<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Maryamfz</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Maryamfz"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Maryamfz"/>
	<updated>2026-04-24T10:53:43Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C_%D8%A2%D9%84%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B1_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%DA%98%DB%8C_%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D9%87&amp;diff=29536</id>
		<title>نامه‌ئی از لوئی آلتوسر به‌رژی دبره</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C_%D8%A2%D9%84%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B1_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%DA%98%DB%8C_%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D9%87&amp;diff=29536"/>
		<updated>2012-02-05T21:57:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رژی عزیزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{چپ‌چین}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اول مارس ۱۹۶۷ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
لابد حدس می‌زنی با چه علاقه‌ئی کتابت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انقلاب در انقلاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را خوانده‌ام. این کتاب به‌نظر من چکیدهٔ نظریاتی را که دربر دارد که در ملاقات اکتبرمان در پاریس اشاره‌وار بیان کرده‌ای نوشته‌ای است روشن و جاندار، پرشور و به‌نحوی شورانگیز جالب توجه؛ و اگر دریافت من از نظراتت درست باشد، این مفاهیم صرفاً ادبی نبوده سیاسی نیز هست. نمی‌دانم در باب مسائلی که مطرح کرده‌ای چه متن‌های منتشر شده‌ئی در کوبا یا آمریکای لاتین هست، با این وصف شک دارم که از چنین مفاهیمی برخوردار باشد و در نتیجه بتواند این‌قدر از لحاظ سیاسی مؤثر و پر اهمیت باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، پس از مطالعه کتابت، چندان هم خشنود نیستم. بگذار فوراً بگویم که این ناخرسندی می‌تواند ناشی از دو عامل باشد: (۱)‌ ناآگاهی من از شرایط سیاسی حاضر در آمریکای لاتین (تنها اطلاعاتم از مقاله‌های پیشین خود توست، همان چند مقاله‌ئی که در لوموند و عصر جدید می‌توان دید و آن‌چه فیدل در نطق‌هایش درباره آن گفته است)؛ (۲) این واقعیت که در کتابت دائماً به فلان رویداد یا بهمان حادثه اشاره داری، که بی‌شک خوانندگان از آن به‌خوبی آگاهند. اما برای من کاملاً بی‌معناست (در مورد بی‌شمار به رویدادها یا واقعیت‌هائی اشاره می‌کنی که احتمالاً من چیزی در باب آن نمی‌دانم.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثرت (به قول خودت) «واکنش‌های»{{نشان|۱}} مرا نیز به‌عنوان کسی که فعالانه درگیر قضیه نیست و خارج از گود ایستاده و به‌همین سبب هم از آن در امن و امان است و هم به‌روشنی نمی‌بیند، به این مطلب اضافه کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با در نظر داشتن این ملاحظات، می‌خواهم درباب آن‌چه نوشته‌ئی اظهارنظر کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ نظریاتم را زیر عنوان این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اظهارنظر کلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار می‌دهم: نظریه‌های تو ممکن است کاملاً درست باشد. اما نوشته‌ات به‌طور ایجابی درستی آن‌ها را اثبات نمی‌کند. به‌طور کلی کتلبت فقط چیزی را ارائه می‌دهد که می‌توان آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برهان سلبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (منفی){{نشان|۲}} خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذار توضیح دهم. تو بررسی‌ات را با رد و حذف پیاپی خط‌مشی‌های نادرست سیاسی، چه فرصت‌طلبانه و چه خودانگیخته‌گرا{{نشان|۳}} (درواقع دفاع از خودِ مسلحانه شورش تروتسکیستی اتحادیه کارگری، تبلیغِ مسلحانه و غیره) آغاز می‌کنی. در مورد هدیک از این‌ها استدلال تو کاملاً قانع کننده است: یعنی دلایل و فاکت‌هایی را به میان می‌آوری که هم بی‌چون و چرا هستند و هم آن اندازه هماهنگ{{نشان|۴}} که گفتار تو را مستدل و مستند می‌کند. از مطالعه این بخش‌های واضح و روشن و مستند بسیار چیزها آموختم. از این روست که می‌گویم برهان خلف تو خوب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاصل این طرز کار، ایجاد فضای سیاسی و تئوریک معینی است. با حذف و کنار گذاشتن خط‌مش‌های گوناگون، در حوزه مورد بررسی؛ بیش از چند مشی (از نظر تو، مشی چین و ویتنام) باقی نخواهد ماند. و اگر آن‌ها نیز از معادله خارج شوند، تنها یک خلأ باقی می‌ماند که آن‌گاه می‌توان با یک تئوری جدید این فضای خالی را پر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا یک لحظه صبر کن. یکی از جالب‌ترین نکات کتابت آن‌جاست که تئوری‌های چینی و ویتنامی را به نقد می‌کشی. جالب است، زیرا به‌قصد یک بررسی تطبیقی از موقعیت تاریخی دو کشور آغاز می‌کنی و درست ماهیت همین تئوری‌ها که به‌منظور نقد، مورد بررسی قرار داده‌ای، تو را به مطالعه تاریخی شرایط این دو کشور وادار کرده‌است. اما در مورد تئوری‌ها و موضع‌گیری‌های پیشین، تو به این اکتفا کردی که آن‌ها را از طریق نقد و بررسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تناقضات درونیِ خود آن‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یعنی تناقضات نظام پیش نهادهٔ{{نشان|۵}} آن‌ها رد کنی. مثلاً بنابه تعریف تو &amp;quot;دفاع از خود مسلحانه&amp;quot; -پیشتاز- با مفهوم خود آن (عدم تحرک، که یا سازشی ضمنی با دشمن طبقاتی را درخود دارد، و یا اینکه متضمن آسیب پذیری مفرط است) رد می شود؛ در مورد انقلاب مداوم تروتسکیسم، نیز مفهوم خود آن است که محکومش می سازد (این امر که هر دهقان و یا کارگر سوسیالیست شمرده می شود، یا این اعتقاد که برای تسخیر قدرت تنها کار لازم، اعتصاب عمومی انقلابی است. خلاصه، طرز برخورد با کارگرائی{{نشان|۶}} به مثابه روکش مناسبی برای همه چیز، و سرانجام انکار ناریخ{{نشان|۷}}&amp;quot; تروتسکیسم، با غوطهء مدام آن در ورطهء متافیزیک و غیره). همین مطلب را در مورد مفهوم اسطوره ئی رابطه بین حزب و نیروی چریکی (در حالی که حزب و رهبری آن در شهر است و از دور جنگ چریکی را رهبری می کند) می توان گفت. اما در مورد ویتنام و چین با پیروزی های تاریخی سر و کار داریم: نه تنها مفهوم خود آن ها به هیچ وجه محکومشان نمی سازد، بلکه دوامشان به آن است و مسأله رد آن ها مثل موارد دیگر نمی تواند در میان باشد، یعنی به سادگی با تحلیل نتاقضات درون خود آن ها مردود انگاشته شوند ( به علاوه، در این مورد نمی توان گفت که رهبری مبارزه با آن همه خطراتی که شهر دربردارد، مقیم شهر است) تو آن ها را نه به خاطر مفهومشان،بلکه به خاطر &amp;quot;واقعیت های تاریخی&amp;quot; که آن مفهوم با آن مطابقت یدارد مردود شمرده ای. در این صورت چکیده استدلال تو چنین است: &amp;quot;برای تمام دیگر واقعیت های سیاسی، باید مفاهیم دیگر و تئوری های سیاسی دیگری موجود باشد. بنابراین تو ناگزیری به تحلیل تطبیقی کوتاه امّا مهمی از شرایط تاریخی بپردازی. وقتی می گویم &amp;quot;ناگزیری&amp;quot; به چنین تحلیلی بپردازی، منظورم آن نیست که به اکراه به این کار دست می زنی بلکه فقط این است که هدفت{{نشان|۸}} ترا به دنبال کردن این راه وادار می سازد. در حقیقت به نظرم این تنها راه ثمر بخشی است که می توان در پیش گرفت، چه تو با واقعیت تاریخی خطیر و راستینی سر و کار داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا بگذار این موضوع را برای چند لحظه کنار بگذاریم: دوباره به آن برخواهیم گشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جاست که ملاحظاتم_ یا دست کم پرسش هایم_ آغاز می شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که در نتیجهءاین نقد های پیاپی(از جمله نقد های بسیار پیچیده تر اخیر)، میدان خالی شد، تو می گوئی تنها یک راه وجود دارد و آن هم راه نیروی پارتیزانی است؛ همان است که باید نقش اصلی را ایفا کند؛ حلقهء پیوند دهندهء حیاتی همانست؛ همان است که باید بر آن تأکید شود؛ نیروی چریکی عصارهء حزب است و الی آخر. به بیان دیگر پیروزی همین که میدان را خالی کردی، فوراٌ با یک تئوری مثبت؟ جای خالی را پر می کنی. جالب تر از همه برایم شیوهء ارائه و اثبات این تئوری است. در اینجا به آنچه پیش تر ذکرش رفت می رسیم: فقدان هرگونه برهان &amp;quot;ایجابی&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته تو واژهء &amp;quot;نیروی چریکی&amp;quot; را بیهوده بکار نمی بری، که به حال خود رها کنی. با این وصف درباره آن ها به نحوی شگفت آور صحبت می کنی (در این باره چیزهائی دارم که خواهم گفت) که در پایان کار این احساس خواننده را تغییر نمی دهد که اعتبار جنگ چریکی آنقدر فی نفسه اثبات نمی شود که از طریق اثبات نارسائی همهء اشکال دیگر مبارزاتی اثبات می گردد. در واقع بیشتر به خاطر پذیرش اثر &amp;quot;منفی&amp;quot; همهء اشکال دیگر مبارزه، موقعیت کسب می کند، تا به خاطر کیفیات «مثبت» خود. رژی، براستی وقتی آدم کتابت را می خواند (و من آنقدر که اسپانیائی ضعیفم اجازه می دهد، به دقت خوانده ام_یعنی دقیق تر ازمعمول) می بیند که «راه حل» متن کتابت (از &amp;quot;متن کتابت&amp;quot; منظور دارم) همچون چیزی از &amp;quot;غیب&amp;quot;{{نشان|۹}} ظهور می کند. به نظر می رسد راه حل حاضر آماده و دم دستی است که همانا به کار بردن آن برای حل جدی ترین مسائل نیز_ دست کم در اصول و بنابراین در آینده نزدیک_ کافی است. از سوی دیگر این راه حل به دلیل عدم امکان هر راه دیگری به شرایط تاریخی ویژه امریکای لاتین نسبت داده می شود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعتبار تاریخی این راه‌حل، در مورد کوبا، تردید ناپذیر است. چرا که موقعیت چریکی به آن ترتیب که تو توصیف می کنی، دقیقاً در آن جا رویداده است. و انسان به وضوح احساس می‌کند که در پس نظرات تو درباره نقش گروه چریکی، تجربه پیروزمندانه انقلاب کوبا نهفته است. اما این احساس فقط تأثیری را تقویت می کند که داشتم توضیح می‌دادم: این مزیّت «راه‌حل» پیشنهادی تو، نه از جنبه ی ایجابی (مثبت) بلک از نقائص و کاستی های همهء راه حل های دیگر نیرو می گیرد (و بنابراین تثبات خصلت سلبی (منفی) آن هاست)؛ و این که وجود (تئوریک) خود آن ازوزن و اعتبار انقلاب کوباست که بدبختانه برای ما، همواره در پس پرده و در سایه می ماند. همچون گواه والامقامی که می تواند لب بگشاید، امّا (بجز چند مورد نقل قول هائی از «فیدل» و «چه» یا نمونه هائی مثل اعتصاب عمومی) خاموشی می ماند، یا دست کم درمورد شرایط تاریخی پیروزی خود سکوت می کند. باز هم در این جا، به خاطر ناآگاهی من از سرگذشت واقعی انقلاب کوبا، این سکوت ممکن است «برای من» سکوت باشد. می‌تواند سکوتی باشد سرشار از اشارت و تجربه‌هائی برای خوانندگان کوبائی و لاتینی تو؛ امّا من در این، تردید دارم حتی وقتی پیشگفتار «رتامار» و اظهاریه‌های «گرانما»ی{{نشان|۱۰}} ترا خواندم که تأکید می کند انقلاب کوبا هرگز کاملاً مورد بررسی قرار نگرفته و درک نشده است. باتوجه به همهٔ این‌ها «راه‌حل» پیشنهادی تو به خاطر فقدان هرگونه برهان مثبت (ایجابی) «پادرهوا» می‌ماند؛ منظورم فقط برهانی مفهومی{{نشان|۱۱}} (که مطابق آن مفهوم تناقضی درخود ندارد) نیست٬ بلکه برهانی مبتنی بر تحلیل تاریخی در عمق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو راه وجود دارد که مایلم بدان وسیله تو را به‌احساس این فضای خالی نزدیک‌تر کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین راه٬ آن راهی را در نظر دارم که تو طی آن ازگروه چریکی سخن می‌رانی و آن را به‌نجوی حیرت‌انگیز توجیه می‌کنی. واضح است که برای تو فقط یک مفهوم از گروه چریکی وجود دارد؛ یا به‌بیان دیگر٬ اگر بتوانیم چنین بگویم٬ یک مفهوم «ناب» با کیفیت غریب «خودکفائی» به‌بیان دیگر{{نشان|۱۲}} اصل{{نشان|۱۳}} تمام تحولات را در درون خود دارد٬ (۲) خود تناقضات خود را حل می‌کند. مانند همهٔ مفاهیم «ناب» بقای این مفهوم نیز فقط در تضاد با «مفهوم متقابلی» است که تجسّم همهٔ ناخالصی‌های عکس قضیه باشد. مفهوم «ناب» مبارزه در کوه‌هاست؛ مفهوم «غیر ناب» [یا «ناخالص»] زندگی در شهرها٬ باه همه عواقب سیاسی کلاسیک‌اش (حزب سیاسی شهری٬ سانترالیسم دموکراتیک٬ کنگره‌ها٬ مباحثات٬ فرقه‌گرائی٬ ستیزه‌ها٬ دردسر ایجاد جبهه‌های واحد جور واجور٬ اعزام هیئت‌های نمایندگی و ارسال پیام به‌کشورهای دیگر والی آخر). سختی‌ها و خطرات وحشت‌انگیز زندگی چریکی در کوهستان‌ها٬ احساس برادری آن‌ها در پیکارها٬ هرچقدر هم انسان را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تحت تأثیر قرار دهد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;٬ قبول ندارم رژی عزیز٬ که همه این‌ها بتواند چنان که تو می‌گوئی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستقیماً جایگزین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن همه صفات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شود. نیروی ساده و ناب مبارزه مشترک «برای بقا» در بیست و چهار ساعت شبانه روز به‌برادری رزمی چریک مفهوم سیاسی نمی‌دهد. این که بدین نحو به‌این تجربه می‌رسند واضح و ضروری است. امّا آن‌چه تجربه می‌کنند ناشی از چیزی است که ورای جمع‌شدن آن‌ها در محلی خطرناک است که هر ساعت و در حقیقت هر لحظه‌اش مبارزه‌ئی است. دست کم این که از عللی تاریخی و عینی که آن‌ها را در آن موقعیت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک جا جمع کرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ناشی می‌شود. به‌همین روال٬ تو هم‌چنان از نقش تعیین کننده «فیزیکی» (یا «بیولوژیک»)٬ «انعکاس‌های جدید» و «وضعیت ذهنی جدید» سخن می‌رانی. تو می‌گوئی منظره یگانگی ناشی از برادری رزمی٬ درهم آمیزی سرخپوستان و شهروندانی که حتی زبان یکدیگر را نمی‌فهمند و بالاتر از همه منظره «اختلاط» طبقهٔ کارگر و دهقانان در مبارزه نظامی مشترک٬ چه تکان دهنده است. آن چه را که به‌عنوان اثر کلی شرایط زیست کاملاً (بروید به صفحه ۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C_%D8%A2%D9%84%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B1_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%DA%98%DB%8C_%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D9%87&amp;diff=29535</id>
		<title>نامه‌ئی از لوئی آلتوسر به‌رژی دبره</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C_%D8%A2%D9%84%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B1_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%DA%98%DB%8C_%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D9%87&amp;diff=29535"/>
		<updated>2012-02-05T21:56:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رژی عزیزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{چپ‌چین}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اول مارس ۱۹۶۷ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
لابد حدس می‌زنی با چه علاقه‌ئی کتابت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انقلاب در انقلاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را خوانده‌ام. این کتاب به‌نظر من چکیدهٔ نظریاتی را که دربر دارد که در ملاقات اکتبرمان در پاریس اشاره‌وار بیان کرده‌ای نوشته‌ای است روشن و جاندار، پرشور و به‌نحوی شورانگیز جالب توجه؛ و اگر دریافت من از نظراتت درست باشد، این مفاهیم صرفاً ادبی نبوده سیاسی نیز هست. نمی‌دانم در باب مسائلی که مطرح کرده‌ای چه متن‌های منتشر شده‌ئی در کوبا یا آمریکای لاتین هست، با این وصف شک دارم که از چنین مفاهیمی برخوردار باشد و در نتیجه بتواند این‌قدر از لحاظ سیاسی مؤثر و پر اهمیت باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، پس از مطالعه کتابت، چندان هم خشنود نیستم. بگذار فوراً بگویم که این ناخرسندی می‌تواند ناشی از دو عامل باشد: (۱)‌ ناآگاهی من از شرایط سیاسی حاضر در آمریکای لاتین (تنها اطلاعاتم از مقاله‌های پیشین خود توست، همان چند مقاله‌ئی که در لوموند و عصر جدید می‌توان دید و آن‌چه فیدل در نطق‌هایش درباره آن گفته است)؛ (۲) این واقعیت که در کتابت دائماً به فلان رویداد یا بهمان حادثه اشاره داری، که بی‌شک خوانندگان از آن به‌خوبی آگاهند. اما برای من کاملاً بی‌معناست (در مورد بی‌شمار به رویدادها یا واقعیت‌هائی اشاره می‌کنی که احتمالاً من چیزی در باب آن نمی‌دانم.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثرت (به قول خودت) «واکنش‌های»{{نشان|۱}} مرا نیز به‌عنوان کسی که فعالانه درگیر قضیه نیست و خارج از گود ایستاده و به‌همین سبب هم از آن در امن و امان است و هم به‌روشنی نمی‌بیند، به این مطلب اضافه کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با در نظر داشتن این ملاحظات، می‌خواهم درباب آن‌چه نوشته‌ئی اظهارنظر کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ نظریاتم را زیر عنوان این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اظهارنظر کلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار می‌دهم: نظریه‌های تو ممکن است کاملاً درست باشد. اما نوشته‌ات به‌طور ایجابی درستی آن‌ها را اثبات نمی‌کند. به‌طور کلی کتلبت فقط چیزی را ارائه می‌دهد که می‌توان آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برهان سلبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (منفی){{نشان|۲}} خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذار توضیح دهم. تو بررسی‌ات را با رد و حذف پیاپی خط‌مشی‌های نادرست سیاسی، چه فرصت‌طلبانه و چه خودانگیخته‌گرا{{نشان|۳}} (درواقع دفاع از خودِ مسلحانه شورش تروتسکیستی اتحادیه کارگری، تبلیغِ مسلحانه و غیره) آغاز می‌کنی. در مورد هدیک از این‌ها استدلال تو کاملاً قانع کننده است: یعنی دلایل و فاکت‌هایی را به میان می‌آوری که هم بی‌چون و چرا هستند و هم آن اندازه هماهنگ{{نشان|۴}} که گفتار تو را مستدل و مستند می‌کند. از مطالعه این بخش‌های واضح و روشن و مستند بسیار چیزها آموختم. از این روست که می‌گویم برهان خلف تو خوب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاصل این طرز کار، ایجاد فضای سیاسی و تئوریک معینی است. با حذف و کنار گذاشتن خط‌مش‌های گوناگون، در حوزه مورد بررسی؛ بیش از چند مشی (از نظر تو، مشی چین و ویتنام) باقی نخواهد ماند. و اگر آن‌ها نیز از معادله خارج شوند، تنها یک خلأ باقی می‌ماند که آن‌گاه می‌توان با یک تئوری جدید این فضای خالی را پر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا یک لحظه صبر کن. یکی از جالب‌ترین نکات کتابت آن‌جاست که تئوری‌های چینی و ویتنامی را به نقد می‌کشی. جالب است، زیرا به‌قصد یک بررسی تطبیقی از موقعیت تاریخی دو کشور آغاز می‌کنی و درست ماهیت همین تئوری‌ها که به‌منظور نقد، مورد بررسی قرار داده‌ای، تو را به مطالعه تاریخی شرایط این دو کشور وادار کرده‌است. اما در مورد تئوری‌ها و موضع‌گیری‌های پیشین، تو به این اکتفا کردی که آن‌ها را از طریق نقد و بررسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تناقضات درونیِ خود آن‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یعنی تناقضات نظام پیش نهادهٔ{{نشان|۵}} آن‌ها رد کنی. مثلاً بنابه تعریف تو &amp;quot;دفاع از خود مسلحانه&amp;quot; -پیشتاز- با مفهوم خود آن (عدم تحرک، که یا سازشی ضمنی با دشمن طبقاتی را درخود دارد، و یا اینکه متضمن آسیب پذیری مفرط است) رد می شود؛ در مورد انقلاب مداوم تروتسکیسم، نیز مفهوم خود آن است که محکومش می سازد (این امر که هر دهقان و یا کارگر سوسیالیست شمرده می شود، یا این اعتقاد که برای تسخیر قدرت تنها کار لازم، اعتصاب عمومی انقلابی است. خلاصه، طرز برخورد با کارگرائی{{نشان|۶}} به مثابه روکش مناسبی برای همه چیز، و سرانجام انکار ناریخ{{نشان|۷}}&amp;quot; تروتسکیسم، با غوطهء مدام آن در ورطهء متافیزیک و غیره). همین مطلب را در مورد مفهوم اسطوره ئی رابطه بین حزب و نیروی چریکی (در حالی که حزب و رهبری آن در شهر است و از دور جنگ چریکی را رهبری می کند) می توان گفت. اما در مورد ویتنام و چین با پیروزی های تاریخی سر و کار داریم: نه تنها مفهوم خود آن ها به هیچ وجه محکومشان نمی سازد، بلکه دوامشان به آن است و مسأله رد آن ها مثل موارد دیگر نمی تواند در میان باشد، یعنی به سادگی با تحلیل نتاقضات درون خود آن ها مردود انگاشته شوند ( به علاوه، در این مورد نمی توان گفت که رهبری مبارزه با آن همه خطراتی که شهر دربردارد، مقیم شهر است) تو آن ها را نه به خاطر مفهومشان،بلکه به خاطر &amp;quot;واقعیت های تاریخی&amp;quot; که آن مفهوم با آن مطابقت یدارد مردود شمرده ای. در این صورت چکیده استدلال تو چنین است: &amp;quot;برای تمام دیگر واقعیت های سیاسی، باید مفاهیم دیگر و تئوری های سیاسی دیگری موجود باشد. بنابراین تو ناگزیری به تحلیل تطبیقی کوتاه امّا مهمی از شرایط تاریخی بپردازی. وقتی می گویم &amp;quot;ناگزیری&amp;quot; به چنین تحلیلی بپردازی، منظورم آن نیست که به اکراه به این کار دست می زنی بلکه فقط این است که هدفت{{نشان|۸}} ترا به دنبال کردن این راه وادار می سازد. در حقیقت به نظرم این تنها راه ثمر بخشی است که می توان در پیش گرفت، چه تو با واقعیت تاریخی خطیر و راستینی سر و کار داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا بگذار این موضوع را برای چند لحظه کنار بگذاریم: دوباره به آن برخواهیم گشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جاست که ملاحظاتم_ یا دست کم پرسش هایم_ آغاز می شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که در نتیجهءاین نقد های پیاپی(از جمله نقد های بسیار پیچیده تر اخیر)، میدان خالی شد، تو می گوئی تنها یک راه وجود دارد و آن هم راه نیروی پارتیزانی است؛ همان است که باید نقش اصلی را ایفا کند؛ حلقهء پیوند دهندهء حیاتی همانست؛ همان است که باید بر آن تأکید شود؛ نیروی چریکی عصارهء حزب است و الی آخر. به بیان دیگر پیروزی همین که میدان را خالی کردی، فوراٌ با یک تئوری مثبت؟ جای خالی را پر می کنی. جالب تر از همه برایم شیوهء ارائه و اثبات این تئوری است. در اینجا به آنچه پیش تر ذکرش رفت می رسیم: فقدان هرگونه برهان &amp;quot;ایجابی&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته تو واژهء &amp;quot;نیروی چریکی&amp;quot; را بیهوده بکار نمی بری، که به حال خود رها کنی. با این وصف درباره آن ها به نحوی شگفت آور صحبت می کنی (در این باره چیزهائی دارم که خواهم گفت) که در پایان کار این احساس خواننده را تغییر نمی دهد که اعتبار جنگ چریکی آنقدر فی نفسه اثبات نمی شود که از طریق اثبات نارسائی همهء اشکال دیگر مبارزاتی اثبات می گردد. در واقع بیشتر به خاطر پذیرش اثر &amp;quot;منفی&amp;quot; همهء اشکال دیگر مبارزه، موقعیت کسب می کند، تا به خاطر کیفیات «مثبت» خود. رژی، براستی وقتی آدم کتابت را می خواند (و من آنقدر که اسپانیائی ضعیفم اجازه می دهد، به دقت خوانده ام_یعنی دقیق تر ازمعمول) می بیند که «راه حل» متن کتابت (از &amp;quot;متن کتابت&amp;quot; منظور دارم) همچون چیزی از &amp;quot;غیب&amp;quot;{{نشان|۹}} ظهور می کند. به نظر می رسد راه حل حاضر آماده و دم دستی است که همانا به کار بردن آن برای حل جدی ترین مسائل نیز_ دست کم در اصول و بنابراین در آینده نزدیک_ کافی است. از سوی دیگر این راه حل به دلیل عدم امکان هر راه دیگری به شرایط تاریخی ویژه امریکای لاتین نسبت داده می شود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعتبار تاریخی این راه‌حل، در مورد کوبا، تردید ناپذیر است. چرا که موقعیت چریکی به آن ترتیب که تو توصیف می کنی، دقیقاً در آن جا رویداده است. و انسان به وضوح احساس می‌کند که در پس نظرات تو درباره نقش گروه چریکی، تجربه پیروزمندانه انقلاب کوبا نهفته است. اما این احساس فقط تأثیری را تقویت می کند که داشتم توضیح می‌دادم: این مزیّت «راه‌حل» پیشنهادی تو، نه از جنبه ی ایجابی (مثبت) بلک از نقائص و کاستی های همهء راه حل های دیگر نیرو می گیرد (و بنابراین تثبات خصلت سلبی (منفی) آن هاست)؛ و این که وجود (تئوریک) خود آن ازوزن و اعتبار انقلاب کوباست که بدبختانه برای ما، همواره در پس پرده و در سایه می ماند. همچون گواه والامقامی که می تواند لب بگشاید، امّا (بجز چند مورد نقل قول هائی از «فیدل» و «چه» یا نمونه هائی مثل اعتصاب عمومی) خاموشی می ماند، یا دست کم درمورد شرایط تاریخی پیروزی خود سکوت می کند. باز هم در این جا، به خاطر ناآگاهی من از سرگذشت واقعی انقلاب کوبا، این سکوت ممکن است «برای من» سکوت باشد. می‌تواند سکوتی باشد سرشار از اشارت و تجربه‌هائی برای خوانندگان کوبائی و لاتینی تو؛ امّا من در این، تردید دارم حتی وقتی پیشگفتار «رتامار» و اظهاریه‌های «گرانما»ی{{نشان|۱۰}} ترا خواندم که تأکید می کند انقلاب کوبا هرگز کاملاً مورد بررسی قرار نگرفته و درک نشده است. باتوجه به همهٔ این‌ها «راه‌حل» پیشنهادی تو به خاطر فقدان هرگونه برهان مثبت (ایجابی) «پادرهوا» می‌ماند؛ منظورم فقط برهانی مفهومی{{نشان|۱۱}} (که مطابق آن مفهوم تناقضی درخود ندارد) نیست٬ بلکه برهانی مبتنی بر تحلیل تاریخی در عمق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو راه وجود دارد که مایلم بدان وسیله تو را به‌احساس این فضای خالی نزدیک‌تر کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین راه٬ آن راهی را در نظر دارم که تو طی آن ازگروه چریکی سخن می‌رانی و آن را به‌نجوی حیرت‌انگیز توجیه می‌کنی. واضح است که برای تو فقط یک مفهوم از گروه چریکی وجود دارد؛ یا به‌بیان دیگر٬ اگر بتوانیم چنین بگویم٬ یک مفهوم «ناب» با کیفیت غریب «خودکفائی» به‌بیان دیگر{{نشان|۱۲}} اصل{{نشان|۱۳}} تمام تحولات را در درون خود دارد٬ (۲) خود تناقضات خود را حل می‌کند. مانند همهٔ مفاهیم «ناب» بقای این مفهوم نیز فقط در تضاد با «مفهوم متقابلی» است که تجسّم همهٔ ناخالصی‌های عکس قضیه باشد. مفهوم «ناب» مبارزه در کوه‌هاست؛ مفهوم «غیر ناب» [یا «ناخالص»] زندگی در شهرها٬ باه همه عواقب سیاسی کلاسیک‌اش (حزب سیاسی شهری٬ سانترالیسم دموکراتیک٬ کنگره‌ها٬ مباحثات٬ فرقه‌گرائی٬ ستیزه‌ها٬ دردسر ایجاد جبهه‌های واحد جور واجور٬ اعزام هیئت‌های نمایندگی و ارسال پیام به‌کشورهای دیگر والی آخر). سختی‌ها و خطرات وحشت‌انگیز زندگی چریکی در کوهستان‌ها٬ احساس برادری آن‌ها در پیکارها٬ هرچقدر هم انسان را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تحت تأثیر قرار دهد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;٬ قبول ندارم رژی عزیز٬ که همه این‌ها بتواند چنان که تو می‌گوئی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مستقیماً جایگزین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن همه صفات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شود. نیروی ساده و ناب مبارزه مشترک «برای بقا» در بیست و چهار ساعت شبانه روز به‌برادری رزمی چریک مفهوم سیاسی نمی‌دهد. این که بدین نحو به‌این تجربه می‌رسند واضح و ضروری است. امّا آن‌چه تجربه می‌کنند ناشی از چیزی است که ورای جمع‌شدن آن‌ها در محلی خطرناک است که هر ساعت و در حقیقت هر لحظه‌اش مبارزه‌ئی است. دست کم این که از عللی تاریخی و عینی که آن‌ها را در آن موقعیت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک جا جمع کرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ناشی می‌شود. به‌همین روال٬ تو هم‌چنان از نقش تعیین کننده «فیزیکی» (یا «بیولوژیک»)٬ «انعکاس‌های جدید» و «وضعیت ذهنی جدید» سخن می‌رانی. تو می‌گوئی منظره یگانگی ناشی از برادری رزمی٬ درهم آمیزی سرخپوستان و شهروندانی که حتی زبان یکدیگر را نمی‌فهمند و بالاتر از همه منظره «اختلاط» طبقهٔ کارگر و دهقانان در مبارزه نظامی مشترک٬ چه تکان دهنده است. آن چه را که به‌عنوان اثر کلی شرایط زیست کاملاً (بروید به صفحه ۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱}}&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۲}}&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۳}}&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۴}}&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۵}}&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۶}}&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۷}}&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۸}}&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۹}}&lt;br /&gt;
{{پاورقی|۱۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C_%D8%A2%D9%84%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B1_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%DA%98%DB%8C_%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D9%87&amp;diff=29534</id>
		<title>نامه‌ئی از لوئی آلتوسر به‌رژی دبره</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C_%D8%A2%D9%84%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B1_%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%B1%DA%98%DB%8C_%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D9%87&amp;diff=29534"/>
		<updated>2012-02-05T21:21:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رژی عزیزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{چپ‌چین}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اول مارس ۱۹۶۷ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
لابد حدس می‌زنی با چه علاقه‌ئی کتابت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انقلاب در انقلاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را خوانده‌ام. این کتاب به‌نظر من چکیدهٔ نظریاتی را که دربر دارد که در ملاقات اکتبرمان در پاریس اشاره‌وار بیان کرده‌ای نوشته‌ای است روشن و جاندار، پرشور و به‌نحوی شورانگیز جالب توجه؛ و اگر دریافت من از نظراتت درست باشد، این مفاهیم صرفاً ادبی نبوده سیاسی نیز هست. نمی‌دانم در باب مسائلی که مطرح کرده‌ای چه متن‌های منتشر شده‌ئی در کوبا یا آمریکای لاتین هست، با این وصف شک دارم که از چنین مفاهیمی برخوردار باشد و در نتیجه بتواند این‌قدر از لحاظ سیاسی مؤثر و پر اهمیت باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، پس از مطالعه کتابت، چندان هم خشنود نیستم. بگذار فوراً بگویم که این ناخرسندی می‌تواند ناشی از دو عامل باشد: (۱)‌ناآگاهی من از شرایط سیاسی حاضر در آمریکای لاتین (تنها اطلاعاتم از مقاله‌های پیشین خود توست، همان چند مقاله‌ئی که در لوموند و عصر جدید می‌توان دید و آن‌چه فیدل در نطق‌هایش درباره آن گفته است)؛ (۲) این واقعیت که در کتابت دائماً به فلان رویداد یا بهمان حادثه اشاره داری، که بی‌شک خوانندگان از آن به‌خوبی آگاهند. اما برای من کاملاً بی‌معناست (در مورد بی‌شمار به رویدادها یا واقعیت‌هائی اشاره می‌کنی که احتمالاً من چیزی در باب آن نمی‌دانم.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثرت (به قول خودت) «واکنش‌های» مرا نیز به‌عنوان کسی که فعالانه درگیر قضیه نیست و خارج از گود ایستاده و به‌همین سبب هم از آن در امن و امان است و هم به‌روشنی نمی‌بیند، به این مطلب اضافه کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با در نظر داشتن این ملاحظات، می‌خواهم درباب آن‌چه نوشته‌ئی اظهارنظر کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همهٔ نظریاتم را زیر عنوان این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اظهارنظر کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار می‌دهم: نظریه‌های تو ممکن است کاملاً درست باشد. اما نوشته‌ات به‌طور ایجابی درستی آن‌ها را اثبات نمی‌کند. به‌طور کلی کتلبت فقط چیزی را ارائه می‌دهد که می‌توان آن را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برهان سلبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(منفی) خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذار توضیح دهم. تو بررسی‌ات را با رد و حذف پیاپی خط‌مشی‌های نادرست سیاسی، چه فرصت‌طلبانه و چه خودانگیخته‌گرا (درواقع دفاع از خودِ مسلحانه شورش تروتسکیستی اتحادیه کارگری، تبلیغِ مسلحانه و غیره) آغاز می‌کنی. در مورد هدیک از این‌ها استدلال تو کاملاً قانع کننده است: یعنی دلایل و فاکت‌هایی را به میان می‌آوری که هم بی‌چون و چرا هستند و هم آن اندازه هماهنگ که گفتار تو را مستدل و مستند می‌کند. از مطالعه این بخش‌های واضح و روشن و مستند بسیار چیزها آموختم. از این روست که می‌گویم برهان خلف تو خوب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاصل این طرز کار، ایجاد فضای سیاسی و تئوریک معینی است. با حذف و کنار گذاشتن خط‌مش‌های گوناگون، در حوزه مورد بررسی؛ بیش از چند مشی (از نظر تو، مشی چین و ویتنام) باقی نخواهد ماند. و اگر آن‌ها نیز از معادله خارج شوند، تنها یک خلأ باقی می‌ماند که آن‌گاه می‌توان با یک تئوری جدید این فضای خالی را پر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا یک لحظه صبر کن. یکی از جالب‌ترین نکات کتابت آن‌جاست که تئوری‌های چینی و ویتنامی را به نقد می‌کشی. جالب است، زیرا به‌قصد یک بررسی تطبیقی از موقعیت تاریخی دو کشور آغاز می‌کنی و درست ماهیت همین تئوری‌ها که به‌منظور نقد، مورد بررسی قرار داده‌ای، تو را به مطالعه تاریخی شرایط این دو کشور وادار کرده‌است. اما در مورد تئوری‌ها و موضع‌گیری‌های پیشین، تو به این اکتفا کردی که آن‌ها را از طریق نقد و بررسی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تناقضات درونیِ خود آن‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یعنی تناقضات نظام پیش نهادهٔ آن‌ها رد کنی. مثلاً بنابه تعریف تو &amp;quot;دفاع از خود مسلحانه&amp;quot; -پیشتاز- با مفهوم خود آن (عدم تحرک، که یا سازشی ضمنی با دشمن طبقاتی را درخود دارد، و یا اینکه متضمن آسیب پذیری مفرط است) رد می شود؛ در مورد انقلاب مداوم تروتسکیسم، نیز مفهوم خود آن است که محکومش می سازد (این امر که هر دهقان و یا کارگر سوسیالیست شمرده می شود، یا این اعتقاد که برای تسخیر قدرت تنها کار لازم، اعتصاب عمومی انقلابی است. خلاصه، طرز برخورد با کارگرائی (6)به مثابه روکش مناسبی برای همه چیز، و سرانجام انکار ناریخ (7)&amp;quot; تروتسکیسم، با غوطهء مدام آن در ورطهء متافیزیک و غیره). همین مطلب را در مورد مفهوم اسطوره ئی رابطه بین حزب و نیروی چریکی (در حالی که حزب و رهبری آن در شهر است و از دور جنگ چریکی را رهبری می کند) می توان گفت. اما در مورد ویتنام و چین با پیروزی های تاریخی سر و کار داریم: نه تنها مفهوم خود آن ها به هیچ وجه محکومشان نمی سازد، بلکه دوامشان به آن است و مسأله رد آن ها مثل موارد دیگر نمی تواند در میان باشد، یعنی به سادگی با تحلیل نتاقضات درون خود آن ها مردود انگاشته شوند ( به علاوه، در این مورد نمی توان گفت که رهبری مبارزه با آن همه خطراتی که شهر دربردارد، مقیم شهر است) تو آن ها را نه به خاطر مفهومشان،بلکه به خاطر &amp;quot;واقعیت های تاریخی&amp;quot; که آن مفهوم با آن مطابقت یدارد مردود شمرده ای. در این صورت چکیده استدلال تو چنین است: &amp;quot;برای تمام دیگر واقعیت های سیاسی، باید مفاهیم دیگر و تئوری های سیاسی دیگری موجود باشد. بنابراین تو ناگزیری به تحلیل تطبیقی کوتاه امّا مهمی از شرایط تاریخی بپردازی. وقتی می گویم &amp;quot;ناگزیری&amp;quot; به چنین تحلیلی بپردازی، منظورم آن نیست که به اکراه به این کار دست می زنی بلکه فقط این است که هدفت (8) ترا به دنبال کردن این راه وادار می سازد. در حقیقت به نظرم این تنها راه ثمر بخشی است که می توان در پیش گرفت، چه تو با واقعیت تاریخی خطیر و راستینی سر و کار داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا بگذار این موضوع را برای چند لحظه کنار بگذاریم: دوباره به آن برخواهیم گشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جاست که ملاحظاتم_ یا دست کم پرسش هایم_ آغاز می شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که در نتیجهءاین نقد های پیاپی(از جمله نقد های بسیار پیچیده تر اخیر)، میدان خالی شد، تو می گوئی تنها یک راه وجود دارد و آن هم راه نیروی پارتیزانی است؛ همان است که باید نقش اصلی را ایفا کند؛ حلقهء پیوند دهندهء حیاتی همانست؛ همان است که باید بر آن تأکید شود؛ نیروی چریکی عصارهء حزب است و الی آخر. به بیان دیگر پیروزی همین که میدان را خالی کردی، فوراٌ با یک تئوری مثبت؟ جای خالی را پر می کنی. جالب تر از همه برایم شیوهء ارائه و اثبات این تئوری است. در اینجا به آنچه پیش تر ذکرش رفت می رسیم: فقدان هرگونه برهان &amp;quot;ایجابی&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته تو واژهء &amp;quot;نیروی چریکی&amp;quot; را بیهوده بکار نمی بری، که به حال خود رها کنی. با این وصف درباره آن ها به نحوی شگفت آور صحبت می کنی (در این باره چیزهائی دارم که خواهم گفت) که در پایان کار این احساس خواننده را تغییر نمی دهد که اعتبار جنگ چریکی آنقدر فی نفسه اثبات نمی شود که از طریق اثبات نارسائی همهء اشکال دیگر مبارزاتی اثبات می گردد. در واقع بیشتر به خاطر پذیرش اثر &amp;quot;منفی&amp;quot; همهء اشکال دیگر مبارزه، موقعیت کسب می کند، تا به خاطر کیفیات &amp;quot;مثبت&amp;quot; خود. رژی، براستی وقتی آدم کتابت را می خواند (و من آنقدر که اسپانیائی ضعیفم اجازه می دهد، به دقت خوانده ام_یعنی دقیق تر ازمعمول) می بیند که &amp;quot;راه حل&amp;quot; متن کتابت(از &amp;quot;متن کتابت&amp;quot; منظور دارم) همچون چیزی از &amp;quot;غیب&amp;quot; (9) ظهور می کند. به نظر می رسد راه حل حاضر آماده و دم دستی است که همانا به کار بردن آن برای حل جدی ترین مسائل نیز_ دست کم در اصول و بنابراین در آینده نزدیک_ کافی است. از سوی دیگر این راه حل به دلیل عدم امکان هر راه دیگری به شرایط تاریخی ویژه امریکای لاتین نسبت داده می شود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعتبار تاریخی این راه حل، در مورد کوبا، تردید ناپذیر است. چرا که موقعیت چریکی به آن ترتیب که تو توصیف می کنی، دقیقاٌ در آن جا رویداده است. و انسان به وضوح احساس می کند که در پس نظرات تو درباره نقش گروه چریکی، تجربه پیروزمندانه انقلاب کوبا نهفته است. اما این احساس فقط تأثیری را تقویت می کند که داشتم توضیح می دادم: این مزیّت &amp;quot;راه حل&amp;quot; پیشنهادی تو، نه از جنبه ی ایجابی (مثبت) بلک از نقائص و کاستی های همهء راه حل های دیگر نیرو می گیرد (و بنابراین تثبات خصلت سلبی (منفی) آن هاست)؛ و این که وجود (تئوریک) خود آن ازوزن و اعتبار انقلاب کوباست که بدبختانه برای ما، همواره در پس پرده و در سایه می ماند. همچون گواه والامقامی که می تواند لب بگشاید، امّا (بجز چند مورد نقل قول هائی از &amp;quot;فیدل&amp;quot; و &amp;quot;چه&amp;quot; یا نمونه هائی مثل اعتصاب عمومی) خاموشی می ماند، یا دست کم درمورد شرایط تاریخی پیروزی خود سکوت می کند. باز هم در این جا، به خاطر ناآگاهی من از سرگذشت واقعی انقلاب کوبا، این سکوت ممکن است &amp;quot;برای من&amp;quot; سکوت باشد. می تواند سکوتی باشد سرشار از اشارت و تجربه هائی برای خوانندگان کوبائی و لاتینی تو؛ امّا من در این، تردید دارم حتی وقتی پیشگفتار &amp;quot;رتامار&amp;quot; و اظهاریه های&amp;quot; گرانما&amp;quot;ی (10) ترا خواندم که تأکید می کند انقلاب کوبا هرگز کاملاً مورد بررسی قرار نگرفته و درک نشده است. باتوجه به همهء این ها &amp;quot;راه حل&amp;quot; پیشنهادی تو به خاطر فقدان هرگونه برهان (به صفحه 89 بروید)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=29533</id>
		<title>نگاهی به الجزایر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=29533"/>
		<updated>2012-02-05T21:14:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الجزایر کشوری است نو که جمعیت آن را بیشتر جوان‌ها تشکیل می‌دهند و تراکم جمعیت درنقاط مختلف آن متفاوت است. این کشور به‌خاطر داشتن منابع غنی زیرزمینی و تمایل شدید مردم به داشتن استقلال، از سال ۱۹۶۲ به‌انجام کارهای بزرگ دست زده، و به‌پیشرفت قابل ملاحظه‌ئی نائل آمده است. به‌اندازه مساحت فرانسه وسعت دارد و بعد از سودان پهناورترین کشور آفریقایی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش‌تر سطح این کشور را کویر پوشانده است به‌طوری که ۹۶ درصد از جمعیت آن (۱۸/۲۵۰/۰۰۰ نفر تا ژانویه ۱۹۷۸) در کوهستان‌ها و کرانهٔ مدیترانه زندگی می‌کنند، در واقع فقط یک ششک از کلّ مساحت این کشور قابل زیستن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین میزان تراکم نسبی جمعیت، (یعنی رقم ۷/۳۱) صرفاً یک رقم مجازی است. در استانهای جنوبی کشور نسبت جمعیت یک نفر در هر کیلومتر است، حال آنکه در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الجزیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این نسبت به ۲۵۳۰ نفر در هر کیلومتر می‌رسد. گذشته از پایتخت که حدود یک میلیون و هشت صدهزار نفر جمعیت دارد، سایر شهرهای بزرگ از قبیل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در غرب (۵۰۰ هزار نفر) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنستانتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنابا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شرق جمعیت‌شان به ترتیب دارای ۴۳۰ هزار و ۳۴۰ هزارنفر است. دراین کشور مهاجرت روستائیان به‌شهرها به‌سرعت عجیبی ادامه دارد، به‌همین دلیل شهرها دائماً درحال گسترش بوده و وسیع‌تر می‌شوند، امروزه ۴۰ درصد ازکلّ جمعیت این کشور در شهرها زندگی می‌کنند و این کشور را با مشکلات بزرگی چون کار و مسکن مواجه کرده است. با توجه به‌این کهمیزان رشد جمعیت دراین کشور یکی از بالاترین حدنصاب‌های رشد جمعیت در دنیا است حلّ این مسائل فوق‌العاده مشکل به‌نظر می‌رسد. درحال حاضر میزان تولید مثل بالغ بر ۳/۲ درصد است. و ۶۰ درصد جمعیت این کشور کمتر از ۱۸ سال سن دارند. اگر رشد تولیدِ مثلِ فعلی را ملاک قرار دهیم، جمعیت این کشور در سال ۱۹۹۰ به ۲۴/۵ میلیون نفر خواهد رسید. اگرچه کم‌تر از نیمی از جمعیت این کشور هنوز دهقان‌اند، امّا کشاورزی فقط ۷ درصد تولید ناخالص ملّی را تشکیل می‌دهد. درحالیکه تعداد مزارعِ خودگردان و شرکت‌های تعاونی روبه‌ازدیاد است بیش ازنیمی از زمین‌های زراعی در کنترل مالکیت خصوصی و استثمارِ فردی است. بی‌توجهی به وضع زراعت در دو برنامهٔ چهارساله (از سال ۱۹۷۰) باعث رکود نسبی کشاورزی در الجزایر نشده است. مقادیر مهم و روزافزونی از مواد غذائی (چون غلّات، لبنیات، روغن‌های گیاهی، شکر و غیره) برای مصرف داخلی یا در واقع پر کردن شکم مردم باید از خارج تأمین شود. این واقعیت سبب خواهد شد که در برنامه‌های آیندهٔ آبادانی کشور در سرمایه‌گذاری کشاورزی به‌مسائلی از قبیل آب‌رسانی بیش‌تر توجه شود. در مقابله با مشکلات کشاورزی منابع زیرزمینی الجزایر قابل ملاحظه است، ذخائر معادن آهن (مانند معدن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قاراجبیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که هنوز بهره‌برداری نشده) باید در آینده بتواند صنایع عظیم ذوب آهن را تغزیه کند. ذخائر فسفات برای تولید کود شیمیائی در برنامه‌های درازمدت قادر به تأمین احتیاجات این کشور است. ذخائر نفت و گاز جنوب صحرا بهترین امکانات را در راه پیشرفت الجزایر فراهم آورده، چنان که استخراج مواد نفتی تا سال ۱۹۷۸ پیش از ۳۳ درصد تولید ناخالص ملّی راتشکیل می‌داد. با آن که ذخائر نفتی الجزایر نسبتاً محدود است از بهره برداری از منابع گاز طبیعی این کشور، که یکی از غنی‌ترین مخازن موجود جهان است بخش عظیمی از درآمد صادراتی از درآمد صادراتی این کشور را تأمین خواهد کرد.&lt;br /&gt;
سیاست برنامه‌ریزی که در سال ۱۹۵۶ دنبال شد شامل یک پیش‌برنامهٔ سه ساله (۱۹۶۹-۱۹۶۷) و دو برنامه چهارساله (۱۹۷۳-۱۹۷۰ و ۱۹۷۷-۱۹۷۴) است که بیش‌تر در جهت تبدیل درآمدهای نفتی به‌سرمایه‌گذاری درازمدت بوده تا بتواند شالودهٔ ایجاد صنعت نیرومندی باشد که توانِ پاسخگوئی به‌نیازهای کشور را داشته باشد. دستگاه صنعتی الجزایر نه تنها می‌تواند اکثر این هیدروکربورها را در مناطق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرزیو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ARZEW) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساکیکدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; SAKIKDA به‌مواد تصفیه شده، و گاز طبیعی را به‌گاز مایع تبدیل کرده، سپس آن‌ها را از راه دریائی صادر نماید؛ بلکه اخیراً خودکفائی در صنایع سیمان، ذوب آهن، مواد پلاستیکی و کود شیمیائی کشور را تضمین کرده است. تجارت خارجی الجزایر سال‌ها تحت تأثیر روابط امتیازی با فرانسه بوده است. و حال آن که در سال‌های اخیر تغییرات مهم ساختاری بخصوص در زمینهٔ صادرات رخ داده است. بدین ترتیب، درحالی که سهم بازار مشترک در سال‌های ۷۹-۱۳۷۵، از ۵۴ به ۳۸ درصد تقلیل یافته است. در رابطه واردات، سهم شرکای مختلف این کشور دچار تغییرات بسیار کمی شده است: نکته‌ئی که لازم به‌تذکر است تقلیل میزان واردات از فرانسه است. واردات از فرانسه ۳۴/۹ درصد کل واردات سال ۱۹۷۵ بود – در سال ۱۹۷۷ این میزان به ۲۴ درصد تقلیل یافت. تجدید نظر در توزیع روابط تجاری الجزایر از سیاست صریح مستقل اقتصادی و سیاسی‌ئی حاصل شده است که این کشور از آغاز استقلال دنبال می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برنامه صنعتی کردن فشرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای الجزایر صنعتی کردن فشرده انتخابی است غیرقابل برگشت که امروز در مقابل رشد جمعیت و حل مشکلات کشاورزی فوریت پیدا کرده است. الجزایر به‌سرعت روبه‌تکوین بوده، هر روز سریع‌تر پیش می‌رود به‌طوری که در کم‌تر ازبیست سال این‌کشور زراعیِ صادرکننده مرکبّات و شراب، از کارخانه‌های متعدد انباشته شده است. التبه حدنصاب سرعت صنعتی کردن و اهمیت تغییرات اقتصادی و اجتماعی که به‌دنبال دارد خالی از مشکلات انطباقی نیست. آیا برای رسیدن به‌یک نوع استقلال صنعتی درازمدت باید به‌ساختن صنایع سنگین با هزینه‌هائی گزاف مبادرت ورزید یا به‌عکس، تغییرات اساسی در برنامه‌ها به‌کار برده، صنایع سبک و کشاورزی را تشویق کرده؟ چه نسبتی از منابع طبیعی باید به سرمایه‌گذاری اختصاص یابد و چه نسبتی به مصرف؟ تنها کنگره فوق‌العاده FNL (حزب آزادیبخش ملّی) که تا پایان سال جاری درجهت هماهنگی حل مشکلات اساسی اقتصادی-اجتماعی تشکیل خواهد شد، جواب سئوالات فوق را داده و حل مشکلات مربوط به‌انتخاب نوع تکنولوژی و تربیت نیروی کارائی را به‌عهده خواهد گرفت. ولی علی‌رغم هرگونه تصحیح در برنامه‌ها معذلک در دو تصمیم اساسی که در سال ۱۹۵۶ از طرف رئیس جمهور وقت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بومدین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرفته شده و در قانون اساسی (درسال ۱۹۷۶) ذکر شد و مورد تأیید رئیس جمهور کنونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاذلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز قرار گرفته تغییری صورت نخواهد گرفت، این دو اصل عبارتند از انتخاب راه سوسیالیستی و اصول صنعتی کردن سریع اقتصاد. عللی که در آن زمان این تصمیمات را توجیه می‌کرد در واقع هنوز نیز وجود دارد مانند مشکل رشد سریع جمعیت، چنانکه قبلاً ذکر شد الجزایر یکی از بالاترین میزان‌های تولید مثل در جهان را داراست (۳/۲ درصد در سال) و جمعیتش از ۹ میلیون نفر در سال ۱۹۶۰ به ۱۸/۲ میلیون نفر در سال ۱۹۷۸ رسیده و به‌احتمال زیاد به ۳۵ میلیون نفر در اواخر قرن خواهد رسید. از آن‌جا که شرایط طبیعی امکانات توسعه کشاورزی را محدود ساخته ( بیش از ۷ میلیون هکتار یعنی فقط ۳ درصد از زمین‌ها قابل کشت‌اند،) تنها راه حل قابل پیش‌بینی برای مبارزه با مسأله ایجاد کار در درازمدت، صنعتی کردن به‌نظر می‌رسد. ساده‌ترین استراتژی عبارت است از به‌کار انداختن صنایع سبک برای ساختن تولیدات مصرفی روزمرّه جهت جوابگوئی به‌خواسته‌های داخلی بدون توسّل به واردات، و یا مانند اغلب کشورهای دنیای سوم بالا بردن سطح تولید به‌خاطر صدور به‌کشورهای صنعتی. به‌هرحال مسئولان کشور الجزایر راه جاه‌طلبانه‌تری را انتخاب کرده‌اند و آن پیشرفت کشور از طریق سرمایه‌گذاری بر روی صنایع سنگین می‌باشد و به‌عبارت دیگر بر روی «صنایع صنعت ساز». لکن این راه مستلزم یک دوران سخت و طولانی است. به‌عبارت دیگر «صنایع صنعت ساز» برای اولین‌بار در الجزایر به‌کار برده شده و از آن پس عالمگیر شده است. استراتژی که از بدوِ حرکت برای پیاده کردن صنایع پایه‌ئی طرح ریزی شده یا به عبارت دیگر صنایع که خود مصرف‌کنندگان بزرگ انرژی بوده در ضمن کابرد آن تأثیرات «صنعت ساز» داشته و اقتصاد را به‌طور کلی تحت تأثیر قرار می‌دهد. پیش برنامهٔ سه سالهٔ ۱۹۶۹-۱۹۶۷ و برنامهٔ چهار ساله ۱۹۷۳-۱۹۷۰ و ۱۹۷۷-۱۹۷۴ به‌طور کلی از منطق این استراتژی ناشی شده‌اند. از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۷ کم‌تر از ۸۰ میلیارد دینار{{نشان|*}} یعنی ۴۵ درصد از سرمایه‌گذاری به‌بخش صنعتی اختصاص داده شده است (۱/۸ میلیارد دینار در سال برای سال‌های ۱۹۶۹-۱۹۶۷ و بیش از ۱۵ میلیارد برای سال ۱۹۷۷) از این‌رو الجزایر ازنظر سرمایه‌گذاری صنعتی سرانه در رأس کشورهای مدیترانه قرار گرفته و از یوگسلاوی و حتی جنوب ایتالیا نیز بالاتر می‌باشد. در سال ۱۹۷۱ در اثر ملّی شدن صنایع نفت کشور الجزایر با دادن حق تقدم به‌توسعه و بهره‌برداری از گاز طبیعی و نفا امکانات فراوانی از نظر محتمل شدن هزینهٔ سرمایه‌گذاری در صنایع بدون داشتن وابستگی به‌شبکهٔ وام‌های اقتصادی بین‌المللی پیدا کرد. در نتیجه با بالا رفتن قیمت نفت و به‌علاوه با افزایش منظم تولید (از ۲۰ میلیون تن در سال ۱۹۶۲ به ۵۷/۲ میلیون تن در سال ۱۹۷۸ رسیده) مجموع درآمدهای نفتی الجزایر درواقع چند برابر شده به‌طوری که در سال گذشته به ۱۶/۵ میلیارد دینار رسیده. از آنجا که مخازن زیرزمینی نفت به‌سرعت در حال خالی دن هستند (مگر در صورت کشفیات مهم در غیر این صورت با آهنگ استخراج فعلی برای بیش از پانزده الی بیست سال نفت باقی نمانده است.) بیش از ده سال است که سرمایه‌گذاری مهمی برای تسریع بهره‌برداری از مخازن عظیم گاز طبیعی در صحرا صورت گرفته مانند سختمان یک شبکه لوله‌کشی گاز که مقداری از آن به‌اتمام رسیده و نیز یک سری کارخانجات جهت تبدیل گاز طبیعی به مایع (در ارزیو ARZEW و اِسکیکدا SKIKDA در کناره دریای مدیترانه) که باید از سال ۱۹۸۵ الجزایر را تبدیل به‌بزرگ‌ترین صادر کننده گاز در جهان کند و از فروش ۷/۶ میلیارد مترمکعب (یعنی ۱۰ برابر بیش‌تر از سال ۱۹۷۸) مبلغی معادل 12 میلیارد دلار درآمد خواهد داشت. بالا رفتن سریع درآمدهای نفتی باعث تسریع آهنگ سرمایه‌گذاری تولیدی شد. برای پایه‌ریزی شبکه صنایع گوناگون ده سال طول کشید. همزمان با فعالیت‌های وسیع جهت رشد صنایع پایه از قبیل صنعت نفت و پتروشیمی، ذوب آهن، صنایع مکانیکی، سیمان و مواد ساختمانی و غیره، که دارای تقدم‌اند.) تعداد زیادی نیز صنایع سبک تبدیلی از قبیل نساجی، لباس دوزی، مواد غذائی، چوب، چرم، کفش‌سازی و غیره احداث گردیده‌اند. آهنگ تأسیس کارخانه‌ها نیز به طور خارق‌العاده‌ئی رو به‌ازدیاد گذاشته، به‌طوری که به‌ازای ۲۷۰ کارخانه که بین سال‌های ۱۹۷۷-۱۹۷۱ ایجاد شده، فقط در سال ۱۹۷۸ تعداد ۲۰۰ کارخانه به‌کار افتاده‌اند. اکثر این واحدها متعلق به شرکت‌های بزرگ ملّی بوده و در جهت گسترش و ادارهٔ شاخه‌های صنعتی مختلف کار می‌کنند. از قبیل سوناتراک برای نفت، سوناکوم برای صنایع مکانیکی و ماشین‌آلات وسونیک برای وسائل برقی. اغلب آنها به‌خاطر داشتن تجهیزات مدرن باعث شگفتی بازدیدکنندگان می‌شود. از آنجا که مسئولین الجزایر قصد دارند کشورشان را وارد تکنولوژی قرن بیستم کنند تردیدی در انتخاب مدرن‌ترین تکنیک‌ها ندارند. لیکن متأسفانه شروع کار این قبیل واحدهای بسیار مدرن بیش از آنچه پیش‌بینی می‌شد با اشکال روبه‌رو شده‌است. کمبود تجربه تکنیسین‌ها و کارگران ساده به‌طور کلی باعث کندی در استفاده کامل از این‌وسائل گردیده است به‌طوری که دائماً درالجزیره از مواردی صحبت می‌شود که مثلاً واحدی در طی سال‌های متوالی با ۵۰ و حتی ۳۰ درصد ظرفیتِ تولیدیش مشغول به‌کار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضعف شبکهٔ حمل و نقل و تراکن شدید بنادر بزرگ این کشور نیز اغلب باعث اختلال در دستیابی به‌مواد اولیه می‌گردد که نتیجه آن عدم بازدهی در بعضی کارخانه‌هاست. پیشرفت سال‌های اخیر نشان می‌دهد که مسائل تشکیلاتی و تربیت کادر مدام رو به‌بهبود است گرچه بعضی ازاین کارخانه‌ها مانند مجتمع کاغذسازی موستاقانم Mostaganem و یا کارخانه کود شیمیایی ARZEW ارزیو دارای مشکلاتِ فراوانند، امّا قدیم‌ترین واحدها به‌تدریج به‌سطح معقول تولید می‌رسند و تولید آنها به ۷۰ تا ۹۰ درصد ظرفیت تولیدی‌شان رسیده است. مانند مجتمع تولید ذوب آهن اِل‌حجّار EL.HADJAR (۷۰ درصد) و یا کارخانه تبدیل گاز طبیعی به‌گاز مایع در اِسکیکدا SKIKDA (۸۵ درصد) که در شروع کار با مشکلات بزرگی روبه‌رو بودند. حتی نام کارخانه‌هائی کوچک نیز برده می‌شود. مثلاً، یکی از واحدهای تبدیل گاز طبیعی به گاز مایع در ارزیو و چندین کارخانهٔ آرد سازی که به‌خاطر کوشش فراوان در تربیت کادر و استفاده از ماشین‌آلات در ظرفیت بیش از حدّ تعیین شده توسط سازندگان آنان کار می‌کنند. مسأله پایین بودن سطح استفاده از ظرفیت تولیدی نسبتاً نگران‌کننده است به‌طوری که یکی از موضوعات اساسی بحث در مجامع اقتصادی را تشکیل می‌دهد. از اینروست که افزایش میزان تولید قیمت فروش محصولات را به‌همان نسبت افزایش می‌دهد. مگر این‌که واحدهای مربوطه مورد حمایت قرار گیرند. لکن این نمی‌تواند یک راه حل قطعی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از طرف دیگر عملکرد بد این کارخانه‌ها، باعث وابستگی بیش از حد به‌متخصّصین خارجی می‌شود که باید مرتباً از تأمین کنندگان وسائل تولیدی درخواست کمک فنّی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان تعیین انتخاب‌های اصلی تکنولوژیکی است که الجزایر سرانجام باید تصمیم بگیرد که آیا تکنیک بسیار مدرن را که اداره‌اش مشکل است رها کند یا نه. به‌نظر می‌رسد که الجزایر در نقطهٔ عطفِ فرایند صنعتی شدن قرار گرفته است. این مطلب در نخستین ستون برنامه‌ریزی سال‌های ۱۹۶۶-۱۹۶۵ برای سال ۱۹۸۰ پیش‌بینی شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختمان اولّین نسل صنایع پایه‌ئی در واقع خاتمه پیدا کرده است و تأثیر حاصل از این صنایع یا به‌قول تئوریسین‌های آن کشور «صنایع صنعت‌ساز» می‌توانند از این پس نقش مهمّی بازی کنند. پس دورانی آغاز خواهد شد که در آن صنایع تبدیلی برای ایجاد تدریجی «بافت صنعتی» واقعی باید به‌سرعت توسعه یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برنامه‌ریزی‌های متعددی جهت تشویق صنایع کوچک و متوسط در طول دومین برنامهٔ چهارساله ۱۹۷۷-۱۹۷۴ ریخته شده است ولی تأثیر آن‌ها تا به‌حال محدود بوده است. بدین ترتیب معلوم است که دو برنامه آیندهٔ دولت تأکید بر ایجاد واحدهای کوچک تبدیلی و مونتاژ خواهد داشت. همین صنایعی که احتیاج به‌تکنولوژی پیچیده نداشته بل‌که نیروی کار زیادی را به‌کار می‌گیرد. رشد صنایع سبک ممکن نیست مگر در صورت ارضاء نیازمندی‌های مصرف کنندگان داخلی. زیرا کالاهای «ساخت الجزایر» هنوز کمیاب‌تر از آن است که بتواند جوالگوی خواست‌ها و نیازهای مردمی باشند که سطح زندگی‌شان مرتباً در حال رشد است. خصوصاً در مورد کالاهای با دوام از قبیل تلویزیون، یخچال، دوچرخه‌موتوری که به‌محض خروج از کارخانه‌های کشور موفقیت بسیار کسب کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عکس، اقتصاددانان و متخصّصان الجزایری در این مورد محتاطند. به‌طوری که می‌گویند معلوم نیست دولت بتواند کوشش در جهت سرمایه‌گذاری را رها کرده سهم بیش‌تری از منابع ملی را در اختیار مصرف کنندگان قرار دهد. باید خاطرنشان کرد که بدون شک الجزایر کشوری است که بالاترین میزان سرمایه‌گذاری در جهان را طی سال‌های اخیر به‌خود دیده است. قریب به‌نیمی از ثروت تولید شده توسط کشور، به‌طور منظم دوباره در کارخانه‌ها، راه‌ها، ساختمان‌ها و غیره سرمایه‌گذاری شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۷۸ رابطه بین سرمایه‌گذاری ثابت و تولید ناخالص ملّی (PNB) به ۵۵ درصد رسیده طراحان برنامه‌ها معتقدند که تقلیل فوری این مشکل چندان آسان نیست. حتی اگر این سیاست مردم پسندانه نباشد. آن‌ها فقط ضرورت اساسی ادامه راه صنعتی شدن را متذکر نمی‌شوند بلکه سرمایه‌گذاری در بخش‌های دیگری که تا به‌حال به‌نادرستی به‌آنها بی‌توجهی شده را یادآوری می‌کند. آن‌ها می‌گویند که تقدم مطلقی که به‌تجهیزات صنعتی در طی ده سالهٔ اخیر داده شده رکود و عقب‌ماندگی سریع در سایر زمینه‌های اقتصادی را به‌همراه داشته است که عدم تعادل‌های ناشی از آن باید فوراً جبران شود: مسکن و کشاورزی بهترین نمونه‌های آن است. تا آن‌جا که مربوط به‌مسکن است بحران در شهرهای بزرگ، ابعاد بی‌سابقه‌ئی به‌خود گرفته است. مساکن نه تنها کهنه و قدیمی بلکه پر ازدهام است. رشد جمعیت و مهاجرت روستائیان چنان بوده که از زمان استقلال بدین سو بیش از یک میلیون خانه مسکونی ساخته می‌شد تا به‌حال فقط بیش از یک پنجم این تعداد ساخته شده است. مقامات مسؤل اعلام کرده‌اند مطمئناً در ده سال آینده صدهزار خانه مسکونی ساخته خواهد شد. در مورد کشاورزی احتیاجات قابل ملاحظه‌تر است زیرا وضعیت بسیار جدی است، علی‌رغم آغاز انقلاب ارضی در سال ۱۹۷۱ که باعث تغییرات مهمی سامان دنیای روستائی شد (تقسیم زمین، ایجاد شرکت‌های تعاونی بهره‌برداری و غیره)دهقانان از کمک‌های مختصری برخوردار شدند (کم‌تر از ۱۵ درصد از بودجه سرمایه‌گذاری ملی)، در حالی که کشاورزان ۴۰ درصد جمعیت الجزایر را تشکیل می‌دهند. و در حالی که صنعت بهترین کارگردان و کادرها را احتکار کرده؛ بهترین و حاصلخیزترین زمین‌های سواحل مدیترانه را تصاحب کرده و مقدار زیادی از آب‌های موجود را بلعیده، کشاورزی در حال نابودی است. چند مثال کافی‌ست تا به‌اهمیت مسأله پی ببریم؛ تولید تاکستان‌های کشور که بیش از ۲۰۰۰ هزار هکتار از زمین‌ها را پوشانداز ۳/۸ میلیون هکتولیتر در سال ۱۹۷۶ به ۲ میلیون در سال گذشته رسیده است. در بعضی نواحی بازدهی از ۴۵ به ۱۰ هکتولیتر رسیده است و همین کاهش را نیز در مورد محصول گندم می‌توان مشاهده کرد؛ در عرض دو سال برداشت گندم از ۳ به ۱/۷ میلیون تن رسید و آمار تولید انواع میوه‌ها نیز در همین حدود است. در حالی که بلافاصله پس از استقلال الجزایر ۳۲۰/۰۰۰ تن مرکبات سیب‌زمینی و غیره صادر می‌کرده این رقم امروز به ۸۰/۰۰۰ تن رسیده است. به‌خاطر عدم مراقبت، نخل‌ها به‌طور متوسط هر کدام بیش از ۱۵ کیلو و درخت‌های زیتون بیش از ۸ کیلو تولید نمی‌کند در حالی که بازده باید بیش از چهار برابر این تعداد باشد. نتیجهٔ فوری برای کشور عبارت است از اجبار به‌وارد کردن مبالغ فزاینده‌ئی از مواد غذائی. مثلاً در سال‌های خوب، یک میلیون کنتال غلات باید به‌مبلغ هنگفتی خریداری شود (و در سال‌های بین ۲ تا ۲/۵ میلیون کنتال). یک محاسبهٔ ساده نشان می‌دهد که واردات مواد غذائی ۲۰ درصد از درآمدهای ناشی از صدور صنایع ترکیبات نفتی را به‌خود جذب می‌کند. این بدان معناست که باید فوراً عکس‌العمل نشان داد و حتی خیلی سریع خصوصاً اگر هدف رسیدن به‌خودکفائی غذائی در سال ۲۰۰۰ هنوز صادق باشد. زیرا در آن موقع الجزایر باید غذای ۳۵ میلیون نفر جمعیت را تأمین کند و به‌علاوه تمام متخصّصین در مورد راه حل توافق دارند که، نه تنها باید دهقانان از کمک‌های مهم تکنیکی و کارهای بزرگ آب‌رسانی بهره‌مند شوند بلکه باید سیاست تشویق تولید را گسترش داد. به‌ویژه با دادن فرصت‌هائی به‌بخش کشاورزی خصوصی که هنوز نصف دنیای روستائی الجزایر را تشکیل می‌دهد. از چند سال پیش تصمیم‌هائی در این زمینه اتخاذ شده است که بسط و تقویت آن‌ها به‌آینده بستگی دارد. در لحظه تعیین خطوط برنامه توسعهٔ آینده مسؤلان برنامه‌ریزی باید تعادل تازه‌ئی از تقدم‌ها برقرار کنند. زیرا اگرچه احتیاج به‌سرمایه‌گذاری در تمام زمینه‌ها دیده می‌شود لیکن نمی‌توان به‌تمام آن‌ها همزمان پاسخ گفت. در این زمینه مانند زمینه‌های دیگر، تغییرات و تداوم این برنامه‌ها سیاست جدید اقتصادی الجزایر را تحت تأثیر قرار خواهند داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مجلۀ:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Demain Lafrique&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپتامبر ۱۹۷۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمۀ: فرهاد فکور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
{{پاورقی|*}} یک دینار الجزایر = یک فرانک و بیست سانتیم فرانسه (تقریباً).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=29532</id>
		<title>نگاهی به الجزایر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=29532"/>
		<updated>2012-02-05T21:09:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الجزایر کشوری است نو که جمعیت آن را بیشتر جوان‌ها تشکیل می‌دهند و تراکم جمعیت درنقاط مختلف آن متفاوت است. این کشور به‌خاطر داشتن منابع غنی زیرزمینی و تمایل شدید مردم به داشتن استقلال، از سال ۱۹۶۲ به‌انجام کارهای بزرگ دست زده، و به‌پیشرفت قابل ملاحظه‌ئی نائل آمده است. به‌اندازه مساحت فرانسه وسعت دارد و بعد از سودان پهناورترین کشور آفریقایی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش‌تر سطح این کشور را کویر پوشانده است به‌طوری که ۹۶ درصد از جمعیت آن (۱۸/۲۵۰/۰۰۰ نفر تا ژانویه ۱۹۷۸) در کوهستان‌ها و کرانهٔ مدیترانه زندگی می‌کنند، در واقع فقط یک ششک از کلّ مساحت این کشور قابل زیستن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین میزان تراکم نسبی جمعیت، (یعنی رقم ۷/۳۱) صرفاً یک رقم مجازی است. در استانهای جنوبی کشور نسبت جمعیت یک نفر در هر کیلومتر است، حال آنکه در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الجزیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این نسبت به ۲۵۳۰ نفر در هر کیلومتر می‌رسد. گذشته از پایتخت که حدود یک میلیون و هشت صدهزار نفر جمعیت دارد، سایر شهرهای بزرگ از قبیل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در غرب (۵۰۰ هزار نفر) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنستانتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنابا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شرق جمعیت‌شان به ترتیب دارای ۴۳۰ هزار و ۳۴۰ هزارنفر است. دراین کشور مهاجرت روستائیان به‌شهرها به‌سرعت عجیبی ادامه دارد، به‌همین دلیل شهرها دائماً درحال گسترش بوده و وسیع‌تر می‌شوند، امروزه ۴۰ درصد ازکلّ جمعیت این کشور در شهرها زندگی می‌کنند و این کشور را با مشکلات بزرگی چون کار و مسکن مواجه کرده است. با توجه به‌این کهمیزان رشد جمعیت دراین کشور یکی از بالاترین حدنصاب‌های رشد جمعیت در دنیا است حلّ این مسائل فوق‌العاده مشکل به‌نظر می‌رسد. درحال حاضر میزان تولید مثل بالغ بر ۳/۲ درصد است. و ۶۰ درصد جمعیت این کشور کمتر از ۱۸ سال سن دارند. اگر رشد تولیدِ مثلِ فعلی را ملاک قرار دهیم، جمعیت این کشور در سال ۱۹۹۰ به ۲۴/۵ میلیون نفر خواهد رسید. اگرچه کم‌تر از نیمی از جمعیت این کشور هنوز دهقان‌اند، امّا کشاورزی فقط ۷ درصد تولید ناخالص ملّی را تشکیل می‌دهد. درحالیکه تعداد مزارعِ خودگردان و شرکت‌های تعاونی روبه‌ازدیاد است بیش ازنیمی از زمین‌های زراعی در کنترل مالکیت خصوصی و استثمارِ فردی است. بی‌توجهی به وضع زراعت در دو برنامهٔ چهارساله (از سال ۱۹۷۰) باعث رکود نسبی کشاورزی در الجزایر نشده است. مقادیر مهم و روزافزونی از مواد غذائی (چون غلّات، لبنیات، روغن‌های گیاهی، شکر و غیره) برای مصرف داخلی یا در واقع پر کردن شکم مردم باید از خارج تأمین شود. این واقعیت سبب خواهد شد که در برنامه‌های آیندهٔ آبادانی کشور در سرمایه‌گذاری کشاورزی به‌مسائلی از قبیل آب‌رسانی بیش‌تر توجه شود. در مقابله با مشکلات کشاورزی منابع زیرزمینی الجزایر قابل ملاحظه است، ذخائر معادن آهن (مانند معدن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قاراجبیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که هنوز بهره‌برداری نشده) باید در آینده بتواند صنایع عظیم ذوب آهن را تغزیه کند. ذخائر فسفات برای تولید کود شیمیائی در برنامه‌های درازمدت قادر به تأمین احتیاجات این کشور است. ذخائر نفت و گاز جنوب صحرا بهترین امکانات را در راه پیشرفت الجزایر فراهم آورده، چنان که استخراج مواد نفتی تا سال ۱۹۷۸ پیش از ۳۳ درصد تولید ناخالص ملّی راتشکیل می‌داد. با آن که ذخائر نفتی الجزایر نسبتاً محدود است از بهره برداری از منابع گاز طبیعی این کشور، که یکی از غنی‌ترین مخازن موجود جهان است بخش عظیمی از درآمد صادراتی از درآمد صادراتی این کشور را تأمین خواهد کرد.&lt;br /&gt;
سیاست برنامه‌ریزی که در سال ۱۹۵۶ دنبال شد شامل یک پیش‌برنامهٔ سه ساله (۱۹۶۹-۱۹۶۷) و دو برنامه چهارساله (۱۹۷۳-۱۹۷۰ و ۱۹۷۷-۱۹۷۴) است که بیش‌تر در جهت تبدیل درآمدهای نفتی به‌سرمایه‌گذاری درازمدت بوده تا بتواند شالودهٔ ایجاد صنعت نیرومندی باشد که توانِ پاسخگوئی به‌نیازهای کشور را داشته باشد. دستگاه صنعتی الجزایر نه تنها می‌تواند اکثر این هیدروکربورها را در مناطق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرزیو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ARZEW) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساکیکدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; SAKIKDA به‌مواد تصفیه شده، و گاز طبیعی را به‌گاز مایع تبدیل کرده، سپس آن‌ها را از راه دریائی صادر نماید؛ بلکه اخیراً خودکفائی در صنایع سیمان، ذوب آهن، مواد پلاستیکی و کود شیمیائی کشور را تضمین کرده است. تجارت خارجی الجزایر سال‌ها تحت تأثیر روابط امتیازی با فرانسه بوده است. و حال آن که در سال‌های اخیر تغییرات مهم ساختاری بخصوص در زمینهٔ صادرات رخ داده است. بدین ترتیب، درحالی که سهم بازار مشترک در سال‌های ۷۹-۱۳۷۵، از ۵۴ به ۳۸ درصد تقلیل یافته است. در رابطه واردات، سهم شرکای مختلف این کشور دچار تغییرات بسیار کمی شده است: نکته‌ئی که لازم به‌تذکر است تقلیل میزان واردات از فرانسه است. واردات از فرانسه ۳۴/۹ درصد کل واردات سال ۱۹۷۵ بود – در سال ۱۹۷۷ این میزان به ۲۴ درصد تقلیل یافت. تجدید نظر در توزیع روابط تجاری الجزایر از سیاست صریح مستقل اقتصادی و سیاسی‌ئی حاصل شده است که این کشور از آغاز استقلال دنبال می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برنامه صنعتی کردن فشرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای الجزایر صنعتی کردن فشرده انتخابی است غیرقابل برگشت که امروز در مقابل رشد جمعیت و حل مشکلات کشاورزی فوریت پیدا کرده است. الجزایر به‌سرعت روبه‌تکوین بوده، هر روز سریع‌تر پیش می‌رود به‌طوری که در کم‌تر ازبیست سال این‌کشور زراعیِ صادرکننده مرکبّات و شراب، از کارخانه‌های متعدد انباشته شده است. التبه حدنصاب سرعت صنعتی کردن و اهمیت تغییرات اقتصادی و اجتماعی که به‌دنبال دارد خالی از مشکلات انطباقی نیست. آیا برای رسیدن به‌یک نوع استقلال صنعتی درازمدت باید به‌ساختن صنایع سنگین با هزینه‌هائی گزاف مبادرت ورزید یا به‌عکس، تغییرات اساسی در برنامه‌ها به‌کار برده، صنایع سبک و کشاورزی را تشویق کرده؟ چه نسبتی از منابع طبیعی باید به سرمایه‌گذاری اختصاص یابد و چه نسبتی به مصرف؟ تنها کنگره فوق‌العاده FNL (حزب آزادیبخش ملّی) که تا پایان سال جاری درجهت هماهنگی حل مشکلات اساسی اقتصادی-اجتماعی تشکیل خواهد شد، جواب سئوالات فوق را داده و حل مشکلات مربوط به‌انتخاب نوع تکنولوژی و تربیت نیروی کارائی را به‌عهده خواهد گرفت. ولی علی‌رغم هرگونه تصحیح در برنامه‌ها معذلک در دو تصمیم اساسی که در سال ۱۹۵۶ از طرف رئیس جمهور وقت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بومدین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرفته شده و در قانون اساسی (درسال ۱۹۷۶) ذکر شد و مورد تأیید رئیس جمهور کنونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاذلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز قرار گرفته تغییری صورت نخواهد گرفت، این دو اصل عبارتند از انتخاب راه سوسیالیستی و اصول صنعتی کردن سریع اقتصاد. عللی که در آن زمان این تصمیمات را توجیه می‌کرد در واقع هنوز نیز وجود دارد مانند مشکل رشد سریع جمعیت، چنانکه قبلاً ذکر شد الجزایر یکی از بالاترین میزان‌های تولید مثل در جهان را داراست (۳/۲ درصد در سال) و جمعیتش از ۹ میلیون نفر در سال ۱۹۶۰ به ۱۸/۲ میلیون نفر در سال ۱۹۷۸ رسیده و به‌احتمال زیاد به ۳۵ میلیون نفر در اواخر قرن خواهد رسید. از آن‌جا که شرایط طبیعی امکانات توسعه کشاورزی را محدود ساخته ( بیش از ۷ میلیون هکتار یعنی فقط ۳ درصد از زمین‌ها قابل کشت‌اند،) تنها راه حل قابل پیش‌بینی برای مبارزه با مسأله ایجاد کار در درازمدت، صنعتی کردن به‌نظر می‌رسد. ساده‌ترین استراتژی عبارت است از به‌کار انداختن صنایع سبک برای ساختن تولیدات مصرفی روزمرّه جهت جوابگوئی به‌خواسته‌های داخلی بدون توسّل به واردات، و یا مانند اغلب کشورهای دنیای سوم بالا بردن سطح تولید به‌خاطر صدور به‌کشورهای صنعتی. به‌هرحال مسئولان کشور الجزایر راه جاه‌طلبانه‌تری را انتخاب کرده‌اند و آن پیشرفت کشور از طریق سرمایه‌گذاری بر روی صنایع سنگین می‌باشد و به‌عبارت دیگر بر روی «صنایع صنعت ساز». لکن این راه مستلزم یک دوران سخت و طولانی است. به‌عبارت دیگر «صنایع صنعت ساز» برای اولین‌بار در الجزایر به‌کار برده شده و از آن پس عالمگیر شده است. استراتژی که از بدوِ حرکت برای پیاده کردن صنایع پایه‌ئی طرح ریزی شده یا به عبارت دیگر صنایع که خود مصرف‌کنندگان بزرگ انرژی بوده در ضمن کابرد آن تأثیرات «صنعت ساز» داشته و اقتصاد را به‌طور کلی تحت تأثیر قرار می‌دهد. پیش برنامهٔ سه سالهٔ ۱۹۶۹-۱۹۶۷ و برنامهٔ چهار ساله ۱۹۷۳-۱۹۷۰ و ۱۹۷۷-۱۹۷۴ به‌طور کلی از منطق این استراتژی ناشی شده‌اند. از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۷ کم‌تر از ۸۰ میلیارد دینار{{نشان|*}} یعنی ۴۵ درصد از سرمایه‌گذاری به‌بخش صنعتی اختصاص داده شده است (۱/۸ میلیارد دینار در سال برای سال‌های ۱۹۶۹-۱۹۶۷ و بیش از ۱۵ میلیارد برای سال ۱۹۷۷) از این‌رو الجزایر ازنظر سرمایه‌گذاری صنعتی سرانه در رأس کشورهای مدیترانه قرار گرفته و از یوگسلاوی و حتی جنوب ایتالیا نیز بالاتر می‌باشد. در سال ۱۹۷۱ در اثر ملّی شدن صنایع نفت کشور الجزایر با دادن حق تقدم به‌توسعه و بهره‌برداری از گاز طبیعی و نفا امکانات فراوانی از نظر محتمل شدن هزینهٔ سرمایه‌گذاری در صنایع بدون داشتن وابستگی به‌شبکهٔ وام‌های اقتصادی بین‌المللی پیدا کرد. در نتیجه با بالا رفتن قیمت نفت و به‌علاوه با افزایش منظم تولید (از ۲۰ میلیون تن در سال ۱۹۶۲ به ۵۷/۲ میلیون تن در سال ۱۹۷۸ رسیده) مجموع درآمدهای نفتی الجزایر درواقع چند برابر شده به‌طوری که در سال گذشته به ۱۶/۵ میلیارد دینار رسیده. از آنجا که مخازن زیرزمینی نفت به‌سرعت در حال خالی دن هستند (مگر در صورت کشفیات مهم در غیر این صورت با آهنگ استخراج فعلی برای بیش از پانزده الی بیست سال نفت باقی نمانده است.) بیش از ده سال است که سرمایه‌گذاری مهمی برای تسریع بهره‌برداری از مخازن عظیم گاز طبیعی در صحرا صورت گرفته مانند سختمان یک شبکه لوله‌کشی گاز که مقداری از آن به‌اتمام رسیده و نیز یک سری کارخانجات جهت تبدیل گاز طبیعی به مایع (در ارزیو ARZEW و اِسکیکدا SKIKDA در کناره دریای مدیترانه) که باید از سال ۱۹۸۵ الجزایر را تبدیل به‌بزرگ‌ترین صادر کننده گاز در جهان کند و از فروش ۷/۶ میلیارد مترمکعب (یعنی ۱۰ برابر بیش‌تر از سال ۱۹۷۸) مبلغی معادل 12 میلیارد دلار درآمد خواهد داشت. بالا رفتن سریع درآمدهای نفتی باعث تسریع آهنگ سرمایه‌گذاری تولیدی شد. برای پایه‌ریزی شبکه صنایع گوناگون ده سال طول کشید. همزمان با فعالیت‌های وسیع جهت رشد صنایع پایه از قبیل صنعت نفت و پتروشیمی، ذوب آهن، صنایع مکانیکی، سیمان و مواد ساختمانی و غیره، که دارای تقدم‌اند.) تعداد زیادی نیز صنایع سبک تبدیلی از قبیل نساجی، لباس دوزی، مواد غذائی، چوب، چرم، کفش‌سازی و غیره احداث گردیده‌اند. آهنگ تأسیس کارخانه‌ها نیز به طور خارق‌العاده‌ئی رو به‌ازدیاد گذاشته، به‌طوری که به‌ازای ۲۷۰ کارخانه که بین سال‌های ۱۹۷۷-۱۹۷۱ ایجاد شده، فقط در سال ۱۹۷۸ تعداد ۲۰۰ کارخانه به‌کار افتاده‌اند. اکثر این واحدها متعلق به شرکت‌های بزرگ ملّی بوده و در جهت گسترش و ادارهٔ شاخه‌های صنعتی مختلف کار می‌کنند. از قبیل سوناتراک برای نفت، سوناکوم برای صنایع مکانیکی و ماشین‌آلات وسونیک برای وسائل برقی. اغلب آنها به‌خاطر داشتن تجهیزات مدرن باعث شگفتی بازدیدکنندگان می‌شود. از آنجا که مسئولین الجزایر قصد دارند کشورشان را وارد تکنولوژی قرن بیستم کنند تردیدی در انتخاب مدرن‌ترین تکنیک‌ها ندارند. لیکن متأسفانه شروع کار این قبیل واحدهای بسیار مدرن بیش از آنچه پیش‌بینی می‌شد با اشکال روبه‌رو شده‌است. کمبود تجربه تکنیسین‌ها و کارگران ساده به‌طور کلی باعث کندی در استفاده کامل از این‌وسائل گردیده است به‌طوری که دائماً درالجزیره از مواردی صحبت می‌شود که مثلاً واحدی در طی سال‌های متوالی با ۵۰ و حتی ۳۰ درصد ظرفیتِ تولیدیش مشغول به‌کار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضعف شبکهٔ حمل و نقل و تراکن شدید بنادر بزرگ این کشور نیز اغلب باعث اختلال در دستیابی به‌مواد اولیه می‌گردد که نتیجه آن عدم بازدهی در بعضی کارخانه‌هاست. پیشرفت سال‌های اخیر نشان می‌دهد که مسائل تشکیلاتی و تربیت کادر مدام رو به‌بهبود است گرچه بعضی ازاین کارخانه‌ها مانند مجتمع کاغذسازی موستاقانم Mostaganem و یا کارخانه کود شیمیایی ARZEW ارزیو دارای مشکلاتِ فراوانند، امّا قدیم‌ترین واحدها به‌تدریج به‌سطح معقول تولید می‌رسند و تولید آنها به ۷۰ تا ۹۰ درصد ظرفیت تولیدی‌شان رسیده است. مانند مجتمع تولید ذوب آهن اِل‌حجّار EL.HADJAR (۷۰ درصد) و یا کارخانه تبدیل گاز طبیعی به‌گاز مایع در اِسکیکدا SKIKDA (۸۵ درصد) که در شروع کار با مشکلات بزرگی روبه‌رو بودند. حتی نام کارخانه‌هائی کوچک نیز برده می‌شود. مثلاً، یکی از واحدهای تبدیل گاز طبیعی به گاز مایع در ارزیو و چندین کارخانهٔ آرد سازی که به‌خاطر کوشش فراوان در تربیت کادر و استفاده از ماشین‌آلات در ظرفیت بیش از حدّ تعیین شده توسط سازندگان آنان کار می‌کنند. مسأله پایین بودن سطح استفاده از ظرفیت تولیدی نسبتاً نگران‌کننده است به‌طوری که یکی از موضوعات اساسی بحث در مجامع اقتصادی را تشکیل می‌دهد. از اینروست که افزایش میزان تولید قیمت فروش محصولات را به‌همان نسبت افزایش می‌دهد. مگر این‌که واحدهای مربوطه مورد حمایت قرار گیرند. لکن این نمی‌تواند یک راه حل قطعی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از طرف دیگر عملکرد بد این کارخانه‌ها، باعث وابستگی بیش از حد به‌متخصّصین خارجی می‌شود که باید مرتباً از تأمین کنندگان وسائل تولیدی درخواست کمک فنّی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان تعیین انتخاب‌های اصلی تکنولوژیکی است که الجزایر سرانجام باید تصمیم بگیرد که آیا تکنیک بسیار مدرن را که اداره‌اش مشکل است رها کند یا نه. به‌نظر می‌رسد که الجزایر در نقطهٔ عطفِ فرایند صنعتی شدن قرار گرفته است. این مطلب در نخستین ستون برنامه‌ریزی سال‌های ۱۹۶۶-۱۹۶۵ برای سال ۱۹۸۰ پیش‌بینی شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختمان اولّین نسل صنایع پایه‌ئی در واقع خاتمه پیدا کرده است و تأثیر حاصل از این صنایع یا به‌قول تئوریسین‌های آن کشور «صنایع صنعت‌ساز» می‌توانند از این پس نقش مهمّی بازی کنند. پس دورانی آغاز خواهد شد که در آن صنایع تبدیلی برای ایجاد تدریجی «بافت صنعتی» واقعی باید به‌سرعت توسعه یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برنامه‌ریزی‌های متعددی جهت تشویق صنایع کوچک و متوسط در طول دومین برنامهٔ چهارساله ۱۹۷۷-۱۹۷۴ ریخته شده است ولی تأثیر آن‌ها تا به‌حال محدود بوده است. بدین ترتیب معلوم است که دو برنامه آیندهٔ دولت تأکید بر ایجاد واحدهای کوچک تبدیلی و مونتاژ خواهد داشت. همین صنایعی که احتیاج به‌تکنولوژی پیچیده نداشته بل‌که نیروی کار زیادی را به‌کار می‌گیرد. رشد صنایع سبک ممکن نیست مگر در صورت ارضاء نیازمندی‌های مصرف کنندگان داخلی. زیرا کالاهای «ساخت الجزایر» هنوز کمیاب‌تر از آن است که بتواند جوالگوی خواست‌ها و نیازهای مردمی باشند که سطح زندگی‌شان مرتباً در حال رشد است. خصوصاً در مورد کالاهای با دوام از قبیل تلویزیون، یخچال، دوچرخه‌موتوری که به‌محض خروج از کارخانه‌های کشور موفقیت بسیار کسب کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عکس، اقتصاددانان و متخصّصان الجزایری در این مورد محتاطند. به‌طوری که می‌گویند معلوم نیست دولت بتواند کوشش در جهت سرمایه‌گذاری را رها کرده سهم بیش‌تری از منابع ملی را در اختیار مصرف کنندگان قرار دهد. باید خاطرنشان کرد که بدون شک الجزایر کشوری است که بالاترین میزان سرمایه‌گذاری در جهان را طی سال‌های اخیر به‌خود دیده است. قریب به‌نیمی از ثروت تولید شده توسط کشور، به‌طور منظم دوباره در کارخانه‌ها، راه‌ها، ساختمان‌ها و غیره سرمایه‌گذاری شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1978&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رابطه بین سرمایه‌گذاری ثابت و تولید ناخالص ملّی (PNB)به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;55&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; درصد رسیده طراحان برنامه‌ها معتقدند که تقلیل فوری این مشکل چندان آسان نیست. حتی اگر این سیاست مردم پسندانه نباشد. آن‌ها فقط ضرورت اساسی ادامه راه صنعتی شدن را متذکر نمی‌شوند بلکه سرمایه‌گذاری در بخش‌های دیگری که تا به‌حال به‌نادرستی به‌آنها بی‌توجهی شده را یادآوری می‌کند. آن‌ها می‌گویند که تقدم مطلقی که به‌تجهیزات صنعتی در طی ده سالهٔ اخیر داده شده رکود و عقب‌ماندگی سریع در سایر زمینه‌های اقتصادی را به‌همراه داشته است که عدم تعادل‌های ناشی از آن باید فوراً جبران شود: مسکن و کشاورزی بهترین نمونه‌های آن است. تا آن‌جا که مربوط به‌مسکن است بحران در شهرهای بزرگ، ابعاد بی‌سابقه‌ئی به‌خود گرفته است. مساکن نه تنها کهنه و قدیمی بلکه پر ازدهام است. رشد جمعیت و مهاجرت روستائیان چنان بوده که از زمان استقلال بدین سو بیش از یک میلیون خانه مسکونی ساخته می‌شد تا به‌حال فقط بیش از یک پنجم این تعداد ساخته شده است. مقامات مسؤل اعلام کرده‌اند مطمئناً در ده سال آینده صدهزار خانه مسکونی ساخته خواهد شد. در مورد کشاورزی احتیاجات قابل ملاحظه‌تر است زیرا وضعیت بسیار جدی است، علی‌رغم آغاز انقلاب ارضی در سال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1971&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که باعث تغییرات مهمی سامان دنیای روستائی شد (تقسیم زمین، ایجاد شرکت‌های تعاونی بهره‌برداری و غیره)دهقانان از کمک‌های مختصری برخوردار شدند (کم‌تر از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;15&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; درصد از بودجه سرمایه‌گذاری ملی)، در حالی که کشاورزان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;40&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; درصد جمعیت الجزایر را تشکیل می‌دهند. و در حالی که صنعت بهترین کارگردان و کادرها را احتکار کرده؛ بهترین و حاصلخیزترین زمین‌های سواحل مدیترانه را تصاحب کرده و مقدار زیادی از آب‌های موجود را بلعیده، کشاورزی در حال نابودی است. چند مثال کافی‌ست تا به‌اهمیت مسأله پی ببریم؛ تولید تاکستان‌های کشور که بیش از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;2000&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هزار هکتار از زمین‌ها را پوشانداز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;3/8&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میلیون هکتولیتر در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1976&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;2&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میلیون در سال گذشته رسیده است. در بعضی نواحی بازدهی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;45&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;10&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هکتولیتر رسیده است و همین کاهش را نیز در مورد محصول گندم می‌توان مشاهده کرد؛ در عرض دو سال برداشت گندم از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;3&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1/7&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میلیون تن رسید و آمار تولید انواع میوه‌ها نیز در همین حدود است. در حالی که بلافاصله پس از استقلال الجزایر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;320/000&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تن مرکبات سیب‌زمینی و غیره صادر می‌کرده این رقم امروز به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;80/000&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تن رسیده است. به‌خاطر عدم مراقبت، نخل‌ها به‌طور متوسط هر کدام بیش از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;15&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیلو و درخت‌های زیتون بیش از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;8&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیلو تولید نمی‌کند در حالی که بازده باید بیش از چهار برابر این تعداد باشد. نتیجهٔ فوری برای کشور عبارت است از اجبار به‌وارد کردن مبالغ فزاینده‌ئی از مواد غذائی. مثلاً در سال‌های خوب، یک میلیون کنتال غلات باید به‌مبلغ هنگفتی خریداری شود (و در سال‌های بین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;2&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;2/5&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میلیون کنتال). یک محاسبهٔ ساده نشان می‌دهد که واردات مواد غذائی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;20&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; درصد از درآمدهای ناشی از صدور صنایع ترکیبات نفتی را به‌خود جذب می‌کند. این بدان معناست که باید فوراً عکس‌العمل نشان داد و حتی خیلی سریع خصوصاً اگر هدف رسیدن به‌خودکفائی غذائی در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;2000&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هنوز صادق باشد. زیرا در آن موقع الجزایر باید غذای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;35&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میلیون نفر جمعیت را تأمین کند و به‌علاوه تمام متخصّصین در مورد راه حل توافق دارند که، نه تنها باید دهقانان از کمک‌های مهم تکنیکی و کارهای بزرگ آب‌رسانی بهره‌مند شوند بلکه باید سیاست تشویق تولید را گسترش داد. به‌ویژه با دادن فرصت‌هائی به‌بخش کشاورزی خصوصی که هنوز نصف دنیای روستائی الجزایر را تشکیل می‌دهد. از چند سال پیش تصمیم‌هائی در این زمینه اتخاذ شده است که بسط و تقویت آن‌ها به‌آینده بستگی دارد. در لحظه تعیین خطوط برنامه توسعهٔ آینده مسؤلان برنامه‌ریزی باید تعادل تازه‌ئی از تقدم‌ها برقرار کنند. زیرا اگرچه احتیاج به‌سرمایه‌گذاری در تمام زمینه‌ها دیده می‌شود لیکن نمی‌توان به‌تمام آن‌ها همزمان پاسخ گفت. در این زمینه مانند زمینه‌های دیگر، تغییرات و تداوم این برنامه‌ها سیاست جدید اقتصادی الجزایر را تحت تأثیر قرار خواهند داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مجلۀ:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Demain Lafrique&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپتامبر 1979&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمۀ: فرهاد فکور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
{{پاورقی|*}} یک دینار الجزایر = یک فرانک و بیست سانتیم فرانسه (تقریباً).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=29329</id>
		<title>نگاهی به الجزایر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=29329"/>
		<updated>2012-02-03T07:55:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الجزایر کشوری است نو که جمعیت آن را بیشتر جوان‌ها تشکیل می‌دهند و تراکم جمعیت درنقاط مختلف آن متفاوت است. این کشور به‌خاطر داشتن منابع غنی زیرزمینی و تمایل شدید مردم به داشتن استقلال، از سال ۱۹۶۲ به‌انجام کارهای بزرگ دست زده، و به‌پیشرفت قابل ملاحظه‌ئی نائل آمده است. به‌اندازه مساحت فرانسه وسعت دارد و بعد از سودان پهناورترین کشور آفریقایی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش‌تر سطح این کشور را کویر پوشانده است به‌طوری که ۹۶ درصد از جمعیت آن (۱۸/۲۵۰/۰۰۰ نفر تا ژانویه ۱۹۷۸) در کوهستان‌ها و کرانۀ مدیترانه زندگی می‌کنند، در واقع فقط یک ششک از کلّ مساحت این کشور قابل زیستن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین میزان تراکم نسبی جمعیت، (یعنی رقم ۷/۳۱) صرفاً یک رقم مجازی است. در استانهای جنوبی کشور نسبت جمعیت یک نفر در هر کیلومتر است، حال آنکه در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الجزیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این نسبت به ۲۵۳۰ نفر در هر کیلومتر می‌رسد. گذشته از پایتخت که حدود یک میلیون و هشت صدهزار نفر جمعیت دارد، سایر شهرهای بزرگ از قبیل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در غرب (۵۰۰ هزار نفر) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنستانتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنابا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شرق جمعیت‌شان به ترتیب دارای ۴۳۰ هزار و ۳۴۰ هزارنفر است. دراین کشور مهاجرت روستائیان به‌شهرها به‌سرعت عجیبی ادامه دارد، به‌همین دلیل شهرها دائماً درحال گسترش بوده و وسیع‌تر می‌شوند، امروزه ۴۰ درصد ازکلّ جمعیت این کشور در شهرها زندگی می‌کنند و این کشور را با مشکلات بزرگی چون کار و مسکن مواجه کرده است. با توجه به‌این کهمیزان رشد جمعیت دراین کشور یکی از بالاترین حدنصاب‌های رشد جمعیت در دنیا است حلّ این مسائل فوق‌العاده مشکل به‌نظر می‌رسد. درحال حاضر میزان تولید مثل بالغ بر ۳/۲ درصد است. و ۶۰ درصد جمعیت این کشور کمتر از ۱۸ سال سن دارند. اگر رشد تولیدِ مثلِ فعلی را ملاک قرار دهیم، جمعیت این کشور در سال ۱۹۹۰ به ۲۴/۵ میلیون نفر خواهد رسید. اگرچه کم‌تر از نیمی از جمعیت این کشور هنوز دهقان‌اند، امّا کشاورزی فقط ۷ درصد تولید ناخالص ملّی را تشکیل می‌دهد. درحالیکه تعداد مزارعِ خودگردان و شرکت‌های تعاونی روبه‌ازدیاد است بیش ازنیمی از زمین‌های زراعی در کنترل مالکیت خصوصی و استثمارِ فردی است. بی‌توجهی به وضع زراعت در دو برنامۀ چهارساله (از سال ۱۹۷۰) باعث رکود نسبی کشاورزی در الجزایر نشده است. مقادیر مهم و روزافزونی از مواد غذائی (چون غلّات، لبنیات، روغن‌های گیاهی، شکر و غیره) برای مصرف داخلی یا در واقع پر کردن شکم مردم باید از خارج تأمین شود. این واقعیت سبب خواهد شد که در برنامه‌های آیندۀ آبادانی کشور در سرمایه‌گذاری کشاورزی به‌مسائلی از قبیل آب‌رسانی بیش‌تر توجه شود. در مقابله با مشکلات کشاورزی منابع زیرزمینی الجزایر قابل ملاحظه است، ذخائر معادن آهن (مانند معدن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قاراجبیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که هنوز بهره‌برداری نشده) باید در آینده بتواند صنایع عظیم ذوب آهن را تغزیه کند. ذخائر فسفات برای تولید کود شیمیائی در برنامه‌های درازمدت قادر به تأمین احتیاجات این کشور است. ذخائر نفت و گاز جنوب صحرا بهترین امکانات را در راه پیشرفت الجزایر فراهم آورده، چنان که استخراج مواد نفتی تا سال ۱۹۷۸ پیش از ۳۳ درصد تولید ناخالص ملّی راتشکیل می‌داد. با آن که ذخائر نفتی الجزایر نسبتاً محدود است از بهره برداری از منابع گاز طبیعی این کشور، که یکی از غنی‌ترین مخازن موجود جهان است بخش عظیمی از درآمد صادراتی از درآمد صادراتی این کشور را تأمین خواهد کرد.&lt;br /&gt;
سیاست برنامه‌ریزی که در سال ۱۹۵۶ دنبال شد شامل یک پیش‌برنامۀ سه ساله (۱۹۶۹-۱۹۶۷) و دو برنامه چهارساله (۱۹۷۳-۱۹۷۰ و ۱۹۷۷-۱۹۷۴) است که بیش‌تر در جهت تبدیل درآمدهای نفتی به‌سرمایه‌گذاری درازمدت بوده تا بتواند شالودۀ ایجاد صنعت نیرومندی باشد که توانِ پاسخگوئی به‌نیازهای کشور را داشته باشد. دستگاه صنعتی الجزایر نه تنها می‌تواند اکثر این هیدروکربورها را در مناطق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرزیو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ARZEW) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساکیکدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; SAKIKDA به‌مواد تصفیه شده، و گاز طبیعی را به‌گاز مایع تبدیل کرده، سپس آن‌ها را از راه دریائی صادر نماید؛ بلکه اخیراً خودکفائی در صنایع سیمان، ذوب آهن، مواد پلاستیکی و کود شیمیائی کشور را تضمین کرده است. تجارت خارجی الجزایر سال‌ها تحت تأثیر روابط امتیازی با فرانسه بوده است. و حال آن که در سال‌های اخیر تغییرات مهم ساختاری بخصوص در زمینۀ صادرات رخ داده است. بدین ترتیب، درحالی که سهم بازار مشترک در سال‌های ۷۹-۱۳۷۵، از ۵۴ به ۳۸ درصد تقلیل یافته است. در رابطه واردات، سهم شرکای مختلف این کشور دچار تغییرات بسیار کمی شده است: نکته‌ئی که لازم به‌تذکر است تقلیل میزان واردات از فرانسه است. واردات از فرانسه ۳۴/۹ درصد کل واردات سال ۱۹۷۵ بود – در سال ۱۹۷۷ این میزان به ۲۴ درصد تقلیل یافت. تجدید نظر در توزیع روابط تجاری الجزایر از سیاست صریح مستقل اقتصادی و سیاسی‌ئی حاصل شده است که این کشور از آغاز استقلال دنبال می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برنامه صنعتی کردن فشرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای الجزایر صنعتی کردن فشرده انتخابی است غیرقابل برگشت که امروز در مقابل رشد جمعیت و حل مشکلات کشاورزی فوریت پیدا کرده است. الجزایر به‌سرعت روبه‌تکوین بوده، هر روز سریع‌تر پیش می‌رود به‌طوری که در کم‌تر ازبیست سال این‌کشور زراعیِ صادرکننده مرکبّات و شراب، از کارخانه‌های متعدد انباشته شده است. التبه حدنصاب سرعت صنعتی کردن و اهمیت تغییرات اقتصادی و اجتماعی که به‌دنبال دارد خالی از مشکلات انطباقی نیست. آیا برای رسیدن به‌یک نوع استقلال صنعتی درازمدت باید به‌ساختن صنایع سنگین با هزینه‌هائی گزاف مبادرت ورزید یا به‌عکس، تغییرات اساسی در برنامه‌ها به‌کار برده، صنایع سبک و کشاورزی را تشویق کرده؟ چه نسبتی از منابع طبیعی باید به سرمایه‌گذاری اختصاص یابد و چه نسبتی به مصرف؟ تنها کنگره فوق‌العاده FNL (حزب آزادیبخش ملّی) که تا پایان سال جاری درجهت هماهنگی حل مشکلات اساسی اقتصادی-اجتماعی تشکیل خواهد شد، جواب سئوالات فوق را داده و حل مشکلات مربوط به‌انتخاب نوع تکنولوژی و تربیت نیروی کارائی را به‌عهده خواهد گرفت. ولی علی‌رغم هرگونه تصحیح در برنامه‌ها معذلک در دو تصمیم اساسی که در سال ۱۹۵۶ از طرف رئیس جمهور وقت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بومدین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرفته شده و در قانون اساسی (درسال ۱۹۷۶) ذکر شد و مورد تأیید رئیس جمهور کنونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاذلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز قرار گرفته تغییری صورت نخواهد گرفت، این دو اصل عبارتند از انتخاب راه سوسیالیستی و اصول صنعتی کردن سریع اقتصاد. عللی که در آن زمان این تصمیمات را توجیه می‌کرد در واقع هنوز نیز وجود دارد مانند مشکل رشد سریع جمعیت، چنانکه قبلاً ذکر شد الجزایر یکی از بالاترین میزان‌های تولید مثل در جهان را داراست (۳/۲ درصد در سال) و جمعیتش از ۹ میلیون نفر در سال ۱۹۶۰ به ۱۸/۲ میلیون نفر در سال ۱۹۷۸ رسیده و به‌احتمال زیاد به ۳۵ میلیون نفر در اواخر قرن خواهد رسید. از آن‌جا که شرایط طبیعی امکانات توسعه کشاورزی را محدود ساخته ( بیش از ۷ میلیون هکتار یعنی فقط ۳ درصد از زمین‌ها قابل کشت‌اند،) تنها راه حل قابل پیش‌بینی برای مبارزه با مسأله ایجاد کار در درازمدت، صنعتی کردن به‌نظر می‌رسد. ساده‌ترین استراتژی عبارت است از به‌کار انداختن صنایع سبک برای ساختن تولیدات مصرفی روزمرّه جهت جوابگوئی به‌خواسته‌های داخلی بدون توسّل به واردات، و یا مانند اغلب کشورهای دنیای سوم بالا بردن سطح تولید به‌خاطر صدور به‌کشورهای صنعتی. به‌هرحال مسئولان کشور الجزایر راه جاه‌طلبانه‌تری را انتخاب کرده‌اند و آن پیشرفت کشور از طریق سرمایه‌گذاری بر روی صنایع سنگین می‌باشد و به‌عبارت دیگر بر روی «صنایع صنعت ساز». لکن این راه مستلزم یک دوران سخت و طولانی است. به‌عبارت دیگر «صنایع صنعت ساز» برای اولین‌بار در الجزایر به‌کار برده شده و از آن پس عالمگیر شده است. استراتژی که از بدوِ حرکت برای پیاده کردن صنایع پایه‌ئی طرح ریزی شده یا به عبارت دیگر صنایع که خود مصرف‌کنندگان بزرگ انرژی بوده در ضمن کابرد آن تأثیرات «صنعت ساز» داشته و اقتصاد را به‌طور کلی تحت تأثیر قرار می‌دهد. پیش برنامۀ سه سالۀ ۱۹۶۹-۱۹۶۷ و برنامۀ چهار ساله ۱۹۷۳-۱۹۷۰ و ۱۹۷۷-۱۹۷۴ به‌طور کلی از منطق این استراتژی ناشی شده‌اند. از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۷ کم‌تر از ۸۰ میلیارد دینار{{نشان|*}} یعنی ۴۵ درصد از سرمایه‌گذاری به‌بخش صنعتی اختصاص داده شده است (۱/۸ میلیارد دینار در سال برای سال‌های ۱۹۶۹-۱۹۶۷ و بیش از ۱۵ میلیارد برای سال ۱۹۷۷) از این‌رو الجزایر ازنظر سرمایه‌گذاری صنعتی سرانه در رأس کشورهای مدیترانه قرار گرفته و از یوگسلاوی و حتی جنوب ایتالیا نیز بالاتر می‌باشد. در سال ۱۹۷۱ در اثر ملّی شدن صنایع نفت کشور الجزایر با دادن حق تقدم به‌توسعه و بهره‌برداری از گاز طبیعی و نفا امکانات فراوانی از نظر محتمل شدن هزینۀ سرمایه‌گذاری در صنایع بدون داشتن وابستگی به‌شبکۀ وام‌های اقتصادی بین‌المللی پیدا کرد. در نتیجه با بالا رفتن قیمت نفت و به‌علاوه با افزایش منظم تولید (از ۲۰ میلیون تن در سال ۱۹۶۲ به ۵۷/۲ میلیون تن در سال ۱۹۷۸ رسیده) مجموع درآمدهای نفتی الجزایر درواقع چند برابر شده به‌طوری که در سال گذشته به ۱۶/۵ میلیارد دینار رسیده. از آنجا که مخازن زیرزمینی نفت به‌سرعت در حال خالی دن هستند (مگر در صورت کشفیات مهم در غیر این صورت با آهنگ استخراج فعلی برای بیش از پانزده الی بیست سال نفت باقی نمانده است.) بیش از ده سال است که سرمایه‌گذاری مهمی برای تسریع بهره‌برداری از مخازن عظیم گاز طبیعی در صحرا صورت گرفته مانند سختمان یک شبکه لوله‌کشی گاز که مقداری از آن به‌اتمام رسیده و نیز یک سری کارخانجات جهت تبدیل گاز طبیعی به مایع (در ارزیو ARZEW و اِسکیکدا SKIKDA در کناره دریای مدیترانه) که باید از سال ۱۹۸۵ الجزایر را تبدیل به‌بزرگ‌ترین صادر کننده گاز در جهان کند و از فروش ۷/۶ میلیارد مترمکعب (یعنی ۱۰ برابر بیش‌تر از سال ۱۹۷۸) مبلغی معادل 12 میلیارد دلار درآمد خواهد داشت. بالا رفتن سریع درآمدهای نفتی باعث تسریع آهنگ سرمایه‌گذاری تولیدی شد. برای پایه‌ریزی شبکه صنایع گوناگون ده سال طول کشید. همزمان با فعالیت‌های وسیع جهت رشد صنایع پایه از قبیل صنعت نفت و پتروشیمی، ذوب آهن، صنایع مکانیکی، سیمان و مواد ساختمانی و غیره، که دارای تقدم‌اند.) تعداد زیادی نیز صنایع سبک تبدیلی از قبیل نساجی، لباس دوزی، مواد غذائی، چوب، چرم، کفش‌سازی و غیره احداث گردیده‌اند. آهنگ تأسیس کارخانه‌ها نیز به طور خارق‌العاده‌ئی رو به‌ازدیاد گذاشته، به‌طوری که به‌ازای ۲۷۰ کارخانه که بین سال‌های ۱۹۷۷-۱۹۷۱ ایجاد شده، فقط در سال ۱۹۷۸ تعداد ۲۰۰ کارخانه به‌کار افتاده‌اند. اکثر این واحدها متعلق به شرکت‌های بزرگ ملّی بوده و در جهت گسترش و ادارۀ شاخه‌های صنعتی مختلف کار می‌کنند. از قبیل سوناتراک برای نفت، سوناکوم برای صنایع مکانیکی و ماشین‌آلات وسونیک برای وسائل برقی. اغلب آنها به‌خاطر داشتن تجهیزات مدرن باعث شگفتی بازدیدکنندگان می‌شود. از آنجا که مسئولین الجزایر قصد دارند کشورشان را وارد تکنولوژی قرن بیستم کنند تردیدی در انتخاب مدرن‌ترین تکنیک‌ها ندارند. لیکن متأسفانه شروع کار این قبیل واحدهای بسیار مدرن بیش از آنچه پیش‌بینی می‌شد با اشکال روبه‌رو شده‌است. کمبود تجربه تکنیسین‌ها و کارگران ساده به‌طور کلی باعث کندی در استفاده کامل از این‌وسائل گردیده است به‌طوری که دائماً درالجزیره از مواردی صحبت می‌شود که مثلاً واحدی در طی سال‌های متوالی با ۵۰ و حتی ۳۰ درصد ظرفیتِ تولیدیش مشغول به‌کار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضعف شبکۀ حمل و نقل و تراکن شدید بنادر بزرگ این کشور نیز اغلب باعث اختلال در دستیابی به‌مواد اولیه می‌گردد که نتیجه آن عدم بازدهی در بعضی کارخانه‌هاست. پیشرفت سال‌های اخیر نشان می‌دهد که مسائل تشکیلاتی و تربیت کادر مدام رو به‌بهبود است گرچه بعضی ازاین کارخانه‌ها مانند مجتمع کاغذسازی موستاقانم Mostaganem و یا کارخانه کود شیمیایی ARZEW ارزیو دارای مشکلاتِ فراوانند، امّا قدیم‌ترین واحدها به‌تدریج به‌سطح معقول تولید می‌رسند و تولید آنها به ۷۰ تا ۹۰ درصد ظرفیت تولیدی‌شان رسیده است. مانند مجتمع تولید ذوب آهن اِل‌حجّار EL.HADJAR (۷۰ درصد) و یا کارخانه تبدیل گاز طبیعی به‌گاز مایع در اِسکیکدا SKIKDA (۸۵ درصد) که در شروع کار با مشکلات بزرگی روبه‌رو بودند. حتی نام کارخانه‌هائی کوچک نیز برده می‌شود. مثلاً، یکی از واحدهای تبدیل گاز طبیعی به گاز مایع در ارزیو و چندین کارخانۀ آرد سازی که به‌خاطر کوشش فراوان در تربیت کادر و استفاده از ماشین‌آلات در ظرفیت بیش از حدّ تعیین شده توسط سازندگان آنان کار می‌کنند. مسأله پایین بودن سطح استفاده از ظرفیت تولیدی نسبتاً نگران‌کننده است به‌طوری که یکی از موضوعات اساسی بحث در مجامع اقتصادی را تشکیل می‌دهد. از اینروست که افزایش میزان تولید قیمت فروش محصولات را به‌همان نسبت افزایش می‌دهد. مگر این‌که واحدهای مربوطه مورد حمایت قرار گیرند. لکن این نمی‌تواند یک راه حل قطعی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از طرف دیگر عملکرد بد این کارخانه‌ها٬ باعث وابستگی بیش از حد به‌متخصّصین خارجی می‌شود که باید مرتباً از تأمین کنندگان وسائل تولیدی درخواست کمک فنّی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان تعیین انتخاب‌های اصلی تکنولوژیکی است که الجزایر سرانجام باید تصمیم بگیرد که آیا تکنیک بسیار مدرن را که اداره‌اش مشکل است رها کند یا نه. به‌نظر می‌رسد که الجزایر در نقطهٔ عطفِ فرایند صنعتی شدن قرار گرفته است. این مطلب در نخستین ستون برنامه‌ریزی سال‌های ۱۹۶۶-۱۹۶۵ برای سال ۱۹۸۰ پیش‌بینی شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختمان اولّین نسل صنایع پایه‌ئی در واقع خاتمه پیدا کرده است و تأثیر حاصل از این صنایع یا به‌قول تئوریسین‌های آن کشور «صنایع صنعت‌ساز» می‌توانند از این پس نقش مهمّی بازی کنند. پس دورانی آغاز خواهد شد که در آن صنایع تبدیلی برای ایجاد تدریجی «بافت صنعتی» واقعی باید به‌سرعت توسعه یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برنامه‌ریزی‌های متعددی جهت تشویق صنایع کوچک و متوسط در طول دومین برنامهٔ چهارساله ۱۹۷۷-۱۹۷۴ ریخته شده است ولی تأثیر آن‌ها تا به‌حال محدود بوده است. بدین ترتیب معلوم است که دو برنامه آیندهٔ دولت تأکید بر ایجاد واحدهای کوچک تبدیلی و مونتاژ خواهد داشت. همین صنایعی که احتیاج به‌تکنولوژی پیچیده نداشته بل‌که نیروی کار زیادی را به‌کار می‌گیرد. رشد صنایع سبک ممکن نیست مگر در صورت ارضاء نیازمندی‌های مصرف کنندگان داخلی. زیرا کالاهای «ساخت الجزایر» هنوز کمیاب‌تر از آن است که بتواند جوالگوی خواست‌ها و نیازهای مردمی باشند که سطح زندگی‌شان مرتباً در حال رشد است. خصوصاً در مورد کالاهای با دوام از قبیل تلویزیون٬ یخچال٬ دوچرخه‌موتوری که به‌محض خروج از کارخانه‌های کشور موفقیت بسیار کسب کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عکس٬ اقتصاددانان و متخصّصان الجزایری در این مورد محتاطند. به‌طوری که می‌گویند معلوم نیست دولت بتواند کوشش در جهت سرمایه‌گذاری را رها کرده سهم بیش‌تری از منابع ملی را در اختیار مصرف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
{{پاورقی|*}} یک دینار الجزایر = یک فرانک و بیست سانتیم فرانسه (تقریباً).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=29328</id>
		<title>نگاهی به الجزایر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=29328"/>
		<updated>2012-02-03T07:37:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الجزایر کشوری است نو که جمعیت آن را بیشتر جوان‌ها تشکیل می‌دهند و تراکم جمعیت درنقاط مختلف آن متفاوت است. این کشور به‌خاطر داشتن منابع غنی زیرزمینی و تمایل شدید مردم به داشتن استقلال، از سال ۱۹۶۲ به‌انجام کارهای بزرگ دست زده، و به‌پیشرفت قابل ملاحظه‌ئی نائل آمده است. به‌اندازه مساحت فرانسه وسعت دارد و بعد از سودان پهناورترین کشور آفریقایی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش‌تر سطح این کشور را کویر پوشانده است به‌طوری که ۹۶ درصد از جمعیت آن (۱۸/۲۵۰/۰۰۰ نفر تا ژانویه ۱۹۷۸) در کوهستان‌ها و کرانۀ مدیترانه زندگی می‌کنند، در واقع فقط یک ششک از کلّ مساحت این کشور قابل زیستن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین میزان تراکم نسبی جمعیت، (یعنی رقم ۷/۳۱) صرفاً یک رقم مجازی است. در استانهای جنوبی کشور نسبت جمعیت یک نفر در هر کیلومتر است، حال آنکه در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الجزیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این نسبت به ۲۵۳۰ نفر در هر کیلومتر می‌رسد. گذشته از پایتخت که حدود یک میلیون و هشت صدهزار نفر جمعیت دارد، سایر شهرهای بزرگ از قبیل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در غرب (۵۰۰ هزار نفر) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنستانتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنابا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شرق جمعیت‌شان به ترتیب دارای ۴۳۰ هزار و ۳۴۰ هزارنفر است. دراین کشور مهاجرت روستائیان به‌شهرها به‌سرعت عجیبی ادامه دارد، به‌همین دلیل شهرها دائماً درحال گسترش بوده و وسیع‌تر می‌شوند، امروزه ۴۰ درصد ازکلّ جمعیت این کشور در شهرها زندگی می‌کنند و این کشور را با مشکلات بزرگی چون کار و مسکن مواجه کرده است. با توجه به‌این کهمیزان رشد جمعیت دراین کشور یکی از بالاترین حدنصاب‌های رشد جمعیت در دنیا است حلّ این مسائل فوق‌العاده مشکل به‌نظر می‌رسد. درحال حاضر میزان تولید مثل بالغ بر ۳/۲ درصد است. و ۶۰ درصد جمعیت این کشور کمتر از ۱۸ سال سن دارند. اگر رشد تولیدِ مثلِ فعلی را ملاک قرار دهیم، جمعیت این کشور در سال ۱۹۹۰ به ۲۴/۵ میلیون نفر خواهد رسید. اگرچه کم‌تر از نیمی از جمعیت این کشور هنوز دهقان‌اند، امّا کشاورزی فقط ۷ درصد تولید ناخالص ملّی را تشکیل می‌دهد. درحالیکه تعداد مزارعِ خودگردان و شرکت‌های تعاونی روبه‌ازدیاد است بیش ازنیمی از زمین‌های زراعی در کنترل مالکیت خصوصی و استثمارِ فردی است. بی‌توجهی به وضع زراعت در دو برنامۀ چهارساله (از سال ۱۹۷۰) باعث رکود نسبی کشاورزی در الجزایر نشده است. مقادیر مهم و روزافزونی از مواد غذائی (چون غلّات، لبنیات، روغن‌های گیاهی، شکر و غیره) برای مصرف داخلی یا در واقع پر کردن شکم مردم باید از خارج تأمین شود. این واقعیت سبب خواهد شد که در برنامه‌های آیندۀ آبادانی کشور در سرمایه‌گذاری کشاورزی به‌مسائلی از قبیل آب‌رسانی بیش‌تر توجه شود. در مقابله با مشکلات کشاورزی منابع زیرزمینی الجزایر قابل ملاحظه است، ذخائر معادن آهن (مانند معدن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قاراجبیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که هنوز بهره‌برداری نشده) باید در آینده بتواند صنایع عظیم ذوب آهن را تغزیه کند. ذخائر فسفات برای تولید کود شیمیائی در برنامه‌های درازمدت قادر به تأمین احتیاجات این کشور است. ذخائر نفت و گاز جنوب صحرا بهترین امکانات را در راه پیشرفت الجزایر فراهم آورده، چنان که استخراج مواد نفتی تا سال ۱۹۷۸ پیش از ۳۳ درصد تولید ناخالص ملّی راتشکیل می‌داد. با آن که ذخائر نفتی الجزایر نسبتاً محدود است از بهره برداری از منابع گاز طبیعی این کشور، که یکی از غنی‌ترین مخازن موجود جهان است بخش عظیمی از درآمد صادراتی از درآمد صادراتی این کشور را تأمین خواهد کرد.&lt;br /&gt;
سیاست برنامه‌ریزی که در سال ۱۹۵۶ دنبال شد شامل یک پیش‌برنامۀ سه ساله (۱۹۶۹-۱۹۶۷) و دو برنامه چهارساله (۱۹۷۳-۱۹۷۰ و ۱۹۷۷-۱۹۷۴) است که بیش‌تر در جهت تبدیل درآمدهای نفتی به‌سرمایه‌گذاری درازمدت بوده تا بتواند شالودۀ ایجاد صنعت نیرومندی باشد که توانِ پاسخگوئی به‌نیازهای کشور را داشته باشد. دستگاه صنعتی الجزایر نه تنها می‌تواند اکثر این هیدروکربورها را در مناطق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرزیو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ARZEW) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساکیکدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; SAKIKDA به‌مواد تصفیه شده، و گاز طبیعی را به‌گاز مایع تبدیل کرده، سپس آن‌ها را از راه دریائی صادر نماید؛ بلکه اخیراً خودکفائی در صنایع سیمان، ذوب آهن، مواد پلاستیکی و کود شیمیائی کشور را تضمین کرده است. تجارت خارجی الجزایر سال‌ها تحت تأثیر روابط امتیازی با فرانسه بوده است. و حال آن که در سال‌های اخیر تغییرات مهم ساختاری بخصوص در زمینۀ صادرات رخ داده است. بدین ترتیب، درحالی که سهم بازار مشترک در سال‌های ۷۹-۱۳۷۵، از ۵۴ به ۳۸ درصد تقلیل یافته است. در رابطه واردات، سهم شرکای مختلف این کشور دچار تغییرات بسیار کمی شده است: نکته‌ئی که لازم به‌تذکر است تقلیل میزان واردات از فرانسه است. واردات از فرانسه ۳۴/۹ درصد کل واردات سال ۱۹۷۵ بود – در سال ۱۹۷۷ این میزان به ۲۴ درصد تقلیل یافت. تجدید نظر در توزیع روابط تجاری الجزایر از سیاست صریح مستقل اقتصادی و سیاسی‌ئی حاصل شده است که این کشور از آغاز استقلال دنبال می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برنامه صنعتی کردن فشرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای الجزایر صنعتی کردن فشرده انتخابی است غیرقابل برگشت که امروز در مقابل رشد جمعیت و حل مشکلات کشاورزی فوریت پیدا کرده است. الجزایر به‌سرعت روبه‌تکوین بوده، هر روز سریع‌تر پیش می‌رود به‌طوری که در کم‌تر ازبیست سال این‌کشور زراعیِ صادرکننده مرکبّات و شراب، از کارخانه‌های متعدد انباشته شده است. التبه حدنصاب سرعت صنعتی کردن و اهمیت تغییرات اقتصادی و اجتماعی که به‌دنبال دارد خالی از مشکلات انطباقی نیست. آیا برای رسیدن به‌یک نوع استقلال صنعتی درازمدت باید به‌ساختن صنایع سنگین با هزینه‌هائی گزاف مبادرت ورزید یا به‌عکس، تغییرات اساسی در برنامه‌ها به‌کار برده، صنایع سبک و کشاورزی را تشویق کرده؟ چه نسبتی از منابع طبیعی باید به سرمایه‌گذاری اختصاص یابد و چه نسبتی به مصرف؟ تنها کنگره فوق‌العاده FNL (حزب آزادیبخش ملّی) که تا پایان سال جاری درجهت هماهنگی حل مشکلات اساسی اقتصادی-اجتماعی تشکیل خواهد شد، جواب سئوالات فوق را داده و حل مشکلات مربوط به‌انتخاب نوع تکنولوژی و تربیت نیروی کارائی را به‌عهده خواهد گرفت. ولی علی‌رغم هرگونه تصحیح در برنامه‌ها معذلک در دو تصمیم اساسی که در سال ۱۹۵۶ از طرف رئیس جمهور وقت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بومدین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرفته شده و در قانون اساسی (درسال ۱۹۷۶) ذکر شد و مورد تأیید رئیس جمهور کنونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاذلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز قرار گرفته تغییری صورت نخواهد گرفت، این دو اصل عبارتند از انتخاب راه سوسیالیستی و اصول صنعتی کردن سریع اقتصاد. عللی که در آن زمان این تصمیمات را توجیه می‌کرد در واقع هنوز نیز وجود دارد مانند مشکل رشد سریع جمعیت، چنانکه قبلاً ذکر شد الجزایر یکی از بالاترین میزان‌های تولید مثل در جهان را داراست (۳/۲ درصد در سال) و جمعیتش از ۹ میلیون نفر در سال ۱۹۶۰ به ۱۸/۲ میلیون نفر در سال ۱۹۷۸ رسیده و به‌احتمال زیاد به ۳۵ میلیون نفر در اواخر قرن خواهد رسید. از آن‌جا که شرایط طبیعی امکانات توسعه کشاورزی را محدود ساخته ( بیش از ۷ میلیون هکتار یعنی فقط ۳ درصد از زمین‌ها قابل کشت‌اند،) تنها راه حل قابل پیش‌بینی برای مبارزه با مسأله ایجاد کار در درازمدت، صنعتی کردن به‌نظر می‌رسد. ساده‌ترین استراتژی عبارت است از به‌کار انداختن صنایع سبک برای ساختن تولیدات مصرفی روزمرّه جهت جوابگوئی به‌خواسته‌های داخلی بدون توسّل به واردات، و یا مانند اغلب کشورهای دنیای سوم بالا بردن سطح تولید به‌خاطر صدور به‌کشورهای صنعتی. به‌هرحال مسئولان کشور الجزایر راه جاه‌طلبانه‌تری را انتخاب کرده‌اند و آن پیشرفت کشور از طریق سرمایه‌گذاری بر روی صنایع سنگین می‌باشد و به‌عبارت دیگر بر روی «صنایع صنعت ساز». لکن این راه مستلزم یک دوران سخت و طولانی است. به‌عبارت دیگر «صنایع صنعت ساز» برای اولین‌بار در الجزایر به‌کار برده شده و از آن پس عالمگیر شده است. استراتژی که از بدوِ حرکت برای پیاده کردن صنایع پایه‌ئی طرح ریزی شده یا به عبارت دیگر صنایع که خود مصرف‌کنندگان بزرگ انرژی بوده در ضمن کابرد آن تأثیرات «صنعت ساز» داشته و اقتصاد را به‌طور کلی تحت تأثیر قرار می‌دهد. پیش برنامۀ سه سالۀ ۱۹۶۹-۱۹۶۷ و برنامۀ چهار ساله ۱۹۷۳-۱۹۷۰ و ۱۹۷۷-۱۹۷۴ به‌طور کلی از منطق این استراتژی ناشی شده‌اند. از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۷ کم‌تر از ۸۰ میلیارد دینار{{نشان|*}} یعنی ۴۵ درصد از سرمایه‌گذاری به‌بخش صنعتی اختصاص داده شده است (۱/۸ میلیارد دینار در سال برای سال‌های ۱۹۶۹-۱۹۶۷ و بیش از ۱۵ میلیارد برای سال ۱۹۷۷) از این‌رو الجزایر ازنظر سرمایه‌گذاری صنعتی سرانه در رأس کشورهای مدیترانه قرار گرفته و از یوگسلاوی و حتی جنوب ایتالیا نیز بالاتر می‌باشد. در سال ۱۹۷۱ در اثر ملّی شدن صنایع نفت کشور الجزایر با دادن حق تقدم به‌توسعه و بهره‌برداری از گاز طبیعی و نفا امکانات فراوانی از نظر محتمل شدن هزینۀ سرمایه‌گذاری در صنایع بدون داشتن وابستگی به‌شبکۀ وام‌های اقتصادی بین‌المللی پیدا کرد. در نتیجه با بالا رفتن قیمت نفت و به‌علاوه با افزایش منظم تولید (از ۲۰ میلیون تن در سال ۱۹۶۲ به ۵۷/۲ میلیون تن در سال ۱۹۷۸ رسیده) مجموع درآمدهای نفتی الجزایر درواقع چند برابر شده به‌طوری که در سال گذشته به ۱۶/۵ میلیارد دینار رسیده. از آنجا که مخازن زیرزمینی نفت به‌سرعت در حال خالی دن هستند (مگر در صورت کشفیات مهم در غیر این صورت با آهنگ استخراج فعلی برای بیش از پانزده الی بیست سال نفت باقی نمانده است.) بیش از ده سال است که سرمایه‌گذاری مهمی برای تسریع بهره‌برداری از مخازن عظیم گاز طبیعی در صحرا صورت گرفته مانند سختمان یک شبکه لوله‌کشی گاز که مقداری از آن به‌اتمام رسیده و نیز یک سری کارخانجات جهت تبدیل گاز طبیعی به مایع (در ارزیو ARZEW و اِسکیکدا SKIKDA در کناره دریای مدیترانه) که باید از سال ۱۹۸۵ الجزایر را تبدیل به‌بزرگ‌ترین صادر کننده گاز در جهان کند و از فروش ۷/۶ میلیارد مترمکعب (یعنی ۱۰ برابر بیش‌تر از سال ۱۹۷۸) مبلغی معادل 12 میلیارد دلار درآمد خواهد داشت. بالا رفتن سریع درآمدهای نفتی باعث تسریع آهنگ سرمایه‌گذاری تولیدی شد. برای پایه‌ریزی شبکه صنایع گوناگون ده سال طول کشید. همزمان با فعالیت‌های وسیع جهت رشد صنایع پایه از قبیل صنعت نفت و پتروشیمی، ذوب آهن، صنایع مکانیکی، سیمان و مواد ساختمانی و غیره، که دارای تقدم‌اند.) تعداد زیادی نیز صنایع سبک تبدیلی از قبیل نساجی، لباس دوزی، مواد غذائی، چوب، چرم، کفش‌سازی و غیره احداث گردیده‌اند. آهنگ تأسیس کارخانه‌ها نیز به طور خارق‌العاده‌ئی رو به‌ازدیاد گذاشته، به‌طوری که به‌ازای ۲۷۰ کارخانه که بین سال‌های ۱۹۷۷-۱۹۷۱ ایجاد شده، فقط در سال ۱۹۷۸ تعداد ۲۰۰ کارخانه به‌کار افتاده‌اند. اکثر این واحدها متعلق به شرکت‌های بزرگ ملّی بوده و در جهت گسترش و ادارۀ شاخه‌های صنعتی مختلف کار می‌کنند. از قبیل سوناتراک برای نفت، سوناکوم برای صنایع مکانیکی و ماشین‌آلات وسونیک برای وسائل برقی. اغلب آنها به‌خاطر داشتن تجهیزات مدرن باعث شگفتی بازدیدکنندگان می‌شود. از آنجا که مسئولین الجزایر قصد دارند کشورشان را وارد تکنولوژی قرن بیستم کنند تردیدی در انتخاب مدرن‌ترین تکنیک‌ها ندارند. لیکن متأسفانه شروع کار این قبیل واحدهای بسیار مدرن بیش از آنچه پیش‌بینی می‌شد با اشکال روبه‌رو شده‌است. کمبود تجربه تکنیسین‌ها و کارگران ساده به‌طور کلی باعث کندی در استفاده کامل از این‌وسائل گردیده است به‌طوری که دائماً درالجزیره از مواردی صحبت می‌شود که مثلاً واحدی در طی سال‌های متوالی با ۵۰ و حتی ۳۰ درصد ظرفیتِ تولیدیش مشغول به‌کار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضعف شبکۀ حمل و نقل و تراکن شدید بنادر بزرگ این کشور نیز اغلب باعث اختلال در دستیابی به‌مواد اولیه می‌گردد که نتیجه آن عدم بازدهی در بعضی کارخانه‌هاست. پیشرفت سال‌های اخیر نشان می‌دهد که مسائل تشکیلاتی و تربیت کادر مدام رو به‌بهبود است گرچه بعضی ازاین کارخانه‌ها مانند مجتمع کاغذسازی موستاقانم Mostaganem و یا کارخانه کود شیمیایی ARZEW ارزیو دارای مشکلاتِ فراوانند، امّا قدیم‌ترین واحدها به‌تدریج به‌سطح معقول تولید می‌رسند و تولید آنها به ۷۰ تا ۹۰ درصد ظرفیت تولیدی‌شان رسیده است. مانند مجتمع تولید ذوب آهن اِل‌حجّار EL.HADJAR (۷۰ درصد) و یا کارخانه تبدیل گاز طبیعی به‌گاز مایع در اِسکیکدا SKIKDA (۸۵ درصد) که در شروع کار با مشکلات بزرگی روبه‌رو بودند. حتی نام کارخانه‌هائی کوچک نیز برده می‌شود. مثلاً، یکی از واحدهای تبدیل گاز طبیعی به گاز مایع در ارزیو و چندین کارخانۀ آرد سازی که به‌خاطر کوشش فراوان در تربیت کادر و استفاده از ماشین‌آلات در ظرفیت بیش از حدّ تعیین شده توسط سازندگان آنان کار می‌کنند. مسأله پایین بودن سطح استفاده از ظرفیت تولیدی نسبتاً نگران‌کننده است به‌طوری که یکی از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
{{پاورقی|*}} یک دینار الجزایر = یک فرانک و بیست سانتیم فرانسه (تقریباً).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=29327</id>
		<title>نگاهی به الجزایر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1&amp;diff=29327"/>
		<updated>2012-02-03T07:27:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:22-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:22-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الجزایر کشوری است نو که جمعیت آن را بیشتر جوان‌ها تشکیل می‌دهند و تراکم جمعیت درنقاط مختلف آن متفاوت است. این کشور به‌خاطر داشتن منابع غنی زیرزمینی و تمایل شدید مردم به داشتن استقلال، از سال 1962 به‌انجام کارهای بزرگ دست زده، و به‌پیشرفت قابل ملاحظه‌ئی نائل آمده است. به‌اندازه مساحت فرانسه وسعت دارد و بعد از سودان پهناورترین کشور آفریقایی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش‌تر سطح این کشور را کویر پوشانده است به‌طوری که 96 درصد از جمعیت آن (18/250/000 نفر تا ژانویه 1978) در کوهستان‌ها و کرانۀ مدیترانه زندگی می‌کنند، در واقع فقط یک ششک از کلّ مساحت این کشور قابل زیستن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین میزان تراکم نسبی جمعیت، (یعنی رقم 7/31) صرفاً یک رقم مجازی است. در استانهای جنوبی کشور نسبت جمعیت یک نفر در هر کیلومتر است، حال آنکه در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الجزیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این نسبت به 2530 نفر در هر کیلومتر می‌رسد. گذشته از پایتخت که حدود یک میلیون و هشت صدهزار نفر جمعیت دارد، سایر شهرهای بزرگ از قبیل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوران&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در غرب (500 هزار نفر) &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنستانتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنابا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شرق جمعیت‌شان به ترتیب دارای 430 هزار و 340 هزارنفر است. دراین کشور مهاجرت روستائیان به‌شهرها به‌سرعت عجیبی ادامه دارد، به‌همین دلیل شهرها دائماً درحال گسترش بوده و وسیع‌تر می‌شوند، امروزه 40درصد ازکلّ جمعیت این کشور در شهرها زندگی می‌کنند و این کشور را با مشکلات بزرگی چون کار و مسکن مواجه کرده است. با توجه به‌این کهمیزان رشد جمعیت دراین کشور یکی از بالاترین حدنصاب‌های رشد جمعیت در دنیا است حلّ این مسائل فوق‌العاده مشکل به‌نظر می‌رسد. درحال حاضر میزان تولید مثل بالغ بر 3/2 درصد است. و 60 درصد جمعیت این کشور کمتر از 18 سال سن دارند. اگر رشد تولیدِ مثلِ فعلی را ملاک قرار دهیم، جمعیت این کشور در سال 1990 به 24/5 میلیون نفر خواهد رسید. اگرچه کم‌تر از نیمی از جمعیت این کشور هنوز دهقان‌اند، امّا کشاورزی فقط 7 درصد تولید ناخالص ملّی را تشکیل می‌دهد. درحالیکه تعداد مزارعِ خودگردان و شرکت‌های تعاونی روبه‌ازدیاد است بیش ازنیمی از زمین‌های زراعی در کنترل مالکیت خصوصی و استثمارِ فردی است. بی‌توجهی به وضع زراعت در دو برنامۀ چهارساله (از سال 1970) باعث رکود نسبی کشاورزی در الجزایر نشده است. مقادیر مهم و روزافزونی از مواد غذائی (چون غلّات، لبنیات، روغن‌های گیاهی، شکر و غیره) برای مصرف داخلی یا در واقع پر کردن شکم مردم باید از خارج تأمین شود. این واقعیت سبب خواهد شد که در برنامه‌های آیندۀ آبادانی کشور در سرمایه‌گذاری کشاورزی به‌مسائلی از قبیل آب‌رسانی بیش‌تر توجه شود. در مقابله با مشکلات کشاورزی منابع زیرزمینی الجزایر قابل ملاحظه است، ذخائر معادن آهن (مانند معدن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قاراجبیله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که هنوز بهره‌برداری نشده) باید در آینده بتواند صنایع عظیم ذوب آهن را تغزیه کند. ذخائر فسفات برای تولید کود شیمیائی در برنامه‌های درازمدت قادر به تأمین احتیاجات این کشور است. ذخائر نفت و گاز جنوب صحرا بهترین امکانات را در راه پیشرفت الجزایر فراهم آورده، چنان که استخراج مواد نفتی تا سال 1978 پیش از 33 درصد تولید ناخالص ملّی راتشکیل می‌داد. با آن که ذخائر نفتی الجزایر نسبتاً محدود است از بهره برداری از منابع گاز طبیعی این کشور، که یکی از غنی‌ترین مخازن موجود جهان است بخش عظیمی از درآمد صادراتی از درآمد صادراتی این کشور را تأمین خواهد کرد.&lt;br /&gt;
سیاست برنامه‌ریزی که در سال 1956 دنبال شد شامل یک پیش‌برنامۀ سه ساله (1969-1967) و دو برنامه چهارساله (1973-1970 و 1977-1974) است که بیش‌تر در جهت تبدیل درآمدهای نفتی به‌سرمایه‌گذاری درازمدت بوده تا بتواند شالودۀ ایجاد صنعت نیرومندی باشد که توانِ پاسخگوئی به‌نیازهای کشور را داشته باشد. دستگاه صنعتی الجزایر نه تنها می‌تواند اکثر این هیدروکربورها را در مناطق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرزیو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (ARZEW) و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساکیکدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; SAKIKDA به‌مواد تصفیه شده، و گاز طبیعی را به‌گاز مایع تبدیل کرده، سپس آن‌ها را از راه دریائی صادر نماید؛ بلکه اخیراً خودکفائی در صنایع سیمان، ذوب آهن، مواد پلاستیکی و کود شیمیائی کشور را تضمین کرده است. تجارت خارجی الجزایر سال‌ها تحت تأثیر روابط امتیازی با فرانسه بوده است. و حال آن که در سال‌های اخیر تغییرات مهم ساختاری بخصوص در زمینۀ صادرات رخ داده است. بدین ترتیب، درحالی که سهم بازار مشترک در سال‌های 79-1375، از 54 به 38 درصد تقلیل یافته است. در رابطه واردات، سهم شرکای مختلف این کشور دچار تغییرات بسیار کمی شده است: نکته‌ئی که لازم به‌تذکر است تقلیل میزان واردات از فرانسه است. واردات از فرانسه 34/9 درصد کل واردات سال 1975 بود – در سال 1977 این میزان به 24 درصد تقلیل یافت. تجدید نظر در توزیع روابط تجاری الجزایر از سیاست صریح مستقل اقتصادی و سیاسی‌ئی حاصل شده است که این کشور از آغاز استقلال دنبال می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برنامه صنعتی کردن فشرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای الجزایر صنعتی کردن فشرده انتخابی است غیرقابل برگشت که امروز در مقابل رشد جمعیت و حل مشکلات کشاورزی فوریت پیدا کرده است. الجزایر به‌سرعت روبه‌تکوین بوده، هر روز سریع‌تر پیش می‌رود به‌طوری که در کم‌تر ازبیست سال این‌کشور زراعیِ صادرکننده مرکبّات و شراب، از کارخانه‌های متعدد انباشته شده است. التبه حدنصاب سرعت صنعتی کردن و اهمیت تغییرات اقتصادی و اجتماعی که به‌دنبال دارد خالی از مشکلات انطباقی نیست. آیا برای رسیدن به‌یک نوع استقلال صنعتی درازمدت باید به‌ساختن صنایع سنگین با هزینه‌هائی گزاف مبادرت ورزید یا به‌عکس، تغییرات اساسی در برنامه‌ها به‌کار برده، صنایع سبک و کشاورزی را تشویق کرده؟ چه نسبتی از منابع طبیعی باید به سرمایه‌گذاری اختصاص یابد و چه نسبتی به مصرف؟ تنها کنگره فوق‌العاده FNL (حزب آزادیبخش ملّی) که تا پایان سال جاری درجهت هماهنگی حل مشکلات اساسی اقتصادی-اجتماعی تشکیل خواهد شد، جواب سئوالات فوق را داده و حل مشکلات مربوط به‌انتخاب نوع تکنولوژی و تربیت نیروی کارائی را به‌عهده خواهد گرفت. ولی علی‌رغم هرگونه تصحیح در برنامه‌ها معذلک در دو تصمیم اساسی که در سال 1956 از طرف رئیس جمهور وقت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بومدین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گرفته شده و در قانون اساسی (درسال 1976) ذکر شد و مورد تأیید رئیس جمهور کنونی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاذلی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز قرار گرفته تغییری صورت نخواهد گرفت، این دو اصل عبارتند از انتخاب راه سوسیالیستی و اصول صنعتی کردن سریع اقتصاد. عللی که در آن زمان این تصمیمات را توجیه می‌کرد در واقع هنوز نیز وجود دارد مانند مشکل رشد سریع جمعیت، چنانکه قبلاً ذکر شد الجزایر یکی از بالاترین میزان‌های تولید مثل در جهان را داراست (3/2 درصد در سال) و جمعیتش از 9 میلیون نفر در سال 1960 به 18/2 میلیون نفر در سال 1978 رسیده و به‌احتمال زیاد به 35 میلیون نفر در اواخر قرن خواهد رسید. از آن‌جا که شرایط طبیعی امکانات توسعه کشاورزی را محدود ساخته ( بیش از 7 میلیون هکتار یعنی فقط 3 درصد از زمین‌ها قابل کشت‌اند،) تنها راه حل قابل پیش‌بینی برای مبارزه با مسأله ایجاد کار در درازمدت، صنعتی کردن به‌نظر می‌رسد. ساده‌ترین استراتژی عبارت است از به‌کار انداختن صنایع سبک برای ساختن تولیدات مصرفی روزمرّه جهت جوابگوئی به‌خواسته‌های داخلی بدون توسّل به واردات، و یا مانند اغلب کشورهای دنیای سوم بالا بردن سطح تولید به‌خاطر صدور به‌کشورهای صنعتی. به‌هرحال مسئولان کشور الجزایر راه جاه‌طلبانه‌تری را انتخاب کرده‌اند و آن پیشرفت کشور از طریق سرمایه‌گذاری بر روی صنایع سنگین می‌باشد و به‌عبارت دیگر بر روی «صنایع صنعت ساز». لکن این راه مستلزم یک دوران سخت و طولانی است. به‌عبارت دیگر «صنایع صنعت ساز» برای اولین‌بار در الجزایر به‌کار برده شده و از آن پس عالمگیر شده است. استراتژی که از بدوِ حرکت برای پیاده کردن صنایع پایه‌ئی طرح ریزی شده یا به عبارت دیگر صنایع که خود مصرف‌کنندگان بزرگ انرژی بوده در ضمن کابرد آن تأثیرات «صنعت ساز» داشته و اقتصاد را به‌طور کلی تحت تأثیر قرار می‌دهد. پیش برنامۀ سه سالۀ 1969-1967 و برنامۀ چهار ساله 1973-1970 و 1977-1974 به‌طور کلی از منطق این استراتژی ناشی شده‌اند. از سال 1967 تا 1977 کم‌تر از 80 میلیارد دینار{{نشان|*}} یعنی 45 درصد از سرمایه‌گذاری به‌بخش صنعتی اختصاص داده شده است (1/8 میلیارد دینار در سال برای سال‌های 1969-1967 و بیش از 15 میلیارد برای سال 1977) از این‌رو الجزایر ازنظر سرمایه‌گذاری صنعتی سرانه در رأس کشورهای مدیترانه قرار گرفته و از یوگسلاوی و حتی جنوب ایتالیا نیز بالاتر می‌باشد. در سال 1971 در اثر ملّی شدن صنایع نفت کشور الجزایر با دادن حق تقدم به‌توسعه و بهره‌برداری از گاز طبیعی و نفا امکانات فراوانی از نظر محتمل شدن هزینۀ سرمایه‌گذاری در صنایع بدون داشتن وابستگی به‌شبکۀ وام‌های اقتصادی بین‌المللی پیدا کرد. در نتیجه با بالا رفتن قیمت نفت و به‌علاوه با افزایش منظم تولید (از 20 میلیون تن در سال 1962 به 57/2 میلیون تن در سال  1978 رسیده) مجموع درآمدهای نفتی الجزایر درواقع چند برابر شده به‌طوری که در سال گذشته به 16/5 میلیارد دینار رسیده. از آنجا که مخازن زیرزمینی نفت به‌سرعت در حال خالی دن هستند (مگر در صورت کشفیات مهم در غیر این صورت با آهنگ استخراج فعلی برای بیش از پانزده الی بیست سال نفت باقی نمانده است.) بیش از ده سال است که سرمایه‌گذاری مهمی برای تسریع بهره‌برداری از مخازن عظیم گاز طبیعی در صحرا صورت گرفته مانند سختمان یک شبکه لوله‌کشی گاز که مقداری از آن به‌اتمام رسیده و نیز یک سری کارخانجات جهت تبدیل گاز طبیعی به مایع (در ارزیو ARZEW و اِسکیکدا SKIKDA در کناره دریای مدیترانه) که باید از سال 1985 الجزایر را تبدیل به‌بزرگ‌ترین صادر کننده گاز در جهان کند و از فروش 7/6 میلیارد مترمکعب (یعنی 10 برابر بیش‌تر از سال 1978) مبلغی معادل 12 میلیارد دلار درآمد خواهد داشت. بالا رفتن سریع درآمدهای نفتی باعث تسریع آهنگ سرمایه‌گذاری تولیدی شد. برای پایه‌ریزی شبکه صنایع گوناگون ده سال طول کشید. همزمان با فعالیت‌های وسیع جهت رشد صنایع پایه از قبیل صنعت نفت و پتروشیمی، ذوب آهن، صنایع مکانیکی، سیمان و مواد ساختمانی و غیره، که دارای تقدم‌اند.) تعداد زیادی نیز صنایع سبک تبدیلی از قبیل نساجی، لباس دوزی، مواد غذائی، چوب، چرم، کفش‌سازی و غیره احداث گردیده‌اند. آهنگ تأسیس کارخانه‌ها نیز به طور خارق‌العاده‌ئی رو به‌ازدیاد گذاشته، به‌طوری که به‌ازای 270 کارخانه که بین سال‌های 1977-1971 ایجاد شده، فقط در سال 1978 تعداد 200 کارخانه به‌کار افتاده‌اند. اکثر این واحدها متعلق به شرکت‌های بزرگ ملّی بوده و در جهت گسترش و ادارۀ شاخه‌های صنعتی مختلف کار می‌کنند. از قبیل سوناتراک برای نفت، سوناکوم برای صنایع مکانیکی و ماشین‌آلات وسونیک برای وسائل برقی. اغلب آنها به‌خاطر داشتن تجهیزات مدرن باعث شگفتی بازدیدکنندگان می‌شود. از آنجا که مسئولین الجزایر قصد دارند کشورشان را وارد تکنولوژی قرن بیستم کنند تردیدی در انتخاب مدرن‌ترین تکنیک‌ها ندارند. لیکن متأسفانه شروع کار این قبیل واحدهای بسیار مدرن بیش از آنچه پیش‌بینی می‌شد با اشکال روبه‌رو شده‌است. کمبود تجربه تکنیسین‌ها و کارگران ساده به‌طور کلی باعث کندی در استفاده کامل از این‌وسائل گردیده است به‌طوری که دائماً درالجزیره از مواردی صحبت می‌شود که مثلاً واحدی در طی سال‌های متوالی با 50 و حتی 30 درصد ظرفیتِ تولیدیش مشغول به‌کار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضعف شبکۀ حمل و نقل و تراکن شدید بنادر بزرگ این کشور نیز اغلب باعث اختلال در دستیابی به‌مواد اولیه می‌گردد که نتیجه آن عدم بازدهی در بعضی کارخانه‌هاست. پیشرفت سال‌های اخیر نشان می‌دهد که مسائل تشکیلاتی و تربیت کادر مدام رو به‌بهبود است گرچه بعضی ازاین کارخانه‌ها مانند مجتمع کاغذسازی موستاقانم Mostaganem و یا کارخانه کود شیمیایی ARZEW ارزیو دارای مشکلاتِ فراوانند، امّا قدیم‌ترین واحدها به‌تدریج به‌سطح معقول تولید می‌رسند و تولید آنها به 70 تا 90 درصد ظرفیت تولیدی‌شان رسیده است. مانند مجتمع تولید ذوب آهن اِل‌حجّار EL.HADJAR (70 درصد) و یا کارخانه تبدیل گاز طبیعی به‌گاز مایع در اِسکیکدا SKIKDA (85 درصد) که در شروع کار با مشکلات بزرگی روبه‌رو بودند. حتی نام کارخانه‌هائی کوچک نیز برده می‌شود. مثلاً، یکی از واحدهای تبدیل گاز طبیعی به گاز مایع در ارزیو و چندین کارخانۀ آرد سازی که به‌خاطر کوشش فراوان در تربیت کادر و استفاده از ماشین‌آلات در ظرفیت بیش از حدّ تعیین شده توسط سازندگان آنان کار می‌کنند. مسأله پایین بودن سطح استفاده از ظرفیت تولیدی نسبتاً نگران‌کننده است به‌طوری که یکی از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی==&lt;br /&gt;
{{پاورقی|*}} یک دینار الجزایر = یک فرانک و بیست سانتیم فرانسه (تقریباً).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29326</id>
		<title>از خوانندگان ۱۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29326"/>
		<updated>2012-02-03T07:25:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان شعر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایت دیگر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که از تمامیِ سینه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله سایهٔ روشنی می‌ماند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان واژه و تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه واژه چندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور آدمی می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین شاعر را بهانه‌ئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای سرودن٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا سبک شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::یارمحّمد اسدپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بند==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه بر پنجره می‌تابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بند در خاموشی رفته فرو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نگهبانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دهد پاس در آن خلوت شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا مبادا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آب از آب تکانی بخورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور از چشم نگهبان امّا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح در صحبت ما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل کرده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::م. راما ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو قطعه را آقای سعید مرندی فرستاده‌اند. نوشته‌اند «خودم هم نمی‌دانم اسم این‌ها را می‌شود شعر گذاشت یا نه٬ اما انگیزه‌ام در نوشتن آنها تلاشی برای دستیابی به‌راه‌های نوین تفکر و بیان شاعرانه بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عقیدهٔ ما این تلاش می‌تواند به‌توفیق انجامد٬ به‌این شرط چند نکته عیناً مورد توجه قرار گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۱) روحیهٔ حاکم بر این قطعات٬ طنزی شاعرانه است پس به‌دنبال «تفکر شاعرانهٔ نوینی» رفتن پرت شدن از راه است. آقای مرندی بهتر است طنز خود را قوی‌تر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۲) آنچه به‌شعر تعبیر می‌شود٬ نحوهٔ بیان این تفکرات طنزآمیز است. آقای مرندی نباید به‌جست و جوی «بیان شاعرانه» به‌بیراهه بیفتد و آنچه را که در ذهن‌شان می‌گذرد٬ با انحراف به‌سوی شعر٬ رقیق و کم اثر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۳) تصور ما این است که باید برای بیان این «طنز شاعرانه» زبان خاصی جست و جو شود٬ این «زبان خاص» از طریق تجربه عملی به‌دست خواهد آمد. فقط باید توجه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر یکروز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک جفت سبیل دیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که قیقاج می‌روند٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدان که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبیل‌های او هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیابان کوچک تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه آرام به‌راه خود ‌می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب‌هایش را سوار می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چهار نعل می‌تازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همیشه از خودش هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند متر پیش‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به سبیل‌هایش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آن جلوها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیقاج می‌روند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز نمی‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‍&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز٬ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بورژوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قالی کاشان خریده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرش می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«به‌به٬ چه نقش زیبائی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بورژوا به‌خود می‌بالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بورژوا عقیده داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که انتخاب قالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از هنرهای ظریفه است٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و خود را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این رشته بسیار خبره می‌دانست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها اندوه بزرگ بورژوا این بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که همسرش هنرمند نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همیشه گفته بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک زوج هنرمند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدیگر را بهتر درک می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خطابهٔ یکم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جان به‌دستیّ و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌دستی عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پلّه پلّه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌ایوان بلند بر می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا چهره به‌چوبارهٔ نسیم واگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیمروزان بر درگاه تکیه دارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و زمین در های‌وهوی روشنِ خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::بر می‌خیزد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشوب٬ در واپسین کلام ایستاده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌ورقّگردانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمهٔ چشمهٔ سخن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دریا دریا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::دریافتن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطابه‌ئی سرخ بر مهتابی خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نامت کلافِ نور است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که باز خواهد شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشته به‌رشته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و جهان را خواهد گرفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای معنای عمیق شهادت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر می‌خیزند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیزابه‌های قیام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دریای دریافتن‌ها٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ظهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اندام شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌سرخی می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29325</id>
		<title>از خوانندگان ۱۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29325"/>
		<updated>2012-02-03T07:24:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان شعر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایت دیگر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که از تمامیِ سینه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله سایهٔ روشنی می‌ماند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان واژه و تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه واژه چندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور آدمی می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین شاعر را بهانه‌ئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای سرودن٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا سبک شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::یارمحّمد اسدپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بند==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه بر پنجره می‌تابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بند در خاموشی رفته فرو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نگهبانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دهد پاس در آن خلوت شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا مبادا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آب از آب تکانی بخورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور از چشم نگهبان امّا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح در صحبت ما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل کرده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::م. راما ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو قطعه را آقای سعید مرندی فرستاده‌اند. نوشته‌اند «خودم هم نمی‌دانم اسم این‌ها را می‌شود شعر گذاشت یا نه٬ اما انگیزه‌ام در نوشتن آنها تلاشی برای دستیابی به‌راه‌های نوین تفکر و بیان شاعرانه بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عقیدهٔ ما این تلاش می‌تواند به‌توفیق انجامد٬ به‌این شرط چند نکته عیناً مورد توجه قرار گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۱) روحیهٔ حاکم بر این قطعات٬ طنزی شاعرانه است پس به‌دنبال «تفکر شاعرانهٔ نوینی» رفتن پرت شدن از راه است. آقای مرندی بهتر است طنز خود را قوی‌تر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۲) آنچه به‌شعر تعبیر می‌شود٬ نحوهٔ بیان این تفکرات طنزآمیز است. آقای مرندی نباید به‌جست و جوی «بیان شاعرانه» به‌بیراهه بیفتد و آنچه را که در ذهن‌شان می‌گذرد٬ با انحراف به‌سوی شعر٬ رقیق و کم اثر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۳) تصور ما این است که باید برای بیان این «طنز شاعرانه» زبان خاصی جست و جو شود٬ این «زبان خاص» از طریق تجربه عملی به‌دست خواهد آمد. فقط باید توجه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر یکروز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک جفت سبیل دیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که قیقاج می‌روند٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدان که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبیل‌های او هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیابان کوچک تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه آرام به‌راه خود ‌می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب‌هایش را سوار می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چهار نعل می‌تازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همیشه از خودش هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند متر پیش‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به سبیل‌هایش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آن جلوها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیقاج می‌روند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز نمی‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‍&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز٬ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بورژوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قالی کاشان خریده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرش می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«به‌به٬ چه نقش زیبائی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بورژوا به‌خود می‌بالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بورژوا عقیده داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که انتخاب قالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از هنرهای ظریفه است٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و خود را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این رشته بسیار خبره می‌دانست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها اندوه بزرگ بورژوا این بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که همسرش هنرمند نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همیشه گفته بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک زوج هنرمند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدیگر را بهتر درک می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خطابهٔ یکم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جان به‌دستیّ و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌دستی عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پلّه پلّه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌ایوان بلند بر می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا چهره به‌چوبارهٔ نسیم واگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیمروزان بر درگاه تکیه دارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و زمین در های‌وهوی روشنِ خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::بر می‌خیزد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشوب٬ در واپسین کلام ایستاده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌ورقّگردانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمهٔ چشمهٔ سخن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دریا دریا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::دریافتن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطابه‌ئی سرخ بر مهتابی خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نامت کلافِ نور است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که باز خواهد شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشته به‌رشته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و جهان را خواهد گرفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای معنای عمیق شهادت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر می‌خیزند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیزابه‌های قیام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دریای دریافتن‌ها٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ظهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اندام شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌سرخی می‌گذرد.&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29324</id>
		<title>از خوانندگان ۱۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29324"/>
		<updated>2012-02-03T07:18:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان شعر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایت دیگر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که از تمامیِ سینه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله سایهٔ روشنی می‌ماند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان واژه و تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه واژه چندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور آدمی می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین شاعر را بهانه‌ئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای سرودن٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا سبک شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::یارمحّمد اسدپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بند==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه بر پنجره می‌تابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بند در خاموشی رفته فرو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نگهبانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دهد پاس در آن خلوت شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا مبادا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آب از آب تکانی بخورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور از چشم نگهبان امّا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح در صحبت ما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل کرده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::م. راما ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو قطعه را آقای سعید مرندی فرستاده‌اند. نوشته‌اند «خودم هم نمی‌دانم اسم این‌ها را می‌شود شعر گذاشت یا نه٬ اما انگیزه‌ام در نوشتن آنها تلاشی برای دستیابی به‌راه‌های نوین تفکر و بیان شاعرانه بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عقیدهٔ ما این تلاش می‌تواند به‌توفیق انجامد٬ به‌این شرط چند نکته عیناً مورد توجه قرار گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۱) روحیهٔ حاکم بر این قطعات٬ طنزی شاعرانه است پس به‌دنبال «تفکر شاعرانهٔ نوینی» رفتن پرت شدن از راه است. آقای مرندی بهتر است طنز خود را قوی‌تر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۲) آنچه به‌شعر تعبیر می‌شود٬ نحوهٔ بیان این تفکرات طنزآمیز است. آقای مرندی نباید به‌جست و جوی «بیان شاعرانه» به‌بیراهه بیفتد و آنچه را که در ذهن‌شان می‌گذرد٬ با انحراف به‌سوی شعر٬ رقیق و کم اثر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۳) تصور ما این است که باید برای بیان این «طنز شاعرانه» زبان خاصی جست و جو شود٬ این «زبان خاص» از طریق تجربه عملی به‌دست خواهد آمد. فقط باید توجه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر یکروز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک جفت سبیل دیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که قیقاج می‌روند٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدان که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبیل‌های او هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیابان کوچک تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه آرام به‌راه خود ‌می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب‌هایش را سوار می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چهار نعل می‌تازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همیشه از خودش هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند متر پیش‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به سبیل‌هایش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آن جلوها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیقاج می‌روند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز نمی‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‍&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز٬ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بورژوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قالی کاشان خریده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرش می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«به‌به٬ چه نقش زیبائی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بورژوا به‌خود می‌بالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بورژوا عقیده داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که انتخاب قالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از هنرهای ظریفه است٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و خود را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این رشته بسیار خبره می‌دانست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها اندوه بزرگ بورژوا این بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که همسرش هنرمند نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همیشه گفته بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک زوج هنرمند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدیگر را بهتر درک می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29315</id>
		<title>از خوانندگان ۱۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29315"/>
		<updated>2012-02-02T23:07:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان شعر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایت دیگر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که از تمامیِ سینه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله سایهٔ روشنی می‌ماند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان واژه و تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه واژه چندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور آدمی می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین شاعر را بهانه‌ئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای سرودن٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا سبک شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::یارمحّمد اسدپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بند==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه بر پنجره می‌تابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بند در خاموشی رفته فرو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نگهبانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دهد پاس در آن خلوت شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا مبادا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آب از آب تکانی بخورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور از چشم نگهبان امّا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح در صحبت ما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل کرده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::م. راما ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو قطعه را آقای سعید مرندی فرستاده‌اند. نوشته‌اند «خودم هم نمی‌دانم اسم این‌ها را می‌شود شعر گذاشت یا نه٬ اما انگیزه‌ام در نوشتن آنها تلاشی برای دستیابی به‌راه‌های نوین تفکر و بیان شاعرانه بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عقیدهٔ ما این تلاش می‌تواند به‌توفیق انجامد٬ به‌این شرط چند نکته عیناً مورد توجه قرار گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۱) روحیهٔ حاکم بر این قطعات٬ طنزی شاعرانه است پس به‌دنبال «تفکر شاعرانهٔ نوینی» رفتن پرت شدن از راه است. آقای مرندی بهتر است طنز خود را قوی‌تر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۲) آنچه به‌شعر تعبیر می‌شود٬ نحوهٔ بیان این تفکرات طنزآمیز است. آقای مرندی نباید به‌جست و جوی «بیان شاعرانه» به‌بیراهه بیفتد و آنچه را که در ذهن‌شان می‌گذرد٬ با انحراف به‌سوی شعر٬ رقیق و کم اثر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۳) تصور ما این است که باید برای بیان این «طنز شاعرانه» زبان خاصی جست و جو شود٬ این «زبان خاص» از طریق تجربه عملی به‌دست خواهد آمد. فقط باید توجه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر یکروز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک جفت سبیل دیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که قیقاج می‌روند٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدان که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبیل‌های او هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیابان کوچک تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه آرام به‌راه خود ‌می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب‌هایش را سوار می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چهار نعل می‌تازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همیشه از خودش هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند متر پیش‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به سبیل‌هایش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آن جلوها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیقاج می‌روند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز نمی‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‍&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز٬ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بورژوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قالی کاشان خریده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرش می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«به‌به٬ چه نقش زیبائی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بورژوا به‌خود می‌بالید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بورژوا عقیده داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که انتخاب قالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از هنرهای ظریفه است٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و خود را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این رشته بسیار خبره می‌دانست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها اندوه بزرگ بورژوا این بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که همسرش هنرمند نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همیشه گفته بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک زوج هنرمند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدیگر را بهتر درک می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29314</id>
		<title>از خوانندگان ۱۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29314"/>
		<updated>2012-02-02T23:00:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان شعر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایت دیگر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که از تمامیِ سینه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله سایهٔ روشنی می‌ماند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان واژه و تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه واژه چندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور آدمی می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین شاعر را بهانه‌ئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای سرودن٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا سبک شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::یارمحّمد اسدپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بند==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه بر پنجره می‌تابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بند در خاموشی رفته فرو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نگهبانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دهد پاس در آن خلوت شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا مبادا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آب از آب تکانی بخورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور از چشم نگهبان امّا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح در صحبت ما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل کرده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::م. راما ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو قطعه را آقای سعید مرندی فرستاده‌اند. نوشته‌اند «خودم هم نمی‌دانم اسم این‌ها را می‌شود شعر گذاشت یا نه٬ اما انگیزه‌ام در نوشتن آنها تلاشی برای دستیابی به‌راه‌های نوین تفکر و بیان شاعرانه بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عقیدهٔ ما این تلاش می‌تواند به‌توفیق انجامد٬ به‌این شرط چند نکته عیناً مورد توجه قرار گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۱) روحیهٔ حاکم بر این قطعات٬ طنزی شاعرانه است پس به‌دنبال «تفکر شاعرانهٔ نوینی» رفتن پرت شدن از راه است. آقای مرندی بهتر است طنز خود را قوی‌تر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۲) آنچه به‌شعر تعبیر می‌شود٬ نحوهٔ بیان این تفکرات طنزآمیز است. آقای مرندی نباید به‌جست و جوی «بیان شاعرانه» به‌بیراهه بیفتد و آنچه را که در ذهن‌شان می‌گذرد٬ با انحراف به‌سوی شعر٬ رقیق و کم اثر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۳) تصور ما این است که باید برای بیان این «طنز شاعرانه» زبان خاصی جست و جو شود٬ این «زبان خاص» از طریق تجربه عملی به‌دست خواهد آمد. فقط باید توجه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر یکروز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک جفت سبیل دیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که قیقاج می‌روند٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدان که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سبیل‌های او هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیابان کوچک تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه آرام به‌راه خود ‌می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب‌هایش را سوار می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چهار نعل می‌تازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همیشه از خودش هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند متر پیش‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به سبیل‌هایش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آن جلوها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیقاج می‌روند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز نمی‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29313</id>
		<title>از خوانندگان ۱۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29313"/>
		<updated>2012-02-02T22:56:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان شعر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایت دیگر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که از تمامیِ سینه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله سایهٔ روشنی می‌ماند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان واژه و تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه واژه چندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور آدمی می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین شاعر را بهانه‌ئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای سرودن٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا سبک شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::::یارمحّمد اسدپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بند==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه بر پنجره می‌تابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بند در خاموشی رفته فرو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نگهبانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دهد پاس در آن خلوت شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا مبادا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آب از آب تکانی بخورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور از چشم نگهبان امّا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح در صحبت ما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل کرده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::::م. راما ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو قطعه را آقای سعید مرندی فرستاده‌اند. نوشته‌اند «خودم هم نمی‌دانم اسم این‌ها را می‌شود شعر گذاشت یا نه٬ اما انگیزه‌ام در نوشتن آنها تلاشی برای دستیابی به‌راه‌های نوین تفکر و بیان شاعرانه بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عقیدهٔ ما این تلاش می‌تواند به‌توفیق انجامد٬ به‌این شرط چند نکته عیناً مورد توجه قرار گیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۱) روحیهٔ حاکم بر این قطعات٬ طنزی شاعرانه است پس به‌دنبال «تفکر شاعرانهٔ نوینی» رفتن پرت شدن از راه است. آقای مرندی بهتر است طنز خود را قوی‌تر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۲) آنچه به‌شعر تعبیر می‌شود٬ نحوهٔ بیان این تفکرات طنزآمیز است. آقای مرندی نباید به‌جست و جوی «بیان شاعرانه» به‌بیراهه بیفتد و آنچه را که در ذهن‌شان می‌گذرد٬ با انحراف به‌سوی شعر٬ رقیق و کم اثر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:۳) تصور ما این است که باید برای بیان این «طنز شاعرانه» زبان خاصی جست و جو شود٬ این «زبان خاص» از طریق تجربه عملی به‌دست خواهد آمد. فقط باید توجه داشت.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29312</id>
		<title>از خوانندگان ۱۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29312"/>
		<updated>2012-02-02T22:45:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان شعر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبان شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکایت دیگر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که از تمامیِ سینه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعله سایهٔ روشنی می‌ماند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان واژه و تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه واژه چندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور آدمی می‌شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین شاعر را بهانه‌ئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای سرودن٬&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا سبک شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::یارمحّمد اسدپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بند==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه بر پنجره می‌تابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بند در خاموشی رفته فرو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نگهبانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دهد پاس در آن خلوت شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا مبادا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آب از آب تکانی بخورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور از چشم نگهبان امّا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح در صحبت ما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل کرده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::م. راما ۱۳۵۴&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29311</id>
		<title>از خوانندگان ۱۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3&amp;diff=29311"/>
		<updated>2012-02-02T22:35:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:13-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:13-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۳ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29203</id>
		<title>مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29203"/>
		<updated>2012-02-02T07:07:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله مستقلی است از فدائی خلق - شهید بیژن جزئی - که به زودی در مجموعه مقالات وی چاپ و منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار این مقاله مستقیما از روی دستنویس آن که با تمهیداتی از داخل زندان به خارج فرستاده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان مقاله از ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده‌ام معطل که نامه پرویز نیکخواه را به جد بگیرم یا آن را تنفرنامه‌ئی همچون تنفرمایه‌های مبتذل دیگر تلقی کنم. صفت مبتذل نه بر محتوی و مضمونِ این تنفرنامه‌ها و ندامت‌نامه‌ها اطلاق می‌شود بلکه نامه‌ها ماهیتا مبتذل است زیرا هدفی جز باز یافتنِ آزادیِ فردیِ زندانی و رهائی از مشقت زندان ندارد.&lt;br /&gt;
ناگزیرم که اول نامه دادخواه را همچون ندامت‌نامه‌یی مطول بررسی کنم زیرا به صواب نزدیک‌تر است در این صورت حکایت نیکخواه حکایت آن بدبختی است که نیمی از پیازها را خورد و نیمی را از تازیانه‌ها را نوش جان کرد و سرانجام یکصد دینار طلا را تمام و کمال داد و جانش را وارهاند.&lt;br /&gt;
آیا نیکخواه نمی‌دانسته عواقب سینه سپر کردن در مقابل دستگاه چیست؟ آیا نمی‌دانسته زندان چگونه جائی است و چه مصائل و محرومیت‌هایی را در چهار دیواری آن می‌باید تحمل کرد؟ اگر همه این مسائل را می‌دانسته پس خودش را خوب نمی‌شناخته. اگر می‌دانسته که یک من دوغ چقدر کره می‌دهد پس نمی‌دانسته خودش چند مرده حلاج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در دادگاه پر مدعا و زبان‌دراز باقی ماند. انقلابی‌نمائی و عوامفریبی کرد و در عین حال با زرنگی بی‌نظیری که شایسته جوانی درس‌خوانده بود فرصت‌هائی را که دستگاه برای کوبیدن این و آن در اختیارش گذاشت مغتنم شمرد. و نتیجه هم چندان بد از آب در نیامد. نیکخواه به ده سال زندان محکوم شد حال آن که دیگران تا پای چوبه دار رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در مراحل تحقیق هم برای دریافت چنان نتیجه‌ئی زمینه‌سازی کرده بود و اینک این جوان در نیمه راه ده سال زندانش به زانو در آمده و ندامت‌نامه داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این نظر که نیکخواه در سطور آخر ندامت‌نامه‌اش نوشته با او هم عقیده‌ام که «پرده اوهام را دریدن بهتر از آن است که تجارب تلخ روزگار، که بسیاری از جوانان پر های‌وهوی را تاب تحمل آن نیست. آدمی را به زانو در آورده و به چنان ورطه تباهی سقوط دهد که بسیاری از پیشینیان را» بله، اگر جناب نیکخواه که پس از متلاشی شدن شبکه‌های سازمان جوانان مدام که در ایران بوده جرات دست یازیدن به سیاه و سفید را نداشت در محیط امن و امان بریتانیای کبیر بر منابر کنفرانس‌های پر های‌وهوی جا می‌گرفت و بعد هم بی‌دردسر در دانشکده پلی‌تکنیک تهران صاحب یک نیمچه کرسی نمی‌شد. امروز چنین فضاحتی به بار نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیکخواه از کشورش، ملتش و دستگاه حاکمه جابرش برداشتی راستین می‌داشت و پرده اوهام فرنگ از جلوی چشمش دریده می‌شد، و یا درانده می‌شد، امروز همچون پیشینیانِ سرشناس چون بهرامی و شرمینی و یزدی و آن خیلِ دریوزگان از پای در نمی‌آمد و به این ورطه تباهی سوق داده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد لجن‌مال کردن نیکخواه در میان نیست ور نه می‌شد برای تحلیل گذشته و حال او لحن دیگری را برگزید. نیکخواه دیگر مرده است و نبش قبر کردن و به مرده چوب زدن شایسته نیست. می‌خواهیم بدانیم که چگونه نیکخواه‌ها به این ورطه کشیده می‌شوند و پرویز نیکخواه از صدور چنین ندامت‌نامه بلندبالایی چه هدفی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در صدر نامه‌اش از شجاعتی سخن می‌گوید که درقاموس زبان فارسی «وقاحت» نام دارد. نیکخواه به‌حق دارای چنین وقاحتی هست زیرا اوست که یک روز در فرنگ آن طور یقه می‌دراند و در نقش یک پیامبر نوآور برداشت‌های سطحی خود را همچون آیاتی نجاتبخش بر سر و روی جوانانِ ایرانی فرنگستان می‌کوبد و هم اوست که در دادگاه همچون قهرمانی برحق تروخشک را به‌دمِ ناسزا می‌گیرد و حاضر نمی‌شود حتی یک مو از مدعیانش بکاهد و امروز درصدد یافتن مقام و منزلتی در جرگهٔ نادمین «شجاعانه» ندامت‌نامه‌اش را همچون پرچم ظفر بر سر دست بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه می‌خواهد این رنگ عوض کردن را زیر سپر شجاعت در اعتراف پنهان سازد. او می‌خواهد این‌جا هم همچون یک فردِ عادی اذعان به‌شکست نکند. می‌خواهد دراین‌جا هم همچون آن کنفرانس‌ها و دادگاه کذایی تمثالِ مادینه‌پسندانه‌اش را زیبِ روزنامه‌ئی سازد و الحق که سازمان امنیت در هر دو میدان اخیر٬ در دادگاه و درندامتگاه٬ پر به‌پرش می‌دهد. افسوس که نیکخواه در این میان یک چیز را فراموش کرده است. او فراموش کرده است که قبل از او بسیاری کسان این شجاعت را بروز داده و پاداش خود را نیز گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هل‌من مبارزطلبی شاهین سازمان جوانان را در غربت از یاد برده است. او نمی‌داند که رهبرانِ کهنسال و میانسال و نوسال مدت‌ها پیش این راه را کوبیده‌اند و نبوغ و دهاء خودرا در بازشناسیِ دستگاه حاکمهٔ ایران و شخص شاه به‌عنوان رهبری بزرگ و خردمند و عدالت‌گستر نشان داده و به‌اثبات رسانده‌اند. طفلک نیکخواه نمی‌داند که مردم آنقدرها هم فراموشکار نیستند. او اینک چگونه باید به‌دست‌بوسِ پیش کسوت‌هایش برود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک او نیز همچون آن خیل زمین خورده و به‌ورطه کشیده شده دشمن غدّار حقیقت٬ مردانگی و مبارزه شده است. دریغ٬ اینک چه سود که او را نصیحتی کنیم تا به‌جای ایفای نقش نادمی پرشوروشر و زبان دراز نقش نادمی را ایفا کند که دشمنی مبارزان را پیشهٔ خود نساخته و هر گام مردانهٔ ایشان و هر صلای امیدبخش ایشان زخمی بر پیکر در هم شکسته‌اش نباشد. افسوس! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه با خشمی تلخ می‌اندیشد که از همهٔ این عبارات گردی بر دامانش نخواهد نشست زیرا که او نامه‌اش را با اعتقاد و صداقت نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه فکر می‌کند که در این صورت سرنوشت بهتری در انتظارش خواهد بود. حال ببینیم با این فرض کدام نیکخواه را باز می‌یابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نامه‌اش را چنین آغاز کرده است: «اگر نظریه‌ات با واقعیّات وفق نمی‌دهد به‌نفی واقعیات مکوش٬ نظریه‌ات را تغییر ده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در اواخر سال چهل و چهار وقتی در دادگاه حاضر شد سه سال تمام وقت داشت تا «انقلاب سیاسی کشاورزی» را ارزیابی کند. نیکخواه و دوستانش در آزادی نه فقط می‌توانستند اقصی نقاط روستائی کشور را زیر پا بگذارند بلکه به‌شهادت خودشان اعماق جنگل‌های ایران هم از دسترسیِ ایشان به‌دور نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادی زنان٬ پیکار با بی‌سوادی و تحولّات صنعتی اخیر هم در آن سال‌ها آغاز شده بود. نیکخواه٬ این رهبر نابغه٬ هنگامی نبوغ خود را به‌منصّهٔ ظهور می‌رساند که طی چند سال کندوکار در‌جامعه همراه با هیأتی از جوانان فرمانبردار از درک و تفسیر این «رخدادهائی که بافت و حرکت جامعه را دگرگون می‌کند» عاجز می‌ماند و آنگاه طی دو سال در سلول انفرادی زندان بروجرد٬ بی‌ارتباط با توده‌ها و جامعه٬ «فرصت بسیاری برای اندیشیدن و پژوهش» به‌دست می‌آورد و ار «دورادور شاهدِ دگرگونی‌های اساسی» جامعه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که می‌خواهیم نام. نیکخواه را به‌جد بگیریم. آیا این دگرگونی خاصیت سلول انفرادی زندانِ بروجرد است یا خاصیتِ سلول‌های مغز آقای نیکخواه؟ متأسفانه خاصیت هر دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنجا که به‌خاطر داریم آقای نیکخواه چه در خارج از کشور و چه در داخل٬ تا حضور در دادگاه و حتی مدتی پس از آن٬ تبِ تندی داشت. جوانی «پُر های‌وهوی» بود. هر دو پایش را دی یک کفش کرده بود که باید تئوری‌های مائو را بی‌کم و کاست در ایران پیاده کند. بازوبند گاردهای سرخ پکن را بسته بود و رهبران پیر و خستهٔ حزب توده و متولّیان همزیستی مسالمت‌آمیز را به‌باد ناسزا گرفته بود. او همان روزها با چپ‌نمائی بی‌حد و حصرش و با رفتار جلف و خالی از مسؤولیتش در دادگاه نشان داد که برداشت‌هایش سطحی و بی‌پایه و بنیاد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقای نیکخواه در گذشته و حال نتوانسته به‌واقعیتِ زندهٔ جامعهٔ ما دست یابد؟ هر کس حق دارد این را از خود بپرسد و در جست‌وجوی پاسخ برآید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه پیوندی عمیق با ملت و جامعهٔ ما نداشت. نیکخواه مدت‌ها از زندگی واقعی ملت ایران دور مانده و درست همان وقت که باید بنیادِ افکارش را با شناختِ زندگی واقعی زحمتکشان ایران می‌گذاشت ریه‌اش را از بادهای اروپا می‌انباشت. او در قبال فقر و عقب‌ماندگی عظیم اکثریت بزرگ ملت ایران نه در گذشته و نه در حال احساس مسؤولیتی نمی‌کرد و نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوج هیاهو برای او نخست کشمکش چین و شوروی مطرح بود و ملاک و معیار همکاری‌ها و مبارزاتش را در همین اختلاف٬ انتخاب کرده بود. او تصوری کودکانه از مبارزه در داخل کشور داشت مبارزه‌اش را در ایران با انتشار چند جزوه در تشریح عقائد چینی آغاز کرد و با همان‌ها هم به‌انجام رساند. او همکاران اصلی‌اش را در مبارزه‌ئی که «تز» آن را هم نوشته بود٬ در چهرهٔ دانشجویان سابق کمبریج یافته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه درست هنگامی که موج تازهٔ مبارزهٔ علنی در داخله برخاسته بود بی‌دغدغه بار سفرِ انگلستان را بست و پس از چندسال برای ما مشتی ادا اطوارهایِ روشنفکرمآبانه سوقات آورد. خودخواهی٬ جاه‌طلبی در خارج و داخل کشور باعث شد که آقای نیکخواه نخوانده ملّا بشود. مشتی کتاب و جزوه پایه‌های پندار فرنگی مآبانه‌اش بود و اینک در سلولِ زندان بروجرد آن پردهٔ پندار دریده شده و به‌این ترتیب٬ گارد سرخی دیروز٬ در اصلاحات چند سال اخیر بهشت گمشده‌اش را می‌بیند و از ما دعوت می‌کند که با او هم صدا شده برای بانیان این اصلاحات فریاد زنده‌باد و سپاس برآوریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسیدگی به‌آن قسمت از نامهٔ نیکخواه که «انقلاب» را توضیح و تفسیر می‌کند و جنبه‌های آن را به‌ما می‌نمایاند٬ مستلزم مقاله‌ئی دیگر است که شاید این سطور مقدمه‌ئی بر آن باشد. من در این سطور می‌خواهم تکلیفم را با نیکخواه و «نیکخواهانی از قبیل او» روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه تاکنون نشان داده که در برداشت‌های سطحی و شتابزده تخصص دارد. او نه تنها مردی پژوهشگر و اندیشمند نیست. بلکه فقط در ایجاد های‌وهوی تجزبه اندوخته است. اینک که ما نامهٔ او را به‌جدّ گرفته‌ایم برای عقائد تازه‌اش چه ارزشی قائل شویم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه٬ هم‌آواز با مرتجع‌ترین عناصر دستگاه حاکمه فریاد برمی‌آورد که مفاهیمی چون آزادی و دمکراسی و چز این‌ها را می‌باید به گونه‌ئی نسبی در حیطهٔ شرائط و تجارب اجتماعی - تاریخی٬ با چشمداشت به‌فرهنگ٬ نهادها٬ و گرایش‌ها در نظر گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما قبلاً این نقد را از سازِ نادمینِ دیگر شنیده‌ایم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29202</id>
		<title>مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29202"/>
		<updated>2012-02-02T06:53:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله مستقلی است از فدائی خلق - شهید بیژن جزئی - که به زودی در مجموعه مقالات وی چاپ و منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار این مقاله مستقیما از روی دستنویس آن که با تمهیداتی از داخل زندان به خارج فرستاده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان مقاله از ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده‌ام معطل که نامه پرویز نیکخواه را به جد بگیرم یا آن را تنفرنامه‌ئی همچون تنفرمایه‌های مبتذل دیگر تلقی کنم. صفت مبتذل نه بر محتوی و مضمونِ این تنفرنامه‌ها و ندامت‌نامه‌ها اطلاق می‌شود بلکه نامه‌ها ماهیتا مبتذل است زیرا هدفی جز باز یافتنِ آزادیِ فردیِ زندانی و رهائی از مشقت زندان ندارد.&lt;br /&gt;
ناگزیرم که اول نامه دادخواه را همچون ندامت‌نامه‌یی مطول بررسی کنم زیرا به صواب نزدیک‌تر است در این صورت حکایت نیکخواه حکایت آن بدبختی است که نیمی از پیازها را خورد و نیمی را از تازیانه‌ها را نوش جان کرد و سرانجام یکصد دینار طلا را تمام و کمال داد و جانش را وارهاند.&lt;br /&gt;
آیا نیکخواه نمی‌دانسته عواقب سینه سپر کردن در مقابل دستگاه چیست؟ آیا نمی‌دانسته زندان چگونه جائی است و چه مصائل و محرومیت‌هایی را در چهار دیواری آن می‌باید تحمل کرد؟ اگر همه این مسائل را می‌دانسته پس خودش را خوب نمی‌شناخته. اگر می‌دانسته که یک من دوغ چقدر کره می‌دهد پس نمی‌دانسته خودش چند مرده حلاج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در دادگاه پر مدعا و زبان‌دراز باقی ماند. انقلابی‌نمائی و عوامفریبی کرد و در عین حال با زرنگی بی‌نظیری که شایسته جوانی درس‌خوانده بود فرصت‌هائی را که دستگاه برای کوبیدن این و آن در اختیارش گذاشت مغتنم شمرد. و نتیجه هم چندان بد از آب در نیامد. نیکخواه به ده سال زندان محکوم شد حال آن که دیگران تا پای چوبه دار رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در مراحل تحقیق هم برای دریافت چنان نتیجه‌ئی زمینه‌سازی کرده بود و اینک این جوان در نیمه راه ده سال زندانش به زانو در آمده و ندامت‌نامه داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این نظر که نیکخواه در سطور آخر ندامت‌نامه‌اش نوشته با او هم عقیده‌ام که «پرده اوهام را دریدن بهتر از آن است که تجارب تلخ روزگار، که بسیاری از جوانان پر های‌وهوی را تاب تحمل آن نیست. آدمی را به زانو در آورده و به چنان ورطه تباهی سقوط دهد که بسیاری از پیشینیان را» بله، اگر جناب نیکخواه که پس از متلاشی شدن شبکه‌های سازمان جوانان مدام که در ایران بوده جرات دست یازیدن به سیاه و سفید را نداشت در محیط امن و امان بریتانیای کبیر بر منابر کنفرانس‌های پر های‌وهوی جا می‌گرفت و بعد هم بی‌دردسر در دانشکده پلی‌تکنیک تهران صاحب یک نیمچه کرسی نمی‌شد. امروز چنین فضاحتی به بار نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیکخواه از کشورش، ملتش و دستگاه حاکمه جابرش برداشتی راستین می‌داشت و پرده اوهام فرنگ از جلوی چشمش دریده می‌شد، و یا درانده می‌شد، امروز همچون پیشینیانِ سرشناس چون بهرامی و شرمینی و یزدی و آن خیلِ دریوزگان از پای در نمی‌آمد و به این ورطه تباهی سوق داده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد لجن‌مال کردن نیکخواه در میان نیست ور نه می‌شد برای تحلیل گذشته و حال او لحن دیگری را برگزید. نیکخواه دیگر مرده است و نبش قبر کردن و به مرده چوب زدن شایسته نیست. می‌خواهیم بدانیم که چگونه نیکخواه‌ها به این ورطه کشیده می‌شوند و پرویز نیکخواه از صدور چنین ندامت‌نامه بلندبالایی چه هدفی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در صدر نامه‌اش از شجاعتی سخن می‌گوید که درقاموس زبان فارسی «وقاحت» نام دارد. نیکخواه به‌حق دارای چنین وقاحتی هست زیرا اوست که یک روز در فرنگ آن طور یقه می‌دراند و در نقش یک پیامبر نوآور برداشت‌های سطحی خود را همچون آیاتی نجاتبخش بر سر و روی جوانانِ ایرانی فرنگستان می‌کوبد و هم اوست که در دادگاه همچون قهرمانی برحق تروخشک را به‌دمِ ناسزا می‌گیرد و حاضر نمی‌شود حتی یک مو از مدعیانش بکاهد و امروز درصدد یافتن مقام و منزلتی در جرگهٔ نادمین «شجاعانه» ندامت‌نامه‌اش را همچون پرچم ظفر بر سر دست بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه می‌خواهد این رنگ عوض کردن را زیر سپر شجاعت در اعتراف پنهان سازد. او می‌خواهد این‌جا هم همچون یک فردِ عادی اذعان به‌شکست نکند. می‌خواهد دراین‌جا هم همچون آن کنفرانس‌ها و دادگاه کذایی تمثالِ مادینه‌پسندانه‌اش را زیبِ روزنامه‌ئی سازد و الحق که سازمان امنیت در هر دو میدان اخیر٬ در دادگاه و درندامتگاه٬ پر به‌پرش می‌دهد. افسوس که نیکخواه در این میان یک چیز را فراموش کرده است. او فراموش کرده است که قبل از او بسیاری کسان این شجاعت را بروز داده و پاداش خود را نیز گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هل‌من مبارزطلبی شاهین سازمان جوانان را در غربت از یاد برده است. او نمی‌داند که رهبرانِ کهنسال و میانسال و نوسال مدت‌ها پیش این راه را کوبیده‌اند و نبوغ و دهاء خودرا در بازشناسیِ دستگاه حاکمهٔ ایران و شخص شاه به‌عنوان رهبری بزرگ و خردمند و عدالت‌گستر نشان داده و به‌اثبات رسانده‌اند. طفلک نیکخواه نمی‌داند که مردم آنقدرها هم فراموشکار نیستند. او اینک چگونه باید به‌دست‌بوسِ پیش کسوت‌هایش برود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک او نیز همچون آن خیل زمین خورده و به‌ورطه کشیده شده دشمن غدّار حقیقت٬ مردانگی و مبارزه شده است. دریغ٬ اینک چه سود که او را نصیحتی کنیم تا به‌جای ایفای نقش نادمی پرشوروشر و زبان دراز نقش نادمی را ایفا کند که دشمنی مبارزان را پیشهٔ خود نساخته و هر گام مردانهٔ ایشان و هر صلای امیدبخش ایشان زخمی بر پیکر در هم شکسته‌اش نباشد. افسوس! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه با خشمی تلخ می‌اندیشد که از همهٔ این عبارات گردی بر دامانش نخواهد نشست زیرا که او نامه‌اش را با اعتقاد و صداقت نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه فکر می‌کند که در این صورت سرنوشت بهتری در انتظارش خواهد بود. حال ببینیم با این فرض کدام نیکخواه را باز می‌یابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نامه‌اش را چنین آغاز کرده است: «اگر نظریه‌ات با واقعیّات وفق نمی‌دهد به‌نفی واقعیات مکوش٬ نظریه‌ات را تغییر ده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در اواخر سال چهل و چهار وقتی در دادگاه حاضر شد سه سال تمام وقت داشت تا «انقلاب سیاسی کشاورزی» را ارزیابی کند. نیکخواه و دوستانش در آزادی نه فقط می‌توانستند اقصی نقاط روستائی کشور را زیر پا بگذارند بلکه به‌شهادت خودشان اعماق جنگل‌های ایران هم از دسترسیِ ایشان به‌دور نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادی زنان٬ پیکار با بی‌سوادی و تحولّات صنعتی اخیر هم در آن سال‌ها آغاز شده بود. نیکخواه٬ این رهبر نابغه٬ هنگامی نبوغ خود را به‌منصّهٔ ظهور می‌رساند که طی چند سال کندوکار در‌جامعه همراه با هیأتی از جوانان فرمانبردار از درک و تفسیر این «رخدادهائی که بافت و حرکت جامعه را دگرگون می‌کند» عاجز می‌ماند و آنگاه طی دو سال در سلول انفرادی زندان بروجرد٬ بی‌ارتباط با توده‌ها و جامعه٬ «فرصت بسیاری برای اندیشیدن و پژوهش» به‌دست می‌آورد و ار «دورادور شاهدِ دگرگونی‌های اساسی» جامعه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که می‌خواهیم نام. نیکخواه را به‌جد بگیریم. آیا این دگرگونی خاصیت سلول انفرادی زندانِ بروجرد است یا خاصیتِ سلول‌های مغز آقای نیکخواه؟ متأسفانه خاصیت هر دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنجا که به‌خاطر داریم آقای نیکخواه چه در خارج از کشور و چه در داخل٬ تا حضور در دادگاه و حتی مدتی پس از آن٬ تبِ تندی داشت. جوانی «پُر های‌وهوی» بود. هر دو پایش را دی یک کفش کرده بود که باید تئوری‌های مائو را بی‌کم و کاست در ایران پیاده کند. بازوبند گاردهای سرخ پکن را بسته بود و رهبران پیر و خستهٔ حزب توده و متولّیان همزیستی مسالمت‌آمیز را به‌باد ناسزا گرفته بود. او همان روزها با چپ‌نمائی بی‌حد و حصرش و با رفتار جلف و خالی از مسؤولیتش در دادگاه نشان داد که برداشت‌هایش سطحی و بی‌پایه و بنیاد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقای نیکخواه در گذشته و حال نتوانسته به‌واقعیتِ زندهٔ جامعهٔ ما دست یابد؟ هر کس حق دارد این را از خود بپرسد و در جست‌وجوی پاسخ برآید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه پیوندی عمیق با ملت و جامعهٔ ما نداشت. نیکخواه مدت‌ها از زندگی واقعی ملت ایران دور مانده و درست همان وقت که باید بنیادِ افکارش را با شناختِ زندگی واقعی زحمتکشان ایران می‌گذاشت ریه‌اش را از بادهای اروپا می‌انباشت. او در قبال فقر و عقب‌ماندگی عظیم اکثریت بزرگ ملت ایران نه در گذشته و نه در حال احساس مسؤولیتی نمی‌کرد و نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوج هیاهو برای او نخست کشمکش چین و شوروی مطرح بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29201</id>
		<title>مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29201"/>
		<updated>2012-02-02T06:37:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله مستقلی است از فدائی خلق - شهید بیژن جزئی - که به زودی در مجموعه مقالات وی چاپ و منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار این مقاله مستقیما از روی دستنویس آن که با تمهیداتی از داخل زندان به خارج فرستاده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان مقاله از ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده‌ام معطل که نامه پرویز نیکخواه را به جد بگیرم یا آن را تنفرنامه‌ئی همچون تنفرمایه‌های مبتذل دیگر تلقی کنم. صفت مبتذل نه بر محتوی و مضمونِ این تنفرنامه‌ها و ندامت‌نامه‌ها اطلاق می‌شود بلکه نامه‌ها ماهیتا مبتذل است زیرا هدفی جز باز یافتنِ آزادیِ فردیِ زندانی و رهائی از مشقت زندان ندارد.&lt;br /&gt;
ناگزیرم که اول نامه دادخواه را همچون ندامت‌نامه‌یی مطول بررسی کنم زیرا به صواب نزدیک‌تر است در این صورت حکایت نیکخواه حکایت آن بدبختی است که نیمی از پیازها را خورد و نیمی را از تازیانه‌ها را نوش جان کرد و سرانجام یکصد دینار طلا را تمام و کمال داد و جانش را وارهاند.&lt;br /&gt;
آیا نیکخواه نمی‌دانسته عواقب سینه سپر کردن در مقابل دستگاه چیست؟ آیا نمی‌دانسته زندان چگونه جائی است و چه مصائل و محرومیت‌هایی را در چهار دیواری آن می‌باید تحمل کرد؟ اگر همه این مسائل را می‌دانسته پس خودش را خوب نمی‌شناخته. اگر می‌دانسته که یک من دوغ چقدر کره می‌دهد پس نمی‌دانسته خودش چند مرده حلاج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در دادگاه پر مدعا و زبان‌دراز باقی ماند. انقلابی‌نمائی و عوامفریبی کرد و در عین حال با زرنگی بی‌نظیری که شایسته جوانی درس‌خوانده بود فرصت‌هائی را که دستگاه برای کوبیدن این و آن در اختیارش گذاشت مغتنم شمرد. و نتیجه هم چندان بد از آب در نیامد. نیکخواه به ده سال زندان محکوم شد حال آن که دیگران تا پای چوبه دار رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در مراحل تحقیق هم برای دریافت چنان نتیجه‌ئی زمینه‌سازی کرده بود و اینک این جوان در نیمه راه ده سال زندانش به زانو در آمده و ندامت‌نامه داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این نظر که نیکخواه در سطور آخر ندامت‌نامه‌اش نوشته با او هم عقیده‌ام که «پرده اوهام را دریدن بهتر از آن است که تجارب تلخ روزگار، که بسیاری از جوانان پر های‌وهوی را تاب تحمل آن نیست. آدمی را به زانو در آورده و به چنان ورطه تباهی سقوط دهد که بسیاری از پیشینیان را» بله، اگر جناب نیکخواه که پس از متلاشی شدن شبکه‌های سازمان جوانان مدام که در ایران بوده جرات دست یازیدن به سیاه و سفید را نداشت در محیط امن و امان بریتانیای کبیر بر منابر کنفرانس‌های پر های‌وهوی جا می‌گرفت و بعد هم بی‌دردسر در دانشکده پلی‌تکنیک تهران صاحب یک نیمچه کرسی نمی‌شد. امروز چنین فضاحتی به بار نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیکخواه از کشورش، ملتش و دستگاه حاکمه جابرش برداشتی راستین می‌داشت و پرده اوهام فرنگ از جلوی چشمش دریده می‌شد، و یا درانده می‌شد، امروز همچون پیشینیانِ سرشناس چون بهرامی و شرمینی و یزدی و آن خیلِ دریوزگان از پای در نمی‌آمد و به این ورطه تباهی سوق داده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد لجن‌مال کردن نیکخواه در میان نیست ور نه می‌شد برای تحلیل گذشته و حال او لحن دیگری را برگزید. نیکخواه دیگر مرده است و نبش قبر کردن و به مرده چوب زدن شایسته نیست. می‌خواهیم بدانیم که چگونه نیکخواه‌ها به این ورطه کشیده می‌شوند و پرویز نیکخواه از صدور چنین ندامت‌نامه بلندبالایی چه هدفی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در صدر نامه‌اش از شجاعتی سخن می‌گوید که درقاموس زبان فارسی «وقاحت» نام دارد. نیکخواه به‌حق دارای چنین وقاحتی هست زیرا اوست که یک روز در فرنگ آن طور یقه می‌دراند و در نقش یک پیامبر نوآور برداشت‌های سطحی خود را همچون آیاتی نجاتبخش بر سر و روی جوانانِ ایرانی فرنگستان می‌کوبد و هم اوست که در دادگاه همچون قهرمانی برحق تروخشک را به‌دمِ ناسزا می‌گیرد و حاضر نمی‌شود حتی یک مو از مدعیانش بکاهد و امروز درصدد یافتن مقام و منزلتی در جرگهٔ نادمین «شجاعانه» ندامت‌نامه‌اش را همچون پرچم ظفر بر سر دست بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه می‌خواهد این رنگ عوض کردن را زیر سپر شجاعت در اعتراف پنهان سازد. او می‌خواهد این‌جا هم همچون یک فردِ عادی اذعان به‌شکست نکند. می‌خواهد دراین‌جا هم همچون آن کنفرانس‌ها و دادگاه کذایی تمثالِ مادینه‌پسندانه‌اش را زیبِ روزنامه‌ئی سازد و الحق که سازمان امنیت در هر دو میدان اخیر٬ در دادگاه و درندامتگاه٬ پر به‌پرش می‌دهد. افسوس که نیکخواه در این میان یک چیز را فراموش کرده است. او فراموش کرده است که قبل از او بسیاری کسان این شجاعت را بروز داده و پاداش خود را نیز گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هل‌من مبارزطلبی شاهین سازمان جوانان را در غربت از یاد برده است. او نمی‌داند که رهبرانِ کهنسال و میانسال و نوسال مدت‌ها پیش این راه را کوبیده‌اند و نبوغ و دهاء خودرا در بازشناسیِ دستگاه حاکمهٔ ایران و شخص شاه به‌عنوان رهبری بزرگ و خردمند و عدالت‌گستر نشان داده و به‌اثبات رسانده‌اند. طفلک نیکخواه نمی‌داند که مردم آنقدرها هم فراموشکار نیستند. او اینک چگونه باید به‌دست‌بوسِ پیش کسوت‌هایش برود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک او نیز همچون آن خیل زمین خورده و به‌ورطه کشیده شده دشمن غدّار حقیقت٬ مردانگی و مبارزه شده است. دریغ٬ اینک چه سود که او را نصیحتی کنیم تا به‌جای ایفای نقش نادمی پرشوروشر و زبان دراز نقش نادمی را ایفا کند که دشمنی مبارزان را پیشهٔ خود نساخته و هر گام مردانهٔ ایشان و هر صلای امیدبخش ایشان زخمی بر پیکر در هم شکسته‌اش نباشد. افسوس! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه با خشمی تلخ می‌اندیشد که از همهٔ این عبارات گردی بر دامانش نخواهد نشست زیرا که او نامه‌اش را با اعتقاد و صداقت نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه فکر می‌کند که در این صورت سرنوشت بهتری در انتظارش خواهد بود. حال ببینیم با این فرض کدام نیکخواه را باز می‌یابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نامه‌اش را چنین آغاز کرده است: «اگر نظریه‌ات با واقعیّات وفق نمی‌دهد به‌نفی واقعیات مکوش٬ نظریه‌ات را تغییر ده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در اواخر سال چهل و چهار وقتی در دادگاه حاضر شد سه سال تمام وقت داشت تا «انقلاب سیاسی کشاورزی» را ارزیابی کند. نیکخواه و دوستانش در آزادی نه فقط می‌توانستند اقصی نقاط روستائی کشور را زیر پا بگذارند بلکه به‌شهادت خودشان اعماق جنگل‌های ایران هم از دسترسیِ ایشان به‌دور نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادی زنان٬ پیکار با بی‌سوادی و تحولّات صنعتی اخیر هم در آن سال‌ها آغاز شده بود. نیکخواه٬ این رهبر نابغه٬ هنگامی نبوغ خود را به‌منصّهٔ ظهور می‌رساند که طی چند سال کندوکار در‌جامعه همراه با هیأتی از جوانان فرمانبردار از درک و تفسیر این «رخدادهائی که بافت و حرکت جامعه را دگرگون می‌کند» عاجز می‌ماند و آنگاه طی دو سال در سلول انفرادی زندان بروجرد٬ بی‌ارتباط با توده‌ها و جامعه٬ «فرصت بسیاری برای اندیشیدن و پژوهش» به‌دست می‌آورد و ار «دورادور شاهدِ دگرگونی‌های اساسی» جامعه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که می‌خواهیم نام. نیکخواه را به‌جد بگیریم. آیا این دگرگونی خاصیت سلول انفرادی زندانِ بروجرد است یا خاصیتِ سلول‌های مغز آقای نیکخواه؟ متأسفانه خاصیت هر دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنجا که به‌خاطر داریم آقای نیکخواه چه در خارج از کشور و چه در داخل٬ تا حضور در دادگاه و حتی مدتی پس از آن٬ تبِ تندی داشت. جوانی «پُر های‌وهوی» بود. هر دو پایش را دی یک کفش کرده بود که باید تئوری‌های مائو را بی‌کم و کاست در ایران پیاده کند. بازوبند گاردهای سرخ پکن را بسته بود و رهبران پیر و خستهٔ حزب توده و متولّیان همزیستی مسالمت‌آمیز را به‌باد ناسزا گرفته بود. او همان روزها با چپ‌نمائی بی‌حد و حصرش و با رفتار جلف و خالی از مسؤولیتش در دادگاه نشان داد که برداشت‌هایش سطحی و بی‌پایه و بنیاد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقای نیکخواه در گذشته و حال نتوانسته به‌واقعیتِ زندهٔ جامعهٔ ما دست یابد؟ هر کس حق دارد این را از خود بپرسد و در جست‌وجوی پاسخ برآید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه پیوندی عمیق با ملت و جامعهٔ ما نداشت. نیکخواه مدت‌ها از زندگی واقعی ملت ایران دور مانده و درست همان وقت که باید بنیادِ افکارش را با شناختِ زندگی واقعی زحمتکشان ایران می‌گذاشت ریه‌اش را از بادهای اروپا می‌انباشت. او در قبال فقر و عقب‌ماندگی عظیم اکثریت بزرگ ملت ایران نه در گذشته و نه در حال احساس مسؤولیتی نمی‌کرد و نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوج هیاهو برای او نخست کشمکش چین و شوروی مطرح بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29200</id>
		<title>مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29200"/>
		<updated>2012-02-02T06:27:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله مستقلی است از فدائی خلق - شهید بیژن جزئی - که به زودی در مجموعه مقالات وی چاپ و منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار این مقاله مستقیما از روی دستنویس آن که با تمهیداتی از داخل زندان به خارج فرستاده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان مقاله از ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده‌ام معطل که نامه پرویز نیکخواه را به جد بگیرم یا آن را تنفرنامه‌ئی همچون تنفرمایه‌های مبتذل دیگر تلقی کنم. صفت مبتذل نه بر محتوی و مضمونِ این تنفرنامه‌ها و ندامت‌نامه‌ها اطلاق می‌شود بلکه نامه‌ها ماهیتا مبتذل است زیرا هدفی جز باز یافتنِ آزادیِ فردیِ زندانی و رهائی از مشقت زندان ندارد.&lt;br /&gt;
ناگزیرم که اول نامه دادخواه را همچون ندامت‌نامه‌یی مطول بررسی کنم زیرا به صواب نزدیک‌تر است در این صورت حکایت نیکخواه حکایت آن بدبختی است که نیمی از پیازها را خورد و نیمی را از تازیانه‌ها را نوش جان کرد و سرانجام یکصد دینار طلا را تمام و کمال داد و جانش را وارهاند.&lt;br /&gt;
آیا نیکخواه نمی‌دانسته عواقب سینه سپر کردن در مقابل دستگاه چیست؟ آیا نمی‌دانسته زندان چگونه جائی است و چه مصائل و محرومیت‌هایی را در چهار دیواری آن می‌باید تحمل کرد؟ اگر همه این مسائل را می‌دانسته پس خودش را خوب نمی‌شناخته. اگر می‌دانسته که یک من دوغ چقدر کره می‌دهد پس نمی‌دانسته خودش چند مرده حلاج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در دادگاه پر مدعا و زبان‌دراز باقی ماند. انقلابی‌نمائی و عوامفریبی کرد و در عین حال با زرنگی بی‌نظیری که شایسته جوانی درس‌خوانده بود فرصت‌هائی را که دستگاه برای کوبیدن این و آن در اختیارش گذاشت مغتنم شمرد. و نتیجه هم چندان بد از آب در نیامد. نیکخواه به ده سال زندان محکوم شد حال آن که دیگران تا پای چوبه دار رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در مراحل تحقیق هم برای دریافت چنان نتیجه‌ئی زمینه‌سازی کرده بود و اینک این جوان در نیمه راه ده سال زندانش به زانو در آمده و ندامت‌نامه داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این نظر که نیکخواه در سطور آخر ندامت‌نامه‌اش نوشته با او هم عقیده‌ام که «پرده اوهام را دریدن بهتر از آن است که تجارب تلخ روزگار، که بسیاری از جوانان پر های‌وهوی را تاب تحمل آن نیست. آدمی را به زانو در آورده و به چنان ورطه تباهی سقوط دهد که بسیاری از پیشینیان را» بله، اگر جناب نیکخواه که پس از متلاشی شدن شبکه‌های سازمان جوانان مدام که در ایران بوده جرات دست یازیدن به سیاه و سفید را نداشت در محیط امن و امان بریتانیای کبیر بر منابر کنفرانس‌های پر های‌وهوی جا می‌گرفت و بعد هم بی‌دردسر در دانشکده پلی‌تکنیک تهران صاحب یک نیمچه کرسی نمی‌شد. امروز چنین فضاحتی به بار نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیکخواه از کشورش، ملتش و دستگاه حاکمه جابرش برداشتی راستین می‌داشت و پرده اوهام فرنگ از جلوی چشمش دریده می‌شد، و یا درانده می‌شد، امروز همچون پیشینیانِ سرشناس چون بهرامی و شرمینی و یزدی و آن خیلِ دریوزگان از پای در نمی‌آمد و به این ورطه تباهی سوق داده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد لجن‌مال کردن نیکخواه در میان نیست ور نه می‌شد برای تحلیل گذشته و حال او لحن دیگری را برگزید. نیکخواه دیگر مرده است و نبش قبر کردن و به مرده چوب زدن شایسته نیست. می‌خواهیم بدانیم که چگونه نیکخواه‌ها به این ورطه کشیده می‌شوند و پرویز نیکخواه از صدور چنین ندامت‌نامه بلندبالایی چه هدفی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در صدر نامه‌اش از شجاعتی سخن می‌گوید که درقاموس زبان فارسی «وقاحت» نام دارد. نیکخواه به‌حق دارای چنین وقاحتی هست زیرا اوست که یک روز در فرنگ آن طور یقه می‌دراند و در نقش یک پیامبر نوآور برداشت‌های سطحی خود را همچون آیاتی نجاتبخش بر سر و روی جوانانِ ایرانی فرنگستان می‌کوبد و هم اوست که در دادگاه همچون قهرمانی برحق تروخشک را به‌دمِ ناسزا می‌گیرد و حاضر نمی‌شود حتی یک مو از مدعیانش بکاهد و امروز درصدد یافتن مقام و منزلتی در جرگهٔ نادمین «شجاعانه» ندامت‌نامه‌اش را همچون پرچم ظفر بر سر دست بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه می‌خواهد این رنگ عوض کردن را زیر سپر شجاعت در اعتراف پنهان سازد. او می‌خواهد این‌جا هم همچون یک فردِ عادی اذعان به‌شکست نکند. می‌خواهد دراین‌جا هم همچون آن کنفرانس‌ها و دادگاه کذایی تمثالِ مادینه‌پسندانه‌اش را زیبِ روزنامه‌ئی سازد و الحق که سازمان امنیت در هر دو میدان اخیر٬ در دادگاه و درندامتگاه٬ پر به‌پرش می‌دهد. افسوس که نیکخواه در این میان یک چیز را فراموش کرده است. او فراموش کرده است که قبل از او بسیاری کسان این شجاعت را بروز داده و پاداش خود را نیز گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هل‌من مبارزطلبی شاهین سازمان جوانان را در غربت از یاد برده است. او نمی‌داند که رهبرانِ کهنسال و میانسال و نوسال مدت‌ها پیش این راه را کوبیده‌اند و نبوغ و دهاء خودرا در بازشناسیِ دستگاه حاکمهٔ ایران و شخص شاه به‌عنوان رهبری بزرگ و خردمند و عدالت‌گستر نشان داده و به‌اثبات رسانده‌اند. طفلک نیکخواه نمی‌داند که مردم آنقدرها هم فراموشکار نیستند. او اینک چگونه باید به‌دست‌بوسِ پیش کسوت‌هایش برود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک او نیز همچون آن خیل زمین خورده و به‌ورطه کشیده شده دشمن غدّار حقیقت٬ مردانگی و مبارزه شده است. دریغ٬ اینک چه سود که او را نصیحتی کنیم تا به‌جای ایفای نقش نادمی پرشوروشر و زبان دراز نقش نادمی را ایفا کند که دشمنی مبارزان را پیشهٔ خود نساخته و هر گام مردانهٔ ایشان و هر صلای امیدبخش ایشان زخمی بر پیکر در هم شکسته‌اش نباشد. افسوس! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه با خشمی تلخ می‌اندیشد که از همهٔ این عبارات گردی بر دامانش نخواهد نشست زیرا که او نامه‌اش را با اعتقاد و صداقت نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه فکر می‌کند که در این صورت سرنوشت بهتری در انتظارش خواهد بود. حال ببینیم با این فرض کدام نیکخواه را باز می‌یابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نامه‌اش را چنین آغاز کرده است: «اگر نظریه‌ات با واقعیّات وفق نمی‌دهد به‌نفی واقعیات مکوش٬ نظریه‌ات را تغییر ده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در اواخر سال چهل و چهار وقتی در دادگاه حاضر شد سه سال تمام وقت داشت تا «انقلاب سیاسی کشاورزی» را ارزیابی کند. نیکخواه و دوستانش در آزادی نه فقط می‌توانستند اقصی نقاط روستائی کشور را زیر پا بگذارند بلکه به‌شهادت خودشان اعماق جنگل‌های ایران هم از دسترسیِ ایشان به‌دور نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادی زنان٬ پیکار با بی‌سوادی و تحولّات صنعتی اخیر هم در آن سال‌ها آغاز شده بود. نیکخواه٬ این رهبر نابغه٬ هنگامی نبوغ خود را به‌منصّهٔ ظهور می‌رساند که طی چند سال کندوکار در‌جامعه همراه با هیأتی از جوانان فرمانبردار از درک و تفسیر این «رخدادهائی که بافت و حرکت جامعه را دگرگون می‌کند» عاجز می‌ماند و آنگاه طی دو سال در سلول انفرادی زندان بروجرد٬ بی‌ارتباط با توده‌ها و جامعه٬ «فرصت بسیاری برای اندیشیدن و پژوهش» به‌دست می‌آورد و ار «دورادور شاهدِ دگرگونی‌های اساسی» جامعه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که می‌خواهیم نامه نیکخواه را به‌جد بگیریم. آیا این دگرگونی خاصیت سلول انفرادی زندانِ بروجرد است یا خاصیتِ سلول‌های مغز آقای نیکخواه؟ متأسفانه خاصیت هر دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29185</id>
		<title>بحث:مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29185"/>
		<updated>2012-02-02T00:00:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: صفحه‌ای جدید حاوی &amp;#039;صفحه ۵۱ خط ٬۸ «نامه» به‌جای «نام.» نوشته شود؟&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;صفحه ۵۱ خط ٬۸ «نامه» به‌جای «نام.» نوشته شود؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:36-051.jpg&amp;diff=29184</id>
		<title>بحث پرونده:36-051.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:36-051.jpg&amp;diff=29184"/>
		<updated>2012-02-01T23:58:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: صفحه‌ای جدید حاوی &amp;#039;صفحه ۵۱ خط ٬۸ «نامه» به‌جای «نام.» نوشته شود؟&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;صفحه ۵۱ خط ٬۸ «نامه» به‌جای «نام.» نوشته شود؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29182</id>
		<title>مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29182"/>
		<updated>2012-02-01T23:55:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله مستقلی است از فدائی خلق - شهید بیژن جزئی - که به زودی در مجموعه مقالات وی چاپ و منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار این مقاله مستقیما از روی دستنویس آن که با تمهیداتی از داخل زندان به خارج فرستاده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان مقاله از ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده‌ام معطل که نامه پرویز نیکخواه را به جد بگیرم یا آن را تنفرنامه‌ئی همچون تنفرمایه‌های مبتذل دیگر تلقی کنم. صفت مبتذل نه بر محتوی و مضمونِ این تنفرنامه‌ها و ندامت‌نامه‌ها اطلاق می‌شود بلکه نامه‌ها ماهیتا مبتذل است زیرا هدفی جز باز یافتنِ آزادیِ فردیِ زندانی و رهائی از مشقت زندان ندارد.&lt;br /&gt;
ناگزیرم که اول نامه دادخواه را همچون ندامت‌نامه‌یی مطول بررسی کنم زیرا به صواب نزدیک‌تر است در این صورت حکایت نیکخواه حکایت آن بدبختی است که نیمی از پیازها را خورد و نیمی را از تازیانه‌ها را نوش جان کرد و سرانجام یکصد دینار طلا را تمام و کمال داد و جانش را وارهاند.&lt;br /&gt;
آیا نیکخواه نمی‌دانسته عواقب سینه سپر کردن در مقابل دستگاه چیست؟ آیا نمی‌دانسته زندان چگونه جائی است و چه مصائل و محرومیت‌هایی را در چهار دیواری آن می‌باید تحمل کرد؟ اگر همه این مسائل را می‌دانسته پس خودش را خوب نمی‌شناخته. اگر می‌دانسته که یک من دوغ چقدر کره می‌دهد پس نمی‌دانسته خودش چند مرده حلاج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در دادگاه پر مدعا و زبان‌دراز باقی ماند. انقلابی‌نمائی و عوامفریبی کرد و در عین حال با زرنگی بی‌نظیری که شایسته جوانی درس‌خوانده بود فرصت‌هائی را که دستگاه برای کوبیدن این و آن در اختیارش گذاشت مغتنم شمرد. و نتیجه هم چندان بد از آب در نیامد. نیکخواه به ده سال زندان محکوم شد حال آن که دیگران تا پای چوبه دار رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در مراحل تحقیق هم برای دریافت چنان نتیجه‌ئی زمینه‌سازی کرده بود و اینک این جوان در نیمه راه ده سال زندانش به زانو در آمده و ندامت‌نامه داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این نظر که نیکخواه در سطور آخر ندامت‌نامه‌اش نوشته با او هم عقیده‌ام که «پرده اوهام را دریدن بهتر از آن است که تجارب تلخ روزگار، که بسیاری از جوانان پر های‌وهوی را تاب تحمل آن نیست. آدمی را به زانو در آورده و به چنان ورطه تباهی سقوط دهد که بسیاری از پیشینیان را» بله، اگر جناب نیکخواه که پس از متلاشی شدن شبکه‌های سازمان جوانان مدام که در ایران بوده جرات دست یازیدن به سیاه و سفید را نداشت در محیط امن و امان بریتانیای کبیر بر منابر کنفرانس‌های پر های‌وهوی جا می‌گرفت و بعد هم بی‌دردسر در دانشکده پلی‌تکنیک تهران صاحب یک نیمچه کرسی نمی‌شد. امروز چنین فضاحتی به بار نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیکخواه از کشورش، ملتش و دستگاه حاکمه جابرش برداشتی راستین می‌داشت و پرده اوهام فرنگ از جلوی چشمش دریده می‌شد، و یا درانده می‌شد، امروز همچون پیشینیانِ سرشناس چون بهرامی و شرمینی و یزدی و آن خیلِ دریوزگان از پای در نمی‌آمد و به این ورطه تباهی سوق داده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد لجن‌مال کردن نیکخواه در میان نیست ور نه می‌شد برای تحلیل گذشته و حال او لحن دیگری را برگزید. نیکخواه دیگر مرده است و نبش قبر کردن و به مرده چوب زدن شایسته نیست. می‌خواهیم بدانیم که چگونه نیکخواه‌ها به این ورطه کشیده می‌شوند و پرویز نیکخواه از صدور چنین ندامت‌نامه بلندبالایی چه هدفی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در صدر نامه‌اش از شجاعتی سخن می‌گوید که درقاموس زبان فارسی «وقاحت» نام دارد. نیکخواه به‌حق دارای چنین وقاحتی هست زیرا اوست که یک روز در فرنگ آن طور یقه می‌دراند و در نقش یک پیامبر نوآور برداشت‌های سطحی خود را همچون آیاتی نجاتبخش بر سر و روی جوانانِ ایرانی فرنگستان می‌کوبد و هم اوست که در دادگاه همچون قهرمانی برحق تروخشک را به‌دمِ ناسزا می‌گیرد و حاضر نمی‌شود حتی یک مو از مدعیانش بکاهد و امروز درصدد یافتن مقام و منزلتی در جرگهٔ نادمین «شجاعانه» ندامت‌نامه‌اش را همچون پرچم ظفر بر سر دست بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه می‌خواهد این رنگ عوض کردن را زیر سپر شجاعت در اعتراف پنهان سازد. او می‌خواهد این‌جا هم همچون یک فردِ عادی اذعان به‌شکست نکند. می‌خواهد دراین‌جا هم همچون آن کنفرانس‌ها و دادگاه کذایی تمثالِ مادینه‌پسندانه‌اش را زیبِ روزنامه‌ئی سازد و الحق که سازمان امنیت در هر دو میدان اخیر٬ در دادگاه و درندامتگاه٬ پر به‌پرش می‌دهد. افسوس که نیکخواه در این میان یک چیز را فراموش کرده است. او فراموش کرده است که قبل از او بسیاری کسان این شجاعت را بروز داده و پاداش خود را نیز گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هل‌من مبارزطلبی شاهین سازمان جوانان را در غربت از یاد برده است. او نمی‌داند که رهبرانِ کهنسال و میانسال و نوسال مدت‌ها پیش این راه را کوبیده‌اند و نبوغ و دهاء خودرا در بازشناسیِ دستگاه حاکمهٔ ایران و شخص شاه به‌عنوان رهبری بزرگ و خردمند و عدالت‌گستر نشان داده و به‌اثبات رسانده‌اند. طفلک نیکخواه نمی‌داند که مردم آنقدرها هم فراموشکار نیستند. او اینک چگونه باید به‌دست‌بوسِ پیش کسوت‌هایش برود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک او نیز همچون آن خیل زمین خورده و به‌ورطه کشیده شده دشمن غدّار حقیقت٬ مردانگی و مبارزه شده است. دریغ٬ اینک چه سود که او را نصیحتی کنیم تا به‌جای ایفای نقش نادمی پرشوروشر و زبان دراز نقش نادمی را ایفا کند که دشمنی مبارزان را پیشهٔ خود نساخته و هر گام مردانهٔ ایشان و هر صلای امیدبخش ایشان زخمی بر پیکر در هم شکسته‌اش نباشد. افسوس! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه با خشمی تلخ می‌اندیشد که از همهٔ این عبارات گردی بر دامانش نخواهد نشست زیرا که او نامه‌اش را با اعتقاد و صداقت نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه فکر می‌کند که در این صورت سرنوشت بهتری در انتظارش خواهد بود. حال ببینیم با این فرض کدام نیکخواه را باز می‌یابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نامه‌اش را چنین آغاز کرده است: «اگر نظریه‌ات با واقعیّات وفق نمی‌دهد به‌نفی واقعیات مکوش٬ نظریه‌ات را تغییر ده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در اواخر سال چهل و چهار وقتی در دادگاه حاضر شد سه سال تمام وقت داشت تا «انقلاب سیاسی کشاورزی» را ارزیابی کند. نیکخواه و دوستانش در آزادی نه فقط می‌توانستند اقصی نقاط روستائی کشور را زیر پا بگذارند بلکه به‌شهادت خودشان اعماق جنگل‌های ایران هم از دسترسیِ ایشان به‌دور نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادی زنان٬ پیکار با بی‌سوادی و تحولّات صنعتی اخیر هم در آن سال‌ها آغاز شده بود. نیکخواه٬ این رهبر نابغه٬ هنگامی نبوغ خود را به‌منصّهٔ ظهور می‌رساند که طی چند سال کندوکار در‌جامعه همراه با هیأتی از جوانان فرمانبردار از درک و تفسیر این «رخدادهائی که بافت و حرکت جامعه را دگرگون می‌کند» عاجز می‌ماند و آنگاه طی دو سال در سلول انفرادی زندان بروجرد٬ بی‌ارتباط با توده‌ها و جامعه٬ «فرصت بسیاری برای اندیشیدن و پژوهش» به‌دست می‌آورد و ار «دورادور شاهدِ دگرگونی‌های اساسی» جامعه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که می‌خواهیم نامه نیکخواه را به‌جد بگیریم. آیا این دگرگونی خاصیت سلول انفرادی زندانِ بروجرد است یا خاصیتِ سلول‌های مغز آقای نیکخواه؟ متأسفانه خاصیت هر دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29177</id>
		<title>مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29177"/>
		<updated>2012-02-01T23:35:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله مستقلی است از فدائی خلق - شهید بیژن جزئی - که به زودی در مجموعه مقالات وی چاپ و منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار این مقاله مستقیما از روی دستنویس آن که با تمهیداتی از داخل زندان به خارج فرستاده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان مقاله از ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده‌ام معطل که نامه پرویز نیکخواه را به جد بگیرم یا آن را تنفرنامه‌ئی همچون تنفرمایه‌های مبتذل دیگر تلقی کنم. صفت مبتذل نه بر محتوی و مضمونِ این تنفرنامه‌ها و ندامت‌نامه‌ها اطلاق می‌شود بلکه نامه‌ها ماهیتا مبتذل است زیرا هدفی جز باز یافتنِ آزادیِ فردیِ زندانی و رهائی از مشقت زندان ندارد.&lt;br /&gt;
ناگزیرم که اول نامه دادخواه را همچون ندامت‌نامه‌یی مطول بررسی کنم زیرا به صواب نزدیک‌تر است در این صورت حکایت نیکخواه حکایت آن بدبختی است که نیمی از پیازها را خورد و نیمی را از تازیانه‌ها را نوش جان کرد و سرانجام یکصد دینار طلا را تمام و کمال داد و جانش را وارهاند.&lt;br /&gt;
آیا نیکخواه نمی‌دانسته عواقب سینه سپر کردن در مقابل دستگاه چیست؟ آیا نمی‌دانسته زندان چگونه جائی است و چه مصائل و محرومیت‌هایی را در چهار دیواری آن می‌باید تحمل کرد؟ اگر همه این مسائل را می‌دانسته پس خودش را خوب نمی‌شناخته. اگر می‌دانسته که یک من دوغ چقدر کره می‌دهد پس نمی‌دانسته خودش چند مرده حلاج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در دادگاه پر مدعا و زبان‌دراز باقی ماند. انقلابی‌نمائی و عوامفریبی کرد و در عین حال با زرنگی بی‌نظیری که شایسته جوانی درس‌خوانده بود فرصت‌هائی را که دستگاه برای کوبیدن این و آن در اختیارش گذاشت مغتنم شمرد. و نتیجه هم چندان بد از آب در نیامد. نیکخواه به ده سال زندان محکوم شد حال آن که دیگران تا پای چوبه دار رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در مراحل تحقیق هم برای دریافت چنان نتیجه‌ئی زمینه‌سازی کرده بود و اینک این جوان در نیمه راه ده سال زندانش به زانو در آمده و ندامت‌نامه داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این نظر که نیکخواه در سطور آخر ندامت‌نامه‌اش نوشته با او هم عقیده‌ام که «پرده اوهام را دریدن بهتر از آن است که تجارب تلخ روزگار، که بسیاری از جوانان پر های‌وهوی را تاب تحمل آن نیست. آدمی را به زانو در آورده و به چنان ورطه تباهی سقوط دهد که بسیاری از پیشینیان را» بله، اگر جناب نیکخواه که پس از متلاشی شدن شبکه‌های سازمان جوانان مدام که در ایران بوده جرات دست یازیدن به سیاه و سفید را نداشت در محیط امن و امان بریتانیای کبیر بر منابر کنفرانس‌های پر های‌وهوی جا می‌گرفت و بعد هم بی‌دردسر در دانشکده پلی‌تکنیک تهران صاحب یک نیمچه کرسی نمی‌شد. امروز چنین فضاحتی به بار نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیکخواه از کشورش، ملتش و دستگاه حاکمه جابرش برداشتی راستین می‌داشت و پرده اوهام فرنگ از جلوی چشمش دریده می‌شد، و یا درانده می‌شد، امروز همچون پیشینیانِ سرشناس چون بهرامی و شرمینی و یزدی و آن خیلِ دریوزگان از پای در نمی‌آمد و به این ورطه تباهی سوق داده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد لجن‌مال کردن نیکخواه در میان نیست ور نه می‌شد برای تحلیل گذشته و حال او لحن دیگری را برگزید. نیکخواه دیگر مرده است و نبش قبر کردن و به مرده چوب زدن شایسته نیست. می‌خواهیم بدانیم که چگونه نیکخواه‌ها به این ورطه کشیده می‌شوند و پرویز نیکخواه از صدور چنین ندامت‌نامه بلندبالایی چه هدفی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در صدر نامه‌اش از شجاعتی سخن می‌گوید که درقاموس زبان فارسی «وقاحت» نام دارد. نیکخواه به‌حق دارای چنین وقاحتی هست زیرا اوست که یک روز در فرنگ آن طور یقه می‌دراند و در نقش یک پیامبر نوآور برداشت‌های سطحی خود را همچون آیاتی نجاتبخش بر سر و روی جوانانِ ایرانی فرنگستان می‌کوبد و هم اوست که در دادگاه همچون قهرمانی برحق تروخشک را به‌دمِ ناسزا می‌گیرد و حاضر نمی‌شود حتی یک مو از مدعیانش بکاهد و امروز درصدد یافتن مقام و منزلتی در جرگهٔ نادمین «شجاعانه» ندامت‌نامه‌اش را همچون پرچم ظفر بر سر دست بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه می‌خواهد این رنگ عوض کردن را زیر سپر شجاعت در اعتراف پنهان سازد. او می‌خواهد این‌جا هم همچون یک فردِ عادی اذعان به‌شکست نکند. می‌خواهد دراین‌جا هم همچون آن کنفرانس‌ها و دادگاه کذایی تمثالِ مادینه‌پسندانه‌اش را زیبِ روزنامه‌ئی سازد و الحق که سازمان امنیت در هر دو میدان اخیر٬ در دادگاه و درندامتگاه٬ پر به‌پرش می‌دهد. افسوس که نیکخواه در این میان یک چیز را فراموش کرده است. او فراموش کرده است که قبل از او بسیاری کسان این شجاعت را بروز داده و پاداش خود را نیز گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هل‌من مبارزطلبی شاهین سازمان جوانان را در غربت از یاد برده است. او نمی‌داند که رهبرانِ کهنسال و میانسال و نوسال مدت‌ها پیش این راه را کوبیده‌اند و نبوغ و دهاء خودرا در بازشناسیِ دستگاه حاکمهٔ ایران و شخص شاه به‌عنوان رهبری بزرگ و خردمند و عدالت‌گستر نشان داده و به‌اثبات رسانده‌اند. طفلک نیکخواه نمی‌داند که مردم آنقدرها هم فراموشکار نیستند. او اینک چگونه باید به‌دست‌بوسِ پیش کسوت‌هایش برود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک او نیز همچون آن خیل زمین خورده و به‌ورطه کشیده شده دشمن غدّار حقیقت٬ مردانگی و مبارزه شده است. دریغ٬ اینک چه سود که او را نصیحتی کنیم تا به‌جای ایفای نقش نادمی پرشوروشر و زبان دراز نقش نادمی را ایفا کند که دشمنی مبارزان را پیشهٔ خود نساخته و هر گام مردانهٔ ایشان و هر صلای امیدبخش ایشان زخمی بر پیکر در هم شکسته‌اش نباشد. افسوس! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه با خشمی تلخ می‌اندیشد که از همهٔ این عبارات گردی بر دامانش نخواهد نشست زیرا که او نامه‌اش را با اعتقاد و صداقت نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه فکر می‌کند که در این صورت سرنوشت بهتری در انتظارش خواهد بود. حال ببینیم با این فرض کدام نیکخواه را باز می‌یابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نامه‌اش را چنین آغاز کرده است: «اگر نظریه‌ات با واقعیّات وفق نمی‌دهد به‌نفی واقعیات مکوش٬ نظریه‌ات را تغییر ده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در اواخر سال چهل و چهار وقتی در دادگاه حاضر شد سه سال تمام وقت داشت تا «انقلاب سیاسی کشاورزی» را ارزیابی کند. نیکخواه و دوستانش در آزادی نه فقط می‌توانستند اقصی نقاط روستائی کشور را زیر پا بگذارند بلکه به‌شهادت خودشان اعماق جنگل‌های ایران هم از دسترسیِ ایشان به‌دور نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادی زنان٬ پیکار با بی‌سوادی و تحولّات صنعتی اخیر هم در آن سال‌ها آغاز شده بود. نیکخواه٬ این رهبر نابغه٬ هنگامی نبوغ خود را به‌منصّهٔ ظهور می‌رساند که طی چند سال کندوکار در‌جامعه همراه با هیأتی از جوانان فرمانبردار از درک و تفسیر این «رخدادهائی که بافت و حرکت جامعه را دگرگون می‌کند» عاجز می‌ماند و آنگاه طی دو سال در سلول انفرادی زندان بروجرد٬ بی‌ارتباط با توده‌ها و جامعه٬ «فرصت بسیاری برای اندیشیدن و پژوهش» به‌دست می‌آورد و ار «دورادور شاهدِ دگرگونی‌های اساسی» جامعه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که می‌خواهیم نام. نیکخواه را به‌جد بگیریم. آیا این دگرگونی خاصیت سلول انفرادی زندانِ بروجرد است یا خاصیتِ سلول‌های مغز آقای نیکخواه؟ متأسفانه خاصیت هر دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29176</id>
		<title>مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29176"/>
		<updated>2012-02-01T23:35:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله مستقلی است از فدائی خلق - شهید بیژن جزئی - که به زودی در مجموعه مقالات وی چاپ و منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار این مقاله مستقیما از روی دستنویس آن که با تمهیداتی از داخل زندان به خارج فرستاده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان مقاله از ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده‌ام معطل که نامه پرویز نیکخواه را به جد بگیرم یا آن را تنفرنامه‌ئی همچون تنفرمایه‌های مبتذل دیگر تلقی کنم. صفت مبتذل نه بر محتوی و مضمونِ این تنفرنامه‌ها و ندامت‌نامه‌ها اطلاق می‌شود بلکه نامه‌ها ماهیتا مبتذل است زیرا هدفی جز باز یافتنِ آزادیِ فردیِ زندانی و رهائی از مشقت زندان ندارد.&lt;br /&gt;
ناگزیرم که اول نامه دادخواه را همچون ندامت‌نامه‌یی مطول بررسی کنم زیرا به صواب نزدیک‌تر است در این صورت حکایت نیکخواه حکایت آن بدبختی است که نیمی از پیازها را خورد و نیمی را از تازیانه‌ها را نوش جان کرد و سرانجام یکصد دینار طلا را تمام و کمال داد و جانش را وارهاند.&lt;br /&gt;
آیا نیکخواه نمی‌دانسته عواقب سینه سپر کردن در مقابل دستگاه چیست؟ آیا نمی‌دانسته زندان چگونه جائی است و چه مصائل و محرومیت‌هایی را در چهار دیواری آن می‌باید تحمل کرد؟ اگر همه این مسائل را می‌دانسته پس خودش را خوب نمی‌شناخته. اگر می‌دانسته که یک من دوغ چقدر کره می‌دهد پس نمی‌دانسته خودش چند مرده حلاج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در دادگاه پر مدعا و زبان‌دراز باقی ماند. انقلابی‌نمائی و عوامفریبی کرد و در عین حال با زرنگی بی‌نظیری که شایسته جوانی درس‌خوانده بود فرصت‌هائی را که دستگاه برای کوبیدن این و آن در اختیارش گذاشت مغتنم شمرد. و نتیجه هم چندان بد از آب در نیامد. نیکخواه به ده سال زندان محکوم شد حال آن که دیگران تا پای چوبه دار رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در مراحل تحقیق هم برای دریافت چنان نتیجه‌ئی زمینه‌سازی کرده بود و اینک این جوان در نیمه راه ده سال زندانش به زانو در آمده و ندامت‌نامه داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این نظر که نیکخواه در سطور آخر ندامت‌نامه‌اش نوشته با او هم عقیده‌ام که «پرده اوهام را دریدن بهتر از آن است که تجارب تلخ روزگار، که بسیاری از جوانان پر های‌وهوی را تاب تحمل آن نیست. آدمی را به زانو در آورده و به چنان ورطه تباهی سقوط دهد که بسیاری از پیشینیان را» بله، اگر جناب نیکخواه که پس از متلاشی شدن شبکه‌های سازمان جوانان مدام که در ایران بوده جرات دست یازیدن به سیاه و سفید را نداشت در محیط امن و امان بریتانیای کبیر بر منابر کنفرانس‌های پر های‌وهوی جا می‌گرفت و بعد هم بی‌دردسر در دانشکده پلی‌تکنیک تهران صاحب یک نیمچه کرسی نمی‌شد. امروز چنین فضاحتی به بار نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیکخواه از کشورش، ملتش و دستگاه حاکمه جابرش برداشتی راستین می‌داشت و پرده اوهام فرنگ از جلوی چشمش دریده می‌شد، و یا درانده می‌شد، امروز همچون پیشینیانِ سرشناس چون بهرامی و شرمینی و یزدی و آن خیلِ دریوزگان از پای در نمی‌آمد و به این ورطه تباهی سوق داده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد لجن‌مال کردن نیکخواه در میان نیست ور نه می‌شد برای تحلیل گذشته و حال او لحن دیگری را برگزید. نیکخواه دیگر مرده است و نبش قبر کردن و به مرده چوب زدن شایسته نیست. می‌خواهیم بدانیم که چگونه نیکخواه‌ها به این ورطه کشیده می‌شوند و پرویز نیکخواه از صدور چنین ندامت‌نامه بلندبالایی چه هدفی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در صدر نامه‌اش از شجاعتی سخن می‌گوید که درقاموس زبان فارسی «وقاحت» نام دارد. نیکخواه به‌حق دارای چنین وقاحتی هست زیرا اوست که یک روز در فرنگ آن طور یقه می‌دراند و در نقش یک پیامبر نوآور برداشت‌های سطحی خود را همچون آیاتی نجاتبخش بر سر و روی جوانانِ ایرانی فرنگستان می‌کوبد و هم اوست که در دادگاه همچون قهرمانی برحق تروخشک را به‌دمِ ناسزا می‌گیرد و حاضر نمی‌شود حتی یک مو از مدعیانش بکاهد و امروز درصدد یافتن مقام و منزلتی در جرگهٔ نادمین «شجاعانه» ندامت‌نامه‌اش را همچون پرچم ظفر بر سر دست بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه می‌خواهد این رنگ عوض کردن را زیر سپر شجاعت در اعتراف پنهان سازد. او می‌خواهد این‌جا هم همچون یک فردِ عادی اذعان به‌شکست نکند. می‌خواهد دراین‌جا هم همچون آن کنفرانس‌ها و دادگاه کذایی تمثالِ مادینه‌پسندانه‌اش را زیبِ روزنامه‌ئی سازد و الحق که سازمان امنیت در هر دو میدان اخیر٬ در دادگاه و درندامتگاه٬ پر به‌پرش می‌دهد. افسوس که نیکخواه در این میان یک چیز را فراموش کرده است. او فراموش کرده است که قبل از او بسیاری کسان این شجاعت را بروز داده و پاداش خود را نیز گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هل‌من مبارزطلبی شاهین سازمان جوانان را در غربت از یاد برده است. او نمی‌داند که رهبرانِ کهنسال و میانسال و نوسال مدت‌ها پیش این راه را کوبیده‌اند و نبوغ و دهاء خودرا در بازشناسیِ دستگاه حاکمهٔ ایران و شخص شاه به‌عنوان رهبری بزرگ و خردمند و عدالت‌گستر نشان داده و به‌اثبات رسانده‌اند. طفلک نیکخواه نمی‌داند که مردم آنقدرها هم فراموشکار نیستند. او اینک چگونه باید به‌دست‌بوسِ پیش کسوت‌هایش برود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک او نیز همچون آن خیل زمین خورده و به‌ورطه کشیده شده دشمن غدّار حقیقت٬ مردانگی و مبارزه شده است. دریغ٬ اینک چه سود که او را نصیحتی کنیم تا به‌جای ایفای نقش نادمی پرشوروشر و زبان دراز نقش نادمی را ایفا کند که دشمنی مبارزان را پیشهٔ خود نساخته و هر گام مردانهٔ ایشان و هر صلای امیدبخش ایشان زخمی بر پیکر در هم شکسته‌اش نباشد. افسوس! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه با خشمی تلخ می‌اندیشد که از همهٔ این عبارات گردی بر دامانش نخواهد نشست زیرا که او نامه‌اش را با اعتقاد و صداقت نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه فکر می‌کند که در این صورت سرنوشت بهتری در انتظارش خواهد بود. حال ببینیم با این فرض کدام نیکخواه را باز می‌یابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نامه‌اش را چنین آغاز کرده است: «اگر نظریه‌ات با واقعیّات وفق نمی‌دهد به‌نفی واقعیات مکوش٬ نظریه‌ات را تغییر ده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در اواخر سال چهل و چهار وقتی در دادگاه حاضر شد سه سال تمام وقت داشت تا «انقلاب سیاسی کشاورزی» را ارزیابی کند. نیکخواه و دوستانش در آزادی نه فقط می‌توانستند اقصی نقاط روستائی کشور را زیر پا بگذارند بلکه به‌شهادت خودشان اعماق جنگل‌های ایران هم از دسترسیِ ایشان به‌دور نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادی زنان٬ پیکار با بی‌سوادی و تحولّات صنعتی اخیر هم در آن سال‌ها آغاز شده بود. نیکخواه٬ این رهبر نابغه٬ هنگامی نبوغ خود را به‌منصّهٔ ظهور می‌رساند که طی چند سال کندوکار در‌جامعه همراه با هیأتی از جوانان فرمانبردار از درک و تفسیر این «رخدادهائی که بافت و حرکت جامعه را دگرگون می‌کند» عاجز می‌ماند و آنگاه طی دو سال در سلول انفرادی زندان بروجرد٬ بی‌ارتباط با توده‌ها و جامعه٬ «فرصت بسیاری برای اندیشیدن و پژوهش» به‌دست می‌آورد و ار «دورادور شاهدِ دگرگونی‌های اساسی» جامعه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم که می‌خواهیم نام. نیکخواه را به‌جد بگیریم. آیا این دگرگونی خاصیت سلول انفرادی زندانِ بروجرد است یا خاصیتِ سلول‌های مغز آقای نیکخواه؟ متأسفانه خاصیت هر دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29175</id>
		<title>مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29175"/>
		<updated>2012-02-01T23:27:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله مستقلی است از فدائی خلق - شهید بیژن جزئی - که به زودی در مجموعه مقالات وی چاپ و منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار این مقاله مستقیما از روی دستنویس آن که با تمهیداتی از داخل زندان به خارج فرستاده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان مقاله از ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده‌ام معطل که نامه پرویز نیکخواه را به جد بگیرم یا آن را تنفرنامه‌ئی همچون تنفرمایه‌های مبتذل دیگر تلقی کنم. صفت مبتذل نه بر محتوی و مضمونِ این تنفرنامه‌ها و ندامت‌نامه‌ها اطلاق می‌شود بلکه نامه‌ها ماهیتا مبتذل است زیرا هدفی جز باز یافتنِ آزادیِ فردیِ زندانی و رهائی از مشقت زندان ندارد.&lt;br /&gt;
ناگزیرم که اول نامه دادخواه را همچون ندامت‌نامه‌یی مطول بررسی کنم زیرا به صواب نزدیک‌تر است در این صورت حکایت نیکخواه حکایت آن بدبختی است که نیمی از پیازها را خورد و نیمی را از تازیانه‌ها را نوش جان کرد و سرانجام یکصد دینار طلا را تمام و کمال داد و جانش را وارهاند.&lt;br /&gt;
آیا نیکخواه نمی‌دانسته عواقب سینه سپر کردن در مقابل دستگاه چیست؟ آیا نمی‌دانسته زندان چگونه جائی است و چه مصائل و محرومیت‌هایی را در چهار دیواری آن می‌باید تحمل کرد؟ اگر همه این مسائل را می‌دانسته پس خودش را خوب نمی‌شناخته. اگر می‌دانسته که یک من دوغ چقدر کره می‌دهد پس نمی‌دانسته خودش چند مرده حلاج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در دادگاه پر مدعا و زبان‌دراز باقی ماند. انقلابی‌نمائی و عوامفریبی کرد و در عین حال با زرنگی بی‌نظیری که شایسته جوانی درس‌خوانده بود فرصت‌هائی را که دستگاه برای کوبیدن این و آن در اختیارش گذاشت مغتنم شمرد. و نتیجه هم چندان بد از آب در نیامد. نیکخواه به ده سال زندان محکوم شد حال آن که دیگران تا پای چوبه دار رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در مراحل تحقیق هم برای دریافت چنان نتیجه‌ئی زمینه‌سازی کرده بود و اینک این جوان در نیمه راه ده سال زندانش به زانو در آمده و ندامت‌نامه داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این نظر که نیکخواه در سطور آخر ندامت‌نامه‌اش نوشته با او هم عقیده‌ام که «پرده اوهام را دریدن بهتر از آن است که تجارب تلخ روزگار، که بسیاری از جوانان پر های‌وهوی را تاب تحمل آن نیست. آدمی را به زانو در آورده و به چنان ورطه تباهی سقوط دهد که بسیاری از پیشینیان را» بله، اگر جناب نیکخواه که پس از متلاشی شدن شبکه‌های سازمان جوانان مدام که در ایران بوده جرات دست یازیدن به سیاه و سفید را نداشت در محیط امن و امان بریتانیای کبیر بر منابر کنفرانس‌های پر های‌وهوی جا می‌گرفت و بعد هم بی‌دردسر در دانشکده پلی‌تکنیک تهران صاحب یک نیمچه کرسی نمی‌شد. امروز چنین فضاحتی به بار نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیکخواه از کشورش، ملتش و دستگاه حاکمه جابرش برداشتی راستین می‌داشت و پرده اوهام فرنگ از جلوی چشمش دریده می‌شد، و یا درانده می‌شد، امروز همچون پیشینیانِ سرشناس چون بهرامی و شرمینی و یزدی و آن خیلِ دریوزگان از پای در نمی‌آمد و به این ورطه تباهی سوق داده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد لجن‌مال کردن نیکخواه در میان نیست ور نه می‌شد برای تحلیل گذشته و حال او لحن دیگری را برگزید. نیکخواه دیگر مرده است و نبش قبر کردن و به مرده چوب زدن شایسته نیست. می‌خواهیم بدانیم که چگونه نیکخواه‌ها به این ورطه کشیده می‌شوند و پرویز نیکخواه از صدور چنین ندامت‌نامه بلندبالایی چه هدفی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در صدر نامه‌اش از شجاعتی سخن می‌گوید که درقاموس زبان فارسی «وقاحت» نام دارد. نیکخواه به‌حق دارای چنین وقاحتی هست زیرا اوست که یک روز در فرنگ آن طور یقه می‌دراند و در نقش یک پیامبر نوآور برداشت‌های سطحی خود را همچون آیاتی نجاتبخش بر سر و روی جوانانِ ایرانی فرنگستان می‌کوبد و هم اوست که در دادگاه همچون قهرمانی برحق تروخشک را به‌دمِ ناسزا می‌گیرد و حاضر نمی‌شود حتی یک مو از مدعیانش بکاهد و امروز درصدد یافتن مقام و منزلتی در جرگهٔ نادمین «شجاعانه» ندامت‌نامه‌اش را همچون پرچم ظفر بر سر دست بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه می‌خواهد این رنگ عوض کردن را زیر سپر شجاعت در اعتراف پنهان سازد. او می‌خواهد این‌جا هم همچون یک فردِ عادی اذعان به‌شکست نکند. می‌خواهد دراین‌جا هم همچون آن کنفرانس‌ها و دادگاه کذایی تمثالِ مادینه‌پسندانه‌اش را زیبِ روزنامه‌ئی سازد و الحق که سازمان امنیت در هر دو میدان اخیر٬ در دادگاه و درندامتگاه٬ پر به‌پرش می‌دهد. افسوس که نیکخواه در این میان یک چیز را فراموش کرده است. او فراموش کرده است که قبل از او بسیاری کسان این شجاعت را بروز داده و پاداش خود را نیز گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هل‌من مبارزطلبی شاهین سازمان جوانان را در غربت از یاد برده است. او نمی‌داند که رهبرانِ کهنسال و میانسال و نوسال مدت‌ها پیش این راه را کوبیده‌اند و نبوغ و دهاء خودرا در بازشناسیِ دستگاه حاکمهٔ ایران و شخص شاه به‌عنوان رهبری بزرگ و خردمند و عدالت‌گستر نشان داده و به‌اثبات رسانده‌اند. طفلک نیکخواه نمی‌داند که مردم آنقدرها هم فراموشکار نیستند. او اینک چگونه باید به‌دست‌بوسِ پیش کسوت‌هایش برود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک او نیز همچون آن خیل زمین خورده و به‌ورطه کشیده شده دشمن غدّار حقیقت٬ مردانگی و مبارزه شده است. دریغ٬ اینک چه سود که او را نصیحتی کنیم تا به‌جای ایفای نقش نادمی پرشوروشر و زبان دراز نقش نادمی را ایفا کند که دشمنی مبارزان را پیشهٔ خود نساخته و هر گام مردانهٔ ایشان و هر صلای امیدبخش ایشان زخمی بر پیکر در هم شکسته‌اش نباشد. افسوس! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه با خشمی تلخ می‌اندیشد که از همهٔ این عبارات گردی بر دامانش نخواهد نشست زیرا که او نامه‌اش را با اعتقاد و صداقت نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه فکر می‌کند که در این صورت سرنوشت بهتری در انتظارش خواهد بود. حال ببینیم با این فرض کدام نیکخواه را باز می‌یابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نامه‌اش را چنین آغاز کرده است: «اگر نظریه‌ات با واقعیّات وفق نمی‌دهد به‌نفی واقعیات مکوش٬ نظریه‌ات را تغییر ده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در اواخر سال چهل و چهار وقتی در دادگاه حاضر شد سه سال تمام وقت داشت تا «انقلاب سیاسی کشاورزی» را ارزیابی کند. نیکخواه و دوستانش در آزادی نه فقط می‌توانستند اقصی نقاط روستائی کشور را زیر پا بگذارند بلکه به‌شهادت خودشان اعماق جنگل‌های ایران هم از دسترسیِ ایشان به‌دور نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادی زنان٬ پیکار با بی‌سوادی و تحولّات صنعتی اخیر هم در آن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29174</id>
		<title>مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29174"/>
		<updated>2012-02-01T23:12:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله مستقلی است از فدائی خلق - شهید بیژن جزئی - که به زودی در مجموعه مقالات وی چاپ و منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار این مقاله مستقیما از روی دستنویس آن که با تمهیداتی از داخل زندان به خارج فرستاده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان مقاله از ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده‌ام معطل که نامه پرویز نیکخواه را به جد بگیرم یا آن را تنفرنامه‌ئی همچون تنفرمایه‌های مبتذل دیگر تلقی کنم. صفت مبتذل نه بر محتوی و مضمونِ این تنفرنامه‌ها و ندامت‌نامه‌ها اطلاق می‌شود بلکه نامه‌ها ماهیتا مبتذل است زیرا هدفی جز باز یافتنِ آزادیِ فردیِ زندانی و رهائی از مشقت زندان ندارد.&lt;br /&gt;
ناگزیرم که اول نامه دادخواه را همچون ندامت‌نامه‌یی مطول بررسی کنم زیرا به صواب نزدیک‌تر است در این صورت حکایت نیکخواه حکایت آن بدبختی است که نیمی از پیازها را خورد و نیمی را از تازیانه‌ها را نوش جان کرد و سرانجام یکصد دینار طلا را تمام و کمال داد و جانش را وارهاند.&lt;br /&gt;
آیا نیکخواه نمی‌دانسته عواقب سینه سپر کردن در مقابل دستگاه چیست؟ آیا نمی‌دانسته زندان چگونه جائی است و چه مصائل و محرومیت‌هایی را در چهار دیواری آن می‌باید تحمل کرد؟ اگر همه این مسائل را می‌دانسته پس خودش را خوب نمی‌شناخته. اگر می‌دانسته که یک من دوغ چقدر کره می‌دهد پس نمی‌دانسته خودش چند مرده حلاج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در دادگاه پر مدعا و زبان‌دراز باقی ماند. انقلابی‌نمائی و عوامفریبی کرد و در عین حال با زرنگی بی‌نظیری که شایسته جوانی درس‌خوانده بود فرصت‌هائی را که دستگاه برای کوبیدن این و آن در اختیارش گذاشت مغتنم شمرد. و نتیجه هم چندان بد از آب در نیامد. نیکخواه به ده سال زندان محکوم شد حال آن که دیگران تا پای چوبه دار رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در مراحل تحقیق هم برای دریافت چنان نتیجه‌ئی زمینه‌سازی کرده بود و اینک این جوان در نیمه راه ده سال زندانش به زانو در آمده و ندامت‌نامه داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این نظر که نیکخواه در سطور آخر ندامت‌نامه‌اش نوشته با او هم عقیده‌ام که «پرده اوهام را دریدن بهتر از آن است که تجارب تلخ روزگار، که بسیاری از جوانان پر های‌وهوی را تاب تحمل آن نیست. آدمی را به زانو در آورده و به چنان ورطه تباهی سقوط دهد که بسیاری از پیشینیان را» بله، اگر جناب نیکخواه که پس از متلاشی شدن شبکه‌های سازمان جوانان مدام که در ایران بوده جرات دست یازیدن به سیاه و سفید را نداشت در محیط امن و امان بریتانیای کبیر بر منابر کنفرانس‌های پر های‌وهوی جا می‌گرفت و بعد هم بی‌دردسر در دانشکده پلی‌تکنیک تهران صاحب یک نیمچه کرسی نمی‌شد. امروز چنین فضاحتی به بار نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیکخواه از کشورش، ملتش و دستگاه حاکمه جابرش برداشتی راستین می‌داشت و پرده اوهام فرنگ از جلوی چشمش دریده می‌شد، و یا درانده می‌شد، امروز همچون پیشینیانِ سرشناس چون بهرامی و شرمینی و یزدی و آن خیلِ دریوزگان از پای در نمی‌آمد و به این ورطه تباهی سوق داده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد لجن‌مال کردن نیکخواه در میان نیست ور نه می‌شد برای تحلیل گذشته و حال او لحن دیگری را برگزید. نیکخواه دیگر مرده است و نبش قبر کردن و به مرده چوب زدن شایسته نیست. می‌خواهیم بدانیم که چگونه نیکخواه‌ها به این ورطه کشیده می‌شوند و پرویز نیکخواه از صدور چنین ندامت‌نامه بلندبالایی چه هدفی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در صدر نامه‌اش از شجاعتی سخن می‌گوید که درقاموس زبان فارسی «وقاحت» نام دارد. نیکخواه به‌حق دارای چنین وقاحتی هست زیرا اوست که یک روز در فرنگ آن طور یقه می‌دراند و در نقش یک پیامبر نوآور برداشت‌های سطحی خود را همچون آیاتی نجاتبخش بر سر و روی جوانانِ ایرانی فرنگستان می‌کوبد و هم اوست که در دادگاه همچون قهرمانی برحق تروخشک را به‌دمِ ناسزا می‌گیرد و حاضر نمی‌شود حتی یک مو از مدعیانش بکاهد و امروز درصدد یافتن مقام و منزلتی در جرگهٔ نادمین «شجاعانه» ندامت‌نامه‌اش را همچون پرچم ظفر بر سر دست بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه می‌خواهد این رنگ عوض کردن را زیر سپر شجاعت در اعتراف پنهان سازد. او می‌خواهد این‌جا هم همچون یک فردِ عادی اذعان به‌شکست نکند. می‌خواهد دراین‌جا هم همچون آن کنفرانس‌ها و دادگاه کذایی تمثالِ مادینه‌پسندانه‌اش را زیبِ روزنامه‌ئی سازد و الحق که سازمان امنیت در هر دو میدان اخیر٬ در دادگاه و درندامتگاه٬ پر به‌پرش می‌دهد. افسوس که نیکخواه در این میان یک چیز ا فراموش کرده است. او فراموش کرده است که قبل از او بسیاری کسان این شجاعت را بروز داده و پاداش خود را نیز گرفته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29173</id>
		<title>مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29173"/>
		<updated>2012-02-01T23:08:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله مستقلی است از فدائی خلق - شهید بیژن جزئی - که به زودی در مجموعه مقالات وی چاپ و منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار این مقاله مستقیما از روی دستنویس آن که با تمهیداتی از داخل زندان به خارج فرستاده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان مقاله از ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده‌ام معطل که نامه پرویز نیکخواه را به جد بگیرم یا آن را تنفرنامه‌ئی همچون تنفرمایه‌های مبتذل دیگر تلقی کنم. صفت مبتذل نه بر محتوی و مضمونِ این تنفرنامه‌ها و ندامت‌نامه‌ها اطلاق می‌شود بلکه نامه‌ها ماهیتا مبتذل است زیرا هدفی جز باز یافتنِ آزادیِ فردیِ زندانی و رهائی از مشقت زندان ندارد.&lt;br /&gt;
ناگزیرم که اول نامه دادخواه را همچون ندامت‌نامه‌یی مطول بررسی کنم زیرا به صواب نزدیک‌تر است در این صورت حکایت نیکخواه حکایت آن بدبختی است که نیمی از پیازها را خورد و نیمی را از تازیانه‌ها را نوش جان کرد و سرانجام یکصد دینار طلا را تمام و کمال داد و جانش را وارهاند.&lt;br /&gt;
آیا نیکخواه نمی‌دانسته عواقب سینه سپر کردن در مقابل دستگاه چیست؟ آیا نمی‌دانسته زندان چگونه جائی است و چه مصائل و محرومیت‌هایی را در چهار دیواری آن می‌باید تحمل کرد؟ اگر همه این مسائل را می‌دانسته پس خودش را خوب نمی‌شناخته. اگر می‌دانسته که یک من دوغ چقدر کره می‌دهد پس نمی‌دانسته خودش چند مرده حلاج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در دادگاه پر مدعا و زبان‌دراز باقی ماند. انقلابی‌نمائی و عوامفریبی کرد و در عین حال با زرنگی بی‌نظیری که شایسته جوانی درس‌خوانده بود فرصت‌هائی را که دستگاه برای کوبیدن این و آن در اختیارش گذاشت مغتنم شمرد. و نتیجه هم چندان بد از آب در نیامد. نیکخواه به ده سال زندان محکوم شد حال آن که دیگران تا پای چوبه دار رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در مراحل تحقیق هم برای دریافت چنان نتیجه‌ئی زمینه‌سازی کرده بود و اینک این جوان در نیمه راه ده سال زندانش به زانو در آمده و ندامت‌نامه داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این نظر که نیکخواه در سطور آخر ندامت‌نامه‌اش نوشته با او هم عقیده‌ام که «پرده اوهام را دریدن بهتر از آن است که تجارب تلخ روزگار، که بسیاری از جوانان پر های‌وهوی را تاب تحمل آن نیست. آدمی را به زانو در آورده و به چنان ورطه تباهی سقوط دهد که بسیاری از پیشینیان را» بله، اگر جناب نیکخواه که پس از متلاشی شدن شبکه‌های سازمان جوانان مدام که در ایران بوده جرات دست یازیدن به سیاه و سفید را نداشت در محیط امن و امان بریتانیای کبیر بر منابر کنفرانس‌های پر های‌وهوی جا می‌گرفت و بعد هم بی‌دردسر در دانشکده پلی‌تکنیک تهران صاحب یک نیمچه کرسی نمی‌شد. امروز چنین فضاحتی به بار نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیکخواه از کشورش، ملتش و دستگاه حاکمه جابرش برداشتی راستین می‌داشت و پرده اوهام فرنگ از جلوی چشمش دریده می‌شد، و یا درانده می‌شد، امروز همچون پیشینیانِ سرشناس چون بهرامی و شرمینی و یزدی و آن خیلِ دریوزگان از پای در نمی‌آمد و به این ورطه تباهی سوق داده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد لجن‌مال کردن نیکخواه در میان نیست ور نه می‌شد برای تحلیل گذشته و حال او لحن دیگری را برگزید. نیکخواه دیگر مرده است و نبش قبر کردن و به مرده چوب زدن شایسته نیست. می‌خواهیم بدانیم که چگونه نیکخواه‌ها به این ورطه کشیده می‌شوند و پرویز نیکخواه از صدور چنین ندامت‌نامه بلندبالایی چه هدفی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در صدر نامه‌اش از شجاعتی سخن می‌گوید که درقاموس زبان فارسی «وقاحت» نام دارد. نیکخواه به‌حق دارای چنین وقاحتی هست زیرا اوست که یک روز در فرنگ آن طور یقه می‌دراند و در نقش یک پیامبر نوآور برداشت‌های سطحی خود را همچون آیاتی نجاتبخش بر سر و روی جوانانِ ایرانی فرنگستان می‌کوبد و هم اوست که در دادگاه همچون قهرمانی برحق تروخشک را به‌دمِ ناسزا می‌گیرد و حاضر نمی‌شود حتی یک مو از مدعیانش بکاهد و امروز درصدد یافتن مقام و منزلتی در جرگهٔ نادمین «شجاعانه» ندامت‌نامه‌اش را همچون پرچم ظفر بر سر دست بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه می‌خواهد این رنگ عوض کردن را زیر سپر شجاعت در اعتراف پنهان سازد. او می‌خواهد این‌جا هم همچون یک فردِ عادی اذعان به‌شکست نکند. می‌خواهد دراین‌جا هم همچون آن کنفرانس‌ها و دادگاه  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29172</id>
		<title>مهره‌ئی بر صفحهٔ شطرنج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A6%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC&amp;diff=29172"/>
		<updated>2012-02-01T22:58:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله مستقلی است از فدائی خلق - شهید بیژن جزئی - که به زودی در مجموعه مقالات وی چاپ و منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار این مقاله مستقیما از روی دستنویس آن که با تمهیداتی از داخل زندان به خارج فرستاده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان مقاله از ما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده‌ام معطل که نامه پرویز نیکخواه را به جد بگیرم یا آن را تنفرنامه‌ئی همچون تنفرمایه‌های مبتذل دیگر تلقی کنم. صفت مبتذل نه بر محتوی و مضمونِ این تنفرنامه‌ها و ندامت‌نامه‌ها اطلاق می‌شود بلکه نامه‌ها ماهیتا مبتذل است زیرا هدفی جز باز یافتنِ آزادیِ فردیِ زندانی و رهائی از مشقت زندان ندارد.&lt;br /&gt;
ناگزیرم که اول نامه دادخواه را همچون ندامت‌نامه‌یی مطول بررسی کنم زیرا به صواب نزدیک‌تر است در این صورت حکایت نیکخواه حکایت آن بدبختی است که نیمی از پیازها را خورد و نیمی را از تازیانه‌ها را نوش جان کرد و سرانجام یکصد دینار طلا را تمام و کمال داد و جانش را وارهاند.&lt;br /&gt;
آیا نیکخواه نمی‌دانسته عواقب سینه سپر کردن در مقابل دستگاه چیست؟ آیا نمی‌دانسته زندان چگونه جائی است و چه مصائل و محرومیت‌هایی را در چهار دیواری آن می‌باید تحمل کرد؟ اگر همه این مسائل را می‌دانسته پس خودش را خوب نمی‌شناخته. اگر می‌دانسته که یک من دوغ چقدر کره می‌دهد پس نمی‌دانسته خودش چند مرده حلاج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در دادگاه پر مدعا و زبان‌دراز باقی ماند. انقلابی‌نمائی و عوامفریبی کرد و در عین حال با زرنگی بی‌نظیری که شایسته جوانی درس‌خوانده بود فرصت‌هائی را که دستگاه برای کوبیدن این و آن در اختیارش گذاشت مغتنم شمرد. و نتیجه هم چندان بد از آب در نیامد. نیکخواه به ده سال زندان محکوم شد حال آن که دیگران تا پای چوبه دار رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیکخواه در مراحل تحقیق هم برای دریافت چنان نتیجه‌ئی زمینه‌سازی کرده بود و اینک این جوان در نیمه راه ده سال زندانش به زانو در آمده و ندامت‌نامه داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در این نظر که نیکخواه در سطور آخر ندامت‌نامه‌اش نوشته با او هم عقیده‌ام که «پرده اوهام را دریدن بهتر از آن است که تجارب تلخ روزگار، که بسیاری از جوانان پر های‌وهوی را تاب تحمل آن نیست. آدمی را به زانو در آورده و به چنان ورطه تباهی سقوط دهد که بسیاری از پیشینیان را» بله، اگر جناب نیکخواه که پس از متلاشی شدن شبکه‌های سازمان جوانان مدام که در ایران بوده جرات دست یازیدن به سیاه و سفید را نداشت در محیط امن و امان بریتانیای کبیر بر منابر کنفرانس‌های پر های‌وهوی جا می‌گرفت و بعد هم بی‌دردسر در دانشکده پلی‌تکنیک تهران صاحب یک نیمچه کرسی نمی‌شد. امروز چنین فضاحتی به بار نمی‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نیکخواه از کشورش، ملتش و دستگاه حاکمه جابرش برداشتی راستین می‌داشت و پرده اوهام فرنگ از جلوی چشمش دریده می‌شد، و یا درانده می‌شد، امروز همچون پیشینیانِ سرشناس چون بهرامی و شرمینی و یزدی و آن خیلِ دریوزگان از پای در نمی‌آمد و به این ورطه تباهی سوق داده نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد لجن‌مال کردن نیکخواه در میان نیست ور نه می‌شد برای تحلیل گذشته و حال او لحن دیگری را برگزید. نیکخواه دیگر مرده است و نبش قبر کردن و به مرده چوب زدن شایسته نیست. می‌خواهیم بدانیم که چگونه نیکخواه‌ها به این ورطه کشیده می‌شوند و پرویز نیکخواه از صدور چنین ندامت‌نامه بلندبالایی چه هدفی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28958</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28958"/>
		<updated>2012-01-29T08:06:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔ نامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔ تحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔ ایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔ واحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیست»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ «پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔ رضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔ آگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ «پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔ بیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔ حیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔ یکی از مسؤلان جامعه ٔ ضدامپریالیست با دو نماینده ٔ ایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
خ.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با ۲ تن از نمایندگان ایرانی شرکت کننده در کنگره ٔ جامعه ٔ ضدامپریالیست٬ «احمد اَسَدوف»{{نشان|۴}} و «مرتضی علوی» به‌مصاحبه نشستم. احمد اسدوف با آن کُلاه پوستی سنتی که به‌رغم سفر طولانیش تا بروکسِل [محل برگزاری کنگره] هنوز آن را بر سر داست با سرعت و زنده‌دلی سخن می گوید. گوئی درد و محنتی که در اوست می خواهد به‌یکباره منفجر شود. مرتضی علوی که جوان‌تر است متفکرتر و آرام‌تر به‌نظر می رسد. اولی ازسال ۱۹۱۹ و دومی ازسال ۱۹۲۱ تاکنون در جنبش آزادیبخش [ایران] شرکت دارند. این دو جوان سالیان زیادی نیست که به‌فعالیت پرداخته‌اند و لاجرم تجربه ٔ سیاسی زیادی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسأله ٔ ایران٬ در مجموع٬ در اروپا کمتر از کشورهای دیگر شناخته شده است. از انکشافات جامعه ٔ ایران پس از ۱۹۲۰ [انقلاب گیلان]٬ از چنگ‌اندازی رضاخان به قدرت و از اوضاع سیاسی و اقتصادی کنونی اطلاع چندانی نداریم. قیام مسلحانه ٔ ۱۹۲۰ دو علت داشت: نخستین علت آن واکنش خودبخودی [مردم ایران] بود نسبت به‌سنگدلی وحشتناک احمدشاه و نخست‌وزیر او و نسبت به‌فروش ایران به‌انگلستان طی قراردادی [قرارداد ۱۹۱۹] که تمام قدرت را در ایران به‌اختیار انگلستان می‌گذاشت. (نخست‌وزیر٬ وثوق‌الدوله مبلغ سیصد هزار دلار از آن بابت حق‌الزحمه دریافت داشت). علت دوم این بود که مردم ایران تحت تأثیر انقلاب سوریه به‌حرکت در آمدند. مرکز انقلابی که علیه صاحبان قدرت در ایران به‌وقوع پیوست٬ در شمال کشور [گیلان] بود. اساس برنامه ٔ انقلابیون چیزی جز استقلال کشور و تقسیم اراضی کشاورزی بین دهقانان نبود. جنبش شکست خورد٬ زیرا دیکتاتوری نظامی اشرافیت زمیندار با تمام امکانات از جانب انگلستان حمایت می شد٬ چون انگلستان نمی‌توانست اجازه دهد ایرانی آزاد به‌وجود آید و می‌خواست که این کشور به‌پایگاه او برای عملیات علیه باکو و روسیه ٔ شوروی بدل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سؤال: - نقش شاه کنونی٬ رضاخان در ایران چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب: - احمد[شاه] آلتی در دست اشرافیت زمیندار و امپریالیسم انگلستان بود. از آنجا که علائق مردم به‌روسیه ٔ شوروی زیاد بود٬ طبقه حاکم به‌این فکر افتاد که اگر مردی مانند رضاخان که از میان مردم برخاسته در رأس دولت قرار گیرد٬ انگلستان می‌تواند آسان‌تر به‌خواست‌های خود جامه ٔ عمل بپوشاند. رضاخان می‌بایست نقش آن مرد تازه‌ئی را ایفا می کرد که ضاهراً هم دمکرات است٬ هم مرد توده‌ها٬ و هم دوستدار شوروی! اما در حقیقت او وظیفه داشت از منافع اشرافیت زمیندار دفاع کند. پس از کودتای ۱۹۲۱ [سوم اسفند ۱۲۹۹] و خلع احمدشاه از سلطنت٬ رضاخان خواهان حمایت اشراف از خود شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سؤال: - چرا علاقه ٔ مردم ایران به‌شوروی زیاد است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب: - زیرا روسیه ٔ [شوروی] از همان لحظه ٔ حیات خود کاری انجام داد که هیچ حکومت سرمایه‌داری هرگز نخواهد کرد: شوروی از همه ٔ امتیازاتی که در ایران داشت چشم پوشید٬ یعنی از حق کاپیتولاسیون٬ از امتیاز جاده‌هائی که کشیده و مؤسساتی که احداث کرده بود٬ و اعتباراتی که ایران به روسیه ٔ قدیم اهدا کرده بود. در یک کلام٬ شوروی همه ٔ آنچه را که در اثر ضعف دولت‌های ایران به روسیه ٔ تزاری تحویل شده بود به‌ایران بازگردانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مطبوعات بزرگ اروپا رضاخان را مردی توصیف می کنند که در خدمت مردم است. اما این دروغی بیش نیست. او [نظامی] دیکتاتوری مستقر کرده است که از دیکتاتوری موسولینی دست کمی ندارد. نظامیان در رأس تمام ادارات دولتی قرار دارند٬ سندیکاهای کارگری و احزاب سیاسی ممنوع اعلام شده‌اند٬ و آزادی از مطبوعات سلب شده است. رضاخان با سوء استفاده از قدرت٬ خود را ثروتمند می‌کند. تمام دارائی‌های دولتی و اراضی حکومتی به‌مالکیت شخصی او در آمده و مایملک مصادره ٔ شده ٔ مخالفان نیز به‌شخص او انتقال یافته است. طبقه ٔ دهقان که بخش اعظم جمعیت ایران را تشکیل می‌دهد از زمان جلوس او بر تخت سلطنت در لجّه‌های فقری بی‌سابقه فرو رفته است. دهقانان آنچنان تیره‌بخت و گرفتار قرضند که عملاً اربابان اداره ٔ «عدالت» را برعهده گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سؤال: - آیا در ایران پارلمانی وجود ندارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب: - چرا٬ امّا تنها اثر وجودیش این است که مسؤولیت صوری عملیات شخص شاه را به‌عهده گیرد. اکثریت اعضای پارلمان را اشراف زمیندار تشکیل می‌دهند. بورژوازی کشور تازه دارد آهسته آهسته شکل می‌گیرد. صنعت٬ تازه دارد گسترش می‌یابد. در ایران٬ همه‌اش دو یا سه کارخانه ٔ آلمانی مشغول کار است. پرولتاریا به‌معنی اروپائی آن وجود ندارد٬ امّا پرولتاریائی هست که به کارِ خانگی و کار دستی اشتغال دارد. جنبش کارگری مراحل آغازین خود را طی می‌کند. سندیکای کارگران چاپخانه‌ها و اتحادیه بنایان وجود دارد اما فاقد هرگونه قدرتی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:صنایع نفت٬ در جنوب ایران٬ چهل هزار کارگر دارد که در برابر یک روز کار با مدت نامحدود تنها ۸۰ فنیک [هشت دهم یک مارک آلمان] مزد دریافت می‌کنند اما از هیچگونه سازمان سندیکائی و از هیچ گونه حق قانونی برخوردار نیستند. منابع نفتی ایران تماماً در اختیار انگلستان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سؤال: - مظاهر قهرآمیز حاکمیت امپریالیست‌ها در ایران کدامند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} جامعه ٔ ضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در مورد روزنامه ٔ پیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} احمد اسدوف٬ فرزند ابوطالب و متولد حدود ۱۲۷۸ شمسی٬ از شرکت‌کنندگان در نهضت جنگل بود که بعدها برای ادامه ٔ تحصیل به‌آلمان رفت. در آنجا به‌جرگه ٔ مخالفان رضاخان پیوست و به‌عضویت حزب کمونیست ایران در آمد. پس از اخراج از آلمان به«جرم» فعالیت سیاسی علیه رضاخان٬ به‌ایران بازگشت و پس از مدتی حبس کارمند دارائی خراسان شد. ایرج اسکندری او را «معلم» ارانی معرفی می‌کند. احمد اسدوف که بعدها نام خود را داراب گذاشت پس از کودتای ۲۸ مرداد٬ از شهر انزلی - موطنِ خود - به‌نمایندگی مجلس شورا «انتخاب» شد. از کسانی که می‌توانند در مورد او اطلاعات بیش‌تری در اختیار ما بگذارند تمنا می‌کنیم با کتاب جمعه تماس بگیرند. خ.ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28951</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28951"/>
		<updated>2012-01-28T20:59:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔ نامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔ تحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔ ایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔ واحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیست»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ «پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔ رضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔ آگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ «پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔ بیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔ حیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔ یکی از مسؤلان جامعه ٔ ضدامپریالیست با دو نماینده ٔ ایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
خ.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با ۲ تن از نمایندگان ایرانی شرکت کننده در کنگره ٔ جامعه ٔ ضدامپریالیست٬ «احمد اَسَدوف»{{نشان|۴}} و «مرتضی علوی» به‌مصاحبه نشستم. احمد اسدوف با آن کُلاه پوستی سنتی که به‌رغم سفر طولانیش تا بروکسِل [محل برگزاری کنگره] هنوز آن را بر سر داست با سرعت و زنده‌دلی سخن می گوید. گوئی درد و محنتی که در اوست می خواهد به‌یکباره منفجر شود. مرتضی علوی که جوان‌تر است متفکرتر و آرام‌تر به‌نظر می رسد. اولی ازسال ۱۹۱۹ و دومی ازسال ۱۹۲۱ تاکنون در جنبش آزادیبخش [ایران] شرکت دارند. این دو جوان سالیان زیادی نیست که به‌فعالیت پرداخته‌اند و لاجرم تجربه ٔ سیاسی زیادی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسأله ٔ ایران٬ در مجموع٬ در اروپا کمتر از کشورهای دیگر شناخته شده است. از انکشافات جامعه ٔ ایران پس از ۱۹۲۰ [انقلاب گیلان]٬ از چنگ‌اندازی رضاخان به قدرت و از اوضاع سیاسی و اقتصادی کنونی اطلاع چندانی نداریم. قیام مسلحانه ٔ ۱۹۲۰ دو علت داشت: نخستین علت آن واکنش خودبخودی [مردم ایران] بود نسبت به‌سنگدلی وحشتناک احمدشاه و نخست‌وزیر او و نسبت به‌فروش ایران به‌انگلستان طی قراردادی [قرارداد ۱۹۱۹] که تمام قدرت را در ایران به‌اختیار انگلستان می‌گذاشت. (نخست‌وزیر٬ وثوق‌الدوله مبلغ سیصد هزار دلار از آن بابت حق‌الزحمه دریافت داشت). علت دوم این بود که مردم ایران تحت تأثیر انقلاب سوریه به‌حرکت در آمدند. مرکز انقلابی که علیه صاحبان قدرت در ایران به‌وقوع پیوست٬ در شمال کشور [گیلان] بود. اساس برنامه ٔ انقلابیون چیزی جز استقلال کشور و تقسیم اراضی کشاورزی بین دهقانان نبود. جنبش شکست خورد٬ زیرا دیکتاتوری نظامی اشرافیت زمیندار با تمام امکانات از جانب انگلستان حمایت می شد٬ چون انگلستان نمی‌توانست اجازه دهد ایرانی آزاد به‌وجود آید و می‌خواست که این کشور به‌پایگاه او برای عملیات علیه باکو و روسیه ٔ شوروی بدل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سؤال: - نقش شاه کنونی٬ رضاخان در ایران چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب: - احمد[شاه] آلتی در دست اشرافیت زمیندار و امپریالیسم انگلستان بود. از آنجا که علائق مردم به‌روسیه ٔ شوروی زیاد بود٬ طبقه حاکم به‌این فکر افتاد که اگر مردی مانند رضاخان که از میان مردم برخاسته در رأس دولت قرار گیرد٬ انگلستان می‌تواند آسان‌تر به‌خواست‌های خود جامه ٔ عمل بپوشاند. رضاخان می‌بایست نقش آن مرد تازه‌ئی را ایفا می کرد که ضاهراً هم دمکرات است٬ هم مرد توده‌ها٬ و هم دوستدار شوروی! اما در حقیقت او وظیفه داشت از منافع اشرافیت زمیندار دفاع کند. پس از کودتای ۱۹۲۱ [سوم اسفند ۱۲۹۹] و خلع احمدشاه از سلطنت٬ رضاخان خواهان حمایت اشراف از خود شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سؤال: - چرا علاقه ٔ مردم ایران به‌شوروی زیاد است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب: - زیرا روسیه ٔ [شوروی] از همان لحظه ٔ حیات خود کاری انجام داد که هیچ حکومت سرمایه‌داری هرگز نخواهد کرد: شوروی از همه ٔ امتیازاتی که در ایران داشت چشم پوشید٬ یعنی از حق کاپیتولاسیون٬ از امتیاز جاده‌هائی که کشیده و مؤسساتی که احداث کرده بود٬ و اعتباراتی که ایران به روسیه ٔ قدیم اهدا کرده بود. در یک کلام٬ شوروی همه ٔ آنچه را که در اثر ضعف دولت‌های ایران به روسیه ٔ تزاری تحویل شده بود به‌ایران بازگردانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مطبوعات بزرگ اروپا رضاخان را مردی توصیف می کنند که در خدمت مردم است. اما این دروغی بیش نیست. او [نظامی] دیکتاتوری مستقر کرده است که از دیکتاتوری موسولینی دست کمی ندارد. نظامیان در رأس تمام ادارات دولتی قرار دارند٬ سندیکاهای کارگری و احزاب سیاسی ممنوع اعلام شده‌اند٬ و آزادی از مطبوعات سلب شده است. رضاخان با سوء استفاده از قدرت٬ خود را ثروتمند می‌کند. تمام دارائی‌های دولتی و اراضی حکومتی به‌مالکیت شخصی او در آمده و مایملک مصادره ٔ شده ٔ مخالفان نیز به‌شخص او انتقال یافته است. طبقه ٔ دهقان که بخش اعظم جمعیت ایران را تشکیل می‌دهد از زمان جلوس او بر تخت سلطنت در لجّه‌های فقری بی‌سابقه فرو رفته است. دهقانان آنچنان تیره‌بخت و گرفتار قرضند که عملاً اربابان اداره ٔ«عدالت» را برعهده گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} جامعه ٔ ضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در مورد روزنامه ٔ پیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} احمد اسدوف٬ فرزند ابوطالب و متولد حدود ۱۲۷۸ شمسی٬ از شرکت‌کنندگان در نهضت جنگل بود که بعدها برای ادامه ٔ تحصیل به‌آلمان رفت. در آنجا به‌جرگه ٔ مخالفان رضاخان پیوست و به‌عضویت حزب کمونیست ایران در آمد. پس از اخراج از آلمان به«جرم» فعالیت سیاسی علیه رضاخان٬ به‌ایران بازگشت و پس از مدتی حبس کارمند دارائی خراسان شد. ایرج اسکندری او را «معلم» ارانی معرفی می‌کند. احمد اسدوف که بعدها نام خود را داراب گذاشت پس از کودتای ۲۸ مرداد٬ از شهر انزلی - موطنِ خود - به‌نمایندگی مجلس شورا «انتخاب» شد. از کسانی که می‌توانند در مورد او اطلاعات بیش‌تری در اختیار ما بگذارند تمنا می‌کنیم با کتاب جمعه تماس بگیرند. خ.ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28950</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28950"/>
		<updated>2012-01-28T20:58:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔ نامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔ تحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔ ایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔ واحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیست»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ «پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔ رضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔ آگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ «پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔ بیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔ حیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔ یکی از مسؤلان جامعه ٔ ضدامپریالیست با دو نماینده ٔ ایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
خ.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با ۲ تن از نمایندگان ایرانی شرکت کننده در کنگره ٔ جامعه ٔ ضدامپریالیست٬ «احمد اَسَدوف»{{نشان|۴}} و «مرتضی علوی» به‌مصاحبه نشستم. احمد اسدوف با آن کُلاه پوستی سنتی که به‌رغم سفر طولانیش تا بروکسِل [محل برگزاری کنگره] هنوز آن را بر سر داست با سرعت و زنده‌دلی سخن می گوید. گوئی درد و محنتی که در اوست می خواهد به‌یکباره منفجر شود. مرتضی علوی که جوان‌تر است متفکرتر و آرام‌تر به‌نظر می رسد. اولی ازسال ۱۹۱۹ و دومی ازسال ۱۹۲۱ تاکنون در جنبش آزادیبخش [ایران] شرکت دارند. این دو جوان سالیان زیادی نیست که به‌فعالیت پرداخته‌اند و لاجرم تجربه ٔ سیاسی زیادی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسأله ٔ ایران٬ در مجموع٬ در اروپا کمتر از کشورهای دیگر شناخته شده است. از انکشافات جامعه ٔ ایران پس از ۱۹۲۰ [انقلاب گیلان]٬ از چنگ‌اندازی رضاخان به قدرت و از اوضاع سیاسی و اقتصادی کنونی اطلاع چندانی نداریم. قیام مسلحانه ٔ ۱۹۲۰ دو علت داشت: نخستین علت آن واکنش خودبخودی [مردم ایران] بود نسبت به‌سنگدلی وحشتناک احمدشاه و نخست‌وزیر او و نسبت به‌فروش ایران به‌انگلستان طی قراردادی [قرارداد ۱۹۱۹] که تمام قدرت را در ایران به‌اختیار انگلستان می‌گذاشت. (نخست‌وزیر٬ وثوق‌الدوله مبلغ سیصد هزار دلار از آن بابت حق‌الزحمه دریافت داشت). علت دوم این بود که مردم ایران تحت تأثیر انقلاب سوریه به‌حرکت در آمدند. مرکز انقلابی که علیه صاحبان قدرت در ایران به‌وقوع پیوست٬ در شمال کشور [گیلان] بود. اساس برنامه ٔ انقلابیون چیزی جز استقلال کشور و تقسیم اراضی کشاورزی بین دهقانان نبود. جنبش شکست خورد٬ زیرا دیکتاتوری نظامی اشرافیت زمیندار با تمام امکانات از جانب انگلستان حمایت می شد٬ چون انگلستان نمی‌توانست اجازه دهد ایرانی آزاد به‌وجود آید و می‌خواست که این کشور به‌پایگاه او برای عملیات علیه باکو و روسیه ٔ شوروی بدل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سؤال: - نقش شاه کنونی٬ رضاخان در ایران چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب: - احمد[شاه] آلتی در دست اشرافیت زمیندار و امپریالیسم انگلستان بود. از آنجا که علائق مردم به‌روسیه ٔ شوروی زیاد بود٬ طبقه حاکم به‌این فکر افتاد که اگر مردی مانند رضاخان که از میان مردم برخاسته در رأس دولت قرار گیرد٬ انگلستان می‌تواند آسان‌تر به‌خواست‌های خود جامه ٔ عمل بپوشاند. رضاخان می‌بایست نقش آن مرد تازه‌ئی را ایفا می کرد که ضاهراً هم دمکرات است٬ هم مرد توده‌ها٬ و هم دوستدار شوروی! اما در حقیقت او وظیفه داشت از منافع اشرافیت زمیندار دفاع کند. پس از کودتای ۱۹۲۱ [سوم اسفند ۱۲۹۹] و خلع احمدشاه از سلطنت٬ رضاخان خواهان حمایت اشراف از خود شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:سؤال: - چرا علاقه ٔ مردم ایران به‌شوروی زیاد است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:جواب: - زیرا روسیه ٔ [شوروی] از همان لحظه ٔ حیات خود کاری انجام داد که هیچ حکومت سرمایه‌داری هرگز نخواهد کرد: شوروی از همه ٔ امتیازاتی که در ایران داشت چشم پوشید٬ یعنی از حق کاپیتولاسیون٬ از امتیاز جاده‌هائی که کشیده و مؤسساتی که احداث کرده بود٬ و اعتباراتی که ایران به روسیه ٔ قدیم اهدا کرده بود. در یک کلام٬ شوروی همه ٔ آنچه را که در اثر ضعف دولت‌های ایران به روسیه ٔ تزاری تحویل شده بود به‌ایران بازگردانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:مطبوعات بزرگ اروپا رضاخان را مردی توصیف می کنند که در خدمت مردم است. اما این دروغی بیش نیست. او [نظامی] دیکتاتوری مستقر کرده است که از دیکتاتوری موسولینی دست کمی ندارد. نظامیان در رأس تمام ادارات دولتی قرار دارند٬ سندیکاهای کارگری و احزاب سیاسی ممنوع اعلام شده‌اند٬ و آزادی از مطبوعات سلب شده است. رضاخان با سوء استفاده از قدرت٬ خود را ثروتمند می‌کند. تمام دارائی‌های دولتی و اراضی حکومتی به‌مالکیت شخصی او در آمده و مایملک مصادره ٔ شده ٔ مخالفان نیز به‌شخص او انتقال یافته است. طبقه ٔ دهقان که بخش اعظم جمعیت ایران را تشکیل می‌دهد از زمان جلوس او بر تخت سلطنت در لجّه‌های فقری بی‌سابقه فرو رفته است. دهقانان آنچنان تیره‌بخت و گرفتار قرضند که عملاً اربابان اداره ٔ«عدالت» را برعهده گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} جامعه ٔ ضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در مورد روزنامه ٔ پیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} احمد اسدوف٬ فرزند ابوطالب و متولد حدود ۱۲۷۸ شمسی٬ از شرکت‌کنندگان در نهضت جنگل بود که بعدها برای ادامه ٔ تحصیل به‌آلمان رفت. در آنجا به‌جرگه ٔ مخالفان رضاخان پیوست و به‌عضویت حزب کمونیست ایران در آمد. پس از اخراج از آلمان به«جرم» فعالیت سیاسی علیه رضاخان٬ به‌ایران بازگشت و پس از مدتی حبس کارمند دارائی خراسان شد. ایرج اسکندری او را «معلم» ارانی معرفی می‌کند. احمد اسدوف که بعدها نام خود را داراب گذاشت پس از کودتای ۲۸ مرداد٬ از شهر انزلی - موطنِ خود - به‌نمایندگی مجلس شورا «انتخاب» شد. از کسانی که می‌توانند در مورد او اطلاعات بیش‌تری در اختیار ما بگذارند تمنا می‌کنیم با کتاب جمعه تماس بگیرند. خ.ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28948</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28948"/>
		<updated>2012-01-28T20:47:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔ نامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔ تحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔ ایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔ واحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیست»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ «پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔ رضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔ آگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ «پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔ بیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔ حیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔ یکی از مسؤلان جامعه ٔ ضدامپریالیست با دو نماینده ٔ ایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
خ.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با ۲ تن از نمایندگان ایرانی شرکت کننده در کنگره ٔ جامعه ٔ ضدامپریالیست٬ «احمد اَسَدوف»{{نشان|۴}} و «مرتضی علوی» به‌مصاحبه نشستم. احمد اسدوف با آن کُلاه پوستی سنتی که به‌رغم سفر طولانیش تا بروکسِل [محل برگزاری کنگره] هنوز آن را بر سر داست با سرعت و زنده‌دلی سخن می گوید. گوئی درد و محنتی که در اوست می خواهد به‌یکباره منفجر شود. مرتضی علوی که جوان‌تر است متفکرتر و آرام‌تر به‌نظر می رسد. اولی ازسال ۱۹۱۹ و دومی ازسال ۱۹۲۱ تاکنون در جنبش آزادیبخش [ایران] شرکت دارند. این دو جوان سالیان زیادی نیست که به‌فعالیت پرداخته‌اند و لاجرم تجربه ٔ سیاسی زیادی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسأله ٔ ایران٬ در مجموع٬ در اروپا کمتر از کشورهای دیگر شناخته شده است. از انکشافات جامعه ٔ ایران پس از ۱۹۲۰ [انقلاب گیلان]٬ از چنگ‌اندازی رضاخان به قدرت و از اوضاع سیاسی و اقتصادی کنونی اطلاع چندانی نداریم. قیام مسلحانه ٔ ۱۹۲۰ دو علت داشت: نخستین علت آن واکنش خودبخودی [مردم ایران] بود نسبت به‌سنگدلی وحشتناک احمدشاه و نخست‌وزیر او و نسبت به‌فروش ایران به‌انگلستان طی قراردادی [قرارداد ۱۹۱۹] که تمام قدرت را در ایران به‌اختیار انگلستان می‌گذاشت. (نخست‌وزیر٬ وثوق‌الدوله مبلغ سیصد هزار دلار از آن بابت حق‌الزحمه دریافت داشت). علت دوم این بود که مردم ایران تحت تأثیر انقلاب سوریه به‌حرکت در آمدند. مرکز انقلابی که علیه صاحبان قدرت در ایران به‌وقوع پیوست٬ در شمال کشور [گیلان] بود. اساس برنامه ٔ انقلابیون چیزی جز استقلال کشور و تقسیم اراضی کشاورزی بین دهقانان نبود. جنبش شکست خورد٬ زیرا دیکتاتوری نظامی اشرافیت زمیندار با تمام امکانات از جانب انگلستان حمایت می شد٬ چون انگلستان نمی‌توانست اجازه دهد ایرانی آزاد به‌وجود آید و می‌خواست که این کشور به‌پایگاه او برای عملیات علیه باکو و روسیه ٔ شوروی بدل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سؤال: - نقش شاه کنونی٬ رضاخان در ایران چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::جواب: - احمد[شاه] آلتی در دست اشرافیت زمیندار و امپریالیسم انگلستان بود. از آنجا که علائق مردم به‌روسیه ٔ شوروی زیاد بود٬ طبقه حاکم به‌این فکر افتاد که اگر مردی مانند رضاخان که از میان مردم برخاسته در رأس دولت قرار گیرد٬ انگلستان می‌تواند آسان‌تر به‌خواست‌های خود جامه ٔ عمل بپوشاند. رضاخان می‌بایست نقش آن مرد تازه‌ئی را ایفا می کرد که ضاهراً هم دمکرات است٬ هم مرد توده‌ها٬ و هم دوستدار شوروی! اما در حقیقت او وظیفه داشت از منافع اشرافیت زمیندار دفاع کند. پس از کودتای ۱۹۲۱ [سوم اسفند ۱۲۹۹] و خلع احمدشاه از سلطنت٬ رضاخان خواهان حمایت اشراف از خود شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سؤال: - چرا علاقه ٔ مردم ایران به‌شوروی زیاد است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::جواب: - زیرا روسیه ٔ [شوروی] از همان لحظه ٔ حیات خود کاری انجام داد که هیچ حکومت سرمایه‌داری هرگز نخواهد کرد: شوروی از همه ٔ امتیازاتی که در ایران داشت چشم پوشید٬ یعنی از حق کاپیتولاسیون٬ از امتیاز جاده‌هائی که کشیده و مؤسساتی که احداث کرده بود٬ و اعتباراتی که ایران به روسیه ٔ قدیم اهدا کرده بود. در یک کلام٬ شوروی همه ٔ آنچه را که در اثر ضعف دولت‌های ایران به روسیه ٔ تزاری تحویل شده بود به‌ایران بازگردانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::مطبوعات بزرگ اروپا رضاخان را مردی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} جامعه ٔ ضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در مورد روزنامه ٔ پیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} احمد اسدوف٬ فرزند ابوطالب و متولد حدود ۱۲۷۸ شمسی٬ از شرکت‌کنندگان در نهضت جنگل بود که بعدها برای ادامه ٔ تحصیل به‌آلمان رفت. در آنجا به‌جرگه ٔ مخالفان رضاخان پیوست و به‌عضویت حزب کمونیست ایران در آمد. پس از اخراج از آلمان به«جرم» فعالیت سیاسی علیه رضاخان٬ به‌ایران بازگشت و پس از مدتی حبس کارمند دارائی خراسان شد. ایرج اسکندری او را «معلم» ارانی معرفی می‌کند. احمد اسدوف که بعدها نام خود را داراب گذاشت پس از کودتای ۲۸ مرداد٬ از شهر انزلی - موطنِ خود - به‌نمایندگی مجلس شورا «انتخاب» شد. از کسانی که می‌توانند در مورد او اطلاعات بیش‌تری در اختیار ما بگذارند تمنا می‌کنیم با کتاب جمعه تماس بگیرند. خ.ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28946</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28946"/>
		<updated>2012-01-28T20:34:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔ نامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔ تحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔ ایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔ واحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیست»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ «پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔ رضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔ آگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ «پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔ بیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔ حیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔ یکی از مسؤلان جامعه ٔ ضدامپریالیست با دو نماینده ٔ ایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
خ.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با ۲ تن از نمایندگان ایرانی شرکت کننده در کنگره ٔ جامعه ٔ ضدامپریالیست٬ «احمد اَسَدوف»{{نشان|۴}} و «مرتضی علوی» به‌مصاحبه نشستم. احمد اسدوف با آن کُلاه پوستی سنتی که به‌رغم سفر طولانیش تا بروکسِل [محل برگزاری کنگره] هنوز آن را بر سر داست با سرعت و زنده‌دلی سخن می گوید. گوئی درد و محنتی که در اوست می خواهد به‌یکباره منفجر شود. مرتضی علوی که جوان‌تر است متفکرتر و آرام‌تر به‌نظر می رسد. اولی ازسال ۱۹۱۹ و دومی ازسال ۱۹۲۱ تاکنون در جنبش آزادیبخش [ایران] شرکت دارند. این دو جوان سالیان زیادی نیست که به‌فعالیت پرداخته‌اند و لاجرم تجربه ٔ سیاسی زیادی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسأله ٔ ایران٬ در مجموع٬ در اروپا کمتر از کشورهای دیگر شناخته شده است. از انکشافات جامعه ٔ ایران پس از ۱۹۲۰ [انقلاب گیلان]٬ از چنگ‌اندازی رضاخان به قدرت و از اوضاع سیاسی و اقتصادی کنونی اطلاع چندانی نداریم. قیام مسلحانه ٔ ۱۹۲۰ دو علت داشت: نخستین علت آن واکنش خودبخودی [مردم ایران] بود نسبت به‌سنگدلی وحشتناک احمدشاه و نخست‌وزیر او و نسبت به‌فروش ایران به‌انگلستان طی قراردادی [قرارداد ۱۹۱۹] که تمام قدرت را در ایران به‌اختیار انگلستان می‌گذاشت. (نخست‌وزیر٬ وثوق‌الدوله مبلغ سیصد هزار دلار از آن بابت حق‌الزحمه دریافت داشت). علت دوم این بود که مردم ایران تحت تأثیر انقلاب سوریه به‌حرکت در آمدند. مرکز انقلابی که علیه صاحبان قدرت در ایران به‌وقوع پیوست٬ در شمال کشور [گیلان] بود. اساس برنامه ٔ انقلابیون چیزی جز استقلال کشور و تقسیم اراضی کشاورزی بین دهقانان نبود. جنبش شکست خورد٬ زیرا دیکتاتوری نظامی اشرافیت زمیندار با تمام امکانات از جانب انگلستان حمایت می شد٬ چون انگلستان نمی‌توانست اجازه دهد ایرانی آزاد به‌وجود آید و می‌خواست که این کشور به‌پایگاه او برای عملیات علیه باکو و روسیه ٔ شوروی بدل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سؤال: - نقش شاه کنونی٬ رضاخان در ایران چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب: - احمد[شاه] آلتی در دست اشرافیت زمیندار و امپریالیسم انگلستان بود. از آنجا که علائق مردم به‌روسیه ٔ شوروی زیاد بود٬ طبقه حاکم به‌این فکر افتاد که اگر مردی مانند رضاخان که از میان مردم برخاسته در رأس دولت قرار گیرد٬ انگلستان می‌تواند آسان‌تر به‌خواست‌های خود جامه ٔ عمل بپوشاند. رضاخان می‌بایست نقش آن مرد تازه‌ئی را ایفا می کرد که ضاهراً هم دمکرات است٬ هم مرد توده‌ها٬ و هم دوستدار شوروی! اما در حقیقت او وظیفه داشت از منافع اشرافیت زمیندار دفاع کند. پس از کودتای ۱۹۲۱ [سوم اسفند ۱۲۹۹] و خلع احمدشاه از سلطنت٬ رضاخان خواهان حمایت اشراف از خود شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سؤال: - چرا علاقه ٔ مردم ایران به‌شوروی زیاد است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب: - زیرا روسیه ٔ [شوروی] از همان لحظه ٔ حیات خود کاری انجام داد که هیچ حکومت سرمایه‌داری هرگز نخواهد کرد: شوروی از همه ٔ امتیازاتی که در ایران داشت چشم پوشید٬ یعنی از حق کاپیتولاسیون٬ از امتیاز جاده‌هائی که کشیده و مؤسساتی که احداث کرده بود٬ و اعتباراتی که ایران به روسیه ٔ قدیم اهدا کرده بود. در یک کلام٬ شوروی همه ٔ آنچه را که در اثر ضعف دولت‌های ایران به روسیه ٔ تزاری تحویل شده بود به‌ایران بازگردانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطبوعات بزرگ اروپا رضاخان را مردی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} جامعه ٔ ضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در مورد روزنامه ٔ پیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28945</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28945"/>
		<updated>2012-01-28T20:25:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔ نامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔ تحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔ ایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔ واحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیست»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ «پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔ رضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔ آگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ «پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔ بیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔ حیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔ یکی از مسؤلان جامعه ٔ ضدامپریالیست با دو نماینده ٔ ایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
خ.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با ۲ تن از نمایندگان ایرانی شرکت کننده در کنگره ٔ جامعه ٔ ضدامپریالیست٬ «احمد اَسَدوف»{{نشان|۴}} و «مرتضی علوی» به‌مصاحبه نشستم. احمد اسدوف با آن کُلاه پوستی سنتی که به‌رغم سفر طولانیش تا بروکسِل [محل برگزاری کنگره] هنوز آن را بر سر داست با سرعت و زنده‌دلی سخن می گوید. گوئی درد و محنتی که در اوست می خواهد به‌یکباره منفجر شود. مرتضی علوی که جوان‌تر است متفکرتر و آرام‌تر به‌نظر می رسد. اولی ازسال ۱۹۱۹ و دومی ازسال ۱۹۲۱ تاکنون در جنبش آزادیبخش [ایران] شرکت دارند. این دو جوان سالیان زیادی نیست که به‌فعالیت پرداخته‌اند و لاجرم تجربه ٔ سیاسی زیادی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسأله ٔ ایران٬ در مجموع٬ در اروپا کمتر از کشورهای دیگر شناخته شده است. از انکشافات جامعه ٔ ایران پس از ۱۹۲۰ [انقلاب گیلان]٬ از چنگ‌اندازی رضاخان به قدرت و از اوضاع سیاسی و اقتصادی کنونی اطلاع چندانی نداریم. قیام مسلحانه ٔ ۱۹۲۰ دو علت داشت: نخستین علت آن واکنش خودبخودی [مردم ایران] بود نسبت به‌سنگدلی وحشتناک احمدشاه و نخست‌وزیر او و نسبت به‌فروش ایران به‌انگلستان طی قراردادی [قرارداد ۱۹۱۹] که تمام قدرت را در ایران به‌اختیار انگلستان می‌گذاشت. (نخست‌وزیر٬ وثوق‌الدوله مبلغ سیصد هزار دلار از آن بابت حق‌الزحمه دریافت داشت). علت دوم این بود که مردم ایران تحت تأثیر انقلاب سوریه به‌حرکت در آمدند. مرکز انقلابی که علیه صاحبان قدرت در ایران به‌وقوع پیوست٬ در شمال کشور [گیلان] بود. اساس برنامه ٔ انقلابیون چیزی جز استقلال کشور و تقسیم اراضی کشاورزی بین دهقانان نبود. جنبش شکست خورد٬ زیرا دیکتاتوری نظامی اشرافیت زمیندار با تمام امکانات از جانب انگلستان حمایت می شد٬ چون انگلستان نمی‌توانست اجازه دهد ایرانی آزاد به‌وجود آید و می‌خواست که این کشور به‌پایگاه او برای عملیات علیه باکو و روسیه ٔ شوروی بدل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سؤال: - نقش شاه کنونی٬ رضاخان در ایران چیست؟&lt;br /&gt;
جواب: - احمد[شاه] آلتی در دست اشرافیت زمیندار و امپریالیسم انگلستان بود. از آنجا که علائق مردم به‌روسیه ٔ شوروی زیاد بود٬ طبقه حاکم به‌این فکر افتاد که اگر مردی مانند رضاخان که از میان مردم برخاسته در رأس دولت قرار گیرد٬ انگلستان می‌تواند آسان‌تر به‌خواست‌های خود جامه ٔ عمل بپوشاند. رضاخان می‌بایست نقش آن مرد تازه‌ئی را ایفا می کرد که ضاهراً هم دمکرات است٬ هم مرد توده‌ها٬ و هم دوستدار شوروی! اما در حقیقت او وظیفه داشت از منافع اشرافیت زمیندار دفاع کند. پس از کودتای ۱۹۲۱ [سوم اسفند ۱۲۹۹] و خلع احمدشاه از سلطنت٬ رضاخان خواهان حمایت اشراف از خود شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} جامعه ٔ ضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در مورد روزنامه ٔ پیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28942</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28942"/>
		<updated>2012-01-28T20:01:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔ نامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔ تحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔ ایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔ واحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیست»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ «پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔ رضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔ آگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ «پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔ بیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔ حیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔ یکی از مسؤلان جامعه ٔ ضدامپریالیست با دو نماینده ٔ ایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
خ.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} جامعه ٔ ضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در مورد روزنامه ٔ پیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28940</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28940"/>
		<updated>2012-01-28T19:56:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔ نامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔ تحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔ ایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔ واحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیست»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ «پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔ رضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔ آگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ «پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔ بیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔ حیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔ یکی از مسؤلان جامعه ٔ ضدامپریالیست با دو نماینده ٔ ایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
خ.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} جامعه ٔ ضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در مورد روزنامه ٔ پیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28938</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28938"/>
		<updated>2012-01-28T19:52:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔ نامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔ تحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔ ایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔواحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیست»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ «پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔرضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔ آگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ «پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔبیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔحیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔیکی از مسؤلان جامعه ٔضدامپریالیست با دو نماینده ٔایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
خ.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} جامعه ٔضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در مورد روزنامه ٔپیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28936</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28936"/>
		<updated>2012-01-28T19:50:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔنامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔتحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔواحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیت»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ«پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔرضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔآگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ«پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔبیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔحیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔیکی از مسؤلان جامعه ٔضدامپریالیست با دو نماینده ٔایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
خ.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} جامعه ٔضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در مورد روزنامه ٔپیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28935</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28935"/>
		<updated>2012-01-28T19:48:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔنامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔتحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔواحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیت»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ«پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔرضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔآگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ«پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔبیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔحیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔیکی از مسؤلان جامعه ٔضدامپریالیست با دو نماینده ٔایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} جامعه ٔضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} در مورد روزنامه ٔپیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28934</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28934"/>
		<updated>2012-01-28T19:45:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
مرتضی علوی، برادر بزرگ نویسنده ٔنامدار معاصر، بزرگ علوی، از جوانانی بود که در دوران نهضت انقلابی، در پی انقلاب اکتبر، سیاسی شد، به نهضت پیوست، در صفوف حزب کمونیست ایران علیه حکومت جبار پهلوی به‌مبارزه برخاست و سرانجام در دوران غم‌انگیز تصفیه‌ها، مانند بسیاری از چهره‌های درخشان جنبش انقلابی کارگری چون سلطانزاده و نیک‌‌بین، فدای سیاست‌های غلط رهبری حزب کمونیست شوروی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی به‌قول خودش در ۱۳۰۰ به‌جنبش پیوست. پس از ترک ایران به‌قصد ادامه ٔتحصیل در آلمان، از رهبران جنبش دانشجویان کمونیست ایران شد و کسانی چون تقی ارانی، رضا رادمنش، و ایرج اسکندری که در آن زمان تازه با نهضت بین‌المللی آشنا می شدند از شاگردان او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی علوی از نزدیکان سلطانزاده، نظریه‌پرداز و پایه‌گذار حزب کمونیست ایران بود. او همچنین از رهبران آن حزب انقلابی بود که حزب کمونیست ایران برای تجمع همه ٔ اقشار و طبقاب انقابی جامعه ٔایران ایجاد کرده بود، «جمهوری انقلابی ایران»{{نشان|۱}}. این حزب که می‌کوشید دهقانان، صنعتگران و کارگران انقلابی و اقشار انقلابی خرده بورژوازی شهری را در یک جبهه ٔواحد انقلابی متشکل کند، در خارج از کشور به فعالیت‌های چشمگیری دست زد. شرکت نمایندگان این حزب در کنگره‌های «جامعه ضدامپریالیت»{{نشان|۲}} در کنار شخصیت‌های مهمی چون نهرو و اینشتین، در واقع انعکاس فریاد مردم اسیر ایران در محافل ضدامپریالیست آن دوران بود. مرتضی علوی در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) مسئولیت انتشار روزنامه ٔ«پیکار» را به‌عهده گرفت که بزودی خشم رضاشاه جبار و ولی‌نعتان اروپائیش را برانگیخت، و آن را تا پانزده شماره منتشر کرد. انتشار این روزنامه در ایران استبدادزده ٔرضاشاهی پرتوی از امید ایجاد کرد. مردم «پیکار»{{نشان|۳}} را با شوق و علاقه دست به‌دست می گرداندند. دستیاران رضاشاه در مجلس، در ارتش، در اداره ٔآگاهی، و در همه جا در پی یافتن ردپای یاران مرتضی علوی بودند. سرانجام با فشار غیرقانونی دولت آلمان امپریالیست، مرتضی علوی از آلمان اخراج شد، روزنامه ٔ«پیکار» از میان رفت، و قانون سیاه ۱۳۱۰ برای «قانونی» کردن سرکوب عناصر انقلابی از «تصویب» مجلس رضاشاهی گذشت. مرتضی علوی ناچار به‌اتحاد شوروی پناهنده شد که چندی بعد او را در آنجا به عنوان «جاسوس آلمان» از میان برداشتند. و بعدها، پس از کنگره ٔبیستم حزب کمونیست شوروی، از وی اعاده ٔحیثیت شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند زیر که مصاحبه ٔیکی از مسؤلان جامعه ٔضدامپریالیست با دو نماینده ٔایران است، «برای نخستین بار» منتشر می شود. این سند تاکنون حتی به‌زبان‌های اروپائی هم منتشر نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{نشان|۱}} در مورد اسناد این حزب رجوع کنید به‌اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، جلد ششم، به‌همت خسرو شاکری، انتشارات علم، تهران ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
#{{نشان|۲}} جامعه ٔضدامپریالیست به‌همت بین‌الملل کمونیست و سوسیالیست‌های چپ اروپا برای کمک به‌جنبش‌های آزادیبخش ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;
#{{نشان|۳}} در مورد روزنامه ٔپیکار نگاه کنید به‌اسناد تاریخی - همان جلد، و نیز کتاب‌جمعه شماره ۴ اول شهریور ۱۳۵۸ - صفحات ۳۹-۳۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28933</id>
		<title>مرتضی علوی، در یک مصاحبهٔ سه‌نفری ۱۹۲۷ - ۱۳۰۵</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%D9%94_%D8%B3%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B7_-_%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5&amp;diff=28933"/>
		<updated>2012-01-28T19:01:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maryamfz: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maryamfz</name></author>
	</entry>
</feed>