<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Bitakhm</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Bitakhm"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Bitakhm"/>
	<updated>2026-04-16T23:51:04Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=43612</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=43612"/>
		<updated>2013-06-03T19:19:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 104&lt;br /&gt;
نشست و دست باد کرده‌اش را روی پایش گذاشت. در حالیکه بدنش را تاب می‌داد و در گلو ناله می‌کرد به آن پرداخت. سرش را عقب انداخت و آسمان پریده رنگ را نگاه کرد. پرنده سیاه بزرگی تقریبا دور از نظر چرخ می‌خورد و از دور در سمت چپ پرنده‌ی دیگری نزدیک میشد. &lt;br /&gt;
سرش را بلند کرد و گوش داد. صدای آشنائی از دره‌ای که بیرون آمده بود می‌آمد؛ بانگ زوزه‌ی پر هیجان و آتشین سگ ها در کوره راه. &lt;br /&gt;
پپه با شتاب سرش را خم کرد. کوشید که حرفهای تندی بزند اما فقط هیس گرفته‌ای از میان لبهایش خارج شد. با دست چپش صلیب لرزانی روی سینه‌اش کشید. روی پا ایستادن برایش تقلای فراوانی بود. آرام و بی‌اراده به سر صخره بزرگی در قله‌ی تپه رفت. آنجا یکبار به آرامی و در حالیکه روی پاهایش کج و راست میشد بلند شد و راست ایستاد. در مسافتی دور در پائین بوته‌زار، تاریکی را که آنجا خوابیده بود می‌دید. پاهایش را محکم کرد و ایستاد. هیکل سیاهی در زمینه‌ی آسمان بامداد بود. &lt;br /&gt;
صدای شکافتن چیزی از کنار پایش بلند شد. تکه سنگی بهوا رفت و گلوله‌ای با صدای خفه از تنگه دیگر گذشت و طنین پوچ آن از پائین برخاست. پپه لحظه‌ای به پائین نگاه کرد و باز خود را استوار کرد.&lt;br /&gt;
بدنش به عقب تکان خورد. دست چپش نومیدانه و لرزان بطرف سینه‌اش رفت غرش دیگری برخاست. پپه بجلو تاب خورد و از صخره سرنگون شد. بدنش به زمین افتاد و غلتید و جوی‌شن کوچکی در پشت سرروان کرد. سرانجام هنگامیکه به بوته‌ای گیر کرد و ایستاد جوی شن آرام بپائین لغزید و رویش را پوشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 103&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدنش بزمین افتاد و در غلتید ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 102&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اطراف را جستجو کرد اما نتوانست تفتگ را پیدا کند. سرانجام دراز کشید که استراحت کند. درد زیربغلش تیزتر شده بود. با هر ضربان قلب گوئی دستش باد می‌آورد و می‌ افتاد. در هر وضعیتی که دراز می‌کشید به دست سنگینش فشار می‌آورد.&lt;br /&gt;
با تلاش حیوانی آسیب دیده برخاست و باز بسوی قله به‌راه افتاد. با دست چپ، دست ورم‌کرده‌اش را از تنش دور نگه داشته بود. با چند قدم پیشروی و لحظه‌ای استراحت و چند قدم دیگر خودش را بالا می‌کشید. سرانجام به نزدیکی قله رسید. ماه، پشت تیز و ناصاف قله را در برابر آسمان نمودار می‌ساخت.&lt;br /&gt;
مغز پپه در دابره‌ای وسیع چرخ می‌خورد و از او دور می‌شد. روی زمین افتاد و بیحرکت ماند. قله سنگی صدپا بالاتر بود.&lt;br /&gt;
ماه در آسمان حرکت می‌کرد. پپه روی پشتش نیم‌غلتی زد. دهانشمی‌خواست حرف بزند اما تنها یک صدای گرفته از لای لبهایش خارج شد.&lt;br /&gt;
وقتی سپیده دمید پپه به خود آمد. چشمانش باز و سالم بود. بازوی ورم کرده‌اش را جلو چشم گرفت و زخم ملتهب را نگاه کرد. خط سیاهی از مچ تا زیر بغلش دویده بود. بی‌اختیار دستش را در پی چاقوی سیاه و بزرگ به جیب برد اما چاقو نبود. چشمانش زمین را گشت، تیغه سنگ تیزی را برداشت و زخم را خراشید و رویش را برید و با فشار شیره سبز آن را با قطره‌هائی درشت خارج کرد. بلافاصله سرش را به عقب انداخت و مثل سگی زوزه کشید. تمام بدنش از درد می‌لرزید اما درد فکرش را روشن کرده بود.&lt;br /&gt;
در نور خاکستری ببالا رفتن از آخرین سربالائی تلاش کرد و به بالا خزید بعد در پشت ردیفی از سنگ دراز کشید. در پائین تنگه عمیقی بود؛ مانند آن دیگری که از آن گذشته بود. نه زمینی صاف، نه بلوطی و نه حتی بوته‌های انبوه در ته آن. در سمت دیگر بلندی تندی پوشیده از معدودی مریم گلی‌های گرسنه و مفروش از خرده سنگ، سرکشیده بود. تیغه‌های غول پیکر سنگها روی تپه پراکنده بود و درزوک تپه دندانه سنگی در آسمان استوار ایستاده بود.&lt;br /&gt;
روز تازه رسیده بود. شعله خورشید از سر کوه رد میشد و روی پپه که دراز کشیده بود می‌افتاد. موی سیاه خشنش از ریزه چوبها و تار عنکبوت پوشیده شده بود. چشمانش به ماسه برگشته بود و از میان لبهایش نوک زبان کبودش خودنمائی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 101&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دهانش مثل ضماد شده بود پاک کرد. با انگشتهایش سوارخی در بستر رود کند اما پیش از آنکه چاله خوب گودشود به خواب رفت.&lt;br /&gt;
سپیده دمیده بود و گرمای روز روی زمین افتاده بود و پپه هنوز خواب بود. بعد از ظهر بود که سرش را تکان داد و به آرامی اطرافش را نگاه کرد. چشمهایش از خستگی تار بود. بیست با دورتر در انبوه بوته‌ها یک یوز بزرگ کهربائی ایستاده بود و او را نگاه می‌کرد. دو دراز و ضخیمش با وقار می‌جنبید، گوشهایش از دقت تیز شده بود اما به عقب نرفته بود که خطرناک باشد. یوز روی شکمش نشسته بود و او را تماشا می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه، به سوارخی که در زمین کنده بود نگاه کرد. نیم‌بند انگشت آب گل‌آلود در ته آن جمع شده بود. آستینش را از روی بازوی مجروحش پاره کرد و با دندانهایش چهارگوش کوچکی از آن برید و آن را در آب خیس کرد و دردهان گذاشت و چندین‌بار پارچه را خیش کرد و مکید.&lt;br /&gt;
یوز هنوط نشسته بود و او را می‌پائید. غروب شد اما جنبشی در تپه‌ها پیدا نبودو هیچ پرنده‌ای به دیدار ته دره نمی‌آمد. پپه گاه به یوز نگاه می‌کردو چشمان زرد رنگ حیوان فرو می‌افتاد، مثل اینکه داشت می‌خوابید. خمیازه‌ای کشید و زبان سرخ دراز و نازکش بیرون آمد. ناگهان سرش برگشت و بینی‌اش مرتعش شد و دو بزرگش را انداخت. راست ایستاد و دزدانه چون سایه کهربائی رنگی به میان بوته‌ها رفت.&lt;br /&gt;
لحظه‌ای بعد پپه صدا را شنید. صدای ضعیف و دور سم اسبها بر سنگریزه ها را، صدای بعدی صدای زوزه‌ی بلند یک سگ بود.&lt;br /&gt;
پپه تفنگ را به دست چپ گرفت و بهمان آرامی که یوز رفته بود به میان بوته‌ها خزید. در هوای غروب که رو به تاریکی می‌رفت خمیده از تپه بسوی بلندی دیگر رفت. تنها هنگامی ایستاد که هوا تاریک شده بود. نیرویش تمام شده بود. همینکه هوا تاریک شد روی شنگها افتاد و با زانوهایش در سراشیب بتپه سر خورد. اما راه خود را به بالا ادامه داد و در سربالائی چنگ رد و بالا رفت.&lt;br /&gt;
هنگامیکه نزدیک نوک تپه بود درازکشید و کمی خوابید. ماه شکسته روی صورتش تابید و بیدارش کرد و او پاشد و بسوی تپه براه افتاد. پنجاه پا دورتر ایستاد و به عقب برگشت چون تفنگ را جا گذاشته بود. در حالیکه بسنگینی قدم برمی‌داشت میان بوته‌های&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 100&lt;br /&gt;
پرنده نزدیک او جهیدند و به او خیره شدند و سپس چست‌زنان دور شدند. پپه در خواب بخود می‌پیچید و چند بار دست مجروحش را بلند کرد و انداخت.&lt;br /&gt;
خورشید به پشت قله‌ها رفت و غروب خنک و آنگاه تاریکی فرا رسید. از دامنه‌ی تپه گرگی زوزه کشید، پپه بیدار شد و با چشمان تار به اطراف نگاه کرد. دستش متورم و سنگین بود؛ درد توی بازو تا زیر بغلش تیر می‌کشید. به اطراف خیره شد و بعد بلند شد. کوه‌ها شیاه بود و ماه هنوز درنیامده بود. پپه در تاریکی ایستاد. کت پدر به بازویش فشار می‌آورد. زبانش ورم کرده و دهانش را پر کرده بود. کت را از تنش بیرون آورد و روی بوته‌ها انداخت و بعد در حالیکه روی سنگها می‌افتاد راه خود را از میان بوته‌ها باز می‌کرد و می‌کوشید تا از تپه بالا رود. همچنانکه بالا میرفت تفنگ به سنگها می‌خورد و جوی کوچکی از ماسه‌های خشک و خرده سنگها در پشت او از تپه پائین می‌رفت.&lt;br /&gt;
کمی بعد ماه کهنسال بالا آمد و ستیغ بریده‌ی کوه را در جلو نمایان کرد. پپه در مهتاب آسانتر حرکت می‌کرد. بجلو خم شد تا دست مجروحش از بدن دور باشد. راه بالای تپه را با حمله‌ها استراحت‌ها و با هجومی جنون آمیز و استراحتی بدنبال پیمود. باد از سراشیب بپائین می‌خزید و شاخه‌های خشک بوته‌ها را به صدا درمی‌آورد.&lt;br /&gt;
هنگامیکه سرانجام به ستیغ تیز قله رسید ماه در اوج آسمان بود. درصد پای آخر باد هیچ خاکی را به زمین باقی نگذاشته بود. تمام راه پوشیده از سنگهای محکم بود. با زحمت از قله بالا رفت و آنسو را نگاه کرد. منظره‌ای بود شبیه آنچه که پشت‌سر گذارده بود که مهتاب تار بنظر می‌رسید و پوشیده از مریم گلی‌های خشک و گل‌بوته‌ها بود. در سمت دیگر تپه باشیبی تند بالا می‌رفت و در نوک آن کوه، دندانهای بریده بریده خود را در زمینه آسمان نشان می‌داد. در ته دره بوته‌ها انبوه و تاریک بود.&lt;br /&gt;
پپه، افتان و خیزان به پائین تپه راه افتاد . گلویش تقریبا از تشنگی بسته شده بود. اول خواست بدرد اما زمین خورد غلتید. بعد با دقتی بیشتر راه رفت. ماه در پشت کوهها نزدیک به پنهان شدن بود که به قعر دره رسید. لابلای بوته‌زار انبوه را در حالیکه با انگشتهایش در جستجوی آب بود خزید. آبی در بستر جو نبود اما زمین نمناک بود. پپه تفنگ را زمین گذاشت، یک مشت گل را برداشت و در دهان گذاشت و بعد آنرا بیرون ریخت و با انگشت گل را که  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 99&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیفه سنگ را بیرون کشید. خون از جای آن صاف و آرام بیرون آمد. رگی بریده شده بود.&lt;br /&gt;
پپه به درون شکاف کوچکی در سنگ نگاه کرد بعد مشتی تار عنکبوت جمع کرد و آن را روی بریدگی فشار داد و به آن چسباند. تقریبا آنا خون بند آمد.&lt;br /&gt;
تفنگ روی زمین بود. پپه آن را برداشت و فشنگ دیگری در مخزن گذاشت و بعد روی شکم بمیان بوته‌ها خزید. آهسته و با احتیاط در حالیکه پشت حفاظ‌ها می‌خزید استراحت می‌کرد و دوباره بحرکت درمی‌آمد. مسافت زیادی را در سمت راست و بالا خزید.&lt;br /&gt;
در کوهستان، خورشید پیش از آنکه دردره‌ها نفوذ کند قوس آن بالا آمده است. چهره داغ خورشید به تپه نگاه کرد و بی‌درنگ گرما بهمراه آورد. نور سبک روی سنگها می‌خورد و باز مرتعش از زمین برمی‌خاست و سنگها و بوته‌ها از وراء هوا لرزان به چشم می‌آمد.&lt;br /&gt;
پپه، برای اینکه در معرض تیر نباشد مارپیج بسوی نوک کوه خزید. بریدگی عمیق بین انگشتانش شروع به زدن کرد. بی‌آنکه ببیند از کنار یک مار خزید و وقتی مار سرش را بلند کرد و اولین سوت را کشید عقب رفت و راه دیگری پیش گرفت. مارمولک‌های تند پای خاکستری‌رنگ در جلوش می‌جستند و خطی کوچک از گرد و غبار بپا می‌کردند. پپه توده دیگری از تار عنکبوت یافت و آن را به‌دست ملتهبش گذاشت.&lt;br /&gt;
حالا دیگر پپه تفنگ را با دست چپ به جلو هول می‌داد. قطرات کوچک عرق به ته موهای سیاه و خشنس می‌دوید و از گونه‌هایش فرو می‌غلتید. لبها و زبانش خشن و سنگین شده بود. لبهایش را فشار می‌داد که بزاق را به دهان بکشید. چشمان سیاه ریزش بی‌آرام و مظنون بود. یکبار که مارمولکی خاکستری‌رنگ جلوی او روی زمین خشک ایستاد و چشمانش را به اطراف گرداند او آن را با سنگی له کرد.&lt;br /&gt;
وقتی خورشید ظهر را هم پشت سر گذاشت هنوز یک مبل بیشتر راه نرفته بود. خسته و ناتوان صد پا‌ی دیگر هم خزید و وقتی به یک پشته خلنگ بلند و تیز رسید نومیدانه بمیان ساقه‌های زمخت و گره‌دار آن لولید و سرش را روی دست چپش انداخت. درلای شاخه‌ها سایه نبود اما حافظ و پناهی بود. پپه همچنانکه دراز کشیده بود بخواب رفت و آفتاب روی پشتش افتاد. چند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 98&lt;br /&gt;
روشنی پشت‌سر هم بیرون می‌جهید. سم‌هایش را به‌زمین می‌کوفت. پپه پهلوی اسب خشکش زده بود. آرام پائین تپه‌را نگاه کرد. غرش دیگری سراسر تنگه پیچید. پپه دیوانه وار خودش رت پشت یک بوته انداخت.&lt;br /&gt;
روی زانوها و یکدست از تپه بالا خزید. با دست راست تفنگ‌را از زمین جدا و بالا نگه میداشت و بجلو هول میداد. با دقت غریزی یک حیوان حرکت می‌کرد. باشتاب بسوی یکی از تیغه‌های سنگ گرانیت روی تپه خزید. هرجا که انبوه بوته‌ها بلندتر بود دولا دولا می‌دوید، اما جاهائی که حفاظ مختصر بود، روی شکم در حالیکه تفنگ را بجلو هول می‌داد؛ مثل کرم می‌خزید. آخر سر در فاصله‌ی کمی که زمین پناهندگی نداشت. پپه کمی مکث کرد و بعد در فضا جستی زد و به گوشه صخره پیچید.&lt;br /&gt;
به سنگ تکیه‌داد و به نفس‌نفس افتاد. وقتی آرام شد پشت صخره بزرگ به‌راه افتاد و به شکاف باریکی رسید که روزنه‌ای کوچک برای دیدن پائین تپه داشت. پپه روی شکم دراز کشید و لوله‌ی تفنگ را در شکاف فرو کرد و منتظر ماند.&lt;br /&gt;
خورشید حالا سر کوه‌های خاور را سرخ کرده بود. لاشخورها بسوی محلیکه لاشه اسب افتاده بود پائین می‌آمدند مریم گلی‌ها را به صدا درآورد. عقابی که نزدیک ستیغ کوه پرواز می‌کرد بسوی آفتاب به پرواز در آمد.&lt;br /&gt;
پپه، در مسافتی دور جنبش خفیفی را زیر بوته‌ها دید. تفنگ را تنگتر بچنگ فشرد. خرگوش خرمائی‌رنگ کوچکی خرامان به کوره راه درآمد و از آن گذشت و دوباره در لای بوته‌ها ناپدید شد. پپه مدتی دراز صبر کرد. در پائین ، زمین هموار کوچک و درختان بلوط و لته‌ی علف را می‌دید. ناگهان چشمش به‌راه افتاد. ربع میل پائین‌تر و در میان بوته‌ها حرکت تندی بچشمش خورد تفنگ را بالا گرفت و میزان کرد. دوباره جنبشی در بوته‌ها پیدا شد. پپه نشانه را روی آن میزان کرد و ماشه را فشار داد. صدای انفجار از کوه پائین رفت و از دامنه دیگر بالا آمد و برگشست. تمام دامنه‌ی سراشیب آرام شد. دیگر حرکتی پیدا نبود. آنگاه خط سفیدی سنگ را شکافت وگلوله‌ای گذشت وطنینی از پائین بلند شد. پپه سوزش شدیدی دردست راستش احساس کرد. یک تیغه سنگ از میان بند اول و دوم انگشتش بیرون آمده بود و نوکش در کف دستش بود. با دست &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 97&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایین شیب‌ها را تکاپو بودند. از میان شاخ و برگ بوته‌ها گرگی زوزه می‌کشید و درختان بلوط در نسیم شبانگاهی بنرمی زمزمه می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه، تیم‌خیز شد و گوش تیز کرد. ایبش شیهه کشیده بود. ماه تازه داشت به پشت کوههای باختر می‌رفت و تپه‌ها را پشت سر در تاریکی می‌گذاشت. پپه، تفنگ را در دستش فشرد و گوش به زنگ نشست. از بالای کوره راه‌شیهه‌ای بلند شد و پپه صدای سم‌های نعل بسته را روی خرده‌سنگ‌ها شنید. سرپا جست و بطرف اسب دوید و آنرا زیر درختها کشید. زین را پشت آن انداخت و محکم کرد. سراسب ناراضی را گرفت و دهنه را بزور دردهانش فرو کرد و برای اطمینان از وجود قمقمه و کیسه قورمه دستی به زین کشید. بعد سوار شد و ببالای تپه رفت.&lt;br /&gt;
هوا چون مخمل تاریک بود. اسب مدخل کوره را- که از زمین هموار جدا میشد و بالا میرفت – یافت و در حالیکه پایش روی سنگ‌ها می‌لغزید و سرمی‌خورد بالا رفت. پپه به سرش دست کشید، کلاهش نبود. آن را زیر درخت بلوطجا گذاشته بود.&lt;br /&gt;
اسب با تلاش مسافتی زیاد را بالا رفته بود که اولین دگرگونی بامداد- رنگی فولادی که با تاریکی درهم آمیخته بود – نمودار شد. رفته‌رفته ستیغ کوه، که در طول زمان از برخورد بادها بوجود آمده بود، در جلوشان نمایان شد. پپه، افسار را روی قاچ زین گذاشته بود که اسب خود راه وا پیدا کند. بوته‌های بلند در تاریکی آنقدر به‌پایش خورده بود که زانوی شلوار کتانش پاره شده بود.&lt;br /&gt;
روشنائی کم‌کم از ستیغ کوه به پائین روان شد. بوته‌های گرسنه و سنگ‌ها در آن نیم‌نور، برآمده و غریب و تنها در منظری عالی ایستاده بودند. بعد گرما بانور درآمیخت. پپه خود را بالا کسید و به پشت سر نگاه کرد اما نتوانست دره‌ی پائین را که تاریکتر بود ببیند. آسمان از نور خورسید که داشت بیرون می‌آمد آبی شد. در زمین بائر دامنه تپه، بلندی بوته‌های خشک و نحیف تا سه پا میرسد. اینجا و آنجا رگه‌هایی دست نخورده از سنگ گرانیت مثل قالب‌هایی راست ایستاده بود. پپه کمی نشست. از قمقمه جرعه‌ای آب نوشید و یک تکه قورمه بدندان کشید. یک عقاب تنها در اوج آسمان و در برابر نور پرواز می‌کرد.&lt;br /&gt;
اسب پپه بی‌خبر فریادی زد و بیک پهلو افتاد – تقریبا پیش از آنکه بانگ گلوله از دره بگوش برسد افتاده بود – دست و پا میزد و از سوراخی که در پشت شانه‌اش به وجود آمده بود جوی خون قرمز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 96&lt;br /&gt;
بود. یک لحظه راهی‌را که از آن بالا آمده بود ورانداز کرد که در آن نه حرکتی بود نه صدائی. سرانجام روی زمین هموار آمد و به آن علف‌زار رسید و در قسمت نمناک به چشمه‌ای برخورد که از زمین می‌جوشید و پیش از آنکه پخش شود در جاله کنده شده‌ای می‌ریخت.&lt;br /&gt;
پپه، اول قمقمه‌اش را پر کرد و بعد اسب تشنه را رها کرد که از حوضچه آب بنوشد و اسب را به میان درختزار برد که از همه‌سو پنهان بود و زین و افسارش را برداشت و به زمین گذاشت. اسب دهانش را از پهلو باز کرد و دهن دره کرد. پپه، طناب را به گردن اسب گردزد و او را به قلعه‌ای میان بلوط‌ها بست که حیوان می‌توانست دردایره وسیعی بچرخد.&lt;br /&gt;
هنگامیکه اسب با گرسنگی علفهای خشک را به دندان می‌کشید، پپه سرزمین رفت و از کیسه یک رشته سیاه قورمه بیرون کشید و بسوی درخت بلوطی رفت که در کنار درخت‌زار بود و میشد از زیر آن راه پائید. روی برگهای خشک و ترد و بلوطها نشست و بی‌اختیار دستش درپی چاقوی سیاه بزرگش گشت که بند قورمه را ببرد اما چاقو نبود. روی آرنج تکیه داد و گوشت سفت و محکم را دندان زد. صورتش بی‌حالت اما مردانه بود.&lt;br /&gt;
نور روشن غروب تپه طرف خاور را می‌شست اما دره در تاریکی فرو می‌رفت. کبوترها از تپه‌ها بسوی چشمه فرودآمدند. بلدرچین هم ازلای بوته‌ها درآمد و در حالیکه بوضوح یکدیگر را فرا می‌خواندند به آنها پیوست.&lt;br /&gt;
پپه از گوشه چشم سایه‌ای را که از زیر چین بوته‌دار بیرون می‌آمد دید و به آرامی سرش را برگرداند. یک گربه وحشی بزرگ خال‌دار روی زمین می‌خزیر و بسوی چشمه می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، ماشه تفنگ را کسید و آن را آهسته گرداند. بعد بانگرانی بسمت راه نگاه کرد و دوباره ماشه را رها کرد. از کنارش، از روی زمین، ترکه بلوطی برداشت و آن را بسوی چشمه پرتاپ کرد. بلدرچین باغریوی پرید و کبوتر ها سوت زنان پرواز کردند. گربه درشت راست ایستاد و مدتی طولانی با چشمان زرد و سردش پپه را نگاه کرد و بعد بی‌هراس بسوی دره برگشت.&lt;br /&gt;
تاریکی به سرعت در دره‌ی عمیق انباشته میشد. پپه دعایش را زیر لب خواند و سرش را روی بازویش گذاشت و بی‌درنگ به خواب رفت.&lt;br /&gt;
ماه بالا آمد و دره را با نور آبی‌سردی پرکرد و باد صفیرزنان از قله کوه‌ها به پائین لغزید. جغدها در جستجوی خرگوش‌ها بالا و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 95&lt;br /&gt;
خالی بود و تنها سرهای بلند کاج‌ها در مسیر رودخانه راه را مشخص می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه از میان گذرگاه راند. چشمهای کوچکش از خستگی تقریبا بسته میشد اما صورتش نرمش‌ناپذیر و مزدانه بود. باد کوهستان از گذرگاه صفیرزنان می‌خزید و در برخورد با لبه سنگهای سخت سوت می‌کشید. در هوا، نزدیک تیغه‌ی کوه، دم سرخی بپرواز آمد و با خشم فریاد کشید. پپه آهسته از میان گذرگاه شکسته‌ی ناهموار گذشت و به آن سو نگاه کرد.&lt;br /&gt;
کوره راه بتندی از میان خرده‌سنگ‌ها پیچ مس‌خورد و پائین می‌رفت. در ته شیب چین تاریکی بود که در یکسو پوشیده از بوته و در سوی دیگر زمین صافی بود که یک دسته درخت بلوط در آن روئیده بود. در این زمین لته ‌ای از علف بود و پشت آن کوه دیگری بود که تنها مانده بود و جز سنگهای بیجان و بوته‌های سیاه و کوچک گرسنه چیزی نداشت. پپه، باز از قمقمه آب نوشید چون هوا آنقدر خشک بود که بینی‌اش را خشک و لبهایش را سوزانده بود. اسب به پائین راند. شمهای اسب در سراشیبی راه می‌سرید و تلاش می‌کرد، سنگ ریزه‌ها را می‌غلتاند و به دورن بوته‌ها فرو می‌رفت. حالا دیگر خورشید پشت کوههای باختر رفته بود، اما هنوز روی درختهای بلوط و علفزار صاف با درخشندگی می‌تابید و تخته شنگها و دامنه‌ی تپه‌ها هنوز گرمائی را که از آفتاب اندوخته بود پس می‌داد. &lt;br /&gt;
پپه به نوک پشته‌ی خشک و چروکیده‌ی دیگر نگاه کرد و اندام مردی را دید که روی صخره ایستاده بود. پپه فورت نگاهش را برگرداند که غیرعادی جلوه نکند. لحظه‌ای بعد که به بالا نگاه کرد شبح رفته بود.&lt;br /&gt;
در پائین راه انباشته لود و اسب برای یافتن جای پا نقلا می‌کرد و گاهی پایش را زمین می‌گذاشت و چند قدمی سر میخورد. سرانجام بجائی رسیدند که درخچه‌ها بالاتر از سر پپه بود و او تفنگش را بالا گرفت که صورتش را از پنجه‌های خشک و شکننده محافظت کند.&lt;br /&gt;
از چین بالا رفت و از آن خارج شد و به بالای صخره‌ی کوچکی راند. علف‌زار صاف و بلوط‌های گرد آسایش‌بخش در برابرش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   لته(به فتح اول و کسر دوم) قسمتی از مزرعه که در آن جلو علف میکارند و نمیگذارند خوشه دهد و به صرف خسیل می‌رسانند.&lt;br /&gt;
(در بندر گز شنیدم .ط.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 94&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد. دیگر سست روی زین ننشست. تفنگ بزرگ را بلند کرد و دشته آن‌را کشید و فشنگی در مخزن گذاشت و بعد ضامنش را کشید.&lt;br /&gt;
کوره‌راه در سراشیبی تندی افتاد. دیگر آلش‌ها کوچکتر بودند و سرهاشان – که در گذر باد بود – خشک شده بود. اسب به زحمت راه می‌رفت؛ خورشید به آرامی بالا آمد و چون ظهر گذشت به پائین رفت.&lt;br /&gt;
در نقطه‌ای که رودخانه از یک تنگه فرعی می‌آمد و کوره‌راه از آن جدا میشد. پپه پیاده شد و اسبش را آب داد و قمقمه‌اش را پر کرد. در راهیکه از رودخانه جدا میشد درختی درمیان نبود تنها مریم گلی های ترد و سایر گل‌ها و بوته‌ها کناره راه را پوشانده بود. خاک‌نرم و سیاه‌هم نبود و در مسیر راه تنها سنگ‌های روشن ترک خورده خوابیده بود. همینکه اسب روی سنگ‌ریزه‌ها پا میگذاشت مارمولک‌ها به زیر بوته‌ها فرار می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه روی زین چرخید و به پشت سر نگاه کرد. حالا در زمین صاف بود و میشد که او را از دوردست‌ها ببینند. همچنانکه پیش می‌رفت بیابان سخت‌تر و ترسناک‌تر و خشک‌تر میشد. راه در پای تخته سنگهای چهارگوش بزرگ پیچ می‌خورد. خرگوشهای خاکستری به زیر بوته‌ها می‌گریختند و یک پرنده فریادی یکتواخت می‌کسید. در سمت خاور قله‌های لخت کوه‌ها در زیر آفتاب آتش‌بار رنگ پریده و گردآلوده بود. اسب با زحمت از تیغه گذرگاه کوه بالا می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، لحظه به لحظه مشکوکانه به پشت سر نگاه می‌کرد چشمانش قله‌ی کوههای بالای سرش را جستجو می‌کرد. یکبار روی یک پشته‌ی سفید و خشک برای یک لحظه هیکل سیاهی را دید اما فورا نگاهش را از او برداشت. این یکی از نگهبانان سیاه بود.&lt;br /&gt;
هیچکس نمیدانست اینها کی هستند و کجا زندگی می‌کنند، اما بهتر بود آدم هیچوقت متوجه آنها نشود و خود را بیخبر نشان بدهد. چون آنها با کسی که پی کار خود می‌رفت کاری نداشتند.&lt;br /&gt;
هوا خشک و پر از غبار سبکی بود که باد از کوهها می‌آورد. پپه با صرفه‌جوئی از قمقمه آب خورد و درش را بست و دوباره به قاچ زین آویخت. کوره راه از جلوی سنگ‌ها کنار می‌رفت و از شکاف‌ها و آب‌رئهای خشک قدیمی رد میشد و روی تپه بالا می‌رفت. وقتی به گذرگاه کوچک رسید ایستاد و مدتی به پشت‌سر نگاه کرد. دیگر نگهبان سیاه دیده نمیشد و راهی که پشت سر گذاشته بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 93&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بود و در آفتاب بامداد برق می‌زد. سنگ‌های کوچک گرد ته‌رود با خزه‌ای که رویشان را گرفته بود سرخ رنگ بود. در امتداد کرانه رود بمقدار زیاد نعناع وحشی بلند روئیده بود، در حالیکه درون آب مملو از بولاغ اوتی های پیر و خشن و به تخم رسیده بود.&lt;br /&gt;
کوره‌راه به رودخانه منتهی میشد و از سوی دیگر ادامه می‌یافت اسب قدم در آب گذاشت و ایستاد و پپه دهانه را رها کرد تا حیوان از آب روان بنوشد.&lt;br /&gt;
کمی بعد تنگه سراشیب شد، دیگر کوره را درختهای بزرگ سرخ‌رنگ حفاظت می‌کرد. تنه‌سرخ و بزرگ و گرد آن‌ها شاخ و برگی چون سرخسها سبز و بند بند داشت. همینکه پپه بمیان درختها رسید خورشید گم شد. نوری ارغوانی و عطر آگین بر سبزی رنگ پریده‌ی بوته‌های پای درختها نشسته بود. بوته‌های انگور فرنگی و توت سیاه و سر خس‌های بلند، دو طرف رودخانه را فرا گرفته بود و در بالا شاخه‌ها بهم رسیده بود و آسمان را بریده بود.&lt;br /&gt;
پپه از قمقمه آب نوشید و دست در کیسه آرد کرد و نخ سیاه قورمه را بیرون آورد. ریسمان را بدندان کشید تا گوشت آن جدا شد. آهسته می‌جوید و گاه گاه از قمقمه آب می‌نوشید. چشمان کوچکش خواب‌آلود و خسته اما عضلات چهره‌اش محکم بود. زمین سیاه بود و در زیر سم‌های اسب صدائی تو خالی می‌داد.&lt;br /&gt;
رودخانه تندتر شد. آبشارهای کوچکی روی سنگ‌ها می‌ریخت. سرخسهای پنجه‌ای روی آب معلق بود و از نوک پنجه‌هاشان قطرات آب فرو می‌چکید. پپه روی زین یک‌وری نشسته بود و پایش را آویزان کرده بود. برگی از درخت کنار راه کند و لحظه‌ای در دهانش گذاشت تا به طعم قورمه چاشنی زده باشد. تفنگ را آزاد روی زین گرفته بود.&lt;br /&gt;
ناگهان روی زین نیم‌خیز شد اسب را به کنار راه برد و با ضربه پا آن را شتابان به پشن درخت آلش راند. لگام را محکم کشید که جلوی شیهه اسب را بگیرد. چهره‌اش مراقب بود و پره‌های دماغش کمی می‌لرزید.&lt;br /&gt;
صدای ضربه‌های تو خالی از کوره راه فرا رسید و مرد چاقی که گونه‌های سرخ و ته‌ریشی سفید داشت از آنجا گذشت. اسبش وقتی به محلی که پپه کنار کشیده بود رسید سرش را پائین آورد و زمین را بو کشید.&lt;br /&gt;
مرد گفت «بلند شو!» و سر اسب را بالا کشید.&lt;br /&gt;
وقتی آخرین صدای سم ها محو شد پپه دوباره به کوره راه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 92&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشگلمون- شجاعمون، پشت و پناهمون، پسرم رفته.»&lt;br /&gt;
امیلی ورزی در کنار او به گریه افتادند. « خوشگلمون، شجاعمون رفته» فریاد، بلند و نافذ اوج گرفت و بعد ناله‌ای کوتاه شد. ماما سه بار بلند شد و نشست و بعد بخانه رفت و در را بست.&lt;br /&gt;
سپیده دم بود امیلیو ورزی هق هق ماما را از درون خانه می‌شنیدند. رفتند که روی صخره‌های بالای آب بنشینند.&lt;br /&gt;
شانه به‌شانه هم نسشتند و امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه، کی مرد شد؟»&lt;br /&gt;
رزی گفت « دیشب. دیشب تو منتری» ابرهای دریا از نور خورشید که پشب کوه‌ها بود سر شده بود.&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«امروز صبحونه نداریم. مامان حوصله درست کردنشو نداره.»&lt;br /&gt;
امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه کجا رفت؟»&lt;br /&gt;
رزی برگشت و به او نگاه کرد. جوابش را در هوای ارام جست و گفت:&lt;br /&gt;
«رفته سفر. دیگه هیچوقت بر نمیگرده.»&lt;br /&gt;
«مرده؟ خیال می‌کنی مرده؟»&lt;br /&gt;
رزی دوباره به‌دریا چشم دوخت. یک قایق بخاری کوچک که خطی از دود می‌کشید در لبه‌ی افق نشسته بود.&lt;br /&gt;
رزی توضیح داد:&lt;br /&gt;
«هنوز نمرده. هنوز نه.»&lt;br /&gt;
پپه تفنگ بزرگ را جلوی خود روی زین گذاشت. اسب را بحال خود گذاشت که از تپه بالا رود و به پشت سر نگاه نکرد. روی سراشیبی سنگلاخ را قشری از بوته های کوتاه پوشاند ه بود و پپه کوره‌راهی پیدا کرد و وارد شد.&lt;br /&gt;
وقتی به مدخل تنگه رسید یک بار روی زین تابی خورد و به پشت سرنگاه کرد، اما نور مه‌آلود خانه ها را بلعیده بود. پپه دوباره به‌جلو جست. شانه بلند تنگه راه را براو بسته بود. اسبش گردن راست کرد و نفسی کشید و بسوی کوره‌راه روانه شد.&lt;br /&gt;
زمین پا خورده بود و نرم و تیره و خاک‌برگ دار بود و پوشیده از شن های ریز. کوره راه شانه تنگه را دور می‌زد و باشیبی تند به بستر رودخانه فرو می‌آمد. در جاهای کم‌عمق آب به آرامی روان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40053</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40053"/>
		<updated>2013-04-22T00:29:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 101&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دهانش مثل ضماد شده بود پاک کرد. با انگشتهایش سوارخی در بستر رود کند اما پیش از آنکه چاله خوب گودشود به خواب رفت.&lt;br /&gt;
سپیده دمیده بود و گرمای روز روی زمین افتاده بود و پپه هنوز خواب بود. بعد از ظهر بود که سرش را تکان داد و به آرامی اطرافش را نگاه کرد. چشمهایش از خستگی تار بود. بیست با دورتر در انبوه بوته‌ها یک یوز بزرگ کهربائی ایستاده بود و او را نگاه می‌کرد. دو دراز و ضخیمش با وقار می‌جنبید، گوشهایش از دقت تیز شده بود اما به عقب نرفته بود که خطرناک باشد. یوز روی شکمش نشسته بود و او را تماشا می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه، به سوارخی که در زمین کنده بود نگاه کرد. نیم‌بند انگشت آب گل‌آلود در ته آن جمع شده بود. آستینش را از روی بازوی مجروحش پاره کرد و با دندانهایش چهارگوش کوچکی از آن برید و آن را در آب خیس کرد و دردهان گذاشت و چندین‌بار پارچه را خیش کرد و مکید.&lt;br /&gt;
یوز هنوط نشسته بود و او را می‌پائید. غروب شد اما جنبشی در تپه‌ها پیدا نبودو هیچ پرنده‌ای به دیدار ته دره نمی‌آمد. پپه گاه به یوز نگاه می‌کردو چشمان زرد رنگ حیوان فرو می‌افتاد، مثل اینکه داشت می‌خوابید. خمیازه‌ای کشید و زبان سرخ دراز و نازکش بیرون آمد. ناگهان سرش برگشت و بینی‌اش مرتعش شد و دو بزرگش را انداخت. راست ایستاد و دزدانه چون سایه کهربائی رنگی به میان بوته‌ها رفت.&lt;br /&gt;
لحظه‌ای بعد پپه صدا را شنید. صدای ضعیف و دور سم اسبها بر سنگریزه ها را، صدای بعدی صدای زوزه‌ی بلند یک سگ بود.&lt;br /&gt;
پپه تفنگ را به دست چپ گرفت و بهمان آرامی که یوز رفته بود به میان بوته‌ها خزید. در هوای غروب که رو به تاریکی می‌رفت خمیده از تپه بسوی بلندی دیگر رفت. تنها هنگامی ایستاد که هوا تاریک شده بود. نیرویش تمام شده بود. همینکه هوا تاریک شد روی شنگها افتاد و با زانوهایش در سراشیب بتپه سر خورد. اما راه خود را به بالا ادامه داد و در سربالائی چنگ رد و بالا رفت.&lt;br /&gt;
هنگامیکه نزدیک نوک تپه بود درازکشید و کمی خوابید. ماه شکسته روی صورتش تابید و بیدارش کرد و او پاشد و بسوی تپه براه افتاد. پنجاه پا دورتر ایستاد و به عقب برگشت چون تفنگ را جا گذاشته بود. در حالیکه بسنگینی قدم برمی‌داشت میان بوته‌های&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 100&lt;br /&gt;
پرنده نزدیک او جهیدند و به او خیره شدند و سپس چست‌زنان دور شدند. پپه در خواب بخود می‌پیچید و چند بار دست مجروحش را بلند کرد و انداخت.&lt;br /&gt;
خورشید به پشت قله‌ها رفت و غروب خنک و آنگاه تاریکی فرا رسید. از دامنه‌ی تپه گرگی زوزه کشید، پپه بیدار شد و با چشمان تار به اطراف نگاه کرد. دستش متورم و سنگین بود؛ درد توی بازو تا زیر بغلش تیر می‌کشید. به اطراف خیره شد و بعد بلند شد. کوه‌ها شیاه بود و ماه هنوز درنیامده بود. پپه در تاریکی ایستاد. کت پدر به بازویش فشار می‌آورد. زبانش ورم کرده و دهانش را پر کرده بود. کت را از تنش بیرون آورد و روی بوته‌ها انداخت و بعد در حالیکه روی سنگها می‌افتاد راه خود را از میان بوته‌ها باز می‌کرد و می‌کوشید تا از تپه بالا رود. همچنانکه بالا میرفت تفنگ به سنگها می‌خورد و جوی کوچکی از ماسه‌های خشک و خرده سنگها در پشت او از تپه پائین می‌رفت.&lt;br /&gt;
کمی بعد ماه کهنسال بالا آمد و ستیغ بریده‌ی کوه را در جلو نمایان کرد. پپه در مهتاب آسانتر حرکت می‌کرد. بجلو خم شد تا دست مجروحش از بدن دور باشد. راه بالای تپه را با حمله‌ها استراحت‌ها و با هجومی جنون آمیز و استراحتی بدنبال پیمود. باد از سراشیب بپائین می‌خزید و شاخه‌های خشک بوته‌ها را به صدا درمی‌آورد.&lt;br /&gt;
هنگامیکه سرانجام به ستیغ تیز قله رسید ماه در اوج آسمان بود. درصد پای آخر باد هیچ خاکی را به زمین باقی نگذاشته بود. تمام راه پوشیده از سنگهای محکم بود. با زحمت از قله بالا رفت و آنسو را نگاه کرد. منظره‌ای بود شبیه آنچه که پشت‌سر گذارده بود که مهتاب تار بنظر می‌رسید و پوشیده از مریم گلی‌های خشک و گل‌بوته‌ها بود. در سمت دیگر تپه باشیبی تند بالا می‌رفت و در نوک آن کوه، دندانهای بریده بریده خود را در زمینه آسمان نشان می‌داد. در ته دره بوته‌ها انبوه و تاریک بود.&lt;br /&gt;
پپه، افتان و خیزان به پائین تپه راه افتاد . گلویش تقریبا از تشنگی بسته شده بود. اول خواست بدرد اما زمین خورد غلتید. بعد با دقتی بیشتر راه رفت. ماه در پشت کوهها نزدیک به پنهان شدن بود که به قعر دره رسید. لابلای بوته‌زار انبوه را در حالیکه با انگشتهایش در جستجوی آب بود خزید. آبی در بستر جو نبود اما زمین نمناک بود. پپه تفنگ را زمین گذاشت، یک مشت گل را برداشت و در دهان گذاشت و بعد آنرا بیرون ریخت و با انگشت گل را که  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 99&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیفه سنگ را بیرون کشید. خون از جای آن صاف و آرام بیرون آمد. رگی بریده شده بود.&lt;br /&gt;
پپه به درون شکاف کوچکی در سنگ نگاه کرد بعد مشتی تار عنکبوت جمع کرد و آن را روی بریدگی فشار داد و به آن چسباند. تقریبا آنا خون بند آمد.&lt;br /&gt;
تفنگ روی زمین بود. پپه آن را برداشت و فشنگ دیگری در مخزن گذاشت و بعد روی شکم بمیان بوته‌ها خزید. آهسته و با احتیاط در حالیکه پشت حفاظ‌ها می‌خزید استراحت می‌کرد و دوباره بحرکت درمی‌آمد. مسافت زیادی را در سمت راست و بالا خزید.&lt;br /&gt;
در کوهستان، خورشید پیش از آنکه دردره‌ها نفوذ کند قوس آن بالا آمده است. چهره داغ خورشید به تپه نگاه کرد و بی‌درنگ گرما بهمراه آورد. نور سبک روی سنگها می‌خورد و باز مرتعش از زمین برمی‌خاست و سنگها و بوته‌ها از وراء هوا لرزان به چشم می‌آمد.&lt;br /&gt;
پپه، برای اینکه در معرض تیر نباشد مارپیج بسوی نوک کوه خزید. بریدگی عمیق بین انگشتانش شروع به زدن کرد. بی‌آنکه ببیند از کنار یک مار خزید و وقتی مار سرش را بلند کرد و اولین سوت را کشید عقب رفت و راه دیگری پیش گرفت. مارمولک‌های تند پای خاکستری‌رنگ در جلوش می‌جستند و خطی کوچک از گرد و غبار بپا می‌کردند. پپه توده دیگری از تار عنکبوت یافت و آن را به‌دست ملتهبش گذاشت.&lt;br /&gt;
حالا دیگر پپه تفنگ را با دست چپ به جلو هول می‌داد. قطرات کوچک عرق به ته موهای سیاه و خشنس می‌دوید و از گونه‌هایش فرو می‌غلتید. لبها و زبانش خشن و سنگین شده بود. لبهایش را فشار می‌داد که بزاق را به دهان بکشید. چشمان سیاه ریزش بی‌آرام و مظنون بود. یکبار که مارمولکی خاکستری‌رنگ جلوی او روی زمین خشک ایستاد و چشمانش را به اطراف گرداند او آن را با سنگی له کرد.&lt;br /&gt;
وقتی خورشید ظهر را هم پشت سر گذاشت هنوز یک مبل بیشتر راه نرفته بود. خسته و ناتوان صد پا‌ی دیگر هم خزید و وقتی به یک پشته خلنگ بلند و تیز رسید نومیدانه بمیان ساقه‌های زمخت و گره‌دار آن لولید و سرش را روی دست چپش انداخت. درلای شاخه‌ها سایه نبود اما حافظ و پناهی بود. پپه همچنانکه دراز کشیده بود بخواب رفت و آفتاب روی پشتش افتاد. چند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 98&lt;br /&gt;
روشنی پشت‌سر هم بیرون می‌جهید. سم‌هایش را به‌زمین می‌کوفت. پپه پهلوی اسب خشکش زده بود. آرام پائین تپه‌را نگاه کرد. غرش دیگری سراسر تنگه پیچید. پپه دیوانه وار خودش رت پشت یک بوته انداخت.&lt;br /&gt;
روی زانوها و یکدست از تپه بالا خزید. با دست راست تفنگ‌را از زمین جدا و بالا نگه میداشت و بجلو هول میداد. با دقت غریزی یک حیوان حرکت می‌کرد. باشتاب بسوی یکی از تیغه‌های سنگ گرانیت روی تپه خزید. هرجا که انبوه بوته‌ها بلندتر بود دولا دولا می‌دوید، اما جاهائی که حفاظ مختصر بود، روی شکم در حالیکه تفنگ را بجلو هول می‌داد؛ مثل کرم می‌خزید. آخر سر در فاصله‌ی کمی که زمین پناهندگی نداشت. پپه کمی مکث کرد و بعد در فضا جستی زد و به گوشه صخره پیچید.&lt;br /&gt;
به سنگ تکیه‌داد و به نفس‌نفس افتاد. وقتی آرام شد پشت صخره بزرگ به‌راه افتاد و به شکاف باریکی رسید که روزنه‌ای کوچک برای دیدن پائین تپه داشت. پپه روی شکم دراز کشید و لوله‌ی تفنگ را در شکاف فرو کرد و منتظر ماند.&lt;br /&gt;
خورشید حالا سر کوه‌های خاور را سرخ کرده بود. لاشخورها بسوی محلیکه لاشه اسب افتاده بود پائین می‌آمدند مریم گلی‌ها را به صدا درآورد. عقابی که نزدیک ستیغ کوه پرواز می‌کرد بسوی آفتاب به پرواز در آمد.&lt;br /&gt;
پپه، در مسافتی دور جنبش خفیفی را زیر بوته‌ها دید. تفنگ را تنگتر بچنگ فشرد. خرگوش خرمائی‌رنگ کوچکی خرامان به کوره راه درآمد و از آن گذشت و دوباره در لای بوته‌ها ناپدید شد. پپه مدتی دراز صبر کرد. در پائین ، زمین هموار کوچک و درختان بلوط و لته‌ی علف را می‌دید. ناگهان چشمش به‌راه افتاد. ربع میل پائین‌تر و در میان بوته‌ها حرکت تندی بچشمش خورد تفنگ را بالا گرفت و میزان کرد. دوباره جنبشی در بوته‌ها پیدا شد. پپه نشانه را روی آن میزان کرد و ماشه را فشار داد. صدای انفجار از کوه پائین رفت و از دامنه دیگر بالا آمد و برگشست. تمام دامنه‌ی سراشیب آرام شد. دیگر حرکتی پیدا نبود. آنگاه خط سفیدی سنگ را شکافت وگلوله‌ای گذشت وطنینی از پائین بلند شد. پپه سوزش شدیدی دردست راستش احساس کرد. یک تیغه سنگ از میان بند اول و دوم انگشتش بیرون آمده بود و نوکش در کف دستش بود. با دست &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 97&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایین شیب‌ها را تکاپو بودند. از میان شاخ و برگ بوته‌ها گرگی زوزه می‌کشید و درختان بلوط در نسیم شبانگاهی بنرمی زمزمه می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه، تیم‌خیز شد و گوش تیز کرد. ایبش شیهه کشیده بود. ماه تازه داشت به پشت کوههای باختر می‌رفت و تپه‌ها را پشت سر در تاریکی می‌گذاشت. پپه، تفنگ را در دستش فشرد و گوش به زنگ نشست. از بالای کوره راه‌شیهه‌ای بلند شد و پپه صدای سم‌های نعل بسته را روی خرده‌سنگ‌ها شنید. سرپا جست و بطرف اسب دوید و آنرا زیر درختها کشید. زین را پشت آن انداخت و محکم کرد. سراسب ناراضی را گرفت و دهنه را بزور دردهانش فرو کرد و برای اطمینان از وجود قمقمه و کیسه قورمه دستی به زین کشید. بعد سوار شد و ببالای تپه رفت.&lt;br /&gt;
هوا چون مخمل تاریک بود. اسب مدخل کوره را- که از زمین هموار جدا میشد و بالا میرفت – یافت و در حالیکه پایش روی سنگ‌ها می‌لغزید و سرمی‌خورد بالا رفت. پپه به سرش دست کشید، کلاهش نبود. آن را زیر درخت بلوطجا گذاشته بود.&lt;br /&gt;
اسب با تلاش مسافتی زیاد را بالا رفته بود که اولین دگرگونی بامداد- رنگی فولادی که با تاریکی درهم آمیخته بود – نمودار شد. رفته‌رفته ستیغ کوه، که در طول زمان از برخورد بادها بوجود آمده بود، در جلوشان نمایان شد. پپه، افسار را روی قاچ زین گذاشته بود که اسب خود راه وا پیدا کند. بوته‌های بلند در تاریکی آنقدر به‌پایش خورده بود که زانوی شلوار کتانش پاره شده بود.&lt;br /&gt;
روشنائی کم‌کم از ستیغ کوه به پائین روان شد. بوته‌های گرسنه و سنگ‌ها در آن نیم‌نور، برآمده و غریب و تنها در منظری عالی ایستاده بودند. بعد گرما بانور درآمیخت. پپه خود را بالا کسید و به پشت سر نگاه کرد اما نتوانست دره‌ی پائین را که تاریکتر بود ببیند. آسمان از نور خورسید که داشت بیرون می‌آمد آبی شد. در زمین بائر دامنه تپه، بلندی بوته‌های خشک و نحیف تا سه پا میرسد. اینجا و آنجا رگه‌هایی دست نخورده از سنگ گرانیت مثل قالب‌هایی راست ایستاده بود. پپه کمی نشست. از قمقمه جرعه‌ای آب نوشید و یک تکه قورمه بدندان کشید. یک عقاب تنها در اوج آسمان و در برابر نور پرواز می‌کرد.&lt;br /&gt;
اسب پپه بی‌خبر فریادی زد و بیک پهلو افتاد – تقریبا پیش از آنکه بانگ گلوله از دره بگوش برسد افتاده بود – دست و پا میزد و از سوراخی که در پشت شانه‌اش به وجود آمده بود جوی خون قرمز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 96&lt;br /&gt;
بود. یک لحظه راهی‌را که از آن بالا آمده بود ورانداز کرد که در آن نه حرکتی بود نه صدائی. سرانجام روی زمین هموار آمد و به آن علف‌زار رسید و در قسمت نمناک به چشمه‌ای برخورد که از زمین می‌جوشید و پیش از آنکه پخش شود در جاله کنده شده‌ای می‌ریخت.&lt;br /&gt;
پپه، اول قمقمه‌اش را پر کرد و بعد اسب تشنه را رها کرد که از حوضچه آب بنوشد و اسب را به میان درختزار برد که از همه‌سو پنهان بود و زین و افسارش را برداشت و به زمین گذاشت. اسب دهانش را از پهلو باز کرد و دهن دره کرد. پپه، طناب را به گردن اسب گردزد و او را به قلعه‌ای میان بلوط‌ها بست که حیوان می‌توانست دردایره وسیعی بچرخد.&lt;br /&gt;
هنگامیکه اسب با گرسنگی علفهای خشک را به دندان می‌کشید، پپه سرزمین رفت و از کیسه یک رشته سیاه قورمه بیرون کشید و بسوی درخت بلوطی رفت که در کنار درخت‌زار بود و میشد از زیر آن راه پائید. روی برگهای خشک و ترد و بلوطها نشست و بی‌اختیار دستش درپی چاقوی سیاه بزرگش گشت که بند قورمه را ببرد اما چاقو نبود. روی آرنج تکیه داد و گوشت سفت و محکم را دندان زد. صورتش بی‌حالت اما مردانه بود.&lt;br /&gt;
نور روشن غروب تپه طرف خاور را می‌شست اما دره در تاریکی فرو می‌رفت. کبوترها از تپه‌ها بسوی چشمه فرودآمدند. بلدرچین هم ازلای بوته‌ها درآمد و در حالیکه بوضوح یکدیگر را فرا می‌خواندند به آنها پیوست.&lt;br /&gt;
پپه از گوشه چشم سایه‌ای را که از زیر چین بوته‌دار بیرون می‌آمد دید و به آرامی سرش را برگرداند. یک گربه وحشی بزرگ خال‌دار روی زمین می‌خزیر و بسوی چشمه می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، ماشه تفنگ را کسید و آن را آهسته گرداند. بعد بانگرانی بسمت راه نگاه کرد و دوباره ماشه را رها کرد. از کنارش، از روی زمین، ترکه بلوطی برداشت و آن را بسوی چشمه پرتاپ کرد. بلدرچین باغریوی پرید و کبوتر ها سوت زنان پرواز کردند. گربه درشت راست ایستاد و مدتی طولانی با چشمان زرد و سردش پپه را نگاه کرد و بعد بی‌هراس بسوی دره برگشت.&lt;br /&gt;
تاریکی به سرعت در دره‌ی عمیق انباشته میشد. پپه دعایش را زیر لب خواند و سرش را روی بازویش گذاشت و بی‌درنگ به خواب رفت.&lt;br /&gt;
ماه بالا آمد و دره را با نور آبی‌سردی پرکرد و باد صفیرزنان از قله کوه‌ها به پائین لغزید. جغدها در جستجوی خرگوش‌ها بالا و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 95&lt;br /&gt;
خالی بود و تنها سرهای بلند کاج‌ها در مسیر رودخانه راه را مشخص می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه از میان گذرگاه راند. چشمهای کوچکش از خستگی تقریبا بسته میشد اما صورتش نرمش‌ناپذیر و مزدانه بود. باد کوهستان از گذرگاه صفیرزنان می‌خزید و در برخورد با لبه سنگهای سخت سوت می‌کشید. در هوا، نزدیک تیغه‌ی کوه، دم سرخی بپرواز آمد و با خشم فریاد کشید. پپه آهسته از میان گذرگاه شکسته‌ی ناهموار گذشت و به آن سو نگاه کرد.&lt;br /&gt;
کوره راه بتندی از میان خرده‌سنگ‌ها پیچ مس‌خورد و پائین می‌رفت. در ته شیب چین تاریکی بود که در یکسو پوشیده از بوته و در سوی دیگر زمین صافی بود که یک دسته درخت بلوط در آن روئیده بود. در این زمین لته ‌ای از علف بود و پشت آن کوه دیگری بود که تنها مانده بود و جز سنگهای بیجان و بوته‌های سیاه و کوچک گرسنه چیزی نداشت. پپه، باز از قمقمه آب نوشید چون هوا آنقدر خشک بود که بینی‌اش را خشک و لبهایش را سوزانده بود. اسب به پائین راند. شمهای اسب در سراشیبی راه می‌سرید و تلاش می‌کرد، سنگ ریزه‌ها را می‌غلتاند و به دورن بوته‌ها فرو می‌رفت. حالا دیگر خورشید پشت کوههای باختر رفته بود، اما هنوز روی درختهای بلوط و علفزار صاف با درخشندگی می‌تابید و تخته شنگها و دامنه‌ی تپه‌ها هنوز گرمائی را که از آفتاب اندوخته بود پس می‌داد. &lt;br /&gt;
پپه به نوک پشته‌ی خشک و چروکیده‌ی دیگر نگاه کرد و اندام مردی را دید که روی صخره ایستاده بود. پپه فورت نگاهش را برگرداند که غیرعادی جلوه نکند. لحظه‌ای بعد که به بالا نگاه کرد شبح رفته بود.&lt;br /&gt;
در پائین راه انباشته لود و اسب برای یافتن جای پا نقلا می‌کرد و گاهی پایش را زمین می‌گذاشت و چند قدمی سر میخورد. سرانجام بجائی رسیدند که درخچه‌ها بالاتر از سر پپه بود و او تفنگش را بالا گرفت که صورتش را از پنجه‌های خشک و شکننده محافظت کند.&lt;br /&gt;
از چین بالا رفت و از آن خارج شد و به بالای صخره‌ی کوچکی راند. علف‌زار صاف و بلوط‌های گرد آسایش‌بخش در برابرش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   لته(به فتح اول و کسر دوم) قسمتی از مزرعه که در آن جلو علف میکارند و نمیگذارند خوشه دهد و به صرف خسیل می‌رسانند.&lt;br /&gt;
(در بندر گز شنیدم .ط.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 94&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد. دیگر سست روی زین ننشست. تفنگ بزرگ را بلند کرد و دشته آن‌را کشید و فشنگی در مخزن گذاشت و بعد ضامنش را کشید.&lt;br /&gt;
کوره‌راه در سراشیبی تندی افتاد. دیگر آلش‌ها کوچکتر بودند و سرهاشان – که در گذر باد بود – خشک شده بود. اسب به زحمت راه می‌رفت؛ خورشید به آرامی بالا آمد و چون ظهر گذشت به پائین رفت.&lt;br /&gt;
در نقطه‌ای که رودخانه از یک تنگه فرعی می‌آمد و کوره‌راه از آن جدا میشد. پپه پیاده شد و اسبش را آب داد و قمقمه‌اش را پر کرد. در راهیکه از رودخانه جدا میشد درختی درمیان نبود تنها مریم گلی های ترد و سایر گل‌ها و بوته‌ها کناره راه را پوشانده بود. خاک‌نرم و سیاه‌هم نبود و در مسیر راه تنها سنگ‌های روشن ترک خورده خوابیده بود. همینکه اسب روی سنگ‌ریزه‌ها پا میگذاشت مارمولک‌ها به زیر بوته‌ها فرار می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه روی زین چرخید و به پشت سر نگاه کرد. حالا در زمین صاف بود و میشد که او را از دوردست‌ها ببینند. همچنانکه پیش می‌رفت بیابان سخت‌تر و ترسناک‌تر و خشک‌تر میشد. راه در پای تخته سنگهای چهارگوش بزرگ پیچ می‌خورد. خرگوشهای خاکستری به زیر بوته‌ها می‌گریختند و یک پرنده فریادی یکتواخت می‌کسید. در سمت خاور قله‌های لخت کوه‌ها در زیر آفتاب آتش‌بار رنگ پریده و گردآلوده بود. اسب با زحمت از تیغه گذرگاه کوه بالا می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، لحظه به لحظه مشکوکانه به پشت سر نگاه می‌کرد چشمانش قله‌ی کوههای بالای سرش را جستجو می‌کرد. یکبار روی یک پشته‌ی سفید و خشک برای یک لحظه هیکل سیاهی را دید اما فورا نگاهش را از او برداشت. این یکی از نگهبانان سیاه بود.&lt;br /&gt;
هیچکس نمیدانست اینها کی هستند و کجا زندگی می‌کنند، اما بهتر بود آدم هیچوقت متوجه آنها نشود و خود را بیخبر نشان بدهد. چون آنها با کسی که پی کار خود می‌رفت کاری نداشتند.&lt;br /&gt;
هوا خشک و پر از غبار سبکی بود که باد از کوهها می‌آورد. پپه با صرفه‌جوئی از قمقمه آب خورد و درش را بست و دوباره به قاچ زین آویخت. کوره راه از جلوی سنگ‌ها کنار می‌رفت و از شکاف‌ها و آب‌رئهای خشک قدیمی رد میشد و روی تپه بالا می‌رفت. وقتی به گذرگاه کوچک رسید ایستاد و مدتی به پشت‌سر نگاه کرد. دیگر نگهبان سیاه دیده نمیشد و راهی که پشت سر گذاشته بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 93&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بود و در آفتاب بامداد برق می‌زد. سنگ‌های کوچک گرد ته‌رود با خزه‌ای که رویشان را گرفته بود سرخ رنگ بود. در امتداد کرانه رود بمقدار زیاد نعناع وحشی بلند روئیده بود، در حالیکه درون آب مملو از بولاغ اوتی های پیر و خشن و به تخم رسیده بود.&lt;br /&gt;
کوره‌راه به رودخانه منتهی میشد و از سوی دیگر ادامه می‌یافت اسب قدم در آب گذاشت و ایستاد و پپه دهانه را رها کرد تا حیوان از آب روان بنوشد.&lt;br /&gt;
کمی بعد تنگه سراشیب شد، دیگر کوره را درختهای بزرگ سرخ‌رنگ حفاظت می‌کرد. تنه‌سرخ و بزرگ و گرد آن‌ها شاخ و برگی چون سرخسها سبز و بند بند داشت. همینکه پپه بمیان درختها رسید خورشید گم شد. نوری ارغوانی و عطر آگین بر سبزی رنگ پریده‌ی بوته‌های پای درختها نشسته بود. بوته‌های انگور فرنگی و توت سیاه و سر خس‌های بلند، دو طرف رودخانه را فرا گرفته بود و در بالا شاخه‌ها بهم رسیده بود و آسمان را بریده بود.&lt;br /&gt;
پپه از قمقمه آب نوشید و دست در کیسه آرد کرد و نخ سیاه قورمه را بیرون آورد. ریسمان را بدندان کشید تا گوشت آن جدا شد. آهسته می‌جوید و گاه گاه از قمقمه آب می‌نوشید. چشمان کوچکش خواب‌آلود و خسته اما عضلات چهره‌اش محکم بود. زمین سیاه بود و در زیر سم‌های اسب صدائی تو خالی می‌داد.&lt;br /&gt;
رودخانه تندتر شد. آبشارهای کوچکی روی سنگ‌ها می‌ریخت. سرخسهای پنجه‌ای روی آب معلق بود و از نوک پنجه‌هاشان قطرات آب فرو می‌چکید. پپه روی زین یک‌وری نشسته بود و پایش را آویزان کرده بود. برگی از درخت کنار راه کند و لحظه‌ای در دهانش گذاشت تا به طعم قورمه چاشنی زده باشد. تفنگ را آزاد روی زین گرفته بود.&lt;br /&gt;
ناگهان روی زین نیم‌خیز شد اسب را به کنار راه برد و با ضربه پا آن را شتابان به پشن درخت آلش راند. لگام را محکم کشید که جلوی شیهه اسب را بگیرد. چهره‌اش مراقب بود و پره‌های دماغش کمی می‌لرزید.&lt;br /&gt;
صدای ضربه‌های تو خالی از کوره راه فرا رسید و مرد چاقی که گونه‌های سرخ و ته‌ریشی سفید داشت از آنجا گذشت. اسبش وقتی به محلی که پپه کنار کشیده بود رسید سرش را پائین آورد و زمین را بو کشید.&lt;br /&gt;
مرد گفت «بلند شو!» و سر اسب را بالا کشید.&lt;br /&gt;
وقتی آخرین صدای سم ها محو شد پپه دوباره به کوره راه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 92&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشگلمون- شجاعمون، پشت و پناهمون، پسرم رفته.»&lt;br /&gt;
امیلی ورزی در کنار او به گریه افتادند. « خوشگلمون، شجاعمون رفته» فریاد، بلند و نافذ اوج گرفت و بعد ناله‌ای کوتاه شد. ماما سه بار بلند شد و نشست و بعد بخانه رفت و در را بست.&lt;br /&gt;
سپیده دم بود امیلیو ورزی هق هق ماما را از درون خانه می‌شنیدند. رفتند که روی صخره‌های بالای آب بنشینند.&lt;br /&gt;
شانه به‌شانه هم نسشتند و امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه، کی مرد شد؟»&lt;br /&gt;
رزی گفت « دیشب. دیشب تو منتری» ابرهای دریا از نور خورشید که پشب کوه‌ها بود سر شده بود.&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«امروز صبحونه نداریم. مامان حوصله درست کردنشو نداره.»&lt;br /&gt;
امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه کجا رفت؟»&lt;br /&gt;
رزی برگشت و به او نگاه کرد. جوابش را در هوای ارام جست و گفت:&lt;br /&gt;
«رفته سفر. دیگه هیچوقت بر نمیگرده.»&lt;br /&gt;
«مرده؟ خیال می‌کنی مرده؟»&lt;br /&gt;
رزی دوباره به‌دریا چشم دوخت. یک قایق بخاری کوچک که خطی از دود می‌کشید در لبه‌ی افق نشسته بود.&lt;br /&gt;
رزی توضیح داد:&lt;br /&gt;
«هنوز نمرده. هنوز نه.»&lt;br /&gt;
پپه تفنگ بزرگ را جلوی خود روی زین گذاشت. اسب را بحال خود گذاشت که از تپه بالا رود و به پشت سر نگاه نکرد. روی سراشیبی سنگلاخ را قشری از بوته های کوتاه پوشاند ه بود و پپه کوره‌راهی پیدا کرد و وارد شد.&lt;br /&gt;
وقتی به مدخل تنگه رسید یک بار روی زین تابی خورد و به پشت سرنگاه کرد، اما نور مه‌آلود خانه ها را بلعیده بود. پپه دوباره به‌جلو جست. شانه بلند تنگه راه را براو بسته بود. اسبش گردن راست کرد و نفسی کشید و بسوی کوره‌راه روانه شد.&lt;br /&gt;
زمین پا خورده بود و نرم و تیره و خاک‌برگ دار بود و پوشیده از شن های ریز. کوره راه شانه تنگه را دور می‌زد و باشیبی تند به بستر رودخانه فرو می‌آمد. در جاهای کم‌عمق آب به آرامی روان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40052</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40052"/>
		<updated>2013-04-21T23:37:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 100&lt;br /&gt;
پرنده نزدیک او جهیدند و به او خیره شدند و سپس چست‌زنان دور شدند. پپه در خواب بخود می‌پیچید و چند بار دست مجروحش را بلند کرد و انداخت.&lt;br /&gt;
خورشید به پشت قله‌ها رفت و غروب خنک و آنگاه تاریکی فرا رسید. از دامنه‌ی تپه گرگی زوزه کشید، پپه بیدار شد و با چشمان تار به اطراف نگاه کرد. دستش متورم و سنگین بود؛ درد توی بازو تا زیر بغلش تیر می‌کشید. به اطراف خیره شد و بعد بلند شد. کوه‌ها شیاه بود و ماه هنوز درنیامده بود. پپه در تاریکی ایستاد. کت پدر به بازویش فشار می‌آورد. زبانش ورم کرده و دهانش را پر کرده بود. کت را از تنش بیرون آورد و روی بوته‌ها انداخت و بعد در حالیکه روی سنگها می‌افتاد راه خود را از میان بوته‌ها باز می‌کرد و می‌کوشید تا از تپه بالا رود. همچنانکه بالا میرفت تفنگ به سنگها می‌خورد و جوی کوچکی از ماسه‌های خشک و خرده سنگها در پشت او از تپه پائین می‌رفت.&lt;br /&gt;
کمی بعد ماه کهنسال بالا آمد و ستیغ بریده‌ی کوه را در جلو نمایان کرد. پپه در مهتاب آسانتر حرکت می‌کرد. بجلو خم شد تا دست مجروحش از بدن دور باشد. راه بالای تپه را با حمله‌ها استراحت‌ها و با هجومی جنون آمیز و استراحتی بدنبال پیمود. باد از سراشیب بپائین می‌خزید و شاخه‌های خشک بوته‌ها را به صدا درمی‌آورد.&lt;br /&gt;
هنگامیکه سرانجام به ستیغ تیز قله رسید ماه در اوج آسمان بود. درصد پای آخر باد هیچ خاکی را به زمین باقی نگذاشته بود. تمام راه پوشیده از سنگهای محکم بود. با زحمت از قله بالا رفت و آنسو را نگاه کرد. منظره‌ای بود شبیه آنچه که پشت‌سر گذارده بود که مهتاب تار بنظر می‌رسید و پوشیده از مریم گلی‌های خشک و گل‌بوته‌ها بود. در سمت دیگر تپه باشیبی تند بالا می‌رفت و در نوک آن کوه، دندانهای بریده بریده خود را در زمینه آسمان نشان می‌داد. در ته دره بوته‌ها انبوه و تاریک بود.&lt;br /&gt;
پپه، افتان و خیزان به پائین تپه راه افتاد . گلویش تقریبا از تشنگی بسته شده بود. اول خواست بدرد اما زمین خورد غلتید. بعد با دقتی بیشتر راه رفت. ماه در پشت کوهها نزدیک به پنهان شدن بود که به قعر دره رسید. لابلای بوته‌زار انبوه را در حالیکه با انگشتهایش در جستجوی آب بود خزید. آبی در بستر جو نبود اما زمین نمناک بود. پپه تفنگ را زمین گذاشت، یک مشت گل را برداشت و در دهان گذاشت و بعد آنرا بیرون ریخت و با انگشت گل را که  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 99&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیفه سنگ را بیرون کشید. خون از جای آن صاف و آرام بیرون آمد. رگی بریده شده بود.&lt;br /&gt;
پپه به درون شکاف کوچکی در سنگ نگاه کرد بعد مشتی تار عنکبوت جمع کرد و آن را روی بریدگی فشار داد و به آن چسباند. تقریبا آنا خون بند آمد.&lt;br /&gt;
تفنگ روی زمین بود. پپه آن را برداشت و فشنگ دیگری در مخزن گذاشت و بعد روی شکم بمیان بوته‌ها خزید. آهسته و با احتیاط در حالیکه پشت حفاظ‌ها می‌خزید استراحت می‌کرد و دوباره بحرکت درمی‌آمد. مسافت زیادی را در سمت راست و بالا خزید.&lt;br /&gt;
در کوهستان، خورشید پیش از آنکه دردره‌ها نفوذ کند قوس آن بالا آمده است. چهره داغ خورشید به تپه نگاه کرد و بی‌درنگ گرما بهمراه آورد. نور سبک روی سنگها می‌خورد و باز مرتعش از زمین برمی‌خاست و سنگها و بوته‌ها از وراء هوا لرزان به چشم می‌آمد.&lt;br /&gt;
پپه، برای اینکه در معرض تیر نباشد مارپیج بسوی نوک کوه خزید. بریدگی عمیق بین انگشتانش شروع به زدن کرد. بی‌آنکه ببیند از کنار یک مار خزید و وقتی مار سرش را بلند کرد و اولین سوت را کشید عقب رفت و راه دیگری پیش گرفت. مارمولک‌های تند پای خاکستری‌رنگ در جلوش می‌جستند و خطی کوچک از گرد و غبار بپا می‌کردند. پپه توده دیگری از تار عنکبوت یافت و آن را به‌دست ملتهبش گذاشت.&lt;br /&gt;
حالا دیگر پپه تفنگ را با دست چپ به جلو هول می‌داد. قطرات کوچک عرق به ته موهای سیاه و خشنس می‌دوید و از گونه‌هایش فرو می‌غلتید. لبها و زبانش خشن و سنگین شده بود. لبهایش را فشار می‌داد که بزاق را به دهان بکشید. چشمان سیاه ریزش بی‌آرام و مظنون بود. یکبار که مارمولکی خاکستری‌رنگ جلوی او روی زمین خشک ایستاد و چشمانش را به اطراف گرداند او آن را با سنگی له کرد.&lt;br /&gt;
وقتی خورشید ظهر را هم پشت سر گذاشت هنوز یک مبل بیشتر راه نرفته بود. خسته و ناتوان صد پا‌ی دیگر هم خزید و وقتی به یک پشته خلنگ بلند و تیز رسید نومیدانه بمیان ساقه‌های زمخت و گره‌دار آن لولید و سرش را روی دست چپش انداخت. درلای شاخه‌ها سایه نبود اما حافظ و پناهی بود. پپه همچنانکه دراز کشیده بود بخواب رفت و آفتاب روی پشتش افتاد. چند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 98&lt;br /&gt;
روشنی پشت‌سر هم بیرون می‌جهید. سم‌هایش را به‌زمین می‌کوفت. پپه پهلوی اسب خشکش زده بود. آرام پائین تپه‌را نگاه کرد. غرش دیگری سراسر تنگه پیچید. پپه دیوانه وار خودش رت پشت یک بوته انداخت.&lt;br /&gt;
روی زانوها و یکدست از تپه بالا خزید. با دست راست تفنگ‌را از زمین جدا و بالا نگه میداشت و بجلو هول میداد. با دقت غریزی یک حیوان حرکت می‌کرد. باشتاب بسوی یکی از تیغه‌های سنگ گرانیت روی تپه خزید. هرجا که انبوه بوته‌ها بلندتر بود دولا دولا می‌دوید، اما جاهائی که حفاظ مختصر بود، روی شکم در حالیکه تفنگ را بجلو هول می‌داد؛ مثل کرم می‌خزید. آخر سر در فاصله‌ی کمی که زمین پناهندگی نداشت. پپه کمی مکث کرد و بعد در فضا جستی زد و به گوشه صخره پیچید.&lt;br /&gt;
به سنگ تکیه‌داد و به نفس‌نفس افتاد. وقتی آرام شد پشت صخره بزرگ به‌راه افتاد و به شکاف باریکی رسید که روزنه‌ای کوچک برای دیدن پائین تپه داشت. پپه روی شکم دراز کشید و لوله‌ی تفنگ را در شکاف فرو کرد و منتظر ماند.&lt;br /&gt;
خورشید حالا سر کوه‌های خاور را سرخ کرده بود. لاشخورها بسوی محلیکه لاشه اسب افتاده بود پائین می‌آمدند مریم گلی‌ها را به صدا درآورد. عقابی که نزدیک ستیغ کوه پرواز می‌کرد بسوی آفتاب به پرواز در آمد.&lt;br /&gt;
پپه، در مسافتی دور جنبش خفیفی را زیر بوته‌ها دید. تفنگ را تنگتر بچنگ فشرد. خرگوش خرمائی‌رنگ کوچکی خرامان به کوره راه درآمد و از آن گذشت و دوباره در لای بوته‌ها ناپدید شد. پپه مدتی دراز صبر کرد. در پائین ، زمین هموار کوچک و درختان بلوط و لته‌ی علف را می‌دید. ناگهان چشمش به‌راه افتاد. ربع میل پائین‌تر و در میان بوته‌ها حرکت تندی بچشمش خورد تفنگ را بالا گرفت و میزان کرد. دوباره جنبشی در بوته‌ها پیدا شد. پپه نشانه را روی آن میزان کرد و ماشه را فشار داد. صدای انفجار از کوه پائین رفت و از دامنه دیگر بالا آمد و برگشست. تمام دامنه‌ی سراشیب آرام شد. دیگر حرکتی پیدا نبود. آنگاه خط سفیدی سنگ را شکافت وگلوله‌ای گذشت وطنینی از پائین بلند شد. پپه سوزش شدیدی دردست راستش احساس کرد. یک تیغه سنگ از میان بند اول و دوم انگشتش بیرون آمده بود و نوکش در کف دستش بود. با دست &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 97&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایین شیب‌ها را تکاپو بودند. از میان شاخ و برگ بوته‌ها گرگی زوزه می‌کشید و درختان بلوط در نسیم شبانگاهی بنرمی زمزمه می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه، تیم‌خیز شد و گوش تیز کرد. ایبش شیهه کشیده بود. ماه تازه داشت به پشت کوههای باختر می‌رفت و تپه‌ها را پشت سر در تاریکی می‌گذاشت. پپه، تفنگ را در دستش فشرد و گوش به زنگ نشست. از بالای کوره راه‌شیهه‌ای بلند شد و پپه صدای سم‌های نعل بسته را روی خرده‌سنگ‌ها شنید. سرپا جست و بطرف اسب دوید و آنرا زیر درختها کشید. زین را پشت آن انداخت و محکم کرد. سراسب ناراضی را گرفت و دهنه را بزور دردهانش فرو کرد و برای اطمینان از وجود قمقمه و کیسه قورمه دستی به زین کشید. بعد سوار شد و ببالای تپه رفت.&lt;br /&gt;
هوا چون مخمل تاریک بود. اسب مدخل کوره را- که از زمین هموار جدا میشد و بالا میرفت – یافت و در حالیکه پایش روی سنگ‌ها می‌لغزید و سرمی‌خورد بالا رفت. پپه به سرش دست کشید، کلاهش نبود. آن را زیر درخت بلوطجا گذاشته بود.&lt;br /&gt;
اسب با تلاش مسافتی زیاد را بالا رفته بود که اولین دگرگونی بامداد- رنگی فولادی که با تاریکی درهم آمیخته بود – نمودار شد. رفته‌رفته ستیغ کوه، که در طول زمان از برخورد بادها بوجود آمده بود، در جلوشان نمایان شد. پپه، افسار را روی قاچ زین گذاشته بود که اسب خود راه وا پیدا کند. بوته‌های بلند در تاریکی آنقدر به‌پایش خورده بود که زانوی شلوار کتانش پاره شده بود.&lt;br /&gt;
روشنائی کم‌کم از ستیغ کوه به پائین روان شد. بوته‌های گرسنه و سنگ‌ها در آن نیم‌نور، برآمده و غریب و تنها در منظری عالی ایستاده بودند. بعد گرما بانور درآمیخت. پپه خود را بالا کسید و به پشت سر نگاه کرد اما نتوانست دره‌ی پائین را که تاریکتر بود ببیند. آسمان از نور خورسید که داشت بیرون می‌آمد آبی شد. در زمین بائر دامنه تپه، بلندی بوته‌های خشک و نحیف تا سه پا میرسد. اینجا و آنجا رگه‌هایی دست نخورده از سنگ گرانیت مثل قالب‌هایی راست ایستاده بود. پپه کمی نشست. از قمقمه جرعه‌ای آب نوشید و یک تکه قورمه بدندان کشید. یک عقاب تنها در اوج آسمان و در برابر نور پرواز می‌کرد.&lt;br /&gt;
اسب پپه بی‌خبر فریادی زد و بیک پهلو افتاد – تقریبا پیش از آنکه بانگ گلوله از دره بگوش برسد افتاده بود – دست و پا میزد و از سوراخی که در پشت شانه‌اش به وجود آمده بود جوی خون قرمز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 96&lt;br /&gt;
بود. یک لحظه راهی‌را که از آن بالا آمده بود ورانداز کرد که در آن نه حرکتی بود نه صدائی. سرانجام روی زمین هموار آمد و به آن علف‌زار رسید و در قسمت نمناک به چشمه‌ای برخورد که از زمین می‌جوشید و پیش از آنکه پخش شود در جاله کنده شده‌ای می‌ریخت.&lt;br /&gt;
پپه، اول قمقمه‌اش را پر کرد و بعد اسب تشنه را رها کرد که از حوضچه آب بنوشد و اسب را به میان درختزار برد که از همه‌سو پنهان بود و زین و افسارش را برداشت و به زمین گذاشت. اسب دهانش را از پهلو باز کرد و دهن دره کرد. پپه، طناب را به گردن اسب گردزد و او را به قلعه‌ای میان بلوط‌ها بست که حیوان می‌توانست دردایره وسیعی بچرخد.&lt;br /&gt;
هنگامیکه اسب با گرسنگی علفهای خشک را به دندان می‌کشید، پپه سرزمین رفت و از کیسه یک رشته سیاه قورمه بیرون کشید و بسوی درخت بلوطی رفت که در کنار درخت‌زار بود و میشد از زیر آن راه پائید. روی برگهای خشک و ترد و بلوطها نشست و بی‌اختیار دستش درپی چاقوی سیاه بزرگش گشت که بند قورمه را ببرد اما چاقو نبود. روی آرنج تکیه داد و گوشت سفت و محکم را دندان زد. صورتش بی‌حالت اما مردانه بود.&lt;br /&gt;
نور روشن غروب تپه طرف خاور را می‌شست اما دره در تاریکی فرو می‌رفت. کبوترها از تپه‌ها بسوی چشمه فرودآمدند. بلدرچین هم ازلای بوته‌ها درآمد و در حالیکه بوضوح یکدیگر را فرا می‌خواندند به آنها پیوست.&lt;br /&gt;
پپه از گوشه چشم سایه‌ای را که از زیر چین بوته‌دار بیرون می‌آمد دید و به آرامی سرش را برگرداند. یک گربه وحشی بزرگ خال‌دار روی زمین می‌خزیر و بسوی چشمه می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، ماشه تفنگ را کسید و آن را آهسته گرداند. بعد بانگرانی بسمت راه نگاه کرد و دوباره ماشه را رها کرد. از کنارش، از روی زمین، ترکه بلوطی برداشت و آن را بسوی چشمه پرتاپ کرد. بلدرچین باغریوی پرید و کبوتر ها سوت زنان پرواز کردند. گربه درشت راست ایستاد و مدتی طولانی با چشمان زرد و سردش پپه را نگاه کرد و بعد بی‌هراس بسوی دره برگشت.&lt;br /&gt;
تاریکی به سرعت در دره‌ی عمیق انباشته میشد. پپه دعایش را زیر لب خواند و سرش را روی بازویش گذاشت و بی‌درنگ به خواب رفت.&lt;br /&gt;
ماه بالا آمد و دره را با نور آبی‌سردی پرکرد و باد صفیرزنان از قله کوه‌ها به پائین لغزید. جغدها در جستجوی خرگوش‌ها بالا و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 95&lt;br /&gt;
خالی بود و تنها سرهای بلند کاج‌ها در مسیر رودخانه راه را مشخص می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه از میان گذرگاه راند. چشمهای کوچکش از خستگی تقریبا بسته میشد اما صورتش نرمش‌ناپذیر و مزدانه بود. باد کوهستان از گذرگاه صفیرزنان می‌خزید و در برخورد با لبه سنگهای سخت سوت می‌کشید. در هوا، نزدیک تیغه‌ی کوه، دم سرخی بپرواز آمد و با خشم فریاد کشید. پپه آهسته از میان گذرگاه شکسته‌ی ناهموار گذشت و به آن سو نگاه کرد.&lt;br /&gt;
کوره راه بتندی از میان خرده‌سنگ‌ها پیچ مس‌خورد و پائین می‌رفت. در ته شیب چین تاریکی بود که در یکسو پوشیده از بوته و در سوی دیگر زمین صافی بود که یک دسته درخت بلوط در آن روئیده بود. در این زمین لته ‌ای از علف بود و پشت آن کوه دیگری بود که تنها مانده بود و جز سنگهای بیجان و بوته‌های سیاه و کوچک گرسنه چیزی نداشت. پپه، باز از قمقمه آب نوشید چون هوا آنقدر خشک بود که بینی‌اش را خشک و لبهایش را سوزانده بود. اسب به پائین راند. شمهای اسب در سراشیبی راه می‌سرید و تلاش می‌کرد، سنگ ریزه‌ها را می‌غلتاند و به دورن بوته‌ها فرو می‌رفت. حالا دیگر خورشید پشت کوههای باختر رفته بود، اما هنوز روی درختهای بلوط و علفزار صاف با درخشندگی می‌تابید و تخته شنگها و دامنه‌ی تپه‌ها هنوز گرمائی را که از آفتاب اندوخته بود پس می‌داد. &lt;br /&gt;
پپه به نوک پشته‌ی خشک و چروکیده‌ی دیگر نگاه کرد و اندام مردی را دید که روی صخره ایستاده بود. پپه فورت نگاهش را برگرداند که غیرعادی جلوه نکند. لحظه‌ای بعد که به بالا نگاه کرد شبح رفته بود.&lt;br /&gt;
در پائین راه انباشته لود و اسب برای یافتن جای پا نقلا می‌کرد و گاهی پایش را زمین می‌گذاشت و چند قدمی سر میخورد. سرانجام بجائی رسیدند که درخچه‌ها بالاتر از سر پپه بود و او تفنگش را بالا گرفت که صورتش را از پنجه‌های خشک و شکننده محافظت کند.&lt;br /&gt;
از چین بالا رفت و از آن خارج شد و به بالای صخره‌ی کوچکی راند. علف‌زار صاف و بلوط‌های گرد آسایش‌بخش در برابرش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   لته(به فتح اول و کسر دوم) قسمتی از مزرعه که در آن جلو علف میکارند و نمیگذارند خوشه دهد و به صرف خسیل می‌رسانند.&lt;br /&gt;
(در بندر گز شنیدم .ط.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 94&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد. دیگر سست روی زین ننشست. تفنگ بزرگ را بلند کرد و دشته آن‌را کشید و فشنگی در مخزن گذاشت و بعد ضامنش را کشید.&lt;br /&gt;
کوره‌راه در سراشیبی تندی افتاد. دیگر آلش‌ها کوچکتر بودند و سرهاشان – که در گذر باد بود – خشک شده بود. اسب به زحمت راه می‌رفت؛ خورشید به آرامی بالا آمد و چون ظهر گذشت به پائین رفت.&lt;br /&gt;
در نقطه‌ای که رودخانه از یک تنگه فرعی می‌آمد و کوره‌راه از آن جدا میشد. پپه پیاده شد و اسبش را آب داد و قمقمه‌اش را پر کرد. در راهیکه از رودخانه جدا میشد درختی درمیان نبود تنها مریم گلی های ترد و سایر گل‌ها و بوته‌ها کناره راه را پوشانده بود. خاک‌نرم و سیاه‌هم نبود و در مسیر راه تنها سنگ‌های روشن ترک خورده خوابیده بود. همینکه اسب روی سنگ‌ریزه‌ها پا میگذاشت مارمولک‌ها به زیر بوته‌ها فرار می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه روی زین چرخید و به پشت سر نگاه کرد. حالا در زمین صاف بود و میشد که او را از دوردست‌ها ببینند. همچنانکه پیش می‌رفت بیابان سخت‌تر و ترسناک‌تر و خشک‌تر میشد. راه در پای تخته سنگهای چهارگوش بزرگ پیچ می‌خورد. خرگوشهای خاکستری به زیر بوته‌ها می‌گریختند و یک پرنده فریادی یکتواخت می‌کسید. در سمت خاور قله‌های لخت کوه‌ها در زیر آفتاب آتش‌بار رنگ پریده و گردآلوده بود. اسب با زحمت از تیغه گذرگاه کوه بالا می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، لحظه به لحظه مشکوکانه به پشت سر نگاه می‌کرد چشمانش قله‌ی کوههای بالای سرش را جستجو می‌کرد. یکبار روی یک پشته‌ی سفید و خشک برای یک لحظه هیکل سیاهی را دید اما فورا نگاهش را از او برداشت. این یکی از نگهبانان سیاه بود.&lt;br /&gt;
هیچکس نمیدانست اینها کی هستند و کجا زندگی می‌کنند، اما بهتر بود آدم هیچوقت متوجه آنها نشود و خود را بیخبر نشان بدهد. چون آنها با کسی که پی کار خود می‌رفت کاری نداشتند.&lt;br /&gt;
هوا خشک و پر از غبار سبکی بود که باد از کوهها می‌آورد. پپه با صرفه‌جوئی از قمقمه آب خورد و درش را بست و دوباره به قاچ زین آویخت. کوره راه از جلوی سنگ‌ها کنار می‌رفت و از شکاف‌ها و آب‌رئهای خشک قدیمی رد میشد و روی تپه بالا می‌رفت. وقتی به گذرگاه کوچک رسید ایستاد و مدتی به پشت‌سر نگاه کرد. دیگر نگهبان سیاه دیده نمیشد و راهی که پشت سر گذاشته بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 93&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بود و در آفتاب بامداد برق می‌زد. سنگ‌های کوچک گرد ته‌رود با خزه‌ای که رویشان را گرفته بود سرخ رنگ بود. در امتداد کرانه رود بمقدار زیاد نعناع وحشی بلند روئیده بود، در حالیکه درون آب مملو از بولاغ اوتی های پیر و خشن و به تخم رسیده بود.&lt;br /&gt;
کوره‌راه به رودخانه منتهی میشد و از سوی دیگر ادامه می‌یافت اسب قدم در آب گذاشت و ایستاد و پپه دهانه را رها کرد تا حیوان از آب روان بنوشد.&lt;br /&gt;
کمی بعد تنگه سراشیب شد، دیگر کوره را درختهای بزرگ سرخ‌رنگ حفاظت می‌کرد. تنه‌سرخ و بزرگ و گرد آن‌ها شاخ و برگی چون سرخسها سبز و بند بند داشت. همینکه پپه بمیان درختها رسید خورشید گم شد. نوری ارغوانی و عطر آگین بر سبزی رنگ پریده‌ی بوته‌های پای درختها نشسته بود. بوته‌های انگور فرنگی و توت سیاه و سر خس‌های بلند، دو طرف رودخانه را فرا گرفته بود و در بالا شاخه‌ها بهم رسیده بود و آسمان را بریده بود.&lt;br /&gt;
پپه از قمقمه آب نوشید و دست در کیسه آرد کرد و نخ سیاه قورمه را بیرون آورد. ریسمان را بدندان کشید تا گوشت آن جدا شد. آهسته می‌جوید و گاه گاه از قمقمه آب می‌نوشید. چشمان کوچکش خواب‌آلود و خسته اما عضلات چهره‌اش محکم بود. زمین سیاه بود و در زیر سم‌های اسب صدائی تو خالی می‌داد.&lt;br /&gt;
رودخانه تندتر شد. آبشارهای کوچکی روی سنگ‌ها می‌ریخت. سرخسهای پنجه‌ای روی آب معلق بود و از نوک پنجه‌هاشان قطرات آب فرو می‌چکید. پپه روی زین یک‌وری نشسته بود و پایش را آویزان کرده بود. برگی از درخت کنار راه کند و لحظه‌ای در دهانش گذاشت تا به طعم قورمه چاشنی زده باشد. تفنگ را آزاد روی زین گرفته بود.&lt;br /&gt;
ناگهان روی زین نیم‌خیز شد اسب را به کنار راه برد و با ضربه پا آن را شتابان به پشن درخت آلش راند. لگام را محکم کشید که جلوی شیهه اسب را بگیرد. چهره‌اش مراقب بود و پره‌های دماغش کمی می‌لرزید.&lt;br /&gt;
صدای ضربه‌های تو خالی از کوره راه فرا رسید و مرد چاقی که گونه‌های سرخ و ته‌ریشی سفید داشت از آنجا گذشت. اسبش وقتی به محلی که پپه کنار کشیده بود رسید سرش را پائین آورد و زمین را بو کشید.&lt;br /&gt;
مرد گفت «بلند شو!» و سر اسب را بالا کشید.&lt;br /&gt;
وقتی آخرین صدای سم ها محو شد پپه دوباره به کوره راه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 92&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشگلمون- شجاعمون، پشت و پناهمون، پسرم رفته.»&lt;br /&gt;
امیلی ورزی در کنار او به گریه افتادند. « خوشگلمون، شجاعمون رفته» فریاد، بلند و نافذ اوج گرفت و بعد ناله‌ای کوتاه شد. ماما سه بار بلند شد و نشست و بعد بخانه رفت و در را بست.&lt;br /&gt;
سپیده دم بود امیلیو ورزی هق هق ماما را از درون خانه می‌شنیدند. رفتند که روی صخره‌های بالای آب بنشینند.&lt;br /&gt;
شانه به‌شانه هم نسشتند و امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه، کی مرد شد؟»&lt;br /&gt;
رزی گفت « دیشب. دیشب تو منتری» ابرهای دریا از نور خورشید که پشب کوه‌ها بود سر شده بود.&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«امروز صبحونه نداریم. مامان حوصله درست کردنشو نداره.»&lt;br /&gt;
امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه کجا رفت؟»&lt;br /&gt;
رزی برگشت و به او نگاه کرد. جوابش را در هوای ارام جست و گفت:&lt;br /&gt;
«رفته سفر. دیگه هیچوقت بر نمیگرده.»&lt;br /&gt;
«مرده؟ خیال می‌کنی مرده؟»&lt;br /&gt;
رزی دوباره به‌دریا چشم دوخت. یک قایق بخاری کوچک که خطی از دود می‌کشید در لبه‌ی افق نشسته بود.&lt;br /&gt;
رزی توضیح داد:&lt;br /&gt;
«هنوز نمرده. هنوز نه.»&lt;br /&gt;
پپه تفنگ بزرگ را جلوی خود روی زین گذاشت. اسب را بحال خود گذاشت که از تپه بالا رود و به پشت سر نگاه نکرد. روی سراشیبی سنگلاخ را قشری از بوته های کوتاه پوشاند ه بود و پپه کوره‌راهی پیدا کرد و وارد شد.&lt;br /&gt;
وقتی به مدخل تنگه رسید یک بار روی زین تابی خورد و به پشت سرنگاه کرد، اما نور مه‌آلود خانه ها را بلعیده بود. پپه دوباره به‌جلو جست. شانه بلند تنگه راه را براو بسته بود. اسبش گردن راست کرد و نفسی کشید و بسوی کوره‌راه روانه شد.&lt;br /&gt;
زمین پا خورده بود و نرم و تیره و خاک‌برگ دار بود و پوشیده از شن های ریز. کوره راه شانه تنگه را دور می‌زد و باشیبی تند به بستر رودخانه فرو می‌آمد. در جاهای کم‌عمق آب به آرامی روان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40050</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40050"/>
		<updated>2013-04-20T19:59:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 99&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیفه سنگ را بیرون کشید. خون از جای آن صاف و آرام بیرون آمد. رگی بریده شده بود.&lt;br /&gt;
پپه به درون شکاف کوچکی در سنگ نگاه کرد بعد مشتی تار عنکبوت جمع کرد و آن را روی بریدگی فشار داد و به آن چسباند. تقریبا آنا خون بند آمد.&lt;br /&gt;
تفنگ روی زمین بود. پپه آن را برداشت و فشنگ دیگری در مخزن گذاشت و بعد روی شکم بمیان بوته‌ها خزید. آهسته و با احتیاط در حالیکه پشت حفاظ‌ها می‌خزید استراحت می‌کرد و دوباره بحرکت درمی‌آمد. مسافت زیادی را در سمت راست و بالا خزید.&lt;br /&gt;
در کوهستان، خورشید پیش از آنکه دردره‌ها نفوذ کند قوس آن بالا آمده است. چهره داغ خورشید به تپه نگاه کرد و بی‌درنگ گرما بهمراه آورد. نور سبک روی سنگها می‌خورد و باز مرتعش از زمین برمی‌خاست و سنگها و بوته‌ها از وراء هوا لرزان به چشم می‌آمد.&lt;br /&gt;
پپه، برای اینکه در معرض تیر نباشد مارپیج بسوی نوک کوه خزید. بریدگی عمیق بین انگشتانش شروع به زدن کرد. بی‌آنکه ببیند از کنار یک مار خزید و وقتی مار سرش را بلند کرد و اولین سوت را کشید عقب رفت و راه دیگری پیش گرفت. مارمولک‌های تند پای خاکستری‌رنگ در جلوش می‌جستند و خطی کوچک از گرد و غبار بپا می‌کردند. پپه توده دیگری از تار عنکبوت یافت و آن را به‌دست ملتهبش گذاشت.&lt;br /&gt;
حالا دیگر پپه تفنگ را با دست چپ به جلو هول می‌داد. قطرات کوچک عرق به ته موهای سیاه و خشنس می‌دوید و از گونه‌هایش فرو می‌غلتید. لبها و زبانش خشن و سنگین شده بود. لبهایش را فشار می‌داد که بزاق را به دهان بکشید. چشمان سیاه ریزش بی‌آرام و مظنون بود. یکبار که مارمولکی خاکستری‌رنگ جلوی او روی زمین خشک ایستاد و چشمانش را به اطراف گرداند او آن را با سنگی له کرد.&lt;br /&gt;
وقتی خورشید ظهر را هم پشت سر گذاشت هنوز یک مبل بیشتر راه نرفته بود. خسته و ناتوان صد پا‌ی دیگر هم خزید و وقتی به یک پشته خلنگ بلند و تیز رسید نومیدانه بمیان ساقه‌های زمخت و گره‌دار آن لولید و سرش را روی دست چپش انداخت. درلای شاخه‌ها سایه نبود اما حافظ و پناهی بود. پپه همچنانکه دراز کشیده بود بخواب رفت و آفتاب روی پشتش افتاد. چند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 98&lt;br /&gt;
روشنی پشت‌سر هم بیرون می‌جهید. سم‌هایش را به‌زمین می‌کوفت. پپه پهلوی اسب خشکش زده بود. آرام پائین تپه‌را نگاه کرد. غرش دیگری سراسر تنگه پیچید. پپه دیوانه وار خودش رت پشت یک بوته انداخت.&lt;br /&gt;
روی زانوها و یکدست از تپه بالا خزید. با دست راست تفنگ‌را از زمین جدا و بالا نگه میداشت و بجلو هول میداد. با دقت غریزی یک حیوان حرکت می‌کرد. باشتاب بسوی یکی از تیغه‌های سنگ گرانیت روی تپه خزید. هرجا که انبوه بوته‌ها بلندتر بود دولا دولا می‌دوید، اما جاهائی که حفاظ مختصر بود، روی شکم در حالیکه تفنگ را بجلو هول می‌داد؛ مثل کرم می‌خزید. آخر سر در فاصله‌ی کمی که زمین پناهندگی نداشت. پپه کمی مکث کرد و بعد در فضا جستی زد و به گوشه صخره پیچید.&lt;br /&gt;
به سنگ تکیه‌داد و به نفس‌نفس افتاد. وقتی آرام شد پشت صخره بزرگ به‌راه افتاد و به شکاف باریکی رسید که روزنه‌ای کوچک برای دیدن پائین تپه داشت. پپه روی شکم دراز کشید و لوله‌ی تفنگ را در شکاف فرو کرد و منتظر ماند.&lt;br /&gt;
خورشید حالا سر کوه‌های خاور را سرخ کرده بود. لاشخورها بسوی محلیکه لاشه اسب افتاده بود پائین می‌آمدند مریم گلی‌ها را به صدا درآورد. عقابی که نزدیک ستیغ کوه پرواز می‌کرد بسوی آفتاب به پرواز در آمد.&lt;br /&gt;
پپه، در مسافتی دور جنبش خفیفی را زیر بوته‌ها دید. تفنگ را تنگتر بچنگ فشرد. خرگوش خرمائی‌رنگ کوچکی خرامان به کوره راه درآمد و از آن گذشت و دوباره در لای بوته‌ها ناپدید شد. پپه مدتی دراز صبر کرد. در پائین ، زمین هموار کوچک و درختان بلوط و لته‌ی علف را می‌دید. ناگهان چشمش به‌راه افتاد. ربع میل پائین‌تر و در میان بوته‌ها حرکت تندی بچشمش خورد تفنگ را بالا گرفت و میزان کرد. دوباره جنبشی در بوته‌ها پیدا شد. پپه نشانه را روی آن میزان کرد و ماشه را فشار داد. صدای انفجار از کوه پائین رفت و از دامنه دیگر بالا آمد و برگشست. تمام دامنه‌ی سراشیب آرام شد. دیگر حرکتی پیدا نبود. آنگاه خط سفیدی سنگ را شکافت وگلوله‌ای گذشت وطنینی از پائین بلند شد. پپه سوزش شدیدی دردست راستش احساس کرد. یک تیغه سنگ از میان بند اول و دوم انگشتش بیرون آمده بود و نوکش در کف دستش بود. با دست &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 97&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایین شیب‌ها را تکاپو بودند. از میان شاخ و برگ بوته‌ها گرگی زوزه می‌کشید و درختان بلوط در نسیم شبانگاهی بنرمی زمزمه می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه، تیم‌خیز شد و گوش تیز کرد. ایبش شیهه کشیده بود. ماه تازه داشت به پشت کوههای باختر می‌رفت و تپه‌ها را پشت سر در تاریکی می‌گذاشت. پپه، تفنگ را در دستش فشرد و گوش به زنگ نشست. از بالای کوره راه‌شیهه‌ای بلند شد و پپه صدای سم‌های نعل بسته را روی خرده‌سنگ‌ها شنید. سرپا جست و بطرف اسب دوید و آنرا زیر درختها کشید. زین را پشت آن انداخت و محکم کرد. سراسب ناراضی را گرفت و دهنه را بزور دردهانش فرو کرد و برای اطمینان از وجود قمقمه و کیسه قورمه دستی به زین کشید. بعد سوار شد و ببالای تپه رفت.&lt;br /&gt;
هوا چون مخمل تاریک بود. اسب مدخل کوره را- که از زمین هموار جدا میشد و بالا میرفت – یافت و در حالیکه پایش روی سنگ‌ها می‌لغزید و سرمی‌خورد بالا رفت. پپه به سرش دست کشید، کلاهش نبود. آن را زیر درخت بلوطجا گذاشته بود.&lt;br /&gt;
اسب با تلاش مسافتی زیاد را بالا رفته بود که اولین دگرگونی بامداد- رنگی فولادی که با تاریکی درهم آمیخته بود – نمودار شد. رفته‌رفته ستیغ کوه، که در طول زمان از برخورد بادها بوجود آمده بود، در جلوشان نمایان شد. پپه، افسار را روی قاچ زین گذاشته بود که اسب خود راه وا پیدا کند. بوته‌های بلند در تاریکی آنقدر به‌پایش خورده بود که زانوی شلوار کتانش پاره شده بود.&lt;br /&gt;
روشنائی کم‌کم از ستیغ کوه به پائین روان شد. بوته‌های گرسنه و سنگ‌ها در آن نیم‌نور، برآمده و غریب و تنها در منظری عالی ایستاده بودند. بعد گرما بانور درآمیخت. پپه خود را بالا کسید و به پشت سر نگاه کرد اما نتوانست دره‌ی پائین را که تاریکتر بود ببیند. آسمان از نور خورسید که داشت بیرون می‌آمد آبی شد. در زمین بائر دامنه تپه، بلندی بوته‌های خشک و نحیف تا سه پا میرسد. اینجا و آنجا رگه‌هایی دست نخورده از سنگ گرانیت مثل قالب‌هایی راست ایستاده بود. پپه کمی نشست. از قمقمه جرعه‌ای آب نوشید و یک تکه قورمه بدندان کشید. یک عقاب تنها در اوج آسمان و در برابر نور پرواز می‌کرد.&lt;br /&gt;
اسب پپه بی‌خبر فریادی زد و بیک پهلو افتاد – تقریبا پیش از آنکه بانگ گلوله از دره بگوش برسد افتاده بود – دست و پا میزد و از سوراخی که در پشت شانه‌اش به وجود آمده بود جوی خون قرمز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 96&lt;br /&gt;
بود. یک لحظه راهی‌را که از آن بالا آمده بود ورانداز کرد که در آن نه حرکتی بود نه صدائی. سرانجام روی زمین هموار آمد و به آن علف‌زار رسید و در قسمت نمناک به چشمه‌ای برخورد که از زمین می‌جوشید و پیش از آنکه پخش شود در جاله کنده شده‌ای می‌ریخت.&lt;br /&gt;
پپه، اول قمقمه‌اش را پر کرد و بعد اسب تشنه را رها کرد که از حوضچه آب بنوشد و اسب را به میان درختزار برد که از همه‌سو پنهان بود و زین و افسارش را برداشت و به زمین گذاشت. اسب دهانش را از پهلو باز کرد و دهن دره کرد. پپه، طناب را به گردن اسب گردزد و او را به قلعه‌ای میان بلوط‌ها بست که حیوان می‌توانست دردایره وسیعی بچرخد.&lt;br /&gt;
هنگامیکه اسب با گرسنگی علفهای خشک را به دندان می‌کشید، پپه سرزمین رفت و از کیسه یک رشته سیاه قورمه بیرون کشید و بسوی درخت بلوطی رفت که در کنار درخت‌زار بود و میشد از زیر آن راه پائید. روی برگهای خشک و ترد و بلوطها نشست و بی‌اختیار دستش درپی چاقوی سیاه بزرگش گشت که بند قورمه را ببرد اما چاقو نبود. روی آرنج تکیه داد و گوشت سفت و محکم را دندان زد. صورتش بی‌حالت اما مردانه بود.&lt;br /&gt;
نور روشن غروب تپه طرف خاور را می‌شست اما دره در تاریکی فرو می‌رفت. کبوترها از تپه‌ها بسوی چشمه فرودآمدند. بلدرچین هم ازلای بوته‌ها درآمد و در حالیکه بوضوح یکدیگر را فرا می‌خواندند به آنها پیوست.&lt;br /&gt;
پپه از گوشه چشم سایه‌ای را که از زیر چین بوته‌دار بیرون می‌آمد دید و به آرامی سرش را برگرداند. یک گربه وحشی بزرگ خال‌دار روی زمین می‌خزیر و بسوی چشمه می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، ماشه تفنگ را کسید و آن را آهسته گرداند. بعد بانگرانی بسمت راه نگاه کرد و دوباره ماشه را رها کرد. از کنارش، از روی زمین، ترکه بلوطی برداشت و آن را بسوی چشمه پرتاپ کرد. بلدرچین باغریوی پرید و کبوتر ها سوت زنان پرواز کردند. گربه درشت راست ایستاد و مدتی طولانی با چشمان زرد و سردش پپه را نگاه کرد و بعد بی‌هراس بسوی دره برگشت.&lt;br /&gt;
تاریکی به سرعت در دره‌ی عمیق انباشته میشد. پپه دعایش را زیر لب خواند و سرش را روی بازویش گذاشت و بی‌درنگ به خواب رفت.&lt;br /&gt;
ماه بالا آمد و دره را با نور آبی‌سردی پرکرد و باد صفیرزنان از قله کوه‌ها به پائین لغزید. جغدها در جستجوی خرگوش‌ها بالا و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 95&lt;br /&gt;
خالی بود و تنها سرهای بلند کاج‌ها در مسیر رودخانه راه را مشخص می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه از میان گذرگاه راند. چشمهای کوچکش از خستگی تقریبا بسته میشد اما صورتش نرمش‌ناپذیر و مزدانه بود. باد کوهستان از گذرگاه صفیرزنان می‌خزید و در برخورد با لبه سنگهای سخت سوت می‌کشید. در هوا، نزدیک تیغه‌ی کوه، دم سرخی بپرواز آمد و با خشم فریاد کشید. پپه آهسته از میان گذرگاه شکسته‌ی ناهموار گذشت و به آن سو نگاه کرد.&lt;br /&gt;
کوره راه بتندی از میان خرده‌سنگ‌ها پیچ مس‌خورد و پائین می‌رفت. در ته شیب چین تاریکی بود که در یکسو پوشیده از بوته و در سوی دیگر زمین صافی بود که یک دسته درخت بلوط در آن روئیده بود. در این زمین لته ‌ای از علف بود و پشت آن کوه دیگری بود که تنها مانده بود و جز سنگهای بیجان و بوته‌های سیاه و کوچک گرسنه چیزی نداشت. پپه، باز از قمقمه آب نوشید چون هوا آنقدر خشک بود که بینی‌اش را خشک و لبهایش را سوزانده بود. اسب به پائین راند. شمهای اسب در سراشیبی راه می‌سرید و تلاش می‌کرد، سنگ ریزه‌ها را می‌غلتاند و به دورن بوته‌ها فرو می‌رفت. حالا دیگر خورشید پشت کوههای باختر رفته بود، اما هنوز روی درختهای بلوط و علفزار صاف با درخشندگی می‌تابید و تخته شنگها و دامنه‌ی تپه‌ها هنوز گرمائی را که از آفتاب اندوخته بود پس می‌داد. &lt;br /&gt;
پپه به نوک پشته‌ی خشک و چروکیده‌ی دیگر نگاه کرد و اندام مردی را دید که روی صخره ایستاده بود. پپه فورت نگاهش را برگرداند که غیرعادی جلوه نکند. لحظه‌ای بعد که به بالا نگاه کرد شبح رفته بود.&lt;br /&gt;
در پائین راه انباشته لود و اسب برای یافتن جای پا نقلا می‌کرد و گاهی پایش را زمین می‌گذاشت و چند قدمی سر میخورد. سرانجام بجائی رسیدند که درخچه‌ها بالاتر از سر پپه بود و او تفنگش را بالا گرفت که صورتش را از پنجه‌های خشک و شکننده محافظت کند.&lt;br /&gt;
از چین بالا رفت و از آن خارج شد و به بالای صخره‌ی کوچکی راند. علف‌زار صاف و بلوط‌های گرد آسایش‌بخش در برابرش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   لته(به فتح اول و کسر دوم) قسمتی از مزرعه که در آن جلو علف میکارند و نمیگذارند خوشه دهد و به صرف خسیل می‌رسانند.&lt;br /&gt;
(در بندر گز شنیدم .ط.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 94&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد. دیگر سست روی زین ننشست. تفنگ بزرگ را بلند کرد و دشته آن‌را کشید و فشنگی در مخزن گذاشت و بعد ضامنش را کشید.&lt;br /&gt;
کوره‌راه در سراشیبی تندی افتاد. دیگر آلش‌ها کوچکتر بودند و سرهاشان – که در گذر باد بود – خشک شده بود. اسب به زحمت راه می‌رفت؛ خورشید به آرامی بالا آمد و چون ظهر گذشت به پائین رفت.&lt;br /&gt;
در نقطه‌ای که رودخانه از یک تنگه فرعی می‌آمد و کوره‌راه از آن جدا میشد. پپه پیاده شد و اسبش را آب داد و قمقمه‌اش را پر کرد. در راهیکه از رودخانه جدا میشد درختی درمیان نبود تنها مریم گلی های ترد و سایر گل‌ها و بوته‌ها کناره راه را پوشانده بود. خاک‌نرم و سیاه‌هم نبود و در مسیر راه تنها سنگ‌های روشن ترک خورده خوابیده بود. همینکه اسب روی سنگ‌ریزه‌ها پا میگذاشت مارمولک‌ها به زیر بوته‌ها فرار می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه روی زین چرخید و به پشت سر نگاه کرد. حالا در زمین صاف بود و میشد که او را از دوردست‌ها ببینند. همچنانکه پیش می‌رفت بیابان سخت‌تر و ترسناک‌تر و خشک‌تر میشد. راه در پای تخته سنگهای چهارگوش بزرگ پیچ می‌خورد. خرگوشهای خاکستری به زیر بوته‌ها می‌گریختند و یک پرنده فریادی یکتواخت می‌کسید. در سمت خاور قله‌های لخت کوه‌ها در زیر آفتاب آتش‌بار رنگ پریده و گردآلوده بود. اسب با زحمت از تیغه گذرگاه کوه بالا می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، لحظه به لحظه مشکوکانه به پشت سر نگاه می‌کرد چشمانش قله‌ی کوههای بالای سرش را جستجو می‌کرد. یکبار روی یک پشته‌ی سفید و خشک برای یک لحظه هیکل سیاهی را دید اما فورا نگاهش را از او برداشت. این یکی از نگهبانان سیاه بود.&lt;br /&gt;
هیچکس نمیدانست اینها کی هستند و کجا زندگی می‌کنند، اما بهتر بود آدم هیچوقت متوجه آنها نشود و خود را بیخبر نشان بدهد. چون آنها با کسی که پی کار خود می‌رفت کاری نداشتند.&lt;br /&gt;
هوا خشک و پر از غبار سبکی بود که باد از کوهها می‌آورد. پپه با صرفه‌جوئی از قمقمه آب خورد و درش را بست و دوباره به قاچ زین آویخت. کوره راه از جلوی سنگ‌ها کنار می‌رفت و از شکاف‌ها و آب‌رئهای خشک قدیمی رد میشد و روی تپه بالا می‌رفت. وقتی به گذرگاه کوچک رسید ایستاد و مدتی به پشت‌سر نگاه کرد. دیگر نگهبان سیاه دیده نمیشد و راهی که پشت سر گذاشته بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 93&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بود و در آفتاب بامداد برق می‌زد. سنگ‌های کوچک گرد ته‌رود با خزه‌ای که رویشان را گرفته بود سرخ رنگ بود. در امتداد کرانه رود بمقدار زیاد نعناع وحشی بلند روئیده بود، در حالیکه درون آب مملو از بولاغ اوتی های پیر و خشن و به تخم رسیده بود.&lt;br /&gt;
کوره‌راه به رودخانه منتهی میشد و از سوی دیگر ادامه می‌یافت اسب قدم در آب گذاشت و ایستاد و پپه دهانه را رها کرد تا حیوان از آب روان بنوشد.&lt;br /&gt;
کمی بعد تنگه سراشیب شد، دیگر کوره را درختهای بزرگ سرخ‌رنگ حفاظت می‌کرد. تنه‌سرخ و بزرگ و گرد آن‌ها شاخ و برگی چون سرخسها سبز و بند بند داشت. همینکه پپه بمیان درختها رسید خورشید گم شد. نوری ارغوانی و عطر آگین بر سبزی رنگ پریده‌ی بوته‌های پای درختها نشسته بود. بوته‌های انگور فرنگی و توت سیاه و سر خس‌های بلند، دو طرف رودخانه را فرا گرفته بود و در بالا شاخه‌ها بهم رسیده بود و آسمان را بریده بود.&lt;br /&gt;
پپه از قمقمه آب نوشید و دست در کیسه آرد کرد و نخ سیاه قورمه را بیرون آورد. ریسمان را بدندان کشید تا گوشت آن جدا شد. آهسته می‌جوید و گاه گاه از قمقمه آب می‌نوشید. چشمان کوچکش خواب‌آلود و خسته اما عضلات چهره‌اش محکم بود. زمین سیاه بود و در زیر سم‌های اسب صدائی تو خالی می‌داد.&lt;br /&gt;
رودخانه تندتر شد. آبشارهای کوچکی روی سنگ‌ها می‌ریخت. سرخسهای پنجه‌ای روی آب معلق بود و از نوک پنجه‌هاشان قطرات آب فرو می‌چکید. پپه روی زین یک‌وری نشسته بود و پایش را آویزان کرده بود. برگی از درخت کنار راه کند و لحظه‌ای در دهانش گذاشت تا به طعم قورمه چاشنی زده باشد. تفنگ را آزاد روی زین گرفته بود.&lt;br /&gt;
ناگهان روی زین نیم‌خیز شد اسب را به کنار راه برد و با ضربه پا آن را شتابان به پشن درخت آلش راند. لگام را محکم کشید که جلوی شیهه اسب را بگیرد. چهره‌اش مراقب بود و پره‌های دماغش کمی می‌لرزید.&lt;br /&gt;
صدای ضربه‌های تو خالی از کوره راه فرا رسید و مرد چاقی که گونه‌های سرخ و ته‌ریشی سفید داشت از آنجا گذشت. اسبش وقتی به محلی که پپه کنار کشیده بود رسید سرش را پائین آورد و زمین را بو کشید.&lt;br /&gt;
مرد گفت «بلند شو!» و سر اسب را بالا کشید.&lt;br /&gt;
وقتی آخرین صدای سم ها محو شد پپه دوباره به کوره راه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 92&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشگلمون- شجاعمون، پشت و پناهمون، پسرم رفته.»&lt;br /&gt;
امیلی ورزی در کنار او به گریه افتادند. « خوشگلمون، شجاعمون رفته» فریاد، بلند و نافذ اوج گرفت و بعد ناله‌ای کوتاه شد. ماما سه بار بلند شد و نشست و بعد بخانه رفت و در را بست.&lt;br /&gt;
سپیده دم بود امیلیو ورزی هق هق ماما را از درون خانه می‌شنیدند. رفتند که روی صخره‌های بالای آب بنشینند.&lt;br /&gt;
شانه به‌شانه هم نسشتند و امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه، کی مرد شد؟»&lt;br /&gt;
رزی گفت « دیشب. دیشب تو منتری» ابرهای دریا از نور خورشید که پشب کوه‌ها بود سر شده بود.&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«امروز صبحونه نداریم. مامان حوصله درست کردنشو نداره.»&lt;br /&gt;
امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه کجا رفت؟»&lt;br /&gt;
رزی برگشت و به او نگاه کرد. جوابش را در هوای ارام جست و گفت:&lt;br /&gt;
«رفته سفر. دیگه هیچوقت بر نمیگرده.»&lt;br /&gt;
«مرده؟ خیال می‌کنی مرده؟»&lt;br /&gt;
رزی دوباره به‌دریا چشم دوخت. یک قایق بخاری کوچک که خطی از دود می‌کشید در لبه‌ی افق نشسته بود.&lt;br /&gt;
رزی توضیح داد:&lt;br /&gt;
«هنوز نمرده. هنوز نه.»&lt;br /&gt;
پپه تفنگ بزرگ را جلوی خود روی زین گذاشت. اسب را بحال خود گذاشت که از تپه بالا رود و به پشت سر نگاه نکرد. روی سراشیبی سنگلاخ را قشری از بوته های کوتاه پوشاند ه بود و پپه کوره‌راهی پیدا کرد و وارد شد.&lt;br /&gt;
وقتی به مدخل تنگه رسید یک بار روی زین تابی خورد و به پشت سرنگاه کرد، اما نور مه‌آلود خانه ها را بلعیده بود. پپه دوباره به‌جلو جست. شانه بلند تنگه راه را براو بسته بود. اسبش گردن راست کرد و نفسی کشید و بسوی کوره‌راه روانه شد.&lt;br /&gt;
زمین پا خورده بود و نرم و تیره و خاک‌برگ دار بود و پوشیده از شن های ریز. کوره راه شانه تنگه را دور می‌زد و باشیبی تند به بستر رودخانه فرو می‌آمد. در جاهای کم‌عمق آب به آرامی روان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40049</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40049"/>
		<updated>2013-04-20T19:33:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 98&lt;br /&gt;
روشنی پشت‌سر هم بیرون می‌جهید. سم‌هایش را به‌زمین می‌کوفت. پپه پهلوی اسب خشکش زده بود. آرام پائین تپه‌را نگاه کرد. غرش دیگری سراسر تنگه پیچید. پپه دیوانه وار خودش رت پشت یک بوته انداخت.&lt;br /&gt;
روی زانوها و یکدست از تپه بالا خزید. با دست راست تفنگ‌را از زمین جدا و بالا نگه میداشت و بجلو هول میداد. با دقت غریزی یک حیوان حرکت می‌کرد. باشتاب بسوی یکی از تیغه‌های سنگ گرانیت روی تپه خزید. هرجا که انبوه بوته‌ها بلندتر بود دولا دولا می‌دوید، اما جاهائی که حفاظ مختصر بود، روی شکم در حالیکه تفنگ را بجلو هول می‌داد؛ مثل کرم می‌خزید. آخر سر در فاصله‌ی کمی که زمین پناهندگی نداشت. پپه کمی مکث کرد و بعد در فضا جستی زد و به گوشه صخره پیچید.&lt;br /&gt;
به سنگ تکیه‌داد و به نفس‌نفس افتاد. وقتی آرام شد پشت صخره بزرگ به‌راه افتاد و به شکاف باریکی رسید که روزنه‌ای کوچک برای دیدن پائین تپه داشت. پپه روی شکم دراز کشید و لوله‌ی تفنگ را در شکاف فرو کرد و منتظر ماند.&lt;br /&gt;
خورشید حالا سر کوه‌های خاور را سرخ کرده بود. لاشخورها بسوی محلیکه لاشه اسب افتاده بود پائین می‌آمدند مریم گلی‌ها را به صدا درآورد. عقابی که نزدیک ستیغ کوه پرواز می‌کرد بسوی آفتاب به پرواز در آمد.&lt;br /&gt;
پپه، در مسافتی دور جنبش خفیفی را زیر بوته‌ها دید. تفنگ را تنگتر بچنگ فشرد. خرگوش خرمائی‌رنگ کوچکی خرامان به کوره راه درآمد و از آن گذشت و دوباره در لای بوته‌ها ناپدید شد. پپه مدتی دراز صبر کرد. در پائین ، زمین هموار کوچک و درختان بلوط و لته‌ی علف را می‌دید. ناگهان چشمش به‌راه افتاد. ربع میل پائین‌تر و در میان بوته‌ها حرکت تندی بچشمش خورد تفنگ را بالا گرفت و میزان کرد. دوباره جنبشی در بوته‌ها پیدا شد. پپه نشانه را روی آن میزان کرد و ماشه را فشار داد. صدای انفجار از کوه پائین رفت و از دامنه دیگر بالا آمد و برگشست. تمام دامنه‌ی سراشیب آرام شد. دیگر حرکتی پیدا نبود. آنگاه خط سفیدی سنگ را شکافت وگلوله‌ای گذشت وطنینی از پائین بلند شد. پپه سوزش شدیدی دردست راستش احساس کرد. یک تیغه سنگ از میان بند اول و دوم انگشتش بیرون آمده بود و نوکش در کف دستش بود. با دست &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 97&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایین شیب‌ها را تکاپو بودند. از میان شاخ و برگ بوته‌ها گرگی زوزه می‌کشید و درختان بلوط در نسیم شبانگاهی بنرمی زمزمه می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه، تیم‌خیز شد و گوش تیز کرد. ایبش شیهه کشیده بود. ماه تازه داشت به پشت کوههای باختر می‌رفت و تپه‌ها را پشت سر در تاریکی می‌گذاشت. پپه، تفنگ را در دستش فشرد و گوش به زنگ نشست. از بالای کوره راه‌شیهه‌ای بلند شد و پپه صدای سم‌های نعل بسته را روی خرده‌سنگ‌ها شنید. سرپا جست و بطرف اسب دوید و آنرا زیر درختها کشید. زین را پشت آن انداخت و محکم کرد. سراسب ناراضی را گرفت و دهنه را بزور دردهانش فرو کرد و برای اطمینان از وجود قمقمه و کیسه قورمه دستی به زین کشید. بعد سوار شد و ببالای تپه رفت.&lt;br /&gt;
هوا چون مخمل تاریک بود. اسب مدخل کوره را- که از زمین هموار جدا میشد و بالا میرفت – یافت و در حالیکه پایش روی سنگ‌ها می‌لغزید و سرمی‌خورد بالا رفت. پپه به سرش دست کشید، کلاهش نبود. آن را زیر درخت بلوطجا گذاشته بود.&lt;br /&gt;
اسب با تلاش مسافتی زیاد را بالا رفته بود که اولین دگرگونی بامداد- رنگی فولادی که با تاریکی درهم آمیخته بود – نمودار شد. رفته‌رفته ستیغ کوه، که در طول زمان از برخورد بادها بوجود آمده بود، در جلوشان نمایان شد. پپه، افسار را روی قاچ زین گذاشته بود که اسب خود راه وا پیدا کند. بوته‌های بلند در تاریکی آنقدر به‌پایش خورده بود که زانوی شلوار کتانش پاره شده بود.&lt;br /&gt;
روشنائی کم‌کم از ستیغ کوه به پائین روان شد. بوته‌های گرسنه و سنگ‌ها در آن نیم‌نور، برآمده و غریب و تنها در منظری عالی ایستاده بودند. بعد گرما بانور درآمیخت. پپه خود را بالا کسید و به پشت سر نگاه کرد اما نتوانست دره‌ی پائین را که تاریکتر بود ببیند. آسمان از نور خورسید که داشت بیرون می‌آمد آبی شد. در زمین بائر دامنه تپه، بلندی بوته‌های خشک و نحیف تا سه پا میرسد. اینجا و آنجا رگه‌هایی دست نخورده از سنگ گرانیت مثل قالب‌هایی راست ایستاده بود. پپه کمی نشست. از قمقمه جرعه‌ای آب نوشید و یک تکه قورمه بدندان کشید. یک عقاب تنها در اوج آسمان و در برابر نور پرواز می‌کرد.&lt;br /&gt;
اسب پپه بی‌خبر فریادی زد و بیک پهلو افتاد – تقریبا پیش از آنکه بانگ گلوله از دره بگوش برسد افتاده بود – دست و پا میزد و از سوراخی که در پشت شانه‌اش به وجود آمده بود جوی خون قرمز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 96&lt;br /&gt;
بود. یک لحظه راهی‌را که از آن بالا آمده بود ورانداز کرد که در آن نه حرکتی بود نه صدائی. سرانجام روی زمین هموار آمد و به آن علف‌زار رسید و در قسمت نمناک به چشمه‌ای برخورد که از زمین می‌جوشید و پیش از آنکه پخش شود در جاله کنده شده‌ای می‌ریخت.&lt;br /&gt;
پپه، اول قمقمه‌اش را پر کرد و بعد اسب تشنه را رها کرد که از حوضچه آب بنوشد و اسب را به میان درختزار برد که از همه‌سو پنهان بود و زین و افسارش را برداشت و به زمین گذاشت. اسب دهانش را از پهلو باز کرد و دهن دره کرد. پپه، طناب را به گردن اسب گردزد و او را به قلعه‌ای میان بلوط‌ها بست که حیوان می‌توانست دردایره وسیعی بچرخد.&lt;br /&gt;
هنگامیکه اسب با گرسنگی علفهای خشک را به دندان می‌کشید، پپه سرزمین رفت و از کیسه یک رشته سیاه قورمه بیرون کشید و بسوی درخت بلوطی رفت که در کنار درخت‌زار بود و میشد از زیر آن راه پائید. روی برگهای خشک و ترد و بلوطها نشست و بی‌اختیار دستش درپی چاقوی سیاه بزرگش گشت که بند قورمه را ببرد اما چاقو نبود. روی آرنج تکیه داد و گوشت سفت و محکم را دندان زد. صورتش بی‌حالت اما مردانه بود.&lt;br /&gt;
نور روشن غروب تپه طرف خاور را می‌شست اما دره در تاریکی فرو می‌رفت. کبوترها از تپه‌ها بسوی چشمه فرودآمدند. بلدرچین هم ازلای بوته‌ها درآمد و در حالیکه بوضوح یکدیگر را فرا می‌خواندند به آنها پیوست.&lt;br /&gt;
پپه از گوشه چشم سایه‌ای را که از زیر چین بوته‌دار بیرون می‌آمد دید و به آرامی سرش را برگرداند. یک گربه وحشی بزرگ خال‌دار روی زمین می‌خزیر و بسوی چشمه می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، ماشه تفنگ را کسید و آن را آهسته گرداند. بعد بانگرانی بسمت راه نگاه کرد و دوباره ماشه را رها کرد. از کنارش، از روی زمین، ترکه بلوطی برداشت و آن را بسوی چشمه پرتاپ کرد. بلدرچین باغریوی پرید و کبوتر ها سوت زنان پرواز کردند. گربه درشت راست ایستاد و مدتی طولانی با چشمان زرد و سردش پپه را نگاه کرد و بعد بی‌هراس بسوی دره برگشت.&lt;br /&gt;
تاریکی به سرعت در دره‌ی عمیق انباشته میشد. پپه دعایش را زیر لب خواند و سرش را روی بازویش گذاشت و بی‌درنگ به خواب رفت.&lt;br /&gt;
ماه بالا آمد و دره را با نور آبی‌سردی پرکرد و باد صفیرزنان از قله کوه‌ها به پائین لغزید. جغدها در جستجوی خرگوش‌ها بالا و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 95&lt;br /&gt;
خالی بود و تنها سرهای بلند کاج‌ها در مسیر رودخانه راه را مشخص می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه از میان گذرگاه راند. چشمهای کوچکش از خستگی تقریبا بسته میشد اما صورتش نرمش‌ناپذیر و مزدانه بود. باد کوهستان از گذرگاه صفیرزنان می‌خزید و در برخورد با لبه سنگهای سخت سوت می‌کشید. در هوا، نزدیک تیغه‌ی کوه، دم سرخی بپرواز آمد و با خشم فریاد کشید. پپه آهسته از میان گذرگاه شکسته‌ی ناهموار گذشت و به آن سو نگاه کرد.&lt;br /&gt;
کوره راه بتندی از میان خرده‌سنگ‌ها پیچ مس‌خورد و پائین می‌رفت. در ته شیب چین تاریکی بود که در یکسو پوشیده از بوته و در سوی دیگر زمین صافی بود که یک دسته درخت بلوط در آن روئیده بود. در این زمین لته ‌ای از علف بود و پشت آن کوه دیگری بود که تنها مانده بود و جز سنگهای بیجان و بوته‌های سیاه و کوچک گرسنه چیزی نداشت. پپه، باز از قمقمه آب نوشید چون هوا آنقدر خشک بود که بینی‌اش را خشک و لبهایش را سوزانده بود. اسب به پائین راند. شمهای اسب در سراشیبی راه می‌سرید و تلاش می‌کرد، سنگ ریزه‌ها را می‌غلتاند و به دورن بوته‌ها فرو می‌رفت. حالا دیگر خورشید پشت کوههای باختر رفته بود، اما هنوز روی درختهای بلوط و علفزار صاف با درخشندگی می‌تابید و تخته شنگها و دامنه‌ی تپه‌ها هنوز گرمائی را که از آفتاب اندوخته بود پس می‌داد. &lt;br /&gt;
پپه به نوک پشته‌ی خشک و چروکیده‌ی دیگر نگاه کرد و اندام مردی را دید که روی صخره ایستاده بود. پپه فورت نگاهش را برگرداند که غیرعادی جلوه نکند. لحظه‌ای بعد که به بالا نگاه کرد شبح رفته بود.&lt;br /&gt;
در پائین راه انباشته لود و اسب برای یافتن جای پا نقلا می‌کرد و گاهی پایش را زمین می‌گذاشت و چند قدمی سر میخورد. سرانجام بجائی رسیدند که درخچه‌ها بالاتر از سر پپه بود و او تفنگش را بالا گرفت که صورتش را از پنجه‌های خشک و شکننده محافظت کند.&lt;br /&gt;
از چین بالا رفت و از آن خارج شد و به بالای صخره‌ی کوچکی راند. علف‌زار صاف و بلوط‌های گرد آسایش‌بخش در برابرش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   لته(به فتح اول و کسر دوم) قسمتی از مزرعه که در آن جلو علف میکارند و نمیگذارند خوشه دهد و به صرف خسیل می‌رسانند.&lt;br /&gt;
(در بندر گز شنیدم .ط.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 94&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد. دیگر سست روی زین ننشست. تفنگ بزرگ را بلند کرد و دشته آن‌را کشید و فشنگی در مخزن گذاشت و بعد ضامنش را کشید.&lt;br /&gt;
کوره‌راه در سراشیبی تندی افتاد. دیگر آلش‌ها کوچکتر بودند و سرهاشان – که در گذر باد بود – خشک شده بود. اسب به زحمت راه می‌رفت؛ خورشید به آرامی بالا آمد و چون ظهر گذشت به پائین رفت.&lt;br /&gt;
در نقطه‌ای که رودخانه از یک تنگه فرعی می‌آمد و کوره‌راه از آن جدا میشد. پپه پیاده شد و اسبش را آب داد و قمقمه‌اش را پر کرد. در راهیکه از رودخانه جدا میشد درختی درمیان نبود تنها مریم گلی های ترد و سایر گل‌ها و بوته‌ها کناره راه را پوشانده بود. خاک‌نرم و سیاه‌هم نبود و در مسیر راه تنها سنگ‌های روشن ترک خورده خوابیده بود. همینکه اسب روی سنگ‌ریزه‌ها پا میگذاشت مارمولک‌ها به زیر بوته‌ها فرار می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه روی زین چرخید و به پشت سر نگاه کرد. حالا در زمین صاف بود و میشد که او را از دوردست‌ها ببینند. همچنانکه پیش می‌رفت بیابان سخت‌تر و ترسناک‌تر و خشک‌تر میشد. راه در پای تخته سنگهای چهارگوش بزرگ پیچ می‌خورد. خرگوشهای خاکستری به زیر بوته‌ها می‌گریختند و یک پرنده فریادی یکتواخت می‌کسید. در سمت خاور قله‌های لخت کوه‌ها در زیر آفتاب آتش‌بار رنگ پریده و گردآلوده بود. اسب با زحمت از تیغه گذرگاه کوه بالا می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، لحظه به لحظه مشکوکانه به پشت سر نگاه می‌کرد چشمانش قله‌ی کوههای بالای سرش را جستجو می‌کرد. یکبار روی یک پشته‌ی سفید و خشک برای یک لحظه هیکل سیاهی را دید اما فورا نگاهش را از او برداشت. این یکی از نگهبانان سیاه بود.&lt;br /&gt;
هیچکس نمیدانست اینها کی هستند و کجا زندگی می‌کنند، اما بهتر بود آدم هیچوقت متوجه آنها نشود و خود را بیخبر نشان بدهد. چون آنها با کسی که پی کار خود می‌رفت کاری نداشتند.&lt;br /&gt;
هوا خشک و پر از غبار سبکی بود که باد از کوهها می‌آورد. پپه با صرفه‌جوئی از قمقمه آب خورد و درش را بست و دوباره به قاچ زین آویخت. کوره راه از جلوی سنگ‌ها کنار می‌رفت و از شکاف‌ها و آب‌رئهای خشک قدیمی رد میشد و روی تپه بالا می‌رفت. وقتی به گذرگاه کوچک رسید ایستاد و مدتی به پشت‌سر نگاه کرد. دیگر نگهبان سیاه دیده نمیشد و راهی که پشت سر گذاشته بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 93&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بود و در آفتاب بامداد برق می‌زد. سنگ‌های کوچک گرد ته‌رود با خزه‌ای که رویشان را گرفته بود سرخ رنگ بود. در امتداد کرانه رود بمقدار زیاد نعناع وحشی بلند روئیده بود، در حالیکه درون آب مملو از بولاغ اوتی های پیر و خشن و به تخم رسیده بود.&lt;br /&gt;
کوره‌راه به رودخانه منتهی میشد و از سوی دیگر ادامه می‌یافت اسب قدم در آب گذاشت و ایستاد و پپه دهانه را رها کرد تا حیوان از آب روان بنوشد.&lt;br /&gt;
کمی بعد تنگه سراشیب شد، دیگر کوره را درختهای بزرگ سرخ‌رنگ حفاظت می‌کرد. تنه‌سرخ و بزرگ و گرد آن‌ها شاخ و برگی چون سرخسها سبز و بند بند داشت. همینکه پپه بمیان درختها رسید خورشید گم شد. نوری ارغوانی و عطر آگین بر سبزی رنگ پریده‌ی بوته‌های پای درختها نشسته بود. بوته‌های انگور فرنگی و توت سیاه و سر خس‌های بلند، دو طرف رودخانه را فرا گرفته بود و در بالا شاخه‌ها بهم رسیده بود و آسمان را بریده بود.&lt;br /&gt;
پپه از قمقمه آب نوشید و دست در کیسه آرد کرد و نخ سیاه قورمه را بیرون آورد. ریسمان را بدندان کشید تا گوشت آن جدا شد. آهسته می‌جوید و گاه گاه از قمقمه آب می‌نوشید. چشمان کوچکش خواب‌آلود و خسته اما عضلات چهره‌اش محکم بود. زمین سیاه بود و در زیر سم‌های اسب صدائی تو خالی می‌داد.&lt;br /&gt;
رودخانه تندتر شد. آبشارهای کوچکی روی سنگ‌ها می‌ریخت. سرخسهای پنجه‌ای روی آب معلق بود و از نوک پنجه‌هاشان قطرات آب فرو می‌چکید. پپه روی زین یک‌وری نشسته بود و پایش را آویزان کرده بود. برگی از درخت کنار راه کند و لحظه‌ای در دهانش گذاشت تا به طعم قورمه چاشنی زده باشد. تفنگ را آزاد روی زین گرفته بود.&lt;br /&gt;
ناگهان روی زین نیم‌خیز شد اسب را به کنار راه برد و با ضربه پا آن را شتابان به پشن درخت آلش راند. لگام را محکم کشید که جلوی شیهه اسب را بگیرد. چهره‌اش مراقب بود و پره‌های دماغش کمی می‌لرزید.&lt;br /&gt;
صدای ضربه‌های تو خالی از کوره راه فرا رسید و مرد چاقی که گونه‌های سرخ و ته‌ریشی سفید داشت از آنجا گذشت. اسبش وقتی به محلی که پپه کنار کشیده بود رسید سرش را پائین آورد و زمین را بو کشید.&lt;br /&gt;
مرد گفت «بلند شو!» و سر اسب را بالا کشید.&lt;br /&gt;
وقتی آخرین صدای سم ها محو شد پپه دوباره به کوره راه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 92&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشگلمون- شجاعمون، پشت و پناهمون، پسرم رفته.»&lt;br /&gt;
امیلی ورزی در کنار او به گریه افتادند. « خوشگلمون، شجاعمون رفته» فریاد، بلند و نافذ اوج گرفت و بعد ناله‌ای کوتاه شد. ماما سه بار بلند شد و نشست و بعد بخانه رفت و در را بست.&lt;br /&gt;
سپیده دم بود امیلیو ورزی هق هق ماما را از درون خانه می‌شنیدند. رفتند که روی صخره‌های بالای آب بنشینند.&lt;br /&gt;
شانه به‌شانه هم نسشتند و امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه، کی مرد شد؟»&lt;br /&gt;
رزی گفت « دیشب. دیشب تو منتری» ابرهای دریا از نور خورشید که پشب کوه‌ها بود سر شده بود.&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«امروز صبحونه نداریم. مامان حوصله درست کردنشو نداره.»&lt;br /&gt;
امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه کجا رفت؟»&lt;br /&gt;
رزی برگشت و به او نگاه کرد. جوابش را در هوای ارام جست و گفت:&lt;br /&gt;
«رفته سفر. دیگه هیچوقت بر نمیگرده.»&lt;br /&gt;
«مرده؟ خیال می‌کنی مرده؟»&lt;br /&gt;
رزی دوباره به‌دریا چشم دوخت. یک قایق بخاری کوچک که خطی از دود می‌کشید در لبه‌ی افق نشسته بود.&lt;br /&gt;
رزی توضیح داد:&lt;br /&gt;
«هنوز نمرده. هنوز نه.»&lt;br /&gt;
پپه تفنگ بزرگ را جلوی خود روی زین گذاشت. اسب را بحال خود گذاشت که از تپه بالا رود و به پشت سر نگاه نکرد. روی سراشیبی سنگلاخ را قشری از بوته های کوتاه پوشاند ه بود و پپه کوره‌راهی پیدا کرد و وارد شد.&lt;br /&gt;
وقتی به مدخل تنگه رسید یک بار روی زین تابی خورد و به پشت سرنگاه کرد، اما نور مه‌آلود خانه ها را بلعیده بود. پپه دوباره به‌جلو جست. شانه بلند تنگه راه را براو بسته بود. اسبش گردن راست کرد و نفسی کشید و بسوی کوره‌راه روانه شد.&lt;br /&gt;
زمین پا خورده بود و نرم و تیره و خاک‌برگ دار بود و پوشیده از شن های ریز. کوره راه شانه تنگه را دور می‌زد و باشیبی تند به بستر رودخانه فرو می‌آمد. در جاهای کم‌عمق آب به آرامی روان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40048</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40048"/>
		<updated>2013-04-20T00:39:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 97&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایین شیب‌ها را تکاپو بودند. از میان شاخ و برگ بوته‌ها گرگی زوزه می‌کشید و درختان بلوط در نسیم شبانگاهی بنرمی زمزمه می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه، تیم‌خیز شد و گوش تیز کرد. ایبش شیهه کشیده بود. ماه تازه داشت به پشت کوههای باختر می‌رفت و تپه‌ها را پشت سر در تاریکی می‌گذاشت. پپه، تفنگ را در دستش فشرد و گوش به زنگ نشست. از بالای کوره راه‌شیهه‌ای بلند شد و پپه صدای سم‌های نعل بسته را روی خرده‌سنگ‌ها شنید. سرپا جست و بطرف اسب دوید و آنرا زیر درختها کشید. زین را پشت آن انداخت و محکم کرد. سراسب ناراضی را گرفت و دهنه را بزور دردهانش فرو کرد و برای اطمینان از وجود قمقمه و کیسه قورمه دستی به زین کشید. بعد سوار شد و ببالای تپه رفت.&lt;br /&gt;
هوا چون مخمل تاریک بود. اسب مدخل کوره را- که از زمین هموار جدا میشد و بالا میرفت – یافت و در حالیکه پایش روی سنگ‌ها می‌لغزید و سرمی‌خورد بالا رفت. پپه به سرش دست کشید، کلاهش نبود. آن را زیر درخت بلوطجا گذاشته بود.&lt;br /&gt;
اسب با تلاش مسافتی زیاد را بالا رفته بود که اولین دگرگونی بامداد- رنگی فولادی که با تاریکی درهم آمیخته بود – نمودار شد. رفته‌رفته ستیغ کوه، که در طول زمان از برخورد بادها بوجود آمده بود، در جلوشان نمایان شد. پپه، افسار را روی قاچ زین گذاشته بود که اسب خود راه وا پیدا کند. بوته‌های بلند در تاریکی آنقدر به‌پایش خورده بود که زانوی شلوار کتانش پاره شده بود.&lt;br /&gt;
روشنائی کم‌کم از ستیغ کوه به پائین روان شد. بوته‌های گرسنه و سنگ‌ها در آن نیم‌نور، برآمده و غریب و تنها در منظری عالی ایستاده بودند. بعد گرما بانور درآمیخت. پپه خود را بالا کسید و به پشت سر نگاه کرد اما نتوانست دره‌ی پائین را که تاریکتر بود ببیند. آسمان از نور خورسید که داشت بیرون می‌آمد آبی شد. در زمین بائر دامنه تپه، بلندی بوته‌های خشک و نحیف تا سه پا میرسد. اینجا و آنجا رگه‌هایی دست نخورده از سنگ گرانیت مثل قالب‌هایی راست ایستاده بود. پپه کمی نشست. از قمقمه جرعه‌ای آب نوشید و یک تکه قورمه بدندان کشید. یک عقاب تنها در اوج آسمان و در برابر نور پرواز می‌کرد.&lt;br /&gt;
اسب پپه بی‌خبر فریادی زد و بیک پهلو افتاد – تقریبا پیش از آنکه بانگ گلوله از دره بگوش برسد افتاده بود – دست و پا میزد و از سوراخی که در پشت شانه‌اش به وجود آمده بود جوی خون قرمز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 96&lt;br /&gt;
بود. یک لحظه راهی‌را که از آن بالا آمده بود ورانداز کرد که در آن نه حرکتی بود نه صدائی. سرانجام روی زمین هموار آمد و به آن علف‌زار رسید و در قسمت نمناک به چشمه‌ای برخورد که از زمین می‌جوشید و پیش از آنکه پخش شود در جاله کنده شده‌ای می‌ریخت.&lt;br /&gt;
پپه، اول قمقمه‌اش را پر کرد و بعد اسب تشنه را رها کرد که از حوضچه آب بنوشد و اسب را به میان درختزار برد که از همه‌سو پنهان بود و زین و افسارش را برداشت و به زمین گذاشت. اسب دهانش را از پهلو باز کرد و دهن دره کرد. پپه، طناب را به گردن اسب گردزد و او را به قلعه‌ای میان بلوط‌ها بست که حیوان می‌توانست دردایره وسیعی بچرخد.&lt;br /&gt;
هنگامیکه اسب با گرسنگی علفهای خشک را به دندان می‌کشید، پپه سرزمین رفت و از کیسه یک رشته سیاه قورمه بیرون کشید و بسوی درخت بلوطی رفت که در کنار درخت‌زار بود و میشد از زیر آن راه پائید. روی برگهای خشک و ترد و بلوطها نشست و بی‌اختیار دستش درپی چاقوی سیاه بزرگش گشت که بند قورمه را ببرد اما چاقو نبود. روی آرنج تکیه داد و گوشت سفت و محکم را دندان زد. صورتش بی‌حالت اما مردانه بود.&lt;br /&gt;
نور روشن غروب تپه طرف خاور را می‌شست اما دره در تاریکی فرو می‌رفت. کبوترها از تپه‌ها بسوی چشمه فرودآمدند. بلدرچین هم ازلای بوته‌ها درآمد و در حالیکه بوضوح یکدیگر را فرا می‌خواندند به آنها پیوست.&lt;br /&gt;
پپه از گوشه چشم سایه‌ای را که از زیر چین بوته‌دار بیرون می‌آمد دید و به آرامی سرش را برگرداند. یک گربه وحشی بزرگ خال‌دار روی زمین می‌خزیر و بسوی چشمه می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، ماشه تفنگ را کسید و آن را آهسته گرداند. بعد بانگرانی بسمت راه نگاه کرد و دوباره ماشه را رها کرد. از کنارش، از روی زمین، ترکه بلوطی برداشت و آن را بسوی چشمه پرتاپ کرد. بلدرچین باغریوی پرید و کبوتر ها سوت زنان پرواز کردند. گربه درشت راست ایستاد و مدتی طولانی با چشمان زرد و سردش پپه را نگاه کرد و بعد بی‌هراس بسوی دره برگشت.&lt;br /&gt;
تاریکی به سرعت در دره‌ی عمیق انباشته میشد. پپه دعایش را زیر لب خواند و سرش را روی بازویش گذاشت و بی‌درنگ به خواب رفت.&lt;br /&gt;
ماه بالا آمد و دره را با نور آبی‌سردی پرکرد و باد صفیرزنان از قله کوه‌ها به پائین لغزید. جغدها در جستجوی خرگوش‌ها بالا و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 95&lt;br /&gt;
خالی بود و تنها سرهای بلند کاج‌ها در مسیر رودخانه راه را مشخص می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه از میان گذرگاه راند. چشمهای کوچکش از خستگی تقریبا بسته میشد اما صورتش نرمش‌ناپذیر و مزدانه بود. باد کوهستان از گذرگاه صفیرزنان می‌خزید و در برخورد با لبه سنگهای سخت سوت می‌کشید. در هوا، نزدیک تیغه‌ی کوه، دم سرخی بپرواز آمد و با خشم فریاد کشید. پپه آهسته از میان گذرگاه شکسته‌ی ناهموار گذشت و به آن سو نگاه کرد.&lt;br /&gt;
کوره راه بتندی از میان خرده‌سنگ‌ها پیچ مس‌خورد و پائین می‌رفت. در ته شیب چین تاریکی بود که در یکسو پوشیده از بوته و در سوی دیگر زمین صافی بود که یک دسته درخت بلوط در آن روئیده بود. در این زمین لته ‌ای از علف بود و پشت آن کوه دیگری بود که تنها مانده بود و جز سنگهای بیجان و بوته‌های سیاه و کوچک گرسنه چیزی نداشت. پپه، باز از قمقمه آب نوشید چون هوا آنقدر خشک بود که بینی‌اش را خشک و لبهایش را سوزانده بود. اسب به پائین راند. شمهای اسب در سراشیبی راه می‌سرید و تلاش می‌کرد، سنگ ریزه‌ها را می‌غلتاند و به دورن بوته‌ها فرو می‌رفت. حالا دیگر خورشید پشت کوههای باختر رفته بود، اما هنوز روی درختهای بلوط و علفزار صاف با درخشندگی می‌تابید و تخته شنگها و دامنه‌ی تپه‌ها هنوز گرمائی را که از آفتاب اندوخته بود پس می‌داد. &lt;br /&gt;
پپه به نوک پشته‌ی خشک و چروکیده‌ی دیگر نگاه کرد و اندام مردی را دید که روی صخره ایستاده بود. پپه فورت نگاهش را برگرداند که غیرعادی جلوه نکند. لحظه‌ای بعد که به بالا نگاه کرد شبح رفته بود.&lt;br /&gt;
در پائین راه انباشته لود و اسب برای یافتن جای پا نقلا می‌کرد و گاهی پایش را زمین می‌گذاشت و چند قدمی سر میخورد. سرانجام بجائی رسیدند که درخچه‌ها بالاتر از سر پپه بود و او تفنگش را بالا گرفت که صورتش را از پنجه‌های خشک و شکننده محافظت کند.&lt;br /&gt;
از چین بالا رفت و از آن خارج شد و به بالای صخره‌ی کوچکی راند. علف‌زار صاف و بلوط‌های گرد آسایش‌بخش در برابرش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   لته(به فتح اول و کسر دوم) قسمتی از مزرعه که در آن جلو علف میکارند و نمیگذارند خوشه دهد و به صرف خسیل می‌رسانند.&lt;br /&gt;
(در بندر گز شنیدم .ط.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 94&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد. دیگر سست روی زین ننشست. تفنگ بزرگ را بلند کرد و دشته آن‌را کشید و فشنگی در مخزن گذاشت و بعد ضامنش را کشید.&lt;br /&gt;
کوره‌راه در سراشیبی تندی افتاد. دیگر آلش‌ها کوچکتر بودند و سرهاشان – که در گذر باد بود – خشک شده بود. اسب به زحمت راه می‌رفت؛ خورشید به آرامی بالا آمد و چون ظهر گذشت به پائین رفت.&lt;br /&gt;
در نقطه‌ای که رودخانه از یک تنگه فرعی می‌آمد و کوره‌راه از آن جدا میشد. پپه پیاده شد و اسبش را آب داد و قمقمه‌اش را پر کرد. در راهیکه از رودخانه جدا میشد درختی درمیان نبود تنها مریم گلی های ترد و سایر گل‌ها و بوته‌ها کناره راه را پوشانده بود. خاک‌نرم و سیاه‌هم نبود و در مسیر راه تنها سنگ‌های روشن ترک خورده خوابیده بود. همینکه اسب روی سنگ‌ریزه‌ها پا میگذاشت مارمولک‌ها به زیر بوته‌ها فرار می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه روی زین چرخید و به پشت سر نگاه کرد. حالا در زمین صاف بود و میشد که او را از دوردست‌ها ببینند. همچنانکه پیش می‌رفت بیابان سخت‌تر و ترسناک‌تر و خشک‌تر میشد. راه در پای تخته سنگهای چهارگوش بزرگ پیچ می‌خورد. خرگوشهای خاکستری به زیر بوته‌ها می‌گریختند و یک پرنده فریادی یکتواخت می‌کسید. در سمت خاور قله‌های لخت کوه‌ها در زیر آفتاب آتش‌بار رنگ پریده و گردآلوده بود. اسب با زحمت از تیغه گذرگاه کوه بالا می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، لحظه به لحظه مشکوکانه به پشت سر نگاه می‌کرد چشمانش قله‌ی کوههای بالای سرش را جستجو می‌کرد. یکبار روی یک پشته‌ی سفید و خشک برای یک لحظه هیکل سیاهی را دید اما فورا نگاهش را از او برداشت. این یکی از نگهبانان سیاه بود.&lt;br /&gt;
هیچکس نمیدانست اینها کی هستند و کجا زندگی می‌کنند، اما بهتر بود آدم هیچوقت متوجه آنها نشود و خود را بیخبر نشان بدهد. چون آنها با کسی که پی کار خود می‌رفت کاری نداشتند.&lt;br /&gt;
هوا خشک و پر از غبار سبکی بود که باد از کوهها می‌آورد. پپه با صرفه‌جوئی از قمقمه آب خورد و درش را بست و دوباره به قاچ زین آویخت. کوره راه از جلوی سنگ‌ها کنار می‌رفت و از شکاف‌ها و آب‌رئهای خشک قدیمی رد میشد و روی تپه بالا می‌رفت. وقتی به گذرگاه کوچک رسید ایستاد و مدتی به پشت‌سر نگاه کرد. دیگر نگهبان سیاه دیده نمیشد و راهی که پشت سر گذاشته بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 93&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بود و در آفتاب بامداد برق می‌زد. سنگ‌های کوچک گرد ته‌رود با خزه‌ای که رویشان را گرفته بود سرخ رنگ بود. در امتداد کرانه رود بمقدار زیاد نعناع وحشی بلند روئیده بود، در حالیکه درون آب مملو از بولاغ اوتی های پیر و خشن و به تخم رسیده بود.&lt;br /&gt;
کوره‌راه به رودخانه منتهی میشد و از سوی دیگر ادامه می‌یافت اسب قدم در آب گذاشت و ایستاد و پپه دهانه را رها کرد تا حیوان از آب روان بنوشد.&lt;br /&gt;
کمی بعد تنگه سراشیب شد، دیگر کوره را درختهای بزرگ سرخ‌رنگ حفاظت می‌کرد. تنه‌سرخ و بزرگ و گرد آن‌ها شاخ و برگی چون سرخسها سبز و بند بند داشت. همینکه پپه بمیان درختها رسید خورشید گم شد. نوری ارغوانی و عطر آگین بر سبزی رنگ پریده‌ی بوته‌های پای درختها نشسته بود. بوته‌های انگور فرنگی و توت سیاه و سر خس‌های بلند، دو طرف رودخانه را فرا گرفته بود و در بالا شاخه‌ها بهم رسیده بود و آسمان را بریده بود.&lt;br /&gt;
پپه از قمقمه آب نوشید و دست در کیسه آرد کرد و نخ سیاه قورمه را بیرون آورد. ریسمان را بدندان کشید تا گوشت آن جدا شد. آهسته می‌جوید و گاه گاه از قمقمه آب می‌نوشید. چشمان کوچکش خواب‌آلود و خسته اما عضلات چهره‌اش محکم بود. زمین سیاه بود و در زیر سم‌های اسب صدائی تو خالی می‌داد.&lt;br /&gt;
رودخانه تندتر شد. آبشارهای کوچکی روی سنگ‌ها می‌ریخت. سرخسهای پنجه‌ای روی آب معلق بود و از نوک پنجه‌هاشان قطرات آب فرو می‌چکید. پپه روی زین یک‌وری نشسته بود و پایش را آویزان کرده بود. برگی از درخت کنار راه کند و لحظه‌ای در دهانش گذاشت تا به طعم قورمه چاشنی زده باشد. تفنگ را آزاد روی زین گرفته بود.&lt;br /&gt;
ناگهان روی زین نیم‌خیز شد اسب را به کنار راه برد و با ضربه پا آن را شتابان به پشن درخت آلش راند. لگام را محکم کشید که جلوی شیهه اسب را بگیرد. چهره‌اش مراقب بود و پره‌های دماغش کمی می‌لرزید.&lt;br /&gt;
صدای ضربه‌های تو خالی از کوره راه فرا رسید و مرد چاقی که گونه‌های سرخ و ته‌ریشی سفید داشت از آنجا گذشت. اسبش وقتی به محلی که پپه کنار کشیده بود رسید سرش را پائین آورد و زمین را بو کشید.&lt;br /&gt;
مرد گفت «بلند شو!» و سر اسب را بالا کشید.&lt;br /&gt;
وقتی آخرین صدای سم ها محو شد پپه دوباره به کوره راه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 92&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشگلمون- شجاعمون، پشت و پناهمون، پسرم رفته.»&lt;br /&gt;
امیلی ورزی در کنار او به گریه افتادند. « خوشگلمون، شجاعمون رفته» فریاد، بلند و نافذ اوج گرفت و بعد ناله‌ای کوتاه شد. ماما سه بار بلند شد و نشست و بعد بخانه رفت و در را بست.&lt;br /&gt;
سپیده دم بود امیلیو ورزی هق هق ماما را از درون خانه می‌شنیدند. رفتند که روی صخره‌های بالای آب بنشینند.&lt;br /&gt;
شانه به‌شانه هم نسشتند و امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه، کی مرد شد؟»&lt;br /&gt;
رزی گفت « دیشب. دیشب تو منتری» ابرهای دریا از نور خورشید که پشب کوه‌ها بود سر شده بود.&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«امروز صبحونه نداریم. مامان حوصله درست کردنشو نداره.»&lt;br /&gt;
امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه کجا رفت؟»&lt;br /&gt;
رزی برگشت و به او نگاه کرد. جوابش را در هوای ارام جست و گفت:&lt;br /&gt;
«رفته سفر. دیگه هیچوقت بر نمیگرده.»&lt;br /&gt;
«مرده؟ خیال می‌کنی مرده؟»&lt;br /&gt;
رزی دوباره به‌دریا چشم دوخت. یک قایق بخاری کوچک که خطی از دود می‌کشید در لبه‌ی افق نشسته بود.&lt;br /&gt;
رزی توضیح داد:&lt;br /&gt;
«هنوز نمرده. هنوز نه.»&lt;br /&gt;
پپه تفنگ بزرگ را جلوی خود روی زین گذاشت. اسب را بحال خود گذاشت که از تپه بالا رود و به پشت سر نگاه نکرد. روی سراشیبی سنگلاخ را قشری از بوته های کوتاه پوشاند ه بود و پپه کوره‌راهی پیدا کرد و وارد شد.&lt;br /&gt;
وقتی به مدخل تنگه رسید یک بار روی زین تابی خورد و به پشت سرنگاه کرد، اما نور مه‌آلود خانه ها را بلعیده بود. پپه دوباره به‌جلو جست. شانه بلند تنگه راه را براو بسته بود. اسبش گردن راست کرد و نفسی کشید و بسوی کوره‌راه روانه شد.&lt;br /&gt;
زمین پا خورده بود و نرم و تیره و خاک‌برگ دار بود و پوشیده از شن های ریز. کوره راه شانه تنگه را دور می‌زد و باشیبی تند به بستر رودخانه فرو می‌آمد. در جاهای کم‌عمق آب به آرامی روان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40047</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40047"/>
		<updated>2013-04-19T23:52:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 96&lt;br /&gt;
بود. یک لحظه راهی‌را که از آن بالا آمده بود ورانداز کرد که در آن نه حرکتی بود نه صدائی. سرانجام روی زمین هموار آمد و به آن علف‌زار رسید و در قسمت نمناک به چشمه‌ای برخورد که از زمین می‌جوشید و پیش از آنکه پخش شود در جاله کنده شده‌ای می‌ریخت.&lt;br /&gt;
پپه، اول قمقمه‌اش را پر کرد و بعد اسب تشنه را رها کرد که از حوضچه آب بنوشد و اسب را به میان درختزار برد که از همه‌سو پنهان بود و زین و افسارش را برداشت و به زمین گذاشت. اسب دهانش را از پهلو باز کرد و دهن دره کرد. پپه، طناب را به گردن اسب گردزد و او را به قلعه‌ای میان بلوط‌ها بست که حیوان می‌توانست دردایره وسیعی بچرخد.&lt;br /&gt;
هنگامیکه اسب با گرسنگی علفهای خشک را به دندان می‌کشید، پپه سرزمین رفت و از کیسه یک رشته سیاه قورمه بیرون کشید و بسوی درخت بلوطی رفت که در کنار درخت‌زار بود و میشد از زیر آن راه پائید. روی برگهای خشک و ترد و بلوطها نشست و بی‌اختیار دستش درپی چاقوی سیاه بزرگش گشت که بند قورمه را ببرد اما چاقو نبود. روی آرنج تکیه داد و گوشت سفت و محکم را دندان زد. صورتش بی‌حالت اما مردانه بود.&lt;br /&gt;
نور روشن غروب تپه طرف خاور را می‌شست اما دره در تاریکی فرو می‌رفت. کبوترها از تپه‌ها بسوی چشمه فرودآمدند. بلدرچین هم ازلای بوته‌ها درآمد و در حالیکه بوضوح یکدیگر را فرا می‌خواندند به آنها پیوست.&lt;br /&gt;
پپه از گوشه چشم سایه‌ای را که از زیر چین بوته‌دار بیرون می‌آمد دید و به آرامی سرش را برگرداند. یک گربه وحشی بزرگ خال‌دار روی زمین می‌خزیر و بسوی چشمه می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، ماشه تفنگ را کسید و آن را آهسته گرداند. بعد بانگرانی بسمت راه نگاه کرد و دوباره ماشه را رها کرد. از کنارش، از روی زمین، ترکه بلوطی برداشت و آن را بسوی چشمه پرتاپ کرد. بلدرچین باغریوی پرید و کبوتر ها سوت زنان پرواز کردند. گربه درشت راست ایستاد و مدتی طولانی با چشمان زرد و سردش پپه را نگاه کرد و بعد بی‌هراس بسوی دره برگشت.&lt;br /&gt;
تاریکی به سرعت در دره‌ی عمیق انباشته میشد. پپه دعایش را زیر لب خواند و سرش را روی بازویش گذاشت و بی‌درنگ به خواب رفت.&lt;br /&gt;
ماه بالا آمد و دره را با نور آبی‌سردی پرکرد و باد صفیرزنان از قله کوه‌ها به پائین لغزید. جغدها در جستجوی خرگوش‌ها بالا و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 95&lt;br /&gt;
خالی بود و تنها سرهای بلند کاج‌ها در مسیر رودخانه راه را مشخص می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه از میان گذرگاه راند. چشمهای کوچکش از خستگی تقریبا بسته میشد اما صورتش نرمش‌ناپذیر و مزدانه بود. باد کوهستان از گذرگاه صفیرزنان می‌خزید و در برخورد با لبه سنگهای سخت سوت می‌کشید. در هوا، نزدیک تیغه‌ی کوه، دم سرخی بپرواز آمد و با خشم فریاد کشید. پپه آهسته از میان گذرگاه شکسته‌ی ناهموار گذشت و به آن سو نگاه کرد.&lt;br /&gt;
کوره راه بتندی از میان خرده‌سنگ‌ها پیچ مس‌خورد و پائین می‌رفت. در ته شیب چین تاریکی بود که در یکسو پوشیده از بوته و در سوی دیگر زمین صافی بود که یک دسته درخت بلوط در آن روئیده بود. در این زمین لته ‌ای از علف بود و پشت آن کوه دیگری بود که تنها مانده بود و جز سنگهای بیجان و بوته‌های سیاه و کوچک گرسنه چیزی نداشت. پپه، باز از قمقمه آب نوشید چون هوا آنقدر خشک بود که بینی‌اش را خشک و لبهایش را سوزانده بود. اسب به پائین راند. شمهای اسب در سراشیبی راه می‌سرید و تلاش می‌کرد، سنگ ریزه‌ها را می‌غلتاند و به دورن بوته‌ها فرو می‌رفت. حالا دیگر خورشید پشت کوههای باختر رفته بود، اما هنوز روی درختهای بلوط و علفزار صاف با درخشندگی می‌تابید و تخته شنگها و دامنه‌ی تپه‌ها هنوز گرمائی را که از آفتاب اندوخته بود پس می‌داد. &lt;br /&gt;
پپه به نوک پشته‌ی خشک و چروکیده‌ی دیگر نگاه کرد و اندام مردی را دید که روی صخره ایستاده بود. پپه فورت نگاهش را برگرداند که غیرعادی جلوه نکند. لحظه‌ای بعد که به بالا نگاه کرد شبح رفته بود.&lt;br /&gt;
در پائین راه انباشته لود و اسب برای یافتن جای پا نقلا می‌کرد و گاهی پایش را زمین می‌گذاشت و چند قدمی سر میخورد. سرانجام بجائی رسیدند که درخچه‌ها بالاتر از سر پپه بود و او تفنگش را بالا گرفت که صورتش را از پنجه‌های خشک و شکننده محافظت کند.&lt;br /&gt;
از چین بالا رفت و از آن خارج شد و به بالای صخره‌ی کوچکی راند. علف‌زار صاف و بلوط‌های گرد آسایش‌بخش در برابرش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   لته(به فتح اول و کسر دوم) قسمتی از مزرعه که در آن جلو علف میکارند و نمیگذارند خوشه دهد و به صرف خسیل می‌رسانند.&lt;br /&gt;
(در بندر گز شنیدم .ط.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 94&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد. دیگر سست روی زین ننشست. تفنگ بزرگ را بلند کرد و دشته آن‌را کشید و فشنگی در مخزن گذاشت و بعد ضامنش را کشید.&lt;br /&gt;
کوره‌راه در سراشیبی تندی افتاد. دیگر آلش‌ها کوچکتر بودند و سرهاشان – که در گذر باد بود – خشک شده بود. اسب به زحمت راه می‌رفت؛ خورشید به آرامی بالا آمد و چون ظهر گذشت به پائین رفت.&lt;br /&gt;
در نقطه‌ای که رودخانه از یک تنگه فرعی می‌آمد و کوره‌راه از آن جدا میشد. پپه پیاده شد و اسبش را آب داد و قمقمه‌اش را پر کرد. در راهیکه از رودخانه جدا میشد درختی درمیان نبود تنها مریم گلی های ترد و سایر گل‌ها و بوته‌ها کناره راه را پوشانده بود. خاک‌نرم و سیاه‌هم نبود و در مسیر راه تنها سنگ‌های روشن ترک خورده خوابیده بود. همینکه اسب روی سنگ‌ریزه‌ها پا میگذاشت مارمولک‌ها به زیر بوته‌ها فرار می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه روی زین چرخید و به پشت سر نگاه کرد. حالا در زمین صاف بود و میشد که او را از دوردست‌ها ببینند. همچنانکه پیش می‌رفت بیابان سخت‌تر و ترسناک‌تر و خشک‌تر میشد. راه در پای تخته سنگهای چهارگوش بزرگ پیچ می‌خورد. خرگوشهای خاکستری به زیر بوته‌ها می‌گریختند و یک پرنده فریادی یکتواخت می‌کسید. در سمت خاور قله‌های لخت کوه‌ها در زیر آفتاب آتش‌بار رنگ پریده و گردآلوده بود. اسب با زحمت از تیغه گذرگاه کوه بالا می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، لحظه به لحظه مشکوکانه به پشت سر نگاه می‌کرد چشمانش قله‌ی کوههای بالای سرش را جستجو می‌کرد. یکبار روی یک پشته‌ی سفید و خشک برای یک لحظه هیکل سیاهی را دید اما فورا نگاهش را از او برداشت. این یکی از نگهبانان سیاه بود.&lt;br /&gt;
هیچکس نمیدانست اینها کی هستند و کجا زندگی می‌کنند، اما بهتر بود آدم هیچوقت متوجه آنها نشود و خود را بیخبر نشان بدهد. چون آنها با کسی که پی کار خود می‌رفت کاری نداشتند.&lt;br /&gt;
هوا خشک و پر از غبار سبکی بود که باد از کوهها می‌آورد. پپه با صرفه‌جوئی از قمقمه آب خورد و درش را بست و دوباره به قاچ زین آویخت. کوره راه از جلوی سنگ‌ها کنار می‌رفت و از شکاف‌ها و آب‌رئهای خشک قدیمی رد میشد و روی تپه بالا می‌رفت. وقتی به گذرگاه کوچک رسید ایستاد و مدتی به پشت‌سر نگاه کرد. دیگر نگهبان سیاه دیده نمیشد و راهی که پشت سر گذاشته بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 93&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بود و در آفتاب بامداد برق می‌زد. سنگ‌های کوچک گرد ته‌رود با خزه‌ای که رویشان را گرفته بود سرخ رنگ بود. در امتداد کرانه رود بمقدار زیاد نعناع وحشی بلند روئیده بود، در حالیکه درون آب مملو از بولاغ اوتی های پیر و خشن و به تخم رسیده بود.&lt;br /&gt;
کوره‌راه به رودخانه منتهی میشد و از سوی دیگر ادامه می‌یافت اسب قدم در آب گذاشت و ایستاد و پپه دهانه را رها کرد تا حیوان از آب روان بنوشد.&lt;br /&gt;
کمی بعد تنگه سراشیب شد، دیگر کوره را درختهای بزرگ سرخ‌رنگ حفاظت می‌کرد. تنه‌سرخ و بزرگ و گرد آن‌ها شاخ و برگی چون سرخسها سبز و بند بند داشت. همینکه پپه بمیان درختها رسید خورشید گم شد. نوری ارغوانی و عطر آگین بر سبزی رنگ پریده‌ی بوته‌های پای درختها نشسته بود. بوته‌های انگور فرنگی و توت سیاه و سر خس‌های بلند، دو طرف رودخانه را فرا گرفته بود و در بالا شاخه‌ها بهم رسیده بود و آسمان را بریده بود.&lt;br /&gt;
پپه از قمقمه آب نوشید و دست در کیسه آرد کرد و نخ سیاه قورمه را بیرون آورد. ریسمان را بدندان کشید تا گوشت آن جدا شد. آهسته می‌جوید و گاه گاه از قمقمه آب می‌نوشید. چشمان کوچکش خواب‌آلود و خسته اما عضلات چهره‌اش محکم بود. زمین سیاه بود و در زیر سم‌های اسب صدائی تو خالی می‌داد.&lt;br /&gt;
رودخانه تندتر شد. آبشارهای کوچکی روی سنگ‌ها می‌ریخت. سرخسهای پنجه‌ای روی آب معلق بود و از نوک پنجه‌هاشان قطرات آب فرو می‌چکید. پپه روی زین یک‌وری نشسته بود و پایش را آویزان کرده بود. برگی از درخت کنار راه کند و لحظه‌ای در دهانش گذاشت تا به طعم قورمه چاشنی زده باشد. تفنگ را آزاد روی زین گرفته بود.&lt;br /&gt;
ناگهان روی زین نیم‌خیز شد اسب را به کنار راه برد و با ضربه پا آن را شتابان به پشن درخت آلش راند. لگام را محکم کشید که جلوی شیهه اسب را بگیرد. چهره‌اش مراقب بود و پره‌های دماغش کمی می‌لرزید.&lt;br /&gt;
صدای ضربه‌های تو خالی از کوره راه فرا رسید و مرد چاقی که گونه‌های سرخ و ته‌ریشی سفید داشت از آنجا گذشت. اسبش وقتی به محلی که پپه کنار کشیده بود رسید سرش را پائین آورد و زمین را بو کشید.&lt;br /&gt;
مرد گفت «بلند شو!» و سر اسب را بالا کشید.&lt;br /&gt;
وقتی آخرین صدای سم ها محو شد پپه دوباره به کوره راه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 92&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشگلمون- شجاعمون، پشت و پناهمون، پسرم رفته.»&lt;br /&gt;
امیلی ورزی در کنار او به گریه افتادند. « خوشگلمون، شجاعمون رفته» فریاد، بلند و نافذ اوج گرفت و بعد ناله‌ای کوتاه شد. ماما سه بار بلند شد و نشست و بعد بخانه رفت و در را بست.&lt;br /&gt;
سپیده دم بود امیلیو ورزی هق هق ماما را از درون خانه می‌شنیدند. رفتند که روی صخره‌های بالای آب بنشینند.&lt;br /&gt;
شانه به‌شانه هم نسشتند و امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه، کی مرد شد؟»&lt;br /&gt;
رزی گفت « دیشب. دیشب تو منتری» ابرهای دریا از نور خورشید که پشب کوه‌ها بود سر شده بود.&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«امروز صبحونه نداریم. مامان حوصله درست کردنشو نداره.»&lt;br /&gt;
امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه کجا رفت؟»&lt;br /&gt;
رزی برگشت و به او نگاه کرد. جوابش را در هوای ارام جست و گفت:&lt;br /&gt;
«رفته سفر. دیگه هیچوقت بر نمیگرده.»&lt;br /&gt;
«مرده؟ خیال می‌کنی مرده؟»&lt;br /&gt;
رزی دوباره به‌دریا چشم دوخت. یک قایق بخاری کوچک که خطی از دود می‌کشید در لبه‌ی افق نشسته بود.&lt;br /&gt;
رزی توضیح داد:&lt;br /&gt;
«هنوز نمرده. هنوز نه.»&lt;br /&gt;
پپه تفنگ بزرگ را جلوی خود روی زین گذاشت. اسب را بحال خود گذاشت که از تپه بالا رود و به پشت سر نگاه نکرد. روی سراشیبی سنگلاخ را قشری از بوته های کوتاه پوشاند ه بود و پپه کوره‌راهی پیدا کرد و وارد شد.&lt;br /&gt;
وقتی به مدخل تنگه رسید یک بار روی زین تابی خورد و به پشت سرنگاه کرد، اما نور مه‌آلود خانه ها را بلعیده بود. پپه دوباره به‌جلو جست. شانه بلند تنگه راه را براو بسته بود. اسبش گردن راست کرد و نفسی کشید و بسوی کوره‌راه روانه شد.&lt;br /&gt;
زمین پا خورده بود و نرم و تیره و خاک‌برگ دار بود و پوشیده از شن های ریز. کوره راه شانه تنگه را دور می‌زد و باشیبی تند به بستر رودخانه فرو می‌آمد. در جاهای کم‌عمق آب به آرامی روان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40046</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=40046"/>
		<updated>2013-04-19T23:21:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 95&lt;br /&gt;
خالی بود و تنها سرهای بلند کاج‌ها در مسیر رودخانه راه را مشخص می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه از میان گذرگاه راند. چشمهای کوچکش از خستگی تقریبا بسته میشد اما صورتش نرمش‌ناپذیر و مزدانه بود. باد کوهستان از گذرگاه صفیرزنان می‌خزید و در برخورد با لبه سنگهای سخت سوت می‌کشید. در هوا، نزدیک تیغه‌ی کوه، دم سرخی بپرواز آمد و با خشم فریاد کشید. پپه آهسته از میان گذرگاه شکسته‌ی ناهموار گذشت و به آن سو نگاه کرد.&lt;br /&gt;
کوره راه بتندی از میان خرده‌سنگ‌ها پیچ مس‌خورد و پائین می‌رفت. در ته شیب چین تاریکی بود که در یکسو پوشیده از بوته و در سوی دیگر زمین صافی بود که یک دسته درخت بلوط در آن روئیده بود. در این زمین لته ‌ای از علف بود و پشت آن کوه دیگری بود که تنها مانده بود و جز سنگهای بیجان و بوته‌های سیاه و کوچک گرسنه چیزی نداشت. پپه، باز از قمقمه آب نوشید چون هوا آنقدر خشک بود که بینی‌اش را خشک و لبهایش را سوزانده بود. اسب به پائین راند. شمهای اسب در سراشیبی راه می‌سرید و تلاش می‌کرد، سنگ ریزه‌ها را می‌غلتاند و به دورن بوته‌ها فرو می‌رفت. حالا دیگر خورشید پشت کوههای باختر رفته بود، اما هنوز روی درختهای بلوط و علفزار صاف با درخشندگی می‌تابید و تخته شنگها و دامنه‌ی تپه‌ها هنوز گرمائی را که از آفتاب اندوخته بود پس می‌داد. &lt;br /&gt;
پپه به نوک پشته‌ی خشک و چروکیده‌ی دیگر نگاه کرد و اندام مردی را دید که روی صخره ایستاده بود. پپه فورت نگاهش را برگرداند که غیرعادی جلوه نکند. لحظه‌ای بعد که به بالا نگاه کرد شبح رفته بود.&lt;br /&gt;
در پائین راه انباشته لود و اسب برای یافتن جای پا نقلا می‌کرد و گاهی پایش را زمین می‌گذاشت و چند قدمی سر میخورد. سرانجام بجائی رسیدند که درخچه‌ها بالاتر از سر پپه بود و او تفنگش را بالا گرفت که صورتش را از پنجه‌های خشک و شکننده محافظت کند.&lt;br /&gt;
از چین بالا رفت و از آن خارج شد و به بالای صخره‌ی کوچکی راند. علف‌زار صاف و بلوط‌های گرد آسایش‌بخش در برابرش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   لته(به فتح اول و کسر دوم) قسمتی از مزرعه که در آن جلو علف میکارند و نمیگذارند خوشه دهد و به صرف خسیل می‌رسانند.&lt;br /&gt;
(در بندر گز شنیدم .ط.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 94&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد. دیگر سست روی زین ننشست. تفنگ بزرگ را بلند کرد و دشته آن‌را کشید و فشنگی در مخزن گذاشت و بعد ضامنش را کشید.&lt;br /&gt;
کوره‌راه در سراشیبی تندی افتاد. دیگر آلش‌ها کوچکتر بودند و سرهاشان – که در گذر باد بود – خشک شده بود. اسب به زحمت راه می‌رفت؛ خورشید به آرامی بالا آمد و چون ظهر گذشت به پائین رفت.&lt;br /&gt;
در نقطه‌ای که رودخانه از یک تنگه فرعی می‌آمد و کوره‌راه از آن جدا میشد. پپه پیاده شد و اسبش را آب داد و قمقمه‌اش را پر کرد. در راهیکه از رودخانه جدا میشد درختی درمیان نبود تنها مریم گلی های ترد و سایر گل‌ها و بوته‌ها کناره راه را پوشانده بود. خاک‌نرم و سیاه‌هم نبود و در مسیر راه تنها سنگ‌های روشن ترک خورده خوابیده بود. همینکه اسب روی سنگ‌ریزه‌ها پا میگذاشت مارمولک‌ها به زیر بوته‌ها فرار می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه روی زین چرخید و به پشت سر نگاه کرد. حالا در زمین صاف بود و میشد که او را از دوردست‌ها ببینند. همچنانکه پیش می‌رفت بیابان سخت‌تر و ترسناک‌تر و خشک‌تر میشد. راه در پای تخته سنگهای چهارگوش بزرگ پیچ می‌خورد. خرگوشهای خاکستری به زیر بوته‌ها می‌گریختند و یک پرنده فریادی یکتواخت می‌کسید. در سمت خاور قله‌های لخت کوه‌ها در زیر آفتاب آتش‌بار رنگ پریده و گردآلوده بود. اسب با زحمت از تیغه گذرگاه کوه بالا می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، لحظه به لحظه مشکوکانه به پشت سر نگاه می‌کرد چشمانش قله‌ی کوههای بالای سرش را جستجو می‌کرد. یکبار روی یک پشته‌ی سفید و خشک برای یک لحظه هیکل سیاهی را دید اما فورا نگاهش را از او برداشت. این یکی از نگهبانان سیاه بود.&lt;br /&gt;
هیچکس نمیدانست اینها کی هستند و کجا زندگی می‌کنند، اما بهتر بود آدم هیچوقت متوجه آنها نشود و خود را بیخبر نشان بدهد. چون آنها با کسی که پی کار خود می‌رفت کاری نداشتند.&lt;br /&gt;
هوا خشک و پر از غبار سبکی بود که باد از کوهها می‌آورد. پپه با صرفه‌جوئی از قمقمه آب خورد و درش را بست و دوباره به قاچ زین آویخت. کوره راه از جلوی سنگ‌ها کنار می‌رفت و از شکاف‌ها و آب‌رئهای خشک قدیمی رد میشد و روی تپه بالا می‌رفت. وقتی به گذرگاه کوچک رسید ایستاد و مدتی به پشت‌سر نگاه کرد. دیگر نگهبان سیاه دیده نمیشد و راهی که پشت سر گذاشته بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 93&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بود و در آفتاب بامداد برق می‌زد. سنگ‌های کوچک گرد ته‌رود با خزه‌ای که رویشان را گرفته بود سرخ رنگ بود. در امتداد کرانه رود بمقدار زیاد نعناع وحشی بلند روئیده بود، در حالیکه درون آب مملو از بولاغ اوتی های پیر و خشن و به تخم رسیده بود.&lt;br /&gt;
کوره‌راه به رودخانه منتهی میشد و از سوی دیگر ادامه می‌یافت اسب قدم در آب گذاشت و ایستاد و پپه دهانه را رها کرد تا حیوان از آب روان بنوشد.&lt;br /&gt;
کمی بعد تنگه سراشیب شد، دیگر کوره را درختهای بزرگ سرخ‌رنگ حفاظت می‌کرد. تنه‌سرخ و بزرگ و گرد آن‌ها شاخ و برگی چون سرخسها سبز و بند بند داشت. همینکه پپه بمیان درختها رسید خورشید گم شد. نوری ارغوانی و عطر آگین بر سبزی رنگ پریده‌ی بوته‌های پای درختها نشسته بود. بوته‌های انگور فرنگی و توت سیاه و سر خس‌های بلند، دو طرف رودخانه را فرا گرفته بود و در بالا شاخه‌ها بهم رسیده بود و آسمان را بریده بود.&lt;br /&gt;
پپه از قمقمه آب نوشید و دست در کیسه آرد کرد و نخ سیاه قورمه را بیرون آورد. ریسمان را بدندان کشید تا گوشت آن جدا شد. آهسته می‌جوید و گاه گاه از قمقمه آب می‌نوشید. چشمان کوچکش خواب‌آلود و خسته اما عضلات چهره‌اش محکم بود. زمین سیاه بود و در زیر سم‌های اسب صدائی تو خالی می‌داد.&lt;br /&gt;
رودخانه تندتر شد. آبشارهای کوچکی روی سنگ‌ها می‌ریخت. سرخسهای پنجه‌ای روی آب معلق بود و از نوک پنجه‌هاشان قطرات آب فرو می‌چکید. پپه روی زین یک‌وری نشسته بود و پایش را آویزان کرده بود. برگی از درخت کنار راه کند و لحظه‌ای در دهانش گذاشت تا به طعم قورمه چاشنی زده باشد. تفنگ را آزاد روی زین گرفته بود.&lt;br /&gt;
ناگهان روی زین نیم‌خیز شد اسب را به کنار راه برد و با ضربه پا آن را شتابان به پشن درخت آلش راند. لگام را محکم کشید که جلوی شیهه اسب را بگیرد. چهره‌اش مراقب بود و پره‌های دماغش کمی می‌لرزید.&lt;br /&gt;
صدای ضربه‌های تو خالی از کوره راه فرا رسید و مرد چاقی که گونه‌های سرخ و ته‌ریشی سفید داشت از آنجا گذشت. اسبش وقتی به محلی که پپه کنار کشیده بود رسید سرش را پائین آورد و زمین را بو کشید.&lt;br /&gt;
مرد گفت «بلند شو!» و سر اسب را بالا کشید.&lt;br /&gt;
وقتی آخرین صدای سم ها محو شد پپه دوباره به کوره راه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 92&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشگلمون- شجاعمون، پشت و پناهمون، پسرم رفته.»&lt;br /&gt;
امیلی ورزی در کنار او به گریه افتادند. « خوشگلمون، شجاعمون رفته» فریاد، بلند و نافذ اوج گرفت و بعد ناله‌ای کوتاه شد. ماما سه بار بلند شد و نشست و بعد بخانه رفت و در را بست.&lt;br /&gt;
سپیده دم بود امیلیو ورزی هق هق ماما را از درون خانه می‌شنیدند. رفتند که روی صخره‌های بالای آب بنشینند.&lt;br /&gt;
شانه به‌شانه هم نسشتند و امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه، کی مرد شد؟»&lt;br /&gt;
رزی گفت « دیشب. دیشب تو منتری» ابرهای دریا از نور خورشید که پشب کوه‌ها بود سر شده بود.&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«امروز صبحونه نداریم. مامان حوصله درست کردنشو نداره.»&lt;br /&gt;
امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه کجا رفت؟»&lt;br /&gt;
رزی برگشت و به او نگاه کرد. جوابش را در هوای ارام جست و گفت:&lt;br /&gt;
«رفته سفر. دیگه هیچوقت بر نمیگرده.»&lt;br /&gt;
«مرده؟ خیال می‌کنی مرده؟»&lt;br /&gt;
رزی دوباره به‌دریا چشم دوخت. یک قایق بخاری کوچک که خطی از دود می‌کشید در لبه‌ی افق نشسته بود.&lt;br /&gt;
رزی توضیح داد:&lt;br /&gt;
«هنوز نمرده. هنوز نه.»&lt;br /&gt;
پپه تفنگ بزرگ را جلوی خود روی زین گذاشت. اسب را بحال خود گذاشت که از تپه بالا رود و به پشت سر نگاه نکرد. روی سراشیبی سنگلاخ را قشری از بوته های کوتاه پوشاند ه بود و پپه کوره‌راهی پیدا کرد و وارد شد.&lt;br /&gt;
وقتی به مدخل تنگه رسید یک بار روی زین تابی خورد و به پشت سرنگاه کرد، اما نور مه‌آلود خانه ها را بلعیده بود. پپه دوباره به‌جلو جست. شانه بلند تنگه راه را براو بسته بود. اسبش گردن راست کرد و نفسی کشید و بسوی کوره‌راه روانه شد.&lt;br /&gt;
زمین پا خورده بود و نرم و تیره و خاک‌برگ دار بود و پوشیده از شن های ریز. کوره راه شانه تنگه را دور می‌زد و باشیبی تند به بستر رودخانه فرو می‌آمد. در جاهای کم‌عمق آب به آرامی روان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39592</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39592"/>
		<updated>2013-04-19T01:41:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 94&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد. دیگر سست روی زین ننشست. تفنگ بزرگ را بلند کرد و دشته آن‌را کشید و فشنگی در مخزن گذاشت و بعد ضامنش را کشید.&lt;br /&gt;
کوره‌راه در سراشیبی تندی افتاد. دیگر آلش‌ها کوچکتر بودند و سرهاشان – که در گذر باد بود – خشک شده بود. اسب به زحمت راه می‌رفت؛ خورشید به آرامی بالا آمد و چون ظهر گذشت به پائین رفت.&lt;br /&gt;
در نقطه‌ای که رودخانه از یک تنگه فرعی می‌آمد و کوره‌راه از آن جدا میشد. پپه پیاده شد و اسبش را آب داد و قمقمه‌اش را پر کرد. در راهیکه از رودخانه جدا میشد درختی درمیان نبود تنها مریم گلی های ترد و سایر گل‌ها و بوته‌ها کناره راه را پوشانده بود. خاک‌نرم و سیاه‌هم نبود و در مسیر راه تنها سنگ‌های روشن ترک خورده خوابیده بود. همینکه اسب روی سنگ‌ریزه‌ها پا میگذاشت مارمولک‌ها به زیر بوته‌ها فرار می‌کردند.&lt;br /&gt;
پپه روی زین چرخید و به پشت سر نگاه کرد. حالا در زمین صاف بود و میشد که او را از دوردست‌ها ببینند. همچنانکه پیش می‌رفت بیابان سخت‌تر و ترسناک‌تر و خشک‌تر میشد. راه در پای تخته سنگهای چهارگوش بزرگ پیچ می‌خورد. خرگوشهای خاکستری به زیر بوته‌ها می‌گریختند و یک پرنده فریادی یکتواخت می‌کسید. در سمت خاور قله‌های لخت کوه‌ها در زیر آفتاب آتش‌بار رنگ پریده و گردآلوده بود. اسب با زحمت از تیغه گذرگاه کوه بالا می‌رفت.&lt;br /&gt;
پپه، لحظه به لحظه مشکوکانه به پشت سر نگاه می‌کرد چشمانش قله‌ی کوههای بالای سرش را جستجو می‌کرد. یکبار روی یک پشته‌ی سفید و خشک برای یک لحظه هیکل سیاهی را دید اما فورا نگاهش را از او برداشت. این یکی از نگهبانان سیاه بود.&lt;br /&gt;
هیچکس نمیدانست اینها کی هستند و کجا زندگی می‌کنند، اما بهتر بود آدم هیچوقت متوجه آنها نشود و خود را بیخبر نشان بدهد. چون آنها با کسی که پی کار خود می‌رفت کاری نداشتند.&lt;br /&gt;
هوا خشک و پر از غبار سبکی بود که باد از کوهها می‌آورد. پپه با صرفه‌جوئی از قمقمه آب خورد و درش را بست و دوباره به قاچ زین آویخت. کوره راه از جلوی سنگ‌ها کنار می‌رفت و از شکاف‌ها و آب‌رئهای خشک قدیمی رد میشد و روی تپه بالا می‌رفت. وقتی به گذرگاه کوچک رسید ایستاد و مدتی به پشت‌سر نگاه کرد. دیگر نگهبان سیاه دیده نمیشد و راهی که پشت سر گذاشته بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 93&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بود و در آفتاب بامداد برق می‌زد. سنگ‌های کوچک گرد ته‌رود با خزه‌ای که رویشان را گرفته بود سرخ رنگ بود. در امتداد کرانه رود بمقدار زیاد نعناع وحشی بلند روئیده بود، در حالیکه درون آب مملو از بولاغ اوتی های پیر و خشن و به تخم رسیده بود.&lt;br /&gt;
کوره‌راه به رودخانه منتهی میشد و از سوی دیگر ادامه می‌یافت اسب قدم در آب گذاشت و ایستاد و پپه دهانه را رها کرد تا حیوان از آب روان بنوشد.&lt;br /&gt;
کمی بعد تنگه سراشیب شد، دیگر کوره را درختهای بزرگ سرخ‌رنگ حفاظت می‌کرد. تنه‌سرخ و بزرگ و گرد آن‌ها شاخ و برگی چون سرخسها سبز و بند بند داشت. همینکه پپه بمیان درختها رسید خورشید گم شد. نوری ارغوانی و عطر آگین بر سبزی رنگ پریده‌ی بوته‌های پای درختها نشسته بود. بوته‌های انگور فرنگی و توت سیاه و سر خس‌های بلند، دو طرف رودخانه را فرا گرفته بود و در بالا شاخه‌ها بهم رسیده بود و آسمان را بریده بود.&lt;br /&gt;
پپه از قمقمه آب نوشید و دست در کیسه آرد کرد و نخ سیاه قورمه را بیرون آورد. ریسمان را بدندان کشید تا گوشت آن جدا شد. آهسته می‌جوید و گاه گاه از قمقمه آب می‌نوشید. چشمان کوچکش خواب‌آلود و خسته اما عضلات چهره‌اش محکم بود. زمین سیاه بود و در زیر سم‌های اسب صدائی تو خالی می‌داد.&lt;br /&gt;
رودخانه تندتر شد. آبشارهای کوچکی روی سنگ‌ها می‌ریخت. سرخسهای پنجه‌ای روی آب معلق بود و از نوک پنجه‌هاشان قطرات آب فرو می‌چکید. پپه روی زین یک‌وری نشسته بود و پایش را آویزان کرده بود. برگی از درخت کنار راه کند و لحظه‌ای در دهانش گذاشت تا به طعم قورمه چاشنی زده باشد. تفنگ را آزاد روی زین گرفته بود.&lt;br /&gt;
ناگهان روی زین نیم‌خیز شد اسب را به کنار راه برد و با ضربه پا آن را شتابان به پشن درخت آلش راند. لگام را محکم کشید که جلوی شیهه اسب را بگیرد. چهره‌اش مراقب بود و پره‌های دماغش کمی می‌لرزید.&lt;br /&gt;
صدای ضربه‌های تو خالی از کوره راه فرا رسید و مرد چاقی که گونه‌های سرخ و ته‌ریشی سفید داشت از آنجا گذشت. اسبش وقتی به محلی که پپه کنار کشیده بود رسید سرش را پائین آورد و زمین را بو کشید.&lt;br /&gt;
مرد گفت «بلند شو!» و سر اسب را بالا کشید.&lt;br /&gt;
وقتی آخرین صدای سم ها محو شد پپه دوباره به کوره راه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 92&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشگلمون- شجاعمون، پشت و پناهمون، پسرم رفته.»&lt;br /&gt;
امیلی ورزی در کنار او به گریه افتادند. « خوشگلمون، شجاعمون رفته» فریاد، بلند و نافذ اوج گرفت و بعد ناله‌ای کوتاه شد. ماما سه بار بلند شد و نشست و بعد بخانه رفت و در را بست.&lt;br /&gt;
سپیده دم بود امیلیو ورزی هق هق ماما را از درون خانه می‌شنیدند. رفتند که روی صخره‌های بالای آب بنشینند.&lt;br /&gt;
شانه به‌شانه هم نسشتند و امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه، کی مرد شد؟»&lt;br /&gt;
رزی گفت « دیشب. دیشب تو منتری» ابرهای دریا از نور خورشید که پشب کوه‌ها بود سر شده بود.&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«امروز صبحونه نداریم. مامان حوصله درست کردنشو نداره.»&lt;br /&gt;
امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه کجا رفت؟»&lt;br /&gt;
رزی برگشت و به او نگاه کرد. جوابش را در هوای ارام جست و گفت:&lt;br /&gt;
«رفته سفر. دیگه هیچوقت بر نمیگرده.»&lt;br /&gt;
«مرده؟ خیال می‌کنی مرده؟»&lt;br /&gt;
رزی دوباره به‌دریا چشم دوخت. یک قایق بخاری کوچک که خطی از دود می‌کشید در لبه‌ی افق نشسته بود.&lt;br /&gt;
رزی توضیح داد:&lt;br /&gt;
«هنوز نمرده. هنوز نه.»&lt;br /&gt;
پپه تفنگ بزرگ را جلوی خود روی زین گذاشت. اسب را بحال خود گذاشت که از تپه بالا رود و به پشت سر نگاه نکرد. روی سراشیبی سنگلاخ را قشری از بوته های کوتاه پوشاند ه بود و پپه کوره‌راهی پیدا کرد و وارد شد.&lt;br /&gt;
وقتی به مدخل تنگه رسید یک بار روی زین تابی خورد و به پشت سرنگاه کرد، اما نور مه‌آلود خانه ها را بلعیده بود. پپه دوباره به‌جلو جست. شانه بلند تنگه راه را براو بسته بود. اسبش گردن راست کرد و نفسی کشید و بسوی کوره‌راه روانه شد.&lt;br /&gt;
زمین پا خورده بود و نرم و تیره و خاک‌برگ دار بود و پوشیده از شن های ریز. کوره راه شانه تنگه را دور می‌زد و باشیبی تند به بستر رودخانه فرو می‌آمد. در جاهای کم‌عمق آب به آرامی روان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39555</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39555"/>
		<updated>2013-04-18T01:14:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 93&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بود و در آفتاب بامداد برق می‌زد. سنگ‌های کوچک گرد ته‌رود با خزه‌ای که رویشان را گرفته بود سرخ رنگ بود. در امتداد کرانه رود بمقدار زیاد نعناع وحشی بلند روئیده بود، در حالیکه درون آب مملو از بولاغ اوتی های پیر و خشن و به تخم رسیده بود.&lt;br /&gt;
کوره‌راه به رودخانه منتهی میشد و از سوی دیگر ادامه می‌یافت اسب قدم در آب گذاشت و ایستاد و پپه دهانه را رها کرد تا حیوان از آب روان بنوشد.&lt;br /&gt;
کمی بعد تنگه سراشیب شد، دیگر کوره را درختهای بزرگ سرخ‌رنگ حفاظت می‌کرد. تنه‌سرخ و بزرگ و گرد آن‌ها شاخ و برگی چون سرخسها سبز و بند بند داشت. همینکه پپه بمیان درختها رسید خورشید گم شد. نوری ارغوانی و عطر آگین بر سبزی رنگ پریده‌ی بوته‌های پای درختها نشسته بود. بوته‌های انگور فرنگی و توت سیاه و سر خس‌های بلند، دو طرف رودخانه را فرا گرفته بود و در بالا شاخه‌ها بهم رسیده بود و آسمان را بریده بود.&lt;br /&gt;
پپه از قمقمه آب نوشید و دست در کیسه آرد کرد و نخ سیاه قورمه را بیرون آورد. ریسمان را بدندان کشید تا گوشت آن جدا شد. آهسته می‌جوید و گاه گاه از قمقمه آب می‌نوشید. چشمان کوچکش خواب‌آلود و خسته اما عضلات چهره‌اش محکم بود. زمین سیاه بود و در زیر سم‌های اسب صدائی تو خالی می‌داد.&lt;br /&gt;
رودخانه تندتر شد. آبشارهای کوچکی روی سنگ‌ها می‌ریخت. سرخسهای پنجه‌ای روی آب معلق بود و از نوک پنجه‌هاشان قطرات آب فرو می‌چکید. پپه روی زین یک‌وری نشسته بود و پایش را آویزان کرده بود. برگی از درخت کنار راه کند و لحظه‌ای در دهانش گذاشت تا به طعم قورمه چاشنی زده باشد. تفنگ را آزاد روی زین گرفته بود.&lt;br /&gt;
ناگهان روی زین نیم‌خیز شد اسب را به کنار راه برد و با ضربه پا آن را شتابان به پشن درخت آلش راند. لگام را محکم کشید که جلوی شیهه اسب را بگیرد. چهره‌اش مراقب بود و پره‌های دماغش کمی می‌لرزید.&lt;br /&gt;
صدای ضربه‌های تو خالی از کوره راه فرا رسید و مرد چاقی که گونه‌های سرخ و ته‌ریشی سفید داشت از آنجا گذشت. اسبش وقتی به محلی که پپه کنار کشیده بود رسید سرش را پائین آورد و زمین را بو کشید.&lt;br /&gt;
مرد گفت «بلند شو!» و سر اسب را بالا کشید.&lt;br /&gt;
وقتی آخرین صدای سم ها محو شد پپه دوباره به کوره راه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 92&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشگلمون- شجاعمون، پشت و پناهمون، پسرم رفته.»&lt;br /&gt;
امیلی ورزی در کنار او به گریه افتادند. « خوشگلمون، شجاعمون رفته» فریاد، بلند و نافذ اوج گرفت و بعد ناله‌ای کوتاه شد. ماما سه بار بلند شد و نشست و بعد بخانه رفت و در را بست.&lt;br /&gt;
سپیده دم بود امیلیو ورزی هق هق ماما را از درون خانه می‌شنیدند. رفتند که روی صخره‌های بالای آب بنشینند.&lt;br /&gt;
شانه به‌شانه هم نسشتند و امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه، کی مرد شد؟»&lt;br /&gt;
رزی گفت « دیشب. دیشب تو منتری» ابرهای دریا از نور خورشید که پشب کوه‌ها بود سر شده بود.&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«امروز صبحونه نداریم. مامان حوصله درست کردنشو نداره.»&lt;br /&gt;
امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه کجا رفت؟»&lt;br /&gt;
رزی برگشت و به او نگاه کرد. جوابش را در هوای ارام جست و گفت:&lt;br /&gt;
«رفته سفر. دیگه هیچوقت بر نمیگرده.»&lt;br /&gt;
«مرده؟ خیال می‌کنی مرده؟»&lt;br /&gt;
رزی دوباره به‌دریا چشم دوخت. یک قایق بخاری کوچک که خطی از دود می‌کشید در لبه‌ی افق نشسته بود.&lt;br /&gt;
رزی توضیح داد:&lt;br /&gt;
«هنوز نمرده. هنوز نه.»&lt;br /&gt;
پپه تفنگ بزرگ را جلوی خود روی زین گذاشت. اسب را بحال خود گذاشت که از تپه بالا رود و به پشت سر نگاه نکرد. روی سراشیبی سنگلاخ را قشری از بوته های کوتاه پوشاند ه بود و پپه کوره‌راهی پیدا کرد و وارد شد.&lt;br /&gt;
وقتی به مدخل تنگه رسید یک بار روی زین تابی خورد و به پشت سرنگاه کرد، اما نور مه‌آلود خانه ها را بلعیده بود. پپه دوباره به‌جلو جست. شانه بلند تنگه راه را براو بسته بود. اسبش گردن راست کرد و نفسی کشید و بسوی کوره‌راه روانه شد.&lt;br /&gt;
زمین پا خورده بود و نرم و تیره و خاک‌برگ دار بود و پوشیده از شن های ریز. کوره راه شانه تنگه را دور می‌زد و باشیبی تند به بستر رودخانه فرو می‌آمد. در جاهای کم‌عمق آب به آرامی روان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39552</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39552"/>
		<updated>2013-04-17T21:27:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 92&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشگلمون- شجاعمون، پشت و پناهمون، پسرم رفته.»&lt;br /&gt;
امیلی ورزی در کنار او به گریه افتادند. « خوشگلمون، شجاعمون رفته» فریاد، بلند و نافذ اوج گرفت و بعد ناله‌ای کوتاه شد. ماما سه بار بلند شد و نشست و بعد بخانه رفت و در را بست.&lt;br /&gt;
سپیده دم بود امیلیو ورزی هق هق ماما را از درون خانه می‌شنیدند. رفتند که روی صخره‌های بالای آب بنشینند.&lt;br /&gt;
شانه به‌شانه هم نسشتند و امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه، کی مرد شد؟»&lt;br /&gt;
رزی گفت « دیشب. دیشب تو منتری» ابرهای دریا از نور خورشید که پشب کوه‌ها بود سر شده بود.&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«امروز صبحونه نداریم. مامان حوصله درست کردنشو نداره.»&lt;br /&gt;
امیلیو پرسید:&lt;br /&gt;
«پپه کجا رفت؟»&lt;br /&gt;
رزی برگشت و به او نگاه کرد. جوابش را در هوای ارام جست و گفت:&lt;br /&gt;
«رفته سفر. دیگه هیچوقت بر نمیگرده.»&lt;br /&gt;
«مرده؟ خیال می‌کنی مرده؟»&lt;br /&gt;
رزی دوباره به‌دریا چشم دوخت. یک قایق بخاری کوچک که خطی از دود می‌کشید در لبه‌ی افق نشسته بود.&lt;br /&gt;
رزی توضیح داد:&lt;br /&gt;
«هنوز نمرده. هنوز نه.»&lt;br /&gt;
پپه تفنگ بزرگ را جلوی خود روی زین گذاشت. اسب را بحال خود گذاشت که از تپه بالا رود و به پشت سر نگاه نکرد. روی سراشیبی سنگلاخ را قشری از بوته های کوتاه پوشاند ه بود و پپه کوره‌راهی پیدا کرد و وارد شد.&lt;br /&gt;
وقتی به مدخل تنگه رسید یک بار روی زین تابی خورد و به پشت سرنگاه کرد، اما نور مه‌آلود خانه ها را بلعیده بود. پپه دوباره به‌جلو جست. شانه بلند تنگه راه را براو بسته بود. اسبش گردن راست کرد و نفسی کشید و بسوی کوره‌راه روانه شد.&lt;br /&gt;
زمین پا خورده بود و نرم و تیره و خاک‌برگ دار بود و پوشیده از شن های ریز. کوره راه شانه تنگه را دور می‌زد و باشیبی تند به بستر رودخانه فرو می‌آمد. در جاهای کم‌عمق آب به آرامی روان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39551</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39551"/>
		<updated>2013-04-17T21:13:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 91&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پپه کجا میره؟»&lt;br /&gt;
چشمهای ماما برق می‌زد.&lt;br /&gt;
« پپه میره سفر. پپه حالا یه مرده. باید یه کار مردونه بکنه.»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست گرفت. حالت دهانش تغییر کرد و درست شبیه مادرش شد.&lt;br /&gt;
عاقبت همه چیز آماده شد. اسب بابارش بیرون درایستاده بود. از قمقمه باریکه‌ای ازنم روی شانه خرمائی رنگ اسب ریخته بود.&lt;br /&gt;
مهتاب با سپیده از میان می‌رفت و ماه نزدیک دریا بود. همه خانواده کنار کلبه ایستاده بودند. ماما رو در روی پهپه ایستاد:&lt;br /&gt;
نیگاکن پسرم! هوا تادوباره تاریک نشه وانستا. اگه خستت‌ام شد نخواب. مواظب اسب باش که از خستگی وانسته. یادت باشه که مواظب گلوله‌ها باشی – فقط ده‌تان. شیکمتو با قورمه پر نکن والا مریض میشی. کم‌کم بخور و شیکمتو با سبزی پر کن وقتی به بلندی کوه رسیدی اگه نگهبانای سیلا، رو دید نزدیکشون نرو، سعیم نکن باهاشون حرف بزنی. دعاتم فراموش نکن.»&lt;br /&gt;
دستهای لاغرش را روی شانه‌های پپه گذاشت و روی پنچه‌هایش ایستاد و هردو گونه اورا مطابق معمول بوسید و پپه هم گونه‌های مادرش را بوسید. بعد پپه بسوی امیلیو ورزی رفت و گونه‌های آنها را هم بوسید.&lt;br /&gt;
پپه بسوی مادرش برگشت. مثل اینکه در جستجوی اندکی نرمی وضعفی در مادرش بود. اما چهره ماما خشمگین بود:&lt;br /&gt;
«حالا برو، وانشا که مثل یه جوجه بگیرنت.»&lt;br /&gt;
پپه خودش را روی زین کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«-من یه مردم».&lt;br /&gt;
اولین سپیده‌ای بود که او سوار براسب از تپه بسوی تنگه کوچکی میرفت که راهی بمیان کوه‌ها داشت. مهتاب و روشنی سپیده با هم می‌جنگیدند و این دیدن را مشکل میساخت. پپه صدقدم دور نشده بود که محو شد و خیلی پیش‌تر از آنکه وارد تنگه شود سایه‌ای کبود و نامشخص بود. ماما جلوی پله‌ها راست ایستاده بود و امیلیو ورزی در دو طرفش مانده بود و گاهگاه دزدانه نگاهی به او می‌انداختند.&lt;br /&gt;
وقتی سایه خاکستری رنگ پپه در دامنه‌ی تپه ناپدید شد ماما از پا در آمد. ناله‌ای بلند وزاری مرگ را سر گرفت. فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39547</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39547"/>
		<updated>2013-04-17T20:47:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 90&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اخم کرد.&lt;br /&gt;
«بیا! باید حاضرت کنیم، برو امیلیو ورزی رو بیدا کن. رودباش.»&lt;br /&gt;
پپه به سمتی رفت که برادر و خواهرش میان پوست گوسفندها خوابیده بودند. خم شد و به آرامی آنها را تکان داد.&lt;br /&gt;
رزی پاشو! امیلیو پاشو ! ماما میگه پاشین »&lt;br /&gt;
کوچولوهای سیاه برخاستند و چشمهاشان را در نور شمع مالیدند. ماما دیگر از بستر بیرون آمده بود و دامن بلند و سیاهش را روی لباش خواب پوشیده بود.&lt;br /&gt;
بانگ زد:&lt;br /&gt;
« امیلیو برو اون یکی اسبه رو واسه پپه بگیر. یالا زودی باش! زود. »&lt;br /&gt;
امیلیو لباس کهنه‌اش را پوشید و خواب آلوده و تلوتلو خوران از در بیرون رفت.&lt;br /&gt;
ماما پرسید:&lt;br /&gt;
« تو جاده صدای کسی ‌رو پشت‌سرت نشنیدی؟.»&lt;br /&gt;
« نه ماما. خوب گوش‌دادم. کسی تو جاده نبود.»&lt;br /&gt;
ماما در اطاق مثل پرنده‌ای این طرف آن‌طرف می‌پرید. قمقمه‌ای را از میخ‌دیوار برداشت و به‌زمین انداخت. از بسترش یک پتو کشید و آن را محکم لوله کرد و سرش را با ریسمانی‌بست. از گنجه کنار چراغ خوراک پزی یک کیسه نیمه پر گوشت قورمه بیرون آورد.&lt;br /&gt;
پپه در وسط اطاق ایستاده بود و فعالیت مادرش را تماشا می‌کرد. ماما از پشت در تفنگ 56-38 را که لوله‌اش براق بود برداشت. پپه آن را گرفت و در خم آرنجش نگاه داشت. ماما یک کیسه کوچک چرمی آورد و فشنگهایش را کف دستش ریخت و شمرد:&lt;br /&gt;
«فقط ده‌تا مونده. نباید حرومش کنی»&lt;br /&gt;
امیلیو سرش را از دربدروی آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«ماما، اسب حاضره.»&lt;br /&gt;
«زین اون یکی اسبو بذار روش. پتورم روش ببند. بیا، قورمه‌رم به قاچ‌زین به‌بند.»&lt;br /&gt;
پپه هنوز خاموش ایستاده بود و فعالیت جنون آمیز مادرش را نگاه می‌کرد. غمگین بود و دهان قشنگش کشیده و باریک بود و چشمان کوچکش ماما را تقریبا با اشک دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;
رزی بنرمی پرسید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قله‌هایشان در آسمان محو شده بود.&lt;br /&gt;
پپه با خستگی از سه پله بالا رفت و وارد خانه شد. درون خانه تاریک بود. خش‌خشی از گوشه‌ی اطاق برخاست.&lt;br /&gt;
ماما از تختخوابش داد زد:&lt;br /&gt;
«کیه؟ پپه، تویی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما»&lt;br /&gt;
«دوا رو گیر آوردی؟»&lt;br /&gt;
«آره، ماما.»&lt;br /&gt;
« خب ، پس برو بخواب، خیال کردم خونه خانوم رو دیکه می‌خوابی.»&lt;br /&gt;
پپه ساکت در اطاق تاریک ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«پپه چرا اونجا وایسادی؟ مگه شراب زدی؟»&lt;br /&gt;
«آره ، ماما.»&lt;br /&gt;
« خوب، پس برو بخواب مستی از سرت بپره.»&lt;br /&gt;
صدای پپه خسته اما محکم بود « ماما شمعو روشن کن، من باید فرار کنم میون کوه‌ها»&lt;br /&gt;
چیه پپه؟ دیوونه.» ماما کبریتی آتش رد و چوب کوچک آبی آن‌را گرفت تا آتش بگیرد و شمعی را که روی زمین کنار تختش بود روشن کرد. « خب، پپه، چی میگی؟» و با اضطراب به چهره‌ی او نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
پپه عوض شده بود. بنظر میرسید که ظرافت از چانه‌اش رفته. دهانش دیگر مثل سابق نبود. خطوط لبهایش راست‌تر شده بود اما بزرگترین تغییر در چشمهایش بود. دیگر نه خنده‌ای بود و نه شرمی. چشمانش تیز و روشن و پراراده بود.&lt;br /&gt;
پپه همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود با لحنی یکنواخت و ملول به‌ماما گفت. چند نفر به آشپزخانه خانم رودریکه آمدند. شراب هم بود و پپه هم نوشید. بگو مگوی مختصری شد و مردی بطرف پپه آمد و بعد هم چاقو، تقریبا خود بخود و قبل از آنکه بفهمد از دستش پرید. پپه همینطور که حرف میزد چهره ماما گرفته‌تر میشد و بنظر میرسید که باریکتر میشود پپه حرفش را تمام کرد.&lt;br /&gt;
«ماما، من حالا دیگه یه مردم. مردیکه اسمی‌روم گذاشت که نتونستم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ماما سر تکان داد.&lt;br /&gt;
«پپه ، طفلکم، آره تو یه‌مردی. دیدم که چطور چاقو رو به تیر می‌زدی و من ترسم ورداشت» لحظه‌ای چهره‌اش آرام شد اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 88&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلابها را به دستشان داد و به آنها که از کوره را سراشیب به طرف پاره سنگها می‌رفتند نگاه کرد. هاون سنگی را کنار درگاه آورد و به سائیدن و ارد کردن ذرت‌ها مشغول شد و گاهگاه به جاده‌ای که پپه رفته بود، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ظهر شد و پس از آن بعداز ظهر فرا رسید، کوچولوها صدف‌ها را روی سنگ می‌زدند تا نرم شوند و ماما کلوچه‌ها را روی سنگ می‌زد تا نازک شود. همینکه خورشید به اقیانوس فرو رفت شامشان را خوردند. روی پله جلوی در نشستند و ماه بزرگ سفید را که از قله‌های کوه بالا می‌آمد تماشا کردند.&lt;br /&gt;
ماما گفت:&lt;br /&gt;
«اون الان تو خونه خانوم رودریگ دوستمونه. به پپه خوردنیهای خوب خوب میده، شایدم چیزی برای ما تعارف بفرستد»&lt;br /&gt;
امیلیو گفت:&lt;br /&gt;
«یه روز منم با اسب واسه دوامیرم مونتری. مامان پپه امروز برای خودش مردی شد؟»&lt;br /&gt;
ماما عاقلانه گفت:&lt;br /&gt;
«وقتی یع مرد لازم باشه، پسرها مرد میشن. این یادت باشه. من پسرایی‌رو دیدم که چهل سال داشتن چون بمرد احتیاجی نبود.»&lt;br /&gt;
طولی نکشید که رفتند تا بخوابند، ماما به تختخواب بزرگ چوب بلوطش که در یک گوشه اطاق قرار داشت رفت و امیلیو و رزی بسوی جعبه‌هاشان رفتند که انباشته از کاه و پوست گوسفند بود و در گوشه دیگر اطاق قرار داشت.&lt;br /&gt;
ماه آسمان را می‌نوردید و موج‌ها روی پاره سنگ‌ها می‌غریدند. خروس‌ها اولین بانک خود را برآوردند. موج‌ها خفیف شد و به ضربه‌هایی کوچک که با زمزمه‌ای آرام بسنگ‌ها می‌خورد بدل گشت. ماه بسوی دریا پائین لغزید و خروس‌ها دوباره بانگ برداشتند.&lt;br /&gt;
ماه نزدیک به سطح آب بود که پپه سوار بر اسب از نفس افتاده بسوی منزل راندو سگش جستی زد و در حالیکه از خوشحالی سر و صدا می‌کرد دور اسب بجست و خیز پرداخت. پپه از روی زین سرخورد و پا به‌زمین گذاشت. کلبه کوچک در مسیر باد و در نور مهتاب نقره فام بود و سایه مربع آن در شمال و مشرق سیاه‌رنگ بود. در مشرق کوههای سواربرهم زیرنور، مه‌آلوده بنظر می‌رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39494</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=39494"/>
		<updated>2013-04-17T01:29:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 87&lt;br /&gt;
نشسته بود که از فرط کهنگی چند جا چرمش پاره شده بود و چوبهایش پیدا بود. آن وقت مادرش کلاه بزرگ سیاه با بند قلاب‌دار را آورد و روی پنجه‌هایش بلند شد و دستمال ابریشمی سبز رنگ را به گردن پپه بست. کت آبی‌رنگ پپه خیلی تیره‌تر از شلوارش بود. چون خیلی کمتر شسته شده بود.&lt;br /&gt;
ماما بطری بزرگ دوا را با سکه‌های نقره به او داد و گفت: « این واسه دوا، این واسه نمک. این برایه شمع که واسه بابات روشن کنی. اینم واسه شیرینی بچه‌ها. دوستمون خانوم و دریکه‌شامتو میده، گاسم به رختخواب بده که شب بخوابی، کلیسا که رفتی ده دفعه «میگی پدر آسمانی» و بیست‌وپنج دفعه میگی ای مادر مقدس اه خرس گنده! می‌دونم چشمت به شمعها و شمایل‌ها بیفته تا شب میگی مادر مقدس ...، عبادت حسابی این نیس که آدم جلو چیزای خوب بندشه.»&lt;br /&gt;
کلاه سیاه که‌سر نوک تیز و موهای سیاه و پرپشت پپه را پوشانده بود او را با ارزش و مسن جلوه می‌داد. بخوبی روی اسب تیزتک نشسته بود.&lt;br /&gt;
ماما فکر می‌کرد که او با چهره سبزه و اندام لاغر و بلند چقدر زیباست به‌نرمی گفت:&lt;br /&gt;
«کوچولو، اگه واسه دوا نبود تنهایی نمی‌فرستادمت. آخه خوب نیست دوا تو خونه نباشه. واسه اینکه کی میدونه چه وقت دل‌درد یا دندون درد میآد.»&lt;br /&gt;
پپه فریاد زد:&lt;br /&gt;
«خدا حافظ ماما، زود برمی‌گردم. دیگه همیشه میتونی منو تنها بفرستی. من یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو یه جوجه‌ی خلی»&lt;br /&gt;
پپه شانه‌هایش را راست کرد. افسار را به‌شانه اسب زد و‌براه افتاد. یکبار برگشت و دید که آنها: امیلیو رزی و ماما، او را نگاه می‌کنند. پپه از غرور و شادمانی لبخند زد و اسب را یورتمه برد.&lt;br /&gt;
وقتی پپه در جاده از سرازیری کوچکی گذشت و از نظر محو شد، ماما رو به‌بچه‌های کوچک و سیاه کرد و با خودش گفت:&lt;br /&gt;
« حالا دیگه یه مرده. خوبه که دوباره یه مرد تو خونه‌باشه.»&lt;br /&gt;
چشمهایش روی بچه‌ها خیره ماند.&lt;br /&gt;
« حالا برین روستگا، آب پس رفته، صدفها پیدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=38394</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=38394"/>
		<updated>2013-04-12T00:43:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 86&lt;br /&gt;
کنارش ایستاده بودندو پانزده پا دورتر یک تیر قرمز چوبی در زمین کاشته شده بود. تیغه چاقو که در دسته تا شده بود در دست راست پپه بود که داشت می‌خندید و به آسمان نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
ناگهان امیلیو فریاد زد«آره!»&lt;br /&gt;
مچ پپه مثل سرمار جهید. تیغه چاقو گوئی در وسط هوا باز شد و نوک آن با ضربه‌ای به تیر قرمز چوبی فرو رفت و دسته‌ی سیاه چاقو مرتعش شد. هر سه با هیجان خندیدند. روزی بسوی تیر چوبی دوید و چاقو را بیرون آورد و پیش پپه برد. پپه تیغه را تا کرد و چاقو را کف دستش گرفت و با غرور به آسمان لبخند زد. &lt;br /&gt;
«آره!»&lt;br /&gt;
چاقوی سنگین باز شد و دوباره در تیر چوبی فرو رفت. ماما مثل یک کشتی پیش رفت و بازی را بهم زد و داد و فریادش بلند شد:&lt;br /&gt;
« صبح تا شب مثل نی‌نی کوچولو ها با این چاقوی مسخره بازی در میاری، پاشو خرس گنده!» ماما شانه لخت پپه را گرفت و بالا کشید پپه گوسفندوار پوزخندی زد و با اکراه بلند شد.&lt;br /&gt;
ماماداد زد: « نیگا کن، تنبل خان! باهاس اسبوورداری؛ زین پدر تو بذاری روش و بری مونتری. شیشه دواخالیه، نداریم. بالا، فسقلی اسبو بگیر.»&lt;br /&gt;
در چهره‌ی آرام پپه آشوبی بپاشد«برم مونتری، تنها؟ آره ماما؟»&lt;br /&gt;
ماما اخمهایش درهم رفت « گوسفند نکرده، یه‌وخ نزنه سرت شیرینی‌ام بخری. فقط پول دوا و نمکو بهت می‌دم.»&lt;br /&gt;
پپه لبخند زد و گفت: « ماما، بند کلاهمو ببندم».&lt;br /&gt;
آن وقت ماما نرم شد: « آره، پپه، می‌تونی بند کلاهتو ورداری.»&lt;br /&gt;
پپه به ارامی گفت « ماما ، دستمال سبز مال من.»&lt;br /&gt;
« آره، اگه زود بری و بی‌دردسر برگردی دستمال سبز مال تو میشه. اگر قول بدی که وقتی غذا می‌خوری بازش کنی که روش نیفته ...»&lt;br /&gt;
« خوب ماما، مواظب میشم، من دیگه یه مردم.»&lt;br /&gt;
«تو؟ یه مردی؟ فسقلی.»&lt;br /&gt;
پپه به انبار اسقاط رفت و طنابی برداشت و بچابکی از تپه بالا رفت که اسب را بگیرد.&lt;br /&gt;
وقتی آماده شد جلوی در سوارش شد. روی زمین پدرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 85&lt;br /&gt;
ماماتورز، زن لاغر اندام و خشکی بود که چشمانی فرسوده داشت و از ده سال پیش – که شوهرش روی قلوه سنگی سکندری خورد و روی یک مار زنگی افتاد- مزرعه را اداره می‌کرد؛ چون وقتی مار سینه‌ی کسی را بزند دیگر کاری نمی‌شود کرد.&lt;br /&gt;
ماماتورز سه‌تا بچه داشت؛ امیلیو Emilio ورزی Rosy که یکی دوازده و دیگری چهارده سال داشت و هر دو سیاه چرده بودند و روزهائی را که دریا آرام بود و ماموری هم آن طرف پیدایش نبود روی تخته سنگ‌های زیر مزرعه به ماهیگیری می‌پرداختند. دیگری پپه Pepe بود که نوزده سال داشت و بلند قد و آرام و مهربان اما خیلی تپل بود. پپه سری دراز و نوک تیز داشت که موهای سیاه و بلندی آن را پوشانده بود و ماما قسمتی از موهای جلو چشمهای ریز و خندان او را بریده بود تا بتواند ببیند. استخوانهای گونه پپه مثل سرخ پوست‌ها برجسته بود و دماغی عقابی داشت اما دهانش مثل دهان دخترها قشنگ و خوش ترکیب و چانه‌اش ظریف و تراشیده بود. دست و پا و مچی کشیده داشت و خیلی هم تنبل بود. بنظر ماما، پپه خوب و شجاع بود اما هرگز این را به او نمی‌گفت. همیشه می‌گفت: « حتما یه گاو تنبل تو قوم و خویشهای پدرت پیدا شده بود والا چطور می‌توانستم پسری مث تو داشته باشم، وقتی تو شکمم بودی یه گرگ کوچیک ترسو از زیر یه‌بند دراومد و منو نگاه کرد؛ اون وخ تو اینطور شدی.»&lt;br /&gt;
پپه، گوسفندوار می‌خندید و چاقویش را در زمین فرو می‌کرد تارنگش را پاک کند و تیغه‌اش را تیز نگه دارد. این چاقو میراث پدرش بود و تیغه بلند و سنگین آن در دسته‌ی سیاهش تا میشد. روی دسته چاقو یک شستی قرار داست که وقتی پپه آن را فشار میداد تیغه بیرون می‌جهید آماده کار میشد. چاقو همیشه نزد پپه بود چون به پدرش تعلق داشت.&lt;br /&gt;
در یک روز آفتابی که دریا در زیر صخره با رنگی آبی می‌درخشید و کف‌های سپید روی قلوه سنگ‌ها می‌ماسید، و کوه‌های سنگی هم حتی مهربان بنظر آدم می‌رسید، ماماتورز از کلبه صدا زد:&lt;br /&gt;
«پپه، کارت دارم.»&lt;br /&gt;
جوابی نیامد. ماما گوش فراداد. ازپشت انبار صدای قهقهه‌ای بگوشش خورد. دامن بلندش را بالا کشید و بسمتی که صدا می آمد به راه افتاد.&lt;br /&gt;
پپه پشتش به جعبه‌ای بود و روی زمین نشسته بود و دندانهای سفیدش برق می‌زد. کوچولوهای سیاه مشتاق و منتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 84&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود پانزده مایل پائین‌تر از مونتری Monterey، بالای پرتگاهی که مشرف به سنگهای خرمایی رنگ ساحلی و آبهای کف کرده و خروشان دریا بود، خانواده تورز Torres مزرعه‌ای از چند جریب زمین سراشیب داشت. پشت این مزرعه کوههای سر به آسمان کشیده قرار داست. ساختمان‌های مزرعه مثل گیاهان چسبنده کوچک روی دامنه‌ی تپه‌ها گرد آمده قوز کرده بودند، گوئی میترسیدند که باد آنها را به دریا بریزد. کلبه‌ی کوچک و انبار پوسیده، از باد مرطوب آلوده به نمک آنقدر خاکستری شده بود که به رنگ تپه‌های سنگی درآمده بود. دو تا اسب و یک گاو نر و یک گوساله و شش‌تا خوک و دسته‌ای از جوجه‌های رنگ‌وارنگ آنجا را پر کرده بود. در زمین بی‌حاصل تنها کمی ذرت روئیده بود که چون در منطقه‌ی بادگیری بود ساقه‌های زمینی را تشکیل میداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38387</id>
		<title>گل‌های داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38387"/>
		<updated>2013-04-11T01:53:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 82&lt;br /&gt;
زد و به شوهرش خیره شد تا ارابه سقف‌دار و کاروان بی قواره را نبیند.&lt;br /&gt;
در یک لحظه همه چیز تمام شده بود. گاری انجام شده بود. الیزا به پشت سر نگاه نکرد.&lt;br /&gt;
باصدای بلند با هنری صحبت می‌کرد تا صدایش با وجود صدای موتور شنیده شود:« شب خوبیه شام خوبی می‌خوریم.»&lt;br /&gt;
هنری گله‌مند گفت:« دوباره عوض شدی» ویک دستش را از روی رل برداشت و زانوی الزا را نوازش داد.&lt;br /&gt;
« من باید تورو بیشتر به این جور شاما ببرم، واسه هر دوتامون بهتره، تو، تو مزرعه خیلی خسته میشی.»&lt;br /&gt;
الیزا پرسید: « هنری! سرشام شراب هم هست؟»&lt;br /&gt;
« حتما هس، شراب خیلی خوبه.»&lt;br /&gt;
الیزا لحظه‌ای ساکت بود بعد پرسید:&lt;br /&gt;
« هنری! تو این مسابقه های قهرمانی، مردا خیلی همدیگه رو می‌زنن؟»&lt;br /&gt;
«- بعضی وقتا، همیشه نه، چطور مگه؟»&lt;br /&gt;
«شنیدم دماغ همدیگرو خورد می‌کنن و خون رو سینه‌ها شون می‌ریزه. خوندم که دستکشاشون از خون تر و سنگین میشه.»&lt;br /&gt;
هنری صورتش را برگرداند و گفت:&lt;br /&gt;
« الیزا، چته؟ هیچ خیال نمی‌کردم تو این چیزا رو بخونی.»&lt;br /&gt;
ماشین ایستاد بعد به طرف راست پیچید تا از پل‌سالیناس بگذرد.&lt;br /&gt;
الیزا پرسید:&lt;br /&gt;
«زنام واسه تماشای بوکس میان؟»&lt;br /&gt;
«اوه، البته؛ بعضی‌ها. راستی موضوع چیه؟ میخوایی بریم مسابقه؟ فکر نمی‌کنم خوشت بیاد اما اگه جدا مایل باشی می‌ریم.»&lt;br /&gt;
الیزا به نرمی به صندلی تکیه داد و گفت:&lt;br /&gt;
« اوه، نه. نه نمی‌خوام برم، مطمئنم که نمی‌خوام.»&lt;br /&gt;
الیزا صورتش را از هنری برگرداند و گفت:&lt;br /&gt;
« فقط شراب بخوریم بسه؛ شراب زیاد.»&lt;br /&gt;
الیزا یقه مانتوش را برگرداند تا هنری متوجه گریه آرام او نشود – مثل یک پیرزن گریه می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 81&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چطور- چطور، الیزا، امروز خیلی خوب شدی؟ »&lt;br /&gt;
«خوب؟ فکر می‌کنی، مقصودت چیه؟.»&lt;br /&gt;
هنری به صحبتش ادامه داد و گفن: « نمیدونم، اما امروز خیلی فرق کردی، خوشحال و قوی بنظر می‌رسی.»&lt;br /&gt;
« من قویم ؟ قوی، منظورت از قوی چیه؟»&lt;br /&gt;
هنری کمی گیج شده بود با نو میدی گفت: « سر برسم می‌ذاری. این چه بازیه درآوردی. آنقدر قوی به نظر می‌آیی که می‌تونی به گوساله‌رو روزاتون خورد کنی، اونقدر خوشحالی که میتونی همشو مث یه هندونه بخوری.»&lt;br /&gt;
الیزا لحظه‌ای خشونت را فراموش کرد و گفت:« هنری این جور صحبت نکن می‌فهمم دارای چی میگی» الیزا قیافه اولیه‌اش را پیدا کرده بود. ادامه داد: « کم قوی‌ام اما نه اون قدرا ...»&lt;br /&gt;
هنری به سایبان تراکتور نگاه می‌کرد و کمی بعد که نگاهش به الیزا افتاد باز الیزا به او توجهی نکرد.&lt;br /&gt;
هنری گفت: «- ماشینو میارم بیرون تا من مشغولم توام مانتوتو بپوش.» الیزا به درون خانه رفت و صدای ماشین را شنید که از در خارج شد و کنار جاده ایستاد، در حالیکه موتورش روشن بود. الیزا مدتی معطل کلاهش شد و وقتی که هنری ماشین را خاموش کرد مانتو را پوشید و از در بیرون آمد.&lt;br /&gt;
ماشین کوچک روی جاده خاکی کنار رودخانه بالا و پاوین می‌رفت. پرنده ها را فرار می‌داد، و خرگوش ها را مجبور می‌کرد که به میان علف‌ها پناه ببرند. دو لک‌لک با وقار بر فراز بیدها پرواز می‌کردند و بسوی رودخانه می‌رفتند.&lt;br /&gt;
ناگهان در فاصله‌ای دور، روی جاده در میان گرد و خاک الیزا لکه‌ای را دید. حالش به تندی تغییر کرد. دیگر صحبت هنری را نمی‌شنید. میخواست که توده‌ی شن و آن اجسام سبزرنگ را ببیند، اما طاقت رو برگرداندن را نداشت.&lt;br /&gt;
گلهای داوودی در کنار جای چرخ ارابه، روی زمین پرتاب شده بود اما گلدان نبود. مرد بیگانه آن را نگهداشته بود. وقتی که ماشین از روی آنها می‌گذشت الیزا بوی تند مطبوعی را شنید و ماشین تکان کوچکی خورد. الیزا از دستهای حساسش، از دستهایی که آنقدر قابل تعریف بود؛ خجالت می‌کشید. این دست‌ها ارزش خود را از دست داده بودند.&lt;br /&gt;
الیزا دستهایش را روی دامنش گذاشت. ماشین از پیچی گذشت و الیزا کاروان را در جلو خود دید. در جای خود دور کاملی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 80&lt;br /&gt;
وقتی خودش را خشک می کرد، جلو &lt;br /&gt;
آوینه حمام ایستاد و تنش را نگاه کرد ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 79&lt;br /&gt;
پیشش بودند. سگها سرشان را بلند کردند و از میان شنی که در آن خوابیده بودند به سوی الیزا برگشتند و دوباره سرشام را روی شنها گذاشتند و به خواب رفتند.&lt;br /&gt;
الیزا برگشت و به تندی درون خانه رفت. در آشپزخانه پشت فر، منبع آب را نگاه کرد. آب گرم از ظهر پر بود. در حمام لباس‌های خاک آلودش را بیرون آورد و به گوشه‌ای انداخت بعد با تکه‌سنگی پا های کوچک، ساقها، رانها، بازوها، کمر و سینه‌اش را مالش داد؛ بحدیکه پوستش به رنگ قرمز درآمد.&lt;br /&gt;
وقتی خودش را خشک می‌کرد جلوی آینه‌ی حمام ایستاد و تنش را نگاه کرد. شکمش را جمع کرد و سینه‌اش را به جلو داد. از شانه به پشت خود نگاه کرد تا اندامش را بهتر ببیند. کمی بعد به آهستگی شروع به پوشیدن لباس کرد. تازه‌ترین لباس زیر، قشنگ‌ترین جورابها و لباسش را که مظهری از زیبائیش بود به‌تن کرد. با دقت موهایش را مرتب کرد و ابروهایش را مداد کشید و لبهایش را قرمز کرد.&lt;br /&gt;
پیش از آنکه کار الیزا تمام شود صدای سم اسب و فریادهای هتری و دستیارانش، که گاوهای قرمز رنگ را به طویله می‌راندند او را متوجه آمدنشان کرد. صدای باز شدن در حصار را شنید و خودش را برای ورود هنری آماده کرد. صدای پای هنری از ایوان شنید و خودش را برای ورود هنری آماده کرد. صداری پای هنری از ایوان شنیده میشد. کمی بعد وارد شد و داد زد:&lt;br /&gt;
«الیزا کجائی؟»&lt;br /&gt;
«توی اتاقم. دارم لبای می‌پوشم. هنوز حاضر نیستم. تو حموم آب گرم هس. زودباش داره دیر میشه.»&lt;br /&gt;
وقتی صدای بازشدن آب درون وان حمام به‌گوش الیزا رسید، لباس سیاه هنری را روی تخت گذاشت و در کنارش پیراهن، جوراب و کرواتش را. بعد کفشهای واکس زده و براقش را روی کف اتاق، کنار تخت گذاشت و آن وقت به ایوان خانه رفت و سنگین و پر غرور به زمین نشست.&lt;br /&gt;
الیزا به سمت جاده کنار رودخانه نگاه کرد. به جائیکه خط درختان بید با برگهای زودیخ زده در مه خاکستری رنگ مانند نوار  باریکی از نور به نظر میرسیدند. این تنها رنگی بود که در بعد از ظهر خاکستری رنگ به چشم می‌رسید.&lt;br /&gt;
الیزا مدت زمانی بی‌حرکت روی زمین نشست. وقتی هنری با مجله در حالیکه کرواتش را زیر یقه مجکم می‌کرد از در بیرون آمد، الیزا راست نشست، رنگ صورتش کمی روشن‌تر شده بود. &lt;br /&gt;
هنری هنوز نرسیده ایستاد و به او خیره شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 78&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« آره خانوم. چه بارون بیاد چه نه، اون تو مث گاوخشکم.»&lt;br /&gt;
«زندگی خوبیه. دلم می‌خواس زنهام از این کارا می‌کردن.»&lt;br /&gt;
«اینجور زندگی بدرد زن‌ها نمی‌خوره.»&lt;br /&gt;
لب فوقانی الیزا کمی بالا رفت و دندانهایش نمایان شد:&lt;br /&gt;
« تو از کجا می‌تونی این حرف رو ثابت کنی؟» &lt;br /&gt;
مرد گفت: « نمی‌دونم خانوم، البته ثابت نمی‌تونم بکنم. آهان این ظرف حاضره. دیگه لازم نیش نوشو بخرین.»&lt;br /&gt;
الیزا گفت: «چی باید بدم؟»&lt;br /&gt;
«قیمتش پنجاه سنته، من کار خوب می‌کنم، مزدکم میگیرم. واس اینه که کنار جاده اینقدر مشتری دارم.»&lt;br /&gt;
الیزا پنجاه سنت از خانه آورد و کف دست مرد گذاشت و گفت: « تعجب نمی‌کنی اگر بدونی یه رقیب داری؟ منم خوب قیچی تیز می‌کنم و ظرفها رو صاف می‌کنم. می‌تونم بهت نشون بدم که به زن چیکار میتونه بکنه.»&lt;br /&gt;
مرد چکش را در جعبه روغن گذاشت و سندان را هم بجای خود برد و گفت:« خانوم این جور زندگی واسه یه زن خیلی غم آوره، اگه بدونین وحشت می‌کنین که شبا حیوونا دور و بر گاری من راه میرن.» مرد در حالیکه یک دستش را روی گردن الاغ گذاشته بود از محل آویختن افسار بالا رفت و افسار را دست گرفت و گفت: « خیلی ممنون هر چی رهم گفتین می‌کنم. از اینجا می‌رم تا بیفتم تو جاده سالیناس.»&lt;br /&gt;
الیزا گفت:« مواظب باش اگه راه دوره؛ شنو تر نگه‌دار.»&lt;br /&gt;
« گفتی شن خانوم ... شنهای پای داوودیا؟ حتما آب می‌دم.»&lt;br /&gt;
اسب و الاغ به کنار بندهای چزمیشان تکیه داده بودند. سگ‌دور گه هم زیر چرخهای عقب جا گرفته بود. سرگاری برگشت و از محوطه جلو خانه بجاده اصلی رفت و از کنار رودخانه همان راهی را که آمده بود پیش گرفت.&lt;br /&gt;
الیزا جلو نرده ایستاده بود و حرکت آرام کاروان را نگاه می‌کرد. شانه‌هایش صاف و سرش به عقب برگشته بود. چشمهایش نیمه‌باز بود بطوریکه منظره جاده مبهم به‌نظرش می‌رسید. لبهایش به آرام حرکتی کرد و کلماتی ار آن بیرون ریخت: « خدا حافظ. خداحافظ» کمی بعد به‌آرامی زمزمه کرد: « جاده روشنه، مث‌اینکه برق می‌زنه.» زمزمه‌ای که کرد او را بخود آورد به اطرافش نگاه کرد که به‌بیند آیا کسی صحبت او را شنیده است یا نه، اما فقط سگها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 77&lt;br /&gt;
کارارو می‌کنن. غنچه‌ها رو یکی‌یکی سوا می‌کنن. هیچوقتم اشتباه نمی‌کنن. اصلا از گل سوا نمیشن. تو هم میتونی حس کنی، وقتی کار کردی هیچوقت اشتباه نمی‌کنی، می‌فهمی چی می‌گم؟»&lt;br /&gt;
الیزا روی زمین زانو زده بود و به بالا نگاه می‌کرد. سینه‌اش به تندی تکان می‌خورد.&lt;br /&gt;
چشمهای مرد خیره شده بود؛ با اعتماد به نفس و غرور گفت: «گاس که بدونم، بعضی شبا اونجا، تو گاری ...»&lt;br /&gt;
صدای بلند الیزا حرف مردرا برید. « من هیچوقت مث تو زندگی نکردم اما منظورتو می‌فهمم. راستی تو اون شبای تارهر وختی که ستاره ها گوشه‌هاشون تیز میشه و همه‌جام آروم و ساکت و قشنگه، چطوری آدم بیخوابی به سرش می‌زنه که بره تو فکر و خیال؟»&lt;br /&gt;
الیزا که زانو زده بود انگشتهایش را به طرف شلوار روغنی مرد برد و انگشتهایش حتی به لباسهای او خورد اما کمی بعد دستش را پائین آورد. مثل سگ چاپلوسی دولا شده بود.&lt;br /&gt;
مرد گفت: « - قشنگه، همین طوره که میگین. اما وقتی آدم شام نداشت که بخوره دیگه اینجورا نیس.»&lt;br /&gt;
الیزا بلند شد و راست ایستاد، صورتش شرمساری‌درونی او را خوب نشان می‌داد. گلدان را بطرف مرد دراز کرد و به آرامی در دستهای او جا داد:&lt;br /&gt;
« خوب، اینو بذار تو گاری کنار صندلیت، یه جا که بتونی مواظبش باشی، راستی صبر کن بگردم شاید یه چیزی برات پیدا کردم.»&lt;br /&gt;
الیزا در پشت خانه آنقدر میان خرده ریزها گشت تا دو تابه آلومینیومی کهنه و داغان را پیدا کرد. آنها را برداشت و پیش مرد غریبه آورد و گفت: « شاید بتونی اینارو درست کنی؟ »&lt;br /&gt;
در رفتار مرد دگرگونی آشکاری پیدا شد. صنعتگر شده بود ... گفت: « جوری درست می‌کنم که با نوش فرقی نداشته باشد.»&lt;br /&gt;
از پشت گاری سندان کوچکی را زمین گذاشت و از یک جعبه روغن چکش ماشینی را بیرون کشید. الیزا از حصار بیرون آمد تا صاف کردن ظرف را تماشا کند.&lt;br /&gt;
مرد که اطمینان پیدا کرده بود شروع به صحبت کرد. وقتی به‌جاهای مشکل میرسید لب پائینی‌اش را می‌مکید. الیزا پرسید: &lt;br /&gt;
«تو همین گاری می خوابی؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 76&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الیزا با صدای بلند گفت: « چرا نمیتونی، چند تا رو واست میذارم توشن، میتونی همرات ببری. اگه شن تر باشه ریشه میگیرن. اون وخ اون خانومه میتونه اونارو قلمه بزنه.»&lt;br /&gt;
«خیلی خوشحال میشه اگه از اینا داشته باشه، گلهای شما خیلی قشنگه.»&lt;br /&gt;
«گفتی قشنگه، آره قشنگه» چشمان الیزا درخشید. کلاه را از سرش برداشت و موهای زیبا و سیاه رنگ خود را تکان داد. « من چن‌تا از اینارو برات میذارم تو گلدون. اون وخ میتونی ببری – بیا تو.»&lt;br /&gt;
مرد از در وارد حیاط شد. الیزا در حالیکه با شوق از میان شمعدانی‌ها میدوید به خانه رفت و با یک گلدان بزرگ قرمز باز گشت. روی زمین کنار جعبه نشاها زانو زد و زمین شنی را با انگشتهای خود کند و شنها را در گلدان تازه زیبا ریخت. بعد چند تا از نشاهائی را که حاضر کرده بود برداشت و با انگشت‌ها شن را دور آنها جمع و محکم کرد. مرد بالای سرش ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«گوش کن چی بهت میگم: یادت باشه اینارو به اون خانومه بگی.»&lt;br /&gt;
مرد گفت « سعی می کنم یادم نره.»&lt;br /&gt;
«خوب نیگا کن، اینا تو ماسه ریشه می‌گیرن، بعد باید تو یه خاک خوب بفاصله یه پا کاشته شن، فهمیدی؟»&lt;br /&gt;
الیزا دستش را از خاک سیاه پر کرد و به مرد نشان داد و گفن: « اون وخ  زود بزرگ میشن؛ فهمیدی یا نه؟ بعد به اون خانوم بگو وقتی بزرگ شدن تا فاصله هشت اینچی زمین سراشونو بزنه.»&lt;br /&gt;
مرد پرسید: « پیش از اینکه شکوفه بدن؟»&lt;br /&gt;
الیزا باصورتی پر هیجان گفت: « آره، پیش از اینکه شکوفه کنن؛ غنچه‌هاشون آخرای شهریور در میان.»&lt;br /&gt;
الیزا کمی صبر کرد، گیج به نظر می‌آمد و با کمی تردید گفت: « غنچه کردن از هر چیز سخت‌تره، خیلی مواظبت می‌خواد – نمیدونم چطوری حالیت کنم.» الیزا خیره به چشمهای مرد نگاه می کرد، دهان مرد کمی باز بود و اینطور بنظر می‌آمد که دارد گوش میدهد. الیزا ادامه داد:« چیزی از دست گل‌کارها شنیدی؟»&lt;br /&gt;
« میتونم بگم نه.»&lt;br /&gt;
«- میشه گفت اینجوره که وقتی به غنچه‌ای دست می‌زنی با نوک با نوک انگشتات همه چیزو حس می‌کنی، میبینی دستات خودشون همه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 75&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب کار می‌کنه.»&lt;br /&gt;
« نه، همه قیچی هامون تیزه»&lt;br /&gt;
« خیله خوب، گلدون چی؟ گلدون سوراخ یا کج شده ندارین؟ هر چی باشه میتونم یه طوری درست کنم که مجبور نباشین یه تازه‌شو بخرین، به صرفه‌تونه.»&lt;br /&gt;
الیزا نه کوتاهی گفت و بعد: « گفتم که از این چیزا نداریم.»&lt;br /&gt;
صورت مرد با اندوه شدیدی در هم رفت و با صدای آهسته و ناله مانندی گفت: « من امروز هیچ کاری پیدا نکردم، شاید امشب شام گیرم نیاد. ببین من از جاده اصلی دورم، کنار جاده تمام آدمهارو از ستیل تا سان‌دیه‌گو میشناسم. اونا چیزاشونو نیگه میدارن تا من براشون تیز کنم، میدونن که من خوب این کارارو بلدم و به صرفه‌شونه.»&lt;br /&gt;
الیزا با بی حوصلگی گفت « متاسفم که چیزی برات ندارم.»&lt;br /&gt;
چشمان مرد از صورت الیزا به زمین خیره شد و دور و بر را نگاه کرد تا اینکه جعبه گلهای داوودی را در کنار الیزا دید.&lt;br /&gt;
«این بوته ها چیه، خانوم؟»&lt;br /&gt;
بیحوصلگی و خشونت از صورت الیزا دور شد.&lt;br /&gt;
« اوه، اینا داوودین، گلهای سفید و زرد؛ هر سال از این گلها می‌کارم و بزرگنر میشن.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « چه ساقه‌های بلندی دارن. رنگش مث دود سیگاره»&lt;br /&gt;
«درسته ، چه تعریف خوبی کردی»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « بوی این گلها بده. باید بهش عادت کرد.»&lt;br /&gt;
«بوشون تنده اما بد نیست.»&lt;br /&gt;
مرد به تندی لحن صدایش را تغییر داد و گفت : « اتفاقا من خودمم بوشو دوس دارم.»&lt;br /&gt;
مرد کمی بیشتر روی نرده خم شد و گفت:&lt;br /&gt;
«نیگاکن، من یه خانومی‌رو این پائینا می‌شناسم که باغچه خیلی قشنگی داره. همه گلها توشه الا داوودی. پارسال داشتم واسش طشت مسی تعمیر می‌کردم – کار سختیه اما من خوب بلدم – بهم گفت هر جا گل داوودی پیدا کردی تخمشو واسم بیار.»&lt;br /&gt;
چشمهای الیزا خیره شد، برق اشتیاقی در آن نمایان شد و گفت:&lt;br /&gt;
« از داوودی چیزی نمیدونسته، داوودی روباتخم میشه بزرگ کرد اما راحت‌تر اینه که مث‌اینا نشا بشه.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « پس نمیتونم چیزی براش ببرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 74&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد غریبه هم با الیزا از ته دل شروع بخنده کرد و گفت: «بعضی وقتا چن هفته.» مرد غریبه با خشونت از ارابه پائین آمد، اسب و الاغ مثل گلهای آب ندیده پژمرده بودند.&lt;br /&gt;
الیزا دید که مرد بیگانه آدم قوی هیکلی است، با وجود آنکه موهای سر و ریشش خاکستری بود، پیر به نظر نمی‌آمد. لباسش سیاه و چروکیده و پر از لکه های چربی بود. چشمانش سیاه و مثل دریانوردها عمیق و با جذبه بود، دستهای پینه‌بسته‌اش که روی نرده تکیه کرده بود ترک خورده بود و هر ترک خط سیاهی را تشکیل می‌داد. مرد کلاه پاره‌پاره‌اش را از سر برداشت و گفت:&lt;br /&gt;
«راه‌رو عوضی اومدم، این جاده خاکی اونوررودخونه به شاهراه لوس‌آنجلس Loseangeles  میرسه؟»&lt;br /&gt;
الیزا ایستاد و قیچی را به جیب روپوشش گذاشت.&lt;br /&gt;
«- البته که می‌رسه، اما اول میپیچه  و بعد از رودخونه رد میشه. اما فکر نمی‌کنم بتونی با اینها از تو شن‌ها رد بشی.»&lt;br /&gt;
مرد با کمی خشونت جواب داد: « اگه ببینی این حیوونا چیکار میکنن خیلی تعجب میکنی»&lt;br /&gt;
الیزا پرسید:« یعنی وقتیکه حاضر باشن؟ » و بعد گفت: «خوب بنظرم اگر برگردی به جاده سالیناس و از اونجا بری به طرف شاهرا خیلی برات بهتره.»&lt;br /&gt;
مرد یکی از انگشتهای بزرگش را به نرده سیمی می‌کشید و صدائی از آن درمی‌آورد. «دستپاچه نیستم خانوم. من هر سال از سیتل  Seattle تا سان دیه‌گو Sandiego میرم و بر می‌گردم همه وقتمو می‌گیره. هر طرفی شیش‌ماه. هر وقت هوا خوب باشه حرکت می‌کنم.»&lt;br /&gt;
الیزا دستکش‌هایش را بیرون آورد و پهلوی قیچی گذاشت و دستش را به لبه کلاه مردانه‌اش برد تا موهای بیرون آمده را به زیر کلاه بکشاند.&lt;br /&gt;
الیزا گفت « زندگی خوبی بنظر می‌آد.»&lt;br /&gt;
مرد غریبه کم‌کم روی نرده خم میشد و گفت: « رو گاریم دیدی چی نوشتن؟ من گلدون تعمیر می‌کنم، قیچی و چاقو تیز می‌کنم، از این چیزا نداری؟»&lt;br /&gt;
الیزا به تندی گفت: «نه ندارم.» چشمانش کمی تنگ و خیره شده بود.&lt;br /&gt;
مرد گفت: « تعمیر قیچی خیلی سخته، وقتی میخوان تعمیرش کنن از بین میبرنش اما من میدونم چیکار کنم، یه ماشین مخصوص دارم. یه‌خورده کوچیکه امامارک خوبی داره. روهم رفته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 73&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی بعد، دو نفر سواره را دید که از تپه های زرد در جستجوی گاوها بالا می‌رفتند. &lt;br /&gt;
نشانه‌های گل در جعبه چارگوش پر از شنی قرار داشت، الیزا  با بیلچه زمین را می‌کند و بعد آن را صاف و محکم می‌کرد. از جعبه نشاها گل های کوچک را بیرون می‌آورد و برگهایش را با قیچی مرتب می‌کرد و در شکاف کوچک کنار توده خام می‌کاشت. &lt;br /&gt;
از جاده خش‌خش چرخ و صدای سم حیوان بگوش رسید. الیزا  به بالا نگاه کرد. جاده در کنار پنبه زار و درختهای بید کنار رودخانه قرار داشت، روی جاده ارابه‌ای حرکت می‌کرد که راننده‌اش هم همانقدر عجیب بود. &lt;br /&gt;
ارابه کهنه‌ای بود که کرباسی مدور مثل بادبانهای کشتی روی آن کشیده بودند. اسبی پیر و قهوه‌ای رنگ و یک الاغ فلفل نمکی آن‌را می‌کشیدند. مرد قوی هیکلی که ریش نوک تیز داشت در وسط لبه رو کش نشسته بود و کاروان عجیب را می‌راند. در زیر چرخهای عقب ارابه سگ لاغر دورگه‌ای به آرامی را می‌رفت.&lt;br /&gt;
با حروف زشت و کج‌و‌معوجی این جمله را روی پارچه کرباسی نوشته بودند: « گلدان، ناوه، چاقو، علف‌بر، تعمیر می‌شود» اسمها روی دو خط نوشته شده بود و «تعمیر می‌شود» با بزرگی بیشتر در زیر آنها بچشم می‌خورد. رنگ سیاه از زیر هر حرف نشت کرده گوشه های تیزی تشکیل داده بود.&lt;br /&gt;
الیزا  که روی زمین چمباتمه زده بود به گاری تق‌و‌لق نگاه می‌کرد تا از جاده عبور کند اما گاری عبور نکرده و در جلو خانه دور زد و از جاده دور شد.&lt;br /&gt;
چرخهای کهنه و کج‌و‌معوج آن با ناله حرکت می‌کرد. سگ دورگه از زیر چرخها بیرون پرید و شروع به دویدن کرد. سگ‌های گله الیزا  فورا به آن سمت دویدند و در جلو یکدیگر ایستاند، دمهای راستشان می‌جنبید و با پاهای محکمشان مغرورانه و آرام می‌چرخیدند.&lt;br /&gt;
سگ&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38386</id>
		<title>گل‌های داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38386"/>
		<updated>2013-04-11T01:51:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 79&lt;br /&gt;
پیشش بودند. سگها سرشان را بلند کردند و از میان شنی که در آن خوابیده بودند به سوی الیزا برگشتند و دوباره سرشام را روی شنها گذاشتند و به خواب رفتند.&lt;br /&gt;
الیزا برگشت و به تندی درون خانه رفت. در آشپزخانه پشت فر، منبع آب را نگاه کرد. آب گرم از ظهر پر بود. در حمام لباس‌های خاک آلودش را بیرون آورد و به گوشه‌ای انداخت بعد با تکه‌سنگی پا های کوچک، ساقها، رانها، بازوها، کمر و سینه‌اش را مالش داد؛ بحدیکه پوستش به رنگ قرمز درآمد.&lt;br /&gt;
وقتی خودش را خشک می‌کرد جلوی آینه‌ی حمام ایستاد و تنش را نگاه کرد. شکمش را جمع کرد و سینه‌اش را به جلو داد. از شانه به پشت خود نگاه کرد تا اندامش را بهتر ببیند. کمی بعد به آهستگی شروع به پوشیدن لباس کرد. تازه‌ترین لباس زیر، قشنگ‌ترین جورابها و لباسش را که مظهری از زیبائیش بود به‌تن کرد. با دقت موهایش را مرتب کرد و ابروهایش را مداد کشید و لبهایش را قرمز کرد.&lt;br /&gt;
پیش از آنکه کار الیزا تمام شود صدای سم اسب و فریادهای هتری و دستیارانش، که گاوهای قرمز رنگ را به طویله می‌راندند او را متوجه آمدنشان کرد. صدای باز شدن در حصار را شنید و خودش را برای ورود هنری آماده کرد. صدای پای هنری از ایوان شنید و خودش را برای ورود هنری آماده کرد. صداری پای هنری از ایوان شنیده میشد. کمی بعد وارد شد و داد زد:&lt;br /&gt;
«الیزا کجائی؟»&lt;br /&gt;
«توی اتاقم. دارم لبای می‌پوشم. هنوز حاضر نیستم. تو حموم آب گرم هس. زودباش داره دیر میشه.»&lt;br /&gt;
وقتی صدای بازشدن آب درون وان حمام به‌گوش الیزا رسید، لباس سیاه هنری را روی تخت گذاشت و در کنارش پیراهن، جوراب و کرواتش را. بعد کفشهای واکس زده و براقش را روی کف اتاق، کنار تخت گذاشت و آن وقت به ایوان خانه رفت و سنگین و پر غرور به زمین نشست.&lt;br /&gt;
الیزا به سمت جاده کنار رودخانه نگاه کرد. به جائیکه خط درختان بید با برگهای زودیخ زده در مه خاکستری رنگ مانند نوار  باریکی از نور به نظر میرسیدند. این تنها رنگی بود که در بعد از ظهر خاکستری رنگ به چشم می‌رسید.&lt;br /&gt;
الیزا مدت زمانی بی‌حرکت روی زمین نشست. وقتی هنری با مجله در حالیکه کرواتش را زیر یقه مجکم می‌کرد از در بیرون آمد، الیزا راست نشست، رنگ صورتش کمی روشن‌تر شده بود. &lt;br /&gt;
هنری هنوز نرسیده ایستاد و به او خیره شد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 78&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« آره خانوم. چه بارون بیاد چه نه، اون تو مث گاوخشکم.»&lt;br /&gt;
«زندگی خوبیه. دلم می‌خواس زنهام از این کارا می‌کردن.»&lt;br /&gt;
«اینجور زندگی بدرد زن‌ها نمی‌خوره.»&lt;br /&gt;
لب فوقانی الیزا کمی بالا رفت و دندانهایش نمایان شد:&lt;br /&gt;
« تو از کجا می‌تونی این حرف رو ثابت کنی؟» &lt;br /&gt;
مرد گفت: « نمی‌دونم خانوم، البته ثابت نمی‌تونم بکنم. آهان این ظرف حاضره. دیگه لازم نیش نوشو بخرین.»&lt;br /&gt;
الیزا گفت: «چی باید بدم؟»&lt;br /&gt;
«قیمتش پنجاه سنته، من کار خوب می‌کنم، مزدکم میگیرم. واس اینه که کنار جاده اینقدر مشتری دارم.»&lt;br /&gt;
الیزا پنجاه سنت از خانه آورد و کف دست مرد گذاشت و گفت: « تعجب نمی‌کنی اگر بدونی یه رقیب داری؟ منم خوب قیچی تیز می‌کنم و ظرفها رو صاف می‌کنم. می‌تونم بهت نشون بدم که به زن چیکار میتونه بکنه.»&lt;br /&gt;
مرد چکش را در جعبه روغن گذاشت و سندان را هم بجای خود برد و گفت:« خانوم این جور زندگی واسه یه زن خیلی غم آوره، اگه بدونین وحشت می‌کنین که شبا حیوونا دور و بر گاری من راه میرن.» مرد در حالیکه یک دستش را روی گردن الاغ گذاشته بود از محل آویختن افسار بالا رفت و افسار را دست گرفت و گفت: « خیلی ممنون هر چی رهم گفتین می‌کنم. از اینجا می‌رم تا بیفتم تو جاده سالیناس.»&lt;br /&gt;
الیزا گفت:« مواظب باش اگه راه دوره؛ شنو تر نگه‌دار.»&lt;br /&gt;
« گفتی شن خانوم ... شنهای پای داوودیا؟ حتما آب می‌دم.»&lt;br /&gt;
اسب و الاغ به کنار بندهای چزمیشان تکیه داده بودند. سگ‌دور گه هم زیر چرخهای عقب جا گرفته بود. سرگاری برگشت و از محوطه جلو خانه بجاده اصلی رفت و از کنار رودخانه همان راهی را که آمده بود پیش گرفت.&lt;br /&gt;
الیزا جلو نرده ایستاده بود و حرکت آرام کاروان را نگاه می‌کرد. شانه‌هایش صاف و سرش به عقب برگشته بود. چشمهایش نیمه‌باز بود بطوریکه منظره جاده مبهم به‌نظرش می‌رسید. لبهایش به آرام حرکتی کرد و کلماتی ار آن بیرون ریخت: « خدا حافظ. خداحافظ» کمی بعد به‌آرامی زمزمه کرد: « جاده روشنه، مث‌اینکه برق می‌زنه.» زمزمه‌ای که کرد او را بخود آورد به اطرافش نگاه کرد که به‌بیند آیا کسی صحبت او را شنیده است یا نه، اما فقط سگها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 77&lt;br /&gt;
کارارو می‌کنن. غنچه‌ها رو یکی‌یکی سوا می‌کنن. هیچوقتم اشتباه نمی‌کنن. اصلا از گل سوا نمیشن. تو هم میتونی حس کنی، وقتی کار کردی هیچوقت اشتباه نمی‌کنی، می‌فهمی چی می‌گم؟»&lt;br /&gt;
الیزا روی زمین زانو زده بود و به بالا نگاه می‌کرد. سینه‌اش به تندی تکان می‌خورد.&lt;br /&gt;
چشمهای مرد خیره شده بود؛ با اعتماد به نفس و غرور گفت: «گاس که بدونم، بعضی شبا اونجا، تو گاری ...»&lt;br /&gt;
صدای بلند الیزا حرف مردرا برید. « من هیچوقت مث تو زندگی نکردم اما منظورتو می‌فهمم. راستی تو اون شبای تارهر وختی که ستاره ها گوشه‌هاشون تیز میشه و همه‌جام آروم و ساکت و قشنگه، چطوری آدم بیخوابی به سرش می‌زنه که بره تو فکر و خیال؟»&lt;br /&gt;
الیزا که زانو زده بود انگشتهایش را به طرف شلوار روغنی مرد برد و انگشتهایش حتی به لباسهای او خورد اما کمی بعد دستش را پائین آورد. مثل سگ چاپلوسی دولا شده بود.&lt;br /&gt;
مرد گفت: « - قشنگه، همین طوره که میگین. اما وقتی آدم شام نداشت که بخوره دیگه اینجورا نیس.»&lt;br /&gt;
الیزا بلند شد و راست ایستاد، صورتش شرمساری‌درونی او را خوب نشان می‌داد. گلدان را بطرف مرد دراز کرد و به آرامی در دستهای او جا داد:&lt;br /&gt;
« خوب، اینو بذار تو گاری کنار صندلیت، یه جا که بتونی مواظبش باشی، راستی صبر کن بگردم شاید یه چیزی برات پیدا کردم.»&lt;br /&gt;
الیزا در پشت خانه آنقدر میان خرده ریزها گشت تا دو تابه آلومینیومی کهنه و داغان را پیدا کرد. آنها را برداشت و پیش مرد غریبه آورد و گفت: « شاید بتونی اینارو درست کنی؟ »&lt;br /&gt;
در رفتار مرد دگرگونی آشکاری پیدا شد. صنعتگر شده بود ... گفت: « جوری درست می‌کنم که با نوش فرقی نداشته باشد.»&lt;br /&gt;
از پشت گاری سندان کوچکی را زمین گذاشت و از یک جعبه روغن چکش ماشینی را بیرون کشید. الیزا از حصار بیرون آمد تا صاف کردن ظرف را تماشا کند.&lt;br /&gt;
مرد که اطمینان پیدا کرده بود شروع به صحبت کرد. وقتی به‌جاهای مشکل میرسید لب پائینی‌اش را می‌مکید. الیزا پرسید: &lt;br /&gt;
«تو همین گاری می خوابی؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 76&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الیزا با صدای بلند گفت: « چرا نمیتونی، چند تا رو واست میذارم توشن، میتونی همرات ببری. اگه شن تر باشه ریشه میگیرن. اون وخ اون خانومه میتونه اونارو قلمه بزنه.»&lt;br /&gt;
«خیلی خوشحال میشه اگه از اینا داشته باشه، گلهای شما خیلی قشنگه.»&lt;br /&gt;
«گفتی قشنگه، آره قشنگه» چشمان الیزا درخشید. کلاه را از سرش برداشت و موهای زیبا و سیاه رنگ خود را تکان داد. « من چن‌تا از اینارو برات میذارم تو گلدون. اون وخ میتونی ببری – بیا تو.»&lt;br /&gt;
مرد از در وارد حیاط شد. الیزا در حالیکه با شوق از میان شمعدانی‌ها میدوید به خانه رفت و با یک گلدان بزرگ قرمز باز گشت. روی زمین کنار جعبه نشاها زانو زد و زمین شنی را با انگشتهای خود کند و شنها را در گلدان تازه زیبا ریخت. بعد چند تا از نشاهائی را که حاضر کرده بود برداشت و با انگشت‌ها شن را دور آنها جمع و محکم کرد. مرد بالای سرش ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«گوش کن چی بهت میگم: یادت باشه اینارو به اون خانومه بگی.»&lt;br /&gt;
مرد گفت « سعی می کنم یادم نره.»&lt;br /&gt;
«خوب نیگا کن، اینا تو ماسه ریشه می‌گیرن، بعد باید تو یه خاک خوب بفاصله یه پا کاشته شن، فهمیدی؟»&lt;br /&gt;
الیزا دستش را از خاک سیاه پر کرد و به مرد نشان داد و گفن: « اون وخ  زود بزرگ میشن؛ فهمیدی یا نه؟ بعد به اون خانوم بگو وقتی بزرگ شدن تا فاصله هشت اینچی زمین سراشونو بزنه.»&lt;br /&gt;
مرد پرسید: « پیش از اینکه شکوفه بدن؟»&lt;br /&gt;
الیزا باصورتی پر هیجان گفت: « آره، پیش از اینکه شکوفه کنن؛ غنچه‌هاشون آخرای شهریور در میان.»&lt;br /&gt;
الیزا کمی صبر کرد، گیج به نظر می‌آمد و با کمی تردید گفت: « غنچه کردن از هر چیز سخت‌تره، خیلی مواظبت می‌خواد – نمیدونم چطوری حالیت کنم.» الیزا خیره به چشمهای مرد نگاه می کرد، دهان مرد کمی باز بود و اینطور بنظر می‌آمد که دارد گوش میدهد. الیزا ادامه داد:« چیزی از دست گل‌کارها شنیدی؟»&lt;br /&gt;
« میتونم بگم نه.»&lt;br /&gt;
«- میشه گفت اینجوره که وقتی به غنچه‌ای دست می‌زنی با نوک با نوک انگشتات همه چیزو حس می‌کنی، میبینی دستات خودشون همه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 75&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب کار می‌کنه.»&lt;br /&gt;
« نه، همه قیچی هامون تیزه»&lt;br /&gt;
« خیله خوب، گلدون چی؟ گلدون سوراخ یا کج شده ندارین؟ هر چی باشه میتونم یه طوری درست کنم که مجبور نباشین یه تازه‌شو بخرین، به صرفه‌تونه.»&lt;br /&gt;
الیزا نه کوتاهی گفت و بعد: « گفتم که از این چیزا نداریم.»&lt;br /&gt;
صورت مرد با اندوه شدیدی در هم رفت و با صدای آهسته و ناله مانندی گفت: « من امروز هیچ کاری پیدا نکردم، شاید امشب شام گیرم نیاد. ببین من از جاده اصلی دورم، کنار جاده تمام آدمهارو از ستیل تا سان‌دیه‌گو میشناسم. اونا چیزاشونو نیگه میدارن تا من براشون تیز کنم، میدونن که من خوب این کارارو بلدم و به صرفه‌شونه.»&lt;br /&gt;
الیزا با بی حوصلگی گفت « متاسفم که چیزی برات ندارم.»&lt;br /&gt;
چشمان مرد از صورت الیزا به زمین خیره شد و دور و بر را نگاه کرد تا اینکه جعبه گلهای داوودی را در کنار الیزا دید.&lt;br /&gt;
«این بوته ها چیه، خانوم؟»&lt;br /&gt;
بیحوصلگی و خشونت از صورت الیزا دور شد.&lt;br /&gt;
« اوه، اینا داوودین، گلهای سفید و زرد؛ هر سال از این گلها می‌کارم و بزرگنر میشن.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « چه ساقه‌های بلندی دارن. رنگش مث دود سیگاره»&lt;br /&gt;
«درسته ، چه تعریف خوبی کردی»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « بوی این گلها بده. باید بهش عادت کرد.»&lt;br /&gt;
«بوشون تنده اما بد نیست.»&lt;br /&gt;
مرد به تندی لحن صدایش را تغییر داد و گفت : « اتفاقا من خودمم بوشو دوس دارم.»&lt;br /&gt;
مرد کمی بیشتر روی نرده خم شد و گفت:&lt;br /&gt;
«نیگاکن، من یه خانومی‌رو این پائینا می‌شناسم که باغچه خیلی قشنگی داره. همه گلها توشه الا داوودی. پارسال داشتم واسش طشت مسی تعمیر می‌کردم – کار سختیه اما من خوب بلدم – بهم گفت هر جا گل داوودی پیدا کردی تخمشو واسم بیار.»&lt;br /&gt;
چشمهای الیزا خیره شد، برق اشتیاقی در آن نمایان شد و گفت:&lt;br /&gt;
« از داوودی چیزی نمیدونسته، داوودی روباتخم میشه بزرگ کرد اما راحت‌تر اینه که مث‌اینا نشا بشه.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « پس نمیتونم چیزی براش ببرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 74&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد غریبه هم با الیزا از ته دل شروع بخنده کرد و گفت: «بعضی وقتا چن هفته.» مرد غریبه با خشونت از ارابه پائین آمد، اسب و الاغ مثل گلهای آب ندیده پژمرده بودند.&lt;br /&gt;
الیزا دید که مرد بیگانه آدم قوی هیکلی است، با وجود آنکه موهای سر و ریشش خاکستری بود، پیر به نظر نمی‌آمد. لباسش سیاه و چروکیده و پر از لکه های چربی بود. چشمانش سیاه و مثل دریانوردها عمیق و با جذبه بود، دستهای پینه‌بسته‌اش که روی نرده تکیه کرده بود ترک خورده بود و هر ترک خط سیاهی را تشکیل می‌داد. مرد کلاه پاره‌پاره‌اش را از سر برداشت و گفت:&lt;br /&gt;
«راه‌رو عوضی اومدم، این جاده خاکی اونوررودخونه به شاهراه لوس‌آنجلس Loseangeles  میرسه؟»&lt;br /&gt;
الیزا ایستاد و قیچی را به جیب روپوشش گذاشت.&lt;br /&gt;
«- البته که می‌رسه، اما اول میپیچه  و بعد از رودخونه رد میشه. اما فکر نمی‌کنم بتونی با اینها از تو شن‌ها رد بشی.»&lt;br /&gt;
مرد با کمی خشونت جواب داد: « اگه ببینی این حیوونا چیکار میکنن خیلی تعجب میکنی»&lt;br /&gt;
الیزا پرسید:« یعنی وقتیکه حاضر باشن؟ » و بعد گفت: «خوب بنظرم اگر برگردی به جاده سالیناس و از اونجا بری به طرف شاهرا خیلی برات بهتره.»&lt;br /&gt;
مرد یکی از انگشتهای بزرگش را به نرده سیمی می‌کشید و صدائی از آن درمی‌آورد. «دستپاچه نیستم خانوم. من هر سال از سیتل  Seattle تا سان دیه‌گو Sandiego میرم و بر می‌گردم همه وقتمو می‌گیره. هر طرفی شیش‌ماه. هر وقت هوا خوب باشه حرکت می‌کنم.»&lt;br /&gt;
الیزا دستکش‌هایش را بیرون آورد و پهلوی قیچی گذاشت و دستش را به لبه کلاه مردانه‌اش برد تا موهای بیرون آمده را به زیر کلاه بکشاند.&lt;br /&gt;
الیزا گفت « زندگی خوبی بنظر می‌آد.»&lt;br /&gt;
مرد غریبه کم‌کم روی نرده خم میشد و گفت: « رو گاریم دیدی چی نوشتن؟ من گلدون تعمیر می‌کنم، قیچی و چاقو تیز می‌کنم، از این چیزا نداری؟»&lt;br /&gt;
الیزا به تندی گفت: «نه ندارم.» چشمانش کمی تنگ و خیره شده بود.&lt;br /&gt;
مرد گفت: « تعمیر قیچی خیلی سخته، وقتی میخوان تعمیرش کنن از بین میبرنش اما من میدونم چیکار کنم، یه ماشین مخصوص دارم. یه‌خورده کوچیکه امامارک خوبی داره. روهم رفته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 73&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی بعد، دو نفر سواره را دید که از تپه های زرد در جستجوی گاوها بالا می‌رفتند. &lt;br /&gt;
نشانه‌های گل در جعبه چارگوش پر از شنی قرار داشت، الیزا  با بیلچه زمین را می‌کند و بعد آن را صاف و محکم می‌کرد. از جعبه نشاها گل های کوچک را بیرون می‌آورد و برگهایش را با قیچی مرتب می‌کرد و در شکاف کوچک کنار توده خام می‌کاشت. &lt;br /&gt;
از جاده خش‌خش چرخ و صدای سم حیوان بگوش رسید. الیزا  به بالا نگاه کرد. جاده در کنار پنبه زار و درختهای بید کنار رودخانه قرار داشت، روی جاده ارابه‌ای حرکت می‌کرد که راننده‌اش هم همانقدر عجیب بود. &lt;br /&gt;
ارابه کهنه‌ای بود که کرباسی مدور مثل بادبانهای کشتی روی آن کشیده بودند. اسبی پیر و قهوه‌ای رنگ و یک الاغ فلفل نمکی آن‌را می‌کشیدند. مرد قوی هیکلی که ریش نوک تیز داشت در وسط لبه رو کش نشسته بود و کاروان عجیب را می‌راند. در زیر چرخهای عقب ارابه سگ لاغر دورگه‌ای به آرامی را می‌رفت.&lt;br /&gt;
با حروف زشت و کج‌و‌معوجی این جمله را روی پارچه کرباسی نوشته بودند: « گلدان، ناوه، چاقو، علف‌بر، تعمیر می‌شود» اسمها روی دو خط نوشته شده بود و «تعمیر می‌شود» با بزرگی بیشتر در زیر آنها بچشم می‌خورد. رنگ سیاه از زیر هر حرف نشت کرده گوشه های تیزی تشکیل داده بود.&lt;br /&gt;
الیزا  که روی زمین چمباتمه زده بود به گاری تق‌و‌لق نگاه می‌کرد تا از جاده عبور کند اما گاری عبور نکرده و در جلو خانه دور زد و از جاده دور شد.&lt;br /&gt;
چرخهای کهنه و کج‌و‌معوج آن با ناله حرکت می‌کرد. سگ دورگه از زیر چرخها بیرون پرید و شروع به دویدن کرد. سگ‌های گله الیزا  فورا به آن سمت دویدند و در جلو یکدیگر ایستاند، دمهای راستشان می‌جنبید و با پاهای محکمشان مغرورانه و آرام می‌چرخیدند.&lt;br /&gt;
سگ&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=38385</id>
		<title>فرار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1&amp;diff=38385"/>
		<updated>2013-04-09T22:12:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P083.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P084.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P085.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P086.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P087.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P088.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P089.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P090.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P091.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P092.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P093.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P094.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P095.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P096.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P097.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P098.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P099.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P100.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P101.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P102.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P103.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P104.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38382</id>
		<title>گل‌های داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38382"/>
		<updated>2013-04-07T22:24:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 78&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« آره خانوم. چه بارون بیاد چه نه، اون تو مث گاوخشکم.»&lt;br /&gt;
«زندگی خوبیه. دلم می‌خواس زنهام از این کارا می‌کردن.»&lt;br /&gt;
«اینجور زندگی بدرد زن‌ها نمی‌خوره.»&lt;br /&gt;
لب فوقانی الیزا کمی بالا رفت و دندانهایش نمایان شد:&lt;br /&gt;
« تو از کجا می‌تونی این حرف رو ثابت کنی؟» &lt;br /&gt;
مرد گفت: « نمی‌دونم خانوم، البته ثابت نمی‌تونم بکنم. آهان این ظرف حاضره. دیگه لازم نیش نوشو بخرین.»&lt;br /&gt;
الیزا گفت: «چی باید بدم؟»&lt;br /&gt;
«قیمتش پنجاه سنته، من کار خوب می‌کنم، مزدکم میگیرم. واس اینه که کنار جاده اینقدر مشتری دارم.»&lt;br /&gt;
الیزا پنجاه سنت از خانه آورد و کف دست مرد گذاشت و گفت: « تعجب نمی‌کنی اگر بدونی یه رقیب داری؟ منم خوب قیچی تیز می‌کنم و ظرفها رو صاف می‌کنم. می‌تونم بهت نشون بدم که به زن چیکار میتونه بکنه.»&lt;br /&gt;
مرد چکش را در جعبه روغن گذاشت و سندان را هم بجای خود برد و گفت:« خانوم این جور زندگی واسه یه زن خیلی غم آوره، اگه بدونین وحشت می‌کنین که شبا حیوونا دور و بر گاری من راه میرن.» مرد در حالیکه یک دستش را روی گردن الاغ گذاشته بود از محل آویختن افسار بالا رفت و افسار را دست گرفت و گفت: « خیلی ممنون هر چی رهم گفتین می‌کنم. از اینجا می‌رم تا بیفتم تو جاده سالیناس.»&lt;br /&gt;
الیزا گفت:« مواظب باش اگه راه دوره؛ شنو تر نگه‌دار.»&lt;br /&gt;
« گفتی شن خانوم ... شنهای پای داوودیا؟ حتما آب می‌دم.»&lt;br /&gt;
اسب و الاغ به کنار بندهای چزمیشان تکیه داده بودند. سگ‌دور گه هم زیر چرخهای عقب جا گرفته بود. سرگاری برگشت و از محوطه جلو خانه بجاده اصلی رفت و از کنار رودخانه همان راهی را که آمده بود پیش گرفت.&lt;br /&gt;
الیزا جلو نرده ایستاده بود و حرکت آرام کاروان را نگاه می‌کرد. شانه‌هایش صاف و سرش به عقب برگشته بود. چشمهایش نیمه‌باز بود بطوریکه منظره جاده مبهم به‌نظرش می‌رسید. لبهایش به آرام حرکتی کرد و کلماتی ار آن بیرون ریخت: « خدا حافظ. خداحافظ» کمی بعد به‌آرامی زمزمه کرد: « جاده روشنه، مث‌اینکه برق می‌زنه.» زمزمه‌ای که کرد او را بخود آورد به اطرافش نگاه کرد که به‌بیند آیا کسی صحبت او را شنیده است یا نه، اما فقط سگها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 77&lt;br /&gt;
کارارو می‌کنن. غنچه‌ها رو یکی‌یکی سوا می‌کنن. هیچوقتم اشتباه نمی‌کنن. اصلا از گل سوا نمیشن. تو هم میتونی حس کنی، وقتی کار کردی هیچوقت اشتباه نمی‌کنی، می‌فهمی چی می‌گم؟»&lt;br /&gt;
الیزا روی زمین زانو زده بود و به بالا نگاه می‌کرد. سینه‌اش به تندی تکان می‌خورد.&lt;br /&gt;
چشمهای مرد خیره شده بود؛ با اعتماد به نفس و غرور گفت: «گاس که بدونم، بعضی شبا اونجا، تو گاری ...»&lt;br /&gt;
صدای بلند الیزا حرف مردرا برید. « من هیچوقت مث تو زندگی نکردم اما منظورتو می‌فهمم. راستی تو اون شبای تارهر وختی که ستاره ها گوشه‌هاشون تیز میشه و همه‌جام آروم و ساکت و قشنگه، چطوری آدم بیخوابی به سرش می‌زنه که بره تو فکر و خیال؟»&lt;br /&gt;
الیزا که زانو زده بود انگشتهایش را به طرف شلوار روغنی مرد برد و انگشتهایش حتی به لباسهای او خورد اما کمی بعد دستش را پائین آورد. مثل سگ چاپلوسی دولا شده بود.&lt;br /&gt;
مرد گفت: « - قشنگه، همین طوره که میگین. اما وقتی آدم شام نداشت که بخوره دیگه اینجورا نیس.»&lt;br /&gt;
الیزا بلند شد و راست ایستاد، صورتش شرمساری‌درونی او را خوب نشان می‌داد. گلدان را بطرف مرد دراز کرد و به آرامی در دستهای او جا داد:&lt;br /&gt;
« خوب، اینو بذار تو گاری کنار صندلیت، یه جا که بتونی مواظبش باشی، راستی صبر کن بگردم شاید یه چیزی برات پیدا کردم.»&lt;br /&gt;
الیزا در پشت خانه آنقدر میان خرده ریزها گشت تا دو تابه آلومینیومی کهنه و داغان را پیدا کرد. آنها را برداشت و پیش مرد غریبه آورد و گفت: « شاید بتونی اینارو درست کنی؟ »&lt;br /&gt;
در رفتار مرد دگرگونی آشکاری پیدا شد. صنعتگر شده بود ... گفت: « جوری درست می‌کنم که با نوش فرقی نداشته باشد.»&lt;br /&gt;
از پشت گاری سندان کوچکی را زمین گذاشت و از یک جعبه روغن چکش ماشینی را بیرون کشید. الیزا از حصار بیرون آمد تا صاف کردن ظرف را تماشا کند.&lt;br /&gt;
مرد که اطمینان پیدا کرده بود شروع به صحبت کرد. وقتی به‌جاهای مشکل میرسید لب پائینی‌اش را می‌مکید. الیزا پرسید: &lt;br /&gt;
«تو همین گاری می خوابی؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 76&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الیزا با صدای بلند گفت: « چرا نمیتونی، چند تا رو واست میذارم توشن، میتونی همرات ببری. اگه شن تر باشه ریشه میگیرن. اون وخ اون خانومه میتونه اونارو قلمه بزنه.»&lt;br /&gt;
«خیلی خوشحال میشه اگه از اینا داشته باشه، گلهای شما خیلی قشنگه.»&lt;br /&gt;
«گفتی قشنگه، آره قشنگه» چشمان الیزا درخشید. کلاه را از سرش برداشت و موهای زیبا و سیاه رنگ خود را تکان داد. « من چن‌تا از اینارو برات میذارم تو گلدون. اون وخ میتونی ببری – بیا تو.»&lt;br /&gt;
مرد از در وارد حیاط شد. الیزا در حالیکه با شوق از میان شمعدانی‌ها میدوید به خانه رفت و با یک گلدان بزرگ قرمز باز گشت. روی زمین کنار جعبه نشاها زانو زد و زمین شنی را با انگشتهای خود کند و شنها را در گلدان تازه زیبا ریخت. بعد چند تا از نشاهائی را که حاضر کرده بود برداشت و با انگشت‌ها شن را دور آنها جمع و محکم کرد. مرد بالای سرش ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«گوش کن چی بهت میگم: یادت باشه اینارو به اون خانومه بگی.»&lt;br /&gt;
مرد گفت « سعی می کنم یادم نره.»&lt;br /&gt;
«خوب نیگا کن، اینا تو ماسه ریشه می‌گیرن، بعد باید تو یه خاک خوب بفاصله یه پا کاشته شن، فهمیدی؟»&lt;br /&gt;
الیزا دستش را از خاک سیاه پر کرد و به مرد نشان داد و گفن: « اون وخ  زود بزرگ میشن؛ فهمیدی یا نه؟ بعد به اون خانوم بگو وقتی بزرگ شدن تا فاصله هشت اینچی زمین سراشونو بزنه.»&lt;br /&gt;
مرد پرسید: « پیش از اینکه شکوفه بدن؟»&lt;br /&gt;
الیزا باصورتی پر هیجان گفت: « آره، پیش از اینکه شکوفه کنن؛ غنچه‌هاشون آخرای شهریور در میان.»&lt;br /&gt;
الیزا کمی صبر کرد، گیج به نظر می‌آمد و با کمی تردید گفت: « غنچه کردن از هر چیز سخت‌تره، خیلی مواظبت می‌خواد – نمیدونم چطوری حالیت کنم.» الیزا خیره به چشمهای مرد نگاه می کرد، دهان مرد کمی باز بود و اینطور بنظر می‌آمد که دارد گوش میدهد. الیزا ادامه داد:« چیزی از دست گل‌کارها شنیدی؟»&lt;br /&gt;
« میتونم بگم نه.»&lt;br /&gt;
«- میشه گفت اینجوره که وقتی به غنچه‌ای دست می‌زنی با نوک با نوک انگشتات همه چیزو حس می‌کنی، میبینی دستات خودشون همه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 75&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب کار می‌کنه.»&lt;br /&gt;
« نه، همه قیچی هامون تیزه»&lt;br /&gt;
« خیله خوب، گلدون چی؟ گلدون سوراخ یا کج شده ندارین؟ هر چی باشه میتونم یه طوری درست کنم که مجبور نباشین یه تازه‌شو بخرین، به صرفه‌تونه.»&lt;br /&gt;
الیزا نه کوتاهی گفت و بعد: « گفتم که از این چیزا نداریم.»&lt;br /&gt;
صورت مرد با اندوه شدیدی در هم رفت و با صدای آهسته و ناله مانندی گفت: « من امروز هیچ کاری پیدا نکردم، شاید امشب شام گیرم نیاد. ببین من از جاده اصلی دورم، کنار جاده تمام آدمهارو از ستیل تا سان‌دیه‌گو میشناسم. اونا چیزاشونو نیگه میدارن تا من براشون تیز کنم، میدونن که من خوب این کارارو بلدم و به صرفه‌شونه.»&lt;br /&gt;
الیزا با بی حوصلگی گفت « متاسفم که چیزی برات ندارم.»&lt;br /&gt;
چشمان مرد از صورت الیزا به زمین خیره شد و دور و بر را نگاه کرد تا اینکه جعبه گلهای داوودی را در کنار الیزا دید.&lt;br /&gt;
«این بوته ها چیه، خانوم؟»&lt;br /&gt;
بیحوصلگی و خشونت از صورت الیزا دور شد.&lt;br /&gt;
« اوه، اینا داوودین، گلهای سفید و زرد؛ هر سال از این گلها می‌کارم و بزرگنر میشن.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « چه ساقه‌های بلندی دارن. رنگش مث دود سیگاره»&lt;br /&gt;
«درسته ، چه تعریف خوبی کردی»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « بوی این گلها بده. باید بهش عادت کرد.»&lt;br /&gt;
«بوشون تنده اما بد نیست.»&lt;br /&gt;
مرد به تندی لحن صدایش را تغییر داد و گفت : « اتفاقا من خودمم بوشو دوس دارم.»&lt;br /&gt;
مرد کمی بیشتر روی نرده خم شد و گفت:&lt;br /&gt;
«نیگاکن، من یه خانومی‌رو این پائینا می‌شناسم که باغچه خیلی قشنگی داره. همه گلها توشه الا داوودی. پارسال داشتم واسش طشت مسی تعمیر می‌کردم – کار سختیه اما من خوب بلدم – بهم گفت هر جا گل داوودی پیدا کردی تخمشو واسم بیار.»&lt;br /&gt;
چشمهای الیزا خیره شد، برق اشتیاقی در آن نمایان شد و گفت:&lt;br /&gt;
« از داوودی چیزی نمیدونسته، داوودی روباتخم میشه بزرگ کرد اما راحت‌تر اینه که مث‌اینا نشا بشه.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « پس نمیتونم چیزی براش ببرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 74&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد غریبه هم با الیزا از ته دل شروع بخنده کرد و گفت: «بعضی وقتا چن هفته.» مرد غریبه با خشونت از ارابه پائین آمد، اسب و الاغ مثل گلهای آب ندیده پژمرده بودند.&lt;br /&gt;
الیزا دید که مرد بیگانه آدم قوی هیکلی است، با وجود آنکه موهای سر و ریشش خاکستری بود، پیر به نظر نمی‌آمد. لباسش سیاه و چروکیده و پر از لکه های چربی بود. چشمانش سیاه و مثل دریانوردها عمیق و با جذبه بود، دستهای پینه‌بسته‌اش که روی نرده تکیه کرده بود ترک خورده بود و هر ترک خط سیاهی را تشکیل می‌داد. مرد کلاه پاره‌پاره‌اش را از سر برداشت و گفت:&lt;br /&gt;
«راه‌رو عوضی اومدم، این جاده خاکی اونوررودخونه به شاهراه لوس‌آنجلس Loseangeles  میرسه؟»&lt;br /&gt;
الیزا ایستاد و قیچی را به جیب روپوشش گذاشت.&lt;br /&gt;
«- البته که می‌رسه، اما اول میپیچه  و بعد از رودخونه رد میشه. اما فکر نمی‌کنم بتونی با اینها از تو شن‌ها رد بشی.»&lt;br /&gt;
مرد با کمی خشونت جواب داد: « اگه ببینی این حیوونا چیکار میکنن خیلی تعجب میکنی»&lt;br /&gt;
الیزا پرسید:« یعنی وقتیکه حاضر باشن؟ » و بعد گفت: «خوب بنظرم اگر برگردی به جاده سالیناس و از اونجا بری به طرف شاهرا خیلی برات بهتره.»&lt;br /&gt;
مرد یکی از انگشتهای بزرگش را به نرده سیمی می‌کشید و صدائی از آن درمی‌آورد. «دستپاچه نیستم خانوم. من هر سال از سیتل  Seattle تا سان دیه‌گو Sandiego میرم و بر می‌گردم همه وقتمو می‌گیره. هر طرفی شیش‌ماه. هر وقت هوا خوب باشه حرکت می‌کنم.»&lt;br /&gt;
الیزا دستکش‌هایش را بیرون آورد و پهلوی قیچی گذاشت و دستش را به لبه کلاه مردانه‌اش برد تا موهای بیرون آمده را به زیر کلاه بکشاند.&lt;br /&gt;
الیزا گفت « زندگی خوبی بنظر می‌آد.»&lt;br /&gt;
مرد غریبه کم‌کم روی نرده خم میشد و گفت: « رو گاریم دیدی چی نوشتن؟ من گلدون تعمیر می‌کنم، قیچی و چاقو تیز می‌کنم، از این چیزا نداری؟»&lt;br /&gt;
الیزا به تندی گفت: «نه ندارم.» چشمانش کمی تنگ و خیره شده بود.&lt;br /&gt;
مرد گفت: « تعمیر قیچی خیلی سخته، وقتی میخوان تعمیرش کنن از بین میبرنش اما من میدونم چیکار کنم، یه ماشین مخصوص دارم. یه‌خورده کوچیکه امامارک خوبی داره. روهم رفته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 73&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی بعد، دو نفر سواره را دید که از تپه های زرد در جستجوی گاوها بالا می‌رفتند. &lt;br /&gt;
نشانه‌های گل در جعبه چارگوش پر از شنی قرار داشت، الیزا  با بیلچه زمین را می‌کند و بعد آن را صاف و محکم می‌کرد. از جعبه نشاها گل های کوچک را بیرون می‌آورد و برگهایش را با قیچی مرتب می‌کرد و در شکاف کوچک کنار توده خام می‌کاشت. &lt;br /&gt;
از جاده خش‌خش چرخ و صدای سم حیوان بگوش رسید. الیزا  به بالا نگاه کرد. جاده در کنار پنبه زار و درختهای بید کنار رودخانه قرار داشت، روی جاده ارابه‌ای حرکت می‌کرد که راننده‌اش هم همانقدر عجیب بود. &lt;br /&gt;
ارابه کهنه‌ای بود که کرباسی مدور مثل بادبانهای کشتی روی آن کشیده بودند. اسبی پیر و قهوه‌ای رنگ و یک الاغ فلفل نمکی آن‌را می‌کشیدند. مرد قوی هیکلی که ریش نوک تیز داشت در وسط لبه رو کش نشسته بود و کاروان عجیب را می‌راند. در زیر چرخهای عقب ارابه سگ لاغر دورگه‌ای به آرامی را می‌رفت.&lt;br /&gt;
با حروف زشت و کج‌و‌معوجی این جمله را روی پارچه کرباسی نوشته بودند: « گلدان، ناوه، چاقو، علف‌بر، تعمیر می‌شود» اسمها روی دو خط نوشته شده بود و «تعمیر می‌شود» با بزرگی بیشتر در زیر آنها بچشم می‌خورد. رنگ سیاه از زیر هر حرف نشت کرده گوشه های تیزی تشکیل داده بود.&lt;br /&gt;
الیزا  که روی زمین چمباتمه زده بود به گاری تق‌و‌لق نگاه می‌کرد تا از جاده عبور کند اما گاری عبور نکرده و در جلو خانه دور زد و از جاده دور شد.&lt;br /&gt;
چرخهای کهنه و کج‌و‌معوج آن با ناله حرکت می‌کرد. سگ دورگه از زیر چرخها بیرون پرید و شروع به دویدن کرد. سگ‌های گله الیزا  فورا به آن سمت دویدند و در جلو یکدیگر ایستاند، دمهای راستشان می‌جنبید و با پاهای محکمشان مغرورانه و آرام می‌چرخیدند.&lt;br /&gt;
سگ&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38381</id>
		<title>گل‌های داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38381"/>
		<updated>2013-04-07T22:22:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 77&lt;br /&gt;
کارارو می‌کنن. غنچه‌ها رو یکی‌یکی سوا می‌کنن. هیچوقتم اشتباه نمی‌کنن. اصلا از گل سوا نمیشن. تو هم میتونی حس کنی، وقتی کار کردی هیچوقت اشتباه نمی‌کنی، می‌فهمی چی می‌گم؟»&lt;br /&gt;
الیزا روی زمین زانو زده بود و به بالا نگاه می‌کرد. سینه‌اش به تندی تکان می‌خورد.&lt;br /&gt;
چشمهای مرد خیره شده بود؛ با اعتماد به نفس و غرور گفت: «گاس که بدونم، بعضی شبا اونجا، تو گاری ...»&lt;br /&gt;
صدای بلند الیزا حرف مردرا برید. « من هیچوقت مث تو زندگی نکردم اما منظورتو می‌فهمم. راستی تو اون شبای تارهر وختی که ستاره ها گوشه‌هاشون تیز میشه و همه‌جام آروم و ساکت و قشنگه، چطوری آدم بیخوابی به سرش می‌زنه که بره تو فکر و خیال؟»&lt;br /&gt;
الیزا که زانو زده بود انگشتهایش را به طرف شلوار روغنی مرد برد و انگشتهایش حتی به لباسهای او خورد اما کمی بعد دستش را پائین آورد. مثل سگ چاپلوسی دولا شده بود.&lt;br /&gt;
مرد گفت: « - قشنگه، همین طوره که میگین. اما وقتی آدم شام نداشت که بخوره دیگه اینجورا نیس.»&lt;br /&gt;
الیزا بلند شد و راست ایستاد، صورتش شرمساری‌درونی او را خوب نشان می‌داد. گلدان را بطرف مرد دراز کرد و به آرامی در دستهای او جا داد:&lt;br /&gt;
« خوب، اینو بذار تو گاری کنار صندلیت، یه جا که بتونی مواظبش باشی، راستی صبر کن بگردم شاید یه چیزی برات پیدا کردم.»&lt;br /&gt;
الیزا در پشت خانه آنقدر میان خرده ریزها گشت تا دو تابه آلومینیومی کهنه و داغان را پیدا کرد. آنها را برداشت و پیش مرد غریبه آورد و گفت: « شاید بتونی اینارو درست کنی؟ »&lt;br /&gt;
در رفتار مرد دگرگونی آشکاری پیدا شد. صنعتگر شده بود ... گفت: « جوری درست می‌کنم که با نوش فرقی نداشته باشد.»&lt;br /&gt;
از پشت گاری سندان کوچکی را زمین گذاشت و از یک جعبه روغن چکش ماشینی را بیرون کشید. الیزا از حصار بیرون آمد تا صاف کردن ظرف را تماشا کند.&lt;br /&gt;
مرد که اطمینان پیدا کرده بود شروع به صحبت کرد. وقتی به‌جاهای مشکل میرسید لب پائینی‌اش را می‌مکید. الیزا پرسید: &lt;br /&gt;
«تو همین گاری می خوابی؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 76&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الیزا با صدای بلند گفت: « چرا نمیتونی، چند تا رو واست میذارم توشن، میتونی همرات ببری. اگه شن تر باشه ریشه میگیرن. اون وخ اون خانومه میتونه اونارو قلمه بزنه.»&lt;br /&gt;
«خیلی خوشحال میشه اگه از اینا داشته باشه، گلهای شما خیلی قشنگه.»&lt;br /&gt;
«گفتی قشنگه، آره قشنگه» چشمان الیزا درخشید. کلاه را از سرش برداشت و موهای زیبا و سیاه رنگ خود را تکان داد. « من چن‌تا از اینارو برات میذارم تو گلدون. اون وخ میتونی ببری – بیا تو.»&lt;br /&gt;
مرد از در وارد حیاط شد. الیزا در حالیکه با شوق از میان شمعدانی‌ها میدوید به خانه رفت و با یک گلدان بزرگ قرمز باز گشت. روی زمین کنار جعبه نشاها زانو زد و زمین شنی را با انگشتهای خود کند و شنها را در گلدان تازه زیبا ریخت. بعد چند تا از نشاهائی را که حاضر کرده بود برداشت و با انگشت‌ها شن را دور آنها جمع و محکم کرد. مرد بالای سرش ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«گوش کن چی بهت میگم: یادت باشه اینارو به اون خانومه بگی.»&lt;br /&gt;
مرد گفت « سعی می کنم یادم نره.»&lt;br /&gt;
«خوب نیگا کن، اینا تو ماسه ریشه می‌گیرن، بعد باید تو یه خاک خوب بفاصله یه پا کاشته شن، فهمیدی؟»&lt;br /&gt;
الیزا دستش را از خاک سیاه پر کرد و به مرد نشان داد و گفن: « اون وخ  زود بزرگ میشن؛ فهمیدی یا نه؟ بعد به اون خانوم بگو وقتی بزرگ شدن تا فاصله هشت اینچی زمین سراشونو بزنه.»&lt;br /&gt;
مرد پرسید: « پیش از اینکه شکوفه بدن؟»&lt;br /&gt;
الیزا باصورتی پر هیجان گفت: « آره، پیش از اینکه شکوفه کنن؛ غنچه‌هاشون آخرای شهریور در میان.»&lt;br /&gt;
الیزا کمی صبر کرد، گیج به نظر می‌آمد و با کمی تردید گفت: « غنچه کردن از هر چیز سخت‌تره، خیلی مواظبت می‌خواد – نمیدونم چطوری حالیت کنم.» الیزا خیره به چشمهای مرد نگاه می کرد، دهان مرد کمی باز بود و اینطور بنظر می‌آمد که دارد گوش میدهد. الیزا ادامه داد:« چیزی از دست گل‌کارها شنیدی؟»&lt;br /&gt;
« میتونم بگم نه.»&lt;br /&gt;
«- میشه گفت اینجوره که وقتی به غنچه‌ای دست می‌زنی با نوک با نوک انگشتات همه چیزو حس می‌کنی، میبینی دستات خودشون همه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 75&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب کار می‌کنه.»&lt;br /&gt;
« نه، همه قیچی هامون تیزه»&lt;br /&gt;
« خیله خوب، گلدون چی؟ گلدون سوراخ یا کج شده ندارین؟ هر چی باشه میتونم یه طوری درست کنم که مجبور نباشین یه تازه‌شو بخرین، به صرفه‌تونه.»&lt;br /&gt;
الیزا نه کوتاهی گفت و بعد: « گفتم که از این چیزا نداریم.»&lt;br /&gt;
صورت مرد با اندوه شدیدی در هم رفت و با صدای آهسته و ناله مانندی گفت: « من امروز هیچ کاری پیدا نکردم، شاید امشب شام گیرم نیاد. ببین من از جاده اصلی دورم، کنار جاده تمام آدمهارو از ستیل تا سان‌دیه‌گو میشناسم. اونا چیزاشونو نیگه میدارن تا من براشون تیز کنم، میدونن که من خوب این کارارو بلدم و به صرفه‌شونه.»&lt;br /&gt;
الیزا با بی حوصلگی گفت « متاسفم که چیزی برات ندارم.»&lt;br /&gt;
چشمان مرد از صورت الیزا به زمین خیره شد و دور و بر را نگاه کرد تا اینکه جعبه گلهای داوودی را در کنار الیزا دید.&lt;br /&gt;
«این بوته ها چیه، خانوم؟»&lt;br /&gt;
بیحوصلگی و خشونت از صورت الیزا دور شد.&lt;br /&gt;
« اوه، اینا داوودین، گلهای سفید و زرد؛ هر سال از این گلها می‌کارم و بزرگنر میشن.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « چه ساقه‌های بلندی دارن. رنگش مث دود سیگاره»&lt;br /&gt;
«درسته ، چه تعریف خوبی کردی»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « بوی این گلها بده. باید بهش عادت کرد.»&lt;br /&gt;
«بوشون تنده اما بد نیست.»&lt;br /&gt;
مرد به تندی لحن صدایش را تغییر داد و گفت : « اتفاقا من خودمم بوشو دوس دارم.»&lt;br /&gt;
مرد کمی بیشتر روی نرده خم شد و گفت:&lt;br /&gt;
«نیگاکن، من یه خانومی‌رو این پائینا می‌شناسم که باغچه خیلی قشنگی داره. همه گلها توشه الا داوودی. پارسال داشتم واسش طشت مسی تعمیر می‌کردم – کار سختیه اما من خوب بلدم – بهم گفت هر جا گل داوودی پیدا کردی تخمشو واسم بیار.»&lt;br /&gt;
چشمهای الیزا خیره شد، برق اشتیاقی در آن نمایان شد و گفت:&lt;br /&gt;
« از داوودی چیزی نمیدونسته، داوودی روباتخم میشه بزرگ کرد اما راحت‌تر اینه که مث‌اینا نشا بشه.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « پس نمیتونم چیزی براش ببرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 74&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد غریبه هم با الیزا از ته دل شروع بخنده کرد و گفت: «بعضی وقتا چن هفته.» مرد غریبه با خشونت از ارابه پائین آمد، اسب و الاغ مثل گلهای آب ندیده پژمرده بودند.&lt;br /&gt;
الیزا دید که مرد بیگانه آدم قوی هیکلی است، با وجود آنکه موهای سر و ریشش خاکستری بود، پیر به نظر نمی‌آمد. لباسش سیاه و چروکیده و پر از لکه های چربی بود. چشمانش سیاه و مثل دریانوردها عمیق و با جذبه بود، دستهای پینه‌بسته‌اش که روی نرده تکیه کرده بود ترک خورده بود و هر ترک خط سیاهی را تشکیل می‌داد. مرد کلاه پاره‌پاره‌اش را از سر برداشت و گفت:&lt;br /&gt;
«راه‌رو عوضی اومدم، این جاده خاکی اونوررودخونه به شاهراه لوس‌آنجلس Loseangeles  میرسه؟»&lt;br /&gt;
الیزا ایستاد و قیچی را به جیب روپوشش گذاشت.&lt;br /&gt;
«- البته که می‌رسه، اما اول میپیچه  و بعد از رودخونه رد میشه. اما فکر نمی‌کنم بتونی با اینها از تو شن‌ها رد بشی.»&lt;br /&gt;
مرد با کمی خشونت جواب داد: « اگه ببینی این حیوونا چیکار میکنن خیلی تعجب میکنی»&lt;br /&gt;
الیزا پرسید:« یعنی وقتیکه حاضر باشن؟ » و بعد گفت: «خوب بنظرم اگر برگردی به جاده سالیناس و از اونجا بری به طرف شاهرا خیلی برات بهتره.»&lt;br /&gt;
مرد یکی از انگشتهای بزرگش را به نرده سیمی می‌کشید و صدائی از آن درمی‌آورد. «دستپاچه نیستم خانوم. من هر سال از سیتل  Seattle تا سان دیه‌گو Sandiego میرم و بر می‌گردم همه وقتمو می‌گیره. هر طرفی شیش‌ماه. هر وقت هوا خوب باشه حرکت می‌کنم.»&lt;br /&gt;
الیزا دستکش‌هایش را بیرون آورد و پهلوی قیچی گذاشت و دستش را به لبه کلاه مردانه‌اش برد تا موهای بیرون آمده را به زیر کلاه بکشاند.&lt;br /&gt;
الیزا گفت « زندگی خوبی بنظر می‌آد.»&lt;br /&gt;
مرد غریبه کم‌کم روی نرده خم میشد و گفت: « رو گاریم دیدی چی نوشتن؟ من گلدون تعمیر می‌کنم، قیچی و چاقو تیز می‌کنم، از این چیزا نداری؟»&lt;br /&gt;
الیزا به تندی گفت: «نه ندارم.» چشمانش کمی تنگ و خیره شده بود.&lt;br /&gt;
مرد گفت: « تعمیر قیچی خیلی سخته، وقتی میخوان تعمیرش کنن از بین میبرنش اما من میدونم چیکار کنم، یه ماشین مخصوص دارم. یه‌خورده کوچیکه امامارک خوبی داره. روهم رفته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 73&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی بعد، دو نفر سواره را دید که از تپه های زرد در جستجوی گاوها بالا می‌رفتند. &lt;br /&gt;
نشانه‌های گل در جعبه چارگوش پر از شنی قرار داشت، الیزا  با بیلچه زمین را می‌کند و بعد آن را صاف و محکم می‌کرد. از جعبه نشاها گل های کوچک را بیرون می‌آورد و برگهایش را با قیچی مرتب می‌کرد و در شکاف کوچک کنار توده خام می‌کاشت. &lt;br /&gt;
از جاده خش‌خش چرخ و صدای سم حیوان بگوش رسید. الیزا  به بالا نگاه کرد. جاده در کنار پنبه زار و درختهای بید کنار رودخانه قرار داشت، روی جاده ارابه‌ای حرکت می‌کرد که راننده‌اش هم همانقدر عجیب بود. &lt;br /&gt;
ارابه کهنه‌ای بود که کرباسی مدور مثل بادبانهای کشتی روی آن کشیده بودند. اسبی پیر و قهوه‌ای رنگ و یک الاغ فلفل نمکی آن‌را می‌کشیدند. مرد قوی هیکلی که ریش نوک تیز داشت در وسط لبه رو کش نشسته بود و کاروان عجیب را می‌راند. در زیر چرخهای عقب ارابه سگ لاغر دورگه‌ای به آرامی را می‌رفت.&lt;br /&gt;
با حروف زشت و کج‌و‌معوجی این جمله را روی پارچه کرباسی نوشته بودند: « گلدان، ناوه، چاقو، علف‌بر، تعمیر می‌شود» اسمها روی دو خط نوشته شده بود و «تعمیر می‌شود» با بزرگی بیشتر در زیر آنها بچشم می‌خورد. رنگ سیاه از زیر هر حرف نشت کرده گوشه های تیزی تشکیل داده بود.&lt;br /&gt;
الیزا  که روی زمین چمباتمه زده بود به گاری تق‌و‌لق نگاه می‌کرد تا از جاده عبور کند اما گاری عبور نکرده و در جلو خانه دور زد و از جاده دور شد.&lt;br /&gt;
چرخهای کهنه و کج‌و‌معوج آن با ناله حرکت می‌کرد. سگ دورگه از زیر چرخها بیرون پرید و شروع به دویدن کرد. سگ‌های گله الیزا  فورا به آن سمت دویدند و در جلو یکدیگر ایستاند، دمهای راستشان می‌جنبید و با پاهای محکمشان مغرورانه و آرام می‌چرخیدند.&lt;br /&gt;
سگ&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38380</id>
		<title>گل‌های داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38380"/>
		<updated>2013-04-07T22:21:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 76&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الیزا با صدای بلند گفت: « چرا نمیتونی، چند تا رو واست میذارم توشن، میتونی همرات ببری. اگه شن تر باشه ریشه میگیرن. اون وخ اون خانومه میتونه اونارو قلمه بزنه.»&lt;br /&gt;
«خیلی خوشحال میشه اگه از اینا داشته باشه، گلهای شما خیلی قشنگه.»&lt;br /&gt;
«گفتی قشنگه، آره قشنگه» چشمان الیزا درخشید. کلاه را از سرش برداشت و موهای زیبا و سیاه رنگ خود را تکان داد. « من چن‌تا از اینارو برات میذارم تو گلدون. اون وخ میتونی ببری – بیا تو.»&lt;br /&gt;
مرد از در وارد حیاط شد. الیزا در حالیکه با شوق از میان شمعدانی‌ها میدوید به خانه رفت و با یک گلدان بزرگ قرمز باز گشت. روی زمین کنار جعبه نشاها زانو زد و زمین شنی را با انگشتهای خود کند و شنها را در گلدان تازه زیبا ریخت. بعد چند تا از نشاهائی را که حاضر کرده بود برداشت و با انگشت‌ها شن را دور آنها جمع و محکم کرد. مرد بالای سرش ایستاده بود.&lt;br /&gt;
«گوش کن چی بهت میگم: یادت باشه اینارو به اون خانومه بگی.»&lt;br /&gt;
مرد گفت « سعی می کنم یادم نره.»&lt;br /&gt;
«خوب نیگا کن، اینا تو ماسه ریشه می‌گیرن، بعد باید تو یه خاک خوب بفاصله یه پا کاشته شن، فهمیدی؟»&lt;br /&gt;
الیزا دستش را از خاک سیاه پر کرد و به مرد نشان داد و گفن: « اون وخ  زود بزرگ میشن؛ فهمیدی یا نه؟ بعد به اون خانوم بگو وقتی بزرگ شدن تا فاصله هشت اینچی زمین سراشونو بزنه.»&lt;br /&gt;
مرد پرسید: « پیش از اینکه شکوفه بدن؟»&lt;br /&gt;
الیزا باصورتی پر هیجان گفت: « آره، پیش از اینکه شکوفه کنن؛ غنچه‌هاشون آخرای شهریور در میان.»&lt;br /&gt;
الیزا کمی صبر کرد، گیج به نظر می‌آمد و با کمی تردید گفت: « غنچه کردن از هر چیز سخت‌تره، خیلی مواظبت می‌خواد – نمیدونم چطوری حالیت کنم.» الیزا خیره به چشمهای مرد نگاه می کرد، دهان مرد کمی باز بود و اینطور بنظر می‌آمد که دارد گوش میدهد. الیزا ادامه داد:« چیزی از دست گل‌کارها شنیدی؟»&lt;br /&gt;
« میتونم بگم نه.»&lt;br /&gt;
«- میشه گفت اینجوره که وقتی به غنچه‌ای دست می‌زنی با نوک با نوک انگشتات همه چیزو حس می‌کنی، میبینی دستات خودشون همه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 75&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب کار می‌کنه.»&lt;br /&gt;
« نه، همه قیچی هامون تیزه»&lt;br /&gt;
« خیله خوب، گلدون چی؟ گلدون سوراخ یا کج شده ندارین؟ هر چی باشه میتونم یه طوری درست کنم که مجبور نباشین یه تازه‌شو بخرین، به صرفه‌تونه.»&lt;br /&gt;
الیزا نه کوتاهی گفت و بعد: « گفتم که از این چیزا نداریم.»&lt;br /&gt;
صورت مرد با اندوه شدیدی در هم رفت و با صدای آهسته و ناله مانندی گفت: « من امروز هیچ کاری پیدا نکردم، شاید امشب شام گیرم نیاد. ببین من از جاده اصلی دورم، کنار جاده تمام آدمهارو از ستیل تا سان‌دیه‌گو میشناسم. اونا چیزاشونو نیگه میدارن تا من براشون تیز کنم، میدونن که من خوب این کارارو بلدم و به صرفه‌شونه.»&lt;br /&gt;
الیزا با بی حوصلگی گفت « متاسفم که چیزی برات ندارم.»&lt;br /&gt;
چشمان مرد از صورت الیزا به زمین خیره شد و دور و بر را نگاه کرد تا اینکه جعبه گلهای داوودی را در کنار الیزا دید.&lt;br /&gt;
«این بوته ها چیه، خانوم؟»&lt;br /&gt;
بیحوصلگی و خشونت از صورت الیزا دور شد.&lt;br /&gt;
« اوه، اینا داوودین، گلهای سفید و زرد؛ هر سال از این گلها می‌کارم و بزرگنر میشن.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « چه ساقه‌های بلندی دارن. رنگش مث دود سیگاره»&lt;br /&gt;
«درسته ، چه تعریف خوبی کردی»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « بوی این گلها بده. باید بهش عادت کرد.»&lt;br /&gt;
«بوشون تنده اما بد نیست.»&lt;br /&gt;
مرد به تندی لحن صدایش را تغییر داد و گفت : « اتفاقا من خودمم بوشو دوس دارم.»&lt;br /&gt;
مرد کمی بیشتر روی نرده خم شد و گفت:&lt;br /&gt;
«نیگاکن، من یه خانومی‌رو این پائینا می‌شناسم که باغچه خیلی قشنگی داره. همه گلها توشه الا داوودی. پارسال داشتم واسش طشت مسی تعمیر می‌کردم – کار سختیه اما من خوب بلدم – بهم گفت هر جا گل داوودی پیدا کردی تخمشو واسم بیار.»&lt;br /&gt;
چشمهای الیزا خیره شد، برق اشتیاقی در آن نمایان شد و گفت:&lt;br /&gt;
« از داوودی چیزی نمیدونسته، داوودی روباتخم میشه بزرگ کرد اما راحت‌تر اینه که مث‌اینا نشا بشه.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « پس نمیتونم چیزی براش ببرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 74&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد غریبه هم با الیزا از ته دل شروع بخنده کرد و گفت: «بعضی وقتا چن هفته.» مرد غریبه با خشونت از ارابه پائین آمد، اسب و الاغ مثل گلهای آب ندیده پژمرده بودند.&lt;br /&gt;
الیزا دید که مرد بیگانه آدم قوی هیکلی است، با وجود آنکه موهای سر و ریشش خاکستری بود، پیر به نظر نمی‌آمد. لباسش سیاه و چروکیده و پر از لکه های چربی بود. چشمانش سیاه و مثل دریانوردها عمیق و با جذبه بود، دستهای پینه‌بسته‌اش که روی نرده تکیه کرده بود ترک خورده بود و هر ترک خط سیاهی را تشکیل می‌داد. مرد کلاه پاره‌پاره‌اش را از سر برداشت و گفت:&lt;br /&gt;
«راه‌رو عوضی اومدم، این جاده خاکی اونوررودخونه به شاهراه لوس‌آنجلس Loseangeles  میرسه؟»&lt;br /&gt;
الیزا ایستاد و قیچی را به جیب روپوشش گذاشت.&lt;br /&gt;
«- البته که می‌رسه، اما اول میپیچه  و بعد از رودخونه رد میشه. اما فکر نمی‌کنم بتونی با اینها از تو شن‌ها رد بشی.»&lt;br /&gt;
مرد با کمی خشونت جواب داد: « اگه ببینی این حیوونا چیکار میکنن خیلی تعجب میکنی»&lt;br /&gt;
الیزا پرسید:« یعنی وقتیکه حاضر باشن؟ » و بعد گفت: «خوب بنظرم اگر برگردی به جاده سالیناس و از اونجا بری به طرف شاهرا خیلی برات بهتره.»&lt;br /&gt;
مرد یکی از انگشتهای بزرگش را به نرده سیمی می‌کشید و صدائی از آن درمی‌آورد. «دستپاچه نیستم خانوم. من هر سال از سیتل  Seattle تا سان دیه‌گو Sandiego میرم و بر می‌گردم همه وقتمو می‌گیره. هر طرفی شیش‌ماه. هر وقت هوا خوب باشه حرکت می‌کنم.»&lt;br /&gt;
الیزا دستکش‌هایش را بیرون آورد و پهلوی قیچی گذاشت و دستش را به لبه کلاه مردانه‌اش برد تا موهای بیرون آمده را به زیر کلاه بکشاند.&lt;br /&gt;
الیزا گفت « زندگی خوبی بنظر می‌آد.»&lt;br /&gt;
مرد غریبه کم‌کم روی نرده خم میشد و گفت: « رو گاریم دیدی چی نوشتن؟ من گلدون تعمیر می‌کنم، قیچی و چاقو تیز می‌کنم، از این چیزا نداری؟»&lt;br /&gt;
الیزا به تندی گفت: «نه ندارم.» چشمانش کمی تنگ و خیره شده بود.&lt;br /&gt;
مرد گفت: « تعمیر قیچی خیلی سخته، وقتی میخوان تعمیرش کنن از بین میبرنش اما من میدونم چیکار کنم، یه ماشین مخصوص دارم. یه‌خورده کوچیکه امامارک خوبی داره. روهم رفته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 73&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی بعد، دو نفر سواره را دید که از تپه های زرد در جستجوی گاوها بالا می‌رفتند. &lt;br /&gt;
نشانه‌های گل در جعبه چارگوش پر از شنی قرار داشت، الیزا  با بیلچه زمین را می‌کند و بعد آن را صاف و محکم می‌کرد. از جعبه نشاها گل های کوچک را بیرون می‌آورد و برگهایش را با قیچی مرتب می‌کرد و در شکاف کوچک کنار توده خام می‌کاشت. &lt;br /&gt;
از جاده خش‌خش چرخ و صدای سم حیوان بگوش رسید. الیزا  به بالا نگاه کرد. جاده در کنار پنبه زار و درختهای بید کنار رودخانه قرار داشت، روی جاده ارابه‌ای حرکت می‌کرد که راننده‌اش هم همانقدر عجیب بود. &lt;br /&gt;
ارابه کهنه‌ای بود که کرباسی مدور مثل بادبانهای کشتی روی آن کشیده بودند. اسبی پیر و قهوه‌ای رنگ و یک الاغ فلفل نمکی آن‌را می‌کشیدند. مرد قوی هیکلی که ریش نوک تیز داشت در وسط لبه رو کش نشسته بود و کاروان عجیب را می‌راند. در زیر چرخهای عقب ارابه سگ لاغر دورگه‌ای به آرامی را می‌رفت.&lt;br /&gt;
با حروف زشت و کج‌و‌معوجی این جمله را روی پارچه کرباسی نوشته بودند: « گلدان، ناوه، چاقو، علف‌بر، تعمیر می‌شود» اسمها روی دو خط نوشته شده بود و «تعمیر می‌شود» با بزرگی بیشتر در زیر آنها بچشم می‌خورد. رنگ سیاه از زیر هر حرف نشت کرده گوشه های تیزی تشکیل داده بود.&lt;br /&gt;
الیزا  که روی زمین چمباتمه زده بود به گاری تق‌و‌لق نگاه می‌کرد تا از جاده عبور کند اما گاری عبور نکرده و در جلو خانه دور زد و از جاده دور شد.&lt;br /&gt;
چرخهای کهنه و کج‌و‌معوج آن با ناله حرکت می‌کرد. سگ دورگه از زیر چرخها بیرون پرید و شروع به دویدن کرد. سگ‌های گله الیزا  فورا به آن سمت دویدند و در جلو یکدیگر ایستاند، دمهای راستشان می‌جنبید و با پاهای محکمشان مغرورانه و آرام می‌چرخیدند.&lt;br /&gt;
سگ تازه وارد که خود را در مقابل دشمن قوی تری می‌دید  دمش را پائین آورد و با گوشهای آویزان و دندانهای نمایان به زیر گاری پناه برد. ارابه ران از روی صندلی داد زد:&lt;br /&gt;
«سگی که اول دعوارو شروع کنه بدرد نمی‌خوره»&lt;br /&gt;
الیزا  خندید و گفت: « عجب!، پس کی واسه دعوا حاضر میشه؟ »&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 72&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نرده های دور باغچه که آن را از گاو ها، سگ‌ها و مرغها محافظت می‌کرد، خم شده بود.&lt;br /&gt;
هنری گفت: « این دفعه هم محصول خوبی داری. »&lt;br /&gt;
الیزا پشتش را راست کرد و دوباره دستکشهای باغبانی را پوشید و گفت:&lt;br /&gt;
« آره، محصول امسال خیلی خوبه.» از لحن صدا و صورتش رضایت آشکار بود.&lt;br /&gt;
هنری گفت: « تو شانست خوبه، بعضی از این گلها پارسال به ده اینچ رسیده بودن کاش تو، نو باغ کار می‌کردی و سیبهائی به این خوبی داشتیم.»&lt;br /&gt;
الیزا چشمهایش را خیره کرد و گفت:&lt;br /&gt;
« ممکنه بتونم. باشه. شانسم خوبه، مادرمم اینطور بود. هر چیزی رو میتونس بکاره و ازش یه چیزی درآره. میگفت دستش مثه باغبونه و میدونه چیکار میکنه.»&lt;br /&gt;
«خوب، حتما گلهای خوبی می‌کاشت.»&lt;br /&gt;
«هنری! این مردا که باهاشون حرف می‌زدی کی بودن؟.»&lt;br /&gt;
«الان داشتم می‌گفتم، از شرکت وسترن‌میت Western meat اومده بودن. سی تا از گاوای سه ساله رو بهشون فروختم و پولاشم گرفتم.»&lt;br /&gt;
الیزا گفت: «خوب شد، برات خوبه. »&lt;br /&gt;
«میگم بعدازظهر یکشنبه‌اش، خوبه بریم سالیناس شامو تو رستوران بخوریم و یه سینما هم بریم. بالاخره باید امروز و جشن بگیریم.»&lt;br /&gt;
«خوبه، خیلی خوبه.«&lt;br /&gt;
هنری به شوخی گفت:&lt;br /&gt;
«امشب مسابقه بوکس هم هس، میخوای بریم؟»&lt;br /&gt;
«نه بوکسو دوست ندارم.»&lt;br /&gt;
«شوخی کردم الیزا میریم سینما. خوب، ساعت دوه، من و اسکاتی Scotty میریم گاوارو از تپه بیاریم و دو ساعتی طول می‌کشه، ساعت پنج میریم شهر و شامو تو هتل کمینوس Cominos  می‌خوریم، خوبه؟»&lt;br /&gt;
«آره که خوبه، بیرون شام خوردن خیلی مزه میده.»&lt;br /&gt;
«خوب؛ من با اسبا رفتم.»&lt;br /&gt;
«منم وقت دارم چن تا از این نشاها بکارم.»&lt;br /&gt;
الیزا شنید که شوهرش نزدیک طویله اسکاتی را صدا زد و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 71&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنسوی رود، در دامنه تپه؛ مزرعه هنری‌آلن Henry Allen قرار داشت که در آن کاری نشده نمانده بود: یونجه‌ها بریده و انبار شده بود و باغ را شخم زده بودند تا هنگام باران کاملا سیراب شود. گله‌های گاو در ارتفاعات بالاتر می‌چریدند و پوست تازه و زیر می‌آوردند.&lt;br /&gt;
آلیزآلن Elisa A.  که در باغچه کار می‌کرد نگاهی به حیاط کرد و شوهرش هنری را دید که در لباس کار با دو تا مرد مشغول صحبت است. در کنار سایبان تراکتور ایستاده بودند و حرف می‌زدند و سیگار می‌کشیدند و ضمن صحب هر سه نگاهی به ماشین می‌انداختند.&lt;br /&gt;
الیزا لحظه‌ای به آنها نگاه کرد و دوباره بکارش پرداخت. سی و پنج ساله بود و صورتی باریک و استخوانی و چشم‌هائی مثل آب شفاف داشت. اندامش در لباس باغبانی سنگین و با وقار بود و کلاه مردانه سیلهش تا روی چشمها پائین آمده بود. کقشهای سنگینی پایش بود و تقریبا تمام لباس چیتش را یک پیش بند بزرگ مخمل کبریتی پوشانده بود که چهار جیب بزرگ داشت. درآن‌ها قیچی و بیلچه و تخم‌های گل و چاقویی را کع با آن کار می‌کرد قرار داده بود و دستهایش را با دستکش چرمی کلفتی پوشانده بود تا هنگام کار آسیب نبیند. &lt;br /&gt;
ساقه‌های گل داوودی سال قبل را با قیچی کوتاه و محکمی می‌برید و گاهی بسوی سایبان تراکتور و مردها نگاه می‌کرد. صورتش بشاش و زیبا بود و حتی با قیچی که کار می‌کرد جالب و دیدنی بود.&lt;br /&gt;
با پشت دستکش موهایی را که روی چشمش افتاده بود کنار زد و با این کار کمی خاک روی گونه‌هایش نشست.&lt;br /&gt;
در پشت سرش خانه دهقانی سفیدی قرار داشت که اطراف آن را گلهای شمعدانی- که بلندیشان تا نزدیکی پنجره ها می‌رسید – فرا گرفته بود. خانه محکم و کوچکی بود که پنجره‌های تمیزی داشت و روی پله‌های جلو آن حصیر انداخته بودند.&lt;br /&gt;
الیزا نگاه دیگری بسمت سایبان تراکتور کرد، دو نفر غریبه داشتند سوار «فورد» شان می‌شدند. الیزا دستکش‌ها را بیرون آورد و با سرانگشتان قوی‌اش جوانه‌های سبز داوودی را که اطراف ریشه‌های کهنه روئیده بود لمس کرد و به ریشه‌ های تازه‌ی انبوه نگاه کرد. اثری از شته و حلزون و آفت‌های دیگر پیدا نبود؛ دستهای کار کشته او این آفتها را پیش از آنکه ریشه بگیرند معدوم می‌کرد&lt;br /&gt;
الیزا متوجه شوهرش شد که به آرامی نزدیگ شده، روی &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 70 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مه بلند خاکستری رنگ زمستانی سراسر دره سیلیانس Salians را از چشم آسمان و همه دنیا پنهان می‌کرد و از هر طرف چون سرپوشی روی کوه‌ها را می‌پوشاند و دره‌ی بزرگ را به محوطه‌ی محصوری بدل می‌کرد. در بستر وسیع دره، خیشها زمین را می‌کندند و خاک سیاه رنگ را چون فلزی بر جا می‌گذاشتند.&lt;br /&gt;
بنظر می‌رسید که در چراگاه های آنسوی رود سالیانس باقی مانده ساقه گندمهای بریده در نور کم‌رنگ خورشید غوطه‌ور است، اما بهنگام ماه آذر، در دره، آفتابی نبود. و در خط کوتاه و پهن کنار رود، برگهای تیز زردرنگ رود که شعله می‌زد.&lt;br /&gt;
زمان آرامش و استراحت بود و هوا سردی مطبوعی داشت و نسیم ملایمی که از جنوب باختری می‌وزید کشاورزان را کمی امیدوار می‌کرد که بزودی باران خوبی خواهد آمد اما مه و باران با هم نمی‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 69 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلهای داوودی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38370</id>
		<title>گل‌های داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38370"/>
		<updated>2013-04-06T00:59:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 75&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب کار می‌کنه.»&lt;br /&gt;
« نه، همه قیچی هامون تیزه»&lt;br /&gt;
« خیله خوب، گلدون چی؟ گلدون سوراخ یا کج شده ندارین؟ هر چی باشه میتونم یه طوری درست کنم که مجبور نباشین یه تازه‌شو بخرین، به صرفه‌تونه.»&lt;br /&gt;
الیزا نه کوتاهی گفت و بعد: « گفتم که از این چیزا نداریم.»&lt;br /&gt;
صورت مرد با اندوه شدیدی در هم رفت و با صدای آهسته و ناله مانندی گفت: « من امروز هیچ کاری پیدا نکردم، شاید امشب شام گیرم نیاد. ببین من از جاده اصلی دورم، کنار جاده تمام آدمهارو از ستیل تا سان‌دیه‌گو میشناسم. اونا چیزاشونو نیگه میدارن تا من براشون تیز کنم، میدونن که من خوب این کارارو بلدم و به صرفه‌شونه.»&lt;br /&gt;
الیزا با بی حوصلگی گفت « متاسفم که چیزی برات ندارم.»&lt;br /&gt;
چشمان مرد از صورت الیزا به زمین خیره شد و دور و بر را نگاه کرد تا اینکه جعبه گلهای داوودی را در کنار الیزا دید.&lt;br /&gt;
«این بوته ها چیه، خانوم؟»&lt;br /&gt;
بیحوصلگی و خشونت از صورت الیزا دور شد.&lt;br /&gt;
« اوه، اینا داوودین، گلهای سفید و زرد؛ هر سال از این گلها می‌کارم و بزرگنر میشن.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « چه ساقه‌های بلندی دارن. رنگش مث دود سیگاره»&lt;br /&gt;
«درسته ، چه تعریف خوبی کردی»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « بوی این گلها بده. باید بهش عادت کرد.»&lt;br /&gt;
«بوشون تنده اما بد نیست.»&lt;br /&gt;
مرد به تندی لحن صدایش را تغییر داد و گفت : « اتفاقا من خودمم بوشو دوس دارم.»&lt;br /&gt;
مرد کمی بیشتر روی نرده خم شد و گفت:&lt;br /&gt;
«نیگاکن، من یه خانومی‌رو این پائینا می‌شناسم که باغچه خیلی قشنگی داره. همه گلها توشه الا داوودی. پارسال داشتم واسش طشت مسی تعمیر می‌کردم – کار سختیه اما من خوب بلدم – بهم گفت هر جا گل داوودی پیدا کردی تخمشو واسم بیار.»&lt;br /&gt;
چشمهای الیزا خیره شد، برق اشتیاقی در آن نمایان شد و گفت:&lt;br /&gt;
« از داوودی چیزی نمیدونسته، داوودی روباتخم میشه بزرگ کرد اما راحت‌تر اینه که مث‌اینا نشا بشه.»&lt;br /&gt;
مرد گفت: « پس نمیتونم چیزی براش ببرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 74&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد غریبه هم با الیزا از ته دل شروع بخنده کرد و گفت: «بعضی وقتا چن هفته.» مرد غریبه با خشونت از ارابه پائین آمد، اسب و الاغ مثل گلهای آب ندیده پژمرده بودند.&lt;br /&gt;
الیزا دید که مرد بیگانه آدم قوی هیکلی است، با وجود آنکه موهای سر و ریشش خاکستری بود، پیر به نظر نمی‌آمد. لباسش سیاه و چروکیده و پر از لکه های چربی بود. چشمانش سیاه و مثل دریانوردها عمیق و با جذبه بود، دستهای پینه‌بسته‌اش که روی نرده تکیه کرده بود ترک خورده بود و هر ترک خط سیاهی را تشکیل می‌داد. مرد کلاه پاره‌پاره‌اش را از سر برداشت و گفت:&lt;br /&gt;
«راه‌رو عوضی اومدم، این جاده خاکی اونوررودخونه به شاهراه لوس‌آنجلس Loseangeles  میرسه؟»&lt;br /&gt;
الیزا ایستاد و قیچی را به جیب روپوشش گذاشت.&lt;br /&gt;
«- البته که می‌رسه، اما اول میپیچه  و بعد از رودخونه رد میشه. اما فکر نمی‌کنم بتونی با اینها از تو شن‌ها رد بشی.»&lt;br /&gt;
مرد با کمی خشونت جواب داد: « اگه ببینی این حیوونا چیکار میکنن خیلی تعجب میکنی»&lt;br /&gt;
الیزا پرسید:« یعنی وقتیکه حاضر باشن؟ » و بعد گفت: «خوب بنظرم اگر برگردی به جاده سالیناس و از اونجا بری به طرف شاهرا خیلی برات بهتره.»&lt;br /&gt;
مرد یکی از انگشتهای بزرگش را به نرده سیمی می‌کشید و صدائی از آن درمی‌آورد. «دستپاچه نیستم خانوم. من هر سال از سیتل  Seattle تا سان دیه‌گو Sandiego میرم و بر می‌گردم همه وقتمو می‌گیره. هر طرفی شیش‌ماه. هر وقت هوا خوب باشه حرکت می‌کنم.»&lt;br /&gt;
الیزا دستکش‌هایش را بیرون آورد و پهلوی قیچی گذاشت و دستش را به لبه کلاه مردانه‌اش برد تا موهای بیرون آمده را به زیر کلاه بکشاند.&lt;br /&gt;
الیزا گفت « زندگی خوبی بنظر می‌آد.»&lt;br /&gt;
مرد غریبه کم‌کم روی نرده خم میشد و گفت: « رو گاریم دیدی چی نوشتن؟ من گلدون تعمیر می‌کنم، قیچی و چاقو تیز می‌کنم، از این چیزا نداری؟»&lt;br /&gt;
الیزا به تندی گفت: «نه ندارم.» چشمانش کمی تنگ و خیره شده بود.&lt;br /&gt;
مرد گفت: « تعمیر قیچی خیلی سخته، وقتی میخوان تعمیرش کنن از بین میبرنش اما من میدونم چیکار کنم، یه ماشین مخصوص دارم. یه‌خورده کوچیکه امامارک خوبی داره. روهم رفته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 73&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی بعد، دو نفر سواره را دید که از تپه های زرد در جستجوی گاوها بالا می‌رفتند. &lt;br /&gt;
نشانه‌های گل در جعبه چارگوش پر از شنی قرار داشت، الیزا  با بیلچه زمین را می‌کند و بعد آن را صاف و محکم می‌کرد. از جعبه نشاها گل های کوچک را بیرون می‌آورد و برگهایش را با قیچی مرتب می‌کرد و در شکاف کوچک کنار توده خام می‌کاشت. &lt;br /&gt;
از جاده خش‌خش چرخ و صدای سم حیوان بگوش رسید. الیزا  به بالا نگاه کرد. جاده در کنار پنبه زار و درختهای بید کنار رودخانه قرار داشت، روی جاده ارابه‌ای حرکت می‌کرد که راننده‌اش هم همانقدر عجیب بود. &lt;br /&gt;
ارابه کهنه‌ای بود که کرباسی مدور مثل بادبانهای کشتی روی آن کشیده بودند. اسبی پیر و قهوه‌ای رنگ و یک الاغ فلفل نمکی آن‌را می‌کشیدند. مرد قوی هیکلی که ریش نوک تیز داشت در وسط لبه رو کش نشسته بود و کاروان عجیب را می‌راند. در زیر چرخهای عقب ارابه سگ لاغر دورگه‌ای به آرامی را می‌رفت.&lt;br /&gt;
با حروف زشت و کج‌و‌معوجی این جمله را روی پارچه کرباسی نوشته بودند: « گلدان، ناوه، چاقو، علف‌بر، تعمیر می‌شود» اسمها روی دو خط نوشته شده بود و «تعمیر می‌شود» با بزرگی بیشتر در زیر آنها بچشم می‌خورد. رنگ سیاه از زیر هر حرف نشت کرده گوشه های تیزی تشکیل داده بود.&lt;br /&gt;
الیزا  که روی زمین چمباتمه زده بود به گاری تق‌و‌لق نگاه می‌کرد تا از جاده عبور کند اما گاری عبور نکرده و در جلو خانه دور زد و از جاده دور شد.&lt;br /&gt;
چرخهای کهنه و کج‌و‌معوج آن با ناله حرکت می‌کرد. سگ دورگه از زیر چرخها بیرون پرید و شروع به دویدن کرد. سگ‌های گله الیزا  فورا به آن سمت دویدند و در جلو یکدیگر ایستاند، دمهای راستشان می‌جنبید و با پاهای محکمشان مغرورانه و آرام می‌چرخیدند.&lt;br /&gt;
سگ تازه وارد که خود را در مقابل دشمن قوی تری می‌دید  دمش را پائین آورد و با گوشهای آویزان و دندانهای نمایان به زیر گاری پناه برد. ارابه ران از روی صندلی داد زد:&lt;br /&gt;
«سگی که اول دعوارو شروع کنه بدرد نمی‌خوره»&lt;br /&gt;
الیزا  خندید و گفت: « عجب!، پس کی واسه دعوا حاضر میشه؟ »&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 72&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نرده های دور باغچه که آن را از گاو ها، سگ‌ها و مرغها محافظت می‌کرد، خم شده بود.&lt;br /&gt;
هنری گفت: « این دفعه هم محصول خوبی داری. »&lt;br /&gt;
الیزا پشتش را راست کرد و دوباره دستکشهای باغبانی را پوشید و گفت:&lt;br /&gt;
« آره، محصول امسال خیلی خوبه.» از لحن صدا و صورتش رضایت آشکار بود.&lt;br /&gt;
هنری گفت: « تو شانست خوبه، بعضی از این گلها پارسال به ده اینچ رسیده بودن کاش تو، نو باغ کار می‌کردی و سیبهائی به این خوبی داشتیم.»&lt;br /&gt;
الیزا چشمهایش را خیره کرد و گفت:&lt;br /&gt;
« ممکنه بتونم. باشه. شانسم خوبه، مادرمم اینطور بود. هر چیزی رو میتونس بکاره و ازش یه چیزی درآره. میگفت دستش مثه باغبونه و میدونه چیکار میکنه.»&lt;br /&gt;
«خوب، حتما گلهای خوبی می‌کاشت.»&lt;br /&gt;
«هنری! این مردا که باهاشون حرف می‌زدی کی بودن؟.»&lt;br /&gt;
«الان داشتم می‌گفتم، از شرکت وسترن‌میت Western meat اومده بودن. سی تا از گاوای سه ساله رو بهشون فروختم و پولاشم گرفتم.»&lt;br /&gt;
الیزا گفت: «خوب شد، برات خوبه. »&lt;br /&gt;
«میگم بعدازظهر یکشنبه‌اش، خوبه بریم سالیناس شامو تو رستوران بخوریم و یه سینما هم بریم. بالاخره باید امروز و جشن بگیریم.»&lt;br /&gt;
«خوبه، خیلی خوبه.«&lt;br /&gt;
هنری به شوخی گفت:&lt;br /&gt;
«امشب مسابقه بوکس هم هس، میخوای بریم؟»&lt;br /&gt;
«نه بوکسو دوست ندارم.»&lt;br /&gt;
«شوخی کردم الیزا میریم سینما. خوب، ساعت دوه، من و اسکاتی Scotty میریم گاوارو از تپه بیاریم و دو ساعتی طول می‌کشه، ساعت پنج میریم شهر و شامو تو هتل کمینوس Cominos  می‌خوریم، خوبه؟»&lt;br /&gt;
«آره که خوبه، بیرون شام خوردن خیلی مزه میده.»&lt;br /&gt;
«خوب؛ من با اسبا رفتم.»&lt;br /&gt;
«منم وقت دارم چن تا از این نشاها بکارم.»&lt;br /&gt;
الیزا شنید که شوهرش نزدیک طویله اسکاتی را صدا زد و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 71&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنسوی رود، در دامنه تپه؛ مزرعه هنری‌آلن Henry Allen قرار داشت که در آن کاری نشده نمانده بود: یونجه‌ها بریده و انبار شده بود و باغ را شخم زده بودند تا هنگام باران کاملا سیراب شود. گله‌های گاو در ارتفاعات بالاتر می‌چریدند و پوست تازه و زیر می‌آوردند.&lt;br /&gt;
آلیزآلن Elisa A.  که در باغچه کار می‌کرد نگاهی به حیاط کرد و شوهرش هنری را دید که در لباس کار با دو تا مرد مشغول صحبت است. در کنار سایبان تراکتور ایستاده بودند و حرف می‌زدند و سیگار می‌کشیدند و ضمن صحب هر سه نگاهی به ماشین می‌انداختند.&lt;br /&gt;
الیزا لحظه‌ای به آنها نگاه کرد و دوباره بکارش پرداخت. سی و پنج ساله بود و صورتی باریک و استخوانی و چشم‌هائی مثل آب شفاف داشت. اندامش در لباس باغبانی سنگین و با وقار بود و کلاه مردانه سیلهش تا روی چشمها پائین آمده بود. کقشهای سنگینی پایش بود و تقریبا تمام لباس چیتش را یک پیش بند بزرگ مخمل کبریتی پوشانده بود که چهار جیب بزرگ داشت. درآن‌ها قیچی و بیلچه و تخم‌های گل و چاقویی را کع با آن کار می‌کرد قرار داده بود و دستهایش را با دستکش چرمی کلفتی پوشانده بود تا هنگام کار آسیب نبیند. &lt;br /&gt;
ساقه‌های گل داوودی سال قبل را با قیچی کوتاه و محکمی می‌برید و گاهی بسوی سایبان تراکتور و مردها نگاه می‌کرد. صورتش بشاش و زیبا بود و حتی با قیچی که کار می‌کرد جالب و دیدنی بود.&lt;br /&gt;
با پشت دستکش موهایی را که روی چشمش افتاده بود کنار زد و با این کار کمی خاک روی گونه‌هایش نشست.&lt;br /&gt;
در پشت سرش خانه دهقانی سفیدی قرار داشت که اطراف آن را گلهای شمعدانی- که بلندیشان تا نزدیکی پنجره ها می‌رسید – فرا گرفته بود. خانه محکم و کوچکی بود که پنجره‌های تمیزی داشت و روی پله‌های جلو آن حصیر انداخته بودند.&lt;br /&gt;
الیزا نگاه دیگری بسمت سایبان تراکتور کرد، دو نفر غریبه داشتند سوار «فورد» شان می‌شدند. الیزا دستکش‌ها را بیرون آورد و با سرانگشتان قوی‌اش جوانه‌های سبز داوودی را که اطراف ریشه‌های کهنه روئیده بود لمس کرد و به ریشه‌ های تازه‌ی انبوه نگاه کرد. اثری از شته و حلزون و آفت‌های دیگر پیدا نبود؛ دستهای کار کشته او این آفتها را پیش از آنکه ریشه بگیرند معدوم می‌کرد&lt;br /&gt;
الیزا متوجه شوهرش شد که به آرامی نزدیگ شده، روی &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 70 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مه بلند خاکستری رنگ زمستانی سراسر دره سیلیانس Salians را از چشم آسمان و همه دنیا پنهان می‌کرد و از هر طرف چون سرپوشی روی کوه‌ها را می‌پوشاند و دره‌ی بزرگ را به محوطه‌ی محصوری بدل می‌کرد. در بستر وسیع دره، خیشها زمین را می‌کندند و خاک سیاه رنگ را چون فلزی بر جا می‌گذاشتند.&lt;br /&gt;
بنظر می‌رسید که در چراگاه های آنسوی رود سالیانس باقی مانده ساقه گندمهای بریده در نور کم‌رنگ خورشید غوطه‌ور است، اما بهنگام ماه آذر، در دره، آفتابی نبود. و در خط کوتاه و پهن کنار رود، برگهای تیز زردرنگ رود که شعله می‌زد.&lt;br /&gt;
زمان آرامش و استراحت بود و هوا سردی مطبوعی داشت و نسیم ملایمی که از جنوب باختری می‌وزید کشاورزان را کمی امیدوار می‌کرد که بزودی باران خوبی خواهد آمد اما مه و باران با هم نمی‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 69 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلهای داوودی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38369</id>
		<title>گل‌های داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38369"/>
		<updated>2013-04-06T00:58:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 74&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد غریبه هم با الیزا از ته دل شروع بخنده کرد و گفت: «بعضی وقتا چن هفته.» مرد غریبه با خشونت از ارابه پائین آمد، اسب و الاغ مثل گلهای آب ندیده پژمرده بودند.&lt;br /&gt;
الیزا دید که مرد بیگانه آدم قوی هیکلی است، با وجود آنکه موهای سر و ریشش خاکستری بود، پیر به نظر نمی‌آمد. لباسش سیاه و چروکیده و پر از لکه های چربی بود. چشمانش سیاه و مثل دریانوردها عمیق و با جذبه بود، دستهای پینه‌بسته‌اش که روی نرده تکیه کرده بود ترک خورده بود و هر ترک خط سیاهی را تشکیل می‌داد. مرد کلاه پاره‌پاره‌اش را از سر برداشت و گفت:&lt;br /&gt;
«راه‌رو عوضی اومدم، این جاده خاکی اونوررودخونه به شاهراه لوس‌آنجلس Loseangeles  میرسه؟»&lt;br /&gt;
الیزا ایستاد و قیچی را به جیب روپوشش گذاشت.&lt;br /&gt;
«- البته که می‌رسه، اما اول میپیچه  و بعد از رودخونه رد میشه. اما فکر نمی‌کنم بتونی با اینها از تو شن‌ها رد بشی.»&lt;br /&gt;
مرد با کمی خشونت جواب داد: « اگه ببینی این حیوونا چیکار میکنن خیلی تعجب میکنی»&lt;br /&gt;
الیزا پرسید:« یعنی وقتیکه حاضر باشن؟ » و بعد گفت: «خوب بنظرم اگر برگردی به جاده سالیناس و از اونجا بری به طرف شاهرا خیلی برات بهتره.»&lt;br /&gt;
مرد یکی از انگشتهای بزرگش را به نرده سیمی می‌کشید و صدائی از آن درمی‌آورد. «دستپاچه نیستم خانوم. من هر سال از سیتل  Seattle تا سان دیه‌گو Sandiego میرم و بر می‌گردم همه وقتمو می‌گیره. هر طرفی شیش‌ماه. هر وقت هوا خوب باشه حرکت می‌کنم.»&lt;br /&gt;
الیزا دستکش‌هایش را بیرون آورد و پهلوی قیچی گذاشت و دستش را به لبه کلاه مردانه‌اش برد تا موهای بیرون آمده را به زیر کلاه بکشاند.&lt;br /&gt;
الیزا گفت « زندگی خوبی بنظر می‌آد.»&lt;br /&gt;
مرد غریبه کم‌کم روی نرده خم میشد و گفت: « رو گاریم دیدی چی نوشتن؟ من گلدون تعمیر می‌کنم، قیچی و چاقو تیز می‌کنم، از این چیزا نداری؟»&lt;br /&gt;
الیزا به تندی گفت: «نه ندارم.» چشمانش کمی تنگ و خیره شده بود.&lt;br /&gt;
مرد گفت: « تعمیر قیچی خیلی سخته، وقتی میخوان تعمیرش کنن از بین میبرنش اما من میدونم چیکار کنم، یه ماشین مخصوص دارم. یه‌خورده کوچیکه امامارک خوبی داره. روهم رفته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 73&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی بعد، دو نفر سواره را دید که از تپه های زرد در جستجوی گاوها بالا می‌رفتند. &lt;br /&gt;
نشانه‌های گل در جعبه چارگوش پر از شنی قرار داشت، الیزا  با بیلچه زمین را می‌کند و بعد آن را صاف و محکم می‌کرد. از جعبه نشاها گل های کوچک را بیرون می‌آورد و برگهایش را با قیچی مرتب می‌کرد و در شکاف کوچک کنار توده خام می‌کاشت. &lt;br /&gt;
از جاده خش‌خش چرخ و صدای سم حیوان بگوش رسید. الیزا  به بالا نگاه کرد. جاده در کنار پنبه زار و درختهای بید کنار رودخانه قرار داشت، روی جاده ارابه‌ای حرکت می‌کرد که راننده‌اش هم همانقدر عجیب بود. &lt;br /&gt;
ارابه کهنه‌ای بود که کرباسی مدور مثل بادبانهای کشتی روی آن کشیده بودند. اسبی پیر و قهوه‌ای رنگ و یک الاغ فلفل نمکی آن‌را می‌کشیدند. مرد قوی هیکلی که ریش نوک تیز داشت در وسط لبه رو کش نشسته بود و کاروان عجیب را می‌راند. در زیر چرخهای عقب ارابه سگ لاغر دورگه‌ای به آرامی را می‌رفت.&lt;br /&gt;
با حروف زشت و کج‌و‌معوجی این جمله را روی پارچه کرباسی نوشته بودند: « گلدان، ناوه، چاقو، علف‌بر، تعمیر می‌شود» اسمها روی دو خط نوشته شده بود و «تعمیر می‌شود» با بزرگی بیشتر در زیر آنها بچشم می‌خورد. رنگ سیاه از زیر هر حرف نشت کرده گوشه های تیزی تشکیل داده بود.&lt;br /&gt;
الیزا  که روی زمین چمباتمه زده بود به گاری تق‌و‌لق نگاه می‌کرد تا از جاده عبور کند اما گاری عبور نکرده و در جلو خانه دور زد و از جاده دور شد.&lt;br /&gt;
چرخهای کهنه و کج‌و‌معوج آن با ناله حرکت می‌کرد. سگ دورگه از زیر چرخها بیرون پرید و شروع به دویدن کرد. سگ‌های گله الیزا  فورا به آن سمت دویدند و در جلو یکدیگر ایستاند، دمهای راستشان می‌جنبید و با پاهای محکمشان مغرورانه و آرام می‌چرخیدند.&lt;br /&gt;
سگ تازه وارد که خود را در مقابل دشمن قوی تری می‌دید  دمش را پائین آورد و با گوشهای آویزان و دندانهای نمایان به زیر گاری پناه برد. ارابه ران از روی صندلی داد زد:&lt;br /&gt;
«سگی که اول دعوارو شروع کنه بدرد نمی‌خوره»&lt;br /&gt;
الیزا  خندید و گفت: « عجب!، پس کی واسه دعوا حاضر میشه؟ »&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 72&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نرده های دور باغچه که آن را از گاو ها، سگ‌ها و مرغها محافظت می‌کرد، خم شده بود.&lt;br /&gt;
هنری گفت: « این دفعه هم محصول خوبی داری. »&lt;br /&gt;
الیزا پشتش را راست کرد و دوباره دستکشهای باغبانی را پوشید و گفت:&lt;br /&gt;
« آره، محصول امسال خیلی خوبه.» از لحن صدا و صورتش رضایت آشکار بود.&lt;br /&gt;
هنری گفت: « تو شانست خوبه، بعضی از این گلها پارسال به ده اینچ رسیده بودن کاش تو، نو باغ کار می‌کردی و سیبهائی به این خوبی داشتیم.»&lt;br /&gt;
الیزا چشمهایش را خیره کرد و گفت:&lt;br /&gt;
« ممکنه بتونم. باشه. شانسم خوبه، مادرمم اینطور بود. هر چیزی رو میتونس بکاره و ازش یه چیزی درآره. میگفت دستش مثه باغبونه و میدونه چیکار میکنه.»&lt;br /&gt;
«خوب، حتما گلهای خوبی می‌کاشت.»&lt;br /&gt;
«هنری! این مردا که باهاشون حرف می‌زدی کی بودن؟.»&lt;br /&gt;
«الان داشتم می‌گفتم، از شرکت وسترن‌میت Western meat اومده بودن. سی تا از گاوای سه ساله رو بهشون فروختم و پولاشم گرفتم.»&lt;br /&gt;
الیزا گفت: «خوب شد، برات خوبه. »&lt;br /&gt;
«میگم بعدازظهر یکشنبه‌اش، خوبه بریم سالیناس شامو تو رستوران بخوریم و یه سینما هم بریم. بالاخره باید امروز و جشن بگیریم.»&lt;br /&gt;
«خوبه، خیلی خوبه.«&lt;br /&gt;
هنری به شوخی گفت:&lt;br /&gt;
«امشب مسابقه بوکس هم هس، میخوای بریم؟»&lt;br /&gt;
«نه بوکسو دوست ندارم.»&lt;br /&gt;
«شوخی کردم الیزا میریم سینما. خوب، ساعت دوه، من و اسکاتی Scotty میریم گاوارو از تپه بیاریم و دو ساعتی طول می‌کشه، ساعت پنج میریم شهر و شامو تو هتل کمینوس Cominos  می‌خوریم، خوبه؟»&lt;br /&gt;
«آره که خوبه، بیرون شام خوردن خیلی مزه میده.»&lt;br /&gt;
«خوب؛ من با اسبا رفتم.»&lt;br /&gt;
«منم وقت دارم چن تا از این نشاها بکارم.»&lt;br /&gt;
الیزا شنید که شوهرش نزدیک طویله اسکاتی را صدا زد و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 71&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنسوی رود، در دامنه تپه؛ مزرعه هنری‌آلن Henry Allen قرار داشت که در آن کاری نشده نمانده بود: یونجه‌ها بریده و انبار شده بود و باغ را شخم زده بودند تا هنگام باران کاملا سیراب شود. گله‌های گاو در ارتفاعات بالاتر می‌چریدند و پوست تازه و زیر می‌آوردند.&lt;br /&gt;
آلیزآلن Elisa A.  که در باغچه کار می‌کرد نگاهی به حیاط کرد و شوهرش هنری را دید که در لباس کار با دو تا مرد مشغول صحبت است. در کنار سایبان تراکتور ایستاده بودند و حرف می‌زدند و سیگار می‌کشیدند و ضمن صحب هر سه نگاهی به ماشین می‌انداختند.&lt;br /&gt;
الیزا لحظه‌ای به آنها نگاه کرد و دوباره بکارش پرداخت. سی و پنج ساله بود و صورتی باریک و استخوانی و چشم‌هائی مثل آب شفاف داشت. اندامش در لباس باغبانی سنگین و با وقار بود و کلاه مردانه سیلهش تا روی چشمها پائین آمده بود. کقشهای سنگینی پایش بود و تقریبا تمام لباس چیتش را یک پیش بند بزرگ مخمل کبریتی پوشانده بود که چهار جیب بزرگ داشت. درآن‌ها قیچی و بیلچه و تخم‌های گل و چاقویی را کع با آن کار می‌کرد قرار داده بود و دستهایش را با دستکش چرمی کلفتی پوشانده بود تا هنگام کار آسیب نبیند. &lt;br /&gt;
ساقه‌های گل داوودی سال قبل را با قیچی کوتاه و محکمی می‌برید و گاهی بسوی سایبان تراکتور و مردها نگاه می‌کرد. صورتش بشاش و زیبا بود و حتی با قیچی که کار می‌کرد جالب و دیدنی بود.&lt;br /&gt;
با پشت دستکش موهایی را که روی چشمش افتاده بود کنار زد و با این کار کمی خاک روی گونه‌هایش نشست.&lt;br /&gt;
در پشت سرش خانه دهقانی سفیدی قرار داشت که اطراف آن را گلهای شمعدانی- که بلندیشان تا نزدیکی پنجره ها می‌رسید – فرا گرفته بود. خانه محکم و کوچکی بود که پنجره‌های تمیزی داشت و روی پله‌های جلو آن حصیر انداخته بودند.&lt;br /&gt;
الیزا نگاه دیگری بسمت سایبان تراکتور کرد، دو نفر غریبه داشتند سوار «فورد» شان می‌شدند. الیزا دستکش‌ها را بیرون آورد و با سرانگشتان قوی‌اش جوانه‌های سبز داوودی را که اطراف ریشه‌های کهنه روئیده بود لمس کرد و به ریشه‌ های تازه‌ی انبوه نگاه کرد. اثری از شته و حلزون و آفت‌های دیگر پیدا نبود؛ دستهای کار کشته او این آفتها را پیش از آنکه ریشه بگیرند معدوم می‌کرد&lt;br /&gt;
الیزا متوجه شوهرش شد که به آرامی نزدیگ شده، روی &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 70 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مه بلند خاکستری رنگ زمستانی سراسر دره سیلیانس Salians را از چشم آسمان و همه دنیا پنهان می‌کرد و از هر طرف چون سرپوشی روی کوه‌ها را می‌پوشاند و دره‌ی بزرگ را به محوطه‌ی محصوری بدل می‌کرد. در بستر وسیع دره، خیشها زمین را می‌کندند و خاک سیاه رنگ را چون فلزی بر جا می‌گذاشتند.&lt;br /&gt;
بنظر می‌رسید که در چراگاه های آنسوی رود سالیانس باقی مانده ساقه گندمهای بریده در نور کم‌رنگ خورشید غوطه‌ور است، اما بهنگام ماه آذر، در دره، آفتابی نبود. و در خط کوتاه و پهن کنار رود، برگهای تیز زردرنگ رود که شعله می‌زد.&lt;br /&gt;
زمان آرامش و استراحت بود و هوا سردی مطبوعی داشت و نسیم ملایمی که از جنوب باختری می‌وزید کشاورزان را کمی امیدوار می‌کرد که بزودی باران خوبی خواهد آمد اما مه و باران با هم نمی‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 69 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلهای داوودی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38368</id>
		<title>گل‌های داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38368"/>
		<updated>2013-04-06T00:57:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 73&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمی بعد، دو نفر سواره را دید که از تپه های زرد در جستجوی گاوها بالا می‌رفتند. &lt;br /&gt;
نشانه‌های گل در جعبه چارگوش پر از شنی قرار داشت، الیزا  با بیلچه زمین را می‌کند و بعد آن را صاف و محکم می‌کرد. از جعبه نشاها گل های کوچک را بیرون می‌آورد و برگهایش را با قیچی مرتب می‌کرد و در شکاف کوچک کنار توده خام می‌کاشت. &lt;br /&gt;
از جاده خش‌خش چرخ و صدای سم حیوان بگوش رسید. الیزا  به بالا نگاه کرد. جاده در کنار پنبه زار و درختهای بید کنار رودخانه قرار داشت، روی جاده ارابه‌ای حرکت می‌کرد که راننده‌اش هم همانقدر عجیب بود. &lt;br /&gt;
ارابه کهنه‌ای بود که کرباسی مدور مثل بادبانهای کشتی روی آن کشیده بودند. اسبی پیر و قهوه‌ای رنگ و یک الاغ فلفل نمکی آن‌را می‌کشیدند. مرد قوی هیکلی که ریش نوک تیز داشت در وسط لبه رو کش نشسته بود و کاروان عجیب را می‌راند. در زیر چرخهای عقب ارابه سگ لاغر دورگه‌ای به آرامی را می‌رفت.&lt;br /&gt;
با حروف زشت و کج‌و‌معوجی این جمله را روی پارچه کرباسی نوشته بودند: « گلدان، ناوه، چاقو، علف‌بر، تعمیر می‌شود» اسمها روی دو خط نوشته شده بود و «تعمیر می‌شود» با بزرگی بیشتر در زیر آنها بچشم می‌خورد. رنگ سیاه از زیر هر حرف نشت کرده گوشه های تیزی تشکیل داده بود.&lt;br /&gt;
الیزا  که روی زمین چمباتمه زده بود به گاری تق‌و‌لق نگاه می‌کرد تا از جاده عبور کند اما گاری عبور نکرده و در جلو خانه دور زد و از جاده دور شد.&lt;br /&gt;
چرخهای کهنه و کج‌و‌معوج آن با ناله حرکت می‌کرد. سگ دورگه از زیر چرخها بیرون پرید و شروع به دویدن کرد. سگ‌های گله الیزا  فورا به آن سمت دویدند و در جلو یکدیگر ایستاند، دمهای راستشان می‌جنبید و با پاهای محکمشان مغرورانه و آرام می‌چرخیدند.&lt;br /&gt;
سگ تازه وارد که خود را در مقابل دشمن قوی تری می‌دید  دمش را پائین آورد و با گوشهای آویزان و دندانهای نمایان به زیر گاری پناه برد. ارابه ران از روی صندلی داد زد:&lt;br /&gt;
«سگی که اول دعوارو شروع کنه بدرد نمی‌خوره»&lt;br /&gt;
الیزا  خندید و گفت: « عجب!، پس کی واسه دعوا حاضر میشه؟ »&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 72&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نرده های دور باغچه که آن را از گاو ها، سگ‌ها و مرغها محافظت می‌کرد، خم شده بود.&lt;br /&gt;
هنری گفت: « این دفعه هم محصول خوبی داری. »&lt;br /&gt;
الیزا پشتش را راست کرد و دوباره دستکشهای باغبانی را پوشید و گفت:&lt;br /&gt;
« آره، محصول امسال خیلی خوبه.» از لحن صدا و صورتش رضایت آشکار بود.&lt;br /&gt;
هنری گفت: « تو شانست خوبه، بعضی از این گلها پارسال به ده اینچ رسیده بودن کاش تو، نو باغ کار می‌کردی و سیبهائی به این خوبی داشتیم.»&lt;br /&gt;
الیزا چشمهایش را خیره کرد و گفت:&lt;br /&gt;
« ممکنه بتونم. باشه. شانسم خوبه، مادرمم اینطور بود. هر چیزی رو میتونس بکاره و ازش یه چیزی درآره. میگفت دستش مثه باغبونه و میدونه چیکار میکنه.»&lt;br /&gt;
«خوب، حتما گلهای خوبی می‌کاشت.»&lt;br /&gt;
«هنری! این مردا که باهاشون حرف می‌زدی کی بودن؟.»&lt;br /&gt;
«الان داشتم می‌گفتم، از شرکت وسترن‌میت Western meat اومده بودن. سی تا از گاوای سه ساله رو بهشون فروختم و پولاشم گرفتم.»&lt;br /&gt;
الیزا گفت: «خوب شد، برات خوبه. »&lt;br /&gt;
«میگم بعدازظهر یکشنبه‌اش، خوبه بریم سالیناس شامو تو رستوران بخوریم و یه سینما هم بریم. بالاخره باید امروز و جشن بگیریم.»&lt;br /&gt;
«خوبه، خیلی خوبه.«&lt;br /&gt;
هنری به شوخی گفت:&lt;br /&gt;
«امشب مسابقه بوکس هم هس، میخوای بریم؟»&lt;br /&gt;
«نه بوکسو دوست ندارم.»&lt;br /&gt;
«شوخی کردم الیزا میریم سینما. خوب، ساعت دوه، من و اسکاتی Scotty میریم گاوارو از تپه بیاریم و دو ساعتی طول می‌کشه، ساعت پنج میریم شهر و شامو تو هتل کمینوس Cominos  می‌خوریم، خوبه؟»&lt;br /&gt;
«آره که خوبه، بیرون شام خوردن خیلی مزه میده.»&lt;br /&gt;
«خوب؛ من با اسبا رفتم.»&lt;br /&gt;
«منم وقت دارم چن تا از این نشاها بکارم.»&lt;br /&gt;
الیزا شنید که شوهرش نزدیک طویله اسکاتی را صدا زد و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 71&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنسوی رود، در دامنه تپه؛ مزرعه هنری‌آلن Henry Allen قرار داشت که در آن کاری نشده نمانده بود: یونجه‌ها بریده و انبار شده بود و باغ را شخم زده بودند تا هنگام باران کاملا سیراب شود. گله‌های گاو در ارتفاعات بالاتر می‌چریدند و پوست تازه و زیر می‌آوردند.&lt;br /&gt;
آلیزآلن Elisa A.  که در باغچه کار می‌کرد نگاهی به حیاط کرد و شوهرش هنری را دید که در لباس کار با دو تا مرد مشغول صحبت است. در کنار سایبان تراکتور ایستاده بودند و حرف می‌زدند و سیگار می‌کشیدند و ضمن صحب هر سه نگاهی به ماشین می‌انداختند.&lt;br /&gt;
الیزا لحظه‌ای به آنها نگاه کرد و دوباره بکارش پرداخت. سی و پنج ساله بود و صورتی باریک و استخوانی و چشم‌هائی مثل آب شفاف داشت. اندامش در لباس باغبانی سنگین و با وقار بود و کلاه مردانه سیلهش تا روی چشمها پائین آمده بود. کقشهای سنگینی پایش بود و تقریبا تمام لباس چیتش را یک پیش بند بزرگ مخمل کبریتی پوشانده بود که چهار جیب بزرگ داشت. درآن‌ها قیچی و بیلچه و تخم‌های گل و چاقویی را کع با آن کار می‌کرد قرار داده بود و دستهایش را با دستکش چرمی کلفتی پوشانده بود تا هنگام کار آسیب نبیند. &lt;br /&gt;
ساقه‌های گل داوودی سال قبل را با قیچی کوتاه و محکمی می‌برید و گاهی بسوی سایبان تراکتور و مردها نگاه می‌کرد. صورتش بشاش و زیبا بود و حتی با قیچی که کار می‌کرد جالب و دیدنی بود.&lt;br /&gt;
با پشت دستکش موهایی را که روی چشمش افتاده بود کنار زد و با این کار کمی خاک روی گونه‌هایش نشست.&lt;br /&gt;
در پشت سرش خانه دهقانی سفیدی قرار داشت که اطراف آن را گلهای شمعدانی- که بلندیشان تا نزدیکی پنجره ها می‌رسید – فرا گرفته بود. خانه محکم و کوچکی بود که پنجره‌های تمیزی داشت و روی پله‌های جلو آن حصیر انداخته بودند.&lt;br /&gt;
الیزا نگاه دیگری بسمت سایبان تراکتور کرد، دو نفر غریبه داشتند سوار «فورد» شان می‌شدند. الیزا دستکش‌ها را بیرون آورد و با سرانگشتان قوی‌اش جوانه‌های سبز داوودی را که اطراف ریشه‌های کهنه روئیده بود لمس کرد و به ریشه‌ های تازه‌ی انبوه نگاه کرد. اثری از شته و حلزون و آفت‌های دیگر پیدا نبود؛ دستهای کار کشته او این آفتها را پیش از آنکه ریشه بگیرند معدوم می‌کرد&lt;br /&gt;
الیزا متوجه شوهرش شد که به آرامی نزدیگ شده، روی &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 70 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مه بلند خاکستری رنگ زمستانی سراسر دره سیلیانس Salians را از چشم آسمان و همه دنیا پنهان می‌کرد و از هر طرف چون سرپوشی روی کوه‌ها را می‌پوشاند و دره‌ی بزرگ را به محوطه‌ی محصوری بدل می‌کرد. در بستر وسیع دره، خیشها زمین را می‌کندند و خاک سیاه رنگ را چون فلزی بر جا می‌گذاشتند.&lt;br /&gt;
بنظر می‌رسید که در چراگاه های آنسوی رود سالیانس باقی مانده ساقه گندمهای بریده در نور کم‌رنگ خورشید غوطه‌ور است، اما بهنگام ماه آذر، در دره، آفتابی نبود. و در خط کوتاه و پهن کنار رود، برگهای تیز زردرنگ رود که شعله می‌زد.&lt;br /&gt;
زمان آرامش و استراحت بود و هوا سردی مطبوعی داشت و نسیم ملایمی که از جنوب باختری می‌وزید کشاورزان را کمی امیدوار می‌کرد که بزودی باران خوبی خواهد آمد اما مه و باران با هم نمی‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 69 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلهای داوودی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=38347</id>
		<title>پشتیبانان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=38347"/>
		<updated>2013-04-04T14:04:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN019P135.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۵|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P136.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۶|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P137.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۷|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P138.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۸|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 138&lt;br /&gt;
چنین اتلاف وقتی، با داشتن چنین آرزوئی از برای من غیر قابل تحمل است. چطور در این زندگی کوتاه و زودگذر و عجولانه که همهمه ناراحت کننده‌ئی علی الدوام با آن همراه است، می‌توان از پله ها بالا رفت؟ این دیگر ممکن نیست! زمانی که برای تو در نظر گرفته شده، آنقدر کوتاه است که با از دست دادن یک لحظه آن همه زندگیت را به هدر داده‌ای. زیرا این زندگی آنقدرها دراز نیست، همه‌اش به اندازه همان یک لحظه‌ئی است که از دست داده‌ای!&lt;br /&gt;
به این ترتیب، تو روی جاده‌ئی افتاده‌ای، و مصمم هستی که به هر قیمت شده پیش بروی. تو جز این راهی نداری. خطری هم متوجه تو نیست. شاید حادثه، در پایان این جاده به انتظارت نشسته باشد. اما اگر از همان قدم‌های اول باز گشته بودی و اگر از پله ها پائین رفته بودی، همان ابتدای کار گرفتار شکست می‌شدی. این دیگر از «احتمال» هم قوی تر است، و حتی میتوان گفت که چیزی جز «حتم و یقین» نیست. به این ترتیب، تو در پشت این دردها هیچ چیزی نخواهی یافت. چیزی از دستت نرفته است، بیهوده خودت را به سوی پلکان های دیگر نینداز! – تا هنگامی که تو از بالا رفتن باز نه‌ایستی، پله‌ها پایان نخواهد پذیرفت ... زیر قدم‌های تو که بالا میروی، پله ها تا بی نهایت ادامه دارد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 137 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا هستم و حامیانی از برای خود می‌جویم. اما هنوز، به جز این پیر زنانی که پیوسته می‌آیند و می‌روند کسی را نیافته‌ام؛ و اگر در جست و جوی حامی و مدافعی نبودم به یقین از این وضع به خواب می‌رفتم! افسوس که در جای مناسبی قرار نگرفته‌ام، و هیچ چیز دیگر هم در این مساله تاثیری ندارد. فقط می‌بایست در جای دیگری می‌بودم؛ جائی که همه نوع آدم، از تمام کشورها، از پیشه‌های گوناگون و باسن و سال متفاوت گرد آمده باشند. من باید این امکان را داشته باشم که از میان یک گروه، با دقت تمام، کسانی را انتخاب کنم که به زحمت این کار بیرزند؛ مردمان با حسن نیتی که به حال من دلسوزی داشته باشند ... شاید یک بازار مکاره بزرگ، برای این کار بهترین جا ها باشد. ولی نه، مثل اینکه قضیه بر عکس است! من بیهوده در این راهروهائی که جز این زنان پیر کسی در آن دیده نمی‌شود سرگردانم. خیلی کم هستند، خیلی کم! و با وجود این من نمی‌توانم کاری کنم که به حرف من گوش دهند. آنان مانند ابرهای بارانی بر هم می‌غلتند و از من می‌گریزند و به کارهای اسرارآمیز خود سرگرم می‌شوند. اما بدون توجه و بدون خواندن نوشته بالای سر در چنین ساختمانی، این طور کور کورانه چرا باید وارد آن شد؟ - برای اینکه باز هم در این راهروها سرگردان باشم!&lt;br /&gt;
چرا با سرسختی میخواهم در این ساختمان مستقر شوم و فراموش کنم که هرگز جلو این ساختمان نبوده‌ام و دوان دوان از پله‌های آن بالا نیادمده‌ام؟ با همه اینها برای من ممنوع است که به عقب باز گردم. البته یک &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 136 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که من همه‌جا به دنبال‌پشتیبان و مدافعی بودم .. انسان در هر جائی که هست به پشتیبانی نیاز می‌دارد. البته – و لااقل می‌توان این را «فرض» کرد که در محکمه، کم‌تر از جای دیگر به آن احتیاجی هست؛ زیرا که در آنجا تنها و تنها « به موجب قانون » است که داوری می‌کنند. چون اگر بتوان تصور کرد که در آنجا با بی‌عدالتی یا همین طور «سرسری» حکم می‌دهند، دیگر چگونه امکان زندگی کردن باقی می‌ماند؟ باید به محکمه دستور داد که با عبور آزادانه به «قلمرو قانون» موافق باشد. تنها وظیفه آن همین است. &lt;br /&gt;
در خود قانون، اتهام، دفاع و قضاوت، با هم مخلوط می‌شوند. دخالت آزاد یک فرد، در اینجا بی‌احترامی است، امری نامشروع است. با پرونده‌ئی که اساس و پایه قضاوت را تشکیل می‌دهد، طور دیگر عمل می‌شود ... این پرونده، تشکیل می‌شود ازبازپرسی‌هائی که از خویشان و بیگانگان و دوستان و دشمنان شخص، در زندگی خصوصی و عمومی، در شهرها و در دهکده‌ها و خلاصه در همه جا، به عمل آمده است. اینجا دیگر داشتن چند نفر به پشتیبان آن هم از بهترین آنان – به نهایت لزوم و ضرورت می‌رسد. و این پشتیبانان باید بدان اندازه به هم چسبیده باشند که دیوار زنده و جانداری ترتیب بدهند – زیرا طبیعت پشتیبانان چنین است که کم‌تر متحرک باشند حال آنکه متهمان، مانند روباهان چابک و راسوهای تیز تک و موش هائی که به اشکال به‌چشم می آیند، از شکاف‌های باریک می‌لغزند و در نهان از میان پاهای حامیان می‌گذرند ... پش مواظب باشید! – و درست به همین دلیل است که من اکنون در&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 135&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشته: فرانتس کافکا&lt;br /&gt;
ترجمه: بابا مقدم&lt;br /&gt;
پشتیبانان&lt;br /&gt;
آیا پشتیبانانی داشتم؟- برای من، در تمام دنیا چیزی نامطمئن تر و بی‌پایه‌تر از این موضوع نیست، و در این باره هیچگونه اطلاع درست و صحیحی ندارم. همه چهره ها در هم می‌رفت و اغلب کسانی که به‌دیدار من می‌آمدند و یا اینکه خود من اینجا‌و‌آنجا، در راهروها ملاقاتشان می‌کردم برایم حالت زنان چاق فرتوتی را داشتند که پیش بند هائی با راه راه های آبی تیره و سفید، تمام اندامشان را پوشانده بود و همچنانکه با دست شکم خود را نوازش می‌کردند، به سنگینی به چپ و راست می رفتند. حتی من نمی توانستم یقین داشته باشم که ما، در کاخ دادگستری هستیم.&lt;br /&gt;
نشانه های بسیار این فرض را تائید می کرد؛ در صورتی که برخی دیگر، این را انکار می‌کردند ... چیزی که بیشتر باعث می شد یک محکمه را به خاطر آرم، همهمه مداومی بود که از دور به گوش می رسید و از جائی که دست کم از هر جائی که کسی ایستاده باشد ... اما به طور حتم این فرض هم اشتباخ بود؛ زیرا این همهمه از دور به گوش می‌رسید. چنین به نظر می آمد که این راهرو های تنگ با آن اطاق‌های عریان و خط‌های منحنی ملایم، و نیز این در های بلندی که با دقت و نظم زینت یافته بود، تنها در خور سکوتی عمیق است گوئی این راهروها، از آن موزه یا کتابخانه‌ئی است. اما، اگر آنجا کاخ دادگستری نبود، پس چرا من در آنجا می‌بایستی در جست و جوی وکیل مدافعی از برای خود باشم ؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:فرانتس کافکا]]&lt;br /&gt;
[[رده:بابا مقدم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38336</id>
		<title>گل‌های داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38336"/>
		<updated>2013-04-04T00:14:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 72&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نرده های دور باغچه که آن را از گاو ها، سگ‌ها و مرغها محافظت می‌کرد، خم شده بود.&lt;br /&gt;
هنری گفت: « این دفعه هم محصول خوبی داری. »&lt;br /&gt;
الیزا پشتش را راست کرد و دوباره دستکشهای باغبانی را پوشید و گفت:&lt;br /&gt;
« آره، محصول امسال خیلی خوبه.» از لحن صدا و صورتش رضایت آشکار بود.&lt;br /&gt;
هنری گفت: « تو شانست خوبه، بعضی از این گلها پارسال به ده اینچ رسیده بودن کاش تو، نو باغ کار می‌کردی و سیبهائی به این خوبی داشتیم.»&lt;br /&gt;
الیزا چشمهایش را خیره کرد و گفت:&lt;br /&gt;
« ممکنه بتونم. باشه. شانسم خوبه، مادرمم اینطور بود. هر چیزی رو میتونس بکاره و ازش یه چیزی درآره. میگفت دستش مثه باغبونه و میدونه چیکار میکنه.»&lt;br /&gt;
«خوب، حتما گلهای خوبی می‌کاشت.»&lt;br /&gt;
«هنری! این مردا که باهاشون حرف می‌زدی کی بودن؟.»&lt;br /&gt;
«الان داشتم می‌گفتم، از شرکت وسترن‌میت Western meat اومده بودن. سی تا از گاوای سه ساله رو بهشون فروختم و پولاشم گرفتم.»&lt;br /&gt;
الیزا گفت: «خوب شد، برات خوبه. »&lt;br /&gt;
«میگم بعدازظهر یکشنبه‌اش، خوبه بریم سالیناس شامو تو رستوران بخوریم و یه سینما هم بریم. بالاخره باید امروز و جشن بگیریم.»&lt;br /&gt;
«خوبه، خیلی خوبه.«&lt;br /&gt;
هنری به شوخی گفت:&lt;br /&gt;
«امشب مسابقه بوکس هم هس، میخوای بریم؟»&lt;br /&gt;
«نه بوکسو دوست ندارم.»&lt;br /&gt;
«شوخی کردم الیزا میریم سینما. خوب، ساعت دوه، من و اسکاتی Scotty میریم گاوارو از تپه بیاریم و دو ساعتی طول می‌کشه، ساعت پنج میریم شهر و شامو تو هتل کمینوس Cominos  می‌خوریم، خوبه؟»&lt;br /&gt;
«آره که خوبه، بیرون شام خوردن خیلی مزه میده.»&lt;br /&gt;
«خوب؛ من با اسبا رفتم.»&lt;br /&gt;
«منم وقت دارم چن تا از این نشاها بکارم.»&lt;br /&gt;
الیزا شنید که شوهرش نزدیک طویله اسکاتی را صدا زد و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 71&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنسوی رود، در دامنه تپه؛ مزرعه هنری‌آلن Henry Allen قرار داشت که در آن کاری نشده نمانده بود: یونجه‌ها بریده و انبار شده بود و باغ را شخم زده بودند تا هنگام باران کاملا سیراب شود. گله‌های گاو در ارتفاعات بالاتر می‌چریدند و پوست تازه و زیر می‌آوردند.&lt;br /&gt;
آلیزآلن Elisa A.  که در باغچه کار می‌کرد نگاهی به حیاط کرد و شوهرش هنری را دید که در لباس کار با دو تا مرد مشغول صحبت است. در کنار سایبان تراکتور ایستاده بودند و حرف می‌زدند و سیگار می‌کشیدند و ضمن صحب هر سه نگاهی به ماشین می‌انداختند.&lt;br /&gt;
الیزا لحظه‌ای به آنها نگاه کرد و دوباره بکارش پرداخت. سی و پنج ساله بود و صورتی باریک و استخوانی و چشم‌هائی مثل آب شفاف داشت. اندامش در لباس باغبانی سنگین و با وقار بود و کلاه مردانه سیلهش تا روی چشمها پائین آمده بود. کقشهای سنگینی پایش بود و تقریبا تمام لباس چیتش را یک پیش بند بزرگ مخمل کبریتی پوشانده بود که چهار جیب بزرگ داشت. درآن‌ها قیچی و بیلچه و تخم‌های گل و چاقویی را کع با آن کار می‌کرد قرار داده بود و دستهایش را با دستکش چرمی کلفتی پوشانده بود تا هنگام کار آسیب نبیند. &lt;br /&gt;
ساقه‌های گل داوودی سال قبل را با قیچی کوتاه و محکمی می‌برید و گاهی بسوی سایبان تراکتور و مردها نگاه می‌کرد. صورتش بشاش و زیبا بود و حتی با قیچی که کار می‌کرد جالب و دیدنی بود.&lt;br /&gt;
با پشت دستکش موهایی را که روی چشمش افتاده بود کنار زد و با این کار کمی خاک روی گونه‌هایش نشست.&lt;br /&gt;
در پشت سرش خانه دهقانی سفیدی قرار داشت که اطراف آن را گلهای شمعدانی- که بلندیشان تا نزدیکی پنجره ها می‌رسید – فرا گرفته بود. خانه محکم و کوچکی بود که پنجره‌های تمیزی داشت و روی پله‌های جلو آن حصیر انداخته بودند.&lt;br /&gt;
الیزا نگاه دیگری بسمت سایبان تراکتور کرد، دو نفر غریبه داشتند سوار «فورد» شان می‌شدند. الیزا دستکش‌ها را بیرون آورد و با سرانگشتان قوی‌اش جوانه‌های سبز داوودی را که اطراف ریشه‌های کهنه روئیده بود لمس کرد و به ریشه‌ های تازه‌ی انبوه نگاه کرد. اثری از شته و حلزون و آفت‌های دیگر پیدا نبود؛ دستهای کار کشته او این آفتها را پیش از آنکه ریشه بگیرند معدوم می‌کرد&lt;br /&gt;
الیزا متوجه شوهرش شد که به آرامی نزدیگ شده، روی &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 70 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مه بلند خاکستری رنگ زمستانی سراسر دره سیلیانس Salians را از چشم آسمان و همه دنیا پنهان می‌کرد و از هر طرف چون سرپوشی روی کوه‌ها را می‌پوشاند و دره‌ی بزرگ را به محوطه‌ی محصوری بدل می‌کرد. در بستر وسیع دره، خیشها زمین را می‌کندند و خاک سیاه رنگ را چون فلزی بر جا می‌گذاشتند.&lt;br /&gt;
بنظر می‌رسید که در چراگاه های آنسوی رود سالیانس باقی مانده ساقه گندمهای بریده در نور کم‌رنگ خورشید غوطه‌ور است، اما بهنگام ماه آذر، در دره، آفتابی نبود. و در خط کوتاه و پهن کنار رود، برگهای تیز زردرنگ رود که شعله می‌زد.&lt;br /&gt;
زمان آرامش و استراحت بود و هوا سردی مطبوعی داشت و نسیم ملایمی که از جنوب باختری می‌وزید کشاورزان را کمی امیدوار می‌کرد که بزودی باران خوبی خواهد آمد اما مه و باران با هم نمی‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 69 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلهای داوودی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38330</id>
		<title>گل‌های داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38330"/>
		<updated>2013-04-02T23:31:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 71&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنسوی رود، در دامنه تپه؛ مزرعه هنری‌آلن Henry Allen قرار داشت که در آن کاری نشده نمانده بود: یونجه‌ها بریده و انبار شده بود و باغ را شخم زده بودند تا هنگام باران کاملا سیراب شود. گله‌های گاو در ارتفاعات بالاتر می‌چریدند و پوست تازه و زیر می‌آوردند.&lt;br /&gt;
آلیزآلن Elisa A.  که در باغچه کار می‌کرد نگاهی به حیاط کرد و شوهرش هنری را دید که در لباس کار با دو تا مرد مشغول صحبت است. در کنار سایبان تراکتور ایستاده بودند و حرف می‌زدند و سیگار می‌کشیدند و ضمن صحب هر سه نگاهی به ماشین می‌انداختند.&lt;br /&gt;
الیزا لحظه‌ای به آنها نگاه کرد و دوباره بکارش پرداخت. سی و پنج ساله بود و صورتی باریک و استخوانی و چشم‌هائی مثل آب شفاف داشت. اندامش در لباس باغبانی سنگین و با وقار بود و کلاه مردانه سیلهش تا روی چشمها پائین آمده بود. کقشهای سنگینی پایش بود و تقریبا تمام لباس چیتش را یک پیش بند بزرگ مخمل کبریتی پوشانده بود که چهار جیب بزرگ داشت. درآن‌ها قیچی و بیلچه و تخم‌های گل و چاقویی را کع با آن کار می‌کرد قرار داده بود و دستهایش را با دستکش چرمی کلفتی پوشانده بود تا هنگام کار آسیب نبیند. &lt;br /&gt;
ساقه‌های گل داوودی سال قبل را با قیچی کوتاه و محکمی می‌برید و گاهی بسوی سایبان تراکتور و مردها نگاه می‌کرد. صورتش بشاش و زیبا بود و حتی با قیچی که کار می‌کرد جالب و دیدنی بود.&lt;br /&gt;
با پشت دستکش موهایی را که روی چشمش افتاده بود کنار زد و با این کار کمی خاک روی گونه‌هایش نشست.&lt;br /&gt;
در پشت سرش خانه دهقانی سفیدی قرار داشت که اطراف آن را گلهای شمعدانی- که بلندیشان تا نزدیکی پنجره ها می‌رسید – فرا گرفته بود. خانه محکم و کوچکی بود که پنجره‌های تمیزی داشت و روی پله‌های جلو آن حصیر انداخته بودند.&lt;br /&gt;
الیزا نگاه دیگری بسمت سایبان تراکتور کرد، دو نفر غریبه داشتند سوار «فورد» شان می‌شدند. الیزا دستکش‌ها را بیرون آورد و با سرانگشتان قوی‌اش جوانه‌های سبز داوودی را که اطراف ریشه‌های کهنه روئیده بود لمس کرد و به ریشه‌ های تازه‌ی انبوه نگاه کرد. اثری از شته و حلزون و آفت‌های دیگر پیدا نبود؛ دستهای کار کشته او این آفتها را پیش از آنکه ریشه بگیرند معدوم می‌کرد&lt;br /&gt;
الیزا متوجه شوهرش شد که به آرامی نزدیگ شده، روی &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 70 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مه بلند خاکستری رنگ زمستانی سراسر دره سیلیانس Salians را از چشم آسمان و همه دنیا پنهان می‌کرد و از هر طرف چون سرپوشی روی کوه‌ها را می‌پوشاند و دره‌ی بزرگ را به محوطه‌ی محصوری بدل می‌کرد. در بستر وسیع دره، خیشها زمین را می‌کندند و خاک سیاه رنگ را چون فلزی بر جا می‌گذاشتند.&lt;br /&gt;
بنظر می‌رسید که در چراگاه های آنسوی رود سالیانس باقی مانده ساقه گندمهای بریده در نور کم‌رنگ خورشید غوطه‌ور است، اما بهنگام ماه آذر، در دره، آفتابی نبود. و در خط کوتاه و پهن کنار رود، برگهای تیز زردرنگ رود که شعله می‌زد.&lt;br /&gt;
زمان آرامش و استراحت بود و هوا سردی مطبوعی داشت و نسیم ملایمی که از جنوب باختری می‌وزید کشاورزان را کمی امیدوار می‌کرد که بزودی باران خوبی خواهد آمد اما مه و باران با هم نمی‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 69 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلهای داوودی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38319</id>
		<title>گل‌های داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=38319"/>
		<updated>2013-04-02T03:38:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN004P069.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۶۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P070.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P071.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P072.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P073.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P074.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P075.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P076.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P077.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P078.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P079.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P080.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P081.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN004P082.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲|کتاب هفته شماره ۴ صفحه ۸۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 70 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مه بلند خاکستری رنگ زمستانی سراسر دره سیلیانس Salians را از چشم آسمان و همه دنیا پنهان می‌کرد و از هر طرف چون سرپوشی روی کوه‌ها را می‌پوشاند و دره‌ی بزرگ را به محوطه‌ی محصوری بدل می‌کرد. در بستر وسیع دره، خیشها زمین را می‌کندند و خاک سیاه رنگ را چون فلزی بر جا می‌گذاشتند.&lt;br /&gt;
بنظر می‌رسید که در چراگاه های آنسوی رود سالیانس باقی مانده ساقه گندمهای بریده در نور کم‌رنگ خورشید غوطه‌ور است، اما بهنگام ماه آذر، در دره، آفتابی نبود. و در خط کوتاه و پهن کنار رود، برگهای تیز زردرنگ رود که شعله می‌زد.&lt;br /&gt;
زمان آرامش و استراحت بود و هوا سردی مطبوعی داشت و نسیم ملایمی که از جنوب باختری می‌وزید کشاورزان را کمی امیدوار می‌کرد که بزودی باران خوبی خواهد آمد اما مه و باران با هم نمی‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 69 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلهای داوودی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جان اشتاین‌بک]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیروس طاهباز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=38312</id>
		<title>پشتیبانان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=38312"/>
		<updated>2013-04-01T01:28:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN019P135.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۵|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P136.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۶|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P137.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۷|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P138.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۸|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 137 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا هستم و حامیانی از برای خود می‌جویم. اما هنوز، به جز این پیر زنانی که پیوسته می‌آیند و می‌روند کسی را نیافته‌ام؛ و اگر در جست و جوی حامی و مدافعی نبودم به یقین از این وضع به خواب می‌رفتم! افسوس که در جای مناسبی قرار نگرفته‌ام، و هیچ چیز دیگر هم در این مساله تاثیری ندارد. فقط می‌بایست در جای دیگری می‌بودم؛ جائی که همه نوع آدم، از تمام کشورها، از پیشه‌های گوناگون و باسن و سال متفاوت گرد آمده باشند. من باید این امکان را داشته باشم که از میان یک گروه، با دقت تمام، کسانی را انتخاب کنم که به زحمت این کار بیرزند؛ مردمان با حسن نیتی که به حال من دلسوزی داشته باشند ... شاید یک بازار مکاره بزرگ، برای این کار بهترین جا ها باشد. ولی نه، مثل اینکه قضیه بر عکس است! من بیهوده در این راهروهائی که جز این زنان پیر کسی در آن دیده نمی‌شود سرگردانم. خیلی کم هستند، خیلی کم! و با وجود این من نمی‌توانم کاری کنم که به حرف من گوش دهند. آنان مانند ابرهای بارانی بر هم می‌غلتند و از من می‌گریزند و به کارهای اسرارآمیز خود سرگرم می‌شوند. اما بدون توجه و بدون خواندن نوشته بالای سر در چنین ساختمانی، این طور کور کورانه چرا باید وارد آن شد؟ - برای اینکه باز هم در این راهروها سرگردان باشم!&lt;br /&gt;
چرا با سرسختی میخواهم در این ساختمان مستقر شوم و فراموش کنم که هرگز جلو این ساختمان نبوده‌ام و دوان دوان از پله‌های آن بالا نیادمده‌ام؟ با همه اینها برای من ممنوع است که به عقب باز گردم. البته یک &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 136 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که من همه‌جا به دنبال‌پشتیبان و مدافعی بودم .. انسان در هر جائی که هست به پشتیبانی نیاز می‌دارد. البته – و لااقل می‌توان این را «فرض» کرد که در محکمه، کم‌تر از جای دیگر به آن احتیاجی هست؛ زیرا که در آنجا تنها و تنها « به موجب قانون » است که داوری می‌کنند. چون اگر بتوان تصور کرد که در آنجا با بی‌عدالتی یا همین طور «سرسری» حکم می‌دهند، دیگر چگونه امکان زندگی کردن باقی می‌ماند؟ باید به محکمه دستور داد که با عبور آزادانه به «قلمرو قانون» موافق باشد. تنها وظیفه آن همین است. &lt;br /&gt;
در خود قانون، اتهام، دفاع و قضاوت، با هم مخلوط می‌شوند. دخالت آزاد یک فرد، در اینجا بی‌احترامی است، امری نامشروع است. با پرونده‌ئی که اساس و پایه قضاوت را تشکیل می‌دهد، طور دیگر عمل می‌شود ... این پرونده، تشکیل می‌شود ازبازپرسی‌هائی که از خویشان و بیگانگان و دوستان و دشمنان شخص، در زندگی خصوصی و عمومی، در شهرها و در دهکده‌ها و خلاصه در همه جا، به عمل آمده است. اینجا دیگر داشتن چند نفر به پشتیبان آن هم از بهترین آنان – به نهایت لزوم و ضرورت می‌رسد. و این پشتیبانان باید بدان اندازه به هم چسبیده باشند که دیوار زنده و جانداری ترتیب بدهند – زیرا طبیعت پشتیبانان چنین است که کم‌تر متحرک باشند حال آنکه متهمان، مانند روباهان چابک و راسوهای تیز تک و موش هائی که به اشکال به‌چشم می آیند، از شکاف‌های باریک می‌لغزند و در نهان از میان پاهای حامیان می‌گذرند ... پش مواظب باشید! – و درست به همین دلیل است که من اکنون در&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 135&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشته: فرانتس کافکا&lt;br /&gt;
ترجمه: بابا مقدم&lt;br /&gt;
پشتیبانان&lt;br /&gt;
آیا پشتیبانانی داشتم؟- برای من، در تمام دنیا چیزی نامطمئن تر و بی‌پایه‌تر از این موضوع نیست، و در این باره هیچگونه اطلاع درست و صحیحی ندارم. همه چهره ها در هم می‌رفت و اغلب کسانی که به‌دیدار من می‌آمدند و یا اینکه خود من اینجا‌و‌آنجا، در راهروها ملاقاتشان می‌کردم برایم حالت زنان چاق فرتوتی را داشتند که پیش بند هائی با راه راه های آبی تیره و سفید، تمام اندامشان را پوشانده بود و همچنانکه با دست شکم خود را نوازش می‌کردند، به سنگینی به چپ و راست می رفتند. حتی من نمی توانستم یقین داشته باشم که ما، در کاخ دادگستری هستیم.&lt;br /&gt;
نشانه های بسیار این فرض را تائید می کرد؛ در صورتی که برخی دیگر، این را انکار می‌کردند ... چیزی که بیشتر باعث می شد یک محکمه را به خاطر آرم، همهمه مداومی بود که از دور به گوش می رسید و از جائی که دست کم از هر جائی که کسی ایستاده باشد ... اما به طور حتم این فرض هم اشتباخ بود؛ زیرا این همهمه از دور به گوش می‌رسید. چنین به نظر می آمد که این راهرو های تنگ با آن اطاق‌های عریان و خط‌های منحنی ملایم، و نیز این در های بلندی که با دقت و نظم زینت یافته بود، تنها در خور سکوتی عمیق است گوئی این راهروها، از آن موزه یا کتابخانه‌ئی است. اما، اگر آنجا کاخ دادگستری نبود، پس چرا من در آنجا می‌بایستی در جست و جوی وکیل مدافعی از برای خود باشم ؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:فرانتس کافکا]]&lt;br /&gt;
[[رده:بابا مقدم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=38311</id>
		<title>پشتیبانان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=38311"/>
		<updated>2013-03-31T20:40:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN019P135.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۵|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P136.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۶|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P137.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۷|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P138.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۸|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 136 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا که من همه‌جا به دنبال‌پشتیبان و مدافعی بودم .. انسان در هر جائی که هست به پشتیبانی نیاز می‌دارد. البته – و لااقل می‌توان این را «فرض» کرد که در محکمه، کم‌تر از جای دیگر به آن احتیاجی هست؛ زیرا که در آنجا تنها و تنها « به موجب قانون » است که داوری می‌کنند. چون اگر بتوان تصور کرد که در آنجا با بی‌عدالتی یا همین طور «سرسری» حکم می‌دهند، دیگر چگونه امکان زندگی کردن باقی می‌ماند؟ باید به محکمه دستور داد که با عبور آزادانه به «قلمرو قانون» موافق باشد. تنها وظیفه آن همین است. &lt;br /&gt;
در خود قانون، اتهام، دفاع و قضاوت، با هم مخلوط می‌شوند. دخالت آزاد یک فرد، در اینجا بی‌احترامی است، امری نامشروع است. با پرونده‌ئی که اساس و پایه قضاوت را تشکیل می‌دهد، طور دیگر عمل می‌شود ... این پرونده، تشکیل می‌شود ازبازپرسی‌هائی که از خویشان و بیگانگان و دوستان و دشمنان شخص، در زندگی خصوصی و عمومی، در شهرها و در دهکده‌ها و خلاصه در همه جا، به عمل آمده است. اینجا دیگر داشتن چند نفر به پشتیبان آن هم از بهترین آنان – به نهایت لزوم و ضرورت می‌رسد. و این پشتیبانان باید بدان اندازه به هم چسبیده باشند که دیوار زنده و جانداری ترتیب بدهند – زیرا طبیعت پشتیبانان چنین است که کم‌تر متحرک باشند حال آنکه متهمان، مانند روباهان چابک و راسوهای تیز تک و موش هائی که به اشکال به‌چشم می آیند، از شکاف‌های باریک می‌لغزند و در نهان از میان پاهای حامیان می‌گذرند ... پش مواظب باشید! – و درست به همین دلیل است که من اکنون در&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 135&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشته: فرانتس کافکا&lt;br /&gt;
ترجمه: بابا مقدم&lt;br /&gt;
پشتیبانان&lt;br /&gt;
آیا پشتیبانانی داشتم؟- برای من، در تمام دنیا چیزی نامطمئن تر و بی‌پایه‌تر از این موضوع نیست، و در این باره هیچگونه اطلاع درست و صحیحی ندارم. همه چهره ها در هم می‌رفت و اغلب کسانی که به‌دیدار من می‌آمدند و یا اینکه خود من اینجا‌و‌آنجا، در راهروها ملاقاتشان می‌کردم برایم حالت زنان چاق فرتوتی را داشتند که پیش بند هائی با راه راه های آبی تیره و سفید، تمام اندامشان را پوشانده بود و همچنانکه با دست شکم خود را نوازش می‌کردند، به سنگینی به چپ و راست می رفتند. حتی من نمی توانستم یقین داشته باشم که ما، در کاخ دادگستری هستیم.&lt;br /&gt;
نشانه های بسیار این فرض را تائید می کرد؛ در صورتی که برخی دیگر، این را انکار می‌کردند ... چیزی که بیشتر باعث می شد یک محکمه را به خاطر آرم، همهمه مداومی بود که از دور به گوش می رسید و از جائی که دست کم از هر جائی که کسی ایستاده باشد ... اما به طور حتم این فرض هم اشتباخ بود؛ زیرا این همهمه از دور به گوش می‌رسید. چنین به نظر می آمد که این راهرو های تنگ با آن اطاق‌های عریان و خط‌های منحنی ملایم، و نیز این در های بلندی که با دقت و نظم زینت یافته بود، تنها در خور سکوتی عمیق است گوئی این راهروها، از آن موزه یا کتابخانه‌ئی است. اما، اگر آنجا کاخ دادگستری نبود، پس چرا من در آنجا می‌بایستی در جست و جوی وکیل مدافعی از برای خود باشم ؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:فرانتس کافکا]]&lt;br /&gt;
[[رده:بابا مقدم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=38307</id>
		<title>پشتیبانان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=38307"/>
		<updated>2013-03-31T01:32:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN019P135.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۵|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P136.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۶|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P137.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۷|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P138.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۸|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 135&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشته: فرانتس کافکا&lt;br /&gt;
ترجمه: بابا مقدم&lt;br /&gt;
پشتیبانان&lt;br /&gt;
آیا پشتیبانانی داشتم؟- برای من، در تمام دنیا چیزی نامطمئن تر و بی‌پایه‌تر از این موضوع نیست، و در این باره هیچگونه اطلاع درست و صحیحی ندارم. همه چهره ها در هم می‌رفت و اغلب کسانی که به‌دیدار من می‌آمدند و یا اینکه خود من اینجا‌و‌آنجا، در راهروها ملاقاتشان می‌کردم برایم حالت زنان چاق فرتوتی را داشتند که پیش بند هائی با راه راه های آبی تیره و سفید، تمام اندامشان را پوشانده بود و همچنانکه با دست شکم خود را نوازش می‌کردند، به سنگینی به چپ و راست می رفتند. حتی من نمی توانستم یقین داشته باشم که ما، در کاخ دادگستری هستیم.&lt;br /&gt;
نشانه های بسیار این فرض را تائید می کرد؛ در صورتی که برخی دیگر، این را انکار می‌کردند ... چیزی که بیشتر باعث می شد یک محکمه را به خاطر آرم، همهمه مداومی بود که از دور به گوش می رسید و از جائی که دست کم از هر جائی که کسی ایستاده باشد ... اما به طور حتم این فرض هم اشتباخ بود؛ زیرا این همهمه از دور به گوش می‌رسید. چنین به نظر می آمد که این راهرو های تنگ با آن اطاق‌های عریان و خط‌های منحنی ملایم، و نیز این در های بلندی که با دقت و نظم زینت یافته بود، تنها در خور سکوتی عمیق است گوئی این راهروها، از آن موزه یا کتابخانه‌ئی است. اما، اگر آنجا کاخ دادگستری نبود، پس چرا من در آنجا می‌بایستی در جست و جوی وکیل مدافعی از برای خود باشم ؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:فرانتس کافکا]]&lt;br /&gt;
[[رده:بابا مقدم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=38306</id>
		<title>پشتیبانان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=38306"/>
		<updated>2013-03-31T01:11:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN019P135.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۵|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P136.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۶|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P137.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۷|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN019P138.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۸|کتاب هفته شماره ۱۹ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:فرانتس کافکا]]&lt;br /&gt;
[[رده:بابا مقدم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38299</id>
		<title>همسایه زیبای من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38299"/>
		<updated>2013-03-30T03:12:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 56&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نابن جواب داد «:- مزخرف مگو ... من که اسم او را پنهان داشته‌ام از ترس رقابت تو نبوده است! در واقع فکر توسل به‌چنین وسایل ندیده و نشنیده حال این زن را سخت منقلب ساخت و ازمن التماس کرد که این راز را از دوستان خود پنهان بدارم اما اکنون که همه چیز بدلخواه روبراه شده است، هیچ‌احتیاجی به‌آن رازداری نیست – در خانه شماره 19 منزل دارد و همسایه تواست. دل من حتی اگر دیگ مسی بود هر آینه در آن لحظه منفجر می‌گشت به‌لحن سادای پرسیدم:&lt;br /&gt;
وباین ترتیب هیچ اعتراضی به‌ازدواج مجدد ندارد؟&lt;br /&gt;
نابن لبخند‌زنان گفت:&lt;br /&gt;
« - عجاله هیچ اعتراضی ندارد. &lt;br /&gt;
« - آیا این ایمان اعجازآمیز تنها مولود آن شعر بود؟&lt;br /&gt;
نابن جواب داد: « - مگر شعرهای من تا بدین‌حد بدبود؟»&lt;br /&gt;
در دل خود دشنام می‌دادم&lt;br /&gt;
اما از دست که باید گله می‌کردم؟ از او، از خودم، یا از مشیت؟ ... مهم نیست ... هر چه بود، دشنام می‌دادم !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 55&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من شرح می‌داد، قصد نداشت که در اقدام دانسته و شناخته تا آن مرحله پیش برود در واقع، چنانکه می‌گفت، حتی در صدد اطلاع ازین موضوع برنیامده بود که بیوه‌زن سواد دارد با نه ... مجله را به برادر محبوبه خود می‌فرستاد و نام فرستنده را پنهان می‌داشت. این کار ازجانب وی نوعی تفنن و نوعی تسلیم در برابر عشق نومیدانه‌اش بود. وقتی که پرستنده‌ای تاج گل بپای الهه‌ای نثار می‌کند درباره اینکه الهه از این هدیه خبر دارد یا ندارد. این هدیه را می‌پذیرد یا نمی‌پذیرد حق تحقیق ندارد.&lt;br /&gt;
و نابن بیشتر از هر چیز دیگر می‌خواست این نکته را در مغز من فرو ببرد که در تعقیب چیز معینی نبود ... تا اینکه به بهانه‌ای گوناگون درصدد آشنائی با برادر بیوه‌زن برآمد و دراین‌امر توفیق یافت. هر چه به «محبوبه» ارتباط دارد، ناگزیر شوری در دل عاشق برمی‌انگیزد.&lt;br /&gt;
دنباله داستان، شرح دورودرازی از بیماری برادر بود که عاقبت به‌نخستین ملاقات منتهی گشته بود. طبیعی است که حضور شاعر بحثی درباره آثارش بمیان آورد. اما هیچ لزومی نداشت که این بحث منحصر به‌موضوعی باشد که ازآن سرچشمه گرفته بود.&lt;br /&gt;
همان روزی که نابن در برابر حجت و برهان من سر فرود آورده بود و در منتهای شجاعت و جسارتی که داشت از بیوه‌زن خواستگاری کرده بود ... ابتدا زن نپذیرفت اما وقتی نابن از اشعار رسای من مدد خواست و این اشعار را بیکی دو قطره اشک چشم خود نیرو و رونق‌داد، دلبر زیبا بی‌قید و شرط از در تسلیم در آمد. &lt;br /&gt;
قیم من دیگر جز به مبلغی پول برای ترتیب و تنظیم کارهای گوناگون بچیزی احتیاج نداشت.&lt;br /&gt;
فریاد زدم&lt;br /&gt;
-	همه ثروت من در اختیار تو است&lt;br /&gt;
نابن در دنباله حرفهای خود گفت:&lt;br /&gt;
اما باید اعتراف کنم که هنوز چند ماه مانده است که من بتوانم پدر خود را راضی سازم و مخارج خود را از وی بگیرم و تا وقتی که این پادرهوا باشد چگونه زندگی خوهیم کرد؟&lt;br /&gt;
بی‌آنکه حرفی بزنم چک لازم را امضاء کردم و بنوبه خود گفتم:&lt;br /&gt;
« - اکنون بگو به‌بینم اسمش چه‌چیز است، مرا رقیب خود مدان چه، سوگند می‌خوردم که هیچ شعری بقصد او نخواهم ساخت و بفرض اینکه شعری بگویم این شعر خطاب بتو خواهد‌بود نه به‌برادر او »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 54&lt;br /&gt;
پیوسته بیوه‌ماندن مظهر پاکی و آرامش بی‌پایان است و چون جاهای خاموشی که نور خفیف ماه یازدهمین شب روشن میشود شکوه آرامی دارد. حتی امکان ساده ازدواج مجدد این زیبائی خدائی را نابود میسازد ».&lt;br /&gt;
باید اعتراف کنم که اینگونه احساس‌پرستی و دل‌نرمی برای من پیوسته مایه عذاب بوده است. وقتی که مردی فربه و گوشتالو در بحبوحه قحط سالی ، بلحنی تحقیرآمیز از نان حرف بزند و به کسی که از گرسنگی می‌میرد پند و اندرز دهد که شکم خود را ببوی گلها و نغمه پرندگان سیر سازد، درباره چنین شخصی چه عقیده‌ای می‌توان داشت؟ از اینرو بخشونت جواب دادم: « گوش بده، نابن ! ویرانه‌های قدیمی برای هنرمندان چیز قابل تحسینی است. اما خانه محض زیبائی ساخته نمی‌شود. منزل باید قابل سکونت باشد و در نتیجه انسان بتواند – بی‌توجه به زود رنجی هنرمندان به تعمیر آن بپردازد ... از فاصله‌ای که احتمال هیچ زنایی برای تو نمی‌رود خوب می‌توان به بیوه‌گی رنگ خیال داد. اما باید دانست که در زیر این بیوه‌گی قلب حساس انسانی نهفته است که از شدت درد و هوس های‌های گریه می‌کند.&lt;br /&gt;
و چون معتقد بودم که بسختی می‌توان نابن را براه آورد شاید بیشتر از حد لزوم به‌مباحثه خودمان حرارت و التهاب دادم. از اینرو وقتی که نابن متفکر و مغموم آهی از دل برآورد و دیدم که پس از آن نطق مختصر همه نظرهای مرا پذیرفته است کمی به تعجب افتادم. باین ترتیب مطلبی که به عنوان نتیجه خطابه در نظر داشتم و قدرت اقناع آن بسی بیشتر بود، چیز بیهوده‌ای شد!&lt;br /&gt;
پس از مدتی نزدیک به یک هفته، «نابن» بدیدن من آمد و خبر داد که اگر پشتیبانش باشم در راس نهضت قرار خواهد گرفت و خود بیوه‌زنی را به عقد ازدواج درخواهد آورد.&lt;br /&gt;
از فرط شادی سرازپا نمی‌شناختم ... درمنتهای شور و محبت در آغوشش گرفتم و قول دادم که هر چه پول برای این اقدام لازم باشد باو خواهم داد. آنوقت نابن سرگذشت خویش را برای من بازگفت.&lt;br /&gt;
دانستم که محبوبه نابن موجودی خیالی نبوده است ... نابن نیز مدت درازی از راه دور پرستشگر بیوه‌زنی بوده اما هرگز عواطف خود را بهیچ موجود انسانی باز نگفته است.&lt;br /&gt;
مجله‌هائی که اشعار نابن – یا بزبان دیگر: اشعار مرا – انتشار می‌داد بدست دلبر زیبا افتاده است و از قضا این اشعار بی‌تاثیر هم نبوده است چنانکه نابن خودش به‌تفصیل بسیار برای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 53 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احترام وجود داشت که مانع از شرح و بیان آن بود. اما از آنجاکه تنابن مآمتی برای من شده بود دیکر چیزی جلو قلمم را نمی‌توانست بگیرد. و از اشعاری که وکاله سروده می‌شد شعله‌ای پراز صفا و صداقت بر می‌خاست.&lt;br /&gt;
نابن دردقایق روشن‌بینی خود به‌من میگفت:&lt;br /&gt;
« - اما این اشعار اثر تو است. بگذار من آنرا بنام تو منتشر سازم »&lt;br /&gt;
و من جواب می‌دادم. « - این حرفها حماقت است ... دوست عزیز ، این شعرها مال تست. من جز اصلاح گوشه و کنار آن کاری صورت نمی‌دهم.»&lt;br /&gt;
و نابن کم کم این حرف را باور کرد.&lt;br /&gt;
این نکته را نمی‌توانم انکار کنم که من با همان احساسی که ستاره‌شناسی به تماشای آسمان پرستاره می‌پردارد گاه‌بگاه چشم خودرا بسوی پنجره خانه همسایه برمی‌گرداندم.&lt;br /&gt;
این نکته نیز درست است که نگاه دزدیده من گاهی پاداشی بصورت رؤیا بدست می‌آورد. و کمترین شعاعی که از این نور محض بر می‌خاست در عرض لحظه‌ای هر گونه آشفتگی یا پستی و پلیدی را که تاثرهای من می‌توانست داشته باشد، از میان می‌برد اما روزی از روزها گرفتار تعجب شدم. چگونه می‌توانستم بدیده خود باور کنم؟ عصر یکی از روزهای گرم تابستان بود. بادهای تند و هوسبازی که از شمال غرب می‌آمد، پر از تهدید و خطر می‌نمود.&lt;br /&gt;
ابرهای تیره‌ای در افق توده می‌شد. همسایه زیبای خود را در این زمینه تابناک که هم پراز وحشت و هم پز از غرابت بود، سر پا سافتم ... خیره خیره به فضای تهی می‌نگریست و در آن چشمهای سیاه و درخشان که به افقی دوردست دوخته بود دنیائی از انتظار و نومیدی دیدم مگر چه آتشفشان سورانی در زیر تشعشع آرام این ستاره خفته بود؟ افسوس ... این نگاه که آغشته به هوسی بی‌پایان بود چنان می‌نمود که مثل پرنده‌ای بسوی ابرها بپرواز درآمده است بی‌شبهه در جستجوی آسمان نبود و آنچه می‌جست پناهگاهی در دل انسانها بود. وقتی که این عشق توصیف‌ناپذیر را که ار آن‌نگاه بر می‌خاست، خواندم، بسختی جلو خود را گرفتم، دیگر تصحیح اشعار برای من بس نبود. تمام روحم در آرزوی هنرنمائی بود ... عاقبت بر آن شدم که وجود خود را وقف تشویق ازدواج مجدد بیوه‌زنان کنم. می‌خواستم افکار خود را گذشته از قلم و زبان بنیروی پول نیز رواج و انتشار دهم. &lt;br /&gt;
نابن درباره این تصمیم به‌مباحثه پرداخت و چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 10 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر: رابیندرانات تاگور &lt;br /&gt;
همسایه زیبای من &lt;br /&gt;
ترجمه: عبداله توکل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 50&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساسی که بیوه زن جوان، همسایه زیباروی من ، در دلم برمی‌انگیخت احساس احترام بود. دست کم این حرفی بود که من به رفقای خود میزدم، و چیزی بود که به بخود می‌گفتم. حتی نزدیکترین دوست من نابن نیز از حقیقت حال من خبر نداشت. و من از اینکه عشق خود را به اعماق دل سپرده بودم و بدینوسیله در منتهای پاکی نگهش می‌داشتم، فخر و غروری احساس میکردم ... همسایه من به گلی شبنم آلوده شباهت داشت که پیش از وقت بزمین افتاده باشد: و چون بستر پر گل ز فاف سزای لعبتی چنان پاک و درخشان نبود، خویشتن را وقف خدا کرده بود.&lt;br /&gt;
اما عشق، جو سیلابی که از کوه سرازیر می‌شود، در زادگاه خویش محبوس نمی‌تواند ماند، و در جست‌و‌جوی راهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 51&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خود، جهد می‌ورزد ... من به‌همین سبب کوشش بسیار به کار می‌بردم که تاثرات خود را در قالب شعر بریزم، اما قلم سرکشم از آلودن موجودی که معبود من بود امتناع می‌جست ... بر حسب تصادف، در همان دوره، دوست من نابن گرفتار جنون شاعری‌شد و این دیوانگی ناگهان بشدت زلزله‌ئی بر او دست یافت، چرا که بیچاره پسر جز نخستین حمله آن چیزی ندیده بود؛ و بدین دلیل، در کار شاعری آزمودگی نداشت. با اینهمه تاب مقاومت نیاورد و چون مردی زنمرده که در برابر دومین زن خویش به‌زانو در می‌آید، در برابر افسون و جادوی شعر از پای درافتاد.&lt;br /&gt;
از اینرو نابن خود را ناگزیر یافت که از من مدد بخواهد. باری، او نیز برای شعر خویش آن موضوع جادوئی را برگزیده‌بود که همیشه تازه بنظر می‌آید؛ بدینمعنی که همه اشعارش را به معشوقه خویش تقدیم می‌داشت.&lt;br /&gt;
دست مهر‌آمیزی به پشتش رده و پرسیدم:&lt;br /&gt;
« - بسیار خوب، دوست من! این معشوقه کیست؟ »&lt;br /&gt;
نابن خنده‌کنان گفت:&lt;br /&gt;
« - هنوز خود نیز نمی‌دانم! »&lt;br /&gt;
باید اعتراف کنم که برای مساعدت به‌دوست خود قوت قلب بسیار یافتم. چون مرغی که بر مرغانه اردک خفته باشد، همه سوز و گدار عشق پنهانی خود را در راه شعرسرائی نابن بکار انداختم و با چنان نیروئی به‌اصلاح و تجدید اشعار بی‌وزن و قافیه وی دست نهادم که قسمت بیشتری از هر شعر او اثر شخصی من شد. &lt;br /&gt;
در این چنین مواقعی، نابن در منتهای حیرت فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
« - آه، این درست همان بود که من می‌خواستم و نمی‌توانستم بیان کنم ... تو از کجا می‌توانی همه این عواطف زیبا را بیان کنی؟ »&lt;br /&gt;
و من شاعرانه جواب میدادم: « - تنها تخیل من برای کار شاعری بس است ... تو خد نیک می‌دانی که حقیقت خاموش است، و تنها تخیل است که زبان گویا می‌سازد. حقیقت، تخته سنگی است که سیلاب عواطف را متوقف می‌سازد؛ اما تخیل می‌تواند در همان تخته سنگ کوره‌راهی برای خود باز کند. »&lt;br /&gt;
و بیچاره نابن، مانند کسی که زبانش لکنت داشته باشد، مشوش و معذب چنین می‌گفت:&lt;br /&gt;
« - آری، ،آری، می‌دانم .. روشن است. »&lt;br /&gt;
و پس از چند لحظه تفکر، زیر لب می‌گفت: « - آری، آری تو راست میگوئی! »&lt;br /&gt;
همچنانکه گفتم، در عشق خود من احساسی از ادب و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:عبدالـله توکل]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38298</id>
		<title>همسایه زیبای من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38298"/>
		<updated>2013-03-30T02:51:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 55&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من شرح می‌داد، قصد نداشت که در اقدام دانسته و شناخته تا آن مرحله پیش برود در واقع، چنانکه می‌گفت، حتی در صدد اطلاع ازین موضوع برنیامده بود که بیوه‌زن سواد دارد با نه ... مجله را به برادر محبوبه خود می‌فرستاد و نام فرستنده را پنهان می‌داشت. این کار ازجانب وی نوعی تفنن و نوعی تسلیم در برابر عشق نومیدانه‌اش بود. وقتی که پرستنده‌ای تاج گل بپای الهه‌ای نثار می‌کند درباره اینکه الهه از این هدیه خبر دارد یا ندارد. این هدیه را می‌پذیرد یا نمی‌پذیرد حق تحقیق ندارد.&lt;br /&gt;
و نابن بیشتر از هر چیز دیگر می‌خواست این نکته را در مغز من فرو ببرد که در تعقیب چیز معینی نبود ... تا اینکه به بهانه‌ای گوناگون درصدد آشنائی با برادر بیوه‌زن برآمد و دراین‌امر توفیق یافت. هر چه به «محبوبه» ارتباط دارد، ناگزیر شوری در دل عاشق برمی‌انگیزد.&lt;br /&gt;
دنباله داستان، شرح دورودرازی از بیماری برادر بود که عاقبت به‌نخستین ملاقات منتهی گشته بود. طبیعی است که حضور شاعر بحثی درباره آثارش بمیان آورد. اما هیچ لزومی نداشت که این بحث منحصر به‌موضوعی باشد که ازآن سرچشمه گرفته بود.&lt;br /&gt;
همان روزی که نابن در برابر حجت و برهان من سر فرود آورده بود و در منتهای شجاعت و جسارتی که داشت از بیوه‌زن خواستگاری کرده بود ... ابتدا زن نپذیرفت اما وقتی نابن از اشعار رسای من مدد خواست و این اشعار را بیکی دو قطره اشک چشم خود نیرو و رونق‌داد، دلبر زیبا بی‌قید و شرط از در تسلیم در آمد. &lt;br /&gt;
قیم من دیگر جز به مبلغی پول برای ترتیب و تنظیم کارهای گوناگون بچیزی احتیاج نداشت.&lt;br /&gt;
فریاد زدم&lt;br /&gt;
-	همه ثروت من در اختیار تو است&lt;br /&gt;
نابن در دنباله حرفهای خود گفت:&lt;br /&gt;
اما باید اعتراف کنم که هنوز چند ماه مانده است که من بتوانم پدر خود را راضی سازم و مخارج خود را از وی بگیرم و تا وقتی که این پادرهوا باشد چگونه زندگی خوهیم کرد؟&lt;br /&gt;
بی‌آنکه حرفی بزنم چک لازم را امضاء کردم و بنوبه خود گفتم:&lt;br /&gt;
« - اکنون بگو به‌بینم اسمش چه‌چیز است، مرا رقیب خود مدان چه، سوگند می‌خوردم که هیچ شعری بقصد او نخواهم ساخت و بفرض اینکه شعری بگویم این شعر خطاب بتو خواهد‌بود نه به‌برادر او »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 54&lt;br /&gt;
پیوسته بیوه‌ماندن مظهر پاکی و آرامش بی‌پایان است و چون جاهای خاموشی که نور خفیف ماه یازدهمین شب روشن میشود شکوه آرامی دارد. حتی امکان ساده ازدواج مجدد این زیبائی خدائی را نابود میسازد ».&lt;br /&gt;
باید اعتراف کنم که اینگونه احساس‌پرستی و دل‌نرمی برای من پیوسته مایه عذاب بوده است. وقتی که مردی فربه و گوشتالو در بحبوحه قحط سالی ، بلحنی تحقیرآمیز از نان حرف بزند و به کسی که از گرسنگی می‌میرد پند و اندرز دهد که شکم خود را ببوی گلها و نغمه پرندگان سیر سازد، درباره چنین شخصی چه عقیده‌ای می‌توان داشت؟ از اینرو بخشونت جواب دادم: « گوش بده، نابن ! ویرانه‌های قدیمی برای هنرمندان چیز قابل تحسینی است. اما خانه محض زیبائی ساخته نمی‌شود. منزل باید قابل سکونت باشد و در نتیجه انسان بتواند – بی‌توجه به زود رنجی هنرمندان به تعمیر آن بپردازد ... از فاصله‌ای که احتمال هیچ زنایی برای تو نمی‌رود خوب می‌توان به بیوه‌گی رنگ خیال داد. اما باید دانست که در زیر این بیوه‌گی قلب حساس انسانی نهفته است که از شدت درد و هوس های‌های گریه می‌کند.&lt;br /&gt;
و چون معتقد بودم که بسختی می‌توان نابن را براه آورد شاید بیشتر از حد لزوم به‌مباحثه خودمان حرارت و التهاب دادم. از اینرو وقتی که نابن متفکر و مغموم آهی از دل برآورد و دیدم که پس از آن نطق مختصر همه نظرهای مرا پذیرفته است کمی به تعجب افتادم. باین ترتیب مطلبی که به عنوان نتیجه خطابه در نظر داشتم و قدرت اقناع آن بسی بیشتر بود، چیز بیهوده‌ای شد!&lt;br /&gt;
پس از مدتی نزدیک به یک هفته، «نابن» بدیدن من آمد و خبر داد که اگر پشتیبانش باشم در راس نهضت قرار خواهد گرفت و خود بیوه‌زنی را به عقد ازدواج درخواهد آورد.&lt;br /&gt;
از فرط شادی سرازپا نمی‌شناختم ... درمنتهای شور و محبت در آغوشش گرفتم و قول دادم که هر چه پول برای این اقدام لازم باشد باو خواهم داد. آنوقت نابن سرگذشت خویش را برای من بازگفت.&lt;br /&gt;
دانستم که محبوبه نابن موجودی خیالی نبوده است ... نابن نیز مدت درازی از راه دور پرستشگر بیوه‌زنی بوده اما هرگز عواطف خود را بهیچ موجود انسانی باز نگفته است.&lt;br /&gt;
مجله‌هائی که اشعار نابن – یا بزبان دیگر: اشعار مرا – انتشار می‌داد بدست دلبر زیبا افتاده است و از قضا این اشعار بی‌تاثیر هم نبوده است چنانکه نابن خودش به‌تفصیل بسیار برای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 53 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احترام وجود داشت که مانع از شرح و بیان آن بود. اما از آنجاکه تنابن مآمتی برای من شده بود دیکر چیزی جلو قلمم را نمی‌توانست بگیرد. و از اشعاری که وکاله سروده می‌شد شعله‌ای پراز صفا و صداقت بر می‌خاست.&lt;br /&gt;
نابن دردقایق روشن‌بینی خود به‌من میگفت:&lt;br /&gt;
« - اما این اشعار اثر تو است. بگذار من آنرا بنام تو منتشر سازم »&lt;br /&gt;
و من جواب می‌دادم. « - این حرفها حماقت است ... دوست عزیز ، این شعرها مال تست. من جز اصلاح گوشه و کنار آن کاری صورت نمی‌دهم.»&lt;br /&gt;
و نابن کم کم این حرف را باور کرد.&lt;br /&gt;
این نکته را نمی‌توانم انکار کنم که من با همان احساسی که ستاره‌شناسی به تماشای آسمان پرستاره می‌پردارد گاه‌بگاه چشم خودرا بسوی پنجره خانه همسایه برمی‌گرداندم.&lt;br /&gt;
این نکته نیز درست است که نگاه دزدیده من گاهی پاداشی بصورت رؤیا بدست می‌آورد. و کمترین شعاعی که از این نور محض بر می‌خاست در عرض لحظه‌ای هر گونه آشفتگی یا پستی و پلیدی را که تاثرهای من می‌توانست داشته باشد، از میان می‌برد اما روزی از روزها گرفتار تعجب شدم. چگونه می‌توانستم بدیده خود باور کنم؟ عصر یکی از روزهای گرم تابستان بود. بادهای تند و هوسبازی که از شمال غرب می‌آمد، پر از تهدید و خطر می‌نمود.&lt;br /&gt;
ابرهای تیره‌ای در افق توده می‌شد. همسایه زیبای خود را در این زمینه تابناک که هم پراز وحشت و هم پز از غرابت بود، سر پا سافتم ... خیره خیره به فضای تهی می‌نگریست و در آن چشمهای سیاه و درخشان که به افقی دوردست دوخته بود دنیائی از انتظار و نومیدی دیدم مگر چه آتشفشان سورانی در زیر تشعشع آرام این ستاره خفته بود؟ افسوس ... این نگاه که آغشته به هوسی بی‌پایان بود چنان می‌نمود که مثل پرنده‌ای بسوی ابرها بپرواز درآمده است بی‌شبهه در جستجوی آسمان نبود و آنچه می‌جست پناهگاهی در دل انسانها بود. وقتی که این عشق توصیف‌ناپذیر را که ار آن‌نگاه بر می‌خاست، خواندم، بسختی جلو خود را گرفتم، دیگر تصحیح اشعار برای من بس نبود. تمام روحم در آرزوی هنرنمائی بود ... عاقبت بر آن شدم که وجود خود را وقف تشویق ازدواج مجدد بیوه‌زنان کنم. می‌خواستم افکار خود را گذشته از قلم و زبان بنیروی پول نیز رواج و انتشار دهم. &lt;br /&gt;
نابن درباره این تصمیم به‌مباحثه پرداخت و چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 10 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر: رابیندرانات تاگور &lt;br /&gt;
همسایه زیبای من &lt;br /&gt;
ترجمه: عبداله توکل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 50&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساسی که بیوه زن جوان، همسایه زیباروی من ، در دلم برمی‌انگیخت احساس احترام بود. دست کم این حرفی بود که من به رفقای خود میزدم، و چیزی بود که به بخود می‌گفتم. حتی نزدیکترین دوست من نابن نیز از حقیقت حال من خبر نداشت. و من از اینکه عشق خود را به اعماق دل سپرده بودم و بدینوسیله در منتهای پاکی نگهش می‌داشتم، فخر و غروری احساس میکردم ... همسایه من به گلی شبنم آلوده شباهت داشت که پیش از وقت بزمین افتاده باشد: و چون بستر پر گل ز فاف سزای لعبتی چنان پاک و درخشان نبود، خویشتن را وقف خدا کرده بود.&lt;br /&gt;
اما عشق، جو سیلابی که از کوه سرازیر می‌شود، در زادگاه خویش محبوس نمی‌تواند ماند، و در جست‌و‌جوی راهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 51&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خود، جهد می‌ورزد ... من به‌همین سبب کوشش بسیار به کار می‌بردم که تاثرات خود را در قالب شعر بریزم، اما قلم سرکشم از آلودن موجودی که معبود من بود امتناع می‌جست ... بر حسب تصادف، در همان دوره، دوست من نابن گرفتار جنون شاعری‌شد و این دیوانگی ناگهان بشدت زلزله‌ئی بر او دست یافت، چرا که بیچاره پسر جز نخستین حمله آن چیزی ندیده بود؛ و بدین دلیل، در کار شاعری آزمودگی نداشت. با اینهمه تاب مقاومت نیاورد و چون مردی زنمرده که در برابر دومین زن خویش به‌زانو در می‌آید، در برابر افسون و جادوی شعر از پای درافتاد.&lt;br /&gt;
از اینرو نابن خود را ناگزیر یافت که از من مدد بخواهد. باری، او نیز برای شعر خویش آن موضوع جادوئی را برگزیده‌بود که همیشه تازه بنظر می‌آید؛ بدینمعنی که همه اشعارش را به معشوقه خویش تقدیم می‌داشت.&lt;br /&gt;
دست مهر‌آمیزی به پشتش رده و پرسیدم:&lt;br /&gt;
« - بسیار خوب، دوست من! این معشوقه کیست؟ »&lt;br /&gt;
نابن خنده‌کنان گفت:&lt;br /&gt;
« - هنوز خود نیز نمی‌دانم! »&lt;br /&gt;
باید اعتراف کنم که برای مساعدت به‌دوست خود قوت قلب بسیار یافتم. چون مرغی که بر مرغانه اردک خفته باشد، همه سوز و گدار عشق پنهانی خود را در راه شعرسرائی نابن بکار انداختم و با چنان نیروئی به‌اصلاح و تجدید اشعار بی‌وزن و قافیه وی دست نهادم که قسمت بیشتری از هر شعر او اثر شخصی من شد. &lt;br /&gt;
در این چنین مواقعی، نابن در منتهای حیرت فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
« - آه، این درست همان بود که من می‌خواستم و نمی‌توانستم بیان کنم ... تو از کجا می‌توانی همه این عواطف زیبا را بیان کنی؟ »&lt;br /&gt;
و من شاعرانه جواب میدادم: « - تنها تخیل من برای کار شاعری بس است ... تو خد نیک می‌دانی که حقیقت خاموش است، و تنها تخیل است که زبان گویا می‌سازد. حقیقت، تخته سنگی است که سیلاب عواطف را متوقف می‌سازد؛ اما تخیل می‌تواند در همان تخته سنگ کوره‌راهی برای خود باز کند. »&lt;br /&gt;
و بیچاره نابن، مانند کسی که زبانش لکنت داشته باشد، مشوش و معذب چنین می‌گفت:&lt;br /&gt;
« - آری، ،آری، می‌دانم .. روشن است. »&lt;br /&gt;
و پس از چند لحظه تفکر، زیر لب می‌گفت: « - آری، آری تو راست میگوئی! »&lt;br /&gt;
همچنانکه گفتم، در عشق خود من احساسی از ادب و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:عبدالـله توکل]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38297</id>
		<title>همسایه زیبای من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38297"/>
		<updated>2013-03-29T23:13:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 54&lt;br /&gt;
پیوسته بیوه‌ماندن مظهر پاکی و آرامش بی‌پایان است و چون جاهای خاموشی که نور خفیف ماه یازدهمین شب روشن میشود شکوه آرامی دارد. حتی امکان ساده ازدواج مجدد این زیبائی خدائی را نابود میسازد ».&lt;br /&gt;
باید اعتراف کنم که اینگونه احساس‌پرستی و دل‌نرمی برای من پیوسته مایه عذاب بوده است. وقتی که مردی فربه و گوشتالو در بحبوحه قحط سالی ، بلحنی تحقیرآمیز از نان حرف بزند و به کسی که از گرسنگی می‌میرد پند و اندرز دهد که شکم خود را ببوی گلها و نغمه پرندگان سیر سازد، درباره چنین شخصی چه عقیده‌ای می‌توان داشت؟ از اینرو بخشونت جواب دادم: « گوش بده، نابن ! ویرانه‌های قدیمی برای هنرمندان چیز قابل تحسینی است. اما خانه محض زیبائی ساخته نمی‌شود. منزل باید قابل سکونت باشد و در نتیجه انسان بتواند – بی‌توجه به زود رنجی هنرمندان به تعمیر آن بپردازد ... از فاصله‌ای که احتمال هیچ زنایی برای تو نمی‌رود خوب می‌توان به بیوه‌گی رنگ خیال داد. اما باید دانست که در زیر این بیوه‌گی قلب حساس انسانی نهفته است که از شدت درد و هوس های‌های گریه می‌کند.&lt;br /&gt;
و چون معتقد بودم که بسختی می‌توان نابن را براه آورد شاید بیشتر از حد لزوم به‌مباحثه خودمان حرارت و التهاب دادم. از اینرو وقتی که نابن متفکر و مغموم آهی از دل برآورد و دیدم که پس از آن نطق مختصر همه نظرهای مرا پذیرفته است کمی به تعجب افتادم. باین ترتیب مطلبی که به عنوان نتیجه خطابه در نظر داشتم و قدرت اقناع آن بسی بیشتر بود، چیز بیهوده‌ای شد!&lt;br /&gt;
پس از مدتی نزدیک به یک هفته، «نابن» بدیدن من آمد و خبر داد که اگر پشتیبانش باشم در راس نهضت قرار خواهد گرفت و خود بیوه‌زنی را به عقد ازدواج درخواهد آورد.&lt;br /&gt;
از فرط شادی سرازپا نمی‌شناختم ... درمنتهای شور و محبت در آغوشش گرفتم و قول دادم که هر چه پول برای این اقدام لازم باشد باو خواهم داد. آنوقت نابن سرگذشت خویش را برای من بازگفت.&lt;br /&gt;
دانستم که محبوبه نابن موجودی خیالی نبوده است ... نابن نیز مدت درازی از راه دور پرستشگر بیوه‌زنی بوده اما هرگز عواطف خود را بهیچ موجود انسانی باز نگفته است.&lt;br /&gt;
مجله‌هائی که اشعار نابن – یا بزبان دیگر: اشعار مرا – انتشار می‌داد بدست دلبر زیبا افتاده است و از قضا این اشعار بی‌تاثیر هم نبوده است چنانکه نابن خودش به‌تفصیل بسیار برای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 53 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احترام وجود داشت که مانع از شرح و بیان آن بود. اما از آنجاکه تنابن مآمتی برای من شده بود دیکر چیزی جلو قلمم را نمی‌توانست بگیرد. و از اشعاری که وکاله سروده می‌شد شعله‌ای پراز صفا و صداقت بر می‌خاست.&lt;br /&gt;
نابن دردقایق روشن‌بینی خود به‌من میگفت:&lt;br /&gt;
« - اما این اشعار اثر تو است. بگذار من آنرا بنام تو منتشر سازم »&lt;br /&gt;
و من جواب می‌دادم. « - این حرفها حماقت است ... دوست عزیز ، این شعرها مال تست. من جز اصلاح گوشه و کنار آن کاری صورت نمی‌دهم.»&lt;br /&gt;
و نابن کم کم این حرف را باور کرد.&lt;br /&gt;
این نکته را نمی‌توانم انکار کنم که من با همان احساسی که ستاره‌شناسی به تماشای آسمان پرستاره می‌پردارد گاه‌بگاه چشم خودرا بسوی پنجره خانه همسایه برمی‌گرداندم.&lt;br /&gt;
این نکته نیز درست است که نگاه دزدیده من گاهی پاداشی بصورت رؤیا بدست می‌آورد. و کمترین شعاعی که از این نور محض بر می‌خاست در عرض لحظه‌ای هر گونه آشفتگی یا پستی و پلیدی را که تاثرهای من می‌توانست داشته باشد، از میان می‌برد اما روزی از روزها گرفتار تعجب شدم. چگونه می‌توانستم بدیده خود باور کنم؟ عصر یکی از روزهای گرم تابستان بود. بادهای تند و هوسبازی که از شمال غرب می‌آمد، پر از تهدید و خطر می‌نمود.&lt;br /&gt;
ابرهای تیره‌ای در افق توده می‌شد. همسایه زیبای خود را در این زمینه تابناک که هم پراز وحشت و هم پز از غرابت بود، سر پا سافتم ... خیره خیره به فضای تهی می‌نگریست و در آن چشمهای سیاه و درخشان که به افقی دوردست دوخته بود دنیائی از انتظار و نومیدی دیدم مگر چه آتشفشان سورانی در زیر تشعشع آرام این ستاره خفته بود؟ افسوس ... این نگاه که آغشته به هوسی بی‌پایان بود چنان می‌نمود که مثل پرنده‌ای بسوی ابرها بپرواز درآمده است بی‌شبهه در جستجوی آسمان نبود و آنچه می‌جست پناهگاهی در دل انسانها بود. وقتی که این عشق توصیف‌ناپذیر را که ار آن‌نگاه بر می‌خاست، خواندم، بسختی جلو خود را گرفتم، دیگر تصحیح اشعار برای من بس نبود. تمام روحم در آرزوی هنرنمائی بود ... عاقبت بر آن شدم که وجود خود را وقف تشویق ازدواج مجدد بیوه‌زنان کنم. می‌خواستم افکار خود را گذشته از قلم و زبان بنیروی پول نیز رواج و انتشار دهم. &lt;br /&gt;
نابن درباره این تصمیم به‌مباحثه پرداخت و چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 10 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر: رابیندرانات تاگور &lt;br /&gt;
همسایه زیبای من &lt;br /&gt;
ترجمه: عبداله توکل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 50&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساسی که بیوه زن جوان، همسایه زیباروی من ، در دلم برمی‌انگیخت احساس احترام بود. دست کم این حرفی بود که من به رفقای خود میزدم، و چیزی بود که به بخود می‌گفتم. حتی نزدیکترین دوست من نابن نیز از حقیقت حال من خبر نداشت. و من از اینکه عشق خود را به اعماق دل سپرده بودم و بدینوسیله در منتهای پاکی نگهش می‌داشتم، فخر و غروری احساس میکردم ... همسایه من به گلی شبنم آلوده شباهت داشت که پیش از وقت بزمین افتاده باشد: و چون بستر پر گل ز فاف سزای لعبتی چنان پاک و درخشان نبود، خویشتن را وقف خدا کرده بود.&lt;br /&gt;
اما عشق، جو سیلابی که از کوه سرازیر می‌شود، در زادگاه خویش محبوس نمی‌تواند ماند، و در جست‌و‌جوی راهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 51&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خود، جهد می‌ورزد ... من به‌همین سبب کوشش بسیار به کار می‌بردم که تاثرات خود را در قالب شعر بریزم، اما قلم سرکشم از آلودن موجودی که معبود من بود امتناع می‌جست ... بر حسب تصادف، در همان دوره، دوست من نابن گرفتار جنون شاعری‌شد و این دیوانگی ناگهان بشدت زلزله‌ئی بر او دست یافت، چرا که بیچاره پسر جز نخستین حمله آن چیزی ندیده بود؛ و بدین دلیل، در کار شاعری آزمودگی نداشت. با اینهمه تاب مقاومت نیاورد و چون مردی زنمرده که در برابر دومین زن خویش به‌زانو در می‌آید، در برابر افسون و جادوی شعر از پای درافتاد.&lt;br /&gt;
از اینرو نابن خود را ناگزیر یافت که از من مدد بخواهد. باری، او نیز برای شعر خویش آن موضوع جادوئی را برگزیده‌بود که همیشه تازه بنظر می‌آید؛ بدینمعنی که همه اشعارش را به معشوقه خویش تقدیم می‌داشت.&lt;br /&gt;
دست مهر‌آمیزی به پشتش رده و پرسیدم:&lt;br /&gt;
« - بسیار خوب، دوست من! این معشوقه کیست؟ »&lt;br /&gt;
نابن خنده‌کنان گفت:&lt;br /&gt;
« - هنوز خود نیز نمی‌دانم! »&lt;br /&gt;
باید اعتراف کنم که برای مساعدت به‌دوست خود قوت قلب بسیار یافتم. چون مرغی که بر مرغانه اردک خفته باشد، همه سوز و گدار عشق پنهانی خود را در راه شعرسرائی نابن بکار انداختم و با چنان نیروئی به‌اصلاح و تجدید اشعار بی‌وزن و قافیه وی دست نهادم که قسمت بیشتری از هر شعر او اثر شخصی من شد. &lt;br /&gt;
در این چنین مواقعی، نابن در منتهای حیرت فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
« - آه، این درست همان بود که من می‌خواستم و نمی‌توانستم بیان کنم ... تو از کجا می‌توانی همه این عواطف زیبا را بیان کنی؟ »&lt;br /&gt;
و من شاعرانه جواب میدادم: « - تنها تخیل من برای کار شاعری بس است ... تو خد نیک می‌دانی که حقیقت خاموش است، و تنها تخیل است که زبان گویا می‌سازد. حقیقت، تخته سنگی است که سیلاب عواطف را متوقف می‌سازد؛ اما تخیل می‌تواند در همان تخته سنگ کوره‌راهی برای خود باز کند. »&lt;br /&gt;
و بیچاره نابن، مانند کسی که زبانش لکنت داشته باشد، مشوش و معذب چنین می‌گفت:&lt;br /&gt;
« - آری، ،آری، می‌دانم .. روشن است. »&lt;br /&gt;
و پس از چند لحظه تفکر، زیر لب می‌گفت: « - آری، آری تو راست میگوئی! »&lt;br /&gt;
همچنانکه گفتم، در عشق خود من احساسی از ادب و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:عبدالـله توکل]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38296</id>
		<title>همسایه زیبای من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38296"/>
		<updated>2013-03-29T22:46:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 53 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احترام وجود داشت که مانع از شرح و بیان آن بود. اما از آنجاکه تنابن مآمتی برای من شده بود دیکر چیزی جلو قلمم را نمی‌توانست بگیرد. و از اشعاری که وکاله سروده می‌شد شعله‌ای پراز صفا و صداقت بر می‌خاست.&lt;br /&gt;
نابن دردقایق روشن‌بینی خود به‌من میگفت:&lt;br /&gt;
« - اما این اشعار اثر تو است. بگذار من آنرا بنام تو منتشر سازم »&lt;br /&gt;
و من جواب می‌دادم. « - این حرفها حماقت است ... دوست عزیز ، این شعرها مال تست. من جز اصلاح گوشه و کنار آن کاری صورت نمی‌دهم.»&lt;br /&gt;
و نابن کم کم این حرف را باور کرد.&lt;br /&gt;
این نکته را نمی‌توانم انکار کنم که من با همان احساسی که ستاره‌شناسی به تماشای آسمان پرستاره می‌پردارد گاه‌بگاه چشم خودرا بسوی پنجره خانه همسایه برمی‌گرداندم.&lt;br /&gt;
این نکته نیز درست است که نگاه دزدیده من گاهی پاداشی بصورت رؤیا بدست می‌آورد. و کمترین شعاعی که از این نور محض بر می‌خاست در عرض لحظه‌ای هر گونه آشفتگی یا پستی و پلیدی را که تاثرهای من می‌توانست داشته باشد، از میان می‌برد اما روزی از روزها گرفتار تعجب شدم. چگونه می‌توانستم بدیده خود باور کنم؟ عصر یکی از روزهای گرم تابستان بود. بادهای تند و هوسبازی که از شمال غرب می‌آمد، پر از تهدید و خطر می‌نمود.&lt;br /&gt;
ابرهای تیره‌ای در افق توده می‌شد. همسایه زیبای خود را در این زمینه تابناک که هم پراز وحشت و هم پز از غرابت بود، سر پا سافتم ... خیره خیره به فضای تهی می‌نگریست و در آن چشمهای سیاه و درخشان که به افقی دوردست دوخته بود دنیائی از انتظار و نومیدی دیدم مگر چه آتشفشان سورانی در زیر تشعشع آرام این ستاره خفته بود؟ افسوس ... این نگاه که آغشته به هوسی بی‌پایان بود چنان می‌نمود که مثل پرنده‌ای بسوی ابرها بپرواز درآمده است بی‌شبهه در جستجوی آسمان نبود و آنچه می‌جست پناهگاهی در دل انسانها بود. وقتی که این عشق توصیف‌ناپذیر را که ار آن‌نگاه بر می‌خاست، خواندم، بسختی جلو خود را گرفتم، دیگر تصحیح اشعار برای من بس نبود. تمام روحم در آرزوی هنرنمائی بود ... عاقبت بر آن شدم که وجود خود را وقف تشویق ازدواج مجدد بیوه‌زنان کنم. می‌خواستم افکار خود را گذشته از قلم و زبان بنیروی پول نیز رواج و انتشار دهم. &lt;br /&gt;
نابن درباره این تصمیم به‌مباحثه پرداخت و چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 10 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر: رابیندرانات تاگور &lt;br /&gt;
همسایه زیبای من &lt;br /&gt;
ترجمه: عبداله توکل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 50&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساسی که بیوه زن جوان، همسایه زیباروی من ، در دلم برمی‌انگیخت احساس احترام بود. دست کم این حرفی بود که من به رفقای خود میزدم، و چیزی بود که به بخود می‌گفتم. حتی نزدیکترین دوست من نابن نیز از حقیقت حال من خبر نداشت. و من از اینکه عشق خود را به اعماق دل سپرده بودم و بدینوسیله در منتهای پاکی نگهش می‌داشتم، فخر و غروری احساس میکردم ... همسایه من به گلی شبنم آلوده شباهت داشت که پیش از وقت بزمین افتاده باشد: و چون بستر پر گل ز فاف سزای لعبتی چنان پاک و درخشان نبود، خویشتن را وقف خدا کرده بود.&lt;br /&gt;
اما عشق، جو سیلابی که از کوه سرازیر می‌شود، در زادگاه خویش محبوس نمی‌تواند ماند، و در جست‌و‌جوی راهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 51&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خود، جهد می‌ورزد ... من به‌همین سبب کوشش بسیار به کار می‌بردم که تاثرات خود را در قالب شعر بریزم، اما قلم سرکشم از آلودن موجودی که معبود من بود امتناع می‌جست ... بر حسب تصادف، در همان دوره، دوست من نابن گرفتار جنون شاعری‌شد و این دیوانگی ناگهان بشدت زلزله‌ئی بر او دست یافت، چرا که بیچاره پسر جز نخستین حمله آن چیزی ندیده بود؛ و بدین دلیل، در کار شاعری آزمودگی نداشت. با اینهمه تاب مقاومت نیاورد و چون مردی زنمرده که در برابر دومین زن خویش به‌زانو در می‌آید، در برابر افسون و جادوی شعر از پای درافتاد.&lt;br /&gt;
از اینرو نابن خود را ناگزیر یافت که از من مدد بخواهد. باری، او نیز برای شعر خویش آن موضوع جادوئی را برگزیده‌بود که همیشه تازه بنظر می‌آید؛ بدینمعنی که همه اشعارش را به معشوقه خویش تقدیم می‌داشت.&lt;br /&gt;
دست مهر‌آمیزی به پشتش رده و پرسیدم:&lt;br /&gt;
« - بسیار خوب، دوست من! این معشوقه کیست؟ »&lt;br /&gt;
نابن خنده‌کنان گفت:&lt;br /&gt;
« - هنوز خود نیز نمی‌دانم! »&lt;br /&gt;
باید اعتراف کنم که برای مساعدت به‌دوست خود قوت قلب بسیار یافتم. چون مرغی که بر مرغانه اردک خفته باشد، همه سوز و گدار عشق پنهانی خود را در راه شعرسرائی نابن بکار انداختم و با چنان نیروئی به‌اصلاح و تجدید اشعار بی‌وزن و قافیه وی دست نهادم که قسمت بیشتری از هر شعر او اثر شخصی من شد. &lt;br /&gt;
در این چنین مواقعی، نابن در منتهای حیرت فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
« - آه، این درست همان بود که من می‌خواستم و نمی‌توانستم بیان کنم ... تو از کجا می‌توانی همه این عواطف زیبا را بیان کنی؟ »&lt;br /&gt;
و من شاعرانه جواب میدادم: « - تنها تخیل من برای کار شاعری بس است ... تو خد نیک می‌دانی که حقیقت خاموش است، و تنها تخیل است که زبان گویا می‌سازد. حقیقت، تخته سنگی است که سیلاب عواطف را متوقف می‌سازد؛ اما تخیل می‌تواند در همان تخته سنگ کوره‌راهی برای خود باز کند. »&lt;br /&gt;
و بیچاره نابن، مانند کسی که زبانش لکنت داشته باشد، مشوش و معذب چنین می‌گفت:&lt;br /&gt;
« - آری، ،آری، می‌دانم .. روشن است. »&lt;br /&gt;
و پس از چند لحظه تفکر، زیر لب می‌گفت: « - آری، آری تو راست میگوئی! »&lt;br /&gt;
همچنانکه گفتم، در عشق خود من احساسی از ادب و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:عبدالـله توکل]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38295</id>
		<title>همسایه زیبای من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38295"/>
		<updated>2013-03-29T15:53:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 52 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احترام وجود داشت که مانع از شرح و بیان آن بود. اما از آنجاکه تنابن مآمتی برای من شده بود دیکر چیزی جلو قلمم را نمی‌توانست بگیرد. و از اشعاری که وکاله سروده می‌شد شعله‌ای پراز صفا و صداقت بر می‌خاست.&lt;br /&gt;
نابن دردقایق روشن‌بینی خود به‌من میگفت:&lt;br /&gt;
« - اما این اشعار اثر تو است. بگذار من آنرا بنام تو منتشر سازم »&lt;br /&gt;
و من جواب می‌دادم. « - این حرفها حماقت است ... دوست عزیز ، این شعرها مال تست. من جز اصلاح گوشه و کنار آن کاری صورت نمی‌دهم.»&lt;br /&gt;
و نابن کم کم این حرف را باور کرد.&lt;br /&gt;
این نکته را نمی‌توانم انکار کنم که من با همان احساسی که ستاره‌شناسی به تماشای آسمان پرستاره می‌پردارد گاه‌بگاه چشم خودرا بسوی پنجره خانه همسایه برمی‌گرداندم.&lt;br /&gt;
این نکته نیز درست است که نگاه دزدیده من گاهی پاداشی بصورت رؤیا بدست می‌آورد. و کمترین شعاعی که از این نور محض بر می‌خاست در عرض لحظه‌ای هر گونه آشفتگی یا پستی و پلیدی را که تاثرهای من می‌توانست داشته باشد، از میان می‌برد اما روزی از روزها گرفتار تعجب شدم. چگونه می‌توانستم بدیده خود باور کنم؟ عصر یکی از روزهای گرم تابستان بود. بادهای تند و هوسبازی که از شمال غرب می‌آمد، پر از تهدید و خطر می‌نمود.&lt;br /&gt;
ابرهای تیره‌ای در افق توده می‌شد. همسایه زیبای خود را در این زمینه تابناک که هم پراز وحشت و هم پز از غرابت بود، سر پا سافتم ... خیره خیره به فضای تهی می‌نگریست و در آن چشمهای سیاه و درخشان که به افقی دوردست دوخته بود دنیائی از انتظار و نومیدی دیدم مگر چه آتشفشان سورانی در زیر تشعشع آرام این ستاره خفته بود؟ افسوس ... این نگاه که آغشته به هوسی بی‌پایان بود چنان می‌نمود که مثل پرنده‌ای بسوی ابرها بپرواز درآمده است بی‌شبهه در جستجوی آسمان نبود و آنچه می‌جست پناهگاهی در دل انسانها بود. وقتی که این عشق توصیف‌ناپذیر را که ار آن‌نگاه بر می‌خاست، خواندم، بسختی جلو خود را گرفتم، دیگر تصحیح اشعار برای من بس نبود. تمام روحم در آرزوی هنرنمائی بود ... عاقبت بر آن شدم که وجود خود را وقف تشویق ازدواج مجدد بیوه‌زنان کنم. می‌خواستم افکار خود را گذشته از قلم و زبان بنیروی پول نیز رواج و انتشار دهم. &lt;br /&gt;
نابن درباره این تصمیم به‌مباحثه پرداخت و چنین گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 10 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر: رابیندرانات تاگور &lt;br /&gt;
همسایه زیبای من &lt;br /&gt;
ترجمه: عبداله توکل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 50&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساسی که بیوه زن جوان، همسایه زیباروی من ، در دلم برمی‌انگیخت احساس احترام بود. دست کم این حرفی بود که من به رفقای خود میزدم، و چیزی بود که به بخود می‌گفتم. حتی نزدیکترین دوست من نابن نیز از حقیقت حال من خبر نداشت. و من از اینکه عشق خود را به اعماق دل سپرده بودم و بدینوسیله در منتهای پاکی نگهش می‌داشتم، فخر و غروری احساس میکردم ... همسایه من به گلی شبنم آلوده شباهت داشت که پیش از وقت بزمین افتاده باشد: و چون بستر پر گل ز فاف سزای لعبتی چنان پاک و درخشان نبود، خویشتن را وقف خدا کرده بود.&lt;br /&gt;
اما عشق، جو سیلابی که از کوه سرازیر می‌شود، در زادگاه خویش محبوس نمی‌تواند ماند، و در جست‌و‌جوی راهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 51&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خود، جهد می‌ورزد ... من به‌همین سبب کوشش بسیار به کار می‌بردم که تاثرات خود را در قالب شعر بریزم، اما قلم سرکشم از آلودن موجودی که معبود من بود امتناع می‌جست ... بر حسب تصادف، در همان دوره، دوست من نابن گرفتار جنون شاعری‌شد و این دیوانگی ناگهان بشدت زلزله‌ئی بر او دست یافت، چرا که بیچاره پسر جز نخستین حمله آن چیزی ندیده بود؛ و بدین دلیل، در کار شاعری آزمودگی نداشت. با اینهمه تاب مقاومت نیاورد و چون مردی زنمرده که در برابر دومین زن خویش به‌زانو در می‌آید، در برابر افسون و جادوی شعر از پای درافتاد.&lt;br /&gt;
از اینرو نابن خود را ناگزیر یافت که از من مدد بخواهد. باری، او نیز برای شعر خویش آن موضوع جادوئی را برگزیده‌بود که همیشه تازه بنظر می‌آید؛ بدینمعنی که همه اشعارش را به معشوقه خویش تقدیم می‌داشت.&lt;br /&gt;
دست مهر‌آمیزی به پشتش رده و پرسیدم:&lt;br /&gt;
« - بسیار خوب، دوست من! این معشوقه کیست؟ »&lt;br /&gt;
نابن خنده‌کنان گفت:&lt;br /&gt;
« - هنوز خود نیز نمی‌دانم! »&lt;br /&gt;
باید اعتراف کنم که برای مساعدت به‌دوست خود قوت قلب بسیار یافتم. چون مرغی که بر مرغانه اردک خفته باشد، همه سوز و گدار عشق پنهانی خود را در راه شعرسرائی نابن بکار انداختم و با چنان نیروئی به‌اصلاح و تجدید اشعار بی‌وزن و قافیه وی دست نهادم که قسمت بیشتری از هر شعر او اثر شخصی من شد. &lt;br /&gt;
در این چنین مواقعی، نابن در منتهای حیرت فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
« - آه، این درست همان بود که من می‌خواستم و نمی‌توانستم بیان کنم ... تو از کجا می‌توانی همه این عواطف زیبا را بیان کنی؟ »&lt;br /&gt;
و من شاعرانه جواب میدادم: « - تنها تخیل من برای کار شاعری بس است ... تو خد نیک می‌دانی که حقیقت خاموش است، و تنها تخیل است که زبان گویا می‌سازد. حقیقت، تخته سنگی است که سیلاب عواطف را متوقف می‌سازد؛ اما تخیل می‌تواند در همان تخته سنگ کوره‌راهی برای خود باز کند. »&lt;br /&gt;
و بیچاره نابن، مانند کسی که زبانش لکنت داشته باشد، مشوش و معذب چنین می‌گفت:&lt;br /&gt;
« - آری، ،آری، می‌دانم .. روشن است. »&lt;br /&gt;
و پس از چند لحظه تفکر، زیر لب می‌گفت: « - آری، آری تو راست میگوئی! »&lt;br /&gt;
همچنانکه گفتم، در عشق خود من احساسی از ادب و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:عبدالـله توکل]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38266</id>
		<title>همسایه زیبای من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38266"/>
		<updated>2013-03-28T17:48:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 10 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر: رابیندرانات تاگور &lt;br /&gt;
همسایه زیبای من &lt;br /&gt;
ترجمه: عبداله توکل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 50&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساسی که بیوه زن جوان، همسایه زیباروی من ، در دلم برمی‌انگیخت احساس احترام بود. دست کم این حرفی بود که من به رفقای خود میزدم، و چیزی بود که به بخود می‌گفتم. حتی نزدیکترین دوست من نابن نیز از حقیقت حال من خبر نداشت. و من از اینکه عشق خود را به اعماق دل سپرده بودم و بدینوسیله در منتهای پاکی نگهش می‌داشتم، فخر و غروری احساس میکردم ... همسایه من به گلی شبنم آلوده شباهت داشت که پیش از وقت بزمین افتاده باشد: و چون بستر پر گل ز فاف سزای لعبتی چنان پاک و درخشان نبود، خویشتن را وقف خدا کرده بود.&lt;br /&gt;
اما عشق، جو سیلابی که از کوه سرازیر می‌شود، در زادگاه خویش محبوس نمی‌تواند ماند، و در جست‌و‌جوی راهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه 51&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خود، جهد می‌ورزد ... من به‌همین سبب کوشش بسیار به کار می‌بردم که تاثرات خود را در قالب شعر بریزم، اما قلم سرکشم از آلودن موجودی که معبود من بود امتناع می‌جست ... بر حسب تصادف، در همان دوره، دوست من نابن گرفتار جنون شاعری‌شد و این دیوانگی ناگهان بشدت زلزله‌ئی بر او دست یافت، چرا که بیچاره پسر جز نخستین حمله آن چیزی ندیده بود؛ و بدین دلیل، در کار شاعری آزمودگی نداشت. با اینهمه تاب مقاومت نیاورد و چون مردی زنمرده که در برابر دومین زن خویش به‌زانو در می‌آید، در برابر افسون و جادوی شعر از پای درافتاد.&lt;br /&gt;
از اینرو نابن خود را ناگزیر یافت که از من مدد بخواهد. باری، او نیز برای شعر خویش آن موضوع جادوئی را برگزیده‌بود که همیشه تازه بنظر می‌آید؛ بدینمعنی که همه اشعارش را به معشوقه خویش تقدیم می‌داشت.&lt;br /&gt;
دست مهر‌آمیزی به پشتش رده و پرسیدم:&lt;br /&gt;
« - بسیار خوب، دوست من! این معشوقه کیست؟ »&lt;br /&gt;
نابن خنده‌کنان گفت:&lt;br /&gt;
« - هنوز خود نیز نمی‌دانم! »&lt;br /&gt;
باید اعتراف کنم که برای مساعدت به‌دوست خود قوت قلب بسیار یافتم. چون مرغی که بر مرغانه اردک خفته باشد، همه سوز و گدار عشق پنهانی خود را در راه شعرسرائی نابن بکار انداختم و با چنان نیروئی به‌اصلاح و تجدید اشعار بی‌وزن و قافیه وی دست نهادم که قسمت بیشتری از هر شعر او اثر شخصی من شد. &lt;br /&gt;
در این چنین مواقعی، نابن در منتهای حیرت فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
« - آه، این درست همان بود که من می‌خواستم و نمی‌توانستم بیان کنم ... تو از کجا می‌توانی همه این عواطف زیبا را بیان کنی؟ »&lt;br /&gt;
و من شاعرانه جواب میدادم: « - تنها تخیل من برای کار شاعری بس است ... تو خد نیک می‌دانی که حقیقت خاموش است، و تنها تخیل است که زبان گویا می‌سازد. حقیقت، تخته سنگی است که سیلاب عواطف را متوقف می‌سازد؛ اما تخیل می‌تواند در همان تخته سنگ کوره‌راهی برای خود باز کند. »&lt;br /&gt;
و بیچاره نابن، مانند کسی که زبانش لکنت داشته باشد، مشوش و معذب چنین می‌گفت:&lt;br /&gt;
« - آری، ،آری، می‌دانم .. روشن است. »&lt;br /&gt;
و پس از چند لحظه تفکر، زیر لب می‌گفت: « - آری، آری تو راست میگوئی! »&lt;br /&gt;
همچنانکه گفتم، در عشق خود من احساسی از ادب و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:عبدالـله توکل]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38263</id>
		<title>همسایه زیبای من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%86&amp;diff=38263"/>
		<updated>2013-03-28T01:36:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bitakhm: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN010P049.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P050.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P051.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P052.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P053.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P054.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P055.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN010P056.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶|کتاب هفته شماره ۱۰ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاگور]]&lt;br /&gt;
[[رده:عبدالـله توکل]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bitakhm</name></author>
	</entry>
</feed>