران آغاز شده بود. راجر بلاک نیز همچنان در ایران بود و درس می‌داد. دیگر نه خودش با سیا رابطه‌ئی داشت و نه سیا دلش می‌خواست که با او رابطه‌ئی داشته باشد. از این گذشته سخت طرفدار مصدق هم بود. در هر حال اوست که دست دو برادر ایرانی را در دست آقای روزولت و همکارانش می‌گدارد: برادران بوسکو(Boscoe)  (ص ۷۸) این دو که از رابطه بلاک با او.اس.اس. مطلع بودند حدس می‌زدند که با سیا هم چنین رابطه‌ئی دارد تماس گرفته بودند که با او پیشنهادی را در میان بگذارند. آنجه اینان در ذهن داشتند همانی بود که بعدها به‌صورت عملیات آژآکس در آمد. خوشبختانه آقای راجر وقتی دو برادر را با روزولت در ارتباط قرار می‌دهد از هدف و مقصود آن‌ها چیزی نمی‌پر سد.(۴۱).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اواخر ۱۹۵۰ (۱۳۲۹) بود و من در ضمن یکی از دیدارهای فراوانم می‌بایست در ایران اقامت کوتاهی منم. کوویه آن‌ها را در یکی از «خانه‌های امن»‌ما در حومهٔ شهر به من معرفی کرد (خانه‌های امن، خانه‌هائی بود که آمریکائیان غیر عضو در سیا و یا ایرانیان در آن‌ها زندگی می‌کردند و به‌عنوان محل دیدارهای محرمانه از آن‌ها استفاده می‌شد). دو برادر آرام، تاجرنما و با قیافه‌های موثر یک چاق و درشت اندام و سیه چرده که وکیل دادگستری بود و دیگری هم سیه چرده ام کوتاه‌تر و لاغر و ظاهراً جوانتر (حدس زدم حدود سی ساله) و با سر و زبان بیش‌تر و روزنامه‌نگار حرفه‌ئی... مستقیم به‌مسأله پرداختند. مصدق هنوز به‌قدرت نرسیده بود اما آن‌ها فکر می‌کردند که به‌حکومت رسیدنش قطعی است و تا چند وقت بعد به‌حکومت خواهد رسید. آن‌ها اتحاد خطرناکی میان مصدق، و احتمالاً با ملاهای عصیانگر و حتماً با حزب توده و در پشت سرشان روس‌ها را پیش‌بینی می‌کردند. و از آنچه پیش‌بینی می‌کردند خوشحال نبودند (من هم نبودم) و می‌خواستند که کمک آمریکا را به‌پشتیبانی شاه جلب کنند. توانائی‌های پیشگویانه من به‌اندازهٔ ایشان نبود. من بیش‌تر نگران بودم زیرا که با این که روشن بود این‌ها نوعی کارآموزی پنهانی داشته‌اند اما به‌من نگفتند که این تجربه را از کی به‌دست آورده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«علاوه بر این اظهار داشتند که تشکیلاتی دارند که از ایشان حمایت می‌کند اما گفتند که هویت اعضای آن را معلوم نمی‌کنند. بهر حال من چنان تحت تأثیر قرار گرفتم که ترتیبی دادم که خرج سفر آن‌ها را به واشنگتن بپردازیم تا در آنجا بهتر بتوانیم قابلیت‌های آن‌ها را ارزیابی کنیم و بیازمائیم. یکی از آن‌ها از راه آلمان به‌آمریکا می‌آمد: در آلمان علائق تجارتی داشت و همین خود بهانه‌ئی برای غیبت او از ایران می‌شد. دیگری (خبرنگار) از طریق فرانسه می‌آمد می‌توانست در فرانسه خود را باسم نمایندهٔ روزنامه‌اش مشغول بدارد. دو ماه بعد با من در واشنگتن ملاقات می‌کردند. تا آن موقع هم دونمای دکتر مصدق می‌باید روشن‌تر می‌شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همین که به‌آمریکا رسیدند ما کار جدی سؤال و جواب و تحقیق وتعینن حدود صلاحیت ایشان را برای کاری که قول انجامش را می‌داند شروع کردیم. همه کاری با آن‌ها کردیم حتی آزمون دروغ‌سنجی. همان طور که قبلاً گفته بودند به‌پرسش‌های دربارهٔ بستگی‌های پیشین و پیروان کنونی خود پاسخی نمی‌دادن.» (۸۰-۷۹) هرچه به‌آن‌ها می‌گویند که به‌این اطلاعات برای قانع کردن مقامات بالا احتیاج داریم برادران بوسکو شانه‌های‌شان را بالا می‌اندازند و لبخندی می‌زنند و جوابی نمی‌دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای روزولت به‌سراغ آلن دالس می‌رود و به‌اتفاق او به دیدار بیدل اسمیت می‌روند. روزولت چگونگی آشنائی خود را با برادران بوسکو شرح می‌دهد و می‌گوید با این که این‌ها به‌همهٔ سؤالات ما جواب ندادند اما من به‌قابلیت آن‌ها اعتماد دارم. سرسپرده شاه و دشمن مصدقند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحث طولانی در می‌گیرد و بالاخره دالس و بیدل به‌آقای روزولت اجازه می‌دهند که دو برادر را به‌عنوان «متحدان فعال طرفدار شاه»‌ استخدام کند. «من بازگشتم و به‌برادارن بوسکو گفتم که با استخدام آن‌ها موافقت موقت شده است و ما در انتظار فرصت نزدیکی هستیم که صلاحیت ایشان و قدرت سازمان ایشان را در عمل بسنجیم. این فرصت زودتر از آنچه ما انتظار داشتیم پیش آمد.» (۸۱)&lt;br /&gt;
آقای روزولت از این فرصت زودرس یه‌صراحت صحبتی نمی‌کند اما آنچه دربارهٔ تظاهرات ۲۳ تیر، روز و رود هریمن فرستادهٔ مخصوص رئیس جمهور آمریکا به‌تهران و نقش برادران بوسکو در این تظاهرات می‌گوید شاید قضیه به‌اندازهٔ کافی روشن کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با روی کار آمدن مصدق، اختلاف نظی میان مقامات عالیرتبه آمریکا پیش می‌اید. گروهی چون دالس و روزولت حکومت مصدق ار مقذمهٔ روی کار آمدن کمونیست‌ها می‌دانند و گروه دگری چون آچسن وزیرخارجه وقت، این خطر را واهی می‌شمرند و روزولت با تعجب و با استناد به‌خاطرات آچسن می‌نویسد که او حتی د رتابستا ۱۳۳۲، «خطر کودتای کمونیستی» را نمی‌پذیرد(۸۸). در هر حال جناح مخالف مصدق می‌کوشد که از هیچ فرصتی برای بزرگ جلوه دادن خطر کمونیسم در ایران غافل نماند. در این میان، ترومن می‌پذیرد که هریمن را به‌تهران بفرستد تا بلکه راه حلی پیدا شود. آمدن هریمن با تظاهرات ۲۳ تیر ۱۳۳۰، حزب توده همراه است. تظاهراتی که آچسن در خاطراتش از «چند صد» کشتهٔ آن صحبت می‌کند و نتیجهٔ مستقیم آن تأئید نظر طرفدارن «خطر کمونیسم در ایران» است و به‌انزوا کِشاندن هر چه بیش‌تر دکتر مصدق و نهضت ملی کردن نفت در صحنهٔ بین‌المللی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تابستان ۱۳۳۰، آقای روزولت پیش از ترک تهران با برادران بوسکو به‌گفت‌و‌گو می‌نشیند و دوباره وضع ایران را ارزیابی می‌کنند(۹۱): چه نیروهائی با مصدق مخالفند و چه نیروهائی موافق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ استدلال این است که اگر «خطر کمونیسم» بزرگ جلوه داده شود، روحانیون به‌مخالفت با مصدق برمی‌خیزند وضع ارتش و گروه‌هائی از مردم هم چنین است. بنابراین استدلال برادران بوسکو این است که برانداختن مصدق، نیاز به حمایت خارجی یعنی آمریکا دارد. اما آقای روزولت هنوز با کسی از این قضیه صحبتی نکرده است. دموکرات‌ها که آنچنان با گرمی از مصدق استقبال کردند هنوز در قدرت بودند. «من مطمئن بودم... که جمهوریخواهان در انتخابات آینده پیروز خواهند شد» اما هنوز نشده بودند.(۹۵).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای روزولت راهی سفر می‌شود و پاز گشت و گذاری در سواحل دریای خزر و آذربایجان از ارز روم به‌ترکیه می‌رود و به‌استانبول که می‌رسد با زن و بچه سوار طیاره می‌شود و می‌آید به‌اسپانیا پهلوی برادرش (۹۷). اواخر ژوئیه ۱۹۵۱ (اوایل مرداد ۱۳۳۰) دوباره به‌استانبول باز می‌گردد: در اینجاست که از عاقبت کار میسیون هریمن خبردار می‌شود: هریمن که «دوهفته پس از بلوای حزب توده که برادران بوسکو برانگیخته بودند» (۹۸) تهران را به‌سوی لندن ترک کرده بود. به‌این ترتیب آقای روزولت مهر تأئید دیگری می‌زند بر قضیهٔ «ائتلاف توده – نفتی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا اینجا اطلاعاتی را که آقای روزولت به‌ما می‌دهد می‌شود چنین خلاصه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱-از همان آغاز جنبش ملی کردن صنعت نفت، گروهی از مخالفان با ایشان تماس می‌گیرند خطرات نهضت مصدق و روی کار آمدن او و در نتیجه ضرورت در هم کوبی نهضت را یادآور می‌شوند (برادران بوسکو).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-آقای روزولت و آقای دالس که خودشان هم با این ارزیابی موافق بوده‌اند (ص ۱۱۵) و مصدق را فقط نشانهٔ توسعهٔ نفوذ شوروی در منطقه می‌بیند، حتی برادران بوسکو را به‌واشنگتن می‌برند تا مقامات دیگر را هم قانع کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-تمام استدلال حضرات این بوده است که اگر در ایران وضعی را ایجاد کنیم که ارتش مجبور شود میان شاه یا مصدق (خطر کمونیسم)، یکی را انتخاب کند شاه را انتخاب می‌کند. علاوه بر مخالفان مصدق گروه‌هائی از مردم نیز چنین خواهند کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴-پس خطر کمونیسم را بزرگ جلوه دادن هدف نخست است. برادران بوسکو با دارودسته‌شان هم بیکار نیستند و «تحریک» می‌کنند. حزب توده هم که در «افشای» نخست‌وزیر «پتوئی و اشک تمساحی» حادثه‌آفرینی، را پیشه می‌کند «خطر کمونیسم» بزرگ می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما برای آن که طرح برانداختن مصدق پذیرفته شود باید وضع آماده‌تر شود. روی کار آمدن محافظه‌کاران در اواخر پائیز ۱۹۵۱ (۱۳۳۰) نقطهٔ عطف خوبی است. چرچیل و ایدن اساساً به‌راه حل سیاسی نفت اعتقادی نداشتند: «اگر بخواهم به‌نرمی بیان کنم، آن‌ها به‌سیاست معتدلی در مورد ایران گرایش نداشتند. اگر سیاست کشتی توپدار هنوز عملی و طردتشده بود حتماً به‌ان دست می‌زدند. در آن وضع، خیال نمی‌کنم که کوشش‌های سیاسی را که برای حفظ ظاهر از آن‌ها انتظار می‌رفت خیلی جدی تلقی می‌داشتند» (۱۰۶).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پائیز ۵۲، پس از قطع رابطهٔ دولت ملی مصدق با انگلیس (۳۰ مهر ۱۳۳۱)، چرچیل و ایدن «به‌آنچه احتمالاً از آغاز شروع به‌کار خود در ذهن داشتند پرداختند» (۱۰۷) در نوامبر ۱۹۵۲ (آبان / آذر ۱۳۳۱)، آقای روزولت از تهران راهی واشنگتن می‌شود. سر راه، به لندن که می‌رسد، وزارت خارجه فوری با او تماس می‌گیرد و  دست او را می‌گذارد در دست آقای کاچران (Cochran) و همکاران (۱۱۴).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای کاچران سخنگوی شرکت نفت انگلیس و ایران است و لب کلامش این است: دیگر وقت را نباید تلف کرد و باید فوری دست به‌کار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه، جلسه‌ئی است چهار نفره: هنری مونتیگ، (H.Montague)، گوردون سامرست(G.Somerset) ، کاچران و آقای روزولت. انگلیس‌ها طرح دقیقی را عرضه می‌کنند. مصدق باید برود و شاه باید بماند. فکر می‌کنند که متحدان قویدستی هم در ایران دارند که با دربار و شاه در تماس نزدیک هستند (۱۰۸). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارزیابی انگلیس‌ها از وضع ایران تفاوت چندانی با ارزیابی آقای روزولت و برادران بوسکو ندارد. ارتش که عکس‌العمل‌هایش قابل پیش‌بینی است، به‌دانشگاه و دانشجویان هم نباید هیچ امیدی داشت. اما انگلیس‌ها به‌نقش روحانیون با خوش‌بینی بیش‌تری نگاه می‌کنند (۱۰۹). کاچران می‌گوید ایدن و چرچیل هم از این طرح کاملا پشتیبانی می‌کنند (۱۱۰).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«برای ما یک کم زود بود که پیشنهاد آن‌ها را جدی تلقی کنیم. ترومن و آچسن در دیدار مصدق از آمریکا در اکتبر ۱۹۵۱ سخت تحت تأثیر او قرار گرفته بودند. آلن دالس و من هم ممکن بود که با انگلیس‌ها همدرد باشیم. همانطور که بودیم، با اینحال باید منتظر انتخابات آمریکا بمانیم – انتخابات که تازه صورت گرفته بود – تا پیش از شروع به‌عملیات، تغییراتی در سازمان سیا بوجود بیاید» (۱۱۵).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر ۱۹۵۲ و اوائل ۱۹۵۳ (زمستان ۱۳۳۱) انگلیس‌ها، یعنی نمایندگاه شرکت نفت انگلیس و ایران به‌گفتهٔ آقای روزولت، به‌واشنگتن می‌روند و دربارهٔ قضیهٔ کودتا صحبت می‌کنند. سفر اول مقدماتی بود (۱۱۹) و آلن دالس هم سری به‌جلسه می‌زند. و بیدل اسمیت (Beedl Smith)  هم اصلاً شرکت نمی‌کند. جلسه‌ئی است فقط میان سیا و انگلیس‌ها. دوباره انگلیس‌ها نقشه خود را به‌دقت به‌بحث می‌گذارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما جلسهٔ دوم، جلسهٔ دوشنبه سوم فوریه ۱۹۵۳ (سوم اسفند ۱۳۳۱۹) است. در آغاز ۱۹۵۳، پیش از آنکه رسماً دولت آیزنهاور کار خود را شروع کند و بیدل هم به‌وزارت خارجه برود، روزولت به‌دیدار بیدل می‌رود تا با او گفت‌و‌گوئی کند. بیدل، بیدلی و بی‌تابی می‌کند که چرا انگلیس‌ها نمی‌جنبند وسراغ ما نمی‌آیند. روزولت می‌گوید همین که آیزنهاور کار خود را شروع کند می‌آیند. بیدل اسمیت می‌گوید باید کار را شروع کرد. روزولت هم می‌گوید همین الان که رفتم طرحی تهیه می‌کنم که طرفین دربارهٔ آن توافق کنند. اسمیت می‌گوید: «با لندن که گرفتاری نخواهید داشت. هر چه را ما پیشنهاد کنیم قاپ می‌زنند. مطمئنم که چنان چیز معقولی خواهید آورد که موافقت دالس  را جلب کند: آیزنهاور هم موافقت می‌کند... من احساس کردم که داشت می‌گفت با هر چه به‌او بگوئیم.» (۱۱۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور که ذکر شد دوشنبه سوم فوریه ۱۹۵۳ (سوم اسفند۱۳۳۱ و شش روز پیش از ۹ اسفند) دوباره مذاکرات در واشنگتن دنبال می‌شود. در این مذاکرات آلن دالس هم شرکت دارد. «سر پاتریک دین (Sir Patrick Dean) هم از طرف وزارت خارجهٔ انگلیس همراه هیئت آمده بود اما در جلسه شرکت نکرد». باز هم «طرح» به‌بحث گذاشته می‌شود. حرف تازه‌ئی نیست. فقط انگلیس‌ها از ضرورت انتخاب یک «فرمانده عملیات» صحبت می‌کنند و آقای روزولت را برای احراز این مقام پیشنهاد می‌کنند. قرار می‌شوود تصمیم گرفتن در این مورد را به‌دین، اسمیت و فوستردالس واگذار کنند (۱۲۰).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسهٔ دیگری با حضور این افرا تشکیل می‌شود و پس از معرفی طرح، دوباره مسأله انتخاب فرمانده عملیات طرح می‌شود. فوستر دالس فیلسوفانه می‌گوید: «فراموش نکنیم که کیم را اعلیحضرت شخصاً می‌شناسد. و بعد هم نام خانوادگی مشهوری دارد. اگر بتواند خود را از دید دور نگهدارد و کسانی که او را می‌شناسند نبینند من فکر می‌کنم که احتمالاً انتخاب خوبی باشد.» (۱۲۱). بالاخره اضافه می‌کند: «بله، فکر می‌کنم خوب باشد. اما خودش را باید از هر که او را می‌شناسد دور نگهدارد. خصوصاً از شاه.» (۱۲۲).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از حل این معضل، معضل دیگری می‌ماند که آقای روزولت مطرح می‌کند: «آقایان، مایلم به وزارت خارجهٔ آمریکا، وزارت خارجهٔ انگلیستان و به‌همکاران انگلیسی خود نکتهٔ تازه‌ئی را گزارش دهم. با توجه به‌این که طرح آژاکس هنوز به‌تصویب نهائی نرسیده است ما تا کنون با شاه تماس مستقیم نداشته‌ایم. بلکه با نزدیکان او مذاکره کرده‌ایم. روشن است که باید دربارهٔ کسی که جانشین مصدق خواهد شد با یکدیگر توافق داشته باشیم و روشن است که تصمیم دربارهٔ تعینن این شخص را شاه خواهد گرفت. همکاران ایرانی به‌ما خبر می‌دهند که انتخاب شاه، به‌احتمال قریب به‌یقین سرلشکر زاهدی خواهد بود. لحظه‌ئی سکوت شد. فوستر دالس و اسمیت نمی‌دانستند دربارهٔ که صحبت می‌کنم اما انگلیس‌ها خوب می‌دانستند.» (۱۲۲). و بعد بحثی درمی‌گیرد برای قانع کردن انگلیس‌ها که آقای زاهدی که شما در ایام جنگ جهانی دوم به‌جرم همکاری با آلمان هیتلری توقیف و تبعید کردید دیگر احساسات ضد انگلیسی ندارد. نمایندهٔ وزارت خارجه انگلیس می‌گوید ما باید با لندن تماس بگیریم اما اگر تصمیم چنین است که فکر نمی‌کنم کاری از دست ما ساخته باشد. و آقای روزولت اضافه می‌کند: «متأسفانه مثل اینکه وضع چنین است. زاهدی انتخاب ما نیست. به‌شما قول می‌دهم اما ما فکر می‌کنیم که شاه باید نخست‌وزیر خودش را انتخاب کند. و ظاهراً زاهدی انتخاب اوست. و «اضافه می‌کند» که بنا به‌قول رابطین ایرانی ما، سرلشگر، ضدانگلیسی نیست.» آقای دالس صندلیش را عقب می‌زند و اعلام ختم جلسه را می‌کند (۱۲۳).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از ختم جلسه، آقای روزولت و همکاران انگلیسی جلسهٔ دیگری ترتیب می‌دهند. آقای روزولت می‌خواهد بداند که همکاران و عمال انگلیس در ایران کیستند (۱۲۴). کاچران نام دو نفر را ذکر می‌کند و از مناقب آن‌ها صحبت می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای روزولت از این دو با نام مستعار ناسی (Nassey)  و کیفرون (Cafron) یاد می‌کند. کاچران می‌گوید آدم‌های پراستعداد، زبروزرنگ و جذاب و فعالی هستند (۱۲۴).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزولت در ماه‌های بعد، سفرهای متعددی به‌ایران، بیروت و لندن می‌کند. از متن کتاب تاریخ این سفرها درست روشن نمی‌شود. ایران و انگلستان معلوم است بیروت هم از این جهت که روزولت و همکاران این شهر را به‌عنوان پایگاه خود انتخاب کرده بودند. جلسات بحث و طرحریزی و تماس و غیره در این شهر، سر راه تهران، برگزار می‌شد. شرکت‌کنندگان معلومند: جرج کوویه (G.Cuvier) مسؤول سیا در ایران که مدت ماموریتش در ژوئیهٔ ۱۹۵۳ به‌پایان می‌رسید  و قرار بود ایران را ترک کند. در فرانسه به‌دنیا آمده بود و انگلیسی هم زبان مادریش بود. و از زمان جنگ هم در دستگاه‌های اطلاعاتی و جاسوسی (O.S.S) کار کرده بود. یک متخصص لاغر وباریک مسائل ایران که همیشه جدی و شوخی را داخل می‌کرده و آقای روزولت اسمش را نمی‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌بار آقای روزولت از بیروت به‌لندن می‌رود (۱۲۸) اما نمی‌گوید که از کجا آمده و کی آمده. یک‌بار دیگر هم در اواخر فوریه است که جند روزی در بیروت می‌ماند و بعد از راه زمین به‌طرف ایران حرکت می‌کند. در بغداد به‌همراه فرانسیس گرینجر (Francis Granger) از مأموران سیا به تهران حرکت می‌کند. (۱۲۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مارس ۱۹۵۳ «اسفند ۱۳۳۱/ فروردین ۱۳۳۲) در روز مرگ استالین، کسیه به‌کوویه تلفن می‌کند و در ساعت یک و پنجاه دقیقه در تقاطع خیابان‌های رازی و نادری با او قرار می‌گذارد که او را سوار یک مرسدس سرمه‌ئی بکند. کوویه که سوار می‌شود طرف می‌‌گوید برای شما پیغامی دارم. ژنرال ]سرلشکر؟[ - اسم فرمانه نیروی زمینی را می‌برد- حاضر است با شما در برنامهٔ برانداختن مصدق همکاری کند. (۱۳۰).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزولت در تهران دو تن از همکاران نزدیک کوویه، بیل هرمان (Bill Hermann) و دیک مانویل (Dick Manville) را هم از نقشه کودتا آگاه می‌کند. مانویل و هرمان که قرار بود جانشین کوویه شود، هر دو عقیده داشتند که وقت عمل رسیده است: داستان نه اسفند و عاقبت آن حکایت از رسیدگی اوضاع می‌کرد (۱۳۴). پس باید شاه را مستقیماً در جریان گذاشت و از حمایت آمریکا و انگلیس مطمئن کرد (۱۳۵) و برای این کار هم باید موافقت نهائی دولت آمریکا و انگلیس را به‌دست آورد: «چرچیل و ایدن هر دو علاقه فعال شخصی نسبت به‌طرح نشان داده بودند، در جریان پیشرفت کار بودن و به‌این ترتیب وقتی موقع گرفتن تصمیم سیاسی رسید موافقت آن‌ها حتمی بود. با این حال لااقل ایدن، نسخهٔ نهائی طرح را با دقت خواند و با خط خود بر آن حاشیه نوشت.» در مورد آمریکائی‌ها، قضیه فرق می‌کرد. آیزنهاور بطور کلی از پیشنهاد ما خبر داشت و فوستر دالس هم زحمتی بر خودش نداد که «مثل همتای انگلیسی‌اش با دقت طرح را مطالعه کند» (۱۳۵).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر حال برای اخذ تصمیم نهائی جلسه‌ئی در ۲۵ ژوئن ۱۹۵۳ / ۴ تیر ۱۳۳۲ در واشنگتن تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲۵ ژوئن ۱۹۵۳ / ۴ تیر ۱۳۳۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: روز تصمیم‌گیری نهائی دربارهٔ طرح کودتا است. آیا از نقشه‌ئی که من و انگلیس‌ها البته آن‌ها به‌صورت قطعی و من به‌صورت احتمالی، دربارهٔ آن توافق کرده بودیم تبعیت خواهد کرد؟».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارشی بیست و دو صفحه‌ئی، خطوط کلی طرح را نشان می‌داد. به‌خلاف انگلیس‌ها روزولت نمی‌خواست طرح خیلی دقیق باشد که بعداً کسی مواخذه کند که تو نگفته بودی این کارها را می‌کنی. (۲). کمیسیون در دفتر وزیر خارجهٔ آمریکا، جان فوستر دالی در واشنگتن تشکیل می‌شد. اسم رمز طرح، آٰژاکس ود و هدف آن برانداختن حکومت دکتر مصدق. شاه، چرچیل، ایدن، آیزنهاور، دالس، و سازمان سیا همه با هم به‌همکاری پرداخته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایران را خطر کمونیسم تهدید می‌کرد. ترس از این خطر، انگلیس، آمریکا و عناصر ایران را متحد کرده بود. «عناصر ایرانی علاوه بر شاه، قسمت اعظم نیروهای نظامی و اکثریت مهمی از مردم را شامل می‌شد.» پیشنهاد اول را شرکت نفت انگلیس و ایران داد آن هم نه ماه پیش، (۳).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه در دفتر دالس برگزار شد. حاضران عبارت بودن از جنرال والتر بیدل معاون وزارت خارجه و رئیس سابق سیا، فریمن ماتیوز (Freeman Matthews) یکی از معاونان بیدل، ربرت ریچاردسون بووی (Robert Richardson Bowie)، حقوقدان و استاد سابق روابط بین‌الملل در دانشگاه هاروارد ومدیر کنونی دفتر برنامه‌ریزی وزارتخارجه، هانری بایرود (Henry Byroade) سفیر سابق آمریکا در افریقای جنوبی، افغانستان،‌ برمه، پاکستان و معاون وزارت خارجه و مسؤل خاورنزدیک، آفریقا و آسیای جنوبی، ربرت. دی. مورفی (R.D. Murphy) سفیر اسبق و معاون وزارت خارجه در امور سیاسی، چارلز ویلسون (Ch. Wilson)  وزیر دفاع، لوی هندرسون، سفیر آمریکا در تهران، آلن دالس رئیس سیا و فاستر دالس وزیر خارجه و البته آقای روزولت. (۷-۴).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح روزولت حاصل مذاکره با انگلیس‌ها بود و نتیجهٔ مذاکرات و بحث‌های طولانی او با چند تن از همکارانش در خاورمیانه: هیچ یک از اینان نمی‌بایست سهمی در عملیات داشته باشند با این حال  اگر طرح با موفقیت روبرو می‌شد، آن‌ها هم سهم شایانی در موفقیت آن داشتند. همهٔ آن‌ها با ایران آشنائی دیرینه داشتند: یکی که پیش از جنگ و در ایام جنگ، سال‌ها در ایران به‌سر برده بود اکنون مسؤل قسمت ایران در سیا بود، دو تن دیگر از مشاوران «بیرون» سیا بودند که هر بار که لازم می‌شد با ما به‌مشورت و راهنمائی می‌نشستند. چهارمین همکار شماره یک روزولت در ایران بود هر چند که می‌بایست پیش از آغاز عملیات، صحنه را ترک کند (ص ۶۰). ظاهراً اشاره به کوویه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای دالس با تلفن حرفش را تمام می‌کند و گوشی را که بر زمین می‌گذارد و «گزارش» را برمی‌دارد و می‌گوید: «خوب، این راه خلاصی ما از دست مصدق دیوانه را نشان می‌دهد!» (۸).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش را به‌سرعت می‌خواند و این‌جا و آن‌جا از برادرش سؤالی می‌کند. برادر هم پاسخ‌ها را از روزولت می‌خواهد. روزولت هم چنان پاسخ می‌دهد که هر چه زودتر «آژاکس» به‌‌تصویب نهائی برسد. همه از این فکر استقبال می‌کردند. «قسمت‌هائی از طرح که به‌نظامیان ایران مربوط می‌شد با پنتاگون هم د خفای فراوان در میان گذاشته شده بود و به‌قرار اطلاع من، با تأئید پرشور روبرو گشته بود. وزیر دفاع هم، احتمالاً به‌طور کلی، از جریان مطلع بود. در هر حال در این جلسه با علاقه از طرح صحبت می‌کرد و ما پشتیبانی او را خوش آمد گفتیم. البته آلن و من می‌دانستیم که بیش‌تر گروه حاضر از طرفداران سرسخت اسرائیل بودند و بدین ترتیب بر یکی از نکاتی که تأکید داشتیم این بود که ایران کشوری عرب نیست و هر چند که به‌صورت غیر رسمی، روابط حسنه‌ئی با اسرائیل دارد» (۹).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دالس از برادرش می‌خواهد برای حاضرانی که «برخی از ایشان فرصت خواندن گزارش را نداشته‌اند» (۱۰) توضیحاتی بدهد. دربارهٔ اهمیت ایران و نقشه‌ئی که باید اجرا شود. آلن توضیح می‌دهد و از اهمیت سوق‌الجیشی ایران و خطر روسیه و از این که ایران، کشوری عرب نیست و آنچه در آنجا بگذرد برضرر اسرائيل تمام نمی‌شود صحبت می‌کند و بعد نوبت آقای روزولت می‌‌شود که نفس عمیقی می‌کشد و شروع می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«عالیجناب، اطلاع دارید که ما این موقعیت را به‌دقت بسیار بررسی کرده‌ایم. به‌خاطر دارید که انگلیس‌ها نخست پیش از انتخابات، پیش از آن که حضرت رئیس جمهور آیزنهاور و جنابعالی آغاز به‌کار کنید، با ما تماس گرفتند. طبیعی است که انگلیس‌ها بیش‌تر نگران مسئلهٔ نفت خود بودند در حالی که نگرانی ما بیش‌تر از خطر شوروی برای حاکمیت ایران بود. طبق دستور آقای آلن دالس، من چندین بار به‌ایران رفته‌ام تا وضع را ارزیابی کنم. دوبار آخر پس از انتخابات رئیس جمهوری بود. باید بگویم که اکنون مائل عمده‌ئی که به‌ما مربوط می‌شود وضع رضایتبخشی دارد. نخست این که البته تهدید شوروی  واقعی، خطرناک و فوری است. در این لحظه به‌نظر می‌رسد کا زمان، موافق روس‌ها و متحد ناآگاه‌شان دکتر مصدق باشد. نکته دوم من، به‌نظر با نکتهٔ نخست متضاد می‌آید اما من به‌آن هم اعتقاد راسخ دارم. د رعاقبت کار یعنی در موقعی که به‌روشنی به‌عنوان عاقبت کار قابل تشخیص باشد، ارتش ایران و مردم ایران از شاه پشتیبانی خواهند کرد. از او در برابر مصدق وبه‌خصوص در برابر روس‌ها پشتیبانی می‌کنند. در ذهن من هیچ شکّی در این باره نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بنابراین ما اکنون تصویب شما را می‌خواهیم تا پیش برویم. همانطور که می‌دانید ما تأئید انگلیس‌ها را داریم. همین که تأئید شما را هم داشتیم می‌توانیم با خود شاه به‌مذاکره پردازیم چون ما احساس کردیم که پیش از اجازهٔ نهائی آمریکا، ما حق چنین اقدامی را نداریم. امیدواریم که امروز صبح این اجازهٔ نهائی را به‌دست آوریم» (۱۲-۱۱).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای روزولت ادامه می‌دهد که ما در این گزارش جریان محتمل عملیات را شرح داده‌ایم اما این یک طرح &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مشترک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است و اجرای آن منوط به‌همکاری ایرانیان است «اولین هدف، البته تأئید شاه، تجهیز پشتیبانی نظامی است. ما پیشنهاد می‌کنیم که با چند تن از رهبران ارتش که به‌دقت انتخاب شده باشند تماس بگیریم» (۱۳). «دربارهٔ مسألهٔ جانشینی مصدق، ما قرائن بسیار داریم که شاه سرلشگر زاهدی را انتخاب می‌کند. انگلیس‌ها با این انتخاب مخالفت‌هائی دارند.» (۱۳) و توضیح می‌دهد که زاهدی از هواداران آلمان بود و در زمان جنگ انگلیس‌ها او را توقیف کردند و چند زمانی در فلسطی در زندانش نگهداشتند. پسر زاهدی «اردشیر جوان است که برخی از کاکنان سفارت ما او را بسیار خوب می‌شناسند و به‌او اطمینان کامل دارند... او رابط پرارزش و کاملاً مطمئن ما با سرلشگر خواهد بود.» (۱۳).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کسان دیگری هم هستند اعم از نظامی و شخصی که می‌توانند نقش‌های عمده‌ئی ایفا کنند. همه مورد اطمینان شاه، دوستان انگلیسی و خود ما هستند و می‌توانند پشتیبانی مردم از شاه را سازمان دهند. ما به‌موفقیت خود امیدواریم و انها در انتظار تصمیم شما هستیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلن دالی می‌پرسد خوب است چند کلمه‌ئی هم دربارهٔ هزینهٔ عملیات و «احتمال شکست» بگویند و آقای روزولت اضافه می‌کند: «عالیجناب دربارهٔ هزینه، ما تصور می‌کنیم که واقعاً باید حداقل باشد، دست کم حداقل برای هر کاری با این اهمیت حیاتی. صد یا شاید هم دویست هزار دلار بیش‌ترین مبلغی است که به‌نظر من برای خرج کردن لازم باشد (۱۴)». در پاسخ این سؤال هم که اگر شکست بخوریم چه می‌شود می‌گوید «شکست ما به نفع شوروی تمام می‌شود. اما اوضاع کنونی هم به‌نفع شوروی است. پس در هر حال ما چیزی از دست نمی‌دهیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا فوستر دالس شروع می‌کند: «در مورد گیلانشاه چی؟» (۱۵). روزولت می‌گوید گیلانشاه فرمانده نیروی هوائی است. از سرسپردگان شاه است اما در این عملیات، نیروی هوائی نقشی ندارد و ما هم می‌خواهیم حداقل افراد ممکن از نقشه ما خبر داشته باشند بنابراین فعلاً تصمیم نداریم که با گیلانشاه تماس بگیریم. و بعد شروع می‌کند به‌گفت‌و‌گو از افرادی که در جریان کار قرار گرفته‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نخست همان طور که می‌دانید، انگلیس‌ها و خاصه شرکت نفت انگلیس و ایران، پس از این که مصدق در سال گذشته بیرون‌شان کرد ما را با مهم‌ترین دوستان ایرانی خود در رابطه قرار دادند. ممکن است که ارتباطات مهم‌تری هم داشته‌اند و لازم ندیده‌اند ما را خبردار کنند. اما دست کم ما را با دونفر در رابطه قرار داده‌اند که فکر می‌کنند بسیار مفید خواهند بود. نام مستعار ایشان «ناسی» (Nossey) و «کیفرون» (Carron) است. من اطلاع بیش‌تری دربارهٔ آن‌ها ندارم. در واقع، آن‌ها را اصلاً ندیده‌ام اما انگلیس‌ها نظر بسیار خوبی دربارهٔ آن‌ها دارند و به‌شدت آن‌ها را توصیه می‌کنند.»... البته انگلیس‌ها خود در جریان عملیات در ایران نمی‌توانند باشند اما با ما همکاری نزدیک دارند: یکی از آن‌ها آقای کالاهان (Callaghan) است که از صاحبمنصبان عالیرتبهٔ شکت نفت انگلیس و ایران است و بعد هم دو معاون او؛ آقای گوردون سامرست که تا اخراج انگلیس‌ها از ایران، مأمور عمدهٔ آن‌ها در تهران بود و آقای هانری مونتیگ که قرار است در جریان عملیات رد قبرس بماند و رابطهٔ رادیوئی میان ما که در تهران هستیم و شما که در خارج هستید برقرار کند. (۱۵). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از میان آمریکائیان، جرج کوویه که رئیس قسمت ما در ایران است و قرار است بزودی ایران را ترک کند. جانشین احتمالی او بیل هرمان است که با من همکاری می‌کند. بیل در قضایای آذربایجان، برای یکی از گروه‌های مهم روزنامه‌های آمریکائی خبرنگاری می‌کرد. ما دنبال کسی بودیم که ایران را بشناسد. بیل حائز چنین شرایطی است. یکی دو نفر دیگر هم هستند که هم اکنون در سفارتخانه کار می‌کنند. من هم یکی از مأموران عملیت شبه نظامی خودمان را که از تجربهٔ خاور دور برخوردار است با خود می‌برم: پیتر استونمان (Peter Stoneman) که رایط اصلی ما با نظامیان خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بالاخره دو ایرانی هم هستند که باید از ایشان هم یاد کنم. این دو هم اکنون قابلیت خود را در این مرحلهٔ مقدماتی عملیات نشان داده‌اند. مطمئنم که در هفته‌های آینده هم فوق‌العاده با ارزش خواهند بود. این دو برادرند و ما از آن‌ها بعنوان برادران «بوسکو» یاد می‌کنیم. آن‌ها خودشان سراغ ما مطلقاً به‌صورت غیر مترقبه. ما هم به‌هر طریقی که می‌توانستیم دربارهٔ آن‌ها تحقیق کردیم. با این که آشکارا حاضر نشده‌اند که از تجربهٔ گذشته خود و یا حتی از همکاران کنونی خود چیزی به‌ما بگویند اما ما از ایشان رضایت داریم. اینان هم اکنون قابلیت خود را در یک اقدام که ترجیح می‌دهم در این زمان از آن بحثی نکنم نشان داده‌اند. اطمینان داریم که برای برانگیختن بازار به‌حمایت از شاه، می‌توانیم به ایشان متکی باشیم و این هم تنها علامتی است که مردم و ارتش به‌ان نیازمندند» (۱۷-۱۶).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای دالس از هر یک از حاضران نظر می‌خواهد. همه تأئید می کنند و آقای هندرسون سفیر آمریکا در ایران هم می‌گوید: «جناب وزیر، من اصلاً از این جور کارها خوشم نمی‌آید. و شما هم می‌دانید. اما با وضع خطرناک و نومیدکننده‌ئی روبرو هستیم و با مرد دیوانه‌ئی که با روس‌ها متحد خواهد شد. ما انتخاب دیگری نداریم مگر این که به‌این جور عملیات بپردازیم. خدا توفیقمان بدهد...» و در گفتن این کلمات، دست‌هایش را روی سینه‌اش می‌گذارد و به‌صندلی تکیه می‌دهد و به‌سقف نگاه می‌کند که از خداوند پیروزی مسئلت کند (۱۸).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای روزولت هم که نظر مثبت خودش را می‌دهد، جناب وزیر بلند می‌شود و می‌گوید: «همین طور است، پس راه بیفتیم.» و می‌رود کنار میزش و تلفن می‌کند روزولت حدس می‌زند که آیزنهاور آن طرف سیم است. به‌این ترتیب چراغ سبز آقای روزولت سبزتر می‌شود. (۱۹).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه چیز روبه‌راه است. روزولت می‌خواهد از واشنگتن به‌تهران برگردد کهه می‌رود معاینه پزشکی (جاسوس باید سالم باشد) و معلوم می‌شود سنگ کلیه دارد. دکتر اصرار می‌کند که باید حتماً عمل کرد. آلن دالس دخالت می‌کند که سنگ او را ول کنید که کودتا عقب می‌افتد. و آقای روزولت را خلاص می‌کند (۱۳۷). و آقای روزولت توضیح می‌دهد که در جریان فعالیت‌های کودتا، سنگ مزاحمتی ایجاد نکرد و بعد از ختم جریانات هم که بالاخره به‌اطاق عمل می‌رود. سنگ از قدرتی خدا، خیلی پائین آمده بود اما مشکل این بود که باید بیهوشش کنند: از ترس این که مبادا در بیهوشی حرفی بزند یک پرستار جاسوس می‌آورند که مواظب باشد. بعد از عمل روزولت می‌پرسد: «حرفی که نزدم؟» «نه چیزی که اسرار دولتی را فاش کند.» و او هم اضافه می‌کند: «من که جز اسرار دولتی چیزی ندارم.» (۱۳۷).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر حال روزولت می‌آید به‌بیروت (۱۳۷) و از آن‌جا به‌دمشق می‌رود، در دمشق فرانسیس گرانچر را برمی‌دارد و با هم می‌آیند به‌تهران  از راه بقداد و خانقین و قصرشیرین. البته بهتر بود که ورود به‌ایران مخفیانه صورت گیرد و یا شاید هم صلاج بود از گذرنامهٔ قلابی استفاده شود. اما استدلال آقای روزولت این بود تا فهرست واردین را زا مرز تهران بفرستند و رسیدگی کنند که کی آمده و کی رفته، کار از کار گذشته است (۱۳۶).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۹ ژوئیه ۱۹۵۳ از مرز می‌گذرند. مأمور گذرنامه آدم ساده‌ئی بود: به جای اسم مسافر، نشانهٔ مخصوص او را در دفتر واردین نوشت:‌«آقی جای زخم بخیه در روی قسمت راست پیشانی» (۱۴۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه‌این ترتیب یک ماه پیش از ۲۸ مرداد، اواخر تیر ۱۳۳۲، آقای روزولت به‌ایران می‌آید که طرح «آژاکس» را پیاده کند و دولت مصدق را سرنگون سازد تا موجبات بهجت خاطر امپریالیسم جهانی به‌سرکردگی آمریکا، شرکت‌های چند ملیتی نفت و عمال داخلی آن‌ها شاه و همدستانش را فراهم کند. بد نیست چگونگی داستان را به‌روایت ایشان بخوانیم. البته پیش از این که حرف‌های دیگری بزنیم (۱).&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ناصر پاکدامن&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت==&lt;br /&gt;
(۱). در اینجا فقط یادآوری این نکته شاید ضر وری باشد که دولت ملی دکتر مصدق هم باید احیاناً از این جریانات بوئی برده باشد: ۲۱مهرماه ۱۳۳۱ دولت طی اعلامیه‌ئی دستور توقیف زاهدی به‌جرم توطئه علیه امنیت و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استقلال کشور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صادر کرد. ۲۶ اسفندماه ۱۳۳۱ زاهدی پس از مقداری «ننه من غریبم بازی» بالاخره آزاد می‌شود. در این فاصله جریان نهم اسفند هم اتفاق افتاده بود. پس از قتل افشارطوس، رئیس شهربانی وقت، دوباره دولت قصد توقیف زاهدی را کرد: او هم از دست اندرکاران قتل افشارطوس بود. زاهدی به‌مجلس رفت و اعلام کرد که امنیت ندارد و در آنجا به‌تحصن نشست. رئیس مجلس وقت آیت‌الله کاشانی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی‌|۱}}نگاه کنید به: ۲۸ مرداد، قیام ملی «ایشان»، کتاب جمعه، ۲۹، ص ۱۶-۱۱.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}مشخصات کتاب چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
Roosevelt, Kermit, Contrecoup, the struggle for the control of Iran, New York, McGraw-Hill, 1979, 218P.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%92%D8%B3%DA%A9%DB%8C_%D9%88_%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4&amp;diff=18374</id>
		<title>داستایوْسکی و یادداشت‌هایش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%92%D8%B3%DA%A9%DB%8C_%D9%88_%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4&amp;diff=18374"/>
		<updated>2011-06-03T04:12:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9&amp;diff=18296</id>
		<title>گنجشک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9&amp;diff=18296"/>
		<updated>2011-05-31T09:36:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:14-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چینه‌دان کوچک صبرش می‌خواهد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آسمان ستاره بچیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌خواهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر ارتفاع تندر و توفان تاب آرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌خواهد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پَر در پَرِ عقاب بپرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌خواهد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشک ساده لوح &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زیر چتر نارونِ سبز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب صعود و صاعقه می‌بیند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگال تیز بیرحمی او را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شاخسار خوال و خیالش می‌چیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:ف. ش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%DB%B2%DB%B8_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%8C_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B3_%D8%B3%DB%8C%D8%A7._C.I.A&amp;diff=18295</id>
		<title>کودتای ۲۸ مرداد، به‌روایت آقای روزولت، از جواسیس سیا. C.I.A</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%DB%B2%DB%B8_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%8C_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B3_%D8%B3%DB%8C%D8%A7._C.I.A&amp;diff=18295"/>
		<updated>2011-05-31T09:34:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9&amp;diff=18294</id>
		<title>گنجشک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9&amp;diff=18294"/>
		<updated>2011-05-31T09:33:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:14-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:ف. ش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88_%D8%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%86%DB%8C&amp;diff=18292</id>
		<title>چهار حکایت از لئوناردو داوینچی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88_%D8%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%86%DB%8C&amp;diff=18292"/>
		<updated>2011-05-31T09:08:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱==&lt;br /&gt;
==تور==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز هم وقتی تور از روخانه برگشت مثل همیشه پر از ماهی بود. ماهی ریش‌دار، ماهی قنات، مارماهی، ماهی لجنزار، ماهی سفید و مارماهی دریائی. همه می‌رفتند تا سبدهای ماهیگیران را پر کنند. و آن زیرها، زیر آب رودخانه، آن‌هائی که زنده مانده بودند، خشمگین، از ترس تکان نمی‌خوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام ماهی‌های یک خانواده به‌بازار عرضه شده بودند و دسته‌های زیادی از ماهی‌های هم‌جنسِ در تور گرفتار آمده بودند تا زندگانی‌شان را د رماهی‌تابه‌ئی پر از روغن داغ به پایان ببرند. باید کاری می‌کردند، اما چه کار؟ چند تا ماهی جوان رودخانه، پشت صخره‌ئی پنهان شدند و گرمِ مشورتِ با هم. آن‌ها گفتند این مسأله‌ئی‌ست که به زندگی و مرگ ما ارتباط دارد. این تور را هر روز به آب می‌اندازند و هر بار هم برای رد گم کردنِ ما به نقطه‌ئی دیگر می‌برندش، دیگر دارد رودخانه را از ماهی خالی می‌کند و تا آخرین ماهی را صید نکند از پا نمی‌نشیند. بچه‌های ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حقِ زندگی کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارند و اگر ما نخواهیم بمیریم باید کاری بکنیم تا از این مصیبت نجات پیدا کنیم. در این موقعیت یک ماهی لجنزار که تازه رسیده بود گفت: چه می‌توانیم بکنیم؟ ماهی‌های رودخانه با هم جواب دادند: باید تور را از بین ببریم.&lt;br /&gt;
این تصمیم قهرمانانه را توسط یک مارماهی تندرو به‌تمام ماهی‌های دریا خیر دادند و آن‌ها را دعوت کدرند تا فردا صبح در مردابی که اطرافش را بیدهائی تنومند گرفته بودند، جمع شوند. فردا صبح هزاران ماهی در اندازه‌ها و سن‌های مختلف به‌دور هم جمع شدند تا بر ضدّ‌ِ تور اعلام جنگ کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ماهی قنات که بسیار حیله‌گر بود و تا آن وقت دوبار گرفتار تار و پودهای تور شده بود و هر دو بار هم خود را نجات داده بود، ریاست گروه را به عهده گرفت و رهبرِ عملیات شد. ماهی قنات گفت: «خوب مواظب باشید، تور به اندازهٔ رودخانه پهن است و هر گِره از داخلِ تور بسته شده و به‌هر گره یک تکه سُرب بسته‌اند تا آن را به‌ته آب بکشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید به دو گروه تقسیم شوید: یک گروه‌تان سرب‌ها را برخواهند داشت و آن را تا سطح  آب خواهند آورد و گروه دیگرتان گره‌های خارجی را از هم باز خواهند کرد و مارماهی‌های دریائی هم می‌روند تا ببینند تور در کدام محل پتاب شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارماهی‌های دریائی رفتند و دیگران هم به دو گروه تقسیم و در طول شیب رودخانه پراکنده شدند. ماهی‌های رودخانه برای آن‌هائی که کم جرأت بودند پایان غم‌انگیز دوستان‌شان را یادآوری می‌کردند تا آن‌ها هم جرأت همکاری با دیگران را پیدا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهی سفید پیر قنات آن‌ها را تشویق می‌کرد که سعی کنند در دام تور گرفتار نشوند. چون دیگر هیچ کس نمی‌تواند تور را از ساحل به‌رودخانه بکشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارماهی‌های دریائی از مأموریت خود برگشتند. تور در هزار متری آنجا پهن شده بود. باری، وقتی همهٔ ماهی‌‌ها دوباره جمع شدند، انبوه عظیمی را تشکیل دادند و همه به‌دنبال ماهی سفید پیر قنات راه افتادند. ماهی سفید قنات گفت: مواظب باشید، جریان آب ممکن است شما را داخل تور بیندازد برای این که جریان شما را نکشاند، بالچه‌های‌تان را تکان دهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سایهٔ‌روشنِ زیر آب، تور از دور پیدا شد. با دیدن تور خشم ماهی‌ها بیش‌تر شد و حمله را شروع کردند. تور را از عمق رودخانه بالا آوردند، طناب‌هائی را که تور با آن به‌دو طرف رودخانه وصل شده بود پاره کردند و گره‌های تار و پود‌ها هم گشوده شدند. ماهی‌های خشمگین بدون خستگی کار می‌کردند و هر کدام تکه‌ئی از تور را می‌کشیدند. آن قدر کارشان را خوب انجام دادند که تور از هجومِ ماهی‌ها پاره شد و آن‌ها آزادی‌شان را با مبارزه به‌دست آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درسی که ماهیگیر از ماهی‌ها گرفت این بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سازندهٔ قدرت است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲==&lt;br /&gt;
==سِهْره==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سهره با کرمی که به‌نوکش گرفته بود به‌آشیانه‌اش برگشت، اما جوجه‌هایش را در آشیانه ندید. ایا از آن بالا افتده بودند؟ نه. در غیاب او کسی آن‌ها را برداشته بود. سهره شروع کر به‌جست‌و‌جو و مدام به‌خود می‌گفت :حتماً توانسته‌اند پرواز کنند، پریده‌اند و بعد هم گم شده‌اند». اما در جنگل هیچ صدائی نبود، هیچ کس هم به‌صدای او جوابی نمی‌داد. شب‌ها و روزها از این درخت به‌ان درخت می‌پرید، نه می‌خوابید و نه چیزی می‌خورد، بوته‌ها و حتی آشیانهٔ دیگر پرنده‌ها را هم جست‌و‌جو می‌کرد. تا این که روزی گنجشکی صدای فریادهای او را شنید و گفت: «به‌نظرم می‌آید که جوجه‌هایت را در خانهٔ یک دهاتی دیده‌ام.» سِهره سرشار از امید و با نیروئی بی‌تر پرواز کرد و به‌خانهٔ دهاتی رفت. روی پشت بام نشست، از هیچ پرنده‌ئی خبری نبود. به‌حیاط رفت، آن جا هم خالی بود. اما وقتی سرش را بلند کرد، زیر پنجره‌ئی قفسی دید که به‌دیوار آویزان کرده بودند و جوجه‌هایش را در آن زندانی دید. جوجه‌ها هم که به میله‌های قفس چسبیده بودند او را  دیدند، از او خواستند از قفس بیرون‌شان بیاورد. سهره با چنگ و نوکش سعی کرد میله‌ها را کنار بزند، اما موفق نشد و آنجا را با اشک و غصه ترک کرد. فردای آن روز،‌سهره دوباره به‌کنار قفس برگشت، باز نگاهی به‌جوجه‌هایش انداخت و با نوکش از میان میله‌ها به‌آن‌ها علفی داد تا بخورند. علف گیاهی سمّی به‌نام «فرفیون» بود و جوجه‌ها بر اثر سمّ آن گیاه از دنیا رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعار سهره این بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا آزاد زیستن یا مردن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳==&lt;br /&gt;
==زبان و دندان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزگاری بود. پسر بچه‌ئی بود که فقط یک عیب داشت: زیادی حرف می‌زد! دندان‌هایش از این همه وراجی عصبانی بود وبالاخره قرچ و قروچی کردند و گفتند: «این پسرک زبانِ درازی دارد!» و بعد گفتند: «باید یک خرده از زبانش را ببریم تا کم‌تر حرکت کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبانِ بدجنس صدای دندان‌ها را شنید و پرسید: «ای دندان‌ها دارید یواشکی با هم چه می‌گوئید؟ یادتان باشد که کارهای من اصلاً به‌شما ربطی ندارد، به‌جویدنتان ادامه دهید و خودتان را قاطی کارهای من نکنید، این با من است که از چیزی خوشم بیاید یا خوشم نیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، در حالی که پسرک همین طور به‌وراجی ادامه می‌داد، دندان‌های کوچک قول دادند که مراقب زبان باشند. که البته هیچ کاری هم از این آسان‌تر نبود. پسرک هم نمی‌توانست زبانش را نگه دارد، ولی دندان‌ها هم حوصل به‌خرج می‌دادند و انتظار می‌کشیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی پسرک کار احمقانه‌ئی کرد، یعنی ترجیح داد به‌جای این که راست بگوید، داستانی از خودش بسازد و درست در لحظه‌ئی که زبانش داشت دروغ می‌گفت، دندان‌ها که مراقب بودند زبان را گاز گرفتند. کمی خونْ زبانش را سرخ کرد و گونه‌هایش از خجالت سرخ شدند. پسرک هرگز دروغ نگفت و چنین بود که یاد گرفت زیاد حرف نزند تا مبادا زبانش تنبیهش کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاز گرفتن زبان بعد از دروغ گفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشانهٔ این است که آدم خودش را تنبیه کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۴==&lt;br /&gt;
==گردو و ناقوس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی زاغی، گردوئی چید و آن را بالای ناقوسی برد. نشست و خواست گردو را بخورد، اما ناگهان گردو از میان پاهایش لیز خورد و در شکاف دیوار کهنهٔ ترک‌خورده‌ئی افتاد. و به‌این ترتیب از ضربه‌های کشندهٔ‌نوک پرنده خلاص شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گردو، از شکافی که در آن افتاده بود با تمنّا به‌دیوا ر گغت: «ترا به‌خدائی که این همه بهت لطف کرده واین ارتفاع و قدرت رو به‌تو عطا کرده و ناقوسی چنین با شکوه و با صدائی چنین جادوئی به‌تو هدیه کره، کمکت رو از من دریغ نکن! چون نه می‌توانم به شاخه‌های سبز پدر پیرم برگردم و نه برگ‌های خشک او می‌توانند روی مرا در زمین حاصلخیز بپوشانند. خواهش می‌کنم ازمن رونگردان! وقتی خود را میان نوک‌های زاغ وحشی دیدم، آرزو کردم اگر بتوانم از چنگ او فرار کنم، بقیهٔ عمرم را در سوراخی کوچک بگذرانم». با شنیدن این حرف‌ها، دیوار خوشحال شد و تصمیم گرفت به‌گردو در همانجائی که هست اجازهٔ ماندن بدهد و برای همیشه پناهگاهش بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، بعد از مدّتی، گردو شروع به‌باز شدن کرد و ریشه‌هایش را در فاصله‌ٔ میانِ سنگ‌های دیوار دوانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا از این که داشت شکاف دیوار را این طور پهن می‌کرد خیلی هم خوشحال نبود. شاخه‌هایش از نوک ساختمان ناقوس بالاتر رفت و ریشهٔ ویران کننده‌اش هم بزرگ و بزرگ‌تر شد. طولی نکشید که گردوی جوان دیوار را شکافت و سنگ‌های کهنه را جابه‌جا کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله دیوار بزرگ پشیمان شد و فهمید در اعتمادش به‌گردو اشتباه کرده است. و در حالی که برای نابودیش گریه می‌کرد، دانست خیلی دیر شده است و چیزی نگذشت که توسط ریشه‌ها و شاخه‌های گردو خراب شد و سنگ‌هایش به زمین افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوار، خوش خدمت، اما بی‌تجربه بود و میوه برای دربند ماندن خلق نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه لیلی گلستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88_%D8%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%86%DB%8C&amp;diff=18291</id>
		<title>چهار حکایت از لئوناردو داوینچی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88_%D8%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%86%DB%8C&amp;diff=18291"/>
		<updated>2011-05-31T09:06:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱==&lt;br /&gt;
==تور==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز هم وقتی تور از روخانه برگشت مثل همیشه پر از ماهی بود. ماهی ریش‌دار، ماهی قنات، مارماهی، ماهی لجنزار، ماهی سفید و مارماهی دریائی. همه می‌رفتند تا سبدهای ماهیگیران را پر کنند. و آن زیرها، زیر آب رودخانه، آن‌هائی که زنده مانده بودند، خشمگین، از ترس تکان نمی‌خوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام ماهی‌های یک خانواده به‌بازار عرضه شده بودند و دسته‌های زیادی از ماهی‌های هم‌جنسِ در تور گرفتار آمده بودند تا زندگانی‌شان را د رماهی‌تابه‌ئی پر از روغن داغ به پایان ببرند. باید کاری می‌کردند، اما چه کار؟ چند تا ماهی جوان رودخانه، پشت صخره‌ئی پنهان شدند و گرمِ مشورتِ با هم. آن‌ها گفتند این مسأله‌ئی‌ست که به زندگی و مرگ ما ارتباط دارد. این تور را هر روز به آب می‌اندازند و هر بار هم برای رد گم کردنِ ما به نقطه‌ئی دیگر می‌برندش، دیگر دارد رودخانه را از ماهی خالی می‌کند و تا آخرین ماهی را صید نکند از پا نمی‌نشیند. بچه‌های ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حقِ زندگی کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارند و اگر ما نخواهیم بمیریم باید کاری بکنیم تا از این مصیبت نجات پیدا کنیم. در این موقعیت یک ماهی لجنزار که تازه رسیده بود گفت: چه می‌توانیم بکنیم؟ ماهی‌های رودخانه با هم جواب دادند: باید تور را از بین ببریم.&lt;br /&gt;
این تصمیم قهرمانانه را توسط یک مارماهی تندرو به‌تمام ماهی‌های دریا خیر دادند و آن‌ها را دعوت کدرند تا فردا صبح در مردابی که اطرافش را بیدهائی تنومند گرفته بودند، جمع شوند. فردا صبح هزاران ماهی در اندازه‌ها و سن‌های مختلف به‌دور هم جمع شدند تا بر ضدّ‌ِ تور اعلام جنگ کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ماهی قنات که بسیار حیله‌گر بود و تا آن وقت دوبار گرفتار تار و پودهای تور شده بود و هر دو بار هم خود را نجات داده بود، ریاست گروه را به عهده گرفت و رهبرِ عملیات شد. ماهی قنات گفت: «خوب مواظب باشید، تور به اندازهٔ رودخانه پهن است و هر گِره از داخلِ تور بسته شده و به‌هر گره یک تکه سُرب بسته‌اند تا آن را به‌ته آب بکشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید به دو گروه تقسیم شوید: یک گروه‌تان سرب‌ها را برخواهند داشت و آن را تا سطح  آب خواهند آورد و گروه دیگرتان گره‌های خارجی را از هم باز خواهند کرد و مارماهی‌های دریائی هم می‌روند تا ببینند تور در کدام محل پتاب شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارماهی‌های دریائی رفتند و دیگران هم به دو گروه تقسیم و در طول شیب رودخانه پراکنده شدند. ماهی‌های رودخانه برای آن‌هائی که کم جرأت بودند پایان غم‌انگیز دوستان‌شان را یادآوری می‌کردند تا آن‌ها هم جرأت همکاری با دیگران را پیدا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهی سفید پیر قنات آن‌ها را تشویق می‌کرد که سعی کنند در دام تور گرفتار نشوند. چون دیگر هیچ کس نمی‌تواند تور را از ساحل به‌رودخانه بکشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مارماهی‌های دریائی از مأموریت خود برگشتند. تور در هزار متری آنجا پهن شده بود. باری، وقتی همهٔ ماهی‌‌ها دوباره جمع شدند، انبوه عظیمی را تشکیل دادند و همه به‌دنبال ماهی سفید پیر قنات راه افتادند. ماهی سفید قنات گفت: مواظب باشید، جریان آب ممکن است شما را داخل تور بیندازد برای این که جریان شما را نکشاند، بالچه‌های‌تان را تکان دهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سایهٔ‌روشنِ زیر آب، تور از دور پیدا شد. با دیدن تور خشم ماهی‌ها بیش‌تر شد و حمله را شروع کردند. تور را از عمق رودخانه بالا آوردند، طناب‌هائی را که تور با آن به‌دو طرف رودخانه وصل شده بود پاره کردند و گره‌های تار و پود‌ها هم گشوده شدند. ماهی‌های خشمگین بدون خستگی کار می‌کردند و هر کدام تکه‌ئی از تور را می‌کشیدند. آن قدر کارشان را خوب انجام دادند که تور از هجومِ ماهی‌ها پاره شد و آن‌ها آزادی‌شان را با مبارزه به‌دست آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درسی که ماهیگیر از ماهی‌ها گرفت این بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتحاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سازندهٔ قدرت است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲==&lt;br /&gt;
==سِهْره==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سهره با کرمی که به‌نوکش گرفته بود به‌آشیانه‌اش برگشت، اما جوجه‌هایش را در آشیانه ندید. ایا از آن بالا افتده بودند؟ نه. در غیاب او کسی آن‌ها را برداشته بود. سهره شروع کر به‌جست‌و‌جو و مدام به‌خود می‌گفت :حتماً توانسته‌اند پرواز کنند، پریده‌اند و بعد هم گم شده‌اند». اما در جنگل هیچ صدائی نبود، هیچ کس هم به‌صدای او جوابی نمی‌داد. شب‌ها و روزها از این درخت به‌ان درخت می‌پرید، نه می‌خوابید و نه چیزی می‌خورد، بوته‌ها و حتی آشیانهٔ دیگر پرنده‌ها را هم جست‌و‌جو می‌کرد. تا این که روزی گنجشکی صدای فریادهای او را شنید و گفت: «به‌نظرم می‌آید که جوجه‌هایت را در خانهٔ یک دهاتی دیده‌ام.» سِهره سرشار از امید و با نیروئی بی‌تر پرواز کرد و به‌خانهٔ دهاتی رفت. روی پشت بام نشست، از هیچ پرنده‌ئی خبری نبود. به‌حیاط رفت، آن جا هم خالی بود. اما وقتی سرش را بلند کرد، زیر پنجره‌ئی قفسی دید که به‌دیوار آویزان کرده بودند و جوجه‌هایش را در آن زندانی دید. جوجه‌ها هم که به میله‌های قفس چسبیده بودند او را  دیدند، از او خواستند از قفس بیرون‌شان بیاورد. سهره با چنگ و نوکش سعی کرد میله‌ها را کنار بزند، اما موفق نشد و آنجا را با اشک و غصه ترک کرد. فردای آن روز،‌سهره دوباره به‌کنار قفس برگشت، باز نگاهی به‌جوجه‌هایش انداخت و با نوکش از میان میله‌ها به‌آن‌ها علفی داد تا بخورند. علف گیاهی سمّی به‌نام «فرفیون» بود و جوجه‌ها بر اثر سمّ آن گیاه از دنیا رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعار سهره این بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا آزاد زیستن یا مردن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳==&lt;br /&gt;
==زبان و دندان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزگاری بود. پسر بچه‌ئی بود که فقط یک عیب داشت: زیادی حرف می‌زد! دندان‌هایش از این همه وراجی عصبانی بود وبالاخره قرچ و قروچی کردند و گفتند: «این پسرک زبانِ درازی دارد!» و بعد گفتند: «باید یک خرده از زبانش را ببریم تا کم‌تر حرکت کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبانِ بدجنس صدای دندان‌ها را شنید و پرسید: «ای دندان‌ها دارید یواشکی با هم چه می‌گوئید؟ یادتان باشد که کارهای من اصلاً به‌شما ربطی ندارد، به‌جویدنتان ادامه دهید و خودتان را قاطی کارهای من نکنید، این با من است که از چیزی خوشم بیاید یا خوشم نیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، در حالی که پسرک همین طور به‌وراجی ادامه می‌داد، دندان‌های کوچک قول دادند که مراقب زبان باشند. که البته هیچ کاری هم از این آسان‌تر نبود. پسرک هم نمی‌توانست زبانش را نگه دارد، ولی دندان‌ها هم حوصل به‌خرج می‌دادند و انتظار می‌کشیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی پسرک کار احمقانه‌ئی کرد، یعنی ترجیح داد به‌جای این که راست بگوید، داستانی از خودش بسازد و درست در لحظه‌ئی که زبانش داشت دروغ می‌گفت، دندان‌ها که مراقب بودند زبان را گاز گرفتند. کمی خونْ زبانش را سرخ کرد و گونه‌هایش از خجالت سرخ شدند. پسرک هرگز دروغ نگفت و چنین بود که یاد گرفت زیاد حرف نزند تا مبادا زبانش تنبیهش کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاز گرفتن زبان بعد از دروغ گفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشانهٔ این است که آدم خودش را تنبیه کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴&lt;br /&gt;
==گردو و ناقوس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی زاغی، گردوئی چید و آن را بالای ناقوسی برد. نشست و خواست گردو را بخورد، اما ناگهان گردو از میان پاهایش لیز خورد و در شکاف دیوار کهنهٔ ترک‌خورده‌ئی افتاد. و به‌این ترتیب از ضربه‌های کشندهٔ‌نوک پرنده خلاص شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گردو، از شکافی که در آن افتاده بود با تمنّا به‌دیوا ر گغت: «ترا به‌خدائی که این همه بهت لطف کرده واین ارتفاع و قدرت رو به‌تو عطا کرده و ناقوسی چنین با شکوه و با صدائی چنین جادوئی به‌تو هدیه کره، کمکت رو از من دریغ نکن! چون نه می‌توانم به شاخه‌های سبز پدر پیرم برگردم و نه برگ‌های خشک او می‌توانند روی مرا در زمین حاصلخیز بپوشانند. خواهش می‌کنم ازمن رونگردان! وقتی خود را میان نوک‌های زاغ وحشی دیدم، آرزو کردم اگر بتوانم از چنگ او فرار کنم، بقیهٔ عمرم را در سوراخی کوچک بگذرانم». با شنیدن این حرف‌ها، دیوار خوشحال شد و تصمیم گرفت به‌گردو در همانجائی که هست اجازهٔ ماندن بدهد و برای همیشه پناهگاهش بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، بعد از مدّتی، گردو شروع به‌باز شدن کرد و ریشه‌هایش را در فاصله‌ٔ میانِ سنگ‌های دیوار دوانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا از این که داشت شکاف دیوار را این طور پهن می‌کرد خیلی هم خوشحال نبود. شاخه‌هایش از نوک ساختمان ناقوس بالاتر رفت و ریشهٔ ویران کننده‌اش هم بزرگ و بزرگ‌تر شد. طولی نکشید که گردوی جوان دیوار را شکافت و سنگ‌های کهنه را جابه‌جا کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله دیوار بزرگ پشیمان شد و فهمید در اعتمادش به‌گردو اشتباه کرده است. و در حالی که برای نابودیش گریه می‌کرد، دانست خیلی دیر شده است و چیزی نگذشت که توسط ریشه‌ها و شاخه‌های گردو خراب شد و سنگ‌هایش به زمین افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوار، خوش خدمت، اما بی‌تجربه بود و میوه برای دربند ماندن خلق نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه لیلی گلستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88_%D8%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%86%DB%8C&amp;diff=18218</id>
		<title>چهار حکایت از لئوناردو داوینچی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88_%D8%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%86%DB%8C&amp;diff=18218"/>
		<updated>2011-05-30T13:56:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-065.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-066.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-067.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-068.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-069.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-070.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85&amp;diff=18216</id>
		<title>اندیشه‌های نابهنگام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85&amp;diff=18216"/>
		<updated>2011-05-30T11:54:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکسیم گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} در کشور ما نامی آشناتر از دیگر نویسندگان شوروی است. در سی و چند سال گذشته، بیش‌تر آثار او، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مادر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بزرگ‌ترین حماسهٔ او گرفته تا داستان‌های کوتاه و اشعار انقلابی زیبایش، بهفارسی درآمده و شرح حال‌هائی بسیار دربارهٔ او نوشته‌اند. اما پیوسته یک جنبهٔ زندگانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کورگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که از پرشورترین دوره‌های مبارزات روشنفکری او بهشمار می‌آید، یعنی دورهٔ پرافتخار روزنامه‌نویسی او در بحبوحهٔ انقلاب بزرگ روسیه در پرده مانده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندیشه‌های نابهنگام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ثمرهٔ یک سال و اندی فعالیت‌های روزنامه‌نگاری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال‌های ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ است، سال‌هائی که از دید اجتماعی و روشنفکری، رویدادها و پدیده‌های آن، از پاره‌ئی جهات، همانندی‌هائی با دورهٔ ما درین سرزمین دارد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرگذشت زندگی گورکی، ساده و کوتاه چنین است: در خانوادهٔ محقر یک پیشه‌ور چشم بهدنیا گشود، و بهاعماقی ژرف‌تر فرو غلتید - اعماقی که بازتاب گزنده و روشن آن در آثارش دیده می‌شود. به‌سبب از دست دادن پدر و مادر، از هشت سالگی مجبور شد کار کند، کارهائی بسیار دشوار و توانفرسا. طعم یأس و حرمان و بیکاری را چشید.در ایام تلخی نوجوانی با گرسنگی و خفت و کتک آشنا شد. آن گاه به‌جهان ادب روی آورد و دست به‌نوشتن زد. و در زمانی بس کوتاه، با بال‌های ادبیاتی راستین، چونان شاهین اوج گرفت و شهرتی جهانی به‌دست آورد، و محبوب‌ترین نویسندهٔ طبقهٔ کارگر شد-  زیرا که او وقایع نگار راستین زندگی کارگران بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نام مستعار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکسیم گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یعنی «پند تلخ» را برای خود برگزید. چون از نخستین سال‌های زندگی در تلخی و نامرادی زیسته بود، وازین که می‌دید انسان‌ها به صورت‌های گوناگون مورد ستم و تجاوز قرار می‌گیرند سخت دل آزرده و تلخکام بود. ازین رو تلخی، شناسنامهٔ او شد. وی به‌خوانندگان آثارش می‌گفت: «من نویسنده‌ئی تلخم، و شرابی هم که برای نوشیدن شما آماده کرده‌ام تلخ مزه است، کلمات من گوش شما را خواهد آزرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاروپود ملالت خیز سرگذشت‌های گورکی بیش‌تر این نکته نهفته بود که حقیقت، یعنی حقیقت «ناب»، چیست و واقعیت زندگی کدام است؟ او معتقد بود که زندگی می‌تواند شکوهمند باشد، و تنها از راه مبارزه است که می‌توان به‌رستگاری رسید. و نیز اعتقاد داشت که هنر باید فراتر از واقعیت برخیزد و انسان را اعتلا بخشد و به‌کمال رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیلی زود به‌اهمیت نقش نویسنده در جامعه پی برد، و تعهد و رسالتی را که نویسندهٔ روشنفکر در برابر مردم دارد مورد تأکید قرار داد. نویسنده‌ئی واقع گرا بود، ازین رو هرگز کمونیستی با انضباط نشد. «حقیقت» را والاترین ارزش یک جامعه می‌دانست. و بنیادی‌ترین علاقهٔ او این بود که ادبیات را از هرگونه محدودیتی رهائی بخشد و به‌آزادی رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات دوران روزنامه‌نگاری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، چنان که اشارت رفت، در کتابی به‌نام ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندیشه‌های نابهنگام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گردآوری شده است. این مقالات از ماه مه ۱۹۱۷ تا ماه ژوئیه ۱۹۱۸،‌به‌طور مرتب در روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزنٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  (Novaya Zhizn) (زندگی نو)، که به‌مدیریت ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; منتشر می‌شد، به‌چاپ رسید. این سال‌ها بارورترین دوران فعالیت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌عنوان تفسیرگر امور عمومی کشوراست، سال‌هائی که روسیه دوران انقلاب را می‌گذراند. و گورکی چونان «مرغ توفان» آمدن این انقلاب را از سال‌ها قبل پیشگوئی کرده بود،‌و آرزومند و مشتاق به انتظارش بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«... ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توفان! توفان به‌زودی فراخواهد رسید! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بگذارید توفان باهمهٔ خشم خود برخیزد!» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سرانجام توفان برخاست و انقلاب آمد، اما گشتی انحرافی زد که «مرغ توفان» آن را پیش‌بینی نکرده بود. در ۷ نوامبر ۱۹۱۷ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها{{نشان|۲}} با قیامی مسلحانه قدرت را به دست گرفتند. از دید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این اقدام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مفهوم تجاوز به‌دموکراسی را در خود داشت. باور نداشت که روسیه – که ۸۵ درصد جمعیت آن را دهقانان فردگرا تشکیل می‌دادند – آمادگی سوسیالیسم داشته باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روش‌های حکومت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; واکنشی شدید و خشمی توفنده در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برانگیخت، و او بارها با صدای رسای خویش فریاد برآورد و بر ضد اعدام‌ها، بازداشت‌ها، تهمت‌ها و افتراها، عوامفریبی‌ها، و نیز علیه زور و فشار و اختناق در آزادی گفتار، آزادی انتخابات، آزادی اجتماعات و تظاهرات اعتراض کر د. معتقد بود که با انفلاب در انقلاب دموکراسی نوپا درهم شکسته و تن و جان آن لگدمال شده است. و خواست‌ها و اقدامات بیرحمانهٔ انقلابی‌های جدید را «غرایز حیوانی توده‌‌‌های ناآگاه» می‌نامید. به‌پندار او در روسیه انقلاب اجتماعی روی نداده بود، آنچه اتفاق افتاده بود انفجار «هرج و مرج غیر انسانی» بود که با شعار و فریاد «از دزدها بدزدید!» پدید آمده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای رستگاری و نجات روسیه، امید خویش را به‌روشنفکران بسته بود و آن‌ها را عالی‌ترین پدیدهٔ تاریخ روسیه می‌دانست. اعتقادش به‌این بود که روشنفکران باید توده‌ها را با فرهنگی راستین، آشنا سازند و با استفاده از ابزارهای علم و هنر روش‌های زندگی وحشیانهٔ آن روزگاران را شریف و انسانی کنند. امّا سیاست روز مردم را با خشونت، بیداد، دروغ، و کینه‌توزی به‌فساد و تباهی می‌کشید. از این رو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواستار آن بود که همهٔ گروه‌های روشنفکران اختلافات سیاسی خود را کنار بگذارند و زیر لوای هدف مشترک روشن ساختن توده‌ها متحد شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این تعهد و رسالت آموزشی و فرهنگی را تمام و کمال انجام داد. روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با گروهی از سوسیال دموکرات‌ها، که نام «انترناسیونالیست» بر خود نهاده بودند آغاز کرد. دیدگاه اصلی روزنامه تقویت و پشتیبانی کارگران و دهقانان در حفظ و نگهداری دستاورد پیروزی‌های اجتماعی و سیاسی انقلاب فوریه، بود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شوراهای کارگران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سربازان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمایندگان دهقانان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نیروهای حرکت دهنده و بنیادین انقلاب می‌شمرد. ولی در عین حال تأکید بر این داشت که همهٔ نیروهای انقلابی و دموکراتیک باید جبههٔ واحدی تشکلیل دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا به‌دست گرفتن قدرت از سوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اقدامات غیر دموکراتیک آن‌ها تمام این آرزوها را نقش برآب کرد. با وجود این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; واکنش‌های شدیدی از خود نشان داد و در روزنامه‌اش به انتقاد پرداخت: نتیجهٔ این کار مبارزات قلمی حادّی بود که مرتب بین روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پراودا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ارگان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در می‌گرفت. امّا چون در نبرد کلمات روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شکست نخورد، مقامات دولتی دست به اقدامات علنی شدیدتری زدند و در ۲۱ فوریه ۱۹۱۸ آن را چند روزی توقیف کردند. و سرانجام در ۱۶ ژوئیه ۱۹۱۸، به‌دستور ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لنین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، روزنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌برای همیشه توقیف و تعطیل شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویدادهای داخلی و بین‌المللی به‌تدریج سبب شد که&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظرات انتقادی خود را نسبت به رژیم انقلابی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و رهبران آن تغییر دهد. حتی در سال ۱۹۳۰ به‌این نکته اشاره کرد که اعتقادات پیشین او دربارهٔ نقش تاریخی روشنفکران مبالغه‌آمیز بوده است، با وجود این، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرگز نظر خود را نسبت به‌روش‌های حکومتی ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال‌های آغازین انقلاب، که در «اندیشه‌های نابهنگام» آن‌ها را محکوم کرده بود، تغییر نداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک پنج مقالهٔ اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که در شماره‌های ۱ تا ۵ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چاپ شده بود.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر-ش&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱==&lt;br /&gt;
==انقلاب و فرهنگ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر ما، با نگاهی گذرا، بکوشیم که همهٔ فعالیت‌های گوناگون رژیم سلطنتی را در زمینهٔ «سیاست داخلی» دریابیم، معنای این فعالیت‌ها برای ما همچون کوششی همه جانبه از سوی دستگاه دیوانسالاری خواهد نمود که هدفش جلوگیری از رشد کمّی و کیفی مبانی اندیشهٔ ما بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت کنندگان گذشته بی‌کفایت و بی‌استعداد بودند، امّا غریزهٔ صیانت نفس، خوب به آن‌ها فهمانده بود که خطرناک‌ترین دشمن شما مغز انسان است و در نتیجه، با تمام وسایلی که در دسترس داشتند می‌کوشیدند از رشد نیروهای فکری کشور جلوگیری کنند یا جهت آن‌ها را تغییر دهند. درین فعالیت جنایت بار، کلیسا که اسیر دستگاه دیوانسالاری بود به‌صورتی موفقیت‌آمیز به‌آن‌ها کمک کرد، و خود جامعه هم که از دید روانشناسی نامتعادل بود، در سال‌های آخر کاملاً تسلیم زور شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگ با وضوحی هراس‌انگیز نتایج این خفقان بلندمدت روح را آشکار کرد. روسیه، در برابر دشمنی آموزش دیده و خوب سازمان یافته، ناتون و بی سلاح ماند. مردمی که چنان لاف زنان ونفرت‌انگیز فریاد برآورده بودند که روسیه به‌پاخاسته است تا اروپا را با روح فرهنگ راستین از قید و بند تمدنی دروغین آزاد سازد – همین مردم، که شاید هم صادق و بناراین به‌همان اندازه نیز بدبخت بودند، پریشان و شتابان لبان پرفصاحت خویش را فروبستند. زیرا معلوم شد که «روح فرهنگ راستین» گند و کثافت یک دنیا جهل، خودخواهی نفرت بار، و تنبلی و لاابالیگری بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشوری که ثروت طبیعی و استعداد بسیار در آن هست، به‌سبب وفقر و بینوائی معنوی کشور در تمام زمینه‌های فرهنگ هرج و مرج کامل پدیدار شده است. صنعت و تکنولوٰژی در مرحلهٔ جنینی است بدون آن که ارتباطی استوار با علم داشته باشد؛ علم نیز در تاریک واستتار، وزیر مراقبت خصومت‌آمیز کارمندان دولت قرار گرفته است؛ و هنر،‌که ممیزی و سانسور آن را محدود و بدشکل کرده، از جامعه بریده است و با از دست دادن محتوای شریف، هیجان‌انگیز و زندگی بخش خویش غرق در جست و جوی شکل‌های تازه‌تری شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همه جا، در درون و بیرون انسان، ویرانگی، بی‌ثباتی، بی‌نظمی، و نشانه‌های نوعی آشوب ناشی از هرج و مرج دیده می‌شود. میراثی  که رژیم سلطنتی برای انقلاب بازگذاشته است وحشتناک است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قطع نظر از این که انسان با چه شور و حرارتی بخواهد با حسن نیت سخنی تسلی‌آمیز بر زبان آورد، حقیقت این است که واقعیت تلخ هیچ تسلائی را مجاز نمی‌شمارد، و انسان باید با صداقت تمام بپذیرد که رژیم سلطنتی،  در کوشش و مجاهدت خویش برای سر بریدن معنوی روسیه، تقریباً توفیق کامل داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که انقلاب رژیم سلطنتی را برانداخته است! اما شاید معنای این کار آن باشد که انقلاب خیلی ساده بیماری پوستی را به درون سازواره رانده است. ما به‌هیچ وجهه نباید چنین بپنداریم که انقلاب از لحاظ معنوی روسیه را درمان کرده یا غنی ساخته است. بنابر ضرب‌المثلی خردمندانه و کهن: «بیماری مَن‌مَن وارد بدن می‌شود و ذره ذره بیرون می‌رود»؛ فرایند غنی ساختن مبانی فکری یک کشور نیز بی‌اندازه آهسته و کند صورت می‌گیرد. با وجود این، ما به‌آن نیاز داریم؛ و انقلاب، که نیروهای رهبری نمایندهٔ آنند، باید بی‌درنگ، و بی‌تأخیر مسؤلیت ایجاد چنان شرایط، سازمان‌ها، و نهادهائی را بر عهده گیرد که ضرورتاً و به طور مداوم، به رشد و گسترش نیروهای فکری کشور بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروی فکری از نظر کیفی نخستین و مهم‌ترین نیروی مولد و بارور است، و رشد سریع آن باید مورد علاقهٔ شدید همهٔ طبقات باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید کار رشد و گسترش همهٔ جنبه‌های فرهنگ را با هم بر عهده بگیریم؛ انقلاب موانعی را که بر سر راه خلاقیت آزاد وجود داشت نابود کرده است، و اکنون بر ماست که موهبت، استعداد، و نبوغ خویش را، به‌خودمان و به‌تمام جهان نشان دهیم. رستگاری ما در کار است، اما بیائید ازین کار حظی نیز ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«جهان را نه گفتار، که کردار آفرید{{نشان|۴}}؛ این حقیقتی است انکارناپذیر، و چه عالی نیز بیان شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲==&lt;br /&gt;
==اندیشه‌های نابهنگام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختار جدید زندگی سیاسی خواستار ساختار جدید روح است.&lt;br /&gt;
البته، انسان را در دو ماه نمی‌توان اصلاح کرد؛ امّا، هرچه زودتر بتوانیم این زحمت را بر خود هموار کنیم که خویشتن را از پلیدی‌ها و کثافت گذشته پاک سازیم، سلامت روح ما پرتوان‌تر و کار آفرینش شکل‌های جدید موجودیت اجتماعی بارورتر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما در آشوب هیجانات سیاسی زندگی می‌کنیم، یعنی در بی‌نظمی مبارزه‌ئی برای کسب قدرت؛ این مبارزه، همراه با احساس‌های خوب‌مان، پاره‌ئی غرایز بس تاریک را نیز برمی‌انگیزد. این امری است طبیعی، با وجود این با رشد مصنوعی یک سویهٔ‌اش، ما را به نوعی کژاندیشی تهدید می‌کند. سیاست بستری است که در آن نیش زهرآلود خصومت، سوءظن‌های زیانبار، دروغ‌های بیشرمانه، تهمت و افترا، جاه‌طلبی‌های بیمارگونه،  و بی‌حرمتی به‌فرد به‌سرعت رشد می‌کند. هر چیز زشت و بدی را که در انسان می‌توان سراغ کرد نام ببرید، و دقیقاً در بستر مبارزهٔ سیاسی است که این چیزهای زشت و بد با نیرو و توانی تازه و به‌فراوانی رشد می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آن که این نوع از عواطف، انسان را دچار خفقان نکند، نباید آن نوع از عواطف را نادیده انگاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشمنی مردم با یکدیگر پدیده‌ئی طبیعی نیست؛ لطیف‌ترین عواطف و مهم‌ترین اندیشه‌های ما دقیقاً در جهت از میان برداشتن خصومت اجتماعی در دنیا هدایت می‌شود. من لطیف‌ترین عواطف و اندیشه‌های انسانی را «ایده‌آلیسم اجتماعی» نام می‌گذارم – و قدرت این پدیده است که ما را قادر می‌کند که بر پلیدی‌های زندگی فائق آئیم و سرسختانه و خستگی ناپذیر در راه عدل و داد، زیبائی زندگی، و آزادی بکوشیم. درین رهگذار ما قهرمانانی هم داشته‌ایم، شهیدانی به‌خاطر آزادی،‌که والاترین انسان‌های روی زمین بوده‌اند؛ و تمام چیزهائی که در وجود ما عالی و شگرف است با چنین کوششی پرورده شده‌اند. قدرت هنر، صفات پسندیدهٔ روح ما را به‌موفقانه‌ترین و مؤثرترین وجهی بیدار می‌کند. درست همچنان که علم نیروی اندیشه‌ٔ دنیاست هنر نیز روح آن است. سیاست و دین مردم را به گروه‌های جدا از هم تقسیم می‌کند؛ و هنر، در حالی که روشن می‌کند چه چیزهائی در انسان وجه مشترک تمامی بشریت است، ما را به یکدیگر پیوند می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ چیزی نمی تواند به‌لطافت و سرعت تأثیر هنر و علم روح انسان را پاک و منزه سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاملاً موجه است که طبقهٔ کارگر حق دارد با طبقات دیگر خصومت ورزد. اما در عین حال دقیقاً این طبقهٔ کارگر است که فکر مهم و سودمند فرهنگ نو یعنی فکر برادری جهانی را وارد زندگی ما می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین، دقیقاً طبقهٔ کاگر است که باید پیش دیگران روش‌های دیرین رفتار با انسان‌ها را نامناسب شمارد و دور افکند؛ دقیقاً‌طبقهٔ کارگر است که باید برای عمق و وسعت دادن به روح انسانی، که جایگاه احساس‌های هستی و موجودیت است، بیش‌ترین پافشاری و کوشش را بکند. برای کارگر موهبت‌های هنر و علم باید بالاترین ارزش‌ها را داشته باشد؛ علم و هنر برای او وسیلهٔ سرگرمی بیهوده نیست، بلکه وسیله‌ئی است برای پی‌بردن به رازهای زندگی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌نظر من شگفت‌آور است که می‌بینم طبقهٔ کارگر، و ارگان متفکر و اقدام کنندهٔ آن یعنی «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شورای نمایندگان کارگران و سربازان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»، در باب به‌جبههٔ جنگ، به‌قتلگاه فرستادن سربازانی که موسیقیدان، هنرمند، بازیگر نمایش‌اند، و نیز کسان دیگری که برای پرورش روح طبقهٔ کارگر ضروری و حیاتی‌اند روشی چنین بی‌اعتنا در پیش می‌گیرد. روشن است که کشور با به‌قتلگاه فرستادن استعدادهای درخشان خویش قلب خود را تهی می‌کند، و مردم بهترین اجزای وجود خویش را از دست می‌دهند. چرا چنین می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید برای آن که یک روس با استعداد، یک هنرمند با استعداد آلمانی را بکشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست فکر کنید، چه کار پوچ و بیهوده‌ئی است این، و چه استهزای وحشتناکی است نسبت به‌مردم! و نیز فکر کنید که مردم چه نیروی فراوانی را در راه ایجاد و پرورش انسانی با استعداد به‌کار می‌برند تا به‌بیان احساس‌ها و اندیشه‌های روح آنان بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا درست است که این قتلگاه لعنتی حتی هنرمندان ما را نیز، که این همه نزد ما گرامی‌اند، مبدل به‌آدمکشان و اجساد بیجان کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اندیشه‌های نابهنگام== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما برای به‌دست آوردن آزادی گفتار کوشیدیم تا بتوانیم حقیقت را بگوئیم و بنویسیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گفتن حقیقت دشوارترینِ هنرهاست، زیرا که حقیقت به‌شکل «ناب» آن، که ارتباطی به‌منافع افراد، گروه‌ها، طبقات، یا ملت‌ها نداشته باشد، تقریباً به‌هیچ‌وجه به‌درد آدم بی‌فرهنگ نمی‌خورد و برای او پذیرفتنی نیست. چنین است خصوصیت لعنتی حقیقت «ناب»، امّا در عین حال چنین حقیقتی برای ما بهترین و اساسی‌ترین حقیقت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیائید این وظیفه را بر عهده بگیریم که حقیقت را دربارهٔ وحشیگری‌های آلمانی‌ها بگوئیم.امیدوارم که بتوانیم خیلی دقیق حقایق مربوط به‌رفتار وحشیانهٔ سربازان آلمانی را با سربازان روسی، فرانسوی، و انگلیسی، و همچنین با مردم صلح‌جوی بلژیک، صربستان، رومانی، و لهستان روشن سازیم. من حق دارم امیدوار باشم که این‌ها حقایقی انگارناپذیرند، و به‌همان اندازه مسلم و قطعی‌اند که حقایق مربوط به‌وحشیگری‌های روس‌ها در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سمورگون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و شهرهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گالیسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و غیره. انکار نمی کنم که روش‌های نفرت‌بار انهدام و نابودی مردم را، که آلمانی‌ها به‌کار می‌‌برند، نخستین بار است که در کسب و کار آدمکشی مجاز شناخته‌اند. نمی‌توانم انکار کنم که نحوهٔ رفتار آن‌ها با زندانیان جنگی روس زشت و نفرت‌انگیز است، زیرا که می‌دانم رفتار رژیم سابق روسه نیز با زندانیان جنگی آلمانی زشت و نفرت‌انگیز بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حقیقت است؛ این حقیقت را جنگ پدید آورده است. در جنگ باید تا آنجا که ممکن است بیش‌تر کشت ـ چنین است منطق ضدانسانی جنگ. درنده‌خوئی در جنگ اجتناب‌ناپذیر است؛ هیچ دیده‌اید که بچه‌ها چه بیرحمانه در خیابان جنگ می‌کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت «ناب»، کلاً، به‌ما می‌گوید که درنده‌خوئی از ویژگی‌های انسان است، خصوصیتی که حتی در زمان صلح نیز – هرگاه چنین چیزی در روی زمین وجود داشته باشد ـ برای او بیگانه نیست. به‌یاد بیاوریم چه گونه، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیِف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کی شینِف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و در شهرهای دیگر، مردم مهربان روس بر کلهٔ یهودیان میخ کوبیدند؛ چه گونه، در سال ۱۹۰۶، کارگران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایوانووُ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وُزنِه سِنتسک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفقای خود را به‌دیگ‌های بزرگ آب جوش انداختند؛ چه گونه زندانبانان سنگدل و بیرحم زندانیان را شکنجه می‌کردند؛ چه گونه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاه صدانء&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زن‌های جوان انقلابی را تکه پاره کردند، و دیرک به‌اعضای تناسلی‌شان کردند؛ برای لحظه‌ئی به‌یاد بیاوریم تمام کارهای خونبار و بیشرمانه‌ئی را که در سال‌های ۱۹۰۶ تا ۱۹۰۸ انجام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من وحشیگری‌های آلمانی‌ها را با وحشیگری‌هائی که وجه مشترک تمامی بشریت است یا به‌ویژه با وحشیگری‌های روس‌ها مقایسه نمی‌کنم. من، با ستفاده از آزادی گفتار خویش، خیلی ساده دربارهٔ حقیقتِ امروز سخن می‌گویم، حقیقتی که جنگ پدید آورده است، و حقیقت «ناب» که برای همهٔ زمان‌ها اهمیتی جهانی دارد، و در واقع چیزی است «روشن‌تر از خورشید»، هرچند که اغلب ما را غمین و دل آزرده می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که ما انسانی را ـ فرقی نمی کند که آلمانی باشد یا روس ـ محکوم می‌کنیم حقیقت «ناب» را نباید فراموش کنیم. زیرا که این حقیقت گرانبهاترین دارائی ماست، و درخشان‌ترین شعلهٔ موجودیت دانستگی دار و آگاه ما؛ وجود چنین حقیقتی نشانگر اعتلائی‌ترین سطح خواست‌های اخلاقی است که انسان می‌تواند از خود داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جبههٔ جنگ، میان سربازان آلمانی و روس احساس برادری |---| شرف پدیدار شدن است؛ به‌پندار من این کار تنها به‌سبب خستگی جسمانی نیست بلکه ناشی از بیدار شدن حس بیزاری مردم از کشتار بی‌معنی است. من نمی‌خواهم دربارهٔ این حقیقت سخن بگویم که پرتو شعلهٔ انقلاب روسیه توانسته است امیدهای روشنی را در سینهٔ سرباز آلمانی برافروزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید نمونه‌های برادری در میان دشمنان از نظر کمّی ناچیز باشد؛ اما این به‌هیچ‌وجه از اهمیت اخلاقی و فرهنگی آن نمی‌کاهد. آری، آشکار است که جنگ لعنتی، که حرص و آزمندی طبقات حاکم آن را آغاز کرد، با نیروی عقل سلیم سربازان، یعنی دموکراسی، پایان خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چنین شود، چیزی خواهد بود بدون سابقه، عظیم، و تقریباً معجزه‌آسا، و به‌انسان حق خواهد داد که به‌خود ببالد – زیرا که ارادهٔ او بر زشت‌ترین و خونخوارترین هیولاها، یعنی هیولای جنگ، پیروز خواهد شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بروسیلوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷}}، در حالی که به‌»زودباوری بیش از حد سرباز روسی» اشاره می‌کند، صداقت سرباز آلمانی را، که دست آشتی به‌سوی ما دراز کرده است، باور ندارد. ژنرال در دستورش چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تمامی مساعی دشمن برای ایجاد ارتباط شخصی با سپاهیان ما، همیشه باید با یک جواب روبه‌رو شود – سرنیزه و گلوله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ظاهراً، این دستور اجرا می‌شود. دیروز سربازی که از جبهه برگشته بود به‌من می‌گفت که هنگامی که سپاهیان ما بین سنگره با آلمانی‌ها ملاقات می‌کنند تا دربارهٔ رویدادهای جاری صحبت کنند، توپخانهٔ روسیه به‌سوی آن‌ها تیراندازی می‌کند، توپخانهٔ آلمانی‌ها هم همین کار را می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی ازین اتفاقات هنگامی که آلمان‌ها به‌سیم‌های خاردار ما نزدیک شدند با گلوله‌های روسی روبه‌رو شدند، و چون خواستند به‌طرف خودشان فرار کنند، سپاهیان خودی آن‌ها را به مسلسل بستند. من کوشش می‌کنم خیلی آرام سخن بگویم. من می‌دانم که ژنرال‌ها نیز در خدمت «حقیقت» حرفه‌ئی خویش‌اند و حتی تا این اواخر این «حقیقت» آن‌ها تنها حقیقتی بود که آزادی گفتار داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اکنون حقیقت دیگر نیز می‌تواند به‌همان آزادی سخن بگوید، حقیقت بری از جنایات، حقیقتی که زادهٔ آرمان‌های انسانی برای یگانگی است، و نمی‌توان آن را در خدمت کسب و کار پست و بی‌آبروی برانگیختن نفرت و خصومت، یعنی کسب و کار نابود کردن مردم، قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو، ای خواننده، خوب فکر کن که اگر حقیقتِ، جانوری دیوانه بر حقیقتِ سالم انسان چیره شود، چه به‌سرت خواهد آمد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۴==&lt;br /&gt;
==اندیشه‌های نابهنگام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌ها میلیون نفر از سالم‌ترین و خوش بنیه‌ترین مردم را از کسب و کار مهم زندگی‌شان یعنی از رشد و گسترش نیروهای تولیدی روی زمین، جدا کرده و به‌میدان‌های جنگ فرستاده‌اند که یکدیگر را بکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها در دل زمین جائی کنده، در برف و باران، در کثافت، و در شرایطی بس دشوار در آن زندگی می‌کنند؛ بیماری آن‌ها را از پا درآورده و شپش به‌تن و جان‌شان افتاده است؛ همچون جانوران زندگی می‌کنند، و به‌انتظار هم می‌نشینند تا یکدیگر را بکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها در خشکی و در دریا می‌کشند، هر روز صدها و صدها نفر از بهترین و با فرهنگ‌ترین مردم سیارهٔ ما را نابود می‌کنند، مردمی را که پرارزش‌ترین چیز روی زمین را پدید آورده‌اند، یعنی فرهنگ اروپا را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزاران دهکده و ده‌ها شهر رو به‌ویرانی است، دسترنج چندین قرنِ نسل‌های بسیار هدر رفته است، جنگل‌ها سوخته و از بین رفته، جاده‌ها ویران پل‌ها منفجر شده، و گنجینه‌های روی زمین، که دسترنج مداوم و پرزحمت انسان است، خاک و خاکستر شده است. زمین‌های حاصلخیز کشاورزی از انفجار مین‌ها و خمپاره‌ها، و گلوله‌های توپ ویران شده، و در آن‌ها خندق کنده‌اند؛ خاک غیر قابل کشت لایه‌های زیرین بیرون ریخته، همه جای زمین زیر و رو و با اجساد رو به‌فساد مردگان آلوده شده است. به‌زنان تجاوز کرده و کودکان را کشته‌اند – هیچ رسوائی و ننگی نیست که جنگ تجویز نکرده باشد، هیچ جنایتی نیست که جنگ آن را موجه ندانسته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سومین سالی است که ما در کابوسی خونین زندگی می‌کنیم و مورد رفتار وحشیانه قرار گرفته‌ایم و احساس‌های‌مان را از دست داده‌ایم؛ هنر، عطش خون، آدمکشی، و نابودی برمی‌انگیزد؛ و علم، که نظامیگری به‌حدود آن تجاوز کرده، فرمانبردارانه به‌خدمت کسب و کار انهدام توده‌های مردم درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جنگ انتحار اروپاست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط فکر کنید چه مغزهای سالم و هوشمندی در طی این جنگ بر خاک کثیف پخش و پراکنده شده است، چه قلب‌های حساسی از تپش باز مانده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نابودی بی‌معنای انسان به‌دست انسان واز بین رفتن ثمرهٔ دسترنج‌های عظیم انسان تنها محدود به‌خسارت مادی نیست – نه! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌ها هزار سرباز ناقص و معلول مدت‌های دراز، حتی تا دم مرگ‌شان، دشمنان‌شان را فراموش نخواهند کرد. آن‌ها از راه  سرگذشت‌هائی که از جنگ نقل می‌کنند، نفرت خویش را به‌فرزندانشان منتقل خواهند کرد – که سه سال با احساس وحشت هر روزی زیسته‌اند. در این سال‌ها بذر خصومت بر زمین پاشیده شده است، محصول این بذرافشانی بسیار خواهد بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با وجود این برای مدتی چنین طولانی و با چنین فصاحتی با ما از برادری انسان‌ها، و وحدت منافع بشریت سخن گفته‌اند. پس گناه این فریب شیطانی، و ایجاد این بی‌نظمی خونبار به گردن کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیائید تنها در میان دیگران به‌جست و جوی گناهکاران نگردیم، بیائید از حقیقت تلخ سخن بگوئیم: ما همه درین جنایت مقصریم، هر یک از ما و همهٔ ما. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه‌ئی چنین پنداریم که در دنیا مردمی آگاه و معقول وجود دارند که صادقانه به استوار داشتن زندگی عادی علاقه‌مندند و به‌نیروهای خلاق‌شان اطمینان دارند؛ به‌طور مثال، چنین پنداریم که به‌سود توسعه و گسترش صنعت ماست که ما روس‌ها، برای پیوست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دریای بالتیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دریای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، کانال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریگا - خِرسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را حفر کنیم- طرحی که حتی پتر کبیر نیز رؤیای ایجاد آن را در سر می‌پرورد. و ازین رو به‌جای آن که میلیون‌ها نفر را برای کشتار بفرستیم، بخشی از آن‌ها را برای همین کار بفرستیم، که این همه برای کشور و همهٔ مردم ما حیاتی است. من اطمینان دارم که کسانی که طی سه سال جنگ کشته شده‌اند می‌توانستند درین مدت هزاران کیلومتر از باتلاق‌های کشور ما را خشک کنند، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استپ گرسنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بیابان‌های دیگر را آبیاری کنند، رودخانه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماورای اورال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌رودخانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وصل کنند، راهی از فراز کوهستان قفقاز بکشند، و فراتر ازین اقدامات مهم دیگری را برای بهتر ساختن وطن‌مان انجام دهند. &lt;br /&gt;
اما ما میلیون‌ها انسان و ذخیره‌های عظیم نیروی کار را در کشتار و ویرانی به‌کار می‌گیریم. مقادیر زیاد مواد منفجرهٔ بسیار گران تولید می‌کنیم؛ این مواد در حالی که جان صدها هزار تن را نابود می‌کند، در هوا ناپدید می‌شود. با وجود این، از گلوله‌های منفجر شده توپ و قطعات فلز به جای مانده است که روزی از آن‌ها میخ خواهیم ساخت؛ اما همهٔ این مواد منفجره‌ئی که می‌سازیم به‌معنای دقیق کلمه ثروت کشور را بر «باد می‌دهد.» مسأله بیلیون‌ها روبل نیست، بل میلیون‌ها جان انسانی است که هیولای آز و حماقت بیهوده و بی جهت نابودشان می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هنگامی که دربارهٔ این مسأله فکر می‌‌کنم، نومیدی کامل بر قلبم مستولی می‌شود و احساس می‌کنم که می‌خواهم دیوانه‌وار به‌روی مردم فریاد زنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: ای نکبت زدگان، به‌خودتان رحم کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۵==&lt;br /&gt;
==دربارهٔ آدمکشی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بال‌های روشن آزادی نوپای ما، آغشته به‌خون بی‌گناهان شده است. نمی دانم پریروز چه کسانی در خیابانِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نِوسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۸}} به‌سوی مردم تیراندازی کردند، اما این آدم‌ها هر که باشند شریر و نادانند، کسانی‌اند که زهر رژیم پوسیده و پیشین مسموم‌شان کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون که ما همه از حق شگرف بحث صادقانه و مخالفت صادقانه برخورداریم، یکدیگر را کشتن پست و جنایت آمیز است. کسانی که جز این فکر می‌کنند نمی‌توانند احساس کنند و به‌این واقعیت پی ببرند که مردمی آزادند. آدمکشی و خشونت دلایل رژیم استبدادی است؛ و دلایل پست و بی‌مقداری است که نیرو و قدرت ندارد. زیرا تجاوز بر ارادهٔ انسانی دیگر یا کشتن انسان، معنایش کشتار اندیشه، و اثبات نادرست یا خطا بودن اندیشه یا عقیده‌ئی اشتباه نیست و نمی‌تواند باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعادت بزرگ آزادی را نباید با جنایاتی ضد فرد انسانی به‌تباهی کشید؛ و‌الّا با دست خودمان به‌نابود کردن آزادی پرداخته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید درک کنیم، و مجال این کار هم هست که درک کنیم که هولناک‌ترین دشمن آزادی و عدالت در ماست، و آن حماقت ما و بیرحی ما، و بی‌نظمی احساس‌های هرج و مرج طلب و سیاه ماست، بی‌نظمی‌ئی که پرورده ستمگری بیشرمانهٔ رژیم سلطنتی، و شقاوت ضدانسانی آن در روح ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا به‌درک این واقعیت توانائیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیستیم، اگر نمی‌توانیم از رسواترین شیوهِٔ اِعمال زور بر انسان دست برداریم، پس چگونه آزاری نداریم. خیلی ساده، آزادی کلمه‌ئی است که ما قدرت نداریم آن را با محتوای دستی به‌کار گیریم. راستی را که حماقت و سنگدلی دشمنانِ ذاتی ما هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا می‌توانیم، آیا کوشش می‌کنیم که با آن‌ها بجنگیم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این پرسش به‌هیچ وجه جنبهٔ لفاظی و سخن پردازی ندارد، بلکه پرسشی است که می‌رساند که ما چه صادقانه و عمیق شرایط جدید حیات سیاسی، و ارزیابی جدید اهمیت انسان و نقش او را در جهان درک می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون هنگام آن است که ما در خویش حس بیزاری از آدمکشی را پرورش دهیم، و به‌آن احساسی متفاوت و پر نفرت داشته باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته، من فراموش نمی‌کنم که شاید ما  - بارها و بارها – مجبور شویم از آزادی و از حقوق خویش با اسلحه دفاع کنیم،‌به‌راستی که این ممکن است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در ۲۱ آوریل، هفت تیرها در دست‌هائی که حالتی تهدیدآمیز داشتند چیزهائی مسخره را می‌مانستند،‌و درین نمایش حالتی بچگانه بود، که بدبختانه به‌جنایت انجامید.{{نشان|۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، جنایتی بر ضد انسان آزاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا ممکن است که خاطرهٔ گذشتهٔ پست و پلید، خاطرهٔ کشته شدن صدها و هزاران نفر از ما در خیابان‌ها، در درون ما نیز راه و رسم حالت آرام و بی‌اعتنائی دژخیمان گذشته را در برابر مرگ خشونت‌آمیز انسان پدید آورده باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌توانم کلماتی پیدا کنم که چنان که باید تند و زننده باشد تا کسانی را که می‌کوشند با گلوله و سرنیزه، یا مشت کوبیدن به‌صورت چیزی را ثابت کنند، سرزنش کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا این‌ها دلائلی نبود که ما بر ضد آن‌ها به‌اعتراض برخاستیم، آیا این‌ها وسیلهٔ درهم کوبیدن ارادهٔ ما نبود یعنی وسیله‌ئی که از طریق آن ما را در بردگی شرم‌آور نگه داشته بودند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اکنون، که ما خود را از بردگی بیرونی آزاد ساخته‌ایم، هنوز از درون زیر یوغ احساس‌های بردگان زندگی می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکرار می‌کنم – سنگدل‌ترین دشمن ما گذشتهٔ ماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای شهروندان! آیا امکان دارد که ما نتوانیم در درون خویش قدرت رهائی از گند و عفونت گذشته را پیدا کنیم، کثافت‌های آن را دور بریزیم، و تجاوزات و بی‌حرمیت‌های آن را فراموش کنیم؟ آنچه نیاز داریم، بلوغی بیش‌تر، و اندیشمندی و احتیاطی افزون‌تر نسبت به‌خویشتن است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبارزه پایان نیافته است. ما باید قدرت‌مان را حفظ کنیم، و نیروهای خود را روی هم گذاشته یگانه سازیم، نه این که تسلیم خصلت و گرایش زمان شویم و نیروهای خویش را از هم بگسلیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ترجمهٔ رامین شهروند&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}Maxim Gorky. نام اصلی او آلکسی ماکسیموویچ پِشکوف است. در سال ۱۸۶۸ چشم به‌این دنیا گشود و در سال ۱۹۳۶ درگذشت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}از شعر «مرغ توفان» یا «پیک توفان» - سرودهٔ گورکی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}Bolsheviks، کمونیست‌های افراطی روسیه.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}گمان می‌رود که این بیان اشاره‌ئی باشد به سخنی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاوست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (در آغاز کردار بود!) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که ستایندهٔ عمل و اقدام بود، احتمالاً از این بیان خوشش آمده بود. و با تغییراتی آن را در نوشته‌های خود به کار برده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}Galicia، منطقه‌ئی در اروپای شرقی در شمال جِبال کاپارت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}Black Hundreds، گروهی از مردم معمولی مسلح و چماق به‌دست که در سال ۱۹۰۵ دستگاه پلیس و سلطنت‌طلبان آن‌ها را به‌مقابلهٔ با انقلاب برانگیخته بودند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}Brusilov، فرمانده ارتش‌های روسیه در جبههٔ جنوب غربی، در جنگ جهانی اول.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}Nevsky، یکی از خیابان‌های مسکو، که در روز مورد نظر به‌علت درگیری میان سربازان و کارگرانی که برضد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حکومت موقت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تظاهرات می‌کردند، یه نفر کشته و شش نفر زخمی شدند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}اشارهٔ مجدد به رویداد خیابان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85&amp;diff=18215</id>
		<title>اندیشه‌های نابهنگام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85&amp;diff=18215"/>
		<updated>2011-05-30T11:53:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکسیم گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} در کشور ما نامی آشناتر از دیگر نویسندگان شوروی است. در سی و چند سال گذشته، بیش‌تر آثار او، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مادر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بزرگ‌ترین حماسهٔ او گرفته تا داستان‌های کوتاه و اشعار انقلابی زیبایش، بهفارسی درآمده و شرح حال‌هائی بسیار دربارهٔ او نوشته‌اند. اما پیوسته یک جنبهٔ زندگانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کورگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که از پرشورترین دوره‌های مبارزات روشنفکری او بهشمار می‌آید، یعنی دورهٔ پرافتخار روزنامه‌نویسی او در بحبوحهٔ انقلاب بزرگ روسیه در پرده مانده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندیشه‌های نابهنگام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ثمرهٔ یک سال و اندی فعالیت‌های روزنامه‌نگاری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال‌های ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ است، سال‌هائی که از دید اجتماعی و روشنفکری، رویدادها و پدیده‌های آن، از پاره‌ئی جهات، همانندی‌هائی با دورهٔ ما درین سرزمین دارد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرگذشت زندگی گورکی، ساده و کوتاه چنین است: در خانوادهٔ محقر یک پیشه‌ور چشم بهدنیا گشود، و بهاعماقی ژرف‌تر فرو غلتید - اعماقی که بازتاب گزنده و روشن آن در آثارش دیده می‌شود. به‌سبب از دست دادن پدر و مادر، از هشت سالگی مجبور شد کار کند، کارهائی بسیار دشوار و توانفرسا. طعم یأس و حرمان و بیکاری را چشید.در ایام تلخی نوجوانی با گرسنگی و خفت و کتک آشنا شد. آن گاه به‌جهان ادب روی آورد و دست به‌نوشتن زد. و در زمانی بس کوتاه، با بال‌های ادبیاتی راستین، چونان شاهین اوج گرفت و شهرتی جهانی به‌دست آورد، و محبوب‌ترین نویسندهٔ طبقهٔ کارگر شد-  زیرا که او وقایع نگار راستین زندگی کارگران بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نام مستعار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکسیم گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یعنی «پند تلخ» را برای خود برگزید. چون از نخستین سال‌های زندگی در تلخی و نامرادی زیسته بود، وازین که می‌دید انسان‌ها به صورت‌های گوناگون مورد ستم و تجاوز قرار می‌گیرند سخت دل آزرده و تلخکام بود. ازین رو تلخی، شناسنامهٔ او شد. وی به‌خوانندگان آثارش می‌گفت: «من نویسنده‌ئی تلخم، و شرابی هم که برای نوشیدن شما آماده کرده‌ام تلخ مزه است، کلمات من گوش شما را خواهد آزرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاروپود ملالت خیز سرگذشت‌های گورکی بیش‌تر این نکته نهفته بود که حقیقت، یعنی حقیقت «ناب»، چیست و واقعیت زندگی کدام است؟ او معتقد بود که زندگی می‌تواند شکوهمند باشد، و تنها از راه مبارزه است که می‌توان به‌رستگاری رسید. و نیز اعتقاد داشت که هنر باید فراتر از واقعیت برخیزد و انسان را اعتلا بخشد و به‌کمال رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیلی زود به‌اهمیت نقش نویسنده در جامعه پی برد، و تعهد و رسالتی را که نویسندهٔ روشنفکر در برابر مردم دارد مورد تأکید قرار داد. نویسنده‌ئی واقع گرا بود، ازین رو هرگز کمونیستی با انضباط نشد. «حقیقت» را والاترین ارزش یک جامعه می‌دانست. و بنیادی‌ترین علاقهٔ او این بود که ادبیات را از هرگونه محدودیتی رهائی بخشد و به‌آزادی رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات دوران روزنامه‌نگاری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، چنان که اشارت رفت، در کتابی به‌نام ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندیشه‌های نابهنگام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گردآوری شده است. این مقالات از ماه مه ۱۹۱۷ تا ماه ژوئیه ۱۹۱۸،‌به‌طور مرتب در روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزنٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  (Novaya Zhizn) (زندگی نو)، که به‌مدیریت ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; منتشر می‌شد، به‌چاپ رسید. این سال‌ها بارورترین دوران فعالیت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌عنوان تفسیرگر امور عمومی کشوراست، سال‌هائی که روسیه دوران انقلاب را می‌گذراند. و گورکی چونان «مرغ توفان» آمدن این انقلاب را از سال‌ها قبل پیشگوئی کرده بود،‌و آرزومند و مشتاق به انتظارش بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«... ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توفان! توفان به‌زودی فراخواهد رسید! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بگذارید توفان باهمهٔ خشم خود برخیزد!» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سرانجام توفان برخاست و انقلاب آمد، اما گشتی انحرافی زد که «مرغ توفان» آن را پیش‌بینی نکرده بود. در ۷ نوامبر ۱۹۱۷ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها{{نشان|۲}} با قیامی مسلحانه قدرت را به دست گرفتند. از دید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این اقدام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مفهوم تجاوز به‌دموکراسی را در خود داشت. باور نداشت که روسیه – که ۸۵ درصد جمعیت آن را دهقانان فردگرا تشکیل می‌دادند – آمادگی سوسیالیسم داشته باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روش‌های حکومت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; واکنشی شدید و خشمی توفنده در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برانگیخت، و او بارها با صدای رسای خویش فریاد برآورد و بر ضد اعدام‌ها، بازداشت‌ها، تهمت‌ها و افتراها، عوامفریبی‌ها، و نیز علیه زور و فشار و اختناق در آزادی گفتار، آزادی انتخابات، آزادی اجتماعات و تظاهرات اعتراض کر د. معتقد بود که با انفلاب در انقلاب دموکراسی نوپا درهم شکسته و تن و جان آن لگدمال شده است. و خواست‌ها و اقدامات بیرحمانهٔ انقلابی‌های جدید را «غرایز حیوانی توده‌‌‌های ناآگاه» می‌نامید. به‌پندار او در روسیه انقلاب اجتماعی روی نداده بود، آنچه اتفاق افتاده بود انفجار «هرج و مرج غیر انسانی» بود که با شعار و فریاد «از دزدها بدزدید!» پدید آمده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای رستگاری و نجات روسیه، امید خویش را به‌روشنفکران بسته بود و آن‌ها را عالی‌ترین پدیدهٔ تاریخ روسیه می‌دانست. اعتقادش به‌این بود که روشنفکران باید توده‌ها را با فرهنگی راستین، آشنا سازند و با استفاده از ابزارهای علم و هنر روش‌های زندگی وحشیانهٔ آن روزگاران را شریف و انسانی کنند. امّا سیاست روز مردم را با خشونت، بیداد، دروغ، و کینه‌توزی به‌فساد و تباهی می‌کشید. از این رو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواستار آن بود که همهٔ گروه‌های روشنفکران اختلافات سیاسی خود را کنار بگذارند و زیر لوای هدف مشترک روشن ساختن توده‌ها متحد شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این تعهد و رسالت آموزشی و فرهنگی را تمام و کمال انجام داد. روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با گروهی از سوسیال دموکرات‌ها، که نام «انترناسیونالیست» بر خود نهاده بودند آغاز کرد. دیدگاه اصلی روزنامه تقویت و پشتیبانی کارگران و دهقانان در حفظ و نگهداری دستاورد پیروزی‌های اجتماعی و سیاسی انقلاب فوریه، بود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شوراهای کارگران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سربازان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمایندگان دهقانان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نیروهای حرکت دهنده و بنیادین انقلاب می‌شمرد. ولی در عین حال تأکید بر این داشت که همهٔ نیروهای انقلابی و دموکراتیک باید جبههٔ واحدی تشکلیل دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا به‌دست گرفتن قدرت از سوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اقدامات غیر دموکراتیک آن‌ها تمام این آرزوها را نقش برآب کرد. با وجود این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; واکنش‌های شدیدی از خود نشان داد و در روزنامه‌اش به انتقاد پرداخت: نتیجهٔ این کار مبارزات قلمی حادّی بود که مرتب بین روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پراودا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ارگان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در می‌گرفت. امّا چون در نبرد کلمات روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شکست نخورد، مقامات دولتی دست به اقدامات علنی شدیدتری زدند و در ۲۱ فوریه ۱۹۱۸ آن را چند روزی توقیف کردند. و سرانجام در ۱۶ ژوئیه ۱۹۱۸، به‌دستور ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لنین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، روزنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌برای همیشه توقیف و تعطیل شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویدادهای داخلی و بین‌المللی به‌تدریج سبب شد که&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظرات انتقادی خود را نسبت به رژیم انقلابی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و رهبران آن تغییر دهد. حتی در سال ۱۹۳۰ به‌این نکته اشاره کرد که اعتقادات پیشین او دربارهٔ نقش تاریخی روشنفکران مبالغه‌آمیز بوده است، با وجود این، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرگز نظر خود را نسبت به‌روش‌های حکومتی ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال‌های آغازین انقلاب، که در «اندیشه‌های نابهنگام» آن‌ها را محکوم کرده بود، تغییر نداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک پنج مقالهٔ اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که در شماره‌های ۱ تا ۵ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چاپ شده بود.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر-ش&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱==&lt;br /&gt;
==انقلاب و فرهنگ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر ما، با نگاهی گذرا، بکوشیم که همهٔ فعالیت‌های گوناگون رژیم سلطنتی را در زمینهٔ «سیاست داخلی» دریابیم، معنای این فعالیت‌ها برای ما همچون کوششی همه جانبه از سوی دستگاه دیوانسالاری خواهد نمود که هدفش جلوگیری از رشد کمّی و کیفی مبانی اندیشهٔ ما بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت کنندگان گذشته بی‌کفایت و بی‌استعداد بودند، امّا غریزهٔ صیانت نفس، خوب به آن‌ها فهمانده بود که خطرناک‌ترین دشمن شما مغز انسان است و در نتیجه، با تمام وسایلی که در دسترس داشتند می‌کوشیدند از رشد نیروهای فکری کشور جلوگیری کنند یا جهت آن‌ها را تغییر دهند. درین فعالیت جنایت بار، کلیسا که اسیر دستگاه دیوانسالاری بود به‌صورتی موفقیت‌آمیز به‌آن‌ها کمک کرد، و خود جامعه هم که از دید روانشناسی نامتعادل بود، در سال‌های آخر کاملاً تسلیم زور شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگ با وضوحی هراس‌انگیز نتایج این خفقان بلندمدت روح را آشکار کرد. روسیه، در برابر دشمنی آموزش دیده و خوب سازمان یافته، ناتون و بی سلاح ماند. مردمی که چنان لاف زنان ونفرت‌انگیز فریاد برآورده بودند که روسیه به‌پاخاسته است تا اروپا را با روح فرهنگ راستین از قید و بند تمدنی دروغین آزاد سازد – همین مردم، که شاید هم صادق و بناراین به‌همان اندازه نیز بدبخت بودند، پریشان و شتابان لبان پرفصاحت خویش را فروبستند. زیرا معلوم شد که «روح فرهنگ راستین» گند و کثافت یک دنیا جهل، خودخواهی نفرت بار، و تنبلی و لاابالیگری بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشوری که ثروت طبیعی و استعداد بسیار در آن هست، به‌سبب وفقر و بینوائی معنوی کشور در تمام زمینه‌های فرهنگ هرج و مرج کامل پدیدار شده است. صنعت و تکنولوٰژی در مرحلهٔ جنینی است بدون آن که ارتباطی استوار با علم داشته باشد؛ علم نیز در تاریک واستتار، وزیر مراقبت خصومت‌آمیز کارمندان دولت قرار گرفته است؛ و هنر،‌که ممیزی و سانسور آن را محدود و بدشکل کرده، از جامعه بریده است و با از دست دادن محتوای شریف، هیجان‌انگیز و زندگی بخش خویش غرق در جست و جوی شکل‌های تازه‌تری شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همه جا، در درون و بیرون انسان، ویرانگی، بی‌ثباتی، بی‌نظمی، و نشانه‌های نوعی آشوب ناشی از هرج و مرج دیده می‌شود. میراثی  که رژیم سلطنتی برای انقلاب بازگذاشته است وحشتناک است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قطع نظر از این که انسان با چه شور و حرارتی بخواهد با حسن نیت سخنی تسلی‌آمیز بر زبان آورد، حقیقت این است که واقعیت تلخ هیچ تسلائی را مجاز نمی‌شمارد، و انسان باید با صداقت تمام بپذیرد که رژیم سلطنتی،  در کوشش و مجاهدت خویش برای سر بریدن معنوی روسیه، تقریباً توفیق کامل داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که انقلاب رژیم سلطنتی را برانداخته است! اما شاید معنای این کار آن باشد که انقلاب خیلی ساده بیماری پوستی را به درون سازواره رانده است. ما به‌هیچ وجهه نباید چنین بپنداریم که انقلاب از لحاظ معنوی روسیه را درمان کرده یا غنی ساخته است. بنابر ضرب‌المثلی خردمندانه و کهن: «بیماری مَن‌مَن وارد بدن می‌شود و ذره ذره بیرون می‌رود»؛ فرایند غنی ساختن مبانی فکری یک کشور نیز بی‌اندازه آهسته و کند صورت می‌گیرد. با وجود این، ما به‌آن نیاز داریم؛ و انقلاب، که نیروهای رهبری نمایندهٔ آنند، باید بی‌درنگ، و بی‌تأخیر مسؤلیت ایجاد چنان شرایط، سازمان‌ها، و نهادهائی را بر عهده گیرد که ضرورتاً و به طور مداوم، به رشد و گسترش نیروهای فکری کشور بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروی فکری از نظر کیفی نخستین و مهم‌ترین نیروی مولد و بارور است، و رشد سریع آن باید مورد علاقهٔ شدید همهٔ طبقات باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید کار رشد و گسترش همهٔ جنبه‌های فرهنگ را با هم بر عهده بگیریم؛ انقلاب موانعی را که بر سر راه خلاقیت آزاد وجود داشت نابود کرده است، و اکنون بر ماست که موهبت، استعداد، و نبوغ خویش را، به‌خودمان و به‌تمام جهان نشان دهیم. رستگاری ما در کار است، اما بیائید ازین کار حظی نیز ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«جهان را نه گفتار، که کردار آفرید{{نشان|۴}}؛ این حقیقتی است انکارناپذیر، و چه عالی نیز بیان شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲==&lt;br /&gt;
==اندیشه‌های نابهنگام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختار جدید زندگی سیاسی خواستار ساختار جدید روح است.&lt;br /&gt;
البته، انسان را در دو ماه نمی‌توان اصلاح کرد؛ امّا، هرچه زودتر بتوانیم این زحمت را بر خود هموار کنیم که خویشتن را از پلیدی‌ها و کثافت گذشته پاک سازیم، سلامت روح ما پرتوان‌تر و کار آفرینش شکل‌های جدید موجودیت اجتماعی بارورتر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما در آشوب هیجانات سیاسی زندگی می‌کنیم، یعنی در بی‌نظمی مبارزه‌ئی برای کسب قدرت؛ این مبارزه، همراه با احساس‌های خوب‌مان، پاره‌ئی غرایز بس تاریک را نیز برمی‌انگیزد. این امری است طبیعی، با وجود این با رشد مصنوعی یک سویهٔ‌اش، ما را به نوعی کژاندیشی تهدید می‌کند. سیاست بستری است که در آن نیش زهرآلود خصومت، سوءظن‌های زیانبار، دروغ‌های بیشرمانه، تهمت و افترا، جاه‌طلبی‌های بیمارگونه،  و بی‌حرمتی به‌فرد به‌سرعت رشد می‌کند. هر چیز زشت و بدی را که در انسان می‌توان سراغ کرد نام ببرید، و دقیقاً در بستر مبارزهٔ سیاسی است که این چیزهای زشت و بد با نیرو و توانی تازه و به‌فراوانی رشد می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آن که این نوع از عواطف، انسان را دچار خفقان نکند، نباید آن نوع از عواطف را نادیده انگاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشمنی مردم با یکدیگر پدیده‌ئی طبیعی نیست؛ لطیف‌ترین عواطف و مهم‌ترین اندیشه‌های ما دقیقاً در جهت از میان برداشتن خصومت اجتماعی در دنیا هدایت می‌شود. من لطیف‌ترین عواطف و اندیشه‌های انسانی را «ایده‌آلیسم اجتماعی» نام می‌گذارم – و قدرت این پدیده است که ما را قادر می‌کند که بر پلیدی‌های زندگی فائق آئیم و سرسختانه و خستگی ناپذیر در راه عدل و داد، زیبائی زندگی، و آزادی بکوشیم. درین رهگذار ما قهرمانانی هم داشته‌ایم، شهیدانی به‌خاطر آزادی،‌که والاترین انسان‌های روی زمین بوده‌اند؛ و تمام چیزهائی که در وجود ما عالی و شگرف است با چنین کوششی پرورده شده‌اند. قدرت هنر، صفات پسندیدهٔ روح ما را به‌موفقانه‌ترین و مؤثرترین وجهی بیدار می‌کند. درست همچنان که علم نیروی اندیشه‌ٔ دنیاست هنر نیز روح آن است. سیاست و دین مردم را به گروه‌های جدا از هم تقسیم می‌کند؛ و هنر، در حالی که روشن می‌کند چه چیزهائی در انسان وجه مشترک تمامی بشریت است، ما را به یکدیگر پیوند می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ چیزی نمی تواند به‌لطافت و سرعت تأثیر هنر و علم روح انسان را پاک و منزه سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاملاً موجه است که طبقهٔ کارگر حق دارد با طبقات دیگر خصومت ورزد. اما در عین حال دقیقاً این طبقهٔ کارگر است که فکر مهم و سودمند فرهنگ نو یعنی فکر برادری جهانی را وارد زندگی ما می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین، دقیقاً طبقهٔ کاگر است که باید پیش دیگران روش‌های دیرین رفتار با انسان‌ها را نامناسب شمارد و دور افکند؛ دقیقاً‌طبقهٔ کارگر است که باید برای عمق و وسعت دادن به روح انسانی، که جایگاه احساس‌های هستی و موجودیت است، بیش‌ترین پافشاری و کوشش را بکند. برای کارگر موهبت‌های هنر و علم باید بالاترین ارزش‌ها را داشته باشد؛ علم و هنر برای او وسیلهٔ سرگرمی بیهوده نیست، بلکه وسیله‌ئی است برای پی‌بردن به رازهای زندگی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌نظر من شگفت‌آور است که می‌بینم طبقهٔ کارگر، و ارگان متفکر و اقدام کنندهٔ آن یعنی «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شورای نمایندگان کارگران و سربازان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»، در باب به‌جبههٔ جنگ، به‌قتلگاه فرستادن سربازانی که موسیقیدان، هنرمند، بازیگر نمایش‌اند، و نیز کسان دیگری که برای پرورش روح طبقهٔ کارگر ضروری و حیاتی‌اند روشی چنین بی‌اعتنا در پیش می‌گیرد. روشن است که کشور با به‌قتلگاه فرستادن استعدادهای درخشان خویش قلب خود را تهی می‌کند، و مردم بهترین اجزای وجود خویش را از دست می‌دهند. چرا چنین می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید برای آن که یک روس با استعداد، یک هنرمند با استعداد آلمانی را بکشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست فکر کنید، چه کار پوچ و بیهوده‌ئی است این، و چه استهزای وحشتناکی است نسبت به‌مردم! و نیز فکر کنید که مردم چه نیروی فراوانی را در راه ایجاد و پرورش انسانی با استعداد به‌کار می‌برند تا به‌بیان احساس‌ها و اندیشه‌های روح آنان بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا درست است که این قتلگاه لعنتی حتی هنرمندان ما را نیز، که این همه نزد ما گرامی‌اند، مبدل به‌آدمکشان و اجساد بیجان کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اندیشه‌های نابهنگام== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما برای به‌دست آوردن آزادی گفتار کوشیدیم تا بتوانیم حقیقت را بگوئیم و بنویسیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گفتن حقیقت دشوارترینِ هنرهاست، زیرا که حقیقت به‌شکل «ناب» آن، که ارتباطی به‌منافع افراد، گروه‌ها، طبقات، یا ملت‌ها نداشته باشد، تقریباً به‌هیچ‌وجه به‌درد آدم بی‌فرهنگ نمی‌خورد و برای او پذیرفتنی نیست. چنین است خصوصیت لعنتی حقیقت «ناب»، امّا در عین حال چنین حقیقتی برای ما بهترین و اساسی‌ترین حقیقت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیائید این وظیفه را بر عهده بگیریم که حقیقت را دربارهٔ وحشیگری‌های آلمانی‌ها بگوئیم.امیدوارم که بتوانیم خیلی دقیق حقایق مربوط به‌رفتار وحشیانهٔ سربازان آلمانی را با سربازان روسی، فرانسوی، و انگلیسی، و همچنین با مردم صلح‌جوی بلژیک، صربستان، رومانی، و لهستان روشن سازیم. من حق دارم امیدوار باشم که این‌ها حقایقی انگارناپذیرند، و به‌همان اندازه مسلم و قطعی‌اند که حقایق مربوط به‌وحشیگری‌های روس‌ها در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سمورگون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و شهرهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گالیسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و غیره. انکار نمی کنم که روش‌های نفرت‌بار انهدام و نابودی مردم را، که آلمانی‌ها به‌کار می‌‌برند، نخستین بار است که در کسب و کار آدمکشی مجاز شناخته‌اند. نمی‌توانم انکار کنم که نحوهٔ رفتار آن‌ها با زندانیان جنگی روس زشت و نفرت‌انگیز است، زیرا که می‌دانم رفتار رژیم سابق روسه نیز با زندانیان جنگی آلمانی زشت و نفرت‌انگیز بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حقیقت است؛ این حقیقت را جنگ پدید آورده است. در جنگ باید تا آنجا که ممکن است بیش‌تر کشت ـ چنین است منطق ضدانسانی جنگ. درنده‌خوئی در جنگ اجتناب‌ناپذیر است؛ هیچ دیده‌اید که بچه‌ها چه بیرحمانه در خیابان جنگ می‌کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت «ناب»، کلاً، به‌ما می‌گوید که درنده‌خوئی از ویژگی‌های انسان است، خصوصیتی که حتی در زمان صلح نیز – هرگاه چنین چیزی در روی زمین وجود داشته باشد ـ برای او بیگانه نیست. به‌یاد بیاوریم چه گونه، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیِف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کی شینِف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و در شهرهای دیگر، مردم مهربان روس بر کلهٔ یهودیان میخ کوبیدند؛ چه گونه، در سال ۱۹۰۶، کارگران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایوانووُ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وُزنِه سِنتسک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفقای خود را به‌دیگ‌های بزرگ آب جوش انداختند؛ چه گونه زندانبانان سنگدل و بیرحم زندانیان را شکنجه می‌کردند؛ چه گونه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاه صدانء&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زن‌های جوان انقلابی را تکه پاره کردند، و دیرک به‌اعضای تناسلی‌شان کردند؛ برای لحظه‌ئی به‌یاد بیاوریم تمام کارهای خونبار و بیشرمانه‌ئی را که در سال‌های ۱۹۰۶ تا ۱۹۰۸ انجام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من وحشیگری‌های آلمانی‌ها را با وحشیگری‌هائی که وجه مشترک تمامی بشریت است یا به‌ویژه با وحشیگری‌های روس‌ها مقایسه نمی‌کنم. من، با ستفاده از آزادی گفتار خویش، خیلی ساده دربارهٔ حقیقتِ امروز سخن می‌گویم، حقیقتی که جنگ پدید آورده است، و حقیقت «ناب» که برای همهٔ زمان‌ها اهمیتی جهانی دارد، و در واقع چیزی است «روشن‌تر از خورشید»، هرچند که اغلب ما را غمین و دل آزرده می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که ما انسانی را ـ فرقی نمی کند که آلمانی باشد یا روس ـ محکوم می‌کنیم حقیقت «ناب» را نباید فراموش کنیم. زیرا که این حقیقت گرانبهاترین دارائی ماست، و درخشان‌ترین شعلهٔ موجودیت دانستگی دار و آگاه ما؛ وجود چنین حقیقتی نشانگر اعتلائی‌ترین سطح خواست‌های اخلاقی است که انسان می‌تواند از خود داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جبههٔ جنگ، میان سربازان آلمانی و روس احساس برادری |---| شرف پدیدار شدن است؛ به‌پندار من این کار تنها به‌سبب خستگی جسمانی نیست بلکه ناشی از بیدار شدن حس بیزاری مردم از کشتار بی‌معنی است. من نمی‌خواهم دربارهٔ این حقیقت سخن بگویم که پرتو شعلهٔ انقلاب روسیه توانسته است امیدهای روشنی را در سینهٔ سرباز آلمانی برافروزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید نمونه‌های برادری در میان دشمنان از نظر کمّی ناچیز باشد؛ اما این به‌هیچ‌وجه از اهمیت اخلاقی و فرهنگی آن نمی‌کاهد. آری، آشکار است که جنگ لعنتی، که حرص و آزمندی طبقات حاکم آن را آغاز کرد، با نیروی عقل سلیم سربازان، یعنی دموکراسی، پایان خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چنین شود، چیزی خواهد بود بدون سابقه، عظیم، و تقریباً معجزه‌آسا، و به‌انسان حق خواهد داد که به‌خود ببالد – زیرا که ارادهٔ او بر زشت‌ترین و خونخوارترین هیولاها، یعنی هیولای جنگ، پیروز خواهد شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بروسیلوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷}}، در حالی که به‌»زودباوری بیش از حد سرباز روسی» اشاره می‌کند، صداقت سرباز آلمانی را، که دست آشتی به‌سوی ما دراز کرده است، باور ندارد. ژنرال در دستورش چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تمامی مساعی دشمن برای ایجاد ارتباط شخصی با سپاهیان ما، همیشه باید با یک جواب روبه‌رو شود – سرنیزه و گلوله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ظاهراً، این دستور اجرا می‌شود. دیروز سربازی که از جبهه برگشته بود به‌من می‌گفت که هنگامی که سپاهیان ما بین سنگره با آلمانی‌ها ملاقات می‌کنند تا دربارهٔ رویدادهای جاری صحبت کنند، توپخانهٔ روسیه به‌سوی آن‌ها تیراندازی می‌کند، توپخانهٔ آلمانی‌ها هم همین کار را می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی ازین اتفاقات هنگامی که آلمان‌ها به‌سیم‌های خاردار ما نزدیک شدند با گلوله‌های روسی روبه‌رو شدند، و چون خواستند به‌طرف خودشان فرار کنند، سپاهیان خودی آن‌ها را به مسلسل بستند. من کوشش می‌کنم خیلی آرام سخن بگویم. من می‌دانم که ژنرال‌ها نیز در خدمت «حقیقت» حرفه‌ئی خویش‌اند و حتی تا این اواخر این «حقیقت» آن‌ها تنها حقیقتی بود که آزادی گفتار داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اکنون حقیقت دیگر نیز می‌تواند به‌همان آزادی سخن بگوید، حقیقت بری از جنایات، حقیقتی که زادهٔ آرمان‌های انسانی برای یگانگی است، و نمی‌توان آن را در خدمت کسب و کار پست و بی‌آبروی برانگیختن نفرت و خصومت، یعنی کسب و کار نابود کردن مردم، قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو، ای خواننده، خوب فکر کن که اگر حقیقتِ، جانوری دیوانه بر حقیقتِ سالم انسان چیره شود، چه به‌سرت خواهد آمد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۴==&lt;br /&gt;
==اندیشه‌های نابهنگام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌ها میلیون نفر از سالم‌ترین و خوش بنیه‌ترین مردم را از کسب و کار مهم زندگی‌شان یعنی از رشد و گسترش نیروهای تولیدی روی زمین، جدا کرده و به‌میدان‌های جنگ فرستاده‌اند که یکدیگر را بکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها در دل زمین جائی کنده، در برف و باران، در کثافت، و در شرایطی بس دشوار در آن زندگی می‌کنند؛ بیماری آن‌ها را از پا درآورده و شپش به‌تن و جان‌شان افتاده است؛ همچون جانوران زندگی می‌کنند، و به‌انتظار هم می‌نشینند تا یکدیگر را بکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها در خشکی و در دریا می‌کشند، هر روز صدها و صدها نفر از بهترین و با فرهنگ‌ترین مردم سیارهٔ ما را نابود می‌کنند، مردمی را که پرارزش‌ترین چیز روی زمین را پدید آورده‌اند، یعنی فرهنگ اروپا را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزاران دهکده و ده‌ها شهر رو به‌ویرانی است، دسترنج چندین قرنِ نسل‌های بسیار هدر رفته است، جنگل‌ها سوخته و از بین رفته، جاده‌ها ویران پل‌ها منفجر شده، و گنجینه‌های روی زمین، که دسترنج مداوم و پرزحمت انسان است، خاک و خاکستر شده است. زمین‌های حاصلخیز کشاورزی از انفجار مین‌ها و خمپاره‌ها، و گلوله‌های توپ ویران شده، و در آن‌ها خندق کنده‌اند؛ خاک غیر قابل کشت لایه‌های زیرین بیرون ریخته، همه جای زمین زیر و رو و با اجساد رو به‌فساد مردگان آلوده شده است. به‌زنان تجاوز کرده و کودکان را کشته‌اند – هیچ رسوائی و ننگی نیست که جنگ تجویز نکرده باشد، هیچ جنایتی نیست که جنگ آن را موجه ندانسته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سومین سالی است که ما در کابوسی خونین زندگی می‌کنیم و مورد رفتار وحشیانه قرار گرفته‌ایم و احساس‌های‌مان را از دست داده‌ایم؛ هنر، عطش خون، آدمکشی، و نابودی برمی‌انگیزد؛ و علم، که نظامیگری به‌حدود آن تجاوز کرده، فرمانبردارانه به‌خدمت کسب و کار انهدام توده‌های مردم درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جنگ انتحار اروپاست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط فکر کنید چه مغزهای سالم و هوشمندی در طی این جنگ بر خاک کثیف پخش و پراکنده شده است، چه قلب‌های حساسی از تپش باز مانده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نابودی بی‌معنای انسان به‌دست انسان واز بین رفتن ثمرهٔ دسترنج‌های عظیم انسان تنها محدود به‌خسارت مادی نیست – نه! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌ها هزار سرباز ناقص و معلول مدت‌های دراز، حتی تا دم مرگ‌شان، دشمنان‌شان را فراموش نخواهند کرد. آن‌ها از راه  سرگذشت‌هائی که از جنگ نقل می‌کنند، نفرت خویش را به‌فرزندانشان منتقل خواهند کرد – که سه سال با احساس وحشت هر روزی زیسته‌اند. در این سال‌ها بذر خصومت بر زمین پاشیده شده است، محصول این بذرافشانی بسیار خواهد بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با وجود این برای مدتی چنین طولانی و با چنین فصاحتی با ما از برادری انسان‌ها، و وحدت منافع بشریت سخن گفته‌اند. پس گناه این فریب شیطانی، و ایجاد این بی‌نظمی خونبار به گردن کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیائید تنها در میان دیگران به‌جست و جوی گناهکاران نگردیم، بیائید از حقیقت تلخ سخن بگوئیم: ما همه درین جنایت مقصریم، هر یک از ما و همهٔ ما. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه‌ئی چنین پنداریم که در دنیا مردمی آگاه و معقول وجود دارند که صادقانه به استوار داشتن زندگی عادی علاقه‌مندند و به‌نیروهای خلاق‌شان اطمینان دارند؛ به‌طور مثال، چنین پنداریم که به‌سود توسعه و گسترش صنعت ماست که ما روس‌ها، برای پیوست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دریای بالتیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دریای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، کانال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریگا - خِرسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را حفر کنیم- طرحی که حتی پتر کبیر نیز رؤیای ایجاد آن را در سر می‌پرورد. و ازین رو به‌جای آن که میلیون‌ها نفر را برای کشتار بفرستیم، بخشی از آن‌ها را برای همین کار بفرستیم، که این همه برای کشور و همهٔ مردم ما حیاتی است. من اطمینان دارم که کسانی که طی سه سال جنگ کشته شده‌اند می‌توانستند درین مدت هزاران کیلومتر از باتلاق‌های کشور ما را خشک کنند، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استپ گرسنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بیابان‌های دیگر را آبیاری کنند، رودخانه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماورای اورال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌رودخانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وصل کنند، راهی از فراز کوهستان قفقاز بکشند، و فراتر ازین اقدامات مهم دیگری را برای بهتر ساختن وطن‌مان انجام دهند. &lt;br /&gt;
اما ما میلیون‌ها انسان و ذخیره‌های عظیم نیروی کار را در کشتار و ویرانی به‌کار می‌گیریم. مقادیر زیاد مواد منفجرهٔ بسیار گران تولید می‌کنیم؛ این مواد در حالی که جان صدها هزار تن را نابود می‌کند، در هوا ناپدید می‌شود. با وجود این، از گلوله‌های منفجر شده توپ و قطعات فلز به جای مانده است که روزی از آن‌ها میخ خواهیم ساخت؛ اما همهٔ این مواد منفجره‌ئی که می‌سازیم به‌معنای دقیق کلمه ثروت کشور را بر «باد می‌دهد.» مسأله بیلیون‌ها روبل نیست، بل میلیون‌ها جان انسانی است که هیولای آز و حماقت بیهوده و بی جهت نابودشان می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هنگامی که دربارهٔ این مسأله فکر می‌‌کنم، نومیدی کامل بر قلبم مستولی می‌شود و احساس می‌کنم که می‌خواهم دیوانه‌وار به‌روی مردم فریاد زنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: ای نکبت زدگان، به‌خودتان رحم کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۵==&lt;br /&gt;
==دربارهٔ آدمکشی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بال‌های روشن آزادی نوپای ما، آغشته به‌خون بی‌گناهان شده است. نمی دانم پریروز چه کسانی در خیابانِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نِوسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۸}} به‌سوی مردم تیراندازی کردند، اما این آدم‌ها هر که باشند شریر و نادانند، کسانی‌اند که زهر رژیم پوسیده و پیشین مسموم‌شان کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون که ما همه از حق شگرف بحث صادقانه و مخالفت صادقانه برخورداریم، یکدیگر را کشتن پست و جنایت آمیز است. کسانی که جز این فکر می‌کنند نمی‌توانند احساس کنند و به‌این واقعیت پی ببرند که مردمی آزادند. آدمکشی و خشونت دلایل رژیم استبدادی است؛ و دلایل پست و بی‌مقداری است که نیرو و قدرت ندارد. زیرا تجاوز بر ارادهٔ انسانی دیگر یا کشتن انسان، معنایش کشتار اندیشه، و اثبات نادرست یا خطا بودن اندیشه یا عقیده‌ئی اشتباه نیست و نمی‌تواند باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعادت بزرگ آزادی را نباید با جنایاتی ضد فرد انسانی به‌تباهی کشید؛ و‌الّا با دست خودمان به‌نابود کردن آزادی پرداخته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید درک کنیم، و مجال این کار هم هست که درک کنیم که هولناک‌ترین دشمن آزادی و عدالت در ماست، و آن حماقت ما و بیرحی ما، و بی‌نظمی احساس‌های هرج و مرج طلب و سیاه ماست، بی‌نظمی‌ئی که پرورده ستمگری بیشرمانهٔ رژیم سلطنتی، و شقاوت ضدانسانی آن در روح ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا به‌درک این واقعیت توانائیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیستیم، اگر نمی‌توانیم از رسواترین شیوهِٔ اِعمال زور بر انسان دست برداریم، پس چگونه آزاری نداریم. خیلی ساده، آزادی کلمه‌ئی است که ما قدرت نداریم آن را با محتوای دستی به‌کار گیریم. راستی را که حماقت و سنگدلی دشمنانِ ذاتی ما هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا می‌توانیم، آیا کوشش می‌کنیم که با آن‌ها بجنگیم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این پرسش به‌هیچ وجه جنبهٔ لفاظی و سخن پردازی ندارد، بلکه پرسشی است که می‌رساند که ما چه صادقانه و عمیق شرایط جدید حیات سیاسی، و ارزیابی جدید اهمیت انسان و نقش او را در جهان درک می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون هنگام آن است که ما در خویش حس بیزاری از آدمکشی را پرورش دهیم، و به‌آن احساسی متفاوت و پر نفرت داشته باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته، من فراموش نمی‌کنم که شاید ما  - بارها و بارها – مجبور شویم از آزادی و از حقوق خویش با اسلحه دفاع کنیم،‌به‌راستی که این ممکن است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در ۲۱ آوریل، هفت تیرها در دست‌هائی که حالتی تهدیدآمیز داشتند چیزهائی مسخره را می‌مانستند،‌و درین نمایش حالتی بچگانه بود، که بدبختانه به‌جنایت انجامید.{{نشان|۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، جنایتی بر ضد انسان آزاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا ممکن است که خاطرهٔ گذشتهٔ پست و پلید، خاطرهٔ کشته شدن صدها و هزاران نفر از ما در خیابان‌ها، در درون ما نیز راه و رسم حالت آرام و بی‌اعتنائی دژخیمان گذشته را در برابر مرگ خشونت‌آمیز انسان پدید آورده باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌توانم کلماتی پیدا کنم که چنان که باید تند و زننده باشد تا کسانی را که می‌کوشند با گلوله و سرنیزه، یا مشت کوبیدن به‌صورت چیزی را ثابت کنند، سرزنش کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا این‌ها دلائلی نبود که ما بر ضد آن‌ها به‌اعتراض برخاستیم، آیا این‌ها وسیلهٔ درهم کوبیدن ارادهٔ ما نبود یعنی وسیله‌ئی که از طریق آن ما را در بردگی شرم‌آور نگه داشته بودند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اکنون، که ما خود را از بردگی بیرونی آزاد ساخته‌ایم، هنوز از درون زیر یوغ احساس‌های بردگان زندگی می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکرار می‌کنم – سنگدل‌ترین دشمن ما گذشتهٔ ماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای شهروندان! آیا امکان دارد که ما نتوانیم در درون خویش قدرت رهائی از گند و عفونت گذشته را پیدا کنیم، کثافت‌های آن را دور بریزیم، و تجاوزات و بی‌حرمیت‌های آن را فراموش کنیم؟ آنچه نیاز داریم، بلوغی بیش‌تر، و اندیشمندی و احتیاطی افزون‌تر نسبت به‌خویشتن است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبارزه پایان نیافته است. ما باید قدرت‌مان را حفظ کنیم، و نیروهای خود را روی هم گذاشته یگانه سازیم، نه این که تسلیم خصلت و گرایش زمان شویم و نیروهای خویش را از هم بگسلیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ترجمهٔ رامین شهروند&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}Maxim Gorky. نام اصلی او آلکسی ماکسیموویچ پِشکوف است. در سال ۱۸۶۸ چشم به‌این دنیا گشود و در سال ۱۹۳۶ درگذشت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}از شعر «مرغ توفان» یا «پیک توفان» - سرودهٔ گورکی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}Bolsheviks، کمونیست‌های افراطی روسیه.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}گمان می‌رود که این بیان اشاره‌ئی باشد به سخنی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاوست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (در آغاز کردار بود!) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که ستایندهٔ عمل و اقدام بود، احتمالاً از این بیان خوشش آمده بود. و با تغییراتی آن را در نوشته‌های خود به کار برده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}Galicia، منطقه‌ئی در اروپای شرقی در شمال جِبال کاپارت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}Black Hundreds، گروهی از مردم معمولی مسلح و چماق به‌دست که در سال ۱۹۰۵ دستگاه پلیس و سلطنت‌طلبان آن‌ها را به‌مقابلهٔ با انقلاب برانگیخته بودند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}Brusilov، فرمانده ارتش‌های روسیه در جبههٔ جنوب غربی، در جنگ جهانی اول.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}Nevsky، یکی از خیابان‌های مسکو، که در روز مورد نظر به‌علت درگیری میان سربازان و کارگرانی که برضد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حکومت موقت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تظاهرات می‌کردند، یه نفر کشته و شش نفر زخمی شدند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}اشارهٔ مجدد به رویداد خیابان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85&amp;diff=18213</id>
		<title>اندیشه‌های نابهنگام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85&amp;diff=18213"/>
		<updated>2011-05-30T11:41:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکسیم گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۱}} در کشور ما نامی آشناتر از دیگر نویسندگان شوروی است. در سی و چند سال گذشته، بیش‌تر آثار او، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مادر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بزرگ‌ترین حماسهٔ او گرفته تا داستان‌های کوتاه و اشعار انقلابی زیبایش، بهفارسی درآمده و شرح حال‌هائی بسیار دربارهٔ او نوشته‌اند. اما پیوسته یک جنبهٔ زندگانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کورگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که از پرشورترین دوره‌های مبارزات روشنفکری او بهشمار می‌آید، یعنی دورهٔ پرافتخار روزنامه‌نویسی او در بحبوحهٔ انقلاب بزرگ روسیه در پرده مانده است. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندیشه‌های نابهنگام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ثمرهٔ یک سال و اندی فعالیت‌های روزنامه‌نگاری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال‌های ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ است، سال‌هائی که از دید اجتماعی و روشنفکری، رویدادها و پدیده‌های آن، از پاره‌ئی جهات، همانندی‌هائی با دورهٔ ما درین سرزمین دارد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرگذشت زندگی گورکی، ساده و کوتاه چنین است: در خانوادهٔ محقر یک پیشه‌ور چشم بهدنیا گشود، و بهاعماقی ژرف‌تر فرو غلتید - اعماقی که بازتاب گزنده و روشن آن در آثارش دیده می‌شود. به‌سبب از دست دادن پدر و مادر، از هشت سالگی مجبور شد کار کند، کارهائی بسیار دشوار و توانفرسا. طعم یأس و حرمان و بیکاری را چشید.در ایام تلخی نوجوانی با گرسنگی و خفت و کتک آشنا شد. آن گاه به‌جهان ادب روی آورد و دست به‌نوشتن زد. و در زمانی بس کوتاه، با بال‌های ادبیاتی راستین، چونان شاهین اوج گرفت و شهرتی جهانی به‌دست آورد، و محبوب‌ترین نویسندهٔ طبقهٔ کارگر شد-  زیرا که او وقایع نگار راستین زندگی کارگران بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نام مستعار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماکسیم گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یعنی «پند تلخ» را برای خود برگزید. چون از نخستین سال‌های زندگی در تلخی و نامرادی زیسته بود، وازین که می‌دید انسان‌ها به صورت‌های گوناگون مورد ستم و تجاوز قرار می‌گیرند سخت دل آزرده و تلخکام بود. ازین رو تلخی، شناسنامهٔ او شد. وی به‌خوانندگان آثارش می‌گفت: «من نویسنده‌ئی تلخم، و شرابی هم که برای نوشیدن شما آماده کرده‌ام تلخ مزه است، کلمات من گوش شما را خواهد آزرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاروپود ملالت خیز سرگذشت‌های گورکی بیش‌تر این نکته نهفته بود که حقیقت، یعنی حقیقت «ناب»، چیست و واقعیت زندگی کدام است؟ او معتقد بود که زندگی می‌تواند شکوهمند باشد، و تنها از راه مبارزه است که می‌توان به‌رستگاری رسید. و نیز اعتقاد داشت که هنر باید فراتر از واقعیت برخیزد و انسان را اعتلا بخشد و به‌کمال رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیلی زود به‌اهمیت نقش نویسنده در جامعه پی برد، و تعهد و رسالتی را که نویسندهٔ روشنفکر در برابر مردم دارد مورد تأکید قرار داد. نویسنده‌ئی واقع گرا بود، ازین رو هرگز کمونیستی با انضباط نشد. «حقیقت» را والاترین ارزش یک جامعه می‌دانست. و بنیادی‌ترین علاقهٔ او این بود که ادبیات را از هرگونه محدودیتی رهائی بخشد و به‌آزادی رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات دوران روزنامه‌نگاری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، چنان که اشارت رفت، در کتابی به‌نام ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اندیشه‌های نابهنگام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گردآوری شده است. این مقالات از ماه مه ۱۹۱۷ تا ماه ژوئیه ۱۹۱۸،‌به‌طور مرتب در روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزنٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  (Novaya Zhizn) (زندگی نو)، که به‌مدیریت ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; منتشر می‌شد، به‌چاپ رسید. این سال‌ها بارورترین دوران فعالیت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌عنوان تفسیرگر امور عمومی کشوراست، سال‌هائی که روسیه دوران انقلاب را می‌گذراند. و گورکی چونان «مرغ توفان» آمدن این انقلاب را از سال‌ها قبل پیشگوئی کرده بود،‌و آرزومند و مشتاق به انتظارش بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«... ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توفان! توفان به‌زودی فراخواهد رسید! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بگذارید توفان باهمهٔ خشم خود برخیزد!» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سرانجام توفان برخاست و انقلاب آمد، اما گشتی انحرافی زد که «مرغ توفان» آن را پیش‌بینی نکرده بود. در ۷ نوامبر ۱۹۱۷ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها{{نشان|۲}} با قیامی مسلحانه قدرت را به دست گرفتند. از دید &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این اقدام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مفهوم تجاوز به‌دموکراسی را در خود داشت. باور نداشت که روسیه – که ۸۵ درصد جمعیت آن را دهقانان فردگرا تشکیل می‌دادند – آمادگی سوسیالیسم داشته باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روش‌های حکومت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; واکنشی شدید و خشمی توفنده در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برانگیخت، و او بارها با صدای رسای خویش فریاد برآورد و بر ضد اعدام‌ها، بازداشت‌ها، تهمت‌ها و افتراها، عوامفریبی‌ها، و نیز علیه زور و فشار و اختناق در آزادی گفتار، آزادی انتخابات، آزادی اجتماعات و تظاهرات اعتراض کر د. معتقد بود که با انفلاب در انقلاب دموکراسی نوپا درهم شکسته و تن و جان آن لگدمال شده است. و خواست‌ها و اقدامات بیرحمانهٔ انقلابی‌های جدید را «غرایز حیوانی توده‌‌‌های ناآگاه» می‌نامید. به‌پندار او در روسیه انقلاب اجتماعی روی نداده بود، آنچه اتفاق افتاده بود انفجار «هرج و مرج غیر انسانی» بود که با شعار و فریاد «از دزدها بدزدید!» پدید آمده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای رستگاری و نجات روسیه، امید خویش را به‌روشنفکران بسته بود و آن‌ها را عالی‌ترین پدیدهٔ تاریخ روسیه می‌دانست. اعتقادش به‌این بود که روشنفکران باید توده‌ها را با فرهنگی راستین، آشنا سازند و با استفاده از ابزارهای علم و هنر روش‌های زندگی وحشیانهٔ آن روزگاران را شریف و انسانی کنند. امّا سیاست روز مردم را با خشونت، بیداد، دروغ، و کینه‌توزی به‌فساد و تباهی می‌کشید. از این رو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواستار آن بود که همهٔ گروه‌های روشنفکران اختلافات سیاسی خود را کنار بگذارند و زیر لوای هدف مشترک روشن ساختن توده‌ها متحد شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این تعهد و رسالت آموزشی و فرهنگی را تمام و کمال انجام داد. روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با گروهی از سوسیال دموکرات‌ها، که نام «انترناسیونالیست» بر خود نهاده بودند آغاز کرد. دیدگاه اصلی روزنامه تقویت و پشتیبانی کارگران و دهقانان در حفظ و نگهداری دستاورد پیروزی‌های اجتماعی و سیاسی انقلاب فوریه، بود و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شوراهای کارگران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سربازان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نمایندگان دهقانان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نیروهای حرکت دهنده و بنیادین انقلاب می‌شمرد. ولی در عین حال تأکید بر این داشت که همهٔ نیروهای انقلابی و دموکراتیک باید جبههٔ واحدی تشکلیل دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا به‌دست گرفتن قدرت از سوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و اقدامات غیر دموکراتیک آن‌ها تمام این آرزوها را نقش برآب کرد. با وجود این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; واکنش‌های شدیدی از خود نشان داد و در روزنامه‌اش به انتقاد پرداخت: نتیجهٔ این کار مبارزات قلمی حادّی بود که مرتب بین روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پراودا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، ارگان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در می‌گرفت. امّا چون در نبرد کلمات روزنامهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شکست نخورد، مقامات دولتی دست به اقدامات علنی شدیدتری زدند و در ۲۱ فوریه ۱۹۱۸ آن را چند روزی توقیف کردند. و سرانجام در ۱۶ ژوئیه ۱۹۱۸، به‌دستور ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لنین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، روزنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌برای همیشه توقیف و تعطیل شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویدادهای داخلی و بین‌المللی به‌تدریج سبب شد که&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظرات انتقادی خود را نسبت به رژیم انقلابی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و رهبران آن تغییر دهد. حتی در سال ۱۹۳۰ به‌این نکته اشاره کرد که اعتقادات پیشین او دربارهٔ نقش تاریخی روشنفکران مبالغه‌آمیز بوده است، با وجود این، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرگز نظر خود را نسبت به‌روش‌های حکومتی ٰ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بلشویک‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در سال‌های آغازین انقلاب، که در «اندیشه‌های نابهنگام» آن‌ها را محکوم کرده بود، تغییر نداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک پنج مقالهٔ اول &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، که در شماره‌های ۱ تا ۵ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نووایاژیزن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چاپ شده بود.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر-ش&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱==&lt;br /&gt;
==انقلاب و فرهنگ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر ما، با نگاهی گذرا، بکوشیم که همهٔ فعالیت‌های گوناگون رژیم سلطنتی را در زمینهٔ «سیاست داخلی» دریابیم، معنای این فعالیت‌ها برای ما همچون کوششی همه جانبه از سوی دستگاه دیوانسالاری خواهد نمود که هدفش جلوگیری از رشد کمّی و کیفی مبانی اندیشهٔ ما بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت کنندگان گذشته بی‌کفایت و بی‌استعداد بودند، امّا غریزهٔ صیانت نفس، خوب به آن‌ها فهمانده بود که خطرناک‌ترین دشمن شما مغز انسان است و در نتیجه، با تمام وسایلی که در دسترس داشتند می‌کوشیدند از رشد نیروهای فکری کشور جلوگیری کنند یا جهت آن‌ها را تغییر دهند. درین فعالیت جنایت بار، کلیسا که اسیر دستگاه دیوانسالاری بود به‌صورتی موفقیت‌آمیز به‌آن‌ها کمک کرد، و خود جامعه هم که از دید روانشناسی نامتعادل بود، در سال‌های آخر کاملاً تسلیم زور شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگ با وضوحی هراس‌انگیز نتایج این خفقان بلندمدت روح را آشکار کرد. روسیه، در برابر دشمنی آموزش دیده و خوب سازمان یافته، ناتون و بی سلاح ماند. مردمی که چنان لاف زنان ونفرت‌انگیز فریاد برآورده بودند که روسیه به‌پاخاسته است تا اروپا را با روح فرهنگ راستین از قید و بند تمدنی دروغین آزاد سازد – همین مردم، که شاید هم صادق و بناراین به‌همان اندازه نیز بدبخت بودند، پریشان و شتابان لبان پرفصاحت خویش را فروبستند. زیرا معلوم شد که «روح فرهنگ راستین» گند و کثافت یک دنیا جهل، خودخواهی نفرت بار، و تنبلی و لاابالیگری بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشوری که ثروت طبیعی و استعداد بسیار در آن هست، به‌سبب وفقر و بینوائی معنوی کشور در تمام زمینه‌های فرهنگ هرج و مرج کامل پدیدار شده است. صنعت و تکنولوٰژی در مرحلهٔ جنینی است بدون آن که ارتباطی استوار با علم داشته باشد؛ علم نیز در تاریک واستتار، وزیر مراقبت خصومت‌آمیز کارمندان دولت قرار گرفته است؛ و هنر،‌که ممیزی و سانسور آن را محدود و بدشکل کرده، از جامعه بریده است و با از دست دادن محتوای شریف، هیجان‌انگیز و زندگی بخش خویش غرق در جست و جوی شکل‌های تازه‌تری شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همه جا، در درون و بیرون انسان، ویرانگی، بی‌ثباتی، بی‌نظمی، و نشانه‌های نوعی آشوب ناشی از هرج و مرج دیده می‌شود. میراثی  که رژیم سلطنتی برای انقلاب بازگذاشته است وحشتناک است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قطع نظر از این که انسان با چه شور و حرارتی بخواهد با حسن نیت سخنی تسلی‌آمیز بر زبان آورد، حقیقت این است که واقعیت تلخ هیچ تسلائی را مجاز نمی‌شمارد، و انسان باید با صداقت تمام بپذیرد که رژیم سلطنتی،  در کوشش و مجاهدت خویش برای سر بریدن معنوی روسیه، تقریباً توفیق کامل داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که انقلاب رژیم سلطنتی را برانداخته است! اما شاید معنای این کار آن باشد که انقلاب خیلی ساده بیماری پوستی را به درون سازواره رانده است. ما به‌هیچ وجهه نباید چنین بپنداریم که انقلاب از لحاظ معنوی روسیه را درمان کرده یا غنی ساخته است. بنابر ضرب‌المثلی خردمندانه و کهن: «بیماری مَن‌مَن وارد بدن می‌شود و ذره ذره بیرون می‌رود»؛ فرایند غنی ساختن مبانی فکری یک کشور نیز بی‌اندازه آهسته و کند صورت می‌گیرد. با وجود این، ما به‌آن نیاز داریم؛ و انقلاب، که نیروهای رهبری نمایندهٔ آنند، باید بی‌درنگ، و بی‌تأخیر مسؤلیت ایجاد چنان شرایط، سازمان‌ها، و نهادهائی را بر عهده گیرد که ضرورتاً و به طور مداوم، به رشد و گسترش نیروهای فکری کشور بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروی فکری از نظر کیفی نخستین و مهم‌ترین نیروی مولد و بارور است، و رشد سریع آن باید مورد علاقهٔ شدید همهٔ طبقات باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید کار رشد و گسترش همهٔ جنبه‌های فرهنگ را با هم بر عهده بگیریم؛ انقلاب موانعی را که بر سر راه خلاقیت آزاد وجود داشت نابود کرده است، و اکنون بر ماست که موهبت، استعداد، و نبوغ خویش را، به‌خودمان و به‌تمام جهان نشان دهیم. رستگاری ما در کار است، اما بیائید ازین کار حظی نیز ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«جهان را نه گفتار، که کردار آفرید{{نشان|۴}}؛ این حقیقتی است انکارناپذیر، و چه عالی نیز بیان شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۲==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اندیشه‌های نابهنگام==‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختار جدید زندگی سیاسی خواستار ساختار جدید روح است.&lt;br /&gt;
البته، انسان را در دو ماه نمی‌توان اصلاح کرد؛ امّا، هرچه زودتر بتوانیم این زحمت را بر خود هموار کنیم که خویشتن را از پلیدی‌ها و کثافت گذشته پاک سازیم، سلامت روح ما پرتوان‌تر و کار آفرینش شکل‌های جدید موجودیت اجتماعی بارورتر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما در آشوب هیجانات سیاسی زندگی می‌کنیم، یعنی در بی‌نظمی مبارزه‌ئی برای کسب قدرت؛ این مبارزه، همراه با احساس‌های خوب‌مان، پاره‌ئی غرایز بس تاریک را نیز برمی‌انگیزد. این امری است طبیعی، با وجود این با رشد مصنوعی یک سویهٔ‌اش، ما را به نوعی کژاندیشی تهدید می‌کند. سیاست بستری است که در آن نیش زهرآلود خصومت، سوءظن‌های زیانبار، دروغ‌های بیشرمانه، تهمت و افترا، جاه‌طلبی‌های بیمارگونه،  و بی‌حرمتی به‌فرد به‌سرعت رشد می‌کند. هر چیز زشت و بدی را که در انسان می‌توان سراغ کرد نام ببرید، و دقیقاً در بستر مبارزهٔ سیاسی است که این چیزهای زشت و بد با نیرو و توانی تازه و به‌فراوانی رشد می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آن که این نوع از عواطف، انسان را دچار خفقان نکند، نباید آن نوع از عواطف را نادیده انگاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشمنی مردم با یکدیگر پدیده‌ئی طبیعی نیست؛ لطیف‌ترین عواطف و مهم‌ترین اندیشه‌های ما دقیقاً در جهت از میان برداشتن خصومت اجتماعی در دنیا هدایت می‌شود. من لطیف‌ترین عواطف و اندیشه‌های انسانی را «ایده‌آلیسم اجتماعی» نام می‌گذارم – و قدرت این پدیده است که ما را قادر می‌کند که بر پلیدی‌های زندگی فائق آئیم و سرسختانه و خستگی ناپذیر در راه عدل و داد، زیبائی زندگی، و آزادی بکوشیم. درین رهگذار ما قهرمانانی هم داشته‌ایم، شهیدانی به‌خاطر آزادی،‌که والاترین انسان‌های روی زمین بوده‌اند؛ و تمام چیزهائی که در وجود ما عالی و شگرف است با چنین کوششی پرورده شده‌اند. قدرت هنر، صفات پسندیدهٔ روح ما را به‌موفقانه‌ترین و مؤثرترین وجهی بیدار می‌کند. درست همچنان که علم نیروی اندیشه‌ٔ دنیاست هنر نیز روح آن است. سیاست و دین مردم را به گروه‌های جدا از هم تقسیم می‌کند؛ و هنر، در حالی که روشن می‌کند چه چیزهائی در انسان وجه مشترک تمامی بشریت است، ما را به یکدیگر پیوند می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ چیزی نمی تواند به‌لطافت و سرعت تأثیر هنر و علم روح انسان را پاک و منزه سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاملاً موجه است که طبقهٔ کارگر حق دارد با طبقات دیگر خصومت ورزد. اما در عین حال دقیقاً این طبقهٔ کارگر است که فکر مهم و سودمند فرهنگ نو یعنی فکر برادری جهانی را وارد زندگی ما می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین، دقیقاً طبقهٔ کاگر است که باید پیش دیگران روش‌های دیرین رفتار با انسان‌ها را نامناسب شمارد و دور افکند؛ دقیقاً‌طبقهٔ کارگر است که باید برای عمق و وسعت دادن به روح انسانی، که جایگاه احساس‌های هستی و موجودیت است، بیش‌ترین پافشاری و کوشش را بکند. برای کارگر موهبت‌های هنر و علم باید بالاترین ارزش‌ها را داشته باشد؛ علم و هنر برای او وسیلهٔ سرگرمی بیهوده نیست، بلکه وسیله‌ئی است برای پی‌بردن به رازهای زندگی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌نظر من شگفت‌آور است که می‌بینم طبقهٔ کارگر، و ارگان متفکر و اقدام کنندهٔ آن یعنی «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شورای نمایندگان کارگران و سربازان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»، در باب به‌جبههٔ جنگ، به‌قتلگاه فرستادن سربازانی که موسیقیدان، هنرمند، بازیگر نمایش‌اند، و نیز کسان دیگری که برای پرورش روح طبقهٔ کارگر ضروری و حیاتی‌اند روشی چنین بی‌اعتنا در پیش می‌گیرد. روشن است که کشور با به‌قتلگاه فرستادن استعدادهای درخشان خویش قلب خود را تهی می‌کند، و مردم بهترین اجزای وجود خویش را از دست می‌دهند. چرا چنین می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید برای آن که یک روس با استعداد، یک هنرمند با استعداد آلمانی را بکشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست فکر کنید، چه کار پوچ و بیهوده‌ئی است این، و چه استهزای وحشتناکی است نسبت به‌مردم! و نیز فکر کنید که مردم چه نیروی فراوانی را در راه ایجاد و پرورش انسانی با استعداد به‌کار می‌برند تا به‌بیان احساس‌ها و اندیشه‌های روح آنان بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا درست است که این قتلگاه لعنتی حتی هنرمندان ما را نیز، که این همه نزد ما گرامی‌اند، مبدل به‌آدمکشان و اجساد بیجان کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اندیشه‌های نابهنگام== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما برای به‌دست آوردن آزادی گفتار کوشیدیم تا بتوانیم حقیقت را بگوئیم و بنویسیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گفتن حقیقت دشوارترینِ هنرهاست، زیرا که حقیقت به‌شکل «ناب» آن، که ارتباطی به‌منافع افراد، گروه‌ها، طبقات، یا ملت‌ها نداشته باشد، تقریباً به‌هیچ‌وجه به‌درد آدم بی‌فرهنگ نمی‌خورد و برای او پذیرفتنی نیست. چنین است خصوصیت لعنتی حقیقت «ناب»، امّا در عین حال چنین حقیقتی برای ما بهترین و اساسی‌ترین حقیقت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیائید این وظیفه را بر عهده بگیریم که حقیقت را دربارهٔ وحشیگری‌های آلمانی‌ها بگوئیم.امیدوارم که بتوانیم خیلی دقیق حقایق مربوط به‌رفتار وحشیانهٔ سربازان آلمانی را با سربازان روسی، فرانسوی، و انگلیسی، و همچنین با مردم صلح‌جوی بلژیک، صربستان، رومانی، و لهستان روشن سازیم. من حق دارم امیدوار باشم که این‌ها حقایقی انگارناپذیرند، و به‌همان اندازه مسلم و قطعی‌اند که حقایق مربوط به‌وحشیگری‌های روس‌ها در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سمورگون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و شهرهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گالیسیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و غیره. انکار نمی کنم که روش‌های نفرت‌بار انهدام و نابودی مردم را، که آلمانی‌ها به‌کار می‌‌برند، نخستین بار است که در کسب و کار آدمکشی مجاز شناخته‌اند. نمی‌توانم انکار کنم که نحوهٔ رفتار آن‌ها با زندانیان جنگی روس زشت و نفرت‌انگیز است، زیرا که می‌دانم رفتار رژیم سابق روسه نیز با زندانیان جنگی آلمانی زشت و نفرت‌انگیز بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حقیقت است؛ این حقیقت را جنگ پدید آورده است. در جنگ باید تا آنجا که ممکن است بیش‌تر کشت ـ چنین است منطق ضدانسانی جنگ. درنده‌خوئی در جنگ اجتناب‌ناپذیر است؛ هیچ دیده‌اید که بچه‌ها چه بیرحمانه در خیابان جنگ می‌کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت «ناب»، کلاً، به‌ما می‌گوید که درنده‌خوئی از ویژگی‌های انسان است، خصوصیتی که حتی در زمان صلح نیز – هرگاه چنین چیزی در روی زمین وجود داشته باشد ـ برای او بیگانه نیست. به‌یاد بیاوریم چه گونه، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کیِف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کی شینِف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و در شهرهای دیگر، مردم مهربان روس بر کلهٔ یهودیان میخ کوبیدند؛ چه گونه، در سال ۱۹۰۶، کارگران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایوانووُ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وُزنِه سِنتسک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رفقای خود را به‌دیگ‌های بزرگ آب جوش انداختند؛ چه گونه زندانبانان سنگدل و بیرحم زندانیان را شکنجه می‌کردند؛ چه گونه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاه صدانء&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زن‌های جوان انقلابی را تکه پاره کردند، و دیرک به‌اعضای تناسلی‌شان کردند؛ برای لحظه‌ئی به‌یاد بیاوریم تمام کارهای خونبار و بیشرمانه‌ئی را که در سال‌های ۱۹۰۶ تا ۱۹۰۸ انجام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من وحشیگری‌های آلمانی‌ها را با وحشیگری‌هائی که وجه مشترک تمامی بشریت است یا به‌ویژه با وحشیگری‌های روس‌ها مقایسه نمی‌کنم. من، با ستفاده از آزادی گفتار خویش، خیلی ساده دربارهٔ حقیقتِ امروز سخن می‌گویم، حقیقتی که جنگ پدید آورده است، و حقیقت «ناب» که برای همهٔ زمان‌ها اهمیتی جهانی دارد، و در واقع چیزی است «روشن‌تر از خورشید»، هرچند که اغلب ما را غمین و دل آزرده می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که ما انسانی را ـ فرقی نمی کند که آلمانی باشد یا روس ـ محکوم می‌کنیم حقیقت «ناب» را نباید فراموش کنیم. زیرا که این حقیقت گرانبهاترین دارائی ماست، و درخشان‌ترین شعلهٔ موجودیت دانستگی دار و آگاه ما؛ وجود چنین حقیقتی نشانگر اعتلائی‌ترین سطح خواست‌های اخلاقی است که انسان می‌تواند از خود داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جبههٔ جنگ، میان سربازان آلمانی و روس احساس برادری |---| شرف پدیدار شدن است؛ به‌پندار من این کار تنها به‌سبب خستگی جسمانی نیست بلکه ناشی از بیدار شدن حس بیزاری مردم از کشتار بی‌معنی است. من نمی‌خواهم دربارهٔ این حقیقت سخن بگویم که پرتو شعلهٔ انقلاب روسیه توانسته است امیدهای روشنی را در سینهٔ سرباز آلمانی برافروزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید نمونه‌های برادری در میان دشمنان از نظر کمّی ناچیز باشد؛ اما این به‌هیچ‌وجه از اهمیت اخلاقی و فرهنگی آن نمی‌کاهد. آری، آشکار است که جنگ لعنتی، که حرص و آزمندی طبقات حاکم آن را آغاز کرد، با نیروی عقل سلیم سربازان، یعنی دموکراسی، پایان خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چنین شود، چیزی خواهد بود بدون سابقه، عظیم، و تقریباً معجزه‌آسا، و به‌انسان حق خواهد داد که به‌خود ببالد – زیرا که ارادهٔ او بر زشت‌ترین و خونخوارترین هیولاها، یعنی هیولای جنگ، پیروز خواهد شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بروسیلوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۷}}، در حالی که به‌»زودباوری بیش از حد سرباز روسی» اشاره می‌کند، صداقت سرباز آلمانی را، که دست آشتی به‌سوی ما دراز کرده است، باور ندارد. ژنرال در دستورش چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تمامی مساعی دشمن برای ایجاد ارتباط شخصی با سپاهیان ما، همیشه باید با یک جواب روبه‌رو شود – سرنیزه و گلوله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ظاهراً، این دستور اجرا می‌شود. دیروز سربازی که از جبهه برگشته بود به‌من می‌گفت که هنگامی که سپاهیان ما بین سنگره با آلمانی‌ها ملاقات می‌کنند تا دربارهٔ رویدادهای جاری صحبت کنند، توپخانهٔ روسیه به‌سوی آن‌ها تیراندازی می‌کند، توپخانهٔ آلمانی‌ها هم همین کار را می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی ازین اتفاقات هنگامی که آلمان‌ها به‌سیم‌های خاردار ما نزدیک شدند با گلوله‌های روسی روبه‌رو شدند، و چون خواستند به‌طرف خودشان فرار کنند، سپاهیان خودی آن‌ها را به مسلسل بستند. من کوشش می‌کنم خیلی آرام سخن بگویم. من می‌دانم که ژنرال‌ها نیز در خدمت «حقیقت» حرفه‌ئی خویش‌اند و حتی تا این اواخر این «حقیقت» آن‌ها تنها حقیقتی بود که آزادی گفتار داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اکنون حقیقت دیگر نیز می‌تواند به‌همان آزادی سخن بگوید، حقیقت بری از جنایات، حقیقتی که زادهٔ آرمان‌های انسانی برای یگانگی است، و نمی‌توان آن را در خدمت کسب و کار پست و بی‌آبروی برانگیختن نفرت و خصومت، یعنی کسب و کار نابود کردن مردم، قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو، ای خواننده، خوب فکر کن که اگر حقیقتِ، جانوری دیوانه بر حقیقتِ سالم انسان چیره شود، چه به‌سرت خواهد آمد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۴==&lt;br /&gt;
==اندیشه‌های نابهنگام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌ها میلیون نفر از سالم‌ترین و خوش بنیه‌ترین مردم را از کسب و کار مهم زندگی‌شان یعنی از رشد و گسترش نیروهای تولیدی روی زمین، جدا کرده و به‌میدان‌های جنگ فرستاده‌اند که یکدیگر را بکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها در دل زمین جائی کنده، در برف و باران، در کثافت، و در شرایطی بس دشوار در آن زندگی می‌کنند؛ بیماری آن‌ها را از پا درآورده و شپش به‌تن و جان‌شان افتاده است؛ همچون جانوران زندگی می‌کنند، و به‌انتظار هم می‌نشینند تا یکدیگر را بکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها در خشکی و در دریا می‌کشند، هر روز صدها و صدها نفر از بهترین و با فرهنگ‌ترین مردم سیارهٔ ما را نابود می‌کنند، مردمی را که پرارزش‌ترین چیز روی زمین را پدید آورده‌اند، یعنی فرهنگ اروپا را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزاران دهکده و ده‌ها شهر رو به‌ویرانی است، دسترنج چندین قرنِ نسل‌های بسیار هدر رفته است، جنگل‌ها سوخته و از بین رفته، جاده‌ها ویران پل‌ها منفجر شده، و گنجینه‌های روی زمین، که دسترنج مداوم و پرزحمت انسان است، خاک و خاکستر شده است. زمین‌های حاصلخیز کشاورزی از انفجار مین‌ها و خمپاره‌ها، و گلوله‌های توپ ویران شده، و در آن‌ها خندق کنده‌اند؛ خاک غیر قابل کشت لایه‌های زیرین بیرون ریخته، همه جای زمین زیر و رو و با اجساد رو به‌فساد مردگان آلوده شده است. به‌زنان تجاوز کرده و کودکان را کشته‌اند – هیچ رسوائی و ننگی نیست که جنگ تجویز نکرده باشد، هیچ جنایتی نیست که جنگ آن را موجه ندانسته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سومین سالی است که ما در کابوسی خونین زندگی می‌کنیم و مورد رفتار وحشیانه قرار گرفته‌ایم و احساس‌های‌مان را از دست داده‌ایم؛ هنر، عطش خون، آدمکشی، و نابودی برمی‌انگیزد؛ و علم، که نظامیگری به‌حدود آن تجاوز کرده، فرمانبردارانه به‌خدمت کسب و کار انهدام توده‌های مردم درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جنگ انتحار اروپاست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط فکر کنید چه مغزهای سالم و هوشمندی در طی این جنگ بر خاک کثیف پخش و پراکنده شده است، چه قلب‌های حساسی از تپش باز مانده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نابودی بی‌معنای انسان به‌دست انسان واز بین رفتن ثمرهٔ دسترنج‌های عظیم انسان تنها محدود به‌خسارت مادی نیست – نه! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌ها هزار سرباز ناقص و معلول مدت‌های دراز، حتی تا دم مرگ‌شان، دشمنان‌شان را فراموش نخواهند کرد. آن‌ها از راه  سرگذشت‌هائی که از جنگ نقل می‌کنند، نفرت خویش را به‌فرزندانشان منتقل خواهند کرد – که سه سال با احساس وحشت هر روزی زیسته‌اند. در این سال‌ها بذر خصومت بر زمین پاشیده شده است، محصول این بذرافشانی بسیار خواهد بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با وجود این برای مدتی چنین طولانی و با چنین فصاحتی با ما از برادری انسان‌ها، و وحدت منافع بشریت سخن گفته‌اند. پس گناه این فریب شیطانی، و ایجاد این بی‌نظمی خونبار به گردن کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیائید تنها در میان دیگران به‌جست و جوی گناهکاران نگردیم، بیائید از حقیقت تلخ سخن بگوئیم: ما همه درین جنایت مقصریم، هر یک از ما و همهٔ ما. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه‌ئی چنین پنداریم که در دنیا مردمی آگاه و معقول وجود دارند که صادقانه به استوار داشتن زندگی عادی علاقه‌مندند و به‌نیروهای خلاق‌شان اطمینان دارند؛ به‌طور مثال، چنین پنداریم که به‌سود توسعه و گسترش صنعت ماست که ما روس‌ها، برای پیوست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دریای بالتیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دریای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، کانال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریگا - خِرسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را حفر کنیم- طرحی که حتی پتر کبیر نیز رؤیای ایجاد آن را در سر می‌پرورد. و ازین رو به‌جای آن که میلیون‌ها نفر را برای کشتار بفرستیم، بخشی از آن‌ها را برای همین کار بفرستیم، که این همه برای کشور و همهٔ مردم ما حیاتی است. من اطمینان دارم که کسانی که طی سه سال جنگ کشته شده‌اند می‌توانستند درین مدت هزاران کیلومتر از باتلاق‌های کشور ما را خشک کنند، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;استپ گرسنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بیابان‌های دیگر را آبیاری کنند، رودخانه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماورای اورال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به‌رودخانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وصل کنند، راهی از فراز کوهستان قفقاز بکشند، و فراتر ازین اقدامات مهم دیگری را برای بهتر ساختن وطن‌مان انجام دهند. &lt;br /&gt;
اما ما میلیون‌ها انسان و ذخیره‌های عظیم نیروی کار را در کشتار و ویرانی به‌کار می‌گیریم. مقادیر زیاد مواد منفجرهٔ بسیار گران تولید می‌کنیم؛ این مواد در حالی که جان صدها هزار تن را نابود می‌کند، در هوا ناپدید می‌شود. با وجود این، از گلوله‌های منفجر شده توپ و قطعات فلز به جای مانده است که روزی از آن‌ها میخ خواهیم ساخت؛ اما همهٔ این مواد منفجره‌ئی که می‌سازیم به‌معنای دقیق کلمه ثروت کشور را بر «باد می‌دهد.» مسأله بیلیون‌ها روبل نیست، بل میلیون‌ها جان انسانی است که هیولای آز و حماقت بیهوده و بی جهت نابودشان می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هنگامی که دربارهٔ این مسأله فکر می‌‌کنم، نومیدی کامل بر قلبم مستولی می‌شود و احساس می‌کنم که می‌خواهم دیوانه‌وار به‌روی مردم فریاد زنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:: ای نکبت زدگان، به‌خودتان رحم کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۵==&lt;br /&gt;
==دربارهٔ آدمکشی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بال‌های روشن آزادی نوپای ما، آغشته به‌خون بی‌گناهان شده است. نمی دانم پریروز چه کسانی در خیابانِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نِوسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۸}} به‌سوی مردم تیراندازی کردند، اما این آدم‌ها هر که باشند شریر و نادانند، کسانی‌اند که زهر رژیم پوسیده و پیشین مسموم‌شان کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون که ما همه از حق شگرف بحث صادقانه و مخالفت صادقانه برخورداریم، یکدیگر را کشتن پست و جنایت آمیز است. کسانی که جز این فکر می‌کنند نمی‌توانند احساس کنند و به‌این واقعیت پی ببرند که مردمی آزادند. آدمکشی و خشونت دلایل رژیم استبدادی است؛ و دلایل پست و بی‌مقداری است که نیرو و قدرت ندارد. زیرا تجاوز بر ارادهٔ انسانی دیگر یا کشتن انسان، معنایش کشتار اندیشه، و اثبات نادرست یا خطا بودن اندیشه یا عقیده‌ئی اشتباه نیست و نمی‌تواند باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعادت بزرگ آزادی را نباید با جنایاتی ضد فرد انسانی به‌تباهی کشید؛ و‌الّا با دست خودمان به‌نابود کردن آزادی پرداخته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید درک کنیم، و مجال این کار هم هست که درک کنیم که هولناک‌ترین دشمن آزادی و عدالت در ماست، و آن حماقت ما و بیرحی ما، و بی‌نظمی احساس‌های هرج و مرج طلب و سیاه ماست، بی‌نظمی‌ئی که پرورده ستمگری بیشرمانهٔ رژیم سلطنتی، و شقاوت ضدانسانی آن در روح ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا به‌درک این واقعیت توانائیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیستیم، اگر نمی‌توانیم از رسواترین شیوهِٔ اِعمال زور بر انسان دست برداریم، پس چگونه آزاری نداریم. خیلی ساده، آزادی کلمه‌ئی است که ما قدرت نداریم آن را با محتوای دستی به‌کار گیریم. راستی را که حماقت و سنگدلی دشمنانِ ذاتی ما هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا می‌توانیم، آیا کوشش می‌کنیم که با آن‌ها بجنگیم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این پرسش به‌هیچ وجه جنبهٔ لفاظی و سخن پردازی ندارد، بلکه پرسشی است که می‌رساند که ما چه صادقانه و عمیق شرایط جدید حیات سیاسی، و ارزیابی جدید اهمیت انسان و نقش او را در جهان درک می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون هنگام آن است که ما در خویش حس بیزاری از آدمکشی را پرورش دهیم، و به‌آن احساسی متفاوت و پر نفرت داشته باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته، من فراموش نمی‌کنم که شاید ما  - بارها و بارها – مجبور شویم از آزادی و از حقوق خویش با اسلحه دفاع کنیم،‌به‌راستی که این ممکن است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در ۲۱ آوریل، هفت تیرها در دست‌هائی که حالتی تهدیدآمیز داشتند چیزهائی مسخره را می‌مانستند،‌و درین نمایش حالتی بچگانه بود، که بدبختانه به‌جنایت انجامید.{{نشان|۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، جنایتی بر ضد انسان آزاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا ممکن است که خاطرهٔ گذشتهٔ پست و پلید، خاطرهٔ کشته شدن صدها و هزاران نفر از ما در خیابان‌ها، در درون ما نیز راه و رسم حالت آرام و بی‌اعتنائی دژخیمان گذشته را در برابر مرگ خشونت‌آمیز انسان پدید آورده باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌توانم کلماتی پیدا کنم که چنان که باید تند و زننده باشد تا کسانی را که می‌کوشند با گلوله و سرنیزه، یا مشت کوبیدن به‌صورت چیزی را ثابت کنند، سرزنش کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا این‌ها دلائلی نبود که ما بر ضد آن‌ها به‌اعتراض برخاستیم، آیا این‌ها وسیلهٔ درهم کوبیدن ارادهٔ ما نبود یعنی وسیله‌ئی که از طریق آن ما را در بردگی شرم‌آور نگه داشته بودند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اکنون، که ما خود را از بردگی بیرونی آزاد ساخته‌ایم، هنوز از درون زیر یوغ احساس‌های بردگان زندگی می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکرار می‌کنم – سنگدل‌ترین دشمن ما گذشتهٔ ماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای شهروندان! آیا امکان دارد که ما نتوانیم در درون خویش قدرت رهائی از گند و عفونت گذشته را پیدا کنیم، کثافت‌های آن را دور بریزیم، و تجاوزات و بی‌حرمیت‌های آن را فراموش کنیم؟ آنچه نیاز داریم، بلوغی بیش‌تر، و اندیشمندی و احتیاطی افزون‌تر نسبت به‌خویشتن است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبارزه پایان نیافته است. ما باید قدرت‌مان را حفظ کنیم، و نیروهای خود را روی هم گذاشته یگانه سازیم، نه این که تسلیم خصلت و گرایش زمان شویم و نیروهای خویش را از هم بگسلیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ترجمهٔ رامین شهروند&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت‌ها==&lt;br /&gt;
‍{{پاورقی|۱}}Maxim Gorky. نام اصلی او آلکسی ماکسیموویچ پِشکوف است. در سال ۱۸۶۸ چشم به‌این دنیا گشود و در سال ۱۹۳۶ درگذشت.&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}}از شعر «مرغ توفان» یا «پیک توفان» - سرودهٔ گورکی.&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳}}Bolsheviks، کمونیست‌های افراطی روسیه.&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۴}}گمان می‌رود که این بیان اشاره‌ئی باشد به سخنی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاوست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (در آغاز کردار بود!) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گورکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که ستایندهٔ عمل و اقدام بود، احتمالاً از این بیان خوشش آمده بود. و با تغییراتی آن را در نوشته‌های خود به کار برده است.&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۵}}Galicia، منطقه‌ئی در اروپای شرقی در شمال جِبال کاپارت.&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۶}}Black Hundreds، گروهی از مردم معمولی مسلح و چماق به‌دست که در سال ۱۹۰۵ دستگاه پلیس و سلطنت‌طلبان آن‌ها را به‌مقابلهٔ با انقلاب برانگیخته بودند.&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۷}}Brusilov، فرمانده ارتش‌های روسیه در جبههٔ جنوب غربی، در جنگ جهانی اول.&lt;br /&gt;
{{پاورقی۸}}Nevsky، یکی از خیابان‌های مسکو، که در روز مورد نظر به‌علت درگیری میان سربازان و کارگرانی که برضد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حکومت موقت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تظاهرات می‌کردند، یه نفر کشته و شش نفر زخمی شدند.&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۹}}اشارهٔ مجدد به رویداد خیابان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوسکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85&amp;diff=18127</id>
		<title>اندیشه‌های نابهنگام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85&amp;diff=18127"/>
		<updated>2011-05-28T18:39:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18075</id>
		<title>انسانی زاده می‌شود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18075"/>
		<updated>2011-05-28T14:47:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قحط سال ۱۹۸۲ بود. من میان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم{{نشان|۱}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چی‌ری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}} بر صخره‌های کنار رود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کودور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} نشسته بودم. از آنجا تا دریا تنها سنگ‌اندازی فاصله بود و غریو برخورد امواج به ساحل از میان همهمۀ شادی بخش جویبارهای صخره‌ها به وضوح شنیده می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برفراز سرم، درخت‌های شاه بلوط به زر نشته بودند و انبوهِ برگ‌هاشان چون پنجه‌‌های بریده، دور و برم همه جا را پوشانده بود. شاخه‌های برهنۀ درخت‌های ساحل رودر رو، همچون تور پاره‌ئی در هوا آویزان بود و در میان شاخسار برهنه‌شان دارکوبی کوهی با پرهای زرد و سرخ شادمانه می‌پرید. نوک سیاهش را بر تنۀ درخت‌ها می کوبید و حشره‌ها را ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پراکنده می‌کرد تا طعمۀ تازه از راه رسیدگان حریص شوند، حشره‌خواران چابک و پرندگان مهاجر که از جائی دور از سمت شمال می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، پائین‌تر از قله‌های بلند کوه‌ها ارهای باران‌زا معلق بودند و سایه‌هاشان بر شیب سبز دامنه‌ها به آرامی می خزید به سوی سپیدارها پیش می‌رفت. سپیدارهای تنومندی که حفره‌هائی نمناک‌شان سرشار از شهدی سُکرآور بود. شهدی که زنبوران عسل از شکوفه‌های بوته‌های آزالید برمی گیرند و در لانه‌های درختی‌شان می‌پروند. من بر صخره‌های کنار رود زیر درخت شاه بلوط نشته بودم و داشتم تکه‌های نان را در ظرف عسل می‌زدم و می‌خوردم که زنبوری کینه‌توز به سختی نیشم زد و من همچنان مجذوب خورشیدِ رنگ باختهٔ پائیزی بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پائیز قفقاز چون معابد کهن با شکوه است. معابدی که دست مردانی خردمند و بزرگ ـ با گناهان بزرگ ـ بنا شده تا گذشته‌هاان را از چشم تیزبین وجدان‌شان پنهان کنند. دامنهٔ کوهستان به گنجی می‌مانست سرشار از طلا و فیروزه و زمرد، وپوشیده از فرشی ابریشمین، فرشی چنان زیبا که گوئی در ترکمنستان بافته شده بود یا در سمرقند. گوئی جهانی را تاراج کرده‌اند در برابر دیدگان خورشید، فراهم آورده‌اند تا بگویند: «این همه نثار تو باد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غول‌هائی دراز ریش را می‌دیدیم که همانند کودکانی درشت چشم و دلشاد از کوهسار سرازیر می‌شدند و دامنه‌‌ها را می‌آراستند و سخاوتمندانه گوهرهائی رنگارنگ بر پهنهٔ خاک می‌افشاندند و قله کوه‌ها را می‌آراستند. دست‌های هنرمندشان به این تکه زمین بهشت‌آسا زیبائیی هوش ربا بخشیده بود. بر این پهنهٔ زیبا چه با شکوهست حضور انسان! در برابرم چه زیبائی‌های شگفت‌انگیزی می‌بینم و از دیدن این همه زیبائی قلبم با چه جَذبهٔ شکوهمندی به تپش در می‌آید! هیچ تردید نیست که گاهی هم زمان‌هائی سخت در پیش است که سینه از نفرت سرشار می‌شود و اندوه، آزمندانه خونِ دل آدمی را می‌مکد. اما این دوران‌ها چندان دیر پا نیست. هرچند گاهی خورشید فیّاض هم غمگنانه بر مردمان می‌تابد. راستی را که خورشید چه رنج‌ها که به خاطر مردمان بر خود هموار نکرده است. اما مردمان چنان که بایسته است، آنهمه ایثار را پاس نداشته‌اند.طبیعی است که  شایسته‌ئی هم هستند، امّا حتی آنها هم نیازمند کمال یافتن‌اند؛ به بیان بهتر، باید طرحی نو در انداخت و این مردمان را از نو ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، آن سوی بوته‌زار، سرهائی شبح‌وار درگذرند و در غریو موج و همهمۀ رود فریاد مردمان را می‌شنوم. این فریاد قحطی زدگان است. آنها که راه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌ساختند واین روزها در جُست و جوی کار و نان راهیِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها را می‌شناسم، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده‌اند. همپای‌شان کار کرده بودم، همین دیروز با هم مزدمان را گرفته بودیم. امّا من پیش از آنها به‌راه افتاده بودم، شب هنگام، برای این که سحرگاه به کار دریا برسم و برآمدن آفتاب را درودگو باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم سفرانم پنج نفر بودند، چهار تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موژیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یک زن جوان روستائی با گونه‌هائی برآمده و استخوانی که آبستن بود. شکمی بزرگ و پیش آمده داشت و در چشم‌های درشت آبیش، که خاکستری می‌زد، غمی نهان بود. از پشت بوته‌های بلند، تنها سرش را آراسته به آن روسری زرد رنگ می‌دیدم که می‌جنبید و پیش می‌رفت. به گل آفتاب‌گردان می مانست که زا وزشِ نسیم به جنبش در می‌آید و سر خم می‌کند. شوهرش در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرده بود؛ بس که در خوردن میوه زیاده روی کرده بود. مدتی با این آدم‌ها توی یک انباری سر کرده بودم. به عادت همیشگی روس‌ها به صدای بلند حرف می‌زدند. از سختی‌ها و بدبختی‌هاشان می‌گفتند، با لحنی سوگوار و صدائی آن قدر بلند که بی شک می‌شد حرف‌های‌شان را از یک کیلومتری هم به راحتی شنید. آدم‌های سیاه روزی بودند، رنج و تهی‌دستی خردشان کرده بود. فقر مثل باد که برگ‌های پائیزی را با خودش می‌برد، آنها را از سرزمینِ آبا و اجدادی‌شان که خشک و بی‌برکت شده بود، کنده و به اینجا کشانده بود. شرایط دشوار کار فرسوده‌شان کرده بود و تاب و توان‌شان را گرفته بود. با سرگشتگی و ملال، با چشم‌های مات و بی‌حال‌شان به دور و برشان نگاه می‌کردند و با قیافه‌های گرفته به هم لبخند می‌زدند و زمزمه‌کنان می‌خواندند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«آی، آی چه خاکی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه پربرکت، چه پربار!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حیف که خاکش سفت و سخته!» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن وقت از سرزمین‌های آبا اجدادی‌شان یاد می‌کردند: از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوبیلی لوژوک سرخوی گان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موک رنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، سرزمین‌هائی که هر مشت خاک‌شان با خاکستر نیاکان آنها عجین بود، زمین‌هائی که با عرق جبین آبیاری شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه آنها زن دیگری هم بود. بلندبالا، با چهره‌ئی لاغر و کشیده و سینه‌ئی پهن و سخت، صخره‌وار. و چشم‌هائی سیاه که مختصر پیچشی داشت. او هر روز غروب، همراه زنی که روسری زرد به سر می‌بست، از انباری بیرون می‌آمد. روی تودۀ سنگ‌ها می‌نشست، کف دستش را به گونۀ راست تکیه می‌داد و با صدائی بلند و گرفته می‌خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میان بوته‌های سبز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی ماسه‌های سیمگون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شال سفید را می‌گسترانم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و انتظار می‌کشم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برای دلبرک نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و چون بیاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قلبم را نثارش می‌کنم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا زن روسری پوش بیش‌تر وقت‌ها آرام بود. سرش را خم می‌کرد و مدت‌ها به شکمش خیره می‌شد و گاهی ناگهان آواز را همراهی می‌کرد. با صدائی خشن و اندوهناک دنبالهٔ آواز را می خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه محبوبم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرنوشت می‌خواهد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو را دیگر نبینم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
این صداهای دردناک در قلب تاریکی اندوه‌زای شب‌های دیار جنوب، یادآور زیبائی وحشی سرزمین‌های پهناور شمال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روسری پوش حالا دیگر از نظر ناپدید شده بود. من از خوردن نان و عسل دست کشیدم. روی ظرف عسل را با چند برگ پوشاندم و کوله‌بارم را بستم و آرام و بی‌شتاب دنبال آنها به راه افتادم، دیــــــ را بر خاک سخت می‌کوبیدم و پیش می‌رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه پیش رویم تنگ و خاکستری بود. در طرف راستم دریای ژرف نیلگون می‌غرّید. تراشه‌های سفید چوب که موج‌ها به ساحل آورده بودند با وزش تند باد خش‌خش کنان به این طرف و آن طرف کشیده می‌شدند. تندبادی که مرطوب بود و گرم و بوئی خوش داشت و به نفس سُکرآور زنان می‌مانست. یک کرجی بادبانی، در کنار بندرگاه به یک طرف خم شده بود. بادبان‌هایش که از وزش نسیم شکم داده بود، به گونه‌های گوشتالود سرکارگر ازخودراضی ما در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌مانست کاز قضا مهم‌ترین شخصیت آنجا هم بود. به دلیلی نامعلوم بعضی کلمه‌ها را سر وته ادا می‌کرد: «شفه خو» را به جای «خفه شو» و «یدشا» را به جای «شاید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت «شفه خو» یدشا فکر می‌کنی خیلی زرنگی، امّا خود تو بپّا! من می‌تونم راحت بفرستمت ادارهٔ پلیس. عین آب خوردن. حالیت شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست داشت مردم را دستِ پلیس بدهد و از این کار خیلی هم لذّت می‌برد. بگذریم، همان بهتر که فکر کنیم حالا دیگر کِرم‌ها جسدش را در گور خورده‌اند و جز استخوان چیزی ازش باقی نگذاشته‌اند. و با همین فکر هم دلخوش باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه رفتن آسان بوده همان طور راحت پیش می‌رفتم. انگار در هوا شناور بودم. خیال‌های خوش و یادهای رنگارنگ گذشته‌های دور در ذهنم موج می‌زد. راه آرام آرام به سوی دریا می‌خزید و به دامنۀ شنی ساحل نزدیکتر و نزدیکتر می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بادی از طرف کوه شروع به وزیدن کرد؛ بادی سرد و باران‌زا. فریادی از میان بوته به گوش می‌رسید از آن فریادهای دردناک که قلب آدم را تکان می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخ و برگ‌ها را کنار زدم. زنی که روسری زرد سر می‌کرد، آنجا ایستاده بود و پشتش را به تنۀ درخت گردوئی می‌فشرد.سرش را بر شانه خم کرده بود و با چشم‌هائی از حدقه درآورده دور و برش را می‌پائید. دست‌هایش را روی شکم برآمده‌اش می‌فشرد و چنان به سختی نفس می‌کشید که شکم بزرگ برآمده‌اش به شدت بالا و پائین می‌رفت. «چت شده؟ کسی مزاحمت شده؟» پاهای برهنه‌اش را با تشنج بر خاک تیره کشید، سرسنگیش را تکان داد و نفس نفس زنان گفت: «آه! از اینجا برو بی‌حیا! برو دیگه!» تازه فهمیدم موضوع از چه قرار است. طبیعی است که اولّش وحشتم گرفت. داشتم برمی‌گشتم که زن دوباره شروع به نالیدن کرد. با صدائی بلند فریاد می‌زد. چشم‌هایش از حدقه درآمده بود و به سختی زار می‌زد. وضعش به‌قدری ناجور بود که نتوانستم تنها رهایش کنم. این بود که پیش او برگشتم کوه‌بار و کتری و قوریم را زمین گذاشتم. او را به پشت روی تکه زمینی صاف خواباندم. داشتم زانوهایش را روی شکمش تا می‌کردم که مرا با شدّت از خودش راند و ضربه‌هائی به سر و سینه‌ام کوبید. آنوقت به‌ رو غلتید و نیم خیز شد و روی دست و پاهاش خزید و خودش را پشت بوته‌ها کشید و در حالیکه مثل یک مادّه خرس خشمگین می‌غرّید، زیرلبی گفت: «ابلیس! جونور!» دست‌هایش زیر تنه‌اش خم شد و به خاک افتاد. بازهم شروع کرد به ضجّه زدن. پاهایش را با تشنج بر زمین می‌کوبید و می‌نالید. در آن لحظه‌های پر هیجان، خودم را نباختم با تجربه‌ئی که از گذشته داشتم دست به کار شدم. زن را به پشت خواباندم و پاهایش را روی شکمش تا کردم. دیگر چیزی به زائیدنش نمانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آخه آروم بگیر، داری می‌زائی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف دریا دویدم، آستین‌هایم را بالا زدم و دست‌هایم را شستم و برگشتم. زن به خودش می‌پیچید. دست‌هایش را به شدت بر زمین می‌کوبید و شاخ و برگ‌های خشکیده را دسته دسته می‌کند به دهان می‌برد و لای دندان‌هایش می‌فشرد. پرده شکافت و سرِ بچه پیدا شد. بایست هرطور شده از حرکات و تکان‌های تشنج آمیز پاهایش جلوگیری می‌کردم. این بود که پاهایش را محکم نگه داشتم تا به نوزاد آسیبی نرسد. مواظب بودم که زن دیگر خس و خاشاک و علف خشکیده توی دهان کف کرده‌اش فرو نکند. هر دو به هم بدوبیراه می‌گفتیم؛ زن از میان دندان‌های کلید شده‌اش و من به آرامی. او از رنجی که می‌برد دشنام می‌داد و شاید هم از شرم و حیا و من از پریشان‌خاطری و ترحم شدیدی که نسبت به او حس می‌کردم. آهسته نالید ـآه، خدای من!» در حالی که لب‌های کف کرده و کبودش را می‌گزید و از چشم‌های بی‌فروغش اشکِ فراوان جاری شد. اشکی که از رنجی گران حکایت می‌کرد رنج مادر شدن از شکنجۀ سختی که تحمّل کرده بود انگار بند ازبندش جدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب دیگه از اینجا برو، آه، جونور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های سُستش سعی کرد مرا از خودش دور کند و من به التماس افتادم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دیوونگی نکن! دِ زود باش یه خرده زور بزن. بذار بیاد دیگه.» دلم برایش می‌سوخت. انگار اشک‌هایش از چشم من می‌جوشید. اندوهی قلبم را می‌فشرد. دلم می‌خواست از تهِ دل فریاد بزنم و آخرش هم فریاد زدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ زود باش دیگه. بزا، زن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اکنون کودکی میان دست‌هایم بود. تکه گوشتی سرخ فام و آدمی وار. اگرچه اشک‌هایم مثل پرده‌ئی جلو دیدم را گرفته بود، اما نوزاد را می‌دیدم. اندامِ سرشار از سلامتش را می‌دیدم که پیچ و تاب می‌خورد، تقلا می‌کرد و یکریز فریاد می‌زد، انگار از همان اولین لحظه دیدارِ دنیا رنجیده خاطر شده بود. چشم‌هائی آسمانی رنگ داشت. بر چهرهٔ گلگونش از زور گریه چین افتاده بود. بینی کوچک و بامزه‌ئی داشت که نظر آدم را جلب می‌کرد. لب‌های سرخش می‌لرزید و فریادهائی گریه‌وار سر می‌داد: «اووئه... اووئه...اوو...ئه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنش چنان لیز و لغزنده بود که می‌ترسیدم از دستم بیفتد. به زانو نشسته بودم و سراپا براندازش می‌کردم و قاه قاه می‌خندیدم. راستیکه از دیدارش چه شادمان بودم! آنچنان شادمان که فراموش کرده بودم پس از آن چه باید بکنم. مادر آهسته نجوا کرد: «خب دیگه نافشو ببر» چشم‌هایش را بسته بود. چهرهٔ خشک و خاکستریش به چهرهٔ مردگان می‌مانست. لب‌های کبودش را به سختی تکان داد و تکرار کرد: «ببرش دیگه، با چاقو...» چاقویم را توی انباری ازم دزدیده بودند. این بود که بند ناف را با دندانم جویدم و پاره کردم. نوزاد با صدائی بم، صدای یک اورل واقعی، فریاد می‌زد و مادر می‌خندید. پرتوی آبی رنگ از ژرفای چشم‌های خواب‌‌آلودش می‌تراوید. دست کبودش را که از خستگی بر کتفش سنگینی می‌کرد به دامنش تکیه داده بود و توی جیبش در جست و جوی چیزی بود. آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه نمی‌تونم، حس ندارم. ناف‌بند رفته ته جیبم، درش بیار و نافشو ببند.» ناف‌بند را پیدا کردم و ناف نوزاد را بستم. کودک لبخند زد، لبخندی چنان زیبا و شاد که چشمم را خیره کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «تو یه خرده استراحت کن، من میرم که شست و شوش بدم.» با پریشانی زمزمه کرد: «مواظبش باش. یواش بشورش، حواست جمع باشه‌ها.» امّا آن تکه گوشت گلگونهٔ آدمی وار هیچ احتیاجی به مواظبت من نداشت، مشت‌های کوچکش را گره کرده بود و در هوا تکان می‌داد، انگار مرا به مبارزه می‌خواند. «آره پسرکم. کار دست همینه! باید مواظب خودت باشی. اگه می‌خوای آدما گردنتو خرد نکنن، همین طور سفت و سخت از خودت مواظبت کن.» وقتی قطره‌های ریز و شفاف آب دریا روی من و او فرو ریخت تا آنجا که زورش می‌رسید فریاد زد و بعد هم با کف دست چند تا ضربهٔ آرام به پشتش زدم شروع به تقلا کرد، جیغ کشید و گریه سر داد. «فریاد بزن کوچولو، هرچه می‌تونی فریاد بزن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام وقتی من و نوزاد پیش مادرش برگشتیم، دیدم همانطور دراز کشیده و با چشم‌های بسته، لب‌هایش را به دندان می‌گزد و درد بعد از زایمان را تحمّل می‌کند. خسته و آرام زمزمه کرد: «بیارش اینجا، بِدِش به من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«من بچه رو نگه می‌دارم، تو استراحت کن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« نه دیگه بدش به من.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های لرزان، کورمال دگمۀ پیراهنش را جست و جو کرد. کمکش کردم که دگمۀ پیراهنش را باز کند و پستانش را بیرون بیاورد، پستانی که طبیعت برای پرورش بیست کودک سرکش اورلی آفریده بود. نوزاد را روی دامنِ مادرش گذاشتم. زن ناگهان به خود آمد و به نجوا گفت: «آه، مریم مقدس، مادر مسیح!» می‌لرزید و سرش را با آن موهای پریشان به کوله بارم می‌فشرد. پس از چند لحظه، زن ناگاه چشم‌هایش را باز کرد، آن چشم‌های نازنین را که مهری مادرانه از آن‌ها می‌تراوید. دست راستش را به آرامی بالا برد و با انگشت در هوا صلیبی کشید و دُعا کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ای مریم مقدس، درود بر تو باد! ای مادر مسیح شکر!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوله بار را باز کردم. با لبخندی رنگ باخته همین طور نگاهم می‌کرد. سرخی شرمی نجیبانه بر گونه‌هایش دوید و تمام چهره‌اش را فراگرفت.&lt;br /&gt;
‌  ‍‍&lt;br /&gt;
::«بی‌زحمت یه دقیقه از اینجا برو اون پشت، فقط یه دقیقه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«سخت نگیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خیلی خُب. اما حالا تنهام بذار خواهش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا دور شدم و میان بوته‌زار رفتم. قلبم سرشار بود، گوئی پرنده‌ها در سینه‌ام آواز می‌خواندند. این آوازهای زیبا همراهِ همهمۀ همیشگی امواج دریا چنان شادمانه بودند که می‌توانستم یک سال تمام به آنها گوش بدهم بی‌آنکه خسته بشوم. چیزی نگذشت که زن را بالای بوته‌زار ایستاده دیدم. این بار روسری زرد رنگش را آن طور کهمی‌بایست بسته بود. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آهای، چه خبرته، می‌خوای به این زودی رانــــــــــــ؟» (راه بیافتی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به درختی تکیه داده بود و نوزادش را در آغوش داشت. تکیده و رنگ پریده بود. گوئی وجودش از آخرین قطره‌های حیات تهی شده بود. با این همه ‌‍چشم‌هایش مثل دو چشمهٔ نیلگون می‌درخشید. نوزاد آرام خوابیده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::گفتم: «تو هم باید کمی استراحت کنی، مادر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سرش را با سستی تکان داد و گفت: «باید خودمو جمع و جور کنم، می‌خوام برم اونجا، اَه... بهش چی می‌گفتین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اوچم چیری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها خودشه، الآن اونای دیگه کلّی از ما جلو افتادن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما تو نباید راه بری. برات خوب نیس، اصلاً مگه می‌تونی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بَه! پس مریم مقدس چه کاره‌س؟ خودش بهم کمک می‌کنه و حتم دارم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب دیگر چاره‌ئی نبود به یاریِ مریم مقدس توکّل کرده بود و یقین تمام داشت. این بود که من هم دیگر چیزی نگفتم. زن به چهرهٔ کوچک کودکش نگاه کرد که از اخم چین خورده بود. پرتو گرم مهری بی‌پایان از چشم‌هایش می‌تراوید. لب‌هایش را می لیسید و پستانش را نرم نرمک نوازش می‌داد. من آتشی روشن کردم و چندتائی سنگ آوردم و اجاقی درست کردم و قوری پرآب را روی اجاق گذاشتم. «می‌خوام برات چائی دم کنم، الآن حاضر می‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«گلوم خشک شده و می‌سوزه، راستی که مردِ کاری، زنده باشی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم همشهریات چرا تنهات گذاشتن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، این طور نیست، تنهام نذاشتن، خودم ازشون عقب موندم. همراشون خوردنی و نوشیدنی زیاد داشتن. اما میدونی، چه خوب شد که عقب موندم، هیچ دلم نمی‌خواست پیش چشم اونا فارغ بشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی زمین تف کرد. تفش خونی بود. پرسیدم: «بچهٔ اوّلته؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره ببینم، تو کی هستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب، میشه گفت آدمم دیگه، یعنی تو اینجوری خیال کن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله اینو که می‌دونم، زن داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، هنوز چنین افتخاری نصیب حقیر نشده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ، شوخی می‌کنی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«واسه چی شوخی کنم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::چشم‌های شرمگینش را به زمین دوخت و به‌نجوا گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«پس این کارهای زنونه رو از کجا یاد گرفته‌ی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::من که دیگر شوخ طبعیم گلکرده بود گفتم: :خب دیگه، همین طوری. آخه من دانشجواَم، میدونی دانشجو چیه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«به، البته که می‌دونم، پسر بزرگ کشیش محلّه‌مون دانشجوست، درس کشیشی می‌خونه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها، همین منم از همونام. خب دیگه باید برم آب بیارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روی بچه‌اش خم شد و صورتش را نزدیک صورت او برد و به صدای نفسش گوش داد و بعد به دریا نگاه کرد: «کاش می‌تونستم تنی به آب بزنم، امّا آخه آب اینجا یک جور عجیبیه، نمی‌دونم اصلاً این دیگه چه جورشه؟ هم تلخه هم شور.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما بهتره خودتو بشوری آبش عیبی نداره هیچی، خیلیَم خوبه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«البته،‌تازه از آب رودخونه هم گرم‌تره. آب رودخونه که خیلی سرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اگه این طوره که... می‌گی پس...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسبی خسته و چُرتی لنگ لنگان از کنار ما گذشت، کوچک و تکیده بود. اسب سوار، با آن کلاه پوستی پر پشمش، رویش را طرف ما برگرداند و خوب که براندازمان کرد، سرش را پائین انداخت و راهش را ادامه داد، زن به آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«این طرفا آدمای عجیبی زندگی می‌کنن. این طور که پیداست باید خیلی هم بی‌رحم باشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دنبال آب رفتم. ستونی از آب، شفاف و زلال، بر سنگ‌ها ریخت. دست و صورتم را شستم، کتری را پرِ آب کردم و برگشتم. میان بوته‌ها زن را دیدم که دو زانو نشسته بود و نگرانِ پشت سرش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«چیزی‌ت شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن جاخورد و رنگ از رخسارش پرید. سعی کرد چیزی را زیر خودش پنهان کند. متوجه موضوع شدم: «بِدِش به من، خاکش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه جانم! اینجا که نمی‌شه، باید دمِ حموم چالش کرد، می‌دونی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«عجب حرفی می‌زنی. این دور و برها که حموم پیدا نمی‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«حتماً شوخی می‌کنی. امّا آخه من می‌ترسم! این طوری ممکنه جونورها بخورنش حتماً باید چالش کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش را برگرداند و بقچه‌ئی را به من داد که گرم و سنگین بود. با لحنی شرمگین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خوب خاکش کن حسابی زمینو بِکن. تو رو به خدا روشو خوب بپوشون. خواهش می‌کنم، باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برگشتم زن  داشت از طرف دریا برمی‌گشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پیراهنش تا کمر خیسِ آب بود و گونه‌هایش از سرخی می‌درخشید. کمکش کردم تا کنار آتش بنشیند. در فکر بودم که : « چه نیرومند است انسان!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چائی را با عسل سرکشیدیم. آهسته پرسید: «پس دیگه درس نمی‌خونی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«افتادی به عرق خوری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله مادر همین‌طوره، عرق پاک داغونم کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب باشه، چه می‌شه کرد. من که هیچ وقت نمی‌تونم تورو فراموش کنم. تو  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی سرِ دستمزد با رئیس دست به یقه شدی به خودم گفتم: «این جوون باید حتماً عرق خور باشه که این طوری با این و او در می‌افته و از کسی هم واهمه نداره.»&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قطره‌های عسلی را که روی لب‌هایش مانده بود لیسید و چشم‌هایش را به طرف بوته‌زار برگرداند. آنجا که تازه‌ترین انسان  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متولد شده بود. آن وقت نگاه جست و جو گرش را به من دوخت و آهی کشید و گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی این بچه آینده‌ش چی می‌شه، چه جوری زندگی‌شو می‌گذرونه؟  تو به من خیلی کمک کردی و ازت هم ممنونم. اما نمی‌دونم کمک تو به درد این بچه هم می‌خوره یا نه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که دست از خوردن و نوشیدن برداشت، با انگشت صلیبی بر سینه‌اش کشید و در حالی که من مشغول جمع و جور کردنِ اثاثیه‌ام بودم، با حالتی خسته و نیمه خواب بدنش را کش و قوسی داد. چشم‌هایش را به زمین دوخته بود. چشم‌هائی که دوباره بی‌فروغ شده بود. بالأخره از جا بلند شد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«جدی می‌خوای راه بیفتی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم، آخه تو می‌تونی سرِپا بندبشی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« پس مریم مقدس چه کاره‌ست! خب دیگه، بچه رو بیار بده من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خودم می‌آرمش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازهم بگومگویمان شد و آخرش رضایت داد. کنار هم راه افتادیم. درحالی که لبخندی شرمگین و عذرخواه بر لب داشت، دست بر شانه‌ام گذاشت و به من تکیه داد و آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدا کنه پاهام نلغزه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شکوفهٔ نورس سرزمین روسیه، آن که سرنوشتی نامعلوم در انتظارش بود، اکنون میان بازوانم خفته بود و به آرامی نفس می‌کشید. دریا سرشار از تراشه‌های سفید سینه بر ساحل می‌کوبید و می‌غرید. آهسته و آرام کنار هم پیش می‌رفتیم. مادر گاه و بی‌گاه می‌ایستاد، آه می‌کشید و به دور و برش نگاه می‌کرد و به دریا نگاه می‌کرد و به جنگل و بوته‌زار و کوهستان. و آنگاه به پسرکش خیره می‌مانْد. چشم‌های رنجیده‌اش اکنون فروغی شگفت داشت. پرتوی نیگون از عشقی بی‌کران در آن‌‌ها موج می‌زد. بار دیگر ایستاد و زمزمه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدایا، خداوندا! چه خوب بود که همیشه می‌تونستم همین طور پیش برم اون قدر پیش برم که به آخر دنیا برسم. من و این با هم. و پسرگم بزرگ می‌شد و بزرگتر، با آزادی بزرگ می‌شد و همیشه در آغوشم می‌ماند. پسرکِ نازنینم.»&lt;br /&gt;
::دریای خشمگین می‌غرید و می‌غرید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
۱۹۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ پرویز نیرومند.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پاورقی ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Sukhum&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}Ohemchiry&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}Codor&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18074</id>
		<title>انسانی زاده می‌شود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18074"/>
		<updated>2011-05-28T14:44:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قحط سال ۱۹۸۲ بود. من میان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم{{نشان|۱}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چی‌ری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}} بر صخره‌های کنار رود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کودور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} نشسته بودم. از آنجا تا دریا تنها سنگ‌اندازی فاصله بود و غریو برخورد امواج به ساحل از میان همهمۀ شادی بخش جویبارهای صخره‌ها به وضوح شنیده می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برفراز سرم، درخت‌های شاه بلوط به زر نشته بودند و انبوهِ برگ‌هاشان چون پنجه‌‌های بریده، دور و برم همه جا را پوشانده بود. شاخه‌های برهنۀ درخت‌های ساحل رودر رو، همچون تور پاره‌ئی در هوا آویزان بود و در میان شاخسار برهنه‌شان دارکوبی کوهی با پرهای زرد و سرخ شادمانه می‌پرید. نوک سیاهش را بر تنۀ درخت‌ها می کوبید و حشره‌ها را ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پراکنده می‌کرد تا طعمۀ تازه از راه رسیدگان حریص شوند، حشره‌خواران چابک و پرندگان مهاجر که از جائی دور از سمت شمال می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، پائین‌تر از قله‌های بلند کوه‌ها ارهای باران‌زا معلق بودند و سایه‌هاشان بر شیب سبز دامنه‌ها به آرامی می خزید به سوی سپیدارها پیش می‌رفت. سپیدارهای تنومندی که حفره‌هائی نمناک‌شان سرشار از شهدی سُکرآور بود. شهدی که زنبوران عسل از شکوفه‌های بوته‌های آزالید برمی گیرند و در لانه‌های درختی‌شان می‌پروند. من بر صخره‌های کنار رود زیر درخت شاه بلوط نشته بودم و داشتم تکه‌های نان را در ظرف عسل می‌زدم و می‌خوردم که زنبوری کینه‌توز به سختی نیشم زد و من همچنان مجذوب خورشیدِ رنگ باختهٔ پائیزی بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پائیز قفقاز چون معابد کهن با شکوه است. معابدی که دست مردانی خردمند و بزرگ ـ با گناهان بزرگ ـ بنا شده تا گذشته‌هاان را از چشم تیزبین وجدان‌شان پنهان کنند. دامنهٔ کوهستان به گنجی می‌مانست سرشار از طلا و فیروزه و زمرد، وپوشیده از فرشی ابریشمین، فرشی چنان زیبا که گوئی در ترکمنستان بافته شده بود یا در سمرقند. گوئی جهانی را تاراج کرده‌اند در برابر دیدگان خورشید، فراهم آورده‌اند تا بگویند: «این همه نثار تو باد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غول‌هائی دراز ریش را می‌دیدیم که همانند کودکانی درشت چشم و دلشاد از کوهسار سرازیر می‌شدند و دامنه‌‌ها را می‌آراستند و سخاوتمندانه گوهرهائی رنگارنگ بر پهنهٔ خاک می‌افشاندند و قله کوه‌ها را می‌آراستند. دست‌های هنرمندشان به این تکه زمین بهشت‌آسا زیبائیی هوش ربا بخشیده بود. بر این پهنهٔ زیبا چه با شکوهست حضور انسان! در برابرم چه زیبائی‌های شگفت‌انگیزی می‌بینم و از دیدن این همه زیبائی قلبم با چه جَذبهٔ شکوهمندی به تپش در می‌آید! هیچ تردید نیست که گاهی هم زمان‌هائی سخت در پیش است که سینه از نفرت سرشار می‌شود و اندوه، آزمندانه خونِ دل آدمی را می‌مکد. اما این دوران‌ها چندان دیر پا نیست. هرچند گاهی خورشید فیّاض هم غمگنانه بر مردمان می‌تابد. راستی را که خورشید چه رنج‌ها که به خاطر مردمان بر خود هموار نکرده است. اما مردمان چنان که بایسته است، آنهمه ایثار را پاس نداشته‌اند.طبیعی است که  شایسته‌ئی هم هستند، امّا حتی آنها هم نیازمند کمال یافتن‌اند؛ به بیان بهتر، باید طرحی نو در انداخت و این مردمان را از نو ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، آن سوی بوته‌زار، سرهائی شبح‌وار درگذرند و در غریو موج و همهمۀ رود فریاد مردمان را می‌شنوم. این فریاد قحطی زدگان است. آنها که راه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌ساختند واین روزها در جُست و جوی کار و نان راهیِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها را می‌شناسم، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده‌اند. همپای‌شان کار کرده بودم، همین دیروز با هم مزدمان را گرفته بودیم. امّا من پیش از آنها به‌راه افتاده بودم، شب هنگام، برای این که سحرگاه به کار دریا برسم و برآمدن آفتاب را درودگو باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم سفرانم پنج نفر بودند، چهار تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موژیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یک زن جوان روستائی با گونه‌هائی برآمده و استخوانی که آبستن بود. شکمی بزرگ و پیش آمده داشت و در چشم‌های درشت آبیش، که خاکستری می‌زد، غمی نهان بود. از پشت بوته‌های بلند، تنها سرش را آراسته به آن روسری زرد رنگ می‌دیدم که می‌جنبید و پیش می‌رفت. به گل آفتاب‌گردان می مانست که زا وزشِ نسیم به جنبش در می‌آید و سر خم می‌کند. شوهرش در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرده بود؛ بس که در خوردن میوه زیاده روی کرده بود. مدتی با این آدم‌ها توی یک انباری سر کرده بودم. به عادت همیشگی روس‌ها به صدای بلند حرف می‌زدند. از سختی‌ها و بدبختی‌هاشان می‌گفتند، با لحنی سوگوار و صدائی آن قدر بلند که بی شک می‌شد حرف‌های‌شان را از یک کیلومتری هم به راحتی شنید. آدم‌های سیاه روزی بودند، رنج و تهی‌دستی خردشان کرده بود. فقر مثل باد که برگ‌های پائیزی را با خودش می‌برد، آنها را از سرزمینِ آبا و اجدادی‌شان که خشک و بی‌برکت شده بود، کنده و به اینجا کشانده بود. شرایط دشوار کار فرسوده‌شان کرده بود و تاب و توان‌شان را گرفته بود. با سرگشتگی و ملال، با چشم‌های مات و بی‌حال‌شان به دور و برشان نگاه می‌کردند و با قیافه‌های گرفته به هم لبخند می‌زدند و زمزمه‌کنان می‌خواندند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«آی، آی چه خاکی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه پربرکت، چه پربار!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حیف که خاکش سفت و سخته!» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن وقت از سرزمین‌های آبا اجدادی‌شان یاد می‌کردند: از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوبیلی لوژوک سرخوی گان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موک رنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، سرزمین‌هائی که هر مشت خاک‌شان با خاکستر نیاکان آنها عجین بود، زمین‌هائی که با عرق جبین آبیاری شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه آنها زن دیگری هم بود. بلندبالا، با چهره‌ئی لاغر و کشیده و سینه‌ئی پهن و سخت، صخره‌وار. و چشم‌هائی سیاه که مختصر پیچشی داشت. او هر روز غروب، همراه زنی که روسری زرد به سر می‌بست، از انباری بیرون می‌آمد. روی تودۀ سنگ‌ها می‌نشست، کف دستش را به گونۀ راست تکیه می‌داد و با صدائی بلند و گرفته می‌خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میان بوته‌های سبز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی ماسه‌های سیمگون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شال سفید را می‌گسترانم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و انتظار می‌کشم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برای دلبرک نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و چون بیاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قلبم را نثارش می‌کنم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا زن روسری پوش بیش‌تر وقت‌ها آرام بود. سرش را خم می‌کرد و مدت‌ها به شکمش خیره می‌شد و گاهی ناگهان آواز را همراهی می‌کرد. با صدائی خشن و اندوهناک دنبالهٔ آواز را می خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه محبوبم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرنوشت می‌خواهد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو را دیگر نبینم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
این صداهای دردناک در قلب تاریکی اندوه‌زای شب‌های دیار جنوب، یادآور زیبائی وحشی سرزمین‌های پهناور شمال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روسری پوش حالا دیگر از نظر ناپدید شده بود. من از خوردن نان و عسل دست کشیدم. روی ظرف عسل را با چند برگ پوشاندم و کوله‌بارم را بستم و آرام و بی‌شتاب دنبال آنها به راه افتادم، دیــــــ را بر خاک سخت می‌کوبیدم و پیش می‌رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه پیش رویم تنگ و خاکستری بود. در طرف راستم دریای ژرف نیلگون می‌غرّید. تراشه‌های سفید چوب که موج‌ها به ساحل آورده بودند با وزش تند باد خش‌خش کنان به این طرف و آن طرف کشیده می‌شدند. تندبادی که مرطوب بود و گرم و بوئی خوش داشت و به نفس سُکرآور زنان می‌مانست. یک کرجی بادبانی، در کنار بندرگاه به یک طرف خم شده بود. بادبان‌هایش که از وزش نسیم شکم داده بود، به گونه‌های گوشتالود سرکارگر ازخودراضی ما در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌مانست کاز قضا مهم‌ترین شخصیت آنجا هم بود. به دلیلی نامعلوم بعضی کلمه‌ها را سر وته ادا می‌کرد: «شفه خو» را به جای «خفه شو» و «یدشا» را به جای «شاید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت «شفه خو» یدشا فکر می‌کنی خیلی زرنگی، امّا خود تو بپّا! من می‌تونم راحت بفرستمت ادارهٔ پلیس. عین آب خوردن. حالیت شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست داشت مردم را دستِ پلیس بدهد و از این کار خیلی هم لذّت می‌برد. بگذریم، همان بهتر که فکر کنیم حالا دیگر کِرم‌ها جسدش را در گور خورده‌اند و جز استخوان چیزی ازش باقی نگذاشته‌اند. و با همین فکر هم دلخوش باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه رفتن آسان بوده همان طور راحت پیش می‌رفتم. انگار در هوا شناور بودم. خیال‌های خوش و یادهای رنگارنگ گذشته‌های دور در ذهنم موج می‌زد. راه آرام آرام به سوی دریا می‌خزید و به دامنۀ شنی ساحل نزدیکتر و نزدیکتر می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بادی از طرف کوه شروع به وزیدن کرد؛ بادی سرد و باران‌زا. فریادی از میان بوته به گوش می‌رسید از آن فریادهای دردناک که قلب آدم را تکان می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخ و برگ‌ها را کنار زدم. زنی که روسری زرد سر می‌کرد، آنجا ایستاده بود و پشتش را به تنۀ درخت گردوئی می‌فشرد.سرش را بر شانه خم کرده بود و با چشم‌هائی از حدقه درآورده دور و برش را می‌پائید. دست‌هایش را روی شکم برآمده‌اش می‌فشرد و چنان به سختی نفس می‌کشید که شکم بزرگ برآمده‌اش به شدت بالا و پائین می‌رفت. «چت شده؟ کسی مزاحمت شده؟» پاهای برهنه‌اش را با تشنج بر خاک تیره کشید، سرسنگیش را تکان داد و نفس نفس زنان گفت: «آه! از اینجا برو بی‌حیا! برو دیگه!» تازه فهمیدم موضوع از چه قرار است. طبیعی است که اولّش وحشتم گرفت. داشتم برمی‌گشتم که زن دوباره شروع به نالیدن کرد. با صدائی بلند فریاد می‌زد. چشم‌هایش از حدقه درآمده بود و به سختی زار می‌زد. وضعش به‌قدری ناجور بود که نتوانستم تنها رهایش کنم. این بود که پیش او برگشتم کوه‌بار و کتری و قوریم را زمین گذاشتم. او را به پشت روی تکه زمینی صاف خواباندم. داشتم زانوهایش را روی شکمش تا می‌کردم که مرا با شدّت از خودش راند و ضربه‌هائی به سر و سینه‌ام کوبید. آنوقت به‌ رو غلتید و نیم خیز شد و روی دست و پاهاش خزید و خودش را پشت بوته‌ها کشید و در حالیکه مثل یک مادّه خرس خشمگین می‌غرّید، زیرلبی گفت: «ابلیس! جونور!» دست‌هایش زیر تنه‌اش خم شد و به خاک افتاد. بازهم شروع کرد به ضجّه زدن. پاهایش را با تشنج بر زمین می‌کوبید و می‌نالید. در آن لحظه‌های پر هیجان، خودم را نباختم با تجربه‌ئی که از گذشته داشتم دست به کار شدم. زن را به پشت خواباندم و پاهایش را روی شکمش تا کردم. دیگر چیزی به زائیدنش نمانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آخه آروم بگیر، داری می‌زائی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف دریا دویدم، آستین‌هایم را بالا زدم و دست‌هایم را شستم و برگشتم. زن به خودش می‌پیچید. دست‌هایش را به شدت بر زمین می‌کوبید و شاخ و برگ‌های خشکیده را دسته دسته می‌کند به دهان می‌برد و لای دندان‌هایش می‌فشرد. پرده شکافت و سرِ بچه پیدا شد. بایست هرطور شده از حرکات و تکان‌های تشنج آمیز پاهایش جلوگیری می‌کردم. این بود که پاهایش را محکم نگه داشتم تا به نوزاد آسیبی نرسد. مواظب بودم که زن دیگر خس و خاشاک و علف خشکیده توی دهان کف کرده‌اش فرو نکند. هر دو به هم بدوبیراه می‌گفتیم؛ زن از میان دندان‌های کلید شده‌اش و من به آرامی. او از رنجی که می‌برد دشنام می‌داد و شاید هم از شرم و حیا و من از پریشان‌خاطری و ترحم شدیدی که نسبت به او حس می‌کردم. آهسته نالید ـآه، خدای من!» در حالی که لب‌های کف کرده و کبودش را می‌گزید و از چشم‌های بی‌فروغش اشکِ فراوان جاری شد. اشکی که از رنجی گران حکایت می‌کرد رنج مادر شدن از شکنجۀ سختی که تحمّل کرده بود انگار بند ازبندش جدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب دیگه از اینجا برو، آه، جونور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های سُستش سعی کرد مرا از خودش دور کند و من به التماس افتادم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دیوونگی نکن! دِ زود باش یه خرده زور بزن. بذار بیاد دیگه.» دلم برایش می‌سوخت. انگار اشک‌هایش از چشم من می‌جوشید. اندوهی قلبم را می‌فشرد. دلم می‌خواست از تهِ دل فریاد بزنم و آخرش هم فریاد زدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ زود باش دیگه. بزا، زن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اکنون کودکی میان دست‌هایم بود. تکه گوشتی سرخ فام و آدمی وار. اگرچه اشک‌هایم مثل پرده‌ئی جلو دیدم را گرفته بود، اما نوزاد را می‌دیدم. اندامِ سرشار از سلامتش را می‌دیدم که پیچ و تاب می‌خورد، تقلا می‌کرد و یکریز فریاد می‌زد، انگار از همان اولین لحظه دیدارِ دنیا رنجیده خاطر شده بود. چشم‌هائی آسمانی رنگ داشت. بر چهرهٔ گلگونش از زور گریه چین افتاده بود. بینی کوچک و بامزه‌ئی داشت که نظر آدم را جلب می‌کرد. لب‌های سرخش می‌لرزید و فریادهائی گریه‌وار سر می‌داد: «اووئه... اووئه...اوو...ئه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنش چنان لیز و لغزنده بود که می‌ترسیدم از دستم بیفتد. به زانو نشسته بودم و سراپا براندازش می‌کردم و قاه قاه می‌خندیدم. راستیکه از دیدارش چه شادمان بودم! آنچنان شادمان که فراموش کرده بودم پس از آن چه باید بکنم. مادر آهسته نجوا کرد: «خب دیگه نافشو ببر» چشم‌هایش را بسته بود. چهرهٔ خشک و خاکستریش به چهرهٔ مردگان می‌مانست. لب‌های کبودش را به سختی تکان داد و تکرار کرد: «ببرش دیگه، با چاقو...» چاقویم را توی انباری ازم دزدیده بودند. این بود که بند ناف را با دندانم جویدم و پاره کردم. نوزاد با صدائی بم، صدای یک اورل واقعی، فریاد می‌زد و مادر می‌خندید. پرتوی آبی رنگ از ژرفای چشم‌های خواب‌‌آلودش می‌تراوید. دست کبودش را که از خستگی بر کتفش سنگینی می‌کرد به دامنش تکیه داده بود و توی جیبش در جست و جوی چیزی بود. آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه نمی‌تونم، حس ندارم. ناف‌بند رفته ته جیبم، درش بیار و نافشو ببند.» ناف‌بند را پیدا کردم و ناف نوزاد را بستم. کودک لبخند زد، لبخندی چنان زیبا و شاد که چشمم را خیره کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «تو یه خرده استراحت کن، من میرم که شست و شوش بدم.» با پریشانی زمزمه کرد: «مواظبش باش. یواش بشورش، حواست جمع باشه‌ها.» امّا آن تکه گوشت گلگونهٔ آدمی وار هیچ احتیاجی به مواظبت من نداشت، مشت‌های کوچکش را گره کرده بود و در هوا تکان می‌داد، انگار مرا به مبارزه می‌خواند. «آره پسرکم. کار دست همینه! باید مواظب خودت باشی. اگه می‌خوای آدما گردنتو خرد نکنن، همین طور سفت و سخت از خودت مواظبت کن.» وقتی قطره‌های ریز و شفاف آب دریا روی من و او فرو ریخت تا آنجا که زورش می‌رسید فریاد زد و بعد هم با کف دست چند تا ضربهٔ آرام به پشتش زدم شروع به تقلا کرد، جیغ کشید و گریه سر داد. «فریاد بزن کوچولو، هرچه می‌تونی فریاد بزن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام وقتی من و نوزاد پیش مادرش برگشتیم، دیدم همانطور دراز کشیده و با چشم‌های بسته، لب‌هایش را به دندان می‌گزد و درد بعد از زایمان را تحمّل می‌کند. خسته و آرام زمزمه کرد: «بیارش اینجا، بِدِش به من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«من بچه رو نگه می‌دارم، تو استراحت کن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« نه دیگه بدش به من.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های لرزان، کورمال دگمۀ پیراهنش را جست و جو کرد. کمکش کردم که دگمۀ پیراهنش را باز کند و پستانش را بیرون بیاورد، پستانی که طبیعت برای پرورش بیست کودک سرکش اورلی آفریده بود. نوزاد را روی دامنِ مادرش گذاشتم. زن ناگهان به خود آمد و به نجوا گفت: «آه، مریم مقدس، مادر مسیح!» می‌لرزید و سرش را با آن موهای پریشان به کوله بارم می‌فشرد. پس از چند لحظه، زن ناگاه چشم‌هایش را باز کرد، آن چشم‌های نازنین را که مهری مادرانه از آن‌ها می‌تراوید. دست راستش را به آرامی بالا برد و با انگشت در هوا صلیبی کشید و دُعا کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ای مریم مقدس، درود بر تو باد! ای مادر مسیح شکر!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوله بار را باز کردم. با لبخندی رنگ باخته همین طور نگاهم می‌کرد. سرخی شرمی نجیبانه بر گونه‌هایش دوید و تمام چهره‌اش را فراگرفت.&lt;br /&gt;
‌  ‍‍&lt;br /&gt;
::«بی‌زحمت یه دقیقه از اینجا برو اون پشت، فقط یه دقیقه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«سخت نگیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خیلی خُب. اما حالا تنهام بذار خواهش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا دور شدم و میان بوته‌زار رفتم. قلبم سرشار بود، گوئی پرنده‌ها در سینه‌ام آواز می‌خواندند. این آوازهای زیبا همراهِ همهمۀ همیشگی امواج دریا چنان شادمانه بودند که می‌توانستم یک سال تمام به آنها گوش بدهم بی‌آنکه خسته بشوم. چیزی نگذشت که زن را بالای بوته‌زار ایستاده دیدم. این بار روسری زرد رنگش را آن طور کهمی‌بایست بسته بود. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آهای، چه خبرته، می‌خوای به این زودی رانــــــــــــ؟» (راه بیافتی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به درختی تکیه داده بود و نوزادش را در آغوش داشت. تکیده و رنگ پریده بود. گوئی وجودش از آخرین قطره‌های حیات تهی شده بود. با این همه ‌‍چشم‌هایش مثل دو چشمهٔ نیلگون می‌درخشید. نوزاد آرام خوابیده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::گفتم: «تو هم باید کمی استراحت کنی، مادر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سرش را با سستی تکان داد و گفت: «باید خودمو جمع و جور کنم، می‌خوام برم اونجا، اَه... بهش چی می‌گفتین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اوچم چیری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها خودشه، الآن اونای دیگه کلّی از ما جلو افتادن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما تو نباید راه بری. برات خوب نیس، اصلاً مگه می‌تونی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بَه! پس مریم مقدس چه کاره‌س؟ خودش بهم کمک می‌کنه و حتم دارم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب دیگر چاره‌ئی نبود به یاریِ مریم مقدس توکّل کرده بود و یقین تمام داشت. این بود که من هم دیگر چیزی نگفتم. زن به چهرهٔ کوچک کودکش نگاه کرد که از اخم چین خورده بود. پرتو گرم مهری بی‌پایان از چشم‌هایش می‌تراوید. لب‌هایش را می لیسید و پستانش را نرم نرمک نوازش می‌داد. من آتشی روشن کردم و چندتائی سنگ آوردم و اجاقی درست کردم و قوری پرآب را روی اجاق گذاشتم. «می‌خوام برات چائی دم کنم، الآن حاضر می‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«گلوم خشک شده و می‌سوزه، راستی که مردِ کاری، زنده باشی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم همشهریات چرا تنهات گذاشتن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، این طور نیست، تنهام نذاشتن، خودم ازشون عقب موندم. همراشون خوردنی و نوشیدنی زیاد داشتن. اما میدونی، چه خوب شد که عقب موندم، هیچ دلم نمی‌خواست پیش چشم اونا فارغ بشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی زمین تف کرد. تفش خونی بود. پرسیدم: «بچهٔ اوّلته؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره ببینم، تو کی هستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب، میشه گفت آدمم دیگه، یعنی تو اینجوری خیال کن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله اینو که می‌دونم، زن داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، هنوز چنین افتخاری نصیب حقیر نشده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ، شوخی می‌کنی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«واسه چی شوخی کنم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::چشم‌های شرمگینش را به زمین دوخت و به‌نجوا گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«پس این کارهای زنونه رو از کجا یاد گرفته‌ی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::من که دیگر شوخ طبعیم گلکرده بود گفتم: :خب دیگه، همین طوری. آخه من دانشجواَم، میدونی دانشجو چیه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«به، البته که می‌دونم، پسر بزرگ کشیش محلّه‌مون دانشجوست، درس کشیشی می‌خونه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها، همین منم از همونام. خب دیگه باید برم آب بیارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روی بچه‌اش خم شد و صورتش را نزدیک صورت او برد و به صدای نفسش گوش داد و بعد به دریا نگاه کرد: «کاش می‌تونستم تنی به آب بزنم، امّا آخه آب اینجا یک جور عجیبیه، نمی‌دونم اصلاً این دیگه چه جورشه؟ هم تلخه هم شور.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما بهتره خودتو بشوری آبش عیبی نداره هیچی، خیلیَم خوبه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«البته،‌تازه از آب رودخونه هم گرم‌تره. آب رودخونه که خیلی سرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اگه این طوره که... می‌گی پس...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسبی خسته و چُرتی لنگ لنگان از کنار ما گذشت، کوچک و تکیده بود. اسب سوار، با آن کلاه پوستی پر پشمش، رویش را طرف ما برگرداند و خوب که براندازمان کرد، سرش را پائین انداخت و راهش را ادامه داد، زن به آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«این طرفا آدمای عجیبی زندگی می‌کنن. این طور که پیداست باید خیلی هم بی‌رحم باشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دنبال آب رفتم. ستونی از آب، شفاف و زلال، بر سنگ‌ها ریخت. دست و صورتم را شستم، کتری را پرِ آب کردم و برگشتم. میان بوته‌ها زن را دیدم که دو زانو نشسته بود و نگرانِ پشت سرش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«چیزی‌ت شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن جاخورد و رنگ از رخسارش پرید. سعی کرد چیزی را زیر خودش پنهان کند. متوجه موضوع شدم: «بِدِش به من، خاکش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه جانم! اینجا که نمی‌شه، باید دمِ حموم چالش کرد، می‌دونی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«عجب حرفی می‌زنی. این دور و برها که حموم پیدا نمی‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«حتماً شوخی می‌کنی. امّا آخه من می‌ترسم! این طوری ممکنه جونورها بخورنش حتماً باید چالش کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش را برگرداند و بقچه‌ئی را به من داد که گرم و سنگین بود. با لحنی شرمگین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خوب خاکش کن حسابی زمینو بِکن. تو رو به خدا روشو خوب بپوشون. خواهش می‌کنم، باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برگشتم زن  داشت از طرف دریا برمی‌گشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پیراهنش تا کمر خیسِ آب بود و گونه‌هایش از سرخی می‌درخشید. کمکش کردم تا کنار آتش بنشیند. در فکر بودم که : « چه نیرومند است انسان!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چائی را با عسل سرکشیدیم. آهسته پرسید: «پس دیگه درس نمی‌خونی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«افتادی به عرق خوری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله مادر همین‌طوره، عرق پاک داغونم کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب باشه، چه می‌شه کرد. من که هیچ وقت نمی‌تونم تورو فراموش کنم. تو  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی سرِ دستمزد با رئیس دست به یقه شدی به خودم گفتم: «این جوون باید حتماً عرق خور باشه که این طوری با این و او در می‌افته و از کسی هم واهمه نداره.»&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قطره‌های عسلی را که روی لب‌هایش مانده بود لیسید و چشم‌هایش را به طرف بوته‌زار برگرداند. آنجا که تازه‌ترین انسان  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متولد شده بود. آن وقت نگاه جست و جو گرش را به من دوخت و آهی کشید و گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی این بچه آینده‌ش چی می‌شه، چه جوری زندگی‌شو می‌گذرونه؟  تو به من خیلی کمک کردی و ازت هم ممنونم. اما نمی‌دونم کمک تو به درد این بچه هم می‌خوره یا نه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که دست از خوردن و نوشیدن برداشت، با انگشت صلیبی بر سینه‌اش کشید و در حالی که من مشغول جمع و جور کردنِ اثاثیه‌ام بودم، با حالتی خسته و نیمه خواب بدنش را کش و قوسی داد. چشم‌هایش را به زمین دوخته بود. چشم‌هائی که دوباره بی‌فروغ شده بود. بالأخره از جا بلند شد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«جدی می‌خوای راه بیفتی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم، آخه تو می‌تونی سرِپا بندبشی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« پس مریم مقدس چه کاره‌ست! خب دیگه، بچه رو بیار بده من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خودم می‌آرمش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازهم بگومگویمان شد و آخرش رضایت داد. کنار هم راه افتادیم. درحالی که لبخندی شرمگین و عذرخواه بر لب داشت، دست بر شانه‌ام گذاشت و به من تکیه داد و آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدا کنه پاهام نلغزه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شکوفهٔ نورس سرزمین روسیه، آن که سرنوشتی نامعلوم در انتظارش بود، اکنون میان بازوانم خفته بود و به آرامی نفس می‌کشید. دریا سرشار از تراشه‌های سفید سینه بر ساحل می‌کوبید و می‌غرید. آهسته و آرام کنار هم پیش می‌رفتیم. مادر گاه و بی‌گاه می‌ایستاد، آه می‌کشید و به دور و برش نگاه می‌کرد و به دریا نگاه می‌کرد و به جنگل و بوته‌زار و کوهستان. و آنگاه به پسرکش خیره می‌مانْد. چشم‌های رنجیده‌اش اکنون فروغی شگفت داشت. پرتوی نیگون از عشقی بی‌کران در آن‌‌ها موج می‌زد. بار دیگر ایستاد و زمزمه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدایا، خداوندا! چه خوب بود که همیشه می‌تونستم همین طور پیش برم اون قدر پیش برم که به آخر دنیا برسم. من و این با هم. و پسرگم بزرگ می‌شد و بزرگتر، با آزادی بزرگ می‌شد و همیشه در آغوشم می‌ماند. پسرکِ نازنینم.»&lt;br /&gt;
::دریای خشمگین می‌غرید و می‌غرید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
۱۹۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ پرویز نیرومند.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پاورقی ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Sukhum&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}Ohemchiry&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}Codor&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18072</id>
		<title>انسانی زاده می‌شود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18072"/>
		<updated>2011-05-28T14:41:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قحط سال ۱۹۸۲ بود. من میان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم{{نشان|۱}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چی‌ری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}} بر صخره‌های کنار رود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کودور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} نشسته بودم. از آنجا تا دریا تنها سنگ‌اندازی فاصله بود و غریو برخورد امواج به ساحل از میان همهمۀ شادی بخش جویبارهای صخره‌ها به وضوح شنیده می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برفراز سرم، درخت‌های شاه بلوط به زر نشته بودند و انبوهِ برگ‌هاشان چون پنجه‌‌های بریده، دور و برم همه جا را پوشانده بود. شاخه‌های برهنۀ درخت‌های ساحل رودر رو، همچون تور پاره‌ئی در هوا آویزان بود و در میان شاخسار برهنه‌شان دارکوبی کوهی با پرهای زرد و سرخ شادمانه می‌پرید. نوک سیاهش را بر تنۀ درخت‌ها می کوبید و حشره‌ها را ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پراکنده می‌کرد تا طعمۀ تازه از راه رسیدگان حریص شوند، حشره‌خواران چابک و پرندگان مهاجر که از جائی دور از سمت شمال می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، پائین‌تر از قله‌های بلند کوه‌ها ارهای باران‌زا معلق بودند و سایه‌هاشان بر شیب سبز دامنه‌ها به آرامی می خزید به سوی سپیدارها پیش می‌رفت. سپیدارهای تنومندی که حفره‌هائی نمناک‌شان سرشار از شهدی سُکرآور بود. شهدی که زنبوران عسل از شکوفه‌های بوته‌های آزالید برمی گیرند و در لانه‌های درختی‌شان می‌پروند. من بر صخره‌های کنار رود زیر درخت شاه بلوط نشته بودم و داشتم تکه‌های نان را در ظرف عسل می‌زدم و می‌خوردم که زنبوری کینه‌توز به سختی نیشم زد و من همچنان مجذوب خورشیدِ رنگ باختهٔ پائیزی بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پائیز قفقاز چون معابد کهن با شکوه است. معابدی که دست مردانی خردمند و بزرگ ـ با گناهان بزرگ ـ بنا شده تا گذشته‌هاان را از چشم تیزبین وجدان‌شان پنهان کنند. دامنهٔ کوهستان به گنجی می‌مانست سرشار از طلا و فیروزه و زمرد، وپوشیده از فرشی ابریشمین، فرشی چنان زیبا که گوئی در ترکمنستان بافته شده بود یا در سمرقند. گوئی جهانی را تاراج کرده‌اند در برابر دیدگان خورشید، فراهم آورده‌اند تا بگویند: «این همه نثار تو باد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غول‌هائی دراز ریش را می‌دیدیم که همانند کودکانی درشت چشم و دلشاد از کوهسار سرازیر می‌شدند و دامنه‌‌ها را می‌آراستند و سخاوتمندانه گوهرهائی رنگارنگ بر پهنهٔ خاک می‌افشاندند و قله کوه‌ها را می‌آراستند. دست‌های هنرمندشان به این تکه زمین بهشت‌آسا زیبائیی هوش ربا بخشیده بود. بر این پهنهٔ زیبا چه با شکوهست حضور انسان! در برابرم چه زیبائی‌های شگفت‌انگیزی می‌بینم و از دیدن این همه زیبائی قلبم با چه جَذبهٔ شکوهمندی به تپش در می‌آید! هیچ تردید نیست که گاهی هم زمان‌هائی سخت در پیش است که سینه از نفرت سرشار می‌شود و اندوه، آزمندانه خونِ دل آدمی را می‌مکد. اما این دوران‌ها چندان دیر پا نیست. هرچند گاهی خورشید فیّاض هم غمگنانه بر مردمان می‌تابد. راستی را که خورشید چه رنج‌ها که به خاطر مردمان بر خود هموار نکرده است. اما مردمان چنان که بایسته است، آنهمه ایثار را پاس نداشته‌اند.طبیعی است که  شایسته‌ئی هم هستند، امّا حتی آنها هم نیازمند کمال یافتن‌اند؛ به بیان بهتر، باید طرحی نو در انداخت و این مردمان را از نو ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، آن سوی بوته‌زار، سرهائی شبح‌وار درگذرند و در غریو موج و همهمۀ رود فریاد مردمان را می‌شنوم. این فریاد قحطی زدگان است. آنها که راه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌ساختند واین روزها در جُست و جوی کار و نان راهیِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها را می‌شناسم، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده‌اند. همپای‌شان کار کرده بودم، همین دیروز با هم مزدمان را گرفته بودیم. امّا من پیش از آنها به‌راه افتاده بودم، شب هنگام، برای این که سحرگاه به کار دریا برسم و برآمدن آفتاب را درودگو باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم سفرانم پنج نفر بودند، چهار تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موژیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یک زن جوان روستائی با گونه‌هائی برآمده و استخوانی که آبستن بود. شکمی بزرگ و پیش آمده داشت و در چشم‌های درشت آبیش، که خاکستری می‌زد، غمی نهان بود. از پشت بوته‌های بلند، تنها سرش را آراسته به آن روسری زرد رنگ می‌دیدم که می‌جنبید و پیش می‌رفت. به گل آفتاب‌گردان می مانست که زا وزشِ نسیم به جنبش در می‌آید و سر خم می‌کند. شوهرش در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرده بود؛ بس که در خوردن میوه زیاده روی کرده بود. مدتی با این آدم‌ها توی یک انباری سر کرده بودم. به عادت همیشگی روس‌ها به صدای بلند حرف می‌زدند. از سختی‌ها و بدبختی‌هاشان می‌گفتند، با لحنی سوگوار و صدائی آن قدر بلند که بی شک می‌شد حرف‌های‌شان را از یک کیلومتری هم به راحتی شنید. آدم‌های سیاه روزی بودند، رنج و تهی‌دستی خردشان کرده بود. فقر مثل باد که برگ‌های پائیزی را با خودش می‌برد، آنها را از سرزمینِ آبا و اجدادی‌شان که خشک و بی‌برکت شده بود، کنده و به اینجا کشانده بود. شرایط دشوار کار فرسوده‌شان کرده بود و تاب و توان‌شان را گرفته بود. با سرگشتگی و ملال، با چشم‌های مات و بی‌حال‌شان به دور و برشان نگاه می‌کردند و با قیافه‌های گرفته به هم لبخند می‌زدند و زمزمه‌کنان می‌خواندند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«آی، آی چه خاکی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه پربرکت، چه پربار!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حیف که خاکش سفت و سخته!» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن وقت از سرزمین‌های آبا اجدادی‌شان یاد می‌کردند: از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوبیلی لوژوک سرخوی گان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موک رنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، سرزمین‌هائی که هر مشت خاک‌شان با خاکستر نیاکان آنها عجین بود، زمین‌هائی که با عرق جبین آبیاری شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه آنها زن دیگری هم بود. بلندبالا، با چهره‌ئی لاغر و کشیده و سینه‌ئی پهن و سخت، صخره‌وار. و چشم‌هائی سیاه که مختصر پیچشی داشت. او هر روز غروب، همراه زنی که روسری زرد به سر می‌بست، از انباری بیرون می‌آمد. روی تودۀ سنگ‌ها می‌نشست، کف دستش را به گونۀ راست تکیه می‌داد و با صدائی بلند و گرفته می‌خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میان بوته‌های سبز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی ماسه‌های سیمگون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شال سفید را می‌گسترانم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و انتظار می‌کشم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برای دلبرک نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و چون بیاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قلبم را نثارش می‌کنم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا زن روسری پوش بیش‌تر وقت‌ها آرام بود. سرش را خم می‌کرد و مدت‌ها به شکمش خیره می‌شد و گاهی ناگهان آواز را همراهی می‌کرد. با صدائی خشن و اندوهناک دنبالهٔ آواز را می خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه محبوبم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرنوشت می‌خواهد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو را دیگر نبینم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
این صداهای دردناک در قلب تاریکی اندوه‌زای شب‌های دیار جنوب، یادآور زیبائی وحشی سرزمین‌های پهناور شمال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روسری پوش حالا دیگر از نظر ناپدید شده بود. من از خوردن نان و عسل دست کشیدم. روی ظرف عسل را با چند برگ پوشاندم و کوله‌بارم را بستم و آرام و بی‌شتاب دنبال آنها به راه افتادم، دیــــــ را بر خاک سخت می‌کوبیدم و پیش می‌رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه پیش رویم تنگ و خاکستری بود. در طرف راستم دریای ژرف نیلگون می‌غرّید. تراشه‌های سفید چوب که موج‌ها به ساحل آورده بودند با وزش تند باد خش‌خش کنان به این طرف و آن طرف کشیده می‌شدند. تندبادی که مرطوب بود و گرم و بوئی خوش داشت و به نفس سُکرآور زنان می‌مانست. یک کرجی بادبانی، در کنار بندرگاه به یک طرف خم شده بود. بادبان‌هایش که از وزش نسیم شکم داده بود، به گونه‌های گوشتالود سرکارگر ازخودراضی ما در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌مانست کاز قضا مهم‌ترین شخصیت آنجا هم بود. به دلیلی نامعلوم بعضی کلمه‌ها را سر وته ادا می‌کرد: «شفه خو» را به جای «خفه شو» و «یدشا» را به جای «شاید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت «شفه خو» یدشا فکر می‌کنی خیلی زرنگی، امّا خود تو بپّا! من می‌تونم راحت بفرستمت ادارهٔ پلیس. عین آب خوردن. حالیت شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست داشت مردم را دستِ پلیس بدهد و از این کار خیلی هم لذّت می‌برد. بگذریم، همان بهتر که فکر کنیم حالا دیگر کِرم‌ها جسدش را در گور خورده‌اند و جز استخوان چیزی ازش باقی نگذاشته‌اند. و با همین فکر هم دلخوش باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه رفتن آسان بوده همان طور راحت پیش می‌رفتم. انگار در هوا شناور بودم. خیال‌های خوش و یادهای رنگارنگ گذشته‌های دور در ذهنم موج می‌زد. راه آرام آرام به سوی دریا می‌خزید و به دامنۀ شنی ساحل نزدیکتر و نزدیکتر می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بادی از طرف کوه شروع به وزیدن کرد؛ بادی سرد و باران‌زا. فریادی از میان بوته به گوش می‌رسید از آن فریادهای دردناک که قلب آدم را تکان می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخ و برگ‌ها را کنار زدم. زنی که روسری زرد سر می‌کرد، آنجا ایستاده بود و پشتش را به تنۀ درخت گردوئی می‌فشرد.سرش را بر شانه خم کرده بود و با چشم‌هائی از حدقه درآورده دور و برش را می‌پائید. دست‌هایش را روی شکم برآمده‌اش می‌فشرد و چنان به سختی نفس می‌کشید که شکم بزرگ برآمده‌اش به شدت بالا و پائین می‌رفت. «چت شده؟ کسی مزاحمت شده؟» پاهای برهنه‌اش را با تشنج بر خاک تیره کشید، سرسنگیش را تکان داد و نفس نفس زنان گفت: «آه! از اینجا برو بی‌حیا! برو دیگه!» تازه فهمیدم موضوع از چه قرار است. طبیعی است که اولّش وحشتم گرفت. داشتم برمی‌گشتم که زن دوباره شروع به نالیدن کرد. با صدائی بلند فریاد می‌زد. چشم‌هایش از حدقه درآمده بود و به سختی زار می‌زد. وضعش به‌قدری ناجور بود که نتوانستم تنها رهایش کنم. این بود که پیش او برگشتم کوه‌بار و کتری و قوریم را زمین گذاشتم. او را به پشت روی تکه زمینی صاف خواباندم. داشتم زانوهایش را روی شکمش تا می‌کردم که مرا با شدّت از خودش راند و ضربه‌هائی به سر و سینه‌ام کوبید. آنوقت به‌ رو غلتید و نیم خیز شد و روی دست و پاهاش خزید و خودش را پشت بوته‌ها کشید و در حالیکه مثل یک مادّه خرس خشمگین می‌غرّید، زیرلبی گفت: «ابلیس! جونور!» دست‌هایش زیر تنه‌اش خم شد و به خاک افتاد. بازهم شروع کرد به ضجّه زدن. پاهایش را با تشنج بر زمین می‌کوبید و می‌نالید. در آن لحظه‌های پر هیجان، خودم را نباختم با تجربه‌ئی که از گذشته داشتم دست به کار شدم. زن را به پشت خواباندم و پاهایش را روی شکمش تا کردم. دیگر چیزی به زائیدنش نمانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آخه آروم بگیر، داری می‌زائی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف دریا دویدم، آستین‌هایم را بالا زدم و دست‌هایم را شستم و برگشتم. زن به خودش می‌پیچید. دست‌هایش را به شدت بر زمین می‌کوبید و شاخ و برگ‌های خشکیده را دسته دسته می‌کند به دهان می‌برد و لای دندان‌هایش می‌فشرد. پرده شکافت و سرِ بچه پیدا شد. بایست هرطور شده از حرکات و تکان‌های تشنج آمیز پاهایش جلوگیری می‌کردم. این بود که پاهایش را محکم نگه داشتم تا به نوزاد آسیبی نرسد. مواظب بودم که زن دیگر خس و خاشاک و علف خشکیده توی دهان کف کرده‌اش فرو نکند. هر دو به هم بدوبیراه می‌گفتیم؛ زن از میان دندان‌های کلید شده‌اش و من به آرامی. او از رنجی که می‌برد دشنام می‌داد و شاید هم از شرم و حیا و من از پریشان‌خاطری و ترحم شدیدی که نسبت به او حس می‌کردم. آهسته نالید ـآه، خدای من!» در حالی که لب‌های کف کرده و کبودش را می‌گزید و از چشم‌های بی‌فروغش اشکِ فراوان جاری شد. اشکی که از رنجی گران حکایت می‌کرد رنج مادر شدن از شکنجۀ سختی که تحمّل کرده بود انگار بند ازبندش جدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب دیگه از اینجا برو، آه، جونور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های سُستش سعی کرد مرا از خودش دور کند و من به التماس افتادم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دیوونگی نکن! دِ زود باش یه خرده زور بزن. بذار بیاد دیگه.» دلم برایش می‌سوخت. انگار اشک‌هایش از چشم من می‌جوشید. اندوهی قلبم را می‌فشرد. دلم می‌خواست از تهِ دل فریاد بزنم و آخرش هم فریاد زدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ زود باش دیگه. بزا، زن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اکنون کودکی میان دست‌هایم بود. تکه گوشتی سرخ فام و آدمی وار. اگرچه اشک‌هایم مثل پرده‌ئی جلو دیدم را گرفته بود، اما نوزاد را می‌دیدم. اندامِ سرشار از سلامتش را می‌دیدم که پیچ و تاب می‌خورد، تقلا می‌کرد و یکریز فریاد می‌زد، انگار از همان اولین لحظه دیدارِ دنیا رنجیده خاطر شده بود. چشم‌هائی آسمانی رنگ داشت. بر چهرهٔ گلگونش از زور گریه چین افتاده بود. بینی کوچک و بامزه‌ئی داشت که نظر آدم را جلب می‌کرد. لب‌های سرخش می‌لرزید و فریادهائی گریه‌وار سر می‌داد: «اووئه... اووئه...اوو...ئه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنش چنان لیز و لغزنده بود که می‌ترسیدم از دستم بیفتد. به زانو نشسته بودم و سراپا براندازش می‌کردم و قاه قاه می‌خندیدم. راستیکه از دیدارش چه شادمان بودم! آنچنان شادمان که فراموش کرده بودم پس از آن چه باید بکنم. مادر آهسته نجوا کرد: «خب دیگه نافشو ببر» چشم‌هایش را بسته بود. چهرهٔ خشک و خاکستریش به چهرهٔ مردگان می‌مانست. لب‌های کبودش را به سختی تکان داد و تکرار کرد: «ببرش دیگه، با چاقو...» چاقویم را توی انباری ازم دزدیده بودند. این بود که بند ناف را با دندانم جویدم و پاره کردم. نوزاد با صدائی بم، صدای یک اورل واقعی، فریاد می‌زد و مادر می‌خندید. پرتوی آبی رنگ از ژرفای چشم‌های خواب‌‌آلودش می‌تراوید. دست کبودش را که از خستگی بر کتفش سنگینی می‌کرد به دامنش تکیه داده بود و توی جیبش در جست و جوی چیزی بود. آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه نمی‌تونم، حس ندارم. ناف‌بند رفته ته جیبم، درش بیار و نافشو ببند.» ناف‌بند را پیدا کردم و ناف نوزاد را بستم. کودک لبخند زد، لبخندی چنان زیبا و شاد که چشمم را خیره کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «تو یه خرده استراحت کن، من میرم که شست و شوش بدم.» با پریشانی زمزمه کرد: «مواظبش باش. یواش بشورش، حواست جمع باشه‌ها.» امّا آن تکه گوشت گلگونهٔ آدمی وار هیچ احتیاجی به مواظبت من نداشت، مشت‌های کوچکش را گره کرده بود و در هوا تکان می‌داد، انگار مرا به مبارزه می‌خواند. «آره پسرکم. کار دست همینه! باید مواظب خودت باشی. اگه می‌خوای آدما گردنتو خرد نکنن، همین طور سفت و سخت از خودت مواظبت کن.» وقتی قطره‌های ریز و شفاف آب دریا روی من و او فرو ریخت تا آنجا که زورش می‌رسید فریاد زد و بعد هم با کف دست چند تا ضربهٔ آرام به پشتش زدم شروع به تقلا کرد، جیغ کشید و گریه سر داد. «فریاد بزن کوچولو، هرچه می‌تونی فریاد بزن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام وقتی من و نوزاد پیش مادرش برگشتیم، دیدم همانطور دراز کشیده و با چشم‌های بسته، لب‌هایش را به دندان می‌گزد و درد بعد از زایمان را تحمّل می‌کند. خسته و آرام زمزمه کرد: «بیارش اینجا، بِدِش به من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«من بچه رو نگه می‌دارم، تو استراحت کن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« نه دیگه بدش به من.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های لرزان، کورمال دگمۀ پیراهنش را جست و جو کرد. کمکش کردم که دگمۀ پیراهنش را باز کند و پستانش را بیرون بیاورد، پستانی که طبیعت برای پرورش بیست کودک سرکش اورلی آفریده بود. نوزاد را روی دامنِ مادرش گذاشتم. زن ناگهان به خود آمد و به نجوا گفت: «آه، مریم مقدس، مادر مسیح!» می‌لرزید و سرش را با آن موهای پریشان به کوله بارم می‌فشرد. پس از چند لحظه، زن ناگاه چشم‌هایش را باز کرد، آن چشم‌های نازنین را که مهری مادرانه از آن‌ها می‌تراوید. دست راستش را به آرامی بالا برد و با انگشت در هوا صلیبی کشید و دُعا کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ای مریم مقدس، درود بر تو باد! ای مادر مسیح شکر!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوله بار را باز کردم. با لبخندی رنگ باخته همین طور نگاهم می‌کرد. سرخی شرمی نجیبانه بر گونه‌هایش دوید و تمام چهره‌اش را فراگرفت.&lt;br /&gt;
‌  ‍‍&lt;br /&gt;
::«بی‌زحمت یه دقیقه از اینجا برو اون پشت، فقط یه دقیقه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«سخت نگیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خیلی خُب. اما حالا تنهام بذار خواهش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا دور شدم و میان بوته‌زار رفتم. قلبم سرشار بود، گوئی پرنده‌ها در سینه‌ام آواز می‌خواندند. این آوازهای زیبا همراهِ همهمۀ همیشگی امواج دریا چنان شادمانه بودند که می‌توانستم یک سال تمام به آنها گوش بدهم بی‌آنکه خسته بشوم. چیزی نگذشت که زن را بالای بوته‌زار ایستاده دیدم. این بار روسری زرد رنگش را آن طور کهمی‌بایست بسته بود. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آهای، چه خبرته، می‌خوای به این زودی رانــــــــــــ؟» (راه بیافتی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به درختی تکیه داده بود و نوزادش را در آغوش داشت. تکیده و رنگ پریده بود. گوئی وجودش از آخرین قطره‌های حیات تهی شده بود. با این همه ‌‍چشم‌هایش مثل دو چشمهٔ نیلگون می‌درخشید. نوزاد آرام خوابیده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::گفتم: «تو هم باید کمی استراحت کنی، مادر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سرش را با سستی تکان داد و گفت: «باید خودمو جمع و جور کنم، می‌خوام برم اونجا، اَه... بهش چی می‌گفتین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اوچم چیری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها خودشه، الآن اونای دیگه کلّی از ما جلو افتادن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما تو نباید راه بری. برات خوب نیس، اصلاً مگه می‌تونی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بَه! پس مریم مقدس چه کاره‌س؟ خودش بهم کمک می‌کنه و حتم دارم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب دیگر چاره‌ئی نبود به یاریِ مریم مقدس توکّل کرده بود و یقین تمام داشت. این بود که من هم دیگر چیزی نگفتم. زن به چهرهٔ کوچک کودکش نگاه کرد که از اخم چین خورده بود. پرتو گرم مهری بی‌پایان از چشم‌هایش می‌تراوید. لب‌هایش را می لیسید و پستانش را نرم نرمک نوازش می‌داد. من آتشی روشن کردم و چندتائی سنگ آوردم و اجاقی درست کردم و قوری پرآب را روی اجاق گذاشتم. «می‌خوام برات چائی دم کنم، الآن حاضر می‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«گلوم خشک شده و می‌سوزه، راستی که مردِ کاری، زنده باشی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم همشهریات چرا تنهات گذاشتن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، این طور نیست، تنهام نذاشتن، خودم ازشون عقب موندم. همراشون خوردنی و نوشیدنی زیاد داشتن. اما میدونی، چه خوب شد که عقب موندم، هیچ دلم نمی‌خواست پیش چشم اونا فارغ بشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی زمین تف کرد. تفش خونی بود. پرسیدم: «بچهٔ اوّلته؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره ببینم، تو کی هستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب، میشه گفت آدمم دیگه، یعنی تو اینجوری خیال کن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله اینو که می‌دونم، زن داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، هنوز چنین افتخاری نصیب حقیر نشده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ، شوخی می‌کنی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«واسه چی شوخی کنم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::چشم‌های شرمگینش را به زمین دوخت و به‌نجوا گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«پس این کارهای زنونه رو از کجا یاد گرفته‌ی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::من که دیگر شوخ طبعیم گلکرده بود گفتم: :خب دیگه، همین طوری. آخه من دانشجواَم، میدونی دانشجو چیه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«به، البته که می‌دونم، پسر بزرگ کشیش محلّه‌مون دانشجوست، درس کشیشی می‌خونه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها، همین منم از همونام. خب دیگه باید برم آب بیارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روی بچه‌اش خم شد و صورتش را نزدیک صورت او برد و به صدای نفسش گوش داد و بعد به دریا نگاه کرد: «کاش می‌تونستم تنی به آب بزنم، امّا آخه آب اینجا یک جور عجیبیه، نمی‌دونم اصلاً این دیگه چه جورشه؟ هم تلخه هم شور.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما بهتره خودتو بشوری آبش عیبی نداره هیچی، خیلیَم خوبه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«البته،‌تازه از آب رودخونه هم گرم‌تره. آب رودخونه که خیلی سرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اگه این طوره که... می‌گی پس...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسبی خسته و چُرتی لنگ لنگان از کنار ما گذشت، کوچک و تکیده بود. اسب سوار، با آن کلاه پوستی پر پشمش، رویش را طرف ما برگرداند و خوب که براندازمان کرد، سرش را پائین انداخت و راهش را ادامه داد، زن به آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«این طرفا آدمای عجیبی زندگی می‌کنن. این طور که پیداست باید خیلی هم بی‌رحم باشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دنبال آب رفتم. ستونی از آب، شفاف و زلال، بر سنگ‌ها ریخت. دست و صورتم را شستم، کتری را پرِ آب کردم و برگشتم. میان بوته‌ها زن را دیدم که دو زانو نشسته بود و نگرانِ پشت سرش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«چیزی‌ت شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن جاخورد و رنگ از رخسارش پرید. سعی کرد چیزی را زیر خودش پنهان کند. متوجه موضوع شدم: «بِدِش به من، خاکش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه جانم! اینجا که نمی‌شه، باید دمِ حموم چالش کرد، می‌دونی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«عجب حرفی می‌زنی. این دور و برها که حموم پیدا نمی‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«حتماً شوخی می‌کنی. امّا آخه من می‌ترسم! این طوری ممکنه جونورها بخورنش حتماً باید چالش کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش را برگرداند و بقچه‌ئی را به من داد که گرم و سنگین بود. با لحنی شرمگین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خوب خاکش کن حسابی زمینو بِکن. تو رو به خدا روشو خوب بپوشون. خواهش می‌کنم، باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برگشتم زن  داشت از طرف دریا برمی‌گشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پیراهنش تا کمر خیسِ آب بود و گونه‌هایش از سرخی می‌درخشید. کمکش کردم تا کنار آتش بنشیند. در فکر بودم که : « چه نیرومند است انسان!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چائی را با عسل سرکشیدیم. آهسته پرسید: «پس دیگه درس نمی‌خونی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«افتادی به عرق خوری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله مادر همین‌طوره، عرق پاک داغونم کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب باشه، چه می‌شه کرد. من که هیچ وقت نمی‌تونم تورو فراموش کنم. تو  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی سرِ دستمزد با رئیس دست به یقه شدی به خودم گفتم: «این جوون باید حتماً عرق خور باشه که این طوری با این و او در می‌افته و از کسی هم واهمه نداره.»&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قطره‌های عسلی را که روی لب‌هایش مانده بود لیسید و چشم‌هایش را به طرف بوته‌زار برگرداند. آنجا که تازه‌ترین انسان  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متولد شده بود. آن وقت نگاه جست و جو گرش را به من دوخت و آهی کشید و گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی این بچه آینده‌ش چی می‌شه، چه جوری زندگی‌شو می‌گذرونه؟  تو به من خیلی کمک کردی و ازت هم ممنونم. اما نمی‌دونم کمک تو به درد این بچه هم می‌خوره یا نه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که دست از خوردن و نوشیدن برداشت، با انگشت صلیبی بر سینه‌اش کشید و در حالی که من مشغول جمع و جور کردنِ اثاثیه‌ام بودم، با حالتی خسته و نیمه خواب بدنش را کش و قوسی داد. چشم‌هایش را به زمین دوخته بود. چشم‌هائی که دوباره بی‌فروغ شده بود. بالأخره از جا بلند شد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«جدی می‌خوای راه بیفتی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم، آخه تو می‌تونی سرِپا بندبشی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« پس مریم مقدس چه کاره‌ست! خب دیگه، بچه رو بیار بده من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خودم می‌آرمش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازهم بگومگویمان شد و آخرش رضایت داد. کنار هم راه افتادیم. درحالی که لبخندی شرمگین و عذرخواه بر لب داشت، دست بر شانه‌ام گذاشت و به من تکیه داد و آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدا کنه پاهام نلغزه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شکوفهٔ نورس سرزمین روسیه، آن که سرنوشتی نامعلوم در انتظارش بود، اکنون میان بازوانم خفته بود و به آرامی نفس می‌کشید. دریا سرشار از تراشه‌های سفید سینه بر ساحل می‌کوبید و می‌غرید. آهسته و آرام کنار هم پیش می‌رفتیم. مادر گاه و بی‌گاه می‌ایستاد، آه می‌کشید و به دور و برش نگاه می‌کرد و به دریا نگاه می‌کرد و به جنگل و بوته‌زار و کوهستان. و آنگاه به پسرکش خیره می‌مانْد. چشم‌های رنجیده‌اش اکنون فروغی شگفت داشت. پرتوی نیگون از عشقی بی‌کران در آن‌‌ها موج می‌زد. بار دیگر ایستاد و زمزمه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدایا، خداوندا! چه خوب بود که همیشه می‌تونستم همین طور پیش برم اون قدر پیش برم که به آخر دنیا برسم. من و این با هم. و پسرگم بزرگ می‌شد و بزرگتر، با آزادی بزرگ می‌شد و همیشه در آغوشم می‌ماند. پسرکِ نازنینم.»&lt;br /&gt;
::دریای خشمگین می‌غرید و می‌غرید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۹۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ پرویز نیرومند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پاورقی ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Sukhum&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}Ohemchiry&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}Codor&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18071</id>
		<title>انسانی زاده می‌شود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18071"/>
		<updated>2011-05-28T14:39:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسانی زاده می‌شود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قحط سال ۱۹۸۲ بود. من میان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم{{نشان|۱}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چی‌ری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}} بر صخره‌های کنار رود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کودور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} نشسته بودم. از آنجا تا دریا تنها سنگ‌اندازی فاصله بود و غریو برخورد امواج به ساحل از میان همهمۀ شادی بخش جویبارهای صخره‌ها به وضوح شنیده می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برفراز سرم، درخت‌های شاه بلوط به زر نشته بودند و انبوهِ برگ‌هاشان چون پنجه‌‌های بریده، دور و برم همه جا را پوشانده بود. شاخه‌های برهنۀ درخت‌های ساحل رودر رو، همچون تور پاره‌ئی در هوا آویزان بود و در میان شاخسار برهنه‌شان دارکوبی کوهی با پرهای زرد و سرخ شادمانه می‌پرید. نوک سیاهش را بر تنۀ درخت‌ها می کوبید و حشره‌ها را ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پراکنده می‌کرد تا طعمۀ تازه از راه رسیدگان حریص شوند، حشره‌خواران چابک و پرندگان مهاجر که از جائی دور از سمت شمال می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، پائین‌تر از قله‌های بلند کوه‌ها ارهای باران‌زا معلق بودند و سایه‌هاشان بر شیب سبز دامنه‌ها به آرامی می خزید به سوی سپیدارها پیش می‌رفت. سپیدارهای تنومندی که حفره‌هائی نمناک‌شان سرشار از شهدی سُکرآور بود. شهدی که زنبوران عسل از شکوفه‌های بوته‌های آزالید برمی گیرند و در لانه‌های درختی‌شان می‌پروند. من بر صخره‌های کنار رود زیر درخت شاه بلوط نشته بودم و داشتم تکه‌های نان را در ظرف عسل می‌زدم و می‌خوردم که زنبوری کینه‌توز به سختی نیشم زد و من همچنان مجذوب خورشیدِ رنگ باختهٔ پائیزی بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پائیز قفقاز چون معابد کهن با شکوه است. معابدی که دست مردانی خردمند و بزرگ ـ با گناهان بزرگ ـ بنا شده تا گذشته‌هاان را از چشم تیزبین وجدان‌شان پنهان کنند. دامنهٔ کوهستان به گنجی می‌مانست سرشار از طلا و فیروزه و زمرد، وپوشیده از فرشی ابریشمین، فرشی چنان زیبا که گوئی در ترکمنستان بافته شده بود یا در سمرقند. گوئی جهانی را تاراج کرده‌اند در برابر دیدگان خورشید، فراهم آورده‌اند تا بگویند: «این همه نثار تو باد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غول‌هائی دراز ریش را می‌دیدیم که همانند کودکانی درشت چشم و دلشاد از کوهسار سرازیر می‌شدند و دامنه‌‌ها را می‌آراستند و سخاوتمندانه گوهرهائی رنگارنگ بر پهنهٔ خاک می‌افشاندند و قله کوه‌ها را می‌آراستند. دست‌های هنرمندشان به این تکه زمین بهشت‌آسا زیبائیی هوش ربا بخشیده بود. بر این پهنهٔ زیبا چه با شکوهست حضور انسان! در برابرم چه زیبائی‌های شگفت‌انگیزی می‌بینم و از دیدن این همه زیبائی قلبم با چه جَذبهٔ شکوهمندی به تپش در می‌آید! هیچ تردید نیست که گاهی هم زمان‌هائی سخت در پیش است که سینه از نفرت سرشار می‌شود و اندوه، آزمندانه خونِ دل آدمی را می‌مکد. اما این دوران‌ها چندان دیر پا نیست. هرچند گاهی خورشید فیّاض هم غمگنانه بر مردمان می‌تابد. راستی را که خورشید چه رنج‌ها که به خاطر مردمان بر خود هموار نکرده است. اما مردمان چنان که بایسته است، آنهمه ایثار را پاس نداشته‌اند.طبیعی است که  شایسته‌ئی هم هستند، امّا حتی آنها هم نیازمند کمال یافتن‌اند؛ به بیان بهتر، باید طرحی نو در انداخت و این مردمان را از نو ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، آن سوی بوته‌زار، سرهائی شبح‌وار درگذرند و در غریو موج و همهمۀ رود فریاد مردمان را می‌شنوم. این فریاد قحطی زدگان است. آنها که راه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌ساختند واین روزها در جُست و جوی کار و نان راهیِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها را می‌شناسم، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده‌اند. همپای‌شان کار کرده بودم، همین دیروز با هم مزدمان را گرفته بودیم. امّا من پیش از آنها به‌راه افتاده بودم، شب هنگام، برای این که سحرگاه به کار دریا برسم و برآمدن آفتاب را درودگو باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم سفرانم پنج نفر بودند، چهار تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موژیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یک زن جوان روستائی با گونه‌هائی برآمده و استخوانی که آبستن بود. شکمی بزرگ و پیش آمده داشت و در چشم‌های درشت آبیش، که خاکستری می‌زد، غمی نهان بود. از پشت بوته‌های بلند، تنها سرش را آراسته به آن روسری زرد رنگ می‌دیدم که می‌جنبید و پیش می‌رفت. به گل آفتاب‌گردان می مانست که زا وزشِ نسیم به جنبش در می‌آید و سر خم می‌کند. شوهرش در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرده بود؛ بس که در خوردن میوه زیاده روی کرده بود. مدتی با این آدم‌ها توی یک انباری سر کرده بودم. به عادت همیشگی روس‌ها به صدای بلند حرف می‌زدند. از سختی‌ها و بدبختی‌هاشان می‌گفتند، با لحنی سوگوار و صدائی آن قدر بلند که بی شک می‌شد حرف‌های‌شان را از یک کیلومتری هم به راحتی شنید. آدم‌های سیاه روزی بودند، رنج و تهی‌دستی خردشان کرده بود. فقر مثل باد که برگ‌های پائیزی را با خودش می‌برد، آنها را از سرزمینِ آبا و اجدادی‌شان که خشک و بی‌برکت شده بود، کنده و به اینجا کشانده بود. شرایط دشوار کار فرسوده‌شان کرده بود و تاب و توان‌شان را گرفته بود. با سرگشتگی و ملال، با چشم‌های مات و بی‌حال‌شان به دور و برشان نگاه می‌کردند و با قیافه‌های گرفته به هم لبخند می‌زدند و زمزمه‌کنان می‌خواندند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«آی، آی چه خاکی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه پربرکت، چه پربار!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حیف که خاکش سفت و سخته!» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن وقت از سرزمین‌های آبا اجدادی‌شان یاد می‌کردند: از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوبیلی لوژوک سرخوی گان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موک رنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، سرزمین‌هائی که هر مشت خاک‌شان با خاکستر نیاکان آنها عجین بود، زمین‌هائی که با عرق جبین آبیاری شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه آنها زن دیگری هم بود. بلندبالا، با چهره‌ئی لاغر و کشیده و سینه‌ئی پهن و سخت، صخره‌وار. و چشم‌هائی سیاه که مختصر پیچشی داشت. او هر روز غروب، همراه زنی که روسری زرد به سر می‌بست، از انباری بیرون می‌آمد. روی تودۀ سنگ‌ها می‌نشست، کف دستش را به گونۀ راست تکیه می‌داد و با صدائی بلند و گرفته می‌خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میان بوته‌های سبز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی ماسه‌های سیمگون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شال سفید را می‌گسترانم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و انتظار می‌کشم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برای دلبرک نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و چون بیاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قلبم را نثارش می‌کنم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا زن روسری پوش بیش‌تر وقت‌ها آرام بود. سرش را خم می‌کرد و مدت‌ها به شکمش خیره می‌شد و گاهی ناگهان آواز را همراهی می‌کرد. با صدائی خشن و اندوهناک دنبالهٔ آواز را می خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه محبوبم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرنوشت می‌خواهد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو را دیگر نبینم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
این صداهای دردناک در قلب تاریکی اندوه‌زای شب‌های دیار جنوب، یادآور زیبائی وحشی سرزمین‌های پهناور شمال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روسری پوش حالا دیگر از نظر ناپدید شده بود. من از خوردن نان و عسل دست کشیدم. روی ظرف عسل را با چند برگ پوشاندم و کوله‌بارم را بستم و آرام و بی‌شتاب دنبال آنها به راه افتادم، دیــــــ را بر خاک سخت می‌کوبیدم و پیش می‌رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه پیش رویم تنگ و خاکستری بود. در طرف راستم دریای ژرف نیلگون می‌غرّید. تراشه‌های سفید چوب که موج‌ها به ساحل آورده بودند با وزش تند باد خش‌خش کنان به این طرف و آن طرف کشیده می‌شدند. تندبادی که مرطوب بود و گرم و بوئی خوش داشت و به نفس سُکرآور زنان می‌مانست. یک کرجی بادبانی، در کنار بندرگاه به یک طرف خم شده بود. بادبان‌هایش که از وزش نسیم شکم داده بود، به گونه‌های گوشتالود سرکارگر ازخودراضی ما در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌مانست کاز قضا مهم‌ترین شخصیت آنجا هم بود. به دلیلی نامعلوم بعضی کلمه‌ها را سر وته ادا می‌کرد: «شفه خو» را به جای «خفه شو» و «یدشا» را به جای «شاید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت «شفه خو» یدشا فکر می‌کنی خیلی زرنگی، امّا خود تو بپّا! من می‌تونم راحت بفرستمت ادارهٔ پلیس. عین آب خوردن. حالیت شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست داشت مردم را دستِ پلیس بدهد و از این کار خیلی هم لذّت می‌برد. بگذریم، همان بهتر که فکر کنیم حالا دیگر کِرم‌ها جسدش را در گور خورده‌اند و جز استخوان چیزی ازش باقی نگذاشته‌اند. و با همین فکر هم دلخوش باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه رفتن آسان بوده همان طور راحت پیش می‌رفتم. انگار در هوا شناور بودم. خیال‌های خوش و یادهای رنگارنگ گذشته‌های دور در ذهنم موج می‌زد. راه آرام آرام به سوی دریا می‌خزید و به دامنۀ شنی ساحل نزدیکتر و نزدیکتر می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بادی از طرف کوه شروع به وزیدن کرد؛ بادی سرد و باران‌زا. فریادی از میان بوته به گوش می‌رسید از آن فریادهای دردناک که قلب آدم را تکان می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخ و برگ‌ها را کنار زدم. زنی که روسری زرد سر می‌کرد، آنجا ایستاده بود و پشتش را به تنۀ درخت گردوئی می‌فشرد.سرش را بر شانه خم کرده بود و با چشم‌هائی از حدقه درآورده دور و برش را می‌پائید. دست‌هایش را روی شکم برآمده‌اش می‌فشرد و چنان به سختی نفس می‌کشید که شکم بزرگ برآمده‌اش به شدت بالا و پائین می‌رفت. «چت شده؟ کسی مزاحمت شده؟» پاهای برهنه‌اش را با تشنج بر خاک تیره کشید، سرسنگیش را تکان داد و نفس نفس زنان گفت: «آه! از اینجا برو بی‌حیا! برو دیگه!» تازه فهمیدم موضوع از چه قرار است. طبیعی است که اولّش وحشتم گرفت. داشتم برمی‌گشتم که زن دوباره شروع به نالیدن کرد. با صدائی بلند فریاد می‌زد. چشم‌هایش از حدقه درآمده بود و به سختی زار می‌زد. وضعش به‌قدری ناجور بود که نتوانستم تنها رهایش کنم. این بود که پیش او برگشتم کوه‌بار و کتری و قوریم را زمین گذاشتم. او را به پشت روی تکه زمینی صاف خواباندم. داشتم زانوهایش را روی شکمش تا می‌کردم که مرا با شدّت از خودش راند و ضربه‌هائی به سر و سینه‌ام کوبید. آنوقت به‌ رو غلتید و نیم خیز شد و روی دست و پاهاش خزید و خودش را پشت بوته‌ها کشید و در حالیکه مثل یک مادّه خرس خشمگین می‌غرّید، زیرلبی گفت: «ابلیس! جونور!» دست‌هایش زیر تنه‌اش خم شد و به خاک افتاد. بازهم شروع کرد به ضجّه زدن. پاهایش را با تشنج بر زمین می‌کوبید و می‌نالید. در آن لحظه‌های پر هیجان، خودم را نباختم با تجربه‌ئی که از گذشته داشتم دست به کار شدم. زن را به پشت خواباندم و پاهایش را روی شکمش تا کردم. دیگر چیزی به زائیدنش نمانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آخه آروم بگیر، داری می‌زائی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف دریا دویدم، آستین‌هایم را بالا زدم و دست‌هایم را شستم و برگشتم. زن به خودش می‌پیچید. دست‌هایش را به شدت بر زمین می‌کوبید و شاخ و برگ‌های خشکیده را دسته دسته می‌کند به دهان می‌برد و لای دندان‌هایش می‌فشرد. پرده شکافت و سرِ بچه پیدا شد. بایست هرطور شده از حرکات و تکان‌های تشنج آمیز پاهایش جلوگیری می‌کردم. این بود که پاهایش را محکم نگه داشتم تا به نوزاد آسیبی نرسد. مواظب بودم که زن دیگر خس و خاشاک و علف خشکیده توی دهان کف کرده‌اش فرو نکند. هر دو به هم بدوبیراه می‌گفتیم؛ زن از میان دندان‌های کلید شده‌اش و من به آرامی. او از رنجی که می‌برد دشنام می‌داد و شاید هم از شرم و حیا و من از پریشان‌خاطری و ترحم شدیدی که نسبت به او حس می‌کردم. آهسته نالید ـآه، خدای من!» در حالی که لب‌های کف کرده و کبودش را می‌گزید و از چشم‌های بی‌فروغش اشکِ فراوان جاری شد. اشکی که از رنجی گران حکایت می‌کرد رنج مادر شدن از شکنجۀ سختی که تحمّل کرده بود انگار بند ازبندش جدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب دیگه از اینجا برو، آه، جونور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های سُستش سعی کرد مرا از خودش دور کند و من به التماس افتادم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دیوونگی نکن! دِ زود باش یه خرده زور بزن. بذار بیاد دیگه.» دلم برایش می‌سوخت. انگار اشک‌هایش از چشم من می‌جوشید. اندوهی قلبم را می‌فشرد. دلم می‌خواست از تهِ دل فریاد بزنم و آخرش هم فریاد زدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ زود باش دیگه. بزا، زن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اکنون کودکی میان دست‌هایم بود. تکه گوشتی سرخ فام و آدمی وار. اگرچه اشک‌هایم مثل پرده‌ئی جلو دیدم را گرفته بود، اما نوزاد را می‌دیدم. اندامِ سرشار از سلامتش را می‌دیدم که پیچ و تاب می‌خورد، تقلا می‌کرد و یکریز فریاد می‌زد، انگار از همان اولین لحظه دیدارِ دنیا رنجیده خاطر شده بود. چشم‌هائی آسمانی رنگ داشت. بر چهرهٔ گلگونش از زور گریه چین افتاده بود. بینی کوچک و بامزه‌ئی داشت که نظر آدم را جلب می‌کرد. لب‌های سرخش می‌لرزید و فریادهائی گریه‌وار سر می‌داد: «اووئه... اووئه...اوو...ئه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنش چنان لیز و لغزنده بود که می‌ترسیدم از دستم بیفتد. به زانو نشسته بودم و سراپا براندازش می‌کردم و قاه قاه می‌خندیدم. راستیکه از دیدارش چه شادمان بودم! آنچنان شادمان که فراموش کرده بودم پس از آن چه باید بکنم. مادر آهسته نجوا کرد: «خب دیگه نافشو ببر» چشم‌هایش را بسته بود. چهرهٔ خشک و خاکستریش به چهرهٔ مردگان می‌مانست. لب‌های کبودش را به سختی تکان داد و تکرار کرد: «ببرش دیگه، با چاقو...» چاقویم را توی انباری ازم دزدیده بودند. این بود که بند ناف را با دندانم جویدم و پاره کردم. نوزاد با صدائی بم، صدای یک اورل واقعی، فریاد می‌زد و مادر می‌خندید. پرتوی آبی رنگ از ژرفای چشم‌های خواب‌‌آلودش می‌تراوید. دست کبودش را که از خستگی بر کتفش سنگینی می‌کرد به دامنش تکیه داده بود و توی جیبش در جست و جوی چیزی بود. آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه نمی‌تونم، حس ندارم. ناف‌بند رفته ته جیبم، درش بیار و نافشو ببند.» ناف‌بند را پیدا کردم و ناف نوزاد را بستم. کودک لبخند زد، لبخندی چنان زیبا و شاد که چشمم را خیره کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «تو یه خرده استراحت کن، من میرم که شست و شوش بدم.» با پریشانی زمزمه کرد: «مواظبش باش. یواش بشورش، حواست جمع باشه‌ها.» امّا آن تکه گوشت گلگونهٔ آدمی وار هیچ احتیاجی به مواظبت من نداشت، مشت‌های کوچکش را گره کرده بود و در هوا تکان می‌داد، انگار مرا به مبارزه می‌خواند. «آره پسرکم. کار دست همینه! باید مواظب خودت باشی. اگه می‌خوای آدما گردنتو خرد نکنن، همین طور سفت و سخت از خودت مواظبت کن.» وقتی قطره‌های ریز و شفاف آب دریا روی من و او فرو ریخت تا آنجا که زورش می‌رسید فریاد زد و بعد هم با کف دست چند تا ضربهٔ آرام به پشتش زدم شروع به تقلا کرد، جیغ کشید و گریه سر داد. «فریاد بزن کوچولو، هرچه می‌تونی فریاد بزن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام وقتی من و نوزاد پیش مادرش برگشتیم، دیدم همانطور دراز کشیده و با چشم‌های بسته، لب‌هایش را به دندان می‌گزد و درد بعد از زایمان را تحمّل می‌کند. خسته و آرام زمزمه کرد: «بیارش اینجا، بِدِش به من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«من بچه رو نگه می‌دارم، تو استراحت کن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« نه دیگه بدش به من.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های لرزان، کورمال دگمۀ پیراهنش را جست و جو کرد. کمکش کردم که دگمۀ پیراهنش را باز کند و پستانش را بیرون بیاورد، پستانی که طبیعت برای پرورش بیست کودک سرکش اورلی آفریده بود. نوزاد را روی دامنِ مادرش گذاشتم. زن ناگهان به خود آمد و به نجوا گفت: «آه، مریم مقدس، مادر مسیح!» می‌لرزید و سرش را با آن موهای پریشان به کوله بارم می‌فشرد. پس از چند لحظه، زن ناگاه چشم‌هایش را باز کرد، آن چشم‌های نازنین را که مهری مادرانه از آن‌ها می‌تراوید. دست راستش را به آرامی بالا برد و با انگشت در هوا صلیبی کشید و دُعا کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ای مریم مقدس، درود بر تو باد! ای مادر مسیح شکر!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوله بار را باز کردم. با لبخندی رنگ باخته همین طور نگاهم می‌کرد. سرخی شرمی نجیبانه بر گونه‌هایش دوید و تمام چهره‌اش را فراگرفت.&lt;br /&gt;
‌  ‍‍&lt;br /&gt;
::«بی‌زحمت یه دقیقه از اینجا برو اون پشت، فقط یه دقیقه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«سخت نگیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خیلی خُب. اما حالا تنهام بذار خواهش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا دور شدم و میان بوته‌زار رفتم. قلبم سرشار بود، گوئی پرنده‌ها در سینه‌ام آواز می‌خواندند. این آوازهای زیبا همراهِ همهمۀ همیشگی امواج دریا چنان شادمانه بودند که می‌توانستم یک سال تمام به آنها گوش بدهم بی‌آنکه خسته بشوم. چیزی نگذشت که زن را بالای بوته‌زار ایستاده دیدم. این بار روسری زرد رنگش را آن طور کهمی‌بایست بسته بود. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آهای، چه خبرته، می‌خوای به این زودی رانــــــــــــ؟» (راه بیافتی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به درختی تکیه داده بود و نوزادش را در آغوش داشت. تکیده و رنگ پریده بود. گوئی وجودش از آخرین قطره‌های حیات تهی شده بود. با این همه ‌‍چشم‌هایش مثل دو چشمهٔ نیلگون می‌درخشید. نوزاد آرام خوابیده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::گفتم: «تو هم باید کمی استراحت کنی، مادر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سرش را با سستی تکان داد و گفت: «باید خودمو جمع و جور کنم، می‌خوام برم اونجا، اَه... بهش چی می‌گفتین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اوچم چیری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها خودشه، الآن اونای دیگه کلّی از ما جلو افتادن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما تو نباید راه بری. برات خوب نیس، اصلاً مگه می‌تونی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بَه! پس مریم مقدس چه کاره‌س؟ خودش بهم کمک می‌کنه و حتم دارم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب دیگر چاره‌ئی نبود به یاریِ مریم مقدس توکّل کرده بود و یقین تمام داشت. این بود که من هم دیگر چیزی نگفتم. زن به چهرهٔ کوچک کودکش نگاه کرد که از اخم چین خورده بود. پرتو گرم مهری بی‌پایان از چشم‌هایش می‌تراوید. لب‌هایش را می لیسید و پستانش را نرم نرمک نوازش می‌داد. من آتشی روشن کردم و چندتائی سنگ آوردم و اجاقی درست کردم و قوری پرآب را روی اجاق گذاشتم. «می‌خوام برات چائی دم کنم، الآن حاضر می‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«گلوم خشک شده و می‌سوزه، راستی که مردِ کاری، زنده باشی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم همشهریات چرا تنهات گذاشتن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، این طور نیست، تنهام نذاشتن، خودم ازشون عقب موندم. همراشون خوردنی و نوشیدنی زیاد داشتن. اما میدونی، چه خوب شد که عقب موندم، هیچ دلم نمی‌خواست پیش چشم اونا فارغ بشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی زمین تف کرد. تفش خونی بود. پرسیدم: «بچهٔ اوّلته؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره ببینم، تو کی هستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب، میشه گفت آدمم دیگه، یعنی تو اینجوری خیال کن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله اینو که می‌دونم، زن داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، هنوز چنین افتخاری نصیب حقیر نشده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ، شوخی می‌کنی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«واسه چی شوخی کنم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::چشم‌های شرمگینش را به زمین دوخت و به‌نجوا گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«پس این کارهای زنونه رو از کجا یاد گرفته‌ی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::من که دیگر شوخ طبعیم گلکرده بود گفتم: :خب دیگه، همین طوری. آخه من دانشجواَم، میدونی دانشجو چیه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«به، البته که می‌دونم، پسر بزرگ کشیش محلّه‌مون دانشجوست، درس کشیشی می‌خونه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها، همین منم از همونام. خب دیگه باید برم آب بیارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روی بچه‌اش خم شد و صورتش را نزدیک صورت او برد و به صدای نفسش گوش داد و بعد به دریا نگاه کرد: «کاش می‌تونستم تنی به آب بزنم، امّا آخه آب اینجا یک جور عجیبیه، نمی‌دونم اصلاً این دیگه چه جورشه؟ هم تلخه هم شور.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما بهتره خودتو بشوری آبش عیبی نداره هیچی، خیلیَم خوبه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«البته،‌تازه از آب رودخونه هم گرم‌تره. آب رودخونه که خیلی سرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اگه این طوره که... می‌گی پس...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسبی خسته و چُرتی لنگ لنگان از کنار ما گذشت، کوچک و تکیده بود. اسب سوار، با آن کلاه پوستی پر پشمش، رویش را طرف ما برگرداند و خوب که براندازمان کرد، سرش را پائین انداخت و راهش را ادامه داد، زن به آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«این طرفا آدمای عجیبی زندگی می‌کنن. این طور که پیداست باید خیلی هم بی‌رحم باشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دنبال آب رفتم. ستونی از آب، شفاف و زلال، بر سنگ‌ها ریخت. دست و صورتم را شستم، کتری را پرِ آب کردم و برگشتم. میان بوته‌ها زن را دیدم که دو زانو نشسته بود و نگرانِ پشت سرش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«چیزی‌ت شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن جاخورد و رنگ از رخسارش پرید. سعی کرد چیزی را زیر خودش پنهان کند. متوجه موضوع شدم: «بِدِش به من، خاکش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه جانم! اینجا که نمی‌شه، باید دمِ حموم چالش کرد، می‌دونی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«عجب حرفی می‌زنی. این دور و برها که حموم پیدا نمی‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«حتماً شوخی می‌کنی. امّا آخه من می‌ترسم! این طوری ممکنه جونورها بخورنش حتماً باید چالش کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش را برگرداند و بقچه‌ئی را به من داد که گرم و سنگین بود. با لحنی شرمگین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خوب خاکش کن حسابی زمینو بِکن. تو رو به خدا روشو خوب بپوشون. خواهش می‌کنم، باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برگشتم زن  داشت از طرف دریا برمی‌گشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پیراهنش تا کمر خیسِ آب بود و گونه‌هایش از سرخی می‌درخشید. کمکش کردم تا کنار آتش بنشیند. در فکر بودم که : « چه نیرومند است انسان!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چائی را با عسل سرکشیدیم. آهسته پرسید: «پس دیگه درس نمی‌خونی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«افتادی به عرق خوری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله مادر همین‌طوره، عرق پاک داغونم کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب باشه، چه می‌شه کرد. من که هیچ وقت نمی‌تونم تورو فراموش کنم. تو  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی سرِ دستمزد با رئیس دست به یقه شدی به خودم گفتم: «این جوون باید حتماً عرق خور باشه که این طوری با این و او در می‌افته و از کسی هم واهمه نداره.»&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قطره‌های عسلی را که روی لب‌هایش مانده بود لیسید و چشم‌هایش را به طرف بوته‌زار برگرداند. آنجا که تازه‌ترین انسان  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متولد شده بود. آن وقت نگاه جست و جو گرش را به من دوخت و آهی کشید و گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی این بچه آینده‌ش چی می‌شه، چه جوری زندگی‌شو می‌گذرونه؟  تو به من خیلی کمک کردی و ازت هم ممنونم. اما نمی‌دونم کمک تو به درد این بچه هم می‌خوره یا نه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که دست از خوردن و نوشیدن برداشت، با انگشت صلیبی بر سینه‌اش کشید و در حالی که من مشغول جمع و جور کردنِ اثاثیه‌ام بودم، با حالتی خسته و نیمه خواب بدنش را کش و قوسی داد. چشم‌هایش را به زمین دوخته بود. چشم‌هائی که دوباره بی‌فروغ شده بود. بالأخره از جا بلند شد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«جدی می‌خوای راه بیفتی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم، آخه تو می‌تونی سرِپا بندبشی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« پس مریم مقدس چه کاره‌ست! خب دیگه، بچه رو بیار بده من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خودم می‌آرمش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازهم بگومگویمان شد و آخرش رضایت داد. کنار هم راه افتادیم. درحالی که لبخندی شرمگین و عذرخواه بر لب داشت، دست بر شانه‌ام گذاشت و به من تکیه داد و آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدا کنه پاهام نلغزه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شکوفهٔ نورس سرزمین روسیه، آن که سرنوشتی نامعلوم در انتظارش بود، اکنون میان بازوانم خفته بود و به آرامی نفس می‌کشید. دریا سرشار از تراشه‌های سفید سینه بر ساحل می‌کوبید و می‌غرید. آهسته و آرام کنار هم پیش می‌رفتیم. مادر گاه و بی‌گاه می‌ایستاد، آه می‌کشید و به دور و برش نگاه می‌کرد و به دریا نگاه می‌کرد و به جنگل و بوته‌زار و کوهستان. و آنگاه به پسرکش خیره می‌مانْد. چشم‌های رنجیده‌اش اکنون فروغی شگفت داشت. پرتوی نیگون از عشقی بی‌کران در آن‌‌ها موج می‌زد. بار دیگر ایستاد و زمزمه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدایا، خداوندا! چه خوب بود که همیشه می‌تونستم همین طور پیش برم اون قدر پیش برم که به آخر دنیا برسم. من و این با هم. و پسرگم بزرگ می‌شد و بزرگتر، با آزادی بزرگ می‌شد و همیشه در آغوشم می‌ماند. پسرکِ نازنینم.»&lt;br /&gt;
::دریای خشمگین می‌غرید و می‌غرید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۹۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ پرویز نیرومند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پاورقی ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Sukhum&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}Ohemchiry&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}Codor&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18070</id>
		<title>انسانی زاده می‌شود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18070"/>
		<updated>2011-05-28T14:36:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسانی زاده می‌شود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قحط سال ۱۹۸۲ بود. من میان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم{{نشان|۱}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چی‌ری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۲}} بر صخره‌های کنار رود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کودور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|۳}} نشسته بودم. از آنجا تا دریا تنها سنگ‌اندازی فاصله بود و غریو برخورد امواج به ساحل از میان همهمۀ شادی بخش جویبارهای صخره‌ها به وضوح شنیده می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برفراز سرم، درخت‌های شاه بلوط به زر نشته بودند و انبوهِ برگ‌هاشان چون پنجه‌‌های بریده، دور و برم همه جا را پوشانده بود. شاخه‌های برهنۀ درخت‌های ساحل رودر رو، همچون تور پاره‌ئی در هوا آویزان بود و در میان شاخسار برهنه‌شان دارکوبی کوهی با پرهای زرد و سرخ شادمانه می‌پرید. نوک سیاهش را بر تنۀ درخت‌ها می کوبید و حشره‌ها را ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پراکنده می‌کرد تا طعمۀ تازه از راه رسیدگان حریص شوند، حشره‌خواران چابک و پرندگان مهاجر که از جائی دور از سمت شمال می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، پائین‌تر از قله‌های بلند کوه‌ها ارهای باران‌زا معلق بودند و سایه‌هاشان بر شیب سبز دامنه‌ها به آرامی می خزید به سوی سپیدارها پیش می‌رفت. سپیدارهای تنومندی که حفره‌هائی نمناک‌شان سرشار از شهدی سُکرآور بود. شهدی که زنبوران عسل از شکوفه‌های بوته‌های آزالید برمی گیرند و در لانه‌های درختی‌شان می‌پروند. من بر صخره‌های کنار رود زیر درخت شاه بلوط نشته بودم و داشتم تکه‌های نان را در ظرف عسل می‌زدم و می‌خوردم که زنبوری کینه‌توز به سختی نیشم زد و من همچنان مجذوب خورشیدِ رنگ باختهٔ پائیزی بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پائیز قفقاز چون معابد کهن با شکوه است. معابدی که دست مردانی خردمند و بزرگ ـ با گناهان بزرگ ـ بنا شده تا گذشته‌هاان را از چشم تیزبین وجدان‌شان پنهان کنند. دامنهٔ کوهستان به گنجی می‌مانست سرشار از طلا و فیروزه و زمرد، وپوشیده از فرشی ابریشمین، فرشی چنان زیبا که گوئی در ترکمنستان بافته شده بود یا در سمرقند. گوئی جهانی را تاراج کرده‌اند در برابر دیدگان خورشید، فراهم آورده‌اند تا بگویند: «این همه نثار تو باد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غول‌هائی دراز ریش را می‌دیدیم که همانند کودکانی درشت چشم و دلشاد از کوهسار سرازیر می‌شدند و دامنه‌‌ها را می‌آراستند و سخاوتمندانه گوهرهائی رنگارنگ بر پهنهٔ خاک می‌افشاندند و قله کوه‌ها را می‌آراستند. دست‌های هنرمندشان به این تکه زمین بهشت‌آسا زیبائیی هوش ربا بخشیده بود. بر این پهنهٔ زیبا چه با شکوهست حضور انسان! در برابرم چه زیبائی‌های شگفت‌انگیزی می‌بینم و از دیدن این همه زیبائی قلبم با چه جَذبهٔ شکوهمندی به تپش در می‌آید! هیچ تردید نیست که گاهی هم زمان‌هائی سخت در پیش است که سینه از نفرت سرشار می‌شود و اندوه، آزمندانه خونِ دل آدمی را می‌مکد. اما این دوران‌ها چندان دیر پا نیست. هرچند گاهی خورشید فیّاض هم غمگنانه بر مردمان می‌تابد. راستی را که خورشید چه رنج‌ها که به خاطر مردمان بر خود هموار نکرده است. اما مردمان چنان که بایسته است، آنهمه ایثار را پاس نداشته‌اند.طبیعی است که  شایسته‌ئی هم هستند، امّا حتی آنها هم نیازمند کمال یافتن‌اند؛ به بیان بهتر، باید طرحی نو در انداخت و این مردمان را از نو ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، آن سوی بوته‌زار، سرهائی شبح‌وار درگذرند و در غریو موج و همهمۀ رود فریاد مردمان را می‌شنوم. این فریاد قحطی زدگان است. آنها که راه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌ساختند واین روزها در جُست و جوی کار و نان راهیِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها را می‌شناسم، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده‌اند. همپای‌شان کار کرده بودم، همین دیروز با هم مزدمان را گرفته بودیم. امّا من پیش از آنها به‌راه افتاده بودم، شب هنگام، برای این که سحرگاه به کار دریا برسم و برآمدن آفتاب را درودگو باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم سفرانم پنج نفر بودند، چهار تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موژیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یک زن جوان روستائی با گونه‌هائی برآمده و استخوانی که آبستن بود. شکمی بزرگ و پیش آمده داشت و در چشم‌های درشت آبیش، که خاکستری می‌زد، غمی نهان بود. از پشت بوته‌های بلند، تنها سرش را آراسته به آن روسری زرد رنگ می‌دیدم که می‌جنبید و پیش می‌رفت. به گل آفتاب‌گردان می مانست که زا وزشِ نسیم به جنبش در می‌آید و سر خم می‌کند. شوهرش در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرده بود؛ بس که در خوردن میوه زیاده روی کرده بود. مدتی با این آدم‌ها توی یک انباری سر کرده بودم. به عادت همیشگی روس‌ها به صدای بلند حرف می‌زدند. از سختی‌ها و بدبختی‌هاشان می‌گفتند، با لحنی سوگوار و صدائی آن قدر بلند که بی شک می‌شد حرف‌های‌شان را از یک کیلومتری هم به راحتی شنید. آدم‌های سیاه روزی بودند، رنج و تهی‌دستی خردشان کرده بود. فقر مثل باد که برگ‌های پائیزی را با خودش می‌برد، آنها را از سرزمینِ آبا و اجدادی‌شان که خشک و بی‌برکت شده بود، کنده و به اینجا کشانده بود. شرایط دشوار کار فرسوده‌شان کرده بود و تاب و توان‌شان را گرفته بود. با سرگشتگی و ملال، با چشم‌های مات و بی‌حال‌شان به دور و برشان نگاه می‌کردند و با قیافه‌های گرفته به هم لبخند می‌زدند و زمزمه‌کنان می‌خواندند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«آی، آی چه خاکی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه پربرکت، چه پربار!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حیف که خاکش سفت و سخته!» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن وقت از سرزمین‌های آبا اجدادی‌شان یاد می‌کردند: از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوبیلی لوژوک سرخوی گان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موک رنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، سرزمین‌هائی که هر مشت خاک‌شان با خاکستر نیاکان آنها عجین بود، زمین‌هائی که با عرق جبین آبیاری شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه آنها زن دیگری هم بود. بلندبالا، با چهره‌ئی لاغر و کشیده و سینه‌ئی پهن و سخت، صخره‌وار. و چشم‌هائی سیاه که مختصر پیچشی داشت. او هر روز غروب، همراه زنی که روسری زرد به سر می‌بست، از انباری بیرون می‌آمد. روی تودۀ سنگ‌ها می‌نشست، کف دستش را به گونۀ راست تکیه می‌داد و با صدائی بلند و گرفته می‌خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میان بوته‌های سبز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی ماسه‌های سیمگون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شال سفید را می‌گسترانم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و انتظار می‌کشم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برای دلبرک نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و چون بیاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قلبم را نثارش می‌کنم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا زن روسری پوش بیش‌تر وقت‌ها آرام بود. سرش را خم می‌کرد و مدت‌ها به شکمش خیره می‌شد و گاهی ناگهان آواز را همراهی می‌کرد. با صدائی خشن و اندوهناک دنبالهٔ آواز را می خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه محبوبم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرنوشت می‌خواهد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو را دیگر نبینم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
این صداهای دردناک در قلب تاریکی اندوه‌زای شب‌های دیار جنوب، یادآور زیبائی وحشی سرزمین‌های پهناور شمال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روسری پوش حالا دیگر از نظر ناپدید شده بود. من از خوردن نان و عسل دست کشیدم. روی ظرف عسل را با چند برگ پوشاندم و کوله‌بارم را بستم و آرام و بی‌شتاب دنبال آنها به راه افتادم، دیــــــ را بر خاک سخت می‌کوبیدم و پیش می‌رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه پیش رویم تنگ و خاکستری بود. در طرف راستم دریای ژرف نیلگون می‌غرّید. تراشه‌های سفید چوب که موج‌ها به ساحل آورده بودند با وزش تند باد خش‌خش کنان به این طرف و آن طرف کشیده می‌شدند. تندبادی که مرطوب بود و گرم و بوئی خوش داشت و به نفس سُکرآور زنان می‌مانست. یک کرجی بادبانی، در کنار بندرگاه به یک طرف خم شده بود. بادبان‌هایش که از وزش نسیم شکم داده بود، به گونه‌های گوشتالود سرکارگر ازخودراضی ما در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌مانست کاز قضا مهم‌ترین شخصیت آنجا هم بود. به دلیلی نامعلوم بعضی کلمه‌ها را سر وته ادا می‌کرد: «شفه خو» را به جای «خفه شو» و «یدشا» را به جای «شاید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت «شفه خو» یدشا فکر می‌کنی خیلی زرنگی، امّا خود تو بپّا! من می‌تونم راحت بفرستمت ادارهٔ پلیس. عین آب خوردن. حالیت شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست داشت مردم را دستِ پلیس بدهد و از این کار خیلی هم لذّت می‌برد. بگذریم، همان بهتر که فکر کنیم حالا دیگر کِرم‌ها جسدش را در گور خورده‌اند و جز استخوان چیزی ازش باقی نگذاشته‌اند. و با همین فکر هم دلخوش باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه رفتن آسان بوده همان طور راحت پیش می‌رفتم. انگار در هوا شناور بودم. خیال‌های خوش و یادهای رنگارنگ گذشته‌های دور در ذهنم موج می‌زد. راه آرام آرام به سوی دریا می‌خزید و به دامنۀ شنی ساحل نزدیکتر و نزدیکتر می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بادی از طرف کوه شروع به وزیدن کرد؛ بادی سرد و باران‌زا. فریادی از میان بوته به گوش می‌رسید از آن فریادهای دردناک که قلب آدم را تکان می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخ و برگ‌ها را کنار زدم. زنی که روسری زرد سر می‌کرد، آنجا ایستاده بود و پشتش را به تنۀ درخت گردوئی می‌فشرد.سرش را بر شانه خم کرده بود و با چشم‌هائی از حدقه درآورده دور و برش را می‌پائید. دست‌هایش را روی شکم برآمده‌اش می‌فشرد و چنان به سختی نفس می‌کشید که شکم بزرگ برآمده‌اش به شدت بالا و پائین می‌رفت. «چت شده؟ کسی مزاحمت شده؟» پاهای برهنه‌اش را با تشنج بر خاک تیره کشید، سرسنگیش را تکان داد و نفس نفس زنان گفت: «آه! از اینجا برو بی‌حیا! برو دیگه!» تازه فهمیدم موضوع از چه قرار است. طبیعی است که اولّش وحشتم گرفت. داشتم برمی‌گشتم که زن دوباره شروع به نالیدن کرد. با صدائی بلند فریاد می‌زد. چشم‌هایش از حدقه درآمده بود و به سختی زار می‌زد. وضعش به‌قدری ناجور بود که نتوانستم تنها رهایش کنم. این بود که پیش او برگشتم کوه‌بار و کتری و قوریم را زمین گذاشتم. او را به پشت روی تکه زمینی صاف خواباندم. داشتم زانوهایش را روی شکمش تا می‌کردم که مرا با شدّت از خودش راند و ضربه‌هائی به سر و سینه‌ام کوبید. آنوقت به‌ رو غلتید و نیم خیز شد و روی دست و پاهاش خزید و خودش را پشت بوته‌ها کشید و در حالیکه مثل یک مادّه خرس خشمگین می‌غرّید، زیرلبی گفت: «ابلیس! جونور!» دست‌هایش زیر تنه‌اش خم شد و به خاک افتاد. بازهم شروع کرد به ضجّه زدن. پاهایش را با تشنج بر زمین می‌کوبید و می‌نالید. در آن لحظه‌های پر هیجان، خودم را نباختم با تجربه‌ئی که از گذشته داشتم دست به کار شدم. زن را به پشت خواباندم و پاهایش را روی شکمش تا کردم. دیگر چیزی به زائیدنش نمانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آخه آروم بگیر، داری می‌زائی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف دریا دویدم، آستین‌هایم را بالا زدم و دست‌هایم را شستم و برگشتم. زن به خودش می‌پیچید. دست‌هایش را به شدت بر زمین می‌کوبید و شاخ و برگ‌های خشکیده را دسته دسته می‌کند به دهان می‌برد و لای دندان‌هایش می‌فشرد. پرده شکافت و سرِ بچه پیدا شد. بایست هرطور شده از حرکات و تکان‌های تشنج آمیز پاهایش جلوگیری می‌کردم. این بود که پاهایش را محکم نگه داشتم تا به نوزاد آسیبی نرسد. مواظب بودم که زن دیگر خس و خاشاک و علف خشکیده توی دهان کف کرده‌اش فرو نکند. هر دو به هم بدوبیراه می‌گفتیم؛ زن از میان دندان‌های کلید شده‌اش و من به آرامی. او از رنجی که می‌برد دشنام می‌داد و شاید هم از شرم و حیا و من از پریشان‌خاطری و ترحم شدیدی که نسبت به او حس می‌کردم. آهسته نالید ـآه، خدای من!» در حالی که لب‌های کف کرده و کبودش را می‌گزید و از چشم‌های بی‌فروغش اشکِ فراوان جاری شد. اشکی که از رنجی گران حکایت می‌کرد رنج مادر شدن از شکنجۀ سختی که تحمّل کرده بود انگار بند ازبندش جدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب دیگه از اینجا برو، آه، جونور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های سُستش سعی کرد مرا از خودش دور کند و من به التماس افتادم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دیوونگی نکن! دِ زود باش یه خرده زور بزن. بذار بیاد دیگه.» دلم برایش می‌سوخت. انگار اشک‌هایش از چشم من می‌جوشید. اندوهی قلبم را می‌فشرد. دلم می‌خواست از تهِ دل فریاد بزنم و آخرش هم فریاد زدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ زود باش دیگه. بزا، زن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اکنون کودکی میان دست‌هایم بود. تکه گوشتی سرخ فام و آدمی وار. اگرچه اشک‌هایم مثل پرده‌ئی جلو دیدم را گرفته بود، اما نوزاد را می‌دیدم. اندامِ سرشار از سلامتش را می‌دیدم که پیچ و تاب می‌خورد، تقلا می‌کرد و یکریز فریاد می‌زد، انگار از همان اولین لحظه دیدارِ دنیا رنجیده خاطر شده بود. چشم‌هائی آسمانی رنگ داشت. بر چهرهٔ گلگونش از زور گریه چین افتاده بود. بینی کوچک و بامزه‌ئی داشت که نظر آدم را جلب می‌کرد. لب‌های سرخش می‌لرزید و فریادهائی گریه‌وار سر می‌داد: «اووئه... اووئه...اوو...ئه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنش چنان لیز و لغزنده بود که می‌ترسیدم از دستم بیفتد. به زانو نشسته بودم و سراپا براندازش می‌کردم و قاه قاه می‌خندیدم. راستیکه از دیدارش چه شادمان بودم! آنچنان شادمان که فراموش کرده بودم پس از آن چه باید بکنم. مادر آهسته نجوا کرد: «خب دیگه نافشو ببر» چشم‌هایش را بسته بود. چهرهٔ خشک و خاکستریش به چهرهٔ مردگان می‌مانست. لب‌های کبودش را به سختی تکان داد و تکرار کرد: «ببرش دیگه، با چاقو...» چاقویم را توی انباری ازم دزدیده بودند. این بود که بند ناف را با دندانم جویدم و پاره کردم. نوزاد با صدائی بم، صدای یک اورل واقعی، فریاد می‌زد و مادر می‌خندید. پرتوی آبی رنگ از ژرفای چشم‌های خواب‌‌آلودش می‌تراوید. دست کبودش را که از خستگی بر کتفش سنگینی می‌کرد به دامنش تکیه داده بود و توی جیبش در جست و جوی چیزی بود. آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه نمی‌تونم، حس ندارم. ناف‌بند رفته ته جیبم، درش بیار و نافشو ببند.» ناف‌بند را پیدا کردم و ناف نوزاد را بستم. کودک لبخند زد، لبخندی چنان زیبا و شاد که چشمم را خیره کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «تو یه خرده استراحت کن، من میرم که شست و شوش بدم.» با پریشانی زمزمه کرد: «مواظبش باش. یواش بشورش، حواست جمع باشه‌ها.» امّا آن تکه گوشت گلگونهٔ آدمی وار هیچ احتیاجی به مواظبت من نداشت، مشت‌های کوچکش را گره کرده بود و در هوا تکان می‌داد، انگار مرا به مبارزه می‌خواند. «آره پسرکم. کار دست همینه! باید مواظب خودت باشی. اگه می‌خوای آدما گردنتو خرد نکنن، همین طور سفت و سخت از خودت مواظبت کن.» وقتی قطره‌های ریز و شفاف آب دریا روی من و او فرو ریخت تا آنجا که زورش می‌رسید فریاد زد و بعد هم با کف دست چند تا ضربهٔ آرام به پشتش زدم شروع به تقلا کرد، جیغ کشید و گریه سر داد. «فریاد بزن کوچولو، هرچه می‌تونی فریاد بزن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام وقتی من و نوزاد پیش مادرش برگشتیم، دیدم همانطور دراز کشیده و با چشم‌های بسته، لب‌هایش را به دندان می‌گزد و درد بعد از زایمان را تحمّل می‌کند. خسته و آرام زمزمه کرد: «بیارش اینجا، بِدِش به من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«من بچه رو نگه می‌دارم، تو استراحت کن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« نه دیگه بدش به من.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های لرزان، کورمال دگمۀ پیراهنش را جست و جو کرد. کمکش کردم که دگمۀ پیراهنش را باز کند و پستانش را بیرون بیاورد، پستانی که طبیعت برای پرورش بیست کودک سرکش اورلی آفریده بود. نوزاد را روی دامنِ مادرش گذاشتم. زن ناگهان به خود آمد و به نجوا گفت: «آه، مریم مقدس، مادر مسیح!» می‌لرزید و سرش را با آن موهای پریشان به کوله بارم می‌فشرد. پس از چند لحظه، زن ناگاه چشم‌هایش را باز کرد، آن چشم‌های نازنین را که مهری مادرانه از آن‌ها می‌تراوید. دست راستش را به آرامی بالا برد و با انگشت در هوا صلیبی کشید و دُعا کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ای مریم مقدس، درود بر تو باد! ای مادر مسیح شکر!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوله بار را باز کردم. با لبخندی رنگ باخته همین طور نگاهم می‌کرد. سرخی شرمی نجیبانه بر گونه‌هایش دوید و تمام چهره‌اش را فراگرفت.&lt;br /&gt;
‌  ‍‍&lt;br /&gt;
::«بی‌زحمت یه دقیقه از اینجا برو اون پشت، فقط یه دقیقه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«سخت نگیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خیلی خُب. اما حالا تنهام بذار خواهش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا دور شدم و میان بوته‌زار رفتم. قلبم سرشار بود، گوئی پرنده‌ها در سینه‌ام آواز می‌خواندند. این آوازهای زیبا همراهِ همهمۀ همیشگی امواج دریا چنان شادمانه بودند که می‌توانستم یک سال تمام به آنها گوش بدهم بی‌آنکه خسته بشوم. چیزی نگذشت که زن را بالای بوته‌زار ایستاده دیدم. این بار روسری زرد رنگش را آن طور کهمی‌بایست بسته بود. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آهای، چه خبرته، می‌خوای به این زودی رانــــــــــــ؟» (راه بیافتی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به درختی تکیه داده بود و نوزادش را در آغوش داشت. تکیده و رنگ پریده بود. گوئی وجودش از آخرین قطره‌های حیات تهی شده بود. با این همه ‌‍چشم‌هایش مثل دو چشمهٔ نیلگون می‌درخشید. نوزاد آرام خوابیده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::گفتم: «تو هم باید کمی استراحت کنی، مادر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سرش را با سستی تکان داد و گفت: «باید خودمو جمع و جور کنم، می‌خوام برم اونجا، اَه... بهش چی می‌گفتین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اوچم چیری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها خودشه، الآن اونای دیگه کلّی از ما جلو افتادن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما تو نباید راه بری. برات خوب نیس، اصلاً مگه می‌تونی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بَه! پس مریم مقدس چه کاره‌س؟ خودش بهم کمک می‌کنه و حتم دارم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب دیگر چاره‌ئی نبود به یاریِ مریم مقدس توکّل کرده بود و یقین تمام داشت. این بود که من هم دیگر چیزی نگفتم. زن به چهرهٔ کوچک کودکش نگاه کرد که از اخم چین خورده بود. پرتو گرم مهری بی‌پایان از چشم‌هایش می‌تراوید. لب‌هایش را می لیسید و پستانش را نرم نرمک نوازش می‌داد. من آتشی روشن کردم و چندتائی سنگ آوردم و اجاقی درست کردم و قوری پرآب را روی اجاق گذاشتم. «می‌خوام برات چائی دم کنم، الآن حاضر می‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«گلوم خشک شده و می‌سوزه، راستی که مردِ کاری، زنده باشی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم همشهریات چرا تنهات گذاشتن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، این طور نیست، تنهام نذاشتن، خودم ازشون عقب موندم. همراشون خوردنی و نوشیدنی زیاد داشتن. اما میدونی، چه خوب شد که عقب موندم، هیچ دلم نمی‌خواست پیش چشم اونا فارغ بشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی زمین تف کرد. تفش خونی بود. پرسیدم: «بچهٔ اوّلته؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره ببینم، تو کی هستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب، میشه گفت آدمم دیگه، یعنی تو اینجوری خیال کن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله اینو که می‌دونم، زن داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، هنوز چنین افتخاری نصیب حقیر نشده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ، شوخی می‌کنی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«واسه چی شوخی کنم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::چشم‌های شرمگینش را به زمین دوخت و به‌نجوا گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«پس این کارهای زنونه رو از کجا یاد گرفته‌ی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::من که دیگر شوخ طبعیم گلکرده بود گفتم: :خب دیگه، همین طوری. آخه من دانشجواَم، میدونی دانشجو چیه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«به، البته که می‌دونم، پسر بزرگ کشیش محلّه‌مون دانشجوست، درس کشیشی می‌خونه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها، همین منم از همونام. خب دیگه باید برم آب بیارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روی بچه‌اش خم شد و صورتش را نزدیک صورت او برد و به صدای نفسش گوش داد و بعد به دریا نگاه کرد: «کاش می‌تونستم تنی به آب بزنم، امّا آخه آب اینجا یک جور عجیبیه، نمی‌دونم اصلاً این دیگه چه جورشه؟ هم تلخه هم شور.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما بهتره خودتو بشوری آبش عیبی نداره هیچی، خیلیَم خوبه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«البته،‌تازه از آب رودخونه هم گرم‌تره. آب رودخونه که خیلی سرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اگه این طوره که... می‌گی پس...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسبی خسته و چُرتی لنگ لنگان از کنار ما گذشت، کوچک و تکیده بود. اسب سوار، با آن کلاه پوستی پر پشمش، رویش را طرف ما برگرداند و خوب که براندازمان کرد، سرش را پائین انداخت و راهش را ادامه داد، زن به آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«این طرفا آدمای عجیبی زندگی می‌کنن. این طور که پیداست باید خیلی هم بی‌رحم باشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دنبال آب رفتم. ستونی از آب، شفاف و زلال، بر سنگ‌ها ریخت. دست و صورتم را شستم، کتری را پرِ آب کردم و برگشتم. میان بوته‌ها زن را دیدم که دو زانو نشسته بود و نگرانِ پشت سرش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«چیزی‌ت شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن جاخورد و رنگ از رخسارش پرید. سعی کرد چیزی را زیر خودش پنهان کند. متوجه موضوع شدم: «بِدِش به من، خاکش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه جانم! اینجا که نمی‌شه، باید دمِ حموم چالش کرد، می‌دونی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«عجب حرفی می‌زنی. این دور و برها که حموم پیدا نمی‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«حتماً شوخی می‌کنی. امّا آخه من می‌ترسم! این طوری ممکنه جونورها بخورنش حتماً باید چالش کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش را برگرداند و بقچه‌ئی را به من داد که گرم و سنگین بود. با لحنی شرمگین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خوب خاکش کن حسابی زمینو بِکن. تو رو به خدا روشو خوب بپوشون. خواهش می‌کنم، باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برگشتم زن  داشت از طرف دریا برمی‌گشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پیراهنش تا کمر خیسِ آب بود و گونه‌هایش از سرخی می‌درخشید. کمکش کردم تا کنار آتش بنشیند. در فکر بودم که : « چه نیرومند است انسان!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چائی را با عسل سرکشیدیم. آهسته پرسید: «پس دیگه درس نمی‌خونی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«افتادی به عرق خوری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله مادر همین‌طوره، عرق پاک داغونم کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب باشه، چه می‌شه کرد. من که هیچ وقت نمی‌تونم تورو فراموش کنم. تو  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی سرِ دستمزد با رئیس دست به یقه شدی به خودم گفتم: «این جوون باید حتماً عرق خور باشه که این طوری با این و او در می‌افته و از کسی هم واهمه نداره.»&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قطره‌های عسلی را که روی لب‌هایش مانده بود لیسید و چشم‌هایش را به طرف بوته‌زار برگرداند. آنجا که تازه‌ترین انسان  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متولد شده بود. آن وقت نگاه جست و جو گرش را به من دوخت و آهی کشید و گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی این بچه آینده‌ش چی می‌شه، چه جوری زندگی‌شو می‌گذرونه؟  تو به من خیلی کمک کردی و ازت هم ممنونم. اما نمی‌دونم کمک تو به درد این بچه هم می‌خوره یا نه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که دست از خوردن و نوشیدن برداشت، با انگشت صلیبی بر سینه‌اش کشید و در حالی که من مشغول جمع و جور کردنِ اثاثیه‌ام بودم، با حالتی خسته و نیمه خواب بدنش را کش و قوسی داد. چشم‌هایش را به زمین دوخته بود. چشم‌هائی که دوباره بی‌فروغ شده بود. بالأخره از جا بلند شد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«جدی می‌خوای راه بیفتی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم، آخه تو می‌تونی سرِپا بندبشی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« پس مریم مقدس چه کاره‌ست! خب دیگه، بچه رو بیار بده من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خودم می‌آرمش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازهم بگومگویمان شد و آخرش رضایت داد. کنار هم راه افتادیم. درحالی که لبخندی شرمگین و عذرخواه بر لب داشت، دست بر شانه‌ام گذاشت و به من تکیه داد و آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدا کنه پاهام نلغزه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شکوفهٔ نورس سرزمین روسیه، آن که سرنوشتی نامعلوم در انتظارش بود، اکنون میان بازوانم خفته بود و به آرامی نفس می‌کشید. دریا سرشار از تراشه‌های سفید سینه بر ساحل می‌کوبید و می‌غرید. آهسته و آرام کنار هم پیش می‌رفتیم. مادر گاه و بی‌گاه می‌ایستاد، آه می‌کشید و به دور و برش نگاه می‌کرد و به دریا نگاه می‌کرد و به جنگل و بوته‌زار و کوهستان. و آنگاه به پسرکش خیره می‌مانْد. چشم‌های رنجیده‌اش اکنون فروغی شگفت داشت. پرتوی نیگون از عشقی بی‌کران در آن‌‌ها موج می‌زد. بار دیگر ایستاد و زمزمه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدایا، خداوندا! چه خوب بود که همیشه می‌تونستم همین طور پیش برم اون قدر پیش برم که به آخر دنیا برسم. من و این با هم. و پسرگم بزرگ می‌شد و بزرگتر، با آزادی بزرگ می‌شد و همیشه در آغوشم می‌ماند. پسرکِ نازنینم.»&lt;br /&gt;
::دریای خشمگین می‌غرید و می‌غرید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۹۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ پرویز نیرومند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پاورقی ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Sukhum&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}Ohemchiry&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}Codor&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18069</id>
		<title>انسانی زاده می‌شود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18069"/>
		<updated>2011-05-28T14:31:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسانی زاده می‌شود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قحط سال ۱۹۸۲ بود. من میان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم{{نشان|1}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چی‌ری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|2}} بر صخره‌های کنار رود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کودور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|3}} نشسته بودم. از آنجا تا دریا تنها سنگ‌اندازی فاصله بود و غریو برخورد امواج به ساحل از میان همهمۀ شادی بخش جویبارهای صخره‌ها به وضوح شنیده می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برفراز سرم، درخت‌های شاه بلوط به زر نشته بودند و انبوهِ برگ‌هاشان چون پنجه‌‌های بریده، دور و برم همه جا را پوشانده بود. شاخه‌های برهنۀ درخت‌های ساحل رودر رو، همچون تور پاره‌ئی در هوا آویزان بود و در میان شاخسار برهنه‌شان دارکوبی کوهی با پرهای زرد و سرخ شادمانه می‌پرید. نوک سیاهش را بر تنۀ درخت‌ها می کوبید و حشره‌ها را ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پراکنده می‌کرد تا طعمۀ تازه از راه رسیدگان حریص شوند، حشره‌خواران چابک و پرندگان مهاجر که از جائی دور از سمت شمال می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، پائین‌تر از قله‌های بلند کوه‌ها ارهای باران‌زا معلق بودند و سایه‌هاشان بر شیب سبز دامنه‌ها به آرامی می خزید به سوی سپیدارها پیش می‌رفت. سپیدارهای تنومندی که حفره‌هائی نمناک‌شان سرشار از شهدی سُکرآور بود. شهدی که زنبوران عسل از شکوفه‌های بوته‌های آزالید برمی گیرند و در لانه‌های درختی‌شان می‌پروند. من بر صخره‌های کنار رود زیر درخت شاه بلوط نشته بودم و داشتم تکه‌های نان را در ظرف عسل می‌زدم و می‌خوردم که زنبوری کینه‌توز به سختی نیشم زد و من همچنان مجذوب خورشیدِ رنگ باختهٔ پائیزی بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پائیز قفقاز چون معابد کهن با شکوه است. معابدی که دست مردانی خردمند و بزرگ ـ با گناهان بزرگ ـ بنا شده تا گذشته‌هاان را از چشم تیزبین وجدان‌شان پنهان کنند. دامنهٔ کوهستان به گنجی می‌مانست سرشار از طلا و فیروزه و زمرد، وپوشیده از فرشی ابریشمین، فرشی چنان زیبا که گوئی در ترکمنستان بافته شده بود یا در سمرقند. گوئی جهانی را تاراج کرده‌اند در برابر دیدگان خورشید، فراهم آورده‌اند تا بگویند: «این همه نثار تو باد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غول‌هائی دراز ریش را می‌دیدیم که همانند کودکانی درشت چشم و دلشاد از کوهسار سرازیر می‌شدند و دامنه‌‌ها را می‌آراستند و سخاوتمندانه گوهرهائی رنگارنگ بر پهنهٔ خاک می‌افشاندند و قله کوه‌ها را می‌آراستند. دست‌های هنرمندشان به این تکه زمین بهشت‌آسا زیبائیی هوش ربا بخشیده بود. بر این پهنهٔ زیبا چه با شکوهست حضور انسان! در برابرم چه زیبائی‌های شگفت‌انگیزی می‌بینم و از دیدن این همه زیبائی قلبم با چه جَذبهٔ شکوهمندی به تپش در می‌آید! هیچ تردید نیست که گاهی هم زمان‌هائی سخت در پیش است که سینه از نفرت سرشار می‌شود و اندوه، آزمندانه خونِ دل آدمی را می‌مکد. اما این دوران‌ها چندان دیر پا نیست. هرچند گاهی خورشید فیّاض هم غمگنانه بر مردمان می‌تابد. راستی را که خورشید چه رنج‌ها که به خاطر مردمان بر خود هموار نکرده است. اما مردمان چنان که بایسته است، آنهمه ایثار را پاس نداشته‌اند.طبیعی است که  شایسته‌ئی هم هستند، امّا حتی آنها هم نیازمند کمال یافتن‌اند؛ به بیان بهتر، باید طرحی نو در انداخت و این مردمان را از نو ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، آن سوی بوته‌زار، سرهائی شبح‌وار درگذرند و در غریو موج و همهمۀ رود فریاد مردمان را می‌شنوم. این فریاد قحطی زدگان است. آنها که راه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌ساختند واین روزها در جُست و جوی کار و نان راهیِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها را می‌شناسم، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده‌اند. همپای‌شان کار کرده بودم، همین دیروز با هم مزدمان را گرفته بودیم. امّا من پیش از آنها به‌راه افتاده بودم، شب هنگام، برای این که سحرگاه به کار دریا برسم و برآمدن آفتاب را درودگو باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم سفرانم پنج نفر بودند، چهار تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موژیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یک زن جوان روستائی با گونه‌هائی برآمده و استخوانی که آبستن بود. شکمی بزرگ و پیش آمده داشت و در چشم‌های درشت آبیش، که خاکستری می‌زد، غمی نهان بود. از پشت بوته‌های بلند، تنها سرش را آراسته به آن روسری زرد رنگ می‌دیدم که می‌جنبید و پیش می‌رفت. به گل آفتاب‌گردان می مانست که زا وزشِ نسیم به جنبش در می‌آید و سر خم می‌کند. شوهرش در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرده بود؛ بس که در خوردن میوه زیاده روی کرده بود. مدتی با این آدم‌ها توی یک انباری سر کرده بودم. به عادت همیشگی روس‌ها به صدای بلند حرف می‌زدند. از سختی‌ها و بدبختی‌هاشان می‌گفتند، با لحنی سوگوار و صدائی آن قدر بلند که بی شک می‌شد حرف‌های‌شان را از یک کیلومتری هم به راحتی شنید. آدم‌های سیاه روزی بودند، رنج و تهی‌دستی خردشان کرده بود. فقر مثل باد که برگ‌های پائیزی را با خودش می‌برد، آنها را از سرزمینِ آبا و اجدادی‌شان که خشک و بی‌برکت شده بود، کنده و به اینجا کشانده بود. شرایط دشوار کار فرسوده‌شان کرده بود و تاب و توان‌شان را گرفته بود. با سرگشتگی و ملال، با چشم‌های مات و بی‌حال‌شان به دور و برشان نگاه می‌کردند و با قیافه‌های گرفته به هم لبخند می‌زدند و زمزمه‌کنان می‌خواندند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«آی، آی چه خاکی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چه پربرکت، چه پربار!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حیف که خاکش سفت و سخته!» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن وقت از سرزمین‌های آبا اجدادی‌شان یاد می‌کردند: از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوبیلی لوژوک سرخوی گان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موک رنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، سرزمین‌هائی که هر مشت خاک‌شان با خاکستر نیاکان آنها عجین بود، زمین‌هائی که با عرق جبین آبیاری شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه آنها زن دیگری هم بود. بلندبالا، با چهره‌ئی لاغر و کشیده و سینه‌ئی پهن و سخت، صخره‌وار. و چشم‌هائی سیاه که مختصر پیچشی داشت. او هر روز غروب، همراه زنی که روسری زرد به سر می‌بست، از انباری بیرون می‌آمد. روی تودۀ سنگ‌ها می‌نشست، کف دستش را به گونۀ راست تکیه می‌داد و با صدائی بلند و گرفته می‌خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میان بوته‌های سبز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی ماسه‌های سیمگون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شال سفید را می‌گسترانم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و انتظار می‌کشم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برای دلبرک نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و چون بیاید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قلبم را نثارش می‌کنم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا زن روسری پوش بیش‌تر وقت‌ها آرام بود. سرش را خم می‌کرد و مدت‌ها به شکمش خیره می‌شد و گاهی ناگهان آواز را همراهی می‌کرد. با صدائی خشن و اندوهناک دنبالهٔ آواز را می خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه محبوبم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه نازنینم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرنوشت می‌خواهد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو را دیگر نبینم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
این صداهای دردناک در قلب تاریکی اندوه‌زای شب‌های دیار جنوب، یادآور زیبائی وحشی سرزمین‌های پهناور شمال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روسری پوش حالا دیگر از نظر ناپدید شده بود. من از خوردن نان و عسل دست کشیدم. روی ظرف عسل را با چند برگ پوشاندم و کوله‌بارم را بستم و آرام و بی‌شتاب دنبال آنها به راه افتادم، دیــــــ را بر خاک سخت می‌کوبیدم و پیش می‌رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه پیش رویم تنگ و خاکستری بود. در طرف راستم دریای ژرف نیلگون می‌غرّید. تراشه‌های سفید چوب که موج‌ها به ساحل آورده بودند با وزش تند باد خش‌خش کنان به این طرف و آن طرف کشیده می‌شدند. تندبادی که مرطوب بود و گرم و بوئی خوش داشت و به نفس سُکرآور زنان می‌مانست. یک کرجی بادبانی، در کنار بندرگاه به یک طرف خم شده بود. بادبان‌هایش که از وزش نسیم شکم داده بود، به گونه‌های گوشتالود سرکارگر ازخودراضی ما در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌مانست کاز قضا مهم‌ترین شخصیت آنجا هم بود. به دلیلی نامعلوم بعضی کلمه‌ها را سر وته ادا می‌کرد: «شفه خو» را به جای «خفه شو» و «یدشا» را به جای «شاید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت «شفه خو» یدشا فکر می‌کنی خیلی زرنگی، امّا خود تو بپّا! من می‌تونم راحت بفرستمت ادارهٔ پلیس. عین آب خوردن. حالیت شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست داشت مردم را دستِ پلیس بدهد و از این کار خیلی هم لذّت می‌برد. بگذریم، همان بهتر که فکر کنیم حالا دیگر کِرم‌ها جسدش را در گور خورده‌اند و جز استخوان چیزی ازش باقی نگذاشته‌اند. و با همین فکر هم دلخوش باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه رفتن آسان بوده همان طور راحت پیش می‌رفتم. انگار در هوا شناور بودم. خیال‌های خوش و یادهای رنگارنگ گذشته‌های دور در ذهنم موج می‌زد. راه آرام آرام به سوی دریا می‌خزید و به دامنۀ شنی ساحل نزدیکتر و نزدیکتر می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بادی از طرف کوه شروع به وزیدن کرد؛ بادی سرد و باران‌زا. فریادی از میان بوته به گوش می‌رسید از آن فریادهای دردناک که قلب آدم را تکان می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخ و برگ‌ها را کنار زدم. زنی که روسری زرد سر می‌کرد، آنجا ایستاده بود و پشتش را به تنۀ درخت گردوئی می‌فشرد.سرش را بر شانه خم کرده بود و با چشم‌هائی از حدقه درآورده دور و برش را می‌پائید. دست‌هایش را روی شکم برآمده‌اش می‌فشرد و چنان به سختی نفس می‌کشید که شکم بزرگ برآمده‌اش به شدت بالا و پائین می‌رفت. «چت شده؟ کسی مزاحمت شده؟» پاهای برهنه‌اش را با تشنج بر خاک تیره کشید، سرسنگیش را تکان داد و نفس نفس زنان گفت: «آه! از اینجا برو بی‌حیا! برو دیگه!» تازه فهمیدم موضوع از چه قرار است. طبیعی است که اولّش وحشتم گرفت. داشتم برمی‌گشتم که زن دوباره شروع به نالیدن کرد. با صدائی بلند فریاد می‌زد. چشم‌هایش از حدقه درآمده بود و به سختی زار می‌زد. وضعش به‌قدری ناجور بود که نتوانستم تنها رهایش کنم. این بود که پیش او برگشتم کوه‌بار و کتری و قوریم را زمین گذاشتم. او را به پشت روی تکه زمینی صاف خواباندم. داشتم زانوهایش را روی شکمش تا می‌کردم که مرا با شدّت از خودش راند و ضربه‌هائی به سر و سینه‌ام کوبید. آنوقت به‌ رو غلتید و نیم خیز شد و روی دست و پاهاش خزید و خودش را پشت بوته‌ها کشید و در حالیکه مثل یک مادّه خرس خشمگین می‌غرّید، زیرلبی گفت: «ابلیس! جونور!» دست‌هایش زیر تنه‌اش خم شد و به خاک افتاد. بازهم شروع کرد به ضجّه زدن. پاهایش را با تشنج بر زمین می‌کوبید و می‌نالید. در آن لحظه‌های پر هیجان، خودم را نباختم با تجربه‌ئی که از گذشته داشتم دست به کار شدم. زن را به پشت خواباندم و پاهایش را روی شکمش تا کردم. دیگر چیزی به زائیدنش نمانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آخه آروم بگیر، داری می‌زائی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف دریا دویدم، آستین‌هایم را بالا زدم و دست‌هایم را شستم و برگشتم. زن به خودش می‌پیچید. دست‌هایش را به شدت بر زمین می‌کوبید و شاخ و برگ‌های خشکیده را دسته دسته می‌کند به دهان می‌برد و لای دندان‌هایش می‌فشرد. پرده شکافت و سرِ بچه پیدا شد. بایست هرطور شده از حرکات و تکان‌های تشنج آمیز پاهایش جلوگیری می‌کردم. این بود که پاهایش را محکم نگه داشتم تا به نوزاد آسیبی نرسد. مواظب بودم که زن دیگر خس و خاشاک و علف خشکیده توی دهان کف کرده‌اش فرو نکند. هر دو به هم بدوبیراه می‌گفتیم؛ زن از میان دندان‌های کلید شده‌اش و من به آرامی. او از رنجی که می‌برد دشنام می‌داد و شاید هم از شرم و حیا و من از پریشان‌خاطری و ترحم شدیدی که نسبت به او حس می‌کردم. آهسته نالید ـآه، خدای من!» در حالی که لب‌های کف کرده و کبودش را می‌گزید و از چشم‌های بی‌فروغش اشکِ فراوان جاری شد. اشکی که از رنجی گران حکایت می‌کرد رنج مادر شدن از شکنجۀ سختی که تحمّل کرده بود انگار بند ازبندش جدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب دیگه از اینجا برو، آه، جونور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های سُستش سعی کرد مرا از خودش دور کند و من به التماس افتادم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دیوونگی نکن! دِ زود باش یه خرده زور بزن. بذار بیاد دیگه.» دلم برایش می‌سوخت. انگار اشک‌هایش از چشم من می‌جوشید. اندوهی قلبم را می‌فشرد. دلم می‌خواست از تهِ دل فریاد بزنم و آخرش هم فریاد زدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ زود باش دیگه. بزا، زن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اکنون کودکی میان دست‌هایم بود. تکه گوشتی سرخ فام و آدمی وار. اگرچه اشک‌هایم مثل پرده‌ئی جلو دیدم را گرفته بود، اما نوزاد را می‌دیدم. اندامِ سرشار از سلامتش را می‌دیدم که پیچ و تاب می‌خورد، تقلا می‌کرد و یکریز فریاد می‌زد، انگار از همان اولین لحظه دیدارِ دنیا رنجیده خاطر شده بود. چشم‌هائی آسمانی رنگ داشت. بر چهرهٔ گلگونش از زور گریه چین افتاده بود. بینی کوچک و بامزه‌ئی داشت که نظر آدم را جلب می‌کرد. لب‌های سرخش می‌لرزید و فریادهائی گریه‌وار سر می‌داد: «اووئه... اووئه...اوو...ئه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنش چنان لیز و لغزنده بود که می‌ترسیدم از دستم بیفتد. به زانو نشسته بودم و سراپا براندازش می‌کردم و قاه قاه می‌خندیدم. راستیکه از دیدارش چه شادمان بودم! آنچنان شادمان که فراموش کرده بودم پس از آن چه باید بکنم. مادر آهسته نجوا کرد: «خب دیگه نافشو ببر» چشم‌هایش را بسته بود. چهرهٔ خشک و خاکستریش به چهرهٔ مردگان می‌مانست. لب‌های کبودش را به سختی تکان داد و تکرار کرد: «ببرش دیگه، با چاقو...» چاقویم را توی انباری ازم دزدیده بودند. این بود که بند ناف را با دندانم جویدم و پاره کردم. نوزاد با صدائی بم، صدای یک اورل واقعی، فریاد می‌زد و مادر می‌خندید. پرتوی آبی رنگ از ژرفای چشم‌های خواب‌‌آلودش می‌تراوید. دست کبودش را که از خستگی بر کتفش سنگینی می‌کرد به دامنش تکیه داده بود و توی جیبش در جست و جوی چیزی بود. آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه نمی‌تونم، حس ندارم. ناف‌بند رفته ته جیبم، درش بیار و نافشو ببند.» ناف‌بند را پیدا کردم و ناف نوزاد را بستم. کودک لبخند زد، لبخندی چنان زیبا و شاد که چشمم را خیره کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «تو یه خرده استراحت کن، من میرم که شست و شوش بدم.» با پریشانی زمزمه کرد: «مواظبش باش. یواش بشورش، حواست جمع باشه‌ها.» امّا آن تکه گوشت گلگونهٔ آدمی وار هیچ احتیاجی به مواظبت من نداشت، مشت‌های کوچکش را گره کرده بود و در هوا تکان می‌داد، انگار مرا به مبارزه می‌خواند. «آره پسرکم. کار دست همینه! باید مواظب خودت باشی. اگه می‌خوای آدما گردنتو خرد نکنن، همین طور سفت و سخت از خودت مواظبت کن.» وقتی قطره‌های ریز و شفاف آب دریا روی من و او فرو ریخت تا آنجا که زورش می‌رسید فریاد زد و بعد هم با کف دست چند تا ضربهٔ آرام به پشتش زدم شروع به تقلا کرد، جیغ کشید و گریه سر داد. «فریاد بزن کوچولو، هرچه می‌تونی فریاد بزن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام وقتی من و نوزاد پیش مادرش برگشتیم، دیدم همانطور دراز کشیده و با چشم‌های بسته، لب‌هایش را به دندان می‌گزد و درد بعد از زایمان را تحمّل می‌کند. خسته و آرام زمزمه کرد: «بیارش اینجا، بِدِش به من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«من بچه رو نگه می‌دارم، تو استراحت کن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« نه دیگه بدش به من.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های لرزان، کورمال دگمۀ پیراهنش را جست و جو کرد. کمکش کردم که دگمۀ پیراهنش را باز کند و پستانش را بیرون بیاورد، پستانی که طبیعت برای پرورش بیست کودک سرکش اورلی آفریده بود. نوزاد را روی دامنِ مادرش گذاشتم. زن ناگهان به خود آمد و به نجوا گفت: «آه، مریم مقدس، مادر مسیح!» می‌لرزید و سرش را با آن موهای پریشان به کوله بارم می‌فشرد. پس از چند لحظه، زن ناگاه چشم‌هایش را باز کرد، آن چشم‌های نازنین را که مهری مادرانه از آن‌ها می‌تراوید. دست راستش را به آرامی بالا برد و با انگشت در هوا صلیبی کشید و دُعا کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ای مریم مقدس، درود بر تو باد! ای مادر مسیح شکر!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوله بار را باز کردم. با لبخندی رنگ باخته همین طور نگاهم می‌کرد. سرخی شرمی نجیبانه بر گونه‌هایش دوید و تمام چهره‌اش را فراگرفت.&lt;br /&gt;
‌  ‍‍&lt;br /&gt;
::«بی‌زحمت یه دقیقه از اینجا برو اون پشت، فقط یه دقیقه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«سخت نگیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خیلی خُب. اما حالا تنهام بذار خواهش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا دور شدم و میان بوته‌زار رفتم. قلبم سرشار بود، گوئی پرنده‌ها در سینه‌ام آواز می‌خواندند. این آوازهای زیبا همراهِ همهمۀ همیشگی امواج دریا چنان شادمانه بودند که می‌توانستم یک سال تمام به آنها گوش بدهم بی‌آنکه خسته بشوم. چیزی نگذشت که زن را بالای بوته‌زار ایستاده دیدم. این بار روسری زرد رنگش را آن طور کهمی‌بایست بسته بود. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آهای، چه خبرته، می‌خوای به این زودی رانــــــــــــ؟» (راه بیافتی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به درختی تکیه داده بود و نوزادش را در آغوش داشت. تکیده و رنگ پریده بود. گوئی وجودش از آخرین قطره‌های حیات تهی شده بود. با این همه ‌‍چشم‌هایش مثل دو چشمهٔ نیلگون می‌درخشید. نوزاد آرام خوابیده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::گفتم: «تو هم باید کمی استراحت کنی، مادر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سرش را با سستی تکان داد و گفت: «باید خودمو جمع و جور کنم، می‌خوام برم اونجا، اَه... بهش چی می‌گفتین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اوچم چیری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها خودشه، الآن اونای دیگه کلّی از ما جلو افتادن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما تو نباید راه بری. برات خوب نیس، اصلاً مگه می‌تونی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بَه! پس مریم مقدس چه کاره‌س؟ خودش بهم کمک می‌کنه و حتم دارم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب دیگر چاره‌ئی نبود به یاریِ مریم مقدس توکّل کرده بود و یقین تمام داشت. این بود که من هم دیگر چیزی نگفتم. زن به چهرهٔ کوچک کودکش نگاه کرد که از اخم چین خورده بود. پرتو گرم مهری بی‌پایان از چشم‌هایش می‌تراوید. لب‌هایش را می لیسید و پستانش را نرم نرمک نوازش می‌داد. من آتشی روشن کردم و چندتائی سنگ آوردم و اجاقی درست کردم و قوری پرآب را روی اجاق گذاشتم. «می‌خوام برات چائی دم کنم، الآن حاضر می‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«گلوم خشک شده و می‌سوزه، راستی که مردِ کاری، زنده باشی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم همشهریات چرا تنهات گذاشتن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، این طور نیست، تنهام نذاشتن، خودم ازشون عقب موندم. همراشون خوردنی و نوشیدنی زیاد داشتن. اما میدونی، چه خوب شد که عقب موندم، هیچ دلم نمی‌خواست پیش چشم اونا فارغ بشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی زمین تف کرد. تفش خونی بود. پرسیدم: «بچهٔ اوّلته؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره ببینم، تو کی هستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب، میشه گفت آدمم دیگه، یعنی تو اینجوری خیال کن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله اینو که می‌دونم، زن داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، هنوز چنین افتخاری نصیب حقیر نشده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ، شوخی می‌کنی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«واسه چی شوخی کنم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::چشم‌های شرمگینش را به زمین دوخت و به‌نجوا گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«پس این کارهای زنونه رو از کجا یاد گرفته‌ی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::من که دیگر شوخ طبعیم گلکرده بود گفتم: :خب دیگه، همین طوری. آخه من دانشجواَم، میدونی دانشجو چیه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«به، البته که می‌دونم، پسر بزرگ کشیش محلّه‌مون دانشجوست، درس کشیشی می‌خونه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها، همین منم از همونام. خب دیگه باید برم آب بیارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روی بچه‌اش خم شد و صورتش را نزدیک صورت او برد و به صدای نفسش گوش داد و بعد به دریا نگاه کرد: «کاش می‌تونستم تنی به آب بزنم، امّا آخه آب اینجا یک جور عجیبیه، نمی‌دونم اصلاً این دیگه چه جورشه؟ هم تلخه هم شور.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما بهتره خودتو بشوری آبش عیبی نداره هیچی، خیلیَم خوبه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«البته،‌تازه از آب رودخونه هم گرم‌تره. آب رودخونه که خیلی سرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اگه این طوره که... می‌گی پس...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسبی خسته و چُرتی لنگ لنگان از کنار ما گذشت، کوچک و تکیده بود. اسب سوار، با آن کلاه پوستی پر پشمش، رویش را طرف ما برگرداند و خوب که براندازمان کرد، سرش را پائین انداخت و راهش را ادامه داد، زن به آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«این طرفا آدمای عجیبی زندگی می‌کنن. این طور که پیداست باید خیلی هم بی‌رحم باشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دنبال آب رفتم. ستونی از آب، شفاف و زلال، بر سنگ‌ها ریخت. دست و صورتم را شستم، کتری را پرِ آب کردم و برگشتم. میان بوته‌ها زن را دیدم که دو زانو نشسته بود و نگرانِ پشت سرش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«چیزی‌ت شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن جاخورد و رنگ از رخسارش پرید. سعی کرد چیزی را زیر خودش پنهان کند. متوجه موضوع شدم: «بِدِش به من، خاکش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه جانم! اینجا که نمی‌شه، باید دمِ حموم چالش کرد، می‌دونی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«عجب حرفی می‌زنی. این دور و برها که حموم پیدا نمی‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«حتماً شوخی می‌کنی. امّا آخه من می‌ترسم! این طوری ممکنه جونورها بخورنش حتماً باید چالش کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش را برگرداند و بقچه‌ئی را به من داد که گرم و سنگین بود. با لحنی شرمگین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خوب خاکش کن حسابی زمینو بِکن. تو رو به خدا روشو خوب بپوشون. خواهش می‌کنم، باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برگشتم زن  داشت از طرف دریا برمی‌گشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پیراهنش تا کمر خیسِ آب بود و گونه‌هایش از سرخی می‌درخشید. کمکش کردم تا کنار آتش بنشیند. در فکر بودم که : « چه نیرومند است انسان!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چائی را با عسل سرکشیدیم. آهسته پرسید: «پس دیگه درس نمی‌خونی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«افتادی به عرق خوری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله مادر همین‌طوره، عرق پاک داغونم کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب باشه، چه می‌شه کرد. من که هیچ وقت نمی‌تونم تورو فراموش کنم. تو  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی سرِ دستمزد با رئیس دست به یقه شدی به خودم گفتم: «این جوون باید حتماً عرق خور باشه که این طوری با این و او در می‌افته و از کسی هم واهمه نداره.»&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قطره‌های عسلی را که روی لب‌هایش مانده بود لیسید و چشم‌هایش را به طرف بوته‌زار برگرداند. آنجا که تازه‌ترین انسان  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متولد شده بود. آن وقت نگاه جست و جو گرش را به من دوخت و آهی کشید و گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی این بچه آینده‌ش چی می‌شه، چه جوری زندگی‌شو می‌گذرونه؟  تو به من خیلی کمک کردی و ازت هم ممنونم. اما نمی‌دونم کمک تو به درد این بچه هم می‌خوره یا نه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که دست از خوردن و نوشیدن برداشت، با انگشت صلیبی بر سینه‌اش کشید و در حالی که من مشغول جمع و جور کردنِ اثاثیه‌ام بودم، با حالتی خسته و نیمه خواب بدنش را کش و قوسی داد. چشم‌هایش را به زمین دوخته بود. چشم‌هائی که دوباره بی‌فروغ شده بود. بالأخره از جا بلند شد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«جدی می‌خوای راه بیفتی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم، آخه تو می‌تونی سرِپا بندبشی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« پس مریم مقدس چه کاره‌ست! خب دیگه، بچه رو بیار بده من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خودم می‌آرمش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازهم بگومگویمان شد و آخرش رضایت داد. کنار هم راه افتادیم. درحالی که لبخندی شرمگین و عذرخواه بر لب داشت، دست بر شانه‌ام گذاشت و به من تکیه داد و آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدا کنه پاهام نلغزه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شکوفهٔ نورس سرزمین روسیه، آن که سرنوشتی نامعلوم در انتظارش بود، اکنون میان بازوانم خفته بود و به آرامی نفس می‌کشید. دریا سرشار از تراشه‌های سفید سینه بر ساحل می‌کوبید و می‌غرید. آهسته و آرام کنار هم پیش می‌رفتیم. مادر گاه و بی‌گاه می‌ایستاد، آه می‌کشید و به دور و برش نگاه می‌کرد و به دریا نگاه می‌کرد و به جنگل و بوته‌زار و کوهستان. و آنگاه به پسرکش خیره می‌مانْد. چشم‌های رنجیده‌اش اکنون فروغی شگفت داشت. پرتوی نیگون از عشقی بی‌کران در آن‌‌ها موج می‌زد. بار دیگر ایستاد و زمزمه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدایا، خداوندا! چه خوب بود که همیشه می‌تونستم همین طور پیش برم اون قدر پیش برم که به آخر دنیا برسم. من و این با هم. و پسرگم بزرگ می‌شد و بزرگتر، با آزادی بزرگ می‌شد و همیشه در آغوشم می‌ماند. پسرکِ نازنینم.»&lt;br /&gt;
::دریای خشمگین می‌غرید و می‌غرید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
۱۹۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ پرویز نیرومند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی ها}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} Sukhum&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}}Ohemchiry&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳}}Codor&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18067</id>
		<title>انسانی زاده می‌شود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=18067"/>
		<updated>2011-05-28T14:25:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسانی زاده می‌شود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قحط سال ۱۹۸۲ بود. من میان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم{{نشان|1}} و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چی‌ری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|2}} بر صخره‌های کنار رود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کودور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|3}} نشسته بودم. از آنجا تا دریا تنها سنگ‌اندازی فاصله بود و غریو برخورد امواج به ساحل از میان همهمۀ شادی بخش جویبارهای صخره‌ها به وضوح شنیده می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برفراز سرم، درخت‌های شاه بلوط به زر نشته بودند و انبوهِ برگ‌هاشان چون پنجه‌‌های بریده، دور و برم همه جا را پوشانده بود. شاخه‌های برهنۀ درخت‌های ساحل رودر رو، همچون تور پاره‌ئی در هوا آویزان بود و در میان شاخسار برهنه‌شان دارکوبی کوهی با پرهای زرد و سرخ شادمانه می‌پرید. نوک سیاهش را بر تنۀ درخت‌ها می کوبید و حشره‌ها را ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پراکنده می‌کرد تا طعمۀ تازه از راه رسیدگان حریص شوند، حشره‌خواران چابک و پرندگان مهاجر که از جائی دور از سمت شمال می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، پائین‌تر از قله‌های بلند کوه‌ها ارهای باران‌زا معلق بودند و سایه‌هاشان بر شیب سبز دامنه‌ها به آرامی می خزید به سوی سپیدارها پیش می‌رفت. سپیدارهای تنومندی که حفره‌هائی نمناک‌شان سرشار از شهدی سُکرآور بود. شهدی که زنبوران عسل از شکوفه‌های بوته‌های آزالید برمی گیرند و در لانه‌های درختی‌شان می‌پروند. من بر صخره‌های کنار رود زیر درخت شاه بلوط نشته بودم و داشتم تکه‌های نان را در ظرف عسل می‌زدم و می‌خوردم که زنبوری کینه‌توز به سختی نیشم زد و من همچنان مجذوب خورشیدِ رنگ باختهٔ پائیزی بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پائیز قفقاز چون معابد کهن با شکوه است. معابدی که دست مردانی خردمند و بزرگ ـ با گناهان بزرگ ـ بنا شده تا گذشته‌هاان را از چشم تیزبین وجدان‌شان پنهان کنند. دامنهٔ کوهستان به گنجی می‌مانست سرشار از طلا و فیروزه و زمرد، وپوشیده از فرشی ابریشمین، فرشی چنان زیبا که گوئی در ترکمنستان بافته شده بود یا در سمرقند. گوئی جهانی را تاراج کرده‌اند در برابر دیدگان خورشید، فراهم آورده‌اند تا بگویند: «این همه نثار تو باد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غول‌هائی دراز ریش را می‌دیدیم که همانند کودکانی درشت چشم و دلشاد از کوهسار سرازیر می‌شدند و دامنه‌‌ها را می‌آراستند و سخاوتمندانه گوهرهائی رنگارنگ بر پهنهٔ خاک می‌افشاندند و قله کوه‌ها را می‌آراستند. دست‌های هنرمندشان به این تکه زمین بهشت‌آسا زیبائیی هوش ربا بخشیده بود. بر این پهنهٔ زیبا چه با شکوهست حضور انسان! در برابرم چه زیبائی‌های شگفت‌انگیزی می‌بینم و از دیدن این همه زیبائی قلبم با چه جَذبهٔ شکوهمندی به تپش در می‌آید! هیچ تردید نیست که گاهی هم زمان‌هائی سخت در پیش است که سینه از نفرت سرشار می‌شود و اندوه، آزمندانه خونِ دل آدمی را می‌مکد. اما این دوران‌ها چندان دیر پا نیست. هرچند گاهی خورشید فیّاض هم غمگنانه بر مردمان می‌تابد. راستی را که خورشید چه رنج‌ها که به خاطر مردمان بر خود هموار نکرده است. اما مردمان چنان که بایسته است، آنهمه ایثار را پاس نداشته‌اند.طبیعی است که  شایسته‌ئی هم هستند، امّا حتی آنها هم نیازمند کمال یافتن‌اند؛ به بیان بهتر، باید طرحی نو در انداخت و این مردمان را از نو ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سمت چپ من، آن سوی بوته‌زار، سرهائی شبح‌وار درگذرند و در غریو موج و همهمۀ رود فریاد مردمان را می‌شنوم. این فریاد قحطی زدگان است. آنها که راه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌ساختند واین روزها در جُست و جوی کار و نان راهیِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوچم‌چیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها را می‌شناسم، از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمده‌اند. همپای‌شان کار کرده بودم، همین دیروز با هم مزدمان را گرفته بودیم. امّا من پیش از آنها به‌راه افتاده بودم، شب هنگام، برای این که سحرگاه به کار دریا برسم و برآمدن آفتاب را درودگو باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم سفرانم پنج نفر بودند، چهار تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موژیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یک زن جوان روستائی با گونه‌هائی برآمده و استخوانی که آبستن بود. شکمی بزرگ و پیش آمده داشت و در چشم‌های درشت آبیش، که خاکستری می‌زد، غمی نهان بود. از پشت بوته‌های بلند، تنها سرش را آراسته به آن روسری زرد رنگ می‌دیدم که می‌جنبید و پیش می‌رفت. به گل آفتاب‌گردان می مانست که زا وزشِ نسیم به جنبش در می‌آید و سر خم می‌کند. شوهرش در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرده بود؛ بس که در خوردن میوه زیاده روی کرده بود. مدتی با این آدم‌ها توی یک انباری سر کرده بودم. به عادت همیشگی روس‌ها به صدای بلند حرف می‌زدند. از سختی‌ها و بدبختی‌هاشان می‌گفتند، با لحنی سوگوار و صدائی آن قدر بلند که بی شک می‌شد حرف‌های‌شان را از یک کیلومتری هم به راحتی شنید. آدم‌های سیاه روزی بودند، رنج و تهی‌دستی خردشان کرده بود. فقر مثل باد که برگ‌های پائیزی را با خودش می‌برد، آنها را از سرزمینِ آبا و اجدادی‌شان که خشک و بی‌برکت شده بود، کنده و به اینجا کشانده بود. شرایط دشوار کار فرسوده‌شان کرده بود و تاب و توان‌شان را گرفته بود. با سرگشتگی و ملال، با چشم‌های مات و بی‌حال‌شان به دور و برشان نگاه می‌کردند و با قیافه‌های گرفته به هم لبخند می‌زدند و زمزمه‌کنان می‌خواندند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«آی، آی چه خاکی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::چه پربرکت، چه پربار! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::حیف که خاکش سفت و سخته!» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن وقت از سرزمین‌های آبا اجدادی‌شان یاد می‌کردند: از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوبیلی لوژوک سرخوی گان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موک رنگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، سرزمین‌هائی که هر مشت خاک‌شان با خاکستر نیاکان آنها عجین بود، زمین‌هائی که با عرق جبین آبیاری شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه آنها زن دیگری هم بود. بلندبالا، با چهره‌ئی لاغر و کشیده و سینه‌ئی پهن و سخت، صخره‌وار. و چشم‌هائی سیاه که مختصر پیچشی داشت. او هر روز غروب، همراه زنی که روسری زرد به سر می‌بست، از انباری بیرون می‌آمد. روی تودۀ سنگ‌ها می‌نشست، کف دستش را به گونۀ راست تکیه می‌داد و با صدائی بلند و گرفته می‌خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میان بوته‌های سبز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::روی ماسه‌های سیمگون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::شال سفید را می‌گسترانم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و انتظار می‌کشم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::برای دلبرک نازنینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و چون بیاید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::قلبم را نثارش می‌کنم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا زن روسری پوش بیش‌تر وقت‌ها آرام بود. سرش را خم می‌کرد و مدت‌ها به شکمش خیره می‌شد و گاهی ناگهان آواز را همراهی می‌کرد. با صدائی خشن و اندوهناک دنبالهٔ آواز را می خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه محبوبم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::آه نازنینم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سرنوشت می‌خواهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::تو را دیگر نبینم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
این صداهای دردناک در قلب تاریکی اندوه‌زای شب‌های دیار جنوب، یادآور زیبائی وحشی سرزمین‌های پهناور شمال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روسری پوش حالا دیگر از نظر ناپدید شده بود. من از خوردن نان و عسل دست کشیدم. روی ظرف عسل را با چند برگ پوشاندم و کوله‌بارم را بستم و آرام و بی‌شتاب دنبال آنها به راه افتادم، دیــــــ را بر خاک سخت می‌کوبیدم و پیش می‌رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه پیش رویم تنگ و خاکستری بود. در طرف راستم دریای ژرف نیلگون می‌غرّید. تراشه‌های سفید چوب که موج‌ها به ساحل آورده بودند با وزش تند باد خش‌خش کنان به این طرف و آن طرف کشیده می‌شدند. تندبادی که مرطوب بود و گرم و بوئی خوش داشت و به نفس سُکرآور زنان می‌مانست. یک کرجی بادبانی، در کنار بندرگاه به یک طرف خم شده بود. بادبان‌هایش که از وزش نسیم شکم داده بود، به گونه‌های گوشتالود سرکارگر ازخودراضی ما در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌مانست کاز قضا مهم‌ترین شخصیت آنجا هم بود. به دلیلی نامعلوم بعضی کلمه‌ها را سر وته ادا می‌کرد: «شفه خو» را به جای «خفه شو» و «یدشا» را به جای «شاید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت «شفه خو» یدشا فکر می‌کنی خیلی زرنگی، امّا خود تو بپّا! من می‌تونم راحت بفرستمت ادارهٔ پلیس. عین آب خوردن. حالیت شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست داشت مردم را دستِ پلیس بدهد و از این کار خیلی هم لذّت می‌برد. بگذریم، همان بهتر که فکر کنیم حالا دیگر کِرم‌ها جسدش را در گور خورده‌اند و جز استخوان چیزی ازش باقی نگذاشته‌اند. و با همین فکر هم دلخوش باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه رفتن آسان بوده همان طور راحت پیش می‌رفتم. انگار در هوا شناور بودم. خیال‌های خوش و یادهای رنگارنگ گذشته‌های دور در ذهنم موج می‌زد. راه آرام آرام به سوی دریا می‌خزید و به دامنۀ شنی ساحل نزدیکتر و نزدیکتر می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بادی از طرف کوه شروع به وزیدن کرد؛ بادی سرد و باران‌زا. فریادی از میان بوته به گوش می‌رسید از آن فریادهای دردناک که قلب آدم را تکان می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخ و برگ‌ها را کنار زدم. زنی که روسری زرد سر می‌کرد، آنجا ایستاده بود و پشتش را به تنۀ درخت گردوئی می‌فشرد.سرش را بر شانه خم کرده بود و با چشم‌هائی از حدقه درآورده دور و برش را می‌پائید. دست‌هایش را روی شکم برآمده‌اش می‌فشرد و چنان به سختی نفس می‌کشید که شکم بزرگ برآمده‌اش به شدت بالا و پائین می‌رفت. «چت شده؟ کسی مزاحمت شده؟» پاهای برهنه‌اش را با تشنج بر خاک تیره کشید، سرسنگیش را تکان داد و نفس نفس زنان گفت: «آه! از اینجا برو بی‌حیا! برو دیگه!» تازه فهمیدم موضوع از چه قرار است. طبیعی است که اولّش وحشتم گرفت. داشتم برمی‌گشتم که زن دوباره شروع به نالیدن کرد. با صدائی بلند فریاد می‌زد. چشم‌هایش از حدقه درآمده بود و به سختی زار می‌زد. وضعش به‌قدری ناجور بود که نتوانستم تنها رهایش کنم. این بود که پیش او برگشتم کوه‌بار و کتری و قوریم را زمین گذاشتم. او را به پشت روی تکه زمینی صاف خواباندم. داشتم زانوهایش را روی شکمش تا می‌کردم که مرا با شدّت از خودش راند و ضربه‌هائی به سر و سینه‌ام کوبید. آنوقت به‌ رو غلتید و نیم خیز شد و روی دست و پاهاش خزید و خودش را پشت بوته‌ها کشید و در حالیکه مثل یک مادّه خرس خشمگین می‌غرّید، زیرلبی گفت: «ابلیس! جونور!» دست‌هایش زیر تنه‌اش خم شد و به خاک افتاد. بازهم شروع کرد به ضجّه زدن. پاهایش را با تشنج بر زمین می‌کوبید و می‌نالید. در آن لحظه‌های پر هیجان، خودم را نباختم با تجربه‌ئی که از گذشته داشتم دست به کار شدم. زن را به پشت خواباندم و پاهایش را روی شکمش تا کردم. دیگر چیزی به زائیدنش نمانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آخه آروم بگیر، داری می‌زائی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف دریا دویدم، آستین‌هایم را بالا زدم و دست‌هایم را شستم و برگشتم. زن به خودش می‌پیچید. دست‌هایش را به شدت بر زمین می‌کوبید و شاخ و برگ‌های خشکیده را دسته دسته می‌کند به دهان می‌برد و لای دندان‌هایش می‌فشرد. پرده شکافت و سرِ بچه پیدا شد. بایست هرطور شده از حرکات و تکان‌های تشنج آمیز پاهایش جلوگیری می‌کردم. این بود که پاهایش را محکم نگه داشتم تا به نوزاد آسیبی نرسد. مواظب بودم که زن دیگر خس و خاشاک و علف خشکیده توی دهان کف کرده‌اش فرو نکند. هر دو به هم بدوبیراه می‌گفتیم؛ زن از میان دندان‌های کلید شده‌اش و من به آرامی. او از رنجی که می‌برد دشنام می‌داد و شاید هم از شرم و حیا و من از پریشان‌خاطری و ترحم شدیدی که نسبت به او حس می‌کردم. آهسته نالید ـآه، خدای من!» در حالی که لب‌های کف کرده و کبودش را می‌گزید و از چشم‌های بی‌فروغش اشکِ فراوان جاری شد. اشکی که از رنجی گران حکایت می‌کرد رنج مادر شدن از شکنجۀ سختی که تحمّل کرده بود انگار بند ازبندش جدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خب دیگه از اینجا برو، آه، جونور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های سُستش سعی کرد مرا از خودش دور کند و من به التماس افتادم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیوونگی نکن! دِ زود باش یه خرده زور بزن. بذار بیاد دیگه.» دلم برایش می‌سوخت. انگار اشک‌هایش از چشم من می‌جوشید. اندوهی قلبم را می‌فشرد. دلم می‌خواست از تهِ دل فریاد بزنم و آخرش هم فریاد زدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دِ زود باش دیگه. بزا، زن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اکنون کودکی میان دست‌هایم بود. تکه گوشتی سرخ فام و آدمی وار. اگرچه اشک‌هایم مثل پرده‌ئی جلو دیدم را گرفته بود، اما نوزاد را می‌دیدم. اندامِ سرشار از سلامتش را می‌دیدم که پیچ و تاب می‌خورد، تقلا می‌کرد و یکریز فریاد می‌زد، انگار از همان اولین لحظه دیدارِ دنیا رنجیده خاطر شده بود. چشم‌هائی آسمانی رنگ داشت. بر چهرهٔ گلگونش از زور گریه چین افتاده بود. بینی کوچک و بامزه‌ئی داشت که نظر آدم را جلب می‌کرد. لب‌های سرخش می‌لرزید و فریادهائی گریه‌وار سر می‌داد: «اووئه... اووئه...اوو...ئه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنش چنان لیز و لغزنده بود که می‌ترسیدم از دستم بیفتد. به زانو نشسته بودم و سراپا براندازش می‌کردم و قاه قاه می‌خندیدم. راستیکه از دیدارش چه شادمان بودم! آنچنان شادمان که فراموش کرده بودم پس از آن چه باید بکنم. مادر آهسته نجوا کرد: «خب دیگه نافشو ببر» چشم‌هایش را بسته بود. چهرهٔ خشک و خاکستریش به چهرهٔ مردگان می‌مانست. لب‌های کبودش را به سختی تکان داد و تکرار کرد: «ببرش دیگه، با چاقو...» چاقویم را توی انباری ازم دزدیده بودند. این بود که بند ناف را با دندانم جویدم و پاره کردم. نوزاد با صدائی بم، صدای یک اورل واقعی، فریاد می‌زد و مادر می‌خندید. پرتوی آبی رنگ از ژرفای چشم‌های خواب‌‌آلودش می‌تراوید. دست کبودش را که از خستگی بر کتفش سنگینی می‌کرد به دامنش تکیه داده بود و توی جیبش در جست و جوی چیزی بود. آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آه نمی‌تونم، حس ندارم. ناف‌بند رفته ته جیبم، درش بیار و نافشو ببند.» ناف‌بند را پیدا کردم و ناف نوزاد را بستم. کودک لبخند زد، لبخندی چنان زیبا و شاد که چشمم را خیره کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «تو یه خرده استراحت کن، من میرم که شست و شوش بدم.» با پریشانی زمزمه کرد: «مواظبش باش. یواش بشورش، حواست جمع باشه‌ها.» امّا آن تکه گوشت گلگونهٔ آدمی وار هیچ احتیاجی به مواظبت من نداشت، مشت‌های کوچکش را گره کرده بود و در هوا تکان می‌داد، انگار مرا به مبارزه می‌خواند. «آره پسرکم. کار دست همینه! باید مواظب خودت باشی. اگه می‌خوای آدما گردنتو خرد نکنن، همین طور سفت و سخت از خودت مواظبت کن.» وقتی قطره‌های ریز و شفاف آب دریا روی من و او فرو ریخت تا آنجا که زورش می‌رسید فریاد زد و بعد هم با کف دست چند تا ضربهٔ آرام به پشتش زدم شروع به تقلا کرد، جیغ کشید و گریه سر داد. «فریاد بزن کوچولو، هرچه می‌تونی فریاد بزن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام وقتی من و نوزاد پیش مادرش برگشتیم، دیدم همانطور دراز کشیده و با چشم‌های بسته، لب‌هایش را به دندان می‌گزد و درد بعد از زایمان را تحمّل می‌کند. خسته و آرام زمزمه کرد: «بیارش اینجا، بِدِش به من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من بچه رو نگه می‌دارم، تو استراحت کن.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« نه دیگه بدش به من.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دست‌های لرزان، کورمال دگمۀ پیراهنش را جست و جو کرد. کمکش کردم که دگمۀ پیراهنش را باز کند و پستانش را بیرون بیاورد، پستانی که طبیعت برای پرورش بیست کودک سرکش اورلی آفریده بود. نوزاد را روی دامنِ مادرش گذاشتم. زن ناگهان به خود آمد و به نجوا گفت: «آه، مریم مقدس، مادر مسیح!» می‌لرزید و سرش را با آن موهای پریشان به کوله بارم می‌فشرد. پس از چند لحظه، زن ناگاه چشم‌هایش را باز کرد، آن چشم‌های نازنین را که مهری مادرانه از آن‌ها می‌تراوید. دست راستش را به آرامی بالا برد و با انگشت در هوا صلیبی کشید و دُعا کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای مریم مقدس، درود بر تو باد! ای مادر مسیح شکر!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوله بار را باز کردم. با لبخندی رنگ باخته همین طور نگاهم می‌کرد. سرخی شرمی نجیبانه بر گونه‌هایش دوید و تمام چهره‌اش را فراگرفت.&lt;br /&gt;
‌ &lt;br /&gt;
 ‍‍&lt;br /&gt;
::«بی‌زحمت یه دقیقه از اینجا برو اون پشت، فقط یه دقیقه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«سخت نگیر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خیلی خُب. اما حالا تنهام بذار خواهش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا دور شدم و میان بوته‌زار رفتم. قلبم سرشار بود، گوئی پرنده‌ها در سینه‌ام آواز می‌خواندند. این آوازهای زیبا همراهِ همهمۀ همیشگی امواج دریا چنان شادمانه بودند که می‌توانستم یک سال تمام به آنها گوش بدهم بی‌آنکه خسته بشوم. چیزی نگذشت که زن را بالای بوته‌زار ایستاده دیدم. این بار روسری زرد رنگش را آن طور کهمی‌بایست بسته بود. گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آهای، چه خبرته، می‌خوای به این زودی رانــــــــــــ؟» (راه بیافتی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به درختی تکیه داده بود و نوزادش را در آغوش داشت. تکیده و رنگ پریده بود. گوئی وجودش از آخرین قطره‌های حیات تهی شده بود. با این همه ‌‍چشم‌هایش مثل دو چشمهٔ نیلگون می‌درخشید. نوزاد آرام خوابیده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::گفتم: «تو هم باید کمی استراحت کنی، مادر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سرش را با سستی تکان داد و گفت: «باید خودمو جمع و جور کنم، می‌خوام برم اونجا، اَه... بهش چی می‌گفتین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اوچم چیری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها خودشه، الآن اونای دیگه کلّی از ما جلو افتادن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما تو نباید راه بری. برات خوب نیس، اصلاً مگه می‌تونی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بَه! پس مریم مقدس چه کاره‌س؟ خودش بهم کمک می‌کنه و حتم دارم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب دیگر چاره‌ئی نبود به یاریِ مریم مقدس توکّل کرده بود و یقین تمام داشت. این بود که من هم دیگر چیزی نگفتم. زن به چهرهٔ کوچک کودکش نگاه کرد که از اخم چین خورده بود. پرتو گرم مهری بی‌پایان از چشم‌هایش می‌تراوید. لب‌هایش را می لیسید و پستانش را نرم نرمک نوازش می‌داد. من آتشی روشن کردم و چندتائی سنگ آوردم و اجاقی درست کردم و قوری پرآب را روی اجاق گذاشتم. «می‌خوام برات چائی دم کنم، الآن حاضر می‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«گلوم خشک شده و می‌سوزه، راستی که مردِ کاری، زنده باشی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم همشهریات چرا تنهات گذاشتن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، این طور نیست، تنهام نذاشتن، خودم ازشون عقب موندم. همراشون خوردنی و نوشیدنی زیاد داشتن. اما میدونی، چه خوب شد که عقب موندم، هیچ دلم نمی‌خواست پیش چشم اونا فارغ بشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی زمین تف کرد. تفش خونی بود. پرسیدم: «بچهٔ اوّلته؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره ببینم، تو کی هستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب، میشه گفت آدمم دیگه، یعنی تو اینجوری خیال کن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله اینو که می‌دونم، زن داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه، هنوز چنین افتخاری نصیب حقیر نشده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«دِ، شوخی می‌کنی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«واسه چی شوخی کنم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::چشم‌های شرمگینش را به زمین دوخت و به‌نجوا گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«پس این کارهای زنونه رو از کجا یاد گرفته‌ی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::من که دیگر شوخ طبعیم گلکرده بود گفتم: :خب دیگه، همین طوری. آخه من دانشجواَم، میدونی دانشجو چیه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«به، البته که می‌دونم، پسر بزرگ کشیش محلّه‌مون دانشجوست، درس کشیشی می‌خونه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آها، همین منم از همونام. خب دیگه باید برم آب بیارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن روی بچه‌اش خم شد و صورتش را نزدیک صورت او برد و به صدای نفسش گوش داد و بعد به دریا نگاه کرد: «کاش می‌تونستم تنی به آب بزنم، امّا آخه آب اینجا یک جور عجیبیه، نمی‌دونم اصلاً این دیگه چه جورشه؟ هم تلخه هم شور.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اما بهتره خودتو بشوری آبش عیبی نداره هیچی، خیلیَم خوبه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«البته،‌تازه از آب رودخونه هم گرم‌تره. آب رودخونه که خیلی سرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«اگه این طوره که... می‌گی پس...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسبی خسته و چُرتی لنگ لنگان از کنار ما گذشت، کوچک و تکیده بود. اسب سوار، با آن کلاه پوستی پر پشمش، رویش را طرف ما برگرداند و خوب که براندازمان کرد، سرش را پائین انداخت و راهش را ادامه داد، زن به آرامی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«این طرفا آدمای عجیبی زندگی می‌کنن. این طور که پیداست باید خیلی هم بی‌رحم باشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دنبال آب رفتم. ستونی از آب، شفاف و زلال، بر سنگ‌ها ریخت. دست و صورتم را شستم، کتری را پرِ آب کردم و برگشتم. میان بوته‌ها زن را دیدم که دو زانو نشسته بود و نگرانِ پشت سرش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«چیزی‌ت شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن جاخورد و رنگ از رخسارش پرید. سعی کرد چیزی را زیر خودش پنهان کند. متوجه موضوع شدم: «بِدِش به من، خاکش می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه جانم! اینجا که نمی‌شه، باید دمِ حموم چالش کرد، می‌دونی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«عجب حرفی می‌زنی. این دور و برها که حموم پیدا نمی‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«حتماً شوخی می‌کنی. امّا آخه من می‌ترسم! این طوری ممکنه جونورها بخورنش حتماً باید چالش کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صورتش را برگرداند و بقچه‌ئی را به من داد که گرم و سنگین بود. با لحنی شرمگین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خوب خاکش کن حسابی زمینو بِکن. تو رو به خدا روشو خوب بپوشون. خواهش می‌کنم، باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برگشتم زن  داشت از طرف دریا برمی‌گشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پیراهنش تا کمر خیسِ آب بود و گونه‌هایش از سرخی می‌درخشید. کمکش کردم تا کنار آتش بنشیند. در فکر بودم که : « چه نیرومند است انسان!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چائی را با عسل سرکشیدیم. آهسته پرسید: «پس دیگه درس نمی‌خونی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«نه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«افتادی به عرق خوری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«بله مادر همین‌طوره، عرق پاک داغونم کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خب باشه، چه می‌شه کرد. من که هیچ وقت نمی‌تونم تورو فراموش کنم. تو  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوخوم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وقتی سرِ دستمزد با رئیس دست به یقه شدی به خودم گفتم: «این جوون باید حتماً عرق خور باشه که این طوری با این و او در می‌افته و از کسی هم واهمه نداره.»&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قطره‌های عسلی را که روی لب‌هایش مانده بود لیسید و چشم‌هایش را به طرف بوته‌زار برگرداند. آنجا که تازه‌ترین انسان  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اورلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; متولد شده بود. آن وقت نگاه جست و جو گرش را به من دوخت و آهی کشید و گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«راستی این بچه آینده‌ش چی می‌شه، چه جوری زندگی‌شو می‌گذرونه؟  تو به من خیلی کمک کردی و ازت هم ممنونم. اما نمی‌دونم کمک تو به درد این بچه هم می‌خوره یا نه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که دست از خوردن و نوشیدن برداشت، با انگشت صلیبی بر سینه‌اش کشید و در حالی که من مشغول جمع و جور کردنِ اثاثیه‌ام بودم، با حالتی خسته و نیمه خواب بدنش را کش و قوسی داد. چشم‌هایش را به زمین دوخته بود. چشم‌هائی که دوباره بی‌فروغ شده بود. بالأخره از جا بلند شد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«جدی می‌خوای راه بیفتی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«آره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«ببینم، آخه تو می‌تونی سرِپا بندبشی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« پس مریم مقدس چه کاره‌ست! خب دیگه، بچه رو بیار بده من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خودم می‌آرمش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازهم بگومگویمان شد و آخرش رضایت داد. کنار هم راه افتادیم. درحالی که لبخندی شرمگین و عذرخواه بر لب داشت، دست بر شانه‌ام گذاشت و به من تکیه داد و آهسته زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدا کنه پاهام نلغزه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شکوفهٔ نورس سرزمین روسیه، آن که سرنوشتی نامعلوم در انتظارش بود، اکنون میان بازوانم خفته بود و به آرامی نفس می‌کشید. دریا سرشار از تراشه‌های سفید سینه بر ساحل می‌کوبید و می‌غرید. آهسته و آرام کنار هم پیش می‌رفتیم. مادر گاه و بی‌گاه می‌ایستاد، آه می‌کشید و به دور و برش نگاه می‌کرد و به دریا نگاه می‌کرد و به جنگل و بوته‌زار و کوهستان. و آنگاه به پسرکش خیره می‌مانْد. چشم‌های رنجیده‌اش اکنون فروغی شگفت داشت. پرتوی نیگون از عشقی بی‌کران در آن‌‌ها موج می‌زد. بار دیگر ایستاد و زمزمه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«خدایا، خداوندا! چه خوب بود که همیشه می‌تونستم همین طور پیش برم اون قدر پیش برم که به آخر دنیا برسم. من و این با هم. و پسرگم بزرگ می‌شد و بزرگتر، با آزادی بزرگ می‌شد و همیشه در آغوشم می‌ماند. پسرکِ نازنینم.»&lt;br /&gt;
::دریای خشمگین می‌غرید و می‌غرید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
۱۹۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهٔ پرویز نیرومند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی ها}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}} Sukhum&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}}Ohemchiry&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳}}Codor&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B1&amp;diff=18054</id>
		<title>با خوانندگان ۱۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B1&amp;diff=18054"/>
		<updated>2011-05-28T13:39:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:11-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
آرمین صدر بدیعی(۷ساله) به مناسبت روز صمد بهرنگی نوشته است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
صمد معلم بچه‌های آذربایجان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صمد کتاب‌های قشنگ می‌نوشت،مثل ماهی سیاه کوچولو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صمد یک باغ بزرگ داشت و پراز گل‌های زیبا بود و آن باغ فکرش و مغزش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها معلم بچه‌های آذربایجان نبود صمد بلکه معلم تمام خلق بود. او زندگیش را به پای خلق خود گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صمد هیچ‌وقت نمرده است و همیشه در یاد بچه‌ها و بزرگان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا صمد که شنا بلد بود می‌شود در رودخانۀ ارس غرق شود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس صمد همان ماهی سیاه کوچولو بود. یادت بخیر صمد. ما خیلی خیلی روزهای بدی داشتیم. تو همیشه زنده خواهی بود و همین طور چریک های دیگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
عین امضا&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
نوشتۀ آرمین عیناً به چاپ رسیده و ما فقط در نقطه گذاری به او کمک کرده‌ایم.&lt;br /&gt;
هزار آفرین بر آرمین!&lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم فرحناز معینی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (دانشگاه آذرآبادگان)&lt;br /&gt;
ترتیب آبونمان در صفحۀ در۱۵۹شماره ۸ مجله درج شده است. &lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ع.علمداری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خرم آباد)&lt;br /&gt;
ترتیب اشتراک مجله در شماره ۸ صفحه ۱۵۹ ذکر شده است.&lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای هادی حُرّیه(تهران) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
آن دو نام متعلق به یک تن است که در حال حاضر برای اقامتی طولانی به ایتالیا رفته است. اگر خواستید با ایشان مکاتبه کنید بنویسید نشانی شان را تقدیم کنیم. &lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B1&amp;diff=18052</id>
		<title>با خوانندگان ۱۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B1&amp;diff=18052"/>
		<updated>2011-05-28T13:37:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:11-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۱ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
آرمین صدر بدیعی(۷ساله) به مناسبت روز صمد بهرنگی نوشته است:&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
صمد معلم بچه‌های آذربایجان بود.&lt;br /&gt;
صمد کتاب‌های قشنگ می‌نوشت،مثل ماهی سیاه کوچولو.&lt;br /&gt;
صمد یک باغ بزرگ داشت و پراز گل‌های زیبا بود و آن باغ فکرش و مغزش بود.&lt;br /&gt;
تنها معلم بچه‌های آذربایجان نبود صمد بلکه معلم تمام خلق بود. او زندگیش را به پای خلق خود گذاشت.&lt;br /&gt;
صمد هیچ‌وقت نمرده است و همیشه در یاد بچه‌ها و بزرگان است.&lt;br /&gt;
آیا صمد که شنا بلد بود می‌شود در رودخانۀ ارس غرق شود؟&lt;br /&gt;
پس صمد همان ماهی سیاه کوچولو بود. یادت بخیر صمد. ما خیلی خیلی روزهای بدی داشتیم. تو همیشه زنده خواهی بود و همین طور چریک های دیگر.&lt;br /&gt;
{{چپ چین}}&lt;br /&gt;
عین امضا&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
نوشتۀ آرمین عیناً به چاپ رسیده و ما فقط در نقطه گذاری به او کمک کرده‌ایم.&lt;br /&gt;
هزار آفرین بر آرمین!&lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم فرحناز معینی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (دانشگاه آذرآبادگان)&lt;br /&gt;
ترتیب آبونمان در صفحۀ در۱۵۹شماره ۸ مجله درج شده است. &lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ع.علمداری &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خرم آباد)&lt;br /&gt;
ترتیب اشتراک مجله در شماره ۸ صفحه ۱۵۹ ذکر شده است.&lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای هادی حُرّیه(تهران) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
آن دو نام متعلق به یک تن است که در حال حاضر برای اقامتی طولانی به ایتالیا رفته است. اگر خواستید با ایشان مکاتبه کنید بنویسید نشانی شان را تقدیم کنیم. &lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=17894</id>
		<title>انسانی زاده می‌شود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=17894"/>
		<updated>2011-05-25T22:55:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:17-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:17-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۷ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7_%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87&amp;diff=17893</id>
		<title>تاریخ، چون ارتباط پویای با گذشته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7_%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87&amp;diff=17893"/>
		<updated>2011-05-25T22:39:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این گفتار، ترجمۀ فارسی فصل اول کتاب………........................Du.passe faisons Table rasel&lt;br /&gt;
(از گذشته لوح پاکی بسازیم؟) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان شنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Jean cheseneaux -  مورخ نامدار معاصر فرانسوی است. ترجمۀ انگلیسی آن به دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گذشته ها و آینده ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ برای چیست؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توسط schofield Coryell انجام شده و ترجمۀ فارسی از روی متن انگلیسی باتوجه به متن فرانسه صورت گرفته است. امیدواریم که به ترتیب ترجمۀ فصول دیگر این کتاب را نیز در شماره های آینده &amp;quot;کتاب جمعه&amp;quot; چاپ کنیم. نگفته نماند که متن فرانسوی این کتاب در 1976 و ترجمۀ انگلیسی آن در 1978 به چاپ رسیده است. دربارۀ &amp;quot;ژان شنو&amp;quot; مختصری در گفتار :تاریخ: &amp;quot;میسی سی پی عظیم دروغ&amp;quot; (کتاب جمعه شمارۀ 2) سخن گفته ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از مورخان در یک حالت رضایت حرفه ئی زندگی می کنند. تاریخ «دکان» آنهاست{{نشان|1}} «قلمرو» آن هاست{{نشان|2}}. آن ها صاحبنظرند و بدین لحاظ هم محترمند. مطبوعات، تلویزیون – که این بیش از آن – تودۀ مردم را با موقعیت این مورخان به عنوان صاحبنظران ممتاز (تاریخ) «گذشته» آشنا کرده اند. این رضایت حرفه ئی از ابهام همین کلمۀ «تاریخ» آب می خورد، که هم حرکت بنیادی حوادث را در زمان نشان می دهد و هم پژوهش در آن را. موضوع زیست شناسی «حیات» است و موضوع علم نجوم ستارگان. امّا موضوع «تاریخ» همان «تاریخ» است. این یکی بودن معنا و موضوع تاریخ هم نشان پر مدعائی بیش از حدّ است و هم یک دام مرگبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا حس می کنیم که تاریخ سخت چیز دیگری است که به همۀ ما مربوط می شود [نه فقط به مورخان]. زبان روزمرّه پر است از اشارات به تاریخ. یک «چرخ تاریخ» هست که با سرسختی می گردد، امّا گاهی هم می ایستد، شتاب می گیرد، راهش را کج می کند. تاریخ «ریشخندها»، «ترفندها»، «دامچاله ها» و «طرح ها» و حتی «اندرون» خاص خودش را دارد که این به کار «دیدزن»های سوراخ کلید می آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ، گویا، ماشین عظیمی است که خود را با [محیطش] سازگار می کند، و می تواند مردم و تاریخ سال و ماه و وقایع را «نگاه دارد» یا «فراموش کند». حتی «زباله دان ها»ی خودش را دارد، زیرا که خوب سازمان یافته است. می تواند «درس» بدهد، و به آن هائی که در «صحنه»اش خوب بازی کنند صله و پاداش می دهد، یا حتی از بالای «دادگاهش» «داوریها»ئی می کند ـ و گاهی هم «اسرار»ش را در دل نگاه می دارد و از گفتن تن می زدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پشت این کلیشه های رنگ و رو رفته پیامی هست  هم روشن است و هم خطرناک، که خطرش کم تر از ادعای مورخ به انحصار تاریخ نیست. یعنی، این فکر که تاریخ یک فشار بیرونی است، که توسط مرجعیتی بر انسان سلطه دارد که از یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گذشته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بی چون و چرا مشتق شده است و هیچ راهی به جز تسلیم باز نمی گذارد. پس، این «گذشته» است که بر حال حکومت می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با اینهمه، چنان که مارکس گفته است، «تاریخ دست به کاری نمی زند، ثروت هنگفتی ندارد، در هیچ جنگی نمی جنگد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فقط انسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، (یعنی) انسان واقعی زنده است که عمل می کند، دارنده است و می جنگد...»{{نشان|3}} گذشته فقط از راه چیزی که برای ما معنائی دارد ارزش پیدا می کند. گذشته، محصول حافظۀ مشترک ماست و بافت ذاتیش را می سازد. این، هم دربارۀ چیزهائی که &amp;quot;مردم&amp;quot; به طور منفعل از آن ها رنج برده اند صادق است – مثلاَ (واقعۀ) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وِردَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|4}}، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رکود بزرگ اقتصادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دهه 1930 (در آمریکا)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشغال ناری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، (بمباران اتمی) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیروشیما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – و هم برای چیزهائی که به طور فعال زندگی کرده اند: مثلاَ، در فرانسه، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبهۀ توده ئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مقاومت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، (جنبش) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماه مه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; 1968، امّا این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گذشته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – چه دور باشد و چه نزدیک – برای ما معنادارد. دست ما را می گیرد تا جامعه ئی را که در آن زندگی می کنیم بفهمیم؛ به ما توانائی می بخشد تا بدانیم که چه چیزش سزاوار دفاع کردن و نگهداشتن است، و چه چیزش را باید دور ریخت یا از میان برد. تاریخ ارتباط &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فعالِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با گذشته است. گذشته در هر حوزۀ از تجربۀ اجتماعی حاضر است. کار متخصصانۀ مورخان حرفه ئی یک جنبۀ آن است، که به هیچ وجه نه مهمترین جنبۀ آن است، و نه از زمینۀ اجتماعی و ایدئولوژی رایج جداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتباط مشترک جامعه با گذشته اش، شناخت فعال گذشته، هم چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الزام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیاز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تجربه می شود. گذشته باری است بر دوش ما، و ما می کوشیم که شانه از زیر این بار خالی کنیم. «از گذشته لوح پاکی بسازید!» - این کلمات از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انترناسیونال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|5}} همچنان دلنشین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان حال، بنابر نظر کلود مانسرون – (claude manceron) مورخ «آماتور» معاصر فرانسوی - «در میان مردم اشتهای زیادی به تاریخ وجود دارد.» لوموند (26 ژوئیه 1974) در تفسیری بر نشر همزمان دو کتاب، یکی دربارۀ گل ها (Gaul) و دیگری دربارۀ کابوی های آمریکائی، می نویسد «وقتی که تحمل [زمان] حال سخت است، همیشه به نیاکان نیاز می افتد.»&lt;br /&gt;
درست است که این «اشتهای به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می تواند یک احتیاج فوری و اصلی باشد، یعنی جست و جوی مأمنی باشد برای رهائی از درد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، امّا می تواند ارادۀ به پیکار، و نیز کانونی برای عمل باشد. تیر اعدام  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مونسگور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Montsegur) – جائی که آخرین پارتیزان های فرقۀ بدعت گذار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاتار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Cathar) را در 1224 در جنوب فرانسه در آتش سوختند و نابود کردند – سخت در دانستگی نهضت بیداری بخش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوکسیتان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|6}} زنده است، همان طور هم خاطرۀ برده فروشی در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهضت قدرت سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایلات متحده... لحظه ئی نامعلموی ها و ابهامات این دو نهضت اجتماعی را کنار بگذارید.&lt;br /&gt;
تاریخ، که گذشتۀ مشترک ماست – کار همه است. چند مورخ حرفه ئی این را حس کرده و کوشیده اند که از تاریخ و علم تاریخ تعریف کلّی تری به دست دهند که کم تر فنی و کم تر تخصصی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای نمونه، ج. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورکهارت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (J.Burckhardt) می گوید: (تاریخ، یعنی) «گزارش چیزی که عصری در (عصر) دیگری آن را در خور ذکر می یابد»، یا نظر &amp;quot;لوسین فبور&amp;quot; (Lucien febvre) (که می گوید): «هر گروه انسانی در مرحلۀ از تکاملش این نیاز را حس می کند که باید به جست و جو و تأیید آن واقعیات و حوادث و جهاتی از گذشته برآید که ما را برای حال آماده می کند، و ما را در فهم و زیستن آن توانائی می بخشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک نظر، این مورخانِ یک نسل پیش خیلی متواضع تر از تکنوکرات های کمپیوتری امروز بودند: دل شان می خواست گوش به زمین بچسبانند و به آن چه مردم آن عصر می گویند گوش فرا دهند. امّا از عباراتی چون «آن چه از گذشته در خور ذکر است» و «فهمیدن» حال، و مانند این ها، معلوم می شود که روشنفکری شان دست نخورده مانده است. برای آن ها درک عقلانی (یا، روشنفکرانۀ)  گذشته – حتی وقتی که این گذشته در نظرشان تجربۀ مشترکی بود – به خودی خود یک هدف بود، خواه به شکلی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پراتیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (عمل) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اجتماعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، [یعنی] به یک تعهد فعال و واقعی بیانجامد و خواه نیانجامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینهمه، شناخت ما از گذشته یک عامل پویای تکامل جامعه است، دلبستگی پرمعنائی به مبارزات سیاسی و ایدئولوژیکی امروز است، پیکار گاه روشنی است. آن چه از گذشته می دانیم می تواند یا در خدت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|7}} باشد یا در خدمت جنبش خلق. تاریخ به مبارزۀ طبقاتی زنجیر شده است. تاریخ هرگز نه خنثی است و نه فراتر از نبرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلود مارتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Claude Marti) – خوانندۀ مبارز اوکسیتان – از موکاران شورشی سال 1907 و از آن سربازان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لانگ دوگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|8}} تجلیل می کند که در 1811 از رفتن به آلمان یا روسیه به منظور جنگیدن و مردن در راه ناپلئون سر باز زدند. از طرف دیگر، نیروهای ناسیونالیسم جناح راست و مکتب محافظه کار کلیسای کاتولیک مرتب از خاطرۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان دارک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و سالگرد سرگذشت او بهره کشی می کنند.&lt;br /&gt;
امروز شناخت تاریخی به سود کدام طرف است؟ ارتباط پویای گذشته و حال در خدمت منافع چه کسانی است؟ هیج مورخی، هرقدر هم که دلش بخواهد، نمی تواند از جنگ این سؤال خلاص شود.&lt;br /&gt;
اگر ارتباط جامعه را با گذشته بنیادِ شناخت تاریخی بگیریم، ارتباط سنتی گذشته و حال وارونه می شود. به این معنا که دیگر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گذشته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیست که حکمروائی و قضاوت می کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که عرضه ها را محدود و تقاضا ایجاد می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا حال، فقط آنجا که به آینده توجه دارد به گذشته نیازمند است. مشکل، فقط «حال را بهتر زیستن» نیست، چنان که&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوسین فبور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفته است،  بل که تغییر دادن (یا دفاع از) آن است. در آخرین تحلیل، حافظۀ مشترک، که تاریخ مجذوب آن است، فقط به شکل آن چه باید رخ دهد معنا دارد. ارتباط دیالکتیکی گذشته با آینده – که ترکیبی از وحدت و مبارزه، استمرار و تغیر است – همان بافت تاریخ است. چنان که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائوتسه دون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ بشریت، تاریخ تکامل از قلمرو و ضرورت به قلمرو آزادی است. هرگز این فرایند پایان نمی پذیرد. هرگز در جامعه ئی که در آن طبقات وجود دارند مبارزۀ طبقاتی پایان نمی یابد. در جامعۀ بی طبقه مبارزۀ میان کهنه و نو، و میان حقیقت و دروغ هرگز پایان نخواهد یافت... پس، انسان مدام باید تجربه اش را جمع بندی کند و به کشف، اختراع، ابداع و پیشرفت ادامه دهد{{نشان|9}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تأکید ویژگی فعال و مشترکِ شناخت تاریخی، ویژگی ارتباط با گذشته، ما موضوعات قراردادی شیوۀ بیان مورخ و مفروضات{{نشان|10}} غلطی را که تا این اندازه پذیرفته شده – که حتی خیلی ها به خودشان زحمت نمی دهند که با آن مبارزه کنند – قابل تأکید نمی دانیم. [یعنی این موضوعات: روشنفکری گرائی، عینیت گرائی غیرسیاسی، و فرقه گرائی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::* &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روشنفکری گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: [بنابراین فرض] فهم روشنفکرانۀ گذشته، به خودی خود و جدا از تجربۀ اجتماعی واقعی، هدف شایسته ئی به شمار می آید. این مورخان، بازیرکی، فرق میان «تاریخ سازی» و «تاریخ نویسی» را از خودشان در آورده اند. «تاریخ سازی» قلمرو «سیاستمداران» است با مداخلۀ اتفاقی مردم – چه خوب باشد و چه بد – که بستگس دارد به این که آن نظرگاه چپ باشد یا راست. «تاریخ نویسی» قلمرو دربست مورخان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::امّا این گونه روشنفکری گرائی ریشۀ عمیقی دارد. مورخان حرفه ئی آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مسلم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرفته و توده آن را پذیرفته است. مثلاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک بلوخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Mark bloch) وقتی Apologie pour I’histoire را نوشت که او را از &amp;quot;سوربون&amp;quot; (Sorbonne) رانده بودند راه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مقاومت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیرزمینی، شکنجه و مرگ را در پیش داشت. با اینهمه او به زبان اریستوکراسی دانشگاهی متوسل می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«تاریخ باید تا جاودان به homo faber [انسان افزار ساز] و homo politicus [انسان مدنی] بی اعتنا باشد و دیگر در دفاع از آن جز این نباید گفت که این (تاریخ) برای تکامل homo sapiens [انسان اندیشنده، انسانی کنونی] لازمِ حیاتی است. تاریخ شادی های زیبای خاص خود را دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::* &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عینیت گرائی غیر سیاسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: «یک مورخ خوب به هیچ زمانی و کشوری تعلق ندارد.» وقت که یکی این عبارت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فنلون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Francois fenlon) را – که به طور نومیدانه ئی کهنه است – نقل می کند موجب لبخند تحقیرآمیزی می شود. با اینهمه تا همین اواخر در 1968، هنوز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پل وین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (paul veyne)، که متخصص بسیار محترم تاریخ باستان است، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انسیکلوپدیا اونیورسالیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  (Encyclopedia Universalis: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانشنامه جهانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که مجموعۀ مختصر دانش انسانی معاصر فرانسه است) می تواند زیر عنوان «تاریخ» بنویسد که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«مورخ جدّی – یا به زبان دیگر، بدون دلبستگی، به این دلیل که شاید خودش فرانسوی باشد در تاریخ فرانسه تحقیق نمی کند بل که این کار را از روی عشق به تاریخ می کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کم اند مورخان حرفه ئی که بخواهند به طور جدّی و با حرارت دربارۀ نقش کارشان در زندگی اجتماعی و سیاسی یک کشور تفکر کنند. یا این به سود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (etabli order یا نظام مستقر) است یا به سود مبارزۀ انقلابی؟ کم اند کسانی که بخواهند به ارتباط میان موضوعاتی که برای تحقیق بر می گزینند – و حتی به روش انجام دادن مطالعات شان – و ثلات نظام موجود بیندیشند. آن ها با مفهوم جدائی بی چون و چرای «پیشۀ»شان و جامۀ بزرگ تر راحت زندگی می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::* &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حرفه گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تاریخ، (به معنای) شناخت گذشته، را چون عملکرد (function) شایستگی های فنی و کارکشتگی مورخ حرفه ئی دانسته اند. فرض کرده اند که شناخت تاریخی در انزوای با شکوه آزمایشگاه مورخ ساخته می شود. بعد این محصول تحقیق تخصصی او در سطوح نازلی بررسی می شود و سرانجام به شکل کتاب های درسی، تاریخ «آماتور» [غیرفنی و غیرحرفه ئی]، آثاری برای عموم، و مانند این ها، در میان تودۀ مصرف کننده توزیع می شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ردّ این شیوۀ بیان نخبگانی (elitist) به معنی تلویحی فرار از مشکلات خاص واقعی نیست: آیا تخصصی کردن می تواند بدون تلاش به فهمیدن گذشته انجام گیرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::آیا می شود که هم از حرفه گرائی تاریخی انتقاد کرد و هم از سوی دیگر در «امانت» علمی پافشاری ورزید؟ معمولاً مورخان از چنین مسائلی فقط در داخل حلقۀ بستۀ حرفۀ شان بحث می کنند و وضع ممتاز آن را طبیعی می دانند. با اینهمه می توان به طور مؤثری به مشکلات خاص پیشۀ مورخ نزدیک شد و این فقط در صورتی است که او در ردّ نقش قراردادی گذشته و مقام معمولی آن در جامعه ئی چون جامعۀ ما که علیه خود تقسیم شده است و تضادهای اجتماعی تند و تیز آن را از هم گسییخته موفق شده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::اخیراً بازده حرفۀ مورخ یعنی، تولید تاریخی دارد گسترش می یابد و بسیاری از حرفه ئی ها این واقعیت را تصدیق می کنند. صدها تز، تولید و تکثیر مجلات تخصصی، آثار بیشماری برای عموم، کنفرانس های علمانه در زمینۀ موضوعات گوناگون، تجدید چاپ مکرر اسناد باستانی و ریسک های انتشاراتی سودآور داریم. امّا این گسترش چشمگیر نیاز به بحص ساسی پیرامون این مسأله را می پوشاند: که معنای تمام این فعالیت ها چیست و در خدمت منافع چه کسانی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نیروی تاریخ از مدافتادۀ (شرح) وقایع چیزی کم نشده هیچ، بل که دو جریان تازه هم دارد در میان مورخان فرانسوی در رسانه های توده ئی، خصوصاً در تلویزیون، پیدا می شود. جریان اول موسوم به «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تاریخ نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» است که بهترین نمونه اش کار مشترک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیرنورا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (pierre Nora) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژاک لوگوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(jague le Goff)  است (در کتاب Faire del’Histoire’ parid’ 1937’ 3vols) سعی این مکتب بر این است که از راه رسانه های توده ئی در تودۀ مردم نفوذ کند؛ می کوشد جالب باشد، و به مسائل انسانی، راه های گوناگون تفکر، و به مسائل زندگی و مرگ توجه داشته باشد. جریان دوم ، تاریخ دانشگاهی مارکسیستی است که بر اساس اعتبار و مصالح مادی تاریخ آکادمیک شوروی و نیز بر اساس موقعیت هائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب کمونیست فرانسه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از 1968 به بعد در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقردانشگاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دست آورده قرار دارد، (مانند) ایجاد بخش های تازه، مجلات عالمانه، کنفرانس های، و غیره این هر دو جریان، که درگیر یک بازی پیچیدۀ رقابت و همکاری بودند، مفروضات غلط شیوۀ بیان مورخ و قواعد و مقرراتی را که بر کار تاریخ در جهان دانشگاهی حاکم است می پذیرند. هر دو مکتب – که ما برخوردشان را بارها در فصول بعدی این کتاب تأکید خواهیم کرد – آن مفهومی از مکانیسم های تاریخ را نموّ می دهند که بر بنیاد اصل گام به گام{{نشان|12}} و بر شالودۀ فرایندهائی نهاده شده است که نسبت به جنبش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فعال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توده های خلق بیرونی است. بافت بنیادی گروه اول، «نظر آینده نگر»{{نشان|13}} است که پروفسور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرنان برودل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Fernand Braudel) آن را در فرانسه رواج داده است؛ برای گروه دوم، این بافت مفهوم نیروهای تولیدکننده است که آهسته، امّا با سرسختی، با مناسبات تولید راه تضاد در پیش می گیرد، چنان که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آلتوسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Louis althusser) در جدالش با فیلسوف مارکسیست انگلیسی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان لوئیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (John Lewis) این نکته را به طور عالمانه ئی روشنگری کرده است. نتیجۀ هر دو جریان این است که تاریخ را از تملک خلق دور کند، و آنان را از قلمرو تاریخی بیرون براند، و این کار با محدود کردن تحقیق تاریخی به صاحبنظران ممتاز و ایجاد شک در قابلیت خلق به مداخلۀ فعالانۀ آنان در «ساختن» تاریخ صورت می گیرد. آن چه میان دست اندرکاران «تاریخ نو» و استادان مارکسیست دانشگاهی و نیز با «تاریخ وقایع» کهنه مشترک است همان ناتوانی در تشخیص ارتباط بنیادی میان شناخت تاریخی و پراتیک (عمل) اجتماعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} قلمرو تخصصی یا حافظۀ مشترک (Collective memory) ـ اشتهای به تاریخ ـ شناخت تاریخی به سود کدام جانب است؟ ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دامهای روشنفکری گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حرفه ئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرائی ـ گسترش کاذب.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}}  {{چپ چین}}&lt;br /&gt;
10 M. Bloch apologie pour l,historire ou le métier d,historien&lt;br /&gt;
	  20 E.LE Roy Laduier Le lerrritoire de l,histoirien&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}                            &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} کارل مارکس، «خانواده مقدس».&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}}  Vedun  نام شهری در شمال شرقی فرانسه، که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جنگ جهانی اول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (1916) در حدود 000/21 نفر جمعیت داشت و صحنۀ نبرد طولانی خونینی بوده است که در حدود یک میلیون نفر در آن نابود شدند. م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|5}}Internationale : سرود سوسیالیستی انقلابی، که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوژن پوتیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eugene Pottier) در 1871 نوشته، و موسیقی آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ادلف دگی تر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Adolfph Degeyter) ساخته است. م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|6}} در پانزده سال اخیر در جنوب فرانسه -  از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاسکونی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرووانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - یک نهضت بیداری بخش پیدا شده است که کنتر به اصطلاح «استعماری» سانترالیسم پاریس را از نظر زبانی، فرهنگی و توسعۀ افتصادی به مبارزه می طلبد، و خواهان آن است که با دولت مرکزی به نوع دیگری ارتباط داشته باشد. این نهضت از نظر جغرافیائی شامل یک سوم جنوب فرانسه می شود؛ رهبران اصلی نهضت این منطقه را occitania نامیده اند، اگرچه این منطقه در گذشته هرگز یک واحد سیاسی یکپارچه نبوده است. (زیرنویس ص 7 متن انگلیسی) م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|7}} در متن فرانسوی آمده است. Conservtisme Social (محافظه کاری اجتماعی) و در متن انگلیسی Establishment (= نهاد مستقر) . این واژه نیاز به توضیح دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظام مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یعنی: 1. گروه ها یا نهادهای (institution) حاکم بر یک کشور؛ «ساخت قدرت» یک ملت، به عبارت دیگر، مراجع قدرت، بزرگ ها، ساستمدارها، دستگاههای نُه توی نظامی ـ صنعتی، دولت، مطبوعات، امنای دانشگاه، مالکان و به طور کلی «سیستم» را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوانند. 2. محفل یا محافل حاکم درونی هر نهاد (که معمولاً در این معنا با صفتی یا مضاف الیه همراه است)، مثلاً، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Military establishment). 3. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جامعۀ قراردادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. رویهمرفته Establishment در معنی 1 و 2 یعنی گروه یا گروه هائی که پوشش خوبی از پشت پرده ها سرنخ های جامعه را در دست دارند. و به کسی هم که وابسته به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشد Establishmentarian گفته می شود. م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|8}} Languedoc منطقه ئی در جنوب فرانسه، که از قرن شانزدهم تا هجدهم صحنۀ اعدام پروتستان ها بود تا آن که این کار در جنگ Camisardها (سال های5-1702) پایان یافت. م.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|9}} سخنانی ار صدر مائوتسه دون («کتاب سرخ کوچک») ص 203&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|10}} در متن انگلیسی assumptions و در متن فرانسوی evidences آمده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|11}} در متن انگلیسی academic Establishment و در متن فرانسه institution Universitaire.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|12}} در متن انگلیسی gardualism، و در متن فرانسوی Continuite lente (استمرار آرام) آمده است.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|13}} در متن انگلیسی «long – range view » یعنی نظری که آینده را در برمی گیرد، و در متن فرانسوی «Longue duree» آمده است به معنای استمرار زمانی طولانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7_%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87&amp;diff=17886</id>
		<title>تاریخ، چون ارتباط پویای با گذشته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7_%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87&amp;diff=17886"/>
		<updated>2011-05-25T21:09:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این گفتار، ترجمۀ فارسی فصل اول کتاب………........................Du.passe faisons Table rasel&lt;br /&gt;
(از گذشته لوح پاکی بسازیم؟) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان شنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Jean cheseneaux -  مورخ نامدار معاصر فرانسوی است. ترجمۀ انگلیسی آن به دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گذشته ها و آینده ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ برای چیست؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توسط schofield Coryell انجام شده و ترجمۀ فارسی از روی متن انگلیسی باتوجه به متن فرانسه صورت گرفته است. امیدواریم که به ترتیب ترجمۀ فصول دیگر این کتاب را نیز در شماره های آینده &amp;quot;کتاب جمعه&amp;quot; چاپ کنیم. نگفته نماند که متن فرانسوی این کتاب در 1976 و ترجمۀ انگلیسی آن در 1978 به چاپ رسیده است. دربارۀ &amp;quot;ژان شنو&amp;quot; مختصری در گفتار :تاریخ: &amp;quot;میسی سی پی عظیم دروغ&amp;quot; (کتاب جمعه شمارۀ 2) سخن گفته ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از مورخان در یک حالت رضایت حرفه ئی زندگی می کنند. تاریخ «دکان» آنهاست{{نشان|1}} «قلمرو» آن هاست{{نشان|2}}. آن ها صاحبنظرند و بدین لحاظ هم محترمند. مطبوعات، تلویزیون – که این بیش از آن – تودۀ مردم را با موقعیت این مورخان به عنوان صاحبنظران ممتاز (تاریخ) «گذشته» آشنا کرده اند. این رضایت حرفه ئی از ابهام همین کلمۀ «تاریخ» آب می خورد، که هم حرکت بنیادی حوادث را در زمان نشان می دهد و هم پژوهش در آن را. موضوع زیست شناسی «حیات» است و موضوع علم نجوم ستارگان. امّا موضوع «تاریخ» همان «تاریخ» است. این یکی بودن معنا و موضوع تاریخ هم نشان پر مدعائی بیش از حدّ است و هم یک دام مرگبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا حس می کنیم که تاریخ سخت چیز دیگری است که به همۀ ما مربوط می شود [نه فقط به مورخان]. زبان روزمرّه پر است از اشارات به تاریخ. یک «چرخ تاریخ» هست که با سرسختی می گردد، امّا گاهی هم می ایستد، شتاب می گیرد، راهش را کج می کند. تاریخ «ریشخندها»، «ترفندها»، «دامچاله ها» و «طرح ها» و حتی «اندرون» خاص خودش را دارد که این به کار «دیدزن»های سوراخ کلید می آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ، گویا، ماشین عظیمی است که خود را با [محیطش] سازگار می کند، و می تواند مردم و تاریخ سال و ماه و وقایع را «نگاه دارد» یا «فراموش کند». حتی «زباله دان ها»ی خودش را دارد، زیرا که خوب سازمان یافته است. می تواند «درس» بدهد، و به آن هائی که در «صحنه»اش خوب بازی کنند صله و پاداش می دهد، یا حتی از بالای «دادگاهش» «داوریها»ئی می کند ـ و گاهی هم «اسرار»ش را در دل نگاه می دارد و از گفتن تن می زدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پشت این کلیشه های رنگ و رو رفته پیامی هست  هم روشن است و هم خطرناک، که خطرش کم تر از ادعای مورخ به انحصار تاریخ نیست. یعنی، این فکر که تاریخ یک فشار بیرونی است، که توسط مرجعیتی بر انسان سلطه دارد که از یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گذشته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بی چون و چرا مشتق شده است و هیچ راهی به جز تسلیم باز نمی گذارد. پس، این «گذشته» است که بر حال حکومت می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با اینهمه، چنان که مارکس گفته است، «تاریخ دست به کاری نمی زند، ثروت هنگفتی ندارد، در هیچ جنگی نمی جنگد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فقط انسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، (یعنی) انسان واقعی زنده است که عمل می کند، دارنده است و می جنگد...»{{نشان|3}} گذشته فقط از راه چیزی که برای ما معنائی دارد ارزش پیدا می کند. گذشته، محصول حافظۀ مشترک ماست و بافت ذاتیش را می سازد. این، هم دربارۀ چیزهائی که &amp;quot;مردم&amp;quot; به طور منفعل از آن ها رنج برده اند صادق است – مثلاَ (واقعۀ) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وِردَن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|4}}، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رکود بزرگ اقتصادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دهه 1930 (در آمریکا)، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشغال ناری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، (بمباران اتمی) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هیروشیما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – و هم برای چیزهائی که به طور فعال زندگی کرده اند: مثلاَ، در فرانسه، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبهۀ توده ئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مقاومت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، (جنبش) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماه مه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; 1968، امّا این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گذشته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – چه دور باشد و چه نزدیک – برای ما معنادارد. دست ما را می گیرد تا جامعه ئی را که در آن زندگی می کنیم بفهمیم؛ به ما توانائی می بخشد تا بدانیم که چه چیزش سزاوار دفاع کردن و نگهداشتن است، و چه چیزش را باید دور ریخت یا از میان برد. تاریخ ارتباط &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فعالِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با گذشته است. گذشته در هر حوزۀ از تجربۀ اجتماعی حاضر است. کار متخصصانۀ مورخان حرفه ئی یک جنبۀ آن است، که به هیچ وجه نه مهمترین جنبۀ آن است، و نه از زمینۀ اجتماعی و ایدئولوژی رایج جداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتباط مشترک جامعه با گذشته اش، شناخت فعال گذشته، هم چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الزام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیاز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تجربه می شود. گذشته باری است بر دوش ما، و ما می کوشیم که شانه از زیر این بار خالی کنیم. «از گذشته لوح پاکی بسازید!» - این کلمات از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انترناسیونال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|5}} همچنان دلنشین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان حال، بنابر نظر کلود مانسرون – (claude manceron) مورخ «آماتور» معاصر فرانسوی - «در میان مردم اشتهای زیادی به تاریخ وجود دارد.» لوموند (26 ژوئیه 1974) در تفسیری بر نشر همزمان دو کتاب، یکی دربارۀ گل ها (Gaul) و دیگری دربارۀ کابوی های آمریکائی، می نویسد «وقتی که تحمل [زمان] حال سخت است، همیشه به نیاکان نیاز می افتد.»&lt;br /&gt;
درست است که این «اشتهای به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می تواند یک احتیاج فوری و اصلی باشد، یعنی جست و جوی مأمنی باشد برای رهائی از درد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، امّا می تواند ارادۀ به پیکار، و نیز کانونی برای عمل باشد. تیر اعدام  &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مونسگور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Montsegur) – جائی که آخرین پارتیزان های فرقۀ بدعت گذار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاتار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Cathar) را در 1224 در جنوب فرانسه در آتش سوختند و نابود کردند – سخت در دانستگی نهضت بیداری بخش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوکسیتان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|6}} زنده است، همان طور هم خاطرۀ برده فروشی در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهضت قدرت سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایلات متحده... لحظه ئی نامعلموی ها و ابهامات این دو نهضت اجتماعی را کنار بگذارید.&lt;br /&gt;
تاریخ، که گذشتۀ مشترک ماست – کار همه است. چند مورخ حرفه ئی این را حس کرده و کوشیده اند که از تاریخ و علم تاریخ تعریف کلّی تری به دست دهند که کم تر فنی و کم تر تخصصی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای نمونه، ج. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورکهارت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (J.Burckhardt) می گوید: (تاریخ، یعنی) «گزارش چیزی که عصری در (عصر) دیگری آن را در خور ذکر می یابد»، یا نظر &amp;quot;لوسین فبور&amp;quot; (Lucien febvre) (که می گوید): «هر گروه انسانی در مرحلۀ از تکاملش این نیاز را حس می کند که باید به جست و جو و تأیید آن واقعیات و حوادث و جهاتی از گذشته برآید که ما را برای حال آماده می کند، و ما را در فهم و زیستن آن توانائی می بخشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک نظر، این مورخانِ یک نسل پیش خیلی متواضع تر از تکنوکرات های کمپیوتری امروز بودند: دل شان می خواست گوش به زمین بچسبانند و به آن چه مردم آن عصر می گویند گوش فرا دهند. امّا از عباراتی چون «آن چه از گذشته در خور ذکر است» و «فهمیدن» حال، و مانند این ها، معلوم می شود که روشنفکری شان دست نخورده مانده است. برای آن ها درک عقلانی (یا، روشنفکرانۀ)  گذشته – حتی وقتی که این گذشته در نظرشان تجربۀ مشترکی بود – به خودی خود یک هدف بود، خواه به شکلی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پراتیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (عمل) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اجتماعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، [یعنی] به یک تعهد فعال و واقعی بیانجامد و خواه نیانجامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینهمه، شناخت ما از گذشته یک عامل پویای تکامل جامعه است، دلبستگی پرمعنائی به مبارزات سیاسی و ایدئولوژیکی امروز است، پیکار گاه روشنی است. آن چه از گذشته می دانیم می تواند یا در خدت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|7}} باشد یا در خدمت جنبش خلق. تاریخ به مبارزۀ طبقاتی زنجیر شده است. تاریخ هرگز نه خنثی است و نه فراتر از نبرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلود مارتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Claude Marti) – خوانندۀ مبارز اوکسیتان – از موکاران شورشی سال 1907 و از آن سربازان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لانگ دوگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{نشان|8}} تجلیل می کند که در 1811 از رفتن به آلمان یا روسیه به منظور جنگیدن و مردن در راه ناپلئون سر باز زدند. از طرف دیگر، نیروهای ناسیونالیسم جناح راست و مکتب محافظه کار کلیسای کاتولیک مرتب از خاطرۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان دارک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و سالگرد سرگذشت او بهره کشی می کنند.&lt;br /&gt;
امروز شناخت تاریخی به سود کدام طرف است؟ ارتباط پویای گذشته و حال در خدمت منافع چه کسانی است؟ هیج مورخی، هرقدر هم که دلش بخواهد، نمی تواند از جنگ این سؤال خلاص شود.&lt;br /&gt;
اگر ارتباط جامعه را با گذشته بنیادِ شناخت تاریخی بگیریم، ارتباط سنتی گذشته و حال وارونه می شود. به این معنا که دیگر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گذشته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیست که حکمروائی و قضاوت می کند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که عرضه ها را محدود و تقاضا ایجاد می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا حال، فقط آنجا که به آینده توجه دارد به گذشته نیازمند است. مشکل، فقط «حال را بهتر زیستن» نیست، چنان که&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوسین فبور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفته است،  بل که تغییر دادن (یا دفاع از) آن است. در آخرین تحلیل، حافظۀ مشترک، که تاریخ مجذوب آن است، فقط به شکل آن چه باید رخ دهد معنا دارد. ارتباط دیالکتیکی گذشته با آینده – که ترکیبی از وحدت و مبارزه، استمرار و تغیر است – همان بافت تاریخ است. چنان که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائوتسه دون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ بشریت، تاریخ تکامل از قلمرو و ضرورت به قلمرو آزادی است. هرگز این فرایند پایان نمی پذیرد. هرگز در جامعه ئی که در آن طبقات وجود دارند مبارزۀ طبقاتی پایان نمی یابد. در جامعۀ بی طبقه مبارزۀ میان کهنه و نو، و میان حقیقت و دروغ هرگز پایان نخواهد یافت... پس، انسان مدام باید تجربه اش را جمع بندی کند و به کشف، اختراع، ابداع و پیشرفت ادامه دهد{{نشان|9}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تأکید ویژگی فعال و مشترکِ شناخت تاریخی، ویژگی ارتباط با گذشته، ما موضوعات قراردادی شیوۀ بیان مورخ و مفروضات{{نشان|10}} غلطی را که تا این اندازه پذیرفته شده – که حتی خیلی ها به خودشان زحمت نمی دهند که با آن مبارزه کنند – قابل تأکید نمی دانیم. [یعنی این موضوعات: روشنفکری گرائی، عینیت گرائی غیرسیاسی، و فرقه گرائی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::* &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روشنفکری گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: [بنابراین فرض] فهم روشنفکرانۀ گذشته، به خودی خود و جدا از تجربۀ اجتماعی واقعی، هدف شایسته ئی به شمار می آید. این مورخان، بازیرکی، فرق میان «تاریخ سازی» و «تاریخ نویسی» را از خودشان در آورده اند. «تاریخ سازی» قلمرو «سیاستمداران» است با مداخلۀ اتفاقی مردم – چه خوب باشد و چه بد – که بستگس دارد به این که آن نظرگاه چپ باشد یا راست. «تاریخ نویسی» قلمرو دربست مورخان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::امّا این گونه روشنفکری گرائی ریشۀ عمیقی دارد. مورخان حرفه ئی آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مسلم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرفته و توده آن را پذیرفته است. مثلاً &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارک بلوخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Mark bloch) وقتی Apologie pour I’histoire را نوشت که او را از &amp;quot;سوربون&amp;quot; (Sorbonne) رانده بودند راه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مقاومت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیرزمینی، شکنجه و مرگ را در پیش داشت. با اینهمه او به زبان اریستوکراسی دانشگاهی متوسل می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«تاریخ باید تا جاودان به homo faber [انسان افزار ساز] و homo politicus [انسان مدنی] بی اعتنا باشد و دیگر در دفاع از آن جز این نباید گفت که این (تاریخ) برای تکامل homo sapiens [انسان اندیشنده، انسانی کنونی] لازمِ حیاتی است. تاریخ شادی های زیبای خاص خود را دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::* &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عینیت گرائی غیر سیاسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: «یک مورخ خوب به هیچ زمانی و کشوری تعلق ندارد.» وقت که یکی این عبارت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فنلون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Francois fenlon) را – که به طور نومیدانه ئی کهنه است – نقل می کند موجب لبخند تحقیرآمیزی می شود. با اینهمه تا همین اواخر در 1968، هنوز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پل وین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (paul veyne)، که متخصص بسیار محترم تاریخ باستان است، در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انسیکلوپدیا اونیورسالیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  (Encyclopedia Universalis: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دانشنامه جهانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که مجموعۀ مختصر دانش انسانی معاصر فرانسه است) می تواند زیر عنوان «تاریخ» بنویسد که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«مورخ جدّی – یا به زبان دیگر، بدون دلبستگی، به این دلیل که شاید خودش فرانسوی باشد در تاریخ فرانسه تحقیق نمی کند بل که این کار را از روی عشق به تاریخ می کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کم اند مورخان حرفه ئی که بخواهند به طور جدّی و با حرارت دربارۀ نقش کارشان در زندگی اجتماعی و سیاسی یک کشور تفکر کنند. یا این به سود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (etabli order یا نظام مستقر) است یا به سود مبارزۀ انقلابی؟ کم اند کسانی که بخواهند به ارتباط میان موضوعاتی که برای تحقیق بر می گزینند – و حتی به روش انجام دادن مطالعات شان – و ثلات نظام موجود بیندیشند. آن ها با مفهوم جدائی بی چون و چرای «پیشۀ»شان و جامۀ بزرگ تر راحت زندگی می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::* &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حرفه گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تاریخ، (به معنای) شناخت گذشته، را چون عملکرد (function) شایستگی های فنی و کارکشتگی مورخ حرفه ئی دانسته اند. فرض کرده اند که شناخت تاریخی در انزوای با شکوه آزمایشگاه مورخ ساخته می شود. بعد این محصول تحقیق تخصصی او در سطوح نازلی بررسی می شود و سرانجام به شکل کتاب های درسی، تاریخ «آماتور» [غیرفنی و غیرحرفه ئی]، آثاری برای عموم، و مانند این ها، در میان تودۀ مصرف کننده توزیع می شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ردّ این شیوۀ بیان نخبگانی (elitist) به معنی تلویحی فرار از مشکلات خاص واقعی نیست: آیا تخصصی کردن می تواند بدون تلاش به فهمیدن گذشته انجام گیرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::آیا می شود که هم از حرفه گرائی تاریخی انتقاد کرد و هم از سوی دیگر در «امانت» علمی پافشاری ورزید؟ معمولاً مورخان از چنین مسائلی فقط در داخل حلقۀ بستۀ حرفۀ شان بحث می کنند و وضع ممتاز آن را طبیعی می دانند. با اینهمه می توان به طور مؤثری به مشکلات خاص پیشۀ مورخ نزدیک شد و این فقط در صورتی است که او در ردّ نقش قراردادی گذشته و مقام معمولی آن در جامعه ئی چون جامعۀ ما که علیه خود تقسیم شده است و تضادهای اجتماعی تند و تیز آن را از هم گسییخته موفق شده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::اخیراً بازده حرفۀ مورخ یعنی، تولید تاریخی دارد گسترش می یابد و بسیاری از حرفه ئی ها این واقعیت را تصدیق می کنند. صدها تز، تولید و تکثیر مجلات تخصصی، آثار بیشماری برای عموم، کنفرانس های علمانه در زمینۀ موضوعات گوناگون، تجدید چاپ مکرر اسناد باستانی و ریسک های انتشاراتی سودآور داریم. امّا این گسترش چشمگیر نیاز به بحص ساسی پیرامون این مسأله را می پوشاند: که معنای تمام این فعالیت ها چیست و در خدمت منافع چه کسانی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نیروی تاریخ از مدافتادۀ (شرح) وقایع چیزی کم نشده هیچ، بل که دو جریان تازه هم دارد در میان مورخان فرانسوی در رسانه های توده ئی، خصوصاً در تلویزیون، پیدا می شود. جریان اول موسوم به «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تاریخ نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» است که بهترین نمونه اش کار مشترک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیرنورا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (pierre Nora) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژاک لوگوف(jague le Goff)  است (در کتاب Faire del’Histoire’ parid’ 1937’ 3vols) سعی این مکتب بر این است که از راه رسانه های توده ئی در تودۀ مردم نفوذ کند؛ می کوشد جالب باشد، و به مسائل انسانی، راه های گوناگون تفکر، و به مسائل زندگی و مرگ توجه داشته باشد. جریان دوم ، تاریخ دانشگاهی مارکسیستی است که بر اساس اعتبار و مصالح مادی تاریخ آکادمیک شوروی و نیز بر اساس موقعیت هائی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب کمونیست فرانسه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از 1968 به بعد در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقردانشگاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دست آورده قرار دارد، (مانند) ایجاد بخش های تازه، مجلات عالمانه، کنفرانس های، و غیره این هر دو جریان، که درگیر یک بازی پیچیدۀ رقابت و همکاری بودند، مفروضات غلط شیوۀ بیان مورخ و قواعد و مقرراتی را که بر کار تاریخ در جهان دانشگاهی حاکم است می پذیرند. هر دو مکتب – که ما برخوردشان را بارها در فصول بعدی این کتاب تأکید خواهیم کرد – آن مفهومی از مکانیسم های تاریخ را نموّ می دهند که بر بنیاد اصل گام به گام{{نشان|12}} و بر شالودۀ فرایندهائی نهاده شده است که نسبت به جنبش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فعال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توده های خلق بیرونی است. بافت بنیادی گروه اول، «نظر آینده نگر»{{نشان|13}} است که پروفسور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرنان برودل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Fernand Braudel) آن را در فرانسه رواج داده است؛ برای گروه دوم، این بافت مفهوم نیروهای تولیدکننده است که آهسته، امّا با سرسختی، با مناسبات تولید راه تضاد در پیش می گیرد، چنان که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوئی آلتوسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Louis althusser) در جدالش با فیلسوف مارکسیست انگلیسی، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان لوئیس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (John Lewis) این نکته را به طور عالمانه ئی روشنگری کرده است. نتیجۀ هر دو جریان این است که تاریخ را از تملک خلق دور کند، و آنان را از قلمرو تاریخی بیرون براند، و این کار با محدود کردن تحقیق تاریخی به صاحبنظران ممتاز و ایجاد شک در قابلیت خلق به مداخلۀ فعالانۀ آنان در «ساختن» تاریخ صورت می گیرد. آن چه میان دست اندرکاران «تاریخ نو» و استادان مارکسیست دانشگاهی و نیز با «تاریخ وقایع» کهنه مشترک است همان ناتوانی در تشخیص ارتباط بنیادی میان شناخت تاریخی و پراتیک (عمل) اجتماعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{نشان|1}} قلمرو تخصصی یا حافظۀ مشترک (Collective memory) ـ اشتهای به تاریخ ـ شناخت تاریخی به سود کدام جانب است؟ ـ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دامهای روشنفکری گرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حرفه ئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرائی ـ گسترش کاذب.&lt;br /&gt;
#{{نشان|2}}  {{چپ چین}}&lt;br /&gt;
10 M. Bloch apologie pour l,historire ou le métier d,historien&lt;br /&gt;
	  20 E.LE Roy Laduier Le lerrritoire de l,histoirien&lt;br /&gt;
{{پایان چپ چین}}                            &lt;br /&gt;
#{{نشان|3}} کارل مارکس، «خانواده مقدس».&lt;br /&gt;
#{{نشان|4}}  Vedun  نام شهری در شمال شرقی فرانسه، که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جنگ جهانی اول&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (1916) در حدود 000/21 نفر جمعیت داشت و صحنۀ نبرد طولانی خونینی بوده است که در حدود یک میلیون نفر در آن نابود شدند. م.&lt;br /&gt;
#{{نشان|5}}Internationale : سرود سوسیالیستی انقلابی، که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوژن پوتیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eugene Pottier) در 1871 نوشته، و موسیقی آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ادلف دگی تر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Adolfph Degeyter) ساخته است. م.&lt;br /&gt;
#{{نشان|6}} در پانزده سال اخیر در جنوب فرانسه -  از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاسکونی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرووانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - یک نهضت بیداری بخش پیدا شده است که کنتر به اصطلاح «استعماری» سانترالیسم پاریس را از نظر زبانی، فرهنگی و توسعۀ افتصادی به مبارزه می طلبد، و خواهان آن است که با دولت مرکزی به نوع دیگری ارتباط داشته باشد. این نهضت از نظر جغرافیائی شامل یک سوم جنوب فرانسه می شود؛ رهبران اصلی نهضت این منطقه را occitania نامیده اند، اگرچه این منطقه در گذشته هرگز یک واحد سیاسی یکپارچه نبوده است. (زیرنویس ص 7 متن انگلیسی) م.&lt;br /&gt;
#{{نشان|7}} در متن فرانسوی آمده است. Conservtisme Social (محافظه کاری اجتماعی) و در متن انگلیسی Establishment (= نهاد مستقر) . این واژه نیاز به توضیح دارد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نظام مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یعنی: 1. گروه ها یا نهادهای (institution) حاکم بر یک کشور؛ «ساخت قدرت» یک ملت، به عبارت دیگر، مراجع قدرت، بزرگ ها، ساستمدارها، دستگاههای نُه توی نظامی ـ صنعتی، دولت، مطبوعات، امنای دانشگاه، مالکان و به طور کلی «سیستم» را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خوانند. 2. محفل یا محافل حاکم درونی هر نهاد (که معمولاً در این معنا با صفتی یا مضاف الیه همراه است)، مثلاً، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Military establishment). 3. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جامعۀ قراردادی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. رویهمرفته Establishment در معنی 1 و 2 یعنی گروه یا گروه هائی که پوشش خوبی از پشت پرده ها سرنخ های جامعه را در دست دارند. و به کسی هم که وابسته به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نهاد مستقر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشد Establishmentarian گفته می شود. م.&lt;br /&gt;
#{{نشان|8}} Languedoc منطقه ئی در جنوب فرانسه، که از قرن شانزدهم تا هجدهم صحنۀ اعدام پروتستان ها بود تا آن که این کار در جنگ Camisardها (سال های5-1702) پایان یافت. م.&lt;br /&gt;
#{{نشان|9}} سخنانی ار صدر مائوتسه دون («کتاب سرخ کوچک») ص 203&lt;br /&gt;
#{{نشان|10}} در متن انگلیسی assumptions و در متن فرانسوی evidences آمده است.&lt;br /&gt;
#{{نشان|11}} در متن انگلیسی academic Establishment و در متن فرانسه institution Universitaire.&lt;br /&gt;
#{{نشان|12}} در متن انگلیسی gardualism، و در متن فرانسوی Continuite lente (استمرار آرام) آمده است.&lt;br /&gt;
#{{نشان|13}} در متن انگلیسی «long – range view » یعنی نظری که آینده را در برمی گیرد، و در متن فرانسوی «Longue duree» آمده است به معنای استمرار زمانی طولانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7_%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87&amp;diff=17122</id>
		<title>تاریخ، چون ارتباط پویای با گذشته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7_%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87&amp;diff=17122"/>
		<updated>2011-05-13T14:55:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:3-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:3-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AC%D8%A7%C2%BB%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=17120</id>
		<title>«جا»ئی برای آزادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AC%D8%A7%C2%BB%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=17120"/>
		<updated>2011-05-13T11:49:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:14-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۴]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AC%D8%A7%C2%BB%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=17109</id>
		<title>«جا»ئی برای آزادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AC%D8%A7%C2%BB%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=17109"/>
		<updated>2011-05-13T08:43:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Minoo: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:14-071.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:14-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۴]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Minoo</name></author>
	</entry>
</feed>