<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hooman</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hooman"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Hooman"/>
	<updated>2026-08-21T22:44:01Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA_%D8%A8%D9%88%D8%AF!&amp;diff=44040</id>
		<title>ببری که جیره‌خوار دولت بود!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA_%D8%A8%D9%88%D8%AF!&amp;diff=44040"/>
		<updated>2014-08-08T18:00:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN013P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسابقه داستان‌نویس، دورهٔ اول – ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببری که جیره‌خوار دولت بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این شماره، داستان‌هائی که  برای شرکت در اولین دورهٔ مسابقهٔ داستان‌نویسی کتاب هفته رسیده و در شورای نویسندگان قابل چاپ تشخیص داده شده است به تدریج در این بخش به چاپ خواهد رسید. داستان این شماره – ببری که جیره‌خوار دولت بود – نوشتهٔ آقای عین‌الله شاهسون،‌ متولد ۱۲۹۳، لیسانس مهندسی کشاورزی و کارمند قسمت دفع آفات وزارت کشاورزی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;داستان واقعی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از روزهای جنگ اخیر که پیش ما ایرانی‌ها به (ایام بعد از شهریور ۲۰) معروف است از طرف دانشکده دامپزشکی تهران هدیهٔ بسیار مهمی به دانشکده کشاورزی کرج رسید که با وجودی که رئیس دانشکده از هیبت دریافت آن می‌لرزید چون توصیه بسیار محکمی به همراه داشت ناگزیر از قبول آن بود. این هدیه مانند همه امور ایام شهریور ۲۰ غیرمترقبه و عبارت از یک قلاده ببر بود که بنا به توصیه نخست‌وزیر وقت می‌بایستی از تاریخ صدور حکم جزو ابوابجمعی دانشکده کشاورزی کرج محسوب گردد. قصیه از این قرار بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از شکارچیان معروف تهران بچه ببری را از جنگل‌های شمال آورده و به دانشکده دامپزشکی تهران داده بود یکی از استادان که در دانشکده منزل داشت از این بچه‌ببر که به قد و بالای گربه‌ای بود در دفتر خودش پذیرائی می‌کرد، کنار میز غذای خود به او خوراک می‌داد و بر روی رختخواب خودش می‌خواباند رفته رفته این گربه مخمل‌پوش موقر رشد می‌کرد و قد می‌کشید و شرح حالش زبان‌زد همسایگان می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست‌وزیر وقت همسایه دیوار به دیوار دانشکده بود و درست نمی‌دانم این توهم در ایشان به وجود آمد یا مراقبان وجود ایشان متوجه شدند که اگر این حیوان درنده هوس کند این دیوار فاصله را بگذرد و آسیبی به وجود آقا برساند چه مصیبتی بروز خواهد کرد. ناچار با تذکر آن‌ها و بنا به خواهش استاد ببرنواز قفس آهنین تعبیه شد و ببراز خان را درون آن جای دادند و لیکن تحمل وجود ببر ولو بچه باشد و حتا در قفس آهنین مقید شود در پشت دیوار هم میسر نبود و دستور طرد آن به کرج صادر گردید و همان‌طور که گفتم دستور انتقال آن به پیوست یک عدد قفس آهنین محتوی یک رأس ببر به دانشکده کرج رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتخاب کرج به عنوان تبعیدگاه ببرازخان علت فنی دیگری هم داشت. در یکی از گوشه‌های دانشکده، نظر به موقعیت خاص،‌ مناظری به طور طبیعی تعبیه شده بود و بعضی از پرندگان و چرندگان مانند کلاغ و موش و خرگوش در قفس‌های مخصوص نگاهداری می‌شد بعدها جانوارن کم‌خرج و قانع دیگری مثل روباه و شغال و بچه خرس هم بدان‌ها اضافه گشت و باغ وحش کوچکی به وجود آمد ولی با حلول ایام شهریور ۲۰ علاوه بر آن‌که توسعهٔ این مجموعه متوقف ماند در اثر عدم مراقبت وجد و نشاط این محوطه کوچک هم محو گردید و فقط ورود ببر اهدائی تهران بود که بار دیگر محیط باغ وحش را به جنب و جوش انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دانشکده کشاورزی کرج هم نظیر هر دستگاه مرتب دولتی که بر اثر یک اتفاق مهم و برای اخذ یک تصمیم قطعی باید کمیسیون کرد مسؤولان امور به دور هم گرد آمدند تا درباره مهمان تازه‌وارد رأی‌زنی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از قضا کار بسیار مرتب و از نظر مقرراتی هیچ‌گونه ایرادی نداشت زیرا سوابق بسیار روشن و امریه نخست‌وزیری هم پیوست پرونده بود بنابراین مسؤول امور مالی هم، که به طرز خودکار قاعدتن باید ایرادی بگیرد، با دیدن اجازهٔ خرج روزانه هشتاد ریال برای خرج سفر ببرازخان، زبانش بند آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هشتاد ریال خرج سفره ببر اهدائی از تهران تعیین شده بود و در ازای مبلغ هر روز در حدود شش کیلو گوشت گوسفند خریداری می‌شد و به مصرف خوراک ببرازخان می‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازار کساد باغ‌وحش کرج رونق تازه یافت و از دولت سر ببرازخان خرس و شغال و کفتار هم ستایشگرانی پیدا کردند. اما همان‌طور که این جنب و جوش ناگهان به وجود آمد به همان زودی هم سر و صداها خوابید و این موضوع هم از غرایب ایام شهریور که قضایا ناگهان اتفاق می‌افتاد، به سرعت نمو می‌کرد، و برقی معدوم می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببر جیره‌خوار دولت هم در آن ایام نمی‌توانست از این قاعده برکنار باشد حیوان زیبا روز به روز به سرعت قد می‌کشید و مخمل تن‌پوش او خوشرنگ‌تر می‌شد و قفس که به قامت دوران بچگی او ساخته شده بود دیگر نمی‌توانست جولانگاه آن هیکل رشید باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نظر داشتند که ترتیبی بدهند تا از محل اعتبار روزانه هشتاد ریال قفس بزرگتری تهیه نمایند ولی افزایش نرخ اجناس که از رشد و نمو ببر سریع‌تر شده بود علاوه بر آن‌که مجال این اصلاح قفس را از مسؤول دانشکده سلب کرد او را وادار ساخت که بار دیگر کمیسیون فنی را خبر کند – موضوع مهم قابل طرح در کمیسیون این بود که هشتاد ریال جیره روزانه ببرازخان که روزهای اول در حدود شش کیلو گوشت گوسفند عالی بود اکنون به زحمت کفاف سه کیلو گوشت پست را هم نمی‌داد و قبلن هم تمام اعضای کمیسیون می‌دانستند که تا آخر سال درخواست هر گونه اضافه اعتبار غیر ممکن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افکار با تفویت چای به تکاپو افتاد و زبان‌ها به گردش در آمد عاقبت به پیشنهاد یکی دو نفر از همکاران تجربه آموخته و شهریورها دیده قرار شد به جای گوشت گوشفند گوشت گاو خریداری شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه حل بسیار عاقلانه‌ای بود به علاوه مگر جنگل ناهار و شام ببرها همیشه از گوشت پشت مازوی گوزن تهیه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته در این یکی دو روز که دعوت کمیسیون و اجتماع اعضای آن به درازا کشیده بود به نظر می‌رسید که شکم ببر عزیز کمی به پشت چسبیده است ولی به محض ابلاغ تصمیم کمیسیون و تبدیل گوشت گوسفند به گوشت گاو این مضیقه جبران شد – روز اول و دوم مثل این‌که ذائقه ببر دچار اشتباه شده و خودش گیج به نظر می‌رسید ولی روزهای بعد گوشت خون‌آلود گاو او را کاملن راضی و شاد می‌کرد منتها دیگر در قفس جایی برای خودنمایی ببر نمانده بود و چون استراحت می‌کرد سر و دمش به دو بدنه قفس می‌چسبید و هنگامی‌که دست‌ها را به بدنه می‌گذاشت و راست می‌ایستاد سرش به طاق قفس می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی اشکال اصلی باز همان افزایش نرخ گوشت و اشتهای ببرازخان بود چهار وعده غذا به دو وعده تقلیل یافت و هر وعده هم به مقدار کمی گوشت قناعت می‌کرد، کار ببر نازپرورده به جایی رسیده بود که هر پاره استخوانی را سه چهار مرتبه می‌لیسید و این استخوان‌های لیسیده را هم هیچ‌کس نمی‌توانست به زور از دست او بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال و روز ببر سفارشی که اعتبار مخصوصی هم در بودجه داشت بدین منوال بود بنابراین روزگار جانوران دیگر را می‌توان به آسانی حدس زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارواح بیشتر پرندگان به بهشت پرواز کرده و شغال و روباه خرقه تهی ساخته بودند فقط مسؤول باغ‌وحش ابتکار به خرج داده و خرس را از قفس آزاد کرده بود تا روزی خود را آزادانه در کنار خاکروبه‌دانی به دست آورد حیوان باهوش پس از زحمت بسیار راه ارتزاق را یافته بود و چون از جستجو در صندوق زباله مأیوس می‌شد به خانهٔ کارمندان مخصوصن آن‌هایی که بچه بیشتر داشتند روی می‌آورد و با دلقک‌بازی و شکلک ساختن از دست آن‌ها پاره نان یا خوراک دیگری دریافت ‌می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیکل زیبای ببر کاملن کتابی شده بود و دیگر از جای خود بر نمی‌خواست تا تمدد اعصابی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار دیگر تشکیل کمیسیون ضرورت یافت و معلوم است که ما هم برای انجام دادن این وظیفهٔ مهم همیشه آماده بودیم – گزارش مسؤول کار با قیافه‌های غم‌زده‌ای شنیده شد و چون موضوع با حال و روز بیشتر خود ما هم تطبیق می‌کرد و وضع کارمندان هم چندان بهتر از ببرازخان نبود بسیار مؤثر واقع شد و آخر قرار شد که به جای گوشت گاو با اعتبار موجود الاغ‌های ارزان‌قیمت خریداری و گوشت آن‌ها را به غذای ببر اختصاص دهیم و همه دست به دامن مأمور خرید شدیم که برای رضای خدا از رعایت و اجرای بعضی از شرایط مناقصه خودداری کند تا ببر عزیز قبل از مرگ مزهٔ گوشت خر را هم چشیده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام کرج بیش از سه خر پیر از کار افتاده در مقابل پول کم ما عرضه نشد خرهای دیگر چنان گران‌قیمت بودند که حتا تمام خرج ماهانه ببر کفاف خرید یکی از آن‌ها را نمی‌داد و چون دیگر راه به جایی نداشتیم در مصرف گوشت خرها کمال صرفه‌جویی به کار رفت پس از ذبح یک خر اول ران‌ها به مصرف خوراک می‌رسید بعد نوبت دنده و گردن می‌شد – روزهای آخر کلهٔ درشت خر را خدمت ببر تقدیم می‌داشتند – گر چه از کله خر چیز دندان‌گیری عاید حیوان نمی‌شد ولی یک روز تمام با آن سرگرم بود و آخر سر هم خسته و نالان از تلاش بیهوده خود سر بی‌حوصله را روی کله‌خر می‌گذاشت و از حال می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی خر سوم هم ذبح شد مسؤول کار اتمام حجت بالابلندی به دانشکده فرستاد و از خود رفع مسؤولیت کرد. دیگر موضوع جدی بود. کمیسیون تشکیل شد تا آخرین اقدام را به انجام رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع اسفناک ببر به راستی همه را سر غیرت آورده بود و در تمام پیشنهادها از سوزهای درون اثر فراوانی دیده می‌شد یکی ببرازخان که از گرسنگی مشرف به مرگ بود یکی هم خرهای فلک‌زده که باید بی‌گناه کشته می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجلس به درازا کشید تا این‌که معاون دانشکده جان همه را خلاص کرد او پیشنهاد کرد چرا ما از کار دانشکده دامپزشکی تقلید نکنیم یعنی همانطور که این تحفه را به ما هدیه کردند ما چرا این هدیه را به جای دیگر تقدیم نداریم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برق مسرت از چشم رئیس دانشکده جستن کرد و او ادامه داد که در فرح‌آباد تهران از چند رأس حیوان وحشی نگهداری می‌شود که جیره‌خوار دولت هم نیستند و در کمال راحت زندگی می‌کنند این ببر هم به جمع آن‌ها افزوده خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشنهاد او به اتقاق آرا تصویب شد و خودش وسیله جلب موافقت مقامات را فراهم کرد و قفس ببرازخان پس از مدتی از همان راهی که آمده بود منتها پس از زجر بسیار عودت داده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چندی یکی از رفقا که گذارش به فرح‌آباد افتاده بود خبر آورد که ببر بی‌نوا با وضعی بسیار درخشان و هیکلی دو چندان که بود در قفس بزرگ جدید خود روزگار خوشی دارد. ما همه خوشحال شدیم که الحمدلله یک جیره‌خوار دولت را دیدیم که از راه مشروع عاقبت به خیر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
[[رده:عین‌الـله شاهسون]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4&amp;diff=44037</id>
		<title>خرگوش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4&amp;diff=44037"/>
		<updated>2014-08-08T13:00:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN021P089.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P090.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P091.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P092.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P093.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P094.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P095.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P096.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P097.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN021P098.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۲۱ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;په‌رس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Peres) خطاب به دوستان خود که به دور میز یکی از کافه‌ها حلقه زده بودند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-لحظه‌ای قبل، در همین روزنامه خبر مرگ یک مرد آشنا را خواندم. من فقط یک بار با او برخورد کردم، لیکن خاطره‌ی این ملاقات، مدت مدیدی در حافظه‌ام زنده بود. آری،‌ مردی بود بس غیر عادی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشنائی من با او، شبی در قطار پست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;والنسی-مادرید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صورت گرفت. من در واگون درجه یک سفر می‌کردم؛ یگانه همسفرم در ایستگاه «آلباست» از قطار پیاده شد و مرا در کوپه تنها گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قبل را خوب نخوابیده بودم و پس از آن‌که نگاهی بر بالش‌های کوچک و خاکستری نیمکت کوپه افکندم، با لذت تمام پاهایم را دراز کردم: همه‌ی این وسایل راحتی، در اختیار من بود! با خود گفتم: «الان روی این نیمکت راحت جابجا شده و تا ایستگاه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلکازار دوسن خوآن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به خوبی استراحت خواهم کرد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرده‌ی سبز رنگ چراغ را کشیدم و کوپه در تاریکی کمرنگ و ملایمی فرو رفت. به زیر شنلم خزیدم و با این احساس لذت‌بخش که مزاحم کسی نخواهم شد، تمام قد از پشت دراز کشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قطار در دشت خلوت و ملال‌آور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لامانچ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیش می‌رفت؛ به ندرت از ایستگاهی عبور می‌کرد. لوکوموتیو بر سرعت خود می‌افزود و واگونی که من درون آن جای گرفته بودم همچون دلیجانی فرسوده، تاب می‌خورد و غژغژ می‌کرد. بر نیمکت واگون تکان می‌خوردم و از سوئی به سوی دیگر پرت می‌شدم؛ رشته‌های حاشیه بالش‌ها انگار که دچار گردباد گشته باشند می‌چرخیدند. چمدان‌ها، بر روی توری‌های بار، جست و خیز می‌کردند؛ شیشه‌های پنجره‌ی کوپه درون چارچوب خود می‌لرزیدند و غژغژ کر کننده آهن فرسوده – سایش چرخ‌ها و ترمزها – از کف واگون به گوش می‌رسید.&lt;br /&gt;
اما هر چه بیشتر پلک‌هایم فر می‌افتادند، این اصوات نیز رنگ تازه‌ای به خود می‌گرفتند: گاه احساس می‌کردم که بر امواج دریا تاب می‌خوردم و گاه گمان می‌بردم که بار دیگر به ایام بعید طفولیت بازگشته‌ام و کسی با صدای گرفته‌ی خود، برایم لالائی می‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین ترتیب، غرق در این‌گونه افکار نامربوط، با غرش پایان‌ناپذیر چرخ‌های قطار به خواب فرو رفتم: قطار بدون لحظه‌ای توقف پیش می‌رفت. پس از مدتی از شدت سرما بیدار شدم. دچار آن‌چنان حالتی بودم که گوئی: آب یخ بر چهره‌ام پاشیده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمانم را گشودم: دری که زیر پایم قرار داشت بسته بود، لیکن بار دیگر نفس سرد شب را احساس کردم؛ تندبادی شدید و واقعی که بر اثر سرعت سیر قطار ایجاد شده بود به درون کوپه می‌وزید. سرم را گرداندم و در آستانه‌ی در دیگر کوپه که چارتاق باز بود مردی قوز کرده و پاهای خود را از رکاب واگون آویخته بود؛ چشمان خود را که بره چهره‌ی تیره‌اش دیوانه‌وار می‌درخشیدند بر من دوخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این منظره به قدری غیر مترقبه بود که نتوانستم بی‌درنگ افکارم ار جمع کنم؛ هنوز پرده‌ای از خواب بر قوه‌ی دراکه‌ام کشیده شده بود و در همان لحظه‌ی نخست دچار وحشتی ناشی از خرافات گشتم. این مرد که ضمن حرکت قطار، ناگهان در کوپه‌ام ظاهر شده بود، در نظرم همچون شبحی از حکایات وحشتناک دوران کودکی‌ام جلوه می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام داستان‌های مربوط به شبیخون‌ها، غارت و کشتار در قطارها و خلاصه همه‌ی آن‌چه که گهگاه در جراید می‌خواندم، در مخیله‌ام جان گرفتند. من تنها بودم، حتا زنگی در دسترسم نبود تا مسافرین کوپه‌های دیگر را به کمک بطلبم. یقین داشتم که مرد تازه‌وارد راهزن بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غریزه‌ی دفاع از خود یا دقیق‌تر بگویم وحشت کور دچار جنونم ساخت؛ به سوی مرد ناشناس هجوم بردم، از دست‌ها و پاهایم مدد جستم تا مگر وی را از کوپه بیرون اندازم. او با یأس و نومیدی به لبه‌ی در چنگ انداخته بود؛ من هولش می‌دادم و سخت می‌کوشیدم تا انگشتان لرزانش را که به لبه‌ی در قفل شده بود از هم بگشایم و این مهمان ناخوانده را روی ریل‌ها پرت کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این مبارزه من تفوق مطلق داشتم. سرانجام میهمان ناخوانده‌ام با صدائی گرفته و لحنی ملتمسانه، نجواکنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-شما را به خدا سنیور! رحم کنید سنیور! من مرد شرافتمندی هستم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
التماسی چنان ترس‌آلود و حزن‌انگیز در لحن صدای وی طنین‌انداز بود که از قساوت قلب خود شرمگین گشتم و رهایش ساختم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد در حالی‌که سراپا می‌لرزید و به زحمت نفس بر می‌آورد، در محلی که لحظه‌ای قبل نشسته بود فرود آمد. همچنان‌که در وسط کوپه، زیر چراغ ایستاده بودم پرده‌ی چراغ را پس زدم. اکنون قادر بودم تماشایش کنم: دهقانی بود قدکوتاه و نحیف با کتی وصله‌شده و غرق در لککه و شلواری به رنگ روشن با حیرتی ابلهانه به من می‌نگریست و با لبخند خود دندان‌های زرد و محکمش را که بی‌شباهت به دندان‌های حیوانات نشخوارکننده نبود ظاهر می‌ساخت. رنگ کلاه سیاه وی بر موهای تیره‌اش با رنگ سیمای آفتاب‌سوخته و براقش که چشمانی درشت و محجوب بر آن می‌درخشیدند، در هم می‌آمیخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچون سگی نجات‌یافته، با نگاه خود ابراز امتنان می‌نمود و در عین حال چیزی را در میان لباس‌های خود جست و جو می‌کرد. چیزی نمانده بود که از بزرگ‌منشی خود پشیمان و متأسف گردم و هنگامی که مرد ناشناس جیب‌های خود را می‌کاوید، دستم را با احتیاط روی اسلحه‌ی کمری‌ام نهادم. شاید بخواهد غافلگیرم سازد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان چیزی از پشت کمربندش در آورد.. خواستم اسلحه را از جلدش بیرون بکشم، لیکن چشمم به موقع بر شیئی که در دست داشت افتاد؛ مرد بینوا با قیافه‌ای راضی یک قطعه مقوای چرکین و مندرس به سویم دراز کرده بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-من هم بلیط دارم سنیور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مشاهده‌ی «بلیتش» نتوانستم از خنده خودداری کنم؛ گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بلیت خیلی کهنه است؛ این بلیت فقط چند سال پیش اعتبار داشت. و تو گمان می‌کنی که این یک تکه مقوای کهنه به تو اجازه می‌دهد که در حال حرکت قطار به درون آن بپری و مسافرین را وحشت‌زده سازی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شکست حقه‌ی ساده‌لوحانه‌اش پی برد، به تصور آن‌که ممکن است بار دیگر بکوشم تا وی را روی ریل‌ها پرت کنم، احتیاطن آماده‌ی مقابله با هر حادثه‌ی احتمالی گشت. دلم به حالش سوخت و در حالی‌که می‌کوشیدم وحشتم را کتمان کنم با خنده‌روئی و محبت گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-بسیار خوب، بیا تو و در را ببند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با قاطعیت جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-نه سنیور، من حق ندارم مثل اشخاص پولدار توی کوپه مسافرت کنم؛ همین جا می‌نشینم و از لطف شما ممنونم. آخه می‌دونید من اصلن پول ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این مرد یک‌دنده، در جای خود باقی ماند. من تقریبن کنار وی نشسته بودم: با زانوانم پشتش را لمس می‌کردم. قطار با سرعتی سرسام‌آور پیش می‌رفت و باد شدید دیوانه‌وار به درون کوپه می‌وزید. انعکاس نور چراغ که از لای در کوپه به بیرون می‌تراوید و سایه‌ی دو اندام قوزکرده – اندام من و مرد ناشناس – به سان لکه‌های ارغوانی بر خاکریز برهنه‌ی راه آهن می‌لغزید. تیرهای تلگراف همچون اشباحی زردرنگ که با قلمی غول‌آسا بر زمینه‌ی سیاه شب نقاشی شده باشند، به سرعت از کنار قطار پرواز می‌کردند؛ جرقه‌های لوکوموتیو به سان کرم‌های شب‌تاب درشت بر روی تپه‌های اطراف پدید و ناپدید می‌گشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسفر بینوای من به هیچ وجه قادر نبود آرامش خود را باز یابد و گفتی از این که از کوپه بیرونش نمی‌کردم، غرق در حیرت بود. سیگاری تعارفش کردم و رفته رفته لب به سخن گشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای شنبه‌ی هر هفته سفر خود را چنین آغاز می‌کرد: بر پله‌ی قطاری که از آلباست به حرکت در آمده بود می‌جهید و سپس به امید یافتن یک کوپه‌ی خالی، علیرغم خطر سقوط به زیر چرخ‌های قطار، به دور واگون‌ها گشتی می‌زد؛ قبل از توقف قطار در یکی از ایستگاه‌ها، بر خاکریز می‌جهید و لحظه‌ای بعد، اندکی دورتر از ایستگاه، بار دیگر ضمن حرکت قطار بر پله‌ی واگون جست می‌زد؛ در این‌ حال، به منظور اجتناب از روبرو شدن با مأمورین قطار – این اشخاص بی‌عاطفه و دشمنان سوگندخورده‌ی فقرا – همیشه واگون‌ها را عوض می‌کرد. پرسیدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-مقصدت کجاست؟ به خاطر چیست که جانت را در معرض خطر قرار می‌دهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصد داشت تعطیل یکشنبه را با خانواده‌ی خود بگذراند. این است قسمت بینوایان! محل کار وی در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلباست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، اما همسرش در ده زندگی می‌کند؛ فقر آن دو را از هم جدا ساخته است. روزهای نخست پای پیاده به خانه می‌رفت: سراسر شب را بدون لحظه‌ای توقف راه می‌پیمود و مقارن صبح، خسته و کوفته به ده می‌رسید؛ نه رمقی برای نوازش کردن همسرش باقی می‌ماند و نه حوصله‌ای برای بازی کردن با بچه‌هایش. اما اکنون با اوضاع و احوال موجود آشنا شده است: دیگر از قطار واهمه‌ای ندارد و به راحتی در واگون‌ها سفر می‌کند. انسان سراسر هفته را مانند نفرین‌شدگان کار می‌کند و یگانه دلخوشی‌اش دیدن کوچولوهاست! او سه کوچولو دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-کوچیکه هنوز یه ذره‌س، این قدیه، قدش حتا به دو وجب نمی‌رسه، اما باباشو می‌شناسه! همین جور خودش رو پرت می‌کنه توی بغلم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-نمی‌ترسی طی یکی از این سفرها، بچه‌هایت یتیم شوند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اطمینان خاطر لبخندی زد. اکنون او در این کار استاد شده است! قطار با آن‌که همچون توسنی آتشین به سرعت به پیش می‌تازد، لیکن در دل او رعبی ایجاد نمی‌کند. مسئله‌ی عمده عبارت است از کسب مهارت، وقوف از لم کار و داشتن مقاومت. کافی است انسان جستی بزند تا خود را بر پله‌ی واگون بیابد؛ هنگام پائین پریدن نیز اگر انسان گاهی نتواند تعادل خود را حفظ کند و بر خاکریز راه آهن سقوط نماید و زخمی شود مصیبت بزرگی نیست؛ عمده آنست که به زیر چرخ‌ها نیفتد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌چه وی را دچار وحشت می‌ساخت خود قطار نبود بلکه مسافرین آن بود؛ همیشه می‌کوشید که بر رکاب واگون درجه یک بپرد زیرا در این واگون‌ها بود که غالبن موفق می‌گشت کوپه‌ی خالی بیابد. در طی این مدت چه ماجراهائی که بر او نگذشته بود! یک‌بار اشتباهن درب قسمت مخصوص بانوان را گشوده بود؛ راهبه‌هائی که آن‌جا نشسته بودند فریاد زدند: «دزد! دزد!» و او، همچنان‌که قطار با سرعتی سرسام‌آور به پیش می‌تاخت بر خاکریز پریده و بقیه‌ی راه را پای پیاده پیموده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو بار نیز در یک قدمی مرگ قرار گرفته بود: مسافرینی که مانند من از ظهور مرد ناشناس دچار وحشت گشته بودند نزدیک بود او را به زیر چرخ‌های قطار اندازند. یک‌بار هم با وضعی بس خطرناک مواجه گشته بود: هنگامی که در جست و جوی کوپه خالی بود با مردی روبرو شد که بی‌آن‌که کلمه‌ای بر زبان آرد، با عصای خود ضربه‌ای بر سرش وارد آورد و او را از روی رکاب واگون بر زمین انداخت. آن‌شب حقیقتن تصور نمی‌کرد که بتواند جان سالم به در برد. و مرد بینوا اثر زخمی را که از یک سوی پیشانی‌اش تا سوی دیگر آن کشیده شده بود نشانم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری با وی به زشتی رفتار می‌کنند، لیکن او نه گله‌ای دارد و نه شکوه‌ای، زیرا این آقایان حق دارند جان خود را گرامی شمارند و به دفاع از آن برخیزند. شاید او مستحق رفتاری شدیدتر از این باشد،‌ ولی وقتی قادر به خریدن بلیت نیست و از طرف دیگر در آتش اشتیاق دیدار بچه‌هایش می‌سوزد، چاره چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قطار از سرعت خود کاست؛ ظاهرن به یکی از ایستگاه‌ها نزدیک می‌شدیم. همسفرم اندکی ناراحت شد و به پا خاست. گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-همین جا بمان! تا مقصدت یک ایستگاه بیشتر نمانده برای تو بلیت می‌خرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با حیله‌گری ساده‌لوحانه گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-نه، نه سنیور! بازرس قطار، موقع دادن بلیت منو خواهد شناخت. این‌ها چندین دفعه تعقیبم کردند، اما هرگز نتونستن قیافه‌ام رو از نزدیک ببینن. نمی‌خوام قیافه‌ام رو به خاطرشون بسپارنو سفر به خیر سنیور! توی قطارها مردی مهربان‌تر از شما ندیده‌ام!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در حالی‌که به دست‌انداز پله‌ی واگون چنگ انداخته بود پائین رفت و در میان ‌ظلمت شب از نظرم ناپدید گشت. بلاشک قصد داشت به منظور  ادامه‌ی سفرش خود را به درون یک واگون دیگر برساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قطار در ایستگاهی کوچک و آرام متوقف گشت. به محض این‌که آماده شدم دراز بکشم و چرتی بزنم صداهائی به هیجان آمده از سکوی ایستگاه به گوشم رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازرسان قطار، کارکنان ایستگاه و دو ژاندارم با دستپاچگی بر سکوی ایستگاه به هر سو می‌دویدند، انگار که می‌کوشیدند کسی را محاصره کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-اون ور!... میون‌بر برین!. دو نفر برن اون ور، و گر نه در می‌ره!.. نگاش کن رو بام واگونه!. بگیرش!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع نیز لحظه‌ای بعد، سقف کوپه‌ام از تاپ تاپ قدم‌های کسی که دیوانه‌وار می‌دوید به لرزه در آمد. ظاهرن متوجه دوست تازه‌ام شده بودند و او به منظور متعاقبین خود به بام واگون پناه برده بود. به طرف پنجره‌ای که روبروی دست‌انداز پله قرار داشت رفتم و در کنار آن ایستادم. ناگهان مردی از بالای بام واگون بعدی، با تهوری حیرت‌آور – تهوری که فقط در لحظات مواجه شدن با خطر به وجود می‌آید – خود را بر خاکریز راه‌آهن انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برو بر خاک در غلطید و چهار دست و پا به جلو خزید، گوئی که یارای برخاستن نداشت؛ اما سرانجام به پا خاست و پا به فرار نهاد. به زودی لکه‌ی سپیدگون شلوارش به کلی در میان تاریکی شب از نظرها محو شد. از بازرس قطار پرسیدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-چه خبر است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با عصبانیت جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-لات بی‌سروپائی عادت کرده است بدون بلیت سوار قطار شود. «خرگوش» لعنتی! مدت‌هاست در تعقیبش هستیم. اما عیبی ندارد، لعنت بر من اگر بالاخره نتوانم بگیرمش! اگر گیر بیفتد جایش در زندان خواهد بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دیگر با «خرگوش» بینوا برخورد نکردم. غالبن – به خصوص در روزهای سرد زمستان – این مرد نگون‌بخت را به یاد می‌آوردم؛ کرارن تصویر جاندار وی که زیر باران شدید یا برف سوزان در محلی نزدیک ایستگاه ایستاده و چشم به راه قطاری که به سان تندباد به پیش می‌تازد، دوخته است تا بتواند متهورانه، همچون جنگاوری دلاور که بر سنگر دشمن هجوم می‌برد، خود را بر روی پله‌ی واگون بیفکند، در نظرم مجسم می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هم اکنون خواندم که در حوالی ایستگاه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آلباست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جسد مردی را که در زیر چرخ‌های قطار قطعه قطعه شده بود، یافته‌اند. این اوست، «خرگوش» بینوای من است. من نیازی به جزئیات دیگر ندارم زیرا قلبم گواهی می‌دهد که این اوست؛ «رفت به نان برسد به جان رسید». ممکن است این‌بار چابکی و مهارت وی ناگهان بدو خیانت ورزیده و یا مسافری که میزان دلسوزیش کمتر از شفقت من بود، از ترس جان خود وی را به زیر چرخ‌ها پرت کرده بود. کسی چه می‌داند.. فقط ظلمت شب گواه بود و بس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;په‌رس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در پایان داستان خود افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-چهار سال از آشنائی من با آن مرد نگون‌بخت می‌گذرد، طی این چهار سال بسیار سفر کرده‌ام و هر بار با مشاهده‌ی مردی که صرفن برای ارضای هوی و هوس خود و یا به خاطر زدودن زنگ اندوه اقدام به مسافرت می‌نمودند، به یاد دهقان بینوائی که فقر و احتیاج وی را از خانواده‌اش جدا ساخته بود. می‌افتادم. او را تعقیب می‌کردند،‌ همچون درنده‌ای سبع شکارش می‌نمودند فقط به خاطر آن‌که برای نوازش بچه‌هایش با تهوری قهرمانانه به استقبال مرگ می‌شتافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:بلاسکو ایباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:سژان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%DA%86%D8%B1%D8%AE%DB%8C%D8%AF%D9%87!&amp;diff=44036</id>
		<title>با باد چرخیده!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%DA%86%D8%B1%D8%AE%DB%8C%D8%AF%D9%87!&amp;diff=44036"/>
		<updated>2014-08-07T10:07:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN020P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN020P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۲۰ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
ریونوسوکه آگوتاگاوا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
‌[نویسنده‌ی ژاپنی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه‌ی آزاد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;احمد شاملو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گن‌نا Genna&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین اتفاق افتاد، یا در دوران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کان-ئه‌ئی Kan-ei&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟{{نشان|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روشنی نمی‌توان جوابی برابر این پرسش نهاد؛ اما به هر تقدیر، از آن روزگاران که این وقایع رخ نمود دیرزمانی گذشته است... نیز، می‌توان به عنوان «نشانی» چنین گفت که در آن عهد و زمانه، حکام قلمرو پادشاهی آفتاب طالع، مردمی را که به آئین «خداوند پدر» و «خداوندگار آسمان‌ها» روی‌آور می‌شدند به صلیب می‌کشیدند و زنده به آتش می‌‌سوختند. لیکن با همه‌ی این گرفت و گیر و شکنجه و زجر، «خداوند خدا که به همه چیزی بینا و به همه کاری تواناست» برای آن‌که ضرب شستی به حکام کافر نموده باشد، رضا داد که از مؤمنین مورب‌چشم او، یک تن به اعتقاد مذهبی خویش وفاداری کند و در آن پای در جا بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب این قضیه – که هم اکنون به نقل آن می‌پردازم – شایعات بسیاری هست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است که حتا فرشتگان و مقدسان بر انوار شامگاهی آفتاب نشستند و برای کنجکاوی درباره‌ی این واقعه، به دهکده‌های پیرامون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناگاساکی Nagasaki&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فرود آمدند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیز روایت است که یک بار هم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سن‌ژان‌باتیست St. Jean-Baptiste&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با همه‌ی تقدس خویش در آسیاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میشل یاهه‌ئی Michel Yahei&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [واقع در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوراکامی Urakami&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;] آفتابی شده است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در خبر است که ابلیس، خود، چند بار پیاپی بدان اطراف پای نهاده است تا مؤمنان را از پرهیزگاری مانع شود: گاه به هیأت غلام سیاهی ناشناس، زمانی به قالب یک گیاه غیر بومی، و حتا یک بار به شکل یک نخت روان از نوع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آژی‌رو Ajiro&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌ {{نشان|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از راویان این اخبار، پاره‌ئی معتقدند موشانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میشل یاهه‌ئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مؤمن را در زندانش – زندانی که در آن، روز و شب یکسان می‌بوده – جویده‌اند، جز شیاطینی به هیأت موشان نبوده‌اند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – پایان کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میشل یاهه‌ئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را چنین روایت کرده‌اند که در پائیز هشتمین سال عهد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گن‌نا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با یازده تن نصارای دیگر، زنده در آتش افکنده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این واقعه‌ی دیگر – این واقعه‌یی که هم اکنون به نقل آن می‌پردازم – نیز از جمله‌ی وقایع عهد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گن‌نا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، یا از حوادث دوران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوئه‌ئی Hoei&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ - به درستی آشکار نیست. لیکن به هر تقدیر از آن تاریخ دیرزمانی گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن واقعه‌ی مولمه بدین‌گونه بوده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دهکده‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یاماساتو Yamasato&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزدیک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئوراکامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوشیزه دختری می‌زیست به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئو-گین O-Gin&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر وی که از مردم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئوساکا Osaka&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بودند، پیش از آن که در شهرستان دورافتاده‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناگاساکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بار افکنند دیر گاهی سرگردان و دربه‌در زیستند، و تازه بدان جای رسیده بودند که بیمار افتادند و درگذشتند و به دنبال خویش چیزی باقی نگذاشتند جز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود پیداست که این دو بیگانه‌ی دربه‌در را از آئین «خداوند خدا» و «خداوند پدر» خبر نبود... آنان از پیروان فرقه‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زن Zen&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بودند یا از مؤمنان فرقه‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هوک‌که Hokke&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و شاید از سالکان طریقه‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جودو Jodo&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – و به هر حال، آنچه مسلم می‌نماید این است که از مجریان صدیق آئین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بودا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به شمار می‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فرقه‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – آن چنان که مردی محقق از مردم غرب گفته است. – از طبیعتی محیل سرچشمه گرفته بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانی این فرقه مردی بود به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساک‌یا-مونی Sakya mouni&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که عقاید مردک بودائی‌نمائی به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمیدا Amida&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در خاک چین تبلیغ می‌کرد،‌ و هم بدین کار بود که پای به ژاپن نهاد... بر اساس عقاید وی پس از مرگ جسم، روح آدمی برای ادامه دادن به گناهان خویش به هیأت حشرات یا گاوها و یا درختان به جهان باز می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیز در مورد خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساک‌یامونی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که مروج این عقیده می‌بود، شایعاتی در جریان است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گویند که وی گورزاد بود. و نیز گفته‌اند که چون پای بر جهان نهاد، مادر خود را بکشت. و همچنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان کراسه Jean crasset&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی از نصرانیان خبر داده است که نامعقولی آئین و مفسده‌آمیزی اخلاق وی از دیدگان حیز و شیطنت‌بارش آشکار بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بینوا والدین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – که ذکر ایشان بدانگونه گذشت – نامعقولی این آئین را درک نمی‌توانستند کرد، و بدین‌گونه تا آستانه‌ی گور به آئین پیشوای خویش وفادار و مؤمن ماندند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هنوز هم بی‌آنکه اندیشه کنند که با سقوط در دوزخ تاریک گور کارشان به پایان رسیده است، همچنان در سایه‌ی کاج‌های گورستان متروک بازگشت به زندگی را انتظار می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن چنین پیش آمد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرنوشت والدین خود را به میراث نبرد: زارع متوسط‌الحالی از مردم دهکده‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پامازاتو Yamnzato&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ماگوهی‌چی Jean Magohichi&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، آب تعمید بر پیشانی این دختر ریخت و او را به نام مادر عیسا مسیح افتخار بخشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک عقیده‌ی مربوط به پیروان فرقه‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ساک‌یامونی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به هنگام تولد به انگشت کوچک آسمان را و به انگشت بزرگ به زمین اشاره کرده، رعد‌آسا فریاد برکشیده است: -در همه‌ی آسمان‌ها و در پهنه‌ی زمین، تنها منم که شایسته‌ی اعزاز و اکرامم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بدین افسانه اعتقادی نیافت، بل لدبن روایت دیگر گردن نهاد [اگر چه کشیشان عصر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;انکیزیسیون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبلغ آن بوده‌اند] که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-از تمامی گوسپندان خداوند خدا، مریم عذرا مهربان‌تر کس است؛ دلسوزتر کس است، رحیم‌تر کس است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با اعتماد کامل بدین روایت اعتقاد یافت که: «عیسای پدر بر صلیب چوبین مرده به تابوت سنگی نهاده شده است و به سوم روز، جان یافته» و چون اسرافیل کروبی در کرنای خویش بر دمد «روح خداونگار منتشر می‌گردد بر زمین خاکی * با فتح عظیم و کبریای عظیم * و جان تازه خواهد دمید به استخوان‌ها که در غبار اجساد افتاده‌اند * و ملحق خواهد کرد روح اولین را به جسم آن‌ها * پس نیکورکاران از بهشت آسمان متمتع می‌شوند و زشتکاران را با شیاطین به جهنم خواهد افکند *...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به آن یک از شعائر هفتگانه مسیح که می‌گوید: «به نیروی کلام خداوند پدر، شراب و نان به یک نگاه به خون و پیکر مبدل شد» اعتقادی راسخ یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از این همه تابناکی یافت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; او را به فرزندی گرفت و نامش را به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بدل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با پدرخوانده و مادرخوانده‌ی خویش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ئوسومی Jeanne O’Sumi&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گاوها را سر می‌زد، گندم رل می‌دروید، و روزگارش به شادی می‌گذشت. کار و سرگرمی روزمره، او را از خود غافل می‌داشت بی‌آن‌که از نماز و روزه بازش دارد... در سایه‌ی انجیر بنی که بر لب چاه رسته بود می‌نشست و همچنان که در آسمان به هلال بزرگ ماه می‌نگریست، به شوری مؤمنانه دعا می‌خواند و اوراد می‌گفت و ذکر می‌گرفت که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-به تو من درود می‌فرستم ای مادر رحیم، ای فرزند تبیعید شده‌ی حوا! به سوی تو من فریاد می‌کنم که از سر رحم بر این رودخانه‌ی اشک نظری کنی و مرا به کنار خویشتن راهبر شوی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب پیش از نوئل سالی که تاریخ صریحش بر ناقل این تاریخچه آشکار نیست، شیطان با شاگردان خویش بی‌صدا به سرای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنار اجاق بزرگی نشسته بود که در آن آتشی نیکو می‌سوخت. و بر دیوار خانه، از عیسای پدر شمایلی بود بر صلیب. و برابر آن پیسوزی بود که فتیله‌ی آن در روغن خوشبو می‌سوخت. و در کنار آن مجمری و پیاله‌ی کندر. و در عقب سرا، در گاودانی، آب تعمید در لاوک چوبین آماده کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاگردان شیطان به اشارت اوستاد خویش، بند بر بازوان ایشان نهادند بی آن‌که هراس به جان آنان رخنه تواند کرد. چرا که در آئین خداوند آسمان آمده است که «نفس آدمی، جز از طریق مشقت ترکیه نمی‌تواند شد». نیز هر سه را بدین نکته ایمان راسخ بود که «خداوند خدا را در هر پیشامدی مصلحتی هست. و مؤمنان را به وقتی که بشاید، به یاری می‌شتابد». و دیگر: آیا این خود نه نشان رستگاری و لطف خداوند است که مؤمنی را به شبی چنان عزیز و شریف به سیاست گیرند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن هر سه، چنان آرام و آماده با شیطان و یارانش مواجه آمدند که گفتی از پیش می‌دانستند، و یا خود، حادثه را در ساعت معهود، انتظار می‌کشیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاران شیطان بند بر دستان ایشان نهادند. و ایشان را به محضر حاکم کشیدند. با این همه، آن هر سه، در تمامی راه و در معرض بادهای وحشت‌انگیز شبی آن‌چنان تیره، یک دم از ذکر دعای میلاد مسیح باز نماندند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-کجائی، کجائی ای روح خداوندی، ای که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیت‌اللحم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زائیده شدی،‌ ترا می‌ستائیم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیطان که ایشان را آن‌جنان به ذکر اوراد و ادعیه سرگرم دید، چنان‌چون قایقی، از موج‌های خنده به تکان در آمد و دستانش را از شوق به هم کوفت. لیکن به ناگهان دریافت که اگر چه اختیار جان ایشان را به کف گرفته است به شجاعت و ایمانشان نتوانسته دست یافت... پس، چندان که تنها شد، دندان‌ها از سرکینه بر هم فشرد و از بسیاری خشم به هیأت غلتکی در آمد که با هیاهوی بسیار بر سنگفرش حیاط دیوانخانه از سوئی به سوئی غلت می‌خورد تا به گاه سپیده‌دم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ئوسومی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به سیاهچال افکنده شدند. و درباره‌ی ایشان از اشکلک و شکنجه‌ی داغ و درفش چیزی فرو نگذاشتند به نیت آن‌که تابشان نماند، و از آئین «پدران» خود «که در آسمان‌هایند» باز گردند – لیکن اگر چه تابشان نماند، از آیین «خداوند عیسا» و «خداوند خدا» بازنگشتند. و این همه، برای آن بود که وصول به آستان بهشت خداوندی را آسان کند – اگر چه خود بس دشوار می‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون به عدل خداوند اندیشه می‌کردند، زندان تاریک نمورشان دروازه‌ی بهشت می‌نمود: پاک و روشن، پرجلال و شکوهمند. و چون به نماز آغاز می‌کردند، چنان می‌پنداشتند که فرشتگان و قدیسین از آسمان فرود آمده‌اند به تسلای دل ایشان... و از این‌گونه،‌ سعادت برتر نصیب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمد، چرا که وی به دو چشم خویش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سن‌ژان‌باتیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را دیده بود که ملخ‌های بریان در کف دست خود نهاده است و بدو می‌خوراند. و نیز جبریل اعظم را دیده بود که از جام زرینه،‌ نوشابه‌ئی گوارا در کام او می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه، حاکم شهر، اینان را که چنین مقرب «خداوند پدر» و «خداوند پسر» بودند «ماران یک شاخ» نامید، و درباره‌ی ایشان چنین گفت که «از آن گونه جانورانند که از آدمی نشانی ندارند». و وجود آنان را مغایر قانون حیات آدمیان دانست. و حیات ایشان را مخل نظام جامعه وا نمود. و بدین‌گونه از آن پس که سی شبانروز در بندشان بداشت به سیاهچال، در حق ایشان به زنده در آتش سوختن فتوا داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتا بدان هنگام که موکب ایشان به عزم میدان عقوبت – که در آن‌سوی شهر می‌بود – از کوی و برزن می‌گذشت نیز، کسی نشانه‌ی وحشتی در رفتار و رخسار ایشان باز نیافت. نه نشانی از وحشت، نه نشانه‌ئی از ندامت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاستگاه، میدانچه‌ی شن‌پوشی در جوار گورستان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که محکومان را به سیاستگاه در آوردند،‌ نخست ایشان را به زبان عقوبت کردند؛ از در آتش تفته شدن کاستی نمی‌دارد. پس آن‌گاه به پایه‌های چوبین – که بر سکوبه‌ها استوار داشته بودند – بستند؛ چنان‌که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در میان بود، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ئوسومی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در یمین وی، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر یسارش... و سکوبه‌ها از بستر خاک برتر بود به یک ذراع. و گردتاگرد هر یک هیمه انباشته بسیار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ئوسومی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنان می‌نمود که رنج سالیان بی‌شمار بر او بر گذشته به سی‌روز...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان، هر سه تن، کم و بیش چنین بودند. رنگ رخساره‌ی ایشان به مردگان می‌برد و اعتماد و یقین‌شان به زندگانی که زندگی را می‌شایستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انبوه تماشائیان، عقوبتگاه را انباشته بود. و عقوبتگاه، میدانچه‌ئی مجاور گورستان بود. و از فراز سکوبه‌های خویش، محکومین به کاج‌های گورستان نظر می‌توانستند کرد که شاخساران گسترده می‌داشتند، به چتر آفتابی ماننده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندان که هر چیز لازم آماده شد، از شاگردان پرهیمنه‌ی شیطان، یکی، با وقار و دبدبه پیش آمد و به زعم خویش با ایشان فریبی در کار کرد و گفت که حاکم را به ساعتی تأخیر در کار آتش افکندن به پشته‌ی هیزم راضی کرده است، تا محکومان را در این دم آخر مهلتی باشد که اگر نجات ایشان را دری هست، بربسته نماند. چرا که حضرت حاکم صاحبدلی بخشاینده است -: «هان! ببینید که خداوند معبود شما چگونه بر این درگاه دوزخ فراموشتان کرده است حال آن‌که به زعم شمایان – قادر است و بینا. لیکن حاکم شهر را که مردی چون شماست، دلی صاف است. مجال رهائی‌تان می‌دهد، اگر چه گنهکار سیاهدلید. و به نجاتتان می‌کوشد، اگر چه مرگ را شایسته‌ترید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محکومان سخنی نگفتند و خاموشی ایشان چنان بود که در حوصله‌ی سکوت نمی‌گنجید. در هیچ لحظه‌ئی از ابدیت، سکوت، بدان درجه از اقتدار فرمان نرانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزاران جفت چشم،‌ در خاموشی پرانتظار بر لبان بی‌تکان محکومان بر دوخته بود... تماشائیان، از خوف آن‌که گفته‌ئی را ناشنیده‌ بگذرند، نفس‌ها در سینه حبس کرده بودند... عمله‌ی مرگ از وقفه‌ی طولانی کار خویش به عذاب افتاده بودند و حتا برای آن‌که با یک‌دیگر سخنی بگویند حالی و حوصله‌ئی درخود نمی‌یافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ناگهان سکوت جهنمی به صدای ضعیفی شکسته شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-من به ترک آئین عیسای مصلوب راضیم و صلیب کاج را لعنت می‌کنم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود که سخن گفت، و با سخن خویش بذر اندوهی درجان مردم تماشائی کاشت. لیکن چندان که نخستین جنبش جماعت تماشائی – چنان‌چون موجی که از لغزش نسیم بر گندمزاران می‌گذرد – فرو کاست، سکون و انتظاری دیگر جانشین آن شد. چرا که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تلاشی یأس‌آمیخته کرده بود تا به سوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو کند، و آغاز کرده بود که با نفس شکسته‌ی خویش سخنی بگوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با دخترخوانده‌ی خویش چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-مریم! آیا شیطان به اندرونت راه می‌یابد؟ دریغا که پای نیفشردی، دل به مشقت نسپردی، بر زمین پست ماندی و پدران ما را در آسمان از یاد بردی!...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ئوسومی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از سکوبه‌ی خود، با آوازی که به نفوذ و رسوخش می‌کوشید، با دخترخوانده‌ی خویش چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! شیطان در جان و جسم تو راه یافته است. دعا کن! دعا کن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اما سخنی به پاسخ ایشان نگفت. چشمان او فراسوی جماعت تماشائی به کاج‌های گورستان بر دوخته بود که شاخسارانی گسترده می‌داشتند،‌به چتر آفتابی ماننده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هم در این احوال بود که از دستیاران شیطان، یکی، به تبختر فرمان داد تا بنداز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بگشایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دیدگان خود را از سر تسلیم بر هم نهاد و به زیر لب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-پدران ما که در آسمان‌هایید! سرگذشته‌های ما جز به مشیت شمایان بر ما بر نمی‌گذرد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که اکنون از بند رها شده بود، برابر آن دو به زانو در آمد. و در سکوت، به شوربختی جان گناهکار خویش بگریید. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چشمان خسته‌اش را از رنج دیدن به هم بر نهاد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئوسومی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چهره‌ی در هم شکسته‌ی خود را از نفرتی که داشت بگرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گریان و لرزان به سختی به سخن در آمد و با ایشان چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-از شما که در میان مردمان عزیرترین کسانید خواهان بخششم... نپندارید که روی از آیین بر تافتن برای گریز از سوختن در آتش بوده است: بدین شاخساران گسترده که به چتر آفتابی ماننده است نظر کردم و به ناگهان به خاطرم آمد که والدین من کافر مرده‌اند. و دریافتم که دیدار ایشان برای من میسر نیست مگر آن‌که من نیز کافر بمیرم... ای گرامی‌تر کسان من! چگونه می‌خواهید از دیدار والدین خویش بالمره چشم بپوشم؟ - آئین بر حق را انکار می‌کنم تا بتوانم در دوزخ خداوند محشور ایشان شوم. و این گناه را جز این دلیلی نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سخنان خود را گریان به آخر برد و تماشائیان امیدوار را فرصت تماشای سوختن باکره‌ئی آن‌گونه زیبا از دست شد – آن‌گاه نوبت به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ئوسومی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سالخورده رسید که اشک پریشانی بر گونه‌های خشکیده بغلتاند و بر تل هیزمی که زیر پای وی آماده‌ی درگیر شدن بود فرو چکاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسیحی مؤمنی که در زمره‌ی بهشتیان است، به استغاثه‌های واهی دل نمی‌نهد... آری، چنین است. و بدین خاطر بود که چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زوجه‌ی خویش را بدید که آب در دیده می‌گرداند، خشم‌آلوده روی به جانب او کرد و فریادکشان با وی چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چیست؟ آیا تو تیز غلاف کهنه‌ی جسمت را به گلگشت شیطان باز نهاده‌ای؟ اگر تو نیز به ترک خداوند مایلی، شتاب کن که فرصت می‌گذرد... من به تنها ماندن حوصله می‌کنم و باز می‌نمایم که چگونه می‌توان به خویشتن ایمان داشت و به خداوند خدا مؤمن بود، و در میان شعله‌ی آتش بی‌لب به شکوه و ناله گشودن به جانب آسمان پر گرفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن ناله‌ئی کشید چونان الماسی که بر آبگینه کشند. و فریاد کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-نه! ترا که به سالیان دراز جفت من بوده‌ئی رها نمی‌کنم. اما این سخن را از من پذیره شو که اگر با تو به آستانه‌ی بهشت خداوند فرود می‌آیم تنها برای آن است که جان من تنم را به بودن در کنار تو می‌خواند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوتی عظیم بر میدان مکافات می‌گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رخساره‌ی پرشکنج &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژان‌ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوبت به نوبت به سرخی و کبودی گرائيد، و سپس رنگ فرو هشت. و هم در آن حال، دانه‌های درشت عرق بر شقیقه‌هایش فرو نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام،‌ مرد سالخورده، درون جان خویشتن را به چشمان اندیشه سنجید و دریافت که شیطانی عظیم در اندرون وی با فرشته‌ئی نازک‌آرای پنجه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار دیگر، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که روی در زیر افکنده بر بهشت گم‌کرده‌ی خویش می‌گریست، سر بر آورد و با چشمانی که از رطوبت اشک حاشیه برداشته بود در او نگریست. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سالخورده دریافت که در ژرفنای چشمان پاک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مریم ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چیزی به جز شعشعه‌ی روحی پاک و تابناک نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئوگین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بیل پدر. دوزخ در انتظار ماست. بگذار شیطان به رسالت خویش عمل کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ماگوهی‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین کرد. و شیطان در جان او فرود آمد. و کار پایان گرفت. به عون اللـه تعالی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مصداق «با باد چرخیدن» به عنوان تاریخچه‌ئی ننگین سینه به سینه به ما رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آورده‌اند که چون آن سه کس به افکار آیین خویش همت گماشتند، جماعت تماشائیان بی آن‌که میان اصول مذهب خویش و اساس آئین نصارا توفیری بتوانند نهاد بر سر خشم آمدند و ایشان را در دل دشنام گفتند. و گفته‌اند که جماعت تماشائیان دوستر می‌داشت که آن سه کس به آئین خویش پای می‌فشردند، و بدین‌گونه، فرصتی که برای نظاره‌ی مراسم اعدام بر توده‌ئی هیمه‌ی فروزان پیش آمده بود،‌ چنین بزدلانه نقض نمی‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین آورده‌اند که شیطان، از پیروزی خویش سخت دلشاد گشت و هم در آن شب در میدان عقوبت – که دیگر از جمعیت تهی شده بود – به هیأت کتابی حقیقت‌آموز در آمد و تا پگاه، در برابر نفس زهرآگین بادی که از دخمه‌های دوزخ می‌وزید،‌قهقهه‌زنان ورق ورق خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ناقل این روایت – که مردی بس شکاک است – هر گاه این روایت را به خاطر می‌آورد، با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آری، این ماجرا، به حقیقت، پیروزی سخت عظیمی بوده است، برای شیطان و یارانش. و آئینه عبرتی است برای من!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} نام دو دوره‌ی مختلف از تاریخ ژاپن... در ژاپن با سلطنت هر امپراطور، دوره جدید آغاز می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} آژی‌رو نوعی تخت روان که باچوب خیزران می‌ساخته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ریونوسوکه آگوتاگاوا]]&lt;br /&gt;
[[رده:احمد شاملو]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF&amp;diff=44035</id>
		<title>مردی که می‌خواست برای خود خانه‌ای بسازد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF&amp;diff=44035"/>
		<updated>2014-08-05T06:00:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN025P081.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P082.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P083.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P084.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P085.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P086.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P087.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P088.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P089.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN025P090.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۲۵ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشته: عزیز نسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: احمد شاملو – ثمین باغچه‌بان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون از اول عمر مزه‌ی تلخ کرایه‌نشینی را چشیده بود، دو پایش را به یک کفش کرده بود که هر طور شده برای خودش خانه‌ئی دست و پا بکند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمیق‌ترین و دقیق‌ترین خاطرات دوران کودکیش، خاطراتی بود که از اسباب‌کشی و از این خانه به آن خانه شدن در ذهنش مانده بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محال بود که اسباب‌کشی صورت بگیرد، و بین پدر و مادرش دعوا و مرافعه‌ئی راه نیفیتد و کارشان به قهر و اوقات تلخی نکشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسباب‌کشی هم برای خودش قوانینی داشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر، کاسه و کوزه بشقاب و چیزهای شکستنی دیگر را لای رختخواب می‌گذاشت... پس از آن که رختخواب‌ها پیچیده می‌شد، دودکش و سه‌پایه و منقل و خرده‌ریزهای دیگر را می‌پیچیدند لای کاغذ و روزنامه و این چیزها، و زیر طناب‌هائی که در رختخواب‌ها بسته بودند قرارشان می‌دادند... یک گاری بارکش که با دو اسب کشیده می‌شد می‌آمد جلو در خانه... اول بقچه‌ها، صندوق، و رختخواب را می‌گذاشتند آن تو، سوراخ سمبه‌های آن‌ها را با قوطی‌های مختلف، کوزه‌‌ی ترشی، گلدان‌های سفالی و چیزهائی از این قبیل پر می‌کردند – و بعدش، گنجه را از خانه می‌آوردند بیرون و آن بالا – روی همه‌ی این چیزها – قرار می‌دادند. و آن‌وقت گاری، تلق و تلق به راه می‌افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظره‌ی این گاری را که از یک طرف درست به شکل بشکه‌ئی دیده می‌شد، تا عمر داشت فراموش نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلو خانه‌ی جدید، وقتی اثاث را از گاری پائین می‌آوردند تا جابه‌جا بکنند، تازه معلوم می‌شد که دسته‌گل تر و تمیزی به آب داده شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اتفاق، از آن چیزهای بی بروبرگرد و حتمی بود: یعنی گفت‌وگو نداشت که شیشه‌ی روغن زیتون، یا بطری سرکه، یا چیزی از این قبیل ‌]که معمولن هم جایش میان رختخواب بود[ می‌شکست و تمام بساط را به کثافت می‌کشید... یا در بطری نفت باز می‌شد، و یا شربت بهار نارنج – که عرق بهار آن را مادرش به دست خود و با هزار زحمت کشیده بود – سرازیر می‌شد؛ و خلاصه بساطی پیش می‌آمد که پدر از کوره در می‌رفت و قرقرکنان می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-عجب بساطی است! عجب روزگاری است!... به خدا که مرگ هزار بار به زندگی فقیرانه ارزش دارد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تازه، همین حرف باعث می‌شد که مادر خسته و مرده و کوفته، از جا در برود و چیزی بگوید؛ و آن وقت هم... دیگر بیا و تماشا کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همه این‌ها، نقل مکان به خانه‌ی تازه هم جلوی دردهای تازه را نمی‌گرفت. یعنی باز، هنوز عرق اسباب‌کشی‌شان خشک نشده، همان حوادث سابق تکرار می‌شد: اجاره خانه عقب می‌افتاد یا زورشان به پرداخت آن نمی‌رسید. و در نتیجه، صاحبخانه به اداره اجرا شکایت می‌کرد. و دست آخر، ماموران مربوطه می‌آمدند و لک و پک آن‌ها را به وسط کوچه می‌انداختند. یا صاحبخانه تعمیر ملکش را بهانه می‌کرد، کلانتری را به کومک می‌گرفت، و آن‌ها را وا می‌داشت که خانه را تخلیه کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها، به مرور زمان، تقریبن در تمام محله‌های استانبول نشسته بودند: دوران اولیه‌ی بچگیش در ناحیه‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قاسم‌پاشا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بعد از آن در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسکودار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; طی شده بود. موقعی که به مدرسه گذاشتندش در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سلیمانیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نشستند. اما کلاس سوم را در سه مدرسه‌ی مختلف، در محله‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آکسارای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جراح‌پاشا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شهرمیبنی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گذرانده بود!‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از هر محله‌ئی که در استانبول می‌گذشت، حتمن در یکی دو تا از خانه‌هایش خاطراتی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف پدرش هنوز در گوش او صدا می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-در این دنیا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در آن دنیا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایمان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۳۰ که دوره‌ی متوسطه را تمام کرده بود و ناچار می‌بایست دنبال درس را ول کند و عقب نان بدود، نه پدری برایش مانده بود نه مادری... و چون درد کرایه‌نشینی را چشیده بود، تصمیم گرفت درباره ازدواج فکر نکند، مگر موقعی که توانسته باشد برای خودش خانه‌ئی دست و پا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنج سال آزگار را با یک دست لباس گذراند... نه دست به طرف سیگار دراز کرد نه لب به مشروب زد... سینما؟ -تآتر؟ کجاست؟ -گردش و تفریح؟ بابا خرج بی‌خود است. چه گردشی، چه تفریحی!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه مثل یک جوکی، مثل یک مرتاض، مثل یک تارک دنیا زندگی کرد، و سر پنج سال، پول‌هایش را که شمرد، دید تمام و کمال دو هزار لیره ترک دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو هزار لیره شوخی نیست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو هزار لیره، برای آدمی مثل او، خودش ثروتی است!... با این مقدار پول که هیچ، حتا با نصف آن هم می‌شد خانه‌ئی خرید؛ منتهاش، خانه هزار لیره‌ئی خانه‌ئی نبود که باب ذوق و سلیقه او باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشست و فکر کرد دید بهتر است زمینی بخرد و خانه‌ئی به سلیقه خودش در آن بسازد: زمینی که کنار دریا باشد، چشم‌انداز قشنگ داشته باشد و ضمنن زیاد هم پرت نباشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-ای بابا... آدم یا نداشته باشد یا اگر دارد خوبش را داشته باشد؛ درست و حسابی‌اش را داشته باشد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو تا تکه زمین در جاهائی که مورد علاقه‌اش بود گیر آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-این اولی چند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-سه هزار لیره!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خوب، آن یکی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-سه هزار و پانصد لیره...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته با هزار لیره هم می‌شد زمین – حتا زمین بزرگ‌تری – خرید؛ ولی محلش مناسب نبود... لازم بود باز هم پس‌انداز کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۳۷، پولش چهار هزار لیره شد، حالا دیگر می‌توانست زمین باب سلیقه‌اش را خریداری کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پولش را گذاشت جیبش و راه افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول رفت سراغ آن سه هزار و پانصدی. دید در یک نصف آن – که فروخته شده – ویلای خوشگلی ساخته‌اند اما نصفه دیگرش همانطور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;افتاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... قیمتش را که پرسید، گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-پنج‌ هزار لیره‌»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سراغ قطعه اولی رفت که گفته بودند سه هزار لیره... درست است که چندان مطابق سلیقه‌اش نبود، ولی بالاخره هر چه نباشد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که هست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خوب بابا چند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-شش هزار لیره!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بله.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آن زمین دیگر که می‌گفتید هزار لیره... آن چی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آن هم... برای شما چهار و پانصد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-کمتر نمی‌شود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اصلن حرفش را هم نزنید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار هزار لیره‌اش را گذاشت توی بانک. از سابق هم صرفه‌جوتر شد: کفش‌های نیم‌تخت روی نیم‌تختش را داد یه تعمیر... کت و شلواری پوشید که دیگر وصله روی وصله‌اش بند نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا دیگر از کنار دریا بودن زمین هم چشم پوشیده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-فقط یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تکه زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همین! نه با منظره‌اش کار دارم نه با محله‌اش... هر جور که بود باشد، هر جا که بود باشد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفت اولین زمینی را که با پولش متناسب بود بخرد و خانه‌اش را بسازد، بعد هم اسباب زندگی تهیه ببیند و بالاخره زنی بگیرد و تخم و ترکه‌ئی راه بیندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۴۵، فقط پنج هزار لیره داشت و با تمام صرفه‌جوئی‌ها و قناعتش، گرانی سرسام‌آور مایحتاج اولیه، نگذاشته بود از این مقدار جلوتر برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این سال، آن زمین چهار هزار لیره‌ئی، فروخته شده بود و تبدیل شده بود به چهار تا خانه‌ی قشنگ و حسابی. فقط یک تکه‌اش باقی مانده بود که صاحبش قسم می‌خورد اگر از شش هزار لیره یک شاهی کم‌تر بفروشد برایش «صرف نمی‌کند»!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت‌ها پیش، از موضوع «زمین کنار دریا» چشم پوشیده بود: حالا اصلن از «زمین توی شهر» هم صرف‌نظر کرده بود. راضی شده بود که در اطراف شهر [در محله‌های بالا نباشد در محله‌های متوسط، و در محله‌های متوسط نبود در محله‌های پائین، منتها البته در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اطراف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; محلات پائین] زمینی گیر بیاورد و... گیر نمی‌آمد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا دیگر کارش از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صرفه‌جوئی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گذشته بود... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نخوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خصلت ثانویش شده بود و دیگر می‌شد به طور کلی اسمش را گذاشت: «یک مرد به تمام معنی خسیس!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه می‌خورد، نه می‌پوشید، نه می‌زیست: فقط پول جمع می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رتبه‌ی اداریش بالا رفته بود. حقوق کارمندان اداری هم که زیادتر شده بود و در نتیجه، او هم پول بیشتری به دست می‌آورد. با وجود این در آخر سال ۱۹۵۰ فقط هفت هزار لیره پول داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چی؟ هفت هزار لیره و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه به این حرف می‌خندیدند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این پول نه تنها در شهر، نه تنها در حومه، حتا نوک کوه هم به اندازه‌ی ساختن یک کلبه خشت و گلی زمین به آدم نمی‌دهند! در این روز و روزگار تقریبن یک بیستم آن زمینی را هم که آن اول‌ها دو هزار لیره گفته بودند، از چهل هزار لیره کم‌تر نمی‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فکر کرد که در هر حال باید پول جمع کرد... برای خریدن خانه یا ساختن آن در هر حال باید پول داشت و این کار هم جز با پس‌انداز بیشتر امکان ندارد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سرعت و حدت و شدت بیشتری شروع به پس‌انداز کرد. در عین حال نقشه‌ی خانه را هم حاضر و آماده کرده بود: روی هم پنج اتاق در نظر گرفته بود: یک اتاق برای خواب، یکی برای غذاخوری، یک سالن، یک اتاق دم‌دستی و یک اتاق هم برای بچه‌ها... البته این پنج تا اتاق، لازم بود که... خوب بالاخره، یک دستشوئی هم داشته باشد که در آن – علاوه بر مستراح معمولی – یک مستراح فرنگی هم تعبیه شود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم سابقش این بود که خانه، دو طبقه ساخته شود ولی این اواخر نقشه دو طبقه عوض شده بود؛ چون که دیگر با فرا رسیدن سال‌های پیری حالی برای بالا و پائین رفتن از پله‌ها باقی نمی‌ماند... فکر کرده بود منزلش همان یک طبقه باشد و بدون پله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۹۵۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبلغ ذخیره: ده هزار لیره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجب به وجب همه جای شهر  و اطراف شهر را از پاشنه در کرد: با این مبلغ فقط در یکمجه و یا در دامنه‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارتال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌شد زمین کوچکی خرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لازم بود باز هم دندان روی جگر بگذارد و هر چه بیشتر پس‌انداز کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آخ... اگر می‌شد یک روزی یک تکه زمین بخرم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پنج اتاق، مدت‌ها پیش چشم پوشیده بود. مستراح فرنگی هم از برنامه‌ی دستشوئی حذف شده بود. فقط یک چهار دیواری باقی مانده بود که سقفی روی آن باشد. و تصمیم گرفته بود همین که این چاردیواری ساخته شد ازدواج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۹۵۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آغاز دوران بازنشستگی و معافیت از خدمات دولتی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسوس! دیگر با حقوق ایام بازنشستگی هیچ جور نمی‌شود پس‌انداز کرد: پولی است که فقط کفاف ناهار و شام بخور و نمیری را می‌دهد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کل مدت خدمت ۲۶ سال آزگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کل مبلغ پس‌انداز: دوازده هزار لیره‌ی ناقابل... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ناقابل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از آن جهت که نه در شهر و نه در خارج شهر و نه در بالای کووه با این مبلغ نمی‌شود حتا یک چهار دیواری – حتا فقط یک اتاق – بنا کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بس دنبال زمین به این در و آن درر زده سختی کشیده گرسنگی خورده بود، بیست سال هم از اصل سن خود پیرتر به نظر می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای پدرش همانطور یک‌ریز توی گوش‌هایش زنگ می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-در این دنیا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در آن دنیا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایمان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسوس که در این دنیا مکانی برای او منظور نشده بود، پس لااقل به فکر آن دنیا باشد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
یکی از روزها که خسته و مرده از کار بی‌حاصل «زمین‌جوئی» بر می‌گشت، گذارش از کنار گورستانی افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داخل آن‌جا شد:  جای فوق‌العاده باصفائی بود: درست مثل باغچه خانه‌ی ایده‌آلش، پر بود از گل و چمن... وقتی که میان چمن‌‌ها چشمش به سنگ‌های مرمر قبور افتاد که غرق گل‌ها و گیاهان بود، به خودش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-هوه! اگر قبر به این خوشگلی است، آدم هوس می‌کند که توی آن بخوابد!...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و فکر کرد حالا که مرگ یک امر حتمی است، چه بهتر که تکه زمینی برای قبرش بخرد و تا زنده است آن را مطابق سلیقه و ذوق خودش بسازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این گورستان، روی تپه‌ئی مشرف به دریا بود... آیا فرو رفتن به خواب ابدی در سایه‌ی این سروهای بلند، از آن‌چنان زندگی سگی بیشتر لذت نمی‌داشت؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز دیگر، اول وقت به اداره متوفیات رفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آمده‌ام گوری خریداری کنم. در فلان جا، فلان گورستان...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متصدی مربوطه، دفاتر مربوطه را ورق زد، پرونده‌های مربوطه را زیرورو کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-در آن گورستانی که مورد نظر سرکار است محل خالی موجود نیست، ولی اگر بخواهید می‌توانیم در یک گوشه خوش‌منظره‌ی یک گورستان دیگر گوری تقدیم حضورتان کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با نهایت خجلت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-البته ولی... یک قطعه‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مناسب‌تری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌خواستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چرا... حتا با ۱۵۰۰ لیره، با ۱۲۰۰، یا اصلن با ۱۰۰۰ لیره هم می‌شود گوری خریداری کرد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره زمین تجربیاتی به دست آورده بود.. فکر کرد اگر در مورد قبر هم امروز و فردا کند، ممکن است قیمتش بالا برود و دیگر نتواند گوری هم برای آسایش پس از مرگ خود به دست آورد..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز معامله را تمام کرد و زمین گور را، ندیده و نسنجیده، خرید و رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردا رفت و زمین گور خود را دید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوشه‌ی تاریک و بی‌چشم‌اندازی در یک گورستان، میان سنگ‌های شکسته و نرده‌های پوسیده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وجود، بالاخره باز زمین بود – &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شادی، خون به گونه‌هایش دوید، چشم‌هایش درخشید، لبانش به لبخند باز شد، آهی کشید و زیر لب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اوه.. مال من است.. این‌جا!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن روز تا کنون، زندگی او رنگ و  جلائی به خود گرفته: ازدواج نکرده است، ولی، درست مثل سابق که صبح‌ها بر می‌خاست و به اداره می‌رفت، هر روز صبح از خواب برخاسته لباس می‌پوشد به سراغ قبر خود می‌آید و با غرور و تبختر یک «صاحب ملک» علف‌های هرزه را از اطراف آن کنده به دور می‌اندازد و گل‌هائی را که همراه آورده است، به جای آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نشا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:احمد شاملو]]&lt;br /&gt;
[[رده:ثمین باغچه‌بان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AD%D8%B1%D9%91%D8%A7%D8%AC_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%A6%DB%8C&amp;diff=44034</id>
		<title>حرّاج آمریکائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AD%D8%B1%D9%91%D8%A7%D8%AC_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%A6%DB%8C&amp;diff=44034"/>
		<updated>2014-08-04T10:48:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN018P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P105.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P106.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P107.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P108.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«حراج اشیاء آمریکائی»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در تاریخ ۲۱ مارس ۱۹۵۴ ساعت ۱۰ بامداد در خیابان فلان کوی فلان خانه شماره فلان اشیاء بسیار نفیس و گرانبهای گروهبان امریکائی «مستر آرنولدپای» متخصص تنظیم دودکش‌ها به علت پایان دورهٔ مأموریت و بازگشت مشارالیه به آمریکا به طریق حراج به معرض فروش گذاشته خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: عزیز نسین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::ترجمه: ثمین باغچه‌بان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پریروز صبج آمد سراغم: «-هنوز که تو رختخوابی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-هوا سرده... بخاری هم که خبری نیست.!.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-پاشو یه چای داغ بخور گرمت می‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-گاز نیست،‌ تازه اگر گاز هم باشه قند و چایش نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-تو اصلن آدم‌بشو نیستی،‌ می‌خوایی فورن پولدارت بکنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-من دل و دماغشو ندارم، تو هم شوخیت گل کرده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-جدی می‌‌گم، می‌خوایی در ظرف ده روز پولدارت بکنم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بقیه داستان را می‌توانم به راحتی برایتان بگویم: پیشنهاد کمال را قبول کردم رفتیم منزل پدرم. برو بچه‌ها را به یک ترتیبی دک کردیم. کمال یک کامیون آورد در منزل هر چی اثاث کهنه و خرت خورت تو خونه بود بار کامیون کردیم و بردیم منزل من. بیچاره پدرم به خیال این‌که خانه را دزد زده این در و آن در دنبال دزد می‌گشت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز بعد اعلانی که کمال تهیه کرده در جراید منتشر شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«حراج اشیاء آمریکائی»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«در تاریخ ۲۱ مارس ۱۹۵۴ ساعت ۱۰ بامداد در&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیابان فلان کوی فلان خانه شماره فلان اشیاء بسیار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نفیس و گرانبهای گروهبان امریکائی «مستر آرنولدپای»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متخصص تنظیم دودکش‌ها به علت پایان دورهٔ مأموریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و بازگشت مشارالیه به آمریکا به طریق حراج به معرض&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
 &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروش گذاشته خواهد شد.»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز حراج چنان جمعیتی و بیا بروئی در بنده منزل راه افتاده بود که نظیرش در هیچ کنسرت، سینما و تآتری ندیده بودم. اتومبیل‌های شخصی تو کوچه پشت سر هم ردیف شده بودند. خانه پر پر شده بود. تو کوچه هم مردم وول می‌زدند و چیزی نگذشت تو کوچه هم سوزن می‌انداختی زمین نمی‌افتاد، چه آقایونی!.. چه خانم‌هائی!.. پالتو پوست یکی از خانم‌ها تمام خانه و زندگی مرا – به اضافهٔ خودمو – چکی می‌خرید. اصلن فکرش را هم نکرده بودم. به کمال گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-کمال، آبرومون می‌ره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-حالا صبر کن،‌ آخر سر معلوم می‌شه که آبروی کی‌ می‌ره!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حراج شروع شد. کمال چوب حراج را به دست گرفت و رفت پشت چهار پایه حراجی. صدای کمال بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-دو قطعه کاناپه و چهار قطعه مبل با امضای Kroehler.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[کاناپه‌ها و مبل‌هائی که از منزل پدرم آورده بودیم چنان زوار در رفته بودند که نمی‌شد روش نشست!]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بانوان و آقایان محترم. به امضای Kroehler  روی کاناپه‌ها و مبل‌ها توجه فرمائید. این سرویس بسیار ظریف و بی‌نظیر گروهبان آمریکائی «مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولدپای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» ۱۵۰۰۰ لیره...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتظر بودم که طوفانی از قهقهه سالن را بلرزاند. ولی بر خلاف انتظار من صدای نازک و ظریفی از ته سالن جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-۱۵۰۰۰»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-۱۶۰۰۰»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-۱۷۰۰۰»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-مشتریان محترم! مبل‌های بی‌نظیر مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۱۷۰۰۰ لیره یک... هفده هزار... دو... هفده هزار...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-۲۰۰۰۰»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال زیر چشمی به من نگاه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خانم‌ها و آقایان محترم! به امضای Kroehler  توجه فرمائید، یک... بیست هزار دو... بیست هزار... سه... بیست هزار... مبارک باشد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبل‌های کهنهٔ پدرم به بیست هزار لیره نقد فروخته شد. به خدا دوره‌گردها بیست لیره هم نمی‌خریدند. مبل‌های فنر در رفته و اوراق مال عهد بوق به بیست هزار لیره فروش رفت مرحوم  پدر بزرگم این‌ها را در اوان جلوس مرحوم سلطان رشاد بر اریکه سلطنت خریده بود..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-سرویس غذاخوری پلاستیک متعلق به بانو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارژنت آرنولد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... مشتریان گرامی توجه فرمائید! سرویس کامل و بی‌نظیر ساخت آمریکا ۹ هزار لیره»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-۱۰۰۰۰»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-۱۱۰۰۰»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال شروع کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-یک.... یازده هزار... یازده هزار... بانوان و آقایان محترم توجه فرمائید سرویس کامل از پلاستیک صددرصد خالص ساخت آمریکا... نیست کس دیگری؟.. سه... یازده هزار مبارک باشه، خیرشو ببینی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عین گرمی بازار که قیمت میز و صندلی‌های شکسته و حصیرهای کهنه هزار لیره هزار لیره بالا می‌رفت بانوی محترمه‌ی معظمهٔ مکرمهٔ شیک‌پوش سرزنون و سینه‌زنون نفس به نفس با عجله وارد شد و سراغ مبل‌هایی را که کمی قبل به فروش رفته بود گرفت. گفتند فروخته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اوا... چه زود.. حیف شد... کی خرید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-از رو چشم و همچشمی خریده، از حسادت داره می‌ترکه بیچاره.. حالا من هم سرویس نهارخوری می‌خرم تا چشمش کور شه،‌ تا دق کنه!..»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان مثل کسی که حریقی برایش اتفاق افتاده و طلب کمک می‌کند، فریاد کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-۲۰۰۰۰ لیره»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بانو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بی‌معطلی قیمت را بالا برد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-۲۰۱۰۰ لیره!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی که نزد بانو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ایستاده بود با صدای ترسناکی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-عزیزم،‌ نمی‌ارزه!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چی؟.. گفتی نمی‌ارزه؟ واقعن که خیلی عقلت می‌رسه!.. این‌ها مال مستر آرنولد آمریکائیس... بیست و سه هزار لیره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-۲۵۰۰۰»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال مثل این‌که دیگر رحمش آمده باشد، قضیه را فوری فیصله داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-یک... بیست و پنج هزار لیره... دو... بیست و پنج هزار لیره... مبارکه انشاءاله!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اگر معامله را خاتمه نداده بود شاید قیمت صندلی شکسته‌ها به صدهزار لیره هم می‌رسید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-مشتریان محترم! بانوان و آقایان! چراغ پایه‌دار اتوماتیک،‌هزار لیره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاه کردم. چراغ را نشناختم. در منزل پدرم چنین چراغی نبود. کمال یک ظرف سفالی را سر عصای کهنهٔ پدرم دمرو کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ اتوماتیک پایه‌دار به سه هزار و سیصد لیره فروش رفت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانمی که چراغ را خریده بود به پهلودستیش می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-نگاه کن، چه مامانیه!.. درست برای اطاق پذیرائی ما ساخته شده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوج افتضاح وقتی بود که نوبت به رختخواب و تشک رسید. تشک‌ها با رویه‌های پاره و پنبه‌های کثیف و بیرون‌زده به معرض فروش گذاشته شد. کمال چوب حراج را به دست گرفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-مشتریان محترم! رختخواب‌های متعلق به آقای مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمریکائی... رختخواب کائوچوئی مارک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هالیوود، سه هزار لیره!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رختخواب‌ها هم به پنج هزار لیره فروش رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اثاثیه کهنه و قراضه منزل پدرم نوبت خرت و خورت خودم رسید. نه فقط اسباب‌های منزل بلکه زیر جامه‌هایم هم به فروش رسید. مردم هنوز وول می‌زدند و خیال خارج شدن هم نداشتند. در این گیر و دار کمال یخهٔ مرا گرفت و چپاند تو حمام و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-یاالله، لخت شو!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چرا؟... می‌خوایی چیکار کنی؟..»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «-یاالله معطل نشو هر چی تنته در بیار. زیر شلوارهایت را هم بکن، می‌خوام بفروشم، بعد برات نوشو می‌خرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چی تنم بود در آوردم. کمال در حمام را رویم قفل کرد و من لخت مادرزاد تو حمام حبس شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای کمال را از بیرون می‌شنیدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-مشتریان محترم. خانم‌ها... آقایان... شلوار متخصص آمریکائی گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولدپای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توی از راستیکیتون صددرصد خالص: سرزانوها و خشتک با توری مخصوص و ظریفی به طرز خاصی بافته شده.. پانصد لیره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-۶۰۰»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-۷۰۰»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از شلوار نوبت زیرپیراهن و زیرشلواریم رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-زیرشلوار گروهبان آمریکائی، مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از نایلون خالص. نو. فقط دو بار پوشیده شده،‌۵۰ لیره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای یک زن به گوشم خورد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-حیف که کم پوشیده و گرنه ۵۰۰ لیره مشتریش بودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-مشتریان محترم! دستمال‌های مخصوص مستر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد، سه لیره.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-پنج لیره!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-هفت لیره!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-ده لیره!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-یک، ده لیره!... دو، ده لیره!... سه، ده لیره. مبارک باشد! خانم‌ها و آقایان محترم حراج امروز ما تمام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این‌که زیرشلواری‌ها و دستمال‌هایم را هم مردم مثل ورق زر خریدند، از بیرون، همهمهٔ مردم و سر و صدای اتومبیل‌ها بلند شد. هر کسی خرید خود را حمل می‌کرد و به خانه می‌برد. و نیم ساعت بعد، سر و صداها خوابید. کمال از پشت در حمام مرا صدا زد. گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-درو واز کن، یخ کردم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-درست ۲۴۷۰۰۰ لیره به جیب زدیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-زنده‌باد کمال!... درو باز کن از سرما یخ کردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-صبر کن برم برات لباس و زیرپیرهن و زیرشلوار بخرم و برگردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال رفت. یک ساعت گذشت نیامد. دو ساعت گذشت پیداش نشد. دست‌هامو  گذاشتم لای پاهام شروع کردم به ورجه‌ورجه کردن. شب شد کمال نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الان درست دو روز است که در حمام زندانی هستم. چیزی نمونده که منجمد بشم. اگر بتونم در را بشکنم و بیرون بیام، خیال می‌کنن دیوانه شده‌ام. اگر گاز بود انتحار می‌کردم. این سطور را در حمام،‌ در حالی‌که دارم مثل بید می‌لرزم و چیزی نمانده که منجمد بشوم می‌نویسم... چی به سر کمال آمده؟ نکنه زیر ماشین رفته باشد... نکنه بلائی به سرش اومده باشه. به خدا حیف کمال؛ کمال از اون رفقای نازنینه!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
پایان&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:ثمین باغچه‌بان]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AA_-_%D9%81%D9%84%D8%A7%DA%A9&amp;diff=44033</id>
		<title>فریت - فلاک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AA_-_%D9%81%D9%84%D8%A7%DA%A9&amp;diff=44033"/>
		<updated>2014-08-03T15:16:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN018P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN018P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۱۸ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر: ژول ورن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::ترجمه: دکتر مرتضا سعیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بادی است که افسار گریخته می‌وزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلاک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بارانی است که سیل‌آسا فرو می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تندباد، درختان ساحل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ولزن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را به زانو در می‌آورد و کمی دورتر بر پیکر کوهساران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کریما&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برخورده متلاشی می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول ساحل، صخره‌های مرتفع،‌از برخورد امواج خشم‌آلود دریای عظیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مگالوکرید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ساییده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلاک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اعماق ساحل، شهر کوچک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوک‌تروپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به چشم می‌خورد، جند صد خانه در آن‌جا در یک ردیف صف کشیده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار یا پنج کوچهٔ سربالا که بیش از کوچه به یک سیلگردان شباهت دارند، از سنگریزه‌هایی که به مواد آتش‌فشانی آغشته است فرش شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آتش‌فشان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وانگلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چندان دور نیست،  - روزهنگام، غباری به شکل بخار سولفوردار از دامنهٔ آن بر می‌خیزد و شب‌هنگام، دقیقه به دقیقه،‌شعله‌های بزرگ آتش از آن زبانه می‌کشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وانگلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چون یک فانوس دریائی که شعاع پرتوش تقریبن ۱۵۰ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کرتس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باشد. بندر را مشخص می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن‌طرف شهر، خرابه‌های کریمر نظر بیننده را به جانب خویش می‌کشد. سپس، دهی که خانه‌های آن مانند خانه‌های اعراب، دیوارهای سفید و سقف‌های گنبدی و ایوان‌های آفتاب‌رو دارد،‌ خودنمایی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن‌جا،‌ ساختمان عجیب دیگری به چشم می‌رسد که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سی-کاتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نام دارد. سقف آن چهار گوش است؛ شش در درجبهه و چهار در درعقب دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیز، زنگ مربع شکلی بر فراز شهر جای دارد که آن را زنگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنت‌فیل فیلن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌نامند و گاهگاه در اثر بادهای شدید به لرزه در می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوک تروپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین شهری است. ساکنان آن بسیار فقیر و تنگدستند و در مزارع و کشتزارهائی پراکنده‌اند که به مزارع انگلستان شباهت بسیار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این سرزمین، در انگلستان نیست. – پس چه؟ در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرانسه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است؟ - نمی‌دانم – در کشورهای دیگر، در اروپا چطور؟ از آن نیز اطلاعی ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فروک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!... ضربهٔ مبهمی به در خانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سی-کاتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در کوچه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مساگلیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار دارد، کوفته شد. این یکی از مناسب‌ترین خانه‌ها و زیباترین آن‌هاست؛ البته اگر خانه‌ئی با چنین شرایط در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوک تروپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود داشته باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عوعوی وحشیانه، آمیخته به زوزه‌ئی که به صدای گرگ می‌مانست، به صدای در جواب گفت. سپس پنجره‌ئی شبیه به گیوتین، در بالای در خانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سی-کاتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باز شد؛ و صدائی حاکی از خشم و ناخشنودی، برخاست که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بر شیطان لعنت؛ باز هم مزاحم شدند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دخترکی جوان، در حالی که زیر باران می‌لرزید و شنل پاره پاره‌ئی را گرد خود پیچیده بود، پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آیا دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تشریف دارند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-هم ممکن است باشد و هم ممکن است که نباشد... این نکته، بر حسب موارد و شرایط،‌ فرق می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-من آمده‌ام دکتر را به بالین پدرم ببرم که در حال مرگ است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-کجا جان می‌دهد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-نزدیکی‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وال کارنیو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ تا این‌جا چهار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کرتس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فاصله دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اسمش چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورت کارتیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مردی خشن و سنگدل بود. از رحم و عطوفت بویی نبرده بود و تنها در مقابل پولی که آن را هم پیشاپیش دریافت کرده باشد به بالین بیمار خود می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هورزوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، سگ سالخوردهٔ او – که یک سگ دو رگه بود – شاید بیش از خود دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عاطفه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درهای خانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سی-کاتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که اشخاص فقیر و بینوا را در آن راهی نبود، تنها به روی اغنیا و توانگران گشوده می‌شد... از این گذشته، حق معاینه دکتر،‌برای بیماری‌های مختلف نیز متفاوت بود. مثلن حق‌المعالجهٔ بیماری حصبه، سینه‌پهلو،‌ ورم پردهٔ قلب و بیماری‌های دیگر نرخ واحدی نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورت کارتیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مردی فقیر بود، از خانواده‌ئی تهی‌دست... پس چرا دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به خود زحمت بدهد؛ آن هم در هوایی بدین بدی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر، همچنان‌که دوباره به زیر لحاف می‌رفت، زیر لب با خود گفت: «-همین قدر که مرا از خواب بیدار کردند، ده &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ام ضرر زدند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز بیست دقیقه نگذشته بود که درکوب خانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سی-کاتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوباره به صدا در آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر پرخاش‌کنان از رختخواب بیرون آمد، از پنجره سر کشید و فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-کیست در می‌زند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-من هستم،‌ زن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورت کارتیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-ساکن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وال کارنیو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بلی. اگر از آمدن امتناع کنید، شوهرم خواهد مرد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چه بهتر؛ بیوه خواهید شد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بفرمائید،‌ این هم بیست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;…»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بیست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای رفتن به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وال کارنیو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در چهار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کرتسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این‌جا قرار دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-محض رضای خدا این کار را بکنید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-از این‌جا دور شو!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجره دوباره بسته می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما دکتر با خود زمزمه می‌کند که: «بیست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! به، چه نعمت غیر مترقبه‌ئی! بیم آن می‌رود که برای خاطر این بیست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به یک زکام یا یک خستگی بسیار شدید مبتلا شوم. به خصوص وقتی که فردا در کیل‌ترنو یعنی در خانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ادزینگف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ثروتمند منتظر من هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بیچاره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ادزینگف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مبتلا به نقرس است و هر جلسه معاینه‌اش پنجاه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار می‌کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با این رویای شیرین، دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به خوابی سنگین‌تر از پیش فرو رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۴&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریت!. فلاک!. فروک!. فروک!. فروک!. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بار به صدای باران، سه ضربهٔ دیگر هم افزوده گشت؛ سه ضربه که با دستی مصمم و جدی نواخته می‌شد. دکتر در خواب بود. از خواب بیدار شد، اما با چه خلقی! وقتی که پنجره باز شد، بوران چون گلوله‌هائی که از مسلسلی خارج شود، به درون خانه ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-برای خاطر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورت کارتیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به این‌جا آمده‌ام...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-باز هم برای خاطر آن بدبخت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آخر من مادرش هستم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-کاش که مادر و زن و دخترش و خودش هر سه تا با هم یک‌جا می‌ترکیدند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-دچار حمله شده!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خوب، از خودش دفاع کند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-قدری پول با خود آورده‌ام. یعنی قسطی را که از فروش خانه‌مان به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دن‌تروپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کوچه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مساگلیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دستمان رسیده... اگر شما تشریف نیاورید، نوه‌ام پدرش را از دست می‌دهد؛ دخترم دیگر شوهر نخواهد داشت،‌ و من هم بی‌پسر خواهم شد!...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شنیدن صدای پیرزن،‌ رحم و خوف را یک‌جا در دل آدم می‌انداخت. به خصوص وقتی انسان فکر می‌کرد که باد سرد، خون را در عروق منجمد می‌سازد و باران تا مغز استخوان آدم فرو می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در کمال بی‌عاطفگی جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حق‌المعاینهٔ یک حمله، دویست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-ما همه‌اش صد و بیست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داریم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بسیار خوب، در این صورت شب به خیر!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پنجره، دوباره بسته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما دکتر به فکر فرو رفت و با خود گفت: «صد و بیست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای یک ساعت راه‌پیمائی و نیم ساعت معاینه، درست ساعتی شصت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌شود؛ یعنی دقیقه‌ئی یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.. البته و صد البته که بی‌ارزش است؛ اما.. با وجود این نباید ازش چشم پوشید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین، به جای آن‌که دوباره به رختخواب برود، لباس خود را پوشید، چکمه‌های بلند مخصوص مرداب را به پا کرد، لباده‌ئی به روی دوش خود انداخت، کلاه ضخیمی بر سر گذاشت، دستکش‌های خود را به دست کرد و صفحه‌ی ۱۹۷ کتاب طبش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قرابادین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را زیر روشنائی فانوس گشود.. سپس در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سی-کاتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را باز کرد و در آستانهٔ در ایستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن هنوز آن‌جا بود؛ بر چوبدست خود تکیه داده بود. هشتاد سال زجر و بدبختی،‌ دیگر رمقی برایش نگذاشته بود و جز مشتی پوست و استخوان چیز دیگری در بدن نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-صد و بیست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کجا است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بفرمایید؛ امیدوارم که خداوند صد برابر عوضتان بدهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خدا!.. پول خدا!.. هه! یعنی تا به حال هیچ‌کس رنگش را هم دیده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس دکتر با سوتی که زد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هورزوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صدا کرد،‌ فانوس کوچکی به گردن حیوان انداخت و راه کنارهٔ دریا را پیش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن به دنبال او راه می‌پیمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۵&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوا بسیار بد بود. باران می‌بارید و باد بیداد می‌کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنگ‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنت‌فیل‌فیلن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زیر باران سیل‌آسا به لرزه در آمده بود. البته هیچ‌کدام این‌ها از عاقبت خوشی خبر نمی‌داد،‌ ولی دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرد موهوم‌پرستی نبود؛ نه تنها موهوم‌پرست نبود،‌ بلکه به هیچ چیز ایمان و اعتقاد نداشت،‌ به هیچ چیز حتا به علم و دانش خود، - به جز آن مقدار از دانش او،‌ که برایش پول در می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوا بسیار بد، و جاده از سنگ‌ریزه‌ها و مواد گداختهٔ آتشفشانی پوشیده شده بود. به جز روشنایی مبهم و لرزان فانوسی که به گردن سگ خود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هورزوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بسته بود نور دیگری به چشم نمی‌خورد. گهگاه،‌ شعله‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وانگلور – که در آن میان صورت مسخرهٔ اشباحی که در تلاش و تکاپو بودند دیده می‌شد – فضا را روشن می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ کسی به درستی نمی‌داند که در اعماق دهانه‌های این آتشفشان چه رازی نهفته است.. شاید ارواح ساکنان دنیای زیرزمینی است که به صورت دود و بخار از آن خارج می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر و پیرزن، آبگیرهای کوچک ساحل را دور می‌زدند. دریا به رنگ سفید مایل به کبودی در آمده بود؛ به رنگ سفید ماتم‌زائی در آمده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین طریق، هر دو نفر تا پیچ و خم جاده بالا رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌رسید که سگ به صاحب خود نزدیک شده است و بدو می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-هان! صد و بیست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را باید در گاوصندوق گذاشت! مردم از این راه است که مال جمع می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شام شب هم باید مقداری کم کرد.. از غذای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هورزوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باوفا نیز باید کسر شود!.. تنها از ثروتمندان عیادت کنیم و به خرج خودشان خونشان را بگیریم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌وقت، پیرزن ایستاد و در تاریکی، با انگشتان لرزان خود به طرف روشنائی سرخی اشاره کرد: - ‌آن‌جا خانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورت کارتیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر گفت: «-آن‌جاست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پیرزن جواب داد: «-بله. آن‌جاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هورزوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز خمیازه‌کشان صدائی کرد: «-هار... رو.. آ. ه!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;وانگلور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;،‌ چنان‌که گوئی از سر تا به پا تکانی خورد و ستونی شعله آمیخته به دوده همچنان که ابرها را از هم می‌شکافت به آسمان بالا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بر اثر این تکان از پشت بر زمین افتاد و بعد،‌کفرگویان،‌ از جا برخاست و به پشت سر خود نگاهی افکند: اکنون دیگر پیرزن به دنبال او نبود. آیا در یکی از شکاف‌های زمین ناپدید گشت، یا در دل ابرهای غلیظ از نظر پنهان شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هورزوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; همچنان در آن‌جا بود؛ با دهان باز،‌ روی پاهای خود ایستاده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فانوس، در گردنش خاموش شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آهسته گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-باید جلوتر برویم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نیم کرتسی آن‌جا نقطه درخشانی به چشم می‌خورد. این، چراغ مردی بود که کم‌کم خاموش می‌شد،‌ - و شاید چراغ مردی بود که تا کنون خاموش شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-پس از آن‌جا،‌ خانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورت کارتیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است. مادر بزرگش آن را با انگشت نشان داده؛ بنابراین، دیگر محلی برای تردید باقی نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دل بادی که سوت‌زنان می‌گذشت، دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با گام‌های تند و شتابزده راه می‌پیمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه پیش‌تر می‌رفت،‌ خانه بهتر نمایان می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شگفت‌آور این بود که این خانه شباهت بسیار به خانهٔ خود دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یعنی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سی-کاتر، لوکتروپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داشت.  پنجره‌ها به همان شکل در جبههٔ بنا جای داشت. و همان در کوچک هلالی‌شکل نیز به چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تا آن‌جا که باد و باران بدو فرصت می‌داد به سرعت قدم‌های خویش افزود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نیمه باز بود. تنها می‌بایستی آن را فشار داد. دکتر در را فشار داد،‌ پا به داخل اتاق گذاشت و باد ناگهان آن را به روی وی فرو بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هورزوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در بیرون مانده بود، زوزه‌ای کشید و سپس ساکت ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیار شگفت‌آور بود! گفتی دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به خانهٔ خود بازگشته است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان راهرو کوتاه با طاق گنبدی شکل؛ همان پله‌های چوبی با نرده‌های زمختش که در اثر مالش دست ساییده شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پله‌ها بالا رفت و به سرسرا رسید. از زیر در، روشنائی ضعیفی بیرون می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا تمام این‌ها وهم و خیالی بیش نبود؟ در روشنایی مبهم، او اتاق خود را باز شناخت. صندلی زردرنگ در طرف راست و صندوق چوبین در سمت چپ قرار داشت، و گاوصندوقی که می‌بایست صد و بیست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حق‌المعالجه را در آن جای دهد،‌ در گوشه‌ای جای گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن هم صندلی پشتی‌دار او، آن هم میز پایه مارپیچی او؛ در بالای اتاق هم،‌ کنار چراغی که کم‌کم خاموش می‌شد، کتاب طبش باز بود و صفحه‌ٔ ۱۹۷ را نشان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر زیر لب گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چرا این‌طور شده‌ام؟ چه اتفاقی برایم افتاده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحشتش برداشته بود. مردمک چشمش باز و بدنش منقبض شده بود. عرق سردی بدنش را فرا گرفته بود و احساس می‌کرد که موهایش به طرزی چندش‌آور راست ایستاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-عجله کن! زیرا نزدیک است که روغن چراغ تمام شود. چراغ خاموش خواهد شد، - و بیمار نیز خواهد مرد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، تختخواب بیمار آن‌جا است، - اما آیا این، تخت یک بیمار فقیر است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با دست‌هایی که می‌لرزید،‌ ملافه را بلند کرد و پس زد و نگاهی بر آن انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر بیمار بیرون از لحاف قرار داشت و بی‌حرکت بود،‌ گفتی آخرین دم زندگی را بر می‌آورد، و دکتر به روی او خم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آّه!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه فریاد وحشتناکی! تنها عوعو سگ بدان پاسخ می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این بیمار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورت کارتیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیست؛ او خود دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خود او بود که سکتهٔ مغزی کرده بدنش فلج شده بود. آری! برای خود او بود که دکتر صد و بیست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرتزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اجرت گرفت و به عیادتش آمد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او که از رفتن به بالین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورت کارتیف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فقیر کراهت داشت، در این موقع به بالین خود که در حال مرگ بود آمده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چون دیوانه‌ها شد. احساس می‌کرد که از دست رفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه‌تنها تمام اعمال ارتباطی بدن او قطع می‌شد، بلکه حرکات قلب و تنفس نیز به شتاب رو به توقف می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما با این همه، او هنوز قدرت شناسایی خود را از دست نداده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه می‌بایست کرد؟ آیا می‌بایست از مقدار خونش کاست؟ اگر تردیدی به خود راه می‌داد دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌مرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سابق بر این، در این قبیل موارد، رگ می‌زدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، کیف خود را برداشت، نیشترش را از آن بیرون آورد و رگ بازوی «شبیه» خود را با آن برید. اما خونی از آن بیرون نیامد. آن‌گاه به شدت سینه‌اش را مالش داد، اما خون او از حرکت باز ماند. پاهایش را با سنگ‌هایی که به همراه داشت گرم کرد، ولی پاهای خود او سرد می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌وقت «شبیه» او چشم‌های خود را باز کرد و به پا خاست. و دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; علی‌رغم تمام علم و دانش پرشگی خود، چشم از دنیا فرو بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریت!... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فلاک!... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح فدای آن‌روز،‌ در خانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سی-کاتر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تنها یک‌نفر مرده بود و آن دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود. نعش او را در تابوت گذاشتند و بعد از نعش‌های بی‌شماری که خود او آن‌ها  را به قبرستان فرستاده بود،‌نعش او را نیز به قبرستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوک‌تروپ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; منتقل کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بشنوید از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هورزوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سگ سالخورده دکتر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تریفولگاس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گویند که او بعد از آن روز شهر را ترک گفت و راه صحرا در پیش گرفت، در حالی که هنوز فانوس روشنی را به گردن داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پایان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ژول‌ورن]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضی سعیدی]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P027.jpg&amp;diff=44032</id>
		<title>پرونده:KHN016P027.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P027.jpg&amp;diff=44032"/>
		<updated>2014-08-02T15:14:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۷&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۷&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P026.jpg&amp;diff=44031</id>
		<title>پرونده:KHN016P026.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P026.jpg&amp;diff=44031"/>
		<updated>2014-08-02T15:12:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۶&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۶&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P025.jpg&amp;diff=44030</id>
		<title>پرونده:KHN016P025.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P025.jpg&amp;diff=44030"/>
		<updated>2014-08-01T11:53:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۵&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۵&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P024.jpg&amp;diff=44029</id>
		<title>پرونده:KHN016P024.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P024.jpg&amp;diff=44029"/>
		<updated>2014-08-01T11:51:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۴&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۴&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1&amp;diff=44028</id>
		<title>شاعر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1&amp;diff=44028"/>
		<updated>2014-07-31T11:54:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN017P087.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN017P088.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN017P089.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN017P090.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN017P091.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN017P092.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN017P093.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN017P094.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN017P095.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN017P096.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN017P097.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN017P098.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۱۷ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارل چابک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [نویسندهٔ چک]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمهٔ: ایرج نوبخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حادثهٔ عجیبی بود: ساعت چهار صبح، در خیابان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژیت‌نووی Gitt Novi&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اتوموبیلی پیرزن مستی را از پا در می‌آورد و به سرعت می‌گریزد، اکنون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک Miezlik&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  کمیسر جوان پلیس مأموریت یافته است که این اتومبیل را پیدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به پاسبان شمارهٔ ۱۴۱ چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-هوم! پس شما در سیصد متری خودتان دیدید که یک نفر روی زمین پهن شده، و اتومبیلی را هم دیدید که به سرعت دور می‌شود... خوب. آن وقت چه کردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسبان گفت: «-آن وقت؟... هیچی... دویدم طرف زنی که اتومبیل به‌اش زده بود، تا کمکش کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; غرغرکنان گفت: «-با وجود این بهتر بود که اول نمرهٔ ماشین را یادداشت می‌کردید و بعد به آن ضعیفه ور می‌رفتید... گر چه... خود من هم اگر به جای شما بودم، جز این نمی‌کردم... خوب پس شما نمره‌ٔ ماشین را هم ندیدید... بسیار بسیار خوب... مشخصات دیگرش را چه طور؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسبان، با شک و تردید گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خیال می‌کنم اتومبیل، رنگ تیره‌ئی داشت... سرمه‌ئی که، نبود نه، نبود... قرمز هم... نه، قرمز همه نبود... آخر، می‌دانید؟ موتورش روغن‌سوزی داشت و از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اگزوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ش دود زیادی در می‌آمد. این بود که از پشت چیزی دیده نمی‌شد تقریبن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برزخ شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خدایا! آخر حالا من این ماشین لعنتی را چه جوری پیدا کنم؟ از پیش این راننده بدوم پیش آن راننده و بگویم: «شما نبودید که با آن پیرزن تصادف کردید؟»... راستی، عزیز من،‌بگوئید آخر... بگوئید ببینم چه کار باید کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پلیس به لاقیدی، اما به احترام، شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اجازه بدهید خدمتتان عرض کنم: در صورت مجلس، اسم شخصی را به عنوان شاهد یادداشت کرده بودم. الان هم توی اتاق پهلوئی است ولی او هم، گمان نکنم چیز زیادی بداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با دلخوری گفت: «-بیاریدش تو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهد آمد تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همان طور که سرش را پائین انداخته بود، نام و نام خانوادگی و محل سکونت تازه‌وارد را پرسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهد، خیلی شمرده، چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گرالیک ‌یان Gralik Yan&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دانشجوی رشتهٔ مکانیک.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-امروز ساعت چهار صبح شما هم دیدید که خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌ژن ماخاچکوف Begem Makhatchkof&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با ماشین تصادف کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بله قربان... و مخصوصن باید هم عرض کنم، که تقصیر با راننده بود. آخر خودتان قضاوت بفرمائید: توی خیابان پرنده پر نمی‌زد. خوب،‌ اگر او سر چهارراه، یک خرده از سرعتش کم می‌کرد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حرفش را قطع کرد و گفت: «-شما تا محل تصادف چه قدر فاصله داشتید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-همه‌اش ده قدم... من و دوستم، از توی مغازهٔ آبجوفروشی بیرون آمده بودیم و من داشتم او را راه می‌انداختم؛ موقعی که داشتیم از خیابان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژیت‌نووی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رد می‌شدیم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دوباره صحبت شاهد را برید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-دوست‌تان کیست؟ چه‌طور که اسمش توی صورت مجلس نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یاروسلاو نه‌راد Yarouslav Nerad&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شاعر..»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مبتکرانه ادامه داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-شاعر خوبی است، اما شما چیزی از شعرهایش سر در نخواهید آورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چرا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-برای این که او... برای این که او ذاتن یک شاعر است. حتا دیشب موقعی که همین حادثهٔ شوم اتفاق افتاد، مثل بچه‌ها زد زیر گریه و دوید طرف خانه‌اش... بلی. ما از خیابان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژیت‌نووی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رد می‌شدیم ناگهان دیدیم که ماشینی با سرعت زیاد دارد نزدیک می‌شود...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-شماره‌اش؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-معذرت می‌خواهم. شماره‌اش را نفهمیدم... من فقط متوجه سرعت دیوانه‌وار ماشین بودم و پیش خودم داشتم فکر می‌کردم که آهان..»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای چندمین بار وسط حرف او دوید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-سیستمش؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجوی مکانیک، خیلی جدی گفت: «-سیستمش را هم نفهمیدم... اما، موتورش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیزل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود؛ چهار سیلندر...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اتاقش چه رنگ بود؟ کی تویش نشسته بود؟ کروکی بود یا نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجوی مردد ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چه عرض کنم نمی‌دانم. انگار سیاه بود. روی هم رفته درست متوجه نشدم، چون که وقتی تصادف شد، من برگشتم رویم را به دوستم کردم و به‌اش گفتم: -نگاه کن! نگاه کن چه آدم‌های پستی هستند! یارو را با ماشین زد و انداخت و یک ذره هم اهمیت نداد.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از روی پکری غرغری کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-هوم! البته این درست است. اما من ترجیح می‌دادم که شما عوض این حرف شمارهٔ ماشین را نگاه می‌کردید... من تعجب می‌کنم که مردم چرا این اندازه بی‌توجه هستند... قضاوت شما صحیح، - راننده، بسیار آدم پستی بوده. برای شما هم روشن است که تقصیرکار اصلی او بوده؛ اما شما هیچ به نمرهٔ ماشین توجه نکردید، همه می‌توانند منطقی فکر کنند. اما کمتر کسی هست که اساسی فکر کند... متشکرم آقای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گرالیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بنده دیگر عرضی ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعت بعد، پاسبان شماهٔ ۱۴۱ زنگ در خانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یاروسیلاو نه‌راد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شاعر را به صدا در آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم صاحبخانه گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-منزل است، اما خوابیده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر – که از خواب بیدارش کرده بودند – با ترس به پلیس نگاه کرد و تو دلش گفت: «چه کار کرده‌ام؟» - و مدتی طول کشید تا پاسبان توانست به او حالی کند که برای چه موضوعی به کلانتری احضارش کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر دیرباور، برای اطمینان بیشتر پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-حتمن باید بیایم؟ آخر من که چیزی یادم نیست، چون که دیشب کمی.. بله...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسبان منظور او را دریافت و گفت: «-بله، کمی شنگول بودید. من خیلی از شاعرها را می‌شناسم... خواهش می‌کنم لباستان را بپوشید، من منتظرتان می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در راه درباره میخانه‌ها، نجوم، زندگی و خیلی مسائل دیگر اختلاط کردند و تنها چیزی که در موردش گفتگو نشد سیاست بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که وارد اتاق &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شدند، کمیسر پلیس از او پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یاروسلاو نه‌راد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شاعر شمائید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بلی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-و شما شاهد بودید که چه‌طور دیشب ساعت چهار، خانم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌ژن ماخاچ‌کف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اتومبیل تصادف کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر آه عمیقی کشید و گفت: «بلی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-و... می‌توانید بگوئید چه نوع ماشینی بود؟ کروکی بود یا نه،‌ چه رنگی داشت،‌ چند نفر تویش بودند و بالاخره شماره‌اش چه بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر پس از تفکر زیاد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-نمی‌دانم! من به این نوع چیزها اهمیت نمی‌دهم. معمولن به این جور چیزها توجه نمی‌کنم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با سماجت و اصرار گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-حالا سعی کنید یک چیزی به خاطر بیاورید؛ بی‌اهمیت هم بود باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نه‌راد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خیلی تعجب کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«- چه می‌گوئید! آخر من به جزئیات و به چیزهای بی‌اهمیت هیچ وقت توجهی نمی‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با لحن ریشخندآمیزی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-یعنی بالاخره شما هیچی ندیدید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر خیلی سربسته جواب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چرا... همین طور یک وضع کلی... خیابان خلوت... دراز و باریک... تاریک و روشن صبح... و هیکل زنانه‌ئی بر سنگفرش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دفعتن از جای خود جست و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-راستی، من راجع به این قضیه شعری گفته‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جیب‌هایش را گشت، محتویاتش را زیر و رو کرد و از توی آن‌ها، پاکت، صورت حساب مغازه، و کاغذهای پاره پوره بیرون کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-این نیست. این هم که نیست... آها... انگار این است.‌»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روی صندلی خود جابه‌جا شد و مؤدبانه گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بخوانید ببینم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شاعر از روی شکسته‌نفسی چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-در واقع... این، از شعرهای خوب من نیست. معذلک چون مایلید برایتان می‌خوانمش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با صدائی آهنگدار، به خواندن جمله‌هائی پرداخت که پشت پاکتی نوشته شده بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ردیف خانه‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از پس تور صبح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بس محو دیده می‌شد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سپیده‌دم، آهنگی می‌نواخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و ما، در ماشین کورسی، راه می‌سپردیم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به جانب سنگاپور دوردست.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باکره،‌ گل انداخته بود!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و لالهٔ پژمرده در غبار و خاک افتاده بود...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شهوتی به خاموش گرائیده،‌ فراموشی و بی‌ارادگی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه، گردن قو!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه، پستان!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه، طبل، طبل،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و چوب‌های طبل که تراژدی را می‌نوازد!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه از خواندن باز ایستاد و گفت: «-همین!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت: «-خیلی معذرت می‌خواهم... اما این‌ها معنیش چیست؟ با این کلمات از چه چیز صحبت کرده‌اید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چه طور از چه چیز؟... معلوم است دیگر: از تصادف ماشین! مگر توجه نکردید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-والله، راستش، نه! من از این جمله‌ها و این کلمات نتوانستم نتیجه بگیرم که مثلن «در ساعت چهار صبح روز پانزدهم ژوئن، اتومبیل شمارهٔ فلان و فلان رنگ،‌در خیابان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژیت‌نووی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌ژن ماخاچ‌کوف&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پیرزن که مست بوده، تصادف کرده است... مصدوم بی‌درنگ به بیمارستان شهرداری فرستاده شد. حالش خوب نیست و قضیه تحت تعقیب است.» -نه. من از این «حرف‌ها» چنین چیزی نفهمیدم؛ و به خصوص تا آن جائی که من عقلم قد می‌دهد، این مسائل هیچ جور اشاره‌ئی در شعرتان نشده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر، در حالی که با نوک بینیش بازی می‌کرد، گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بله... ولی این چیزها همه ظواهرند، حقایق پوچ و احمقانه‌اند... آقا! شعر، یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حقیفت باطنی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است... شعر، موجودی است آزاد و ماورای حقایف روزمره، که فقط و فقط در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;احساس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شاعر جان می‌گیرد... این‌ها، تصاویر و تخیلاتی است که خواننده یا شنونده، باید با گوش‌های خود آن را بگیرد، و در نظر مجسم بکند. تنها به این ترتیب است که می‌توان شعری را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;درک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;،‌ با شگفتی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-عجب! عجب!... صحیح! صحیح!... خیلی خوب، خیلی خوب... بدهید به من ببینم..»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شاعر، پاکتی را که شعر بر پشتش نوشته شده بود به طرف او دراز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«متشکرم. خوب این‌جا چه گفته‌اید؟. گفته‌اید؟ که... آهان...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ردیف خانه‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از پشت تور صبح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بس محو دیده می‌شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب. بگوئید ببینم: چرا ردیف؟ ها؟ این را به من حالی کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر با خونسردی جواب داد: «آخر، خیابان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژیت‌نووی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دو ردیف خانه دارد. فهمیدید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با شک و تردید سری تکان داد و گفت: «-خوب. از کجا معلوم است که شما این را دربارهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیابان ملت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگفته باشید؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیابان ملت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم دو ردیف خانه دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر در حالی که چشم‌هایش را تنگ کرده بود، توضیح داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-ولی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خیابان ملت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به قدر خیابان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژیت‌نووی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باریک و دراز نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بار دیگر به شعر پرداخت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خوب. بعد می‌گوئید که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سپیده‌دم آهنگی می‌نواخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیار خوب، بگذار بنوازد... و بعد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باکره گل، انداخته بود!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معذرت می‌خواهم: این وسط، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باکره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از کجا پیدا شد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر تبسم ریشخندآمیزی کرد و گفت: «-سحر... آن قرمزی قبل از طلوع آفتاب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آها... درست... معذرت می‌خواهم. قبل از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;باکره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم می‌گوئید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و ما در ماشین کورسی راه می‌سپاریم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به جانب سنگاپور دوردست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر گفت: «-نمی‌دانم... من این‌ جور خیال کردم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اتومبیل کورسی بود، نه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-راستش... چه عرض کنم! آن قدر تند می‌رفت که انگار می‌خواست هر چه زودتر به آن سر دنیا برسد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-عجب! پس این‌طور... یعنی به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنگاپور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! ولی خدایا! حالا چرا به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنگاپور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر شانه‌ها را بالا انداخت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-نمی‌دانم. خیال می‌کنم برای این که در آن‌جا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالائی‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ها زندگی می‌کنند که رنگ پوستشان قهوه‌ئی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالائی‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ها؟ یعنی چه! آخر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالائی‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ها چه ربطی دارند به این موضوع؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر یک لحظه خود را باخت و بالاخره گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-به نظرم رنگ ماشین قهوه‌ئی بود... بله‌بله، حتمن یک چیز قهوه‌ئی رنگ آن‌جا بوده؛ و گر نه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنگاپور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این وسط از کجا پیدایش می‌شد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-که این طور... شهود دیگر، بعضشان می‌گویند رنگ ماشین سرمه‌ئی بود، یکی می‌گوید قرمز سیر بود، یکی می‌گوید سیاه بود... آخر کدام یک از این‌ها را باید قبول کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر گفت: «بی‌برو و برگرد حرف مرا»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-چرا، دلیلش چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-دلیلش معلوم است: قهوه‌ئی رنگ جالبی است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-و اما بعد... می‌گوئید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و لاله پژمرده در غبار و خاک افتاده بود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظورتان از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لالهٔ پژمرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همان پیرزنک است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه کنم؟ یک پیرزن که بیشتر نبود!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-بسیار خوب؛ این دیگر چیست؟-:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه گردن قو!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه، طبل، طبل...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این‌ها معنیش چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر به روی شعر خود خم شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-ببینم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه گردن قو!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه پستان!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آه طبل طبل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و چوب‌های طبل...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والله حقیقتش این که من هم چیزی ازش نمی‌فهمم! –شما خودتان چه عقیده‌ئی دارید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پلیس تمسخرکنان گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-من؟ چه عرض کنم... من همه می‌خواهم این را از شما بپرسم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر ناگهان از جا جست و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-صبر کنید،‌صبر کنید، در این که من این‌ها را از روی احساسی نوشته‌ام هیچ شکی نیست... ببینم: شما فکر نمی‌کنید که عدد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شبیه گردن قو باشد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن وقت، مداد را برداشت و روی یادداشت ادارهٔ پلیس نوشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;2&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، با شوق و ذوق گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خوب، جانم! به این ترتیب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یعنی چه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خوب،‌ حالا دیگر معما حل شد: منظور از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم عدد سه است. مگر دو تا گردی ندارد، ها؟ این جوری... و با مداد نوشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;3&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پلیس که سخت به هیجان آمده بود، گفت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خوب. حالا فقط باقی می‌ماند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;طبل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چوب‌های طبل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نه‌راد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به فکر فرو رفت و در این حال، با خود تکرار می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-طبل و چوب‌هایش... طبل و چوب‌هایش...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه جستی زد و گفت: «-پیدایش کردم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;طبل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، باید عدد پنج باشد. جون که دایره‌ٔ زیرش درست مثل طبل است، خط بالاش هم مثل چوب‌های آن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روی کاغذ نوشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;5&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گفت: «-خوب،‌ با این حساب، شمارهٔ ماشین که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;احساس شاعرانهٔ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شما به آن صورت در آمده، دویست و سی و پنج است یعنی:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;235&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین دارید که شمارهٔ ماشین، درست همین بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نه‌راد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با شگفتی گفت: «شمارهٔ ماشین؟... من که به شما گفتم شمارهٔ ماشین را ندیدم. حتمن چیزی آن‌جا بوده است و گر نه من چنین چیزی به‌ام الهام نمی‌شد... اما این تکه، بهترین قسمت شعر من است، عقیدهٔ شما چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو روز بعد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به خانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نه‌راد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شاعر رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بار،‌شاعر در خواب نبود و علاوه بر آن دختری هم در اتاقش دیده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر تلاش بیهوده‌ئی کرد که برای نشستن می‌یزلیک چیزی پیدا کند، ولی موفق نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اشکالی ندارد. زحمت نکشید. فقط یک دقیقه مزاحمتان شدم که تشکر کنم و به‌تان اطلاع بدهم که ماشین را پیدا کردیم و نمره‌اش هم همان ۲۳۵ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر با تعجب گفت: «-ماشین؟ کدام ماشین؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌یزلیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گفت: «-یادتان نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوه، گردن قو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوه، پستان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوه، طبل،‌طبل،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و چوب‌های طبل که تراژدی را می‌نوازد!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا یادتان آمد؟ - راجع به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سنگاپور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم حق با شما بود: رنگ ماشین قهوه‌ئی است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر متوجه شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اوه، بله... خوب دیدید؟ مگر به‌تان نگفته بودم که شعر از احساس شاعر نسبت به مسائل خارجی سرچشمه می‌گیرد؟... می‌خواهید چند تا از شعرهای خوبم را برایتان بخوانم؟ خیال می‌کنم حالا دیگر خیلی راحت بتوانید معنی شعرهای مرا بفهمید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پلیس با دستپاچگی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-وای، نه‌نه‌نه.. بماند برای دفعه‌ی دیگر... دوباره اگر چنین پیش‌آمدی شد خدمتتان خواهم رسید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شتابان از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
پایان&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کارل چابک]]&lt;br /&gt;
[[رده:ایرج نوبخت]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Hooman&amp;diff=44027</id>
		<title>بحث کاربر:Hooman</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Hooman&amp;diff=44027"/>
		<updated>2014-07-30T18:02:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;* سلام،‌ ممنون، و خسته نباشید از تایپ کردن. :)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا جایی که من نگاه کردم، در تایپ متن‌ها، «هٔ» را به شکل «ه‌ی» تایپ کرده‌اید. روش ما این است که تا جایی که می‌شود به متن اصلی وفادار بمانیم. (در کتاب هفته البته، همان‌طور که در [[راهنما:محتویات|راهنما]] آمده، چند استثناء داریم. که این استناها شامل «هٔ» نمی‌شوند.) ممنون می‌شوم از این به بعد اگر متنی را تایپ کردید، «هٔ» را به همین شکل خودش تایپ کنید.. مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ([[بحث کاربر:Mohaddese|بحث]]) ‏۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۴، ساعت ۰۶:۳۹ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سلام، مرسی بابت توجه‌تون. :) &lt;br /&gt;
::امیدوارم «هٔ» هم به «استنا»ها اضافه بشه، تا اون موقع چشم، از متن اصلی پیروی می‌کنم. --[[کاربر:Hooman|Hooman]] ([[بحث کاربر:Hooman|بحث]]) ‏۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۴، ساعت ۱۱:۰۲ (PDT)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D8%AE%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D8%A2%D8%A8_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF...&amp;diff=44021</id>
		<title>یخ‌ها آب می‌شود...</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DB%8C%D8%AE%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D8%A2%D8%A8_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF...&amp;diff=44021"/>
		<updated>2014-07-30T11:39:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN013P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN013P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره ۱۳ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میخائیل نعیمه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[نویسنده‌ی لبنانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یقین کرد که زن و سه فرزندش به خواب رفته‌اند از جا برخاست، چفت در را انداخت، چراغ را خاموش کرد، نمازش را خواند، به رخت‌خواب رفت و خوابید... دعای بعد از نماز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، معمولن بسیار کوتاه بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-خدایا! مارو از نعمت خودت بی‌نیاز کن و محتاج کسی مکن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن شب – که شب سال نو بود – &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بعد از نماز، بنا به رسم همه‌ساله، همه‌ی مردم را دعا کرد؛ و از خداوند، برای خود و برای همه خیر و سلامت خواست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک کارگر بود. وقتی از خدا خواست که «نعمت» خود را به او ارزانی بدارد، نیتش این بود که خداوند بازوی نیرومند و کلنگ تیزش را آن قدر از او نگیرد تا فرزندانش را بزرگ کند و به عرصه برساند، که در روزگار پیری عصای دستش باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرزوی دیگری که در دل و جان او ریشه کرده بود ولی خودش به بر آورده شدن آن امیدی نداشت، شفای زنش بود. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برای آن که پروردگارش را در رودربایست قرار ندهد، هیچ‌وقت سر نماز از این آرزوی خود چیزی نمی‌گفت و یادی نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن موقعی که دختر بزرگشان ناگهان از دنیا رفت، زنش – که همسایه‌ها همه به خوشگلی و خانه‌داریش رشک می‌بردند – دچار بیماری روحی شدیدی شده بود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر بزرگشان، دو سال پیش، درست شب عید مرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن شوربخت، گاه به گاه، بدون آن که کسی چیزی به او گفته باشد به کار می‌پرداخت و خانه را از زیر و رو تمیز می‌کرد و می‌شست و می‌رفت. و باز، دوباره یک گوشه می‌نشست، از دست زدن به سیاه و سفید پرهیز می‌کرد، موجودات نامرئی را مخاطب قرار می‌داد و با آن‌ها به گفت و گو می‌پرداخت... گاهی هم از کوره در می‌رفت، بر سر هیچ و پوچ عصبانی می‌شد و به زمین و زمان بد می‌گفت و دشنام می‌داد. بعض روزها نیز چنان حالتی پیدا می‌کرد که انگار هیچ اتفاقی برای او نیفتاده است: راه می‌رفت و می‌گفت و می‌خندید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جای خود را در رخت‌ خواب گرم کرد، کم کم سست و آرام شد. افکارش پراکنده شد. پلک‌هایش سنگین شد و به روی هم افتاد و... به خواب عمیقی فرو رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فکری که از سرش گذشت و ناراحتش کرد این بود که شب عیدی، نتوانسته برای جگرگوشه‌های خود چیزی تهیه کند. با وجود این خوشحال بود که فردا – دست کم می‌توانست کمی حلوا و مقداری گوشت برای آن‌ها بخرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو دلش گفت: «-بله... عید مال پولداراست... ما گداها...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و خواب، فرصت بیشتری به او نداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز نیمی از شب نگذشته بود که از خواب بیدار شد. احساس کرد که پاهایش از شدت سرما کرخ شده... یعنی چه؟ آیا در این چند ساعتی که به خواب رفته هوا این اندازه سرد شده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی که نشست و چشمش به در افتاد و آسمان را دید که ستاره‌هایش چون خرده‌های شیشه می‌درخشند، تعجبش بیشتر شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره‌ها در آسمان یخ‌زده چشمک می‌زدند و سور شکننده‌ئی که لوله می‌شد و از در کلبه به اتاق می‌دوید، چیزی نمانده بود که روانداز کهنه را از تخت به زیر افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتاق یک در بیشتر نداشت، که هم راه آمد و رفت بود و هم روزنه‌ئی برای ورود نور و هوا... مگر نه این که پیش از خفتن در را بسته بود؟ - پس این ستارگان از کجا پیدایند؟ - پس این باد از کجا می‌وزد؟ شاید فراموش کرده پیش از خواب آن را ببندد؟ اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به خوبی در خاطر داشت که در را بسته چفت آن را نیز انداخته بود... آیا ممکن است که زنش برای نیازی بیرون رفته، فراموش کرده باشد که در را پشت سر خود ببندد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوابی نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به سوی در دوید و آن را بست. آنگاه چراغ را روشن کرد و به بالین بچه‌ها رفت که همه در خواب بودند. باد، روانداز را به کناری افکنده پاهای عریانشان را به تازیانه بسته بود و با این وجود نتوانسته بود بیدارشان کند. اما در بستر مادرشان که روی حصیری در کنار کودکان خود می‌خفت، کسی نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روانداز را روی بچه‌ها کشید و لحظه‌ئی بی‌حرکت ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی به فکرش نمی‌رسید. آیا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به گورستان رفته است تا بر سر گور دختر خود گریه کند؟ - چه گونه ممکن است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌دانست که زنش از تاریکی وحشت می‌کند. شب تاریک و سرما کشنده و گورستان دور است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ را برداشت، اما همین که در را باز کرد، باد آن را کشت... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چراغ را بر زمین گذاشت و به جست‌وجوی زن از کلبه بیرون آمد. به این سو و آن سو نگاه کرد و چند بار صدا زد بی آن‌ککه جوابی بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان کنار تپه‌یی که کلبه‌ی محقر بر بالای آن بود، چشمش به شعله‌ی آتشی افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌دانست که آن‌جا کسی زندگی نمی‌کند: پائین تپه آبگیر وسیعی بود که یکی از مالکان، آن را برای ذخیره‌ی آب ساخته بود. آب آن در سراسر زمستان یخ می‌بست و پسران و دختران ده، برای سرسره بازی بدان جا می‌رفتند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با خود گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اما این، کار روز است نه شب...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و باز با خود گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-شاید هم خواسته‌ن شب سال نو رو به بازی و شادی سحر کنن... و این آتش... شاید همان‌ها هستند، و آتش را نیز همان‌ها بر افروخته‌ن... راستی که جوونی و بی‌غمی نعمتی است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آتش شعله می‌کشید... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بی‌اراده به جانب آتش می‌رفت... وقتی که به آبگیر نزدیک شد، مشاهده کرد که آتش را روی یخ افروخته‌اند، و زنی را دید که با گیسوان پریشان، چون آدم‌های تب‌زده، دم به دم از تل هیزمی به آتش خوراک می‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توانست در شعله‌ی آتش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بشناسد. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! چه می‌کنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، چنان که گوئی به کاری عادی سرگرم است، همچنان که میان تل آتش و توده‌ی هیزم در رفت و آمد بود، گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-قلب خدارو گرم می‌کنم. نمی‌بینی؟... قلب خدارو گرم می‌کنم تا هنگام حلول سال نو، چنین افسرده نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از کجا می‌دونی که قلب خدا یخ زده است؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-از یخی که در قلب من هست؛ از یخی که در قلب زمین دور و برم هست؛ از یخی که قلب این آسمان بالای سرم هست!... نمی‌بینی که زمین چه‌گونه در یخ پیچیده؛ نمی‌بینی نفس آسمان چه‌گونه یخ زده است؟... خاک، سنگ، درخت‌ها و ستاره‌ها، همه یک پارچه یخ شده است... مردم همه یخ بسته‌اند... وقتی که عالم همه یک‌پارچه از یخ باشد، سال نو چه‌گونه با قلب گرم حلول کند؟... دلم به حالش می‌سوزد... آخر او هم مثل آدم نیازمند آتش است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اما آخه آتیش تو چه‌جوری می‌تونه یخ قلبارو، یخ زمین و آسمونو آب کنه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آره. آره تو راس می‌گی. اما، من یه تیکه هیزم، تو هم یه تیکه هیزم، دیگرونم هر کدومشون یه تیکه هیزم... و اون وقت، خاک گرم می‌شه، آسمون و ستاره‌هاش گرم می‌شن؛ مردم همه گرم می‌شن... نه،‌ نه ما تاب و توون این همه یخ‌زدگی رو نداریم. ما نمی‌تونیم تو دنیائی زندگی کنیم که دستش یخ باشه، چشمش یخ باشه، نفسش یخ باشه و قلبش هم یخ باشه... درسته که آتیش کمه، اما از من یه هیزم، از تو یه هیزم،‌ و از هر انسون یه هیزم. اون وقت یخ‌ها آب می‌شه. یخ‌ها آب می‌شه و قلب زمین و قلب خدا گرم می‌شه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اما، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! بعد دوباره همه چی یخ می‌بنده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آره، یخ می‌بنده، اما مام آتیش روشن می‌کنیم: مت یه خرمن، تو یه خرمن، دیگرون هم هر کدوم یه خرمن... اون قدر آتیش روشن می‌کنیم که همه‌ی یخ‌ها آب بشه. اون قد آتیش روشن می‌کنیم که همه‌مون گرم بشیم، همه‌ی عالم گرم بشه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اوه، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این کارها بی‌فایده‌س، چون که وقتی هیزما خاکستر شد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-تازه بازم خاکستر بهتر از یخه، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... تو خاکستر گرم، دنیای گرم متولد می‌شه و، دنیا که گرم بود، دل بچه‌های دنیام گرمه... وقتی دل بچه‌های دنیا گرم باشه، سال‌هائی که می‌آد و می‌ره هم گرمه...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آخه سال چه ربطی به دل داره؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-اووو... سال‌ها توی دل‌ها زائیده می‌شن و توی دل‌هاس که دفن می‌شن... اونائی که دلشون با کینه و با حرص و با بی‌رحمی آشناس، سالاشون هم آشنای جنگ و گشنگی و عفونت و نومیدی و مرگه... واسه این جور آدما چه داره که کسی به‌شون بگه: «همه سالتون مبارک باد»؟ - برعکس، اونائی که دلشون را با آتیش محبت و راستی و رحم گرم می‌کنن، همه‌ی سالاشون از صلح و نعمت، از عطر و عافیت لبریزه... این جور آدما مبارکن؛ هم خودشون هم سالاشون مبارکه، اگر چه کسی به‌شون نگه که «سالتون مبارک!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حرفا چیه؟ مگه عقلتو از دس دادی؟ بیا بریم خونه. چرا هذیون می‌گی؟ ما که نمی‌تونیم دنیا رو گرم کنیم. ما که نمی‌تونیم روزگارو اصلاح کنیم... حیف این همه هیزم که بی‌خود این‌جا آتیش زدی و حروم کردی! – اگر دست کم اونارو تو خونه سوزونده بودی، خودت و بچه‌هات و منو گرم می‌کردی! – بیا عزیزم... بیا بریم خونه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-تو بیا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! تو بیا با من کومک کن که این آتیشو تیزتر کنیم... با این آتیش همه چیزو گرم کنیم، حتا دخترمونو که تو گور خوابیده... طفلک! همه‌ی عمرش تو یخ‌ها زندگی کرد، حالام که مرده تو قبری خوابیده که یک پارچه یخه!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکی از چشم‌ها به گونه‌هایش لغزید، لرزید، و بر زمین افتاد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جلو دوید و از بیم آن‌که مبادا شعله‌ی آتش به دامنش بگیرد، زن بینوا را کنار کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون آتش بخ را آب کرده و در آن فرو رفته خاموش شده بود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون از آتش چیزی جز ستونی از دود و بخار بر جا نمانده بود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به طرف خانه راه افتادند... زهر به بازوی شوهرش تکیه داده بود. چیزی نمی‌گفت و بی آن که بداند پای خود را کجا می‌گذارد، در تاریکی قدم بر می‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که به نزدیک کلبه رسیدند، از دور، صدای ناقوس‌ها و غرش توپ‌ها برخاست و هلهله‌ی مردمی که شادی می‌کردند فضا را پر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برگشت، به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگریست و گفت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-ما... الان کجا هستیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-داریم به خونه می‌ریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-این صدای ناقوس‌ها و توپ‌ها... این‌ها مال چیه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-مال تحویل ساله... سال نو...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-سال نو... اما... من دیدمش که توی یخ‌ها غرق شد... شاید... شاید هم خواب دیدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به تمسخر گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آره. از من یه هیزم، از تو یه هیزم، از هر کس یه هیزم... اون‌وقت یخ‌ها آب می‌شن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آره... فرشته‌ها اینو گفتن... گفتن یخ‌ها آب می‌شه... راستی: واسه بچه‌هامون کفش خریده‌ی؟ آخه سر سال نو باید کفش نو بپوشن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-واسه کفش پول نداشتم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. پول کمی دارم که باید فردا گوشت و شیرینی بخریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-آره. آره &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضرغام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... یک کمی گوشت و یک کمی شیرینی... یک کمی هم رحمت و آمرزش... و... یخ‌هام همه جا آب می‌شن... یخ‌ها... آب می‌شن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ترجمه ع. آیتی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
[[رده:میخائل نعیمه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ع. آیتی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P023.jpg&amp;diff=44020</id>
		<title>پرونده:KHN016P023.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P023.jpg&amp;diff=44020"/>
		<updated>2014-07-29T14:03:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۳&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۳&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P022.jpg&amp;diff=44019</id>
		<title>پرونده:KHN016P022.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P022.jpg&amp;diff=44019"/>
		<updated>2014-07-29T14:02:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۲&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۲&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P021.jpg&amp;diff=44018</id>
		<title>پرونده:KHN016P021.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P021.jpg&amp;diff=44018"/>
		<updated>2014-07-29T14:01:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۱&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۱&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P020.jpg&amp;diff=44017</id>
		<title>پرونده:KHN016P020.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P020.jpg&amp;diff=44017"/>
		<updated>2014-07-29T13:59:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۰&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۲۰&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P019.jpg&amp;diff=44016</id>
		<title>پرونده:KHN016P019.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P019.jpg&amp;diff=44016"/>
		<updated>2014-07-29T07:51:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۹&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۹&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P018.jpg&amp;diff=44015</id>
		<title>پرونده:KHN016P018.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P018.jpg&amp;diff=44015"/>
		<updated>2014-07-29T07:50:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۸&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۸&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P017.jpg&amp;diff=44014</id>
		<title>پرونده:KHN016P017.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P017.jpg&amp;diff=44014"/>
		<updated>2014-07-29T07:49:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۷&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۷&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%87%D8%AF&amp;diff=44013</id>
		<title>عهد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%87%D8%AF&amp;diff=44013"/>
		<updated>2014-07-28T20:26:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN008P155.jpg |thumb|alt= کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN008P156.jpg |thumb|alt= کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN008P157.jpg |thumb|alt= کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنون رویای ما باغیست.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بن هر جاده‌اش میعادگاهی خلوت و خوشبو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر هر شاخه‌اش گلبرگهای نازک لبخند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌ ساق هر درختش یادگاری‌ها...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و با هر یادگاری نقش یک سوگند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر شمشیر بارد ز آسمان‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گر خنجر بروید از دل خاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهانی گر به‌خونم تشنه باشند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا یاد تو از خاطر کنم پاک!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنون رویای ما باغیست...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زمین اما، فراوان دارد این‌سان باغ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;که هر برگ گیاهش صدمه‌ی دیدارها برده است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;که ساق هر درختش نشتر سوگندها خورده است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;که آن سوگندها را نیز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همان ناخن که بر «آن کنده» حک کرده است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بر «این کنده» حک کرده است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;با یار دگر اما...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که؛ «شمشیر بارد از...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
..............»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنون رویای ما باغیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بن هر جاده‌اش میعادگاهی خلوت و خوش، لیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیا! رسم قدیم یادگاری را براندازیم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;و دل را خوش نداریم از خراش ساقه‌ای میرا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بیا! تا یادگار عشق آهن ریشه‌ی خود را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به ساق سرخ دل با خنجر سوگند بتراشیم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;که باران فریبش نسترد هرگز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;که توفان زمانش نفکند از پا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;که باشد، ریشه‌ی پیمان ما در سینه‌ی ما، زنده، تا باشیم...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::منوچهر آتشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:منوچهر آتشی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1&amp;diff=44012</id>
		<title>پرستار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1&amp;diff=44012"/>
		<updated>2014-07-28T20:21:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب شعر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با همکاری یداله رؤیائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- پرستار ... مهدی اخوان امید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- ابر و نور ... منوچهر آتشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- چند شعر از تاگور ... ترجمه دکتر رضا براهینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- چند شعر از کتاب باغبان تاگور ... ترجمه محمود کیانوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵- واپسین ارمغان از تاگور ... ترجمه حسن فیاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶- از پنجره‌ای باز ... حشمت جزنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷- خراباتی ... جلال‌الدین مولوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی اخوان. امید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرستار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
اقول و اللیل فی امتداد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::و ادمع‌ الغیث فی انسفاح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اظن لیلی بغیر شک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::قدبات یبکی علی‌الصباح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«لاادری»&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب از شب‌های پائیزی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن همدرد و با مت مهربان شب‌های شک‌آور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی گریان و طولانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و یا بر بامدادم گرید، بر من نیز پنهانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من این می‌گویم و دنباله دارد شب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خموش و مهربان با من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بکردار پرستاری سیه‌پوش پیشاپیش، دل برکنده از بیمار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشسته در کنارم، اشک بارد شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من این‌ها گویم و دنباله دارد شب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%D8%A7%D9%BE%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%BA%D8%A7%D9%86&amp;diff=44011</id>
		<title>واپسین ارمغان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%D8%A7%D9%BE%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%BA%D8%A7%D9%86&amp;diff=44011"/>
		<updated>2014-07-28T20:16:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
I&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز از باران تیره‌گون است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تندر خشمگین، از دل پاره ابرها فرو می‌تابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و جنگل، همچون شیری محبوس، یال خود را تکان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چنین روز، میان نسیمی که بال به هم می‌کوبد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذار آرام و قرار خویشتن را در پیشگاه تو بازیابم؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا که آسمان ماتمی، بر تنهایی من سایه گسترده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا نوازش مهرآمیزت را در ژرفاژرف دل خویش احساس کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
II&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر عشق ترک من می‌گوید، چگونه است که صبحگاهان شکسته دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نغمه می‌سراید و نسیم، این نجواها را میان برگ‌های نوشکفته،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پراکنده می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر عشق ترک من می‌گوید، چگونه است که نیم‌شبان، در سکوتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرزومند، درد ستارگان را تاب می‌آورد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چگونه است که این قلب سبکسر من، بی‌تابانه، امید خویشتن را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پهنه‌ی دریائی که پایانش را نمی‌شناسد سفر می‌دهد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
III&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترا دیدم؛ در آن دیار که شب بر کرانه روز می‌نشیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن دیار که روشنی، تیرگی را به سوی سپیده‌دم می‌راند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و موج‌ها، بوسه ساحلی را، به ساحل دیگر می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دل افق بی‌پایان، آوای زرینی به گوش می‌رسد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و من می‌کوشم تا از لابلای کبودی اشک‌ها بر سیمای تو چشم دوزم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خبر که آیا در دیدگاه من تجلی خواهی یافت؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
IV&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر گاه سخنی بر لب نیاوری، من قلب خود را از سکوت تو خواهم آکند، و مر آن را تاب خواهم آورد. خاموش و چشم در راه خواهم ماند، چنان چون شبانگاخ با پاسداری پرستاره‌اش، که از بسیاری صبر، سربه‌زیر افکنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپیده‌دمان به یقین خواهد دمید و تیرگی ناپدید خواهد گشت و آوای تو در جویبار زرینی که از پهنه‌ی آسمان می‌گذرد فرو خواهد ریخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه، سخنانت در ترانه‌ها، از هر آشیان پرندگان من پر خواهد گرفت و نغمه‌هایت در تمامی گل‌های جنگل من جلوه خواهد کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
V&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای گل کوچک! در چشم تو، من به شبانگاه ماننده‌ام: تنها ترا آرامش توانم بخشید... آرامشی و سکوتی بیدار، از آن گونه که در تیرگی پنهان است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدان هنگام که دیده از هم باز می‌گشایی، در جهانی که به نوای زنبوران سرشار از نجواها و به آوای پرندگان آکنده از نغمه‌هاست، ترا ترک خواهم گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واپسین ارمغان من به تو، قطره‌ی اشکی خواهد بود فروچکیده در ژرفاژرف جوانیت، قطره‌ی اشکی که لبخند ترا دلپذیرتر می‌سازد؛ و به هنگام سرور و شادمانی بی‌شفقت‌روز، چشم‌انداز ترا به غباری تیره خواهد اندود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== از پنجره‌ای باز ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای بندیان روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شلاق نور را نشکستید ای دریغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس پشتتان هماره چنین ریش‌ریش باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر بامداد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با همه شکست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از قله‌ی غرور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگی به آبگینه‌ی خورشید می‌زنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا شاید این سرود شب بی‌ستاره را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار دگر ز پنجره‌ای باز بشنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::حشمت جزنی - مهر ۱۳۴۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:حسن فیاد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D9%86%DA%AF&amp;diff=44010</id>
		<title>ننگ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D9%86%DA%AF&amp;diff=44010"/>
		<updated>2014-07-28T20:12:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN008P158.jpg |thumb|alt= کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN008P159.jpg |thumb|alt= کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۸ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هان، ای دریا، سرود من بشنو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این شب پرخروش طوفانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که در تلاش بی‌آرام،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گهواره شب به‌سینه جنبانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بشنو دریا، سرود من بشنو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وین راز نهفته در سرود من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وندر صدفی به‌سان مروارید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنهانش کن به یادبود من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن راز که من نهفته‌ام با خویش،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خاطر تو کنون فرو خوانم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهی بستش به بال توفان‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهی بردش به‌سینه می‌دانم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من صخره‌ای از کران امیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنشسته و دیده صبح و شب دریا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وندر ره هر سفینه‌ی شبگرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فانوس کشیده در دل شب‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیریست که یک گیاه وحشی‌خوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیچیده به پای من چو اژدرها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سینه‌ی سنگی‌‌ام سرآورده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا در دل خامشم بگیرد پا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون دام بلا مرا ز هر سوئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خویش گرفته با هزاران چنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ریشه‌ی تلخ میوه، می‌دانم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تسخیر دل منش بود آهنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با زمزمه‌ی نسیم خنیاگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گوش من او ترانه می‌خواند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، آری، نهال دریائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه‌ی عشق خوب می‌داند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندیست گل سیاه چشمانش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پوشانده ز من نگاه دریا را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه روی شب و ستاره می‌بینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه صبح و سپیده‌های زیبا را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای ارکه مرا به‌چشمت، ای دریا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر به‌شکستگی فرو ریزد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غرقاب فنا مرا ببر گیرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در دل موج مرگ بگریزد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غوغا کن، هان، غریو کن، دریا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غم در دل صخره سخت سنگین است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در می‌شکند دلی که می‌خواهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریا! دریا! شکست ننگین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
تیرماه ۱۳۳۷&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیاوش کسرائی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D8%AA%D9%88%D8%8C_%D9%86%D9%87_%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D9%88&amp;diff=44009</id>
		<title>نه با تو، نه بی تو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D8%AA%D9%88%D8%8C_%D9%86%D9%87_%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D9%88&amp;diff=44009"/>
		<updated>2014-07-28T20:09:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P135.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۳۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تو می‌کشد گهی دلم به مهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای گسسته هر زمان ز من به قهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تو می‌تپد دلم به کوچه‌ی خیال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌تو می‌رمد دلم ز خانه‌های شهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نگاه من چه موج‌های آشتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ستیز صخره‌ی نگاه مات تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با منی تو ای دریغ و در کنار من،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر زمان دلت به جستجوی دیگری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم ای فریب خسته، روز و شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تو ام ولی در آرزوی دیگری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تو ام نه الفتی چنانکه بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسته از توام، تو خسته‌تر ز من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه هوای با تو ماندنم به دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه توان از توام گریختن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حسن هنرمندی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B4&amp;diff=44008</id>
		<title>نیایش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B4&amp;diff=44008"/>
		<updated>2014-07-28T20:05:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN012P139.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۲ صفحه ۱۳۹|کتاب هفته شماره ۱۲ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سهراب سپهری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نور را پیمودیم، دشت طلا را در نوشتیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسانه را چیدیم، و پلاسیده فکندیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنار شنزار، آفتابی سایه‌بار، ما را نواخت، درنگی کردیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر لب رود پهناور رمز، رویاها را سر بریدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابری گذشت، ما دیده فروبستیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمشدگی شکافت، زهره را دیدیم، و به ستیغ برآمدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آذرخشی فرود آمد، و ما را در نیایش فرو دید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لرزان، گریستیم، خندان، گریستیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رگباری فروکوفت، از در همدلی بودیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاهی رفت، سر به‌آبی آسمان سودیم، در خور آسمان‌ها شدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایه را به دره‌ها رها کردیم، لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت ما به‌هم پیوست، و ما، ما شدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آفتاب از چهره ما ترسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریافتیم، و خنده زدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهفتیم و سوختیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه بهم، تنهاتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ستیغ جدا شدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به‌خاک آمدم، و پرستنده شدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو بالا رفتی، و خدا شدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
از کتاب: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آوار آفتاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:سهراب سپهری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%87_%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1&amp;diff=44007</id>
		<title>سه بستر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%87_%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1&amp;diff=44007"/>
		<updated>2014-07-28T20:00:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN006P163.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۶ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۶ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN006P164.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۶ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۶ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بستر اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گورگاه من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون دل تنگ و سیاه من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از تب و افسوس لبریز است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آتش تیز است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسته هستم، خواب نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشنه هستم، آب نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بستر دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بستری خالیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشنائی نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشیان جفت من،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مرغک معصوم باغستان  سرسبز نهفت من - ،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنگ غربت خورده است انگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب، همه شب، ساکت و بیدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با نوازش‌های دست ماهتاب غمگسار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بستر سوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوابگاه کوچک فرزند شاد من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مادر ناز عروسکهاش با آن مهر بی همتاش -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بستری تنهاست، لیکن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوی دلخواه تن گرمش روان در جویبار یاد من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر چراغ روشن ماند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کس نمی گوید که: «خاموش!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر عذابی در دل من ماند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کس نمی گوید: «فراموش!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچکس را سراغی از شب من نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌که پرسد: «آی مرد خسته، مرگت چیست؟» کیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
محمد زهری&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمد زهری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87_%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%AF&amp;diff=44006</id>
		<title>شکوفه سوگند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87_%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%AF&amp;diff=44006"/>
		<updated>2014-07-28T19:51:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN011P151.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN011P152.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمدم از کوره راه رفته، پشیمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناله، گره در گلو و حسرت فریاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با من، اندوه بود و خستگی موج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با من، افسوس بود و سرزنش باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر لب او، رنگ خشم و طعنه و تردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با لب من، طرح گفته، پوزش و نجوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا چه کند با شکنجه‌های جدائی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز دلی می‌تپید با من، تنها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگ در اندیشه بود و کوه به‌فریاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زان‌همه بیداد نابجای توانسوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساقه‌ی هر سبزه، خار سینه‌گدازی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایه‌ی هر بوته، گور خاطره‌افروز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسشم اما به‌لب، که او نه چنین بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن‌که چنین می‌گریزد از من، او نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نگه او که بی‌فریب سخن گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانگ فریب‌آشنای یار درو نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر لب او می‌شکفت شعله‌ی لبخند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وز دل من می‌زدود سایه‌ی پرهیز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چه بگویم که با لبش چه سخن بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا نگه او چه وعده داشت دلاویز؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همه با من نشست خوشدل و خاموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دل او هر ترانه، مژده‌ی پیوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با نگه او هزار بوسه به پیغام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر لب من هر سخن، شکوفه‌ی سوگند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همه با من نشست خوشدل و خاموش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از چه خدا را به‌قهر و همهمه برخاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چه کسش شکوه‌ای ز من به‌زبان رفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چه کسش عشق من به‌سینه فروکاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌همه بیهوده ماند، با هوس من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌همه بیهوده ماند، با هوس من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کز لب او بوسه می‌ربود به‌رویا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر لب او طعنه‌ها گذشت نه پنهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دل من اشک‌ها نشست نه پیدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر چه هوای گزند من به‌دلش بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیست در دلم ولی هوای گزندش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر چه دلم در فریب زودگذر سوخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفر او با امید دیرپسندش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من که ز شهرم به‌کوه و دشت سفر بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خار نهفتم به‌سینه، سخت و دلازار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زین سفرن حاصلی نبود و به‌پایان،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه بیگانه گشتم، از همه بیزار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
حسن هنرمندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۸ خرداد ۱۳۴۰&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حسن هنرمندی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1&amp;diff=44005</id>
		<title>پرستار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1&amp;diff=44005"/>
		<updated>2014-07-28T19:42:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کتاب شعر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:با همکاری یداله رؤیائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- پرستار ... مهدی اخوان امید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- ابر و نور ... منوچهر آتشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- چند شعر از تاگور ... ترجمه دکتر رضا براهینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- چند شعر از کتاب باغبان تاگور ... ترجمه محمود کیانوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵- واپسین ارمغان از تاگور ... ترجمه حسن قباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶- از پنجره‌ای باز ... حشمت جزنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷- خراباتی ... جلال‌الدین مولوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی اخوان. امید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرستار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
اقول و اللیل فی امتداد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::و ادمع‌ الغیث فی انسفاح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اظن لیلی بغیر شک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::قدبات یبکی علی‌الصباح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«لاادری»&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب از شب‌های پائیزی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن همدرد و با مت مهربان شب‌های شک‌آور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی گریان و طولانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و یا بر بامدادم گرید، بر من نیز پنهانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من این می‌گویم و دنباله دارد شب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خموش و مهربان با من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بکردار پرستاری سیه‌پوش پیشاپیش، دل برکنده از بیمار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشسته در کنارم، اشک بارد شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من این‌ها گویم و دنباله دارد شب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P016.jpg&amp;diff=44004</id>
		<title>پرونده:KHN016P016.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P016.jpg&amp;diff=44004"/>
		<updated>2014-07-28T18:50:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۶&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۶&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P015.jpg&amp;diff=44003</id>
		<title>پرونده:KHN016P015.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P015.jpg&amp;diff=44003"/>
		<updated>2014-07-28T18:49:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۵&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۵&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P014.jpg&amp;diff=44002</id>
		<title>پرونده:KHN016P014.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P014.jpg&amp;diff=44002"/>
		<updated>2014-07-28T18:47:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۴&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۴&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P013.jpg&amp;diff=44001</id>
		<title>پرونده:KHN016P013.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P013.jpg&amp;diff=44001"/>
		<updated>2014-07-28T18:46:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۳&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۳&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P012.jpg&amp;diff=44000</id>
		<title>پرونده:KHN016P012.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P012.jpg&amp;diff=44000"/>
		<updated>2014-07-28T18:45:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۲&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۲&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P011.jpg&amp;diff=43999</id>
		<title>پرونده:KHN016P011.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P011.jpg&amp;diff=43999"/>
		<updated>2014-07-28T18:13:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۱&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۱&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA&amp;diff=43998</id>
		<title>تا دنیا دنیاست</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA&amp;diff=43998"/>
		<updated>2014-07-28T15:07:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN028P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN028P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN028P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN028P169.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۶۹|کتاب هفته شماره ۲۸ صفحه ۱۶۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از شهرهای عالم با مرتاض جوانی آشنا شدم که فن دزدیدن روح را به من آموخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت: روح را مردم به درستی نمی‌شناسند و نمی‌دانند که آن ‌هم از هر حیث شبیه سایر اعضای بدن است. مثل دست، مثل پا و مثل گوش... و همان‌طور که دست و پا را می‌توان ورزش داد و قوی کرد، روح را هم می‌شود با تمرین نیرو بخشید و... ازین مهم‌تر همان‌طور که می‌توان دست کسی را از بدنش جدا کرد، گرفتن روح او هم کار دشواری نیست. اما مردم، روح خود را بیش‌تر از هر چیز دوست دارند و آن‌را چون گوهری گرانبها حفظ می‌کنند. به‌همین دلیل است که به‌دست آوردن روح مردم جز از راه دزدی میسر نیست و باز به‌همین دلیل تا کسی می‌فهمد که روحش را دزدیده‌اند، از شدت غصه دق می‌کند و می‌میرد. بسیاری از ارواح را دستیاران خدا می‌ربایند اما آدمیزادگان هم می‌توانند روح یکدیگر را بدزدند و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به من شیوه‌ی دزدیدن روح مردم را با چند دستور مختصر آموخت و من ‌هم اندکی بعد به‌کار پرداختم و تا امروز که دیگر توانایی به‌کار بردن آن صنعت را ندارم چهار بار به ‌دزدی رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین بار یک شب سرد زمستان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر آن‌چه مرتاض دستور داده بود آتشی افروختم و در پیمانه‌ای که به من بخشیده بود، شراب مخصوصی نوشیدم و کنار آتش در خواب شدم. لحظه‌ای بعد از جای برخاستم و از منزل بیرون آمدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب به یاد دارم که در آن شب ماه می‌تابید و نور سرد آن چون برف روی زمین می‌ریخت. پای در مهتاب نهادم و راهی را در پیش گرفتم که گفتی هزاران بار از آن گذشته بودم. اندکی بعد از فراز شهرها و دریاها گذشتم و سرانجام با پرنده‌ای سیاه‌بال همسفر شدم و او مرا به جائی برد که جز تاریکی چیزی نبود. در آن ظلمت در پی صدای بالظهای او پیش می‌رفتم و لحظه‌ای بعد به جائی رسیدم که دانستم باید روح خود را در آن‌جا بگذارم و سبکبال و چابک به دزدی روم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحم را که گرفتند باز از آن دنیای تاریک بیرون آمدم و خود را بر فراز شهری یافتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این همان شهری بود که می‌خواستم روح مردی را که در آن‌جا می‌زیست بدزدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را خوب می‌شناختم. بزرگ‌ترین دانشمند روی زمین بود و همه چیز می‌دانست و این همان چیزی بود که من در جستجویش بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌خواستم همه چیز بدانم. و برای این‌کار روح و اندیشه‌ی هیچ‌کس بهتر از روح او نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه باد از پنجره‌ای که در برابر من گشوده شد به درون رفتم و دانشمند را دیدم که در خواب خوش فرو رفته است. نگاهی به اطراف افکندم. نور سرخ مرده‌ای روی همه چیز افتاده بود. باد پرده‌ها را می‌جنباند و کاغذ‌هائی را که روی میز بود می‌لرزاند. سگی کنار تخت دیده می‌شد که با آن‌که چشمانش باز بود مرا نمی‌دید. آهسته سر در گوش دانشمند نهادم و زیر لب گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوست عزیر، خودخواه مباش بگذار من هم ازین لذتی که تو می‌بری برخوردار شوم. مگر چه می‌شود؟ چند روز یا چند ماه یا چند سال دیگر تو خواهی مرد و همه‌ی دانش‌هائی که اندوخته‌ای به خاک خواهی برد. بگذار تا آن‌ها را از تو بگیرم تا علمی را که فراهم آورده‌ای در جهان جاودان سازم. به راستی سوگند که در موقع مرگ آن را به دیگری خواهم داد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه آن‌چه را مرتاض به من آموخته بود مانند وردی خواندم و وجود خالی از روح خود را به او نزدیک کردم. لحظه‌ای بعد دانشمند چشم گشود و نگاهی به من کرد. فریاد کوتاهی کشید و همان دم جان داد. به شتاب از خوابگاه او بیرون آمدم و چون روی گرداندم دیدم که سگش بر بالین او زوزه می‌کشد و چند نفری گرد او جمع آمده‌اند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...چندین شهر و چندین کوه و چندین دریا و دریاچه را زیر پا گذاشتم و ناگهان دیدم که خورشید از آن‌سوی افق سر بر آورده است و لبخندزنان گفتی برای مسخره کردن من از خواب برخاسته است. به خانه‌ی خود بازگشتم و ناگهان به یاد آوردم که دانشمند هستم و همه چیز می‌دانم. کتاب علمی قطوری را که روی میز بود برداشتم و دیدم تمامی تصاویر آن در نظرم آشناست و حتا نقشه‌ی حرکت سیاره‌ها درست مطابق پسند و معتقدات من در آن رسم شده است. ازین‌که دانشمند بودم خشنود شدم و خواستم در گوشه‌ای راحت بنشینم و در اندیشه‌های خود فرو روم که ناگهان...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آوائی درست مانند صدای همان مرتاض در گوشم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«جوانک ابله واقعن فکر می‌کنی که دانشمند شده‌ای. تو هنوز هیچ‌چیز نمی‌دانی و هیچ روحی را هم پیدا نخواهی کرد که بر همه چیز آگاه باشد تنها آن‌کس می‌تواند بر همه‌ی دانش‌ها دست یابد که خدا را بشناسد و راستی تو دانشمند بی‌نوا مگر خدا را خوب شناخته‌ای؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد دنباله آوای او قطع شد و من ناگهان خود را در دریائی توفانی یافتم که گفتی موج‌های آن فریاد می‌کشند: «کدام خدا؟ کدام خدا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن‌روز که دانشمند بودم همه ذهنم در کار خدا بود و می‌خواستم بدانم که آیا آغازی بر این جهان هست یا نه و اگر هست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا شامگاه همچنان حیران و سرگردان بودم که ناگهان فکری به خاطرم رسید. بر آن شدم سیاحتی به گرد آفاق کنم و خداشناس‌ترین مردان روی زمین را بیابم... و روح او را بدزدم تا خدا را بشناسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌گونه برای دومین بار به دزدی رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپیده‌دم خود را بر فراز شهری یافتم که گفتی ساکنان آن همه در کار پرستش و ستایش پروردگار بودند. صدای سرودشان تمام آسمان شهر را گرفته بود و موج آن سراپای وجود مرا در چنان شوری فرو برد که بی هیچ اختیاری به پائین کشیده شدم و خود را در برابر مردی دیدم که در میان میدانی ایستاده بود و جامه‌ای سپید بر تن داشت. انبوه عظیمی از مردان و زنان پشت سر او جمع شده بودند و سرودی را که او می‌خواند تکرار می‌کردند. به او نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شدم. هیچ‌کس مرا نمی‌دید. وجودم را از روح دانشمند پاک کردم و در کنار آن مرد خدا ایستادم و آهسته گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوست عزیز بگذار من هم بدانم که تو خدا را چگونه شناخته‌ای. خودخواه مباش و اجازه بده روح تو را در اختیار بگیرم. می‌بینم که راضی هستی.» و آن‌چه را که در گوش دانشمند خوانده بودم در گوشش زمزمه کردم. لحظه‌ای بعد نگاه غمناکی به آسمان افکند و در دم بر زمین افتاد. خلقی که در پشت او ایستاده بودند پیش دویدند و چون دیدند کاری از دستشان ساخته نیست گرد او حلقه زدند و سرود عزا سر دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌جا به جایگاه خود بازگشتم و در اندیشه‌ی آن بودم که دیگر خدا را می‌شناسم و همین که این اندیشه از خاطرم گذشت بی‌اختیار لبخندی زدم و حس کردم به خلاف همیشه بسیار گرفته هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از آن یک ماه گذشت... در تمامی آن مدت کارم این بود که سحرگاهان به نیایش خدا می‌پرداختم و روزهایم همه به می‌خوارگی و شکم‌پرستی و هم‌آغوشی با زنان شهر می‌گذشت و همیشه کتاب مقدسی زیر بغل داشتم و به هیچ چیز نمی‌اندیشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ‌روز به خود گفتم: «حالا که خدا را می‌شناسی چرا بر همه‌ی علوم واقف نیستی و چرا نمی‌توانی به رمز حرکت منظومه‌های دور از نظر دست یابی؟» در این لحظه آوائی که بر من ناشناس بود در گوشم گفت: «به این همه چیزهای زمینی دل بسته‌ای و باز هم در جستجوی خدائی؟ خدا همه جا هست و تو که همه چیز داری خدا را همه به چنگ آورده‌ای. ولی یکتاپرست باش که خدا بر یکتاپرستان زودتر آشکار می‌شود. و من بر آن شدم که همچون عاشق شیدائی یکتاپرست باشم و در جستجوی عاشقی چنین، آفاق را زیر پا گذاشتم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غروب یک روز بهار به بوستانی رسیدم. همه جا غرق در سبزه و گل بود و عطر گل‌ها همراه باد به هر سو پراکنده می‌شد. ناگهان آواز خواننده‌ای به گوشم رسید که نغمه‌ای مستانه سر داده بود و با سازی، آواز خود را دنبال می‌کرد. از خود بی‌خود شدم و بی‌اختیار بدان گوشه‌ی بوستان رفتم. خواننده، مرد ژولیده‌ای بود و چنان پرشور می‌نواخت که گوئی اصلن در این جهان نیست و به کار فرشتگان مشغول است. پیش رفتم و سر به سینه‌ی او نهادم و به آوای دلش گوش دادم. انگار با خود راز و نیاز می‌کرد و می‌گفت: «کاش می‌دانست که بی‌او هیچ‌کس و هیچ‌چیز حتا خودم را هم نمی‌خواهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تردیدی نکردم و بر جای ماندم. این همان کسی بود که در جستجویش بودم. ماندم تا سرودش را به پایان برد و به قدری بر سازش کوفت که مست شد و بر زمین افتاد. آهسته به بالینش رفتم و روحش را دزدیدم. سازش را نیز برداشتم و ساززنان راه منزل معبودش را در پیش گرفتم. پشت دیوار باغ او تا صبح ساز زدم و سرود خواندم. نغمه‌هائی که سر می‌دادم در هوا گم می‌شد و جوابی نمی‌آمد. تنها هنگام بر آمدن خورشید بلبلی از میان شاخه‌های درختان بر حالم رحمت آورد و نغمه‌ای در جوابم فرستاد. دلم گرفت و همان دم پی بردم که هیچ‌چیز تغییر نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من همان عاشق سرگردانم و کسی را می‌پرستم که بر من رحم نمی‌آورد و شاید حتا لحظه‌ای هم در اندیشه‌ی من نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه‌ها گرد آفاق سرگردان شدم و کارم جز این نبود که ساز بزنم و نغمه‌هائی را که گفتی از دل خونینم جدا می‌شد سردهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب بر فراز ابرها حیران و سرگردان بدین سوی و آن سو چرخ می‌زدم. تاریکی همه‌جا را گرفته بود و آواز من به هیچ‌کجا نمی‌رسید. ناگهان حس کردم پرنده‌ای کنار من بال می‌زند. به دنبال او به حرکت در آمدم و لحظه‌ای بعد به جائی رسیدم که به نظرم آشنا می‌آمد. انگار همان جائی بود که روزی روحم را در آن‌جا گذاشته بودم، به درون باغ تاریکی پا نهادم. سازم رها شد و کسی آن را از من دور کرد. حس کردم دیگر نمی‌توانم آواز بخوانم و در این موقع آوائی در گوشم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چه می‌خواهی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌درنگ جواب دادم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آمده‌ام روحم را پس بگیرم. روح خودم را.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قهقه‌ای در گوشم طنین افکند و پس از آن شنیدم که کسی گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روحت را؟ ما همه در این‌جا روح هستیم. کدام یک از ما را می‌خواهی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد زدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روح خودم را»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین صدا با هم پرسیدند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ناگهان حس کردم که هیچ نشانی از روح خود در خاطر ندارم. ناچار در میان ارواحی که بر من ظاهر شده بودند یکی را نشان دادم. همه روح‌ها خندیدند. روح دیگری را نشان دادم و آن‌ها باز هم به قهقهه در آمدند و این‌کار چندان تکرار شد تا حس کردم صدای قهقهه ارواح تمامی فضا را پر کرده است. وحشتی سراپای وجودم را فرا گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگ در چهره‌ی روحی زدم قسمتی از آن را جدا ساختم و از دیار تاریکی به سوی روشنی گریختم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارواح تا مرز این جهان در تعقیبم بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحی که بر چهره‌اش چنگ زدم، روح خودم بود و آن‌چه از آن در دست داشتم یادآور تاریکی‌های حیاتم گردید و شادی‌ها و سرورها در جهان تاریکی باقی ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن زمان تا به امروز همراه باد، همراه نور، همراه شب و همراه خیال به هر سو در سفرم تا مگر روح خود را بار دیگر بیابم. اما در دست من نه نشانی هست و نه روح خود را می‌شناسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایرج پزشک‌نیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:ایرج پزشک‌نیا]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1_%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C&amp;diff=43996</id>
		<title>شاعر حقیقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1_%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C&amp;diff=43996"/>
		<updated>2014-07-27T13:51:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN022P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN022P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN022P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN022P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۲۲ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: سودارشان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[نویسنده هندی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: علیقلی کاتبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی از روزها مهاراجه‌ی بزرگ، محبوب‌ترین مهاراجه‌ی آفتاب و ماه، به وزیر خود امر داد تا شاعری حقیقی برای او انتخاب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزیر رأی مهاراجه را برای عموم اعلام کرد. روز بعد در برابر قصر جمعی گرد آمدند. هزار و یک نفر به آن‌جا جمع شده بودند و همه به یک صدا گفتند: «ما شاعر حقیقی هستیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزیر بیست و یک روز به اشعار آن‌ها گوش داد اما نتوانست بهترین شاعر را برگزیند. او یک روز تمام فکر کرد و روز دوم و سوم هم در آن باره اندیشید. روز چهارم نام هزار و یک شاعر را با خط زرین روی صفحه کاغذی نوشت و آن‌ را پیش مهاراجه برد. مهاراجه با تعجب پرسید: «به راستی همه‌ی این‌ها شاعرند؟» وزیر تعظیم کرد و جواب داد: «فرمانروای بزرگ! من اشعار آن‌ها را به دقت گوش دادم، اما نتوانستم شایسته‌ترین آن‌ها را انتخاب کنم و به این جهت نام همه را نوشته و پیش شما آوردم تا خود انتخاب کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهاراجه مدتی فکر کرد و پس چنین امر داد: «شعرا را به زندان افکنید و آن‌ها را شکنجه دهید و همه را آگاه سازید که از این پس هر کس یک بیت شعر بگوید به شدت کیفر می‌بیند و از شهر تبعید می‌شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شش ماه از آن ماجرا گذشت. یک‌روز مهاراجه به زندان رفت و امر داد همه شاعران زندانی را بگردند. از هزار و یک شاعر، تنها صد و یک شاعر از شکنجه و عذاب نهراسیده و از هنر خود دست بر نداشته بودند. آن‌ها خشم و کیفر مهاراجه را به هیچ شمرده و شب‌ها دور از چشم نگهبانان شعر می‌سرودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهاراجه به وزیر خود گفت: «اکنون می‌بینید که نه‌صد نفر از آن‌ها شاعر نبوده و آدم‌های شهرت‌طلب می‌باشند. به آن‌ها پول بدهید و بگذارید از این‌جا بروند. صد و یک شاعر دیگر را به قصر طاوس ببرید و همه چیز برایشان آماده کنید تا در خوشی و رفاه به سر برند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزیر به دستور مهاراجه عمل کرد. صد و یک شاعر لباس‌های فاخر پوشیدند، و وقت خود را به خوردن خوراک‌ها و نوشابه‌ها و عیش و نوش می‌گذراندند. آن‌ها حرف‌های پوچ و بی‌معنی می‌زدند و دیگران آن حرف‌ها را شنیده و به حالشان تأسف می‌خوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شش ماه هم بدین‌سان گذشت. روزی مهاراجه با وزیر خود در قصر حضور یافته و صد و یک شاعر را احضار کرد و به آن‌ها گفت: «شما شش ماه تمام با شادی و عیش گذراندید. اکنون کدام یک از شما با اشعار خود می‌توانید ما را سر ذوق بیاورید و خاطر ما را محظوظ دارید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعران خود را باخته و سرهایشان را پائین افکندند و خاموش ماندند. تنها نوجوانی از آن میان چشمان خود را به چشم‌های مهاراجه دوخت. او مانند صد شاعر دیگر به عیش و نوش وقت نگذرانده و به سادگی زندگی کرده بود. هنگامی که شعر شراب می‌خوردند و یا به خواب خوش می‌رفتند، او تنها به یک گوشه‌ای می‌رفت، شعر می‌سرود و اشعار خود را با اشتیاق فراوان به آواز می‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهاراجه به وزیر خود گفت: «نه، این صد نفر هم شاعر نیستند، آن‌ها بی‌کاره و مفت‌خورند. وقتی‌ که در زندان از شادی‌ها و لذایذ دنیوی محروم بودند، شعر می‌گفتند و هر کدام از زندگی تلخ و سرنوشت تیره‌ی خود شکوه می‌کردند. اما همین‌که به زندگی با شکوه و پر از عیش سرگرم شدند، از الهام و ذوق آن‌ها اثری باقی نماند. آن‌ها را کتک بزنید و از قصر دور سازید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این‌که خشم مهاراجه فرو نشست، شاعر جوان را نشان داده و به وزیر گفت: «این جوان هم از درد و محنت و هم از عیش و خوشی الهام می‌گیرد. او هم در شب تیره و هم در صبح روشن، هم در برابر مرگ سیاه و هم در روز خوشبختی شعر می‌سراید. همه‌ی شاعران حقیقی چنین هستند. آن‌ها همواره از زندگی الهام می‌گیرند. چشمه‌ی درخشان شعر آن‌ها را هیچ حادثه‌ای خشک نمی‌سازد. این جوان هم شاعر حقیقی است و از امروز به بعد شاعر مخصوص ما خواهد بود. زندگی دلخواه او را فراهم بیاورید، تا هر روز به قصر بیاید و شعری برای ما بخواند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر جوان روز بعد به قصر آمد و شعری را که سروده بود خواند. روز دوم و سوم هم اشعار خود را برای مهاراجه خواند. ولی روز چهارم در قصر حاضر نشده، نامه‌ای نوشت و برای مهاراجه فرستاد: «بنا به میل و دستور شما نتوانستم شعر بگویم. من شاعر قلب خویش و الهام آزاد خود هستم. من برده‌ی آرزوها و امیال کس دیگری نمی‌توانم باشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسر جوان وزیر پیشین پس از خواندن نامه‌ی شاعر خشمگین شد و به مهاراجه گفت: «حق نان و نمک را نمی‌شناسد.» مهاراجه به او اعتراض کرد: «حق با تو نیست. آخر او شاعر است، هر گاه پدر تو اکنون زنده بود در برابر او به سجده می‌افتاد. شاعر حقیقی آزاد است و آزادانه نغمه می‌سراید. اشعار بردگان را تنها بردگان می‌خوانند. اگر این شاعر به قصر ما هم نمی‌آید باید زندگی او را تأمین کرد تا شعر قلب خویش را بسراید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزیر جوان با حیرت و تعجب سکوت کرد و در برابر این ماجرا سر خود را پائین انداخت و به فکر فرو رفت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:سودارشان]]&lt;br /&gt;
[[رده:علیقلی کاتبی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8:_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87&amp;diff=43995</id>
		<title>ترانه‌هائی از کتاب: پرندگان آواره</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8:_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87&amp;diff=43995"/>
		<updated>2014-07-15T09:21:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P007.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۷|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P008.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۸|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P009.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۹|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P010.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نمونه‌ای از خط تاگور و ترجمه فارسی آن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنجا که اندیشه را هراسی نیست،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنجا که سرها برافراشته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دانش آزاد است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنجا که دیوارهای تنگ و باریک خانه‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنیا را در هم نشکسته است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنجا که کلمات از ژرفای حقیقت سرچشمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنجا که پشتکار خستگی‌ناپذیر، بازوان خود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
را به سوی کمال می‌گشاید؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنجا که نهر زلال فرزانگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ریگزار هولناک رسوم مرده، راه خود را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گم نکرده نخشگیده است؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنجا که اندیشه به رهنمائی تو،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سرزمین پندار و کردار بیکران پیش می‌رود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به بهشت آزادی می‌انجامد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم! دیار مرا به جانب بیداری رهنمون باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::رابیندرانات تاگور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانه‌هایی از کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پرندگان آواره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::از: تاگور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذار گمان برم در میان آن ستارگان، ستاره‌ای هست که از درون تیرگی ناشناخته زندگی مرا راه می‌نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای شب تیره، زیبایی تو را در جان خویش احساس می‌کنم، مانند زیبایی زنی محبوب، در آن زمان که چراغ را خاموش کرده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رؤیا، همسری است که می‌باید به سخن لب بگشاید؛ خواب، شویی است که به آرامی رنج می‌کشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خش‌خش چیزهائی را از فراسوی اندوه دل خویش می‌شنوم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن‌ها را باز نمی‌توانم دید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این شامگاه بارانی، باد، بی‌قرار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر شاخه‌های لرزان می‌نگرم و به شکوه همه‌ی جهان می‌اندیشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زندگی شکاف‌هائی هست که از میان آن‌ها آهنگ غمناک مرگ به گوش می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروی شکوهمند خدا در نسیم ملایم است؛ نه در توفان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خورشید شامگاهی گفت: «- کیست که کار مرا بر عهده گیرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ خاکی پاسخ داد: «- ای سرور من، از آنچه بتوانم فروگذار نخواهم کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قطره‌های باران بر خاک بوسه زدند و به نجوا چنین گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-ای مادر! ما کودکان دلتنگ و افسرده‌ی توییم که از ملکوت به سویت باز آمده‌ایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۱۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابرها ساغر رودخانه‌ها را سرشار می‌کنند و خود را در پس تپه‌های دوردست پنهان می‌دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۱۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ دیدار؛ زمانی دراز فروزان خواهد بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنگام جدایی، لحظه‌یی بیش نخواهد پایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بارها زوال خواهم پذیرفت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بدانم که زندگی پایان‌ناپذیر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۱۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌روز، در سپیده‌دمان جهانی دیگر، از برای تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نغمه خواهم سرود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پیش از این ترا در روشنی خاک، در عشقی انسانی دیدار کرده‌ام!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۱۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاموشی خدا، اندیشه‌های آدمی را به سخن مبدل می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۱۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو، ای مسافر جاودانی! – در ترانه‌های من از ردپای خویش آثاری باز خواهی یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۱۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای پروردگار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن هنکام که تمامی تار و پود هستی من نواخته می‌گردد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با هر زخمه‌ی تو، موسیقی عشق به نوا در خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۱۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنگ غروب، پرنده سپیده‌أمانی به جانب آشیان سکوت من باز خواهد گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۱۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آفتاب با لبخندی مرا تهنیت می‌گوید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باران، خواهر غمناکش، با قلب من لب به سخن می‌گشاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۱۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل روز من، گلبرگ‌های از یاد رفته‌ی خود را فرو ریخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شامگاهان به هیأت میوه‌ زرینی از خاطره‌ها جلوه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۲۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من بدان جاده‌ی شامگاهان ماننده‌ام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که در سکوت؛ به رد پای خاطره‌های خویش گوش فرا می‌دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۲۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چشم من، آسمان شبانگاهان، به پنجره‌یی و چراغی فروزان، و انتظاری فراسوی آن می‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۲۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای زن! موسیقی چشمه‌ساران زندگی در لبخنده‌ی تست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۲۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من آن ابر پائیزی تهی از بارانم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال مرا می‌باید در دشتی از برنج‌های شکوفان بنگری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۲۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا به کانون سکوت خویش راهبر شو،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا قلبم را از ترانه‌ها سرشار کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۲۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمه‌ی مرگ، آب راکد زندگی را به جنبش در می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۲۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای دلدار! بدان زمان که چراغی فروزان از اندوه در کف داری و باز می‌گردی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره‌ات را می‌توانم دید؛ و ترا به سان نشاط و شادی دریافت می‌توانم کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۲۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندیشه‌ها، در پندار من می‌گذرند، -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان چون گروهی از اردک‌ها در آسمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آوای بال‌هایشان را به گوش می‌شنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۲۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جهان، جهان توفان‌های سهمگین است که از آهنگ زیبائی آرام می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::۲۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر شامگاهی، خورشید را گفت: «دل من چونان درج زرین بوسه‌های تست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B2%D8%B1%D8%A7_%D9%BE%D9%88%D9%86%D8%AF&amp;diff=43994</id>
		<title>دو شعر از ازرا پوند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%88_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B2%D8%B1%D8%A7_%D9%BE%D9%88%D9%86%D8%AF&amp;diff=43994"/>
		<updated>2014-07-13T13:59:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN012P140.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۲ صفحه ۱۴۰|کتاب هفته شماره ۱۲ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN012P141.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۲ صفحه ۱۴۱|کتاب هفته شماره ۱۲ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN012P142.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۲ صفحه ۱۴۲|کتاب هفته شماره ۱۲ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN012P143.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۲ صفحه ۱۴۳|کتاب هفته شماره ۱۲ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
== تصویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمان این زن مرده با من سخن می‌گویند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا که در آن‌ها عشق بود؛ عشقی که نمی‌بایست نابود گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن‌ها هوس بود، هوسی که نمی‌بایست بمیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمان این زن مرده با من سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد، این نقاش، در جاده‌های مرموز عشق گام برداشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا که اگر جز این می‌بود، تصویر را این چنین زیبا نقش نمی‌توانست کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واکنون، آن مرد رفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و زن نیز - که «ونوس» نقاش بود - همچنان، رفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تو - ای تصویر - در این جائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تو از برای من به جزایر دور دست یونان ماننده‌ئی - ای تصویر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این تصویر، چیزی است که دوامی جاودانه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمان این زن مرده با من سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ازرا پوند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شاعریست که در قرن خود، خصائص شعری قرون وسطای ایتالیا، شعرای دوران الیزابت انگلستان و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سمبولیست‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;های فرانسه را گرد آورده است. شعرش انعکاس عمیق و جالبی است از مطالعهٔ زبان های مختلف دنیا. ترجمه‌های آزاد و شاعرانه‌اش از زبان‌های ایتالیائی و چینی قسمتی از بهترین کارهایش را تشکیل می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجموعه‌ی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصویرگرها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، را به سال ۱۹۱۴ انتشار داد و با این کتاب، پوند، گام بزرگی به سوی شعر جدید و امروز انگلیسی برداشت. این کتاب در شعرای انگلیسی‌زبان دنیا تأثیر فراوانی داشته‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سال ۱۹۳۰، هنگامی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایتالیا می‌زیست، به اقتصاد علاقمند شد و پس از آن از پیروان سرسخت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاشیسم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;موسولینی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جنگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برنامه صدای آمریکای رادیوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رم‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را اداره می‌کرد و پس از پایان جنگ مقامات آمریکائی او را دستگیر کرده و به آمریکا فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به جای آن که او را به جرم خیانت به میهن محاکمه کنند، به علت دیوانگی به تیمارستان فرستادند. در سال ۱۹۴۹ کتاب شعری که به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سرودهای پیسان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; انتشار داده بود، جایزه شعری بالن‌جن آمریکا را ربود. در سال ۱۹۵۸ از تیمارستان بیرون آمد. جرمش مشمول مرور زمان شده بود، بدین جهت باز به ایتالیا برگشت و اکنون در آن جا زندگی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کارل سندبرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، شاعر بزرگ معاصر، می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیش از هر شاعد دیگری شعر آمریکا را تحت تأثیر قرارداده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
۲&lt;br /&gt;
== در ستایش «ایزوت» ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من کوشش بیهوده کرده‌ام تا به قلب خود بگویم که بلند پروازی را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کناری نهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیهوده نهیب بر او زده‌ام که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«- ای قلب! از تو، در جهان، سرودگویان بهتری هست»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پاسخ او، چون باد، چونان عود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان چون نالشی مبهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر فراز شب گسترش می‌یابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبر و آرام از من باز می‌ستاند و هماره می‌گوید: «سرودی. سرودی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و انعکاس این صداها، شامگاهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چونان امواج دریا بر هم می‌غلتد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و جاودانه به دنبال سرودی در گردش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا اما درد از پای درآورده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سرگردانی جاده‌ها، چشمان مرا به صورت حلقه‌های تیرهٔ خونین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن بامدادان، لرزشی در خویشتن احساس می‌کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پریان سرخ و کوچک کلمات، فریاد می‌زنند: «سرودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پریان خاکستری و کوچک کلمات، فریاد می‌زنند: «سرودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و برگ‌های سبز و کوچک کلمات، فریاد می‌زنند: «سرودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمات چون برگ‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان چون برگ‌های خرمائی رنگ بهار، به هر سوئی می‌آویزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برگ‌های خرمائی رنگ بهار، می‌روند و فریاد برمی‌آورند:«- سرودی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمات خزه مانند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمات لب‌ها، کلمات نهرهای آرام، به هر سو می‌روند و فریاد بر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌آورند: «سرودی، سرودی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من کوشش بیهوده کرده‌ام تا به قلب خود بگویم که بلند پروازی را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کناری نهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیهوده به زاری با او گفته‌ام:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای روح! در جهان ارواحی بس عظیم‌تر از تو هست»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سپیده دم حیات من، زنی پدیدار آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم بدان گونه که مهتاب بر فراز امواج در آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مهتاب بر امواج فریاد زد: «سرودی. سرودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و من سرودی کرده بدو درسپردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و او رفت؛ هم بدان گونه که مهتاب از فراز دریا برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن دیگر باره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برگ‌های کلمات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پریان کوچک و خرمائی رنگ کلمات به نزد من آمده گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-روح ما را به نزد تو باز فرستاده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همچنان فریاد برآوردند: «سرودی، سرودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و من، بیهوده بر آنان بانگ زدم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«-سرودی ندارم. من سرودی ندارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا آن که از برایش سرودی خواندم از کنارم رفته است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کنارم رفته است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روح من اما زنی به کنارم ایستاد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی از شگفت‌انگیزترین زنان،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی که چنان آتشی بر هیمه‌ی خشک بود. و فریاد برآورد «-سرودی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم بدان گونه که آتش زبانه می‌کشد و با شعله‌های خویش به جانب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهال‌های خشک فریاد می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود او، سرود من شعله‌ور شد. و او از کنار من برفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چونان شعله‌ها که خاکستر آتش را پشت سر می‌نهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بر من برفت، و راه جنگل‌های تازه در پیش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر بار، کلمات به جانب من دویده فریاد برآوردند: «سرودی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرودی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و من بانگ بر ایشان زدم که: «مرا سرودی نیست. مرا سرودی نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا سرانجام، روزی شد که روح من، زنی چون آفتاب به کنارم فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آفتابی که به دانه زندگی می‌بخشد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آفتابی که چونان بهار، بر شاخه‌های درختان می‌رقصد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او می‌آید و مادر همه‌ی سرودهاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کلمات سحر و جادو را در چشمان خود به رقص در می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پریان کوچک کلمات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلماتی که هماره فریاد بر می‌آورند: «-سرودی، سرودی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به بیهوده کوشا بوده‌ام که به روح خویش بگویم از بلند‌پروازی دست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدامین روح اطاعت می‌کند - ای زن، ای آفتاب! -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر تو در قلبش باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر تو در قلبش باشی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ترجمه: دکتر رضا براهینی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:ازرا پوند]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا براهنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%DA%AF%D8%A7%D9%88&amp;diff=43993</id>
		<title>مرگ گاو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%DA%AF%D8%A7%D9%88&amp;diff=43993"/>
		<updated>2014-07-13T11:39:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN011P049.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN011P050.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN011P051.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN011P052.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN011P053.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN011P054.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوساله‌ی مرده‌ای به دنیا آمده بود. اول دمش از شکم مادر بیرون آمد و بعد که خودش، سنگین و لخت، روی علف‌ها افتاد،‌ مرده‌ی مرده بود. سرش روی گردنش تا شده بود. کسانی که در آنجا ایستاده بودند، خاموش سر می‌جنباندند. و زن دهقانی که صاحب گاو بود، آهی از ته دل کشید و گفت: «خدا اینطور می‌خواست.»  گاو از درد ناله‌ای کرد. بعد به زحمت چرخی زد و روی پاهایش ایستاد. پاهایش بی‌توان شده بود و سم‌هایش توی زمین فرو می‌رفت. بالای سر گوساله‌اش ایستاد و باز ناله‌ای کرد و آن‌ را بو کشید. آنگاه با زبان زبرش بدن بی‌جان گوساله را لیسید. زن روستائی پیشانی او را نوازش می‌داد و اشک توی چشم‌هایش جمع شده بود. او نیز مادر بود و همه چیز را احساس می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد گاو که درد همه‌ی وجودش را گرفته بود، از گوساله‌اش دور شد و در حالی که سرش را پائین گرفته بود، در کناری ایستاد. سنگین و سخت نفس می‌کشید. بخار نفس‌هایش مثل شعاع‌های آفتاب بود که از پنجره‌ای به درون نمازخانه‌ی تاریکی تابیده باشد. او را به گوشه‌ی مزرعه بردند و در آنجا خسته و کوفته سرش را روی پرچین گذشت و ایستاد. گاهگاه دمش را نیز خسته و بی‌رمق به پهلوها و پشت خود می‌کوفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پای گوساله‌ی مرده را گرفتند و روی علف‌ها تا پای پرچین کشاندند. و بعد، از پرچین گذشتند و دوباره روی علف‌ها افتادند و همچنان گوساله را تا لب پرتگاهی که دریا در زیر آن بود بردند و از آنجا به پائین سرنگونش کردند. گوساله روی سنگ‌های لب دریا افتاد. بعد، همه، پس از درست کردن پرچین‌ها، به سوی گاو آمدند. زن دهقان برایش شیر آورده بود. ولی گاو نمی‌خورد. شاخی را چون قیف در دهانش گذاشتند و شیر را در آن ریختند. گاو بینوا کمی‌خورد و بعد همه‌اش را با پوزه‌اش کنار زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد، همه به خانه‌های خود و به سراغ کارهای خویش رفتند و زن دهقان هم پیوسته در غم گوساله‌اش ناله می‌کرد و از خدا می‌خواست که ناشکری‌هایش را ببخشاید. دهقان با گاوش ماند و منتظر بود تا جفت هم بیاید و چون آمد آن را زیر سنگ‌ها چال کرد و بعد مشتی خاک از روی زمین بر داشت و با آن بر پهلوی گاو علامت صلیبی رسم کرد و اندکی بعد او نیز راه منزل را در پیش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاو همچنان سرش روی پرچین بود، مدتی ایستاد تا دردش کمتر شد. ناگهان چرخی به خود داد و سرش را به حرکت در آورد. کمی به پیش دوید. عضله‌های کوفته پایش مثل کفش‌های نو صدا می‌کرد. باز در نقطه‌ای ایستاد و دور و برش را نگاهی کرد و هیچ نیافت کنار پرچین‌ها بنای دویدن را گذاشت. اینجا و آنجا سرش را روی آن‌ها می‌گذاشت و به پائین می‌نگریست. هیچ چیز نمی‌یافت. چند بار نعره کشید. اما جوابی نگرفت و هر چه بیشتر می‌گشت و گمشده‌اش را نمی‌یافت، از خود بی‌خودتر و وحشی‌تر می‌شد. زمین را بو می‌کشید گاهی تند و زمانی آهسته در میان علف‌ها چرخ می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان به همان جائی رسید که اندکی پیش گوساله را زائیده بود. همان جائی که علف‌ها زیر پای دهقانان له شده بود و اینجا و آنجا خاک زیرش بیرون زده بود. همینطور که زمین را بو می‌کشید، به نقطه‌ای رسید که گوساله‌اش ابتدا در آنجا افتاده بود و علف‌هایش هنوز خیس بود. نگاه خشمناکی به اطراف انداخت و بعد پوزه‌اش را روی زمین گذاشت، رد بو را گرفت و از همان طرف که گوساله را کشانده بودند به راه افتاد. در کنار پرچین ایستاد و مدتی بو کشید و سعی کرد تا مگر بفهمد که دنباله‌ی بو از کدام طرف می‌رود. بعد به پرچین فشار سختی آورد. سنگ‌ها سینه‌اش را خراش دادند و اندکی بعد پرچین فرو ریخت و گاو با شتاب از میان آن‌ها گذشت و این بار کنار پستانش هم خراشید. اما بی‌توجه به درد،‌ جلو رفت و همچنان بو کشید و رد گوساله را دنبال کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر سرعت خود افزود، گاهی سرش را بالا و زمانی پائین می‌گرفت و در این حال سر و گردنش مانند باد تندی بود که ناگهان در کنجی به خود پیچیده باشد. دم پرچین دوم از نو ایستاد این بار نیز بدان فشار آورد و این پرچین هم مثل آن دیگری پیش رویش فرو ریخت. چون خواست از قسمتی که ریخته بود لای دو تکه پرچین گیر افتاد. زوری زد و خودش را بیرون کشید. پهلوهایش هم زخمی شد. خون زخم‌ها سرازیر گردید و روی خال سفید پهلوی چپش فرو خزید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود را به شتاب به تخته‌ سنگ لبه‌ی پرتگاه رساند و چون ناگهان دریا را دید، از غرش موج‌ها که به سنگ‌ها می‌خورد وحشتی کرد و کمی پس رفت. هوا را بو کرد و بعد وجب به وجب ترسان و لرزان جلو رفت تا به لب پرتگاه رسید که دیگر علفی در آن‌جا نروئیده بود و زیر پایش جز سنگ چیزی نبود. با وحشت چرخی زد و دوباره بازگشت. می‌دید که بوی گوساله‌اش همان‌جا تمام شده است و دیگر نمی‌تواند رد آن را بگیرد و برود. هوا را هم بو کرد. اما چیزی جز بوی شور دریا به مشامش نرسید. ناله‌ی دردناکی سر داد و بعد به پائین سنگ‌ها نگاهی انداخت و ناگهان چشمش به گوساله‌اش افتاد که روی تخته سنگ‌های کنار دریا پهن شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نعره‌ی شادمانه‌ای در داد و به عقب رفت تا راهی برای پائین رفتن بیابد. از این‌طرف به آن‌طرف رفت و اینجا و آنجا را بو کشید. از لبه‌ی پرتگاه نگاهی به پائین انداخت. روی زانوانش نشست و زیر سنگ‌ها را نگاه کرد و سرانجام راهی که او را به گوساله‌اش برساند نیافت. دوباره به عقب بازگشت و در این موقع به نقطه‌ای رسید که گوساله‌اش را از آنجا به زیر پرتگاه انداخته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاهایش را محکم روی سنگ‌ها کوفت و کوشید تا مگر پائین رود اما قرارگاهی برای پاهای خود نمی‌یافت. پرتگاه بسیار عمیق بود. نزدیک به سی متر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با نگاه‌های ناتوان و ساده‌لوحانه‌ی خویش و بی‌آنکه جنبشی کند به گوساله خیره شد. چند بار نعره‌ای کشید. اما پاسخی نشنید. می‌دید که آب دریا کم‌کم بالا می‌آید و دور گوساله حلقه می‌زند. فریادی کشید تا گوساله را از خطر آگاه کند. اما موج‌ها پی‌درپی می‌آمدند و آن را در میان می‌گرفتند. گاو بینوا باز نعره‌ای در داد و سرش را وحشت‌زده از این‌سو بدان‌سو جنباند. انگار می‌خواست موج‌ها را با شاخ‌های خود نهیب زند و بترساند و عقب بنشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ناگهان موج بلندی به ساحل خورد و هنگام بازگشت گوساله را نیز در کام خود فرو برد و رفت. و گاو نعره‌ی دردناک و بلندی کشید و خود را از فراز پرتگاه به زیر انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:لیام اوفلاهرتی]]&lt;br /&gt;
[[رده:ایرج پزشک‌نیا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D8%B9%D8%B1&amp;diff=43990</id>
		<title>زبان شعر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D8%B9%D8%B1&amp;diff=43990"/>
		<updated>2014-07-12T10:06:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN011P145.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۴۵|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN011P146.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۴۶|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN011P147.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۴۷|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN011P148.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۴۸|کتاب هفته شماره ۱۱ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... به‌هرحال، آن‌چه طبیعی‌تر به‌نظر می‌رسد این است که شعر یک هنر زبانی است، هنری است که عوامل مادی‌اش را واژه‌ها می‌سازند. و در این معنی، گاهی شاعر را فقط کاتب کلمه‌ها می‌دانیم؛ کلمه‌هائی که اساسی‌ترین ابزار و مصالح کارگاه شعری او باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این کارگاه، او وظیفه دارد که کلمه‌اش را هم به‌عنوان یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علامت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و هم به‌عنوان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حامل معانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به کار گیرد. کلمه به عنوان یک علامت، دو نقش را بازی می‌کند: یکی لباس و قیافهٔ ظاهری‌اش را - یعنی جسمش را - بروز میدهد (و به گفتهٔ دیگر تصویر بدوی‌ای که از دنیای مادی وام گرفته است)؛ و دیگر طنین و صدایش را. و در نقش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حامل معنی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; باری را در مصراع شاعر به زمین می‌گذارد که فرهنگ‌های کوچک و بزرگ لغات از یک طرف و محاورات روزانه و انس دهان‌ها از طرف دیگر بر دوشش نهاده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس مصرع شاعر  - که با توجه به نقشی که از کلمه ذکر شد ساخته می‌شود - مأمور تحقق و ایجاد تعادل بین نیروی جسمی (مادی) و نیروی ذهنی (معنوی) زبان است، مأمور ایجاد سازشی کامل و پنهانی بین صدای کلمه و معنای آن است، ارضاء توأمان میل گوش و میل ادراک آدمی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این جهت، جسم کلمه و طنین و صدای آن به اندازهٔ معنی در شعر نقش دارد؛ حتی نقش جسم و صدای کلمه گاهی بیش‌تر و مؤثرتر از معنی آن نمودار می‌شود. یعنی قدرت مادی کلمه بیش‌تر از قدرت ادراکی آن است همان‌طور که برعکس در نثر معنی کلمات بیش‌تر از خود کلمات قدرت دارند. و به علت همین نیروی دوگانهٔ زبانی که در شعر وجود دارد، مفاهیم و معانی در واژه‌ها بیش‌تر درنگ می‌کنند و ثبوت می‌یابند. این است که زبان شعر خیلی دیرتر و بطی‌تر از زبان نثر در حال تطور و تغییرات ایت، و شعر در کنار تکامل و تغییرات نثری عزلت آرامی را به گذشت قرن‌ها پیشکش می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌گونه، شاعر هر کلمه را با چهره‌ و طنین مخصوصی برداشت می‌کند و به هر کدام خصلت و خصیصهٔ معینی می‌دهد و در موقع کار شاعری، با انبوهی از واژه‌ها - با صفات و خاصیت‌های مختلفشان - سروکار دارد: دو کلمهٔ دیگر بالاستقلال در برابر هم قرار می‌دهد، واژه‌هائی را در گریبان هم رها می‌کند، تصادم می‌دهد و برقی  می‌آفریند، دو جفت مهجور را که دیری در جستجوی هم بوده‌اند هم‌آغوش می‌کند و بالاخره کلمه‌هائی را در فاصله‌های معینی می‌نشاند تا با هم نهانی مهر بورزند و پیوند یابند.به‌هرصورت، در هر یک از حالات فوق، غرض این است که پیوندی ایجاد شود. و وقتی پیوند دلخواه پیدا شد، جوهر شعر پدید آمده است. یک قطعه شعر را مجموعه این پیوندها می‌سازند و در این‌جا شعر منظومهٔ کلمات است و شاعر جادوگر یا بازیگر آن‌ها است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب، جهش‌های ذهنی شاعر و ترنم‌های ضمیر ناآگاه او چیزی جز تقارن و پیوند واژه‌ها نیست و به عبارت دیگر، آن‌چه که به‌صورت بیان اندیشه‌های درون او به خواننده منتقل می‌شود، محصول همان مشغلهٔ زبانی است و شاید بتوان گفت که آن چشمهٔ جوشانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الهام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از آن نام می‌برند در حقیقت مجموعهٔ کلماتی است که از ستوه تنهائی، در ذهن شاعر به هم می‌ریزند و تخمیر می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تخمیری که بدین‌گونه در ذهن شاعر صورت می‌گیرد، ملاک و معیار یا صدا‌ها و لحن‌ها است یعنی تجانس و هم‌آهنگی واژه‌ها مثل ملاک و معیار مولوی یا قاآنی و یا اتحاد و هم‌آهنگی پر طنین حروف بی‌صدا (سجع). آن‌چنان‌که سعدی و حافظ را مثلاً قادران مطلق این قلمرو می‌توان به‌شمار آورد. شاعری حرکت‌ها و هجاها را سان می‌بیند، شاعری دیگر چهرهٔ واژه‌ها و جسم و جان آن‌ها را در ذهنش تصویر می‌دهد. شاعری ممکن است واژه‌ای را از استعمالی که در زبان جاری دارد باز بدارد و بر عکس لغتی را که دیری از دهانها مهجور مانده، دوباره زندگی و پروبال بدهد. و شاعری دیگر ممکن است کلمه را با تمام سمت‌هائی که در فرهنگ لغات دارد به‌کار گیرد و از این راه ترکیب و ساختمان اندیشه‌اش را در شعر توسعه دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره این تخمیر به هر طریق که انجام شود، در تمام جوانب نشان دهندهٔ آن چیزی است که نامش را &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سبک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نهاده‌اند. چه سبک به نظر من چیزی جز شیوهٔ نوشتن یا به عبارت دیگر «شیوهٔ بیان اندیشه» نیست. در مثل سبک یک نویسنده در چهارچوب «شیوهٔ نوشتن» او مشخص می‌شود و غالباً سبک را به نام خود او می‌نامندٰ؛ مثل سبک جمال‌زاده یا مثلاً سبک حجازی. هم‌چنین است شیوه‌ای که با آن شاعری شعرش را می‌نویسد و می‌سازد و در این مرحله، سبک او را بیش‌تر باید در زبان شعری او جستجو کرد و همین است که می‌بینیم یکی در نوشته‌هایش دارای سبکی ساده و روشن است و یکی دارای سبکی پیچیده و معضل و دیگری مثلاً سبکی معتدل دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با استنباطی که به این‌ طریق از سبک پیدا می‌کنیم، باید گفت که سبک آن نیست که منعکس کنندهٔ صفات و کاراکترهای یک نویسنده یا شاعر و نوع کار آن‌ها باشد و یا مبین وابستگی آن‌ها به یکی از مکاتب ادبی باشد و یا این‌که به تنهایی بتواند مکتب معینی را بروز دهد، بلکه سبک تنها، اتیکت یا مارک خصوصی یک شاعر است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}} «از میان یادداشت ها»&lt;br /&gt;
&amp;lt;br&amp;gt;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رؤیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اقتراح==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب هفته موضوع زبان شعر «نوشته آقای رؤیا» را مورد اقتراح و اظهار نظر قرار می‌دهد. مقالاتی که توسط صاحب‌نظران و شاعران می‌رسد به تدریج در بخش اقتراح کتاب شعر، تحت عنوان «پیوند واژه‌ها» چاپ خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شاعرانی که در این بحث شرکت می‌جویند تقاضا  می‌شود ضمن بیان عقیدهٔ خویش، نمونه‌ای از شعر خودرا نیز که بیش‌تر می‌تواند نشان دهندهٔ سبک و زبان شعریشان باشد ارسال دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب هفته امیدوار است که با پیش کشیدن این بحث بتواند در راه بالا بردن فهم شعر و به‌خصوص در راه شناساندن بیش‌تر شعر امروز گامی مؤثر بردارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:یدالـله رویائی]]&lt;br /&gt;
[[رده:مقالات نهایی‌شده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{لایک}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7_%DA%86%D9%87_%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C&amp;diff=43989</id>
		<title>تا چه وقتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7_%DA%86%D9%87_%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C&amp;diff=43989"/>
		<updated>2014-07-12T08:38:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN029P188.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۹ صفحه ۱۸۸|کتاب هفته شماره ۲۹ صفحه ۱۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN029P189.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲۹ صفحه ۱۸۹|کتاب هفته شماره ۲۹ صفحه ۱۸۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از: آینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تا چه وقتی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شیار هر رگ من تند می‌گردد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آتشی چون موج‌های سرکش دریا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چنان توفان در اقیانوس&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
بر جدار قلب من یک‌ریز می‌کوبد تنش را،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::شعله افروزان سرش را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانه‌ی تاریکم از این آتش پنهان فروزان است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دم من گرم از این گرم سوزان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شیار هر رگ من آتش دیگر (ولی بیگانه با من)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌جهت هر لحظه‌ای بر خود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌زند دامن؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌زند حرف کمی را او.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوش می‌بندم به غمگین حرف‌های او چرا من؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در درون خانه‌ی من او گرفته جای بی‌من،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از درون خانه‌ی من او نهاده پای بی‌من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه کان از خانه‌ام برچیده شد، مردود شد، از اوست،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه زشتی یافت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه دوداندود، از اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در درون خانه‌ی من بی‌جهت گرمی می‌اندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌جهت هر چیز را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌سفارش‌های من هر لحظه می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شیار هر رگ من آتش توفانی من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه را کاو کرده روشن می‌برد، خاموش می‌سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچو بیداری که در کار است می‌کارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم‌های آرزوهای درازم را:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرزوهای جهانی که در آن من نیز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون جهانی می‌دهم جا هر نیازم را!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرم می‌دارد تن نوزادهایم را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آتشین می‌دارد این آتش که در جنگ است با آن آتش دیگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دم‌به‌دم فریادهایم را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تا چه وقتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- تا زمانی‌که جهان با روز آرامش گزیند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تا چه وقتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:- تا زمانی‌که کبوتر می‌تواند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌هراس و وحشتی بر روی این دیوار بنشیند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آذرماه چهل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده:آینده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Parastoo&amp;diff=43988</id>
		<title>بحث کاربر:Parastoo</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Parastoo&amp;diff=43988"/>
		<updated>2014-07-12T07:51:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: /* فونت */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== جدول‌ها و نمودارها ==&lt;br /&gt;
سلام. در راهنما چیزی دربارۀ ترسیم نمودارها و جدول‌ها نیافتم. &lt;br /&gt;
مثلاً در مقالۀ «دربارۀ ضرورت بختیاری بودن برای هر بختیاری» (ش ۲۱) مطالبی نمودار مانند هست&lt;br /&gt;
با آنها چه باید کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سلام. ترسیم نمودار در ویکی را بلد نیستم اما جدول کشیدن را می‌شود از [http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7 این‌جا] یاد گرفت. راستش نمی‌دانم چطور می‌شود عین آن نمودارها را ترسیم کرد و آیا لازم است یا نه.. تا حالا نموداری مثل چیزی که در این متن آمده نداشته بودیم. بگذارید کمی در موردش فکر کنیم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۷ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قالب و ظاهر ویکی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود بر شما . فکر میکنم الان که اوله راهیم و من هم حوصه و توانه تغییر ظاهری اینجا رو دارم، بدک نیس که یه دستی به سر و روش بکشیم . از سر و سامون دادن به نشان تا کلیت قالب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. قالب های اماده ی مدیاویکی بسیار زیاد هستن که با تغییرات جزئی میتونیم اونها رو شخصی سازی کنیم. مثل [http://mediawiki2u.com/2009/04/mistylook-theme/ این] و [http://mediawiki2u.com/2009/05/gumax-345-template/ این]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. در مورد نشان هم من یه دستی به سر و روش کشیدم (با حفظ تمام خصوصیات نشان اصلی) و نتیجه شد [http://graphit.ir/ketab-jome-logo.png این] . میشه متناسب با قالب و موارد استفاده، رنگش رو تغییر داد. [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی میشه یه سری جلد ها رو هم از نو بازسازی کرد و خوشکلشون کرد :) . مثلا جلد شماره ی یک بشه [http://graphit.ir/Jeld01-1.jpg این] . خیلی خرم ؟ :دی [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۱۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://graphit.ir/Jeld02-1.jpg اینم] جلد شماره دو :دی . یه امروز بیکار بودم گفتم مفید باشم . یهو رفتم گم و گور شدم نگران نشید :D [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://graphit.ir/Jeld03-1.jpg اینم ۳] و [http://graphit.ir/Jeld04-1.jpg ۴] . چقدر کار انجام دادم من امروز .... خودم هم به خریت خودم ایمان اوردم یعنی . نه به داره، نه به باره ... سر خود برداشتم این کارا رو انجام میدم ... [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا تصمیمی در مورد چگونگی چیدمان تصویرها گرفته شده؟ در برخی از صفحات، متن هر صفحه در کنار تصویر آن صفحه قرار گرفته و در برخی دیگر، تصاویر‌ (بدون توجه به متن) در سمت چپ قرار گرفته.&lt;br /&gt;
::[[بحث راهنما:راهنما|این‌جا]] را ببینید. ذیلِ نحوه‌ی قرارگیری متن تایپ‌شده نسبت به تصویر همان صفحه. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۸:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوی جدید==&lt;br /&gt;
سلام. یک الگو درست کردم برای مطالبی که در انتهای مطلب نام نویسنده یا مترجم در سمت چپ آمده. به جای اینکه متن را با دونقطه تو ببریم حالا می‌توانیم متن را بین &amp;lt;nowiki&amp;gt;{{چپ‌چین}} و {{پایان چپ‌چین}}&amp;lt;/nowiki&amp;gt; بگذاریم. مثلاً «ترجمهٔ آزاده» در مطلب [[گروه‌های فشار چگونه در حکومت نفوذ می‌کنند]] را ببین. اگر موافقی همه جا اعمال کنیم و در راهنما هم بنویسیم. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۰ (UTC)&lt;br /&gt;
:مثل همین، وسط‌چین هم می‌شه داشت، برای ستاره‌ها و اینها. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::هورا! خیلی عالیه. البته یه وقت‌هایی هم هست که نه چپ‌چین است و نه وسط‌چین. هر جا که جمله‌ی آخر تمام شده، زیرش امضای نویسنده قرار گرفته. وسط‌چین خصوصاً برای ستاره‌ها خیلی لازمه. من که توی صفحه‌ی خودم یه نمونه دارم که همه جا کپی می‌کنم. در اولین فرصت به راهنما اضافه کنیم این الگوها رو. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به نظرم اتفاقی که توی این متنِ [[بر بامِ این سپیده]] افتاده احتمالاً عمومیت پیدا می‌کنه: فاصله‌ی زیاد نام شاعر با متنِ شعر. چون عرضِ صفحه‌ها با هم خیلی فرق می‌کنه این مشکلات اجتناب‌ناپذیره. در این موارد من همون تو بردن متن‌ها با دونقطه رو ترجیح می‌دم. اما نمی‌تونم تصمیم بگیرم که خوبه قاعده‌ی چپ‌چین داشته باشیم و گاهی سلیقه‌ای جور دیگه‌ای عمل کنیم یا چی. باید فکر کنم بیشتر.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پس من فعلاً دست نگه می‌دارم. فعلاً امضای سرمقاله‌های نهایی‌شده را چپ‌چین کردم که این مشکل را ندارند. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۲۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::: فکر کنم که قاعده نگذاریم. به کاربران بگوییم که چنین الگوئی داریم و اگر در مقاله‌ای این امکان کمک می‌کرد، استفاده کنند؛ وگرنه که از همان دونقطه‌های توبرَ (چه اسمی!) استفاده کنند. در مورد سرمقاله‌ها هم مثلاً در مورد [[آخرین صفحهٔ تقویم ۲۷]] امضای نویسنده جای خوبی نیفتاده. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۱ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۴:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== به‌هم‌ریختگیِ عرضِ صفحه‌ها (در مک؟) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه توجه کرده باشی صفحه‌هایی که در آن‌ها، در سمت راست صفحه، منوی جعبه‌ابزار وجود داره از فرمن کلی صفحات خارج شدن (من از فایرفاکس استفاده می‌کنم). احتمالا یکی از تگ‌های TR یا TD درست بسته نشده.--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۱۸:۵۸ (UTC)&lt;br /&gt;
:امیر، همین چند دقیقه پیش به بابک، که «بعضی» کارهای فنی وب‌سایت را انجام می‌دهد، ئی‌میل زدم. احتمالاً مشکل از جعبه‌ای است که برای اشتراک‌گذاری متن زیرِ جعبه‌ابزار آمده. امیدوارم مشکل به زودی حل شود. ممنون بابت توجه شما. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
::امیر، لطفاً می‌گوئی از چه سیستم عامل و مرورگری استفاده می‌کنی؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست شد امیر جان ربطی به تگ نداشت --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آره، درست شد. اگه کمکی می‌کنه(!) من از لینوکس استفاده می‌کنم. --[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۳:۵۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== الگوی خوش آمد ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. دیدم که داری لطف می‌کنی و به کاربران جدید خوش آمد می‌گویی. روبوفا الآن دیگر این کار را می‌کند. البته خودش امضا می‌کند اما به صفحهٔ بحث تو لینک می‌دهد.&lt;br /&gt;
می‌توانم کاری کنم که امضا هم مال تو باشد. یا از یک مجموعهٔ امضا به طور تصادفی هر بار یکی را انتخاب کند. لطفاً ببین و تأیید کن. الگو اینجا است: [[الگو:خوشامد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::فرزانه، سلام. خیلی هم عالی. ممنون. روبوفا را دوست می‌دارم زیاد. امضا مهم نیست. مهم این است که به صفحه‌ای راهنمایی بشوند که پاسخگویی وجود داشته باشد. با توجه به این‌که اغلب کاربرانْ کوتاه‌مدت فعالیت می‌کنند، خوب است که به صفحهٔ بحث من لینک شود فعلاً. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۶ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روبوفا ==&lt;br /&gt;
ویرایش متن‌های نهایی شده را از فهرست کارهای روبوفا حذف کردم. ببخشید که بعضی از مقالات را خراب کرده بود. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۷ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::ممنون. البته توی بعضی از متن‌هایی هم که چیزی را خراب کرده بود، چیز دیگری را درست کرده بود. به نظرم بهتر است کلاً کار روبوفا را قبل از بازنگری تعریف کنیم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۷ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۴۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم خوبه که برای رده‌بندی صفحه‌ها، از یک قالب یکسان استفاده کنیم. من پیشنهاد می‌کنم:&lt;br /&gt;
کتاب جمعه ۲| قصه |‌ نام نویسنده | مقالات نهایی شده--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::چه مزیتی دارد این کار؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
:::: به یک شکل شدن سایت کمک می‌کنه (غیر از این مزیت خاصی نداره)--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
:::::من هم سعی می‌کنم همین الگویی را که داده‌اید رعایت کنم اما فکر کنم که وسواس به خرج ندهیم (لازم نیست توی راهنما بیاید.) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۵:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== الگو‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از صفحات، از الگوی لایک استفاده شده و برخی دیگر نشده. آیا دلیلی برای این کار وجود داره؟&lt;br /&gt;
::برای مطالبی که در فیس‌بوک (صفحه کتاب جمعه) لینک می‌دهیم، الگوی لایک می‌گذاریم. مسؤولیت این بخش از کار با [[کاربر:Babak]] است. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اولویت‌بندی (در ویرایش و بازنگری) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم بد نباشه یه جور اولیت‌بندی برای تایپ و بازنگری صفحات در نظر بگیریم (البته این طبیعی‌ه که هر کی هر مقاله‌ای رو که بیشتر دوست داره تایپ کنه و یا بازنگری کنه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم این خوبه که تو صفحه‌ی مقالات آماده‌ی تایپ و یا مقالات آماده بازنگری، در کنار نام مقاله، شماره‌ی مجله هم نمایش داده بشه (این طوری راحت‌تر می‌شه مقالات مربوط به مجلات قدیمی‌تر را پیدا کرد).--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۳ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۴۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خیلی پیشنهاد خوبی‌ست. تنها مشکل این است که بلد نیستیم. اما حتماً می‌شود یاد گرفت. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فهرست مقالاتی که بیش از پنج ماه از آخرین تغییرات تایپشان میگذرد و هنوز در ردهٔ «در حال ویرایش» هستند.==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بزرگ بانوی روح من]]&lt;br /&gt;
:قبلاً به کاربر مربوطه یادآوری کرده بودم. چون اقدامی نکرده بود، منتقل کردمش به رده‌ی ناقص. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سربداران]]&lt;br /&gt;
:به کاربر مربوطه یادآوری کردم. چند روز منتظر می‌مانیم تا ببینیم چه می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:: هنوز تایپ این مقاله تمام نشده است. در صورت نیاز، من می‌توانم تایپ آن‌را شروع کنم--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۲۱ (UTC)&lt;br /&gt;
:::خیلی هم خوب. ممنون، امیر. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۱ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سینمای شوروی و انقلاب اکتبر]]&lt;br /&gt;
:به کاربر مربوطه یادآوری کردم. چند روز منتظر می‌مانیم تا ببینیم چه می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقالات رها شده ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر کسی صدایم نزد... (کتاب جمعه ۶)&lt;br /&gt;
: این مقاله بیش از یک ماه است که دست نخورده (دیدم که به کاربر مربوطه یادآوری شده). در صورت نیاز، من می‌توانم تایپ آن‌را شروع کنم--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۲۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من [[«بیگ‌بوی» خانه را ترک می‌گوید]] را از مقالات ناقص، چون دیدم سه صفحه‌اش بیشتر نمونده، برداشتم و بقیه‌اش رو تایپ کردم. اما بعدش که به تاریخ‌ها و تاریخچهٔ بحثش نگاه کردم، متوجه شدم که الهام هر دفعه توی بحث می‌نوشته تا کجا تایپ کرده و بعد ادامه‌اش می‌داده. حالا هم ۵ روز بیشتر از آخرین تغییرش نگذشته. به خاطر همین، من اون سه صفحه رو اضافه نکردم، گفتم شاید بیاد ببینه ناراحت بشه. حالا اگه یه مدت گذشت و خبری ازش نشد، بگید من سه صفحهٔ آخر رو اضافه کنم. مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۱ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
::به نظرم می‌توانی توی صفحهٔ بحث الهام توضیح بدهی و متن را کامل کنی. فکر نمی‌کنم ناراحت شود. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۱ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فهرست مقالاتی که تایپشان تمام شده اما به ردهٔ بازنگری منتقل نشده‌‌اند.==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[چند گفت‌وگو]]&lt;br /&gt;
:گفت‌وگوی دوم تایپ نشده. به کاربر مربوطه یادآوری می‌کنم که تکمیل کند یا بگذاردش در وضعیتِ ناقص. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اصلاح اشتباهات تایپی در متن اصلی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاست شما در مورد اشتباهات تایپی موجود در مجله چیه؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر من می‌رسه که یکی از هدف‌‌های این پروژه می‌تونه این باشه که مجله به عنوان یک متن قابل جستجوی فارسی برای همه قابل دسترسی باشه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مجله پس از قرار گرفتن روی وب،‌ به عنوان یک مجموعه مقاله به زبان فارسی دیده خواهد شد. و اگر اشتباه تایپی و یا گرامری در متن اصلی وجود داره (به نظر من) باید اصلاح بشه. چون در غیر این صورت، یه مجموعه متن بزرگ فارسی‌ (وب سایت کتاب جمعه) در وب وجود خواهد داشت که با دستور زبان فارسی و املای فارسی هم‌خوانی نداره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان یه مثال خیلی ساده، گوگل برای اصلاح اشتباهات تایپی در موقع جستجو از مجموعه کلماتی که در وب فارسی وجود داره استفاده می‌کنه. حالا اگه ما بیام و یه مجموعه بزرگ (ولی با غلط‌های تایپی) روی وب قرار بدیم داریم (در ساده‌ترین حالت) به خدمات فارسی گوگل و سایر وب‌سایت‌هایی که فارسی نیستن ولی امکانات فارسی ارائه می‌دن ضربه می‌زنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه نکته‌ای دیگه‌ای هم که یکی از دوستان اشاره کرده بود این بود که مثلا یه محقق ممکنه بخواد در مورد کتاب جمعه تحقیق کنه و پس ما باید به نثر کتاب جمعه وفادار باشیم. به نظرم می‌رسه که این حرف خیلی درست نباشه! اگه یه محقق بخواد روی کتاب جمعه کار کنه احتمالا نمیاد از این وب‌سایت استفاده کنه (چون همیشه امکان اشتباه در این وب‌سایت و وب‌سایت‌های مشابه وجود داره)...--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۱۶:۱۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ممنون بابت به اشتراک گذاشتنِ دغدغه‌هاتان. راستش سیاست ما در مورد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشتباه تایپی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این است که اگر جزئی باشد و ناشی از سهل‌انگاری تایپ‌کنندهٔ اولیه، اصلاح‌اش می‌کنیم. اما به چیزی که به نظرمان اشتباه گرامری برسد دست نمی‌زنیم. اعتقاد داریم به لحاظ ویرایشی کتاب جمعه و نشریات مشابه منبع دست اولی برای محققان خواهند بود. این‌که آیا آدم‌های زیادی به این وب‌سایت سر می‌زنند یا نه (و چطور راهشان را به این‌جا پیدا می‌کند) از دغدغه‌های اولیهٔ گروه راه‌اندازندهٔ این پروژه نیست. قصد ما دیجیتال کردن بایگانی کتاب جمعه است، همان‌طور که بوده: با همهٔ ضعف‌ها و قدرت‌هایش. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۴۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر کسی صدایم نزد» را نهایی کردید، ولی می‌شه لطفاً یه نگاهی هم به صفحهٔ بحثش بندازید، ببینید چقدر درست یا اشتباه تغییر دادم؟ مرسی. (ببخشید که بلد نیستم لینک بدم)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۸ اکتبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۴۹ (UTC)&lt;br /&gt;
::دیدم محدثه جان. منظورت گیومه‌هاست؟ باید از ابتدا داستان را بخوانم. ولی آن‌قدر که به من مربوط می‌شود، به تشخیصت اعتماد کرده‌ام. قرار است اگر کسی از خوانندگان مورد مشکوکی دید در صفحهٔ بحث هر متن با دیگران به بحث بگذارد. نگران نباش. راستی، برای این‌که به متنی که در وبسایت بایگانی مطبوعات صفحه دارد لینک بدهی، کافی‌است بین دو جفت براکت قرارش بدهی. یا از آیکون «آب» در منوی آیکون‌ها (کنار ض و کج) استفاده کنی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۸ اکتبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[ایالات متحد و حقوق بشر در جهان سوم]] چه بازنگریِ پر دردسری شد براتون، من معذرت می‌خوام واقعاً... برای «ها»ی جمع و «می/نمی»ی فعل‌ها، گفتم بپرسما، اما دیدم دیگه خیلی دارم همش سئوال می‌پرسم، کلافتون می‌کنم، نپرسیدم. اینه که این‌جوری شد. جدایِ‌ از جدول و پاورقی‌ها و غلط‌های تایپی و اینا... خلاصه که قول می‌دم از این به بعد سعی کنم دقتم رو بیشتر کنم! --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۱۱ (UTC)&lt;br /&gt;
::نه بابا. عیب ندارد. خود متن خیلی بد تایپ شده بوده (در اصل). و تقصیر تو نیست. بعضی از متن‌ها کلاً دردسر دارند. ولی من چون از طرفداران نوآم چامسکی هستم، دنده‌م نرم! :) راستش قاعده‌ای هم برای این جدانویسی‌های «می»‌ها و «ها»ها نداریم. صرفاً عقل سلیم می‌گوید در این حد لازم نیست وفادار باشیم به متن اصلی. از جمله چون می‌دانم در کار مطبوعات آب بستن گاهی از این طریق انجام می‌شده. نگاه کن به صفحهٔ آخر متن که هنوز سفیدی دارد. یعنی جای زیادی اختصاص داده بوده‌اند احتمالاً و با متنی که به دست‌شان رسیده همخوانی نداشته. دستت هم درد نکند بابت تایپ. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۲۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:هی من می‌خوام سئوال نپرسم، نمی‌شه. در [[بحث:«دیگر کسی صدایم نزد»]]،‌امیر اشکالاتی رو مطرح کرده و شما هم اصلاح کردید در متن. بازنگریِ این متن رو من انجام داده بودم،‌ و هرچی نگاه می‌کنم، متوجه تفاوت چیزهایی که اصلاح شده، با قبلش نمی‌شم. حدس می‌زنم که مربوط به «یِ کوچک» باشه. می‌پرسم برای بازنگری‌های بعدی که اشتباه تکرار نشه.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۴۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::خیلی هم خوبه که می‌پرسی. این مورد خاص رو خودم می‌خواستم به‌ت بگم. شناسه‌ای که با آن «ی کوچک» نوشته شده بود در آن متن با شناسهٔ استانداردش فرق می‌کرد. اصلاحات این مدلی (نمونهٔ دیگرش استفاده از «ی» عربیه) را معمولاً روبوفا، روباتی که فرزانه نوشته، رفع می‌کنه. ولی الان فرزانه گرفتاره و مدتیه که روبوفا رو مرتباً اجرا نمی‌کنه. باید توی بازنگری حواس‌مون به این نکات باشه. یا متن‌هایی رو بازنگری کنیم که مطمئنیم از شناسه‌های استاندارد استفاده کرده‌اند یا صبر کنیم که روبوفا اجرا بشه. از تاریخچهٔ هر متن می‌شه دید که آیا روبوفا اصلاحی روی اون متن انجام داده یا نه و چه جور اشتباه‌هایی رو اصلاح کرده. اینه که خوبه همیشه تاریخچهٔ متن رو ببینیم قبل از بازنگری. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۶:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::مرسی که حوصله می‌کنید و جواب می‌دید. تاریخچه‌ها رو همیشه نگاه می‌کنم،‌ و قبل از شروعِ هر متنی ی عربی، ک عربی، جداکنندهٔ هزاره به‌جای ویرگول رو چک می‌کنم که داره یا نه، اما متوجه نشدم اینی که به‌جای ی کوچک به کار برده چیه. ت گرد نبوده؟ همزه هم می‌دونم که نمی‌تونسته باشه.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۷:۲۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::«ۀ» بود که با «هٔ»، که استاندارد است، فرق می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۱۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کمک==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر در [[بحث:سربداران]] مسئله‌ئی رو مطرح کرده که فکر می‌کنم شما باید نظرِ نهایی رو بدید. من نمی‌دونم چیکار کنم. دربارهٔ یک‌دستیِ متن و وفاداری به متن اصلی. جاهایی رو هم که در بحث جزو اشتباهات آورده، فکر نمی‌کنم که همه‌اش درست باشد، از نظر وفاداری به متن اصلی. در این‌جا هم نظر شما مهم است. خیلی مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۷ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
::محدثه جان، با امیر در همین صفحه ذیلِ «اصلاح اشتباهات تایپی در متن اصلی» بحث کرده‌ایم. اختلاف نظر داریم و فکر می‌کنم بهتر است به روال باقی مطالب با [[سربداران]] برخورد کنیم--همانگونه که در راهنما آمده و خودت واردی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۱۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==!==&lt;br /&gt;
پرستو جان، واقعاً می‌دونم که به من ربطی نداره‌ و خودت خیلی بهتر می‌دونی و اینا، ولی اشکالی داره اگه من دربارهٔ این شطرنج‌ها که داری بازنگری می‌کنی نظری بدم؟ و البته کاملاً به‌ت حق می‌دم که بگی: این فضولی‌ها به تو نیمده :)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۰۲ (UTC)&lt;br /&gt;
::لطفاً بگو به‌م، محدثه. خیلی هم ممنون می‌شم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۳:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:::بازنگری رو متوقف کرده‌م که به‌م بگی نظرت رو لطفاً. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۹:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:ئه! من ندیدم که دیروز جواب دادید چرا! ببخش. خیلی جزئی‌ه چیزی که می‌خوام بگم، و حتی فکر می‌کنم که خیلی سلیقه‌ای باشه. یکی‌ش دربارهٔ جدول‌هاست. دیدم که متن‌های داخل جدول رو وسط‌چین کردی، به نظرم اومد که این کار، باعث می‌شه که ترتیب (دقیقاً زیر هم بودنِ)‌ شماره‌های هر خونه، به‌هم بریزه، چون اندازهٔ چیزهایی که در هر خونه نوشته می‌شه برابر نیست. و چون ما خط‌های جدول رو نمی‌بینیم، به نظرم یه جوری شده. و برای جدول‌های دیگه، مثلِ تمرین‌های انتهای هر شماره، وسط‌چین کردن مشکل به وجود می‌آره، فکر کنم. (من خیلی به جزئیات گیر می‌دم، شاید گیرِ الکی حتی. ناشی از وسواس فکری! شما کارِ خودت رو بکن لطفاً، من هم می‌آم این‌جا چیزهایی که به ذهنم می‌رسه رو می‌گم فقط. که خیلی‌هاش مهم نیست احتمالاً.) مرسی که انقدر خوبی واهمیت می‌دی :) --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::اوه: قصدم این بود که کل جدول رو منتقل کنم به وسط صفحه. وسط‌چین جواب نداد. یادم رفت برش دارم. قصد نداشتم متن‌های داخل جدول رو وسط‌چین کنم. درستش می‌کنم. لطفاً بیا به‌م بگو هر چی به ذهنت می‌رسه. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::پیدا کردم! این‌جوری می‌تونی وسط‌چین کنی جدول‌ها رو:&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e4&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e5&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – C – f3&lt;br /&gt;
| 2 – C – c6&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – F – b5&lt;br /&gt;
| 3 – P – a6&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع،‌ جایی که جدول رو باز شده، این عبارت رو بنویس:‌&amp;lt;nowiki&amp;gt; class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۰۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۳۶ (UTC)&lt;br /&gt;
:::محدثه، کار من با متن تموم شد و به نظرم نهایی شده. باز تو هم نگاه کن که مشکلی نداشته باشه. ممنون بابت تایپ و این‌ها. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
::::بسیار عالی، و خسته نباشی. خواهش. ممنون از تو بابت بازنگری و این‌ها. :)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۳:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-نمی‌دونم یک دفعه چه اتفاقی در ویکی افتاد که این جدول‌ها خط‌دار شدند. اتفاقی متوجه شدم. برای این‌که خط‌ها نباشند و جدول هم‌چنان وسط باشد، باید به‌جای این فرمول بالایی - که وقتی جدول باز می‌شد می‌نوشتیم، این یکی را جایگزین کنیم: &amp;lt;nowiki&amp;gt;align=&amp;quot;center&amp;quot;&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e4&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e5&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – C – f3&lt;br /&gt;
| 2 – C – c6&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – F – b5&lt;br /&gt;
| 3 – P – a6&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من [[شطرنج جوانان پیکار اندیشه‌ها ۱]] را، که بازنگری شده بود، درست کردم.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۸ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۹:۲۸ (PST)&lt;br /&gt;
::ممنون، محدثه. هم بابت این‌که حواست به این موضوع بود و هم این‌که تغییر دادی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۳:۰۸ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام.من کی برد فارسی نصب کردم.نیم فاصله بهم نمیده وقتی شیفت + اسپیس می زنم.گیومه هم نمی دونم کدومه؟--[[کاربر:کنا&lt;br /&gt;
:سلام کنا. در صفحهٔ بحث خودتان جواب داده‌ام. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۳:۳۶ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قرار دادن عكس‌ها==&lt;br /&gt;
سلام. راجع به چگونگي قرار دادن عكس‌ها در صفحه و چگونه پانويس زدن براي عكس‌ها توضيحي پيدا نكردم. [[كاربر: افرا آزاد]] 13 فوريه 2012&lt;br /&gt;
:سلام، عکس‌ها را جداگانه در صفحه قرار نمی‌دهیم. اما توضیحات عکس‌ها را در همان قسمتی که عکس آورده شده، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین دو خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به این صورت می‌آوریم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*توضیح عکسِ صفحهٔ ۱:&lt;br /&gt;
::توضیح.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۲۵ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوش اومدی --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۳ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۲۳:۵۳ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادآوری!==&lt;br /&gt;
*پرستو جانم، [[امیرزادهٔ کاشی‌ها]] را داشتی بازنگری می‌کردی، اما چون الگویِ در حال بازنگری را نگذاشته بودی، متوجه نشده بودم. هرچند که اگر هم متوجه می‌شدم، بازنگری‌اش نمی‌کردم! :)&lt;br /&gt;
:[[رومن رولان ۲]] را هم نوشته بودی که «مرضیه رسولی» تایپ می‌کند. به خاطر همین نگذاشتم‌ش در وضعیت ناقص. بد نیست ازش بپرسی که هنوز هم می‌خواهد که تایپ‌ش کند یا نه. مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۲:۲۳ (PST)&lt;br /&gt;
::مرسی بابت یادآوری. اولی را گذاشتم که دیگران بازنگری کنند فعلاً. شاید هم خیلی زود دوباره خودم بیایم سراغش. مرضیه هم گرفتار است. سعی می‌کنم ازش بپرسم. عمدتاً به خاطر این‌که اگر تا الان کاری کرده باشد، این‌جا بگذارد. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۱۷ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اشتباه==&lt;br /&gt;
*سلام پرستو. [[بار دیگر کردستان...]] را، کاربری که قبل از تو این متن را برای تایپ انتخاب کرده بود، تایپ کرد. با این‌که در صفحهٔ بحث‌ش نوشته بودم که مقاله را به وضعیت ناقص برگردانده‌ام، اما گویا متوجهٔ منظورم نشده بود. امیدوارم تایپ‌ش نکرده باشی هنوز. و متأسفم.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۱۱ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازنگری==&lt;br /&gt;
*سلام، می‌شه لطفاً جدول‌های [[وابستگی و توسعه در آمریکای لاتین]] را بازنگری کنی، تا من خودِ متن را بازنگری کنم؟ مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۲۴ (PDT)&lt;br /&gt;
:السّاعه! --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۳۵ (PDT)&lt;br /&gt;
::ممنون که بازنگری کردی. برای برداشتن الگویِ وسط‌چینِ جدول ۲ دلیلِ مشخصی داشتی؟ من فکر کرده بودم که محتوای هر خانه اگر وسطِ خانه قرار بگیره قشنگ‌تره. (به چشم من البته). می‌خواستم ببینم اگر دلیلی داره، حواسم باشه از این به بعد برای چه جدول‌هایی نباید از الگوی وسط‌چین استفاده کنم. مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۳۳ (PDT)&lt;br /&gt;
:::اشتباه از من بوده. می‌خواستم کل جدول را راست‌چین کنم که تداخل نکنه با تصویرِ کناری. الان برمی‌گردونم وسط‌چین رو.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
*می‌توانم جدول‌ها را راست‌چین کنم. فقط کافی‌ه که توضیحاتی که اول جدول، بعد از {|، نوشته شده را برداریم. این کار را بکنم؟ قبلاً در کروم این مشکل وجود نداشت. نمی‌شه کاری‌ش کرد یعنی؟--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۴۹ (PDT)&lt;br /&gt;
:با سافاری هم آخه قاطی نشون می‌ده. جدول شمارهٔ ۲ رو صرفاً. چون افتاده کنار اون عکسِ دولته‌ای. حالا مهم هم نیست. اما می‌خوای امتحان کن ببین راست‌چین کردنش کمک می‌کنه به بهتر دیدنِ جدول یا نه. مرسی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۵۲ (PDT)&lt;br /&gt;
::انجام شد. هر سه جدول را راست‌چین کردم که با کروم هم مشکلی نباشد. سافاری ندارم، نگاه کن لطفاً، اگر مشکلی بود بگو. و این‌که فکر می‌کنم خیلی از مطالبِ جدول‌دار الآن همچین مشکلی داشته باشند. (ها، راستی اشتباه گفته بودم، ابتدای جدول باید class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; را باقی گذاشت.)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۰۷ (PDT)&lt;br /&gt;
:::دستت درد نکنه. با سافاری هم درست دیده می‌شه.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۱۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دو صفحهٔ آخرِ [[نامه‌ها ۲۷]] را خودت بازنگری می‌کنی؟ اگر نه، من می‌تونم الآن بازنگری‌اش کنم. فقط بگو تا کجا بازنگری شده.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۹ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۳۴ (PDT)&lt;br /&gt;
:لطفاً بازنگریش کن. ممنون. همهٔ متن به غیر از این دو صفحه بازنگری شده. یعنی تا آخرِ صفحهٔ ۱۲۸. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۹ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* می‌شه لطفاً صفحهٔ‌آخرِ [[صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹]] را بازنگری کنی؟ من تا آخر ۱۱۰ بازنگری کردم، (صفحهٔ آخر را خودم تایپ کرده بودم.) مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۵۰ (PDT)&lt;br /&gt;
:حتماً. سعی می‌کنم امشب انجامش بدم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۵ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۳۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اجازه==&lt;br /&gt;
* سلام، [[کتاب کوچه ۱]] بازنگری شده است. می‌خواستم ببینم آیا می‌توانم قبل از نهایی شدنش، تغییراتی در آن بدهم؟ مثلاً این‌که برای ستاره‌های بین شعرها، الگوی تک ستاره را جایگزین الگوی ستاره، که وسط قرار می‌گیرد، بکنم. یا این‌که برای نام شاعر‌ها، از تو بردگی استفاده کنم به جای چپ‌چین (چون فاصله خیلی زیاد است این‌جوری). --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۱ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۳۹ (PDT)&lt;br /&gt;
::معلومه که می‌شه. اجازهٔ ما هم دست شماست. باید زود بازنگری کنیم بر قواعد تایپ و بازنگری. :) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۱ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۰۳ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تمام شد؟ ==&lt;br /&gt;
چندین وقته مقاله‌ای جدید برای تایپ در سایت قرار نگرفته و صفحه‌ی مقالات آماده‌ی بازنگری هم فقط یک متن داره (که توسط من تایپ شده). آیا این به این معنیه پایان این پروژه هستش؟--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۲۴ اکتبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۰۷ (PDT)&lt;br /&gt;
::سلام امیر. معلومه که تمام نشده! مشکلی پیدا کرده‌ایم در آپلود کردنِ صفحات جدید. ۲۰ شماره از کتاب هفته را اسکن کرده‌ایم که باید به مرور آپلود کنیم. مشکل که رفع بشود، می‌افتیم روی غلتک. ممنون که همراه هستی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۴ اکتبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۴:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== انتخاب متن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام من هر متنی برای تایپ انتخاب می‌کنم این پیام میاد..این مقاله در حال تایپ است. اگر می‌خواهید این مقاله را تایپ یا ویرایش کنید، لطفاً دست نگه دارید تا این پیغام حذف شود. چی کار باید بکنم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== فونت ==&lt;br /&gt;
سلام. قبلا با مدیاویکی کار کردم و یک چیزایی یاد گرفتم. برای تغییر فونت از آ‌ر‌یال به تاهما(راحت‌تر خونده میشه) سه‌تا روش هست. 1. تغییر از Common.css که نسخه من گیر داشت و نشد./ 2. نصب افزونه [http://www.mediawiki.org/wiki/Extension:WebFonts وب فونت] که بد نیست، اما کامل هم نیست. در کنار تغییر کلی چیز بهتری میشه. /3. سومی جواب داد و کلا همه‌چیز تاهما شد. توضیحاتش تو این [http://sad-mim.persiangig.com/document/h-k-j.jpg عکس] نوشتم. امیدوارم مفید باشه. بامهر / --[[کاربر:Sadegh|Sadegh]] ([[بحث کاربر:Sadegh|بحث]]) ‏۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۳، ساعت ۱۱:۰۶ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::می‌تونید هم یک استایل درست کنید و توی مرورگرتون همه‌ی متون سایت تاهومایی بشن. این روش دم دست‌تره. --[[کاربر:Hooman|هومن]] ‏۱۲ جولای ۲۰۱۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رنگ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام، رنگ پس‌زمینه‌ی صفحه‌های داخل کتاب هفته چون کاغذشون کاهیه، زرده، آیا می‌تونم قبل از بارگذاری‌های جدید تصحیح رنگ کنم جوری که متن مشکی باقی بمونه و پس‌زمینه تقریبن سفید بشه؟&lt;br /&gt;
::سلام. ترجیح ما تا الان این بوده که اسکن صفحه‌ها را به همان شکل اصلی (رنگ گاهی) بارگذاری کنیم--بیشتر برای حفظ شکل و رنگ نشریهٔ قدیمی. البته برای تغییر رویه، اگر دلیل قانع‌کننده‌ای وجود داشته باشد، مشکلی وجود ندارد. توضیح می‌دهید چرا رنگ را می‌خواهید عوض کنید؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ([[بحث کاربر:Parastoo|بحث]]) ‏۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۴، ساعت ۰۰:۱۱ (PDT)&lt;br /&gt;
به نظرم سفید بهتر می‌آد مخصوصن اگر کسی بخواد صفحه‌ای را چاپ کنه. البته سفید کردن پس‌زمینه یه مرحله اضافه می‌کنه به کار.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Parastoo&amp;diff=43987</id>
		<title>بحث کاربر:Parastoo</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Parastoo&amp;diff=43987"/>
		<updated>2014-07-12T07:49:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: /* فونت */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== جدول‌ها و نمودارها ==&lt;br /&gt;
سلام. در راهنما چیزی دربارۀ ترسیم نمودارها و جدول‌ها نیافتم. &lt;br /&gt;
مثلاً در مقالۀ «دربارۀ ضرورت بختیاری بودن برای هر بختیاری» (ش ۲۱) مطالبی نمودار مانند هست&lt;br /&gt;
با آنها چه باید کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سلام. ترسیم نمودار در ویکی را بلد نیستم اما جدول کشیدن را می‌شود از [http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7 این‌جا] یاد گرفت. راستش نمی‌دانم چطور می‌شود عین آن نمودارها را ترسیم کرد و آیا لازم است یا نه.. تا حالا نموداری مثل چیزی که در این متن آمده نداشته بودیم. بگذارید کمی در موردش فکر کنیم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۷ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قالب و ظاهر ویکی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود بر شما . فکر میکنم الان که اوله راهیم و من هم حوصه و توانه تغییر ظاهری اینجا رو دارم، بدک نیس که یه دستی به سر و روش بکشیم . از سر و سامون دادن به نشان تا کلیت قالب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. قالب های اماده ی مدیاویکی بسیار زیاد هستن که با تغییرات جزئی میتونیم اونها رو شخصی سازی کنیم. مثل [http://mediawiki2u.com/2009/04/mistylook-theme/ این] و [http://mediawiki2u.com/2009/05/gumax-345-template/ این]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. در مورد نشان هم من یه دستی به سر و روش کشیدم (با حفظ تمام خصوصیات نشان اصلی) و نتیجه شد [http://graphit.ir/ketab-jome-logo.png این] . میشه متناسب با قالب و موارد استفاده، رنگش رو تغییر داد. [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی میشه یه سری جلد ها رو هم از نو بازسازی کرد و خوشکلشون کرد :) . مثلا جلد شماره ی یک بشه [http://graphit.ir/Jeld01-1.jpg این] . خیلی خرم ؟ :دی [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۱۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://graphit.ir/Jeld02-1.jpg اینم] جلد شماره دو :دی . یه امروز بیکار بودم گفتم مفید باشم . یهو رفتم گم و گور شدم نگران نشید :D [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://graphit.ir/Jeld03-1.jpg اینم ۳] و [http://graphit.ir/Jeld04-1.jpg ۴] . چقدر کار انجام دادم من امروز .... خودم هم به خریت خودم ایمان اوردم یعنی . نه به داره، نه به باره ... سر خود برداشتم این کارا رو انجام میدم ... [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا تصمیمی در مورد چگونگی چیدمان تصویرها گرفته شده؟ در برخی از صفحات، متن هر صفحه در کنار تصویر آن صفحه قرار گرفته و در برخی دیگر، تصاویر‌ (بدون توجه به متن) در سمت چپ قرار گرفته.&lt;br /&gt;
::[[بحث راهنما:راهنما|این‌جا]] را ببینید. ذیلِ نحوه‌ی قرارگیری متن تایپ‌شده نسبت به تصویر همان صفحه. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۸:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوی جدید==&lt;br /&gt;
سلام. یک الگو درست کردم برای مطالبی که در انتهای مطلب نام نویسنده یا مترجم در سمت چپ آمده. به جای اینکه متن را با دونقطه تو ببریم حالا می‌توانیم متن را بین &amp;lt;nowiki&amp;gt;{{چپ‌چین}} و {{پایان چپ‌چین}}&amp;lt;/nowiki&amp;gt; بگذاریم. مثلاً «ترجمهٔ آزاده» در مطلب [[گروه‌های فشار چگونه در حکومت نفوذ می‌کنند]] را ببین. اگر موافقی همه جا اعمال کنیم و در راهنما هم بنویسیم. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۰ (UTC)&lt;br /&gt;
:مثل همین، وسط‌چین هم می‌شه داشت، برای ستاره‌ها و اینها. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::هورا! خیلی عالیه. البته یه وقت‌هایی هم هست که نه چپ‌چین است و نه وسط‌چین. هر جا که جمله‌ی آخر تمام شده، زیرش امضای نویسنده قرار گرفته. وسط‌چین خصوصاً برای ستاره‌ها خیلی لازمه. من که توی صفحه‌ی خودم یه نمونه دارم که همه جا کپی می‌کنم. در اولین فرصت به راهنما اضافه کنیم این الگوها رو. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به نظرم اتفاقی که توی این متنِ [[بر بامِ این سپیده]] افتاده احتمالاً عمومیت پیدا می‌کنه: فاصله‌ی زیاد نام شاعر با متنِ شعر. چون عرضِ صفحه‌ها با هم خیلی فرق می‌کنه این مشکلات اجتناب‌ناپذیره. در این موارد من همون تو بردن متن‌ها با دونقطه رو ترجیح می‌دم. اما نمی‌تونم تصمیم بگیرم که خوبه قاعده‌ی چپ‌چین داشته باشیم و گاهی سلیقه‌ای جور دیگه‌ای عمل کنیم یا چی. باید فکر کنم بیشتر.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پس من فعلاً دست نگه می‌دارم. فعلاً امضای سرمقاله‌های نهایی‌شده را چپ‌چین کردم که این مشکل را ندارند. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۲۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::: فکر کنم که قاعده نگذاریم. به کاربران بگوییم که چنین الگوئی داریم و اگر در مقاله‌ای این امکان کمک می‌کرد، استفاده کنند؛ وگرنه که از همان دونقطه‌های توبرَ (چه اسمی!) استفاده کنند. در مورد سرمقاله‌ها هم مثلاً در مورد [[آخرین صفحهٔ تقویم ۲۷]] امضای نویسنده جای خوبی نیفتاده. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۱ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۴:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== به‌هم‌ریختگیِ عرضِ صفحه‌ها (در مک؟) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه توجه کرده باشی صفحه‌هایی که در آن‌ها، در سمت راست صفحه، منوی جعبه‌ابزار وجود داره از فرمن کلی صفحات خارج شدن (من از فایرفاکس استفاده می‌کنم). احتمالا یکی از تگ‌های TR یا TD درست بسته نشده.--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۱۸:۵۸ (UTC)&lt;br /&gt;
:امیر، همین چند دقیقه پیش به بابک، که «بعضی» کارهای فنی وب‌سایت را انجام می‌دهد، ئی‌میل زدم. احتمالاً مشکل از جعبه‌ای است که برای اشتراک‌گذاری متن زیرِ جعبه‌ابزار آمده. امیدوارم مشکل به زودی حل شود. ممنون بابت توجه شما. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
::امیر، لطفاً می‌گوئی از چه سیستم عامل و مرورگری استفاده می‌کنی؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست شد امیر جان ربطی به تگ نداشت --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آره، درست شد. اگه کمکی می‌کنه(!) من از لینوکس استفاده می‌کنم. --[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۳:۵۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== الگوی خوش آمد ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. دیدم که داری لطف می‌کنی و به کاربران جدید خوش آمد می‌گویی. روبوفا الآن دیگر این کار را می‌کند. البته خودش امضا می‌کند اما به صفحهٔ بحث تو لینک می‌دهد.&lt;br /&gt;
می‌توانم کاری کنم که امضا هم مال تو باشد. یا از یک مجموعهٔ امضا به طور تصادفی هر بار یکی را انتخاب کند. لطفاً ببین و تأیید کن. الگو اینجا است: [[الگو:خوشامد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::فرزانه، سلام. خیلی هم عالی. ممنون. روبوفا را دوست می‌دارم زیاد. امضا مهم نیست. مهم این است که به صفحه‌ای راهنمایی بشوند که پاسخگویی وجود داشته باشد. با توجه به این‌که اغلب کاربرانْ کوتاه‌مدت فعالیت می‌کنند، خوب است که به صفحهٔ بحث من لینک شود فعلاً. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۶ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روبوفا ==&lt;br /&gt;
ویرایش متن‌های نهایی شده را از فهرست کارهای روبوفا حذف کردم. ببخشید که بعضی از مقالات را خراب کرده بود. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۷ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::ممنون. البته توی بعضی از متن‌هایی هم که چیزی را خراب کرده بود، چیز دیگری را درست کرده بود. به نظرم بهتر است کلاً کار روبوفا را قبل از بازنگری تعریف کنیم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۷ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۴۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم خوبه که برای رده‌بندی صفحه‌ها، از یک قالب یکسان استفاده کنیم. من پیشنهاد می‌کنم:&lt;br /&gt;
کتاب جمعه ۲| قصه |‌ نام نویسنده | مقالات نهایی شده--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::چه مزیتی دارد این کار؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
:::: به یک شکل شدن سایت کمک می‌کنه (غیر از این مزیت خاصی نداره)--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
:::::من هم سعی می‌کنم همین الگویی را که داده‌اید رعایت کنم اما فکر کنم که وسواس به خرج ندهیم (لازم نیست توی راهنما بیاید.) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۵:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== الگو‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از صفحات، از الگوی لایک استفاده شده و برخی دیگر نشده. آیا دلیلی برای این کار وجود داره؟&lt;br /&gt;
::برای مطالبی که در فیس‌بوک (صفحه کتاب جمعه) لینک می‌دهیم، الگوی لایک می‌گذاریم. مسؤولیت این بخش از کار با [[کاربر:Babak]] است. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اولویت‌بندی (در ویرایش و بازنگری) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم بد نباشه یه جور اولیت‌بندی برای تایپ و بازنگری صفحات در نظر بگیریم (البته این طبیعی‌ه که هر کی هر مقاله‌ای رو که بیشتر دوست داره تایپ کنه و یا بازنگری کنه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم این خوبه که تو صفحه‌ی مقالات آماده‌ی تایپ و یا مقالات آماده بازنگری، در کنار نام مقاله، شماره‌ی مجله هم نمایش داده بشه (این طوری راحت‌تر می‌شه مقالات مربوط به مجلات قدیمی‌تر را پیدا کرد).--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۳ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۴۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خیلی پیشنهاد خوبی‌ست. تنها مشکل این است که بلد نیستیم. اما حتماً می‌شود یاد گرفت. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فهرست مقالاتی که بیش از پنج ماه از آخرین تغییرات تایپشان میگذرد و هنوز در ردهٔ «در حال ویرایش» هستند.==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بزرگ بانوی روح من]]&lt;br /&gt;
:قبلاً به کاربر مربوطه یادآوری کرده بودم. چون اقدامی نکرده بود، منتقل کردمش به رده‌ی ناقص. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سربداران]]&lt;br /&gt;
:به کاربر مربوطه یادآوری کردم. چند روز منتظر می‌مانیم تا ببینیم چه می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:: هنوز تایپ این مقاله تمام نشده است. در صورت نیاز، من می‌توانم تایپ آن‌را شروع کنم--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۲۱ (UTC)&lt;br /&gt;
:::خیلی هم خوب. ممنون، امیر. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۱ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سینمای شوروی و انقلاب اکتبر]]&lt;br /&gt;
:به کاربر مربوطه یادآوری کردم. چند روز منتظر می‌مانیم تا ببینیم چه می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقالات رها شده ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر کسی صدایم نزد... (کتاب جمعه ۶)&lt;br /&gt;
: این مقاله بیش از یک ماه است که دست نخورده (دیدم که به کاربر مربوطه یادآوری شده). در صورت نیاز، من می‌توانم تایپ آن‌را شروع کنم--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۲۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من [[«بیگ‌بوی» خانه را ترک می‌گوید]] را از مقالات ناقص، چون دیدم سه صفحه‌اش بیشتر نمونده، برداشتم و بقیه‌اش رو تایپ کردم. اما بعدش که به تاریخ‌ها و تاریخچهٔ بحثش نگاه کردم، متوجه شدم که الهام هر دفعه توی بحث می‌نوشته تا کجا تایپ کرده و بعد ادامه‌اش می‌داده. حالا هم ۵ روز بیشتر از آخرین تغییرش نگذشته. به خاطر همین، من اون سه صفحه رو اضافه نکردم، گفتم شاید بیاد ببینه ناراحت بشه. حالا اگه یه مدت گذشت و خبری ازش نشد، بگید من سه صفحهٔ آخر رو اضافه کنم. مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۱ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
::به نظرم می‌توانی توی صفحهٔ بحث الهام توضیح بدهی و متن را کامل کنی. فکر نمی‌کنم ناراحت شود. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۱ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فهرست مقالاتی که تایپشان تمام شده اما به ردهٔ بازنگری منتقل نشده‌‌اند.==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[چند گفت‌وگو]]&lt;br /&gt;
:گفت‌وگوی دوم تایپ نشده. به کاربر مربوطه یادآوری می‌کنم که تکمیل کند یا بگذاردش در وضعیتِ ناقص. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اصلاح اشتباهات تایپی در متن اصلی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاست شما در مورد اشتباهات تایپی موجود در مجله چیه؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر من می‌رسه که یکی از هدف‌‌های این پروژه می‌تونه این باشه که مجله به عنوان یک متن قابل جستجوی فارسی برای همه قابل دسترسی باشه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مجله پس از قرار گرفتن روی وب،‌ به عنوان یک مجموعه مقاله به زبان فارسی دیده خواهد شد. و اگر اشتباه تایپی و یا گرامری در متن اصلی وجود داره (به نظر من) باید اصلاح بشه. چون در غیر این صورت، یه مجموعه متن بزرگ فارسی‌ (وب سایت کتاب جمعه) در وب وجود خواهد داشت که با دستور زبان فارسی و املای فارسی هم‌خوانی نداره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان یه مثال خیلی ساده، گوگل برای اصلاح اشتباهات تایپی در موقع جستجو از مجموعه کلماتی که در وب فارسی وجود داره استفاده می‌کنه. حالا اگه ما بیام و یه مجموعه بزرگ (ولی با غلط‌های تایپی) روی وب قرار بدیم داریم (در ساده‌ترین حالت) به خدمات فارسی گوگل و سایر وب‌سایت‌هایی که فارسی نیستن ولی امکانات فارسی ارائه می‌دن ضربه می‌زنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه نکته‌ای دیگه‌ای هم که یکی از دوستان اشاره کرده بود این بود که مثلا یه محقق ممکنه بخواد در مورد کتاب جمعه تحقیق کنه و پس ما باید به نثر کتاب جمعه وفادار باشیم. به نظرم می‌رسه که این حرف خیلی درست نباشه! اگه یه محقق بخواد روی کتاب جمعه کار کنه احتمالا نمیاد از این وب‌سایت استفاده کنه (چون همیشه امکان اشتباه در این وب‌سایت و وب‌سایت‌های مشابه وجود داره)...--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۱۶:۱۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ممنون بابت به اشتراک گذاشتنِ دغدغه‌هاتان. راستش سیاست ما در مورد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشتباه تایپی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این است که اگر جزئی باشد و ناشی از سهل‌انگاری تایپ‌کنندهٔ اولیه، اصلاح‌اش می‌کنیم. اما به چیزی که به نظرمان اشتباه گرامری برسد دست نمی‌زنیم. اعتقاد داریم به لحاظ ویرایشی کتاب جمعه و نشریات مشابه منبع دست اولی برای محققان خواهند بود. این‌که آیا آدم‌های زیادی به این وب‌سایت سر می‌زنند یا نه (و چطور راهشان را به این‌جا پیدا می‌کند) از دغدغه‌های اولیهٔ گروه راه‌اندازندهٔ این پروژه نیست. قصد ما دیجیتال کردن بایگانی کتاب جمعه است، همان‌طور که بوده: با همهٔ ضعف‌ها و قدرت‌هایش. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۴۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر کسی صدایم نزد» را نهایی کردید، ولی می‌شه لطفاً یه نگاهی هم به صفحهٔ بحثش بندازید، ببینید چقدر درست یا اشتباه تغییر دادم؟ مرسی. (ببخشید که بلد نیستم لینک بدم)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۸ اکتبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۴۹ (UTC)&lt;br /&gt;
::دیدم محدثه جان. منظورت گیومه‌هاست؟ باید از ابتدا داستان را بخوانم. ولی آن‌قدر که به من مربوط می‌شود، به تشخیصت اعتماد کرده‌ام. قرار است اگر کسی از خوانندگان مورد مشکوکی دید در صفحهٔ بحث هر متن با دیگران به بحث بگذارد. نگران نباش. راستی، برای این‌که به متنی که در وبسایت بایگانی مطبوعات صفحه دارد لینک بدهی، کافی‌است بین دو جفت براکت قرارش بدهی. یا از آیکون «آب» در منوی آیکون‌ها (کنار ض و کج) استفاده کنی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۸ اکتبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[ایالات متحد و حقوق بشر در جهان سوم]] چه بازنگریِ پر دردسری شد براتون، من معذرت می‌خوام واقعاً... برای «ها»ی جمع و «می/نمی»ی فعل‌ها، گفتم بپرسما، اما دیدم دیگه خیلی دارم همش سئوال می‌پرسم، کلافتون می‌کنم، نپرسیدم. اینه که این‌جوری شد. جدایِ‌ از جدول و پاورقی‌ها و غلط‌های تایپی و اینا... خلاصه که قول می‌دم از این به بعد سعی کنم دقتم رو بیشتر کنم! --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۱۱ (UTC)&lt;br /&gt;
::نه بابا. عیب ندارد. خود متن خیلی بد تایپ شده بوده (در اصل). و تقصیر تو نیست. بعضی از متن‌ها کلاً دردسر دارند. ولی من چون از طرفداران نوآم چامسکی هستم، دنده‌م نرم! :) راستش قاعده‌ای هم برای این جدانویسی‌های «می»‌ها و «ها»ها نداریم. صرفاً عقل سلیم می‌گوید در این حد لازم نیست وفادار باشیم به متن اصلی. از جمله چون می‌دانم در کار مطبوعات آب بستن گاهی از این طریق انجام می‌شده. نگاه کن به صفحهٔ آخر متن که هنوز سفیدی دارد. یعنی جای زیادی اختصاص داده بوده‌اند احتمالاً و با متنی که به دست‌شان رسیده همخوانی نداشته. دستت هم درد نکند بابت تایپ. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۲۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:هی من می‌خوام سئوال نپرسم، نمی‌شه. در [[بحث:«دیگر کسی صدایم نزد»]]،‌امیر اشکالاتی رو مطرح کرده و شما هم اصلاح کردید در متن. بازنگریِ این متن رو من انجام داده بودم،‌ و هرچی نگاه می‌کنم، متوجه تفاوت چیزهایی که اصلاح شده، با قبلش نمی‌شم. حدس می‌زنم که مربوط به «یِ کوچک» باشه. می‌پرسم برای بازنگری‌های بعدی که اشتباه تکرار نشه.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۴۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::خیلی هم خوبه که می‌پرسی. این مورد خاص رو خودم می‌خواستم به‌ت بگم. شناسه‌ای که با آن «ی کوچک» نوشته شده بود در آن متن با شناسهٔ استانداردش فرق می‌کرد. اصلاحات این مدلی (نمونهٔ دیگرش استفاده از «ی» عربیه) را معمولاً روبوفا، روباتی که فرزانه نوشته، رفع می‌کنه. ولی الان فرزانه گرفتاره و مدتیه که روبوفا رو مرتباً اجرا نمی‌کنه. باید توی بازنگری حواس‌مون به این نکات باشه. یا متن‌هایی رو بازنگری کنیم که مطمئنیم از شناسه‌های استاندارد استفاده کرده‌اند یا صبر کنیم که روبوفا اجرا بشه. از تاریخچهٔ هر متن می‌شه دید که آیا روبوفا اصلاحی روی اون متن انجام داده یا نه و چه جور اشتباه‌هایی رو اصلاح کرده. اینه که خوبه همیشه تاریخچهٔ متن رو ببینیم قبل از بازنگری. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۶:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::مرسی که حوصله می‌کنید و جواب می‌دید. تاریخچه‌ها رو همیشه نگاه می‌کنم،‌ و قبل از شروعِ هر متنی ی عربی، ک عربی، جداکنندهٔ هزاره به‌جای ویرگول رو چک می‌کنم که داره یا نه، اما متوجه نشدم اینی که به‌جای ی کوچک به کار برده چیه. ت گرد نبوده؟ همزه هم می‌دونم که نمی‌تونسته باشه.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۷:۲۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::«ۀ» بود که با «هٔ»، که استاندارد است، فرق می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۱۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کمک==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر در [[بحث:سربداران]] مسئله‌ئی رو مطرح کرده که فکر می‌کنم شما باید نظرِ نهایی رو بدید. من نمی‌دونم چیکار کنم. دربارهٔ یک‌دستیِ متن و وفاداری به متن اصلی. جاهایی رو هم که در بحث جزو اشتباهات آورده، فکر نمی‌کنم که همه‌اش درست باشد، از نظر وفاداری به متن اصلی. در این‌جا هم نظر شما مهم است. خیلی مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۷ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
::محدثه جان، با امیر در همین صفحه ذیلِ «اصلاح اشتباهات تایپی در متن اصلی» بحث کرده‌ایم. اختلاف نظر داریم و فکر می‌کنم بهتر است به روال باقی مطالب با [[سربداران]] برخورد کنیم--همانگونه که در راهنما آمده و خودت واردی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۱۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==!==&lt;br /&gt;
پرستو جان، واقعاً می‌دونم که به من ربطی نداره‌ و خودت خیلی بهتر می‌دونی و اینا، ولی اشکالی داره اگه من دربارهٔ این شطرنج‌ها که داری بازنگری می‌کنی نظری بدم؟ و البته کاملاً به‌ت حق می‌دم که بگی: این فضولی‌ها به تو نیمده :)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۰۲ (UTC)&lt;br /&gt;
::لطفاً بگو به‌م، محدثه. خیلی هم ممنون می‌شم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۳:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:::بازنگری رو متوقف کرده‌م که به‌م بگی نظرت رو لطفاً. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۹:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:ئه! من ندیدم که دیروز جواب دادید چرا! ببخش. خیلی جزئی‌ه چیزی که می‌خوام بگم، و حتی فکر می‌کنم که خیلی سلیقه‌ای باشه. یکی‌ش دربارهٔ جدول‌هاست. دیدم که متن‌های داخل جدول رو وسط‌چین کردی، به نظرم اومد که این کار، باعث می‌شه که ترتیب (دقیقاً زیر هم بودنِ)‌ شماره‌های هر خونه، به‌هم بریزه، چون اندازهٔ چیزهایی که در هر خونه نوشته می‌شه برابر نیست. و چون ما خط‌های جدول رو نمی‌بینیم، به نظرم یه جوری شده. و برای جدول‌های دیگه، مثلِ تمرین‌های انتهای هر شماره، وسط‌چین کردن مشکل به وجود می‌آره، فکر کنم. (من خیلی به جزئیات گیر می‌دم، شاید گیرِ الکی حتی. ناشی از وسواس فکری! شما کارِ خودت رو بکن لطفاً، من هم می‌آم این‌جا چیزهایی که به ذهنم می‌رسه رو می‌گم فقط. که خیلی‌هاش مهم نیست احتمالاً.) مرسی که انقدر خوبی واهمیت می‌دی :) --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::اوه: قصدم این بود که کل جدول رو منتقل کنم به وسط صفحه. وسط‌چین جواب نداد. یادم رفت برش دارم. قصد نداشتم متن‌های داخل جدول رو وسط‌چین کنم. درستش می‌کنم. لطفاً بیا به‌م بگو هر چی به ذهنت می‌رسه. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::پیدا کردم! این‌جوری می‌تونی وسط‌چین کنی جدول‌ها رو:&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e4&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e5&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – C – f3&lt;br /&gt;
| 2 – C – c6&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – F – b5&lt;br /&gt;
| 3 – P – a6&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع،‌ جایی که جدول رو باز شده، این عبارت رو بنویس:‌&amp;lt;nowiki&amp;gt; class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۰۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۳۶ (UTC)&lt;br /&gt;
:::محدثه، کار من با متن تموم شد و به نظرم نهایی شده. باز تو هم نگاه کن که مشکلی نداشته باشه. ممنون بابت تایپ و این‌ها. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
::::بسیار عالی، و خسته نباشی. خواهش. ممنون از تو بابت بازنگری و این‌ها. :)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۳:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-نمی‌دونم یک دفعه چه اتفاقی در ویکی افتاد که این جدول‌ها خط‌دار شدند. اتفاقی متوجه شدم. برای این‌که خط‌ها نباشند و جدول هم‌چنان وسط باشد، باید به‌جای این فرمول بالایی - که وقتی جدول باز می‌شد می‌نوشتیم، این یکی را جایگزین کنیم: &amp;lt;nowiki&amp;gt;align=&amp;quot;center&amp;quot;&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e4&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e5&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – C – f3&lt;br /&gt;
| 2 – C – c6&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – F – b5&lt;br /&gt;
| 3 – P – a6&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من [[شطرنج جوانان پیکار اندیشه‌ها ۱]] را، که بازنگری شده بود، درست کردم.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۸ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۹:۲۸ (PST)&lt;br /&gt;
::ممنون، محدثه. هم بابت این‌که حواست به این موضوع بود و هم این‌که تغییر دادی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۳:۰۸ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام.من کی برد فارسی نصب کردم.نیم فاصله بهم نمیده وقتی شیفت + اسپیس می زنم.گیومه هم نمی دونم کدومه؟--[[کاربر:کنا&lt;br /&gt;
:سلام کنا. در صفحهٔ بحث خودتان جواب داده‌ام. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۳:۳۶ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قرار دادن عكس‌ها==&lt;br /&gt;
سلام. راجع به چگونگي قرار دادن عكس‌ها در صفحه و چگونه پانويس زدن براي عكس‌ها توضيحي پيدا نكردم. [[كاربر: افرا آزاد]] 13 فوريه 2012&lt;br /&gt;
:سلام، عکس‌ها را جداگانه در صفحه قرار نمی‌دهیم. اما توضیحات عکس‌ها را در همان قسمتی که عکس آورده شده، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین دو خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به این صورت می‌آوریم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*توضیح عکسِ صفحهٔ ۱:&lt;br /&gt;
::توضیح.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۲۵ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوش اومدی --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۳ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۲۳:۵۳ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادآوری!==&lt;br /&gt;
*پرستو جانم، [[امیرزادهٔ کاشی‌ها]] را داشتی بازنگری می‌کردی، اما چون الگویِ در حال بازنگری را نگذاشته بودی، متوجه نشده بودم. هرچند که اگر هم متوجه می‌شدم، بازنگری‌اش نمی‌کردم! :)&lt;br /&gt;
:[[رومن رولان ۲]] را هم نوشته بودی که «مرضیه رسولی» تایپ می‌کند. به خاطر همین نگذاشتم‌ش در وضعیت ناقص. بد نیست ازش بپرسی که هنوز هم می‌خواهد که تایپ‌ش کند یا نه. مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۲:۲۳ (PST)&lt;br /&gt;
::مرسی بابت یادآوری. اولی را گذاشتم که دیگران بازنگری کنند فعلاً. شاید هم خیلی زود دوباره خودم بیایم سراغش. مرضیه هم گرفتار است. سعی می‌کنم ازش بپرسم. عمدتاً به خاطر این‌که اگر تا الان کاری کرده باشد، این‌جا بگذارد. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۱۷ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اشتباه==&lt;br /&gt;
*سلام پرستو. [[بار دیگر کردستان...]] را، کاربری که قبل از تو این متن را برای تایپ انتخاب کرده بود، تایپ کرد. با این‌که در صفحهٔ بحث‌ش نوشته بودم که مقاله را به وضعیت ناقص برگردانده‌ام، اما گویا متوجهٔ منظورم نشده بود. امیدوارم تایپ‌ش نکرده باشی هنوز. و متأسفم.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۱۱ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازنگری==&lt;br /&gt;
*سلام، می‌شه لطفاً جدول‌های [[وابستگی و توسعه در آمریکای لاتین]] را بازنگری کنی، تا من خودِ متن را بازنگری کنم؟ مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۲۴ (PDT)&lt;br /&gt;
:السّاعه! --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۳۵ (PDT)&lt;br /&gt;
::ممنون که بازنگری کردی. برای برداشتن الگویِ وسط‌چینِ جدول ۲ دلیلِ مشخصی داشتی؟ من فکر کرده بودم که محتوای هر خانه اگر وسطِ خانه قرار بگیره قشنگ‌تره. (به چشم من البته). می‌خواستم ببینم اگر دلیلی داره، حواسم باشه از این به بعد برای چه جدول‌هایی نباید از الگوی وسط‌چین استفاده کنم. مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۳۳ (PDT)&lt;br /&gt;
:::اشتباه از من بوده. می‌خواستم کل جدول را راست‌چین کنم که تداخل نکنه با تصویرِ کناری. الان برمی‌گردونم وسط‌چین رو.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
*می‌توانم جدول‌ها را راست‌چین کنم. فقط کافی‌ه که توضیحاتی که اول جدول، بعد از {|، نوشته شده را برداریم. این کار را بکنم؟ قبلاً در کروم این مشکل وجود نداشت. نمی‌شه کاری‌ش کرد یعنی؟--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۴۹ (PDT)&lt;br /&gt;
:با سافاری هم آخه قاطی نشون می‌ده. جدول شمارهٔ ۲ رو صرفاً. چون افتاده کنار اون عکسِ دولته‌ای. حالا مهم هم نیست. اما می‌خوای امتحان کن ببین راست‌چین کردنش کمک می‌کنه به بهتر دیدنِ جدول یا نه. مرسی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۵۲ (PDT)&lt;br /&gt;
::انجام شد. هر سه جدول را راست‌چین کردم که با کروم هم مشکلی نباشد. سافاری ندارم، نگاه کن لطفاً، اگر مشکلی بود بگو. و این‌که فکر می‌کنم خیلی از مطالبِ جدول‌دار الآن همچین مشکلی داشته باشند. (ها، راستی اشتباه گفته بودم، ابتدای جدول باید class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; را باقی گذاشت.)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۰۷ (PDT)&lt;br /&gt;
:::دستت درد نکنه. با سافاری هم درست دیده می‌شه.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۱۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دو صفحهٔ آخرِ [[نامه‌ها ۲۷]] را خودت بازنگری می‌کنی؟ اگر نه، من می‌تونم الآن بازنگری‌اش کنم. فقط بگو تا کجا بازنگری شده.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۹ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۳۴ (PDT)&lt;br /&gt;
:لطفاً بازنگریش کن. ممنون. همهٔ متن به غیر از این دو صفحه بازنگری شده. یعنی تا آخرِ صفحهٔ ۱۲۸. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۹ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* می‌شه لطفاً صفحهٔ‌آخرِ [[صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹]] را بازنگری کنی؟ من تا آخر ۱۱۰ بازنگری کردم، (صفحهٔ آخر را خودم تایپ کرده بودم.) مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۵۰ (PDT)&lt;br /&gt;
:حتماً. سعی می‌کنم امشب انجامش بدم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۵ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۳۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اجازه==&lt;br /&gt;
* سلام، [[کتاب کوچه ۱]] بازنگری شده است. می‌خواستم ببینم آیا می‌توانم قبل از نهایی شدنش، تغییراتی در آن بدهم؟ مثلاً این‌که برای ستاره‌های بین شعرها، الگوی تک ستاره را جایگزین الگوی ستاره، که وسط قرار می‌گیرد، بکنم. یا این‌که برای نام شاعر‌ها، از تو بردگی استفاده کنم به جای چپ‌چین (چون فاصله خیلی زیاد است این‌جوری). --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۱ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۳۹ (PDT)&lt;br /&gt;
::معلومه که می‌شه. اجازهٔ ما هم دست شماست. باید زود بازنگری کنیم بر قواعد تایپ و بازنگری. :) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۱ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۰۳ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تمام شد؟ ==&lt;br /&gt;
چندین وقته مقاله‌ای جدید برای تایپ در سایت قرار نگرفته و صفحه‌ی مقالات آماده‌ی بازنگری هم فقط یک متن داره (که توسط من تایپ شده). آیا این به این معنیه پایان این پروژه هستش؟--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۲۴ اکتبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۰۷ (PDT)&lt;br /&gt;
::سلام امیر. معلومه که تمام نشده! مشکلی پیدا کرده‌ایم در آپلود کردنِ صفحات جدید. ۲۰ شماره از کتاب هفته را اسکن کرده‌ایم که باید به مرور آپلود کنیم. مشکل که رفع بشود، می‌افتیم روی غلتک. ممنون که همراه هستی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۴ اکتبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۴:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== انتخاب متن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام من هر متنی برای تایپ انتخاب می‌کنم این پیام میاد..این مقاله در حال تایپ است. اگر می‌خواهید این مقاله را تایپ یا ویرایش کنید، لطفاً دست نگه دارید تا این پیغام حذف شود. چی کار باید بکنم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== فونت ==&lt;br /&gt;
سلام. قبلا با مدیاویکی کار کردم و یک چیزایی یاد گرفتم. برای تغییر فونت از آ‌ر‌یال به تاهما(راحت‌تر خونده میشه) سه‌تا روش هست. 1. تغییر از Common.css که نسخه من گیر داشت و نشد./ 2. نصب افزونه [http://www.mediawiki.org/wiki/Extension:WebFonts وب فونت] که بد نیست، اما کامل هم نیست. در کنار تغییر کلی چیز بهتری میشه. /3. سومی جواب داد و کلا همه‌چیز تاهما شد. توضیحاتش تو این [http://sad-mim.persiangig.com/document/h-k-j.jpg عکس] نوشتم. امیدوارم مفید باشه. بامهر / --[[کاربر:Sadegh|Sadegh]] ([[بحث کاربر:Sadegh|بحث]]) ‏۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۳، ساعت ۱۱:۰۶ (PST)&lt;br /&gt;
می‌تونید هم یک استایل درست کنید و توی مرورگرتون همه‌ی متون سایت تاهومایی بشن. این روش دم دست‌تره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رنگ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام، رنگ پس‌زمینه‌ی صفحه‌های داخل کتاب هفته چون کاغذشون کاهیه، زرده، آیا می‌تونم قبل از بارگذاری‌های جدید تصحیح رنگ کنم جوری که متن مشکی باقی بمونه و پس‌زمینه تقریبن سفید بشه؟&lt;br /&gt;
::سلام. ترجیح ما تا الان این بوده که اسکن صفحه‌ها را به همان شکل اصلی (رنگ گاهی) بارگذاری کنیم--بیشتر برای حفظ شکل و رنگ نشریهٔ قدیمی. البته برای تغییر رویه، اگر دلیل قانع‌کننده‌ای وجود داشته باشد، مشکلی وجود ندارد. توضیح می‌دهید چرا رنگ را می‌خواهید عوض کنید؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ([[بحث کاربر:Parastoo|بحث]]) ‏۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۴، ساعت ۰۰:۱۱ (PDT)&lt;br /&gt;
به نظرم سفید بهتر می‌آد مخصوصن اگر کسی بخواد صفحه‌ای را چاپ کنه. البته سفید کردن پس‌زمینه یه مرحله اضافه می‌کنه به کار.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Parastoo&amp;diff=43986</id>
		<title>بحث کاربر:Parastoo</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Parastoo&amp;diff=43986"/>
		<updated>2014-07-12T07:46:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: /* رنگ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== جدول‌ها و نمودارها ==&lt;br /&gt;
سلام. در راهنما چیزی دربارۀ ترسیم نمودارها و جدول‌ها نیافتم. &lt;br /&gt;
مثلاً در مقالۀ «دربارۀ ضرورت بختیاری بودن برای هر بختیاری» (ش ۲۱) مطالبی نمودار مانند هست&lt;br /&gt;
با آنها چه باید کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سلام. ترسیم نمودار در ویکی را بلد نیستم اما جدول کشیدن را می‌شود از [http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7 این‌جا] یاد گرفت. راستش نمی‌دانم چطور می‌شود عین آن نمودارها را ترسیم کرد و آیا لازم است یا نه.. تا حالا نموداری مثل چیزی که در این متن آمده نداشته بودیم. بگذارید کمی در موردش فکر کنیم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۷ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قالب و ظاهر ویکی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود بر شما . فکر میکنم الان که اوله راهیم و من هم حوصه و توانه تغییر ظاهری اینجا رو دارم، بدک نیس که یه دستی به سر و روش بکشیم . از سر و سامون دادن به نشان تا کلیت قالب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. قالب های اماده ی مدیاویکی بسیار زیاد هستن که با تغییرات جزئی میتونیم اونها رو شخصی سازی کنیم. مثل [http://mediawiki2u.com/2009/04/mistylook-theme/ این] و [http://mediawiki2u.com/2009/05/gumax-345-template/ این]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. در مورد نشان هم من یه دستی به سر و روش کشیدم (با حفظ تمام خصوصیات نشان اصلی) و نتیجه شد [http://graphit.ir/ketab-jome-logo.png این] . میشه متناسب با قالب و موارد استفاده، رنگش رو تغییر داد. [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی میشه یه سری جلد ها رو هم از نو بازسازی کرد و خوشکلشون کرد :) . مثلا جلد شماره ی یک بشه [http://graphit.ir/Jeld01-1.jpg این] . خیلی خرم ؟ :دی [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۱۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://graphit.ir/Jeld02-1.jpg اینم] جلد شماره دو :دی . یه امروز بیکار بودم گفتم مفید باشم . یهو رفتم گم و گور شدم نگران نشید :D [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://graphit.ir/Jeld03-1.jpg اینم ۳] و [http://graphit.ir/Jeld04-1.jpg ۴] . چقدر کار انجام دادم من امروز .... خودم هم به خریت خودم ایمان اوردم یعنی . نه به داره، نه به باره ... سر خود برداشتم این کارا رو انجام میدم ... [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا تصمیمی در مورد چگونگی چیدمان تصویرها گرفته شده؟ در برخی از صفحات، متن هر صفحه در کنار تصویر آن صفحه قرار گرفته و در برخی دیگر، تصاویر‌ (بدون توجه به متن) در سمت چپ قرار گرفته.&lt;br /&gt;
::[[بحث راهنما:راهنما|این‌جا]] را ببینید. ذیلِ نحوه‌ی قرارگیری متن تایپ‌شده نسبت به تصویر همان صفحه. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۸:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوی جدید==&lt;br /&gt;
سلام. یک الگو درست کردم برای مطالبی که در انتهای مطلب نام نویسنده یا مترجم در سمت چپ آمده. به جای اینکه متن را با دونقطه تو ببریم حالا می‌توانیم متن را بین &amp;lt;nowiki&amp;gt;{{چپ‌چین}} و {{پایان چپ‌چین}}&amp;lt;/nowiki&amp;gt; بگذاریم. مثلاً «ترجمهٔ آزاده» در مطلب [[گروه‌های فشار چگونه در حکومت نفوذ می‌کنند]] را ببین. اگر موافقی همه جا اعمال کنیم و در راهنما هم بنویسیم. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۰ (UTC)&lt;br /&gt;
:مثل همین، وسط‌چین هم می‌شه داشت، برای ستاره‌ها و اینها. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::هورا! خیلی عالیه. البته یه وقت‌هایی هم هست که نه چپ‌چین است و نه وسط‌چین. هر جا که جمله‌ی آخر تمام شده، زیرش امضای نویسنده قرار گرفته. وسط‌چین خصوصاً برای ستاره‌ها خیلی لازمه. من که توی صفحه‌ی خودم یه نمونه دارم که همه جا کپی می‌کنم. در اولین فرصت به راهنما اضافه کنیم این الگوها رو. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به نظرم اتفاقی که توی این متنِ [[بر بامِ این سپیده]] افتاده احتمالاً عمومیت پیدا می‌کنه: فاصله‌ی زیاد نام شاعر با متنِ شعر. چون عرضِ صفحه‌ها با هم خیلی فرق می‌کنه این مشکلات اجتناب‌ناپذیره. در این موارد من همون تو بردن متن‌ها با دونقطه رو ترجیح می‌دم. اما نمی‌تونم تصمیم بگیرم که خوبه قاعده‌ی چپ‌چین داشته باشیم و گاهی سلیقه‌ای جور دیگه‌ای عمل کنیم یا چی. باید فکر کنم بیشتر.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پس من فعلاً دست نگه می‌دارم. فعلاً امضای سرمقاله‌های نهایی‌شده را چپ‌چین کردم که این مشکل را ندارند. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۲۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::: فکر کنم که قاعده نگذاریم. به کاربران بگوییم که چنین الگوئی داریم و اگر در مقاله‌ای این امکان کمک می‌کرد، استفاده کنند؛ وگرنه که از همان دونقطه‌های توبرَ (چه اسمی!) استفاده کنند. در مورد سرمقاله‌ها هم مثلاً در مورد [[آخرین صفحهٔ تقویم ۲۷]] امضای نویسنده جای خوبی نیفتاده. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۱ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۴:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== به‌هم‌ریختگیِ عرضِ صفحه‌ها (در مک؟) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه توجه کرده باشی صفحه‌هایی که در آن‌ها، در سمت راست صفحه، منوی جعبه‌ابزار وجود داره از فرمن کلی صفحات خارج شدن (من از فایرفاکس استفاده می‌کنم). احتمالا یکی از تگ‌های TR یا TD درست بسته نشده.--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۱۸:۵۸ (UTC)&lt;br /&gt;
:امیر، همین چند دقیقه پیش به بابک، که «بعضی» کارهای فنی وب‌سایت را انجام می‌دهد، ئی‌میل زدم. احتمالاً مشکل از جعبه‌ای است که برای اشتراک‌گذاری متن زیرِ جعبه‌ابزار آمده. امیدوارم مشکل به زودی حل شود. ممنون بابت توجه شما. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
::امیر، لطفاً می‌گوئی از چه سیستم عامل و مرورگری استفاده می‌کنی؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست شد امیر جان ربطی به تگ نداشت --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آره، درست شد. اگه کمکی می‌کنه(!) من از لینوکس استفاده می‌کنم. --[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۳:۵۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== الگوی خوش آمد ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. دیدم که داری لطف می‌کنی و به کاربران جدید خوش آمد می‌گویی. روبوفا الآن دیگر این کار را می‌کند. البته خودش امضا می‌کند اما به صفحهٔ بحث تو لینک می‌دهد.&lt;br /&gt;
می‌توانم کاری کنم که امضا هم مال تو باشد. یا از یک مجموعهٔ امضا به طور تصادفی هر بار یکی را انتخاب کند. لطفاً ببین و تأیید کن. الگو اینجا است: [[الگو:خوشامد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::فرزانه، سلام. خیلی هم عالی. ممنون. روبوفا را دوست می‌دارم زیاد. امضا مهم نیست. مهم این است که به صفحه‌ای راهنمایی بشوند که پاسخگویی وجود داشته باشد. با توجه به این‌که اغلب کاربرانْ کوتاه‌مدت فعالیت می‌کنند، خوب است که به صفحهٔ بحث من لینک شود فعلاً. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۶ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روبوفا ==&lt;br /&gt;
ویرایش متن‌های نهایی شده را از فهرست کارهای روبوفا حذف کردم. ببخشید که بعضی از مقالات را خراب کرده بود. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۷ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::ممنون. البته توی بعضی از متن‌هایی هم که چیزی را خراب کرده بود، چیز دیگری را درست کرده بود. به نظرم بهتر است کلاً کار روبوفا را قبل از بازنگری تعریف کنیم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۷ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۴۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم خوبه که برای رده‌بندی صفحه‌ها، از یک قالب یکسان استفاده کنیم. من پیشنهاد می‌کنم:&lt;br /&gt;
کتاب جمعه ۲| قصه |‌ نام نویسنده | مقالات نهایی شده--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::چه مزیتی دارد این کار؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
:::: به یک شکل شدن سایت کمک می‌کنه (غیر از این مزیت خاصی نداره)--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
:::::من هم سعی می‌کنم همین الگویی را که داده‌اید رعایت کنم اما فکر کنم که وسواس به خرج ندهیم (لازم نیست توی راهنما بیاید.) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۵:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== الگو‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از صفحات، از الگوی لایک استفاده شده و برخی دیگر نشده. آیا دلیلی برای این کار وجود داره؟&lt;br /&gt;
::برای مطالبی که در فیس‌بوک (صفحه کتاب جمعه) لینک می‌دهیم، الگوی لایک می‌گذاریم. مسؤولیت این بخش از کار با [[کاربر:Babak]] است. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اولویت‌بندی (در ویرایش و بازنگری) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم بد نباشه یه جور اولیت‌بندی برای تایپ و بازنگری صفحات در نظر بگیریم (البته این طبیعی‌ه که هر کی هر مقاله‌ای رو که بیشتر دوست داره تایپ کنه و یا بازنگری کنه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم این خوبه که تو صفحه‌ی مقالات آماده‌ی تایپ و یا مقالات آماده بازنگری، در کنار نام مقاله، شماره‌ی مجله هم نمایش داده بشه (این طوری راحت‌تر می‌شه مقالات مربوط به مجلات قدیمی‌تر را پیدا کرد).--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۳ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۴۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خیلی پیشنهاد خوبی‌ست. تنها مشکل این است که بلد نیستیم. اما حتماً می‌شود یاد گرفت. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فهرست مقالاتی که بیش از پنج ماه از آخرین تغییرات تایپشان میگذرد و هنوز در ردهٔ «در حال ویرایش» هستند.==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بزرگ بانوی روح من]]&lt;br /&gt;
:قبلاً به کاربر مربوطه یادآوری کرده بودم. چون اقدامی نکرده بود، منتقل کردمش به رده‌ی ناقص. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سربداران]]&lt;br /&gt;
:به کاربر مربوطه یادآوری کردم. چند روز منتظر می‌مانیم تا ببینیم چه می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:: هنوز تایپ این مقاله تمام نشده است. در صورت نیاز، من می‌توانم تایپ آن‌را شروع کنم--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۲۱ (UTC)&lt;br /&gt;
:::خیلی هم خوب. ممنون، امیر. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۱ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سینمای شوروی و انقلاب اکتبر]]&lt;br /&gt;
:به کاربر مربوطه یادآوری کردم. چند روز منتظر می‌مانیم تا ببینیم چه می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقالات رها شده ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر کسی صدایم نزد... (کتاب جمعه ۶)&lt;br /&gt;
: این مقاله بیش از یک ماه است که دست نخورده (دیدم که به کاربر مربوطه یادآوری شده). در صورت نیاز، من می‌توانم تایپ آن‌را شروع کنم--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۲۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من [[«بیگ‌بوی» خانه را ترک می‌گوید]] را از مقالات ناقص، چون دیدم سه صفحه‌اش بیشتر نمونده، برداشتم و بقیه‌اش رو تایپ کردم. اما بعدش که به تاریخ‌ها و تاریخچهٔ بحثش نگاه کردم، متوجه شدم که الهام هر دفعه توی بحث می‌نوشته تا کجا تایپ کرده و بعد ادامه‌اش می‌داده. حالا هم ۵ روز بیشتر از آخرین تغییرش نگذشته. به خاطر همین، من اون سه صفحه رو اضافه نکردم، گفتم شاید بیاد ببینه ناراحت بشه. حالا اگه یه مدت گذشت و خبری ازش نشد، بگید من سه صفحهٔ آخر رو اضافه کنم. مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۱ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
::به نظرم می‌توانی توی صفحهٔ بحث الهام توضیح بدهی و متن را کامل کنی. فکر نمی‌کنم ناراحت شود. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۱ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فهرست مقالاتی که تایپشان تمام شده اما به ردهٔ بازنگری منتقل نشده‌‌اند.==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[چند گفت‌وگو]]&lt;br /&gt;
:گفت‌وگوی دوم تایپ نشده. به کاربر مربوطه یادآوری می‌کنم که تکمیل کند یا بگذاردش در وضعیتِ ناقص. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اصلاح اشتباهات تایپی در متن اصلی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاست شما در مورد اشتباهات تایپی موجود در مجله چیه؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر من می‌رسه که یکی از هدف‌‌های این پروژه می‌تونه این باشه که مجله به عنوان یک متن قابل جستجوی فارسی برای همه قابل دسترسی باشه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مجله پس از قرار گرفتن روی وب،‌ به عنوان یک مجموعه مقاله به زبان فارسی دیده خواهد شد. و اگر اشتباه تایپی و یا گرامری در متن اصلی وجود داره (به نظر من) باید اصلاح بشه. چون در غیر این صورت، یه مجموعه متن بزرگ فارسی‌ (وب سایت کتاب جمعه) در وب وجود خواهد داشت که با دستور زبان فارسی و املای فارسی هم‌خوانی نداره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان یه مثال خیلی ساده، گوگل برای اصلاح اشتباهات تایپی در موقع جستجو از مجموعه کلماتی که در وب فارسی وجود داره استفاده می‌کنه. حالا اگه ما بیام و یه مجموعه بزرگ (ولی با غلط‌های تایپی) روی وب قرار بدیم داریم (در ساده‌ترین حالت) به خدمات فارسی گوگل و سایر وب‌سایت‌هایی که فارسی نیستن ولی امکانات فارسی ارائه می‌دن ضربه می‌زنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه نکته‌ای دیگه‌ای هم که یکی از دوستان اشاره کرده بود این بود که مثلا یه محقق ممکنه بخواد در مورد کتاب جمعه تحقیق کنه و پس ما باید به نثر کتاب جمعه وفادار باشیم. به نظرم می‌رسه که این حرف خیلی درست نباشه! اگه یه محقق بخواد روی کتاب جمعه کار کنه احتمالا نمیاد از این وب‌سایت استفاده کنه (چون همیشه امکان اشتباه در این وب‌سایت و وب‌سایت‌های مشابه وجود داره)...--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۱۶:۱۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ممنون بابت به اشتراک گذاشتنِ دغدغه‌هاتان. راستش سیاست ما در مورد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشتباه تایپی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این است که اگر جزئی باشد و ناشی از سهل‌انگاری تایپ‌کنندهٔ اولیه، اصلاح‌اش می‌کنیم. اما به چیزی که به نظرمان اشتباه گرامری برسد دست نمی‌زنیم. اعتقاد داریم به لحاظ ویرایشی کتاب جمعه و نشریات مشابه منبع دست اولی برای محققان خواهند بود. این‌که آیا آدم‌های زیادی به این وب‌سایت سر می‌زنند یا نه (و چطور راهشان را به این‌جا پیدا می‌کند) از دغدغه‌های اولیهٔ گروه راه‌اندازندهٔ این پروژه نیست. قصد ما دیجیتال کردن بایگانی کتاب جمعه است، همان‌طور که بوده: با همهٔ ضعف‌ها و قدرت‌هایش. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۴۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر کسی صدایم نزد» را نهایی کردید، ولی می‌شه لطفاً یه نگاهی هم به صفحهٔ بحثش بندازید، ببینید چقدر درست یا اشتباه تغییر دادم؟ مرسی. (ببخشید که بلد نیستم لینک بدم)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۸ اکتبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۴۹ (UTC)&lt;br /&gt;
::دیدم محدثه جان. منظورت گیومه‌هاست؟ باید از ابتدا داستان را بخوانم. ولی آن‌قدر که به من مربوط می‌شود، به تشخیصت اعتماد کرده‌ام. قرار است اگر کسی از خوانندگان مورد مشکوکی دید در صفحهٔ بحث هر متن با دیگران به بحث بگذارد. نگران نباش. راستی، برای این‌که به متنی که در وبسایت بایگانی مطبوعات صفحه دارد لینک بدهی، کافی‌است بین دو جفت براکت قرارش بدهی. یا از آیکون «آب» در منوی آیکون‌ها (کنار ض و کج) استفاده کنی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۸ اکتبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[ایالات متحد و حقوق بشر در جهان سوم]] چه بازنگریِ پر دردسری شد براتون، من معذرت می‌خوام واقعاً... برای «ها»ی جمع و «می/نمی»ی فعل‌ها، گفتم بپرسما، اما دیدم دیگه خیلی دارم همش سئوال می‌پرسم، کلافتون می‌کنم، نپرسیدم. اینه که این‌جوری شد. جدایِ‌ از جدول و پاورقی‌ها و غلط‌های تایپی و اینا... خلاصه که قول می‌دم از این به بعد سعی کنم دقتم رو بیشتر کنم! --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۱۱ (UTC)&lt;br /&gt;
::نه بابا. عیب ندارد. خود متن خیلی بد تایپ شده بوده (در اصل). و تقصیر تو نیست. بعضی از متن‌ها کلاً دردسر دارند. ولی من چون از طرفداران نوآم چامسکی هستم، دنده‌م نرم! :) راستش قاعده‌ای هم برای این جدانویسی‌های «می»‌ها و «ها»ها نداریم. صرفاً عقل سلیم می‌گوید در این حد لازم نیست وفادار باشیم به متن اصلی. از جمله چون می‌دانم در کار مطبوعات آب بستن گاهی از این طریق انجام می‌شده. نگاه کن به صفحهٔ آخر متن که هنوز سفیدی دارد. یعنی جای زیادی اختصاص داده بوده‌اند احتمالاً و با متنی که به دست‌شان رسیده همخوانی نداشته. دستت هم درد نکند بابت تایپ. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۲۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:هی من می‌خوام سئوال نپرسم، نمی‌شه. در [[بحث:«دیگر کسی صدایم نزد»]]،‌امیر اشکالاتی رو مطرح کرده و شما هم اصلاح کردید در متن. بازنگریِ این متن رو من انجام داده بودم،‌ و هرچی نگاه می‌کنم، متوجه تفاوت چیزهایی که اصلاح شده، با قبلش نمی‌شم. حدس می‌زنم که مربوط به «یِ کوچک» باشه. می‌پرسم برای بازنگری‌های بعدی که اشتباه تکرار نشه.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۴۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::خیلی هم خوبه که می‌پرسی. این مورد خاص رو خودم می‌خواستم به‌ت بگم. شناسه‌ای که با آن «ی کوچک» نوشته شده بود در آن متن با شناسهٔ استانداردش فرق می‌کرد. اصلاحات این مدلی (نمونهٔ دیگرش استفاده از «ی» عربیه) را معمولاً روبوفا، روباتی که فرزانه نوشته، رفع می‌کنه. ولی الان فرزانه گرفتاره و مدتیه که روبوفا رو مرتباً اجرا نمی‌کنه. باید توی بازنگری حواس‌مون به این نکات باشه. یا متن‌هایی رو بازنگری کنیم که مطمئنیم از شناسه‌های استاندارد استفاده کرده‌اند یا صبر کنیم که روبوفا اجرا بشه. از تاریخچهٔ هر متن می‌شه دید که آیا روبوفا اصلاحی روی اون متن انجام داده یا نه و چه جور اشتباه‌هایی رو اصلاح کرده. اینه که خوبه همیشه تاریخچهٔ متن رو ببینیم قبل از بازنگری. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۶:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::مرسی که حوصله می‌کنید و جواب می‌دید. تاریخچه‌ها رو همیشه نگاه می‌کنم،‌ و قبل از شروعِ هر متنی ی عربی، ک عربی، جداکنندهٔ هزاره به‌جای ویرگول رو چک می‌کنم که داره یا نه، اما متوجه نشدم اینی که به‌جای ی کوچک به کار برده چیه. ت گرد نبوده؟ همزه هم می‌دونم که نمی‌تونسته باشه.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۷:۲۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::«ۀ» بود که با «هٔ»، که استاندارد است، فرق می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۱۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کمک==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر در [[بحث:سربداران]] مسئله‌ئی رو مطرح کرده که فکر می‌کنم شما باید نظرِ نهایی رو بدید. من نمی‌دونم چیکار کنم. دربارهٔ یک‌دستیِ متن و وفاداری به متن اصلی. جاهایی رو هم که در بحث جزو اشتباهات آورده، فکر نمی‌کنم که همه‌اش درست باشد، از نظر وفاداری به متن اصلی. در این‌جا هم نظر شما مهم است. خیلی مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۷ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
::محدثه جان، با امیر در همین صفحه ذیلِ «اصلاح اشتباهات تایپی در متن اصلی» بحث کرده‌ایم. اختلاف نظر داریم و فکر می‌کنم بهتر است به روال باقی مطالب با [[سربداران]] برخورد کنیم--همانگونه که در راهنما آمده و خودت واردی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۱۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==!==&lt;br /&gt;
پرستو جان، واقعاً می‌دونم که به من ربطی نداره‌ و خودت خیلی بهتر می‌دونی و اینا، ولی اشکالی داره اگه من دربارهٔ این شطرنج‌ها که داری بازنگری می‌کنی نظری بدم؟ و البته کاملاً به‌ت حق می‌دم که بگی: این فضولی‌ها به تو نیمده :)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۰۲ (UTC)&lt;br /&gt;
::لطفاً بگو به‌م، محدثه. خیلی هم ممنون می‌شم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۳:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:::بازنگری رو متوقف کرده‌م که به‌م بگی نظرت رو لطفاً. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۹:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:ئه! من ندیدم که دیروز جواب دادید چرا! ببخش. خیلی جزئی‌ه چیزی که می‌خوام بگم، و حتی فکر می‌کنم که خیلی سلیقه‌ای باشه. یکی‌ش دربارهٔ جدول‌هاست. دیدم که متن‌های داخل جدول رو وسط‌چین کردی، به نظرم اومد که این کار، باعث می‌شه که ترتیب (دقیقاً زیر هم بودنِ)‌ شماره‌های هر خونه، به‌هم بریزه، چون اندازهٔ چیزهایی که در هر خونه نوشته می‌شه برابر نیست. و چون ما خط‌های جدول رو نمی‌بینیم، به نظرم یه جوری شده. و برای جدول‌های دیگه، مثلِ تمرین‌های انتهای هر شماره، وسط‌چین کردن مشکل به وجود می‌آره، فکر کنم. (من خیلی به جزئیات گیر می‌دم، شاید گیرِ الکی حتی. ناشی از وسواس فکری! شما کارِ خودت رو بکن لطفاً، من هم می‌آم این‌جا چیزهایی که به ذهنم می‌رسه رو می‌گم فقط. که خیلی‌هاش مهم نیست احتمالاً.) مرسی که انقدر خوبی واهمیت می‌دی :) --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::اوه: قصدم این بود که کل جدول رو منتقل کنم به وسط صفحه. وسط‌چین جواب نداد. یادم رفت برش دارم. قصد نداشتم متن‌های داخل جدول رو وسط‌چین کنم. درستش می‌کنم. لطفاً بیا به‌م بگو هر چی به ذهنت می‌رسه. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::پیدا کردم! این‌جوری می‌تونی وسط‌چین کنی جدول‌ها رو:&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e4&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e5&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – C – f3&lt;br /&gt;
| 2 – C – c6&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – F – b5&lt;br /&gt;
| 3 – P – a6&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع،‌ جایی که جدول رو باز شده، این عبارت رو بنویس:‌&amp;lt;nowiki&amp;gt; class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۰۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۳۶ (UTC)&lt;br /&gt;
:::محدثه، کار من با متن تموم شد و به نظرم نهایی شده. باز تو هم نگاه کن که مشکلی نداشته باشه. ممنون بابت تایپ و این‌ها. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
::::بسیار عالی، و خسته نباشی. خواهش. ممنون از تو بابت بازنگری و این‌ها. :)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۳:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-نمی‌دونم یک دفعه چه اتفاقی در ویکی افتاد که این جدول‌ها خط‌دار شدند. اتفاقی متوجه شدم. برای این‌که خط‌ها نباشند و جدول هم‌چنان وسط باشد، باید به‌جای این فرمول بالایی - که وقتی جدول باز می‌شد می‌نوشتیم، این یکی را جایگزین کنیم: &amp;lt;nowiki&amp;gt;align=&amp;quot;center&amp;quot;&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e4&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e5&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – C – f3&lt;br /&gt;
| 2 – C – c6&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – F – b5&lt;br /&gt;
| 3 – P – a6&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من [[شطرنج جوانان پیکار اندیشه‌ها ۱]] را، که بازنگری شده بود، درست کردم.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۸ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۹:۲۸ (PST)&lt;br /&gt;
::ممنون، محدثه. هم بابت این‌که حواست به این موضوع بود و هم این‌که تغییر دادی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۳:۰۸ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام.من کی برد فارسی نصب کردم.نیم فاصله بهم نمیده وقتی شیفت + اسپیس می زنم.گیومه هم نمی دونم کدومه؟--[[کاربر:کنا&lt;br /&gt;
:سلام کنا. در صفحهٔ بحث خودتان جواب داده‌ام. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۳:۳۶ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قرار دادن عكس‌ها==&lt;br /&gt;
سلام. راجع به چگونگي قرار دادن عكس‌ها در صفحه و چگونه پانويس زدن براي عكس‌ها توضيحي پيدا نكردم. [[كاربر: افرا آزاد]] 13 فوريه 2012&lt;br /&gt;
:سلام، عکس‌ها را جداگانه در صفحه قرار نمی‌دهیم. اما توضیحات عکس‌ها را در همان قسمتی که عکس آورده شده، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین دو خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به این صورت می‌آوریم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*توضیح عکسِ صفحهٔ ۱:&lt;br /&gt;
::توضیح.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۲۵ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوش اومدی --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۳ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۲۳:۵۳ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادآوری!==&lt;br /&gt;
*پرستو جانم، [[امیرزادهٔ کاشی‌ها]] را داشتی بازنگری می‌کردی، اما چون الگویِ در حال بازنگری را نگذاشته بودی، متوجه نشده بودم. هرچند که اگر هم متوجه می‌شدم، بازنگری‌اش نمی‌کردم! :)&lt;br /&gt;
:[[رومن رولان ۲]] را هم نوشته بودی که «مرضیه رسولی» تایپ می‌کند. به خاطر همین نگذاشتم‌ش در وضعیت ناقص. بد نیست ازش بپرسی که هنوز هم می‌خواهد که تایپ‌ش کند یا نه. مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۲:۲۳ (PST)&lt;br /&gt;
::مرسی بابت یادآوری. اولی را گذاشتم که دیگران بازنگری کنند فعلاً. شاید هم خیلی زود دوباره خودم بیایم سراغش. مرضیه هم گرفتار است. سعی می‌کنم ازش بپرسم. عمدتاً به خاطر این‌که اگر تا الان کاری کرده باشد، این‌جا بگذارد. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۱۷ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اشتباه==&lt;br /&gt;
*سلام پرستو. [[بار دیگر کردستان...]] را، کاربری که قبل از تو این متن را برای تایپ انتخاب کرده بود، تایپ کرد. با این‌که در صفحهٔ بحث‌ش نوشته بودم که مقاله را به وضعیت ناقص برگردانده‌ام، اما گویا متوجهٔ منظورم نشده بود. امیدوارم تایپ‌ش نکرده باشی هنوز. و متأسفم.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۱۱ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازنگری==&lt;br /&gt;
*سلام، می‌شه لطفاً جدول‌های [[وابستگی و توسعه در آمریکای لاتین]] را بازنگری کنی، تا من خودِ متن را بازنگری کنم؟ مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۲۴ (PDT)&lt;br /&gt;
:السّاعه! --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۳۵ (PDT)&lt;br /&gt;
::ممنون که بازنگری کردی. برای برداشتن الگویِ وسط‌چینِ جدول ۲ دلیلِ مشخصی داشتی؟ من فکر کرده بودم که محتوای هر خانه اگر وسطِ خانه قرار بگیره قشنگ‌تره. (به چشم من البته). می‌خواستم ببینم اگر دلیلی داره، حواسم باشه از این به بعد برای چه جدول‌هایی نباید از الگوی وسط‌چین استفاده کنم. مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۳۳ (PDT)&lt;br /&gt;
:::اشتباه از من بوده. می‌خواستم کل جدول را راست‌چین کنم که تداخل نکنه با تصویرِ کناری. الان برمی‌گردونم وسط‌چین رو.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
*می‌توانم جدول‌ها را راست‌چین کنم. فقط کافی‌ه که توضیحاتی که اول جدول، بعد از {|، نوشته شده را برداریم. این کار را بکنم؟ قبلاً در کروم این مشکل وجود نداشت. نمی‌شه کاری‌ش کرد یعنی؟--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۴۹ (PDT)&lt;br /&gt;
:با سافاری هم آخه قاطی نشون می‌ده. جدول شمارهٔ ۲ رو صرفاً. چون افتاده کنار اون عکسِ دولته‌ای. حالا مهم هم نیست. اما می‌خوای امتحان کن ببین راست‌چین کردنش کمک می‌کنه به بهتر دیدنِ جدول یا نه. مرسی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۵۲ (PDT)&lt;br /&gt;
::انجام شد. هر سه جدول را راست‌چین کردم که با کروم هم مشکلی نباشد. سافاری ندارم، نگاه کن لطفاً، اگر مشکلی بود بگو. و این‌که فکر می‌کنم خیلی از مطالبِ جدول‌دار الآن همچین مشکلی داشته باشند. (ها، راستی اشتباه گفته بودم، ابتدای جدول باید class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; را باقی گذاشت.)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۰۷ (PDT)&lt;br /&gt;
:::دستت درد نکنه. با سافاری هم درست دیده می‌شه.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۱۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دو صفحهٔ آخرِ [[نامه‌ها ۲۷]] را خودت بازنگری می‌کنی؟ اگر نه، من می‌تونم الآن بازنگری‌اش کنم. فقط بگو تا کجا بازنگری شده.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۹ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۳۴ (PDT)&lt;br /&gt;
:لطفاً بازنگریش کن. ممنون. همهٔ متن به غیر از این دو صفحه بازنگری شده. یعنی تا آخرِ صفحهٔ ۱۲۸. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۹ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* می‌شه لطفاً صفحهٔ‌آخرِ [[صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹]] را بازنگری کنی؟ من تا آخر ۱۱۰ بازنگری کردم، (صفحهٔ آخر را خودم تایپ کرده بودم.) مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۵۰ (PDT)&lt;br /&gt;
:حتماً. سعی می‌کنم امشب انجامش بدم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۵ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۳۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اجازه==&lt;br /&gt;
* سلام، [[کتاب کوچه ۱]] بازنگری شده است. می‌خواستم ببینم آیا می‌توانم قبل از نهایی شدنش، تغییراتی در آن بدهم؟ مثلاً این‌که برای ستاره‌های بین شعرها، الگوی تک ستاره را جایگزین الگوی ستاره، که وسط قرار می‌گیرد، بکنم. یا این‌که برای نام شاعر‌ها، از تو بردگی استفاده کنم به جای چپ‌چین (چون فاصله خیلی زیاد است این‌جوری). --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۱ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۳۹ (PDT)&lt;br /&gt;
::معلومه که می‌شه. اجازهٔ ما هم دست شماست. باید زود بازنگری کنیم بر قواعد تایپ و بازنگری. :) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۱ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۰۳ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تمام شد؟ ==&lt;br /&gt;
چندین وقته مقاله‌ای جدید برای تایپ در سایت قرار نگرفته و صفحه‌ی مقالات آماده‌ی بازنگری هم فقط یک متن داره (که توسط من تایپ شده). آیا این به این معنیه پایان این پروژه هستش؟--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۲۴ اکتبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۰۷ (PDT)&lt;br /&gt;
::سلام امیر. معلومه که تمام نشده! مشکلی پیدا کرده‌ایم در آپلود کردنِ صفحات جدید. ۲۰ شماره از کتاب هفته را اسکن کرده‌ایم که باید به مرور آپلود کنیم. مشکل که رفع بشود، می‌افتیم روی غلتک. ممنون که همراه هستی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۴ اکتبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۴:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== انتخاب متن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام من هر متنی برای تایپ انتخاب می‌کنم این پیام میاد..این مقاله در حال تایپ است. اگر می‌خواهید این مقاله را تایپ یا ویرایش کنید، لطفاً دست نگه دارید تا این پیغام حذف شود. چی کار باید بکنم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== فونت ==&lt;br /&gt;
سلام. قبلا با مدیاویکی کار کردم و یک چیزایی یاد گرفتم. برای تغییر فونت از آ‌ر‌یال به تاهما(راحت‌تر خونده میشه) سه‌تا روش هست. 1. تغییر از Common.css که نسخه من گیر داشت و نشد./ 2. نصب افزونه [http://www.mediawiki.org/wiki/Extension:WebFonts وب فونت] که بد نیست، اما کامل هم نیست. در کنار تغییر کلی چیز بهتری میشه. /3. سومی جواب داد و کلا همه‌چیز تاهما شد. توضیحاتش تو این [http://sad-mim.persiangig.com/document/h-k-j.jpg عکس] نوشتم. امیدوارم مفید باشه. بامهر / --[[کاربر:Sadegh|Sadegh]] ([[بحث کاربر:Sadegh|بحث]]) ‏۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۳، ساعت ۱۱:۰۶ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رنگ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام، رنگ پس‌زمینه‌ی صفحه‌های داخل کتاب هفته چون کاغذشون کاهیه، زرده، آیا می‌تونم قبل از بارگذاری‌های جدید تصحیح رنگ کنم جوری که متن مشکی باقی بمونه و پس‌زمینه تقریبن سفید بشه؟&lt;br /&gt;
::سلام. ترجیح ما تا الان این بوده که اسکن صفحه‌ها را به همان شکل اصلی (رنگ گاهی) بارگذاری کنیم--بیشتر برای حفظ شکل و رنگ نشریهٔ قدیمی. البته برای تغییر رویه، اگر دلیل قانع‌کننده‌ای وجود داشته باشد، مشکلی وجود ندارد. توضیح می‌دهید چرا رنگ را می‌خواهید عوض کنید؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ([[بحث کاربر:Parastoo|بحث]]) ‏۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۴، ساعت ۰۰:۱۱ (PDT)&lt;br /&gt;
به نظرم سفید بهتر می‌آد مخصوصن اگر کسی بخواد صفحه‌ای را چاپ کنه. البته سفید کردن پس‌زمینه یه مرحله اضافه می‌کنه به کار.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P010.jpg&amp;diff=43984</id>
		<title>پرونده:KHN016P010.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P010.jpg&amp;diff=43984"/>
		<updated>2014-07-12T03:53:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۰&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۱۰&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P009.jpg&amp;diff=43983</id>
		<title>پرونده:KHN016P009.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P009.jpg&amp;diff=43983"/>
		<updated>2014-07-12T03:48:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۹&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۹&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Parastoo&amp;diff=43982</id>
		<title>بحث کاربر:Parastoo</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Parastoo&amp;diff=43982"/>
		<updated>2014-07-12T03:43:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: /* رنگ */ بخش جدید&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== جدول‌ها و نمودارها ==&lt;br /&gt;
سلام. در راهنما چیزی دربارۀ ترسیم نمودارها و جدول‌ها نیافتم. &lt;br /&gt;
مثلاً در مقالۀ «دربارۀ ضرورت بختیاری بودن برای هر بختیاری» (ش ۲۱) مطالبی نمودار مانند هست&lt;br /&gt;
با آنها چه باید کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::سلام. ترسیم نمودار در ویکی را بلد نیستم اما جدول کشیدن را می‌شود از [http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7 این‌جا] یاد گرفت. راستش نمی‌دانم چطور می‌شود عین آن نمودارها را ترسیم کرد و آیا لازم است یا نه.. تا حالا نموداری مثل چیزی که در این متن آمده نداشته بودیم. بگذارید کمی در موردش فکر کنیم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۷ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قالب و ظاهر ویکی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود بر شما . فکر میکنم الان که اوله راهیم و من هم حوصه و توانه تغییر ظاهری اینجا رو دارم، بدک نیس که یه دستی به سر و روش بکشیم . از سر و سامون دادن به نشان تا کلیت قالب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. قالب های اماده ی مدیاویکی بسیار زیاد هستن که با تغییرات جزئی میتونیم اونها رو شخصی سازی کنیم. مثل [http://mediawiki2u.com/2009/04/mistylook-theme/ این] و [http://mediawiki2u.com/2009/05/gumax-345-template/ این]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. در مورد نشان هم من یه دستی به سر و روش کشیدم (با حفظ تمام خصوصیات نشان اصلی) و نتیجه شد [http://graphit.ir/ketab-jome-logo.png این] . میشه متناسب با قالب و موارد استفاده، رنگش رو تغییر داد. [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی میشه یه سری جلد ها رو هم از نو بازسازی کرد و خوشکلشون کرد :) . مثلا جلد شماره ی یک بشه [http://graphit.ir/Jeld01-1.jpg این] . خیلی خرم ؟ :دی [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۰۹:۱۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://graphit.ir/Jeld02-1.jpg اینم] جلد شماره دو :دی . یه امروز بیکار بودم گفتم مفید باشم . یهو رفتم گم و گور شدم نگران نشید :D [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://graphit.ir/Jeld03-1.jpg اینم ۳] و [http://graphit.ir/Jeld04-1.jpg ۴] . چقدر کار انجام دادم من امروز .... خودم هم به خریت خودم ایمان اوردم یعنی . نه به داره، نه به باره ... سر خود برداشتم این کارا رو انجام میدم ... [[کاربر:Badjoker|Badjoker]] ‏۵ سپتامبر ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا تصمیمی در مورد چگونگی چیدمان تصویرها گرفته شده؟ در برخی از صفحات، متن هر صفحه در کنار تصویر آن صفحه قرار گرفته و در برخی دیگر، تصاویر‌ (بدون توجه به متن) در سمت چپ قرار گرفته.&lt;br /&gt;
::[[بحث راهنما:راهنما|این‌جا]] را ببینید. ذیلِ نحوه‌ی قرارگیری متن تایپ‌شده نسبت به تصویر همان صفحه. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۸:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوی جدید==&lt;br /&gt;
سلام. یک الگو درست کردم برای مطالبی که در انتهای مطلب نام نویسنده یا مترجم در سمت چپ آمده. به جای اینکه متن را با دونقطه تو ببریم حالا می‌توانیم متن را بین &amp;lt;nowiki&amp;gt;{{چپ‌چین}} و {{پایان چپ‌چین}}&amp;lt;/nowiki&amp;gt; بگذاریم. مثلاً «ترجمهٔ آزاده» در مطلب [[گروه‌های فشار چگونه در حکومت نفوذ می‌کنند]] را ببین. اگر موافقی همه جا اعمال کنیم و در راهنما هم بنویسیم. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۰ (UTC)&lt;br /&gt;
:مثل همین، وسط‌چین هم می‌شه داشت، برای ستاره‌ها و اینها. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::هورا! خیلی عالیه. البته یه وقت‌هایی هم هست که نه چپ‌چین است و نه وسط‌چین. هر جا که جمله‌ی آخر تمام شده، زیرش امضای نویسنده قرار گرفته. وسط‌چین خصوصاً برای ستاره‌ها خیلی لازمه. من که توی صفحه‌ی خودم یه نمونه دارم که همه جا کپی می‌کنم. در اولین فرصت به راهنما اضافه کنیم این الگوها رو. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::به نظرم اتفاقی که توی این متنِ [[بر بامِ این سپیده]] افتاده احتمالاً عمومیت پیدا می‌کنه: فاصله‌ی زیاد نام شاعر با متنِ شعر. چون عرضِ صفحه‌ها با هم خیلی فرق می‌کنه این مشکلات اجتناب‌ناپذیره. در این موارد من همون تو بردن متن‌ها با دونقطه رو ترجیح می‌دم. اما نمی‌تونم تصمیم بگیرم که خوبه قاعده‌ی چپ‌چین داشته باشیم و گاهی سلیقه‌ای جور دیگه‌ای عمل کنیم یا چی. باید فکر کنم بیشتر.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۰۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::پس من فعلاً دست نگه می‌دارم. فعلاً امضای سرمقاله‌های نهایی‌شده را چپ‌چین کردم که این مشکل را ندارند. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۲۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::: فکر کنم که قاعده نگذاریم. به کاربران بگوییم که چنین الگوئی داریم و اگر در مقاله‌ای این امکان کمک می‌کرد، استفاده کنند؛ وگرنه که از همان دونقطه‌های توبرَ (چه اسمی!) استفاده کنند. در مورد سرمقاله‌ها هم مثلاً در مورد [[آخرین صفحهٔ تقویم ۲۷]] امضای نویسنده جای خوبی نیفتاده. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۱ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۴:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== به‌هم‌ریختگیِ عرضِ صفحه‌ها (در مک؟) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه توجه کرده باشی صفحه‌هایی که در آن‌ها، در سمت راست صفحه، منوی جعبه‌ابزار وجود داره از فرمن کلی صفحات خارج شدن (من از فایرفاکس استفاده می‌کنم). احتمالا یکی از تگ‌های TR یا TD درست بسته نشده.--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۱۸:۵۸ (UTC)&lt;br /&gt;
:امیر، همین چند دقیقه پیش به بابک، که «بعضی» کارهای فنی وب‌سایت را انجام می‌دهد، ئی‌میل زدم. احتمالاً مشکل از جعبه‌ای است که برای اشتراک‌گذاری متن زیرِ جعبه‌ابزار آمده. امیدوارم مشکل به زودی حل شود. ممنون بابت توجه شما. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
::امیر، لطفاً می‌گوئی از چه سیستم عامل و مرورگری استفاده می‌کنی؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست شد امیر جان ربطی به تگ نداشت --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آره، درست شد. اگه کمکی می‌کنه(!) من از لینوکس استفاده می‌کنم. --[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۳۰ آوریل ۲۰۱۱، ساعت ۲۳:۵۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== الگوی خوش آمد ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. دیدم که داری لطف می‌کنی و به کاربران جدید خوش آمد می‌گویی. روبوفا الآن دیگر این کار را می‌کند. البته خودش امضا می‌کند اما به صفحهٔ بحث تو لینک می‌دهد.&lt;br /&gt;
می‌توانم کاری کنم که امضا هم مال تو باشد. یا از یک مجموعهٔ امضا به طور تصادفی هر بار یکی را انتخاب کند. لطفاً ببین و تأیید کن. الگو اینجا است: [[الگو:خوشامد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::فرزانه، سلام. خیلی هم عالی. ممنون. روبوفا را دوست می‌دارم زیاد. امضا مهم نیست. مهم این است که به صفحه‌ای راهنمایی بشوند که پاسخگویی وجود داشته باشد. با توجه به این‌که اغلب کاربرانْ کوتاه‌مدت فعالیت می‌کنند، خوب است که به صفحهٔ بحث من لینک شود فعلاً. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۶ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روبوفا ==&lt;br /&gt;
ویرایش متن‌های نهایی شده را از فهرست کارهای روبوفا حذف کردم. ببخشید که بعضی از مقالات را خراب کرده بود. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۷ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::ممنون. البته توی بعضی از متن‌هایی هم که چیزی را خراب کرده بود، چیز دیگری را درست کرده بود. به نظرم بهتر است کلاً کار روبوفا را قبل از بازنگری تعریف کنیم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۷ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۴۳ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم خوبه که برای رده‌بندی صفحه‌ها، از یک قالب یکسان استفاده کنیم. من پیشنهاد می‌کنم:&lt;br /&gt;
کتاب جمعه ۲| قصه |‌ نام نویسنده | مقالات نهایی شده--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۲۳ (UTC)&lt;br /&gt;
::چه مزیتی دارد این کار؟ --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
:::: به یک شکل شدن سایت کمک می‌کنه (غیر از این مزیت خاصی نداره)--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
:::::من هم سعی می‌کنم همین الگویی را که داده‌اید رعایت کنم اما فکر کنم که وسواس به خرج ندهیم (لازم نیست توی راهنما بیاید.) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۰۵:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== الگو‌ها ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از صفحات، از الگوی لایک استفاده شده و برخی دیگر نشده. آیا دلیلی برای این کار وجود داره؟&lt;br /&gt;
::برای مطالبی که در فیس‌بوک (صفحه کتاب جمعه) لینک می‌دهیم، الگوی لایک می‌گذاریم. مسؤولیت این بخش از کار با [[کاربر:Babak]] است. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۸ مهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اولویت‌بندی (در ویرایش و بازنگری) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم بد نباشه یه جور اولیت‌بندی برای تایپ و بازنگری صفحات در نظر بگیریم (البته این طبیعی‌ه که هر کی هر مقاله‌ای رو که بیشتر دوست داره تایپ کنه و یا بازنگری کنه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم این خوبه که تو صفحه‌ی مقالات آماده‌ی تایپ و یا مقالات آماده بازنگری، در کنار نام مقاله، شماره‌ی مجله هم نمایش داده بشه (این طوری راحت‌تر می‌شه مقالات مربوط به مجلات قدیمی‌تر را پیدا کرد).--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۳ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۴۶ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:خیلی پیشنهاد خوبی‌ست. تنها مشکل این است که بلد نیستیم. اما حتماً می‌شود یاد گرفت. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۳ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فهرست مقالاتی که بیش از پنج ماه از آخرین تغییرات تایپشان میگذرد و هنوز در ردهٔ «در حال ویرایش» هستند.==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بزرگ بانوی روح من]]&lt;br /&gt;
:قبلاً به کاربر مربوطه یادآوری کرده بودم. چون اقدامی نکرده بود، منتقل کردمش به رده‌ی ناقص. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سربداران]]&lt;br /&gt;
:به کاربر مربوطه یادآوری کردم. چند روز منتظر می‌مانیم تا ببینیم چه می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۸ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:: هنوز تایپ این مقاله تمام نشده است. در صورت نیاز، من می‌توانم تایپ آن‌را شروع کنم--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۲۱ (UTC)&lt;br /&gt;
:::خیلی هم خوب. ممنون، امیر. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۱ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سینمای شوروی و انقلاب اکتبر]]&lt;br /&gt;
:به کاربر مربوطه یادآوری کردم. چند روز منتظر می‌مانیم تا ببینیم چه می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۵۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقالات رها شده ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر کسی صدایم نزد... (کتاب جمعه ۶)&lt;br /&gt;
: این مقاله بیش از یک ماه است که دست نخورده (دیدم که به کاربر مربوطه یادآوری شده). در صورت نیاز، من می‌توانم تایپ آن‌را شروع کنم--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۲۱ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من [[«بیگ‌بوی» خانه را ترک می‌گوید]] را از مقالات ناقص، چون دیدم سه صفحه‌اش بیشتر نمونده، برداشتم و بقیه‌اش رو تایپ کردم. اما بعدش که به تاریخ‌ها و تاریخچهٔ بحثش نگاه کردم، متوجه شدم که الهام هر دفعه توی بحث می‌نوشته تا کجا تایپ کرده و بعد ادامه‌اش می‌داده. حالا هم ۵ روز بیشتر از آخرین تغییرش نگذشته. به خاطر همین، من اون سه صفحه رو اضافه نکردم، گفتم شاید بیاد ببینه ناراحت بشه. حالا اگه یه مدت گذشت و خبری ازش نشد، بگید من سه صفحهٔ آخر رو اضافه کنم. مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۱ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۲۲ (UTC)&lt;br /&gt;
::به نظرم می‌توانی توی صفحهٔ بحث الهام توضیح بدهی و متن را کامل کنی. فکر نمی‌کنم ناراحت شود. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۱ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۳۵ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فهرست مقالاتی که تایپشان تمام شده اما به ردهٔ بازنگری منتقل نشده‌‌اند.==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[چند گفت‌وگو]]&lt;br /&gt;
:گفت‌وگوی دوم تایپ نشده. به کاربر مربوطه یادآوری می‌کنم که تکمیل کند یا بگذاردش در وضعیتِ ناقص. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۹:۴۷ (UTC)&lt;br /&gt;
::منتقل شد به رده‌ی مقالات ناقص.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۳۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اصلاح اشتباهات تایپی در متن اصلی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاست شما در مورد اشتباهات تایپی موجود در مجله چیه؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر من می‌رسه که یکی از هدف‌‌های این پروژه می‌تونه این باشه که مجله به عنوان یک متن قابل جستجوی فارسی برای همه قابل دسترسی باشه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مجله پس از قرار گرفتن روی وب،‌ به عنوان یک مجموعه مقاله به زبان فارسی دیده خواهد شد. و اگر اشتباه تایپی و یا گرامری در متن اصلی وجود داره (به نظر من) باید اصلاح بشه. چون در غیر این صورت، یه مجموعه متن بزرگ فارسی‌ (وب سایت کتاب جمعه) در وب وجود خواهد داشت که با دستور زبان فارسی و املای فارسی هم‌خوانی نداره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان یه مثال خیلی ساده، گوگل برای اصلاح اشتباهات تایپی در موقع جستجو از مجموعه کلماتی که در وب فارسی وجود داره استفاده می‌کنه. حالا اگه ما بیام و یه مجموعه بزرگ (ولی با غلط‌های تایپی) روی وب قرار بدیم داریم (در ساده‌ترین حالت) به خدمات فارسی گوگل و سایر وب‌سایت‌هایی که فارسی نیستن ولی امکانات فارسی ارائه می‌دن ضربه می‌زنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه نکته‌ای دیگه‌ای هم که یکی از دوستان اشاره کرده بود این بود که مثلا یه محقق ممکنه بخواد در مورد کتاب جمعه تحقیق کنه و پس ما باید به نثر کتاب جمعه وفادار باشیم. به نظرم می‌رسه که این حرف خیلی درست نباشه! اگه یه محقق بخواد روی کتاب جمعه کار کنه احتمالا نمیاد از این وب‌سایت استفاده کنه (چون همیشه امکان اشتباه در این وب‌سایت و وب‌سایت‌های مشابه وجود داره)...--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۸ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۱۶:۱۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::ممنون بابت به اشتراک گذاشتنِ دغدغه‌هاتان. راستش سیاست ما در مورد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشتباه تایپی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; این است که اگر جزئی باشد و ناشی از سهل‌انگاری تایپ‌کنندهٔ اولیه، اصلاح‌اش می‌کنیم. اما به چیزی که به نظرمان اشتباه گرامری برسد دست نمی‌زنیم. اعتقاد داریم به لحاظ ویرایشی کتاب جمعه و نشریات مشابه منبع دست اولی برای محققان خواهند بود. این‌که آیا آدم‌های زیادی به این وب‌سایت سر می‌زنند یا نه (و چطور راهشان را به این‌جا پیدا می‌کند) از دغدغه‌های اولیهٔ گروه راه‌اندازندهٔ این پروژه نیست. قصد ما دیجیتال کردن بایگانی کتاب جمعه است، همان‌طور که بوده: با همهٔ ضعف‌ها و قدرت‌هایش. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۰۴:۴۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر کسی صدایم نزد» را نهایی کردید، ولی می‌شه لطفاً یه نگاهی هم به صفحهٔ بحثش بندازید، ببینید چقدر درست یا اشتباه تغییر دادم؟ مرسی. (ببخشید که بلد نیستم لینک بدم)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۸ اکتبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۴۹ (UTC)&lt;br /&gt;
::دیدم محدثه جان. منظورت گیومه‌هاست؟ باید از ابتدا داستان را بخوانم. ولی آن‌قدر که به من مربوط می‌شود، به تشخیصت اعتماد کرده‌ام. قرار است اگر کسی از خوانندگان مورد مشکوکی دید در صفحهٔ بحث هر متن با دیگران به بحث بگذارد. نگران نباش. راستی، برای این‌که به متنی که در وبسایت بایگانی مطبوعات صفحه دارد لینک بدهی، کافی‌است بین دو جفت براکت قرارش بدهی. یا از آیکون «آب» در منوی آیکون‌ها (کنار ض و کج) استفاده کنی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۸ اکتبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۰۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[ایالات متحد و حقوق بشر در جهان سوم]] چه بازنگریِ پر دردسری شد براتون، من معذرت می‌خوام واقعاً... برای «ها»ی جمع و «می/نمی»ی فعل‌ها، گفتم بپرسما، اما دیدم دیگه خیلی دارم همش سئوال می‌پرسم، کلافتون می‌کنم، نپرسیدم. اینه که این‌جوری شد. جدایِ‌ از جدول و پاورقی‌ها و غلط‌های تایپی و اینا... خلاصه که قول می‌دم از این به بعد سعی کنم دقتم رو بیشتر کنم! --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۱۱ (UTC)&lt;br /&gt;
::نه بابا. عیب ندارد. خود متن خیلی بد تایپ شده بوده (در اصل). و تقصیر تو نیست. بعضی از متن‌ها کلاً دردسر دارند. ولی من چون از طرفداران نوآم چامسکی هستم، دنده‌م نرم! :) راستش قاعده‌ای هم برای این جدانویسی‌های «می»‌ها و «ها»ها نداریم. صرفاً عقل سلیم می‌گوید در این حد لازم نیست وفادار باشیم به متن اصلی. از جمله چون می‌دانم در کار مطبوعات آب بستن گاهی از این طریق انجام می‌شده. نگاه کن به صفحهٔ آخر متن که هنوز سفیدی دارد. یعنی جای زیادی اختصاص داده بوده‌اند احتمالاً و با متنی که به دست‌شان رسیده همخوانی نداشته. دستت هم درد نکند بابت تایپ. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۷:۲۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:هی من می‌خوام سئوال نپرسم، نمی‌شه. در [[بحث:«دیگر کسی صدایم نزد»]]،‌امیر اشکالاتی رو مطرح کرده و شما هم اصلاح کردید در متن. بازنگریِ این متن رو من انجام داده بودم،‌ و هرچی نگاه می‌کنم، متوجه تفاوت چیزهایی که اصلاح شده، با قبلش نمی‌شم. حدس می‌زنم که مربوط به «یِ کوچک» باشه. می‌پرسم برای بازنگری‌های بعدی که اشتباه تکرار نشه.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۲۰:۴۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::خیلی هم خوبه که می‌پرسی. این مورد خاص رو خودم می‌خواستم به‌ت بگم. شناسه‌ای که با آن «ی کوچک» نوشته شده بود در آن متن با شناسهٔ استانداردش فرق می‌کرد. اصلاحات این مدلی (نمونهٔ دیگرش استفاده از «ی» عربیه) را معمولاً روبوفا، روباتی که فرزانه نوشته، رفع می‌کنه. ولی الان فرزانه گرفتاره و مدتیه که روبوفا رو مرتباً اجرا نمی‌کنه. باید توی بازنگری حواس‌مون به این نکات باشه. یا متن‌هایی رو بازنگری کنیم که مطمئنیم از شناسه‌های استاندارد استفاده کرده‌اند یا صبر کنیم که روبوفا اجرا بشه. از تاریخچهٔ هر متن می‌شه دید که آیا روبوفا اصلاحی روی اون متن انجام داده یا نه و چه جور اشتباه‌هایی رو اصلاح کرده. اینه که خوبه همیشه تاریخچهٔ متن رو ببینیم قبل از بازنگری. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۶:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::مرسی که حوصله می‌کنید و جواب می‌دید. تاریخچه‌ها رو همیشه نگاه می‌کنم،‌ و قبل از شروعِ هر متنی ی عربی، ک عربی، جداکنندهٔ هزاره به‌جای ویرگول رو چک می‌کنم که داره یا نه، اما متوجه نشدم اینی که به‌جای ی کوچک به کار برده چیه. ت گرد نبوده؟ همزه هم می‌دونم که نمی‌تونسته باشه.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۷:۲۴ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::«ۀ» بود که با «هٔ»، که استاندارد است، فرق می‌کند.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۱۷ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کمک==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر در [[بحث:سربداران]] مسئله‌ئی رو مطرح کرده که فکر می‌کنم شما باید نظرِ نهایی رو بدید. من نمی‌دونم چیکار کنم. دربارهٔ یک‌دستیِ متن و وفاداری به متن اصلی. جاهایی رو هم که در بحث جزو اشتباهات آورده، فکر نمی‌کنم که همه‌اش درست باشد، از نظر وفاداری به متن اصلی. در این‌جا هم نظر شما مهم است. خیلی مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۷ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۰۴ (UTC)&lt;br /&gt;
::محدثه جان، با امیر در همین صفحه ذیلِ «اصلاح اشتباهات تایپی در متن اصلی» بحث کرده‌ایم. اختلاف نظر داریم و فکر می‌کنم بهتر است به روال باقی مطالب با [[سربداران]] برخورد کنیم--همانگونه که در راهنما آمده و خودت واردی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۷ نوامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۱۸ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==!==&lt;br /&gt;
پرستو جان، واقعاً می‌دونم که به من ربطی نداره‌ و خودت خیلی بهتر می‌دونی و اینا، ولی اشکالی داره اگه من دربارهٔ این شطرنج‌ها که داری بازنگری می‌کنی نظری بدم؟ و البته کاملاً به‌ت حق می‌دم که بگی: این فضولی‌ها به تو نیمده :)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۰۲ (UTC)&lt;br /&gt;
::لطفاً بگو به‌م، محدثه. خیلی هم ممنون می‌شم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۳:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:::بازنگری رو متوقف کرده‌م که به‌م بگی نظرت رو لطفاً. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۹:۴۵ (UTC)&lt;br /&gt;
:ئه! من ندیدم که دیروز جواب دادید چرا! ببخش. خیلی جزئی‌ه چیزی که می‌خوام بگم، و حتی فکر می‌کنم که خیلی سلیقه‌ای باشه. یکی‌ش دربارهٔ جدول‌هاست. دیدم که متن‌های داخل جدول رو وسط‌چین کردی، به نظرم اومد که این کار، باعث می‌شه که ترتیب (دقیقاً زیر هم بودنِ)‌ شماره‌های هر خونه، به‌هم بریزه، چون اندازهٔ چیزهایی که در هر خونه نوشته می‌شه برابر نیست. و چون ما خط‌های جدول رو نمی‌بینیم، به نظرم یه جوری شده. و برای جدول‌های دیگه، مثلِ تمرین‌های انتهای هر شماره، وسط‌چین کردن مشکل به وجود می‌آره، فکر کنم. (من خیلی به جزئیات گیر می‌دم، شاید گیرِ الکی حتی. ناشی از وسواس فکری! شما کارِ خودت رو بکن لطفاً، من هم می‌آم این‌جا چیزهایی که به ذهنم می‌رسه رو می‌گم فقط. که خیلی‌هاش مهم نیست احتمالاً.) مرسی که انقدر خوبی واهمیت می‌دی :) --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۱۰ (UTC)&lt;br /&gt;
::اوه: قصدم این بود که کل جدول رو منتقل کنم به وسط صفحه. وسط‌چین جواب نداد. یادم رفت برش دارم. قصد نداشتم متن‌های داخل جدول رو وسط‌چین کنم. درستش می‌کنم. لطفاً بیا به‌م بگو هر چی به ذهنت می‌رسه. مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۴۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::پیدا کردم! این‌جوری می‌تونی وسط‌چین کنی جدول‌ها رو:&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e4&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e5&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – C – f3&lt;br /&gt;
| 2 – C – c6&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – F – b5&lt;br /&gt;
| 3 – P – a6&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع،‌ جایی که جدول رو باز شده، این عبارت رو بنویس:‌&amp;lt;nowiki&amp;gt; class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۰۲ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::مرسی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۳۶ (UTC)&lt;br /&gt;
:::محدثه، کار من با متن تموم شد و به نظرم نهایی شده. باز تو هم نگاه کن که مشکلی نداشته باشه. ممنون بابت تایپ و این‌ها. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۱۵ (UTC)&lt;br /&gt;
::::بسیار عالی، و خسته نباشی. خواهش. ممنون از تو بابت بازنگری و این‌ها. :)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۰ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۱۳:۳۰ (UTC)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-نمی‌دونم یک دفعه چه اتفاقی در ویکی افتاد که این جدول‌ها خط‌دار شدند. اتفاقی متوجه شدم. برای این‌که خط‌ها نباشند و جدول هم‌چنان وسط باشد، باید به‌جای این فرمول بالایی - که وقتی جدول باز می‌شد می‌نوشتیم، این یکی را جایگزین کنیم: &amp;lt;nowiki&amp;gt;align=&amp;quot;center&amp;quot;&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ به راست}}&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e4&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;| 1 – P – e5&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 2 – C – f3&lt;br /&gt;
| 2 – C – c6&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 3 – F – b5&lt;br /&gt;
| 3 – P – a6&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان چپ به راست}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من [[شطرنج جوانان پیکار اندیشه‌ها ۱]] را، که بازنگری شده بود، درست کردم.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۸ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۹:۲۸ (PST)&lt;br /&gt;
::ممنون، محدثه. هم بابت این‌که حواست به این موضوع بود و هم این‌که تغییر دادی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۹ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۳:۰۸ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام.من کی برد فارسی نصب کردم.نیم فاصله بهم نمیده وقتی شیفت + اسپیس می زنم.گیومه هم نمی دونم کدومه؟--[[کاربر:کنا&lt;br /&gt;
:سلام کنا. در صفحهٔ بحث خودتان جواب داده‌ام. --[[کاربر:Farzaneh|Farzaneh]] ‏۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۳:۳۶ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قرار دادن عكس‌ها==&lt;br /&gt;
سلام. راجع به چگونگي قرار دادن عكس‌ها در صفحه و چگونه پانويس زدن براي عكس‌ها توضيحي پيدا نكردم. [[كاربر: افرا آزاد]] 13 فوريه 2012&lt;br /&gt;
:سلام، عکس‌ها را جداگانه در صفحه قرار نمی‌دهیم. اما توضیحات عکس‌ها را در همان قسمتی که عکس آورده شده، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بین دو خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به این صورت می‌آوریم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*توضیح عکسِ صفحهٔ ۱:&lt;br /&gt;
::توضیح.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۲۵ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوش اومدی --[[کاربر:Babak|بابک ق]] ‏۳ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۲۳:۵۳ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادآوری!==&lt;br /&gt;
*پرستو جانم، [[امیرزادهٔ کاشی‌ها]] را داشتی بازنگری می‌کردی، اما چون الگویِ در حال بازنگری را نگذاشته بودی، متوجه نشده بودم. هرچند که اگر هم متوجه می‌شدم، بازنگری‌اش نمی‌کردم! :)&lt;br /&gt;
:[[رومن رولان ۲]] را هم نوشته بودی که «مرضیه رسولی» تایپ می‌کند. به خاطر همین نگذاشتم‌ش در وضعیت ناقص. بد نیست ازش بپرسی که هنوز هم می‌خواهد که تایپ‌ش کند یا نه. مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۲:۲۳ (PST)&lt;br /&gt;
::مرسی بابت یادآوری. اولی را گذاشتم که دیگران بازنگری کنند فعلاً. شاید هم خیلی زود دوباره خودم بیایم سراغش. مرضیه هم گرفتار است. سعی می‌کنم ازش بپرسم. عمدتاً به خاطر این‌که اگر تا الان کاری کرده باشد، این‌جا بگذارد. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۱۷ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اشتباه==&lt;br /&gt;
*سلام پرستو. [[بار دیگر کردستان...]] را، کاربری که قبل از تو این متن را برای تایپ انتخاب کرده بود، تایپ کرد. با این‌که در صفحهٔ بحث‌ش نوشته بودم که مقاله را به وضعیت ناقص برگردانده‌ام، اما گویا متوجهٔ منظورم نشده بود. امیدوارم تایپ‌ش نکرده باشی هنوز. و متأسفم.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۹ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۱۱ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازنگری==&lt;br /&gt;
*سلام، می‌شه لطفاً جدول‌های [[وابستگی و توسعه در آمریکای لاتین]] را بازنگری کنی، تا من خودِ متن را بازنگری کنم؟ مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۲۴ (PDT)&lt;br /&gt;
:السّاعه! --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۳۵ (PDT)&lt;br /&gt;
::ممنون که بازنگری کردی. برای برداشتن الگویِ وسط‌چینِ جدول ۲ دلیلِ مشخصی داشتی؟ من فکر کرده بودم که محتوای هر خانه اگر وسطِ خانه قرار بگیره قشنگ‌تره. (به چشم من البته). می‌خواستم ببینم اگر دلیلی داره، حواسم باشه از این به بعد برای چه جدول‌هایی نباید از الگوی وسط‌چین استفاده کنم. مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۳۳ (PDT)&lt;br /&gt;
:::اشتباه از من بوده. می‌خواستم کل جدول را راست‌چین کنم که تداخل نکنه با تصویرِ کناری. الان برمی‌گردونم وسط‌چین رو.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
*می‌توانم جدول‌ها را راست‌چین کنم. فقط کافی‌ه که توضیحاتی که اول جدول، بعد از {|، نوشته شده را برداریم. این کار را بکنم؟ قبلاً در کروم این مشکل وجود نداشت. نمی‌شه کاری‌ش کرد یعنی؟--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۴۹ (PDT)&lt;br /&gt;
:با سافاری هم آخه قاطی نشون می‌ده. جدول شمارهٔ ۲ رو صرفاً. چون افتاده کنار اون عکسِ دولته‌ای. حالا مهم هم نیست. اما می‌خوای امتحان کن ببین راست‌چین کردنش کمک می‌کنه به بهتر دیدنِ جدول یا نه. مرسی.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۵۲ (PDT)&lt;br /&gt;
::انجام شد. هر سه جدول را راست‌چین کردم که با کروم هم مشکلی نباشد. سافاری ندارم، نگاه کن لطفاً، اگر مشکلی بود بگو. و این‌که فکر می‌کنم خیلی از مطالبِ جدول‌دار الآن همچین مشکلی داشته باشند. (ها، راستی اشتباه گفته بودم، ابتدای جدول باید class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; را باقی گذاشت.)--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۰۷ (PDT)&lt;br /&gt;
:::دستت درد نکنه. با سافاری هم درست دیده می‌شه.--[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۶ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۱۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دو صفحهٔ آخرِ [[نامه‌ها ۲۷]] را خودت بازنگری می‌کنی؟ اگر نه، من می‌تونم الآن بازنگری‌اش کنم. فقط بگو تا کجا بازنگری شده.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۹ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۳۴ (PDT)&lt;br /&gt;
:لطفاً بازنگریش کن. ممنون. همهٔ متن به غیر از این دو صفحه بازنگری شده. یعنی تا آخرِ صفحهٔ ۱۲۸. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۹ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* می‌شه لطفاً صفحهٔ‌آخرِ [[صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹]] را بازنگری کنی؟ من تا آخر ۱۱۰ بازنگری کردم، (صفحهٔ آخر را خودم تایپ کرده بودم.) مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۵۰ (PDT)&lt;br /&gt;
:حتماً. سعی می‌کنم امشب انجامش بدم. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۵ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۳۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اجازه==&lt;br /&gt;
* سلام، [[کتاب کوچه ۱]] بازنگری شده است. می‌خواستم ببینم آیا می‌توانم قبل از نهایی شدنش، تغییراتی در آن بدهم؟ مثلاً این‌که برای ستاره‌های بین شعرها، الگوی تک ستاره را جایگزین الگوی ستاره، که وسط قرار می‌گیرد، بکنم. یا این‌که برای نام شاعر‌ها، از تو بردگی استفاده کنم به جای چپ‌چین (چون فاصله خیلی زیاد است این‌جوری). --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۱ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۳۹ (PDT)&lt;br /&gt;
::معلومه که می‌شه. اجازهٔ ما هم دست شماست. باید زود بازنگری کنیم بر قواعد تایپ و بازنگری. :) --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۱ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۰۳ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تمام شد؟ ==&lt;br /&gt;
چندین وقته مقاله‌ای جدید برای تایپ در سایت قرار نگرفته و صفحه‌ی مقالات آماده‌ی بازنگری هم فقط یک متن داره (که توسط من تایپ شده). آیا این به این معنیه پایان این پروژه هستش؟--[[کاربر:امیر|امیر]] ‏۲۴ اکتبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۰۷ (PDT)&lt;br /&gt;
::سلام امیر. معلومه که تمام نشده! مشکلی پیدا کرده‌ایم در آپلود کردنِ صفحات جدید. ۲۰ شماره از کتاب هفته را اسکن کرده‌ایم که باید به مرور آپلود کنیم. مشکل که رفع بشود، می‌افتیم روی غلتک. ممنون که همراه هستی. --[[کاربر:Parastoo|پرستو]] ‏۲۴ اکتبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۴:۳۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== انتخاب متن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام من هر متنی برای تایپ انتخاب می‌کنم این پیام میاد..این مقاله در حال تایپ است. اگر می‌خواهید این مقاله را تایپ یا ویرایش کنید، لطفاً دست نگه دارید تا این پیغام حذف شود. چی کار باید بکنم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== فونت ==&lt;br /&gt;
سلام. قبلا با مدیاویکی کار کردم و یک چیزایی یاد گرفتم. برای تغییر فونت از آ‌ر‌یال به تاهما(راحت‌تر خونده میشه) سه‌تا روش هست. 1. تغییر از Common.css که نسخه من گیر داشت و نشد./ 2. نصب افزونه [http://www.mediawiki.org/wiki/Extension:WebFonts وب فونت] که بد نیست، اما کامل هم نیست. در کنار تغییر کلی چیز بهتری میشه. /3. سومی جواب داد و کلا همه‌چیز تاهما شد. توضیحاتش تو این [http://sad-mim.persiangig.com/document/h-k-j.jpg عکس] نوشتم. امیدوارم مفید باشه. بامهر / --[[کاربر:Sadegh|Sadegh]] ([[بحث کاربر:Sadegh|بحث]]) ‏۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۳، ساعت ۱۱:۰۶ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رنگ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام، رنگ پس‌زمینه‌ی صفحه‌های داخل کتاب هفته چون کاغذشون کاهیه، زرده، آیا می‌تونم قبل از بارگذاری‌های جدید تصحیح رنگ کنم جوری که متن مشکی باقی بمونه و پس‌زمینه تقریبن سفید بشه؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P008.jpg&amp;diff=43981</id>
		<title>پرونده:KHN016P008.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P008.jpg&amp;diff=43981"/>
		<updated>2014-07-12T03:31:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۸&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۸&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P007.jpg&amp;diff=43980</id>
		<title>پرونده:KHN016P007.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:KHN016P007.jpg&amp;diff=43980"/>
		<updated>2014-07-11T14:21:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hooman: کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۷&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب هفته شماره ۱۶ صفحه ۷&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hooman</name></author>
	</entry>
</feed>