<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D9%BE%D9%8A%D9%85%D8%A7%D9%86+%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D9%BE%D9%8A%D9%85%D8%A7%D9%86+%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/%D9%BE%D9%8A%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
	<updated>2026-08-13T16:22:21Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C_%D8%A7%D8%B9%D8%B6%D8%A7%DB%8C_%D9%87%DB%8C%D8%A3%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D9%85%D8%A4%D8%B3%D8%B3%D8%A7%D8%AA_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86._%D8%B3%D9%88%D9%85_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B7._%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA%DB%8C_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=25054</id>
		<title>گردهمایی مقدماتی اعضای هیأت‌های علمی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی ایران. سوم مرداد ۱۳۵۷. دانشگاه صنعتی تهران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C_%D8%A7%D8%B9%D8%B6%D8%A7%DB%8C_%D9%87%DB%8C%D8%A3%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D9%85%D8%A4%D8%B3%D8%B3%D8%A7%D8%AA_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86._%D8%B3%D9%88%D9%85_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B7._%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA%DB%8C_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=25054"/>
		<updated>2011-09-06T15:09:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگري}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گردهمايي مقدماتي اعضاي هيات‌هاي علمي دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالي ايران&lt;br /&gt;
سوم مرداد 1357 دانشگاه صنعتي تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سوم مردادماه 1357 بيش از 150 تن از دانشگاهيان ايران در دانشگاه صنعتي تهران گردهم آمدند. اين گردهمايي در پايان سال تحصيلي 57-1356، يعني آخرين سال تحصيلي دوران آريامهري، برگزار شد و نخستين باري كه دانشگاهيان دانشگاه‌هاي مختلف كنار هم مي‌نشستند تا سخن گفتن از كار و وظايف خود را آغاز كنند.&lt;br /&gt;
در سال تحصيلي 57-1356 جنبش اعتراضي دانشجويان و استادان هر زمان قوت و قاطعيت بيشتري مي‌يافت. مديران انتصابي، اينجا و آنجا، دانشگاه‌ها را به تعطيل كشانده بودند. در دانشگاه تهران كليه‌ي دانشجويان يكي دو دانشكده را اخراج كرده همه‌ي آنان را به ياري كمپيوتر و با دادن نمره‌ي رد تنبيه كرده بودند. وزارت علوم خودسرانه تصميم به انحلال يكي دو موسسه‌ي آموزش عالي گرفت، ماموران ساواك دانشگاه تبريز را مورد هجوم قرار دادند و به ضرب و جرح و قتل دانشجويان پرداختند. شوراي استادان به اين عمليات ددمنشانه اعتراض كرد و مهاجمان را سربازان تيمور و چنگيز خواند. از آغاز سال تحصيلي انحلال كتابخانه‌هاي دانشجويي و برچيدن همه‌ي فعاليت‌هاي فوق برنامه‌ي دانشجويان هدف مقامات دولتي / دانشگاهي / ساواكي بود. اينجا و آنجا استادان نيز به حمايت از دانشجويان برخاستند. گروهي ساواك پناه به نام «اولياي دانشجويان» در برابر دانشگاه تهران و به قول خودشان «اين لانه‌ي فساد» به تظاهر پرداختند تا مراتب نارضايي خود را از تعليمات انحراف‌آميز استادان بيان كنند و خواستار آن شوند كه خط انقلاب سفيد قاطعانه‌تر پياده شود.&lt;br /&gt;
حركت اعتراضي دانشگاه‌ها در اين سال از اين ويژگي برخوردار بود كه ديگر دانشجويان در اعتراض و مخالفت تنها نبودند. مخالفت استادان با رژيم به اشكال گوناگون گسترش مي‌يافت. در ميان اين فعاليت‌ها، اعتصاب هيات علمي دانشگاه صنعتي تهران داراي اهميت خاصي است. رژيم و «آموزگار» سرسپرده‌اش براي فرو نشاندن موج اعتراضي دانشجويان و متفرق كردن آنان، تصميم به انتقال دانشگاه صنعتي تهران به اصفهان گرفت. هيات علمي دانشگاه صنعتي تهران به مخالفت با اين «نقل و انتقال» پرداخت و به دنبال اقدامات گوناگون از فروردين 1357 اعلام اعتصاب كرد. اين اعتصاب با پشتيباني و حمايت كامل دانشگاهيان سراسر كشور روبه‌رو شد. دولت اقدام به قطع حقوق هيات علمي كرد اما اعتصابيان صندوق وام اضطراري دانشگاهيان دانشگاه صنعتي را تاسيس كردند و مردم به ياري آنان شتافتند. وزارت علوم از پذيرفتن دانشجوي جديد براي دانشگاه صنعتي تهران خودداري كرد. دانشگاهيان صنعتي در چهارمين ماه اعتصاب خود اعلام كردند كه علي‌رغم تصميمات مقامات رسمي، به ياري مردم، خود دانشگاه را در تهران همچنان مفتوح و فعال نگه مي‌دارند و با انتشار آگهي از داوطلبان ورود به دانشگاه صنعتي جهت پذيرش 700 دانشجو، ثبت‌نام كردند؛ اين نخستين نشانه‌ي پيدايش قدرت دوگانه در روند انقلاب ايران بود. ديگر دولت تصميم گيرنده نبود. بلكه مردم خود تصميم مي‌گرفتند، خود سرنوشت خويش را تعيين مي‌كردند.&lt;br /&gt;
«گردهمايي مقدماتي» در روز سوم مرداد تشكيل شد. در نخستين (و تنها) شماره‌ي «نشريه‌ي خبري دانشگاهيان ايران» كه در اجراي تصميمات گردهمايي انتشار يافت، درباره‌ي اين گردهمايي و هدف‌هاي آن چنين مي‌خوانيم:&lt;br /&gt;
«در سوم مردادماه گذشته، بيش از 150 تن از دانشگاهيان ايران در دانشگاه صنعتي آريامهر تهران گردهم آمدند تا به بحث و بررسي درباره‌ي مسائل آموزش عالي بپردازند.&lt;br /&gt;
آنچه بر دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالي مي‌گذرد ضرورت چنين بررسي را روشن مي‌دارد. نظام دانشگاهي ايران به بيراهه مي‌رود از انجام تكاليف و وظايف اجتماعي خود غافل مانده است. دانش‌آموختگان اين نظام، ايام تحصيل خود را عمر تلف شده مي‌دانند و بر اين ؟؟؟ دارند كه چرا فرصت آن نداشته‌اند كه در كشورهاي ديگر به علم‌آموزي و دانش‌اندوزي بپردازند. استادان خود را به كاري گمارده مي‌بينند كه هر زمان از تزلزل و بي‌ثباتي بهره‌ي بيشتري مي‌گيرد و با اميال و اغراض غيرعلمي و چه بسا ضدعلمي، آغشته‌تر مي‌گردد و در اين ميان موانع غيردانشگاهي و مصالح غيرعلمي مي‌كوشد كه تا چنان همگان را به بند كشاند كه فرصت حركت و جنبش بر احدي نماند و كسي را ياراي سخني نباشد.&lt;br /&gt;
نظام دانشگاهي يكي از نهادهاي آينده‌ساز هر جامعه است و جامعه‌اي كه فردايي خندان و شكوفان مي‌خواهد بايد خنداني و شكوفايي نظام دانشگاهي امروز خود را جويا باشد. بحران امروز نظام دانشگاهي ايران نه تنها از بحران نظام اجتماعي كنوني گفت‌وگو مي‌كند بلكه مبشر نگراني‌هايي است كه هركس بايد از فرداي فرهنگي و علمي كشور در دل داشته باشد. وضع دانش و پژوهش امروز كشور نيز با سرنوشت نظام دانشگاهي بستگي نزديك دارد. دانشگاه چه چيز را بايد بياموزد؛ در پژوهش چه بايد باشد؟ استقلال نظام دانشگاهي چه معنايي دارد؟&lt;br /&gt;
واحد دانشگاهي را چه زمان و چگونه بايد به وجود آورد؟ آيا آن چنانكه در سال‌هاي اخير ديده‌ايم چند وجب خاك خدا، مهم‌ترين شرط ايجاد يك موسسه آموزش عالي است؛ گسترش نظام دانشگاهي بر اساس چه ضوابطي بايد باشد؟ موازين آموزشي كدامند؟ كاركرد نظام آموزشي، بايد بر چه اساسي سنجيده شود؟ موفقيت و عدم موفقيت دانشجويان چگونه بايد ارزيابي شود؟ در دستگاه آموزشي، نقش پژوهش چه بايد باشد؟ آيا نظام دانشگاهي تنها به پاسداري از ميراث فرهنگي گذشتگان وظيفه دارد يا به آفريدن فرهنگي نو؟&lt;br /&gt;
اركان اصلي نظام دانشگاهي كدامند و هريك چه وظايف و تكاليفي دارند؟ نقش استاد و دانشجو در اين نظام چيست؟ منظور از سپردن كار دانشگاه به دانشگاهيان چيست؟ رابطه‌ي دولت به‌عنوان دستگاه اجرايي يا نظام دانشگاهي چيست؟ و چگونه بايد باشد؟ نظام دانشگاهي چگونه مي‌تواند از انقياد فرهنگي بركنار بماند و كانون آفرينش دانش و شكوفايي پژوهش باشد؟ رابطه نظام دانشگاهي با ديگر اجزاي نظام آموزشي چيست و چه بايد باشد؟&lt;br /&gt;
اين همه پرسش‌هايي است كه بر سر زبان‌هاست و طرح آنها، خود نشانه‌ي بحران همه‌جانبه‌اي است كه نظام آموزش عالي را در بر گرفته است...».&lt;br /&gt;
گردهمايي در پايان كار خود قطعنامه‌اي را به اتفاق آرا تصويب نمود؛ در اين قطعنامه از جمله آمده است:&lt;br /&gt;
1- ضمن ابراز خرسندي از انتشار آگهي پذيرش 700 دانشجوي دوره ليسانس از طرف دانشگاه صنعتي آريامهر تهران براي سال تحصيلي آينده، همراه با تجديد مراتب پشتيباني خود از خواست‌هاي هيات علمي دانشگاه صنعتي آريامهر تهران بدين وسيله آمادگي خود را جهت هرگونه همكاري علمي، فكري و اداري داوطلبانه در راه انجام برنامه‌هاي اين دانشگاه در سال تحصيلي آينده اعلام مي‌داريم.&lt;br /&gt;
2- طرح و بررسي مسائل دانشگاهي ايران در طي اين گردهمايي، به روشني آشكار كرد كه نظام دانشگاهي با بحران ژرفي روبه‌رو است، و عدم استقلال دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالي،‌ عدم وجود آزادي در آنها و عدم امنيت شغلي براي اعضا كادر علمي از علل عمده‌ي اين بحران است. حاضران ضرورت بررسي عميق اين مسائل را تاييد كرده و تصريح مي‌نمايند كه با شركت كليه دانشگاهيان علاقه‌مند، مجمع بحث و گفت‌وگويي به منظور بررسي جنبه‌هاي مختلف بحران در نظام آموزش عالي كشور حداكثر تا آخر آذرماه 1357 تشكيل گردد.&lt;br /&gt;
* * *&lt;br /&gt;
در اين گردهمايي دانشگاهيان دانشگاه‌هاي مختلف كشور هريك شرحي درباره‌ي وضع دانشگاه خود در سال تحصيلي 57-1356 بيان كردند. در اينجا سه گزارش درباره‌ي دانشگاه صنعتي تهران، دانشگاه جندي‌شاپور و دانشگاه تهران به چاپ مي‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1&lt;br /&gt;
دانشگاه صنعتي تهران&lt;br /&gt;
كمبود نيروي انساني متخصص كه بتواند چرخ‌هاي صنعت نو پاي كشور را بدون كمك خارجيان بگرداند همواره در مملكت ما محسوس بوده است. در مهرماه سال 1345 دانشگاه صنعتي بنا بر گفته‌ي مصادر امور، به منظور تربيت متخصصيني با وسعت ديد علمي و مهارت فني لازم كه در پيشبرد برنامه‌هاي توسعه اقتصادي و صنعتي كردن كشور موثر باشند، تاسيس گرديد. از همان ابتدا، كادر جوان و علاقه‌مند اين دانشگاه با دلسوزي و تلاش پيگير و با زحمات شبانه‌روزي و خستگي‌ناپذير خود مسئوليت برنامه‌ريزي و تكميل و تجهيز آن را به عهده گرفت. در نتيجه فداكاري آنها طولي نكشيد كه نهال اين دانشگاه ريشه دوانيد و استحكام يافت.&lt;br /&gt;
به دليل تاثيرپذيري اين محيط علمي و آموزشي از تحولات و اتفاقات اقتصادي ـ اجتماعي جامعه‌ي ايران، فعاليت‌هاي آن همواره دستخوش جزر و مدها قرار گرفته است. در طول عمر كوتاه 12 ساله اين دانشگاه و به جز در چند سال اول كه مشكلات و مسائل دانشگاه منحصرا جنبه صنفي داشته، وقايع مهمي در اين دانشگاه روي داده، كه اغلب ناشي از محدوديت‌هاي حاكم بر فضاي سياسي جامعه ايران بوده است. حركت‌هايي كه در بطن جامعه ايران جريان داشت به صورت‌هاي مختلف در داخل دانشگاه بازتاب مي‌يافت. در اغلب موارد ظهور ناآرامي‌ها با برخورد بين پليس و دانشجو توام بوده است. در زير به‌طور اجمالي به شرح وقايع مي‌پردازيم.&lt;br /&gt;
در بخش دانشجويي اولين اعتصاب و حركت اعتراض دانشجويان دانشگاه صنعتي همراه با دانشگاه‌هاي ديگر مربوط به افزايش بهاي بليط شركت واحد اتوبوسراني تهران در سال 1348 بوده است كه با بازگشت بهاي بليط به مقدار اوليه، اعتصاب دانشجويان نيز پايان گرفت. در ارديبهشت‌ماه سال 1350 كه زمينه اعتراضات دانشجويي در دانشگاه‌هاي ايران در رابطه با جشن‌هاي 2500 ساله فراهم بود. واقعه كشتار كارگران ناراضي كارخانه جهان چيست رخ داد. دانشجويان دانشگاه صنعتي همراه با دانشجويان ساير دانشگاه‌ها به تظاهرات پرداختند. در اين دانشگاه، تظاهرات دانشجويان با حمله‌ي وحشيانه و غافلگيرانه پليس روبه‌رو شد و با بازداشت حدود 600 دانشجو و زخمي شدن تعداد زيادي دانشجو و استاد پايان يافت. به دنبال اين سركوبي، اعضاي هيات علمي اين دانشگاه به‌عنوان اعتراض به اين مجامع و اعمال شنيع به‌طور دسته‌جمعي استعفا نمودند كه با وعده و قول‌هاي مساعد مسئولان امور داير بر عدم تكرار چنان وقايعي، فعاليت‌هاي دانشگاه از سر گرفته شد.&lt;br /&gt;
تظاهرات و اعتصابات و درگيري‌هاي وابسته به آن سال‌ها بود كه مصادر امور را به فكر كنترل اوضاع و حفظ نظم و آرامش محيط‌هاي دانشگاهي از طريق استقرار دائمي پليس در داخل دانشگاه‌ها انداخت. در تابستان 1350، سيستم استقرار گارد در دانشگاه‌ها از مرحله فكر درآمد و عملا از سال تحصيلي 51-1350 حضور گارد در دانشگاه تحقق يافت. دخالت گارد در امور داخلي دانشگاه‌ها و به نام حفظ نظم در محوطه و كلاس‌هاي درس دوران جديدي از ناآرامي‌ها را به همراه آورد كه اثرات منفي و خفت‌بار آن همچنان در جوامع دانشگاهي با شدت وحدت هرچه تمام‌تر به صورت مختلف ديده مي‌شود.&lt;br /&gt;
در نيمه يكي از شب‌هاي آبان‌ماه 1352 به دنبال اعتراضات و اعتصاب دانشجويان دانشگاه‌ها در رابطه با ورود نيكسون (رئيس‌جمهور وقت آمريكا) به ايران، گارد دانشگاه، به خوابگاه دانشجويان دانشگاه صنعتي حمله‌ور شد و به ضرب و جرح و بازداشت دانشجويان پرداخت. در پاييز 1353 در يكي ديگر از درگيري‌هاي گارد با دانشجويان، دانشجويي از دانشكده فيزيك اين دانشگاه در زير چرخ‌هاي جيپ گارد دانشگاه له شد. حضور گارد در اطراف ساختمان‌ها و كلاس‌هاي درس همواره برهم‌زننده آرامش و امنيت دانشجويان بوده است و در مواردي با عكس‌العمل دانشجويان به صورت خودداري از گذراندن امتحانات آخر ترم روبه‌رو شده است از جمله در سال تحصيلي 54-1353 خودداري از امتحانات حذف ترم را نيز به دنبال داشته است.&lt;br /&gt;
ركود فعاليت‌هاي آموزشي، به درازا كشيدن ترم تحصيلي و تعويق و حذف امتحانات در اين دانشگاه‌ها مانند حالات تطهير در ساير دانشگاه‌ها در درجه اول به دليل وجود مسائل خارج از دانشگاه بود و در درجه دوم به دليل حضور گارد در دانشگاه فقدان حقوق صنفي براي دانشجويان (نظير عدم امكانات بحث و اظهارنظر و انتقاد) نيز از جمله مسائلي هستند كه اعتراضات و اعتصابات را موجب شده است و البته سركوبي و ضرب و جرح افراد به وسيله گارد را به دنبال آورده است.&lt;br /&gt;
در پاييز 56 جلسات هفتگي سخنراني كه با اجازه قبلي مديريت دانشگاه برنامه‌ريزي شده بود در نيمه راه توسط مديريت دانشگاه متوقف مي‌شود و درگيري‌هاي دانشجويان و مدعوين را با گارد و نيروهاي انتظامي در داخل و خارج دانشگاه به دنبال مي‌آورد. واقعه‌ي ناگواري كه براي يكي از اعضاي هيات علمي دانشگاه تهران كه براي شنيدن يكي از همين برنامه‌ها به دانشگاه صنعتي مي‌آيد رخ مي‌دهد مربوط به همين زمان مي‌باشد.&lt;br /&gt;
سلب حقوق صنفي از دانشجويان حتي به شكل جلوگيري از داير كردن نمايشگاه عكس دانشجويان در بهار سال جاري نيز متبلور گرديده است تا جايي كه دانشجويان برخلاف معمول مجبور مي‌شوند در خارج از دانشگاه در محلي با امكانات محدود نمايشگاه داير كنند.&lt;br /&gt;
نمونه‌هاي فوق همگي گواه بر اين است است كه مسائل دانشجويي در اين دانشگاه ريشه در مسائل و معضلات اجتماعي جامعه ما دارند. دانشجويان اين دانشگاه به‌عنوان جزئي از جامعه‌ي دانشجويي ايران و به دليل ماهيت حساس و جوينده و پرتحرك خود نه مي‌توانند و نه شايسته است كه نسبت به اين مسائل بي‌تفاوت و تماشاگر بمانند. محيط دانشجويي بايد زنده و پويا باشد تا زندگي‌ساز فرداي جامعه گردد.&lt;br /&gt;
در بخش فعاليت‌هاي كادر آموزشي و درگيري‌هاي اين قسمت از جامعه دانشگاهي ما، مسائل عمدتا به سلب حقوق صنفي توسط مديريت و نقض مقررات و آيين‌نامه‌ها و زير پا گذاشتن حرمت دانشگاه مربوط مي‌شود. كادر آموزشي اين دانشگاه در موارد مختلف و متعدد به وضعيت نابسامان اداره دانشگاه، عدم وجود استقلال و آزادي دانشگاهي و فقدان رفاه مادي و معنوي اعتراض نموده است. اعتراض به فجايع پليس و گارد در دانشگاه، ضرب و جرح افراد، سلب امنيت و آرامش و تلاش براي تحقق خواست‌هاي صنفي همواره به صورت صدور بيانيه، قطعنامه، نوشتن نامه به مقامات، تحريم كوتاه‌مدت كلاس‌ها، تحصن شبانه در دانشگاه و استعفاي دسته‌جمعي متبلور گشته است.&lt;br /&gt;
در بهمن‌ماه 1355 كادر آموزشي اين دانشگاه طي قطعنامه‌اي هرگونه ضرب و جرح و اهانت را مذموم مي‌داند و محكوم مي‌كند و آن را «مانعي براي ايجاد محيط آموزشي و پژوهشي سالم و سازنده در دانشگاه اعلام مي‌دارد». در همين قطعنامه هيات آموزشي دانشگاه، «مصرا خواستار آرامش و عدم توسل به خشونت و ارعاب و تهديد در محيط دانشگاه بوده و معتقد است كه استقرار و وجود دائمي مامورين انتظامي در محوطه دانشگاه خود باعث تشنج بوده و مي‌باشد».&lt;br /&gt;
در تابستان 1355، مديريت دانشگاه به منظور محو آثار ابتدايي‌ترين اصول دموكراسي در دانشگاه، اقدام به تغيير آيين‌نامه مي‌كند ولي ناگزير در مقابل پافشاري و اعتراض كادر آموزشي در زمستان همان سال ضوابط و تغييرات پيشنهادي را پس گرفته و براي مقابله با تلاش‌ها و مبارزات حق‌طلبانه كادر آموزشي به جست‌وجوي مستمسك‌هاي جديدي مي‌پردازند. ناكامي مصادر امور در اعمال نظرات يك‌جانبه و براي اينكه به‌طور قطع و يقين و براي هميشه از خواست‌هاي صنفي كادر آموزشي آسوده گردند، به يكباره تصميم به انحلال اين دانشگاه را اعلام مي‌كنند. اعلام اين تصميم مقارن با فعاليت‌هاي كادر آموزشي براي به دست آوردن افزايش حقوق مناسب با نرخ تورم بر اساس آيين‌نامه دانشگاه مي‌باشد. در همين اوان يعني در زمستان 55 در شرايطي كه كادر آموزشي براي اثبات وجود تورم مورد انكار دولت به تشكيل سمينارهايي مي‌پردازد. آقاي پرويز آموزگار معاون وقت وزارت علوم و آموزش عالي و رئيس فعلي دانشگاه فردوسي در مجمع كادر آموزشي اعلام مي‌كند «در صورتي كه كارهاي استادان مشابهتي با كار دانشجويان داشته باشد و يا چنين تعبير شود، دولت در موقعيت و موجوديت دانشگاه صنعتي تجديدنظر خواهد كرد». تصميم به انحلال دانشگاه صنعتي در اين زمان به صورت جدي‌تري عنوان مي‌گردد. كادر آموزشي دانشگاه كه موجوديت دانشگاهي ارزنده و حاصل زحمات شبانه‌روزي گروه بي‌شماري را در خطر مي‌بينيد براي نجات آن به تلاش و تكاپو مي‌افتد. به دنبال آن ديري نمي‌گذرد كه در تابستان 1356 دوازده نفر از اعضا كادر آموزشي زير سرپوش ماموريت به سازمان‌هاي دولتي خارج از دانشگاه تبعيد مي‌شوند و مساله‌اي بر مسائل قبلي دانشگاه افزوده مي‌گردد. تلاش‌هاي پيگير و همه‌جانبه آغاز مي‌گردد. مديريت دانشگاه تعويض مي‌شود. همكاران تبعيدي به دانشگاه بازمي‌گردند، درحالي‌كه تصميم به انحلال دانشگاه و مسائل ديگر نظير سلب و نفي حقوق مادي و معنوي كادر آموزشي همچنان لاينحل مي‌ماند.&lt;br /&gt;
مساله‌‌ي انحلال دانشگاه زير سرپوش انتقال به اصفهان مجددا از طرف مديريت جديد عنوان مي‌شود. در روزنامه آيندگان اين سرمايه ملي را بدون رضايت ملي ايران به حراج مي‌گذارند درحالي‌كه برنده از قبل تعيين شده‌ي حراج يعني «دانشگاه علوم و فنون ارتش» در كمين تصاحب اين طعمه (مطابق شرح روزنامه رستاخيز مورخ 29 آبان 56) چنگ و دندان نشان مي‌دهد. مديريت جديد دانشگاه نيز به نشان دادن چهره‌ي واقعي خود كه در پس وعده و وعيدهاي اوليه پنهان كرده بود دست مي‌زند و از هيچ كوششي براي زير پا گذاشتن مقررات و نقض آيين‌نامه‌ها كوتاهي نمي‌كند. احكام ارتقا به‌طور دلبخواه صادر مي‌كند، پايه تشويقي به افراد معيني مي‌دهد. عضو رسمي و منتخب دانشگاه را از شركت در جلسه‌ي شورا محروم مي‌كند رئيس دانشكده‌اي را از مقام خويش عزل نموده و عضو ديگري از همان دانشكده را از دانشگاه اخراج مي‌كند، دانشجويي را بدون مجوز كميته‌ي انضباطي دانشگاه، از تحصيل محروم مي‌نمايد. سخنراني هاي دانشجويي را متوقف مي‌كند و دست عوامل خارج دانشگاه را در اداره‌ي امور دانشگاه باز مي‌گذارد. پس‌آمد چنان سياستي وقايع آبان‌ماه 56 در خيابان آيزنهاور، مقابل در ورودي دانشگاه بوده است. كادر آموزشي دانشگاه در جلسه 29 آبان 56 خود برگزاري برنامه‌هاي سخنراني را علي‌الاصول مورد تاييد قرار مي‌دهد آن را به‌عنوان يكي از اساسي‌ترين حقوق آزادي بيان قلمداد مي‌كند. به دنبال وقوع حادثه ناگوار براي يكي از اعضا هيات علمي دانشگاه تهران كه ناشي از قطع سخنراني‌ها بوده است. هيات علمي دانشگاه صنعتي در نامه‌اي به نخست وزير در تاريخ 13/9/56 مي‌نويسد:&lt;br /&gt;
«ضرب و جرح افرادي كه در كسوت معلمي به آموزش مردان و زنان فرداي جامعه مشغولند منحصرا به واقعه 30 آبان نبوده و در جريان سال‌هاي اخير نيز به دفعات براي عده‌ي كثيري منجمله چند تن از اعضا هيات علمي اين دانشگاه رخ داده است. انجام امر خطير آموزش زير سلطه‌ي چماق و توهين به شرف انساني و نقض سنت‌ها و ميراث فرهنگي اين مرز و بوم كه عملا ركود و توقف حركت‌هاي زنده و سازنده‌ي علمي و آموزشي را سبب گرديده است، به هيچ‌وجه نمي‌تواند با برنامه‌هاي صنعتي كردن كشور و بسط تمدن و گسترش فرهنگ ملي منطبق باشد».&lt;br /&gt;
به موازات اقدامات فوق، چاره‌جويي و پيگيري فعاليت‌ها در زمينه جلوگيري از انحلال دانشگاه نيز همچنان تا به امروز ادامه مي‌يابد.&lt;br /&gt;
ضمن درگيري در پيكاري مقدس به منظور نجات دانشگاه صنعتي تهران، كادر آموزشي اين دانشگاه در محدوده‌ي امكانات خويش سعي در انجام وظيفه ملي و تعهدات شغلي و صنفي نيز مي‌نمايد. در خردادماه 1357 طي قطعنامه‌اي اعمال غيرانساني و يورش چنگيزي مامورين انتظامي به دانشگاه آذرآبادگان را محكوم كرده و ضمن «عرض تسليت به جامعه دانشگاهي و به ملت ايران، انزجار عميق خود را از كشتار و رويدادهاي فجيع ارديبهشت‌ماه 57 در آن دانشگاه ابراز مي‌دارد».&lt;br /&gt;
تجربيات 12 ساله در دانشگاه صنعتي نشان داده است كه مادامي كه معضلات و مسائل اجتماعي و اقتصادي وطن ما را دستخوش بحران‌ها مي‌كند، جامعه دانشگاهي هرگز نمي‌تواند به صورت جز ؟؟؟ جدا از عينيت‌هاي جامعه، بدون دغدغه و فارغ از هشياري و حساسيت در محدوده‌اي تنگ، سرگرم فعاليت‌هاي آموزشي و پژوهشي خود باشد. اين جامعه همچنين آموخته است كه تن در دادن به نظرهاي خودكامه چيزي جز پذيرفتن بينشي قهقرايي و افتادن به ورطه سقوطي مرگبار و خيانت به منافع ملي نيست. مادامي كه استقلال و آزادي دانشگاهي از حرف به عمل در نيايد و مادامي كه مديريت دانشگاه از افراد دانشگاهي (به مفهوم واقعي كلمه‌ي) تشكيل نشود و تا زماني كه روحيه نظامي‌گري از جامعه‌ي دانشگاهي رخت برنبندد، گشايشي در اوضاع پديد نخواهد آمد و رنگ و روغن‌هاي جديد و تعويض چهره‌ها بي‌ثمر است.&lt;br /&gt;
همچنين تجربه كادر آموزشي دانشگاه صنعتي به خصوص در ماه‌هاي اخير نشان داده است كه تنها وسيله‌ي تحقق خواست‌هايمان اقدامات متشكل و يكپارچه ماست. تحقق خواست‌ها آنجا كه از حمايت و اقدام جمعي برخوردار بوده است، ممكن بوده، و آنجا كه تفرقه و تشتت در اين جامعه حاكم باشد بر مسائل و مشكلات و ناهمواري راه افزوده مي‌گردد.&lt;br /&gt;
همكاران عزيز: معتقديم كه مشكلاتي را كه ما در دانشگاه صنعتي در پيش رو داريم نهادهاي گوناگون مساله‌ واحدي هستند كه مبتلا به همه دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالي كشور است. در تلاش براي حل اين مشكلات و از پيش پا برداشتن موانع، حمايت مادي و معنوي گروه‌هاي مختلف مردم با ماست. آنچه در طول 80 روزي كه از اعتصاب كادر آموزشي دانشگاه صنعتي مي‌گذرد ديده شده، حمايت و تاييد گروه‌هاي مختلف مردم خصوصا شما همكاران ارجمند ساير دانشگاه‌هاي ايران بوده است. اطمينان داريم كه اگر تشكل و همبستگي خود و حمايت همه‌جانبه ملت ايران به خصوص همكاران ساير دانشگاه‌ها نبود، نمي‌توانستيم تا اين حد در برابر خودكامگي و تصميمات ضد مالي و غيراصولي اوليا امور ايستادگي كنيم. لذا ضمن تاكيد بر لزوم حفظ تشكل و ايجاد همبستگي، از تمام ملت ايران و به خصوص همكاران ارجمند ساير دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالي كشور كه چه از طريق كمك‌هاي مادي و معنوي و چه به صورت اعلاميه و بيانيه و قطعنامه و غيره ما را ياري كرده‌اند صميمانه تشكر نماييم. ما با پشتگرمي از تاييدات مردم، تلاش‌هاي حق طلبانه خود را ادامه خواهيم داد و براي تحقق خواست‌هايمان تشكل و همبستگي بيش از پيش و پوياتري را آرزو مي‌كنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2&lt;br /&gt;
دانشگاه جندي‌شاپور سال 57-1356&lt;br /&gt;
دانشگاه جندي‌شاپور اهواز صحنه‌ي يكي از غم‌انگيزترين و اسفناك‌ترين نابودي حقوق انساني و تجلي صريح و بدون پرده‌ي خشونت گارد، عدم استقلال نظام دانشگاهي، فقدان آزادي و دموكراسي و عدم امنيت شغلي مي‌باشد. دخالت گارد در امور آموزشي و اداري دانشگاه به قدري عيان و روشن است كه حتي بعضي از معاونين دانشگاه ناتواني خويش را در برابر گارد و عدم اطلاع خود را از تصميمات آن بارها عنوان كرده‌اند. بدون هيچ‌گونه غلوي مي‌توان گفت كه دانشگاه جندي‌شاپور نه به وسيله هيات علمي و نه به وسيله كادر اداري، بلكه به وسيله گارد اداره مي‌شود. دخالت‌هاي بي‌جاي گارد در مسائل دانشگاه مثل فشار بر روي استادان و دانشجويان در مورد امتحان گرفتن و امتحان دادن، وادار كردن استادان به تشكيل كلاس‌ها با دو تا سه دانشجو، وادار كردن استادان به حضور و غياب در كلاس‌ها و دادن گزارش به «مسئولان»، اتخاذ تصميمات يك‌جانبه در مورد مسائل آموزشي و تغيير سيستم چهار ماهه (ترمي) به سه ماهه (كوارتري) بدون مشورت با اعضا هيات علمي، تعطيل كتابخانه و سينماي دانشجويان كه اغلب بدون اطلاع حتي معاونين دانشگاه انجام گرفت، گوياي اين واقعيت است.&lt;br /&gt;
بديهي است كه مسائل دانشگاه جندي‌شاپور جدا از مسائل جامعه ايران جدا از بحراني كه دامن‌گير آموزش عالي شده است، نيست. در جامعه‌اي كه دولت آن بدون توجه به درخواست ده‌ها دانشگاه و موسسه آموزش عالي، درخواست صدها استاد و گروه‌هاي مختلف مردم، اصناف، نويسندگان، شعرا، وكلا و قضات مبني بر عدم انحلال دانشگاه صنعتي، اقدام به انحلال آن مي‌كند، و يا وقتي كوس رسوايي مقامات عالي‌رتبه مملكتي در دزدي و رشوه‌خواري زده مي‌شود. دولت فقط به اقدام «بركناري» آنان از مقام‌شان مي‌كند، و وقتي ميليون‌ها تومان پول مردم صرف ساختن و خراب كردن يك پل مي‌شود، وقتي ديوان‌سالاري و فساد اداري و رشوه‌خواري بيشتر مقامات عالي‌رتبه مملكتي را در بر گرفته است، طبيعي است كه رئيس دانشگاه جندي‌شاپور خيال كند كه دانشگاه ملك شخصي اوست و درحالي‌كه در گرماي طاقت‌فرساي اهواز و نبودن هيچ‌گونه خوابگاهي براي پسران، دانشجويان پسر مجبورند در زيرزمين‌ها و اطاقك‌ها شب را سر كنند. «دانشگاه» يك قصر 40 ميليون توماني در محوطه دانشگاه مي‌سازد كه شايد رئيس هيات امناء [اشرف پهلوي] سالي يك شب را آنجا سر كند.&lt;br /&gt;
در دانشگاهي كه روساي دانشكده‌ها انتصابي و حتي نمايندگان دانشكده‌ها در شوراي دانشگاه به گونه‌اي انتصابي است طبيعي است كه روحيه ديوان‌سالاري و ديكتاتوري بر روابط بين رئيس و اعضا هيات علمي برقرار باشد. و از طرفي ديگر هم روحيه دلالي بر كليه امورات دانشگاه حكومت كند تا حدي كه دانشگاه به يك موسسه‌ي تجارتي و نمايشي تبديل شود. به‌طور مثال دانشگاه بدون مشورت با اعضا هيات علمي گروه‌هاي مختلف، آگهي براي پذيرش دانشجو براي 28 رشته‌ي فوق‌ليسانس مي‌دهد درحالي‌كه در مرحله ليسانس هم كميت دانشگاه لنگ است.&lt;br /&gt;
در چندين سالي كه از عمر كوتاه دانشگاه مي‌گذرد، دانشگاه فقط در سطح گسترده شده است. ساختمان‌هاي نيمه‌تمام محوطه‌ي دانشگاه را پوشانده و تابلوهاي بي‌زبان از «دانشكده»هايي خبر مي‌دهد كه حتي ساختمانش هم مجود نيست چه برسد به اعضا هيات علمي و افراد آن.&lt;br /&gt;
اكنون رشته سخن را به دست يكي از دانشجويان مي‌دهيم تا از ديدگاه آنان نيز به مسائل نظري افكنده باشيم.&lt;br /&gt;
در سرتاسر سال درگيري دانشجويان و استادان با گارد دانشگاه به صورت گره‌اي لاينحل متجلي بود. گارد خودسرانه به تعقيب، تهديد و ارعاب، ضرب و جرح و شكنجه دانشجويان مشغول بود. در آبان‌ماه اولين درگيري جدي با گارد شروع شد. دانشجويان كه به رفتار ناشايست و زشت گارد اعتراض كرده بودند با قطع كمك هزينه‌ي تحصيلي روبه‌رو شدند. به دنبال اين جريان، دانشجويان به تحريم دو هفته‌اي كلاس‌ها دست زدند و خواستار بهبود وضع غذاخوري، سرويس اتوبوس، وضع خوابگاه‌هاي دختران و رسيدگي به مساله‌ي كمك هزينه شدند. در هفته‌ي دوم تحريم، وقتي كه دانشجويان با بي‌اعتنايي مقامات دانشگاه نسبت به خواست‌هايشان روبه‌رو شدند، براي شور و مشورت به دانشكده‌ها آمدند. گارد از فرصت استفاده كرد و با حمله به دانشجويان، چهره‌ي دژخيمي خود را نشان داد. نتيجه‌ي اين حمله و ضرب و جرح كه بيش از يك ساعت به طول كشيد، زخمي شدن اكثر دانشجويان و پوشيده شدن صحن دانشكده‌ها، از خون آنان بود. پس از حمله، دانشگاه به صورت يكي از صحنه‌هاي جنگ قرون وسطايي درآمده بود.&lt;br /&gt;
در نيمه‌ي دوم آذرماه دانشجويان سال اول كه به روش سه ماهه (كوارتري) مشغول تحصيل بودند و با اشكالات اين روش و ساير مسائل دانشگاه آشنا شده بودند، نسبت به روش كوارتري و خشونت گارد معترض شده و از دادن امتحان خودداري كردند و اين بهانه‌اي شد براي شروع دوباره وحشيگري گارد. گارد دانشجويان سال اول را بازداشت مي‌كرد و براي «بازپرسي» به محل گارد مي‌برد و تحت فشار از آنان تعهد امتحان دادن مي‌گرفت. اگر كسي مقاومت مي‌كرد پس از «بازپرسي» به ساواك معرفي مي‌شد.&lt;br /&gt;
نقش روساي دانشگاه‌ها در اين مسائل بي‌توجهي به خواست منطقي دانشجويان و تاييد وحشيگري گارد بود. نتيجه‌ي اعمال گارد پايمال شدن حقوق ساده‌ي انساني، ناقص‌العضو شدن عده‌اي از دانشجويان و پايين آمدن شخصيت دانشجويان به حقيرترين نقطه‌ي آن بود. با نزديك شدن امتحانات دانشجويان سال‌هاي بالاتر، كم‌كم موج اعتصابات و اعتراضات به تمام دانشجويان كشيده شد. ديگر هيچ دانشجويي حاضر به دادن امتحان نبود. اين مساله موجب درگيري‌هاي خونين‌تري بين دانشجويان و استادان از يك طرف و گارد از طرف ديگري شد.&lt;br /&gt;
گارد متوسل به حربه‌ي ارعاب، وحشت و تهديد شد. دانشجويان در محوطه دانشگاه، در غذاخوري، در كلاس‌ها،‌ در كافه‌تريا جلب و مورد «بازپرسي» گارد قرار مي‌گرفتند. رفتار ناشايست گارد با دانشجويان خصوصا دختران به قدري زشت و اسف‌انگيز بود كه موجب اعتراض مستقيم و درگيري شديدتر دانشجويان با گارد مي‌گرديد. حاصل اين جنگ و گريز، بدن‌هاي خون‌آلود و شكسته شده‌ي دانشجويان پراكنده در محوطه‌ي دانشگاه بود.&lt;br /&gt;
در اواخر دي‌ماه گارد يكي از اتوبوس‌هاي دانشگاه را متوقف مي‌كند و دانشجويان را پايين مي‌آورد و ناگهان شروع به كتك زدن آنان مي‌كند. در اين جريان يكي از استادان دانشگاه كه در اتوبوس بود مجروح مي‌شود اين مساله فقط «تاسف» روساي دانشگاه را برانگيخت. اين حادثه درضمن نشان داد كه روساي دانشگاه هيچ‌گونه كنترلي بر گارد ندارند و گارد خودسرانه بدون اطلاع مقامات دانشگاه به اين اعمال شنيع و زشت دست مي‌زند. ولي با اين همه، اعمال گارد نه تنها مورد اعتراض روساي دانشگاه واقع نمي‌شود بلكه مورد تاييد آنان نيز است.&lt;br /&gt;
تماس با روساي دانشگاه و عنوان كردن درخواست منطقي دانشجويان با بي‌توجهي روبه‌رو شد. در يكي از اين تماس‌ها معاون آموزشي دانشگاه از اقدام گارد به تعهد گرفتن از دانشجويان براي امتحان دادن اظهار بي‌اطلاعي كرد و اضافه كرد كه او در اين‌گونه موارد هيچ‌گونه اقدامي نمي‌تواند بكند.&lt;br /&gt;
دانشجويان ناگزير با روساي دانشكده‌هاي علوم و رياضي گفت‌وشنودي را براي چاره‌جويي و جلوگيري از اعمال وحشيانه‌ي گارد و حل مسائل آموزشي برپا كردند. در هنگام گفت و شنود عده‌اي از اعضا گارد به جلسه حمله كرده دانشجويان را به باد كتك گرفتند. در اين ميان روساي دانشكده‌هاي علوم و رياضي نيز مورد ضرب و جرح قرار گرفتند. ولي اين جريان نيز از طرف روساي دانشگاه مسكوت گذاشته شد.&lt;br /&gt;
مقاومت دانشجويان در برابر بي‌توجهي روساي دانشگاه ادامه داشت. دانشجويان از ثبت‌نام براي ترم دوم خودداري كردند. فشار بر روي مقامات دانشگاه هم از طرف دانشجويان و هم از طرف بعضي از استادان به قدري زياد بود كه روساي دانشگاه را وادار كرد كه به گفت‌وگويي با دانشجويان بنشينند و تعهد كنند كه سيستم كوارتري حذف شود.&lt;br /&gt;
در نيمه‌ي دوم درگيري دانشجويان با گارد به علل دخالت بي‌جاي آن، صورت شديدتري به خود گرفت حضور گارد در غذاخوري، در كافه تريا، در دانشكده‌ها و گاهي حتي در كلاس‌ها مورد اعتراض دانشجويان و استادان قرار گرفت. همين اعتراض منطقي عكس‌العمل وحشيانه‌اي را از گارد به دنبال داشت. گارد با حمله به كلاس‌هاي درس و تعقيب دانشجويان حتي در بيمارستان دانشگاه و در توالت‌ها و دستگيري آنان و پرونده‌سازي‌هاي مسخره و تحويل آنان به ساواك، به دانشجويان اعلام جنگ گرد. فشار «بازپرسي» بر دانشجويان دستگير شده به قدري شديد بود كه وقتي از بازداشتگاه برمي‌گشتند تكيده و نيمه شده بودند و علايم ضرب و جرح بر دست و پا و بدن آنان به وضوح ديده مي‌شد. در يكي از اين حملات گارد 12 نفر از دانشجويان را طناب به گردن در ملاءعام چون بردگان قرون وسطايي به حركت درآورد و سپس در برابر ديوار گارد به تماشا براي «عبرت» ديگران را داشت. علايم طناب بر گردن دانشجويان تا هفته‌هاي بعد باقي بود.&lt;br /&gt;
براي اعتراض به دستگيري دانشجويان و ضمانت‌هاي صادره از دادگاه و اعمال وحشيانه گارد، دانشجويان در برابر ساختمان مركزي به بست نشستند. در اولين ساعات دانشجويان مورد حمله گارد قرار گرفتند و سه دانشجو دستگير و بقيه پراكنده شدند. روز بعد دانشجويان مبادرت به يك اعتصاب نشسته در صحن دانشكده‌هاي خود كردند. گارد كتابخانه‌ها و دانشكده‌ها را محاصره كرد و از ورود و خروج دانشجويان جلوگيري به عمل آورد. رئيس دانشكده‌ي علوم مدت چندين ساعت در كتابخانه به حالت نيمه بازداشت به سر برد.&lt;br /&gt;
در اين جريانات استادان دانشگاه كه شاهد و ناظر وحشيگري گارد بودند و بعضي از آنان مورد ضرب و جرح قرار گرفته بودند در يك گردهمايي با حضور دانشجويان، قطعنامه‌اي را تصويب نمودند كه در آن خواستار خروج گارد از دانشگاه شدند و اعمال شنيع گارد را محكوم، از دانشجويان پشتيباني بي‌دريغ كردند و بي‌لياقتي و بي‌كفايتي روساي دانشگاه را تقبيح كردند. روز بعد نيز اعلاميه‌اي از طرف عده‌اي از استادان در دانشگاه پخش شد كه به شدت اعمال زشت گارد را تقبيح كرده و خواستار ايجاد اتحاديه استادان شدند. اين قطعنامه و اعلاميه گوياي درك صحيح استادان از واقعيت درون دانشگاه بود.&lt;br /&gt;
مي‌گويند دانشگاه جندي‌شاپور 1700 سال پيش تاسيس شده است. با توجه به اين نكته چنين به نظر مي‌رسد كه دانشگاه جندي‌شاپور سير قهقرايي داشته است. زيرا بينش حاكم بر دانشگاه امروز يك بينش برده‌داري است. چنين است وضعيت دانشگاه جندي‌شاپور. در اين دانشگاه در هر حركتي استادان و دانشجويان با گارد روبه‌رو هستند. گارد نه تنها دانشجويان، بلكه استادان را نيز مورد «بازپرسي» ضرب و جرح و توهين قرار مي‌دهد. از دموكراسي و آزادي در دانشگاه فقط لاشه گنديده‌اي مانده است و دانشگاه تبديل به محلي براي رشوه‌خواري، دزدي، فساد، اعمال خشونت، ديكتاتوري روساي آن و پوزه‌سايان درگاه آنان شده است. در عرض دو دهه‌اي كه از عمر دانشگاه مي‌گذرد هيچ كار تحقيقي، هيچ كار علمي منتشر شده در آن انجام نپذيرفته است و آنان كه صبورانه در پي انجام تحقيقاتي در مورد مسائل مورد نياز جامعه هستند، با هزاران مشكل روبه‌رو هستند و عملا ديوان‌سالاري وحشتناك حاكم بر دانشگاه آنان را زير بار خود خفه مي‌كند.&lt;br /&gt;
نياز به يك فضاي علمي مسئول در برابر جامعه، نياز به محلي براي تربيت افرادي كه از نظر علمي و جامعه‌شناسي در برابر تمام مسائل جامعه متعهد باشند و نياز به يك فضاي آزاد و دموكراتيك براي آموزش عالي، همه نيازهايي است كه جدا از نياز به يك جامعه‌ي آزاد و شكوفان و دموكراتيك نيست. براي تحقق اين نيازها بايد به يك پاكسازي بنيادي در دانشگاه‌ها دست زد و يك شعور علمي مسئول را در دانشگاه‌ها به وجود آورد تا استاد و دانشجو دوش به دوش هم براي ساختن جامعه بهروز فردا قدم بردارند و اين عملي نيست مگر آنكه اداره دانشگاه‌ها به دانشگاهيان سپرده شود. دانشگاهياني متشكل در يك سازمان ملي و متعهد و مسئول در برابر اين جامعه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3&lt;br /&gt;
دانشگاه تهران در سالي كه گذشت&lt;br /&gt;
دانشگاه تهران در سال گذشته تعطيل بود. اگر دانشگاه مركز آموزش و پژوهش است، در سال گذشته، در دانشگاه تهران نه آموزشي صورت گرفت و نه پژوهشي. كمپيوتر دانشجو انتخاب كرد، كمپيوتر نام‌نويسي كرد، كمپيوتر نمره داد، كمپيوتر گروهي را اخراج كرد و گروهي ديگر را هم فارغ‌التحصيل و كمپيوتر در زير انگشتان مديريت دانشگاه انجام وظيفه مي‌كرد.&lt;br /&gt;
خصيصه‌ي اصلي زندگي دانشگاهي دانشگاه تهران در سال‌هاي اخير، كاهش پيش از پيش امكان دخالت دانشگاهيان در اداره‌ي امور خود و افزايش روزافزون قدرت مديريت دانشگاهي است. نگاهي به جهت تغيير مقررات دانشگاهي در ده سال گذشته گواه روشني بر اين واقعيت است. در دانشگاه تهران اگر چيزي انتخابي است، انتخاب‌كننده مديريت دانشگاه است به عبارت ديگر انتخابي بودن با عضويت در شورايي است چون شوراي دانشگاه كه از خود اختياري ندارد و يا انتصابي است به اسم انتخاب. در همه‌ي موارد تصميم‌گيري، كلام آخر با مديريت دانشگاه است كه آنچه خواهد كند و آنچه پسندد، روا دارد. بدين نحو، دانشگاه وسيله و ابزاري است در راه اجراي اهداف و اميال شخصي مديريت دانشگاهي و اعمال اغراض دستگاه‌هاي اجرايي. در چنين فضايي، جلب نظر موافق مديران و تصميم‌گيرندگان مگر به ياري روابط شخصي و خصوصي امكان‌پذير نيست. «به هر حيله در دل دوست رهي بايد كرد» و به اين‌گونه است كه امور دانشگاهي از شاهراه ضوابط به دور مي‌افتد و دچار گمراهي روابط مي‌گردد و دانشگاه در سراشيبي تملق و چاپلوسي قرار مي‌گيرد تا رضايت مديران آشارتر شود و مديريت به برگزاري جشن و چراغاني و پايكوبي و مراسم و تشريفات دل مي‌بندد تا حضور خود را در زندگي غيردانشگاهي اعلام كند و بر بيگانگي از زندگي علمي پرده بيفكند.&lt;br /&gt;
در ده ساله‌ي اخير اين مديريت دانشگاهي، «مديريتي وارداتي» بوده است و اين خود حكايت از تناقضي آشكار مي‌كند: دانشگاه مادر كه هر زمان خدماتش ستوده مي‌شود و شماره‌ي وزيران، وكيلان، سناتورها، مسئولان و متخصصان گوناگوني كه پرورده است بر زبان‌ها مي‌آيد نمي‌تواند مديران خود را تربيت كند و بايد به دست كساني كه نه بازندگي دانشگاهي ايران آشنايي دارند و نه سابقه‌ي كار علمي (و احيانا هم از داوطلبان ناكام ورود به خدمت آموزشي هستند) اداره شود. دانشگاه ما در تحت قيمومت نادانشگاهيان اداره مي‌شود و اين قيمومت اداري، قيمومت فرهنگي و علمي را نيز به دنبال آورده است. در اين دانشگاه كسي ارتقا نمي‌يابد مگر آنكه به زبان‌هاي بيگانه بنويسد و نوشته او زينت‌بخش صفحات نشريات بيگانه باشد: دانشگاه تهران نه تنها نمي‌تواند مديران خود را انتخاب كند بلكه از تشخيص صلاحيت اعضاي هيات علمي خود نيز محروم مانده است. اين مديران قيم‌مآب در ده سال اخير هريك به‌طور متوسط حدود دو سال بر دانشگاه تهران مديريت كرده‌اند حال آنكه واحد زماني زندگي دانشگاهي «سال تحصيلي» است. اينان در آغاز يك سال تحصيلي آمده‌اند و در پايان سال تحصيلي ديگر رخت سفر بربسته‌اند و هركس پرسان و جويان كه «اين آمدن و رفتن‌شان بهر چه بود؟»&lt;br /&gt;
حاصل چنين وضعي، تزلزل و بي‌ثباتي اركان دانشگاهي، تنزل سطح علمي و ركود فعاليت‌هاي پژوهشي، ممانعت از مشاركت دانشگاهيان در تعيين سرنوشت خود و ترويج بي‌علاقگي و بي‌تفاوتي در ميان دانشگاهيان است. روشن است كه چنين مديريت دانشگاهي تنها بر پايه‌ي نيروي لايزال «دانشياني» (چرا گارد جنگل را جنگلبان، گارد سرحدات را مرزبان و مي‌توان ناميد و گارد دانشگاه را نبايد دانشيان ناميد؟ اين واژه‌سازي را روا داريم تا هم زبان پارسي را غنا بخشيم و هم لحظه‌اي فرصت آن يابيم كه به رابطه‌ي ميان «نظم جنگل» و «نظم دانشگاه» بينديشيم) استوار است كه هر زمان خرد و كلان و استاد و دانشجو را سرمستانه مي‌نوازد اما سپيده‌دمان كه ناشناسان در صحن دانشگاه استادي را مضروب و مجروح مي‌كنند، در بستر خود به سنگيني غنوده است و از امدادخواهي مجروح خبري نمي‌يابد. عجبا اين خيل عظيم دانشبانان كه بر سر و روي همه مي‌كوبند در آن زمان كجا بوده‌اند و چگونه از محوطه‌ي دانشگاه حفاظت مي‌كرده‌اند كه «ناشناسان» آمدند و زدند و رفتند و خواب خوش دانشبانان را آشفته نكردند؟ راستي را كه چه برهان قانع‌كننده‌اي بر ضرورت وجودي دانشبانان و صميمت همدردهاي انسان‌دوستانه مديران!&lt;br /&gt;
سال پيشين، مديريت دانشگاه تهران در همه‌ي زمينه‌ها گوي سبقت را از پيشينيان و همگنان ربود:&lt;br /&gt;
سال تحصيلي را با مصاحبه‌اي درباره وقايع 16 آذر 1322 آغاز كرد و نشان داد كه جعل وقايع و قلب تاريخ از اصول مديريت دانشگاهي است. اعتراض به انتصاب يكي از وزيران پيشين را به مقام استادي دانشگاه مسكوت گذاشت و به اين طريق حيثيت علمي دانشگاهيان و اصول اوليه‌ي زندگي دانشگاهي را به مسخره گرفت نه حرمت استاد را محترم شمرد و نه حق دانشجو را و بر هتك حرمت آن يك و تجاوز به حقوق اين ديگر، صحه گذاشت. استاد ضرب و شتم و جرح ديد و به بازنشستگي‌هاي زودرس دچار آمد و دانشجو گرفتار تصميمات خلق‌الساعه نادرست گرديد. مديريت دانشگاه، كتابخانه را محفل نظم علمي دانست و شبانه، با دلاوري كتابخانه‌هاي دانشجويان را درهم ريخت و فراموش كرد كه آن‌كس كه كتابخانه را مي‌بندد در زندان را گشوده است و آنجا كه كتاب نباشد دانش و پژوهش نيست.&lt;br /&gt;
مديريت دانشگاه به رعايت مقررات آموزشي و موازين دانشگاهي تظاهر كرد تا دانشكده‌ها را به تعطيل كشاند. دانشجويان را اخراج كند و رعب و هراس را بر دل‌ها نشاند و در اين راه از هيچ تمهيدي فروگذار نكرد؛ نمره‌ي استاد را خود بر كارنامه‌ي دانشجو گذاشت و انضباطي را كه استاد و گروه آموزشي و دانشكده بايد بر محيط درس مستولي سازند، خودسرانه ملك طلق خود دانست تا پيرايش و آرايش دانشگاه را كمال لازم بخشد و چون كوس اين رسوايي‌ها بر سر كوي و بام به صدا درآمد پيروزمندانه گفت، كه اين همه از نتايج تمدن ماشيني غرب است كه كامپيوتر را جانشين چرتكه‌هاي سنتي شرق نموده است.&lt;br /&gt;
مديريت دانشگاه حتي حق برخورداري از امنيت مسكن فردي را هم ناديده گرفت و دانشجويان كوي دانشگاه را كه به دعوت مسئولان امر و در پي گفت‌وگو گرد آمده بودند به ميان كوچه و بازار ريخت تا شب‌ها در باغ‌هاي عمومي بخوابند و هواي تازه استنشاق كنند و نگران درس و مشق و امتحان نباشند.&lt;br /&gt;
مديريت دانشگاه بر فساد دستگاه اداري و خاصه خرجي‌هاي خود پرده انداخت: روزنامه‌ها از اختلاس و فساد در دانشگاه تهران و از آنچه سرپرستي دانشجويان به ياد داده است گفت‌وگو كردند. مديريت دانشگاه دم بر نياورد و لب نگشود تا صدق و كذب اين گفته‌ها دانسته شود. مديريت دانشگاه در حفظ سكوت ازين هم پيش‌تر رفت. در حضور مديران، استادان دانشگاه را عامل استعمار و نوكر بيگانه خواندند و اينان غيرت حرفه‌اي نداشتند كه زبان بگشايند و نام و نشان اين عاملان استعمار را بخواهند و با سكوت خود پذيرفتند كه نوكران بيگانه و عاملان استعمار را در دانشگاه تهران مأوا و منزلي است!&lt;br /&gt;
مديريت دانشگاه، اصل بديهي عطف به ماسبق نشدن تصميمات و مقررات و قوانين را زير پا گذارد و اعلام كرد كه به دانشجوياني كه در چند سال پيش، در دوره‌هاي ليسانس به تحصيل مشغول بوده‌اند و امسال به ناگهان اخراج شده‌اند، درجه‌ي فوق ديپلمي را اعطاء مي‌كند كه در پايان سال تحصيلي تصميم بر ايجاد آن گرفته شده است!&lt;br /&gt;
از مديريت دانشگاه در سال گذشته معجزه‌اي هم به ظهور پيوست: با استفاده از اصول صحيح مديريت، دانشجويان را به نحوي سركوب و منكوب كرد و باران رحمت را بر آنها باريدن داد و گروه‌گروه از دانشگاه اخراج كرد كه «اولياي دانشجويان» مشتاقانه اجتماع كردند و اين همه را شكرانه گفتند و غريو شادي سر دادند!&lt;br /&gt;
چنين دانشگاهي موجب سربلندي است؟ در چنين دانشگاهي گفت‌وگو از فضيلت دانش، حرمت استاد و مشاركت دانشجو چه معنايي دارد؟&lt;br /&gt;
دانشگاهي كه خود همه چيز را به زير پا مي‌گذارد چه چيزي را به دانشجو مي‌آموزد؟ استاداني كه در زندگي روزانه‌ي خود بايد چنين شرمساري و سرافكندگي‌هايي را نظاره كنند چگونه مي‌توانند زماني كه صحبت از بزرگداشت مقام علم و دانش پيش مي‌آيد زهرخند ناباورانه نداشته باشند؟&lt;br /&gt;
مديريت دانشگاه تهران در سال گذشته فرصت آن را هم يافت كه خدمات علمي پر ارجي انجام دهد: به ايجاد چندين دوره‌ي دكترا تصميم گرفت، پس از بحث‌هاي طولاني بالاخره روشن كرد كه «تهران يونيورسيتي» درست‌تر از «يونيورستي آف تهران» است و ارشاد فرمود كه «ويژگي‌هاي هيات علمي دانشگاه تهران» را بايد «ويژگي‌هاي...» نوشت و غلط املايي نكرد و از كامپيوتر هم نمره‌ي «هـ» نگرفت اين هم از ويژگي‌هاي زندگي مديريت دانشگاه تهران در سال پيشين بود. وين هنوز از نتايج سحر است!&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C_%D8%A7%D8%B9%D8%B6%D8%A7%DB%8C_%D9%87%DB%8C%D8%A3%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D9%85%D8%A4%D8%B3%D8%B3%D8%A7%D8%AA_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86._%D8%B3%D9%88%D9%85_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B7._%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA%DB%8C_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=24367</id>
		<title>گردهمایی مقدماتی اعضای هیأت‌های علمی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی ایران. سوم مرداد ۱۳۵۷. دانشگاه صنعتی تهران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C_%D8%A7%D8%B9%D8%B6%D8%A7%DB%8C_%D9%87%DB%8C%D8%A3%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D9%85%D8%A4%D8%B3%D8%B3%D8%A7%D8%AA_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86._%D8%B3%D9%88%D9%85_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B7._%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA%DB%8C_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=24367"/>
		<updated>2011-08-07T11:44:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:36-119.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-120.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-121.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-122.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-123.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-124.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-125.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-126.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-127.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:36-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۳۶ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
{{در حال ويرايش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC_%D8%B3%D9%86%D8%AF_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D9%87&amp;diff=24273</id>
		<title>پنج سند دربارهٔ قوام‌السلطنه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC_%D8%B3%D9%86%D8%AF_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D9%87&amp;diff=24273"/>
		<updated>2011-08-06T15:20:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:5-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
{{بازنگري}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسناد تاريخي(1)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسناد پنج‌گانه‌اي كه در اين شماره آمده است. هريك به نوبه‌ي خود حقيقتي تاريخي را برملا مي‌كند. اما انتشار يكجاي آنها رابطه‌اي تاريخي را در ذهن پديد مي‌آورد كه از سياستي خسران‌بار سخن مي‌گويد.&lt;br /&gt;
اسناد شماره‌ي يك و دو سرسپردگي بي‌چون و چراي احمد قوام را به امپرياليست‌ها، از ابتداي كارش، در فراسوي هرگونه ترديدي مستند مي‌كند كه ضمنا موضع‌گيري بين‌الملل كمونيست (در ژوئن 1923) را نيز كه قوام را «سرسخت‌ترين هوادار انگليسي‌ها در ايران» معرفي كرده است، مي‌بايد بر اين اسناد افزود.&lt;br /&gt;
سند سوم تلگراف تبريك تقي‌زاده است به قوام، به مناسبت توفيق او به سركوب جنبش در آذربايجان.&lt;br /&gt;
سند چهارم يكي از اسناد سرسپردگي تقي‌زاده، به انگلستان است. وي كه در آن زمان سفير ايران در انگلستان بود به جاي دفاع از منافع كشور به جاسوسي وزارتخانه‌ي بريتانيا مشغول است.&lt;br /&gt;
سند پنجم موضع حزب توده است نسبت به قوام، در آستانه‌ي ائتلاف با او. &lt;br /&gt;
با مطالعه‌ي اين اسناد تاريخي به دو نكته‌ي روشن آگاهي مي‌يابيم. يكي ماهيت قوام‌السلطنه و ديگر ماهيت كساني كه با او به نوعي در رابطه بوده‌اند. سند اخير نشان مي‌دهد كه ناآگاهي و خوش‌باوري سياسي تا چه حد ريشه‌دار بوده است كه عناصر به اصطلاح «مترقي» چنين آسان فريب جناحي از ارتجاع را مي‌خورند و كل جنبشي را به توفان فنا مي‌سپارند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1&lt;br /&gt;
پنج سند درباره‌ي قوام‌السلطنه&lt;br /&gt;
نامه قوام‌السلطنه به وزير مختار بريتانيا در تهران، پس از دستگيري و زنداني شدن او توسط كلنل محمدتقي‌خان پسيان&lt;br /&gt;
فدايت شوم، بعد از عرض ارادت و تاسف از اينكه از سعادت ملاقات محروم هستم زحمت‌افزا مي‌شوم قريب 50 روز است بدون هيچ‌گونه تقصير و گناه خودم در حبس و كسان و بستگانم قسمتي در مشهد محبوس و قسمتي متفرق تمام اموال و علاقه حتي اثاثيه منزل كه همراه بوده است ضبط و غارت شده. يقين دارم كلنل پريدكس شرح حال و گزارشات مرا در ايام حبس كاملا به عرض عالي نرساند. زيرا از داخله‌ي محبس و طرز فشار و سختي مامورين البته بي‌اطلاع بوده است. اجمالا از بي‌شرفي و بي‌احترامي آنچه ممكن بود نسبت به من و خانواده‌ي من فروگذار نشد و فعلا بعد از تحمل صدمات و مشقات يك هفته است وارد طهران و در عشرت‌آباد محبوس هستم و با كمال حيرتي كه از اين پيشامد دارم اين مختصر را به جناب مستطاب عالي عرض مي‌كنم هرچند ممكن است بفرماييد مداخله در امور داخلي ايران نخواهيد فرمود ليكن نظر به دوستي و روابط صادقانه و صميمانه كه در اين سه سال با مامورين دولت فخيمه داشته و در هيچ موقع از حفظ منافع آن دولت كوتاهي نكرده‌ام و از طرف ديگر تصور هم نمي‌كنم اقدام جناب مستطاب عالي در اين مورد حمل بر مداخله شود. زيرا آنچه بدون جهت و دليل بر من وارد شده است جز بر اشتباه و عدم تحقيق محلي [حمل] نمي‌تواند كرد و در اين صورت اقدام جنابعالي براي رفع اشتباه است نه براي مداخله. اين است با كمال اميدواري از مراتب شفقت و خيرخواهي جناب مستطاب عالي مسئلت مي‌كنم اقدام موثري در اصلاح و جبران اين احوال كه اساس زندگاني مرا به كلي از هم پاشيده است بفرماييد كه زودتر به منزل خود رفته با توجه و مساعدت عالي ترتيبي در زندگاني من داده شده تا بلكه بتوانم با خانواده و بستگانم از ايران مهاجرت نمايم و از اين احسان و شفقت جناب مستطاب عالي مادام‌العمر رهين امتنان و تشكر باشم.&lt;br /&gt;
خواهشمندم اين مكتوب در خدمت عالي محرمانه بماند و هر اقدامي مي‌فرماييد مستقيما از طرف خودتان باشد زيرا در صورتي كه معلوم شود در اين حال با جنابعالي مكاتبه كرده‌ام بيشتر بر فشار مامورين و گرفتاري من افزوده خواهد شد. با ارادت سرشار احترامات فايقه را تقديم مي‌دارم.&lt;br /&gt;
قوام‌السلطنه&lt;br /&gt;
[اواسط ماه مه 1921]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2&lt;br /&gt;
نشان فراماسونري قوام‌السلطنه(2)&lt;br /&gt;
دكوراسيون [شماره 113]&lt;br /&gt;
از دبير عالي‌ترين لژ order امپراطوري هند به فرستاده‌ي مخصوص ماژسته بريتانيا و وزير مختار در دربار ايران ـ تهران.&lt;br /&gt;
سپتامبر ـ مورخ 17 اكتبر 1920&lt;br /&gt;
عالي‌جناب:&lt;br /&gt;
من از طرف جناب استاد بزرگ (گراندماستر)، عالي‌ترين لژ امپراطوري هند [بريتانياي كبير]،‌ ماموريت دارم [مطالب زير را] از براي تحويل به جناب احمدخان، قوام‌السلطنه D.C.I.E والي خراسان براي شما ارسال دارم.&lt;br /&gt;
(1) نشان شواليه فرمانده لژ (Knight Commander 01 Order).&lt;br /&gt;
(2) ميثاقي حاوي شرطي از براي استرداد مقتضي نشان كه من بايد پيرو بخش 16 مقررات لژ بخواهم از طرف او [قوام] امضا شود، مگر آنكه شما عدم لزوم آن را توصيه كنيد.&lt;br /&gt;
(3) رونوشتي از مقررات لژ.&lt;br /&gt;
(4) يادداشتي پيرامون اطلاعات مربوط به عمل دكوراسيون لژ ستاره‌ي هند (Star of India) و امپراطوري هند و مدال از طرف اعضاي شخصي [غيرنظامي] اين لژ و حاملين اين مدال‌ها.&lt;br /&gt;
(5) رسيد لطفا درخواست مي‌شود.&lt;br /&gt;
(6) بايد تقاضا كنم كه گزارشي درباره تشريفات اعطاي اين نشان براي ثبت به من فرستاده شود.&lt;br /&gt;
(7) بايد درخواست كنم كه از آن جناب [قوام] تقاضا شود كه به هنگام تميز كردن نشان براي پرهيز از صدمه [به آن] از دقت دريغ نفرمايند.&lt;br /&gt;
با احترامات فائقه&lt;br /&gt;
دبير عالي‌ترين لژ امپراطوري هند [بريتانياي كبير]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3&lt;br /&gt;
متن تلگراف سيدحسن تقي‌زاده سفير كبير ايران در لندن به احمد قوام‌السلطنه نخست‌وزير، مورخ بيستم آذرماه 1325 وزارت امور خارجه&lt;br /&gt;
جناب اشرف آقاي رئيس‌الوزراء از موفقيت حاصل در امر استرداد آذربايجان و احياي مملكت قديمي و جلوگيري از تجزيه‌ي وطن از صميم قلب تبريك گفته و هزاران هزار تشكر داريم. خداوند خود به جناب اشرف عالي جزاي خبر بدهد و كامكار گرداند كه هيچ پاداش دنيوي اجر لايق اين خدمت نتواند شد. روح پيغمبر اكرم و روح كورش و داريوش به شما دعاي خير مي‌فرستند كافه‌ي ملت ايران و مسلمانان عالم پشتيبانتان مي‌باشند. انتشار خبر تصميم متمردين ظهر چهارشنبه در لندن ايرانيان را به وجد آورده و خبر فتح به ناگهان در يك ساعت مثل برق منتشر شد و جمله با دلي پر از اعجاب و قدرداني به دعاي كاميابي عالي و عظمت ايران و بلندي بخت اعليحضرت رطب‌اللسان شدند. ادعيه‌ي خالصانه‌ي بي‌ريا و تهنيت قلبي اينجانب را هم بپذيريد.&lt;br /&gt;
تقي‌زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4&lt;br /&gt;
سفارت شاهنشاهي ايران&lt;br /&gt;
6 سپتامبر 1945&lt;br /&gt;
سر رونالد عزيزم&lt;br /&gt;
پيرو مذاكرات ديروزمان، همان‌طور كه قول دادم، اكنون ما هم با ارسال خلاصه‌ي اخبار واصله از ايران، ماحصل نامه‌هايي را كه در هفته‌هاي گذشته پيرامون چندين برخورد در نقاط مختلف ايران دريافت كرده‌ام. با ذكر علل اصلي وقايع تاسف‌انگيز مذكور تقديم دارم.&lt;br /&gt;
مايلم از جنابعالي بابت توجهي كه به مشكلات مبذول مي‌داريد تشكر كنم.&lt;br /&gt;
دوستار شما&lt;br /&gt;
تقي‌زاده&lt;br /&gt;
س.ح. [سيدحسن]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش تقي‌زاده&lt;br /&gt;
در شمال ايران اخيرا تشنجاتي رخ داد كه ناشي از تحريكات حزب چپ افراطي [كذا] (توده) بوده است كه به درست يا خطا به حمايت مستقيم يا غيرمستقيم خارجي [شوروي] باور دارد. آنچه در زير مي‌آيد [گزارش] تصادماتي است كه رخ داده است:&lt;br /&gt;
طرفداران حزب توده عازم ليقوان (دهكده‌ي بزرگي در آذربايجان) شدند و در آنجا به تظاهرات و تبليغات دست زدند. اين امر موجب تصادمات شد و در محل نزاعي بين اهالي دهكده و [توده‌اي‌ها] در گرفت و از هر دو طرف چهار نفر به قتل رسيدند. تحريكات مشابهي در رضاييه [اروميه] (شهري در جنوب غربي آذربايجان) انجام گرفت كه پس از يك هيئت نظامي به سركردگي يك افسر سرشناس و بي‌طرف، ژنرال جهانباني، از طرف دولت براي تحقيقات به تبريز اعزام شد.&lt;br /&gt;
حوادث جدي‌تري در مشهد رخ داده كه طي آن 20 تن از افسران و سربازان قيام كردند و با به غرامت بردن كاميون‌ها، سلاح‌ها و مهمات به سوي استپ‌ها[ي تركمن صحرا] فرار كرده تا در آنجا به تعداد قابل ملاحظه‌اي از تركمن‌هاي مسلح بپيوندند.&lt;br /&gt;
اينان در گنبدكاووس با يك گروهان ژاندارمري اعزامي دولت روبه‌رو شدند؛ هشت تن از شورشيان به قتل رسيدند؛ شش تن ديگر دستگير و كاميون‌ها و سلاح‌هاي سرقت شده، توقيف شدند. بقيه شورشيان به درون منطقه‌ي جنگلي آن حوالي فرار كردند.(3)&lt;br /&gt;
به منظور تحكيم موقعيت [نظامي] نامطلوب اين مناطق، نيروهاي تازه‌اي از پادگان‌هاي مختلف ژاندارمري به آن محل اعزام شدند. اما نيروهاي نظامي شوروي به اين واحدهاي ژاندارمري اطلاع دادند كه اولا بايد به پادگان‌هاي خود بازگردند، و ثانيا دار صورت [پيش آمدن] تصادم نبايد تيراندازي كنند و ثالثا آنان مانع ارسال سلاح‌ها و مهمات به تهران هستند كه از شورشيان توقيف شده است.&lt;br /&gt;
اخبار تازه پيرامون وخامت وضع در اين نقاط كشور دولت را وادار ساخت در حدود 200 تن ديگر را به‌عنوان نيروي تقويتي اعزام كند. اما اين نيروها از فيروزكوه (شهركي در جاده تهران ـ مازندران) بازگشتند.&lt;br /&gt;
تحريكات و تصادمات از جانب طرفداران حزب توده در نقاط مختلف مازندران (چون شاهي، بابل،... و شهسوار) و ديگر نواحي شمال ادامه دارد. در اين نواحي طرفداران حزب توده، دهقانان را براي تحويل برنج مورد تهديد و ارعاب قرار داده‌اند و هر روز خطر اختلالات بيشتري مي‌رود. كوشش دولت ايران براي تضمين آزادي رفت و آمد و اعزام نيروهاي ژاندارمري به هيچ نتيجه‌اي نرسيده است. گفتن ندارد كه اين وضع اقدامات فوري را ضروري مي‌كند. چندي پيش سفير شوروي در اصل با اعزام ژاندارمري [به اين نواحي] موافقت كرد. اما ظاهرا هنوز هيچ دستورالعملي به نيروهاي نظامي شوروي [در آن ناحيه] نرسيده است.&lt;br /&gt;
سفير شوروي اكنون در تهران نيست و وضع ناروشن است.&lt;br /&gt;
تا به حال هيچ‌گونه‌ي نشانه‌اي دال بر خروج نيروهاي متفقين از ايران مشاهده نشده است. به عكس در صفحات شمال تبليغات عليه دولت مركزي به‌طور روزمره افزايش مي‌يابد، و در نتيجه آن حوادث ياد شده‌ي بالا در ليقوان، حوادث اخير مشهد و جنبش جدي‌تر تجزيه‌طلبي، طي اعلاميه مسخره‌اي استقلال و استقرار جمهوري مراغه (شهركي در جنوب شرقي آذربايجان) را اعلام داشت، را به وجود آورد.&lt;br /&gt;
بارها و بارها تاكيد شده است نخستين و مهم‌ترين گام در رودررويي با اين وضع مسلما همانا تقويت دولت مركزي است و اين تنها زماني شدني است كه نيروهاي متفقين از ايران تخليه شود و اين نشانه‌ي صميميت متفقين در عدم مداخله در امور داخلي كشور و حمايت از قدرت مركزي است.&lt;br /&gt;
5&lt;br /&gt;
در پيرامون اعلاميه نخست‌وزير [قوام‌السلطنه]&lt;br /&gt;
«بترسند از روزي كه دست انتقام از آستين عدالت و ايران دوستي بيرون آيد و مغز خيانتكاران و بدخواهان را متلاشي كنند»&lt;br /&gt;
روز گذشته اعلاميه‌اي به امضاي نخست وزير انتشار يافت كه از لحاظ سياسي و اجتماعي حايز اهميت به سزايي است و مي‌توان آن را يك سند ذيقيمت رسمي و يك ادعانامه واقعي بر عليه عناصر ارتجاعي اين كشور تلقي نمود.&lt;br /&gt;
ما در مدت چهار سال و نيم مبارزه خود به كرات ملت ايران را از جريان تحريكات اين عناصر ماجراجو كه براي حفظ مطامع بيگانگان و پر كردن جيب‌هاي انباشته خود از هيچ‌گونه اقدامي كه به ضرر مصالح حقيقي ميهن عزيز ماست مضايقه ندارند برحذر داشته‌ايم و تا آنجا كه صفحات روزنامه رهبر به ما اجازه داده است نقشه‌هاي تحريك‌آميز و ايران‌برانداز اينان را در برابر ديدگان مردم ايران نامش نموده‌ايم.&lt;br /&gt;
بسيار خرسنديم كه امروز آقاي نخست‌وزير به وسيله يك اعلاميه رسمي با كمال وضوح پرده از روي اعمال ننگين اين عناصر خيانتكار برداشته و بدين‌طريق يك بار ديگر اعلام داشته‌اند كه با عزمي ثابت تصميم دارند دست اين قبيل اشخاص را از گريبان ملت ايران كوتاه نمايند.&lt;br /&gt;
اين اعلاميه كه متن كامل آن در همين شماره از نظر خوانندگان مي‌گذرد حاوي نكات مهم چندي است:&lt;br /&gt;
نخست آنكه در چندين قسمت از اعلاميه صريحا به اقدامات خيانت‌آميز عناصر ارتجاعي كه دايما مشغول تحريكات بر عليه مصالح كشور و مردم ايران هستند اشاره گرديده و براي اينكه هيچ‌گونه شبهه‌ي در هويت آنان باقي نماند در چند مورد با كمال وضوح بيان مقصود شده است.&lt;br /&gt;
اعلاميه صريحا و رسما به عناصر ارتجاعي و نمايندگان تحميلي دوره سيزدهم و چهاردهم كه: «روابط ايران را با دولت اتحاد جماهير شوروي به وسيله اعمال جنون‌آميز از روي عمد و سوءنيت تيره و تار كردند» حمله مي‌كند. آنهايي را كه «بدون هيچ مدرك و دليل صرفا روي نيات پليد خود اعتبارنامه آقاي پيشه‌وري و ديگران را رد نمودند»، مورد خطاب قرار مي‌دهد. به نمايندگاني كه «در دوره سيزدهم و چهاردهم يك قدم براي آسايش مردم برنداشتند و جز حفظ مقام و جمع مال از طريق نامشروع هدفي براي خود اختيار نكردند، و دولت‌هاي ناصالح و فرومايه را روي كار آورده و به منظور فساد دايما به سفارتخانه‌ها رفتند و به تحريك و دسيسه پرداختند، شديدا حمله‌ور مي‌شود.&lt;br /&gt;
با اين توضيحات جاي ترديد براي كسي باقي نمي‌ماند كه فرض حقيقي آقاي نخست‌وزير عده از نمايندگان و متوليان مجلس چهاردهم است كه به نام اكثريت مخصوصا در دو سال اخير مرتكب كليه اين عمليات ننگين و خيانت‌آميز گرديده‌اند.&lt;br /&gt;
اينها همان پزشك طاهري‌ها، سيدكاظم‌ها، دشتي‌ها، سيدضياءها و نوچه‌هاي آنان جمال امامي و ثقه‌الاسلامي و امثال آنان هستند كه به دستياري عمال اجانب از قبيل كريم رشتي و ارفع كليه تحريكات و اقداماتي كه كشور ما را در مقابل وضع كنوني قرار داد مرتكب شدند و حتي براي اينكه به منظورهاي پست و ننگين خويش ادامه دهند حاضرند ميهن به اجانب بفروشند و با قدرت آنان ارتجاع بخرند.&lt;br /&gt;
به همين جهت در قسمت ديگر اعلاميه اشاره به فعاليت‌هاي جنايت‌آميز اين گروه در حال حاضر شده و اعمال آنان را براي متزلزل كردن دولت آقاي قوام و «به منظور اينكه بتوانند خود را در انتخابات آينده بار ديگر بر مردم تحميل كنند» فاش ساخته است.&lt;br /&gt;
اين قسمت از اعلاميه در حقيقت پاسخ دندان‌شكني است به شايعات اخير داير به استعفا آقاي نخست وزير و اعتراضايي كه براي تشويش اذهان عمومي و اغفال مردم ساده‌لوح بر عليه رئيس دولت انتشار يافته است.&lt;br /&gt;
آقاي قوام براي روشن شدن اذهان نه تنها استعفا خود را صريحا تكذيب نموده‌اند بلكه عزم راسخ خويش را در پايداري و تعقيب سياستي كه تاكنون در امور خارجي و داخلي دنبال كرده‌اند و مجازات شديد ماجراجويان و اتكا به افكار عمومي ملت ايران اعلام داشته‌اند.&lt;br /&gt;
اعلاميه نخست وزير مخصوصا علل اين تحريكات را در عبارت كوتاه ولي پر معني خلاصه خلاصه كرده است.&lt;br /&gt;
«مي‌گويند چرا با نمايندگان آذربايجان حاضر به مذاكره و مسالمت گرديدم و چرا به مسكو رفته و با دولت اتحاد جماهير شوروي حسن‌تفاهم پيدا كردم».&lt;br /&gt;
آقاي نخست وزير نه تنها اساس سياست خارجي دولت خود را از نو تاييد نمودند بلكه جاي بسي خرسندي است كه صراحتا اطمينان خويش را در حل مسالمت‌آميز مشكل آذربايجان اعلام داشته‌اند.&lt;br /&gt;
قسمت سوم اعلاميه كه در حقيقت نتيجه‌ي منطقي اين ادعانامه‌ي تاريخي بر عليه عناصر ارتجاعي است تصميم رئيس دولت را مبني بر اصلاحات اساسي در امور داخلي (به منظور آبادي كشور و تامين رفاه و آسايش مردم خصوصا طبقه كارگر و زارع) بيان نموده و مخصوصا تصريح گرديده است كه (براي پيشرفت اين هدف در نظر دارم از عناصر مترقي كشور حداكثر استفاده را بنمايم) بنا بر آنچه ذكر شد از مجموع اعلاميه مي‌توان برنامه آينده آقاي نخست‌وزير را استنتاج نمود.&lt;br /&gt;
1ـ تعقيب و مجازات شديد خائنين و عناصر ماجراجو كه هنوز درصدد مشوب كردن اذهان عمومي و ايجاد سوءتفاهم با همسايه نيرومند ما اتحاد جماهير شوروي هستند.&lt;br /&gt;
2ـ تجديد مذاكرات براي حل مسالمت‌آميز مسئله آذربايجان.&lt;br /&gt;
3ـ استفاده كردن از عناصر مترقي كشور و آزادي‌خواهان به منظور اصلاحات اساسي.&lt;br /&gt;
ما اين اعلاميه را با كمال خرسندي استقبال مي‌كنيم و اميدواريم كه آقاي نخست‌وزير براي انجام منظورهاي خويش هرچه زودتر نه تنها به تحريكات مرتجعين خاتمه دهند بلكه دست عمال آنها را از داخله كابينه‌ي خويش كوتاه كرده و با تشكيل دولت از عناصر مترقي ضربه‌ي شديدي بر پيكر ارتجاع وارد آورند.&lt;br /&gt;
اطمينان داشته باشند كه براي اجرا اين نظريات حزب نيرومند ما و كليه آزادي‌خواهان ايران از ايشان پشتيباني خواهند نمود.&lt;br /&gt;
نامه‌ي رهبر ارگان مركزي حزب توده ايران 29 ارديبهشت 1325&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلع سلاح مجاهدين و فدائيان&lt;br /&gt;
ماجراي چگونگي خلع سلاح مجاهدين را در كتاب‌هاي تاريخ، از جمله تاريخ كسروي، خوانده‌ايد و در اينجا نيازي به تكرار آن نيست. تلگرام‌هايي كه مي‌خوانيد از آن اسناد ديپلماتيك است كه از نقشه‌ي اصلي توطئه خلع سلاح پرده برمي‌دارد. توطئه‌اي كه در اصل در وزارت خارجه‌ي روسيه‌ي تزاري و با تباني ماموران بريتانيا طرح شد.&lt;br /&gt;
نگفته نماند كه برخي از سوسيال دموكرات‌هاي ايران نيز، با پيروي از نظرات نادرست رايج آن روزها، ندانسته آب به آسياب دشمن مي‌ريختند، به اين معنا كه هم از خلع سلاح حمايت و هم در آن شركت كردند، يعني چاله‌اي كندند كه دامچاله‌ي خودشان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند شماره يك تلگراف نيكولسون به سر ادوارد گري&lt;br /&gt;
سن پترزبورگ (19 فوريه 1910) ـ آقاي ايسفولسكي! در وزارت خارجه و روسيه اشاره مي‌كنند كه اخبار رسيده از تبريز چندان رضايت‌بخش نيست... آن عاليجناب مي‌گويد كه ستارخان و باقرخان دست‌اندركار اخلالند و اگرچه والي درصدد است كه اين دو تن را تحت كنترل درآورد اما در انجام كاملا مستاصل است. زيرا نه بودجه دارد و نه سرباز در اختيار دارد... اهالي ايران در حال وحشت به سر مي‌برند و خوشحالند[!] كه براي صيانت‌شان نيروهاي روسي هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند شماره 2&lt;br /&gt;
سن پترزبورگ (11 مارس 1910)، به دعوت آقاي ايسفولسكي امروز به ديدن او رفتم، و آن عاليجناب گفت مايل است به من بگويد كه اخبار نگران‌كننده‌تري از تبريز به او رسيده است. آقاي ايسفولسكي از طريق تلگراف به وزير مختار روس در تهران دستور داده است كه دولت ايران را تشويق كند كه در جهت مطيع ساختن فوري ستارخان و باقرخان فرصت را از دست ندهد و نيز به من اطلاع دهد كه اگر اين امر انجام نپذيرد، خود دولت روسيه مجبور خواهد شد [راسا] اقدام كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستارخان و باقرخان&lt;br /&gt;
چگونه دست غيبي اين دو جوان غيور و دو جان‌نثار حقيقي و دو وطن‌پرست، خلاصه ستارخان سردار و باقرخان سالار را برانگيخت كه سد سديدي در جلو سپاه استيفاد كشيده و لشكر باجوح را از هم پراكنده ساختند. [ص 206]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند سوم تلگراف وزير مختار بريتانيا سر.ج. باركلي به لندن&lt;br /&gt;
تهران (13 مارس 1910) (تلگرافي)&lt;br /&gt;
افتخار دارم گزارش دهم كه يادداشتي به دولت ايران تسليم كرده‌ام مبني بر حمايت از خواست همكار روسم كه خواستار اخراج ستارخان و باقرخان از تبريز و خلع سلاح طرفداران آنها [مجاهدين] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند چهارم تلگراف سفير [بريتانيا] از روسيه به لندن&lt;br /&gt;
سن پترزبورگ (18 مارس 1910) (تلگرافي)&lt;br /&gt;
امروز بعدازظهر آقاي ايسفولسكي تلگرافي را كه تازه رسيده بود براي من قرائت كرد كه در آن گفته شده است كه ستارخان در پاسخ دومين احضارش به تهران قاطعا جواب رد داده است. درحالي‌كه باقرخان به اين شرط حاضر شده بود حكم احضار را بپذيرد كه مبلغ ده هزار [قران؟ تومان؟] به او پرداخته شود. والي ويفرم [خان] معترفند كه از اقدامات قهرآميز ناتوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند پنجم تلگراف وزير مختار از تهران به لندن&lt;br /&gt;
تهران ـ (7 اوت 1910) (تلگرافي)&lt;br /&gt;
ستارخان همراه تعداد قابل ملاحظه‌اي از فدائيان و مجاهدين در باغ اتابك و در حوالي مقر وزارت مختار، مستقر شده است و از تحويل سلاح‌ها تا پرداخت حقوقي كه مدعي است معوق مانده، امتناع مي‌كند نيروهاي دولتي با چند توپ كوچك آنان را در محاصره گرفته‌اند و اگرچه ضرب‌الاجل تحويل سلاح‌ها امروز صبح سر رسيده، به نظر مي‌رسد كه دولت از اقدام به عمل هراس داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند ششم از تهران به لندن&lt;br /&gt;
تهران ـ (8 اوت 1910) فدائيان ديشب با مجروح شدن ستارخان تسليم شدند. شهر كاملا آرام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پي‌نوشت‌ها:&lt;br /&gt;
1. اسناد جنبش كمونيستي ايران ـ مزدك ـ فلورانس ـ جلد 6 ـ ص 107.&lt;br /&gt;
2. F.O.248/1350, xx, 2009&lt;br /&gt;
3. برخي از اين افسران جوان براي پرهيز از اسارت در چنگال پهلوي از مرز شوروي گذشتند تا در آنجا پناهنده شوند. همه‌ي اينها دستگير و به‌عنوان عناصر ضدانقلاب و جاسوس به سيبري اعزام شدند و سال‌ها در آنجا در اسارت بودند. جا دارد اين افسران هم خاطرات خود را بنويسند.(م)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
اصل خط قوام با مفاد در آرشيو وزارت خارجه بريتانيا به شماره 1345/248.O.F موجود است.&lt;br /&gt;
C. CHAQUEAI, LA SOCIAL – DEMOCRATIE EN IRAN, PLORENCE, 1979.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA&amp;diff=24272</id>
		<title>گورستان کلمات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA&amp;diff=24272"/>
		<updated>2011-08-06T15:18:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:28-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگري}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادواردو گاليانو*&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گورستان كلمات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1&lt;br /&gt;
نظام حاكم، دستگاه كامپيوتر را برنامه‌ريزي مي‌كند، كامپيوتر به بانكدار هشدار مي‌دهد، بانكدار سفير را خبر مي‌كند، سفير با ژنرال ناهار مي‌خورد، ژنرال رئيس‌جمهور را احضار مي‌كند، رئيس‌جمهور به وزير اطلاع مي‌دهد، وزير مديركل را تهديد مي‌كند، مديركل به مدير مي‌توپد، مدير به مسئول بخش تشر مي‌زند، مسئول كارمند را مورد بازخواست قرار مي‌دهد، كارمند به كارگر بي‌حرمتي مي‌كند، كارگر با زنش بدقلقي مي‌كند، زن بچه را كتك مي‌زند، و بچه سگ را لگد مي‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2&lt;br /&gt;
در اوروگوئه، مفتشان عقايد نوگرا شده‌اند. آميزه‌اي شگفت از قرون وسطي و شعور كاسيكاري سرمايه‌داري. رژيم نظامي ديگر كتاب‌ها را آتش نمي‌زند بلكه آنها را به كارخانه‌هاي كاغذسازي مي‌فروشد. كارخانه‌هاي كاغذسازي كتاب‌ها را ريزريز كرده، به صورت خمير در مي‌آورند و به اشكال گوناگون به بازار مصرف برمي‌گردانند. مطلقا درست نيست كه بگوييم آثار ماركس، فرويد يا پياژه در دسترس مردم قرار نمي‌گيرد. اينها در دسترس همه هست. گيرم نه به صورت كتاب، بلكه به شكل دستمال كاغذي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3&lt;br /&gt;
آرژانتين مبدل به كشتارگاه شده است. تكنيكي كه به كار مي‌رود ناپديد شدن آدم‌هاست: زندانياني كه در كارند كه آزادي‌شان را تقاضا بتنوان كرد، نه شهيداني كه به بزرگداشت‌شان بتوان پرداخت. مجازات مرگ در اواسط سال 1976 وارد قانون جزاي اين كشور شده است، اما هر روز مردم را بدون محاكمه يا حكم محكوميت مي‌كشند. در بيشتر ما رد جسدي هم در كار نيست. نظام‌هاي ديكتاتوري شيلي و اوروگوئه نيز در تقليد از اين روش بي‌اندازه موفقيت‌آميز كوتاهي نكرده‌اند. مرگ در برابر جوخه‌ي اعدام ـ حتي اگر تنها يك مورد هم باشد ـ ممكن است در سطح جهاني مايه‌ي رسوايي و آبروريزي شود اما در ناپديد شدن حتي هزاران نفر هميشه فايدت شك و ترديد وجود دارد. دوستان و افراد خانواده دست به جست‌وجوي خطرناك و بيهوده‌اي مي‌زنند و از زنداني به زندان ديگر، از سربازخانه‌اي به سربازخانه‌ي ديگر مراجعه مي‌كنند، درحالي‌كه اجساد ناپديدشدگان در دل جنگل‌ها و زير زباله‌هاي مي‌گندد و مي‌پوسد. زمين، آدم‌ها را مي‌بلعد و دولت مي‌گويد دستش آلوده‌ي اين كار نيست. جنايتي صورت نگرفته است كه گزارش شود يا مسئولي در باب آن توضيحي بدهد. هر مرده‌اي چندين بار مي‌ميرد و سرانجام، آنچه مي‌ماند مه غليظي است از وحشت و شك و ترديد كه بر جان انسان مي‌نشيند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4&lt;br /&gt;
دستگاه حاكم چنين آموزش مي‌دهد كه هركس بر ضد آن اقدام كند دشمن كشور است. محكوم شمردن بي‌عدالتي، جنايتي بر ضد سرزمين اجدادي به شمار مي‌آيد.&lt;br /&gt;
دستگاه حاكم مي‌گويد: كشور، منم. ـ كشور يعني اردوگاه زندانيان: اين توده‌ي كثافت متعفن و پوسيده، اين ويران زمين بزرگ خالي از انسان.&lt;br /&gt;
هركس معتقد باشد كه كشورش خانه‌اي است براي همه‌ي مردم، از اين خانه بيرون انداخته مي‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5&lt;br /&gt;
تنها چيزي كه آزاد است، قيمت‌هاست. در اين سوي دنيا، آدام اسميت به موسوليني محتاج است. آزادي سرمايه‌گذاري، آزادي قيمت‌ها، آزادي مبادله: و هرچه آزادي كسب و كار بيشتر باشد، افراد بيشتري در زندان‌ها هستند. مگر تاكنون كسي شنيده است كه ثروت معصوم و بي‌گناه باشد؟ مگر هنگامي كه بحراني پديد مي‌آيد ليبرال‌ها محافظه‌كار و محافظه‌كاران فاشيست نمي‌شوند؟ اين آدمكشان، اين وطن‌كشان، براي چه كساني كسار مي‌كنند؟&lt;br /&gt;
يكي از وزراي دارايي اوروگوئه گفته است: «پس‌انداز، حاصل نابرابري در توزيع درآمد است». اما در عين حال اعتراف كرده است كه وجود شكنجه در كشور، او را به وحشت مي‌افكند. ليكن چگونه مي‌توان نابرابري را بدون استفاده از سلاح شكنجه حفظ كرد؟ دست‌راستي‌ها خواستار تعميم همه چيزند، و تعميم دادن همه چيز، آنها را قرين آمرزش مي‌كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6&lt;br /&gt;
مامور شكنجه، يك كارمند است. ديكتاتور، يك كارمند است و هر دوي اينها ديوانسالاران مسلحي هستند كه اگر كار خود را با كارآمدي انجام ندهند شغل‌شان را از دست مي‌دهند. در اين باره چيزي بيش از اين وجود ندارد. آنها هيولاهاي فوق‌العاده‌اي نيستند. ما نبايد چنين امتيازي به آنها بدهيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7&lt;br /&gt;
دستگاه حاكم به آزار و اذيت جوانان مي‌پردازد: زنداني مي‌كند، شكنجه مي‌كند، مي‌كشد. آنها شواهد زنده‌ي اهميت دستگاه حاكمند، زيرا كه آنها را از كشور بيرون مي‌اندازد و به صورت انسان و نيروي كار ارزان به كشورهاي ديگر مي‌فروشد.&lt;br /&gt;
دستگاه حاكم كه عقيم وسترون است از هر چيزي كه داراي رشد و حركت باشد نفرت دارد. فقط مي‌تواند زندان‌ها و گورستان‌ها را چند برابر كند. فقط مي‌تواند زنداني و جسد، جاسوس و پليس، گدا و تبعيدي توليد كند.&lt;br /&gt;
جوان بودن جنايت است. واقعيت در سپيده دم هر روز مرتكب چنين جنايتي مي‌شود، همچنين تاريخ، كه هر روز صبح تولدي تازه مي‌يابد.&lt;br /&gt;
از همين‌رو است كه واقعيت و تاريخ ممنوع شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8&lt;br /&gt;
در اوروگوئه هر ماه زندان جديدي افتتاح مي‌شود. اين همان چيزي است كه دانشمندان اقتصاد برنامه اقتصادي مي‌نامند.&lt;br /&gt;
اما قفس‌هاي نامرئي را چه بايد كرد؟ در كدام گزارش رسمي يا كدام مدرك مخالفان نظام حاكم از زندانيان ترس و وحشت سخن به ميان مي‌آيد: ترس از دست دادن كار، ترس پيدا نكردن كار، ترس سخن گفتن، ترس چيزي شنيدن، ترس چيزي خواندن؟ در كشور سكوت، كم‌ترين فروغي كه در چشم انسان ديده شود او را به اردوگاه زندانيان مي‌فرستد. نيازي به اخراج كارمند اداره نيست. همين قدر كافي است به او فهمانده شود كه ممكن است بدون هيچ اخطاري كنارش بگذارند و در اين صورت ديگر نخواهد توانست كاري پيدا كند. سانسور هنگامي به پيروزي مي‌رسد كه هر شهروندي سانسورچي بي‌امان گفته‌ها و اعمال خود شود.&lt;br /&gt;
نظام ديكتاتوري سربازخانه‌ها، كلانتري‌ها، واگن‌هاي متروك راه‌آهن، و كشتي‌هاي بلااستفاده را مبدل به زندان مي‌كند. اما با خانه‌هاي مردم چه مي‌كند، مگر آنجا هم همين كار را نمي‌كند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9&lt;br /&gt;
از هر صد كودكي كه در شيلي به دنيا مي‌آيد هشت تن مي‌ميرد. آيا اين امر اتفاقي است يا قتل عمد در كار است؟ كليه‌ي زندان‌ها در دست جنايتكاران است.&lt;br /&gt;
در شيلي غذا و خوراك گران‌تر از ايالات متحده‌ي آمريكاست. اما حداقل دستمزد ده برابر كمتر است. در سانتياگو رانندگان تاكسي ديگر از توريست‌ها دلار نمي‌خرند، بل دختراني را به آنها معرفي مي‌كنند كه حاضرند در مقابل يك وعده غذا خود را به اختيار توريست‌ها بگذارند.&lt;br /&gt;
در 20 سال گذشته مصرف كفش در اوروگوئه پنج برابر كمتر شده و در هفت سال اخير، مصرف شير در مونته ويده‌ئو، به نصف تقليل يافته است.&lt;br /&gt;
تعداد كساني كه در زندان «احتياج» گرفتارند چقدر است؟ آيا انساني كه محكوم است تمام عمر در جست‌وجو و تلاش يافتن كار و غذا باشد آزاد است؟ تعداد كساني كه از روز تولد و از لحظه‌اي كه براي نخستين بار صداي گريه‌شان بلند مي‌شود داغ سرنوشت بر پيشاني‌شان مي‌خورد چقدر است؟ تعداد كساني كه حتي از نمك و آفتاب محرومند به چند تن مي‌رسد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10&lt;br /&gt;
جنايات نظام ديكتاتوري منحصر به فهرست شكنجه‌ها، قتل‌ها، و ناپديدشدگان نيست. دستگاه حاكم به انسان دروغ و خودپرستي مي‌آموزد. همبستگي انسان‌ها جنايت است. پيروزي دستگاه حاكم در اين است: مردم مي‌ترسند حرف بزنند، مي‌ترسند به يكديگر نگاه كنند. هيچ‌كس نمي‌تواند به ديدار ديگري برود. هنگامي كه چشم كسي به چسم انسان بيفتد و سرش را برنگرداند، انسان به اين توهم دچار مي‌شود كه: «نكند مي‌خواهد مرا دستگير كند!»&lt;br /&gt;
مدير يكي از سازمان‌ها به كارمندي كه دوستش بوده است مي‌گويد: «ناچار بودم نام تو را گزارش كنم. از من فهرستي خواسته بودند و من جز اين چاره‌اي نداشتم كه نام كسي را بدهم. اميدوارم بتواني مرا ببخشي».&lt;br /&gt;
چرا كشتار روح انسان از راه مسموم شدن، در سياهه‌ي خشونت‌ها آورده نمي‌شود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11&lt;br /&gt;
نيم ميليون نفر از مردم اوروگوئه در خارج از كشور خود زندگي مي‌كنند، يك ميليون نفر از مردم پاراگوئه، و نيم ميليون نفر از مردم شيلي، كشتي‌ها مملو از جواناني است كه از چنگال زندان، مرگ، يا گرسنگي مي‌گريزند. زنده بودن خطرناك است، انديشيدن، گناه، و خون، معجزه!&lt;br /&gt;
اما تعداد تبعيدي‌هايي كه در چهار ديواري كشور خود در تبعيد به سر مي‌برند چقدر است؟ آمار كساني كه محكوم به سكوت و خزيدن به گوشه‌ي عزلتند در كجا ثبت مي‌شود؟ آيا جنايات «اميد» شديدتر از جناياتي نيست كه انسان‌ها مرتكب مي‌شوند؟&lt;br /&gt;
نظام ديكتاتوري، رسوا و بدنام است اما انسان به آن خو مي‌گيرد. دستگاه حاكم آدم را كر و لال مي‌كند، از گفتن و شنيدن بازمي‌دارد، و نسبت به چيزهايي كه ديدنش ممنوع است نابينا مي‌كند.&lt;br /&gt;
انتشار خبر نخستين مرگي كه در نتيجه‌ي شكنجه ـ در سال 1964 در برزيل ـ اتفاق افتاده بود سبب رسوايي ملي شد. اما خبر دهمين مرگ ناشي از شكنجه به زحمت در مطبوعات انعكاس يافت و خبر پنجاهمين مرگ، ديگر يكسره «امري عادي» تلقي شد.&lt;br /&gt;
دستگاه حاكم به مردم مي‌آموزد كه دهشت و هراس را نيز، همچنان كه در زمستان به سرماخوردگي عادت مي‌كنند، بپذيرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12&lt;br /&gt;
من در جست‌وجوي صداي دشمني هستم كه به من دستور داد. بيچاره و تيره‌روز شوم.&lt;br /&gt;
گاه احساس مي‌كنم كه شادي، جنايتي است درحد خيانت به وطن، و من كه از امتياز و موهبت زنده و آزاد بودن برخوردارم گنهكارم.&lt;br /&gt;
درين هنگام اظهارنظر هويلكا ـ يكي از رهبران سياسي محلي ـ به يادم مي‌آيد و حالم بهتر مي‌شود: «آنها به اينجا آمدند. حتي سنگ‌ها را هم شكستند و خرد كردند. مي‌خواستند همه‌ي ما را از بين ببرند اما نتوانستند، چرا كه ما هنوز زنده‌ايم و اين تنها چيزي است كه اهميت دارد».&lt;br /&gt;
و فكر مي‌كنم حق با هويلكا است. زنده بودن: پيروزي كوچكي است. زنده بودن ـ با وجود جناياتي كه شده و علي‌رغم دور بودن از يار و ديار ـ معنايش امكان برخورداري از شادي است، چندان كه مفهوم تبعيد نيز مي‌تواند اين باشد كه مي‌شود زمينه‌ي ساختن كشوري ديگر گونه را فراهم آورد.&lt;br /&gt;
وظيفه‌اي كه ما در برابر خود داريم ايجاد سرزمين اجدادي واقعي است، و آن را با آجر و مصالح كثافت و مدفوع نمي‌توان ساخت. اگر هنگام بازگشت به كشور خويش درمانده و ناتوان باشيم فايدتي هم بر وجود ما مترتب است؟ شادي نياز به شهامت و جرات دارد، نه رنج، و رنج چيزي است كه به آن خو گرفته‌ايم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13&lt;br /&gt;
طرح نابودي و انهدام: سبزي را از پهنه‌ي خاك بروبيد، آخرين گياه زنده را ريشه‌كن كنيد و به دور اندازيد. بر گستره‌ي زمين نمك بپاشيد و آنگاه خاطره‌ي سبزي را از ذهن خود بزداييد. براي استعمار دانستگي، دانستگي را مي‌بايد زير فشار گذاشت و براي زير فشار گذاشتن دانستگي، گذشته را بايد از آن گرفت و نابود كرد. جز سكوت و زندان هرچه را كه در اين سرزمين هست، و هر نشان و اثري را كه از گذشته به جا مانده است، پاك كنيد و از ميان ببريد.&lt;br /&gt;
به خاطر آوردن گذشته ممنوع است.&lt;br /&gt;
براي كلمات، مقررات گمركي وجود دارد، همچنين كوره‌هاي تفته‌اي براي سوزاندن‌شان. همچنين گورستان‌هايي براي دفن كردن‌شان.&lt;br /&gt;
شب‌ها زندانيان را دسته‌دسته از زندان‌ها بيرون مي‌برند تا كلمات اعتراض را كه در گذشته بر ديوارهاي شهر نوشته شده است زير قشري از رنگ سفيد از ديده‌ها پنهان كنند.&lt;br /&gt;
شست‌وشوي مداوم باران، اندك‌اندك رنگ سفيد را مي‌زدايد و به تدريج، همان كلمات، سرسختانه آشكار مي‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پي‌نوشت‌ها:&lt;br /&gt;
* از Eduardo Galoono نويسنده‌ي تبعيدي اوروگوئه دو اثر در شماره‌هاي 19 در دفاع از كلمه و 13 پس از هفت سال كتاب جمعه چاپ شده است. گورستان كلمات چندين ماه قبل از مقاله‌ي پس از هفت سال نوشته شده اما ديرتر به دست ما رسيده است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA&amp;diff=22015</id>
		<title>گورستان کلمات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA&amp;diff=22015"/>
		<updated>2011-07-31T09:11:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:28-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ويرايش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۸]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC_%D8%B3%D9%86%D8%AF_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D9%87&amp;diff=22014</id>
		<title>پنج سند دربارهٔ قوام‌السلطنه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC_%D8%B3%D9%86%D8%AF_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94_%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D9%87&amp;diff=22014"/>
		<updated>2011-07-31T09:10:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:5-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-151.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-152.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-153.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-154.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-155.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-156.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
{{در حال ويرايش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86&amp;diff=21962</id>
		<title>مشکل‌های آسان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86&amp;diff=21962"/>
		<updated>2011-07-30T12:30:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:5-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
{{بازنگري}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشكل‌هاي آسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس سماكار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدركم نگاه مي‌كرد و زود حوصله‌اش سر مي‌رفت. هيچ‌وقت در پي اين نبود كه بداند واقعا چه كسي گناهكار است. من نمي‌توانستم گريه كنم. شكوه اين را مي‌دانست. پدر نمي‌دانست. «اگر كسي بلد نباشد گريه كند بايد او را بزنند و گناهكار بدانند؟». پدر مرا مي‌زد و مي‌گفت كه من فحش داده‌ام. شكوه گريه مي‌كرد و دل او را به دست مي‌آورد. من دلم نمي‌خواست گريه كنم. دوست نداشتم. يعني خجالت مي‌كشيدم ميان اشك ريختن، بگويم «من فحش نداده‌ام». در ميان اشك ريختن چراغ‌ها سوسو مي‌زنند و حواس آدم را پرت مي‌كنند. من هر وقت گريه كنم حواسم پرت مي‌شود شكوه اين را مي‌دانست. پدر مي‌گفت من نبايد فحش بدهم. از دست من عصباني مي‌شد و فحش مي‌داد. هر شب همين بازي برقرار بود. مادر چراغ را مي‌گذاشت وسط سيني مسي و ما دور آن جمع مي‌شديم مشق بنويسيم. شكوه موذي بود. گريه مي‌كرد و پدر از دست من ناراحت مي‌شد. شايد خود من هم دلم برايش مي‌سوخت؛ آن‌قدر اشك مي‌ريخت كه پدر باور مي‌كرد من راستي‌راستي گوشت پاي او را كنده‌ام. مرا مي‌زد و مي‌گفت نبايد گوشت پاي او را بكنم. «آيا اين دوست است كه اگر كسي بلد نباشد گريه كند او را بزنند و بگويند فحش داده‌اي؟».&lt;br /&gt;
شكوه دوست داشت خيلي جا بگيرد. همين كه مادر چراغ را روشن مي‌كرد مي‌گذاشت وسط سيني مسي او دست و پايش را خيلي دراز مي‌كرد و همه‌ي جاها را براي خودش مي‌گرفت. نمي‌فهميدم چرا اين‌قدر پررو است. با تنگ كردن چشم تهديدش مي‌كردم كه حواسش باشد. اما او نمي‌ترسيد. با اينكه زورم به‌اش مي‌رسيد باز نمي‌رفت كنار و همه‌ي جاها را مي‌گرفت. وقتي پدر خانه بود، شكوه يادش مي‌رفت كه وقتي تنها شديم مي‌توانم حسابش را برسم. مي‌توانستم بگيرم خفه‌اش كنم، اما پدر نمي‌گذاشت.&lt;br /&gt;
شكوه با چشم پدر را نشانم مي‌داد كه «بگم؟». من سكوت مي‌كردم. اما او خجالت نمي‌كشيد و به پدر مي‌گفت. مشكل بود وقتي سيلي مي‌خورم، وسط سيلي خوردن بگويم «دروغ مي‌گويد». اصلا آدم هر وقت سيلي بخورد حواسش پرت مي‌شود. گوش آدم صدا مي‌دهد. توي دماغش داغ مي‌شود و زبانش زير دندان مزه مس زنگ زده مي‌دهد. آدم يادش مي‌رود بگويد «شكوه دروغ مي‌گويد». وقتي يادش مي‌افتد كه ديگر فايده‌اي ندارد.&lt;br /&gt;
خب من هم دوست داشتم خيلي جا داشته باشم. دلم مي‌خواست دست و پايم را آن‌قدر دراز كنم كه همه‌ي جاها را بگيرم و دمر بخوابم مشق بنويسم. اصلا چرا اين‌قدر به ما مشق مي‌دادند بنويسيم؟ اما پدر مي‌گفت «مث خرچنگ نيفت مشق بنويس. پاشو مث آدم بشين!». پدر فكر مي‌كرد خط من مثل خرچنگ است. مي‌گفت: اگر يك نفر از بالاي تاق ما را نگاه كند، آيا نمي‌گويد چرا اينها مثل خرچنگ روي زمين افتاده‌اند مشق مي‌نويسند؟ فكر مي‌كردم چطور يك نفر مي‌تواند برود بچسبد به تاق و از آن بالا ما را نگاه كند؟ تاق سوراخ هم كه نداشت. تازه، مگر مثل خرچنگ افتادن و مشق نوشتن چه عيبي دارد؟ گمان مي‌كنم پدر از خرچنگ مي‌ترسيد كه هميشه اين را مي‌گفت. اصلا سواد نداشت كه بفهمد خط ما مثل خرچنگ هست يا نه. پس حتما از خرچنگ مي‌ترسيد كه هي اين را مي‌گفت.&lt;br /&gt;
مادر مي‌گفت «از علي ياد بگيرين. يه تيكه آقاس. نيگا؛ مث آدم نشسته مشق مي‌نويسه».&lt;br /&gt;
علي بي‌صدا بود. اگر رضا كتاب‌هايش را برمي‌داشت عكس‌هاشان را نگاه كند، حرف نمي‌زد. اما من نمي‌گذاشتم رضا كتاب‌هايم را بردارد و روي‌شان خط بكشد.&lt;br /&gt;
علي كله‌اش گنده بود. هي آب دهنش را قورت مي‌داد و به بچه‌هايي كه به‌اش مي‌گفتند «كله كدو» نگاه مي‌كرد. توي چشم‌هايش هم آب مي‌افتاد. من اين را نمي‌گفتم. مي‌دانستم ناراحت مي‌شود. دلم نمي‌خواست بچه‌ها هي به‌اش بگويند «كله كدو» و او هم هي نگاهشان كند و دماغش را بالا بكشد. اما نمي‌توانستم مثل او ساكت باشم. اگر شكوه هي مي‌خواست جا بگيرد او را مي‌زدم. شكوه با انگشت روي فرش خط مي‌كشيد و مي‌گفت از خطش نبايد جلوتر بروم. من لجم مي‌گرفت. دوست داشتم هي پايم را ببرم توي خط او. اما پدر مي‌فهميد و مي‌زد. تا تكان مي‌خوردم شكوه پايم را نگاه مي‌كرد. چه‌قدر دلم مي‌خواست پدر آنجا نبود. دلم مي‌خواست جاي اين مريم بودم. او اصلا مشق نمي‌نوشت. دهانش هميشه بوي شير تازه مي‌داد. چشماهايش گرد بود و برق مي‌زد. تا موج مي‌كشيدم مي‌خنديد و روي لپ‌هايش دو تا چاله‌ي كوچك مي‌افتاد. دست‌هايش آن‌قدر كوچك بود، كه مي‌شد هر دو را در يك مشت جا داد و محكم چلاند و لپ‌هايش را سفت ماچ كرد. دلم مي‌خواست آن‌قدر فشارش بدهم كه گريه‌اش بگيرد. مي‌فهميد كه چرا فشارش مي‌دهم. با چشم‌هاي گردش به من نگاه مي‌كرد و زور مي‌زد كه گريه‌اش نگيرد، اما اگر باش بازي نمي‌كردم عرعرش بلند مي‌شد.&lt;br /&gt;
مادر او را دست من نمي‌داد، مي‌گفت «از بس ماچش مي‌كني مي‌كشيش!». شكوه دوست نداشت بچه را نگه دارد، تا مادر رويش را مي‌كرد آن‌ور، بچه را مي‌گذاشت زمين، بچه گريه مي‌كرد. من برش مي‌داشتم اما مادر دوباره ازم مي‌گرفت مي‌دادش به شكوه. بچه همين‌طور گريه مي‌كرد. من نمي‌خواستم به گريه‌اش گوش بدهم. پدر گفته بود اگر ساكت ننشينم با مصقل(1) مي‌زند توي مخم. پدر داشت كاردش را تيز مي‌كرد. مصقل را گرفته بود جلوي چشمم. فهميده بودم وضع خوب نيست و بايد ساكت باشم. دلم زير و رو مي‌شد. با سر پايين افتاده چشم انداخته بودم به سايه‌ي پايه‌ي چراغ كه تو سيني مسي مي‌لرزيد. سيني لك‌هاي خاك شسته داشت. لك‌هايش بوي نفت مي‌داد. نمي‌توانستم مشق بنويسم. خرت خرت تيز كردن كارد گوشم را اذيت مي‌كرد. نمي‌شد به پدر گفت اين صداها آدم را اذيت مي‌كند. مريم با چشم‌هاي اشك‌دار برگشته بود طرف پدر و از بالاي سرش پدر را مي‌ديد كه كارد را تيز مي‌كند، مي‌خنديد، بچه فكر مي‌كرد پدر آن خرت خرت را براي او راه انداخته است. نمي‌خواستم به خنده‌هاي مريم بخندم، لب‌هايم را محكم روي هم فشار مي‌دادم. بچه ديگر نخنديد. يكهو گريه‌اش گرفت. شكوه او را برداشت كيش‌كيش كرد و زد پشتش. مادر با اخم به شكوه نگاه كرد. من به خطر شكوه روي فرش نگاه كردم. پدر هنوز خرت‌خرت مي‌كرد. علي به من نگاه كرد. من رضا را زدم: كتاب‌هاي علي را برداشته بود خط مي‌كشيد.&lt;br /&gt;
پدر داد زد: ـ ساكتش كن!&lt;br /&gt;
زرزر شكوه بلند: ـ پدرسگ!&lt;br /&gt;
ـ خفه‌شو مزخرف نگو.&lt;br /&gt;
ـ اين حرفا چيه اين كره‌خرا مي‌زنن؟&lt;br /&gt;
ـ شاشيد.&lt;br /&gt;
ـ اووه، ذليل مرده!&lt;br /&gt;
نمي‌شد فهميد چطور بچه به آدم مي‌شاشد. يكهو آدم حس مي‌كند كه داغ شده بعد مي‌فهمد خيس است. مريم به شكوه شاشيد. شكوه او را پرت كرد بغل مادر و از جايش بلند شد. همه‌ي اينها زود گذشت. وقتي شلوغ مي‌شود و اتفاقي مي‌افتد آدم نمي‌فهمد چه وقت آن اتفاق افتاده و چه كسي آن حرف‌ها را زده.&lt;br /&gt;
شكوه با گريه درآمد كه:&lt;br /&gt;
ـ به خدا ديگه اين ايكبيري رو اگه از گريه‌م بميره بغلش نمي‌كنم، ذليل مرده همه‌ش به من بدبخت مي‌شاشه.&lt;br /&gt;
پدر گفت: ـ خب چرا قنداقشو وا كردين؟&lt;br /&gt;
ـ همه‌ش كه نميشه بچه تو قنداق باشه.&lt;br /&gt;
شكوه به اين حرفي كه مادر زد گوش نداد. عصباني بلند شده بود از اتاق برود بيرون.&lt;br /&gt;
مادر صدايش زد: ـ بيا اين كهنه‌هاي بچه رم ببر بشور.&lt;br /&gt;
ـ به من چه.&lt;br /&gt;
ـ به تو گفتم بيا؛&lt;br /&gt;
شكوه برگشت كهنه‌هاي بچه را با غيظ از دست مادر قاپيد و رفت بيرون.&lt;br /&gt;
بچه مي‌خنديد. مادر شروع كرد به قنداق كردنش. من هنوز نمي‌توانستم به خنده‌ي او بخندم. حواسم تو سايه‌ي چراغ نبود اما بوي نفت سيني مي‌آمد. نمي‌دانم چرا اين‌قدر به ما مشق مي‌دادند بنويسيم. مادر مواظب بود آدم مشق‌هايش را رج نزند.&lt;br /&gt;
شكوه عصباني برگشت و به اولين چيزي كه نگاه كرد خطش بود. خوشحال بودم كه پايم روي خط او نيست، معلوم بود نتوانسته از من ايراد بگيرد. غرغر كرد رفت سر جايش و دست‌هاي خيسش را با غيظ تكان داد. صداي «ترق» بلند شد و برق‌هاي كوچكي را كه در هوا ديده بوديم شناختيم؛ قطره‌هاي آب بود، قطره‌هاي ريز آب كه نور چراغ در آنها افتاده بود. قطره‌هايي كه لوله را به صدا درآورد.&lt;br /&gt;
جلو چشم‌هاي بهت‌زده‌ي ما، يك ترك نازك دور لوله دويد و پيش از آنكه شكوه بفهمد چه كرده، نيمه‌ي بالاي لوله، مثل برف كه بي‌دليل از روي شاخه مي‌ريزد، افتاد و بدتر. پيش از اينكه بفهميم شكوه چكار مي‌كند نور از اتاق پريد. دامن شكوه به جاي گرفتن لوله‌هاي خرد شده فقط توانست چراغ را خاموش كند.&lt;br /&gt;
اول، همه از تاريكي جا خورديم، بعد يك صدا آمد:&lt;br /&gt;
ـ كور بشي دختر؛ الهي پرپر بزني؛ مي‌فهمي؟ پر پر!.... آخه من چند دفعه به تو ذليل مرده بگم اون دس خيس صاحاب مرده تو جلو چراغ تكون نده؟ د شماها منو كشتين كه؛&lt;br /&gt;
هيچ‌كس در تاريكي جواب نداد. فقط صداي نفس مي‌آمد و صداي يك دختر گناهكار كه براي جواب ندادن دماغش را بالا كشيد.&lt;br /&gt;
كسي دستش را پرت پرت كشيد روي قالي.&lt;br /&gt;
يك صدا از زير دندان گفت:&lt;br /&gt;
ـ حالا اين كبريت كوش؟... همين‌جا بود!.&lt;br /&gt;
ـ مواظب خورده شيشه‌ها باشين تو دستتون نره. رو زمين پره.&lt;br /&gt;
ـ اين نيست؟&lt;br /&gt;
ـ بده ببينم؛... آخه اين كبريته، كارد خورده؟&lt;br /&gt;
ـ من چه مي‌دونم. تاريكه خب.&lt;br /&gt;
ـ خاك بر سرت كه گابو از فتيله تشخيص نمي‌دي. اين زيرسيگاريه الاغ! &lt;br /&gt;
پدر صدا زد: ـ همون‌جور كه نشستي بلن شو، بالا سرت اون كبريت منو از جيبم بده.&lt;br /&gt;
آهسته بلند شدم. صورتم در انبوه لباس‌هاي خنگ بالاي سرم فرو رفت. خوشم آمد. كمي نفس كشيدم. پرده بوي خاك مي‌داد. بعضي لباس‌ها زير بود. كت پدر را از بوي سيگار و چربيش شناختم. كت پدر هميشه همين بو را مي‌داد و من فكر مي‌كنم كت پدرها هميشه بوي چربي و سيگار مي‌دهد.&lt;br /&gt;
پدر داد زد: ـ مواظب باش دستتو نبري يه كار تو جيب بغلمه.&lt;br /&gt;
ـ نه، نمي‌برم.&lt;br /&gt;
تپ‌تپ زدم روي جيب‌هاي پدر. يك تكه آهن استخوان انگشت‌هايم را درد آورد. صداي همه چيز مي‌داد جز كبريت. جيب بغلش را هم گشتم. نه كبريت داشت نه كارد.&lt;br /&gt;
پيدا كردي؟&lt;br /&gt;
ـ نه.&lt;br /&gt;
ـ تو همون جيب جلويي كتمه.&lt;br /&gt;
ـ نيس.&lt;br /&gt;
ـ چطور نيس؟ تو اون جيب جلويه‌ي‌س مي‌گم.&lt;br /&gt;
ـ نيس.&lt;br /&gt;
ـ بگو بخار ندارم پيدا كنم. بيا كنار ببينم.&lt;br /&gt;
سايه‌ي پدر كه سياه‌تر از تاريكي اتاق بود ديدم كه بلند شد آمد طرف من. چيزي صدا داد.&lt;br /&gt;
ـ چي بود؟&lt;br /&gt;
ـ چه مي‌دونم. خب اين آت آشغالا رو از سر راه بردارين ديگه!&lt;br /&gt;
نفهميدم پدر سر راهش چه چيز را انداخت. اما اميدوار بودم دوات من نباشد. چون كه صدا، صداي دوات بود.&lt;br /&gt;
مادر باز از زير دندان داد زد:&lt;br /&gt;
ـ مواظب باشين شيشه‌ها تو دس و پالتون نره!&lt;br /&gt;
از ترس خرده شيشه‌ها يواش نشستم. زير دستم يك بسته‌ي بزرگ دراز بود. فهميدم قنداق مريم است. بچه در تاريكي ساكت بود و گريه نمي‌كرد. فكر كردم حتما چشم‌هايش دارد برق مي‌زند. انگشت‌هاي مرا گرفت. فكر مي‌كرد مي‌خواهم در آن تاريكي باهاش بازي كنم.&lt;br /&gt;
پدر داد زد:&lt;br /&gt;
ـ باز اين كبريتو از جيب من برداشتين؟&lt;br /&gt;
ـ كي كبريت تو رو برداشته؛ خودمون داشتيم. همين عصري دادم دو تا خريدن.&lt;br /&gt;
ـ پس كوش؟ تو همين جيبم بود ديگه... صبر كن ببينم، ايناهاش. كي گذاشته تو جيب شلوارم؟ تو جيب كتم بود.&lt;br /&gt;
بعد ما ساكت بوديم تا پدر بيايد بنشيند. شكوه با آن هيكل گنده از تاريكي مي‌ترسيد به زور بازويم را از دستش درآوردم و از خودم دورش كردم. دماغش را بالا كشيد و چيزي نگفت.&lt;br /&gt;
پدر كبريت را روشن كرد. صورت‌هاي ما انگار از ته چاه بيرون آمد. اتاق يواش روشن شد. چشم‌ها انگار آب داشت. برق مي‌زد. به هم نگاه كرديم. آدم مي‌توانست بترسد. شكوه به مادر چسبيده بود. مادر او را از خودش كند.&lt;br /&gt;
ـ وا! چرا به من چسبيدي؟&lt;br /&gt;
شكوه چيزي نگفت. با موهاي صاف بافته و چشم‌هاي آبي پر از فكر به من نگاه كرد و لب‌هايش را به هم فشار داد و باز دماغش را بالا كشيد. انگار به يك چيز خيلي دور فكر كرد. بي‌خودي دلم برايش سوخت.&lt;br /&gt;
پدر ما را زد كنار: ـ برين عقب ببينم چيكار مي‌كنم.&lt;br /&gt;
دستش رفت براي برداشتن لوله شكسته‌ي چراغ. چوب كبريت با شعله‌ي كوتاه و نور كم در دست ديگرش مي‌سوخت. كسي نتوانست به پدر بگويد «نسوزي!» &lt;br /&gt;
ـ اووف... آخه برين كنار ديگه الاغا!&lt;br /&gt;
همچين داد زد كه «غا»ي «الاغا» تو گوشمان زنگ زد.&lt;br /&gt;
دوباره تاريك بود. ما سكوت كرديم.&lt;br /&gt;
مادر پرسيد: ـ سوختي؟&lt;br /&gt;
ـ .....&lt;br /&gt;
ما باز هم ساكت بوديم.&lt;br /&gt;
بعد صداي حق به جانب پدر بلند شد؛&lt;br /&gt;
ـ اينو بگيرين ببينم!&lt;br /&gt;
نفهميدم پدر چي را مي‌گويد ما بگيريم.&lt;br /&gt;
ـ گفتم اينو بگيرين!&lt;br /&gt;
ـ چي رو؟ كي بگيره؟&lt;br /&gt;
ـ يكي‌تون اينو بگيره ديگه. خفه‌م كردين!&lt;br /&gt;
خانه‌ها، هر جا يك فرو رفتگي تو ديوار بود، تو پياده‌روها همه جا بو مي‌آمد. همه جا يك خط خيس كف كرده از كنار ديوار مي‌آمد تا لب جوي آب. نمي‌شد اينها را ديد. خيلي تاريك بود. ولي از رويش كه رد مي‌شدم بويش مي‌آمد. خودم ديده بودم كه گداها نان‌هايي را كه كنار اين شاش‌ها افتاده برمي‌دارند مي‌خورند. آدم حالش به هم مي‌خورد. يك شب مادر يك قران داد به يكي از آنها. گفتم «چطور به من پول نميدي اما به گدا ميدي؟» ـ مادر گفت «خفه!»&lt;br /&gt;
اه! همه‌اش مي‌گفتند «خفه». خب آدم گرسنه‌اش مي‌شد. شايد دلش مي‌خواست سيرابي بخورد. هر وقت از جلو سيرابي‌فروشي رد مي‌شدم مي‌ايستادم به مردها نگاه مي‌كردم مردها شيردان را مي‌گذاشتند لاي نان تازه و يك جوري مي‌گذاشتند دهن‌شان كه آبش رو زمين نريزد.&lt;br /&gt;
اين لبه‌هاي جوب را هم كه درست نمي‌كردند، تمام سمنت‌هايش ريخته بود پايم را از توي لجن‌ها كشيدم بيرون و دوباره راه افتادم. آدم نمي‌فهمد كي مي‌افتد تو جوب. چيزي تو كفشم وول مي‌خورد. با عجله كفشم را در آوردم محكم كوبيدم زمين. در آن تاريكي معلوم نبود كه كرم‌ها مي‌افتند بيرون يا نه. پايم مي‌سوخت. به نظرم پوستش كنده شده بود. خيسي، زخم را بيشتر مي‌سوزاند.&lt;br /&gt;
كاشكي مادر يك لوله مي‌خريد مي‌گذاشت صندوقخانه كه ما مجبور نباشيم نصفه شبي برويم توي خيابان‌ها. مادر مي‌گفت «خبه. اين غلطا به تو نيومده!» &lt;br /&gt;
ـ من نمي‌توانستم از اين حرف بهمم چرا يك لوله‌ي اضافي نمي‌خرند. دلم مي‌خواست پدر هم مثل آقا بلوري يك دكان لوله‌فروشي داشته باشد، آن وقت ما مي‌توانستيم لوله‌ها را بياوريم بگذاريم صندوقخانه و شب نرويم بيرون. تازه براي لوله پول هم نمي‌داديم. همين‌طوري آنها را از دكان پدر برمي‌داشتم. دكان آقا بلوري پر از لوله بود. آن‌قدر لوله داشت كه اگر همه‌ي مردم دنيا هم از او لوله مي‌خريدند باز تمام نمي‌شد. يك چوب از توي لوله‌ها رد مي‌كرد و آنها را كنار هم در دكان مي‌چيد. قفسه‌ها بالا هم پر از چراغ زنبوري بود. روي جعبه‌هايش عكس چراغ زنبوري پر نوري كشيده بودند كه انباره‌اش برق مي‌زد. خيلي دلم مي‌خواست يكي از آن جعبه‌ها را بدهند به من. اما آقا بلوري مي‌گفت: «همين‌طوري كه نيس، پوليه، دو زار ميشه.» ـ اما شاگردش چند تا از جعبه‌ها را مجاني برداشته بود براي خودش و حتي يكي دستم را در تاريكي دراز كردم اما نتوانستم چيزي را بگيرم.&lt;br /&gt;
دوباره كبريت روشن شد. يك لوله‌ي شكسته دست علي بود. مطمئن نبودم لوله همان چيزي باشد كه پدر مي‌گفت از دستش بگيريم. چون لازم نبود ما آن را بگيريم، مي‌توانست بگذاردش زمين.&lt;br /&gt;
لوله كوتاه بود و چراغ دود مي‌زد، مادر شعله را كشيد پايين. نور خيلي كم شد، نمي‌شد مشق نوشت.&lt;br /&gt;
يكباره صداي شكوه درآمد:&lt;br /&gt;
ـ ا! دوات منو كي ريخته؟&lt;br /&gt;
مادر جواب داد: ـ حتما بابات ريخته.&lt;br /&gt;
من؟&lt;br /&gt;
ـ آره. وقتي كبريت بياري زدي مركب بچه رو ريختي.&lt;br /&gt;
ـ خب تقصير خودشه كه دواتشو مي‌ذاره جلو پا.&lt;br /&gt;
شكوه با گريه جواب داد:&lt;br /&gt;
ـ آخه بايد مواظب باشين ديگه!&lt;br /&gt;
ـ خفه، خفه؛ چه پر رو شده عنتر خانوم. لوله رو شيكونده زر زرم مي‌كنه!&lt;br /&gt;
مادر گفت:&lt;br /&gt;
ـ حالا عيب نداره. به جاي اين حرف‌ها بلند شو يه كهنه بيار مركبا رو پاك كن.&lt;br /&gt;
شكوه شانه‌اش را بالا انداخت.&lt;br /&gt;
پدر داد زد: ـ وقتي بهت ميگن، پاشو!&lt;br /&gt;
يكهو حس كردم دستم جايي گير كرده. برگشتم ديدم مريم دارد انگشتم را مي‌مكد. به زور انگشتم را از دهانش كشيدم بيرون. لب‌هايش ملچي صدا داد. ليزي انگشتم را پاك كردم و رفتم طرف مشق. داشت دير مي‌شد.&lt;br /&gt;
مادر گفت: ـ‌ نمي‌شه.&lt;br /&gt;
ـ جي؟&lt;br /&gt;
ـ اين‌طوري نمي‌شه. با اين لوله‌ي كوتاه چراغ دود مي‌زنه.&lt;br /&gt;
راست مي‌گفت. شعله پايين بود اما باز چراغ دود مي‌زد. غم تمام عالم به دلم نشست.&lt;br /&gt;
مادر گفت: ـ يكي‌تون بايد بره يه لوله بخره بياد.&lt;br /&gt;
من به علي نگاه كردم. علي «آقا» بود، او به من نگاه كرد. با چشم تهديدش كردم. نترسيد. مادر مواظب بود.&lt;br /&gt;
پدر گفت:&lt;br /&gt;
ـ د؛ چرا همين‌طور نشستين مث بز به همديگه نيگا مي‌كنين؟&lt;br /&gt;
گفتم: ـ من مشق دارم. تازه عصريم من رفتم نون و كبريت خريدم.&lt;br /&gt;
ـ منم مشق دارم.&lt;br /&gt;
ـ مگه نوبتي نيس؟&lt;br /&gt;
ـ به من چه.&lt;br /&gt;
ـ نميري؟&lt;br /&gt;
با سر اشاره كرد كه نمي‌رود. پدر هر دوتامان را با تكان دادن سر نگاه مي‌كرد، كه يعني «خيله خب؛»&lt;br /&gt;
مادر گفت:&lt;br /&gt;
ـ حالا خوبه خودت هستي مي‌بيني چه جور با هم يك و دو مي‌كنن. واي به وختي كه نباشي! اونوقت ببين من از دس اينا چي مي‌كشم.&lt;br /&gt;
ـ حالا حالي‌شون مي‌كنم.&lt;br /&gt;
پدر بلند شد رفت طرف جا لباسي. من درد شلاق را در جست‌وجوي پدر ديدم. از جا بلند شدم. مي‌دانستم منظور پدر از «حالي‌شون مي‌كنم» فقط به من است.&lt;br /&gt;
گفتم: &lt;br /&gt;
ـ خب پول كجاس؟ پول نميدين، هي مي‌گين برو لوله بخر؛&lt;br /&gt;
ـ يعني تو نمي‌دوني پول كجاس، كارد خورده؟... سر بخاريه.&lt;br /&gt;
رفتم طرف بخاري و از زير چشم حركت‌هاي پدر را كه همين‌طور مي‌گشت، پاييدم.&lt;br /&gt;
مادر گفت: ـ عوضي نخري. لوله‌ي گردسوز! فهميدي؟&lt;br /&gt;
ـ بعله.&lt;br /&gt;
پيش از آنكه پدر از پشت پرده بيرون بيايد رفتم طرف در و تو راه دولا شدم به علي گفتم كه خيلي بي‌معرفت است. «علي» مثل ترقه از جا پريد. باور نمي‌كردم اين‌طور كولي بازي درآورد.&lt;br /&gt;
ـ بابا؛ حالا ببينين اين به من ميگه «بي‌معرفت».&lt;br /&gt;
ـ وايسا ببينم؛&lt;br /&gt;
ايستادم. پدر آمد گوشم را گرفت و محكم پرسيد:&lt;br /&gt;
ـ اين غلطا چيه مي‌كني؟ «بي‌معرفت» ديگه چه مزخرفيه به همديگه مي‌گين؟&lt;br /&gt;
ـ «بي‌معرفت» نگفتم.&lt;br /&gt;
ـ پس چه گهي خوردي؟&lt;br /&gt;
ـ گفتم «بي... بي‌معاريب».&lt;br /&gt;
ـ چي؟... «بي‌معاريب» يعني چي؟&lt;br /&gt;
فهميدم كه گند زده‌ام. خودم هم نمي‌دانستم «بي‌معاريب» يعني چه.&lt;br /&gt;
گفتم: ـ خب اون چرا به من فحش داد.&lt;br /&gt;
ـ بابا بخدا دروغ ميگه. من كي بهش فحش دادم.&lt;br /&gt;
ـ بولاهه يه كاري نكنين كه بزنم مخ جفت‌تونو داغون كنما! مث بچه‌ي آدم برين يه لوله بخرين بيارين ديگه.&lt;br /&gt;
هر دو سرمان را انداختيم پايين.&lt;br /&gt;
مادر گفت: ـ يادت نره. گردسوز! فهميدي؟&lt;br /&gt;
پدر گفت: ـ فهميدي چي گفت؟ گردسوز؛ نري يه مزخرف ديگه بخري بياي.&lt;br /&gt;
بعد گوشم را ول كرد هلم داد طرف در. هر وقت مي‌خواست سفارش كند گوشم را محكم مي‌كشيد. انگار مي‌خواست حرف را به زور فرو كند تو گوش آدم.&lt;br /&gt;
دم در فرياد زد: &lt;br /&gt;
ـ دير نكنيا؛ جلدي ميري جلدي برمي‌گردي. اگه تو كوچه مس‌مس كني مي‌كشمت، فهميدي؟&lt;br /&gt;
فهميدم. بله. فهميدم. خر كه نيستم. فهميدم. چه قدر به آدم مي‌گويند «فهميدي؟»&lt;br /&gt;
يك قراري بايد با اين علي مي‌گذاشتم. اين‌طور كه نمي‌شد هر وقت بخواهند، من بروم چيز بخرم. اصلا به من چه كه سر رضا را كلاه مي‌گذاشتند. مادر مي‌گفت نمي‌تواند او را بفرستد خريد. چون كوچك است. سرش را كلاه مي‌گذارند. من مي‌گفتم «خب به من چه؟» ـ مادر مي‌گفت «خفه! خفه!» ـ مادر فقط بلد بود بگويد «خفه!» مي‌گفت «چطور اگر كه بخواين بازي كنين تا نصف شبم تو كوچه‌ها مي‌مونين؟ اما اگه بخواين يه چيز بخرين جون مي‌كنين؟»&lt;br /&gt;
اه. چقدر بو مي‌آمد. همه جا را بوي تند شاش گرفته بود. پشت ديوار را هم نمي‌داد به من كتاب‌هايم را تويش بگذارم.&lt;br /&gt;
تو تاريكي يك مرتبه يك چيز گنده آمد تو سينه‌ام. نفس تند و داغ يك حيوان به صورتم خورد. نزديك بود بيفتم. بعد صداي حيوان بلند شد.&lt;br /&gt;
صاحبش از آن بالا داد زد: ـ مگه كوري؟&lt;br /&gt;
با عصبانيت گفتم: ـ كور خرته!&lt;br /&gt;
انگار مي‌خواست بيايد پايين مرا بزند. درست معلوم نبود. اما من همان‌طور تو سينه‌ي خرش ايستادم و به او نگاه كردم. افسار خرش را كشيد. هين كرد و گفت «لا اله الا الله» و رفت.&lt;br /&gt;
ترسيدم. تازه رسيده بودم سر كوچه. پدر حتما مرا مي‌زد مي‌گفت چرا دير كردي. بقيه‌ي راه را دويدم.&lt;br /&gt;
آقا بلوري پشت ميز بزرگش لم داده بود و نگاه مي‌كرد به شيشه‌ها و بلورها كه مثل زنبوري برق مي‌زدند. همه چيز بلوري بود. از دكان نور مي‌آمد تو خيابان. همه‌ي مردم آقا بلوري را مي‌شناختند. گوشتالو بود و سرخ و بي‌مو مثل گوشت لخم. چشم‌هايش ريز بود و شاپو سرش مي‌گذاشت. از كنار گوشش معلوم بود كچل است. من ازش نمي‌ترسيدم. رفتم تو. شاگردش با چشم‌هاي براق از لاي لوله‌ها آمد بيرون مرا نگاه كرد. آقا بلوري به علامت پرسش سرش را به دو طرف تكان داد.&lt;br /&gt;
جواب دادم: ـ يه لوله‌ي گردسوز مي‌خوام.&lt;br /&gt;
به طرف شاگردش داد زد: &lt;br /&gt;
ـ مسيب! يه لوله گردسوز از اون رديف پشت بيار.&lt;br /&gt;
مي‌خواستم بگويم «چرا از رديف جلو لوله نمي‌دهي؟» ولي نگفتم، تصوير مسيب «مثل جن‌ها از پشت لوله‌ها بريده‌بريده رفت و بعد با يك لوله بريده‌بريده برگشت.&lt;br /&gt;
آقا بلوري لوله‌ي خاك‌دار را از او گرفت در نور نگاه كرد و داد دست من؛&lt;br /&gt;
ـ ببين، سالمه. نري برگردي بگي شيكسه بود؟ نندازي!&lt;br /&gt;
ـ نه.&lt;br /&gt;
لوله را محكم گرفتم آمدم بيرون.&lt;br /&gt;
وقتي يك لوله دست آدم است بايد خيلي مواظب باشد به چيزي نخورد. شايد هم يك چيز بيايد بخورد به آدم لوله را محكم‌تر گرفتم. بوي خاك خشك مي‌داد. كمي از خاك رفت تو دهنم. لبم را پاك كردم و اين دفعه لب‌هايم را گذاشتم توي دهانه‌ي لوله. مثل بلندگو بود. مي‌شد توي آن حرف زد. «يك، دو، سه، آزمايش مي‌كنيم. آزمايش مي‌كنيم». ـ نمي‌دانستم چرا وقتي بلندگو را روشن مي‌كنند هميشه از اين حرف‌ها توي آن مي‌زنند. كسي هم آنجا نبود آدم ازش بپرسد چه چيز را آزمايش مي‌كنند. باز خاك لوله رفت توي دهنم، بي‌خود داشتم كف دستم را بادكش مي‌كردم. يك گردي قرمزرنگ كف دستم آمده بود بالا. مي‌شد جاي فرو رفتگي لوله را دور آن حس كرد. يك مرتبه متوجه شدم دارم لوله را محكم در دستم فشار مي‌دهم. ممكن بود بشكند. خيلي خطرناك است كه لوله تو دست آدم بشكند. تازه جواب پدر را چه مي‌شود داد؟ ياد شعر پروين اعتصامي افتادم: «كودكي كوزه‌اي شكست و گريست» ـ شعرهاي او را در كتاب‌‌مان زياد مي‌نوشتند. قيافه‌ي پروين اعتصامي اصلا به شاعرها نمي‌خورد. با آن روسريش شكل خياط‌ها بود. اما من اين پروين را خيلي دوست داشتم. او مي‌فهميد وقتي يك پسر يك لوله را بشكند چه به روزش مي‌آورند. حتما اگر بچه‌ي خودش يك لوله را مي‌شكست او را نمي‌زد.&lt;br /&gt;
جلو خانه تند كردم كه پدر نگويد دير كرده‌اي.&lt;br /&gt;
مادر گفت: ـ بفرما! كاري داشت؟&lt;br /&gt;
با رضايت لوله را دادم دستش و چشم غره‌اي به علي رفتم كه بداند به وقتش حسابش را خواهم رسيد. اين بار، ديگر كولي‌بازي درنياورد. حتي سرش را هم انداخت پايين. مادر لوله را داد دست شكوه كه ببرد بشويد و پاك كند. كنار مريم نشستم. چشم‌هاي بچه در آن نور كم هم برق مي‌زد. برايش گيل‌گيل كردم. خنديد. مشت‌هايش را در دستم فشار دادم و محكم ماچش كردم و نفس بلند كشيدم:&lt;br /&gt;
ـ آخيش.&lt;br /&gt;
مادر گفت: ـ حالا مشق نداري؟&lt;br /&gt;
همين‌طوري ماندم. بد موقعي خرم را گرفته بود.&lt;br /&gt;
ـ آخه تاريكه.&lt;br /&gt;
ـ بگو بهانه مي‌گيرم. والا، اون وختم كه گفتم برو لوله بخر تاريك بود.&lt;br /&gt;
بچه را ول كردم و آمدم سرمشق. شكوه آمد و لوله شكسته را از روي چراغ برداشت و لوله تازه را جاي آن گذاشت و شعله را بالا كشيد. اتاق روشن شد و چشم‌ها و لب‌ها خنديد. اما مادر به لوله خيره شد:&lt;br /&gt;
ـ دددد! اينا چيه؟ اينكه پر از حبابه.&lt;br /&gt;
پدر هم آمد جلو نگاه كرد.&lt;br /&gt;
ـ خاك بر اون سرت كه بته خريدن يه لوله رم نداري. راس راسي كه ببري... پاشو! پاشو ببر عوضش كن!&lt;br /&gt;
ـ من كه ديگه نمي‌رم.&lt;br /&gt;
ـ چي گفتي؟&lt;br /&gt;
ـ آخه پس نمي‌گيره.&lt;br /&gt;
ـ كي پس نمي‌گيره؟&lt;br /&gt;
ـ آقا بلوري. مي‌گه ما هيچي رو پس نمي‌گيريم. تو دوكونش نوشته....&lt;br /&gt;
ـ آقا بلوري ديگه چه خريه؟&lt;br /&gt;
مادر گفت: ـ وا! چرا به مردم فحش ميدي؟&lt;br /&gt;
پدر گفت: ـ بلن شو!&lt;br /&gt;
ـ خب حالا نوبت عليه ديگه.&lt;br /&gt;
ـ تو رفتي گند زدي لوله رو خريدي. اون ببره پس بده؟&lt;br /&gt;
ـ آخه من...&lt;br /&gt;
ـ زر زر المه. پاشو! (لوله را از روي چراغ برداشت گذاشت روي زمين كه خنك بشود) مي‌بري ميدي مي‌گي «مرتيكه‌ي بي‌همه چيزا اگه يه بچه بياد چيز بخره. آخه درسته آدم سرشو كلاه بذاره؟» همين جوري بهش ميگيا. فهميدي!&lt;br /&gt;
ـ ....&lt;br /&gt;
ـ جواب بده!&lt;br /&gt;
ـ بعله.&lt;br /&gt;
با التماس به مادر نگاه كردم. با چشم اشاره كرد كه بهتر است بروم لوله را عوض كنم. شانه‌هايم را بالا انداختم.&lt;br /&gt;
گفت: ـ راضي مي‌شي من پيرزن نصفه‌شبي چادر سر كنم برم عوضش كنم؟ آره؟&lt;br /&gt;
مادر مي‌دانست چه بگويد كه من بلند شوم. مي‌دانست غيرتم قبول نمي‌كند او نصفه شبي چادر سر كند به خيابان‌ها برود. بلند شدم. اما غم عالم توي دلم بود. هيچ چيز سنگين‌تر از اين نيست كه آدم را راضي كنند برود يك چيزي را پس بدهد. يعني سخت است، آقا بلوري هم قبول نمي‌كند.&lt;br /&gt;
لوله را برداشتم راه افتادم. در كوچه مواظب بودم كه ديگر تو جوب نيفتم. واقعا «اين مرتيكه‌ي بي‌همه چيز» چه‌طور راضي شده بود كه سر يك بچه‌ي بي‌گناه را كلاه بگذارد.&lt;br /&gt;
با قدم‌هاي محكم وارد دكانش شدم. خودش فهميد كه براي چه چيز آمده‌ام. باز كله‌اش را به معني پرسيدن تكان داد:&lt;br /&gt;
گفتم: ـ اين لوله‌تون خرابه.&lt;br /&gt;
ـ خرابه؟ چشه؟&lt;br /&gt;
ـ حباب داره.&lt;br /&gt;
ـ حباب؟&lt;br /&gt;
لوله را گرفت در نور نگاه كرد.&lt;br /&gt;
ـ مگه همون اول چشم نداشتي نيگا كني؟ تازه مگه نگفتم نري برگردي بگي شيكسه بوده؟ پاكش هم كه كردين!&lt;br /&gt;
ـ خب پاكش كرده باشيم. نشكونديمش كه.&lt;br /&gt;
از پشت ميزش آمد بيرون:&lt;br /&gt;
ـ چه پر روئه! جواب ميده... بگير برو بذار باد بياد!&lt;br /&gt;
ـ نميشه... لوله‌تون خرابه. حباب داره.&lt;br /&gt;
ـ حباب داشته باشه نميشه گذاشت رو چراغ؟&lt;br /&gt;
ـ بابام مي‌گه نمي‌شه.&lt;br /&gt;
خودم نمي‌دانستم مي‌شود يا نه.&lt;br /&gt;
ـ بابات ديگه كدوم خريه؟&lt;br /&gt;
نشنيدم چه گفت. زير استخوان سرم سوخت. گوش‌هايم سنگين شد. با يك تبر بزرگ همه‌ي شيشه‌ها و لوله‌هايش را خرد كردم.&lt;br /&gt;
داد زد: ـ باز وايساده خيره شده به من... عجب زمونه‌ايه‌ها!&lt;br /&gt;
شك داشتم فحش‌هايي را كه داده‌ام شنيده باشد. يك چيزي توي گلويم نفس را مي‌گرفت. هلم داد طرف در:&lt;br /&gt;
ـ گفتم برو بذار باد بياد!&lt;br /&gt;
پشت سرم پايش را محكم كوبيد زمين. تا خانه دندان‌هايم را سائيدم. &lt;br /&gt;
پدر پرسيد: ـ چي شد؟ پس گرفت؟&lt;br /&gt;
ـ نه.&lt;br /&gt;
ـ چرا؟&lt;br /&gt;
ـ ميگه لوله رو پاك كردين.&lt;br /&gt;
ـ «لوله رو پاك كردين» يعني چي؟ درس بگو ببينم چي گفت.&lt;br /&gt;
مادر پرسيد: ـ گريه كردي؟&lt;br /&gt;
ـ نه.&lt;br /&gt;
ـ پس چرا چشمات قرمزه؟&lt;br /&gt;
ـ چشام؟... خاك رفته.&lt;br /&gt;
پدر گفت: ـ پرسيدم چي گفت؟&lt;br /&gt;
ـ هيچي.&lt;br /&gt;
ـ بهت فحش داد؟&lt;br /&gt;
ـ نه.&lt;br /&gt;
ـ پس چه گهي خورد؟ چرا پس نگرفت؟&lt;br /&gt;
ـ نمي‌دونم.&lt;br /&gt;
پدر بلند شد به طرف لباس‌هايش رفت.&lt;br /&gt;
ـ اين بي‌ناموسارو بايد به ميخ كشيد.&lt;br /&gt;
بعد به سرعت زير شلوارش را چپاند توي جوراب‌هايش و شلوارش را روي آن پوشيد و به مادر گفت:&lt;br /&gt;
ـ كارد منو بده.&lt;br /&gt;
ـ كارد براي چي مي‌خواي؟&lt;br /&gt;
ـ كاري نداشته باش. بيارش.&lt;br /&gt;
مادر بلند شد. چشم بچه‌ها از ترس گرد شده بود.&lt;br /&gt;
ـ آخه كارد براي چي مي‌خواي؟ يه لوله عوض كردن كه چاقوكشي نداره.&lt;br /&gt;
ـ گفتم كارد منو بيار حرف زياديم نزن.&lt;br /&gt;
پدر حركت‌هايي مي‌كرد كه ما مي‌فهميديم چه معني دارد. به حالت خيلي بدي دچار شده بود كه ما را به وحشت مي‌انداخت. دست و پاي شكوه مي‌لرزيد. بچه‌ها چشم‌شان دنبال پدر بود. چيزي مثل خون، قرمز، به نظر مي‌آمد. من براي مريم مي‌ترسيدم. بچه انگار فهميده بود. با صورت قرمز خيره به يك نقطه نگاه مي‌كرد. بغض داشت. انگار به خودش فشار مي‌داد.&lt;br /&gt;
مادر گفت: ـ مي‌خواي ما رو بدبخت كني؟&lt;br /&gt;
رو كرد به من: ـ مي‌بينين از دس بي‌عرضگي شماها چه مي‌كشم؟ آخه من بدبخت بايد چيكار كنم؟&lt;br /&gt;
ـ كاري نداشته باش. گفتم كاردو بيار.&lt;br /&gt;
ـ چي رو كاري نداشته باشم؟ اصلا نمي‌خواد تو بري. خودم ميرم... شكوه! اون چادر منو بده.&lt;br /&gt;
لباس پدر را گرفت كشيد: ـ بشين. خودم ميرم عوضش مي‌كنم. آخر عمري نمي‌تونم يه مشت توله رو تنهايي به نيش بكشم.&lt;br /&gt;
پدر به ما نگاه مي‌كرد. ولي فكرش جاي ديگري بود. مادر چادرش را سر كرد لوله را برداشت دست مرا گرفت راه افتاد.&lt;br /&gt;
توي حياط صداي گريه‌ي مريم را كه بلند شد شنيديم.&lt;br /&gt;
تاريك‌ترين كوچه‌ي دنيا جلو خانه‌ي ما بود، مادر از تاريكي كوچه يكه خورد و تند كرد. قدم‌هايش ريز بود. بدنش زير چادر تكان مي‌خورد. من دنبالش دويدم و نتوانستم درست جايي را ببينم. انگار توي يك شب توي يك بيابان بزرگ بوديم. من مادرم را صدا زدم. نمي‌دانم رويش را به طرف من برگرداند يا نه، صدايش را شنيدم كه از دور گفت «بيا، نترس!» ـ مي‌ترسيدم. من حال عجيبي داشتم. اين تاريكي نبود كه مرا مي‌ترساند. من مادرم را خيلي دوست داشتم. مي‌ترسيدم گمش كنم.&lt;br /&gt;
جلو دكان آقا بلوري ايستاديم. مادر لوله را داد دست من:&lt;br /&gt;
ـ ببر بهش بده بگو مادرم اينجا وايساده عوضش كني.&lt;br /&gt;
ـ مگه خودت نمياي؟&lt;br /&gt;
ـ من همين جا وايساده‌م.&lt;br /&gt;
لوله را گرفتم و با بي‌ميلي رفتم تو.&lt;br /&gt;
آقا بلوري گفت:&lt;br /&gt;
ـ باز اومدي كه!&lt;br /&gt;
ـ بابام ميگه اين لوله‌تون خرابه.&lt;br /&gt;
ـ لا اله الا الله؛ حالا يه چيزي به خودش و باباش ميگما. گفتم كه عوض نمي‌كنيم.&lt;br /&gt;
ـ من نمي‌برمش.&lt;br /&gt;
ـ نذارش اينجا. ورش دار.&lt;br /&gt;
بلند شد و لوله را از روي ميز برداشت آمد جلو. سرم را كشيدم عقب كه نتواند گوشم را بگيرد.&lt;br /&gt;
گفتم: ـ مادرم اينجاس.&lt;br /&gt;
ـ مادرت؟ كوش؟&lt;br /&gt;
ـ اوناهاش.&lt;br /&gt;
مادر محكم رويش را گرفته بود و به ما نگاه نمي‌كرد. به نظر مي‌آمد كه خيلي كوچك شده است. اين‌قدر كوچك نبود. مي‌ترسيدم نور زياد دكان، آقا بلوري، چشمش را صدمه زده باشد. نمي‌دانستم آقا بلوري چه فكر مي‌كند. دوست نداشتم فكر كند مادرم بيچاره است.&lt;br /&gt;
برگشت طرف من گفت: ـ بگير، برو بذار، باد بياد!&lt;br /&gt;
كاش لوله را عوض كرده بود، دلم نمي‌خواست به مادر بگويم آقا بلوري چه گفته است. رفتم كنار دستش ايستادم. بدون آنكه به من نگاه كند يا چيزي بگويد راه افتاد. خودش فهميده بود.&lt;br /&gt;
صداي گريه‌ي مريم را از توي كوچه شنيديم. مادر دم اتاق چادرش را انداخت و با نگراني پرسيد:&lt;br /&gt;
ـ اين بچه چرا اين‌جوري گريه مي‌كنه؟&lt;br /&gt;
شكوه گفت: ـ نمي‌دونم. از وقتي رفتين تا الان مدام ريسه رفته. هر چي زدم پشتش كيش‌كيش كردم ساكت نشد.&lt;br /&gt;
ـ بدش من ببينم.&lt;br /&gt;
پدر پرسيد: ـ چي شد؟ پس گرفت؟&lt;br /&gt;
مادر قنداق مريم را باز كرد. بوي گند بلند شد.&lt;br /&gt;
ـ اي پرپر بشي بچه!&lt;br /&gt;
ـ بازم خرابي كرده؟&lt;br /&gt;
ـ آره ذليل شده، تا آدم مياد به خودش بجنبه يكي‌شون يه كثافتي زده.&lt;br /&gt;
ـ پس برا همين بود گريه مي‌كرد.&lt;br /&gt;
ـ آره ديگه.&lt;br /&gt;
من تازه متوجه شدم وقتي كه پدر كاردش را مي‌خواست و ما همه نرسيده بوديم چرا مريم خيره شده بود و مات و قرمز به يك نقطه نگاه مي‌كرد. نترسيده بود: داشت زور مي‌زد كارش را بكند.&lt;br /&gt;
پدر فرياد زد: ـ پرسيدم چي شد؟ پس گرفت يا نه؟&lt;br /&gt;
ـ من چه مي‌دونم. من كه نرفتم تو.&lt;br /&gt;
ـ پس كي رفت تو؟&lt;br /&gt;
ـ من رفتم.&lt;br /&gt;
چي گفت.&lt;br /&gt;
ـ گفت پس نمي‌گيره.&lt;br /&gt;
ـ آخه چرا؟&lt;br /&gt;
نمي‌دونم.&lt;br /&gt;
ـ مگه نگفتي ننه‌ت اونجا وايساده؟&lt;br /&gt;
ـ چرا!&lt;br /&gt;
ـ پس چي گفت؟&lt;br /&gt;
ـ هيچي.&lt;br /&gt;
پدر مرتب با صداي بلندتر مي‌پرسيد. بعد يك لحظه به من خيره شد و ناگهان برخاست. مادر هم همراه او بلند شد جلويش ايستاد. با حركت مادر بوي گند در اتاق پيچيد. بچه راحت شده بود و پاهاي لختش را در هوا تكان مي‌داد و لب‌هايش را مي‌لرزاند و براي خودش بووو، بوووو مي‌كرد.&lt;br /&gt;
مادر گفت: ـ اگه راست ميگي همين جوري برو حسابش و برس. كارد نميدم ببري مردمو تيكه‌تيكه كني. نصفه شبي حوصله‌ي كلانتري كلانتركشي رو ندارم....&lt;br /&gt;
پدر به من نگاه كرد.&lt;br /&gt;
ـ فحش داد؟&lt;br /&gt;
ـ نه.&lt;br /&gt;
ـ راسشو بگو.&lt;br /&gt;
ـ نه بخدا.&lt;br /&gt;
من مي‌لرزيدم. پدر فكر كرد و يكمرتبه لوله را برداشت دست مرا گرفت و راه افتاد.&lt;br /&gt;
اين بار پشت سر پدر محكم قدم مي‌زدم. هر دو به هيچ چيز نگاه نمي‌كرديم. حالا آقا بلوري مي‌فهميد با كي طرف است.&lt;br /&gt;
سر كوچه يك سگ را كه زل زده بود به ما كه عصباني از جلوش رد مي‌شديم و نگاهش نمي‌كرديم، چخ كردم. سگ نترسيد، اما دويد و رفت.&lt;br /&gt;
پدر برگشت گفت: ـ حالا وقت بازيه؟ راه بيا!&lt;br /&gt;
بعد پرسيد: ـ دكون اين يارو كدومه؟&lt;br /&gt;
ـ سر چارراه صدر همون كه پر نوره.&lt;br /&gt;
ـ آهان.&lt;br /&gt;
از جلو سيرابي‌فروشي كه حالا ديگر بسته بود و همه‌ي بساطش را گذاشته بود تو يك جعبه‌ي بزرگ چوبي قفل‌دار رد شديم و جلو دكان «يارو» ايستاديم. پدر سينه‌اش را صاف كرد و رفت تو. آقا بلوري مرا پشت سر پدر ديد و بلند شد آمد جلو.&lt;br /&gt;
شيشه‌ها برق مي‌زد. ستاره‌ها را در آسمان مي‌ديديم. چراغ‌ها پر نور بود.&lt;br /&gt;
اما من ستاره‌ها را مي‌ديديم كه با رنگ آبي مي‌درخشند. آسمان پاك و خنك بود. پدر چشمش را دوخته بود به يك نقطه كه فكر مي‌كنم چشم‌هاي آقا بلوري آنجا بود. از آن پايين كه من نگاه مي‌كردم، اين‌طور به نظر مي‌آمد. من يك كلمه «سلام» شنيدم. اما جوابش را نشنيدم. آدم نمي‌داند اين كلمه را چه كسي گفته است و چرا؟، اگر صدا آشنا هم باشد باز آدم دلش نمي‌خواهد بفهمد چه كسي سلام كرده. پدر داشت مي‌خنديد. پدر يك طوري با آقا بلوري حرف مي‌زد كه من مجبور بودم چشم‌هايم را تنگ كنم تا مطمئن باشم اين پدر است كه اين‌طوري حرف مي‌زند. انگار آقا بلوري با او دعوا داشت نه پدر با او.&lt;br /&gt;
آقا بلوري كتش را صاف كرد و سنگين پرسيد:&lt;br /&gt;
ـ حالا كاري داشتي؟&lt;br /&gt;
ـ نه، فقط مي‌خواستم بگم لطفا اين لوله رو كه اين بچه خريده؛ يعني حباب داره، عوض كنين.&lt;br /&gt;
ـ كي خريده؟&lt;br /&gt;
ـ اين بچه.&lt;br /&gt;
دستش را گذاشت رو سر من.&lt;br /&gt;
ديدم كه شاگرد آقا بلوري خنديد و ميان لوله‌ها، بره بره غيب شده. به خيابان نگاه كردم. سگي كه چخ كرده بودم حالا آمده بود از پشت شيشه‌ ما را نگاه مي‌كرد.&lt;br /&gt;
آقا بلوري غبغبش را با دو انگشت گرفت كشيد و به من اشاره كرد:&lt;br /&gt;
ـ اين آقازاده خيلي گيجه. اول اومده ميگه « اين لوله‌تون خرابه». ميگم «چشه؟» ميگه «خرابه». ميگم «آخه چش هس؟» ميگه «خرابه». رفته باز اومده ميگه «خرابه». فكر كرده ما اينجا مسخره‌شيم.&lt;br /&gt;
پدر چپ‌چپ به من نگاه كرد.&lt;br /&gt;
آقا بلوري ادامه داد:&lt;br /&gt;
ـ من بالاخره نفهميدم اين لوله كجاش خرابه.&lt;br /&gt;
ـ مي‌دونين؟ حباب داره. خراب نيس.&lt;br /&gt;
ـ آهان. اين شد. خراب نيس. اگه از اول اينو مي‌گفت خيال هردومون راحت مي‌شد.&lt;br /&gt;
ـ بعله.&lt;br /&gt;
و باز چپ‌چپ به من نگاه كرد.&lt;br /&gt;
آقا بلوري داد زد:&lt;br /&gt;
ـ «مسيب»! يه لوله‌ي سالم از اون رديف اول وردار بيار.&lt;br /&gt;
من فكر كردم. ولي نتوانستم درست فكر كنم. سگ از پشت شيشه رفته بود. به كوچه فكر كردم. به بساط سيرابي‌فروشي فكر كردم كه جعبه‌اش كنار جوب بود. به مادر فكر كردم. به مريم كوچك بود فكر كردم ولي همه چيز زود از جلو نظرم رفت. نمي‌دانستم. چرا پدر حرف آقا بلوري را باور مي‌كرد. خودش هم مي‌دانست كه آقا بلوري دروغ مي‌گويد، ولي باور مي‌كرد.&lt;br /&gt;
آقا بلوري پرسيد:&lt;br /&gt;
ـ چيز ديگه نمي‌خواستين؟&lt;br /&gt;
ـ نه. با اجازه‌تون.&lt;br /&gt;
آقا بلوري صدايش را تغيير داد و گفت:&lt;br /&gt;
ـ سه‌زار ميشه.&lt;br /&gt;
ـ چي؟&lt;br /&gt;
ـ لوله رو ميگم.&lt;br /&gt;
ـ مگه پولشو نداده؟&lt;br /&gt;
ـ پولي كه داد مال اون يكي بود.&lt;br /&gt;
ـ مگه قرار نشد عوضش كنين؟&lt;br /&gt;
ـ نه، قرار نشد. پول اين لوله‌رم بايد بدين.&lt;br /&gt;
صداي شكستن لوله آمد. نه، لوله نبود. باور نمي‌كردم. اين صورت آقا بلوري بود كه زير سيلي پدر سرخ شد. آقا بلوري مي‌لرزيد. واقعا ترسيده بود. فكر نمي‌كردم اين‌طوري باشد. پدر دست كرد جيبش. حالت چشم‌هايش برگشته بود. معلوم بود ديگر طاقت ندارد. چاقو را پيدا نكرد. شايد مي‌دانست كه چاقو ندارد. ولي باز جيب‌هايش را گشت. آقا بلوري رفت عقب و شاگردش را صدا زد. اما «مسيب». بره بره، پشت لوله‌ها گم شد. خواستم بروم گيرش بياورم. حالا ديگر مي‌توانستم جعبه‌ي چراغ زنبوري را ازش بگيرم حتما حالا ديگر مي‌داد. آقا بلوري هم ديگر نمي‌توانست بگويد «دو زار ميشه». ولي پدر لوله را برداشت و دستم را گرفت و دنبال خودش به تاريكي خيابان كشيد.&lt;br /&gt;
زندان قصر ـ مهر 55&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پي‌نوشت:&lt;br /&gt;
1ـ مصقل = صيقل‌دهنده وسيله‌اي فلزي يا سنگي كه با آن چاقو تيز مي‌كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86&amp;diff=21961</id>
		<title>مشکل‌های آسان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86&amp;diff=21961"/>
		<updated>2011-07-30T12:28:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:5-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:5-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۵ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
{{در حال ويرايش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%90%D8%AF%DB%8C&amp;diff=20874</id>
		<title>سِدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%90%D8%AF%DB%8C&amp;diff=20874"/>
		<updated>2011-07-17T07:50:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:8-003.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-004.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-005.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-006.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-007.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-008.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگري}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سِدي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسيم خاكسار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من خبر نداشتم. سِدي مي‌گفت از ظهر تا غروب نشسته بودند تو اتاق منتظر بودند من بيايم، سِدي صورت كوچكش را با آن چشم‌هاي سياهش آورده بود جلو من و همان‌طور كه دست‌هايش را گذاشته بود روي پاهايم، روي دو زانو ايستاد. چشمانش پر از گلوله‌هاي اشك بود. سِدي مي‌گفت اول بزرگتر آمد، بعد دايي و عمو كوچكتر. سِدي مي‌گفت خيلي ناراحت بودند. من از گريه و درد نفس نمي‌توانستم بكشم. خيلي دلم مي‌خواست درد راحتم بگذارد تا بتوانم آرام تو چشم‌هاي سِدي نگاه كنم. اما استخوان‌هاي پشتم مثل اينكه خرد شده باشد صدا مي‌كرد. صورتم از اثر ضربه‌هاي سيلي و مشت مي‌سوخت. جرات دست زدن به صورتم را نداشتم. تمام شب را بيدار بودم. خواب به چشمانم مي‌آمد غلت مي‌زدم و استخوان‌هاي پا و كمرم تير مي‌كشيد. بلند كه مي‌شدم سِدي هم بلند مي‌شد. وقتي زانوهايم را بغل مي‌گرفتم و گريه مي‌كردم سِدي روي زانوهايش مي‌ايستاد و چشمان كوچك سياهش را به چشم‌هايم مي‌دوخت. مي‌گفت «تقصير ننه بود حميد؟»&lt;br /&gt;
مي‌گفتم «آخ» و دوباره از درد مي‌پيچيدم. سِدي نمي‌دانست چه كار كند؛ مي‌آمد نزديك و همان‌طور كه با غصه به چهره‌ام نگاه مي‌كرد دست‌هاي كوچكش را رو استخوان‌هايم مي‌كشيد. اما فايده‌اي نداشت.&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
براي دست‌هاي 13 ساله‌ام آن دو «فلاسك» گنده و سنگين بود. مدام انگشت‌هايم را پايين مي‌كشيد و از هم بازشان مي‌كرد. دسته‌ي فلاسك‌ها باريك بود و توي گوشت فرو مي‌رفت. فكرم نمي‌رسيد مثل عمو رجب و عمو يحيي در سايه‌اي بنشينم. همين جور مي‌دويدم. تا يك مشتري پيدا مي‌شد مي‌دويدم. عمو رجب اعتقاد داشت گرمايي مي‌شوم. اما من گوش نمي‌گرفتم.&lt;br /&gt;
خب حميدجان! گرمايي ميشي، اينقد ندو!&lt;br /&gt;
ـ خب مو دلم مي‌خواد بدووم.&lt;br /&gt;
ـ خب تو دلت مي‌خواد بدووي بدو، اما يه كم خستگي در كن، راه به راه وايسا، زير سايبون‌ها راه برو.&lt;br /&gt;
ـ خب عمو رجب، به تو چي كه مو دلم مي‌خواد بدوم؟&lt;br /&gt;
ـ جهنم! مرده شور اون كون لاغرت ببره، اونقد بدو سياه سوخته تا تمام لمبرات آب بشه.&lt;br /&gt;
ـ عمو رجب، فحش ميدم‌ها!&lt;br /&gt;
گرما پشت گردنم را مي‌سوزاند. هر غروب كه مي‌رفتم خاله دو تا بستني آلاسكا مي‌گذاشتم ته فلاسك كه به سِدي بدهم. مادر گاهي توي خانه بود گاهي هم نبود. مدتي برايش تو يك حمام كار پيدا شد. وقتي شب‌ها مي‌آمد خانه خسته و كوفته بود.&lt;br /&gt;
پسرخاله‌ي مادر هم بود. 25 ساله و جوان، كه تازه از ولايت آمده بود و تو رنگ‌فروشي كار مي‌كرد. پدرم اينجا نبود. هنوز سِدي دنيا نيامده بود كه رفته بود كويت. من و مادر و سِدي زمستان‌ها پهلوي هم تو يك اتاق مي‌خوابيديم. پسرخاله‌ي مادر كه اغمسال آمده بود جايش را پايين پامان پهن مي‌كرد. تابستان رو پشت‌بام مي‌رفتيم. غروب كه به خانه مي‌رسيدم چراغ را روشن مي‌كردم و سِدي را كه تو كوچه منتظرم بود با خودم مي‌آوردم تو اتاق. بعد به‌اش بستني مي‌دادم و برايش از حاجي بستني‌ساز تعريف مي‌كردم. سِدي با انگشت روي استخوان پام خط مي‌كشيد و مي‌خنديد. موهاي نازك پاهام زير آفتاب سوخته بود. سِدي و من پهلوي هم مي‌خوابيديم. روزهايي كه خيلي دويده بودم مثل يك تكه سنگ مي‌افتادم و تكان نمي‌خوردم. وقتي صبح زود پا مي‌شدم مادر هنوز خواب بود. پسرخاله‌ي مادر هم پايين پامان خواب بود. از صبح شهرمان خيلي خوشم مي‌آمد. هوا شيري رنگ و تميز بود. خنكي مهرباني تو جاده و زير درخت‌ها بود. يك بر كارگر كه همه‌شان لباس‌هاي آبي رنگ مي‌پوشيدند تو ايستگاه منتظر ماشين مي‌ايستادند. گاه‌گاهي دنبال هم مي‌دويدند و با هم شوخي مي‌كردند. شوخي‌هاشان به نظرم خشن مي‌آمد. وقتي يكي‌شان را وسط‌هاي روز مي‌ديدم، به نظرم مي‌آمد كه قيافه‌اش مثل صبح كه داشت سر كار مي‌رفت نيست. كسل و خسته به نظر مي‌آمد. قيافه‌هاشان صبح‌ها شاد و سرحال بود. دكان‌ها هميشه بسته بودند. بعضي از دكان‌ها كه باز بود چراغ كم‌سويي ته‌شان مي‌سوخت. توي راه كه مي‌رفتم با دست برگ‌هاي درخت بيعار را مي‌چيدم. صبح‌ها كه فلاسك‌هايم خالي بود راحت‌تر و سبك‌تر مي‌دويدم. خودم را كه قاتي كارگرها مي‌ديدم خوشحال مي‌شدم. هميشه قبل از من بچه‌هاي ديگر هم مي‌آمدند اما عمو يحيي و عمو رجب هميشه ديرتر از ما مي‌آمدند. وقتي فلاسك‌هاي پر مي‌آمدم خانه، تا مي‌رسيدم مادر رفته بود. پسرخاله‌ي مادر هم رفته بود. فقط سِدي بود كه با موهاي وز كرده زانوهايش را كشيده بود توي بغلش و ساكت نشسته بود. سِدي را بغل مي‌كردم از پله‌ها مي‌آمدم پايين. سِدي مي‌گفت هميشه صبح‌ها سري به‌اش بزنم. مي‌گفت خيلي دوست دارد فلاسك‌هايم را پر از بستني ببيند. دوست داشت سر فلاسك‌ها را باز كند. از خنكي توي فلاسك‌ها خوشش مي‌آمد. نمي‌فهميد اگر در فلاسك باز بماند بستني‌ها آب مي‌شوند. هميشه مي‌رفتم يكي از بستني‌ها را مي‌دادم به سِدي، بعد در فلاسك را محكم مي‌بستم مي‌آمدم پهلوش مي‌نشستم و نان و چايي مي‌خوردم.&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
صبح تا غروب زير آفتاب بودم.&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
گرماي تيرماه، گرماي معصوم و گريه‌آوري است. گرماي يتيم‌هاست. داغي نگاه آدم‌هاي بي‌كسي را دارد كه دراز به دراز در خيابان خوابيده‌اند ـ گوشه‌ي پاركي يا كنار سكويي ـ يا نه، گرسنه و بي‌حال پشت داده‌اند به كوله‌پشتي حمالي‌شان و دارند با چشم‌هاي كوچك و تنگ‌شان به يك چيزي كه معلوم نيست نگاه مي‌كنند. هيچ وقت افق جلو چشم آنها را نمي‌شود ديد. شايد غم نان، ابرهاي روبه‌رويشان را به گرده‌ي ناني شبيه كرده است. شايد از دست دادن بچه‌هاشان، برادرشان، خواهرشان را تو ويراني و ريختگي ديوار روبه‌رو مي‌بيند. آفتاب تيرماه، آفتاب بچه‌هاي پاپتي است. آفتاب بچه‌هاي خسته، آفتاب بچه‌هاي كتك خورده از دست صاحب دكان‌هاست. آفتاب تيرماه آفتاب بيكاره‌هاست ـ وقتي بعد از هشت ساعت ايستادن توي صف هلشان داده باشند و بعد با در كوني رانده باشندشان ـ آفتاب تيرماه، آفتاب دعواي بدبخت‌هاست ـ حمال‌‌هاي كرد و عرب ـ وقتي سر بردن يار به‌دوبه دعواشان مي‌شود. آفتاب چهار نفر به يك نفر است. آفتاب مشت‌هايي است كه روي گونه‌هاي پوك و بي‌جان مي‌خورد و فك و دندان را خرد مي‌كند. آفتاب تيرماه، آفتاب زن‌هاي گداست. آفتاب تيرماه آفتاب بزها و گوسفندهاي گرسنه است كه دنبال كاغذ و پاكت زباله‌ها را بو مي‌كشند. آفتاب ماهيخوارهاي گرسنه‌ي روي شط است. آفتاب تيرماه آفتاب شط است. شط مهربان و عزيز، شط تظهيركننده و تطهير شده از گه گند شاش شهري‌ها و شهرنشينان و آدم‌هاي توي عمارت‌ها. شط پذيرنده و پذيراي ترك خورده و شاش بيكاره‌ها. شط تحليل‌كننده‌ي استفراغ، عطر و ادوكلن، پنبه و كاغذ نازك حرير.&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
بار اولي كه فهميدم، تصادفي بود. شايد سِدي هم مي‌ديد. اما سِدي كوچك بود. من هم كوچك بودم. عمو يحيي دم ظهر يك لگد زده بود تو استخوان پام كه زخم شده بود. من هم با سنگ زده بودم تو سرش، گيرم سنگي كه برداشته بودم كلوخ بود. عمو يحيي اذيت نشد اما من بام بدجور زخم شده بود. وقتي رسيدم خانه، سِدي دستش را روي زخم پام گذاشت.&lt;br /&gt;
گفت: «پات خون اومده نه!» ـ و بغض كرد.&lt;br /&gt;
گفتم: چيزي نيس، سِدي. خوردم زمين.&lt;br /&gt;
گفت: ـ‌ خون اومده. خيلي محكم خوردي زمين؟&lt;br /&gt;
بعد رفت پارچه‌اي زير آب گرفت آورد خون‌هايي را روي پايم خشكيده بود شست. شب از درد خوابم نمي‌آمد. براي همين تا صبح اين پهلو آن پهلو شدم. به آسمان بالا سرم كه نگاه كردم پر از ستاره بود. نمي‌دانم چطور شد كه بلند شدم. شايد مي‌خواستم به زخم پايم نگاه كنم. داشتم پايم را نگاه مي‌كردم كه متوجه آنها شدم. آن چشم‌ها، مادر چشم‌هايم را ديد من هم چشم‌هاي او را بعد برگشتم سر جايم دست‌هايم را روي چشم‌هايم گذاشتم و با صداي نفس زدن آنها خواب رفتم.&lt;br /&gt;
آن روز صبح زودتر از هميشه از پله‌ها آمدم پايين. گليم را كه شب‌ها مي‌برديم بالا، اتاق خالي و سرد مي‌شد. تو درگاه نشستم و تكيه‌ام را دادم به چارچوب در. هواي حياط خاكستري و ملال‌انگيز بود. جوري كه گريه‌ام انداخت. دلم مي‌خواست بغضم بتركد. دلم نمي‌آمد به فلاسك‌هايم ور بروم. بدون اينكه صورتم را آب بزنم فلاسك‌ها را برداشتم زدم بيرون. هواي صبح كه هميشه مرا سر حال مي‌آورد، اين بار بيشتر تو فكرم مي‌برد. فلاسك‌ها به نظرم سنگين مي‌آمد و انگشت‌هايم را به پايين مي‌كشيد. كارگرها را توي راه نديدم. درخت‌هاي بيمار به نظرم مي‌آمد درمهي تيره پنهان شده‌اند. وقتي فلاسك‌هاي خالي را تحويل دادم. حاجي دو فلاسك بزرگ به من داد. اين بار دلم نمي‌آمد از اين فلاسك‌ها ببرم. اما حاجي نمي‌فهميد. بيشتر به اتاق كوچك‌مان و به سِدي فكر مي‌كردم. وقتي داد مي‌زدم آلاسكا، تمام اثاثيه‌ي خانه جلو چشمم مي‌آمد. اتاق كوچك‌مان كه بالاي دالان بود و رنگ سبز ديوارهايش و كمد آينه‌دار كه يكي از آينه‌هايش شكسته بود و قالي نو و نرمي كه پاي ديوار لوله شده بود و پنكه‌ي دستي و قوطي‌هاي قهوه‌اي شكر و چاي و پرده‌هاي گلدار و چشمان غمگين سِدي و چراغي كه شب‌ها روشنش مي‌كرديم.&lt;br /&gt;
گاهي هم زير آفتاب مي‌ايستادم نه گرسنه‌ام شد نه تشنه‌ام. اصلا نمي‌فهميدم چرا داد مي‌زنم. چرا مي‌ايستم. دلم مي‌خواست گريه كنم. اما سِدي نبود. اگر سِدي بود مي‌نشستم برايش حرف مي‌زدم. از بستني‌هام حرف مي‌زدم. از عمو يحيي و عمو رجب برايش مي‌گفتم. دست‌هايم كوچك بود و دسته‌ي باريك فلاسك گوشت كف دستم را قاچ مي‌كرد. نفهميدم كي غروب شد. وقتي خانه رسيدم مادر هم بود. نمي‌دانستم چه بگويم. فلاسك‌ها را پاي در گذاشتم و بي‌خودي رفتم تو فكر. دم درگاه نشستم. مادر كه با جارو مي‌رفت تو با دست كوبيد تو سرم:&lt;br /&gt;
ـ چته يتيم غوره عزا گرفتي؟&lt;br /&gt;
بي‌اختيار زدم زير گريه.&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
غروب تيرماه غروب بچه‌هاي بي‌خانه است. غروب چشم‌هاي كوچك. غروب دهان‌هاي بسته، غروب گردن‌هاي لاغر سياسوخته است.&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
چند روزي بعد از آن شب مادر ديگر سر كار نرفت. مي‌گفت كارش تمام شده است و از آن روز به بعد مدام سر من داد مي‌كشيد.&lt;br /&gt;
ـ حميدو، زود زود مياي خونه، مگه چيزي گم كردي؟&lt;br /&gt;
من هيچ نمي‌گفتم. مثل آدم‌هاي بي‌كس شده بودم. توي خانه بيشتر بي‌كس بودم. اما مي‌آمدم. همين كه توي خانه بودم خوب بود. تا مي‌آمدم پهلوي سِدي بنشينم مادر فحش مي‌داد: «مرده شور اون باباي گور به گوريت بكنن كه تو را توله‌ي سگدوني كرد تا سنگ دلم بشي؛ چرا نميري كار كني؛ خاك بر سر اون چشم‌هاي هيزت؛ الهي با منقاش داغ اونا را جزغاله كنن؛ يه دور مي‌زني و مي‌دوي تو خونه كه چي؟ بچه‌اي شير بخواي؟ پستونك مي‌خواي دهنت كنم؟ نكبت؛ برو صنار سه شاهي چيزي بيار خونه. مي‌دوني ديگه حموم كه نمي‌ذارن برم. اگه مي‌رفتم كار احتياج به‌تون پدرسگ بي‌صاحب كه نداشتم. اون پدر پير گور به گوريت، اين عموي نكبت زوار در رفته‌ات؛ گه به ريش كس و ناكسات، گه به ريش فلك و فاميلت، گه به قبر اول و آخرت كه منو اول جووني بدبخت كردن. خدا؛ خدا؛ خدا!...» بعد موهاي خودش را مي‌كشيد و با كفش و دمپايي دنبالم مي‌دويد. من فرار مي‌كردم و دوباره كه مي‌آمدم سرم داد مي‌كشيد:&lt;br /&gt;
«تو هم با اين كارت؛‌ خاك سر سر سياخونه‌ت. اگه مي‌بيني خايه‌ي كار كردنه نداري كپه‌ي مرگتو بذار تو خونه تا چارقد به سرت بندازم! خب، تو هم مثل پسراي مردم. اين پرويزو نيست، نصف تونه با سه تومن راضي نبود فلاسك دست بگيره، اونا را انداخت جلو حاجي و رفت شاگرد نونوايي شد. نكبتي فكر باباته نكن: اون رفت و مرد. دلته به نامه‌هاش خوش نكن. سر سال اگه يادي از شمال اومد بو چس باباتم مياد. 200 تومن 300 تومن برام هيچي نمي‌شه. ميگي با اينا چيكار كنم، بدم كرايه خونه؛ بدم آب و بر؟ يا بدم چركاي دم كون تونه بشورم؟ آخه نكبتي، نشستي زل زل تو خونه كه چي؟ مي‌ترسي شب بيرون باشي؟ مگه پرويزو بيرون نيست؟‌ خودم مي‌خواي دستتو مي‌گيرم مي‌برمت پهلو حاجي حسن ارواي اون ريش سفيدش؛ يعني غيرت نداره دست تو را يه جايي بند كنه كه پاتو از اين خونه ببري؟ آخه كاري، ياري، هنوز غروب نشده تن جا مونده‌ت پيداش ميشه كه چي؟ هيز نكبتي؛ خدا؛ خدا؛ خدا؟....» و مي‌افتاد به گريه و سِدي مي‌رفت نزديكش و بي‌آنكه دست به موهايش بكشد مي‌نشست جلوش نگاهش مي‌كرد.&lt;br /&gt;
به او كه نگاه مي‌كردم هيچ مهري به پيشانيش نمي‌ديدم. تمام وجودش سنگ بود و لنگه كفش. فحش بود و دندان قروچه. ذهن 13 ساله‌ام نمي‌توانست دليلي براي اين همه كينه پيدا كند. دلم مي‌خواست گاهي پاهايش را ببوسم. گاهي مي‌گفتم بروم وقتي خواب است رو موهايش دست بكشم، مي‌خواستم دوباره آن عطوفت و پاكي را كه از چشم و از پيشانيش گريخته بود به او برگردانم. نگاهي به چهره‌ي خسته‌اش مي‌كردم. به موهاي صاف خوابيده‌اش، به فرقي كه از وسط باز كرده بود. به سنجاقي كه به مويش زده بود، بعد ياد پدر مي‌افتادم. گاهي فكر مي‌كردم بي‌رحمي او تقصير پدر است. اگه او نمي‌گذاشت و نمي‌رفت. اما اگر نمي‌رفت چه كسي براي‌مان پول مي‌فرستاد. اين درست بود كه پولش زياد كفاف نمي‌داد. اما باز هم خوب بود. پنكه و چمداني كه فرستاد خيلي به درد خورد. وقتي قالي را فرستاد مادر تا مدتي خوشحال بود. آن را لوله كرده بود و تكيه‌اش داده بود به ديوار و روزهايي كه برايمان مهمان مي‌آمد پهن مي‌كرد. پشم نرم و آبي رنگ داشت. سِدي روي آن مي‌غلتيد و بازي مي‌كرد. من مدتي بود خيلي كم تو خانه پيدايم مي‌شد. بعضي وقت‌ها خانه‌ي بچه‌ها مي‌خوابيدم يا روي انباري كه روبه‌روي خانه‌مان بود. توي كوچه مي‌ترسيدم بخوابم. از سگ‌ها و از پاسبان و از ناطورها و از مست‌ها مي‌ترسيدم. مادر چشم ديدنم را نداشت. هيچ نمي‌دانستم چه كنم. در تمام مدتي كه تو آفتاب مي‌دويدم چشمان ماغدر را كه به حالتي نيمه باز و درخشان در آن شب به چشم‌هايم افتاده بود مي‌ديدم.&lt;br /&gt;
يادم نمي‌آمد چشم‌هاي پسرخاله‌ي مادر را ديده باشم. هر وقت ياد آنها مي‌افتادم دست‌هايم شل مي‌شد.&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
وقتي پول‌ها را به مادر مي‌دادم رفتم زير شير آب كه پاهايم را تميز كنم. مادر برگشت:&lt;br /&gt;
ـ قمار نكردي؟&lt;br /&gt;
ـ نه.&lt;br /&gt;
ـ با عبدو نرفتي ديفالي بازي كني؟&lt;br /&gt;
ـ نه.&lt;br /&gt;
ـ از صبح تا غروب همش سه تومن؟&lt;br /&gt;
محل نگذاشتم. آب كه روي پاهايم مي‌ريخت از غصه‌هايم كم مي‌كرد. بي‌اختيار دستم را جلو شير آب گذاشتم و آب را با فشار لاي انگشت‌هايم ول كردم. آب روي پاهايم مي‌ريخت و خستگي راه را از يادم مي‌برد. سِدي آمده بود جلوم. طوري نشسته بود كه وقتي سرش را بالا مي‌كرد چشم‌هاش نزديك چشم‌هايم بود. پيشاني سِدي مثل پيشاني مادر بود. چشم‌هاي سِدي مثل چشم‌هاي مادر بود اما كوچك‌تر. سِدي با دست جلو شير آب را گرفت، جريان نازك آبي فشار تو چشم‌هايش فوران كرد.&lt;br /&gt;
مادر گفت: ـ كوفتي، با توام؛ دختر را خيس نكن سرما مي‌خوره.&lt;br /&gt;
سِدي گفت: «خودم پاشيدم» ـ آهسته گفت، مادر نشنيد.&lt;br /&gt;
سِدي گفت: ـ ننه شكايت كرده؟&lt;br /&gt;
گفتم: «به كي، سِدي؟»&lt;br /&gt;
گفت: «به عمو و دايي» ـ بعد موهاي خيس روي پيشاني‌اش را بالا زد و گفت: «به پسر عموام گفته» ـ بعد روي ساق باريك و سياه پام دست كشيد. جاي زخمي را كه خشك شده بود شست.&lt;br /&gt;
گفتم: «سِدي ننه، چي گفت؟» ـ و برگشتم. مادر رفته بود تو اتاق داشت چراغ خوراك‌پزي را پاك مي‌كرد. صداش مي‌آمد.&lt;br /&gt;
سِدي گفت: «گفت تو فحش به بابا دادي».&lt;br /&gt;
بعد گفت: «تو فحش به بابا كه ندادي، دادي؟»&lt;br /&gt;
گفتم: «نه، سِدي».&lt;br /&gt;
سِدي گفت: «چرا ننه مي‌خواد تو را بيرون كنه؟»&lt;br /&gt;
هيچ نگفتم و با آبي كه آهسته‌آهسته از شير مي‌آمد، بازي كردم.&lt;br /&gt;
سِدي گفت: «تو كه بيرون نميري، ميري؟»&lt;br /&gt;
گفتم: «نه، سِدي».&lt;br /&gt;
سِدي گفت: «ننه گفته تو فحش بد به بابا دادي».&lt;br /&gt;
به چشم‌هاي سِدي نگاه كردم. كوچك و گرد بود. مثل گلوله‌هايي كه تازه از بازار مي‌خريدم. دلم مي‌خواست چشم‌هاي سِدي هميشه كوچك و گرد بماند.&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
شب سِدي خوابش نمي‌برد. مادر آن طرف سِدي خوابيده بود. پسرخاله‌ي مادر پايين پامان. سِدي گفت: «مي‌خوان تو را كتك بزنن» ـ و خواست تكان بخورد. گرفتمش تو بغلم: «سِدي، ستاره‌ها را بشمر» ـ و خودم هم شمردم.&lt;br /&gt;
سِدي گفت: «داره يكي شون تكون مي‌خوره».&lt;br /&gt;
گفتم: «اون كه تكون مي‌خوره ستاره نيس».&lt;br /&gt;
گفت: «پس چيه؟»&lt;br /&gt;
گفتم: «عمو يحيي ميگه اينا ستاره نيستن».&lt;br /&gt;
سِدي گفت: «آره، اگه ستاره بود تكون نمي‌خورد».&lt;br /&gt;
بعد گفت: «دايي و عمو مي‌خوان بيان اينجا».&lt;br /&gt;
گفتم: «غلت نخور سِدي، ستاره‌ها را بشمار تا خوابت ببره».&lt;br /&gt;
سِدي گفت: «شمردم، نبرد. مي‌خوام بلندشم آب بخورم».&lt;br /&gt;
به‌اش گفتم: «تكان نخور، سِدي ستاره‌ها را ؟؟؟&lt;br /&gt;
سِدي بغض كرد. تو تاريكي. صورت سرد و روشنش را به صورتم چسباند بعد لب‌هايش را جمع كرد. او را تو بغلم گرفتم. بوي برگ‌هاي درخت بيمار را مي‌داد.&lt;br /&gt;
سِدي گفت: «مي‌خوان بيان تو را بزنن، فردا خونه نيا».&lt;br /&gt;
گفتم: «سِدي، من فحش به بابا ندادم».&lt;br /&gt;
سِدي گفت: «ننه گفت تو فحش بد دادي».&lt;br /&gt;
دست كشيدم روي موهاش. نفس‌هايش آرام شد، بعد به خواب رفت. جرات نداشتم نگاهم را از ستاره‌ها بردارم. مادر بلند شد. نگاهي به من كرد. چشم‌هايم باز بود.&lt;br /&gt;
مادر گفت: «حميدو».&lt;br /&gt;
آهسته‌آهسته پلك‌هايم را روي هم گذاشتم.&lt;br /&gt;
گفت: «حميدو، آب مي‌خواس؟» ـ چشم‌هايم بسته بود. مي‌ترسيدم جواب بدهم. خودم را به خواب زدم و تكان نخوردم. بعد از مدتي صداي نفس زدن‌شان را شنيدم. دست سِدي روي سينه‌ام بود. سِدي بوي برگ‌هاي بيعار را مي‌داد: گفتم مو بلد نيستم فحش بد بدم سِدي؛ مواصن بلد نيسم فحش بد بدم. ننه همي جوري بام لج شده. سِدي، موبوا رو دوس دارم. مو عسكشه خونه‌ي عمو ديدم. بوا چيشاش تو عسك خيلي غمگينه. سِدي، تو عسك بوا رو بايس ببيني. چيشاي بوا خيلي غمگينه. مني كه داره گريه مي‌كنه. سِدي مو ميگم بوا گذاشته رفته از دس ننه گذاشته رفته؛ بوا داره غصه مي‌خوره سِدي؛ سِدي عسك بوا مث امامان، مث سيدان، مث خدان. سِدي. به بوا نميشه فحش داد، ننه خودش فحش ميده.&lt;br /&gt;
صبح كه آمدم تو حياط دلم نمي‌آمد بروم كار. مي‌ترسيدم از خانه بيرون بروم آنها بيايند. دلم مي‌خواست همان جا مي‌ماندم. اما مي‌ترسيدم. فلاسك‌هايم را برداشتم رفتم سراغ حاجي. هوا شرجي بود. مورچه‌هاي بالدار به صورتم مي‌خوردند و توي يخه‌ام مي‌افتادند. فلاسك‌هايم را تحويل دادم اما با خودم بستني نبردم. مي‌خواستم بروم خانه اما مي‌ترسيدم. رفتم پشت خانه‌هاي شركتي. روي آسفالت پياده‌رو دراز كشيدم. به سِدي فكر كردم، دلم مي‌خواست سِدي هم همراهم بود. اما سِدي كوچك بود. نمي‌توانست بيايد. خسته‌اش مي‌شد. روبه‌رويم يك ميدان بزرگ خاكي بود. ميدان خالي بود. هميشه عصرها توي اين ميدان بچه‌ها فوتبال بازي مي‌كردند اما حالا كسي در آنجا نبود. وقتي آفتاب درآمد بلند شدم توي بازار راه افتادم. با چند تا از بچه حمال‌ها دعوام شد. خيال كردند براي حمالي آمده‌ام. يكي‌شان مشت محكمي توي دهنم زد. از آنجا فرار كردم پشت ديواري نشستم و توي دستم تف كردم. دهنم پر از خون بود. دوباره تف كردم. خون بند آمد. رفتم زير شير آب محله دهنم را شستم و با لب باد كرده به طرف خانه رفتم. دلم خوش بود كه آن روز ظهر با خودم فلاسك نبرده بودم. اگر بستني داشتم حتما بچه‌ها فلاسكم را خرد مي‌كردند. نمي‌دانستم كه اگر بروم خانه مادر با من مهربان خواهد بود يا نه. نمي‌دانستم چكار كنم. همان‌طور كه آهسته از كنار خيابان مي‌گذشتم پسرخاله‌ي مادر را ديدم. صدايم زد.&lt;br /&gt;
ـ حميدو مگه نميري خونه؟&lt;br /&gt;
ـ چرا.&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
سِدي را تو اتاق زنداني كرده بودند. اگر سدي تو حياط بود به‌ام مي‌گفت. اگر سِدي توي حياط بود مي‌توانستم جيم بشوم. اما سِدي تو حياط نبود. در اتاق را كه باز كردم ريختند روي سرم. نمي‌توانستم كاري بكنم، فقط گريه مي‌كردم، داد هم مي‌زدم اما كسي گوش نمي‌داد. وقتي زير بارا مشت و لگد از حال رفتم ياد سِدي افتادم. به خودم گفتم «كاشكي حرفشو گوش كرده بودم».&lt;br /&gt;
زمستان 1352، آبادان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%B1%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%8C_%D8%AA%D9%88%D9%BE_%DA%AF%D8%B1%D8%AF_%D9%88_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87&amp;diff=20873</id>
		<title>آرژانتین، تانگو، توپ گرد و اطاق شکنجه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%B1%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%8C_%D8%AA%D9%88%D9%BE_%DA%AF%D8%B1%D8%AF_%D9%88_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87&amp;diff=20873"/>
		<updated>2011-07-17T07:49:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{multiple image&lt;br /&gt;
   | width     = 180&lt;br /&gt;
| align=left&lt;br /&gt;
   | footer    = کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه‌های ۲۶ و ۲۷&lt;br /&gt;
   | image1    = 25-027.jpg&lt;br /&gt;
   | alt1      = کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۷&lt;br /&gt;
   | image2    = 25-026.jpg&lt;br /&gt;
   | alt2      = کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۶&lt;br /&gt;
  }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:25-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگري}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرژانتين، تانگو، توپ گرد و اطاق شكنجه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دكتر ناصر پاكدامن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به آن پايين آمريكاي جنوبي كه برسيم، آن طرفش شيلي دراز كشيده و اين طرفش آرژانتين ولو شده، رو به اقيانوس اطلس. مملكتي وسيع، كمي كوچك‌تر از هند (3/3 ميليون كيلومترمربع) و قريب دو برابر ايران، با حدود 26 ميليون نفر جمعيت.&lt;br /&gt;
اينجا و آنجا همين‌طور اسم‌هاي خوش‌آهنگ است: پامپاس، تيردل، خونگو، آكونگاگوا، چاكو، لاپلانا، سانتافه، ماره‌دل پلانا. همه را مي‌شود با نئون‌هاي رنگي رنگي نوشت و بالاي كاباره‌ها و ترياها آويزان كرد و چه احساس لذتي مي‌تواند به مشتريان محترم و خانواده‌هاي محترم‌تر دست دهد.&lt;br /&gt;
آرژانتين هم مال آرژانتيني‌ها نبوده: در قرن شانزدهم، حضرات اسپانيايي به فتحش نايل آمدند. تا حدود 1816 هم اداره‌اش كردند در اين سال بالاخره مملكت مستقل مي‌شود.&lt;br /&gt;
آرژانتيني جماعت يا مهاجر است و يا مهاجرزاده. دستور عمل آوردن و طبخ ملت آرژانتين را اين‌طور نوشته‌اند: «يك زن سرخپوست با كپل‌هاي چاق و چله، دو سواره نظام اسپانيايي، سه تا گاوچران چند رگه، يك مسافر انگليسي، يك نصفه چوپان با سگ و يك ذره برده سياهپوست. بگذاريد سه قرني سوزن جوش شود. پيش از كشيدن، يكهو پنج دهاتي ايتاليايي (از جنوب ايتاليا)، يك يهودي لهستاني، يك كافه‌چي اروپاي مركزي (گاليسي)، سه‌چهارم كاسب لبناني و يك خوشكاره‌ي فرانسوي را بهش اضافه كنيد. فقط 50 سالي صبر كنيد و بعد همراه با يخ و پارافين و آهارزده ببريد به سر سفره».&lt;br /&gt;
بورخس مي‌گويد: «آرژانتيني‌ها، اروپايي‌هايي هستند كه در حومه‌ي دنيا زندگي مي‌كنند».&lt;br /&gt;
بوئنوس‌آيرس، پاريس آمريكاست. با 9 ميليون جمعيت، پايتخت تجمل و شب زنده‌داري، با مساحتي درحدود 15 درصد كل مملكت، در كنار قزل‌اوزون، سيمينه‌رود، ريودولاپلاتا با بزرگ‌ترين مصب دنيا: 230 كيلومتر.&lt;br /&gt;
در 1536، يعني مقارن ايام سعادت كام آق‌قوينلو و قره قوينلو، پدرو دومندوزا (Pedro doMondoza) دهكده‌اي را بنا كرد به اسم «مريم مقدس بادهاي خوش». چون البته بادها آن‌قدرها هم خوش نمي‌وزيد قحطي كلك ساكنان دهكده را كند. 50 سال بعد، خوان دوگراي پرتغالي دوباره بساط را در همان جا پهن مي‌كند. در 1806، جمعيت بوئنوس‌آيرس به 41 هزار نفر مي‌رسد.&lt;br /&gt;
شهر را و بعد هم آرژانتين را مهاجرت پر كرد. پيش از همه ايتاليايي‌ها: قسمت اعظم پنج ميليون نفري كه از 1850 تا جنگ جهاني اول به آرژانتين مهاجرت كردند. بعد هم آلماني‌ها، فرانسوي‌ها و پرتغالي‌ها و بالاخره اسپانيايي‌ها كه حالا ديگر از تسلط گذشته‌شان فقط زبان‌شان مانده است.&lt;br /&gt;
بوئنوس‌آيرس «فوتبال‌بازترين شهر دنيا» همه چيز آرژانتين است. همه‌ي راه‌ها به زمين فوتبال ختم مي‌شود. سياست، اقتصاد، فرهنگ، فقر، خشونت و باز هم شهري مثل همه‌ي شهرهاي بي‌در و دروازه‌ي دنياي سوم. ساخته و پرداخته‌ي «رابطه‌ي استعماري» و مقهور و مغلوب «تقليد» و به دنبال «پول» و باز هم صحنه‌ي ديگري براي گفت‌وگو از مشكل «ترافيك» و زمين بازي. در مركز شهر، زمين مترمربعي حدود 40 هزار تومان (در همين دارالخلافه‌ي ناصري در زمان آريامهر زمين را به متري 35 هزار تومان هم فروختند. آخر ما هم...) و آپارتمان متوسط‌الحال مترمربعي شش هزار تومان (كه ما بيشترش را هم ديده‌ايم). و اجاره خانه هم كه در سه سال گذشته، چهار برابر شده!&lt;br /&gt;
در چنين وضعي، حقوق‌ها كفاف نمي‌دهد و هركس زور مي‌زند مثل سگ جاني بكند و لقمه‌اي به كف آرد و به غفلت هم نخورد: فلاني كه در دستگاه پليس كار مي‌كند حدود هزار 200 تومان حقوق دارد. نصفش را مي‌دهد اجاره‌ي يك آپارتمان دو اتاقه و بعد شب‌ها هم نگهبان است: شش ساعت در شب و سه يكشنبه در ماه. «دلم مي‌خواست كه مي‌رفتم. اما به كجا؟» همه مهاجرند و همه معتقد كه «نتوان مرد به خفت كه در اينجا زادم». اما رفتن هم مشكل است ماندن هم همين‌طور. احساس غربت آدمي كه نمي‌داند آرژانتيني بودن يعني چه؟ ملت آرژانتين ديگر چه صيغه‌اي است؟ به قول فرانسوا پررو: آرژانتين، شبه ملت است، شبه ملتي كه پايتختش را از كشورش بيشتر دوست دارد. چرا كه وسيله‌ي افتخار است و سربلندي. باز هم روشنفكرها نق مي‌زنند: «بوئنوس‌آيرس، غولي است كه هر روز هم هيولاتر مي‌شود. مردم از فوتبال و آخرين تصنيف («من آمده‌ام» خودشان) تغذيه مي‌كنند. از اين گذشته، ديگر هيچ: كوير فرهنگي كه صداي گيتار درش مي‌پيچيد».&lt;br /&gt;
اين است كه دولت هم كه نه مي‌تواند فرهنگي به مردم بدهد و نه غذايي، مردم را با فوتبال تغذيه مي‌كند: روزهاي يكشنبه، 500 هزار نفر به تماشاي مسابقه فوتبال مي‌روند. همه‌ي كمك‌هاي شهر هم نصيب 15 باشگاه فوتبال مي‌شود: «فوتبال‌بازترين شهرهاي دنيا».&lt;br /&gt;
مي‌گوييد «ورزش، سياست نيست»؟ ورزش به سياست چه كار دارد؟ پس ژنرال مرلو چه مي‌گويد. مسئول جام جهاني آرژانتين: «برگزاري جام جهاني فوتبال يك تصميم سياسي است» (اكتبر 1977). 700 ميليون دلار خرج مي‌كنيم كه از 40 هزار تماشاچي «مبلغاني بسازيم كه تصويري از آرژانتين را تبليغ كنند كه با تصوير متداول امروز در جهان متفاوت باشد». و «لااويبتيون» دو روز پيش از شروع مسابقات در سرمقاله خود نوشت: «واضح است كه مسابقات جام جهاني هدف سياسي دارد. حكومت هم به اين امر منصرف است و اين مسابقات برايش وسيله‌اي است كه به كمك آن، كشور مي‌تواند تصوير حقيقي خود را عرضه كند».&lt;br /&gt;
«700 ميليون دلار خودش پولي است». اين عقيده‌ي آقاي آلوار و آلزوگاري وزير سابق ماليه بود. «با اين پول مي‌شد براي 200 هزار نفر خانه ساخت. هزاران مدرسه را تعمير و همه‌ي بيمارستان‌ها را نوسازي كرد». بعد هم ولخرجي كرده‌اند: «اگر قضيه را در بوئنوس‌آيرس متمركز مي‌كرديم همه‌ي كارها را مي‌شد با صد ميليون دلار انجام داد». درآمد مسابقات (تبليغات، وروديه‌ها، تلويزيون و...) حدود 35 ميليون دلار مي‌شد كه پنج درصدش به كشور ميزبان مي‌رسيد و 75 درصدش به تيم‌هاي شركت‌كننده و مابقي به فدراسيون بين‌المللي فوتبال مي‌شود له و عليه خرج‌ها حرف زد: توي اين هير و وير، راه انداختن تلويزيون رنگي لازم‌ترين سرمايه‌گذاري‌ها بود؟ نگهداري و اداره‌ي اين ورزشگاه‌ها خرج دارد و از اين حرف‌ها. ولي حرف آخر، حرف دريادار لاكوست. معاون كميته‌ي برگزاري جام‌جهاني 78 است: «اصل مطلب اين است كه تصميم به برگزاري جام‌جهاني تصميمي سياسي است و فايده‌ي سياسي را كه آرژانتين از جام مي‌برد نمي‌توان با عدد و رقم بيان كرد».&lt;br /&gt;
پس برو كه آمدم و چرخ‌ها به كار افتاد: نظاميان 700 (و شايد هم 750) ميليون دلاري خرج كردند. سه ورزشگاه جديد ساختند و سه تاي ديگر را نوسازي كردند. فرودگاه بوئنوس‌آيرس را يكباره نونوار كردند و تلويزيون رنگي را به هموطنان هديه كردند و مقدار زيادي هم تبليغ به راه انداختند كه از هموطنان خود بخواهند تا با آغوش باز از مهمانان خارجي پذيرايي كنند. برنامه‌هاي مهماندوستي تلويزيون معمولا اين چنين خاتمه مي‌يافت: «بهترين لباس‌هاي مهماني را مي‌پوشيم، كفش‌ها را واكس مي‌زنيم و شلوارمان را اطو مي‌كنيم تا بتوانند ببيند كه ما چه جوري هستيم».&lt;br /&gt;
ضمنا پنج هزار مامور امنيتي هم دوره‌هاي خاص «آداب معاشرت» ديدند: چطور بايد «اسلحه‌ي كمري» را پنهان و پوشيده داشت. دور تا دور ورزشگاه ويورپلات بوئنوس‌آيرس، يك منطقه چند صد متري را «منطقه‌ي بي‌طرف» اعلام كردند: در اين منطقه كسي حق رفت و آمد نداشت مگر تماشاچيان عزيز كه آنها هم بايد دو، سه باري، مودبانه، اما با وسواس و دقت، تفتيش بدني بشوند. در گوشه و كنار و به دور از چشمان كنجكاو، كاميون‌هاي ارتشي با مسلسل به دست‌هاي غيور در انتظار حادثه بودند.&lt;br /&gt;
اول گفتند قرار است صد هزار نفر بيايند و بعد معلوم شد براي 40 هزار تا بيشتر جا ندارند. اما فقط 17 هزار تا آمدند. همه گفتند تقصير تحريم‌كنندگان است. آخر، افكار عمومي دنيا بالاخره يكجوري فشار مي‌آورد:&lt;br /&gt;
مسئله‌ي تحريم، از اواخر سال 1977 مطرح شد. صحبت از اين بود كه رفتن به آرژانتين يعني آب به آسياي شكنجه‌گران ريختن. پس اگر با شكنجه و بند و زندان مخالفيم به آرژانتين نرويم.&lt;br /&gt;
در همان بهار 1978، قرار بود كنگره جهاني سرطان‌شناسي در آرژانتين برگزار شود. سرطان‌شناسان نامه نوشتند كه ما با برگزاري كنگره در سرزمين شكنجه مخالفيم و نمي‌خواهيم زينت‌المجالس ويدلا و شركاء بشويم. تحريم «جام‌جهاني» در كشورهاي اروپايي كم‌كم شكل يك نهضت اعتراضي را پيدا كرد.&lt;br /&gt;
در دانمارك، اتحاديه‌هاي كارگري خودشان يك دوره مسابقه گذاشتند كه به «جام‌جهاني» اعتراض كرده باشند. در فرانسه صد هزار امضا براي تحريم جام‌جهاني جمع شد و سازمان عفو بين‌الملل از همه دعوت كرد كه هنگام عزيمت تيم فوتبال فرانسه اجتماع كنند تا غريو شادي فوتبال‌دوستان نتواند فرياد شكنجه‌ديدگان را خفه كند. بالاخره مربي تيم فرانسه قول داد كه در بوئنوس‌آيرس سرنوشت 22 نفر فرانسوي گمشده را از مقامات رسمي جويا شود. به دنبال اين اقدام بود كه بالاخره قزاقان اعتراف كردند كه هشت تن از اين گروه هنوز در زندان هستند اما از سرنوشت بقيه خبري در دست نيست! در آمستردام، در روز حركت تيم هلند، 3500 نفر در مركز شهر به راهپيمايي خاموش پرداختند. اتحاديه‌ي ملي روزنامه‌نگاران انگلستان «راهنمايي» جهت خبرنگاراني كه به آرژانتين مي‌رفتند تهيه كرد. در اين «راهنما»، جملات مورد استعمال در زندگي روزمره به دست داده شده و از آن جمله: «خواهش مي‌كنم ديگر مرا شكنجه ندهيد» و يا «خواهش مي‌كنم جسد مرا به خانواده‌ام تحويل دهيد».&lt;br /&gt;
اما ورزش تجارت است و سياست و اين حرف‌هاي بشردوستانه نمي‌توانست ماشيني را كه به راه افتاده بود متوقف سازد.&lt;br /&gt;
در ورزش هم همه چيز به پول ختم مي‌شود. قهرمان قيمت دارد. دست‌هايش، پاهايش و بعد ذوق و سليقه‌اش و بالاخره قيافه مباركش. ماست‌بندها، كشباف‌ها و كليدسازهاي فرانسوي پول دادند كه تمثال بي‌مثال ملي‌پوشان خود را روي ظرف‌هاي ماست و زيرپيرهني‌ها و دسته‌كليدها به چاپ رساندند. همين قضيه پنج ميليون توماني نفع به هم رساند. فروش زيرپيراهن‌هاي فوتبال آذين، خودش بيش از 600 هزار تومان سود داشت. 5/37 درصد اين منافع به ملي‌پوشان رسيد. نفري 75 هزار تومان. خدا بدهد بركت. كودكان فرانسه‌ي ژيكاردستن، به آهنگ «ماس كنگر ماس» هُرت هُرت ماست خوردند كه قوطي‌هاي خالي را جمع كنند. فلان كفاش، آديداس، قرار گذاشته بود كه به ملي‌پوشان فرانسه در هر بازي 2500 تومان بدهد به شرط آنكه كفش‌هاي فوتبال آديداس را بپوشند. حضرات هم قبول كردند اما در شروع بازي با ايتاليا دبه كردند كه يا بيشتر بدهيد يا كفش‌ها را عوض مي‌كنيم. چرا؟ چون اين مسابقه جهاني است. با ماهواره پخش مي‌شود و تماشاچي زياد دارد. پس نرخ تبليغش گران‌تر است. نماينده‌ي كفاش موافقت نكرد. 9 نفر از 11 بازيكن ملي‌پوش هم قوطي واكس را درآوردند و كفش‌ها را سياه كردند. آن هم پيش از شروع مسابقه تا اسم كفاش از تلويزيون ديده نشود. فكرش را بكنيد حق داشتند: قيمت يك دقيقه تبليغات در تلويزيون فرانسه حدود 200 هزار تومان است. بازيكن‌ها نفري چهار هزار تومان مي‌خواستند يعني حدود 45 هزار تومان براي 90 دقيقه بازي آن هم در شبكه‌ي پخش جهان. بي‌خود نيست كه گفته‌اند؛ عقل سالم در بدن سالم است و كفش سالم در پاي سالم.&lt;br /&gt;
در آلمان 32 بازي را از تلويزيون پخش مي‌كنند آن هم به صورت رنگي و همه دويدند كه تلويزيون رنگي بخرند يا اگر زورشان مي‌رسد لااقل كرايه كنند. فروش تلويزيون‌هاي رنگي، 200 ميليون مارك (حدود يك ميليارد تومان) بالا رفت. خدا بدهد بركت. و سلطان پله فرمود: «كوكاكولا بنوشيد» زيرا راستي‌راستي كه «زنيرو بود مرد را راستي».&lt;br /&gt;
در آلمان تصنيف هم ساختند و تصنيف را صفحه كردند و چه خوب گرفت: درباره‌ي ملي‌پوشان وطن. حدود يك ميليوني صفحه فروش رفت.&lt;br /&gt;
در لهستان هم بازار تلويزيون رنگي داغ شد. دانشجويان هم از اينكه امتحانات آخر سالشان با موعد مسابقات تقارن پيدا كرده ابراز نارضايتي كردند. هفته‌نامه‌ي «پليتيكا» نوشت: شبحي سراسر لهستان را فرا گرفته است: «شبح فوتبال».&lt;br /&gt;
بليت رفت و برگشت اسكاتلند ـ آرژانتين، 2500 دلار بود. عده‌اي از اسكاتلندي‌ها با طياره به نيويورك رفتند و از آنجا با «اتواستوپ» خودشان را به آرژانتين رساندند. دو نفرشان هم با دوچرخه اين سفر را كردند. سرازيري از آمريكاي‌شمالي به آمريكاي‌‌جنوبي؛ يك ژاپني هم همين كار را كرد. منتها رفت سانفرانسيسكو و ركاب زدن را از اين شهر شروع كرد: حدود 10 هزار كيلومتر. اقتصادداني در برزيل به غرغر افتاد كه: «انگار در دنيا فقط 11 نفر آدم مهم وجود دارد». اعضاي تيم‌ملي برزيل، مردم از كار دست مي‌كشند و به توپ گرد و ساق‌هاي پا نگاه مي‌كنند. نتيجه‌ي اين امر كاهش توليد است: چيزي حدود دو ميليارد دلار، آن هم البته فقط در برزيل!&lt;br /&gt;
ايران خودمان هم البته از اين معركه بركنار نبود. در بهار 57، يعني در شعله‌ور شدن آتش انقلاب، همزمان با كشتار يزد به دنبال كشتار تبريز و اعتصاب غذاي يك ماهه‌ي زندانيان سياسي، ايران هم در «جام» شركت مي‌كرد. 3-3-4 بازي مي‌كرد يا 2-3-1-4 و يا 4-3-3؟ «مسئله اين است». عضله‌ي پاي حمله‌كنندگان ياري خواهد كرد يا نه؟ بوق‌ها را هم مي‌برند يا نه؟ «والاحضرت همايون ولايتعهد» مربي تيم را به حضور مي‌پذيرند. آن هم در نوشهر و «نقاط ضعف تيم» را به مربي يادآور مي‌شوند و از خداي بزرگ مي‌خواهند كه «هميشه پشت و پناه ورزشكاران و قهرمانان وطن عزيز باشد». (اطلاعات، 9 مرداد 56) پسره‌ي جنغولك! و در همين ايام هم نوشتند: «اگر به حزب رستاخيز حمله مي‌شود دليلي جز اين ندارد كه اين حزب تنها راه رستگاري ملت ايران است» (رستاخيز، 7 تير 57) و چند نفري هم از فرصت استفاده كردند و مقداري كلمات قصار گفتند و از جمله جعفريان: «حزب رستاخيز در تاريخ. ايران به‌عنوان يك سازمان سياسي باقي مي‌ماند» (رستاخيز، 4 تير 57) و نويسنده‌اي در رستاخيز (6 خرداد): «غربي‌ها به ماده پرداختند، ما به معني...» و نماينده‌اي در مجلس: «آزادي هيچ‌گونه وجه مشتركي با هرج و مرج و بلوا ندارد و ملل آزاد جهان خواهان استقلال واقعي خود بدون دخالت همه‌ي قدرت‌ها هستند... در ايران استعمار به هر رنگ و شكلي كه باشد از نظر ملت مطرود و محكوم است و به همين سبب استعمارگران سرخ و سپاه دشمني ما را به دل گرفته و مي‌خواهند با ايجاد بلوا و آشوب و تفرقه‌اندازي ما را از رسيدن به هدف مقدسي كه در پيش داريم بازدارند». در همان جلسه، سالارجاف پيشنهاد كرد «به كليه‌ي كاركنان دولت، حداقل 33 درصد كل حقوق و مزايا و براي خدمتگزاران 45 درصد به‌عنوان دشواري‌هاي زندگي يا گراني معيشت پرداخت شود» (رستاخيز 10 خرداد). آژانس جهانگردي فلاني و شركاء هم مرتب اعلان مي‌داد كه «قهرمانان تيم‌ملي فوتبال ايران! ما فرياد مي‌زنيم، شما دروازه را به توپ ببنديد» و خطاب به علاقه‌مندان مي‌نوشت: «با احترام به خواسته‌ي علاقه‌مندان به فوتبال نويددهنده و جالب‌ترين تور آمريكاي‌جنوبي براي ديدار از مسابقات تيم‌ملي فوتبال ايران در جام‌جهاني 1978 آرژانتين مي‌باشد». در لندن، شرط‌بندي درباره‌ي تيم‌هاي اول رواج داشت: پيش از آغاز مسابقات، يك به چهار روي تيم آرژانتين و يك به 500 روي تيم ايران شرط‌بندي مي‌شد. پس از اولين مسابقه‌ي ايران، شرط‌بندي، يك به دو هزار شد؛ حرف‌هاي آژانس را گوش نداده بودند! و مسابقات جام‌جهاني روز پنجشنبه 11 خرداد (اول ژوئن) آغاز شد و يكشنبه چهارم تير (25 ژوئن) به اتمام رسيد و در روز شش تير، دو مهندس از مهندسان خودمان در صفحه‌ي اول اطلاعات با حروف درشت آگهي كردند: «پيروزي كشور آرژانتين را در مسابقات فوتبال جام جهاني به كاركنان سفارت كشور آرژانتين و آرژانتيني‌هاي مقيم ايران با كمال مسرت تبريك عرض مي‌نماييم».&lt;br /&gt;
همزمان با برگزاري جام‌جهاني، هيات‌هاي نظامي آرژانتين به اروپا رفتند كه سلاح‌هاي تازه‌اي بخرند. آمريكايي‌ها «حقوق بشري» شده بودند و كرشمه مي‌آمدند و فعلا نمي‌فروختند. پس بايد سراغ فرانسه و انگليس و ايتاليا و آلمان و اسپانيا رفت. در فرانسه، محل اقامت «هتل موريتس» بود. حضرات از ماشين پياده شدند. چمدان‌ها را زمين گذاشتند اما دو تا پيشخدمت‌هاي هتل چمدان‌ها را برنداشتند و گفتند: «ما اين كاره نيستيم». مدير هتل هم پيشخدمت‌ها را بيرون كرد كه قواعد و اصول مهمان‌نوازي را زير پا گذاشته بودند. پيشخدمت‌ها اخراجي شدند اما همه‌ي حرف‌شان اين بود كه ما اظهار عقيده‌ي سياسي نكرده‌ايم. «ما فقط خواسته‌ايم تنفر خودمان را از شكنجه‌اي كه بر آرژانتين سايه انداخته ابراز كنيم». داستان ادامه پيدا كرد. به كجا رسيد من نمي‌دانم، ويدلا مي‌داند.&lt;br /&gt;
آخر، ورزش، تجارت است. سياست هم هست. اين تربيت‌بدني در واقع يك تربيت سياسي است، شست‌وشوي مغزي است و تلقين ارزش‌هاي اساسي نظام حاكم: رقابت، پيروزي، پذيرش بي‌طرفي داور، اعتقاد به برتري قوي‌تر. مونترلان مرحوم گفته است با لگد زدن به توپ كه آدم خوش‌ اخلاق نمي‌شود. اخلاق را جامعه درست مي‌كند نه توپ. ورزش اخلاق را درست نمي‌كند. اخلاق ورزش را مي‌سازد. جامعه‌ي بداخلاق ورزش بداخلاق مي‌سازد. از اينجاست كه قدرت سياسي مستقر به ورزش روي مي‌آورد: قدرت سياسي هم كه دنبال حفظ قدرت است. اخلاق برايش مطرح نيست. هر چيزي كه قدرتش را حفظ كند مي‌پسندد. چه خوش اخلاق و چه بداخلاق. ورزش را هم به همين مناسبت به بازي مي‌گيرد. ورزش يعني ترويج ارزش‌هاي توجيه‌كننده‌ي قدرت سياسي يا نظام سياسي مستقر براي قدرت سياسي، يعني حواس‌ها را پرت كردن تا حواس خودمان جمع بماند و به تمشيت امور بپردازيم.&lt;br /&gt;
به همين مناسبت است كه در ورزش سراغ همكاري بين‌المللي مي‌روند. اين خيمه‌شب‌بازي به نفع همه است. 50 سال است كه زور مي‌زنند يك جوري همكاري بين‌المللي به وجود بياورند كه جلو گردن كلفتي‌ها و حماقت‌ها و رجاله‌بازي‌ها را بگيرد و نمي‌شود. باز همان زورگويي‌ها: اسرائيل، فرانسه، شوروي، آمريكا و بقيه‌ي حضرات و آسيا به نوبت. هيچ‌كس هم كاري نمي‌تواند بكند جز اينكه به فكر ساختن بمب اتمي باشد، بمبي كه اگر بتركد كار بشريت ساخته است و جامعه‌‌ي بشري، با همه‌ي ادعيه و نيات پاك حضرات قدرت‌نشين، نمي‌تواند جلو آدمكشي‌ها را بگيرد، جلو شكنجه را بگيرد. همه‌ي شكنجه‌چيان راست‌راست راه مي‌روند و بالاخره مثل چرچيل و پينوشه و ويدلا به وزارت و صدارت مي‌رسند. اگر هم بخت برگشت و از كار افتادند هزار آغوش امن براي‌شان باز مي‌شود؛ همين يك ساله را يادمان بياوريم: عبدي امين، بوكاسا و چرا راه دور برويم، محمدرضاخان خودمان و دارودسته‌اش. مقررات و مصوبات و عرف زندگي بين‌المللي را نگاه كنيد به شما مي‌گويند چاره‌اي ندارد. درست كه يارو خورد و برد، اما ديگر كاري ساخته نيست. شما هم فكر آينده باشيد، بزرگواري كنيد. اما آينده كه از گذشته جدا نيست. آينده كه از زير بته سبز نمي‌شود. آينده در دامان گذشته پرورش مي‌يابد. ضمنا زودتر از همه چيز بين‌الملل پليس درست مي‌شود و بين‌الملل ورزش. آفتابه دزد را در قطب شمال هم مي‌شود تعقيب كرد. مسابقات جهاني و ورزش‌هاي زمستاني را هم در قطب شمال مي‌شود برگزار كرد. آن يك براي حفظ امنيت و پاسداري از نظام مستقر و اين يك براي سرگرمي و تحميق جماعت. ورزشكاران جهان متحد شويد كه المپياد هست آن هم در حضور شخص شخيص هيتلر. جام‌جهاني هست تحت توجهات عاليه ويدلا و شركاء. جدا از رنگ و بو و پوست و خون. همه بياييد حالي بكنيم و هالتري بزنيم. برادري است، جوانمردي است و جهاني. همه بياييد، بياييد تماشا.&lt;br /&gt;
انبوه تماشاچي، انبوه بي‌چهره است. انبوه از خود بيگانه. پشت هم سيگار مي‌كشد، نگران مي‌نگرد، طغيان مي‌كند، برمي‌خيزد، مي‌نشيند، دم مي‌گيرد، شرط‌بندي مي‌كند. فضايي چون فضاي جشن و عزا و هر لحظه در آستانه‌ي انفجار و توپ بر تير دروازه مي‌خورد. داور زيادي سوت مي‌زند. انبوه بي‌چهره، بهترين يار و ياور قداره‌بندان و ششلول‌كشان است. انبوهي كه حضور دارد ولي وجود ندارد. انبوهي كه با چشمان باز به آينه مي‌نگرد و نمي‌بيند كه آينه‌ي دق است. به قول يكي، آدم‌ها احتياج به رويا دارند: روياي اينكه بزرگ‌ترين، قوي‌ترين و بهترين هستند، روياي اينكه يك چيزي هستند، به حساب مي‌آيند، محلي از اعراب دارند. شركت در «مراسم» به اين رويا تحقق مي‌بخشد. مراسم ورزشي هم يكي از مراسم است. شركت در مراسم به آدم هويت مي‌بخشد. تا بيرون صف هستي، هيچي، وارد كه شدي مي‌شوي هوادار، مافق اين و مخالف آن. با بغل‌دستي‌ها همسنگر مي‌شوي. تا بيرون امجديه هستي آدمي هستي بي‌نام و نشان. وارد كه شدي، دست چپ جايگاه بنشيني موضعت مشخص مي‌شود. دست راست جايگاه يا روبه‌روي جايگاه هم همين‌طور. آدم از بي‌طرفي در مي‌آيد، هويت خاصي را مي‌پذيرد، جبهه‌اش مشخص مي‌شود. اين هويت‌پذيري است كه آدم‌هاي ناآشنا را آشنا مي‌كند: با يك علامت، با يك عكس و حتي با نشستن در فلان طرف زمين، دسته‌ها معلوم مي‌شود، خط‌ها مشخص مي‌شود و فرد در انبوه غرق مي‌شود. انبوه طرفداران اين يا آن، هواخواهان بي‌نام و نشان اين يا آن. انبوه زبان خودش را دارد. علايم و نشانه‌هاي خودش را دارد. اين علايم و نشانه‌هاست كه به انبوه موجوديت مي‌بخشد. مهم افراد نيستند، مهم انبوهي است كه موجوديت خود را در اين علايم و نشانه‌ها مي‌يابد. با يك بيرق، با يك سوت سوتك، با شعارهاي ساده ولي قاطع و تحكم‌آميز: «همه جا اين»، «همه جا آن»، «شش‌تايي‌ها» و افشاگري داور: «داور پول گرفته».&lt;br /&gt;
اين انبوه هم نامشخص است و هم مشخص. اسم دارد (هواداران فلان تيم) و از آدم‌هاي بي‌نام و نشان تشكيل شده. هويت توده همين است. بودن در جمع. مضمحل شدن در جمع. جمعي كه بي‌شكل است و با جهت انبوه سر به زير است و مطيع. مقلد است و استقلالي ندارد. هرچه بگويند همان كار را مي‌كند. از فلان تيم طرفداري مي‌كند اما نه در پيدايش و آرايش و دگرگوني تيم تاثيري دارد نه مي‌خواهد داشته باشد. از هر 11 نفري كه فرستادند ميدان طرفداري مي‌كند، به تماشاي‌شان مي‌نشيند، به پاي‌شان پول مي‌ريزد و هورايش را مي‌كشد و كيفش هم كوك است. علاقه‌ي تماشاچي به يك تيم، علاقه‌اي تجريدي است و انتزاعي. از قيد زمان و مكان آزاد است. به تيم علاقه‌مند است، به پرچمش، به پيراهنش. پول مي‌دهد مسابقاتش را ببيند حالا چه در گروه اول و چه در گروه دوم، چه حسن در آن بازي كند، چه بازي نكند. تماشاچي طرفدار تيم است، نه طرفدار بازيكن و بازيكن طرفدار پول است، نه تيم. وابستگي تماشاچي به «تيم» مثل وابستگي افراد به احزاب و سازمان‌هاست. اما در غيردموكراتيك‌ترين احزاب، باز اين اصل، لااقل در نظر و اگر نه در عمل، پذيرفته شده كه «حزب» از افراد تشكيل شده و اعضا مي‌توانند به فلان يا فلان طريق در روي «حزب» تاثير بگذارند. اگر وابستگي به سازمان، عاقبت به از خودبيگانگي و انقياد مي‌انجامد لااقل سازمان در اصل، چگونگي تغيير و تحول خود را پيش‌بيني كرده است. اما توده‌ي انبوه همين انقياد و از خودبيگانگي را مي‌پذيرد بي‌آنكه در تغيير و تحول برپاكنندگان مراسم بتواند يا بخواهد كه نقشي داشته باشد. انبوه فعال نيست، منفعل است. مسابقه را ترتيب نمي‌دهد برايش مسابقه ترتيب مي‌دهند تا او آگهي را تماشا كند، شرط‌بندي مي‌كند، هورا بكشد، سرگرم باشد و پول خرج كند.&lt;br /&gt;
آخر جامعه همه چيز را تبديل به «ارزش مبادله» مي‌كند. در اين نظام فقط چيزي كه «ارزش مبادله» داشت مرغوب و مطلوب است. ورزش هم اگر وجود دارد نه به خاطر «ارزش استعمال» كه به خاطر «ارزش مبادله» آن است. شير در جنگل صنار نمي‌ارزد. اگر فكر تامين غذايش هم بكنيد ديگر اصلا نمي‌ارزد. اما شير در سيرك مي‌ارزد. سرمايه است. سر ساعت بايد غذايش را داد. خلق‌الله مي‌آيند كه دمش را ببينند و دندان‌هايش را بشمرند. شير در سيرك ارزش مبادله دارد. چون كالا شده است. در سيركي ديدم فوتباليستي را آورده بودند كه حالا بيا و گل بزن و به جماعت هم مي‌گفتند طرف، ملي‌پوش است،‌ جهاني‌پوش است با فلان‌قدر افتخار. اين منطقي است: در جهان كالاها، ورزشكار هم كالا مي‌شود. بايد مطابق شرايط معيني توليد شود و در بازار هم قيمت دارد و هركس بيشتر بدهد صاحبش مي‌شود.&lt;br /&gt;
و اين وسط برده‌فروشي راه مي‌افتد: ورزشكار برده‌ي زرخريد است آن هم در بازار جهاني. در بازار «نقل و انتقالات» هر كه بيشتر پول بدهد صاحب اوست. نه غيرتي، نه حميتي، نه علاقه‌اي و سر به حكم كور پول. «هر كه بيشتر دارد صاحب من است». چه معنويتي؛ بعضي جاها، برده‌فروشي به برده‌سازي مي‌رسد: در اسب‌سواري، بچه‌ها را از بچگي در مدارس شبانه‌روزي تربيت مي‌كنند كه وزن‌شان زياد نشود، دست‌شان بلند شود اما قدشان بلند نشود تا بتوانند به موقع سواركار ماهري شوند و سوار دلدل يا رخش بشوند و گوي سبقت را از ديگران بربايند. البته اين وسط، خلق پريشان‌حال، روي اسب‌ها شرط‌بندي كرده‌اند و آن پشت هم آقاي روتچيلد و يا يكي از فك و فاميل آقاخان مرحوم و يا آدم ديگري از همين قماش پول‌ها را به كيسه مي‌ريزد و سواركاري (سبق) پيشرفت مي‌كند و سواركار با 40 كيلو وزنش پير مي‌شود و پژرمده و فراموش. در ورزش‌هاي ديگر، دولت‌ها اگر نه موسسات بزرگ مالي، اين نقش برده‌سازي را بازي مي‌كنند: عده‌اي را در اردوگاه دائمي بردن. ساختن و پرداختن و ساختن براي مدال طلا گرفتن! وقتي كه مدال گرفتند همه مي‌گويند عجيب رژيم خوبي است، چه پيشرفت‌هايي كرده! (پول نفت كه به خاورميانه آمد شيخ طلاي عرب خودمان هم به فكر كسب افتخارات افتادند. بعيد نيست تا چند سال ديگر، جام‌جهاني، نصيب شيخ شارجه يا شيخ ابوظبي بشود، البته اگر زكي بماني بگذارد. پولش را كه دارند، بقيه‌اش هم خواهد آمد).&lt;br /&gt;
همه كار را بايد كرد كه ورزش تماشايي‌تر شود. ورزش، نمايش است و بايد تماشايي باشد. به نحوي بايد هيجان را زيادتر كرد. به اين ترتيب است كه حتي مقررات بازي هم براي تعيين قدرت واقعي حريفان تدوين نمي‌شود بلكه براي اين است كه بازي را تماشايي‌تر كند، پرگل‌تر كند، هيجانش را زيادتر كند. مسير تحول مقررات بازي‌ها را كه نگاه كنيد همين را خواهيد ديد. اين آقاي برزيلي كه حالا رئيس فدراسيون جهاني فوتبال است گفته بود كه مردم مي‌آيند گل تماشا كنند و نه بازي. بايد قواعد بازي را طوري عوض كرد كه گل‌ها بيشتر شود. داستات كوريز كوچك و اين حرف‌ها.&lt;br /&gt;
در آمريكا، مسابقات را تلويزيون پخش مي‌كند و تلويزيون با پول آگهي‌هاي تجارتي مي‌گردد و آگهي را بيشتر به برنامه‌اي مي‌دهند كه بيننده‌ي بيشتري داشته باشد. مسابقات بسكتبال را از تلويزيون پخش مي‌كنند اما به اين شرط كه مسابقه را مطابق وقت تلويزيون تنظيم كنند و در آن ساعتي كه تلويزيون تعيين مي‌كند برگزار كند و بعد هم در وسط بازي. هر جا كه تلويزيون صلاح ديد بازي را متوقف كنند كه آگهي‌هاي تجارتي پخش شود. به اين ترتيب ورزش حتي در زمان‌بندي خود نيز تابع منطق پول مي‌شود و اين در جامعه‌اي كه پول مي‌گيرند تا جواب سلامت را بدهند، تعجبي ندارد.&lt;br /&gt;
ورزش يك شبه واقعيت است. علت اين همه توجه هم براي اين است كه با اين شبه واقعيت روي واقعيت سرپوش بگذارند. «عقل سالم در بدن سالم» و «زنيرو بود مرد را راستي» ارزش‌‌هاي سنتي بود. آن زمان‌ها، اين حرف‌هاي امروزي نبود. حالا بدنش هم كه سالم باشد پا به رينگ بوكس كه بگذارد آن‌قدر به كله‌اش مي‌كوبند كه آخر سر عقلي نمي‌ماند. به پايان كار ورزشكاران نگاه كنيم. روزي كه كارشان تمام شد انار مكيده را مانند پژمرده و فراموش شده و دست به گريبان كابوس شهرت‌هاي زودگذر و مرگ زودرس هم كم نيست. اين افراط‌ها عمر را دراز نمي‌كند جيپ تيمسازها را پر مي‌كند.&lt;br /&gt;
اين است كه قهرمان، حباب رگبار است. نيامده از ميان مي‌رود و فراموش مي‌شود. آن كسي كه مي‌گفتند چنان با پاي راستش شوتي كرده كه توپ كه به كله‌ي بازيكن آلماني كه خورده كله‌ي بازيكن دور سرش چرخيده و هيتلر مجبور شده چنين پاي راستي را توقيف كند حالا پشت مسجد سپهسالار، در بارانداز، روي گوني‌هاي برنج نشسته بود و سيگار مي‌كشيد. خنده‌اي هم بر لب نداشت. تارزان 20 سال پيش امجديه، در تخت خانه‌اش سكته مي‌كرد و مي‌مرد و خلق، قهرمان تازه‌اي را كه برايش ساخته بودند نگاه مي‌كرد. پا طلايي‌ها و سر طلايي‌ها مي‌آيند و مي‌روند و تعداد زمين‌هاي بازي همچنان ثابت مي‌ماند و جيب‌ها پر مي‌شود و افتخارها افزوده.&lt;br /&gt;
آن حرف‌هاي غيرت و جوانمردي و فتوت و مردانگي را بريزند دور. حالا ورزشكار كالاست و كالا، آنجا مي‌رود كه خريدار داشته باشد. امروز براي اين توپ مي‌زند و فردا براي آن ديگري و به اين طريق است كه هر دم پيرهني را مي‌پوشد. بي‌تفاوت به همه چيز و با توجه به نوسانات بازار. ورزشكار جهان وطن است، كالاي جهاني است. علي مي‌رود كنگو مسابقه مي‌دهد نه براي اينكه سياه است و سياهان را دوست دارد، براي اينكه در كنگو از درآمد مسابقه ماليات كمتري مي‌گيرند. منتهي مسابقه را در ساعتي برگزار مي‌كنند كه با توجه به اختلاف ساعت، بشود در پر بيننده‌ترين ساعات، از شبكه‌ي تلويزيوني آمريكا به‌طور مستقيم و رنگي، پخش شود و اين است ته‌مانده‌ي داستان جوانمردي و تعصب و حرف‌هايي از اين قبيل.&lt;br /&gt;
ورزش، يك شبه سياست است يادمان باشد كه سياست هم چيزي جز مبارزه‌ي گروه‌ها و طبقات براي كسب و اعمال قدرت سياسي در جامعه نيست. صحنه‌ي بازي، مثلا زمين فوتبال، صحنه‌ي قدرت است: قوي‌تر پيروز است. تنها نشانه‌ي قدرت، زدن گل است. اما گل «شانسي» است، چون توپ گرد است و داور دراز و سوت هم در دهانش. مسابقه، يعني رقابت، خوب است و رقابت خوب است چون مسابقه خوب است و باعث مي‌شود بهتر و برتر پيروز شود و حق به حقدار برسد. چه بهتر از اين. به خصوص كه آشنايي اجمالي با قواعد بازي، از هر تماشاگري داوري مي‌سازد. همه مي‌توانند خودشان داوري كنند، تاكتيك و استراتژي تيم‌ها را ارزيابي كنند، در هر لحظه از كنار گود با تمام وجود اظهار وجود كنند. «كنار گود نشستن و بگو لنگش كن» يعني تصور اينكه آدم وسط گود است و در آنچه در گود مي‌گذرد موثر است. اين «لنگش كن» گفتم رسالت انبوه بي‌چهره است. با اين گفتن است كه تصور دخالت و مشاركت مي‌كند و خودش را با آنچه مي‌بيند غريبه احساس نمي‌كند. اين گفتن تبديل به يك بحث ـ سرگرمي دائمي مي‌شود: قبل از مسابقه، حين مسابقه، بعد از مسابقه ادامه پيدا مي‌كند. صبح، ظهر، شب و به اين ترتيب مشاركت خيالي، مشغله‌ي ذهني پايدار و دائم انبوه مي‌شود. انبوه واقعا تصور مي‌كند كه بود و نبودش عامل مهمي در تعيين سرنوشت بازي است.&lt;br /&gt;
رسانه‌هاي گروهي نظام حاكم هم اين تصور را تقويت مي‌كند. پس تكليف مسابقاتي كه از تلويزيون پخش مي‌شود چي؟ سوال‌‌هاي سخت مطرح نكنيم. در نظامي كه نفي‌كننده‌ي هرگونه مشاركت واقعي، مسئول و مستمر افراد در امور عمومي باشد؛ در نظامي كه دولت قدر قدرت با ديوانسالاران و فن‌سالارانش بر همه چيز سايه انداخته و هيچ‌كس از حق دخالت در تعيين سرنوشت اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي خود برخوردار نيست؛ در چنين نظامي «مراسم» و «شركت در مراسم»، به انبوه، تصور دخالت و مشاركت را مي‌دهد. به اين تصور پر و بال مي‌دهد كه انبوه ديگر مقلد و منفعل نيست بلكه مستقل و فعال است.&lt;br /&gt;
در مراسم ورزشي، همه چيز تلقين‌كننده و توجيه‌كننده‌ي نظام ارزش‌هاي موجود است: ضرورت زور و خشونت، اعتقاد به وجود داور بي‌طرف و مطلق، نظم و انضباط و رده‌بندي، اينكه برتر بهتر است و «برو قوي شو اگر راحت...» و اينكه انحصار، طبيعي است و نشانه‌ي انتخاب برتران است رقابت، باعث ترقي و پيشرفت است و هرچند بخت و اقبال هم بالاخره خود چيزي است و توجيه خشونت و سلطه‌جويي و نظامي بازي. زبان ورزشي بهترين ناقل اين ارزش‌هاست كه آن‌چنان از اصطلاحات نظامي ياري مي‌گيرد: نه تنها «پيروزي» و «شكست» بلكه «به توپ بستن دروازه‌ها»، «دروازه‌ها را فرو ريختن»، «توپچي‌هاي ما»، «سرداران فوتبال» و... بي‌خود نبود كه به پله لقب «شاه» يا «سلطان» دادند. به روزنامه‌هاي ورزشي نگاه كنيد قرابت ميان زبان ورزشي آريامهري و زبان سياسي رستاخيزي را مي‌بينيد. زبان ورزشي يا لغات خود را از زبان سلطه‌جوي نظامي به عاريت مي‌گيرد و يا از اصطلاحات ساخته و پرداخته‌ي انبوه و با به كار گرفتن اين اصطلاحات به انبوه حقانيت مي‌بخشد و موجوديتش را از رسميت بيشتري برخوردار مي‌كند. (از اين لحاظ اصطلاحات كشتي نمونه‌ي خوبي است و يا القابي كه انبوه به بازي‌كنان مي‌بخشد) انبوه بي‌نام و نشان زبان خود را در نوشته‌ها و گفته‌هاي رسانه‌هاي گروهي مي‌يابد و اين خود به ايجاد فضاي تفاهم ميان انبوه و قدرت ياري مي‌رساند.&lt;br /&gt;
آخر انبوه براي خودش حق حياتي دارد. بايد مراعاتش را بكند، در دنياي شبه سياسي انبوه حتي اعتراض هم ممكن است. ويدلا تنها حاضر بود كه چند تا فوتباليست تبعيدي را ببخشد كه بيايند و تيم فوتبال را تقويت كنند. زير فشار افكار عمومي انبوه تماشاچي، در دوران آريامهر هم، آنجايي كه ساواك كوتاه آمد بخشيدن يكي دو تا بازيگر فوتبال بود. در روزگاري كه مبارزان را قرمه مي‌كردند و صدايي در نمي‌آمد، فشار فضاي ورزشي موجب خلاصي آن چند تن شد. اما اگر قدرت، هواي انبوه را دارد، انبوه هم رعايت احوال قدرت را مي‌كند: آن وقت‌ها مي‌گفتند آن پا طلايي يا سر طلايي آن كاره است و بد هم برايش هورا مي‌كشيدند. اين فضاي تفاهم براي آن است كه سرگرمي وجود داشته باشد و همه سرگرم باشند و هر كي به كاري مشغول.&lt;br /&gt;
ورزشگاه شبه جامعه است: خلقي نگران و بي‌اثر، شادمان و خرسند و ناخرسند. فارغ از آنچه مي‌گذرد و چشم به پاي 22 تن دوان و نالان. در اين فضا همه‌ي ارزش‌هاي جامعه القاء مي‌شود، همه‌ي روابط جامعه توجيه مي‌شود. انبوه، همبازي دست‌آموز قدرت و دولت است. در تحول شبه جامعه‌ي ورزشگاه همه‌ي روندهاي مشهود در جامعه‌ي واقعي را مي‌بينيم: نظامي شدن، جهاني شدن، كالايي شدن، انحصاري شدن و دولتي شدن و «حق باقوي است» و قوي دولت است و آن هم دولت قدر قدرت.&lt;br /&gt;
فضاي گرگ و ميش انبوه، فضاي فاشيسم است با تعصب‌هايش، خشم‌هايش و بي‌عدالتي‌هايش و بي‌طاقتي‌هايش.&lt;br /&gt;
به اين ترتيب است كه مي‌بينيم قدرت‌هاي اقتصادي و سياسي از اين پستانك سحرآميز غافل نيستند. در بسياري از كشورها (راه دور نرويم در همين ايران آريامهري خودمان) ادارات دولتي خرج تيم‌ها را مي‌دهند! ظاهر قضيه هم جاي حرف نمي‌گذارد: هر موسسه براي سلامت كارمندان خودش، 20، 30 نفري را مي‌خرد كه بدوند و توپ بزنند، خيلي كارمندان هم خوشحال كه آنها هم تيمي دارند و پيرهني و نامي و نشاني در بازار مكاره‌ي ورزش: «ماليه»، «عدليه» را مي‌زند و خودش به «نظميه» مي‌بازد و با «طرق» مساوي مي‌كند و در وقت اضافي از «صحيه» مي‌برد و در مسابقه‌ي با «تجريه» كارت زرد مي‌گيرد و به دسته دوم سقوط مي‌كند تا سال ديگر مربي بهتري وارد كند و بازيكن بهتري بخرد و دوباره صعود كند. «اطفائيه»، «صنعت نفت» را شكست مي‌دهد اما خودش در برابر «آب و برق»، بند را آب مي‌دهد و «دريايي»، «هوايي» را مي‌زند و با «زميني» هيچ به هيچ به نفع طرفين مي‌كند و «ذوب‌آهن» و «ماشين‌سازي» و همين‌طور برو كه آمدم. اسامي تيم‌ها هم طنين افتخار دارد. طنين گذشته‌هاي پر افتخار را. ايوان مداين، طاق بستان، تخت سليمان، مسجد شيخ لطف‌الله را هم براي پر كردن جام اضافه مي‌كنيد، با گذشته پيوند داشتن كه بد نيست. اين توجه هم مجاني تمام نمي‌شود. پول‌ساز است و حواس‌پرت‌كن.&lt;br /&gt;
در ورزش است كه اول از همه رفتند سراغ ارزش‌هاي سنتي: «هويت» خودمان مي‌شود دست‌آويزي كه حواس‌مان را پرت كنند. روزي تكيه و زورخانه نشانه‌ي خرافات بود و كهنه‌پرستي و منبع فساد اخلاق. بعد كه به جنگ غرب رفتيم اول از همه حق وجود زورخانه را شناختيم. صبح كله‌ي سحر همه را به ورزش باستاني خوانديم كه در «خانه‌ي قمرخانم» ميل و كباده بگيرند و بچرخند و بچرخند تا آفتاب را مهتاب ببينند و مهتاب را آفتابه. در ورزش بود كه خيلي زودتر از جاهاي ديگر ارزش‌هاي باستاني به كمك‌مان آمد و زودتر از جاهاي ديگر فهميديم كه بابا خودمان هم يك چيزي هستيم و لازم نيست مثل آن مرحوم يكي از شرايط اصلاح ايران را ترويج ورزش‌هاي سوئدي بدانيم. مال خودمان هم كارساز است.&lt;br /&gt;
خصوصا كه جنبه‌ي نمايشي هم دارد. حتي در چشم خارجي. براي همين است كه قبل از «رقص محلي» و «موسيقي محلي» رفتيم سراغ «ورزش باستاني». باز هم به پول و همت دستگاه دولت. حتي شعبان‌خان را فرستاديم به ايتاليا، تا همراه با باستانكارهايش در فستيوال رقص ميدان‌داري كند و براي مام وطن در صحنه‌ي بين‌المللي افتخارات جمع و جور كند. در صحنه‌ي ملي كه «تاجبخش» كرده بود و به دانشگاه هم لقب «كو...خانه» داده بود!&lt;br /&gt;
اين احياء سنت‌ها، همه جا هست. رونق گاوبازي را در اسپانياي فرانكو يادآور شويم. بزكشي هم در افغانستان داشت در همين مسير گام برمي‌داشت. تكيه‌ي روي اين نوع «اختصاصات محلي» اجازه مي‌دهد كه انبوه براي خودش، هويت ملي هم بسازد. آن هم به كمك ورزشي كه فقط «ما» مي‌كنيم اگر اينجا باستاني‌كاري است و آنجا گاوبازي است، در آمريكا فوتبال امريكايي است، در فرانسه راگبي و دوچرخه‌سواري و در جاهاي ديگر هم چيزهاي ديگر. اما همه‌ي اينها در مقابل فرآيند جهاني شدن ورزش، كوشش عبث مي‌كنند.&lt;br /&gt;
همه كس بايد پپسي / كولا بنوشد و به ورزش جهاني مثلا فوتبال مشغول باشد. در كشورهاي دنياي سوم، با خيل عظيم مهاجران و شهرزده‌ها و حاشيه‌نشين‌ها، ورزش چه موهبتي مي‌تواند باشد. همه‌ي گمشده‌ها خود را در انبوه «مراسم» باز مي‌يابند هويتي پيدا مي‌كنند و همه چيز را فراموش مي‌كنند. يكپارچه آتش و هيجان و تعصب كه «همه جا پرسپوليس».... از در و ديوار بالا مي‌روند تا ورزشگاه صد هزار نفري مالامال شود. حال، خاستگاه فاشيسم دنياي سوم، انبوه نشسته است. مراسم آغاز مي‌شود. سوت مي‌زنند، انبوه نگاه مي‌كند، زندگي مي‌كند. ديگر حاضر است چشم و گوش بسته همه چيز را فدا كند: فداي مراسم و چه چيز بهتر از اين براي تيم‌سازان و تيمساران.&lt;br /&gt;
شبه بازي، شبه جامعه، شبه سياست، شبه قدرت و اين همه، شبحي است كه ما را فرا گرفته: ورزش، افيون ملت‌ها! توپ گرد = عقل گرد و چه حرف‌ها، چه چيزها، آدم شاخ درمياره.&lt;br /&gt;
ويدلا شاخ در نياورد. نه او و نه همقطارانش. همه حواس‌شان جمع بود. براي اينكه 14 تيم انتخاب شوند كه به همراه تيم‌هاي آلمان و آرژانتين، از اول تا 25 ژوئن در آرژانتين مسابقه بدهند، در پنج قاره جهان 250 مسابقه داده شد و 709 گل زده شد. سازمان‌هاي چريكي اعلام كردند كه در طول مدت مساغبقات رعايت آرامش و نظم را مي‌كنند. آنها هم به فضاي تفاهم با انبوه احتياج داشتند. دولت با همه‌ي اين احوال از هيچ‌گونه اقدام امنيتي كوتاهي نكرد. چند نفر را فرستاد اسرائيل كه از آنها هم فوت و فن «مبارزه با خرابكاري» را ياد بگيرند. ورزشكاران كه مي‌رسيدند تحت پوشش امنيتي شديدي قرار مي‌گرفتند. البته آن هم به دور از جماعت. مثلا ايتاليايي‌ها و فرانسوي‌ها را در حومه‌ي بوئنوس‌آيرس، در باشگاه هندي (75 هكتار) جا دادند. حق عضويت در اين باشگاه ساليانه 1500 دلار است. جلو هر در يك ماشين پليس. يك گشتي هم دورتادور مي‌گردد. ورزشكاران بردگي مي‌كنند: صبح تا عصر ورزش و تمرين، ساعت هفت‌ونيم شام و بعد استراحت و استراحت يعني خواندن چند تا كتاب و مجله و روزنامه و ديدن چند تا فيلم و نگاه كردن به همان سري‌هاي تلويزيوني: «بالاتر از خطر»، «زن اتمي»، «كوژاك»، «خيابان‌هاي سانفرانسيسكو». باز هم بگوييد ورزش باعث دوستي ملت‌ها نمي‌شود. تيم ايران كه تمرين مي‌كرد بالاي سرش هليكوپتر دور مي‌زد. امنيت چنين مي‌خواست، هرچند غارغار هليكوپتر اعصاب راحتي براي بازيكن و مربي نمي‌گذاشت. آقاي ويدلا فوتبال‌ دوست ندارد اما حالا ديگر وقت اين حرف‌ها نبود. روز آغاز جام، همه‌ي ادارات دولتي از ظهر تعطيل شد و در طول مدت جام، ادارات دولتي ساعات كار خود را تغيير دادند تا كارمندان بتوانند بعدازظهرها، با خيال راحت، بازي‌ها را تماشا كنند. البته كه ويدلا در مراسم افتتاح هم آمد. هرچند چون بازيكنان چند تيم اروپايي تصميم گرفته بودند كه دست او را نفشارند او هم به دست تكان دادن از جايگاه خودش اكتفا كرد. مسابقات شروع شد. آرژانتين را خيلي‌ها از تيم‌هاي قوي مي‌دانستند و بخت پيروزيش را زياد مي‌ديدند. با اين همه لطف داوران و حمايت تماشاچيان هم از هيچ كمكي دريغ نكرد. فرانسوي‌ها با يك پنالتي به آرژانتيني‌ها باختند. درباره‌ي اين پنالتي خيلي‌ها حرف زدند. برزيل هم كه با آرژانتين مسابقه داشت، شب پيش از مسابقه، هواداران تيم آرژانتين دور و بر هتل برزيلي‌ها جمع شدند و هياهو كردند كه برزيلي‌ها نتوانند استراحت كنند و بخوابند و فردا خواب آلوده و چرتي به مسابقه بپردازند. برزيل تيم شكست نخورده بود اما اگر آرژانتين گل بيشتري به «پرو» مي‌زد به جاي برزيل به مسابقه نهايي مي‌رسيد قرار بود مسابقه‌ي برزيل ـ لهستان و آرژانتين ـ پرو همزمان آغاز شود. اما مسابقه‌ي آرژانتين با چند ساعت تاخير شروع شد يعني وقتي آرژانتيني‌ها وارد زمين بازي شدند مي‌دانستند كه بايد با چهار گل اختلاف، پرو را شكست دهند. پرو در طول بازي‌هاي جام شش گل خورده بود و در سال 1975 قهرمان آمريكاي جنوبي بود. با همه‌ي اين، آرژانتين پرو را شش بر هيچ شكست داد و به مرحله نهايي راه يافت. البته اين تصادف بود هرچند برزيلي‌ها گفتند كه برو خائن به فوتبال و ورزش است. به قول خودمان مفسد في الفوتبال. مربي برزيلي گفت: «هيچ نكردند. زوري هم نزدند و مسابقه را دو دستي تقديم كردند به حريف. بعضي از اين پروئي‌ها هيچ پابند اخلاق نيستند». اخلاق يا غيراخلاق، آرژانتيني‌ها به فينال رسيدند در مقابل هلند. در روز مسابقه، انبوه فرياد كشيد و داور سوت زد.&lt;br /&gt;
سوت‌ها را بيشتر عليه هلندي‌ها زد تا آرژانتيني‌ها، هلندي‌ها 50 بار خطا كردند و آرژانتيني‌ها 22 بار. هر خطا، آهنگ بازي را مي‌شكست و توپ را و ابتكار را به دست حريف مي‌سپرد. در هر حال آرژانتين قهرمان شد و جام طلاي پنج كيلويي 36 سانتيمتري را برد. ورزشگاه ريورپلات، شادي ايام كارناوال را پيدا كرد. از زمين و آسمان كاغذ و پولك و بيرق رنگ و وارنگ مي‌جوشيد. ويدلا با قيافه‌ي خندان آهارزده‌اش براي همه دست تكان داد. به ميان ورزشكاران آمد تا دست بفشارد و مدال به سينه‌ها بزند. هلندي‌ها نه دست دادند نه مدال گرفتند. سرشان را انداختند پايين و از زمين رفتند بيرون. از قبل اين‌طور قرار گذاشته بودند. به معناي آنكه ما حساب ورزش را از حساب شكنجه جدا مي‌كنيم. ساعت نزديك شش بعدازظهر بود. تا آن لحظه 22 بازي فوتبال را شبكه‌هاي تلويزيوني در مجموع سه هزار و 400 ساعت پخش كرده بودند. در اين ميان مصرف برزيل، كلمبيا، اكواتر و اروپاي غربي بيش از همه بود. چين توده‌اي و آفريقاي‌جنوبي هم اولين بار بود كه از اين جام شوكران نوش جان مي‌كردند. مسابقه‌ي نهايي را 500 ميليون نفر يعني يك‌هشتم جمعيت دنيا تماشا كردند. بعضي هم گفتند آن روز، دو ميليارد نفر جلو قوطي بگير و بنشان نشسته بودند. خدا داناست.&lt;br /&gt;
در آرژانتين، خوشي و شادي تا صبح ادامه داشت. حضرت ويدلا صبح لباس ژنرالي پوشيد و كار و زندگي را ول كرد و به ميان سه هزار جوان آمد كه در نزديكي دفتر كارش رقص و شادي مي‌كردند. در عيش جوانان مشاركتي كرد تا بگويد: «دولت به آينده‌ي آرژانتين كه شما جوانان آن را خواهيد ساخت ايمان دارد. اين خود دليلي براي غرور ماست». به قول «اطلاعات»: «آرژانتين هرگز اين‌طور جشن نگرفته بود».&lt;br /&gt;
اما در همان زمان مي‌شد به فكر زنان، مردان و كودكان نبود كه 800 متر دورتر از ورزشگاه، در زندان «مدرسه‌ي مكانيك نيروي دريايي» شب‌ها را به روزها گره مي‌زنند. براي اينان، ختم مسابقات، آغاز دوران شكنجه است.&lt;br /&gt;
در آرژانتين كه دچار نشئه فوتبال شده بود، در مملكت تانگو و پايتخت شكنجه و در ميان فريادهاي شادي، همسران و مادران ناپديدشدگان از پاي ننشستند؛ نامه‌اي به اعضاي تيم‌هاي فوتبال نوشتند كه هنوز هم «جواناني مثل شما» در زندانند و اعدام مي‌شوند و بعد همچنان كه از چند ماه پيش شروع كرده بودند، هر روز پنجشنبه، سه بعدازظهر، ساكت و آرام در ميدان ماه مه، مقابل مقر رئيس‌جمهور، كاخ سرخ، به راهپيمايي خاموش پرداختند و از گمشدگان خود خبر خواستند. روزنامه‌نويس بامزه‌اي از سر طعنه آنها را «ديوانه زنان ميدان مه» لقب داد. بيچاره نمي‌دانست اين «بامزگي» جهانگير مي‌شود. حالا، روزهاي پنجشنبه «ديوانه زنان» آرام و خاموش به راه مي‌افتند. جنرال‌ها حرص مي‌خورند و جهانيان همدلي مي‌كنند:&lt;br /&gt;
10 ژوئن 1978. ميدان مه. يك طرفش كاندرال و برج ساعتش و طرف ديگر، «كازاروزادا» (كاخ سرخ، تقليد بي‌مزه‌اي از كاخ سفيد مرگ بر آمريكا) و در وسط ميدان ستون يادبود 25 مه 1810، روز رهايي آرژانتيني‌ها از زير يوغ اسپانيايي‌ها، روز استقلال آرژانتين. حدود سه بعدازظهر، چند نظامي مسلح روي بام‌ها و يكي و دو تا هم جلو در ورودي كاخ. وسط ميدان، حول و حوش ستون يادبود، جماعت كم‌كم جمع مي‌شوند. چند تا از فوتباليست‌ها هم آمده‌اند. زن‌ها زيادند. يكي‌شان يواش مي‌گويد: «مواظب باشيد، مامور شخصي‌پوش فراوان است». ساعت كليسا، سه‌ونيم را مي‌زند. در يك چشم به هم زدن، 300، 400 تايي زن، روسري، چارقد با دستمال سفيدي را به روي سرشان مي‌اندازند. راهپيمايي به طرف كاخ شروع مي‌شود. خاموش. دو پليس مي‌دوند و راه را مي‌بندند. «ديوانه زنان ميدان مه» حالا دور ستون هستند. مردم جمع شده‌اند بحث شروع شده:&lt;br /&gt;
ـ آبروريزي است. اين است تصويري كه از آرژانتين ارائه مي‌دهيد. روزنامه‌نويس‌ها را نگاه كنيد. منتظر همينند تا در فرانسه از شما انتقاد كنند.&lt;br /&gt;
ـ آبروريزي، مساله‌‌ي مفقودالاثرهاست.&lt;br /&gt;
ـ دو سال است كه پسرم را نديده‌ام. نمي‌دانم كجاست و حتي نمي‌دانم زنده است يا مرده. ما هم آرژانتيني هستيم. آخر مگر اين وضع طبيعي است؟&lt;br /&gt;
ـ البته كه طبيعي است اگر پسرت انقلابي بوده!&lt;br /&gt;
ـ نه، والله. پسرم كاتوليك پروپا قرص و فالي بود. به بينوايان و محرومان محله كمك مي‌كرد.&lt;br /&gt;
ـ پس دادگاهي مي‌شود.&lt;br /&gt;
ـ چه دادگاهي. دادگاه فقط دادگاه عدل الهي است.&lt;br /&gt;
بغض گلوي زن را گرفته است. پليس مردك را به كناري مي‌كشد. چند تا روزنامه‌نويس هستند، زن‌ها حرف مي‌زنند، فرياد مي‌كشند، گريه مي‌كنند. پليس مي‌خواهد خاموششان كند. زن‌ها مي‌پرسند از شوهرم، برادرم، پسرم خبر داري؟ پليس خشونت مي‌كند.&lt;br /&gt;
زنان به طرف خيابان فلوريدا حركت مي‌كنند: خيابان شيك و پيك پايتخت. صف‌شان به 200، 300 متر مي‌رسد. عابران كنجكاوانه وراندازشان مي‌كنند و مي‌پرسند هر «ديوانه» باز هم داستان آن شب را، آن بعدازظهر را، آن... و آمدن آنها را تكرار مي‌كند.&lt;br /&gt;
به ته خيابان كه مي‌رسند متفرق مي‌شوند. روسري‌ها را برمي‌دارند و هركدام از سويي، يكي دو تا به سراغ خبرنگاران مي‌آيند: «از ما حرف بزنيد. ما مي‌خواهيم بچه‌هاي‌مان را ببينيم».&lt;br /&gt;
متفرق كه شدند پليس چند تايي را توقيف كرد. پنجشنبه بعد هم خواهند آمد و پنجشنبه‌هاي بعد هم. روز بيست‌دوم ژوئن هم آمدند. 200 تايي بودند. سه روز به پايان جام مانده بود. مثل هميشه خاموش به راه افتادند. يكهو صدها جوانك بيرق به دست و با فرياد «حزب فقط آرژانتين» به آنها حمله بردند و به فحش و فضيحت پرداختند. ديوانه‌زنان آرام متفرق شدند.&lt;br /&gt;
هنوز هم مي‌آيند. تا روزي كه از گمشدگان خبري بيابند خواهند آمد.&lt;br /&gt;
هر روز پنجشنبه، سه بعدازظهر، يادتان باشد كه به يادشان باشيد. همين ماه پيش بود كه عده‌اي پيشنهاد كردند جايزه‌ي صلح نوبل را به «ديوانه زنان ميدان مه» بدهيد. چرا كه نه؟ حق‌شان است مظهر وجدان درهم شكسته‌ي خلق در تلاش و مبارزند.&lt;br /&gt;
اين گمشدگان كيستند. «گمشده» يا «مفقودالاثر» از پديده‌هايي است كه در سال‌هاي اخير در كشورهاي دنياي سوم رواج پيدا كرده. تا به حال زنداني سياسي داشتيم و معدومين. حالا دسته‌ي سومي هم اضافه شده است. چون علاوه بر پليس رسمي، دار و دسته‌هاي نيمه‌رسمي هم به مبارزه با خرابكاري پرداخته‌اند. اين است كه دولت مي‌گويد به من مربوط نيست. فعاليت اين نوع گروه‌هاي ضربت حرفه‌اي روز به روز بيشتر مي‌شود. سرنخ آنها البته كه دست پليس رسمي است و سرنخ پليس رسمي هم در دست مستشاران و عمله اكره‌ي سيا و شركاء. در مورد آرژانتين كه خود آقاي ويدلا هم مثل همسايه‌اش پينوشه از دوره ديده‌هاي سيا است و بي‌هيچ خجالتي رسالت بزرگ خودش را عيان مي‌كند: سركوب خرابكاران براي نجات خانواده، ميهن و فوتبال و ضمنا تامين امنيت لازم براي فعاليت شركت‌هاي چند مليتي امريكا و زمينداران بزرگ آرژانتين. اسم همه اينها را گذاشت: «بازسازي ملي».&lt;br /&gt;
ماشين سركوب در واقع از زمان خانم برون ناني به راه افتاد يعني از تابستان 1974 ولي با كودتاي ويدلا در 24 مارس 1976 (فروردين 1355) و روي كار آمدن نظاميان همه چيز ابعاد ديگري پيدا كرد.&lt;br /&gt;
ژنرال مناندز فرمانده ارتش سوم، در تابستان 1976 اين كلمه‌ي قصار را به زبان آورد: «ويدلا كه حكومت مي‌كند من آدم مي‌كشم». لحن سخن آشناست. بگذريم! و بگوييم كه مناندز، دروغ نمي‌گويد.&lt;br /&gt;
يك سال و نيم پس از كودتاي نظاميان، در امريكا گزارش درباره‌ي كارنامه‌ي دولت نظامي تدوين شد (20 نوامبر 1977): در اين مدت بيش از شش هزار نفر اعدام شده‌اند. شماره‌ي زندانيان سياسي به 12 تا 17 هزار نفر و شماره‌ي گمشدگان به بيش از 30 هزار تن مي‌رسد. قسمت اعظم اين افراد را روشنفكران، دانشجويان، كارگران، اعضاي اتحاديه‌هاي صنفي، اقوام و دوستان و مدافعان زندانيان سياسي تشكيل مي‌دهند.&lt;br /&gt;
دو سال پس از كودتا، سازمان عفو بين‌الملل، از بيش از 15 هزار گمشده و 10 هزار زنداني سياسي صحبت كرد. همين سازمان، در گزارش 1979 خود باز هم صحبت از 15 هزار مفقودالاثر مي‌كند. در ماه مه 1978، طرفداران حقوق بشر، فهرست اسامي 2500 گمشده را در روزنامه‌ي «پرنسا» انتشار دادند، چند ماه بعد، در ماه نوامبر، فهرست 1542 نفر ديگر هم منتشر شد. در برابر همه‌ي اين هياهو، دولت نظاميان اول سكئوت كرد و بعد چند بار اعلام كرد كه عده‌اي را كه تصور مي‌شد مفقودالاثر نشده‌اند پيدا كرده است؛ جمع كل اين افراد به 600 نفر هم نمي‌رسد. اما اسم و رسم هيچ‌كدام از اين عده را انتشار نداد.&lt;br /&gt;
در سپتامبر گذشته بالاخره نظاميان قانون تازه‌اي درباره‌ي مفقودالاثران به تصويب رساندند؛ دولت يا اقوام كساني كه از آغاز حكومت نظاميان مفقودالاثر شده‌اند مي‌توانند تقاضا كنند تا دولت حكم وفات آنها را صادر كند؛ نماينده‌ي دولت و يا يكي از اقوام مفقودان به دادگستري مراجعه مي‌كند و تقاضاي خود را به ثبت مي‌رساند. پنج بار در روزنامه‌ي رسمي اعلان مي‌كنند اگر تا 90 روز اثري از مفقودالاثر پيدا نشد حكم وفاتش را صادر مي‌كنند. با اين قانون جديد، نظاميان بايد بتوانند قضيه‌ي گمشدگان را حل و فصل كنند!&lt;br /&gt;
در اول امسال مسيحي يعني اوايل همين دي‌ماه گذشته، شوراي امور نيم‌كره‌ي غربي، از سازمان‌هاي ترقي‌خواه، امريكا، اعلام كرد كه در سال 1979، آرژانتين ركورد تجاوز به حقوق بشر را در قاره‌ي امريكا به دست آورده است؛ تعداد مفقودان به 15000 نفر مي‌رسد. كشور بعدي اوروگوئه است كه دو هزار زنداني سياسي دارد.&lt;br /&gt;
جنرال ويولا رئيس ستاد ارتش نيروي زميني يك بار كه در سال 1977 لب به سخن گشودند فرمودند كه «در مبارزه با تروريسم 8500 نفر را خنثي و بي‌اثر كرديم». زنده يا مرده، معلوم نيست. همه را گرفتن، از آن كس كه فعاليتي دارد (پرونيست دست چپ و يا چريك‌هاي ارتش انقلابي خلق) گرفته تا آدم‌هايي كه اسم و رسم‌شان در دفترچه تلفن دستگيرشدگان پيدا مي‌شود، جنگ است. جنگ نظام نظاميان با هركس كه سر بلند كند و بر اساس قانوني ساده و گويا: قتل، شكنجه، غارت.&lt;br /&gt;
از مدرسه‌اي در بوئنوس‌آيرس، بچه‌هاي 15، 16 ساله ناپديد شد و خبري باز نيامد. روش‌ها گوناگون است: بعضي را سوار اتومبيل مي‌كنند و بعد اتومبيل را به مسلسل مي‌بندند. بعضي ديگر را به هليكوپتر مي‌نشانند و از آن بالا مي‌اندازند در دريا. عده‌اي را هم آمپول‌كاري مي‌كنند. به كوچك‌ترين بهانه.&lt;br /&gt;
اين را بخوانيد: در اواخر سال 1977، كارگران كارخانه‌ي رنو در كوردويا اعتصاب كردند. صد نفري از آنها دستگير شدند و بعد هم مفقودالاثر، وكيل مدافع آنها هم در دوم سپتامبر همان سال مفقودالاثر شد. راحت، نه خاني آمده و نه خاني رفته و امنيت حفظ شده!&lt;br /&gt;
داستان آقاي لوئيس رامس هم ساده است و هم آموزنده: لوئيس رامس خبرنگار راديو است. آن هم در يكي از ايستگاه‌هاي رادويي كوچك شهرستان‌ها. در سپتامبر 1977، نيروي دريايي آرژانتين، كشتي‌هاي ماهيگيري شوروي و بلغاري را به توپ بست. به آقاي رامس هم مثل ديگر همكارانش خبر دادند كه بايد فتوحات لشكر ظفرنمون را چنان به چشم و گوش خلق خدا برساني كه باد غرور به زير غبغب درآيد و عرق ملي به جوش، لوئيس خان بي‌احتياطي كرد. مصاحبه‌ي كوتاهي هم با يك ملوان بلغار ترتيب داد و مصاحبه را هم منتشر كرد. ملوان بلغار اظهار عقيده كرده بود كه به نظر او، اين درگيري خارج از آب‌هاي ساحلي آرژانتين روي داده است. آقاي رامس را براي اداي توضيحات لازم به پايگاه نيروي دريايي احضار كردند. چه شكنجه‌اي كشيد و بعد هم به زندان راوسون. تا ماه‌ها بعد، آقاي رامس يا كتك نوش جان مي‌كرد و يا شكنجه مي‌ديد. اگر از احوالاتش بخواهيد ملالي ندارد جز... احوالاتش را از ويدلا بپرسيد.&lt;br /&gt;
سري هم به «سان ژوستو» بزنيم بد نيست:&lt;br /&gt;
سان ژوستو، حومه‌ي بوئنوس‌آيرس. 500، 600 تايي مهاجر ميان خرابه‌ها و خاكروبه‌ها و يا چند تا خانه‌ي سازماني اين‌ور و آن‌ور خانواده‌هاي كارگران و بيكاران در هر حال فقير، با ماهي 150 تا 300 تومان سر مي‌كنند اما با مقاومت در برابر پليس و «بازديدهايش». قضيه در اسفند 56 شروع شد.&lt;br /&gt;
«آنا. م. با من حرف مي‌زند. به زحمت 30 سالش مي‌شود. با يك خروار بچه و هنوز هيچ نشده با صورتي پژمرده، رنج كشيده و رقت‌انگيز. از ما در اطاق كوچكي پذيرايي مي‌كند كه پس از ناپديد شدن پدر، همه‌ي افراد خانواده در آن زندگي مي‌كنند». يك روز آمدند. پليس كه نه. شخصي‌پوش‌هايي كه صورت‌شان را پوشانده بودند و درها را مي‌شكستند و يا قفل‌ها را منفجر مي‌كردند، هر دفعه زن‌ها را مجبور مي‌كردند كه لخت بشوند. گاهي هم بهشان تجاوز مي‌كردند. به همه. به جوان‌ترها، آن هم جلوي چشم مرد خانه و بچه‌ها. بعد وحشيانه همه را كتك مي‌زدند. مثل اينكه مي‌خواستند ما را بكشند. حتي بچه‌ها را هم وقتي كه گريه مي‌كردند و يا درست دست‌هاي‌شان را هوا نمي‌كردند كتك مي‌زدند و بعد وقتي كارشان تمام مي‌شد مرد خانه را مي‌بردند. هر دفعه يكي را تا به حال 22 نفري شده. قضيه هر روز از سر شروع مي‌شد. حتما كيفي مي‌كردند كه هي، برگردند و ما را بترسانند. اما خوب، وحشتناك بود. كم‌كم ديگر انتظارشان را مي‌كشيدم. درست همان‌طوري كه روزهاي تعطيل، آدم انتظار رفقا و فك و فاميلش را مي‌كشد. آدم‌هاي اينجا زياد از پليس خوششان نمي‌آيد با اين حال يك دفعه زني رفت كلانتري كه پرس‌وجويي بكند. ديگر برنگشت. به همين خاطر است كه حالا ديگر فقط منتظريم، منتظريم كه برگردد...».&lt;br /&gt;
كجا رفته‌اند؟ چرا رفته‌اند؟ دولت كه اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند. اما مدير روزنامه دولتي خندان و خوش‌خيال اسرار نهان را آشكار مي‌كند: حضرات خانه‌هاي سازماني، خانم‌بازهاي قهاري هستند. از خانه در رفته‌اند كه با خيال راحت، عزب اوغلي بشوند و شكمي از عزا در بياورند!&lt;br /&gt;
موارد همه به هم شبيه است. كسي را گرفتن و بردن و بقيه قضايا. اما اينجا و آنجا داستان از تصور مي‌گذرد. دار و دسته‌ي بورخس ويدلا از خودشان ابتكار به خرج مي‌دهند نكند كسي فكر كند كه شكنجه يعني تكرار و تقليد. مي‌خواهند ثابت كنند كه همزمان با «بازسازي ملي» دارند نوآوري هم مي‌كنند. «بازسازي ملي» را نمي‌شود با تقليد انجام داد بايد مكتب داشت و حرف تازه زد و كار تازه كرد. مي‌گوييد نه! به حرف‌هاي روبرتو جيوديس گوش دهيد:&lt;br /&gt;
روبرتو جيوديس، كاسب است. 50 سالي دارد. داستان او از اين قرار است: سال پيش (1977)، يك شب، يك دسته مرد گردن‌كلفت ريختند تو خانه‌اش. اهل خانه تو يك اطاق: روبرتو و زن و سه بچه‌ي 8، 9 و 11 ساله و دختر 22 ساله‌اش. دنبال اين يكي آمده بودند. فردا كه روبرتو به پليس خبر مي‌دهد به زحمت حاضر مي‌شوند شكايتش را ثبت كنند: «كار يكي از اين گروه‌هاي سرخود است. بالاخره پيدايش مي‌شود. به شرط اينكه صدايش را در نياوريد».&lt;br /&gt;
ماه‌ها مي‌گذرد. هيچ خبري نمي‌شود. فقط گهگاهي ماموري مي‌آيد، حرفي مي‌زند پولي مي‌گيرد و مي‌رود. بالاخره يك روز روبرتو طاقتش طاق مي‌شود. تصميم مي‌گيرد با كميسيون آرژانتيني حقوق بشر تماس بگيرد. عكس‌العمل فوري است: يك هفته بعد، روبرتو ربوده مي‌شود و چشم بسته، به يكي از خانه‌هاي خالي حومه‌ي پايتخت مي‌برندش. دخترش، خرد و خاكشير و مضمحل، با دندان‌هاي شكسته و بدني پر از زخم و جاي برقكاري روي گردن و شكم و سينه، وسط اطاق و آن وقت، شروع كابوس است: جلوي چشم پدر، موشي را در زير شكم دختر فرو مي‌كنند و دخترك مي‌ميرد.&lt;br /&gt;
مي‌گويند كه در چند سال اخير اين‌جور داستان‌ها فراوان پيش آمده! و هيچ‌كس حرف نمي‌زند. ترس همه را خفه كرده. نه فقط ترس كه منافع مشترك همه.&lt;br /&gt;
پس از پايان كار هيتلر، وقتي از آلماني‌ها مي‌پرسيدند كه اين همه فجايع در مملكت شما مي‌شد چرا دهن باز نكرديد مگر زبان نداشتيد، مي‌گفتند زبان داشتيم اما خبر نداشتيم. آرژانتيني‌ها خبر دارند، ديگر نمي‌توانند از اين عذر و بهانه‌ها بياورند.&lt;br /&gt;
مساله اين است كه شكنجه و زندان و حبس و اعدام كار يك گروه جاني بالفطره نيست. كار يك نظام سياسي ـ اجتماعي ـ اقتصادي است. سركوب براي حفظ و دفاع از اين نظام و منافع آن صورت مي‌گيرد، نه براي خوشامد اين و آن. همه جا همين‌طور است و در آرژانتين هم، آرژانتين، استثناء نيست، قاعده است: همه‌ي آمريكاي لاتين همين خبر است: يك مشت نظامي و ايالات متحد و بعد هم زندان و شكنجه و خفقان و كمك مالي از اين طرف و بحران اقتصادي از آن طرف و انبوهي نشسته و نگران و غمين كه توپ باز هم به تير دروازه خورد! و توپ كه به دروازه رفت براي ويدلاها جشن مي‌گيرند!&lt;br /&gt;
توپ را كه به ميان ميدان مي‌آورد؟ دونده‌ها براي كي مي‌دوند؟ ويدلاها براي كي شكنجه مي‌كنند؟ از آرژانتين صحبت كردن و نه به افسانه‌ي برون پرداختن و نه جاي پاي عمو سام را نشان دادن، كار درستي نيست. بحث از اين مسائل، خودش جاي ديگري مي‌خواهد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%B1%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%8C_%D8%AA%D9%88%D9%BE_%DA%AF%D8%B1%D8%AF_%D9%88_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87&amp;diff=20872</id>
		<title>آرژانتین، تانگو، توپ گرد و اطاق شکنجه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%B1%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%8C_%D8%AA%D9%88%D9%BE_%DA%AF%D8%B1%D8%AF_%D9%88_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87&amp;diff=20872"/>
		<updated>2011-07-17T07:47:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{multiple image&lt;br /&gt;
   | width     = 180&lt;br /&gt;
| align=left&lt;br /&gt;
   | footer    = کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه‌های ۲۶ و ۲۷&lt;br /&gt;
   | image1    = 25-027.jpg&lt;br /&gt;
   | alt1      = کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۷&lt;br /&gt;
   | image2    = 25-026.jpg&lt;br /&gt;
   | alt2      = کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۶&lt;br /&gt;
  }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:25-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرژانتين، تانگو، توپ گرد و اطاق شكنجه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دكتر ناصر پاكدامن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به آن پايين آمريكاي جنوبي كه برسيم، آن طرفش شيلي دراز كشيده و اين طرفش آرژانتين ولو شده، رو به اقيانوس اطلس. مملكتي وسيع، كمي كوچك‌تر از هند (3/3 ميليون كيلومترمربع) و قريب دو برابر ايران، با حدود 26 ميليون نفر جمعيت.&lt;br /&gt;
اينجا و آنجا همين‌طور اسم‌هاي خوش‌آهنگ است: پامپاس، تيردل، خونگو، آكونگاگوا، چاكو، لاپلانا، سانتافه، ماره‌دل پلانا. همه را مي‌شود با نئون‌هاي رنگي رنگي نوشت و بالاي كاباره‌ها و ترياها آويزان كرد و چه احساس لذتي مي‌تواند به مشتريان محترم و خانواده‌هاي محترم‌تر دست دهد.&lt;br /&gt;
آرژانتين هم مال آرژانتيني‌ها نبوده: در قرن شانزدهم، حضرات اسپانيايي به فتحش نايل آمدند. تا حدود 1816 هم اداره‌اش كردند در اين سال بالاخره مملكت مستقل مي‌شود.&lt;br /&gt;
آرژانتيني جماعت يا مهاجر است و يا مهاجرزاده. دستور عمل آوردن و طبخ ملت آرژانتين را اين‌طور نوشته‌اند: «يك زن سرخپوست با كپل‌هاي چاق و چله، دو سواره نظام اسپانيايي، سه تا گاوچران چند رگه، يك مسافر انگليسي، يك نصفه چوپان با سگ و يك ذره برده سياهپوست. بگذاريد سه قرني سوزن جوش شود. پيش از كشيدن، يكهو پنج دهاتي ايتاليايي (از جنوب ايتاليا)، يك يهودي لهستاني، يك كافه‌چي اروپاي مركزي (گاليسي)، سه‌چهارم كاسب لبناني و يك خوشكاره‌ي فرانسوي را بهش اضافه كنيد. فقط 50 سالي صبر كنيد و بعد همراه با يخ و پارافين و آهارزده ببريد به سر سفره».&lt;br /&gt;
بورخس مي‌گويد: «آرژانتيني‌ها، اروپايي‌هايي هستند كه در حومه‌ي دنيا زندگي مي‌كنند».&lt;br /&gt;
بوئنوس‌آيرس، پاريس آمريكاست. با 9 ميليون جمعيت، پايتخت تجمل و شب زنده‌داري، با مساحتي درحدود 15 درصد كل مملكت، در كنار قزل‌اوزون، سيمينه‌رود، ريودولاپلاتا با بزرگ‌ترين مصب دنيا: 230 كيلومتر.&lt;br /&gt;
در 1536، يعني مقارن ايام سعادت كام آق‌قوينلو و قره قوينلو، پدرو دومندوزا (Pedro doMondoza) دهكده‌اي را بنا كرد به اسم «مريم مقدس بادهاي خوش». چون البته بادها آن‌قدرها هم خوش نمي‌وزيد قحطي كلك ساكنان دهكده را كند. 50 سال بعد، خوان دوگراي پرتغالي دوباره بساط را در همان جا پهن مي‌كند. در 1806، جمعيت بوئنوس‌آيرس به 41 هزار نفر مي‌رسد.&lt;br /&gt;
شهر را و بعد هم آرژانتين را مهاجرت پر كرد. پيش از همه ايتاليايي‌ها: قسمت اعظم پنج ميليون نفري كه از 1850 تا جنگ جهاني اول به آرژانتين مهاجرت كردند. بعد هم آلماني‌ها، فرانسوي‌ها و پرتغالي‌ها و بالاخره اسپانيايي‌ها كه حالا ديگر از تسلط گذشته‌شان فقط زبان‌شان مانده است.&lt;br /&gt;
بوئنوس‌آيرس «فوتبال‌بازترين شهر دنيا» همه چيز آرژانتين است. همه‌ي راه‌ها به زمين فوتبال ختم مي‌شود. سياست، اقتصاد، فرهنگ، فقر، خشونت و باز هم شهري مثل همه‌ي شهرهاي بي‌در و دروازه‌ي دنياي سوم. ساخته و پرداخته‌ي «رابطه‌ي استعماري» و مقهور و مغلوب «تقليد» و به دنبال «پول» و باز هم صحنه‌ي ديگري براي گفت‌وگو از مشكل «ترافيك» و زمين بازي. در مركز شهر، زمين مترمربعي حدود 40 هزار تومان (در همين دارالخلافه‌ي ناصري در زمان آريامهر زمين را به متري 35 هزار تومان هم فروختند. آخر ما هم...) و آپارتمان متوسط‌الحال مترمربعي شش هزار تومان (كه ما بيشترش را هم ديده‌ايم). و اجاره خانه هم كه در سه سال گذشته، چهار برابر شده!&lt;br /&gt;
در چنين وضعي، حقوق‌ها كفاف نمي‌دهد و هركس زور مي‌زند مثل سگ جاني بكند و لقمه‌اي به كف آرد و به غفلت هم نخورد: فلاني كه در دستگاه پليس كار مي‌كند حدود هزار 200 تومان حقوق دارد. نصفش را مي‌دهد اجاره‌ي يك آپارتمان دو اتاقه و بعد شب‌ها هم نگهبان است: شش ساعت در شب و سه يكشنبه در ماه. «دلم مي‌خواست كه مي‌رفتم. اما به كجا؟» همه مهاجرند و همه معتقد كه «نتوان مرد به خفت كه در اينجا زادم». اما رفتن هم مشكل است ماندن هم همين‌طور. احساس غربت آدمي كه نمي‌داند آرژانتيني بودن يعني چه؟ ملت آرژانتين ديگر چه صيغه‌اي است؟ به قول فرانسوا پررو: آرژانتين، شبه ملت است، شبه ملتي كه پايتختش را از كشورش بيشتر دوست دارد. چرا كه وسيله‌ي افتخار است و سربلندي. باز هم روشنفكرها نق مي‌زنند: «بوئنوس‌آيرس، غولي است كه هر روز هم هيولاتر مي‌شود. مردم از فوتبال و آخرين تصنيف («من آمده‌ام» خودشان) تغذيه مي‌كنند. از اين گذشته، ديگر هيچ: كوير فرهنگي كه صداي گيتار درش مي‌پيچيد».&lt;br /&gt;
اين است كه دولت هم كه نه مي‌تواند فرهنگي به مردم بدهد و نه غذايي، مردم را با فوتبال تغذيه مي‌كند: روزهاي يكشنبه، 500 هزار نفر به تماشاي مسابقه فوتبال مي‌روند. همه‌ي كمك‌هاي شهر هم نصيب 15 باشگاه فوتبال مي‌شود: «فوتبال‌بازترين شهرهاي دنيا».&lt;br /&gt;
مي‌گوييد «ورزش، سياست نيست»؟ ورزش به سياست چه كار دارد؟ پس ژنرال مرلو چه مي‌گويد. مسئول جام جهاني آرژانتين: «برگزاري جام جهاني فوتبال يك تصميم سياسي است» (اكتبر 1977). 700 ميليون دلار خرج مي‌كنيم كه از 40 هزار تماشاچي «مبلغاني بسازيم كه تصويري از آرژانتين را تبليغ كنند كه با تصوير متداول امروز در جهان متفاوت باشد». و «لااويبتيون» دو روز پيش از شروع مسابقات در سرمقاله خود نوشت: «واضح است كه مسابقات جام جهاني هدف سياسي دارد. حكومت هم به اين امر منصرف است و اين مسابقات برايش وسيله‌اي است كه به كمك آن، كشور مي‌تواند تصوير حقيقي خود را عرضه كند».&lt;br /&gt;
«700 ميليون دلار خودش پولي است». اين عقيده‌ي آقاي آلوار و آلزوگاري وزير سابق ماليه بود. «با اين پول مي‌شد براي 200 هزار نفر خانه ساخت. هزاران مدرسه را تعمير و همه‌ي بيمارستان‌ها را نوسازي كرد». بعد هم ولخرجي كرده‌اند: «اگر قضيه را در بوئنوس‌آيرس متمركز مي‌كرديم همه‌ي كارها را مي‌شد با صد ميليون دلار انجام داد». درآمد مسابقات (تبليغات، وروديه‌ها، تلويزيون و...) حدود 35 ميليون دلار مي‌شد كه پنج درصدش به كشور ميزبان مي‌رسيد و 75 درصدش به تيم‌هاي شركت‌كننده و مابقي به فدراسيون بين‌المللي فوتبال مي‌شود له و عليه خرج‌ها حرف زد: توي اين هير و وير، راه انداختن تلويزيون رنگي لازم‌ترين سرمايه‌گذاري‌ها بود؟ نگهداري و اداره‌ي اين ورزشگاه‌ها خرج دارد و از اين حرف‌ها. ولي حرف آخر، حرف دريادار لاكوست. معاون كميته‌ي برگزاري جام‌جهاني 78 است: «اصل مطلب اين است كه تصميم به برگزاري جام‌جهاني تصميمي سياسي است و فايده‌ي سياسي را كه آرژانتين از جام مي‌برد نمي‌توان با عدد و رقم بيان كرد».&lt;br /&gt;
پس برو كه آمدم و چرخ‌ها به كار افتاد: نظاميان 700 (و شايد هم 750) ميليون دلاري خرج كردند. سه ورزشگاه جديد ساختند و سه تاي ديگر را نوسازي كردند. فرودگاه بوئنوس‌آيرس را يكباره نونوار كردند و تلويزيون رنگي را به هموطنان هديه كردند و مقدار زيادي هم تبليغ به راه انداختند كه از هموطنان خود بخواهند تا با آغوش باز از مهمانان خارجي پذيرايي كنند. برنامه‌هاي مهماندوستي تلويزيون معمولا اين چنين خاتمه مي‌يافت: «بهترين لباس‌هاي مهماني را مي‌پوشيم، كفش‌ها را واكس مي‌زنيم و شلوارمان را اطو مي‌كنيم تا بتوانند ببيند كه ما چه جوري هستيم».&lt;br /&gt;
ضمنا پنج هزار مامور امنيتي هم دوره‌هاي خاص «آداب معاشرت» ديدند: چطور بايد «اسلحه‌ي كمري» را پنهان و پوشيده داشت. دور تا دور ورزشگاه ويورپلات بوئنوس‌آيرس، يك منطقه چند صد متري را «منطقه‌ي بي‌طرف» اعلام كردند: در اين منطقه كسي حق رفت و آمد نداشت مگر تماشاچيان عزيز كه آنها هم بايد دو، سه باري، مودبانه، اما با وسواس و دقت، تفتيش بدني بشوند. در گوشه و كنار و به دور از چشمان كنجكاو، كاميون‌هاي ارتشي با مسلسل به دست‌هاي غيور در انتظار حادثه بودند.&lt;br /&gt;
اول گفتند قرار است صد هزار نفر بيايند و بعد معلوم شد براي 40 هزار تا بيشتر جا ندارند. اما فقط 17 هزار تا آمدند. همه گفتند تقصير تحريم‌كنندگان است. آخر، افكار عمومي دنيا بالاخره يكجوري فشار مي‌آورد:&lt;br /&gt;
مسئله‌ي تحريم، از اواخر سال 1977 مطرح شد. صحبت از اين بود كه رفتن به آرژانتين يعني آب به آسياي شكنجه‌گران ريختن. پس اگر با شكنجه و بند و زندان مخالفيم به آرژانتين نرويم.&lt;br /&gt;
در همان بهار 1978، قرار بود كنگره جهاني سرطان‌شناسي در آرژانتين برگزار شود. سرطان‌شناسان نامه نوشتند كه ما با برگزاري كنگره در سرزمين شكنجه مخالفيم و نمي‌خواهيم زينت‌المجالس ويدلا و شركاء بشويم. تحريم «جام‌جهاني» در كشورهاي اروپايي كم‌كم شكل يك نهضت اعتراضي را پيدا كرد.&lt;br /&gt;
در دانمارك، اتحاديه‌هاي كارگري خودشان يك دوره مسابقه گذاشتند كه به «جام‌جهاني» اعتراض كرده باشند. در فرانسه صد هزار امضا براي تحريم جام‌جهاني جمع شد و سازمان عفو بين‌الملل از همه دعوت كرد كه هنگام عزيمت تيم فوتبال فرانسه اجتماع كنند تا غريو شادي فوتبال‌دوستان نتواند فرياد شكنجه‌ديدگان را خفه كند. بالاخره مربي تيم فرانسه قول داد كه در بوئنوس‌آيرس سرنوشت 22 نفر فرانسوي گمشده را از مقامات رسمي جويا شود. به دنبال اين اقدام بود كه بالاخره قزاقان اعتراف كردند كه هشت تن از اين گروه هنوز در زندان هستند اما از سرنوشت بقيه خبري در دست نيست! در آمستردام، در روز حركت تيم هلند، 3500 نفر در مركز شهر به راهپيمايي خاموش پرداختند. اتحاديه‌ي ملي روزنامه‌نگاران انگلستان «راهنمايي» جهت خبرنگاراني كه به آرژانتين مي‌رفتند تهيه كرد. در اين «راهنما»، جملات مورد استعمال در زندگي روزمره به دست داده شده و از آن جمله: «خواهش مي‌كنم ديگر مرا شكنجه ندهيد» و يا «خواهش مي‌كنم جسد مرا به خانواده‌ام تحويل دهيد».&lt;br /&gt;
اما ورزش تجارت است و سياست و اين حرف‌هاي بشردوستانه نمي‌توانست ماشيني را كه به راه افتاده بود متوقف سازد.&lt;br /&gt;
در ورزش هم همه چيز به پول ختم مي‌شود. قهرمان قيمت دارد. دست‌هايش، پاهايش و بعد ذوق و سليقه‌اش و بالاخره قيافه مباركش. ماست‌بندها، كشباف‌ها و كليدسازهاي فرانسوي پول دادند كه تمثال بي‌مثال ملي‌پوشان خود را روي ظرف‌هاي ماست و زيرپيرهني‌ها و دسته‌كليدها به چاپ رساندند. همين قضيه پنج ميليون توماني نفع به هم رساند. فروش زيرپيراهن‌هاي فوتبال آذين، خودش بيش از 600 هزار تومان سود داشت. 5/37 درصد اين منافع به ملي‌پوشان رسيد. نفري 75 هزار تومان. خدا بدهد بركت. كودكان فرانسه‌ي ژيكاردستن، به آهنگ «ماس كنگر ماس» هُرت هُرت ماست خوردند كه قوطي‌هاي خالي را جمع كنند. فلان كفاش، آديداس، قرار گذاشته بود كه به ملي‌پوشان فرانسه در هر بازي 2500 تومان بدهد به شرط آنكه كفش‌هاي فوتبال آديداس را بپوشند. حضرات هم قبول كردند اما در شروع بازي با ايتاليا دبه كردند كه يا بيشتر بدهيد يا كفش‌ها را عوض مي‌كنيم. چرا؟ چون اين مسابقه جهاني است. با ماهواره پخش مي‌شود و تماشاچي زياد دارد. پس نرخ تبليغش گران‌تر است. نماينده‌ي كفاش موافقت نكرد. 9 نفر از 11 بازيكن ملي‌پوش هم قوطي واكس را درآوردند و كفش‌ها را سياه كردند. آن هم پيش از شروع مسابقه تا اسم كفاش از تلويزيون ديده نشود. فكرش را بكنيد حق داشتند: قيمت يك دقيقه تبليغات در تلويزيون فرانسه حدود 200 هزار تومان است. بازيكن‌ها نفري چهار هزار تومان مي‌خواستند يعني حدود 45 هزار تومان براي 90 دقيقه بازي آن هم در شبكه‌ي پخش جهان. بي‌خود نيست كه گفته‌اند؛ عقل سالم در بدن سالم است و كفش سالم در پاي سالم.&lt;br /&gt;
در آلمان 32 بازي را از تلويزيون پخش مي‌كنند آن هم به صورت رنگي و همه دويدند كه تلويزيون رنگي بخرند يا اگر زورشان مي‌رسد لااقل كرايه كنند. فروش تلويزيون‌هاي رنگي، 200 ميليون مارك (حدود يك ميليارد تومان) بالا رفت. خدا بدهد بركت. و سلطان پله فرمود: «كوكاكولا بنوشيد» زيرا راستي‌راستي كه «زنيرو بود مرد را راستي».&lt;br /&gt;
در آلمان تصنيف هم ساختند و تصنيف را صفحه كردند و چه خوب گرفت: درباره‌ي ملي‌پوشان وطن. حدود يك ميليوني صفحه فروش رفت.&lt;br /&gt;
در لهستان هم بازار تلويزيون رنگي داغ شد. دانشجويان هم از اينكه امتحانات آخر سالشان با موعد مسابقات تقارن پيدا كرده ابراز نارضايتي كردند. هفته‌نامه‌ي «پليتيكا» نوشت: شبحي سراسر لهستان را فرا گرفته است: «شبح فوتبال».&lt;br /&gt;
بليت رفت و برگشت اسكاتلند ـ آرژانتين، 2500 دلار بود. عده‌اي از اسكاتلندي‌ها با طياره به نيويورك رفتند و از آنجا با «اتواستوپ» خودشان را به آرژانتين رساندند. دو نفرشان هم با دوچرخه اين سفر را كردند. سرازيري از آمريكاي‌شمالي به آمريكاي‌‌جنوبي؛ يك ژاپني هم همين كار را كرد. منتها رفت سانفرانسيسكو و ركاب زدن را از اين شهر شروع كرد: حدود 10 هزار كيلومتر. اقتصادداني در برزيل به غرغر افتاد كه: «انگار در دنيا فقط 11 نفر آدم مهم وجود دارد». اعضاي تيم‌ملي برزيل، مردم از كار دست مي‌كشند و به توپ گرد و ساق‌هاي پا نگاه مي‌كنند. نتيجه‌ي اين امر كاهش توليد است: چيزي حدود دو ميليارد دلار، آن هم البته فقط در برزيل!&lt;br /&gt;
ايران خودمان هم البته از اين معركه بركنار نبود. در بهار 57، يعني در شعله‌ور شدن آتش انقلاب، همزمان با كشتار يزد به دنبال كشتار تبريز و اعتصاب غذاي يك ماهه‌ي زندانيان سياسي، ايران هم در «جام» شركت مي‌كرد. 3-3-4 بازي مي‌كرد يا 2-3-1-4 و يا 4-3-3؟ «مسئله اين است». عضله‌ي پاي حمله‌كنندگان ياري خواهد كرد يا نه؟ بوق‌ها را هم مي‌برند يا نه؟ «والاحضرت همايون ولايتعهد» مربي تيم را به حضور مي‌پذيرند. آن هم در نوشهر و «نقاط ضعف تيم» را به مربي يادآور مي‌شوند و از خداي بزرگ مي‌خواهند كه «هميشه پشت و پناه ورزشكاران و قهرمانان وطن عزيز باشد». (اطلاعات، 9 مرداد 56) پسره‌ي جنغولك! و در همين ايام هم نوشتند: «اگر به حزب رستاخيز حمله مي‌شود دليلي جز اين ندارد كه اين حزب تنها راه رستگاري ملت ايران است» (رستاخيز، 7 تير 57) و چند نفري هم از فرصت استفاده كردند و مقداري كلمات قصار گفتند و از جمله جعفريان: «حزب رستاخيز در تاريخ. ايران به‌عنوان يك سازمان سياسي باقي مي‌ماند» (رستاخيز، 4 تير 57) و نويسنده‌اي در رستاخيز (6 خرداد): «غربي‌ها به ماده پرداختند، ما به معني...» و نماينده‌اي در مجلس: «آزادي هيچ‌گونه وجه مشتركي با هرج و مرج و بلوا ندارد و ملل آزاد جهان خواهان استقلال واقعي خود بدون دخالت همه‌ي قدرت‌ها هستند... در ايران استعمار به هر رنگ و شكلي كه باشد از نظر ملت مطرود و محكوم است و به همين سبب استعمارگران سرخ و سپاه دشمني ما را به دل گرفته و مي‌خواهند با ايجاد بلوا و آشوب و تفرقه‌اندازي ما را از رسيدن به هدف مقدسي كه در پيش داريم بازدارند». در همان جلسه، سالارجاف پيشنهاد كرد «به كليه‌ي كاركنان دولت، حداقل 33 درصد كل حقوق و مزايا و براي خدمتگزاران 45 درصد به‌عنوان دشواري‌هاي زندگي يا گراني معيشت پرداخت شود» (رستاخيز 10 خرداد). آژانس جهانگردي فلاني و شركاء هم مرتب اعلان مي‌داد كه «قهرمانان تيم‌ملي فوتبال ايران! ما فرياد مي‌زنيم، شما دروازه را به توپ ببنديد» و خطاب به علاقه‌مندان مي‌نوشت: «با احترام به خواسته‌ي علاقه‌مندان به فوتبال نويددهنده و جالب‌ترين تور آمريكاي‌جنوبي براي ديدار از مسابقات تيم‌ملي فوتبال ايران در جام‌جهاني 1978 آرژانتين مي‌باشد». در لندن، شرط‌بندي درباره‌ي تيم‌هاي اول رواج داشت: پيش از آغاز مسابقات، يك به چهار روي تيم آرژانتين و يك به 500 روي تيم ايران شرط‌بندي مي‌شد. پس از اولين مسابقه‌ي ايران، شرط‌بندي، يك به دو هزار شد؛ حرف‌هاي آژانس را گوش نداده بودند! و مسابقات جام‌جهاني روز پنجشنبه 11 خرداد (اول ژوئن) آغاز شد و يكشنبه چهارم تير (25 ژوئن) به اتمام رسيد و در روز شش تير، دو مهندس از مهندسان خودمان در صفحه‌ي اول اطلاعات با حروف درشت آگهي كردند: «پيروزي كشور آرژانتين را در مسابقات فوتبال جام جهاني به كاركنان سفارت كشور آرژانتين و آرژانتيني‌هاي مقيم ايران با كمال مسرت تبريك عرض مي‌نماييم».&lt;br /&gt;
همزمان با برگزاري جام‌جهاني، هيات‌هاي نظامي آرژانتين به اروپا رفتند كه سلاح‌هاي تازه‌اي بخرند. آمريكايي‌ها «حقوق بشري» شده بودند و كرشمه مي‌آمدند و فعلا نمي‌فروختند. پس بايد سراغ فرانسه و انگليس و ايتاليا و آلمان و اسپانيا رفت. در فرانسه، محل اقامت «هتل موريتس» بود. حضرات از ماشين پياده شدند. چمدان‌ها را زمين گذاشتند اما دو تا پيشخدمت‌هاي هتل چمدان‌ها را برنداشتند و گفتند: «ما اين كاره نيستيم». مدير هتل هم پيشخدمت‌ها را بيرون كرد كه قواعد و اصول مهمان‌نوازي را زير پا گذاشته بودند. پيشخدمت‌ها اخراجي شدند اما همه‌ي حرف‌شان اين بود كه ما اظهار عقيده‌ي سياسي نكرده‌ايم. «ما فقط خواسته‌ايم تنفر خودمان را از شكنجه‌اي كه بر آرژانتين سايه انداخته ابراز كنيم». داستان ادامه پيدا كرد. به كجا رسيد من نمي‌دانم، ويدلا مي‌داند.&lt;br /&gt;
آخر، ورزش، تجارت است. سياست هم هست. اين تربيت‌بدني در واقع يك تربيت سياسي است، شست‌وشوي مغزي است و تلقين ارزش‌هاي اساسي نظام حاكم: رقابت، پيروزي، پذيرش بي‌طرفي داور، اعتقاد به برتري قوي‌تر. مونترلان مرحوم گفته است با لگد زدن به توپ كه آدم خوش‌ اخلاق نمي‌شود. اخلاق را جامعه درست مي‌كند نه توپ. ورزش اخلاق را درست نمي‌كند. اخلاق ورزش را مي‌سازد. جامعه‌ي بداخلاق ورزش بداخلاق مي‌سازد. از اينجاست كه قدرت سياسي مستقر به ورزش روي مي‌آورد: قدرت سياسي هم كه دنبال حفظ قدرت است. اخلاق برايش مطرح نيست. هر چيزي كه قدرتش را حفظ كند مي‌پسندد. چه خوش اخلاق و چه بداخلاق. ورزش را هم به همين مناسبت به بازي مي‌گيرد. ورزش يعني ترويج ارزش‌هاي توجيه‌كننده‌ي قدرت سياسي يا نظام سياسي مستقر براي قدرت سياسي، يعني حواس‌ها را پرت كردن تا حواس خودمان جمع بماند و به تمشيت امور بپردازيم.&lt;br /&gt;
به همين مناسبت است كه در ورزش سراغ همكاري بين‌المللي مي‌روند. اين خيمه‌شب‌بازي به نفع همه است. 50 سال است كه زور مي‌زنند يك جوري همكاري بين‌المللي به وجود بياورند كه جلو گردن كلفتي‌ها و حماقت‌ها و رجاله‌بازي‌ها را بگيرد و نمي‌شود. باز همان زورگويي‌ها: اسرائيل، فرانسه، شوروي، آمريكا و بقيه‌ي حضرات و آسيا به نوبت. هيچ‌كس هم كاري نمي‌تواند بكند جز اينكه به فكر ساختن بمب اتمي باشد، بمبي كه اگر بتركد كار بشريت ساخته است و جامعه‌‌ي بشري، با همه‌ي ادعيه و نيات پاك حضرات قدرت‌نشين، نمي‌تواند جلو آدمكشي‌ها را بگيرد، جلو شكنجه را بگيرد. همه‌ي شكنجه‌چيان راست‌راست راه مي‌روند و بالاخره مثل چرچيل و پينوشه و ويدلا به وزارت و صدارت مي‌رسند. اگر هم بخت برگشت و از كار افتادند هزار آغوش امن براي‌شان باز مي‌شود؛ همين يك ساله را يادمان بياوريم: عبدي امين، بوكاسا و چرا راه دور برويم، محمدرضاخان خودمان و دارودسته‌اش. مقررات و مصوبات و عرف زندگي بين‌المللي را نگاه كنيد به شما مي‌گويند چاره‌اي ندارد. درست كه يارو خورد و برد، اما ديگر كاري ساخته نيست. شما هم فكر آينده باشيد، بزرگواري كنيد. اما آينده كه از گذشته جدا نيست. آينده كه از زير بته سبز نمي‌شود. آينده در دامان گذشته پرورش مي‌يابد. ضمنا زودتر از همه چيز بين‌الملل پليس درست مي‌شود و بين‌الملل ورزش. آفتابه دزد را در قطب شمال هم مي‌شود تعقيب كرد. مسابقات جهاني و ورزش‌هاي زمستاني را هم در قطب شمال مي‌شود برگزار كرد. آن يك براي حفظ امنيت و پاسداري از نظام مستقر و اين يك براي سرگرمي و تحميق جماعت. ورزشكاران جهان متحد شويد كه المپياد هست آن هم در حضور شخص شخيص هيتلر. جام‌جهاني هست تحت توجهات عاليه ويدلا و شركاء. جدا از رنگ و بو و پوست و خون. همه بياييد حالي بكنيم و هالتري بزنيم. برادري است، جوانمردي است و جهاني. همه بياييد، بياييد تماشا.&lt;br /&gt;
انبوه تماشاچي، انبوه بي‌چهره است. انبوه از خود بيگانه. پشت هم سيگار مي‌كشد، نگران مي‌نگرد، طغيان مي‌كند، برمي‌خيزد، مي‌نشيند، دم مي‌گيرد، شرط‌بندي مي‌كند. فضايي چون فضاي جشن و عزا و هر لحظه در آستانه‌ي انفجار و توپ بر تير دروازه مي‌خورد. داور زيادي سوت مي‌زند. انبوه بي‌چهره، بهترين يار و ياور قداره‌بندان و ششلول‌كشان است. انبوهي كه حضور دارد ولي وجود ندارد. انبوهي كه با چشمان باز به آينه مي‌نگرد و نمي‌بيند كه آينه‌ي دق است. به قول يكي، آدم‌ها احتياج به رويا دارند: روياي اينكه بزرگ‌ترين، قوي‌ترين و بهترين هستند، روياي اينكه يك چيزي هستند، به حساب مي‌آيند، محلي از اعراب دارند. شركت در «مراسم» به اين رويا تحقق مي‌بخشد. مراسم ورزشي هم يكي از مراسم است. شركت در مراسم به آدم هويت مي‌بخشد. تا بيرون صف هستي، هيچي، وارد كه شدي مي‌شوي هوادار، مافق اين و مخالف آن. با بغل‌دستي‌ها همسنگر مي‌شوي. تا بيرون امجديه هستي آدمي هستي بي‌نام و نشان. وارد كه شدي، دست چپ جايگاه بنشيني موضعت مشخص مي‌شود. دست راست جايگاه يا روبه‌روي جايگاه هم همين‌طور. آدم از بي‌طرفي در مي‌آيد، هويت خاصي را مي‌پذيرد، جبهه‌اش مشخص مي‌شود. اين هويت‌پذيري است كه آدم‌هاي ناآشنا را آشنا مي‌كند: با يك علامت، با يك عكس و حتي با نشستن در فلان طرف زمين، دسته‌ها معلوم مي‌شود، خط‌ها مشخص مي‌شود و فرد در انبوه غرق مي‌شود. انبوه طرفداران اين يا آن، هواخواهان بي‌نام و نشان اين يا آن. انبوه زبان خودش را دارد. علايم و نشانه‌هاي خودش را دارد. اين علايم و نشانه‌هاست كه به انبوه موجوديت مي‌بخشد. مهم افراد نيستند، مهم انبوهي است كه موجوديت خود را در اين علايم و نشانه‌ها مي‌يابد. با يك بيرق، با يك سوت سوتك، با شعارهاي ساده ولي قاطع و تحكم‌آميز: «همه جا اين»، «همه جا آن»، «شش‌تايي‌ها» و افشاگري داور: «داور پول گرفته».&lt;br /&gt;
اين انبوه هم نامشخص است و هم مشخص. اسم دارد (هواداران فلان تيم) و از آدم‌هاي بي‌نام و نشان تشكيل شده. هويت توده همين است. بودن در جمع. مضمحل شدن در جمع. جمعي كه بي‌شكل است و با جهت انبوه سر به زير است و مطيع. مقلد است و استقلالي ندارد. هرچه بگويند همان كار را مي‌كند. از فلان تيم طرفداري مي‌كند اما نه در پيدايش و آرايش و دگرگوني تيم تاثيري دارد نه مي‌خواهد داشته باشد. از هر 11 نفري كه فرستادند ميدان طرفداري مي‌كند، به تماشاي‌شان مي‌نشيند، به پاي‌شان پول مي‌ريزد و هورايش را مي‌كشد و كيفش هم كوك است. علاقه‌ي تماشاچي به يك تيم، علاقه‌اي تجريدي است و انتزاعي. از قيد زمان و مكان آزاد است. به تيم علاقه‌مند است، به پرچمش، به پيراهنش. پول مي‌دهد مسابقاتش را ببيند حالا چه در گروه اول و چه در گروه دوم، چه حسن در آن بازي كند، چه بازي نكند. تماشاچي طرفدار تيم است، نه طرفدار بازيكن و بازيكن طرفدار پول است، نه تيم. وابستگي تماشاچي به «تيم» مثل وابستگي افراد به احزاب و سازمان‌هاست. اما در غيردموكراتيك‌ترين احزاب، باز اين اصل، لااقل در نظر و اگر نه در عمل، پذيرفته شده كه «حزب» از افراد تشكيل شده و اعضا مي‌توانند به فلان يا فلان طريق در روي «حزب» تاثير بگذارند. اگر وابستگي به سازمان، عاقبت به از خودبيگانگي و انقياد مي‌انجامد لااقل سازمان در اصل، چگونگي تغيير و تحول خود را پيش‌بيني كرده است. اما توده‌ي انبوه همين انقياد و از خودبيگانگي را مي‌پذيرد بي‌آنكه در تغيير و تحول برپاكنندگان مراسم بتواند يا بخواهد كه نقشي داشته باشد. انبوه فعال نيست، منفعل است. مسابقه را ترتيب نمي‌دهد برايش مسابقه ترتيب مي‌دهند تا او آگهي را تماشا كند، شرط‌بندي مي‌كند، هورا بكشد، سرگرم باشد و پول خرج كند.&lt;br /&gt;
آخر جامعه همه چيز را تبديل به «ارزش مبادله» مي‌كند. در اين نظام فقط چيزي كه «ارزش مبادله» داشت مرغوب و مطلوب است. ورزش هم اگر وجود دارد نه به خاطر «ارزش استعمال» كه به خاطر «ارزش مبادله» آن است. شير در جنگل صنار نمي‌ارزد. اگر فكر تامين غذايش هم بكنيد ديگر اصلا نمي‌ارزد. اما شير در سيرك مي‌ارزد. سرمايه است. سر ساعت بايد غذايش را داد. خلق‌الله مي‌آيند كه دمش را ببينند و دندان‌هايش را بشمرند. شير در سيرك ارزش مبادله دارد. چون كالا شده است. در سيركي ديدم فوتباليستي را آورده بودند كه حالا بيا و گل بزن و به جماعت هم مي‌گفتند طرف، ملي‌پوش است،‌ جهاني‌پوش است با فلان‌قدر افتخار. اين منطقي است: در جهان كالاها، ورزشكار هم كالا مي‌شود. بايد مطابق شرايط معيني توليد شود و در بازار هم قيمت دارد و هركس بيشتر بدهد صاحبش مي‌شود.&lt;br /&gt;
و اين وسط برده‌فروشي راه مي‌افتد: ورزشكار برده‌ي زرخريد است آن هم در بازار جهاني. در بازار «نقل و انتقالات» هر كه بيشتر پول بدهد صاحب اوست. نه غيرتي، نه حميتي، نه علاقه‌اي و سر به حكم كور پول. «هر كه بيشتر دارد صاحب من است». چه معنويتي؛ بعضي جاها، برده‌فروشي به برده‌سازي مي‌رسد: در اسب‌سواري، بچه‌ها را از بچگي در مدارس شبانه‌روزي تربيت مي‌كنند كه وزن‌شان زياد نشود، دست‌شان بلند شود اما قدشان بلند نشود تا بتوانند به موقع سواركار ماهري شوند و سوار دلدل يا رخش بشوند و گوي سبقت را از ديگران بربايند. البته اين وسط، خلق پريشان‌حال، روي اسب‌ها شرط‌بندي كرده‌اند و آن پشت هم آقاي روتچيلد و يا يكي از فك و فاميل آقاخان مرحوم و يا آدم ديگري از همين قماش پول‌ها را به كيسه مي‌ريزد و سواركاري (سبق) پيشرفت مي‌كند و سواركار با 40 كيلو وزنش پير مي‌شود و پژرمده و فراموش. در ورزش‌هاي ديگر، دولت‌ها اگر نه موسسات بزرگ مالي، اين نقش برده‌سازي را بازي مي‌كنند: عده‌اي را در اردوگاه دائمي بردن. ساختن و پرداختن و ساختن براي مدال طلا گرفتن! وقتي كه مدال گرفتند همه مي‌گويند عجيب رژيم خوبي است، چه پيشرفت‌هايي كرده! (پول نفت كه به خاورميانه آمد شيخ طلاي عرب خودمان هم به فكر كسب افتخارات افتادند. بعيد نيست تا چند سال ديگر، جام‌جهاني، نصيب شيخ شارجه يا شيخ ابوظبي بشود، البته اگر زكي بماني بگذارد. پولش را كه دارند، بقيه‌اش هم خواهد آمد).&lt;br /&gt;
همه كار را بايد كرد كه ورزش تماشايي‌تر شود. ورزش، نمايش است و بايد تماشايي باشد. به نحوي بايد هيجان را زيادتر كرد. به اين ترتيب است كه حتي مقررات بازي هم براي تعيين قدرت واقعي حريفان تدوين نمي‌شود بلكه براي اين است كه بازي را تماشايي‌تر كند، پرگل‌تر كند، هيجانش را زيادتر كند. مسير تحول مقررات بازي‌ها را كه نگاه كنيد همين را خواهيد ديد. اين آقاي برزيلي كه حالا رئيس فدراسيون جهاني فوتبال است گفته بود كه مردم مي‌آيند گل تماشا كنند و نه بازي. بايد قواعد بازي را طوري عوض كرد كه گل‌ها بيشتر شود. داستات كوريز كوچك و اين حرف‌ها.&lt;br /&gt;
در آمريكا، مسابقات را تلويزيون پخش مي‌كند و تلويزيون با پول آگهي‌هاي تجارتي مي‌گردد و آگهي را بيشتر به برنامه‌اي مي‌دهند كه بيننده‌ي بيشتري داشته باشد. مسابقات بسكتبال را از تلويزيون پخش مي‌كنند اما به اين شرط كه مسابقه را مطابق وقت تلويزيون تنظيم كنند و در آن ساعتي كه تلويزيون تعيين مي‌كند برگزار كند و بعد هم در وسط بازي. هر جا كه تلويزيون صلاح ديد بازي را متوقف كنند كه آگهي‌هاي تجارتي پخش شود. به اين ترتيب ورزش حتي در زمان‌بندي خود نيز تابع منطق پول مي‌شود و اين در جامعه‌اي كه پول مي‌گيرند تا جواب سلامت را بدهند، تعجبي ندارد.&lt;br /&gt;
ورزش يك شبه واقعيت است. علت اين همه توجه هم براي اين است كه با اين شبه واقعيت روي واقعيت سرپوش بگذارند. «عقل سالم در بدن سالم» و «زنيرو بود مرد را راستي» ارزش‌‌هاي سنتي بود. آن زمان‌ها، اين حرف‌هاي امروزي نبود. حالا بدنش هم كه سالم باشد پا به رينگ بوكس كه بگذارد آن‌قدر به كله‌اش مي‌كوبند كه آخر سر عقلي نمي‌ماند. به پايان كار ورزشكاران نگاه كنيم. روزي كه كارشان تمام شد انار مكيده را مانند پژمرده و فراموش شده و دست به گريبان كابوس شهرت‌هاي زودگذر و مرگ زودرس هم كم نيست. اين افراط‌ها عمر را دراز نمي‌كند جيپ تيمسازها را پر مي‌كند.&lt;br /&gt;
اين است كه قهرمان، حباب رگبار است. نيامده از ميان مي‌رود و فراموش مي‌شود. آن كسي كه مي‌گفتند چنان با پاي راستش شوتي كرده كه توپ كه به كله‌ي بازيكن آلماني كه خورده كله‌ي بازيكن دور سرش چرخيده و هيتلر مجبور شده چنين پاي راستي را توقيف كند حالا پشت مسجد سپهسالار، در بارانداز، روي گوني‌هاي برنج نشسته بود و سيگار مي‌كشيد. خنده‌اي هم بر لب نداشت. تارزان 20 سال پيش امجديه، در تخت خانه‌اش سكته مي‌كرد و مي‌مرد و خلق، قهرمان تازه‌اي را كه برايش ساخته بودند نگاه مي‌كرد. پا طلايي‌ها و سر طلايي‌ها مي‌آيند و مي‌روند و تعداد زمين‌هاي بازي همچنان ثابت مي‌ماند و جيب‌ها پر مي‌شود و افتخارها افزوده.&lt;br /&gt;
آن حرف‌هاي غيرت و جوانمردي و فتوت و مردانگي را بريزند دور. حالا ورزشكار كالاست و كالا، آنجا مي‌رود كه خريدار داشته باشد. امروز براي اين توپ مي‌زند و فردا براي آن ديگري و به اين طريق است كه هر دم پيرهني را مي‌پوشد. بي‌تفاوت به همه چيز و با توجه به نوسانات بازار. ورزشكار جهان وطن است، كالاي جهاني است. علي مي‌رود كنگو مسابقه مي‌دهد نه براي اينكه سياه است و سياهان را دوست دارد، براي اينكه در كنگو از درآمد مسابقه ماليات كمتري مي‌گيرند. منتهي مسابقه را در ساعتي برگزار مي‌كنند كه با توجه به اختلاف ساعت، بشود در پر بيننده‌ترين ساعات، از شبكه‌ي تلويزيوني آمريكا به‌طور مستقيم و رنگي، پخش شود و اين است ته‌مانده‌ي داستان جوانمردي و تعصب و حرف‌هايي از اين قبيل.&lt;br /&gt;
ورزش، يك شبه سياست است يادمان باشد كه سياست هم چيزي جز مبارزه‌ي گروه‌ها و طبقات براي كسب و اعمال قدرت سياسي در جامعه نيست. صحنه‌ي بازي، مثلا زمين فوتبال، صحنه‌ي قدرت است: قوي‌تر پيروز است. تنها نشانه‌ي قدرت، زدن گل است. اما گل «شانسي» است، چون توپ گرد است و داور دراز و سوت هم در دهانش. مسابقه، يعني رقابت، خوب است و رقابت خوب است چون مسابقه خوب است و باعث مي‌شود بهتر و برتر پيروز شود و حق به حقدار برسد. چه بهتر از اين. به خصوص كه آشنايي اجمالي با قواعد بازي، از هر تماشاگري داوري مي‌سازد. همه مي‌توانند خودشان داوري كنند، تاكتيك و استراتژي تيم‌ها را ارزيابي كنند، در هر لحظه از كنار گود با تمام وجود اظهار وجود كنند. «كنار گود نشستن و بگو لنگش كن» يعني تصور اينكه آدم وسط گود است و در آنچه در گود مي‌گذرد موثر است. اين «لنگش كن» گفتم رسالت انبوه بي‌چهره است. با اين گفتن است كه تصور دخالت و مشاركت مي‌كند و خودش را با آنچه مي‌بيند غريبه احساس نمي‌كند. اين گفتن تبديل به يك بحث ـ سرگرمي دائمي مي‌شود: قبل از مسابقه، حين مسابقه، بعد از مسابقه ادامه پيدا مي‌كند. صبح، ظهر، شب و به اين ترتيب مشاركت خيالي، مشغله‌ي ذهني پايدار و دائم انبوه مي‌شود. انبوه واقعا تصور مي‌كند كه بود و نبودش عامل مهمي در تعيين سرنوشت بازي است.&lt;br /&gt;
رسانه‌هاي گروهي نظام حاكم هم اين تصور را تقويت مي‌كند. پس تكليف مسابقاتي كه از تلويزيون پخش مي‌شود چي؟ سوال‌‌هاي سخت مطرح نكنيم. در نظامي كه نفي‌كننده‌ي هرگونه مشاركت واقعي، مسئول و مستمر افراد در امور عمومي باشد؛ در نظامي كه دولت قدر قدرت با ديوانسالاران و فن‌سالارانش بر همه چيز سايه انداخته و هيچ‌كس از حق دخالت در تعيين سرنوشت اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي خود برخوردار نيست؛ در چنين نظامي «مراسم» و «شركت در مراسم»، به انبوه، تصور دخالت و مشاركت را مي‌دهد. به اين تصور پر و بال مي‌دهد كه انبوه ديگر مقلد و منفعل نيست بلكه مستقل و فعال است.&lt;br /&gt;
در مراسم ورزشي، همه چيز تلقين‌كننده و توجيه‌كننده‌ي نظام ارزش‌هاي موجود است: ضرورت زور و خشونت، اعتقاد به وجود داور بي‌طرف و مطلق، نظم و انضباط و رده‌بندي، اينكه برتر بهتر است و «برو قوي شو اگر راحت...» و اينكه انحصار، طبيعي است و نشانه‌ي انتخاب برتران است رقابت، باعث ترقي و پيشرفت است و هرچند بخت و اقبال هم بالاخره خود چيزي است و توجيه خشونت و سلطه‌جويي و نظامي بازي. زبان ورزشي بهترين ناقل اين ارزش‌هاست كه آن‌چنان از اصطلاحات نظامي ياري مي‌گيرد: نه تنها «پيروزي» و «شكست» بلكه «به توپ بستن دروازه‌ها»، «دروازه‌ها را فرو ريختن»، «توپچي‌هاي ما»، «سرداران فوتبال» و... بي‌خود نبود كه به پله لقب «شاه» يا «سلطان» دادند. به روزنامه‌هاي ورزشي نگاه كنيد قرابت ميان زبان ورزشي آريامهري و زبان سياسي رستاخيزي را مي‌بينيد. زبان ورزشي يا لغات خود را از زبان سلطه‌جوي نظامي به عاريت مي‌گيرد و يا از اصطلاحات ساخته و پرداخته‌ي انبوه و با به كار گرفتن اين اصطلاحات به انبوه حقانيت مي‌بخشد و موجوديتش را از رسميت بيشتري برخوردار مي‌كند. (از اين لحاظ اصطلاحات كشتي نمونه‌ي خوبي است و يا القابي كه انبوه به بازي‌كنان مي‌بخشد) انبوه بي‌نام و نشان زبان خود را در نوشته‌ها و گفته‌هاي رسانه‌هاي گروهي مي‌يابد و اين خود به ايجاد فضاي تفاهم ميان انبوه و قدرت ياري مي‌رساند.&lt;br /&gt;
آخر انبوه براي خودش حق حياتي دارد. بايد مراعاتش را بكند، در دنياي شبه سياسي انبوه حتي اعتراض هم ممكن است. ويدلا تنها حاضر بود كه چند تا فوتباليست تبعيدي را ببخشد كه بيايند و تيم فوتبال را تقويت كنند. زير فشار افكار عمومي انبوه تماشاچي، در دوران آريامهر هم، آنجايي كه ساواك كوتاه آمد بخشيدن يكي دو تا بازيگر فوتبال بود. در روزگاري كه مبارزان را قرمه مي‌كردند و صدايي در نمي‌آمد، فشار فضاي ورزشي موجب خلاصي آن چند تن شد. اما اگر قدرت، هواي انبوه را دارد، انبوه هم رعايت احوال قدرت را مي‌كند: آن وقت‌ها مي‌گفتند آن پا طلايي يا سر طلايي آن كاره است و بد هم برايش هورا مي‌كشيدند. اين فضاي تفاهم براي آن است كه سرگرمي وجود داشته باشد و همه سرگرم باشند و هر كي به كاري مشغول.&lt;br /&gt;
ورزشگاه شبه جامعه است: خلقي نگران و بي‌اثر، شادمان و خرسند و ناخرسند. فارغ از آنچه مي‌گذرد و چشم به پاي 22 تن دوان و نالان. در اين فضا همه‌ي ارزش‌هاي جامعه القاء مي‌شود، همه‌ي روابط جامعه توجيه مي‌شود. انبوه، همبازي دست‌آموز قدرت و دولت است. در تحول شبه جامعه‌ي ورزشگاه همه‌ي روندهاي مشهود در جامعه‌ي واقعي را مي‌بينيم: نظامي شدن، جهاني شدن، كالايي شدن، انحصاري شدن و دولتي شدن و «حق باقوي است» و قوي دولت است و آن هم دولت قدر قدرت.&lt;br /&gt;
فضاي گرگ و ميش انبوه، فضاي فاشيسم است با تعصب‌هايش، خشم‌هايش و بي‌عدالتي‌هايش و بي‌طاقتي‌هايش.&lt;br /&gt;
به اين ترتيب است كه مي‌بينيم قدرت‌هاي اقتصادي و سياسي از اين پستانك سحرآميز غافل نيستند. در بسياري از كشورها (راه دور نرويم در همين ايران آريامهري خودمان) ادارات دولتي خرج تيم‌ها را مي‌دهند! ظاهر قضيه هم جاي حرف نمي‌گذارد: هر موسسه براي سلامت كارمندان خودش، 20، 30 نفري را مي‌خرد كه بدوند و توپ بزنند، خيلي كارمندان هم خوشحال كه آنها هم تيمي دارند و پيرهني و نامي و نشاني در بازار مكاره‌ي ورزش: «ماليه»، «عدليه» را مي‌زند و خودش به «نظميه» مي‌بازد و با «طرق» مساوي مي‌كند و در وقت اضافي از «صحيه» مي‌برد و در مسابقه‌ي با «تجريه» كارت زرد مي‌گيرد و به دسته دوم سقوط مي‌كند تا سال ديگر مربي بهتري وارد كند و بازيكن بهتري بخرد و دوباره صعود كند. «اطفائيه»، «صنعت نفت» را شكست مي‌دهد اما خودش در برابر «آب و برق»، بند را آب مي‌دهد و «دريايي»، «هوايي» را مي‌زند و با «زميني» هيچ به هيچ به نفع طرفين مي‌كند و «ذوب‌آهن» و «ماشين‌سازي» و همين‌طور برو كه آمدم. اسامي تيم‌ها هم طنين افتخار دارد. طنين گذشته‌هاي پر افتخار را. ايوان مداين، طاق بستان، تخت سليمان، مسجد شيخ لطف‌الله را هم براي پر كردن جام اضافه مي‌كنيد، با گذشته پيوند داشتن كه بد نيست. اين توجه هم مجاني تمام نمي‌شود. پول‌ساز است و حواس‌پرت‌كن.&lt;br /&gt;
در ورزش است كه اول از همه رفتند سراغ ارزش‌هاي سنتي: «هويت» خودمان مي‌شود دست‌آويزي كه حواس‌مان را پرت كنند. روزي تكيه و زورخانه نشانه‌ي خرافات بود و كهنه‌پرستي و منبع فساد اخلاق. بعد كه به جنگ غرب رفتيم اول از همه حق وجود زورخانه را شناختيم. صبح كله‌ي سحر همه را به ورزش باستاني خوانديم كه در «خانه‌ي قمرخانم» ميل و كباده بگيرند و بچرخند و بچرخند تا آفتاب را مهتاب ببينند و مهتاب را آفتابه. در ورزش بود كه خيلي زودتر از جاهاي ديگر ارزش‌هاي باستاني به كمك‌مان آمد و زودتر از جاهاي ديگر فهميديم كه بابا خودمان هم يك چيزي هستيم و لازم نيست مثل آن مرحوم يكي از شرايط اصلاح ايران را ترويج ورزش‌هاي سوئدي بدانيم. مال خودمان هم كارساز است.&lt;br /&gt;
خصوصا كه جنبه‌ي نمايشي هم دارد. حتي در چشم خارجي. براي همين است كه قبل از «رقص محلي» و «موسيقي محلي» رفتيم سراغ «ورزش باستاني». باز هم به پول و همت دستگاه دولت. حتي شعبان‌خان را فرستاديم به ايتاليا، تا همراه با باستانكارهايش در فستيوال رقص ميدان‌داري كند و براي مام وطن در صحنه‌ي بين‌المللي افتخارات جمع و جور كند. در صحنه‌ي ملي كه «تاجبخش» كرده بود و به دانشگاه هم لقب «كو...خانه» داده بود!&lt;br /&gt;
اين احياء سنت‌ها، همه جا هست. رونق گاوبازي را در اسپانياي فرانكو يادآور شويم. بزكشي هم در افغانستان داشت در همين مسير گام برمي‌داشت. تكيه‌ي روي اين نوع «اختصاصات محلي» اجازه مي‌دهد كه انبوه براي خودش، هويت ملي هم بسازد. آن هم به كمك ورزشي كه فقط «ما» مي‌كنيم اگر اينجا باستاني‌كاري است و آنجا گاوبازي است، در آمريكا فوتبال امريكايي است، در فرانسه راگبي و دوچرخه‌سواري و در جاهاي ديگر هم چيزهاي ديگر. اما همه‌ي اينها در مقابل فرآيند جهاني شدن ورزش، كوشش عبث مي‌كنند.&lt;br /&gt;
همه كس بايد پپسي / كولا بنوشد و به ورزش جهاني مثلا فوتبال مشغول باشد. در كشورهاي دنياي سوم، با خيل عظيم مهاجران و شهرزده‌ها و حاشيه‌نشين‌ها، ورزش چه موهبتي مي‌تواند باشد. همه‌ي گمشده‌ها خود را در انبوه «مراسم» باز مي‌يابند هويتي پيدا مي‌كنند و همه چيز را فراموش مي‌كنند. يكپارچه آتش و هيجان و تعصب كه «همه جا پرسپوليس».... از در و ديوار بالا مي‌روند تا ورزشگاه صد هزار نفري مالامال شود. حال، خاستگاه فاشيسم دنياي سوم، انبوه نشسته است. مراسم آغاز مي‌شود. سوت مي‌زنند، انبوه نگاه مي‌كند، زندگي مي‌كند. ديگر حاضر است چشم و گوش بسته همه چيز را فدا كند: فداي مراسم و چه چيز بهتر از اين براي تيم‌سازان و تيمساران.&lt;br /&gt;
شبه بازي، شبه جامعه، شبه سياست، شبه قدرت و اين همه، شبحي است كه ما را فرا گرفته: ورزش، افيون ملت‌ها! توپ گرد = عقل گرد و چه حرف‌ها، چه چيزها، آدم شاخ درمياره.&lt;br /&gt;
ويدلا شاخ در نياورد. نه او و نه همقطارانش. همه حواس‌شان جمع بود. براي اينكه 14 تيم انتخاب شوند كه به همراه تيم‌هاي آلمان و آرژانتين، از اول تا 25 ژوئن در آرژانتين مسابقه بدهند، در پنج قاره جهان 250 مسابقه داده شد و 709 گل زده شد. سازمان‌هاي چريكي اعلام كردند كه در طول مدت مساغبقات رعايت آرامش و نظم را مي‌كنند. آنها هم به فضاي تفاهم با انبوه احتياج داشتند. دولت با همه‌ي اين احوال از هيچ‌گونه اقدام امنيتي كوتاهي نكرد. چند نفر را فرستاد اسرائيل كه از آنها هم فوت و فن «مبارزه با خرابكاري» را ياد بگيرند. ورزشكاران كه مي‌رسيدند تحت پوشش امنيتي شديدي قرار مي‌گرفتند. البته آن هم به دور از جماعت. مثلا ايتاليايي‌ها و فرانسوي‌ها را در حومه‌ي بوئنوس‌آيرس، در باشگاه هندي (75 هكتار) جا دادند. حق عضويت در اين باشگاه ساليانه 1500 دلار است. جلو هر در يك ماشين پليس. يك گشتي هم دورتادور مي‌گردد. ورزشكاران بردگي مي‌كنند: صبح تا عصر ورزش و تمرين، ساعت هفت‌ونيم شام و بعد استراحت و استراحت يعني خواندن چند تا كتاب و مجله و روزنامه و ديدن چند تا فيلم و نگاه كردن به همان سري‌هاي تلويزيوني: «بالاتر از خطر»، «زن اتمي»، «كوژاك»، «خيابان‌هاي سانفرانسيسكو». باز هم بگوييد ورزش باعث دوستي ملت‌ها نمي‌شود. تيم ايران كه تمرين مي‌كرد بالاي سرش هليكوپتر دور مي‌زد. امنيت چنين مي‌خواست، هرچند غارغار هليكوپتر اعصاب راحتي براي بازيكن و مربي نمي‌گذاشت. آقاي ويدلا فوتبال‌ دوست ندارد اما حالا ديگر وقت اين حرف‌ها نبود. روز آغاز جام، همه‌ي ادارات دولتي از ظهر تعطيل شد و در طول مدت جام، ادارات دولتي ساعات كار خود را تغيير دادند تا كارمندان بتوانند بعدازظهرها، با خيال راحت، بازي‌ها را تماشا كنند. البته كه ويدلا در مراسم افتتاح هم آمد. هرچند چون بازيكنان چند تيم اروپايي تصميم گرفته بودند كه دست او را نفشارند او هم به دست تكان دادن از جايگاه خودش اكتفا كرد. مسابقات شروع شد. آرژانتين را خيلي‌ها از تيم‌هاي قوي مي‌دانستند و بخت پيروزيش را زياد مي‌ديدند. با اين همه لطف داوران و حمايت تماشاچيان هم از هيچ كمكي دريغ نكرد. فرانسوي‌ها با يك پنالتي به آرژانتيني‌ها باختند. درباره‌ي اين پنالتي خيلي‌ها حرف زدند. برزيل هم كه با آرژانتين مسابقه داشت، شب پيش از مسابقه، هواداران تيم آرژانتين دور و بر هتل برزيلي‌ها جمع شدند و هياهو كردند كه برزيلي‌ها نتوانند استراحت كنند و بخوابند و فردا خواب آلوده و چرتي به مسابقه بپردازند. برزيل تيم شكست نخورده بود اما اگر آرژانتين گل بيشتري به «پرو» مي‌زد به جاي برزيل به مسابقه نهايي مي‌رسيد قرار بود مسابقه‌ي برزيل ـ لهستان و آرژانتين ـ پرو همزمان آغاز شود. اما مسابقه‌ي آرژانتين با چند ساعت تاخير شروع شد يعني وقتي آرژانتيني‌ها وارد زمين بازي شدند مي‌دانستند كه بايد با چهار گل اختلاف، پرو را شكست دهند. پرو در طول بازي‌هاي جام شش گل خورده بود و در سال 1975 قهرمان آمريكاي جنوبي بود. با همه‌ي اين، آرژانتين پرو را شش بر هيچ شكست داد و به مرحله نهايي راه يافت. البته اين تصادف بود هرچند برزيلي‌ها گفتند كه برو خائن به فوتبال و ورزش است. به قول خودمان مفسد في الفوتبال. مربي برزيلي گفت: «هيچ نكردند. زوري هم نزدند و مسابقه را دو دستي تقديم كردند به حريف. بعضي از اين پروئي‌ها هيچ پابند اخلاق نيستند». اخلاق يا غيراخلاق، آرژانتيني‌ها به فينال رسيدند در مقابل هلند. در روز مسابقه، انبوه فرياد كشيد و داور سوت زد.&lt;br /&gt;
سوت‌ها را بيشتر عليه هلندي‌ها زد تا آرژانتيني‌ها، هلندي‌ها 50 بار خطا كردند و آرژانتيني‌ها 22 بار. هر خطا، آهنگ بازي را مي‌شكست و توپ را و ابتكار را به دست حريف مي‌سپرد. در هر حال آرژانتين قهرمان شد و جام طلاي پنج كيلويي 36 سانتيمتري را برد. ورزشگاه ريورپلات، شادي ايام كارناوال را پيدا كرد. از زمين و آسمان كاغذ و پولك و بيرق رنگ و وارنگ مي‌جوشيد. ويدلا با قيافه‌ي خندان آهارزده‌اش براي همه دست تكان داد. به ميان ورزشكاران آمد تا دست بفشارد و مدال به سينه‌ها بزند. هلندي‌ها نه دست دادند نه مدال گرفتند. سرشان را انداختند پايين و از زمين رفتند بيرون. از قبل اين‌طور قرار گذاشته بودند. به معناي آنكه ما حساب ورزش را از حساب شكنجه جدا مي‌كنيم. ساعت نزديك شش بعدازظهر بود. تا آن لحظه 22 بازي فوتبال را شبكه‌هاي تلويزيوني در مجموع سه هزار و 400 ساعت پخش كرده بودند. در اين ميان مصرف برزيل، كلمبيا، اكواتر و اروپاي غربي بيش از همه بود. چين توده‌اي و آفريقاي‌جنوبي هم اولين بار بود كه از اين جام شوكران نوش جان مي‌كردند. مسابقه‌ي نهايي را 500 ميليون نفر يعني يك‌هشتم جمعيت دنيا تماشا كردند. بعضي هم گفتند آن روز، دو ميليارد نفر جلو قوطي بگير و بنشان نشسته بودند. خدا داناست.&lt;br /&gt;
در آرژانتين، خوشي و شادي تا صبح ادامه داشت. حضرت ويدلا صبح لباس ژنرالي پوشيد و كار و زندگي را ول كرد و به ميان سه هزار جوان آمد كه در نزديكي دفتر كارش رقص و شادي مي‌كردند. در عيش جوانان مشاركتي كرد تا بگويد: «دولت به آينده‌ي آرژانتين كه شما جوانان آن را خواهيد ساخت ايمان دارد. اين خود دليلي براي غرور ماست». به قول «اطلاعات»: «آرژانتين هرگز اين‌طور جشن نگرفته بود».&lt;br /&gt;
اما در همان زمان مي‌شد به فكر زنان، مردان و كودكان نبود كه 800 متر دورتر از ورزشگاه، در زندان «مدرسه‌ي مكانيك نيروي دريايي» شب‌ها را به روزها گره مي‌زنند. براي اينان، ختم مسابقات، آغاز دوران شكنجه است.&lt;br /&gt;
در آرژانتين كه دچار نشئه فوتبال شده بود، در مملكت تانگو و پايتخت شكنجه و در ميان فريادهاي شادي، همسران و مادران ناپديدشدگان از پاي ننشستند؛ نامه‌اي به اعضاي تيم‌هاي فوتبال نوشتند كه هنوز هم «جواناني مثل شما» در زندانند و اعدام مي‌شوند و بعد همچنان كه از چند ماه پيش شروع كرده بودند، هر روز پنجشنبه، سه بعدازظهر، ساكت و آرام در ميدان ماه مه، مقابل مقر رئيس‌جمهور، كاخ سرخ، به راهپيمايي خاموش پرداختند و از گمشدگان خود خبر خواستند. روزنامه‌نويس بامزه‌اي از سر طعنه آنها را «ديوانه زنان ميدان مه» لقب داد. بيچاره نمي‌دانست اين «بامزگي» جهانگير مي‌شود. حالا، روزهاي پنجشنبه «ديوانه زنان» آرام و خاموش به راه مي‌افتند. جنرال‌ها حرص مي‌خورند و جهانيان همدلي مي‌كنند:&lt;br /&gt;
10 ژوئن 1978. ميدان مه. يك طرفش كاندرال و برج ساعتش و طرف ديگر، «كازاروزادا» (كاخ سرخ، تقليد بي‌مزه‌اي از كاخ سفيد مرگ بر آمريكا) و در وسط ميدان ستون يادبود 25 مه 1810، روز رهايي آرژانتيني‌ها از زير يوغ اسپانيايي‌ها، روز استقلال آرژانتين. حدود سه بعدازظهر، چند نظامي مسلح روي بام‌ها و يكي و دو تا هم جلو در ورودي كاخ. وسط ميدان، حول و حوش ستون يادبود، جماعت كم‌كم جمع مي‌شوند. چند تا از فوتباليست‌ها هم آمده‌اند. زن‌ها زيادند. يكي‌شان يواش مي‌گويد: «مواظب باشيد، مامور شخصي‌پوش فراوان است». ساعت كليسا، سه‌ونيم را مي‌زند. در يك چشم به هم زدن، 300، 400 تايي زن، روسري، چارقد با دستمال سفيدي را به روي سرشان مي‌اندازند. راهپيمايي به طرف كاخ شروع مي‌شود. خاموش. دو پليس مي‌دوند و راه را مي‌بندند. «ديوانه زنان ميدان مه» حالا دور ستون هستند. مردم جمع شده‌اند بحث شروع شده:&lt;br /&gt;
ـ آبروريزي است. اين است تصويري كه از آرژانتين ارائه مي‌دهيد. روزنامه‌نويس‌ها را نگاه كنيد. منتظر همينند تا در فرانسه از شما انتقاد كنند.&lt;br /&gt;
ـ آبروريزي، مساله‌‌ي مفقودالاثرهاست.&lt;br /&gt;
ـ دو سال است كه پسرم را نديده‌ام. نمي‌دانم كجاست و حتي نمي‌دانم زنده است يا مرده. ما هم آرژانتيني هستيم. آخر مگر اين وضع طبيعي است؟&lt;br /&gt;
ـ البته كه طبيعي است اگر پسرت انقلابي بوده!&lt;br /&gt;
ـ نه، والله. پسرم كاتوليك پروپا قرص و فالي بود. به بينوايان و محرومان محله كمك مي‌كرد.&lt;br /&gt;
ـ پس دادگاهي مي‌شود.&lt;br /&gt;
ـ چه دادگاهي. دادگاه فقط دادگاه عدل الهي است.&lt;br /&gt;
بغض گلوي زن را گرفته است. پليس مردك را به كناري مي‌كشد. چند تا روزنامه‌نويس هستند، زن‌ها حرف مي‌زنند، فرياد مي‌كشند، گريه مي‌كنند. پليس مي‌خواهد خاموششان كند. زن‌ها مي‌پرسند از شوهرم، برادرم، پسرم خبر داري؟ پليس خشونت مي‌كند.&lt;br /&gt;
زنان به طرف خيابان فلوريدا حركت مي‌كنند: خيابان شيك و پيك پايتخت. صف‌شان به 200، 300 متر مي‌رسد. عابران كنجكاوانه وراندازشان مي‌كنند و مي‌پرسند هر «ديوانه» باز هم داستان آن شب را، آن بعدازظهر را، آن... و آمدن آنها را تكرار مي‌كند.&lt;br /&gt;
به ته خيابان كه مي‌رسند متفرق مي‌شوند. روسري‌ها را برمي‌دارند و هركدام از سويي، يكي دو تا به سراغ خبرنگاران مي‌آيند: «از ما حرف بزنيد. ما مي‌خواهيم بچه‌هاي‌مان را ببينيم».&lt;br /&gt;
متفرق كه شدند پليس چند تايي را توقيف كرد. پنجشنبه بعد هم خواهند آمد و پنجشنبه‌هاي بعد هم. روز بيست‌دوم ژوئن هم آمدند. 200 تايي بودند. سه روز به پايان جام مانده بود. مثل هميشه خاموش به راه افتادند. يكهو صدها جوانك بيرق به دست و با فرياد «حزب فقط آرژانتين» به آنها حمله بردند و به فحش و فضيحت پرداختند. ديوانه‌زنان آرام متفرق شدند.&lt;br /&gt;
هنوز هم مي‌آيند. تا روزي كه از گمشدگان خبري بيابند خواهند آمد.&lt;br /&gt;
هر روز پنجشنبه، سه بعدازظهر، يادتان باشد كه به يادشان باشيد. همين ماه پيش بود كه عده‌اي پيشنهاد كردند جايزه‌ي صلح نوبل را به «ديوانه زنان ميدان مه» بدهيد. چرا كه نه؟ حق‌شان است مظهر وجدان درهم شكسته‌ي خلق در تلاش و مبارزند.&lt;br /&gt;
اين گمشدگان كيستند. «گمشده» يا «مفقودالاثر» از پديده‌هايي است كه در سال‌هاي اخير در كشورهاي دنياي سوم رواج پيدا كرده. تا به حال زنداني سياسي داشتيم و معدومين. حالا دسته‌ي سومي هم اضافه شده است. چون علاوه بر پليس رسمي، دار و دسته‌هاي نيمه‌رسمي هم به مبارزه با خرابكاري پرداخته‌اند. اين است كه دولت مي‌گويد به من مربوط نيست. فعاليت اين نوع گروه‌هاي ضربت حرفه‌اي روز به روز بيشتر مي‌شود. سرنخ آنها البته كه دست پليس رسمي است و سرنخ پليس رسمي هم در دست مستشاران و عمله اكره‌ي سيا و شركاء. در مورد آرژانتين كه خود آقاي ويدلا هم مثل همسايه‌اش پينوشه از دوره ديده‌هاي سيا است و بي‌هيچ خجالتي رسالت بزرگ خودش را عيان مي‌كند: سركوب خرابكاران براي نجات خانواده، ميهن و فوتبال و ضمنا تامين امنيت لازم براي فعاليت شركت‌هاي چند مليتي امريكا و زمينداران بزرگ آرژانتين. اسم همه اينها را گذاشت: «بازسازي ملي».&lt;br /&gt;
ماشين سركوب در واقع از زمان خانم برون ناني به راه افتاد يعني از تابستان 1974 ولي با كودتاي ويدلا در 24 مارس 1976 (فروردين 1355) و روي كار آمدن نظاميان همه چيز ابعاد ديگري پيدا كرد.&lt;br /&gt;
ژنرال مناندز فرمانده ارتش سوم، در تابستان 1976 اين كلمه‌ي قصار را به زبان آورد: «ويدلا كه حكومت مي‌كند من آدم مي‌كشم». لحن سخن آشناست. بگذريم! و بگوييم كه مناندز، دروغ نمي‌گويد.&lt;br /&gt;
يك سال و نيم پس از كودتاي نظاميان، در امريكا گزارش درباره‌ي كارنامه‌ي دولت نظامي تدوين شد (20 نوامبر 1977): در اين مدت بيش از شش هزار نفر اعدام شده‌اند. شماره‌ي زندانيان سياسي به 12 تا 17 هزار نفر و شماره‌ي گمشدگان به بيش از 30 هزار تن مي‌رسد. قسمت اعظم اين افراد را روشنفكران، دانشجويان، كارگران، اعضاي اتحاديه‌هاي صنفي، اقوام و دوستان و مدافعان زندانيان سياسي تشكيل مي‌دهند.&lt;br /&gt;
دو سال پس از كودتا، سازمان عفو بين‌الملل، از بيش از 15 هزار گمشده و 10 هزار زنداني سياسي صحبت كرد. همين سازمان، در گزارش 1979 خود باز هم صحبت از 15 هزار مفقودالاثر مي‌كند. در ماه مه 1978، طرفداران حقوق بشر، فهرست اسامي 2500 گمشده را در روزنامه‌ي «پرنسا» انتشار دادند، چند ماه بعد، در ماه نوامبر، فهرست 1542 نفر ديگر هم منتشر شد. در برابر همه‌ي اين هياهو، دولت نظاميان اول سكئوت كرد و بعد چند بار اعلام كرد كه عده‌اي را كه تصور مي‌شد مفقودالاثر نشده‌اند پيدا كرده است؛ جمع كل اين افراد به 600 نفر هم نمي‌رسد. اما اسم و رسم هيچ‌كدام از اين عده را انتشار نداد.&lt;br /&gt;
در سپتامبر گذشته بالاخره نظاميان قانون تازه‌اي درباره‌ي مفقودالاثران به تصويب رساندند؛ دولت يا اقوام كساني كه از آغاز حكومت نظاميان مفقودالاثر شده‌اند مي‌توانند تقاضا كنند تا دولت حكم وفات آنها را صادر كند؛ نماينده‌ي دولت و يا يكي از اقوام مفقودان به دادگستري مراجعه مي‌كند و تقاضاي خود را به ثبت مي‌رساند. پنج بار در روزنامه‌ي رسمي اعلان مي‌كنند اگر تا 90 روز اثري از مفقودالاثر پيدا نشد حكم وفاتش را صادر مي‌كنند. با اين قانون جديد، نظاميان بايد بتوانند قضيه‌ي گمشدگان را حل و فصل كنند!&lt;br /&gt;
در اول امسال مسيحي يعني اوايل همين دي‌ماه گذشته، شوراي امور نيم‌كره‌ي غربي، از سازمان‌هاي ترقي‌خواه، امريكا، اعلام كرد كه در سال 1979، آرژانتين ركورد تجاوز به حقوق بشر را در قاره‌ي امريكا به دست آورده است؛ تعداد مفقودان به 15000 نفر مي‌رسد. كشور بعدي اوروگوئه است كه دو هزار زنداني سياسي دارد.&lt;br /&gt;
جنرال ويولا رئيس ستاد ارتش نيروي زميني يك بار كه در سال 1977 لب به سخن گشودند فرمودند كه «در مبارزه با تروريسم 8500 نفر را خنثي و بي‌اثر كرديم». زنده يا مرده، معلوم نيست. همه را گرفتن، از آن كس كه فعاليتي دارد (پرونيست دست چپ و يا چريك‌هاي ارتش انقلابي خلق) گرفته تا آدم‌هايي كه اسم و رسم‌شان در دفترچه تلفن دستگيرشدگان پيدا مي‌شود، جنگ است. جنگ نظام نظاميان با هركس كه سر بلند كند و بر اساس قانوني ساده و گويا: قتل، شكنجه، غارت.&lt;br /&gt;
از مدرسه‌اي در بوئنوس‌آيرس، بچه‌هاي 15، 16 ساله ناپديد شد و خبري باز نيامد. روش‌ها گوناگون است: بعضي را سوار اتومبيل مي‌كنند و بعد اتومبيل را به مسلسل مي‌بندند. بعضي ديگر را به هليكوپتر مي‌نشانند و از آن بالا مي‌اندازند در دريا. عده‌اي را هم آمپول‌كاري مي‌كنند. به كوچك‌ترين بهانه.&lt;br /&gt;
اين را بخوانيد: در اواخر سال 1977، كارگران كارخانه‌ي رنو در كوردويا اعتصاب كردند. صد نفري از آنها دستگير شدند و بعد هم مفقودالاثر، وكيل مدافع آنها هم در دوم سپتامبر همان سال مفقودالاثر شد. راحت، نه خاني آمده و نه خاني رفته و امنيت حفظ شده!&lt;br /&gt;
داستان آقاي لوئيس رامس هم ساده است و هم آموزنده: لوئيس رامس خبرنگار راديو است. آن هم در يكي از ايستگاه‌هاي رادويي كوچك شهرستان‌ها. در سپتامبر 1977، نيروي دريايي آرژانتين، كشتي‌هاي ماهيگيري شوروي و بلغاري را به توپ بست. به آقاي رامس هم مثل ديگر همكارانش خبر دادند كه بايد فتوحات لشكر ظفرنمون را چنان به چشم و گوش خلق خدا برساني كه باد غرور به زير غبغب درآيد و عرق ملي به جوش، لوئيس خان بي‌احتياطي كرد. مصاحبه‌ي كوتاهي هم با يك ملوان بلغار ترتيب داد و مصاحبه را هم منتشر كرد. ملوان بلغار اظهار عقيده كرده بود كه به نظر او، اين درگيري خارج از آب‌هاي ساحلي آرژانتين روي داده است. آقاي رامس را براي اداي توضيحات لازم به پايگاه نيروي دريايي احضار كردند. چه شكنجه‌اي كشيد و بعد هم به زندان راوسون. تا ماه‌ها بعد، آقاي رامس يا كتك نوش جان مي‌كرد و يا شكنجه مي‌ديد. اگر از احوالاتش بخواهيد ملالي ندارد جز... احوالاتش را از ويدلا بپرسيد.&lt;br /&gt;
سري هم به «سان ژوستو» بزنيم بد نيست:&lt;br /&gt;
سان ژوستو، حومه‌ي بوئنوس‌آيرس. 500، 600 تايي مهاجر ميان خرابه‌ها و خاكروبه‌ها و يا چند تا خانه‌ي سازماني اين‌ور و آن‌ور خانواده‌هاي كارگران و بيكاران در هر حال فقير، با ماهي 150 تا 300 تومان سر مي‌كنند اما با مقاومت در برابر پليس و «بازديدهايش». قضيه در اسفند 56 شروع شد.&lt;br /&gt;
«آنا. م. با من حرف مي‌زند. به زحمت 30 سالش مي‌شود. با يك خروار بچه و هنوز هيچ نشده با صورتي پژمرده، رنج كشيده و رقت‌انگيز. از ما در اطاق كوچكي پذيرايي مي‌كند كه پس از ناپديد شدن پدر، همه‌ي افراد خانواده در آن زندگي مي‌كنند». يك روز آمدند. پليس كه نه. شخصي‌پوش‌هايي كه صورت‌شان را پوشانده بودند و درها را مي‌شكستند و يا قفل‌ها را منفجر مي‌كردند، هر دفعه زن‌ها را مجبور مي‌كردند كه لخت بشوند. گاهي هم بهشان تجاوز مي‌كردند. به همه. به جوان‌ترها، آن هم جلوي چشم مرد خانه و بچه‌ها. بعد وحشيانه همه را كتك مي‌زدند. مثل اينكه مي‌خواستند ما را بكشند. حتي بچه‌ها را هم وقتي كه گريه مي‌كردند و يا درست دست‌هاي‌شان را هوا نمي‌كردند كتك مي‌زدند و بعد وقتي كارشان تمام مي‌شد مرد خانه را مي‌بردند. هر دفعه يكي را تا به حال 22 نفري شده. قضيه هر روز از سر شروع مي‌شد. حتما كيفي مي‌كردند كه هي، برگردند و ما را بترسانند. اما خوب، وحشتناك بود. كم‌كم ديگر انتظارشان را مي‌كشيدم. درست همان‌طوري كه روزهاي تعطيل، آدم انتظار رفقا و فك و فاميلش را مي‌كشد. آدم‌هاي اينجا زياد از پليس خوششان نمي‌آيد با اين حال يك دفعه زني رفت كلانتري كه پرس‌وجويي بكند. ديگر برنگشت. به همين خاطر است كه حالا ديگر فقط منتظريم، منتظريم كه برگردد...».&lt;br /&gt;
كجا رفته‌اند؟ چرا رفته‌اند؟ دولت كه اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند. اما مدير روزنامه دولتي خندان و خوش‌خيال اسرار نهان را آشكار مي‌كند: حضرات خانه‌هاي سازماني، خانم‌بازهاي قهاري هستند. از خانه در رفته‌اند كه با خيال راحت، عزب اوغلي بشوند و شكمي از عزا در بياورند!&lt;br /&gt;
موارد همه به هم شبيه است. كسي را گرفتن و بردن و بقيه قضايا. اما اينجا و آنجا داستان از تصور مي‌گذرد. دار و دسته‌ي بورخس ويدلا از خودشان ابتكار به خرج مي‌دهند نكند كسي فكر كند كه شكنجه يعني تكرار و تقليد. مي‌خواهند ثابت كنند كه همزمان با «بازسازي ملي» دارند نوآوري هم مي‌كنند. «بازسازي ملي» را نمي‌شود با تقليد انجام داد بايد مكتب داشت و حرف تازه زد و كار تازه كرد. مي‌گوييد نه! به حرف‌هاي روبرتو جيوديس گوش دهيد:&lt;br /&gt;
روبرتو جيوديس، كاسب است. 50 سالي دارد. داستان او از اين قرار است: سال پيش (1977)، يك شب، يك دسته مرد گردن‌كلفت ريختند تو خانه‌اش. اهل خانه تو يك اطاق: روبرتو و زن و سه بچه‌ي 8، 9 و 11 ساله و دختر 22 ساله‌اش. دنبال اين يكي آمده بودند. فردا كه روبرتو به پليس خبر مي‌دهد به زحمت حاضر مي‌شوند شكايتش را ثبت كنند: «كار يكي از اين گروه‌هاي سرخود است. بالاخره پيدايش مي‌شود. به شرط اينكه صدايش را در نياوريد».&lt;br /&gt;
ماه‌ها مي‌گذرد. هيچ خبري نمي‌شود. فقط گهگاهي ماموري مي‌آيد، حرفي مي‌زند پولي مي‌گيرد و مي‌رود. بالاخره يك روز روبرتو طاقتش طاق مي‌شود. تصميم مي‌گيرد با كميسيون آرژانتيني حقوق بشر تماس بگيرد. عكس‌العمل فوري است: يك هفته بعد، روبرتو ربوده مي‌شود و چشم بسته، به يكي از خانه‌هاي خالي حومه‌ي پايتخت مي‌برندش. دخترش، خرد و خاكشير و مضمحل، با دندان‌هاي شكسته و بدني پر از زخم و جاي برقكاري روي گردن و شكم و سينه، وسط اطاق و آن وقت، شروع كابوس است: جلوي چشم پدر، موشي را در زير شكم دختر فرو مي‌كنند و دخترك مي‌ميرد.&lt;br /&gt;
مي‌گويند كه در چند سال اخير اين‌جور داستان‌ها فراوان پيش آمده! و هيچ‌كس حرف نمي‌زند. ترس همه را خفه كرده. نه فقط ترس كه منافع مشترك همه.&lt;br /&gt;
پس از پايان كار هيتلر، وقتي از آلماني‌ها مي‌پرسيدند كه اين همه فجايع در مملكت شما مي‌شد چرا دهن باز نكرديد مگر زبان نداشتيد، مي‌گفتند زبان داشتيم اما خبر نداشتيم. آرژانتيني‌ها خبر دارند، ديگر نمي‌توانند از اين عذر و بهانه‌ها بياورند.&lt;br /&gt;
مساله اين است كه شكنجه و زندان و حبس و اعدام كار يك گروه جاني بالفطره نيست. كار يك نظام سياسي ـ اجتماعي ـ اقتصادي است. سركوب براي حفظ و دفاع از اين نظام و منافع آن صورت مي‌گيرد، نه براي خوشامد اين و آن. همه جا همين‌طور است و در آرژانتين هم، آرژانتين، استثناء نيست، قاعده است: همه‌ي آمريكاي لاتين همين خبر است: يك مشت نظامي و ايالات متحد و بعد هم زندان و شكنجه و خفقان و كمك مالي از اين طرف و بحران اقتصادي از آن طرف و انبوهي نشسته و نگران و غمين كه توپ باز هم به تير دروازه خورد! و توپ كه به دروازه رفت براي ويدلاها جشن مي‌گيرند!&lt;br /&gt;
توپ را كه به ميان ميدان مي‌آورد؟ دونده‌ها براي كي مي‌دوند؟ ويدلاها براي كي شكنجه مي‌كنند؟ از آرژانتين صحبت كردن و نه به افسانه‌ي برون پرداختن و نه جاي پاي عمو سام را نشان دادن، كار درستي نيست. بحث از اين مسائل، خودش جاي ديگري مي‌خواهد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%B2_%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19591</id>
		<title>تا زیر میز فرمانده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%B2_%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19591"/>
		<updated>2011-06-24T13:03:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:29-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمود طیاری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگري}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا زير ميز فرمانده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمود طياري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قهوه‌خانم رحيم:&lt;br /&gt;
عصر است به تدريج شب مي‌شود:&lt;br /&gt;
بساط، گوشه‌ي چپ جلو صحنه است.&lt;br /&gt;
سه پنجره ارتباط ما را با فضاي آشناي روستاي بيرون حفظ مي‌كند.&lt;br /&gt;
درويش نزديك در نشسته و رحيم پشت بساطش است:&lt;br /&gt;
رحيم: (درحين كار) ديگه سراغت نيومدن؟&lt;br /&gt;
درويش: يه چايي بده ما... نه.&lt;br /&gt;
رحيم: پس سر و صداش خوابيد؟ هميشه همين جوره. اولشت تاتاراف توتوروف و بگير و ببند، بعدش همچي كه آبا از آسياب افتاد، پرونده ماليد. انگار نه مقربه‌اي نه علمي. از هضم رابع گذشت و دو تا و نصفي ليوان آبم روش.&lt;br /&gt;
درويش: مي‌خواي حال‌گيري بكني پاشم برم.&lt;br /&gt;
نه والله.&lt;br /&gt;
به درويش چاي مي‌دهد.&lt;br /&gt;
گيلاني، كيف به دست درحالي‌كه با نصرالله تعارف مي‌كند: «- بفرما، - نه، شما.»&lt;br /&gt;
وارد مي‌شوند و با درويش و رحيم حال و احوال مي‌كنند.&lt;br /&gt;
رحيم: حرف تو بود.&lt;br /&gt;
نصرالله: حرف من؟&lt;br /&gt;
درويش: آقا بند كرده به علم شيخ زاهد. مدعي‌العموم شده.&lt;br /&gt;
نصرالله: چوب تو آستين‌مون كرده‌ن. بسمون نيس؟&lt;br /&gt;
رحيم: دِ حف منم اينه. مي‌گم چطور شد آخه؟ چاي صافش مو در آورد منقذر و پوشوند؟&lt;br /&gt;
درويش: چايي بده خدمت آقا.&lt;br /&gt;
رحيم: نوكرشم، چشم.&lt;br /&gt;
گيلاني: دعواتون نشه، انگار به پول نزديكش كرده.&lt;br /&gt;
رحيم: راهشو بلده جانم. تو با ژاندارمش طرفي، او با رئيس پاسگاش. تو با رئيس پاسگاش طرفي، اون با فرموندش.&lt;br /&gt;
نصرالله: تو چايي تو بستي كه اصلا زخم نيست. اگه تورم سه شب تو پاسگاه نگر مي‌داشتن، الانه خرت از كرگي دم نداشت.&lt;br /&gt;
رحيم: دم نداشت؟ بايد مي‌ديدي ديروز با كي حرفمون شد.&lt;br /&gt;
نصرالله: حرف با عمل دوتاس.&lt;br /&gt;
درويش: آدم عملي رو چه به اين حرفا؟&lt;br /&gt;
رحيم: ما از كسي رو نمي‌گيريم. تو عبا رو جاي چادر ورداشتي.&lt;br /&gt;
(به گيلاني و نصرالله چاي مي‌دهد)&lt;br /&gt;
حرف آقا بزرگ بود.&lt;br /&gt;
گيلاني: معروف حضورمون هس.&lt;br /&gt;
رحيم: پاشد از شهر اومد ده. آستين بالا زد برا ناصر.&lt;br /&gt;
نصرالله: بالاخره اونم به وانتش رسيد.&lt;br /&gt;
رحيم: نزوليه جانم. اونقدر بايد دنده عوض كنه، پس رو پيش رو كنه، تا دندش نرم‌شه.&lt;br /&gt;
گيلاني: كسي كه به آدم، هم پول نزول ميده هم زن، بي‌منظور نيست.&lt;br /&gt;
رحيم: اهل معامله‌س جانم، كارش اينه. به پست ما زياد نخورد، اگه نه مي‌خريدش. ناصرم بد نيس، زبله. پس فردام جاي مباشره رو مي‌گيره. حالا گور باباي اوني كه 20 سال كثافتشو مزه‌مزه كرد. اما چون نتونس حريف گل آقا بشه، با يه اردنگ پس رفت.&lt;br /&gt;
نصرالله: انگار دهن به دهن شدي باهاش؟&lt;br /&gt;
رحيم: اختياري نبود جان تو. از اين‌ور رد مي‌شد، گفت «عروسي دارم. سماور تو امشب ور مي‌داري مي‌ري بالا محل. چاي منقل پاي تو. خودتم يه دمي مي‌گيري». گفتم «حال و حوصله‌ي عروسي رو ندارم». – گفت «من بهت مي‌گم». – گفتم «اين عروسي نيس. عزاس، مازيار رو چيكارش مي‌كني؟ كشته مرده دختره‌س. دختره‌م هفت سال براش نشسته، نمي‌شه كه با يه وانت قرش زد». – خنديد گفت «برا خودم نمي‌خوام بگيرش كه». – گفتم «باشه خب، سور و ساتش كه پاتون هس. اون زن مي‌گيره، چون وانت داره. وانت كه مال خودش نباشه، خب زنشم مال خودش نيس».&lt;br /&gt;
نصرالله: همين جوري بش گفتي؟&lt;br /&gt;
رحيم: جان تو.&lt;br /&gt;
گيلاني: خيلي مردي بابا!&lt;br /&gt;
درويش: همچي نامردم نيس. خب، چي گفت؟&lt;br /&gt;
رحيم: گفت «اين فضوليا بتو نيومده، سماور تو ور مي‌داري ميري اونجا، همين!» - شكارش بودم چقدر! قضيه برادرزاده‌م از جلو چشمم رفته بود، صورت مازيار جلو روم بود. به نظرم ميومد يه نفر اين وسط حروم مي‌شه. من دمق، اون دمق. ديدم حالاس كه حكم تخليه‌ي دكونو بذاره كف دستم. گفتم «اگه تونسم ميام». – گفت «اگه مگه سرم نمي‌شه». – داشت مي‌رفت، گفتم «نيومدم چي؟» - همين‌جوري بي‌منظور... كه يه دفه ديدم مشتش حواله‌ي سينه‌م شد. يه خروار درد پيچيد تو دلم. پرده از جلو چشمم رفت كنار. گفتم «دفه‌ي آخرته كه اومدي ده!» - دو پشته آدم جمع شده بود. همين وقت گل آقام رسيد. محل سگ چي، بش گذاشت؟ اصلا! بگم طرف وا رفت باور نمي‌كني.&lt;br /&gt;
گيلاني: رد پاش همه جا هس. تو هر قضيه‌ي‌اي... ديشب پي مازيار بودم. با اين اتفاقي كه داشت مي‌افتاد لازم بود يكي هواشو داشته باشه. نتونستم پيداش كنم. نزديك خونه‌ي اسدالله بود گويا. به نصرالله‌خان برخوردم. اون از من ناراحت‌تره تا صب حرف زديم.&lt;br /&gt;
نصرالله: فكر شو كه مي‌كنم، به سرم مي‌زنه بلند شم يه كارد سلاخي وردارم برم دم عمارتش... نه فكر كني به خاطر خودم. نه! چوب بود، خورديم. فحش بود، شنيديم. تموم شد رفت. ميگي نه؟ اين درويش حي و حاضر. مث يه باك بنزين پر بود.&lt;br /&gt;
(به درويش)&lt;br /&gt;
غير اينه؟&lt;br /&gt;
درويش: الانشم چي؟ به علي حاضرم بلند شم برم يه پيت نفت رو خودم بريزم يه گوله آتيش بشم بپيچم به پر و پاش.&lt;br /&gt;
نصرالله: من ساكتش كردم. خاطر خودم نيس. دهن باباي شيخ زاهدم صلوات!&lt;br /&gt;
ما يه علم داريم، اونم تو حسينيه‌س. فقط برا مازياره كه....&lt;br /&gt;
مازيار، اسدالله و گل آقا تو مي‌آيند. مازيار عرق فراواني خورده و آنها هوايش را دارند. گيلاني و نصرالله كمكش مي‌كنند كه بنشيند. او كنار گل آقاست.&lt;br /&gt;
رحيم: (همزمان با ورود) جمال گل آقا رو...&lt;br /&gt;
گل آقا: (با خنده) درويش، چته معركه گرفتي؟&lt;br /&gt;
درويش: دهن آلوده و يوسف ندريده. بشين برو تو حال.&lt;br /&gt;
رحيم: حرف مي‌زديم بابا.&lt;br /&gt;
(با اشاره به مازيار)&lt;br /&gt;
اين چشه؟&lt;br /&gt;
گل آقا: (با اشاره سر به او مي‌فهماند كه حرفش را نزند) حرف چي؟&lt;br /&gt;
(به گيلاني)&lt;br /&gt;
مخلصيم رئيس!&lt;br /&gt;
گيلاني: علي بن!&lt;br /&gt;
رحيم: به پستش نخوردي كه؟&lt;br /&gt;
گل آقا: زن و بچه مونو سير ببينيم، بعد. شاخ مونم بايد تير شه.&lt;br /&gt;
رحيم: (ترتيب چند چاي را فوري مي‌دهد) اسدالله خان، تو فكري جانم؟&lt;br /&gt;
صبحي بار و بنديل داشتي. به تيركي مي‌رفتي. با جوجه و جارو...&lt;br /&gt;
اسدالله: مي‌رفتم شهر، هيچي.&lt;br /&gt;
گيلاني: دور جوجه و جارو ديگه ور افتاده. شركت تعاوني راه انداختن.&lt;br /&gt;
گل آقا: تو بنويس 192، من برات اين رو اون روش مي‌كنم مي‌خونم، اماله!&lt;br /&gt;
(جمع مدتي مي‌خندد)&lt;br /&gt;
خب.&lt;br /&gt;
اسدالله: چرا به من نگفتي طرف اينجاس؟&lt;br /&gt;
رحيم: چه مي‌دونسم پيش اون منبري. تو لاك خودم بودم. تازه اوقاتم تلخ بود.&lt;br /&gt;
اسدالله. اين همه راه رفتم، ديدم در و دروازه‌ش كيپه. پرسيدم، گفتن رفته ده. دس از پا درازتر برگشتم.&lt;br /&gt;
رحيم: بزن و بكوب داشت جانم، اينجاس.&lt;br /&gt;
گل آقا نگاه تندي به رحيم مي‌كند. رحيم حرفش را برمي‌گرداند.&lt;br /&gt;
انگار پول مي‌خواسي ازش نزول كني؟&lt;br /&gt;
اسدالله: يه شيشصد تومني.&lt;br /&gt;
نصرالله: خب چرا از شركت تعاوني نمي‌گيري؟&lt;br /&gt;
اسدالله: قبلا گرفته خم.&lt;br /&gt;
كه گفتي شركت تعاوني....&lt;br /&gt;
(محكم به شانه‌ي مازيار مي‌زند)&lt;br /&gt;
چطور رفيق؟&lt;br /&gt;
مازيار مدتي نگاهش مي‌كند،&lt;br /&gt;
نصرالله: بد وقتي غلاف كرد.&lt;br /&gt;
گل آقا: چطور مگه؟&lt;br /&gt;
گيلاني: ديشب ما دنبالت بودمي، كجا بودي؟&lt;br /&gt;
مازيار: شهر بودم.&lt;br /&gt;
اسدالله: (به گيلاني) ميومدين پيش ما خبك ديگه نموندين، رفتين.&lt;br /&gt;
گيلاني: نخواستم مزاحم بشم.&lt;br /&gt;
نصرالله: دو سه بار اومديم جلو خونه‌ت، برگشتيم.&lt;br /&gt;
گيلاني: حدس مي‌زدم نباشي.&lt;br /&gt;
نصرالله: مردي گفتن، معرفتي گفتن. چراغ اتاقم كه روشن بود، نكنه خودتو اون تو حبس كرده بودي؟&lt;br /&gt;
مازيار: تو ديگه در تو بذار! خدمتشون عرض كردم، شهر بودم.&lt;br /&gt;
گل آقا: مي‌گفتي مام ميومديم خب. آي الواتي تو شهرم چسبه! مگه نه اسدالله؟&lt;br /&gt;
اسدالله: حالا تو چرا داري حرف اون قرمساقو مي‌زني؟ هر وقت مي‌رفتم پيشش مي‌گفت «ها، چيه؟ بازم برا الواتي اومدي شهر؟» - مي‌گفتم «ما زن و بچه داريم، ما رو چه به اين حرفا؟» - مي‌گفت «خبه، خبه، جانماز آب نكش!»&lt;br /&gt;
درويش: كافر همه را به كيش خود پندارد.&lt;br /&gt;
گل آقا: (با خنده) تو بالاخره يه چيزي گفتي، دلمون تركيد.&lt;br /&gt;
(چند نفر مي‌خندند. مازيار بلند مي‌شود، گل آقا با دستش به شانه‌اش مي‌زند، مي‌نشاندش)&lt;br /&gt;
بنشين، كاپيتان.&lt;br /&gt;
مازيار: ولم كن مي‌خوام برم.&lt;br /&gt;
گل آقا: (به نصرالله) درست گفتم؟&lt;br /&gt;
گيلاني: كاپيتان نيروي دريايي.&lt;br /&gt;
گل آقا: (به گيلاني) يه چند روزي ما اون تو بوديم،&lt;br /&gt;
گيلاني: ما ديگه با همه، اياغيم. خبرم نرسه. مي‌گيريم.&lt;br /&gt;
گل آقا: مي‌بخشي باهات رك و راست صحبت مي‌كنم. تعريف همكار جنابعالي رو امروز شنيدم.&lt;br /&gt;
گيلاني: تعريفشو خودم كردم.&lt;br /&gt;
اسدالله: توره به اين (اشاره به گل آقا) مي‌گفتم. ديشب از زنم شنيدم، خيلي حرفه.&lt;br /&gt;
رحيم: قضيه خود نگيره‌س؟&lt;br /&gt;
گيلاني: آره خب. اونم آدم مفلوكيه. دس خودش كه نيس. آمار مي‌خوان ازش، شماها بايد گوشي دس‌تون باشه.&lt;br /&gt;
گل آقا: من يكي كه ببينمش تو ده، آمارشو مي‌برم بالا.&lt;br /&gt;
رحيم: صلاح نيس اينطرفا آفتابي شه.&lt;br /&gt;
گيلاني: سر همين دعوام شد باهاش. گفت تو پخش كردي هيچكي دم چكم نياد خون برا آزمايش نده گفتم مرغي خروسي چيزي پيدا كن، گفت بد نگفتي. بعدشم منطقه‌ش عوض شد.&lt;br /&gt;
مشدي با زنبيلي بزرگ – پر از غوره – كه پشتش است، به زحمت مي‌آيد تو، بارش را با خستگي مي‌گذارد زمين و پس از حال و احوال كنار درويش دم در روي كتل مي‌نشيند.&lt;br /&gt;
گيلاني: خسته نباشي.&lt;br /&gt;
مشدي: از كار خسته نيستيم، از روزگار خسته‌ايم.&lt;br /&gt;
گيلاني: روزگار رو هم خدمتش مي‌رسيم، صبر كن.&lt;br /&gt;
گل آقا: زنم مي‌گفت احضاريه برات رسيده. بارت از همه سنگين‌تره، درسته؟&lt;br /&gt;
مشدي: نزول تومن به تومن احضاريه‌م داره. از خودت بگو.&lt;br /&gt;
گل آقا: من دلم پره.&lt;br /&gt;
اسدالله: تو كه بار تو زمين گذاشتي 20 روز خوابيد استخونت نرم شد، منو بگو كه زهرمو هنوز نريختم.&lt;br /&gt;
رحيم: (ضمن آنكه به مشدي چاي مي‌دهد) مام ديروز يه گردگيري باهاش كرديم.&lt;br /&gt;
گل آقا: چيزي تو جنته‌ت نبود. فيصله‌ش دادي زود كه.&lt;br /&gt;
رحيم: امروز فرداس كه از پاسگاه بيان دنبالم.&lt;br /&gt;
درويش: يه مشت و مال مي‌خواستي. خيلي وقت بود انا رجلن مي‌كردي. حالا مي‌برنت پاسگاه خالتو جا ميارن.&lt;br /&gt;
گل آقا: كار به پاسگاه نمي‌كشه. يارو دستش رو ميشه. قضيه‌ي برادرزاده‌شو مي‌گم.&lt;br /&gt;
(به مازيار)&lt;br /&gt;
تو يه ضامن‌دار داشتي كاپيتان، چطور شد؟&lt;br /&gt;
نصرالله: بد وقتي غلافش كرد، چي مي‌گفتم....&lt;br /&gt;
گل آقا: قضيه چيه.&lt;br /&gt;
نصرالله: درويش تعريف كن.&lt;br /&gt;
مازيار (جستي مي‌زند، بلند مي‌شود، رودرروي گل آقا) 20 روز رفتي اون تو خوابيدي، حالا برا ما چسي مياي؟&lt;br /&gt;
اسدالله: دوستتو از دشمن بشناس. تو راه بهت چي مي‌گفتم؟&lt;br /&gt;
نصرالله: اگه دشمنتو نمي‌شناسي اقل‌كم دوستتو بشناس.&lt;br /&gt;
گيلاني: اگه چيزي بارمون نمي‌كني مي‌گم انگار سر نخ دستت نيست.&lt;br /&gt;
بلند مي‌شود، يك جعبه سيگار جلو او مي‌گيرد.&lt;br /&gt;
مازيار مكثي مي‌كند، يكي برمي‌دارد. گيلاني به بقيه تعارف مي‌كند. گل آقا، رحيم و درويش سيگاري برمي‌دارند. رحيم كبريت مي‌زند گيلاني فندك. او مازيار را كنار خودش مي‌نشاند.&lt;br /&gt;
بشين.&lt;br /&gt;
گل آقا: (ضمن آنكه پكي به سيگار مي‌زند) اون تو روزي بيستا قايق درست مي‌كردم با كاغذ. يه ظرف آب جلوم بود، مي‌انداختم توش. بعضي وقتام مي‌دادم ببرن ولشون كنن رو آب حوض. برا پاسبونا. اين خودش يه جور سرگرمي بود. روز آخر كه ميومديم افسر نگهبان گفت «صبر كن ببينم». – موندم. پرسيد «شغلت چيه؟» - گفتم «فلاح». – گفت «صياد نيستي؟» - گفتم نه – گفت «كرجي‌بان چي؟» - گفتم نه. – گفت «قايق تعمير مي‌كني؟» - اينم گفتم نه. – گفت «پس اين همه قايق چيه كه با كاغذ درس مي‌كني؟» - گفتم «يه رفيق دارم آب بازه. راهي اين بندر اون بندره. خاطرخواه يك دختره‌س. مي‌ترسم آخرش تو خشكي لنگر بندازه». – خنديد گفت «مرخصي، برو».&lt;br /&gt;
(به مازيار)&lt;br /&gt;
تو دلت پره. مث من. اما من طاقتم بيشتره. سرم داد بكش، چه مانعي داره؟&lt;br /&gt;
اسدالله: تو يكي رو نشون بده دلش پر نباشه. اين چه حرفيه...&lt;br /&gt;
زارع: (يك دفعه، عصبي مي‌شود) قرمساق پيغام داد برم غوره بده، تيمچه، مرغ، چوكول، گفتم كوفتم بش نميدم.&lt;br /&gt;
استكان خالي چاي را كه مدتي با آن مشغول بود زمين مي‌گذارد.&lt;br /&gt;
مازيار: چي قرار بود تعريف كني درويش؟&lt;br /&gt;
درويش: (دست در جيب مي‌كند) سر چاقو دعواتون نشه بابا، بيا.&lt;br /&gt;
(چاقو را مي‌آورد، پرتش مي‌كند وسط)&lt;br /&gt;
ما نخواستيم.&lt;br /&gt;
(مازيار فرزي خم مي‌شود كه برش دارد. گل آقا مي‌پرد، پايش را مي‌گذارد روي آن).&lt;br /&gt;
گل آقا: صبر كن. اولش يه خورده باهات حرف دارم. بعدشم يه بازي يادت ميدم. برا سرگرمي بد نيس. اون تو با بچه‌ها كه بوديم كارمون شبا همين بود. دور هم مي‌نشستيم، اولش يه عالمه حرف مي‌زديم. هر كي از سرگذشتش مي‌گفت. بعد گرمي گرفتيم. يه چيزي جاي چاقو ور مي‌داشتيم مي‌انداختيم بيرون. يكي تومون بود، اي، يه چند كلاسي بيشتر از ما درس خونده بود. مي‌گفت «اوني كه بيشتر زخم خورده و خلاصيشم تو اون مي‌بينه بره بيرون ورش داره» - بعد چراغو خاموش مي‌كرديم. يكي مي‌رفت يكي نمي‌رفت. معلوم نبود. اما بعد كه چراغ روشن مي‌شد جيبارو مي‌گشتيم مرد صاحب درد پيدا مي‌شد.&lt;br /&gt;
چاقو را با پايش عقب مي‌زند:&lt;br /&gt;
تو از سر شب دمقي. مي‌دونم ضربه به گيجگات خورده. ظاهرا هيچيت نشده. ديشبم تو اين بزن و بكوب گذاشتي رفتي شهر. انگار نه انگار كه هفت سال...&lt;br /&gt;
مازيار: بس كن، خداتو ميگما!&lt;br /&gt;
گل آقا: چند ساله مي‌شناسمت؟ بيشتر از هفت سال. درسته؟ از زمون سمپاشي. سر كارگر بودي. همين آقا (با اشاره به گيلاني): گذاشتت سر كار، تو همين ده. دستش درد نكنه. ما منظورمونه. حرف چيز ديگه‌س. درد اين (با اشاره به اسدالله): درد اون قرضه، درد اين (با اشاره به رحيم) درد دكونشه، درد اون بابا بنده خدام (با اشاره به مشدي): غرامته. درد نصرالله و درويش، تهمته. درد من زندونه. درد تو چيه؟ يه دختر؟&lt;br /&gt;
گيلاني: ما رو از قلم انداختي.&lt;br /&gt;
گل آقا: ما مخلص شماييم. (مي‌خندد).&lt;br /&gt;
بالاخره مام همچين بي‌درد نيستيم.&lt;br /&gt;
(انگار كه شنيده است) مست مي‌كني مي‌زني زير آواز كه چي؟ با اين و اون در مي‌افتي كه چي؟ قلاده بيفته گردنت؟ كمرت مث اين بابا (با اشاره به زارع با چانكش): زير بارچان خم بشه؟ مث اسدالله جوجه و جارو و بار و بنديل كني بري شهر؟ مث اين بنده‌ي خدا، رحيم، برادرزاده‌ي تو بي‌سيرت كنن؟ من كاري به اون قرمساق ندارم. كاري‌يم به ناصر چارچرخ و زن و وانت نزوليش ندارم. كيه ندونه؟ هزار تا دوز و كلك سوار كرد، اينم روش. زير خاكي درآورد، يه علمم روش. هر كي رو خار راهش ديد دروش كرد، مام روش. حق و حساب نرسيد، اسم برد داد وظيفه، خب. تومن به تومن نزول داد، باشه. برنج پاييز ازت ارزون خريد بهار بهت گرون فروخت، باشه. اما تو فكر دختره رو بكن.&lt;br /&gt;
اسدالله: بعله. فكر اونا شو بذار برا ما.&lt;br /&gt;
گل آقا: مي‌خوام بدونم يعني تو پابندش مي‌شدي؟ تو چار صباح ديگه هوايي آبادان، چه مي‌دونم بوشهر، نمي‌شدي؟&lt;br /&gt;
نصرالله: من برا چي زن نمي‌گيرم؟&lt;br /&gt;
درويش: تو كمرت شله جانم. شاشيدي از ترس تو تنبونت انگار يادت رفته؟&lt;br /&gt;
(خنده شديد جمع. مازيار و گل آقا هم مي‌خندند).&lt;br /&gt;
گل آقا: عجب ناكسيه اين! (اشاره به درويش داشت)&lt;br /&gt;
كجا؟&lt;br /&gt;
درويش: (با خنده) تو پاسگاه. خيالش من نفهميدم. تا گفتن اين تخم سگو (با اشاره به نصرالله) بيارين، يه دفه ديدم زانواش مي‌لرزه. گفتم اي خدا، الانه كه كار دس خودش بده. همين جورم شد. شاش راه افتاده بود رو زمين، تا زير ميز فرمانده هم رفته بود.&lt;br /&gt;
(خنده‌ي همه. مازيار هم مي‌خندد)&lt;br /&gt;
گل آقا: انگار كاپيتان حالش جا اومد.&lt;br /&gt;
گيلاني: چرا كه نياد؟ آدم روشنيه. زن، همه جا هس. مهم اينه كه آدم، تكليفشو با خودش روشن كنه.&lt;br /&gt;
اسدالله: بعله، تو كار گل نكردي، زير بار گلم نرو! من يكي هر چي دارم مي‌كشم از دست اون ماده سگ و توله‌هام مي‌كشم. (با اشاره به گل آقا) تو رو نمي‌دونم.&lt;br /&gt;
گل آقا: 20 روز، تنهايي خط و نشون كشيدم. صد دفه تو بازي چاقو رو از جيبم درآوردن. گفتم بيام بيرون، يه تبر ور مي‌دارم ميرم سراغ آقا بزرگ، با سه ضربه كلكشو مي‌كنم. شب كه رفتم خونه، يه نصفه نون دست بچه‌م ديدم گفتم: كيه كه نون اينارو برسونه...&lt;br /&gt;
(مشدي – جان‌كش – بلند مي‌شود پول چايش را مي‌دهد، به زحمت جان غوره را به پشت مي‌گيرد و درحالي‌كه زير بارش كاملا خم شده، از نيمه راه برمي‌گردد و انگار به يك مخاطب خيالي، مي‌گويد)&lt;br /&gt;
مشدي: بميره، بتركه، كوفت هم بش نمي‌دم! مي‌خواد زندونيم كنه. مي‌خواد بكشدم. حالام كه اومده نمي‌ذارم زنم خدمتشو بكنه، آفتابه‌شو پر كنه. فحشيش مي‌كنم.&lt;br /&gt;
(بدون خداحافظي مي رود).&lt;br /&gt;
رحيم: خب، بازي چي شد پس؟ (با اشاره به چاقو كه رو زمين افتاده):&lt;br /&gt;
بيچاره چاقو، چه بي‌صاحب افتاده!&lt;br /&gt;
گيلاني: چاقو براي بزرك دوزك نيس. از چاقو بايد كار كشيد. جاهل بازي و اين حرفا نه، دفاع از حق.&lt;br /&gt;
اسدالله: همين.&lt;br /&gt;
درويش: (هو مي‌كشد) هو، حق!&lt;br /&gt;
پس من چراغو مي‌كشم پايين.&lt;br /&gt;
(قبلا سر شب چراغ زنبوري را روشن كرده است).&lt;br /&gt;
گيلاني: اوني كه بار دردش سنگين‌تره و چاقو رو مفر مي‌دونه و مي‌تونه زخمشو باهاش بشكافه بايد بره بيرون، نه هر كي.&lt;br /&gt;
درويش: مرد فقط اوني نيس كه ميره بيرون، اوني‌يم كه مي‌مونه، مرده.&lt;br /&gt;
گيلاني: بات موافقم. چون شهامت داره. حالا اگه خودش بلد نيس از چاقو كار بكشه، مي‌ذاره اوني كه مي‌تونه ازش استفاده كنه.&lt;br /&gt;
گل آقا: (خم مي‌شود چاقو را از زمين برمي‌دارد) خب، حالا چراغو خاموش كن. (با اشاره به رحيم).&lt;br /&gt;
رحيم به طرف چراغ مي‌رود. برش مي‌دارد، اما قبل از اينكه خاموشش كند صداي جيغ گريه‌آلود چند زن و حرف‌هاي نامفهوم چند مرد صحنه را پر مي‌كند. بايد اتفاق بدي افتاده باشد. رحيم درجا خشكش زده و گل آقا و اسدالله در يك چشم به هم زدن پريده‌اند بيرون. بقيه غافلگير و بهت‌زده نشسته‌اند به هم نگاه مي‌كنند. همزمان، يحيي سراسيمه وارد مي‌شود و با نگاه پي مازيار مي‌گردد:&lt;br /&gt;
يحيي: بابا، ايوالله! مردونگي‌يم خوب چيزيه. نشستين كه چي؟ دختره كار دست خودش داده. ترياك خورده، بلند شين يه كاري بكنين.&lt;br /&gt;
كيفش را برمي‌دارد و شتابان به راه مي‌افتد. مازيار و نصرالله و ديگران سراسيمه دنبال او به طرف بيرون هجوم مي‌برند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%90%D8%AF%DB%8C&amp;diff=19317</id>
		<title>سِدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%D9%90%D8%AF%DB%8C&amp;diff=19317"/>
		<updated>2011-06-21T10:10:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:8-003.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-004.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-005.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-006.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-007.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-008.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-009.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:8-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۸ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ويرايش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%B1%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%8C_%D8%AA%D9%88%D9%BE_%DA%AF%D8%B1%D8%AF_%D9%88_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87&amp;diff=19316</id>
		<title>آرژانتین، تانگو، توپ گرد و اطاق شکنجه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%B1%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%8C_%D8%AA%D9%88%D9%BE_%DA%AF%D8%B1%D8%AF_%D9%88_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D9%82_%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87&amp;diff=19316"/>
		<updated>2011-06-21T10:09:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-029.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-030.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ويرايش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%B2_%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19307</id>
		<title>تا زیر میز فرمانده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%B2_%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87&amp;diff=19307"/>
		<updated>2011-06-21T09:28:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:29-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-047.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-048.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-049.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-050.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-051.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:29-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۹ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ويرايش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه]]&lt;br /&gt;
[[رده:محمود طیاری]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۹]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%C2%BB_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4&amp;diff=19301</id>
		<title>«جامعه» و ارتش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%C2%BB_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4&amp;diff=19301"/>
		<updated>2011-06-21T09:12:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگري}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين گفتار فصلي است از كتاب سيماي پنهان برزيل كه در جريان سانسور كاملا حذف شده بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن برخورد خونين در ميري مناسبات نهضت دهقاني و ارتش سخت حساس شده بود. مسئوليت اين برخورد مثل هميشه و در هر جا كه نظام «تهي فونديو» حاكم باشد، برعهده‌ي مرتجعان بود.&lt;br /&gt;
در آغاز به گونه‌ي ديگري بود. پيش از اين تشريح كردم كه چگونه «جامعه دهقاني» در پرنامبوكو در ژانويه 1955 پا گرفت. اين، مقارن بود با وقتي كه نيروهاي ارتجاعي به رهبري سوسيال دموكرات‌ها و اتحاديه‌ي ناسيونال دموكرات توانسته بودند يك بار ديگر، كانديداي خود ـ ژنرال «كورديرو د فارياس» CORDEIRO DE FARIAS ستوان سابق ستون پرستش Prestes Colcmn، فرماندار انتصابي دولت فدرال در ايالت ريو گروند دوسول به زمان ديكتاتوري گتوليو و درگاس، و سرانجام فرمانده‌ي كل سپاه چهارم ـ را در سمت فرمانداري ايالت تحميل كنند. اين جنتلمن چرب‌زبان نظامي و موسس و مبتكر اصلي «ESOLA SUPERIOR DE GUERRA» (مدرسه عالي جنگ) بعدها به صورت توطئه‌گري محيل و دشمن قسم خورده‌ي جنبش‌هاي توده‌اي و دموكراتيك درآمد و خيلي زود «جامعه» در ليست سياه او جاي گرفت و سروان «يسوس يارديم دِسا» JESUS JARDIM DE SA رئيس پليس «ويتوريو دِ سانتا آنتائو» ـ زادگاه «جامعه‌ي» گاليليا ـ را برگزيد. تا آن را در هم بكوبد. او نيز كه در نيروي پليس ايالتي از همه خشن‌تر و مستبدتر بود بي‌درنگ دست به كار شد.&lt;br /&gt;
يك روز شنبه در سال 1956، خطوط تلفن بين ويتوريا و رسيف را قطع كرد، رفت و آمد اتومبيل‌هاي كرايه و تاكسي را بند آورد، به قاضي دادگاه بخش دستور داد شهر را ترك كند، و بعد، همراه با يك سرجوخه و يازده سرباز به ضرب ته تفنگ بيرون انداختند. و من، كه به جنگي ناخواسته كشيده شده بودم، ناگزير شروع به تيراندازي كردم. نبردي كوتاه در گرفت و من از پاي درآمدم بعد آنها مرا به درون خودرويي انداختند به «رسيف» بردند؛ به اين علت كه نماينده‌ي انتخابي در مجمع ايالتي بودم و پاره‌اي مصونيت‌هاي قانوني داشتم، دستگيري‌ام جنجالي به پا كرد. رئيس پليس دستور داد بي‌درنگ آزادم كنند اما مجمع ايالتي كه اين عمل را توهيني به خود مي‌دانست بركناري پليس و انجام محاكمه‌اي در اين زمينه را تقاضا كرد. فرماندار به تله افتاد؛ محاكمه ـ به درخواست مجمع ـ زير نظر يكي از قضات دادگاه بخش انجام گرفت و سروان ارتكاب به جرم را تاييد كرد. اما اين قاضي لوئيس رگوئيرا كارنيرا دكونها (LUIS REGUEIRA CARNEIRA DE CUNHA) كه درستي‌اش خدشه‌نياپذير بود، مورد نفرت اربابان سياسي قرار گرفت و چندي بعد، به شكل وحشيانه‌اي به دست آنيبال واريائو (ANIBAL VARJAO) شهردار ياباتائو (JABATAO)، كه وكيل دعاوي يكي از مالكان و از حاميان سرسپرده‌ي فرماندار بود به قتل رسيد.&lt;br /&gt;
بعد از آن نلس پريرادِ آرودا (NELSON PREIRA DE ARRUDA) قاضي ديگر دادگاه بخش ويتوريا د سانتو آنتائو (و همان كه چند ساعتي پيش از دستگيري‌ام از شهر خارج شده بود) به اقامتگاه فرماندار احضار و موظف شد كه پرنده‌ي امر را بايگاني كند. به خاطر همين كارش ترفيع مقام يافته، رئيس شد. و پس از آن هم به پايتخت منتقل شد و اكنون هم در سمت قاضي استيناف انجام وظيفه مي‌كند...&lt;br /&gt;
شنبه‌ي بعد از دستگيري‌ام با دو تن از نمايندگان مجمع ايالتي كه وعده داده بودند همراهي‌ام كنند براي شركت در تظاهرات اعتراض‌آميزي به ويتوريا برگشتم، در اين سفر همراهانم عبارت بودند از سرتيپ ويرياتودِ مديريوس (VRIATO DE MEDIROS) و سرهنگ دوم نادرتولدو كابران (NADIR TOLEDO CABRAL) (هر دو از ارتش برزيل) نزديك‌ترين بستگان و دوستانم و چند نفري از اعضاي جامعه.&lt;br /&gt;
شهر حالت شهري اشغال شده را داشت. بيش از دويست‌وپنجاه سرباز به فرماندهي يك افسر ارتش (سروان پرازرس PRAZERES) و پنجاه كاپانگا به رهبري آلاريكو بزرا ALARICO BEZERRA (قدرتمندترين مالك منطقه)، مركز جامعه را محاصره كرده بودند، تا دهقانان و مردمي را كه مي‌خواستند در تظاهرات (كه در فضايي دلهره‌آميز برگزار شد) شركت كنند به وحشت بيندازند. حادثه‌اي كه مي‌بايست به وسيله آلاريكو راه انداخته شود، علامتي بود براي قتل‌عام من و همسفرانم، اما اين قتل‌عام به بركت حضور ذهن يكي از نماينگان (ميگوئل آرويش د آلنكار) و همت نماينده ديگري به نام ونزيائو ويتال (VENEZIANO VITAL) صورت نگرفت چرا كه آن‌ها سروان را در لحظه‌اي كه مي‌بايست حضور داشته باشد و به نفراتش فرمان آتش بدهد به ساختمان جامعه كشاندند و در آنجا نگاهش داشتند.&lt;br /&gt;
در مدتي كه اين حوادث روي مي‌داد، سرتيپ هنريك تكزيرالات وزير جنگ بود و اين سرتيپ همان كسي است كه يك سال بعد با سربازانش به خيابان‌هاي ريودو ژانيرو فرستاده شد تا كودتاي جناح ارتجاعي نيروهاي مسلح را درهم شكسته و رهبران حزب مخالف رئيس‌جمهوري تازه انتخاب شده و معاون او يعني كوبيچك و كولارت، را مغلوب كند. سرتيپ لات در نتيجه‌ي اين اقدام وجهه‌ي ملي عظيمي به دست آورد و در بين ارتشيان مخالف كودتاي سال 1964، كه از طرف وزارت امور خارجه امريكا و سازمان مقتدر سيا رهبري و حمايت مي‌شد، به‌عنوان مدافع راستين حقانيت قانون اساسي شناخته شد.&lt;br /&gt;
سعي من بر اين بود كه او را به ابراز نظرات قانوني‌اش در قبال جامعه وادارم و به همين منظور به ريودو ژانيرو رفتم. هنوز گفت‌وگوهاي‌مان را و نيز ميز تحريري را كه ماكت كوچك يك چاه نفت (به نشانه‌ي ناسيوناليسم اقتصادي برزيل) بر آن بود، به خاطر دارم. مي‌دانستم كه سرتيپ «لات» و فرماندار كورديرو د فارياس در باب مسئله‌ي خط‌مشي اقتصاد ملي با هم اختلاف نظر كلي دارند و فرماندار از اصل تبعيت از «صندوق بين‌المللي پول» پشتيباني مي‌كند. اين اختلاف نظر هر روز هم شديدتر مي‌شد. به‌رغم اين واقعيت كه لات كاتوليكي متعصب و دشمن كمونيسم بود، با مانورهاي مطبوعاتي حساب‌شده‌اي به رهبري كارلوس لاسردا (CARLOS LACERDA)، نماينده مجلس فدرال و مدير نشريه تريبونا دا ايمپرنسا (TRIBUNA DA IMPRENSA) مي‌كوشيدند تا او را به ماركسيست‌ها بچسبانند. بنابراين، وقتي در آغاز گفت‌وگوهاي‌مان به اين نكته اشاره كرد كه در شمال خاوري او را كمونيست مي‌دانند، فقط گفتم «پس من در مصاحبتي عالي هستم، جناب وزير».&lt;br /&gt;
تبسمي چهره‌ي قرمزش را روشن كرد. بعد خواست بداند كه «جامعه‌ي دهقان» چيست و من خيال داشتم با آن به‌عنوان يك نهضت چه كنم. در سكوت به حرف‌هايم گوش داد و گفت: «من خوب مي‌دانم كه نداشتن زمين و خلع يد شدن يعني چه... در بچگي مادرم را در اين وضع ديده‌ام و بنابراين هدف‌هاي‌تان را خوب درك مي‌كنم.»&lt;br /&gt;
پس از مكث كوتاهي براي آشاميدن قهوه، غفلتاً پرسيد: «جامعه‌تان به ثبت رسيده؟» گفتم: بله. كاملاً قانوني است و منطبق با اصول قانون مدني و قانون ثبت عمومي، قاضي بخشي كه تشريفات آن را انجام داده رودلفو آورليانو (RODOLFO AURELIANO) است كه كاتوليكي با ايمان و محافظه‌كار است...» نشريه‌اي رسمي حاوي شمه‌اي از هدف‌هاي جامعه و هم‌چنين اجازه قاضي را به دستش دادم. نگاهي به آن انداخت و به من پس داد و گفت: «خوب است. جامعه همانقدر حق موجوديت دارد كه باشگاه افسران. در اين صورت از وزارت جنگ چه مي‌خواهي؟» گفتم: «حالا كه جناب وزير به باشگاه افسران اشاره كردند، آنچه كه من مي‌خواهم اين است كه ارتش همان‌طور با دهقانان رفتار كند كه در گذشته با رو كردن نقش برده‌گير براي مالكان بزرگ و برده‌داران با بردگان سياه رفتار كرد. فقط همين. و اين‌كه فرماندار ايالت پرنامبوكو هم آن را بداند».&lt;br /&gt;
لات گفت: «اگر اين تنها چيزي است كه مي‌خواهي خيالت راحت باشد. ارتش به جامعه احترام مي‌گذارد، اما فرماندار ايالت هم پليس خودش و آزادي عمل مخصوص به خودش را دارد».&lt;br /&gt;
در اينجا با هم خداحافظي كرديم و وزير جنگ صميمانه به وعده‌اش وفا كرد.&lt;br /&gt;
پس از در آن رهبري دهقانان را در راه‌پيمايي‌هاي‌شان به رسيف به عهده گرفتم و از اين كار دو منظور داشتم؛ نخست توسعه‌ي آگاهي دهقانان در جهاني كه در آن مي‌زيستند و دوم جلب حمايت و همبستگي كارگران پايتخت، دانشجويان، روشنفكران و همه‌ي گروه‌هاي مترقي اجتماع.&lt;br /&gt;
نخستين راه‌پيمايي، با شركت 600 دهقان، و به يادبود روز كارگر برگزار شد. اين در سال 1957 بود. در اين راه‌پيمايي دهقانان با كارگران شهري درآميختند. با هم غذا خوردند و بام هم به مسابقه‌ي فوتبال و تئاتر رفتند.&lt;br /&gt;
پيش از آن هيچ‌گاه دهقانان در جشن‌هاي روز اول ماه مه شركت نكرده بودند؛ به همين سبب خبر آن در سراسر روستاهاي اطراف پخش شد و در مطبوعات نيز انعكاس يافت. بسياري از دهقانان شركت‌كننده را مالكان مورد انواع آزار انتقام‌جويانه قرار دادند اما به‌رغم همه‌ي اين‌ها، سال بعد، نخستين كنفرانس ايالتي دهقانان پرنامبوكو در رسيف برگزار شد. همراه با راه‌پيمايي بيش از 3000 فوريرو در خيابان‌ها و تشكيل جلسه‌اي عمومي در ساختمان مجمع ايالتي كه به نام خوآكيم نابوكو قهرمان بزرگ الغاي بردگي، نام‌گذاري شده بود. اين كنفرانس در سيزدهم ماه مه، سالروز الغاي بردگي در برزيل، تشكيل شد.&lt;br /&gt;
پس از آن اين‌گونه راه‌پيمايي‌ها، نه فقط در رسيف بلكه در اغلب شهرهاي مركزي كه تا آن زمان شعبه‌هاي نيرومند جامعه در آنها تاسيس شده بود عموميت يافت. اين راه‌پيمايي‌ها هميشه به يادبود واقعه‌اي تاريخي و به پشتيباني در رويدادهاي منطقه‌اي ملي، يا بين‌المللي انجام مي‌گرفت.&lt;br /&gt;
در 1960، جامعه به كاري دست زد كه تا آن زمان در برزيل سابقه نداشت. دهقانان كه بر اثر آژيتاسيون سياسي به اندازه‌ي كافي تهييج شده بودند، پس از شور در گروه‌هاي مختلف خود تصميم گرفتند هنريكو تكزيرا لات را به نامزدي رياست‌جمهوري برگزينند. لات، گوينده‌ي همان جمله‌ي معروف و ماندني است كه «جامعه همانقدر حق موجوديت دارد كه باشگاه افسران».&lt;br /&gt;
از آن جهت كه پرنامبوكو زادگاه جامعه و پايتخت آن رسيف مركز سياسي و صنعتي شمال به شمار مي‌رفت، بديهي بود كه به‌عنوان محل كنواسيون دهقاني (كه همان سال برگزار شد) انتخاب شود. به همين سبب متجاوز از ده هزار دهقان را از پارانيبا و پرنامبوكو به رسيف آورديم، درحالي‌كه بيش از ده هزار نفر ديگر هم در ايستگاه‌ها و جاده‌ها ازدحام كرده بودند تا جايي براي خود دست و پا كنند جامعه فقير بود و توانايي مالي آن را نداشت كه بتواند چنين جمعيتي را از مسافت‌هاي 50 تا 300 كيلومتري جابه‌جا كند.&lt;br /&gt;
آن روز رسيف شاهد صحنه‌هاي خيره‌كننده‌اي بود: راه‌پيمايي خياباني را نماينده‌ي سرتيپ لات لئونل بريزولا (LEONEL BRIZOLA) رهبري مي‌كرد كه فرماندار ريوگراند دوسول بود يعني همان كسي كه يك سال بعد، وقتي پانيو كوادروس (JANIO QUADROS) به نفع خوآئو گولارت استعفا داد، شهرتي به‌سزا يافت. اين تظاهرات دهقانان، كارگران و روشنفكران، قدرت نهضت دهقانان شمال خاوري را نشان داده و به يورژوازي ارتجاعي هشدار داد كه پايان عمر لتي فونديو فرا رسيده است.&lt;br /&gt;
اما در حقيقت عمر لتي فونديو به هيچ‌وجه پايان نيافته بود. تظاهرات دهقاني ما، با شعارهاي عظيم آن در تاييد اصلاحات ارضي، و تصاوير شخصيت‌هاي سياسي برجسته‌ي برزيل و امريكاي لاتين، به سيد سامپايو فرماندار ايالت و از سرسپردگان يانيو كوادروس، امكان داد تا كارخانه‌داران، سوداگران و بانكداران مرتجع را گردهم آورد و بودجه‌ي مورد نياز براي شكست سرتيپ لات را تامين كند كه به‌زعم آنان كانديداي «جامعه دهقاني و كمونيست‌ها» بود. نتيجه آن كه لات به طرز فاحشي شكست خورد. بعضي‌ها اين شكست او را مربوط مي‌دانستند به رفتار ملاحظه‌كارانه‌اش با جامعه نظرات ضد لتي فونديواي‌اش، مخالفت آشتي‌ناپذيرش با اربابان قهوه در سائوپائولو و پارانيبا توافق آشكارش با مهاجران، دهقانان و كارگران اجير در تصرف زمين‌هاي‌شان و تاسيس تشكيلات‌شان، و نيز اين شكست را ناشي از فعاليت انتخاباتي‌اش ميان بي‌سوادان با علم به اينكه 80 تا 90 درصد جمعيت روستائيان برزيل سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند، مي‌دانستند.&lt;br /&gt;
پس از پيروزي كوادروس، اقدامات انتقام‌جويانه‌ي سريعي عليه جامعه اتخاذ شد، وزير جديد كشور، سرتيپ كورويرو دِ فارياس را (بي‌هيچ ترديدي) براي اجراي اين اقدامات برگزيدند. ارتش يورش‌هايي را به كلبه‌هاي دهقانان پارديثبا و پرنامبوكو شروع كرد و بهانه‌ي ظاهري‌اش هم تجسس براي مسلسل، تفنگ و اسلحه ممنوع ديگر بود. اين يورش‌ها، هرچند كه منجر به يافتن چيزي جز چند تفنگ ساچمه‌اي، داس، قداره و كج‌بيل نشد اما جنبه‌ي معمول به خود گرفت. ارتش به دستگيري فعال‌ترين رهبران دهقانان نيز اقدام كرد و اعمال پليس و كايانگاها را كه بار ديگر به فعاليت خود در سراسر كشور پرداخته بودند، ناديده گرفت. هم‌چنين در مورد رفت و آمدهاي مسلحانه و آزادانه‌اي كه بين مجامع و محافل مالكان در مركز و جنوب و شمال خاوري انجام مي‌گرفت هيچ اقدامي به عمل نياورد. اعتراضات دهقانان زنداني در سربازخانه‌ها و بازداشتگاه‌هاي فرمانداري نيز ناشنيده مي‌ماند.&lt;br /&gt;
با استعفاي كواردوس، گولارت به قدرت رسيد، و جامعه فضايي براي تنفس يافت. در نخستين روزهاي رياست‌جمهوري گولارت اولين كنفرانس ملي كارگران كشاورزي برزيل، دوبلو هاريزانته (BELO HORIZONTE)، پايتخت ميناس گرايش برگزار شد و 1600 نماينده از بيست ايالت، فدرال در آن شركت جستند. اين كنفرانس، به خصومت‌هايي كه تا آن زمان پنهان بود نور تاپاند و برزيلي‌هاي ساكن شهرهاي بزرگ را واداشت تا موقعيت خود را مشخص كنند. بيكاري براي متحد كردن دهقانان برزيل آغاز شد كه شخصيت‌هاي دليري مانند پدر مقدس فرانسيسكو لار (FRENCISCO LARE)، مدافع زاغه‌نشينان بلو هاريزانته، پدر مقدس آركي مه‌نس برونو (AROUIMEDES BRUNO) از سي‌يرا و روي راموس (RUI ROMOS) نماينده و سخنگوي معروف مجلس فدرال از ديوگراند و موسس و رهبر ماستر* (MASTER)، رهبري آن را به عهده داشتند. در اين پيكار فرماندار لئونل بريزولا نيز شركت داشت كه بعدها همان‌گونه كه از اقتصاد برزيل در برابر تهاجم شديد امپرياليسم امريكا دفاع كرده بود، بر مبارزات خود به خاطر دهقانان بي‌زمين نيز افزود.&lt;br /&gt;
به سبب آشكار شدن خصومت‌ها، كشمكش ميان دهقانان و لتي فونديو حادتر شد و حوادثي (اغلب خونين) به وجود آورد. در همين گير و دار، پدر مقدس ويديگال (VIDIGAL) نماينده مجلس فدرال و سخنگوي مرتجع‌ترين عناصر روحاني در برزيل، با تغيير يكي از مسالمت‌آميزترين گفته‌هاي مسيح به: «همديگر رو مسلح كنيد».* و تبديل آن به شيپور جنگ فئوداليسم برزيل، براي خود در كنگره ملي شهرتي به دست آورد.&lt;br /&gt;
اما آنها خود مسلح بودند و باز هم مسلح مي‌شدند؛ و به همين سبب اعمال خشونت‌آميز نسبت به دهقانان شدت گرفت.&lt;br /&gt;
در آوريل 1962، خوآئو پدرو تگزيرا رئيس بزرگ‌ترين جامعه كشور در سايه از شهرهاي ايالت پارشيبا در اجراي سوء‌قصدي به ضرب گلوله كشته شد و اين جنايت هم به گونه‌ي جنايت ديگر، توطئه‌اي بود بر ضد اصول عدالت. پيكاري به خاطر دستگيري و مجازات قاتلان در سراسر برزيل آغاز شد. اليزابت، بيوه‌ي شهيد قهرمان (كه هنگام مرگ بسته‌اي كتاب براي ده فرزندش با خود داشت) از ساپه به ريودو ژانيرو رفت تا به نام همه‌ي دهقانان ستمديده عليه اين‌گونه جنايات بي‌رحمانه كه در روز روشن و زير نگاه بي‌اعتنا يا موافقت‌آميز اليگارشي محلي انجام مي‌گرفت دادخواهي كند. يكي از پسران تكزيرا كه كمتر از 9 سال داشت، گفت در بزرگي انتقام خون پدرش را خواهد گرفت و در نتيجه بر اثر ضربه‌اي كه با تفنگ شكاري به صورتش وارد آوردند چند هفته‌اي بين مرگ و زندگي در بيمارستان بستري شد. خواهر بزرگترش هم مدتي صبورانه در انتظار اجراي عدالت نشست اما چون خبري نشد، دست به خودكشي زد.&lt;br /&gt;
مالكان لتي فونديو كه به اين همه جنايت و اين واقعيت كه تا دندان مسلح شده بودند، قانع نبودند، خواستار اقدام پليس عليه جامعه شدند، و من نامه‌ي سرگشاده‌اي به وزير جنگ نوشتم كه متن آن را در اينجا مي‌آورم، تا نشان دهم كه ما چه انتظاراتي از ارتش داشتيم كه هميشه به اصالت ملي خود و جانفشاني سرخ‌پوستان و بردگان سياه و مستيكوها (MESTICOS) در جنگ‌ها با هلند افتخار مي‌كرد، چه انتظاراتي داشتيم و حق داشتيم كه انتظار داشته باشيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جناب وزير جنگ،&lt;br /&gt;
طي ديدار اخير آن جناب از پارديثبا، مطبوعات، اين واقعه را با اهميت خاصي منعكس كردند كه گروهي از مالكان ثروتمند ايالت، به حضور آمده‌اند و اقدام ارتش را عليه جامعه‌ي دهقاني خواستار شدند، و اين پاسخ مورد انتظار را دريافت داشته‌اند كه طرح مسأله به اين عنوان امكان‌پذير نيست. مطبوعات هم چنين افزودند كه آن جناب پا را فراتر نهاده و اعلام داشته‌ايد كه آنچه به آن نياز داريم اصلاحات ارضي است كه همه‌ي ملت خواهان آن است.&lt;br /&gt;
پاسخ شما، مارشال لات را به خاطر مي‌آورد كه در مقام وزارت جنگ از مهاجران مقيم در برابر گريلروها حمايت مي‌كرد و جامعه‌ي دهقاني را بر اين اساس كه اگر قانوناً تأسيس يافته همان موقعيتي را دارد كه اتحاديه‌هاي صنعتي، انجمن‌هاي كارمندان دولت، كنفدراسيون‌هاي صنعتي يا باشگاه‌هاي افسران، مورد تاييد قرار مي‌داد.&lt;br /&gt;
گرچه قوانين اساسي ما، به پيروي از قانون اساسي جمهوري اول (كه به دست فلوريافو قهرمان ارتش بنيانگذار شد) صراحت داشته‌اند كه همه‌ي آحاد ملت از نظر قانوني برابراند، حقايق نشان مي‌دهد كه اين هدف عالي هيچ‌گاه تحقق نيافته است، چرا كه براي دهقانان كشور ما هيچ نوع قانون، عدالت يا حمايتي وجود ندارد. با آنان هميشه رفتاري به گونه‌ي مطرودان، بردگان و حيوانات داشته‌اند، آن‌ها را بي‌رحمانه استثمار كرده‌اند، فروخته‌اند، آن‌ها را از زمين‌هاي‌شان كه محور زندگي‌شان است بيرون رانده‌اند و بي‌هيچ كيفري به قتل رسانده‌اند. قانون مدني، مالكيت خصوصي را واجب‌الاحترام و يادگار مقدس براي استفاده‌كنندگان مي‌داند. قانون جزا، در عمل، فقط براي فقرا وجود دارد. توطئه‌ي ننگين عليه دهقانان در جريان است. دهقان بي‌زمين يا خرده‌پا نماينده‌ي اكثريت ملت ماست، كه سرزمين برزيل، به گونه‌ي قلاده يا زنجيري به پايش بسته است، و فقط با مرگ از آن خلاصي مي‌يابد. برزيل ميهن اوست، براي دفاع از آن سرباي تامين مي‌كند؛ با اين همه خود در كلبه‌هاي پوشالي به سر مي‌برد. به گونه‌ي سرخ‌پوستان از لنگوته‌اي به جاي تن‌پوش استفاده مي‌كند. دخترانش براي سرگرمي شهرها روسپي‌خانه‌ها را پر مي‌كنند. با همقطارانش به كليسا مي‌رود، و كليسا با نويد جهان پس از مرگ تسلي‌اش مي‌دهد. محصول مي‌كارد تا سربازان و ژنرال‌ها، كشيشان و اسقف‌ها، كارمندان دولت و وزيران را سير كند، اما از گرسنگي مي‌ميرد. گرسنگي با او زاده مي‌شود. اما با او نمي‌ميرد، زيرا گرسنگي تنها چيزي است كه براي فرزندانش به جاي مي‌گذارد. وقتي عصيان مي‌كند به صورت يك زومبي بالانيو، كاپانو، آنتونيو كنسرلرو، فليپ دوس سانتوس، آنتونيو سيلونيو يا لامپيانو در مي‌آيد كه بعد به‌عنوان راهزني يا متعصبي افراطي كه وجودش لتي فونديو و خانواده‌ي مسيحي، قانون و نظام اجتماعي يا هر چيز منحط ديگر را تهديد مي‌كند، قلمداد مي‌شود؛ اما از نظر حقير او روزنه‌ي اميدي است و منتقمي براي جناياتي كه از بدو تولد با آن درگير بوده است.&lt;br /&gt;
لتي فونديو كه اسارت چهل ميليون از برادران ما راضي‌اش نمي‌كند، با گماردن آدم‌كشاني براي كشتن آنان به زندگي رنجبارشان خاتمه مي‌دهد. وضع هميشه به همين منوال بوده است. اما اكنون، جناب وزير، كاپانگاها را به بهانه‌هاي مختلفي براي حفظ و نگهداري لتي فونديو سازمان مي‌دهند. آن‌ها مدعي‌اند كه تمدن مسيحي در خطر است، كه قانون و نظام اجتماعي نابود مي‌شود، كه دموكراسي مورد تهديد قرار گرفته است و انگار كه مسيحيت فقط همين چيزي است كه ما در اين‌جا داريم: يعني 5000 درصد سود براي يك عده، و زندگي بي‌آينده، سالخوردگي بي‌گذشته، قمار، فحشاء، غارت ثروت و وجدان، براي ديگران. انگار كه دموكراسي يعني اين پيكار ناهنجار عليه فقرا، اين ديكتاتوري پنهان زير نقاب قانون، اين كارناوال رقت‌انگيز ريزه‌خواري فقرا از بساط خانواده‌هاي مسيحي.&lt;br /&gt;
سازمان‌هايي مانند فارسول* (FARSUL) و فارنگ** (FARENG) و ديگر جبهه‌هاي مسائل ارضي بنيان گذارده شده‌اند كه تا از مالكيت خصوصي زمين (يعني لتي فونديو) حراست كنند و در نتيجه دو درصد از جمعيت برزيل تمامي اراضي قابل كشت كشور را در تملك داشته باشد. با اين همه تنها از ده درصد از اين اراضي بهره‌برداري مي‌كنند و اين در حالي است كه مالكان آن‌ها بر كرسي‌هاي سنا، كنگره و مجامع ايالتي تكيه زده‌اند، در صفحات اول روزنامه‌ها با برنامه‌هاي تلويزيوني ديده مي‌شوند؛ يا مجالس شكرگزاري و مراسم خيريه راه مي‌اندازند تا پيروان مسيح را عليه ماركس بسيج كنند. اما در حقيقت هيچ‌يك از آن‌ها، نه مسيح در قلبشان راهي دارد و نه ماركس در وجدان‌شان، زيرا كه همه خود را همان همسايه‌اي مي‌دانند كه مسيح از آن سخن گفته است، و ماركس متمردي است كه كساني مانند بورر*** (BORER) يا اردووينو (ARDOVINO) بهتر از هر كسي مي‌توانند به حسابش برسند.&lt;br /&gt;
آن‌ها نهضت‌هاي چريكي ابداع مي‌كنند و بعد به بهانه‌ي دفاع از نظام قانوني (نظام خودشان، قانون خودشان و تمدن مسيحي) دنبال ارتش فلوريانو مي‌گردند كه بيايد و دشمنان‌شان را از ميان بردارد، و خود بر شدت خشونت‌شان نسبت به توده‌هاي دهقاني مي‌افزايند. آن‌ها از مسيح كه شمايلش را در خانه‌هاي‌شان مي‌آويزند تا ايمان مردم بردبار و فروتن را بفريبند ياري نمي‌طلبند بلكه از كايانگا ياري مي‌جويند. سنديكاهاي گوناگون با عناوين ظاهر فريب تشكيل مي‌دهند، به جمع‌آوري وجوهي براي خود اقدام مي‌كنند و به تدارك اسلحه، كه تنها بايد در اختيار ارتش باشد، مي‌پردازند. حقيقتي كه ديگر سرويس مخفي جز با اعلام ورشكستگي خود نمي‌تواند از آن چشم بپوشد و به كشتار آن عده از رهبران دهقانان كه به خاطر شجاعت، ميهن‌پرستي و استعداد سازماندهي در مبارزات معروفيتي دارند دست مي‌زنند.&lt;br /&gt;
اين است آنچه كه كم و بيش در پارائيبا رخ مي‌دهد. در مدتي كوتاه، چند تن از رهبران دهقانان مجروح و دو تن كشته شداه‌اند: يكي در مامانگوآپ و ديگري در ساپه. خوزه مارتينز (JOSE MARTINS) و خوآئوپدرو دِ تكزيرا شهيدان راه اصلاحات ارضي‌اند. عاملان اين‌گونه آدمكشي‌ها به‌خوبي شناخته شده‌اند: آن‌ها مسلسل، قرابينه، و طپانچه‌هاي 45 ميليمتري با خود دارند و آزادانه رفت و آمد مي‌كنند، اما ارتش سلاح‌هاي شكاري دهقاناني را كه نوعي تفنگ‌هاي سرپر است با باروت و ساچمه، مصادره مي‌كند. ديري نخواهد پاييد كه داس و شيلنگ آب آن‌ها را نيز ضبط خواهند كرد و احتمالاً ناخن‌هاي‌شان را هم خواهند كشيد تا ديگر به هيچ وسيله‌اي نتوانند زمين را شخم بزنند.&lt;br /&gt;
اگر ارتش از خلع سلاح لتي فونديو و غيرقانوني كردن گاپانكا (كه علت وجودي‌اش حراست از نظام مالكيت خصوصي فئودالي است) سر باز زند، ناگزير از اختيارات خود براي جلوگيري از مسلح شدن دهقانان به خاطر دفاع از زندگي و آزادي‌شان، كه حقوقي مقدس‌تر از خود زمين است، چشم‌پوشي كرده است. اين يعني دفاع از خود و حقي است كه حتي به حيوانات هم تفويض شده است. سكوت ارتش در برابر اين حقايق به مفهوم شركت در جرم است. و اين در مورد كليسا نيز صادق است. اگر چنين شود بايد اصل مساوات جهاني در برابر قانون را اصل منسوخي داشت، و بايد به قانون باستاني قصاص مبني بر «چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان» رجعت كنيم يا به اصل ودرگاس كه مي‌گويد: «عدالت را به دست خود بگيريد.»&lt;br /&gt;
جناب وزير، با توجه به اين حقايق، از شما تقاضا دارم، پيش از آنكه توده‌ها مايوس شوند و به پا خيزند تا به اندرز جفرسون عمل كنند كه مي‌گويد «آزادي را بايد گه‌گاه با خون ستمگران آبياري كرد» با ملت خويش به صراحت سخن بگوييد.&lt;br /&gt;
اگر در مقام يك ميهن‌پرست به وجدان خويش رجوع كنيد خواهيد ديد كه سپر تاريخ نه در جهت لتي فونديو كه در جهت دهقانان است. كشور ما تا آن زمان كه دهقاني از عدالت و آزادي محروم است، هرگز به آزادي، تعالي و سعادت دست نخواهد يافت.&lt;br /&gt;
استدعاي من اين است كه نامه‌ام را يك اعتراض، و نه يك تهديد، به حساب آوريد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هموطن فروتن شما&lt;br /&gt;
فرانسيسكو خوليائو&lt;br /&gt;
درست دو سال بعد، در نهم آوريل، وزير جنگ ديگري، سرتيپ كوستا اسيلوا (COSTA ESILVA) با استناد به اصل يكم قانون اساسي كه منافع لتي فونديو را تصريح مي‌كند، به نامه‌ام پاسخ داد. به اين ترتيب دهقانان، بار ديگر، و شايد براي آخرين بار، نبردي را باختند اما درس ديگري آموختند...*&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%C2%BB_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4&amp;diff=17508</id>
		<title>«جامعه» و ارتش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%C2%AB%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%C2%BB_%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4&amp;diff=17508"/>
		<updated>2011-05-20T16:32:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;پيمان مقدم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-128.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-129.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-130.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-131.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-132.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-133.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-134.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-135.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-136.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-137.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-138.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-139.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۳۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ويرايش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>پيمان مقدم</name></author>
	</entry>
</feed>