<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=86.15.44.250</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=86.15.44.250"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/86.15.44.250"/>
	<updated>2026-05-09T00:06:00Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=2183</id>
		<title>آوریل در یونان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=2183"/>
		<updated>2010-04-24T15:27:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;86.15.44.250: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آندره کدروس&lt;br /&gt;
(Andre Kedros)&lt;br /&gt;
 نویسنده یونانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ترجمه رضا سید حسینی&lt;br /&gt;
------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
در ۲۱ آوریل ۱۹۶۷ سرهنگ‌های یونانی کودتا کردند.&lt;br /&gt;
طی‌ چند ساعت همه کادرهای سیاسی، روشنفکری و سندیکایی کشور از بسترشان بیرون کشیده، و به جزایر تبعید شدند. یانیس ریتسوس، (بزرگترین شاعر یونان و یکی از ارجمندترین شاعران مترقی جهان) در همان ابتدای کودتا بوسیله دوستانش آگاه میشود، که تانک‌ها مرکز شهر را گرفته اند.به او اصرار می‌‌کنند که بگریزد، زیرا خطر یک قتل عام عمومی‌ در پیش است. شاعر امتناع می‌کند. او میداند که تنها سلاحش شعر اوست، نام اوست، و اینکه قربانی یا گروگان باشد. چمدانش را می‌بندد و انتظار می‌کشد. در ساعت ۶ صبح پلیس در خانه را میکوبد....«نقل از کتاب دهلیز و پلکان»&lt;br /&gt;
به نظر می‌رسد داستان زیر با الهام از همین واقعیت نوشته شده باشد.&lt;br /&gt;
------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر یکدم تردید کرد. آیا زنگوله‌ای بالای در بود که به محض باز شدن در صدا می‌کرد؟ به هر حال برای او چه تفاوت؟ باید به نحوی ساکنان خانه را بیدار می‌کرد.&lt;br /&gt;
فقط از پاشنه در صدای خشنی برخاست. شنهای راه باریک زیر پایش صدا می‌کرد. کمیسر متوجه می‌شد که بی‌اختیار دارد پاورچین می رود. با خود گفت: «احمقانه است، کاملا احمقانه است!» اطرافش را نگریست. در ماه آوریل، در ساعتی که عادتاً شیر فروش دم در خانه‌ها می‌آید، آفتاب آتن را گرم می کند. گل های لاله عباسی تازه حقه‌هاشان را بسته بودند. زنبور عسل‌های سحرخیز، بر بیشهٔ شکفته گل‌های «آزاله» گرم کار بودند. در انتهای باغ خانهٔ کوچک با پنجره‌های بسته غرق درخواب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دم در ساختمان، کمیسر، دست بسوی دکمهٔ زنگ بالا برد، بعد منصرف شد، ناگهان بنظرش رسید که این حرکت را صد بار، هزار بار انجام داده است. احساسی که اخیرا پیدا کرده بود مغزش را اشغال کرد: «مثل اینکه این اتفاقات در زندگی دیگری روی می دهد، مثل اینکه خواب می بینیم...» ولی نه! او پیش از این هم همین زنگ را در وضعیتی همسان فشار داده بود. با خود گفت: «خوب، کارمان را بکنیم!» و دست پیش برد. اما فرصت زنگ زدن نیافت، در بی صدا باز شد. شاعر در آستانهٔ در ایستاده بود و نیمی از اندامش در تاریکی بود. پیژامهً پرچروکی بتن کرده بود و دمپائی‌های کهنه‌ئی بپا داشت. موهای جو گندمی‌اش پریشان بود. مانند کسی که دچار ناراحتی کبد یا بیخوابی یا هر دو باشد زیر چشم‌هایش باد کرده بود.&lt;br /&gt;
به دیدن کمیسر، شاعر انگشت بر روی لب‌ها گذاشت و زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
زنم و دخترکم هنوز خوابند.&lt;br /&gt;
کمیسر گلویش را صاف کرد و با صدای خفه‌ای تته پته کرد:&lt;br /&gt;
: - من ... من ... آقای «ریکوس» باید با من بیائید!&lt;br /&gt;
شاعر شانه‌‌های لاغر و خمیده‌اش را باز هم کمی‌ بیشتر خم کرد و گفت:&lt;br /&gt;
: - منتظرتان بودم کمیسر! چمدانم حاضر است. ولی‌ دلم می‌خواهد که بدون بیدار کردن آنها بروم!...اینطوری ناراحتیش کمتر است. متوجهید؟&lt;br /&gt;
: -  هر طور که شما مایلید، آقای «ریکوس»!&lt;br /&gt;
شما بفرمائید پشت ساختمان بنشینید تا من لباس بپوشم و یاداشت کوچکی برای زنم بنویسم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر پذیرفت و همانطور که با احتیاط راه می‌‌رفت که سر و صدا راه نیندازد، خانهٔ کوچک را دور زد. در زیر چفتهٔ انگور وحشی کتش را در آورد، و روی یکی‌ از صندلی‌‌های حصیری که دور یک میز آشپزخانه چیده شده بود ولو شد. بعد با حرکتی سریع کمربندش را که هفت تیر خدمتش به آن آویزان بود باز کرد و روی میز گذاشت. روز داغی در پیش بود و داشت شروع می‌شد. روز لعنتی! کار لعنتی! از اینکه مجبور بود «ریکوس» را دستگیر کند ناراحت بود: شاعر شهرتش از مرزها گذشته بود و خود کمیسر هم چندین شعرش را از بر داشت. همه جا، مثل شاعران فراوان دیگر، اسم این شاعر هم در فهرست سیاه بود. این بار، این فهرست را در آخرین لحظه بدست کمیسر داده بودند: پس از اینکه تلفن استاندار او را از رختخواب بیرون کشیده بود. در این روزها همه از اوضاع حرف می‌زدند... همه می‌دانستند: نظامیان طرح توطئه‌ای را در دست اجرا داشتند... باری وقتی‌ که او در دل شب به کلانتری شتافت، قبلا تانک‌ها نقاط حساس شهر را اشغال کرده بودند. سر پیچ هر کوچه نظامیان گنده دماغ، از او برگ شناسایی میخواستند. در میدان «کلاتمونوس» وقتی‌ که برای پیدا کردن کارت عبور، جیب‌هایش را میگشت، یکی‌ از این دست و پا چلفتی‌ها نزدیک بود او را با تیر بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر دستی‌ از پس سر به جلوی موهای کوتاه سرش کشید. دختر «ریکوس» می‌توانست چند ساله باشد؟ بظن قوی تقریبا هفت ساله بود. خود شاعر داشت به شصت سالگی نزدیک ممی‌‌شد... این سرخ‌ها که گاه در زندان بودند و گاه در تبعید اغلب فرصت برای تشکیل خانواده نداشتند...برای همین خیلی‌ دیر ازدواج می‌‌کردند... و حال او یک بار دیگر مأمور شده بود تا ریکوس را توقیف کند. این شاعر هم جزو سرخ‌ها بود. اما چه شاعری!... کمیسر از حرفه‌اش بیزار شده بود. دلش برای بازنشستگی پر میزد. مدت زیادی هم به موعد بازنشستگیش نمانده بود. دو سال دیگر باید تحمل می‌‌کرد!... راستی‌ این نظامی‌های لعنتی نمی‌‌توانستند کودتای مضحک‌شان را دو سال عقب بیندازند؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اه! وظیفه، وظیفه است! حتی به نظرش رسید که ریکوس لباس پوشیدن را دارد کمی‌ طول می‌‌دهد. می‌توانست از این فرصت استفاده کند؟ و به چاک بزند. غیر ممکن بود! معاون کمیسر سر کوچه کشیک می‌‌داد و کوچه هم بن بست بود. نه، شاعر از همینجا، از پشت خانه می‌توانست فرار کند، بشرطی که بموقع این کار را کرده باشد. فقط کافی‌ بود که از پرچین بپرد، از میان باغ‌های همسایه فرار کند و خودش را در شلوغی محله پناهندگان گم و گور کند... آنوقت نه کسی‌ او را می‌‌دید، نه کسی‌ می‌‌شناختش!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینهمه شاعر کمکی معطل کرده بود! کمیسر لبخندی زد. اغلب اتفاق می‌‌افتاد که نامه خداحافظی بی‌ اختیار به شعر تبدیل شود! خانم ریکوس خیلی‌ جوان و زیبا بود. و بنظر میرسید که دیوانه وار عاشق شوهرش باشد. خوب گفته اند که زنها با گوششان عشق بازی می‌‌کنند نه با چشمشان! مهم نیست که مرد آنها سپید مو، خمیده قد و یا نحیف باشد. مهم این است که حرف‌های گوش نواز بزند. کمیسر به خود گفت:&lt;br /&gt;
«اشکال ندارد. او حال مرا فراموش کرده و دارد یک غزل میسراید...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خش خش خفیف شن‌ها متوجهش کرد که اشتباه می‌‌کند. شاعر در کنار ساختمان ظاهر شد. صورتش را اصلاح کرده بود و یکدست کت و شلوار فلانل خاکستری پوشیده بود و چمدان مستعملی بدست داشت. چشمان آبیش را به کمیسر دوخته بود و آرام قدم بر می‌‌داشت تا زن و بچه‌اش را بیدار نکند. با صدای آهسته گفت:&lt;br /&gt;
: - من حاضرم کمیسر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان سکوتی مطلق برقرار شد. صدای بال زنبوران عسل بگوش می‌‌آمد. در انتهای کوچه خاری سر گذاشت به عروس عروس کردن. کمیسر آهی کشید و خاصت از جا بلند شود، اما گوئی بر اثر سنگینی‌ چیزی نادیدنی دوباره سر جایش نشست.&lt;br /&gt;
:- کمی‌ بنشینید آقای «ریکوس»، عجله نداریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست نمی‌‌گفت. بهیچوجه راست نمی‌‌گفت! او میبایستی چندین نفر دیگر را هم دستگیر کند. اما گونه‌‌ئی خستگی‌ بر اندامش عارض شده بود. تن و توش روزگاران گذشته‌اش کجا رفته بود؟ پیشترها خودش را یکی‌ از ستون‌‌های جامعه می‌دانست. اما زندگی‌ مضحک بود. دیگر پیش نمی‌‌رفت، دور خودش می‌‌چرخید. این زندگی‌ رفته رفته به گردونهٔ اسب‌های عصّاری می‌‌مانست که در آن همیشه عده معینی‌، عده معین دیگر را تعقیب می‌‌کنند. آری، واقعاً احساس کسی‌ را داشت که تحت تاثیر مشروب «کفی» باشد، و پس از آشامیدن. روحش نسبت به بیهودگی همه چیز حساسیت پیدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر پس از این که مدتی‌ سر پا منتظر ماند، چمدانش را بزمین گذاشت، بعد یک صندلی‌ حصیری دیگر را معکوس قرار داد و روی آن نشست و پاهایش را از دو طرف آویزان کرد. پرسید:&lt;br /&gt;
:- کمیسر، تا حال چند بار مرا اول صبح با خودتان برده‌‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر شانه‌ بالا انداخت. ذلّه می‌‌نمود. به عنوان عذرخواهی زیر لب گفت:&lt;br /&gt;
: - آخر شما همیشه توی این محله زندگی‌ می‌کنید.&lt;br /&gt;
و بعد ابروهای پرپشتش را در هم کشید و توی مغزش حساب کرد:&lt;br /&gt;
: - فکر می‌کنم که این دفعهٔ سوم است... نه، دفعهٔ چهارم. اما دفعهٔ آخری مهم نبود، فورًا ولتان کردند.&lt;br /&gt;
: - ولی‌ این دفعه جدی است. نه؟ شهر از سرباز پر شده. تمام شب صدای تیراندازی شنیدم!... این آقایان بالاخره کودتایشان را کردند! همینطور است؟... و حال دارند مرتب مردم را دستگیر می‌‌کنند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر متوجه شد که کمیسر گوش نمی‌‌کند. گفت:&lt;br /&gt;
: - منتظر چه هستیم؟ مثل اینکه دست و دلتان بکار نمی‌‌رود؟&lt;br /&gt;
کمیسر دانه‌های عراق را که بر پیشانیش پیدا شده بود با پشت دست پاک کرد:&lt;br /&gt;
: - دارم پیر میشوم آقای ریکوس.&lt;br /&gt;
: - شاید پیر شده باشید، مثل هر کس دیگر! اما‌ تغییر نکرده‌‌اید.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>86.15.44.250</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=2182</id>
		<title>آوریل در یونان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=2182"/>
		<updated>2010-04-24T15:21:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;86.15.44.250: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آندره کدروس&lt;br /&gt;
(Andre Kedros)&lt;br /&gt;
 نویسنده یونانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ترجمه رضا سید حسینی&lt;br /&gt;
------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
در ۲۱ آوریل ۱۹۶۷ سرهنگ‌های یونانی کودتا کردند.&lt;br /&gt;
طی‌ چند ساعت همه کادرهای سیاسی، روشنفکری و سندیکایی کشور از بسترشان بیرون کشیده، و به جزایر تبعید شدند. یانیس ریتسوس، (بزرگترین شاعر یونان و یکی از ارجمندترین شاعران مترقی جهان) در همان ابتدای کودتا بوسیله دوستانش آگاه میشود، که تانک‌ها مرکز شهر را گرفته اند.به او اصرار می‌‌کنند که بگریزد، زیرا خطر یک قتل عام عمومی‌ در پیش است. شاعر امتناع می‌کند. او میداند که تنها سلاحش شعر اوست، نام اوست، و اینکه قربانی یا گروگان باشد. چمدانش را می‌بندد و انتظار می‌کشد. در ساعت ۶ صبح پلیس در خانه را میکوبد....«نقل از کتاب دهلیز و پلکان»&lt;br /&gt;
به نظر می‌رسد داستان زیر با الهام از همین واقعیت نوشته شده باشد.&lt;br /&gt;
------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر یکدم تردید کرد. آیا زنگوله‌ای بالای در بود که به محض باز شدن در صدا می‌کرد؟ به هر حال برای او چه تفاوت؟ باید به نحوی ساکنان خانه را بیدار می‌کرد.&lt;br /&gt;
فقط از پاشنه در صدای خشنی برخاست. شنهای راه باریک زیر پایش صدا می‌کرد. کمیسر متوجه می‌شد که بی‌اختیار دارد پاورچین می رود. با خود گفت: «احمقانه است، کاملا احمقانه است!» اطرافش را نگریست. در ماه آوریل، در ساعتی که عادتاً شیر فروش دم در خانه‌ها می‌آید، آفتاب آتن را گرم می کند. گل های لاله عباسی تازه حقه‌هاشان را بسته بودند. زنبور عسل‌های سحرخیز، بر بیشهٔ شکفته گل‌های «آزاله» گرم کار بودند. در انتهای باغ خانهٔ کوچک با پنجره‌های بسته غرق درخواب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دم در ساختمان، کمیسر، دست بسوی دکمهٔ زنگ بالا برد، بعد منصرف شد، ناگهان بنظرش رسید که این حرکت را صد بار، هزار بار انجام داده است. احساسی که اخیرا پیدا کرده بود مغزش را اشغال کرد: «مثل اینکه این اتفاقات در زندگی دیگری روی می دهد، مثل اینکه خواب می بینیم...» ولی نه! او پیش از این هم همین زنگ را در وضعیتی همسان فشار داده بود. با خود گفت: «خوب، کارمان را بکنیم!» و دست پیش برد. اما فرصت زنگ زدن نیافت، در بی صدا باز شد. شاعر در آستانهٔ در ایستاده بود و نیمی از اندامش در تاریکی بود. پیژامهً پرچروکی بتن کرده بود و دمپائی‌های کهنه‌ئی بپا داشت. موهای جو گندمی‌اش پریشان بود. مانند کسی که دچار ناراحتی کبد یا بیخوابی یا هر دو باشد زیر چشم‌هایش باد کرده بود.&lt;br /&gt;
به دیدن کمیسر، شاعر انگشت بر روی لب‌ها گذاشت و زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
زنم و دخترکم هنوز خوابند.&lt;br /&gt;
کمیسر گلویش را صاف کرد و با صدای خفه‌ای تته پته کرد:&lt;br /&gt;
- من ... من ... آقای «ریکوس» باید با من بیائید!&lt;br /&gt;
شاعر شانه‌‌های لاغر و خمیده‌اش را باز هم کمی‌ بیشتر خم کرد و گفت:&lt;br /&gt;
- منتظرتان بودم کمیسر! چمدانم حاضر است. ولی‌ دلم می‌خواهد که بدون بیدار کردن آنها بروم!...اینطوری ناراحتیش کمتر است. متوجهید؟&lt;br /&gt;
-  هر طور که شما مایلید، آقای «ریکوس»!&lt;br /&gt;
شما بفرمائید پشت ساختمان بنشینید تا من لباس بپوشم و یاداشت کوچکی برای زنم بنویسم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر پذیرفت و همانطور که با احتیاط راه می‌‌رفت که سر و صدا راه نیندازد، خانهٔ کوچک را دور زد. در زیر چفتهٔ انگور وحشی کتش را در آورد، و روی یکی‌ از صندلی‌‌های حصیری که دور یک میز آشپزخانه چیده شده بود ولو شد. بعد با حرکتی سریع کمربندش را که هفت تیر خدمتش به آن آویزان بود باز کرد و روی میز گذاشت. روز داغی در پیش بود و داشت شروع می‌شد. روز لعنتی! کار لعنتی! از اینکه مجبور بود «ریکوس» را دستگیر کند ناراحت بود: شاعر شهرتش از مرزها گذشته بود و خود کمیسر هم چندین شعرش را از بر داشت. همه جا، مثل شاعران فراوان دیگر، اسم این شاعر هم در فهرست سیاه بود. این بار، این فهرست را در آخرین لحظه بدست کمیسر داده بودند: پس از اینکه تلفن استاندار او را از رختخواب بیرون کشیده بود. در این روزها همه از اوضاع حرف می‌زدند... همه می‌دانستند: نظامیان طرح توطئه‌ای را در دست اجرا داشتند... باری وقتی‌ که او در دل شب به کلانتری شتافت، قبلا تانک‌ها نقاط حساس شهر را اشغال کرده بودند. سر پیچ هر کوچه نظامیان گنده دماغ، از او برگ شناسایی میخواستند. در میدان «کلاتمونوس» وقتی‌ که برای پیدا کردن کارت عبور، جیب‌هایش را میگشت، یکی‌ از این دست و پا چلفتی‌ها نزدیک بود او را با تیر بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر دستی‌ از پس سر به جلوی موهای کوتاه سرش کشید. دختر «ریکوس» می‌توانست چند ساله باشد؟ بظن قوی تقریبا هفت ساله بود. خود شاعر داشت به شصت سالگی نزدیک ممی‌‌شد... این سرخ‌ها که گاه در زندان بودند و گاه در تبعید اغلب فرصت برای تشکیل خانواده نداشتند...برای همین خیلی‌ دیر ازدواج می‌‌کردند... و حال او یک بار دیگر مأمور شده بود تا ریکوس را توقیف کند. این شاعر هم جزو سرخ‌ها بود. اما چه شاعری!... کمیسر از حرفه‌اش بیزار شده بود. دلش برای بازنشستگی پر میزد. مدت زیادی هم به موعد بازنشستگیش نمانده بود. دو سال دیگر باید تحمل می‌‌کرد!... راستی‌ این نظامی‌های لعنتی نمی‌‌توانستند کودتای مضحک‌شان را دو سال عقب بیندازند؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اه! وظیفه، وظیفه است! حتی به نظرش رسید که ریکوس لباس پوشیدن را دارد کمی‌ طول می‌‌دهد. می‌توانست از این فرصت استفاده کند؟ و به چاک بزند. غیر ممکن بود! معاون کمیسر سر کوچه کشیک می‌‌داد و کوچه هم بن بست بود. نه، شاعر از همینجا، از پشت خانه می‌توانست فرار کند، بشرطی که بموقع این کار را کرده باشد. فقط کافی‌ بود که از پرچین بپرد، از میان باغ‌های همسایه فرار کند و خودش را در شلوغی محله پناهندگان گم و گور کند... آنوقت نه کسی‌ او را می‌‌دید، نه کسی‌ می‌‌شناختش!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینهمه شاعر کمکی معطل کرده بود! کمیسر لبخندی زد. اغلب اتفاق می‌‌افتاد که نامه خداحافظی بی‌ اختیار به شعر تبدیل شود! خانم ریکوس خیلی‌ جوان و زیبا بود. و بنظر میرسید که دیوانه وار عاشق شوهرش باشد. خوب گفته اند که زنها با گوششان عشق بازی می‌‌کنند نه با چشمشان! مهم نیست که مرد آنها سپید مو، خمیده قد و یا نحیف باشد. مهم این است که حرف‌های گوش نواز بزند. کمیسر به خود گفت:&lt;br /&gt;
«اشکال ندارد. او حال مرا فراموش کرده و دارد یک غزل میسراید...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خش خش خفیف شن‌ها متوجهش کرد که اشتباه می‌‌کند. شاعر در کنار ساختمان ظاهر شد. صورتش را اصلاح کرده بود و یکدست کت و شلوار فلانل خاکستری پوشیده بود و چمدان مستعملی بدست داشت. چشمان آبیش را به کمیسر دوخته بود و آرام قدم بر می‌‌داشت تا زن و بچه‌اش را بیدار نکند. با صدای آهسته گفت:&lt;br /&gt;
- من حاضرم کمیسر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان سکوتی مطلق برقرار شد. صدای بال زنبوران عسل بگوش می‌‌آمد. در انتهای کوچه خاری سر گذاشت به عروس عروس کردن. کمیسر آهی کشید و خاصت از جا بلند شود، اما گوئی بر اثر سنگینی‌ چیزی نادیدنی دوباره سر جایش نشست.&lt;br /&gt;
- کمی‌ بنشینید آقای «ریکوس»، عجله نداریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست نمی‌‌گفت. بهیچوجه راست نمی‌‌گفت! او میبایستی چندین نفر دیگر را هم دستگیر کند. اما گونه‌‌ئی خستگی‌ بر اندامش عارض شده بود. تن و توش روزگاران گذشته‌اش کجا رفته بود؟ پیشترها خودش را یکی‌ از ستون‌‌های جامعه می‌دانست. اما زندگی‌ مضحک بود. دیگر پیش نمی‌‌رفت، دور خودش می‌‌چرخید. این زندگی‌ رفته رفته به گردونهٔ اسب‌های عصّاری می‌‌مانست که در آن همیشه عده معینی‌، عده معین دیگر را تعقیب می‌‌کنند. آری، واقعاً احساس کسی‌ را داشت که تحت تاثیر مشروب «کفی» باشد، و پس از آشامیدن. روحش نسبت به بیهودگی همه چیز حساسیت پیدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر پس از این که مدتی‌ سر پا منتظر ماند، چمدانش را بزمین گذاشت، بعد یک صندلی‌ حصیری دیگر را معکوس قرار داد و روی آن نشست و پاهایش را از دو طرف آویزان کرد. پرسید:&lt;br /&gt;
- کمیسر، تا حال چند بار مرا اول صبح با خودتان برده‌‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر شانه‌ بالا انداخت. ذلّه می‌‌نمود. به عنوان عذرخواهی زیر لب گفت:&lt;br /&gt;
آخر شما همیشه توی این محله زندگی‌ می‌کنید.&lt;br /&gt;
و بعد ابروهای پرپشتش را در هم کشید و توی مغزش حساب کرد:&lt;br /&gt;
- فکر می‌کنم که این دفعهٔ سوم است... نه، دفعهٔ چهارم. اما دفعهٔ آخری مهم نبود، فورًا ولتان کردند.&lt;br /&gt;
- ولی‌ این دفعه جدی است. نه؟ شهر از سرباز پر شده. تمام شب صدای تیراندازی شنیدم!... این آقایان بالاخره کودتایشان را کردند! همینطور است؟... و حال دارند مرتب مردم را دستگیر می‌‌کنند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر متوجه شد که کمیسر گوش نمی‌‌کند. گفت:&lt;br /&gt;
- منتظر چه هستیم؟ مثل اینکه دست و دلتان بکار نمی‌‌رود؟&lt;br /&gt;
کمیسر دانه‌های عراق را که بر پیشانیش پیدا شده بود با پشت دست پاک کرد:&lt;br /&gt;
- دارم پیر میشوم آقای ریکوس.&lt;br /&gt;
- شاید پیر شده باشید، مثل هر کس دیگر! اما‌ تغییر نکرده‌‌اید.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>86.15.44.250</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=2181</id>
		<title>آوریل در یونان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=2181"/>
		<updated>2010-04-24T14:49:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;86.15.44.250: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آندره کدروس&lt;br /&gt;
(Andre Kedros)&lt;br /&gt;
 نویسنده یونانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ترجمه رضا سید حسینی&lt;br /&gt;
------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
در ۲۱ آوریل ۱۹۶۷ سرهنگ‌های یونانی کودتا کردند.&lt;br /&gt;
طی‌ چند ساعت همه کادرهای سیاسی، روشنفکری و سندیکایی کشور از بسترشان بیرون کشیده، و به جزایر تبعید شدند. یانیس ریتسوس، (بزرگترین شاعر یونان و یکی از ارجمندترین شاعران مترقی جهان) در همان ابتدای کودتا بوسیله دوستانش آگاه میشود، که تانک‌ها مرکز شهر را گرفته اند.به او اصرار می‌‌کنند که بگریزد، زیرا خطر یک قتل عام عمومی‌ در پیش است. شاعر امتناع می‌کند. او میداند که تنها سلاحش شعر اوست، نام اوست، و اینکه قربانی یا گروگان باشد. چمدانش را می‌بندد و انتظار می‌کشد. در ساعت ۶ صبح پلیس در خانه را میکوبد....«نقل از کتاب دهلیز و پلکان»&lt;br /&gt;
به نظر می‌رسد داستان زیر با الهام از همین واقعیت نوشته شده باشد.&lt;br /&gt;
------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر یکدم تردید کرد. آیا زنگوله‌ای بالای در بود که به محض باز شدن در صدا می‌کرد؟ به هر حال برای او چه تفاوت؟ باید به نحوی ساکنان خانه را بیدار می‌کرد.&lt;br /&gt;
فقط از پاشنه در صدای خشنی برخاست. شنهای راه باریک زیر پایش صدا می‌کرد. کمیسر متوجه می‌شد که بی‌اختیار دارد پاورچین می رود. با خود گفت: «احمقانه است، کاملا احمقانه است!» اطرافش را نگریست. در ماه آوریل، در ساعتی که عادتاً شیر فروش دم در خانه‌ها می‌آید، آفتاب آتن را گرم می کند. گل های لاله عباسی تازه حقه‌هاشان را بسته بودند. زنبور عسل‌های سحرخیز، بر بیشهٔ شکفته گل‌های «آزاله» گرم کار بودند. در انتهای باغ خانهٔ کوچک با پنجره‌های بسته غرق درخواب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دم در ساختمان، کمیسر، دست بسوی دکمهٔ زنگ بالا برد، بعد منصرف شد، ناگهان بنظرش رسید که این حرکت را صد بار، هزار بار انجام داده است. احساسی که اخیرا پیدا کرده بود مغزش را اشغال کرد: «مثل اینکه این اتفاقات در زندگی دیگری روی می دهد، مثل اینکه خواب می بینیم...» ولی نه! او پیش از این هم همین زنگ را در وضعیتی همسان فشار داده بود. با خود گفت: «خوب، کارمان را بکنیم!» و دست پیش برد. اما فرصت زنگ زدن نیافت، در بی صدا باز شد. شاعر در آستانهٔ در ایستاده بود و نیمی از اندامش در تاریکی بود. پیژامهً پرچروکی بتن کرده بود و دمپائی‌های کهنه‌ئی بپا داشت. موهای جو گندمی‌اش پریشان بود. مانند کسی که دچار ناراحتی کبد یا بیخوابی یا هر دو باشد زیر چشم‌هایش باد کرده بود.&lt;br /&gt;
به دیدن کمیسر، شاعر انگشت بر روی لب‌ها گذاشت و زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
زنم و دخترکم هنوز خوابند.&lt;br /&gt;
کمیسر گلویش را صاف کرد و با صدای خفه‌ای تته پته کرد:&lt;br /&gt;
- من ... من ... آقای «ریکوس» باید با من بیائید!&lt;br /&gt;
شاعر شانه‌‌های لاغر و خمیده‌اش را باز هم کمی‌ بیشتر خم کرد و گفت:&lt;br /&gt;
- منتظرتان بودم کمیسر! چمدانم حاضر است. ولی‌ دلم می‌خواهد که بدون بیدار کردن آنها بروم!...اینطوری ناراحتیش کمتر است. متوجهید؟&lt;br /&gt;
-  هر طور که شما مایلید، آقای «ریکوس»!&lt;br /&gt;
شما بفرمائید پشت ساختمان بنشینید تا من لباس بپوشم و یاداشت کوچکی برای زنم بنویسم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر پذیرفت و همانطور که با احتیاط راه می‌‌رفت که سر و صدا راه نیندازد، خانهٔ کوچک را دور زد. در زیر چفتهٔ انگور وحشی کتش را در آورد، و روی یکی‌ از صندلی‌‌های حصیری که دور یک میز آشپزخانه چیده شده بود ولو شد. بعد با حرکتی سریع کمربندش را که هفت تیر خدمتش به آن آویزان بود باز کرد و روی میز گذاشت. روز داغی در پیش بود و داشت شروع می‌شد. روز لعنتی! کار لعنتی! از اینکه مجبور بود «ریکوس» را دستگیر کند ناراحت بود: شاعر شهرتش از مرزها گذشته بود و خود کمیسر هم چندین شعرش را از بر داشت. همه جا، مثل شاعران فراوان دیگر، اسم این شاعر هم در فهرست سیاه بود. این بار، این فهرست را در آخرین لحظه بدست کمیسر داده بودند: پس از اینکه تلفن استاندار او را از رختخواب بیرون کشیده بود. در این روزها همه از اوضاع حرف می‌زدند... همه می‌دانستند: نظامیان طرح توطئه‌ای را در دست اجرا داشتند... باری وقتی‌ که او در دل شب به کلانتری شتافت، قبلا تانک‌ها نقاط حساس شهر را اشغال کرده بودند. سر پیچ هر کوچه نظامیان گنده دماغ، از او برگ شناسایی میخواستند. در میدان «کلاتمونوس» وقتی‌ که برای پیدا کردن کارت عبور، جیب‌هایش را میگشت، یکی‌ از این دست و پا چلفتی‌ها نزدیک بود او را با تیر بزند.&lt;br /&gt;
:کمیسر دستی‌ از پس سر به جلوی موهای کوتاه سرش کشید. دختر «ریکوس» می‌توانست چند ساله باشد؟ بظن قوی تقریبا هفت ساله بود. خود شاعر داشت به شصت سالگی نزدیک ممی‌‌شد... این سرخ‌ها که گاه در زندان بودند و گاه در تبعید اغلب فرصت برای تشکیل خانواده نداشتند...برای همین خیلی‌ دیر ازدواج می‌‌کردند... و حال او یک بار دیگر مأمور شده بود تا ریکوس را توقیف کند. این شاعر هم جزو سرخ‌ها بود. اما چه شاعری!... کمیسر از حرفه‌اش بیزار شده بود. دلش برای بازنشستگی پر میزد. مدت زیادی هم به موعد بازنشستگیش نمانده بود. دو سال دیگر باید تحمل می‌‌کرد!... راستی‌ این نظامی‌های لعنتی نمی‌‌توانستند کودتای مضحک‌شان را دو سال عقب بیندازند؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اه! وظیفه، وظیفه است! حتی به نظرش رسید که ریکوس لباس پوشیدن را دارد کمی‌ طول می‌‌دهد. می‌توانست از این فرصت استفاده کند؟ و به چاک بزند. غیر ممکن بود! معاون کمیسر سر کوچه کشیک می‌‌داد و کوچه هم بن بست بود. نه، شاعر از همینجا، از پشت خانه می‌توانست فرار کند، بشرطی که بموقع این کار را کرده باشد. فقط کافی‌ بود که از پرچین بپرد، از میان باغ‌های همسایه فرار کند و خودش را در شلوغی محله پناهندگان گم و گور کند... آنوقت نه کسی‌ او را می‌‌دید، نه کسی‌ می‌‌شناختش!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینهمه شاعر کمکی معطل کرده بود! کمیسر لبخندی زد. اغلب اتفاق می‌‌افتاد که نامه خداحافظی بی‌ اختیار به شعر تبدیل شود! خانم ریکوس خیلی‌ جوان و زیبا بود. و بنظر میرسید که دیوانه وار عاشق شوهرش باشد. خوب گفته اند که زنها با گوششان عشق بازی می‌‌کنند نه با چشمشان! مهم نیست که مرد آنها سپید مو، خمیده قد و یا نحیف باشد. مهم این است که حرف‌های گوش نواز بزند. کمیسر به خود گفت:&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>86.15.44.250</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=2180</id>
		<title>آوریل در یونان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=2180"/>
		<updated>2010-04-24T13:48:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;86.15.44.250: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آندره کدروس&lt;br /&gt;
(Andre Kedros)&lt;br /&gt;
 نویسنده یونانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ترجمه رضا سید حسینی&lt;br /&gt;
------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
در ۲۱ آوریل ۱۹۶۷ سرهنگ‌های یونانی کودتا کردند.&lt;br /&gt;
طی‌ چند ساعت همه کادرهای سیاسی، روشنفکری و سندیکایی کشور از بسترشان بیرون کشیده، و به جزایر تبعید شدند. یانیس ریتسوس، (بزرگترین شاعر یونان و یکی از ارجمندترین شاعران مترقی جهان) در همان ابتدای کودتا بوسیله دوستانش آگاه میشود، که تانک‌ها مرکز شهر را گرفته اند.به او اصرار می‌‌کنند که بگریزد، زیرا خطر یک قتل عام عمومی‌ در پیش است. شاعر امتناع می‌کند. او میداند که تنها سلاحش شعر اوست، نام اوست، و اینکه قربانی یا گروگان باشد. چمدانش را می‌بندد و انتظار می‌کشد. در ساعت ۶ صبح پلیس در خانه را میکوبد....«نقل از کتاب دهلیز و پلکان»&lt;br /&gt;
به نظر می‌رسد داستان زیر با الهام از همین واقعیت نوشته شده باشد.&lt;br /&gt;
------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیسر یکدم تردید کرد. آیا زنگوله‌ای بالای در بود که به محض باز شدن در صدا می‌کرد؟ به هر حال برای او چه تفاوت؟ باید به نحوی ساکنان خانه را بیدار می‌کرد.&lt;br /&gt;
فقط از پاشنه در صدای خشنی برخاست. شنهای راه باریک زیر پایش صدا می‌کرد. کمیسر متوجه می‌شد که بی‌اختیار دارد پاورچین می رود. با خود گفت: «احمقانه است، کاملا احمقانه است!» اطرافش را نگریست. در ماه آوریل، در ساعتی که عادتاً شیر فروش دم در خانه‌ها می‌آید، آفتاب آتن را گرم می کند. گل های لاله عباسی تازه حقه‌هاشان را بسته بودند. زنبور عسل‌های سحرخیز، بر بیشهٔ شکفته گل‌های «آزاله» گرم کار بودند. در انتهای باغ خانهٔ کوچک با پنجره‌های بسته غرق درخواب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دم در ساختمان، کمیسر، دست بسوی دکمهٔ زنگ بالا برد، بعد منصرف شد، ناگهان بنظرش رسید که این حرکت را صد بار، هزار بار انجام داده است. احساسی که اخیرا پیدا کرده بود مغزش را اشغال کرد: «مثل اینکه این اتفاقات در زندگی دیگری روی می دهد، مثل اینکه خواب می بینیم...» ولی نه! او پیش از این هم همین زنگ را در وضعیتی همسان فشار داده بود. با خود گفت: «خوب، کارمان را بکنیم!» و دست پیش برد. اما فرصت زنگ زدن نیافت، در بی صدا باز شد. شاعر در آستانهٔ در ایستاده بود و نیمی از اندامش در تاریکی بود. پیژامهً پرچروکی بتن کرده بود و دمپائی‌های کهنه‌ئی بپا داشت. موهای جو گندمی‌اش پریشان بود. مانند کسی که دچار ناراحتی کبد یا بیخوابی یا هر دو باشد زیر چشم‌هایش باد کرده بود.&lt;br /&gt;
به دیدن کمیسر، شاعر انگشت بر روی لب‌ها گذاشت و زمزمه کرد:&lt;br /&gt;
زنم و دخترکم هنوز خوابند.&lt;br /&gt;
کمیسر گلویش را صاف کرد و با صدای خفه‌ای تته پته کرد:&lt;br /&gt;
- من ... من ... آقای «ریکوس» باید با من بیائید!&lt;br /&gt;
شاعر شانه‌‌های لاغر و خمیده‌اش را باز هم کمی‌ بیشتر خم کرد و گفت:&lt;br /&gt;
- منتظرتان بودم کمیسر! چمدانم حاضر است. ولی‌ دلم می‌خواهد که بدون بیدار کردن آنها بروم!...اینطوری ناراحتیش کمتر است. متوجهید؟&lt;br /&gt;
-  هر تور که شما مایلید، آقای «ریکوس»!&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>86.15.44.250</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=444</id>
		<title>آبدانه‌های چرکیِ بارانِ تابستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=444"/>
		<updated>2010-04-11T09:31:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;86.15.44.250: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبدانه‌های چرکی باران تابستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; درباره شعر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صبح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میخوانید نه تعبیر و تفسیر این شعر است، و نه نوعی برداشت اجتماعی‌ یا ادبی‌ از آن، و یا چیزی مانند این ها. این فقط یک راه خواندن شعر است. به این معنا که کوشیده‌ام مفردات این شعر را سبک سنگین کنم، ستونهائی را که این شعر بر آنها بنا شده به طور عینی جست و جو کنم. طرح کلی‌ آن را به هم بریزم و از نو بسازم. حالات عینی یا ذهنی‌ بودن واژه‌های آن را به محک بزنم. عیار عاطفی‌شان را بسنجم. طرح شعر را و نیز طرح هر واژه را در اندازه‌ها و ابعاد گوناگون بزرگ کنم تا بهتر دیده شود. موقعیت‌های متضاد را عرضه کنم تا برجستگی و بعدی در فضای شعر پدید آید و این پنهان و آشکار شعر را دیدنی‌ تر کند. کوشیده‌ام آنچه را در نگاه نخست دیده می‌‌شود، یا نمی‌‌شود ببینم. کاربرد واژه‌ها را، برای نمونه، &amp;quot;آبدانه&amp;quot; و &amp;quot;آبله&amp;quot;، &amp;quot;کاهلانه&amp;quot; و &amp;quot;به تردید&amp;quot;، و تقدم و تأخر آنها را با یکدیگر مقایسه کنم. در زمان و مکان شعر دقت کنم. برخی‌ از مفاهیم آن را، مثلا مفهوم &amp;quot;باران&amp;quot; و &amp;quot;شهید&amp;quot; را، با شعر‌های دیگر همین شاعر بسنجم، و کارهائی از این گونه. از اینجاست که گفته‌ام که این نوشته نه تعبیر و تفسیر این شعر است، و نه نوعی برداشت اجتماعی و ادبی‌ از آن. تفسیر شعر دیگر با خود شماست. سیر در عوالم درونی‌ آن به عهده خود شماست. در واقع زمینه قبلی‌ و فضای کنونی عاطفی و تجربه درونی‌ و اجتماعی‌ خود شماست که آن را تعبیر و تفسیر می‌کند. غرض از این نوشته فقط این است که انگیزه ئی باشد که شعر را با جانی آگاه تر بخوانید، و بیشتر برای جوانانی نوشته شده است که در نظر نخست نمی‌‌توانند آنچه را لازم است از شعر دریابند تا محرکی باشد برای تفکر درباره آن شعر.&lt;br /&gt;
کوشش میکنیم که این کار را در شماره‌های آینده نیز دنبال کنیم.&lt;br /&gt;
                                    &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; . . .&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
صبح است. ساعت پنج. پنجره را باز میکنی‌ که، صبح بهار است. گویا باران می‌‌بارد و باد آرامی می‌‌وزد. دوست می‌‌داری سر و رو را به نوازش باد و باران بهاری بسپاری. سرخوشانه زمزمه کنی‌ ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح است. ساعت پنج. لیکن پنجره را که باز میکنی‌،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ولرم و&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاهلانه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبدانه‌های چرکی باران تابستانی ...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولرم نخستین احساس تست از جهان پیرامونت. نخستین لطمه سرخوردگی از فریب &amp;quot;باران&amp;quot;. چیزی همچون لیزی کرم خاک، که اشمئزازی در تو بر می‌‌انگیزد: ولرم و چندش آور است، قطراتش &amp;quot;آبدانه&amp;quot; است: جوش آبکی، جوش چرکی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفرت زده سر بالا می‌‌کنی‌ تا به آسمان نگاهی‌ بیندازی: هوا خفه است، آسمانی دیده نمی‌‌شود. هوا گرفته و کدر است. مریض و پلشت، لزج و بویناک و مشمئز کننده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خود میگوئی: عجبا! این باران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمی‌‌بارد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فقط آبدانه‌های چرکی باران تابستانی است که بر برگهای بی‌ عشوه خطمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به چشم می‌‌خورد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!&lt;br /&gt;
شرجی غلیظ هوای ناسالم راه نفس بر تو می‌بندد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خود میگویی: چه هوای کثیفی! این‌ها قطره‌های باران نیست، بارانی در کار نیست، این‌ها حباب جوش‌های چرکی است ... هوا شرجی است، خفه کننده است و نفسگیر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خود میگوئی: شگفتا! آبدانه‌های چرکی باران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تابستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، شرجی و مسموم، و آن هم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بهار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بهار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است و آبدانه‌های چرکی باران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تابستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در شعر هرگز گفته نشده که باران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌بارد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرو می‌ریزد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یا چیزی از این گونه. اصولا در سراسر شعر فقط یک &amp;quot;فعل حرکت&amp;quot; آمده است و آن هم در پایان بند دوم. مگر میشود که آبدانه‌های چرکی ببارد؟_ نه.&lt;br /&gt;
این آبدانه‌های چرکی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاهلانه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر برگهای خشن سمباده ئی خطمی دیده میشود &amp;quot;آبله‌های باران&amp;quot; است. تاول‌های آبله ئی که بر این برگهای بی‌ عشوه نشسته و از سر حسن نیتی (شاید) در نخستین نظر قطرات باران را تداعی کرده، بی‌ گمان بیماری عفونی‌ نفرت آوری است که خاک و باغچه را آلوده و نخست از برگهای خطمی، از اندامهای این ارگانیسم خشن، بیرون زده است. این باران نیست، بیماری آسمان است که نخست بر این برگهای زشت مقوا گونه، بر این برگهای لعنت و پستی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در آمده است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به صدای بلند میگوئی چه هوای کثیفی! چه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صبحگاه بهاری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نفرت انگیزی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا اینجای شعر هیچ واژه ئی تو را بر نمی‌‌انگیزد. از جادوی واژه &amp;quot;صبح&amp;quot; هم که عنوان شعر است کاری ساخته نیست جز آنکه با کنایه ئی تلخ سراسر قطعه را در خود می‌‌فشارد. در حقیقت این &amp;quot;صبحی‌&amp;quot; بی‌ شفق است که در کار نیست و وجود عینی یا کنائی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شعر به هیچ روی نشانی‌ از آسمان نیست، نشانی‌ از پاکی نیست، زیبائی نیست.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>86.15.44.250</name></author>
	</entry>
</feed>