<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=24.2.41.98</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=24.2.41.98"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/24.2.41.98"/>
	<updated>2026-05-08T19:45:51Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=2141</id>
		<title>محکمهٔ جنائی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=2141"/>
		<updated>2010-04-24T04:39:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاو هاشِک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محکمه‌ی جنائی*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاوهاشک (۱۸۸۳-۱۹۲۳) نویسنده چک با کتاب «سرباز ساده‌دل، شویک» که در سال نویسنده‌اش انتشار یافت در جهان شهره شد. این کتاب که سرشار از طنز و مطایبه‌ی(؟) عامیانه است و در آن نظام میلیتاریتی ارتش- هنگری(؟) به مؤثرترین نحوی به‌هجو کشیده شده بارها در قلمرو سینما و تأتر مورد بهره‌برداری قرار گرفته، و از آن جمله، برشت نیز از روی آن نمایشنامه‌ئی تهیه کرده‌است. &lt;br /&gt;
از یاروسلاو‌ هاشک بیش از هزار قصه و مقاله در دست است که اغلب آن‌ها با امضائی غیر از نام واقعی او انتشار یافته و در سراسر آن‌ها همان طنز و هزل تلخ و شیرین خاص او آشکار است. &lt;br /&gt;
											 ق.ص.&lt;br /&gt;
== ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام روزنامه‌ها در یک نکته متفق‌القول بودند: «تبهکاری که در برابر هیأت‌منصفه قرار گرفته، فردی است که هر آدم نسبتاً پدرمادرداری باید سعی کند تنه‌اش به تنه‌ی او نخورد. زیرااین عامل جنایت غیرقابل تصوری شده است.»&lt;br /&gt;
اکنون او با حالتی از رضا و تسلیم، خود را در اختیار سرنوشتی می‌گذاشت که می‌دانست انتظارش را می‌کشد. یقین داشت که دارش می‌زنند. به‌قربانی ناامیدی می‌مانست که می‌داند دارند به‌کشتارگاهش می‌برند و همین به‌همین جهت به‌سیم آخر زده‌بود و در جلسات دادگاه متلک‌های نخاله ‌بار این و آن می‌کرد. مثلاً به دادستان می‌گفت: «از ریخت و روزت پیداست که روزی از روزها خودت را هم به‌دار می‌زنند!»، یا خطاب به رئیس دادگاه در می‌آمد که:«طناب دارم را تقدیم می‌کنم حضورت تا ازش برای نگه‌داشتن شلوارت استفاده کنی!»&lt;br /&gt;
جمله‌ی اخیر ناراحت‌کننده‌ترین تأثیر ممکن را روی آقایان اعضای هیأت منصفه گذاشت و در عین حال باعث شد بحث داغی میان دادستان و وکیل مدافع درگیرد. &lt;br /&gt;
وکیل مدافع گفت:-انعطاف قانون اجازه داده‌است که متهمان هرجور که دلشان بخواهد حرف‌شان را در محضر دادگاه عنوان کنند. و این که متهم حاضر، موکل بنده، به‌شلوار مقام محترم ریاست چسبیده مبین این حقیقت است که او مانند غریقی به هر خس و خاشاکی که دم دستش بیاید چنگ  می‌اندازد. متهم در واقع می‌کوشد از طریق شوخ‌طبعی، حس همدردی را در آقایان اعضای هیأت مؤنصفه بیدار کند...ضمناًدرمورد شلوار مقام ریاست باید عرض کنم که...&lt;br /&gt;
دادستان پابرهنه تو حرف وکیل دوید و با قاطعیت تمام اعلام کرد که:-مطلقاً شایسته نیست شلوار مقام منبع ریاست به این مباحث کشیده‌شود.و وکیل مدافع با ظرافت چشمگیری درآمد که: -مخالفم!شلوار مقام ریاست نمی‌تواند «چیزناشایستی» باشد، چون که در این صورت نه تنها صاحب محترم شلوار، بلکه کل دستگاه قضائی کشور- اززندانیان بازداشتگاه موقت گرفته تا جلادی که حکم مرگ را اجرا می‌کند- به فقدان «شایستگی» منصف می‌شود.&lt;br /&gt;
سخن که به این جا رسید وکیل ناچار شد موقتاًاستدلالاتش را موقع بگذارد تا برای آقای رئیس تفدانی بیاورند که بتواندتوش تف کند. - وقتی مقام ریاست تف کرد هیجان فوقالعاده‌ئی در تالار در تالار محکمه‌ی جنائی پدید آمد. چندتا خانم‌ تماشاچی از حال رفتند، وحتی یکی از تماشاچیان، بدون این که سوءنیت یا قصد و غرض قبلی در کارش باشد، دستش کرد تو جیب نفرِبغل‌دستی‌اش، یک تخته شکلات ازش کشید بیرون و جلو چشم صاحب عله با حالتی عصبی دندان در آن فرو برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:2-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعلام تنفس شد، اما متهم ترجیح داد از این فرصت برای آنکه اشاره‌ی زشتی به دادستان کرده باشد استفاده کند. &lt;br /&gt;
تنفس که پایان یافت، بحث از سرگرفته شد. می‌بایست ثابت شود که عامل این جنایت پست و وحشیگری کم‌نظیری مرتکب عمل زشت خود شده‌است. &lt;br /&gt;
- از سه روز پیشش چیزی نخورده‌بود، تا امروز بتوانید ادعا کند که از زور گرسنگی اقدام به‌سرقت آن گرده‌ی نان کرده‌...سیاهکاری‌اش بیش از اوحدی که بشود قصور کرد چندش‌آور و نفرت‌انگیز است: نان را که دزدیده، نانوای محترم زده با گلوله تپانچه زخمیش کرده، آن وقت دوتائی خرخره‌ي‌همدیگر را چسبیده‌اند و حالا فشار نده کی فشار بده!-و دست آخر، این قاتل بی‌سرو پا موقعی به خودش می‌آید که کاسب بدبخت خفه شده!وقتی میبیند کار به اینجا رسیده فلنگ را می‌بندد، اما چند قدم بالاتر، بس که خون از از زخمش رفته‌بود دراز به دراز نقش زمین می‌شود، وژاندارم‌ها که در تعقیبس بوده‌اندسر می‌رسند و دست و پایش را می‌بندند...این ادعای قاتل هم که در حال دفاع مشروع زده حریف را کشته، ادعائي است ناوارد، مگر نه اینکه خودش ضمن بازجوئی گفته است از خیلی پیش‌ها تو فکر خودکشی بوده؟- خوب، پس برای چه نگذاشته‌است نانوا آن طور که باید به طرفش تیراندازی کند و عنداللزوم بکشدش؟&lt;br /&gt;
مواجهه‌ی قاتل با زن نانوای مقتول هم صحنه‌ی بسیار جالب توجهی بود، زنک برای نشان دادن نهایت سنگدلی جانی با هق هق گریه گفت:- خرخره‌اش را چنان فشار می‌داد که جفت چشم‌های شوهر بی‌گناهم از کاسه زده بود بیرون!&lt;br /&gt;
این حرف که از دهن زن ساده‌ئی بیرون آمده بود تمام افراد حاضر در دادگاه را عمیقاًٍِِِِِ تحت تأثیر قرار داد، به‌طوری که یکی از خبرنگاران بی‌درنگ عین عبارت را برای نشریه‌اش یادداشت کرد:‌«چشم‌های مقتول بی‌گناه از کاسه زده بود بیرون!»- و یکی از ستون‌های گزارش قضائی او که مربوط به این محاکمخ بود دارای چنین عنوانی شد. &lt;br /&gt;
متهم به راستی نمونه‌ی کامل یک جنایتکار بالفطره بود: به لسان فصیح گفت که (تعوذبالله) به خدا اعتقاد ندارد، جون که در تمام مدت عمر مزاحمش بوده و تازه کوفت هم به‌اش نداده‌. پدربزرگش مفت و مسلم از گرسنگی مرده که هیچ، حتی مادربزرگش هم از طرف یک سروان حشری ژاندارم مورد تجاوز قرار گرفته!&lt;br /&gt;
خلاصه، یکی‌یکی حرف‌هایش تأثیر ناگواری می‌گذاشت. دادستان اجازه خواست کیفرخواست دیگری علیه او تنظیم کند. شامل اتهامات کفرگوئی و بی‌دینی و توهین به‌ارتش، زیرا هرچند نباشد سربازهای ژاندارمری جزو ابوابجمعی ارتش به حساب می‌آیند. و پس از این مقدمه گفت:-ضمناًِ بنده فکر می‌کنم که آن سروان ژاندارم کف دستش را بو نکرده بود، وگرنه، حتی اگر یک درهزار حدس می‌زد که ممکن است چنین نوه‌ی تخس بی‌پدرو مادری پیدا کند، پدرش را می‌سوزاندندامکان نداشت به مادربزرگ این بی‌همه چیز تجاوز کند!&lt;br /&gt;
این منطق کوبنده هیجان اخلاقی شدیدی در حضار ایجاد کرد، به طوری که چند تا از زن‌های تماشاچی های‌های به گریه افتادند. انگار واقعا خود آنها بودند که سروان ژاندارم به‌شان تجاوز کرده‌بود. &lt;br /&gt;
بر طبق محتویات صریح صورت مجلس، متهم در خلال این احوال با «ظاهری خرسند» لبخند می‌زد و کاملاً آشکار بود که دارد محضر مقدس دادگاه و حضار محترم را دردلش مسخره می‌کند. &lt;br /&gt;
در پاسخ به سو‌أل‌ها هم کلمات بسیار بسیار رکیکی به‌کار می‌برد. نظیر:«آی زرشک!منظورت این‌است که باید می‌گذاشتم آن ناکس با آن هردمبیلش مثل آبکش سوراخم بکند؟»-وقس‌علیهذا...&lt;br /&gt;
وکیل مدافع بارها کوشید با ادای توضیحات مختصر و مفید، با استمداد از حس رأفت اعضای محترم هیأت محترم منصفه، نظر مساعد آن‌ها را نسبت به متهم جلب کند. اما درست مثل این بود که دارد بادیوار حرف می‌زند، زیرا خون جلو چشم یکی‌یکی اعضای هیأت منصفه را گرفته بود. آن‌ها همه‌شان دو چشم داشتند دو تا هم قرض کرده بودند رفته بودند تو بحر متهم، و حتی یک کلمه از حرف‌های او را هم که لحنش دم به دم جاهلی‌تر می‌شد نشنیده نمی‌گذاشتند. نگاه اعضای هیأت منصفه دیگر نگاه نگاه نبود. صاعقه‌ای بود که پنداری از آسمان بر آن تبهکار ناجنس پست‌فطرت نازل می‌شد.- آخرش هم طاقت‌شان طاق شد و فریادزنان خطاب به‌اش درآمدند که:-مگر تو راستی راستی تنت می‌خارد؟ از این که دارت بزنند خوش خوشانت می‌شود؟&lt;br /&gt;
و قاتل، به این سوال حیله‌گرانه با آرامش خاطر جواب داد:&lt;br /&gt;
- والله، شما موجوداتی که من می‌بینم، یقین دارم با این کار بیش‌تر از من کیفور می شوید!&lt;br /&gt;
پس از این حرف دادستان پاشد ایستاد و در میان سکوتی مرگبار اعلام کرد که می‌رود دست و روئی صفا بدهد، اما حقیقت این که حضرتش در مدت تنفس ماهی شور خورده بود و دست و رو شستن بهانه‌ای بود برای آن که این «بولس بیلات»(؟)معاصر بتواند سری به بعض جاها بزند. دلیلش هم این که با ظاهری شاد و شنگول برگشت و رفتارش با متهم مثقالی هفتصد دینار تفاوت کرده زیرا به خلاف قبل، دیگر، هربار که چشمش به او می‌افتاد تو دستمالش تف می‌کرد.&lt;br /&gt;
						***						&lt;br /&gt;
شنیدن بیانات شهود هم جزئیات اتهام را ثابت کرد. به وضوح تمام بر ساحت مقدس دادگاه آشکار شد که متهم، حتی پیش از آن که دست به قتل نفس بزند هم روی اشخاص تأثیر بدی به جا می‌گذاشته است. &lt;br /&gt;
وقتی کاشف به عمل آمد که نفطه‌اش پیش ازازدواج رسمی والدینش بسته شده‌بود. و از آن بدتر این که عرق سگی هم زهرمار می‌کند، متهم حاضر در دادگاه نه‌گذاشت و نه برداشت، و صاف و پوست‌کنده درآمد که:-خوب، مگر تعجب هم دارد؟نمی‌توانم کنیاک بخورم!&lt;br /&gt;
این جواب چنان بی‌مورد بود که ریاست دادگاه دستور داد متهم را از تالار ببند بیرون، اما با وساطت وکیل مدافع موافقت کرد که برش گردانند.&lt;br /&gt;
این سوال و جواب به‌جاهای باریکی کشیده شد زیرا هنگامی که داشتند جانی را بی‌دستور مقام ریاست از جلسه‌ی دادگاه می‌بردند بیرون، یک بار دیگر منباب توضیح قضیه داد زد:خوب عجب بساطی‌است!نمی‌توانم کنیاک بخورم بابا، پولش را ندارم آخر!&lt;br /&gt;
و این توضیح در جمع اعضای هیأت منصفه جنب و جوش  شدیدی ایجادکرد به‌طوری که یکی از آن‌ها بی‌اختیار گفت:&lt;br /&gt;
-لعنتی! لعنتی! پس اگر پولش را داشت کنیاک هم زهرمار می‌کرد!&lt;br /&gt;
غریو تأیید از جماعت برخاست و یکی از آن میان فریاد زد:-بدالکلی! و یکی دیگر از اعضای هیلت عربده کنان تکرار کرد:-اجاره می‌فرمائید؟...اجازه می‌فرمائید؟...&lt;br /&gt;
جنجال و هیاهو تالار رابرداشت. چنان که وقتی سرانجام مأموران انتظامی متهم مخل نظم را از تالار بیرون بردند رئیس دادگاه با لحنی سرزنش‌بار بدون تعارف دادش در آمد که:&lt;br /&gt;
-چه خبرتان شده؟ خیال می‌کنید به تأتر آمده‌اید؟ &lt;br /&gt;
پس از آن که متهم را دوباره به تالار دادگاه برگرداندند و جلسه رسمی شد. نخست گرده‌ی نانی را که دزدیده بود و بعد عکس نانوائی را که کشته بود به‌اش نشان دادند.&lt;br /&gt;
رئیس دادگاه پرسید:-این همان نان است؟&lt;br /&gt;
جنایتکار با لحنی قاطع جواب داد:-بعله!&lt;br /&gt;
-قربانی جنایتتان صاحب همین عکس است؟&lt;br /&gt;
-منظورتان همان کسی است که باش سرشاخ شدم خفه شد؟ انگار از این بابا پیرپاتال‌تر بود.&lt;br /&gt;
این جواب گستاخانه تمام حاضران در محکمه را به خشم آورد و&lt;br /&gt;
حتی بیرگ‌ترین کارمندان رسمی دادگاه را عمیقاً و سرتاپا تکان داد. &lt;br /&gt;
وقتی شهود دادگاه احضار شدند، در واقع کلک متهم کنده شد. &lt;br /&gt;
یک‌بار وکیل مدافع خواست به‌موردی اعتراض کند، اما مقام ریاست بی‌درنگ نوکش را چید و او را سر جایش نشاند و گفت: -حکمت بالغه‌ی شاهدی که به‌جایگاه احضار می‌شود این نیست که اسباب خنده‌ی دیگران بشود.(۲)&lt;br /&gt;
باری با شهادت شهود ثابت شد که قاتل شب‌ها نمی‌دانسته است کجا بخوابد. البته دادگاه پاپی علت این وضع نشد. اما کاشف به عمل آمد که او، حتی اگر سرپناهی هم نداشت دست کم می‌توانست برای کپه‌ی مرگ گذاشتن جای دیگری سوای باغ کلیسا را در نظر بگیرد. &lt;br /&gt;
یکی دیگر از شهود به سادگی توانست ثابت کند گه قاتل هیچ وقت فکل نمی‌زده، یکی دیگر شهادت داد که آن رذل نابکار هرگز یک پیرهن حسابی به‌تن خودش ندیده، و سومی به قید سوگند از این موضوع پرده برداشت که قاتل تا این سن و سال نفهمیده که «صابون» یک چیز خوردنی‌ست یا پوشیدنی!&lt;br /&gt;
مع‌ذلک خرد‌کننده‌ترین ضربه‌ئی که به متهم وارد شد شهادت بخشدار زادگاه او بود. &lt;br /&gt;
بخشدار گفت:- این راهزن آدمکش هرگز نتوانست بفهمد جوراب یعنی چه، و ضمناً از همان دوران بچگی که من دیده‌بودمش دماغش را با سرآستینش پاک می‌کرد و روی آگهی‌های مربوط به حرکت دسته‌ها از کلیسا شکل‌های بدبد می‌کشید. از همه‌ی این‌ها گذشته، به مدت بیست‌سال تمام جناب شهردار را خوک صدا می‌زدو تازه، بیست چوب هم به بخشدار بدهکار بود.&lt;br /&gt;
***						&lt;br /&gt;
رأی هیأت منصفه:&lt;br /&gt;
یکی از اعضای هیأت منصفه گفت:&lt;br /&gt;
-آقایان! ما در این‌جا گرد آمده‌ایم تا در مورد سرنوشت متهم تصمیم بگیریم. تمام این شهر لعنتی را بگردید، چاشنی مطبوعی که به‌دل‌تان بچسبد گیرتان نمی‌آید. متهم مورد نظر، نه به درد دنیا می‌خورد نه به درد آخرت. توی رستوران «دورزاک» همین امروز یک »گولاش» (۴)با چاشنی سفارش دادم، که از بس مزخرف بود نتوانستم به‌اش لب بزنم. متهم از همان نخستین سال‌های زندگی‌اش نشان داده که یک روده‌ی راست تو شکمش نیست. تازه از توی گولاشی که عرض کردم، یک مگس مرده هم درآوردم. --- آقایان! گاو داریم تا گاو این جانی نابکار، زده یک کاسب شرافتمند پولدار را کشتهَ، یعنی مردی را که در تمام مدت زندگی همه‌ی وجودش را وقف خیروصلاح اهل محله‌اش کرده بود، کاسب شریفی که اگر گردنش را می‌زدی امکان نداشت از آن ادویه‌ی وحشتناکی که صاحب رستوران «دورزاک» تو چاشنی‌هاش می‌زند به دیارالبشری بفروشد...این جانی مست مردی را کشته که اگر قصاب هم می‌بود آن‌قدر شرف داشت که گوشت مانده‌ئی - مثل گوشت وحشتناکی که امروز تو رستوران «دورژاک» به اسم گولاش به خورد ارادتمند دادند-به هیچ تنابنده‌ئی قالب کند...پس این جانی الدنگ باید به‌دار مجازات آویخته‌شود. او را باید چنان با یک تکه طناب ‌دار بزنند که در آخرین تشنج‌های مرگ مثل فرفره دور خودش بچرخد... فکرش را بکنید: تازه سی‌و پنج چوب هم برای یک چنان خوراک بوگندوئی از بنده پول گرفته‌اند. این دیگر افتضاحی است که تا حالا سابقه نداشته. در حقیقت، این بابائی که در برابر شما قرار گرفته تا درباره‌ی اعمال و رفتارش قضاوت کنید بدترین نمونه‌ی چنان جنایتکارانی است ...آقایان! دور رستوران «دورزاک» را به کلی قلم بگیرید... بنده شخصاً همین حالا رأی خودم را اعلام می‌کنم:-محکوم؟-بله!...اما شما آقایان چه رأئی می‌دهید؟&lt;br /&gt;
-بله.-بله.-بله.-بله.-بله...&lt;br /&gt;
رئیس دادگاه که نظر هیأت منصفه را خواند. اعلام داشت:&lt;br /&gt;
-مجازات اعدام به وسیله دار.&lt;br /&gt;
و تکرار مرد:&lt;br /&gt;
-به‌نام نامی اعلیحشرت پادشاه، مجازات مرگ به‌وسیله‌ی دار!&lt;br /&gt;
و هنگامی که زنان حاضر در قسمت تماشاچی‌های دادگاه برای آقایان اعضای هیئت مونصفه بوسه می‌فرستادند متهم صدائی از خودش درآورد که در اساطیر هیچ صحبتی از آن نشده‌است و با آداب معاشرت سطح بالای جامعه هم مطلقاً ارتباطی ندارد. فقط، نگهبانی که محکوم را با خود به‌زندان برمی‌گرداند قیافه‌ای به خودش گرفت که لامحاله به قیافه‌ی آدم‌هائی که ترش کرده باشند شباهت داشت، والسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه‌ی آزاد قاسم صنعوی:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:2-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=2140</id>
		<title>محکمهٔ جنائی*</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C*&amp;diff=2140"/>
		<updated>2010-04-24T04:39:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:2-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاو هاشِک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محکمه‌ی جنائی*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاروسلاوهاشک (۱۸۸۳-۱۹۲۳) نویسنده چک با کتاب «سرباز ساده‌دل، شویک» که در سال نویسنده‌اش انتشار یافت در جهان شهره شد. این کتاب که سرشار از طنز و مطایبه‌ی(؟) عامیانه است و در آن نظام میلیتاریتی ارتش- هنگری(؟) به مؤثرترین نحوی به‌هجو کشیده شده بارها در قلمرو سینما و تأتر مورد بهره‌برداری قرار گرفته، و از آن جمله، برشت نیز از روی آن نمایشنامه‌ئی تهیه کرده‌است. &lt;br /&gt;
از یاروسلاو‌ هاشک بیش از هزار قصه و مقاله در دست است که اغلب آن‌ها با امضائی غیر از نام واقعی او انتشار یافته و در سراسر آن‌ها همان طنز و هزل تلخ و شیرین خاص او آشکار است. &lt;br /&gt;
											 ق.ص.&lt;br /&gt;
== ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام روزنامه‌ها در یک نکته متفق‌القول بودند: «تبهکاری که در برابر هیأت‌منصفه قرار گرفته، فردی است که هر آدم نسبتاً پدرمادرداری باید سعی کند تنه‌اش به تنه‌ی او نخورد. زیرااین عامل جنایت غیرقابل تصوری شده است.»&lt;br /&gt;
اکنون او با حالتی از رضا و تسلیم، خود را در اختیار سرنوشتی می‌گذاشت که می‌دانست انتظارش را می‌کشد. یقین داشت که دارش می‌زنند. به‌قربانی ناامیدی می‌مانست که می‌داند دارند به‌کشتارگاهش می‌برند و همین به‌همین جهت به‌سیم آخر زده‌بود و در جلسات دادگاه متلک‌های نخاله ‌بار این و آن می‌کرد. مثلاً به دادستان می‌گفت: «از ریخت و روزت پیداست که روزی از روزها خودت را هم به‌دار می‌زنند!»، یا خطاب به رئیس دادگاه در می‌آمد که:«طناب دارم را تقدیم می‌کنم حضورت تا ازش برای نگه‌داشتن شلوارت استفاده کنی!»&lt;br /&gt;
جمله‌ی اخیر ناراحت‌کننده‌ترین تأثیر ممکن را روی آقایان اعضای هیأت منصفه گذاشت و در عین حال باعث شد بحث داغی میان دادستان و وکیل مدافع درگیرد. &lt;br /&gt;
وکیل مدافع گفت:-انعطاف قانون اجازه داده‌است که متهمان هرجور که دلشان بخواهد حرف‌شان را در محضر دادگاه عنوان کنند. و این که متهم حاضر، موکل بنده، به‌شلوار مقام محترم ریاست چسبیده مبین این حقیقت است که او مانند غریقی به هر خس و خاشاکی که دم دستش بیاید چنگ  می‌اندازد. متهم در واقع می‌کوشد از طریق شوخ‌طبعی، حس همدردی را در آقایان اعضای هیأت مؤنصفه بیدار کند...ضمناًدرمورد شلوار مقام ریاست باید عرض کنم که...&lt;br /&gt;
دادستان پابرهنه تو حرف وکیل دوید و با قاطعیت تمام اعلام کرد که:-مطلقاً شایسته نیست شلوار مقام منبع ریاست به این مباحث کشیده‌شود.و وکیل مدافع با ظرافت چشمگیری درآمد که: -مخالفم!شلوار مقام ریاست نمی‌تواند «چیزناشایستی» باشد، چون که در این صورت نه تنها صاحب محترم شلوار، بلکه کل دستگاه قضائی کشور- اززندانیان بازداشتگاه موقت گرفته تا جلادی که حکم مرگ را اجرا می‌کند- به فقدان «شایستگی» منصف می‌شود.&lt;br /&gt;
سخن که به این جا رسید وکیل ناچار شد موقتاًاستدلالاتش را موقع بگذارد تا برای آقای رئیس تفدانی بیاورند که بتواندتوش تف کند. - وقتی مقام ریاست تف کرد هیجان فوقالعاده‌ئی در تالار در تالار محکمه‌ی جنائی پدید آمد. چندتا خانم‌ تماشاچی از حال رفتند، وحتی یکی از تماشاچیان، بدون این که سوءنیت یا قصد و غرض قبلی در کارش باشد، دستش کرد تو جیب نفرِبغل‌دستی‌اش، یک تخته شکلات ازش کشید بیرون و جلو چشم صاحب عله با حالتی عصبی دندان در آن فرو برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:2-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعلام تنفس شد، اما متهم ترجیح داد از این فرصت برای آنکه اشاره‌ی زشتی به دادستان کرده باشد استفاده کند. &lt;br /&gt;
تنفس که پایان یافت، بحث از سرگرفته شد. می‌بایست ثابت شود که عامل این جنایت پست و وحشیگری کم‌نظیری مرتکب عمل زشت خود شده‌است. &lt;br /&gt;
- از سه روز پیشش چیزی نخورده‌بود، تا امروز بتوانید ادعا کند که از زور گرسنگی اقدام به‌سرقت آن گرده‌ی نان کرده‌...سیاهکاری‌اش بیش از اوحدی که بشود قصور کرد چندش‌آور و نفرت‌انگیز است: نان را که دزدیده، نانوای محترم زده با گلوله تپانچه زخمیش کرده، آن وقت دوتائی خرخره‌ي‌همدیگر را چسبیده‌اند و حالا فشار نده کی فشار بده!-و دست آخر، این قاتل بی‌سرو پا موقعی به خودش می‌آید که کاسب بدبخت خفه شده!وقتی میبیند کار به اینجا رسیده فلنگ را می‌بندد، اما چند قدم بالاتر، بس که خون از از زخمش رفته‌بود دراز به دراز نقش زمین می‌شود، وژاندارم‌ها که در تعقیبس بوده‌اندسر می‌رسند و دست و پایش را می‌بندند...این ادعای قاتل هم که در حال دفاع مشروع زده حریف را کشته، ادعائي است ناوارد، مگر نه اینکه خودش ضمن بازجوئی گفته است از خیلی پیش‌ها تو فکر خودکشی بوده؟- خوب، پس برای چه نگذاشته‌است نانوا آن طور که باید به طرفش تیراندازی کند و عنداللزوم بکشدش؟&lt;br /&gt;
مواجهه‌ی قاتل با زن نانوای مقتول هم صحنه‌ی بسیار جالب توجهی بود، زنک برای نشان دادن نهایت سنگدلی جانی با هق هق گریه گفت:- خرخره‌اش را چنان فشار می‌داد که جفت چشم‌های شوهر بی‌گناهم از کاسه زده بود بیرون!&lt;br /&gt;
این حرف که از دهن زن ساده‌ئی بیرون آمده بود تمام افراد حاضر در دادگاه را عمیقاًٍِِِِِ تحت تأثیر قرار داد، به‌طوری که یکی از خبرنگاران بی‌درنگ عین عبارت را برای نشریه‌اش یادداشت کرد:‌«چشم‌های مقتول بی‌گناه از کاسه زده بود بیرون!»- و یکی از ستون‌های گزارش قضائی او که مربوط به این محاکمخ بود دارای چنین عنوانی شد. &lt;br /&gt;
متهم به راستی نمونه‌ی کامل یک جنایتکار بالفطره بود: به لسان فصیح گفت که (تعوذبالله) به خدا اعتقاد ندارد، جون که در تمام مدت عمر مزاحمش بوده و تازه کوفت هم به‌اش نداده‌. پدربزرگش مفت و مسلم از گرسنگی مرده که هیچ، حتی مادربزرگش هم از طرف یک سروان حشری ژاندارم مورد تجاوز قرار گرفته!&lt;br /&gt;
خلاصه، یکی‌یکی حرف‌هایش تأثیر ناگواری می‌گذاشت. دادستان اجازه خواست کیفرخواست دیگری علیه او تنظیم کند. شامل اتهامات کفرگوئی و بی‌دینی و توهین به‌ارتش، زیرا هرچند نباشد سربازهای ژاندارمری جزو ابوابجمعی ارتش به حساب می‌آیند. و پس از این مقدمه گفت:-ضمناًِ بنده فکر می‌کنم که آن سروان ژاندارم کف دستش را بو نکرده بود، وگرنه، حتی اگر یک درهزار حدس می‌زد که ممکن است چنین نوه‌ی تخس بی‌پدرو مادری پیدا کند، پدرش را می‌سوزاندندامکان نداشت به مادربزرگ این بی‌همه چیز تجاوز کند!&lt;br /&gt;
این منطق کوبنده هیجان اخلاقی شدیدی در حضار ایجاد کرد، به طوری که چند تا از زن‌های تماشاچی های‌های به گریه افتادند. انگار واقعا خود آنها بودند که سروان ژاندارم به‌شان تجاوز کرده‌بود. &lt;br /&gt;
بر طبق محتویات صریح صورت مجلس، متهم در خلال این احوال با «ظاهری خرسند» لبخند می‌زد و کاملاً آشکار بود که دارد محضر مقدس دادگاه و حضار محترم را دردلش مسخره می‌کند. &lt;br /&gt;
در پاسخ به سو‌أل‌ها هم کلمات بسیار بسیار رکیکی به‌کار می‌برد. نظیر:«آی زرشک!منظورت این‌است که باید می‌گذاشتم آن ناکس با آن هردمبیلش مثل آبکش سوراخم بکند؟»-وقس‌علیهذا...&lt;br /&gt;
وکیل مدافع بارها کوشید با ادای توضیحات مختصر و مفید، با استمداد از حس رأفت اعضای محترم هیأت محترم منصفه، نظر مساعد آن‌ها را نسبت به متهم جلب کند. اما درست مثل این بود که دارد بادیوار حرف می‌زند، زیرا خون جلو چشم یکی‌یکی اعضای هیأت منصفه را گرفته بود. آن‌ها همه‌شان دو چشم داشتند دو تا هم قرض کرده بودند رفته بودند تو بحر متهم، و حتی یک کلمه از حرف‌های او را هم که لحنش دم به دم جاهلی‌تر می‌شد نشنیده نمی‌گذاشتند. نگاه اعضای هیأت منصفه دیگر نگاه نگاه نبود. صاعقه‌ای بود که پنداری از آسمان بر آن تبهکار ناجنس پست‌فطرت نازل می‌شد.- آخرش هم طاقت‌شان طاق شد و فریادزنان خطاب به‌اش درآمدند که:-مگر تو راستی راستی تنت می‌خارد؟ از این که دارت بزنند خوش خوشانت می‌شود؟&lt;br /&gt;
و قاتل، به این سوال حیله‌گرانه با آرامش خاطر جواب داد:&lt;br /&gt;
- والله، شما موجوداتی که من می‌بینم، یقین دارم با این کار بیش‌تر از من کیفور می شوید!&lt;br /&gt;
پس از این حرف دادستان پاشد ایستاد و در میان سکوتی مرگبار اعلام کرد که می‌رود دست و روئی صفا بدهد، اما حقیقت این که حضرتش در مدت تنفس ماهی شور خورده بود و دست و رو شستن بهانه‌ای بود برای آن که این «بولس بیلات»(؟)معاصر بتواند سری به بعض جاها بزند. دلیلش هم این که با ظاهری شاد و شنگول برگشت و رفتارش با متهم مثقالی هفتصد دینار تفاوت کرده زیرا به خلاف قبل، دیگر، هربار که چشمش به او می‌افتاد تو دستمالش تف می‌کرد.&lt;br /&gt;
						***						&lt;br /&gt;
شنیدن بیانات شهود هم جزئیات اتهام را ثابت کرد. به وضوح تمام بر ساحت مقدس دادگاه آشکار شد که متهم، حتی پیش از آن که دست به قتل نفس بزند هم روی اشخاص تأثیر بدی به جا می‌گذاشته است. &lt;br /&gt;
وقتی کاشف به عمل آمد که نفطه‌اش پیش ازازدواج رسمی والدینش بسته شده‌بود. و از آن بدتر این که عرق سگی هم زهرمار می‌کند، متهم حاضر در دادگاه نه‌گذاشت و نه برداشت، و صاف و پوست‌کنده درآمد که:-خوب، مگر تعجب هم دارد؟نمی‌توانم کنیاک بخورم!&lt;br /&gt;
این جواب چنان بی‌مورد بود که ریاست دادگاه دستور داد متهم را از تالار ببند بیرون، اما با وساطت وکیل مدافع موافقت کرد که برش گردانند.&lt;br /&gt;
این سوال و جواب به‌جاهای باریکی کشیده شد زیرا هنگامی که داشتند جانی را بی‌دستور مقام ریاست از جلسه‌ی دادگاه می‌بردند بیرون، یک بار دیگر منباب توضیح قضیه داد زد:خوب عجب بساطی‌است!نمی‌توانم کنیاک بخورم بابا، پولش را ندارم آخر!&lt;br /&gt;
و این توضیح در جمع اعضای هیأت منصفه جنب و جوش  شدیدی ایجادکرد به‌طوری که یکی از آن‌ها بی‌اختیار گفت:&lt;br /&gt;
-لعنتی! لعنتی! پس اگر پولش را داشت کنیاک هم زهرمار می‌کرد!&lt;br /&gt;
غریو تأیید از جماعت برخاست و یکی از آن میان فریاد زد:-بدالکلی! و یکی دیگر از اعضای هیلت عربده کنان تکرار کرد:-اجاره می‌فرمائید؟...اجازه می‌فرمائید؟...&lt;br /&gt;
جنجال و هیاهو تالار رابرداشت. چنان که وقتی سرانجام مأموران انتظامی متهم مخل نظم را از تالار بیرون بردند رئیس دادگاه با لحنی سرزنش‌بار بدون تعارف دادش در آمد که:&lt;br /&gt;
-چه خبرتان شده؟ خیال می‌کنید به تأتر آمده‌اید؟ &lt;br /&gt;
پس از آن که متهم را دوباره به تالار دادگاه برگرداندند و جلسه رسمی شد. نخست گرده‌ی نانی را که دزدیده بود و بعد عکس نانوائی را که کشته بود به‌اش نشان دادند.&lt;br /&gt;
رئیس دادگاه پرسید:-این همان نان است؟&lt;br /&gt;
جنایتکار با لحنی قاطع جواب داد:-بعله!&lt;br /&gt;
-قربانی جنایتتان صاحب همین عکس است؟&lt;br /&gt;
-منظورتان همان کسی است که باش سرشاخ شدم خفه شد؟ انگار از این بابا پیرپاتال‌تر بود.&lt;br /&gt;
این جواب گستاخانه تمام حاضران در محکمه را به خشم آورد و&lt;br /&gt;
حتی بیرگ‌ترین کارمندان رسمی دادگاه را عمیقاً و سرتاپا تکان داد. &lt;br /&gt;
وقتی شهود دادگاه احضار شدند، در واقع کلک متهم کنده شد. &lt;br /&gt;
یک‌بار وکیل مدافع خواست به‌موردی اعتراض کند، اما مقام ریاست بی‌درنگ نوکش را چید و او را سر جایش نشاند و گفت: -حکمت بالغه‌ی شاهدی که به‌جایگاه احضار می‌شود این نیست که اسباب خنده‌ی دیگران بشود.(۲)&lt;br /&gt;
باری با شهادت شهود ثابت شد که قاتل شب‌ها نمی‌دانسته است کجا بخوابد. البته دادگاه پاپی علت این وضع نشد. اما کاشف به عمل آمد که او، حتی اگر سرپناهی هم نداشت دست کم می‌توانست برای کپه‌ی مرگ گذاشتن جای دیگری سوای باغ کلیسا را در نظر بگیرد. &lt;br /&gt;
یکی دیگر از شهود به سادگی توانست ثابت کند گه قاتل هیچ وقت فکل نمی‌زده، یکی دیگر شهادت داد که آن رذل نابکار هرگز یک پیرهن حسابی به‌تن خودش ندیده، و سومی به قید سوگند از این موضوع پرده برداشت که قاتل تا این سن و سال نفهمیده که «صابون» یک چیز خوردنی‌ست یا پوشیدنی!&lt;br /&gt;
مع‌ذلک خرد‌کننده‌ترین ضربه‌ئی که به متهم وارد شد شهادت بخشدار زادگاه او بود. &lt;br /&gt;
بخشدار گفت:- این راهزن آدمکش هرگز نتوانست بفهمد جوراب یعنی چه، و ضمناً از همان دوران بچگی که من دیده‌بودمش دماغش را با سرآستینش پاک می‌کرد و روی آگهی‌های مربوط به حرکت دسته‌ها از کلیسا شکل‌های بدبد می‌کشید. از همه‌ی این‌ها گذشته، به مدت بیست‌سال تمام جناب شهردار را خوک صدا می‌زدو تازه، بیست چوب هم به بخشدار بدهکار بود.&lt;br /&gt;
***						&lt;br /&gt;
رأی هیأت منصفه:&lt;br /&gt;
یکی از اعضای هیأت منصفه گفت:&lt;br /&gt;
-آقایان! ما در این‌جا گرد آمده‌ایم تا در مورد سرنوشت متهم تصمیم بگیریم. تمام این شهر لعنتی را بگردید، چاشنی مطبوعی که به‌دل‌تان بچسبد گیرتان نمی‌آید. متهم مورد نظر، نه به درد دنیا می‌خورد نه به درد آخرت. توی رستوران «دورزاک» همین امروز یک »گولاش» (۴)با چاشنی سفارش دادم، که از بس مزخرف بود نتوانستم به‌اش لب بزنم. متهم از همان نخستین سال‌های زندگی‌اش نشان داده که یک روده‌ی راست تو شکمش نیست. تازه از توی گولاشی که عرض کردم، یک مگس مرده هم درآوردم. --- آقایان! گاو داریم تا گاو این جانی نابکار، زده یک کاسب شرافتمند پولدار را کشتهَ، یعنی مردی را که در تمام مدت زندگی همه‌ی وجودش را وقف خیروصلاح اهل محله‌اش کرده بود، کاسب شریفی که اگر گردنش را می‌زدی امکان نداشت از آن ادویه‌ی وحشتناکی که صاحب رستوران «دورزاک» تو چاشنی‌هاش می‌زند به دیارالبشری بفروشد...این جانی مست مردی را کشته که اگر قصاب هم می‌بود آن‌قدر شرف داشت که گوشت مانده‌ئی - مثل گوشت وحشتناکی که امروز تو رستوران «دورژاک» به اسم گولاش به خورد ارادتمند دادند-به هیچ تنابنده‌ئی قالب کند...پس این جانی الدنگ باید به‌دار مجازات آویخته‌شود. او را باید چنان با یک تکه طناب ‌دار بزنند که در آخرین تشنج‌های مرگ مثل فرفره دور خودش بچرخد... فکرش را بکنید: تازه سی‌و پنج چوب هم برای یک چنان خوراک بوگندوئی از بنده پول گرفته‌اند. این دیگر افتضاحی است که تا حالا سابقه نداشته. در حقیقت، این بابائی که در برابر شما قرار گرفته تا درباره‌ی اعمال و رفتارش قضاوت کنید بدترین نمونه‌ی چنان جنایتکارانی است ...آقایان! دور رستوران «دورزاک» را به کلی قلم بگیرید... بنده شخصاً همین حالا رأی خودم را اعلام می‌کنم:-محکوم؟-بله!...اما شما آقایان چه رأئی می‌دهید؟&lt;br /&gt;
-بله.-بله.-بله.-بله.-بله...&lt;br /&gt;
رئیس دادگاه که نظر هیأت منصفه را خواند. اعلام داشت:&lt;br /&gt;
-مجازات اعدام به وسیله دار.&lt;br /&gt;
و تکرار مرد:&lt;br /&gt;
-به‌نام نامی اعلیحشرت پادشاه، مجازات مرگ به‌وسیله‌ی دار!&lt;br /&gt;
و هنگامی که زنان حاضر در قسمت تماشاچی‌های دادگاه برای آقایان اعضای هیئت مونصفه بوسه می‌فرستادند متهم صدائی از خودش درآورد که در اساطیر هیچ صحبتی از آن نشده‌است و با آداب معاشرت سطح بالای جامعه هم مطلقاً ارتباطی ندارد. فقط، نگهبانی که محکوم را با خود به‌زندان برمی‌گرداند قیافه‌ای به خودش گرفت که لامحاله به قیافه‌ی آدم‌هائی که ترش کرده باشند شباهت داشت، والسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه‌ی آزاد قاسم صنعوی:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:2-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:2-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲ صفحه ۴۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=776</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=776"/>
		<updated>2010-04-14T05:28:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;br /&gt;
اما مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هایی که جهان‌شان همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کل« مانده‌اند. اما آنهایی که آن کلیت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبرو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده- یعنی پدیده‌هایی چون دولت، اقتصاد، علوم، هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند- تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها به‌معنای بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان کیرکه‌گورو هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر،هم آن‌ها که عقل را اصل نمی دانند هم آن‌ها که می دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطه عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
مراد هگل از»عینیت دادن« یک کنش بیگانگی با خود است. و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن درآن بدل به موضوع شتاسائی(objectیا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفه زیمل را پیشگویی می‌کند.چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت های روانی با معنا ، یا چنان که خود می‌گوید، شکلهای روح عینی (objective spirit یا جان عینی) خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه خود را با او بیگانه می‌شود.&lt;br /&gt;
او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها ، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معنا ناواقعی و خیالی‌ست. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind) در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل مه خدا جهان را به کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به‌هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بلکه نماینده‌ی مرحله ی ضروری و کریز ناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به‌خودآگاهی می‌یابد.زیرا جان بنابر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شودفقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جان با واقعیت بیگانه شده بالاتر میرود و با آن مخالفت میکندو برای خود جهانی دیگر (یا ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابر این ،بیگانگی شرط لازم و به زبان دیگر بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.؛(۳)&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می دهدبلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و کامپانلا (campanella) این را به واضح‌ترین شکل به ما نشان داده است. او آنگاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربه‌ی تأثرات بیرونی است هنوز به نظریه‌ی هنوز به نظریه‌ی »تقلیدی« قروت وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت شناسنده (یا ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که او چیزها را آنگاه درک می‌کند که آن(چیزها) او [=جان، شناسنده] را پرکنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست میدهد و به‌جای آن سرشتی بیگانه به خود میگیرد. کامپانلا تا آنجا در شناخت پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودن خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هم از نظر مارکس هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. اما این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند. زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس میان شناسنده و واقعیت عینی رخ میدهد. و یا چنین تماسی تکرار می‌شود. حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است. یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتا در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیت مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت. و آن‌را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلا منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کل این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعا متعلق به او نیست و برایش هیچ مفهوم واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنابر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است و به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود ناریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی یا ماشینی شدن تولید همراه با تقسیم کارـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایش به تقسیم کارـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت. &lt;br /&gt;
نظریه مارکس درباره‌ی بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، اما مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمروهنر نیست، آثار هنری قبلا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمدند که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بودکه شخصا برای هنرمنند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع دادو ستد تجاری شده‌است. یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطه احتمالی و نامشخص هنرمند و هواداران اوست که این‌چنین آشمارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز میکند. &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا محیطی) است که در نتیجه نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرد، یعنی به کار محض- آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون میگذارد، و عینیت می‌بخشد، و به تدریج، تمام صفات شخصی‌اش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ای پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا عملکرد) پول می‌شود. &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کندوتولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگنه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند،به‌همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند.او زندگی را روی کار می‌گذارد، اما این زندگی دیگر زندگی او نیست بلکه تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن‌وقتی حس می‌کند در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کار کند در خانه نیست...کارش کار اجباری است.» بنابراین معنی بیگانگی او با ساخته دست هایش، نه فقط این است که کارس به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است،بلکه این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌است.&lt;br /&gt;
اگر،از نظر مارکس، بیگانگی کار فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائی‌اش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پا افتاده نمی‌بود. زیرا از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط ساده‌ی زندگی روبنس کروزوئه‌وار را پشت‌سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در موادخام و ماشین الات -[یعنی هیچ]چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ای مال کارگر نیست، و آن را زا آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار میشود، که که مارکس آن را در توسعه‌ی اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند در شرایط، انسان به ناگزیر خود را برده ی کار خویش حس می‌کند. &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزده ام هنوز تقسیم کار، [به‌گونه‌ای] که آدام اسمیت میگوید وجود نداشت و مثال مشهور او،یعنی سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد.اما از پایان قرن پانزدهم، در نتیجه عرضه‌ی ماشین (یعنی، ابزارهای ماشینی)ماشینی شدن روزافزون کار به‌وجود آمده است. &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را میتوان در تمام رخدادّآ آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. اما نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی صنعتی تا حد وظایف ساده ماشینی و تگراری تنزل داده‌شود.(۵) اما برای اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هجدهم پیدا شد. برای این‌کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملا کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که بدان نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبهه‌ی وسیعی پیشرفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن‌که ماشین، و همراه با آن سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزه‌ی(۶) کار به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری وکاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت. و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست،و نیز به‌استفاده‌ی شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکننده‌ی خرده پا انجامید. &lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی(راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل] در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رویائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیشتری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی موثر دوران‌ساز سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به‌سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسانها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزه‌ی‌درونی در برانگیختن به کار، مسلما اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. وهروقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بلکه برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، صرف(؟) و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی کردند. نه فقط صرف(؟)بلکه صنعتگر قرون وسطائی هم - که این‌همه از سر بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ای(رمانتیک) به او داده‌اند- بی‌شک به‌طور کلی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با ...(؟) نقاله کار می کندبا کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعه‌ی سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌است. صبری که لازمه‌ی تحمل کار است وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سروازه(؟) یعنی وقتی که کل جامعه‌ی فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیارپرزحمت‌تر و بی‌روح تر از اعصار بعد بود، اما آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه های درباره‌ی حقوق شخصیت انسانی، و سست‌شدن تازه‌ی دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان باکش بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره درباره‌ی احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست‌زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزه‌ی درونی ترقی در مدارج اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترین شرایط باشند. بلکه وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود. حس بیگانگی با کار نیز،اگر نه واقعیت بیگانگی ،بندرت واقعا ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابر این باظهور سرمایه‌داری جدید عمدتا از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر یه‌طور عینی و مادی بهتر نبود،بلکه به فلاکتباری سرنوشتش کمتر آگاه بود.&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به‌هوش بیشتری داشت تا بدست گرفتن بیل و کج‌بیل،یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. اما هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت فرایندهایی که لزوما یک نواخت و وابسته به کاربری ماشین است ، کسالت‌آورتر احساس می شود. اگر چه مسلما این فرآیند مستلزم هوش استو با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش)نیاز است اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ ساده‌ی بافندگی،مثل همان‌هایی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلما نیاز به دقت بیشتری داشت تا ابزارهائی که کارگر روزگار قدیم سرواز(؟) در ملک اربابی به دست میگرفت. اما در نهایت بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش- هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب میشود. در بررسی این مسئله که آیا در هر دوره تاریخی بیگانگی هست یا نه،و اگر هست تا چه درجه‌ای افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ای است که بین کارگر و کار وجود دارد، و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطه‌ی بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعی‌اش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ای که انجام دادنش از او خواسته می‌شود ازطرف دیگر بستگی دارد.مارکس با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست‌کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، اما در اتهامی که در ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملا محق است.&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌واره»ای است که محصولات کار به‌خود گرفته است. یعنی محصولاتی که در نتیجه‌ی ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سزمایه‌داری بدل به کالا شده، اما خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با این‌همه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن‌زمان ناشناخته بود سخن می‌گوید،یعنی از سلطه جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌[یا کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد، آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که کفهوم کالا مقوله بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزه‌ی کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ای داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفا نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت ،(بلکه) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاری‌اش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت.&lt;br /&gt;
جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است، یا ارزش کار دوتنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا با چیزی بنیادی تراز فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم. ما نه‌تنها باضایع شدن کار و وقت، بلکه بافقدان شخصیت و هویت فرد روبه‌رو هستیم. نه‌تنها زندگی و کار صفت انسانی‌اش را ازدست داد و شئی شد(یا عینیت یافت)، بلکه خود کارگر هم انسان بودنش را از دست داد، و به‌همین  شکل تبدیل به «شئی» شد. و این ما را به درک میزان تهاجم مفهوم کالا به کل زندگی قادر می‌کند، و نشانی به‌دست می‌دهد که به عمق بحران‌های معنوی که این در آن به‌وجود آمده راه یابیم. زیرا شرایطی که منجر شد انسان در عصر آزادی اجتماعی این گونه سقوط کند باید در حوزه‌هایی بسیار وسیع‌تر از شخصیت کارگر صنعتی، و لذتی که از کارش می‌برد، تأثیر گذاشته‌باشد؛ در حقیقت دامنه‌ی تأثیر انقلابی آن به همه‌ی شکل‌های زندگی و اندیشه، به تمام سطوح جامعه، و تمام مناطق فرهنگی کشیده شد. روش تفکر کل جامعه مبتنی بر ایدئولوژی کالاها بود. هیچ شکلی از مناسبات انسانی یا فعالیت‌های انسانی نبود که دست این ایدئولوژی به آن نرسیده و تهدیدش نکرده باشد. &lt;br /&gt;
این دوره در واقع دوره‌ای بود که هنرمند را به قاطع‌ترین شکل از صنعتگر متمایز کرد و بیش از پیش در رفتار فردی امتیازاتی به او داده شد. در هز صورت، محصول کار او از سفارشی بودن افناد و تبدیل به کالائی شد که برای انبار و یا برای عرضه به بازار آزاد تولید می‌شد. گرچه فردیت بزرگ‌ترین آثار آن عصر از آثار هر یک از اعصار پیشین آشکارتر مشخص بود، با این حال، می‌بایست به طور کلی منجر به غیرشخصی شدن تولید هنری شود. البته آثار هنری دوره‌های پیش نیز خرید و فروش می‌شد، اما این حقیقت که در اواسط قرن شانزدهم شاهد تولد واقعی دادوستد هنری هستیم و نشانه بی‌نهایت مهمی برای آینده است، این نه‌تنها برای فروشندگان و جمع کنندگان آثار هنری، به معنای جدید آن، بلکه برای هنرمند جدید هم ساعت تولیدی به‌حساب می‌آمد. هنرمند جدید برای آن‌که استقلال بیشتری داشته‌باشد می‌بایست در قبال آن دستخوش ناامنی بیشتری شود، و ارزش او با ارقامی ارزیابی می‌شد که قبلا هرگز نمی‌شد.*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بخشی از یک گفتار از کتاب Mannerism&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=774</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=774"/>
		<updated>2010-04-14T04:52:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;br /&gt;
اما مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هایی که جهان‌شان همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کل« مانده‌اند. اما آنهایی که آن کلیت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبرو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده- یعنی پدیده‌هایی چون دولت، اقتصاد، علوم، هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند- تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها به‌معنای بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان کیرکه‌گورو هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر،هم آن‌ها که عقل را اصل نمی دانند هم آن‌ها که می دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطه عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
مراد هگل از»عینیت دادن« یک کنش بیگانگی با خود است. و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن درآن بدل به موضوع شتاسائی(objectیا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفه زیمل را پیشگویی می‌کند.چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت های روانی با معنا ، یا چنان که خود می‌گوید، شکلهای روح عینی (objective spirit یا جان عینی) خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه خود را با او بیگانه می‌شود.&lt;br /&gt;
او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها ، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معنا ناواقعی و خیالی‌ست. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind) در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل مه خدا جهان را به کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به‌هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بلکه نماینده‌ی مرحله ی ضروری و کریز ناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به‌خودآگاهی می‌یابد.زیرا جان بنابر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شودفقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جان با واقعیت بیگانه شده بالاتر میرود و با آن مخالفت میکندو برای خود جهانی دیگر (یا ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابر این ،بیگانگی شرط لازم و به زبان دیگر بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.؛(۳)&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می دهدبلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و کامپانلا (campanella) این را به واضح‌ترین شکل به ما نشان داده است. او آنگاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربه‌ی تأثرات بیرونی است هنوز به نظریه‌ی هنوز به نظریه‌ی »تقلیدی« قروت وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت شناسنده (یا ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که او چیزها را آنگاه درک می‌کند که آن(چیزها) او [=جان، شناسنده] را پرکنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست میدهد و به‌جای آن سرشتی بیگانه به خود میگیرد. کامپانلا تا آنجا در شناخت پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودن خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هم از نظر مارکس هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. اما این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند. زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس میان شناسنده و واقعیت عینی رخ میدهد. و یا چنین تماسی تکرار می‌شود. حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است. یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتا در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیت مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت. و آن‌را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلا منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کل این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعا متعلق به او نیست و برایش هیچ مفهوم واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنابر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است و به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود ناریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی یا ماشینی شدن تولید همراه با تقسیم کارـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایش به تقسیم کارـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت. &lt;br /&gt;
نظریه مارکس درباره‌ی بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، اما مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمروهنر نیست، آثار هنری قبلا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمدند که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بودکه شخصا برای هنرمنند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع دادو ستد تجاری شده‌است. یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطه احتمالی و نامشخص هنرمند و هواداران اوست که این‌چنین آشمارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز میکند. &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا محیطی) است که در نتیجه نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرد، یعنی به کار محض- آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون میگذارد، و عینیت می‌بخشد، و به تدریج، تمام صفات شخصی‌اش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ای پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا عملکرد) پول می‌شود. &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کندوتولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگنه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند،به‌همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند.او زندگی را روی کار می‌گذارد، اما این زندگی دیگر زندگی او نیست بلکه تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن‌وقتی حس می‌کند در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کار کند در خانه نیست...کارش کار اجباری است.» بنابراین معنی بیگانگی او با ساخته دست هایش، نه فقط این است که کارس به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است،بلکه این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌است.&lt;br /&gt;
اگر،از نظر مارکس، بیگانگی کار فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائی‌اش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پا افتاده نمی‌بود. زیرا از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط ساده‌ی زندگی روبنس کروزوئه‌وار را پشت‌سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در موادخام و ماشین الات -[یعنی هیچ]چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ای مال کارگر نیست، و آن را زا آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار میشود، که که مارکس آن را در توسعه‌ی اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند در شرایط، انسان به ناگزیر خود را برده ی کار خویش حس می‌کند. &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزده ام هنوز تقسیم کار، [به‌گونه‌ای] که آدام اسمیت میگوید وجود نداشت و مثال مشهور او،یعنی سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد.اما از پایان قرن پانزدهم، در نتیجه عرضه‌ی ماشین (یعنی، ابزارهای ماشینی)ماشینی شدن روزافزون کار به‌وجود آمده است. &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را میتوان در تمام رخدادّآ آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. اما نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی صنعتی تا حد وظایف ساده ماشینی و تگراری تنزل داده‌شود.(۵) اما برای اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هجدهم پیدا شد. برای این‌کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملا کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که بدان نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبهه‌ی وسیعی پیشرفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن‌که ماشین، و همراه با آن سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزه‌ی(۶) کار به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری وکاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت. و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست،و نیز به‌استفاده‌ی شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکننده‌ی خرده پا انجامید. &lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی(راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل] در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رویائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیشتری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی موثر دوران‌ساز سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به‌سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسانها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزه‌ی‌درونی در برانگیختن به کار، مسلما اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. وهروقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بلکه برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، صرف(؟) و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی کردند. نه فقط صرف(؟)بلکه صنعتگر قرون وسطائی هم - که این‌همه از سر بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ای(رمانتیک) به او داده‌اند- بی‌شک به‌طور کلی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با ...(؟) نقاله کار می کندبا کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعه‌ی سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌است. صبری که لازمه‌ی تحمل کار است وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سروازه(؟) یعنی وقتی که کل جامعه‌ی فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیارپرزحمت‌تر و بی‌روح تر از اعصار بعد بود، اما آن قدر ظالمانه و تحقیرکننده حس نمی‌شد که بعد از آزادی دهقانان، و گسترش اندیشه های درباره‌ی حقوق شخصیت انسانی، و سست‌شدن تازه‌ی دیوارهای بین طبقات اجتماعی احساس می‌شد. حیوان باکش بیش از انسان، و انسان اولیه بیش از انسان متمدن تحمل کار جسمانی می‌کنند. در هر دوره درباره‌ی احساس تحمل‌پذیر بودن چیزها نسبیتی وجود دارد. در انسان چنین است که تمایل و توانائی دست‌زدن به هر کاری بستگی دارد به توانائی توقع او از آن کار درست همان‌طور که انگیزه‌ی درونی ترقی در مدارج اجتماعی وقتی آغاز نمی‌شود که طبقات زیر ستم در بدترین شرایط باشند. بلکه وقتی شروع می‌شود که موقعیت این طبقات با طبقات بالاتر مقایسه‌پذیر شود. حس بیگانگی با کار نیز،اگر نه واقعیت بیگانگی ،بندرت واقعا ظالمانه می‌شود مگر وقتی که آزادی حرکت کارگر بهبود وضع او را امکان‌پذیر کند. بنابر این باظهور سرمایه‌داری جدید عمدتا از نظر ذهنی اوضاع برای کارگر بدتر شد. در دوره‌های تاریخی پیشین وضع کارگر یه‌طور عینی و مادی بهتر نبود،بلکه به فلاکتباری سرنوشتش کمتر آگاه بود.&lt;br /&gt;
همچنین مارکس با این فرض که ماشینی شدن و توجه محض به ماشین منجر به سترونی روحی کارگر شد و می‌بایست بشود مجرم به رمانتیکی کردن گذشته بود. در واقع کار با ماشین، از نظر روانی، پرزحمت‌تر از شیار کردن زمین با گاوآهن بود و نیاز به‌هوش بیشتری داشت تا بدست گرفتن بیل و کج‌بیل،یا انجام دادن کار بسیاری از صنعتگران در املاک اربابی، یا در جوامع کوچک روستاها. اما هرچه کارگر در طول زمان ماهرتر شود به همان نسبت فرایندهایی که لزوما یک نواخت و وابسته به کاربری ماشین است ، کسالت‌آورتر احساس می شود. اگر چه مسلما این فرآیند مستلزم هوش استو با پیچیده‌تر شدن روزافزون ماشین بیش از پیش به آن (به هوش)نیاز است اگر تمام وسائل جدید برقی را کنار بگذاریم، یک چرخ ساده‌ی بافندگی،مثل همان‌هایی که در نخستین مراحل صنعت نساجی به‌کار می‌بردند، بسیار پیچیده‌تر بود و مسلما نیاز به دقت بیشتری داشت تا ابزارهائی که کارگر روزگار قدیم سرواز(؟) در ملک اربابی به دست میگرفت. اما در نهایت بیگانگی کارگر با کار متأثر از این نیست. عامل اساسی این است که با تغییر به تولید ماشینی جدید، با وجود ماهیت پرزحمت‌تر کارش- هرگونه ابتکار و امکان نوآوری و تغییر از او سلب میشود. در بررسی این مسئله که آیا در هر دوره تاریخی بیگانگی هست یا نه،و اگر هست تا چه درجه‌ای افزایش یافته، عامل قطعی فاصله‌ای است که بین کارگر و کار وجود دارد، و این تا آن اندازه که به کلیت وضع او بستگی دارد به ماهیت کارش ندارد. یعنی، به رابطه‌ی بین منابع اقتصادی او، فرصت‌های او در بازار کار، حقوق اجتماعی‌اش، خودآگاهی و میزان هوشش از یک طرف، و به کار عملی‌ای که انجام دادنش از او خواسته می‌شود ازطرف دیگر بستگی دارد.مارکس با آن‌که نیازی را که تولید ماشینی به قابلیت‌های کارگر دارد، دست‌کم گرفته و به همین دلیل دچار خطا شده، اما در اتهامی که در ماشینی شدن کار وارد می‌آورد کاملا محق است.&lt;br /&gt;
اگرچه در نظر مارکس مهم‌ترین علامت بیگانگی «عینیت شبح‌واره»ای است که محصولات کار به‌خود گرفته است. یعنی محصولاتی که در نتیجه‌ی ماشینی شدن و تقسیم کار عصر سزمایه‌داری بدل به کالا شده، اما خوب می‌داند که تجارت کالا خیلی قدیم‌تر از سرمایه‌داری جدید است. با این‌همه او به‌درستی از مفهوم «فتیشیسم کالاها» که تا آن‌زمان ناشناخته بود سخن می‌گوید،یعنی از سلطه جدید مفهوم کالاها در زندگی، هدایت‌[یا کاناله کردن] اندیشه به مقولات کالائی، متحول شدن روابط انسانی، که اکنون تحت حکومت تولید و فروش کالاست چیزی که در دوره‌ئی که موضوع بحث ماست تازه بود، این نبود که هم محصولات کار و هم ساعت کار تولیدکنندگان آن‌ها، کالاهای قابل فروش شدند، چون این مسأله حتی به اغراق‌آمیزترین شکلش نیز نمی‌توانست آن تأثیر انقلابی را داشته باشد که مارکس آن را به چیزی که او آن را به «کالا شدن» (reinfication) تعبیر می‌کرد نسبت داد، آشوب دوران‌ساز عبارت از این واقعیت بود که کفهوم کالا مقوله بنیادی زندگی اجتماعی شد و به هر حوزه‌ی کوشش انسانی شکل و اسلوب تازه‌ای داد. در مناسبات اجتماعی انسان هر عنصر کیفیت یک کالا به خود گرفت و صرفا نه به این معنی که آن عنصر مثل هر کالای دیگری خریدنی یا فروختنی شد، یا این که وقت کارگر دیگر مقایسه‌پذیر گشت ،(بلکه) نتیجه‌اش این بود که خود کارگر قدرت و ظرفیت کاری‌اش را فقط یک شئی قابل فروش پنداشت.&lt;br /&gt;
جوهر مطلب، چنان که مارکس به ما نشان داده است، در این واقعیت است که «یک ساعت از وقت هر انسان مساوی با یک ساعت از وقت یک انسان دیگر است، یا ارزش کار دوتنی که یک ساعت کار می‌کنند، با یکدیگر مساوی است.» در این‌جا با چیزی بنیادی تراز فروش زمان کار و محصول کار مواجهیم.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=582</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=582"/>
		<updated>2010-04-13T00:28:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;br /&gt;
اما مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هایی که جهان‌شان همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کل« مانده‌اند. اما آنهایی که آن کلیت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبرو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده- یعنی پدیده‌هایی چون دولت، اقتصاد، علوم، هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند- تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها به‌معنای بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان کیرکه‌گورو هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر،هم آن‌ها که عقل را اصل نمی دانند هم آن‌ها که می دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطه عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
مراد هگل از»عینیت دادن« یک کنش بیگانگی با خود است. و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن درآن بدل به موضوع شتاسائی(objectیا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفه زیمل را پیشگویی می‌کند.چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت های روانی با معنا ، یا چنان که خود می‌گوید، شکلهای روح عینی (objective spirit یا جان عینی) خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه خود را با او بیگانه می‌شود.&lt;br /&gt;
او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها ، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معنا ناواقعی و خیالی‌ست. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind) در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل مه خدا جهان را به کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به‌هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بلکه نماینده‌ی مرحله ی ضروری و کریز ناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به‌خودآگاهی می‌یابد.زیرا جان بنابر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شودفقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جان با واقعیت بیگانه شده بالاتر میرود و با آن مخالفت میکندو برای خود جهانی دیگر (یا ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابر این ،بیگانگی شرط لازم و به زبان دیگر بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.؛(۳)&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می دهدبلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و کامپانلا (campanella) این را به واضح‌ترین شکل به ما نشان داده است. او آنگاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربه‌ی تأثرات بیرونی است هنوز به نظریه‌ی هنوز به نظریه‌ی »تقلیدی« قروت وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت شناسنده (یا ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که او چیزها را آنگاه درک می‌کند که آن(چیزها) او [=جان، شناسنده] را پرکنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست میدهد و به‌جای آن سرشتی بیگانه به خود میگیرد. کامپانلا تا آنجا در شناخت پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودن خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هم از نظر مارکس هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. اما این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند. زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس میان شناسنده و واقعیت عینی رخ میدهد. و یا چنین تماسی تکرار می‌شود. حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است. یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتا در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیت مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت. و آن‌را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلا منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کل این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعا متعلق به او نیست و برایش هیچ مفهوم واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنابر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است و به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود ناریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی یا ماشینی شدن تولید همراه با تقسیم کارـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایش به تقسیم کارـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت. &lt;br /&gt;
نظریه مارکس درباره‌ی بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، اما مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمروهنر نیست، آثار هنری قبلا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمدند که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بودکه شخصا برای هنرمنند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع دادو ستد تجاری شده‌است. یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطه احتمالی و نامشخص هنرمند و هواداران اوست که این‌چنین آشمارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز میکند. &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا محیطی) است که در نتیجه نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرد، یعنی به کار محض- آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون میگذارد، و عینیت می‌بخشد، و به تدریج، تمام صفات شخصی‌اش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ای پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا عملکرد) پول می‌شود. &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کندوتولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگنه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند،به‌همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند.او زندگی را روی کار می‌گذارد، اما این زندگی دیگر زندگی او نیست بلکه تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن‌وقتی حس می‌کند در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کار کند در خانه نیست...کارش کار اجباری است.» بنابراین معنی بیگانگی او با ساخته دست هایش، نه فقط این است که کارس به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است،بلکه این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌است.&lt;br /&gt;
اگر،از نظر مارکس، بیگانگی کار فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائی‌اش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پا افتاده نمی‌بود. زیرا از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط ساده‌ی زندگی روبنس کروزوئه‌وار را پشت‌سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در موادخام و ماشین الات -[یعنی هیچ]چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ای مال کارگر نیست، و آن را زا آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار میشود، که که مارکس آن را در توسعه‌ی اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند در شرایط، انسان به ناگزیر خود را برده ی کار خویش حس می‌کند. &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزده ام هنوز تقسیم کار، [به‌گونه‌ای] که آدام اسمیت میگوید وجود نداشت و مثال مشهور او،یعنی سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد.اما از پایان قرن پانزدهم، در نتیجه عرضه‌ی ماشین (یعنی، ابزارهای ماشینی)ماشینی شدن روزافزون کار به‌وجود آمده است. &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را میتوان در تمام رخدادّآ آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. اما نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی صنعتی تا حد وظایف ساده ماشینی و تگراری تنزل داده‌شود.(۵) اما برای اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هجدهم پیدا شد. برای این‌کار همان ماشینی شدن تولید و بی‌ارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملا کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که بدان نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت. در هر صورت، شک نیست که رشد سریع سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، پیوند محکمی با پیشرفت فنی داشت. این فرایند با چنان سرعت و در چنان جبهه‌ی وسیعی پیشرفت که به‌آسانی می‌توان آن را به نخستین انقلاب صنعتی وصف کرد. کمی پس از آن‌که ماشین، و همراه با آن سازمان کم یا بیش جدید و راسیونالیزه‌ی(۶) کار به پارچه‌بافی راه یافت در معدنکاوی، چاپ، و شیشه‌گری وکاغذسازی نیز مورد استفاده قرارگرفت. و این نسبت منجر شد به تمرکز تولید در چند دست،و نیز به‌استفاده‌ی شدیدتر از کار و امحای تدریجی تولیدکننده‌ی خرده پا انجامید. &lt;br /&gt;
مارکس، به خلاف خردگرائی(راسیونالیسم) بنیادی روش‌ها و برخوردش [بامسائل] در توصیف فرایند بیگانگی نمی‌تواند در برابر رمانتیکی کردن گذشته [یعنی، ویژگی یا تعبیر رویائی به گذشته دادن] مقاومت کند، و پیداست که این‌کار برای آن صورت گرفته که سرشت تحمل‌ناپذیر شرایط جدید برجستگی بیشتری پیدا کند. او به‌خاطر هر نیروی موثر دوران‌ساز سرآغازهای ماشینی شدن و تقسیم کار، نمی‌بایستی این واقعیت را ندیده بگیرد و از آن به‌سکوت بگذرد که کار حتی در دوره‌های پیشین نیز برای اغلب انسانها نمی‌توانسته است با هیچ لذتی همراه بوده باشد. همیشه امکانش بوده و هست که شخص خود را با کارش یکی بداند فقط به این شرط که این کار، کاری فردی و تا حدی خلاق باشد. ناموفق بودن انگیزه‌ی‌درونی در برانگیختن به کار، مسلما اول بار با تولید سرمایه‌داری جدید شروع نشده است. وهروقت که کار کردن فقط برای کسب معاش باشد، و تولید برای مصرف شخصی نباشد، بلکه برای کسب وسائل مبادله باشد، بیگانگی با کار هم می‌تواند پیدا شود. برده‌، صرف(؟) و خدمتکار هم کار می‌کردند چون مجبور بودند و بیش از آن‌چه می‌بایست کار بکنند نمی کردند. نه فقط صرف(؟)بلکه صنعتگر قرون وسطائی هم - که این‌همه از سر بی‌توجهی حالت شاعرانه‌ای(رمانتیک) به او داده‌اند- بی‌شک به‌طور کلی خود را بیش از یک کارگر صنعتی که با ...(؟) نقاله کار می کندبا کارش یکی نمی‌داند. با این حال، توسعه‌ی سرمایه‌داری جدید و ماشینی شدن تولید تغییر عمیقی در این جنبه به وجود آورد، زیرا در دوره های تاریخی گوناگون همیشه موقعیت‌های مشابه نتایج یکسان نداشته‌است. صبری که لازمه‌ی تحمل کار است وابسته به موقعیت تاریخی است. در عصر سروازه(؟) یعنی وقتی که کل جامعه‌ی فئودالی فقدان آزادی را کم یا بیش مسلم پنداشته بود، هرچند که کار اغلب بسیار&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=529</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=529"/>
		<updated>2010-04-12T07:20:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;br /&gt;
اما مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هایی که جهان‌شان همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کل« مانده‌اند. اما آنهایی که آن کلیت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبرو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده- یعنی پدیده‌هایی چون دولت، اقتصاد، علوم، هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند- تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها به‌معنای بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان کیرکه‌گورو هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر،هم آن‌ها که عقل را اصل نمی دانند هم آن‌ها که می دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطه عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
مراد هگل از»عینیت دادن« یک کنش بیگانگی با خود است. و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن درآن بدل به موضوع شتاسائی(objectیا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفه زیمل را پیشگویی می‌کند.چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت های روانی با معنا ، یا چنان که خود می‌گوید، شکلهای روح عینی (objective spirit یا جان عینی) خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه خود را با او بیگانه می‌شود.&lt;br /&gt;
او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها ، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معنا ناواقعی و خیالی‌ست. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind) در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل مه خدا جهان را به کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به‌هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بلکه نماینده‌ی مرحله ی ضروری و کریز ناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به‌خودآگاهی می‌یابد.زیرا جان بنابر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شودفقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جان با واقعیت بیگانه شده بالاتر میرود و با آن مخالفت میکندو برای خود جهانی دیگر (یا ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابر این ،بیگانگی شرط لازم و به زبان دیگر بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.؛(۳)&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می دهدبلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و کامپانلا (campanella) این را به واضح‌ترین شکل به ما نشان داده است. او آنگاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربه‌ی تأثرات بیرونی است هنوز به نظریه‌ی هنوز به نظریه‌ی »تقلیدی« قروت وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت شناسنده (یا ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که او چیزها را آنگاه درک می‌کند که آن(چیزها) او [=جان، شناسنده] را پرکنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست میدهد و به‌جای آن سرشتی بیگانه به خود میگیرد. کامپانلا تا آنجا در شناخت پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودن خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هم از نظر مارکس هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. اما این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند. زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس میان شناسنده و واقعیت عینی رخ میدهد. و یا چنین تماسی تکرار می‌شود. حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است. یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتا در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیت مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت. و آن‌را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلا منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کل این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعا متعلق به او نیست و برایش هیچ مفهوم واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنابر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است و به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود ناریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی یا ماشینی شدن تولید همراه با تقسیم کارـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایش به تقسیم کارـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت. &lt;br /&gt;
نظریه مارکس درباره‌ی بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، اما مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمروهنر نیست، آثار هنری قبلا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمدند که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بودکه شخصا برای هنرمنند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع دادو ستد تجاری شده‌است. یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطه احتمالی و نامشخص هنرمند و هواداران اوست که این‌چنین آشمارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز میکند. &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا محیطی) است که در نتیجه نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرد، یعنی به کار محض- آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون میگذارد، و عینیت می‌بخشد، و به تدریج، تمام صفات شخصی‌اش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ای پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا عملکرد) پول می‌شود. &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کندوتولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگنه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند،به‌همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند.او زندگی را روی کار می‌گذارد، اما این زندگی دیگر زندگی او نیست بلکه تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن‌وقتی حس می‌کند در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کار کند در خانه نیست...کارش کار اجباری است.» بنابراین معنی بیگانگی او با ساخته دست هایش، نه فقط این است که کارس به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است،بلکه این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌است.&lt;br /&gt;
اگر،از نظر مارکس، بیگانگی کار فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائی‌اش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پا افتاده نمی‌بود. زیرا از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط ساده‌ی زندگی روبنس کروزوئه‌وار را پشت‌سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در موادخام و ماشین الات -[یعنی هیچ]چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ای مال کارگر نیست، و آن را زا آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار میشود، که که مارکس آن را در توسعه‌ی اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند در شرایط، انسان به ناگزیر خود را برده ی کار خویش حس می‌کند. &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزده ام هنوز تقسیم کار، [به‌گونه‌ای] که آدام اسمیت میگوید وجود نداشت و مثال مشهور او،یعنی سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد.اما از پایان قرن پانزدهم، در نتیجه عرضه‌ی ماشین (یعنی، ابزارهای ماشینی)ماشینی شدن روزافزون کار به‌وجود آمده است. &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را میتوان در تمام رخدادّآ آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. اما نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی صنعتی تا حد وظایف ساده ماشینی و تگراری تنزل داده‌شود.(۵) اما برای اما برای پدید آمدن بیگانگی کارگر با کار، نیازی به تقسیم کار نبود، یعنی تقسیم کار در معنای دقیق آن، یعنی به شکلی که اول‌بار در قرن هجدهم پیدا شد. برای این‌مار همان ماشینی شدن تولید و بیارزش کردن صنعتگری ماهرانه کاملا کافی بود. در اهمیت ماشینی کردن کار نمی‌توان غلو کرد، حتی اگر این کار را با این نظر مجاز بدانیم که ماشین اختراع نشد مگر وقتی که بدان نیاز بود و فرصت ایجاد آن هم وجود داشت.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=528</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=528"/>
		<updated>2010-04-12T07:06:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;br /&gt;
اما مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هایی که جهان‌شان همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کل« مانده‌اند. اما آنهایی که آن کلیت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبرو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده- یعنی پدیده‌هایی چون دولت، اقتصاد، علوم، هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند- تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها به‌معنای بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان کیرکه‌گورو هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر،هم آن‌ها که عقل را اصل نمی دانند هم آن‌ها که می دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطه عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
مراد هگل از»عینیت دادن« یک کنش بیگانگی با خود است. و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن درآن بدل به موضوع شتاسائی(objectیا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفه زیمل را پیشگویی می‌کند.چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت های روانی با معنا ، یا چنان که خود می‌گوید، شکلهای روح عینی (objective spirit یا جان عینی) خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه خود را با او بیگانه می‌شود.&lt;br /&gt;
او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها ، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معنا ناواقعی و خیالی‌ست. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind) در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل مه خدا جهان را به کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به‌هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بلکه نماینده‌ی مرحله ی ضروری و کریز ناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به‌خودآگاهی می‌یابد.زیرا جان بنابر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شودفقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جان با واقعیت بیگانه شده بالاتر میرود و با آن مخالفت میکندو برای خود جهانی دیگر (یا ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابر این ،بیگانگی شرط لازم و به زبان دیگر بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.؛(۳)&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می دهدبلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و کامپانلا (campanella) این را به واضح‌ترین شکل به ما نشان داده است. او آنگاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربه‌ی تأثرات بیرونی است هنوز به نظریه‌ی هنوز به نظریه‌ی »تقلیدی« قروت وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت شناسنده (یا ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که او چیزها را آنگاه درک می‌کند که آن(چیزها) او [=جان، شناسنده] را پرکنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست میدهد و به‌جای آن سرشتی بیگانه به خود میگیرد. کامپانلا تا آنجا در شناخت پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودن خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هم از نظر مارکس هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. اما این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند. زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس میان شناسنده و واقعیت عینی رخ میدهد. و یا چنین تماسی تکرار می‌شود. حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است. یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتا در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیت مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت. و آن‌را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلا منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کل این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعا متعلق به او نیست و برایش هیچ مفهوم واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنابر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است و به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود ناریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی یا ماشینی شدن تولید همراه با تقسیم کارـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایش به تقسیم کارـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت. &lt;br /&gt;
نظریه مارکس درباره‌ی بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، اما مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمروهنر نیست، آثار هنری قبلا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمدند که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بودکه شخصا برای هنرمنند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع دادو ستد تجاری شده‌است. یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطه احتمالی و نامشخص هنرمند و هواداران اوست که این‌چنین آشمارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز میکند. &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا محیطی) است که در نتیجه نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرد، یعنی به کار محض- آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون میگذارد، و عینیت می‌بخشد، و به تدریج، تمام صفات شخصی‌اش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ای پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا عملکرد) پول می‌شود. &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کندوتولید می‌کند، هرچه بیشتر به جهان بیگنه و عینی‌ئی که بالای سر و ضد خود می‌سازد نیروبرساند،به‌همان نسبت هم فقیرتر می‌شود و کم‌تر چیزی برایش می‌ماند.او زندگی را روی کار می‌گذارد، اما این زندگی دیگر زندگی او نیست بلکه تعلق به چیزی دارد که تولید می‌کند. «کارگر آن‌وقتی حس می‌کند در خانه است که مشغول کار نباشد، و وقتی که کار کند در خانه نیست...کارش کار اجباری است.» بنابراین معنی بیگانگی او با ساخته دست هایش، نه فقط این است که کارس به چیزی بیگانه بدل شده است و زندگی آن از زندگی او جدا و مستقل است،بلکه این را می‌رساند که دست‌ساخت او بلای جانش شده‌است.&lt;br /&gt;
اگر،از نظر مارکس، بیگانگی کار فقط به این معنی می‌بود که کار یک فعالیت اجتماعی است که برای دیگران انجام داده می‌شود، یا به این معنی که آن محصول کار، خصلت تأسف‌آور کالائی‌اش را از آن مناسبات اجتماعی می‌گیرد که متضمن کار است، (این بیگانگی) چیزی جز یک کار پیش‌پا افتاده نمی‌بود. زیرا از زمانی که انسان از حالت طبیعت بیرون آمد، یعنی از آن حالت که فقط برای (رفع) نیازهایش تولید می‌کرد، یعنی از زمانی که شرایط ساده‌ی زندگی روبنس کروزوئه‌وار را پشت‌سر گذاشت، کار دیگر خصلت اجتماعی داشته است، یعنی که کار، کاری برای دیگران بوده‌است. تفاوت میان آن شرایط اولیه و این شرایطی که مارکس آن را وصف و انتقاد می‌کند در این است که در این شرایط، محصولات کار فقط (جزو) دارائی دیگران بوده و هست، و سهم کارگر در تملک محصول کار به همان اندازه است که سهم او در موادخام و ماشین الات -[یعنی هیچ]چه این‌ها خود مستملک کارفرماست. محصول در هیچ مرحله‌ای مال کارگر نیست، و آن را زا آغاز تا پایان کار با این شناخت تولید می‌کند که میان او و محصول پیوندی نیست. بیگانگی او با محصول کار تا حد زیادی با یک ویژگی جدید تولید افزایش می‌یابد که با سرآغازهای سرمایه‌داری جدید، یعنی با تقسیم کار، نمودار میشود، که که مارکس آن را در توسعه‌ی اقتصادی جدید یک عامل قطعی به‌شمار می‌آورد. برای کسی که اغلب فقط مسئول بخشی از کار است، آن هم یک بخش بسیار ناچیز و بی‌اهمیت، یعنی قسمتی که همیشه نمی‌تواند حتی سهم خود را نیز در آن تشخیص دهد، ممکن نیست که با کارش هیچ‌گونه همبستگی احساس کند در شرایط، انسان به ناگزیر خود را برده ی کار خویش حس می‌کند. &lt;br /&gt;
البته در قرن شانزده ام هنوز تقسیم کار، [به‌گونه‌ای] که آدام اسمیت میگوید وجود نداشت و مثال مشهور او،یعنی سنجاق‌سازی، به آینده مربوط می‌شد.اما از پایان قرن پانزدهم، در نتیجه عرضه‌ی ماشین (یعنی، ابزارهای ماشینی)ماشینی شدن روزافزون کار به‌وجود آمده است. &lt;br /&gt;
قرن شانزدهم را میتوان در تمام رخدادّآ آغاز عصر فنی و عصر گرایش به کار ماهرانه به جای کار ناماهرانه دانست. اما نباید از نظر دور داشت که هنوز خیلی مانده بود که کار صنعتی صنعتی تا حد وظایف ساده ماشینی و تگراری تنزل داده‌شود.(۵) اما برای ...&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=527</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=527"/>
		<updated>2010-04-12T03:28:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;br /&gt;
اما مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هایی که جهان‌شان همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کل« مانده‌اند. اما آنهایی که آن کلیت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبرو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده- یعنی پدیده‌هایی چون دولت، اقتصاد، علوم، هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند- تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها به‌معنای بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان کیرکه‌گورو هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر،هم آن‌ها که عقل را اصل نمی دانند هم آن‌ها که می دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطه عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
مراد هگل از»عینیت دادن« یک کنش بیگانگی با خود است. و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن درآن بدل به موضوع شتاسائی(objectیا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفه زیمل را پیشگویی می‌کند.چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت های روانی با معنا ، یا چنان که خود می‌گوید، شکلهای روح عینی (objective spirit یا جان عینی) خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه خود را با او بیگانه می‌شود.&lt;br /&gt;
او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها ، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معنا ناواقعی و خیالی‌ست. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind) در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل مه خدا جهان را به کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به‌هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بلکه نماینده‌ی مرحله ی ضروری و کریز ناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به‌خودآگاهی می‌یابد.زیرا جان بنابر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شودفقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جان با واقعیت بیگانه شده بالاتر میرود و با آن مخالفت میکندو برای خود جهانی دیگر (یا ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابر این ،بیگانگی شرط لازم و به زبان دیگر بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.؛(۳)&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می دهدبلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و کامپانلا (campanella) این را به واضح‌ترین شکل به ما نشان داده است. او آنگاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربه‌ی تأثرات بیرونی است هنوز به نظریه‌ی هنوز به نظریه‌ی »تقلیدی« قروت وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت شناسنده (یا ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که او چیزها را آنگاه درک می‌کند که آن(چیزها) او [=جان، شناسنده] را پرکنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست میدهد و به‌جای آن سرشتی بیگانه به خود میگیرد. کامپانلا تا آنجا در شناخت پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودن خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هم از نظر مارکس هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. اما این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند. زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس میان شناسنده و واقعیت عینی رخ میدهد. و یا چنین تماسی تکرار می‌شود. حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است. یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتا در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیت مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت. و آن‌را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلا منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کل این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعا متعلق به او نیست و برایش هیچ مفهوم واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنابر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است و به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود ناریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی یا ماشینی شدن تولید همراه با تقسیم کارـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایش به تقسیم کارـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت. &lt;br /&gt;
نظریه مارکس درباره‌ی بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، اما مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمروهنر نیست، آثار هنری قبلا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمدند که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بودکه شخصا برای هنرمنند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع دادو ستد تجاری شده‌است. یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطه احتمالی و نامشخص هنرمند و هواداران اوست که این‌چنین آشمارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز میکند. &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا محیطی) است که در نتیجه نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرد، یعنی به کار محض- آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون میگذارد، و عینیت می‌بخشد، و به تدریج، تمام صفات شخصی‌اش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ای پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا عملکرد) پول می‌شود. &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار می‌کندو ...&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=526</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=526"/>
		<updated>2010-04-12T03:15:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;br /&gt;
اما مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هایی که جهان‌شان همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کل« مانده‌اند. اما آنهایی که آن کلیت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبرو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده- یعنی پدیده‌هایی چون دولت، اقتصاد، علوم، هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند- تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها به‌معنای بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان کیرکه‌گورو هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر،هم آن‌ها که عقل را اصل نمی دانند هم آن‌ها که می دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطه عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
مراد هگل از»عینیت دادن« یک کنش بیگانگی با خود است. و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن درآن بدل به موضوع شتاسائی(objectیا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفه زیمل را پیشگویی می‌کند.چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت های روانی با معنا ، یا چنان که خود می‌گوید، شکلهای روح عینی (objective spirit یا جان عینی) خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه خود را با او بیگانه می‌شود.&lt;br /&gt;
او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها ، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معنا ناواقعی و خیالی‌ست. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind) در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل مه خدا جهان را به کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به‌هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بلکه نماینده‌ی مرحله ی ضروری و کریز ناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به‌خودآگاهی می‌یابد.زیرا جان بنابر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شودفقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جان با واقعیت بیگانه شده بالاتر میرود و با آن مخالفت میکندو برای خود جهانی دیگر (یا ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابر این ،بیگانگی شرط لازم و به زبان دیگر بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.؛(۳)&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می دهدبلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و کامپانلا (campanella) این را به واضح‌ترین شکل به ما نشان داده است. او آنگاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربه‌ی تأثرات بیرونی است هنوز به نظریه‌ی هنوز به نظریه‌ی »تقلیدی« قروت وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت شناسنده (یا ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که او چیزها را آنگاه درک می‌کند که آن(چیزها) او [=جان، شناسنده] را پرکنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست میدهد و به‌جای آن سرشتی بیگانه به خود میگیرد. کامپانلا تا آنجا در شناخت پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودن خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هم از نظر مارکس هم از نظر هگل، بیگانگی یعنی از دست دادن کلیت که بی‌آن، انسان، دیگر انسان نیست. اما این دو فیلسوف از یک نظر، که مهم است، با یکدیگر اختلاف دارند. زیرا که از نظر هگل، بیگانگی یک فرایند فراتاریخی است که در هر تماس میان شناسنده و واقعیت عینی رخ میدهد. و یا چنین تماسی تکرار می‌شود. حال آن که از نظر مارکس، بیگانگی از نظر تاریخی مشروط است. یعنی می‌توان گفت که نخستین بار با مالکیت خصوصی آغاز شد، و به معنی محدودتر این کلمه، خاستگاهش در سرمایه‌داری است، یا، دقیق‌تر بگوئیم، در تقسیم کار است. پیشرفت عظیمی که مارکس به تاریخ این اندیشه داد، عمدتا در این بود که مفهوم هگلی «بیگانگی» را از کلیت مجرد و متافیزیکی و بی‌زمان بودنش آزاد ساخت. و آن‌را از نظر تاریخی تعریف کرد، یعنی حدود زمانی به آن داد. مارکس، فرایند بیگانگی را از خلا منطق و شناخت‌شناسی به واقعیت تاریخ می‌آورد، به این معنی که می‌کوشد کل این پدیده را از جدائی کارگر از محصول کار استنتاج کند، یعنی محصول کاری که واقعا متعلق به او نیست و برایش هیچ مفهوم واقعی ندارد. او بیگانگی را که بنابر نظر هگل نوعی گناه‌الاولین(۴) است و به روح انسان بسته شده و هنوز باید از آن نجات یابد، بدل به فرایندی کرد که حدود ناریخی دارد و وابسته به اوضاع تاریخی است. مارکس معتقد است که بیگانگی یا ماشینی شدن تولید همراه با تقسیم کارـ یا به زبان امروزی‌تر، گرایش به تقسیم کارـ به وجود آمده، و باز با آن از میان خواهد رفت. &lt;br /&gt;
نظریه مارکس درباره‌ی بیگانگی هرچند که شاید از نظرهائی نارسا باشد، اما مبتنی بر این فرض درست است که خصلت کالائی محصولات کار است که الگوی اساسی جهان بیگانه را ساخته است، و این در هیچ جا آشکارتر از قلمروهنر نیست، آثار هنری قبلا برای مقاصد خاصی به وجود می‌آمدند که آن مقاصد از مناسبات شخصی خاصی پیدا می‌شود و خاص خریداران بخصوصی بودکه شخصا برای هنرمنند آشنا بودند. حالا این آثار موضوع دادو ستد تجاری شده‌است. یعنی کالائی شده که در بازار ارزش دارد، و بدین‌گونه گویای رابطه احتمالی و نامشخص هنرمند و هواداران اوست که این‌چنین آشمارا او را از هنرمند دوره‌های ماقبل متمایز میکند. &lt;br /&gt;
ذات هر «کالا» در این معنا، آن وضع (یا محیطی) است که در نتیجه نادیده گرفتن کیفیت نابرابر کالا مصرف شده - یعنی کاهش آن تا به حد یک شاخص عام مجرد، یعنی به کار محض- آن کالا بدل به یک جنس تجارتی می‌شود، و بیگانگی با کار، که فقط برای دیگران انجام می‌گیرد، هر چه را که مردمی است و در او هست از خود بیرون میگذارد، و عینیت می‌بخشد، و به تدریج، تمام صفات شخصی‌اش را در ارتباط با دیگران و نیز در رابطه با خود از دست می‌دهد، و مثل هر چیز دیگری که در اطراف اوست یک ارزش مبادله‌ای پیدا می‌کند و بدل به تابعی از (یا عملکرد) پول می‌شود. &lt;br /&gt;
کارگر هر چه بیشتر از خود مایه بگذارد، به همان نسبت هم سخت‌تر کار میکندو&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=525</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=525"/>
		<updated>2010-04-12T02:33:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;br /&gt;
اما مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هایی که جهان‌شان همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کل« مانده‌اند. اما آنهایی که آن کلیت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبرو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده- یعنی پدیده‌هایی چون دولت، اقتصاد، علوم، هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند- تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها به‌معنای بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان کیرکه‌گورو هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر،هم آن‌ها که عقل را اصل نمی دانند هم آن‌ها که می دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطه عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
مراد هگل از»عینیت دادن« یک کنش بیگانگی با خود است. و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن درآن بدل به موضوع شتاسائی(objectیا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفه زیمل را پیشگویی می‌کند.چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت های روانی با معنا ، یا چنان که خود می‌گوید، شکلهای روح عینی (objective spirit یا جان عینی) خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه خود را با او بیگانه می‌شود.&lt;br /&gt;
او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها ، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معنا ناواقعی و خیالی‌ست. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind) در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل مه خدا جهان را به کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به‌هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بلکه نماینده‌ی مرحله ی ضروری و کریز ناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به‌خودآگاهی می‌یابد.زیرا جان بنابر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شودفقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جان با واقعیت بیگانه شده بالاتر میرود و با آن مخالفت میکندو برای خود جهانی دیگر (یا ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابر این ،بیگانگی شرط لازم و به زبان دیگر بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.؛(۳)&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می دهدبلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و کامپانلا (campanella) این را به واضح‌ترین شکل به ما نشان داده است. او آنگاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربه‌ی تأثرات بیرونی است هنوز به نظریه‌ی هنوز به نظریه‌ی »تقلیدی« قروت وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت شناسنده (یا ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که او چیزها را آنگاه درک می‌کند که آن(چیزها) او [=جان، شناسنده] را پرکنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست میدهد و به‌جای آن سرشتی بیگانه به خود میگیرد. کامپانلا تا آنجا در شناخت پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودن خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲. مفهوم بیگانگی از نظر مارکس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
[[پرونده:مثال.jpg]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=524</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=524"/>
		<updated>2010-04-12T02:28:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;br /&gt;
اما مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هایی که جهان‌شان همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کل« مانده‌اند. اما آنهایی که آن کلیت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبرو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده- یعنی پدیده‌هایی چون دولت، اقتصاد، علوم، هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند- تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها به‌معنای بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان کیرکه‌گورو هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر،هم آن‌ها که عقل را اصل نمی دانند هم آن‌ها که می دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطه عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
مراد هگل از»عینیت دادن« یک کنش بیگانگی با خود است. و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن درآن بدل به موضوع شتاسائی(objectیا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفه زیمل را پیشگویی می‌کند.چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت های روانی با معنا ، یا چنان که خود می‌گوید، شکلهای روح عینی (objective spirit یا جان عینی) خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه خود را با او بیگانه می‌شود.&lt;br /&gt;
او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها ، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معنا ناواقعی و خیالی‌ست. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind) در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل مه خدا جهان را به کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به‌هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بلکه نماینده‌ی مرحله ی ضروری و کریز ناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به‌خودآگاهی می‌یابد.زیرا جان بنابر قوانین دیالکتیک، در عینیت دادن [چیزی] دیگر می‌شودفقط برای آنکه خود را بار دیگر مستقر کند و از نو تحقق ببخشد. جان با واقعیت بیگانه شده بالاتر میرود و با آن مخالفت میکندو برای خود جهانی دیگر (یا ثانوی) می‌سازد. اما این جهان عالی‌تر خودآگاهی، تنها در تضاد با جهان بیگانه شده می‌تواند به هستی آید(۲). بنابر این ،بیگانگی شرط لازم و به زبان دیگر بهای »خودشناسی« (self realization) نهائی جان است. »زیرا »خود« فقط پس از دیگر شدن واقعی است.؛(۳)&lt;br /&gt;
منریسم(mannerism) نه فقط از طریق معنائی که از بیگانگی به دست می دهدبلکه با نظریه‌اش در آن‌باره هم بسیار به ما نزدیک است. و کامپانلا (campanella) این را به واضح‌ترین شکل به ما نشان داده است. او آنگاه که می‌گوید هر شناختی عبارت از تجربه‌ی تأثرات بیرونی است هنوز به نظریه‌ی هنوز به نظریه‌ی »تقلیدی« قروت وسطائی و رنسانس وفادار است. او در عین حال مبتکر و انقلابی است در آنجا که می‌گوید که در فرایند شناخت شناسنده (یا ذهن) با خود بیگانه می‌شود، که او چیزها را آنگاه درک می‌کند که آن(چیزها) او [=جان، شناسنده] را پرکنند، که او در این فرایند سرشت حقیقی خود را از دست میدهد و به‌جای آن سرشتی بیگانه به خود میگیرد. کامپانلا تا آنجا در شناخت پیش می‌رود که هرگونه تفاوت میان دانش و شیدائی، و شناخت و دیگر شدن را نفی می‌کند. می‌نویسد: »شناختن یعنی با خود بیگانه شدن، و با خود بیگانه شدن یعنی شیدا شدن، بودن خود را از دست دادن و بودنی بیگانه به خود گرفتن.«&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=518</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=518"/>
		<updated>2010-04-12T00:03:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;br /&gt;
اما مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هایی که جهان‌شان همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کل« مانده‌اند. اما آنهایی که آن کلیت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبرو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده- یعنی پدیده‌هایی چون دولت، اقتصاد، علوم، هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند- تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها به‌معنای بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان کیرکه‌گورو هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر،هم آن‌ها که عقل را اصل نمی دانند هم آن‌ها که می دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطه عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
مراد هگل از»عینیت دادن« یک کنش بیگانگی با خود است. و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن درآن بدل به موضوع شتاسائی(objectیا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفه زیمل را پیشگویی می‌کند.چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت های روانی با معنا ، یا چنان که خود می‌گوید، شکلهای روح عینی (objective spirit یا جان عینی) خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه خود را با او بیگانه می‌شود.&lt;br /&gt;
او این را چنین بیان می‌کند که انسان در آفریده‌هایش، یعنی در آثار هنری، فلسفه‌ها ، ادیان، علوم و مانند این‌ها، گم می‌شود و در جهانی بیگانه زندگی می‌کند که معنا ناواقعی و خیالی‌ست. یک اثر هنری، فلسفه، یا علم به آفریننده‌اش تعلق دارد و ندارد. هر اثری از این نوع عنصر بیگانگی در خود دارد، که بی‌آن جان (mind) در حالتی انفعالی، در صورتی از «تنها برای خود بودن» ادامه می‌یابد. درست به همان شکل مه خدا جهان را به کنش «با خود بیگانه شدن» آفرید، چنین است جان انسان که در آفریده هایش با عنصر بیگانه رو‌به‌روست. هگل در این راه ارزش مثبتی از بیگانگی دارد، که نه فقط به‌هر چیزی که برای انسان عینی است می‌انجامد، بلکه نماینده‌ی مرحله ی ضروری و کریز ناپذیر جان است در سفر به خود[=بازگشت به خود]. تنها از طریق بیگانگی است که جان به‌خودآگاهی می‌یابد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=509</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=509"/>
		<updated>2010-04-11T23:16:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آرنولد هاوزر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه ج. بهروزی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==۱. مفهوم بیگانگی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;br /&gt;
اما مهم‌تر از همه، بیگانگی به معنای فقدان کلیت است. یا چنان که مارکس گفته است از دست دادن »سرشت کلی« (یعنی، طبیعت جهانی) انسان است. انسان‌هایی که جهان‌شان همگون و تقسیم‌ناشده است آن‌ها هنوز بیگانه نشده‌اند و همچنان »کل« مانده‌اند. اما آنهایی که آن کلیت را گم کرده و با پدیده‌های فرهنگی مستقل و خودمختاری روبرو شده‌اند که از وحدت زندگی مجزا شده- یعنی پدیده‌هایی چون دولت، اقتصاد، علوم، هنر، که خود خود هیچ واقعیت ملموسی ندارند- تبدیل به »تجریداتی« (در معنای مارکسی این کلمه) شده‌اند این برای آن‌ها به‌معنای بیگانگی و فقدان کلیت است. فیلسوفان فرهنگی، هم پیروان کیرکه‌گورو هم پیروان مارکس، یا به عبارت دیگر،هم آن‌ها که عقل را اصل نمی دانند هم آن‌ها که می دانند، در بحث از بیگانگی بر فقدان تماس با واقعیت تأکید بسیار می‌کنند. به این معنا، تمام این جهت به خلاف هگل می‌رود، چه برای او بیگانگی بیش‌تر پذیرش واقعیت ملموس است تا نقطه عظیمتی از آن.&lt;br /&gt;
مراد هگل از»عینیت دادن« یک کنش بیگانگی با خود است. و بیگانگی را هم فرایندی می‌داند که شناسنده‌ (subject) یا ذهن درآن بدل به موضوع شتاسائی(objectیا عین) می‌شود. او موضوع اساسی فلسفه زیمل را پیشگویی می‌کند.چرا که در این موضوع بر آن بود که ساخت های روانی با معنا ، یا چنان که خود می‌گوید، شکلهای روح عینی (objective spirit یا جان عینی) خود را از خالق‌شان جدا کرده، بدین‌گونه خود را با او بیگانه می‌شود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=415</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=415"/>
		<updated>2010-04-10T22:19:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
آرنولد هاوزر&lt;br /&gt;
ترجمه ج. بهروزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. مفهوم بیگانگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.  خلاصه، از وقتی که از حالت طبیعت درآمد و موضوع تاریخ شد. اما خاستگاه «بیگانگی«ـ درمعنای محدودتر این کلمه که مادر این مبحث به آن می‌پردازیم‌ـ از عصری است که در آن وحدت اعضای  (organic unity) جهان معنوی اندک اندک بدل به کثرت جنبه‌ها و علائق وبندها شد. البته این هم یک فرایند(پروسه) بسیارکهن است، چون که در حدود قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد، وفقط اندک پیوندی با ‌»بیگانگی« دوران فرهنگی خود ما دارد. در فرایند پردامنه‌ی یک‌پارچه‌ی تکامل که از آن زمان تاکنون صورت گرفته، چند درنگی بوده که آسایش و فراغت آورده، مثلا در قرون وسطی، و نیز چند جهش ناگهانی انقلابی هم بوده است،که برجسته‌ترینش همان است که در قرون شانزدهم اتفاق افتاد. انسان غربی یک چنین جهش ناگهانی دیگری رادر قرن نوزدهم، یعنی با بالاترین مرحله سرمایه‌داری جدید، تجربه کرده‌است. ار آنجا که زمان ما به فرایندهای حاضر و آماده آگاهی یافته، این دو دوره از اهمیت خاصی برخوردار است. و فقط به تغییراتی که به طور عینی رخ می دهد بُعد جدیدی داره، بلکه معنای نوئی هم به آنها بخشیده  است. &lt;br /&gt;
»بیگانگی « به شکل دانسته‌اش اول بار به صورت بحران رنسانس ظاهر شد، و نتیجه‌اش آنقدر انقلابی و همه گیر بود که مفهوم بیگانگی تنها مشخصه مشترک ممکنِ صورت‌های گوناگون آن »آشوب« است که در هر حوزه‌ی فرهنگی تأثیر کرد. به هر سو که نگاه کنیم همان پدیده را می‌بینیم، یعنی پریده انسان‌هایی که ناگهان حس می‌کنند که، گوئی، از آن چیزهای آشنا که پیش از این معنا و مقصودی به زندگانی‌شان می داد جدا وپرت افتاده اند. شاید آنان قبلأ مقهور حاکمان جبار بوده اند، اما اکنون خود را مقهور نیروهایی می‌بینند که با آنها بیگانه‌اند.از این چیزها بود که آنها با کارشان بیگانه شده ‌بودند، یعنی استفاده از روشهای ماشینی تولید، جایگزین شدن نیروهای شخصی بازار و بازی بغرنج نیروهای اقتصادی به جای رابطه‌ی پدرسالاری با اربابان،(ونیز) تبدیل به وضع و اداره امور، اقتصاد و جامعه، عدالت و نظام سپاهیگری به دستگا‌های خودکار بیرحمی که با عینیت غیر انسانی عمل میکردند. زندگی تا آنجا جوهر مادی به خود گرفته بود(یا کیفیت کالایی به خود گرفته بود reification) که »غمنامه فرهنگ« گتورگ زیمل (Georg Simmel) واقعیتی ملموس شده‌بود. انسان اشیا، شکل‌ها و انرژی‌ها را آفرید، و به جای آنکه مخدوم‌شان شود خود بنده و خادم‌شان شد.و چنان که مارکس گفته‌است، آثار دست واندیشه اش هر یک به اختیار خود شدند، از او مستقل شدند، اما او به آنها متکی شد، و در این بستگی، انسان معنا، ارزندگی و اعتبارشان را باز شناخت، یا کوشید که مالک آن‌ها باشد بی‌آن که هرگز بتواند آن‌ها را به‌چنگ بیاورد.»بیگانگی« به معنای قدیمی‌اش - که هم هگل و مارکس و هم کیرکه‌گور و اگزیستانالیست‌های جدید با آن آغاز کردند- به‌معنای »رها شدن از خویشتن« و فقدان ذهنیت بود که بایست در درون بماند، با این نتیجه که آن‌چه به این طریق بیرون ریخته می‌شود سرشتی کاملا متفاوت از »خود« به خود می‌گیرد.باخود بیگانه و دشمن میشود، و آن‌را به زوال و نابودی تهدید میکند. و آن‌ها با یک صورت بیگانه‌شده‌ی خود روبرو میشوند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=413</id>
		<title>آبدانه‌های چرکیِ بارانِ تابستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=413"/>
		<updated>2010-04-10T22:08:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-073.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-074.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-075.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-076.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-077.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-078.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-079.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه به نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبدانه‌های چرکی باران تابستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; درباره شعر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صبح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میخوانید نه تعبیر و تفسیر این شعر است، و نه نوعی برداشت اجتماعی‌ یا ادبی‌ از آن، و یا چیزی مانند این ها. این فقط یک راه خواندن شعر است. به این معنا که کوشیده‌ام مفردات این شعر را سبک سنگین کنم، ستونهائی را که این شعر بر آنها بنا شده به طور عینی جست و جو کنم. طرح کلی‌ آن را به هم بریزم و از نو بسازم. حالات عینی یا ذهنی‌ بودن واژه‌های آن را به محک بزنم. عیار عاطفی‌شان را بسنجم. طرح شعر را و نیز طرح هر واژه را در اندازه‌ها و ابعاد گوناگون بزرگ کنم تا بهتر دیده شود. موقعیت‌های متضاد را عرضه کنم تا برجستگی و بعدی در فضای شعر پدید آید و این پنهان و آشکار شعر را دیدنی‌ تر کند. کوشیده‌ام آنچه را در نگاه نخست دیده می‌‌شود، یا نمی‌‌شود ببینم. کاربرد واژه‌ها را، برای نمونه، &amp;quot;آبدانه&amp;quot; و &amp;quot;آبله&amp;quot;، &amp;quot;کاهلانه&amp;quot; و &amp;quot;به تردید&amp;quot;، و تقدم و تأخر آنها را با یکدیگر مقایسه کنم. در زمان و مکان شعر دقت کنم. برخی‌ از مفاهیم آن را، مثلا مفهوم &amp;quot;باران&amp;quot; و &amp;quot;شهید&amp;quot; را، با شعر‌های دیگر همین شاعر بسنجم، و کارهائی از این گونه. از اینجاست که گفته‌ام که این نوشته نه تعبیر و تفسیر این شعر است، و نه نوعی برداشت اجتماعی و ادبی‌ از آن. تفسیر شعر دیگر با خود شماست. سیر در عوالم درونی‌ آن به عهده خود شماست. در واقع زمینه قبلی‌ و فضای کنونی عاطفی و تجربه درونی‌ و اجتماعی‌ خود شماست که آن را تعبیر و تفسیر می‌کند. غرض از این نوشته فقط این است که انگیزه ئی باشد که شعر را با جانی آگاه تر بخوانید، و بیشتر برای جوانانی نوشته شده است که در نظر نخست نمی‌‌توانند آنچه را لازم است از شعر دریابند تا محرکی باشد برای تفکر درباره آن شعر.&lt;br /&gt;
کوشش میکنیم که این کار را در شماره‌های آینده نیز دنبال کنیم.&lt;br /&gt;
                                    &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; . . .&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
صبح است. ساعت پنج. پنجره را باز میکنی‌ که، صبح بهار است. گویا باران می‌‌بارد و باد آرامی می‌‌وزد. دوست می‌‌داری سر و رو را به نوازش باد و باران بهاری بسپاری. سرخوشانه زمزمه کنی‌ ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح است. ساعت پنج. لیکن پنجره را که باز میکنی‌،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ولرم و&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاهلانه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبدانه‌های چرکی باران تابستانی ...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولرم نخستین احساس تست از جهان پیرامونت. نخستین لطمه سرخوردگی از فریب &amp;quot;باران&amp;quot;. چیزی همچون لیزی کرم خاک، که اشمئزازی در تو بر می‌‌انگیزد: ولرم و چندش آور است، قطراتش &amp;quot;آبدانه&amp;quot; است: جوش آبکی، جوش چرکی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفرت زده سر بالا می‌‌کنی‌ تا به آسمان نگاهی‌ بیندازی: هوا خفه است، آسمانی دیده نمی‌‌شود. هوا گرفته و کدر است. مریض و پلشت، لزج و بویناک و مشمئز کننده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خود میگوئی: عجبا! این باران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمی‌‌بارد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فقط آبدانه‌های چرکی باران تابستانی است که بر برگهای بی‌ عشوه خطمی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به چشم می‌‌خورد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;!&lt;br /&gt;
شرجی غلیظ هوای ناسالم راه نفس بر تو می‌بندد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خود میگویی: چه هوای کثیفی! این‌ها قطره‌های باران نیست، بارانی در کار نیست، این‌ها حباب جوش‌های چرکی است ... هوا شرجی است، خفه کننده است و نفسگیر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خود میگوئی: شگفتا! آبدانه‌های چرکی باران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تابستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، شرجی و مسموم، و آن هم در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بهار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بهار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است و آبدانه‌های چرکی باران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تابستانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D8%A8%D8%AD&amp;diff=412</id>
		<title>صبح</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D8%A8%D8%AD&amp;diff=412"/>
		<updated>2010-04-10T22:00:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولرم و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاهلانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آبدانه های چرکی باران تابستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر برگ های بی عشوۀ خطمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ساعت پنج صبح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مزار شهیدان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطیبان حرفه ئی در خوابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حفرۀ معلّق فریادها &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خالی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گلگون کفنان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خستگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گُرده تعویض می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آبله های باران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر الواح سَرسَری،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ساعت پنج صبح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد شاملو&lt;br /&gt;
58/2/2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D8%A8%D8%AD&amp;diff=410</id>
		<title>صبح</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D8%A8%D8%AD&amp;diff=410"/>
		<updated>2010-04-10T21:57:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولرم و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
     کاهلانه&lt;br /&gt;
آبدانه های چرکی باران تابستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر برگ های بی عشوۀ خطمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ساعت پنج صبح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مزار شهیدان&lt;br /&gt;
                 هنوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطیبان حرفه ئی در خوابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حفرۀ معلّق فریادها &lt;br /&gt;
در هوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                        خالی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گلگون کفنان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
               به خستگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                        در گور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                              گُرده تعویض می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آبله های باران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر الواح سَرسَری،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ساعت پنج صبح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد شاملو&lt;br /&gt;
58/2/2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D8%A8%D8%AD&amp;diff=409</id>
		<title>صبح</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B5%D8%A8%D8%AD&amp;diff=409"/>
		<updated>2010-04-10T21:50:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-072.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۷۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولرم و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاهلانه&lt;br /&gt;
آبدانه های چرکی باران تابستان&lt;br /&gt;
بر برگ های بی عشوۀ خطمی&lt;br /&gt;
به ساعت پنج صبح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مزار شهیدان&lt;br /&gt;
هنوز&lt;br /&gt;
خطیبان حرفه ئی در خوابند.&lt;br /&gt;
حفرۀ معلّق فریادها&lt;br /&gt;
در هوا&lt;br /&gt;
خالی است.&lt;br /&gt;
و گلگون کفنان&lt;br /&gt;
به خستگی&lt;br /&gt;
در گور&lt;br /&gt;
گُرده تعویض می کنند.&lt;br /&gt;
به تردید&lt;br /&gt;
آبله های باران&lt;br /&gt;
بر الواح سَرسَری،&lt;br /&gt;
به ساعت پنج صبح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد شاملو&lt;br /&gt;
58/2/2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=352</id>
		<title>بیگانگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;diff=352"/>
		<updated>2010-04-10T10:26:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;24.2.41.98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:1-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:1-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
آرنولد هاوزر&lt;br /&gt;
ترجمه ج. بهروزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیگانگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. مفهوم بیگانگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ مفهومی بهترازبیگانگی مبین سرشت و خاستگاه بحران‌های فرهنگی زمانه ما نیست. این مفهوم ـ‌اگر چه همیشه با همین کلمه بیان نمی‌شده‌ـ از پاسخ روسو به پرسش معروف آکادمی دیژون تا کتاب فروید به نام «تمدن و ناخشنودی‌های آن« با خطر تهدیدکننده یا از پیش موجودی همراه بوده است. هگل اولین کسی بود که کلمه »بیگانگی«یا»بیگانگی با خود« را به‌معنای انتقاد از فرهنگ جدید به‌کار برد، و این کلمه حتی زیرنام «کالاشدن» ( reification) ـ که مارکس آن را چنین نامیده‌ـ و «والایش غرایز»‌ ـنامی که فروید به ان داده ـ به‌طور کلی معنای اصلی‌اش را حفظ کرده‌است، نظر فروید درباره بازده‌ی فرایند(پروسه) بیگانگی بسیار مثبت‌تر از نظرمتقدمانش بود، اما با اینهمه سرکوبی انگیزه‌های غریزی را تاوان گزافی می‌دانست‌ که می‌بایست درقبال حمایتی  که تمدن برای ما دیت و پا می‌کند پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آثار جدیدی که درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ و فرهنگ نوشته‌اند آن‌قدر مفهوم «بیگانگی» را بکار برده و بد هم بکار برده اند که معنی آن اندکی نامفهوم شده‌است. و دقت خاصی لازم است که کلاف سردرگم سطوح گوناگون معنی آن باز شود، و نکات اساسی درجنبه‌های گوناگون آن منظم شود. از ریشه کنده شدن فرد،سردرگمی او، و گم کردن گوهر خویش، بنیاد این تصویر بیگانگی است و خواهد بود، و این حس جدا ماندن از جامعه و بی‌تعهدی به‌کار، نومیدی از مدام هماهنگ کردن آمال و معیارها و آرزوهای اوست.&lt;br /&gt;
شاید زمان کشف بیگانگی، چون یک پدیده‌ی فرهنگی و چون سرنوشت انسان متمدن، به روسو برسد. وشایداولین تعریف معتبر این مفهوم را، که کمابیش هنوز هم معتبر است، مدیون هگل باشیم. اما یقینا «بیگانگی» با کشف آن، نامیدن یا تعریف آن آغاز شد. یعنی از زمانی که شروع کرد که به قراردادها و سنت‌ها گردن نهد، با نهادها کنار بیاید و با واژگان عینی بیندیشد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>24.2.41.98</name></author>
	</entry>
</feed>