<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mansoureh</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mansoureh"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Mansoureh"/>
	<updated>2026-04-20T13:13:50Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20915</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20915"/>
		<updated>2011-07-18T05:48:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا،که در دنیا دیگر نه کاری برای کردن داردنه حرفی برای گفتن و نه امیدی به ... - با این همه چیزی خاص : یک نگاه ،یک آرزو،یک راز رادر چشمانش حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من هم رمز و راز خودش را دارد.درباره تخته سنگی ست فراز کوهی - تنهاو رو به دریا و به شکل زنی - که هیچ نمی گوید : گویی که از سپیده دم زمان آنجا بوده و بازگشت مردی را انتظار می کشد. و مردانی به سراغش آمده اند و کوشیده اند از سکوتش سر درآرند. و مرد ها که زیرک بوده اند به همه چیز پی برده اند  آن ها دیگر قصه اش را می دانند  آنها می دانند از کجا آمده است و در انتظار کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این ها شخصیت های قصه اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر و زنش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوکر پیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طالع بین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماهیگیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب ،خانم ها و آقایان،این ها شخصیت افسانه ما هستند و چنان که ابداعات زبان شاعرانه چینی است . اما آرامش درون چیز دیگری است.پیمانی است با خویشتن خویش که من فاقد آنم.به همین سبب است که من همیشه سعی دارم برای این شادی - که حس می کنم لیاقتش را ندارم - دلیلی پیدا کنم . کم ترین چیزی به وحشتم می اندازد .برای مثال همین که از دیروز فهمیده ام تو دختر خوانده پدرت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (می خندد) پس به این علت است که همه روز را با م سرسنگین بودئی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: چرا این را به من نگفته بودی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن:خدای من !من حتی به یادش هم نبودم . در خانه پدرم کسی جز نوکر پیرمان آن را نمی داند .باید همو این را به تو رفته باشد.مدت ها پیش پدرم طی یکی از سفر هایش مرا پیدا کرد و به فرزندی پذیرفت -آن وقت من موجودی کوچک بودم و چیزی را به یاد ندارم (سعی می کند دستش بیندازد ) پس تو از اینکه با دختر سر راهی فقیری ازدواج کرده ای ناراحتی، ها ؟&lt;br /&gt;
آه ،اگر فقط می دانستم  ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ( او را به سوی خود می کشد و به دقت نگاهش می کند )من از بین همه زنها ترا انتخاب کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :و من چه؟ من ترا انتخاب نکردم ؟ فقط تو به طرف من آمدی ،همین ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : عجیب است ; آخر چرا تو نه هیچ کس دیگر ؟ و آیا واقعاَ من خودم انتخاب کردم؟از همان اولین لحظه دیدارمان همه چیز ترتیب یافته بود.&lt;br /&gt;
می شود گفت که همه کائنات دست به هم داده بود تا ما دو نفر همدیگر را بیابیم.طالع بین ها هم دروغگویند.آنها آینده را پیش بینی می کنند اما آینده ئی وجود ندارد : این مائیم که آینده را می سازیم ... و با وود این ،گاه آدمی احساس می کند که همه چیز پیشایش ترتیب داده شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : تو چه وقت از پرسیدن دست برمی داری؟فکرش را بکن چه خواهد شد وقتی پسرمان هم زبان باز کند.آن وقت شما دو تا مرا در سئوال های تان غرق خواهید کرد; به گمانم دیگر باید بگذارم فراز کنم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (به مهربانی)زن کوچک عزیزم (صدای گریه کودکی شنیده می شود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :باید بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را ترک می کند و به طرف صندلیش بر می گردد.مرد تنها در وسط صحنه باقی می ماند و با بازوهای روی هم افتاده و چشمان اندیشمند به دوردست ها خیره می ماند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه را می بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد : (کتابش را می بندد  و کش و قوس می رود ) برای امروز کافی است !آه،دخترک عزیزم ،دیگر دارم پیر می شوم.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهید دید نقش خودشان را هم به خوبی ایفا خواهند کرد.آنها منتظر اشاره منند تا قصه شان را برای شما تعریف کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این لظه برای من لحظه ئی متعالی و در عین حال دردناک است! می توانم به آنها بگویم :(( حرف نزنید!همان جا که هستید بمانید!)) برای یک ثانیه، ثانیه ئی دیگر و ثانیه های دیگر - ثانیه های بسیاری که تا دقیقه ها ،ساعت عا،روز هاريالهفته هاو سال ها ادامه یابد- و آن ها هم در صندلی هاشان  خشکشان واهد زد و چیزی نخواهند گفت این عمل ،منطقی هم واهد بود.اصلا چرا باید سعی کنیم که قصه سکوت را به سخن درآوریم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چه سودآن ها دیگر به اینا آمده اند تا قصه شان را برای شما باز گویند.و قصه هم دیگر نوشته شده است.ورق های فال مدت هاست که رو شده از همان آغاز روشده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر دست زنش را می گیرد با هم راه می افتند و آرام به سوی تماشاگران می آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (خیلی جدی)این زن من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :(شادمانه)و این هم شوهر من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : تازگی ها ازدواج کرده ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: نه،نه، مدت ها است که ازدواج کرده ایم (با انگشتانش می شمارد)&lt;br /&gt;
درست دوازده ماه و و نوزده روز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر:درست است.تو حافظه خوبی داری.اما به نظر من انگار همین دیروز بود . نه هم خیلی نزدیک است و هم خیلی دور...(زن لبخند می زند)احمقانه است ، نه؟ با این همه به گمانم آدم وقتی عاشق باشد این را می گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (محبت آمیز) ما یک پسر هم داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: که عیناَ شبیه توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: نه ،عیناَ شبیه توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: خب، پس،شبیه هر دوی ماست. سه قطره اب که از آسمان چکیده(مضطربانه) راستی، کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: خواب است،عزیزم (می خندد) تو همیشه این واهمه را داری که کسی بیاید و چیزی را از تو بدزدد - زنت یا بچه ات را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: درست است. من همیشه واهمه دارم چون هیچ نمی توانم شادیم را توصیف کنم. من در این دنیای خونبار تنها بودم.تنها با رویاهایم.یا گذشته ام، با دلهره هام.و حالا اینجایم- و سه نفرم که بزودی چهار... و پنج... و شش نفر می شود. کار می کنم، می خورم، می خوابم و هر روز به روز دیگر می ماند. درز دیگر گونه ئی نیست.شادم،و در عین حال از این حضور زمان، که هیچ پایانی ندارد وحشت دارم.خیلی ساده است، من همیشه در انتظار وقوع حادثه ای هستم.... آه،بگذریم. به گمانم دارم خل می شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : شاید علتش ان جنگ درونی توست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ممکن است...  آن جنگ،آن نگهبانی دراز شبانه در حضور مرگ. روزی بی پایان تا حصول پیروزی. دیگر شبی نبود، تنها مکث هایی برای استراحت بود ما نمی خوابیدیم، فقط استراحت می کردیم. و افق همیشه شعله ور بود. چشم هایت را باز می کردی و همه چیز را قرمز می دیدی; چشمات رو می بستی و همه چیز سیاه می شد. فقط دو رنگ وود داشت: قرمز و سیاه. نگ باعث می شود که خیلی چیز ها را فراموش کنی. چیز هایی که با بازگشت آرامش یال باز می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: (دهان شوهر را می بندد ) این ها همه را فراموش کن عزیزم. گذشته ات را که من هیچ از آن نمی دانم فراموش کن. جنگی را که هر دو از سر گذرانده ایم فراموش کن. زنده کردن مرده ها چه خاصیتی دارد تو در آن روز که همدیگر را یافتیم زاده شده ای. آن چه پیش از ان اتفاق افتاده اهمیتی ندارد. ما  شادیم و این تنها چیزی است که اهمیت دارد. دیگر یزی نپرس . به دریا نگاه کن که آرام کنار خانمان و چون شیشه زیر آفتاب قرار دارد و به ان بادبان های سفید در آن دور ها.که چون کبوتران سفید بر بام ها زه بسته ی سبز نشسته اند نگاه کن ما نگ را برده ایم. من دوستت دارم و همه چیز روبه راه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: (اندیشه کنان) آرامش ...زنی زیر سقفی پوشیده از زه ی سبز. این از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانو: اولاَ من ((دخترک عزیز)) تو نیستم، ثانیاَ تو همیشه پیر بوده ئی، و بلاخره تو چه وان باشی چه پیر هیچ ارتباطی به من ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد: (متبسم) می دانم می دانم فقط می خواستم با یکی حرف زده باشم.آخر، عزیز من، هر کس بعد از انجام کارش می خواهد گپ مختصری بزند اما تو آنقدر خست کلام داری که من باید هر بار برای بازکردن دهانت تمهیدی به کار بزنم و  الب آنکه هر بار هم به تله می افتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانو: تو یلی ناقلایی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد: می دانم. می دانم. اما تو بلاخره باید یک روز قبول کنی که با من کنار بیائی. ما اینجائیم که تا پایان جهان به بشریت خدمت کنیمو به پایان هان هم یلی انده- البته این به رئیس مربوط است که او هم هنوز تصمیمی در این باره نگرفته (مکث می کند)هیچ آن روز های خوش سرآغاز یادت می آید که فقط چند تا پسر و دختر روی زمین بود؟ چه شوری داشتیم! من هیچ گاه آن هیان بامداد را که می خواستم سرنوشت دو انسان را پیوند بزنم از یاد نمی برم. آن وقت ها کار چقدر سبک بود فقط چند اسم در دفتر ثبت موالید وود داشت و من وقت کافی داشتم که مناسب ترین زوج ها را انتخاب کنم و ازدواج های قشنگی راه بیندازم. اما انها انقدر سریع زیاد شدند که طولی نکشید همه زمین را پر کردند و از آن پس دیگر نه استراتی باقی ماند و نه شعری. من حتی وقت کافی برای پیوند همه ی آنها ندارم و هر سال عده ی زیادی از دختران و پسران عزب باقی می مانند چه حیف!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانو: (اندیشمند و اندوهگین) بله،روزهای خوش گذشته، در آن سرآغاز که نستین عاشقان شب ها زیر چشمان من ردش می کردند و چقدر زیبا بودند!من مذوب و شیفته تنها محرم رازشان و شاهد همه قول و قرار هایشان بودم و آینه ئی که همدیگر را در آن می دیدند و می شناختند... و درختان و گل های اطراف عطرشان را به بالا ، به سوی من می فرستادند تمامی زمین چیزی ز مبت و صفا نبوداما الا همه چیز زشت و زمین بیمار شده است من دیگر ماه جذامیان و جانیان و گدایان و نومیدانم. سگ ها به سویم پارس می کنند از عاشقان چندانی نمانده ، که آنها هم از میان می روند زیرا که باید دایم کار کنند و به ندرت نگاهی به من می اندازند. من&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20914</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20914"/>
		<updated>2011-07-18T04:13:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا،که در دنیا دیگر نه کاری برای کردن داردنه حرفی برای گفتن و نه امیدی به ... - با این همه چیزی خاص : یک نگاه ،یک آرزو،یک راز رادر چشمانش حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من هم رمز و راز خودش را دارد.درباره تخته سنگی ست فراز کوهی - تنهاو رو به دریا و به شکل زنی - که هیچ نمی گوید : گویی که از سپیده دم زمان آنجا بوده و بازگشت مردی را انتظار می کشد. و مردانی به سراغش آمده اند و کوشیده اند از سکوتش سر درآرند. و مرد ها که زیرک بوده اند به همه چیز پی برده اند  آن ها دیگر قصه اش را می دانند  آنها می دانند از کجا آمده است و در انتظار کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این ها شخصیت های قصه اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر و زنش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوکر پیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طالع بین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماهیگیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب ،خانم ها و آقایان،این ها شخصیت افسانه ما هستند و چنان که ابداعات زبان شاعرانه چینی است . اما آرامش درون چیز دیگری است.پیمانی است با خویشتن خویش که من فاقد آنم.به همین سبب است که من همیشه سعی دارم برای این شادی - که حس می کنم لیاقتش را ندارم - دلیلی پیدا کنم . کم ترین چیزی به وحشتم می اندازد .برای مثال همین که از دیروز فهمیده ام تو دختر خوانده پدرت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (می خندد) پس به این علت است که همه روز را با م سرسنگین بودئی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: چرا این را به من نگفته بودی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن:خدای من !من حتی به یادش هم نبودم . در خانه پدرم کسی جز نوکر پیرمان آن را نمی داند .باید همو این را به تو رفته باشد.مدت ها پیش پدرم طی یکی از سفر هایش مرا پیدا کرد و به فرزندی پذیرفت -آن وقت من موجودی کوچک بودم و چیزی را به یاد ندارم (سعی می کند دستش بیندازد ) پس تو از اینکه با دختر سر راهی فقیری ازدواج کرده ای ناراحتی، ها ؟&lt;br /&gt;
آه ،اگر فقط می دانستم  ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ( او را به سوی خود می کشد و به دقت نگاهش می کند )من از بین همه زنها ترا انتخاب کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :و من چه؟ من ترا انتخاب نکردم ؟ فقط تو به طرف من آمدی ،همین ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : عجیب است ; آخر چرا تو نه هیچ کس دیگر ؟ و آیا واقعاَ من خودم انتخاب کردم؟از همان اولین لحظه دیدارمان همه چیز ترتیب یافته بود.&lt;br /&gt;
می شود گفت که همه کائنات دست به هم داده بود تا ما دو نفر همدیگر را بیابیم.طالع بین ها هم دروغگویند.آنها آینده را پیش بینی می کنند اما آینده ئی وجود ندارد : این مائیم که آینده را می سازیم ... و با وود این ،گاه آدمی احساس می کند که همه چیز پیشایش ترتیب داده شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : تو چه وقت از پرسیدن دست برمی داری؟فکرش را بکن چه خواهد شد وقتی پسرمان هم زبان باز کند.آن وقت شما دو تا مرا در سئوال های تان غرق خواهید کرد; به گمانم دیگر باید بگذارم فراز کنم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (به مهربانی)زن کوچک عزیزم (صدای گریه کودکی شنیده می شود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :باید بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را ترک می کند و به طرف صندلیش بر می گردد.مرد تنها در وسط صحنه باقی می ماند و با بازوهای روی هم افتاده و چشمان اندیشمند به دوردست ها خیره می ماند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه را می بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد : (کتابش را می بندد  و کش و قوس می رود ) برای امروز کافی است !آه،دخترک عزیزم ،دیگر دارم پیر می شوم.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهید دید نقش خودشان را هم به خوبی ایفا خواهند کرد.آنها منتظر اشاره منند تا قصه شان را برای شما تعریف کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این لظه برای من لحظه ئی متعالی و در عین حال دردناک است! می توانم به آنها بگویم :(( حرف نزنید!همان جا که هستید بمانید!)) برای یک ثانیه، ثانیه ئی دیگر و ثانیه های دیگر - ثانیه های بسیاری که تا دقیقه ها ،ساعت عا،روز هاريالهفته هاو سال ها ادامه یابد- و آن ها هم در صندلی هاشان  خشکشان واهد زد و چیزی نخواهند گفت این عمل ،منطقی هم واهد بود.اصلا چرا باید سعی کنیم که قصه سکوت را به سخن درآوریم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چه سودآن ها دیگر به اینا آمده اند تا قصه شان را برای شما باز گویند.و قصه هم دیگر نوشته شده است.ورق های فال مدت هاست که رو شده از همان آغاز روشده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر دست زنش را می گیرد با هم راه می افتند و آرام به سوی تماشاگران می آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (خیلی جدی)این زن من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :(شادمانه)و این هم شوهر من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : تازگی ها ازدواج کرده ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: نه،نه، مدت ها است که ازدواج کرده ایم (با انگشتانش می شمارد)&lt;br /&gt;
درست دوازده ماه و و نوزده روز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر:درست است.تو حافظه خوبی داری.اما به نظر من انگار همین دیروز بود . نه هم خیلی نزدیک است و هم خیلی دور...(زن لبخند می زند)احمقانه است ، نه؟ با این همه به گمانم آدم وقتی عاشق باشد این را می گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (محبت آمیز) ما یک پسر هم داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: که عیناَ شبیه توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: نه ،عیناَ شبیه توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: خب، پس،شبیه هر دوی ماست. سه قطره اب که از آسمان چکیده(مضطربانه) راستی، کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: خواب است،عزیزم (می خندد) تو همیشه این واهمه را داری که کسی بیاید و چیزی را از تو بدزدد - زنت یا بچه ات را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: درست است. من همیشه واهمه دارم چون هیچ نمی توانم شادیم را توصیف کنم. من در این دنیای خونبار تنها بودم.تنها با رویاهایم.یا گذشته ام، با دلهره هام.و حالا اینجایم- و سه نفرم که بزودی چهار... و پنج... و شش نفر می شود. کار می کنم، می خورم، می خوابم و هر روز به روز دیگر می ماند. درز دیگر گونه ئی نیست.شادم،و در عین حال از این حضور زمان، که هیچ پایانی ندارد وحشت دارم.خیلی ساده است، من همیشه در انتظار وقوع حادثه ای هستم.... آه،بگذریم. به گمانم دارم خل می شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : شاید علتش ان جنگ درونی توست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ممکن است...  آن جنگ،آن نگهبانی دراز شبانه در حضور مرگ. روزی بی پایان تا حصول پیروزی. دیگر شبی نبود، تنها مکث هایی برای استراحت بود ما نمی خوابیدیم، فقط استراحت می کردیم. و افق همیشه شعله ور بود. چشم هایت را باز می کردی و همه چیز را قرمز می دیدی; چشمات رو می بستی و همه چیز سیاه می شد. فقط دو رنگ وود داشت: قرمز و سیاه. نگ باعث می شود که خیلی چیز ها را فراموش کنی. چیز هایی که با بازگشت آرامش یال باز می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: (دهان شوهر را می بندد ) این ها همه را فراموش کن عزیزم. گذشته ات را که من هیچ از آن نمی دانم فراموش کن. جنگی را که هر دو از سر گذرانده ایم فراموش کن. زنده کردن مرده ها چه خاصیتی دارد تو در آن روز که همدیگر را یافتیم زاده شده ای. آن چه پیش از ان اتفاق افتاده اهمیتی ندارد. ما  شادیم و این تنها چیزی است که اهمیت دارد. دیگر یزی نپرس . به دریا نگاه کن که آرام کنار خانمان و چون شیشه زیر آفتاب قرار دارد و به ان بادبان های سفید در آن دور ها.که چون کبوتران سفید بر بام ها زه بسته ی سبز نشسته اند نگاه کن ما نگ را برده ایم. من دوستت دارم و همه چیز روبه راه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: (اندیشه کنان) آرامش ...زنی زیر سقفی پوشیده از زه ی سبز. این از&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20815</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20815"/>
		<updated>2011-07-16T09:20:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا،که در دنیا دیگر نه کاری برای کردن داردنه حرفی برای گفتن و نه امیدی به ... - با این همه چیزی خاص : یک نگاه ،یک آرزو،یک راز رادر چشمانش حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من هم رمز و راز خودش را دارد.درباره تخته سنگی ست فراز کوهی - تنهاو رو به دریا و به شکل زنی - که هیچ نمی گوید : گویی که از سپیده دم زمان آنجا بوده و بازگشت مردی را انتظار می کشد. و مردانی به سراغش آمده اند و کوشیده اند از سکوتش سر درآرند. و مرد ها که زیرک بوده اند به همه چیز پی برده اند  آن ها دیگر قصه اش را می دانند  آنها می دانند از کجا آمده است و در انتظار کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این ها شخصیت های قصه اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر و زنش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوکر پیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طالع بین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماهیگیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب ،خانم ها و آقایان،این ها شخصیت افسانه ما هستند و چنان که ابداعات زبان شاعرانه چینی است . اما آرامش درون چیز دیگری است.پیمانی است با خویشتن خویش که من فاقد آنم.به همین سبب است که من همیشه سعی دارم برای این شادی - که حس می کنم لیاقتش را ندارم - دلیلی پیدا کنم . کم ترین چیزی به وحشتم می اندازد .برای مثال همین که از دیروز فهمیده ام تو دختر خوانده پدرت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (می خندد) پس به این علت است که همه روز را با م سرسنگین بودئی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: چرا این را به من نگفته بودی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن:خدای من !من حتی به یادش هم نبودم . در خانه پدرم کسی جز نوکر پیرمان آن را نمی داند .باید همو این را به تو رفته باشد.مدت ها پیش پدرم طی یکی از سفر هایش مرا پیدا کرد و به فرزندی پذیرفت -آن وقت من موجودی کوچک بودم و چیزی را به یاد ندارم (سعی می کند دستش بیندازد ) پس تو از اینکه با دختر سر راهی فقیری ازدواج کرده ای ناراحتی، ها ؟&lt;br /&gt;
آه ،اگر فقط می دانستم  ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ( او را به سوی خود می کشد و به دقت نگاهش می کند )من از بین همه زنها ترا انتخاب کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :و من چه؟ من ترا انتخاب نکردم ؟ فقط تو به طرف من آمدی ،همین ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : عجیب است ; آخر چرا تو نه هیچ کس دیگر ؟ و آیا واقعاَ من خودم انتخاب کردم؟از همان اولین لحظه دیدارمان همه چیز ترتیب یافته بود.&lt;br /&gt;
می شود گفت که همه کائنات دست به هم داده بود تا ما دو نفر همدیگر را بیابیم.طالع بین ها هم دروغگویند.آنها آینده را پیش بینی می کنند اما آینده ئی وجود ندارد : این مائیم که آینده را می سازیم ... و با وود این ،گاه آدمی احساس می کند که همه چیز پیشایش ترتیب داده شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : تو چه وقت از پرسیدن دست برمی داری؟فکرش را بکن چه خواهد شد وقتی پسرمان هم زبان باز کند.آن وقت شما دو تا مرا در سئوال های تان غرق خواهید کرد; به گمانم دیگر باید بگذارم فراز کنم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (به مهربانی)زن کوچک عزیزم (صدای گریه کودکی شنیده می شود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :باید بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را ترک می کند و به طرف صندلیش بر می گردد.مرد تنها در وسط صحنه باقی می ماند و با بازوهای روی هم افتاده و چشمان اندیشمند به دوردست ها خیره می ماند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه را می بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد : (کتابش را می بندد  و کش و قوس می رود ) برای امروز کافی است !آه،دخترک عزیزم ،دیگر دارم پیر می شوم.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهید دید نقش خودشان را هم به خوبی ایفا خواهند کرد.آنها منتظر اشاره منند تا قصه شان را برای شما تعریف کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این لظه برای من لحظه ئی متعالی و در عین حال دردناک است! می توانم به آنها بگویم :(( حرف نزنید!همان جا که هستید بمانید!)) برای یک ثانیه، ثانیه ئی دیگر و ثانیه های دیگر - ثانیه های بسیاری که تا دقیقه ها ،ساعت عا،روز هاريالهفته هاو سال ها ادامه یابد- و آن ها هم در صندلی هاشان  خشکشان واهد زد و چیزی نخواهند گفت این عمل ،منطقی هم واهد بود.اصلا چرا باید سعی کنیم که قصه سکوت را به سخن درآوریم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چه سودآن ها دیگر به اینا آمده اند تا قصه شان را برای شما باز گویند.و قصه هم دیگر نوشته شده است.ورق های فال مدت هاست که رو شده از همان آغاز روشده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر دست زنش را می گیرد با هم راه می افتند و آرام به سوی تماشاگران می آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (خیلی جدی)این زن من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :(شادمانه)و این هم شوهر من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : تازگی ها ازدواج کرده ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: نه،نه، مدت ها است که ازدواج کرده ایم (با انگشتانش می شمارد)&lt;br /&gt;
درست دوازده ماه و و نوزده روز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر:درست است.تو حافظه خوبی داری.اما به نظر من انگار همین دیروز بود . نه هم خیلی نزدیک است و هم خیلی دور...(زن لبخند می زند)احمقانه است ، نه؟ با این همه به گمانم آدم وقتی عاشق باشد این را می گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (محبت آمیز) ما یک پسر هم داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: که عیناَ شبیه توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: نه ،عیناَ شبیه توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: خب، پس،شبیه هر دوی ماست. سه قطره اب که از آسمان چکیده(مضطربانه) راستی، کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: خواب است،عزیزم (می خندد) تو همیشه این واهمه را داری که کسی بیاید و چیزی را از تو بدزدد - زنت یا بچه ات را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: درست است. من همیشه واهمه دارم چون هیچ نمی توانم شادیم را توصیف کنم. من در این دنیای خونبار تنها بودم.تنها با رویاهایم.یا گذشته ام، با دلهره هام.و حالا اینجایم- و سه نفرم که بزودی چهار... و پنج... و شش نفر می شود. کار می کنم، می خورم، می خوابم و هر روز به روز دیگر می ماند. درز دیگر گونه ئی نیست.شادم،و در عین حال از این حضور زمان، که هیچ پایانی ندارد وحشت دارم.خیلی ساده است، من همیشه در انتظار وقوع حادثه ای هستم.... آه،بگذریم. به گمانم دارم خل می شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : شاید علتش ان جنگ درونی توست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ممکن است...  آن جنگ،آن نگهبانی دراز شبانه در حضور مرگ.روزی بی پایان تا حصول پیروزی.دیگر شبی نبود، تنها مکث هایی برای استراحت بود ما نمی خوابیدیم، فقط استراحت می کردیم. و افق همیشه شعله ور بود. چشم هایت را باز می کردی و همه چیز را قرمز می دیدی;چشمات رو می بستی و همه چیز سیاه می شد&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20800</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20800"/>
		<updated>2011-07-16T08:31:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا،که در دنیا دیگر نه کاری برای کردن داردنه حرفی برای گفتن و نه امیدی به ... - با این همه چیزی خاص : یک نگاه ،یک آرزو،یک راز رادر چشمانش حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من هم رمز و راز خودش را دارد.درباره تخته سنگی ست فراز کوهی - تنهاو رو به دریا و به شکل زنی - که هیچ نمی گوید : گویی که از سپیده دم زمان آنجا بوده و بازگشت مردی را انتظار می کشد. و مردانی به سراغش آمده اند و کوشیده اند از سکوتش سر درآرند. و مرد ها که زیرک بوده اند به همه چیز پی برده اند  آن ها دیگر قصه اش را می دانند  آنها می دانند از کجا آمده است و در انتظار کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این ها شخصیت های قصه اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر و زنش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوکر پیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طالع بین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماهیگیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب ،خانم ها و آقایان،این ها شخصیت افسانه ما هستند و چنان که ابداعات زبان شاعرانه چینی است . اما آرامش درون چیز دیگری است.پیمانی است با خویشتن خویش که من فاقد آنم.به همین سبب است که من همیشه سعی دارم برای این شادی - که حس می کنم لیاقتش را ندارم - دلیلی پیدا کنم . کم ترین چیزی به وحشتم می اندازد .برای مثال همین که از دیروز فهمیده ام تو دختر خوانده پدرت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (می خندد) پس به این علت است که همه روز را با م سرسنگین بودئی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: چرا این را به من نگفته بودی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن:خدای من !من حتی به یادش هم نبودم . در خانه پدرم کسی جز نوکر پیرمان آن را نمی داند .باید همو این را به تو رفته باشد.مدت ها پیش پدرم طی یکی از سفر هایش مرا پیدا کرد و به فرزندی پذیرفت -آن وقت من موجودی کوچک بودم و چیزی را به یاد ندارم (سعی می کند دستش بیندازد ) پس تو از اینکه با دختر سر راهی فقیری ازدواج کرده ای ناراحتی، ها ؟&lt;br /&gt;
آه ،اگر فقط می دانستم  ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ( او را به سوی خود می کشد و به دقت نگاهش می کند )من از بین همه زنها ترا انتخاب کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :و من چه؟ من ترا انتخاب نکردم ؟ فقط تو به طرف من آمدی ،همین ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : عجیب است ; آخر چرا تو نه هیچ کس دیگر ؟ و آیا واقعاَ من خودم انتخاب کردم؟از همان اولین لحظه دیدارمان همه چیز ترتیب یافته بود.&lt;br /&gt;
می شود گفت که همه کائنات دست به هم داده بود تا ما دو نفر همدیگر را بیابیم.طالع بین ها هم دروغگویند.آنها آینده را پیش بینی می کنند اما آینده ئی وجود ندارد : این مائیم که آینده را می سازیم ... و با وود این ،گاه آدمی احساس می کند که همه چیز پیشایش ترتیب داده شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : تو چه وقت از پرسیدن دست برمی داری؟فکرش را بکن چه خواهد شد وقتی پسرمان هم زبان باز کند.آن وقت شما دو تا مرا در سئوال های تان غرق خواهید کرد; به گمانم دیگر باید بگذارم فراز کنم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (به مهربانی)زن کوچک عزیزم (صدای گریه کودکی شنیده می شود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :باید بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را ترک می کند و به طرف صندلیش بر می گردد.مرد تنها در وسط صحنه باقی می ماند و با بازوهای روی هم افتاده و چشمان اندیشمند به دوردست ها خیره می ماند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه را می بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد : (کتابش را می بندد  و کش و قوس می رود ) برای امروز کافی است !آه،دخترک عزیزم ،دیگر دارم پیر می شوم.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهید دید نقش خودشان را هم به خوبی ایفا خواهند کرد.آنها منتظر اشاره منند تا قصه شان را برای شما تعریف کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این لظه برای من لحظه ئی متعالی و در عین حال دردناک است! می توانم به آنها بگویم :(( حرف نزنید!همان جا که هستید بمانید!)) برای یک ثانیه، ثانیه ئی دیگر و ثانیه های دیگر - ثانیه های بسیاری که تا دقیقه ها ،ساعت عا،روز هاريالهفته هاو سال ها ادامه یابد- و آن ها هم در صندلی هاشان  خشکشان واهد زد و چیزی نخواهند گفت این عمل ،منطقی هم واهد بود.اصلا چرا باید سعی کنیم که قصه سکوت را به سخن درآوریم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چه سودآن ها دیگر به اینا آمده اند تا قصه شان را برای شما باز گویند.و قصه هم دیگر نوشته شده است.ورق های فال مدت هاست که رو شده از همان آغاز روشده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر دست زنش را می گیرد با هم راه می افتند و آرام به سوی تماشاگران می آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (خیلی جدی)این زن من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :(شادمانه)و این هم شوهر من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : تازگی ها ازدواج کرده ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: نه،نه، مدت ها است که ازدواج کرده ایم (با انگشتانش می شمارد)&lt;br /&gt;
درست دوازده ماه و و نوزده روز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر:درست است.تو حافظه خوبی داری.اما به نظر من انگار همین دیروز بود . نه هم خیلی نزدیک است و هم خیلی دور...(زن لبخند می زند)احمقانه است ، نه؟ با این همه به گمانم آدم وقتی عاشق باشد این را می گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (محبت آمیز) ما یک پسر هم داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: که عیناَ شبیه توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: نه ،عیناَ شبیه توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: خب، پس،شبیه هر دوی ماست. سه قطره اب که از آسمان چکیده(مضطربانه) راستی، کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: خواب است،عزیزم (می خندد) تو همیشه این واهمه را داری که کسی بیاید و چیزی را از تو بدزدد - زنت یا بچه ات را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: درست است. من همیشه واهمه دارم چون هیچ نمی توانم شادیم را توصیف کنم. من در این دنیای خونبار تنها بودم.تنها با رویاهایم.یا گذشته ام، با دلهره هام.و حالا اینجایم- و سه نفرم که بزودی چهار... و پنج... و شش نفر می شود. کار می کنم، می خورم، می خوابم و هر روز به روز دیگر می ماند. درز دیگر گونه ئی نیست.شادم،و در عین حال از این حضور زمان، که هیچ پایانی ندارد وحشت دارم.خیلی ساده است، من همیشه در انتظار وقوع حادثه ای هستم.... آه،بگذریم. به گمانم دارم خل می شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : شاید علتش ان جنگ درونی توست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ممکن است...  آن جنگ،آن نگهبانی دراز شبانه در حضور مرگ.روزی بی پایان تا حصول پیروزی.دیگر شبی نبود، تنها مکث هایی برای استراحت بود ما نمی خوابیدیم، فقط استراحت می کردیم.&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20799</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20799"/>
		<updated>2011-07-16T08:19:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا،که در دنیا دیگر نه کاری برای کردن داردنه حرفی برای گفتن و نه امیدی به ... - با این همه چیزی خاص : یک نگاه ،یک آرزو،یک راز رادر چشمانش حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من هم رمز و راز خودش را دارد.درباره تخته سنگی ست فراز کوهی - تنهاو رو به دریا و به شکل زنی - که هیچ نمی گوید : گویی که از سپیده دم زمان آنجا بوده و بازگشت مردی را انتظار می کشد. و مردانی به سراغش آمده اند و کوشیده اند از سکوتش سر درآرند. و مرد ها که زیرک بوده اند به همه چیز پی برده اند  آن ها دیگر قصه اش را می دانند  آنها می دانند از کجا آمده است و در انتظار کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این ها شخصیت های قصه اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر و زنش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوکر پیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طالع بین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماهیگیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب ،خانم ها و آقایان،این ها شخصیت افسانه ما هستند و چنان که ابداعات زبان شاعرانه چینی است . اما آرامش درون چیز دیگری است.پیمانی است با خویشتن خویش که من فاقد آنم.به همین سبب است که من همیشه سعی دارم برای این شادی - که حس می کنم لیاقتش را ندارم - دلیلی پیدا کنم . کم ترین چیزی به وحشتم می اندازد .برای مثال همین که از دیروز فهمیده ام تو دختر خوانده پدرت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (می خندد) پس به این علت است که همه روز را با م سرسنگین بودئی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: چرا این را به من نگفته بودی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن:خدای من !من حتی به یادش هم نبودم . در خانه پدرم کسی جز نوکر پیرمان آن را نمی داند .باید همو این را به تو رفته باشد.مدت ها پیش پدرم طی یکی از سفر هایش مرا پیدا کرد و به فرزندی پذیرفت -آن وقت من موجودی کوچک بودم و چیزی را به یاد ندارم (سعی می کند دستش بیندازد ) پس تو از اینکه با دختر سر راهی فقیری ازدواج کرده ای ناراحتی، ها ؟&lt;br /&gt;
آه ،اگر فقط می دانستم  ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ( او را به سوی خود می کشد و به دقت نگاهش می کند )من از بین همه زنها ترا انتخاب کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :و من چه؟ من ترا انتخاب نکردم ؟ فقط تو به طرف من آمدی ،همین ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : عجیب است ; آخر چرا تو نه هیچ کس دیگر ؟ و آیا واقعاَ من خودم انتخاب کردم؟از همان اولین لحظه دیدارمان همه چیز ترتیب یافته بود.&lt;br /&gt;
می شود گفت که همه کائنات دست به هم داده بود تا ما دو نفر همدیگر را بیابیم.طالع بین ها هم دروغگویند.آنها آینده را پیش بینی می کنند اما آینده ئی وجود ندارد : این مائیم که آینده را می سازیم ... و با وود این ،گاه آدمی احساس می کند که همه چیز پیشایش ترتیب داده شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : تو چه وقت از پرسیدن دست برمی داری؟فکرش را بکن چه خواهد شد وقتی پسرمان هم زبان باز کند.آن وقت شما دو تا مرا در سئوال های تان غرق خواهید کرد; به گمانم دیگر باید بگذارم فراز کنم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (به مهربانی)زن کوچک عزیزم (صدای گریه کودکی شنیده می شود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :باید بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را ترک می کند و به طرف صندلیش بر می گردد.مرد تنها در وسط صحنه باقی می ماند و با بازوهای روی هم افتاده و چشمان اندیشمند به دوردست ها خیره می ماند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه را می بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد : (کتابش را می بندد  و کش و قوس می رود ) برای امروز کافی است !آه،دخترک عزیزم ،دیگر دارم پیر می شوم.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهید دید نقش خودشان را هم به خوبی ایفا خواهند کرد.آنها منتظر اشاره منند تا قصه شان را برای شما تعریف کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این لظه برای من لحظه ئی متعالی و در عین حال دردناک است! می توانم به آنها بگویم :(( حرف نزنید!همان جا که هستید بمانید!)) برای یک ثانیه، ثانیه ئی دیگر و ثانیه های دیگر - ثانیه های بسیاری که تا دقیقه ها ،ساعت عا،روز هاريالهفته هاو سال ها ادامه یابد- و آن ها هم در صندلی هاشان  خشکشان واهد زد و چیزی نخواهند گفت این عمل ،منطقی هم واهد بود.اصلا چرا باید سعی کنیم که قصه سکوت را به سخن درآوریم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چه سودآن ها دیگر به اینا آمده اند تا قصه شان را برای شما باز گویند.و قصه هم دیگر نوشته شده است.ورق های فال مدت هاست که رو شده از همان آغاز روشده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر دست زنش را می گیرد با هم راه می افتند و آرام به سوی تماشاگران می آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (خیلی جدی)این زن من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :(شادمانه)و این هم شوهر من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : تازگی ها ازدواج کرده ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: نه،نه، مدت ها است که ازدواج کرده ایم (با انگشتانش می شمارد)&lt;br /&gt;
درست دوازده ماه و و نوزده روز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر:درست است.تو حافظه خوبی داری.اما به نظر من انگار همین دیروز بود . نه هم خیلی نزدیک است و هم خیلی دور...(زن لبخند می زند)احمقانه است ، نه؟ با این همه به گمانم آدم وقتی عاشق باشد این را می گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (محبت آمیز) ما یک پسر هم داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: که عیناَ شبیه توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: نه ،عیناَ شبیه توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: خب، پس،شبیه هر دوی ماست. سه قطره اب که از آسمان چکیده(مضطربانه) راستی، کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: خواب است،عزیزم (می خندد) تو همیشه این واهمه را داری که کسی بیاید و چیزی را از تو بدزدد - زنت یا بچه ات را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20659</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20659"/>
		<updated>2011-07-13T11:03:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا،که در دنیا دیگر نه کاری برای کردن داردنه حرفی برای گفتن و نه امیدی به ... - با این همه چیزی خاص : یک نگاه ،یک آرزو،یک راز رادر چشمانش حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من هم رمز و راز خودش را دارد.درباره تخته سنگی ست فراز کوهی - تنهاو رو به دریا و به شکل زنی - که هیچ نمی گوید : گویی که از سپیده دم زمان آنجا بوده و بازگشت مردی را انتظار می کشد. و مردانی به سراغش آمده اند و کوشیده اند از سکوتش سر درآرند. و مرد ها که زیرک بوده اند به همه چیز پی برده اند  آن ها دیگر قصه اش را می دانند  آنها می دانند از کجا آمده است و در انتظار کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این ها شخصیت های قصه اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر و زنش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوکر پیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طالع بین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماهیگیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب ،خانم ها و آقایان،این ها شخصیت افسانه ما هستند و چنان که ابداعات زبان شاعرانه چینی است . اما آرامش درون چیز دیگری است.پیمانی است با خویشتن خویش که من فاقد آنم.به همین سبب است که من همیشه سعی دارم برای این شادی - که حس می کنم لیاقتش را ندارم - دلیلی پیدا کنم . کم ترین چیزی به وحشتم می اندازد .برای مثال همین که از دیروز فهمیده ام تو دختر خوانده پدرت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (می خندد) پس به این علت است که همه روز را با م سرسنگین بودئی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: چرا این را به من نگفته بودی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن:خدای من !من حتی به یادش هم نبودم . در خانه پدرم کسی جز نوکر پیرمان آن را نمی داند .باید همو این را به تو رفته باشد.مدت ها پیش پدرم طی یکی از سفر هایش مرا پیدا کرد و به فرزندی پذیرفت -آن وقت من موجودی کوچک بودم و چیزی را به یاد ندارم (سعی می کند دستش بیندازد ) پس تو از اینکه با دختر سر راهی فقیری ازدواج کرده ای ناراحتی، ها ؟&lt;br /&gt;
آه ،اگر فقط می دانستم  ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ( او را به سوی خود می کشد و به دقت نگاهش می کند )من از بین همه زنها ترا انتخاب کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :و من چه؟ من ترا انتخاب نکردم ؟ فقط تو به طرف من آمدی ،همین ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : عجیب است ; آخر چرا تو نه هیچ کس دیگر ؟ و آیا واقعاَ من خودم انتخاب کردم؟از همان اولین لحظه دیدارمان همه چیز ترتیب یافته بود.&lt;br /&gt;
می شود گفت که همه کائنات دست به هم داده بود تا ما دو نفر همدیگر را بیابیم.طالع بین ها هم دروغگویند.آنها آینده را پیش بینی می کنند اما آینده ئی وجود ندارد : این مائیم که آینده را می سازیم ... و با وود این ،گاه آدمی احساس می کند که همه چیز پیشایش ترتیب داده شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : تو چه وقت از پرسیدن دست برمی داری؟فکرش را بکن چه خواهد شد وقتی پسرمان هم زبان باز کند.آن وقت شما دو تا مرا در سئوال های تان غرق خواهید کرد; به گمانم دیگر باید بگذارم فراز کنم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (به مهربانی)زن کوچک عزیزم (صدای گریه کودکی شنیده می شود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :باید بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را ترک می کند و به طرف صندلیش بر می گردد.مرد تنها در وسط صحنه باقی می ماند و با بازوهای روی هم افتاده و چشمان اندیشمند به دوردست ها خیره می ماند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه را می بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد : (کتابش را می بندد  و کش و قوس می رود ) برای امروز کافی است !آه،دخترک عزیزم ،دیگر دارم پیر می شوم.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهید دید نقش خودشان را هم به خوبی ایفا خواهند کرد.آنها منتظر اشاره منند تا قصه شان را برای شما تعریف کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این لظه برای من لحظه ئی متعالی و در عین حال دردناک است! می توانم به آنها بگویم :(( حرف نزنید!همان جا که هستید بمانید!)) برای یک ثانیه، ثانیه ئی دیگر و ثانیه های دیگر - ثانیه های بسیاری که تا دقیقه ها ،ساعت عا،روز هاريالهفته هاو سال ها ادامه یابد- و آن ها هم در صندلی هاشان  خشکشان واهد زد و چیزی نخواهند گفت این عمل ،منطقی هم واهد بود.اصلا چرا باید سعی کنیم که قصه سکوت را به سخن درآوریم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چه سودآن ها دیگر به اینا آمده اند تا قصه شان را برای شما باز گویند.و قصه هم دیگر نوشته شده است.ورق های فال مدت هاست که رو شده از همان آغاز روشده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر دست زنش را می گیرد با هم راه می افتند و آرام به سوی تماشاگران می آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (خیلی جدی)این زن من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :(شادمانه)و این هم شوهر من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : تازگی ها ازدواج کرده ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن: نه،نه، مدت ها است که ازدواج کرده ایم (با انگشتانش می شمارد)&lt;br /&gt;
درست دوازده ماه و و نوزده روز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر:درست است.تو حافظه خوبی داری.اما به نظر من انگار همین دیروز بود . نه هم خیلی نزدیک است و هم خیلی دور...(زن لبخند می زند)احمقانه است ، نه؟ با این همه به گمانم آدم وقتی عاشق باشد این را می گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (محبت آمیز) ما یک پسر هم داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: که عیناَ شبیه توست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : نه ،عیناَ شبیه توست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20652</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20652"/>
		<updated>2011-07-13T09:38:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا،که در دنیا دیگر نه کاری برای کردن داردنه حرفی برای گفتن و نه امیدی به ... - با این همه چیزی خاص : یک نگاه ،یک آرزو،یک راز رادر چشمانش حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من هم رمز و راز خودش را دارد.درباره تخته سنگی ست فراز کوهی - تنهاو رو به دریا و به شکل زنی - که هیچ نمی گوید : گویی که از سپیده دم زمان آنجا بوده و بازگشت مردی را انتظار می کشد. و مردانی به سراغش آمده اند و کوشیده اند از سکوتش سر درآرند. و مرد ها که زیرک بوده اند به همه چیز پی برده اند  آن ها دیگر قصه اش را می دانند  آنها می دانند از کجا آمده است و در انتظار کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این ها شخصیت های قصه اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر و زنش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوکر پیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طالع بین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماهیگیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب ،خانم ها و آقایان،این ها شخصیت افسانه ما هستند و چنان که ابداعات زبان شاعرانه چینی است . اما آرامش درون چیز دیگری است.پیمانی است با خویشتن خویش که من فاقد آنم.به همین سبب است که من همیشه سعی دارم برای این شادی - که حس می کنم لیاقتش را ندارم - دلیلی پیدا کنم . کم ترین چیزی به وحشتم می اندازد .برای مثال همین که از دیروز فهمیده ام تو دختر خوانده پدرت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (می خندد) پس به این علت است که همه روز را با م سرسنگین بودئی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: چرا این را به من نگفته بودی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن:خدای من !من حتی به یادش هم نبودم . در خانه پدرم کسی جز نوکر پیرمان آن را نمی داند .باید همو این را به تو رفته باشد.مدت ها پیش پدرم طی یکی از سفر هایش مرا پیدا کرد و به فرزندی پذیرفت -آن وقت من موجودی کوچک بودم و چیزی را به یاد ندارم (سعی می کند دستش بیندازد ) پس تو از اینکه با دختر سر راهی فقیری ازدواج کرده ای ناراحتی، ها ؟&lt;br /&gt;
آه ،اگر فقط می دانستم  ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ( او را به سوی خود می کشد و به دقت نگاهش می کند )من از بین همه زنها ترا انتخاب کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :و من چه؟ من ترا انتخاب نکردم ؟ فقط تو به طرف من آمدی ،همین ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : عجیب است ; آخر چرا تو نه هیچ کس دیگر ؟ و آیا واقعاَ من خودم انتخاب کردم؟از همان اولین لحظه دیدارمان همه چیز ترتیب یافته بود.&lt;br /&gt;
می شود گفت که همه کائنات دست به هم داده بود تا ما دو نفر همدیگر را بیابیم.طالع بین ها هم دروغگویند.آنها آینده را پیش بینی می کنند اما آینده ئی وجود ندارد : این مائیم که آینده را می سازیم ... و با وود این ،گاه آدمی احساس می کند که همه چیز پیشایش ترتیب داده شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : تو چه وقت از پرسیدن دست برمی داری؟فکرش را بکن چه خواهد شد وقتی پسرمان هم زبان باز کند.آن وقت شما دو تا مرا در سئوال های تان غرق خواهید کرد; به گمانم دیگر باید بگذارم فراز کنم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (به مهربانی)زن کوچک عزیزم (صدای گریه کودکی شنیده می شود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :باید بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را ترک می کند و به طرف صندلیش بر می گردد.مرد تنها در وسط صحنه باقی می ماند و با بازوهای روی هم افتاده و چشمان اندیشمند به دوردست ها خیره می ماند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه را می بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد : (کتابش را می بندد  و کش و قوس می رود ) برای امروز کافی است !آه،دخترک عزیزم ،دیگر دارم پیر می شوم.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20651</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20651"/>
		<updated>2011-07-13T09:34:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا،که در دنیا دیگر نه کاری برای کردن داردنه حرفی برای گفتن و نه امیدی به ... - با این همه چیزی خاص : یک نگاه ،یک آرزو،یک راز رادر چشمانش حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من هم رمز و راز خودش را دارد.درباره تخته سنگی ست فراز کوهی - تنهاو رو به دریا و به شکل زنی - که هیچ نمی گوید : گویی که از سپیده دم زمان آنجا بوده و بازگشت مردی را انتظار می کشد. و مردانی به سراغش آمده اند و کوشیده اند از سکوتش سر درآرند. و مرد ها که زیرک بوده اند به همه چیز پی برده اند  آن ها دیگر قصه اش را می دانند  آنها می دانند از کجا آمده است و در انتظار کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این ها شخصیت های قصه اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر و زنش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوکر پیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طالع بین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماهیگیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب ،خانم ها و آقایان،این ها شخصیت افسانه ما هستند و چنان که ابداعات زبان شاعرانه چینی است . اما آرامش درون چیز دیگری است.پیمانی است با خویشتن خویش که من فاقد آنم.به همین سبب است که من همیشه سعی دارم برای این شادی - که حس می کنم لیاقتش را ندارم - دلیلی پیدا کنم . کم ترین چیزی به وحشتم می اندازد .برای مثال همین که از دیروز فهمیده ام تو دختر خوانده پدرت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (می خندد) پس به این علت است که همه روز را با م سرسنگین بودئی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: چرا این را به من نگفته بودی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن:خدای من !من حتی به یادش هم نبودم . در خانه پدرم کسی جز نوکر پیرمان آن را نمی داند .باید همو این را به تو رفته باشد.مدت ها پیش پدرم طی یکی از سفر هایش مرا پیدا کرد و به فرزندی پذیرفت -آن وقت من موجودی کوچک بودم و چیزی را به یاد ندارم (سعی می کند دستش بیندازد ) پس تو از اینکه با دختر سر راهی فقیری ازدواج کرده ای ناراحتی، ها ؟&lt;br /&gt;
آه ،اگر فقط می دانستم  ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: ( او را به سوی خود می کشد و به دقت نگاهش می کند )من از بین همه زنها ترا انتخاب کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :و من چه؟ من ترا انتخاب نکردم ؟ فقط تو به طرف من آمدی ،همین ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : عجیب است ; آخر چرا تو نه هیچ کس دیگر ؟ و آیا واقعاَ من خودم انتخاب کردم؟از همان اولین لحظه دیدارمان همه چیز ترتیب یافته بود.&lt;br /&gt;
می شود گفت که همه کائنات دست به هم داده بود تا ما دو نفر همدیگر را بیابیم.طالع بین ها هم دروغگویند.آنها آینده را پیش بینی می کنند اما آینده ئی وجود ندارد : این مائیم که آینده را می سازیم ... و با وود این ،گاه آدمی احساس می کند که همه چیز پیشایش ترتیب داده شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : تو چه وقت از پرسیدن دست برمی داری؟فکرش را بکن چه خواهد شد وقتی پسرمان هم زبان باز کند.آن وقت شما دو تا مرا در سئوال های تان غرق خواهید کرد; به گمانم دیگر باید بگذارم فراز کنم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر : (به مهربانی)زن کوچک عزیزم (صدای گریه کودکی شنیده می شود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن :باید بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را ترک می کند و به طرف صندلیش بر می گردد.مرد تنها در&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20645</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20645"/>
		<updated>2011-07-13T09:16:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا،که در دنیا دیگر نه کاری برای کردن داردنه حرفی برای گفتن و نه امیدی به ... - با این همه چیزی خاص : یک نگاه ،یک آرزو،یک راز رادر چشمانش حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من هم رمز و راز خودش را دارد.درباره تخته سنگی ست فراز کوهی - تنهاو رو به دریا و به شکل زنی - که هیچ نمی گوید : گویی که از سپیده دم زمان آنجا بوده و بازگشت مردی را انتظار می کشد. و مردانی به سراغش آمده اند و کوشیده اند از سکوتش سر درآرند. و مرد ها که زیرک بوده اند به همه چیز پی برده اند  آن ها دیگر قصه اش را می دانند  آنها می دانند از کجا آمده است و در انتظار کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این ها شخصیت های قصه اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر و زنش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوکر پیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طالع بین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماهیگیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب ،خانم ها و آقایان،این ها شخصیت افسانه ما هستند و چنان که ابداعات زبان شاعرانه چینی است . اما آرامش درون چیز دیگری است.پیمانی است با خویشتن خویش که من فاقد آنم.به همین سبب است که من همیشه سعی دارم برای این شادی - که حس می کنم لیاقتش را ندارم - دلیلی پیدا کنم . کم ترین چیزی به وحشتم می اندازد .برای مثال همین که از دیروز فهمیده ام تو دختر خوانده پدرت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن : (می خندد) پس به این علت است که همه روز را با م سرسنگین بودئی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: چرا این را به من نگفته بودی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن:خدای من !من حتی به یادش هم نبودم . در خانه پدرم کسی جز نوکر پیرمان آن را نمی داند .باید همو این را به تو رفته باشد.مدت ها پیش پدرم طی یکی از سفر هایش مرا پیدا کرد و به فرزندی پذیرفت -آن وقت من موجودی کوچک بودم و چیزی را به یاد ندارم (سعی می کند دستش بیندازد ) پس تو از اینکه با دختر سر راهی فقیری ازدواج کرده ای ناراحتی، ها ؟&lt;br /&gt;
آه ،اگر فقط می دانستم  ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر: &lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20644</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20644"/>
		<updated>2011-07-13T08:53:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا،که در دنیا دیگر نه کاری برای کردن داردنه حرفی برای گفتن و نه امیدی به ... - با این همه چیزی خاص : یک نگاه ،یک آرزو،یک راز رادر چشمانش حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من هم رمز و راز خودش را دارد.درباره تخته سنگی ست فراز کوهی - تنهاو رو به دریا و به شکل زنی - که هیچ نمی گوید : گویی که از سپیده دم زمان آنجا بوده و بازگشت مردی را انتظار می کشد. و مردانی به سراغش آمده اند و کوشیده اند از سکوتش سر درآرند. و مرد ها که زیرک بوده اند به همه چیز پی برده اند  آن ها دیگر قصه اش را می دانند  آنها می دانند از کجا آمده است و در انتظار کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این ها شخصیت های قصه اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهر و زنش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوکر پیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طالع بین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماهیگیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب ،خانم ها و آقایان،این ها شخصیت افسانه ما هستند و چنان که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20642</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20642"/>
		<updated>2011-07-13T08:52:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا،که در دنیا دیگر نه کاری برای کردن داردنه حرفی برای گفتن و نه امیدی به ... - با این همه چیزی خاص : یک نگاه ،یک آرزو،یک راز رادر چشمانش حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من هم رمز و راز خودش را دارد.درباره تخته سنگی ست فراز کوهی - تنهاو رو به دریا و به شکل زنی - که هیچ نمی گوید : گویی که از سپیده دم زمان آنجا بوده و بازگشت مردی را انتظار می کشد. و مردانی به سراغش آمده اند و کوشیده اند از سکوتش سر درآرند. و مرد ها که زیرک بوده اند به همه چیز پی برده اند  آن ها دیگر قصه اش را می دانند  آنها می دانند از کجا آمده است و در انتظار کیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این ها شخصیت های قصه اند:&lt;br /&gt;
شوهر و زنش&lt;br /&gt;
پیرمرد ماه و بانوی ماه&lt;br /&gt;
نوکر پیر&lt;br /&gt;
طالع بین&lt;br /&gt;
و ماهیگیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب ،خانم ها و آقایان،این ها شخصیت افسانه ما هستند و چنان که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20641</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20641"/>
		<updated>2011-07-13T08:35:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه من، اما ،بسیار ساده است .به گونه یکی از آن زنان سالخورده است .با اندامی دوتا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20640</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20640"/>
		<updated>2011-07-13T08:29:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره نامتناهی وجود همواره آن را می خوانده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این شعر مرا به یاد یکی از قصه های کهن مان می اندازد قصه ای که آن هم از گستره نامتناهی وجود آمده است.این قصه افسانه ای است که هیچ کس نمی داند از چه دوره ئی به ما رسیده و هم از این رو است که افسانه همه دوران ها و به غم انگیزی این شعر است هرچند شاید که چندان هم غم انگیز نباشد .چون غم واژه کشداری است و چه بسا که پایان آن به شادی هم برسد .نمی دانم .موضوع ست پیچیده ئی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20639</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20639"/>
		<updated>2011-07-13T08:20:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
گوینده این شعر را چه بشناسید چه نشناسید اهمیتی ندارد.پاره ئی شعر را مطنطن می دانند اما به گمان من غم انگیز است.در گذشته ای دور بود که برای نخستین با خواندمش.گوئی در همه ابدیت و در گستره &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20638</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20638"/>
		<updated>2011-07-13T08:11:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20637</id>
		<title>افسانهٔ کوه منتظر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94_%DA%A9%D9%88%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1&amp;diff=20637"/>
		<updated>2011-07-13T08:09:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : روزگاری در غرب کسی شعری سرود که می گوید :&lt;br /&gt;
آواره را به خانه مخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه این نخسیتین یورش او &lt;br /&gt;
به دروازه نامرئی است&lt;br /&gt;
با ضربه های سبک خاموش بمان&lt;br /&gt;
زیرا که زمان اکنده از سرنوشت است&lt;br /&gt;
به نخستین کوبش بر دروازه نامرئی&lt;br /&gt;
سرنوشت پاسخ می گویدچه آوا یا نوای دلکشی!چه آه یا زمزمه شیرینی!&lt;br /&gt;
پیش آی ، باشد که خداوندگار زندگی&lt;br /&gt;
تی برای مرگ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۰]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86:_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D9%88_%D8%AD%D8%A7%D9%84&amp;diff=20636</id>
		<title>اقتصاد ایران: گذشته و حال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86:_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D9%88_%D8%AD%D8%A7%D9%84&amp;diff=20636"/>
		<updated>2011-07-13T07:53:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:7-003.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-004.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-005.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-006.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-007.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-008.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نشستی مقدماتی که با شرکت آقایان حسین مهدوی (اقتصاددان) سیروس آریان پور (اقتصاددان و مدیر دفتر اقتصاد بین الملل سازمان برنامه و بودجه)، هوشنگ کشاورز (محقق و کارشناس مسائل کشاورزی و عشایری ایران)، ناصر پاکدامن (اقتصاددان و استاد دانشگاه تهران) و یکی دو تن از همکاران کتاب جمعه داشتیم ویژگیهای اقتصاد ایران در دوره اخیر و ضرورت پایه گذاری اقتصاد ملی مورد بحس و بررسی قرار گرفت. متاسفانه نور و دستنوشته این گفت و گوی دو ساعته از دست رفت اما ماحصل  کلام این وود که اقتصاد ایران در رژیم استبدادی محمدرضا پهلوی اقتصادی امکان وابسته بود.آقای آرین پور در زمینه کیفیت این وابستگی قائل به دو سطح یا گره گاه عمده بودوسطح نخستین را در اتکای اقتصاد ایران به فروش نفت و سطح دوم را در چگونی کاربرد و مصرف درآمد های حاصل از نفت می دانست وی معتقد بود که الگوی اقتصادی مسلط بر جامعه ایران الگویی بود که نه در مقیاس نیازهای بومی این امعه بل در مقیاس نیازهای نظام مسلط سرمایه داری جهانی عمل می کرد.برای تامین استقلال اقتصادی و حذف وابستگی ها، آرین پور عقیده داشت که در هر یک از این دو سطح مجموعه هائی از سیاست ها و اقدام های معین ضروری است.&lt;br /&gt;
آقای حسین مهدوی، در بحث از خصوصیت اقتصاد ایران،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20635</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20635"/>
		<updated>2011-07-13T07:45:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می گفت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضی شب ها نمی آید کافی ست چشمهایم را ببندمو تو سیاهی شب ببینمش . ماه همیشه برای من وجود دارد،وقتی می خوابم چشم هایم را تومی خواب حسابی باز می کنم و بعد با او به گردش می روم و او هم توی خواب چیز های خیلی قشنگی نشانم می دهد.&lt;br /&gt;
مردم ازش می پرسیدند : مثلاچه چیزهائی را ؟&lt;br /&gt;
و میشل مورن جواب می داد :آفتاب را و بعد با لبخندی به خواب می رفت . مردم می فتند : این بچه عقلشو واقعاَ از دستد داده .همیشه تو عاعلم ماه سیر می کنه.باید ترتیب کلشو بدیم .باید کلشو پر سرب کنیم و وقتی مردم بلند بلند این حرفها را می زدند میشل مورن می شنید و از خواب بیدار می شد.&lt;br /&gt;
بعد مردم ازش می پرسیدند خب توی ماه یا بهتره بگیم روی ماه چی می بینی؟&lt;br /&gt;
خیلی چیزها می بینم ،از مله آدم ها را که باعث خنده ام می شوند . گاهی اوقات هم کمی غمگینم می کنند اما هرگز گریه ام نینداخته اند ،بعضی اوقات هم چیز ها یا کسانی را می بینم که واقعاَ از ته دل خوشحالم می کنندئ .&lt;br /&gt;
مردم می پرسیدند :مثلاَ چه طوری ؟ و او می گفت کخ مامان و بابا را دوباره می بینم و مردم می گفتند : آخر تو چطوری می تونی اون ها رو ببینی در حالی که تا حالا قیافه شونو ندیدی و نمی دونی چه شکلی دارن .&lt;br /&gt;
من از همون اول شناختمشون&lt;br /&gt;
آخه چطوری تونستی اون ها رو بشناسی ؟&lt;br /&gt;
برای اینکه شبیه منند .&lt;br /&gt;
همسال منند&lt;br /&gt;
بابا یک بچه ماه بود&lt;br /&gt;
مامان هم یک دختر بچه ماه بود&lt;br /&gt;
یک روز که داشتند می رقصیدند افتادند روی زمین کنار یک چشمه آب که مثل آنها می خندید و آواز می خواند ،و آنها هم از بس شاد بودند با چشمه هم آواز شدند و چشمه هم با آنها می رقصید .اما یک روز بدبختی روی آورد چشمه رفت  مامان و بابا او را گم کردند و خودشان هم با او گم شدند.توی بدبختی افتادند و من هم با آن ها.خود شماها این قصه را این وری برایم تعریف کردیدخوب کاری از دستشان ساخته نبود ،نمی دانستند چه باید بکنند یک دفعه بزرگ شده بودند ،اما هنوز روی ماه کوچک و مامانی اند و در الی که لبخند می زنند، به هم سلام می کنند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
مردم به حرف های میشل لبخند می زدند چون بلاخره باید یک جوری وقتشان را می گزراندند.&lt;br /&gt;
بعد پرسیدند : خب دیگه چی دیدی ؟&lt;br /&gt;
اپرا دیدم.&lt;br /&gt;
اپرای پاریس رو ؟&lt;br /&gt;
عجب سوالی ; البته که نه ،اپرای ماه رو دیدم.&lt;br /&gt;
چه جوری بود ؟&lt;br /&gt;
به هیچ چیز شبیه نیست،شکلش هم دائم عوض میشه و تازه وقتی هم شکل اپرای پاریس بشه باز از اون قشنگتره .تو اپرای ماه پرده وجود نداره.کسی ازت نپرسید چه چیزهایی وجود نداره ،پرسیدیم چه جیز هایی وجود داره.&lt;br /&gt;
تو اپرای ماه همه چیز هست ،تو اپرای ماه همه چیز هست اما خیلی قشنگتر از اون چیزهایی که برام تعریف کرده ین .تصورش رو هم نمی تونین بکنین لژ و مبل و میان پرده وجود ندارد،دستشویی و راهرو و لوستر های بزرگ هم وجود نداره. با ستاره های کوچیک روشن میشه. همه مردم هم روی صحنه میرن تا بخونن و برقصن.و تاوقتی که ماه گرد و کامل نیست ،اپرا تموم و کامله و وقتی میبینین ماه تموم سرخه به خاطر روشنی های سرخ اپراست که همه ای ماه رو پوشونده هر روز شنه و در تموم محله های ماه،موسیقی پخش می شه.دیدم روی دریا گوسفند ها آواز می خودن و با لباس پشمی روی مو ها ،باله می رقصیدن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم پرسیدند آیا بره کوچولو های سفید شعر در روشنایی ماه را می خوندن ؟&lt;br /&gt;
نه این آواز قشنگی است اما مال زمینی هاست و آن بالابالاها از این آواز ها وجود نداره&lt;br /&gt;
پس چی می خوندن ؟&lt;br /&gt;
آهنگی که می خونن خیلی مشکل نیست  وبعد شروع به خواندن کرد :&lt;br /&gt;
در روشنایی زمین&lt;br /&gt;
او آواز می خواند&lt;br /&gt;
چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
او می خواند ،چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه شاد و سرحالند&lt;br /&gt;
امروز دیروز شده&lt;br /&gt;
اما فردا هنوز سر جایش است.&lt;br /&gt;
همه از کلبه ها بیرون بیایید ،&lt;br /&gt;
ای گوسفندان سیاه و بزهای خاکستری!&lt;br /&gt;
ای فیل ها و خر ها!&lt;br /&gt;
ای روباه ها و موش ها!&lt;br /&gt;
همه بیائید و ببینید که چوپان چه زیباست &lt;br /&gt;
چقدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
و سفیدی هلال ماه&lt;br /&gt;
در عظمت روز چه زیباست&lt;br /&gt;
ماه هر روز صبح در قهوه سیاه شب &lt;br /&gt;
حمام می کند&lt;br /&gt;
و بعد به غروب شب بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و به رعدی که می گذرد سفر بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و عقربه های ساعت ،زمان خوش شب و روز را به هم می بافند&lt;br /&gt;
گاهی اوقات مردم با او هم آواز می شدند و از این کار لذت می بردند و همین باعث تغییری در زندگی شان می شد اما میشل مورن به خواندن ادامه نمی داد چون به نظر می امد که مردم به جای واندن دارن درس پس می دهندالبته آنها حسابی سعی خودشان را می کردند ،اما خوب کمی ناراحت کننده بودمیشل مورن هم به آنها می گفت لزومی ندارد با من هم آواز شوید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذارید بدون لالایی بخوابم ،بگذارید رات به ماه خودم برگردم،دوباره فردا خوماهم آمد و برای زودتر رسیدن سوار یک سیاره خواهم شد .&lt;br /&gt;
یک سیاره ؟ چه طوری ؟&lt;br /&gt;
سیاره های کوچکی هستند که مثل تاکسی مسافر سوار می کنن.&lt;br /&gt;
حتما قیمت فضایی سرسام آوری هم دارند.&lt;br /&gt;
نه،درحالی که حرکت می کند می شود سوارش شد و هرگزم بابت سواری چیزی از آدم نمی گیرن&lt;br /&gt;
اما شاید اینطوری ادم یه دفعه بیفته و دردش بگیره&lt;br /&gt;
وای تورو خدا راحتم بگذارید ،بگذارید برگردم به ماه.آفتاب رو هم با خودمک می برم،چون تمام روز سردم بود.&lt;br /&gt;
چرا مگه مدرسه ات گرم نبود ؟&lt;br /&gt;
چرا یه کمی گرم بود اما ،اما توی سرم سرد بود و هنوزم سرده.روزهای شن رو خیلی دوست دارماون روز در زندان ها رو باز می کنن و همه جا چراغونی میشه ،تموم شب کوچه ها پر رقص و آواز می شن و ماه هم به آواز هاشون روشنی می بخشه.&lt;br /&gt;
ماه هم هیچی آواز می خونه ؟&lt;br /&gt;
نه او هیچی نمی گه ،فقط فکر می کنه . به این فکر می کنه که نور خورشید رو برامون بفرسته و هر چیم بیشتر فکر می کنه بیشتر نور برامون می فرسته. نورشم همیشه شاد و زیباست.&lt;br /&gt;
البته معروفه که می گن هرچی بدرخشه طلاست ! نه اصلاَ این طور نیست .هیچ یز ماه از طلا نیست ،اما حسابی می درخشه  می دونین توی ماه کسی هیچ وقت زیاد خسته نمی شه زیادی هم کار نمی کنه ،همه شون مشغول کارن اما خودشون رو خسته نمی کنن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
چی کار می کنن؟&lt;br /&gt;
ماه نو رو می سازن.&lt;br /&gt;
یعنی ماه رو تر و تمیز می کنن؟&lt;br /&gt;
نه احتیای به ترو تازه کردن ماه نیست ،او هیچ وقت تازگی شو از دست نمیده .&lt;br /&gt;
پس چکارش می کنن؟&lt;br /&gt;
خوشگلش می کنن گروهی روزها کار می کنن تا شب رو خوشگل کنن ،گروهی شب ها کار می کنن تا روز رو خوشگل کنن.&lt;br /&gt;
هرگزم با هم دعواشون نمیشه؟&lt;br /&gt;
نه هرگز زیاد کار دارن و خوشگل کردن ماه همه وقت شون رو می گیره احتیاجی هم به دعوا کردن ندارن  به هیچ چیز احتیاجی ندارن.&lt;br /&gt;
و وقتی ماه نو کارش تموم شد ،به دوردست ها میرن تا ماه نورو ببینن و نتیجه کارشون رو قضاوت کنن بعد هم میرن به تعطیلات&lt;br /&gt;
کجا میرن ؟&lt;br /&gt;
هرکا که دلشون بخواد.&lt;br /&gt;
هرکا که دوست داشته باشن.&lt;br /&gt;
و حتی یک بار برای تعطیلات رفتن به کنار زمین !&lt;br /&gt;
اما مدت زیادی اونجا نموندن .&lt;br /&gt;
از اونجا خوششون نیومد؟&lt;br /&gt;
چرا خوششون اومد.از گلا و رنگای دریا و آواز پرنده ها و سرو صدای بچه ها خوششون اومد.براشون تازگی داشت.خیلی هم خوشحال بودن.&lt;br /&gt;
پس چرا رفتن ؟&lt;br /&gt;
به خاطر  سرو صدا ؟&lt;br /&gt;
چه سرو صدائی ؟&lt;br /&gt;
صدای ماشین هایی که همه چیزرو از جاشون می کندن و خراب می کردن. صدای ماشین هایی که جنگ به راه می انداختن و ماشین هایی که بچه های زمین را میکشتن.و مثه مورن در حالی که داشت به خواب می رفت در ادامه حرفش چنین گفت :&lt;br /&gt;
اونا رفتن .آواز خوندند و رفتند و گفتند اینجا قشنگه اما ما میریم و هروقت زمین تازه یی پیدا کردین اونوقت دوباره برمی گردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20634</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20634"/>
		<updated>2011-07-13T07:42:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می گفت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضی شب ها نمی آید کافی ست چشمهایم را ببندمو تو سیاهی شب ببینمش . ماه همیشه برای من وجود دارد،وقتی می خوابم چشم هایم را تومی خواب حسابی باز می کنم و بعد با او به گردش می روم و او هم توی خواب چیز های خیلی قشنگی نشانم می دهد.&lt;br /&gt;
مردم ازش می پرسیدند : مثلاچه چیزهائی را ؟&lt;br /&gt;
و میشل مورن جواب می داد :آفتاب را و بعد با لبخندی به خواب می رفت . مردم می فتند : این بچه عقلشو واقعاَ از دستد داده .همیشه تو عاعلم ماه سیر می کنه.باید ترتیب کلشو بدیم .باید کلشو پر سرب کنیم و وقتی مردم بلند بلند این حرفها را می زدند میشل مورن می شنید و از خواب بیدار می شد.&lt;br /&gt;
بعد مردم ازش می پرسیدند خب توی ماه یا بهتره بگیم روی ماه چی می بینی؟&lt;br /&gt;
خیلی چیزها می بینم ،از مله آدم ها را که باعث خنده ام می شوند . گاهی اوقات هم کمی غمگینم می کنند اما هرگز گریه ام نینداخته اند ،بعضی اوقات هم چیز ها یا کسانی را می بینم که واقعاَ از ته دل خوشحالم می کنندئ .&lt;br /&gt;
مردم می پرسیدند :مثلاَ چه طوری ؟ و او می گفت کخ مامان و بابا را دوباره می بینم و مردم می گفتند : آخر تو چطوری می تونی اون ها رو ببینی در حالی که تا حالا قیافه شونو ندیدی و نمی دونی چه شکلی دارن .&lt;br /&gt;
من از همون اول شناختمشون&lt;br /&gt;
آخه چطوری تونستی اون ها رو بشناسی ؟&lt;br /&gt;
برای اینکه شبیه منند .&lt;br /&gt;
همسال منند&lt;br /&gt;
بابا یک بچه ماه بود&lt;br /&gt;
مامان هم یک دختر بچه ماه بود&lt;br /&gt;
یک روز که داشتند می رقصیدند افتادند روی زمین کنار یک چشمه آب که مثل آنها می خندید و آواز می خواند ،و آنها هم از بس شاد بودند با چشمه هم آواز شدند و چشمه هم با آنها می رقصید .اما یک روز بدبختی روی آورد چشمه رفت  مامان و بابا او را گم کردند و خودشان هم با او گم شدند.توی بدبختی افتادند و من هم با آن ها.خود شماها این قصه را این وری برایم تعریف کردیدخوب کاری از دستشان ساخته نبود ،نمی دانستند چه باید بکنند یک دفعه بزرگ شده بودند ،اما هنوز روی ماه کوچک و مامانی اند و در الی که لبخند می زنند، به هم سلام می کنند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
مردم به حرف های میشل لبخند می زدند چون بلاخره باید یک جوری وقتشان را می گزراندند.&lt;br /&gt;
بعد پرسیدند : خب دیگه چی دیدی ؟&lt;br /&gt;
اپرا دیدم.&lt;br /&gt;
اپرای پاریس رو ؟&lt;br /&gt;
عجب سوالی ; البته که نه ،اپرای ماه رو دیدم.&lt;br /&gt;
چه جوری بود ؟&lt;br /&gt;
به هیچ چیز شبیه نیست،شکلش هم دائم عوض میشه و تازه وقتی هم شکل اپرای پاریس بشه باز از اون قشنگتره .تو اپرای ماه پرده وجود نداره.کسی ازت نپرسید چه چیزهایی وجود نداره ،پرسیدیم چه جیز هایی وجود داره.&lt;br /&gt;
تو اپرای ماه همه چیز هست ،تو اپرای ماه همه چیز هست اما خیلی قشنگتر از اون چیزهایی که برام تعریف کرده ین .تصورش رو هم نمی تونین بکنین لژ و مبل و میان پرده وجود ندارد،دستشویی و راهرو و لوستر های بزرگ هم وجود نداره. با ستاره های کوچیک روشن میشه. همه مردم هم روی صحنه میرن تا بخونن و برقصن.و تاوقتی که ماه گرد و کامل نیست ،اپرا تموم و کامله و وقتی میبینین ماه تموم سرخه به خاطر روشنی های سرخ اپراست که همه ای ماه رو پوشونده هر روز شنه و در تموم محله های ماه،موسیقی پخش می شه.دیدم روی دریا گوسفند ها آواز می خودن و با لباس پشمی روی مو ها ،باله می رقصیدن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم پرسیدند آیا بره کوچولو های سفید شعر در روشنایی ماه را می خوندن ؟&lt;br /&gt;
نه این آواز قشنگی است اما مال زمینی هاست و آن بالابالاها از این آواز ها وجود نداره&lt;br /&gt;
پس چی می خوندن ؟&lt;br /&gt;
آهنگی که می خونن خیلی مشکل نیست  وبعد شروع به خواندن کرد :&lt;br /&gt;
در روشنایی زمین&lt;br /&gt;
او آواز می خواند&lt;br /&gt;
چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
او می خواند ،چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه شاد و سرحالند&lt;br /&gt;
امروز دیروز شده&lt;br /&gt;
اما فردا هنوز سر جایش است.&lt;br /&gt;
همه از کلبه ها بیرون بیایید ،&lt;br /&gt;
ای گوسفندان سیاه و بزهای خاکستری!&lt;br /&gt;
ای فیل ها و خر ها!&lt;br /&gt;
ای روباه ها و موش ها!&lt;br /&gt;
همه بیائید و ببینید که چوپان چه زیباست &lt;br /&gt;
چقدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
و سفیدی هلال ماه&lt;br /&gt;
در عظمت روز چه زیباست&lt;br /&gt;
ماه هر روز صبح در قهوه سیاه شب &lt;br /&gt;
حمام می کند&lt;br /&gt;
و بعد به غروب شب بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و به رعدی که می گذرد سفر بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و عقربه های ساعت ،زمان خوش شب و روز را به هم می بافند&lt;br /&gt;
گاهی اوقات مردم با او هم آواز می شدند و از این کار لذت می بردند و همین باعث تغییری در زندگی شان می شد اما میشل مورن به خواندن ادامه نمی داد چون به نظر می امد که مردم به جای واندن دارن درس پس می دهندالبته آنها حسابی سعی خودشان را می کردند ،اما خوب کمی ناراحت کننده بودمیشل مورن هم به آنها می گفت لزومی ندارد با من هم آواز شوید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذارید بدون لالایی بخوابم ،بگذارید رات به ماه خودم برگردم،دوباره فردا خوماهم آمد و برای زودتر رسیدن سوار یک سیاره خواهم شد .&lt;br /&gt;
یک سیاره ؟ چه طوری ؟&lt;br /&gt;
سیاره های کوچکی هستند که مثل تاکسی مسافر سوار می کنن.&lt;br /&gt;
حتما قیمت فضایی سرسام آوری هم دارند.&lt;br /&gt;
نه،درحالی که حرکت می کند می شود سوارش شد و هرگزم بابت سواری چیزی از آدم نمی گیرن&lt;br /&gt;
اما شاید اینطوری ادم یه دفعه بیفته و دردش بگیره&lt;br /&gt;
وای تورو خدا راحتم بگذارید ،بگذارید برگردم به ماه.آفتاب رو هم با خودمک می برم،چون تمام روز سردم بود.&lt;br /&gt;
چرا مگه مدرسه ات گرم نبود ؟&lt;br /&gt;
چرا یه کمی گرم بود اما ،اما توی سرم سرد بود و هنوزم سرده.روزهای شن رو خیلی دوست دارماون روز در زندان ها رو باز می کنن و همه جا چراغونی میشه ،تموم شب کوچه ها پر رقص و آواز می شن و ماه هم به آواز هاشون روشنی می بخشه.&lt;br /&gt;
ماه هم هیچی آواز می خونه ؟&lt;br /&gt;
نه او هیچی نمی گه ،فقط فکر می کنه . به این فکر می کنه که نور خورشید رو برامون بفرسته و هر چیم بیشتر فکر می کنه بیشتر نور برامون می فرسته. نورشم همیشه شاد و زیباست.&lt;br /&gt;
البته معروفه که می گن هرچی بدرخشه طلاست ! نه اصلاَ این طور نیست .هیچ یز ماه از طلا نیست ،اما حسابی می درخشه  می دونین توی ماه کسی هیچ وقت زیاد خسته نمی شه زیادی هم کار نمی کنه ،همه شون مشغول کارن اما خودشون رو خسته نمی کنن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
چی کار می کنن؟&lt;br /&gt;
ماه نو رو می سازن.&lt;br /&gt;
یعنی ماه رو تر و تمیز می کنن؟&lt;br /&gt;
نه احتیای به ترو تازه کردن ماه نیست ،او هیچ وقت تازگی شو از دست نمیده .&lt;br /&gt;
پس چکارش می کنن؟&lt;br /&gt;
خوشگلش می کنن گروهی روزها کار می کنن تا شب رو خوشگل کنن ،گروهی شب ها کار می کنن تا روز رو خوشگل کنن.&lt;br /&gt;
هرگزم با هم دعواشون نمیشه؟&lt;br /&gt;
نه هرگز زیاد کار دارن و خوشگل کردن ماه همه وقت شون رو می گیره احتیاجی هم به دعوا کردن ندارن  به هیچ چیز احتیاجی ندارن.&lt;br /&gt;
و وقتی ماه نو کارش تموم شد ،به دوردست ها میرن تا ماه نورو ببینن و نتیجه کارشون رو قضاوت کنن بعد هم میرن به تعطیلات&lt;br /&gt;
کجا میرن ؟&lt;br /&gt;
هرکا که دلشون بخواد.&lt;br /&gt;
هرکا که دوست داشته باشن.&lt;br /&gt;
و حتی یک بار برای تعطیلات رفتن به کنار زمین !&lt;br /&gt;
اما مدت زیادی اونجا نموندن .&lt;br /&gt;
از اونجا خوششون نیومد؟&lt;br /&gt;
چرا خوششون اومد.از گلا و رنگای دریا و آواز پرنده ها و سرو صدای بچه ها خوششون اومد.براشون تازگی داشت.خیلی هم خوشحال بودن.&lt;br /&gt;
پس چرا رفتن ؟&lt;br /&gt;
به خاطر  سرو صدا ؟&lt;br /&gt;
چه سرو صدائی ؟&lt;br /&gt;
صدای ماشین هایی که همه چیزرو از جاشون می کندن و خراب می کردن. صدای ماشین هایی که جنگ به راه می انداختن و ماشین هایی که بچه های زمین را میکشتن.و مثه مورن در حالی که داشت به خواب می رفت در ادامه حرفش چنین گفت :&lt;br /&gt;
اونا رفتن .آواز خوندند و رفتند و گفتند اینجا قشنگه اما ما میریم و هروقت زمین تازه یی پیدا کردین اونوقت دوباره برمی گردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20633</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20633"/>
		<updated>2011-07-13T07:33:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می گفت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضی شب ها نمی آید کافی ست چشمهایم را ببندمو تو سیاهی شب ببینمش . ماه همیشه برای من وجود دارد،وقتی می خوابم چشم هایم را تومی خواب حسابی باز می کنم و بعد با او به گردش می روم و او هم توی خواب چیز های خیلی قشنگی نشانم می دهد.&lt;br /&gt;
مردم ازش می پرسیدند : مثلاچه چیزهائی را ؟&lt;br /&gt;
و میشل مورن جواب می داد :آفتاب را و بعد با لبخندی به خواب می رفت . مردم می فتند : این بچه عقلشو واقعاَ از دستد داده .همیشه تو عاعلم ماه سیر می کنه.باید ترتیب کلشو بدیم .باید کلشو پر سرب کنیم و وقتی مردم بلند بلند این حرفها را می زدند میشل مورن می شنید و از خواب بیدار می شد.&lt;br /&gt;
بعد مردم ازش می پرسیدند خب توی ماه یا بهتره بگیم روی ماه چی می بینی؟&lt;br /&gt;
خیلی چیزها می بینم ،از مله آدم ها را که باعث خنده ام می شوند . گاهی اوقات هم کمی غمگینم می کنند اما هرگز گریه ام نینداخته اند ،بعضی اوقات هم چیز ها یا کسانی را می بینم که واقعاَ از ته دل خوشحالم می کنندئ .&lt;br /&gt;
مردم می پرسیدند :مثلاَ چه طوری ؟ و او می گفت کخ مامان و بابا را دوباره می بینم و مردم می گفتند : آخر تو چطوری می تونی اون ها رو ببینی در حالی که تا حالا قیافه شونو ندیدی و نمی دونی چه شکلی دارن .&lt;br /&gt;
من از همون اول شناختمشون&lt;br /&gt;
آخه چطوری تونستی اون ها رو بشناسی ؟&lt;br /&gt;
برای اینکه شبیه منند .&lt;br /&gt;
همسال منند&lt;br /&gt;
بابا یک بچه ماه بود&lt;br /&gt;
مامان هم یک دختر بچه ماه بود&lt;br /&gt;
یک روز که داشتند می رقصیدند افتادند روی زمین کنار یک چشمه آب که مثل آنها می خندید و آواز می خواند ،و آنها هم از بس شاد بودند با چشمه هم آواز شدند و چشمه هم با آنها می رقصید .اما یک روز بدبختی روی آورد چشمه رفت  مامان و بابا او را گم کردند و خودشان هم با او گم شدند.توی بدبختی افتادند و من هم با آن ها.خود شماها این قصه را این وری برایم تعریف کردیدخوب کاری از دستشان ساخته نبود ،نمی دانستند چه باید بکنند یک دفعه بزرگ شده بودند ،اما هنوز روی ماه کوچک و مامانی اند و در الی که لبخند می زنند، به هم سلام می کنند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
مردم به رف های میشل لبخند می زدند چون بلاخره باید یک وری وقتشان را می زراندند.&lt;br /&gt;
بعد پرسیدند : خب دیگه چی دیدی ؟&lt;br /&gt;
اپرا دیدم.&lt;br /&gt;
اپرای پاریس رو ؟&lt;br /&gt;
عجب سوالی ; البته که نه ،اپرای ماه رو دیدم.&lt;br /&gt;
چه جوری بود ؟&lt;br /&gt;
به هیچ چیز شبیه نیست،شکلش هم دائم عوض میشه و تازه وقتی هم شکل اپرای پاریس بشه باز از اون قشنگتره .تو اپرای ماه پرده وجود نداره.کسی ازت نپرسید چه چیزهایی وود نداره ،پرسیدیم چه جیز هایی وجود داره.&lt;br /&gt;
تو اپرای ماه همه چیز هست ،تو اپرای ماه همه چیز هست اما خیلی قشنگتر از اونذ چیزهایی که برام تعریف کرده ین .تصورش رو هم نمی تونین بکنینلژ و مبل و میان پرده وود ندارد،دستشویی و رهرو و لوستر های بزرگ هم وود نداره. با ستاره های کوچیک روشن میشه. همه مردم هم روی صنه میرن تا بونن و برقصن.و تی وقتی که ماه گرد و کامل نیست ،اپرا تموم و کاملهو وقتی میبینین ماه تموم سرخه به خاطر روشنی های سرخ اپراست که همه ای ماه رو پوشونده هر روز شنه و در تموم محله های ماه،موسیقی پخش می شه.دیدم روی دریا گوسفند ها آواز می خودن و با لباس پشمی روی مو ها ،باله می رقصیدن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم پرسیدند آیا بره کوچولو های سفید شعر در روشنایی ماه را می خوندن ؟&lt;br /&gt;
نه این آواز قشنگی است اما مال زمینی هاست و آن بالابالاها از این آواز ها وجود نداره&lt;br /&gt;
پس چی می خوندن ؟&lt;br /&gt;
آهنگی که می خونن خیلی مشکل نیست  وبعد شروع به خواندن کرد :&lt;br /&gt;
در روشنایی زمین&lt;br /&gt;
او آواز می خواند&lt;br /&gt;
چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
او می خواند ،چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه شاد و سرحالند&lt;br /&gt;
امروز دیروز شده&lt;br /&gt;
اما فردا هنوز سر جایش است.&lt;br /&gt;
همه از کلبه ها بیرون بیایید ،&lt;br /&gt;
ای گوسفندان سیاه و بزهای خاکستری!&lt;br /&gt;
ای فیل ها و خر ها!&lt;br /&gt;
ای روباه ها و موش ها!&lt;br /&gt;
همه بیائید و ببینید که چوپان چه زیباست &lt;br /&gt;
چقدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
و سفیدی هلال ماه&lt;br /&gt;
در عظمت روز چه زیباست&lt;br /&gt;
ماه هر روز صبح در قهوه سیاه شب &lt;br /&gt;
حمام می کند&lt;br /&gt;
و بعد به غروب شب بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و به رعدی که می گذرد سفر بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و عقربه های ساعت ،زمان خوش شب و روز را به هم می بافند&lt;br /&gt;
گاهی اوقات مردم با او هم آواز می شدند و از این کار لذت می بردند و همین باعث تغییری در زندگی شان می شد اما میشل مورن به خواندن ادامه نمی داد چون به نظر می امد که مردم به جای واندن دارن درس پس می دهندالبته آنها حسابی سعی خودشان را می کردند ،اما خوب کمی ناراحت کننده بودمیشل مورن هم به آنها می گفت لزومی ندارد با من هم آواز شوید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذارید بدون لالایی بخوابم ،بگذارید رات به ماه خودم برگردم،دوباره فردا خوماهم آمد و برای زودتر رسیدن سوار یک سیاره خواهم شد .&lt;br /&gt;
یک سیاره ؟ چه طوری ؟&lt;br /&gt;
سیاره های کوچکی هستند که مثل تاکسی مسافر سوار می کنن.&lt;br /&gt;
حتما قیمت فضایی سرسام آوری هم دارند.&lt;br /&gt;
نه،درحالی که حرکت می کند می شود سوارش شد و هرگزم بابت سواری چیزی از آدم نمی گیرن&lt;br /&gt;
اما شاید اینطوری ادم یه دفعه بیفته و دردش بگیره&lt;br /&gt;
وای تورو خدا راحتم بگذارید ،بگذارید برگردم به ماه.آفتاب رو هم با خودمک می برم،چون تمام روز سردم بود.&lt;br /&gt;
چرا مگه مدرسه ات گرم نبود ؟&lt;br /&gt;
چرا یه کمی گرم بود اما ،اما توی سرم سرد بود و هنوزم سرده.روزهای شن رو خیلی دوست دارماون روز در زندان ها رو باز می کنن و همه جا چراغونی میشه ،تموم شب کوچه ها پر رقص و آواز می شن و ماه هم به آواز هاشون روشنی می بخشه.&lt;br /&gt;
ماه هم هیچی آواز می خونه ؟&lt;br /&gt;
نه او هیچی نمی گه ،فقط فکر می کنه . به این فکر می کنه که نور خورشید رو برامون بفرسته و هر چیم بیشتر فکر می کنه بیشتر نور برامون می فرسته. نورشم همیشه شاد و زیباست.&lt;br /&gt;
البته معروفه که می گن هرچی بدرخشه طلاست ! نه اصلاَ این طور نیست .هیچ یز ماه از طلا نیست ،اما حسابی می درخشه  می دونین توی ماه کسی هیچ وقت زیاد خسته نمی شه زیادی هم کار نمی کنه ،همه شون مشغول کارن اما خودشون رو خسته نمی کنن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
چی کار می کنن؟&lt;br /&gt;
ماه نو رو می سازن.&lt;br /&gt;
یعنی ماه رو تر و تمیز می کنن؟&lt;br /&gt;
نه احتیای به ترو تازه کردن ماه نیست ،او هیچ وقت تازی شو از دست نمیده .&lt;br /&gt;
پس چکارش می کنن؟&lt;br /&gt;
خوشلش می کننروهی روزها کار می کنن تا شب رو خوشگل کنن ،گروهی شب ها کار می کنن تا روز رو خوشگل کنن.&lt;br /&gt;
هرگزم با هم دعواشون نمیشه؟&lt;br /&gt;
نه هرگز زیاد کاکر دارن و خوشگل کردن ماه همه وقت شون رو می گیره  احتیاجی هم به دعوا کردن ندارنم  به هیچ چیز احتیاجی ندارن.&lt;br /&gt;
و وقتی ماه نو کارش تموم شد ،به دوردست ها میرن تا ماه نورو ببینن و نتیجه کارشون رو قضاوت کنن بعد هم میرن به تعطیلات&lt;br /&gt;
کجا میرن ؟&lt;br /&gt;
هرکا که دلشون بخواد.&lt;br /&gt;
هرکا که دوست داشته باشن.&lt;br /&gt;
و حتی یک بار برای تعطیلات رفتن به کنار زمین !&lt;br /&gt;
اما مدت زیادی اونجا نموندن .&lt;br /&gt;
از اونجا خوششون نیومد؟&lt;br /&gt;
چرا خوششون اومد.از گلا و رنگای دریا و آواز پرنده ها و سرو صدای بچه ها خوششون اومد.براشون تازگی داشت.یلی هم خوشحال بودن.&lt;br /&gt;
پس چرا رفتن ؟&lt;br /&gt;
به خاطر  سرو صدا ؟&lt;br /&gt;
چه سرو صدائی ؟&lt;br /&gt;
صدای ماشین هایی که همه چیزرو از اضون می کندن و خراب می کردن. صدای ماشین هایی که جنگ به راه می انداختن و ماشین هایی که بچه های زمین را میکشتن.و مثه مورن در الی که داشت به خواب می رفت در ادامه حرفش چنین گفت :&lt;br /&gt;
اونا رفتن .آواز خوندند و رفتند و گفتند اینجا قشنگه اما ما میریم و هروقت زمین تازه یی پیدا کردین اونوقت دوباره برمی گردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20631</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20631"/>
		<updated>2011-07-13T06:59:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می گفت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضی شب ها نمی آید کافی ست چشمهایم را ببندمو تو سیاهی شب ببینمش . ماه همیشه برای من وجود دارد،وقتی می خوابم چشم هایم را تومی خواب حسابی باز می کنم و بعد با او به گردش می روم و او هم توی خواب چیز های خیلی قشنگی نشانم می دهد.&lt;br /&gt;
مردم ازش می پرسیدند : مثلاچه چیزهائی را ؟&lt;br /&gt;
و میشل مورن جواب می داد :آفتاب را و بعد با لبخندی به خواب می رفت . مردم می فتند : این بچه عقلشو واقعاَ از دستد داده .همیشه تو عاعلم ماه سیر می کنه.باید ترتیب کلشو بدیم .باید کلشو پر سرب کنیم و وقتی مردم بلند بلند این حرفها را می زدند میشل مورن می شنید و از خواب بیدار می شد.&lt;br /&gt;
بعد مردم ازش می پرسیدند خب توی ماه یا بهتره بگیم روی ماه چی می بینی؟&lt;br /&gt;
خیلی چیزها می بینم ،از مله آدم ها را که باعث خنده ام می شوند . گاهی اوقات هم کمی غمگینم می کنند اما هرگز گریه ام نینداخته اند ،بعضی اوقات هم چیز ها یا کسانی را می بینم که واقعاَ از ته دل خوشحالم می کنندئ .&lt;br /&gt;
مردم می پرسیدند :مثلاَ چه طوری ؟ و او می گفت کخ مامان و بابا را دوباره می بینم و مردم می گفتند : آخر تو چطوری می تونی اون ها رو ببینی در حالی که تا حالا قیافه شونو ندیدی و نمی دونی چه شکلی دارن .&lt;br /&gt;
من از همون اول شناختمشون&lt;br /&gt;
آخه چطوری تونستی اون ها رو بشناسی ؟&lt;br /&gt;
برای اینکه شبیه منند .&lt;br /&gt;
همسال منند&lt;br /&gt;
بابا یک بچه ماه بود&lt;br /&gt;
مامان هم یک دختر بچه ماه بود&lt;br /&gt;
یک روز که داشتند می رقصیدند افتادند روی زمین کنار یک چشمه آب که مثل آنها می خندید و آواز می خواند ،و آنها هم از بس شاد بودند با چشمه هم آواز شدند و چشمه هم با آنها می رقصید .اما یک روز بدبختی روی آورد چشمه رفت  مامان و بابا او را گم کردند و خودشان هم با او گم شدند.توی بدبختی افتادند و من هم با آن ها.خود شماها این قصه را این وری برایم تعریف کردیدخوب کاری از دستشان ساخته نبود ،نمی دانستند چه باید بکنند یک دفعه بزرگ شده بودند ،اما هنوز روی ماه کوچک و مامانی اند و در الی که لبخند می زنند، به هم سلام می کنند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
مردم به رف های میشل لبخند می زدند چون بلاخره باید یک وری وقتشان را می زراندند.&lt;br /&gt;
بعد پرسیدند : خب دیگه چی دیدی ؟&lt;br /&gt;
اپرا دیدم.&lt;br /&gt;
اپرای پاریس رو ؟&lt;br /&gt;
عجب سوالی ; البته که نه ،اپرای ماه رو دیدم.&lt;br /&gt;
چه جوری بود ؟&lt;br /&gt;
به هیچ چیز شبیه نیست،شکلش هم دائم عوض میشه و تازه وقتی هم شکل اپرای پاریس بشه باز از اون قشنگتره .تو اپرای ماه پرده وجود نداره.کسی ازت نپرسید چه چیزهایی وود نداره ،پرسیدیم چه جیز هایی وجود داره.&lt;br /&gt;
تو اپرای ماه همه چیز هست ،تو اپرای ماه همه چیز هست اما خیلی قشنگتر از اونذ چیزهایی که برام تعریف کرده ین .تصورش رو هم نمی تونین بکنینلژ و مبل و میان پرده وود ندارد،دستشویی و رهرو و لوستر های بزرگ هم وود نداره. با ستاره های کوچیک روشن میشه. همه مردم هم روی صنه میرن تا بونن و برقصن.و تی وقتی که ماه گرد و کامل نیست ،اپرا تموم و کاملهو وقتی میبینین ماه تموم سرخه به خاطر روشنی های سرخ اپراست که همه ای ماه رو پوشونده هر روز شنه و در تموم محله های ماه،موسیقی پخش می شه.دیدم روی دریا گوسفند ها آواز می خودن و با لباس پشمی روی مو ها ،باله می رقصیدن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم پرسیدند آیا بره کوچولو های سفید شعر در روشنایی ماه را می خوندن ؟&lt;br /&gt;
نه این آواز قشنگی است اما مال زمینی هاست و آن بالابالاها از این آواز ها وجود نداره&lt;br /&gt;
پس چی می خوندن ؟&lt;br /&gt;
آهنگی که می خونن خیلی مشکل نیست  وبعد شروع به خواندن کرد :&lt;br /&gt;
در روشنایی زمین&lt;br /&gt;
او آواز می خواند&lt;br /&gt;
چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
او می خواند ،چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه شاد و سرحالند&lt;br /&gt;
امروز دیروز شده&lt;br /&gt;
اما فردا هنوز سر جایش است.&lt;br /&gt;
همه از کلبه ها بیرون بیایید ،&lt;br /&gt;
ای گوسفندان سیاه و بزهای خاکستری!&lt;br /&gt;
ای فیل ها و خر ها!&lt;br /&gt;
ای روباه ها و موش ها!&lt;br /&gt;
همه بیائید و ببینید که چوپان چه زیباست &lt;br /&gt;
چقدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
و سفیدی هلال ماه&lt;br /&gt;
در عظمت روز چه زیباست&lt;br /&gt;
ماه هر روز صبح در قهوه سیاه شب &lt;br /&gt;
حمام می کند&lt;br /&gt;
و بعد به غروب شب بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و به رعدی که می گذرد سفر بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و عقربه های ساعت ،زمان خوش شب و روز را به هم می بافند&lt;br /&gt;
گاهی اوقات مردم با او هم آواز می شدند و از این کار لذت می بردند و همین باعث تغییری در زندگی شان می شد اما میشل مورن به خواندن ادامه نمی داد چون به نظر می امد که مردم به جای واندن دارن درس پس می دهندالبته آنها حسابی سعی خودشان را می کردند ،اما خوب کمی ناراحت کننده بودمیشل مورن هم به آنها می گفت لزومی ندارد با من هم آواز شوید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذارید بدون لالایی بخوابم ،بگذارید رات به ماه خودم برگردم،دوباره فردا خوماهم آمد و برای زودتر رسیدن سوار یک سیاره خواهم شد .&lt;br /&gt;
یک سیاره ؟ چه طوری ؟&lt;br /&gt;
سیاره های کوچکی هستند که مثل تاکسی مسافر سوار می کنن.&lt;br /&gt;
حتما قیمت فضایی سرسام آوری هم دارند.&lt;br /&gt;
نه،درحالی که حرکت می کند می شود سوارش شد و هرگزم بابت سواری چیزی از آدم نمی گیرن&lt;br /&gt;
اما شاید اینطوری ادم یه دفعه بیفته و دردش بگیره&lt;br /&gt;
وای تورو خدا راحتم بگذارید ،بگذارید برگردم به ماه.آفتاب رو هم با خودمک می برم،چون تمام روز سردم بود.&lt;br /&gt;
چرا مگه مدرسه ات گرم نبود ؟&lt;br /&gt;
چرا یه کمی گرم بود اما ،اما توی سرم سرد بود و هنوزم سرده.روزهای شن رو خیلی دوست دارماون روز در زندان ها رو باز می کنن و همه جا چراغونی میشه ،تموم شب کوچه ها پر رقص و آواز می شن و ماه هم به آواز هاشون روشنی می بخشه.&lt;br /&gt;
ماه هم هیچی آواز می خونه ؟&lt;br /&gt;
نه او هیچی نمی گه ،فقط فکر می کنه . به این فکر می کنه که نور خورشید رو برامون بفرسته و هر چیم بیشتر فکر می کنه بیشتر نور برامون می فرسته. نورشم همیشه شاد و زیباست.&lt;br /&gt;
البته معروفه که می گن هرچی بدرخشه طلاست ! نه اصلاَ این طور نیست .هیچ یز ماه از طلا نیست ،اما حسابی می درخشه  می دونین توی ماه کسی هیچ وقت زیاد خسته نمی شه زیادی هم کار نمی کنه ،همه شون مشغول کارن اما خودشون رو خسته نمی کنن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
چی کار می کنن؟&lt;br /&gt;
ماه نو رو می سازن.&lt;br /&gt;
یعنی ماه رو تر و تمیز می کنن؟&lt;br /&gt;
نه احتیای به ترو تازه کردن ماه نیست ،او هیچ وقت تازی شو از دست نمیده .&lt;br /&gt;
پس چکارش می کنن؟&lt;br /&gt;
خوشلش می کننروهی روزها کار می کنن تا شب رو خوشگل کنن ،گروهی شب ها کار می کنن تا روز رو خوشگل کنن.&lt;br /&gt;
هرگزم با هم دعواشون نمیشه؟&lt;br /&gt;
نه هرگز زیاد کاکر دارن و خوشگل کردن ماه همه وقت شون رو می گیره  احتیاجی هم به دعوا کردن ندارنم  به هیچ چیز احتیاجی ندارن.&lt;br /&gt;
و وقتی ماه نو کارش تموم شد ،به دوردست ها میرن تا ماه نورو ببینن و نتیجه کارشون رو قضاوت کنن بعد هم میرن به تعطیلات&lt;br /&gt;
کجا میرن ؟&lt;br /&gt;
هرکا که دلشون بخواد.&lt;br /&gt;
هرکا که دوست داشته باشن.&lt;br /&gt;
و حتی یک بار برای تعطیلات رفتن به کنار زمین !&lt;br /&gt;
اما مدت زیادی اونا نموندن .از &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20630</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20630"/>
		<updated>2011-07-13T06:52:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می گفت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضی شب ها نمی آید کافی ست چشمهایم را ببندمو تو سیاهی شب ببینمش . ماه همیشه برای من وجود دارد،وقتی می خوابم چشم هایم را تومی خواب حسابی باز می کنم و بعد با او به گردش می روم و او هم توی خواب چیز های خیلی قشنگی نشانم می دهد.&lt;br /&gt;
مردم ازش می پرسیدند : مثلاچه چیزهائی را ؟&lt;br /&gt;
و میشل مورن جواب می داد :آفتاب را و بعد با لبخندی به خواب می رفت . مردم می فتند : این بچه عقلشو واقعاَ از دستد داده .همیشه تو عاعلم ماه سیر می کنه.باید ترتیب کلشو بدیم .باید کلشو پر سرب کنیم و وقتی مردم بلند بلند این حرفها را می زدند میشل مورن می شنید و از خواب بیدار می شد.&lt;br /&gt;
بعد مردم ازش می پرسیدند خب توی ماه یا بهتره بگیم روی ماه چی می بینی؟&lt;br /&gt;
خیلی چیزها می بینم ،از مله آدم ها را که باعث خنده ام می شوند . گاهی اوقات هم کمی غمگینم می کنند اما هرگز گریه ام نینداخته اند ،بعضی اوقات هم چیز ها یا کسانی را می بینم که واقعاَ از ته دل خوشحالم می کنندئ .&lt;br /&gt;
مردم می پرسیدند :مثلاَ چه طوری ؟ و او می گفت کخ مامان و بابا را دوباره می بینم و مردم می گفتند : آخر تو چطوری می تونی اون ها رو ببینی در حالی که تا حالا قیافه شونو ندیدی و نمی دونی چه شکلی دارن .&lt;br /&gt;
من از همون اول شناختمشون&lt;br /&gt;
آخه چطوری تونستی اون ها رو بشناسی ؟&lt;br /&gt;
برای اینکه شبیه منند .&lt;br /&gt;
همسال منند&lt;br /&gt;
بابا یک بچه ماه بود&lt;br /&gt;
مامان هم یک دختر بچه ماه بود&lt;br /&gt;
یک روز که داشتند می رقصیدند افتادند روی زمین کنار یک چشمه آب که مثل آنها می خندید و آواز می خواند ،و آنها هم از بس شاد بودند با چشمه هم آواز شدند و چشمه هم با آنها می رقصید .اما یک روز بدبختی روی آورد چشمه رفت  مامان و بابا او را گم کردند و خودشان هم با او گم شدند.توی بدبختی افتادند و من هم با آن ها.خود شماها این قصه را این وری برایم تعریف کردیدخوب کاری از دستشان ساخته نبود ،نمی دانستند چه باید بکنند یک دفعه بزرگ شده بودند ،اما هنوز روی ماه کوچک و مامانی اند و در الی که لبخند می زنند، به هم سلام می کنند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
مردم به رف های میشل لبخند می زدند چون بلاخره باید یک وری وقتشان را می زراندند.&lt;br /&gt;
بعد پرسیدند : خب دیگه چی دیدی ؟&lt;br /&gt;
اپرا دیدم.&lt;br /&gt;
اپرای پاریس رو ؟&lt;br /&gt;
عجب سوالی ; البته که نه ،اپرای ماه رو دیدم.&lt;br /&gt;
چه جوری بود ؟&lt;br /&gt;
به هیچ چیز شبیه نیست،شکلش هم دائم عوض میشه و تازه وقتی هم شکل اپرای پاریس بشه باز از اون قشنگتره .تو اپرای ماه پرده وجود نداره.کسی ازت نپرسید چه چیزهایی وود نداره ،پرسیدیم چه جیز هایی وجود داره.&lt;br /&gt;
تو اپرای ماه همه چیز هست ،تو اپرای ماه همه چیز هست اما خیلی قشنگتر از اونذ چیزهایی که برام تعریف کرده ین .تصورش رو هم نمی تونین بکنینلژ و مبل و میان پرده وود ندارد،دستشویی و رهرو و لوستر های بزرگ هم وود نداره. با ستاره های کوچیک روشن میشه. همه مردم هم روی صنه میرن تا بونن و برقصن.و تی وقتی که ماه گرد و کامل نیست ،اپرا تموم و کاملهو وقتی میبینین ماه تموم سرخه به خاطر روشنی های سرخ اپراست که همه ای ماه رو پوشونده هر روز شنه و در تموم محله های ماه،موسیقی پخش می شه.دیدم روی دریا گوسفند ها آواز می خودن و با لباس پشمی روی مو ها ،باله می رقصیدن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم پرسیدند آیا بره کوچولو های سفید شعر در روشنایی ماه را می خوندن ؟&lt;br /&gt;
نه این آواز قشنگی است اما مال زمینی هاست و آن بالابالاها از این آواز ها وجود نداره&lt;br /&gt;
پس چی می خوندن ؟&lt;br /&gt;
آهنگی که می خونن خیلی مشکل نیست  وبعد شروع به خواندن کرد :&lt;br /&gt;
در روشنایی زمین&lt;br /&gt;
او آواز می خواند&lt;br /&gt;
چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
او می خواند ،چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه شاد و سرحالند&lt;br /&gt;
امروز دیروز شده&lt;br /&gt;
اما فردا هنوز سر جایش است.&lt;br /&gt;
همه از کلبه ها بیرون بیایید ،&lt;br /&gt;
ای گوسفندان سیاه و بزهای خاکستری!&lt;br /&gt;
ای فیل ها و خر ها!&lt;br /&gt;
ای روباه ها و موش ها!&lt;br /&gt;
همه بیائید و ببینید که چوپان چه زیباست &lt;br /&gt;
چقدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
و سفیدی هلال ماه&lt;br /&gt;
در عظمت روز چه زیباست&lt;br /&gt;
ماه هر روز صبح در قهوه سیاه شب &lt;br /&gt;
حمام می کند&lt;br /&gt;
و بعد به غروب شب بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و به رعدی که می گذرد سفر بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و عقربه های ساعت ،زمان خوش شب و روز را به هم می بافند&lt;br /&gt;
گاهی اوقات مردم با او هم آواز می شدند و از این کار لذت می بردند و همین باعث تغییری در زندگی شان می شد اما میشل مورن به خواندن ادامه نمی داد چون به نظر می امد که مردم به جای واندن دارن درس پس می دهندالبته آنها حسابی سعی خودشان را می کردند ،اما خوب کمی ناراحت کننده بودمیشل مورن هم به آنها می گفت لزومی ندارد با من هم آواز شوید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذارید بدون لالایی بخوابم ،بگذارید رات به ماه خودم برگردم،دوباره فردا خوماهم آمد و برای زودتر رسیدن سوار یک سیاره خواهم شد .&lt;br /&gt;
یک سیاره ؟ چه طوری ؟&lt;br /&gt;
سیاره های کوچکی هستند که مثل تاکسی مسافر سوار می کنن.&lt;br /&gt;
حتما قیمت فضایی سرسام آوری هم دارند.&lt;br /&gt;
نه،درحالی که حرکت می کند می شود سوارش شد و هرگزم بابت سواری چیزی از آدم نمی گیرن&lt;br /&gt;
اما شاید اینطوری ادم یه دفعه بیفته و دردش بگیره&lt;br /&gt;
وای تورو خدا راحتم بگذارید ،بگذارید برگردم به ماه.آفتاب رو هم با خودمک می برم،چون تمام روز سردم بود.&lt;br /&gt;
چرا مگه مدرسه ات گرم نبود ؟&lt;br /&gt;
چرا یه کمی گرم بود اما ،اما توی سرم سرد بود و هنوزم سرده.روزهای شن رو خیلی دوست دارماون روز در زندان ها رو باز می کنن و همه جا چراغونی میشه ،تموم شب کوچه ها پر رقص و آواز می شن و ماه هم به آواز هاشون روشنی می بخشه.&lt;br /&gt;
ماه هم هیچی آواز می خونه ؟&lt;br /&gt;
نه او هیچی نمی گه ،فقط فکر می کنه . به این فکر می کنه که نور خورشید رو برامون بفرسته و هر چیم بیشتر فکر می کنه بیشتر نور برامون می فرسته. نورشم همیشه شاد و زیباست.&lt;br /&gt;
البته معروفه که می گن هرچی بدرخشه طلاست ! نه اصلاَ این طور نیست .هیچ یز ماه از طلا نیست ،اما حسابی می درخشه  می دونین توی ماه کسی هیچ وقت زیاد خسته نمی شه زیادی هم کار نمی کنه ،همه شون مشغول کارن اما خودشون رو خسته نمی کنن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20628</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20628"/>
		<updated>2011-07-13T06:37:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می گفت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضی شب ها نمی آید کافی ست چشمهایم را ببندمو تو سیاهی شب ببینمش . ماه همیشه برای من وجود دارد،وقتی می خوابم چشم هایم را تومی خواب حسابی باز می کنم و بعد با او به گردش می روم و او هم توی خواب چیز های خیلی قشنگی نشانم می دهد.&lt;br /&gt;
مردم ازش می پرسیدند : مثلاچه چیزهائی را ؟&lt;br /&gt;
و میشل مورن جواب می داد :آفتاب را و بعد با لبخندی به خواب می رفت . مردم می فتند : این بچه عقلشو واقعاَ از دستد داده .همیشه تو عاعلم ماه سیر می کنه.باید ترتیب کلشو بدیم .باید کلشو پر سرب کنیم و وقتی مردم بلند بلند این حرفها را می زدند میشل مورن می شنید و از خواب بیدار می شد.&lt;br /&gt;
بعد مردم ازش می پرسیدند خب توی ماه یا بهتره بگیم روی ماه چی می بینی؟&lt;br /&gt;
خیلی چیزها می بینم ،از مله آدم ها را که باعث خنده ام می شوند . گاهی اوقات هم کمی غمگینم می کنند اما هرگز گریه ام نینداخته اند ،بعضی اوقات هم چیز ها یا کسانی را می بینم که واقعاَ از ته دل خوشحالم می کنندئ .&lt;br /&gt;
مردم می پرسیدند :مثلاَ چه طوری ؟ و او می گفت کخ مامان و بابا را دوباره می بینم و مردم می گفتند : آخر تو چطوری می تونی اون ها رو ببینی در حالی که تا حالا قیافه شونو ندیدی و نمی دونی چه شکلی دارن .&lt;br /&gt;
من از همون اول شناختمشون&lt;br /&gt;
آخه چطوری تونستی اون ها رو بشناسی ؟&lt;br /&gt;
برای اینکه شبیه منند .&lt;br /&gt;
همسال منند&lt;br /&gt;
بابا یک بچه ماه بود&lt;br /&gt;
مامان هم یک دختر بچه ماه بود&lt;br /&gt;
یک روز که داشتند می رقصیدند افتادند روی زمین کنار یک چشمه آب که مثل آنها می خندید و آواز می خواند ،و آنها هم از بس شاد بودند با چشمه هم آواز شدند و چشمه هم با آنها می رقصید .اما یک روز بدبختی روی آورد چشمه رفت  مامان و بابا او را گم کردند و خودشان هم با او گم شدند.توی بدبختی افتادند و من هم با آن ها.خود شماها این قصه را این وری برایم تعریف کردیدخوب کاری از دستشان ساخته نبود ،نمی دانستند چه باید بکنند یک دفعه بزرگ شده بودند ،اما هنوز روی ماه کوچک و مامانی اند و در الی که لبخند می زنند، به هم سلام می کنند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
مردم به رف های میشل لبخند می زدند چون بلاخره باید یک وری وقتشان را می زراندند.&lt;br /&gt;
بعد پرسیدند : خب دیگه چی دیدی ؟&lt;br /&gt;
اپرا دیدم.&lt;br /&gt;
اپرای پاریس رو ؟&lt;br /&gt;
عجب سوالی ; البته که نه ،اپرای ماه رو دیدم.&lt;br /&gt;
چه جوری بود ؟&lt;br /&gt;
به هیچ چیز شبیه نیست،شکلش هم دائم عوض میشه و تازه وقتی هم شکل اپرای پاریس بشه باز از اون قشنگتره .تو اپرای ماه پرده وجود نداره.کسی ازت نپرسید چه چیزهایی وود نداره ،پرسیدیم چه جیز هایی وجود داره.&lt;br /&gt;
تو اپرای ماه همه چیز هست ،تو اپرای ماه همه چیز هست اما خیلی قشنگتر از اونذ چیزهایی که برام تعریف کرده ین .تصورش رو هم نمی تونین بکنینلژ و مبل و میان پرده وود ندارد،دستشویی و رهرو و لوستر های بزرگ هم وود نداره. با ستاره های کوچیک روشن میشه. همه مردم هم روی صنه میرن تا بونن و برقصن.و تی وقتی که ماه گرد و کامل نیست ،اپرا تموم و کاملهو وقتی میبینین ماه تموم سرخه به خاطر روشنی های سرخ اپراست که همه ای ماه رو پوشونده هر روز شنه و در تموم محله های ماه،موسیقی پخش می شه.دیدم روی دریا گوسفند ها آواز می خودن و با لباس پشمی روی مو ها ،باله می رقصیدن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم پرسیدند آیا بره کوچولو های سفید شعر در روشنایی ماه را می خوندن ؟&lt;br /&gt;
نه این آواز قشنگی است اما مال زمینی هاست و آن بالابالاها از این آواز ها وجود نداره&lt;br /&gt;
پس چی می خوندن ؟&lt;br /&gt;
آهنگی که می خونن خیلی مشکل نیست  وبعد شروع به خواندن کرد :&lt;br /&gt;
در روشنایی زمین&lt;br /&gt;
او آواز می خواند&lt;br /&gt;
چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
او می خواند ،چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
چه قدر همه شاد و سرحالند&lt;br /&gt;
امروز دیروز شده&lt;br /&gt;
اما فردا هنوز سر جایش است.&lt;br /&gt;
همه از کلبه ها بیرون بیایید ،&lt;br /&gt;
ای گوسفندان سیاه و بزهای خاکستری!&lt;br /&gt;
ای فیل ها و خر ها!&lt;br /&gt;
ای روباه ها و موش ها!&lt;br /&gt;
همه بیائید و ببینید که چوپان چه زیباست &lt;br /&gt;
چقدر همه چیز همه ا زیباست&lt;br /&gt;
و سفیدی هلال ماه&lt;br /&gt;
در عظمت روز چه زیباست&lt;br /&gt;
ماه هر روز صبح در قهوه سیاه شب &lt;br /&gt;
حمام می کند&lt;br /&gt;
و بعد به غروب شب بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و به رعدی که می گذرد سفر بخیر می گوید&lt;br /&gt;
و عقربه های ساعت ،زمان خوش شب و روز را به هم می بافند&lt;br /&gt;
گاهی اوقات مردم با او هم آواز می شدند و از این کار لذت می بردند و همین باعث تغییری در زندگی شان می شد اما میشل مورن به خواندن ادامه نمی داد چون به نظر می امد که مردم به جای واندن دارن درس پس می دهندالبته آنها حسابی سعی خودشان را می کردند ،اما خوب کمی ناراحت کننده بودمیشل مورن هم به آنها می گفت لزومی ندارد با من هم آواز شوید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20625</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20625"/>
		<updated>2011-07-13T05:59:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می گفت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضی شب ها نمی آید کافی ست چشمهایم را ببندمو تو سیاهی شب ببینمش . ماه همیشه برای من وجود دارد،وقتی می خوابم چشم هایم را تومی خواب حسابی باز می کنم و بعد با او به گردش می روم و او هم توی خواب چیز های خیلی قشنگی نشانم می دهد.&lt;br /&gt;
مردم ازش می پرسیدند : مثلاچه چیزهائی را ؟&lt;br /&gt;
و میشل مورن جواب می داد :آفتاب را و بعد با لبخندی به خواب می رفت . مردم می فتند : این بچه عقلشو واقعاَ از دستد داده .همیشه تو عاعلم ماه سیر می کنه.باید ترتیب کلشو بدیم .باید کلشو پر سرب کنیم و وقتی مردم بلند بلند این حرفها را می زدند میشل مورن می شنید و از خواب بیدار می شد.&lt;br /&gt;
بعد مردم ازش می پرسیدند خب توی ماه یا بهتره بگیم روی ماه چی می بینی؟&lt;br /&gt;
خیلی چیزها می بینم ،از مله آدم ها را که باعث خنده ام می شوند . گاهی اوقات هم کمی غمگینم می کنند اما هرگز گریه ام نینداخته اند ،بعضی اوقات هم چیز ها یا کسانی را می بینم که واقعاَ از ته دل خوشحالم می کنندئ .&lt;br /&gt;
مردم می پرسیدند :مثلاَ چه طوری ؟ و او می گفت کخ مامان و بابا را دوباره می بینم و مردم می گفتند : آخر تو چطوری می تونی اون ها رو ببینی در حالی که تا حالا قیافه شونو ندیدی و نمی دونی چه شکلی دارن .&lt;br /&gt;
من از همون اول شناختمشون&lt;br /&gt;
آخه چطوری تونستی اون ها رو بشناسی ؟&lt;br /&gt;
برای اینکه شبیه منند .&lt;br /&gt;
همسال منند&lt;br /&gt;
بابا یک بچه ماه بود&lt;br /&gt;
مامان هم یک دختر بچه ماه بود&lt;br /&gt;
یک روز که داشتند می رقصیدند افتادند روی زمین کنار یک چشمه آب که مثل آنها می خندید و آواز می خواند ،و آنها هم از بس شاد بودند با چشمه هم آواز شدند و چشمه هم با آنها می رقصید .اما یک روز بدبختی روی آورد چشمه رفت  مامان و بابا او را گم کردند و خودشان هم با او گم شدند.توی بدبختی افتادند و من هم با آن ها.خود شماها این قصه را این وری برایم تعریف کردیدخوب کاری از دستشان ساخته نبود ،نمی دانستند چه باید بکنند یک دفعه بزرگ شده بودند ،اما هنوز روی ماه کوچک و مامانی اند و در الی که لبخند می زنند، به هم سلام می کنند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
مردم به رف های میشل لبخند می زدند چون بلاخره باید یک وری وقتشان را می زراندند.&lt;br /&gt;
بعد پرسیدند : خب دیگه چی دیدی ؟&lt;br /&gt;
اپرا دیدم.&lt;br /&gt;
اپرای پاریس رو ؟&lt;br /&gt;
عجب سوالی ; البته که نه ،اپرای ماه رو دیدم.&lt;br /&gt;
چه جوری بود ؟&lt;br /&gt;
به هیچ چیز شبیه نیست،شکلش هم دائم عوض میشه و تازه وقتی هم شکل اپرای پاریس بشه باز از اون قشنگتره .تو اپرای ماه پرده وجود نداره.کسی ازت نپرسید چه چیزهایی وود نداره ،پرسیدیم چه جیز هایی وجود داره.&lt;br /&gt;
تو اپرای ماه همه چیز هست ،تو اپرای ماه همه چیز هست اما خیلی قشنگتر از اونذ چیزهایی که برام تعریف کرده ین .تصورش رو هم نمی تونین بکنینلژ و مبل و میان پرده وود ندارد،دستشویی و رهرو و لوستر های بزرگ هم وود نداره. با ستاره های کوچیک روشن میشه. همه مردم هم روی صنه میرن تا بونن و برقصن.و تی وقتی که ماه گرد و کامل نیست ،اپرا تموم و کاملهو وقتی میبینین ماه تموم سرخه به خاطر روشنی های سرخ اپراست که همه ای ماه رو پوشونده هر روز شنه و در تموم محله های ماه،موسیقی پخش می شه.دیدم روی دریا گوسفند ها آواز می خودن و با لباس پشمی روی مو ها ،باله می رقصیدن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم پرسیدند آیا بره کوچولو های سفید شعر در روشنایی ماه را می خوندن ؟&lt;br /&gt;
نه این آواز قشنگی است اما مال زمینی هاست و آن بالابالاها از این آواز ها وجود نداره&lt;br /&gt;
پس چی می خوندن ؟&lt;br /&gt;
آهنگی که می خونن خیلی مشکل نیست  وبعد شروع به خواندن کرد :&lt;br /&gt;
در روشنایی زمین&lt;br /&gt;
او آواز می خواند&lt;br /&gt;
چوپان چه زیباست&lt;br /&gt;
او می خواند ،چوپان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20624</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20624"/>
		<updated>2011-07-13T05:47:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می گفت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضی شب ها نمی آید کافی ست چشمهایم را ببندمو تو سیاهی شب ببینمش . ماه همیشه برای من وجود دارد،وقتی می خوابم چشم هایم را تومی خواب حسابی باز می کنم و بعد با او به گردش می روم و او هم توی خواب چیز های خیلی قشنگی نشانم می دهد.&lt;br /&gt;
مردم ازش می پرسیدند : مثلاچه چیزهائی را ؟&lt;br /&gt;
و میشل مورن جواب می داد :آفتاب را و بعد با لبخندی به خواب می رفت . مردم می فتند : این بچه عقلشو واقعاَ از دستد داده .همیشه تو عاعلم ماه سیر می کنه.باید ترتیب کلشو بدیم .باید کلشو پر سرب کنیم و وقتی مردم بلند بلند این حرفها را می زدند میشل مورن می شنید و از خواب بیدار می شد.&lt;br /&gt;
بعد مردم ازش می پرسیدند خب توی ماه یا بهتره بگیم روی ماه چی می بینی؟&lt;br /&gt;
خیلی چیزها می بینم ،از مله آدم ها را که باعث خنده ام می شوند . گاهی اوقات هم کمی غمگینم می کنند اما هرگز گریه ام نینداخته اند ،بعضی اوقات هم چیز ها یا کسانی را می بینم که واقعاَ از ته دل خوشحالم می کنندئ .&lt;br /&gt;
مردم می پرسیدند :مثلاَ چه طوری ؟ و او می گفت کخ مامان و بابا را دوباره می بینم و مردم می گفتند : آخر تو چطوری می تونی اون ها رو ببینی در حالی که تا حالا قیافه شونو ندیدی و نمی دونی چه شکلی دارن .&lt;br /&gt;
من از همون اول شناختمشون&lt;br /&gt;
آخه چطوری تونستی اون ها رو بشناسی ؟&lt;br /&gt;
برای اینکه شبیه منند .&lt;br /&gt;
همسال منند&lt;br /&gt;
بابا یک بچه ماه بود&lt;br /&gt;
مامان هم یک دختر بچه ماه بود&lt;br /&gt;
یک روز که داشتند می رقصیدند افتادند روی زمین کنار یک چشمه آب که مثل آنها می خندید و آواز می خواند ،و آنها هم از بس شاد بودند با چشمه هم آواز شدند و چشمه هم با آنها می رقصید .اما یک روز بدبختی روی آورد چشمه رفت  مامان و بابا او را گم کردند و خودشان هم با او گم شدند.توی بدبختی افتادند و من هم با آن ها.خود شماها این قصه را این وری برایم تعریف کردیدخوب کاری از دستشان ساخته نبود ،نمی دانستند چه باید بکنند یک دفعه بزرگ شده بودند ،اما هنوز روی ماه کوچک و مامانی اند و در الی که لبخند می زنند، به هم سلام می کنند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
مردم به رف های میشل لبخند می زدند چون بلاخره باید یک وری وقتشان را می زراندند.&lt;br /&gt;
بعد پرسیدند : خب دیگه چی دیدی ؟&lt;br /&gt;
اپرا دیدم.&lt;br /&gt;
اپرای پاریس رو ؟&lt;br /&gt;
عجب سوالی ; البته که نه ،اپرای ماه رو دیدم.&lt;br /&gt;
چه جوری بود ؟&lt;br /&gt;
به هیچ چیز شبیه نیست،شکلش هم دائم عوض میشه و تازه وقتی هم شکل اپرای پاریس بشه باز از اون قشنگتره .تو اپرای ماه پرده وجود نداره.کسی ازت نپرسید چه چیزهایی وود نداره ،پرسیدیم چه جیز هایی وجود داره.&lt;br /&gt;
تو اپرای ماه همه چیز هست ،تو اپرای ماه همه چیز هست اما خیلی قشنگتر از اونذ چیزهایی که برام تعریف کرده ین .تصورش رو هم نمی تونین بکنینلژ و مبل و میان پرده وود ندارد،دستشویی و رهرو و لوستر های بزرگ هم وود نداره. با ستاره های کوچیک روشن میشه. همه مردم هم روی صنه میرن تا بونن و برقصن.و تی وقتی که ماه گرد و کامل نیست ،اپرا تموم و کاملهو وقتی میبینین ماه تموم سرخه به خاطر روشنی های سرخ اپراست که همه ای ماه رو پوشونده هر روز شنه و در تموم محله های ماه،موسیقی پخش می شه.دیدم روی دریا گوسفند ها آواز می خودن و با لباس پشمی روی مو ها ،باله می رقصیدن.[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20623</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20623"/>
		<updated>2011-07-13T05:35:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می گفت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضی شب ها نمی آید کافی ست چشمهایم را ببندمو تو سیاهی شب ببینمش . ماه همیشه برای من وجود دارد،وقتی می خوابم چشم هایم را تومی خواب حسابی باز می کنم و بعد با او به گردش می روم و او هم توی خواب چیز های خیلی قشنگی نشانم می دهد.&lt;br /&gt;
مردم ازش می پرسیدند : مثلاچه چیزهائی را ؟&lt;br /&gt;
و میشل مورن جواب می داد :آفتاب را و بعد با لبخندی به خواب می رفت . مردم می فتند : این بچه عقلشو واقعاَ از دستد داده .همیشه تو عاعلم ماه سیر می کنه.باید ترتیب کلشو بدیم .باید کلشو پر سرب کنیم و وقتی مردم بلند بلند این حرفها را می زدند میشل مورن می شنید و از خواب بیدار می شد.&lt;br /&gt;
بعد مردم ازش می پرسیدند خب توی ماه یا بهتره بگیم روی ماه چی می بینی؟&lt;br /&gt;
خیلی چیزها می بینم ،از مله آدم ها را که باعث خنده ام می شوند . گاهی اوقات هم کمی غمگینم می کنند اما هرگز گریه ام نینداخته اند ،بعضی اوقات هم چیز ها یا کسانی را می بینم که واقعاَ از ته دل خوشحالم می کنندئ .&lt;br /&gt;
مردم می پرسیدند :مثلاَ چه طوری ؟ و او می گفت کخ مامان و بابا را دوباره می بینم و مردم می گفتند : آخر تو چطوری می تونی اون ها رو ببینی در حالی که تا حالا قیافه شونو ندیدی و نمی دونی چه شکلی دارن .&lt;br /&gt;
من از همون اول شناختمشون&lt;br /&gt;
آخه چطوری تونستی اون ها رو بشناسی ؟&lt;br /&gt;
برای اینکه شبیه منند .&lt;br /&gt;
همسال منند&lt;br /&gt;
بابا یک بچه ماه بود&lt;br /&gt;
مامان هم یک دختر بچه ماه بود&lt;br /&gt;
یک روز که داشتند می رقصیدند افتادند روی زمین کنار یک چشمه آب که مثل آنها می خندید و آواز می خواند ،و آنها هم از بس شاد بودند با چشمه هم آواز شدند و چشمه هم با آنها می رقصید .اما یک روز بدبختی روی آورد چشمه رفت  مامان و بابا او را گم کردند و خودشان هم با او گم شدند.توی بدبختی افتادند و من هم با آن ها.خود شماها این قصه را این وری برایم تعریف کردیدخوب کاری از دستشان ساخته نبود ،نمی دانستند چه باید بکنند یک دفعه بزرگ شده بودند ،اما هنوز روی ماه کوچک و مامانی اند و در الی که لبخند می زنند، به هم سلام می کنند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20621</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20621"/>
		<updated>2011-07-13T05:32:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می گفت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضی شب ها نمی آید کافی ست چشمهایم را ببندمو تو سیاهی شب ببینمش . ماه همیشه برای من وجود دارد،وقتی می خوابم چشم هایم را تومی خواب حسابی باز می کنم و بعد با او به گردش می روم و او هم توی خواب چیز های خیلی قشنگی نشانم می دهد.&lt;br /&gt;
مردم ازش می پرسیدند : مثلاچه چیزهائی را ؟&lt;br /&gt;
و میشل مورن جواب می داد :آفتاب را و بعد با لبخندی به خواب می رفت . مردم می فتند : این بچه عقلشو واقعاَ از دستد داده .همیشه تو عاعلم ماه سیر می کنه.باید ترتیب کلشو بدیم .باید کلشو پر سرب کنیم و وقتی مردم بلند بلند این حرفها را می زدند میشل مورن می شنید و از خواب بیدار می شد.&lt;br /&gt;
بعد مردم ازش می پرسیدند خب توی ماه یا بهتره بگیم روی ماه چی می بینی؟&lt;br /&gt;
خیلی چیزها می بینم ،از مله آدم ها را که باعث خنده ام می شوند . گاهی اوقات هم کمی غمگینم می کنند اما هرگز گریه ام نینداخته اند ،بعضی اوقات هم چیز ها یا کسانی را می بینم که واقعاَ از ته دل خوشحالم می کنندئ .&lt;br /&gt;
مردم می پرسیدند :مثلاَ چه طوری ؟ و او می گفت کخ مامان و بابا را دوباره می بینم و مردم می گفتند : آخر تو چطوری می تونی اون ها رو ببینی در حالی که تا حالا قیافه شونو ندیدی و نمی دونی چه شکلی دارن .&lt;br /&gt;
من از همون اول شناختمشون&lt;br /&gt;
آخه چطوری تونستی اون ها رو بشناسی ؟&lt;br /&gt;
برای اینکه شبیه منند .&lt;br /&gt;
همسال منند&lt;br /&gt;
بابا یک بچه ماه بود&lt;br /&gt;
مامان هم یک دختر بچه ماه بود&lt;br /&gt;
یک روز که داشتند می رقصیدند افتادند روی زمین کنار یک چشمه آب که مثل آنها می خندید و آواز می خواند ،و آنها هم از بس شاد بودند با چشمه هم آواز شدند و چشمه هم با آنها می رقصید .اما یک روز بدبختی روی آورد چشمه رفت  مامان و بابا او را گم کردند و خودشان هم با او گم شدند.توی بدبختی افتادند و من هم با آن ها.خود شماها این قصه را این وری برایم تعریف کردیدخوب کاری از دستشان ساخته نبود ،نمی دانستند چه باید بکنند یک دفعه بزرگ شده بودند ،اما هنوز روی ماه کوچک و مامانی اند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20618</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20618"/>
		<updated>2011-07-13T05:22:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می گفت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضی شب ها نمی آید کافی ست چشمهایم را ببندمو تو سیاهی شب ببینمش . ماه همیشه برای من وجود دارد،وقتی می خوابم چشم هایم را تومی خواب حسابی باز می کنم و بعد با او به گردش می روم و او هم توی خواب چیز های خیلی قشنگی نشانم می دهد.&lt;br /&gt;
مردم ازش می پرسیدند : مثلاچه چیزهائی را ؟&lt;br /&gt;
و میشل مورن جواب می داد :آفتاب را و بعد با لبخندی به خواب می رفت . مردم می فتند : این بچه عقلشو واقعاَ از دستد داده .همیشه تو عاعلم ماه سیر می کنه.باید ترتیب کلشو بدیم .باید کلشو پر سرب کنیم و وقتی مردم بلند بلند این حرفها را می زدند میشل مورن می شنید و از خواب بیدار می شد.&lt;br /&gt;
بعد مردم ازش می پرسیدند خب توی ماه یا بهتره بگیم روی ماه چی می بینی؟&lt;br /&gt;
خیلی چیزها می بینم ،از مله آدم ها را که باعث خنده ام می شوند . گاهی اوقات هم کمی غمگینم می کنند اما هرگز گریه ام نینداخته اند ،بعضی اوقات هم چیز ها یا کسانی را می بینم که واقعاَ از ته دل خوشحالم می کنندئ .&lt;br /&gt;
مردم می پرسیدند :مثلاَ چه طوری ؟ و او می گفت کخ مامان و بابا را دوباره می بینم و مردم می گفتند : آخر تو چطوری می تونی اون ها رو ببینی در حالی که تا حالا قیافه شونو ندیدی و نمی دونی چه شکلی دارن .&lt;br /&gt;
من از همون اول شناختمشون&lt;br /&gt;
آخه چطوری تونستی اون ها رو بشناسی ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20617</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20617"/>
		<updated>2011-07-13T04:57:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می فت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضب شب ها نمی آید کافی ست چشمهام را ببندم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20616</id>
		<title>اپرای ماه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87&amp;diff=20616"/>
		<updated>2011-07-13T04:56:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:23-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:23-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۳ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
اپرای ماه&lt;br /&gt;
ژاک پره ور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی بود،روزگاری بودپسر کوچولویی بود که زندگی خوشی نداشت و جایی می زیست که آفتاب کافی به آن نمی تابیدهرگزپدر و مادرش را نشناخته بود ،و پیش کسانی زندگی می کرد که نه خوب بودند و نه بد کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود.پسر کوچولویی بود که بیشتر شب ها موقع خوابیدن می خندید.&lt;br /&gt;
روز و روزگار دیگری بود اما پسربچه همان بود که صداش می زندند میشل مورن،پسرکوچولوی ماه.چون وقتی ماه رو میدید شاد می شد.&lt;br /&gt;
می فت من ماه رو می شناسم ،با هم رفیقیم; و حتی وقتی بعضب شب ها نمی آید کافی ست چشمهام را ببندم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیلی گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژاک پره‌ور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86:_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D9%88_%D8%AD%D8%A7%D9%84&amp;diff=20535</id>
		<title>اقتصاد ایران: گذشته و حال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86:_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D9%88_%D8%AD%D8%A7%D9%84&amp;diff=20535"/>
		<updated>2011-07-12T12:17:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mansoureh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:7-003.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-004.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-005.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-006.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-007.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-008.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:7-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۷ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
{{ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نشستی مقدماتی که با شرکت آقایان حسین مهدوی (اقتصاددان) سیروس آریان پور (اقتصاددان و مدیر دفتر اقتصاد بین الملل سازمان برنامه و بودجه)، هوشنگ کشاورز (محقق و کارشناس مسائل کشاورزی و عشایری ایران)، ناصر پاکدامن (اقتصاددان و استاد دانشگاه تهران) و یکی دو تن از همکاران کتاب جمعه داشتیم ویژگیهای اقتصاد ایران در دوره اخیر و ضرورت پایه گذاری اقتصاد ملی مورد بحس و بررسی قرار گرفت. متاسفانه نور و دستنوشته این گفت و گوی دو ساعته از دست رفت اما ماحصل  کلام این وود که اقتصاد ایران در رژیم استبدادی محمدرضا پهلوی اقتصادی امکان وابسته بود.آقای آرین پور در زمینه کیفیت این وابستگی قائل به دو سطح یا گره گاه عمده بودوسطح نخستین را در اتکای اقتصاد ایران به فروش نفت و سطح دوم را در چگونی کاربرد و مصرف درآمد های حاصل از نفت می دانست وی معتقد بود که الگوی اقتصادی مسلط بر جامعه ایران الگویی بود که نه در مقیاس نیازهای بومی این امعه بل در مقیاس نیازهای نظام مسلط سرمایه داری جهانی عمل می کرد.برای تامین استقلال اقتصادی و حذف وابستگی ها،آرین پور عقیده داشت که در هر یک از این دو سطح مجموعه هائی از سیاست ها و اقدام های معین ضروری است.&lt;br /&gt;
آقای حسین مهدوی،در بحث از خصوصیت اقتصاد ایران،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۷]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mansoureh</name></author>
	</entry>
</feed>