<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87"/>
	<updated>2026-04-24T09:38:53Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D8%B1_%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86...&amp;diff=30511</id>
		<title>بار دیگر کردستان...</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D8%B1_%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86...&amp;diff=30511"/>
		<updated>2012-03-09T11:13:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهرانه: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در سفر قبلی به کردستان، صحبت دربارۀ خود مختاری قسمت عمدۀ وقت مار ا گرفت. همه خودمختاری می‌خواستند اما اندک دقتی کافی بود که برداشت‌های مختلف از این کلمه را نمایان کند. در سفر پیشین، وحدت کلمه‌ئی را که در کردستان وجود داشت فقط یک کر و کور مادرزاد ممکن بود درک نکند. در آن سفر، شعار &amp;quot;خودمختاری برای کردستان و دمکراسی برای ایران&amp;quot; زیان‌زذ خاص و عام بود.&lt;br /&gt;
کردستان در شش ماه گذشته تجربیات تازه‌ئی بدست آورده، دامنۀ جنگ‌های پراکنده در این مدت وسعت گرفت و جمگ همه جانبه‌ئی به آزادی‌خواهان کرد تحمیل شد و کردستان از بوتۀ آزمایش روسفید بیرون آمد. در همان اوایل کار، سپاه پاسداران در پاوه شکست خورد و دست به دامن ارتش شد. ارتش هم از اول دو دوزه بازی کرد: گاهی منطقه‌ای را بمباران می‌کرد و زمانی ج.انان پاسدار را با هلی‌کوپتر به قتلگاهشان می‌برد. در هر صورت، در مدتی کوتاه، شهر‌های کردستان به دست ارتجاع افتاد و &amp;quot;دادگاه‌های&amp;quot; کذائی را براه انداختند. مردم که عملا سبعیّت ارتجاع را لمس کردند و پخته‌تر شدند. چیزی نگذشت که  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	بخشی از این سفرنامه با عنوان &amp;quot;کردستان  در کذری شتاب‌آلود&amp;quot; در شمارۀ 17 کتاب جمعه چاپ شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌پیمائی و تحصن و تظاهرات شدت گرفت و جنگ چریکی شهری وسعت یافت. رفتار ارتجاع در کردستان فاشیستی بود. کار را بجائی رساند که خیال تفتیش تک تک خانه‌ها را در سر پروراند اما مردم مجالش ندادند. در روند این نبرد مردم کردستان آب دیده‌تر شدند و شناخت بیشتری از خواسته‌هایشان به دست آورند، و دیدیم که ارتجاع در کردستان عقب نشست و وقت گدائی کرد.&lt;br /&gt;
فرصتی بود برای سفری دوباره به کردستان و دیدن اوضاع از نزدیک.&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
   دوشنبه 10 دی وارد مهاباد شدیم. نسیم سرد  صبحگاهی به صورت طراوت می‌داد. خیابانها خلوت بود. گاهی کارگری دست در جیب و سردرگریبان سر کار می‌رفت. قیافه‌ها خواب‌آلود و خسته بود. به دنبال قهوه‌خانه‌ای به راه افتادیم و در راه متوجه لوله تانک‌های نوک تپه شدم- در اطراف مهاباد تپه‌های مرتفعی وجود دارد که فعلاً، بقول آن افسر گیج و خواب‌آلود، منطقۀ جنگی شده‌اند. در نوک این تپه‌ها تانک‌های غول آسای آمریکائی مستقر بودند. مهاباد در محاصرۀ ارتش بود.&lt;br /&gt;
در پناه قهوه‌خانه، سرشیر تازه و مربا با چای داغ جیات تازه‌ای بخشید. وقتی وسز میدان بزرگ شهر به تماشای شهر ایستادیم، آفتاب گرم و مطبوع بود. مهاباد بیدار می‌شد و مردم در خیابان‌ها تردد می‌کردند. حضور پیش‌مرگان کرد، با مسلسل‌های کلاشینکف، جلوه‌ای تازه به شهر داده بود. اکثر مردم مسلح بودند. برنامه مشخصی برای سفر نداشتیم و استفاده از هر فرصت برای کفتکو و پرس‌وجو، برنامۀ سفر بود. یکی از مسائل جالب این سفر دیدگاه‌های مختلف مردم دربارۀ خودمختاری بود. با اقشار مردم به صحبت نشستیم و نکات تازه‌ای برایمان روشَن شد.&lt;br /&gt;
در دوره گذشته، ستم ملی انواع مختلف داشت. برای یک کشاورز کُرد، ستم ملی شکل و شمایل ژاندارم به خود می‌گرفت- ژاندارم شکموئی که باج می‌خواست و زبان هم بلد نبود. اکثر ژاندارم‌های منطقۀ کردستان، خصوصاً درجه‌داران، ترک بودند، جریمه‌ها جنسی بود و دادگاه و این حرف‌ها بی‌معنی، به بهانه‌ای چند کیلو از هر چیز دم دست بود برمی‌داشتند و با فحش خواهر و مادر می‌رفتند. فقر بیش از حد دهات کردستان تاب تحمل این باج‌گیران را نداشت.&lt;br /&gt;
سفری به دهات کردستان مثرت پاسگاه‌های ژاندارمری د ردهات را مشخص می‌کند. بارزانی با عراق می‌جنگید و منطقه متشنج بود. محمدرضا شاه در انجا در وظیفه عمده داشت: حمایت از نیروهای شورشی بارزانی و سرکوب آزادیخواهی. رفت و آمد روشنفکران کُرد به دهات کردستان سخت بود و باعث  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دردسر کشاورزان می‌شد. در این سفر متوجه شدم که برای کشاورز کُرد در وهلۀ اول خودمختاری نبودن ژاندارم غیر محلی در دهات کردستان معنی می‌دهد. البته لغو بهره مالکانه و برنامۀ عمران و آبادانی و بهداشت جای عمدۀ خودش را دارد. گسیل جوانان به دهات کردستان در یک سال گذشته و شرکت روستائیان در جنگ‌های اخیر افق دید آنها را بازتر کرده؛ تشکیل شوراهای دهقانی و احیای روش قضاوت و ریش سفیدی در برخی از روستاهای کردستان، شاخص این وسعت دید است.&lt;br /&gt;
برای عده کثیر دیگری در کردستان خودمختاری مفهوم دیگری دارد. در مهاباد پای صحبت کارمندان دولت هم نشستیم. یکی از کارمندان شکایت داشت که در گذشته تمام روسای ادارات ترک بودند و از پشت میزهایشان در رضائیه دستور می‌دادند. مهاباد در تقسیمات کشوری تابع رضائیه شد و به زعم او، اجحافات زیادی صورت گرفت: &amp;quot;تمام بودجۀ استان در رضائیه خرج می‌شد و ته مانده‌اش به مهاباد می‌رسید.&amp;quot; این شخص و همکاران اداریش مدافع طرح 26 ماده‌ای هیات نمایندگی خلق کرد بودند و اعتقاد داشتند که اگر کارهای اداری استان کردستان به دست کردها سپرده شود &amp;quot;وضع درست خواهد شد.&amp;quot; وقتی علت را جویا شدم، یکی توضیح داد که &amp;quot;مسلماً طرح‌های عمرانی در منطقۀ کردستان را بخش خصوصی نمی‌تواند اجرا کند و جکومت خودمختار کردستان هم به کارمند اجتیاج دارد.&amp;quot; وقتی تعجب مرا دید ادامه داد: &amp;quot; جکومت خودمختار کردستان لیسانسیه‌ها و دیپلمه‌های بیکار کردستان را استخدام خواهد کرد و سرویس‌های مردمی را رونق خواهد ...&amp;quot; صحبت بر سر توسعه بوروکراسی و رتبه بود اما خودمختاری قالب آن می‌شد. اکثر این آقایان از طرفداران حزب دمکرات کردستان بودند و از مواضع حزب دفاع می‌کردند.&lt;br /&gt;
در کردستان کارخانه‌ای وجود ندارد و بطور کلی کارگر به معنی پرولتر کمیاب است. کارگران مهایاد روستائیانی‌اند که اکثراً مدتی در اهواز و تهران و آبادان کار غیر فنی کرده‌اند. وسیله تولید اکثر آنها بیل بود و صحبت با انان راحت و ساده. با یکی از آنان در وسط میدان بزرگ شهر آشنا شدم و مدتی با هم قدم زدیم. 35 سال داشت و 50 ساله می‌نمود. چون مدتی در اهواز و تهران کار کرده بود فارسی می‌دانست. خیلی ارام و راحت صحبت می‌کرد و وقتی از او دربارۀ خودمختاری سوال کردم شعار نداد. می‌گفت: &amp;quot;ما کارگریم و زیاد هم کار می‌کنیم&amp;quot; می‌گفت کارگران کرد نیروی زیادی دارند و از نوع کارش شکایت نداشت. از بچگی کار بدنی زندگی‌اش بود. دلش می‌خواست که در محل خودش کار کتد. می‌گفت: &amp;quot;ما که می‌سازیم پس همین جا بسازیم.&amp;quot; از طالقانی&lt;br /&gt;
109&lt;br /&gt;
خیلی تعریف کرد. معتقد بود که طرح شوراهای آن مرحوم همان خودمختاری بود و نتیجه گرفت که &amp;quot;اگر خانه و اطراف خانه‍اش را آباد کندایران آباد خواهد شد.&amp;quot; خیلی ساده و بی تکلف حرف می‌زد. علیرغم بی‌سوادیش درکی عارفانه از سوسیالیسم داشت و خودمختاری را توسعه عمران و آبادانی در کردستان و بالمآل تولید کار در سرزمینش می‌دانست.&lt;br /&gt;
در نشست با روشنفکران مهاباد مسائل تازه‌ای مطرح شد پاره‌ای از روشنفکران کرد طرح دانشگاه کردستان را ریخته‌اند و آن را پاسخ به نیازهای مبرم مردم کردستان می‌دانندزرحی است انقلابی که تسلیم هیئت نمایندگی خلق کرد شده. این دانشگاه انقلابی، در نظر طراحان آن، در واقع شبکه‌ای است از مراکز آموزشی در شهرها و روستاهای کردستان و در طرح این دانشگاه سیار، رشته‌های کشاورزی، دامپروری، صنعتی، بهداشتی- پزشکی و علوم اجتماعی و فرهنگ و زبان منظور شده و از نظر طراحان آن، پاسخی است به نیازهای مبرم مردم کردستان- مردمی که از امکانات رفاهی بسیار محدودی برخوردارند و عمران و ابادانی و توسعه اقتصادی از مهمترین مسائل آنهاست. این طرح سیستم‌های گذشتۀ دانشگاه‌ها را طرد می‌کند و دانشگاه و دانشگاهیان را در رابطۀ مستقیم با مردم و نیازهای اساسی آنها قرار می‌دهد و بناست که فرهنگ و زبان کردی را همگام با فرهنگ مردمی رشد بدهد. خودمختاری برای طراحان دانشگاه کردستان رشد فرهنگ ملی و توسعه امکانات مادی و معنوی مردم کردستان معنی می‌دهد.&lt;br /&gt;
یکی از طراحان اعتقاد داشت که خواست مردم کردستان با خواست سایر اقوام ایرانی فرق ندارد اما منکر تفاوت‌های مل یو فرهنگی نبود و بینش طبقاتی داشت.&lt;br /&gt;
در اکثر شهرهای کردستان، روشنفکران در اقلیت محسوسی قرار دارند اما د رعین حال از تنوع خاصی نیز برخوردارند. با یکی از این آقایان دیدار دلچسبی داشتم. در خانۀ او بر خلاف سایر منازل، نوارهای موسیقی مبتذل نبود. گنجینه‌ای داشت از اشعار ترانه‌های فلکلوریک کردی، سالها با نوار و ضبط صوت در کوهها و دهات کردستان بدنبال شعر و منظومه گشته بود تا قطعات کوچک اشعار ملی را از سینۀ سالخوردگان بیرون بکشد. نگران بود که جوانان فرهنگ و ادب کردی را نمی‌شناسند. می‌گفت اکراد با فرهنگ خود بیگانه‌اند و بی‌فرهنگی را شدیدترین نوع خودبیگانگی می‌دانست. این حرف برایم جالب بود و باید اذعان کنم که مهاباد ار از لحاظ هنری عقب مانده دیدم. کنار محتوی مردمی و مترقی اکثر برنامه‌های دستجمعی، جای هنر خالی بود. کمبود وسایل و فقر مالی می‌تواند توضیحی برای بی‌توجهی به مسائل هنری باشد. زمانیکه مشاهدات خودم را برای &lt;br /&gt;
110&lt;br /&gt;
این دوست بازگو کردم، با تایید گفت: &amp;quot; کردها خشن و سرسخت‌اند و کمی لطافت هنری روح را سرشار می‌کند.&amp;quot; علت اصلی این فقر فرهنگی- هنری را سرکوب فرهنگی دوران‌های پیش میدانست و برای اثبات این نظریه به تاریخ رجوع می‌کرد. این دوست شاعرپیشه مطالعه زیادی روی تاریخ داشت و خودمختاری برای کردستان را &amp;quot;شناسنامۀ ملی &amp;quot; می‌خواند.&lt;br /&gt;
‌در نشستی که با عده‌ ای از دبیران و روشنفکران مهاباد داشتم، نگاهی به تاریخ کردستان انداختیم: قبل از شروع جنگ ششیعه و سنی در ایران، اقوام کرد همراه با ترک‌های آذربایجانی در جبهه واحدی علیه زورگوئی‌های امپراتوری عثمانی می‌جنگیدند. یکی از سرداران کرد به نام بادپیره با قشون زیادی به نفع شاه اسماعیل صفوی و برعلیه قلدران عثمانی وارد جنگ شد. کردها در جنگ چالدران نقش عمده‌ای داشتند و این جنگ نقطه عطفی در جنگ‌های ایران و عثمانی به نفع اقوام ایران یبود. دشمن و قدرتمند و فاسدی که همه را تهدید می‌کرد و آزادیخواهی مخرج مشترک اقوامی بود که به مقابله برخاسته بودند. یکی از حاضران با اشاره به اسناد تاریخی عقیده داشت که با روی کار آمدن شاه عباس و سقوط صفویه در منجلاب فساد و حماقت، اختلاف با دولت عثمانی رنگ مذهب به خود گرفت. و در ادامه صحبتش افزود: &amp;quot; جالب اینگه در زمان شاه عباس پای غرب برای اولین بار به ایران باز شد.&amp;quot; می‌دانیم که دو برادر اشراف زاده انگلیسی دو وظیفۀ عمده داشت: تجهیز ایران در برابر دولت عثمانی و انعقاد قرارداد تجاری بین ایران و انگلیس. همین شخص عقیده داشت که مقارن با ورود این هیات، شاه عباس&amp;quot;کلب آستان علی&amp;quot; شد و مذهب رسمی ایران شیعه. وقتی گفتم که ایجاد این رابطه بین شیعه‌گری و نفوذ انگلیس برایم عجیب است، مخازبم با لبخند گفت: &amp;quot;می‌دانم می‌دانم. اما از قدیم سیاست انگلیس بازی با مذهب بوده است.&amp;quot;  همه خندیدیم و از این مطلب گذشتیم. در هر حال، اکراد که در آن زمان از چند طایفۀ بزرگ تشکیل می‌شدند سنی مذهب بودند. شاه عباس اولین ستم ملی را به اکراد روا داشت و آنها را مجبور به قبول تشیّع کرد. &amp;quot; کلب آستان علی&amp;quot; علیه اکراد خصوصاً طوایفی که اهل ینت بودند وارد جنگ شد. دو تا از بزرگترین طوایف کرد، دلیلی و پازوگی را مجبور به قبول تشیّع کرد و از منطقه بیرون راند. امیرخان مرادوست و یارانش را که برای اولین بار اعلام خودمختاری کرده بودند شاه عباس نابود کرد و فاجعه قلعه دُم‌دُم بر تاریخ ایران لکه سیاهی باقی گذاشت. به روایتی در این قلعه بیش از 12 هزار کرد و شماری از آزادی خواهان مسیحی و آذربایجانی به دست سربازان شاه عباس قتل عام شدند.&lt;br /&gt;
111&lt;br /&gt;
پس از شکست دولت عثمانی در جنگ اول جهانی، مسئله کردستان ابعاد بین‌المللی پیدا کرد. در قرارداد امپریالیستی 1920 سور sever&lt;br /&gt;
کردستان خودمختار در چهارچوب دولت ترکیه منظور شده بود، این قرارداد عملی نشد و کردستان در تقسیمات منطقه‌ای چهار تکه شد: ترکیه قسمت اعظم کردستان را در بر گرفت و ایران و عراق و سوریه نیز قسمت‌هائی از این منطقه و ملت را در خود جای دادند. همگام با این تقسیم بندی‌ها سیاست سرکوب خلق کرد در صدر برنامه‌های دول منطقه قرار گرفت. یکی از آقایان در جمع ما اعتقاد داشت که&amp;quot; خودمختاری کردستان در زمان اعلام حُکومت شوراها و شکل‌گیری اتجاد جماهیر شوروی می‌توانست خطری جدی برای امپریالیسم غرب محسوب شود.&amp;quot; وجود نزدیک به نیم میلیون کرد در شوروی را دلیل می‌آورد اما صحت این فرضیّه روشن نشد. قدر مسلم آن که امپریالیسم در منطقه، یعنی رضاشاه در ایران و  آتاتورک در ترکیه و الدنگی از خاندان هاشمی در آن طرف کردستان مامور سرکوب این ملت شدند. کار به جائی کشید که دولت ترکیه منکر وجود کردها در خاک خودش شد و خواندن کتاب به زبان کردی در دوران پهلوی چندین سال زندان جریمه داشت.&lt;br /&gt;
سیاست سرکوب باعث رُشد نهضت‌های مقاومت ملی در کردستان شد. بیشتر هم‌صحبت‌هایم منکر ماهیت ناسیونالیستی این نهضت‌ها نبودند. یکی از آنها معتقد بود که با شکل‌گیری افکار سیاسی چپ و نفوذ شوروی در منطقه، پس از جنگ جهانی دوم جهانی، دیدگاه انترناسیونالیستی دامنه وسیع‌تری در کردستان پیدا کرد. باید اضافه کنم که مقارن با این تحولات، سیاست بازی‌های ابرقدرتی بالا گرفت و ناسیونالیسم پیوسته باریچۀ این نوع سیاست‌ها بوده است. در هر صورت پس از سقوط جکهوری مهاباد و به دار آویخته شدن قاضی محمد و یارانش، پرچم مبارزۀ خلق کرد به دست ملا مُصطفی بارزانی افتاد. این خان‌زاده یک چند اندیشه کردستان آزاد را در سر پروراند و نابود شد. با شکست شورش ملامصطفی و بی‌خانمان شدن گروه کثیری از اَکراد، روشنفکران کُرد تجربیات تازه‌ای اندوختند: دریافتند که ناسیونالیزم تنگ‌نظرانۀ کُردی راه به جائی نمی‌برد و باید با آنها مبارزه کرد و همچنین دریافتند که وابستگی به نیروئی ماوراء تودۀ مردم سرانجام شومی دارد.&lt;br /&gt;
آغاز انقلاب ایران برای تمام اقوام ایرانی، خصوصا اکراد نویدبخش بود. گمان می‌رفت که تمام مردم ایران از ترک و بلوچ و ترکمن تا فارس و کرد، در ساختن ایرانی توسعی خواهند کرد و هر قومی این حق را خواهد داشت که فرهنگ و هنر خود را بپروراند و فرهنگ مردمی خود را قوام دهد. انقلاب ایران روشنفکران کردستان ایران را نیز امیدوار کرد، در همان اوایل انقلاب شعار&amp;quot; کردستان آزاد&amp;quot;&lt;br /&gt;
112&lt;br /&gt;
یکسره طرد شد و شعار قدیمی &amp;quot;خودمختاری برای کردستان و دمکراسی برای ایران&amp;quot; قوت گرفت. ایران می‌توانست محلی مناسب برای احیای فرهنگ کرد و به رسمیت شناختن حقوق این ملت سرکوب شده باشد. اما ارتجاع که دشمن سرسخت ه رنوع حق و حقوق است جنگ را به مردم کردستان تحمیل کرد.&lt;br /&gt;
یکی از دبیران مهاباد تحولات چند ماه گذشته را چنین توصیف کرد:&lt;br /&gt;
&amp;quot; مردم کردستان جنگ نمی‌خواستند اما به آنها تحمیل شد. قبل از جنگ روحیه مردم ضعیف بود و شایعات زیادی پخش می‌شد. با هجوم ارتجاع صفوف مردم فشرده‌تر شد و همه یک‌پارچه در مقابل آن قرار گرفتند.&amp;quot; معتقد بود که مردم کردستان از آگاهی سیاسی خوب ی برخوردارند و سازمان‌های سیاسی که در دنباله روی توده مردم می‌دانست. می‌گفت جنگ اخیر باعث رشد اقتصادی مردم کردستان شد و با ناراحتی ادامه می‌داد که &amp;quot; کردستان پنجه در پنجۀ ارتجاع انداخت.&amp;quot;&lt;br /&gt;
وقتی از آینده سوال کردم مکثی کرد و چنین جواب داد: &amp;quot; مردم کردستان خودمختاری می‌خواهند. کردستان قسمتی از ایران است و حتی اگر بخواهند به زور هم آن‌را از ایران جدا کنند مردم زیر بار نمی‌روند. ما اول ایرانی هستیم بعد کرد و در وهله آخر مسلمان.&amp;quot;، معتقد بود که&amp;quot; اگر تمام اقوام ایرانی به حقوق خودشان آگاه شوند و حکومت‌های خودمختار مردمی تشکیل دهند ایران الگوی تازه‌ای ربای تمام جهان خواهد شد.&amp;quot; وقتی از امکانات تحقق این آرزو سئوال کردم جواب گنگی گرفتم. معتقد بود که&amp;quot; اگر دمکراسی مردمی در کردستان وسعت پیدا کند و اتحاد توده مردم حفظ شود، کردستان پایگاهی برای تحقق این آرزو خواهد بود&amp;quot; از دمکراسی مردمی پرسیدم. جواب فرموله‌ای نداشت. معتقد بود که قدرت باید در دست مردم باشد و مردم از طریق شورا‌های محلی ناظر به امور باشند. وقتی پی‌جوئی بیشتری کردم گفت: &amp;quot; دمکراسی مردمی یعنی درگیر کردن مردم. حال چگونه این عمل انجام شود خود مسئله‌ایست که باید در هر منطقه عملا مشخص شود. باید با این دید شروع کنیم و تجربه‌آموزی کنیم.&amp;quot; از سیاست‌های ابرقدرت‌ها در منطقه نگران بود و تشکیل هیات نمایندگی خلق کرد را سرآغاز دمکراسی سیاسی در کردستان و محور اتحاد تودۀ مردم می‌دانست. اعتقاد داشت که خواست مردم در یک دمکراسی مردمی بهتر برآورده خواهند شد و روی همین اصل هم انحصار طلبی یک فرد یا گروه یا حزب را محکوم می‌کرد. می‌گفت: &amp;quot; اگر احزاب وابسته به خارج از صفوف مردم طرد شوند و سازمان‌ها خواست‌های گروهی و مسلکی خود را در درجه دوم اهمیت قرار دهند و برای نیازهای مردمی اولویت قائل شوند، یک ملا و یک دمکرات و یک کمونیست می‌توانند با هم&lt;br /&gt;
113&lt;br /&gt;
توافق داشته باشند و دمکراسی مردمی را عملاً تجربه کنند.&amp;quot; با او توافق داشتم اما اگرهای زیادی در کار بود.&lt;br /&gt;
تشکیل هیات‌ نمایندگی خلق کرد برای بسیاری نوید بخش بود. در یک سال گذشته ایران برای اولین بار دمکراسی سیاسی را تجربه کرد. مردم کردستان خواهان جنگ نبودند و خودمختاری در چهارچوب ایرانی دمکراتیک خواست انکار‌ناپذیر آنها بود. این خواست مردمی مشترک بود و مایۀ تجمع نمایندگی سیاسی- مذهبی سر میز مذاکره شد. برای اولین بار در طول تاریخ انقلاب اخیر ایران، یک روحانی با کمونیست و دمکرات توافق مرد و مصالح مردم را مقدم بر دیدگاه عقیدتی خود قرا رداد. ایران دمکراسی سیاسی را تجربه کرد و انحصارطلبان به دست و پا افتادند.&lt;br /&gt;
از همان اول کار هیات اعزامی از تهران کارشکنی را شروع کرد و زمانی‌که متوجه یک‌پارچگی میدم شد، به فکر تفرقه افتاد. عمال خارجی زیرکانه به درون نهضت نقب زدند و تشتت افکار ار باعث شدند. اختلافات در درون هیات نمایندگی وسعت گرفت و چیزی نمانده بود که مردم مقابل هم بایستند.&lt;br /&gt;
روز دومی که در مهاباد بودیم شاهد عینی این اختلافات شدیم. گردانی از هنگ ژاندارمری رضائیه برای تعویض پرسنل خود وارد مهاباد شد و پیش‌مرگان کومه‌له و چریک‌های فدائی سد راهشان شدند. وقتی از فرمانده گردان جریان را سئوال کردم، گفت که قبل از حرکت از رضائیه مراتب را به اطلاع حزب دمکرات رسانده بودند و حتی ورقه عبور از جزب در دست داشتند. پرسیدم چرا به حزب دمکرات اطلاع دادید، مگر هیئت نمایندگی خلق کرد تشکیل نشده است؟ جوابی نگرفتم. در مدت کوتاهی حدود 400 محصل و دانش‌آموز با شعارهائی از قبیل: &amp;quot;هر نوع سازش با ارتش خیانت است به ملت&amp;quot; و &amp;quot; ارتش خلقی ایجاد باید گردد&amp;quot; وارد صحنه شدند. قضیه بد ا زمدتی مذاکره فیصله یافت و مردم پراکنده شدند اما معلوم بود که این قصه سر دراز دارد.&lt;br /&gt;
فردای آن روز دفتر سیاسی حزب دمکرات اعلامیه‌ای خطاب به مردم منتشر کرد که حاوی کطالب تازه‌ای بود. در این اعلامیّه ضمن توجیه اقدام یک جانبۀ حزب دمکرات در تماس با ارتش آمده بود که &amp;quot; حزب دمکرات رهبر مبارزات خلق کرد در کردستان ایران است&amp;quot; و از مردم کردستان خواسته شده بود تا &amp;quot; جناب شیخ عزالدین حسینی و کومه‌له را در مقابل میئولیت‌هایسان قرار دهند.&amp;quot; در قسمت دیگری از این اعلامیّه آمده بود که &amp;quot; وقتی که دولت اعلام کرد که می‌خواهد مسئلۀ کردستان را از راه مذاکره حل و فصل کند ما ضمن استقبال از این تغییر روش دولت به ماموستا (شیخ عزالدین) پیشنهاد کردیم که مشترکاً با هیئت ویژه دولت به&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Image:28-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-118.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سفر قبلی به کردستان، صحبت دربارهٔ خودمختاری قسمت عمدهٔ وقت ما را گرفت. همه خودمختاری می‌خواستند اما اندک دقتی کافی بود که برداشت‌های مختلف از این کلمه را نمایان کند. در سفر پیشین، وحدت کلمه‌ئی را که در کردستان وجود داشت فقط یک کر و کور مادرزاد ممکن بود درک نکند. در آن سفر، شعار »خودمختاری برای کردستان و دمکراسی برای ایران« زبان زد خاص و عام بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهرانه</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA_%DB%8C%D8%A7_%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1&amp;diff=30507</id>
		<title>کرابات یا نوآموزان جادوگر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA_%DB%8C%D8%A7_%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1&amp;diff=30507"/>
		<updated>2012-03-09T06:32:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهرانه: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;         کرابات یا نوآموزان جادوگر که فیلمنامه آن را می‌خوانید آخرین ساخته کارل زِمان (متولد 1910 در چکسلواکی) استادِ استادانِ سینمای متحرک است.&lt;br /&gt;
      وی در مصاحبه ئی می گوید:&lt;br /&gt;
      &amp;quot;سی سال ازعمرم را وقفِ ساختنِ فیلم برای کودکان و نوجوانان کرده ام. هر فیلمی که می سازم انگار نامه ئی‌ست که به یکی از نزدیکانم می‌نویسم و خوشحالم که نامه هایم را به تمامِ دنیا می‌فرستم و پاسخ آن ها را از تمام دنیا دریافت می‌کنم.&lt;br /&gt;
    در طول این سی سال، هشت فیلم بلند سینمائی ساخته‌ام، بعضی‌ها تماماٌ به صورتِ نقاشی متحرک و هنرپیشه‌ها. تعدادِ دقیق فیلم‌های کوتاهم را واقعا به یاد ندارم، فکر می‌کنم حدود سی تائی بشوند.&lt;br /&gt;
     قبل از سینما کارم نقاشی بود. بعد وارد دنیای نمایش عروسکی شدم: باید بگویم نمایش عروسکی در کشور ما سابقه‌ئی طولانی دارد و همین هنر بود که زبان ملی ما را در زمان تسلط امپراطوری اطریش حفظ کرد. من از کودکی به تئاتر عروسکی علاقه داشتم، در جوانی با آن کار کردم، و اولین فیلمی که ساختم فیلمی عروسکی بود، و از این طریق بود که پا به دنیای عجیب سینما گذاشتم که جامع همه هنرهاست.&lt;br /&gt;
        کتاب کرابات چند سال پیش به دستم رسید. نوشته یک آلمانی‌ست به نام اوتفریدپروسلر. کتاب از نظر نمایشی فوق العاده جالب بود و با دیدی شاعرانه بر اساسِ افسانه های مردم به نگارش درآمده بود. این دو عامل کافی بود که مرا به ساختنِ فیلمی از روی آن برانگیزد.&lt;br /&gt;
    تداومِ تصویرهای این فیلم مطابق با متن اصلی است، اما در تنظیمِ گفتار ان، شاعرِ معاصرِ چک – پیری گولد – به من کمک کرده است. مشکل کار این بود که قهرمان داستان، عواطف درونی خود را بیان می‌کرد و این عواطف می‌باید در فیلم من به تصویر درمی‌آمد. من این عواطف را در نگاه‌ها منعکس کردم و نقاشی‌ها توانست ایین عوالم را به خوبی نشان دهد.&lt;br /&gt;
     به اعتقادِ من قصه‌ها و تفسانه‌های مردم (منابع فولکوریک) بهترین منبع برای تهیه آثار نمایشی برای کودکان و نوجوانان است. اساس این قصه‌ها بر پیروزیِ خوبی بر بدی و حق بر باطل است. دوامِ این آرزو و تحققِ آن بهترین فکری است که ما آفریننده ها میتوانیم از فرهنگ مردم به توجوانان جهان عرضه کنیم. &lt;br /&gt;
       در فیلم کرابات، پسرکِ گرسنه و آواره تمامِ قوانین آسیابِ جادو را پذیرفته است اما آن‌جا که این قوانین مانع برآوردن ارزوی او می‌شوند (که در این‌جا عشق اوست به یک دختر) بر‌ضد آن شورش می‌کمد. چرا که بیرون از آسیاب، فارغ از جادوگری، گرچه سرما و گرسنگی هست، آزادی و به آرزو رسیدن هم هست؛ و این مهم‌ترین مساله است در زندگیِ بنی نوعِ آدمی در تمامی دوره های تاریخ.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1&lt;br /&gt;
هیچ مرغزاری در تمام جهان به سرسبزی مرغزاران سرزمین ما لوساشیا نیست.  &lt;br /&gt;
و قاصدک‌های هیچ سرزمینی چنین خورشیدوار نمی‌شکوفد که در اینجا.&lt;br /&gt;
زمین زیر تیغ گاوآهن دهقان بوی نان می‌دهد&lt;br /&gt;
و به خود می‌بالد در پیش ارباب ما، شهزاده برگزیده ساکسونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرنوشتم چون تازه جوجه‌ئی گم شده بود.&lt;br /&gt;
بی یار و یاور و بی‌آشیان و کار.&lt;br /&gt;
در زادگاه خویش آواره بودم، و گاهی فراری،&lt;br /&gt;
چرا که شهزاده ساکسونی گدائی را جز ار برای سگان ممنوع اعلام فرموده بود – اما کسی آن را به جدّ نمی‌گرفت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه، هنوز نمی‌دانید من کیستم. مرا کرابات می‌نامند&lt;br /&gt;
و خانه‌ام همین تکّه خاک است که آن‌را با هیچ جای جهان برابر نمی‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چونان پرنده‌ئی آزاد زیسته‌ام.&lt;br /&gt;
اما در لوساشیا نیز، آفتاب، همیشه تابان نیست.&lt;br /&gt;
و قاصدک در تمام فصل‌ها گل نمی‌دهد.&lt;br /&gt;
و زمان درماندگی برای پسرک آواره فرا می‌رسد.&lt;br /&gt;
خوابم سنگین بود. حتّی نفهمیدم دو بچّه گدا پیش از من اینجا به پناه آمده‌اند.&lt;br /&gt;
ما اکنون سه تن بودیم و چون دوازدهمین شب فرا رسید.&lt;br /&gt;
فکر بکری به سرمان آمد که چگونه شکم‌های گرسنه‌مان را سیر کنیم.&lt;br /&gt;
2&lt;br /&gt;
پسینگاه بود که بر بساط شامی شاهانه نشستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سپس راهی خوابگاه باشکوه‌مان شدیم.&lt;br /&gt;
خب، در واقع چیز چندان مجللی نبود، اما جادار بود و با هوا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غراب: &amp;quot;کرا... کرا... کرابات!&lt;br /&gt;
   کرا... کرا... کرابات!&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسی مرا به نام می‌خواند:&lt;br /&gt;
   &amp;quot;کرا... کرا... کرابات!&lt;br /&gt;
    کرابات به آسیاب روی آب‌های سیاه بیا!&lt;br /&gt;
    وقت نگذرد...&amp;quot;&lt;br /&gt;
غراب‌ها: &amp;quot;کرا... کرابات... به آسیاب روی آب‌های سیاه بیا&lt;br /&gt;
    فرمان استاد را اطاعت کن... اطاعت کن!&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرون دهکده پیرمردی را دیدم، هنگامی که نشان آسیابِ آب‌های سیاه را از او پرسیدم هراسان شد و با صدائی لرزان گفت به آن جایگاه نفرین شده، پای نگذارم.&lt;br /&gt;
خطاب: &amp;quot;سخنِ پیران را مشنو! فرمانِ مرا اطاعت کن! بیا. &lt;br /&gt;
  پس اکنون در اینجائی.&amp;quot;       &lt;br /&gt;
همان بانگ غرابی بود که مرا به این مکان فرا می‌خواند.&lt;br /&gt;
  &amp;quot;من خداوند این مکانم...&lt;br /&gt;
   حرفه‌ام را به تو می‌آموزم و چیزی هم بیش از آن.&lt;br /&gt;
   باز هم آسیابم به کار می‌افتد! هاها هاها!&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آسیاب، نخستین شب، خواب به چشمم نیامد&lt;br /&gt;
در کنارم یازده بستر خالی بود که کنجکاوی را برمی‌انگیخت.&lt;br /&gt;
این بسترهای خالی از آنِ کیست؟&lt;br /&gt;
بی‌شک از آنِ نوآموزان یا مسافرانی چون من...&lt;br /&gt;
اما کو؟ کجایند؟ جز من جنبنده‌ئی در این سرایِ غریب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح، اما، غالبا آگاه‌تر است از شب.&lt;br /&gt;
سرانجام، آنان را یافتم.      &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزرگترین‌شان تونسی نام داشت. دیگری میخائیل.&lt;br /&gt;
آن یکی جرج، که آشپز بود و پسر خوبی هم.&lt;br /&gt;
این یکی فاکسی بود که برای استاد قصه می‌گفت.&lt;br /&gt;
جک، از ما همه پر زورتر بود. بعدش جیک بود.&lt;br /&gt;
دیگری خاموش بود و آن یکی اَندرو و بالآخره دلقک و استادش مارتین.&lt;br /&gt;
یازده تن بودند و من دوازدهمین بودم و خردسال‌ترین‌شان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس شاگرد آسیابانی شدم در آسیاب آب‌های سیاه.&lt;br /&gt;
کار بود نه بازی، اما غذایم روبه‌راه بود و سقفی بالای سرم.&lt;br /&gt;
و چه نعمتی بیش از این برای پسرک گدائی چون من؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از موجودات آسیا، حوصله موش نر را نداشتم.&lt;br /&gt;
لحظه‌ئی آرامم نمی‌گذاشت. همه جا حضور داشت و مراقب همه چیز بود.&lt;br /&gt;
یک بار چنان لجک را درآورد که دیگر تاب نیاوردم...&lt;br /&gt;
و استاد از این بابت سخت به خشم آمد و همان لحظه همه چیز دستگیرم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3&lt;br /&gt;
بعد از آن تنبیه به فکر فرار از آسیاب افتادم.&lt;br /&gt;
لوساشیا چندان بزرگ بود که مرا در خود جای دهد.&lt;br /&gt;
پیش از این نگاهم داشته بود، پس از این هم نگاهم می‌داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام شب را بی هیچ درنگی دویدم&lt;br /&gt;
و تنها آنگاه لحظه‌ئی ماندم که بسیار از آن سرای ترسناک سرشار از بددلی دور شده بودم.&lt;br /&gt;
اما، دردا، که با چشم خود دیدم آن همه دویدن بیهوده بود.&lt;br /&gt;
نیروی جادو دیگر بار به آسیابم کشیده بود و چه زود این را دریافتم.&lt;br /&gt;
    &amp;quot;کرابات؛ سه ماه در آسیاب ماندی.&lt;br /&gt;
    دوره آزمایش تمام شد. از این پس نه شاگر آسیاب که شاگرد خودم می‌شوی. پیش بیا کرابات!&amp;quot;&lt;br /&gt;
ابتدا مبهوت ماندم که چه چاره سازم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستم رفتار پرنده‌ها را به‌یاد آورم، اما درمانده بودم.&lt;br /&gt;
خوشا پرنده‌ئی بودن با بال‌های بلندِ بادپیما.&lt;br /&gt;
اما در آن لحظه هنوز نمی‌دانستم که از این پس در اختیار جسم و روح استادم.&lt;br /&gt;
    &amp;quot;کرابات! از هم اکنون تو به مکتبِ سیاه درآمدی...&lt;br /&gt;
     ما را با خواندن و نوشتن و حساب، کار ینیست.&lt;br /&gt;
    در اینجا، هنرِ هنرها را می‌آموزند.&lt;br /&gt;
    کتابِ جهنم کتاب ماست، کتابِ همه طلسم‌ها.&lt;br /&gt;
    اما تنها منم که خواندن را می‌دانم و از این روست که استادم.&lt;br /&gt;
    خواندن آن بر شما ممنوع است! ممنوع! دانستی کرابات؟&lt;br /&gt;
    صبور باش! از طلسم های ساده آغاز می‌کنیم. از الفبا...&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس شاگردِ آسیاب به هیأت نوآموز مکتب جادو درآمد.&lt;br /&gt;
در لوساشیا چند تا از این مکتب خانه‌ها بود، همه از یک جنس، اما به شکل‌های گوناگون. این یکی به شکل آسیاب بود.&lt;br /&gt;
ما در نظارت مستقیم استاد بودیم و ممنوع‌الخروج، مگر با اجازه او.&lt;br /&gt;
گه گاه استاد ما را بیرون می‌فرستاد که آموخته‌هامان را بکار بندیم.&lt;br /&gt;
من با تونی می‌رفتم و این گردش‌ها چندان گوارایم نبود.&lt;br /&gt;
تونی می‌باید مرا در بازار به جای گاو نری می‌فروخت.&lt;br /&gt;
من از این کار پریشان بودم، امّا از دستم چه برمی‌آمد؟ خوب می‌دانستم که شاگرد را جورِ استاد باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در راسته مال‌فروشان، چشم‌ها به من دوخته می‍شد. چرا که کمتر گاوی به پرواری من دیده بودند.&lt;br /&gt;
قصاب‌ها نگاه خیره‌شان را به من می‌دوختند و مبلغی می‌گفتند. اما تونی سر تکان می‌داد که بیش‍تر می‌ارزم و من هم در فکر عشوه‌هائی بودم که از گاوی پروار برمی‌آمد و خریدارها قیمت را بالا و بالاتر می‌بردند...که هنوز برای ما ناچیز بود.&lt;br /&gt;
سرانجام قصابی کیسه‌ئی پر از سیم پیشنهاد کرد و تونی پذیرفت و مرا فروخت.&lt;br /&gt;
به دنبال قصاب روان شدم تا به کاروانسرائی رسیدیم.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همان‌ جا دستور داد: &amp;quot;کتلت خوک، شیرینیِ میوه، ترشیِ کلم، و آبجو، یک کپل جو هم برای گاو.&amp;quot;&lt;br /&gt;
با صدای آدمیزاد گفتم:&amp;quot; برای من هم خوک با ابجو&amp;quot; که هر دو از ترس غش کردند.&lt;br /&gt;
گمان می‌کنم این بار خوب از عهده برآمدیم و استاد راضی بود.&lt;br /&gt;
4&lt;br /&gt;
روزِ عیدِ قیام، استاد وظیفه دیگری به ما محول کرد:&lt;br /&gt;
شاگردها دوتا دوتا می‌باید سراغِ جائی می‌رفتیم که مرگی فجیع در آن رخ داده بود، و تمام شب را آنجا می‌ماندیم.&lt;br /&gt;
من و تونی دیرگاهی در راه بودیم و با شیبائی سراغ می‌گرفتیم. جاهائی را یافتیم، امّا دیگران پیش از ما رسیده بودند و ما هم‌چنان به راه‌مان ادامه دادیم. به مکانی رسیدیم که از آن خوشم نمی‌آمد، اما چشم‌اندازِ روستائی زیبا از آن پیدا بود. پس همان‌جا ماندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت‌ها بود که صدای ناقوس را نشنیده بودم...&lt;br /&gt;
زنگ صدایش یادبودهای کودکی را در من زنده کرد، آه روستای من!...&lt;br /&gt;
ناگهان حسرت مصاحبت آدمی در من زنده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای آواز دختر: &amp;quot;قطره‌ها، قطره‌ها، سلام، سلام؛&lt;br /&gt;
    در پسین لحظه‌های عیدِ قیام...&lt;br /&gt;
   شب، همه، رنگِ چشم‌های من است.&lt;br /&gt;
صبح روشن نمی‌رسد از راه؟&lt;br /&gt;
   تحفه‌ئی از برای این بیمار&lt;br /&gt;
   هدیه‌ئی از ستاره‌ئی یا ماه...&lt;br /&gt;
   صبح روشن نمی‌رسد از راه؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن روز به بعد صدای آن دختر همیشه با من است و یک دم هم آن را فراموش نمی‌توانم کرد:&lt;br /&gt;
    &amp;quot;صبح روشن نمی‌رسد از راه؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن پس، گوئی زمان در آسیابِ جادوئی تندتر می‌گذشت.&lt;br /&gt;
عیدِ میلاد نزدیک شد و من هنوز در فکر آن دختر بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانگ غراب:&amp;quot;زود از این اندیشه بگذر، زود!&lt;br /&gt;
   اینجا جای این حرف‌ها نبود!&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن عید، عیدِی عجیب بود.&lt;br /&gt;
پیش از همه، تابوتی را در آسیاب دیدم، اما مرده‌ئی در کار نبود؛&lt;br /&gt;
بعد تونی را دیدم... آیا گوری را کنده بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشیدم دریابم در آسیاب چه می‌گذرد. سودی نداشت.&lt;br /&gt;
حس درد و ترس بر آسیاب حاکم بود&lt;br /&gt;
و آن‌ها که چیزی می‌دانستند، گوئی قفلی بر زیان داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آسیابان: &amp;quot;هنگام امتحانِ نوآموزانِ آسیاب سیاه است.&lt;br /&gt;
   این‌جا تنها یک نفر استاد است.&lt;br /&gt;
   این تابوت کسی‌ست که از عهده امتحان برنیاید.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرخ آسیاب از گردش ایستاد و نخواهد چرخید تا جانشینی برای تونیِ نگونبخت پیدا شود و تعداد نوۀموزان کامل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چرخ آسیاب دیر زمانی خاموش نماند.&lt;br /&gt;
استاد دو دستیار ترس‌انگیز در اختیار داشت: گرسنگی و سرما.&lt;br /&gt;
که ما همه با این دو آشنا بودیم.&lt;br /&gt;
پس اکنون در جست و جوی شاگردی تازه  برای آسیاب جادویَند.&lt;br /&gt;
و استاد، مثل همیشه، با تورِ وعده‌هایش آماده شکار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز بعد شاگرد تازه را دیدیم.&lt;br /&gt;
هیچ کس از او نپرسید از کجا می‌آید.&lt;br /&gt;
خانه به دوشِ کوچک‌اندامِ یخ زده‌ئی بود مثل اولِ کارِ همه‌مان.&lt;br /&gt;
نامش گوی بود و چون گرسنه بود، هر چه  خواست برایش آماده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ورود تازه وارد، آسیاب زندگی از سر گرفت...&lt;br /&gt;
گوی هم زود دانست چرا اینجاست. ابتدا کمی برایش عجیب بود، اما از چیزی نمی‌ترسید و پیش از آن که درست همه چیز را بسنجد، خردسال‌ترین نوآموزِ مکتب سیاه شد.&lt;br /&gt;
5&lt;br /&gt;
آسیابان&amp;quot; بنشین! گفتمت بنشین!&lt;br /&gt;
   گوش کن! طلسمی مفید می‌آموزمت.&lt;br /&gt;
   تخم کاجی را بدل به جواهر می‌کنیم، اما یادت باشد که فقط برای یک ساعت.&lt;br /&gt;
   طلسم بیش از این دوام نمی‌کند!&amp;quot;&lt;br /&gt;
من اندیشیدم که این، طلسمِ بی‌ارزش‌ست&lt;br /&gt;
اما هنوز استاد را درست نمی‌شناختم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 در ضیافتی شاهانه، استاد، جوهرهایش را به خانم‌ها و آقایان عالی‌مقام عرضه کرد... خانم‌ها چنان شیفته شدند که زبان‌شان بند آمد. هر یک جواهری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌خواست و دل از آن برنمی‌کند. پس همراهان‌شان دست‌ها را در جیب کردند و سیلی از سکه‌های طلا به سوی استاد روان شد.&lt;br /&gt;
ناگهان یادم آمد عمرِ طلسم یک ساعت است و پنج دقیقه بیشتر به پایانش نمانده. همین حالاست که جواهرهای گردنِ خانم‌های عالی‌مقام تخم کاج از آب درآید و همه ما را روانه زندان کنند.&lt;br /&gt;
اما استاد عین خیالش نبود، آستینش را بالا زد و زمان را متوقف کرد:&lt;br /&gt;
همه چیز خاموش برجای ماند و ما با خیال راحت از ضیافت زدیم به چاک...&lt;br /&gt;
هیچ کس باور نمی‌کند چند تا تخم کاج چقدر طلا تحویل می‌دهد.&lt;br /&gt;
دیگر بار عیدِ قیام فرا رسید _ دومین عید در آسیاب اب‌های سیاه.&lt;br /&gt;
همان آزمایش سال پیش را داشتیم.&lt;br /&gt;
شبانه به دستور استاد باید جائی می‌رفتیم که مرگی فجیع در آن رخ داده بود و تمام شب را آنجا می‌ماندیم.&lt;br /&gt;
به خود گفتم این بار دستور را اجرا نمی‌کنم و به راه خود می‌روم...&lt;br /&gt;
صدای آواز دختر&amp;quot; :قطره‌ها، قطره‌ها، سلام! سلام!&lt;br /&gt;
   در پسین لحظه‌های عیدِ قیام...&lt;br /&gt;
شب همه رنگ چسم‌های من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   صبح روشن نمی‌زسد از راه؟&lt;br /&gt;
   تحفه‌ها‌ئی از برایِ این بیمار&lt;br /&gt;
   هدیه‌ئی از ستاره‌ئی یا ماه...&lt;br /&gt;
   صبح روشن نمی‌رسد از راه؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلبم چون ناقوسی به صدا درآمد.&lt;br /&gt;
آن شب دانستم که سرنوشتم چیست.&lt;br /&gt;
   &amp;quot;از برای این دیرآمدگان است که آخرین بار تکرار می‌کنم:&lt;br /&gt;
   آن که یک بار حرفه جادو را می‌آموزد باید که تمامیِ قلبش را به آن بسپارد.&lt;br /&gt;
   آن که می‌خواهد  قلبش را با دیگری تقسیم کند، یا حتی آن را به دیگری واگذارد، بی‌درنگ گور خود را به دست خود کنده است!&lt;br /&gt;
   به این دلیل شما را دوتا دوتا روانه می‌کنم که چشم‌تان مراقب دیگری باشد، که از فرمان من سرپیچیده است؟&lt;br /&gt;
   از تو می‌پرسم کرابات و تو جورج! حرف بزنید!&lt;br /&gt;
   بسیار خوب! که بهم چسبیده‌اید! امتحان‌تان می‌کنم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارباب مجازات سختی برای‌مان تعیین کرد. جورج را بدل به اسبی کرد و به من فرمان داد او را به پنجاه سکه سیم بفروشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جورج که نوۀموزی خوبی نبود از این هراسان بود که باقی عمرش را اسب بماند. هنوز علم تبدیل شدن را خوب نمی‌دانست.&lt;br /&gt;
به خود گفتم چرا باید بترسد؟ جامان را عوض کردیم.&lt;br /&gt;
او را به صورت اولش برمی‌گردانم و خود می‌شوم اسب.&lt;br /&gt;
وقتی جورج مرا فروخت، دوباره رمی‌گردم به جلدِ آدمیزاد، کمی هم تفریح می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شهر، کنارِ تالارِ شهر ایستادیم. میدان، خالی خالی بود.&lt;br /&gt;
اینجایش را دیگر نخوانده بودیم.&lt;br /&gt;
ناگهان مشتری رسید پنجاه سکه پرداخت.&lt;br /&gt;
جورج از این معامله خوشحال بود، بی آنکه بداند خریدار کیست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای استاد بود که گفت: &amp;quot; مبادا بارِ دیگر به فکر فریب دادن من بیفتید! این آخرین اخطار من است.&amp;quot;&lt;br /&gt;
و بعد رو به من کرد: &amp;quot;ترا این بار بخشیدم، اجازه می‌دهم که به صورت اوّلت برگردی.&amp;quot;&lt;br /&gt;
صدای جورج از دوردست: &amp;quot;کرابات؛ &lt;br /&gt;
        کرابات!&amp;quot;&lt;br /&gt;
6&lt;br /&gt;
استاد چند روزی آز اسیاب بیرون رفت و بی‌درنگ خوشی همه جا را فرا گرفت. گرچه خَرحمّالی سرجایش بود، اما همه آزاد بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من انگار در رویا بودم. همه فکر و خیالم پیش آن دختر بود.&lt;br /&gt;
بی‌درنگ به سویش پر بگشایم، این تنها آرزوی من بود&lt;br /&gt;
و کسی مانع این کار نبود.&lt;br /&gt;
من بال داشتم، مگر نه؟&lt;br /&gt;
تنها جورج بود که دید من پنهانی از آسیاب بیرون رفتم.&lt;br /&gt;
آن روز بخت با من بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زود پیدایش کردم. مرا شناخت. تا آن وقت هرگز حرفی با هم نزده بودیم، اما اگر چشم‌ها را قدرتِ تکلّمی هست، در همان لحظه نگاههای‌مان زیباترین حرف‌هائی را که می‌توانست بر زبان آید، گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان جورج مرا به خود آورد.&lt;br /&gt;
به من هشدار داد که استاد برگشته است، مجبور شدم به جلد کلاغ بروم و ترا که از خود زندگی هم برایم عزیزتری، آگاه کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای پرهیز از دیده شدن، پائین پرواز می‌کردیم.&lt;br /&gt;
جنگل و بوته‌های بلند پنهان‌مان کرد و بالاخره از پشتِ سرِ استاد، که به شکل عقاب درآمده بود و پنجه‌هایش را تیز می‌کرد، به درونِ آسیا خزیدم.&lt;br /&gt;
صدای استاد:&amp;quot;کرابات! بیهوده رازت را پنهان مکن!&lt;br /&gt;
    آن دختر کیست؟&lt;br /&gt;
    وقتی پیدایش کنم تا صبح زنده نمی‌ماند!&lt;br /&gt;
    تو روحت را به من داده‌ای، در اختیار منی.&lt;br /&gt;
   تنها من _ نه دیگری.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آن شب در این اندیشه بودم که چگونه از آسیاب و جنگل جادوی سیاه بگریزم. چاره‌ئی نبود. جز در هم شکستن خودِ استاد و این یاریِ جورج را می‌طلبید.&lt;br /&gt;
شکستنِ طلسم را تنها یک چاره بود: پیشی گرفتن از استاد، در دانشی که داشت! و کتابِ ممنوع در پیش چشم ما بود: کتاب طلسمات.&lt;br /&gt;
خواندن کتاب را می‌آموزیم، باید که هر رازی را بیاموزیم تا آماده روز نبرد شویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن سال سوزِ زمستان زود فرا رسید.&lt;br /&gt;
دهکده، خود را در پوشش قاقم پیچید و بانگ شادمانه زنگ‌ها مژده رسیدن عید را داد.&lt;br /&gt;
تنها در آسیاب بود که نا آرامی و وحشت حکومت می‌کرد.&lt;br /&gt;
و دُرست در لحظه پایان سال، سرنوشتِ ستمگر در انتظار بزرگ‌ترینِ ما بود.&lt;br /&gt;
این بار نوبت میخائیل بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استاد: &amp;quot;بیلی بردارید؛&lt;br /&gt;
   گوری آماده شود!&lt;br /&gt;
   خواهیم دید برای که!&amp;quot;&lt;br /&gt;
کرابات:&amp;quot;میخائیل، برگرد!&amp;quot;&lt;br /&gt;
میخائیل: &amp;quot;کرابات! بیهوده است.می‌دانم چه در انتظارم است.&lt;br /&gt;
   آزمایشِ استادو یک روز همه باید این راه را برویم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
استاد: &amp;quot;میخائیل آماده‌ای؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7&lt;br /&gt;
هنگامی که سینه ستبر میخائیل خاموش ماند، سنگ آسیاب ایستاد.&lt;br /&gt;
چندان نگذشته بود که پسرکی از دشت پُر برف، به سوی آسیاب جادو آ»د.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح به دیدن نوآموز تازه رفتیم.&lt;br /&gt;
با همان نگاهِ اول شناختمش، لوبوش کوچولو بود.&lt;br /&gt;
همان که روزی با هم در دسته سرودخوانان بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار که رسید، برف‌ها آب شد و سیل به‌راه افتاد&lt;br /&gt;
هیچ کس از خانه بیرون نمی‌آمد، اما من دل به دریا زدم و از آسیاب بیرون آمدم. چرا که در همین نزدیکی‌ها دختری بود که عشقش به من نیرو می‌بخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌خواستم در کنارش باشم و نگاهم را به چهره‍اش بدوزم.&lt;br /&gt;
همه جا توفان بود. اما من تنها محبوبم را می‌دیدم. شاید او هم.&lt;br /&gt;
پس خواستم که نه در هیأتِ پرنده که در قالب انسانیِ خودم نزد او بروم.&lt;br /&gt;
آرزو می‌کردم این شب هرگز پایان نگیرد و صبح هرگز از راه نرسد.&lt;br /&gt;
اما سپیده از راه رسید و جز بازگشت چاره‌ئی نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استاد تنبل نبود. باز هم در انتظارم بود. می‌خواست غافلگیرم کند و سر از کارم درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما جورج هم، از بختِ بیدار، مثل همیشه مراقب بود و می‌دانست که چه باید کرد.&lt;br /&gt;
از آن هنگام که دانسته بودیم استاد شب‌ها روی بام در انتظار آمدنِ ماست، ما به اتاق ممنوع می‌رفتیم.&lt;br /&gt;
روزی طلسمی مرموز را در آخرین صفحه کتاب استاد خواندیم:&lt;br /&gt;
         عشق، نیرومندترینِ طلسم‌هاست&lt;br /&gt;
و ما بارها این جمله را خواندیم، اما نفهمیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌دانستم چه می‌کنم، اما فکرم همه در پیِ آن جمله کتاب بود.&lt;br /&gt;
چگونه دختری ناتوان می‌توانست بر جادوگری شرور پیروز شود؟&lt;br /&gt;
حتی حق این را نداشتم از خود دختر بپرسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که تنها بودم چه فراوان نام‌های زیبا که برایش می‌ساختم&lt;br /&gt;
اما در آن لحظه که می‌دیدمش، هیچ حرفی بر زبانم نمی‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استاد بیهوده دنبال‌مان می‌گشت&lt;br /&gt;
آنچه از کتاب آموخته بودیم برای نجات‌مان بسنده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   &amp;quot;کدام یک از شما پنهانی به اتاق ممنوع رفته است؟&lt;br /&gt;
   یک یک‌تان را آزمایش می‌کنم.&lt;br /&gt;
   جورج اینجا بماند. بقیه بروید.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مهتاب شبی زیبا بود. زیباترین شبی که می‌شد محبوبت را بیابی.&lt;br /&gt;
اما دیگر پاره ترس وجودم را فرا گرفت. استاد در کمین ماست.&lt;br /&gt;
جمله کتاب را به خاطر آوردم و خواستم که ما هر دو را به گل‌های نیلوفر آبی بدل سازد و زمانی آرامش یک برکه دور را برای‌مان فراهم آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استاد بیهوده ما را می‌جست، می‌دانست که همین نزدیکی‌ها هستیم اما نمی‌یافت‌مان. تنها ماه، نگهبانِ خاموشِ عاشقان، مکان ما را می‌دانست.&lt;br /&gt;
استاد شکست خود را بر زبان نمی‌آورد. روزِ بعد مرا به اتاق سیاهِ خود احضار کرد.&lt;br /&gt;
استاد: &amp;quot;تو در کارِ جادو مستعدتر از آنی که می‌پنداشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به ازمایشِ آزمایش‌ها روانه می‌کنم تا خود زندگی یا مرگ را به چنگ آوری.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8&lt;br /&gt;
استاد فرمان داد که در هیأاتِ غرابی به سرزمین مَجار پَر بگشایم. آنجا که لشکرِ امپراطور با سپاهِ عثمانی در جنگ بود.&lt;br /&gt;
آنجا می‌باید خود را به فرمانده معرفی می‌کردم و گوش به فرمان او می‌سپردم.&lt;br /&gt;
با پروازی طولانی به میدان جنگ رسیدم و چادرِ فرمانده را یافتم&lt;br /&gt;
گفتم جادوگرم و به کمکِ سپاه آمده‌ام.&lt;br /&gt;
اما کسی باورم نکرد.&lt;br /&gt;
آنگاه داستان بلندی را شنیدم که جادوگری تَرک، سردارِ مَجار را ربوده است و جال که جادوگرک باید سردار را برگردانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زود دست به کار شدم. خیمه های اردویِ عثمانی را باران به قارچ‌ها ماننده کرده بود. سراغ بزرگ‌ترین قارچ رفتم، اشتباه بود.&lt;br /&gt;
خودم را از دستِ محافظان نجات دادم و همه جا سر کشیدم تا دست آخر سردارِ بیچاره را دیدم که در محاصره نگهبان‌ها بود. در همین معرکه بود که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عقاب بزرگی که لابد جادوگرِ تُرک بود به سوی من آمد و ناگهان گفت: کرابات!&lt;br /&gt;
صدای جورج را شناختم و خونم به جوش آمد. چرا می‌باید بهترینِ دوستانم را می‌کشتم؟&lt;br /&gt;
نقشۀ پلید استاد را خواندم. او جورج را به حمایتِ تَرک‌ها فرستاده بود و مرا به دفاعِ لشکرِ امپراتور، تا یکدیگر را بدریم!&lt;br /&gt;
جورج زخمی را پرستاری کردم و آنگاه هر دو به هیأتِ غراب درآمدیم و راه دورِ خانه را در پیش گرفتیم، قضیه سردارِ مجار را هم پاک فراموش کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان فرا رسیده بود که به خانه رسیدیم و استادِ خشمگین را بیل در دست در آستانه دیدیم.&lt;br /&gt;
استاد به ما گفت: &amp;quot;چه امتحانِ خوبی دادید شما دو نفر!&lt;br /&gt;
       هنوز سردارِ مَجار مثل اسب در وسط معرکه می‌دود.&lt;br /&gt;
       بیل را بردار و گورت را بکن!&lt;br /&gt;
       این آخرین امتحانِ تُست.&lt;br /&gt;
       حالا می‌فهمید کی در اینجا استاد است، و از سرنوشت نمی‌گریزید.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفته شده بود. در نبردِ با استاد، من باخته بودم و سرنوشتِ تونی و میخائیل پیش رویم بود.&lt;br /&gt;
اما جورج امیدش را از دست نداده بود. گرچه زخمِ تنش خون چکان بود به دنبال من آمد، چرا که نوشتۀ کتاب را به خاطر آورده بود که &amp;quot;عشق، نیرومندتر از هر طلسمی‌ست.&amp;quot;&lt;br /&gt;
استاد (خطاب به دختر که توسطِ جورج فراخوانده شده است): اینجا چه می‌خواهی؟&lt;br /&gt;
دختر: محبوبم را.&lt;br /&gt;
ایتاد: من که نمی‌شناسمش.&lt;br /&gt;
دختر: کرابات.&lt;br /&gt;
استاد: کرابات؟ تو واقعا می‌شناسیش؟ می‌توانی خودت پیدایش کنی؟&lt;br /&gt;
   اگر توانستی در تاریک یاو را از دیگران بازشناسی مال تو. وگرنه هیچ کدام‌تان فردا را نخواهید دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   بچه‌ها! همگی به صف در اتاقِ تاریک!&lt;br /&gt;
   صدا از کسی در نیاید، وگرنه دختر را می‌کشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9&lt;br /&gt;
مرا خود هیچ این امید در دل نبود که محبوبم مرا در آن تاریکی از میان دیگر کلاغ‌ها بازشناسد.&lt;br /&gt;
به کنارم که رسید، قلبم از ترسِ مرگ او می‌تپید.&lt;br /&gt;
دختر: این است.&lt;br /&gt;
استاد: مطمئنی؟&lt;br /&gt;
دختر: مطمئنم. صدای قلبش را می‌شنوم. همین است.&lt;br /&gt;
و آنگاه همۀ ما از میان دودِ مظلم به روشنیِ آسمانِ صافِ سپیده رسیدیم.&lt;br /&gt;
دیگر بار چون پرندگان، آزاد بودیم.&lt;br /&gt;
آسیابِ جادو به خاکستر بدل شد و استاد به نیروی عشق در هم شکست.&lt;br /&gt;
هنگامی که آتش، کتاب جادو را لوله کرد هر چیزِ اهریمنی ناپدید شد و هر طلسمی باطل آمد و همراه با آنان، آنچه او به ما آموخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما انسان‌های عادی شدیم و این چیزی شریف بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                                                                ترجمۀ سیروس طاهباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهرانه</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA_%DB%8C%D8%A7_%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1&amp;diff=28190</id>
		<title>کرابات یا نوآموزان جادوگر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA_%DB%8C%D8%A7_%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1&amp;diff=28190"/>
		<updated>2012-01-22T11:42:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهرانه: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:20-010.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-011.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-012.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-013.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-014.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-015.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-016.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-017.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-018.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-019.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-020.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-021.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-022.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-023.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-024.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-025.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-026.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-027.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:20-028.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۰ صفحه ۲۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهرانه</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D8%B1_%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86...&amp;diff=28158</id>
		<title>بار دیگر کردستان...</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D8%B1_%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86...&amp;diff=28158"/>
		<updated>2012-01-21T14:44:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهرانه: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:28-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-112.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-113.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-114.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-115.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-116.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-117.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:28-118.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۸ صفحه ۱۱۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهرانه</name></author>
	</entry>
</feed>