<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Faaar</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Faaar"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Faaar"/>
	<updated>2026-05-08T19:45:52Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27424</id>
		<title>صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27424"/>
		<updated>2011-12-13T15:00:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:29-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای سعید هراتی‌زاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موشکافی و دقتی که در تحلیل و تفسیر آن شعر به کار برده‌اید حیرت‌انگیز است. با این وصف طبیعی است که نقطه نظرهای‌تان کاملاً درست و دقیق باشد. گیرم شعر، هنگامی که از قوه به فعل درمی‌آید هرگز ملاحظۀ این نکات را نمی‌کند و براساس ظوابط و روابط دقیق که بعدها در نقد شعر کشف می‌شود شکل نمی‌گیرد. اگر چنین شد، آن شعر «ساختگی» و «تصنعی» است. همچون یک «آدم مصنوعی» - بی‌احساس و قلّابی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساده‌تر بگویم: کودکی به دنیا می‌آید بدون این که به چند و چون حیات و روابط بسیار پیچیده و فوق‌العاده ظریف اندام‌های خود بیندیشد یا اصلاً جز کل یکپارچۀ خود چیزی حس کند و از شاهکاری که سیستم عصبی اوست، یا عمل شگرفی که مجموعۀ قلب و سرخ‌رگ‌ها و سیاهرگ‌ها او انجام می‌دهند، یا ارتباط دقیقی که میان ریه‌ها و قلب او هست آگاهی داشته باشد؛ هرچند که موجودیت زیبا و حریت‌انگیزش معلول همین جزئیات است. به عبارت دیگر، ساخت و سازی که صورت می‌گیرد تا این کودک «بشود»، در غیاب او،  پشت سر او، دور از خواست و ارادۀ او جریان می‌یابد. این ساخت و ساز اگر جریان خود به خودیش در جائی بلنگد، کودک را بیمار و زشت و ناسالم خواهد کرد. از او چیزی خواهد ساخت که دلپذیر و زیبا نیست و توجهی را جلب نمی‌کند. البته پدر و مادرش ار را دوست خواهند داشت، همچنان که آقای دکتر مهدی حمیدی دیوان‌های هشت من نُه شاهیش را دوست می‌دارد و آقای به‌آذین قربان صدقۀ دست و پای بلورین ترجمۀ «جان شیفته»اش می‌رود و آقای پرویز تناولی به خاطر ارتکاب مجسمۀ «فرهاد در زندان عشق» خود همینطور افتخارات تناول می‌کند بدون این که هیچ یک آنها به زشتی دستکار خود توجهی داشته باشند. این جا است که حضور پزشک مفید می‌افتد. پزشک که عادتاً با دیدی انتقادی در موجودات بشری نگاه می‌کند، با معاینۀ کودک می‌گوید «کبدش خراب است» یا «کلیه‌هایش باید عوض بشود» یا «جنون ارثی دارد» و غیره...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتقد، یک جور متخصص علو تشریح است. موجود زنده براساس این علم و با استفاده از آن به وجود نمی‌آید، بلکه دانشمند تشریح با بررسی روابط اُرگانیک او علل بقا را کشف می‌کند تا ظوابطی به دست آورد که برآن اساس بتواند در سلامت یا بیماری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;107&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران کند، و برآنچه «روبه راه نیست» انگشت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای هادی دادار (کرمانشاه)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بابت عکس‌هائی که به آرشیو مجله محبت کرده‌اید بسیار متشکریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ایرج الف. (تهران)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از ابراز لطف شما، ویژه‌نامه‌هائی را که پیشنهاد کرده‌اید در شورای نویسندگان مجله مطرح خواهیم کرد. البته «ویژه‌نامه جنایات امپریالیسم در جهان» تصور نمی‌کنم عملی باشد، زیرا برای چاپ یک چنین شماره‌ئی در تمام بازارهای جهان هم به قدر کافی کاغذ به هم نمی‌رسد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای م. دانشجو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سپاس فراوان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) سرچشمه‌های ذوق و هنر نباید خشکیده تلقی شود. این نکته که اثر چشمگیری عرضه نمی‌شود دلایل بسیار متعددی دارد. اندکی صبر داشته باشیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در مورد شطرنج به انتظار وصول نظریات خوانندهگانیم. نظر شما مثبت است ولی هنوز مجموعه نظریات خوانندگان به آن اندازه نیست که براساس آنها بتوانیم تصمیمی بگیریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) قطعۀ استحالۀ تاریخ رسید، ولی ما معتقد نیستیم که «خوشباوری» نشان داده‌ایم و بیهوده به انتظار «بانگ دلکش ناقوس» نشسته‌ایم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پری بیانی (ارومیه)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همانطور که در آن قطعۀ کوتاه نوشته‌اید «راز دگرگونی جهان را میدانیم»، اما «گشودن این راز برای همگان» نیازمند زمان است.- از پا ننشسته‌ایم، می‌ کوشیم، و این وظیفۀ ماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پروین الف. شهمنش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب شطرنج، من شخصاً با نظر شما موافقم. طبیعی است که کمتر خواننده‌ئی تمام مطالب مجله را از اول تا آخر می‌پسندد و بخصوص «می خواند» و اختصاص سه چهار صفحه به شطرنج منطقاً نباید آن عده از علاقه‌مندان کتاب جمعه را که به شطرنج علاقه‌ئی ندارند به مخالفت با آن وادارد، زیرا- همچنان که پیش از این هم نوشته‌ایم- این تجاوز به حق علاقه‌مندان به شطرنج است که به قول شما «گاه تا آن به یک زبان خارجی تسلط ندارند که از مراجع دیگر استفاده کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علت چاپ نشدن مباحث شطرنج در یکی دو شماره اخیر هم مطلقاً ربطی به سؤال «شطرنج بماند یا برود» نداشته است. تجدید سازمان مجله آشفتگی‌هائی در کار پیش آورد که امیدواریم تا این شماره کاملا برطرف شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای اصغر ذوقی (کرمان)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) این که پاره‌ئی از مطالب مجله «پرجاذبه» به نظر نمی‌آید دلیلش صرفاً عادت نداشتن بعض ما به مطالب آموزشی است. این عادت باید اطلاح شود. سعی ما براین است که حتی المقدور مطالبی را در مجله منعکس کنیم که دانستن آن برای طبقۀ تحصیل کرده واقعاً لازم باشد. البته مطالب دیگری چون مراسم تمنای باران و آفرینش جهان در اساطیر و غیره را به صرف این که به قول شما «جنبه سیاسی ندارد نمی توان نفی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در مورد قصه‌ها حق با شماست. باید روی این بخش از مجله بیشتر کار کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) ویژه‌نامه‌ها مورد توجه و تأئید اکثریت خوانندگان این مجله قرار گرفته است. می کوشیم برای هر ویژه‌نامه به منابع هر چه غنی‌تر و قابل اعتمادتری دست پیدا کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) و اما در مورد آن شعر ... حقیقت این است که نتوانستیم از ارتباط آن با &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;108&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندیشه‌های نابهنگام گورکی سردرآریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بنده خدای یزدی؟ (یزد)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامۀ سرشار از محبت حضرت‌تان را یک‌یک همکاران خواندند. سپاسگذار این همه توجه و دلسوزی صمیمانه‌ایم، و پشتگرم به همدلی ها و الخ ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) نظر شما دربارۀ صفحات شطرنج منفی است، منتظریم ببینیم مجموع نظریات خوانندگان چه خواهد گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) چون نامه‌های هر هفته جداگانه پرونده می شود، همین قدر که نویسندۀ نامه‌ئی به صندوق پستی فلان شماره اشاره کند برای دسترسی به سابقۀ امر کافی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) از معرفی کلکسیونر مطبوعات کشور فوق‌العاده ممنونیم. یکی از گرفتاری‌های بطرگ ما را با راهنمائی خود حل فرمودید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) دربارۀ آمریکای لاتین بازهم مطالب و مقالاتی داریم که بتوانیم ویژه‌نامه(های) مکمّلی منتشر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5) این عبارت نامه‌تان به راستی نقل کردنی است: «... این است که می‌بینی بسیاری‌ها از قیمت صد ریالی کتاب جمعه می نالند و فکر نمی کنند که در این وانفسا اگر هزار ریال هم بود باز ارزان بود و هنوز هم خیلی طول خواهد کشید تا این وضع تغییر کند. یک کیلو پرتقال را صد ریال می خریم و آن وقت یک مجلۀ صد ریالی را می گوئیم گران است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست عزیز، لطف شما به جای خود. مقایسه قیمت ها هم به شرح ایضاً. اما به راستی ما در میان خوانندگان خود بخصوص «دانشجویان» کسانی را سراغ داریم که سال تا سال رنگ پرتقال را نمی بینند امّا برای خرید کتاب جمعه از شام شب خود چشم می پوشند. ما نسبت به این گروه از خوانندگان است که تا مغز استخوان احساس مسؤولیت می کنیم. در برابر این عطض مقدس به خواندن و دانستن و برای پاسخ دادن به این نیاز عمیق اجتماعی است که مدام از کار خود انتقاد می کنیم، از کیفیت مجّله (هم در مایحتوی و هم در تنظیم و تزئین) ناراضی هستیم و برای وصول به سطح قابل قبول تری به هر امکانی چنگ می اندازیم. ما به راستی از این بابت که در هفته های اخیر تأخیرهائی در انتشار مجله پیش آمد عمیقاً احساس شرمندگی می کنیم. وقتی که ناگهان صبح یکشنبه از چاپخانه تلفن می کنند که حتی یک صفحه کاغذ در بازار گیر نمی آید، واقعاً حال و روز همکاران‌مان تماشائی است. وقتی ناگهان برق صحافی قطع می شود و دست و بال همۀ ما در پوست گردو می ماند و معلوم می شود شب پنجشنبه مجله به توزیع نخواهد رسید و با در نظر گرفتن تعطیل جمعه توزیع مجله به روز شنبه موکول می شود، به تمام معنی اصطلاح، خستگی به تن همۀ ما می ماند. در هر حال، اینها بخشی از گرفتاری های ما است. تنها چیزی که ما را به ادامۀ کارمان در این شرایط واقعاً کسالت‌آور و نومید کننده تشویق می کند تفاهم متقابل ما و خوانندگان مجله است. بارها از این سو و آن سوی کشور نامه هائی دربافت کرده ایم که به اصرار از ما خواسته اند برای دریافت کمک های نقدی علاقه مندان مجله حسابی در بانکی بگشائیم. این نامه ها آیا نشانۀ این نیست که نویسندگان‌شان ارج مسؤولیت همکاران کوشای مار را دریافته اند و اشکالات و گرفتاری های ما را درک می کنند؟ و آیا این نامه ها برای آن که ما را به عمق نیازهای فرهنگی جامعه توجه دهد و در انجام تعهدات خود پابرجاتر و کوشاتر کند کافی نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب جمعه آبروی ما است و حاصل تعهد اجتماعی ما. همیشه گفته ایم که ما، از لحاظ اقتصادی، فقط طالب خود کفائی مجله ایم. در جمع همکاران رسمی انگشت‌شمار ما هیج کس برای خود حساب پس انداز باز نکرده است و اگر مجله درآمدی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;109&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27402</id>
		<title>صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27402"/>
		<updated>2011-12-12T13:31:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:29-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای سعید هراتی‌زاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موشکافی و دقتی که در تحلیل و تفسیر آن شعر به کار برده‌اید حیرت‌انگیز است. با این وصف طبیعی است که نقطه نظرهای‌تان کاملاً درست و دقیق باشد. گیرم شعر، هنگامی که از قوه به فعل درمی‌آید هرگز ملاحظۀ این نکات را نمی‌کند و براساس ظوابط و روابط دقیق که بعدها در نقد شعر کشف می‌شود شکل نمی‌گیرد. اگر چنین شد، آن شعر «ساختگی» و «تصنعی» است. همچون یک «آدم مصنوعی» - بی‌احساس و قلّابی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساده‌تر بگویم: کودکی به دنیا می‌آید بدون این که به چند و چون حیات و روابط بسیار پیچیده و فوق‌العاده ظریف اندام‌های خود بیندیشد یا اصلاً جز کل یکپارچۀ خود چیزی حس کند و از شاهکاری که سیستم عصبی اوست، یا عمل شگرفی که مجموعۀ قلب و سرخ‌رگ‌ها و سیاهرگ‌ها او انجام می‌دهند، یا ارتباط دقیقی که میان ریه‌ها و قلب او هست آگاهی داشته باشد؛ هرچند که موجودیت زیبا و حریت‌انگیزش معلول همین جزئیات است. به عبارت دیگر، ساخت و سازی که صورت می‌گیرد تا این کودک «بشود»، در غیاب او،  پشت سر او، دور از خواست و ارادۀ او جریان می‌یابد. این ساخت و ساز اگر جریان خود به خودیش در جائی بلنگد، کودک را بیمار و زشت و ناسالم خواهد کرد. از او چیزی خواهد ساخت که دلپذیر و زیبا نیست و توجهی را جلب نمی‌کند. البته پدر و مادرش ار را دوست خواهند داشت، همچنان که آقای دکتر مهدی حمیدی دیوان‌های هشت من نُه شاهیش را دوست می‌دارد و آقای به‌آذین قربان صدقۀ دست و پای بلورین ترجمۀ «جان شیفته»اش می‌رود و آقای پرویز تناولی به خاطر ارتکاب مجسمۀ «فرهاد در زندان عشق» خود همینطور افتخارات تناول می‌کند بدون این که هیچ یک آنها به زشتی دستکار خود توجهی داشته باشند. این جا است که حضور پزشک مفید می‌افتد. پزشک که عادتاً با دیدی انتقادی در موجودات بشری نگاه می‌کند، با معاینۀ کودک می‌گوید «کبدش خراب است» یا «کلیه‌هایش باید عوض بشود» یا «جنون ارثی دارد» و غیره...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتقد، یک جور متخصص علو تشریح است. موجود زنده براساس این علم و با استفاده از آن به وجود نمی‌آید، بلکه دانشمند تشریح با بررسی روابط اُرگانیک او علل بقا را کشف می‌کند تا ظوابطی به دست آورد که برآن اساس بتواند در سلامت یا بیماری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1107&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگران کند، و برآنچه «روبه راه نیست» انگشت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای هادی دادار (کرمانشاه)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بابت عکس‌هائی که به آرشیو مجله محبت کرده‌اید بسیار متشکریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ایرج الف. (تهران)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از ابراز لطف شما، ویژه‌نامه‌هائی را که پیشنهاد کرده‌اید در شورای نویسندگان مجله مطرح خواهیم کرد. البته «ویژه‌نامه جنایات امپریالیسم در جهان» تصور نمی‌کنم عملی باشد، زیرا برای چاپ یک چنین شماره‌ئی در تمام بازارهای جهان هم به قدر کافی کاغذ به هم نمی‌رسد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای م. دانشجو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سپاس فراوان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) سرچشمه‌های ذوق و هنر نباید خشکیده تلقی شود. این نکته که اثر چشمگیری عرضه نمی‌شود دلایل بسیار متعددی دارد. اندکی صبر داشته باشیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در مورد شطرنج به انتظار وصول نظریات خوانندهگانیم. نظر شما مثبت است ولی هنوز مجموعه نظریات خوانندگان به آن اندازه نیست که براساس آنها بتوانیم تصمیمی بگیریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) قطعۀ استحالۀ تاریخ رسید، ولی ما معتقد نیستیم که «خوشباوری» نشان داده‌ایم و بیهوده به انتظار «بانگ دلکش ناقوس» نشسته‌ایم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پری بیانی (ارومیه)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همانطور که در آن قطعۀ کوتاه نوشته‌اید «راز دگرگونی جهان را میدانیم»، اما «گشودن این راز برای همگان» نیازمند زمان است.- از پا ننشسته‌ایم، می‌ کوشیم، و این وظیفۀ ماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پروین الف. شهمنش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب شطرنج، من شخصاً با نظر شما موافقم. طبیعی است که کمتر خواننده‌ئی تمام مطالب مجله را از اول تا آخر می‌پسندد و بخصوص «می خواند» و اختصاص سه چهار صفحه به شطرنج منطقاً نباید آن عده از علاقه‌مندان کتاب جمعه را که به شطرنج علاقه‌ئی ندارند به مخالفت با آن وادارد، زیرا- همچنان که پیش از این هم نوشته‌ایم- این تجاوز به حق علاقه‌مندان به شطرنج است که به قول شما «گاه تا آن به یک زبان خارجی تسلط ندارند که از مراجع دیگر استفاده کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علت چاپ نشدن مباحث شطرنج در یکی دو شماره اخیر هم مطلقاً ربطی به سؤال «شطرنج بماند یا برود» نداشته است. تجدید سازمان مجله آشفتگی‌هائی در کار پیش آورد که امیدواریم تا این شماره کاملا برطرف شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای اصغر ذوقی (کرمان)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) این که پاره‌ئی از مطالب مجله «پرجاذبه» به نظر نمی‌آید دلیلش صرفاً عادت نداشتن بعض ما به مطالب آموزشی است. این عادت باید اطلاح شود. سعی ما براین است که حتی المقدور مطالبی را در مجله منعکس کنیم که دانستن آن برای طبقۀ تحصیل کرده واقعاً لازم باشد. البته مطالب دیگری چون مراسم تمنای باران و آفرینش جهان در اساطیر و غیره را به صرف این که به قول شما «جنبه سیاسی ندارد نمی توان نفی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در مورد قصه‌ها حق با شماست. باید روی این بخش از مجله بیشتر کار کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) ویژه‌نامه‌ها مورد توجه و تأئید اکثریت خوانندگان این مجله قرار گرفته است. می کوشیم برای هر ویژه‌نامه به منابع هر چه غنی‌تر و قابل اعتمادتری دست پیدا کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) و اما در مورد آن شعر ... حقیقت این است که نتوانستیم از ارتباط آن با &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;108&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندیشه‌های نابهنگام گورکی سردرآریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بنده خدای یزدی؟ (یزد)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامۀ سرشار از محبت حضرت‌تان را یک‌یک همکاران خواندند. سپاسگذار این همه توجه و دلسوزی صمیمانه‌ایم، و پشتگرم به همدلی ها و الخ ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) نظر شما دربارۀ صفحات شطرنج منفی است، منتظریم ببینیم مجموع نظریات خوانندگان چه خواهد گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) چون نامه‌های هر هفته جداگانه پرونده می شود، همین قدر که نویسندۀ نامه‌ئی به صندوق پستی فلان شماره اشاره کند برای دسترسی به سابقۀ امر کافی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) از معرفی کلکسیونر مطبوعات کشور فوق‌العاده ممنونیم. یکی از گرفتاری‌های بطرگ ما را با راهنمائی خود حل فرمودید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) دربارۀ آمریکای لاتین بازهم مطالب و مقالاتی داریم که بتوانیم ویژه‌نامه(های) مکمّلی منتشر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5) این عبارت نامه‌تان به راستی نقل کردنی است: «... این است که می‌بینی بسیاری‌ها از قیمت صد ریالی کتاب جمعه می نالند و فکر نمی کنند که در این وانفسا اگر هزار ریال هم بود باز ارزان بود و هنوز هم خیلی طول خواهد کشید تا این وضع تغییر کند. یک کیلو پرتقال را صد ریال می خریم و آن وقت یک مجلۀ صد ریالی را می گوئیم گران است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست عزیز، لطف شما به جای خود. مقایسه قیمت ها هم به شرح ایضاً. اما به راستی ما در میان خوانندگان خود بخصوص «دانشجویان» کسانی را سراغ داریم که سال تا سال رنگ پرتقال را نمی بینند امّا برای خرید کتاب جمعه از شام شب خود چشم می پوشند. ما نسبت به این گروه از خوانندگان است که تا مغز استخوان احساس مسؤولیت می کنیم. در برابر این عطض مقدس به خواندن و دانستن و برای پاسخ دادن به این نیاز عمیق اجتماعی است که مدام از کار خود انتقاد می کنیم، از کیفیت مجّله (هم در مایحتوی و هم در تنظیم و تزئین) ناراضی هستیم و برای وصول به سطح قابل قبول تری به هر امکانی چنگ می اندازیم. ما به راستی از این بابت که در هفته های اخیر تأخیرهائی در انتشار مجله پیش آمد عمیقاً احساس شرمندگی می کنیم. وقتی که ناگهان صبح یکشنبه از چاپخانه تلفن می کنند که حتی یک صفحه کاغذ در بازار گیر نمی آید، واقعاً حال و روز همکاران‌مان تماشائی است. وقتی ناگهان برق صحافی قطع می شود و دست و بال همۀ ما در پوست گردو می ماند و معلوم می شود شب پنجشنبه مجله به توزیع نخواهد رسید و با در نظر گرفتن تعطیل جمعه توزیع مجله به روز شنبه موکول می شود، به تمام معنی اصطلاح، خستگی به تن همۀ ما می ماند. در هر حال، اینها بخشی از گرفتاری های ما است. تنها چیزی که ما را به ادامۀ کارمان در این شرایط واقعاً کسالت‌آور و نومید کننده تشویق می کند تفاهم متقابل ما و خوانندگان مجله است. بارها از این سو و آن سوی کشور نامه هائی دربافت کرده ایم که به اصرار از ما خواسته اند برای دریافت کمک های نقدی علاقه مندان مجله حسابی در بانکی بگشائیم. این نامه ها آیا نشانۀ این نیست که نویسندگان‌شان ارج مسؤولیت همکاران کوشای مار را دریافته اند و اشکالات و گرفتاری های ما را درک می کنند؟ و آیا این نامه ها برای آن که ما را به عمق نیازهای فرهنگی جامعه توجه دهد و در انجام تعهدات خود پابرجاتر و کوشاتر کند کافی نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب جمعه آبروی ما است و حاصل تعهد اجتماعی ما. همیشه گفته ایم که ما، از لحاظ اقتصادی، فقط طالب خود کفائی مجله ایم. در جمع همکاران رسمی انگشت‌شمار ما هیج کس برای خود حساب پس انداز باز نکرده است و اگر مجله درآمدی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;109&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27401</id>
		<title>بحث:صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27401"/>
		<updated>2011-12-12T13:28:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;صفحه ی 107 - 108 - 109 رو تایپ کردم. نیاز به اصلاحات داره.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27400</id>
		<title>صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27400"/>
		<updated>2011-12-12T13:26:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:29-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای سعید هراتی‌زاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موشکافی و دقتی که در تحلیل و تفسیر آن شعر به کار برده‌اید حیرت‌انگیز است. با این وصف طبیعی است که نقطه نظرهای‌تان کاملاً درست و دقیق باشد. گیرم شعر، هنگامی که از قوه به فعل درمی‌آید هرگز ملاحظۀ این نکات را نمی‌کند و براساس ظوابط و روابط دقیق که بعدها در نقد شعر کشف می‌شود شکل نمی‌گیرد. اگر چنین شد، آن شعر «ساختگی» و «تصنعی» است. همچون یک «آدم مصنوعی» - بی‌احساس و قلّابی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساده‌تر بگویم: کودکی به دنیا می‌آید بدون این که به چند و چون حیات و روابط بسیار پیچیده و فوق‌العاده ظریف اندام‌های خود بیندیشد یا اصلاً جز کل یکپارچۀ خود چیزی حس کند و از شاهکاری که سیستم عصبی اوست، یا عمل شگرفی که مجموعۀ قلب و سرخ‌رگ‌ها و سیاهرگ‌ها او انجام می‌دهند، یا ارتباط دقیقی که میان ریه‌ها و قلب او هست آگاهی داشته باشد؛ هرچند که موجودیت زیبا و حریت‌انگیزش معلول همین جزئیات است. به عبارت دیگر، ساخت و سازی که صورت می‌گیرد تا این کودک «بشود»، در غیاب او،  پشت سر او، دور از خواست و ارادۀ او جریان می‌یابد. این ساخت و ساز اگر جریان خود به خودیش در جائی بلنگد، کودک را بیمار و زشت و ناسالم خواهد کرد. از او چیزی خواهد ساخت که دلپذیر و زیبا نیست و توجهی را جلب نمی‌کند. البته پدر و مادرش ار را دوست خواهند داشت، همچنان که آقای دکتر مهدی حمیدی دیوان‌های هشت من نُه شاهیش را دوست می‌دارد و آقای به‌آذین قربان صدقۀ دست و پای بلورین ترجمۀ «جان شیفته»اش می‌رود و آقای پرویز تناولی به خاطر ارتکاب مجسمۀ «فرهاد در زندان عشق» خود همینطور افتخارات تناول می‌کند بدون این که هیچ یک آنها به زشتی دستکار خود توجهی داشته باشند. این جا است که حضور پزشک مفید می‌افتد. پزشک که عادتاً با دیدی انتقادی در موجودات بشری نگاه می‌کند، با معاینۀ کودک می‌گوید «کبدش خراب است» یا «کلیه‌هایش باید عوض بشود» یا «جنون ارثی دارد» و غیره...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتقد، یک جور متخصص علو تشریح است. موجود زنده براساس این علم و با استفاده از آن به وجود نمی‌آید، بلکه دانشمند تشریح با بررسی روابط اُرگانیک او علل بقا را کشف می‌کند تا ظوابطی به دست آورد که برآن اساس بتواند در سلامت یا بیماری دیگران کند، و برآنچه «روبه راه نیست» انگشت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای هادی دادار (کرمانشاه)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بابت عکس‌هائی که به آرشیو مجله محبت کرده‌اید بسیار متشکریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ایرج الف. (تهران)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از ابراز لطف شما، ویژه‌نامه‌هائی را که پیشنهاد کرده‌اید در شورای نویسندگان مجله مطرح خواهیم کرد. البته «ویژه‌نامه جنایات امپریالیسم در جهان» تصور نمی‌کنم عملی باشد، زیرا برای چاپ یک چنین شماره‌ئی در تمام بازارهای جهان هم به قدر کافی کاغذ به هم نمی‌رسد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای م. دانشجو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سپاس فراوان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) سرچشمه‌های ذوق و هنر نباید خشکیده تلقی شود. این نکته که اثر چشمگیری عرضه نمی‌شود دلایل بسیار متعددی دارد. اندکی صبر داشته باشیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در مورد شطرنج به انتظار وصول نظریات خوانندهگانیم. نظر شما مثبت است ولی هنوز مجموعه نظریات خوانندگان به آن اندازه نیست که براساس آنها بتوانیم تصمیمی بگیریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) قطعۀ استحالۀ تاریخ رسید، ولی ما معتقد نیستیم که «خوشباوری» نشان داده‌ایم و بیهوده به انتظار «بانگ دلکش ناقوس» نشسته‌ایم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پری بیانی (ارومیه)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همانطور که در آن قطعۀ کوتاه نوشته‌اید «راز دگرگونی جهان را میدانیم»، اما «گشودن این راز برای همگان» نیازمند زمان است.- از پا ننشسته‌ایم، می‌ کوشیم، و این وظیفۀ ماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانم پروین الف. شهمنش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب شطرنج، من شخصاً با نظر شما موافقم. طبیعی است که کمتر خواننده‌ئی تمام مطالب مجله را از اول تا آخر می‌پسندد و بخصوص «می خواند» و اختصاص سه چهار صفحه به شطرنج منطقاً نباید آن عده از علاقه‌مندان کتاب جمعه را که به شطرنج علاقه‌ئی ندارند به مخالفت با آن وادارد، زیرا- همچنان که پیش از این هم نوشته‌ایم- این تجاوز به حق علاقه‌مندان به شطرنج است که به قول شما «گاه تا آن به یک زبان خارجی تسلط ندارند که از مراجع دیگر استفاده کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علت چاپ نشدن مباحث شطرنج در یکی دو شماره اخیر هم مطلقاً ربطی به سؤال «شطرنج بماند یا برود» نداشته است. تجدید سازمان مجله آشفتگی‌هائی در کار پیش آورد که امیدواریم تا این شماره کاملا برطرف شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای اصغر ذوقی (کرمان)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) این که پاره‌ئی از مطالب مجله «پرجاذبه» به نظر نمی‌آید دلیلش صرفاً عادت نداشتن بعض ما به مطالب آموزشی است. این عادت باید اطلاح شود. سعی ما براین است که حتی المقدور مطالبی را در مجله منعکس کنیم که دانستن آن برای طبقۀ تحصیل کرده واقعاً لازم باشد. البته مطالب دیگری چون مراسم تمنای باران و آفرینش جهان در اساطیر و غیره را به صرف این که به قول شما «جنبه سیاسی ندارد نمی توان نفی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) در مورد قصه‌ها حق با شماست. باید روی این بخش از مجله بیشتر کار کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) ویژه‌نامه‌ها مورد توجه و تأئید اکثریت خوانندگان این مجله قرار گرفته است. می کوشیم برای هر ویژه‌نامه به منابع هر چه غنی‌تر و قابل اعتمادتری دست پیدا کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) و اما در مورد آن شعر ... حقیقت این است که نتوانستیم از ارتباط آن با &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;108&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندیشه‌های نابهنگام گورکی سردرآریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بنده خدای یزدی؟ (یزد)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامۀ سرشار از محبت حضرت‌تان را یک‌یک همکاران خواندند. سپاسگذار این همه توجه و دلسوزی صمیمانه‌ایم، و پشتگرم به همدلی ها و الخ ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1) نظر شما دربارۀ صفحات شطرنج منفی است، منتظریم ببینیم مجموع نظریات خوانندگان چه خواهد گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) چون نامه‌های هر هفته جداگانه پرونده می شود، همین قدر که نویسندۀ نامه‌ئی به صندوق پستی فلان شماره اشاره کند برای دسترسی به سابقۀ امر کافی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) از معرفی کلکسیونر مطبوعات کشور فوق‌العاده ممنونیم. یکی از گرفتاری‌های بطرگ ما را با راهنمائی خود حل فرمودید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) دربارۀ آمریکای لاتین بازهم مطالب و مقالاتی داریم که بتوانیم ویژه‌نامه(های) مکمّلی منتشر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5) این عبارت نامه‌تان به راستی نقل کردنی است: «... این است که می‌بینی بسیاری‌ها از قیمت صد ریالی کتاب جمعه می نالند و فکر نمی کنند که در این وانفسا اگر هزار ریال هم بود باز ارزان بود و هنوز هم خیلی طول خواهد کشید تا این وضع تغییر کند. یک کیلو پرتقال را صد ریال می خریم و آن وقت یک مجلۀ صد ریالی را می گوئیم گران است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست عزیز، لطف شما به جای خود. مقایسه قیمت ها هم به شرح ایضاً. اما به راستی ما در میان خوانندگان خود بخصوص «دانشجویان» کسانی را سراغ داریم که سال تا سال رنگ پرتقال را نمی بینند امّا برای خرید کتاب جمعه از شام شب خود چشم می پوشند. ما نسبت به این گروه از خوانندگان است که تا مغز استخوان احساس مسؤولیت می کنیم. در برابر این عطض مقدس به خواندن و دانستن و برای پاسخ دادن به این نیاز عمیق اجتماعی است که مدام از کار خود انتقاد می کنیم، از کیفیت مجّله (هم در مایحتوی و هم در تنظیم و تزئین) ناراضی هستیم و برای وصول به سطح قابل قبول تری به هر امکانی چنگ می اندازیم. ما به راستی از این بابت که در هفته های اخیر تأخیرهائی در انتشار مجله پیش آمد عمیقاً احساس شرمندگی می کنیم. وقتی که ناگهان صبح یکشنبه از چاپخانه تلفن می کنند که حتی یک صفحه کاغذ در بازار گیر نمی آید، واقعاً حال و روز همکاران‌مان تماشائی است. وقتی ناگهان برق صحافی قطع می شود و دست و بال همۀ ما در پوست گردو می ماند و معلوم می شود شب پنجشنبه مجله به توزیع نخواهد رسید و با در نظر گرفتن تعطیل جمعه توزیع مجله به روز شنبه موکول می شود، به تمام معنی اصطلاح، خستگی به تن همۀ ما می ماند. در هر حال، اینها بخشی از گرفتاری های ما است. تنها چیزی که ما را به ادامۀ کارمان در این شرایط واقعاً کسالت‌آور و نومید کننده تشویق می کند تفاهم متقابل ما و خوانندگان مجله است. بارها از این سو و آن سوی کشور نامه هائی دربافت کرده ایم که به اصرار از ما خواسته اند برای دریافت کمک های نقدی علاقه مندان مجله حسابی در بانکی بگشائیم. این نامه ها آیا نشانۀ این نیست که نویسندگان‌شان ارج مسؤولیت همکاران کوشای مار را دریافته اند و اشکالات و گرفتاری های ما را درک می کنند؟ و آیا این نامه ها برای آن که ما را به عمق نیازهای فرهنگی جامعه توجه دهد و در انجام تعهدات خود پابرجاتر و کوشاتر کند کافی نیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب جمعه آبروی ما است و حاصل تعهد اجتماعی ما. همیشه گفته ایم که ما، از لحاظ اقتصادی، فقط طالب خود کفائی مجله ایم. در جمع همکاران رسمی انگشت‌شمار ما هیج کس برای خود حساب پس انداز باز نکرده است و اگر مجله درآمدی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;109&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27399</id>
		<title>صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27399"/>
		<updated>2011-12-12T12:40:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:29-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای سعید هراتی‌زاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موشکافی و دقتی که در تحلیل و تفسیر آن شعر به کار برده‌اید حیرت‌انگیز است. با این وصف طبیعی است که نقطه نظرهای‌تان کاملاً درست و دقیق باشد. گیرم شعر، هنگامی که از قوه به فعل درمی‌آید هرگز ملاحظۀ این نکات را نمی‌کند و براساس ظوابط و روابط دقیق که بعدها در نقد شعر کشف می‌شود شکل نمی‌گیرد. اگر چنین شد، آن شعر «ساختگی» و «تصنعی» است. همچون یک «آدم مصنوعی» - بی‌احساس و قلّابی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساده‌تر بگویم: کودکی به دنیا می‌آید بدون این که به چند و چون حیات و روابط بسیار پیچیده و فوق‌العاده ظریف اندام‌های خود بیندیشد یا اصلاً جز کل یکپارچۀ خود چیزی حس کند و از شاهکاری که سیستم عصبی اوست، یا عمل شگرفی که مجموعۀ قلب و سرخ‌رگ‌ها و سیاهرگ‌ها او انجام می‌دهند، یا ارتباط دقیقی که میان ریه‌ها و قلب او هست آگاهی داشته باشد؛ هرچند که موجودیت زیبا و حریت‌انگیزش معلول همین جزئیات است. به عبارت دیگر، ساخت و سازی که صورت می‌گیرد تا این کودک «بشود»، در غیاب او،  پشت سر او، دور از خواست و ارادۀ او جریان می‌یابد. این ساخت و ساز اگر جریان خود به خودیش در جائی بلنگد، کودک را بیمار و زشت و ناسالم خواهد کرد. از او چیزی خواهد ساخت که دلپذیر و زیبا نیست و توجهی را جلب نمی‌کند. البته پدر و مادرش ار را دوست خواهند داشت، همچنان که آقای دکتر مهدی حمیدی دیوان‌های هشت من نُه شاهیش را دوست می‌دارد و آقای به‌آذین قربان صدقۀ دست و پای بلورین ترجمۀ «جان شیفته»اش می‌رود و آقای پرویز تناولی به خاطر ارتکاب مجسمۀ «فرهاد در زندان عشق» خود همینطور افتخارات تناول می‌کند بدون این که هیچ یک آنها به زشتی دستکار خود توجهی داشته باشند. این جا است که حضور پزشک مفید می‌افتد. پزشک که عادتاً با دیدی انتقادی در موجودات بشری نگاه می‌کند، با معاینۀ کودک می‌گوید «کبدش خراب است» یا «کلیه‌هایش باید عوض بشود» یا «جنون ارثی دارد» و غیره...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتقد، یک جور متخصص علو تشریح است. موجود زنده براساس این علم و با استفاده از آن به وجود نمی‌آید، بلکه دانشمند تشریح با بررسی روابط اُرگانیک او علل بقا را کشف می‌کند تا ظوابطی به دست آورد که برآن اساس بتواند در سلامت یا بیماری دیگران کند، و برآنچه «روبه راه نیست» انگشت بگذارد.&lt;br /&gt;
---------------------------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای هادی دادار (کرمانشاه)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بابت عکس‌هائی که به آرشیو مجله محبت کرده‌اید بسیار متشکریم.&lt;br /&gt;
---------------------------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ایرج الف. (تهران)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکر از ابراز لطف شما، ویژه‌نامه‌هائی را که پیشنهاد کرده‌اید در شورای نویسندگان مجله مطرح خواهیم کرد. البته «ویژه‌نامه جنایات امپریالیسم در جهان» تصور نمی‌کنم عملی باشد، زیرا برای چاپ ی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27398</id>
		<title>صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=27398"/>
		<updated>2011-12-12T12:40:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:29-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای سعید هراتی‌زاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موشکافی و دقتی که در تحلیل و تفسیر آن شعر به کار برده‌اید حیرت‌انگیز است. با این وصف طبیعی است که نقطه نظرهای‌تان کاملاً درست و دقیق باشد. گیرم شعر، هنگامی که از قوه به فعل درمی‌آید هرگز ملاحظۀ این نکات را نمی‌کند و براساس ظوابط و روابط دقیق که بعدها در نقد شعر کشف می‌شود شکل نمی‌گیرد. اگر چنین شد، آن شعر «ساختگی» و «تصنعی» است. همچون یک «آدم مصنوعی» - بی‌احساس و قلّابی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساده‌تر بگویم: کودکی به دنیا می‌آید بدون این که به چند و چون حیات و روابط بسیار پیچیده و فوق‌العاده ظریف اندام‌های خود بیندیشد یا اصلاً جز کل یکپارچۀ خود چیزی حس کند و از شاهکاری که سیستم عصبی اوست، یا عمل شگرفی که مجموعۀ قلب و سرخ‌رگ‌ها و سیاهرگ‌ها او انجام می‌دهند، یا ارتباط دقیقی که میان ریه‌ها و قلب او هست آگاهی داشته باشد؛ هرچند که موجودیت زیبا و حریت‌انگیزش معلول همین جزئیات است. به عبارت دیگر، ساخت و سازی که صورت می‌گیرد تا این کودک «بشود»، در غیاب او،  پشت سر او، دور از خواست و ارادۀ او جریان می‌یابد. این ساخت و ساز اگر جریان خود به خودیش در جائی بلنگد، کودک را بیمار و زشت و ناسالم خواهد کرد. از او چیزی خواهد ساخت که دلپذیر و زیبا نیست و توجهی را جلب نمی‌کند. البته پدر و مادرش ار را دوست خواهند داشت، همچنان که آقای دکتر مهدی حمیدی دیوان‌های هشت من نُه شاهیش را دوست می‌دارد و آقای به‌آذین قربان صدقۀ دست و پای بلورین ترجمۀ «جان شیفته»اش می‌رود و آقای پرویز تناولی به خاطر ارتکاب مجسمۀ «فرهاد در زندان عشق» خود همینطور افتخارات تناول می‌کند بدون این که هیچ یک آنها به زشتی دستکار خود توجهی داشته باشند. این جا است که حضور پزشک مفید می‌افتد. پزشک که عادتاً با دیدی انتقادی در موجودات بشری نگاه می‌کند، با معاینۀ کودک می‌گوید «کبدش خراب است» یا «کلیه‌هایش باید عوض بشود» یا «جنون ارثی دارد» و غیره...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتقد، یک جور متخصص علو تشریح است. موجود زنده براساس این علم و با استفاده از آن به وجود نمی‌آید، بلکه دانشمند تشریح با بررسی روابط اُرگانیک او علل بقا را کشف می‌کند تا ظوابطی به دست آورد که برآن اساس بتواند در سلامت یا بیماری دیگران کند، و برآنچه «روبه راه نیست» انگشت بگذارد.&lt;br /&gt;
---------------------------&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای هادی دادار (کرمانشاه)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
از بابت عکس‌هائی که به آرشیو مجله محبت کرده‌اید بسیار متشکریم.&lt;br /&gt;
---------------------------&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای ایرج الف. (تهران)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
با تشکر از ابراز لطف شما، ویژه‌نامه‌هائی را که پیشنهاد کرده‌اید در شورای نویسندگان مجله مطرح خواهیم کرد. البته «ویژه‌نامه جنایات امپریالیسم در جهان» تصور نمی‌کنم عملی باشد، زیرا برای چاپ ی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=24585</id>
		<title>فیل در پرونده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=24585"/>
		<updated>2011-08-14T18:13:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN001P011.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۱|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P012.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P013.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P014.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۴|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P015.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۵|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P016.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۶|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P017.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۷|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P018.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۸|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P019.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۹|کتاب هفته شماره یک صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P020.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۰|کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P021.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۱|کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P022.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۲|کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P023.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۳|کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P024.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۴|کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P025.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۵|کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P026.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۶|کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P027.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۷|کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P028.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۸|کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P029.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۹|کتاب هفته شماره یک صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P030.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۰|کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P031.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۱|کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P032.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۲|کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P033.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۳|کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P034.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۴|کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P035.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۵|کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN001P036.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۶|کتاب هفته شماره یک صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:برانیسلاو نوشیچ]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر «ک» دارای یکهزار و شش کوچه، سه کشیش، هفت قهوه‌خانه، یک بخشدار، دو مهمانخانه‌چی، هفده زن بیوه، سه معلم، دو معلمه، یک رئیس انجمن شهر، دو بازار، چهار حزب سیاسی و غیره است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن است عده‌ای بخاطر چنین مقدمه‌ای که بی‌شباهت به احصائیۀ کتب رهنمای جهانگردی و یا کتاب درسی جغرافیا نیست، نگارنده را مورد سرزنش قرار دهند، بهمین علت بهتر است بمنظور فرار از چنین سرزنشی، از ذکر بقیۀ جزئیات صرف نظر کنیم و به نقل فوری داستان عجیبی که در شهر «ک» رخ داده بود، بپردازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستان از اینقرار است که علاوه بر چیزهائی که در بالا بدان اشاره شد، شهر «ک» یک باغ وحش هم دارد. این باغ وحش سیار در مراجعت از بازار مکاره‌ای که موفقیت زیادی در آن کسب نکرده بود، چند روزی در این شهر متوقف شد. گرچه بمحض ورود باغ‌وحش، آقای پایا اظهار داشته بود: «بدون اینهم شهر ما بقدر کافی حیوان دارد»، معذلک آن مرد محترم - یعنی متصدی باغ وحش ناچار بود راهش را بطرف شهر «ک» کج کند، زیرا برای ادامۀ سفرش، دیگر آهی در بساط نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساواس (1) بقال مقداری الوار و گوشت برای حیواناتش باو قرض داد. بدین ترتیب سیرکچی مهربان ما موفق شد با قرض و قوله‌ای در ظرف یک روز خیمه‌اش را علم کند. سحرگاه روز بعد هم دایره زنگی‌اش را بدست گرفت و در شهر براه افتاد تا در نبش هر کوچه‌ای بایستد و عبارت مشهور: «مناژری (3) باشکوه جهانی! بشتابید برای تماشای آنچه تاکنون ندیده‌اید!» و غیره را اعلام کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این حال چنانچه شما واقعاً هم سری به این باغ‌وحش که بجاست بگوئیم فقط از شش حیوان تشکیل شده است، بزنید، صاحب آن قبل از هرکاری شما را بطرف یکی از قفس‌های بدبو و متعفن رهنمائی نموده توضیحاتی بشرح زیر خواهد داد: «خرس. در علم بنام Urrus Belliccosus معروف است. هیولای بی‌نظیری است. تاکنون دو مأمور باغ‌وحش را خورده است. از باغ‌وحش مسکو خریداری شده است. سال گذشته، وقتی که هنوز در باغ‌وحش مسکو به سر می‌برد، قفسش را شکست و پس از خوردن صاحب باغ‌وحش و بلعیدن یکی از کارمندان باغ، به جنگل بولون (4) که در حوالی مسکو است پناه برد... سه روز تمام دکان‌های مسکو را بستند و متمولین شهر به ایرکوتسک (5) که نزدیکی‌‌های مسکو است فرار کردند. فقط ژنرال گورکو (6) در شهر باقی ماند. روزی چندین بار از پطروگراد تلگرافی سؤال می‌کردند: «خرس کجاست؟»، ژنرال گورکو در چه حال است؟»، «ژنرال ربیکین (1) کجاست؟» «در اینجا شایع است که خرس ژنرال بیچایف را بلعیده است...» و غیره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- Savvs&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2- Nitchko&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3- Menagerie سیرک حیوانات (به فرانسه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4- Boulone چنین جنگلی در حوالی مسکو وجود ندارد و ساختۀ فکر نویسنده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5- Irkoutsk از شهرهای سیبری که با مسکو فاصلۀ چندانی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6- Gourko (1900- 1828) ژنرال روسیۀ تزاری که در جنگ با عثمانی‌ها به فتوحات درخشان نائل آمد و در 1879 استاندار پترزبورگ بود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86%C2%BB%D8%8C_%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%94_%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85_%DA%AF%D9%88%D8%B1%DA%A9%DB%8C&amp;diff=24584</id>
		<title>«دشمنان»، نوشتهٔ ماکسیم گورکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86%C2%BB%D8%8C_%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%94_%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85_%DA%AF%D9%88%D8%B1%DA%A9%DB%8C&amp;diff=24584"/>
		<updated>2011-08-14T18:12:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=24583</id>
		<title>بحث:صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=24583"/>
		<updated>2011-08-14T18:05:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: صفحه‌ای جدید با &amp;#039;صفحه ی اول (107) رو تایپ کردم.&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;صفحه ی اول (107) رو تایپ کردم.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=24580</id>
		<title>صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=24580"/>
		<updated>2011-08-14T18:04:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:29-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای سعید هراتی‌زاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موشکافی و دقتی که در تحلیل و تفسیر آن شعر به کار برده‌اید حیرت‌انگیز است. با این وصف طبیعی است که نقطه نظرهای‌تان کاملاً درست و دقیق باشد. گیرم شعر، هنگامی که از قوه به فعل درمی‌آید هرگز ملاحظۀ این نکات را نمی‌کند و براساس ظوابط و روابط دقیق که بعدها در نقد شعر کشف می‌شود شکل نمی‌گیرد. اگر چنین شد، آن شعر «ساختگی» و «تصنعی» است. همچون یک «آدم مصنوعی» - بی‌احساس و قلّابی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساده‌تر بگویم: کودکی به دنیا می‌آید بدون این که به چند و چون حیات و روابط بسیار پیچیده و فوق‌العاده ظریف اندام‌های خود بیندیشد یا اصلاً جز کل یکپارچۀ خود چیزی حس کند و از شاهکاری که سیستم عصبی اوست، یا عمل شگرفی که مجموعۀ قلب و سرخ‌رگ‌ها و سیاهرگ‌ها او انجام می‌دهند، یا ارتباط دقیقی که میان ریه‌ها و قلب او هست آگاهی داشته باشد؛ هرچند که موجودیت زیبا و حریت‌انگیزش معلول همین جزئیات است. به عبارت دیگر، ساخت و سازی که صورت می‌گیرد تا این کودک «بشود»، در غیاب او،  پشت سر او، دور از خواست و ارادۀ او جریان می‌یابد. این ساخت و ساز اگر جریان خود به خودیش در جائی بلنگد، کودک را بیمار و زشت و ناسالم خواهد کرد. از او چیزی خواهد ساخت که دلپذیر و زیبا نیست و توجهی را جلب نمی‌کند. البته پدر و مادرش ار را دوست خواهند داشت، همچنان که آقای دکتر مهدی حمیدی دیوان‌های هشت من نُه شاهیش را دوست می‌دارد و آقای به‌آذین قربان صدقۀ دست و پای بلورین ترجمۀ «جان شیفته»اش می‌رود و آقای پرویز تناولی به خاطر ارتکاب مجسمۀ «فرهاد در زندان عشق» خود همینطور افتخارات تناول می‌کند بدون این که هیچ یک آنها به زشتی دستکار خود توجهی داشته باشند. این جا است که حضور پزشک مفید می‌افتد. پزشک که عادتاً با دیدی انتقادی در موجودات بشری نگاه می‌کند، با معاینۀ کودک می‌گوید «کبدش خراب است» یا «کلیه‌هایش باید عوض بشود» یا «جنون ارثی دارد» و غیره...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتقد، یک جور متخصص علو تشریح است. موجود زنده براساس این علم و با استفاده از آن به وجود نمی‌آید، بلکه دانشمند تشریح با بررسی روابط اُرگانیک او علل بقا را کشف می‌کند تا ظوابطی به دست آورد که برآن اساس بتواند در سلامت یا بیماری دیگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=24575</id>
		<title>صندوق پستی ۱۱۳۲-۱۵ شمارهٔ ۲۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82_%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C_%DB%B1%DB%B1%DB%B3%DB%B2-%DB%B1%DB%B5_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%DB%B2%DB%B9&amp;diff=24575"/>
		<updated>2011-08-14T17:59:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:29-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ناقص}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقای سعید هراتی‌زاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موشکافی و دقتی که در تحلیل و تفسیر آن شعر به کار برده‌اید حیرت‌انگیز است. با این وصف طبیعی است که نقطه نظرهای‌تان کاملاً درست و دقیق باشد. گیرم شعر، هنگامی که از قوه به فعل درمی‌آید هرگز ملاحظۀ این نکات را نمی‌کند و براساس ظوابط و روابط دقیق که بعدها در نقد شعر کشف می‌شود شکل نمی‌گیرد. اگر چنین شد، آن شعر «ساختگی» و «تصنعی» است. همچون یک «آدم مصنوعی» - بی‌احساس و قلّابی.&lt;br /&gt;
ساده‌تر بگویم: کودکی به دنیا می‌آید بدون این که به چند و چون حیات و روابط بسیار پیچیده و فوق‌العاده ظریف اندام‌های خود بیندیشد یا اصلاً جز کل یکپارچۀ خود چیزی حس کند و از شاهکاری که سیستم عصبی اوست، یا عمل شگرفی که مجموعۀ قلب و سرخ‌رگ‌ها و سیاهرگ‌ها او انجام می‌دهند، یا ارتباط دقیقی که میان ریه‌ها و قلب او هست آگاهی داشته باشد؛ هرچند که موجودیت زیبا و حریت‌انگیزش معلول همین جزئیات است. به عبارت دیگر، ساخت و سازی که صورت می‌گیرد تا این کودک «بشود»، در غیاب او،  پشت سر او، دور از خواست و ارادۀ او جریان می‌یابد. این ساخت و ساز اگر جریان خود به خودیش در جائی بلنگد، کودک را بیمار و زشت و ناسالم خواهد کرد. از او چیزی خواهد ساخت که دلپذیر و زیبا نیست و توجهی را جلب نمی‌کند. البته پدر و مادرش ار را دوست خواهند داشت، همچنان که آقای دکتر مهدی حمیدی دیوان‌های هشت من نُه شاهیش را دوست می‌دارد و آقای به‌آذین قربان صدقۀ دست و پای بلورین ترجمۀ «جان شیفته»اش می‌رود و آقای پرویز تناولی به خاطر ارتکاب مجسمۀ «فرهاد در زندان عشق» خود همینطور افتخارات تناول می‌کند بدون این که هیچ یک آنها به زشتی دستکار خود توجهی داشته باشند. این جا است که حضور پزشک مفید می‌افتد. پزشک که عادتاً با دیدی انتقادی در موجودات بشری نگاه می‌کند، با معاینۀ کودک می‌گوید «کبدش خراب است» یا «کلیه‌هایش باید عوض بشود» یا «جنون ارثی دارد» و غیره...&lt;br /&gt;
منتقد، یک جور متخصص علو تشریح است. موجود زنده براساس این علم و با استفاده از آن به وجود نمی‌آید، بلکه دانشمند تشریح با بررسی روابط اُرگانیک او علل بقا را کشف می‌کند تا ظوابطی به دست آورد که برآن اساس بتواند در سلامت یا بیماری دیگران&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B6%D8%B1%C2%BB_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%91%D9%87%D9%94_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=16426</id>
		<title>«خضر» در فرهنگ رسمی و فرهنگ عامّهٔ ایران ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B6%D8%B1%C2%BB_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%91%D9%87%D9%94_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=16426"/>
		<updated>2011-05-08T18:46:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد میرشکرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خِضْر در اکثر نقاط ایران نام آشنایی است. نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خضر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بر بسیاری از آبادی‌ها، چشمه‌ها، کوه‌‌‌ها، درختان، سنگ‌ها و زیارتگاه‌ها، نهاده‌اند. با این همه ویژگی‌های شخصیت خضر در فرهنگ عامّۀ ما هنوز چنان که باید شناخته نشده و بسیاری از مطالب مربوط به‌او در هیچ جا ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمۀ «خضر» در لغت به‌معنی سبز، شاخۀ درخت، زراعت و جای بسیار سبز آمده است. این معانی چندان هم با خصوصیاتی که خضر در عقاید عامّه مردم ایران دارد بی‌ارتباط نیست. زیرا همۀ این معانی با زندگانی و سرسبزی مربوط است و خضر نیز بنا به‌روایات و بنا به‌اعتقادات مردم، آب حیات خورده و جاودانه زنده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر آمیختگی اعتقادات مربوط به خضر و باورها و افسانه‌های قهرمانان و شخصیت‌های اساطیری دینی دیگر، در مناطق مختلف ایران دارای چهره‌های متفاوتی شده است. او موکّل آب‌ها است، برکت خرمن‌ها است، نگهدارندۀ رمه‌ها است، صاحب شکارهای کوهستان‌ها است، مشکل گشا است، راهنمای گمگشتگان بیابان‌ها است،... و به طور کلی همه جا چهره‌ئی مهربان دارد. به ندرت ممکن است خشم و تندی به او نسبت دهند در بیشتر شهرها و دهات و در میان اغلب ایلاتیان، داستان‌ها از او بر سر زبان‌ها است و سالخوردگان خاطره‌ها از یاری خضر در خاطر دارند. هم چنین دربارۀ او لطیفه‌های بسیار در قالب قصه‌ها و ضرب‌المثل‌ها وجود دارد که همه از محبوبیت و مردمی بودن او حکایت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر گوناگونی‌ئی که در خرده فرهنگ‌ها و فرهنگ‌های مختلف سرزمین ایران در خصوصیات خضر دیده می‌شد شخصیت خضر در ادبیات و فرهنگ رسمی نیز با شخصیتی که در فرهنگ سنتی یا فرهنگ عامّۀ ایران دارد، کلاً متفاوت است؛ مگر در مواردی که فرهنگ عامّه زیر تأثیر مستقیم تعلیمات دینی قرار گرفته باشد، مثلاً در شهرهایی که مراکز حوزه‌های تعلیمات دینی بوده یا هست، و نیز در روستاهایی دوروبر و وابسته به‌آن‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالبی که در متون قدیمی دربارۀ خضر آمده، به ندرت گویای اعتقادات و باروهای عامّه است نویسندگان این متون اغلب مطالب خود را از منابع و مآخذ پیش از خود گرفته‌اند، و بنابر اعتقادات و اطلاعات و شنیده‌هاشان، گاهی در متن جدید چیزی هم به‌آن افزوده یا از آن کاسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن چه در این مقاله خواهد آمد، بر دو زمینۀ اساسی مبتنی است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. مطالبی که در کتاب‌های دینی و متون قدیم و جدید فارسی و غیر فارسی، و نیز در فرهنگ‌نامه‌ها دربارۀ خضر و دیگر شخصیت‌های اساطیری و مذهبی، که به نحوی ممکن است با او مرتبط باشند آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. اعتقادات و باروهای مردم مناطق گوناگون ایران دربارۀ خضر، که اغلب ضمن گفت‌وگو بامردمان شهری و روستائی و ایلی فراهم آمده، و در این مقاله عمدتاً به آن‌ها پرداخته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خضر در متون ادبی و دینی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طور کلی آن چه در متون، اعم از فارسی و غیرفارسی آمده، یا برگرفته از حکایت اسکندر و رفتنش به ظلمات به جستجوی آب زندگانی است، یا متأثر از داستان موسی و خضر و ترجمه‌ها و تفسیرهای قرآن است؛ و بی‌تردید این داستان‌ها نیز ریشه در فرهنگ‌های کهن‌تر دارند، که برای بررسی و شناخت آنها باید به‌تحقیق در شخصیت‌های اساطیری پرداخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دربارۀ خضر و داستان اسکندر در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ بلعمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین آمده است: «... و اندر نسب خضر خلاف است. گروهی گفته‌اند از فرزندان [یهودبن یعقوب] است از بنی‌اسرائیل و گروهی گفتند نه از بنی‌اسرائیل بود [و پیش از اسحاق بود] و به‌وقت ابراهیم علیه‌السلام بود. از فرزندان سام بن‌نوح نام او ارلیابن ملکابن‌فالغ‌بن‌عابربن شالخ‌بن ارفخشدبن سام‌بن‌نوح و به‌خبر اندر است که خضر [بر] مقدمۀ ذالقرنین بود. آن ذوالقرنین پیشین و او گرد جهان برگشت از مشرق تا به‌مغرب به‌طلب چشمۀ حیوان که بخورد تا جاودان بماند و تا رستخیز نمیرد و خضر بر مقدمۀ لشگر او بود. پس خضر آن چشمه را بیافت و از آن آب بخورد و ذوالقرنین نیافت و بمرد و خضر بماند.»(1)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسکندرنامه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت فارسی «کالیتنسن دروغین» شرح دست یافتن خضر به‌چشمۀ حیوان در ظلمات، چنین آمده است: ... پس یک روز ناگاه خضر علیه‌السلام چیزی در دست داشت، از دست او بر زمین افتاد. او دست فرا کرد تا آن چیز بردارد. دست او بر آب آمد. به‌جست، آنجا چشمۀ آب دید به‌طعام همچون عسل، بدانست که آب حیات است، از آن آب بازخورد و به‌طعام آن هرگز هیچ نخورد بود، و آن‌جا دو رکعت نماز بکرد و خود لشگر را نگفت که من آب حیات خوردم... خود به تعجیل بر شاه اسکندر آمد و سر اسب شاه بگرفت... چون بدان جایگاه رسیدند، خضر علیه‌السلام چشمۀ آب طلب کرد، نیافت.»(2)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاهنامۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فردوسی نیز خضر هدایت سپاه اسکندر را در ظلمات برعهده دارد و در آن‌جا بر آب حیوان دست می‌یابد و اسکندر که بر سر یک دوراهی از خضر جدا شده است، ناکام می‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	«ورا اندر این خضر بُد رای‌زن		سرِ نامداران آن انجمن&lt;br /&gt;
	سدیگر به‌تاریکی اندر دو راه		پدید آمد و گم شد از خضرشاه&lt;br /&gt;
	پـیـمبـر سوی آب حیوان کشید		سر زندگانی به‌کیوان کشید&lt;br /&gt;
	بدان آب روشن تن و سر بشست		نگهدار جز پاک یزدان نجست»(3)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما داستان موسی. در ‘‘‘سورۀ کهف’‘‘ داستانی دربارۀ موسی آمده که خلاصۀ آن چنین است. موسی به هنگام مناجات از خداوند می‌خواهد که اگر بر روی زمین کسی هست که بیش از او می‌داند، به نزدش برود و از او علم بیاموزد. جواب می‌شنود که مرا بنده‌ئی هست در میان دو دریا (مجمع‌البحرین) و طعام تو به‌دیدار او رهنمای تست. بقیۀ داستان به اختصار از ترجمۀ و تفسیر زین‌العابدین رهنما از این قرار است: «... و موسی یوشع ابن نون را بفرمود که طعامی بردار تا برویم به‌آن مجمع‌البحرین. باشد که مر آن بنده خدای عزوجل صالح اندریابیم و از وی علم آموزیم. یوشع زنبیلی برداشت و یک ماهی بزرگ بریان کرده بدان زنبیل اندر نهاد، و برفتند تا بدان مجمع‌البحرین برسیدند و آن‌جا دو دریا اندرهم آمد، یکی از نواحی ادرن و دیگر از سوی فلسطین. چون آن‌جا برسیدند  هر دو سخت مانده گشته بودند و بنشستند و بخفتند. و موسی علیه‌السلام به خواب اندر شد و یوشع زمانی بنشست، هم‌چنان که خواب بر وی غلبه کرد. آن ماهی بریان از زنبیل بیرون آورد و برکنار دریا بنهاد. ایدون گویند که آن‌جا چشمه بود، آب حیوان. یک قطره از آن آب بر آن ماهی برافتاد، ماهی زنده گشت و به دریا اندر شد و آب از این سو و آن سو باز شد و ماهی بر آن‌جا همی رفت... پس هر دو هم‌چنان خواب‌آلود برخاستند. ماهی آن‌جا فراموش کردند. پس هم‌چنان بر لب دریا همی برفتند... چون موسی از یوشع طعام خواست، آن گاه یوشع را حدیث ماهی یاد آمد... پس هم بر این پی که آمده بودند بازگشتند... همی آمدند تا بدان سنگ باز رسیدند که از آن‌جا رفته بودند. و آن سنگی بود سبز شده از آن جهت که خضر آن‌جا نماز کرده بود و آن جا هیچ کس را نیافتند و ماهی را یافتند... و موسی و یوشع از پس آن ماهی رفتند تا برسیدند به جزیره‌ئی و خضر را یافتند (4) خضر پس از آشنایی با موسی تعلیم او را مشروط به‌آن می‌کند که دربارۀ کارهائی که انجام می‌دهد از او توضیح نخواهد. موسی این شرط را می‌پذیرد، اما خضر کارهائی انجام می‌دهد که به‌نظر موسی معقول نمی‌رسند و بناچار دربارۀ آن‌ها پرسش می‌نماید. سرانجام خضر اسرار آن کارها را به‌او می‌گوید و از نظرش ناپدید می‌شود و موسی هر چند می‌جوید دیگر خضر را نمی‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته در قرآن در هیچ جای داستان یاد شده نامی از خضر نیامده است و همه جا از شخصی که موسی برای کسب دانش به‌نزدش رفته به‌نام بندۀ خدا یاد شده. اما مفسران قرآن آن بندۀ خدا را خضر دانسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمتی از شرحی که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لغتنامۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دهخدا دربارۀ خضر آمده، به‌اختصار چنین است: «... نام پیغامبری که خداوند تعالی موسی علیه‌السلام را به‌تعلیم نزد او فرستاده و موسی بر کرده‌های او انکار آورد و خضر حکمت اعمال خود بدو نمود و از او جدائی جست و خضر تا قیامت زنده باشد و مسافران خشکی را یاری دهد، چنان که الیاس مسافران دریا را ... [بر] طبق قول شهنامه اسکندر به‌قصد آب حیوان حرکت کرده و در ظلمات گم شد. و خضر که رایزن او در این سفر بود به‌آب حیات دست یافت و از آن آب بخورد و تن بشست و زندگانی جاویدان یافت ....»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خضر در ادبیات فارسی و به‌ویژه در ادبیات عرفانی فارسی نیز جای خاصی پیدا کرده است. و به‌لحاظ نقشی که در داستان اسکندر و داستان موسی دارد، در ادبیات فارسی مظهر عقل، خرد، آگاهی، جاودانگی و راهنمای طریقت شده است و بارها موضوع تشبیهات و استعارات لطیف عرفانی شاعران قرار گرفته است. از آن جمله است این بیت حافظ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذار بر ظلماتست خضرِ راهی کو؟ 	مباد کاتش محرومی آب ما ببرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شعر جدید فارسی نیز که در دهۀ 50 – 1340 به‌سبب اختناق فرهنگی به‌جانب سمبل و نهاد گرائیده بود، گهگاه نجات بخش بودن خضر مورد توجه قرار گرفته است. مانند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خضر سرخ‌پوش صحاری!&lt;br /&gt;
خاکستر خجستۀ ققنوسی را&lt;br /&gt;
بر این گروه مرده بیفشان.»(5)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌مناسبت نیست که این قسمت را با نقل داستان زیبائی از یکی از متون فارسی قرن ششم به‌پایان بریم. این داستان چندان که از محتوی آن برمی‌آید به‌احتمال زیاد از فرهنگ عامّه مایه گرفته است؛ و در آن با همان سادگی و صراحت فرهنگ عامّه، تبلور خشم مردم ستم‌کشیده در وجود خضر آرمانیشان به‌روشنی تصویر شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گویند ملکی بود، همیشه آرزو کردی کی خضر را به‌بیند، تا از وی سوال کند. وزیرش گفت، «آنچ ترا به‌کار نیاید چرا می‌طلبی، آنچ کس نطلبید» بنشنید، تا درویشی بود بیچاره. او بیامد به‌طمع گفت «صد دینار دیگر ده تا به‌صدقات دهم تا مگر خضر را ببینم.» صد دینار دیگر بداد. روزی نشسته بود دلتنگ. خضر علیه‌السلام پیش آمد. گفت «ای مرد چرا دلتنگ شدی؟» گفت وعده دادم پادشاهی را که خضر را به‌وی نمایم، نمی‌توانم.» گفت «با من بیا.» گفت «نیارم آمدن کی سوگند خورده است اگر بی‌خضر روم مرا بکشد.» گفت «مترس با من بیا.» چون در پیش ملک رفت ملک گفت «تو کسیتی کی مرا سجود نکردی؟» گفت «من کس را سجود نکنم.» گفت «تو که باشی؟» گفت «من خضرم.» گفت «اگر تو خضری سئوال مرا جواب ده.» گفت «بگو». گفت «این ساعت خدا چه می‌کند گفت بگویم.» این درویش کی برپا خاست، وی را به‌جای خویش بنشان و تو برخیز.» مَلِک برخاست و درویش بنشست. خضر گوید «کی آفریدگار این ساعت این می‌کند کی دیدی. مُلک از تو بستد و به‌وی داد.» تیغ بر گردن مَلک زد و سرش بینداخت...»(6)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خضر در فرهنگ عامّه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا به اعتقاد مردم بیش‌تر نقاط ایران، خضر پیامبری است که حیات جاویدان دارد. راهنمای گمگشتگان بیابان‌ها، برآورندۀ حاجات و یاری‌دهنده، نیازمندان و درماندگان است، و هر کس از سر صدق و صفا او را بخواند به‌یاریش می‌شتابد. این جنبه از شخصیت خضر به لحاظ مشابهت با چهره‌ئی که در آثار مکتوب و فرهنگ رسمی و متون دینی ایران از او تصویر شده، بیش‌تر شناخته و معرفی شده است. اما در صفحات جنوب و غرب و شمال ایران، خضر علاوه بر این‌ها، کارکرد دیگری هم دارد. از آنجا که مردم در زندگی اجتماعیشان پشتوانۀ اقتصادی نداشتند یا این پشتوانه بسیار ناچیز بود، و نیست به‌سبب ناآگاهی آن‌ها به‌پدیده‌های طبیعت، خطر در نظرشان به‌صورت یکی از نمادهای ذهنی نیازهای مادی در فعالیت‌های تولیدی جلوه کرده است. چنان که برحسب نوع تولید، نحوۀ معیشت، چگونگی روابط اقتصادی و فرهنگی نیز به‌تناسب شرایط اجتماعی و طبیعی هر منطقه، جا به‌جا عامل برکات تولیدات کشاورزی، حافظ دام‌ها، برکت‌دهندۀ فرآورده‌های دام، حامی کشتی‌ها و صیادان، دارندۀ شکارهای کوهستان‌ها و صاحب آب‌ها و چشمه‌ها شده است. از این رو در این مناطق چشمه‌ها، درختان، سنگ‌ها و مکان‌های نظرکردۀ بسیاری به‌نام خضر وجود دارد. او در بعضی نقاط حتی نمادهای خاصی هم پیدا کرده است. مثلا ایلنشینان نواحی غربی فارس به‌گاو یا گوسالۀ خضر باور دارند، که چون آن گاو یا گوساله بر خرمن‌هاشان بگذرد برکت به همراه آورد، و کشاورزان مناطق جنوبی و شرقی فارس برکت را حاصل عصای خواجه خضر می‌پندارند؛ در ترکمن‌صحرا و در روستاهای مازندران شهاب آسمانی را خضر می‌دانند، و به‌اعتقاد مردم لرستان چوب درخت بادام عصای خواجه خضر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تحلیل سیمای اسطوره‌ئی-مذهبی خضر، لازم است که باورهای مربوط به‌او در حوزه‌های فرهنگی مختلف ایران، با اعتقادات مربوط به‌دیگر شخصیت‌های اسطوره‌ئی-مذهبی، که به نحوی در فرهنگ عامه جائی پیدا کرده‌اند، مقایسه شود، و با مطالب متون ادبی و مذهبی و افسانه‌ها و اسطوره‌های کهن مطابقت داده شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حوزۀ فرهنگی کرمان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کرمان در سیمای اسطوره‌ئی-مذهبی خضر ریشه در اقتصاد مبتنی بر دامپروری و کشاورزی دارد. در باورهای طوایف دام‌دار کوچنده و ده‌نشینان این منطقه، خضر صاحب گوسفندان و حامی آن‌ها است. نظر کردن خضر موجب برکت رمه‌ها و شیر گوسفندان می‌شود و پستان گوسفند مایۀ خواجه خضر است. در ده «محمدآبادمسکون» مرکز بخش «جبالبارز» شهرستان «جیرفت» اگر مقدار کره‌ئی که از ماست به دست می‌آید کم باشد، مایۀ ماست را عوض می‌کنند، و آن را از خانواده دیگری می‌گیرند، و برای آن که برکت از آن خانه بیرون نرود، در ازای مایۀ ماست کمی نمک، که آن را مال خواجه خضر می‌دانند، به آن‌ها می‌دهند. هم چنین اگر آن مقدار کره بیش از اندازۀ معمول باشد، آن را حاصل نظر خواجه خضر می‌دانند و برایش نذری می‌دهند. گاهی بعضی از کشاورزان «محمدآبادمسکون» نذر می‌کنند که مقداری گندم برای خضر بکارند. در این صورت گندم نذری را جداگانه می‌کارند و هنگام برداشت نیز آن را جدا از گندم‌های خودشان درو کرده محصولش را میان فقرا تقسیم می‌کنند. دامداران «جبالباز» اغلب هر ساله یک گوسفند نر را نذر خضر می‌کنند و به‌اصطلاح آن را «خواجه خضری» می‌کنند و آن را برای نری داد به گله در نظر می‌گیرند. بسیاری از روستائیان کرمان برکت خرمن را هم حاصل نظر خضر می‌دانند. مثلاً در ده &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بَلْوَرْد (Balvard)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از توابع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیرجان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سنگی در میان خرمن و زیر گندم‌ها قرار می‌دهند، و هنگام برداشت گندم را با ترازو می‌کشند، هر وقت به‌آن برسند، آن را عقب می‌زنند و در میان گندم پنهان می‌کنند، تا خرمن تمام نشود. این سنگ را سنگ خواجه خضر می‌نامند و معتقدند که اگر قبل از برداشتن خرمن سنگ از میان گندم بیرون آورده شود، برکت از خرمن می‌رود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بیش‌تر نقاط کرمان، از جمله در دهات دوروبر شهر کرمان و ماهان و روستاهای اطراف زرند، بافت و سیرجان، روز چهلم بهار (نهم اردیبهشت) حشمداران شیر گوسفندانشان را نذر خواجه خضر می‌کنند. این روز نخستین روزی است که شیر گوسفندان را به‌مصرف درست‌کردن ماست و پنیر می‌رسانند. برخی از عشایر اطراف سیرجان شیر نذری روز چهلم بهار را به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فال کوه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا «کوه شاه‌خیرالله» که در نزدیکی ده «پاریز» قرار دارد می‌برند و با آن آش شیر (آشی است مانند آش رشته، که به‌جای آب، شیر در آن می‌ریزند) می‌پزند و آن آش را میان مردم تقسیم می‌کنند. بیشتر مردم پاریز و دهات دوروبر آن، در این روز به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فال کوه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌روند و به‌شادی و تفریح می‌پردازند. روزستائیان و عشایر کرمان درویشانی را که به‌سر خرمن‌ها و به‌چادرهای ایلی می‌روند و مدح علی می‌خوانند بسیار محترم می‌شمارند، چون معتقند که شاید یکی از این‌ها خواجه خضر باشد. در این باره در اطراف سیرجان این داستان بر سر زبان مردم است که خضر یک بار به صورت درویشی پشمینه‌پوش به‌چادر یکی از حشمداران بزرگ که گوسفندانش مورد دستبرد دزدان قرار گرفته بود رفته است. و بر اثر توجه خضر برکت و ثروت به‌آن شخص و خانواده‌اش روی آورده است.(7) در بعضی نقاط کرمان شکارهای کوهستان را هم مال خواجه خضر می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
			{{چپ‌چین}}(ادامه دارد){{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاریخ بلعمی، صفحه 436.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ایرج افشار. اسکندرنامه روایت کالیستنسن دروغین. صفحه 8. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. ژول‌مول. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاهنامۀ فردوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. جهانگیر افکاری. جلد پنجم. صفحه 109.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. زین‌العابدین رهنما. تفسیر و ترجمه قرآن. جلد دوم. مقدمۀ سورۀ کهف. صفحه 535.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. شفیعی کدکنی (م. سرشک). &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در کوچه‌باغ‌های نشابور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شعر «حتی نسیم را». صفحه 73.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. محمدبن احمد طوسی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عجایب‌المخلوقات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به اهتمام دکتر منوچهر آزموده. صفحه 469.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. محمدابراهیم باستانی پاریزی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیغمبر دزدان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. صفحه 212.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B6%D8%B1%C2%BB_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%91%D9%87%D9%94_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=16423</id>
		<title>«خضر» در فرهنگ رسمی و فرهنگ عامّهٔ ایران ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B6%D8%B1%C2%BB_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%91%D9%87%D9%94_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=16423"/>
		<updated>2011-05-08T18:43:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد میرشکرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خِضْر در اکثر نقاط ایران نام آشنایی است. نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خضر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بر بسیاری از آبادی‌ها، چشمه‌ها، کوه‌‌‌ها، درختان، سنگ‌ها و زیارتگاه‌ها، نهاده‌اند. با این همه ویژگی‌های شخصیت خضر در فرهنگ عامّۀ ما هنوز چنان که باید شناخته نشده و بسیاری از مطالب مربوط به‌او در هیچ جا ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمۀ «خضر» در لغت به‌معنی سبز، شاخۀ درخت، زراعت و جای بسیار سبز آمده است. این معانی چندان هم با خصوصیاتی که خضر در عقاید عامّه مردم ایران دارد بی‌ارتباط نیست. زیرا همۀ این معانی با زندگانی و سرسبزی مربوط است و خضر نیز بنا به‌روایات و بنا به‌اعتقادات مردم، آب حیات خورده و جاودانه زنده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر آمیختگی اعتقادات مربوط به خضر و باورها و افسانه‌های قهرمانان و شخصیت‌های اساطیری دینی دیگر، در مناطق مختلف ایران دارای چهره‌های متفاوتی شده است. او موکّل آب‌ها است، برکت خرمن‌ها است، نگهدارندۀ رمه‌ها است، صاحب شکارهای کوهستان‌ها است، مشکل گشا است، راهنمای گمگشتگان بیابان‌ها است،... و به طور کلی همه جا چهره‌ئی مهربان دارد. به ندرت ممکن است خشم و تندی به او نسبت دهند در بیشتر شهرها و دهات و در میان اغلب ایلاتیان، داستان‌ها از او بر سر زبان‌ها است و سالخوردگان خاطره‌ها از یاری خضر در خاطر دارند. هم چنین دربارۀ او لطیفه‌های بسیار در قالب قصه‌ها و ضرب‌المثل‌ها وجود دارد که همه از محبوبیت و مردمی بودن او حکایت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر گوناگونی‌ئی که در خرده فرهنگ‌ها و فرهنگ‌های مختلف سرزمین ایران در خصوصیات خضر دیده می‌شد شخصیت خضر در ادبیات و فرهنگ رسمی نیز با شخصیتی که در فرهنگ سنتی یا فرهنگ عامّۀ ایران دارد، کلاً متفاوت است؛ مگر در مواردی که فرهنگ عامّه زیر تأثیر مستقیم تعلیمات دینی قرار گرفته باشد، مثلاً در شهرهایی که مراکز حوزه‌های تعلیمات دینی بوده یا هست، و نیز در روستاهایی دوروبر و وابسته به‌آن‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالبی که در متون قدیمی دربارۀ خضر آمده، به ندرت گویای اعتقادات و باروهای عامّه است نویسندگان این متون اغلب مطالب خود را از منابع و مآخذ پیش از خود گرفته‌اند، و بنابر اعتقادات و اطلاعات و شنیده‌هاشان، گاهی در متن جدید چیزی هم به‌آن افزوده یا از آن کاسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن چه در این مقاله خواهد آمد، بر دو زمینۀ اساسی مبتنی است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. مطالبی که در کتاب‌های دینی و متون قدیم و جدید فارسی و غیر فارسی، و نیز در فرهنگ‌نامه‌ها دربارۀ خضر و دیگر شخصیت‌های اساطیری و مذهبی، که به نحوی ممکن است با او مرتبط باشند آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. اعتقادات و باروهای مردم مناطق گوناگون ایران دربارۀ خضر، که اغلب ضمن گفت‌وگو بامردمان شهری و روستائی و ایلی فراهم آمده، و در این مقاله عمدتاً به آن‌ها پرداخته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خضر در متون ادبی و دینی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طور کلی آن چه در متون، اعم از فارسی و غیرفارسی آمده، یا برگرفته از حکایت اسکندر و رفتنش به ظلمات به جستجوی آب زندگانی است، یا متأثر از داستان موسی و خضر و ترجمه‌ها و تفسیرهای قرآن است؛ و بی‌تردید این داستان‌ها نیز ریشه در فرهنگ‌های کهن‌تر دارند، که برای بررسی و شناخت آنها باید به‌تحقیق در شخصیت‌های اساطیری پرداخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دربارۀ خضر و داستان اسکندر در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ بلعمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین آمده است: «... و اندر نسب خضر خلاف است. گروهی گفته‌اند از فرزندان [یهودبن یعقوب] است از بنی‌اسرائیل و گروهی گفتند نه از بنی‌اسرائیل بود [و پیش از اسحاق بود] و به‌وقت ابراهیم علیه‌السلام بود. از فرزندان سام بن‌نوح نام او ارلیابن ملکابن‌فالغ‌بن‌عابربن شالخ‌بن ارفخشدبن سام‌بن‌نوح و به‌خبر اندر است که خضر [بر] مقدمۀ ذالقرنین بود. آن ذوالقرنین پیشین و او گرد جهان برگشت از مشرق تا به‌مغرب به‌طلب چشمۀ حیوان که بخورد تا جاودان بماند و تا رستخیز نمیرد و خضر بر مقدمۀ لشگر او بود. پس خضر آن چشمه را بیافت و از آن آب بخورد و ذوالقرنین نیافت و بمرد و خضر بماند.»(1)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسکندرنامه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت فارسی «کالیتنسن دروغین» شرح دست یافتن خضر به‌چشمۀ حیوان در ظلمات، چنین آمده است: ... پس یک روز ناگاه خضر علیه‌السلام چیزی در دست داشت، از دست او بر زمین افتاد. او دست فرا کرد تا آن چیز بردارد. دست او بر آب آمد. به‌جست، آنجا چشمۀ آب دید به‌طعام همچون عسل، بدانست که آب حیات است، از آن آب بازخورد و به‌طعام آن هرگز هیچ نخورد بود، و آن‌جا دو رکعت نماز بکرد و خود لشگر را نگفت که من آب حیات خوردم... خود به تعجیل بر شاه اسکندر آمد و سر اسب شاه بگرفت... چون بدان جایگاه رسیدند، خضر علیه‌السلام چشمۀ آب طلب کرد، نیافت.»(2)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاهنامۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فردوسی نیز خضر هدایت سپاه اسکندر را در ظلمات برعهده دارد و در آن‌جا بر آب حیوان دست می‌یابد و اسکندر که بر سر یک دوراهی از خضر جدا شده است، ناکام می‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	«ورا اندر این خضر بُد رای‌زن		سرِ نامداران آن انجمن&lt;br /&gt;
	سدیگر به‌تاریکی اندر دو راه		پدید آمد و گم شد از خضرشاه&lt;br /&gt;
	پـیـمبـر سوی آب حیوان کشید		سر زندگانی به‌کیوان کشید&lt;br /&gt;
	بدان آب روشن تن و سر بشست		نگهدار جز پاک یزدان نجست»(3)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما داستان موسی. در ‘‘‘سورۀ کهف’‘‘ داستانی دربارۀ موسی آمده که خلاصۀ آن چنین است. موسی به هنگام مناجات از خداوند می‌خواهد که اگر بر روی زمین کسی هست که بیش از او می‌داند، به نزدش برود و از او علم بیاموزد. جواب می‌شنود که مرا بنده‌ئی هست در میان دو دریا (مجمع‌البحرین) و طعام تو به‌دیدار او رهنمای تست. بقیۀ داستان به اختصار از ترجمۀ و تفسیر زین‌العابدین رهنما از این قرار است: «... و موسی یوشع ابن نون را بفرمود که طعامی بردار تا برویم به‌آن مجمع‌البحرین. باشد که مر آن بنده خدای عزوجل صالح اندریابیم و از وی علم آموزیم. یوشع زنبیلی برداشت و یک ماهی بزرگ بریان کرده بدان زنبیل اندر نهاد، و برفتند تا بدان مجمع‌البحرین برسیدند و آن‌جا دو دریا اندرهم آمد، یکی از نواحی ادرن و دیگر از سوی فلسطین. چون آن‌جا برسیدند  هر دو سخت مانده گشته بودند و بنشستند و بخفتند. و موسی علیه‌السلام به خواب اندر شد و یوشع زمانی بنشست، هم‌چنان که خواب بر وی غلبه کرد. آن ماهی بریان از زنبیل بیرون آورد و برکنار دریا بنهاد. ایدون گویند که آن‌جا چشمه بود، آب حیوان. یک قطره از آن آب بر آن ماهی برافتاد، ماهی زنده گشت و به دریا اندر شد و آب از این سو و آن سو باز شد و ماهی بر آن‌جا همی رفت... پس هر دو هم‌چنان خواب‌آلود برخاستند. ماهی آن‌جا فراموش کردند. پس هم‌چنان بر لب دریا همی برفتند... چون موسی از یوشع طعام خواست، آن گاه یوشع را حدیث ماهی یاد آمد... پس هم بر این پی که آمده بودند بازگشتند... همی آمدند تا بدان سنگ باز رسیدند که از آن‌جا رفته بودند. و آن سنگی بود سبز شده از آن جهت که خضر آن‌جا نماز کرده بود و آن جا هیچ کس را نیافتند و ماهی را یافتند... و موسی و یوشع از پس آن ماهی رفتند تا برسیدند به جزیره‌ئی و خضر را یافتند (4) خضر پس از آشنایی با موسی تعلیم او را مشروط به‌آن می‌کند که دربارۀ کارهائی که انجام می‌دهد از او توضیح نخواهد. موسی این شرط را می‌پذیرد، اما خضر کارهائی انجام می‌دهد که به‌نظر موسی معقول نمی‌رسند و بناچار دربارۀ آن‌ها پرسش می‌نماید. سرانجام خضر اسرار آن کارها را به‌او می‌گوید و از نظرش ناپدید می‌شود و موسی هر چند می‌جوید دیگر خضر را نمی‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته در قرآن در هیچ جای داستان یاد شده نامی از خضر نیامده است و همه جا از شخصی که موسی برای کسب دانش به‌نزدش رفته به‌نام بندۀ خدا یاد شده. اما مفسران قرآن آن بندۀ خدا را خضر دانسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمتی از شرحی که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لغتنامۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دهخدا دربارۀ خضر آمده، به‌اختصار چنین است: «... نام پیغامبری که خداوند تعالی موسی علیه‌السلام را به‌تعلیم نزد او فرستاده و موسی بر کرده‌های او انکار آورد و خضر حکمت اعمال خود بدو نمود و از او جدائی جست و خضر تا قیامت زنده باشد و مسافران خشکی را یاری دهد، چنان که الیاس مسافران دریا را ... [بر] طبق قول شهنامه اسکندر به‌قصد آب حیوان حرکت کرده و در ظلمات گم شد. و خضر که رایزن او در این سفر بود به‌آب حیات دست یافت و از آن آب بخورد و تن بشست و زندگانی جاویدان یافت ....»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خضر در ادبیات فارسی و به‌ویژه در ادبیات عرفانی فارسی نیز جای خاصی پیدا کرده است. و به‌لحاظ نقشی که در داستان اسکندر و داستان موسی دارد، در ادبیات فارسی مظهر عقل، خرد، آگاهی، جاودانگی و راهنمای طریقت شده است و بارها موضوع تشبیهات و استعارات لطیف عرفانی شاعران قرار گرفته است. از آن جمله است این بیت حافظ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذار بر ظلماتست خضرِ راهی کو؟ 	مباد کاتش محرومی آب ما ببرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شعر جدید فارسی نیز که در دهۀ 50 – 1340 به‌سبب اختناق فرهنگی به‌جانب سمبل و نهاد گرائیده بود، گهگاه نجات بخش بودن خضر مورد توجه قرار گرفته است. مانند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خضر سرخ‌پوش صحاری!&lt;br /&gt;
خاکستر خجستۀ ققنوسی را&lt;br /&gt;
بر این گروه مرده بیفشان.»(5)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌مناسبت نیست که این قسمت را با نقل داستان زیبائی از یکی از متون فارسی قرن ششم به‌پایان بریم. این داستان چندان که از محتوی آن برمی‌آید به‌احتمال زیاد از فرهنگ عامّه مایه گرفته است؛ و در آن با همان سادگی و صراحت فرهنگ عامّه، تبلور خشم مردم ستم‌کشیده در وجود خضر آرمانیشان به‌روشنی تصویر شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گویند ملکی بود، همیشه آرزو کردی کی خضر را به‌بیند، تا از وی سوال کند. وزیرش گفت، «آنچ ترا به‌کار نیاید چرا می‌طلبی، آنچ کس نطلبید» بنشنید، تا درویشی بود بیچاره. او بیامد به‌طمع گفت «صد دینار دیگر ده تا به‌صدقات دهم تا مگر خضر را ببینم.» صد دینار دیگر بداد. روزی نشسته بود دلتنگ. خضر علیه‌السلام پیش آمد. گفت «ای مرد چرا دلتنگ شدی؟» گفت وعده دادم پادشاهی را که خضر را به‌وی نمایم، نمی‌توانم.» گفت «با من بیا.» گفت «نیارم آمدن کی سوگند خورده است اگر بی‌خضر روم مرا بکشد.» گفت «مترس با من بیا.» چون در پیش ملک رفت ملک گفت «تو کسیتی کی مرا سجود نکردی؟» گفت «من کس را سجود نکنم.» گفت «تو که باشی؟» گفت «من خضرم.» گفت «اگر تو خضری سئوال مرا جواب ده.» گفت «بگو». گفت «این ساعت خدا چه می‌کند گفت بگویم.» این درویش کی برپا خاست، وی را به‌جای خویش بنشان و تو برخیز.» مَلِک برخاست و درویش بنشست. خضر گوید «کی آفریدگار این ساعت این می‌کند کی دیدی. مُلک از تو بستد و به‌وی داد.» تیغ بر گردن مَلک زد و سرش بینداخت...»(6)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خضر در فرهنگ عامّه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا به اعتقاد مردم بیش‌تر نقاط ایران، خضر پیامبری است که حیات جاویدان دارد. راهنمای گمگشتگان بیابان‌ها، برآورندۀ حاجات و یاری‌دهنده، نیازمندان و درماندگان است، و هر کس از سر صدق و صفا او را بخواند به‌یاریش می‌شتابد. این جنبه از شخصیت خضر به لحاظ مشابهت با چهره‌ئی که در آثار مکتوب و فرهنگ رسمی و متون دینی ایران از او تصویر شده، بیش‌تر شناخته و معرفی شده است. اما در صفحات جنوب و غرب و شمال ایران، خضر علاوه بر این‌ها، کارکرد دیگری هم دارد. از آنجا که مردم در زندگی اجتماعیشان پشتوانۀ اقتصادی نداشتند یا این پشتوانه بسیار ناچیز بود، و نیست به‌سبب ناآگاهی آن‌ها به‌پدیده‌های طبیعت، خطر در نظرشان به‌صورت یکی از نمادهای ذهنی نیازهای مادی در فعالیت‌های تولیدی جلوه کرده است. چنان که برحسب نوع تولید، نحوۀ معیشت، چگونگی روابط اقتصادی و فرهنگی نیز به‌تناسب شرایط اجتماعی و طبیعی هر منطقه، جا به‌جا عامل برکات تولیدات کشاورزی، حافظ دام‌ها، برکت‌دهندۀ فرآورده‌های دام، حامی کشتی‌ها و صیادان، دارندۀ شکارهای کوهستان‌ها و صاحب آب‌ها و چشمه‌ها شده است. از این رو در این مناطق چشمه‌ها، درختان، سنگ‌ها و مکان‌های نظرکردۀ بسیاری به‌نام خضر وجود دارد. او در بعضی نقاط حتی نمادهای خاصی هم پیدا کرده است. مثلا ایلنشینان نواحی غربی فارس به‌گاو یا گوسالۀ خضر باور دارند، که چون آن گاو یا گوساله بر خرمن‌هاشان بگذرد برکت به همراه آورد، و کشاورزان مناطق جنوبی و شرقی فارس برکت را حاصل عصای خواجه خضر می‌پندارند؛ در ترکمن‌صحرا و در روستاهای مازندران شهاب آسمانی را خضر می‌دانند، و به‌اعتقاد مردم لرستان چوب درخت بادام عصای خواجه خضر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تحلیل سیمای اسطوره‌ئی-مذهبی خضر، لازم است که باورهای مربوط به‌او در حوزه‌های فرهنگی مختلف ایران، با اعتقادات مربوط به‌دیگر شخصیت‌های اسطوره‌ئی-مذهبی، که به نحوی در فرهنگ عامه جائی پیدا کرده‌اند، مقایسه شود، و با مطالب متون ادبی و مذهبی و افسانه‌ها و اسطوره‌های کهن مطابقت داده شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حوزۀ فرهنگی کرمان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کرمان در سیمای اسطوره‌ئی-مذهبی خضر ریشه در اقتصاد مبتنی بر دامپروری و کشاورزی دارد. در باورهای طوایف دام‌دار کوچنده و ده‌نشینان این منطقه، خضر صاحب گوسفندان و حامی آن‌ها است. نظر کردن خضر موجب برکت رمه‌ها و شیر گوسفندان می‌شود و پستان گوسفند مایۀ خواجه خضر است. در ده «محمدآبادمسکون» مرکز بخش «جبالبارز» شهرستان «جیرفت» اگر مقدار کره‌ئی که از ماست به دست می‌آید کم باشد، مایۀ ماست را عوض می‌کنند، و آن را از خانواده دیگری می‌گیرند، و برای آن که برکت از آن خانه بیرون نرود، در ازای مایۀ ماست کمی نمک، که آن را مال خواجه خضر می‌دانند، به آن‌ها می‌دهند. هم چنین اگر آن مقدار کره بیش از اندازۀ معمول باشد، آن را حاصل نظر خواجه خضر می‌دانند و برایش نذری می‌دهند. گاهی بعضی از کشاورزان «محمدآبادمسکون» نذر می‌کنند که مقداری گندم برای خضر بکارند. در این صورت گندم نذری را جداگانه می‌کارند و هنگام برداشت نیز آن را جدا از گندم‌های خودشان درو کرده محصولش را میان فقرا تقسیم می‌کنند. دامداران «جبالباز» اغلب هر ساله یک گوسفند نر را نذر خضر می‌کنند و به‌اصطلاح آن را «خواجه خضری» می‌کنند و آن را برای نری داد به گله در نظر می‌گیرند. بسیاری از روستائیان کرمان برکت خرمن را هم حاصل نظر خضر می‌دانند. مثلاً در ده &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بَلْوَرْد (Balvard)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از توابع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیرجان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سنگی در میان خرمن و زیر گندم‌ها قرار می‌دهند، و هنگام برداشت گندم را با ترازو می‌کشند، هر وقت به‌آن برسند، آن را عقب می‌زنند و در میان گندم پنهان می‌کنند، تا خرمن تمام نشود. این سنگ را سنگ خواجه خضر می‌نامند و معتقدند که اگر قبل از برداشتن خرمن سنگ از میان گندم بیرون آورده شود، برکت از خرمن می‌رود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بیش‌تر نقاط کرمان، از جمله در دهات دوروبر شهر کرمان و ماهان و روستاهای اطراف زرند، بافت و سیرجان، روز چهلم بهار (نهم اردیبهشت) حشمداران شیر گوسفندانشان را نذر خواجه خضر می‌کنند. این روز نخستین روزی است که شیر گوسفندان را به‌مصرف درست‌کردن ماست و پنیر می‌رسانند. برخی از عشایر اطراف سیرجان شیر نذری روز چهلم بهار را به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فال کوه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا «کوه شاه‌خیرالله» که در نزدیکی ده «پاریز» قرار دارد می‌برند و با آن آش شیر (آشی است مانند آش رشته، که به‌جای آب، شیر در آن می‌ریزند) می‌پزند و آن آش را میان مردم تقسیم می‌کنند. بیشتر مردم پاریز و دهات دوروبر آن، در این روز به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فال کوه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌روند و به‌شادی و تفریح می‌پردازند. روزستائیان و عشایر کرمان درویشانی را که به‌سر خرمن‌ها و به‌چادرهای ایلی می‌روند و مدح علی می‌خوانند بسیار محترم می‌شمارند، چون معتقند که شاید یکی از این‌ها خواجه خضر باشد. در این باره در اطراف سیرجان این داستان بر سر زبان مردم است که خضر یک بار به صورت درویشی پشمینه‌پوش به‌چادر یکی از حشمداران بزرگ که گوسفندانش مورد دستبرد دزدان قرار گرفته بود رفته است. و بر اثر توجه خضر برکت و ثروت به‌آن شخص و خانواده‌اش روی آورده است.(7) در بعضی نقاط کرمان شکارهای کوهستان را هم مال خواجه خضر می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
			{{چپ‌چین}}(ادامه دارد){{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاریخبلعمی، صفحه 436.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ایرج افشار. اسکندرنامه روایت کالیستنسن دروغین. صفحه 8. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. ژول‌مول. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاهنامۀ فردوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. جهانگیر افکاری. جلد پنجم. صفحه 109.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. زین‌العابدین رهنما. تفسیر و ترجمه قرآن. جلد دوم. مقدمۀ سورۀ کهف. صفحه 535.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. شفیعی کدکنی (م. سرشک). &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در کوچه‌باغ‌های نشابور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شعر «حتی نسیم را». صفحه 73.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. محمدبن احمد طوسی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عجایب‌المخلوقات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به اهتمام دکتر منوچهر آزموده. صفحه 469.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. محمدابراهیم باستانی پاریزی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیغمبر دزدان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. صفحه 212.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B6%D8%B1%C2%BB_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%91%D9%87%D9%94_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=16421</id>
		<title>«خضر» در فرهنگ رسمی و فرهنگ عامّهٔ ایران ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B6%D8%B1%C2%BB_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%91%D9%87%D9%94_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=16421"/>
		<updated>2011-05-08T18:40:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;محمد میرشکرائی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خِضْر در اکثر نقاط ایران نام آشنایی است. نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خضر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بر بسیاری از آبادی‌ها، چشمه‌ها، کوه‌‌‌ها، درختان، سنگ‌ها و زیارتگاه‌ها، نهاده‌اند. با این همه ویژگی‌های شخصیت خضر در فرهنگ عامّۀ ما هنوز چنان که باید شناخته نشده و بسیاری از مطالب مربوط به‌او در هیچ جا ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمۀ «خضر» در لغت به‌معنی سبز، شاخۀ درخت، زراعت و جای بسیار سبز آمده است. این معانی چندان هم با خصوصیاتی که خضر در عقاید عامّه مردم ایران دارد بی‌ارتباط نیست. زیرا همۀ این معانی با زندگانی و سرسبزی مربوط است و خضر نیز بنا به‌روایات و بنا به‌اعتقادات مردم، آب حیات خورده و جاودانه زنده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر آمیختگی اعتقادات مربوط به خضر و باورها و افسانه‌های قهرمانان و شخصیت‌های اساطیری دینی دیگر، در مناطق مختلف ایران دارای چهره‌های متفاوتی شده است. او موکّل آب‌ها است، برکت خرمن‌ها است، نگهدارندۀ رمه‌ها است، صاحب شکارهای کوهستان‌ها است، مشکل گشا است، راهنمای گمگشتگان بیابان‌ها است،... و به طور کلی همه جا چهره‌ئی مهربان دارد. به ندرت ممکن است خشم و تندی به او نسبت دهند در بیشتر شهرها و دهات و در میان اغلب ایلاتیان، داستان‌ها از او بر سر زبان‌ها است و سالخوردگان خاطره‌ها از یاری خضر در خاطر دارند. هم چنین دربارۀ او لطیفه‌های بسیار در قالب قصه‌ها و ضرب‌المثل‌ها وجود دارد که همه از محبوبیت و مردمی بودن او حکایت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر گوناگونی‌ئی که در خرده فرهنگ‌ها و فرهنگ‌های مختلف سرزمین ایران در خصوصیات خضر دیده می‌شد شخصیت خضر در ادبیات و فرهنگ رسمی نیز با شخصیتی که در فرهنگ سنتی یا فرهنگ عامّۀ ایران دارد، کلاً متفاوت است؛ مگر در مواردی که فرهنگ عامّه زیر تأثیر مستقیم تعلیمات دینی قرار گرفته باشد، مثلاً در شهرهایی که مراکز حوزه‌های تعلیمات دینی بوده یا هست، و نیز در روستاهایی دوروبر و وابسته به‌آن‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالبی که در متون قدیمی دربارۀ خضر آمده، به ندرت گویای اعتقادات و باروهای عامّه است نویسندگان این متون اغلب مطالب خود را از منابع و مآخذ پیش از خود گرفته‌اند، و بنابر اعتقادات و اطلاعات و شنیده‌هاشان، گاهی در متن جدید چیزی هم به‌آن افزوده یا از آن کاسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن چه در این مقاله خواهد آمد، بر دو زمینۀ اساسی مبتنی است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. مطالبی که در کتاب‌های دینی و متون قدیم و جدید فارسی و غیر فارسی، و نیز در فرهنگ‌نامه‌ها دربارۀ خضر و دیگر شخصیت‌های اساطیری و مذهبی، که به نحوی ممکن است با او مرتبط باشند آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. اعتقادات و باروهای مردم مناطق گوناگون ایران دربارۀ خضر، که اغلب ضمن گفت‌وگو بامردمان شهری و روستائی و ایلی فراهم آمده، و در این مقاله عمدتاً به آن‌ها پرداخته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خضر در متون ادبی و دینی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طور کلی آن چه در متون، اعم از فارسی و غیرفارسی آمده، یا برگرفته از حکایت اسکندر و رفتنش به ظلمات به جستجوی آب زندگانی است، یا متأثر از داستان موسی و خضر و ترجمه‌ها و تفسیرهای قرآن است؛ و بی‌تردید این داستان‌ها نیز ریشه در فرهنگ‌های کهن‌تر دارند، که برای بررسی و شناخت آنها باید به‌تحقیق در شخصیت‌های اساطیری پرداخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دربارۀ خضر و داستان اسکندر در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ بلعمی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چنین آمده است: «... و اندر نسب خضر خلاف است. گروهی گفته‌اند از فرزندان [یهودبن یعقوب] است از بنی‌اسرائیل و گروهی گفتند نه از بنی‌اسرائیل بود [و پیش از اسحاق بود] و به‌وقت ابراهیم علیه‌السلام بود. از فرزندان سام بن‌نوح نام او ارلیابن ملکابن‌فالغ‌بن‌عابربن شالخ‌بن ارفخشدبن سام‌بن‌نوح و به‌خبر اندر است که خضر [بر] مقدمۀ ذالقرنین بود. آن ذوالقرنین پیشین و او گرد جهان برگشت از مشرق تا به‌مغرب به‌طلب چشمۀ حیوان که بخورد تا جاودان بماند و تا رستخیز نمیرد و خضر بر مقدمۀ لشگر او بود. پس خضر آن چشمه را بیافت و از آن آب بخورد و ذوالقرنین نیافت و بمرد و خضر بماند.»(1)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسکندرنامه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت فارسی «کالیتنسن دروغین» شرح دست یافتن خضر به‌چشمۀ حیوان در ظلمات، چنین آمده است: ... پس یک روز ناگاه خضر علیه‌السلام چیزی در دست داشت، از دست او بر زمین افتاد. او دست فرا کرد تا آن چیز بردارد. دست او بر آب آمد. به‌جست، آنجا چشمۀ آب دید به‌طعام همچون عسل، بدانست که آب حیات است، از آن آب بازخورد و به‌طعام آن هرگز هیچ نخورد بود، و آن‌جا دو رکعت نماز بکرد و خود لشگر را نگفت که من آب حیات خوردم... خود به تعجیل بر شاه اسکندر آمد و سر اسب شاه بگرفت... چون بدان جایگاه رسیدند، خضر علیه‌السلام چشمۀ آب طلب کرد، نیافت.»(2)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاهنامۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فردوسی نیز خضر هدایت سپاه اسکندر را در ظلمات برعهده دارد و در آن‌جا بر آب حیوان دست می‌یابد و اسکندر که بر سر یک دوراهی از خضر جدا شده است، ناکام می‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	«ورا اندر این خضر بُد رای‌زن		سرِ نامداران آن انجمن&lt;br /&gt;
	سدیگر به‌تاریکی اندر دو راه		پدید آمد و گم شد از خضرشاه&lt;br /&gt;
	پـیـمبـر سوی آب حیوان کشید		سر زندگانی به‌کیوان کشید&lt;br /&gt;
	بدان آب روشن تن و سر بشست		نگهدار جز پاک یزدان نجست»(3)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما داستان موسی. در ‘‘‘سورۀ کهف’‘‘ داستانی دربارۀ موسی آمده که خلاصۀ آن چنین است. موسی به هنگام مناجات از خداوند می‌خواهد که اگر بر روی زمین کسی هست که بیش از او می‌داند، به نزدش برود و از او علم بیاموزد. جواب می‌شنود که مرا بنده‌ئی هست در میان دو دریا (مجمع‌البحرین) و طعام تو به‌دیدار او رهنمای تست. بقیۀ داستان به اختصار از ترجمۀ و تفسیر زین‌العابدین رهنما از این قرار است: «... و موسی یوشع ابن نون را بفرمود که طعامی بردار تا برویم به‌آن مجمع‌البحرین. باشد که مر آن بنده خدای عزوجل صالح اندریابیم و از وی علم آموزیم. یوشع زنبیلی برداشت و یک ماهی بزرگ بریان کرده بدان زنبیل اندر نهاد، و برفتند تا بدان مجمع‌البحرین برسیدند و آن‌جا دو دریا اندرهم آمد، یکی از نواحی ادرن و دیگر از سوی فلسطین. چون آن‌جا برسیدند  هر دو سخت مانده گشته بودند و بنشستند و بخفتند. و موسی علیه‌السلام به خواب اندر شد و یوشع زمانی بنشست، هم‌چنان که خواب بر وی غلبه کرد. آن ماهی بریان از زنبیل بیرون آورد و برکنار دریا بنهاد. ایدون گویند که آن‌جا چشمه بود، آب حیوان. یک قطره از آن آب بر آن ماهی برافتاد، ماهی زنده گشت و به دریا اندر شد و آب از این سو و آن سو باز شد و ماهی بر آن‌جا همی رفت... پس هر دو هم‌چنان خواب‌آلود برخاستند. ماهی آن‌جا فراموش کردند. پس هم‌چنان بر لب دریا همی برفتند... چون موسی از یوشع طعام خواست، آن گاه یوشع را حدیث ماهی یاد آمد... پس هم بر این پی که آمده بودند بازگشتند... همی آمدند تا بدان سنگ باز رسیدند که از آن‌جا رفته بودند. و آن سنگی بود سبز شده از آن جهت که خضر آن‌جا نماز کرده بود و آن جا هیچ کس را نیافتند و ماهی را یافتند... و موسی و یوشع از پس آن ماهی رفتند تا برسیدند به جزیره‌ئی و خضر را یافتند (4) خضر پس از آشنایی با موسی تعلیم او را مشروط به‌آن می‌کند که دربارۀ کارهائی که انجام می‌دهد از او توضیح نخواهد. موسی این شرط را می‌پذیرد، اما خضر کارهائی انجام می‌دهد که به‌نظر موسی معقول نمی‌رسند و بناچار دربارۀ آن‌ها پرسش می‌نماید. سرانجام خضر اسرار آن کارها را به‌او می‌گوید و از نظرش ناپدید می‌شود و موسی هر چند می‌جوید دیگر خضر را نمی‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته در قرآن در هیچ جای داستان یاد شده نامی از خضر نیامده است و همه جا از شخصی که موسی برای کسب دانش به‌نزدش رفته به‌نام بندۀ خدا یاد شده. اما مفسران قرآن آن بندۀ خدا را خضر دانسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمتی از شرحی که در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لغتنامۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دهخدا دربارۀ خضر آمده، به‌اختصار چنین است: «... نام پیغامبری که خداوند تعالی موسی علیه‌السلام را به‌تعلیم نزد او فرستاده و موسی بر کرده‌های او انکار آورد و خضر حکمت اعمال خود بدو نمود و از او جدائی جست و خضر تا قیامت زنده باشد و مسافران خشکی را یاری دهد، چنان که الیاس مسافران دریا را ... [بر] طبق قول شهنامه اسکندر به‌قصد آب حیوان حرکت کرده و در ظلمات گم شد. و خضر که رایزن او در این سفر بود به‌آب حیات دست یافت و از آن آب بخورد و تن بشست و زندگانی جاویدان یافت ....»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خضر در ادبیات فارسی و به‌ویژه در ادبیات عرفانی فارسی نیز جای خاصی پیدا کرده است. و به‌لحاظ نقشی که در داستان اسکندر و داستان موسی دارد، در ادبیات فارسی مظهر عقل، خرد، آگاهی، جاودانگی و راهنمای طریقت شده است و بارها موضوع تشبیهات و استعارات لطیف عرفانی شاعران قرار گرفته است. از آن جمله است این بیت حافظ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذار بر ظلماتست خضرِ راهی کو؟ 	مباد کاتش محرومی آب ما ببرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شعر جدید فارسی نیز که در دهۀ 50 – 1340 به‌سبب اختناق فرهنگی به‌جانب سمبل و نهاد گرائیده بود، گهگاه نجات بخش بودن خضر مورد توجه قرار گرفته است. مانند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خضر سرخ‌پوش صحاری!&lt;br /&gt;
خاکستر خجستۀ ققنوسی را&lt;br /&gt;
بر این گروه مرده بیفشان.»(5)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌مناسبت نیست که این قسمت را با نقل داستان زیبائی از یکی از متون فارسی قرن ششم به‌پایان بریم. این داستان چندان که از محتوی آن برمی‌آید به‌احتمال زیاد از فرهنگ عامّه مایه گرفته است؛ و در آن با همان سادگی و صراحت فرهنگ عامّه، تبلور خشم مردم ستم‌کشیده در وجود خضر آرمانیشان به‌روشنی تصویر شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گویند ملکی بود، همیشه آرزو کردی کی خضر را به‌بیند، تا از وی سوال کند. وزیرش گفت، «آنچ ترا به‌کار نیاید چرا می‌طلبی، آنچ کس نطلبید» بنشنید، تا درویشی بود بیچاره. او بیامد به‌طمع گفت «صد دینار دیگر ده تا به‌صدقات دهم تا مگر خضر را ببینم.» صد دینار دیگر بداد. روزی نشسته بود دلتنگ. خضر علیه‌السلام پیش آمد. گفت «ای مرد چرا دلتنگ شدی؟» گفت وعده دادم پادشاهی را که خضر را به‌وی نمایم، نمی‌توانم.» گفت «با من بیا.» گفت «نیارم آمدن کی سوگند خورده است اگر بی‌خضر روم مرا بکشد.» گفت «مترس با من بیا.» چون در پیش ملک رفت ملک گفت «تو کسیتی کی مرا سجود نکردی؟» گفت «من کس را سجود نکنم.» گفت «تو که باشی؟» گفت «من خضرم.» گفت «اگر تو خضری سئوال مرا جواب ده.» گفت «بگو». گفت «این ساعت خدا چه می‌کند گفت بگویم.» این درویش کی برپا خاست، وی را به‌جای خویش بنشان و تو برخیز.» مَلِک برخاست و درویش بنشست. خضر گوید «کی آفریدگار این ساعت این می‌کند کی دیدی. مُلک از تو بستد و به‌وی داد.» تیغ بر گردن مَلک زد و سرش بینداخت...»(6)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خضر در فرهنگ عامّه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا به اعتقاد مردم بیش‌تر نقاط ایران، خضر پیامبری است که حیات جاویدان دارد. راهنمای گمگشتگان بیابان‌ها، برآورندۀ حاجات و یاری‌دهنده، نیازمندان و درماندگان است، و هر کس از سر صدق و صفا او را بخواند به‌یاریش می‌شتابد. این جنبه از شخصیت خضر به لحاظ مشابهت با چهره‌ئی که در آثار مکتوب و فرهنگ رسمی و متون دینی ایران از او تصویر شده، بیش‌تر شناخته و معرفی شده است. اما در صفحات جنوب و غرب و شمال ایران، خضر علاوه بر این‌ها، کارکرد دیگری هم دارد. از آنجا که مردم در زندگی اجتماعیشان پشتوانۀ اقتصادی نداشتند یا این پشتوانه بسیار ناچیز بود، و نیست به‌سبب ناآگاهی آن‌ها به‌پدیده‌های طبیعت، خطر در نظرشان به‌صورت یکی از نمادهای ذهنی نیازهای مادی در فعالیت‌های تولیدی جلوه کرده است. چنان که برحسب نوع تولید، نحوۀ معیشت، چگونگی روابط اقتصادی و فرهنگی نیز به‌تناسب شرایط اجتماعی و طبیعی هر منطقه، جا به‌جا عامل برکات تولیدات کشاورزی، حافظ دام‌ها، برکت‌دهندۀ فرآورده‌های دام، حامی کشتی‌ها و صیادان، دارندۀ شکارهای کوهستان‌ها و صاحب آب‌ها و چشمه‌ها شده است. از این رو در این مناطق چشمه‌ها، درختان، سنگ‌ها و مکان‌های نظرکردۀ بسیاری به‌نام خضر وجود دارد. او در بعضی نقاط حتی نمادهای خاصی هم پیدا کرده است. مثلا ایلنشینان نواحی غربی فارس به‌گاو یا گوسالۀ خضر باور دارند، که چون آن گاو یا گوساله بر خرمن‌هاشان بگذرد برکت به همراه آورد، و کشاورزان مناطق جنوبی و شرقی فارس برکت را حاصل عصای خواجه خضر می‌پندارند؛ در ترکمن‌صحرا و در روستاهای مازندران شهاب آسمانی را خضر می‌دانند، و به‌اعتقاد مردم لرستان چوب درخت بادام عصای خواجه خضر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تحلیل سیمای اسطوره‌ئی-مذهبی خضر، لازم است که باورهای مربوط به‌او در حوزه‌های فرهنگی مختلف ایران، با اعتقادات مربوط به‌دیگر شخصیت‌های اسطوره‌ئی-مذهبی، که به نحوی در فرهنگ عامه جائی پیدا کرده‌اند، مقایسه شود، و با مطالب متون ادبی و مذهبی و افسانه‌ها و اسطوره‌های کهن مطابقت داده شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حوزۀ فرهنگی کرمان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کرمان در سیمای اسطوره‌ئی-مذهبی خضر ریشه در اقتصاد مبتنی بر دامپروری و کشاورزی دارد. در باورهای طوایف دام‌دار کوچنده و ده‌نشینان این منطقه، خضر صاحب گوسفندان و حامی آن‌ها است. نظر کردن خضر موجب برکت رمه‌ها و شیر گوسفندان می‌شود و پستان گوسفند مایۀ خواجه خضر است. در ده «محمدآبادمسکون» مرکز بخش «جبالبارز» شهرستان «جیرفت» اگر مقدار کره‌ئی که از ماست به دست می‌آید کم باشد، مایۀ ماست را عوض می‌کنند، و آن را از خانواده دیگری می‌گیرند، و برای آن که برکت از آن خانه بیرون نرود، در ازای مایۀ ماست کمی نمک، که آن را مال خواجه خضر می‌دانند، به آن‌ها می‌دهند. هم چنین اگر آن مقدار کره بیش از اندازۀ معمول باشد، آن را حاصل نظر خواجه خضر می‌دانند و برایش نذری می‌دهند. گاهی بعضی از کشاورزان «محمدآبادمسکون» نذر می‌کنند که مقداری گندم برای خضر بکارند. در این صورت گندم نذری را جداگانه می‌کارند و هنگام برداشت نیز آن را جدا از گندم‌های خودشان درو کرده محصولش را میان فقرا تقسیم می‌کنند. دامداران «جبالباز» اغلب هر ساله یک گوسفند نر را نذر خضر می‌کنند و به‌اصطلاح آن را «خواجه خضری» می‌کنند و آن را برای نری داد به گله در نظر می‌گیرند. بسیاری از روستائیان کرمان برکت خرمن را هم حاصل نظر خضر می‌دانند. مثلاً در ده &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بَلْوَرْد (Balvard)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از توابع &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیرجان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سنگی در میان خرمن و زیر گندم‌ها قرار می‌دهند، و هنگام برداشت گندم را با ترازو می‌کشند، هر وقت به‌آن برسند، آن را عقب می‌زنند و در میان گندم پنهان می‌کنند، تا خرمن تمام نشود. این سنگ را سنگ خواجه خضر می‌نامند و معتقدند که اگر قبل از برداشتن خرمن سنگ از میان گندم بیرون آورده شود، برکت از خرمن می‌رود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بیش‌تر نقاط کرمان، از جمله در دهات دوروبر شهر کرمان و ماهان و روستاهای اطراف زرند، بافت و سیرجان، روز چهلم بهار (نهم اردیبهشت) حشمداران شیر گوسفندانشان را نذر خواجه خضر می‌کنند. این روز نخستین روزی است که شیر گوسفندان را به‌مصرف درست‌کردن ماست و پنیر می‌رسانند. برخی از عشایر اطراف سیرجان شیر نذری روز چهلم بهار را به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فال کوه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا «کوه شاه‌خیرالله» که در نزدیکی ده «پاریز» قرار دارد می‌برند و با آن آش شیر (آشی است مانند آش رشته، که به‌جای آب، شیر در آن می‌ریزند) می‌پزند و آن آش را میان مردم تقسیم می‌کنند. بیشتر مردم پاریز و دهات دوروبر آن، در این روز به &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فال کوه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌روند و به‌شادی و تفریح می‌پردازند. روزستائیان و عشایر کرمان درویشانی را که به‌سر خرمن‌ها و به‌چادرهای ایلی می‌روند و مدح علی می‌خوانند بسیار محترم می‌شمارند، چون معتقند که شاید یکی از این‌ها خواجه خضر باشد. در این باره در اطراف سیرجان این داستان بر سر زبان مردم است که خضر یک بار به صورت درویشی پشمینه‌پوش به‌چادر یکی از حشمداران بزرگ که گوسفندانش مورد دستبرد دزدان قرار گرفته بود رفته است. و بر اثر توجه خضر برکت و ثروت به‌آن شخص و خانواده‌اش روی آورده است.(7) در بعضی نقاط کرمان شکارهای کوهستان را هم مال خواجه خضر می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
			(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پاورقی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاریخبلعمی، صفحه 436.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ایرج افشار. اسکندرنامه روایت کالیستنسن دروغین. صفحه 8. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. ژول‌مول. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاهنامۀ فردوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. جهانگیر افکاری. جلد پنجم. صفحه 109.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. زین‌العابدین رهنما. تفسیر و ترجمه قرآن. جلد دوم. مقدمۀ سورۀ کهف. صفحه 535.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. شفیعی کدکنی (م. سرشک). &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در کوچه‌باغ‌های نشابور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شعر «حتی نسیم را». صفحه 73.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. محمدبن احمد طوسی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عجایب‌المخلوقات&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به اهتمام دکتر منوچهر آزموده. صفحه 469.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. محمدابراهیم باستانی پاریزی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیغمبر دزدان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. صفحه 212.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B6%D8%B1%C2%BB_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%91%D9%87%D9%94_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=16420</id>
		<title>«خضر» در فرهنگ رسمی و فرهنگ عامّهٔ ایران ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B6%D8%B1%C2%BB_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%91%D9%87%D9%94_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=16420"/>
		<updated>2011-05-08T18:30:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‘‘‘محمد میرشکرائی’‘‘&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خِضْر در اکثر نقاط ایران نام آشنایی است. نام ‘‘‘خضر’‘‘ را بر بسیاری از آبادی‌ها، چشمه‌ها، کوه‌‌‌ها، درختان، سنگ‌ها و زیارتگاه‌ها، نهاده‌اند. با این همه ویژگی‌های شخصیت خضر در فرهنگ عامّۀ ما هنوز چنان که باید شناخته نشده و بسیاری از مطالب مربوط به‌او در هیچ جا ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمۀ «خضر» در لغت به‌معنی سبز، شاخۀ درخت، زراعت و جای بسیار سبز آمده است. این معانی چندان هم با خصوصیاتی که خضر در عقاید عامّه مردم ایران دارد بی‌ارتباط نیست. زیرا همۀ این معانی با زندگانی و سرسبزی مربوط است و خضر نیز بنا به‌روایات و بنا به‌اعتقادات مردم، آب حیات خورده و جاودانه زنده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر آمیختگی اعتقادات مربوط به خضر و باورها و افسانه‌های قهرمانان و شخصیت‌های اساطیری دینی دیگر، در مناطق مختلف ایران دارای چهره‌های متفاوتی شده است. او موکّل آب‌ها است، برکت خرمن‌ها است، نگهدارندۀ رمه‌ها است، صاحب شکارهای کوهستان‌ها است، مشکل گشا است، راهنمای گمگشتگان بیابان‌ها است،... و به طور کلی همه جا چهره‌ئی مهربان دارد. به ندرت ممکن است خشم و تندی به او نسبت دهند در بیشتر شهرها و دهات و در میان اغلب ایلاتیان، داستان‌ها از او بر سر زبان‌ها است و سالخوردگان خاطره‌ها از یاری خضر در خاطر دارند. هم چنین دربارۀ او لطیفه‌های بسیار در قالب قصه‌ها و ضرب‌المثل‌ها وجود دارد که همه از محبوبیت و مردمی بودن او حکایت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر گوناگونی‌ئی که در خرده فرهنگ‌ها و فرهنگ‌های مختلف سرزمین ایران در خصوصیات خضر دیده می‌شد شخصیت خضر در ادبیات و فرهنگ رسمی نیز با شخصیتی که در فرهنگ سنتی یا فرهنگ عامّۀ ایران دارد، کلاً متفاوت است؛ مگر در مواردی که فرهنگ عامّه زیر تأثیر مستقیم تعلیمات دینی قرار گرفته باشد، مثلاً در شهرهایی که مراکز حوزه‌های تعلیمات دینی بوده یا هست، و نیز در روستاهایی دوروبر و وابسته به‌آن‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالبی که در متون قدیمی دربارۀ خضر آمده، به ندرت گویای اعتقادات و باروهای عامّه است نویسندگان این متون اغلب مطالب خود را از منابع و مآخذ پیش از خود گرفته‌اند، و بنابر اعتقادات و اطلاعات و شنیده‌هاشان، گاهی در متن جدید چیزی هم به‌آن افزوده یا از آن کاسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن چه در این مقاله خواهد آمد، بر دو زمینۀ اساسی مبتنی است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. مطالبی که در کتاب‌های دینی و متون قدیم و جدید فارسی و غیر فارسی، و نیز در فرهنگ‌نامه‌ها دربارۀ خضر و دیگر شخصیت‌های اساطیری و مذهبی، که به نحوی ممکن است با او مرتبط باشند آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. اعتقادات و باروهای مردم مناطق گوناگون ایران دربارۀ خضر، که اغلب ضمن گفت‌وگو بامردمان شهری و روستائی و ایلی فراهم آمده، و در این مقاله عمدتاً به آن‌ها پرداخته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خضر در متون ادبی و دینی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طور کلی آن چه در متون، اعم از فارسی و غیرفارسی آمده، یا برگرفته از حکایت اسکندر و رفتنش به ظلمات به جستجوی آب زندگانی است، یا متأثر از داستان موسی و خضر و ترجمه‌ها و تفسیرهای قرآن است؛ و بی‌تردید این داستان‌ها نیز ریشه در فرهنگ‌های کهن‌تر دارند، که برای بررسی و شناخت آنها باید به‌تحقیق در شخصیت‌های اساطیری پرداخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دربارۀ خضر و داستان اسکندر در ‘‘‘تاریخ بلعمی’‘‘ چنین آمده است: «... و اندر نسب خضر خلاف است. گروهی گفته‌اند از فرزندان [یهودبن یعقوب] است از بنی‌اسرائیل و گروهی گفتند نه از بنی‌اسرائیل بود [و پیش از اسحاق بود] و به‌وقت ابراهیم علیه‌السلام بود. از فرزندان سام بن‌نوح نام او ارلیابن ملکابن‌فالغ‌بن‌عابربن شالخ‌بن ارفخشدبن سام‌بن‌نوح و به‌خبر اندر است که خضر [بر] مقدمۀ ذالقرنین بود. آن ذوالقرنین پیشین و او گرد جهان برگشت از مشرق تا به‌مغرب به‌طلب چشمۀ حیوان که بخورد تا جاودان بماند و تا رستخیز نمیرد و خضر بر مقدمۀ لشگر او بود. پس خضر آن چشمه را بیافت و از آن آب بخورد و ذوالقرنین نیافت و بمرد و خضر بماند.»(1)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب ‘‘‘اسکندرنامه’‘‘ روایت فارسی «کالیتنسن دروغین» شرح دست یافتن خضر به‌چشمۀ حیوان در ظلمات، چنین آمده است: ... پس یک روز ناگاه خضر علیه‌السلام چیزی در دست داشت، از دست او بر زمین افتاد. او دست فرا کرد تا آن چیز بردارد. دست او بر آب آمد. به‌جست، آنجا چشمۀ آب دید به‌طعام همچون عسل، بدانست که آب حیات است، از آن آب بازخورد و به‌طعام آن هرگز هیچ نخورد بود، و آن‌جا دو رکعت نماز بکرد و خود لشگر را نگفت که من آب حیات خوردم... خود به تعجیل بر شاه اسکندر آمد و سر اسب شاه بگرفت... چون بدان جایگاه رسیدند، خضر علیه‌السلام چشمۀ آب طلب کرد، نیافت.»(2)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ‘‘‘شاهنامۀ’‘‘ فردوسی نیز خضر هدایت سپاه اسکندر را در ظلمات برعهده دارد و در آن‌جا بر آب حیوان دست می‌یابد و اسکندر که بر سر یک دوراهی از خضر جدا شده است، ناکام می‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	«ورا اندر این خضر بُد رای‌زن		سرِ نامداران آن انجمن&lt;br /&gt;
سدیگر به‌تاریکی اندر دو راه		پدید آمد و گم شد از خضرشاه&lt;br /&gt;
پیمبر سوی آب حیوان کشید		سر زندگانی به‌کیوان کشید&lt;br /&gt;
بدان آب روشن تن و سر بشست	نگهدار جز پاک یزدان نجست»(3)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما داستان موسی. در ‘‘‘سورۀ کهف’‘‘ داستانی دربارۀ موسی آمده که خلاصۀ آن چنین است. موسی به هنگام مناجات از خداوند می‌خواهد که اگر بر روی زمین کسی هست که بیش از او می‌داند، به نزدش برود و از او علم بیاموزد. جواب می‌شنود که مرا بنده‌ئی هست در میان دو دریا (مجمع‌البحرین) و طعام تو به‌دیدار او رهنمای تست. بقیۀ داستان به اختصار از ترجمۀ و تفسیر زین‌العابدین رهنما از این قرار است: «... و موسی یوشع ابن نون را بفرمود که طعامی بردار تا برویم به‌آن مجمع‌البحرین. باشد که مر آن بنده خدای عزوجل صالح اندریابیم و از وی علم آموزیم. یوشع زنبیلی برداشت و یک ماهی بزرگ بریان کرده بدان زنبیل اندر نهاد، و برفتند تا بدان مجمع‌البحرین برسیدند و آن‌جا دو دریا اندرهم آمد، یکی از نواحی ادرن و دیگر از سوی فلسطین. چون آن‌جا برسیدند  هر دو سخت مانده گشته بودند و بنشستند و بخفتند. و موسی علیه‌السلام به خواب اندر شد و یوشع زمانی بنشست، هم‌چنان که خواب بر وی غلبه کرد. آن ماهی بریان از زنبیل بیرون آورد و برکنار دریا بنهاد. ایدون گویند که آن‌جا چشمه بود، آب حیوان. یک قطره از آن آب بر آن ماهی برافتاد، ماهی زنده گشت و به دریا اندر شد و آب از این سو و آن سو باز شد و ماهی بر آن‌جا همی رفت... پس هر دو هم‌چنان خواب‌آلود برخاستند. ماهی آن‌جا فراموش کردند. پس هم‌چنان بر لب دریا همی برفتند... چون موسی از یوشع طعام خواست، آن گاه یوشع را حدیث ماهی یاد آمد... پس هم بر این پی که آمده بودند بازگشتند... همی آمدند تا بدان سنگ باز رسیدند که از آن‌جا رفته بودند. و آن سنگی بود سبز شده از آن جهت که خضر آن‌جا نماز کرده بود و آن جا هیچ کس را نیافتند و ماهی را یافتند... و موسی و یوشع از پس آن ماهی رفتند تا برسیدند به جزیره‌ئی و خضر را یافتند (4) خضر پس از آشنایی با موسی تعلیم او را مشروط به‌آن می‌کند که دربارۀ کارهائی که انجام می‌دهد از او توضیح نخواهد. موسی این شرط را می‌پذیرد، اما خضر کارهائی انجام می‌دهد که به‌نظر موسی معقول نمی‌رسند و بناچار دربارۀ آن‌ها پرسش می‌نماید. سرانجام خضر اسرار آن کارها را به‌او می‌گوید و از نظرش ناپدید می‌شود و موسی هر چند می‌جوید دیگر خضر را نمی‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته در قرآن در هیچ جای داستان یاد شده نامی از خضر نیامده است و همه جا از شخصی که موسی برای کسب دانش به‌نزدش رفته به‌نام بندۀ خدا یاد شده. اما مفسران قرآن آن بندۀ خدا را خضر دانسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمتی از شرحی که در ‘‘‘لغتنامۀ’‘‘ دهخدا دربارۀ خضر آمده، به‌اختصار چنین است: «... نام پیغامبری که خداوند تعالی موسی علیه‌السلام را به‌تعلیم نزد او فرستاده و موسی بر کرده‌های او انکار آورد و خضر حکمت اعمال خود بدو نمود و از او جدائی جست و خضر تا قیامت زنده باشد و مسافران خشکی را یاری دهد، چنان که الیاس مسافران دریا را ... [بر] طبق قول شهنامه اسکندر به‌قصد آب حیوان حرکت کرده و در ظلمات گم شد. و خضر که رایزن او در این سفر بود به‌آب حیات دست یافت و از آن آب بخورد و تن بشست و زندگانی جاویدان یافت ....»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خضر در ادبیات فارسی و به‌ویژه در ادبیات عرفانی فارسی نیز جای خاصی پیدا کرده است. و به‌لحاظ نقشی که در داستان اسکندر و داستان موسی دارد، در ادبیات فارسی مظهر عقل، خرد، آگاهی، جاودانگی و راهنمای طریقت شده است و بارها موضوع تشبیهات و استعارات لطیف عرفانی شاعران قرار گرفته است. از آن جمله است این بیت حافظ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذار بر ظلماتست خضرِ راهی کو؟ 	مباد کاتش محرومی آب ما ببرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شعر جدید فارسی نیز که در دهۀ 50 – 1340 به‌سبب اختناق فرهنگی به‌جانب سمبل و نهاد گرائیده بود، گهگاه نجات بخش بودن خضر مورد توجه قرار گرفته است. مانند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خضر سرخ‌پوش صحاری!&lt;br /&gt;
خاکستر خجستۀ ققنوسی را&lt;br /&gt;
بر این گروه مرده بیفشان.»(5)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌مناسبت نیست که این قسمت را با نقل داستان زیبائی از یکی از متون فارسی قرن ششم به‌پایان بریم. این داستان چندان که از محتوی آن برمی‌آید به‌احتمال زیاد از فرهنگ عامّه مایه گرفته است؛ و در آن با همان سادگی و صراحت فرهنگ عامّه، تبلور خشم مردم ستم‌کشیده در وجود خضر آرمانیشان به‌روشنی تصویر شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گویند ملکی بود، همیشه آرزو کردی کی خضر را به‌بیند، تا از وی سوال کند. وزیرش گفت، «آنچ ترا به‌کار نیاید چرا می‌طلبی، آنچ کس نطلبید» بنشنید، تا درویشی بود بیچاره. او بیامد به‌طمع گفت «صد دینار دیگر ده تا به‌صدقات دهم تا مگر خضر را ببینم.» صد دینار دیگر بداد. روزی نشسته بود دلتنگ. خضر علیه‌السلام پیش آمد. گفت «ای مرد چرا دلتنگ شدی؟» گفت وعده دادم پادشاهی را که خضر را به‌وی نمایم، نمی‌توانم.» گفت «با من بیا.» گفت «نیارم آمدن کی سوگند خورده است اگر بی‌خضر روم مرا بکشد.» گفت «مترس با من بیا.» چون در پیش ملک رفت ملک گفت «تو کسیتی کی مرا سجود نکردی؟» گفت «من کس را سجود نکنم.» گفت «تو که باشی؟» گفت «من خضرم.» گفت «اگر تو خضری سئوال مرا جواب ده.» گفت «بگو». گفت «این ساعت خدا چه می‌کند گفت بگویم.» این درویش کی برپا خاست، وی را به‌جای خویش بنشان و تو برخیز.» مَلِک برخاست و درویش بنشست. خضر گوید «کی آفریدگار این ساعت این می‌کند کی دیدی. مُلک از تو بستد و به‌وی داد.» تیغ بر گردن مَلک زد و سرش بینداخت...»(6)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خضر در فرهنگ عامّه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا به اعتقاد مردم بیش‌تر نقاط ایران، خضر پیامبری است که حیات جاویدان دارد. راهنمای گمگشتگان بیابان‌ها، برآورندۀ حاجات و یاری‌دهنده، نیازمندان و درماندگان است، و هر کس از سر صدق و صفا او را بخواند به‌یاریش می‌شتابد. این جنبه از شخصیت خضر به لحاظ مشابهت با چهره‌ئی که در آثار مکتوب و فرهنگ رسمی و متون دینی ایران از او تصویر شده، بیش‌تر شناخته و معرفی شده است. اما در صفحات جنوب و غرب و شمال ایران، خضر علاوه بر این‌ها، کارکرد دیگری هم دارد. از آنجا که مردم در زندگی اجتماعیشان پشتوانۀ اقتصادی نداشتند یا این پشتوانه بسیار ناچیز بود، و نیست به‌سبب ناآگاهی آن‌ها به‌پدیده‌های طبیعت، خطر در نظرشان به‌صورت یکی از نمادهای ذهنی نیازهای مادی در فعالیت‌های تولیدی جلوه کرده است. چنان که برحسب نوع تولید، نحوۀ معیشت، چگونگی روابط اقتصادی و فرهنگی نیز به‌تناسب شرایط اجتماعی و طبیعی هر منطقه، جا به‌جا عامل برکات تولیدات کشاورزی، حافظ دام‌ها، برکت‌دهندۀ فرآورده‌های دام، حامی کشتی‌ها و صیادان، دارندۀ شکارهای کوهستان‌ها و صاحب آب‌ها و چشمه‌ها شده است. از این رو در این مناطق چشمه‌ها، درختان، سنگ‌ها و مکان‌های نظرکردۀ بسیاری به‌نام خضر وجود دارد. او در بعضی نقاط حتی نمادهای خاصی هم پیدا کرده است. مثلا ایلنشینان نواحی غربی فارس به‌گاو یا گوسالۀ خضر باور دارند، که چون آن گاو یا گوساله بر خرمن‌هاشان بگذرد برکت به همراه آورد، و کشاورزان مناطق جنوبی و شرقی فارس برکت را حاصل عصای خواجه خضر می‌پندارند؛ در ترکمن‌صحرا و در روستاهای مازندران شهاب آسمانی را خضر می‌دانند، و به‌اعتقاد مردم لرستان چوب درخت بادام عصای خواجه خضر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تحلیل سیمای اسطوره‌ئی-مذهبی خضر، لازم است که باورهای مربوط به‌او در حوزه‌های فرهنگی مختلف ایران، با اعتقادات مربوط به‌دیگر شخصیت‌های اسطوره‌ئی-مذهبی، که به نحوی در فرهنگ عامه جائی پیدا کرده‌اند، مقایسه شود، و با مطالب متون ادبی و مذهبی و افسانه‌ها و اسطوره‌های کهن مطابقت داده شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حوزۀ فرهنگی کرمان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کرمان در سیمای اسطوره‌ئی-مذهبی خضر ریشه در اقتصاد مبتنی بر دامپروری و کشاورزی دارد. در باورهای طوایف دام‌دار کوچنده و ده‌نشینان این منطقه، خضر صاحب گوسفندان و حامی آن‌ها است. نظر کردن خضر موجب برکت رمه‌ها و شیر گوسفندان می‌شود و پستان گوسفند مایۀ خواجه خضر است. در ده «محمدآبادمسکون» مرکز بخش «جبالبارز» شهرستان «جیرفت» اگر مقدار کره‌ئی که از ماست به دست می‌آید کم باشد، مایۀ ماست را عوض می‌کنند، و آن را از خانواده دیگری می‌گیرند، و برای آن که برکت از آن خانه بیرون نرود، در ازای مایۀ ماست کمی نمک، که آن را مال خواجه خضر می‌دانند، به آن‌ها می‌دهند. هم چنین اگر آن مقدار کره بیش از اندازۀ معمول باشد، آن را حاصل نظر خواجه خضر می‌دانند و برایش نذری می‌دهند. گاهی بعضی از کشاورزان «محمدآبادمسکون» نذر می‌کنند که مقداری گندم برای خضر بکارند. در این صورت گندم نذری را جداگانه می‌کارند و هنگام برداشت نیز آن را جدا از گندم‌های خودشان درو کرده محصولش را میان فقرا تقسیم می‌کنند. دامداران «جبالباز» اغلب هر ساله یک گوسفند نر را نذر خضر می‌کنند و به‌اصطلاح آن را «خواجه خضری» می‌کنند و آن را برای نری داد به گله در نظر می‌گیرند. بسیاری از روستائیان کرمان برکت خرمن را هم حاصل نظر خضر می‌دانند. مثلاً در ده ‘‘‘بَلْوَرْد (Balvard)’‘‘ از توابع ‘‘‘سیرجان’‘‘ سنگی در میان خرمن و زیر گندم‌ها قرار می‌دهند، و هنگام برداشت گندم را با ترازو می‌کشند، هر وقت به‌آن برسند، آن را عقب می‌زنند و در میان گندم پنهان می‌کنند، تا خرمن تمام نشود. این سنگ را سنگ خواجه خضر می‌نامند و معتقدند که اگر قبل از برداشتن خرمن سنگ از میان گندم بیرون آورده شود، برکت از خرمن می‌رود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بیش‌تر نقاط کرمان، از جمله در دهات دوروبر شهر کرمان و ماهان و روستاهای اطراف زرند، بافت و سیرجان، روز چهلم بهار (نهم اردیبهشت) حشمداران شیر گوسفندانشان را نذر خواجه خضر می‌کنند. این روز نخستین روزی است که شیر گوسفندان را به‌مصرف درست‌کردن ماست و پنیر می‌رسانند. برخی از عشایر اطراف سیرجان شیر نذری روز چهلم بهار را به ‘‘‘فال کوه’‘‘ یا «کوه شاه‌خیرالله» که در نزدیکی ده «پاریز» قرار دارد می‌برند و با آن آش شیر (آشی است مانند آش رشته، که به‌جای آب، شیر در آن می‌ریزند) می‌پزند و آن آش را میان مردم تقسیم می‌کنند. بیشتر مردم پاریز و دهات دوروبر آن، در این روز به’‘‘فال کوه’‘‘ می‌روند و به‌شادی و تفریح می‌پردازند. روزستائیان و عشایر کرمان درویشانی را که به‌سر خرمن‌ها و به‌چادرهای ایلی می‌روند و مدح علی می‌خوانند بسیار محترم می‌شمارند، چون معتقند که شاید یکی از این‌ها خواجه خضر باشد. در این باره در اطراف سیرجان این داستان بر سر زبان مردم است که خضر یک بار به صورت درویشی پشمینه‌پوش به‌چادر یکی از حشمداران بزرگ که گوسفندانش مورد دستبرد دزدان قرار گرفته بود رفته است. و بر اثر توجه خضر برکت و ثروت به‌آن شخص و خانواده‌اش روی آورده است.(7) در بعضی نقاط کرمان شکارهای کوهستان را هم مال خواجه خضر می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
			(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پا نویس&lt;br /&gt;
1. تاریخبلعمی، صفحه 436.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ایرج افشار. اسکندرنامه روایت کالیستنسن دروغین. صفحه 8. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. ژول‌مول. ‘‘‘شاهنامۀ فردوسی’‘‘. جهانگیر افکاری. جلد پنجم. صفحه 109.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. زین‌العابدین رهنما. تفسیر و ترجمه قرآن. جلد دوم. مقدمۀ سورۀ کهف. صفحه 535.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. شفیعی کدکنی (م. سرشک). ‘‘‘در کوچهباغهای نشابور’‘‘. شعر «حتی نسیم را». صفحه 73.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. محمدبن احمد طوسی. ‘‘‘عجایب‌المخلوقات’‘‘. به اهتمام دکتر منوچهر آزموده. صفحه 469.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. محمدابراهیم باستانی پاریزی. ‘‘‘پیغمبر دزدان’‘‘. صفحه 212.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86%C2%BB%D8%8C_%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%94_%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85_%DA%AF%D9%88%D8%B1%DA%A9%DB%8C&amp;diff=15942</id>
		<title>«دشمنان»، نوشتهٔ ماکسیم گورکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86%C2%BB%D8%8C_%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%94_%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85_%DA%AF%D9%88%D8%B1%DA%A9%DB%8C&amp;diff=15942"/>
		<updated>2011-05-02T10:54:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:31-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-080.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-081.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-082.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-083.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-084.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-085.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-086.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-087.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-088.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-089.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-090.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-091.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-092.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-093.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-094.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:31-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۱ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۱]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B6%D8%B1%C2%BB_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%91%D9%87%D9%94_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=15913</id>
		<title>«خضر» در فرهنگ رسمی و فرهنگ عامّهٔ ایران ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B6%D8%B1%C2%BB_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%91%D9%87%D9%94_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1&amp;diff=15913"/>
		<updated>2011-05-01T06:29:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Faaar: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:10-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-157.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-158.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-159.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:10-160.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۶۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۰ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Faaar</name></author>
	</entry>
</feed>