<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mariameft</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mariameft"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Mariameft"/>
	<updated>2026-05-08T19:58:27Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8_%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C!&amp;diff=475</id>
		<title>حافظ شناسی!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8_%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C!&amp;diff=475"/>
		<updated>2010-04-11T14:29:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mariameft: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تفسیر بیت هفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تفسیر یک بیت حافظ به قلم پژوهنده&lt;br /&gt;
رکن الدین همایونفرخ&lt;br /&gt;
از کتاب حافظ خراباتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[ سلام کردم و با من به روی خندان گفت – که ای خمارکش مفلس شراب زده]&lt;br /&gt;
بیت ٧: [در حالی که در آن سرای یک چنین وضعیت محسور کننده وجود داشت و سراسر آن سرای را عطر زیبائی و معنویت فرا گرفته و حاضران در آن محفل را سرمست و به هیجان آورده و از خود بیخود کرده بود] من به آنجا قدم گذاشتم و به پیر مغان سلام کردم و تهنیت گفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیر مغان سلامم را گرفت و با چهره ئی بشاش و روئی  پر خنده به من گفت: ای کسی که خماری بسیار تحمل کرده ای [ محرومیت زیاد کشیده و از وصل دور و به هجر گرفتار بوده ای] و در اثر ننوشیدن شراب بتو عذاب خماری دست داده «خمارکش» و مدتها در خماری بسر برده ای «خمارکش» و از روی افلاس و نداشتن پول و سرمایه «مفلس» شراب ننوشیده و رغبت به شراب پیدا نکرده ای «شراب زده» [ شراب زده یعنی کسی که از شراب سیراب شده و دیگر رغبتی به نوشیدن آن نداشته باشد، و در اینجا منظور عدم میل و رغبت است، واعظ قزوینی می گوید: گو تشنه ام ای محتسب شراب زده – بیا و شیشه می را ز پیش من بردار] (منظور اینست که: من به حضور پیر و مراد رندان و عاشقان رسیدم و مراسم ادب بجای آوردم و او با خنده روئی مرا مخاطب ساخت و گفت ای کسی که به علت فقر مادی و معنوی مدت ها است که دچار محرومیت هستی و از درک دریافت لذائذ معنوی محروم مانده ای و هم چنین در اثر افلاس نمی توانستی از عیش زندگی بهره مند شوی!! این نحوه بیان دوپهلوست بخاطر حسن طلبی است که بعداٌ ادا خواهد کرد و آن مدح و ستایش از شاه یحیی است که در اثر این مقدمه به شاه و ممدوح القاء و تفهیم می کند که مفلس است و  مدت هاست که خماری کشیده و برای فراهم آوردن بساط عیش نیاز به پول و کمک دارد (ص ٣٦٥١ حافظ خراباتی)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mariameft</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%B9%D8%B0%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86&amp;diff=474</id>
		<title>در عذر فراخی دهان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%D8%B9%D8%B0%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86&amp;diff=474"/>
		<updated>2010-04-11T14:22:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mariameft: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنان که مجنون قصد دیار لیلی کرد، اشتر را در ده بچه ای بود، فرصت می یافت بازمی گشت و به ده می رسید. چون مجنون به خود آمد دو روز راه برگشته بود و همچنین سرماه در راه بماند. عاقبت افغان کرد که این شتر بلای من است، از شتر فروجست و روان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عذر فراخی دهان&lt;br /&gt;
(از کمال اسمعیل)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلدار مرا اگر فراخست دهان &lt;br /&gt;
       گل را نه هم از خنده دهانست چنان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون دستگه نشاط ما آن دهنست&lt;br /&gt;
      گردستگهی فراخ باشد، چه زیان؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لعل لب او که دُرج گوهر باشد&lt;br /&gt;
      چون بوسه درو زنی چه درخور باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر خرد نیامد لب او عیبی نیست&lt;br /&gt;
      یاقوت بزرگ قیمتی تر باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر من دلت از چه روی هنگ آمد&lt;br /&gt;
      صلح تو ز روی راستی جنگ آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتی دهن فراخ من روزی تست&lt;br /&gt;
      وه وه که چگونه روزیم تنگ آمد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mariameft</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D8%B4%D9%85_%D8%B3%D8%B1_%D9%88_%DA%86%D8%B4%D9%85_%D8%AF%D9%84&amp;diff=473</id>
		<title>چشم سر و چشم دل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D8%B4%D9%85_%D8%B3%D8%B1_%D9%88_%DA%86%D8%B4%D9%85_%D8%AF%D9%84&amp;diff=473"/>
		<updated>2010-04-11T14:17:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mariameft: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پَرسه در متون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این بخش، پاره هائی از متون قدیم و جدید که حاوی مطلبی، نکته ای و اشارتی باشد که به نقلش بیارزد چاپ می کنیم. گاه نقل یک متن بخاطر زیبائی و کمال لفظ و معنای آنست. زمانی نوشته یادآور سنت و رسمی در گذشته دور و نزدیک است، نقل جملات گاهی از باب مطایبه و هزل است و زمانی از باب عبرت و افسوس. غالباً نظر به شیوهء بیانی نویسندگان و شعرای اعصار مختلف است که مزید بر آگاهی های ادبی (گاه بی ادبی) خواهد بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم سر وچشم دل                                                                                                                                             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                                          &lt;br /&gt;
گویند که: مردی نزدیک پارسامردی، کیسۀ پردرم دست گرفته، گفت: یا استاد! دلم تاریک شده است، مرا پندی ده. گفت: اندر آن کیسه چه داری؟ &lt;br /&gt;
گفت: درم. گفت: چند است؟ گفت: هزار درم، چیزی خواهم خرید.&lt;br /&gt;
گفت: سر کیسه باز کن. باز کرد. یک درم این پارسا مرد برگرفت، گفت پیشترآی.  پیش تر آمده آن درم بر چشم وی نهاد، گفت: چشم بازکن و بنگر. گفت: این درم بر چشم منست، می نبینم. گفت: ای مرد! یک درم بر چشم سر نهادی دنیا را نمی بینی پس هزار درم بر دل نهادی پنداری که چشم دل تاریک شده است عقبی می نبینی؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از «بستان العارفین و تحفة المریدین»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mariameft</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D8%B4%D9%85_%D8%B3%D8%B1_%D9%88_%DA%86%D8%B4%D9%85_%D8%AF%D9%84&amp;diff=472</id>
		<title>چشم سر و چشم دل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%86%D8%B4%D9%85_%D8%B3%D8%B1_%D9%88_%DA%86%D8%B4%D9%85_%D8%AF%D9%84&amp;diff=472"/>
		<updated>2010-04-11T14:15:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mariameft: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پَرسه در متون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این بخش، پاره هائی از متون قدیم و جدید که حاوی مطلبی، نکته ای و اشارتی باشد که به نقلش بیارزد چاپ می کنیم. گاه نقل یک متن بخاطر زیبائی و کمال لفظ و معنای آنست. زمانی نوشته یادآور سنت و رسمی در گذشته دور و نزدیک است، نقل جملات گاهی از باب مطایبه و هزل است و زمانی از باب عبرت و افسوس. غالباً نظر به شیوهء بیانی نویسندگان و شعرای اعصار مختلف است که مزید بر آگاهی های ادبی (گاه بی ادبی) خواهد بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم سر وچشم دل                                                                                                                                             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                                          &lt;br /&gt;
گویند که: مردی نزدیک پارسامردی، کیسۀ پردرم دست گرفته، گفت: یا استاد! دلم تاریک شده است، مرا پندی ده. گفت: اندر آن کیسه چه داری؟ &lt;br /&gt;
گفت: درم. گفت: چند است؟ گفت: هزار درم، چیزی خواهم خرید.&lt;br /&gt;
گفت: سر کیسه باز کن. باز کرد. یک درم این پارسا مرد برگرفت، گفت پیشترآی.  پیش تر آمده آن درم بر چشم وی نهاد، گفت: چشم بازکن و بنگر. گفت: این درم بر چشم منست، می نبینم. گفت: ای مرد! یک درم بر چشم سر نهادی دنیا را نمی بینی پس هزار درم بر دل نهادی پنداری که چشم دل تاریک شده است عقبی می نبینی؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از «بستان العارفین و تحفة المریدین»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;nowiki&amp;gt;اینجا متن قالب‌بندی‌نشده وارد شود&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mariameft</name></author>
	</entry>
</feed>